كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۷,۹۰۵) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۵,۲۶۴) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۳,۹۹۴) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۱۳,۳۸۰) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۱۰,۱۷۴) کتاب ها عطر حضور (نمایش ها: ۹,۵۵۷) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۹,۴۳۲) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۸,۸۴۴) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸,۸۳۶) کتاب ها دادگستر جهان (نمایش ها: ۸,۶۸۵)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » حقیقت دوازدهم
كتابخانه مهدوى

کتاب ها حقیقت دوازدهم

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: مهدی خدامیان آرانی تاريخ تاريخ: ۲۴ / ۱۱ / ۱۳۹۶ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۴۶۱ نظرات نظرات: ۰

حقیقت دوازدهم

مهدی خدامیان آرانی
اندیشه سبز-۲۶
نشر: قم - وثوق، ۱۳۸۹

فهرست

مقدمه
در حسرت یک کتاب نگذارید مرا!
آشنایی با یک دروغ بزرگ
آیا طلوع خورشید, دروغ است؟
من با خرافات مبارزه می کنم
وقتی عاشق دختر مصری شدم
نابینایم وشهره این روزگارم!
در شهر خدا شیعه ای باقی نگذارید!
منابع تحقیق

مقدمه
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

همه ما به آن یار آسمانی، علاقه زیادی داریم وعشق به او را در تمام وجود خود احساس می کنیم. اعتقاد به آن امامِ مهربانی ها است که امید به فردای زیبا را در قلب ما زنده نگاه می دارد.
چند وقتی است که عدّه ای تلاش می کنند تا این عشق وعلاقه را از جامعه ما بگیرند، برای همین، اقدام به چاپ کتاب «عجیب ترین دروغ تاریخ» نموده اند ودر آن، ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) را دروغ عجیب تاریخ خوانده اند.
به ما یاد داده اند که همیشه با انصاف باشیم وبه همین دلیل، به هوش نویسنده آن کتاب، آفرین می گویم.
زیرا او جوانان شیعه را به خوبی شناخت ودانست که باید چه چیزی را از آنها بگیرد تا همه چیز را از آنها گرفته باشد!
واین چنین بود که من هم، قلم به دست گرفتم تا با خون قلم خود به دفاع از امام روشنی ها بپردازم.
واین چنین بود که کتاب «حقیقت دوازدهم» نوشته شد واکنون، مهمان روحیّه حقیقت جوی شماست ومی خواهد ولادت امام زمان (علیه السلام) را از کتاب های اهل سنت برای شما روایت کند.
بسیار خوشحال می شوم که از نظرات شما در مورد این کتاب بهره ببرم، منتظر شما هستم.

مهدی خُدّامیان آرانی
قم، ۱۳۸۸

در حسرت یک کتاب نگذارید مرا!
از جای خود بلند می شوم به سوی پنجره اتاقم می روم، نگاهم به گلدسته های حرم پیامبر خیره می ماند.
ساعت، یازده شب را نشان می دهد. اینجا مدینه است، شهر پیامبر ومن به مهمانی پدر مهربانی ها آمده ام.
وقتی در مدینه هستی بهترین لحظه های زندگی را تجربه می کنی، زیرا که تو در آغوش نور هستی.
وصدای تو را می شنوم که به من می گویی: اینجا چه می کنی؟ برخیز وبه سوی دریای نور برو!
حق با تو است، من باید از هتل بیرون بروم وخود را به حرم پیامبر برسانم.
خوب است بروم غسل زیارت بکنم.
سریع غسل می کنم ولیوان چای را می نوشم واز اتاق خارج می شوم.
هیچ کس در راهرو هتل نیست، به سمت آسانسور می روم.
به طبقه همکف می رسم وکلید اتاق را به پذیرش هتل تحویل می دهم.
به سوی در خروجی می روم، می بینم یک گروه بیست نفره از دوستانم وارد هتل می شوند، دست های آنها از انواع واقسام جنس های مختلف پر است.
آنها از بازار می آیند، به آنها که می رسم سلام می کنم وآنها جواب می دهند ورد می شوند.
از هتل بیرون می روم، اینجا پر از مغازه است ومن برای رسیدن به حرم، باید از کنار این مغازه ها عبور کنم.
قدم های خود را آرام وآهسته برمی دارم وبه سوی حرم نور می روم.
گنبد سبزِ حرم پیامبر نمایان می شود:
السّلام علیک یا رسول الله!
خدایا! چگونه شکر نعمت های تو را بنمایم که به من توفیق دادی زائر مدینه باشم.
آرام آرام می آیم وبه حرم پیامبر وارد می شوم، به سوی ضریح می روم، سلام می دهم وراز دل خویش را می گویم.
بعد برای خواندن نماز زیارت به گوشه ای از مسجد می روم...
اکنون دلم هوای دیدار با چهار امام بقیع کرده است، من می خواهم به سوی قبرستان بقیع بروم.
آیا تو هم همراه من می آیی؟
آیا می دانی قبرستان بقیع، کدام طرف است؟
نگاه کن!
مدینه در این وقتِ شب، غرق نور است، امّا تو باید به دنبال یک جای تاریک بگردی!
حتما سؤل می کنی چرا به دنبال تاریکی باشم؟
آخر قبرستان بقیع، هیچ شمع وچراغی ندارد.
الآن، ایوانِ بالای قبرستان بسته است، وما باید مقداری راه برویم تا به پنجره های پشت بقیع برسیم.
اینجا بقیع است، قبر مطهّر چهار امام در اینجاست!
نگاه تو به تاریکی وغربت بقیع خیره می ماند واشکت جاری می شود، غربت ومظلومیّت عزیزان خدا، دل تو را به درد آورده است...
بیا به سوی حرم پیامبر باز گردیم، لحظاتی در صحن حرم بنشینیم، آنجایی که روزگاری، کوچه بنی هاشم بوده است.
ساعت، یک نیمه شب را نشان می دهد. در گوشه وکنار، برادران وخواهران ایرانی نشسته اند وهر کسی برای خود خلوتی دارد.
در این میان، یک جوان عرب در حالی که چند کتاب در دست دارد نزدیک می شود.
او در حالی که لبخندی به لب دارد وبه نزد جوانان ایرانی می رود به آنها یک کتاب هدیه می دهد.
برای من جالب است که در این وقت شب، یک نفر به فکر فرهنگِ مطالعه می باشد.
من وتو منتظر هستیم تا یک کتاب هم به ما بدهد.
امّا او وقتی ما را می بیند از کنار ما رد می شود وبه ما کتاب نمی دهد.
حس کنجکاوی مرا از جای خود بلند می کند وبه سوی اوّلین ایرانی می روم که در نزدیک من نشسته است وکتاب در دست او می باشد، او یک برادر دانشجو است:
- سلام، برادر! زیارت شما قبول باشد.
- سلام، ممنونم، زیارت شما هم قبول باشد.
- دیدم کتابی به شما داده شد، مگر شما می توانید کتاب های عربی را مطالعه کنید؟
- نه.
- پس کتاب عربی برای شما چه فائده ای دارد؟!
- او به ما یک کتاب فارسی داد.
- آیا می شود آن کتاب را ببینم؟
او کتاب را به من می دهد.
اسم کتاب «عجیب ترین دروغ تاریخ» است که آقای «عثمان خمیس» آن را نوشته وبه زبان فارسی ترجمه شده است.
به مقدمه کتاب، نگاهی می کنم ومتوجه می شوم که این کتاب، تولّد امام زمان (علیه السلام) را دروغ می داند.
من دیگر صلاح نمی بینم که این برادر را معطّل کنم، کتاب را می بندم وبه او تحویل می دهم.
خیلی دلم می خواست من هم یک نسخه از این کتاب را داشته باشم.
شاید تو بگویی خوب از این برادر تقاضا کن تا این کتاب را به تو بدهد.
امّا من هرگز این کار را نمی کنم.
حتما می گویی: چرا؟
آخر ببین این دانشجو نمی داند که من نویسنده هستم ومی خواهم این کتاب را بخوانم وآن را جواب بدهم.
او خیال خواهد کرد من می خواهم این کتاب را از او بگیرم تا او این کتاب را مطالعه نکند.
به ما یاد داده اند که همواره سخن های دیگران را بشنویم وبهترین آنها را انتخاب کنیم.
اگر من در اینجا، این کتاب را از این جوان بگیرم او خیال خواهد کرد که ما در مقابل سنی ها کم آورده ایم.
شنیده ام که وقتی سنی ها، کتابی را به جوانان ما می دهند به آنها می گویند که این کتاب را به روحانی خود ندهید.
دوست من!
دیگر دیر وقت شده است، فردا آخرین روزی است که ما در مدینه هستم، ما باید فردا عصر به سوی مکّه حرکت کنیم.
صبح زود به مسجد پیامبر می آیم ونماز جماعت را خوانده وبرای آخرین بار به داخل قبرستان بقیع می روم.
در آنجا به هر کدام از دوستان خود که مرا می شناسند می رسم از آنها در مورد کتابی که دیشب دیده بودم، سؤل می کنم، امّا آنها در جواب می گویند که ما چنین کتابی را ندیده ایم.
بعد از این که به مکّه سفر کرده واعمال عمره را انجام دادم به ایران برمی گردم.
یک ماه بعد، غروب روز پنج شنبه است ومن برای خواندن نماز مغرب به مسجد جمکران آمده ام.
جمعیّت زیادی به عشق امام زمان (علیه السلام) در این مسجد جمع شده اند.
من نماز خود را می خوانم واز مسجد بیرون می آیم تا به خانه برگردم. گویا کسی مرا صدا می زند: «حاج آقای خدامیان!».
یکی از دوستان همشهریم را می بینم، او معلّم است وهمراه با شاگردانش به اینجا آمده است.
مدّت زیادی است که او را ندیده ام، از دیدار او بسیار خوشحال می شوم. او به من می گوید:
- امسال خدا توفیق داد که من به مکّه سفر کنم.
- خدا از شما قبول کند.
- من در این سفر به مدرسه های مدینه ومکّه سر زدم ومقداری از کتاب های درسی همراه با چند کتاب دیگر را با خود آورده ام، می خواستم شما این کتاب ها را ببینید.
- اگر این کتاب ها را برایم بفرستید خیلی ممنون می شوم.
من آدرس منزل را به او می دهم وبا او خداحافظی می کنم.
یک هفته بعد، زنگ در خانه زده می شود، به درِ خانه می روم، مأمور اداره پست، یک بسته برایم آورده است، آن را تحویل گرفته، به داخل منزل بر می گردم.
بسته را باز می کنم، اینها کتاب هایی است که دوستم برایم فرستاده است.
چشمم به کتاب «عجیب ترین دروغ تاریخ» می افتد، همان کتابی که آن شب در مدینه دیده بودم.
من چقدر زود به آرزوی خود رسیده ام!
آشنایی با یک دروغ بزرگ
اسم عثمان خمیس را بر روی جلد کتاب می بینم. او نویسنده این کتاب واو از علمای وهابیّت است.
کتاب را باز می کنم ومشغول خواندن آن می شوم، می خواهم بدانم جریان عجیب ترین دروغ تاریخ چیست؟
در ابتدای کتاب این چنین می خوانم: «ای شیعیان! من مطمئن هستم که شما چیزهای بسیاری از علمای شیعه در مورد مهدی شنیده اید. آیا از خودتان پرسیده اید که ممکن است این شخصیت، غیر حقیقی باشد؟».۱
به راستی، نویسنده چه هدفی دارد؟
به ما یاد داده اند که سخنان دیگران را بشنویم ودر مورد آن تحقیق کنیم وبعد قضاوت کنیم.
ما نباید بدون تحقیق، سخنی را رد یا قبول کنیم.
برای همین، من به مطالعه کتاب ادامه دادم، اگر من از مطالعه این حرف ها، ناراحت بشوم وکتاب را به کناری بیاندازم، مشکلی حل نمی شود.
چند صفحه بعد، این چنین می خوانم: «علمای شیعه می گویند: «این حدیث که مهدی، فرزند رسول الله است، حدیث مشهوری می باشد»».
بعد از آن به نقد کلام علمای شیعه می پردازد واین چنین می نویسد: «امّا این حدیث، تنها توسط یک فرقه نقل شده است وبقیّه فرقه ها آن را قبول نکرده اند. سایر فرقه ها می گویند که این حدیث دروغ است وبا این عقیده مخالف هستند».۲
آن نویسنده می خواهد بگوید که این حدیث فقط توسط شیعه نقل شده است وهمه امّت اسلامی با این حدیث مخالف هستند.
آیا به راستی این چنین است؟
آیا فقط شیعیان، حضرت مهدی (علیه السلام) را از فرزندان پیامبر می دانند وهیچ مذهب دیگری، این اعتقاد را ندارد؟
آیا مسلمانان دیگر، آن حضرت را از فرزندان پیامبر نمی دانند؟
من چند بار، این سخن را می خوانم، می بینم که منظور او دقیقا همین معنا می باشد.
با خواندن این سخن، خیلی تعجّب می کنم، باور نمی کنم که نویسنده ای این گونه واقعیت را مخفی کند.
خواننده محترم!
آیا اجازه می دهید من چند کلام با این نویسنده سخن بگویم:
آقای عثمان خمیس!
شما کتاب خود را «عجیب ترین دروغ تاریخ» نام نهادی ومی خواستی با دروغگویی مبارزه کنی!
این که یک نویسنده بخواهد با دروغ مبارزه کند، چیز خوبی است، امّا سؤل من این است که چرا خودت دروغ می گویی؟
دوستانتان، شما را به عنوان دانشمند بزرگ اهل سنت معرّفی کرده اند، پس چرا این گونه دروغگو شده ای وآبروی برادارن اهل سنت را می بری!
آیا فراموش کرده ای که شما، شش کتاب معتبر ومهم دارید که به آنها، صِحاح سِتّه می گویید.۳
منظور شما از این عنوان، این است که شش کتاب از کتاب های شما، از همه کتاب ها، معتبرتر می باشد.
اکنون سؤل می کنم چرا شما این کتاب ها را نخوانده ای؟
آیا آقای ابو داود سِجِستانی را می شناسی؟
او که از دانشمندان بزرگ اهل سنت است، او در میان همه شما مورد اعتماد است.۴
او همان کسی است که کتاب مهم «سنن ابی داود» را نوشته ودر آن، حدیث های پیامبر را جمع کرده است.
از تو می خواهم که جلد چهارم کتاب او را برداری ودر صفحه ۱۰۴، حدیث شماره ۴۲۸۴ را مطالعه کنی:
چه می بینی؟
آیا این حدیث پیامبر نیست؟
خودت حدیث پیامبر را برای ما بخوان:
اَلمَهدیُّ مِن عِترتی، مِن وُلْدِ فاطمة.
مهدی از خاندان من واو از فرزندان فاطمه استَ.
امّا این حدیث که فقط در همین یک کتاب نیامده است!
این فهرست را بردار وبه همه آنها مراجعه کن.
حتما این حدیث را می یابی:
۱. الجامع الصغیر: السیوطی ج ۷ ص ۶۷۲.
۲. کنز العُمّال: المتّقی الهندی، ج ۱۴ ص ۲۶۴.
۳. فیض القدیر: المناوی، ج ۶ ص ۳۶۰.
۴. الدُرّ المنثور: السیوطی، ج ۶ ص ۵۸.
۵. الکامل: عبد الله بن عَدِیّ، ج ۳ ص ۱۹۶.
۶. میزان الاعتدال: الذهبی، ج ۲ ص ۸۷.
۷. ینابیع المودّة: القندوزی، ج ۲ ص ۱۰۳.
۸. تحفة الأحوذی: المبارکفوری ج ۶ ص ۴۰۳.
خودت می دانی که این ها همه کتاب های اهل سنت است.
حالا می خواهم سؤل دیگری از تو بکنم: آیا آقای ابن ماجِه را می شناسی؟
او که از دانشمندان بزرگ اهل سنت است، همه شما به صداقت وراستگویی او ایمان دارید.۵
او همان کسی است که کتاب «سنن ابن ماجه» نوشته ودر آن احادیث پیامبر را جمع آوری کرده است.
اکنون از تو می خواهم که جلد دوم این کتاب را برداری ودر صفحه ۱۳۶۸، حدیث شماره ۴۰۸۶ را نگاه کنی.
سخن پیامبر را با صدای بلند بخوان: «اَلمَهْدیُّ مِن وُلْدِ فاطمة: مهدی از فرزندان فاطمه است».
این حدیث فقط در همین کتاب نیامده است، من دوباره به تو یک فهرست می دهم تا به همه آنها مراجعه کنی:
۱. کشف الخفاء: العجلونی، ج ۲ ص ۲۸۸.
۲. التاریخ الکبیر: البخاری، ج ۸ ص ۴۰۶.
۳. الکامل: عبد الله بن عَدِیّ، ج ۳ ص ۴۲۸.
۴. إکمال الکمال: ابن ماکولا، ج ۷ ص ۳۶۰.
۵. تهذیب الکمال: یوسف المزّی، ج ۹ ص ۴۳۷.
۶. تذکرة الحفّاظ: الذهبی ج ۲ ص ۴۶۴.
۷. سیر أعلام النبلاء: الذهبی، ج ۱۰ ص ۶۶۳.
۸. میزان الاعتدال: الذهبی، ج ۲ ص ۲۴۹، وج ۳ ص ۱۶۰.
۹. تاریخ الإسلام: الذهبی ج ۱۷ ص ۱۹۳.
۱۰. البدایة والنهایة: ابن کثیر ج ۱۰ ص ۱۶۲.
۱۱. تاریخ ابن خلدون: ج ۱ ص ۳۱۴.
۱۲. ینابیع المودّة: القندوزی، ج ۲ ص ۸۳.
آیا حرف خودت را به یاد داری؟
تو گفتی که این حدیث را فقط علمای شیعه نقل کرده اند.
تو گفتی که تمام امّت اسلامی با این حدیث، مخالف می باشند؟
پس چرا علمای بزرگ شما در ۲۲ کتاب این حدیث را نقل کرده اند؟
آیا نویسندگان این ۲۲ کتاب از امت اسلامی نبوده اند؟
نکند می خواهی بگویی که فقط خودت مسلمان هستی وهمه این بزرگان از امت اسلامی نیستند!!
تو اسم زیبا وجوان پسندی برای کتاب خود انتخاب کردی، فکر کردم که آرمان بزرگی داشتی.
من وقتی کتاب تو را در دست گرفتم، انتظار داشتم دروغ های تاریخ را برایم بگویی، پس چرا خودت بزرگترین دروغگوی تاریخ شدی.۶
چرا این گونه دروغ می گویی؟!
تو فکر می کنی که می توانی این گونه، جوانان شیعه را فریب بدهی؟!
چگونه می خواهی که ما به سخنان تو اعتماد کنیم؟
تو ادعا می کنی که در مورد کتاب های شیعه تحقیق کرده ای، امّا وقتی می بینم اطلاع تو از کتاب های خودتان این قدر ضعیف است چگونه به سخنانت، اعتماد کنم؟
آیا منظور تو از آفتاب حقیقتی که از افق سر زده است این بود؟
تو کتاب خود را به عنوان آفتاب حقیقت معرّفی کردی واین چنین گفتی: «خواننده گرامی! این آفتاب حقیقت است که از افق، سر زده است تا حقیقتی را برای تو روشن کند».۷
تو فکر می کنی با دروغی به این بزرگی، می توانی حقیقت را برای جوانان روشن کنی؟
آیا طلوع خورشید، دروغ است؟
با این که اعتمادم به سخنان آقای عثمان خمیس از بین رفته ودروغگویی او را به چشم دیده ام، امّا باز به مطالعه کتاب او ادامه می دهم.
راستش را بخواهید من باور نمی کردم که او بخواهد این گونه با فرهنگ مهدویّت، مبارزه کند.
اکنون که دروغ او را فهمیده ام از این همه هیاهوی او واهمه ای ندارم.
وقتی کسی برای ضربه زدن به شیعه به این دروغ های بزرگ پناه می برد، معلوم می شود او در مقابل حقیقت، کم آورده است.
امّا من باید کتاب او را بخوانم وبه جوانان شیعه کمک کنم تا آنها بتوانند از اعتقاد خود دفاع کنند.
اکنون، نویسنده یک حرف تازه ای می زند.
به نظر من مهمّ ترین قسمت این کتاب، این جمله است که اساسا کتاب برای این جمله نوشته شده است: «همه فرقه ها... می گویند که بعد از حسن عسکری، فرزندی باقی نمانده است».۸
آری، او می خواهد ولادت امام زمان (علیه السلام) را زیر سؤل ببرد.
آیا فقط شیعه به ولادت فرزندِ امام عسکری (علیه السلام) اعتقاد دارد؟
این سخنی است که باید برای آن دلیل بیاورد.
امّا افسوس که وقتی کتاب را بررسی می کنم می بینم او دلیلی برای سخن خود ندارد.
آری، او با این سخن خود به مهمّ ترین اعتقاد شیعه حمله می کند.
وبه راستی که او چقدر حیله گر است، او می خواهد چیزی را از جوانان ما بگیرد که همه چیز آنهاست.
او نمی آید امامت امام زمان (علیه السلام) را زیر سؤل ببرد، او می گوید که اصلاً امام عسکری (علیه السلام)، فرزندی نداشته است.
او کتاب خود را در شمارگان هفتاد هزار به صورت رایگان در میان جوانان ما توزیع می کند.
وقتی یک جوان، این مطالب را می خواند چه نتیجه ای می گیرد؟
ممکن است کسی که این سخن را بخواند آن را باور کند واین چنین نتیجه گیری کند که همه سخنانی که در مورد امام زمان (علیه السلام) شنیده است دروغ بوده است.
ما باید کاری بکنیم! ما باید از مولای خود دفاع کنیم.
به نظر شما ما باید چه کنیم؟
ما اهل دلیل هستیم، ما باید بررسی کنیم وببینیم آیا او در این سخنان، حقیقت را گفته است؟
آیا به راستی تولّد امام زمان (علیه السلام)، دروغ عجیب تاریخ است؟
خدایا! خودت به من کمک کن!
فکری به ذهنم می رسد، من باید کتابی بنویسم واین سخن را نقد کنم.
امّا سؤل مهم این است که من چگونه کتاب خود را بنویسم؟
من اگر بیایم وولادت امام زمان (علیه السلام) را از کتاب های شیعه ثابت کنم، او به من خواهد گفت که من این کتاب ها را قبول ندارم.
ای مولای مهربان! خودت مرا یاری کن!
وبعد از لحظاتی به جواب خود می رسم؛
من باید از کتاب هایی که خود سنی ها قبول دارند، جوابی پیدا کنم.
آری، بهترین راه این است که کتاب های اهل سنت را مورد بررسی وتحقیق قرار دهم.
واین گونه تحقیق من آغاز شد.
دشمن، تولّد فرزندِ امام عسکری (علیه السلام) را یک دروغ بزرگ شمرده است.
این کاری بود که آقای عثمان خمیس در کتاب خود انجام داد.
امّا کاری که من می خواهم انجام بدهم: «من می خواهم با استفاده از کتاب های اهل سنت، ثابت کنم که امام عسکری (علیه السلام)، فرزندِ پسری به نام محمّد داشته است».
این هدفی است که من در پیش گرفته ام ومی خواهم به سال ها قبل برگردم ودر تاریخ گذشته سفر کنم.
من می خواهم به چهار شهر در چهار کشور بروم.
واز تو که دوست خوب من هستی، می خواهم تا مرا همراهی کنی، زیرا عشقِ به این همراهی، بهترین سرمایه من است.
من با خرافات مبارزه می کنم
من می خواهم به شهر موصل بروم. حتما می پرسی که چرا هوس سفر به آن شهر را کرده ام؟
من شنیده ام دانشمند بزرگی در آن شهر زندگی می کند، او می تواند به ما کمک بزرگی بنماید تا بتوانیم حقیقت را کشف کنیم.
من تصمیم گرفته ام که به این سفر دور بروم تا از او در مورد ولادت امام زمان (علیه السلام) سؤل کنم.
شاید بگویی مگر در ایران خودمان، استاد ودانشمند قحطی بود که می خواهی به عراق بروی؟
امّا من برایت گفتم که باید دانشمندی پیدا کنیم که شیعه نباشد، دانشمندی که از اهل تسنن باشد وولادت فرزند امام عسکری (علیه السلام) را قبول داشته باشد.
من می خواهم به دیدار یک تاریخ دان بروم.
آفرین برتو، می بینم که آماده حرکت شده ای.
نمی دانم نام پر آوازه این مورّخ بزرگ را شنیده ای یا نه؟
اصلاً می دانی این مرد کیست؟
او ابن اثیر است که در سال ۵۵۵ هجری قمری، متولّد شده ودر شهر موصل زندگی می کند.۹
می دانستم که تو برای یافتن حقیقت، حاضر هستی هر سختی را تحمّل کنی.
خوشبختانه ما نیاز به گذرنامه وویزا نداریم، زیرا من وتو، اکنون در قرن ششم هجری هستیم ومی توانیم به راحتی به عراق برویم. ما سوار بر اسب خود می شویم وبه سوی عراق به پیش می تازیم.
روزها می گذرد ومن وتو در راه هستیم...
نگاه کن!
این دروازه های شهر موصل است، وارد شهر می شویم، خدا را شکر که به سلامت رسیدیم.
دوست خوبم! می دانی که مردم این شهر همه سنی هستند وتو باید به مقدّسات آنها احترام بگذاری، مبادا چیزی بر زبان بیاوری که برادران اهل سنت ما ناراحت بشوند.
ما وارد شهر می شویم، چه شهر بزرگ وآبادی!
به راستی درست گفته اند که موصل، دروازه کشور عراق است.۱۰
راستی، من شنیده ام که قبر جرجیس (علیه السلام) در این شهر است، همان پیامبری که دشمنان خدا، او را شهید کرده وبدنش را در آتش سوزاندند.
امّا خدا بار دیگر او را زنده خواهد کرد تا فریاد بلندِ خداپرستی خاموش نشود.
آری، ما باید همواره از کسانی که در راه خداپرستی فداکاری کردند با بزرگی واحترام یاد کنیم.
من از مردم این شهر می پرسم که قبر جرجیس (علیه السلام) کجاست؟
آنها ما را به وسط شهر راهنمایی می کنند، آنجا قبر پیامبر خداست.۱۱
ما به آن سو می رویم وآن دوست خوب خدا را زیارت می کنیم.
اکنون ما باید به دار الحدیث برویم وبا ابن اثیر ملاقات کنیم.۱۲
لازم است توضیح دهم که دار الحدیث جایی شبیه دانشگاه است که جوانان در آنجا به تحصیل علوم دینی مشغول هستند.
معمولاً در شهرهای مهم، چنین مراکزی ساخته می شود واستادان بزرگ در آنجا به تدریس می پردازند.
اینجا دار الحدیث موصل است، ما سراغ ابن اثیر را می گیریم.
مکانی را که او مشغول درس است به ما نشان می دهند وما به آنجا می رویم.
همسفر خوبم!
باید صبر کنیم تا درس او تمام شود.
بعد از درس من پیش او می روم وسلام کرده وخود را معرّفی می کنم.
او با نهایت تواضع جواب سلام مرا می دهد وخیلی مرا احترام می کند.۱۳
وقتی می فهمد ما از ایران آمده ایم خیلی تعجّب می کند، آخر چگونه شده است که ما این همه راه را برای دیدن او آمده ایم.
او از ما می خواهد تا به خانه او برویم.
وما هم که در این شهر آشنایی نداریم قبول می کنیم، البته برای ما مهم این است که از فرصت استفاده بیشتری کنیم واز این استاد بهره بیشتری ببریم.
به سوی خانه استاد می رویم ووارد اتاقش می شویم.
اتاق پر از کتاب های خطی وقدیمی است، در گوشه ای از اتاق هم کتاب هایی است که خود استاد نوشته است.
یکی از این کتاب ها، کتاب «الکامل» می باشد که در دوازده جلد است، استاد در این کتاب، حوادث تاریخی را شرح می دهد، استاد زحمت زیادی در نوشتن این کتاب کشیده است.
آیا شما می دانید چگونه می توان یک نویسنده را خوشحال کرد؟
وقتی شما از یک نویسنده می خواهید تا در مورد کتابش برای شما سخن بگوید او را بسیار خوشحال می کنید.
من رو به استاد می کنم ومی پرسم:
- چه شد که شما کتاب تاریخی نوشتید؟
- من از جوانی به تاریخ علاقه زیادی داشتم وبه مطالعه در زمینه تاریخ پرداختم وبه سفرهای متعددی رفتم.
- آیا می شود به سفرهای علمی خود اشاره کنید؟
- بله، من چند بار به بغداد سفر کردم، همچنین به حلب، دمشق وفلسطین رفتم وخدمت دانشمندان بزرگ، شاگردی کردم.۱۴
- هدف شما از نوشتن کتاب «الکامل» چه بوده است؟
- من همه کتاب هایی را که در زمینه حوادث تاریخی نوشته شده است مطالعه کردم ومتوجّه شدم که در این کتاب ها دو اشکال اساسی وجود دارد وبه همین دلیل، تصمیم گرفتم تا خودم یک دوره تاریخ بنویسم واین اشکال ها را بر طرف کنم.
- آیا می شود در مورد این اشکال ها توضیح بدهید؟
- اشکال اوّل اینکه من متوجه شدم نویسندگان، وقتی به حادثه ای می رسیدند که در زمان خودشان مشهور بوده است آن را در کتاب خود ذکر نمی کردند، یعنی آنها خیال می کردند که این مسأله آن قدر مشهور است که لازم نیست در کتاب آنها بیاید، در حالی که یک نویسنده باید صدها سال بعد از خود را هم در نظر داشته باشد وهمه حوادث مهم را ذکر کند.۱۵
- این نکته بسیار دقیقی است که شما به آن توجه پیدا کرده اید.
- امّا اشکال دوّم اینکه نویسندگان هر مطلبی را شنیده اند در کتاب خود آورده اند ودر مورد آن فکر نکرده اند، خدا به ما عقل داده است تا در مورد آنچه می شنویم فکر کنیم، ما نباید خرافات ودروغ ها را در کتاب خود بنویسیم.۱۶
همسفرم خوبم! من از شنیدن این دیدگاه بسیار خوشحال می شوم واین روحیّه عقل گرایی را تحسین می کنم.
به راستی چقدر خوب بود که همه نویسندگان از چنین روحیّه ای برخوردار بودند.
در اینجا، استاد رو به من می کند ومی پرسد:
- آیا می خواهی یک نمونه از خرافاتی را که در کتاب ها آمده است برایتان ذکر کنم؟
- آری، خیلی خوشحال می شوم.
- در یکی از کتاب های تاریخی از قول پیامبر نقل شده است: «ماه وخورشید بر روی دو گاو قرار گرفته اند وهر گاه که ماه وخورشید از روی این گاوها سقوط کنند، خورشید گرفتگی ویا ماه گرفتگی روی می دهد»، این مطلب با عقل منافات دارد وهرگز پیامبر چنین سخنی نگفته است، بلکه افرادی این حدیث را جعل کرده اند.۱۷
- خود پیامبر هم فرموده اند که عدّه ای به دروغ، سخنانی را به او نسبت خواهند داد.
- به هر حال، من هرگاه مطلبی را در جایی خواندم ویا شنیدم، در مورد آن فکر کردم واگر آن را موافق عقل یافتم، در کتاب خود آن را بیان نمودم.
- خیلی خوشحال هستم که با شما که نویسنده ای عقل گرا هستید آشنا شدم.
- من در کار خود به منابع وکتاب هایی مراجعه کردم که به راستگویی نویسندگان آن ایمان داشتم، برای همین، من از هر کتابی که به دستم می رسید استفاده نکردم بلکه فقط به کتاب های معتبر، اکتفا کردم.۱۸
اکنون می فهمم که چرا دانشمندان جهان اسلام این قدر برای دیدگاه های استاد، احترام قائل هستند، او تاریخ نویسی است که با نگاهی نقّادانه به حوادث تاریخی نگاه می کند.۱۹
اکنون، من رو به استاد می کنم ومی گویم:
- جناب استاد! شما می دانید که ما از راه دوری آمده ایم وهدف ما در این سفر این بوده است تا به یک حقیقت پی ببریم، آیا می توانم از شما سؤلی بکنم؟
- شما از ایران، این همه راه را آمده اید تا یک سؤل از من بپرسید؟ مگر در کشور ایران کسی پیدا نمی شد که جواب شما را بدهد؟
- شما در تاریخ تحقیق کرده اید وعمر خود را در این راه صرف کرده اید وهمه به دیدگاه شما احترام می گذارند، ضمن اینکه شما از علمای بزرگ اهل سنت هستید وجواب شما برای من مهم است.
- بفرمایید، سؤلتان را بپرسید؟
- آیا شما حسن عسکری را می شناسید؟ همان کسی که شیعیان او را به عنوان امام یازدهم قبول دارند.
- آری.
- سؤل مهم من این است، آیا حسن عسکری، فرزند پسری هم داشته اند؟
- چرا این همه راه آمده ای؟ تو مگر سوادِ عربی نداشتی؟ اگر کتاب مرا می خواندی به جواب می رسیدی.
استاد از جای خود بلند می شود وجلد هفتم کتاب «الکامل» را باز می کند وبرای من می خواند: «در این سال ۲۶۰ هجری، حسن عسکری از دنیا رفت همان کسی که شیعیان او را امام خود می شمارند، لازم به ذکر است که او پدر همان کسی که نامش محمّد است وشیعیان معتقد هستند که باید در انتظار او بود».۲۰
من کتاب را از دست او می گیرم وبار دیگر آن را با دقت می خوانم، بعد رو به استاد می کنم ومی پرسم:
- استاد! از این سخن شما معلوم می شود که به امامت حسن عسکری اعتقاد ندارید؟
- آری، من سنی هستم وبه امامت دوازده امام اعتقاد ندارم.
- پس چرا نام او را در کتاب خود آورده اید؟
- درست است که من شیعه نیستم، ولی حسن عسکری را به عنوان یکی از نوادگان پیامبر قبول دارم، او از نسل پیامبر است وچطور من ادعای مسلمانی بکنم، امّا فرزندان پیامبر خود را دوست نداشته باشم!
- استاد! آیا شما قبول دارید که حسن عسکری، فرزندی داشته است؟
- آری، حسن عسکری، فرزند پسری داشته که نام آن پسر، محمّد بوده است، این همان کسی است که شما شیعیان می گویید او امام زمان است.
سخن به اینجا که می رسد من به فکر فرو می روم، ما در حضور یکی از بزرگترین مورخان جهان اسلام هستیم، او بر این اعتقاد است که حسن عسکری (علیه السلام)، فرزند پسری داشته است.
درست است که ما در بعضی از مسائل با هم اختلاف داریم، امّا همین که او در کتاب خود از فرزندِ حسن عسکری اسم می برد برای من بسیار جالب است.
من بار دیگر به فکر فرو می روم، ابن اثیر، تاریخ نویس بزرگی است که مطالب کتاب خود را فقط از کتاب های معتبر می نویسد.
او کسی است که با خرافات مبارزه می کند وبه خواننده کتاب خود قول داده است که فقط مطالب صحیح ومعتبر را در کتاب خود بیاورد.
اکنون می بینم که او در کتاب خود تصریح می کند که حسن عسکری، فرزند پسری به نام محمّد داشته است.
من می دانم که او به امامت فرزند حسن عسکری معتقد نیست ولی ما برای این ویژگی او، این همه راه را آمده ایم.
اگر ما می خواستیم تاریخ نویسی پیدا کنیم که شیعه باشد به شهر موصل نمی آمدیم، در همان ایران خودمان به نزد علمای شیعه می رفتیم.
ما باید رنج این سفر را تحمل می کردیم تا با ابن اثیر که از اهل سنت است آشنا می شدیم واز زبان او می شنیدیم که حسن عسکری، فرزند پسری داشته است.
اینجاست که به یاد سخن عثمان خمیس می افتم، یادت هست او در کتاب خود، گفته بود: «همه فرقه ها...می گویند که بعد از حسن عسکری، فرزندی باقی نمانده است».۲۱
مگر ابن اثیر از علمای بزرگ اهل سنت نیست؟
مگر همه اهل سنت به کلام وسخن ابن اثیر به دیده احترام نگاه نمی کنند؟
پس چرا عثمان خمیس، این حقیقت ها را مخفی می کند؟
وقتی عاشق دختر مصری شدم
همسفر برخیز که دشمن بیدار است! ما باید سفری طولانی برویم.
- آقای نویسنده! دیگر می خواهی مرا به کجا ببری؟
- ما باید به قاهره برویم.
سوار بر اسب خود می شویم وبه پیش می تازیم، روزها وشب ها می گذرد...
همسفرم! رنگ آبی رود نیل را می بینی!
اینجا قاهره است، ما وارد شهر می شویم.
ما این همه راه را آمده ایم تا با ابن خَلِّکان دیدار کنیم، دانشمند بزرگی که کتابی مهم در تاریخ وحوادث آن نوشته است.
شنیده ام که او قاضی این شهر است، ما باید به دادگستری برویم.
اینجا دادگستری است ومن به مأموران می گویم:
- من می خواهم با ابن خَلِّکان دیدار داشته باشم.
- شما اهل کجا هستید؟
- ما از ایران آمده ایم.
- حتما برای تجارت به این شهر آمده اید!
- نه، ما برای کشف یک حقیقت آمده ایم.
مأمور با تعجّب به ما نگاهی می کند وبه داخل می رود تا هماهنگی لازم را انجام بدهد.
بعد از لحظاتی ما را به نزد ابن خَلِّکان می برند.
ما به ایشان سلام کرده ومی نشینیم. او به ما نگاهی می کند ومی گوید:
- شنیده ام شما از ایران آمده اید وگفته اید برای طلب آگاهی وکشف حقیقت آمده اید.
- آری، من یک نویسنده هستم.
- شما دوست خودتان را معرّفی نکردید؟
- ببخشید، یادم رفت، ایشان دوست خوبم وخواننده کتاب من است که در این سفر، همراه من می باشد.
- خیلی خوش آمدید، من چه کمکی می توانم به شما بکنم؟
- جناب استاد، محبّت کنید مقداری در مورد خودتان برای ما سخن بگویید.
- من ابن خَلِّکان هستم، در سال ۶۰۸ در عراق چشم به جهان گشودم وچون عاشق علم ودانش بودم به قاهره آمدم تا از اساتید بزرگ بهره ببرم ودر همین جا بود که دلم اسیر دختری از دختران مصر شد وبا او ازدواج کردم وبعد از آن دیگر اهل مصر شدم.۲۲
- پس راست می گویند که تا مرد ازدواج نکرده است معلوم نیست اهل کجاست.
- آری، من بعد از این ازدواج، اهل مصر شدم وبه درس وتحقیق پرداختم تا اینکه آوازه من در همه جا پیچید ومرا به عنوان قاضی شهر انتخاب کردند.۲۳
- استاد! آیا می شود به مهمترین کتابی که نوشته اید اشاره کنید؟
- من کتاب های متعددی نوشته ام، امّا مهمترین آنها، کتاب «وفیات الأعیان» است، این کتاب در مورد زندگی نامه افراد مهم وبزرگ تاریخ می باشد.۲۴
- هدف شما از تألیف این کتاب چه بود؟
- من از همان ایام جوانی به مطالعه زندگی مردان بزرگ علاقه داشتم وبه همین دلیل، همه کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده بود را مطالعه می کردم، البته من عادت داشتم از مطالبی که می خواندم فیش تهیه می کردم، بعد از مدّتی تعداد این فیش ها بسیار زیاد شد ومن به فکر افتادم که این فیش های خود را تنظیم کنم وبه صورت کتاب در آورم.
- شما فکر می کنید ویژگی مهم کتاب شما چیست؟
- من تلاش کرده ام تا در کتاب خود به صورت مختصر ومفید به ذکر همه اشخاص مشهور بپردازم.۲۵
- استاد! شما می دانید که ما از راه دوری آمده ایم وهدف ما این بوده است تا به یک حقیقت پی ببریم، آیا می توانم از شما سؤل مهمّی بپرسم؟
- من با کمال میل در خدمت شما هستم؟
- اکنون که شما در زمینه زندگی بزرگان، تحقیق کرده اید وجوانی خود را در این راه صرف کرده اید؛ برای من بگویید که به نظر شما آیا حسن عسکری، فرزند پسری داشته است یا نه؟
- منظور شما از حسن عسکری همان کسی است که شیعیان او را امام یازدهم می دانند؟
- آری، ما می خواهیم بدانیم که به نظر شما آیا ایشان فرزند پسری داشته است یا نه؟
- مگر شما کتاب مرا نخوانده اید؟
- خیر.
- من در کتاب خود در این مورد سخن گفته ام.
استاد از جای خود بلند می شود وجلد چهارم کتاب «وفیات الاعیان» را برای ما می آورد.
او صفحه ۱۷۶ را باز می کند وآن را می خواند: «محمّد، پسر حسن عسکری کسی که شیعیان او را به عنوان امام دوازدهم می شناسند، او در روزجمعه، نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری به دنیا آمد».۲۶
ما با شنیدن سخنان استاد بسیار متعجّب می شویم، ابن خَلِّکان که یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت است در کتاب خود ولادت فرزندِ امام عسکری (علیه السلام) را ذکر می کند.
درست است که او به امامت، اعتقاد ندارد، ولی مهم این است که او تولّد فرزندِ حسن عسکری را قبول دارد.
پس چطور شد که آقای عثمان خمیس در کتاب خود ادعا کرد که همه امّت اسلامی، ولادت فرزند حسن عسکری را قبول ندارند.
مگر ابن خَلِّکان از علمای بزرگ اهل سنت نیست؟
مگر همه اهل سنت به کلام وسخن ابن خَلِّکان به دیده احترام نگاه نمی کنند؟
چرا آقای عثمان خمیس می خواهد واقعیّت را پنهان کند؟
نابینایم وشهره این روزگارم!
همسفر خوبم! آماده باش!
ما اکنون باید به سوی شهر دمشق برویم، سفر طولانی است، امّا این همه راه را برای یاری حقیقت می رویم.
روزها می گذرد...
آن درختان زیتون را می بینی؟ ما در نزدیکی های دمشق هستیم.
وارد شهر می شویم وابتدا به کنار مسجد امویّ می رویم تا قبر دختر کوچک امام حسین (علیه السلام) را زیارت کنیم.
آری، این شهر خاطره های زیادی از اسارت خاندان پیامبر دارد.
زیارت شما قبول باشد!
اکنون موقع آن است که به سراغ هدف خود برویم. ما می خواهیم در این شهر با آقای ذَهَبی دیدار کنیم.
ما باید به مدرسه اشرفیّه برویم، مدرسه ای که شهرت آن، تمام دنیا را گرفته است، از این مدرسه، بزرگان زیادی به اوج موفقیّت رسیده اند.۲۷
وارد مدرسه می شویم، نگاه کن، این مدرسه چقدر شلوغ است!
ما از افرادی که در این مدرسه هستند سراغ استاد ذَهَبی را می گیریم، آنها ما را به سالنی راهنمایی می کنند.
پیرمردی بر روی صندلی کوچکی نشسته است وشاگردان زیادی دور او حلقه زده اند، هر کدام این شاگردان از شهر ودیاری هستند، آنها برای بهره بردن از دانش استاد به اینجا آمده اند.۲۸
هر کس از او سؤلی می کند واو جواب می دهد.
ما باید صبر کنیم تا دور او خلوت شود.
نگاه کن! استاد ذَهَبی چه حافظه ای دارد! در این مدّت اصلاً به کتاب یا نوشته ای نگاه نمی کند.
مگر نمی دانی که همه آروز می کنند که ای کاش حافظه آنها مثل حافظه استاد ذَهَبی باشد!
شنیده ام که یکی از دانشمندان بزرگ به مکّه می رود، وقتی او آب زمزم را می نوشد، این دعا را می کند: «خدایا! حافظه مرا همچون حافظه استاد ذهبی قرار بده».۲۹
نگاه کن! درس استاد تمام شد وشاگردانش یکی بعد از دیگری می روند.
خوب است ما نزدیک برویم.
ما درست در مقابل استاد هستیم، چرا او به ما توجّهی نمی کند؟
یکی از شاگردان استاد که متوجّه تعجّب ما می شود، رو به من می کند ومی گوید که چشمان استاد بر اثر زیادی مطالعه ونوشتن بیش از صد کتاب، نابینا شده است واو نمی تواند هیچ جا را ببیند!۳۰
ما جلو می رویم وسلام می کنیم، استاد ذهبی به گرمی جواب ما را می دهد ومی گوید:
- شما کیستید واز کجا آمده اید؟
- من نویسنده هستم وبا دوستم از ایران آمده ایم.
- خیلی خوش آمدید.
بعد استاد از ما می خواهد تا به حجره او برویم.
اینجا حجره استاد است، دور تا دور حجره پر از کتاب هایی است که استاد در روزگار جوانی نوشته است.
- جناب استاد! من برای جوانان کتابی می نویسم، از شما می خواهم خودتان را برای خوانندگان کتابم، معرّفی کنید.
- من ذهبی هستم وشافعی مذهب می باشم، در سال ۶۷۳ در شهر دمشق به دنیا آمدم واز همان کودکی عاشق علم ودانش بودم.۳۱
- چگونه شد که عاشق علم ودانش شدید؟
- شما ایرانی ها، یک ضرب المثل دارید که می گوید: «حلال زاده به دایی خودش شباهت دارد»، من یک دایی داشتم که به علم خیلی علاقه داشت، او باعث شد من عاشق علم بشوم، من روزها در کنار پدر خود در مغازه طلاسازی کار می کردم وشبها به تحصیل علم می پرداختم.
- یعنی پدر شما مغازه طلاسازی داشت؟
- بله، به همین جهت، ما به خاندان ذهبی مشهور شدیم، شما می دانید که در زبان عربی به طلا، ذَهَب می گویند.
- شما تا چه زمانی در مغازه پدر خود ماندید؟
- وقتی پدرم، عشق مرا به دانش دید، به من اجازه داد تا نزد استادان بزرگ بروم ودرس بخوانم، وقتی به هجده سالگی رسیدم تصمیم به مسافرت به شهرهای دیگر گرفتم.۳۲
- شما به چه شهرهایی سفر کردید؟
- من به شهرهای حَلَب، قدس، قاهره ومکّه سفر کردم ودر هر کجای جهان اسلام، استاد بزرگی وجود داشت به نزد او رفتم وشاگردی او را کردم.
- آیا شمار استادهای خود را به یاد دارید؟
- آری، من بیش از هزار ودویست استاد داشته ام.۳۳
- واقعا اشتیاق شما برای علم ودانش مثال زدنی است!
- من عاشق علم بودم ودر راه رسیدن به معشوق خودم همه سختی ها را به جان ودل می خریدم ولذّت می بردم.
- شما چه زمانی به دمشق باز گشتید؟
- وقتی احساس کردم که از همه استادان روزگار خود بهره کافی برده ام به دمشق بازگشتم وشروع به تدریس کردم، کم کم آوازه وشهرت من در جهان اسلام پیچید واز همه شهرها، شاگردان زیادی در درس من حاضر شدند ومن در زمینه علوم مختلف بیش از صد کتاب نوشتم، من در علم رجال کتاب مهمی نوشتم وافراد راستگو را از افراد دروغگو جدا کردم وشما می توانید با این کتاب به راحتی به بررسی صحیح بودن یا ضعیف بودن احادیث پی ببرید.۳۴
- شنیده ام که شما در زمینه تاریخ وحوادث تاریخی، کتابی دارید وبه همین دلیل، شما به عنوان یکی از تاریخ نویسان بزرگ جهان، مطرح می باشید، آیا می شود در مورد این موضوع توضیح بدهید؟
- من کتابی نوشته ام که مجموعه تاریخ ظهور اسلام تا حوادث امروز در آن آمده است.
- هدف شما از نوشتن این کتاب چه بوده است؟
- من وقتی کتاب های تاریخی را می خواندم متوجّه شدم که در آن کتاب ها، مطالبی ذکر شده است که دانستن آن برای خواننده فایده ای ندارد، برای همین، تصمیم گرفتم کتابی در تاریخ بنویسم که فقط مطالب مفید را داشته باشد.۳۵
- نام کتاب تاریخی شما چیست؟
- نام کتاب من، «تاریخ اسلام» است که در ۵۲ جلد نوشته ام، من می توانستم این کتاب را به صورت بسیار مفصّل بنویسم، امّا من فقط به ذکر مطالب مهم پرداختم، من تاریکی های تاریخ را روشن نمودم وهمه کتاب های تاریخی را که قبلاً نوشته شده بود مطالعه کرده وهر جا دیدم که تاریخ دچار انحراف شده است آن را اصلاح نمودم.۳۶
- استاد! اکنون من می خواهم از شما سؤلی بکنم، نظر شما در مورد فرزندِ حسن عسکری چیست؟ آیا او متولّد شده است یا نه؟
- آیا منظور شما همان کسی که شیعیان او را به عنوان امام زمان خود می شناسند؟
- آری.
- چطور شده است که این سؤل برای شما اینقدر مهم شده است؟
- عدّه ای می گویند که حسن عسکری، اصلاً فرزند پسری نداشته است.
در این هنگام استاد، یکی از شاگردان خود را صدا می زند واز او می خواهد تا جلد نوزدهم کتاب «تاریخ اسلام» را بیاورد.
شاگرد او، این کتاب را می آورد، استاد به او می گوید که در این کتاب، حوادث سال ۲۵۸ را ذکر کرده ام، آنجا را بیاور وآنرا بخوان.
شاگرد، شروع به ورق زدن می کند، بعد از مدّتی جستجو آن را پیدا می کند.
من به او می گویم که شماره صفحه را بگوید تا من یادداشت کنم. او می گوید این مطلب در صفحه ۱۱۳ می باشد وبعد شروع به خواندن می کند.
در این صفحه چنین نوشته شده است: «محمّد پسر حسن که شیعیان او را قائم ونماینده خدا می دانند در سال ۲۵۸ هجری قمری۳۷ متولّد شد»۳۸
قبلاً گفته بودم که استاد ذهبی، مطالب تاریخی را به صورت بسیار مختصر بیان می کند، او در اینجا نیز به صورت مختصر، ولادت فرزندِ امام عسکری (علیه السلام) را بیان می کند.
مگر استاد ذهبی از علمای بزرگ اهل سنت نیست؟ آیا عثمان خمیس، این سخن را ندیده است؟ پس چگونه است که او را محقق بزرگ اهل سنت نامیده اند، این طوری که آبروی برادران اهل سنت می رود؟ آیا همه تحقیق های او این گونه است؟
نه!! آقای عثمان خمیس، محقق بزرگی است، مگر می شود او این مطلب را نخوانده باشد، فقط اشکال در این است که او دروغ می گوید!
در شهر خدا شیعه ای باقی نگذارید!
آماده باش! این بار می خواهم تو را به مکّه ببرم.
می دانم که خیلی خوشحال شدی، تو در این سفر می توانی خانه خدا را زیارت کنی ومهمانِ دوست باشی.
ما با هم حرکت می کنیم، روزها وشب ها سپری می شود...
حتما می دانی که ما برای ورود به شهر مکّه باید لباس احرام بر تن کنیم ولبّیک بگوییم واعمال عمره به جا آوریم.
اینجا میقات است، جایی که باید لباس سفید بر تن کنیم وکبوتر حرم شویم.
لبّیک اللهمّ لبّیک!
ما به سوی شهر خدا، مکّه، حرکت می کنیم، این کوه ها را نگاه کن، شهر مکّه در پشت همین کوه ها می باشد.
ما وارد شهر می شویم وبه مسجد الحرام می رویم ودور کعبه طواف می کنیم.
اعمال عمره را انجام می دهیم، اکنون می توانیم لباس احرام را از بدن بیرون آورده ولباس معمولی به تن کنیم.
امّا من از تو می خواهم ساعتی دیگر صبر کنی ولباس احرام به تن داشته باشی.
حتما می گویی چرا؟
اگر ما لباس های معمولی بپوشیم همه می فهمند ایرانی هستیم وشیعه، آن وقت کار خراب می شود.
یعنی چه؟ مگر ما چه کرده ایم؟
ببین، در این شهر دانشمندی زندگی می کند که نام او، ابن حجر هیثمی است واو عقیده دارد که شیعیان مشرک هستند.
شاید از این حرف من تعجّب کنی! همیشه گفته اند که شیعه وسنی با هم برادر هستند.
مگر او نمی داند که ما خدا ورسول خدا وقرآن را قبول داریم؟!
مگر ما با او برادر نیستیم؟ آیا او این گونه می خواهد حقّ برادری را به جا آورد؟!
به هر حال، من گفته باشم که این آقای ابن حجر، چه عقیده ای دارد، حال تو خود می دانی.
چند سال پیش، در شهر مکّه شیعیان زیاد شده بودند ووقتی ابن حجر برای حج به مکّه آمد نتوانست شاهد رواج مکتب شیعه در این شهر باشد.
برای همین، او در مکّه ماند وکتابی به نام «صَواعق مُحْرِقه» نوشت، هدف او در این کتاب دفاع از خلافت ابوبکر وعمر بود.
آیا می دانی که معنای «صَواعق مُحْرِقه» چیست؟
آیا در هنگام رعد وبرق، صاعقه ها را دیده ای که همه جا را آتش می زنند؟ به آن صاعقه های آتشین در زبان عربی، «صَواعق مُحْرِقه» می گویند.
منظور ابن حجر این است که کتاب من، مانند صاعقه های آسمانی، مکتب شیعه را نابود می کند.
ابن حجر تا آنجا که می توانست در کتاب خود به مکتب شیعه حمله کرد وشیعیان را به عنوان کسانی که در دین خدا بدعت آورده اند معرّفی کرد.۳۹
آیا شنیده ای که پیامبر خبر داده که بعد از من گروهی می آیند وبه من، حدیث دروغ، نسبت می دهند؟
آیا می خواهی یکی از آن حدیث های دروغی را که آقای ابن حجر در کتاب خود از پیامبر نقل کرده برایت بخوانم: «بعد از من گروهی می آیند که آنها را رافضی می گویند، اگر آن گروه را دیدید آنها را بکشید که آنها مشرک هستند».۴۰
همسفر خوبم!
آیا می دانی که منظور از رافضی، شیعیان می باشند؟
در زبان عربی، به کسی که چیزی را قبول نکند، رافضی می گویند.
آنها می گویند: «شیعیان، حق را که خلافت ابوبکر است، قبول نکرده اند، پس آنها رافضی هستند».
به هر حال، ابن حجر با نوشتن این کتاب وترویج افکار ضد شیعه، توانست به خواسته خود برسد واز رشد مکتب شیعه در شهر مکّه جلوگیری کند.
اکنون، من وتو باید با همین لباس های احرام به نزد ابن حجر برویم.
- آقای نویسنده! دستت درد نکند، ما را می خواهی پیش کسی ببری که کشتن ما را واجب می داند!
- تو که این قدر ترسو نبودی، به خدا توکل کن وهمراه من بیا.
من از مردم، سراغ خانه ابن حجر را می گیرم وبه سوی خانه او به راه می افتیم.
من نگاهی به تو می کنم ومی گویم:
- هنوز هم در فکر هستی که همراهم بیایی یا نه؟
- حتما می آیم، من رفیق نیمه راه نیستم، شیعه همیشه در جستجوی حقیقت است، من با تو می آیم!
سرانجام ما با هم درِ خانه ابن حجر را می زنیم.
خدمتکار در را باز می کند وما به او می گوییم که می خواهیم ابن حجر را ببینیم.
بعد از مدّتی، ما وارد خانه می شویم وما را به اتاق ابن حجر راهنمایی می کند، وارد اتاق می شویم وسلام می کنیم ومی نشینیم.
من رو به ابن حجر کرده ومی گویم:
- ما شنیده ایم که شما دانشمند بزرگی هستید، برای همین، ما به دیدن شما آمدیم.
- شما خیلی محبت دارید.
- ما شنیده ایم که شما بر ضدّ عقاید شیعه، کتابی نوشته اید وبا این کار خود توانسته اید از رشد تفکر شیعی در این شهر جلوگیری کنید.
- آری، اگر من نبودم امروز تمام مردم این شهر فریب شیعیان را خورده بودند، من بودم که با نوشتن کتاب خود که در سال ۹۵۰ هجری قمری تمام شد، خدمت بزرگی به بزرگان مذهب خود، ابوبکر وعمر کردم.
- امیدوارم که خداوند شما را با آن دو نفر محشور کند!
- ما قابل نیستیم که با آن بزرگواران محشور شویم.
- چه کسی از شما بهتر که با آنان محشور شود، ما هنوز در لباس احرام هستیم، از صمیمِ دل می خواهیم که خدا این دعا را در حقّ شما مستجاب کند!
- جناب ابن حجر! شیعیان اعتقاد دارند که حسن عسکری، فرزند پسری به نام محمّد دارد، آیا شما در کتاب خود در این مورد هم سخنی نوشته اید.
- آری، من در کتاب خود به زندگی حسن عسکری اشاره کرده ام واز فرزند او هم نام برده ام، امّا مبادا فریب شیعیان را بخورید، شیعیان می گویند که او امام زمان است، این یک دروغ است!
- جناب ابن حجر! ما فعلاً کار به این حرف ها نداریم، ما فقط می خواهیم بدانیم که حسن عسکری، فرزندی داشته است یا نه؟
- اگر این طور است، صبر کنید تا کتاب خود را به شما نشان بدهم.
او از جای خود بلند می شود وجلد دوم کتاب «صواعِق مُحرِقه» را می آورد وصفحه ۴۸۱ آن را باز می کند وبرای ما می خواند: «آن محمّدی که شیعیان می گویند حجت ونماینده خداست در شهر سامرا در سال ۲۵۵ هجری به دنیا آمد».۴۱
من با احترام، کتاب را از او می گیرم وخودم مطالعه می کنم.
آری، ابن حجر قبول ندارد که محمّد، پسر حسن عسکری (علیهما السلام)، همان مهدی موعود باشد وبه این اعتقاد حمله می کند، امّا به ولادت محمّد پسر حسن عسکری (علیهما السلام) تصریح می کند.
اکنون دیگر ما باید با ابن حجر خداحافظی کنیم وبرای طواف وداع به مسجد الحرام برویم.
همسفر خوبم! ما شیعیان اعتقاد داریم که این محمّد که فرزند امام عسکری (علیهما السلام) است، مهدی موعود است وبرای این مطلب دلایل بسیار زیادی داریم.
اگر خدا کمک کند من در آینده، برای اثبات این موضوع کتابی خواهم نوشت، امّا هدف من در کتاب این است که اثبات کنم که امام عسکری (علیه السلام)، فرزند پسری داشته است وبرای همین، این سخن ابن حجر را آوردم.
من در این کتاب می خواستم دروغ کسانی را ثابت کنم که می گویند امام عسکری (علیه السلام)، فرزند پسری نداشته است.
من از همان اوّل این سفر، هدف خود را برای تو بیان کردم وتو را به چهار شهر مهم جهان اسلام (موصل، مصر، دمشق، مکّه) بردم تا سخنان بزرگان اهل سنت را بشنوی که به ولادت فرزند امام عسکری (علیه السلام) اعتقاد داشتند.
در انتظار باش تا در آینده نزدیک به سفری تحقیقی برویم وثابت کنیم که این فرزند، همان مهدی موعود است.
امّا فعلاً برای تو مطلبی را از یک کتاب اهل سنت نقل می کنم: «اسم مهدی، محمّد است وکنیه او ابو القاسم می باشد، در آخر الزمان ظهور می کند، اسم مادر او، نرجس است».۴۲
آری، خود پیامبر وعده داده است که مردی از خاندان او قیام خواهد کرد ودر زمین عدالت برقرار خواهد نمود.۴۳
همه چشم انتظار آمدن او هستیم.
اکنون که سفر ما رو به پایان است می خواهم بار دیگر با نویسنده کتاب «عجیب ترین دروغ تاریخ» سخن بگویم:
آقای عثمان خمیس! ضمن احترام به شما وایده زیبایِ شما در مبارزه با دروغگویی، چند سؤل از شما دارم:
یادت هست که تو در کتاب خود چه گفتی؟
این سخن تو است: «همه فرقه ها... می گویند که بعد از حسن عسکری، فرزندی باقی نمانده است».۴۴
پس چرا چهار نفر از بزرگان اهل تسنن با تو هم عقیده نیستند؟
بیشتر آنها از تاریخ نویسان بزرگ جهان اسلام هستند وولادت فرزندِ حسن عسکری را در کتاب های خود ذکر کرده اند.
آیا می توانی سخن آنها را انکار بکنی؟ در این صورت، همه مطالبی را که آنان در تاریخ خود نوشته اند، باید انکار کنی.
یادت هست که در پایان کتاب خود چه نوشتی؟
این سخن دیگر توست: «خواننده گرامی! این آفتاب حقیقت است که از افق سر زده است تا حقیقتی را برای تو روشن کند».۴۵
آیا این آفتاب حقیقت است که می خواستی ذهن جوانان ما را با آن روشن کنی؟
خودت بگو آیا این مخفی کاری ها ودروغ های تو، آفتاب حقیقت است؟
تو در کتاب خود بزرگترین دروغ را می گویی واسناد مهم تاریخ را مخفی می کنی.
تو به عنوان نماینده اهل سنت سخن می گویی، گویا که همه دانشمندان بزرگ اهل سنت با تو هم عقیده هستند وبا این کار خود، آبروی برادران اهل سنت را می بری.
ومن می دانم که هرگز همه اهل سنت، به راهی که تو رفتی نمی روند، زیرا هیچ وجدان بیداری نمی تواند از دروغ حمایت کند.
تو در کتاب خود می نویسی که تمام امّت اسلامی، ولادت فرزندِ حسن عسکری را قبول ندارند.
پس چرا دانشمندان بزرگ شما، ولادت آن بزرگوار را در کتاب های خود ذکر کرده اند.
چگونه باور کنم که تو می خواستی حقیقت را مخفی کنی!
خداوند نمی گذارد نور خودش خاموش شود. باور کن که ما برای همیشه به حقیقت دوازدهم، اعتقادی راسخ خواهیم داشت.
ودر پایان،
سلامی به مولای خود می کنیم واین چنین می گوییم:
سلام بر تو ای همنام گلهای بهاری!
سلام بر تو ای جان جهان وای گنج نهان!
ای که شکوه آمدنت همچون بهار زیباست!
ای که فقط با یاد تو، زندگی ما معنا می گیرد!
وما همچنان، چشم به راه آمدنت می مانیم،
تا جان خویش را فدای مقدمت کنیم...

منابع تحقیق

۱. الأعلام، خیر الدین محمود بن محمّد الزرکلی (ت ۱۳۹۶ ه)، بیروت: دار العلم للملایین، الطبعة السادسة، ۱۹۸۴ م.
۲. الإکمال فی رفع الارتیاب عن المؤتلف والمختلف فی الأسماء والکنی والأنساب، الأمیر الحافظ ابن ماکولا، القاهرة: دار الکتاب الإسلامی.
۳. إیضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون، إسماعیل باشا بن محمّد البغدادی (ت ۱۳۳۹ ه)، بیروت: دار الفکر، الطبعه ب الاُولی، ۱۴۰۲ ه.
۴. البدایة والنهایة، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت ۷۷۴ ه)، تحقیق: مکتبة المعارف، بیروت: مکتبة المعارف.
۵. تاریخ ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت ۸۰۸ ه)، بیروت: دار الفکر، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۸ ه.
۶. تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، محمّد بن أحمد الذهبی (ت ۷۴۸ ه)، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، بیروت: دار الکتاب العربی، الطبعة الاُولی، ۱۴۰۹ ه.
۷. التاریخ الکبیر، أبو عبد الله محمّد بن إسماعیل البخاری (ت ۲۵۶ ه)، بیروت: دار الفکر.
۸. تاریخ بغداد أو مدینة السلام، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی (ت ۴۶۳ ه)، المدینة المنوّرة / بغداد: المکتبة السلفیّة.
۹. تاریخ مدینة دمشق، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی (ت ۵۷۱ ه)، تحقیق: علی شیری، ۱۴۱۵، بیروت: دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع.
۱۰. تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت ۱۲۸۲ ه)، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۰ ه.
۱۱. تذکرة الحفّاظ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت ۷۴۸ ه)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
۱۲. تقریب التهذیب، الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت ۸۵۲ ه)، تحقیق: محمّد عوّامة، دمشق: دار الرشید، الطبعة الرابعة، ۱۴۱۲ ه.
۱۳. تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، یونس بن عبد الرحمن المزّی (ت ۷۴۲ ه)، تحقیق: الدکتور بشّار عوّاد معروف، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الاُولی، ۱۴۰۹ ه.
۱۴. الثقات، محمّد بن حبّان البُستی (ت ۳۵۴ ه)، بیروت: مؤسّسة الکتب الثقافیة، ۱۴۰۸ ه.
۱۵. الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت ۹۱۱ ه)، بیروت: دار الفکر.
۱۶. الدُرّ المنثور فی التفسیر المأثور، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت ۹۱۱ ه)، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۴ ه.
۱۷. ذکر أخبار إصفهان، الإمام الحافظ أبو نعیم أحمد بن عبد الله الإصفهانی، مدینة لیدن: مطبعة بریل، ۱۹۳۴ م.
۱۸. ذیل طبقات الحفّاظ، الحافظ جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت ۹۱۱ ه)، دمشق، ۱۳۴۷ ه.
۱۹. سبل الهدی والرشاد، محمّد بن یوسف الصالحی الشامی (ت ۹۴۲ ه)، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود، بیروت: دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۴ه.
۲۰. سنن ابن ماجة، أبو عبد الله محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی (ت ۲۷۵ ه)، تحقیق: محمّد فؤاد عبد الباقی، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، ۱۳۹۵ ه.
۲۱. سنن أبی داود، أبو داود سلیمان بن أشعث السِّجِستانی الأزدی (ت ۲۷۵ ه)، تحقیق: محمّد محیی الدین عبد الحمید، دار إحیاء السنّة النبویّة.
۲۲. سیر أعلام النبلاء، أبو عبد الله محمّد بن أحمد الذهبی (ت ۷۴۸ ه)، تحقیق: شُعیب الأرنؤوط، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة العاشرة، ۱۴۱۴ ه.
۲۳. صحیح ابن حبّان، علی بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت ۷۳۹ ه)، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۴ ه.
۲۴. الصواعق المحرقة فی الردّ علی أهل البدع والزندقة، أحمد بن حجر الهیثمی (ت ۹۷۴ ه)، إعداد: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی وکامل محمد، بیروت: مؤّسة الرسالة، الطبعة الاُولی، ۱۹۹۷ م.
۲۵. فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۵ ه.
۲۶. الکامل، عبد الله بن عَدِی، (ت ۳۶۵ ه)، تحقیق: یحیی مختار غزّاوی، بیروت: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۹ ه.
۲۷. الکامل فی التاریخ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت ۶۳۰ ه)، تحقیق: علی شیری، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی ۱۴۰۸ ه.
۲۸. کشف الحجب والأستار عن أسماء الکتب والأسفار، السیّد إعجاز حسین النیسابوری الکنتوری (ت ۱۲۸۶ ه)، تحقیق: محمّد هدایت حسین، قمّ: مکتبة المرعشی النجفی، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۹ ه.
۲۹. کشف الخفاء ومزیل الإلباس، أبو الفداء إسماعیل بن محمّد العجلونی (ت ۱۱۶۲ ه)، بیروت: مکتبة دار التراث.
۳۰. کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت ۹۷۵ ه)، تصحیح: صفوة السقّا، بیروت: مکتبة التراث الإسلامی، الطبعة الاُولی، ۱۳۹۷ ه.
۳۱. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت ۸۰۷ ه)، تحقیق: عبد الله محمّد درویش، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۲ ه.
۳۲. المختصر المختار من تاریخ ابن الدبیثی، الإمام شمس الدین محمّد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی (ت ۷۴۸ ه)، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۷ ه.
۳۳. المستدرک علی الصحیحین، أبو عبد الله محمّد بن عبد الله الحاکم النیسابوری (ت ۴۰۵ ه)، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت: دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۱ ه.
۳۴. مسند أبی یعلی الموصلی، أبو یعلی أحمد بن علی بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت ۳۰۷ ه)، تحقیق: إرشاد الحقّ الأثری، جدّة: دار القبلة، الطبعة الاُولی، ۱۴۰۸ ه.
۳۵. مسند أحمد، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت ۲۴۱ ه)، تحقیق: عبد الله محمّد الدرویش، بیروت: دار الفکر، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۴ ه.
۳۶. المصنّف، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت ۲۱۱ ه)، تحقیق: حبیب الرحمان الأعظمی، بیروت: المجلس العلمی.
۳۷. المعجم الأوسط، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت ۳۶۰ ه)، تحقیق: طارق بن عوض الله وعبد الحسن بن إبراهیم الحسینی، القاهرة: دار الحرمین، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۵ ه.
۳۸. معجم البلدان، أبو عبد الله شهاب الدین یاقوت بن عبد الله الحموی الرومی (ت ۶۲۶ ه)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، ۱۳۹۹ ه.
۳۹. المعجم الکبیر، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت ۳۶۰ ه)، تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۴ ه.
۴۰. معجم المطبوعات العربیة والمعربة، جمع وترتیب یوسف الیان سرکیس، قم: مکتبة المرعشی النجفی.
۴۱. معجم المؤّفین (تراجم مصنّفی الکتب العربیة)، عمر کحالة (معاصر)، بیروت: مکتبة المثنّی.
۴۲. موارد الظمآن إلی زوائد أبی حبّان، الحافظ نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت ۸۰۷ ه)، تحقیق: حسین سالم أسد الدارانی، دمشق: دار الثقافة العربیة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۱ ه.
۴۳. میزان الاعتدال فی نقد الرجال، محمّد بن أحمد الذهبی (ت ۷۴۸ ه)، تحقیق: علی محمّد البجاوی، بیروت: دار الفکر.
۴۴. وفیات الأعیان، أحمد بن محمّد البرمکی (ابن خَلِّکان) (ت ۶۸۱ ه)، تحقیق: إحسان عبّاس، بیروت: دار صادر.
۴۵. هدایة العارفین (أسماء المؤلّفین وآثار المصنفین)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
۴۶. ینابیع المودّة لذوی القربی، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت ۱۲۹۴ ه)، تحقیق: علی جمال أشرف الحسینی، طهران: دار الأُسوة، الطبعة الاُولی، ۱۴۱۶ ه.

پاورقی:

-----------------

۱. عجیب ترین دروغ تاریخ، ص۱۵.
۲. همان ص۶۵، لازم به ذکر است که در ادامه، این چنین آمده است: «اگر منظور این است که این حدیث فقط در نزد شیعه دوازده امامی، متواتر است، این تواتری است که تمام امت اسلامی با آن مخالف است».
۳. عنوان «الصحاح الستّة» را در موارد زیر ببینید: وفیات الأعیان ج۴ ص۲۷۸، تقریب التهذیب ج۱ ص۵، کشف الظنون ج۱ ص۳۴۵، ج۲ ص۱۰۱۹، کشف الحجب والأستار ص۱۴۱، إیضاح المکنون ج۱ ص۴۰۷، هدایة العارفین ج۱ ص۳۶۷، معجم المطبوعات العربیة ج۱ ص۲۳۲، وج ۲ ص۱۲۰۳، معجم المؤّفین ج۱ ص۲۳۳، وج ۴ ص۱۵۵، وج ۷ ص۶۶، وج ۱۱ ص۱۶۰، الوافی بالوفیات ج۱ ص۲۹.
۴. سلیمان بن الأشعث بن إسحاق بن بشیر بن شدّاد الأزدی السِّجِستانی، أبو داود، ثقة حافظ مصنّف السنن وغیرها: تقریب التهذیب ج۱ ص۳۸۲، وراجع الثقات لابن حبّان ج۸ ص۲۸۲، تاریخ بغداد ج۹ ص۵۶، تاریخ مدینة دمشق ج۳۲ ص۱۹۱، تهذیب الکمال ج۱۱ ص۳۵۶، تذکرة الحفّاظ ج۳ ص۵۹۱.
۵. قد کان ابن ماجة حافظاً ناقداً صادقاً واسع العلم... ثقة کبیر، متّفق علیه، محتجّ به، له معرفة بالحدیث وحفظ: سیر أعلام النبلاء ج۱۳ ص۲۷۹، تقریب التهذیب ج۲ ص۱۴۸ وراجع تهذیب الکمال ج۲۵ ص۱۵۶.
۶. به این نکته اشاره کنم که من این مطالب را از چاپ اوّل کتاب «عجیب ترین دروغ تاریخ» که در سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات حقیقت چاپ شده است نقل می کنم، چه بسا ممکن است در چاپ های بعدی این مطالب تغییر کند.
۷. همان ص۱۴۸.
۸. همان ص۶۵.
۹. ابن الأثیر: مولده فی سنة خمس وخمسین، ونشأ بها...: سیر أعلام النبلاء ج۲۳ ص۳۵۲.
۱۰. الموصل: المدینة المشهورة العظیمة، إحدی قواعد بلاد الإسلام، قلیلة النظیر کبراً وعظماً... فهی باب العراق: معجم البلدان ج۵ ص۲۲۳.
۱۱. وفی وسط مدینة الموصل قبر جرجیس النبی...: معجم البلدان ج۵ ص۲۲۳.
۱۲. ذهبی در ترجمه عبد الرزاق الرسعنی ذکر می کند: «ولی مشیخه دار الحدیث بالموصل» وچون وفات نامبرده در سال ۶۶۱ بوده است استفاده می شود که در آن زمان در موصل، دار الحدیث وجود داشته است: تذکرة الحفّاظ ج۴ ص۱۴۳۵.
۱۳. فوجدته رجلاً مکملاً فی الفضائل وکرم الأخلاق وکثرة التواضع...: وفیات الأعیان ج۳ ص۳۴۹.
۱۴. قدم بغداد مراراً حاجّاً ورسولاً من صاحب الموصل وسمع بها... ثمّ رحل إلی الشام والقدس، وسمع هناک جماعة...: مقدّمة التحقیق للکامل فی التاریخ ج۱ ص۱۰.
۱۵. فقد ترک کلّهم العظیم والمشهور من الکائنات، وسوّد کثیر منهم من الأوراق بصغائر الأُمور التی الإعراض عنها أولی...: الکامل فی التاریخ ج۱ ص۲.
۱۶. وذکر یأجوج ومأجوج ومنسک وثاریس إلی أشیاءٍ أُخر لا حاجة إلی ذکرها، فأعرضت عنها لمنافاتها العقول...: الکامل فی التاریخ ج۱ ص۲۲.
۱۷. روی أبو جعفر ها هنا حدیثاً طویلاً عن ابن عبّاس، عن النبی (صلی الله علیه وآله) فی خلق الشمس وسیرهما: فإنّهما علی عجلتین، لکلّ عجلتین... وإنّهما یسقطان عن العجلتین فیغوصان فی بحرٍ بین السماء والأرض، فذلک کسوفهما: الکامل فی التاریخ ج۱ ص۲۱.
۱۸. علی أنّی لم أنقل إلاّ من التواریخ المذکورة والکتب المشهورة ممّن یعلم بصدقهم فیما نقلوه وصحّة ما دوّنوه، ولم أکن کالخابط فی ظلماء اللیالی، ولا کمن یجمع الحصباء...: الکامل فی التاریخ ج۱ ص۳.
۱۹. ابن الأثیر، الإمام العلاّمة الحافظ، فخر العلماء، عزّ الدین، أبو الحسن علی بن الأثیر، أبی الکرم، محمّد بن محمّد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، المحدّث اللغوی، صاحب التاریخ ومعرفة الصحابة والأنساب، وغیر ذلک...: تذکرة الحفّاظ ج۴ ص۱۳۹۹؛ ابن الأثیر، القاضی الرئیس العلاّمة، البارع الأوحد، مجد الدین، أبو السعادات المبارک بن محمّد بن محمّد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی...: سیر أعلام النبلاء ج۲۲ ص۳۵۳، وراجع المختصر من تاریخ ابن الدبیثی ص۳۰۷، الأعلام ج۴ ص۳۳۱، معجم المؤّفین ج۷ ص۲۲۸.
۲۰. وفیها توفّی أبو محمّد العلوی العسکری، وهو أحد الأئمّة الاثنی عشر علی مذهب الإمامیة، وهو والد محمّد الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب سامراء، وکان مولده سنة اثنتین وثلاثین ومئتین: الکامل فی التاریخ ج۷ ص۲۷۴.
۲۱. عجیب ترین دروغ تاریخ ص۶۵.
۲۲. أحمد بن محمّد بن إبراهیم بن أبی بکر بن خلکان البرمکی، أبو العبّاس، المؤّخ الحجّة، والأدیب الماهر: الأعلام ج۱ ص۲۲۰؛ کان إماماً فاضلاً بارعاً متقناً عارفاً بالمذهب، حسن الفتاوی، جیّد القریحة... دخل الدیار المصریة وسکنها مدّة، وتأهّل بها...: تاریخ الإسلام للذهبی ج۵۱ ص۶۵.
۲۳. وناب فی القضاء عن القاضی بدر الدین السِّنجاری...: تاریخ الإسلام للذهبی ج۵۱ ص۶۵؛ ذکر أنّ ترتیب کتابه کان فی شهور سنة ۶۵۴ ه بالقاهرة، مع استغراق وقته فی فصل القضایا الشرعیة...: کشف الظنون ج۲ ص۲۰۱۷.
۲۴. صاحب «وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان»، وهو أشهر کتب التراجم، ومن أحسنها ضبطاً وإحکاماً: الأعلام ج۱ ص۲۲۰.
۲۵. ذکر إنّه کان مولعاً بالاطّلاع علی أخبار المتقدّمین وتواریخهم... فحصل عنده مسودات عدیدة، فاضطرّ إلی ترتیبه علی حروف المعجم...: کشف الظنون ج۲ ص۲۰۱۷.
۲۶. أبوالقاسم محمّد بن الحسن العسکری بن علی الهادی بن محمّد الجواد، المذکور قبله، ثانی عشر الأئمّة الاثنی عشر علی اعتقاد الإمامیة، المعروف بالحجّة... کانت ولادته یوم الجمعة منتصف شعبان: وفیات الأعیان ج۴ ص۱۷۶.
۲۷. ولمّا عاد الذهبی إلی دمشق عُیّن أُستاذاً للحدیث فی مسجد أُمّ صالح، ثمّ فی المدرسة الأشرفیة...: معجم المطبوعات العربیة ج۱ ص۹۱۰.
۲۸. وقام بدمشق یرحل إلیه من سائر البلاد وتناویه السؤلات من کلّ ناد: معجم المطبوعات العربیة ج۱ ص۹۱۰.
۲۹. حُکی عن شیخ الإسلام أبی الفضل بن حجر أنّه قال: شربت ماء زمزم لأصل إلی مرتبة الذهبی فی الحفظ: ذیل طبقات الحفّاظ ص۳۴۸.
۳۰. تصانیفه کبیرة کثیرة تقارب المئة، منها دول الإسلام: الأعلام ج۵ ص۳۲۶؛ أضرّ الذهبی فی أُخریات سنی حیاته قبل موته بأربع سنین أو أکثر بماءٍ نزل فی عینیه، فکان یتأذّی...: مقدّمة التحقیق لسیر أعلام النبلاء ج۱ ص۷۳.
۳۱. الشیخ الإمام العلاّمة شیخ المحدّثین، قدوة الحفّاظ والقرّاء، محدّث الشام ومؤّخه، ومفیده، شمس الدین أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الدمشقی الشافعی، المعروف بالذهبی، مصنّف الأصل، ولد سنة ۶۷۳ ه بدمشق...: ذیل تذکرة الحفّاظ ص۴۳.
۳۲. وطلب الحدیث وله ثمانی عشرة سنة، فسمع الکثیر ورحل، وعنی بهذا الشأن وتعب فیه...: ذیل طبقات الحفّاظ ص۳۴۸.
۳۳. سمع من خلائق یزیدون علی ألف ومئتین: معجم المطبوعات العربیة ج۱ ص۹۰۹.
۳۴. تصانیفه کبیرة کثیرة تقارب المئة: الأعلام ج۵ ص۳۲۶، وراجع معجم المؤّفین ج۸ ص۲۸۹.
۳۵. فهذا کتاب نافع إن شاء الله، ونعوذ باللّه من علمٍ لا ینفع، ومن دعاءٍ لا یُسمع، وتعبت علیه واستخرجته من عدّة تصانیف، یُعرف به الإنسان مهمّ ما مضی... من غیر تطویل ولا استیعاب، ولکن أذکر المشهورین ومن یشبههم، وأترک المجهولین ومن یشبههم، وأشیر إلی الوقائع الکبار، إذ لو استوعبت التراجم والوقائع لبلغ الکتاب مئة مجلّدة أو أکثر...: تاریخ الإسلام للذهبی ج۱ ص۱۲.
۳۶. عرف تراجم الناس وأزال الإبهام فی تواریخههم والإلباس...: معجم المطبوعات العربیة ج۱ ص۹۱۰؛ وقد طالعت علی هذا التألیف من الکتب مصنّفات کثیرة...: تاریخ الإسلام للذهبی ج۱ ص۱۲.
۳۷. مشهور این است که تولّد امام زمان در سال ۲۵۵ بوده است.
۳۸. أمّا ابنه محمّد بن الحسن الذی یدعوه الرافضة القائم الخلف الحجّة، فولد سنة ثمان وخمسین: تاریخ الإسلام ج۱۹ ص۱۱۳.
۳۹. الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والزندقة للشیخ شهاب الدین أحمد بن الحجر الهیثمی، مفتی الحجاز، المتوفّی سنة ۹۷۳ ه، أوّله الحمد لله الذی اختصّ نبیّه محمّد... إنّی سُئلت قدیماً فی تألیف کتاب یبیّن حقیقة خلافة الصدّیق وإمارة ابن الخطّاب، فأجبت مشارعه إلی خدمة هذا الجناب، ثمّ سُئلت فی إقرائه فی رمضان سنة ۹۵۰ ه بالمسجد الحرام؛ لکثرة الشیعة والرافضة، فأجبت...: کشف الظنون ج۲ ص۱۰۸۳.
۴۰. سیأتی من بعدی قوم نبز یقال لهم الرافضة، فإن أدرکتهم فاقتلوهم، فإنّهم مشرکون: الصواعق المحرقة ص۳.
۴۱. محمّد الحجّة هذا إنّما ولد بسرّ من رأی سنة خمس وخمسین ومئتین: الصواعق المحرقة ج۲ ص۴۸۱.
۴۲. عن ابن خشّاب قال: حدّثنی أبو القاسم الطاهر بن هارون بن موسی الکاظم، عن أبیه، عن جدّه، قال: قال سیّدی جعفر بن محمّد: الخلف الصالح من ولدی وهو المهدی، اسمه محمّد وکنیته أبو القاسم، یخرج فی آخر الزمان، یقال لأُمّه نرجس...: ینابیع المودّة ج۳ ص۳۹۲.
۴۳. ثمّ یخرج رجل من عترتی یملؤا قسطاً وعدلاً کما مُلئت ظلماً وجوراً: مسند أحمد ج۳ ص۳۶، مسند أبی یعلی ج۲ ص۲۷۵، صحیح ابن حبّان ج۱۵ ص۲۳۶، موارد الظمآن ج۶ ص۱۳۰، سبل الهدی والرشاد ج۱۰ ص۱۷۲ وراجع المستدرک للحاکم ج۴ ص۴۶۴، مجمع الزوائد جص ۳۱۳، المصنّف ج۱۱ ص۳۷۳، المعجم الأوسط ج۲ ص۱۵، المعجم الکبیر ج۱۰ ص۱۳۴، الجامع الصغیر ج۲ ص۴۰۲، ذکر أخبار إصفهان ج۲ ص۱۶۵، تاریخ ابن خلدون ج۱ ص۳۱۵.
۴۴. ص۶۵.
۴۵. ص۱۴۸.

دانلودها دانلودها:
رتبه رتبه:
  ۰ / ۰.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: * إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم