كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۶۳,۹۲۳) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۱,۴۱۷) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۲۹,۳۳۱) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۲۹,۱۴۶) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۷,۷۰۳) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۷,۴۶۱) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۲۶,۳۲۱) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۲۵,۲۹۶) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۵,۱۵۰) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۴,۵۱۷)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه)
كتابخانه مهدوى

کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه)

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: حسن ارشاد تاريخ تاريخ: ۲۴ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۴۱۴۱۶ نظرات نظرات: ۰

داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه)
(برگرفته از کتاب بحار الانوار)

نویسنده: حسن ارشاد

فهرست

مقدمه
میلاد موعود
وصال دوست
چرا او قائم آل محمد (علیه السلام) نامیده شد؟!
مهدی چه کسی است؟!
یازده مهدی
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در بقیع
فاطمه جان گریه نکن!
قیام مرد مدنی
ملاقات خضر (علیه السلام) ودجال
همین حسین (علیه السلام)
حیرت وغیبت
انتقام از بنی امیه
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
پرتو رایت دوست
دجال در کعبه
نطق آب ونطق خاک ونطق گل
امام حسن عسکری (علیه السلام) در زندان
خدا حافظ ای کاخ!
گنج سلیمان در اسپانیا
امسال به حج مرو
باز آی دلا هر آنچه هستی باز آی
راز دل
سهم غریم
کیسه سبز
مسرور طباخ
پانصد یا چهارصد وهشتاد
«دینور» یا «ری»
در جستجوی امام زمان (علیه السلام)
گوشواره با ارزش
خود را به قافله برسان!
طبیب درد بی درمان!
اموال را از بدهکاران مطالبه کن
مردی که متحیر بود!
زمین خالی از حجت نیست
هزار دینار در وجه اسب وشمشیر
خداوندا! به او پسری عطا کن!
چرا دعای فرج را نمی خوانی؟
درخواست دعا برای فرزند
کفن اهدایی امام (علیه السلام)
خلعت اهدایی
من به دعای امام زمان (علیه السلام) متولد شدم!
دعایت مستجاب ودشمنت کشته شد!
دست نگه دار! ما راضی به سفر تو نیستیم!
خدای را به خاطر منتی که بر تو نهاد شکر کن!
پسرم حسن!
چرا پاسخ نامه نیامد؟
نام آنها را حذف کنید!
عزل خادم شرابخوار!
نقشه آنها نقش بر آب شد!
مقام پدرت را به تو عطا کردیم!
آیا دینم به سلامت خواهد بود؟!
آقا جان، درست می فرمایند!
پیام عجیب!
تنگدستی من؛ وعنایت مولا!
فرستاده امام زمان (علیه السلام)
ظهور؛ پس از یأس ونومیدی!
دعایی هم تو بر احوال ما کن!
پیام را برسان ونترس!
نام او را محمد بگذارید!
بروید کربلا تا زبان نوجوان باز شود!
حق پسر عمویت را جدا کن!
غلام را بفروش!
عبارت نامرئی!
چرا احسان ما را رد نمودی؟
با آنها سفر مکن!
گل بنفشه
موقع دریافت حقوق!
تبرکی از مولا!
در مورد آن زن سکوت کن!
این راز را حفظ کن!
مطلب بدون پاسخ!
نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام)
نگران نباش!
آشنا به زبان!
چرا من؟
سلام وعنایت مولا!
می خواهی هدایت شوی!
نیازی به مال او ندارم!
طلای مفقود
طلایی که گمشده بود؛ به ما رسید!
کیسه ای که در دجله انداختند!
سرمه متبرک!
لوح قبر!
اموال را به حسین روح بده!
حسین بن روح؛ وتقیه
رحمت خدا بر علی بن بابویه قمی
شیعه به کجا پناه ببرد؟
ادعای وکالت!
ادعای حلاج ورسوایی او!
پسر حلاج وحمایت وی از پدر
شلمغانی؛ وعاقبت او!
روزهای ظهور!
در جستجوی یار!
دوست داری امام زمانت را ببینی؟
نوجوانی با مهابت!
آقا را عصر روز عرفه دیدم!
در جستجوی محبوب!
چیزی بر مردم پوشیده نمی ماند!
وضع زندگی ات چه طور است؟
در آرزوی ملاقات!
ای آقای اهل بیت!
به امید دیدار یار!
دوست واقعی ما!
من بقیه الله در زمین هستم!
صاحب الامر کیست؟
بایست وتکان نخور!
در جستجوی او!
پنداشتی که تو را نمی بینم؟!
من قائم آل محمد هستم!
دعوت مولای خود را بپذیرید!
نوجوان ماه سیما!
عجز مأموران خلیفه از دسترسی به آقا!
آرزوی زیارت مهدی (علیه السلام)!
نامه ای در کنار قبر مطهر!
سرانجام توفیق دیدار حاصل شد!
چرا تردید؟
ولی عصر (علیه السلام) ونصب الاسود!
پول حج وفاسق؟!
صحرای عرفات ودیدار مولا!
دست مسیحایی!
دوای درد من تویی!
خضر نیاز دیدار او!
آغاز امامت او!
غذای بهشتی، وپذیرایی از دوستان!
دعای در دل؛ وعنایت بیکران او
جسارت نابینا؛ وعنایت مولا
به اذن خدا برخیز
اهل خیری افتاده؛ وعنایت مولا
جنگ صفین؛ ویاری امام زمان (علیه السلام)
علوی واقعی اوست!
شبهات مخالف؛ وپاسخ مولا در سن کودکی!
یاد مولا وسرور دل!
تأثیر دعا در تعجیل فرج مولا
مشکل علمی خود را از قائم ما بپرس!
ابا صالح! بیا درمانده ام من!
گل سرخ
نگران درد ومرگ نباش!
عنایت مولا ورسوایی دشمن!
جهان پیش از ظهور نور!

مقدمه
یا صاحب الزمان ادرکنا
﴿نحن نقص علیک احسن القصص﴾(۱)
(ما نیکوترین قصه وسرگذشت ها را بر تو حکایت می کنیم)

انسان به منظور انتقال یافته های علمی واعتقادی خود در طول تاریخ از ابزارهای زیادی کمک گرفته است که هر یک از آنها در شرائط خاص خود برای مخاطبان مناسب است. یکی از کار آمدترین ابزارها برای بیان معارف اعتقادی وتربیتی، شیوه داستان نویسی است. در تمام نظام های تربیتی وآموزشی، از گذشته دور تا امروز، استفاده از زبان قصه وداستان برای ترویج وتفهیم مواد آموزشی امری رایج بوده است. در متون اصیل دینی نظیر قرآن کریم وسایر کتاب های آسمانی نیز بسیاری از معارف بلند به صورت داستان وقصه القاء شده است که این کار در نوع خود اهمیت وکارآیی بالای شیوه داستان نویسی را مورد تأیید قرار می دهد ودر ضمن از طریق تعیین چهار چوب مشخصی برای قصه، دسته ای از آنها را به عنوان احسن القصص معرفی می کند.
در لابلای روایات اهل بیت (علیه السلام) نیز به تعداد زیادی قصه وحکایت آموزنده بر می خوریم که استفاده از آنها در راستای آموزش وپرورش عامه مردم بویژه جوان بسیار مفید وموثر است.
اثر حاضر هم در همین راستا گرد آمده است؛ مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت ونشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آوری وترجمه یکصد وسی ونه داستان از کتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهای ۵۱ و۵۲ و۵۳ آن کتاب - که به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا که یکی از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران احیاء معارف حضرت مهدی (علیه السلام) ونشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق وتصحیح وویرایش نموده است. به امید اینکه بستر آشنایی هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان ونوجوان را با مسائل مربوط به منجی عالم بشریت فراهم سازد، وچاپ ونشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه های ارزشمند فکری واعتقادی در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیه السلام) مفید واقع گردد.

واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران - قم
تابستان ۱۳۷۹

میلاد موعود

حکیمه خاتون، دختر امام محمد تقی (علیه السلام) وعمه امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرماید: ابا محمد، حسن بن علی (علیه السلام) شخصی را نزد من فرستاد وپیغام داد:
عمه جان! امشب برای افطار نزد ما بیا که شب نیمه شعبان است، خداوند - تبارک وتعالی - امشب حجت خود را که حجت او در روی زمین است، آشکار می سازد.
من خدمت آن حضرت شرفیاب شدم، عرض کردم: مادر او کیست؟
فرمود: نرجس.
عرض کردم: فدایت گردم؛ قسم به خدا! من اثری از حاملگی در او نمی بینم.
فرمود: بدان! حقیقت همین است که من به تو می گویم.
پس از این گفت وگو وارد اندرون خانه حضرت شده سلام کردم ونشستم. نرجس خاتون کفش مرا درآورده وفرمود: بانوی من! حالتان چطور است؟
عرض کردم: بانوی من وخاندان من، تو هستی.
فرمود: این چه حرفی است که می زنید (من کجا واین مقام بزرگ؟) عرض کردم: دخترم! خداوند - تبارک وتعالی - امشب پسری به تو عطا خواهد نمود که سرور دنیا وآخرت است.
آنگاه او در حالی که آثار حجب وحیا در او نمایان بود آرام نشست. پس از آن که نماز عشا را خواندم وافطار کردم، به بستر رفته وخوابیدم. نیمه شب برای ادای نماز شب برخاستم. وقتی نمازم به پایان رسید، نرجس خاتون خوابیده بود وهیچ اثری از زایمان در او دیده نمی شد. مشغول تعقیبات نماز شدم. دوباره خوابیدم؛ ناگهان با هراس از خواب پریدم، دیدم نرجس خاتون آرمیده وخواب است.
در این هنگام، به وعده امام شک کردم. ناگاه امام (علیه السلام) از اتاق خویش با صدای بلند فرمود: عمه جان! عجله نکن نزدیک است.
شروع به قرائت سوره الم سجده ویس نمودم. هنگام قرائت من، نرجس خاتون با هراس از خواب پرید. به طرف او رفتم وگفتم: اسم الله علیک،(۲) آیا چیزی احساس می کنی؟
فرمود آری، عمه جان!.
عرض کردم: برخود مسلط باش ودل قوی دار، این همان است که به تو گفتم.
آنگاه دوباره به خواب رفتم در حالی که او کاملا برای زایمان آماده شده بود. دیگر چیزی نفهمیدم تا این که حضور مولایم حضرت حجت (علیه السلام) را احساس کردم. بیدار شدم، روانداز را کنار زدم دیدم در سجده است. او را در آغوش کشیدم. بسیار پاکیزه بود.
در این هنگام ابا محمد، حسن بن علی (علیه السلام) با صدای بلند فرمود: عمه جان! فرزندم را بیاور.
او را به نزد حضرت (علیه السلام) بردم، آن بزرگوار کودک را روی یک دست خود گذاشت ودست دیگر را بر پشت او نهاد وپاهایش را به سینه چسبانید. آنگاه زبان مبارک را در دهان آن طفل چرخاند ودست بر چشمها وگوشها ومفاصل او کشید وفرمود: پسر سخن بگو.
آن مولود مسعود فرمود: اشهد أن لا اله الا الله وحده لاشریک له، وأشهد ان محمد رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم)
آنگاه بر علی امیرالمؤمنین (علیه السلام) ویک یک ائمه معصومین (علیه السلام) درود فرستاد تا رسید به پدر بزرگوار خود، چشم باز کرد وبر آن حضرت سلام نمود.
امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: عمه جان! او را به نزد مادرش ببر تا بر او نیز سلام کند.
او را گرفتم وبه نزد مادرش بردم؛ بر مادر خود نیز سلام نمود، پس او را به اتاق امام (علیه السلام) باز گرداندم.
حضرت (علیه السلام) فرمود: عمه جان! روز هفتم نیز نزد ما بیا.
بامدادان که خورشید دمید به اتاق امام (علیه السلام) بازگشتم تا با ایشان خداحافظی کنم. وقتی روپوش از گهواره آن مولود مسعود را کنار زدم او را نیافتم. به حضرت عرض کردم: فدایت شوم! سرورم چه شد؟
فرمود: او را به همان کسی که مادر موسی (علیه السلام) فرزندش را سپرد، سپردم.
روز هفتم به خدمت حضرت (علیه السلام) شرفیاب شدم. سلام کردم ودر محضرش نشستم. فرمود: فرزندم را نزد من بیاور!
سرورم را در قنداقه ای نزد حضرت (علیه السلام) آوردم، وآن بزرگوار مجددا مانند بار اول زبان در دهان او چرخانید؛ گویی که به او شیر یا عسل می خوارنید. آنگاه فرمود: پسرم! سخن بگو
فرمود: اشهد أن لا اله الا الله وحضرت پیامبر محمد مصطفی (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را درود وثنا گفت، وبر علی امیرالمؤمنین (علیه السلام) ویک یک ائمه (علیه السلام) درود فرستاد تا به پدر بزرگوار خود رسید، آنگاه این آیه را تلاوت نمود:
بسم الله الرحمن الرحیم ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین ونمکن لهم فی الارض ونری فرعون وهامان وجنود هما منهم ما کانوا یحذرون (۳)
وخواستیم بر کسانی که در آن سرزمین فرو دست شده بودند منت نهیم وآنان را پیشوایان (مردم) گردانیم، وایشان را وارث (زمین) کنیم ودر زمین قدرتشان دهیم و(از طرفی) به فرعون وهامان ولشکریانشان آنچه را که از جانب آنان بیمناک بودند، بنمایانیم.
موسی بن محمد - که راوی این حدیث شریف است - می گوید: این حدیث را از عقبه، خادم امام حسن عسکری (علیه السلام) نیز پرسیدم، او گفته حکیمه (علیه السلام) را تصدیق کرد.(۴)

وصال دوست

بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزند زادگان ابو ایوب انصاری، صحابی شریف پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) - یکی از شیعیان امام هادی (علیه السلام) وامام حسن عسکری (علیه السلام) بوده، ودر سامرا نیز همسایه حضرت (علیه السلام) بوده است - می گوید:
کافور، غلام امام هادی (علیه السلام)، نزد من آمد وگفت: مولای مان امام هادی (علیه السلام) تو را می خواند.
من نزد حضرت (علیه السلام) شرفیاب شدم، هنگامی که در مقابل ایشان نشستم، فرمود: ای بشر! تو از فرزندان آن گروهی هستی که پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را یاری دادند، واین دوستی در شما هیچ گاه از بین نخواهد رفت، ونسل به نسل به شما به ارث می رسد، وشما همواره مورد وثوق واطمینان ما اهل بیت (علیه السلام) هستید. اکنون تو را بر آگاهی از رازی مفتخر می سازم که به واسطه آن از سایر شیعیان ودوستاران ما برتری وپیشی خواهی گرفت، وآن فرمان من، به توست که کنیزی را خریداری کنی.
آنگاه نامه ای زیبا ولطیف به خط وزبان رومی نگاشت وبا انگشتر مبارک خویش مهر نمود، وبسته زرد رنگی را بیرون آورد که در آن دویست وبیست سکه طلا بود.
سپس فرمود: این نامه را بگیر وبه بغداد برو، بامدادان هنگام طلوع آفتاب فلان روز بر روی پل فرات حاضر باش. هنگامی که قایقهای فروشندگان شراب به کنار تو رسیدند وکنیزان را در آنها دیدی، به زودی گروهی از خریداران را می یابی که نمایندگان اشراف بنی عباس هستند، در میان آنها عده کمی نیز از جوانان عرب به چشم می خورد.
هنگامی که آنان را دیدی از دور شخصی به نام عمر بن یزید برده فروش را زیر نظر داشته باش، او از اول روز کنیزی را در معرض فروش نگه می دارد، کنیز دو قطعه حریر مندرس بر تن دارد که مانع از نگاه ودست درازی تماشاگران است، وخود را در اختیار کسی که بخواهد به او دست بزند قرار نمی دهد.
در این حال، صدای ناله او را که به زبان رومی است از پس نقاب نازکی می شنوی که می گوید: به فریاد برسید! می خواهند حرمتم را بشکنند وپرده حجابم را بدرند.
در این هنگام، یکی از خریداران حاضر خواهد شد تا با میل ورغبت، به خاطر عفت او، برای خریدن وی سیصد سکه طلا بپردازد، ولی آن کنیز به زبان عربی می گوید: اگر مقام وملک سلیمان بن داود را هم داشته باشی من رغبتی به تو ندارم، بیهوده مال خود را تلف نکن. فروشنده خواهد گفت: چاره چیست؟ من ناچارم که تو را بفروشم.
آن کنیز خواهد گفت: چرا شتاب می کنی؟ من باید خریداری را انتخاب کنم که قلبم به او وفا وامانت او آرام بگیرد!
در آن هنگام به سوی عمر بن یزید برده فروش برو وبه او بگو: من نامه سربسته ای دارم که یکی از اشراف آن را به خط وزبان رومی نوشته است، ودر او کرامت، وفا، شرافت وسخای خود را شرح داده است. آن را به او بده تا در نویسنده آن بیندیشد، اگر به او تمایلی یافت تو راضی شدی من از سوی او وکیل هستم که این کنیز را از تو بخرم.
بشر گوید: من تمام اوامر امام هادی (علیه السلام) را اجرا نمودم. هنگامی که آن کنیز نامه را دید وخواند به شدت گریست وگفت: ای عمر بن یزید! تو را به جان خودت سوگند! مرا به صاحب این نامه بفروش.
او پس از سوگندهای سخت وبسیار، گفت: اگر مرا به او نفروشی خودم را خواهم کشت.
من با فروشنده بر سر قیمت گفت وگوی بسیار کردم تا او به همان مبلغی که مولایم به من داده بود راضی شد. پولها را به او دادم وکنیز را در حالی که شاد وخندان بود تحویل گرفتم، واز آنجا به همراه کنیز به خانه کوچکی - که در بغداد برای سکونت اختیار کرده بودم - بازگشتم.
کنیز در مسیر راه آرام وقرار نداشت، همین که به منزل رسیدیم نامه را از گریبان خود بیرون آورد وآن را می بوسید وروی دیدگان وصورت خود می نهاد وبر تن خود می کشید.
به او گفتم: عجبا! نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی؟ فرمود: ای بیچاره جاهل که مقام فرزندان پیامبران را نمی شناسی! گوش فرادار ودل به من بسپار، من ملیکه دختر یشوعا - پسر قیصر روم - هستم، ومادرم از نوادگان - حواری وجانشین مسیح (علیه السلام) - شمعون است. داستانی عجیب دارم که اکنون تو را از آن با خبر می سازم.
جدم، قیصر می خواست مرا به برادرزاده خود - یعنی پسر عموی پدرم - تزویج کند، من سیزده سال بیشتر نداشتم. برای برگزاری این مراسم، سیصد تن از حواری زادگان مسیح ورهابان وبزرگان کلیسا، وهفتصد تن از اعیان واشراف، وچهار هزار نفر از فرماندهان سپاه وسران لشکر وبزرگان گروههای مختلف وامیران طوایف گوناگون را دعوت نمود، وتختی آراسته به انواع جواهرات، بر روی چهل ستون در بهترین وبالاترین قسمت قصر خویش نصب کرد، وصلیب های بسیاری از هر طرف برپا داشتند.
هنگامی که داماد را بر تخت نشاند وکشیشان بزرگ مشغول اجرای مراسم شده وانجیل ها را گشودند، ناگهان صلیب ها از جایگاههای بلند خویش بر زمین فروریختند، وپایه های تخت لرزیدند، واز محل استقرار خویش جدا شدند، وداماد از بالای تخت بر زمین افتاد وبیهوش شد. رنگ از رخسار اسقف ها پرید، وبدنشان لرزید.
آنگاه اسقف اعظم به جدم گفت: پادشاها! ما را از این کار معاف کن که این حوادث علامت از بین رفتن دین مسیح ومذهب بر حق آن پادشاه می باشد.
جدم نیز این حادثه را به فال بد گرفت، در عین حال به اسقفها گفت: ستونهای تخت وصلیب ها را دوباره در جایگاه های خویش نصب کنید، وبرادر دیگران این فلک زده بخت برگشته را که مانند جدش بدبخت است بیاورید تا این دختر را به او تزویج کنیم تا شاید نحوست برادر نخستین را با سعادت برادر دیگر دفع کینم.
وقتی مجددا خواستند مراسم را برگزار نماینده دوباره رویداد اول تکرار شد ومردم متفرق شدند.
جدم - در حالی که بسیار اندوهگین بود - برخاست وبه حرم سرای خویش رفت، درها بسته وپرده ها افکنده شد.
من آن شب در خواب حضرت مسیح (علیه السلام) وشمعون وگروهی از حواریان را دیدم که در قصر جدم گرد آمده بودند، آنان منبری از نور که بلندی آن به آسمان می رسید در همان جایی که جدم در آن، تخت بزرگ را نصب کرده بود، نصب نمودند.
در این حال، پیامبر اسلام محمد مصطفی (صلی الله وعلیه وآله وسلم)، وداماد وجانشین او علی مرتضی (علیه السلام) وگروهی از فرزندانش وارد شدند. حضرت مسیح (علیه السلام) به پیشواز ایشان رفتند وبا آنها معانقه فرمودند.
آنگاه حضرت محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به ایشان فرمود: ای روح الله! من برای خواستگاری ملیکه از شمعون، برای این پسرم آمده ام.
آنگاه با دست به سوی ابا محمد حسن بن علی (علیه السلام)، پسر صاحب این نامه، اشاره کرد.
حضرت مسیح (علیه السلام) به شمعون نگاه کرد وفرمود: شرف وسعادت به تو روی آورده، خاندان خود را به خاندان آل محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) پیوند ده.
عرض کرد: آری پذیرفتم.
آنگاه پیامبر اسلام (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بر منبر رفت ومرا به فرزندش تزویج نمود وحضرت مسیح (علیه السلام) وفرزندان پیامبر اسلام (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وحواریان را شاهد گرفت.
از خواب بیدار شدم، ترسیدم که این خواب را به پدر وجد خویش بازگو کنم. چون ممکن بود مرا بکشند. به همین خاطر، آن را پنهان نمودم وبه ایشان آشکار نکردم، واز سوی دیگر مهر ومحبت حسن بن علی (علیه السلام) را در دلم جای گرفت، به خوردن وآشامیدن بی میل شدم آن چنان که به شدت، ضعیف، لاغر وبیمار گردیدم.
برای معالجه ام پزشکی باقی نماند که جدم از شهرهای روم به بالینم حاضر نکرده وداروی مرا از او نجسته باشد.
آنگاه که از معالجه من مأیوس شد گفت: نور چشمم، عزیزم! آیا در این دنیا آرزویی داری تا آن را، پیش از مرگت، بر آورم؟
گفتم: پدر جان! تمام درهای امید به روی من بسته شده، اگر کمی از رنج اسیران مسلمان - که در زندان تو هستند - کم کنی، وآنها را به عنوان صدقه از بند جدا کرده وآزاد نمایی، شاید مسیح (علیه السلام) ومادر او حضرت مریم (علیه السلام) مرا شفا عنایت کنند.
چون جدم خواسته مرا برآورد به ظاهر اظهار بهبودی کردم وکمی غذا خوردم. او نیز در رعایت حال اسیران بیشتر کوشید.
پس از چهارده شب، دوباره خوابی دیدم. این بار سرور زنان جهان فاطمه (علیها السلام) همراه حضرت مریم (علیها السلام) وهزار فرشته به عیادت من آمدند.
حضرت مریم (علیها السلام) به من فرمودند: ایشان سرور زنان جهان ومادر شوهر تو - حسن بن علی (علیه السلام) - هستند.
من دامن مبارک ایشان را گرفته وگریستم، واز این که حسن بن علی (علیه السلام) به ملاقات من نیامده است، شکوه کردم.
حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود: تا تو مشرک ودر دین نصاری هستی، فرزندم به دیدار تو نخواهد آمد. این خواهرم حضرت مریم (علیه السلام) است واز دین تو بی زاری می جوید. اگر می خواهی رضای خدا ومسیح (علیه السلام) ومریم (علیها السلام) را به دست آوردی وابا محمد حسن بن علی (علیه السلام) به دیدار تو بیاید باید بگویی:
اشهد أن لا اله الا الله، وان أبی محمد رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم)
هنگامی که این کلمات را به زبان جاری کردم، مرا در آغوش کشیدند واحساس خوشی به من دست داد.
آنگاه فرمود: اکنون منتظر دیدار حسن بن علی (علیه السلام) باش، من او را به نزد تو خواهم فرستاد.
وقتی از خواب برخاستم با خیال راحت منتظر دیدار حسن بن علی (علیه السلام) شدم.
فردای آن شب امام (علیه السلام) را در خواب دیدم وبه او گفتم: جانا! این چه رسم وفاداری است که مرا نخست در آتش عشق خود سوزاندی، آنگاه به درد فراقم دچار نمودی؟!
فرمود: علت تأخیر من به خاطر شرک تو بود، اکنون که مسلمان شده ای هر شب در خواب به دیدار تو خواهم آمد تا وقتی که به صورت آشکار به یکدیگر بپیوندیم.
از آن شب تا کنون هر شب او را در خواب می دیدم.
بشر بن سلیمان گوید: به آن خاتون عرض کردم: چطور شد که در میان اسیران افتادی؟!
فرمود: شبی حسن بن علی (علیه السلام) به من فرمود: جدت فلان روز برای نبرد با مسلمانان، سپاهی روانه خواهد نمود، ودر فلان روز نیز گروه دیگری را به دنبال آنها خواهد فرستاد، تو باید به شکل ناشناس، در شکل ولباس خدمه، همراه گروهی از کنیزان از فلان راه خود را به آنان برسانی.
من نیز چنین نمودم، از همان مسیر آمدیم تا به پیشقراولان سپاه اسلام برخورد نمودیم وکار من به اینجا که می بینی کشید، وکسی از آنها نفهمید که من دختر پادشاه روم هستم. اکنون تو تنها کسی هستی که از راز من آگاهی.
سرانجام من اسیر شدم ودر سهم غنمیت پیرمردی قرار گرفتم، او نامم را پرسید. من آن را پنهان کردم، وگفتم: نرجس هستم.
او گفت: این اسم معمولا اسم کنیزان است.
بشر بن سلیمان گوید: دوباره عرض کردم: جای بسی شگفت است که شما رومی هستید وبه زبان عربی تکلم می نمایید!
فرمود: آری! جدم در تربیت من تلاش فراوان می نمود تا من آداب بزرگان بیاموزم؛ به همین خاطر زنی را که چندین زبان می دانست برای تعلیم من معین نمود. او هر روز صبح وشب نزد من می آمد ومن از او زبان عربی می آموختم تا این که با ممارست فراوان به خوبی آن را آموختم.
بشر گوید: او را به سامرا منتقل نمودم، وبه خدمت اما هادی (علیه السلام) شرفیاب شدم. حضرت فرمود: (ای ملیکه) عزت اسلام وذلت نصرانیت وشرف محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) واهل بیت او را چگونه دیدی؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! چگونه وصف کنم چیزی را که شما از من بدان داناترید؟
امام (علیه السلام) فرمود: من می خواهم شایسته مقامت با تو رفتار کنم. بین این دو یکی را انتخاب کن، آیا دوست داری ده هزار دینار به تو دهم ویا مژده شرافت ابدی را؟
عرض کرد: مژده فرزندی به من بدهید.
امام (علیه السلام) فرمود: بشارت می دهم تو را به فرزندی که شرق وغرب دنیا را تسخیر کند، وزمین را - آنگاه که از ظلم وجور انباشته شده باشد - پر از عدل وداد نماید.
عرض کرد: از چه کسی؟
فرمود: از همان شخصی که پیامبر اسلام محمد مصطفی (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در فلان شب وفلان ماه وفلان سال، در سرزمین روم تو را به عقد او در آورد. آن شب حضرت مسیح (علیه السلام) ووصی او شمعون، تو را به چه کسی تزویج نمودند؟
عرض کرد: به فرزند شما ابا محمد حسن بن علی (علیه السلام).
فرمودند: آیا او را می شناسی؟ عرض کرد: از آن شبی که به دست سیده زنان فاطمه زهرا (علیها السلام) ملسمان شدم. شبی نبوده است که او را ملاقات نکرده باشم.
آنگاه مولای مان امام هادی (علیه السلام) فرمود: ای کافور! به خواهرم حکیمه بگو به نزد ما بیاید.
هنگامی که آن بانو - حکیمه خاتون - به خدمت امام (علیه السلام) مشرف شد، حضرت فرمود: این همان زنی است که گفته بودم.
حکیمه خاتون او را مدتی طولانی در آغوش کشید، واز دیدار او بسیار شادمان شد.
آنگاه حضرت فرمود: او را به خانه خود ببر وواجبات دین وآداب زندگی را به او بیاموز که او همسر ابامحمد ومادر قائم آل محمد - عجل الله وتعالی فرجه الشریف - می باشد.(۵)

چرا او قائم آل محمد (علیه السلام) نامیده شد؟!

ابو حمزه ثمالی می گوید:
از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) پرسیدم: ای فرزند رسول خدا! مگر شما ائمه، همه قائم به حق نیستید؟
فرمود: بلی!.
عرض کردم: پس چرا فقط امام زمان (علیه السلام) قائم نامیده شده است؟
حضرت فرمود: هنگامی که جدم حسین بن علی (علیه السلام) به شهادت رسید، فرشتگان آسمان به درگاه خداوند متعال نالیدند وگریستند وعرض کردند: پروردگارا! آیا کسی را که برگزیده ترین خلق تو را به قتل رسانده است به حال خود وا می گذاری؟
خداوند متعال به آنها وحی فرستاد: آرام گیرید! به عزت وجلالم سوگند! از آنها انتقام خواهد کشید، هر چند بعد از گذشت زمانی باشد.
آنگاه پرده حجاب را کنار زده وفرزندان حسین (علیه السلام) را که وارثان امامت بودند، به آنها نشان داد. ملائکه از دیدن این صحنه بسیار مسرور شدند.
یکی از آنها در حال قیام نماز می خواند. حق تعالی فرمود: به وسیله این قائم از آنها انتقام خواهم گرفت.(۶)

مهدی چه کسی است؟!

جابر جعفی می گوید:
من در خدمت امام محمد باقر (علیه السلام) بودم که مردی به حضور ایشان شرفیاب شد وعرض کرد: خداوند شما را رحمت کند! این پانصد درهم را که زکات مال من است بگیرید وبه مصرف برسانید.
حضرت فرمود: خود آن را بردار وبه همسایگانت وایتام ومساکین وبرادران مسلمانت بده که (وجوب سپردن زکات به امام) هنگامی است که قائم ما قیام کند. وبه مساوات تقسیم نماید ومیان بندگان نیک وبد خداوند رحمان به عدل رفتار کند.
هر که از او اطاعت کند خدا را اطاعت نموده، وکسی که از او سرپیچی کند از فرمان خدا سرپیچی نموده است. او مهدی نامیده شده است، زیرا به امر پنهانی هدایت شده است...(۷)

یازده مهدی

عبدالله بن عباس می گوید:
پیامبر اسلام (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: در شب معراج، هنگامی که خداوند - جل جلاله - مرا عروج داد ندای حق را شنیدم که می فرمود: یا محمد!
- لبیک ای پروردگار بزرگ!
- آیا می دانی ساکنان عالم بالا در چه موضوعی اختلاف نظر دارند؟
- پروردگار! نمی دانم.
- آیا هنوز وزیر، برادر وجانشینی بعد از خود از میان بنی آدم برنگزیده ای؟
- پروردگار! چه کسی را باید برگزینیم؟ تو او را برای من انتخاب کن.
- من برای تو از میان بنی آدم علی را برگزیده ام.
- پروردگارا! او پسر عموی من است.
- بلکه او وارث تو ووارث علم من بعد از تو است، وصاحب پرچم تو وپرچم حمد، در روز قیامت وصاحب حوض توست تا هر مومنی را که از امت تو وارد بهشت می شود، از آب آن سیراب کند.
یا محمد! من به خود به سختی سوگند خورده ام کسی که دوستدار تو واهل بیت تو فرزندان پاک تو نباشد، از آب آن حوض ننوشد. به راستی، به راستی می گویم: ای محمد! تمام امت تو را وارد بهشت خواهم کرد جز کسی که خود ابا کند.
- چگونه کسی از ورود به بهشت ابا می کند؟
- من تو را از میان خود برگزیدم وبرای تو نیز جانشینی انتخاب نمودم، تا برای تو به منزله هارون باشد برای موسی، جز آن که (هارون نیز نبی بود، اما) بعد از تو پیامبری نخواهد بود. محبت او را در قلب تو خواهم نهاد، واو را پدر فرزندان تو قرار خواهم داد.
پس حق او بر امت تو مانند حق توست بر ایشان آنگاه که زنده بودی ودر میان ایشان به سر می بردی؛ هر کس حق او را نادیده بگیرد حق تو را ضایع ساخته است، وهر که از دوستی او سر باز زند از دوستی تو ابا نموده است، وهر که از دوستی تو سر باز زند، گویی از ورود به بهشت ابا نموده است.
آنگاه من به سجده افتادم، وشکر الهی را به خاطر نعمتی که به من ارزانی داشته به جای آوردم. در این هنگام دوباره ندا رسید:
- یا محمد! سر بردار هر چه می خواهی از ما بخواه، تا به عطا کنیم.
- پروردگار! تمام امت مرا تحت ولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) قرار ده تا روز قیامت همه اطراف حوض من باشند.
- یا محمد! پیش از این که بندگان خود را خلق کنم، سرنوشت آنان را می دانم بر اساس آن، هر که را بخواهم هلاک می کنم وهر که را بخواهم هدایت می نمایم. علم تو را بعد از تو به علی داده، واو را وزیر وجانشین بعد از تو قرار داده ام تا خلیفه تو برای اهل وامت تو باشد.
اراده من چنین است کسی که با او دشمنی کند ومنکر ولایت او بعد از تو باشد، داخل بهشت نگردد. وهر که با او دشمنی کند، با تو دشمنی نموده، وهر که با تو دشمنی کند با من دشمنی نموده، وهر که دوستدار او باشد، دوستدار توست، وهر که دوستدار تو باشد، دوستدار من است.
به او این فضیلت را دادیم، وبه تو این چنین عطا خواهیم کرد که از صلب او یازده (مهدی) که همه از فرزندان تو دختر تو - فاطمه زهرا (علیها السلام) باشند خارج کنیم.
- پروردگارا! چه زمانی وقت آن می شود؟
- هنگامی که دانایی از بین رود وجهالت آشکار گردد؛
قاریان قرآن زیاد باشند وعالمان آن اندک؛
فقهای هدایت گر کاستی گیرند، وفقهای گمراه وخیانتکار زیاد شوند؛
شاعران زیاد شوند؛
امت تو قبرستانها را مسجد کنند؛
قرآنها ومساجد را طلاکاری وزینت نمایند؛
ظلم وفساد زیاد شود وکارهای نکوهیده آشکار گردد، وامت تو امر به منکر ونهی از معروف کنند؛
مردان با مردان وزنان با زنان خود را ارضا نمایند؛
پادشاهان کافر، دوستان آنها فاجر، یاران آنها ظالم ومشاوران آنها فاسق باشند؛
سه خسوف، یکی در شرق ویکی در غرب ودیگری در جزیره العرب به وقوع بپیوندد.
شهر بصره به دست مردی از ذریه تو - که پیروانش مردمی از افریقا هستند - خراب شود؛
مردمی از اولاد حسین بن علی قیام کند؛
دجال از سوی شرق وسرزمین سیستان ظاهر شود؛
سیفانی ظهور کند؛
- پروردگار! پس از من، چقدر فتنه وآشوب بر خواهد خاست؟(۸)

رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در بقیع

امام جعفری صادق (علیه السلام) می فرماید:
روزی رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در بقیع تشریف داشتند. در این حال امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به خدمت شان شرفیاب شده وسلام نمود.
حضرت رسول (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: بنشین.
حضرت علی (علیه السلام) اطاعت امر نموده وسمت راست پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابی طالب که به بیت رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) رفته بود وفهمیده بود که حضرت در بقیع تشریف دارند، از راه رسیده سلام کرده وسمت چپ پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) نشست.
مدتی نگذشت که عباس عموی پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) نیز از راه رسید وسلام کرد ومقابل پیامبر نشست. او نیز مانند جعفر بن ابی طالب با راهنمایی اهل خانه پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در جستجوی پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به بقیع آمده بود.
آنگاه پیامبر رو به علی (علیه السلام) نمود فرمود: می خواهی خبری وبشارتی به تو بدهم؟
حضرت امیر (علیه السلام) عرض کرد: آری! یا رسول الله!
پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: همین حالا جبرئیل نزد من بود وبه من اطلاع داد که قائم ما - که در آخر الزمان خروج می کند وزمین را بعد از آن که از ظلم وجور انباشته شده باشد، پر از عدل وداد می کند - از نسل تو واز فرزندان حسین هه خواهد بود.
حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: هر چیزی که از خدا به ما می رسد، به واسطه شماست.
آنگاه رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) رو به جعفر بن ابی طالب نمود وفرمود: می خواهی به تو نیز خبری وبشارتی بدهم؟
جعفر عرش کرد: آری! یا رسول الله!
پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمودند: همین حالا که جبرئیل نزد من بود به من اطلاع داد آن کسی که از قائم ما حمایت می کند از نسل تو خواهد بود. آیا او را می شناسی؟
جعفر عرض کرد: نه.
پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: او کسی است که چهره اش طلایی وداندانهایش مرتب وشمشیرش آتش بار است، به ذلت داخل کوه می شود، وبه عزت از آن خارج می گردد. در حالی که جبرئیل ومیکائیل او را حمایت می کنند.
آنگاه حضرت (صلی الله وعلیه وآله وسلم) رو به عباس نموده فرمود: می خواهی تو را نیز از خبری آگاه سازم؟
عباس عرض کرد: آری. ای رسول خدا!
حضرت (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: جبرئیل به من گفت: وای از آنچه اولاد تو، از فرزندان عباس می بینند.
عباس عرض کرد: آیا از نزدیکی با زنان خودداری کنم؟
حضرت (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: خداوند آنچه را که مقدر کرده است، خواهد شد.(۹)

فاطمه جان گریه نکن!

علی بن هلال از قول پدرش می گوید:
هنگامی که پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در بستر بیماری - که به رحلت ایشان منجر شد - قرار داشت، برای عیادت به خدمت شان شرفیاب شدم.
حضرت فاطمه (علیها السلام) بر بالین حضرت (صلی الله وعلیه وآله وسلم) نشسته ومی گریست، تا این که صدای گریه حضرت زهرا (علیها السلام) شدت گرفت. پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) سرشان را به طرف زهرا (علیها السلام) بالا برده وفرمود: عزیز دلم! فاطمه جان! چرا گریه می کنی؟!
حضرت زهرا (علیها السلام) عرض کرد: از ضایعه ای که بعد از شما است می ترسم.
حضرت (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: عزیزم! آیا نمی دانی که خداوند کاملا بر احوال زمین آگاه است ودر یک نظر پدرت را به رسالت مبعوث نمود، وبر اساس همان آگاهی، در نظر بعد، شوهرت را برگزید، وبه من وحی کرد که تو را به نکاح او در آورم.
فاطمه جان! خداوند به ما اهل بیت هفت خصلت عطا نمود که به کسی قبل از ما عطا نشده، وپس از ما نیز به کسی عطا نخواهد شد:
اول آن که من، خاتم پیامبران وبرترین ایشان ومحبوب ترین مخلوق در نزد خدا هستم وپدر توأم.
دوم آن که جانشین من، بهترین جانشینان ومحبوترین ایشان نزد خدا است واو شوهر توست.
سوم آن که شهید ما، بهترین شهدا ومحبوب ترین آنها نزد خدا است، واو حمزه، عموی پدر وعموی شوهر توست.
چهارم از ماست آن که دوبال دارد وهرگاه بخواهد با آن در بهشت با ملائکه پرواز می کند، واو پسر عموی پدر وبرادر شوهر تو است.
پنجم وششم؛ دو نوه پیامبر این امت فرزندان تو هستند، حسن وحسین، که آقای جوانان بهشتند، وقسم به خدا! پدرشان از هر دوی آنها نیکوتر است.
هفتم؛ فاطمه جان! قسم به کسی که مرا به پیامبری بر انگیخت، مهدی این امت فرزند آن دو (حسن وحسین (علیه السلام) است. هنگامی که دنیا را هرج ومرج فراگیر آشوبها پدیدار گردیدند، راههای بسته شده وگروهی، گروهی دیگر را غارت می کند، بزرگان به کودکان رحم نمی نمایند، وکوچکترها حرمت بزرگان را رعایت نمی کنند، در این هنگام خداوند از نسل آن دو کسی را بر می انگیزد که قلعه های گمراهی ودل های قفل زده را می گشاید. واساس دین را در آخر زمان (دوره رسالت) آن را استوار نمودم، وزمین را پس از آن که از ظلم وجور انباشته شده باشد پر از عدل وداد می کند.
فاطمه جان!اندوهگین مباش وگریه مکن همانا خداوند - عزوجل - از من نسبت به تو مهربان توست در قلب من؛ خداوند تو را این خاطر جایگاه تو نزد من ومهر توست در قلب من؛ خداوند تو را به مردی تزویج نمود که از جهت خاندان بزرگ ترین مردم، واز جهت بزرگواری ومقام برترین ایشان، ومهربان ترین آن ها نسبت به مردم، وعادل ترین آنها در مساوات، وبیناترین آنها در رویدادها ومسائل است. ومن از خدا خواسته ام که تو اولین کسی باشی که از اهل بیتم به من ملحق خواهی شد.(۱۰)
(آنگاه آثار سرور وشادی در چهره حضرت زهرا (علیها السلام) نمایان شد.)

قیام مرد مدنی

ام سلمه، همسر پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می گوید:
روزی خواهد رسید که هنگام مرگ یکی از خلفا بین مسلمانان اختلافی ظاهر خواهد شد. در پی این اختلافات، مردی از مدینه به سوی مکه خواهد گریخت. مردم مکه به استقبال او می آیند، واو را مجبور به قیام می کنند، در حالی که خود راضی به این کار نیست، وبا او بین رکن ومقام بیعت می کنند.
آنگاه لشکری از جانب شام وبه سوی او حرکت می کند. اما در بیابان، بین مکه ومدینه به زمین فرو می رود. هنگامی که مردم از این واقعه مطلع می شوند، بزرگان شام وغیرتمندان عراق با او بیعت می کنند.
سپس مردی از قریش پیدا می شود که داییهایش از قبیله بنی کلاب هستند، آنگاه آن مرد مدنی با قدرت به سوی آنها هجوم می آورد، وبر آنها غلبه می کند، وشورش (فرو می نشیند)، وکسی که هنگام تقسیم غنایم حضور نداشته باشد زیانکار پشیمان خواهد بود.
او در بین مردم به سنت پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) عمل می کند، وزمین از اسلام انباشته می شود. از آن پس، هفت سال زندگی می کند، وسپس وفات می نماید ومردم بر او نماز می گزارند.(۱۱)

ملاقات خضر (علیه السلام) ودجال

ابا سعید خدری می گوید: پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در ضمن سخنانی در مورد دجال فرمود: روزی دجال خواهد آمد، اما اجازه ورود به کوچه های مدینه را نخواهد داشت، بلکه در یکی از بیابان های وسیع اطراف مدینه متوقف خواهد شد.
در این حال مردی که بهترین مردم - ویا از بهترین مردم - است به سوی او می آید ومی گوید: شهادت می دهم تو همان دجالی هستی که پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرموده است.
دجال می گوید: آیا می خواهید که این مرد را بکشم وسپس زنده اش گردانم؟ آیا به من در انجام این کار شک دارید؟
مردم می گفتند: نه.
آنگاه دجال آن مرد را می کشد وسپس او را زنده می کند.
هنگامی که آن مرد زنده می شود می گوید: قسم به خدا! اکنون هیچ کس از من به احوال تو بیناتر نیست.
در این هنگام دجال قصد می کند که او را بکشد اما نمی تواند بر او تسلط یابد.
ابواسحاق ابراهیم بن سعد گوید: می گویند: این مرد حضرت خضر (علیه السلام) است.(۱۲)

همین حسین (علیه السلام)

ابو جحیفه، حرث بن عبدالله همدانی وحرث بن شرب، می گویند:
روزی در خدمت حضرت علی (علیه السلام) بودیم. حضرت رو به فرزند خود امام حسن (علیه السلام) نموده وفرمود: مرحبا ای پسر پیغمبر!
در این حال، فرزند دیگر امام یعنی حسین (علیه السلام) وارد شد. حضرت علی (علیه السلام) به او فرمود: پدر ومادرم قربانت شود ای پدر فرزند بهترین کنیزان!
عرض کردیم: یا امیر المؤمنین! چرا به امام حسن (علیه السلام) آن طور وبه امام حسین (علیه السلام) این گونه خطاب کردید؟ فرزند بهترین کنیزان کیست؟
امام (علیه السلام) فرمود: او گم شده ای است که از کسان ووطن دور ومهجور، ونامش (محمد) است، فرزند حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین (علیه السلام) می باشد.
در این هنگام، حضرت دست مبارک را بر روی سر امام حسین (علیه السلام) نهاد وفرمود: همین حسین (علیه السلام).(۱۳)

حیرت وغیبت

اصبغ بن نباته می گوید:
روزی به حضور امیرالمؤمنین (علیه السلام) شرفیاب شدم، حضرت در فکر فرو رفته وزمین را با تکه چوبی می کاوید. عرض کردم: یا امیر المؤمنین! می بینم که در فکر فرو رفته وزمین را بررسی می کنید آیا رغبتی به آن یافته اید؟
فرمود: نه، قسم به خدا! هیچ رغبتی به آن وبه دنیا حتی برای یک روز نداشته وندارم. به مولودی فکر می کنم که یازده پشت بعد از نسل من آشکار خواهد شد، ونامش مهدی است، وزمین را بعد از آن که از ظلم وجور انباشته شده باشد پر از عدل وداد می کند. امر او اعجاب انگیز است، ومدتها غیبت خواهد نمود، به همین دلیل گروهی درباره او به گمراهی می روند وعده ای دیگر هدایت می یابند.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! آیا واقعاً این اتفاق روی خواهد داد؟
حضرت (علیه السلام) فرمود: آری! همان گونه که او خلق شده، این اتفاق هم روی خواهد داد، تو چه می دانی ای اصبغ! آنان برگزیدگان این امت ونیکان عترت طاهره اند.
عرض کردم: بعد از آن چه می شود؟
فرمود: خداوند هر چه بخواهد انجام می دهد، زیرا حق تعالی در هر چیزی اراده وقصد وهدفی دارد.(۱۴)

انتقام از بنی امیه

عبدالله بن شریک می گوید:
روزی امام حسین (علیه السلام) از کنار مسجد النبی (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می گذشت. گروهی از بنی امیه را دید که در مسجد گرد هم حلقه زده بودند. حضرت (علیه السلام) رو به آنها نموده وفرمود:
بدانید که پیش از آن که عمر دنیا به پایان برسد، خداوند مردی را از نسل من بر می انگیزد که هزاران نفر از شما را به هلاکت می رساند.
من عرض کردم: فدایت شوم! اینان اولاد فلان وفلان هستند وبه این تعداد که می فرمایید، نمی رسند.
حضرت (علیه السلام) فرمود: آن زمان از صلب امیه آن تعداد که گفتم وجود خواهند داشت، وامیر شان نیز یک نفر از خودشان خواهد بود!.(۱۵)

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ابراهیم کرخی می گوید:
روزی به خدمت امام جعفر صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم. در حضور حضرت (علیه السلام) نشسته بودم که امام موسی بن جعفر (علیه السلام) وارد شد در حالی که آن روز، جوانی نورس بود، من به احترامش از جای برخاسته وبه استقبالش، ایشان را بوسیده ونشستم.
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: ای ابراهیم! بدان که او پیشوای تو، بعد از من است. در مورد امامت او گروهی به هلاکت می رسند، وگروهی هدایت می یابند، خداوند قاتل او را لعنت کند وعذاب روحش را زیاد نماید.
از صلب او بهترین اهل زمین به دنیا آمد که همنام جدش (علی (علیه السلام) ووارث علم واحکام وفضایل اوست. معدن امامت وقله حکمت است. ستمگران از اولاد فلان او را بعد از وقوع حوادث عجیب واز روی حسادت به قتل می رساند، ولی اراده حق تعالی به وقوع خواهد پیوست هر چند مشرکان نپسندند.
خداوند از صلب او دوازدهمین مهدی را پدید خواهد آورد، وآنها را کرامت خواهد بخشید، وبه واسطه ایشان بارگاه قدس خویش را زینت خواهد نمود. هر که به وجود دوازدهمین امام معتقد باشد، مانند کسی است که شمشسیر برهنه به دست گرفته ودر پیشگاه پیامبر خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می جنگد، ودشمنان را از او دفع می کند.
در این هنگام شخصی از دوستداران بنی امیه وارد شد، حضرت (علیه السلام) سخن را قطع کرد.
پس از آن دوازده بار به حضور حضرت (علیه السلام) مشرف شدم ومنتظر بودم تا حضرت (علیه السلام) سخن آن روز خود را کامل کنند، اما توفیق نمی یافتم، تا این که سال بعد یک روز در خدمت حضرت بودم که فرمود: ای ابراهیم! او اندوه وشیعیان خود را پس از این که دچار ضعف شدید وبلای طولانی وبی تایی وترس شده باشند، برطرف خواهد بود نمود. خوشا به حال کسی که زمان او را درک کند.
هنگامی که سخن امام (علیه السلام) به اینجا رسید رو به من نموده وفرمود: ای ابراهیم! برای تو کافیست.
من در حالی بازگشتم که تا آن زمان، از چیزی مانند آنچه مانند آنچه شنیدم خوشحال نشده وچشمم روشن نگردیده بود.(۱۶)

پرتو رایت دوست

مفضل بن عمر می گوید:
با گروهی در محضر امام صادق (علیه السلام) نشسته بودیم. حضرت (علیه السلام) فرمود: بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائم (علیه السلام) اجتناب کنید.
در این حال من تصور کردم که مخاطب آن حضرت من نبودم. ولی حضرت به من فرمود:
ای مفضل! بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائم (علیه السلام) اجتناب کنید. قسم به خدا! سالیان دراز خواهد گذشت، وآن چنان به دست فراموشی سپرده خواهد شد که خواهند گفت: او مرده است، به هلاکت رسیده است. معلوم نیست در کدام بیابان سرگردان است؟
در آن حال دیدگان مومنان برای او اشکبار خواهد شد وزمین وزمان مردمان را بیرون می ریزد مانند کشتی بزرگی که در امواج دریا زیر ورو شده وآنچه در خود دارد به دریا می افکند.
هیچ کس نجات نمی یابد مگر آنان که خداوند از آن ها پیمان گرفته وایمان را بر (لوح) دل شان نگاشته، وبه واسطه روحی از ناحیه خود او را امداد می کند.
در آن هنگام دوازده پرچم شبیه به هم آشکار می شود که معلوم نیست کدام متعلق به چه کسی است.
وقتی سخن امام (علیه السلام) به اینجا رسید من گریستم.
امام فرمود: چرا گریه می کنی؟
عرض کردم: چگونه گریه نکنم در حالی که شما می فرمایید: دوازده پرچم شبیه به هم افراشته می شود که معلوم نیست کدام متعلق به چه کسی است؟
آنگاه به گوشه اتاق که خورشید از آنجا به داخل مجلس تابیده بود نظر نمود وفرمود: آیا این خورشید آشکار نیست؟
عرض کردم: بله.
فرمود: قسم به خدا! امر ما از این هم آشکارتر است.(۱۷)

دجال در کعبه

ابوالفرج می گوید:
سالی که حضرت صادق (علیه السلام) به مکه به قصد حج تشریف آورد بود، ایشان را دیدم که زیر ناودان کعبه ایستاده ومشغول دعا بود، وسه تن از فرزندان حسن بن حسن بن علی یعنی عبدالله بن حسن وحسن بن حسن وجعفربن حسن به ترتیب سمت چپ وراست وپشت سر حضرت (علیه السلام) ایستاده بودند. در این حال عباد بن کثیر بصری - که از عباد وزهاد مشهور زمان امام جعفر صادق بود - آمده وگفت: یا اباعبدالله!
حضرت (علیه السلام) سکوت فرمود، تا عباد سه بار بدین ترتیب حضرت (علیه السلام) را فراخواند.
سپس گفت: ای جعفر!
حضرت (علیه السلام) فرمود: بگو، چه می خواهی؟
عباد گفت: من کتابی دارم که در آن نوشته است که این بنا را مردی سنگ به سنگ متلاشی خواهد کرد.
حضرت (علیه السلام) فرمود: کتابت دروغ می گوید؛ به خدا قسم! من او را می شناسم، پاهایش زرد است وساق پاهایش زخمی، شکمش بزرگ وگردنش نازک وبزرگ سر است. کنار همین رکن می ایستد - حضرت با دست به رکن یمانی اشاره فرمود - ومردم را از طواف کعبه منع می کند آن چنان که مردم از دیدن او وحشت می کنند.
آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: سپس خداوند مردی از نسل من بر می انگیزد - حضرت با دست به سینه خود اشاره فرمود - وهمچنان که قوم عاد، ثمود وفرعون، ذی الاوتاد را کشت، او را می کشید.
در این حال، عبدالله بن حسن عرض کرد: قسم به خدا! که امام (علیه السلام) راست می گوید، وبدین ترتیب هر سه نفرشان امام (علیه السلام) را تصدیق کردند.(۱۸)

نطق آب ونطق خاک ونطق گل

حسین بن علوان می گوید:
داستانی را از همام بن حارث شنیدم که می گفت: از وهب بن منبه شنیده است. آن را برای امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل کردم.
حضرت (علیه السلام) فرمود: دست است. (وداستان چنین بود)
شبی که موسی (علیه السلام) در کوه طور مورد خطاب واقع شد، به هر درختی در کوه هر سنگ وگیاه که نگاه می کرد، می دید که ناطق به نام محمد ودوازده جانشین او هستند.
موسی (علیه السلام) عرض کرد: بار الها! تمام مخلوقات ناطق به نام محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وجانشینان دوازده گانه او هستند. منزلت آنها نزد تو چه قدر است؟
خداوند می فرماید: ای پسر عمران! من آنان را قبل از به وجود آوردن انوار؛ خلق کرده ودر خزانه قدس خود اقرار دادم در حالی که در بوستان مشیتم در نسیم روحانی جبروتم در گردش بودند، وملکوت مرا از همه سو مشاهده می نمودند، تا این که مشیتم (به وجود خاکی آنها) تعلق گیرد وقضا وقدرم جاری شود.
ای پس عمران! آنها را نخستین آفرینش خود اقرار دادم حتی بهشت خود را به واسطه وجود آنها زینت دادم.
ای پسر عمران! متمسک به آنها باش که اینان خزانه دار علم من وجایگاه اسرار حکمت من، ومعدن نور من هستند...(۱۹)

امام حسن عسکری (علیه السلام) در زندان

عیسی بن صبیح می گوید:
ما در زندان بودیم که امام حسن عسکری (علیه السلام) را نیز به زندان آوردند.
من حضرت (علیه السلام) را می شناختم. آنگاه که ایشان مرا دید، فرمود: تو شصت وپنج سال ویک ماه ودو روز سن داری.
من با خود کتاب دعایی داشتم که تاریخ ولادتم را در آن نوشته شده بود، وقتی به آن نگاه کردم وحساب نمودم، دیدم همان طور است که امام (علیه السلام) می فرماید.
حضرت دوباره فرمود: آیا فرزندی داری؟
عرض کردم: نه.
سپس فرمود: خداوندا! به او پسری عطا کن که پشتیبان او باشد، همانا فرزندی برای آدمی بهترین پشتیبان است.
آنگاه این بیت را خواند:
کسی که پشتیبان دارد با دشمنانش رو به رو می شود،
وآن که پشتیبانی ندارد خوار وذلیل است.
عرض کردم: آیا شما فرزندی دارید؟
فرمود: آری! قسم به خدا! به زودی صاحب فرزندی خواهم شد که زمین را پر از عدل وداد می کند؛ اما حالا ندارم.
شاید روزی مرا بینی که؛
فرزندانم مانند شیرانی با یالهای انبوه گرد من باشند
چنان که تمیم پیش از آن که چون ریگ بیابان زاد وولد کند،
مدتی طولانی در میان مردم تنها بود.(۲۰)

خدا حافظ ای کاخ!

محمد بن سلیمان دیلمی (گیلانی) می گوید:
روزی خدمت امام جعفر صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم وعرض کردم: پدرم برای من نقل کرد: مردی به نام نوشجان به او گفت: وقتی اسبان عرب به قادسیه تاختند، ویزدگرد از وضع رستم فرخ زاد وتسلیم شدن او آگاه شد، گمان کرد که رستم وتمام لشکر کشته شده اند. در ای حال پیکی از راه رسید وگفت: چگونه در جنگ قادسیه پنج هزار تن کشته شده اید؟
یزدگرد در حالی که خود واهل بیتش را برای فرار آماده می کرد در مقابل در ایوان کاخ خویش ایستاد وگفت: خداحافظ ای کاخ! من اکنون تو را ترک می کنم اما روزی من، یا مردی از نسل من، که زمان آن نزدیک نیست، وموقع آن فرا نرسیده، به سوی تو باز خواهیم گشت.
اکنون بفرمایید: منظور یزدگرد از مردی از نسل من کیست؟
حضرت فرمود: او صاحب شما حضرت قائم (علیه السلام) است که به امر خداوند قیام خواهد نمود. او ششمین فرزند از نسل من است واز طرف مادر (بی بی شهر بانو) فرزند یزدگرد است!(۲۱)

گنج سلیمان در اسپانیا

شعبی می گوید:
روزی عبدالملک بن مروان مرا فراخواند وگفت: موسی بن نصر - فرمانده ما در افریقا وامیر طارق بن زیاد فاتح اسپانیا - نامه ای برای من فرستاده ودر آن نوشته است: به من خبر داده اند که حضرت سلیمان (علیه السلام) در زمان خود به گروه جن امر کرده است که شهری از مس برای او بسازند، وتمام عفریت های وجنیان برای ساختن آن گرد آمدند وآن را از چشمه غنی مسی که خداوند برای سلیمان پدید آورده بود، بنا کردند.
محل این شهر در بیابانی در اسپانیا است، وگنجهایی که سلیمان به ودیعه گرفته بود، در آن است. من می خواهم به طرف آن حرکت کنم.
یکی از کارگزاران نزدیکم مرا مطلع نموده است که مسیر منتهی به آن، بسیار ناهموار ودشوار است، بدون آمادگی وپشتیبانی لازم وآذوقه زیاد نمی توان این مسافت طولانی ودشوار را طی نمود، وهیچ کس جز دارا بن دارا - پادشاه ایران که به دست اسکندر مغلوب شد - نتوانسته است، به بخشی از آن برسد.
هنگامی که اسکندر او را کشت، گفت: قسم به خدا! تمام سرزمینها را به تصرف خود در آوردم واهل هر سرزمین پیش تسلیم فرود آورده اند. هیچ زمینی نمانده که من در آن گام ننهاده باشم مگر این سرزمین که در اسپانیاست.
دارا آن را دیده است، به همین دلیل قصد آنجا نموده ام تا از دست یافتن به حدی که دارا بدان رسیده است باز نمانم.
یک سال طول کشید تا اسکندر نیز خود را آماده ومجهز نمود، هنگامی که فکر می کرد آمادگی این کار را یافته است گروهی از افرادش را برای تحقیق فرستاد. آنان پس از تحقیق به او اطلاع دادند که موانعی غیر قابل عبور در مسیر منتهی به آنجا وجود دارد. اسکندر نیز از رفتن منصرف شد.
عبدالملک بن مروان پس از گفت وگو با من، نامه ای به موسی بن نصر نوشت وبه او دستور آمادگی وتهیه پشتیبانی لازم برای اجرای این کار را صادر کرد.
موسی بن نصر آماده گردید وبه طرف آن شهر خارج شد، وآنجا را دیده وبر احوال آن آگاهی یافت وبازگشت.
او گزارشی برای عبدالملک تهیه کرد ودر آخر گزارش چنین نوشت: بعد از گذشت روزهای زیادی وهنگامی که آذوقه ما به پایان رسید به دریاچه ای - که درختان زیادی در اطراف آن وجود داشت. رسیدم در آنجا به دیوار آن شهر برخوردیم.
من به کنار دیوار شهر رفتم. بر روی آن کتیبه ای به زبان عربی نوشته شده بود. ایستادم وآن را خواندم ودستور دادم از آن نسخه برداری نمودند. در آن کتیبه این شعر نوشته شده بود:
وآنان که صاحب عزت ومقام هستند بدانند؛
وآنان که آرزوی جاودانگی دارند: که هیچ موجود زنده ای جاودانه نیست.
اگر مخلوقی می توانست در این مسابقه به جاودانگی برسد،
سلیمان بن داود بود که بدان می رسید.
آن کسی که مس چون چشمه ای جوشان برای او جاری شد،
وفوران مس برای او بخششی نامحدود بود،
پس به گروه جنییان امر کرد با آن بنایی به یادگار بسازید؛
که تا قیامت باقی مانده وشکسته وفرسوده نشود.
آنها نیز در سطح وسیعی آغاز به کار کردند وبه شکل هول انگیزی؛
بر اساس قواعد واصول محکم، سر به آسمان کشید.
ومس را در قالبهای مستطیل شکلی ریخته وحصار آن را ساختند؛
آنچنان که از سخره های سخت وداغ استوار شد.
وتمام گنجینه های زمین را در آن جای داد.
ودر آینده این گنج نامحدود آشکار خواهد شد.
آن گنج نامحدود آشکار خواهد شد.
آن گنجینه در اعماق زمین پنهان شد.
ودر طبقات سخت زمینی انباشته ماند.
فرمانروایی گذشته او پس از او باقی نماند،
تا این که تبدیل به گوری شد ناپایدار؛
این برای آن است که دانسته شود که حکومت پایدار نیست؛
مگر حکومت پر از نعمت وبخشش خداوند،
هنگامی خواهد رسید که از نسل عدنان آن سرور متولد شود.
او از نسل هاشم وبهترین مولود خواهد بود.
خداوند او را با نشانه هایی که مخصوص می گرداند، بر می انگیزد؛
تا به سوی تمامی مخلوقات سفید وسیاه خدا برود.
کلیدهای تمامی گنجینه های زمین را داراست.
وجانشینان او همه آن کلیدها را خواهند داشت.
آنها خلفا وحجت های دوازده گانه هستند.
که پس از بعثت او، جانشینان وسروران والا مقام هستند.
تا این که قائم آنها به امر خداوند قیام می کند.
در آن هنگام از آسمان، او را به نام صدا می زنند.
هنگامی که عبدالملک نامه را خواند وطالب بن مدرک، فرستاده موسی بن نصر او را به وضوح مطلع ساخت، به محمد بن شهاب زهری که آنجا حضور داشت گفت: نظرت درباره این موضوع عجیب چیست؟
زهری گفت: به گمان من گروه جنی که مسئولیت حفاظت از شهر را به عهده دارند هرکه را بخواهد به طرف شره برود به خیال وتوهم می افکند.
عبدالملک گفت: راجع به کسی که از آسمان او را صدا می زنند اطاعی داری؟
زهری گفت: از این مطلب درگذر.
عبدالملک گفت: چگونه از این درگذرم که این امری است بزرگ ودور از ذهن؟ باید با صراحت آنچه که از آن می دانی بگویی، آیا مرا آزار می دهی یا چیزی را از من مخفی می نمایی؟
زهری گفت: علی بن الحسین (علیه السلام) به من گفته است: او مهدی واز نسل فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است.
عبدالملک گفت: هر دوی شما دروغ می گویید، سخنان هر دوی شما همیشه باطل وقول شما دروغ بوده است. او مردی از نسل ماست.
زهری گفت: من فقط سخن علی بن الحسین (علیه السلام) را نقل کردم، اگر می خواهی از خودش بپرس؛ چرا مرا ملامت می کنی؟ اگر دروغ است او دروغ گفته، واگر راست می گوید یکی از دشمنان شما به شما کمک کرده است.
عبدالملک گفت: من نیازی به سئوال از فرزندان ابوتراب ندارم. ای زهری! این مطلب را پوشیده دار تا کسی از آن مطلع نگردد.
زهری گفت: به خاطر تو به کسی نخواهم گفت.(۲۲)

امسال به حج مرو

حسین بن علی بن بابویه قمی (برادر شیخ صدوق) می گوید:
پدرم، نامه ای به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح (نوبختی) سومین نائب خاص امام زمان (علیه السلام) نوشت واز حضرت در خواست اجازه تشرف به حج نمود.
پاسخ حضرت این بود: امسال خارج مشو!
پدرم مجددا نامه ای نوشت که حج من نذر واجب می باشد آیا جایز است که خودداری کنم؟
حضرت پاسخ داد: اگر ناچاری بروی با آخرین کاروان حرکت کن.
پدرم چنین نمود، وبا آخرین کاروان حرکت کرد وسالم ماند؛ اما کاروانهای دیگر که پیشتر حرکت کرده بودند همگی (در فتنه قرامطه که در همان سال، یعنی ۳۲۹ هجری علیه حجاج بیت الله، به وجود آمده بود) کشته شدند.(۲۳)

باز آی دلا هر آنچه هستی باز آی

ابو جعفر مروزی می گوید:
محمد بن جعفر با گروهی که امام حسن عسکری (علیه السلام) را در زمان زندگی آن حضرت ملاقات نموده بودند، ودر میان آنها علی بن احمد بن طنین نیز حضور داشت، جهت زیارت مرقد مطهر اما حسن عسکری (علیه السلام) به محله عسکر شرفیاب شدند. محمد بن جعفر برای اذن دخول، اسامی زائرین را در نامه ای نوشت.
علی بن احمد گفت: نام مرا ننویس من اجازه نمی گیرم.
او هم نام او را ننوشت.
امام زمان (علیه السلام) در پاسخ نوشته بودند: تو وآن که اجازه نخواست هر دو داخل شوید.(۲۴)

راز دل

محمد بن هارون همدانی می گوید:
پانصد دینار سهم امام بدهکار بوده واز این جهت دلتنگ شده بودم. با خود گفتم: چند باب دکان دارم آنها را به پانصد وسی دینار می فروشم وپانصد دینار آن را به امام زمان (علیه السلام) تسلیم می کنم. به خدا قسم! در این مورد با کسی سخنی نگفتم وحرفی نزدم.
امام (علیه السلام) به محمد بن جعفر نوشته بودند: دکانها را از محمد بن هارون به عوض پانصد دیناری که به ما بدهکار است تحویل بگیر!(۲۵)

سهم غریم

محمد بن یوسف می گوید:
هنگامی که از بغداد به مرو بازگشتم، مردی که او را محمد بن حصین کاتب می گفتند واموالی برای امام زمان (علیه السلام) جمع آوری کرده بود از من درباره حضرت سوالاتی نمود، من نیز آنچه از دلایل مشاهده کرده بودم به او گفتم.
او گفت: من مقداری سهم امام جمع آوری نموده ام، چه کنم؟
گفتم: بفرست برای حاجز که وکیل امام زمان (علیه السلام) در بغداد است.
گفت: بالاتر از حاجز کسی نیست.
گفتم: آری! ای شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی.
گفت: اگر خداوند از من در این مورد بازخواست کند می گویم: این دستور را تو به من دادی.
گفتم: آری!
از من جدا شد ورفت، بعد از چند سال، دوباره محمد بن حصین را دیدم، گفت: من همانم که تو مرا راهنمایی نمودی، به عراق رفتم وسهم امام را با خود بردم دویست دینار به عابدین یعلی فارسی واحمد بن علی کلثومی تحویل داده وبه امام زمان (علیه السلام) نامه ای نوشته والتماس دعا کردم.
پاسخ فرمود: هزار دینار به من بدهکار است ودویست دینار فرستاده است.
من در باقی آن شک داشتم والباقی نزدم بود وهمان طور بود که امام (علیه السلام) فرمودند.
همچنین در نامه ذکر شده بود: اگر خواستی وجه کسی را بپردازی، باید به ابوالحسن اسدی در ری مراجعه کنی.
دو روز یا سه روز بعد خبر مرگ حاجز به من رسید. هنگامی که خبر فوت حاجز به محمد بن حصین دادم اندوهگین شد.
گفتم: ناراحت مشو، امام زمان (علیه السلام) در نامه، علاوه بر این که به تو گفته بودند هزار دینار بدهکاری، امر فرموده بودند که به اسدی مراجعه کنی، به این صورت - به طور کنایه - مرگ حاجز را نیز اعلام فرموده بودند.(۲۶)

کیسه سبز

محمد بن حسین تمیمی گوید:
مردی استرآبادی برای من نقل کرد که به محله عسکر در سامرا رفتم وسیصد دینار در کسیه ای نهاده بودم که یکی از آنها دینار شامی بود، وقتی به درب خانه ای که امام حسن عسکری (علیه السلام) آنجا دفن شده بود، رسیدم، همانجا نشستم. در این هنگام خادمی خارج شد وگفت: آنچه با خود داری بده!
(از صراحت او شک کردم) وگفتم: چیزی با من نیست.
خادم وارد خانه شد ودوباره بیرون آمد وگفت: کیسه ای سبز رنگ داری که سیصد دینار - که یکی از آنها هم شامی است - همراه با انگشتری در آن است، من انگشتر خود را فراموش کرده بودم، این بار کیسه را به او دادم وانگشتر را خود برداشتم!(۲۷)

مسرور طباخ

مسرور طباخ می گوید:
با تنگدستی عجیبی رو به رو شدم به همین جهت، نامه ای به حسن بن راشد نوشتم وجریان حال خود را بازگو نمودم، آنگاه به خانه او رفتم، تا نامه را به او برسانم، ولی وی در خانه نبود. نا امید بازگشتم وبه طرف شهر برای ملاقات با ابی جعفر، عثمان بن سعید - اولین نایب خاص امام زمان (علیه السلام) - رفتم.
وقتی به دروازه شهر رسیدم، مردی در کنار من قرار گرفت به گونه ای که چهره او را نمی دیدم. دست مرا گرفت وکیسه سفیدی را با احتیاط به من داد.
وقتی به کیسه نگاه کردم دیدم روی آن نوشته: دوازده دینار مسرور طباخ!(۲۸)

پانصد یا چهارصد وهشتاد

محمد بن شاذان می گوید:
چهارصد وهشتاد درهم سهم امام جمع آوری کرده بودم، بیست درهم از خود بر آن افزودم ومجموعا پانصد درهم شد، آنرا برای محمد بن احمد قمی فرستادم، وننوشتم که چقدر آن از مال خودم می باشد.
حضرت حجت (علیه السلام) رسیدی بدین مضمون مرقوم فرموده بود: پانصد درهم آن از آن توست.(۲۹)

«دینور» یا «ری»

ابو سلیمان محمودی می گوید:
من وجعفر بن عبد الغفار با هم والی دینور - شهری نزدیک کرمانشاه - شدیم. قبل از حرکت شیخ حسین بن روح نوبختی نزد من آمد وگفت: وقتی به ری رفتی فلان کار را انجام بده!.
وقتی به دینور رسیدیم، یک ماه بعد حکم ولایت ری به من تفویض شد. به سوی ری حرکت کردم، وآنچه شیخ فرموده بود انجام دادم.(۳۰)

در جستجوی امام زمان (علیه السلام)

ابوالرجال مصری که یکی از نیکوکاران بود، می گوید:
پس از رحلت امام حسن عسکری (علیه السلام) برای جستجوی امام زمان (علیه السلام) حرکت کردم، سه سال گذاشت، با خودم گفتم: اگر چیزی بود بعد از گذشت سه سال آشکار می شد.
در این هنگام، صدایی را شنیدم که صاحب صدا را نمی دیدم، او گفت: ای نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آیا شما پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را دیده اید که به او ایمان آورده اید؟
ابوالرجا گوید: من تا آن زمان نمی دانستم که نام پدرم عبد ربه است، چون من مدائن متولد شدم، وپدرم را از دست دادم، ابو عبد الله نوفلی مرا با خود به مصر آورد ودر آنجا پرورش یافتم، چون آن صدا را شنیدم، مطلب را دریافتم، ودیگر به راه خود ادامه ندادم ومراجعت نمودم(۳۱)

گوشواره با ارزش

احمد بن ابی روح می گوید:
روزی زنی از اهالی دینور نزد من آمد وگفت: پسر ابی روح! تو در شهر ما از جهت دین مطمئن ترین افراد هستی، می خواهم امانتی به تو بسپرم که آن را به اهلش برسانی، ونسبت به ادای امانت استوار باشی.
گفتم: باشد ان شاء الله موفق خواهم شد.
گفت: در این کیسه سر بسته مقداری درهم نهاده ام آن را باز مکن ودر آن نگاه نکن تا آن را به کسی که از محتوای آن تو را آگاه سازد برسانی؛ وضمنا این هم گوشواره من است که ده دینار ارزش دارد، در آن سه دانه مروارید به ارزش ده دینار تعبیه شده است.
ونیز از حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) سئوالی دارم که باید جواب آن را پیش از آن که تو سئوالی کنی بفرمایند.
گفتم: سوالت چیست؟
گفت: مادرم هنگام عروسی من، ده دینار از کسی که من او را نمی شناسم قرض گرفته بود، من می خواهم آن را پس بدهم، اگر حضرت (علیه السلام) آن شخص را برای من معلوم نموده ودستور بفرمایند، قرضم را ادا کنم!
با خودم گفتم: این مطلب را چگونه به جعفر بن علی - جعفر کذاب عموی امام زمان (علیه السلام) که ادعای امامت دارد - بگویم؟
بعد گفتم این سئوالات امتحانی است بین من وجعفر بن علی.
احمد بن ابی روح گوید: آن مال را برداشتم وحرکت کردم، وارد بغداد شدم، در بغداد به نزد حاجز بن یزید وشاء - از وکلای امام زمان (علیه السلام) - رفتم وبر او سلام کرده ونشستم، گفت: حاجتی داری؟
گفتم: مالی نزد من هست که تا از کیفیت ومقدار آن خبر ندهید نمی توانم آن را به شما تحویل دهم.
گفت: ای احمد بن ابی روح! باید به سامرا بروی.
گفتم: لا اله الا الله! عجب کاری به عهده گرفته ام!
وقتی به سامرا رسیدم، گفتم: ابتدا نزد جعفر می روم بعد فکری کردم وگفتم: نه، اول به منزل امام حسن عسکری (علیه السلام) می روم، اگر توسط امام زمان (علیه السلام)، امتحان آشکار شد که هیچ، واگر به نتیجه نرسیدم نزد جعفر خواهم رفت.
به محله عسکر رسیدم، هنگامی که به خانه امام حسن عسکری نزدیک شدم، خادمی بیرون آمد وگفت: تو احمد بن ابی روح هستی؟
گفتم: بله!
گفت: این نامه مال توست آن را بخوان.
در آن نامه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم. ای پسر ابی روح! وقتی که دختر دیرانی کیسه ای که هزار درهم - به گمان تو در آن است به تو امانت سپرده، در حالیکه گمان تو درست نیست.
تو ادای امانت کرده وکیسه را باز نکردی ونمی دانی در آن چه مقدار وجود دارد؟ در آن هزار درهم وپنجاه دینار است، وگوشواره ای که آن زن گمان می کرد که ده دینار ارزش دارد، درست گفته ولی گوشواره با دو دانه نگینی که سه دانه مروارید در آن تعبیه شده کمی بیش از ده دینار ارزش دارد.
گوشواره را به فلانی، کنیز ما بده که آن را به او بخشیده ایم، وبه بغداد برو ومال را به حاجز بده، واو آنچه به تو برای هزینه سفرت می دهد، بگیر.
اما آن ده دیناری که آن زن گمان می کند که مادرش در عروسی او قرض گرفته ونمی داند که صاحبش کیست. این چنین نیست او می داند صاحب آن پول کیست؟ صاحب آن ده دینار کلثوم، دختر احمد است که از دشمنان ما اهل بیت است، وآن زن دوست ندارد که آن را به او بدهد ومی خواهد آن را بین خواهران خود قسمت کند. ما به او اجازه دادیم که ما بین خواهران نیازمندش تقسیم نماید.
مطلب دیگر این که، ای ابی روح! برای امتحان جعفر به نزد او مرو، به دیار خود باز گرد که عمویت فوت کرده است، خداوند اهل ومال او را روزی تو کرده است.
بعد از خواندن نامه، به بغداد بازگشتم، وکیسه را به حاجز دادم آن را شمرد، هزار درهم وپنجاه دینار بود، سی دینار به من داد، وگفت: دستور دارم که این را برای خرجی به تو بدهم.
من سی دینار را گرفته وبه خانه ای که برای اقامت در بغداد گرفته بودم، بازگشتم. در این هنگام خبر آوردند عمویت مرده وخانواده ام خواسته اند که باز گردم.
پس از بازگشت دیدم خبر صحیح بوده، وسه هزار دینار وصد درهم به من ارث رسیده است.(۳۲)

خود را به قافله برسان!

ابو عبدالله بن صالح می گوید:
در یکی از سالها به بغداد رفتم. هنگامی که می خواستم از بغداد خارج شوم از امام زمان (علیه السلام) توسط نائب خاصشان اجازه خروج خواستم.
ایشان اجازه نفرمودند، وکاروان حرکت کرد، من بیست ودو روز در بغداد ماندم، روز چهارشنبه ای، اجازه خروج یافتم. وامر فرمودند بودند که خود را به قافله برسان من از این که بتوانم خود را به قافله برسانم، ناامید شده بودم، در عین حال حرکت کردم وبه نهروان رسیدم، دیدم قافله آنجا توقف کرده است. همین که به شترم آب وعلف دادم، قافله حرکت کرد، ومن هم حرکت نمودم وچون حضرت مرا دعا فرموده بودند که سلامت باشم؛ الحمدالله هیچ اتفاق بدی برایم نیفتاد.(۳۳)

طبیب درد بی درمان!

محمد بن یوسف می گوید:
به بیماری کورک - نوعی زخم چرکین - مبتلا شدم. پزشکان مرا معاینه کردند وبرای درمان، پول زیادی هزینه کردم، اما بهبودی حاصل نشد.
نامه ای به محضر مبارک امام زمان (علیه السلام) نوشتم واز حضرتش التماس دعا نمودم.
امام (علیه السلام) مرقوم فرمود:
البسک الله العافیه وجعلک معنا فی الدنیا والاخره.
خدا تو را لباس عافیت بپوشاند، وتو را در دنیا وآخرت با ما قرار دهد.
هنوز یک هفته نگذشته بود که محل زخم بهبود یافت. در این هنگام، پزشکی از دوستان ما را فرا خواندم، ومحل زخم را به او نشان دادم.
گفت: ما برای این زخم دارویی نمی شناسیم. بهبودی آن تنها از ناحیه حق تعالی بوده است.(۳۴)

اموال را از بدهکاران مطالبه کن

محمد بن صالح می گوید:
هنگامی که از دنیا رفت وترتیب امور او به من محول شد، متوجه شدم که پدرم از مردم اسنادی دارد که مربوط به سهم امام (علیه السلام) است. نامه ای به حضرت حجت (علیه السلام) نوشتم، واز ایشان کسب اطلاع نمودم.
امام (علیه السلام) فرمود: اموال را از بدهکاران مطالبه کن ودر مطالبه آن کوشش نما.
همه افراد بدهی خود را پرداخت کردند به جز یک نفر، که سفته ای به مبلغ چهارصد دینار نزد من داشت. نزد او رفتم تا آن مبلغ را وصول کنم، اما او امروز وفردا می کرد، روزی برای وصول مبلغ مزبور رفتم پسرش به من توهین نمود به پدرش شکایت کردم.
پدر گفت: مگر چه شده؟
در آن هنگام عصبانی شدم، ریش او را گرفتم وبا لگد او را به وسط خانه پرت نمودم.
مردم بسیاری اطراف من جمع شدند. من سوار مرکبم شدم وگفتم: آفرین بر شما مردم بغداد که از ظالم در مقابل این مظلوم غریب حمایت می کنید، واز روی تقیه گفتم: من مردی از همدان هستم وسنی مذهبم، واین مرد مرا به قمی وشیعه معرفی می کند که حقم را پایمال کند.
مردم به سوی او هجوم آوردند وخواستند وارد دکانش شوند اما من آنها شدم. صاحب سفته مرا خواست وسوگند خورد که مال مرا بپردازد، وفورا آن را پرداخت نمود.(۳۵)

مردی که متحیر بود!

حسن بن عیسی می گوید:
هنگامی که امام حسن عسکری (علیه السلام) به شهادت رسید، مردی مصری وارد مکه شد او مقداری سهم امام با خود آورده بود تا به صاحب الامر (علیه السلام) تحویل بدهد، متوجه شد که مردم در امر جانشینی امام حسن عسکری (علیه السلام) دوچار اختلاف شده اند.
گروهی می گویند: امام بعد از خود جانشینی تعیین نکرده است.
عده ای می گویند: جانشین امام، جعفر بن علی (جعفر کذاب) می باشد.
ودسته ای نیز می گویند: فرزندش جانشین اوست. آن مرد، شخصی را - که کنیه او را ابوطالب بود - با نامه ای برای تحقیق به سامرا ومحله عسگر فرستاد.
ابوطالب ابتدا نزد جعفر بن علی (کذاب) رفت، واز او برای اثبات امانت برهانی خواست.
جعفر گفت: فعلا برهانی ندارم!.
ابوطالب به در خانه امام حسن عسکری (علیه السلام) رفت ونامه را به فردی که بین مردم مشهور بود که سفرای امام است، داد.
امام در پاسخ مرقوم فرموده بود: خداوند دوستت را جزای خیر دهد، او فوت کرد ووصیت نمود که مالی را نزد او بود به شخص مورد اعتمادی بدهند که هر طور می داند مصرف کند.
من پاسخ نامه را گرفتم وهمانطور که حضرت فرموده بود واقع شده بود.(۳۶)

زمین خالی از حجت نیست

احمد دینوری می گوید:
یکی دو سال از شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) نگذشته بود که از اردبیل به قصد سفر حج خارج شدم. وقتی به - شهری نزدیک کرمانشاه که گویا شهر وزادگاه خود او بوده است - رسیدم مردم در امر امانت سرگردان ومتحیر بودند.
آنها به خوبی از من استقبال نمودند، وگروهی از شیعیان گرد من جمع شدند وگفتند: حدود شانزده هزار دینار سهم امام جمع آوری شده است استدعا داریم آن را به آنجایی که باید تحویل داده شود، تسلیم نمایید.
گفتم: ای مردم! الان مشخص نیست ومن دقیقا نمی دانم باید به کجا مراجعه کنیم!
گفتند: تو خود اختیار دار این مال باش، که ما مطمئن تر از تو سراغ نداریم، کاری کن که بدون حجت ودلیل روشن از دستت خارج نشود.
احمد گوید، اموال را در کیسه هایی که نام اشخاص یکی یکی بر آنها نوشته شده بود به من تحویل دادند، من نیز تحویل گرفته وحرکت کردم، وقتی به کرمانشاه رسیدم، به خدمت احمد بن حسن بن حسن که در آن شهر مقیم بود برای عرض سلام رفتم. وقتی مرا دید، خوشحال شد.
او نیز هزار دینار در کیسه ای نهاد وبه همراه بسته ای به من تحویل داد وگفت: اینها را با خود ببر وبدون حجت ودلیل روشن از دستت خارج مکن.
من آنها را نیز گرفتم وبه راه خود ادامه دادم، هنگامی که وارد بغداد شدم، مشغول پیدا کردن فردی از نایبان حضرت حجت - عجل الله تعالی فرجه - شدم، وجز این، کاری نداشتم. سپس متوجه شدم که سه نفر در بغداد به نام های: باقطانی، اسحاق احمد وابوجعفر عثمان بن سعید ادعای نیابت می کردند.
اول نزد باقطانی رفتم، دیدم پیرمردی با هیبت است، وظاهرا آثار جوانمردی در او پیداست. اسبی عربی وغلامان بسیاری داشت، مردم گرد او اجتماع کرده ومشغول گفتگو بودند.
نزد او رفتم وسلام کردم، او به گرمی از من استقبال کرده مرا به خود نزدیک نموده وبسیار خوشحال شده وبا من به خوبی رفتار نمود. ساعتی نزد او نشستم. تا بیشتر مردم رفتند آنگاه او از مذهب من پرسید.
به گفتم: مردی از دینور هستم، خدمت رسیدم در حالی که مقداری سهم امام دارم ومی خواهم آن را تحویل دهم.
گفت: آنها را به من بده.
گفتم: دلیلی برای اثبات نیابت شما می خواهم.
گفت: فردا دوباره نزد من باز گرد.
فردا نزد او رفتم، ولی دلیلی ارائه نداد وروز سوم هم نزد او رفتم باز نتوانست دلیلی ارائه دهد!
پس به آن به نزد اسحاق احمر رفتم. او را جوانی پاکیزه ومنظر دیدم، خانه اش از خانه باقطانی بزرگ تر بود واسب وغلامانی بیشتر از باقطانی داشت، وظاهرا از او جوانمردتر به نظر می رسید، وعده بیشتری نسبت به مجلس باقطانی گرد او جمع شده بودند.
من داخل شده وسلام کردم، مرا به خوبی استقبال کرده، وبه خود نزدیک نمود. صبر کردم تا جمعیت کمتر شد پرسید: کاری داشتی؟ همانطور که به باقطانی گفته بودم به او نیز جواب دادم. او نیز سه روز مرا چرخاند وآخر هم نتوانست دلیلی ارائه دهد.!
آنگاه به نزد ابوجعفر، عثمان بن سعید رفتم، او پیرمرد متواضعی بود لباس سپید پوشیده ودر اطاقی کوچک روی گلیمی نشسته بود نه غلامی داشت ونه ظاهر چشم گیری ونه اسبی، بر خلاف آنچه نزد آن دو نفر دیده بودم.
خدمت او رفتم وسلام کردم، جوابم را داد، ومرا به خود نزدیک کرد، وبرای من جایی باز نمود، از احوال پرسید، خود را معرفی کرده وگفتم: از ناحیه جبال کردستان آمده اند ومالی با خود آورده ام.
گفت: اگر دوست داری که آن را به محلش برسانی، برو به سامرا وسراغ خانه ابن الرضا وکیل امام (علیه السلام) را بگیر. در خانه ابن الرضا کسانی هستند که مربوط به این کار می باشند وآنچه را که می جویی آنجاست.
سپس از او جدا شده، وبه طرف سامرا حرکت کردم. به خانه ابن الرضا رفته، سراغ وکیل امام (علیه السلام) را گرفتم.
دربان به من گفت: او در خانه مشغول کاری است وبه زودی خارج خواهد شد.
کنار در نشستم ومنتظر خروج او شدم، بعد از یک ساعت او را دیدم که از خانه خارج شد. برخاستم وسلام کردم، دست مرا گرفت به خانه خود برد وحالم را جویا شد واینکه چرا نزد او آمده ام؟
خود را معرفی کردم واو را در مورد مالی که همراه داشتم آگاه نمودم، واینکه دلیلی می خواهم تا آن را تحویل دهم.
گفت: باشد! آنگاه برای من طعامی حاضر کرد، وگفت: میل کن وکمی استراحت نما که خسته هستی وتا موقع نماز نیز یک ساعت فرصت است وبه موقع به کارت رسیدگی می کنم.
من هم غذا خورده خوابیدم نزدیک وقت نماز برخاستم پس از ادای نماز برای استحمام خارج شدم ودوباره بازگشتم. پاسی از شب نگذشته بود که آن مرد بازگشت در حالی که نامه ای بدین مضمون با خود داشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. احمد بن محمد دینوری با شانزده هزار دینار در فلان وفلان کیسه آمده، آنگاه یک یک کیسه ها را با نام صاحب آنها برد در کیسه زره ساز شانزده دینار موجود است.
وقتی تا اینجای نامه را خواندم شیطان مرا وسوسه نمود که چه طور او بهتر از من از محتوای آنها آگاه است؟ قسمت زیادی از نامه به همین ذکر نام صاحبان کیسه ها پرداخته بود، ودر انتها مرقوم فرموده بود: از کرمانشاه نیز از جانب احمد بن حسن مادرائی، برادر پشم فروش کیسه ای حاوی هزار دینار به همراه دارد، همراه با چندین تخته پارچه فلان شکل وفلان رنگ.
وتا آخر نامه نوع ورنگ پارچه ها را یک یک برشمرد.
در این حال، خدای را به جهت منتی که بر من نهاده وتردیدم را به یقین تبدیل کرده بود، شکر کردم. طبق آن نامه مأمور بودم که تمام مال را به ابوجعفر عثمان بن سعید تحویل دهم وآنچنان که او دستور می دهد، عمل نمایم.
به بغداد بازگشتم وبه خدمت ابو جعفر رفتم در حالی که رفت وبرگشتم سه روز به طول انجامید. وقتی ابو جعفر مرا دید گفت: چرا به سامرا نرفتی؟
گفتم: ای آقای من! اکنون از سامرا بازگشتم.
من در حال بازگو نمودن ماجرا به ایشان بودم که نامه ای از سوی مولایمان صاحب الامر (علیه السلام) به او رسید که مضمون آن درباره کیفیت وکمیت اموالی که در نزد من بود، درست مانند مضمون نامه ای بود که من به همراه داشتم علاوه بر این فرموده بود: باید اموال وپارچه ها را به ابوجعفر محمد بن احمد بن جعفر قطان قمی تحویل بدهم.
ابو جعفر، عثمان بن سعید لباس خود را پوشیده وگفت: آنچه با خود داری به منزل محمد بن احمد بن جعفر بن قطان قمی ببر.
من نیز اطاعت کردم وپس از تحویل آنها به حج مشرف شدم.
هنگامی که به دینور بازگشتم مردم گرد من جمع شدند، منهم نامه ای را که وکیل حضرت حجت (علیه السلام) از سوی ایشان برای من آورده بود، برای مردم خواندم، وقتی به آن قسمت از نامه که در آن به آن مرد زره ساز وکنیه او اشاره شده بود، رسیدم، یکی از حاضرین بیهوش به زمین افتاد.
وقتی به هوش آمد سجده شکری به جای آورده وگفت: خدای را شکر که بر ما منت نهاد وهدایت فرمود، اکنون دانستیم که هیچ گاه زمین از حجت حق تعالی خالی نمی ماند.
این کیسه را همان مرد زره ساز به من داده بود، وهیچ کس جز خدا از این موضوع اطلاعی نداشت.
از دینور به کرمانشاه رفتم وابوالحسن مادرائی را نیز ملاقات کردم، واو را از جریان مطلع ساخته نامه را برایش قرائت نمودم.
او گفت: سبحان الله! در هر چیزی می توانی شک کنی جز در این که خداوند زمین را خالی از حجت خود واگذارد.
آنگاه داستان بعدی را برایم نقل کرد.(۳۷)

هزار دینار در وجه اسب وشمشیر

ابو الحسن مادرائی می گوید:
وقتی اذکوتکین با یزید بن عبدالله جنگید، وشهر زور که ناحیه وسیعی از مرز عراق تا همدان است به تصرف خود درآورد، وبه خزائن یزید بن عبدالله دست یافت، ما مجبور شدیم که خزانه را بدون هیچ کم وکاستی به اذکوتکین تحویل بدهیم. مشغول این کار بودیم که شخصی نزد من آمد وگفت: یزید بن عبدالله، فلان اسب وفلان شمشیر را جهت تقدیم به حضرت حجت (عج) کنار گذاشته بود آنها را به من بده.
من از تحویل آنها خودداری کردم وامیدوار بودم که بتوانم آنها را برای مولایم حضرت حجت (علیه السلام) نگهدارم. اما مأموران اذکوتکین سخت گرفته وبه دقت همه چیز را برسی کردند، به همین جهت نتوانستم که از تحویل آن دو خودداری کنم.
من ارزش آن دو را حدودا هزار دینار تخمین زدم ووجه آن را کنار گذاشتم وآن دو را تحویلشان دادم، وبه آن خزانه دار گفتم: این هزار دینار را بگیر ودر جای مطمئن نگه دار، وهرگز آن را برای خرج کردن به من نده هر چند بسیار نیازمند باشم.
روزی در خانه نشسته بودم وبه کارها رسیدگی می کردم، گزارشات را گوش دادم وامر ونهی می کردم، ناگاه ابوالحسن اسدی - که گاهی نزد من می آمد ومن نیازهای او را برطرف می کردم - نزد من آمد. مدت زیادی نشست. من نیز از انجام کارها نیز بسیار خسته شده بودم، ومی خواستم استراحت کنم، گفتم چه کاری داری؟
گفت: باید تنها با تو سخن بگویم.
من به خزانه دار دستور دادم که جایی در خزانه برای ما آماده کند، وقتی وارد خزانه شدیم نامه کوچکی را بیرون آورد که حضرت حجت (علیه السلام) در آن خطاب به من نوشته بود:
ای احمد بن حسن! هزار دیناری را که بابت وجه آن اسب وآن شمشیر در نزد تو داریم به ابوالحسن اسدی تحویل بده!.
هنگامی که از آن مضمون نامه مطلع شدم به سجده افتادم وخدا را شکر کردم که بر من منت نهاد ودانستم که ایشان حجت بر حق خداوند هستند، زیرا هیچ کس غیر از خودم، از این موضوع اطاعی نداشت. آنقدر از منتی که خداوند بر نمود خوشحال شدم که سه هزار دینار نیز بر آن مال افزودم.(۳۸)

خداوندا! به او پسری عطا کن!

قاسم بن علا می گوید:
سوالاتی را در قالب سه نامه به محضر حضرت حجت (علیه السلام) عرضه داشتم، ودر ضمن اضافه نموده بودم که من مردی سالمند هستم اما هنوز صاحب فرزند نشدم.
حضرت (علیه السلام) پاسخ سوالات مرا مرقوم فرموده اما درباره فرزند به چیزی اشاره نکرده بودند.
من برای مرتبه چهارم نامه ای نوشتم، وابتدا از ایشان التماس دعا کردم. حضرت پاسخ فرمودند:
الهم ارزقه ولدا ذکرا...
خداوندا به او پسری عطا کن تا نور چشم او باشد، واین نطفه را که از او بوجود آمده است پسر قرار بده!.
هنگامی که نامه را مطالعه کردم، دانستم نطفه ای از من بوجود آمده، اما هیچ اطلاعی از آن نداشتم. وقتی از همسرم موضوع را سوال کردم گفت مشکلی که داشتم برطرف شده واکنون بار دارم. وچندی بعد پسری به دنیا آورد.(۳۹)

چرا دعای فرج را نمی خوانی؟

ابو الحسین بن علی ابی البغل کاتب می گوید:
از طرف ابی منصور بن صالحان مسئول انجام کاری شدم. اما در طی انجام مسئولیت قصوری از من سر زد، آنچنان که او بسیار خشمگین شد، ومن از ترس، متورای ومخفی شدم واو در جستجوی او بود.
در یکی از شبهای جمعه به طرف مقابر قریش - مرقد امام کاظم (علیه السلام) وامام جواد (علیه السلام) - برای عبادت ودعا رفتم. آن شب هوا بارانی وطوفانی بود. به خادم حرم مطهر که ابا جعفر نام داشت گفتم: درهای حرم را ببند تا من بتوانم در خلوت مشغول دعا وراز ونیاز باشم. زیرا بر جان خود ایمن نیستم، وممکن است کسی قصد سوئی نسبت به من داشته باشد.
او نیز قبول کرد ودرها را بست.
نیمه شب، در حالی که باد وباران همچنان ادامه داشت وهیچ کس در آنجا نبود، مشغول دعا وزیارت ونماز بودم که ناگاه صدای پایی از طرف قبر امام موسی بن جعفر (علیه السلام) به گوشم رسید. مردی را دیدم که مشغول زیارت حضرت امام کاظم (علیه السلام). او ابتدا بر حضرت آدم (علیه السلام) وانبیاء عظام (علیه السلام) درود فرستاد، آنگاه یک یک ائمه معصومین (علیه السلام) را مورد خطاب وسلام قرار داد تا به امام دوازدهم حجت بن الحسن (علیه السلام) رسید اما نام ایشان را ذکر نکرد.
من تعجب کردم وباخودم گفتم: شاید نام حضرت را فراموش کرد، یا امام (علیه السلام) را نمی شناسد، ویا اصلا به امامت ایشان اعتقاد ندارد ومذهب دیگری دارد وقتی زیارتش به پایان رسید دو رکعت نماز خواند ومتوجه قبر امام جواد (علیه السلام) شد، وبه همان ترتیب مشغول زیارت وسلام شد ودو رکعت نماز خواند.
من ترسیدم، زیرا او را نمی شناختم، وجوانی بود در هیئت مردی کامل وپیراهنی سفید بر تن وعمامه ای بر سر داشت که انتهای آن را از زیر گلو گزرانده بود همچنین شالی به کمر بسته وعبایی بر دوش انداخته بود. پس از نماز به من فرمود: ای ابوالحسین بن ابی البغل! با دعای فرج چه قدر آشنایی؟
گفتم: آقای من! کدام دعا؟
فرمود دو رکعت نماز بخوان وبگو:
یا من اظهر الجمیل وستر القبیح، یا من لم یواخذ بالجریره ولم یهتک الستر، یا عظیم المن یا کریم الصفح یا حسن التجاوز، یا واسع المغفره، یا باسطالیدین بالرحمه، یا منتهی کل نجوی، ویا غایه کل شکوی، یا عون کل مستعین، یا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها.
سپس بگو:
یا رباه (ده مرتبه) یا سیداه (ده مرتبه) یا مولاه (ده مرتبه) یا غابتاه (ده مرتبه) یا منتهی غایه رغبتاه (ده مرتبه) اسالک بحق هذه الأسماء وبحق ومحمد وآله الطاهرین علیهم السلام الا ما کشفت کربی ونفست همی وفرجت غمی واصلحت حالی.
پس هر حاجتی که داری از خداوند مسئلت نما. پس از آن گونه راست صورتت را بر زمین بگذار وصد بار بگو:
یا محمد یا علی! یا علی یا محمد اکفیانی فأنکما کافیای وانصرانی فانکما ناصرای.
سپس گونه چپ صورتت را بر زمین بگذار وصد بار بگو: ادرکنی (وپس از صد بار این ذکر را) بسیار تکرار کن.
سپس به اندازه یک نفس بگو الغوث الغوث الغوث....
آنگاه سر از سجده بردار که ان شاء الله خداوند حاجتت را برآورده خواهد نمود.
وقتی من مشغول نماز ودعا شدم، آن شخص خارج شد. بعد از اینکه نماز ودعایم به پایان رسید به طرف ابوجعفر خادم رفتم تا بپرسم این مرد که بود؟ وچگونه وارد حرم مطهر شده بود؟
وقتی درها را برسی نمودم دیدم همه درها بسته وقفل زده بودند.
بسیار تعجب کردم، وبا خود گفتم: شاید اینجا در دیگری دارد که من نمی دانم. پیش ابو جعفر رفتم. او داشت از داخل اطاقی که به عنوان انبار روغن چراغ از آن استفاده می کردند، بیرون می آمد، فورا به او گفتم: این مرد که بود؟ چطور توانسته بود وارد حرم شود؟
ابوجعفر گفت: همانطور که می بینی درها بسته وقفل زده هستند، من هم که آن را باز نکردم من آنچه را که دیده بودم برای او تعریف کردم.
گفت: او مولایمان صاحب الزمان (علیه السلام) است، من بارها ایشان را وقتی حرم خالی است - مثل امشب - دیده ام.
از اینکه چه موقعیتی را از دست داده بودم خیلی ناراحت شدم.
وقتی فجر دمید از حرم خارج شدم به طرف محله کرخ رفتم، در این مدت آنجا مخفی شده بودم. هنگامی که خورشید دمید عده ای از مأموران صالحان با اصرار از دوستانم سراغ مرا گرفتند، وبا خواهش بسیار خواستند که مرا ملاقات کنند.
آنها نامه ای هم با خود داشتند که در آن صالحان نوشته بود که مرا بخشیده وامان داده است. (همچنین مطالب جالب توجه درباره خوبیها وگذشته خوب من وآینده خوبی که در انتظارم می باشد در آن قید شده بود).
آنگاه با یکی از دوستان مورد اعتمادم از مخفیگاه خودم خارج شده وبا ابی منصور ملاقات کردم. وقتی مرا دید به پاخاست وبسیار مرا مورد احترام خود اقرار داد، وچنان رفتار خوبی از خود نشان داد که تا حال از آن چنین رفتاری ندیده بودم. آنگاه گفت: آیا آن قدر ناراحت شده بودی که از من به صاحب الزمان (علیه السلام) شکایت کردی؟
گفتم: من فقط درخواستی ساده ودعایی معمولی کردم.
گفت: چه می گویی؟ دیشب (شب جمعه) بدون مقدمه مولایم صاحب الزمان (علیه السلام) را در خواب دیدم، ایشان به من دستور دادند تا با تو به لطف رفتار کنم واز این ستمی که بر تو کرده بودم مرا مورد مواخذه قرار داد.
گفتم لا اله الا الله! گواهی می دهم که خاندان رسالات وائمه معصومین (علیه السلام) نه تنها بر حق اند بلکه خود منتهی درجه حقیقت هستند من نیز مولایمان (علیه السلام) را بدون مقدمه در بیداری دیدم، وبه من چنین وچنان فرمودند. وآنچه را که دیده بودم کاملا شرح دادم.
او از این داستان بسیار تعجب کرد. پس از آن از ابی منصور بن صالحان کارهای شایسته وبزرگی به سبب این رویداد انجام پذیرفت، من هم به برکت مولایمان صاحب الزمان (علیه السلام) به مقاماتی در دستگاه او رسیدم که اصلا به فکرم هم نمی رسید(۴۰)

درخواست دعا برای فرزند

عبدالله بن جعفر حمیری می گوید:
مردی در حومه بغداد در محلی به نام ربض حمید زندگی می کرد، همسر او باردار شد. نامه ای برای حضرت حجت (علیه السلام) نوشت واز ایشان درخواست نمود تا برای سهولت وضع حمل همسرش وسلامتی فرزندش دعا بفرمایند.
چهار ماه قبل از تولد فرزندشان نامه ای از سوی حضرت (علیه السلام) برایش رسید که مرقوم فرموده بودند:
ستلد ابنا
یعنی به زودی همسرت پسری می آورد. همچنان که فرموده بودند شد.(۴۱)

کفن اهدایی امام (علیه السلام)

سیاری می گوید:
علی بن محمد سمیری - چهارمین نائب خاص حضرت امام زمان (علیه السلام) در زمان غیبت صغری - نامه ای برای حضرت (علیه السلام) نوشت تقاضای کفنی نمود.
حضرت (علیه السلام) در پاسخ مرقوم فرمودند:
انک تحتاج الیه سنه ثمانین
یعنی تو در سال ۸۰ به آن احتیاج خواهی یافت.(۴۲)
سیمری در همان سال وفات می کند، ودو ماه قبل از فوت سیمری حضرت (علیه السلام) کفنی را برایش می فرستد.(۴۳)

خلعت اهدایی

عبدالله بلخی می گوید:
احمد بن اسحاق نامه ای به حسین بن روح قمی نوبختی؛ سومین نائب خاص حضرت امام زمان (علیه السلام) در غیبت صغری می نویسد، وطی آن از حضرت (علیه السلام) برای تشرف به حج اجازه می طلبد.
حضرت (علیه السلام) به او اجازه تشرف به حج می فرمایند، وخلعتی نیز مرحمت می نمایند.
وقتی احمد بن اسحاق پاسخ نامه وآن خلعت شریف را دریافت می کند با خود می گوید: ایشان با این اشاره مرا از فرا رسیدن زمان مرگم آگاه فرموده اند. وهمان طور هم شد.
وقتی از سفر حج باز می گشت در حلوان - شهری مرزی - در کنار خانقین عراق در گذشت.(۴۴)

من به دعای امام زمان (علیه السلام) متولد شدم!

نجاشی می گوید:
زمانی علی بن حسین بن بابویه قمی (پدر شیخ صدوق) با ابوالقاسم حسین بن روح قمی نوبختی؛ سومین نائب خاص امام زمان (علیه السلام) ملاقات نموده وسئوالاتی می نماید. (پس از بازگشت) نامه ای می نویسد واز حضرت حجت (علیه السلام) می خواهد که دعا فرمایند تا خداوند فرزندی به ایشان عطا کند.
وی نامه را توسط علی بن جعفر بن اسود - که مشایخ مشهور قم بود - به محضر حسین بن روح می فرستد تا به دست امام زمان (علیه السلام) برسد.
حضرت در پاسخ می فرمایند:
ما برای آنچه که خواسته بودی دعا کردیم وخداوند به زودی دو پسر نیکو به تو روزی خواهد نمود.
بعدها خداوند از کنیزی دو پسر به نام های محمد وحسین به او عطا فرمود (که محمد همان شیخ صدوق (رحمه الله) است.)
ابو عبد الله حسین بن عبیدالله می گوید: شنیدم که شیخ صدوق می گفت: من به دعای امام زمان (علیه السلام) متولد شدم، وبه این مقام افتخار می کرد.(۴۵)

دعایت مستجاب ودشمنت کشته شد!

محمد بن علی علوی حسنی - که از شیعیان ساکن مصر بود - می گوید:
گرفتار مشکلی بزرگ شدم واز این امر اندوهگین شدم، زیرا از من نزد حاکم مصر؛ احمد بن طولون، بدگویی کرده بودم. از ترس جانم به بهانه حج از مصر خارج شدم.
پس از اتمام حج از حجاج به عراق رفتم به حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را زیارت کرده وبه قبر شریفشان پناهنده ومتوسل شدم همانجا مجاور شدم وجرأت بازگشت به مصر را نداشتم، زیرا حاکم مصر مردی سخت گیر وظالم بود. پانزده روز تمام در گرمای تابستان روز شب ومشغول دعا وتضرع بودم.
عصر جمعه ای در حالت خواب بیداری امام زمان (علیه السلام) را زیارت نمودم. ایشان با کمال لطف ومرحمت فرمود:
پسرم! از فلانی مترسی؟
عرض کردم: آری آقا جان! می خواهد مرا بکشد به همین خاطر به شما پناه آوردم وبه خاطر قصد سوئی که دارد، از او شکایت دارم.
امام (علیه السلام) فرمود: چرا به طریقی که انبیاء گذشته (علیه السلام) هنگامی که دچار مشکلی می شدند، بدان روش دعا می کردند وخداوند اندوهشان را برطرف می ساخت، به درگاه پروردگار خویش وپروردگار پدران خویش دعا نمی کنی؟
عرض کردم: آن دعا چیست؟
فرمود: همین شب جمعه بعد از اینکه غسل کردی ونماز شب را ادا نمودی، سجده شکر بجای آور، آنگاه دو زانو بشین واین دعا را بخوان.
آنگاه دعایی برایم خواندند، تا شب پنج شنبه پنج شب دیگر در همان حالت خواب وبیداری به همان وقت به زیارت حضرت (علیه السلام) مشرف می شدم، وایشان همین سخن وهمین دعا را تکرار می فرمودند، تا اینکه کاملا آن را حفظ کردم.
فردای آن شب که جمعه بود پس از غسل وتطهیر لباس واستعمال عطر، نماز شب را ادا نموده وهمانطور که فرموده بودند پس از سجده شکر دو زانو نشستم وهمان دعا را خواندم.
عصر جمعه دوباره توفیق تشرف یافتم. حضرت (علیه السلام) فرمود: ای محمد! دعایت مستجاب شد ودشمنت همان که از تو نزد او احمد بن طولون بدگویی کرده بود، هنگامی که دعایت به پایان رسید، کشت!
صبح هنگام آخرین زیارت را به جای آوردم، وبا اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ودا کرده وبه طرف مصر به راه افتادم. پس از عبور از اردن، در راه مصر مردی را دیدم که در مصر همسایه من بود. او مرد مومنی بود. وقتی از اوضاع مصر پس از خروجم پرسش نمودم، تعریف کرد که چگونه احمد بن طولون دستور داده او را دستگیر کرده وگردن بزنند وبدنش را به نیل بیفکنند.
بعدها معلوم شد که بنا به قول جمعی از بستگان وبرادران شیعه - قتل او درست در همان لحظه که من از دعا فارغ شده بودم صورت گرفته بود.(۴۶)

دست نگه دار! ما راضی به سفر تو نیستیم!

یکی از دوستان علی بن محمد می گوید:
صاحب فرزند شدم. روز هفتم نامه ای برای حضرت امام زمان (علیه السلام) نوشتم واز ایشان اجازه خواستم که سنت پیامبر را (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در باب تراشیدن سر وعقیقه ونامگذاری طفل انجام دهد.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرموده بود دست نگه دار.
همان روز آن طفل مرد.
نامه ای دیگر مبنی بر فوت فرزندم به حضور ایشان عرضه داشتم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: به زودی خداوند دو پسر به جای آن به عنایت خواهد نمود اولی را احمد ودومی را جعفر نام بگذار.
پس از آن همانطور که امام (علیه السلام) فرموده بود خداوند دو فرزند به من عنایت نمود.
همچنین سالی تصمیم گرفت که به حج مشرف شوم خود را آماده کردم واز مردم خداحافظی نمودم. درست هنگام خروج از شهر، نامه ای از حضرت امام زمان (علیه السلام) به دستم رسید که: ما راضی به سفر تو نیستیم اما خود دانی!
من دلتنگ واندوهگین شدم. نامه ای عرضه داشتم که: هر چند از نرفتن به حج غمگینم اما گوش به فرمان واطاعت امر شما دارم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: ناراحت نباش سال آینده - ان شاء الله - به حج مشرف خواهی شد.
سال بعد برای تشرف به حج اجازه خواستم وایشان اجازه فرمودند.
نامه دیگری نوشتم وعرض کردم: می خواهم با محمد بن عباس که به دیانت وامامت او اطمینان دارم همسفر شوم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمودند: اسدی؟ همسفر خوبی است، اگر او آمد کسی دیگر را انتخاب نکن.
اسدی آماده شد وبه اتفاق عازم سفر شدیم.(۴۷)

خدای را به خاطر منتی که بر تو نهاد شکر کن!

سعید بن عبدالله می گوید:
پس از شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) گروهی از مردم از جمله حسین بن نضر وشخصی به نام ابا صدام تصمیم گرفتند در مورد صحت ادعای وکلای امام زمان (علیه السلام) تحقیق کنند.
روزی حسن بن نضر تصمیم قطعی خود را گرفت وآماده حرکت به سوی بغداد شد. به همین خاطر نزد ابا صدام رفت وگفت: می خواهم به حج مشرف شوم.
ابا صدام گفت: امسال نرو.
حسن بن نضر گفت: نمی توانم صبر کنم. خواب وقرار ندارم.
آنگاه شخصی را به نام احمد بن یعلی بن حماد وصی خود کرد وبه او سفارش نمود که فلان مقدار از مالش را که سهم امام هست به حضرت (علیه السلام) تحویل دهد، وتأکید کرد: آن را به هیچ نماینده ای نمی دهی باید خود حضرت (علیه السلام) را دیده وبا دست خود به حضرت تقدیم نمایی!
حسن بن نضر می گوید وقتی به بغداد رسیدم منزلی کرایه کرده ودر آن ساکن شدم. مدتی نگذشته بود که شخصی نزد من آمد وخود را وکیل امام زمان (علیه السلام) معرفی نمود، ومقداری لباس وسکه طلا نزد من گذارد. گفتم: این ها چیست؟
پاسخ داد: همین که می بینی.
پس از او، همین طور اشخاصی دیگری یکی پس از دیگری نزد من آمده وخود را وکیل امام زمان (علیه السلام) معرفی نمودند ومقداری پول ولباس مقابل من می نهادند ومی رفتند، وهیچ کدام علت آن را بازگو نمی کردند، تا اینکه اتاق از پول ولباس پر شد.
در این حال، احمد بن اسحاق از وکلای معروف امام (علیه السلام) بود با مقدار زیادی از همان اموال نزد من آمد، وهمان ترتیب بدون اینکه حرفی بزند آنها را نزد من نهاد ورفت.
من بسیار تعجب کردم ومبهوت نشسته بودم که نامه ای از طرف حضرت (علیه السلام) بدستم رسید که حضرت مرقوم فرموده بود:
فردا ساعت فلان آنچه را که با خود داری بردار ونزد ما در سامرا بیا.
فردا همان ساعت تمام اجناس واموال را بار زده وحرکت کردم، در راه به گروهی - که حدودا شصت نفر می شدند - برخوردم که همه فقیر وپابرهنه بودند. آنها جلوی مرا گرفتند وخواستند بارها را به سرقت ببرند، اما به هر نحوی بود، خداوند مرا از میان آنها سالم نگاه داشت.
وقتی به سامرا ومحله عسکر رسیدم منزلی گرفته وبارها را تخلیه کردم. در همان وقت نامه دیگری از حضرت به دستم رسید که آنچه را که آورده ای با خود به نزد ما بیاور.
من نیز همه را بر دوش با بران نهاده وبه سرای امام حسن عسکری (علیه السلام) بردم. وقتی به درگاه خانه رسیدم مردی سیاه آنجا ایستاده است. از من پرسید تو حسن بن نضر هستی؟
گفتم: آری.
گفت: داخل شو!
داخل خانه شدم، ما را به اتاقی راهنمایی کردند، باربران زنبیلهای خود را خالی کردند، در گوشه اتاق مقدار زیادی نان نهاده بودند، به هر کدام دو قرص نان دادند وآنها خارج شدند.
ناگاه صدای مردی از اتاق دیگری که جلوی در آن پرده زده بودند به گوشم رسید که: ای حسن بن نضر! خداوند را به خاطر منتی که بر تو نهاده شکر کن، وشک مکن، شیطان می خواهد که تو شک کنی.
آنگاه دو قطعه پارچه از پشت پرده بیرون آورده وبه من گفته شد: بگیر که به آنها نیاز خواهی داشت.
من هم آنها را گرفته وخارج شدم.
سعد بن عبدالله (راوی داستان) می گوید: حسن بن نضر برگشت وماه رمضان بعد فوت کرد، وبا همان دو قطعه پارچه کفن شد.(۴۸)

پسرم حسن!

قاسم بن علا می گوید:
صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر کدام نامه ای برای امام زمان (علیه السلام) می نوشتم واز ایشان برای آنها التماس دعا می نمودم، اما حضرت پاسخی به هیچ کدام از نامه هایم نمی داد.
تا این که پسرم حسن به دنیا آمد. طبق معمول مجدداً نامه ای نوشتم واز حضرت (علیه السلام) برای او التماس دعا نمودم.
این بار حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمودند: باقی می ماند! والحمدلله.(۴۹)

چرا پاسخ نامه نیامد؟

حسن بن فضل بن زید یمانی می گوید:
پدرم نامه ای به خط خود برای امام زمان (علیه السلام) نوشت. حضرت (علیه السلام) پاسخ نامه را مرقوم فرمود. بار دیگر نامه ای به خط من املا کرده وبرای امام زمان (علیه السلام) ارسال کرد. حضرت (علیه السلام) این بار نیز پاسخ فرمود.
مرتبه سوم نامه ای دیگر به خط یکی از فقها که از دوستان ما بود املا نموده، وبرای حضرت (علیه السلام) فرستاد.
امام (علیه السلام) این بار از ارسال پاسخ خودداری نمود. ما تعجب کردیم. وقتی درباره علت آن تحقیق نمودیم، دانستیم که آن مرد از عقیده خود برگشته وقرمطی(۵۰) شده است.(۵۱)

نام آنها را حذف کنید!

فضل بن خزاز مدائنی غلام خدیجه، دختر امام جواد (علیه السلام) می گوید: در اوقات معلومی از سال، گروهی از سادات علوی که در مدینه زندگی می کردند ومعتقد به امامت ائمه معصومین (علیه السلام) بودند واز سهم سادات مستمری دریافت می کردند. تا اینکه امام حسن عسکری (علیه السلام) به شهادت رسیدند.
پس از شهادت امام، عده ای از آنها از قبول اینکه امام حسن عسکری (علیه السلام) فرزندی دارند وامامت به عهده ایشان است، سر باز زدند.
حضرت (علیه السلام) نامه ای به وکلای خود مرقوم فرمود:
مستمری به کسانی تعلق می گیرد که به ولادت فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) ایمان دارند، وحقوق مابقی را قطع نموده ونام آنها را از فهرست اسامی حذف کنید. والحمدلله رب العالمین.(۵۲)

عزل خادم شرابخوار!

حسن بن خفیف از پدرش چنین نقل می نماید:
حکم مأموریتی از سامرا از ناحیه مقدسه حضرت ابا صالح المهدی (علیه السلام) برای گروهی از شیعیان خاص حضرت (علیه السلام) صادر شد که فورا به طرف مدینه حرکت کنند.
نامه ای هم از طرف حضرت (علیه السلام) برای پدر من صادر شد وامر فرموده بودند که او هم با آنها حرکت کند.
علاوه بر اینها دو نفر خادم نیز همراه آنها خارج شدند. وقتی به کوفه رسیدند یکی از خادمها شراب خورد. هنوز کوفه را به طرف مدینه ترک نکرده بودند که از سامرا فرمان رسید:
خادمی که شراب خورد باز گردد که از خدمت ما معزول است!(۵۳)

نقشه آنها نقش بر آب شد!

حسین بن حسن علوی می گوید:
در زمان غیبت صغری دو نفر از شیعیان قائم آل محمد (علیه السلام)، با یکدیگر مخفیانه گفت وگو می کردند. یکی از آنها ندیم روز حسنی بود، جاسوسی به سخنان آنها گوش می داد او از بین گفتگوی آنها این جملات را به وضوح شیند: برای او اموالی به عنوان سهم امام می فرستند. برای این کار هم وکلایی در تمام نواحی دارد. ویک یک وکلای حضرت (علیه السلام) را نام برد.
وقتی وزیر خلیفه وقت، المعتضد بالله که عبیدالله بن سلیمان نام داشت به وسیله آن جاسوس از آن مطلب آگاهی یافت تصمیم گرفت که همه آنها را دستگیر کند.
خلیفه گفت: این مرد، قائم آل محمد را پیدا کیند که برای ما خطر بزرگی محسوب می شود.
عبید الله بن سلیمان گفت: به زودی تمام وکلای آن را دستگیر می کنیم.
خلیفه گفت: نه، بهتر است با نقشه پیش برویم، عده ای ناشناس را با مقداری پول نزد آنها بفرستید هر کدام قبول کرده که آن را بدست امامشان برساند، واظهار وکلالت نمود او را دستگیر کنید.
از طرفی، از سوی امام (علیه السلام) به تمام وکلا طی چندین نامه اعلام شد:
چیزی از کسی به عنوان سهم امام نگیرید واظهار بی اطلاعی کنید.
هنگامی که جاسوسان به این مأموریت اعزام شدند، همه وکلا از گرفتن آنچه آنها اصرار به تحویل دادنش داشتند، امتناع کردند.
یکی از آنها نزد محمد بن احمد از وکلای حضرت (علیه السلام) رفته ودر خلوت به او گفت: پولی نزد من است که می خواهم او را برساند محمد گفت: اشتباه می کنی من اطلاعی از این موضوع ندارم.
هر قدر او اصرار نمود محمد اظهار بی اطلاعی کرد وبدین وسیله که حضرت وکلای خود را قبلا از نقشه آنها مطلع کرده بود، نقشه آنان نقش بر آب شد.(۵۴)

مقام پدرت را به تو عطا کردیم!

محمد بن ابراهیم بن مهزیار می گوید:
پس از شهادت اما حسن عسکری (علیه السلام) در مورد امام پس از ایشان دچار شک وتردید شدم. پدرم از وکلای امام حسن عسکری (علیه السلام) بود اموال زیادی را از شیعیان به عنوان سهم امام جمع آوری نموده بود. به همین خاطر تصمیم گرفت که خود به عراق رفته ووجوهات متعلق به امام (علیه السلام) را به دست جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) برساند.
او آماده حرکت شد وسوار کشتی شد، من هم به دنبال او برای بدرقه رفتم، اما همین که سوار شد حالش دگرگون شده وتب شدیدی گرفت وبه من گفت: مرا باز گردان! این علامت مرگ من است. پسرم! در مورد این مال که با من است تقوای الهی را پیشه کن.
وی پس از این که وصیت خود را بازگو کرد از دنیا رفت.
من با خودم گفتم: پدرم هیچ گاه سفارش بی جایی نمی کرد: این مال را به عراق می برم، وخانه ای کنار شط کرایه می کنم وبه کسی هم چیزی نمی گویم، اگر همانطور که در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) حجت بر من آشکار بود، امام زمان (علیه السلام) را شناختم، اموال را به او تحویل می دهم وگرنه به نیابت آنها را بین فقرا تقسیم می کنم.
وقتی به عراق رفتم همین کار را کردم، بعد از چند روز نامه ای از حضرت (علیه السلام) به این مضمون به دستم رسید ای محمد! فلان وفلان چیز در فلان وفلان بسته نزد توست
واز چیزهای بسیاری که با خود داشتم واز آن اطلاعی نداشتم خبر داده بود، من هم اموال را به پیک حضرت تحویل دادم.
چند روز ماندم که دیگر خبری نشد، بسیار غمگین شدم تا این که دوباره نامه ای از حضرت دریافت کردم که: مقام پدر را به تو عطا کردیم پس خدا را سپاس گو!(۵۵)

آیا دینم به سلامت خواهد بود؟!

محمد بن احمد صفوانی می گوید:
من اهل ران شهری بین مراغه وزنجان هستم. در شهر ما پیرمردی زندگی می کرد که صد وهفتاد سال داشت. نام او قاسم بن علا بود(۵۶). او به شرف ملاقات امام هادی (علیه السلام) وامام حسن عسکری (علیه السلام) رسیده بود، ودر زمان غیبت صغرا همیشه نامه هایی از ناحیه مقدس حضرت ابا صالح المهدی (علیه السلام) توسط سفرای آن حضرت - یعنی محمد بن عثمان وحسین بن روح - دریافت می کرد. او در هشتاد سالگی از دو چشم نابینا شده بود.
روزی ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم. او بسیار اندوهگین بود، زیرا دو ماه بود که هیچ ارتباطی با حضرت (علیه السلام) نداشت. در این حال، دربان خانه وارد شد وبا شادی گفت: پیک عراق!
قاسم بسیار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شکری به جای آورد.
قاصد، مردی میان سال وکوتاه قد بود که مانند اغلب قاصدان پیراهنی کتانی پوشیده وعبایی بر دوش انداخته بود، وکفش مخصوص سفر در پا داشت وخورجینی بر دوش.
قاسم برخاست واو را در آغوش کشید وخورجینش را از روی دوشش برداشت. دستور داد طشت وآب آوردند تا دستانش را بشوید. سپس او را کنار خود نشاند وبا هم مشغول غذا شدیم، بعد از اتمام غذا وشستن دست، آن مرد، نامه ای را که کمی از نصف یک نامه معمولی بزرگتر به نظر می رسید بیرون آورد وبه قاسم داد.
وقتی قاسم نامه را گرفت آن را بوسید وبه کاتب خود ابوعبدالله بن ابی سلمه داد، کاتب نامه را گرفت ومهر آن را باز کرد وخواند.
وقتی سکونت کاتب بیش از حد معمول به طول انجامید، قاسم دانست که نکته ای در نامه هست که بیان آن برای کاتب دشوار است.
به همین خاطر پرسید: آیا خبری شده است.
کاتب گفت: خیر است.
قاسم گفت: آیا در مورد من مطلبی فرموده اند؟
کاتب گفت: اگر دوست نداری، نگویم.
قاسم گفت: مطلب چیست؟
کاتب گفت: حضرت (علیه السلام) فرموده اند: وقتی این نامه رسید، چهل روز بعد فوت می کنی وهفت تکه پارچه نیز فرستاده اند.
قاسم گفت: آیا دینم به سلامت خواهد بود؟
کاتب گفت: آری.
آنگاه قاسم خندید وگفت دیگر آرزویی بعد از این عمر طولانی ندارم.
آنگاه مرد تازه وارد برخاست، واز خورجینش سه دست شلوار، یک پیراهن حبری یمانی سرخ، یک عمامه، دو دست لباس ویک حوله بیرون آورد وبه قاسم داد.
خود قاسم نیز پیراهنی داشت که امام رضا (علیه السلام) به او خلعت داده بود.(۵۷)
قاسم دوستی داشت به نام عبدالرحمان بن محمد سنیزی که به رغم دوستی اش با قاسم، شدیدا دشمن اهل بیت (علیه السلام) بود. دوستی آنها را نیز به خاطر روابط اقتصادی بود. قاسم هم نسبت به او علاقه ای داشت.
عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بیاید، زیرا می خواست پسر قاسم را که حسن نام داشت با پدر زنش که ابوجعفر بن حمدون همدانی بود آشتی دهد.(۵۸)
قاسم، به دو نفر از مشایخ که با او مأنوس بودند ونام یکی ابوحامد عمران بن مفلس ودیگری ابو علی بن جحدر بود، گفت: می خواهم این نامه را برای عبدالرحمان بخوانید چون دوست دارم هدایت شود، وامیدوارم خداوند با خواندن این نامه او را هدایت کند.
آنها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از این فکر درگذر، که حتی بسیاری از شیعیان هم تحمل شنیدن این مطالب را ندارند وگمان می کنند که دروغ است چه رسد به عبدالرحمان.
قاسم گفت: میدانم رازی را که اجازه ندارم آشکار نمایم، فاش می کنم. با این حال، به خاطر محبتی که نسبت به عبدالرحمان وعلاقه ای که به هدایت او دارم می خواهم این نامه را برایش بخوانم.
آن روز گذشت وروز پنج شنبه ۱۳ رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد وسلام نمود. قاسم آن نامه را بیرون آورد وگفت: این نامه را بخوان وبه وجدان خود رجوع کن.
عبدالرحمان شروع به خواندن نامه کرد، وقتی به آن قسمت که خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسید نامه را پرت کرد وگفت: ای ابا محمد! تقوای الهی را پیشه کن! تو مردی فاضل هستی واز دینت اطلاع داری. چطور عقلت این موضوع را می پذیرد در حالی که خداوند فرموده است:
وما تدری نفس ماذا تکسب غدا وما تدری نفس بأی ارض تموت(۵۹)
هیچ کس نمی داند فردا چه روی خواهد داد وهیچ کس نمی داند در کدام سرزمین می میرد.
در جای دیگر می فرماید:
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا(۶۰)
اوست دانای به غیب وبر هر کس غیب او آشکار نمی شود.
قاسم خندید وگفت: آیه را تا آخر بخوان که:
الا من ارتضی من رسول
جز فرستاده ای که خدا از او خشنود باشد.
ومولای من فرستاده مورد رضایت خداست.می دانستم که تو چنین خواهی گفت: با این که حال، تاریخ امروز را داشته باش اگر من بعد از تاریخی که در نامه ذکر شده زنده ماندم بدان که حق با من نیست، اما اگر مردم به وجدان خود مراجعه کن.
عبدالرحمان نیز تاریخ آن روز را نوشت واز یکدیگر جدا شدند.
محمد بن احمد صفوانی گوید: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسیدن نامه بیمار شد واز آن روزی که عبدالرحمان را دید بیماریش شدیدتر شد سی وسه روز بعد رسیدن نامه به دیدن او رفتم، او در بستر افتاده وبه دیوار تکیه داده بود. فرزندش حسن که دائم الخمر بود ودامادش ابوجعفر بن حمدون همدانی گوشه ای نشسته وردایش را بر سر کشیده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشه ای دیگر وابو علی بن جحدون ومن وگروهی از مردم شهر می گریستیم.
ناگاه دیدم که قاسم به دستهای خود، به طرف پشت تکیه کرده ومی گوید:
یا محمد! یا علی! یا حسن! یا حسین! یا موالی! کونوا شفعائی الی الله عزوجل.
یا محمد! یا علی! یا حسن! یا حسین! ای سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت کنید.
آنگاه دوباره این عبارت را تکرار کرد، در مرتبه سوم ائمه دیگر را نیز به شفاعت طلبید، وقتی به نام مبارک امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رسید پلکهای چشمانش لرزید چنان که اطفال گلبرگهای لاله را می لرزانند! حدقه چشمانش باد کرد. آنها را با سر آستین خویش مالش داد. چیزی شبیه آب گوشت از آنها خارج شد.
سپس به طرف فرزندش نگاه کرد وگفت: حسن! بیا نزد من.
آنگاه ابو حامد وابو علی را صدا زد وهمه گرد او جمع شدیم در حالی که او به ما با چشمان سالم نگاه می کرد.
ابو حامد گفت: مرا می بینی؟
قاسم دستش را بر روی یک یک ما نهاد وهمه دانستند که او بینا شده است. این خبر بین عموم مردم شایع شد وهمه برای مشاهده وزیارت او آمدند.
وقتی خبر به بغداد وبه قاضی القضاه بغداد - یعنی ابو سائب عتبه بن عبید الله مسعودی - رسید، به سرعت خود را به شهر ما رساند وبه نزد قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات کرد انگشتری که نگین فیروزه داشت که بر روی آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد وگفت این چیست؟
قاسم آن را دید وگرفت، ولی نتوانست خطوط روی آن را بخواند.
مردم تعجب کردند. عده ای به خاطر این که قاسم توانسته بود انگشتر قاضی را ببیند وتشخیص دهد وعده ای هم به خاطر اینکه توانسته بود خطوط روی آن را بخواند! در این باره هم گفت وگو می کردند.
قاسم رو به فرزندش حسن کرده وگفت: خداوند به تو منزلت ومرتبتی داده است(۶۱) آن را قبول کن وخداوند را سپاس گزار باش.
حسن گفت: قبول کردم.
قاسم گفت: چگونه؟
حسن گفت: هر طور که شما بفرمائید پدر جان!
قاسم گفت: باید از خوردن شراب دست کشیده وتوبه کنی.
حسن گفت: قسم به حق کسی که تو او را یاد می کنی از خوردن شراب واعمالی که تو از آنها بی خبری دست برداشتم!
آنگاه قاسم دست به دعا برداشته وگفت: خداوندا! اطاعت خویش را به حسن الهام کن، واو را از معصیت خویش دور نما!
واین جمله را سه مرتبه تکرار کرد، آنگاه کاغذی خواست ووصیت خود را به دست خود تنظیم کرد، واز جمله زمین هایی را که داشت وقف امام زمان (علیه السلام) نمود وخطاب به فرزندش نوشت:
اگر شایستگی وکلات امام را یافتی نصف درآمد زمینهای فرجیده از آن توست، ومابقی متعلق به مولایم امام زمان (علیه السلام) است، واگر این شایستگی را نیافتی، خیر خود را از راهی که مورد رضای خداست جستجو کن.
حسن نیز وصیت پدر را نیز پذیرفت.
درست روز چهلم، هنگام دمیدن فجر قاسم وفات یافت، رحمت خدا بر او باد.
عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالی که با سرو پای برهنه واندوهی فراوان در کوی وبازار فریاد می زد: ای وای آقایم!
وقتی مردم او را در این حال دیدند فهمیدند که او نسبت به قاسم احترام بسیاری قائل بوده است. از او پرسیدند: چه شده که چنین می کنی؟
عبدالرحمان گفت: ساکت باشید. آنچه که من از او دیدم شما ندیده اید.
ابو حامد بر جنازه قاسم آب ریخت، وابوعلی بن جحد او را غسل داد. پس از غسل ابتدا خلعتی را که امام رضا (علیه السلام) به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانیدند، آنگاه با هفت تکه قماشی که حضرت حجت (علیه السلام) از عراق فرستاده بودند، او را کفن نمودند.
پس از تشییع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقیده باطل خود برداشت وبه ولایت وحضور امام زمان (علیه السلام) ایمان آورد، وبسیاری از املاک خود را وقف حضرت (علیه السلام) نمود.
بعد از مدت کوتاهی نامه تسلیت امام زمان (علیه السلام) خطاب به حسن پسر قاسم رسیده، وایشان در انتها او را همانطور که پدرش دعا کرده بود، دعا فرموده بودند که:
خداوندا! اطاعت خویش را به حسن الهام کن، واو را از معصیت خود دور نما.
وپس از آن مرقوم نموده بودند:
ما پدرت را امام تو قرار دادیم واعمال او الگوی توست.(۶۲)

آقا جان، درست می فرمایند!

امیرالمؤمنین کلثوم، دختر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان (علیه السلام) می گوید:
روزی محموله ای از هدایا وسهم امام (علیه السلام) توسط شخصی از قم وحوالی آن برای حضرت (علیه السلام) ارسال شد. وقتی آن فرستاده به بغداد رسید، یکسره به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان مشرف شد وآنچه با خود به همراه داشت، تحویل داد.
هنگام بازگشت، محمد بن عثمان به او می گوید: از آنچه به تو تحویل داده شده است، چیز دیگری هم باقی مانده است، آن کجاست!؟
آن مرد پاسخ می دهد: آقا جان! چیزی باقی نمانده است وهمه را تحویل داده ام.
محمد بن عثمان می گوید: اما هنوز چیز دیگری باقی مانده است، شاید فراموش کرده ای با خود بیاوری بازگرد ودوباره خوب جستجو کن (یا آن که اصلا فراموش کرده ای که آن با به تو داده باشند). بیاد بیاور که چیزهایی به تو تحویل داده شده است.(۶۳)
آن مرد بازگشت وچند روز به ذهن خود فشار آورد وهر چه جستجو کرد واندیشید چیزی به یاد نیاورد. همراهانش نیز اطلاعی نداشتند، دوباره! به نزد محمد بن عثمان می رود ومی گوید: همه آنچه را که به من داده شده بود، تحویل شما داده ام. چیز دیگری باقی نمانده است.
محمد بن عثمان می گوید: حضرت (علیه السلام) می فرمایند:
آن دو لباس بافتنی که فلانی به تو داده است، چه کردی؟
آن مرد یک مرتبه می گوید: آری! آقا جان! درست می فرمایند، به خدا قسم! فراموش کرده بودم، الان هم اصلا به یاد نمی آورم که کجا گذاشته ام.
فورا بازگشت وهر چه داشت زیر ورو کرد، از باربران هم پرسید واز آنها خواست که بگردند شاید پیدا شود اما هیچ خبری نشد، سرانجام مأیوس وناامید دوباره به نزد محمد بن عثمان بازگشت واو را مطلع ساخت.
محمد بن عثمان می گوید: حضرت (علیه السلام) می فرمایند: برو به نزد فلان پنبه فروش که دو عدل پنبه به او داده ای. در انبار پنبه او یکی از عدلها را بازکن که روی آن چیزی است که چنین وچنان نوشته شده است. آن دو لباس داخل آن است!
آن مرد متحیر شد وفورا نزد پنبه فروش رفت وآن دو عدل را باز کرد. لباسها آنجا بود. آنها را برداشته نزد محمد بن عثمان آمد وتحویل داد. گفت: آنها را فراموش کرده بودم. چون بارم زیاد بود لای آن عدل گذاشته بودم تا صدمه نبیند.(۶۴)

پیام عجیب!

شب عرفه ای پس از زیارت سید المومنین ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) به سوی کوفه بیرون آمدم، وقتی به قلعه مسناه رسیدم نشستم تا کمی استراحت کنم. سپس برخاستم ودوباره به راه افتادم. در این هنگام متوجه شخصی شدم که از پشت سر من می آمد، او گفت: رفیق نمی خواهی؟
گفتم: آری. آنگاه همراه او به راه افتادیم. با هم گفت وگوی می کردیم.
او از وضع معیشتی من سوال کرد، ومن به او گفتم: وضع خوبی ندارم وتنگدستم.
آنگاه رو به من نموده وفرمود: وقتی وارد کوفه شدی، برو نزد شخصی به نام ابوطاهره زراری، در خانه را بزن، او در را باز خواهد کرد در حالی که دستانش آلوده به خون قربانی است. به او بگو: امام زمان (علیه السلام) می فرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به این مرد بده.
من از این (پیام عجیبت) تعجب کردم. ناگاه از من جدا شد وبه سویی رفت، من نفهمیدم که کجا رفت.
وقتی وارد کوفه شدم، نزد ابوطاهر محمد بن سلیمان زراری رفتم در را زدم. او همان گونه که آن حضرت فرموده بود خارج شد.
به او گفتم: امام زمان (علیه السلام) می فرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به من این مرد بده.
ابوطاهر گفت: چشم! اطاعت!
آنگاه درون خانه رفت وکیسه پولی آورد وآن را به من تحویل داد.
من نیز آن را گرفته وبازگشتم!(۶۵)

تنگدستی من؛ وعنایت مولا!

ابو سوره می گوید:
روز عرفه برای زیارت قبر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) خارج شدم. وقتی اعمال روز عرفه به پایان رسید هنگام عشا مشغول خواندن نماز شدم وشروع به خواندن سوره حمد نمودم. همزمان با من جوانی - که کنار من بود وقبل از نماز او را دیده بودم - با چهره ای زیبا که لباسی تابستانی بر تن داشت شروع به اقامه نماز وخواندن سوره حمد نمود.
درست یادم نیست که من، پیش از او یا پس از او نمازم را به اتمام رساندم.
صبح هنگام همگی از کربلا خارج شدیم. وقتی کنار رود فرات رسیدیم آن جوان به من گفت: تو قصد کوفه داری، برو!
من از مسیر فرات رفتم واو از راه خشکی، وقتی از او جدا شدم، پشیمان شدم فورا بازگشتم وبه دنبال او به راه افتادم. تا مرا دید گفت: بیا.
چون به پای دیوار قلعه مسناه رسیدیم، خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم، همچون پرنده ای بالای خندق کوفه بودیم!
او به من فرمود: تو تنگدستی وعیالواری برو پیش ابوطاهر زراری، وقتی به خانه او رسیدی در حالی که داستانش آلوده به خون قربانی است، از خانه خارج خواهد شد. به او بگو: جوانی با انی نشانی ها گفت: کیسه ای که در آن بیست سکه طلا است وآن را یکی از برادرانت آورده است بیاور، آن را بگیر.
وقتی نزد ابوطاهر ابن زراری رفتم، همانطور که آن جوان فرموده بود ماجرا را برای او گفتم.
ابوطاهر گفت: الحمدالله، واو را شناخت. آنگاه داخل شد وآن کیسه پول را برایم آورد. من نیز آن را گرفته وبازگشتم!(۶۶)

فرستاده امام زمان (علیه السلام)

ابو عبید الله محمد بن زید بن مروان(۶۷) می گوید:
روزی مردی جوان نزد من آمد، من در چهره او دقت کردم آثار بزرگی در صورتش پیدا بود، وقتی همه مردم رفتند، به او گفتم: کیستی؟
گفت: من فرستاده خلف امام زمان (علیه السلام) به نزد بعضی از برادرانش به بغداد هستم.
گفتم: آیا مرکبی داری؟
گفت: آری در خانه طلحیان است.
گفتم: برخیز وآن را بیاور، غلامم را نیز همراه او فرستادم. او مرکبش را آورد وآن روز نزد من ماند واز طعامی که برایش حاضر کردم خورد، وبسیاری از اسرار وافکار مرا بازگو کرد.
گفتم: از کدام راه می روی؟
گفت: از نجف به سوی رمله واز آنجا به فسطاط آنگاه مرکبم را هی زده وهنگام مغرب خدمت امام زمان (علیه السلام) مشرف می شوم.
صبح هنگام من نیز برای بدرقه با او حرکت کردم وقتی به پل دار صالح رسیدیم، او به تنهایی از خندق عبور کرد ومن می دیدم که در نجف فرود آمد ناگاه مقابل دیدگانم غایب شد!.(۶۸)

ظهور؛ پس از یأس ونومیدی!

ابوبکر محمد بن ابی دارم یمامی(۶۹) می گوید:
روزی خواهرزاده ابوبکر نخالی عطار(۷۰) را دیدم وگفتم: کجا هستی؟ وکجا می روی؟
گفت: هفده سال است که در حال سفر هستم!
گفتم: چه عجایبی دیده ای؟
گفت: روزی در اسکندریه در منزلی در کاروان سرایی گرفتم که بیشتر ساکنین آن غریب بودند، وسط آن کاروان سرا مسجدی بود که اهل کاروان سرا در آن نماز می گزاردند، وامام جماعتی نیز داشتند.
جوانی هم آنجا در حجره ای سکونت داشت که وقت نماز بیرون می آمد وپشت سر امام جماعت نماز می گزارد وباز می گشت، وبا مردم اختلاطی نداشت.
چون ماندن من در آنجا به طول انجامید واو را جوانی پاک ولطیفی که عبادی تمیزی به دوش می انداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت وحضور شما باشم.
من پیوسته در خدمت او بودم تا آن که کاملا با او مأنوس شدم.
روزی به او گفتم: خدا تو را عزیز بدارد، تو کیستی؟
گفت: من صاحب حقم!.
عرض کردم: کی ظهور می کنی؟
گفت: اکنون زمان آن فرا نرسیده است، ومدتی از زمان آن باقی مانده است.
پس از آن همواره در خدمت او بودم واو به همان ترتیب در خلوت ومراقبت خویش بود ودر نماز جماعت شرکت می کرد وبا مردم اختلاطی نداشت. تا این که روزی فرمود: می خواهم به سفر بروم.
عرض کردم: من هم همراه شما می آیم. (در راه همانجا) عرض کردم: آقا جان! امر شما کی آشکار خواهد شد؟
فرمود: هنگامی که هرج ومرج وآشوب زیاد شود، به مکه ومسجدالحرام می روم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب کنید! ودر این باره با یکدیگر گفت وگوی بسیار می کنند. تا این که مردی از میان مردم بر می خیزد وبه من می نگرد ومی گوید: ای مردم! این مهدی (علیه السلام) است. به او نگاه کنید. آنگاه دست مرا می گیرند وبین رکن ومقام مرا به رهبری برگزیده وبا من بیعت می کنند در حالی که مردم از ظهور من ناامید شده باشند.
با هم به کنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود، من عرض کردم: آقا جان! من شنا بلد نیستم.
فرمود: وای بر تو! با من هستی ومی ترسی؟
عرض کردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روی آب حرکت کرد ورفت ومن بازگشتم.(۷۱)

دعایی هم تو بر احوال ما کن!

ابو غالب زاری می گوید:
زمانی که شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی نیابت امام زمان (علیه السلام) را عهده دار بود خود پنهان شده وابوجعفر محمد بن علی معروف به شلمغانی را به عنوان رابط بین خود وشیعیان نصب نمود، به خدمت زعیم شیعه در کوفه یعنی ابوجعفر محمد بن احمد زجوزجی رفتم، او برای من مانند عمو یا پدر، گرامی وعزیز بود.
او به من گفت: می خواهی ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی را ملاقات نموده وبا او بیعت کنی؟ او امروز رئیس شیعیان است. من می خواهم به ملاقات او بروم واز او بخواهم نامه ای بنویسد واز امام زمان (علیه السلام) برای من التماس دعا بنماید.
گفتم: آری! پس هر دو به بغداد نزد شلمغانی رفتیم. گروهی از یاران گرد او نشسته بودند ما هم سلام کرده ونشستیم.
او رو به زجوزجی کرد وگفت: این جوان که همراه توست، کیست؟
زجوزجی گفت: مردی از خاندان زراره بن اعین است.
آنگاه شلمغانی رو به من نموده وگفت: از کدام زراره هستی؟
گفتم: آقا جان! من فرزند بکیر بن اعین، برادر زراره هستم.
گفت: خاندان زراره در بین شیعیان صاحب مقام بزرگی هستند.
آنگاه زجوزنی گفت: آقا جان! می خواهم نامه ای جهت التماس دعا برای امام زمان (علیه السلام) بنویسم.
شلمغانی گفت: باشد.
وقتی من این مطلب را شنیدم، به درخواست دعا از ناحیه حضرت عقیده مند شدم، وبا خود نیت کردم که حضرت برای مشکل اختلافم با همسرم دعایی بفرمایند. زیرا سالها بود که با او وخانواده اش اختلاف داشتم. وقتی او را در سن بیست سالگی به عقد خود درآوردم، مراسم عروسی وزفاف را در خانه پدر زنم برگزار کردم. دو سال هم در خانه پدر زنم زندگی کردم. تا این که خواستم همسرم را به خانه خود ببرم آنها به من اجازه نداند. به همین خاطر کارمان به دعوا وقهر کشید.
همسرم نیز که باردار شده بود بدون حضور من دختری به دنیا آورد که بعد از مدتی مرد، حتی مرگ او را هم به من خبر نداده بودند، پس از مرگ دخترم، خانواده همسرم کمی ترم تر شدند وچنان می نمود که به مستقل شدن ما راضی شده اند. با هم آشتی کردیم. (برای تهیه مقدمات اسباب کشی) دوباره مدتی در خانه پدرزنم بودم. آنها باز هم از سپردن وی به من خودداری کردند.
به هر تقدیر باز همسرم باردار شد وخانواده اش مجددا مخالفت کردند وکدورت افتاد وبعد از آن همسرم دوباره دختری به دنیا آورد، وتا کنون هنوز آشتی نکرده ایم. بدون این که مشکل خود را بازگو کنم به شلمغانی گفتم: خداوند عمر آقایم را طولانی کند من هم حاجتی دارم؟
شلمغانی گفت: چیست؟
گفتم: حضرت (علیه السلام) دعایی بفرمایند تا اندوهم برطرف شود.
آنگاه به منشی خود گفت: کاغذی بردار وحاجت این مرد را بنویس.
او هم نوشت: زراری به جهت مشکلی که او را اندوهگین نموده التماس دعا دارد.
آنگاه نامه را پیچید وما برخاستیم ورفتیم. بعد از مدتی برای جواب نزد شلمغانی رفتیم. حضرت (علیه السلام) مرقوم فرموده بودند:
اما آن مرد وهمسرش خداوند بین آنها آشتی برقرار فرمود!
من بسیار تعجب کردم وقتی بازگشتم او به من گفت: نظرت چیست؟
گفتم: بسیار تعجب کردم.
گفت: چرا؟
گفتم: چون این سری بود که جز خدا کسی از آن اطلاع نداشت، اما ایشان آن را می دانستند.
گفت: آیا در مورد اما (علیه السلام) شک داری؟ موضوع چه بود؟
من تمام ماجرا را گفتم واو نیز بسیار تعجب کرد.
من تمام ماجرا را را گفتم واو نیز بسیار تعجب کرد.
پس از آن به جهت دعای حضرت (علیه السلام) خداوند آن زن را مطیع من نمود، وسالها دراز با هم زندگی کردیم، وخداوند آن زن را مطیع من نمود، وسالیان دراز با هم زندگی کردیم، وخداوند فرزندانی از او به من ارزانی کرد. در زندگی ما پیشامدهای بدی نیز رخ داد ولی او در برابر همه آنها صبر کرد چنانچه هیچ زنی آن گونه نمی توانست صبر کند، وهیچ برخورد بدی هم بین من واو وخانواده اش تا زمانی که روزگار ما را از هم جدا کرد ووفات نمود، پیش نیامد.
البته این رویداد تنها رابطه من با حضرت (علیه السلام) نبود، بلکه پیش از آن هم نامه ای به خدمت حضرتش نوشته وخواهش نموده بودم که حضرت (علیه السلام) قطعه زمینی را از من قبول بفرمایند.
اما این کار را تنها برای رضای خدا نکرده بودم! بلکه می خواستم به انی وسیله با یاران حضرت (علیه السلام) که آن زمان تحت سرپرستی حسین بن روح نوبختی بودند رابطه داشته باشم، وبا آنها باشم تا بعضی از مشکلات دنیایی ومادی ام برطرف شود. چون بسیاری از آنها صاحب نفوذ بودند.
ولی امام (علیه السلام) پاسخی نداند. من اصرار کردم، حضرت (علیه السلام) مرقوم فرموده بودند.
شخص مورد اطمینانی را پیدا کن واین قطعه زمین را به نام او کن چون بعدها به آن نیاز خواهی یافت!.
من نیز آن زمین را به نام ابوالقاسم موسی بن حسن زجوزجی، پسر برادرم دینی عزیزم یعنی همان ابوجعفر محمد بن احمد زجوزجی نمودم، چون مورد اعتماد بود، زیرا هم متدین بود وهم صاحب ثروت.
پس از مدتی، گروهی از اعراب در جریان یک درگیری مرا به اسارت در آوردند، وتمام زمینهایی را که در تملک من بود وهمه غلات وچهارپایان ووسایلی را که در آنها بود - وروی هم هزار دینار ارزش داشت - غارت کردند.
بعد از مدتی که در اسارت آنها بودم خودم را با پرداخت صد دینار وهزار وپانصد درهم خالص کردم، وپانصد درهم هم به عنوان اجرت به کسانی که به عنوان قاصد به اطراف فرستاده بودم، خرج کردم.
اینجا بود که آن تکه زمینی که به نام ابوالقاسم موسی بن حسن کرده بودم به کارم آمد وآن را فروختم.(۷۲)

پیام را برسان ونترس!

علی بن همام می گوید:
هنگامی که حسین بن روح، نایب خاص اما زمان (علیه السلام) در زندان معتضد عباسی به سر می برد شیعیان به وسیله شلمغانی با حسین بن روح در ارتباط بودند، شلمغانی مغرور می شود وشخصی را نزد حسین بن روح می فرستد ومی گوید: بیا مباهله کنیم. من نماینده اما زمان (علیه السلام) ومأمور به اظهار علم هستم. ولی تو آن را در آشکار ونهان اظهار نمودی!(۷۳)
حسین بن روح در پاسخ او شخصی را فرستاد وگفت: هر که به بزرگ خود پیشی گیرد، دشمن اوست.
شلمغانی بر بزرگ خود پیشی گرفت (وبه وسیله الراضی بالله، خلیفه عباسی)(۷۴) کشته شده وبه دار کشیده شد. همراه او این ابی عون نیز دستگیر شد.
وانی در حالی است که یک سال قبل از این رویداد، توقیعی از ناحیه مقدسه درباره لعن شلمغانی صادر شده بود، وچون حسین بن روح در زندان بود از امام (علیه السلام) درخواست نموده بود که فعلا آن را آشکار نسازد.
اما امام (علیه السلام) فرمود: آن را آشکار کن ونترس! از شر آنان ایمن خواهی بود.
حسین بن روح از فرمان امام (علیه السلام) اطاعت نمود ودر اندک زمانی از زندان خلاص شد.(۷۵)

نام او را محمد بگذارید!

حسین بن علی گرگانی می گوید:
در قم مردی مدعی شده بود؟ بچه ای که همسرش بدان باردار است، از نطفه او نیست! علما در این مورد گفت وگو کردند تا این که نامه ای به شیخ صیافه الله نوشتند، من نزد او بودم که نامه را بدو دادند.
او بدون آن که آن را قرائت کند. دستور داد تا آن را به دست ابو عبدالله بزوفری - که از سفرای حضرت (علیه السلام) بوده است - برساند. وقتی پاسخ بزوفری را برای شیخ صیافه الله آوردند، من آنجا حاضر بودم.
بزوفری نوشته بود:
آن بچه مطعلق به همان مرد است که در فلان روز فلان جا نطفه او واقع شده است. نام او را باید محمد بگذارند.
هنگامی که فرستاده علما به شهر قم بازگشت وآنها را موضوع مطلع شدند. تحقیق نموده دانستند که مطلب صحیح است، ووقتی بچه متولد شد - چنان که گفته شده بود - پسر بود ونام او را محمد گذاشتند.(۷۶)

بروید کربلا تا زبان نوجوان باز شود!

ابوعبدالله بن سوره قمی می گوید:
سرور مرد عابد وزاهدی بود، وهیچ گاه صدایش را بلند نمی کرد. روزی او را در اهواز دیدم، می گفت:
من لال بودم ونمی توانستم حرف بزنم، پدر وعمویم مرا در سیزده - یا چهارده - سالگی به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بردند واز او خواستند که از حضرت (علیه السلام) بخواهد که خداوند زبان مرا باز کند.
شیخ گفت: برای این کار، شما مأمورید که به کربلا بروید.
من به همراه پدر وعمویم به کربلا رفتیم، پس زا غسل به زیارت امام حسین (علیه السلام) شتافتم، در حین زیارت پدرم وعمویم مرا صدا زدند: ای سرور!
من با زبان فصیح گفتم: بله.
آنها گفتند: تو سخن می گویی؟
ومن پاسخ دادم: آری!(۷۷)

حق پسر عمویت را جدا کن!

عثمان بن سعید می گوید:
شخصی از مردم عراق نزد من آمد، او سهم امام (علیه السلام) مال خودش را آورده بود. من آن را برای حضرت (علیه السلام) فرستادم.
ایشان آن را بازگردانده وفرمود: حق پسر عمویت را از آن جدا کن که چهارصد درهم است.
آن شخص از این کلام مبهوت ومتعجب شد، گویا زمینی را در اختیار داشته که متعلق به پسر عمویش بوده است. وقتی به حساب آن رسیدگی کرد متوجه شد که مقداری از حق پسر عمویش را پرداخته ومقداری باقی مانده مالی را که باید از آن مال خارج می کرد چهارصد در هم بود. آن را برداشت وبقیه را برای حضرت (علیه السلام) فرستادم وایشان پذیرفتند!(۷۸)

غلام را بفروش!

علی بن محمد رازی می گوید:
ابو عبدالله بن جنید در شهر واسط زندگی می کرد، روزی حضرت حجت (علیه السلام) غلامی را نزد او می فرستد تا او را بفروشد.
ابوعبدالله غلام را می فروشد. سکه ها را وزن می کند تا خدمت امام (علیه السلام) بفرستد، می بیند هیجده قیراط ویک نخود طلای سکه ها کمتر است، از مال خودش همان مقدار بر آن فزوده وبرای حضرت (علیه السلام) می فرستد.
حضرت یک دینار از آن به او بر می گرداند که آن دینار دقیقا هیجده قیراط ویک نخود وزن داشت.(۷۹)

عبارت نامرئی!

محمد بن شاذان می گوید:
مردی از اهالی شهر بلخ مالی را به همراه نامه ای برای امام (علیه السلام) می فرستد. او انگشت خود را مانند قلم روی کاغذ حرکت می دهد بدون این که اثری بر جای بگذارد (وبه وسیله آن عبارت عجیب ونامرئی از امام (علیه السلام) التماس دعا می نمایند) وبه قاصد می گوید: این مال را به کسی بده که نامه را به تو بازگو کند.
قاصد به سوی سامرا حرکت می کند، وارد شهر می شود وبه محله عسکر می رود. ابتدا سراغ جعفر (کذاب) را گرفته ومطلب را از او جویا می شود.
جعفر گفت: آیا به بداء(۸۰) ایمان داری؟
مرد گفت: آری.
جعفر گفت: برای صاحب نامه بداء حاصل شده وبه تو امر کرده که این مال را به من بدهی!
آن مرد گفت: این جواب مرا قانع نمی کند.
آن شخص این را می گوید واز نزد جعفر خارج می شود، او در میان شیعیان می چرخید تا این که نامه ای بدین مضمون به او رسید:
این مالی است که می خواستند به حیله از چنگ تو خارج سازند! آن را روی صندوقی نهاده بودی با این که دزدان هر چه داخل صندوق بوده برده اند، آن مال سالم مانده است!.
نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده ومرقوم فرموده بودند:
(با آن عبارت نامرئی) التماس دعا نموده ای، خدا حاجتت را بر آورده سازد.
وبعدها حاجت آن مرد بلخی نیز برآورده شد!(۸۱)

چرا احسان ما را رد نمودی؟

حسن بن فضل یمنی می گوید:
می خواستم به شهر سامرا سفر نمایم که هدیه ای از ناحیه مقدسه حضرت (علیه السلام) به دست رسید، این هدیه کیسه ای بود که چند سکه طلا ودو دست لباس در آن بود. وقتی به آن هدیه به ظاهر مختصر نگاه کردم دیدم حس خود بزرگ بینی در من برانگیخته شد وبا خود گفتم: آیا من، در نزد حضرت (علیه السلام) همین مقدار ارزش دارم!؟ به همین جهت (با بی شرمی) هدیه را بازگردانم.
ولی بلافاصله از این کارم پشیمان شدم ونامه ای به حضرتش نوشته واز آن ناحیه پوزش طلبیده واز حق تعالی طلب بخشش نمودم.
آنگاه (از شدت اندوه) گوشه گیر وافسرده شدم، با خود عهده کرده وسوگند خوردم که اگر آن کیسه بازگردانده شود چیزی از آن را خرج نکنم، بلکه آن را نگاه خواهم داشت تا به پدرم تحویل دهم که او از من داناتر است.
چندی بعد نامه ای از حضرت حجت (علیه السلام) خطاب به کسی که این هدیه را برگردانده بود رسید،در آن نامه مرقوم فرموده بودند: این که هدیه را پس گرفتی اشتباه نمودی اشتباه نمودی، مگر نمی دانی که ما گاهی نسبت به شیعیان خود این گونه عمل می کنیم، وآنها اغلب به عنوان تبرک چیزی از ما درخواست می کنند.
ودر آن نامه به من هم خطاب شده بود: اشتباه کردی که احسان ما را رد نمودی، وچون از خدا طلب بخشایش نمودی همانا خداوند از گناهت گذشت. وچون قصد کرده ای که از آن به عنوان خرج راه استفاده نکنی، به همین جهت، آن را به تو نمی دهیم، اما زا آن دو دست لباس باید جهت احرام استفاده کنی!.
پس از تشرف به سامرا به بغداد بازگشتم، در بغداد افسرده ودلتنگ بودم، چون دوست داشتم به حج نیز مشرف شوم با خود گفتم: می ترسم امسال نتوانم به حج مشرف شده وبه خانه خود بازگردم. نامه ای در این خصوص برای حضرت (علیه السلام) نوشتم. به خدمت ابا جعفر محمد بن عثمان رفتم تا جواب نامه را بگیرم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرموده بود: برو به فلان مسجد که در فلان جاست. آنجا مردی نزد تو خواهد آمد وتو را بدانچه نیاز داری مطلع خواهد ساخت.
به همان مسجد رفتم. به دنبال من، مردی داخل شد، به من نگاه کرد وسلام نمود وخندید وگفت: مژده بده! امسال به حج مشرف می شوی وصحیح وسالم نزد خانواده ات باز می گردی. ان شاءالله!
با خوشحالی نزد ابن وجناء قافله دار رفتم واز او خواستم بگذارد، اما او نپذیرفت. چند روز بعد دوباره او را دیدم. (باهیجان) به من گفت: کجائی؟! چند روز است که دنبالت می گردم! حضرت (علیه السلام) مرا مأمور فرموده اند که محمل ومرکبی به تو کرایه دهم!.
قبل از حرکت به سوی مکه، نامه ای برای حضرت (علیه السلام) نوشتم واز سه مطلبی که داشتم، یکی را به گمان این که شاید صورت خوشی نداشته باشد، مطرح نکردم. حضرت (علیه السلام) نه تنها پاسخ دو موضع مندرج در نامه را مرقوم فرموده بودند، بلکه در مورد مطلب سوم فرمودند: عطر خواسته بودی! مقداری هم عطر در خرقه ای سفید نهاده وعنایت فرموده بودند.
من آن را در محمل خود روی شتر نهاده بودم. در منزل عسفان شترم رم کرد ومحمل افتاد وتمام اثاثیه ام پراکنده شد. همه را جمع کردم امام کیسه ای که عطر ولباس را در آن نهاده بودم، گم شد، وهر چه دنبالش گشتم پیدا نشد.
یکی از از همراهانمان گفت: دنبال چه هستی؟
گفتم: کیسه ای که همراهم بود.
گفت: چه در آن نهاده بودی؟
گفتم: خرج راهم را.
گفت: من یکی را دیدم که آن را برداشت.
از همه پرسیدم، اما اظهار بی اطاعی کردند، از پیدا کردن آن مأیوس شدم. وقتی به مکه رسیدم وبارها را پیاده کرده وگشودم، اولین چیزی که به چشمم خورد آن کیسه بود، در حالی که آن را داخل بار نگذاشته بودم وبیرون محمل بوده، ووقتی محمل افتاد تمام اجناسم پراکنده شده بودند!(۸۲)

با آنها سفر مکن!

علی بن محمد شمشاطی می گوید:
از طرف جعفر بن ابراهیم یمانی مأمور تشرف به ناحیه مقدسه شدم. وقتی کارم تمام شد، به بغداد رفتم تا با کاروان یمن خارج شوم.
نامه ای برای حضرت (علیه السلام) نوشتم واجازه مرخصی خواستم.
ایشان مرقوم فرمود:
با آنها خارج مشو! هنوز خیری در رفتن تو نیست، در کوفه بمان.
بعدها خبر رسید که پس از خروج قافله، قبیله بنی حنظله آنها را غارت کرده است.
دوباره نامه ای نوشتم واز حضرت (علیه السلام) خواستم که اجازه دهند از طریق دریا به وطنم بازگردم.
حضرت (علیه السلام) پاسخ دادند.
این کار را هم نکن.
بعدها دانستم که بعد از حرکات کشتی دزدان دریای آن کشتی را غارت ومنهدم کردند!
قصد زیارت سامرا نمودم، هنگام مغرب وارد مسجد محله عسکر شدم، غلامی آمد وگفت: برخیز وبا من بیا.
گفتم: کجا؟ مگر تو مرا می شناسی؟
گفت: تو علی بن محمد شمشاطی فرستاده جعفر بن براهیم یمنی هستی. بیا داخل منزل.
من تعجب کردم، چون هیچ یک از دوستانمان از رسیدن من اطلاعی نداشتند. وقتی وارد منزل شدم اجازه خواستم تا داخل ضریح شریف شده ومشغول زیارت شوم. عنایت فرموده واجاره دادند.(۸۳)

گل بنفشه

ابوالقاسم بن ابی حابس می گوید:
هر سال نیمه شعبان، برای زیارت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) به کربلا شرف می شدم. وهر وقت به سامرا می رفتم، به وسیله نامه ای حضرت (علیه السلام) را مطلع می نمودم. یک سال قبل از ماه شعبان به سامرا رفتم، می خواستم طبق معمول ماه شعبان، به زیارت کربلا مشرف شوم، از ابوالقاسم حسن بن احمد - که از وکلای حضرت (علیه السلام) بود - خواستم که ورود مرا به اطلاع حضرت (علیه السلام) نرساند تازیانم خالصانه باشد!
چندی نگذشت که ابوالقاسم در حالی که می خندید نزد من آمد وگفت: این دو دینار را حضرت (علیه السلام) برای تو فرستاده وفرموده اند: به جابسی بگو: هر که در راه خدا کوشش کند، خدا هم حاجت او را بر می آورد!.
در سامرا به بیماری شدیدی مبتلا شدم، بیماری آن قدر سخت بود که خود را برای مرگ آماده ساختیم. در آن حال، از طرف مولا (علیه السلام) گلدانی برای من فرستاده شد، در آن گلدان دو شاخه گل بنفشه بود حضرت فرموده بودند: آن را استشمام کنم.
هنوز در حال بوییدن عطر گلها بودم که احساس بهبودی کردم.
الحمدالله رب العالمین.(۸۴)

موقع دریافت حقوق!

باز حابسی می گوید:
از شخصی از اهالی واسط داشتم. مطلع شدم که وفات کرده است. نامه ای به امام زمان (علیه السلام) نوشته واجازه خواستم در همین شرایط که او تازه فوت کرده است وبا واسط بروم شاید بتوانم از ورثه او حق خود را بگیرم.
ایشان اجازه نفرمودند. برای با دوم اجازه خواستم. مجداد امر به امتناع فرمودند. بعد از دو سال بدون این که من مجددا اجازه بخواهیم، حضرت (علیه السلام) نامه ای مرقوم فرمودند که: اکنون می توانی (برای وصول حق خود، بروی..
من نیز به شهر واسط رفته وحق خود را وصول نمودم.(۸۵)

تبرکی از مولا!

حابسی می گوید:
ابو جعفر (مروزی) هزار دینار سهم امام (علیه السلام) فرستاده بود تا آن را به ناحیه مقدسه حضرت حجت (علیه السلام) تحویل دهم. همراه ابو حسین محمد بن محمد بن خلف واسحاق بن جنید - که پیرمرد بود - باز بغداد خارج شدیم. قصد داشتیم در حومه که محل کرایه چهارپایان بود، سه الاغ کرایه کنیم.
ابو حسین خورجینها را به دوش گرفت وحرکت کردیم وقتی به آن محل رسیدیم، الاغی برای کرایه نیافتیم.
به ابوحسین گفتم: تو بارمان را همراه قافله ببر من هم سعی می کنم حداقل الاغی بریا اسحاق بین جنید بیابم تا به زودی به تو ملحق شویم.
بعد از حرکت ابوحسین الاغی یافتم، اسحاق سوار شد وخود را کنار قصر متوکل عباسی که در سامرا بنا شده بود به قافله وابوحسین رساندیم.
به ابوحسین (که بسیار خسته شده بود،) گفتم: باید خدا را به خاطر این خدمتی که می کنی شکر کنی.
او گفت: دوست دارم همیشه مشغول این خدمت باشم.
وقتی به سامرا رسیدیم آنچه با خود داشتیم به وکیل حضرت (علیه السلام) تحویل دادیم. او در حضور من، همه را در دستمالی نهاده وآن را به وسیله غلام سیاهی برای حضرت (علیه السلام) فرستاد.
هنگام عصر، ابو حسین بقچه کوچکی برای من آورد. صبح هنگام، وکیل حضرت (علیه السلام) که ابوالقاسم نام داشت در خلوت به من گفت: آن غلام سیاه که بقچه را آورده بود، این چند درهم را به من داد وگفت که آن را به کسی که بقچه را هنگام عصر برای تو می آورد؛ بدهیم.
من آن را گرفتم. وقتی از اتاق خارج شدم، قبل از این که من حرفی بزنم، با این که از آنچه نزد من بود اطلاعی داشته باشد، گفت: هنگامی که با هم کنار قصر متوکل بودیم آرزو کردم که ای کاش!از طرف حضرت (علیه السلام) چند درهم تبرکا به من عنایت می شد، چون امسال اولین سالی است که همراه تو به سامرا وبیت حضرت (علیه السلام) آمده ام.
من هم گفتم: پس این درهم ها را بگیر که خداوند آن را به تو عطا نموده است.(۸۶)

در مورد آن زن سکوت کن!

علی محمد بن اسحاق اشعری می گوید:
کنیزی داشتم که مدت نسبتا زیادی از او دوری نموده بودم. روزی به من گفت: اگر طلاقم داده ای بگو؟
گفتم: تو را طلاق نداده ام. وهمان روز را با او به سر بردم. پس از یک ماه نامه ای نوشت که ادعا کرده بود که بار دار شده است.
(من نسبت به او شک کردم) به همین خاطر نامه ای برای حضرت (علیه السلام) نوشت م ودر این مورد سوال نمودم. همچنین در مورد خانه ای که دامادم آن را طبق وصیت به امام زمان (علیه السلام) داده بود، عرض کردم: اگر اجازه بفرمایید آن را خود تصرف کرده ووجه آن را به اقساط بپردازم.
حضرت (علیه السلام) در پاسخ مرقوم فرموده بودند: در مورد خانه همان طور که خواسته بودی عمل کن، ودر مورد آن زن وبارداریش سکوت کن!.
بعد از مدتی آن کنیز برای من نامه ای نوشت که در آن آمده بود:
آنچه در مورد بارداریم گفته بودم دروغ بود ومن حامله نیستم!.(۸۷)

این راز را حفظ کن!

ابوعلی نیلی می گوید:
روزی ابوجعفر (محمد بن عثمان) وکیل حضرت (علیه السلام) نزد من آمد ومرا به عباسیه برد، او وارد خرابه ای شد وبا احتیاط نامه ای را بیرون آورد وبرای من خواند.
حضرت (علیه السلام) در آن نامه همه وقایع را که در خانه رخ داده بود، شرح داده بودند. در انتهای نامه فرموده بودند: چگونه فلان زن - یعنی مادر عبدالله - راز گیسویش گرفته بیرون می کشند وبه بغداد می برند ودر مقابل خلیفه می نشانند؟!
غیر از این، اتفاقات دیگری را نیز بیان فرموده بودند که در آینده روی خواهد داد.
ابوجعفر گفت: این راز را حفظ کن، آنگاه نامه را پاره کرد.
مدتی گذشت، بعد تمام آنچه حضرت فرموده بودند، به وقوع پیوست!(۸۸)

مطلب بدون پاسخ!

ابوالحسن جعفر بن احمد می گوید:
ابراهیم بن محمد بن فرج زخجی نامه ای به حضور حضرت (علیه السلام) نوشته ومطالبی از حضرت (علیه السلام) درخواست نموده بود؛ از جمله از ایشان خواسته بود تا نامی برای فرزند تازه مولدش عنایت بفرمایند.
امام زمان (علیه السلام) پاسخ تمام سئوالات را فرموده بودند ودر مورد آن مولود مطلبی مرقوم ننموده بودند. پس از چندی آن طفل مرد!(۸۹)

نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام)

سعید بن عبدالله گوید: ابوعبدالله حسین بن اسماعیل کندی نقل کرد:
روزی ابو طاهر بلالی نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام) را که در ضمن آن جانشین خویش را معرفی نموده بودند، به من داده وگفت: ای در خانه تو امانت باشد.
من به او عبدالله گفتم: آیا اجازه می دهی که من از روی نامه نسخه ای بردارم؟
ابو عبدالله موضوع را به ابوطاهر رساند. او گفت: او را به نزد من بیاور تا نامه را بدون واسطه به او نقل نمایم.
چون نزد او حاضر شدم گفت: امام حسن عسکری (علیه السلام) دو سال قبل از شهادت خود، در نامه ای جانشینی خود را به من معرفی فرمود.
سه روز قبل از شهادت نیز در نامه ای دیگر بدان تصریح نمودند.
خداوند لعنت کند کسانی را که حق اولیای خدا را غصب نموده ومردم را به جان هم می اندازند!(۹۰)

نگران نباش!

محمد بن علی اسور می گوید:
اموال زیادی متعلق به امام زمان (علیه السلام) که بیشتر پارچه بودند، نزد من بود. قصد داشتم آنها را به وکیل حضرت (علیه السلام) - یعنی عثمان بن سعید، نائب اول امام (علیه السلام) - تحویل دهم. هنگامی که می خواستم به سوی وکیل امام (علیه السلام) حرکت کنم، پیرزنی نزد من آمد وخلعتی را به من داد وگفت: این را نیز به عثمان بن سعید بده!
وقتی نزد ابن سعید رفتم! بدون این که اجناس فهرستی داشته باشد واو بخواهد ملاحظه کند، گفت: آنها را به محمد بن عباس قمی تحویل بده!
من همه اموال واجناس را تحویل دادم، اما امانتی پیرزن را فراموش نمودم.
عثمان بن سعید گفت: خلعتی که پیرزن را هم بده!
من تازه آنچه را که آن پیرزن داده بود به یاد آوردم، اما هر قدر گشتم نیافتم. بسیار مظطرب شدم.
عثمان بن سعید گفت: نگران نباش! پیدایش می کنی. بعد از مدتی آن را هم یافتم!(۹۱)

آشنا به زبان!

محمد بن علی بن متیل می گوید:
زینب، همسر محمد بن عبدیل آبی - که اهل آبه(۹۲) بود - سیصد دینار سهم امام (علیه السلام) داشت. او نزد پسر عموی من جعفر بن محمد بن متیل آمد وگفت: می خواهم این مال را با دست خودم به ابوالقاسم حسین بن روح - نائب سوم امام (علیه السلام) - تحویل دهم.
من به زبان او آشنا بودم به همین جهت، عمویم مرا به عنوان راهنما ومترجم به همراه او نزد حسین بن روح فرستاد. وقتی به محضر حسین بن روح رسیدیم، رو به آن زن نموده وبا لهجه غلیظ آبی گفت: زینب! چونا؟ چویدا چون ایقنه؟.
یعنی زینب خانم چطوری؟ قبلا چطور بودی؟ بچه هات چطورند؟.
وقتی دیدم حسین بن روح به زبان او آشنایی دارد، واحتیاجی به ترجمه نیست اموال را تحویل داده ومراجعت نمودم.(۹۳)

چرا من؟

محمد بن علی بن متیل می گوید:
روزی محمد بن عثمان، دومین نائب امام (علیه السلام) مرا به نزد خود فرا خواند، وی چند تکه پارچه ای که نوشته شده بود، به همراه کیسه ای که چند درهم در آن بود به من داد وگفت: همین حالا شخصا به طرف واسط حرکت کن. وقتی به رودخانه کنار شهر رسیدی مسیر رودخانه را برطرف بالا طی کرده واینها را به اولین کسی که رسیدی تحویل بده!
من آنها را تحویل گرفتم، وقتی به آن چند تکه پارچه ظاهرا کم ارزش وآن چند درهم نگاه کردم کمی ناراحت شدم که چرا باید کسی مثل من برای تحویل این محموله کم ارزش این مسافت طولانی را برود؟ در حالی که من موقعیت ووظایف مهم تر وباارزش تری داشتم!
به هر حال، این مأموریت را پذیرفتم وبه طرف شهر واسط به راه افتادم، وقتی به محل قرار رسیدم، دیدم حسن بن محمد بن قطاه صیدلانی، وکیل موقوفات واسط آنجا ایستاده است. همین که مرا دید گفت: مرا که.شناسی تو کیستی؟
گفتم. من جعفر بن محمد بن متیل هستم.
او قبلا نام مرا شنیده بود ومرا به خوبی شناخت. آنگاه یکدیگر را در آغوش کشیدیم. به او گفتم: محمد بن عثمان سلام رساند واین چند تکه پارچه واین چند درهم را به من داد تا به شما تحویل دهم.
او گفت: خدا را شکر، خوب شد که آمدی عبدالله عامری وفات یافته است من می خواستم برای کفن او مقداری پارچه تهیه کنم.
وقتی بسته را گشود متوجه شدیم که نوعی برد یمانی که حبره نام دارد و(به اندازه) کفنی است، ومقداری کافور در آن نهاده شده ووجه داخل کیسه نیز به اندازه مزد بار بران وگورکنان است.
به اتفاق جنازه عبدالله را تشییع نموده وبه خاک سپردیم ومن مراجعت نمودم!(۹۴)

سلام وعنایت مولا!

ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی می گوید:
در مصر ملکی داشتم می خواستم اسناد قانونی اش را تهیه وتنظیم نمایم، به همین خاطر سال ۲۹۸ هجری قمری به بغداد نزد وزیر وقت، علی نی عیسی بن جراح رفته ودادخواست خود را به او ارائه دادم.
او گفت: بستگان تو در انی شهر بسیارند، اگر بخواهیم تمام آنچه را که همه آنها از ما می خواهند، بدهیم کار به درازا می کشد واز عهده آن بر نمی آییم.
گفتم: من هم کار را به کاردان می سپارم.
گفت: او که باشد؟
گفتم: خداوند عزوجل.
آنگاه به عصبانیت در حالی که با خود می گفتم: خداوند تسلی بخش نابود شدگان واکننده حاجات مصیبت زدگان است، بیرون آمدم.
مدتی گذشت شخصی صد درهم همراه با یک دستمال ومقداری حنوط وچند کفن برای من آورد وگفت: مولایت به تو سلام می رساند ومی فرماید: هرگاه دچار مشکل یا اندوهی شدی این دستمال را به صورت خود بمال، این دستمال شخصی آن حضرت می باشد. وقتی به مصر بازگشتی ده روز بعد از فوت محمد بن اسماعیل، وفات خواهد یافت، این هم کفن وحنوط وخرج تدفین ونلقین تو است، حاجتی هم که داشتی امشب برآورده می شود.
آنها را گرفتم ونزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرت (علیه السلام) را بدرقه وراهی نمودم ودر را بستم، همانجا کنار در ایستاده بودم که در زده شد، به غلامان خود، خیر گفتم: ببین چه کسی در می زند؟
خیر گفت: غلام حمید بن محمد کاتب، پسر عموی وزیر است.
وارد خانه شد وگفت: مولایم حمید گفت که فورا به نزد او بروی، زیرا وزیر تو را خواسته است.
بلافاصله سوار مرکب شدم از خیابانها وکوچه ها گذشتم تا به خیابان قپانداران رسیدم. حمید کاتب آنجا نشسته بود. به اتفاق سوار مرکب شدیم وبه نزد وزیر رفتیم.
وزیر گفت: ای شیخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.
او از من عذرخواهی نموده وقباله های مربوط به املاکم را که تمام کارهایش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم وخارج شدم.
هنگام مراجعت به مصر در شهر تصیبین ابو محمد حسن بن محمد را دیدم. قصه خود را برای او تعریف کردم. او برخاست وسرو چشم مرا بوسید وگفت: آقا جان! می خواهم کفنها وحنوط وآن صد درهم را ببینم.
من همه را به او نشان دادم، یک قطعه برد راه راه یمانی بود وسه تکه پارچه بافت مرو ویک عمامه، حنوط را هم که داخل ظرفی بود، همه را دید وپولها را هم شمرد دقیقا صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! یکی از این پولها را به من بده! می خواهم با آن یک انگشتر بسارم.
گفتم: نمی توانم، از مال خودم هر چقدر بخواهی می دهم.
گفت: من از این ها می خواهم.
خیلی اصرار نمود وسر وچشم مرا بوسید. من یک درهم از آن به او دادم. او هم آن را محکم در دستمال خود بست ودر آستینش گذاشت ورفت.
چند روز بعد دوباره بازگشت وگفت: آقا جان! آن یک درهمی که داده ای در کیسه ام نیست. وقتی از نزد شما به اقامتگاهم در کاروانسرا برگشتم، زنبیلی را که داشتم گشودم وآن دستمال را که سکه ای را در آن محکم بسته بودم ودر آن نهادم. کتابها ودفاتر را هم روی آن گذاشتم.
چند روز بعد وقتی دستمالم را برداشتم، دیدم به همان نحو محکم بسته است. اما چیزی در آن نبود. به همین خاطر بد دل شدم.
من زنبیلم را خواستم وقتی آن را باز کردم دقیقا صد درهم در آن موجود بود!(۹۵)(۹۶)

می خواهی هدایت شوی!

ابو عباس کوفی می گوید:
مردی مبلغی را برای تحویل به ناحیه مقدسه برد، او بدین وسیله می خواست علامت ومعجزه ای که نشانگر امامت حضرت (علیه السلام) است مشاهده کند.
حضرت (علیه السلام) در نامه ای برای او مرقوم فرمود:
اگر در جستجوی حقیقت هستی، هدایت خواهی شد، واگر طالب چیزی هستی، به دست خواهی آورد. مولایت به تو می گوید: آنچه با خود آورده ای بیاور!
آن مرد شش سکه طلا از روی آن مال برداشت وبقیه را برای حضرت (علیه السلام) فرستاد.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: فلانی! آن شش سکه طلایی را که وزن نکرده برداشتی ووزنش پنج دانگ ویک نخود ونیم است بازگردان!
آن مرد وقتی آن شش سکه را وزن کرد، دید همان است که امام (علیه السلام) فرموده اند!(۹۷)

نیازی به مال او ندارم!

اسحاق بن حامد کاتب می گوید:
بزازی در قم زندگی می کرد، او مرد مومنی بود ولی شریکی داشت که مرحبئی مذهب بود - که تمام اعمال حرام را حلال می دانست - روزی یک قواره پارچه نفیس عایدشان شد، بزاز مومن به شریک خود می گوید: این پارچه شایسته مولایم می باشد ومی خواهم آن را برایش بفرستم.
شریکش می گوید: من مولای تو را نمی شناسم، اما اگر می خواهی آن را برداری، بردار!
بزاز مومن آن قوراه پارچه را برای حضرت (علیه السلام) می فرستد.
حضرت نیمی از آن را بریده وبقیه را باز می گردانند ومی فرمایند:
من نیازی به مال مرجئی ندارم.(۹۸)

طلای مفقود

محمد بن حسن صیرفی می گوید:
من اهل بلخ هستم، وجوهی را به عنوان سهم امام (علیه السلام) جمع آوری نمودم که نیمی از آنها طلا ودیگر نقره بود. طلاها را به شکل شمش در آورده ونقره ها را قطعه قطعه کردم، عازم سفر حج شدم وتصمیم داشتم همان طور که مردم خواسته بودند، در بین راه آنها را به حسین بن روح، نایب امام (علیه السلام) تحویل دهم.
وقتی به سرخس رسیدم، در جایی خیمه زدم که زمینش تماما از ریگ پوشیده شده بود. مشغول شمارش وبررسی طلاها ونقره ها بودم که یکی از شمش ها بدون این که متوجه باشم، افتاده ودر ریگها فرو رفت.
وقتی به همدان رسیدم، برای اطمینان از سلامت اموال، دوباره آنها را بررسی وشمارش نمودم. متوجه شدم که یکی از شمشها گم شده است. وقتی کل شمشها را وزن کردم، معلوم شد که شمش مفقود شده - درست به خاطر ندارم - صد وسه یا نود وسه مثقال وزن داشت، به جهت ادای امانت، به همان اندازه شمش طلا از مال خود اضافه کرده ووجوهات را کامل نمودم.
وارد بغداد شدم وخدمت حسین بن روح رفتم وشمش ها ونقره ها را تحویل دادم.
ایشان دست خود را بین شمشها چرخاند وهمان شمش جایگزین مرا بیرون آورده وگفت: این شمش مال ما نیست، آن را در سرخس وقتی خیمه ات را در ریگزاری برپا کردی، گم کرده ای. به همانجا بازگرد آن را همانجا زیر ریگها خواهی یافت. آن را بردار وبه نزد ما بازگرد. ولی هنگامی به بغداد خواهی رسید که مرا نخواهی یافت چون به لقای حق پیوسته ام.
من به سرخس بازگشتم وهمانجا آن شمش طلا را یافتم. آن را به بلخ بردم. سال بعد که به مکه مشرف شدم، آن ره با خود داشتم. وقتی وارد بغداد شدم، حسین بن روح وفات نموده بود. به ملاقات ابوالحسن سمری، نائب چهارم حضرت (علیه السلام) رفته وشمش را تحویل دادم.(۹۹)

طلایی که گمشده بود؛ به ما رسید!

حسین بن علی بن محمد قمی، معروف به ابوعلی بغدادی، می گوید:
شخصی به نام جاوشیر ده شمش طلا در شهر بخارا به من تحویل داده وگفت: آنها را به بغداد ببر وبه حسین بن روح تحویل بده.
من به سوی بغداد حرکت کردم وقتی به نزدیکی خراسان ورودخانه آمودریا رسیدم، یکی از شمش ها را گم کردم، در بغداد متوجه شدم که یکی از شمشها گمشده است. فورا شمش طلای دیگری خریداری نموده وآنها را تکمیل نمودم.
وقتی شیخ ابوالقاسم حسین بن روح آنها را دید، همه را به دست گرفت وهمان را که خریده بودم، برداشت وگفت:
مال خود را بگیر! این شمش را خود خریده ای. آن را که گم کرده بودی، به ما رسید!
وقتی چشمم به شمشی که نشان داد افتاد، سناختمش. همان بود که در کنار آمودریا گم کرده بودم!(۱۰۰)

کیسه ای که در دجله انداختند!

ابو علی بغدادی می گوید:
سالی که ده قطعه نزد حسین بن روح برده بودم گروهی از اهالی قم مرا به زنی که به دنبال وکیل حضرت (علیه السلام) می گشت، معرفی نمودند. روزی آن زن به حضور حسین بن روح رسید، من هم آنجا بودم. او به شیخ گفت: ای شیخ! بگو ببینم: چه چیزی همراه من است؟
ایشان پاسخ دادند: آنچه را که به همراه خود آورده ای! به دجله بینداز! آنگاه بیا تا به تو بگویم که بوده است.
آن زن همانطور که حسین بن روح گفت: آن را با خود برد وبه دجله انداخت وبازگشت.
حسین بن روح به کنیز خود گفت: آن کیسه را بیاور!
وقتی کنیز آن را به حضور حسین بن روح آورد، شیخ رو به آن زن نموده وگفت: این همان کیسه ای است که به همراه داشتی وآن را به دجله انداختی، می خواهی بگویم که در آن چیست؟ یا خود می گویی؟
زن گفت: شما بفرمایید!
شیخ گفت: دو دستبند طلا، دو حلقه بزرگ، یک حلقه کوچک جواهرنشان ودو انگشتر که یکی فیروزه ودیگری عقیق است.
آنگاه کیسه را باز کرد وبه من نشان داد. وقتی چشم آن زن به آنها افتاد، گفت: این همان کیسه ای که من با خود داشتم وبه دجله انداختم. من وآن زن با مشاهده این دلیل روشن هوش از سرمان پرید.(۱۰۱)

سرمه متبرک!

محمد بن عیسی بن احمد زرجی می گوید:
در مسجد زبیده شهر سامرا با جوانی ملاقات کردم، او می گفت: من از فرزندان موسی بن عیسی (عباسی) هستم، فردای آن روز مرا به خانه خود برد وکنیز خود را که غزال نام داشت وزنی مسن بود، صدا زد وبه او گفت: جریان آن میل سرمه وآن طفل را بگو.
غزال گفت: کودکی داشتیم که مریض شد. خانمم به من گفت: به خانه حسن بن علی عسکری (علیه السلام) برو وبه عمه او، حکیمه خاتون بگو: چیزی به عنوان تبرک عنایت بفرماید، تا خداوند به وسیله آن کودک ما را شفا دهد.
همان گونه که خانمم گفته بود، نزد حکیمه خاتون رفتم وپیغام او را رساندم.
حکیمه خاتون به یکی از اهل خانه فرمود: آن میل سرمه ای را که به چشم نور رسیده، فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام)، حضرت صاحب (علیه السلام) کشیدیم، بیاورید.
وقتی آن را برای حکمیه خاتون آوردند به من عنایت فرمودند. من نیز آن را بری خانمم آوردم، او با آن چشم طفل خویش را سرمه کشید وکودک شفا یافت. ما مدتها از آن برای شفا استفاده می کردیم تا این که روزی یک مرتبه ناپدید شد.(۱۰۲)

لوح قبر!

ابوالحسن علی بن احمد دلال قمی می گوید:
روزی به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان، نائب دوم امام زمان (علیه السلام) رفتم. دیدم لوحی را در مقابل خود نهاده ودر آن نقاشی می کند، در اطراف نقاشی آیه ای از قرآن ونامهای ائمه (علیه السلام) را می نگارد.
عرض کردم: آقا جان! این لوح چیست؟
فرمود: آن را برای قبر خود آماده کرده ام که به آن تکیه دهم. هر گاه آن را می بینم به ترنم می آیم وهر روز وارد قبر خود می شوم ویک جزء قرآن در آن می خوانم وبیرون می آیم.
من نسبت به سخنان او شک کردم. وقتی آثار تردید را در چهره من دید، دست مرا گرفت تا قبر خود را به من نشان دهد.آنگاه گفت: فلان روز از فلان ماه وفلان سال به لقای حق خواهیم پیوست، ودر این قبر دفن خواهم شد، واین لوح با من خواهد بود.
وقتی از ایشان جدا شدم، تاریخ مذکور را یادداشت کردم ومنظر روز موعود بودم تا این که بیمار شد ودر همان روز وهمان ماه وهمان سال فوت کرد، ودر همان جا دفن شد!(۱۰۳)

اموال را به حسین روح بده!

ابوعبدالله جعفر بن مدائنی! معروف به ابن قزدا، می گوید:
من اموال مربوط به امام زمان (علیه السلام) را برخلاف همه به شیوه خاصی به محمد بن عثمان، نائب دوم امام (علیه السلام) تحویل می دادم، بدین ترتیب که ابتدا می پرسیدم: این مال که فلان مبلغ است، آیا متعلق به امام است؟
می گفت: آری، آن را کنار بگذار.
دوباره تکرار می کردم که آیا درست است که می گویی این مال، متعلق به مام است؟
او دوباره می گفت: آری متعلق به امام (علیه السلام) است.
آنگاه آن را از من می گرفت: (واین خاطر احتیاط بسیار من وجلوگیری از هر گونه اشتباه بود که مربوط به روحیه خاص خودم می شد) آخرین باری که ایشان را ملاقات کردم، چهارصد دینار به همراه داشتم، طبق عادت شروع به پرسش نمودم.
فرمود: آنرا به حسین بن روح تحویل بده!
من تعجب کردم وگفتم: خودتان آن را مثل همیشه از بنده تحویل بگیرید!
با تندی گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، آن را به حسین بن روح تحویل بده!
وقتی خشم او را دیدم، فورا خارج شده وسوار مرکب شدم، اندکی راه رفتم، دوباره مردد شدم وبرگشتم ودر زدم. خادم در را باز کرد وگفت: کیستی؟
گفتم: من فلانی هستم، از محمد بن عثمان برای ورود من کسب اجازه کن!
اما غلام نیز نرفته با ناراحتی برگشت. من اصرار کرده گفتم: برو داخل واجازه بگیر من باید دو مرتبه ایشان را ملاقات کنم.
بالاخره خادم رفت وخبر بازگشت مرا رساند.
محمد بن عثمان که دراندرونی بود، بیرون آمده وروی تختی نشست؛ در حالی که پاهایش را روی زمین گذاشته بود وکفشی در پا داشت که مثل پای صاحبش پیر وفرسوده بود. وقتی مرا دید، گفت: چه شد که جرأت کردی که بازگردی واز فرمان سرپیچی کنی؟
عرض کردم: مرا که می شناسید، بازگشتم برای جسارت وسرپیچی نیست.
آنگاه دوباره خشمگین شد وگفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، حسین بن روح را به جای خود نصب نموده ام.
عرض کردم: آیا به امر امام (علیه السلام) چنین نموده ای؟
گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد. چنین است که می گویم.
دیدم دیگر چاره ای ندارم جز اینکه نزد حسین بن روح بروم. به ملاقات حسین بن روح رفتم، خانه ای داشت بسیار کوچک، ماجرا را به اطلاع او رساندم. مسرور شده وشکر خدا را به جای آورد. اموال را نیز به او تحویل دادم. از آن هنگام تا کنون آنچه از اموال امام با خود می آورم، به او می سپارم.(۱۰۴)

حسین بن روح؛ وتقیه

ابو عبدالله بن غالب می گوید:
من سیاستمدارتر از حسین بن روح ندیده ام. وی به خانه ابن یسار که از نزدیکان وصاحبان مقام نزد خلیفه بود رفت وآمد می کرد، اهل سنت نیز به او احترام می نمودند واو همه اینها را به اجبار واز روی تقیه انجام می داد.
روزی (بر اساس نقشه طراحی شده) دو نفر شیعه وسنی در خانه ابن یسار مشاجره نمودند. مرد سنی بعد از پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) ابتدا ابوبکر وسپس عمر وپس از او عثمان ونهایتا علی (علیه السلام) را افضل می دانست. اما مرد شیعی بعد از پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) علی (علیه السلام) را افضلیت می داد. وقتی دعوا بالا گرفت، حسین بن روح گفت: آنچه را که اصحاب پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در آن متفق القولند ابوبکر، عمر، عثمان وعلی (علیه السلام) به ترتیب افضلیت دارند، واصحاب حدیث هم آن را تأیید می کنند، ما نیز تصدیق می نماییم.
همه حاضران از این سخن حسین بن روح تعجب نمودند، وسنیان از این سخن بسیار شادمان شدند واو را بسیار ستایش ودعا نمودند. وآنهایی را که او را رافضی (شیعه) می پنداشتند نکوهش نمودند!
من (که همه چیز را می دانستم) خنده ام گرفت. آن چنان که نمی توانستم از خندیدن خودداری کنم، به همین خاطر، آستینم را به دهان گرفتم، چون می ترسیدم که همه زحمت حسین بن روح را به یاد دهم!
حسین بن روح متوجه من شد ونگاه معنی داری مه من نمود. وقتی به خانه بازگشتم. بلافاصله در زده شد. هنگامی که در باز کردم حسین بن روح را دیدم که سوار بر قاطر خویش است وپیش از آن که به منزل خود برود، نزد من آمده است. رو به من نمود وگفت: بنده خدا! خدا تو را حفظ کند، چرا خندیدی؟ کم مانده بود مرا به مخاطره بیندازی. مگر آنچه نزد تو گفتم: درست نبود؟!
گفتم: (پاسخ سئوال) نزد شماست!.
گفت: ای شیخ! از خدا بترس! من تو را حلال نمی کنم اگر سخن من بر تو گران بیاید.
گفتم: آقا جان! مردی که امام زمان (علیه السلام) را ملاقات می کند ووکیل اوست، تعجبی ندارد که این سخن را بگوید. ونباید به سخن او خندید!
گفت: اگر یکبار دیگر تکرار شود، با تو قطع علاقه می کنم. آنگاه خداحافظی کرد ورفت.(۱۰۵)

رحمت خدا بر علی بن بابویه قمی

احمد بن ابراهیم بن مخلد می گوید:
در بغداد به حضور مشایخ شیعه رسیدم. ابوالحسن علی بن محمد سمری بدون مقدمه گفت: خداوند علی بن حسین بن بابویه قمی را رحمت کند.
مشایخی که حضور داشتند تاریخ آن روز را یادداشت نمودند تا این که خبر رسید که او در همان روز که شیخ سمری گفته بود، وفات یافته است.
خود سمری نیز بعد از آن در نیمه شعبان سال ۳۲۹ وفات یافت.
رحمت خدا بر او باد.(۱۰۶)

شیعه به کجا پناه ببرد؟

احمد بن ابراهیم می گوید:
در سال ۲۶۲ هجری قمری به خدمت حکیمه خاتون، دختر امام جواد (علیه السلام) وخواهر امام هادی (علیه السلام) وعمه امام حسن عسکری (علیه السلام) شرفیاب شدم واز پشت پرده ای با ایشان گفت وگوی می کردم. از جمله، از مذهب وی پرسیدم.
او یک یک ائمه را نام برد. وقتی به نام مبارک حجه بن الحسن (علیه السلام) رسید، گفتم: خداوند مرا فدای شما کند، او را دیده وایمان آورده اید ویا تنها خبر از وجودشان دارید؟
فرمود: از نامه ای که امام حسن عسکری (علیه السلام) به مادرش نوشته بود، خبردار شده ام. وقتی هم که از مادرش سوال کردم بچه کجاست؟
گفت: پنهان است.
عرض کردم: اکنون شیعه باید به کجا پناه ببرد؟
فرمود: به مادر بزرگ حضرت حجه بن الحسن (علیه السلام) یعنی مادر امام حسن عسکری (علیه السلام).
عرض کردم: در این که امام حسن عسکری (علیه السلام) به زنی وصیت نموده است، به چه کسی اقتدا کرده است؟
فرمود: به امام حسین (علیه السلام) چنان که ایشان به خواهرش زینب (علیها السلام) وصیت نمود. به طوری که علومی که از حضرت سجاد (علیه السلام) ظاهر می شد از ناحیه حضرت زینب (علیها السلام) بود، واباعبدالله (علیه السلام) این کار را برای حفظ جان فرزند وجانشین خود علی بن حسین (علیه السلام) انجام داده بود.
آنگاه فرمود: تو از آنهایی هستی که روایات مأثور را خوب می شناسی. آیا برای شما روایت نکرده اند که نهمین فرزند حسین (علیه السلام) کسی است که میراثش را در زمان حیاتش تقسیم می کنند.(۱۰۷)

ادعای وکالت!

ابوحسن محمد بن یحی معاذی می گوید:
بعد از شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)، شخصی به نام محمد بن علی بن بلال ادعای وکالت حجه الحسن عسکری (علیه السلام) را نمود وبا این دعا اموالی را ضبط کرده واز تحویل آن به محمد بن عثمان خودداری نمود.
یکی از یاران ما به او پیوست اما بعد از مدتی بازگشت. وقتی علت را از او جویا شدیم، گفت:
روزی در مجلس ابوطاهر نشسته بودم. برادرش ابوطیب وابن خزر وگروهی از یارانش نیز حضور داشتند. در آن حال، غلام ابوطاهر آمد وگفت: محمد بن عثمان آمده است.
آنها از شنیدن این خبر نگران وناراحت شدند، با این حال ابوطاهر گفت: بگو بیاید.
وقتی محمد بن عثمان وارد شد، همه به پاخاستند واو را بر صدر مجلس نشاندند وابوطاهر نیز در مقابلش نشست. صبر کرد تا همه ساکت شدند.
محمد بن عثمان گفت: ای ابوطاهر! تو را به خدا سوگند می دهم، بگو ببینم؛ آیا امام زمان (علیه السلام) به تو امر نکرد که اموالی که نزد توست به من تحویل دهی؟
ابوطاهر گفت: به خدا قسم! آری.
آنگاه محمد بن عثمان برخاست ورفت. چیزی نمانده بود که اطرافیان سکته کنند.
برادرش ابوطیب گفت: کی صاحب الزمان (علیه السلام) را دیدی؟
ابوطاهر گفت: روزی محمد بن عثمان نزد من آمد ومرا به یکی از خانه هایش برد. من حضرت (علیه السلام) را دیدم که در محلی مرتفع در خانه نشسته اند، ومرا امر نمودند که اموال را به محمد بن عثمان بدهم.
ابوطیب گفت: از کجا فهمیدی که صاحب الزمان (علیه السلام) است؟
ابو طاهر گفت: مهابتی عظیم داشت وچنان ترسی مرا گرفت که یقین کردم امام است. به همین خاطر بود که من دیگر از محمد بن عثمان بریدم؟(۱۰۸)

ادعای حلاج ورسوایی او!

ابو نصر، هبه الله بن محمد کاتب، نوه دختری محمد بن عثمان می گوید:
روزی حلاج در نامه ای خطاب به ابوسهل نوبختی که از روسای شیعه بود، نوشت: من وکیل صاحب الزمان (علیه السلام) هستم ومأمورم که این نامه را برای تو نوشته وآنچه که از یاری ونصرت خواسته باشی برایت آشکار سازم، تا دلت قوت گیرد ودر نیابت من تردید نکنی!
ابوسهل پاسخ داد: من با توجه به دلایل ومعجزاتی که به دست تو آشکار شده است، کار کوچکی دارم که برای کسی مثل تو، بسیار آسان است، وآن این است که من پیر شده ام وموهایم سپید گشته است وبرای این که همسرانم از من به جهت پیری دوری نکنند، مجبورم هر روز جمعه آنها را خطاب کنم. از تو می خواهم که کاری کنی که ریش سفیدم سیاه شود تا از زحمت این همه رنگ خلاص شوم وبتوانم از نزدیکی با آنها لذت ببرم. اگر این کار را انجام دهی مطیع تو شده وبه سویت خواهم آمد وسخنانت را تأیید نموده،و مبلغ خواهم شد. البته با این کار، سنبت به تو بصیرت می یابم واز کمک به تو دریغ نخواهد داشت.
وقتی حلاج ای مطلب را شنید، دانست که اشتباه کرده وپاسخی نداد.
ابوسهل هم جریان را به طنز وشوخی نزد همه نقل می کرد. به طوری که کوچک وبزرگ از آن مطلع شدند. وهمین باعث رسوایی او ونفرت مردم از او شد.(۱۰۹)

پسر حلاج وحمایت وی از پدر

ابو عبدالله، حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی یم گوید:
روزی پسر منصور حلاج به قم آمد ونامه ای به نزدیکان ابوالحسن موسی بن بابویه قمی نوشت، وآنها وابن بابویه را به مذهب پدر خویش دعوت نموده وگفت: من فرستاده امام ووکیل او هستم.
وقتی نامه او به دست پدرم رسید آن را پاره کرد وبه آورنده نامه گفت: چرا مشغول این اعمال جاهلانه شده ای.
آن مرد شنید وخود مقابل پدرم ایستاد وگفت: با این که من حاضر هستم، نام ونشانم را از دیگری می پرسی؟
پدرم گفت: ای مرد! من با این کار، به تو حرمت نهاده وتو را بزرگ شمردم.
آن مرد پاسخ داد: تو نامه مرا پاره کردی ومن آن صحنه را دیدم!
پدرم گفت: پس تو همانی.
آنگاه به غلام خود دستور داد: پاها وگردن دشمن خدا ورسولش (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را بگیر واز خانه بیرون کن، ودر حالی که او را بیرون می کردند گفت: آیا ادعای معجزه می کنی؟ خدا تو را لعنت کند!.
او را بیرون کردند واز آن به بعد کسی او را در قم ندید.(۱۱۰)

شلمغانی؛ وعاقبت او!

ام کلثوم؛ دختر محمد بن عثمان می گوید:
روزی به خانه شیخ ابو جعفر بن بسطام رفتم، او به استقبال من آمد واحترام زیادی بر من نمود تا جایی که خم شد تا پاهای مرا ببوسد! من از این کار او ناراحت شدم وگفتم: ای خاتون! این چه کاری است که شما می کنید؟ من هم دستش را بوسیدم، بسیار گریست.
آنگاه گفت: چرا این کار را نکنم که تو خاتون! این چه کاری است که شما می کنید؟ من هم دستش را بوسیدم، بسیار گریست. آنگاه گفت: چرا این کار را نکنم که تو خانم من، فاطمه زهرا (علیه السلام) هستی! گفتم: این چه حرفی است که می زنی؟
گفت: شیخ ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی، از ناحیه حضرت (علیه السلام) سری برای ما بازگو نموده است!
گفتم: آن چیست؟
گفت: او از ما قول گرفته که آن را فاش نکنیم، ومن می ترسم اگر آن را بازگو کنم، مجازات شوم. اما آن را به شما خواهم گفت. زیرا آن را هنگام نیت کردم که آن را به هیچ کس غیر از حسین بن روح نگویم. او به ما گفت: روح رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به بدن پدر شما - یعنی ابوجعفر محمد بن عثمان - وروح امیرالمؤمنان علی (علیه السلام) به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح، وروح امیرمومنان علی به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح، وروح فاطمه زهرا (علیهاالسلام) به بدن شما انتقال یافته! با این حال، چگونه در بزرگداشت شما نکوشم؟!
گفتم: این چه حرفی است؟ ای خاتون! همه اینها دروغ است.
او گفت: این رازی است! وما سوگند خوردیم که آن را به احدی بازگو نکنیم. ای بانوی من! خدا نکند که من به خاطر کشف این راز عذاب شوم. اگر شما مرا وا نمی داشتید آن را نه به شما ونه به کسی غیر از شما آشکار نمی کردم.
وقتی نزد او بازگشتم خدمت حسین بن روح رفته ومطلب را به اطلاع ایشان رساندم. از آنجایی که او به من اعتماد داشت، سخن مرا پذیرفت وگفت: دخترم! بعد از این نزد این زن مرو، واگر نامه ای به تو داد نپذیر، فرستادگانش را نیز طرد کن، واجازه ملاقات هم به تو داد نپذیر، فرستادگانش را نیز طرد کن، واجازه ملاقات هم به او مده، این ها همه کفر والحاد است که آن مرد ملعون در دلهای این مردم محکم کرده است برای من که مقدمه ای باشد تا ادعا کند که خداوند نیز در وجود او حلول کرده است؛ همچنان که نصارا می گویند: مسیح خداست ومنصور حلاج نیز می گوید: من خدا هستم!
از آن زمان به بعد نزد آن زن وبنی بسطام نرفتم. هیچ عذری را هم نپذیرفته واجازه ملاقات هم ندادم.
این مطلب در میان نوبختان شایع شد، حسین بن روح به همه نامه نوشت ولعن بر شلمغانی وبرائت از او وهواداران او وکسانی که سخن او را پذیرفته ویا کلمه ای در دوستی او بگویند، به همه ابلاغ نمود.(۱۱۱)

روزهای ظهور!

شخصی به نام اودی می گوید:
قبل از سال ۳۰۰ هجری قمری به مکه مشرف شده بودم. روزی در بیت الحرام مشغول طواف بودم. شوط هفتم را آغاز کرده بودم که چشمم به عده ای از حاجیان افتاد که سمت راست کعبه، گرد جوانی زیبا وخوش بوی وبا مهابت حلقه زده بودند.
وقتی نزدیک تر رفتم، توانستم سخنان او را بشنوم. چه زیبا سخن می گفت! وچه زیبا نشسته بود! خواستم پیشتر بروم تا با او سخنی بگویم، اما سیل جمعیت مرا کنار می زد. به یکی از اطرافیانش گفتم: ایشان کیست؟
گفت: فرزند رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) که هر سال، برای گفت وگو با خواص شیعیان خود، ظاهر می شوند.
من به هر زحمتی که بود، خود را به ایشان رساندم. عرض کردم: آقا جان! مرا هدایت کنید!
آن حضرت مشتی سنگ ریزه به من داد. وقتی برگشتم یکی از کسانی که از آنجا نشسته بود، گفت: فرزند رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) چه چیزی به تو عنایت فرمود؟
گفتم: مشتی سنگ ریزه! اما وقتی دستم را گشودم، دیدم همه آنها به شمش طلا هستند! دوباره با عجله بازگشتم. وقتی مرا دیدند، فرمود: آیا حجت برایت تمام شد؟ حقیقت را دیدی؟ نابینائیت برطرف شد؟ ومرا شناختی؟
عرض کردم: قسم به خدا که شما را نشناخته ام!
فرمود: من مهدی هستم. من قائم زمان می باشم که زمین را پس از آن که ظلم وجور انباشته شد، پر از عدل وداد می کنم. زمین هیچ گاه از حجت خالی نمی ماند، ومردم بیش از آنچه که بنی اسرائیل در تیه بیابان ماندند - حدود چهل سال - دفترت غیبت باقی نخواهند ماند. روزهای ظهورم آشکار شده است. این (خبر) امانتی در گردن تو است. آن را به برادران اهل حق خود بازگو کن!(۱۱۲)

در جستجوی یار!

علی بن محمد بن احمد بن خلف می گوید:
از شهر فسطاط به قصد حج با گروهی از ملازمانم خارج شدم. در منزل دوم که عباسیه نام داشت، برای استراحت ونماز توقف کردم ودر مسجدی که آنجا برای مسافرین ساخته شده بود، با غلامی که به زبان عربی آشنا نبود، مشغول نماز شدیم وغلامان دیگر هر کدام پی کاری رفتند.
در گوشه ای از مسجد، پیرمردی را دیدم که مرتب ذکر می گفت: هنگام ظهر، اول وقت، نماز گزاردم. پس از نماز، دستور دادم تا غذا حاضر کنند. آن پیرمرد را دعوت به صرف غذا نمودم. او نیز پذیرفت. بعد از ناهار، از او نام خودش وپدرش وشهر وشغلش را جویا شدم.
گفت: من محمد بن عبیدالله واهل قم هستم. سی سال است که در جستجوی حق همه جا را زیر پا نهاده ام، وحدود بیست سال است که ساکن مکه ومدینه هستم ودرباره اخبار وآثار ظهور امام زمان (علیه السلام) تحقیق می کنم.
در سال ۲۹۳ هجری قمری، روزی پس از طواف وادای نماز در مقام ابراهیم به خواب رفتم، در آن حال صدایی شنیدم که تا آن زمان ترنمی به زیبایی آن به گوشم نرسیده بود. برخاستم. جوانی را دیدم زیبا وگندم گون با قامتی کشیده مشغول راز ونیاز با خالق کارساز است. منتظر ماندم تا اینکه نمازش به پایان رسید واز مسجد خارج شد.
در پی او روان شدم. به طرف کوه صفا رفت وسعی بین صفا ومروه را آغاز نمود. در آن لحظه به دلم الهام شد که ای غافل! او خود صاحب الزمان (علیه السلام) بوده است.
بعد از فراغت از سعی، به طرف دره ای سرازیر شد. من نیز همچنان در پی او می رفتم. وقتی کاملا به او نزدیک شدم، مرد سیاه پوست وقوی هیکلی سر راهم سبز شد، وفریاد مهیبی برآورد که: خداوند تو را عافیت دهد، چه می خواهی؟
من ترسیدم ودرجا خشکم زد، وحضرت (علیه السلام) از نظرم ناپدید شد.
همانجا مدتی ماتم برد. وقتی به خودم آمدم دیدم تنها هستم. برگشتم وخود را ملامت می کردم که چرا از آن مرد سیاه پوست ترسیدم.
از آن پس، با افسردگی خلوت گزیدم وبسیار تضرع می نمودم. از پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می خواستم که مرا در نزد خداوند شفاعت فرماید تا سعیم ضایع نشود وچیزی که باعث آرامش قلبی وبصیرت من می شود، برای من آشکار سازد.
دو سال بعد، در مدینه به زیارت قبر پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) مشرف شدم، ودر رواقی که بین قبر ومنبر قرار داشت، نشسته بودم، خوابم برد. بعد از چند دقیقه، احساس کردم کسی مرا تکان می دهد. چشم گشودم، دیدم که همان مرد سیاه پوست است. گفت: حالت چه طور است؟ چه خبر؟
گفتم: الحمدالله، چرا با من چنین کردی؟
گفت: مرا نکوهش نکن! من مأمور بودم که با تو آن گونه سخن بگویم. با این حال، تو به خیر کثیر رسیدی. خوشا به حالت! خدا را به خاطر آنچه دیده ای شکر کن! راستی فلانی چه می کند؟
او یکی از دوستان مرا که اهل بصیرت بود، نام برد.
گفتم: در برقه قم است.
گفت: می دانم. فلانی چه طور؟ او چه می کند؟
این بار نیز یکی از دوستان مرا که اهل شب زنده داری وبصیرت بود، نام برد.
گفتم: در اسکندریه است.
به همین ترتیب چند نفر دیگر از دوستانم را نیز نام برد ویک یک از احوال آنان جویا شد. سپس گفت: نقفوز چه می کند؟
گفتم: من او را نمی شناسم.
گفت: چطور نمی شناسی؟ او اهل روم است. خدا او را هدایت می کند تا از قسطنطنیه فاتح خارج می شود.
دوباره از حال مردی پرسید که باز نیم شناختمش.
او گفت: او هم اهل هیت واز یاران صاحب الزمان (علیه السلام) است.
اکنون به نزد دوستانت برو وبگو که امیدوارم خداوند به زودی اجازه نجات مستضعفین وانتقام واز ظالمین را به ما عنایت فرماید.
من نیز گروهی از یاران را ملاقات کرده وپیام حضرت (علیه السلام) را به ایشان رساندم. اینک به تو ابلاغ می کنم که خود را به مشقت نیانداخته ودرگوشه ای مشغول عبادت خدا باش که ظهور حضرت (علیه السلام) نزدیک است. ان شاء الله.
وقتی سخنان پیرمرد به پایان رسید، به خازنم گفتم که پنجاه سکه طلا بیاورد واز پیرمرد خواستم که آنها را قبول کند.
او گفت: ای برادر! خداوند چیزی را که به آن نیاز ندارم بر من حرام کرده است که از تو بگیرم. همچنان که جایز نموده است که هرگاه حاجتی دارم از تو بگیرم.
به او گفتم: این ماجرایی را که به من تعریف کردی آیا به کسی دیگر اطرافیان خلیفه نیز بازگو کرده ای؟
گفت: آری، به برادرت احمد بن حسین همدانی گفتم، وی دست از زندگی پر ناز ونعمت خود در آذربایجان برداشته وبه امید ملاقات حضرت (علیه السلام) به حج مشرف شد. امیرالمؤمنین رکزویه بن مهرویه او را به قتل رساند.
همانجا از پیرمرد جدا شدیم وبه طرف مرز به راه افتادیم. وقتی به امید مکه رسیدیم، اعمال حج را به جای آوردیم. واز آنجا به مدینه رفتیم. در مدینه شخصی از سادات هاشمی زندگی می کرد ومشهور بود که اطلاعاتی در خصوص حضرت (علیه السلام) دارد. نام او طاهر واز اولاد حسین اصغر بود.
من برای کسب اطلاعات نزد او رفته وبا او مأنوس شدم. کم کم به من اعتماد پیدا کرد ودانست که در اعتقادم راسخ هستم. آنگاه به او گفتم: ای فرزند رسول خدا! تو را به به حق پدران پاکت قسمت می دهم! آنچه درباره حضرت (علیه السلام) می دانی، به من بیاموز. زیرا افرادی که مورد اطمینان شما نیز هستند، به من خبر داده اند که قاسم بن عبدالله بن سلیمان بن وهب به خاطر اعتقادات شیعی من، می خواهد که مرا دستگیر نموده وبه قتل برساند. گروهی نیز دائما او را به این کار ترغیب می کنند. اما تا کنون خداوند مرا محفوظ داشته است.
او گفت: ای برادر! آنچه را که از من می شنوی، پنهان کن! خیر در این کوه است، کسانی می توانند آن عجایب را ببینند که شب هنگام توشه ای برداشته وبه جایی که خود می شناسند، می روند. ما نیز بیش از این اجازه تحقیق امر حضرت (علیه السلام) را نداریم.
آنگاه با او خداحافظی نموده وبرگشتم.(۱۱۳)

دوست داری امام زمانت را ببینی؟

یوسف بن احمد جعفری می گوید:
سال ۳۰۶ هجری قمری به قصد مراسم حج به مکه مشرف شدم، پس از ادای مناسک حج، در مکه مقیم شدم، تا سال ۳۰۹ در مکه ماندم. پس از آن، به قصد مراجعت به شام از مکه خارج شدم.
یک روز پس از آن صبح، در راه غافل شدم ونماز قضا شد، پیاده شدم تا قضای آن را به جای آورم. ناگاه متوجه شدم که چهار نفر کمی آن طرف تر کنار محمل وشتری ایستاده اند. با تعجب به آنها خیره شدم.
یکی از آنها گفت: چرا با تعجب نگاه می کنی؟ نمازت را ترک کرده وبا مذهبت مخالفت نموده ای!
به او گفتم: تو از کجا می دانی که مذهب من چیست؟
گفت: دوست داری که امام زمانت (علیه السلام) را ببینی؟
گفتم: آری.
او با دست خود یکی از آن چهار نفر را که بسیار زیبا بود وچهره ای طلایی وگندم گون داشت واثر سجده بر پیشاپیش پیدا بود به من نشان داد.
من گفتم: امام زمان (علیه السلام) برای خود علائمی دارد.
او گفت: چگونه می خواهی به تو ثابت شود که او امام زمان (علیه السلام) است؟ دوست داری شتر با محملش یا محمل به تنهایی به آسمان برود؟
گفتم: هر کدام که باشد، فرقی نمی کند.
آنگاه دیدم شتر با بارش به سوی آسمان بالا رفت (۱۱۴)

نوجوانی با مهابت!

احمد بن عبدالله هاشمی می گوید:
روزی که امام حسن عسکری (علیه السلام) وفات یافت، به منزل ایشان رفتم. جنازه را همراه عده ای که جمعا چهل نفر می شدیم، بیرون آورده ومنتظر اقامه میت بودم.
ناگاه نوجوانی که حدودا ده ساله بود به نظر می آمد وردایی بر دوش انداخته، با پای برهنه، بیرون آمد.
او چنان مهابتی داشت که ما بدون آن که بشناسیمش، به احترام او به پا خاستیم. آنگاه در مقابل جنازه ایستاد وهمه مردم منظم وبه صف شدند وبه او اقتدا نودند، وپس از آن که نماز میت را به جای آورد، وارد خانه دیگری شد.(۱۱۵)

آقا را عصر روز عرفه دیدم!

ابو نعیم محمد بن انصاری می گوید:
سال ۲۹۲ هجری قمری برای انجام اعمال حج، به مکه مکرمه مشرف شدم. روز ششم ذی الحجه، همراه گروهی که حدودا سی نفر بودند، بین رکن یمانی در پشت کعبه که مستجار نام داشت، نشسته بودم. همه آنها را می شناختم، یکی از آنها محمد بن قاسم علوی بود که سخت به امامت حضرت حجت بن الحسن (علیه السلام) وغیبت ایشان اعتقاد واخلاص داشت.
در این بین، جوانی را دیدم که از طواف خارج شد وبه طرف ما آمد، در حالی که دو حوله احرام به خود پیچیده ونعلین خود را به دست گرفته بود وقتی به نزدیکی ما رسید، چنان جذاب وبا مهابت بود که ناخود آگاه همه از جا برخاستیم. او سلام نمود ودر میان ما نشست. ما به دور او حلقه زدیم.
آنگاه نگاهی به اطراف نمود وفرمود: آیا می دانید که عبدالله (علیه السلام) در دعای الحال چه می فرمود؟
گفتیم: چه می فرمود؟
گفت: می فرمود:
اللهم انی اسألک باسمک الذی به تقوم السماء وبه تقوم الارض وبه تفرق بین الحق والباطل وبه تجمع بین المتفرق وبه تفرق بین المجتمع، وبه احیت عدد الرمال وزنه الجبال وکیل البحار. ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تجعل لی من امری فرجا و(مخرجا)
پروردگارا، به حق نامت که نگاهدارنده آسمان وزمین وجدا کننده حق وباطل وجمع آورنده متفرق، وپراکنده کننده مجتمع، وشمارنده تعداد ریگها وسنگینی کوهها وحجم دریاهاست، از تو می خواهم که بر محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وآل او درود فرستی، ودر امر من گشایش ورهایی قرار دهی.
آنگاه از جا برخاست، ما نیز به احترامش برخاستیم. او از ما جدا شد وبه طواف پیوست. آن روز را فراموش کردیم که نام او یا چیز دیگری را بپرسیم.
فردا همانجا وهمان موقع دوباره او را دیدم که از طواف خارج شد وبه سوی ما آمد وما مثل دیروز مبهوت او شدیم.
او پس از همان تشریفات، دوباره فرمود: آیا می دانید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از هر نماز واجب چه می فرمود؟
عرض کردیم: چه می فرمود:
فرمود: می گفتند:
الیک رفعت الاصوات ودعیت الدعوات ولک عنت الوجوه ولک خضعت الرقاب والیک التحاکم فی الاعمال یا خیر من سئل! ویا خیر من اعطی! یا صادق! یا باری! ای من لایخلف المعیاد! یا من امر باالدعا ووعد بالاجابه! یا من قال (ادعونی استجب لکم)(۱۱۶)یا من قال: (وأذا سألک عبادی عنی فأنی قریب اجیب دعوه الداع أذا دعانی فلیستجیبو الی ویومنوا بی لعلهم یرشدون)(۱۱۷) ویا من قال: (یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو العزیز الرحیم)(۱۱۸) لبیک وسعدیک،ها انا بین یدیک، المشرف وانت القائل (لاتقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا)(۱۱۹).
پروردگارا! ناله ها به درگاه تو بلند است، ودعاها به بارگاه تو عرضه می شود. چهره ها در مقابل تو خاکسارند، وگردنها در حضور تو افکنده، وتمامی کارها به حکم تو در اجرا است.
ای بهترین مسئول ونیکوترین عطابخش! ای راستگو! ای بلند مرتبه! ای کسی که در وعده خلاف نمی کنی! وای کسی که امر به دعا نموده وخود وعده اجابت داده ای! ای کسی که گفت: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ای کسی که گفت: هنگامی که بندگانم از من چیزی بخواهند، من به آنها نزدیکم ودعای کننده را آن هنگام که دعا می کند، اجابت می کنم. پس باید از من طلب اجابت کنند وبه من ایمان بیاورند باشد که رشد داده شوند.
وکسی که گفت: ای بندگان من که بر خود اسراف نموده اید! از رحمت خدا ناامید نباشید! همانا تمام گناهان را می بخشاید که او عزیز ومهربان است.
اینک من دعوت تو را اجابت نموده ودر مقابلت ایستاده ام. در حالی که بر خود اسراف نموده ام وتو فرموده ای که از رحمت خدا ناامید نباشید! همانا خدا تمام گناهان را می بخشاید.
آنگاه در سجده شکر می فرمود:
یا من لایزیده کثره العطا لا سعه وعطاء! یا من لاینفذ خزائینه! یا من له خزائن السماوات والارض! یا من له خزائن مادق وجل! لا یمنعک اساءتی من احسانک! انت تفعل بی الذی انت اهله! فانت اهل الجود والکرم والعفو والتجاور. یا رب! یا الله! لا تفعل بی الذی انا اهله! فأنی اهل العقوبه وقد استحقتها. لا حجه لی ولاعذر لی عندک. ابوء لک بذنوبی کلها واعترف بها کی تعفو وانت اعلم بها منی. ابوء لک بکل ذنب اذبنته وکل خطیئه احتملتها وکل سیئه عملتها رب اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم انک انت الاعز والاکرم.
ای کسی که ثروت عطایش موجود کرامت وعطایی دیگر است! ای کسی که گنجینه هایش پایان ناپذیر است! ای کسی که تمام گنجینه های آسمان وزمین متعلق به اوست! ای کسی که تمام گنجینه های ریز ودرشت از آن اوست! گناه من باعث منع احسان تو نیست. تو به شایستگی خویش که بخشش وکرم وگذشت وبخشایشی است، با من رفتار کن.
پروردگارا! خداوندا! آن گونه که من شایسته وسزاوار هستم با من رفتار مکن که همانا سزاوار عقوبت ومستحق آن هستم. زیرا هیچ دلیل وبهانه ای ندارم. از تمام گناهانم (به سوی تو) باز می گردم وبه تمام آنها اعتراف می کنم تا تو مرا ببخشایی وتو خود از من به گناهانم داناتری، وباز می گردم (به سوی تو) از هر گناهی که مرتکب شده ام وخطایی که نموده ام وهر زشتی که آشکار نمودم.
پروردگارا! مرا ببخشای وبر من رحم کن واز آنچه می دانی، درگذر که همانا تو گرامی تر وبزرگوارتری.
آنگاه چون دفعه قبل برخاست وما که مبهوت مانده بودیم. برخاسته وبا دیدگان خویش او تا پیوستن به طواف بدرقه کردیم.
دوباره فردا، همانجا وهمان موقع، بازگشت. ما که دیگر دلباخته او شده بودیم، پس همان تشریفات، گوش جان به او دادیم.
فرمود علی بن الحسن (علیه السلام) همین جا با دست به سنگ زیر ناودان کعبه اشاره نمود ودر سجده فرمود:
عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک، سائللک بفنائک، یسألک ما لا یقدر علیه غیرک.
بنده کوچک فانی در تو، مسکین فانی در تو، فقر فانی در تو، گدای فانی در تو، آنچه را می خواهد که غیر از تو کسی نمی تواند آن را برآورده سازد.
آنگاه رو به محمد بن قاسم علوی کرد وفرمود: ای محمد بن قاسم! تو به خیری ان شاء الله!
ما که تمام گفته های او را بر لوح دل محفوظ نموده بودیم، والهام الهی ما را در این امر یاری نموده بود، دیدیم که از مقابل دیدیگان ما گذشت ومشغول طواف شد. اما هیچ کدام متوجه نشدیم که لااقل نام ونشان او را جویا شویم.
ناگاه یکی از حاضرین که ابو علی محمودی نام داشت، گفت: آیا او را شناختید؟ به خدا قسم! او امام زمان (علیه السلام) شما بود.
ما گفتیم: تو از کجا می دانی!؟
گفت: (من یک بار او را دیده ام. آنگاه داستان تشرف خود را چنین تعریف نمود:)
مدت هفت سال بود که به درگاه خداوند تضرع والتماس می نمودم که بتوانم صاحب الزمان (علیه السلام) را به چشم خود ببینم. تا این که در ایام حج، عصر روز عرفه، همین آقا را دیدم که مشغول دعا بود وهمین دعایی را که شنیدید، می خواند.
او پرسیدم:
- شما کیستید؟
- یک نفر از مردم.
- از کدام مردم؟
- از اعراب.
- از کدام گروه عرب؟
- از اشراف عرب.
- از کدام گروه اشراف؟
- از بنی هاشم.
- از کدام تیره بنی هاشم؟
- از برترین ونورانی ترین آنها.
- از کدام شخص؟
از آن که سرها را می شکافت وطعامها می داد ونماز می گزارد در حالی که مردم در خواب بودند.
دانستم که او علوی است. به همین خاطر محبت او در دلم جای گرفت.
ناگاه از مقابل چشمانم ناپدید شد ونفهمیدم به کدام سو رفت. از کسانی که آن اطراف بودند، پرسیدم: آیا این مرد علوی را می شناختید؟
گفتند: آری، او هر سال با پای پیاده با ما به حج می آید.
پیش خود گفتم: سبحان الله! من هیچ اثری از پیاده روی در پاهای او ندیدم.
وقتی به مشعر بازگشتم، بسیار اندوهگین بودم که چرا به این زودی از او جدا شدم؟
آن شب رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را در خواب دیدم. فرمود: ای احمد! آن را که در جستجویش بودی، دیدی؟
عرض کردم: آقا جان! او که بود؟
فرمود: کسی را که شب قبل دیدی، صاحب زمان تو بود.
وقتی ابوعلی داستان تشرف خود را تمام کرد، ما با حسرت وناراحتی او را سرزنش کردیم که چرا به موقع به ما نگفتی؟
گفت: نمی دانم چه طور شد. تا زمانی که شما شروع به سخن نکردید، اصلا به یادم نیامد که او که بود؟(۱۲۰)

در جستجوی محبوب!

علی بن ابراهیم مهزیار (مازیار) اهوازی می گوید:
بیست مرتبه به حج مشرف شدم ودر همه آنها در جستجوی محبوبم، امام زمان (علیه السلام) بودم. اما به مقصود نرسیدم.
نا امید شدم وتصمیم را گرفتم، در بستر خوابیده بودم که ناگاه شنیدم هاتفی می گفت:
ای علی بن ابراهیم! حق تعالی به تو اجازه حج فرمود!
چنان از این بشارت عجیب مسرور شدم که هوش از سرم رفت واز خود بی خود شدم. هنگام صبح فقط به ماجرای آن شب وآن بشارت می اندیشیدم. به سرعت خود را برای سفری دوباره آماده کردم وتا رسیدن موسم حج لحظه شماری می نمودم.
وقتی موسم حج فرا رسید، کارهایم را رو به راه کرده وبه طرف مدینه وبه راه افتادم. در طول راه تنها به دیدار محبوبم می اندیشیدم.
وقتی به مدینه رسیدم، سراغ محبوبم را از همه گرفتم وبه همه جا سر زدم، امام هیچ نشانه ای نیافتم وهیچ خبری به گوشم نرسید.
مدتی در مدینه سرگشته وحیران ماندم. سپس به طرف مکه به راه افتادم. در راه به جحفه رسیدم. بعد از یک روز اقامت، با نا امیدی وحسرت از آنجا نیز خارج شدم. چهار میل فاصله بین حجفه وغدیرخم را طی کرده وبه مسجد غدیر رسیدم ودر آنجا نماز خواندم. آنگاه صورت بر خاک نهاده وبه شدت گریستم.
با حالت شوریدگی وپریشانی از غدیرخم به طرف عسفان به راه افتادم، ورنجور وخسته به مکه رسیدم. (اعمال حج را به جا آوردم).
روزها می گذشت ومن در راز ونیاز می سوختم ومی گریستم که:
تا این که شبی در حین طواف به جوانی که چون گل معطر وزیبا بود، برخوردم. او به آرامی قدم بر می داشت وگرد کعبه طواف می نمود. مهرش به دلم افتاد. به طرف او حرکت کردم وبا دست او را متوجه خود نمودم. گفت:
- اهل کجایی؟
- اهل عراق.
- کجای عراق؟ - اهواز.
- ابن خضیب را می شناسی؟
- خدا او را رحمت کند. وفات یافت.
- خدا او را رحمت کند. چه شبها که بیداری می ماند! وچه بسیار گریست! واشک از دیدگانش جاری بود. آیا علی بن ابراهیم مهزیار را نیز می شناسی؟
- خودم هستم.
- ای ابوالحسن! خدا تو را زنده نگهدارد. آن یادگاری را که از امام حسن عسکری (علیه السلام) با خود داشتی، چه کردی؟
- اکنون به همراه دارم.
آنگاه دست در گریبان نموده وآن را بیرون آوردم. وقتی آن را دید، نتوانست از گریه خود خودداری کند وبه شدت گریست آن قدر که حوله احرامش تر شد.
گفت ای پس مهزیار! اکنون می توانی مولایت را ببینی. به اقامتگاهت بازگرد وخود را آماده کن! وقتی شب، چادر سیاه خود را به سر کشید ومردم در تاریکی فرو رفتند به طرف دره بنی عامر حرکت کن! آنجا مرا ملاقات خواهی نمود.
من که از شادی در پوست خود نمی گنجیدم به طرف منزلم به راه افتادم. هنگامی که زمان وعده فرا رسید، بارم را بسته وبر مرکب نهادم وآن را محکم بستم وبه سرعت به راه افتادم.
وقتی به وارد دره بنی عامر شدم، آن عزیز را دیدم که می گفت: ای ابوالحسن! بیا.
با تمام وجود به سویش رفتم. هنگامی که به او نزدیک شدم، در سلام پیشی گرفت وگفت: ای برادر! با ما راه بیا!
به اتفاق به راه افتادیم ودر راه از سخنان او بهره مند شده ولذت بردم. کوههای عرفات را پشت سر گذاشته واز ارتفاعات منا نیز عبور کردیم. نزدیک فجر به میان بلندی های طائف رسیدیم همانجا فرمود تا پیاده شویم ونماز شب را به جای آوریم.
پس از نافله شب، مرا به خواندن نماز وتر وسجده شکر تعقیبات نماز تشویق نمود.
بعدها نیز به همان ترتیب نماز شب را به جای می آوردم، واین خوش را از او به یادگار دارم. پس از اتمام نماز، دوباره به راه افتادیم.
وقتی به بلندی های کوه طائف رسیدیم، گفت: چیزی می بینی؟
گفتم: آری! تلی را می بینم که خیمه ای زیبا بر روی آن برپاست، ونوری از آن ساطع است که روح را به اهتزاز در می آورد.
او گفت: امید وآرزو آنجاست. ای برادر! با ما راه بیا!
به اتفاق به راه افتادیم، واز آن بلندی که بودیم، سرازیر شدیم. وقتی به نزدیکی خیمه رسیدیم، گفت: پیاده شو! که اینجا شرکشان، ذلیل وجباران خاضع هستند. زمام ناقه را نیز رهاکن!
گفتم: آن را به که بسپارم؟
گفت: این جا حرم قائم (علیه السلام) است وجز مومن کسی وارد وخارج نمی شود.
زمام شتر را رها کردم، با هم به طرف خیمه حرکت کردیم تا مقابل در خیمه رسیدیم. از من خواست منتظر بمانم خود وارد خیمه شد، وچند لحظه بعد بازگشت وگفت: داخل شو! گورایت باد این سلامت.
وارد آن خیمه شاهی شدم، وقتی شمایل مبارکش را دیدم نه عقل ماند ونه هوش.
حضرت را دیدم در حالی که لباس کاملی از جنس برد یمانی به تن داشت که قسمتی از آن را بر روی شانه هایش انداخته بود. صورتش چون گل سرخی بود که شبنم صبحگاهی بر آن نشسته وبر گلبرگهای لطیفش سنگینی کرده باشد. قامتش چون سرو روان واستوار وچون ساقه ریحان لطیف پاکیزه بود، نه بسیار بلند ونه بسیار کوتاه، ابروانش کشیده، صورتش گرد، بینی اش باریک وبرآمده، گونه هایش هموار وبرطرف راست صورتش خالی که چون دانه مشک سیاه بر سطح سفید عنبر بود.
سلام کردم. حضرت (علیه السلام) پاسخی نیکوتر فرموده ومرا مخاطب ساخته وپرسیدند:
مردم عراق چه می کنند؟
- آقا جان! پیراهن ذلت پوشیده ودر میان آن گروه، خوار وبی مقدارند.
- ای فرزند مازیار (مهزیار)! در آینده همان طور که آنها بر شما مسلط شدند، شما بر آنها مسلط خواهید شد. آنگاه آنها خوار وبی مقدار خواهند شد.
- آقا جان! این سرزمین که در طول وطن گزیده اید بسیار دور است، وآنچه می فرمایید، نیازمند زمانی طولانی است.
- ای فرزند مازیار (مهزیار) پدرم امام حسن عسکری (علیه السلام) از من پیمان گرفته است که در میان گروهی که خداوند بر آنها غضب نموده ودر دنیا وآخرت محکوم به تباهی هستند، ودچار عذابی دردناک خواهند شد؛ نباشم. وامر فرموده است که جز در کوههای صعب العبور وسرزمینهای خالی از سکنه، مقیم نباشم.
قسم به خدا! مولا شما امام حسن عسکری (علیه السلام) در تقیه بود، ووصیت نموده که من نیز چنین باشم. پس من تا زمانی که اجازه خروج بیابم در تقیه هستم.
- آقا جان؟ کی این امر اتفاق می افتد؟
- هنگامی که بین شما وراه کعبه فاصله بیفتد، وماه خورشید جمع شوند وسیارگان وستارگان، گرد آن دو در گردش باشند.
- کی این واقعه روی می دهد؟ ای فرزند رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم)!
- فلان سال دابه الارض - لقب حضرت (علیه السلام) - از میان صفات ومروه خارج می شود ودر حالی که عصای موسی (علیه السلام) وانگشتر سلیمان (علیه السلام) با اوست، مردم را به سوی محشر سوق می دهد!
مدتی نزد حضرت (علیه السلام) ماندم تا این که حضرت (علیه السلام) اجازه مرخصی فرمودند در حالی که به هیچ وجه به یاد بازگشت نبودم. (با اندوه فراوان) به طرف منزلم به راه افتادم، از مکه به طرف کوفه به راه افتادم ودر این مسیر غلامی که جز خیر از او ندیدم، مرا همراهی می کرد.(۱۲۱)

چیزی بر مردم پوشیده نمی ماند!

یکی از مأمورین حکومتی که در اطراف بغداد خدمت می کرد، می گوید:
غلام جعفر کذاب را که در سیما نام داشت واز معتمدین خلیفه بود، در سامرا دیدم که در خانه امام حسن عسکری (علیه السلام) را می شکست.
ناگاه جوانی از خانه چه می کنی؟
سیما گفت: جعفر کذاب گمان دارد که پدرت وفات یافته وفرزندی از خود به جای نگذاشته است. اگر می دانستم که اینجا خانه تو است، باز می گشتم. آنگاه از خانه خارج شد.
وقتی علی بن قیس این موضوع را می شنودت از یکی از خدام خانه امام، مطلب را جویا می شود. او می گوید: چه کسی این موضوع را به تو گفته است؟
علی ین قیس می گوید: یکی از مأمورین بغداد.
واو می گوید: چیزی بر مردم پوشیده نمی ماند!(۱۲۲)

وضع زندگی ات چه طور است؟

ابوذر، احمد بن محمد - که زیدی مذهب بود - می گوید: پدرم، ابو سوره، محمد بن حسن بن عبدالله تمیمی می گفت:
روزی در قصر متوکل عباسی که از آثار باستانی بوده ودر سامراء قرار داشت ومعروف به حیر بود، جوان زیبایی را دیدم که مشغول نماز است. (منتظر ماندم تا نمازش به پایان برسد. وقتی نمازش را تمام کرد، برخاست و) خارج شد. من هم به دنبال او خارج شدم. همچنان در پی او رفتم که به منبع آب شهر رسیدیم.
آنگاه رو به من کرد وگفت: ای ابا سوره! کجا می روی؟
- به کوفه.
- با چه کسی؟
- با مردم.
- نمی خواهی دسته جمعی برویم؟
- (غیر از ما دو نفر) دیگر چه کسی همراه ما خواهد بود؟
- نمی خواهیم کسی دیگر با ما باشد. راستی وضع زندگی ات چه طور است؟
- تنگدستم وعیالوار.
- وقتی به کوفه رسیدی، برو به نزد شخصی به نام علی بن یحی زاری وبه او بگو: آن مرد به تو می گوید: صد دینار از هفتصد دیناری که فلان جا دفن کرده ای به ابو سوره بده!
- اگر پرسید آن مرد کیست؟ چه بگویم؟
- بگو (م ح م د) بن حسن.
- به من به دنبالت می آیم.
همان شب با هم به طرف کوفه به راه افتادیم. همین طور با هم رفتیم تا هنگام سحر به نواویس - که نزدیک کربلا بود - رسیدیم و(برای استراحت ونماز) نشستیم. او حفره ای در زمین با دست کند.
ناگاه آب از آن جوشید وضو ساخت وسیزده رکعت نماز خواند.
پس از نماز به راه افتادیم وبه قبور سهله رسیدیم. آن گاه او گفت: نگاه کن! آن جا منزل تو است، اگر می خواهی، برو!
وبا دست منزل مرا در کوفه نشان داد، با او خداحافظی نموده وبه منزل علی بن یحی رفتم وقتی در زدم، کنیزی گفت: کیست؟
گفتم: به ابوالحسن علی بن یحی بگو که ابو سوره آمده است!
از داخل خانه شنیدم که علی بن یحی می گوید: ابوسوره کیست؟
وبا من چه کار داد؟
وقتی که خارج شد سلام کردم. وموضوعی را به اطلاعش رساندم. او فورا به خانه برگشت وآن صد دینار را برایم آورد وگفت: با او دست هم دادی؟
گفتم: آری!
او دست مرا گرفت وروی چشمش نهاد وبه صورتش کشید!(۱۲۳)

در آرزوی ملاقات!

زهری می گوید:
سال ها آرزوی ملاقات صاحب الامر (علیه السلام) را داشتم ودر این راه زحمت فراوان کشیدم وپول زیادی خرج کردم. اما موفق نشدم. تا این که به محضر محمد بن عثمان، نایب دوم امام زمان (علیه السلام) رفتم ومشغول خدمت شدم.
روزی از ایشان پرسیدم که آیا می توانم امام (علیه السلام) را ملاقات کنم؟
او گفت: به این مقصود نخواهی رسید.
من از فرط تا امیدی واندوه به پای ایشان افتادم. وقتی حال مرا دید، گفت: صبح اول وقت بیا!
فردا صبح اول وقت! به خدمت ایشان مشرف شدم. او به استقبال من آمد. در همان حال جوانی را دیدم که چهره ام به زیبایی او ندیده وعطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود. لباسی مانند تجار به تن کرده وچیزی وجودش به مشام نرسیده بود. لباسی مانند تجاری به تن کرده وچیزی در آستین نهاده بود. چنان که تجار معمولا اشیاء گران بهای خود را در آستین می نهند.
وقتی نظرم به او افتاد، به طرف محمد بن عثمان برگشتم. او با اشاره تمام وجود مرا به آتش کشید.
وبه من فهماند که آن که را می جستی اکنون در مقابلت نشسته است.
از امام (علیه السلام) سئولاتی نموم وایشان پاسخ فرمود وبسیاری از آنچه را که می خواستم بپرسم، نپرسیده جواب فرمود.
آن گاه برخاستند وخواستند که وارد اتاقی دیگر شوند که در این مدتی که در نزد محمد بن عثمان بودم، اصلا متوجه آن اتاق نشده بودم.
در این حال، محمد بن عثمان گفت: اگر می خواهی چیز دیگری بپرسی، بپرس که بعد از این دیگر امام (علیه السلام) را مشاهده نخواهی کرد. به طرف حضرت (علیه السلام) شتافتم تا سوالاتی دیگر کنم، اما امام (علیه السلام) توجه نکرد وداخل اتاق شد وآخرین جمله ای که فرمود این بود:
ملعون است، ملعون است کسی که نماز مغرب را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند، وملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.(۱۲۴)

ای آقای اهل بیت!

اسماعیل بن علی می گوید:
هنگامی که امام حسن عسکری (علیه السلام) در بستر شهادت بود، به عیادت آن بزرگوار مشرف شدم. در محضر آن حضرت بودم که به خادم خود عقید(۱۲۵) فرمود: ای عقیده کمی برایم جوشانده مصطکی تهیه کن!
او نیز مشغول تهیه جوشانده شد. در این حال، نرجس خاتون - همسر امام حسن عسکری (علیه السلام) ومادر امام زمان (علیه السلام) - نیز تشریف آورد.
وقتی عقید ظرف جوشانده را به حضرت (علیه السلام) تقدیم کرد، ایشان سعی کرد که آن را بنوشد ولی دستان مبارکش چنان می لرزید که ظرف به دندان های نازنینش می خورد، امام (علیه السلام) ناچار ظرف را کنار نهاده، به عقید فرمود: وارد آن اتاق شو! طفلی را می بینی که در سجده است، او را به نزد من بیاور.
عقید می گوید: وقتی وارد آن اتاق شدم، طفلی را دیدم که در سجده است وانگشت اشاره خود را به سوی آسمان گرفته است.
من سلام کردم واو نماز خود را کوتاه نمود.
عرض کردم: مولایم، شما را می طلبد.
در این حال نرجس خاتون (علیها السلام) نیز وارد شد، ودست او را گرفته وبه اتفاق به نزد حضرت (علیه السلام) برگشتیم.
وقتی آن طفل را به خدمت امام (علیه السلام) آوردند، در زیبایی او دقت کردم. چهره ای چون مروارید سفید داشت، موهایش کوتاه ومجعد ومیان دندان هایش باز بود.
وقتی چشم امام حسن عسکری (علیه السلام) به او افتاد، گریست وگفت: ای آقای اهل بیت! کمک کن تا این آب را بنوشم که به زودی به جوار رحمت پروردگار خواهم پیوست.
آنت طفل، ظرف جوشانده مصطکی را برداشت وبه لب های امام حسن عسکری (علیه السلام) نزدیک نموده وایشان نوشیدند.
وقتی حضرت (علیه السلام) جوشانده را میل نمود، فرمود: مرا برای نماز آماده کنید.
آن طفل دستمالی در دامن امام (علیه السلام) پهن کرد وکمک نمود تا حضرت (علیه السلام) وضو گرفته ومسح نمود. آن گاه امام حسن عسکری (علیه السلام) رو به آن طفل نموده وفرمود:
فرزندم! تو را بشارت می دهم که همانا تو صاحب وامام زمانی، وآن که او را مهدی می نامند تو هستی، وحجت خدایی در روی زمین وفرزند وجانشین من هستی، واز من متولد شده ای، ونامت م ح م د ابن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب است. واز فرزندان خاتم الانبیاء محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) هستی، وتو خاتم امامان طاهرین هستی.
رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) ظهور تو را بشارت داده، واو تو را نام گذاری نموده، وکنیه عطا فرموده است، وپدرم نیز به همین ترتیب از من پیمان گرفته است همان طور که خود از پدران طاهرین گذشته ات آن را به ارث برده است که درود خداوند، پروردگار حمید ومجید بر اهل بیت باد.
امام حسن عسکری (علیه السلام) بعد از بیان این سخنان، وفات کرد.(۱۲۶)

به امید دیدار یار!

یعقوب بن یوسف غسانی می گوید:
سال ۲۸۱ هجری قمری بودم، مردی خراسانی که زبان عربی را خوب بلد نبود، نامه ای از امام (علیه السلام) همراه با سی دینار برایم آورد که در آن نامه، امام زمان (علیه السلام) امر فرموده بود که آن سال به حج شوم.
من نیز سال ها آرزوی ملاقات ایشان را داشتم، به امید دیدن آن حضرت (علیه السلام) به قصد حج خارج شدم. ده سکه از آن پول را - که امام فرستاده بود وشش سکه آن به نام حضرت رضا (علیه السلام) ضرب شده بود - نگه داشتم، ونذر کردم که آن ها را در مسجد الحرام در مقابل مقام ابراهیم (علیه السلام) بیندازم.
وقتی به که رسیدیم، یکی از همراهان ما - که بیش تر سنی بودند - خانه حضرت خدیجه را که معروف به دار الرضا (علیه السلام) بود ودر کوچه ای در بازار الیل قرار داشت، برای ما کرایه کرد. پیرزنی گندم گون در آن خانه زندگی می کرد.
وقتی فهمیدم که آن جا خانه امام رضا (علیه السلام) بوده است، از آن پیرزن پرسیدم: تو با اهل این خانه چه نسبتی داری؟ وچرا این جا را (دار الرضا (علیه السلام) نامیده اند؟
پیرزن گفت: من از خدمتگزاران این خاندان هستم، وروزگاری امام رضا (علیه السلام) این جا بوده ومرا امام حسن عسکری (علیه السلام) در آن ساکن نموده است، زیرا من خادمه ایشان بوده ام.
چون این مطلب را از او شنیدم. با او انس پیدا کردم، اما موضوع را از همراهانم که سنی بودند، مخفی می کردم. طبق معمول، شب هنگام از طواف باز می گشتیم، همراه همسفرانم داخل خانه شده، ودر را از پشت با سنگ بزرگی محکم می کردیم، خود نیز پشت در، دور تا دور، می خوابیدیم.
شبی اتفاق عجیبی افتاد وانی اتفاق چند شب پی در پی نیز تکرار شد. بدین ترتیب که شب هنگام، ابتدا نوری در فضای اتاق، مانند نور مشعل، ساطع می شد ودر بدون این که کسی از اهل خانه دخالت داشته باشد، خود به خود باز می شد. ومردم گندم گونی که اندامی متوسط داشت وچهره خود را با پارچه نازکی پوشانده بود وکفش وجورابی به پا نموده بود، وارد خانه می شد، وبه اتاق بالایی که محل سکونت پیرزن بود، می رفت. ونوری هم که ساطع بود، همراه او از پله ها بالا می رفت؛ بدون این که چراغی دیده شود.
پیرزن قبلا به ما گفته بود که دختری در اتاق بالا زندگی می کند وبه کسی اجازه نمی داد که به آن جا برود.
همراهان من که سنی بودند، می گفتند: این ها شیعه وعلوی هستند، وآن دختر صیغه این مرد است، وبه گمان شان که این کار حرامی است؛ زیرا اهل سنت صیغه را - بنا به نظر عمر - حرام می دانند!
بعد از این که آن مرد خارج می شد، به طرف در می آمدیم ومی دیدیم که سنگ به همان ترتیب پشت در قرار داد، وهیچ حرکتی نکرده است!
من نیز وقتی این رفت وآمد شبانه را دیدم، از غفلتی که داشتم، نسبت به اهل خانه احساس بدی پیدا کردم. به همین خاطر، نزد پیرزن رفتم تا درباره موضوع رفت وآمد آن مرد تحقیق کنم.
به او گفتم: فلانی! من می خواهم درباره مطلبی خصوصی با تو صحبت کنم. هرگاه دیدی که در خانه تنها هستم فورا نزد من بیا!
پیرزن گفت: من نیز می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم تا ما به خاطر کسانی که با تو هستند، امکان آن را نیافته ام.
گفتم چه می خواستی بگویی؟
گفت: با دوستان وشریکانت درگیر ومدارا کن! زیرا آن ها دشمن تو هستند.
گفتم: این موضوع را چه کسی می گوید؟
او با درشتی: من می گویم!
من هم دیگر در این مورد چیزی نگفتم که مبادا ناراحت شود، اما پرسیدم: کدام رفقایم را می گویی؟ - زیرا فکر می کردم منظور او همراهان سنی مذهبم هستند که با من به حج آمده اند -
او گفت: منظورم آنهایی هستند که هم وطنت بوده وبا تو دریک خانه زندگی می کنند.
آن گاه تازه به یاد آوردم که او چه کسانی را می گوید زمانی با گروهی که در یک خانه به سر می بردم ومذهب دیگری داشتند، بر سر مسایل اعتقادی بحث کردم. آن ها نیز از من نزد حاکم بدگویی کرده (مرا به بد دینی متهم ساختند) تا آن جا که مجبور شدم فرار کرده وپنهان شوم.
به دلم الهام شده بود که آن مردی را که آن چند شب دیده بودیم امام زمان (علیه السلام) است. همچنین یقین داشتم که پیرزن از دوستداران اهل بیت (علیه السلام) است. به همین خاطر، پرسیدم: تو را به خدا قسم! آیا امام زمان (علیه السلام) را به چشم دیده ای؟
گفت: نه، با چشمم ندیده ام. زیرا وقتی نرجس خاتون (علیه السلام) باددار بود من از نزد امام حسن عسکری (علیه السلام) مرخص شدم. ولی ایشان به من مژده دادند که در آخر عمر امام (علیه السلام) را زیارت خواهم نمود وفرمود: همان گونه که در خدمت من بوده ای، در خدمت او خواهی بود.
من - غسانی - آن ده سکه ای را که شش تای آنها به نام مبارک امام رضا (علیه السلام) ضرب شده بود وقصد داشتم به مقام ابراهیم (علیه السلام) بیندازم، به او دادم وبه او گفتم: اگر آن را به یکی از سادات فاطمی بدهد بهتر از آن است که در مقام ابراهیم (علیه السلام) بیندازم وثوابش نیز بیش تر خواهد بود.
آن گاه به او گفتم: این ها را به یکی از سادات فقیر بده! وبا خود نیت کردم که آن ها را به همان مرد ناشناس بدهد.
او سکه ها را از من گرفت وبه اتاق بالا رفت، وبعد از ساعتی بازگشت وگفت: او می گوید: ما در این سکه ها حق نداریم، آن را همان جا که نیت کرده ای بینداز! ولی این سکه ها رضوی را به ما بده وعوض آن را بگیر وآن ها را بگیر وآن ها را جایی که نیت کرده ای بینداز!.
من هم چنین کردم وبا خود گفتم: این دستور همان مرد است.
آن گاه رونوشت نامه ای را که امام (علیه السلام) برای قاسم بن علا آذربایجانی فرستاده بود، به او دادم وگفتم: انی نسخه را به کسی که نامه های امام (علیه السلام) را دیده ومی شناسد بده!
او گفت: آن را به من بده! من می شناسم. وقتی نامه را دید، من فکر می کردم که می تواند به خوبی آن را بخواند.
ولی او گفت: این جا نمی توانم آن را بخوانم، آن گاه آن را با خود به اتاق بالا برد. سپس بازگشت وگفت: درست است. نامه امام (علیه السلام) است ودر آن فرموده است: شما را به چیزی - قبلا به شما بشارت نداده بودم - ومطلب دیگری بشارت می دهم!
آنگاه پیرزن گفت: به تو نیز می فرماید: هنگامی که به پیامبرت درود می فرستی، چه می گویی؟
من گفتم: می گویم:
الهم صل الله محمد وآل محمد وبارک علی محمد وآل محمد کأفضل ما صلیت وبارکت وترحمت علی ابراهیم وآل ابراهیم انک حمید مجید.
او گفت: نه، هنگامی که بر آنها درود می فرستی، به همه آنها درود فرست ویک یک ایشان را نام ببر!
گفتم: بسیار خوب.
فردای آن روز در حالی که دفتر کوچکی در دست داشت، از طبقه بالا پایین آمد وگفت: او به تو می گوید: هنگامی که بر پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) درود می فرستی، بر او وجانشینان او این چنین که در این برگه نوشته شده است درود بفرست.
آن را گرفته وبه همان ترتیب صلوات فرستادم. صورت صلوات دفترچه مزبور چنین بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم صل علی محمد سید المرسلین، وخاتم النبیین وحجه رب العالمین. المنتخب فی المیثاق، المصطفی فی الظلال، المطهر من کل آفه، البری ء من کل عیب المومل للنجاه، المرتجی للشفاعه، المفوض الیه دین الله.
اللهم شرف بنیانه، وعظم برهانه، والفلج حجته، واضی ء نوره، وبیض وجهه، واعطه الضل والفضیله والدرجه والوسیله الرفیعه، وابعثه مقاما محمودا یغبطه به الأولون والاخرون.
وصل علی امیرالمؤمنین، ووارث المرسلین، وقائد الغر المحجلین، وسید الوصیین، وحجه رب العالمین وصل علی الحسن بن علی، امام المومنین ووارث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی الحسین بن علی، اما المومنین، ووارث المرسلین وحجه رب العالمین. وصل علی علی بن الحسین، امام المومنین، ووارث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی جعفر بن محمد، اما المومنین، ووراث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی علی بن موسی، امام المومنین، ووراث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی محمد بن علی، امام المومنین، ووارث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی علی بن محمد، امام المومنین، ووارث المرسلین، وحجه رب العالمین.
وصل علی الحسن بن علی، اما المومنین، ووارث المرسلین، وحجه رب العالمین. وصل علی الخلف الصالح الهادی المهدی، امام المومنین ووارث المرسلین وحجه رب العالمین.
اللهم صل علی محمد وأهل بیته الائمه الهادین المهدیین، العلماء الصادقین، الابرابر المتقین، دعائم دینک وارکان توحیدک وتراجمه وحیک وحججک علی خلفک، وخلفائک فی ارضک، الذین اخترتهم لنفسک واصطفیتهم علی عبادک وارتضیتهم لدینک وخصصمتهم بمعرفتک وجلتهم بکرامتک وغشیتهم برحمتک وربیتهم بنعمتک وغذیتهم بحمکمتک والبستهم نورک ورفعتهم فی ملکوتک وحففتهم بملائکتک وشرفتهم بنبیک.
اللهم صل علی محمد وعلیهم صلواتا کثیره دائمه طیبه. لا یحیط بها الا أنت ولا یسمعها الاعملک ولا یحصها أحد غیرک.
اللهم وصل علی ولیک المحیی سنتک القائم بامرک الداعی الیک، الدلیل علیک وحجتک علی خلقک وخلیفتک فی ارضک وشاهدک علی عبادک.
اللهم اعز نصره ومد فی عمره وزین الأرض بطول بقائه.
اللهم اعطه فی نفسه وذریته وشیعته ورعیته وخاصته وعامته وعدوه وجمیع أهله ما تقر به عنیه، وتسر به نفسه، وبلغه أفضل أهله فی الدنیا والاخره انک علی کل شی ء قدیر.
اللهم جدد به ما محی من دینک واحی به ما بدل من کتابک، واظهر به ما غیر من حکمک حتی یعود دینک به وعلی یدیه غضا جدیدا خالصا مخلصا لاشک فیه ولاشبهه معه، ولاباطل عنه ولابدعه لدیه.
اللهم نور بنور کل ظلمه وهد برکنه کل بدعه واهدام بعزته کل ظلاله واقصم به کل جبار واحمد بسیفه کل نار واهلک بعدله کل جائر واجر حکمه علی کل حاکم، واذل بسلطانه کل سلطان!
اللهم اذل کل من ناواه، وأهلک کل من عاداه وامکر بمن کاداه، واستأصل بمن جحد حقه، واستهان بأمره وسعی فی اطفاء نوره، واراد اخماد ذکره.
اللهم صل علی محمد المصطفی وعلی المرتضی وفاطمه الزهراء والحسن الرضا والحسین المصطفی وجمیع الاوصیاء، ومصابیح الدجی، وأعلام الهدی ومنار التق، والعروه الوثقی، والجبل المتین، الصراط المستقیم.
وصل علی ولیک وولاه عهده والائمه من ولده ومد فی الائمه من ولده ومد فی أعمارهم، وزد فی آجالهم وبلغم اقصی آمالهم دینا ودنیا وآخره. انک علی کل شی ء قدیر.(۱۲۷)

دوست واقعی ما!

ابوطالب احمد بن محمد بن بطه می گوید:
هر گاه به زیارت مرقد امام حسن عسکری (علیه السلام) - که در سامرا در منزل مسکونی خود حضرت (علیه السلام) می باشد - می رفتم، از پشت پنجره زیارت نامه می خواندم وداخل خانه نمی شدم، معتقد بودم تا خودشان اجازه نفرموده اند، نباید وارد خانه شوم.
یک روز عاشورا، درست هنگام ظهر وقتی خورشید به شدت می تابید، به قصد زیارت امام حسن عسکری (علیه السلام) به راه افتادم، کوچه های شهر خلوت بود وهیچ کس دیده نمی شد. من ترسیدم که مبادا دزدی یا مردم آزاری سر راهم سبز وهیچ کس نباشد که به دادم برسد.
به دیواری که همیشه از آن جا به باغ کنار شهر می رفتم، رسیدم. از همان جا که چندان دور نبود می توانستم به راحتی آستانه مبارک حضرت (علیه السلام) را ببینم. مردی را دیدم که کنار در نشسته بود. در حالی که پشتش به من بود. گویا دفتری را مطالعه می کرد.
کمی نزدیک وتأمل کردم. صدایش آشنا بود. به نظرم آمد که او باید حسن بن علی بن ابی جعفر بن رضا (علیه السلام) باشد وآمده است تا بردار خود را زیارت کند.
گفتم: آقا جان! الان خودم می رسم. اجازه بدهید از پنجره، امام (علیه السلام) را زیارت کنم.
همین که به طرف خانه امام حسن عسکری (علیه السلام) متوجه شدم، گفت: چرا داخل نمی شوی؟
ومن همین طور که به راهم ادامه می دادم، گفتم: خانه صاحب دارد ومن بی اجازه داخل نمی شوم.
او گفت: آیا با این که تو دوست واقعی وحقیقی ما اهل بیت هستی، تو را از داخل شدن منع می کنیم. داخل شو!
من بدون این که به طرف او برگردم تا چهره اش را ببینم، رد شدم ومقابل در ایستادم بدون این که این سخن را قبول کنم.
هیچ کس آن جا نبود، در هم بسته بود هر چه کردم، حال زیارت پیدا نکردم ونتوانستم مثل همیشه زیارت نامه بخوانم. ناخود آگاه سراغ خادم خانه که مردی از اهالی بصره بود، رفتم، واز او خواستم در را باز کند تا داخل شوم. آن گاه برای اولین بار وارد خانه شدم احساس می کردم که اجازه دارم.(۱۲۸)

من بقیه الله در زمین هستم!

احمد بن اسحاق قمی می گوید:
به حضور امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدم. می خواستم از ایشان سوال کنم که جانشین آن امام همام (علیه السلام) کیست؟
بدون این که سوال خود را بپرسم، حضرت (علیه السلام) خود فرمود:
ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم (علیه السلام) تا کنون، زمین را از حجت خویش خالی نگذاشته وتا قیامت نیز چنین خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمین دور ماند، وباران نازل شود، وزمین برکات خود خارج کند.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! امام وخلیفه بعد از شما کیست؟
آن گاه امام حسن عسکری (علیه السلام) از جا برخاست ووارد اتاق شد ودر حالی که پسر بچه ای را که سه سال بیش تر نداشت در آغوش گرفته، خارج شد؛ چهره آن طفل چون ماه شب چهارده می درخشید.
امام (علیه السلام) فرمود: ای احمد بن اسحاق! اگر نبود کرامتی که در نزد خدا هم کینه رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است، وزمین را آن گاه که از ظلم وجور انباشته شده باشد، پر از عدل وداد می کند.
ای احمد بن اسحاق! او در این امت مانند حضرت خضر (علیه السلام) وذی القرنین می باشد؛ خداوند او را از دیده ها غایب می کند، وهیچ کس غیر از آن ها که بر عقیده به امامت ثابتند وبرای تعجیل در فرجش دعا می کنند، از مهلکه غیبت او رهایی نمی یابند.
عرض کردم: مولا جان! آیا علامتی هست که قلبم به آن اطمینان پیدا کند؟
در این هنگام، آن پسر بچه به زبان عربی فصیح گفت: من بقیه الله در زمین، وانتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم. پس از این که به طور آشکار مشاهده کردی، علامتی را جست وجو مکن!
آن روز خوشحال وشاد از محضر امام (علیه السلام) خارج شدم. فردا دوباره به حضور امام (علیه السلام) شرفیاب گردیدم وعرض کردم. ای فرزند رسول خدا! از آنچه به من ارزانی فرمودی فرمودی بسیار مسرور شدم، اما آن سنت جاریه ای که فرمودی از خضر (علیه السلام) وذی القرنین در ایشان موجود است، چیست؟
امام (علیه السلام) فرمود: غیبت طولانی او است.
عرض کردم: مگر غیبت او باید طولانی شود؟
فرمود: آری! قسم به خدا! آن قدر طولانی می شود که اکثر آنهایی که فایل به وجود او خواهند بود از عقیده خود باز خواهند گشت، وجز آنهایی که خداوند از آن ها به ولایت ما پیمان گرفته است، وایمان را در قلب های آنها تثبیت نموده وآن ها را به روحی از ناحیه خویش تأیید فرموده، کسی در این اعتقاد باقی نمی ماند.
ای احمد بن اسحاق! این امری است از امور الهی وسری است از اسرار خدا، وغیبتی است از اخبار پنهان خدا. آنچه را که به تو رساندم، نگه دار وپنهان نما از شاکرین باش وفردای قیامت در اعلا علیین در کنار باش!(۱۲۹)

صاحب الامر کیست؟

یعقوب بن منفوس - یا منقوش - می گوید:
به حضور امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدم. حضرت (علیه السلام) در سکوی جلوی خانه نشسته بود. در سمت راست ایشان اتاقی که بود پرده ای ریشه دار مقابل آن آویخته شده بود.
عرض کردم: آقا جان! صاحب الامر کیست؟
فرمود: پرده را کنار بزن!
وقتی پرده را کنار زدم، پسر بچه ای به سوی ما آمد که حدودا پنج - یا ده یا هشت - ساله به نظر می آمد. پیشانی اش گشاده وچهره اش سپید وحدقه چشمانش درخشان بود، وکف دست ها وزانوانش پر ومحکم، وخالی برگونه راست داشت، وموی سرش کوتاه بود.
امام حسن عسکری (علیه السلام) او را روی زانو نشانده وفرمود: صاحب الامر شما این است.
سپس برخاست وبه او فرمود: فرزندم! تا وقت معلوم برو داخل.
او هم داخل خانه شد در حالی که چشمهایم او را بدرقه می کرد.
آن گاه حضرت (علیه السلام) فرمود: ای یعقوب! نگاه کن، ببین چه کسی در خانه است؟
وقتی داخل شدم کسی را ندیدم.(۱۳۰)

بایست وتکان نخور!

ضوء بن علی عجلی می گوید:
مردی ایرانی را دیدم که می گفت: به سامرا رفتم وقتی مقابل منزل امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدم، بدون این که اجازه ورود بگیرم، امام (علیه السلام) مرا از داخل فرا خواند.
داخل شدم وسلام نمودم، حضرت (علیه السلام) فرمود: ای ابو فلان! حالت چطور است؟ بنشین!
آن گاه از تمام وزنان فامیلم پرس وجو کرد وفرمود: چه شد که آمدی؟
عرض کردم: به خاطر علاقه ای که به شما داشتم.
فرمود: همین جا بمان!
من نیز همراه خدمتکاران همان جا ماندم. روزی از خرید حوائج خانه بازگشتم مثل همیشه بدون این که اجازه بگیرم داخل اتاق مردان شدم.
ناگاه صدای حرکت کسی را شنیدم، حضرت (علیه السلام) بانگ زد: بایست وتکان نخورد!
من نه جرأت بازگشت داشتم ونه جسارت این که قدمی به جلو بردارم. همان جا خشکم زد. در این حال، کنیزی از اتاق خارج شد در حالی که چیزی را در پارچه ای پیچیده بود. پس از آن حضرت (علیه السلام) فرمود: داخل شو!
وقتی وارد شدم، امام (علیه السلام) دوباره آن کنیز را فرا خواند وفرمود: آنچه را که با خود داری نشان بده!
وقتی پارچه را گشود، پسر بچه ای را دیدم که صورتش سپید بود.
وقتی تنش را عریان کرد، خط مویی سبز رنگ را دیدم که به سیاهی نمی زد واز ناف تا سینه اش روییده بده!
آن گاه امام (علیه السلام) فرمود: این صاحب الامر شماست.
آنگاه به آن کنیز فرمود تا او را بردارد وببرد. از آن پس، تا زمان وفات امام حسن عسکری (علیه السلام) او را ندیدم.
به آن مرد ایرانی گفتم نم به نظر تو، او در آن هنگام چند سال داشت؟
گفت: دو ساله.(۱۳۱)

در جستجوی او!

ابو سعید غانم بن سعید هندی می گوید:
من اهل کشمیر هندوستان هستم، من به همراه سی ونه دیگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات وانجیل وزبور را خوانده بودیم. به همین دلیل از مشاوران او به شمار می آمدیم.
روزی پادشاه از ما درباره حضرت محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) سوال کرد.
گفتیم: نام او را در کتاب های خودمان یافته ایم.
برای این کار مقدار زیادی پول به همراه برداشته وبه راه افتادم. در راه گروهی از ترکان مرا غارت کردند. با همان وضع به کابل رفتم واز آن جا به طرف بلخ حرکت کردم.
وقتی به بلخ رسیدم نزد امیر آن شهر رفتم، امیر بلخ مردی به نام ابن ابی شور - همان داود بن عباس بن ابی اسود - بود، خود را معرفی نمودم وعلت سفرم را بازگو کردم.
او تمام فقها وعلما را برای گفت وگو با من جمع کرد. من از آن ها پرسیدم: محمد کیست؟
پیامبر ما، محمد بن عبدالله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است.
- از کدام خاندان است؟
- از قریش.
- البته این مهم نیست. جانشین او کیست؟
- ابوبکر.
- ما در کتاب های خودمان خوانده ایم که جانشین او پسر عمویش ودامادش وپدر فرزندانش می باشد.
ای امیر! این مرد از شرک به کفر رسیده است وباید گردنش زده شود.
- من به دینی چنگ زده ام که جز با بیان روشن آن را رها نخواهم کرد.
آن گاه امیر شخصی به نام حسین بن شکیب را فرا خواند وگفت: ای حسین! با این مرد مناظره کن!
حسین بن گفت: در اطراف تو فقها وعلمای زیادی هستند آن ها را برای مناظره با او بفرست!
امیر گفت: به طور دستور می دهم که با او مناظره کرده وبا دوستی ولطف با او رفتار کنی.
آن گاه حسین مرا به گوشه ای برد. از او درباره حضرت محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) سوال کردم.
او گفت: همان طور که به تو گفته اند: او پیامبر ما است جز این که خلیفه به حق او پسر عمویش علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که همسر دخترش فاطمه (علیها السلام) وپدر ودو فرزند او حسن وحسین (علیه السلام) می باشد.
آن گاه من گفتم: أشهد أن لا اله الله وان محمد رسول الله.
سپس به نزد امیر رفتم واسلام آوردم. او مرا به حسین سپرد تا معالم دینم را از او فرابگیرم.
روزی به حسین گفتم: ما در کتاب های خودمان خوانده ایم که هیچ خلیفه ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی کند.
خلیفه ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی کند.
خلیفه بعد از علی (علیه السلام) که بود؟
او گفت: حسن (علیه السلام) وپس از او حسین (علیه السلام) سپس یک یک ائمه را نام برد تا به امام حسن عسکری (علیه السلام) رسید آنگاه گفت: برای دانستن وشناختن خلیفه بعد از او باید به جست وجو بپردازی؛
من به امید یافتن جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) از بلخ خارج شدم.
مدتی با شخصی که مدعی بود او نیز در جست وجوی قائم آل محمد (علیه السلام) است همراه بودم، اما بعضی اخلاق او ناخوشایند بود، به همین دلیل او را ترک کردم.
از بغداد به مدینه رفتم، مدتی در مدینه ماندم. از هر که سوال می کردم، مرا از پیگیری موضوعی منع می کرد. تا این که روزی پیرمردی از بنی هاشم را دیدم که یحیی بن محمد عریضی نام داشت او گفت: آنچه تو در جست وجوی آن هستی در صریاء است.
من با صریاء رفتم، در دهلیزی جاروب شده روی سکویی نشسته بودم که غلام سیاهی بیرون آمد وبه من گفت: برخیز واز این جا برو!
گفتم: نمی روم.
او وارد خانه ای شد پس از مدتی خارج شد وگفت: داخل شو! ومولایت را اجابت کن.
من به همراه او وارد خانه ای شدم که دارای اتاقهای متعدد وباغچه های بسیار بود. امام (علیه السلام) را دیدم که در وسط حیاط نشسته است. نظر مبارکش به من افتاد، با زبان هندی سلام کرد ومرا به نامی خطاب قرار داد، واز سی ونه نفر دیگر که در هند جزء مشاوران پادشاه بودند پرسید، نام یک یک آن ها را بیان نمود.
آن گاه فرمود: می خواهی امسال با اهل قم، به حج مشرف شوی.
امسال نرو! به خراسان بازگرد وسال بعد مشرف شو!
عرض کردم: آقا جان من هزینه سفر خود را تمام کرده ام، مقداری هزینه راه به من عنایت بفرمایید!
حضرت (علیه السلام) فرمود: دروغ می گویی. وبه خاطر همین دروغ تمام اموالت را به زودی از دست می دهی.
با این حال، کیسه ای به من عطا کرد که مقداری پول در آن بود وفرمود: این را هزینه راهت کن! وقتی به بغداد رسیدی، به خانه کسی مرو! وآنچه را دیده ای به کسی بازگو مکن!
از خدمت حضرت مرخص شدم. چیزی نگذشت که آنچه از اموال با خود داشتم همه ضایع شد، وتنها آنچه حضرت (علیه السلام) عطا فرموده بود، باقی مانده. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حج، بدون این که به قم بروم حرکت کردم. وقتی دوباره به همان خانه رفتم، کسی را آن جا نیافتم!(۱۳۲)

پنداشتی که تو را نمی بینم؟!

حسن بن وجناء نصیبی می گوید:
پنجاه وچهار بار به سفر حج مشرف شده بودم. سفر آخری بود، شبی زیر ناودان کعبه در سجده مشغول دعا وتضرع بودم که شخصی مرا تکان داد گفت: برخیز! ای حسن بن وجناء.
هنگامی که برخاستم، کنیز رنگ پریده ونحیفی را دیدم که حدودا چهل سال یا بیش تر سن داشت.
در این فکر بودم که او کیست؟ واز من چه می خواهد؟ ناگاه در مقابل من به راه افتاد، من نیز بی اختیار بدون این که از او سوالی کنم به دنبال او به راه افتادم.
به اتفاق من به خانه حضرت خدیجه (علیه السلام) رسیدیم. وارد حیاط شدیم، در یک طرف، اتاقی بود که در ورودی آن وسط حیاط قرار داشت واز سطح زمین کمی بالاتر بود. او با عبور از چند پله چوبی که از جنس ساج بودند، وارد اتاق شد. چند لحظه بعد صدایی مرا فرا خواند: ای حسن! بیا بالا!
وقتی از پله ها بالا رفتم ودر آستانه در قرار گرفتم، چشمم به جمال عالم آرای یوسف زهرا (علیها السلام) افتاد.
حضرت (علیه السلام) فرمود: ای حسن! چنین می پنداری که تو را نمی بینم؟
خدا قسم! در تمام اوقاتی که در حج بودی، من با تو بودم.
آن گاه یک به یک تمام حالات ولحظات وکیفیت اعمال مرا در طول حج بر شمرد. چنان که من از شنیدن آن ها بیهوش به خاک افتادم.
نمی دانم چقدر آن حال به طول انجامید که لذت تماس دست های حضرت (علیه السلام) را احساس کردم. برخاستم ودوباره به سیر جمال بی مثال محبوب گمشده خویش پرداختم.
امام (علیه السلام) فرمود: ای حسن! به مدینه برو ودر خانه امام جعفر صادق (علیه السلام) - که خالی از سکنه - بمان وفکر خوراک وپوشاک هم نباش، که به تو خواهد رسید.
آن گاه دفتری به من عنایت فرمود که در آن دعای فرج ودستور نماز آن مندرج بود. فرمود: این گونه دعا کن وبرای من نماز بخوان! آن را به کسی غیر از شیعیان حقیقی من نشان مده! خداوند تو را موفق نماید.
عرض کردم: مولا جان! آیا بعد از این شما را نمی بینم؟
فرمود: چرا، اگر خدا بخواهد.
با این همه، امتثال امر وولایت کردم، ودل به فراق هجران نهاده بازگشتم.
به مدینه رفتم ودر خانه امام جعفر صادق (علیه السلام) ماندم. روزها بیرون خانه مشغول بودم. هنگام شب که برای افطار باز می گشتم ظرف چهار گوشی را که همیشه آن جا بود پر از آب گوارا می یافتم، وکنار آن قرص نانی که روی آن هر غذایی که در طول روز هوس نموده بودم؛ نهاده شده بود.
وقتی به قدر کافی سیر می شدم مابقی را شبانه به فقرا صدقه می دادم که مبادا کسی متوجه شود. همین طور لباس تابستانی ام هنگام تابستان، ولباس زمستانی را هنگام زمستان می رسید.
بعد از افطار می خوابیدم، هر روز هم قبل از خارج شدن از خانه، آب آورده واطراف را جاروب می کردم وکوزه آب را خالی می کردم.(۱۳۳)

من قائم آل محمد هستم!

احمد بن فارس ادیب می گوید:
در همدان طایفه ای زندگی می کردند که معروف به بین راشد بودند، وهمه آنها شیعه بوده وپیرو مذهب امامیه بودند. کنجکاو شدم وپرسیدم: چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
پیرمردی که ظاهر الصلاح ومتشخص به نظر می رسید، گفت: جد ما راشد که - طایفه ما به او منسوب است - سالی به حج مشرف شد، وی پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنین نقل کرد:
هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم که از شتر فرود آمدم تا کمی پیاده روی کنم. مدت زیادی پیاده حرکت کردم تا این که خسته شدم. پیش خود گفتم: بهتر است برای استراحت وخواب، کمی توقف کنم، آنگاه که انتهای قافله به نزد من رسید، بر می خیزم.
به همین جهت، خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است وخورشید به شدت می تابد وهیچ کس دیده نمی شود. ترسیدم؛ نه جاده دیده می شد ونه رد پایی مانده بود. ناچار به خدا توکل کردم وگفتم: به هر طرف که او بخواهد می روم!.
هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که به منطقه ای سبز وخرم رسیدم، گویا آن جا به تازگی باران باریده خاکش معطر وپاک بود. در میان آن باغ، قصری بود که چون شمشیر می درخشید.
با خود گفتم: خواب است که این قصر را که قبلا ندیده ووصف آن را از کسی نشنیده ام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتی مقابل در قصر رسیدم، دیدم دو نفر خادم که سفید پوست هستند آن جا ایستاده اند.
سلام کردم، آن ها با لحن زیبایی پاسخ دادند وگفتند: بنشین که خداوند خیری به تو عنایت فرموده است.
یکی از آن ها وارد قصر شد. بعد از اندک زمانی، بازگشت وگفت: برخیز وداخل شو!
وقتی وارد قصر شدم، ساختمانی را دیدم که تا آن زمان عمارتی بدان زیبایی ونورانیت ندیده بودم. خادم پیشتر رفت وپرده اتاقی را کنار زد وگفت: وارد شو!
وارد اتاق شدم. جوانی را دیدم که چهره اش همچون ماه در شب تاریک می درخشید، بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویزان بود که فاصله کمی با سر مبارک او داشت.
سلام کردم واو با مهربانی وزیباترین لحن پاسخ داد وپرسید:
آیا مرا می شناسی؟
- نه والله.
- من قائم آل محمد (علیه السلام) هستم که در آخر الزمان با همین شمشی - اشاره به آن شمشیر کرد - قیام می کنم، وزمین را بعد از آن که انباشته از ظلم وجور شده باشد، پر از عدل وداد می کنم.
با شنیدن این کلمات نورانی، به پای حضرت (علیه السلام) افتادم وصورت به خاک پای مبارکش می ساییدم.
- فرمود: این کار مکن! سرت را بلند کن! تو فانی از ارتفاعات همدان نیستی؟
- آری! ای آقا ومولایم!
- دوست داری که به نزد خانوده ات باز گردی؟
- آری! مولایم، می خ ۰واهم مژده آنچه را که خداوند به من ارزانی داشته، به آنها برسانم.
آن گاه حضرت به آن خادم اشاره کرد. او دست مرا گرفت وکیسه پولی به من داد وبا هم از خدمت امام (علیه السلام) مرخص شدیم. چند قدم که رفتیم. سایه ها ودرختان ومناره مسجدی را دیدم. او گفت آیا این جا را می شناسی؟
گفتم: نزدیک همدان شهری است که اسد آباد نام دارد. این جا شبیه آن جا است.
او گفت: این جا اسد آباد است. برو! که هدایت بافتی وواقعا راشد شدی!
من که به منظره پیش روی خود خیره شده بودم، وقتی بازگشتم، او را ندیدم. وارد اسد آباد شدم. به کیسه نگاه کردم، پنجاه دینار وچهار سکه طلا در آن بود وتا زمانی که آن را داشتم خیر به ما روی می آورد.(۱۳۴)

دعوت مولای خود را بپذیرید!

علی بن سنان موصلی می گوید:
بعد از رحلت امام حسن عسکری (علیه السلام) عده ای از مردم قم به سامرا آمدند، آنها اموالی را به همراه خود آوردند بودند که می خواستند به امام (علیه السلام) تحویل دهند، واین رسم همه ساله آن ها بود که هر سال برای پرداخت وجوهات به سامرا می آمدند.
این بار نیز در حالی که از رحلت امام (علیه السلام) اطلاعی نداشتند بار سفر با سامرا را بستند.
وقتی سراغ حضرت (علیه السلام) را گرفتند ودانستند که ایشان به قرب الهی واصل شده اند، پرسیدند: وارث او کیست؟
مردم گفتند: برادرش جعفر (کذاب).
پرسیدند: او اکنون کجا است؟
گفتند: برای گردش وتفریح بیرون رفته است، واکنون سوار بر قایقی بروی رودخانه دجله مشغول باده خواری است، وگروهی از نوازندگان هم او را همراهی می کنند.
آن ها به همدیگر نگاه کردند وباهم مشورت نمودند وگفتند: این ها صفات امام (علیه السلام) نیست.
یکی از آن ها به همدیگر نگاه کردند وبا هم مشورت نمودند وگفتند: این ها صفات امام (علیه السلام) نیست.
یکی از آن ها گفت: بهتر است که بازگردیم واین اموال را به صاحبان شان بازگردانیم.
یکی از آن که ابوالعباس محمد بن جعفر حمیری قمی نام داشت، گفت: بهتر است بمانیم تا این مرد - که می گویند وارث امام است - باز گردد وبه درستی در مورد صحت موضوع تحقیق کنیم.
وقتی جعفر (کذاب) بازگشت، نزد او رفته وبر او سلام کردند وگفتند:
آقا جان! ما مردمی از شهر قم هستیم. عده ای از شیعیان ومردمان دیگر قم نیز همراه ما هستند. وجوهاتی را برای مولای خودمان امام حسن عسکری (علیه السلام) آورده ایم.
- آن ها کجاست؟
- نزد ما است.
- آن ها را نزد من بیاورید!
- این اموال معمولا خبری شگفت انگیز دارند.
- خبر چیست؟
- این اموال به تدریج جمع آوری شده است، بدین ترتیب که هر شیعه مومنی یک یا دو سکه طلا در کیسه ای نهاده وآن را مهرو موم نموده است. ما هرگاه به خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام) مشرف می شدیم، ایشان مشخصات تمامی کیسه ها را از مقدار وجه گرفته تا نام صاحب آن ونشان مهرش، همه را می فرمودند.
- دروغ می گویید. برادر من چنین نمی کرد. این علم غیبت است.
وقتی آن ها سخن جعفر (کذاب) را شنیدند، به یکدیگر نگاه کردند.
در این حال جعفر (کذاب) گفت: آن اموال را نزد من بیاورید!
آنان گفتند: ما در ازای حمل وتحویل این وجوهات از صاحبان آنها مزد گرفته ایم. وشرعا موظفیم آن ها را بعد از دیدن نشانه هایی که امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرمودند، تحویل دهیم. اگر تو امامی، دلایل خود ارائه بده والا ما آن ها را به صاحبانشان باز خواهیم گرداند تا هر طور که خودشان می خواهند عمل کنند.
وقتی جعفر (کذاب) این مطلب را شنید به نزد خلیفه رفت، خلیفه در سامرا بود. از او خواست که وی را در مورد جانشینی اش حمایت کند وامیدوار بود که این اموال را تصاحب کند!
خلیفه آن ها را احضار کرد وگفت: این اموال را به جعفر بدهید!
آنان گفتند: خداوند امیرالمؤمنین را سلامت بدارد، ما مأموریم ودر ازای مزدی که گرفته ایم، وکالت این اموال را به عهده داریم. این اموال، امانت مردمی هستند که به ما امر نموده اند که آن ها را تنها پس از دیدن علامت یا نشانه ای - که دلیل بر امانت امام باشد - تحویل دهیم وهر سال این اموال را به امام حسن عسکری (علیه السلام) عرضه می نمودیم، وایشان پس از بیان علامت، آن ها را از ما تحویل می گرفت.
علامتی را که او ارائه می داد، چه بود؟
تعداد سکه ها وصاحبان آنها اموال ومقدار آن ها را ذکر می نمود. وقتی چنین می فرمود ما آن ها را تحویل می دادیم، وبارها چنین کرده بودیم واین موضوع علامت ما بود. اما ایشان اکنون وفات یافته اند، واگر این موضوع علامت بود. اما ایشان اکنون وفات یافته اند، واگر این مرد صاحب امر هست، آنچه را که برادرش انجام می داد، انجام دهد، والا ما آن ها را به صاحبانشان باز می گردانیم.
در این حال، جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین! این مردم دروغ گو هستند، وبه بردار من دروغی را نسبت می دهند. این علم غیب است.
خلیفه در پاسخ گفت: این ها فرستاده مردم هستند، وخداوند فرموده است:
وما علی الرسول الا البلاغ المبین.(۱۳۵)
وظیفه فرستاده تنها ابلاغ پیام است.
جعفر (کذاب که انتظار شنیدن این سخن را از خلیفه نداشت) مهبوت شد ونتوانست جوابی بدهد.
آن گاه آن عده گفتند: از امیرالمؤمنین می خواهیم که دستور دهد تا مأموری برای خروج ما از شهر تعیین نماید تا ما را بدرقه کند.
خلیفه نیز دستور داد تا راهنمایی، آن ها را مشایعت کند. وقتی از شهر خارج شدند (وآن راهنما بازگشت) نوجوانی زیبا که به نظر می آمد خادم باشد، مقابل رسید وگفت: ای فلانی پسر فلانی! وای فلانی پسر فلانی! مولای خود را اجابت کنید!
آن ها گفتند: آیا تو مولای ما هستی؟
گفت: پناه بر خدا، من بنده مولای ما هستی؟
آن گاه با او همراه شدند. او آن ها را به سامرا بازگرداند ویک راست به خانه امام حسن عسکری (علیه السلام) بود.
می گویند: وقتی وارد خانه شدیم، فرزند او - یعنی قائم آل محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) - را دیدم که بر تختی نشسته است. مانند ماه می درخشید، لباسی سبز بر تن داشت. سلام کردیم وایشان پاسخ فرمود.
آن گاه فرمود: اموالی که با خود دارید، مجموعا فلان دینار است، وفلانی فلان قدر، وفلانی فلان قدر داده است.
ویک یک همه را برشمردند واموال دیگر را نیز که پارچه وچیزهای دیگر به همین ترتیب مشخص فرمود. حتی نوع بارها وچهارپایان خودمان را نیز بیان نمود.
(با مشاهده این دلیل روشن)، سجده شکر به جای آوردیم، وزمین را بوسیدیم. آن گاه سوالاتی را که داشتیم از حضرت (علیه السلام) پرسیدیم، وایشان یک یک پاسخ فرمود. آنگاه اموال را تحویل دادیم.
ایشان امر نمود که از آن به بعد هیچ وجهی را به سامرا نیاوریم.
زیرا در بغداد مردی را تعیین خواهند نمود که ما وجوهات را به او بسپاریم ونامه های حضرت (علیه السلام) به دست او به مردم خواهد رسید.
هنگامی که اجازه مرخصی فرمود مقداری اسباب تکفین وتدفین به ابوالعباس محمد بن جعفر قمی حمیری عنایت نموده، فرمود:
خداوند پاداش تو را بزرگ گرداند!
وقتی به گردنه همدان رسیدیم، ابوالعباس فوت کرد. از آن به بعد وجوهات را به بغداد نزد نواب مخصوص حضرت (علیه السلام) که نامه های ایشان را به مردم می رساندند، بردیم.(۱۳۶)

نوجوان ماه سیما!

محمد بن احمد انصاری می گوید:
گروهی از مفوضه(۱۳۷) ومقصره(۱۳۸) کامل بن ابراهیم مدنی را برای مناظره نزد امام حسن عسکری (علیه السلام) فرستادند.
کامل بن ابراهیم می گوید: پیش خود گفتم: به او می گویم: تنها کسی وارد بهشت می شود که اعتقاد مرا داشته باشد!
وقتی خدمت امام حسن عسکری مشرف شدم، دیدم پیراهن سفید لطیفی پوشیده است. با خود گفتم: ولی خدا وحجت او پیراهن لطیف می پوشد وبه ما امر می کند که به فکر برادران دینی خود باشیم، وما را از پوشیدن این گونه لباس ها نهی می کند.
امام حسن عسکری (علیه السلام) تبسمی فرمود وآستین خود را بالا زد ولباس خشنی را (که زیر آن لباس لطیف پوشیده بود) وبا پوست بدنش تماس داشت داشت، نشان داده وفرمود: این را برای خدا، واین را برای شما پوشیده ام!
من با شرمندگی سلام کردم وکنار دری که پرده ای آن را پوشانده بود، نشستم. ناگاه بادی وزید وگوشه ای از آن پرده کنار رفت ونوجوان ماه سیمایی را که حدودا چهار سال داشت، دیدم. فرمود: ای کامل بن ابراهیم!
از این سخن مو بر تنم راست شد، وبه دلم الهام شد که بگویم: لبیک، آقا جان! بفرمایید.
فرمود: نزد ولی خدا وحجت او آمده ای که بگویی: تنها کسی که اعتقاد تو را داشته باشد، به بهشت می رود؟
گفتم: آری، قسم به خدا! برای همین آمده ام.
فرمود: به خدا قسم! در این صورت عده ای کمی بهشتی خواهند بود، زیرا تنها گروهی که حقیه نام دارند، وارد بهشت خواهند شد.
عرض کردم: آقا جان! آن ها چه کسانی هستند؟
فرمود: کسانی که علی (علیه السلام) را دوست دارند وبه حق او سوگند می خورند، اما حق او وفضل او را نمی دانند.
آمده بودی که درباره اعتقاد مفوضه سوال کنی، بدان که آن ها دروغ می گویند. خداوند دل های ما را ظرف مشیت خود قرار داده است که اگر او بخواهد ما نیز خواهیم خواست، چنانچه می فرماید:
ما تشاءون الا ان یشاء الله.
جز آنچه خداوند می خواهد شما نمی خواهید.
آن گاه پرده به حالت اول بازگشت، ومن هر چه کردم تنوانستم آن را کنار بزنم.
امام حسن عسکری (علیه السلام) تبسم نموده وفرمود: ای کامل! چرا نشسته ای، مگر حجت بعد از من سوالت را پاسخ نداد؟
من نیز برخاستم وخارج شدم، واز آن پس آن خلف صالح (علیه السلام) را ملاقات نکردم.(۱۳۹)

عجز مأموران خلیفه از دسترسی به آقا!

رشیق، دوست مادرانی می گوید:
روزی معتضد، خلیفه عباسی ما را - که سه نفر بودیم - احضار نمود ودستور داد:
هر یک سوار بر اسبی شده واسبی دیگر را به همراه خود بردارید، وجز توشه مختصری چیزی با خود حمل نکنید، وپنهانی وبه سرعت خود را به سامرا برسانید، وبه فلان محله وفلان خانه بروید.
وقتی آن جا رسیدند، غلام سیاهی را می بینید که دم در نشسته است.
فورا وارد خانه شده وهر که دیدید، سرش را برای من می آورید!
ما طبق دستور حرکت کردیم وقتی به سامرا رسیدیم همان طور که گفته بود در دهلیز خانه غلام سیاهی را دیدیم که بند شلوار را می بافد، از او پرسیدیم: چه کسی در خانه است؟
گفت: صاحبش.
قسم به خدا! هیچ توجهی به ما نکرد، وهیچ واهمه ای ننمود!
وارد خانه شدیم. خانه ای بود همانند خانه امیران لشکر (بسیار مجلل وبا شکوه) پرده ای که آویزان بود آن قدر نو پاکیزه بود که گویی تا آن موقع دست نخورده بود. کسی در خانه نبود. پرده را کنار زدیم، سرای بزرگی را دیدیم که گویی دریایی در بستر آن قرار داشت.
ودر انتهای سرای حصیری روی آب گسترده بود ومردی زیباروی به نماز ایستادن بود وبه ما توجهی نداشت.
ما هیچ وسیله ای برای دسترسی به او نداشت.
ما هیچ وسیله ای برای دسترسی به او نداشتیم، یکی از همراهان ما که احمد بن عبدالله نام داشت خواست وارد سرا شده وگام بردارد که در آب فرو رفت، او در آب دست وپا می زد وما با مشکل او را بیرون کشیدیم، وقتی نجات یافت وبیرون آمد، از هوش رفت.
ساعتی گذشت ودوست دیگرم تصمیم گرفت که خود را به آب زده وبه آن مرد برساند، ما او نیز مانند احمد بن عبدالله آن قدر دست وپا زد که وقتی بیرون کشیدمش بیهوش افتاد، ومن نیز هاج وواج مانده بودم.
به صاحب خانه - آن شخص زیبا - گفتم: از خدا واز شما پوزش می طلبم. قسم به خدا! هیچ اطلاعی از موضوع نداشتم، ونمی دانستم که برای دستگیری چه کسی آمده ام. هم اکنون به درگاه خداوند از عملی که انجام داده ام توبه می کنم.
اما او همچنان نه توجهی به ما کرد ونه چیزی گفت واز حالتی که داشت خارج نشد.
(وقتی دوستانم به هوش آمدند)ناچار بازگشتم. معتضد منتظر ما بود به محافظان دستور داده بود که ما هر زمانی که رسیدیم، فورا نزد او برویم.
نیمه ها شب به نزد معتضد رفتیم. او جریان را پرسید، وما همه چیز را بازگو کردیم.
آن گاه گفت: وای بر شما! آیا پیش از من کسی را ملاقات کرده وماجرا را گفته اید؟
گفتیم: نه.
گفت: من دیگر با او کاری نخواهم داشت. وسوگند سختی خورد که اگر چیزی از این مطلب به کسی بازگو کنیم، گردنمان را خواهد زد.
ما نیز تا او زنده بود جرأت بیان آن را نداشتیم.(۱۴۰)

آرزوی زیارت مهدی (علیه السلام)!

سید رضی الدین علی بن طاووس (علیه السلام) می گوید: کسی که نخواست نام او فاش شود، می گفت:
من از خدا می خواستم که به زیارت مهدی (علیه السلام) نائل شوم. شبی در خواب دیدم که در فلان وقت او را مشاهده خواهم کرد.
وقتی از خواب بیدار شدم به مرقد موسی بن جعفر (علیه السلام) مشرف شدم ودر همان زمانی که در خواب دیده بودم منتظر لقای مولا شدم.
ناگاه صدایی شنیدم که به گوشم آشنا بود. صاحب صدا را دیدم که در حال زیارت امام جواد (علیه السلام) می باشد، من رعایت ادب را کرده وچیزی نگفتم. او وارد ضریح شد.
من پایین پای امام موسی بن جعفر (علیه السلام) ایستادم. چند لحظه بعد خارج شد در حالی که کسی همراه او بود، من دانستم که او مهدی (علیه السلام) است، وجمال عالم آرای او را سیر می کردم، اما ادب کرده وایشان را صدانزدم.(۱۴۱)

نامه ای در کنار قبر مطهر!

به خاطر جنگی که به وقوع پیوست بود جدم، ورام بن ابی فراس زا حله به کاظمین پناه برده ودر حدود پنجاه ویک روز در آن جا اقامت نمود.
من نیز پس از او قصد تشرف به سامرا حرکت نموده ودر کاظمین او را ملاقات نمودم. هوا بسیار سرد بود.
وقتی دانست که قصد تشرف به سامرا را دارم. نامه ای به من داد وگفت: این را محکم در لباس خود حفظ کن! وقتی به قبه شریفه امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدی، اول شب به تنهایی وارد حرم مطهر شو وآن قدر صبر کن که همه بروند، آن گاه این نامه را کنار قبر منور قرار بده! اول صبح (هنگامی که هنوز رفت وآمد چندانی شروع نشده) باز گرد! اگر نامه را آن جا ندیدی درباره آن چیزی به کسی مگو!
من نیز چنین نمودم، وپس از بازگشت نامه به نیافتم. به طرف شهر خودم به راه افتادم، جدم ورام نیز پیش از من به حله بازگشته بود.
وقتی به راه افتادم، جدم ورام نیز پیش از من به حله بازگشته بود. وقتی او را در منزلی ملاقات کردم، گفت: حاجتی را که می خواستم، گرفتم.(۱۴۲)

سرانجام توفیق دیدار حاصل شد!

حسن بن علی بن حمزه اقساسی می گوید:
در کوفه پیرمرد رخت شویی بود که بسیار اهل زهد وعبادت بوده وسیاحت بسیار می نموده، ودر جست وجوی خبر ونشانی از حضرت حجت (علیه السلام) بود. روزی در مجلس پدرم بدم او را دیدم. او سخن می گفت وپدرم گوش می داد.
پیرمرد می گفت: یک شب به مسجد جعفی که از مساجد قدیمی بیرون کوفه بود؛ رفتم. نیمه های شب در خلوت وتنهایی مشغول عبادت بودم که سه نفر وارد شدند. وقتی به میان صحن مسجد رسیدند، یکی از آن سه نفر، نشست ودستش را روی زمین به چپ وراست کشید. ناگاه از همان محل آب جوشید، وآن مرد با آن آب وضو گرفت، به آن دو نفر دیگر نیز اشاره کرد تا با آن وضو بگیرند.
پس از آن دو نفر نیز وضو گرفتند، نفر اول پیش ایستاد وآن دو نفر دیگر به او اقتدا نموده ونماز گزاردند. من نیز به او اقتدا نموده ونماز خواندم.
وقتی امام سلام نماز را داد، حالت او مرا متحیر ساخت ودانستم که جوشیدن آب از زمین توسط او، نشانه بزرگی اوست. به همین خاطر، از شخصی که سمت راست من نشسته بود، پرسیدم: این مرد گفت: او صاحب الامر (علیه السلام) وفرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) است. من خودم را به حضرت (علیه السلام) نزدیک نموده ودست مبارکش را بوسیدم.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! نظر شما درباره عمر بن حمزه چیست؟ آیا اعتقادات ونظرات او صحیح است؟
فرمود: خیر، ولی سرانجام هدایت می شود وتا زمانی که مرا ندیده است، نخواهد مرد.
سخنان پیرمرد به پایان رسید، من همه آن را یادداشت کردم. مدت زیادی گذشت عمر بن حمزه وفات یافت، ولی شنیده نشده که او امام را ملاقات کرده باشد.
روزی دوباره پیرمرد را ملاقات کردم، به او گفتم: مگر تو نگفتی که عمر بن حمزه پیش از ملاقات با امام زمان (علیه السلام) نخواهد مرد؟
او گفت: تو از کجا می دانی که او امام را ندیده است؟
برای تحقیق نزد فرزند او ابو المناقب رفتم، ودر مورد پدرش از او سوال نمودم.
او گفت: یک شب، نزدیکی های صبح، نزد پدرم بودیم، او در حال احتضار بود. توان خود را از دست داده وبه سختی سخن می گفت. تمام درها نیز بسته بود. ناگاه مردی وارد اتاق شد.
ما همه ترسیدیم چون درها کاملا بسته بود، حتی جرأت نکردیم از او چیزی بپرسیم. او مستقیم نزد پدرم رفته وکنار وی نشست وبه آهستگی چیزی به او گفت وپدرم گریست.
آن گاه برخاست ورفت. وقتی از نظر ما ناپدید شد، پدرم گفت: مرا بنشانید.
او را در بستر نشانیدیم. چشمانش را گشود وگفت: آن شخصی که نزد من بود، کجا است؟
گفتیم: همان طور که آمده بود، رفت.
گفت: به دنبالش بشتابید!
ما به دنبال او رفتیم اما درها بسته بود وهیچ اثری نیافتیم.
بازگشتیم وگفتیم: که چیزی نیافتیم.
از پدرم پرسیدیم او که بود؟
گفت: او صاحب الامر (علیه السلام) بود. در این حال بیمارش عود کرد، وبیهوش شد.(۱۴۳)

چرا تردید؟

ابو عبدالله حسین بن حمدان می گوید:
شهر قم از کنترل خلیفه خارج شده بود وهر شخصی را برای تصدی منصب جمکرانی می فرستادند، مردم از ورود او جلوگیری نموده وبا او می جنگیدند.
خلیفه مرا به همراه لشکری برای در دست گرفتن اوضاع قم مأمور کرده وبه سوی آن شهر فرستاد.
من با لشکری حرکت کردم، وقتی به منطقه طرز رسیدیم، برای استراحت توقف نمودیم. به قصد شکار حرکت کردم. صیدی را هدف قرار دادم اما فرار کرد.
مسافت زیادی را به دنبال او طی نمودم تا این که به نهری رسیدم.
همین طور در مسیر رود مشغول حرکت بودم که به محلی رسیدم که بستر رودخانه گسترده وباز بود.
در این هنگام، از دور مردی را دیدم که بر اسبی سفید سوار بود. به من نزدیک شد عمامه ای سبز بر سر داشت ویک جفت کفش سرخ در پا وچهره خود را چنان پوشیده بود که تنها چشمانش دیده می شد.
وقتی کاملا نزدیک شد گفت: ای حسین!
او بدون لقب وکنیه مرا مورد خطاب قرار داد.
گفتم: چه می خواهی؟
گفت: چرا در مورد ولایت صاحب الامر (علیه السلام) تردید می کنی؟ وچرا خمس مالت را به اصحاب ما نمی دهی؟
درست می گفت. من در مورد ولایت صاحب الامر (علیه السلام) شک داشتم، وخمس مال خود را نپرداخته بودم. او این سخن را آن چنان با مهابت ادا کرد که من با تمام استحکام وشجاعتم بر خود لرزید وعرض کردم: چشم، آقا جان! همان طور که فرمودید، خواهم نمود.
آن گاه فرمود: وقتی به آن جا که می خواهی بروی - یعنی قم - رسیدی وبدون درد سر وارد شدی، خمس هر چه را که به عنوان دارایی شخصی به دست آوردی، به مستحقش بپرداز!
عرض کردم: چشم.
آن گاه فرمودند: برو که هدایت یافتی.
عنان مرکب را باز گرداند ورفت، ولی من نفهمیدم که از کدام طرف رفت. هر چه چپ وراست را جست وجو کردم، چیزی نیافتم. ترسم بیش تر شد، فورا بازگشتم وسعی کردم آن را فراموش کنم.
نزدیک قم رسیدیم ومن خود را برای درگیری با مردم آماده نموده بودم، ناگاه عده ای از اهالی قم نزد من آمده وگفتند: ما با هر حاکمی که فرستاده می شد، به خاطر ستمی که بر ما روا می داشته، می جنگیدیم.
تا این که تو آمدی، با تو مخالفتی نداریم! وارد شهر شو وهر طور که صلاح می دانی به تدبیر امور بپرداز!
وارد شهر شدم مدتی آن جا ماندم واموال زیادی بیش تر آنچه که فکر می کردم به دست آوردم، تا این که گروهی از اطرافیان خلیفه بدگویی نمودند، من نیز از مقام خود عزل شده وبه بغداد بازگشتم.
وقتی وارد بغداد شدم، ابتدا نزد خلیفه رفته وسلام نمودم. آن گاه به منزل خود مراجعت نمودم. اطرافیان، بستگان وآشنایان برای تجدید دیدار وخوش آمد به دیدنم آمدند.
در این حال، ناگاه محمد بن عثمان - نائب دوم امام زمان (علیه السلام) - وارد شد وبدون این که توجهی به حاضرین نماید از همه عبور نموده وتا بالای مجلس نزد من آمد وآن قدر نزدیک شد که توانست به پشتی من تکیه کند، من از این جسارت او به خود وبستگان وآشنایانم بسیار خشمگین شدم.
ملاقات کنندگان همین طور می آمدند ومی رفتند وبرای این که وقت مرا نگیرند زیاد معطل نمی شدند. اما او همچنان نشسته بود، ولحظه به لحظه بر خشم من افزوده می شد.
وقتی مجلس خالی شد. خود را به من نزدیک نمود وگفت: به پیمانی که با ما بسته ای وفا کن. آن گاه تمام ماجرا را بازگو کرد.
من به خودم لرزیدم وگفتم: چشم.
آنگاه برخاستم وهمراه او خزاین اموالم را گشودم وبه حسابرسی پرداختم. خمس همه را خارج کردم، او از همه چیز اطلاع داشت حتی خمس وجهی را که از قلم انداخته بودم، به یادم آورد. آن را نیز پرداختم. او همه آنها را جمع نموده وبا خود برد.
پس از آن من دیگری در امر وجود حضرت حجت (علیه السلام) تردید نکردم.(۱۴۴)

ولی عصر (علیه السلام) ونصب الاسود!

محمد بن قولویه، استاد شیخ مفید می گوید:
قرامطه - که پیروان احمد بن قرمط بودند - اعتقاد داشتند که او (احمد بن قرمط) امام زمان است آنها به مکه حمله کرده وحجر الاسود را ربودند، پس از مدت ها آن را در سال ۳۰۷ هجری قمری باز پس فرستادند، ومی خواستند در محل قبلی خود نصب نمایند.
من این خبر را پیشتر در محل قبلی خود نصب نمایند.
من این خبر را پیشتر در کتاب های خویش خوانده بودم، ومی دانستم که حجر الاسود را فقط امام زمان (علیه السلام) می تواند در جای خود نصب کند. چنان که در زمان امام زین العابدین (علیه السلام) نیز را جای خود کنده شد، وفقط امام (علیه السلام) توانست آن را در جای خود نصب کند.
به همین خاطر؛ به شوق دیدار امام زمان (علیه السلام) به سوی مکه به راه افتادم. ولی بخت با من یاری نکرد ودر بغداد به بیماری سختی مبتلا شدم. ناچار شخصی به نام ابن هشام را نایب گرفتم تا علاوه بر ادای حج به نیت من، نامه ای را که خطاب به حضرت (علیه السلام) نوشته بودم، به دست آن حضرت برساند.
در آن نامه خطاب به ناحیه مقدسه معروض داشته بودم که آیا از این بیماری نجات خواهم یافت؟ ومدت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم: تمام تلاش من آن است که این نامه به دست کسی برسد که حجر الاسود را در محل خود نصب می کند. وقتی نامه را به او دادی، پاسخش را نیز دریافت کن!
ابن هشام، پس از این که با موفقیت مأموریت خود را انجام داد، بازگشت وجریان نصب حجر الاسود را چنین تعریف کرد:
وقتی به مکه رسیدم، خبر نصب حجر الاسود به گوشم رسید، فورا خود را به حرم رساندم. مقداری پول به شرطه ها دادم تا اجازه بدهند کسی را که حجرالاسود را در جای خود نصب می کند، ببینم، وعده ای از آن ها را نیز استخدام نمودم که مردم را از اطرافم کنار بزنند تا بتوانم از نزدیک شاهد جریان باشم.
وقتی نزدیک حجر الاسود رسیدم، دیدم هر که آن را بر می دارد ودر محل خود می گذارد، سنگ می لرزد ودوباره می افتد، همه متحیر مانده بودند. نمی دانستند چه باید بکنند؟
تا این که جوانی گندم گون که چهره زیبایی داشت جلو آمد وسنگ را برداشت ودر محل خود قرار داد، سنگ بدون هیچ لرزشی برجای خود قرار گرفت. گویی هیچ گاه نیفتاده بود.
در این هنگام، فریاد شوق از مرد وزن برخاست، او در مقابل چشمان جمعیت بازگشت واز در حرم خارج شد.
من دیوانه وار به دنبال او می دویدم ومردم را کنار می زدم، آن ها فکر می کردند که من دیوانه شده ام واز مقابلم می گریختند. چشم از او بر نمی گرفتم تا این که از جمعیت درو شدم. با این که او آرام قدم بر می داشت ولی من به سرعت می دویدم وبه او نمی رسیدم، تا این که به جایی رسیدیم که هیچ کس غیر از من، او را نمی دید.
او ایستاد ورو به من نمود وفرمود: آنچه با خود داری بده!
وقتی نامه را به ایشان تقدیم نمودم بدون این که آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از این بیماری هراسی نداشته باش، پس از این سی سال دیگر زندگی می کنی.
آن گاه مرا چنان گریه ای گرفت که توان هیچ گونه حرکتی نداشتم، واو در مقابل دیدگانم مرا ترک نمود، ورفت.
ابن قولویه گوید: پس از این قصه سال ۳۶۰ دوباره بیمار شدم، وبه سرعت خود را آماده نموده ووصیت نمودم.
اطرافیان به من گفتند: چرا در هراسی؟ ان شاء الله خداوند شفا عنایت خواهد کرد.
گفتم: این همان سالی است که مولایم وعده داده است.
ودر همان سال وبا همان بیماری دار فانی را ترک گفت وبه موالیانش پیوست. رحمت خداوند بر او باد.(۱۴۵)

پول حج وفاسق؟!

ابو محمد دعجلی - که از برگزیدگان دانشمندان شیعه بود وروایات زیادی از امامان معصوم (علیه السلام) شنیده بود - می گوید:
من دو پسر داشتم. یکی صالح بود وابو الحسن نام داشت وبه غسل مردگان اشتغال داشت. ولی پسر دیگرم ناصالح ومنحرف وبه دنبال گناه بود.
سالی از طرف شخصی اجیر شدم که به نیابت از امام زمان (علیه السلام) به حج مشرف شوم. پیش از سفر مقداری از آن پول را به پسر شراب خوار دادم.
به مکه مشرف شدم ومشغول اعمال حج بودم، تا این که با حاجیان به سوی عرفات به راه افتادیم، در عرفات جوانان گندم گون وزیبایی را دیدم که گیسوانش را به دو سوی افکنده ومشغول گریه، دعا وتضرع بود. واین زمانی بود که مردم در حال کوچ از صحرای عرفات بودند، در این موقع، آن جوان زیبا، رو به من نموده وفرمود: ای شیخ!
حیا نمی کنی؟
گفتم: از چه چیزی؟ آقا جان!
فرمود: از کسی که خودت می شناسی، پولی را برای ادای حج می گیری. آن گاه قسمتی از آن را به یک فاسق شراب خوار می دهی؟
زودی این چشمت - اشاره به یکی از چشمانم کرد - نابینا می شود.
اعمال حج به پایان رسید ومن به وطنم برگشتم، واز آن روز به بعد همیشه من در ترس واضطراب بودم، تا این که چهل روز پس از بازگشت از سفر حج، دملی در همان چشمی که اشاره کرده بود؛ ظاهر شد، وبه واسطه آن کور شدم.(۱۴۶)

صحرای عرفات ودیدار مولا!

یکی از اهالی مداین داستانی را به احمد بن راشد تعریف کرد، او می گوید:
با یکی از دوستانم مشغول ادای مناسک حج بودیم، تا این که به صحرای عرفات رفتیم، در آنجا جوانی را دیدیم که با لباسی بسیار فاخر - که حدودا صد وپنجاه دینار ارزش داشت - نشسته، او نعلینی زرد رنگ، براق وتمیز در پا داشت که غباری روی آن ننشسته بود، گویا اصلا با آن گام بردنداشته بود.
در این حال، فقیری را دیدیم که به او نزدیک شد واز او کمکی خواست.
جوان؛ چیزی از زمین برداشت وبه آن فقیر داد، گویا بسیار با ارزش بود؛ زیرا فقیر پس از گرفتن آن با خوشحالی او را بسیار دعا کرده وسپاسگزاری نمود.
آن گاه جوان برخاست ورفت، ما به طرف فقیر رفتیم وگفتیم: (آن جوان) چه چیزی به تو داد؟
گفت: سنگ ریزه های طلایی!
وقتی آن ها را به دست گرفتیم، حدودا بیست مثقال بود، به دوستم گفتم: مولایمان با ما بود واو را نشناختیم.
آنگاه به دنبال او همه عرفات را جست وجو کردیم، اما اثری نیافتم. وقتی بازگشتم، از آن هایی که در آن اطراف بودند، پرسیدیم:
این جوان زیبا که بود؟
گفتند: جوانی است علوی که هر سال از مدینه با پای پیاده به حج می آید!(۱۴۷)

دست مسیحایی!

اسماعیل بن حسن هرقلی می گوید:
در ایام جوانی زخمی به اندازه کف دست روی ران چپم پیدا شد هر سال در فصل بهار این زخم دهان باز می کرد واز آن چرک وخون بیرون می ریخت، طوری که دیگر زمین گیر شده ونمی توانستم حرکت کنم وبه کارهایم برسم.
به همین جهت، روزی از روستای هرقل به شهر حله که فاصله چندانی نداشت رفته، وبه خدمت سید رضی الدین علی بن طاووس (رحمه الله) مشرف شدم وعرض حال نمودم.
سید فرمود: سعی می کنم تو را مداوا کنم.
آن گاه پزشکان حله را دعوت کرد، آن ها جراحتم را معاینه نمودند وگفتند: این زخم روز رگ اکحل به وجود آمده، اگر بخواهیم آن را جراحی کنیم، ممکن است رگ قطع شده منجر به مرگ شود.
من با شنیدن تشخیص پزشکان خیلی ناراحت شدم.
سید فرمود: ناراحت نباش! من می خواهم به بغداد بروم. پزشکان آن جا حاذق تر وداناتر از این ها هستند، تو را نیز با خود می بردم.
به همراه سید به طرف بغداد به راه افتادیم، وقتی به بغداد رسیدیم، سید، پزشکان بغداد را به بالین من می آورد. آن ها بعد از معاینه زخم همان تشخیص را دادند. من دلتنگ ومأیوس شدم که با این وضع خونریزی چگونه به عبادتم می رسم؟
وقتی سید ناراحت مرا دید گفت: از نظر شرعی هیچ مشکلی نداری. هر قدر هم که لباست آلوده باشد، می توانی نماز بخوانی. ولی خوددار باش وفریب نفست را نخور! که خدا ورسول (صلی الله وعلیه وآله وسلم) تو را از آن نهی نموده اند.
من به سید عرض کردم: حالا که چنین شد وتقدیر مرا تا بغداد کشاند، می خواهم به زیارت سامرا مشرف شوم، سپس به نزد خانواده ام باز گردم.
سید نظر مرا پسندید. لباس ها وبارهایم را نزد او گذارم وبه طرف سامرا به راه افتادم.
وقتی به سامرا رسیدم، یک راست وبه زیارت حرم با صفای امام هادی وامام عسکری (علیه السلام) رفتم وپس از زیارت آن دو امام بزرگوار وارد سرداب مقدس امام زمان (علیه السلام) شدم، در آن مکان مقدس به درگاه خداوند رو آورده وبه امام زمان (علیه السلام) متوسل شده واستغاثه نمودم، تا پاسی از شب مشغول دعا بودم، پس از آن، تا شب جمعه در کنار قبور ائمه (علیه السلام) ماندم.
روزی پیش از زیارت، به کنار دجله رفتم وغسل کردم، ولباس پاکیزه ای پوشیدم وظرفم را پر از آب کردم. وقتی به طرف حرم به راه افتادم؛ متوجه شدم که چهار نفر سوار بر اسب از دروازه شهر خارج شدند.
به نظرم آشنا می آمدند. به نظرم رسید که قبلا آن ها را اطراف حرم به راه افتادم؛ متوجه شدم که چهار نفر سوار بر اسب از دروازه شهر خارج شدند.
به نظرم آشنا می آمدند. به نظرم رسید که قبلا آن ها را اطراف حرم دیده بودم که گوسفندانشان را می راندند. دو نفر آنها جوان تر بودند که یکی از آن ها نوجوانی بود که به تازگی مو بر پشت لبانش روییده بود.
هر دو نفرشان شمشیری حمایل نموده بودند.
یکی دیگر، پیرمردی بود که چهره خود را با نقابی پوشانده بود ونیزه ای نیز در دست داشت. دیگری آقایی که شمشیری زیر قبای رنگینش حمایل نموده وگوشه عمالش را تحت الحنک نهاده بود. وقتی کاملا به من نزدیک شدند، آن پیرمرد سمت راست ایستاد وبن نیزه اش را به زمین نهاد. آن دو جوان نیز سمت چپ ایستادند، وآن آقا مقابل من قرار گرفت. سلام کردند ومن پاسخ دادم.
آن بزرگواری که مقابل من ایستاده بود فرمود: می خواهی فردا نزد خانواده ات بازگردی؟
عرض کردم: آری.
فرمود: بیا جلو چه چیزی تو را ناراحت کرده است؟
من پیش خودم گفتم: خوب نیست که در این حال با من تماس پیدا کنند، زیرا اینان بر خلاف اعراب، اهل بادیه هستند وچندان احترازی از نجاست ندارند، ومن هم تازه غسل کرده ام وپیراهنم خیس است.
با این حال بیشتر رفتم. ایشان از روی اسب خم شده دست بر کتف من نهاده وتا روی دمل روی رانم دست کشید وآن را فشار داد. من دردم گرفت. آن گاه بر پشت اسب خود نشست.
پس از آن، پیرمرد رو به من کرد وگفت: اسماعیل! از رنجی که داشتی رستی؟
من از این که او مرا به نام مخاطب ساخت تعجب کردم که از کجا نام مرا می داند؟ گفتم: خداوند ما وشما را رستگار کند. ان شاء الله!
او گفت: ایشان امام زمان (علیه السلام) هستند.
من جلو رفتم وپای حضرت (علیه السلام) را در آغوش گرفته وبوسیدم. آنگاه حضرت (علیه السلام) حرکت نمود ومن نیز به دنبالش به راه افتادم در حالی که دست از زانوی حضرت (علیه السلام) برنمی داشتم.
حضرت فرمود: برگرد!
عرض کردم: هرگز از شما جدا نخواهم شد.
حضرت (علیه السلام) فرمود: صلاح در این است که برگردی، برگرد!
من سماجت کرده واصرار نمودم، پیرمرد رو به من کرد وگفت: ای اسماعیل! حیا نمی کنی؟ امام زمانت او بار به او امر به بازگشت می نماید وتو مخالفت می کنی؟
من از این سخن به خود آمدم وایستادم، حضرت چند قدمی برداشت آنگاه رو به نمود وفرمودن وقتی به بغداد بازگشتی حتما خلیفه تو را نزد خود می خواهد، وچون به نزد او رفتی وخواست چیزی به تو بدهد، نگیر! وبه فرزندمان رضی بگو: نامه ای در مورد تو به علی بن عوض بنویسد، من به او سفارش می کنم که هر چه می خواهی به تو بدهد.
آن گاه به همراه یارانشان به راه افتادند ورفتند، من همین طور ایستاده بودم وبانگاهم درو شدنشان را بدرقه می کردم، واز این که گرفتار هجران شده بودم، دوچار تأسف اندوه شدم.
آن قدر از خود بی خود شده بودم که توان حرکت نداشتم. گویی حضرت (علیه السلام) با رفتن خود تمام هستی ام را با خود برد.
آرام آرام برخاستم وبه راه افتادم، وقتی به حرم رسیدم خدام حرم که قبلا مرا دیده بودند، گفتند: چرا آشفته ای، از چیزی ناراحتی؟
گفتم: نه.
گفتند: کسی آزارت داده است؟
گفتم: نه، چیزی نیست. ولی می خواهم بدانم آیا آن اسب سوارانی را که چنین وچنان بودند واز نزد شما عبور کردند، می شناسید؟
گفتند: آری، آن ها متعلق به همان بزرگانی بودند که آن گله گوسفند را داشتند.
گفتم: نه، او امام زمان (علیه السلام) بود.
گفتند: آن پیرمرد یا آن مرد بزرگوار؟
گفتم: آن مرد بزرگوار.
گفتند: آیا زخم رانت را که داشتی، معاینه کرد؟
گفتم: دست روی آن کشید ودردم آمد.
آنگاه به محل زخم نگاه کردم، وهیچ اثری دیده نمی شد. شک کردم. آن یکی پایم را نیز وارسی کردم. هیچ زخمی دیده نمی شد.
وقتی مردمی که در اطرافم بودند، این صحنه را مشاهده کردند، به طرف من هجوم آوردند وپیراهنم را تکه تکه کردند، خدام دست مردم بیرون کشیدند.
یکی از مأمورین حکومتی که عنوان ناظر بین النهرین را داشت فریاد مردم را شنید وماجرا را پرسید. وقتی از ماوقع مطلع شد، مرا خواست ونامم را پرسید وگفت: کی از بغداد خارج شدی؟
گفتم: اول هفته.
او رفت ومن آن شب در حرم ماندم. هنگام صبح، پس از ادای نماز، خارج شدم. مردم نیز مقداری مرا بدرقه نمودند، وقتی کمی از حرم دور شدم، بازگشتند. من حرکت کردم وهنگام مغرب به شهرکی نزدیک بغداد که اوانی نام داشت رسیدم وشب را در آنجا گذراندم.
بامدادان به طرف بغداد به راه افتادم. وقتی به پل عتیق رسیدم، دیدم مردم ازدحام کرده اند ونام ونسب هر تازه واردی را که می خواهد وارد شهر شود؛ می پرسیدند.
وقتی نوبت من شد پرسیدند: نامت چیست؟ واز کجا می آیی؟
وقتی نام خود را گفتم، مانند اهالی سامرا به من همچون آورده ولباس هایم را تکه تکه کردند تا این که از حال رفتم.
موضوع از این قرار بود که ناظر بین النهرین نامه ای به بغداد نوشته وماجرا را به اطلاع مقامات رسانده بود.
مردم مرا روی دست وارد بغداد کردند. ازدحام آن قدر زیاد بود که کم مانده بود مرا بکشند.
موید الدین علقمی، وزیر وقت کسی را به دنبال سید رضی الدین علی بن طاووس فرستاد تا صحت موضوع ثابت شود.
سید بلافاصله به همراه اصحابش وارد بغداد شد، کنار دروازه نویی با هم ملاقات کردیم.
وقتی یاران سید ابن طاووس، مردم را از اطرافم دور کردند، چشم سید به من افتاد، گفت: تو؟!
گفتم: آری.
از مرکب خود پایین آمد وپای مرا بررسی کرد وچیزی از اثر آن زخم ندید. آن گاه از هوش رفت، ساعتی بعد وقتی کمی حالش بهتر شد، دست مرا گرفت: وبا هم نزد وزیر رفتیم!
سید در حالی که می گریست به وزیر گفت: این برادر من، ومحبوب ترین در مردم در نزد من است.
وزیر همه ماجرا را از من پرسید ومن همه را تعریف نمودم. آن گاه دستور داد تا همان پزشکان را که در بغداد مرا معاینه کرده بودند، حاضر کنند.
پزشکان حاضر شدند، آنها نیز در پاسخ وزیر گفتند: ما او را معاینه کردیم وتشخیص ما این بود که تنها راه علاج جراحی است که در آن صورت نیز منجر به مرگ می شد.
وزیر گفت: اگر به فرض پس از جراحی زنده می ماند، چند وقت طول می کشید تا بهبودی کامل یابد؟
آن ها گفتند: حداقل دو ماه طول می کشید، وپس از خوب شدن در محل زخم حفره ای سفید باقی می ماند که مو روی آن نمی رویید.
وزیر گفت: شما کی او را معاینه کردید؟
گفتند: حدود ده روز پیش.
آن گاه وزیر به پزشکان گفت: او را دوباره معاینه نمایید، آنان بعد از معاینه که پایم سالم سالم است، درست مثل پای دیگر. در این هنگام، یکی از آن ها فریاد زد وگفت: این کار، مسیح است.
وزیر گفت: همین که روشن شد که کار شما نبوده، کافی است. ما خود می دانیم کار چه کسی بوده است.
پس از آن، مرا نزد خلیفه المستضربالله بردند. وقتی او ماجرا را پرسید ومن همه آن را بازگو کردم. هزار دینار به من داد وگفت: این را بگیر ومصرف کن!
گفتم: من جرأت آن را ندارم که حتی یک حبه از تو چیزی بگیرم. خلیفه گفت: از چه کسی می ترسی؟
گفتم: از کسی که مرا شفا داد. او فرمود از خلیفه چیزی نگیر!
خلیفه با شنیدن این مطلب گریست ومکدر شد. ومن نیز بدون این که چیزی از او بپذیرم او را ترک کردم.
شمس الدین محمد، فرزند اسماعیل هرقلی می گوید:
پس از این تشرف وشفای بیماری صعب العلاج، حال پدرم دگرگون شد وهمیشه در فراق امام (علیه السلام) محزون بود، او به بغداد رفت وهمان جا اقامت کرد، وهر روز - حتی در سرمای زمستان - برای زیارت به سامرا می رفت وباز می گشت. همان سال چهل باد به امید این که بار دیگر جمال دلربای حضرت را ببیند، وبتواند لذت دیدار یار را به دست آورد به زیارت رفت، ولی تقدیر با او مساعدت نکرد، واو با حسرت دیدار آن حضرت مرد وبا غصه واندوه آن وجود عزیز به جهان باقی شتافت، رحمت خدای بر او باد.(۱۴۸)

دوای درد من تویی!

سید باقی بن عطوه حسنی می گوید:
پدرم زیدی مذهب بود واطرافیان خود مخصوصا فرزندانش را از تمایل به مذهب شیعه اثنی عشری باز می داشت، وبه شیعیان می گفت: سال ها است کلیه های من بیمار است ومن از این درد رنج می برم. اگر صاحب الامر شما مرا شفا دهد، من مذهب شما را قبول می کنم.
یک شب، همه دور جمع بودیم ناگاه صدای پدرمان را شنیدیم که ما را به کمک می طلبید. به سرعت نزد او رفتیم. گفت: صاحب الامرتان را دریابید که همین الان از نزد من خارج شد.
ما به سرعت به جستجو پرداختیم، اما کسی را نیافتیم. وقتی بازگشتیم وماجرا را پرسیدم، گفت: شخصی آمد پیش من وگفت: ای عطوه گفتم: تو کیستی؟
گفت: صاحب الامر وامام فرزندانت!
آن گاه دست مبارکش را به کلیه ها من کشید وفشار داد رفت.
وقتی متوجه شدم، دیدم اثری از درد نمانده است!
بیماری پدرم از آن روز از بین رفت او مانند آهو چابک وسر حال شد.(۱۴۹)

خضر نیاز دیدار او!

علی بن محمد بن عبدالرحمان شوشتری می گوید:
روزی گذارم به قبیله بنی رواس افتاد. به یکی از دوستان رواسیم گفتم: خوب است به مسجد صعصعه برویم ونماز بخوانیم، زیرا در ماه رجب نماز خواندن در این مکانهای مقدسه که محل قدوم ائمه (علیه السلام) است، بسیار مستحب است.
به هم به مسجد صعصه رفتیم، کنار در مسجد شتری که رحل وجهاز داشت خوابیده بود که زانوانش را بسته بودند. وارد مسجد شدیم، مردی را دیدیم که لباس وعمامه ای حجازی پوشیده ومشغول خواندن دعایی است - که مضمون دعایش در خاطرمان نقش بست - آن گاه سجده ای طولانی نمود ورفت.
من به دوستم گفتم: حضرت خضر (علیه السلام) را دیدی؟ گویا زبانمان بند آمده بود. نتوانستیم سخنی بگوییم!
از مسجد بیرون آمدیم، ابن ابی داود رواسی را که از متدینین بود، دیدیم. گفت: از کجا می آیید؟
گفتیم: از مسجد صعصعه، وآنچه دیده بودیم، برایش تعریف کردیم.
او گفت: آن سوار دو یا سه روز یک مرتبه به مسجد صعصعه می آید وو با کسی حرف نمی زند.
گفتیم: خوب او کیست؟
گفت: گمان می کنید که باشد؟
گفتیم: ما فکر می کنیم حضرت خضر (علیه السلام) است.
او گفت: قسم به خدا! من یقین دارم او کسی است که خضر محتاج ملاقات او است، بروید که راه یافتید!
من به دوستم گفتم: حتما صاحب الزمان (علیه السلام) بود!(۱۵۰)

آغاز امامت او!

ابو الادیان بصری می گوید:
من خادم امام حسن عسکری (علیه السلام) بودم. ونامه ای حضرت (علیه السلام) را به شهرهای مختلف می رساندم. روزی به خدمت ایشان مشرف شدم. حضرت (علیه السلام) در بستر بیماری بود. وقتی مرا دید، نامه هایی را بیرون آورده وفرمود: این ها را به مدائن ببر! پانزده روز در راه خواهی بود.
وقتی بازگشتی، صدای ناله وضجه از خانه من می شنوی ومی بینی که مرا غسل می دهند.
عرض کردم: آقا جان! وقتی چنین شد جانشین شما که خواهد بود؟
- آن که جواب نامه ها را از تو بخواهد.
- علامت دیگر؟
- آن که بر من نماز گزارد.
- نشان بعدی؟
- آن که از محتوای کیسه خبر دهد؟
آن گاه هیبت امام (علیه السلام) مانع از آن شد که بپرسم کدام کیسه؟ در کیسه چیست؟
با نامه ها از نزد امام (علیه السلام) خارج شدم وبه مدائن رفته وجواب نامه ها را گرفتم. درست پانزده روز بعد به سامرا بازگشتم، وهمان طور که امام (علیه السلام) فرموده، صدای ضجه وناله از خانه امام (علیه السلام) به گوش می رسید.
جعفر (کذاب) برادر امام (علیه السلام) را دیدم که جلوی در خانه ایستاده وشیعیان اطراف او را گرفته وبه او تسلیت وتهنیت می گفتند.
با خود گفتم: اگر او امام باشد، امامت از بین خواهد رفت. زیرا او را می شناختم که شراب می خورد ودر قصر قماری بازی می کرد وطنبور می نواخت!
با این حال من نیز نزدیک شده وتسلیت وتهنیت گفتم. اما او چیزی درباره نامه ها از من نپرسید.
آن گاه عقیده، خادم امام حسن عسکری (علیه السلام) خارج شد وگفت: آقا جان! برادرتان را کفن کرده اند، برخیزید وبر او نماز بگزارید.
جعفر با گروه شیعیان که پیشاپیش آن ها عثمان بن سعید وحسن بن علی - که به دست معتصم کشته شد ومعروف به سلمه بود - وارد شدند.
وقتی وارد اتاق شدیم، دیدیم امام حسن عسکری (علیه السلام) در کفن پیچیده شده است. برادرش جعفر (کذاب) برخاست تا بر او نماز بخواند. امام همین که می خواست تکبیر بگوید، پسر بچه گندم گونی که موهای پیچیده داشت ومیان دندانهایش باز بود، آمدی وردای جعفر را کشید وگفت: کنار برو! ای عمو! من از تو به گزاردن نماز بر پدرم سزاوار ترم
جعفر در حالی که رنگش پریده بود، کنار رفت، وآن طفل پیش آمد وبر امام حسن عسکری (علیه السلام) نماز خواند، پس از نماز، امام (علیه السلام) را کنار قبر پدرش امام هادی (علیه السلام) دفن نمود.
آن گاه آن آقازاده نازنیین رو به من نمود وگفت: ای بصری! جواب نامه هایی را که به همراه داری، بده!
من همه را تحویل دادم وبا خود گفتم: این دو علامت، فقط سومین علامت که خبر از محتوای کیسه است مانده.
وقتی نزد جعفر رفتم دیدم که بر مرگ برادرش گریه می کند. در این حال حاجز وشاء آمد(۱۵۱) وگفت: آن طفل که بود؟ باید از او حجتی می خواستی.
جعفر گفت: به خدا قسم! او را اصلا ندیده ونمی شناختم.ما همان جا نشسته بودیم که گروهی از اهالی قم وارد شدند وگفتند: می خواهیم امام حسن عسگری (علیه السلام) را ملاقات کنیم.
ما شهادت حضرت (علیه السلام) را به اطلاع آنها رساندیم.گفتند: جانشین او کیست؟ مردم جعفر را نشان دادند.
آنها بر او سلام کرده وتسلیت وتهنیت گفتند، سپس پرسیدند: ما به همراه خود نامه ها واموالی داریم؛ بگو نامه ها از چه کسانی است؟ ومقدار وجوهات چقدر می باشد؟
با شنیدن این سخن، جعفر با عصبانیت برخاست وبر در حالی که عبایش را می تکاند، گفت: از ما می خواهند که علم غیب بدانیم در این لحظه خادم امام حسن عسگری (علیه السلام) آمد وگفت: نامه های شما از فلان وفلانی است، ودر کیسه هزار دینار وجود دارد که نقش ده دینار آن ساییده شده است.
آنها نامه واموال را به او دادند وگفتند: کسی که تو را برای دریافت نامه ها واموال فرستاده است امام است
بعد از این رویداد، جعفر نزد خلیفه رفت وقضیه را گزارش داد، خلیفه دستور دستگیری همسر امام حسن عسگری (علیه السلام) را صادر کرد تا محل اختفای فرزندش افشا کند اما نرجس خاتون (علیها السلام) وجود او را کلا انکار نموده وادعا نمود که هنوز بار دار است.
خلیفه نیز او را به ابن ابی الشوارب قاضی سپرد تا موضوع را تحقیق کند.
ولی در همان زمان عبید الله بن یحیی بن خاقان به طور ناگهانی مرد، گروهی در بصره شورش نموده وبر مأمورین خلیفه تاختند - که بعدها رهبر آنها به صاحب الزنج معروف شد - خلیفه واطرافیان او سرگرم دفع خطرها شدند واز مسأله امام زمان (علیه السلام) وتحقیق درباره نرجس خاتون (علیها السلام) غافل ماندند.(۱۵۲)

غذای بهشتی، وپذیرایی از دوستان!

ابو محمد عیسی بن مهدی جوهری می گوید:
سال ۲۶۸ هجری قمری به حج مشرف شدم اعمال حج را به جا آوردم، پس از پایان اعمال بیمار شدم. قبلا شنیده بودم که می توان امام زمان (علیه السلام) را ملاقات نمود واین موضوع برای من ثابت شده بود به همین منظور، با این که بیمار بودم از قلعه فید که نزدیک مکه واقامتگاهم بود به قصد مدینه به راه افتادم. در راه هوس ماهی وخرما کردم، ولی به جهت بیماری نمی توانستم ماهی وخرما بخورم.
به هر نحوی بود خودم را به مدینه رساندم، در آنجا برادران ایمانی ام به من بشارت دادند که در محلی به نام صابر حضرت (علیه السلام) دیده شده است.
من به عشق دیدار مولا به طرف منطقه صابر حرکت کردم، وقتی به آن حوالی رسیدم، چند رأس بزغاله لاغری دیدم که وارد قصری شدند.
ایستادم ومراقب قضیه بودم تا اینکه شب فرا رسید نماز مغرب وعشا را به جای آوردم وپس از نماز رو به درگاه الهی آورده وبسیار دعا وتضرع نمودم، واز خدا خواستم که توفیق زیارت حضرت (علیه السلام) را نصیبم نماید.
ناگاه در برابر خود خادمی را دیدم که فریاد می زند: ای عیسی بن مهدی جوهری! وارد شو!
من از شوق تکبیر وتهلیل گفتم، خدا را بسیار حمد وثنا نمودم، وارد حیاط شدم، دیدم سفره غذایی گسترده شده است. خادم به طرف آن رفت ومرا کنار آن نشاندو گفت: مولایت می خواهد که از آنچه که در زمان بیماری هنگام خروج از فید هوس کرده بودی، میل کنی.
من پیش خود گفتم: تا همین مقدار حجت بر تمام شد که مورد عنایت امام زمان (علیه السلام) قرار گرفته ام. اما چگونه غذا بخورم در حالی که مولایم را ندیده ام؟
ناگاه صدای حضرت (علیه السلام) را شنیدم که می فرمود: ای عیسی! از طعامت بخور! مرا خواهی دید.
وقتی به سفره نگاه کردم، دیدم ماهی سرخ شده وکنار آن خرمایی که مثل خرماهای شهر خودمان بود ومقداری شیر نهاده شده است.
باز با خود گفتم: من مریضم چطور ماهی وخرما را با شیر بخورم؟ باز صدای حضرت (علیه السلام) را شنیدم که فرمود: ای عیسی! آیا به کار ما شک می کنی؟ آیا تو بهتر نفع وضرر خودت را می دانی یا ما؟
من گریستم واستغفار کردم، واز همه آنها خوردم. اما هر چه می خوردم چیزی از آن کم نمی شد، واثر خوردن در آن باقی نمی ماند، غذایی بود لذیذ که طعم آن مثل غذاهای این دنیا نبود. مقدار زیادی خوردم. دوست داشتم باز هم بخورم، اما خجالت می کشیدم.
حضرت (علیه السلام) دوباره فرمود: ای عیسی! بخور! خجالت نکش! این طعام بهشتی است وبه دست انسان پخته نشده است.
دوباره مشغول خوردن غذا شدم اما سیری نداشتم. عرض کردم آقا جان! کافیست.
حضرت (علیه السلام) فرمود: اکنون بیا نزد من!
من پیش خود گفتم: چگونه نزد مولایم بروم در حالیکه دستهایم را نشستم؟
حضرت (علیه السلام) در همان حال فرمود: ای عیسی! آیا لک آن چه خورده ای باقی است.
دستانم را بو کردم، عطر مشک وکافور داشت. آنگاه نزدیکتر رفتم ناگاه نور خیره کننده ای درخشید وبرای چند لحظه گیج شدم. وقتی به حالت عادی برگشتم حضرت (علیه السلام) فرمود: ای عیسی! اگر سخن تکذیب کنندگان نبود که می گویند: او کجاست؟ وکجا به دنیا آمده است؟ وچه کسی او را دیده است؟ وچه چیزی از او به شما رسیده است؟ وبه شما چه خیری می دهد، وچه معجزه ای دارد؟ هرگز تو مرا نمی دیدی.بدان که آنها با این که امیر المومنین (علیه السلام) را می دیدند ونزد او می رفتند چیزی نمانده بود که او را به قتل برسانند. آنان پدران مرا اینگونه تکذیب کرده وآنها به سحر، تسخیر جن وچیزهای دیگر نسبت دادند.
ای عیسی! آنچه را که دیدی به دوستان ما بگو واز دشمنان ما پنهان دار!
عرض کردم: آقا جان! دعا بفرمایید من در این اعتقاد ثابت بمانم! فرمود: اگر خداوند تو را ثابت قدم نمی نمود، هرگز مرا نمی دیدی، بازگرد که راه یافتی!
من در حالی که خدا را بر این توفیق سپاس می نمودم وشکر می کردم باز گشتم.(۱۵۳)

دعای در دل؛ وعنایت بی کران او!

شمس الدین محمد بن قارون می گوید:
در شهر حله مردی ضعیف البنیه، ریز وبد شکل زندگی می کرد، او ریش کوتاه موی زرد داشت، وصاحب حمامی بود، به همین جهت به ابو راجح حمامی معروف بود.
روزی به حاکم حله که مرجان صغیر نام داشت، خبر دادند که ابو راجح خلفای پیامبر (صلی الله علیه وآله) را دشنام داده است.حاکم دستور داد تا او را دستگیر نمایند. وقتی او را دستگیر ونزد حاکم بردند. حاکم امر کرد او را تا حد مرگ کتک بزنند.
مأمورین حاکم او را از هر طرف می زدند، آنقدر زدند که صورتش به شدت زخمی شد، ودندانهای پیشین او شکست.
حاکم به این هم اکتفا نکرد دستور داد تا زبان او را بیرون کشیدند وبا جوالدوز سوراخ کنند. شکنجه او همچنان ادامه یافت و(برای عبرت مردم قدرت نمایی وبه اصطلاح نمایش غیرت مذهبی خویش) دستور داد که بینی او را سوراخ نموده وطناب زبر خشنی از آن عبور دهند ودر کوچه های حله بچرخانند ودر انزار مردم نیز او را ضرب وشتم نمایند.
مأمورین حاکم، دستور او را اجرا کردند، دیگر رقمی برای ابو راجح نمانده بود. هر که او را می دید، می پنداشت مرده است. با این حال، حاکم دست از سر او نکشید ودستور قتلش را صادر کرد.
عده ای که در صحنه حاضر بودند، گفتند: او پیرمرد سالماندی است وآنچه دید برایش کافی است همین حالا نیز مرده است. او را رها کنید که جان بکند. وخونش را به گردن مگیرید! وآنقدر اصرار کردند تا حاکم راضی شده ورهایش نمود.
بستگان ابو راجع، او را با صورت زخمی وزبان باد کرده که رغمی برایش نمانده بود به خانه اش برده ودر اتاقی خواباندند، وهمه یقین داشتند که ابو راجح همان شب خواهد مرد.
اما صبح هنگام، وقتی برای اطلاع از حالش به خانه او رفتند، دیدند ابو راجح با چهره ای سرخ ریش انبوه وپاک، قامت رسا وقوی ودندانهایی سالم، مانند یک جوان بیست ساله به نماز ایستاده است وهیچ اثری از وضع وحال بد شب گذشته وجراحات او دیده نمی شود.
مردم که بسیار تعجب کرده بودند، پرسیدند: ابو راجح! چه شده است؟
ابو راجح گفت: دیشب وقتی مرگ را در مقابل چشمانم دیدم، دلم شکست. زبان که نداشتم دعا کنم، در دل دعا کردم، واز مولایم امام زمان (علیه السلام) کمک طلبیدم.
وقتی تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، نوری فضای خانه را پر کرد. ناگهان جمال محبوبم امام زمان (علیه السلام) را مشاهده نمودم که دست مبارک را بر چهره مجروح من کشیده فرمود:
برای کسب روزی خانواده ات از خانه خارج شو! خداوند تو را عافیت بخشیده است.
صبح شد همین طور که می بینید، خود را دیدم.
خبر شفای او فورا همه جا پخش شد وبه گوش حاکم رسید. حاکم او را احزار کرد. او که ابو راجح را دیروز آنطور دیده وامروز چنین مشاهده می کرد در جا خشکش زد وبه شدت به هراس افتاد.
از آن زمان، در رفتار خود نسبت به شیعیان حله تغییر روش داد. حتی محل امارتش را که در مکانی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود تغییر داده واز آن پس به جای اینکه پشت به قبله بنشیند، (به جهت احترام) رو به قبله نشست! امام هیچ کدام از این ها به حال او سودی نکرد واو پس مدت کوتاهی مرد.(۱۵۴)

جسارت نابینا؛ وعنایت مولا!

شمس الدین محمد بن قارون می گوید:
معمر بن شمس که معروف به مذور بود، یکی از نزدیکان ودوستان خلیفه به شمار می رفت. روستایی به نام برس به او تعلق داشت که آن را وقف سادات نموده بود.
نایب او که شیعه خاص بود، ابن خطیب نام داشت، خادم او شخصی به نام عثمان که سنی مذهب بود، به امور مایحتاج مصرفی او رسیدگی می کرد. بین ابن خطیب وعثمان همیشه مجادله اعتقادی وجود داشت.
روزی به اتفاق هم به حج مشرف شدند، در کنار مقام ابراهیم (علیه السلام) بودند که ابن خطیب رو به به عثمان کرد وگفت: بیا باهم مباهله کنیم. من نام کسانی را که دوست دارم یعنی حضرت علی، حسن وحسین (علیه السلام) را دستم می نویسم، تو نیز نام کسانی را که دوست داری یعنی ابوبکر، عمر وعثمان را بنویس. آن گاه با هم دست می دهیم.دست هر که سوخت، اعتقاد او باطل ودست آن که سالم ماندم اعتقادش بر حق است.عثمان این مباهله را نمی پذیرفت. حاضرین که از طبقه رعایا وعوام بودند، به او اعتراض نموده وسرزنشش کردند.
مادر عثمان که از محل شرفی شاهد صحنه بود، معترضین را به باد دشنام ناسزا گرفت وآن را تهدید کرد. در همان حال کور شد! وقتی متوجه شد که نمی تواند جایی را ببیند، دوستان خود را فرا خواند.
آن ها چشمان او را برسی کردند، متوجه شدند که ظاهرا سالم است. اما جایی را نمی تواند ببیند. او را به حله بردند. خبر او در همه جا شایع شد.
پزشکان بغداد وحله را برای معاینه او حاضر کردند اما آن ها نیز نتوانستند کاری انجام بدهند.
عده ای از زنان مومن حله به او گفتند: آن که تو را کور نموده است، قائم آل محمد (علیه السلام) است، اگر شیعه شوی وبا دوستان او تولی داشته باشی واز دشمنانش تبری نمایی ما ضمانت می کنیم که خداوند سلامتی تو را باز خواهد گرداند، وبدون این، امکان ندارد که دوباره بینا شوی.
او نیز به این امر تن داده وراضی شد وبه مذهب تشیع گروید.
زنان حله او را شب جمعه به محلی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود. ودر حله او را شب جمعه به محلی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود ودر حله قرار داشت، بردند وشب را به همراه او زیر قبه آن مکان شریف بیتوته نمودند.
هنوز چند ساعتی از شب نگذشته بود که ناگاه آن زن بیدار شده واز قبه بیرون آمد وچشم های او کاملا سالم ونابینایی اش برطرف شده بود، یکی یکی زنان را بیدار کرده ولباس ها وزینت آلاتشان را وصف می نمود.
آنها از شفای او مسرور شدند وحمد الهی را به جای آوردند، سپس کیفیت ماجرا را پرسیدند.
گفت: وقتی مرا تحت قبه شریف حضرت (علیه السلام) گذاشته ورفتند، هنوز چیزی نگذشته بود که احساس کردم که کسی دستش را روی دستم نهاد وگفت: برخیز خداوند تو را شفا عنایت فرمود.
چشمانم را گشودم همه چیز را می دیدم.قبه را دیدم که مملو از نور شده ودر میان آن مردی ایستاده بود.گفتم: آقا جان! شما که هستید؟
فرمود: محمد بن حسن.
آنگاه ناگهان غایب شد.
زن ها به اتفاق او از آن محل شریف خارج شده وخبر شفای او را در حله پخش نمودند.فرزندش عثمان نیز شیعه شد واعتقاد او ومادرش خوب ومحکم گردید.
این ماجرا مشهور شد وهر کس آن را می شنید نسبت به وجود امام زمان معتقد می شد(۱۵۵)

به اذن خدا برخیز!

نجم الدین جعفر بن زهدری می گوید:
به بیماری فلج مبتلا شدم، پس از مرگ پدرم، مادر بزرگ پدریم کمر همت به علاج من بست، او با تمام توان به معالجه من پرداخت، ولی اثری نبخشید.
به او گفتند: از پزشکان بغداد کمک بگیر.
او از پزشکان دعوت به عمل آورد، وآنها مدتی طولانی در حله مرا تحت معالجه قرار دادند اما سودی نبخشید.
تا این که به او گفتند: او را به قبه شریف منسوب به امام زمان (علیه السلام) در حله ببر تا شفا یابد.
شبی همراه مادر بزرگم به زیر گنبد شریف حضرت (علیه السلام) مشرف شده ودر آنجا بیتوته کرده بودم، ناگاه به دیدار حضرت موفق شدم.
حضرت رو به من کرد وفرمود: برخیز!
عرض کردم: آقا جان! یک سال است که نمی توانم از جا برخیزم.
فرمود: برخیز! به اذن خدا.
ومرا برای ساختن یاری نمودند
هنگامی که مردم از شفای من مطلع شدند چنان برای ملاقاتم هجوم آوردند که چیزی نمانده بود که کشته شوم.
آنها تمام لباس هایم را به عنوان تبرک تکه پاره کردند، وبر من لباس دیگر پوشانیدند، آنگاه به خانه بازگشتم، ولباس خود را عوض کرده ولباس آن ها را برایشان فرستادم.(۱۵۶)

اهل خیری افتاده؛ وعنایت مولا!

سید علی بن عبد الحمید می گوید:
سال ۷۸۹ هجری است، خانه ای که من در آن زندگی می کنم همسایه دیوار به دیوار بارگاه حضرت علی (علیه السلام) در نجف است. سال ها پیش مردی در این خانه زندگی می کرد که مشهور به خیر وصلاح، ومعروف به حسن مدللبود، وصاحب عیال وفرزند بود.
او در پی عارضه ای فلج شده وقدرت تحرک خود را از دست داد.
مدت زیادی از این بیماری در رنج وزحمت به سر می برد، شدت فلج او آن چنان بود که برای انجام امور ضروری خویش نیاز به همسر خود داشت، وهمسر او کارهای ضروری او را انجام می داد، ولی در اثر طولانی شدن دوران بیماری، خانواده اش از این زندگی به تنگ آمدند.
از سوی دیگر؛ چون او نمی توانست کار کند ومخارج زندگی خود را تأمین نماید به همین خاطر بسیار مقروض شد.مشکلات جسمی وروحی او در خانه از یک سو، واحتیاج به مردم از سوی دیگر، او را در مقابل طلب کاران در وضعیت بدی قرار داده بود.
او در شبی از شبهای سال ۷۲۰ هجری، همسر وفرزندانش را که همه در خواب بودند بیدار می کند. یک چهارم از شب گذشته بود، وقتی آن ها با هراس بی می خیزند خانه را مملو از نوری خیره کننده می یابند واز او می پرسند: چه خبر است؟
او می گوید: امام زمان (علیه السلام) تشریف آورده وفرمود: ای حسین برخیز! عرض کردم: آقا جان! نمی بینید که نمی توانم برخیز؟
حضرت دست مرا گرفته واز جا بلند نمود، حالا همین طور که می بینید صحیح وسالم هستم.
آنگاه حضرتت فرمود: من هر شب از این کوچه به زیارت جدم امیر المومنین (علیه السلام) می روم وتو هر شب آن را قفل کن!
عرض کردم: مطیع خدا وشما هستم ومولا جان!
آن گاه به زیارت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف بردند!
آن کوچه اکنون نیز در نجف مشهور است ومردم در مواقع مشکلات برای رفع گرفتاری های خود برای آن جا نذر می کنند وبه برکت وجود امام زمان (علیه السلام) هیچ گاه ناامید نمی شوند.(۱۵۷)

جنگ صفین؛ ویاری امام زمان (علیه السلام)

محی الدین اربلی می گوید:
نزد پدرم نشسته بودم، مردی را کنار او دیدم که چرت می زد.
ناگهان عمامه اش افتاد وزخم بزرگی که در سر داشت؛ نمایان شد.
پدرم از او پرسید: این زخم چیست؟
گفت: زخمی است که در جنگ صفین برداشته ام!
ما گفتیم: چه می گویی؟ قرن ها است که از واقعه صفین می گذرد؟
او گفت: در سفری با شخصی همسفر شدم، در راه مصر بودیم، در غزه(۱۵۸) با او در مورد جنگ صفین صحبت می کردم او گفت: اگر من آن زمان در جنگ صفین حضور داشتم شمشیرم را از خون علی (علیه السلام) ویارانش سیراب می نمودم.
من در پاسخ گفتم: من هم اگر در آن أیام بودم شمشیرم را از خون معاینه ویارانش سیراب می نمودم. حالا هم دیر نشده است. من وتو می توانیم با هم در دفاع از علی (علیه السلام) ومعاویه بجنگیم.
در این اثنا، حالت جدی به خود گرفته وبا هم در آویختیم، معرکه عجیبی برپا کردیم، ضربات شمشیر میان من واو رد وبدل شد، من از ناحیه سر مجروح شده ودر اثر آن، از هوش رفتم. از خود بی خود شدم وافتادم ونفهمیدم چقدر طول کشید، ناگاه احساس کردم که کسی مرا با گوشه نیزه ای بیدار می کند.
چشمانم را گشودم، او از اسب پایین آمد وبر زخم سرم دستی کشید احساس کردم که دیگر درد ندارم. آن گاه رو به من کرد وفرمود: همین جا باش تا بیایم.
ناگهان از مقابل دیدگانم ناپدید شد، مدتی نگذشت که دیدم سر بریده دشمنم را در دست گرفته وچهارپایان او را با خود می آورد.
وقتی به نزد من رسید فرمود: این سر دشمن تو است، چون تو ما را یاری کردی ما نیز تو را یاری کردیم. چنان که خداوند کسی که او را یاری کند او را یاری می نماید.
عرض کردم: شما که هستید؟
فرمود: م ح د بن حسن. وهر که از تو در مورد زخم سرت پرسید بگو در جنگ صفین مجروح شده ای.(۱۵۹)

علوی واقعی اوست!

حسن بن محمد بن قاسم گوید:
در یکی از محلات اطراف کوفه که حمالیه نام داشت با شخصی به نام عمار درباره امام زمان (علیه السلام) گفت وگو می کردم.
او گفت: روز قافله ای از قبیله طی به کوفه آمد، آنها از ما خرید نمودند، من به یکی از کارگرانم گفتم: برو ترازو را از خانه آن علوی بیاور!
رییس قافله که مردی تنومند بود گفت: آیا این جا علوی نیز هست؟
گفتم: چه می گویی؟ بیشتر اهل کوفه علوی هستند!
او گفت: علوی واقعی همانی بود که ما در بیابان مجاور شهر دیدیم.
گفت: ماجرا چیست؟
گفت: ما در حدود ۳۰۰ نفر یا کمتر اسب سوار بودیم که از جایی گریختیم. سه روز در بیابان تشنه وگرسنه بدون هیچ آذوقه ای سرگردان بودیم تا این که عده ای گفتند: بهتر است قرعه کشی کرده ویکی از اسب ها را بکشیم.
همه این پیشنهاد را پذیرفتیم. وقتی قرعه کشیده شد به نام اسب من افتاد. من قبول نکردم وگفتم: که شما تقلب نموده اید.
دوباره قرعه کشی نمودند وباز به نام اسب من افتاد، باز من آن را متهم به تقلب نمودم. اما در مرتبه سوم که در عین ناباوری مجددا قرعه به نام اسب من افتاد مجبور شدم که قبول کنم.
بسیار ناراحت بودم، زیرا اسبم حداقل هزار دینار ارزش داشت، وآن را از پسرم بیشتر دوست داشتم. گفتم: اجازه بدهید کمی در اطراف با اسبم سواری کنم، زیرا تا کنون دشتی چنین هموار ندیده ام.
گفتند: اشکالی ندارد، سوار اسبم شدم، حدود یک فرسنگ تاختم به تلی رسیدم که کنیزی در دامنه آن مشغول جمع آوری هیزم بود. از او پرسیدم که کیستی؟ واز کدام خانه ای؟
او گفت: من کنیز سیدی هستم که در این وادی سکونت دارد.
بعد بلافاصله از آنجا دور شد. من عبادی خود را به علامت بشارت وشادمانی بر سر نیزه کردم. وآنگاه به طرف یارانم تاختم وبه آن ها گفتم: مژده بدهید! گروهی از مردم در نزدیکی ما زندگی می کنند.
همگی به طرف آن تل حرکت کردیم، وقتی به آنجا رسیدیم خیمه ای را دیدیم که وسط آن وادی برپا شده بود، مردی که از همه زیباتر به نظر می رسید به چهره ای باز در حالی که گیسوانش آویخته بود ولبخندی بر لب داشت در کنار خیمه ایستاده بود.
من گفتم: ای آبروی عرب! ما تشنه ایم.
او کنیز خود را فرا خواند وگفت: هر چه آب داری بیاور!
آن کنیز دو ظرف پر از آب آورد. آن مرد یکی از آن ها را گرفت کمی نوشید ودست خود را به آب زد وآن را به ما داد. همه ۳۰۰ نفر ما یک به یک از همان یک ظرف نوشیدیم وسیراب شدیم. وقتی ظرف را باز گرداندند، دیدیم که هنوز پر است.
وقتی سیراب شدیم گفتیم: ای آبروی عرب! ما گرسنه ایم.
او خود وارد خیمه شد وسبدی را که مملو از غذا بود بیرون آورد، وآن را در مقابل ما نهاد ودست خود را به آن زد وفرمود: ده نفر ده نفر جلو بیایید.
ده نفر ده نفر مشغول خوردن غذا شدیم وهمه کاملا سیر شدیم، سوگند به خدا! هنوز سبد کاملا پر مانده بود.
آنگاه رو به او نمودیم وگفتیم: اگر اجازه می فرمایید می خواهیم به راهی که قصد آن را داریم برویم.
او با دست خود به شاهراهی اشاره کرد وفرمود: منظورتان این راه است؟
ما تعجب کردیم، زیرا اصلا هدف مشخصی نداشتیم وراه را نمی شناختیم وفقط برای این که او نفهمد که ما فراری هستیم چنین گفتیم. اما او راه نجات را به ما نشان داد.
از او خداحافظی نمودیم، وقتی کمی دور شدیم یکی از افراد گفت: شما از خانه وخانواده درو شده اید که چیزی به دست بیاورید حالا که به همه چیز رسیده بودید چرا آن را تصرف نکردید؟
(منظور او آن بود که بازگردیم وآن مرد را غارت کنیم)، گروهی موافق وگروهی مخالف بودیم، در نهایت تصمیم گرفتیم که او را غارت کنیم.
بازگشتیم. وقتی ما را دید که بازگشته ایم شمشیر خود را حمایل نموده، نیزه اش را به دست گرفت، وبر اسب خاکستری سوار شد ودر گوشه ای ایستاد وفرمود: چه خیال بدی در سر دارید. بدانید که زشتی آن به خود شما باز خواهد گشت.
گفتیم: درست حدس زده ای، وهر چه دلمان می خواست به او آنگاه چنان خشمگین شد که از خشم او همه به وحشت افتادیم، سپس خطی بین ما وخود کشید وفرمود: به جدم رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) قسم! هر که از این خط بگذرد گردن او را خواهم زد.
از صدای او چنان ترسیدیم که همه پا به فرار گذاشتیم. به خدا قسم! که علوی واقعی او بود، نه اینان که اینجا هستند.(۱۶۰)

شبهات مخالف؛ وپاسخ مولا در سن کودکی!

سعد بن عبدالله می گوید:
من نسبت به جمع آوری کتاب های که محتوای نکات دقیق ومهم مطالب مشکل علوم اسلامی بودند، علاقه وحرص فراوانی داشتم وسعی می کردم که به حقایق آن ها هر چند بسیار طاقت فرسا باشد، دست یابم تا آن جا که تمام موارد متشابه وپیچیده را حفظ نموده بر معضلات ومشکلات هر یک فائق می آمدم.
من در مورد مذهب شیعه اثنی عشری تعصب خاصی داشتم وبدون هیچ گونه ترس وواهمه ای از درگیری وبرخورد، دشمنی، بغض، یاوه گویی وتجاوز معاندین ومخالفین، به انتقاد از کسانی که سعی در رد بر حقانیت شیعه داشتند، می پرداختیم، وبرای بزرگان آن ها که در پناه افراد صاحب نفوز وقدرتمند حاکم، به هتاکی وسب ائمه (علیه السلام) می پرداختند، حقایق را بیان می نمودم.
روزی به یکی از آن ها که در دشمنی وجدال وتشنیع اهل بیت (علیه السلام) از همه کینه توزتر ودر باطل خود ثابت تر بود، برخورد نمودم. او رو به من کرد وگفت: وای بر تو ویارانت! ای سعد! شما رافضیان بر بزرگان مهاجر وانصار که از صاحب پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بوده اند، طعنه زده واز آن ها انتقاد نموده به ولایت امامت خلفای راشدین اعتقاد ندارید وبا این کار در برابر پیامبر اسلام (صلی الله وعلیه وآله وسلم) سرکشی می نمایید.
بدان که همه اصحاب رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در شرافت ابوبکر صدیق به جهت سبقت او در اسلام! اتفاق دارند.
پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) او را با خود به غار برد، زیرا می دانست که او خلیفه وجانشین او است! واو است که می تواند آیات الهی را تأویل نموده زمام امور امت را به دست بگیرد! ودر برابر شداید وتجاوزات وکاستی ها وپرکنداگی ها از اسلام حمایت نموده وحدود الهی را اقامه کند! ودسته دسته لشکریان را برای فتح سرزمین های مشرکین گسیل نماید
او همان طور که در اندیشه محافظت از مقام نبوت خویش بود، در فکر جانشینی پس از خویش نیز بود.
علاوه بر این، (شما که می گویید: علی با خوابیدن در بستر پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) او را یاری داده است، بی اساس است. زیرا) کسی که در جایی پنهان ومتواری شده است، دیگر نیازی به مساعدت ویاری ندار. پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) علی را در بستر خود خواباند چون کشته شدن او اهمیت چندانی نداشت وبرن او نیز ممکن نبود وبار اضافی به حساب می آمد.
مضافا بر این که پیامبر مطمئن بود که در صورتی هم که علی کشته شود، مشکلی پیش نخواهد آمد ومی تواند فرد دیگری را برای انجام کارهایی که علی به عهده داشت، وانتخاب نماید
من برای هر کدام از این ایرادات واو جواب هایی ارائه دادم، اما او هر کدام را با دلیل دیگر رد ونقض می نمود.
تا این که گفت: ای سعد! غیر از این ها ایراد دیگری نیز می توانم بگیرم تا بینی شما زا فضیان را به خاک بمالم. شما می گویید: ابوبکر وعمر منافقانه به اسلام ایمان آورده اند وبه همین جهت، مدعی هستید که آن ها در عقبه - هنگام بازگشت پیامبر از تبوک - می خواستند پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) با به قبل برسانند. بگو ببینم: چطور ممکن است ابوبکر که از شک وتردید مبرا بوده! وعمر که حامی نهاد اسلام بود! منافق باشند؟ آیا آن ها با میل ورغبت اسلام آوردند یا این که اجبارا مسلمان شده بودند؟
من پیش خود گفتم: اگر بگویم آن ها مجبور به اقرار به اسلام بوده ومنافقانه ایمان آورده اند، صحیح نخواهد بود. زیرا تنها به علت اعمال فشار وزور بر کسی که قلبا تمایلی به ایمان آوردن ندارد، می توان قبول کرد که نفاق به دل او راه یافته باشد. چنانچه حق تعالی می فرماید:
فلما رأو بأسنا قالوا آمنا بالله وحده وکفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفهم ایمانهم لما أورا بأسنا.(۱۶۱)
هنگامی که شدت ما را دیدند، گفتند که به خداوند یگانه ایمان آورده وبه آنچه به دلیل آن مشرک بودیم، کاف شدیم اما ایمان آن ها هنگامی که شدت ما را دیدند، سودی برای آن ها ندارد.
در صدر اسلام نیز ایمان مردم به دلیل زور وفشار نبود، (بلکه بالعکس فشار بیشتر از ناحیه مشرکین بود). به همین جهت، برای این که به نحوی سخن به ظاهر درست او را نپذیرم وقبول نکنم که آن ها با میل ورغبت ایمان آورده باشند، چاره ای اندیشیدم ومزورانه صحنه را ترک نمودم در حالی که از شدت خشم به خود می پیچیدم وجگرم پاره پاره شد.
از سوی دیگر، طوماری داشتم که بیش از چهل مسأله سخت که پاسخگویی برای آن ها پیدا نکرده بودم، در آن نوشته بودم تا از بهترین همشهریم یعنی احمد بن اسحاق قمی - که از اصحاب امام حسن عسکری (علیه السلام) بود - بپرسم.
آن روز احمد بن اسحاق قمی برای ملاقات امام حسن عسکری (علیه السلام) به سامرا رفته بود، من نیز به دنبال او به راه افتادم. در یکی از چشمه های سامرا او را ملاقات نمودم گفت: ای سعد! خیر است.
برای چه آمده ای؟
گفتم: می خواستم خدمت شما برسم ودر ضمن جواب این سوالات را از شما بپرسم.
گفت: من برای ملاقات امام حسن عسکری (علیه السلام) به سامرا می روم در آیات وبرخی سوالاتی نیز از حضرت (علیه السلام) در مورد تأویل تعضی آیات وبرخی مشکلات آن ها بپرسم. علاوه بر این، شوق شرفیابی به محضر مبارک حضرت (علیه السلام) را دارم، تو نیز با ما باش، چون وقتی خدمت آن حضرت شرفیاب شوی دریای بی نهایت از عجایب وغرایب را از اماممان مشاهده خواهی کرد.
با ذوق وشوق تمام به سوی سامرا حرکت کردیم، وقتی به سامرا رسیدیم به درگاه امام حسن عسکری (علیه السلام) شرفیاب شده واجازه ورود خواستیم. با اجازه حضرت (علیه السلام) وارد بیت شریف ایشان شدیم.
احمد بن اسحاق خورجینی به دوش انداخته وآن را با پارچه ای مازندرانی پوشانده بود که حدود صد وشصت کیسه مسکوکات طلا ونقره در آن بود که کیسه ای به مهر صاحبش ممهور بود.
چشمانم به نور رخسار حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) منور شد، وپرتو آن ما را فرا گرفت، نمی دانم که آن نور را به چه چیزی تشبیه کنم غیر این که بگویم مانند ماه شب چهارده بود.
پسر بچه ای همچون سیاره مشتری زیبا ونورانی روی زانوی راستین نشسته بود، وموی سرش از فرق سر شکافته وبه دو سوی افکنده شده بود همچون الفی که بین دو واو قرار گیرد. انار زرینی که از تکه های کوچکترین به طرز ماهرانه ترکیب یافته بود در برابر مولایمان امام حسن عسکری (علیه السلام) قرار داشت که نقش های زیبایی روی آن کشیده شده بود می درخشید، که یکی از روسای بصره به حضرت اهدا کرده بود.
قلمی در دست امام (علیه السلام) بود که وقتی می خواست چیزی بنویسد آن پسر بچه زیبا انگشتان پدرش را می گرفت وبازوی می کرد. در این موقع، امام (علیه السلام) آن انار را می غلطاند تا آن پسر بچه زیبا با آن بازی کرده ومشغول شود، وآنچه را که حضرت می خواست، بنویسد.
ما سلام عرض کردیم، حضرت با لطف ومهربانی پاسخ داد، واشاره فرمود تا بنشینیم، هنگامی که نوشین آن نامه را به پایان رساند، احمد بن اسحاق خورجین خود را بیرون آورد ودر مقابل امام حسن عسکری (علیه السلام) نهاد.
حضرت رو به آن پسر بچه زیبا نموده وفرمود: فرزندم، مهر هدایای شیعیانت را باز کن!
او فرمود: مولا جان! آیا جایز است دستی پاک بر این هدایا واموال آلوده وناپاک که حلال وحرامش به هم آمیخته بخورد؟
در این موقع، امام حسن عسکری (علیه السلام) را اطاعت واولین کیسه را بیرون آورد.
آن کودک زیبا فرمود: این کیسه متعلق به فلان فرزند فلان است که در فلان محله قم ساکن است، وحاوی شصت ودو دینار می باشد که جهل وپنج دینار آن پول زمینی سنگلاخ است که صاحب کیسه از برادر خود به ارث برده است، وچهارده دینارش نیز پول نه قواره پارچه ای است که فروخته، وسه دینار باقی مانده از اجاره دکان هایش می باشد.
امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: درست گفتی فرزندم. اکنون به این مرد بگو که چه قسمت از این مال حرام است.
آن کودک فرمود: یک دینار آن سکه ای است که در فلان تاریخ در شهر ری ضرب شده است، وقسمتی از یک روی آن ساییده شده است. همچنین یک ربع سکه طلایی که در آمل ضرب شده است؛ هر دو حرام هستند. زیرا صاحب آن ها در فلان سال وفلان ماه یک من وربع پنبه کشید وبه همسایه اش که پنبه زن بود، داد تا آن را بزند. بعد از مدتی که سراغ آن را گرفت، پنبه زن گفت: دزد آن را ربوده است، امام او نپذیرفت ووجه معادل آن یک من وربع پنبه را دقیقا حساب کرد واز او گرفت، وبا پول آن پارچه خرید این دو سکه، پول فروش آن پارچه است.
وقتی احمد بن اسحاق آن کیسه را باز کرد، نامه کوچکی در میان سکه های دینار یافت که نام صاحب کیسه ومقدار سکه ها را همان طور که آن کودک فرموده بود، نوشته شده بود. سپس کیسه دیگری را درآورد ودر مقابل او نهاد.
آن کودک این بار فرمود: این کیسه نیز متعلق به فلانی فرزند فلانی است که در فلان محله قم زندگی می کند، وحاوی پنجاه دینار است که تصرف آن حرام است.
احمد بن اسحاق گفت: چرا؟
او فرمود: زیرا این پول گندمی است که صاحبش از ما حصل زارعی که زمین خود را در اختیار او قرار داده بود، به دست آورده است. بدین ترتیب که هنگام تقسیم محصول گندم؛ وقتی پیمانه را برای خود پر می کرد، آن را لبالب می نمود وهنگامی که برای آن زارع پر می نمود، کمی از شر آن را خالی می کرد.
امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: راست گفتی فرزندم. ای فرزند اسحاق! این اموال را جمع کن وبه صاحبانش برگردان که ما نیازی به آن ها نداریم. اما آن پارچه ای را که آن پیرزن برای ما فرستاده است، بیاورد!
احمد بن اسحاق برای آوردن آن پارچه رفت، در این موقع امام حسن عسکری (علیه السلام) به من التفات نموده، فرمود: ای سعد! برای چه است.
حضرت فرمود: سوالاتی را که می خواستی بپرسی، چه کردی؟
عرض کردم: اکنون به همراه دارم.
فرمود: آنچه می خواهی از نور چشمم سوال کن! وبا دست مبارک به آن کودک زیبا اشاره فرمود.
عرض کردم: ای مولایم ما فرزند مولای ما! همان طور که از شما شنیده ایم، به دیگران روایت می کنیم که رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) طلاق زنان خویش را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) تفویض فرموده اند. چنان که در روز جنگ جمل کسی را نزد عایشه فرستاده وفرمودند: تو بر اسلام تاخته ومسلمین را به فتنه بکشی، رهایت خواهم مو والا طاقت خواهم داد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که وفات پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به معنی طلاق زنان او محسوب می شود.
حضرت فرمود: به نظر تو طلاق یعنی چه؟
عرض کردم: آزاد گشتن زن در امر ازدواج.
فرمود: اگر چنین است، پس چرا زنان پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) پس از وفات ایشان حق ازدواج ندارند؟
عرض کردم: برای که این که خداوند ازدواج ایشان را حرام نموده است.
فرمود: با این حال، چطور رحلت رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) حکم طلاق زنان ایشان محسوب نمی شود.
عرض کردیم: مولا جان! شما بفرمایید که معنی تفویض حکم طلاق زنان رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) امیرالمؤمنین (علیه السلام) چیست؟
فرمود: خداوند تبارک وتعالی زنان رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را نسبت به سایر زنان برتری وشرافت بخشیده، وآنان را ام المومنین قرار داده است به همین دلیل، رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) فرمود: یا علی! این شرافت برای زنان من تا هنگامی که در طاعت حق تعالی هستند؛ باقی است، واگر زمانی مرتکب معصیتی شوند وبا تو ستیزه نمایند، آن را طلاق داده واز مقامی که دارند، خلع کن!
عرض کردم: چرا زنی را که مرد می تواند او را در ایام عده اش از خانه اخراج کند فاحشه مبینه می گویند؟
حضرت فرمود: فاحشیه مبینه زنی است که با مردی بیگانه تماس داشته، اما زنا نکرده است. زیرا اگر زنا کار باشد او را تازیانه زده وبه همین دلیل می تواند دوباره ازدواج کند. اما اگر به شکل مساحقه با مردی تماس پیدا کرد، باید او را سنگسار نمود. حکم سنگسار نمودن نیز مایه خواری وذلت زن است. خدا نیز برای ذلیل نمودن چنین زنی (در انظار مردم) بر او حکم سنگ سار را واجب نموده است. وکسی را که خدا ذلیل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است. وکسی را که خدا ذلیل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است وبه همین دلیل جایز نیست کسی به او نزدیک شود (ازدواج کند).
عرض کردم منظور حق تعالی از این که هنگام ورود حضرت موسی (علیه السلام) به او امر فرمود:
فاخلع نعلیک انک باواد المقدس طوی.(۱۶۲)
کفش هایت را در آور! زیرا تو در سرزمین مقدسی گام نهاده ای؟
چه بود؟ زیرا فقهای شیعه وسنی عقیده دارند که نعلین او از پوست مردار بوده است.
حضرت (علیه السلام) فرمود: هر که چنین بگوید، به موسی (علیه السلام) افترا زده واز مقام نبوت بی اطلاع است. زیرا موضوع از دو حال خارج نیست: یا حضرت موسی (علیه السلام) می توانسته با آن پای پوش نماز بخواند یا نمی توانسته. اگر قایل باشیم که موسی (علیه السلام) می توانست که با آن نماز بخواند، پوشیدن آن در سرزمین نیز برای او جایز بوده است. زیرا هر قدر که آن سرزمین مقدس ومطهر بوده باشد، از نماز مقدس ومطهرتر نخواهد بود. واگر موسی (علیه السلام) نمی توانسته با آن نماز بخواند، (چون می خواست به گمان فقها با آن کفش نجس وارد شود)، نه تنها از حلال وحرام خدا مطلع نبوده بلکه نمی دانسته چه چیزی در نماز جایز است وچه چیزی جایز نیست. واین (در حالی است که او پیامبر بوده واز این خطا نیز مصون بوده است. ونسبت جهل به او در مورد احکام الهی) کفر است. (پس کفش های موسی (علیه السلام) نجس نبوده است). بلکه موسی (علیه السلام) هنگام مناجات در آن وادی مقدس، گفته بود:
پروردگارا مرا در محبت خود ناخالص گردان! ودلم را از غیر خود بشوی. وچون موسی (علیه السلام) خانواده وهمسر خود را بسیار دوست می داشت. خداوند به او فرمود: کفشهایت را درآور! یعنی محبت همسر وفرزندانت را از دلت بیرون کن تا در محبت من خالص شوی، ودلت را زا غیر من شسته باشی.
فرمود: روزی حضرت زکریا (علیه السلام) از خداوند خواست تا اسامی پنجاگانه را به او بیاموزد. خداوند تعالی جبرییل را برای تعلیم او فرستاد. هنگامی نام محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) علی (علیه السلام)، فاطمه (علیها السلام) وحسن (علیه السلام) را ادا می نمود تمام غم ها ونگرانی های خود را فراموش می کرد. امام هنگامی که نام حسین (علیه السلام) را می برد. اشک در چشمانش سرازیر شده وبغضش می گرفت.
روزی حضرت زکریا (علیه السلام) در مناجات خود با پروردگارش گفت:
پروردگارا! چرا هنگامی که نام چهار نفر از خمسه مطهره را می برم، تسلی یافته ومسرور می شوم، اما هنگامی که نام حسین (علیه السلام) را می برم، اشک از دیدگانم جاری شده وآه از نهادم بر می آید.
آن گاه حق تعالی ماجرای کربلا وبه شهادت رسیدن اباعبدالله (علیه السلام) را برای او وحی می کند ومی فرماید: کاف (کهیعص) یعنی کربلا، هاء یعنی هلاک عتره طه، یاء آن یعنی یزید، واو کسی است که بر حسین (علیه السلام) بیداد می نماید. عین آن هم عطش وتشنگی او، وصاد آن یعنی صبر او.
وقتی زکریلا (علیه السلام) این کلمات مقدس را می شنود گریه وزاری بسیار نموده ومی گوید: پروردگار! آیا بهترین خلق خود را به مصیبت فرزندش مبتلا می کنی، واین بلا را برای نابودی او فرو می فرستی؟
خداوند! آیا رخت عزا بر تن علی (علیه السلام) وفاطمه (علیه السلام) می پوشانی؟
بار الها! آیا این مصیبت فجیع را به ساحت آن دو روا می داری؟
پروردگارا! در این سن پیروی فرزندی به من عطا کن که نور چشمم باشد واو را وارث وجانشین من کن ومحبت او را مانند محبت حسین (علیه السلام) در دل من قرار ده! آن گاه او را از من به طرز فجیعی بستان همان گونه که حبیب تو محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) را دچار فرزندش می کنی.
خداوند متعال نیز یحیی (علیه السلام) را به او عنایت نمود، وبه همان صورت که اباعبدالله (علیه السلام) به شهادت رسید، زکریا (علیه السلام) را به مصیبت او دچار نمود. (آن دو، آن چنان به هم شباهت داشتند که) یحیی (علیه السلام) نیز مانند حسین (علیه السلام) شش ماه در رحم مادر بود. البته او قصه طولانی دارد.
عرض کردم: مولا جان! چرا مردم نمی توانند خودشان برای خودشان امامی انتخاب نمایند؟
حضرت (علیه السلام) فرمود: امام مصلح یا مفسد؟
عرض کردم: امام مصلح.
فرمود: چون هیچ کس نمی تواند به دقت صلاح وفساد کسی را دریابد، آیا ممکن است کسی را که مردم انتخاب می کنند. مفسد باشد؟
عرض کردم: آری.
فرمود: به همین دلیل مردم نمی توانند امام خود را انتخاب نمایند.
(گوش کن تا) برهان دیگری را بیان کنم تا عقلت کاملا مطمئن شود:
بگو ببینم: پیامبرانی که خداوند آن ها را برگزیده وکتاب عطا نموده وبا وحی وعصمت تأیید فرموده، واز همه مردم برتر وهدایت یافته تر هستند وبهتر می توانند امامی را انتخاب کنند، مثل موسی (علیه السلام) وعیسی (علیه السلام)، آیا اگر با این همه عقل وعلم، کسی را به (عنوان مصلح) انتخاب کنند، می توان گفت که او منافق است در حالی که آن ها گمان می کنند که مومن است؟
عرض کردم: نه.
فرمود: پس چطور حضرت موسی (علیه السلام) که کلیم الله بود وعقل وعلمش بدان پایه از کمال بود ووحی بر او نازل می شد، گروهی هفتاد نفری از بهترین افراد قومش را برای ملاقات پروردگارش انتخاب نمود، که هیچ شکی در ایمان واخلاصشان نداشت: آن منافق از کار در آمدند. چنانکه حق تعالی می فرماید:
واختار موسی قومه سبعین رجلا لمیقاتنا...(۱۶۳)
موسی از میان قومش مرد را برای ملاقات ما اختیار کرد...
... لن نومن لک حتی نری الله جهره...(۱۶۴)
... تا خدا را آشکارا نبینیم، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد...
فاخذتهم الصاعقه بظلمهم...(۱۶۵)
... به سزای ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت...
پس در جایی که منتخب کسی که خداوند او را به عنوان نبی برگزیده فاسد از آب درآید نه مصلح، در حالی که او منتخب خویش را مصلح می دانست نه مفسد، باید قبول کرد؛ تنها کسی می تواند فرد مصلح را انتخاب کند که از رازهای نهفته در سینه ودرون افراد آگاهی داشته باشد.
بنابراین؛ مهاجرین وانصار نیز نمی توانند فرد مصلح را انتخاب نمانید، چون وقتی برگزیده انبیا با این که می خواستند اهل اصلاح را انتخاب نمایند، فاسد باشد به طور حتم، مهاجرین وانصار نیز از این خطر برکنار نخواهند بود.
آنگاه مولایمان فرمود: ای سعد! هنگامی که دشمنت مدعی شد که رسول خدا برگزیدند از آن جهت با خود به غار برد که می دانست جانشین او در میان امت او خواهد بود، وتأویل آیات وتفسیر آن ها به عهده او است، وامت را در سختی ها وپراکندگی ها هدایت ورهبری خواهد نمود، وبه اقامه حدود الهی خواهد پرداخت، ودسته دسته سپاهیان اسلام را برای فتح بلاد مشرکین گسیل خواهد نمود، وهمان طور که پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به فکر تحکیم امر نبوت بود، در اندیشه جانشین پس از خویش نیز بود، واحتیاجی به مساعدت علی (علیه السلام) نداشت، زیرا آن ها که فرار کرده وپنهان شده بودند، دیگر نیازی به یاری او نداشته، واگر علی (علیه السلام) را پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) در بستر خود خواباند، از آن جهت بود که مرگ علی (علیه السلام) اهمیت چندانی نداشت واگر او کشته می شد، کس دیگری را برای انجام کارهایی که علی (علیه السلام) به عهده داشت، نصب می نمود؛ چرا در جواب او نگفتی: آیا پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) نفرموده است که مدت خلافت پس از من سی سال است؟ در حالی که مجموع ادوار خلافت چهار نفری خلفای راشدین در نظر شما سی سال شد؟ اگر چنین پاسخی می دادی او مجبور بود که ایراد تو را تأیید کرده وبگوید: آری.
آن گاه تو باید می گفتی: اگر پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می دانست که خلیفه پس از او ابوبکر است، آیا می دانست که پس از او عمر وسپس عثمان ودر نهایت علی (علیه السلام) به خلافت می رسد؟ او قطعا می گفت: آری.
آن گاه تو باید می گفتی: پس بر رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) واجب بود که تمامی آن ها را برای محافظت از جانشان به غار ببرد، وهمانطور که در اندیشه ابوبکر بود، در فکر حفظ جان ها نیز باشد وبا این کار ارزش آنه سه خلیفه دیگر را در مقابل ابوبکر پایین نمی آورد.
ووقتی از تو درباره ایمان ابوبکر عمر پرسید که آیا از روی میل بود یا اجبار؟ باید می گفتی: آن ها به خاطر طمع حکومت با پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بیعت کردند، چون ابوبکر می گفتی: آن ها به خاطر طمع حکومت با پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بیعت کردند، چون ابوبکر وعمر با یهود مجالست داشتند، وآنها اخباری را از تورات وکتاب های پیشین در مورد ظهور پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بیان می کردند که می گفتند: محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بر عرب مسلط می شود چنان که بخت نصر بر بنی اسرائیل مسلط شد با باین فرق که بخت نصر در ادعای خود کاذب بود.
به همین جهت بیعت کردند تا وقتی که کار پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) بالا گرفت واوضاع مساعد شد به ولایت شهری منصوب شوند، ووقتی مأیوس شدند، همراه با عده ای از منافقین دیگر در عقبه به جان پیامبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) سوء قصد نمودند تا آن حضرت را به قتل برسانند، وخداوند توطئه آن ها را دفع نمود وبر آن ها آن چنان خشم گرفت که هیچ گاه روی خوشی را ندیدند. همانطور که طلحه وزبیر با علی (علیه السلام) به طمع رسیدن به حکومت با او بیعت نمودند، وهنگامی که مأیوس شدند، پیمان خود را شکستند، وبر علیه او خروج کردند وخداوند آن ها را مانند دیگر پیمان شکنان به ورطه هلاکت افکند.
آن گاه امام حسن عسکری (علیه السلام) همراه آقا زاده خویش مهیای نماز شدند، من نیز بازگشتم تا ببینم احمد بن اسحاق کجا رفته است. در راه به او برخوردم که گریه می کند. گفتم: چرا دیر کردی؟ برای چه می کنی؟
او گفت: پارچه ای را که مولایم خواسته بود که بیاورم، گم کرده ام.
گفتم: طوری نیست. به خودشان بگو!
او وارد خانه شد وچند لحظه بعد از بازگشت در حالی که مسرور شده بود وبر محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وآل محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) درود می فرستاد.
گفتم: چه شد؟
گفت: آن پارچه، زیر پای مولایمان پهن شده بود، وایشان روی آن نماز می خواندند.
شکر الهی را به جای آوردیم. چند روزی هم ماندیم وبه منزل امام (علیه السلام) رفت وآمد می کردیم. اما دیگر موفق به ملاقات آقا زاده ایشان نمی شدیم.
روزی که می خواستیم به وطن بازگردیم، همراه احمد بن اسحاق وگروهی از همشریانمان به خدمت امام (علیه السلام) مشرف شدیم. احمد بن اسحاق در مقابل امام (علیه السلام) ایستاد وگفت: ای فرزند رسول خدا! زمان وداع فرا رسیده وسینه هایمان انباشته از غم فراغ است، از خدا می خواهیم که بر جد بزرگوارتان، پیامبر مصطفی (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وپدر عالی قدرتان، علی مرتضی (علیه السلام)، ومادر پاکدامنتان، سرور زنان عالم، فاطمه زهراء (علیها السلام) وبر عموی مجتبایتان امام حسن (علیه السلام)، وپدر شهیدتان حسین (علیه السلام) - که آقای جوانان بهشتند - وبر پدران معصومتان که امامان پاک وطاهرین می باشند، وبر شما وفرزند گرامیتان درود فرستد، وامیدواریم که خداوند مقام شما را پیوسته بالا برده ودشمنانتان را نابود سازد، واین سفر را آخرین زیارت ما قرار ندهد.
وقتی احمد بن اسحاق این جمله آخر را بیان کرد، چشمان امام (علیه السلام) پر اشک شد، وقطرات اشک بر رخسار مبارکشان جاری شد وفرمود: ای فرزند اسحاق! در این دعا اصرار نکن! که در همین سفر به ملاقات پروردگارت نائل خواهی شد.
احمد بن اسحاق با شنیدن این خبر بیهوش شد وبه زمین افتاد.
وقتی حالش بهتر شد، گفت: آقا جان! شما را به خدا وبه حرمت جد بزرگوارتان سوگند می دهم که مرا مفتخر کنید وپارچه ای را به عنوان کفنی عنایت فرمایید.
آن گاه امام (علیه السلام) دست به زیر فرش برد وسیزده درهم بیرون آورد وفرمود: این را بگیر وخرج کن، وجز این از پول دیگری استفاده نکن، وآنچه را که خواستی به دست خواهی آورد که خداوند اجر کسی را که عمل نیک انجام دهد؛ ضایع نمی کند.
آن گاه همه به اتفاق از محضر مولا (علیه السلام) مرخص شده وبه راه افتادیم. هنوز سه فرسخ بیش تر نرفته بودیم که احمد بن اسحاق در محلی نزدیک به حلوان تب کرد وبه سرعت حال عمومی اش تغییر نمود وچنان شد که ما دیگر از او مأیوس شدیم.
وقتی وارد حلوان شدیم ودر یکی از کاروان سراها اتراق کردیم، احمد بن اسحاق یکی از همشهریانش را که ساکن حلوان بود، خواست وبه ما گفت: امشب از اطراف من متفرق شوید ومرا تنها بگذارید!
ما نیز چنین کرده هر یک به جایگاه خود بازگشتیم؛ نزدیکی های صبح، چیزی به خاطرم رسید واز خواب جستم.
وقتی چشمم را گشودم، کافور، خادم امام حسن عسکری (علیه السلام) را دیدم که می گفت: خداوند عزای شما را به خیر گردانده وپاداش نیکو عطا فرماید. ما، دوستتان، احمد بن اسحاق را غسل داده وکفن نمودیم. برخیزید واو را دفن نمایید که او بزرگ شما بود ودر نزد امام (علیه السلام) از همه شما جایگاه والاتری داشت.
این را گفت وناگهان از نظرمان غایب شد. با گریه واندوه به سر جنازه احمد بن اسحاق رفتیم، واو را دفن کردیم. خداوند او را رحمت کند.(۱۶۶)

یاد مولا وسرور دل!

ابو ابراهیم کوفی می گوید:
به خدمت امام جعفر صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم. نزد ایشان نشسته بودم که فرزند برومندشان، امام موسی بن جعفر (علیه السلام)، وارد شد، وی پسر بچه ای بیش نبود، ولی من به احترام او از جا برخاستم وسر مبارکش را بوسیدم ونشستم.
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: ای ابا ابراهیم! این طفل، پس از من امام توست. در مورد امامت او گروهی منحرف شده وعده ای دیگر به سعادت می رسند. خداوند قاتل او را لعنت نموده بر عذابش بیفزاید.
پروردگار از صلب او بهترین مخلوق خود را به دنیا خواهد آورد، وعده ای از روی حسادت، میلاد او را دوست نخواهند داشت، ولی خداوند آنچه را که می خواهد، علمی خواهد ساخت.
او آخرین امام، از امامان دوازده گانه است، ومهدی نام دارد، که خداوند به بزرگواری ممتاز نموده وآنها را در جایگاه قدس خویش جای خواهد داد، کسی که منتظر امام دوازدهم باشد مانند کسی است که در رکاب پیغمبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است وبا شمشیر برهنه دشمن حضرتش را دفع می نماید.
در این موقع مردی از پیروان بنی امیه وارد شد، امام جعفر صادق (علیه السلام) سخن خود را قطع کرد. پس از آن، پانزده مرتبه خدمت امام جعفر صادق (علیه السلام) مشرف شدم تا آن روایت را به طور کامل از ایشان بشنوم، ولی موفق نشدم.
سال بعد روزی به خدمت حضرت (علیه السلام) رسیدم. او در حالی که نشسته بود، (در ادامه آن سخن دلنشین) به من فرمود:
ای ابا ابراهیم! او کسی است که پیروان خود را بعد از این که مدت زیادی گرفتار خفقان، ستم وبلا قرار گرفته باشند، نجات خواهد داد.
خوشا به حال کسی که آن زمان را درک کند.
ای ابا ابراهیم! تا همین جا برایت کافی است!
من با خوشحالی تمام از نزد حضرت (علیه السلام) مرخص شدم، که تا آن زمان بدان حد خوشحال نشده بودم.(۱۶۷)

تأثیر دعا در تعجیل فرج مولا!

فضل گوید از امام جعفر صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرماید:
روزی خداوند به ابراهیم (علیه السلام) وحی کرد که به زودی صاحب فرزندی خواهی شد. ابراهیم (علیه السلام) بسیار خوشحال شد به سرعت به نزد ساره، همسر خود، شتافت تا این مژده ی مسرّت بخش را به او برساند.
وقتی ساره از بشارت الهی مطلع شد، به ابراهیم (علیه السلام) گفت: چه می گویی. من پیر شده ام. چه طور ممکن است که صاحب فرزندی شوم.
ابراهیم (علیه السلام) سخت به فکر فرو رفت.
حق تعالی دوباره به او وحی کرد وفرمود: ای ابراهیم! همسرت به زودی فرزندی به دنیا خواهد آورد؟ اولاد او به خاطر این که مادرشان وعده او را انکار کرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!
(فرزند ساره یعنی) بنی اسرائیل، سال ها، (به همین جهت) گرفتار عذاب (وستم فرعونیان) بودند. تا این که روزی از طولانی شدن مدت عذاب به تنگ آمده وچهل شبانه روز تمام به درگاه الهی گریه وزاری نمودند.
در این هنگام، خداوند متعال موسی وهارون (علیه السلام) را مبعوث نمود تا آن را از دست فرعونیان نجات دهند، وصد هفتاد سال زودتر از موعود مقرر گرفتاری آنها را بردارند.
آنگاه امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: شما نیز اگر برای تعجیل در فرج قائم ما (علیه السلام) گریه وزاری کنید، خداوند فرج ما را نزدیک خواهد نمود. والا باید تا آخرین روز موعود ظهور او در انتظار به سر برید!(۱۶۸)

مشکل علمی خود را از قائم ما بپرس!

سید امیر علام می گوید:
شبی برای زیارت حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شده بودم، آخر شب بود در حال گردش در حرم بودم ناگاه متوجه شخصی شدم که به طرف ضریح امام (علیه السلام) می رود. وقتی نزدیک تر شدم، او را شناختم. او استاد دانشمند وفاضل متقی، مولا احمد اردبیلی بود.
من در گوشه ای خود را پنهان نمودم ومراقب او شدم. (که او در این ساعت از شب ودر تاریکی وخلوت به دنبال چیست؟)
او به طرف در ضریح که طبق معمول بسته بود رفت، وقتی نزدیک در رسید، در ضریح به روی او گشوده شد! داخل شد. کمی که وقت کردم، متوجه شدم که گویا آهسته با کسی نجوا می کند.
وقتی بیرون آمد، در بسته شد، وبه سوی مسجد کوفه به راه افتاد.
من نیز در پی او به راه افتادم. مقابل مسجد کوفه رسیدیم، او وارد شد ودر محرابی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در همان جا به شهادت رسیده بود، ایستاد، پس از مدت زیادی بازگشت واز مسجد خارج شد وبه طرف نجف به راه افتاد.
من همچنان در تعقیب او بود تا این که به مسجد حنانه رسیدیم. ناگهان سرفه ای گرفت: ونتوانستم خود را کنترل کنم، او متوجه شد.
برگشت ومرا شناخت. گفت: تو میر علام هستی؟
گفتم: آری.
گفت: این جا چه می کنی؟
گفتم: از زمانی که شما وارد حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدید، همراه شما بودم. شما را به صاحب آن قبر قسم می دهم جریان امشب را از ابتدا، تا انتها برای من تعریف کنید؟
گفت: به شرطی می گویم که تا من زنده ام، آن را برای کسی تعریف نکنی.
وقتی به او کاملا اطمینان دادم، گفت: مسایل مشکلی برایم مطرح شده بود که پاسخ آن ها را نمی دانستم. به دلم افتاد که آن ها را از حضرت علی (علیه السلام) بپرسم. همان طور که دیدی وقتی مقابل در ضریح رسیدم، بدون استفاده از کلید، در ضریح به رویم گشوده شد. داخل ضریح مقدس شدم ودر آنجا به درگاه خداوند تضرع نمودم. تا این که صدایی از قبر به گوشم رسید که به مسجد کوفه برو وآن را از قائم ما (علیه السلام) که امام زمان تو است بپرس!
وهمان طور که دیدی، در محراب مسجد کوفه پاسخ آن ها را از ایشان دریافت کرده، بازگشتم.(۱۶۹)

ابا صالح! بیا درمانده ام من!

علامه مجلسی (رحمه الله) می فرماید:
مرد شریف وصالحی را می شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل با با پای پیاده به حج مشرف شده است، ودر میان مردم مشهور است که طی الارض دارد. او یک سال به اصفهان آمد، من حضورا با او ملاقات کردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.
او گفت: یک سال با کاروانی به طرف مکه به راه افتادم. حدود هفت یا نه منزل بیش تر به مکه نمانده بود که برای انجام کاری تعلل کرده از قافله عقب افتادم. وقتی به خود آمدم، دیدم کاروان حرکت کرده وهیچ اثری از آن دیده نمی شد. راه را گم کردم، حیران وسرگردان وامانده بودم، از طرفی تشنگی آن چنان بر من غالب شد که از زندگی ناامید شده آماده مرگ بودم.
(ناگهان به یاد منجی بشریت امام زمان (علیه السلام) افتادم و) فریاد زدم نیا صالح! یا اباصالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت کند!
در همین حال، از دور شبحی به نظر رسید، به او خیره شدم وبا کمال ناباوری دیدم که آن مسیر طولانی را در یک چشم به هم زدن پیمود ودر کنارم ایستاد، جوانی بود گندم گون وزیبا با لباسی پاکیزه که به نظر می آمد از اشراف باشد. بر شتری سوار بود ومشک آبی با خود سلام کردم. او نیز پاسخ مرا به نیکی ادا نمود.
فرمود: تشنه ای؟
گفتم: آری اگر امکان دارد، کمی آب از آن مشک مرحمت بفرمایید!
او مشک آب را به من داد ومن آب نوشیدم.
آنگاه فرمود: می خواهی به قافله برسی؟
گفتم: آری.
او نیز مرا بر ترک شتر خویش سوار نمود وبه طرف مکه به راه افتاد. من عادت داشتم که هر روز دعای حرزیمانی را قرائت کنم.
مشغول قرائت دعا شدم. در حین دعا حرز یمانی را قرائت کنم.
مشغول قرائت دعا شدم. در حین دعا گاهی به طرف من برمی گشت ومی فرمود: این طور بخوان!
چیزی نگذشت که به من فرمود: این جا را می شناسی؟
نگاه کردم، دیدم در حومه شهر مکه هستم، گفتم: آری می شناسم.
فرمود: پس پیاده شو!
من پیاده شدم برگشتم او را ببینم ناگاه از نظرم ناپدید شد، متوجه شدم که او قائم آل محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است. از گذشته خود پشیمان شدم، واز این که او را نشناختم واز او جدا شده بودم، بسیار تأسف وناراحت بودم.
پس از هفت روز، کاروان ما به مکه رسید، وقتی مرا دیدند، تعجب نمودند. زیرا یقین کرده بودند که من جان سالم به در نخواهم برد به همین خاطر بین مردم مشهور شد که من طی لارض دارم.(۱۷۰)

گل سرخ

میرزا محمد استرآبادی می گوید:
من در حرم الهی یعنی مکه مکرمه زندگی می کنم، شبی در مسجد الحرام مشغول طواف خانه خدا بودم.
ناگاه جوانی را دیدم که وارد مسجد الحرام شد، او که سیمایی زیبایی داشت به طرف کعبه آمد وهمراه من مشغول طواف شد. در اثنای طواف وقتی به من نزدیک شد، یک دسته گل سرخ به من عنایت فرمود.
البته آن روزها فصل شکفتن گل نبود، من دسته گل را گرفته وبوییدم. گفتم: آقا جان این ها را از کجا آورده ای؟
فرمود: از خرابات!
این بفرمود واز نظر ناپدید شد، که دیگر او را ندیدم.(۱۷۱)

نگران درد ومرگ نباش!

علامه مجلسی (رحمه الله) می فرماید:
یکی از اهالی کاشان به قصد تشرف به بیت الله الحرام همراه گروهی از حاجیان، شهر ودیار خود را ترک می کند. وقتی کاروان وارد نجف اشرف می شود، به بیماری شدیدی مبتلا می گردد، طور که هر دو پای او خشک شده واز حرکت باز می ماند.
همراهان او برای انجام مناسک حج چاره ای جز ترک او نداشتند، به همین جهت، او را به فرد صالحی که یکی از مدرسه های اطراف حرم حجره داشت، می سپارند وخود رهسپار می شوند.
صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها می گذاشت، ودر را قفل می کرد وخود به خارج شهر برای گردش وکسب روزی می رفت.
روز آن مرد کاشانی به صاحب حجره می گوید: من دیگر از تنها ماندن خسته شده ام. از این جا هم می ترسم. امروز مرا به جایی ببر ورها کن! وهر جا که خواستی برو!
مرد کاشانی می گوید: او حرف مرا نپذیرفت ومرا به گورستان دار السلام برد، ودر جایی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) ومعروف به مقام قائم (علیه السلام) بود، نشاند، آنگاه پیراهن خود را در حوض شست وآن را بر روی درختی که آن جا قرار داشت، آویخت وخود به صحرا رفت.
او رفت ومن تنها ماندم؛ در حالی که با ناراحتی به سرانجام خود می اندیشیدم. در همین حال جوان زیبای گندم گونی را دیدم که وارد حیاط شد. به من سلام کرد ویک راست وبه محراب رفت ومشغول نماز شد. آن گونه زیبا به راز ونیاز پرداخت وچنان در خشوع وخضوع بود که تا آن زمان من کسی را چنین در نماز ندیده بودم. وقتی نمازش تمام شد، نزد من آمد واحوالم را پرسید.
گفتم: به مرضی مبتلا شده ام که مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفایم می دهد که بهبودی یابم، ونه جانم را می ستاند که آسوده شوم.
فرمود: نگران نباش! به زودی خداوند هر دوی آن ها را به تو عطا خواهد نمود.
ناگاه به خودم آمدم. آری من که نمی توانستم حتی از جایم حرکت کنم، اکنون هیچ گونه اثری از آن بیماری سخت در من دیده نمی شد.
یقین کردم که او همان قائم آل محمد (علیه السلام) است.
به عجله به دنبال او خارج شدم وتمام اطراف را گشتم. اما کسی را ندیدم. از این که دیر متوجه شده بودم، بسیار پشیمان بودم. وقتی صاحب حجره بازگشت ومرا صحیح وسالم دید، با تعجب پرسید: چه شده است؟
من تمام ماجرا را برای او تعریف کردم، او نیز مانند من، از این که به شرف ملاقات او نائل نشده بود، حسرت می خورد. اما با این حال خوشحال وشاد با هم به حجره بازگشتیم.
شاهدان می گفتند: او تا موقعی که دوستانش از حج بازگشتند، سالم بود، وقتی آن ها آمدند وپس از مدتی مریض شد ومرد، ودر همان حیاط دفن شد. بدین ترتیب به هر دوی آنچه که از حضرت (علیه السلام) می خواست، نائل شد.(۱۷۲)

عنایت مولا ورسوایی دشمن!

علامه مجلسی (رحمه الله) می گوید:
هنگامی که بحرین در تصرف اروپاییان بود، مردی که ناصبی واز دشمنان سرسخت اهل بیت (علیه السلام) به شمار می رفت، به عنوان فرماندار دست نشانده بحرین به حکومت رسیدت تا به رتق وفتق امور وبازسازی خرابی های ناشی از جنگ بپردازد.
وزیر مشاور او نیز مردی بود که در دشمنی با اهل بیت (علیه السلام) از خود او سرسخت تر بود، وبا هر موقعیتی که به دست می آورد، سعی در قلع وقمع وشکنجه وآزار دوست داران اهل بیت (علیه السلام) می نمود.
روزی همین وزیر ناصبی، نزد والی بحرین رفته اناری را به او نشان می دهد که روی آن به طور برجسته نوشته بود:
لا اله الله، محمد رسول الله، ابوبکر، عمر، عثمان وعلی خلفاء رسول الله
وقتی والی نوشته های روی انار را دید، بدون این که حتی احتمال این را بدهد که آن انار ساخته دست بشر باشد، بسیار تعجب کرد وگفت: این نشانه روشن ودلیلی قوی برای اثبات این مطلب است که مذهب شیعیان دروغ وباطل است. نظرت درباره ارائه آن به مردم بحرین چیست؟
وزیر گفت: عمر امیر دراز باد، مردم بحرین بسیار متعصب هستند وهیچ دلیلی را قبول نمی کنند. با این حال بهتر است آن را حاضر نموده واین انار را به نمایش بگذاریم. اگر آن را به عنوان دلیلی برای رد مذهب شیعه قبول کردند وبازگشتند، چه بهتر خداوند نیز تو را پاداش نیکویی عطا خواهد نمود، واگر نپذیرفته ودر گمراهی خود باقی ماندند، آن را به قبول یکی از این سه راه مخیر کن: یا حاضر شوند جزیه دهند که در آن صورت (مانند یهودی ونصارا) خوار وذلیل خواهند بود. یا این که دلیلی برای رد این برهان آشکار بیاورند. یا در نهایت تن به مرگ داده، آن ها را از دم تیغ بگذرانیم وزنان وفرزندان واموالشان را به عنوان اسیر وغنیمت تصاحب کنیم.
وال پیشنهاد وزیر را تأیید کرد، وعلما وبزرگان ونجبا وسادات بحرین را احضار نمود وآن انار را به آن ها نشان داد وگفت: در صورتی که جوابی درست برای آن نداشته باشید، یا کشته شده وزنان واولادتان به اسارت خواهند رفت واموالتان مصادره خواهد، شد ویا مانند کفار باید در کمال خفت وخواری تن به پرداخت جزیه بدهید.
وقتی آن ها انار را دیدند، رنگشان پرید وزانوانشان لرزید. چون هیچ کدامشان قادر به ارائه پاسخی روشن نبودند.
رهبر شیعیان بحرین که آن زمان در آن جا حضور داشت، گفت: ای امیر! اگر به سه روز به ما مهلت دهی، ما سعی می کنیم پاسخی که تو را راضی کند، پیدا کنیم واگر نتوانستیم، هر طور که در مورد ما می خواهی حکم کن!
امیر به ناچار پذیرفت، وآن ها مجلس او را ترک کردند، در حالی که وحشت زده وسرگردان بودند. به سرعت مجلسی ترتیب دادند وبا یکدیگر به مشورت پرداختند.
تا این که تصمیم گرفتند گروهی را برای یافتن پاسخ از میان خودشان انتخاب نمایند، ابتدا ده نفر از بهترین وپرهیزکارترین علمای شیعه، وسپس از میان آن ها سه نفر که از بهترین آن ها بودند، انتخاب شدند. تا این که هر یک به نوبت در یکی از این سه شبی که مهلت داشتند، به صحرا رفته به راز ونیاز بپردازند وبا استغاثه به محضر امام زمان (علیه السلام) وحجت خدا در روی زمین، از او بخواهند که راه نجات از این ورطه هولناک را به شیعیان نشان بدهد واز آن ها دست گیری نماید.
دو شب گذشت، اما هیچ کدام از آن ها که شب را در صحرا به دعا وگریه واستغاثه به درگاه حق تعالی وامام زمان (علیه السلام) گذرانده بودند، چیزی ندیدند. به همین خاطر نگرانی والتهاب شیعیان بیش تر شد.
نفر سوم که محمد بن عیسی نام داشت، با سرو پای برهنه روی به صحرا نهاد. شب بسیار تاریک وظلمانی بود، اما او با دلی آگاه نو نورانی شروع به دعا وتضرع وتوسل به درگاه حق تعالی نمود، ونجات مومنین وبرطرف شدن این بلای عظیم را درخواست کرد.
انتهای شب وبود، صدای مردی را شنید که می گفت: ای محمد بن عیسی! با این حال آشفته در دل این شب تاریک واین صحرای برهوت چه می خواهی؟ وچرا به این جا آمده ای؟
محمد بن عیسی گفت: ای مرد! کاری به من نداشته باش! من برای امر مهمی به این جا آمده ام وآن را تنها به امام ومولای خویش خواهیم فریاد من برسد.
آن مرد می گوید: ای محمد بن عیسی! من صاحب الامر هستم، حاجبت را بگو!
او در پاسخ می گوید: اگر تو صاحب الامری خود همه را می دانی، ونیازی به شرح من نداری.
حضرت می فرماید: آری می دانم. به خاطر وحشتی که از آن انار وآنچه که بر روی آن نوشته وتهدیدی که والی نموده است، آمده ای.
وقتی محمد بن عیسی این سخن را می شنود، به طرف او بر می گردد ومی گویند: مولا جان! آری. تو خود می دانی که چه بر سر ما آمده است. تو امام وپناه مایی، ومی توانی ما را رهایی بخشی.
حضرت (علیه السلام) می فرماید: ای محمد بن عیسی! آن وزیر - که لعنت خدا بر او باد - در خانه اش درخت اناری دارد که وقتی شکوفه می زد، قالبی از گل انار ساخت وآن را دو نیم کرد وآن کلمات را که دیدی روی انار نقش بسته بود. داخل هر دو قسمت قالب حک نمود.
آنگاه آن را به اناری که هنوز کوچک بود، محکم بست. وقتی انار بزرگ ورسیده شد، همان طور که دیدی، آن کلمات بر روی آن به طور برجسته نقش بسته بود.
فردا وقتی به نزد والی رفتید، به او بگو: جواب را یافته ام اما آن را در خانه وزیر بیان خواهم نمود. وقتی به خانه وزیر رفتید، سمت راست حیاط اتاقی را می بینی، به والی بگو: جواب در آن اتاق است.
آن گاه وزیر دست پاچه وسعی خواهد نمود که از ورود شما به اتاق جلوگیری کند. اما تو اصرار کن ومواظب هم باش که او را رها ننمایی تا جلوتر از تو وارد اتاق شود.
وقتی وارد اتاق شدی، طاقچه ای را می بینی که کیسه سفیدی روی آن نهاده شده است. آنرا بردار وبازکن! خواهی دید که قالبی که او به وسیله آن، این حیله را اجرا نموده است، در آن است. آن را مقابل والی بگذارد وآن انار را داخل آن قرار بده! خواهی دید که کاملا منطبقند. بدین ترتیب موضوع روشن خواهد شد.
ای محمد بن عیسی! به والی بگو که ما معجزه دیگری نیز داریم وآن این که، این انار طبیعی نیست. داخل آن انباشته از دود وخاکستر است. اگر می خواهی صحت اداعای من ثابت شود، به وزیر امر کن که آن را بشکند! وقتی وزیر انا را بشکند دود وخاکستر آن به هوا برخاسته وبر چهره وریشش خواهد نشست.
وقتی محمد بن عیسی این سخن را از حضرت شنید، بسیار مسرور گشت ودر مقابل امام (علیه السلام) به خاک افتاده زمین ادب را بوسید، واز محضر حضرت مرخص شده وبه سرعت به نزد یاران خود باز می گردد، ومژده احسان مولا را به شیعیان بحرین ابلاغ می نماید.
صبح هنگام، همه به اتفاق نزد والی رفته ومحمد بن عیسی مو به مو تمام آنچه را که امام (علیه السلام) فرموده بود اجرا کرد، وهمه شاهد اثبات درستی دعوای او وعنایت وتفضل امام (علیه السلام) شدند.
در این حال، والی رو به محمد بن عیسی نموده وگفت: چه کسی تو را مطلع کرد؟
گفت: امام زمان (علیه السلام).
والی پرسید: امام زمان کیست؟
محمد بن عیسی گفت: داوزدهمین امام، حضرت مهدی (علیه السلام).
آنگاه یک یک امامان را تا امام زمان (علیه السلام) نام برد.
والی که از دیدن این نشانه آشکار منقلب شده بود به محمد بن عیسی گفت دستت را به من ده! من می گویم:
أشهد أن لا اله الا الله، وأن محمد عبدوه ورسوله، وأن الخلیفه بعده بلا فصل امیرالمؤمنین علی (علیه السلام).
آن گاه به امامت اهل بیت (علیه السلام) تا امام زمان (علیه السلام) اقرار واعتراف نمود وبه مذهب شیعه اثنی عشری مشرف وبه راه راست هدایت گشت.
سپس دستور داد تا وزیر را به قتل برسانند، ورسما از مردم بحرین عذر خواهی نمود، واز آن هنگام با آن ها به نیکی رفتار می کرد.
راوی گوید: این قصه در بحرین مشهور است، وقبر محمد بن عیسی زیارتگاه شیفتگان اهل بیت (علیه السلام) می باشد.(۱۷۳)

جهان پیش از ظهور نور!

انس بن مالک - خادم رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم) - می گوید:
حضرت علی (علیه السلام) از جنگ نهروان باز می گشت، در محلی به نام برثا دستور اتراق داد. در آن جا راهبی به نام حباب در غاری منزل داشت. وقتی همهمه لشکر اسلام را می شنود، از غارش که مشرف بر میدان اتراق بود، پایین آمده وبه دقت لشکر را بررسی می کند، وبا اظطراب وشتاب می پرسد: این چه لشکری است؟ فرمانده آن کیست؟
یکی از لشکریان به او می گوید: این لشکر اسلام است وفرمانده آن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) که از جنگ نهروان باز می گردد.
حباب با عجله از لابلای مردم عبور کرده خود را به حضرت (علیه السلام) می رساند ومی گوید:
- السلام علیک یا امیرالمؤمنین! که به حق امیر مومنانی.
- ای حباب! تو از کجا دانستی که من به حقیقت امیر مومنانم؟
- این مطلب را علما وروحانیون ما به اطلاع داده بودند. اما شما از کجا دانستید که نام من حباب است؟
- این مطلب را نیز حبیبم رسول خدا (صلی الله وعلیه وآله وسلم) به من فرموده بود.
- دستتان را به من بدهید تا شما بیعت کنم. اشهد ان لا اله الا الله ومحمد رسول الله وعلی بن ابی طالب وصیه...
- بگو ببینم خانه ات کجاست؟
- در غاری که در همین نزدیکی قرار دارد.
- بعد از این در آن غار سکونت نکن! ودر همین زمین مسجدی بنا کن وآن را به نام کسی که مخارج ساخت آن را بانی می شود، نام گذاری کن!
به زودی در کنار مسجدی که تو می سازی، شهری بنا خواهد شد که اکثر مردم آن ظالم وستمگرند، وبلای بزرگی در پیش خواهند داشت. به طوری که هر شب جمعه هفتاد هزار عمل حرام زنا در آن مرتکب خواهند شد، هنگامی که در ظلم وطغیان خود فزونی گرفتند، این مسجد را چند بار ویران خواهند نمود، اما هر بار گروهی از مومنین آن را دوباره بنا خواهند کرد. تا این که در مرتبه سوم در محل آن به جای مسجد خانه ای ساخته خواهد شد. بدان! که ویران کنندگان این مسجد کافرند.
آن گاه سه سال مردم را از رفتن به حج منع می کنند. مزارع آن ها طمعه حریق می شود، وخداوند مردی را از سرزمین سفح بر آن ها مسلط می کند. او غارت گری است که به هر شهری که وارد می شود، آن را با خاک یکسان کرده وساکنین آن را از دم تیغ می گذراند.
بعد از یورش او، مردم سه سال گرفتار قحطی می شوند، وسختی فراوانی را متحمل می گردند. در این حال او دوباره باز می گردد ودست به ویران وغارت می زند، از آن جا نیز به طرف بصره تاخته وتمام خانه ها را ویران نموده وساکنین آن را به قتل می رساند. حمله او به بصره مصادف با زمانی خواهد بود که خرابی های شره را تعمیر نموده ومسجد جامعی در آن بنا می کنند.
پس از بصره به شهری که حجاج آن را ساخته ووسط نامیده می شود. هجوم می آورد، وهمان بلایی را که بر سر شهر بصره آورده بود، بر شهر واسط فرو می ریزد.
از آن جا به طرف بغداد رفته وآن شهر را بدون مقاومت تصرف می کند. مردم بغداد نیز به کوفه که تنها آن موقع در آرمش بوده پناه می برند.
آن گاه او با لشکریان خود از بغداد به طرف قبر من (نجف اشرف) روانه می شود تا آن را نبش کند. در آن موقع به سپاه سفیانی برخورد نموده شکست خورده وکشته می شود.
سفیانی نیز گروهی از سپاهیان خود را به کوفه می فرستد. عده ای از اهالی کوفه از او پیروی می نمایند، اما مردی از اهالی کوفه قیام نموده وعده ای را در قلعه ای سازماندهی می کند. هر که به او ملحق شود، در امان خواهد بود.
در پی این رویداد، سفیانی خود با سپاهیانش به کوفه سرازیر می شود، وهمه را به قتل می رساند واحدی را باقی نمی گذارد. یکی از سربازان او متوجه مروارید درشتی می شود که روی زمین افتاده ولی هیچ اعتنایی به آن نمی کند. وقتی بچه کوچکی را می بیند که روی زمین افتاده به سرعت او را از دم تیغ می گذراند!
پس از آن، متأسفانه وقایع وفتنه های بزرگی مانند پاره های شب تاریک واقع خواهند شد.
ای حباب! آنچه را به تو گفتم حفظ کن!
آنگاه فرمود: ای حباب! از کدام رود آب می نوشی؟
- از دجله.
- چرا چشمه ای یا چاهی حفر نمی کنی؟
- یا امیرالمؤمنین! هرگاه چاهی حفر کردیم، آبش شور وناگوار بود.
- با این حال دوباره همین جا چاهی حفر کن!
(حباب امتثال امر نموده وبا گروهی) چاهی حفر نمودند تا این که به سنگ بزرگی برخورد نمودند ونتوانستند آن را بیرون بیاورند.
در این حال، خود حضرت (علیه السلام) وارد چاه شد وآن را از جا کند، چشمه ای که شیرین تر از شهد ولذیذتر از شیر بود، از زیر آن جوشید.
حضرت (علیه السلام) فرمود: ای حباب! بعد از این چشمه آب بنوش!
بعدها مردی به نام برثا بانی مسجد شد که حضرت (علیه السلام) به حباب توصیه ساخت آن را نموده بود. آن ها مسجد را بنا کردند ونام را برثا نهادند.(۱۷۴)
رسول اکرم (صلی الله وعلیه وآله وسلم) می فرماید:

«یفرج الله بالمهدی عن الامه، یملا قلوب العباد عباده ویسعهم عدله، به یمحق الله الکذب ویذهب الزمان الکلب، ویخرج ذل الرق من أعناقکم».
خداوند به وسیله مهدی (علیه السلام) از امت رفع گرفتاری می کند، دلهای بندگان را با عبادت واطاعت پر می سازد وعدالتش همه را فرا می گیرد.
خداوند به وسیله او دروغ ودروغگویی را نابود می نماید، روح درندگی وستیزه جویی را از بین می برد وذلت بردگی را گردن آنها بر می دارد.

غیبت شیخ طوسی ص ۱۴۴.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) سوره یوسف، آیه ۳.
(۲) معمولا وقتی کسی با هراس از خواب می پرد نام خدا را بر او جاری می سازند ومی گویند: بسم الله الرحمن الرحیم
(۳) سوره قصص، آیه ۵ و۶.
(۴) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۲۴ - ۴۲۶، بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۲ تا ۴.
(۵) غبیته طوسی، ص ۲۰۴ - ۲۰۸، فی معحزات العسکری (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۶ ح ۱۰.
(۶) علل الشرایع، ص ۱۶۰، باب ۱۲۹، ح ۱؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۸، ح ۲۹.
(۷) علل الشرایع، ص ۱۶۱، باب ۱۲۹، ح ۳؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹.
(۸) کمال الدین، ج ۲، ص ۲۵۰؛ بحار الانوار، ج ۵۱؛ ص ۶۸ - ۷۰.
(۹) غیبه نعمانی، ۲۴۷؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۷۶ و۷۷.
(۱۰) کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۶۷ و۲۶۸؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۷۹.
(۱۱) کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۷۹ و۲۸۰؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۸۸.
(۱۲) کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۹۱؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۹۸.
(۱۳) بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۱۱۰.
(۱۴) کمال الدین، ج ۱، ص ۲۸۹، بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۱۸.
(۱۵) غیبة طوسی، ص ۱۹۱، باب ان المهدی من ولد الحسین (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۴.
(۱۶) کمال الدین، ج ۲ ص ۳۳۴ و۳۳۵؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۴۴.
(۱۷) غبیه نعمانی، ص ۱۵۱ و۱۵۲؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۴۷.
(۱۸) اقبال الاعمال، ج ۳، ص ۸۷ و۸۸؛ فیما یتعلق بشهر محرم؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۱۴۸ و۱۴۹.
(۱۹) بحارالانوار ج ۵۱، ص ۱۴۹.
(۲۰) خرایج، ج ۱، ص ۴۷۸، فی معجزات الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۱۶۲.
(۲۱) بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۱۶۳ و۱۶۴.
(۲۲) بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۶۴ - ۱۶۶.
(۲۳) غیبه شیخ طوسی، ص ۳۲۲، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۳.
(۲۴) غیبه طوسی، ص ۲۴۳، عله المانعه من ظهوره؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۳.
(۲۵) خرایج ج ۱، ص ۲۷۲، فی معجزات الامام صاحب الزمان؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۲۹۴.
(۲۶) خرایج، ج ۲، ص ۶۹۵ و۶۹۶، فی أعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج الانورا، ج ۵۱، ص ۲۹۴.
(۲۷) خرایج، ج ۲، ص ۶۹۶ و۶۹۷، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام) بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۴.
(۲۸) خرایج، ج ۲، ص ۶۹۷، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۹۵.
(۲۹) خرایج، ج ۲، ص ۶۹۷ و۶۹۸، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۲۹۵.
(۳۰) خرایج، ج ۲، ص ۶۹۸، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۲۹۵.
(۳۱) خزایج، ج ۲، ص ۶۹۸ و۶۹۹، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۵.
(۳۲) خزایج، ج ۲،ص ۶۹۹ - ۷۰۲، فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۵ و۲۹۶.
(۳۳) کافی، ج ۱، ص ۵۱۹، مولد الصاحب (علیه السلام)؛ ارشاد، ج ۲ ص ۳۵۷؛ دلائل وبینات الامام (علیه السلام) بحار الانوار؛ ج ۵۱، ص ۲۹۷.
(۳۴) کافی، ج ۱، ص ۵۹۱، مولد الصاحب (علیه السلام)؛ خرایج، ج ۲، ص ۶۹۵ فی اعلام الامام صاحب الزمان (علیه السلام)؛ ارشاد، ص ۳۵۷ و۳۸۵؛ دلائل وبینات الامال (علیه السلام) بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۷.
(۳۵) کافی، ج ۱، ص ۵۲۱ و۵۲۲ مولد الصاحب (علیه السلام)؛ ارشاد، ج ۲، ص ۳۶۲ و۳۶۳، دلائل وبینات الامام (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۷ و۲۹۸.
(۳۶) ارشاد، ج ۲، ص ۳۶۴ و۳۶۵، دلائل وبینات الامام (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۹۹.
(۳۷) دلائل الامامه، ص ۲۷۷ و۲۸۰، معرفه شیوخ الطائفه؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۰ - ۳۰۳.
(۳۸) دلائل الامامه، ص ۲۸۰، معرفه شیوخ الطائفه؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۳.
(۳۹) دلائل الامه، ص ۲۸۱، معرفه شیوخ الطایفه؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۳. ۳۰۴.
(۴۰) دلائل الامامه، ص ۲۹۹ - ۳۰۱، معرفه من شاهد؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۴ ۳۰۶.
(۴۱) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۹۴، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۶.
(۴۲) شاید منظور هشتادمین سال زندگی سیمری بوده باشد. علامه مجلسی در صفحه ۳۶۶ ج ۵۱ بحار می گوید: منظور هشتادمین سال زندگی امام زمان (علیه السلام) می باشد که این درست در سیمری (۳۲۹) هفتاد وچهار سال می باشد.
(۴۳) دلائل الامامه، ص ۲۸۰ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۶.
(۴۴) درجال کشی، ص ۵۵۷ ذکر احمد بن اسحاق قمی شماره ۵۲؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۶.
(۴۵) رجال نجاشی، ص ۲۶۱؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۶ و۳۰۷.
(۴۶) مهج الدعوات، ص ۳۳۴ و۳۳۵، ادعیه الامام العسکر؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۷.
(۴۷) ارشاد، ج ۲، ص ۳۶۳ و۳۶۴؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۰۸.
(۴۸) کافی، ج ۱، ص ۵۱۷ و۵۱۸ مولد الصحاب (علیه السلام)، ح ۴؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۸ و۳۰۹.
(۴۹) کافی، ج ۱، ص ۵۱۹، مولد الصاحب (علیه السلام)، ح ۹؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۹.
(۵۰) قرمطی: شعبه ای از فرقه اسماعیلیه است که توسط حمدان الاشعت - معروف به قرمط - در حدود سال ۲۸۰ ه- ق پدید آمد، آنها قایل بودند که محمد بن اسماعیل امام هفتم وصاحب الزمان است... (فرهنگ معین ج ۶، ص ۱۴۵۰).
(۵۱) کافی، ج ۱، ص ۵۲۰، مولد الصاحب (علیه السلام)، ح ۱۳؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۰.
(۵۲) کافی، ج ۱، ص ۵۱۸ و۵۱۹، ح ۷؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰۹.
(۵۳) کافی، ج ۱، ص ۵۲۳، ح ۲۱؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۰.
(۵۴) کافی، ج ۱، ص ۵۲۵، مولد الصاحب (علیه السلام)، ح ۳۰؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۱۰.
(۵۵) غیبه طوسی، ص ۲۸۱ و۲۸۲، بعض معجزات الحجه (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۱۰ و۳۱۱.
(۵۶) رک، داستانهای ۳۷ و۴۶ همین مجموعه.
(۵۷) با این فرض که قاسم بن علا ۱۱۷ سال عمر کرده وحسین بن روح را نیز دیده می توان استفاده نمود که نه تنها امام حسن عسکری (علیه السلام) وامام هادی (علیه السلام) را ملاقات کرده بلکه در عنفوان جوانی می توانسته امام رضا (علیه السلام) را نیز ملاقات کرده باشد والله اعلم.
(۵۸) این حسن همان فرزند قاسم بن علا است که امام زمان (علیه السلام) که برای او دعا نموده وفرموده بودند: باقی می ماند برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به داستان ۴۶ همین مجموعه.
(۵۹) سوره لقمان: آیه ۳۴.
(۶۰) سوره الجن: آیه ۲۷.
(۶۱) اشاره دارد به دعای امام (علیه السلام) در حق حسن در دوران طفولیت. رجوع کنید به داستان ۴۶ همین مجموعه.
(۶۲) غیبت طوسی، ص ۳۱۰ - ۳۱۵، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۳ - ۳۱۶.
(۶۳) شیخ طوسی در کتاب غیبت خود می گوید: آن مرد حواله ای (یا فهرست اجناسی) با خود نداشت که به محمد بن عثمان بدهد، زیرا در آن زمان که هنگام حکومت معتضد بود شیعیان بسیار در تنگنا بودند وخون از شمشیر دشمن می چکد! وتمام این حرکات پنهانی انجام می شد، وگروهی خاص از آن اطلاع داشتند. وحال آنچه برای محمد بن عثمان فرستاده می شد از محموله خود هیچ اطلاعی نداشت وتنها به او گفته می شدکه این بار را ببر فلان جا تحویل بده بدون این که نوشته ای به او بدهند.
(۶۴) غیبت شیخ طوسی، ص ۲۹۴ و۲۹۵، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۶ و۳۱۷.
(۶۵) غیبت شیخ طوسی، ص ۲۹۸ و۲۹۹، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۸. این داستان را شیخ طوسی در کتاب غیبت به سندی دیگر از قول خود ابو سوره نقل می کند.
البته مقدار قابل توجهی اختلاف دارد که در داستان دیگر نقل می شود.
(۶۶) غیبه شیخ طوسی، ص ۲۹۹ و۳۰۰، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۸ و۳۱۹.
(۶۷) او نیز از بزرگان زیدیه است.
(۶۸) غیبه طوسی، ص ۳۰۰ و۳۰۱، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۹.
(۶۹) از مشایخ فرقه حشویه است.
(۷۰) صوفی است.
(۷۱) غیبه شیخ طوسی، ص ۳۰۱ و۳۰۲، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۹ و۳۲۰.
(۷۲) غیبه شیخ طوسی، ص ۳۰۲ - ۳۰۷، التوقیعات الوراده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۰ - ۳۲۳. این داستان در بحارالانوار به او طریق نقل شده است که با هم اختلافاتی دارند. نگارنده، داستان را تلفیقی از هر دو قرار داده است.
(۷۳) احتمال دارد موضوع نامه حضرت مبنی بر لعن شلمغانی باشد که به تأکیدامام، حسین بن روح آن را آشکار می سازد.
(۷۴) رک، بحار، ج ۵۱، ص ۳۷۳.
(۷۵) غیبه طوسی، ۳۰۷ و۳۰۸، التوقیعات الوارده؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۴.
(۷۶) غیبطه طوسی، ص ۳۰۸، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۴.
(۷۷) غیبه طوسی، ص ۳۰۹، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۵.
(۷۸) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۸۶، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۶.
(۷۹) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۸۶؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۶.
(۸۰) بداء یعنی: پیدا شدن رأی دیگر در امرای (فرهنگ معین، ج ۱، ص ۴۹۷).
(۸۱) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۸۸ و۴۸۹، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۷.
(۸۲) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۹۰ و۴۹۱، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۳۲۹ و۳۳۰.
(۸۳) کمال الدین: ج ۲، ص ۴۹۱، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۹ و۳۳۰.
(۸۴) کمال الدین: ج ۲، ص ۴۹۳؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۱.
(۸۵) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۹۳، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۱.
(۸۶) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۹۵، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۲ و۳۳۳.
(۸۷) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۹۷ و۴۹۸، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ۳۳۳.
(۸۸) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۹۸؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۳ و۳۳۴.
(۸۹) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۹۸؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۴.
(۹۰) کمال الدین، ج ۲ ص ۴۹۹؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۴ و۳۳۵.
(۹۱) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۰۲؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۵.
(۹۲) آبه: شهری نزدیک ساوه است.
(۹۳) کمال الدین، ج ۳ ص ۵۰۳ و۵۰۴ ؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۶.
(۹۴) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۰۴؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۶ و۳۳۷.
(۹۵) ابو محمد، حسن بن محمد می گوید: عقیقی درست ده روز بعد از محمد بن اسماعیل وفات کرد ودر یکی از همان کفن ها که به او داده شده بود، پیچیده ودفن شد.
(۹۶) کمال الدین، ج ۲، ص ۵۰۵ و۵۰۶، ذکر التوقیعات؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۳۸ و۳۳۹.
(۹۷) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۰۹؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۳۹ و۳۴۰.
(۹۸) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۱۰؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۰.
(۹۹) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۱۶ و۵۱۷، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۰ و۳۴۱.
(۱۰۰) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۱۸ و۵۱۹، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۱ و۳۴۲.
(۱۰۱) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۱۹؛ ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۲.
(۱۰۲) کمال الدین، ج ۲ ص ۵۱۷ و۵۱۸؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۲ و۳۴۳.
(۱۰۳) غیبه طوسی، ص ۳۶۴ و۳۵۶، ذکر محمد بن عثمان العمری؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۵۱.
(۱۰۴) غیبه طوسی، ص ۳۶۷ و۳۶۸، ذکر حسین بن روح ؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۵۲ و۳۵۳.
(۱۰۵) غیبه طوسی، ص ۳۸۴ و۳۸۵، بعض توقیعات الحجه عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۵۶ و۳۵۷.
(۱۰۶) غیبه طوسی، ص ۳۹۴، ذکر علی بن محمد السمری ؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۶۰.
(۱۰۷) کمال الدین، ج ۲، ص ۵۰۷، ذکر التوقیعات؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۶۳ و۳۶۴.
(۱۰۸) غیبه طوسی، ص ۴۰۰ و۴۰۱، ذکر المذمومین؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۶۹.
(۱۰۹) غیبه طوسی، ص ۴۰۲ و۴۰۳، ذکر المذمومین؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۷۰ و۳۷۱.
(۱۱۰) غیبه طوسی، ص ۴۰۲ و۴۰۳، ذکر المذمومین؛ بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۷۰ و۳۷۱.
(۱۱۱) غیبه طوسی، ص ۴۰۴ و۴۰۵، ذکر المذمومین؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۷۲ و۳۷۳.
(۱۱۲) غیبه طوسی، ص ۲۵۳، ۲۵۴، ذکر رآه (علیه السلام) ؛ بحارالانوار، ج ۵۲ ص ۱ و۲.
(۱۱۳) غیبه طوسی، ص ۲۵۴ - ۲۵۷، ذکر من رآه (علیه السلام) ؛ بحارالانوار، ج ۵۲ ص ۳ - ۵.
(۱۱۴) غیبه طوسی، ص ۲۷۵ و۲۸۵، ذکر من رآه (علیه السلام) ؛ بحارالانوار، ج ۵۲ ص ۵.
(۱۱۵) غیبه طوسی، ص ۲۵۸ و۲۵۹، ذکر من رآه (علیه السلام) ؛ بحارالانوار، ج ۵۲ ص ۵ و۶.
(۱۱۶) سوره غافر، آیه ۶۰.
(۱۱۷) سوره بقره، آیه ۱۸۶.
(۱۱۸) سوره زهر آیه ۵۳.
(۱۱۹) همان.
(۱۲۰) دلائل الامامه، ص ۲۹۲ و۲۹۵، معرفه من شاهد صاحب الزمان (علیه السلام)؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۴۷۰ - ۴۷۲، من شاهد القائم (علیه السلام)؛ غیبه طوسی، ص ۲۵۹ - ۲۶۲، ذکر من رآه (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۶- ۹.
(۱۲۱) غیبه طوسی، ص ۲۶۳ - ۲۶۷، ذکر من رآه (علیه السلام)، بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۹- ۱۲
(۱۲۲) غیبه طوسی، ص ۲۶۷، ذکر من رآه (علیه السلام)، بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۳.
(۱۲۳) غیبه طوسی، ص ۲۶۹ و۲۷۰، ذکر من رآه (علیه السلام)، بحار الانوار، ج ۵۲، ۱۴ و۱۵.
(۱۲۴) غیبة طوسی، ص ۲۷۱، ذکر من رآه (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲ ا ص ۱۵ و۱۶.
(۱۲۵) عقید، غلامی سیاه از سرزمین نوبه بود که در خدمت امام هادی (علیه السلام) بود، وی پرستاری امام حسن عسکری (علیه السلام) را نیز به عهده داشت.
(۱۲۶) غیبة طوسی، ص ۲۷۲ و۲۷۳، ذکر من رآه (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۶ و۱۷.
(۱۲۷) دلائل الامامه، ص ۲۹۵ - ۲۹۹، معرفه من شاهد صاحب الزمان (علیه السلام)؛ غیبه طوسی، ص ۲۷۳ - ۲۸۰، ذکر من رآه (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۷ - ۲۲.
(۱۲۸) امالی طوسی، ص ۲۸۷ و۲۸۸، مجلس ۱۱، ح ۵؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳.
(۱۲۹) کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۴ و۳۸۵، ما اخبر به الحسن بن علی العسکری (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۲۳ و۲۴.
(۱۳۰) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۰۷، ما اخبر به العسکری (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ۵۲، ص ۲۵.
(۱۳۱) کافی، ج ۱، ص ۵۱۴ و۵۱۵، موله الصاحب (علیه السلام)؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۴۳۵ و۴۳۶، من شاهد القائم (علیه السلام) غیبه طوسی، ص ۲۳۳ و۲۳۴، اثبات ولاده الصاحب (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲ وص ۲۶ و۲۷.
(۱۳۲) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۳۷ - ۴۴۰، من شاهد القائم؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۷ - ۲۹.
(۱۳۳) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۳ و۴۴۴، من شاهد القائم (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲. ص ۳۱ و۳۲.
(۱۳۴) کمال الدین، ج ۲ت ص ۴۵۳ و۴۵۴، من شاهد القائم، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۴۰ - ۴۲.
(۱۳۵) سوره نور، آیه ۵۴.
(۱۳۶) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۷۶ - ۴۷۹، من شاهد القائم (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۴۷ - ۴۹.
(۱۳۷) گروهی بوند که اعتقاد داشتند خدا متعال، امور جهان را به حضرت محمد (صلی الله وعلیه وآله وسلم) وسا یه حضرت علی (علیه السلام) ویا به یکی از ائمه (علیهم السلام) واگذار کرده است.
(۱۳۸) گروهی بودند که اعتقاد داشتند که حضرت علی (علیه السلام) گرچه در ظاهر امام می باشد ولی در واقع خدای ما است وافرادی که قائل به الوهیت علی (علیه السلام) نبودند مقصره می نامیدند.
(۱۳۹) غیبت طوسی، ص ۲۴۶ و۲۴۷، اثبات ولادته (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۰ و۵۱.
(۱۴۰) غیبه طوسی، ص ۲۴۸ - ۲۵۰، اثبات ولادته (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۱ و۵۲.
(۱۴۱) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۳.
(۱۴۲) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۳ و۵۴.
(۱۴۳) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۵ و۵۶.
(۱۴۴) خزایج راوندی، ج ۱، ص ۴۲۷ - ۴۷۵، فی معجزات صاحب (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۶ - ۵۸.
(۱۴۵) خرایج راوندی، ج ۱، ص ۴۷۵ - ۴۷۸، فی معجزات صاحب (علیه السلام) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۸ و۵۹.
(۱۴۶) خرایج راوندی، ج ۱، ص ۴۸۰ و۴۸۱، فی معجزات صاحب (علیه السلام)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۹.
(۱۴۷) خرایج راوندی، ج ۲، ص ۶۹۴ و۶۹۵، فی اعلام الامام صاحب (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲؛ ص ۵۹ و۶۰.
(۱۴۸) کشف الغمه اربلی، ج ۳، ص ۲۶۹ - ۳۰۰، فی معجزات صاحب (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲ ص ۶۱ - ۶۵.
(۱۴۹) کشف الغمه، ج ۳۰۰ و۳۰۱، فی معجزات الصاحب ۷؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۶۵.
(۱۵۰) بحار الانوار، ۵۲، ص ۶۶.
(۱۵۱) حاجز بن یزید معروف به الوشا: یکی از وکلای ناحیه مقدسه بود، روجوع شود به تنقیح المقال، ج ۳، (صلی الله وعلیه وآله وسلم) ۲۴۱.
(۱۵۲) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۷۵ و۴۷۶، من شاهد القائم (علیه السلام)؛ ج ۵۲ ص ۶۷ و۶۸.
(۱۵۳) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۶۸ - ۷۰.
(۱۵۴) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۷۰ و۷۱.
(۱۵۵) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۷۱ - ۷۳.
(۱۵۶) بحار الانوار، ج ۵۲، (صلی الله وعلیه وآله وسلم) ۷۳.
(۱۵۷) بحار الانوار، ج ۵۲، (صلی الله وعلیه وآله وسلم) ۷۴.
(۱۵۸) اسم محلی است در فلسطین.
(۱۵۹) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۷۵.
(۱۶۰) بحار الانوار، ج ۵۲ ص ۷۵ - ۷۷.
(۱۶۱) سوره غافر، آیه ۸۴ و۸۵.
(۱۶۲) سوره طه، آیه ۱۲.
(۱۶۳) سوره اعراب، آیه ۱۵۵.
(۱۶۴) سوره بقره، آیه ۵۵.
(۱۶۵) سوره نساء، آیه ۱۵۳.
(۱۶۶) دلائل الامامه، ص ۲۶۷ - ۲۷۰؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۲۵۴ - ۴۶۵؛ بحار الانوار، ج ۵۲ ص ۷۸ - ۸۸.
(۱۶۷) کمال الدین، ج ۲، ص ۳۳۴ و۳۳۵، ما اخبر به الصادق (علیه السلام)؛ بحار الانوار، ج ۵۲ ص ۱۲۹.
(۱۶۸) تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۱۶۳، در تفسیر سوره هود؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۳۱ و۱۳۲.
(۱۶۹) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۴ و۱۷۵.
(۱۷۰) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۷ و۱۵۶.
(۱۷۱) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۶.
(۱۷۲) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۶ و۱۷۷.
(۱۷۳) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۸ - ۱۸۰.
(۱۷۴) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۱۸ و۲۱۹.

رتبه رتبه:
  ۱ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: * إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم