كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۵۷,۴۸۷) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۳۸,۰۶۷) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۲۸,۱۸۹) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۲۷,۶۰۰) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۶,۵۸۷) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۵,۶۹۱) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۲۳,۹۴۲) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۲۳,۹۰۸) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۳,۸۴۸) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۳,۳۰۴)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى
كتابخانه مهدوى

کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: سید اسد الله هاشمی شهیدی تاريخ تاريخ: ۲۶ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۲۳۹۰۷ نظرات نظرات: ۰

زمینه سازان انقلاب جهانی حضرت مهدی (علیه السلام)
از دیدگاه روایات

نویسنده: سید اسد الله هاشمی شهیدی

فهرست مطالب

مقدمه چاپ دوم
مقدمه چاپ اول
بخش اول: علائم ظهور
علائم ظهور ونظریه دانشمندان شیعه
علامات ظهور بر شش قسم است
علامات خاصه
شرح چگونگی قیام حضرت ولی عصر
علائم عامه
فهرست علائم عامه
علامات حتمیه وتعداد آنها
۱ -  خروج سفیانی
سفیانی اول
نگرانی رسول خدا از آینده امت
مشخصات جغرافیائی منطقه زوراء در روایات
کلمه زوراء در لغت
نتیجه بحث
یاد آوری
مشکل شناخت سفیانی اول
واینک چند نکته
نتیجه بررسی وتطبیق
یک توضیح از یک نویسنده
سفیانی دوم
روایات مربوط به سفیانی دوم
۲ - فرو رفتن لشکریان سفیانی در سرزمین بیداء
۳ - کشته شدن نفس زکیه
شهادت ممتاز ودلخراش نفس زکیه
شهادت دو سید دیگر در حجاز
نفس زکیه چیست؟
روایات مربوط به نفس زکیه
شهادت سید حسنی
شهادت سیدی در مدینه
۴ - صیحه وندای آسمانی
۵ - ظاهر شدن کف دستی در آسمان
۶ - گرفتن خورشید وماه در ماه رمضان
۷ - علاماتی که در ماه رجب ظاهر می شود
۸ - اختلاف بنی عباس وانقراض دولتشان
یک تذکر لازم
یک نکته
نکته دیگر
۹ - خروج دجال
۱۰ - خروج سید حسنی
بخش دوم: چند نکته اساسی
نکته ی اول: عناوین ایرانیان در حدیث وتاریخ
۱ - فرس
۲ - عجم
واژه عجم در لغت عرب
واژه عجم در قرآن کریم
نتیجه تحقیقات گذشته
عجم در خدمت دین
کشته شدن هفتاد هزار نفر در گمرک بصره
۳ - موالی
موالی در لغت عرب
معنای کلمه مولی
موالی در اصطلاح قرآن کریم
یک نکته
داستان زید بن حارثه
علت نامگذاری ایرانیان به موالی
تصمیم عمر درباره اسرای ایرانی
محبت امیر مؤمنان نسبت به موالی
علت تقسیم مسلمین به عرب وموالی
سیاست تبعیض نژادی
گواه زنده
شکایت از تبعیض
یک مقایسه
پرخاش شدید اشعث به امیر مؤمنان
پیشگویی علی از آینده ایرانیان
کلمه حمراء در لغت
موالی در منطق اهل بیت
نکته ی دوم: خروج پرچم های سیاه
سنت پرچمداری در گذشته وحال
گواهی تاریخ وحدیث
نشانه استقلال تشیع
تذکر
دو توضیح از دو نویسنده
نکته ی سوم: مشرق کجاست وخراسان کدام سرزمین است
هدف روایات از مشرق وخراسان ایران است
وحدت جهت مشرق با خراسان
جغرافیای تاریخی ایران
موقعیت جغرافیایی خراسان
خراسان از دیدگاه امیر مؤمنان
خراسانی عنوان سه نفر است
نخستین خراسانی
ابو مسلم در اخبار وآثار
حدیث اول
حدیث دوم
حدیث سوم
گواهی تاریخ
دومین خراسانی
سومین خراسانی
قیام زمینه سازان دولت مهدی از مشرق آغاز می شود
دانشمندان اسلام وپرچم های سیاه
پرچم های سیاه در منابع مهم حدیث
حدیث اول
حدیث دوم
حدیث سوم
حدیث چهارم
حدیث پنجم
حدیث ششم
حدیث هفتم
وقوع حوادث فوق العاده در عراق
سقوط رژیم سلطنتی در عراق
ویژگی حادثه
انقراض دولت شاهنشاهی در ایران
جغرافیای تاریخی عراق
رویدادهای دیگر عراق
آیا زوراء نام بغداد است؟
گفتار علامه مجلسی پیرامون زوراء
سخن مؤلف درباره زوراء
گفتار علامه دهخدا درباره زوراء
تعبیرهای شبهه انداز
حل مشکل زوراء
اشعار مرحوم فرهاد میرزا درباره دار الزوراء
روایات امیر مؤمنان درباره مشرق
حدیث اول: خبر مسعدة بن صدقه درباره فتنه مشرق
روایت اصبغ بن نباته وپاره ای از علائم قبل از ظهور
نکته هایی از روایت اصبغ بن نباته
ویژگیهای خطبه در رابطه با حوادث ایران
تعطیل شدن مساجد
کشف هیکل
چند خبر غیبی ویک خبر ناگوار
پیرامون مسجد براثا
گفتار یاقوت حموی درباره مسجد براثا
گفتار ناظم الاسلام کرمانی درباره مسجد براثا
آثار زیانبخش تخریب مسجد براثا
نتیجه
پرچم های سه گانه
قتل سریع ومرگ فوری
کشته شدن نفس زکیه در نجف
کشته شدن نفس زکیه در مکه وپسر عمویش در مدینه
کشته شدن انسانهای بیگناه
معنای اسقع در لغت
جنگ با ابزارهای پیشرفته
حدیث دوم: خطبه لؤلؤه امیر المؤمنین
نقل خطبه لؤلؤه به روایت سید بن طاووس
قبه حمراء چیست؟
ستاره دنباله دار
یک نکته
حدیث سوم: خطبه افتخاریه وعلامات ده گانه ظهور
فتنه غبراء چیست وقلاده سرخ کدام است؟
علامات ده گانه ظهور
حدیث چهارم: درباره بنی امیه وبنی عباس وستاره دنباله دار
توضیحی کوتاه پیرامون خطبه وستاره دنباله دار
حدیث پنجم: خطبه حضرت سلمان وعلائم ظهور وفتنه مشرق
بلای بزرگ
اسارت زنان
فتنه شرق
هوچی گریهای سرویسهای خبری
حدیث ششم: خروج پرچم های سیاه از مشرق
حدیث هفتم: آغاز وانجام قیام مردم ایران
حدیث هشتم: یکی از نشانه های نزدیک به ظهور
تذکر
خراسان منطقه قیام زمینه سازان
بخش سوم: درباره ی نهضت سید حسنی وخراسانی
سید حسنی کیست وخراسانی کدام است
منشأ این عقیده از کجاست؟
نکته شایان توجه
آیا سید حسنی اهل خراسان است؟
آیا حسنی وخراسانی عنوان دو نفر است
سید انقلابگر حسینی است نه حسنی
چند پرسش
پاسخ
آخرین سخن
پس چرا حسنی؟
یک مثال روشن
اشتباه از کجاست؟
سرگردانی نویسندگان
اقوال دانشمندان
چند نکته مهم
خروج سید حسنی از دیدگاه روایات
۱ - خروج سید حسنی از طبرستان
۲ - حدیث: یلحقه الحسنی فی اثنی عشر الفا
۳ - حدیث: أنا بن الحسن وأنا المهدی
۴ - حدیث: کأنی بالحسنی والحسینی وقد قاداها
معنای حدیث
نتیجه بحث
۵ - حدیث مفضل از امام صادق
حدیث مفضل به روایت حسن بن سلیمان
معنای فتی در لغت
معنای فتی در قرآن
معنای فتی در حدیث
نتیجه
آل به چه کسانی اطلاق می شود؟
مضطر بی چاره کیست؟
ضریح، کدام ضریح است؟
مقصود از طالقان کدام طالقان است؟
شعیب بن صالح کیست؟
دو نکته مهم
نکته ی اول
نکته ی دوم
چه کسی صاحب اصلی انقلاب است؟
یک نکته ی بسیار مهم
آیا سید حسنی خود شخصا می جنگد؟
در آستانه ظهور
قم پایگاه انقلاب
بخش چهارم: رهبری نهضت
رهبر نهضت کیست؟
مشخصات رهبر نهضت
موقعیت سیاسی، اجتماعی
روزگار فرمانروایی
نگرانی ابرقدرتها
نظریات دانشمندان
حدود جغرافیایی منطقه قیام
موقعیت جغرافیایی عراق
ما وراء النهر
نظریه علامه مجلسی درباره موالی
یک سؤال
اکرم العرب فرسانا یعنی چه؟
معنای اجودهم سلاحا چیست؟
قم وموقعیت جغرافیایی
قم از دیدگاه روایات
قم در نظر رسول خدا
قم در نظر امیر المؤمنین
قم از دیدگاه امام صادق
تذکر
نتیجه ی بحث
نام رهبر نهضت در اخبار
یک سؤال
یک سؤال دیگر
یک نکته ی جالب
یک تذکر
سخنان امیر مؤمنان با عمرو بن سعد أشهلی
نمونه ای از علائم قیام حضرت قائم
پیدایش دو گروه مختلف قبل از ظهور
تذکر
یک نکته ی مهم
رهبر نهضت سید حسینی است
حدیث معراج به روایتی دیگر
حدیث یخرج رجل قبل المهدی
نتیجه
قیام هاشمی خراسانی ونقش او در دوران ظهور
حدیث اول
حدیث دوم
حدیث سوم
ظاهر شدن سید خراسانی وشعیب بن صالح
ایرانیان وفتح بیت المقدس
۱ - سرنوشت یهودیان مغرور
۲ - اخراج یهود از سرزمینهای اسلامی
۳ - صهیونیسم وتشکیل دولتی به نام اسرائیل
حدیث چهارم
حدیث پنجم
حدیث ششم
حدیث هفتم
روایات صریح تر
دو روایت جامع وجالب
توضیح علامه مجلسی
توضیح مرحوم کاظمی
جزیره بنی کاوان
معنای قوچ در حدیث
معنای خروف چیست؟
معنای حدیث اول
چکیده ی حدیث اول
انقلاب ایران واعلان جنگ
قیام سیدی دیگر
دو مطلب مهم
نکاتی از روایت دوم
تذکر
دو روایت دیگر
توضیح درباره دو حدیث پیشین
نتیجه بحث
بخش پنجم: عوامل پیروزی
عوامل پیروزی ایرانیان بر سپاه سفیانی
۱ - شایستگی رهبر
۲ - لیاقت فرمانده
شعیب بن صالح
روایات مربوط به شعیب
ثمرة نقل روایات
تصور صحیح
یک نمونه روشن
خلاصه مطلب
۳ - نیروی مردمی
خصوصیات ارتش وسپاه زمینه سازان
۱ - نامهایشان کنیه، ونسبشان شهرهایشان است
۲ - مردمی گمنامند
سخنی از ابن ابی الحدید
۳ - رنگ پرچمهایشان سیاه
۴ - در شجاعت نظیر ندارند
۵ - خدا شناس واقعی هستند
۶ - فرمانروایشان سید است
۷ - آرزوی شهادت دارند
نتیجه ی بررسیها
خاتمه
سخن آخر

مقدمه چاپ دوم
بسم الله الرحمن الرحیم


ستایش از آن خداوندی است که کارساز است وبنده نواز، وپروردگار عالمیان، ومالک روز جزا.
ودرود بیکران بر اشرف کائنات پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبد الله (صلی الله علیه وآله) واهل بیت پاک وپاکیزه ی او (علیهم السلام)، که پیشوایان امت وراهنمایان بشریت اند. وبه ویژه بر امید مستضعفان، جان تابناک جهان، بنیانگذار حاکمیت قرآن، حضرت مهدی صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که رمز بقای هستی است، درود فراوان باد.
پیش از آنکه درباره ی کتاب حاضر سخنی بگویم بر خود لازم می بینم این نکته را خاطر نشان سازم که شرایط خاصی دست به دست هم داد وخاطره ای از طفولیت- که از اهل منبر می شنیدم که پیش از ظهور مبارک حضرت مهدی (علیه السلام) سیدی از دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از تبار اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) در ایران قیام خواهد کرد- مرا بر آن داشت تا درباره ی این موضوع به کاوش وتحقیق پرداخته، در این زمینه کتابی فراهم آورم که این امر به تألیف کتاب (زمینه سازان انقلاب جهانی مهدی (علیه السلام)) منتهی گردید.
اکنون که با منت ویاری خداوند متعال چاپ اول کتاب به اتمام رسیده ونسخه های آن نایاب گردیده وبرای بار دوم آماده چاپ وانتشار می گردد با شکرگزاری به درگاه ایزد منان، چاپ جدید کتاب را به همه ی تشنگان دانش، وشیفتگان فضیلت، وجویندگان راه حق وحقیقت، وهمه ی منتظران مؤمن وکسانی که امروز با تمام وجود به معنویات روی می آورند، تقدیم می نمایم.
ویاد آور می شوم که در آستانه ی چاپ دوم، با تجدید نظر در کتاب، مواردی را که نیاز به تبیین داشت، توضیح بیشتری دادم که امیدوارم مورد پذیرش پژوهشگران ودین باوران، ومنتظران با ایمان قرار گرفته وبه همان اندازه که انتظار می رود مفید افتد.
واینک سخنی چند درباره ی کتاب:
خواننده ی گرامی! پیش از مطالعه ی کتاب حاضر ومرور در آن لازم است نکات چندی را که در اینجا می آوریم با دقت بخوانید ومطالب آنرا به ذهن بسپارید تا درباره ی مباحثی که در آینده پیرامون نهضت اسلامی ایرانیان پیش از ظهور مبارک حضرت مهدی (علیه السلام) به رهبری ابر مردی از دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) خواهیم داشت دچار تزلزل وتشویش خاطر نگردید.
۱- کتاب حاضر که پیرامون برخی از علائم ظهور، بویژه نهضت اسلامی ایرانیان نگارش یافته، حوادثی را که طبق پیش بینی های أئمه ی معصومین (علیهم السلام) در طول سالهای قبل از ظهور، در ایران اسلامی به وقوع می پیوندد برای شما شرح می دهد.
۲- این کتاب، از این جهت که شامل روایات مربوط به (زمینه سازان) پیش از ظهور ونقش رهبری سیدی بزرگ وانقلابی از دودمان اهل بیت (علیهم السلام) در ایران است، اطلاعات کمیابی از ویژگیهای ملت مسلمان وانقلابی ایران را به دست می دهد، وخواننده پس از مطالعه می تواند اطمینان حاصل کند که از چگونگی قیام دینی ایرانیان، ونحوه ی نهضت آن بزرگ سید انقلابی به وسیله ی روایات وارده وشواهد وقرائن موجود در متن کتاب، به حد کافی اطلاعات لازم را کسب نموده است.
۳- از آنجا که محور اصلی بحث در کتاب حاضر پیرامون قیام سیدی از نوادگان اهل بیت (علیهم السلام) از سرزمین مقدس ایران اسلامی بوده ودر ذهن بسیاری از خوانندگان - حتی شخص مؤلف - چنین بوده است که آن سید بزرگوار (سید حسنی) است، از اینرو با اینکه نگارنده ثابت کرده است که مطابق برخی از اخبار ونظریات دانشمندان اسلامی سید نامبرده (سید حسنی) است با این حال، هرگز خروج سید حسنی را نیز انکار نکرده است. بلکه با تذکرات ویاد آوریهای مکرر ونقل روایات متعدد وفراوان که - از شیعه وسنی- در متن کتاب آورده، به اثبات رسانده است که سه انقلابی ایرانی قبل از ظهور در پهنه ی سیاست ایران ظاهر می شوند که هر سه نفر آنها (سید) می باشند.
۴- با توجه به اینکه طبق روایات وارده سه انقلابی ایرانی پیش از ظهور در ایران قیام خواهند نمود که هر سه نفر آنها سید می باشند ودر روایات نیز از ظهور به عناوین مختلفی چون، سید حسنی، سید حسینی وسید خراسانی سخن به میان آمده است وحمل همه ی آن روایات بر قیام یک نفر نیز بعید، می نماید، از اینرو ما پیوسته از نخستین فریادگر انقلابی که ساقط کننده ی رژیم شاهنشاهی در ایران است به عنوان: سید حسینی، یاد خواهیم کرد تا از آن دو سید انقلابی دیگر باز شناخته شود، چه آنکه طبق بعضی از روایات- چنانکه در متن کتاب خواهد آمد- نخستین قیام کننده، دعوت حق را لبیک گفته واز این جهان رحلت می کند، وآن دو سید دیگر با هر اسم وعنوان که خوانده شوند خواه به عنوان حسنی، وخواه به عنوان خراسانی- در حدود یک ماه بعد از ظهور، با حضرت مهدی (علیه السلام) بیعت می نمایند ودر صف یاران آن حضرت قرار می گیرند.
۵- خوانندگان گرامی باید توجه داشته باشند که گاهی ممکن است یک موضوع یا مطلب برای بسیاری از محققان ومورخان ونویسندگان وپژوهشگران مبهم ونا مشخص بوده وسابقه ی ذهنی آنها چیز دیگری باشد ولی بعدها گذشت زمان ووقوع حادثه ای آنرا برای همگان قابل فهم نموده ودیوار همه ی حدسیاتی که در ذهن محققان وکاوشگران وجود داشته وقرنها با آن زندگی کرده وبدان خو گرفته اند ویا درباره ی آن به کاوش وتحقیق پرداخته اند، یکباره در هم فرو ریزد.
۶- مطالب این کتاب تا حدی فشرده ولی جامع است، زیرا درباره ی هر یک از موضوعات مورد بحث به طریق استدلال وارد می شود وبا استناد به روایات، ونقل گفتار دانشمندان، وذکر برخی از جریانات تاریخی نتیجه ی روشنی به دست می دهد.
۷ - بعضی مواقع که حدیثی نیاز به توضیح داشته است گاهی عنان قلم نگارنده را به راهی برده، که ناچار شده است جهت روشن تر شدن مطلب، همان حدیث را بصورت مفصل تر از منبع دیگر نقل کند، گرچه این کار به نظر بعضی خسته کننده وملال آور است، ولی به نظر مؤلف این کار ضرورت داشته است. زیرا در أحادیث مفصل نکات دقیقی وجود دارد که آن نکات در أحادیث مختصر، دیده نمی شود.
۸- به همه ی خوانندگان محترم توصیه می کنیم: اگر فرصت خواندن تمام مطالب کتاب را ندارند، لا اقل مقدمه ی چاپ اول ودوم کتاب را مطالعه نمایند تا اگر در موقع خواندن کتاب، یا مطالعه ی قسمتهایی از فرازهای حساس آن، به موضوع مشکلی برخورد نمودند به آسانی بتوانند آنرا، حل کنند.
در خاتمه صمیمانه ترین سپاس های خود را به درگاه خدای تعالی عرضه می دارم واز ذات اقدس احدیتش خواهانم که در ظهور مبارک پیشوا ومولایمان حضرت بقیة الله (ارواحنا له الفداء) تعجیل فرماید وبر ما منت گذارد، وبقیه عمرمان را تفضلا در روزگار مسعود دولت حقه به عهد مبارک آن حضرت قرار دهد.
به امید روزی که آن بزرگ رهبر آسمانی، آخرین حجت خدا، موعود همه ی امتها وملتها ظهور فرموده وجهانیان را در سایه ی حکومت واحد جهانی از عدالت وآزادی الهی خود سیراب فرماید.

انشاء الله

مؤلف

مقدمه چاپ اول
بسم الله الرحمن الرحیم

محور اصلی بحث در این مجموعه، بررسی قیام مقدس (سید حسنی) ونهضت اسلامی مردم مسلمان ایران زمین است، به رهبری آن سید بزرگوار پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از دیدگاه روایات اسلامی واخبار وارده ی از معصومین (علیهم السلام).
موضوع قیام مقدس سید حسنی، ونهضت خداپسندانه ی او، که مطابق بسیاری از روایات وارده ی از اهل بیت (علیهم السلام) اندکی پیش از ظهور قائم منتظر (ارواحنا له الفداء) انجام خواهد گرفت، گرچه یکی از علائم حتمیه ظهور موفور السرور مهدی موعود (علیه السلام) است، وبزرگان ما نیز از دانشمندان واندیشمندان که از زمان ائمه ی معصومین (علیهم السلام) تا به امروز پیرامون مسئله ی مهدویت در اسلام کتابهای گرانبهائی را به رشته تحریر در آورده اند، برای نهضت پرجوش وخروش سید حسنی، اهمیت خاصی قائل شده اند، ولی با وجود این، یکی از مسائل پیچیده ی مربوط به علائم حتمی ظهور است که تا کنون، همچنان در هاله ای از ابهام باقی مانده، وهیچیک از تحلیل گران وپژوهشگرانی که به دنبال شناخت نسب واقعی آن بزرگوار بوده اند، نتوانسته اند آن چنانکه باید، وی را شناسانده وبه مردم معرفی نمایند.
در اینجا لازم است این نکته را توضیح دهیم که ما زحمات طاقت فرسای دانشمندان وتلاشهای پی گیر آنان را در مورد شناخت (سید حسنی) ارج می نهیم اما باید بگوئیم: با همه ی تلاشهائی که در مورد شناخت سید حسنی به عمل آمده است، علت عدم شناخت وشناسائی کامل وی، اختلافات وتعارضاتی است که در مدارک ومآخذ اولیه ی مربوط به این مسئله وجود دارد.
وبه همین جهت عده ی زیادی از محققان وصاحب نظران در تشخیص حقیقت این موضوع: که آیا این سید بزرگ وانقلابی حسنی است یا حسینی؟ وآیا معروف ومشهور به خراسانی است یا از اهل خراسان؟ دچار سردرگمی وسرگردانی گردیده، وهریک از آنان اظهار نظرهای مختلف واحیانا متضادی را ابزار داشته اند. که به برخی از آنها اشاره می کنیم.
۱- گروهی از صاحب نظران شیعه چنین اظهار عقیده می کنند: این سید بزرگوار که پیش از ظهور حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف - خواهد آمد واز سرزمین ایران اسلامی قیام خواهد کرد سید حسنی است(۱).
۲- برخی دیگر می گویند که این سید عالی مقام، همان سیدی است که در روایات به عنوان خراسانی از او یاد شده واو همان کسی است که قیامش متصل به قیام حضرت مهدی (علیه السلام) است. واو همان خراسانی وبدون تردید سید حسینی است(۲).
۳- برخی از متأخرین چنین عقیده دارند که این سید بزرگوار حسنی نیست، بلکه سیدی حسینی است، واو کسی است که رژیم شاهنشاهی را در ایران ساقط خواهد نمود(۳).
۴- گروه دیگری هم، از اهل سنت از صاحب نظران وپژوهشگران که روایات مربوط به (خراسانی) را از قرنها قبل، مورد تحقیق وبررسی قرار داده اند، اظهار عقیده کرده اند که آن سید بزرگ وبا شخصیتی که از طرف خراسان خروج خواهد کرد وپیشاپیش ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) خواهد آمد سید حسینی است(۴).
والبته روایاتی هم در این زمینه از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) وجود دارد که ما آنها را در جای خود ذکر خواهیم نمود.
به هر حال: ما در این کتاب که موضوع اصلی بحث آن، همان نضهت مقدس حسنی می باشد، به تجزیه وتحلیل روایات مربوط به (حسنی) پرداخته واظهار نظرهای برخی از دانشمندان اسلامی را که در قرون گذشته وصد سال اخیر پیرامون نهضت هاشمی خراسانی ابراز داشته اند، در موارد متعددی آورده، وبه روشنی ثابت کرده ایم که از دیدگاه روایات اسلامی آن سید بزرگواری که از سرزمین خراسان قیام می کند وبه حسب روایات وارده، زمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) خواهد شد، سیدی حسینی است. واو همان هاشمی خراسانی است.
در این باره در بخشهای دوم وسوم وچهارم وپنجم، وبه خصوص در بخش چهارم، به تفصیل سخن گفته ایم، وامیدواریم آنچه را با بیان ناقص وخامه ی ناتوان خود، به مقدار فکر واندازه ی فهم قاصر خویش به رشته ی تحریر در آورده ایم گامی بسوی حقیقت باشد.
ناگفته نماند که چون موضوع اساسی بحث در این کتاب، درباره ی خروج حسنی است که یکی از علائم حتمیه ی ظهور مسرت انگیز قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) می باشد، از این رو برای تحقیق کامل در موضوع مورد بحث، در پنج بخش مختلف وجداگانه گفتگو نموده وکلیه ی مدارک ومآخذ مربوط به روایات، وهمچنین نام شهرهایی که در روایات ذکر گردیده با آدرس دقیق وکامل، در پاورقی آورده ایم تا هر کس که مایل باشد حدیث مورد بحث را خود شخصا ببیند، به کتب مورد نظر مراجعه نماید.
ضمنا تذکر این نکته نیز ضروری است که نویسنده ی این سطور به دلیل محدود بودن منابع تحقیق در زمینه ی موضوع مورد بحث، وکمی بضاعت علمی، مدتی دراز وطولانی از دست یازیدن به چنین کاری خطیر وپر مسئولیت مردد بود وحتی، یکی دو سه بار نیز از انجام این مهم منصرف گردید، تا اینکه سرانجام با اصرار برخی از دوستان به این امر مهم پرداخت.
واینک، چون این مسأله قبلا بدین صورت مورد تحقیق وکاوش قرار نگرفته است، نویسنده از همه ی صاحب نظرانی که احیانا ممکن است مطالبی را بر خلاف آنچه تا حال فکر می کرده اند در این کتاب ببینند، استمداد می جوید که اگر با مطلبی که در واقع، خلاف واقع است برخورد نمودند، با پیشنهادات، وانتقادات سازنده ی خود بر او منت گذارند تا نظر صائب آنان برای رفع نواقص کتاب در چاپ های بعدی مورد استفاده قرار گیرد.
در پایان این مقدمه، یاد آور می شویم که چون در روایات فراوانی که از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) رسیده است از قیام دینی ایرانیان، تمجید فراوانی به عمل آمده وبه خصوص در حدیثی که از پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) درباره ی حرکت انقلابی مردم مسلمان ایران زمین روایت شده آن حضرت، ایرانیان را زمینه ساز دولت جهانی مهدی (علیه السلام) معرفی فرموده است، از این رو شایسته دیدم نام این کتاب را (زمینه سازان انقلاب جهانی مهدی (علیه السلام)) بگذارم.
به امید روزی که بنیانگذار حکومت عدل (الله)، پرچم پر افتخار (لا اله الا الله محمد رسول الله، علی ولی الله) را در سراسر پهنه ی گیتی به اهتزاز درآورد، وما (ایرانیان) راست قامتان جاودانه ی تاریخ باشیم.

به امید آن روز

حوزه ی علمیه ی قم - سید اسد الله هاشمی شهیدی
۳ شعبان المعظم ۱۴۰۵ برابر ۴ اردیبهشت ماه ۱۳۶۴

بخش اول: علائم ظهور

علائم ظهور ونظریه دانشمندان شیعه

مسئله علائم ظهور حضرت صاحب الامر- عجل الله تعالی فرجه الشریف - وحوادث وپیشامدهائی که در طول مدت غیبت، وپیش از ظهور مبارک آن حجت مطلق الهی (ارواحنا له الفداء) واقع خواهد شد، از جمله مباحث مهم دینی ومسائل بسیار حساس مذهبی است که از قرون گذشته تاکنون پیوسته مورد توجه عمیق دانشمندان بزرگ اسلام بوده وهست، وبزرگان ما از عصر معصومین (علیهم السلام) تا به امروز پیرامون آن از جهات مختلفی بحث کرده وکتابهای فراوانی نوشته اند ودرباره ی وقوع آن حوادث وپیشامدها مانند بلاهای عمومی، گرفتاری مسلمانان در دوران غیبت ونقش ستمکاران در صحنه ی سیاست وزندگی بشر- نظریات گوناگونی ابراز داشته اند.
در میان دانشمندان بزرگ اسلام، گروهی از محدثین عالی مقام مانند- (ثقة الاسلام کلینی) و(شیخ صدوق) و(شیخ مفید) و(شیخ طوسی) (رضوان الله تعالی علیهم) چون بیشتر نظر جمع آوری اخبار وحفظ آثار اهل بیت (علیهم السلام) را داشته اند، تمامی مسائل مربوط به دوران غیبت حضرت ولی عصر (علیه السلام) را یکجا نوشته وهمه ی آنها را، حتی حوادث ووقایعی را که باید عادتا در طول مدت غیبت واقع شود، همگی جزء (علائم ظهور) به حساب آورده اند.
ولی عده ای از دانشمندان وصاحب نظران متأخر که بیشتر نظر تحقیق وبررسی روایات را داشته واحادیث مربوط به دوران غیبت، وعلائم ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) را مورد ارزیابی قرار داده اند چنین اظهار عقیده کرده اند که: حوادث وپیشامدهای مربوط به دوران غیبت حضرت صاحب الامر (علیه السلام) که در بسیاری از احادیث از آنها سخن رفته است، همگی آنها جزء (علائم ظهور) نیست، وبلکه بیشتر آنها رویدادها ووقایعی است که عادتا باید در طول مدت غیبت آن بزرگوار واقع شود.
و بدین لحاظ این عده در صدد تقسیم جمله ی (علائم) برآمده ومجموع حوادث ووقایع مربوط به دوران غیبت را به چند قسمت تقسیم نموده اند وعقیده دارند که مجموع علامات ظهور بر شش قسم است.
از آن جمله: شیخ علی اصغر بروجردی است. وی در کتاب (نور الانوار) که از جمله ی کتابهای بسیار نفیس وگرانبهائی است که در یکصد سال اخیر، با تحقیق وبررسی روایات بطور دقیق در شرح حال حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) وموضوع (رجعت آل محمد (صلی الله علیه وآله)) نوشته شده است چنین می گوید:
علامات ظهور بر شش قسم است
قسم اول: علائم حتمیه که البته خواه ناخواه باید واقع شود مانند (خروج دجال) و(سفیانی) و(صیحه ی آسمانی) واین هر (سه) علاماتی است که مقارن با ظهور خواهد بود.
قسم دوم: علائم معلقه وشرطیه که این علائم، منوط ومشروط ومعلق است به اراده ومشیت خداوند عالم، که اگر اراده ی خدا به آن تعلق گرفته باشد واقع می شود واگر خدا نخواهد واقع نخواهد شد وچه بسا می شود که به جهت حکمت ومصلحت ومقتضیات وموانعی که خداوند عالمیان می داند واقع نشود، ویا بر اثر طاعات ودعاهای مردم رفع گردد ویا تغییر داده شود.
قسم سوم: علاماتی است که قبلا ودر زمانهای گذشته تاکنون واقع شده وزمان آنها گذشته است، وآنها را علامات واقعه می گویند.
قسم چهارم: علاماتی است که تا هنوز واقع نشده وامید می رود که (بعدها) واقع شود، واینها را علامات غیر واقعه می گویند.
قسم پنجم: علاماتی است خاصه، که این علامات، خاص ومختص به وجود پربرکت خود حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است وکسی در این علامات با آن حضرت شریک نیست، وحضرتش به این وسیله می داند که خداوند او را اذن واجازه ی ظهور داده است، زیرا علم ظهور حضرت را به جز خدا کسی نمی داند.
وقسم ششم - علاماتی است عامه، که این علامات از برای عامه ی عوام وخاصه ی خواص ظاهر خواهد شد ودانستن آن اختصاص به حضرت ندارد. بلکه برای همه وعامه ی مردم است وهر کس از عوام وخواص، آنها را (کم وبیش در طول مدت عمر خود اگر چه خیلی کوتاه) خواهد دید.
علامات خاصه
اما علامات خاصه، که مربوط، ومختص به خود حضرت است وکسی با آن حضرت در این علامات، شریک نیست (دو چیز) است:
یکی پرچم وعلم آن حضرت است که پوشه ی آن بسته وخود به خود باز می شود، به پا می ایستد وعرض می کند:
(یا ولی الله اقتل أعداء الله)
ای ولی خدا دشمنان خدا را نابود کن.
ودیگری شمشیر آن جناب است که در (غلاف) می باشد وچون خداوند بخواهد ظهور حضرتش را به وی اعلام فرماید، فرمان می دهد که شمشیر به خودی خود از (غلاف) بیرون آمده وبه زبان فصیح وآشکار عرض کند:
(اخرج یا ولی الله)
ای ولی خدا از پشت پرده ی غیبت بیرون بیا وقیام کن(۵).
شرح چگونگی قیام حضرت ولی عصر
مرحوم شیخ صدوق (رحمه الله) مشروح جریان قیام وعلامات خاصه ی حضرت را به سند خود از حضرت امام محمد تقی جواد الائمه (علیه السلام) واو از آباء طاهرین خود از پیغمبر گرامی چنین نقل کرده است:
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در بیان اوصاف حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه به (ابی ابن کعب) فرمود:
به راستی که خداوند عز وجل، در صلب امام حسن عسکری (علیه السلام) نطفه ای ترکیب نموده است پاک وپاکیزه وطیب وطاهر، که هر مؤمنی که خداوند از او در خصوص دوستی وولایت اهل بیت (علیهم السلام) پیمان گرفته باشد، از او راضی وخشنود است، وهر منکری که از او دوری جوید به او کافر باشد.
او امامی است پاک، وپاکیزه، ستوده خصال وهدایت کننده که به عدالت حکم می کند ومردم را به عدل ودادگری فرمان می دهد ودر گفتارش خدای تعالی را تصدیق می کند وخداوند هم گفتار او را تصدیق می نماید، وچون علائم ظهور ودلائل خروج، برای او ظاهر گردد از (تهامه) یعنی: از سرزمین حجاز، خروج خواهد نمود.
برای او در (طالقان) گنج هائی ذخیره است که نه از طلاست ونه از نقره، بلکه گروهی هستند از سواران شجاع ونیرومند که به ساز وبرگ کامل جنگی مجهزند، ومردانی هستند (نشانه دار) با اسم ورسم، معروف ومشهور ونام آور(۶) که خداوند آنها را از شهرهای دور دست به شماره ی اصحاب (بدر) سیصد وسیزده تن به دور او جمع کند.
وبا او نامه ای است مهر شده که در آن نامه شماره ی اصحاب ویارانش، ونام ونسبشان ونام شهرهایشان، وشغل وکارشان وکنیه وصفاتشان وتمام خصوصیاتشان ثبت وضبط ونوشته شده است. آنان در هنگام جنگ ونبرد ومردانه به دشمن حمله می برند وبه پیش می تازند ودر فرمانبرداریش سخت وکوشا وجدی هستند.
(ابی بن کعب) عرضه داشت: یا رسول الله! دلائل وعلامات ظهورش چیست؟ فرمود: یکی اینکه: پرچم وعلمی دارد که چون وقت ظهورش فرا رسد خود به خود باز می شود وخدای تعالی آن را به سخن می آورد وعرض می کند:
(یا ولی الله اقتل أعداء الله)
ای ولی خدا از پشت پرده به در آی ودشمنان خدا را به قتل برسان.
واو دو پرچم، ودو نشانه دارد. (وله رایتان وعلامتان)(۷).
ودوم اینکه: شمشیری دارد که در غلاف است وچون هنگام ظهور حضرتش فرا رسد شمشیر او از غلاف بیرون می آید وخداوند آن را به سخن می آورد وصدا می زند: (اخرج یا ولی الله فلا یحل لک أن تقعد عن أعداء الله)
ای ولی خدا، از پشت پرده ی غیبت بیرون بیا وقیام کن که دیگر جای درنگ نیست وبرای تو روا نیست که از دشمنان خدا دست برداری!!!
پس آن حضرت قیام می نماید ودشمنان خدا را در هر کجا که بیابد به قتل می رساند وحدود خداوند را جاری می سازد وبه حکم خداوند حکم می فرماید، واو خارج می شود در حالی که (جبرئیل) در طرف راستش و(میکائیل) در طرف چپش و(شعیب وصالح)(۸) جلودار وپیشرو لشکریان او باشند. وزود باش آنچه را که به شما گفتم، مردم آن را به زبان آورند، هر چند بعد از زمانهای طولانی باشد (وأفوض أمری الی الله عز وجل ولو بعد حین).
ای (ابی) خوشا بحال کسی که او را دیدار کند وزمانش را درک نماید، وخوشا به حال کسی که او را دوست بدارد وبه او عقیده داشته باشد، خداوند آنها را از هلاکت نجات دهد به وسیله اقرار به او وبه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وجمیع امامان معصوم (علیهم السلام)؛ بهشت را به رویشان بگشاید، وحکایت آنان در زمین مانند معصوم (علیهم السلام)؛ بهشت را به رویشان بگشاید، وحکایت آنان در زمین مانند حکایت (مشک) است که بویش پراکنده شود وهرگز تغییر نیابد، ومثل آنان در آسمان مانند ماه نورانی است که هرگز خاموش نشود وتیره نگردد.
ابی گفت یا رسول الله! خدای تعالی حال این امامان معصوم (علیهم السلام) را چگونه بیان فرموده است؟
فرمود: به راستی که خداوند عالم بر من دوازده مهر ودوازده صحیفه نازل فرموده که نام وصفت هر امامی بر مهر وصحیفه اش می باشد(۹).
در کتاب (نور الانوار) فارسی نوشته شیخ علی اصغر بروجردی در قسمت نور هشتم در بیان علامات ظهور، در مورد پرچم آن حضرت چنین آورده است:
با آن حضرت سه علم می باشد که بر پوشه ی علم اول نوشته شده است
﴿الیوم أکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا﴾(۱۰).
امروز دین شما را کامل نمودم ونعمت خود را برای شما تمام کردم واز برای شما راضی شدم که اسلام دینتان باشد.
وبر پوشه ی علم دوم نوشته شده است:
(یوفون بالنذر ویخافون یوما کان شره مستطیرا)(۱۱).
آنها به نذر وپیمان خود وفا می کنند واز روزی که شدت وسختی آن همه ی اهل محشر را فرا می گیرد ترس وواهمه دارند.
وبر پوشه ی علم سوم نوشته شده است:
(لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله وخلیفته، والحسن والحسین والتسعة من ولد الحسین أوصیائه).
معبودی جز خالق یکتا نیست ومحمد (صلی الله علیه وآله) فرستاده ی خدا است وعلی (علیه السلام) ولی خدا وجانشین پیامبر است، وامام حسن وامام حسین (علیهما السلام) ونه تن دیگر از فرزندان امام حسین (علیه السلام) اوصیاء او می باشند(۱۲).
علائم عامه
واما علائم عامه که بیشتر آنها جنبه ی کلی وعمومی دارد، وبرای عامه ی مردم ظاهر خواهد شد، وهر کسی از عوام وخواص در طول دوران زندگی خود، برخی از آنها را خواهد دید، بسیار زیاد است که در اینجا فقط تعدادی از آنها را برای آشنایی بیشتر خوانندگان محترم با انواع علائم نقل می کنیم.
فهرست علائم عامه
مرحوم شیخ مفید (رضوان الله علیه) در ذکر علامتهای زمان قیام حضرت مهدی (علیه السلام) در کتاب ارشاد چنین فرموده است:
بدان که: روایاتی که در ذکر نشانه های زمان ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) رسیده، وآن نشانه ها وعلامات وحوادث باید پیش از ظهور مبارک آن بزرگوار واقع شود فراوان است که از جمله ی آنها این علامت است:
۱- خروج سفیانی.
۲- کشته شدن سید حسنی.
۳- اختلاف بنی عباس بر سر سلطنت دنیوی.
۴- گرفتن خورشید در نیمه ی ماه مبارک رمضان.
۵- گرفتن قرص ماه در آخر ماه مبارک بر خلاف عادت.
۶- فرو رفتن زمین (بیداء) که سرزمینی است میان مکه ومدینه.
۷- فرو رفتن یا جمعیتی در مشرق.
۸- فرو رفتن یا جمعیتی در مغرب.
۹- توقف خورشید از اول ظهر تا وسط عصر.
۱۰- طلوع خورشید از مغرب.
۱۱- کشته شدن نفس زکیه که سیدی است هاشمی در پشت کوفه، یعنی: نجف، با هفتاد نفر از صلحاء.
۱۲- بریدن سر مردی هاشمی؛ یعنی: سید در میان رکن ومقام.
۱۳- خراب شدن دیوار مسجد کوفه.
۱۴- نمایان شدن پرچم های سیاه از طرف خراسان.
۱۵- خروج یمانی، از طرف یمن.
۱۶- ظهور مغربی، در مصر وحکومت بر شامات.
۱۷- فرود آمدن ترکان در جزیره، که ظاهرا شرقی ها وغربی ها هستند، در جزیرة العرب.
۱۸- ورود رومیان در رمله.
۱۹- طلوع ستاره ی درخشانی در مشرق که مانند ماه بدرخشد وسپس دو طرف آن خم گردد بطوری که نزدیک باشد دو طرف آن به هم برسد. والبته این ستاره غیر از ستاره ی دنباله داری است که در بعضی از روایات به قیام شخصی در آخر الزمان پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) اشاره دارد.
۲۰- پیدا شدن سرخی شدیدی در آسمان که در اطراف آن پراکنده شود.
۲۱- پیدایش آتشی در طول مشرق که تا سه روز یا هفت روز در هوا بماند.
۲۲- عرب ها استقلال پیدا کنند وکشورگشائی نمایند واز زیر بار ونفوذ دیگران بیرون روند.
۲۳- اهل مصر فرمانروای خود را بکشند.
۲۴- پرچم های قیس وعرب به کشور مصر وارد شود.
۲۵- شام خراب شود وسه پرچم مختلف در آنجا پدیدار گردد.
۲۶- پرچم های (کنده) در خراسان کوبیده شود.
۲۷- سوارانی از طرف مغرب بیایند تا در کنار (حیره) حدود نجف، منزل گزینند وپرچم هایی سیاه از طرف مشرق بسوی آنها روی آورند.
۲۸- شط فرات طغیان کند یا شکافته شود به حدی که آب در کوچه های کوفه داخل شود.
۲۹- دوازده نفر از نژاد ابو طالب خروج نمایند که هر کدام از آنها دعوی امامت نمایند.
۳۰- شصت نفر دروغگو ظاهر شوند که همگی به دروغ ادعای پیغمبری کنند.
۳۱- مرد بزرگ وبا شخصیتی از پیروان بنی عباس را میان (جلولا) و(خانقین) بسوزانند.
۳۲- پلی در بغداد در کنار محله ی (کرخ) ساخته شود.
۳۳- باد سیاهی در اول روز در بغداد بلند شود، وزلزله ای در آنجا روی دهد به حدی که بسیاری از شهر فرو رفته وخراب گردد.
۳۴- ترسی عمومی ومرگی سریع وهمگانی همه ی اهل عراق ومردم بغداد را فرا گیرد که قرار وآرام، یا راه فرار نداشته باشند.
۳۵- نقصانی در مال وجان ومحصول مردم پیدا شود.
۳۶- ملخی در فصل خود، وملخی بی موقع پیدا شود که زراعت وغلات را نابود کند، ومردم از آنچه که می کارند نفعی نبرند.
۳۷- اختلاف ودو دستگی در میان دو صنف (عجم) پیدا شود بطوری که خونریزی بسیاری در بین آنان پدیدار گردد.
۳۸- بردگان در برابر اربابان خود سرکشی کنند واز زیر فرمان آنها بیرون روند وآقایان خود را به قتل رسانند.
۳۹- گروهی از بدعت گزاران به شکل میمون وخوک، مسخ گردند.
۴۰- بندگان بر شهرهای اربابان خود غلبه پیدا کنند.
۴۱- ندائی از آسمان بلند شود که همه ی مردم روی زمین هر کس به زبان خود آن را بشنوند.
۴۲- صورت وسینه ای در چشمه ی خورشید، ودر روایت دیگری صورت وکف دستی در برابر خورشید ظاهر شود.
۴۳- مردگانی زنده شوند واز قبرها بیرون بیایند، وبه دنیا بازگردند، وبا یکدیگر آشنا شوند، واز یکدیگر دید وبازدید نمایند.
۴۴- این جریانات، که البته در تحقق وقوع آنها ترتیب شرط نیست، با بیست وچهار باران پی در پی پایان پذیرد، که زمین بوسیله ی آن باران ها زنده گردد، وبرکاتش آشکار شود، وپس از آن هر گونه آفت وبیماری از شیعیان حضرت مهدی (علیه السلام) ومعتقدین به حق دور گردد، وآنگاه بدانند که آن جناب در مکه ظهور نموده وبرای یاران آن حضرت بدان سو رهسپار شوند، چنانکه اخبار در این زمینه روایت شده است.
واین نشانه ها که گفته شد البته قسمتی از آنها حتمی، وقسمتی مشروط به شروطی است که اگر خدا بخواهد واقع نخواهد شد؛ وخداوند بدانچه واقع خواهد شد، دانا وآگاه است. وما این حوادث وعلائم را مطابق آنچه در کتب حدیث وروایات یافتیم، نقل نمودیم. واز خداوند یاری می جوئیم واز او توفیق می طلبیم(۱۳).
آنچه تا اینجا آمد، شماری اندک از انبوه علامات ظهور حضرت ولی الله الاعظم امام عصر وناموس دهر (ارواحنا له الفداء) بود که فهرست وار بر شمردیم، تحقیقا شمارش همه ی علاماتی که از زبان گهربار ائمه ی معصومین (علیهم السلام) روایت شده ومحدثین عالی مقام شیعه آن علامات را در کتابهای ارزنده خود جمع آوری نموده اند بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.
علاقه مندانی که مایلند از علامات ظهور مهدی فاطمه (علیهما السلام) ویکتا بازمانده ی اختر فروزان آسمان نبوت وامامت بیش از آنچه که نقل شد؛ واقف گردند، می توانند به کتابهائی که با تفصیل بیشتری در این زمینه نگارش یافته است، مراجعه نمایند.
علامات حتمیه وتعداد آنها
در مورد علامات حتمیه وتعداد آنها، وحوادث ووقایعی که پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) حتما واقع می شود، در روایات وکتب مربوطه به اختلاف سخن رفته است.
در برخی از روایات، تعداد علامات حتمیه (پنج) ودر برخی دیگر تا ده علامت نیز شمرده شده که بزرگان ما همه ی آنها را در کتابهای ارزنده ی خود در باب علامات حتمیه ذکر فرموده اند.
از آنجایی که بیشتر این علائم، رویدادهایی است که طبق أخبار وارده پس از قیام دینی ایرانیان به رهبری مردی از دودمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله)، جامه ی عمل خواهد پوشید، وبلکه تعداد قابل توجهی از آنها مانند: خروج سفیانی، جنگ ایران وعراق، کشته شدن (نفس زکیه)، نمایان شدن پرچم های سیاه از طرف خراسان، خراب شدن شهر بصره وامثال آن با خروج سید حسنی ویا نهضت هاشمی خراسانی بی ارتباط نیست؛ از این رو شایسته است ما نیز به پیروی از سلف صالح خود، که آن ده علامت را جزء علائم حتمی به حساب آورده اند، آنها را فهرست وار بر شمرده وپیرامون یکایک آنها به اختصار توضیح دهیم؛ تا در پیمودن راهی که در مورد یکی از علائم حتمی، به عنوان خروج (سید حسنی) در پیش داریم، به نتیجه ی مطلوب وروشنی دست یافته واز هر نوع حدس وگمان وگزافه گوئی در امان باشیم.
واینک علامات:
۱ - خروج سفیانی
یکی از علائم حتمیه، که پیشوایان معصوم (علیهم السلام) به حتمی بودن آن تصریح فرموده اند، خروج مردی ناپاک بنام (سفیانی) از سرزمین شام است.
داستان خروج سفیانی از سرزمین شام یکی از حساس ترین ومهم ترین حوادث علائم ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) است که پیرامون آن صدها حدیث وروایت از پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) وجانشینان معصوم آن حضرت (علیهم السلام) نقل شده است.
از برخی روایات، چنین استفاده می شود که: سفیانی، یکی نیست، بلکه متعدد است، ودر برخی از روایات هم تعبیرهای نسبتا صریحی به کار رفته که در وجود دو فرد را به عنوان: سفیانی، اثبات می کند، از این رو لازم است پیش از آنکه در موضوع خروج سفیانی اصلی گفتگو کنیم، چند نمونه از روایاتی را که در مورد خروج سفیانی اول رسیده است بازگو نمائیم.
سفیانی اول
در مورد خروج سفیانی اول که زمان پیدایش او، پیش از خروج سفیانی اصلی است، روایات چندی وجود دارد که نشان می دهد، به حسب ظاهر، میشل افلق مبتکر مبدأ اشتراکیت وبنیان گذار حزب منفور وکافر بعث در عراق، سفیانی اول است. واینک چند نمونه از این روایات:
۱- در حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی سفیانی اول چنین آمده است:
سئل النبی (صلی الله علیه وآله) فی حجة الوداع متی الفرج لمهدیکم الحجة.
فقال (صلی الله علیه وآله): اذا قام الافلق.
قال: ومن الافلق؟
قال (صلی الله علیه وآله): هو الابقع،
قیل: ومن الابقع؟
قال (صلی الله علیه وآله): الابرص،
قیل: ومن الابرص؟
قال (صلی الله علیه وآله): الاصهب
قیل: من الاصهب؟
قال صلی علیه واله: الابلق،
قیل: من الابلق؟
قال صلی اله علیه واله: اتق السفیانی،
قیل: السفیانی، سفیانیان بایهما تنظر؟
قال (صلی الله علیه وآله): السفیانی الذی یاتی من الشام(۱۴).
از پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) در حجة الوداع (آخرین سفری که آن حضرت به زیارت خانه ی خدا مشرف گردید) سؤال شد یا رسول الله فرج حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- مهدی موعود شما خانواده، کی خواهد رسید؟
حضرت در پاسخ فرمودند: زمانی که افلق قیام کند.
سائل پرسید، یا رسول الله افلق چه کسی است؟
فرمود: او کسی است که متصف به صفات متعددی است و(ابقع) است. (یعنی مردی سیاه وسفید است که از دو جنس مختلف،و نطفه ی مرد وزنی که نژاد مختلف دارند، وپدرش مردی سیاه چهره وگندم گون واز عرب ومادرش زنی سفید پوست واز نژاد غیر عرب است متولد شده واصالتا از مردم شام ومردی سرسپرده ونوکر اجنبی وازپست فطرت ترین مردم وصهیونیست ویهودی مسلک است)(۱۵).
عرض شد: یا رسول الله ابقع چه کسی است؟
فرمود: ابرص وکسی است که دورنگ، یا بدنش دارای لکه های سفید، یا سفید رنگارنگ وپیس مانند است.
عرض شد: ابرص کیست؟
حضرت در جواب فرمود: اصهب (مردی سرخ وسیاه) است، (ویا کسی است که قسمت بالای موهایش سرخ وپایین آن سیاه رنگ باشد)(۱۶).
عرض شد: یا رسول الله اصهب چه کسی است؟
حضرت فرمود: او ابلق یعنی دو رنگ ودو چهره وسفید وسیاه است.
عرض شد یا رسول الله ابلق چه کسی است؟
حضرت فرمود: از سفیانی پرهیز کن واز ظلم وستم او بر حذر باش!
عرض شد: یا رسول الله سفیانی دو تا است،شما در مورد افلق به کدامیک از این دو سفیانی نظر دارید؟
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در جواب فرمود: آن سفیانی که تنها از شام می آید.
این حدیث را صاحب کتاب (بیان الائمه) از کتابی به نام (کفایة المطالب) نقل نموده است ودرباره آن توضیحاتی داده ودر آخر چنین نتیجه گرفته است که مطابق حدیث مزبور سفیانی اول (میشل افلق) بنیان گذار حزب منفور وکافر بعث در عراق می باشد.
والبته ما هیچ گونه مسئولیتی را در قبال صحت وسقم روایت مذکوربه عهده نمی گیریم زیرا:
اولا: ما هر چه تفحص کردیم که منبع اصلی این روایت را پیدا کنیم متاسفانه در میان کتابهائی که شیعه وسنی درباره علائم ظهور حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- نوشته اند به کتابی به نام (کفایة المطالب) دست نیافتیم.
ثانیا: برای تحقیق کامل وشناخت (سفیانی اول) به اکثر مدارک معتبری که در دسترس بود مراجه نمودیم وبین عبارات کتابهائی که روایاتی را راجع به خروج ابقع واصهب وابرص، نقل کرده اند مقایسه کردیم، وتنها به این نتیجه رسیدیم که الفاظ مختلف وگوناگونی چون: ابقع واصهب وابرص که در حدیث کتاب (بیان الائمه) به رسول خدا صلی علیه واله نسبت داده شده وصفت برای کلمه (ابلق)(۱۷) واقع شده است، در روایات دیگر از صفات سه فرد مختلفی به حساب آمده است که در سرزمین شام ومصر وعراق، ظاهر می شوند، وسبب بروز اختلافات ودرگیری ها می گردند وسرانجام بوسیله ی (سفیانی) (یعنی: سفیانی مشهور) از میان می روند!(۱۸).
به هر حال: با اینکه حدیث یاد شده از نظر نگارنده- وهر پژوهشگر دیگری- مورد شک وتردید است، با اینهمه از آنجا که کلمه ی (ابقع) در حدیث مزبور صفت (افلق) واقع شده واین کلمه دارای معنای گسترده ای است که معانی سایر الفاظ حدیث- مانند اصهب وابرص، وابلق- را نیز در برمی گیرد، از این جهت برای اینکه معلوم شود مقصود از (ابقع) چه کسی است؟ مقداری درباره ی این کلمه توضیح می دهم شاید روزی فرا رسد که گذشت زمان حقیقت حدیث مزبور را به اثبات برساند.
معنای کلمه (ابقع) در لغت:
کلمه (ابقع) در اصل ریشه ی لغت به معنای هر چیز دو رنگ خصوصا سیاه وسفید است وسپس در مورد اشیاء پست واشخاص خبیث، وبرده ومملوک وکسانی که دارای سلسله ی نسبی پستی باشند، استعمال شده است.
کتاب (لغت نامه ی دهخدا) درباره ی این کلمه چنین می نویسد:
ابقع: پیسه، ابرص، سیاه وسفید،کلاغ پیسه،کلاغ سیاه وسفید، زاغ پیسه، زاغ دورنگ،اسب پیسه را نیز می گویند. هر مرغ که سیاه وسفید باشد وابلق، از مرغان وسگان، به منزله (ابلق)باشد از خیل(۱۹).
در مورد استعمال این کلمه درباره انسان (ابلق) به کسی می گویند که از نظر نسبت دورگه باشد وهمچنین انسانی سیاه وسفید که از دو جنس مختلف باشد واز نطفه مرد وزنی است که، نژاد مختلف دارند، وبر کسی اطلاق می شود که پدرش مردی سیاه چهره گندم گون واز عرب ومادرش زنی سفیدپوست (ورومی) واز نژاد غیر عرب باشد.
کلمه ی (ابلق) یا از ماده ی (بقع) به معنای هر چیز دو رنگ وسیاه وسفید است، ویا از ماده ی (بقعان) به معنی برده ومملوک وزاییده ی دو نژاد مختلف است.
به هر حال: این کلمه گاهی به صورت مذمت استعمال می شود وگاهی به صورت بیان نمودن رنگ اشیاء.
آنجا که مراد مذمت فرد وسایر معانی مذکوره باشد لفظ (ابقع) به کار می رود ودر جایی که تنها معنای برده ومملوک، یا دو نژاد مختلف مراد باشد از لفظ (بقعان) استفاده می شود.
در این باره حدیثی از (ابو هریره) نقل شده است که گفته است: (یوشک ان یعمل علیکم بقعان اهل الشام) یعنی: نزدیک است که بردگان وبندگان اهل شام، یا کسانی که پدرشان عرب ومادرشان غیر عرب ورومی است بر شما فرمانروائی کنند.
این سخن ابو هریره ناظر به این است که:
در آینده کسانی که اختلاف نژاد دارند واز طرف پدر (عرب) واز مردم شام، واز طرف مادر غیر عرب ورومی یا به عبارت دیگر (کنیززادگان) می باشند، بر شما حکومت خواهند کرد.
مراد از (ابقع) مردی سیاه وسفید است که از دو جنس مختلف واز نطفه مرد وزنی که نژاد مختلف دارند ویکی سیاه چهره وگندم گون واز عرب، ودیگری سفید پوست واز نژاد غیر عرب است متولد شده، واصالتا شامی ومردی سر سپرده ونوکر اجنبی واز پست فطرت ترین مردمان ومسیحی مرام، یا صهیونیست ویهودی مسلک است(۲۰).
بنابراین در صورتی که حدیث کتاب (بیان الائمه) واقعیت داشته واز صحت برخوردار باشد با (افلق) تطبیق می کند چرا که (افلق) نیز (شامی) وپدرش از اهل (سوریه) ومادرش (فرنگی) واز اهل فرانسه و(پاریس) است(۲۱).
شاید بتوان گفت: که مقصود از ابقع واصهب وابرص وابلق، همان (افلق یهودی)باشد. والبته این احتمالی است که خیلی هم نابجا نیست.
توضیح مختصری پیرامون حدیث مزبور:
در حدیث یاد شده چنان که ملاحظه شد:
نخست رسول خدا صلی علیه واله به یکی از علائم فرج حضرت مهدی (علیه السلام) که پیدایش افلق صهیونیست در سرزمین شام است اشاره می فرماید، وسپس صفات متعددی را از قبیل -ابلق وابرص واصهب وابقع که همگی این صفات گویا از ویژگی های اوست برای او بر می شمارد. وآنگاه به راوی حدیث فرمان می دهد تا خود را از شر آن مرد ناپاک حفظ نماید، وبدین وسیله رسول خدا صلی علیه واله به مسلمانان نیز اعلام خطر می کند که از فتنه وفساد چنین بدعت گزار آشوب گری که جز فتنه انگیزی واشاعه ی فساد وفحشاء در بین مسلمانان هدف دیگری ندارد بر حذر باشند واز او وشر اتباع وپیروان کافر وشرورش اجتناب ورزند.
جالب توجه است که سائل گویا با روایات مربوط به سفیانی آشنا بوده، واز این رو پس از تحقیق وگفتگوی فراوان با رسول خدا صلی علیه واله از آن حضرت می پرسد که یا رسول الله سفیانی دو تا است وآنگونه که به ما رسیده است آنها دو نفرند، بنابراین نظر شما درباره ی سفیانی، کدامیک از آن دو نفر است وحضرت در پاسخ وی می فرماید: آن سفیانی که از شام تنها خواهد آمد، مقصود است.
یعنی: منظور از سفیانی (اول) آن شخصی است که زیر پرده کار می کند ومخفیانه با حکام بغداد سروکار دارد وپیوسته با دستیاران عراقی خود، وحزب منفوری که در عراق ساخته است در ارتباط است نه سفیانی دوم. زیرا سفیانی دوم، که نامش (عثمان) ونام پدرش (عنبسه) واز نسل ابو سفیان است، خروج او از علائم حتمیه، واندکی بیش از ظهور است که او تنها نیست ومخفیانه به عراق نمی رود بلکه با لشکری عظیم ومجهز که متشکل از صد وسی هزار نفر است برای تسخیر بغداد وگرفتن عراق، وقتل وخونریزی رهسپار آن مرز وبوم می شود، واو به مراتب از سفیانی اول ستم کارتر،ناپاکتر، بی حیاتر، ودر ظلم وآدم کشی جسورتر، شرورتر وبی باکتر است. وفریاد می زند انتقام، انتقام(۲۲). خداوند همه مؤمنین ومسلمین را از شر هر دو ناپاک محافظت فرماید که: انه خیر ناصر ومعین.
۲- در ضمن خطبه ی بسیار مفصلی که از امیر المؤمنین (علیه السلام) بنام خطبه ی (البیان) نقل شده، درباره ی اوضاع عمومی آخر الزمان وجریان خروج سفیانی اول، واشاره به اسم آن مرد ناپاک، وهم چنین بیان زشت کاریها وحوادث دردناکی که در زمان فرمانروائی وی بر عراق در طول دوران حکومت جائرانه اش به وسیله ی دستیاران کافر وحزب جنایت کار وناپاکش دراین کشور روی می دهد خطاب به مردم عراق چنین آمده است:
آگاه باشید که شما مردم در آن زمان، یعنی: آخر الزمان بر هفت طبقه تقسیم می شوید...
طبقه ی هفتم: کسانی هستند که اهل حیله ونیرنگ وجنگ، ومکر وخدعه وفتنه وپشت کردن به یکدیگر وبریدن از هم ودشمنی وعداوت یکدیگر را به دل گرفتن ومرتکب کارهای زشت گردیدن، وشهوت رانی نمودن وساز وآوازهای حرام، وکارهای دشوار وخراب کردن شهرها وخانه ها ومنهدم ساختن ساختمانها وکاخها می باشند. در این طبقه ی هفتم است که آن مرد ملعون (یعنی: سفیانی دوم) از بیابان میشوم (یعنی: از وادی یا بس از سرزمین شام) قیام می کند ودر این طبقه ی هفتم است که پرده های حیا دریده می شود ونوامیس مردم هتک می گردد وزنان بی حرمت می شوند وآن روزگار به همان حال است تا این که قائم ما اهل بیت: صلوات الله علیه ظاهر شود(۲۳).
آنگاه درباره ی کسانی که بعد از حضرت امیر (علیه السلام)، تا زمان پیدایش سفیانی اول، بر مردم نگون بخت عراق حکومت خواهند نمود چنین فرمود:
(الا ان اول من یلی امرکم بنو امیه ثم تملک من بعدهم ملوک بنی العباس فکم فیهم من مقتول ومسلوب.
ثم انه (علیه السلام) قال: (های، های الا یاویل لکوفانکم هذه وما یحل فیها من السفیانی فی ذالک الزمان یاتی الیها من ناحیة هجر بخیل سباق،تقودها اسود ضراغمة ولیوث قشاعمة، اسمه (شین)اذا خرج الغلام الاشتر وعالم باسمه (وآل باسمه علی البصرة) فیاتی الی بصره وآل باسمة علی البصرة، فیقتل ساداتها ویسی حریمها) الی ان قال:
فیاویل لکوفانکم من نزوله بدارکم، یملک حریمکم ویذبح اطفالکم ویهتک نسائکم، عمره طویل وشره غزیر ورجاله ضراغمة وتکون له وقعة عظیمه الا وانها فتن یهلک فیها المنافقون والقاسطون والذین فسقوا فی دین الله تعالی وبلاده ولبسوا الباطل علی جادة عباده، فکانی بهم قد قتلوا اقواما تخاف الناس تخاف الناس اصواتهم وتخاف شرهم فکم من رجال مقتول وبطل مجدول یهابهم الناظر الیهم، قد تظهر الطامة الکبری فیلحقوا اولها آخرها)(۲۴).
آگاه باشید نخستین کسانی که در آینده زمام امور شما را به دست خواهند گرفت وبر شما فرمانروائی خواهند کرد، بنی امیه هستند. سپس بعد از آنها پادشاهان بنی عباس به سلطنت می رسند وچه بسیار کسانی که در میان آنان کشته می شوند وغارت می گردند.
پس ازآن فرمود: های، های، ای وای، بر کوفه این شهر مسکونی شما وآنچه براو وارد می شود از جنایتکاری های سفیانی، در آن زمان، او از ناحیه هجر بسوی شهرتان می آید با ارتشی پیشرو وبا سپاه مجهزی که از پیش، آنها را آماده ساخته است ومردان نابکاری که بسان شیرهای درنده ولاشخورهای شکاری هستند، آنها را رهبری می کنند، در اسم او (شین) وجود دارد.
پس موقعی که آن مرد (اشتر) چشم دریده(۲۵) یا آن کسی که پلک چشم او برگشته، یا آن مردی که رنگ چهره ی او گندم گون است ومن نام او را می دانم، خروج کند، به طرف (بصره) می آید وهدفش (آل باسمه) است. پس بزرگان آنجا را به قتل می رساند وزنانشان را اسیر می نماید.
پس وای برکوفه ی شما، از آن موقعی که آن مرد بی حیای بی آبرو به خانه های شما بیاید، وکشورتان را صاحب ومالک شود وبر شما فرمانروائی کند، بچه هایتان را می کشد وزنانتان را بی حرمت می کند.
عمر او دراز وشر او بسیار وهمکاران ودستیارانش بسان شیر ودرندگانی هستند که چنگ ودندان نشان می دهند وبرای او جنگی بزرگ وواقعه ی عظیمی است. آگاه باشید که در آن موقع، فتنه ها وآشوب هائی به وقوع خواهد پیوست، که منافقین وستمگران ستم پیشه ای که از حق برگشته اند، وکسانی که در دین خدای متعال فاسق شده اند وهم آنان که لباس باطل برتن کرده اند، هلاک ونابود می گردند. گوئی هم اکنون آنها را می بینم که گروهی را به قتل می رسانند وبه چوبه ی دار می سپارند که مردم از صداهای آنها وحشت می کنند واز شرارت وبدی آنها می ترسند ومی لرزند.
چه بسیار مردمانی که کشته می شوند، وچه قهرمانانی که به خاک هلاکت می افتند که هیبت آنها بیننده را فرو می گیرد واو را دچار شگفتی می سازد پس از آن بلائی بزرگ وجنگی ویران گر آشکار می گردد که آخر آنها به اول آنها ملحق می شوند وهمگی به هلاکت می رسند.
اگر مقداری در این سخنان مولای متقیان علی (علیه السلام) تامل کنیم به خوبی در می یابیم که امیر مؤمنان (علیه السلام) با صراحت تمام، گرچه با اشاره اعلام می کند که در آن زمان، میان سفیانی اول وزمامداران جائر بغداد رابطه ی قبلی وجود داشته واز پیش زمینه ی مالکیت عراق وفرمانروائی خود را بر این کشور مسلمان فراهم نموده واو کسی است که در نام او کلمه شین ودر کردارش شر وشرارت نهفته است. حضرت با این بیان رسا دیگر جای هیچ گونه شک وشبه ای را برای کسی باقی نگذاشته است.
۳- مرحوم سید بن طاووس در کتاب (الملاحم والفتن) درباره سفیانی اول ودوم روایتی را از امیر مؤمنان (علیه السلام) بدین صورت نقل کرده است:
امیر المؤمنین بر منبر کوفه خطبه ای ایراد نمود وپس از حمد خدا ودرود بر پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) فرمود: ای مردم هر چه می خواهید از من بپرسید، زیرا در این دهه آخر ماه مبارک رمضان من از میان شما می روم. سپس حوادث بعد از خود را ذکر نمود وشهادت امام حسین (علیه السلام) وزید بن علی (رضوان الله علیه) وسوزاندن جنازه ی او وبه باد دادن خاکسترش را بیان فرمود وگریه کرد. وآنگاه زوال بنی امیه وسلطنت بنی عباس را به مردم تذکر داد وسپس حوادث بعد از آن را به مردم خاطر نشان ساخت وچنین فرمود:
(اولها السفیانی وآخرها السفیانی،
فقیل له: وما السفیانی والسفیانی؟)
فقال (علیه السلام): السفیانی صاحب هجر والسفیانی صاحب الشام)
اول آن فتنه ها سفیانی وآخر آن نیز سفیانی خواهد بود.
از آن حضرت پرسیدند سفیانی اول کیست؟ وسفیانی دوم کدام است؟
فرمود: سفیانی اول صاحب هجر(۲۶) وسفیانی دوم صاحب شام است.
آنگاه آن حضرت ذکر پادشاهان بنی عباس را از قول رسول الله تجدید کرد وسپس از شیعیان ودوستان خود یادی کرد واز آنها تمجید نمود وفرمود:
آنها در نزد مردم کافر ودر نزد خدا از خوبانند، پیش دروغگو ولی نزد خدا راستگویانند در نزد مردم پلید اما پیش خدا پاکیزگانند، در نزد مردم ملعون وپیش خدا نیکانند پیش مردم ظالم اما نزد خدا عادلند، آنان به وسیله ایمان رستگارند، اما منافقین زیان کارند واین شرح حال شیعه ی آن حضرت است(۲۷).
۴- مرحوم علامه ی مجلسی -اعلی الله مقامه - در کتاب (بحار الانوار) در مورد خروج دو فرد، به عنوان: سفیانی پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) روایتی را از امام باقر (علیه السلام) بدین صورت آورده است:
عن جابر الجعفی قال: سألت أبا جعفر (علیه السلام) عن السفیانی فقال: وانی لکم بالسفیانی حتی یخرج قبله السفیانی، یخرج بارض کوفان، ینبع کما ینبع الماء فیقتل وفدکم، فتوقعوا بعد ذلک السفیانی وخروج القائم(۲۸).
از جابر جعفی روایت شده که وی گفت از حضرت امام باقر (علیه السلام) سؤال نمودم که سفیانی چه وقت خواهد آمد؟
حضرت در جواب فرمود: شما کجا سفیانی کجا! او به این زودی نخواهد آمد مگر اینکه پیش از او سفیانی دیگری پیدا شود که از سرزمین کوفه خروج نماید واو به طور ناگهانی همانگونه که چشمه آب از زمین می جوشد از سرزمین کوفه سر در آورد وجمعیت شما وسران شما وبزرگان شما (شیعه) را بکشد ویا شما را فوج فوج ودسته دسته به قتل برساند پس بعد از او منتظر سفیانی وآمدن قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) باشید.
این حدیث را مرحوم علامه ی مجلسی در کتاب بحار الانوار از غیبت نعمانی نقل نموده وبه دنبال آن فرموده است: از این حدیث معلوم می شود که سفیانی متعدد است. ولی در کتاب (غیبت نعمانی فعلی، وبحار طبع جدید، به جای کلمه ی سفیانی، شیصبانی ضبط شده، وآقای بهبودی مصحح کتاب بحار الانوار در پاورقی کتاب بحار الانوار با مراجعه به کتاب غیبت نعمانی واطمینانی که وی، از نسخه ای که در اختیار داشته گفته است که: در غیبت نعمانی، به جای کلمه ی (سفیانی) کلمه (شیصبانی) آمده وظاهرا کلمه ی شیصبانی صحیح تر است.
وسپس چنین استدلال آورده اند که: چون در نسخه ی علامه ی مجلسی (رضوان الله علیه) سفیانی، به جای شیصبانی نوشته شده بوده است از این رو مرحوم علامه مجلسی علیه الرحمه ناچار شده در توضیح کلمه ی سفیانی، بفرمایند: از این حدیث ظاهر می شود که سفیانی دو تا است. ما ضمن اینکه: زحمات طاقت فرسای جناب آقای بهبودی را در تصحیح وتحقیق کتاب بحار الانوار ارج می نهیم، واز خدمات ارزنده ی ایشان ورنجی که دراین راه متحمل شده اند تقدیر می نماییم، واز تلاشهای بی وقفه وشبانه روزی ایشان در راه خدمت به اسلام وجامعه ی اسلامی تشکر می کنیم، این نظریه ی ایشان رارد می کنیم زیرا:
اولا- روایات متعددی در دست داریم که تعدد سفیانی را اثبات می کند وهمان گونه که ملاحظه فرمودید هم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وهم امیر المؤمنین (علیه السلام) به تعدد سفیانی، اشاره واخبار فرموده اند.
ثانیا- اینکه: مصحح کتاب بحار الانوار توجه نفرموده اند که علامه مجلسی (رحمة الله علیه) با در دست داشتن نسخه های مختلفی که در اختیار وی بوده، همانگونه که خود آن مرحوم در جلد ۳۵ بحار الانوار ص ۸۸- فرموده اند، برخی از روایات را که از کتابهای کهنه وقدیمی، ونسخه های فرسوده روایت کرده اند، با روایات دیگری (از سایر کتابهائی که در اختیار داشته اند) مقابله نموده، وتصحیح فرموده اند.
وثالثا- اینکه: عین روایت مذکور را، صاحب کتاب (الکتاب المبین) در جلد دوم صفحه ی ۱۳۳ دقیقا با ذکر کلمه ی سفیانی، همانگونه که مرحوم علامه مجلسی -رحمة الله علیه- در بحار، نقل نموده، روایت کرده است.
بنابراین: شکی نیست که توضیح علامه مجلسی در ذیل حدیث در (بحار) مبنی بر تعدد سفیانی درست تر وصحیح تر است.
به هر حال: اگر کلمه ی مورد نزاع آنچنان که علامه ی مجلسی -رحمة الله علیه- نوشته است (سفیانی) باشد، از این حدیث معلوم می شود که سفیانی دوتا است وسفیانی اول همان (افلق) می باشد.
واگر (شیصبانی) باشد دو احتمال می رود.
احتمال اول اینکه: مراد از (شیصبان) بنی عباس، باشند، چه آنکه در خطبه ی لولوء امیر المؤمنین (علیه السلام) که بعدا ذکر خواهیم نمود، تصریح شده به اینکه ملوک بنی شیصبان (بنی العباس) می باشد در این صورت اگر این احتمال درست باشد، حدیث مذکور به تجدید حکومت (بنی العباس) قبل از ظهور ونوسازی دولت ایشان در بغداد اشاره دارد(۲۹).
واحتمال دوم، اینکه: مراد از (شیصبان) در حدیث مزبور، مرد متمرد متفرعن جبابر شیطان صفت وستمکار بی نظیری باشد که در شیطنت وجنایت وسرکشی وآدم کشی مانند بنی العباس باشد.
زیرا که (شیصبان) نام شیطان ونام قبیله ای از (جن) است وبه همین سبب هم هست که امیر المؤمنین (علیه السلام) در خطبه لولوه، بنی عباس را (بنی شیصبان) ملقب ساخته است(۳۰).
علاوه بر همه ی اینها اگر در واقع کلمه (سفیانی) در حدیث درست نباشد وصحیح آن، همان شیصبانی باشد، قطعا مراد از چنین شخص ستم کاری که به طور ناگهانی از کوفه سر در می آورد وبا (شیعه) عداوت ودشمنی دارد، وبه قتل بزرگان (شیعه) فرمان می دهد، همکار، ودستیار سفیانی اول، واز مردم (عراق) است. چه آنکه از حدیث یاد شده وهمچنین از حدیث بعدی معلوم می شود که حکومت او در عراق است، وشخصا شیعیان ودوستان آل محمد (صلی الله علیه وآله) را می شناسد ولذا یکایک آنان را دستگیر نموده وایشان را به قتل می رساند.
۵- مرحوم شیخ طوسی (رضوان الله علیه) درکتاب (غیبت) در مورد رفتار ناهنجار سفیانی با شیعیان علی (علیه السلام) روایتی را از امام صادق (علیه السلام) بدین گونه نقل کرده است:
(عن ابی عبد الله قال: کانی بالسفیانی او بصاحب السفیانی قد طرح رحله فی رحبتکم بالکوفة، فنادی منادیه من جاء براس شیعه علی فله الف درهم، فیثب الجار علی جاره، ویقول: هذا منهم، فیضرب عنقه ویاخذ الف درهم. اما ان امارتکم یومئذ لا یکون الا لاولاد البغایا، وکانی انظر الی صاحب البرقع، قلت: ومن صاحب البرقع؟
فقال: رجل منکم یقول بقولکم یلبس البرقع فیحوشکم فیعرفکم ولا تعرفونه، فیغمز بکم رجلا رجلا اما انه لا یکون الا ابن بغی)(۳۱).
حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: گویا من سفیانی یا رفیق سفیانی را می بینم که در شهر کوفه ی شما فرود آمده، ودر میدان گاه کوفه رحل اقامت افکنده، واز جانب او صدا میزنند هر کس سر یک نفر از شیعیان علی (علیه السلام) را بیاورد هزار درهم به او می دهم. پس کار به آنجا می رسد که همسایه، همسایه ی خود را می گیرد، ومی گوید: این از شیعیان علی (علیه السلام) است، پس گردن او را می زند وهزار درهم را می گیرد. آگاه باشید، آنروز کسانی که بر شما حکومت می کنند زنازادگان وحرام زاده ها هستند، گویا من هم اکنون صاحب نقاب را می بینم راوی می گوید:
عرض کردم صاحب نقاب کیست؟
فرمود: او مردی از شماست که به ظاهر دعوی مسلمانی دارد وبه عقیده ی شما تظاهر می کند، خود را زیر ماسک دینداری ومسلمانی پنهان نموده است. شما را می شناسد وشما او را نمی شناسید، به خانه های شما می آید ودر اطراف شما گردش می کند ویکایک شما را به دام می اندازد وشما را با سعادت مبتلا می سازد وبه کشتن می دهد، آگاه باشید که او زنازاده است.
این روایت به حسب ظاهر به همان سفیانی اول نظر دارد ودر توضیح آن متن نوشته ی کتاب (نور الانوار) نوشته ی شیخ علی اصغر بروجردی را نقل خواهیم کرد.
در آن توضیح که برای اثبات مدعای خود بازگو می کنیم، خواهیم دید: که در خصوصیات بسیاری میان اعمال زشت وناستوده ی حکام (بعثی بغداد) وآنچه را که امام صادق (علیه السلام) برای کارگزاران حاکم بر عراق، بیان فرموده است، تناسب وتشابه فراوان وجود دارد، زیرا: همانگونه که توضیح دادیم سفیانی اول، کسی است که از مدتها قبل، پیش از آنکه نامش بر سر زبانها افتد، زمینه ی فرمانروائی خود را در عراق فراهم نموده وتمام همت خود را برای روی کار آوردن حزب کافر بعث، ومسلط ساختن اراذل واوباش بر سرنوشت مردم مسلمان عراق به کار گرفته است.
در اینجا لازم است یاد آور شویم که البته هرگز نمی توانیم بگوئیم که به طور قطع ومسلم آنچه امروز در عراق می گذرد صد در صد همان واقعیتی است که امام صادق (علیه السلام) بیان فرموده است، بلکه می خواهیم بگوییم میان فرمایش امام ششم که درباره ی سفیانی، یا رفیق سفیانی، فرموده است، ومیان حوادث تلخ وناگواری که امروز از قتل وحبس وشکنجه وتبعید وهتک نوامیس در عراق می گذرد تناسب وتشابه فراوان است. واما متن گفتار وتوضیح شیخ علی اصغر بروجردی در کتاب (نور الانوار) چنین است:
(پس سفیانی خبیث از شام متوجه کوفه می شود ودر آنجا نزول می نماید ومنادی او ندا می دهد که هر آن کسی که سر یک نفر شیعه علی بن ابی طالب (علیه السلام) را بیاورد هزار درهم بگیرد. پس مردم بی دین وبی باک وناپاک که نطفه شان خلل دارد به جهت طمع ذخایر دنیای دنیه واغراض باطله نفسانیه شهوانیه، وبه بغض وعداوت ودشمنی یکدیگر را به دست آن ملعون می دهند، حتی آنکه همسایه در حق همسایه بگوید که این از آنهاست، وگردن او را بزند وهزار درهم بگیرد. ودیگری باز بگوید این از آنهاست، وگردن او را بزند وهزار درهم بگیرد.
وهکذا صادق آل محمد (صلی الله علیه وآله) فرمود که غمازان (فتنه انگیزان) در آن زمان فرزندان زنا باشند، وامراء سفیانی اخبث همه ی حرام زاده ها باشند. واز صاحب برقع (نقابدار) به شیعیان ما آزارها برسد، وآن ملعون حرامزاده شخصی است که در میان ما شیعیان بوده وهمه ی ایشان را می شناخته است وخود را از ایشان به ایشان می نموده است.
ودر آن روز برقعی (نقابی) به روی خود می اندازد که مردم را بشناسد وکسی او را نشناسد (یعنی می گوید من مسلمانم) وآن ملعون در نزد سفیانی حرامزاده (ورفیق او) باشد ومردم را به گیر او دهد، وبکشد)(۳۲).
۶- مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه، در مورد سفیانی اول ودوم، روایتی از حضرت صادق آل محمد (صلی الله علیه وآله) بدین صورت نقل کرده است:
(عن محمد بن عبد الله، عن جعفر بن محمد (علیه السلام) انه قال: ان لنا بالبصرة وقعة عظیمة وقد قال: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) وذکر ما جری حدیث علی بن محمد صاحب الزنج وغیره ثم قال:
ویعود دار الملک الی الزوراء تصیر الامور شوری. من غلب علی شیء فعله فعند ذلک خروج السفیانی فیرکب فی الارض تسعه اشهر یسومهم سوء العذاب فویل لمصر وویل للزوراء، وویل للکوفه، والویل لواسط کانی انظر الی واسط وما فیها مخبر بخیر، وعند ذلک خروج السفیانی ویقل الطعام ویقحط الناس. یقل المطر فلا ارض تنبت ولاسماء تنزل، ثم یخرج المهدی الهادی المهتدی، الذی یاخذ الرایة من ید عیسی بن مریم (علیهما السلام))(۳۳).
محمد بن عبد الله از صادق آل محمد (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت فرمود: برای ما در شهر بصره مصیبت بزرگی خواهد بود، واین را امیر المؤمنین (علی بن ابی طالب (علیه السلام)) فرمود: وداستان خروج (علی بن محمد) صاحب زنج، ودیگران را یادآور شد وسپس فرمود:
بار دیگر پایتخت به (زوراء) (یعنی بغداد)، بر می گردد وکارها به وسیله ی (شوری) انجام خواهد گرفت وهر کسی که بر چیزی غالب شد آنرا عملی خواهد نمود. در آن موقع است که (سفیانی) یعنی: سفیانی اول: خروج می کند وبه مدت نه ماه کرسی ریاست را اشغال می نماید ومردم را به بدترین عذاب ها معذب خواهد کرد.
پس وای بر مصر و(زوراء) (یعنی بغداد)، وکوفه وشهر واسط، گوئی من هم اکنون به شهر واسط وجریانهائی که درآن روی می دهد نظر می کنم می بینم کسی که از خیر وخوبی خبری بیاورد در آنجا یافت نمی شود. در آن وقت است که سفیانی (یعنی: سفیانی دوم) خروج می کند، وطعام وغذا کمیاب می شود، ومردم دچار قحطی وگرسنگی می شوند، وباران کم می شود. نه در زمین گیاهی می روید ونه از آسمان بارانی می بارد وسپس آن مهدی موعود (که جهان در انتظار اوست) وپرچم را از دست عیسی بن مریم (علیه السلام) می گیرد، خروج خواهد نمود.
در اینجا لازم است برای پی بردن به فرمایش امام صادق (علیه السلام)، نخست حدیث دیگری را که از پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) در رابطه با تشکیل (شوری در زواء) روایت شده نقل کنیم وآن را توضیح دهیم، وسپس به تشریح حدیث امام صادق (علیه السلام) بپردازیم، تا به خوبی معلوم شود که منظور از دار الملک چیست؟زوراء کجاست؟ وتشکیل شوری در زوراء چه معنا دارد؟ واینک رسول خدا (صلی الله علیه وآله):
(الویل، الویل لامتی من الشوری الکبری والشوری الصغری، فسئل عنهما (عن تقسیمهما خ)
فقال: (صلی الله علیه وآله)، اما الشوری الکبری فتنعقد فی بلدتی بعد وفاتی لغصب خلافة اخی، وغصب حق ابنتی.
واما الشوری الصغری، فتنعقد فی الغیبة الکبری فی الزوراء لتغییر سنتی وتبدیل احکامی)(۳۴).
پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) فرمود: ایوای وایوای بر امتم از شورای بزرگ وکوچک. از تقسیم این دو شوری از آن حضرت سؤال شد.
فرمود: اما شورای بزرگ در شهر من بعد از مرگ من ایجاد می شود، برای اینکه خلافت برادرم علی (علیه السلام) را غصب کنند، وحق دخترم زهرا (علیه السلام) را ببرند.
واما شورای کوچک، در زوراء (یعنی در بغداد) تشکیل می شود برای اینکه سنت مرا تغییر دهند واحکام دین وشریعتم را تبدیل نمایند.
نگرانی رسول خدا از آینده امت
از سراسر این حدیث نگرانی ونا راحتی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ازآینده ی امت به خوبی آشکار است. نگرانی از این که نخست به وسیله شورائی بزرگ پس از رحلت آن حضرت، حکومت اسلامی را از دست اهل بیتش خارج خواهند ساخت وحق خاندانش را غصب خواهند نمود وسپس در آینده ی دورتری در سرزمینی بنام زوراء شورای دیگری برای تغییر سنت واحکام دینش تشکیل خواهند داد.
حال باید دید که این سرزمین که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ازآنجا بنام زوراء یاد فرموده است در کجا واقع شده، وشورائی که در آنجا منعقد می گردد، چگونه شورائی است.
برای کشف حقیقت این مطلب دو توضیح در اینجا ضروری است.
۱- زوراء نام چه سرزمینی است؟
۲- این شورای مشوم چگونه شورائی است؟
درباره ی مطلب اول:
با ملاحظه مضامین دو حدیث مزبور یعنی: هم حدیث رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وهم حدیث امام صادق (علیه السلام) که هم از نام زوراء وهم از تشکیل شوری در جائی به نام (زوراء) سخن رفته است، جای شک نیست که زوراء همان بغداد است زیرا:
اولا: از دیدگاه تاریخ ثابت ومسلم است که: دار الملک بغداد می باشد چه آنکه (عراق) در دوران امپراطوری اسلامی مرکز خلفای عباسی وشهر بغداد سالهای سال پایتخت، ودار الخلافه ی عباسیان بوده است.
وثانیا- اینکه: در تمام اخبار وروایات که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وامیر المؤمنین (علیه السلام) ودیگر پیشوایان مذهبی رسیده است از بغداد به عنوان زوراء یاد شده وحتی در بعضی از روایات حدود جغرافیائی این منطقه نیز مشخص گردیده است.
مشخصات جغرافیائی منطقه زوراء در روایات
برای اطمینان خاطر بیشتر به گوشه ای از روایاتی که در رابطه با وقوع برخی از حوادث در (زوراء) دست یافته ایم وحدود جغرافیائی این منطقه را (خواه به عنوان بغداد وخواه به عنوان زوراء) به خوبی مشخص می کند وجای هیچ گونه بحث وگفتگو برای کسی باقی نمی گذارد اشاره می کنیم:
۱- علی متقی هندی، که یکی از دانشمندان اهل سنت می باشد در کتاب معروف خود بنام (کنز العمال) از پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) روایت می کند که آن حضرت در حدیثی درباره ی شهری که در آینده تاریخ در مشرق زمین بنام بغداد ساخته خواهد شد، فرمود:
در آینده برای فرزندان عمویم (عباس) شهری از طرف مشرق بنا خواهد شد که بین دجله ودجیل وقطریل وصراط واقع شده است.
در آنجا بناهای محکم وسرافراشته ای را از چوب وگچ وآجر خواهند ساخت که آنها را طلاکاری خواهند نمود، نام این شهر (بغداد) است.در این شهر بدترین خلق خدا وستمگران امت من سکنی خواهند گزید.
آگاه باشید که هلاکت ونابودی این شهر به دست سفیانی صورت خواهد گرفت، به خدای بزرگ سوگند، گویا من هم اکنون آن شهر را می نگرم که: زیر ورو گردیده، واز سکنه خالی شده وبه ویرانه ای تبدیل گشته است(۳۵).
۲- امیر المؤمنین (علیه السلام) در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل می کند که آن حضرت درباره ی شهری بنام (زوراء) که در آینده مقر فرمانروائی (بنی العباس) خواهند بود، فرمود:
در آینده شهری بین دو رود فرات ودجله ساخته خواهد شد که محل فرمانروائی بنی عباس خواهد بود، وآن (زوراء) است.
در آنجا جنگی سخت وشکننده روی خواهد داد که زنان بسیاری به اسارت خواهند رفت ومردان فراوانی همچون گوسفند قربانی خواهند شد(۳۶).
۳- جلال الدین سیوطی در کتاب (الحاوی للفتاوی) از (حذیفه) روایت می کند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره برخی از حوادث که پس از بناء بغداد در آنجا روی خواهد داد فرمود:
حادثه ی بزرگی در (زوراء) به وقوع خواهد پیوست!!!
عرض شد یا رسول الله! زوراء، کجاست؟
فرمود: شهری است در مشرق که در بین چند رودخانه واقع شده ومسکن بدترین خلق خدا وپناهگاه گروهی از جباران وستمگران امت من خواهد بود، ومردم آن به چهار نوع عذاب مبتلا خواهند شد.
۱- با شمشیر درو خواهند شد.
۲- شهرشان ویران خواهد گردید.
۳- بلائی از آسمان بر آنها خواهند گشت.
۴- از صورت انسانیت بیرون خواهند رفت(۳۷).
۴- علقة بن قیس، روایت می کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) خطبه ی لؤلؤه را برای مردم ایراد نمود واز پادشاهان (بنی عباس) ومقر فرمانروائی آنان سخن گفت وفرمود:
شهری در بین دجله، ودجیل، وفرات ساخته می شود که آنرا (زوراء) می گویند، آنجا مقر فرمانروائی بنی عباس است(۳۸).
۵- علامه ی حلی (ره) از پدرش نقل می کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) در خطبه ی زوراء فرموده است:
زوراء سرزمین وسیعی است که در آن بناهای محکم پایه گذاری می شود، وبنی عباس آنجا را مقر خلافت خود وجایگاه ثروتهای خویش قرار می دهند، زوراء برای بنی عباس خانه ی بازی ولهو است(۳۹).
۶- برسی، در کتاب (مشارق الانوار) نقل می کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) در خطبه ی افتخاریه ی خود از پادشاهان بنی عباس سخن گفت وفرمود:
شهری در بین دجله، ودجیل، وفرات ساخته می شود که آن را (زوراء) می نامند، از آنجا طینت جباران بیرون می آید، کسی که در آنجا ساکن شود از رحمت خداوند به دور است، ودر آنجا ۲۴ نفر (ویا ۴۲ نفر) از بنی عباس پشت سر هم سلطنت خواهند کرد(۴۰).
۷- مرحوم محدث قمی علیه الرحمه، در کتاب (سفینة البحار) به نقل از: بحار علامه ی مجلسی (علیه الرحمه) می نویسد:
موقعی که امیر المؤمنین (علیه السلام) از جنگ (نهروان) (که شهرکی قدیمی در چهار فرسخی بغداد است مراجعت می فرمود از سرزمین (زوراء) گذشت، وبه همراهان خود فرمود: این سرزمین (زوراء) است، به حرکت خود ادامه دهید واز اینجا دور شوید، زیرا: خسف ونابودی بدین سرزمین، از میخ آهنینی که در میان (نخاله) (یا زمینی نرم) فرو برود، سریع تر خواهد بود(۴۱).
در این مورد علاوه بر احادیث یاد شده حدیث دیگری نیز هست که در خصوص (زوراء) از امام صادق (علیه السلام) روایت شده وگرچه امام (علیه السلام) از حدود جغرافیائی آن، سخنی به میان نیاورده است اما چون بیان گر این واقعیت است که زوراء همان (بغداد) است، لذا آن را هم برای مزید اطلاع خوانندگان، نقل می کنیم.
مرحوم صدوق علیه الرحمه در کتاب (خصال) از مسلم بن خالد از امام صادق (علیه السلام) روایت می کند که آن حضرت در ضمن حدیث مفصلی فرمود:
سیزده طایفه از امت جدم محمد (علیه السلام) می باشند که ما را دوست ندارند ومردم به دوستی با ما وادار نمی کنند، دشمن ما می باشند واز ما پیروی نمی کنند، ما را خوار می شمارند، ومردم را از ما دور می نمایند، اینان یقینا دشمنان واقعی ما هستند. آنگاه حضرت درباره ی یکایک آن طوائف توضیح داد تا اینکه فرمود:
از جمله آنها شهری هستند که نام آن (زوراء) است ودر آخر الزمان ساخته می شود. آنها بخون ما شفا می طلبند، وبه کینه توزی ودشمنی با ما تقرب می جویند، ودر دشمنی با ما هم داستانند. جنگ با ما را واجب، وکشتن ما را بر خود حتم ولازم می دانند(۴۲).
اینها چند نمونه از احادیث مربوط به (زوراء) بود که علاوه بر بیان وقوع حوادثی که در آینده ی تاریخ در آنجا روی می دهد، حدود جغرافیائی این سرزمین را نیز به خوبی مشخص می کند وجای هیچ گونه چون وچرائی برای کسی نمی گذارد که (زوراء) همان بغداد است.
کلمه زوراء در لغت
از روایات که بگذریم در کتب لغت نیز از (بغداد) بعنوان (زوراء) یاد شده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
درکتاب (مجمع البحرین) در ماده ی (زوراء) درباره ی (زوراء)(۴۳). چنین آمده:
(والزوراء بالفتح والمد: بغداد)
زوراء بغداد است(۴۴).
کتاب لسان العرب نیز درباره ی زوراء چنین می نویسد:
(ومدینة الزوراء: ببغداد فی الجانب الشرقی، سمیت زوراء لازورار قبلتها).
وشهر زوراء در بغداد است ودر سمت شرقی آن واقع شده، آن را زوراء نام نهاده اند بدین لحاظ که قبله ی آن تمایل دارد، (وبقول معروف قبله اش کج است)(۴۵).
دوکتاب معروف ومشهور دیگر لغت نیز یعنی (المنجد) و(قاموس المحیط) در ماده ی (زور) درباره زوراء می نویسند:
زوراء نام بغداد است(۴۶).
از آنچه تا بدینجا درباره ی زوراء گفته شد وما تنها به عنوان نمونه، یکی از هزار ومشتی از خروار، آوردیم به خوبی روشن می شود که بدون شک وشبه زوراء نام بغداد است وتردیدی نیست که مقصود از شورای کوچک که در زوراء تشکیل می شود تا احکام دین وشریعت سید المرسلین را تغییر دهند وتبدیل نمایند، شورائی است که در بغداد وآنهم به حمایت از کفر وسردمداران کفر جهانی در این سرزمین شوم ولعنت شده منعقد می گردد.
ولی متاسفانه در برخی از کتابهائی که به زبان فارسی نوشته شده، وگاهی هم احادیثی را در این کتابها به رشته تحریر در آورده اند، بدون اینکه کوچکترین تحقیق وکاوشی درباره حدیث ویا نام جائی که در آن حدیث آمده به عمل آورند، وبدون اینکه: اینگونه نویسندگان مقداری با خود بیاندیشند که ممکن است نوشته های آنان سبب اشتباه وگمراهی افراد زیادی شده ودست آویز محکمی برای مغرضان ومعاندان ومنافقان گردد به ضرس قاطع در هر جایی که کلمه ی زوراء دیده اند آنرا به تهران ترجمه نموده ودر کنار کلمه ی زوراء لفظ تهران نوشته اند در صورتی که اثبات این مطلب نیازمند تحقیق وبررسی است(۴۷).
در هر صورت برای اینکه ماهیت (شورای زوراء) معلوم شود به حدیث امام صادق (علیه السلام) بر می گردیم ودرباره ی دومین سؤال که به عنوان: این شورای مشؤم چگونه شورائی است مطرح نمودیم، توضیحاتی می دهیم تا سر مطلب آشکارگردد.
درباره ی مطلب دوم:
درباره ی مطلب دوم که ما آن را در رابطه با حدیث امام صادق (علیه السلام) وتشکیل شوری در (بغداد) بطور خلاصه توضیح می دهیم، آنچه می توان گفت این است که:
نخست، امام (علیه السلام) به قضیه ای که بعدها در قرن سوم هجری در بصره اتفاق افتاد ودر آنجا انقلاب عظیمی روی داد و(صاحب زنج) یعنی: مردی که می گویند: سیدی بنام علی بن محمد بوده است، انقلاب کرد ودر ظرف چند سال تسلط خود، که گروهی از سیاهان را به وسیله وعده هائی که به آنها داده بود با خود همراه نمود، وبه کشتارهای وحشتناکی دست زد وهزاران مرد وزن را طعمه شمشیر ساخت اشاره می نماید.
سپس می فرماید:
(دار الملک) یعنی: پایتخت حکومت بعد از آن حادثه ی وحشتناک وحوادث دیگر وانقراض دولت های دیگری که بعد از آن جریان می آیند، مجددا به شهر بغداد برمی گردد یعنی: پس از آنکه بغداد مدتی از (دار الخلافه) بودن افتاد، بار دیگر پایتخت سلاطین، ومقر فرمانروایان جور، وپایگاه جباران وگردن کشان می شود، وآنگاه حضرت چنین توضیح می دهد که:
در این موقع که پایتخت حکومت به بغداد بازگشت، کارها به وسیله ی شوری انجام می شود وهر کس به هر کاری که دستش رسید آنرا انجام می دهد، یعنی: هر کس که حزبش بیشتر ویارانش زیادتر وپیروانش فراوان تر بود، بر دیگران مقدم می شود واو کرسی ریاست را اشغال می نماید.
چنانچه می دانیم این شورائی که حضرت از آن خبر داده است، همان مجلس نمایندگان است که امروز در سراسر دنیا ودر تمام کشورهای جهان کم وبیش وجود دارد وپس از تشکیل، افرادی را برای احراز مقام ریاست ودر دست گرفتن زمام قدرت واداره ی کشور انتخاب می کنند.
پس مطابق فرمایش حضرت در موقعی که این چنین مجلس شورائی در بغداد تشکیل شد پس از مدت زمانی، سفیانی اول برای احراز مقام ریاست در عراق وبغداد، کاندیدا می شود وبه ریاست می رسد، ودلیل این گفتار آن است که حضرت، دوبار نام سفیانی را ذکر فرموده است.
واز این که امام (علیه السلام) دوبار این نام را بیان فرموده است معلوم می شود که بار اول اشاره به خروج سفیانی اول وحکومت او در عراق وبار دوم اشاره به خروج سفیانی دوم است.
به هر حال: سفیانی اول چنان چه از ظاهر خبر وسیاق حدیث پیدا است، دو بار بر عراق حکومت می کند ومدت حکومت او در مرتبه ی اول نه ماه است ودر مرتبه دوم مدت حکومت او تعیین نشده است. وشاید مدت درازی طول بکشد وبعدا فرار کند ویا اینکه به هلاکت برسد.
اما بار دوم که به حکومت رسید این بار امام (علیه السلام) فرموده است:
(فویل لمصر، وویل للزواء، وویل للکوفة والویل لواسط)
پس در این مرتبه وای بر مردم مصر ووای بر مردم بغداد ووای بر مردم کوفه ووای بر واسط.
باید توجه داشت که کلمه ی (ویل) در لغت عرب، کلمه ای است که در مورد عذاب وهلاکت ونابودی استعمال می شود، وهر کس که در عذاب وهلاکت بیفتد گفته می شود وای بر او که بی چاره شد.
بنابراین بیان، از فرمایش حضرت که فرموده است: (وای بر مصر، ووای بر بغداد، وکوفه وواسط)، چنین استنباط می شود که چون در این مرتبه، سفیانی از طرف اربابان خود به حکومت رسید، دستوراتی کسب می کند وحوادث ناگواری در عراق وغیر عراق به وجود می آورد که پی آمدهای آن بسیار ناگوار است مانند- اهانت به علماء، هتک مؤمنین، وتبعید وشکنجه وزندان مردم بی گناه، تا جائی که اموال مردم را غارت می کند وزنانشان را مورد تجاوز قرار می دهد وفرزندانشان را می کشد واعراض ونوامیس شان رابر باد می دهد وزنان محجبه ومستوره وعفیفه را هتک حرمت می کند وکارهای زشت وناستوده را که عقل وشرع آن را محکوم می داند، مرتکب می شود و...
به هر حال: امام (علیه السلام) می فرماید: در این مرتبه دوم که به حکومت می رسد وای بر مصر وبغداد وکوفه وواسط.
واز این جمله چنین فهمیده می شود که حتی ظلم وبدی او به مردم مصر نیز خواهد رسید بدین صورت که رهبران مصر را هم با خود همراه می کند، واز اهل مصر ویا سربازان مصری در جنگی که به وجود می آورد استفاده می نماید وگروه زیادی را به کشتن می دهد وپس از آنکه مردم مصر متوجه شدند صدای آنها به فریاد بلند می شود....
واما اینکه حضرت فرموده است وای بر بغداد روشن است ونیازی به توضیح نیست که با اهل بغداد ومردم عراق چگونه رفتاری خواهد داشت.
واما این فرموده حضرت که: وای بر واسط گویا من هم اکنون به واسط، وجریان هائی که در آن روی می دهد نظر می کنم، شاید مراد از آن، باز هم همان قتل واعدام وتبعید وزندان وشکنجه وامثال آن باشد وشاید هم مراد از آن جنگی باشد که در همان نواحی اتفاق می افتد وبر اثر تمرد وروگردانی مردم از جنگ، گروهی را به دار می کشد واعدام می کند وشاید هم همه ی آنچه را که گفتیم مقصود باشد ولذاست که حضرت می فرماید: گویا من هم اکنون به واسط وجریانهای آن نظر می کنم وخبر دهنده ای که از آنجا خبر خیری بیاورد نمی یابم یعنی: هر اخباری که از آنجا می رسد همه اش شر است.
سپس حضرت می فرماید: بعد ازاین ظلم بی حد وستم وتجاوز (سفیانی دوم) خروج می کند، واین ستمکار ناپاک آن چنان ظلم وتعدی می کند ودست به قتل وخرابی وغارتگری می زند واخیار وابرار وسادات وعلماء را به قتل می رساند که مردم ظلم وستم سفیانی اول را فراموش می کنند وبه همین جهت است که حضرت می فرماید: در آن موقع مردم دچار قحطی وگرسنگی وکمی باران می شوند، نه زمینی هست که گیاهی را برویاند ونه آسمانی هست که بارانی فرو ریزد. البته ممکن است که کنایه از این باشد که: در آن هنگام بر اثر جنگ وکشتار وهرج ومرج، ترس ووحشت فوق العاده به همه ی مردم دست می دهد، که کار وکوشش از بین می رود، وکشاورزان ودامداری تعطیل می شود قحطی وگرسنگی که از پی آمدهای نا مطلوب جنگ است سراسر منطقه را فرا می گیرد. (والله اعلم)
در هر صورت خروج این سفیانی، یعنی: سفیانی دوم، از علائم حتمیه ی ظهور است که تمام مدت فرمانروائی این مرد ناپاک، وتجاوزات وکشتارهای بی رحمانه او بیشتر از نه ماه نخواهد بود. وپس از این، همچنان که امام (علیه السلام) فرموده است، حضرت حجت (علیه السلام) (که خداوند دیدگان ما را به جمال بی مثال حضرتش روشن فرماید) به خواست خداوند قهار، ظهور خواهد فرمود، انشاء الله.
نتیجه بحث
با نقل روایات یاد شده به این نتیجه می رسیم که احتمال وجود دو سفیانی بعید نیست، که نخستین سفیانی، همان گونه که در برخی از روایات به وجود حرف (شین) در نام او اشاره شده، همان (میشل عفلق) رئیس حزب بعث (عفلقی) عراق باشد. واگر نام او با صراحت در اخبار اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) نیامده است بخاطر پستی وحقارت او بوده است. والبته روش اهل بیت (علیهم السلام) پیوسته چنین است که معمولا کمتر کسی را به اسم یاد می کرده اند.
یاد آوری
در پایان بحث مربوط به سفیانی اول یادآوری این نکته لازم است که گرچه در بعضی از روایات به خروج دو فرد جنایت پیشه به عنوان (سفیانی) اشاره شده، ودر بعضی از آنها هم تعبیرهای نسبتا صریحی بکار رفته، وبرخی از دانشمندان هم این روایات را بر اشخاص پست وفرومایه ای چون: ابو طاهر- سلیمان بن حسن قرمطی و(میشل عفلق)(۴۸) بنیانگذار حزب کافر بعث در عراق، تطبیق نموده اند، اما با این همه روایات مربوط به سفیانی اول کمی پیچیده ومبهم است زیرا:
از بعضی از این روایات که بصورت مختصر ویا مفصل وبه طور مطلق درباره ی سفیانی از ائمة معصومین (علیهم السلام) روایت شده چنین فهمیده می شود که سفیانی اول، کسی است که در نام او حرف (ش) وجود دارد واز ناحیه ای به نام (هجر) به سوی عراق خواهد آمد.
واز بعضی از روایات چنین استفاده می شود که سفیانی اول نخستین فرد از اصحاب فتنه هاست که از بلاد جزیره (یعنی: از بلاد بین النهرین وسر زمین موصل در شمال عراق) خروج خواهد نمود ونام او (اصهب بن قیس) است.
واز بعضی دیگر از روایات چنین فهمیده می شود که سفیانی اول دارای صفات متعددی از قبیل اصهب وابقع وابرص می باشد.
واز برخی از روایات دیگر چنین دانست می شود که صفات مختلفی چون: اصهب وابقع وابرص، از اوصاف سفیانی دوم است.
وبالاخره از برخی اخبار دیگر که در همین زمینه وارد شده مستفاد می گردد که الفاظ مختلفی چون: اصهب وابقع وابرص نه از صفات سفیانی اول است ونه از صفات سفیانی دوم، بلکه اصهب وابقع وابرص، سه فرد مختلفی هستند که در سرزمین شام ظاهر می شوند وبا سفیانی اصلی (یعنی سفیانی مشهور) کشمکش دارند وسفیانی با آنها می جنگد وهمه ی آنها را با یاران وپیروانشان تار ومار می سازد، وسپس خود را برای گرفتن عراق وتسخیر بغداد آماده می نماید.
اینک برای روشن شدن مطلب تکمیل بحث وجریان خروج اصهب وابقع وسفیانی، چند نمونه از این روایات را در اینجا می آوریم.
۱- مرحوم علامه ی مجلسی: اعلی الله مقامه در کتاب بحار الانوار، در مورد جریان خروج اصهب وابقع وابرص وسفیانی، در روایت مختصری از امام باقر (علیه السلام) می نویسد:
(عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: یا برید! اتق جمع الاصهب.
قلت: وما الاصهب؟
قال: الابقع،
قلت، وما الابقع؟
قال: الابرص، واتق السفیانی، واتق الشریدین من ولد فلان یاتیان مکه، فیقسمان بها الاموال، یتشبهان بالقائم (علیه السلام): واتق الشذاد من آل محمد(۴۹).
برید از حضرت ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: ای برید! از پیوستن به جمعیت اصهب، یعنی (سرخ وسفید)، پرهیز کن.
عرض کردم: یا بن رسول الله، اصهب کیست؟
فرمود: او ابلق (یعنی: سیاه وسفید) است.
عرض کردم: ابلق کیست؟
فرمود: او ابرص است (یعنی: کسی که پیسی دارد، (یا در بدن او لکه های سفید است) وبلا فاصله فرمود: از سفیانی بپرهیز. وهم چنین از دو نفر آواره از اولاد فلان (که شاید مراد از بنی عباس باشند) که به مکه می آیند واموالی را در آنجا به مردم تقسیم می کنند وخودشان را شبیه به حضرت قائم (علیه السلام) می نمایند، نیز پرهیز کن. ونیز از عده کمی از سادات هم دوری گزین.
مرحوم مجلسی - علیه الرحمه - بعد از نقل این حدیث در توضیح جمله ی آخر آن که امام (علیه السلام) فرموده است (از عده کمی از سادات هم دوری گزین) می فرماید: مقصود حضرت از این عده ی کم، پیروان زید بن علی بن الحسین (علیهم السلام) است که عقیده ی ضعیفی داشتند، والبته در (سید) بودن آنها شک وتردیدی نیست.
۲- مرحوم شیخ مفید، در کتاب (ارشاد) در روایتی از جابر جعفری واو از امام باقر (علیه السلام) درباره ی خروج اصهب وابقع وسفیانی، چنین آورده است:
امام باقر (علیه السلام) فرمود: ای جابر، بر زمین قرار بگیر ودست وپای خود را حرکت مده تااین نشانه ها که برای تو می گویم ببینی گر چه من گمان ندارم که تو به آن زمان برسی.
نشانه ها این است: اختلاف بنی عباس، آواز دهنده ای که از آسمان آواز دهد، فرو رفتن دهکده ای از دهات شام بنام (جابیه)، آمدن ترکان به جزیره وفرود آمدن رومیان به(رمله) واختلافات بسیار در آن هنگام در هر سرزمینی، تا اینکه شام خراب گردد وسبب خرابی شام اجتماع سه پرچم مختلف است که در آنجا پیدا شود پرچم اصهب، وابلق، وپرچم سفیانی(۵۰).
۳- در روایت دیگری که باز هم جابر از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است متن حدیث را عینا مانند حدیث دوم که از امام باقر (علیه السلام) نقل شد آورده است، تا اینکه می گوید:
(واختلاف کثیر عند ذلک فی کل ارض حتی تخرب الشام، ویکون سبب ذلک اجتماع ثلاث رایات فیه: رایة الاصهب، ورایة الابقع، ورایة السفیانی)(۵۱).
در آن هنگام در همه جا اختلافات بسیاری است تا اینکه شام ویران می شود، وسبب ویرانی آن سه پرچم مختلف در آن است که این سه پرچم عبارت است از: پرچم اصهب، پرچم ابقع وپرچم سفیانی.
مشکل شناخت سفیانی اول
از مجموع این سه حدیث چنین استفاده می شود که: اصهب، وابقع وابرص، سه فرد مختلف اند که محل خروج آنها سرزمین (شام) است، ولی درعین حال: اگر در این احادیث دقت کنیم، می بینیم که به هر حال، هم نام (سفیانی) وهم نام اصهب وابقع وابرص، در آنها دیده می شود، به علاوه، با آن که در نخستین حدیث که از امام باقر (علیه السلام) درباره ی آن هیچ گونه توضیحی داده نشده است.
بنابراین گرچه از مجموع روایاتی که درباره ی سفیانی نقل نمودیم می توان نتیجه گرفت که تردیدی در امکان وجود دو جنایت کار به عنوان (سفیانی) نیست ولی از آنجا که از یک سو در پاره ای از این روایات درباره خروج دو سفیانی، آشفتگی هائی وجود دارد که تطبیق الفاظی چون: اصهب وابقع وابرص را با (افلق) به عنوان سفیانی اول مشکل می سازد، وانسان را در حقیقت شناخت وی دچار تردید می نماید واز سوی دیگر، بیشتر حوادث رقت باری که قبل از ظهور مبارک حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- در سرزمین مصر وعراق شام وایران، در رابطه با خروج اصهب وابقع وسفیانی رخ می دهد، با نهضت (خراسانی) که سیدی هاشمی است ودر ایران قیام می کند ارتباط پیدا می کند از اینرو:
نگارنده خود را ناگریز می بیند، توضیحات فشرده ای را بصورت (چند تذکر) به اصل بحث بیافزاید، ودر ضمن آن، روایات دیگری را که در کتب معتبره ی حدیث شیعه وسنی نقل شده، دسته بندی کرده نمونه هایی را ارائه کند، تا بدینوسیله خوانندگان هم به آشفتگی هائی که در برخی از روایات راجع به خروج اصهب وابقع وسفیانی وجود دارد آگاه شوند، وهم نسبت به روایات مربوط به سفیانی اول، از سرگردانی وسردرگمی نجات یابند، وهم نگارنده را- که جز تحقیق وبررسی روایات مربوط به علائم ظهور هدف دیگری نداشته است در مورد نقل بعضی از روایات- معذور دارند.
واینک چند نکته
۱- در مورد احادیثی که درباره سفیانی اول آوردیم گرچه از برخی از آنها استفاده می شود که سفیانی متعدد است ولی در عین حال باید توجه داشت که نویسنده هرگز ادعا نمی کند که حتما سفیانی دو تا است، وبه طور قطع ویقین وصددرصد (افلق یهودی) ویا کسی که در نام او کلمه (ش)است، همان سفیانی اول می باشد، بلکه این مطلب را به عنوان یک احتمال مطرح نموده ایم، تا شاید پژوهشگران ومحققان ونویسندگانی که درباره ی علائم ظهور مبارک حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) پژوهش وتحقیقاتی دارند در این باره به نتیجه قطعی برسند وآن را رسما تایید ویا نفی نمایند.
۲- طرح این احتمال: برای این است که اولا- در حدیثی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از کتاب (بیان الائمه) نقل نموده ایم از(افلق) نیز به عنوان سفیانی یاد گردیده، ثانیا: در ضمن خطبه ی مفصلی که بنام خطبه ی (البیان) در کتاب (الزام الناصب) از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده، بوجود حرف (ش) در نام او اشاره شده، وثالثا: چنانکه خوانندگان محترم ملاحظه نمودند در برخی از روایات، به خروج دو نفر جنایتکار بعنوان سفیانی قبل از ظهور تصریح گردیده است.
۳- باید توجه داشت که: گرچه در خطبه ی (البیان) امیر المؤمنین (علیه السلام) به خروج سفیانی از ناحیه ای بنام (هجر) اشاره شده است اما: لفظ (هجر) لفظ عامی است که در کتب لغت وجغرافیا در معنا ومفهوم آن به اختلاف سخن رفته است، وچنانچه نام سرزمین مخصوصی باشد، باید بگوئیم آن سرزمین برای ما ناشناخته ومجهول است ونمی توانیم به طور دقیق وکامل از خصوصیت آن سرزمین به طور کامل اطلاع حاصل کنیم. زیرا:
لفظ مزبور بر اماکن متعددی اطلاق شده که دستیابی به محل مورد نظر را غیر ممکن ساخته است(۵۲).
۴- هدف ما از بازگو نمودن احادیث یاد شده، اثبات وجود دو جنایتکار به عنوان (سفیانی) است، خواه اولین سفیانی (افلق) یا شخص ظالم وستمکار دیگری به عنوان (شیصبانی) ویا هر جنایتکاری از حکام ستم پیشه بغداد باشد. به هر صورت هر که باشد، مرد خبیث وناپاکی است که در ایجاد شر وفساد وفتنه، وارتکاب جنایت وعداوت ودشمنی نسبت به دوستان وشیعیان آل محمد (صلی الله علیه وآله) کم نظیر است ومقر فرمانروائی او کشور عراق می باشد.
۵- گرچه در حدیثی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از کتاب (بیان الائمه) وهمچنین حدیثی که از امام باقر (علیه السلام) از کتاب (بحار الانوار) آوردیم، الفاظ مختلفی مانند: اصهب، ابقع، ابرص، به صورت ظاهر وبه طور مطلق برای سفیانی صفت آورده شده، ولی کلیه صفات مذکور متعلق به سفیانی نیست، زیرا از اخبار دیگر استفاده می شود، که هر یک از صفات نامبرده، اشاره به پیدایش یک نفر از اشخاص گمراه وفتنه انگیز ومزدور وریاست طلب است که هر کدام از آنها برای خود حزبی مستقل وجداگانه دارند.
۶- باید توجه داشت که: گر چه در برخی از روایات به پیدایش سه نفر گمراه وفتنه انگیز به عنوان اصهب وابقع وسفیانی از سرزمین (شام) اشاره شده، ولی در پاره ی دیگری از روایات به خروج سفیانی از سرزمین شام، وابقع، از سرزمین مصر، واصهب از بلاد جزیره (یعنی: از سرزمین موصل در شمال عراق - که معمولا نام جزیره بر این سرزمین اطلاق می شود، وتکریب نیز از نقطه نظر جغرافیائی جزء همین سرزمین است - تصریح گردیده است.
۷- از مجموع روایاتی که در خصوص خروج ابقع واصهب وسفیانی وارد شده، استقلال سفیانی ودشمنی او با ابقع واصهب، وهم چنین رابطه ی نزدیک اصهب با ابقع، (یعنی: اتحاد واتفاق کسی که از سرزمین جزیره خروج می کند با آن کسی که در مصر ظاهر می شود ودر برخی از روایات به عنوان (امیرالامراء) یعنی: دست نشانده ی فرمانروایان ستمکار جهان، از او تعبیر شده) به خوبی آشکار است، وچنین می نماید که زمان خروج این سه نفر در شام مقارن باشد با انقلاب خراسانی (که سیدی هاشمی است ودر ایران قیام می کند).
در این زمینه روایات فراوانی وجود دارد که برای مزید اطلاع نمونه هائی را در اینجا می آوریم.
۱- مرحوم حائری یزدی در (کتاب الزام الناصب) از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که در ضمن روایتی از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
سپس دشمنی واختلاف میان آراء امراء عرب وعجم واقع می شود آنها پیوسته با یکدیگر اختلاف دارند تا زمانی که کار به مردی از فرزندان ابوسفیان- یعنی سفیانی- می رسد. او از سرزمینی بنام (وادی یابس) از دمشق خروج می نماید وچون او خروج نمود حاکم (دمشق) از آنجا فرار می کند وقبائل عرب به دور سفیانی جمع می شوند. وربیعی وجرهمی واصهب واشخاص دیگری غیر از آنها از اهل فتنه وگمراهی نیز خروج می کنند، پس سفیانی بر همه ی کسانی که با او می جنگند پیروز می شود وچون قیام کننده ای در سرزمین خراسان قیام کرد سفیانی لشکریان خود را بسوی او متوجه می کند ولی بر او غلبه نمی یابند(۵۳).
۲- متقی هندی در کتاب (کنز العمال) در روایتی از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمود:
چون صاحبان پرچم های سیاه آشکار گشتند(۵۴) دهی از روستاهای ارم یعنی (دمشق)، فرو خواهد رفت، وبخش غربی مسجد (دمشق) سقوط خواهد کرد، در این هنگام سه پرچم مختلف در شام ظاهر می شود، پرچم اصهب، پرچم ابقع، وپرچم سفیانی، پس سفیانی از شام، وابقع از مصر، خروج خواهند کرد وسفیانی بر همه ی کسانی که با او می جنگند پیروز خواهد شد(۵۵).
۳- مرحوم میر محمد صادق خاتون آبادی در کتاب (کشف الحق) از فضل بن شاذان نقل می کند که: (زراره بن اعین) در روایتی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است که فرموده:
استعیذوا بالله من شر السفیانی والدجال وغیرها من اصحاب الفتن، قیل له یا بن الرسول! اما الدجال فعرفناه، وقد بین من مضامین احادیثکم شانه، فمن السفیانی وغیره من اصحاب الفتن وما یصنعون؟ قال (علیه السلام) اول من یخرج منهم رجل یقال له اصهب بن قیس یخرج من بلاد الجزیره، له نکایة شدیدة فی الناس وجور عظیم.
ثم یخرج الجرهمی من بلاد الشام، ویخرج القحطانی من بلاد الیمن ولکل واحد من هولاء شوکة عظیمه فی ولایتهم ویغلب علی اهلها الظلم والفتنة منهم، فبیناهم اذ یخرج علیهم السمرقندی من خراسان مع الرایات السود.
والسفیانی من الوادی الیابس من اودیة الشام وهو من ولد عتبة بن ابی سفیان، وهذا الملعون یظهر الزهد قبل خروجه، ویتقشب یتقنع بخبز العشیر والمللح الجریش، ویبذل الاموال فیجلب بذالک قلوب الجهال والاراذل، ثم یدعی الخلافة فیبایعونه ویتبعهم العلماء الذین یکتمون الحق ویظهرون الباطل فیقولون انه خیر اهل الارض.
وقد یکون خروجه وخروج الیمانی من الیمن مع الرایات البیض فی یوم واحد وشهر واحد وسنة واحدة، فاول من یقاتل السفیانی القحطانی فینهزم ویرجع الی الیمن فیقتله الیمانی. ثم یفر الا صهب والجرهمی بعد محاربات کثیرة من السفیانی فیتبعهما ویقهر کل من ینازعه ویحاربه الا الیمانی، ثم یبعث السفیانی جیوشا الی الاطراف ویسخر کثیر من بلاد ویبالغ فی القتل والفساد ویذهب الی الروم لدفع الملک الخراسانی ویرجع منها منتصرا فی عنقه صلیب(۵۶).
پناه ببرید به خدای تعالی از شر سفیانی ودجال وغیر این دو از اصحاب فتنه ها. به آن حضرت عرض شد یا بن رسول الله! اما دجال را شناخته ایم واز مضامین احادیث شما کارهای او را برای ما روشن شده است ولی بفرمائید: که سفیانی وغیر از او از اصحاب فتنه ها کیانند وچه کارهایی انجام می دهند؟!!
فرمود: نخستین کسی که از اصحاب فتنه ها خروج کرد مردی است که به او (اصهب بن قیس) گفته می شود، او از بلاد جزیره خروج می کند، بداندیشی او درباره ی مردم شدید وظلم وستم او بسیار واذیت وآزاری که از او به مردم خواهد رسید فراوان خواهد بود.
آنگاه جرهمی از بلاد شام، وقحطانی از بلاد یمن خروج خواهند کرد وهر کدام از آنها در فرمانروائی خود قدرت وشوکت وعظمتی دارند وبر مردم کشور خود ستمهای بسیار روا خواهند داشت. در این هنگام که آنان در کمال قدرت وعظمت فرمانروائی می کنند، ناگهان (سمرقندی) از جانب خراسان با پرچم های سیاه علیه آنها خروج می کند(۵۷).
اما سفیانی از وادی یابس که جزء سرزمین شام است، خروج می کند واز نسل عتبه بن ابی سفیان می باشد واین مرد ناپاک پیش از آنکه خروج کند اظهار زهد وبی اعتنائی به دنیا می نماید. ولباس کهنه وخشن می پوشد وبه نان وجو نمک نرم نسائیده یا نیم کوفته قناعت می ورزد وبا بذل اموال، دلهای جهال واراذل واوباش را بخود متمایل می سازد وپس از آن دعوی خلافت یعنی: ادعای حکومت وفرمانروائی می نماید. وآن دسته از علماء ودانشمندان دین به دنیا فروخته نیز که حق را پنهان وباطل را ترویج می کنند تابع جهال واشخاص نادان می شوند وسر بر خط فرمان سفیانی می نهند ومی گویند: او بهترین مردم روی زمین است.
وچنین اتفاق خواهد افتاد که سفیانی در شام خروج کند با خروج یمانی که از یمن با پرچم های سفید خروج می نماید در یک روز ویک ماه یک سال خواهد بود. ونخستین کسی که با سفیانی خواهد جنگید مردی بنام (قحطانی) خواهد بود پس قحطانی شکست می خورد واز معرکه می گریزد وبه یمن مراجعت می نماید وبه دست یمانی کشته می شود. وسپس اصهب، وجرهمی بعد از جنگهای فراوان از ترس سفیانی پا به فرار می گذارند وسفیانی آنها را تعقیب می کند وشکستشان می دهد. وسفیانی همه مخالفین خود را مغلوب می سازد مگر (یمانی).
سپس سفیانی لشکریان خود را به اطراف می فرستد وبسیاری از شهرها! را مسخر خود می سازد ودر قتل وخونریزی مبالغه می نماید، وبرای آنکه ملک وپادشاهی را از خراسانی بگیرد (یا به عبارت دیگر نهضت خراسانی را به شکست بکشاند) بسوی (روم) می رود واز آنجا برمی گردد در حالی که نصرانی شده ودر گردن او صلیب است.
اینها چند نمونه از احادیث مربوط به حوادث قبل از ظهور است که در آنها به خروج (ابقع) از مصر، و(اصهب) از بلاد جزیره، و(سفیانی) از وادی یابس از سرزمین شام تصریح شده وبخوبی نشان می دهد که زمان خروج این سه نفر با نهضت خراسانی در ایران مقارن است. ولی در عین حال باید توجه داشت که تشخیص هویت افرادی چون: ابقع، واصهب، وابرص، وافلق وامثال آن، برای ما که در اوائل قرن پانزدهم زندگی می کنیم بسیار سخت ودشوار است وتنها چیزی که در این باره می توانیم بگوییم این است که: الفاظ نام برده اوصاف القابی بیش نیستند وبرای کسی اسم محسوب نمی شوند.
نتیجه بررسی وتطبیق
آنچه تا اینجا گفته شد خلاصه روایاتی بود که پیشوایان علم حدیث، آنها را درباره ی (سفیانی) وخروج اصهب وابقع وابرص روایت کرده اند. وگر چه برخی از نویسندگان -مانند صاحب کتاب (بیان الائمه)- روی قرائنی آنها رابا (افلق) به عنوان (سفیانی اول) تطبیق نموده اند، اما با اینهمه: روایات مزبور با همه ی طول وتفصیلی که دارد، بسیار پیچیده، آشفته، مضطرب، وابهام آمیز است- وجز تعداد کمی از آنها که در اول بحث مربوط به (سفیانی اول) آوردیم، آنگونه که شاید وباید نتیجه ی روشنی به دست نمی دهند.
بنابراین آنچه از مجموع این نوع روایات استفاده می شود این است که: مطابق اخبار وارده (سفیانی) دوتاست، اما اینکه: سفیانی اول کیست؟ ونام واقعی اوچیست؟ ونحوه ی پیدایش او چگونه است؟ واز کجا به عراق خواهد آمد؟ وچگونه بر سرنوشت مردم عراق مسلط خواهد شد وچند سال حکومت خواهد کرد؟ وچه کسانی او را یاری خواهند داد، همه ی اینها مطالبی است که به طور دقیق معلوم نیست.
ولی درعین این حقیقت را هم نباید از نظر دور داشت که اگر اصهب وابقع وابرص وسفیانی، اشخاص مختلفی باشند، ومحل خروج آنها سه سرزمین مختلف مصر وشام وعراق باشد، دور نیست که مقصود از (اصهب) همان سفیانی اول باشد. زیرا: برابر حدیثی که (زراره) از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است وماهم آن را با همه ی طول وتفصیل از کتاب (کشف الحق) نقل نمودیم- امام صادق (علیه السلام) تصریح فرموده است که خروج او- یعنی: اصهب- از سرزمین (جزیره) می باشد. وشکی نیست که طبق بسیاری از قرائن، مقصود از (بلاد جزیره) سرزمین موصل واطراف وحوالی آن در شمال عراق است زیرا طبق نوشته جغرافی نویسان: اعراب منطقه ی بین دو رود (دجله) و(فرات) را (بین النهرین) یا (الجزیره)(۵۸) می گفتند که این نام، نام قبلی (عراق) بوده است، و(تکریت)(۵۹) نیز از نقطه نظر جغرافیائی جزء همین سرزمین است که در اخبار وآثار هم به خروج مردی از این سرزمین اشاره شده است(۶۰).
یک توضیح از یک نویسنده
برای روشن تر شدن اصل قضیه به توضیح مختصری که از (برزنجی شافعی) متوفای سال ۱۱۰۳ هجری قمری می آوریم، توجه فرمائید.
این دانشمند در کتاب معروف وتحقیقی خود بنام (الاشاعه) که پیرامون حوادث گذشته وآینده جهان، با بررسی روایات وحل مشکلات برخی از اخبار وارده ی مربوط به ظهور ولی عصر (ارواحنا له الفداء) به رشته تحریر درآورده است، در بخش سوم آن تحت عنوان: حوادث قبل از ظهور چنین اظهار می دارد:
از جمله حوادثی که پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) خواهد بود، خروج سفیانی، وظهور ابقع واصهب واعرج کندی است. اما سفیانی، مطابق حدیثی که از امیر المؤمنین علی (کرم الله وجهه) روایت شده است از فرزندان خالد بن یزید بن ابی سفیان است واین یزید برادر معاویه بن ابی سفیان می باشد که در روز فتح (مکه) همراه پدر وبرادرش اسلام آورد، وسفیانی از نسل اوست، واو مردی بزرگ سر وآبله روست ودر چشم او لکه سفید است، واز نواحی شهر (دمشق) از سرزمین (وادی یابس) خروج می نماید.
آنگاه این دانشمند، پس از بیان اصل نسب سفیانی وشرح چگونگی خروج او از سرزمین شام چنین می نویسد:
پس سفیانی کسی است که از سرزمین شام ظاهر می شود، وابقع کسی است که در مصر آشکار می شود، واصهب کسی است که از سرزمین (جزیره) خروج می کند ومقصود از جزیره، (جزیرة العرب) یعنی، عراق است، آن جزیره ی ابن عمر، چه آنکه جزیره ی ابن عمر، خود داخل در جزیرة العرب وجزء سرزمین عراق است. واعرج کندی کسی است که از سرزمین مغرب، یعنی: از غرب ظاهر می شود وسرانجام سفیانی بر همه ی آنها غالب می گردد(۶۱).
سپس مولف کتاب (الاشاعه) درباره کلمه ی (ابقع) و(اصهب) و(اعرج) چنین می گوید:
البته باید توجه داشت که الفاظی مانند ابقع واصهب واعرج، (ومنصور وحارث)(۶۲) ومهدی (علیه السلام) همگی اوصاف والقابند، وبرای کسی اسم محسوب نمی شوند، واین را باید دانست(۶۳).
سفیانی دوم
در مورد سفیانی دوم که مطابق بسیاری از روایات، نامش عثمان ونام پدرش (عنبسه) می باشد وخروج او از علائم حتمیه ی ظهور حضرت ولی عصر (ارواحنا فدا) است، روایات بی شماری از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) نقل شده است که ابتداء توضیح مختصری پیرامون زمان پیدایش جریان خروج ومدت حکومت وفرمانروائی او، خواهیم داد وسپس قسمتی از روایات را در اینجا بازگو خواهیم نمود.
بر اساس روایات فراوانی که از پیشوایان معصوم (علیهم السلام) درباره ی سفیانی دوم رسیده است، خروج او درماه (رجب) وروز جمعه، ومحل خروجش از جائی بنام (وادی یابس) یعنی دره ی خشک یا بیابان بی آب وعلف از سرزمین شام است.
موقع خروج او بعد از فتنه وجنگ بزرگی است که در میان اهل مشرق ومغرب روی می دهد وظاهرا منظور از مشرق ومغرب که در حدیث آمده است، مشرق ومغرب همان حدودی است که سفیانی در آنجا ظاهر می شود، نه مشرق ومغرب عالم، زیرا در روایات بسیاری وارد شده که نخستین سرزمینی که از سرزمین مغرب خراب می شود، سرزمین شام است.
تمام دوران فرمانروائی او از ابتداء خروجش تا زمان کشته شدنش به دست حضرت قائم (علیه السلام) بیشتر از پانزده ماه نخواهد بود. در ابتداء خروجش به شام حمله می کند ومخالفین خود را شکست می دهد وپنج ایالت شام را (به نام های دمشق وحمص وفلسطین واردن وقنسرین ودر بعضی از نسخه ها یا روایات (فلزین)) متصرف می شود. تمام اهل شام بجز تعداد معدودی که شیعه وطرفدار حق اند مطیع وفرمانبردارش می شوند.
حدود تعدی وتجاوز او بعد از شامات، عراق وحجاز بخصوص مدینه ی منوره می باشد، تا یکی دو ماه آسیب او به اهل حق نمی رسد زیرا گرفتار جنگهای داخلی وسرکوبی احزاب مخالف است، اما پس از آن هیچ هم وغمی ندارد مگر مبارزه با اهل دین ودشمنی او بیشتر با شیعه واهل حق وآل محمد (صلی الله علیه وآله) است.
چون داخله ی خود را آرام نمود، دو لشکر مهم ومجهز را با پرچم هائی سرخ وبه روایتی سبز تنظیم می نماید یکی برای گرفتن عراق ودیگری برای تسخیر حجاز.
اما لشکری به عراق می فرستد صد وسی هزار نفر است وآنان تا می توانند در عراق قتل وکشتار وخونریزی وغارت گری وبی حیائی می نمایند وسپس به طرف نجف اشرف وکوفه می روند وهفتاد هزار دختر باکره را به اسارت می گیرند ولی پیش از آنکه به آنها دست درازی کنند سیاه یمانی وخراسانی مانند دو اسب مسابقه فرا می رسند واسیران را از آنها پس می گیرند وآن چنان آنها را تار ومار می کنند حتی یک نفر هم برای خبرگزاری نمی تواند از دست ایشان فرار کند.
واما لشکری که به سوی مدینه می فرستد (دروازه هزار نفر است) چون به مدینه رسیدند مدت سه شبانه روز مدینه منوره را تاراج وغارت می نمایند وفساد وخرابی وخونریزی بی حد مرتکب می شوند وبعد از خرابی وقتل وغارت متوجه مکه ی معظمه می گردند، وچون به بیابان (بیداء) (که سرزمینی است مابین مکه ومدینه) رسیدند با تمام وسائل واسباب واسلحه خود به زمین فرو می روند، مگر دو نفر بنام بشیر ونذیر، که بشیر به مکه می رود وحضرت قائم (علیه السلام) را به هلاکت لشکریان سفیانی بشارت می دهد ونذیر که بطرف شام می رود وجریان هلاکت لشکریان را به سفیانی خبر می دهد.
این فشرده اخباری است که در مورد خروج سفیانی دوم وفتنه وفساد وخونریزی بی حد وحساب آن ناپاک از پیشوایان گرامی اسلام نقل گردیده است والبته اخبار درباره ی او به حدی است که اگر یکجا گردآوری شود، خود کتابی قطور خواهد بود ودر اینجا تنها به خلاصه ای از رفتار ناهنجار، وخط مشی غیرانسانی او در طول دوران فرمانروائیش اشاره شد.
روایات مربوط به سفیانی دوم
اکنون برای شناخت سفیانی دوم وپی بردن به خباثت ذاتی وناپاک بودن وی، به احادیثی که از پیشوایان بزرگوار اسلام رسیده است توجه فرمائید:
۱- در حدیثی که (حذیفة بن الیمان) درباره ی خروج سفیانی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت نموده، چنین آمده است که رسول خدا از فتنه وآشوبی که میان مردم مشرق ومغرب پدید می آید سخن به میان آورد وآن فتنه را متذکر گردید، وآنگاه فرمود: در اثنائی که اهل مشرق ومغرب بهم در افتاده وسرگرم کشمکش ودرگیری هستند بناگاه سفیانی از وادی یابس، بر آنها خروج می کند وبر آنان حمله می برد تا اینکه وارد (دمشق) می شود آنگاه دو لشکر فراهم نموده یکی از آنها را بطرف مشرق می فرستد ودیگری بسوی مدینه گسیل می دارد.
چون قسمتی از لشکریان او به سرزمین بابل (یعنی عراق) از شهری که جزء سرزمین لعنت شده است - یعنی بغداد- می رسند بیش از سه هزار نفر را به قتل می رسانند ومتجاوز از صد زن را مورد تجاوز قرار می دهند، وسیصد نفر از بزرگان بنی عباس را می کشند(۶۴). ولشکر سفیانی را تعقیب می کنند تا به آنها می رسند وتمام آنها را به قتل می رسانند، واسیران وآنچه را که به غارت برده اند، از آنان باز پس می گیرند.
اما لشکر دوم سفیانی به مدینه رفته ومدت سه شبانه روز دست به تاراج وغارت می زنند وآنگاه متوجه مکه می گردند وچون به سرزمین (بیداء) که جائی است ما بین مکه ومدینه رسیدند، خداوند جبرئیل را می فرستد ومی فرماید برو وآنها را نابود کن، جبرئیل هم می آید وبا پای خود ضربتی به زمین می زند وخداوند به وسیله ی آن ضربت آنها را به زمین فرو می برد، وکسی از آنها باقی نمی ماند مگر دو نفر ازقبیله (جهینه)(۶۵). واین است آن وحشتی که خدای تعالی در قرآن کریم فرموده است: (ولو تری اذ فزعوا فلا فوت واخذوا من مکان قریب)(۶۶).
۲- در حدیث دیگری که از مولای متقیان امیر مؤمنان علیه افضل التحیه والسلام درباره ی نام ونسب سفیانی، وارد شده چنین آمده است:
فرزند (هند) جگر خوار از جائی بنام (وادی یابس) یعنی، بیایان خشک وبی آب وعلف، خروج کند. او مردی است میانه قامت، وبا صورت خشن، بدشکل وبد قیافه ودارای سری بزرگ وآبله روست. چون او را ببینی گمان می کنی (اعور) است (یعنی یک چشم)، ویا یک چشم او چنان ریز وتنگ ونابیناست که انسان خیال می کند یک چشم است) نامش عثمان ونام پدرش عنبسه واز نسل ابو سفیان است. او می آید تا به ارض- ذات قرار ومعین- یعنی سرزمین هموار وپر آب می رسد وبر منبر قرار می گیرد. یعنی کرسی ریاست را اشغال می کند(۶۷).
درباره ی سرزمین (هموار وپر آب) بعضی گفته اند که مقصود از آن (دمشق) می باشد، اما بعضی از احادیث وارد شده که سرزمین هموار نجف وکوفه، ومراد از (معین) یعنی پر آب، فرات است(۶۸).
ولی ظاهرا دمشق صحیح تر است، زیرا مطابق بسیاری از روایات وارده (دمشق) محل اصلی فرمانروائی سفیانی است که آن را با یک کودتا اشغال می کند وسپس به تسخیر جاهای دیگر می پردازد وبعید هم نیست که مقصود از سرزمین هموار وپر آب، نجف اشرف باشد، زیرا همانطوری که در حدیث رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفته شد، حدود تعدی وتجاوز سفیانی بعد از شامات، عراق می باشد، ومخصوصا با بغض وعداوت وکینه ای که با دوستان اهل بیت (علیهم السلام) دارد، تمام همت او کشتن شیعه، وقتل وغارت وخونریزی در نجف اشرف است.
۳- در یکی از خطبه های منسوب به امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره ی رفتار زشت وناستوده ی سفیانی وجنایات وحشتناکی که مرتکب می شود چنین آمده است:
(سفیانی) بخاطر بغض وکینه وعداوتی که با آل محمد (صلی الله علیه وآله) دارد، هر کسی را بیابد که نام او محمد وعلی وحسن وحسین وجعفر وموسی وفاطمه وزینب ومریم وخدیجه وسکینه ورقیه باشد به قتل می رساند، تا جائی که حتی گماشتگان خود را به شهرها می فرستد وبچه های کوچک واطفال خردسال را پیش او جمع می کنند واو دستور می دهد تا روغن زیتون به جوش آورند وآن بچه های کوچک به او می گویند: اگر پدران ما به تو مخالفت ورزیدند گناه ما چیست؟ واو اعتنا نمی کند وهر کسی که آن نامها را داشته باشد می جوشاند، سپس بطرف کوفه حرکت می کند ودر میان شهر، همچون چهار پایان به گردش می پردازد وهمانگونه که با اطفال رفتار نمود. با دیگران هم بهمان نحو رفتار می نماید، وهر کس که نام او حسن ویا حسین وامثال آن باشد بر دروازه به دار می آویزد(۶۹)... خطبه طولانی است.
۴- در ذیل حدیثی که (جابر) از امام باقر (علیه السلام) درباره ی سفیانی نقل نموده چنین آمده است:
(فاول ارض تخرب ارض الشام، یختلفون عند ذلک علی ثلاث رایات: رایة الاصهب، ورایه الابقع، ورایه السفیانی، فیلتقی السفیانی بالابقع فیقتتلون ویقتله السفیانی ومن معه ویقتل الاصهب، ثم لایکون له همه الا الاقبال نحو العراق، ویمر جیشه بقرقیسا، فیقتتلون بها، فیقتل من الجبارین ماه الف، ویبعث السفیانی جیشا الی الکوفه، وعدتهم سبعون الفا، فیصیبون من اهل الکوفه قتلا وصلبا وسبیا)(۷۰).
نخستین سرزمینی که- از غرب- خراب می شود، سرزمین شام است. در آنجا سه پرچم مختلف با هم کشمکش خواهند داشت، پرچم اصهب، پرچم ابقع، وپرچم سفیانی. پس سفیانی با ابقع درگیر می شود واو با تمام یارانش می کشد وسپس اصهب را با پیروان می کشد، آنگاه هدفی ندارد جز اینکه به عراق برود- وبه همین سبب رهسپار عراق می گردد- ودر مسیر راه سپاهیانش به قرقیسا می رسند ودر آنجا جنگی سخت به راه می اندازد که صد هزار نفر از ستمگران در آن کشته می شوند، بعد از آن، سپاهی بسوی کوفه گسیل می دارد که تعدادشان هفتاد هزار نفر می باشد، وآنها مردم کوفه را می کشند وبه دار می زنند واسیر می گیرند.
۵- در حدیث دیگری که محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) در وصف سفیانی نقل نموده چنین آمده است:
(السفیانی: احمر، اشقر، ارزق، لم یعبد الله قط، ولم یر مکه ولا المدینه قط، یقول: یا رب ثاری والنار، یا رب ثاری والنار)(۷۱).
سفیانی چهره ای گلگون، چشمانی کبود، وموهائی زرد دارد، هرگز خدا را نپرستیده، وهرگز مکه ومدینه را ندیده است، پی در پی بانک می زند خدایا! وانگهی اول انتقام وانگهی آتش.
۶- در حدیثی که (عمر بن یزید) از امام صادق (علیه السلام) در وصف سفیانی روایت نموده چنین آمده است:
(انک لو رایت السفیانی اخبث الناس، اشقر، احمر، ارزق، یقول: یا رب یا رب یا رب ثم للنار، ولقد بلغ من خبثه انه یدفن ام ولد له وهی حیه، مخافه ان تدل علیه)(۷۲).
اگر سفیانی را ببینی او را پلیدترین مردمان می یابی، که چهره ای گلگون- سرخ وسفید، چشمانی کبود، وموهائی زرد دارد، پیوسته می گوید: خدایا! خدایا! انتقام وانگهی آتش. یعنی: آتش می پذیرم وسازش نمی پذیرم- او به اندازه ای خبیث است که همسر ومادر بچه هایش را زنده به گور می کند تا مخفیگاهش را به کسی نگوید!
درباره ی سفیانی وجنایات بی نظیری که در طول دوران حکومتش در شام وعراق ومدینه مرتکب می شود، روایات بسیار زیادی وارد شده که ما به ملاحظه اختصار از همه ی آنها صرف نظر نموده وبه همین مقدار اکتفا می کنیم. وخوانندگان عزیز را به کتابهائی مفصل، از قبیل (بحار الانوار) واکمال الدین صدوق، وغیبت شیخ طوسی، غیبت نعمانی وامثال آن ارجاع می دهیم.
۲ - فرو رفتن لشکریان سفیانی در سرزمین بیداء
یکی دیگر از علائم حتمیه فرو رفتن لشکریان سفیانی در سرزمین (بیداء) است
چنانکه عمر بن حنظله، در حدیثی از امام صادق آل محمد (صلی الله علیه وآله) چنین روایت کرده است:
پیش از قیام حضرت قائم (علیه السلام) پنج نشانه از حتمیات است. خروج یمانی وسفیانی وندای آسمانی وکشته شدن نفس زکیه وفرو رفتن سرزمین بیداء(۷۳).
۳ - کشته شدن نفس زکیه
از جمله علائم حتمیه، کشته شدن نفس زکیه است یعنی: سیدی پاکدل که در مکه ی معظمه، بین رکن ومقام، بدون جرم وگناه به شهادت می رسد.
از حضرت اباجعفر امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده که آن حضرت فرمود:
(یکی از علامات، کشته شدن مردیست از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در میان رکن ومقام ونام او محمد بن الحسن (نفس زکیه) است.
ودر خبری است که فاصله ی میان کشته شدن او وظهور فرج بیشتر از پانزده روز نخواهد بود. ودر حدیثی آمده است که فاصله ی بین کشته شدن نفس زکیه، وخروج حضرت قائم (علیه السلام) پنج روز خواهد بود. ودر حدیث دیگری وارد شده که این نفس زکیه از اصحاب حضرت مهدی (علیه السلام) است که آن حضرت او را پیش از ظهور خود نزد مردم مکه می فرستد تا بشارت ظهور حضرتش را به مردم بدهد وچون او اظهار ظهور حضرت را می نماید، اهل مکه بر او یورش می برند واو را به قتل می رسانند.
از بررسی مجموع روایات وارده ی از معصومین (علیهم السلام) که در زمینه ی خروج (نفس زکیه) وکشته شدن او رسیده است، چنین استفاده می شود که (نفس زکیه) سیدی است (حسنی) واز برخی دیگر مستفاد می شود که او سیدی حسینی است، اما آنچه بیشتر به نظر صحیح می آید این است که: نفس زکیه سیدی حسینی ومردی با تقوی وپر فضیلت واز اهل علم وعمل وصاحب نفوذ وبا شخصیت است.
به هر حال: اگر این نفس زکیه حسنی باشد، غیر از آن سید حسنی ونفس زکیه ای است که در پشت کوفه یعنی نجف اشرف به شهادت می رسد(۷۴) وباز غیر از آن حسنی است که در مکه کشته می شود، وهمچنین غیر از آن (سید حسنی) معروف ومشهوری است که در برخی از روایات بعنوان حسنی ودر برخی دیگر به عنوان حسینی معرفی گردیده واز خراسان قیام می کند وایران را متصرف می شود ومردم ایران را از ظلم وبیداد ستم شاهی وشر قدر قدرتان وشهنشاهان نجات می دهد وفرمانروای مطلق ایرانیان می گردد، بلکه این حسنی چنانکه توضیح خواهیم داد، آن سیدی است که اولا نامش محمد بن الحسن است (نه اینکه حسنی باشد) ودیگر اینکه شهادت، وکشته شدن او، بر دیگر شهادتها وکشته شدنها امتیاز دارد.
شهادت ممتاز ودلخراش نفس زکیه
در مورد شهادت این سید مظلوم، آنچه از روایات استفاده می شود این است که: وی در میان ملت خود، مقام ومنزلت والائی دارد: وشخصیتی است که در هنگام خروج سفیانی به مدینه می رود ودر آنجا مسلمانان را به اتحاد وترقی اسلام ووحدت ویکپارچگی دعوت می کند وچون لشکریان سفیانی به مدینه رسیدند، او از مدینه بسوی مکه رهسپار می شود ودر آنجا ندای وحدت سر می دهد وصدای خود را به مردم دنیا می رساند، ومظلومیت وحقانیت آل محمد (صلی الله علیه وآله) را به جهانیان اعلام می نماید.
بر اثر همین تلاش پی گیر واظهار حق، پس از مدت کمی بعد از انجام مراسم حج، در بیست وپنجم ماه ذیحجه، در برابر خانه ی خدا وحرم امن او، در روز روشن در جلو چشمان حیرت زده ی برخی از مردم مکه بطرزی فجیع کشته می شود وسر او را می برند، وتا آن موقع هیچکس، وهیچ فردی در کنار خانه ی خدا به این صورت کشته نشده ونخواهد شد. واینجاست که این علامت از دیگر علامت ها جدا وممتاز شده است.
شهادت دو سید دیگر در حجاز
از جمله ی حوادث دردناکی که در حجاز روی می دهد. این است که اندکی پیش از ظهور حضرت صاحب الامر (علیه السلام) (سه سید) در آنجا یه شهادت می رسند.
اول سیدی است که در مدینه بوسیله ی یک عراقی وپیروان سفیانی کشته می شود واو پسر عموی نفس زکیه می باشد، ودومی همان نفس زکیه است، که در بیست وپنجم ماه ذیحجه به شهادت می رسد وپانزده روز بعد که روز عاشوراء ودهم محرم است، حضرت قائم (علیه السلام) قیام می کند وسومی سیدی است حسنی که البته او در روایت بنام خود ونام پدر، معرفی نشده است.
نفس زکیه چیست؟
در مورد شخصیت ونسب (نفس زکیه) که قبلا گفتیم (حسینی) است ونه (حسنی) در روایتی که خواهیم آورد حسینی بودن وی مشخص می شود واما اینکه چرا او را نفس زکیه گفته اند، اگر چه علت آن بر ما روشن نیست، ولی ظاهرا به سبب علم وتقوی وپرهیزکاری وخداجوئی اوست وچون در راه خدا وخدمت به خلق وروشن ساختن حق وحقیقت کشته می شود، از این رو ائمه معصومین (علیهم السلام) او را به نفس زکیه ملقب ساخته اند.
روایات مربوط به نفس زکیه
اینک به روایاتی که در مورد نفس زکیه وپسر عموی وی وسید حسنی از زبان دربار ائمه معصومین (علیهم السلام) نقل شده است، توجه کنید.
۱- در ضمن حدیثی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی نفس زکیه نقل شده چنین آمده است:
(ان المهدی (علیه السلام) لا یخرج حتی تقتل النفس الزکیه، فاذا قتلت النفس الزکیه، غضب علیهم من فی السماء ومن فی الارض، فاتی الناس المهدی (علیه السلام) فزفوه کما تزف العروس الی زوجها لیله عرسها)!(۷۵).
حضرت مهدی (علیه السلام) قیام نخواهد کرد تا زمانی که نفس زکیه کشته شود. چون نفس زکیه کشته شد، آنچه در آسمانها وزمین است بر آن مردم یعنی (بنی امیه) خشم خواهد گرفت، ومهدی (علیه السلام) ظهور خواهد نمود، ومردم فوج فوج ودسته دسته با پای خود همانگونه که در شب عروسی، عروس را با خوشحالی به خانه ی داماد می برند، به سرعت به طرف او رو می آورند.
۲- در روایتی که از امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیده چنین است:
(الا اخبرکم بآخر ملک بنی فلان؟ قیل: بلی، قال: قتل نفس حرام، فی یوم حرام، فی بلد حرام، عن قوم قریش، والذی فلق الحبه وبرا النسمه مالهم من ملک بعده غیر خمسه عشر لیله)!(۷۶).
امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: آیا شما را از پایان حکومت بنی فلان خبر ندهم؟ عرض کردند چرا یا امیر المؤمنین. فرمود: کشتن نفس محترمی که ریختن خون او حرام است- یعنی نفس زکیه- در روز محترم، در شهر محترم از طایفه ای از قریش. قسم به پروردگاری که دانه را شکافت وبشر را آفرید، پس از کشتن او به جز پانزده شب حکومت نخواهند کرد.
۳- در ضمن روایت مفصلی که (جابر جعفی) از امام باقر (علیه السلام) درباره ی اوضاع عمومی آخر الزمان نقل کرده چنین آمده است:
(... ما اشکل علیکم، فلم یشکل علیکم عهد نبی الله (صلی الله علیه وآله) ورایته وسلاحه، والنفس والزکیه من ولد الحسین (علیه السلام))(۷۷).
ای جابر، اگر دیدن وشنیدن نشانه هائی که برای تو بر شمردم بر مردم دشوار باشد، پیمان پیامبر خدا وپرچم واسلحه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وشهادت نفس زکیه که از فرزندان حسین (علیه السلام) است، همه دشواریها را برطرف می کند، ودیگر مشکلی برای آنان نخواهد بود.
در این حدیث امام باقر (علیه السلام) نفس زکیه را از اولاد امام حسین (علیه السلام) دانسته وشهادت او را یکی از نشانه های بارز ظهور حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- قرار داده است، والبته ذکر نفس زکیه در اینجا بخاطر همان ممتاز بودن شهادت، وکشته شدن او به طور خاص است که وی را از دیگر علامتها جدا وممتاز ساخته است.
۴- در روایت دیگری از امام باقر (علیه السلام) تعدادی از علامات را برشمرده، وضمن شهادت نفس زکیه چنین یاد فرموده است:
(وقتل غلام من آل محمد (صلی الله علیه وآله) بین الرکن والمقام، اسمه محمد ابن الحسن النفس الزکیه)(۷۸).
واز جمله ی علامات کشته شدن مردی از دودمان پیغمبر (صلی الله علیه وآله) است بین رکن ومقام که نام محمد بن الحسن وموصوف به نفس زکیه می باشد.
۵- در مورد چگونگی کشته شدن نفس زکیه در ضمن روایتی که از امام باقر (علیه السلام) نقل شده چنین آمده است:
حضرت قائم (علیه السلام) به یاران خود می فرماید: ای قوم اهل مکه مرا نمی خواهند ولی من برای اینک با ایشان اتمام حجت کنم کسی را به سوی آنها می فرستم تا آنچه شایسته است که شخصی مانند من با آنان اتمام حجت کند که به ایشان بگوید.
آنگاه مردی از یاران خود را می طلبد وبه او می فرماید: برو نزد اهل مکه وبه آنها بگو ای اهل مکه من فرستاده ی فلانی هستم، واو به شما می گوید:
ما اهل بیت رحمت ومعدن رسالت وخلافت هستیم واز ذریه محمد (صلی الله علیه وآله) وسلاله ی پیغمبرانیم ما مظلوم واقع شدیم ومردم به ما ستم نمودند وما را آواره ساختند واز هنگام رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) تا امروز حق ما غصب شده است. اکنون ما از شما چشم یاری داریم واز شما یاری می طلبیم، پس ما را یاری کنید.
وقتی که آن جوانمرد به این سخن تکلم نمود، بر او هجوم می آورند واو را ما بین رکن ومقام به شکلی خاص سر می برند واوست نفس زکیه(۷۹).
حدیث مفصل است وتتمه دارد.
شهادت سید حسنی
اما نحوه ی کشته شدن سید حسنی مطابق روایتی از امام صادق (علیه السلام) چنین است:
یعقوب سراج می گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم فرج شیعیان شما چه وقت خواهد رسید؟
فرمود: موقعی که میان فرزندان عباس اختلاف افتد وپایه های سلطنت آنها سست گردد، ودر سلطنت آنان طمع نداشت وطمع بندد، وعرب زنجیرهای اسارت خود را پاره کند واز زیر بار سلطه ی سلاطین بیرون رود، وهر صاحب قدرتی خود را آشکار سازد، وآن (شامی) (که مقصود سفیانی مشهود است) ظاهر شود و(یمانی) پیدا شود و(حسنی) جنبش کند، وصاحب الامر (علیه السلام) آنچه را که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به او ارث رسیده بر دارد وبه مکه رود.
عرض کرد: آنچه از رسول خدا (علیه السلام) به او ارث رسیده چیست؟
فرمود: شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وزره، وعمامه وبرد، وچوبدستی، وپرچم، وسلاح، وزین مخصوص اوست. آنها را بر می دارد وبه مکه می آید، پس شمشیر را از غلاف بیرون می کشد وزره را می پوشد، وپرچم را باز می کند وعمامه را بر سر می گذارد وچوبدستی را به دست می گیرد واز خداوند برای ظهور خویش اجازه می طلبد.
این جریان را وقتی یکی از نزدیکان حضرت با خبر شد نزد حسنی می رود واو را مطلع می سازد، پس حسنی پیش دستی کرده قیام می کند واهل مکه بر او یورش می برند واو را می کشند وسرش را برای شامی (یعنی: سفیانی) می فرستند. در این وقت است که صاحب الامر (علیه السلام) ظاهر می شود، ومردم با او بیعت می کنند واز او پیروی می نمایند(۸۰).
چنانچه ملاحظه می کنید این جریان با جریان پیشین (یعنی: کشته شدن نفس زکیه) تفاوت دارد ونمی توان گفت این جریان یکی است بلکه اگر مقداری تامل کنیم بخوبی متوجه خواهیم شد، که اول نفس زکیه کشته می شود وسپس (حسنی) به شهادت می رسد وبعد از این حسنی هم قیام حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- فاصله زیادی نیست. وچنانچه از ظاهر این حدیث استفاده می شود کشتن این حسنی در بین رکن ومقام نیست بلکه چون او قیام می کند بخاطر قیامش کشته می شود ولذا امکان دارد که در خیابان وبازار کشته شود، نه در کنار خانه ی خدا.
شهادت سیدی در مدینه
واما جریان شهادت سومین سیدی که به حسب برخی از روایات، در مدینه منوره به وقوع می پیوندد، واو پسر عموی نفس زکیه می باشد، وشهادتش نیز از جمله علائم متصل به ظهور است، آن چنان که امام صادق (علیه السلام) فرموده چنین است:
زراره گفت: شنیدیم که امام صادق (علیه السلام) می فرمود:
امام قائم (علیه السلام) را پیش از آنکه قیام کند، غیبتی است.
عرض کردم: چرا؟
فرمود برای اینکه می ترسد وبا دست خود به شکمش اشاره نمود- یعنی او را می کشند- سپس فرمود: ای زراره اوست کسی که مردم در انتظارش بسر می برند واوست همان کس که در ولادتش تردید خواهند نمود وبعضی خواهند گفت پدرش مرد در حالی که جانشین وفرزندی نداشت، وبعضی خواهند گفت در شکم مادر بود، وبرخی خواهند گفت دو سال یا چند سال پیش از وفات پدرش به دنیا آمده است واوست که در انتظارش هستند ولی خداوند دوست دارد که دلهای شیعه را آزمایش کند ودر زمان غیبت اوست ای زراره، که باطل گرایان به تردید می افتند.
زراره می گوید: عرض کردم: فدایت شوم اگر من به آن دوران رسیدم چکار کنم؟
فرمود: ای زراره هر گاه به آن دوران رسیدی این دعا را بخوان:
(اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک، الله من عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک، اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی).
خدایا خودت را به ما بشناسان، زیرا اگر تو خودت را به ما نشناسانی من رسولت را نخواهم شناخت، خدایا پیغمبرت را به من بشناسان، زیرا اگر پیغمبرت را به من نشناساندی، من حجت تو را نخواهم شناخت. خدایا حجت خودت را به من بشناسان، زیرا اگر حجتت را به من نشناسانی من از دینم دور، وگمراه می شوم.
سپس فرمود: ای زراره بناچار باید جوانی در مدینه کشته شود،
عرض کردم: فدایت شوم این که در مدینه کشته می شود همان نیست که سپاهیان سفیانی وی را می کشند؟
فرمود: نه ولی او را بنی فلان (یعنی بنی العباس ودر نسخه ای، سپاه (آل بنی فلان)) می کشند. یکی از آنها می آید تا به مدینه داخل می شود ومردم نمی دانند به چه علت وانگیزه ومنظوری به مدینه آمده است، پس آن سید را می گیرند ومی کشند همین که او را از روی ستم وتعدی به قتل رسانیدند دیگر خدا مهلتشان نمی دهد ودر این هنگام است که امید فرج می رود وباید منتظر بود(۸۱).
به حسب ظاهر این سیدی که در مدینه کشته می شود، مطابق خبری که از سطیح کاهن در کتاب (بحار) ج ۵۱ ص ۱۶۳ نقل شده- اگر آن خبر اعتباری داشته باشد- وی پسر عموی نفس زکیه است، چه انکه در آن خبر می گوید:
(وذلک اذا قتل المظلوم بیثرب، وابن عمه فی الحرام) یعنی: ظهور صاحب الامر (علیه السلام) زمانی صورت خواهد گرفت که آن سید مظلوم در مدینه کشته شود وپسر عمویش در مکه وحرم امن خدا به قتل برسد(۸۲).
والبته لازم هم نیست که این سید، پسر عموی حقیقی (نفس زکیه) باشد، زیرا بطوری که می دانیم همه سادات چه حسنی وچه حسینی بنی عم اند، واز این ممکن است منظور سطیح از ابن عمه سید بودن این فرد باشد.
به هر حال، به حسب روایتی که امام صادق (علیه السلام) نقل گردید این سید به دست یک عراقی بی ریشه که از دین بیگانه است واز ایمان بهره ای ندارد، وبه مدینه آمده وسید را تعقیب می کند، ودر هر جا ودر هر کوی وبرزن او را زیر نظر دارد، به شهادت می رسد. ودور نیست که شهادتش پیش از شهادت (نفس زکیه) (وسید دیگری که در مکه کشته می شود) واقع شود.
۴ - صیحه وندای آسمانی
از جمله علائم حتمیه: که باید پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) واقع شود، وائمه معصومین (علیهم السلام) به حتمی بودن آن تصریح فرموده اند، صیحه وندای آسمانی است.
در این زمینه روایات بسیاری از پیشوایان گرامی اسلام رسیده سا که ما به جهت اختصار تنها به ذکر سه حدیث اکتفا می کنیم.
۱- (عن شر حبیل قال: قال ابو جعفر (علیه السلام) وقد سالته عن القائم فقال: (انه لا یکون حتی ینادی مناد من السماء یسمع اهل المشرق والمغرب حتی تسمعه الفتاه فی خدرها)(۸۳).
راوی گفت: از امام باقر (علیه السلام) درباره ی حضرت قائم (علیه السلام) سؤال نمودم، فرمود: این کار نخواهد شد تا آنگاه که آوازه ای از آسمان آواز دهد، چنانکه اهل مشرق ومغرب وحتی دوشیزگان در پس پرده آن را بشنوند.
۲- (عن ابی عبد الله (علیه السلام) انه قال: قلنا له: السفیانی من المحتوم؟
فقال: نعم، وقتل النفس الزکیه من المحتوم، والقائم من المحتوم، وخسف البیداء من المحتوم، وکف تطلع من السماء من المحتوم؟
والنداء من السماء من المحتوم فقلت: وای شیء یکون النداء؟
فقال: مناد ینادی باسم القائم واسم ابیه (علیهم السلام))(۸۴).
راوی گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردیم: سفیانی حتمی است؟
فرمود: آری وکشته شدن نفس زکیه حتمی است، وقائم (علیه السلام) از حتمیات است. وفرو رفتن سرزمین بیداء ولشکریان سفیانی حتمی است، وظاهر شدن کف دستی از آسمان حتمی است، وندا از آسمان حتمی است.
عرض کردم: ندا چه خواهند بود؟
فرمود: ندا دهنده ای که به نام حضرت قائم (علیه السلام) ونام پدرش را ندا خواهد داد.
۳- عبد الله بن نسیان گفت: در محضر ابی عبد الله (امام صادق (علیه السلام)) بودم که شنیدم مردی از (همدان) به آن حضرت عرض می کند، این مردم عامه (یعنی اهل تسنن) ما را سرزنش می کنند وبه ما می گویند شما چنین می پندارید که آواز دهنده ای از آسمان بنام حضرت صاحب الامر (علیه السلام) خواهد داد، آن حضرت که تکیه داده بود، خشمگین شد، برخاست ونشست، سپس فرمود: این سخن را از من نقل نکنید ولی از پدرم نقل کنید وهیچ اشکالی برای شما نخواهد داشت. من گواهی می دهم که از پدرم شنیدم که می فرمود:
به خدا قسم که این مطلب در کتاب خدا (قرآن کریم) کاملا روشن است، آنجا که می فرماید: ﴿ان نشا ننزل علیهم من السماء آیه فظلت اعناقهم لها خاضعین﴾(۸۵).
اگر ما بخواهیم نشانه ای از آسمان برای آنان فرو فرستیم که در برابر آن خاضع شوند،آن روز در روی کره زمین کسی نخواهد ماند مگر آنکه در مقابل آن نشانه گردن کج خواخد کرد.
همه ی مردم روی زمین چون بشنوند که صدائی از آسمان بلند است ومی گوید:
(توجه کنید که حق در علی ابن ابی طالب (علیه السلام) وشیعیان اوست) ایمان آورند.
فرمود: وچون فردا شود شیطان به هوا رود تا آنجا که از دیدگان زمینیان پنهان شود سپس آواز دهد: توجه کنید که حق در عثمان بن عفان وشیعیان اوست زیرا او مظلوم کشته شد، وخونش را مطالبه کنید.
فرمود: خداوند در آن هنگام مردمان با ایمان را که گرفتار حق ثابت قدم اند بر حق، ثابت نگه می دارد، وگفتار ثابت بر حق، همان ندای نخستین است، ولی آنانکه در دلهایشان بیماری هست به شک می افتند، وبیماری دل، به خدا قسم کینه ودشمنی ماست که در آن هنگام از ما دوری می جویند، وما را ناسزا می گویند ومی گویند: این آوازه دهنده نخستین سحری بود از سحرهای این خاندان.
سپس امام صادق (علیه السلام) این آیه را تلاوت فرمود:
﴿ان یروا آیة یعرضوا ویقولوا سحر مستمر﴾(۸۶).
اگر نشانه ای را به بینند رو گردان شده ومی گویند که سحر سابقه داری است)(۸۷).
۵ - ظاهر شدن کف دستی در آسمان
از جمله ی علائم حتمیه، ظاهر شدن کف دستی در آسمان است. در روایتی که درباره ی صیحه وندای آسمانی از امام صادق (علیه السلام) نقل گردیده آن حضرت فرمود:
... وکف دستی که از آسمان ظاهر شود، از حتمیات است.
ودر روایت دیگری که ((ابو بصیر) در تاویل آیه ی شریفه ی ﴿ان نشا ننزل علیهم من السماء آیه فظلت اعناقهم لها خاضعین﴾(۸۸) یعنی: اگر ما بخواهیم نشانه ای از آسمان برایشان بفرستیم که گردنهایشان در برابر آن خاضع گردد) از امام باقر (علیه السلام) نقل نموده است که آن حضرت فرمود:
بزودی خداوند این نشانه را برای آنها می فرستد.
ابو بصیر گوید: عرض کردم: برای چه کسانی؟
فرمود: برای بنی امیه وپیروانشان.
عرض کردم، نشانه چیست؟
فرمود: توقف خورشید از موقع ظهر تا وقت عصر وبیرون آمدن سینه وصورت مردی که حسب ونسبش معروف باشد در چشمه ی خورشید واینها در زمان سفیانی است ودر آن هنگام موقع نابودی سفیانی وقوم اوست(۸۹).
۶ - گرفتن خورشید وماه در ماه رمضان
از جمله ی علائم حتمیه گرفتن خورشید وگرفتن ماه است در ماه مبارک رمضان.
(ثعلبه ی ازدی) می گوید: امام باقر (علیه السلام) فرمود:
پیش از ظهور حضرت قائم (علیه السلام) دو نشانه خواهد بود که از زمان هبوط حضرت آدم تا آن روز سابقه نداشته است، یکی گرفتن خورشید در نیمه ی ماه مبارک رمضان، ودیگری گرفتن ماه در آخر آن است.
ثعلبه، می گوید: عرض کردم یا بن رسول الله! خورشید در آخر ماه می گیرد وماه، در نیمه ی آن.
فرمود: من به آنچه می گویم داناترم، این دو نشانه از نشانه هائی است که از زمان هبوط حضرت آدم تا آنروز چنان اتفاقی نیفتاده است(۹۰).
۷ - علاماتی که در ماه رجب ظاهر می شود
از جمله علائم حتمیه آیات وعلامات ونشانه هائی است که در ماه رجب ظاهر می شود. مرحوم شیخ طوسی، در (کتاب غیبت) خود از حسن بن محبوب از امام هشتم (حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام)) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
بناچار فتنه وآشوب عظیمی روی خواهد داد که حتی اشخاص زیرک وکسانی که از خواص ما شیعیان می باشند نیز در دام آن گرفتار خواهند شد، واین در موقعی است که شیعیان ما سومین امام از اولاد مرا از دست بدهند. (یعنی پس از شهادت امام عسگری (علیه السلام) وزمان غیبت حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه-)، اهل آسمان وزمین بر وی گریه می کنند وچه بسیار افراد مؤمن وخداشناسی که هنگام از دست رفتن (ماء معین) یعنی آب صاف وزلال (که مراد از آن حضرت قائم (علیه السلام) است) متاسف ودلسوخته ومحزون می گردند. گویا من هم اکنون آنها را می بینم در آن موقعی که آنان را صدا می زنند بسیار خوشحال ومسرورند وآن صدا که از دور شنیده می شود چنان واضح است که گویا از نزدیک شنیده می شود، وآن صدا برای اهل ایمان رحمت، وبرای کافران مایه رنج وعذاب است.
راوی گفت: عرض کردم: آن صدا چیست؟
فرمود: در ماه رجب سه صدا از آسمان شنیده می شود، صدای اول این است: (الا لعنة الله علی الظالمین) یعنی: آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران است. صدای دوم: می گوید: (ازفت الازفة یا معشر المؤمنین) ای مردم با ایمان، رسید آنچه باید برسد، وصدای سوم اینکه سیمائی را در برابر چشمه ی خورشید می بینند که می گوید: (هذا امیر المؤمنین (علیه السلام) قد کر فی هلاک الظالین). یعنی: این امیر المؤمنین (علیه السلام) است که برای هلاک ظالمان ونابودی ستمکاران آمده است.
ودر روایت (حمیری) آمده: در صدای سوم شخصی از نزدیک خورشید دیده می شود که می گوید: خداوند فلانی را فرستاد، سخنانش را بشنوید واز او پیروی کنید.
وهر دو راوی گفته اند: در این موقع گشایش مردم، وآن کسانی که مرده اند ودوست می داشتند کاش زنده بودند تا جنین روزی را می دیدند، فرا می رسد، وخداوند دلها وسینه های مردم با ایمان را شفا می بخشد(۹۱).
۸ - اختلاف بنی عباس وانقراض دولتشان
از جمله علائم حتمی که در اخبار فراوانی از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) روایت شده است، مسئله اختلاف (بنی عباس) واز بین رفتن خلافت، وانقراض دولت آنهاست.
این موضوع چنان شایان دقت ودرخور اهمیت است که پیوسته مورد توجه ائمه اطهار (علیهم السلام) بوده وهمیشه آنرا به پیروان مؤمن وواقعی خود گوشزد فرموده اند تا جائی که حتی پیدایش وظهور دولت حق وقیام حضرت مهدی (علیه السلام) را به انقراض سلطنت آنان مربوط دانسته اند.
از مجموع روایاتی که درباره ی انقراض خلافت بنی عباس وهمچنین انقراض آخرین دولت نوسازی شده ی آنان، قبل از ظهور به دست ما رسیده، چنین استفاده می شود که ظهور حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- پس از سرنگونی آخرین دولت آنان است که بدست توانای (سومین خراسانی) که سیدی از دودمان پاک خاندان رسالت وولایت است، واز ایران قیام می کند(۹۲) صورت خواهد گرفت.
در این باره روایات زیادی وجود دارد که به چند نمونه اشاره می کنیم:
۱- مرحوم علامه مجلسی علیه الرحمه، در بحار الانوار به نقل از کتاب (العدد القویه) تالیف رضی الدین حلی چنین می نویسد:
از سلمان فارسی رضی الله عنه روایت شده است که وی گفت:
به خدمت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) شرفیاب شدم در حالی که آن حضرت خود تنها در خانه بود عرض کردم: یا امیر المؤمنین! حضرت قائم (علیه السلام) که از نسل شماست کی ظهور می کند؟ حضرت آه عمیقی کشید وسپس فرمود: (قائم) قیام نمی کند مگر هنگامی که بچه ها به ریاست برسند وحقوق الهی پایمال شود، وقرآن را با غنا (آهنگ موسیقی) بخوانند.
(فاذا قتلت ملوک بنی عباس اولی العمی والالتباس، اصحاب الرمی عن الاقواس، بوجوه کالتراس، وخرجت البصرة، هناک یقوم القائم من ولد الحسین (علیه السلام))
هنگامی که پادشاهان بنی عباس که مردمانی کور دل ونیرنگ باز می باشند با تیرهائی که از کمان می گذرد بوسیله ی اشخاصی که صورتهای پهنی مانند (سپر) دارند به قتل رسیدند، وشهر بصره خراب گردید، ودر آن قائم (علیه السلام) که از اولاد امام حسین (علیه السلام) است قیام می کند(۹۳).
در این روایت چنانکه ملاحظه می فرمائید به دو علامت از علامت های (ظهور) اشاره شده است. یکی انقراض خلافت بنی عباس، ودیگری خراب شدن شهر بصره، اما روایات دیگری در دست است که نشان می دهد سلطنت بنی عباس پس از انقراض نخستین، بار دیگر تجدید می شود وسپس همزمان با ظهور حضرت ولی عصر (ارواحناه له الفداء) یا اندکی پیش از آن منقرض می گردد وآنگاه حضرت ظهور می فرمایند.
برای تایید این مطلب به نمونه هائی دیگر توجه فرمائید.
۲- در کتاب (غیبت نعمانی) از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
هنگامی که در میان (بنو فلان) (منظور بنی عباس است) اختلاف افتاد، به انتظار فرج باشید، وفرج شما نخواهد رسید مگر آنکه (بنو فلان) اختلاف پیدا کنند: همین که آنها اختلاف نمودند به انتظار صیحه ای که در ماه مبارک رمضان شنیده می شود، وخروج حضرت (قائم (علیه السلام)) باشید که خداوند هر آنچه را که بخواهد انجام می دهد و(قائم (علیه السلام)) هرگز قیام نمی کند وشما آنچه را که دوست می دارید نمی بینید مگر آنکه فلان طایفه (یعنی بنی عباس) در میانشان اختلاف پیدا شود، وچون چنین شد مردم درباره آنان به طمع بیفتد واختلاف کلمه روی دهد- یعنی یکپارچگی آنان از بین برود وحکومتشان از هم بپاشد وسفیانی خروج کند(۹۴).
۳- ابو بصیر از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
حضرت قائم (علیه السلام) در سالهای فرد- نه، یک، سه، پنج، قیام خواهد کرد وفرمود: هنگامی که بنو امیه اختلاف کردند وحکومتشان از دست رفت (بنی عباس) به حکومت خواهند رسید، وآنان همواره در بهار حکومت وطراوت زندگی خواهند بود تا آنکه دچار اختلاف شوند، همین که به اختلاف افتادند، حکومتشان از دست خواهد رفت. ومردم مشرق ومغرب نیز به اختلاف دچار خواهند شد.
آری، اهل قبله نیز گرفتار اختلاف می شوند، ومردم از شدت ترس، به ناراحتی وسخنی خواهند افتاد، وپیوسته به همین حال (ترس ونگرانی) هستند تا آنگاه که آواز دهنده ای از آسمان آواز دهد، پس همین که آواز داد کوچ کنید، کوچ کنید، که بخدا قسم گویا او را (یعنی حضرت قائم (علیه السلام)) را می بینم که در میان رکن ومقام ایستاده واز مردم به امر نو، وکتاب نو وحکومت آسمانی نو، بیعت می گیرد.
(اما انه لا یرد له رایه حتی یموت) آگاه باشید وبدانید که هر پرچمی که به هر سوئی می فرستند تا پایان عمر او باز گردانده نمی شود ویا اینکه تا پایان عمر حضرتش هیچ پرچمی علیه او برافراشته نمی گردد(۹۵).
۴- همچنین امام باقر (علیه السلام) در روایتی فرمود:
بنی فلان (یعنی بنی عباس)، ناچار باید به سلطنت برسند، وهمین که به سلطنت وحکومت رسیدند، وسپس اختلاف نمودند، حکومتشان از یکپارچگی خواهد افتاد وکارشان پراکنده خواهد شد تا آنکه (خراسانی) و(سفیانی) بر آنان خروج کنند، این از (مشرق) وآن دیگری از (مغرب) همچون دو اسب میدان مسابقه بسوی کوفه پیشتازی کنند، واین از مشرق، وآن از مغرب، تا آنکه نابودی (بنی فلان) بدست آن دو انجام پذیرد، آن چنان که حتی یک نفر از آنان را باقی نگذارند(۹۶).
۵- ابن ابی یعفور، گفت: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود:
نابودی فلان کس (نام یکی از بنی عباس) را به دست داشته باش وبا انگشتان دستت بشمار، وخروج سفیانی، وکشته شدن یک نفر- ظاهرا منظور نفس زکیه است- ولشکری که به زمین فرو می رود، وصدا.
عرض کردم: صدا چیست؟ آیا همان آواز دهنده ای است که آواز می دهد؟
فرمود: آری وصاحب الامر (علیه السلام) با همان صدا شاخته می شود وسپس فرمود: همه ی فرج در نابودی فلانی (از بنی عباس) است(۹۷).
۶- محمد بن صامت می گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم:
هیچ نشانه ای در پیشاپیش این امر (یعنی ظهور حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) نیست؟
فرمود: چرا عرض کردم: آن نشانه چیست؟
فرمود: نابودی عباسی، (یعنی یک نفر از بنی عباس) (ودر بعضی از نسخه ها نابودی بنی العباس است) وخروج سفیانی، وکشته شدن نفس زکیه، وفرو رفتن زمین در بیداء، وصدائی از آسمان.
عرض کردم: فدایت شوم می ترسم که این کار به طول بیانجامد؟
فرمود: نه، آن مانند رشته منظمی به دنبال هم خواهند آمد(۹۸).
۷- مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه، در کتاب (الملاحم والفتن) حدیثی را از امام صادق (علیه السلام) در مورد انقراض سلطنت بنی عباس بدین گونه آورده است:
(وردی عن الصادق جعفر بن محمد (علیه السلام) انه سئل عن ظهور قائم اهل البیت (علیهم السلام) فتنهد وبکی ثم قال: یا لها من طامة، اذا حکمت فی الدوله الخصیان، والنسوان والسودان، واحدث الاماره الشبان والصبیان، وخرب جامع الکوفه من العمران وانعقد الجسران، فذلک الوقت زوال ملک بنی عمی العباس، وظهر قائمنا اهل البیت (علیهم السلام))(۹۹).
وروایت شده که از صادق آل محمد (صلی الله علیه وآله) راجع به ظهور قائم اهل بیت (علیهم السلام) پرسیدند، آن حضرت آه سردی کشید وگریه کرد وسپس فرمود: تا آن وقت چه مصائب بزرگی خواهد بود. وقتی که (افراد اخته) (یعنی: مردانی که بیضه ی آنها را کشیده اند) و(زنها) و(سیاهان) به حکومت رسیدند، وجوانها وبچه ها امارت وفرمانروائی کردند، وجامع کوفه (یعنی: مسجد کوفه) از آبادی خراب شد، وآن دو جسر (یعنی: پلهای روی شط کوفه) ساخته شد، ودر آن موقع سلطنت بنی عباس دچار زوال ونابودی می شود وحکومتشان از بین می رود وقائم ما اهل بیت (علیهم السلام) ظهور خواهند نمود.
در این حدیث شریف امام صادق (علیه السلام) چهار علامت از علائم ظهور حضرت قائم (علیه السلام) را بیان فرموده است که مختصرا توضیح می دهیم:
۱- امام (علیه السلام) فرموده است: (اذا حکمت فی الدولة الخصیان) یعنی: از جمله علائم ظهور، حکومت (اخته ها) است (یعنی کسانی که مردی ندارند) وظاهرا منظور حضرت از این جمله کنایه از عدم شخصیت آنان است وگوئی امام (علیه السلام) می خواهد بفرماید در موقعی که اشخاص بی صلاحیت ونوکر صفت که از خود هیچ گونه رای وتدبیر وشخصیتی ندارند، وپیوسته تابع این وآن غلام حلقه به گوش دیگران هستند، به حکومت رسیدند، در آن موقع باید منتظر فرج بود.
۲- امام (علیه السلام) فرموده است: (واحدث الاماره الشبان والصبیان) یعنی: زمانی که جوانها وبچه ها دولت را قبضه کردند، این نیز یکی از علائم ظهور است. ومعنای سخن حضرت این است که وقتی جوانها وبچه ها که رای وتدبیری ندارند وغالبا تابع احساسات وهوا وهوس خود می باشند وتجربه ای در زندگی ندارند به ریاست رسیدند ودولتها را در اختیار خود گرفتند باید منتظر فرج بود. زیرا: تا آن موقع چنین چیزی نبوده است وبه حکومت رسیدن بچه ها وجوانها چیز تازه ای است.
۳- امام (علیه السلام) فرموده است (وخرب جامع الکوفه من العمران) یعنی: هرگاه دیدید که مسجد کوفه از آبادی افتاد، بدانید که این یکی از جمله ی علائم است والبته واضح است که خرابی مسجد به نداشتن نمازگزار وتهی شدن از نماز وعبادت است. ومسجد زمانی از آبادی می افتد که نمازگزاری نداشته باشد ووقتی که مردمی نبودند که به مسجد بروند ونماز بخوانند وعبادت کنند قهرا مسجد از آبادی می افتد.
۴- حضرت فرموده است (وانعقدت الجسران) یعنی: وتا زمانی که در کوفه (دو پل ساخته شود) باید منتظر ماند، ودر نسخه ی دیگری بجای (جسران) که معنای ساخته شدن (دو پل) بر روی شط فرات است کلمه ی (جیران) وارده شده است ودر این صورت معنای سخن حضرت چنین می شود که: زمانی که مسجد کوفه همسایه پیدا کرد واطراف آن آباد شد، وخانه ها وساختمانها بنیان گردید، پس در آن موقع حکومت بنی عباس دچار زوال ونابودی می گردد وقائم ما اهل بیت (علیهم السلام) ظهور می نماید وبحمد الله همه ی اینها تاکنون واقع شده وامید است که خداوند عالمیان به ما دوستان اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) ومنتظران فرج، نظر لطفی فرموده وچشمان رمد دیده وهجران کشیده ی ما به نور جمال بی مثال آن نور الهی، بنیان گذار حکومت واحد جهانی، روشن ومنور فرماید.
یک تذکر لازم
آنچه را بازگو نمودیم شماری اندک از روایات بسیار است که درباره ی انقراض خلافت بنی عباس، ونوسازی حکومت آنان پس از انقراض، روایت شده است وامثال اینگونه روایات، در بخشهای آینده نیز به مناسبت هر بحث خواهد آمد واگر همگی آنها را با دقت مورد مطاله قرار گیرد، بخوبی روشن خواهد شد که نوسازی حکومت بنی عباس، پس از انقراض خلافت، یک واقعیت انکار ناپذیر است که تردیدی در آن وجود ندارد.
ولی: در پاورقی کتاب (غیبت نعمانی) چاپ مکتبه الصدوق ۱۵۹ باب ۱۴ ذیل حدیث ۱۸ که ما آن را از امام باقر (علیه السلام) نقل نمودیم وبه تحقیق دانشمند محترم جناب آقای (علی اکبر غفاری) وفقه الله تعالی وایده لمرضاته انجام پذیرفته، وایشان چنین می نویسد:
(اینگونه اخبار در مقام بیان وقایع وحوادثی است که در طول زمان غیبت روی می دهد، نه آنکه مخصوص آخر الزمان ونزدیک به ظهور حضرت قائم (علیه السلام) باشد وچون تالیف کتاب (غیبت نعمانی) در اواسط خلافت بنی عباس بوده وانقراض دولت بنی عباسیان در قرن هفتم بدست خراسانی (یعنی: دومین خراسانی که هلاکوخان مغول باشد) انجام شده، واز این رو همگی این اخبار جزء اخباری است که از وقایع آینده خبر داده است واز معجزات امامان بشمار می آید(۱۰۰).
گوئی محقق کتاب غیبت نعمانی چون دیده است که نام (خراسانی) و(سفیانی) هر دو با هم در روایت ذکر شده است، از این رو تصور فرموده اند که باید مقصود از این خراسانی، همان هلاکوخان مغول باشد. چه آنکه زمان خروج سفیانی، که از علائم حتمیه ظهور است با زمان پیدایش (هلاکو) با هم سازگار نیست، وبدین لحاظ فرموده اند که: این گونه اخبار در مقام بیان رویدادهائی است که در طول زمان غیبت واقع می شود!! در صورتی که چنین نیست. زیرا:
اولا- در روایاتی که از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) نقل شده است به هیچ وجه، نه از هلاکوخان مغول به خراسانی تعبیر شده ونه اسم او در روایات آمده است، بلکه آنچه در بیانات ائمه ی طاهرین (علیهم السلام) درباره ی هلاکوخان مغول آمده است این است که فرموده اند: (انما یجیء فساد أمرهم من حیث بدء صلاحهم) یعنی: تباهی کار اینان از همانجائی که سلطنشان آغاز شده خواهد بود یعنی از طرف خراسان، ویا اینکه فرموده اند: (یخرج من حیث بدء ملکهم) یعنی او از همانجائی که سلطنت بنی عباس روبراه شده می آید. وامثال اینگونه تعابیر(۱۰۱).
ثانیا- بر فرض اینکه از هلاکوخان مغول در روایات به خراسانی تعبیر شده باشد، اما مطابق روایات بی شماری که درباره ی خراسانی رسیده است خراسانی عنوان سه نفر است که عبارت باشند از: ۱- ابو مسلم خراسانی ۲- هلاکوخان مغول ۳- سومین خراسانی که آخرین خراسانی است واو سیدی است از دودمان اهل بیت عصمت وطهارت است که هم با بنی عباس وهم با سفیانی می جنگد(۱۰۲).
وثالثا- روایات بی شماری از شیعه وسنی در کتب حدیث وجود دارد که تحلیل گران ومحققان اسلامی همگی در تحلیل وتجزیه ی آنها گفته اند که مقصود از این روایات، روایات سیدی است هاشمی که وی از خراسان (یعنی: ایران) قیام می کند وبا سفیانی می جنگد واو زمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) است(۱۰۳).
بنابراین در بی پایه بودن مطالب پاورقی کتاب غیبت النعمانی تردید وجود ندارد.
یک نکته
در خاتمه ی این بحث: (یعنی انقراض سلطنت بنی عباس) تذکر این نکته نیز ضروری است که نگارنده درباره ی این قسمت از حدیث امام صادق (علیه السلام) که مرحوم سید بن طاووس -علیه الرحمه- نقل کرده است (وانعقدت الجسران) (یعنی: ودو پل برروی شط فرات ساخته شود) متحیر وسرگردان است، زیرا این جمله در کتابهائی که حدیث مذکور را نقل کرده اند بصورت مختلفی نقل شده است.
در کتاب (الملاحم والفتن) تالیف مرحوم سید بن طاووس -رحمه الله علیه- همانگونه که ملاحظه فرمودید پس از ذکر سه علامتی که به دنبال نقل حدیث توضیح دادیم (وانعقدت الجسران) که معنای آن ساخته شدن دو پل می باشد آمده است.
در کتاب (الزام الناصب) ج ۲ ص ۱۲۵ طبع نجف، که این حدیث را از کتاب (صراط المستقیم) نقل نموده بجای (انعقدت الجسران، انعقدت الجیران) که معنای آن آباد شدن اطراف مسجد کوفه، وساخته شدن خانه ها وعمارتها وساختمانها باشد نوشته شده است.
ودر کتاب (صراط المستقیم ج ۲ ص ۲۵۸(که حدیث را از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده است بجای انعقدت الجیران که در الزام الناصب آمده است انعقدت الجیران، که معنای آن از دست دادن همسایه باشد آورده است.
روی این حساب قهرا معناهایی که بدست می آید، گوناگون ومختلف است واگر عبارت کتاب صراط المستقیم از همه ی عبارتها صحیح تر باشد معنای عجیبی بدست می آید که شایان توجه است وآن معنا به قرینه ی خراب شدن مسجد کوفه از آبادی ونداشتن نمازگزار، عبارت از این خواهد بود که:
موقعی که حکومت وفرمانروائی بدست جوانها وبچه ها رسید وعراق همسایه خود (ایران) را از دست داد وبین این دو کشور جنگ واختلاف در گرفت، آن وقت، هنگام ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) است.
این معنا چندان بدون مناسبت هم نیست زیرا چنان که می دانیم وهمه ی نویسندگان وپژوهشگران آثار اهل بیت (علیهم السلام) نیز واقف اند، یکی از اهداف اساسی سید حسنی(۱۰۴) که در ایران قیام می کند، ورود به خاک عراق وشکست لشکریان سفیانی وتسخیر کوفه یا عراق وورود لشکریان او به کوفه می باشد.
در هر صورت، نگارنده ی این سطور درباره ی احداث دو پل که به روی شط کوفه ساخته شود تردید دارد، وآنچه مسلم است ودر آن تردید راه ندارد، احداث یک پل می باشد، زیرا در خطبه ی بسیار مفصلی که اصبغ بن نباته، درباره ی اوضاع عمومی آخر الزمان، از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل نموده، چنین آمده است که حضرت فرمود:
(سفیانی) لشکری را که متشکل از صد وسی هزار نفر است بسوی کوفه اعزام می کند ودر (روحاء، وفاروق) (که نام دو محل در نزدیکی های نجف اشرف است) فرود می آیند، وشصت هزار نفر آنها به سوی کوفه حرکت می کنند، ودر محلی که قبر حضرت هود (علیه السلام) است در نخیله، (نزدیک نجف اشرف) فرود می آیند ودر روز عیدی به مردم حمله می کنند، وفرمانروای مردم در آن روز (جبار عنید) وستمگر معاند وکینه توزی است که از بس شیاد وفریبکار است به او کاهن ساحر گفته می شود.
آنگاه امیری از (زوراء) یعنی: از بغداد، با پنج هزار نفر از عیاران ودروغ پردازان وفتنه انگیزان به قصد جنگ با آنها حرکت می کنند، وبه روی (جسر کوفه) یعنی: پل روی شط، هفتاد هزار نفر (از طرفین) به قتل می رسند به طوری که (فرات) از خونشان رنگین، واز اجسادشان که در آب افتاده است متعفن می گردد ومردم به واسطه ی خونهای کشته ها وتعفن اجساد تا سه روز از استعمال آب (فرات ویا رفت وآمد بر روی پل) خودداری می کنند(۱۰۵).
در خطبه ای که از حضرت سلمان (رضوان الله علیه) نقل شده (ودر ضمن روایات مربوط به مشرق آنرا نقل خواهیم نمود) چنین آمده است که حضرت سلمان (رضوان الله علیه) پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، خطبه ای ایراد نمود وخطاب به مردم چنین فرمود:
(ویوشک ان یبنی جسرها ویبنی جنبیها)
ونزدیک است که: (جسر کوفه) بنا شود ودر دو طرف شط کوفه، خانه ها وساختمانها وعمارتها فراوان گردد(۱۰۶).
بنابراین، احداث: دو پل، به روی شط محل تردید است. واما ساخته شدن (یک پل) مسلم وتردید ناپذیر است. وهر چند که احتمال احداث پل دیگری نیز بر روی شط کوفه بعید نیست، اما قدر مسلم این است که: ساخته شدن یک پل هم یکی از علائم نزدیک به ظهور است ودر آن جای هیچ شک وشبهه ای نیست.
نکته دیگر
نکته ی دیگر که در اینجا در رابطه با انقراض سلطنت بنی عباس باید تذکر دهیم این است که:
دربعضی از روایات وارد شده که بنی عباس به حرف (ع) افتتاح، وبه حرف (ع) هم ختم می شوند. یعنی: نخستین کسی که از بنی عباس به خلافت می رسد نامش (عبد الله) وآخرین کسی هم که حکومت بنی عباس بدو ختم می شود، نامش (عبد الله) خواهد بود.
در این رابطه مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه، در کتاب (الملاحم والفتن) در روایتی از کعب الاحبار، چنین می نویسد:
(عن کعب، قال: اذا ملک رجل من بنی العباس یقال له عبد الله وهو ذو العین الاخر منهم، بها افتتحوا وبها یختمون، فهو مفتاح البلاء، وسیف الفتاء(۱۰۷).
موقعی که مردی از بنی عباس به حکومت رسید که به او (عبد الله) می گویند، واو آخرین نفر آنهاست که اولین حرف اسم او (ع) است زیرا: بنی عباس، به حرف (ع) افتتاح وبه حرف (ع) هم ختم می شوند، او کلید بلا وشمیر هلاکت است.
یعنی: او کشته می شود، وبا کشته شدن وی بلاها وگرفتاریها آغاز می شود.
به موجب این روایت، با توجه به توضیحاتی که پیرامون حدیث امام صادق (علیه السلام) راجع به (جسر کوفه) آوردیم، همچنین روایاتی که ساخته شدن جسر کوفه را یکی از علائم نزدیک به ظهور دانسته، ودر اکثر آنها به ساخته شدن یک (پل) به روی شط کوفه تصریح شده است(۱۰۸)، چنین به نظر می رسد که منظور از زوال فرمانروائی بنی عباس در حدیث امام صادق (علیه السلام)، زوال سلطنت بنی عباس است نه زوال خلافت.
زیرا: اگر منظور از زوال فرمانروائی بنی عباس، زوال خلافت آنها باشد، که این امر مدتی است واقع شده وسالیان درازی است که دوران خلافت آنها سپری گشته است. وچه آنکه اولین خلیفه ی عباسی (عبد الله سفاح) وآخرین آنها (عبد الله مستعصم) بود که طومار زندگی او بوسیله ی (هلاکوخان مغول) در سال ۶۵۶ هجری در هم پیچیده شد.
وبا مرگ او بساط خلافت بنی عباس نیز برچیده شد وبا این که چندین قرن از وقوع این ماجرا گذشته است هنوز که هنوز است ولی مطلق خداوند (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در پشت پرده ی غیبت می باشد، واز ظهور مبارک حضرتش خبری نیست.
بنابراین، طبق توضیحات مزبور، اگر نویسنده اشتباه نکرده باشد، شاید بتوان گفت: مراد از آخرین نفر بنی عباس که اولین حرف اسم او حرف (ع) است، ومدت فرمانروائی او در عراق تا بناء (جسر کوفه) در عراق، بیشتر نخواهد بود، مردی بنام (عبد الله) ویا (عبدالاله) باشد که وی در دوران حکومت رژیم سلطنتی در عراق در زمان ملک فیصل دوم (پادشاه جوان عراق)، ولیعهد این کشور بود، ودر کودتائی که به کارگردانی (عبد الکریم قاسم) علیه رژیم سلطنتی، درسال ۱۹۵۸ میلادی صورت گرفت، او وهمه ی خاندان سلطنتی عراق به قتل رسیدند(۱۰۹).
۹ - خروج دجال
از جمله ی علائم حتمیه، وفتنه های بزرگ، خروج (دجال) است. درباره ی خروج دجال، واینکه دجال کیست، ومحل خروج دجال او کجاست وچه کارهائی انجام می دهد وبه دست چه کسی کشته می شود ومحل کشته شدن او چه سرزمینی است، روایات بسیاری رسیده است که چون بیشتر آنها از اهل سنت روایت شده، ودر بسیاری از آنها هم آثار جعل وساختگی آشکار است، وبا موضوع بحث هم خیلی ارتباط ندارد، از این رو از نقل آنها صرف نظر می کنیم.
کسانی که مایل اند شرح حال (دجال) را بدانند وبه حرکات سحرانگیز ونغمه های ناموزون او واقف وآگاه شوند، می توانند به کتابهائی مفصلی که درباره ی علائم ظهور، نگارش یافته است مراجعه فرمایند.
۱۰ - خروج سید حسنی
از جمله ی علائم حتمیه ی قریب به ظهور خروج سید حسنی از طرف قزوین وطالقان ودیلم است. واین علامت، علامتی است که هم حتمی الوقوع وهم حتمی العلامه می باشد وجون ما در بخش سوم کتاب، بخصوص در این باره به تفصیل سخن خواهیم گفت، از این رو بحث درباره ی سید حسنی را به بخش سوم ارجاع می دهیم.
این علامات ده گانه بطوری که گفته شده از علامات حتمی است ولی در عین حال باید توجه داشت که وقوع آنها نیز منوط به مصلحت خداوند است، وچه بسا ممکن است برخی از آنها نیز محقق نشود.
بخش دوم: چند نکته اساسی
از آنجا که در بخش وسیعی از خبرهای غیبی، وپیشگوئیهای پیشوایان مذهبی راجع به علائم ظهور قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) وقیام پر شور ومسرت انگیز حجت منتظر الهی (ارواحنا وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) روایات بسیار زیادی در مورد (انقلاب اسلامی ایرانیان) وجانفشانیهای حماسه آفرین آن مردم خداجوی باایمان، که زمینه ساز حکومت جهانی مهدی موعود (علیه السلام) می باشند، از پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) وجانشینان معصوم آن حضرت نقل شده، ودر قسمت مهمی از این روایات لفظ (مشرق) ودر پاره ای کلمه ی (خراسان) دیده می شود، از این رو لازم است پیش از آنکه روایات مربوط به این بخش را مورد بررسی قرار داده ودرباره ی آنها گفتگو کنیم، توجه علاقندان به ظهور ومنتظران فرج اهل بیت (علیهم السلام)، را به چند نکته ی اساسی، که برای فهم روایات مربوطه ضروری بنظر می رسد جلب نمائیم:
۱- باید ببینیم در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وصدر اسلام وهمچنین دوران خلفاء (سه گانه) وزمان حکومت جائرانه ی (بنی امیه) و(بنی عباس) چه کلمات والفاظی در مورد ایرانیان بکار می رفته، ومسلمانان اولیه با چه اسم وعنوان از آنها یاد می کرده اند؟
۲- باید بدانیم منظور ومقصود روایات از: (پرچم های سیاه) که در پیشگوئیهای پیشوایان آمده است چیست؟ واین پرچم های سیاهی که از مشرق، ویا خراسان، نمایان می شود وصاحبان آن پرچمها با مردی از فرزندان ابو سفیان می جنگند وسرانجام زمام امور خود را بدست حضرت مهدی (علیه السلام) می سپارند، مربوط بکدام کشور مقتدر ودولت توانائی از دولتهای اسلامی است؟
۳- مشرق کجا؟ وخراسان چه سرزمینی است؟
اینک برای روشن شدن مطلب به توضیحاتی که در ضمن چند نکته ی مفصل می آوریم توجه فرمائید.
نکته ی اول: عناوین ایرانیان در حدیث وتاریخ
چنانکه بر ارباب فضل ودانش وصاحبان درک وبینش واهل علم واطلاع پوشیده ومخفی نیست وهمه ی پژوهشگران وارباب تحقیق می دانند، در روزگار گذشته وتاریخ صدر اسلام، استعمال کلمه ی (ایران) وایرانی در نزد مسلمانان آنروز مرسوم ومتداول نبوده، وبلکه بر عکس امروز، که (ایرانیان) در سراسر جهان بعنوان ایرانی، شناخته ومعرفی می شوند، ودر آن روزگار (اعراب) ومسلمانان اولیه از ایرانیان، با عناوین مختلفی چون (فرس، عجم، موالی، خراسانی) والفاظ دیگری نظیر این کلمات یاد می کرده اند، واین مطلب، حقیقت مسلم وانکار ناپذیری است که برای هیچکس قابل تردید نیست.
بهمین دلیل در احادیث وارده ی از معصومین (علیه السلام)، وکتب فقه، وتاریخ ولغت وسایر کتابها نیز از (ایرانیان) بعنوان ایرانی سخنی به میان نیامده واز آنها بگونه ای دیگر یاد شده است.
بنابراین اگر بخواهیم که آیا در مورد (ایرانیان) از پیامبر بزرگوار اسلام، وجانشینان معصوم آن حضرت، حدیث وروایتی نقل شده است یا خیر، باید به عناوین یاد شده از قبیل فرس، عجم، موالی ونظایر اینها مراجعه کنیم تا واقعیت مطلب آشکار گردد. واینک یکایک آنها را بررسی می کنیم.
۱ - فرس
یکی از عناوین بارز ایرانیان که از دوران رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) وتاریخ صدر اسلام تاکنون در نزد مسلمانان شهرت بسزایی داشته واز مهمترین، ومعروفترین عناوین آنروز مردم ایران به شمار می رفته است، نام (فارس) می باشد.
برای اثبات این مطلب از منابع موثق حدیث شواهد زیادی در دست داریم که به چند نمونه ی اشاره می کنیم.
۱- مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه ی شریفه ی: (یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم ویحبونه اذلة علی المؤمنین اعزة علی الکافرین)؛ (ای کسانی که ایمان آورده اید هر کس از شما از دین خود برگردد خداوند در آینده جمعیتی را می آورد که آنها را دوست دارد وآنها نیز متقابلا خدا را دوست دارند، ودر برابر مونان خاضع ومتواضع، ودر برابر کافران نیرومندند)(۱۱۰). چنین روایت کرده است:
هنگامی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی این آیه سؤال کردند، حضرت دست مبارک خود را بر شانه ی سلمان زد وفرمود: این ویاران او وهموطنان او هستند، سپس فرمود:
(لو کان الدین معلقا بالثریا لتناوله رجال من ابناء فارس)؛ اگر دین ودر روایت دیگری اگر علم به ستاره ی پروین بسته باشد ودر آسمانها قرار گیرد مردانی از فرزندان فارس آنرا در اختیار خواهند گرفت(۱۱۱).
۲- در روایت دیگری که مفسرین ذیل آیه شریفه ی (وان تتولوا یستبدل قوما غیرکم)؛ (واگر شما ای جمعیت عرب به دین وایمان پشت کنید، خداوند مردم دیگری را بجای از شما بدل خواهد گرفت)(۱۱۲). نقل کرده اند، چنین آمده است:
گروهی از یاران رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفتند: یا رسول الله این مردمی که خداوند آنان را در کتاب خود یاد کرده است چه کسانی هستند؟!
حضرت دست مبارکش را به پای سلمان که در کنار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نشسته بود، زد وفرمود: این قبیله اش وهموطنانش هستند سپس فرمود:
قسم بپروردگاری که جان من در قبضه ی قدرت اوست (لو کان الایمان منوطا بالثریا لتناوله رجال من فارس)(۱۱۳). اگر (ایمان) به ستاره ی پروین آویخته باشد، مردانی از مردم (فارس) آن را در اختیار خواهند گرفت.
۳- در روایت کوتاه دیگری که درباره ی ایرانیان از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده چنین آمده است:
(قال النبی (صلی الله علیه وآله) فی (فارس) ضربتوموهم علی تنزیله ولا تنقضی الدنیا حتی یضربوکم علی تاویله)(۱۱۴).
ییغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) درباره ی مردم فارس فرمود: همچنانکه شما (عربها) بخاطر حمایت از دین ونزول آنان را با شمشیر خواهید زد، دنیا منقضی نمی شود، وبآخر نمی رسد، مگر اینکه همین ایرانیان بخاطر تازه شدن اسلام وحمایت از قرآن، وپیاده شدن دستورات آسمانی این کتاب الهی، شما را با شمشیر خواهند زد وبا شما خواهند جنگید.
۴- در نامه ای که رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) در دوران بعثت خود به خسرو پرویز- پادشاه ایران- برای پذیرش اسلام نوشته، وآن را به وسیله ی مردی بنام (عبد الله بن حذافه) برای وی ارسال فرموده، چنین آمده است:
(... من محمد رسول الله الی کسری عظیم فارس، سلام علی من اتبع الهدی وآمن بالله ورسوله وشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له وان محمدا عبده ورسوله. وادعوک بداعیه الله عز وجل، فانی انا رسول الله الی الناس کافه لانذر من کان حیا ویحق القول علی الکافرین، فاسلم تسلم، فان ابیت فان اثم المجوس علیک)
(نامه ای است از محمد رسول خدا بسوی کسری برزگ زمامدار مردم فارس. سلام خدا بر کسی که از هدایت راهنمایان پیروی نماید وبه خدا وفرستاده ی او ایمان بیاورد وبه یکتائی خداوند واینکه شریکی ندارد واینکه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده ی خدا وفرستاده ی اوست گواهی دهد.
من تو را بسوی خداوند تبارک وتعالی دعوت می نمایم که فرستاده ی خداوند بسوی تمام مردم می باشم تا کسانی که روانی پاک ودلی زنده دارند انذار کنم وحجت وبیان خداوند بر کافران ثابت گردد. اسلام بیاور تا سالم بمانی. اگر از پذیرفتن اسلام امتناع ورزی، گناه همه ملت به گردن تو خواهد بود)(۱۱۵).
در این نامه همانگونه که ملاحظه می شود پیامبر بزرگوار اسلام از پادشاه ایران به عنوان (بزرگ زمامدار مردم فارس) یاد فرموده است.
۵- در حدیثی که در رابطه با پیشگوئیهای رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) پیرامون آینده ی ایرانیان آن بزرگوار نقل شده وآن حضرت به مسلمانان مژده داده اند که مردم ایران دین اسلام را خواهند پذیرفت وپس از پذیرفتن اسلام وفادارترین مردم نسبت به اسلام خواهند بود ودر راه گسترش آن بیش از هر ملت دیگر اخلاص وصمیمیت نشان خواهند داد، چنین آمده است:
(اعظم الناس نصیبا فی الاسلام اهل فارس)(۱۱۶).
بهره ونصیب مردم فارس در دین اسلام از همه ی ملتهای دیگر بیشتر وبزرگتر است).
۶- در حدیث مختصر دیگری که در همین رابطه از آن برزگوار نقل شده ونشان می دهد که ایرانیان از اسلام بهره بیشتری خواهند گرفت وهیچ ملتی به اندازه ی آنها از منبع روشنی بخش وحی پرتو نخواهند گرفت، چنین آمده است:
(اسعد العجم بالاسلام اهل فارس)(۱۱۷).
(سعادتمندترین عجمها نسبت به اسلام اهل فارس هستند).
در حدیث دیگر که درباره ی دینداری ایرانیان، وایمان واعتقاد راسخ آنان نسبت به دین حنیف اسلام از زبان گهربار آن حضرت بازگو شده چنین آمده است:
پیامبر بزرگوار به یکی از یاران نزدیک خود بنام (ابو ایوب) که گویا روی تعصب عربیت، یکی از ایرانیان را به خاطر اینکه زبانش فارسی بود سرزنش می کرد فرمود:
(یا ابا ایوب لا تعیره بالفارسیه فلو ان الدین معلق بالثریا لنالته ابناء فارس)(۱۱۸).
-ای ابوایوب! او را به خاطر اینکه زبانش فارسی است سرزنش مکن، چه آنکه اگر دین به ستاره ی (پروین) بسته باشند، فرزندان (فارس) ومردم ایران به آن دست خواهند یافت.
در این روایات چنانکه خوانندگان گرامی ملاحظه نمودند، پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله)، ایرانیان را به عنوان (فارسیان) ومردم فارسی زبان یاد نموده، وبه علاوه، با بیان آن جمله ی معروف وتاریخی خود(۱۱۹) درباره ی ایرانیان که تا ابدیت همچون ستاره ای روشن وتابنده بر تارک بشریت وتاریخ انسانیت نور افشانی می کند (ونه تنها موجب فخر ومباهات ایرانیان که مایه سرافرازی همه ی مسلمانان وملتهای محروم ومستضعف جهان در تمام طول تاریخ وهمه ی قرون واعصار است) از آینده درخشان ملتی که نه تنها زمان بعثت رسول اسلام بلکه تا سالها پس از رحلت نبی گرامی از آئین توحید ویکتاپرستی وبرنامه های نجات بخش (قرآن)، ودستورات جامع وجاوید محمدی (صلی الله علیه وآله) خبری نداشتند، از تلاشهای پی گیر ومداومشان کوششهای بی دریغ وپرثمرشان در پیشبرد دین مبین اسلام، وهمچنین جانبازیها وفداکاریها واز خود گذشتیهای ایثارگرانه ی آنان در راه به ثمر رساندن اهداف آسمانی قرآن، پیشگوئی نموده است.
بنابراین یکی از عناوین بارز ایرانیان در زمان رسول اکرم کلمه ی (فرس) بوده است. وتردیدی وجود ندارد که اگر در حدیثی، کلمه ی فرس ویا فارس دیده شود، مقصود ایرانیان می باشند.
۲ - عجم
کلمه ی (عجم) نیز مانند کلمه ی (فرس) یکی دیگر از عناوین ایرانیان در تاریخ اسلام است. وتمام محدثان ومولفان ومورخان اسلامی این کلمه را چه در زمان گذشته وچه امروز در مورد (ایراینان) بکار برده، واز آنان بنام (عجم) یاد کرده اند، واز این رو لازم است مقداری درباره ی آن توضیح دهیم.
ولی پیش از آنکه درباره ی این کلمه بحث وگفتگو کنیم وآنرا از نظر لغت عرب ومعنای واقعی آن، مورد بررسی قرار دهیم، باید این نکته را خاطر نشان سازیم که هدف ما از بحث وبررسی در پیرامون کلمه ی (عجم) ذکر فضائل عجم ومدیحه سرائی آنان، واثبات برتری ایشان بر سایر اقوام ودیگر ملل جهان نیست، ونیز نمی خواهیم میزان عشق وعلاقه این دسته از مردم را نسبت به خاندان عصمت وطهارت، ومقدار فداکاریها واز خودگذشتیها وخدمات کم نظیر آنان را نسبت بعالم اسلام وپیشوایان واقعی مذهبی بازگو کنیم. بلکه هدف ما از مطرح ساختن کلمه ی (عجم) در اینجا تحقیق در پیرامون این کلمه است وآن هم بدین لحاظ است که ریشه ی اصلی واساسی، ومعنای واقعی این کلمه را در لغت عرب پیدا نموده، وروشن سازیم که مقصود روایات اسلامی از گروه خاصی بنام عجم، که در بیانات ائمه ی معصومین (علیهم السلام) از آنها تعریف شده، ومورد تمجید وستایش قرار گرفته اند، (این گروه خاص) ایرانیان هستند.
بنابراین برای پرهیز از اطاله ی سخن ودوری جستن از قید وبندهای اضافی وشرح خصوصیات روحی واخلاقی (ایرانیان) به توضیح مختصری پیرامون کلمه ی (عجم) اکتفا نموده وپس از اندکی شرح وتفسیر این کلمه به حدیثی چند که از طرز استعمال آن خصوص ایرانیان استفاده می شود ومقصود ما به روشنی بیان می نماید، اشاره می کنیم.
واژه عجم در لغت عرب
کلمه ی (عجم) کلمه ای است عربی وبمعنای سخن مبهم ونامفهوم است ومقصود از آن کسی است که غیر عرب باشد، واعراب این کلمه را در مورد افراد غیر عرب بکار می برند.
در (لسان العرب) (کتاب لغت) در ماده ی (عجم) می نویسد:
(عجم) خلاف العرب)
عجم، به کسی گفته می شود که عرب نباشد ومنظور عرب، از کلمه ی (عجم) کسانی هستند که عرب زبان نباشند.
بنابراین کلمه ی (عجم) کلمه ای است که تمامی اقوام وملل مختلف جهان را که غیر عرب باشند در بر می گیرد، وهمه ی دنیای غیر عرب را شامل می شود وبا این حساب کلیه ی مردم جهان از هر قوم ونژادی که باشند از ترک وکرد وفارس وبلوچ وهندی وچینی واروپائی وآفریقائی وتمامی نژادهای دیگر، همه وهمه (عجم) محسوب می شوند.
ولی با دقت وتتبع بیشتر در ریشه ی این لغت بخوبی روشن می شود که گرچه اکثر اهل لغت کلماتی چون عجم- عجمه، اعجام، اعاجم، واعجمی را به معنای ابهام در سخن ونارسائی در بیان وسخن نا مفهوم ونا آشنا معنا کرده وکلمه ی عجم را به طور مطلق در معانی یاد شده به کار برده ودر کلیه ی افراد غیر عرب استعمال نموده اند، اما در عین حال از خلال سخنان خود آنها معلوم می شود که لفظ عجم غیر از معنای اصلی وواقعی آن که مطلق افراد غیر عرب باشند، از نظر استعمال، معنا ومفهوم دیگری دارد که با معنای اصلی آن به طور کامل موافقت نمی کند.
چنانکه این معنا بر صاحب (مجمع البحرین) وکتاب (المنجد فی اللغة) پوشیده ومستور نمانده وهر دوی آنها، آن را تصریح کرده اند.
عبارت مجمع البحرین چنین است:
(العجمی: منسوب الی العجم، بفتحتین، وهم الفرس وان افصح بالعجمیة)(۱۲۰).
(عجمی منسوب به عجم است وآنان (مردم فارس) می باشند اگر چه در لغت خود فصیح بوده ولکنت زبان نداشته باشند)
وعبارت (المنجد) در این باره چنین است:
(العجم: خلاف العرب، سموا بذلک لتعقید السنتهم، الفرس، بلاد الفرس)(۱۲۱).
(عجم به کسی گفته می شود که عرب زبان نباشد، عجم را بدین سبب عجم گفته اند که لغت وزبانشان در نظر عرب مبهم، وپیچیده ونا مفهوم است وعجم، مردم فارسی زبان وسرزمین مردم ایران است.
هر چند معنای اصلی کلمه (عجم)، لکنت در زبان وغیر فصیح بودن است اما در عین حال این کلمه نزد اعراب، از عناوین ایرانیان است که گرچه عرب، آن را برای غیر عرب، از عرب، انتخاب نموده ولی مشخصا آن را در مورد (ایرانیان) بکار برده است.
بنابراین کلمه ی (عجم) نیز مانند کلمه (فرس) در لغت عرب یکی از عناوین مشهور ایرانیان است.
واژه عجم در قرآن کریم
واژه وکلمه ی عجم در قرآن کریم با لفظ اعجمی(۱۲۲) آمده است، ولی مفهومی که این لغت در قرآن شریف دارد با مفهومی که در اصطلاح عرب از همین کلمه ی اعجمی، کلمه ی عجمیت را گرفته وآنرا در مورد ایرانیان بکار برده ومی برند، تفاوت بسیار دارد.
زیرا: کلمه ی اعجمی در اصطلاح قرآن مجید بمعنی غیرفصیح ولکنت در زبان است وبه کسی گفته می شود که نقصی در بیان او باشد، مثلا قرآن کریم می فرماید:
﴿ولو جعلناه قرآنا اعجمیا لقالوا لو لا فصلت آیاته اعجمی وعربی﴾(۱۲۳).
اگر قرآن را غیر فصیح نازل می کردیم والفاظ ومعنایش نمی شد می گفتند: چرا آیاتش مفصل وروشن نشده است، آیا می شود قرآن اعجمی یعنی: غیر فصیح بوده وپیغمبر عربی وفصیح باشد(۱۲۴).
در آیه ی دیگری که قرآن کریم موضوع اتهام مخالفین را به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) مطرح ساخته، در مقام رد گفتار نابخردانه ی کفار ومشرکین چنین آمده است:
﴿ولقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر، لسان الذی یلحدون الیه اعجمی وهذا لسان عربی مبین﴾(۱۲۵).
ما میدانیم که کفار می گویند این قرآن را بشری به او تعلیم می دهد (اینان توجه ندارند) که زبان یا لغت آنکس که تعلیم قرآن را به او نسبت می دهند غیر فصیح وغیر عربی است ولی این قرآن زبان فصیح وعربی آشکار است.
در اینجا مفسرین عالی مقام اسلام ودر ذیل این آیه شریفه مطالبی را آورده اند ذکر آنها بی مناسبت نیست.
در تفسیر برهان ضمن حدیثی از تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه السلام) نقل نموده که آن زبان ابی فکیهه بنی حضرمی است، وی اعجمی اللسان بود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پیروی نموده وایمان آورده واز اهل کتاب بود، قریش گفتند بخدا (قسم) محمد (صلی الله علیه وآله) را او تعلیم می دهد.
در (تفسیر مجمع) اسم آن شخص بقول ابن عباس، بلعام است، او غلام رومی بود ودر مکه بر دین نصرانیت می زیست وبقول مجاهد وقتاده، غلامی رومی بود از بنی الحضرمی که نامش (یعیش) ویا عایش بود وبقولی دو غلام بودند بنامهای یسار وخیر، وبنظر ضحاک او سلمان فارسی (رضوان الله علیه) بوده است.
در تفسیر (المیزان) قول ضحاک را از تفسیر در المنثور نقل کرده وفرموده است: این قول با مکی بودن آیات سازگار نیست، وچون سلمان فارسی، در مدینه خدمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شرفیاب شده است(۱۲۶).
در هر حال آیه بخوبی روشن است واحتیاج به تفسیر ندارد واز خود آیه بوضوح معلوم می شود که فردی غیر عرب، در مکه بوده است که کفار می گفتند قرآن را او به پیغمبر تعلیم می دهد واگر چنین نبود وفردی غیر عرب در مکه زندگی نمی کرد، قرآن از قول کفار نمی فرمود که آنها می گفتند قرآن را بشری به او تعلیم می دهد.
در هر صورت از نظر قرآن کریم: افراد غیر عرب وهمچنین کسانی که نارسائی در زبان دارند ودر بیان آنان نقصی وجود دارد، اعجمی نامیده میشوند خواه عرب باشند یا خواه غیر عرب. حال چرا وچگونه کلمه ی عجم فقط در مورد ایرانیان بکار رفته واعراب به افراد ایرانی ومردم فارسی زبان عجم یا اعاجم گفته اند این خود رمزی دارد که شاید در خلال روایات آینده بر خواننده روشن شود.
نتیجه تحقیقات گذشته
با اینکه کلمه ی (عجم) لفظی است عام وتمام افراد غیر عرب را شامل می شود، با اینهمه از مجموع قرائنی که از کتب لغت وتفسیر وحدیث وتاریخ وفقه وسایر کتابها استفاده می شود (بخصوص با اندکی دقت وملاحظه در تعصبات عربی وتبعیضات نژادی که از ناحیه ی برخی زمامداران، میان عرب وغیر عرب صورت می گرفته است)، مقصود روایات از (عجم) خصوص ایرانیان است. البته نه به طور مطلق، بلکه با ملاحظه ی قرینه ای که دلالت بر مقصود داشته باشد.
اینک به روایاتی چند که درباره ی عجم وارد شده ومقصود ایرانیان می باشند، توجه فرمائید:
۱- در (سفینة البحار) ماده ی عجم می نویسد: عبد الله بن عمر از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: در عالم رویا گوسفندان سیاهی را دیدم که گروه انبوهی گوسفند سفید داخل آنها شدند.
مردم از آن حضرت پرسیدند یا رسول الله این خواب را شما چگونه تعبیر فرموده اید؟
فرمود: تعبیر این خواب من این است که: عجم، هم در دین شما داخل خواهد شد، وهم در خون ونسب شما شریک خواهد شد، یعنی: هم بدین شما ایمان خواهد آورد، وهم با شما ازدواج خواهد کرد وخونش با خون شما مخلوط خواهند شد.
مردم با تعجب پرسیدند یا رسول الله عجم دین اسلام را خواهد پذیرفت ودر خون ما با ما شریک خواهند شد؟! فرمود: آری.
(لو کان الایمان متعلقا بالثریا لناله رجال من العجم)
(اگر ایمان را به ستاره ی پروین آویخته باشند مردمانی از عجم بدان دست خواهند یافت)(۱۲۷).
موید این روایت که منظور از عجم خصوص ایرانیان است همان روایاتی است که قبلا درباره ی فارس یادآور شدیم ودیگر تکرار نمی کنیم.
۲- در صحیح ترمذی ج ۵ باب الفضل العجم می نویسد:
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سوره ی جمعه را وقت نزول، بر اصحاب می خواند تا رسید به این آیه شریفه: ﴿وآخرین منهم لما یلحقوا بهم﴾(۱۲۸)؛ ودیگرانی که هنوز به ایشان ملحق نشده اند) مردی گفت یا رسول الله اینها چه کسانی هستند که تا هنوز بما ملحق نشده اند؟ حضرت به او جواب نداد، وراوی گوید: سلمان در میان ما بود حضرت دست مبارک خویش را بر سلمان نهاد وفرمود:
(والذی نفسی بیده لو کان الایمان بالثریا لتناوله رجال من هولاء): (به خدائی که جان من در دست قدرت اوست اگر ایمان در میان ستاره ی پروین ودر آسمانها باشد، مردانی از این گروه بدان دست خواهند یافت)(۱۲۹).
۳- در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه شریفه ی ﴿وآخرین منهم لما یلحقوا بهم﴾(۱۳۰). از امام باقر (علیه السلام) نقل نموده است که فرمود:
(هم الاعاجم ومن لا یتکلم بلغه العرب).
(آنها عجمها وکسانی هستند که به لغت وزبان عرب تکلم نمی کنند)(۱۳۱).
۴- در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، در ذیل آیه شریفه ی ﴿ولو نزلناه علی بعض الاعجمین فقراه علیهم ما کانوا به مؤمنین﴾(۱۳۲) اگر قرآن را بر فردی عجم فرو می فرستادیم (اینان) یعنی: عربها، هرگز ایمان نمی آورند. از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: آری اگر قرآن بر عجم نازل شده بود عرب بدان ایمان نمی آورد، ولی بر عرب نازل گشت وعجم ایمان آورد واین فضیلت عجم است(۱۳۳).
۵- مرحوم شیخ مفید اعلی الله مقامه، در کتاب اختصاص می نویسد:
بما چنین رسیده است که روزی از روزها سلمان فارسی رضی الله عنه وارد مسجد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گردید، واصحاب ویاران پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) از او تجلیل کردند ومقدمش گرامی شمردند وبه خاطر بزرگواری ومحترم بودنش، وریش سقیدش ومکان ومنزلتی که در نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) داشت او را در صدر مجلس نشانیدند.
طولی نکشید که (عمر بن خطاب) وارد شد، ودر میان اصحاب، سلمان فارسی را دید که در صدر مجلس نشسته است. نگاهی به سلمان انداخت وگفت: این مرد (عجمی) که در صدر مجلس نشسته است دیگر چه کسی است(۱۳۴)؟!
این سخن به گوش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) رسید، حضرت به منبر رفت وخطبه خواند وفرمود:
به درستی که مردم از زمان آدم ابو البشر (علیه السلام) تاکنون مانند دانه های شانه بهم پیوسته ومرتبط ویکسانند، وهیچ عربی بر هیچ عجمی وهیچ سرخ پوستی بر هیچ سیاه پوستی فضیلت وبرتری ندارد مگر بوسیله تقوی، سلمان دریائی است که به آخر نمی رسد، سلمان گنجی است که تمام نمی شود وفانی نمی گردد، سلمان از ما اهل بیت است(۱۳۵).
- به هر حال در روایات اسلامی اخبار واحادیث بسیاری راجع به ایمان عجم وفضائل عجم واستقبال آنان از دین مبین اسلام آمده است که البته برخی از آنها نص در ایرانیان است وبرخی دیگر شامل غیر ایرانیان هم می شود اما بیشتر آنها صریح در ایرانیان است، واز این قبیل روایات در کتابهای اهل سنت هم دیده می شود که ما را مجال ذکر همه ی آنها در این مجموعه ومختصر نیست وهدف ما در بازگو نمودن این گونه احادیث تنها بدین منظور است که روشن سازیم بیشتر اخباری که در روایات اسلامی درباره ی عجم وارد شده معمولا مقصود روایات از عجم، ایرانیان بوده است واگر بر دیگران هم کلمه ی عجم اطلاق شده بنحو عموم بوده اما از ایرانیان (بطور خاص) یاد شده است. چنانکه در برخی از همین روایاتی که در این مبحث متذکر شدیم این معنا به خوبی روشن وآشکار است ونیازی به تفسیر وتحلیل ندارد.
عجم در خدمت دین
از روایاتی که درباره ی فضل ودینداری عجم از پیشوایان معصوم (علیها السلام) رسیده است بگذریم، در مورد حوادث مربوط به آخر الزمان نیز روایاتی از زبان ائمه ی طاهرین (علیهم صلوات الله) بازگو شده است که ممکن است آنها را با حرکت اسلامی وانقلاب عظیم ایرانیان ومبارزه ی آنها با اعراب در پیشاپیش ظهور حضرت ولی عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) تطبیق نمود. واینک قسمتی از این روایات را بری اطلاع خوانندگان عزیز در اینجا نقل می کنیم.
۱- مرحوم سید بن طاووس -علیه الرحمه- در کتاب (الملاحم والفتن) پیرامون مبارزه ی عجم با عرب در حدیث مختصری از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین می نویسد:
(قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) لتامرن بالمعروف ولتنهن عن المنکر (او لیبعثن الله علیکم العجم، فلیضربن رقابکم ولیاکلن فیئکم ولیکونن اسدا لا یفرون)
(امر به معروف ونهی از منکر کنید وگرنه خداوند عجم را بر شما مسلط خواهند نمود که گردن شما را بزنند وغنائم شما را بخورند، وچون شیری پر جرات (در مقابل شما بایستند) وهرگز از معرکه نگریزند)(۱۳۶).
۲- در روایت دیگری نیز در همین زمینه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین روایت شده است که آن حضرت فرمود:
(نزدیک است که عجم در میان شما فراوان گردد وخدا آنها را چون شیری پر جرات کند که فرار نکنند ودر صحنه ی نبرد با شما پیکار کنند وغنیمت شما را بخورند)(۱۳۷).
۳- ابونضره، روایت کرده است که ما نزد صحابی معروف وجلیل القدر جابر بن عبد الله انصاری بودیم که گفت: روزی خواهد آمد که پول وطعامی به اهل عراق نرسد، گفتیم از چه ناحیه؟ گفت از ناحیه عجم، زیرا آنها جلوگیری می کنند. سپس گفت: روزی بیاید که پول وطعامی به اهل شام نرسد، پرسیدیم از چه ناحیه؟ گفت: از ناحیه روم، زیرا: رومیان جلوگیری می کنند، آنگاه مدتی ساکت شد وسپس به گفتار خود ادامه داد وگفت: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: در آخر الزمان میان من خلیفه ای (یعنی: حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) خواهند بود که چندان مال بمردم بخشش کند که از حساب شماره بیرون باشد)(۱۳۸).
۴- از کتاب (مشیخه) تالیف: حسن بن محبوب روایت شده است که علی (علیه السلام) خطبه ای ایراد نمود ودر آخر آن خطبه جنین فرمود:
(وقد عهد الی رسول الله (صلی الله علیه وآله) وقال لی: یا علی لتقاتلن الفئه الباغیه، والفئه الناکثه، والفئه المارقه، اما والله یا معشر العرب لتملان ایدیکم من الاعاجم، ولتتخذن منهم الاعبد، وامهات الاولاد، وضرائب النکاح، حتی اذا امتلات ایدیکم منه، عطفوا علیکم عطف الضراغم، التی لا تبقی ولا تذر، فضربوا اعناقکم واکلو ما افاء الله علیکم وورثوکم ارضکم عقارکم، ولکن لن یکون ذلک منهم الا عند تغیر من دینکم وفساد من انفسکم، واستخاف بحق ائمتکم، وتهاون بالعلماء من اهل بیت نبیکم، فذوقوا بما کسبت ایدیکم وما الله بظلام للبعید)(۱۳۹).
(رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از من عهد وپیمان گرفت وبمن فرمود: یا علی! تو در آینده با گروه (باغی) (معاویه ویارانش) وبا گروه پیمان شکن (اصحاب جمل) وبا گروه خوارج (نهروان) نبرد خواهی کرد.
سپس فرمود: ای جمعیت عرب آگاه باشید وبدانید که قوم عجم (یعنی: ایرانیان) در آینده در میان شما فراوان خواهند شد وشما از آنها برده واسیر خواهید گرفت وبا ایشان روابط ازدواج وزناشوئی برقرار خواهید نمود واز آنها صاحب فرزند واولاد خواهید شد، تا جائی که وقتی در میان شما فراوان شدند ناگهان به شما برگردند، وچون شیران پر دل مردانه حمله افکنند، به گونه ای هیچ چیز را باقی نگذارند.
پس بدانید که عجمها در آینده گردنتان را خواهند زد وغنائمی را که خداوند به شما ارزانی داشت است خواهند خورد، وزمینها وباغستانهای شما را مالک خواهند گشت ولکن... این پیشامد صورت نخواهد گرفت مگر آن موقعی که شما دینتان را تغییر دهید، وفساد وتباهی از وجود شما سرچشمه بگیرد وشما پیشوایان را سبک بشمارید، وبه آنان استخفاف به ورزید ودانشمندان از اهل بیت پیغمبر را خوار وذلیل بدانید. پس (در آن موقع) بچشید آنچه را که خودتان سبب آن گردیده اید که خدا هرگز به بندگانش ستم روا نمی دارد.
۵- در ضمن خطبه ی مفصلی که بنام (البیان) در کتاب (الزام الناصب) پیرامون جنگ عرب با ایرانیان از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده، چنین آمده است:
(الا یا ویل بغداد من الری من موت وقتل وخوف یشمل اهل العراق اذا حل فیما بینهم السیف، فیقتل ما شاء الله، وعلامة ذلک اذا ضعف سلطان الروم وتسلطت العرب، ودبت الناس الی الفتن کدبیت النمل، فعند ذلک تخرج العجم علی العرب ویملکون البصرة)(۱۴۰).
هان! ای وای بر بغداد از (ری) یعنی: از مردم ایران، از مرگ وکشتار وترسی که شامل اهل بغداد می شود زمانی که در میان آنها شمشیر گذارده شود. (یعنی: بین دو کشور جنگ واقع شود) پس آنچه خدا بخواهد کشته خواهند شد، وعلامت آن این است که سلطه وقدرت سلطان (روم) (که ظاهرا منظور از آن مسیحیت ویا یهود است) تضعیف گردد، وعرب بر عجم مسلط شود، ومردم همچون مورچگانی که به این سو وآن سو می روند بر اثر فتنه ها به جنبش در آیند، ویا دچار فتنه وآشوب گردند، پس در آن هنگام مردم (عجم) بر علیه عرب، قیام می کنند وبصره را مالک می شوند.
تذکر:
در اینجا بد نیست این نکته را متذکر شویم که روایاتی که در مورد بصره از ائمه معصومین (علیهم السلام) نقل شده، بسیار مختلف وفراوان است وبیشتر آنها در مقام بیان حوادث ورویدادهائی است که در طول تاریخ در بصره روی می دهد نه اینکه همه آنها جزء علائم نزدیک به ظهور باشد. واینک برای اینکه این مطلب به خوبی روشن شود اندکی در این باره توضیح می دهیم.
در بعضی از روایات همانگونه که خوانندگان گرامی ملاحظه نمودند وارد شده است که: هنگامی که سلطه وقدرت دولت روم تضعیف شود (عجم) بر علیه (عرب) قیام می کند وبصره را به تصرف خود در می آورد(۱۴۱).
در روایت دیگری آمده است که: بصره خراب می شود وخراب شدن آنهم به وسیله ی سیدی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) صورت خواهد گرفت(۱۴۲). وبعضی گفته اند که این حادثه واقع شده واز حوادث گذشته محسوب می شود. چه آنکه در سال ۲۵۵ هجری، سیدی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بنام علی بن محمد معروف به (صاحب زنج) قیام کرد وبصره را ویران نمود، وجریان قیام او در تواریخ مسطور است(۱۴۳).
البته احتمال هم می رود که منظور از آن سید، سید دیگری غیر از صاحب زنج باشد. زیرا: اولا- بعضی از کسانی که شرح حال صاحب زنج را نوشته اند در صحت نسب او اظهار تردید نموده اند، وثانیا- چنانچه در بعضی از روایات علائم ظهور آمده است خراب شدن بصره به سقوط مصر، وقیام سیدی که پیش از ظهور در ایران ظاهر می شود مرتبط گردیده است(۱۴۴).
در خبر دیگری است که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: شهر بصره (خسف) می شود. یعنی به زمین فرو خواهد رفت(۱۴۵).
ودر نقل دیگری است که امیر المؤمنین (علیه السلام) ضمن خطبه ای به مردم بصره فرمود:
(به خدای بزرگ سوگند که شهر شما (غرق) خواهد شد، وگوئی من هم اکنون مسجد آنرا می بینم که مانند سینه ی کشتی در آب فرو رفته وجز مسجد جامع وکنگره های آن که در زیر آب نمایان است چیزی از آن باقی نخواهد ماند(۱۴۶).
با ملاحظه ی این روایات ممکن است کسی تصور کند که همه ی آنها جزء علامات ظهور است، ولی باید توجه داشت که طبق مدارک معتبر تاریخی شهر بصره، هم در گذشته خراب شده، وهم غرق گردیده است.
بنابراین قدر مشترک بین این روایات این است که شهر بصره در طول تاریخ، هم به دست عجم خواهد افتاد، وهم خراب خواهد شد وهم غرق خواهد گردید وتوضیح آن اینکه:
خراب شدن شهر بصره در طی قرون واعصار چند مرتبه اتفاق خواهد افتاد وخراب شدن آنهم به وسایل مختلفی صورت خواهد گرفت، یکی به سبب جنگها وتهاجم نیروها برای تسخیر این شهر سوق الجیشی است که این امر بارها واقع شده وممکن است بعدها هم واقع شود، ودیگری به سبب (خسف) و(غرق شدن) است.
اما غرق؛ از بعضی از اخبار چنین استفاده می شود که (بصره) دو بار غرق خواهد شد، یکی قبل از ظهور ودیگری بعد از ظهور. اما قبل از ظهور که ظاهرا جزء علائم ظهور است بطوری که از منابع تاریخی فهمیده می شود، در زمانهای گذشته واقع شده است.
در این زمینه (ابن ابی الحدید معتزلی) در شرح خطبه ی سیزدهم نهج البلاغه می نویسد:
بصره دو بار غرق گردیده است، یک بار در ایام (القادر بالله) متوفای سال ۴۲۲ هجری که بیست وششمین خلفای عباسی بود. وبار دیگر در ایام (القائم بامر الله) متوفای سال ۴۶۷ که تمام بصره در زیر آب رفت ونابود گردید، وچیزی از آن نمایان نبود (مگر کنگره های مسجد جامع، وگروه زیادی نابود شدند وهمه ی خانه ها از میان رفت، ومصداق فرمایش امیر المؤمنین (علیه السلام) شد که در واقع این باره خبر داده بود)(۱۴۷).
واما غرق شدن بصره بعد از ظهور، در زمان خود حضرت صاحب الامر (علیه السلام) واقع خواهد شد زیرا:
در حدیث مفصلی که مرحوم سید بن طاووس ازابن عباس روایت نموده چنین آمده است که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود:
(بعد از خسف بصره طوفان آبی خواهد بود که هر کس از (خسف) نجات یافته باشد از (غرق) نجات نخواهد یافت)(۱۴۸).
ظاهر این خبر این است: که این طوفان آب که بعد از (خسف) خواهد بود، همان غرقی است که بعد از ظهور انجام خواهدگرفت.
وشاید بتوان گفت: آن دسته از اخبار که درباره ی غرق شدن بصره رسیده است اشاره به همین معنا باشد، چنانکه در حدیثی از امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت شده که به اهل بصره فرمود:
(وان لکم یا أهل البصرة وما حولکم من القری من الماء لیوما عظیما بلائه وانی لأعرف موضع منفجره من قریتکم هذه).
(برای شما أهل بصره ومردم آبادیهائی که در اطراف شما قرار دارند روزگار بسیار سختی از طغیان آب در پیش خواهد بود که بلای آن بسیار بزرگ است ومن از محل انفجار آن چشمه آب در این شهر به خوبی آگاهم)(۱۴۹).
واما خسف: آنچه از ظاهر اخبار فهمیده می شود این است که: از علامات سالهای قبل از ظهور است زیرا:
اولا- در ضمن حدیث مفصلی که ابن عباس از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل نموده آمده است که آنحضرت فرمود: خسف بصره هنگام هلاک مصر خواهد بود(۱۵۰).
ثانیا- در حدیثی که منذر جوزی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده چنین آمده است که آن حضرت فرمود: مردم پیش از قیام حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه) بواسطه ی معصیتهائی که از آنها سر می زند بوسیله ی چند چیز زجر می کشند...
وآنگاه حضرت یکایک آنها را برشمرد تا اینکه فرمود: (وخسفی که در بصره واقع شود، وخونهایی که در آن شهر به زمین بریزد وخانه های آن خراب گردد ومردمش نابود گردند)(۱۵۱).
واینک برای این که خوانندگان عزیز از حوادث تلخ وناگواری که از ابتدای خلقت جهان تا هنگام ظهور، در شهر بصره اتفاق می افتد تصویر روشنی داشته باشند، خطبه ی مفصلی را که امیر مؤمنان (علیه السلام) بعد از پایان جنگ جمل در مذمت بصره واهل آن برای مردم ایراد نموده وبه صورت پراکنده در کتابها ذکر گردیده ومرحوم علامه ی مجلسی همه ی آن را یکجا در بحار الانوار آورده است نقل می کنیم:
مرحوم شیخ کمال الدین ابن میثم بحرانی از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت پس از پایان جنگ (جمل) وفتح (بصره) امر فرمود تا منادی در بین مردم ندا کند از فردا به مدت سه روز برای اقامه ی نماز در مسجد جامع حاضر شوند وهر کس از این فرمان سرپیچی کند عذرش پذیرفته نمی شود مگر آنکه حجت ودلیل روشنی داشته باشد، کسی حق ندارد برای نیامدن به مسجد برای خود عذری بیاورد.
چون روز موعود فرا رسید، مردم در مسجد جامع گرد آمدند وبه امامت حضرت نماز خواندند. پس از پایان نماز حضرت ایستاد وبه دیوار قبله ی مسجد تکیه داد وبرای مردم خطبه خواند، وبعد از حمد وثنای الهی ودرود بر پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) واستغفار برای مؤمنین، خطاب به مردم بصره چنین فرمود:
(یا أهل البصرة، یا أهل المؤتفکة وائتفکت بأهلها ثلاثا وعلی الله تمام الرابعة. یا أهل الداء العضال، کنتم جند المرأة وأتباع البهیمة، رغا فأجبتم، وعقر فهربتم. أخلاقکم دقاق، وعهدکم شقاق ودینکم نفاق وماؤکم زعاق المقیم بین أظهرکم مرتهن بذنبه، والشاخص عنکم متدارک برحمة ربه.
کأنی بمسجدکم کجؤجؤ سفینة، قد بعث الله علیها العذاب من فوقها ومن تحتها وغرق من فی ضمنها.
وفی روایة: وأیم الله، لتغرقن بلدتکم حتی کأنی أنظر الی مسجدها کجؤجؤ سفینة، أو نعامة جاثمة.
وفی روایة: کجؤجؤ طیر فی لجة بحر.
وفی روایة أخری: بلادکم أنتن بلاد الله تربة، أقربها من الماء وأبعدها من السماء، وبها تسعة أعشار الشر، ألمحتبس فیها بذنبه، والخارج منها بعفو الله. کأنی أنظر الی قریتکم هذه وقد طبقها الماء حتی لایری منها الا شرف المسجد کأنه جؤجؤ طیر فی لجة بحر.
وفی مثل ذلک:
(أرضکم قریبة من الماء، بعیدة من السماء، خفت عقولکم وسفهت حلومکم، فأنتم غرض لنابل، وأکلة لآکل، وفریسة لصائل).
(ای أهل بصره! ای أهل شهری که سه بار به عذاب الهی دچار گردیده وبر خداوند است که برای چهارمین بار عذاب را بر آن نازل فرماید. ای مردمی که صاحب درد بی درمان هستید! شما لشکریان زنی بودید که به دنبال شتری به راه افتادید، همینکه صدا کرد به صدای او بر انگیخته شدید وچون پی گردید- کشته شد- فرار کردید. اخلاق شما پست، پیمانتان ناپایدار، دینتان نفاق ودو روئی، وآب سرزمینتان شور وبی مزه است. کسی که در میان شما زندگی کند به گناه آلوده می شود وکسی که از میان شما برود به رحمت پروردگار خواهید رسید. گوئی هم اکنون مسجد شما را می بینم که مانند سینه ی کشتی وسط آب قرار گرفته، وخداوند عالم عذاب را از آسمان وزمین بر این شهر نازل نموده وهمه ی ساکنان آن در آب غرق گردیده اند.
- ودر روایت دیگری است که فرمود: (به خدای بزرگ سوگند! که این شهر شما غرق خواهد شد تا جائی که گوئی من هم اکنون مسجدش را می نگرم که همچون سینه ی کشتی ویا سینه ی مرغی در وسط آب قرار گرفته است.
ودر نقل دیگری است که فرمود: (همانند سینه ی پرنده ای است در میانه ی دریا).
ودر یک روایت دیگر است که فرمود:
(سرزمین شما در میان سرزمینهای خدا از نظر خاک بدترین سرزمین هاست، از همه جا به آب نزدیک تر، ولی نسبت به همه جا از آسمان ورحمت خدا دورتر است. نه قسمت از ده قسمت شر در این سرزمین متمرکز است. هر کس در این شهر گرفتار شود بر اثر آلودگی به گناه وهر کس از آن بیرون رود مشمول عفو ورحمت خدا خواهد بود. گویا هم اکنون این شهر را می بینم که تمام اطراف آنرا آب فراگرفته وتنها مناره های مسجد آن مانند سینه ی پرنده ای در میانه ی امواج خروشان دریا دیده می شود).
ومانند همین روایت در یک نقل دیگر آمده است که فرمود:
(زمین شما به آن نزدیک ولی از آسمان به دور است عقلهای شما ضعیف واندیشه هایتان سفیهانه است. بواسطه ی کج اندیشی ونادانی پیوسته مورد نشانه ی هر تیرانداز ولقمه ی هر شکم پرست وشکار هر شکارچی قرار دارید).
چون سخن حضرت به اینجا رسید (احنف بن قیس) از جا بلند شد وعرضه داشت: یا امیر المؤمنین! آنچه را که در مورد غرق شدن بصره فرمودید چه وقت واقع می شود؟ فرمود: ای ابا بحر تو آن زمان را درک نمی کنی زیرا: بین تو وآن زمان قرنها فاصله خواهد بود ولکن حاضران به غائبان برسانند تا برادران خود را مطلع سازند که هر گاه دیدند کپرکومه های بصره که از چوب وبرگ درختان خرما ساخته شده، به خانه ها تبدیل شده ونیزارهای آن جای خود را به قصرها وکاخهای سرافراشته داده است فرار کنند واز آنجا بگریزند، زیرا در آن روز دیگر بصره ای نخواهد بود.
کشته شدن هفتاد هزار نفر در گمرک بصره
سپس حضرت به سمت راست خود نگاهی انداخت وبه برخی از اصحاب خود فرمود: میان شما و(ابله)(۱۵۲) چقدر مسافت است؟
منذر بن جارود عرضه داشت: پدر ومادرم فدای شما باد، چهار فرسخ فاصله است.
حضرت فرمود: راست گفتی. قسم به پرودگاری که محمد (صلی الله علیه وآله) وآل پاکش را برای هدایت مردم براستی برانگیخت واو را به پیامبری گرامی داشت وحضرتش را به رسالت ممتاز نمود، از آن حضرت شنیدم همچنانکه شما از من می شنوید که آن حضرت فرمود:
(یا علی! هل علمت أن بین التی تسمی البصرة وتسمی الابلة أربعة فراسخ وسیکون فی التی تسمی الأبلة موضع أصحاب العشور یقتل فی ذلک الموضع من امتی سبعون ألفا، شهیدهم یومئذ بمنزلة شهداء بدر.
فقال له المنذر: یا امیر المؤمنین! ومن یقتلهم فداک أبی وامی؟
قال: یقتلهم اخوان الجن وهم جیل من الناس کأنهم الشیاطین: سود ألوانهم، منتنة أریاحهم، شدید کلبهم، قلیل سلبهم، طوبی لمن قتلهم وطوبی لمن قتلوه. ینفر لجهادهم فی ذلک الزمن قوم هم أذلة عند المتکبرین من أهل ذلک الزمان مجهولون فی الأرض معروفون فی السماء، تبکی السماء علیهم وسکانها والأرض وسکانها، ثم هملت عیناه بالبکاء)
(ای علی! آیا میدانی بین آن سرزمین که نامش بصره است وبین آن جائی که نامش (ابله) می باشد چهار فرسخ است ودر آینده زمانی فرا خواهد رسید که در (ابله) که محل اصحاب عشور- مرکز گمرک - است تعداد هفتاد هزار نفر از امت من کشته شوند که شهیدان ایشان در آن روزگار بمنزله ی شهدای بدر خواهند بود.
منذر بن جارود عرضه داشت: یا امیر المؤمنین پدر ومادرم به فدایت چه کسی آنها را می کشد؟
فرمود: برادران جن آنها را می کشند وآنها گروهی از مردمند که گوئی همانند شیاطین می باشند. صورتهایشان سیاه بوهایشان متعفن، اذیت وآزارشان بسیار وغنائمی که به دست می آورند بسیار ناچیز واندک است، خوشا بحال کسانی که این شیطان صفتها را بکشند وخوشا بحال کسانی که به دست آنها کشته شوند. گروهی برای جهاد با آنها در آن زمان حرکت می کنند که در نزد متکبران خوار وذلیل: ودر روی زمین مجهول وناشناخته وقدر ومنزلتی ندارند ولی در آسمانها مشهورند أهل آسمان وزمین بر آنها گریه می کنند.
سپس اشک از دیدگان مبارکش سرازیر گردید. آنگاه در دنباله ی سخنان خود فرمود: (ویحک یا بصرة، ویلک یا بصرة)
(خوشا به حالت ای بصره! وبدا به حالت ای بصره!)
منذر به جارود عرض کرد: یا امیر المؤمنین! معنای (ویح) چیست؟ ومعنای (ویل) کدام است؟ واز ناحیه ی (غرق) به مردم بصره چه خواهد رسید؟ فرمود: ای منذر! (ویح) باب رحمت است و(ویل) باب عذاب است. ای منذر! مردم بصره حوادث بسیار سختی در پیش خواهند داشت که یکی پس از دیگری به وقوع خواهد پیوست.
یک حادثه ی آن این است که: برخی بر برخی مسلط شوند واز همدیگر بکشند. حادثه ی دیگرش این است که: فتنه ای به وجود آید که در اثر آن شهر ایشان خراب، منازلشان ویران، واموالشان نصیب دیگران گردد، ومردانشان کشته شوند، وزنانشان اسیر وبی سر وسامان وقربانی گردند. ای وای که داستان آن زنان چه اندازه عجیب وبهت آور است.
حادثه ی دیگر آن، فتنه ی (دجال بزرگ یک چشم است) که به بصره می آید وچشم راست او (ممسوح)، شکاف وحدقه ای ندارد وچشم دیگرش همانند پاره ی خون، چون دانه ی انگوری که بر روی آب قرار گرفته باشد برآمدگی دارد وگروهی از مردم بصره به تعداد کسانی که در (ابله) کشته شده وبه فیض شهادت رسیدند، از او پیروی نمایند، وکتابهای مقدس (انجیل) به گردن خود بیاویزند وگروهی کشته شوند وگروهی هم فرار کنند. وحوادث دیگر عبارت است از: زمین لرزه، باریدن سنگ ومانند آن - یا نزول بلا از آسمان - فرو رفتن به زمین- یا خراب شدن عمارتها وساختمانها- مسخ شدن، قحطی وگرسنگی شدید که برای فرد فرد مردم بصره ظاهر شود، وسپس مرگ سرخ خواهد بود- ومرگ سرخ - همان (غرق) است.
ای منذر! بصره به جز نام فعلی آن در کتب پیشینیان سه نام دارد، خریبه، مدمر-یا تدمر- وموتفکه که به معنای زیرو رو شده می باشد.
ای منذر! قسم به پروردگاری که دانه را شکافت وانسانها را آفرید، اگر بخواهم، می توانم شما را از هر قطعه قطعه زمینی که چه وقت خراب می شود، وچه وقت آباد می گردد تا روز قیامت، خبر دهم)(۱۵۳).
با توجه به روایات یاد شده وملاحظه ی خطبه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) ومطالعه ی حوادثی که درباره ی بصره نقل شد، این نتیجه به دست می آید که: بیشتر روایاتی که در مورد (بصره) از پیشوایان معصوم (علیهما السلام) نقل شده، روایاتی است که غالب آنها از وقایع آینده وحوادثی که در طول تاریخ در بصره روی می دهد خبر داده واز معجزات أئمه ی معصومین (علیهما السلام) محسوب می شود، نه اینکه همه ی آنها جزء علائم نزدیک به ظهور باشد.
ولی با این همه: این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که در بخشی از روایات خصوصا در روایاتی که از حرکت انقلابی ایرانیان پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه- به رهبری سیدی جلیل القدر از دودمان أهل بیت (علیهم السلام) پیشگوئی شده است، پیشوایان معصوم (علیهما السلام) خراب شدن شهر بصره را یکی از علائم بسیار نزدیک به ظهور دانسته اند وبخصوص در چندین روایت، به این موضوع تصریح فرموده اند(۱۵۴).
۳ - موالی
یکی از عناوین (ایرانیان) ومسلمانان غیر عرب، که در اخبار واحادیث اسلامی وهمچنین تاریخ اسلام آمده ومسلمانان صدر اسلام آنرا در مورد غیر عرب زبان وبخصوص (ایرانیان) بکار برده اند کلمه ی (موالی) است.
چون این کلمه در لغت وزبان عرب معانی متعدد ومختلفی دارد وضمنا در معانی متضاد ومتفاوتی بکار رفته است، ناچاریم آنرا ریشه یابی کرده ومعنای اصلی وواقعی آنرا بدست آوریم، وسپس علت نامگذاری مسلمانان غیر عرب وایرانیان را که به عنوان (موالی) شهرت یافته اند، بررسی کنیم.
موالی در لغت عرب
کلمه ی (موالی) در لغت عرب جمع (مولی) است ومولی، کلمه ای است که در تاریخ اسلام بمعنی (آزاد شده) بکار می رفته وبه غلامان وبرده هائی که آزاد می شدند موالی می گفتند.
در ضمن به کسانی هم که با قبیله ای از قبائل عرب، پیمان دوستی می بستند ومخصوصا افراد غیر عرب که با عربها پیمان وابستگی را منعقد می ساختند تا از حمایت آنها برخوردار باشند، نیز (مولی) گفته می شده است، همچنانکه به افراد آزاد کننده ی برده، هم مولی می گفتند.
ومولوی هم درباره ی مولی بمعنی آزاد کننده، شعری دارد که می گوید:

کیست مولی آنکه آزادت کند * * * بند رقیت ز پایت برکند

معنای کلمه مولی
در کتاب لغت (لسان العرب) در ماده ی (ولی) می نویسد:
مولی معنای متعددی دارد وبر افراد زیادی اطلاق می شود که از جمله آنها: مولی بمعنی خداوند، ومولی بمعنی مالک عبد، ومولی بمعنی تابع وپیرو، ومولی بمعنی دوست ومولی بمعنی یاور ومولی بمعنی آزاد کننده ی برده ومولی بمعنی انسان آزاد شده ی از قید بردگی وبندگی می باشد. وسپس اضافه می کند که بیشتر این معانی در حدیث هم آمده است.
کلمه ی مولی وموالی هر دو در قرآن مجید آمده وریشه قرآنی دارد، ودر بیشتر معانی یاد شده بکار رفته است. که جهت روشن شدن معنای کلمه ی مولی. به برخی از آیات قرآن اشاره می کنیم.
آنجا که مولی بمعنی خداوند بکار رفته چنین آمده است:
﴿فاعلموا أن الله مولاکم نعم المولی ونعم النصیر﴾(۱۵۵).
بدانید خداوند سرپرست وتدبیر کننده ی امور شماست، بهترین مدیر وبهترین یار است.
ودر آنجا که مولی بمعنی (آقا) بکار رفته، چنین است:
(أحدهما أبکم لا یقدر علی شیء وهو کل علی مولاه)(۱۵۶).
یکی از آن دو، لال مادرزاد است، وهیچ کاری از او بر نمی آید واو سربار آقای خود می باشد.
همچنین آیه ی چهاردهم سوره ی تحریم(۱۵۷) که در قرآن شریف آمده، ودر تفسیر آن وارد شده است که مقصود از آن وجود مقدس مولی امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، وآیات دیگری نیز که در این زمینه وارد شده، ومؤید آن فرموده ی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است که درباره ی علی (علیه السلام) فرمود: (من کنت مولاه فهذا علی مولاه).
ودر جائی که مولی بمعنی دوست بکار رفته، آمده است:
﴿یوم لا یغنی مولی عن مولی﴾(۱۵۸).
روزی که هیچ دوستی از هیچ دوستی نمی تواند حمایت کند.
وآیات دیگری هم هست که با ملاحظه ی آیات قبل وبعد هر آیه وتفسیر آن معانی واقعی هر یک از آنها بدست می آید.
مفهوم اصلی کلمه ی (مولی) پیوند وقرابت ونزدیکی است ولذا در مورد دو چیز که در پهلوی یکدیگر ومتصل بهمدیگر بوده ودر مجاورت هم قرار گرفته باشند کلمه ی (ولا) یا (ولی) ویا کلمه ی مولی بکار برده می شود.
این کلمه غالبا در دو معنای مخالف یکدیگر استعمال می شود. مثلا همانطوری که قبلا اشاره شد، در بسیاری از موارد، هم به خداوند اطلاق شده وهم بمعنی آقا وسرور آمده است، وهم در مورد بندگان وبردگان وآزادشدگان استعمال شده است.
- به هر تقدیر یکی از معانی معروف ومشهور کلمه ی (موالی) آزادشدگان می باشد که این کلمه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در مورد بندگان آزاد شده بکار می رفته وبه کسانی که قبلا برده بوده اند، به آنها وفرزندانشان (مولی) می گفتند.
موالی در اصطلاح قرآن کریم
کلمه ی (موالی) در قرآن کریم در توصیف کسانی آمده است که پدرانشان مجهول وناشناخته بوده ان، چنانکه در سوره ی احزاب آیه ی ۵ می فرماید:
(أدعوهم لابآئهم هو أقسط عند الله فان لم تعلموا آبائهم فاخوانکم فی الدین وموالیکم).
شما پسرخوانده ها را به پدران خودشان نسبت دهید وآنان را به نام پدران خودشان منسوب سازید که در نزد خدا به عدالت نزدیکتر است، وچنانچه پدرانشان را نشناسید آنها (پسرخوانده ها) برادران شما در دین، ودوستان ویاران وموالی شما هستند.
این آیه ی شریفه در بیان حکم پسرخوانده هاست که در جاهلیت چنین رسم بود که وقتی کسی در خانه ی شخصی تحت تربیت وسرپرستی او قرار می گرفت، او را فرزند همان شخص می دانستند. ولذا وقتی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) (زید بن حارثه) را که برده ای زیرک وزرنگ بود خریداری نمود وپس از مدتی او را آزاد ساخت، عربها (زید) را زید بن محمد نامیدند، تا زمانی که اسلام عزیز این حکم را ملغی نموده وفرمود:
هر کس پسر آن پدری است که از نطفه ی او بوجود آمده است ونمی شود کسی که بوسیله ی نسب افتخاری وقراردادی به دیگری منسوب گشته است پسر حقیقی او محسوب کرد ودر شمار فرزندان واقعی او بحساب آورد.
یک نکته
گرچه آیه ی شریفه ی (ادعوهم لابائهم) در بیان حکم پسرخوانده ها ودر مورد (زید بن حارثه) پسر خوانده ی رسول الله (صلی الله علیه وآله) است و(عبد الله بن عمر) می گوید: ما همیشه زید بن حارثه را زید بن محمد (صلی الله علیه وآله) می خواندیم تا اینکه این آیه نازل گردید، وکلمه ی موالی را در این آیه به کسانی اطلاق شده که مانند زید بن حارثه قبلا برده بوده وبعدا آزاد شده اند، اما از آنجا که کلمه ی موالی معانی متعددی دارد (ومسلمانان صدر اسلام این کلمه را در مورد مسلمانان غیر عرب بکار برده اند) نیازمند توضیح وتفسیر بیشتری است وتا اصل قضیه ی پسرخواندگی (زید) روشن نشود، مفهوم واقعی کلمه ی موالی بدست نمی آید، لذا ناچاریم موضوع پسرخواندگی زید بن حارثه را که در تفسیر آیه ی چهارم سوره ی احزاب آمده بطور کامل بیاوریم تا هم خواننده ی عزیز بموضوع پسرخواندگی (زید بن حارثه) واقف گردد، وهم زمینه ای برای درک معنای اصلی کلمه ی موالی فراهم گردد.
داستان زید بن حارثه
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی ذیل آیه ی شریفه ی ﴿وما جعل أدعیائکم أبنائکم﴾(۱۵۹) (خداوند پسرخوانده گان شما را پسران حقیقی شما نگردانیده است) از امام صادق (علیه السلام) روایت نمودند که آنحضرت فرمود: سبب نزول آن چنین بوده است که وقتی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) با حضرت خدیجه ازدواج فرمود، روزی بخاطر تجارت با اموال خدیجه بطرف بازار (عکاظ) رهسپار گردید و(زید بن حارثه) را که برده ای زیرک وزرنگ بود خریداری نمود.
این غلام، پس از بعثت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اسلام را اختیار کرد واز غلامان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گردید، وقتی که پدرش (حارثه) از موضوع پسرش باخبر گردید، وارد مکه شد که پسرش را با خودش ببرد، لذا نزد ابو طالب آمد وگفت: ای ابو طالب پسرم به اسارت به مکه آورده شده وشنیده ام که از غلامان برادرزاده ات قرار گرفته، از تو می خواهم که یا او را بمن بفروشی ویا او را آزاد کنی وبمن باز گردانی.
ابو طالب موضوع را به پیامبر گفت، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: من زید را آزاد کردم هر جائی که می خواهد می تواند برود.
حارثه وقتی فهمید که پسرش آزاد شده، دست پسر را گرفت که با خود ببرد. اما (زید) امتناع ورزید وگفت: با وجود اینکه پیامبر مرا آزاد کرده است، من از او جدا نخواهم شد.
پدرش از او خواست که بخاطر مراعات حسب ونسب فامیلی از بردگی قریش صرف نظر کند، (زید) گفت من برده نیستم، ودر عین حال از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نمی توانم جدا باشم.
پدر زید به خشم آمد وفریاد کرد وگفت: ای طایفه قریش شاهد باشید که من از پسرم زید بیزاری جسته واو را از فرزندی خود خلع نمودم.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در برابر خشم حارثه فرمود: ای طایفه قریش بدانید که از این پس زید پسر من است، من از او، واو از من ارث خواهد برد.
از آن به بعد زید، پسر محمد (صلی الله علیه وآله) خوانده شد. ورسول خدا (صلی الله علیه وآله) زید را بسیار دوست می داشت، وپس از هجرت به مدینه - دختر عمه خود (زینب) بنت جحش را به عقد او درآورد تا اینکه در یکی از جنگها زید شهید شد.
پس از شهادت زید، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) زینب را به عقد خود درآورد، منافقین گفتند: پیامبر ما را از ازدواج با پسرخوانده هایمان منع می کند ولی خودش زن پسر خویش را به عقد خود در می آورد در صورتی که این کار بر او حرام بوده است، آنگاه این آیه ی (وما جعل أدعیائکم أبنائکم) نازل گردید وخداوند فرمود: پسرخوانده در حکم پسر حقیقی وواقعی نخواهد بود(۱۶۰).
نتیجه ای که از این جریان تاریخی ومفصل به دست می آید این است که: هر چند آیه ی شریفه در مورد (زید بن حارثه) پسرخوانده رسول الله (صلی الله علیه وآله) است که به نام زید بن محمد خوانده می شده واو سابقه ی بردگی داشته، ولی در عین حال می شود به کسانی هم که سابقه ی بردگی نداشته وپدرانشان مجهول وناشناخته باشند، موالی گفته شود، زیرا:
اولا: بخاطر معانی متعدد این کلمه.
ثانیا: که مسلمانان صدر اسلام هم از کسانی بوده اند که مانند زید بن حارثه سابقه ی بردگی داشته وهم از کسانی که سابقه ی بردگی نداشته. اما پدرانشان ناشناخته بوده اند.
وچون گروهی از مسلمانان غیر عرب تازه مسلمان، مانند (اعراب) وابستگی قبیله ای نداشته ودارای شجره ی نسبی معلوم ومنظمی همانند قبائل عرب نبوده اند از اینرو مسلمانان عرب نژاد، برای این که آنان را از جرگه ی (اعراب) خارج نموده وبرای خود امتیازی قائل شوند به همه ی آن گونه افراد (موالی) گفته اند وبا این عنوان آنان را از افراد غیر مسلمان جدا ساخته ومسلمان بودنشان را با لفظ (موالی) یعنی پیروان دین مبین اسلام مشخص نموده اند.
علت نامگذاری ایرانیان به موالی
ظاهرا علت اینکه (ایرانیان) نیز در تاریخ پرافتخار اسلام بنام موالی نامیده شده اند برای یکی از دو جهت بوده است یا بدین لحاظ بوده است که چون پس از رحلت رسول گرامی اسلام سیاست ناروای تبعیض نژادی وبرتری عرب بر عجم در جهان اسلام آغاز شد ومسلمانان غیر عرب، ناچار بودند برای فرار از آن تبعیضهای ناروا، خود را به یکی از قبائل عرب وابسته کنند ومولای آن قبیله به شمار روند، به آنان (مولی) گفته شده، ویا اینکه چون هنگام فتح سرزمین پهناور ایران، تعدادی از اعضاء خاندان سلطنتی این کشور به اسارت درآمدند وبه مدینه آورده شده ودر آنجا با عنایت ویژه ی مولای متقیان امیر مؤمنان علیه افضل التحیة والسلام آزاد شدند لقب (موالی) یافتند.
در هر صورت، ایرانیان نیز در تاریخ اسلام به عنوان موالی از آنها یاد شده است وبه حسب ظاهر دومین دلیلی که برای تسمیه ی ایرانیان در موالی آوردیم بهتر ودلچسب تر است، زیرا هنگامی که اسیران ایرانی وارد مدینه شدند، با پیشنهاد وکوشش امیر المؤمنین (علیه السلام) وعنایت خاصی که آن حضرت درباره ی آنان مبذول داشت، در همان نخستین روزهای ورود به مدینه از قید بندگی آزاد شدند، چنانکه مرحوم علامه مجلسی اعلی الله مقامه الشریف در کتاب نفیس (بحار الانوار) بروایتی از (طبری) (شیعی) شرح آزادی ایرانیان را چنین آورده است.
تصمیم عمر درباره اسرای ایرانی
چون اسیران فرس - یعنی: اسیران ایرانی - را به مدینه آوردند (عمر بن خطاب) می خواست زنان را به فروش برساند ومردان را بنده وبرده سازد (ودر نسخه ای، برده ی عرب سازد وفرمان دهد تا آنان، افراد علیل وناتوان وپیر وفرتوت را برای طواف دادن در اطراف کعبه به دوش بگیرند) امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده است گرامی دارید کریمان هر قومی را، عمر گفت: من هم شنیدم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می فرمود: اگر کریم قومی نزد شما آمد، او را گرامی دارید اگر چه مخالف باشد.
محبت امیر مؤمنان نسبت به موالی
سپس امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: اینان (یعنی: ایرانیان) مردمی هستند که با شما سرسازش دارند، وبه مسلمانی رغبت دارند، وبناچار نژادی از خود پدید آورند. ومن خدا را گواه می گیرم وشما را گواه می گیرم که هر چه از آنها سهم خود من است برای رضای خدا رها کردم، وهمه ی بنی هاشم هم از آن حضرت پیروی کردند وحق خودشان را به او بخشیدند، وآن حضرت فرمود: خدایا شاهد وگواه باش که آنچه را که اینان بمن بخشیدند برای رضای تو آزاد کردم، ومهاجر وانصار هم گفتند: ما هم حق خودمان را بتو بخشیدیم ای برادر رسول خدا وآن حضرت فرمود: بار خدایا گواه باش که اینان حق خودشان را به من بخشیدند، ومن هم قبول کردم وخودت گواه باش که من همه ی آنها را در راه رضای تو آزاد کردم.
عمر گفت: چرا تصمیم مرا درباره ی عجمها در هم شکستی وبرای چه از نظر من درباره ی آنها روگردان شدی؟
وآن حضرت بار دیگر گفتار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را درباره ی گرامی داشتن کریمان بازگو کرد.
عمر گفت: ای ابو الحسن من هم آنچه را که از آن من بود وبتو بخشیده نشده بود برای خدا وبرای تو بخشیدم.
امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: بار خدایا گواه باش بر آنچه گفتند وگواه باش که من همه را آزاد کردم. آنگاه درباره ی ازدواج، با اسیران فارس صحبت شد و(شهربانو) با دست خود به حضرت حسین بن علی (علیه السلام) اشاره نمود ودر میان جمعیت حسین (علیه السلام) را انتخاب واختیار کرد وامیر المؤمنین (علیه السلام) را وکیل خود قرار داد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) به او فرمود: نامت چیست؟ جواب داد (شاه زنان) بنت کسری، امیر مؤمنان (علیه السلام) به او فرمود: تو شهربانوئی وخواهرت (مروارید) دختر کسری؟ او بزبان فارسی گفت آری. (ودر نسخه ای پس از آنکه علی (علیه السلام) به او فرمود نامت چیست، واو جواب داد شاه زنان علی (علیه السلام) با لهجه ی فارسی به او فرمود: نه، شاه زنان نیست مگر دختر محمد (صلی الله علیه وآله) واوست (سیدة النساء) وتو شهربانوئی. سپس خواهرش مروارید را نیز در امر ازدواج آزاد گذاشتند واو هم حسن بن علی (علیه السلام) را انتخاب نمود(۱۶۱).
بطوری که از این روایت استفاده می شود ممکن است علت نامگذاری ایرانیان به (موالی) همین اسارت وآزادی باشد، که چون تعدادی از افراد سرشناس آنان، هنگام فتح کشورشان به اسارت در آمدند وبعدا آزاد شدند عربها به آنان عنوان (موالی) دادند.
وممکن است علت دیگری داشته باشد که تا بحال بر ما پوشیده ومستور مانده وما از حقیقت وواقعیت آن بی اطلاعیم، زیرا که اطلاق کلمه ی موالی بر (ایرانیان) تنها به تاریخ اسلام وبعد از زمان رحلت پیامبر عظیم الشأن مربوط نمی شود، بلکه (موالی) عنوانی بوده است که حتی شخص پیغمبر گرامی نیز مدتها پیش از مسلمان شدن ایرانیان وقبل از آنکه آنها بدین مبین اسلام بگروند برایشان انتخاب نموده واز آنان با عنوان (موالی) نام برده است.
انتخاب عنوان (موالی) برای ایرانیان که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از آئین توحید ویکتاپرستی اطلاع نداشتند بسی حیرت زا وشگفت انگیز است، والبته این خود، رازی نهانی وسری از اسرار الهی بشمار می رود که بر زبان مردی بس بزرگ، وپیغمبری راستین ورسولی آسمانی جاری شده واز آینده ی درخشان مردمی دیندار وخداپرست، وانسانهائی با ایمان واز خود گذشته خبر داده است.
علت تقسیم مسلمین به عرب وموالی
اینجا یک سؤال پیش می آید وآن این که: اگر لفظ (موالی) در زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در مورد (ایرانیان) استعمال می شده، پس چطور شده که استعمال این لفظ به سایر مسلمانان غیر عرب سرایت کرده و(عربها) این کلمه را در مورد کسانی که عرب زبان نبوده اند بکار برده وبه همه ی آنها موالی گفته اند؟!
در پاسخ این سؤال باید گفت: سبب استعمال کلمه ی موالی در مورد مسلمانان غیر عرب، از نظر اهل فن وارباب تحقیق، بسیار روشن است، وشاید تنها علتی که بتوان برای آن ذکر نمود، همان سیاست ناروای تبعیض نژادی وبرتری دادن عرب بر عجم وتفاوت میان عرب وغیر عرب دانست!!!
زیرا در دوران رسالت پیغمبر گرامی اسلام، مسلمانان بیش از عنوان مشهور (مهاجر) و(انصار) نداشتند. ولی پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ودرگذشت آن حضرت وروی کار آمدن خلفاء سه گانه، مخصوصا در دوران حکومت خلیفه ی دوم که دوران فتوحات اسلام آغاز گردید، ودین مبین اسلام در خارج عربستان وسرزمین حجاز پیشرفت نمود، وملتهای دیگر هم زیر پرچم توحید وشعار جاوید لا اله الا الله گرد آمدند، سیاست ناروای تبعیض نژادی در تمام شئون مختلف زندگی وزمینه های حقوقی واجتماعی در جهان اسلام پدیدار گشت. واین سیاست بطور جدی در طول سیاست چندین ساله ی خلیفه ی دوم بدستور شخص وی عملی گردید، ودو عنوان در زبان مسلمانان رایج شد که یکی (موالی) بود ودیگری (علج) یعنی: کفار عجم، وموالی که معنای وابستگان وآزاد شده ها را داشت عنوانی شد برای نو مسلمانان غیر عرب و(علج) که در لغت عرب بمعنی گورخر است، از باب اهانت وپستی، لقب کفار عجم گردید.
سیاست تبعیض نژادی
ظاهرا علت اینکه مسلمانان غیر عرب بعنوان (موالی) معنون گشته وبا این عنوان معروف شدند این بود که: چون (عمر) خلیفه ثانی، سیاست تبعیض نژادی را بطور اصولی پی ریزی نمود ودفتر حقوق را منظم کرد ونام تمامی قبائل وافراد عرب را که نسبت قبیلگی آنها معلوم ومنظم بود، یکایک ثبت وضبط نمود، نو مسلمانان غیر عرب که مانند اعراب شجره ی نسبی مشخصی نداشتند وپدران آنها از نظر عرب مجهول ونا شناخته بودند، در برابر عرب ناچار شدند برای اینکه از مزایای اسلامی وحقوق اجتماعی بهره مند گردند، خود را به یک قبیله ی عربی وابسته کنند تا در نتیجه، در درجه ی دوم مسلمانی قرار گرفته واحترام آنان ملحوظ بماند وبدینوسیله از حقوق اجتماعی اسلام بهره مند شوند. واین لفظ مولی که معنی آزادشده ویا (وابسته بودن) داشت دلیل بر این بود که آنان (مسلمانان غیر عرب) وزیردست عربند، وباید از طرف عرب، از حقوق اجتماعی وامور زندگانی بی نصیب نمانند!!!
گواه زنده
شاهد زنده وسند گویائی که گواه این حقیقت است ونشان می دهد که سیاست تبعیض نژادی وادامه ی این روش ناپسند تا چه اندازه در بین عربها معمول ورایج بوده است واعراب آنروز هیچگونه ارزش واعتباری برای نو مسلمانان غیر عرب قائل نبوده اند، وحتی کار بجائی کشیده شده که نو مسلمانان غیر عرب ناچار شوند برای احقاق حقوق حقه ی خود لب به شکایت باز کرده وبرای اعتراض، به سیاست تبعیض نژادی به حضور علی (علیه السلام) شرفیاب شوند، روایتی است که مرحوم کلینی قدس سره در کتاب (کافی) راجع به شکایت (موالی) از (اعراب) بدین صورت آورده است:
شکایت از تبعیض
روزی گروهی از موالی به حضور امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیدند واز سوء رفتار عرب شکایت کردند وگفتند: یا امیر المؤمنین رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هیچگونه تبعیض میان عرب وغیر عرب در تقسیم بیت المال یا در امر ازدواج قائل نبود، بیت المال را بطور مساوی تقسیم می کرد وسلمان فارسی، وبلال حبشی وصهیب رومی در عهد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با زنان عرب ازدواج کردند، ولی امروز عربها میان ما وخودشان تفاوت قائلند. علی (علیه السلام) رفت ودر این زمینه با عربها صحبت کرد، اما مؤثر واقع نشد، آنها فریاد کردند، غیرممکن است، غیرممکن است، نمی شود، نمی شود.
علی (علیه السلام) در حالی که از این جریان سخت خشمناک شده بود، میان موالی آمد وفرمود: با کمال تأسف ایشان حاضر نیستند با شما روش مساوات در پیش گیرند، ومانند یک مسلمان متساوی الحقوق با شما رفتار نمایند، من به شما سفارش می کنم که تجارت وبازرگانی را پیشه خود سازید وخداوند به شما برکت خواهد داد(۱۶۲). بنابراین از مجموع مطالب گذشته وهمچنین جریان شکایت موالی وسوء رفتار اعراب نسبت به آنها، می توان بدست آورد که لا اقل یکی از علل نامگذاری مسلمانان غیر عرب وبخصوص ایرانیان، بعنوان موالی، همان سیاست ناروای تبعیض نژادی بوده است.
یک مقایسه
برخلاف شیوه ی زمامداری خلیفه ی دوم (عمر بن الخطاب) که از موالی وایرانیان خوشش نمی آمد واز آنها بشدت دوری می نمود، علی (علیه السلام) که پیوسته از این طرز رفتار وروش ناپسند وسیاست خشونت آمیز عربی در رنج وعذاب بسر می برد، پس از آنکه زمام امور حکومت اسلامی را بدست با کفایت خود گرفت، بی پروا موالی ونو مسلمانان عجم وافراد ایرانی نژاد را بخود نزدیک ساخت.
وهمچنانکه پیش از دوران زمامداریش به نژادهای دیگر نیز عنایت داشت، پس از آنکه مرکز حکومت اسلامی را بکوفه منتقل نمود با یک آینده نگری درست وصحیح، زمینه ی شرکت ایرانیان را در مکتب اسلام وقرآن فراهم نمود وچون هوش واستعداد واخلاص وایمان ایرانیان را در مسلمانی تشخیص داد، به آموزش وپرورش آنان همت گماشت وافرادی مانند (میثم تمار) خرما فروش عجم، که از اهل (هجر) وبحرین بود ویک فرد ایرانی بشمار می رفت از صاحبان سر واسرار خود ساخت واو را در کنار کمیل بن زیاد نخعی دوش بدوش یکدیگر بر سر یک میز آموزش داد وبه وی اسرار ولایت آموخت وبدین وسیله زمینه ی گسترش دین پاک اسلام وپرتو نور ولایت را در سرزمین ایران فراهم ساخت. ولذا درباره ی عنایتهای ویژه ی آن حضرت نسبت به ایرانیان در تاریخ آمده است که (مغیره ضبی) همیشه در مقایسه ی میان علی (علیه السلام) وخلیفه ثانی (عمر) می گفت: علی (علیه السلام) تمایلش نسبت به موالی (مسلمانان غیر عرب) بیشتر بود و(عمر) برعکس، از آنها خوشش نمی آمد وبه شدت از موالی دوری می نمود وبیش از هر کس دیگر از آنان گریزان بود(۱۶۳).
پرخاش شدید اشعث به امیر مؤمنان
هرچند امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در طول دوران حکومت چند ساله اش که بسیار کوتاه ولی پربار وپربرکت بود، به شدت به مبارزه با سیاست تبعیض نژادی برخواست، ودیوار انحصار طلبی ودوگانگی را ویران ساخت. اما متأسفانه این روش زشت وناپسند واعمال ضد انسانی وخلاف اسلامی، چنان در روح وخون وجان عرب ریشه دوانده بود، که وقتی دیدند علی (علیه السلام) برخلاف شیوه ی زمامداران گذشته، (مسلمانان غیر عرب) را بخود نزدیک ساخته وبه آنان توجه بیشتری دارد وبه تعلیم وتربیتشان پرداخته است، این معنا آن چنان بر اعیان واشراف وبزرگان عرب وخفاشان درمانده از دیدار نور ولایت، سخت وناگوار آمد تا جائی که (اشعث بن قیس کندی) سردار به اصطلاح نامی ومعروف عرب بدان حضرت خورده گرفت وپرخاش نمود واو را بر این عمل انسانی اسلامی اش سرزنش کرد، وبا لحن تند وزننده ای که حاکی از تعصب عربی بود، به حضرت علی (علیه السلام) که مشغول سخنرانی بود اعتراض کرد که (تو این سرخ رویان (یعنی موالی وایرانیان) را بر ما چیره ساخته ای) چنانچه مشروح این جریان در تاریخ وحدیث بدین صورت آمده است:
پیشگویی علی از آینده ایرانیان
(عباد بن عبد الله اسدی می گوید: من روز جمعه ای در مسجد نشسته بودم وعلی (علیه السلام) بر فراز منبری از آجر خطبه می خواند و(ابن صوحان) در پای منبرش نشسته بود. (اشعث) آمد وپا برگردن مردم می گذاشت ومی گذشت تا نزدیک آن حضرت رسید، وچون روبروی آن حضرت قرار گرفت، گفت: (یا امیر المؤمنین غلبتنا علیک هذه الحمراء)؛ ای امیر مؤمنان! این سرخ رویان (یعنی: ایرانیان) در نزدیکی به تو بر ما غلبه کرده اند وجلو روی شما بر ما (عربها) چیره شده اند ومقربان درگاه حضرتت گردیده اند وتو جلو آنها را نمی گیری!!!
آن حضرت از شنیدن این سخن خشمناک شد وپای خود را محکم به منبر کوبید، تا اینکه (ابن صوحان) گفت: ما را با این مرد (ابن اشعث) چکار آنگاه گفت: بطور مسلم امروز علی (علیه السلام) سخنی خواهد گفت که پرده از چهره ی عرب بردارد ونشان خواهد داد که عرب چکاره است. امروز علی (علیه السلام) سخنی خواهد گفت که آنچه نهانست آشکار شود وبرای همیشه در خاطره ها بماند.
آنگاه علی (علیه السلام) فرمود: چه کسی است که عذر مرا از این شکم گنده های بی فایده بخواهد، (یعنی مرا از شر اینگونه افراد خلاص کند) که خودشان در بستر نرم استراحت می کنند، ومانند حیوانات وچهارپایان درازگوش اینطرف وآن طرف ملق می زنند ویکی از آنها (بعنوان نمایندگی از دیگران) پیش می آید ودر حالی که بر روده های خود زیر ورو می شود (یعنی: بقول معروف از باد شکم سخن می گوید) ومردمی هم (یعنی موالی وایرانیان) آفتاب می خورند وروزهای گرم بخاطر خدا فعالیت می کنند واو (یعنی اشعث) به من فرمان می دهد که من آنها را (یعنی: موالی را) از خود برانم واز نزد خویشتن دورشان سازم تا از ستمکاران باشم!!!. سپس فرمود:
(أما والذی فلق الحبة وبرء النسمة لقد سمعت محمدا (صلی الله علیه وآله) یقول: لیضربنکم والله علی الدین عودا کما ضربتموهم علیه بدءا)
(قسم به پروردگاری که دانه را شکافت وگیاه را رویاند وانسان را آفرید، من خود از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می فرمود: بخدا قسم همچنانکه شما در ابتداء کار، با ایرانیان بخاطر اسلام خواهید جنگید، بعد ایرانیان، بخاطر تازه شدن اسلام وحمایت از دین با شماها خواهند جنگید(۱۶۴).
کلمه حمراء در لغت
در (لسان العرب) (کتاب لغت)در ماده ی (حمر) می نویسد:
(الحمراء العجم، لبیاضهم) یعنی (حمرا) که معنی آن سرخ رویان است (عجمها) هستند، برای آنکه سفید چهره اند، وبدین لحاظ که سرخی بر سفیدی چهره شان غلبه دارد بآنان سرخ چهره گفته اند وعرب، به مردم غیر عرب زبان که سفید چهره بودند، مانند رومیان وایرانیان وهمچنین کسانی که در رنگ چهره بآنان شباهت داشتند حمراء (یعنی: سرخ چهره) می گفتند.
صاحب لسان العرب در ادامه ی سخنان خود می گوید:
از همین قبیل است حدیث علی (علیه السلام) هنگامی که یکی از سرداران معروف عرب به او گفت (غلبتنا علیک هذه الحمراء) تو این سرخ رویان را بر ما چیره ساخته ای، وعلی (علیه السلام) در پاسخش فرمود: آری، اینان بخاطر حمایت از دین در آخر سر با شما خواهند جنگید همچنانکه شما در ابتداء کار با آنان جنگیدید ومراد او (یعنی اشعث) از حمراء یعنی (سرخ رویان) ایرانیان ورومیان بوده است.
صاحب لسان العرب در آخر سخنان خود می گوید: (وعرب موالی یعنی مسلمانان غیر عرب را حمراء یعنی سرخ چهره می نامیدند).
ودر (مجمع البحرین) کتاب لغت، در ماده ی حمر می نویسد:
(وفیه بعثت الی الأحمر والأسود، یرید به، الی العرب والعجم) ودر حدیث وارد شده که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: من بسوی سرخ وسیاه فرستاده شده ام، مقصود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از سرخ وسیاه، عرب وعجم است وعجم (یعنی غیر عرب) زیرا مردم غیر عرب بیشتر سرخ چهره وسفید چهره اند، ورنگ چهره ی عرب بیشتر گندمگون ومتمایل به سیاهی است.
ودر (غریب الحدیث) ج ۳، ص ۴۷۴، طبع مصر می گوید:
(وقوله الحمراء یعنی العجم والموالی) مراد از حمراء که عجم است یعنی مردم غیر عرب، ومنظور از موالی مسلمانان غیر عرب می باشد، آنان را حمراء گفته اند، زیرا رنگ چهره ی عرب بیشتر گندمگون ومتمایل به سیاهی است، وعجم بیشتر سفید چهره وسرخ چهره اند واین مانند گفتار مردم است که وقتی می خواهند از بنی آدم صحبت کنند می گویند: سرخشان وسیاهشان. مقصود از سرخشان هر کسی است که بیشتر سفید رو باشد، ومقصود از سیاهشان هر کسی است که رنگ چهره اش متمایل به سیاهی است.
بطوریکه خوانندگان عزیز در این روایت ملاحظه فرمودند، نه تنها امیر مؤمنان علی (علیه السلام) بر خلاف شیوه ی زمامداران گذشته، موالی وایرانیان را به خود نزدیک ساخته وبه تعلیم وتربیتشان پرداخته وعملا با سیاست تبعیض نژادی به شدت به مبارزه برخاسته وطرفداران تبعیض نژادی را به باد انتقاد واستهزاء گرفته است، بلکه علاوه بر همه ی آنها از آینده ی درخشان ایرانیان وفدارکاری وجانبازی آنان وتلاش پیگیر وجهاد مقدسشان در راه اعتلاء کلمه ی توحید وحمایت از قرآن وجنگ آنان با اعراب متعصب را نیز خبر داده است.
موالی در منطق اهل بیت
از مجموع جریاناتی که درباره ی سیاست ناروای تبعیض نژادی وتفاوت میان عرب وغیر عرب در دوران زمامداری خلفاء (ثلاثه) یادآور شدیم، وهم چنین با توجه به تداوم این سیاست در نظام دولتهای جبار وستمگر اموی وعباسی که عنوان (موالی) را دلیل بر پستی وزبونی مسلمانان غیر عرب می دانستند، ونیز با توجه به این حقیقت که پیشوایان معصوم (علیهم السلام) پیوسته با این طرز تفکر وروش ناپسند مخالفت نموده وهمواره متعرض شرح وتفسیر کلمه ی (موالی) گردیده وآن را از روی عدالت وجهان بینی تفسیر فرموده اند، چنین فهمیده می شود که مراد ومقصود اهل بیت (علیهم السلام) از کلمه ی (موالی) شیعیان وپیروان راستین مکتب وحی وبخصوص ایرانیان پاکدل وطرفداران خاندان رسالت بوده است.
دلیل این مدعا روایات چندی است که در زمینه ی تفسیر کلمه ی موالی از زبان دربار ائمه ی معصومین (علیهم السلام) وارد شده ودر هر فرصت مناسبی به توضیح وتشریح این کلمه پرداخته اند که به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم.
اینک چند نمونه:
۱- در حدیثی از امام باقر (علیه السلام) که در زمینه ی معرفی شیعه روایت شده چنین آمده است:
(نحن العرب وشیعتنا منا وسائر الناس همج أو هبج)(۱۶۵).
عرب ما هستیم، وشیعیان ما نیز از ما هستند وسایر مردم همچون علفهای بی ارزش می باشند.
۲- در روایت دیگری که در تفسیر کلمه ی مولی از آن حضرت نقل شده چنین آمده است:
عن محمد بن مسلم، قال: سمعت أبا جعفر (علیه السلام) یقول: من ولد فی الاسلام فهو عربی ومن دخل فیه طوعا أفضل ممن دخل فیه کرها، والمولی، هو الذی یؤخذ أسیرا من أرضه ویسلم، فذلک المولی)(۱۶۶).
محمد بن مسلم می گوید: از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: کسی که در اسلام متولد شده باشد، عربی است، وآنکس که با میل ورغبت آن را پذیرفته ودر آن وارد شود، از کسی که از روی ترس واجبار آن را بپذیرد بهتر است، و(مولی) آن کسی است که او را در سرزمینش به اسارت بگیرند ومسلمان شود، چنین کسی را (مولی) می گویند.
۳- مرحوم شیخ صدوق علیه الرحمه، درباره ی معنای کلمه ی (مولی) روایتی را از امام صادق (علیه السلام) بدین صورت نقل نموده است:
مردی به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: (ان الناس یقولون من لم یکن عربیا صلبا ومولی صریحا فهو سفلی)؛ مردم می گویند: هر کس عربی خالص یا مولای خالص نباشد (یعنی وابسته به یک عرب نباشد) او پست است.
امام (علیه السلام) فرمود: مولای خالص یعنی چه؟
آن مرد در پاسخ گفت: یعنی کسی که پدر ومادرش هر دو قبلا برده بود وبعدا آزاد شده اند.
امام (علیه السلام) فرمود چرا چنین می گویند؟ ومولای خالص چه مزیت وامتیازی دارد؟!!
مرد گفت: برای گفته ی رسول الله (صلی الله علیه وآله) که فرموده است: (مولی) وآزاد شده ی هر قومی از خود آنهاست (مولی القوم من أنفسهم) پس کسی صاحب فضیلت است که یا عربی خالص باشد، ویا مولای خالص باشد که ملحق به عربی است!!
امام صادق (علیه السلام) فرمود: سبحان الله: آیا بتو نرسیده است ویا نشنیده ای که پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود: منم مولای هر کس که مولی ندارد ومنم مولای هر مسلمانی از عرب وعجم. آیا کسی که پیغمبر ولی ومولای او باشد واو به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وابسته باشد از پیغمبر نیست؟ واز خود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) محسوب نمی شود؟ آنگاه حضرت فرمود: کدام شریفترند آیا آنکس که از پیغمبر وملحق به پیغمبر ووابسته ی به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است شریفتر است یا آن کس که وابسته به یک عرب جلف است که بر پشت پاشنه ی پای خود می شاشد؟ سپس فرمود: آنکه از روی میل ورغبت ودلخواه خود، مسلمان شد، بسی بهتر وشریفتر است از آنکه از روی ترس مسلمان شده است، این اعراب منافق، از روی ترس مسلمان شدند، ولی (موالی) یعنی: ایرانیان، با میل ورغبت وبدلخواه خود مسلمان شدند(۱۶۷).
۴- در روایتی که از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیده، چنین آمده است:
(الناس ثلاثة، عربی، ومولی، وعلج، فأما العرب فنحن، واما مولی، فمن والانا وأما العلج فمن تبرأ منا وناصبنا)(۱۶۸).
مردم سه دسته اند، عرب، وموالی، وعلج، اما عرب ما هستیم، واما موالی دوستان وپیروان ما وشیعیان ما هستند واما (علج) کسانی هستند که از ما بیزارند وبا ما سخت در عداوتند.
۵- مرحوم علامه مجلسی - اعلی الله مقامه- در کتاب نفیس (بحار الانوار) در باب نهم (باب اصناف الناس فی الایمان) پس از ذکر آیات وروایاتی چند که در بیان مدح موالی، وفضیلت عجم آورده است می فرماید:
(بیان: ألموالی المعتقون وأبنائهم ومن لحق بقبیلة ولیس منهم..).
(موالی آزادشدگان وفرزندان آنها وکسانی هستند که وابسته به یک قبیله ی عربی بوده واز آنها نباشند، وگویا مقصود ومنظور روایات از (موالی) (عجم) وایرانیانند. زیرا (ایرانیان) اعراب بر پدرانشان غالب آمدند وفاتح ایران شدند، وگویا اعراب با غالب آمدن بر ایرانیان آنان را آزاد ساخته اند، یا اینکه چون ایرانیان مسلمان شدند وایمان آوردند از این لحاظ به پیشوایان مذهبی خود وابسته شدند. وموالی عرب بشمار آمدند(۱۶۹).
از مجموع روایاتی که تا بدینجا نقل نمودیم، همچنین از بیان امام صادق (علیه السلام) وتجزیه وتحلیلی که آن حضرت درباره ی (موالی) فرموده است، ونیز از بیانات مرحوم علامه ی مجلسی رحمه الله که در رابطه با همین موضوع آمده است، چنین به نظر می رسد: که چون بیشتر (مسلمانان غیر عرب) ایرانی بوده، وایرانیان بیش از دیگران به حقیقت وروح اسلام توجه داشته وپیوسته از طرفداران سر سخت خاندان وحی ورسالت بوده اند وهمواره از آن خانواده دفاع می نموده اند، از اینرو مراد از کلمه ی (موالی) در اصطلاحات أئمه ی معصومین (علیهم السلام) (ایرانیان) وشیعیان وپیروان راستین مکتب ولایت بوده است.
با تحقیقی که پیروان کلمه ی (مولی وموالی) بعمل آمد، جای شک باقی نمی ماند که در هرجا کلمه ی مولی یا موالی، در لسان ائمه ی معصومین (علیهم السلام) بکار رفته است مقصود آنان از این دو کلمه ایرانیان، وبخصوص شیعیانشان بوده است.
نکته ی دوم: خروج پرچم های سیاه
نکته ی بسیار مهمی که دانستن آن برای فهم ودرک بیشتر روایات در آینده لازم است، مربوط به خروج (پرچم های سیاه) وپدید آمدن آن پرچمها از سمت مشرق ویا از جانب خراسان می باشد.
از آنجا که حقیقت وماهیت این پرچمها برای بسیاری از افراد، ناشناخته ومجهول است وتشخیص انگیزه ی خروج، وپیدایش آنها برای تعداد زیادی از مردم مانند معمائی بغرنج، سخت ومشکل بنظر می رسد، لذا ناگزیریم، برای اینکه واقعیت آن پرچمها آشکار شود وبدانیم: که صاحبان این پرچم های سیاه (که در روایات فراوانی آمده است که پرچمهائی سیاه از مشرق نمایان می شود وبا مردی بنام سفیانی می جنگد وزمینه ی حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) را آماده می سازد) چه کسانی هستند، وچه می خواهند وچرا خروج می کنند ومقصودشان از این خروج ونهضت، وجنبش وحرکت وجنگ ونبرد وقتل وکشتار چیست، مختصری در این باره گفتگو کنیم تا این معما، حل گردیده وماهیت آن بر همگان روشن شود.
سنت پرچمداری در گذشته وحال
در دنیای متمدن وجهان پیشرفته ی امروز در میان همه ی دولتها وکشورهای کوچک وبزرگ، وممالک مستقل ونیمه مستقل جهان که به اصطلاح آزادی از دست رفته ی خود را بازیافته وبه استقلال نسبی وظاهری رسیده اند، رسم بر این است که: هر دولت وکشور در دنیا خواه وناخواه دارای شعار مخصوص وپرچم ویژه ای است که از بقیه ی دولتها وکشورها متمایز می گردد.
چنانکه می دانیم پرچم هر کشور در واقع رمز استقلال ونشان دهنده ی عظمت ومظهر نیرومندی آن کشور است، وگرچه بصورت ظاهر چند سانت ویا یکمتر پارچه ای بیش نیست، اما از آنجا که رمز استقلال کشور به شمار می رود، در نزد همگان محترم، واز جلوه وشکوه خاصی برخوردار است وچون نشانه ی استقلال ورمز آزادی محسوب می شود در نظر سربازان وافراد نظامی بقدری پر شکوه وجلال است که در پادگانهای نظامی در برابر آن رژه می روند واحیانا بدان سوگندمی خورند.
از اینها که بگذریم هر گاه کشور مورد هجوم دشمن قرار گرفت به هنگام جنگ سربازان مدافع آن را به دوش می کشند ودر برابر دشمن آن را به اهتزاز درمی آورند وبرای برافراشتن آن وجلوگیری از سرنگونی اش، فدارکاریها وجان فشانیها می کنند تا جائی که حتی برای حفظ ونگهداری اش تا سرحد مرگ پیش می روند وجان خود را نیز در این راه فدا می سازند، واین حقیقی است که همه ی ما امروز با چشم خود بالعیان آن را مشاهده می کنیم.
خلاصه ی مطلب آنکه: سنت پرچمداری، وداشتن پرچم وهمچنین برافراشتن پرچمها در موقع جنگ، وحفظ ونگاهداری آن، از جمله ی آداب ورسوم دیرین ملتها در طول تاریخ بشریت واز عادات همیشگی آنهاست وتنها مربوط به امروز نیست، بلکه سابقه ی تاریخی طولانی دارد.
در این باره ابن خلدون در کتاب معروف خود بنام (مقدمه ی ابن خلدون) می نویسد:
سنت پرچمداری از آغاز خلقت بشر تاکنون در جنگها معمول ومتداول بوده وشعار مخصوص جنگ بشمار می رفته وملتها همچنان آنها را در رزمگاهها ومیدانهای نبرد بکار می برده اند وحتی در دوران رسالت پیامبر گرامی اسلام نیز این سنت تداوم داشته وآن حضرت هم مانند دیگران در جنگهایی که داشته، به این سنت پای بند بوده است.
گواهی تاریخ وحدیث
مرحوم علامه مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب پرارج (بحار الانوار) درباره ی این مطلب که علی (علیه السلام) پرچمدار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بوده است می نویسد:
مالک بن دینار از سعید بن جبیر پرسید، پرچمدار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چه کسی بود؟
جواب داد: علی ابی طالب (علیه السلام)(۱۷۰).. ودر روایت دیگری از تاریخ طبری، وبلاذری. وصحیح مسلم وبخاری چنین نقل کرده است که: چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اراده فرمود برای جنگ (بدر) بیرون برود، هر گروهی از مسلمانان برای خود پرچمی را انتخاب نمودند، پرچم (حمزه) سرخ رنگ، وپرچم (بنی امیه) سبز رنگ، وپرچم علی بن ابی طالب (علیه السلام) (زردرنگ) وپرچم پیامبر (صلی الله علیه وآله) سفید رنگ بود(۱۷۱).
ودر جنگ (خیبر) موقعی که آن حضرت فرمود: (لأعطین الرایة غدا رجلا یفتح الله علی یدیه، یحب الله ورسوله، ویحبه الله ورسوله)؛ (این پرچم را فردا بدست کسی خواهم داد که او خدا وپیغمبر خدا را دوست می دارد، وخدا وپیغمبرش هم او را دوست می دارند، واو برنمی گردد مگر اینکه فاتح وپیروز باشد) این پرچم را بدست علی (علیه السلام) داد(۱۷۲).
از دیدگاه تاریخ وحدیث، مسلم است که بکار بردن پرچم وبرافراشته داشتن آن به هنگام جنگ ونبرد پیوسته در طول تاریخ چه پیش از ظهور اسلام وچه بعد از آن همچنان ادامه داشته است وحتی در تاریخ آمده است که در زمان امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز در جنگ جمل وصفین، فرزند آن بزرگوار بنام (محمد بن حنفیه) پرچمدار وصاحب رایت آن حضرت بوده است(۱۷۳).
در حادثه ی خونین کربلا، نیز سمت پرچمداری (حسین بن علی (علیه السلام)) به عهده ی برادر رشید وشجاع وفدارکارش (قمر بنی هاشم) حضرت ابو الفضل العباس (علیه السلام) بوده وپس از آن نیز حتی کسانی که برای برانداختن نظام ظالمانه (بنی امیه) وپی ریزی حکومت ستمگرانه ی (بنی العباس) قیام کردند، مانند- ابو مسلم خراسانی ویاران او که مردم را علیه بنی امیه شوراندند- هر چند که اهل حق نبودند- ولی بهر حال علامت ویژه ونشانه ی مخصوص داشتند که نشانه ی حرکتشان همان پرچم های سیاه بوده است.در هر صورت: در هر دوره وزمانی، هر دولت وکشوری که نغمه ی استقلال وآزادی را سر داده است وهر گونه قیام وانقلابی که در جهان بوقوع پیوسته است وهر گروهی که زمام امور چند روزه ی دنیای ناپایدار را بدست گرفته اند، خواه وناخواه دارای علامت ویژه ونشانه ی مشخصی که آنها را از سایر دولتها وکشورها متمایز سازد، بوده اند.
نشانه استقلال تشیع
با توجه به اینکه هر قوم وملتی در هر عصر وزمانی طبق سنت معمول دارای نشانه ی مخصوصی بوده است، اگر روایات را ملاحظه کنیم، می بینیم که رهبران دینی وپیشوایان مذهبی از حرکت گروهی خبر داده اند که دارای پرچم های سیاه می باشند واز آن، بعنوان (رایات سود) یاد شده است، این پرچم ها، همین پرچم های سیاه معمولی فعلی شیعیان است وهمین پرچمهاست که نشانه ی استقلال، ورمز آزادی ومظهر توان ونیرومندی این گروه مخلص وفداکار وحقیقت خواه است.و باز همین پرچمهاست که علاوه بر آنکه یکی از نشانه های بارز عزاداری شیعیان وعلامت غمگساری آنان بر شهدای گلگون کفن کربلا ونکوهش بر بنی امیه وهمه ی جنایتکاران وستم پیشگان در طول تاریخ بشریت بشمار می رود (ودر ایام عزاداری وسوگواری سرور شهیدان ورهبر آزادمردان جهان حضرت حسین بن علی (علیه السلام) در هر شهر وروستا، وبر سر هر کوی وبرزن، وسر در خانه ها، مساجد، حسینیه ها، تکایا، ودر گوشه وکنار خیابانها نصب می گردد وشیعیان راستین حسین (علیه السلام) بدینوسیله شدت حزن واندوه خود را با نصب آنها به جهانیان، اعلام می کنند) در روایات اسلامی، نموداری از حرکت انقلابی تشیع، وعلامت رویاروئیشان با کفر جهانی معرفی گردیده است.
البته این درست است که این پرچمها با این کیفیت، ویا رنگ خاص، در دوران رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) ویا زمان برخی از أئمه ی معصومین (علیهم السلام) وجود نداشته است، ولی از آنجا که شخص رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) وجانشینان معصوم آنحضرت پیوسته با عالم غیب در ارتباط بوده وبر اثر وحی ونبوت واحراز مقام امامت وولایت از حقیقت وآینده جهان ترسیم روشنی داشته اند. لذا از آینده ی درخشان ملتی که شعار آنها (پرچم های سیاه) بوده وبرای احقاق حق وبرانداختن نظام ظلم وستم واحیاء مذهب خود در آینده قیام خواهند کرد، خبر داده ومسلمانان را از حرکت انقلابی چنین مردمی که پس از گذشت سالیان درازی پیدا خواهند شد، وزمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) خواهند بود، با اطلاع ساخته، وشعار مخصوص آنان را که همان (پرچم های سیاه) بوده است به جهانیان گوشزد فرموده اند.
به هر حال در این زمینه روایات فراوانی در کتب معتبره ی شیعه وسنی موجود است که برای نمونه تنها به ذکر ۲ حدیث اکتفا نموده وتوضیح بیشتر را به موضوعی که تحت عنوان (قیام زمینه سازان دولت مهدی (علیه السلام) از مشرق آغاز می شود) ارجاع می دهیم واینک ۲ حدیث؛
۱- متقی هندی در کتاب (کنز العمال) درباره ی (صاحبان پرچمهای سیاه) که با لشکریان سفیانی مواجه می گردند وآنها را در جنگ، شکست می دهند، در ضمن یک خطبه ی مفصل وطولانی از امیر المؤمنین (علیه السلام) چنین آورده است:
(فیبعث علیه فتی من قبل المشرق یدعو الی أهل بیت النبی (صلی الله علیه وآله) هم أصحاب الرایات السود والمستضعفون، فیعزهم الله وینزل علیهم النصر، فلا یقاتلهم أحد الا هزموه)(۱۷۴).
آنگاه جوانمرد آزاده ای که مردم را به سوی اهل بیت پیغمبر دعوت می کند، از طرف مشرق بر علیه سفیانی برانگیخته می شود، وآنان (یعنی: مردم مشرق زمین) صاحبان پرچم های سیاه، ومردم مستضعفی هستند که خداوند به آنها قدرت وعظمت ونیرو می بخشد، وآنان را پیروز می گرداند. هیچکس با آنها نمی جنگد مگر آنکه آنان او را شکست می دهند.
۲- محمد بن ابراهیم نعمانی در کتاب (غیبت نعمانی) ومرحوم علامه مجلسی در کتاب (بحار الانوار) روایت کرده اند که: از کعب الاحبار، روایت شده است که در ضمن حدیثی نسبتا مفصل گفت:
حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه - از نسل علی (علیه السلام) است، برای او غیبتی است مانند غیبت یوسف، وبازگشتی است مانند بازگشت (عیسی بن مریم) عیله السلام وپس از آنکه مدتی غایب شده باشد ظاهر می شود، در وقتی که ستاره ی سرخ ویا ستاره ی دیگری طلوع کرده و(زوراء) که (شهر ری) است خراب شده و(مزوره) که بغداد است خسف ونگونسار گردیده وسفیانی خروج نموده، وجنگ میان فرزندان عباس (یعنی بنی العباس) وجوانان ارمنیه وآذربایجان درگرفته باشد وآن جنگی است که هزاران هزار کشته دارد وهر کسی دست بر قبضه ی شمشیر جواهرنشان (وآشکار) دارد، وجنگ بسیار بزرگی است که پرچم های سیاه در آن در اهتزاز است وآن جنگ، همان جنگی است که مرگ سرخ (یعنی کشتن وکشته شدن با وسایل مدرن جنگی) را به مردم بشارت می دهد، وبا طاعون خطرناک آمیخته است(۱۷۵).
تذکر
باید توجه داشت: روایاتی که درباره ی خروج پرچم های سیاه از مشرق، ویا خراسان رسیده است، ومحدثان وراویان آثار اهل بیت (علیهم السلام) آنها را در کتابهای خود تحت عنوان (رایات سود) ویا (زمینه سازان حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام)) آورده اند، این پرچمها، غیر از پرچم های سیاه ابو مسلم خراسانی است. زیرا:
اولا- این پرچم ها، پرچمهایی است که نشانه ی استقلال وآزادی ومعرفی (شیعه) است.
ثانیا- در نزدیکیهای خروج حضرت مهدی (علیه السلام) وپیشاپیش ظهور مبارک آن حضرت نمایان می گردد.
وثالثا- صاحبان آن پرچمها، کسانی هستند که برای بپا داشتن حق واز بین بردن باطل ومحو آثار ظلم قیام می کنند، وبا قیام خود زمینه ی حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) را فراهم می آورند.
لذا بیشتر کسانی که روایات مربوط به پرچم های سیاه را نقل کرده اند، گفته اند که: این پرچم های سیاه، نه آن پرچم های ابو مسلم خراسانی است بلکه پرچمهایی است که برای وصول بحق ورسیدن به امام عصر -عجل الله تعالی فرجه- وملحق شدن به آن حضرت خواهد آمد.
دو توضیح از دو نویسنده
ابن کثیر دمشقی، متوفای سال ۷۷۴ هجری در کتاب (نهایة البدایة والنهایة) پس از ذکر روایتی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی خروج پرچم های سیاه از خراسان آورده است، چنین می نویسد:
این پرچم های سیاه، نه آن پرچم های سیاهی است که ابو مسلم خراسانی با آنها آمد ودولت بنی امیه را در سال ۱۳۲ هجری، سرنگون ساخت، بلکه این پرچمها، پرچم های سیاه دیگری است که برای یاری دادن وکمک رساندن ومساعدت حضرت مهدی (علیه السلام) می آید. وخداوند کار آن حضرت را در یک شب اصلاح می نماید واو را بوسیله ی مردمی از اهل مشرق که وی را یاری می دهند ودولتش را برپا می دارند وارکانش را محکم می کنند، وپرچمهای شان سیاه است. تایید می فرماید(۱۷۶).
مؤلف کتاب (الاشاعه لاشراط الساعه) برزنجی شافعی نیز پس از آنکه روایتی را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی خروج پرچم های سیاه نقل کرده است درباره ی ماهیت این پرچم ها وصاحبان آن چنین می نویسد:
تذکر: این پرچم های سیاه، غیر از پرچمهای سیاهی است که برای یاری دادن بنی العباس آمدند، وگرچه این هر دو پرچم از طرف مشرق واهل خراسان است وهر دو با بنی امیه می جنگند اما پرچم های سیاه دومی با پرچمهای بنی العباس فرق بسیار دارد، زیرا: صاحبان این پرچمها - کلاههایشان سیاه ولباسها وپیراهنهایشان - سفید است وآنها لباسهایشان سیاه بود، واین پرچمها کوچک است وآن پرچمها بزرگ بود، واین پرچمها رهبرشان سیدی هاشمی است که فرمانده سپاه او مردی بنام شعیب بن صالح تمیمی است وآن پرچمها آنها را (ابو مسلم) رهبری می کرد، وصاحبان این پرچمها با مردی از اولاد ابو سفیان - بنام سفیانی - می جنگند وصاحبان آن پرچمها با (بنی مروان) جنگیدند، ودر روایت (سعید بن مسیب) به همه ی اینها تصریح شده است)(۱۷۷).
نکته ی سوم: مشرق کجاست وخراسان کدام سرزمین است؟
با توجه به اینکه (مشرق) سرزمین وسیع وپهناوری است که کلیه ی مناطق شرقی جهان، از کشورهای عربی خاورمیانه وحجاز گرفته تا (شامات) وعراق وایران وحتی برخی از کشورهای مجاور ایران را تا سرحد (چین) نیز شامل می شود، باید دید منظور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وأئمه ی معصومین (علیهم السلام) که فرموده اند (پرچم های سیاهی از مشرق زمین نمایان می شود وصاحبان آن پرچمها برای دولت حضرت مهدی (علیه السلام) زمینه سازی می کننند) این مشرق کجاست؟ وچه سرزمینی است؟ ودر کدامین نقطه از نقاط جهان واقع شده وچه کشورهائی را شامل می شود؟
آیا مقصود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وامامان معصوم (علیهم السلام) از لفظ (مشرق) همه ی کشورهای شرقی ومناطق خاورمیانه است یا اینکه منطقه ی خاص وسرزمین مشخصی را در نظر داشته اند؟ وآیا هدف پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وجانشینان معصوم آن حضرت از کلمه ی (مشرق) و(خراسان) وپرچم های سیاهی که از آنجا آشکار می گردد ایران است، آیا دلیل قاطع وقانع کننده ای هم هست که این موضوع را تأیید کند یا خیر؟
هدف روایات از مشرق وخراسان ایران است
بدون تردید وبا صراحت کامل می توان اظهار اطمینان کرد که هدف روایات از لفظ مشرق وکلمه ی خراسان فقط وفقط کشور اسلامی ایران است، زیرا:
اولا- وقتی که روایات را مورد ارزیابی قرار می دهیم، می بینیم که هم نام مشرق در آنها دیده می شود وهم نام خراسان، وبعلاوه هر کدام از این روایات، یکدیگر را تفسیر می کند ونقاب از چهره ی مبهمات هم برمی دارند وهمان موضوعی را که روایات مربوط به مشرق بیان می کند همان را هم روایاتی که درباره ی (خراسان) آمده است، تایید می نماید.
وثانیا - روایات مربوط به زمینه سازان حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) منحصر به مشرق وخراسان نیست، بلکه همچنانکه در نکته ی اول، تذکر دادیم، مؤیداتی از قبیل کلمه ی فرس وعجم وموالی ونظائر اینها در روایات دیده می شود که قسمتهایی از آن روایات را بیان کردیم وتعدادی از آنها هم در آینده خواهد آمد.
حال، برای اینکه این ادعاء بدون دلیل نباشد، واطمینان پیدا کنیم که هدف روایات از لفظ مشرق وکلمه ی خراسان (هر دو لفظ) کشور ایران است، بذکر دو حدیث که درباره ی مشرق، وخراسان آمده است بسنده می کنیم وبه شرح آن دو حدیث می پردازیم تا حقیقت مطلب آشکار گردیده وشک وتردیدی برای کسی باقی نماند.
۱- در پاره ای از روایات چنین آمده است:
(عن الزبیدی قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله):
یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی (علیه السلام) یعنی سلطانه)(۱۷۸).
زیبدی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: مردمی از مشرق زمین بپا می خیزند وقیام می کنند وبرای حضرت مهدی (علیه السلام) زمینه سازی می کنند، یعنی: زمینه ی قدرت ودولت وسلطنت آن حضرت را آماده ومهیا می سازند.
۲- در حدیث دیگری چنین روایت شده است:
(عن ثوبان قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله):
اذ رأیتم الرایات السود قد أقبلت من (خراسان) فأتوها ولو حبوا علی الثلج فان فیها خلیفة الله المهدی)(۱۷۹).
ثوبان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
هرگاه دیدید پرچم های سیاه از خراسان نمایان شد، بسوی آنان بشتابید وبه آنها ملحق شوید اگرچه افتان وخیزان، وبا دست وزانو ویا سرانگشتان پا بر روی یخ راه بروید، زیرا خلیفه ی خدا حضرت مهدی (علیه السلام) با آنها ودر میان آنهاست.
وحدت جهت مشرق با خراسان
در این دو روایت هم نام مشرق، وهم نام خراسان دیده می شود ورسول گرامی (صلی الله علیه وآله) با دو تعبیر مختلف، آنهم از یک جا ویک مکان ویک سرزمین، از قیام اسلامی گروهی در آخر الزمان پیش از انقلاب جهانی مهدی موعود -عجل الله تعالی فرجه- خبر داده است.
ممکن است در بدو امر تصور شود که (مشرق) و(خراسان) دو جای مختلف ودو سرزمین متفاوت است ولی با اندکی نظر وتأمل در سایر احادیث، این معنا بخوبی روشن می شود که هر دوی آنها یکی است وبین این دو کلمه تفاوتی وجود ندارد.
توضیح آن اینکه: (مشرق) بر وزن مسجد- اسم مکان است وهمانگونه که اهل لغت گفته اند: (مشرق) عبارت است از محل طلوع آفتاب، وآن طرفی که آفتاب از آنجا طلوع می کند(۱۸۰).
بنابراین با توجه به اینکه علاوه بر لفظ مشرق کلمه ی خراسان نیز در احادیث فراوانی که در مورد زمینه سازان دولت مهدی (علیه السلام) آمده است وسرزمین خراسان، پیوسته جزء خاک ایران واز نقاط بسیار حساس ومرکزی این مرز وبوم بشمار می رفته، ودر طرف شرقی کشور پهناور ایران واقع شده، ودر زمانهای گذشته منطقه ای آباد وآزاد ووسیع، وسرزمین گسترده ای بوده، وشهرت فوق العاده وبسزائی داشته، وهمواره جزء مناطق مرکزی ایران بحساب می آمده، وخود ایران هم از بلاد شرق، وخاورمیانه ونسبت به عربستان وشامات وعراق، وبرخی دیگر از سرزمینهای عربی خاورمیانه در جانب شرقی این کشورها قرار گرفته، واضافه ی بر همه ی اینها شخص رسول اکرم (علیهما السلام) نیز در عربستان وحجاز زندگی می کرده است، معلوم می شود که مقصود روایات هم از کلمه ی (مشرق) وهم از کلمه ی (خراسان)، کشور ایران است.
زیرا چنانچه هدف اینگونه روایات از کلمه ی (مشرق) کلیه ی مناطق شرقی تا سرحد چین، مراد باشد در این صورت تصریح برخی از روایات که می گوید: حرکت پرچم های سیاه از خراسان خواهد بود، بی معنا وبی فایده است واگر هدف روایات، از کلمه ی (مشرق)، کشور اسلامی ایران باشد فقط در اینصورت با کلمه ی (خراسان) قابل جمع خواهد بود.
وباید گفت مراد از (خراسان) نیز کشور ایران بوده است نه استان خراسان فعلی (چنانکه برخی تصور کرده اند که مراد از خراسان همین خراسان وشهر مقدس مشهد است، وعقیده دارند که قیام سید حسنی باید از همین شهر مقدس باشد) ومی گویند که او حتما باید از همین سرزمین خراسان فعلی با پرچم های سیاه بیاید.
بنابراین، هر چند که ممکن است حرکت سپاه ولشکر واعزام ونیرو ومحل تجمع افراد وبه اهتزاز درآمدن پرچم های سیاه وهمچنین تعداد قابل توجهی از افراد سپاه وارتش ورؤساء کشور از همین منطقه ی خاص خراسان صورت پذیرد، ولی بطور مسلم، هدف روایات از ذکر نام (خراسان) عین خراسان فعلی وشهر مقدس مشهد نیست. وبگونه ای که در آینده، ثابت خواهیم نمود به حسب روایات، وتحقیق پژوهشگرانی که از مدتها پیش، به دنبال شناخت سید حسنی ویا هاشمی خراسانی بوده اند (قیام زمینه سازان دولت مهدی (علیه السلام)) از نفس خراسان نیست. وبهر حال حقیقت وواقعیت این مطلب در هنگام نقل روایات مربوطه بخواست خدا واضحتر وروشنتر خواهد گشت.
اینک برای شناخت موقعیت جغرافیایی خراسان، واینکه معلوم شود هدف روایات از (خراسان) کشور (ایران) است، لازم است نخست جغرافیای تاریخی ایران قدیم را مورد بررسی قرار داده وسپس به گفتار پژوهشگران وصاحب نظرانی که پیرامون منطقه ی جغرافیایی خراسان تحقیق کرده اند بپردازیم تا واقعیت گفته های پیشین بطور مستدل روشن شود.
جغرافیای تاریخی ایران
ایران، یکی از ممالک باستانی جهان است، نام ایران از کلمه ی (آریانا) ویا (آیریانا) که در (اوستا) کتاب مقدس زردتشتیان آمده، گرفته شده است، معنی کلمه ی (ایران) سرزمین آریاها- سرزمین نجیب زادگان است(۱۸۱).
در وجه تسمیه ی ایران به این نام، گفته می شود: کلمه ی (ایران) در اصل، همان آریانا ویا آیریانا بوده است که بتدریج، وکم کم طی مرور زمان، تحریف شده وبلفظ ایران امروز درآمده است.
واما کلمه ی (پرشیا) که اروپائیها وبیشتر خارجیهای دیگر آنرا در مورد ایران بکار می برند، از لفظ قدیم یونانی (پرسیس) که بمعنی ایالت فارسی بوده ودر قدیم (پرسا) خوانده می شده، گرفته شده است.
اشتهار ایران با نام فعلی آن جنبه ی تازگی دارد واز نیم قرن اخیر یعنی: (در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی برابر با سال (۱۹۳۵) میلادی) که دولت ایران آنروز از تمامی کشورهای جهان درخواست نمود که نام (ایران) را بجای کلمه ی (پرسا) ویا (پرشیا) بکار ببرند، این نام مرسوم وشناخته شده است(۱۸۲). در شمال شرقی، ویا شرقی ترین نقطه ی ایران فعلی، منطقه ی وسیع وپر جمعیتی وجود دارد که در تمام دوران تاریخ اسلام، مورد توجه عمیق پیشوایان معصوم (علیهما السلام) ومحدثان ومؤلفان ومورخان وجهانگردان بوده است.
نام این منطقه ی پهناور در روزگار گذشته وتاریخ اسلام (خراسان) بوده وهم اکنون نیز بهمین نام شناخته می شود.
از مطالعه ی کتابهایی مانند فقه وحدیث وتاریخ وجغرافی وامثال آن که بنحوی با نام (خراسان) ارتباط پیدا می کند چنین استفاده می شود که این منطقه از عهد کهن، نام سرزمین وسیع پهناوری بوده است که معروف ومشهور بوده واز مناطق مهم وحساس ومرکزی ایران به شمار می رفته، ودر میان سایر شهرهای ایران شهرت بسزائی داشته است تا جائی که اعراب ومسلمانان صدر اسلام بخصوص عربهای حجاز وعراق، غالبا بموازات نام (فرس) و(عجم) و(موالی) ایرانیان را به این منطقه ی پرجمعیت منسوب نموده، واز آنان به عنوان (خراسانیان) ویا مردم خراسان یاد می کرده اند.
موقعیت جغرافیایی خراسان
در مورد موقعیت جغرافیایی (خراسان) وشهرت ومرکزیت این منطقه در روزگار گذشته، جهانگردان ومحدثان وجغرافی دانهای فراوانی در گذشته وحال از اخبار واحوال این منطقه سخن گفته اند، که ما در اینجا به نقل قسمتی از سخنان دو نویسنده، یکی از عصر حاضر، ودیگری از قرن ششم هجری بسنده می کنیم.
۱- از نویسندگان عصر حاضر، آقای حبیب الله شاملوئی مؤلف کتاب (جغرافیای کامل جهان) درباره ی خراسان فعلی چنین می نویسد:
(استان خراسان، وسیعترین استانهای ایران است، واز جمله ی استانهایی است که با دو همسایه ایران (شوروی وافغانستان) هم مرز است. این استان از شمال به جمهوری ترکستان (شوروی) - از مشرق به جمهوری افغانستان- از جنوب به استانهای سیستان وبلوچستان وکرمان - واز مغرب به استانهای مازندران واصفهان وفرمانداری کل سمنان محدود است، وسیعترین شهرهای ایران یعنی (بیرجند) در این استان واقع است(۱۸۳).
۲- جهانگرد نامی قرن ششم (یاقوت حموی) در کتاب معروف خود بنام (معجم البلدان) درباره ی سرزمین خراسان چنین می نویسد:
(خراسان بلاد واسعة، أول حدودها مما یلی العراق از أذوار قصبة جوین، وآخر حدودها مما یلی الهند، وتشتمل علی أمهات من البلاد، منها- نیسابور، وهرات ومرو وهی کانت قصبتها، وبلخ، وطالقان، ونسا وآبیورد وسرخس، وما یتخلل ذلک من المدن التی دون نهر جیحون).
خراسان، سرزمین وسیع وپهناوری است که نخستین نقطه ی مرزی آن متصل به (عراق) است وآخرین نقطه ی مرزی آن تا حدود هندوستان می رسد، ودارای شهرهای عمده وبزرگی است که از آن جمله است: نیشابور وهرات ومرو واین سه، از شهرهای بزرگ خراسان محسوب می شود، وبلخ وطالقان ونسا وآبیورد، وسرخس وهمه آبادیها وشهرهائی که در فواصل میان شهرهای نامبرده قرار دارد تا برسد به نهر (جیحون) همه وهمه جزء سرزمین خراسان است.
صاحب کتاب (معجم البلدان) پس از آنکه حدود مرز وبوم (خراسان) را مطابق نظریه ی خود بیان می کند، گفتار (بلاذری) یکی دیگر از مورخین نامی متوفای سال ۲۷۹ هجری را اینگونه بیان می دارد:
(وقال البلاذری: خراسان اربعة ارباع، فالربع الأول ایرانشهر، وهی نیسابور، وقهستان، والطبسان وهرات وبوشنج وباذغیس وطوس واسمها طبران.
والربع الثانی: مرو الشاهجان وسرخس ونسا وآبیورد ومروالروذ والطالقان وخوارزم وآمل وهما علی نهر جیحون.
والربع الثالث: وهو غربی النهر بینه وبین النهر ثمانیة فراسخ: ألفاریاب، وجوزجان، وطخارستان العلیا وخست وأندرابه والبامیان وبغلان والج وهی مدینة مزاحم بن بسطام ورستاق بیل، وبذخشان، وهو مدخل الناس الی تبت ومن أندرابه مدخل الناس الی کابل والترمذ وهو شرقی بلخ، والصغانیان، وطخارستان السفلی، وخلم وسمنجان.
والربع الرابع: ماوراء النهر: بخاری، والشاش، والطراربند، والصغد وهوکس، ونسف، والروبستان، وأشروسنه، وسنأم قلعة المقنع، وفرغانه وسمرقند.
بلاذری: گفته است که خراسان دارای چهار بخش است.
بخش اول: عبارتست از (ایران شهر) که مشتمل است بر شهرهائی چون نیشابور وکوهستان ودو طبس وهرات، وبوشنج، وباذغیس، وطوس که اسم آن طبران است.
بخش دوم: که عبارتست از مروشاهجان، وسرخس، ونسا، وآبیورد، ومرورود وطالقان وخوارزم وآمل که در بالای نهر جیحون واقع است.
بخش سوم: قسمتهای غربی نهر جیحون است که فاصله ی بین آن وبین نهر جیحون هشت فرسخ است وآنها عبارتند از: فاریاب، وجوزجان، وطخارستان بالا، وخست، واندرابه، وبامیان وباقلان والج، ورستاق بیل، وبدخشان.
وبخش چهارم: ما وراء النهر است که عبارتست از بخاری، وشاش، وطراربند، وصغد وهوکس ونسف وروبستان واشروسنه وسنام قلعه مقنع وفرغانه وسمرقند.
وآنگاه (یاقوت حموی) می گوید:
سخن صحیح درباره ی خراسان وحدود آن همانست که ما قبلا بیان نمودیم، زیرا اگر کسی شهرهای دیگری را غیر از آنچه ما گفتیم به خراسان نسبت دهد بخاطر آنست که آن شهرها جزء قلمرو حکومت خراسان، وتحت نفود، وحیطه ی تصرف والی وحکمران خراسان بوده، وآن شهرها زیر نظر او اداره می شده ونام (خراسان) همگی آن شهرها را در بر می گرفته است.
سپس می گوید:
از شریک بن عبد الله روایت شده که وی گفته است: خراسان جعبه ی تیرهای خداوندی است هرگاه بر ملتی غضبناک شود بوسیله ی (خراسانیان) آنها را سرکوب می کند وهم چنین می گوید: در حدیث دیگری وارد شده است (که هیچ پرچمی از خراسان برای نبرد بیرون نیامده است که برگشته باشد، نه در جاهلیت ونه در اسلام، مگر اینکه بهدف خود رسیده است).
سپس (یاقوت حموی) صاحب کتاب (معجم البلدان) بعد از مدح وتعریف مردم خراسان به دنبال سخنان خود چنین می گوید:
وقد طعن قوم فی أهل خراسان وزعموا أنهم بخلاء وهو بهت لهم، الی أن قال: ومن أین لغیرهم مثل محمد بن اسماعیل البخاری، ومسلم بن حجاج القشیری وأبی عیسی الترمذی وأبی حامد الغزالی والحاکم النیسابوری وغیرهم من أهل الحدیث والفقه).
گروهی ندانسته واز روی نادانی به عیبجویی مردم خراسان پرداخته ومی گویند آنها مردمانی پست وبخیل اند واین سخن بهتانی بزرگ به مردم خراسان است. در کجای عالم می توان یافت کسانی را که مانند مردم خراسان باشند وحال آنکه افرادی مانند (بخاری) و(قشیری) و(ترمذی) و(غزالی)(۱۸۴) و(حاکم نیشابورری) دانشمندانی از اهل فقه وحدیث از میان آنها برخاسته اند).
نتیجه ای که از مجموع گفتار دو نویسنده بخصوص صاحب کتاب (معجم البلدان) بدست می آید این است که:
اولا: منطقه ی خراسان بگفته ی (یاقوت حموی) در زمان (بلاذری) متوفای سال ۲۷۹ هجری بمراتب وسیعتر، بزرگتر، پهناورتر وپرجمعیت تر از زمان خود او بوده تا جائی که حتی بیشتر شهرهای افغانستان وشوروی، (مانند بلخ وبخارا وسمرقند وجوزجان وقزاقستان وازبکستان وتاجیکستان وترکمنستان شوروی) همه ی آنها جزء سرزمین خراسان بوده است، ولی تقسیمات کشوری واداری جدید، وزور وفشار وقلدری دولتهای قدرتمند وسهل انگاری زمامداران وقت باعث جدا شدن شهرهای نامبرده از ایران گردیده است.
ثانیا: خراسان با مرکز قدیم آن (طوس) از نظر تاریخی پیوسته جزء نقاط حساس ومرکزی ایران بحساب می آمده وحتی امروز نیز جزء خاک ایران است ودر تعریف وتقسیم بندی (یاقوت حموی) و(بلاذری) داخل، وبحال خود باقی است.
وثالثا: در روزگار گذشته (خراسان) چنان شهرت داشته که با لفظ (مشرق) برابر ومساوی بوده است تا جائی که (اعراب) ومسلمانان آن روز را بدین سرزمین پهناور نسبت داده وبه همه ی ایرانیان (خراسانیان) ویا مردم (خراسان) می گفته اند.
دلیل بر این مدعا، همان گفتار اخیر صاحب (معجم البلدان) است که: می گوید: (سخن صحیح درباره ی حدود ومرز وبوم خراسان همانست که ما گفتیم) اما در عین حال پس از تعریف وتمجید مردم خراسان بناگاه سخن خود را باز پس می گیرد ومی گوید: عده ای ندانسته به عیب جوئی مردم خراسان پرداخته ومی گویند آنها مردمانی پست اند واین سخت بهتان بزرگی به مردم خراسان است.
آنگاه بلافاصله عده ای از دانشمندان بزرگ اهل سنت را مانند (بخاری) وعده ای دیگر نام می برد وآنها را از اهل خراسان می داند ومی گوید: کجا می توانید مانند این دانشمندان از اهل فقه وحدیث پیدا کنید،! با آنکه بگفته ی (بلاذری) شهر (بخارا) از سرزمین ما وراء النهر است نه از سرزمین خراسان، با این وجود می بینید که (یاقوت حموی) باز بلاد ما وراء النهر را از سرزمین را از سرزمین خراسان دانسته و(بخاری) را از مردم خراسان معرفی می کند.
از اینجا فهمیده می شود که نسبت دادن دانشمندانی چون بخاری وترمذی وامثال آنان به مردم (خراسان) با آنکه بخاری از اهل بخارا واز سرزمین ما وراء النهر است، بلحاظ همان شهرت وموقعیت حساس سرزمین خراسان بوده است که اعراب ومسلمانان در هر دوره وزمانی آن را مساوی با شرق، ویا (مشرق) می دانسته اند، وگرنه هیچ دلیل دیگری در کار نبوده است.
بطور خلاصه: هم اکنون نیز استعمال لفظ (مشرق) و(خراسان) در مورد ایران در اصطلاح عرب حجاز وشام وعراق، شایع ورایج است، با این تفاوت که لفظ (خریسان) که مراد از آن همان خراسان است در زبان عرب حجاز وروستا نشینان عراق مصطلح است، ونام مشرق در زبان مردم شام رواج دارد.
در هر حال: مشرق وخراسان، دو نام مترادفی است که از قدیم الایام تاکنون علی رغم نامگذاری جدید کشور ایران، استعمال می شده وتاکنون هم، استعمال هر دو لفظ، یعنی: مشرق وخراسان، در زبان ساکنین حجاز ومردم عراق، رایج است واما غربیها، همانگونه که در وجه تسمیه ی ایران متذکر شدیم نام خراسان در نزد آنها آوازه وشهرتی ندارد بلکه آنها ایران را بنام (پارس) و(پرسا) یا (پرشیا) می شناسند. والبته علت آنهم دوری آنها از این منطقه می باشد، ولذا آنها مناطق شرقی دنیا را به سه بخش - خاورمیانه - خاوردور- خاورنزدیک- تقسیم نموده ومناطقی را که در طرف شرق آنها واقع شده ونسبت به کشورهای آنان نزدیکتر بوده است بنام خاور نزدیک ومناطقی را که نسبت به آنها بعد بیشتر داشته مانند، عربستان وشامات وعراق وایران بنام خاورمیانه ومناطقی را هم که نسبت به آنها خیلی دورتر بوده است بنام خاور دور، نامگذاری کرده اند.
دلیل دیگر:
مورد دیگری که باز هم می توان گفت: هر جا که در حدیث وتاریخ نام خراسان به میان آمده است مراد از آن، مطلق ایرانیان بوده اند، باز هم گفتار صاحب (معجم البلدان) درباره ی زمینه سازی انتقال دولت بنی امیه به بنی عباس است.
وی در این باره چنین می نویسد:
هنگامی که (محمد بن علی بن عبد الله بن عباس) می خواست دعوتگران خود را برای دعوت مردم به خلافت بنی عباس به سوی شهرها گسیل دارد، درباره ی مقاصد وتمایلاتی که در آن روز بر ولایات اسلام به پیروان خود چنین گفت:
اما مردم کوفه: وپیرامون آن همه شیعه ی علی (علیه السلام) ودوستدار او وفرزندان اویند، ومردم بصره واطراف آن همه شیعه ی عثمان وهمیشه خود را مظلوم می دانند وعقیده دارند که بهتر این است که بنده ی خدا مظلوم ومقتول باشد نه ظالم وقاتل، مردم جزیره یعنی: (موصل) در شمال عراق همه خارجی اند وعربهائی هستند که مانند عجمها زندگی می کنند ومسلمانانی هستند که خوی نصاری دارند، اهل شام جز معاویه وطاعت بنی امیه وپیروی آل مروان وبغض وکینه دیرین دیگر چیزی نمی شناسند، واما مکه ومدینه (ابوبکر) و(عمر) بر آنها غلبه یافته اند. پس بر شما باد به (خراسان) به آنجا رو کنید که مردم آنجا از نظر جمعیت فراوانتر واز نظر شجاعت ومردانگی دلیرتر وپایدارترند، سینه هایی سالم ودلهائی پاک دارند که هوسها بدان راه نیافته وهمگی آماده ی پذیرش دعوت هستند، آنان سپاهیانی نیرومندند که بدنهائی سالم وجسمهائی درشت ومهیب وبازوهایی ستبر وسرهائی بزرگ وپرشور دارند ودارای ریش وسبیلی انبوه می باشند.
صداهایشان هول انگیز وسخنان خشن وکلمات گویا ورسایشان از اجسام نیرومندشان سرچشمه می گیرد، گوئی چنان می بینیم که چراغ نوربخش جهان از خراسان روشن شده وطومار زندگی بنی امیه را درهم می پیچد، من به خراسان که مطلع نور جهان است خوش بینم.
صاحب کتاب (معجم البلدان) در قسمت دیگری از سخنان خود که درباره ی خراسان آورده است، عقیده ی محمد بن علی بن عبد الله بن عباس را از زبان یکی از دعوتگران آل عباس بنام (قحطبه بن شبیب) اینگونه بازگو می کند که قحطبه گفت:
محمد بن علی درباره ی دعوت مردم خراسان به من چنین گفت:
خداوند امتناع دارد از اینکه دوستان وپیروان ما جز اهل خراسان باشند وما (عباسیان) به پیروزی نمی رسیم مگر بوسیله ی اهل خراسان وآنان نیز به پیروزی دست نمی یابند مگر بوسیله ی ما عباسیان آگاه باش که از خراسان هفتاد هزار قهرمان وجنگجوی مشهور خارج می شود که دلهای آنان همچون پاره های آهن است.
از ویژگیها وخصوصیات این مردم آنستکه: نامهایشان کنیه است (مانند ابو الحسن، ابو علی، ابو ریحان) وشهرت ونسبشان به نام شهرهایشان است (مانند خراسانی شیرازی، گلپایگانی وامثال اینها) آنان دلیر مردانی هستند که پیوسته در جنگها فاتح وغالبند وسلطنت بنی امیه را درهم می پیچند وحکومت را چون عروس زینت داده وآرایش کرده در اختیار ما قرار می دهند(۱۸۵).
بازهم شاهد دیگر:
در اینجا مناسب است بازهم شاهد دیگری ذکر کنیم که دلالت می کند که مقصود از هر دو لفظ (مشرق وخراسان) کشور اسلامی ایران است، وهر یک از این دو کلمه، مفسر ومبین کلمه ی دیگری است وآنگاه به نقل حدیثی از امیر مؤمنان (علیه السلام) که درباره ی حدود مرز وبوم سرزمین خراسان رسیده ومؤید گفتار ما درباره ی نام سرزمین خراسان است بپردازیم، تا بر خواننده ی گرامی معلوم شود آنچه را که نگارنده در تفسیر وتبین کلمه ی (خراسان) وموقعیت جغرافیائی این منطقه ی حساس آورده است، سخنی به گزاف نگفته است. علی اکبر دهخدا در کتاب (لغتنامه) پیرامون کلمه ی خراسان وتفسیر وتبیین آن، چنین می نویسد:
(خراسان: مشرق است که در مقابل مغرب باشد. در اساطیر قدیم ما نام شهرها را غالبا نام شخص سازنده ی آن می شمردند. ومستوفی آرد: خراسان، پسر عالم، وعالم پسر سام است، وعراق، پسر خراسان می باشد.
خراسان: در زبان قدیم فارسی به معنی خاور زمین، یعنی مشرق زمین است.
این اسم در اوائل قرون وسطی به طور کلی بر تمام ایالت اسلامی که در سمت خاور کویر لوت تا کوههای هند واقع بود اطلاق می گردید. وبه این ترتیب تمام بلاد ما وراء النهر را در شمال خاوری به استثنای سیستان وقهستان در جنوب شامل می شد.
حدود خارجی خراسان، در آسیای وسطی بیابان چین وپامیر، واز سمت هند، جبال هندوکش بود. ولی بعدها این حدود هم دقیقتر وهم کوچکتر گردید، تا آنجا که می توان گفت: خراسان که یکی از ایالات ایران در قرون وسطی بود از سمت شمال خاوری از رود جیحون به آن طرف را شامل نمی شد، ولی همچنان تمام ارتفاعات ماوراء (هرات) که اکنون قسمت شمال باختری افغانستان است، دربرداشت. مع الوصف: بلادی که در منطقه ی علیای رود جیحون، یعنی: در ناحیه ی (پامیر) واقع بودند در نزد اعراب قرون وسطی جزء خراسان، یعنی: داخل در حدود آن ایالت محسوب می شدند.
ایالت خراسان در دوره ی اعراب، یعنی: در قرون وسطی، به چهار قسمت، یعنی چهار ربع تقسیم می گردید، وهر ربع به نام یکی از چهار شهر بزرگی که در زمانهای مختلف کرسی آن ربع یا کرسی تمام ایالت محسوب می شد واقع گردیدند که این چهار شهر بزرگ عبارت بودند از: نیشابور، ومرو، وهرات، وبلخ.
پس از فتوحات اول اسلامی، کرسی ایالت خراسان، مرو وبلخ بود. ولی بعدها امراء سلسله ی طاهریان، مرکز فرمانروائی خود را به ناحیه ی باختر برده ونیشابور را که شهر مهمی در غربی ترین قسمتهای چهارگانه بود مرکز امارت خویش قرار دادند.
آنچه در فوق گذشت وضع خراسان به گذشته بوده است. واما پس از جنگ (هرات) به سال ۱۲۴۹ هجری قمری، خراسان به دو قسمت تجزیه شد. قسمتی که در مغرب (هریرود) واقع بود جزء ایران، وقسمت دیگری به افغانستان ضمیمه گردید.
ناگفته نماند که علاوه بر آنچه در بالا درباره ی خراسان گفته شد، در پاورقی کتاب لغتنامه نیز در همان صفحه، پس از آنکه می گوید: منظور از خراسان، مشرق است، این چند بیت شعر را نیز در تفسیر وتبیین کلمه ی خراسان آورده است.

خوشا جایا بر وبوم خراسان * * * در وباش وجهان را میخور آسان
زبان پهلوی هر کو شناسد * * * خراسان آن بود کز وی خور آمد
خور آسان را بود معنی خور آیان * * * کجا از وی خور آید، سوی ایران

آنگاه پس از نقل این اشعار، باز هم نوشته است:
(خراسان، تفسیره، المشرق).
یعنی: خراسان، به معنی مشرق زمین است(۱۸۶).
خراسان از دیدگاه امیر مؤمنان
(سپهر) در جلد سوم کتاب (ناسخ التواریخ) مطالبی را درباره ی خراسان وبرخی از شهرهای تابع این منطقه از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل کرده است که چون حاوی مشخصات جغرافیای طبیعی این سرزمین کهن ومتضمن نام برخی از شهرها وشهرستانهای تابعه ی خراسان در زمان آن حضرت است، عین عبارت کتاب را برای آشنائی بیشتر خوانندگان در ذیل می آوریم.
وی درباره ی خراسان چنین می نویسد:
آنگاه که (ابو موسی اشعری) مملکت (فارس) را بگشاد، خبر به عمر ابن الخطاب داد واجازه خواست تا بجانب خراسان شود.
بالجمله چون نامه ابو موسی به عمر رسید در پاسخ نوشت که ای ابو موسی از آن فتحها که بدست مسلمان رفت خداوند را سپاس گفتم، لکن آهنگ خراسان مکن در هر شهری که بدست تو گشوده شد، حاکمی نصب کن وخود باز (به) بصره شو واندیشه ی خراسان از دل بیرون کن ما را با خراسان وخراسان را با ما چکار، کاش در میان ما وخراسان کوههای آهن ودریای آتش بودی ومانند سد یاجوج ومأجوج هزار سد حاجز وحایل آمدی.
علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر این چه سخن است که می گویی!.
گفت: خراسان از ما دور است ومردم آن عهد شکن وخونریزند.
علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر خراسان را اثرهای بزرگ است.
(هرات) شهری است از خراسان که ذوالقرنین اکبر بنا کرده وعزیز پیغمبر در آنجا نماز گذاشته، زمینی نیکو دارد وآبهای گوارا را بر آن گذرد بر هر دروازه ای از آن فرشته ای با شمشیر کشیده ایستاده وبلاها را دفع داده وآن شهر بغلبه گشود نشود مگر بدست قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله).
ودیگر (خوارزم) است وآن از ثغور اسلام بشمار می رود آن کس که در آنجا اقامت جوید آن پاداش یابد که مردی شمشیر گرفته در راه خدا جهاد می کند. خوشا بحال کسی که در خوارزم بپاید واز نمازگزاران باشد.
ودیگر شهر (بخارا) است که در آنجا مردانی آیند که از کثرت عبادت (ادیمی) را مانند که مالش داده باشند.
ودیگر (سمرقند) است، خداوند نیکی دهد اهل سمرقند را واین شهر در آخر زمان بدست ترکان (شرقیها وغربیها) پایمال شود.
ودیگر شهر (شاش) وشهر (فرغانه) خوشا بحال کسی که در آن اراضی چند رکعت نماز بپای برد ودیگر شهر (سحاب) است وثواب شهیدی آنرا بود که آنجا بمیرد ودیگر شهر (بلخ) است که یکبار خراب وچون بار دیگر خراب شود هرگز آباد نگردد. کاش میان ما وبلخ کوه قاف وجبل صاد میانجی بودی. ودیگر (طالقان) است که خدای را در آنجا خزانه هاست نه از سیم وزر بلکه از مردان دانشور که خداوند را چنانکه باید بشناسد، ودر آخر زمان ملازم خدمت قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) باشند.
اما در شهر هرات در آخر زمان ماران پرنده ببارد ومردم آن بلد را عرضه ی دمار وهلاک دارد، اما شهر (ترمذ) را بلای طاعون فرو گیرد ومردمش را نابود کند. اما مردم (دارا بجرد) در آخر زمان بدست دشمنی مقهور ومقتول شوند.
و(سرخس) را چنان زلزله عظیم در افتد که مردمش از فزع بمیرند.
ودر (سجستان) جماعتی باشند که قرائت قرآن کنند واحکام آن را بکار نبندند واز اسلام چنان بیرون روند که تیر از کمان، بر آن جماعت ریگ بارد، جمله را فرو پوشد.
واز (بوشنج) سی کس برآید که هر یک به سیرت وصفت دجالی باشد واگر همه ی مردم را بکشد غم ندارد.
ومردم نیشابور بدست رعد وبرق وصاعقه نابود گردند وآن شهر چنان ویران شود که هرگز آبادانی نبیند.
ودر گرگان مردم نیکو آیند وبه صلاح وتقوی کار کنند.
ودامغان را چون سواره وپیاده فراوان باشد به سختی معاش کنند تا آن گاه که قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) بیرون شود آن جماعت را روز فرج برسد.
و(طبرستان)(۱۸۷) را مؤمن اندک وفاسق فراوان آید وایشان را از کوه ودریا منافع بسیار رسد.
اما در شهر (ری) مردم فتنه انگیز فراوان آیند، ودر آخر زمان (دیلمان) بر ایشان تاختن کنند وبر آن دروازه که بسوی جبل است چندان مردم مقتول شوند که شمار ایشان جز خدای نداند ودر آن دروازه هشت کس از بنی هاشم (سادات) نماز گذارند که هر یک دعوی دار خلافت وریاست باشند ومردی بزرگ که سمی پیغمبری بود (یعنی همنام با پیغمبری باشد) در شهر به دربندان (یعنی به محاصره) افتد واو را چهل روز حصار دهند ومحاصره کنند آنگاه مأخوذ دارند ومقتول سازند ودر آن ایام که کار داری بلاد به سفیان افتد (یعنی سفیانی مشهور) مردم (ری) را داهیه ی بزرگ رسد وبلای قحط وغلا وگرانی در میان ایشان بالا بگیرد.
چون امیر المؤمنین (علیه السلام) این کلمات را بپایان برد عمر گفت: یا ابا الحسن نخست مرا به فتح خراسان رغبت دادی وآنگاه اهل خراسان را از دل من دور افکندی.
علی (علیه السلام) فرمود: آنچه تو را از خراسان نگفتم افزون از آنست که گفتم واین خراسان نخست بتمامت در دست بنی امیه گشوده شود ودر پایان کار به تحت فرمان بنی هاشم آید(۱۸۸).
با توصیفی که درباره ی حدود جغرافیایی منطقه خراسان شد وصراحتی که یاقوت حموی در این باره اظهار داشته وهم چنین مطالب ارزنده ای که امیر مؤمنان (علیه السلام) درباره ی حدود وثغور این مرز وبوم بیان فرموده است. چنین فهمیده می شود که هدف روایات از ذکر نام خراسان، کشور ایران است، واگر ائمه ی معصومین (علیهم السلام) از قیام فرد یا افرادی از این منطقه ی خاص خبر داده اند منظورشان از ذکر نام خراسان فقط تعیین جهت وحدود منطقه ی جغرافیایی قیام ایرانیان بوده است وچون خواسته اند پیروان خود را از قیام گروهی از مسلمانان دیندار ومتعهد به اسلام با خبر سازند ومشخصات جغرافیایی آن منطقه را نسبت به سایر مناطق شرقی جهان بازگو نمایند تا از دیگر مناطق شرقی متمایز شود، لذا از مشهورترین ومعروفترین وحساسترین نقاط مرکزی ایران آن روز مانند خراسان که شهرت فوق العاده ای داشته است نام برده اند.
والبته این مطلب مسئله ای طبیعی است وما امروز نیز می بینیم که بیشتر کشورهای مشهور جهان غالبا بوسیله ی شهرهای بزرگ وپر جمعیت وبخصوص شهرهای مرکزی خود معرفی می شوند، واصولا مردم، هنگامی که می خواهند کشوری را به دیگری بشناسانند معمولا از معروفترین شهرهای بزرگ ویا پایتخت آن کشور نام می برند واین چیز تازه ای نیست.
خراسانی عنوان سه نفر است
پیشوایان مذهبی قیام زمینه سازان حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) را به سرزمین خراسان نسبت داده وبطور ضمنی از رهبر آن بنام خراسانی یاد نموده اند، بد نیست بدانیم کسانی که در اخبار وروایات اهل بیت (علیهم السلام) از آنان بعنوان خراسانی یاد شده است، سه نفر می باشند.
بدین معنا که عنوان نام خراسانی مربوط به سه نفر است، وآنها سه فرد مختلفی هستند که با اهدافی مختلف قیام می کنند، وقیام آنها در سه دوره مجزا وسه زمان مختلف با فاصله ی زمانی چندین سال یا چند قرن، انجام می شود وقیام هیچ یک از آن سه نفر ربطی به دیگری ندارد واین سه نفر به ترتیب عبارتند از:
۱- ابو مسلم خراسانی:
۲- هولاکو خان مغول:
۳- سومین خراسانی (که زمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) است).
اینک برای اینکه بدانیم قسمتی از روایاتی که درباره ی (مشرق) وخراسان رسیده است مربوط به ابو مسلم خراسانی وقسمتی مربوط به (هلاکو خان مغول) وتعداد قابل ملاحظه ای از آنها هم، در رابطه با قیام (سومین خراسانی) وآخرین نفر آنهاست، بطور مختصر وفشرده از دو نفر آنان بنام ابو مسلم وهلاکوخان مغول که روزگار آنها بسر آمده یاد می کنیم ودر پایان با شخصیت کم نظیر (سومین خراسانی) که سیدی پرشور وانقلابی است، وبگفته برخی (سید حسنی) وبه قول بعضی دیگر (سید حسینی) است آشناشده وبه معرفی عظمت وبزرگواری آن سید والا مقام می پردازیم.
نخستین خراسانی
یکی از کسانی که در روایات، موضوع قیام او از جانب مشرق وسرزمین خراسان مطرح شده وپیشوایان دین مبین اسلام در پیشگوئیهای خود از نام ونشانش ومقصد وهدف وماهیت قیام ونهضتش سخن گفته اند ودر روایات وحتی در کتب تاریخ بعنوان خراسانی شهرت پیدا کرده است (ابو مسلم) خراسانی سردار حماسه ساز ایرانی وبنیان گذار دولت جابرانه (بنی العباس) است.
آنچه از بررسی روایات وکتابهای پژوهشگران استفاده می شود این است که: نخستین خراسانی که در روایات فراوانی از قیام ونهضت او صحبت به میان آمده همان (ابو مسلم) خراسانی معروف بنیان گذار حکومت عباسیان ودرهم پیچاننده طومار زندگی دولت امویان است.
در کتاب (تاریخ الفخری) درباره ی آغاز ونسب وی چنین می نویسد:
بعضی گفته اند (ابو مسلم) انسانی آزاد واز فرزندان (بزرگمهر) بوده است. وی در اصفهان متولد شد ودر کوفه نشو ونما کرد، آنگاه به ابراهیم امام فرزند محمد بن علی بن عبد الله بن عباس پیوست، واسم خود را تغییر داد وبه ابو مسلم مکنی شد، سپس ابراهیم وی را تعلیم داده وتربیت نمود تا بدان مرتبه رسید که همه می دانیم.
بعضی دیگر گفته اند ابو مسلم برده ای بود که همچنان دست بدست می گشت تا بدست ابراهیم امام افتاد، چون ابراهیم، ابو مسلم را دید، عقل ورفتارش مورد توجه وی قرار گرفت واو را از صاحبش خرید وعلم وهنر بدو آموخت تا جائی که وی را نزد (شیعه) ودعوتگران خود در خراسان فرستاد وابو مسلم همچنان پیشرفت می کرد تا به مقامی بلند رسید(۱۸۹).
ابو مسلم در اخبار وآثار
ما از این جهت که تاریخ نویسان ووقایع نگاران درباره ی نسب (ابو مسلم) اختلاف کرده اند کاری نداریم، زیرا گفتار ونظریه ی آنان درباره ی نسب او هر چه باشد، خواه درست یا نا درست، زیانی به مدعای ما نمی رساند وربطی با بحث ما ندارد، چه آنکه هدف ما اثبات این مطلب است که ابو مسلم از نظر حدیث وتاریخ نخستین خراسانی به حساب می آید.
واتفاقا این مطلب را همه ی پژوهشگران ومحققان وتحلیل گرانی که موضوع قیام ابو مسلم خراسانی را از زاویه فن تخصصی خود مورد مطالعه قرار داده اند پذیرفته اند، وهمگی اتفاق نظر دارند که وی ایرانی وبنیان گذار دولت (بنی عباس) بوده وآغاز نقطه ی قیام او نیز از منطقه ای بنام خراسان صورت گرفته است.
اما آنچه شایان دقت وحائز اهمیت است این است که تمام خصوصیات ومشخصات نهضت (ابو مسلم) حتی ذکر نام وعنوانش وموقعیت منطقه ی جغرافیایی قیامش در پیشگوییهای ائمه معصومین (علیهم السلام) روایت شده است.
حتی سالهای سال، پیش از آنکه محققان وتاریخ نویسان با نام ابو مسلم آشنا شوند وبازتاب قیام ریشه سوز وخانمان برانداز ابو مسلم را علیه خاندان بنی امیه به رشته تحریر در آورند، عین گفته های آنان در پیشگوئیهای پیشوایان آمده است.
در این زمینه روایات بسیار زیادی وجود دارد که برای اثبات مدعای خود فقط به چند نمونه اشاره می نمائیم.
حدیث اول:
سعید بن مسیب از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت نموده که آن حضرت فرمود:
پرچم های سیاهی از (مشرق) بسود بنی العباس خارج می شود وتا آن موقعی که خدا بخواهد خواهند ماند. پس از آن پرچم های سیاه دیگری که آن پرچم ها کوچک است وبا مردی از نسل ابو سفیانی (سفیانی مشهور) ویاران او می جنگند، از مشرق زمین قیام می کنند وسپس مطیع حضرت مهدی (علیه السلام) می شوند وزمام کار را به دست وی می سپرند(۱۹۰).
در این روایت نه تنها پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) از خلافت بنی عباس وظهور دولتی در آخر الزمان از بنی هاشم خبر می دهد بلکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در این حدیث با همه ی اختصارش، با صراحت تمام، هم از خلافت بنی عباس خبر داده، وهم از سرزمین مشرق (منطقه ی جغرافیایی بنیان گذار دولت عباسیان) گفتگو نموده، وهم از (پرچم های سیاه) که شعار ویژه ی ابو مسلم خراسانی وسیه جامگان خراسان بوده است نام برده، وهم در ضمن از نهضت گروه دیگری که در آخر الزمان قیام می کنند، وسالها پس از انقراض دولت بنی عباس روی کار می آیند وشعار ویژه ی آنان نیز پرچم های سیاه است پیشگوئی فرموده است.
البته با این تفاوت که فرموده است پرچم های گروه دوم که مطیع حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می گردند بر خلاف پرچم های سیاه بنی العباس که دراز وطولانی ودر حدود چهارده ذراع بوده(۱۹۱)، (سیاه وکوچک) است وصاحبان آنها با سفیانی می جنگند وسرانجام تسلیم حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می گردند.
حدیث دوم:
مکحول، از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
(من با بنی عباس چه کرده ام که امت مرا تعقیب نموده وپیرو خود می سازند، وبه آنها لباس سیاه می پوشانند، خداوند به آنها (بنی عباس) لباس آتشین بپوشاند(۱۹۲).
در این روایت نیز رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) هم از حکومت فرزندان عباس خبر داده وهم از رواج رنگ سیاه پیشگویی نموده است.
حدیث سوم:
مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب پر ارج (بحار الانوار) در مورد نام ابو مسلم، روایتی را از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) بدین صورت نقل فرموده است:
(اعمش) از مردی از قبیله ی (همدان) چنین روایت کرده که ما در جنگ (صفین) با علی (علیه السلام) بودیم وشامیان طرف راست سپاهیان عراق را درهم شکستند وعراقیان پا به فرار گذاشتند، مالک اشتر بر عراقیان بانگ زد وفریاد برآورد تا آنها را بسوی معرکه ومیدان جنگ باز گرداند، در این میان امیر مؤمنان (علیه السلام) زمزمه ای آغاز نمود ودر حالی که روی سخنش با اهل شام بود فرمود: (یا ابامسلم خذهم) ای ابو مسلم آنان را بگیر، واین سخن را سه بار تکرار فرمود:
مالک اشتر عرضه داشت: یا امیر المؤمنین مگر ابو مسلم در میان سپاه شام نیست که شما این چنین می فرمائید؟! حضرت در پاسخ مالک فرمود: ای مالک منظور من از ابو مسلم آن مرد خولانی که تو گمان برده ای نیست، بلکه مقصود من از ابو مسلم آن مردی است که در آخر زمان از (مشرق) خروج می کند وخداوند بوسیله ی او اهل شام را به هلاکت می رساند وسلطنت بنی امیه را از دستشان خارج می سازد وزوال حکومت بنی امیه بدست اوست(۱۹۳).
در این روایت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) با صراحت تمام وبدون هیچگونه ابهامی نام ابو مسلم خراسانی را رسما به جهانیان اعلام داشته وبا یک جمله ی کوتاه (ای ابو مسلم آنان را بگیر) از قیام پر ماجرای ابو مسلم که یکی از دعوتگران با نفوذ وپیروان سرسخت بنی عباس بوده اشاره نموده است. دیگر جای هیچگونه شک وتردیدی باقی نمی ماند که نخستین خراسانی، همان ابو مسلم مشهور وسردار حماسه ساز سیه جامگان خراسان است.
وجالب توجه است که: همه ی مطالبی را که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وامیر مؤمنان (علیه السلام) وسایر امامان (علیهم السلام) در رابطه با قیام ابو مسلم بیان داشته اند در صفحه ی خارج بوقوع پیوسته واز نظر تاریخ نیز ثابت ومسلم گردیده است.
گواهی تاریخ
(مسعودی) که جهانگردی تیزبین ومؤرخی چیره دست است در کتاب معروف خود بنام (مروج الذهب) که از جمله ی منابع مهم تاریخی بشمار می رود، پس از آن که مقداری درباره ی نسب (ابو مسلم) بحث می کند چنین می گوید:
(ابو مسلم) در آغاز کار غلام ادریس بن ابراهیم عجلی بود، سپس کارش بالا گرفت وحوادث او را با محمد بن علی بن عبد الله بن عباس، وپس از او با ابراهیم بن محمد بن علی ملقب به امام مربوط ساخت، وابراهیم امام او را به خراسان فرستاد ودستور داد اهل دعوت از او اطاعت کنند وفرمانش را گردن نهند.
از آنجا قدرت یافت وکارش نیرو گرفت ورنگ سیاه را رواج داد ودستور داد که لباس وپرچم وعلم را به رنگ سیاه تبدیل نمایند، ونخستین کسی که از مردم خراسان در نیشابور لباس سیاه پوشید ورنگ سیاه را باب کرد مردی بنام (اسید بن عبد الله) بود وپس از آن سیاهپوشی در بیشتر شهرهای نواحی خراسان رواج یافت وکار ابو مسلم قوت گرفت(۱۹۴).
دومین خراسانی
براساس برخی از روایات وارده ی از معصومین (علیهم السلام)، یکی از نشانه های بارز قیام قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله)، سقوط بنی عباس وانقراض دولت جابرانه ی این خانواده است که به دست (دومین خراسانی) انجام می شود. او که از ناحیه ی خراسان خروج می کند کسی جزء (هلاکوخان مغول) نوه ی چنگیزخان مغول نیست.
گرچه در روایاتی که در زمینه ی سقوط خلافت بنی عباس از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) رسیده است بطور صریح وآشکار نامی از (هلاکوخان مغول) بمیان نیامده است، اما: به هر حال ائمه ی طاهرین (علیهم السلام) با اشارات وکنایات وبیان صفات وخصوصیاتی که با هلاکوخان مغول، وفق می دهد به شیعیان ودوستان وپیروان حقیقی خود فهمانیده اند که برهم زننده ی دولت بنی عباس ودرهم پیچاننده ی طومار زندگی آخرین خلیفه ی عباسی همان هلاکوخان مغول است.
در این باره روایات نسبتا فراوانی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم.
۱- اسحاق بن عمار از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
(لا ترون ما تحبون حتی یختلف بنو فلان فیما بینهم، فاذا اختلفوا طمع الناس وتفرقت الکلمة وخرج السفیانی)(۱۹۵).
آنچه را که شما دوست دارید (که مراد قیام حضرت قائم (علیه السلام) است) نخواهید دید مگر موقعی که بنی فلان (یعنی بنی عباس) در بین خود اختلاف کنند. وچون آنان اختلاف کردند مردم به طمع می افتند وتفرقه ایجاد می شود وآن وقت است که سفیانی ظاهر می شود.
۲- (عن مفضل بن یزید، عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: قلت له أیام عبد الله بن علی، قد اختلف هولاء فیما بینهم، فقال (علیه السلام): دع ذاک انما یجیء فساد أمرهم من حیث بدأ صلاحهم)(۱۹۶).
مفضل بن مزید می گوید: در ایام شورش عبد الله بن علی، به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: یا بن رسول الله در میان اینها یعنی بنی عباس اختلاف افتاد (وطبق وعده ای که شما در مورد اختلاف بنی عباس داده اید باید منتظر آمدن دولت حق بود) حضرت فرمود: این سخن را واگذار وبه این زودیها انتظار نابودی آنها را نداشته باش، زیرا تباهی کار اینها وانقراض دولتشان از همانجائی خواهد بود که سلطنتشان آغاز شد.
برای فهمیدن این دو حدیث، نخست باید دید مقصود از: عبد الله بن علی کیست؟ ودوم این که منظور امام صادق (علیه السلام) که فرموده است؟ (انما یجیء فساد أمرهم من حیث بدأ صلاحهم) چیست؟
راجع به قسمت اول حدیث: بطوری که ابن اثیر در تاریخ (کامل) در حوادث سال ۱۳۷ و۱۳۸ در شرح حال (عبد الله بن علی) آورده است، ظاهرا مقصود از او عبد الله بن علی عموی (منصور) دوانیقی است، زیرا وی در استقرار خلافت بنی عباس وانقراض دولت بنی امیه بسیار مؤثر بوده وبا (بنی امیه) جنگهای سختی داشته است.
جریان اختلاف او با منصور بشرحی که ابن اثیر در تاریخ کامل ذکر نموده، چنین است:
(ابو العباس سفاح) نخستین خلیفه ی عباسی عبد الله بن علی را به حکومت شامات منصوب نمود واو پس از مرگ ابوالعباس زیر بار منصور دوانیقی نرفت، وبا او مخالفت ورزید وخود را خلیفه وجانشین ابوالعباس معرفی کرد ومردم شام را به بیعت با خویش دعوت نمود وگروه زیادی هم با او بیعت کردند تا اینکه در سال ۱۳۷ هجری منصور دوانیقی ناچار شد ابو مسلم خراسانی را به دفع او بفرستد.
(ابو مسلم) با لشکر بسیار به دفع او روانه شد ودر (نصیبین) که محلی است در نزدیک موصل وبر سر راه شام قرار دارد، با هم روبرو شدند ومدت شش ماه جنگیدند وسرانجام لشکر (عبد الله بن علی) شکست خورد وخود او فرار کرد وبه (بصره) آمد ودر خانه برادرش (سلیمان بن علی) والی بصره مخفی شد تا این که پس از گذشت یکسال بالاخره با منصور بیعت کرد وخیال منصور از او راحت شد.و اما راجع به قمست دوم حدیث: که امام صادق (علیه السلام) فرموده است (انما یجیء فساد امرهم من حیث بدأ صلاحهم) یعنی انقراض دولت آنها از جائی خواهد بود که از همانجا سلطنت آنها آغاز شد، منظور حضرت از این جمله این است که: همانگونه که ظهور دولت (بنی العباس) وآغاز سلطنت آنها بدست مردی بود که از سمت مشرق زمین آمد (واو ابو مسلم خراسانی بود) همچنین انقراض آنها نیز بدست مرد نیرومندی خواهد بود که وی نیز از همان ناحیه خراسان خواهد آمد (واو هلاکوخان مغول نوه چنگیزخان مغول است).
البته باید توجه داشت: که این توضیح در صورتی درست است که مراد از انقراض، انقراض خلافت باشد نه انقراض سلطنت، زیرا فرق است میان انقراض خلافت وانقراض سلطنت، چه آن که در اخبار زیادی وارد شده که سلطنت (بنی عباس) پس از انقراض خلافت بار دیگر تجدید می شود وسلطنت آنها هم در عراق خواهد بود وانقراض آخرین فردی که بر کرسی ریاست ایشان تکیه خواهد زد چنانکه قبلا در بخش اول درباره ی اختلاف بنی عباس گفتیم بدست توانای سومین خراسانی که سیدی هاشمی واز سلاله ی پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وذریه ی طیبه ی علی وزهرا (علیهما السلام) است صورت خواهد گرفت.
به هر حال مطابق بسیاری از روایات (دومین خراسانی) همان هلاکوخان مغول است. برای اثبات این مطلب حدیث سوم را بخوانید.
۳- مرحوم علامه ی حلی (رضوان الله تعالی علیه) از پدرش نقل می کند، علت این که اهل کوفه وکربلا ونجف در فتنه ی مغول قتل عام نشدند واز هجوم سربازان هلاکو به سرزمین عراق مصون ومحفوظ ماندند این بود که وقتی هلاکوخان مغول به خارج بغداد رسید وهنوز شهر را فتح نکرده بود، بیشتر اهل حله از ترس هلاکو وهجوم سربازان او خانه های خود را ترک نموده به (بطایح) گریختند وتعداد قلیلی در شهر باقی ماندند، از آن جمله: پدرم وسید بن طاووس، وفقیه ابن ابی العز.
این سه نفر تصمیم گرفتند به (هلاکو) نامه ای بنویسند وصریحا اطاعت خود را نسبت به او اعلام دارند، این تصمیم عملی شد ونامه ای نوشتند وبوسیله یک فرد غیر عرب برای (هلاکوخان) فرستادند، هلاکو پس از دریافت نامه فرمانی بنام آقایان صادر کرد وبوسیله دو نفر به نامهای (نکله) و(علاءالدین) فرستاد وبه آن دو نفر سفارش نمود که به آقایانی که نامه نوشته اند بگوئید اگر شما در گفتار خود راستگو هستید ونامه را از صمیم قلب وصفای باطن نوشته اید ودلهای شما با نوشته ی شما مطابقت دارد نزد ما بیائید.
فرستادگان هلاکو به (حله) آمدند وپیام هلاکو را به آقایان ابلاغ کردند، اما آقایان از ملاقات با هلاکو بیمناک بودند زیرا نمی دانستند پایان کار چه خواهد شد وهلاکو با آنان چگونه رفتاری خواهد داشت.
علامه می گوید: پدرم به فرستادگان هلاکو گفت: اگر من به تنهایی نزد هلاکو بیایم، کافی است. گفتند: آری. پدرم با آن دو نفر حرکت کرد ودر آن موقع هنوز بغداد فتح نشده بود وهنوز آخرین خلیفه ی عباسی یعنی: مستعصم را نکشته بودند.
وقتی پدرم به حضور هلاکو رسید هلاکو به وی گفت: شما چطور به مکاتبه با من اقدام نمودید وچگونه به ملاقات من آمدی پیش از آنکه بدانی کار من با خلیفه به کجا می کشد واز کجا اطمینان پیدا کردید که کار من وخلیفه به صلح نمی انجامد ومن او را رها نمی کنم.
پدرم در جواب گفت: علت این که ما به شما نامه نوشتیم ومن به حضور شما رسیدم، بر اساس روایتی است که از حضرت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) به ما رسیده است وآن روایت این است:
قال فی خطبة الزوراء، وما أدراک ما الزوراء، أرض ذات أثل یشتد فیها البنیان وتکثر فیها السکان، ویکون فیها مخادم وخزان، یتخذها ولد العباس موطنا، ولزخرفهم مسکنا، تکون لهم دار لهو ولعب، یکون بها الجور الجائر والخوف المخیف، والأئمة الفجرة، والأمراء الفسقة، والوزراء الخونة، تخدمهم أبناء فارس والروم، لا یأتمرون بمعروف اذا عرفوه، ولا یتناهون عن منکر اذا نکروه، تکفی الرجال منهم بالرجال والنساء بالنساء، فعند ذلک الغم العمیم والبکاء الطویل والویل والعویل لأهل الزوراء من سطوات الترک، وهو قوم صغار الحدق، وجوههم کالمجان المطوقة، لباسهم الحدید، جردمرد، یقدمهم ملک یأتی من حیث بدأ ملکهم، جهوری الصوت، قوی الصولة عالی الهمة، لا یمر بمدینة الا فتحها ولا ترفع علیه رایة الا نکسها، ألویل، الویل لمن ناواه، فلا یزال کذلک حتی یظفر)(۱۹۷).
علی (علیه السلام) در خطبه ی زوراء(۱۹۸)، فرموده است: چه می دانی زوراء چیست! سرزمین وسیعی است که در آنجا بناهای محکم پایه گذرای می شود، مردم بسیاری در آن سکنی می گزینند، رؤساء وثروت اندوزان در آن اقامت می کنند، بنی عباس آنجا را مقر حکومت خود وپایگاه ثروتهای خویش قرار می دهند، زوراء برای (بنی عباس) خانه ی بازی ولهو ولعب است.
آنجا مرکز ستم ستمکاران وکانون ترسهای دهشت زاست، جای سران گنهکار وامراء فاسق وفرمانروایان خیانتکار وجنایت پیشه است. وجمعی از فرزندان فارس وروم آنان را خدمت می کنند.
در چنین محیط تیره وگناه آلود ودر آن شرائط ننگین وشرم آور، اندوه عمومی وگریه های طولانی وشرور وبدبختی دامنگیر مردم زوراء می شود، وگرفتار هجوم اجانب نیرومند می گردند، این اجانب ملتی هستند که حدقه چشم آنها کوچک وصورتهایشان مانند سپر طوق شده ولباسهایشان زره آهنین است. سیمای جوانی دارند وپیشاپیش آنها فرمانروائی است که از همانجائی که سلطنت فرزندان عباس شروع شده (یعنی از ناحیه ی مشرق وخراسان) می آید.
او صدائی بلند وسطوت وشوکتی نیرومند، وهمتی عالی دارد، به هیچ شهری نمی گذرد مگر آن که آن را فتح می کند، وهیچ پرچمی در برابرش افراشته نمی شود مگر آن که سرنگونش می سازد، بلا وعذاب بزرگ، برای کسی است که با او دشمنی کند وبه مخالفتش برخیزد، او پیوسته صاحب نیرو وقدرت است تا پیروزی نهائی نصیبش گردد.
آنگاه پدر علامه پس از قرائت خطبه به هلاکو گفت: علی (علیه السلام) در این خطبه اوصافی را ذکر فرموده است که ما تمامی آن اوصاف را در شما می یابیم وبه پیروزی شما امیدواریم، وبه همین جهت به شما نامه نوشتیم ومن حضور شما آمدم. (هلاکو) هم فکر واندیشه ی آقایان را به پاکی وحسن قبول تلقی کرد وفرمانی صادر نمود ودر آن فرمان مردم حله را مورد عنایت مخصوص قرار داد، وبدین سبب مردم حله وکوفه ونجف از هجوم سربازان هلاکو در امان ماندند.
بنابراین نتیجه ای که از مجموع مطالب گذشته بدست می آید (دومین خراسانی) هلاکوخان مغول نوه ی چنگیزخان مغول است. ودر این مطلب چه از نظر حدیث وچه از نظر تاریخ تردیدی وجود ندارد وما هنگامی که به تاریخ انقراض خلافت خلفاء بنی عباس نگاه می کنیم می بینیم تنها کسی که توانسته است حکومت جابرانه ی (بنی عباس) را به زوال ونابودی بکشاند وریشه ی ظلم وستم آنان را از بیخ وبن برکند، هلاکوخان مغول بوده است وگرنه پیش از او کسانی برای سرکوبی عباسیان ونظام طاغوتی آنان رفتند ولی شکست خورده برگشتند(۱۹۹).
سومین خراسانی
واما سومین خراسانی که ائمه ی معصومین (علیهم السلام) در روایات بی شماری حرکت انقلابی او را از علائم نزدیک به ظهور ویکی از نشانه های بارز آشکار شدن حضرت مهدی (علیه السلام) دانسته وحتی در پاره ای از روایات به حتمی بودن قیام او تصریح فرموده اند، وبیشتر حوادث مربوط به شرق وآشوبهایی که در خاور میانه روی می دهد در ارتباط با خواسته ها ودعوت اسلامی اوست، وقیامش نیز متصل به قیام حضرت ولی عصر (علیه السلام) می باشد سیدی است بزرگوار عالی مقام، ارجمند، فرمانروا، واز سلاله ی پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وذریه ی طیبه ی علی وزهرا (علیهما السلام) که قیام مقدس ونهضت پر ثمرش، زمینه ساز حکومت عدل الهی وانقلاب جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) است(۲۰۰).
قیام زمینه سازان دولت مهدی از مشرق آغاز می شود
اکنون که دانستیم که (مشرق) کجاست، وسرزمین خراسان کدام است، وخراسانی چه کسی است، وهدف روایات از (پرچم های سیاه) چیست، به اصل مطلب می پردازیم وروایاتی را که دانشمندان گرانقدر شیعه وبزرگان اهل سنت از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وائمه ی معصومین (علیهم السلام) واشخاص دیگر درباره ی حرکت وخروج (پرچم های سیاه) از (مشرق) ویا (خراسان) نقل کرده اند، بازگو می کنیم، تا برخی از اسرار ورموز نهضت مقدس ایرانیان، وانگیزه ی قیام دلاورانه ی آنان که به رهبری مردی دلسوز ودلباخته ی حق که از نوادگان پر شور وانقلابی اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) است برای همگان روشن شده وحق جویان وحقیقت خواهان نکته سنج بوسیله ی اخبار آل محمد (صلی الله علیه وآله) حقیقت را آنگونه که هست دریابند.
دانشمندان اسلام وپرچم های سیاه
یکی از مطالب مهمی که برای دانشمندان اسلامی از تاریخ صدر اسلام تاکنون مطرح بوده وهست ومحدثان وبزرگان اسلام از شیعه وسنی پیوسته آنرا در کتابهای خود یکی از اساسی ترین علائم ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) دانسته اند، داستان حرکت (پرچم های سیاه) از مشرق وسرزمین خراسان است.
روایاتی که درباره ی حرکت (پرچم های سیاه) از مشرق ویا خراسان از پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) نقل شده، به قدری مهم وحائز اهمیت است که برای احدی از دانشمندان اسلام (چه شیعه وچه سنی) قابل تردید نیست. از این رو همگی آنها در صدور اینگونه روایات از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اتفاق نظر داشته واحادیث مربوط به (پرچم های سیاه) را در تمام منابع موثق حدیث وکتابهای خود نقل کرده اند.
ما که اکنون در صدد تحلیل وتفسیر اینگونه روایات برآمده ایم چون این روایات در کتب مختلف بصورتهای مختلفی نقل شده، وهر کدام از آنها حاوی نکات برجسته ای است، از این رو برخی از آنها را از چندین منبع موثق نقل کرده ایم که امید است مفید واقع شود.
پرچم های سیاه در منابع مهم حدیث
روایاتی که درباره ی: خروج پرچم های سیاه از مشرق، وحرکت آنها بسوی (عراق) برای مبارزه ی با دشمن، از ائمه ی معصومین (علیهم السلام)، رسیده ودر تمام منابع مهم، وکتب شیعه وسنی ثبت وضبط گردیده بسیار فراوان است که ما بلحاظ اختصار بعضی از آنها را نقل می کنیم:
حدیث اول:
در یک حدیث مفصل که در زمینه ی خروج (پرچم های سیاه) از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده چنین آمده است:
(عن عبد الله بن مسعود، قال: أتینا رسول الله (صلی الله علیه وآله) فخرج الینا مستبشرا، یعرف السرور فی وجهه، فما سألناه عن شییء الا أخبرنا به، ولا سکتنا الا ابتدأنا، حتی مرت فئة من بنی هاشم، فیهم الحسن والحسین، فلما رآهم، خبر بممرهم، (وفی نسخة بمسیرهم) وانهملت عیناه، فقلنا: یا رسول الله ما نزال نری فی وجهک شیئا نکرهه، (وفی نسخة تکرهه).
فقال: انا أهل البیت (وفی نسخة أهل بیت) اختار الله لنا الاخرة علی الدنیا وانه سیلقی أهل بیتی من بعدی تطریدا وتشریدا فی البلاد حتی ترفع (رایات سود من المشرق) فیسألون الحق فلا یعطونه ثم یسألونه فلا یعطونه (وفی نسخة ثم یسألون فلا یعطونه) فیقاتلون، فینصرون، فمن أدرکه منکم أو من أعقابکم فلیأت امام أهل بیتی، ولو حبوا علی الثلج، فانها رایات هدی یدفعونها الی رجل من أهل بیتی، یواطیء اسمه اسمی، واسم ابیه اسم أبی، فیملک الأرض فیملأها قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما)(۲۰۱).
عبد الله بن مسعود گفت: حضور رسول الله (صلی الله علیه وآله) شرفیاب شدیم وآن حضرت در حالی که سرور وشادمانی از چهره ی مبارکش نمایان بود باروئی گشاده بسوی ما آمد واز ما استقبال نمود، در مدتی که در محضر آن حضرت بودیم، از هیچ موضوعی پرسش ننمودیم مگر آنکه حضرتش ما را به آن خبر داد، وسکوت ننمودیم مگر آنکه خود آن حضرت آغاز سخن فرمود، تا اینکه گروهی از بنی هاشم که حسن وحسین (علیهما السلام) نیز در میان آنها بودند از آنجا گذشتند، همینکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنان را دید از آنچه بر آنها خواهد گذشت خبر داد واز سرانجام کار ومسیرشان ما را باخبر ساخت، واشک از دیدگان حضرتش جاری شد، ما عرض کردیم: یا رسول الله ما همچنان در چهره ی شما گرفتگی می بینیم که دوست نداریم شما را بدینسان ببینیم.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: ما خاندانی هستیم که خداوند بجای این دنیا جهان آخرت را برای ما برگزیده است واین خاندانم پس از من در شهرها گرفتار آوارگیها وبی خانمانیها خواهند شد تا این که پرچم های سیاهی از طرف مشرق برافراشته شود که صاحبان آن پرچم ها حق را می طلبند ولی به آنها نمی دهند وخواسته هایشان را اجابت نمی کنند وتا دو بار یا سه بار حق را می طلبند اما باز هم به آنها نمی دهند، پس می جنگند وپیروز می شوند.
آنگاه فرمود: پس هر کس از شما یا از بازماندگان شما آن زمان را درک کند، باید بسوی امام اهل بیت من بشتابد هرچند افتان وخیزان بر روی برف یا یخ راه برود، زیرا آن پرچم ها، پرچمهایی است که بر طریق هدایت است وصاحبان آن پرچم ها، آن را بدست مردی از اهل بیت من می سپرند که نام او نام من ونام پدرش نام پدر من است(۲۰۲) واو مالک زمین می گردد وآن را پر از عدل وداد می نماید، چنانکه پیش از آن پر از ظلم وستم شده بود.
این حدیث را (یوسف بن یحیای شافعی) در کتاب معروف خود بنام (عقد الدرر) نقل نموده وپس از آن در دنباله حدیث گفته است:
این حدیث را (حاکم) در کتاب مستدرک خود به همین صورت آورده است، سپس می افزاید: ابو نعیم اصفهانی، ابن ماجه قزوینی ونعیم بن حماد، همگی آنها این روایت را نقل نموده وبهمین مضمون آورده اند(۲۰۳).
توضیح کوتاهی پیرامون حدیث:
این حدیث که از ابن مسعود نقل شده است از روایات بسیار معروف ومشهور است که در نزد بزرگان وپیشوایان علم حدیث ودر نزد اهل سنت به حدیث (رایات) معروف است ومتأسفانه با آنکه اکثر محدثان وراویان اخبار نبوی وحافظان حدیث آن را نقل، وروایت نموده اند، عبارات کتابهایی که آنرا ذکر کرده اند مختلف ومتفاوت است.
از اختلاف الفاظ وعبارات حدیث، چنین فهمیده می شود که این حدیث تا اندازه ای بازیچه ی دست برخی از راویان قرار گرفته ودر الفاظ وعبارات آن تصرف نموده وهمانگونه که دلخواه خودشان بوده است آن را نقل کرده اند، زیرا هنگام بررسی حدیث می بینیم که برخی از (راویان) مقدمه ی حدیث را حذف کرده وبرخی آن را مختصر کرده وقسمتهایی از آن را انداخته اند وبعضی هم بطور کامل آن را در کتابهای خود به صورتی که آنرا یافته اند روایت کرده اند ودر این میان تنها موردی که می توان گفت این حدیث از نظر متن از همه موارد کاملتر است، همین حدیثی است که صاحب کتاب (عقد الدرر) آن را از کتاب (مستدرک حاکم) آورده است.
متأسفانه این روایت هم از دست برد تغییر وجابجایی الفاظ، وتقدیم وتأخیر آن سالم نمانده واضطرابی در عبارات والفاظ آن دیده می شود ولی بهرحال حدیث کامل است واین تقدیم وتأخیر وتغییر وجابجائی الفاظ، مغیر معنای حدیث نیست.
شگفت آور اینجاست که: با اینکه بیشتر کسانی که این حدیث را نقل کرده اند وبلکه همه ی آنها به ابن مسعود نسبت داده اند جمله ی (اسم ابیه اسم ابی) یعنی: پدر او همنام پدر منست، در نقل آنان دیده نمی شود با وجود این (حاکم در مستدرک) این جمله را نقل نموده وآن را به ابن مسعود نسبت داده است در حالی که خود اهل سنت نیز برخی از آنان این جمله را قبول ندارند ومعتقدند که این جمله جزء حدیث نیست، ومعلوم نیست ایشان این جمله را چگونه واز کجا آورده است.
در هر صورت ما برای اینکه شما خواننده ی عزیز، هم به میزان اختلافی که در نقل الفاظ وعبارات حدیث دیده می شود واقف شوید، وهم تفسیر وتصویر روشنی از حرکت (پرچم های سیاه) وشناخت صاحبان آن پرچم ها داشته باشید، بار دیگر متن حدیث مذکور را از چند کتاب معتبر دیگر که از منابع مهم حدیث در نزد اهل سنت محسوب می شود نقل می کنیم ودر پایان، متن همان حدیث را از کتاب (الملاحم والفتن) مرحوم سید بن طاووس که یکی از مهمترین منابع موثق شیعه به شمار می رود در اینجا می آوریم تا میزان اختلاف نقل این روایت روشن شده وبر بصیرت وبینایی مان نسبت به حقانیت (پرچم های سیاه) افزوده شود.
واینک نقل روایت ابن مسعود از دیگر منابع معتبر:
الف: (شیخ سلیمان بلخی قندوزی) در کتاب معروف خود بنام (ینابیع المودة) حدیث رایات سود، یعنی: (پرچم های سیاه) را مرفوعا از ابن مسعود چنین آورده است:
(وعن أبن مسعود: انا أهل بیت اختار الله تعالی لنا الاخرة علی الدنیا، وأن أهل بیتی سیلقون بعدی اثرة وشدة وتطریدا فی البلاد حتی یأتی قوم من ههنا وأشار الی المشرق، أصحاب رایات سود، فیسألون حقهم فلا یعطونه، مرتین أو ثلاثا، فیقاتلون، فینصرون، فیعطون ماشاؤا، فلا یقبلونها حتی یدفعوها الی رجل من أهل بیتی، فیملأها عدلا بعد ما ملئت ظلما، فمن أدرک ذلک فلیأتهم ولو حبوا علی الثلج)(۲۰۴).
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: ما خاندانی هستیم که خدای تعالی بجای این دنیا آخرت را برای ما برگزیده است، واین خاندان من در شهرها با رنجها وسختیها وآوارگیها مواجه خواهند شد تا اینکه گروهی از اینجا بیانند (وآنگاه با دست خود به مشرق اشاره نمود وفرمود: آنان صاحبان پرچم های سیاهند آنان حق خودشان را می خواهند ولی حقشان را به ایشان نمی دهند، وآنها تا دو بار یا سه بار حق خودشان را درخواست می کنند ولی آنرا بایشان نمی دهند، از اینرو به نبرد برمی خیزند ومی جنگند، وپیروز می شوند، آنگاه آنچه را که ایشان می خواستند به آنها ارزانی می دارند ولی آن (طایفه) دیگر نمی پذیرند تا اینکه آن پرچم ها را به مردی از اهل بیت من می سپرند واو زمین را از عدل پر می کند بعد از آنکه از ظلم پر شده باشد، پس کسی که آن روزگار را درک کند، باید بسوی آنها بشتابد اگر چه با دست وزانو بر روی برف ویا یخ راه برود.
ب: (ابن ماجه ی قزوینی) در کتاب معروف خود موسوم به (سنن ابن ماجه) حدیث مذکور را با مقدمه ی کوتاهی از (ابن مسعود) اینگونه نقل کرده است:
(عن عبد الله قال: بینما نحن عند رسول الله (صلی الله علیه وآله) اذ أقبل فتیة من بنی هاشم فلما رآهم النبی (صلی الله علیه وآله) اغرورقت عیناه وتغیر لونه،
قال: فقلت: ما نزال نری فی وجهک شیئا نکرهه فقال: انا اهل بیت اختار الله لنا الاخرة علی الدنیا، وان أهل بیتی سیلقون بعدی بلاء وتشریدا وتطریدا، حتی یأتی قوم من قبل المشرق، معهم رایات سود، فیسألون الخیر فلا یعطونه، فیقاتلون، فینصرون، فیعطون ما سألوا، فلا یقبلونها حتی یدفعوها الی رجل من أهل بیتی، فیملؤوها قسطا کما ملؤوها جورا، فمن أدرک ذلک منکم فلیأتهم ولو حبوا علی الثلج)(۲۰۵).
عبد الله بن مسعود گفت: هنگامی که ما در نزد رسول الله (صلی الله علیه وآله) بودیم، بناگاه گروهی از جوانان بنی هاشم پیدا شدند، چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنان را دید، دیدگان آن حضرت اشک آلود شد واشک در چشمانش حلقه زد، ورنگ چهره مبارکش تغییر کرد.
عبد الله گوید: من گفتم یا رسول الله ما همچنان در چهره ی شما چیزی را می بینیم که دوست نداریم شما بدینسان باشید،
فرمود: ما خاندانی هستیم که خدا بجای این دنیا آخرت را برای ما برگزیده است وخاندان من پس از من گرفتار بلاها وآوارگیها وبی خانمانیها خواهند شد تا آنکه طایفه ای از (طرف مشرق) پیدا شوند که پرچم های سیاه با خود همراه دارند. آنان درخواست خیر ونیکی می نمایند ولی آن را به آنها نمی دهند از این رو می جنگند وپیروز می شوند، وآنگاه آنچه را که آنان می خواستند به آنان داده می شود، ولی آن طایفه دیگر نمی پذیرند تا آنکه آن پرچم ها (ویا امارت وحکومت) را به مردی از خاندان من می سپرند، وآنان زمین را از عدل وداد پر می کنند، چنانکه قبلا از جور وستم پر شده بود. پس هر کس از شما آن روزگار را دریابد، باید بسوی آنان بشتابد هر چند افتان وخیزان بر روی برف باشد.
ج: (ابن حجر هیثمی مکی) در کتاب (صواعق المحرقه) همین حدیث را از ابن مسعود نقل کرده ومانند ابن ماجه، مقدمه ی حدیث را ذکر نموده است با این تفاوت که بجای (فتیة من بنی هاشم) یعنی جوانانی از بنی هاشم (فئة من بنی هاشم یعنی: گروهی از بنی هاشم) را آورده ودر آخر آن جمله ی (فان فیها خلیفة الله المهدی) یعنی: خلیفه خدا حضرت مهدی (علیه السلام) در میان آنهاست، را به آن افزوده است.
از لحاظ ابن حجر معلوم می شود که این حدیث، همان حدیث کتاب (ینابیع الموده) می باشد واین دو کتاب، یعنی: ینابیع الموده، وصواعق المحرقه، عبارت حدیث را از (سنن ابن ماجه) گرفته اند، چنانکه خود ابن حجر به این معنا تصریح می کند ومی گوید: (اخرجه ابن ماجه) ولی متأسفانه در کتاب سننن ابن ماجه که در دسترس است جمله ی فان فیها خلیفة الله المهدی، وجود ندارد ومعلوم نیست که چرا این قسمت از حدیث افتاده وچه کسی آنرا حذف کرده است(۲۰۶).
د: (مرحوم سید بن طاووس- علیه الرحمه-) در کتاب (الملاحم والفتن) حدیث ابن مسعود را این چنین روایت کرده است:
(عن عبد الله قال: بینما نحن جلوس عند رسول الله (صلی الله علیه وآله) اذ مر فتیة من قریش فتغیر لونه، فقلنا، یا رسول الله، انا لا نزال نری فی وجهک شیئا نکرهه فقال: انا أهل بیت اختار الله لنا الاخرة علی الدنیا وان أهل بیتی هؤلاء سیصیبهم بعدی بلاء وتطرید وتشرید، حتی یخرج قوم من ها هنا وأومأ بیده نحو المشرق معهم رایات سود، یسألون الحق فلا یعطونه، ویسألون فلا یعطون، فیقاتلون ویصبرون، فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه، حتی یدفعوها الی رجل من أهل بیتی، یملأها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا، فمن أدرکهم فلیأتهم ولو حبوا علی الثلج)(۲۰۷).
از عبد الله بن مسعود روایت شده است که وی گفت: در این میان که ما نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نشسته بودیم ناگاه چند نفر از جوانان قریش از آنجا گذشتند، با دیدن آنها رنگ از صورت پیغمبر پرید وچهره اش تغییر کرد، ما گفتیم یا رسول الله ما پیوسته شما را نگران وگرفته می بینیم که دوست نداریم شما بدین گونه باشید، فرمود: ما خاندانی هستیم که خدا برای ما بجای این دنیا آخرت را انتخاب فرموده است واین خاندان من (همین ها که از اینجا گذشتند) بزودی بعد از من به بلاها دچار خواهند شد وگرفتار آوارگی ودربدری وبی خانمانی خواهند گردید تا این که گروهی (از این) طرف قیام کنند، وبا دست مبارک خود بسوی مشرق اشاره نموده وفرمود: آنان پرچم های سیاه دارند، و(حق) را مطالبه می کنند ولی به آنها نمی دهند، دوباره درخواست حق می کنند آن را به آنها نمی دهند، پس می جنگند وصبر وشکیبایی را پیشه خود می سازند، آنگاه آنچه را که می خواستند به ایشان می دهند اما این بار، دیگر آنها نمی پذیرند تا آنکه آن پرچم ها (ویا حکومت) را به مردی از اهل بیت من می سپرند واو زمین را از عدل وداد پر می کند چنانکه از ظلم وجور پر شده بود، پس هر کس که آنان را درک کند باید خود را به آنان برساند واگرچه با دست وزانو بر روی برف ویا یخ راه برود.
نتیجه ی نقلهای مختلف:
از مجموع نقلهای مختلفی که در مورد حدیث (عبد الله بن مسعود) از چندین منبع موثق آوردیم، با همه ی اختلافاتی که در الفاظ وعبارات آن دیده می شود نکات مثبت وجالبی بدست می آید که در ذیل مختصرا به آنها اشاره می کنیم:
نکته اول: این که، برافراشته شدن پرچم های سیاه از سوی مشرق که در فرمایش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) آمده است یکی از علائم بسیار نزدیک ظهور حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است که در بسیاری از روایات از سایر ائمه معصومین (علیهم السلام) نیز به آن تصریح شده، وامامان معصوم (علیهم السلام) صاحبان آنها را از یاران حضرت ولی عصر، (ارواحنا له الفداء) معرفی فرموده اند.
نکته ی دوم اینکه: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده است: (کسانی که از مشرق قیام می کنند دارای پرچم های سیاه ویا صاحب پرچم های سیاهند) واین سخن حضرت این را می رساند که کسانی که از طرف مشرق قیام می کنند (شیعه) هستند ونشانه ی آنها پرچم های سیاه است واین خود در واقع اشاره به حرکت انقلابی تشیع پیش از ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) است، چه آنکه در میان تمام پرچم های جهان تنها پرچمی که سیاهرنگ وسمبل آزادی ومظهر استقلال یک گروه خاص به شمار می رود ودر تمام مراسم سوگواری بعنوان علامت ماتم وشعار رسمی عزاداری برافراشته می شود همان پرچم سیاهرنگ شیعیان است.
نکته ی سوم اینکه: پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده است: (آنها حق را مطالبه می کنند ویا اینکه حق خودشان را می خواهند) واینهم نکته ی دقیق وعمیقی است، زیرا: آنچه از این جمله فهمیده می شود این است که: آنچه را که این طایفه می خواهند ویا آنرا مطالبه می کنند برای جلب منفعت مادی، ویا بدست آوردن اسم ورسم نیست، بلکه برای پیشبرد احکام دین وزنده ساختن ساختن شریعت (سید المرسلین) ویا احقاق حقوق ملت مسلمان کشورشان است.
نکته ی چهارم اینکه: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرموده است: وقتی که حق ویا حقشان را به آنها ندادند آنها می جنگند وپیروز می شوند وآنگاه حقشان را به آنان ارزانی می دارند ولی دیگر آن طایفه نمی پذیرند واین هم نکته عجیب وپرمعنایی است که نیاز به دقت دارد.
زیرا: اگر کسی بخواهد درباره ی این جمله بیندیشد وکنه مطلب را بدست بیاورد به سری از اسرار نهفته پی می برد که شایان دقت است چه آنکه از این فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین استفاده می شود که گویا در گرماگرم جنگ وپیدایش نخستین طلیعه پیروزی وغالب شدن بر دشمن کسانی می خواهند به نفع دشمنانشان چیزی را بر آنها تحمیل کنند وفریبشان بدهند وآنان را اغفال نمایند ولی آنان از بس هشیار وبیدارند اغفال نمی شوند وزیر بار نمی روند وفریب نمی خورند ومکاران وحیله گران را مأیوس می کنند، چرا که آنان مؤمنند (والمؤمن لا یلدغ من جحر مرتین) انسان مؤمن از یک سوراخ گزنده دوبار گزیده نمی شود، ولذاست که آرام نمی گیرند ومی جنگند وتا موقعی که دشمن را به شکست قطعی نکشانند وپیروزی واقعی بدست نیاورند لحظه ای از پای نمی نشینند.
نکته ی پنجم اینکه: نبی گرامی اسلام فرموده است (آنان این پرچم ها را بدست مردی از اهل بیت من می سپرند) واین نکته به این مطلب اشاره دارد که اینان زمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) خواهند بود وقیام وانقلابشان تا انقلاب جهانی موعود (علیه السلام) ادامه خواهد داشت.
نکته ی ششم اینکه: حضرت فرموده است: (هر کسی که آن زمان را درک کند باید بسوی آنان بشتابد وخود را به ایشان برساند ودر صف آنها قرار گیرد) واین فرمایش حضرت دلیل بر آن است که: صاحبان این پرچمها اهل حقند وبرای حق می جنگند وجز احیاء حق واز بین بردن باطل ومحو آثار ظلم، هدف دیگری ندارند واز این جهت است که فرستاده ی خدا به همه ی مسلمانان فرمان داده است که خودشان را به آن طایفه برسانند ودر صف آنان قرار گیرند وآنها را در کام قیام ونهضتشان یاری دهند. اینها نکاتی است که از حدیث (ابن مسعود) استفاده می شود ولی (لا یعقلها الا من امتحن الله قلبه بالایمان).
حدیث دوم:
نعیم بن حماد در کتاب (فتن) حدیثی را در مورد خروج پرچم های سیاه از مشرق از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین آورده است:
(عن الزهری قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) تقبل الرایات السود من المشرق، تقودهم رجال کالبخت المجللة أصحاب شعور، أنسابهم القری وأسماءهم الکنی یفتحون مدینة دمشق، ترفع عنهم الرحمة ثلاث ساعات(۲۰۸).
زهری روایت کرده است که پیغمبر گرامی اسلام فرمود: پرچم های سیاه از مشرق زمین فرامی رسند ومردانی قوی ونیرومند وریش دار که نسبهایشان شهریشان وکنیه نامهایشان است(۲۰۹) این پرچمها را رهبری نموده وبه جلو می رانند. آنان شهر (دمشق) را می گشایند وبه مدت سه ساعت شفقت ورحمت از دلهایشان برداشته می شود.
آنچه در این حدیث شریف آمده همه وهمه صفات وخصوصیات ایرانیان است، زیرا بطوریکه می دانیم این ایرانیانند که به شهرهای خود منتسب می گردند وهنگامی که می خواهند نام کسی را ببرند او را به شهرش نسبت می دهند ومی گویند: تهرانی، قمی، خراسانی، شیرازی، گلپایگانی وامثال اینها واین ایرانیانند که از شدت عشق وعلاقه ای که به خاندان رسالت ووابستگان آنها دارند، فرزندان خود را به نامهائی چون ابو طالب، ابو الحسن، ابو علی، ابوالفضل ونظائر اینها نامگذاری می کنند، واین ایرانیانند که یکی از ویژگیهای دیرین آنان، صفت نیک ریش داشتن است.
اما اینکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده است (بمدت سه ساعت شفقت ورحمت از دلهایشان برداشته می شود، نویسنده این سطور، نمی داند به چه منظوری است آیا بخاطر غوطه ورشدن در جنگ واز پای درآوردن دشمن وبیرون راندن آنها از شهرهایشان است که بحکم وظیفه ی اسلامی وجهاد در راه خدا ودفاع از نوامیس مسلمین واحقاق حقوق حقه خود. اینگونه دلاورانه می جنگند واز کشتن ونابود ساختن باکی ندارند، یا اینکه به جهت صدور فرمان از مقامات بالاتر است، ویا اینکه در موقع ظهور وهنگام فتح دمشق است که بفرماندهی ولایت امر، یعنی حضرت صاحب الزمان - عجل الله تعالی فرجه - این دستور صادر می شود!!!
واما اینکه حضرت فرموده است (صاحبان پرچم های سیاه شهر دمشق را فتح می کنند) این در چه وقت، وکی وچه زمانی وچگونه خواهد بود بخواست خداوند اگر زنده ماندیم خواهیم دید: که چگونه فتح شهر دمشق با فرماندهی ولی خدا حضرت صاحب الامر (علیه السلام) وکمک ایرانیان ودیگر نیروهای رزمنده ی عظیم اسلام (پس از آنکه این شهر بدست سفیانی واتباع ویارانش سقوط کرده واو آنجا را مقر سلطنت وپایگاه حکومت ظالمانه ی خویش قرار داده است) صورت خواهد گرفت(۲۱۰).
حدیث سوم:
مرحوم سید بن طاووس، در کتاب (الملاحم والفتن) درباره ی خروج پرچم های سیاه، حدیثی را از ابو هریره چنین آورده است:
ابو هریره گفت: من درخانه ی (ابن عباس) بودم که گفت: درها را ببندید، بعد از آن پرسید آیا غیر از خود ما شخص بیگانه ای در اینجا هست؟ گفتند نه، ابو هریره می گوید: من در یک گوشه ای از جمعیت بودم ابن عباس گفت: (اذا رأیتم الرایات السود من قبل المشرق فأکرموا الفرس) هرگاه دیدید پرچم های سیاه از جانب شرق نمایان شد (مردم فارس) یعنی: ایرانیان را اکرام کنید، زیرا دولت ما در میان آنهاست.
ابو هریره می گوید: من به ابن عباس گفتم: آیا می خواهی آنچه را که من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیده ام برای تو بازگو کنم؟ گفت: تو هم که اینجا بودی؟ گفتم آری، گفت: بگو، گفتم من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می فرمود: (وقتی که پرچم های سیاه خارج شدند اول آنها فتنه ووسط آنها ضلالت وگمراهی وآخر آنها کفر خواهد بود)(۲۱۱).
مولف: این حدیث چنانکه خواننده ی عزیز ملاحظه می کند دارای دو جنبه است، یکی مدح ودیگری ذم، ابن عباس از خروج (صاحبان) پرچم های سیاه که از مشرق قیام می کنند ستایش می کند، واز حرکت آنها تمجید می نماید، وآنان را زمینه ساز دولت اهل بیت (علیهم السلام) وحکومت حضرت مهدی (علیه السلام) می داند، ودر مقابل او به عکس، ابو هریره از حرکت ایرانیان مذمت می نماید، وبا نقل روایتی از پیغمبر گرامی اسلام آنان را کافر وگمراه معرفی می کند وبدین وسیله شنونده وخواننده ی حدیث را دچار شک وتردید ودودلی می سازد واز اینرو این حدیث سؤال برانگیز است وچون به دنبال حدیث ابن عباس در رابطه با (خروج پرچم های سیاه) نقل شده مقداری نیاز به توضیح دارد.
زیرا ممکن است کسی که این حدیث را می خواند با خود فکر کند واز خود سؤال نماید اگر صاحبان پرچم های سیاه (یعنی: ایرانیان) اهل حقند وبرای حق قیام می کنند وهدفی جز احیاء حق ومیراندن باطل ومحو آثار ظلم وستم ندارند وآنها بگفته ی (ابن عباس) زمینه ساز دولت جهانی حضرت مهدی می باشند، پس چگونه است که بگفته ی ابو هریره، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنان را کافر خوانده وگمراه دانسته است؟!!!
واقع مطلب این است که: با توجه به اینکه حال ابو هریره بر همگان روشن است (واو در نقل روایت وجعل حدیث حتی در نزد اهل سنت هم متهم به دروغگوئی ودروغ پردازی است) با این همه نباید از حق گذشت زیرا اگر ما همه ی احادیث مربوط به پرچم های سیاه را مورد ارزیابی دقیق قرار دهیم خواهیم دید که: در عین حال، هم گفته ی ابو هریره راست ودرست است، وهم گفتار ابن عباس زیرا حدیث ابو هریره به نخستین پرچم های سیاهی که از مشرق خارج شد وزمینه ساز دولت (عباسیان) بود (واین دولت به کمک ابو مسلم خراسانی وتلاش پیگیر وکوشش بی دریغ او روی کار آمد) نظر دارد، وحدیث ابن عباس، به خروج دومین پرچم های سیاه که زمینه ساز دولت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) می باشند اشاره دارد والبته مسلمست که (أهل البیت أدری بما فیه) صاحب خانه بهتر از هر شخص دیگری می داند که اندر خانه چیست، چه داند آنکه اشتر می چراند.
حال برای اینکه صدق گفتار ما بر خواننده ی عزیز معلوم شود، احادیث دیگری را که در رابطه ی با همین موضوع از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت شده است در اینجا می آوریم تا حقیقت آنچه را که تا اینجا گفته ایم بیش از پیش روشن شود.
حدیث چهارم:
مرحوم سید بن طاووس، در حدیث جامع دیگری که در رابطه با خروج پرچم های سیاه از سعید بن مسیب از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است، ماجرای دومین حرکت ایرانیان وتوصیف پرچم های آنان را اینگونه بازگو نموده است:
(عن سعید بن المسیب قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) تخرج من المشرق رایات سود لبنی العباس، ثم یمکثون ما شاء الله، ثم تخرج رایات سود صغار، تقاتل رجل من ولد أبی سفیان وأصحابه، من قبل المشرق، ویؤدون الطاعة للمهدی (علیه السلام))(۲۱۲).
سعید بن مسیب از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: پرچم های سیاهی از مشرق بسود (بنی العباس) خارج می شوند وتا آن موقعی که خدا بخواهد خواهد ماند، سپس بعد از آن پرچم های سیاه دیگری نیز که آن پرچمها هم سیاه است ولی کوچک است (وبا پرچم های بنی العباس فرق دارد) قیام می کنند وبا مردی از فرزندان ابو سفیان (یعنی: سفیانی معروف) ویاران او می جنگند، وقیامشان نیز از مشرق زمین است. وسرانجام تسلیم حضرت مهدی (علیه السلام) می شوند وزمام کار (وحکومت) خود را بدست آن حضرت می سپارند.
همانگونه که در حدیث پیشین اشاره نمودیم، این حدیث: به دو نوع پرچم اشاره دارد یکی پرچم های سیاه رنگی که بسود بنی العباس بوده است ودیگر پرچم های سیاهرنگ کوچکی که پس از انقراض دولت بنی العباس پیدا می شوند وزمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) خواهند بود. البته با این تفاوت که پرچم های سیاهرنگ بنی العباس دراز وطولانی بوده وپرچم های دوم سیاهرنگ وکوچک است.
در این باره مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب (بحار الانوار) ج ۴۲ ص ۶۱ به نقل از (تاریخ طبری) در وصف پرچم های بنی العباس چنین آورده است:
وقتی (ابراهیم امام) پرچم نصرت را بدست ابو مسلم خراسانی داد، سفید رنگ وطول آن ۱۴ ذرع یعنی در حدود ۷ متر بود وبر روی آن با مرکب نوشته شده بود (اذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا وأن الله علی نصرهم لقدیر)(۲۱۳)؛ به جنگجویان اسلام رخصت جنگ داده شد، زیرا آنان از دشمن ستم کشیدند، وخداوند بر یاری نمودن آنان توانا است.
ابو مسلم به غلام خود دستور داد تا آن را به رنگ سیاه تبدیل کند، زیرا موقعی که لباس سیاه پوشید گفت: این لباس دارای هیبت وابهتی است ولذا رنگ سیاه را برای مخالفت با (بنی امیه) واینکه در نظر بیننده با هیبت جلوه کند انتخاب نمود، ومی گفتند که رنگ سیاه علامت حزن واندوه وغمگساری بر آل محمد (صلی الله علیه وآله) وشهدای گلگون کفن کربلا وزید بن علی بن الحسین ویحیی بن زید است.
بنابراین، ظاهرا علت اینکه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در توصیف پرچم های دوم فرموده است (ثم تخرج رایات سود صغار) سپس پرچم های سیاه دیگری که آن پرچمها کوچک است خروج می کنند، همین بوده است که چون آن حضرت خواسته اند برای صاحبان پرچم های دوم امتیازی قائل شوند، از اینرو برای پرچم های آنان کلمه ی (صغار) (یعنی پرچم های کوچک) صفت آورده اند.
واز اینجا بخوبی می توان دریافت که مراد ومقصود (ابن عباس) نیز از پرچم های سیاه در حدیث پیشین، همان پرچم سیاه رنگ (شیعیان) بوده است ولذا هم، از پرچم های سیاه نامبرده، وهم به احترام کردن وگرامی داشتن (ایرانیان) دستور داده است.
روی این بیان، همانطوری که گفتیم: روایت ابو هریره که در دنباله ی حدیث ابن عباس در مورد خروج پرچم های سیاه آمده است، بدون تردید به همان پرچمهای زمینه سازان دولت عباسیان مربوط می شود وبه خروج دومین پرچم های سیاه هیچگونه ربطی ندارد.
علاوه بر همه ی اینها: صرف نظر از حدیث (ابن عباس) روایات دیگری در دست داریم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بطور اختصار ماهیت قیام صاحبان پرچم های سیاه دوم وهدف آنان را بخوبی روشن نموده وهدف آنان را برای همگان مشخص ساخته اند چنانکه در حدیث پنجمی که خواهیم آورد، خواهید دید: که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) علت وهدف وانگیزه ی قیام صاحبان پرچم های سیاه دوم را گرچه با یک جمله ی کوتاه ولی با یک عالم معنا، بیان فرموده است که نیازی به این همه پریشان گوئیهای ما ندارد.
حدیث پنجم:
ابن ماجه ی قزوینی در کتاب (سنن) جلد دوم (باب خروج المهدی) (علیه السلام) درباره ماهیت قیام (ایرانیان) حدیثی را بدین صورت از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است:
(عن عبد الله الحارث بن جزء الزبیدی، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی) یعنی سلطانه(۲۱۴).
عبد الله حارث جزء زبیدی، از پیغمبر گرامی روایت کرده است که آن حضرت فرمود: مردمی از مشرق زمین قیام می کنند وبرای حضرت مهدی (علیه السلام) زمینه سازی می کنند، یعنی زمینه ی حکومت وسلطنت آن حضرت را فراهم می آورند.
حدیث ششم:
جلال الدین سیوطی، در کتاب (الحاوی للفتاوی) جریان خروج پرچم های سیاه را از طرف مشرق از قول ثوبان: از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) این چنین آورده است:
(عن ثوبان قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) تجیء الرایات السود من قبل المشرق، کأن قلوبهم زبر الحدید، فمن سمع بهم فلیأتهم فلیبایعهم ولو حبوا علی الثلج)(۲۱۵).
ثوبان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: پرچم های سیاهی از طرف مشرق زمین می آید که گوئی دلهای صاحبان آن پرچم ها پاره های آهن است. پس هر کس که آوازه ی قیام وحرکت آنان بگوش او رسید باید به نزد آنها برود وحتما با آنها بیعت کند، هر چند با دست وزانو وسرانگشتان پا بر روی برف ویا یخ راه برود.
حدیث هفتم:
مرحوم محدث بحرانی، در کتاب (غایة المرام) حدیث (پرچم های سیاه) را از کتاب (البیان) تألیف کنجی شافعی از قول ثوبان: از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اینگونه بازگو نموده است:
(عن ثوبان قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) یقتل عند کنزکم ثلاثة کلهم ابن خلیفة ثم لا یصیر الی واحد منهم، ثم تطلع الرایات السود من قبل المشرق فیقتلونهم قتلا لم یقتله قوم ثم ذکر شیئا لا أحتفظه، ثم قال، قال النبی (صلی الله علیه وآله) فاذا رأیتم أمیرهم فبایعوه ولو حبوا علی الثلج فانه خلیفة الله المهدی)(۲۱۶).
ثوبان از پیغمبر گرامی اسلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: سه تن که هر سه فرزند خلیفه باشند در دوران زمامداری شما بر سر ریاست دنیوی کشته می شوند سپس زمام کار به هیچ یک از آنان بر نمی گردد، آنگاه (پرچم های سیاه) از جانب مشرق زمین نمایان می شود (واهل فتنه) را آن چنان می کشند که تا آن زمان هیچ قومی را بدان سان نکشته باشند. سپس رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) چیزی را فرمود که من آن را به یاد نمی آورم، بعد از آن فرمود: هر گاه شما (امیر) وفرمانروای پرچم های سیاه را دیدید با او بیعت کنید وفرمانش را گردن نهید اگر چه با دست وزانو وسرانگشتان پا بر روی برف ویخ راه بروید زیرا او خلیفه ی خدا مهدی (علیه السلام) است.
این حدیث نیز مانند حدیث نخستین، عبارات والفاظ آن در کتابها بصورت مختلفی نقل شده واین اختلاف الفاظ در منابع موثقی که در دست داریم بوضوح دیده می شود.
واز آنجایی که اختلاف الفاظ موجب اختلاف معانی، در برداشت مفهوم ومعنای حدیث می شود، از اینرو برای اینکه جانب امانت را رعایت کرده باشیم به برخی از موارد اختلاف که در بعضی از کلمات این حدیث روی داده است اشاره می کنیم، ولی قبلا باید توجه داشته باشیم که غالب اختلافاتی که در الفاظ این حدیث روی داده است چندان زیانی بمدعای ما نمی رساند زیرا هدف ما این است که بگوئیم مراد از کلمه ی مشرق در احادیث یاد شده (ایران) ومنظور از پرچم های سیاه، پرچم سیاهرنگ شیعیان است.
به هر حال اختلافاتی که در برخی از الفاظ حدیث یاد شده روی داده واین اختلاف در بیشتر منابع موثق حدیث ودر متن عربی آن آمده است در کلمه ی (کنزکم) که معنای فارسی آن گنج شماست روی داده است.
در مقدمه ی ابن خلدون، بجای جمله ی (عند کنزکم) که معنای آن، در نزد گنج شماست عبارت (عند کبرکم) که معنای آن در دوران بزرگی شماست، نوشته شده است.
در نسخه ی (البیان) تألیف گنجی شافعی بجای کلمه ی (کنزکم) کلمه ی (کربکم) که معنای آن در دوران گرفتاری شماست، ذکر شده است، ودر بیشتر نسخه ها همان عبارت (عند کنزکم) آمده است وظاهرا بنظر شارحین حدیث همین کلمه ی (کنزکم) درست وصحیح است زیرا غالبا به توضیج کلمه ی (کنز) پرداخته وآن را شرح ومعنا کرده اند.
ابن کثیر دمشقی، مکنا به ابو الفداء متوفای ۷۷۴ هجری در کتاب (النهایه) یا (الفتن والملاحم) ج ۱ ص ۴۲ همین کلمه ی (کنزکم) را اختیار کرده ودر توضیح آن گفته است: ظاهرا منظور حدیث از این (کنز) کنز کعبه می باشد(۲۱۷)، وابو الحسن، محمد بن عبد الهادی حنفی ساکن مدینه در سال ۱۱۳۸ در شرح حدیث مذکور در حاشیه ی (سنن ابن ماجه) جلد دوم ص ۳۶۹ گفته است: قوله عند (کنزکم) ای ملککم، یعنی: مراد از این گنج در اینجا کرسی ریاست است ومعنایش این است که: در دوران حکومت وسلطنت شما، سه نفر بر سر ریاست کشته می شوند.
ولی در پاورقی ترجمه ی مقدمه ی ابن خلدون از کتاب (براهین الامامه) بجای کلمه ی کنزکم در نزد (کرت شما) که عربی آن (عند کرتکم) باشد نسخه بدل آورده است، وبه نظر نویسنده ی این سطور، همین کلمه ی عند کرتکم از همه ی نسخه بدلهای دیگر درستتر وصحیح تر است.
زیرا مقصود حدیث این است که: در آخر الزمان سه شخص بزرگ، ویا سه شاهزاده ویا سه فرد معروف ومشهور کشته می شوند وکشته شدن آنها هم بر سر ریاست دنیوی است وپس از کشته شدن آنها (اگرچه بعد از مدت زمانی باشد) پرچم های سیاه پیدا می شوند واهل فتنه را می کشند وآن چنان می جنگند که تا آن زمان هیچکس مانند آنها نجنگیده باشد.
وبنابراین اگر این نظریه، وهمان کلمه ی (کرت) که مراد از آن آخر الزمان است درست باشد ومراد از (گنج) هم در حدیث مذکور سلطنت وریاست باشد، در این صورت در معنا ومفهوم حدیث مزبور سه احتمال می رود.
احتمال اول این که: سه نفر بر سر کسب قدرت واحراز مقام ریاست، وبرای بدست آوردن تاج وتخت سلطنت در (عربستان) اختلاف ودرگیری پیدا کنند وبه زد وخورد بپردازند وهر سه نفر کشته شوند وآخر الزمان فرا رسد وحضرت مهدی (علیه السلام) ظهور کند ودر نتیجه سلطنت وریاست به هیچیک از آنها برنگردد والبته این احتمال، احتمال ضعیفی است وچندان اعتباری ندارد.
احتمال دوم این که: سه شخصیت بزرگ انقلابی از سادات وبنی هاشم، در اوائل ظهور، برای احقاق حق، وروشن ساختن افکار عمومی مردم دنیا، وبیدار کردن مسلمانان از خواب غفلت، وشوراندن آنها علیه استعمارگران واستثمارکنندگان به مکه بروند ودر آنجا قیام کنند، ومردم دنیا را بطرف خود دعوت کنند ولی پیش از آن که به هدف خود برسند بدست دژخیمان وجلادان حکومت وقت در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل آیند.
ودر این صورت اگر این احتمال درست باشد، حدیث مذکور ممکن است اشاره به شهادت نفس زکیه ودو سید دیگری که در مکه ومدینه به شهادت می رسند داشته باشد. والبته این احتمال هم چندان مناسبتی با خروج پرچم های سیاه ندارد، چه آنکه خروج پرچم های سیاه، مدتها پیش از شهادت نفس زکیه وکشته شدن آن دو سید دیگر واقع می شود.
واحتمال سوم اینکه: این حدیث به حوادث مرگباری که از قتل وکشتار وخونریزی در سالهای پیش از ظهور، در سرزمین (عراق) روی می دهد نظر داشته واشاره بکشته شدن برخی از سران، وبزرگان وفرمانروایان این کشور، وروی کار آمدن سفیانی اول ودوم، وجنگ ایران وعراق باشد.
زیرا چنانکه در بسیاری از اخبار وارده ی از معصومین (علیهم السلام) آمده است، یکی از هدفهای اصلی واساسی صاحبان (پرچم های سیاه) که زمینه ساز حکومت جهانی مهدی موعود (علیه السلام) می باشند بیرون راندن دشمن از سرزمین خود وورود به خاک عراق وتار مار کردن لشکریان سفیانی است.
والبته این احتمال به نظر نگارنده از دو احتمال پیشین بهتر ودلچسب تر وقویتر است زیرا:
اولا- خود حدیث گویای حقیقت است که هدف اساسی صاحبان (پرچم های سیاه) کشتن اهل فتنه وقطع ریشه فساد واز میان برداشتن اهل باطل وبرقراری آرامش وامنیت در منطقه است.
وثانیا- چنانکه در روایات بعدی خواهیم آورد، پرچم های سیاه هم چنان به جنگ خود بر علیه دشمن ادامه می دهند وبه خاک عراق وارد می شوند وپیوسته به پیش می تازند تا زمانی که در کنار دجله وفرات وکوفه فرود می آیند واین مناطق حساس وسوق الجیشی را از دست حکام خودکامه عراق خارج ساخته وبه تصرف خود در می آورند.
وثالثا- شواهد وقرائن ودلائل زیادی از روایات در دست است که نشان می دهد در اوائل ظهور وسالهای پیش از قیام مهدی منتظر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- حوادث ناگوار وناخوش آیندی در سرزمین (عراق) وبخصوص در بغداد اتفاق می افتد که منجر به کشته شدن برخی از بزرگان بنی العباس، وانقراض رژیم سلطنتی در عراق وروی کار آمدن گروهی خارج از دین مانند سفیانی اول، ودوم وکشتار مردم بی دفاع وزندان وتبعید وشکنجه وغارت اموال وهتک اعراض وبی حرمتی نوامیس مردم در این کشور، می گردد.
ورابعا- تمامی اخبار مربوط به (پرچم های سیاه) (که زمینه ساز حکومت جهانی مهدی موعود (علیه السلام) می باشند) از جنگی بزرگ ودامنه دار وطولانی، وآشوبی آرام ناشدنی که سراسر منطقه ی خاورمیانه وعراق وایران را فرا خواهد گرفت حکایت می کند که این خود نشان دهنده این واقعیت است که پس از نابودی رژیم سلطنتی در عراق وحاکمیت مطلق اجانب بر این سرزمین، وهم چنین انقراض دولت شاهنشاهی در ایران باید منتظر فرج وظهور حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه - واستقرار نظام عدالت در سرتاسر جهان هستی، بود.
وقوع حوادث فوق العاده در عراق
اینک برای آنکه خواننده ی عزیز به واقعیت گفته های فوق واقف وآگاه شده ونسبت به آنها اطمینان بیشتری پیدا کند، به برخی از روایاتی که در این زمینه رسیده است اشاره می نمائیم.
۱- گروهی از مفسرین، در تفاسیر زیادی مانند - تفسیر طبری، تفسیر قرطبی، تفسیر ابن کثیر، تفسیر روح البیان، تفسیر ابوالفتوح، تفسیر درالمنثور، تفسیر گازر، وتفسیر خلاصة المنهج، در تفسیر این آیه ی شریفه (حم عسق) آیه ی اول ودوم سوره (شوری) جریان عجیبی را در رابطه با حوادث فوق العاده ای که در عراق وبغداد اتفاق می افتد نقل کرده اند، که خلاصه ی آن چنین است.
ابن کثیر در تفسیر خود می نویسد: ابن جریر طبری در اینجا درباره ی این آیه شریفه ی (حمعسق) داستانی عجیب وحکایتی غریب وحدیث ناشناخته ای را روایت کرده وسند آن را به (ارطاة بن منذر) رسانیده است که (ارطاة) گفت:
مردی نزد ابن عباس آمده ودر حالیکه (حذیفة بن الیمان) یکی از صحابه ی معروف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حاضر بود به او گفت: مرا از قول خدای تعالی (حمعسق) آگاه کن، ابن عباس مدتی سر به زیر افکند واز او روی برگرداند وجوابش نداد. سپس آن مرد گفتار خود را تکرار کرد وابن عباس از سخن او خوشش نیامد وروبرگرداند ودر جوابش چیزی نگفت، برای سومین بار آن مرد سخن خود را تکرار کرد وسؤال نمود وابن عباس از جواب دادن امتناع ورزید.
(حذیفه) که حاضر بود به آن مرد گفت: من تو را از تفسیر این آیه آگاه می کنم، دانستم چرا ابن عباس از این سؤال خوشش نیامد واز جواب دادن امتناع ورزید، این آیه، درباره ی مردی از خاندان (ابن عباس) که نامش (عبد الاله) ویا عبد الله است نازل شده است، او بر کنار نهری از نهرهای مشرق فرود می آید (ودر آنجا به حکومت می رسد) بر لب آن رودخانه ودر دو طرف آن (نهر) شهری بنام بغداد ساخته می شود بگونه ای که (رودخانه) در میان هر دو شهر واقع می شود.
چون خدای تعالی اراده کند تا ملک وسلطنت ایشان را زایل نموده ودولتشان را از دستشان بگیرد ومدت حکومت آنان نیز سپری گردد، شبانه بر اهل یکی از این دو شهر که در کنار رودخانه ساخته شده آتشی بفرستد که همه ی اهل آن را بسوزاند وآن قسمت سوخته شده چون شب ظلماتی سیاه وتیره گردد بطوری که هیچ اثری از آن باقی نمانده وگوئی اصلا در آنجا ساختمانی وجود نداشته است.
فردای آن روز چون ساکنان آن شهر دیگر به تماشی آنجا بیایند تعجب می کنند که چگونه شهر آنها از این بلای ناگهانی محفوظ مانده ونجات یافته است (ودر نسخه ی دیگری است که) اظهار شگفتی می نمایند که چگونه اینجا مقلوب وواژگون گردیده است.
و(عبد الاله) جز همان روز، زنده نخواهد ماند (وکشته می شود) تا اینکه در آن شهر (یعنی: بغداد) تمامی جباران وستمگران وگردنکشان از (بنی العباس) جمع شوند (ودر نتیجه) خداوند آن شهر را با همه ی جباران وگردنکشان وستمکارانی که در آن گرد آمده اند به زمین فرو ببرد وهمه ی ایشان را نیست ونابود کند. (فذلک قوله تعالی حمعسق).
واین است معنای قول خدای تعالی که فرموده است (حمعسق) یعنی: تقدیری است از تقدیرات خداوند، وآزمایش وقضائی است از سوی وی در خرابی این هر دو شهر(۲۱۸).
۲- مرحوم سید بن طاووس، در کتاب (الملاحم والفتن) حدیثی را در مورد زوال فرمانروائی خاندان (عباس) از حذیفه، اینگونه نقل کرده است:
(عبیدة بن عمیر) گفت: در مجلسی که علی (علیه السلام) وعمر وابن مسعود وابن عباس وعده ای از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه وآله) حضور داشتند، راجع به تفسیر (حمعسق) سؤال شد، حذیفه گفت: (ع) عذاب است و(س) اشاره به سالی از سالهای قطحی وخشک سالی وگرسنگی است، و(ق) قومی وگروهی هستند در آخر الزمان.
(فقال له (عمر) ممن هم؟! قال: من ولد العباس فی مدینة یقال لها الزوراء، یقتل فیها مقتلة عظیمة، وعلیهم تقوم الساعة)
عمر پرسید آنها چه کسانی هستند؟ حذیفه گفت: آنها از (بنی عباس اند) در شهری که آنرا (زوراء) یعنی - بغداد- می نامند- در آنجا کشتاری بزرگ واقع می شود وقیامت بر آنها (یعنی: بر بنی عباس) قیام می کند.
ابن عباس گفت: اینطور نیست که تو می گوئی بلکه (ق) خسف (وبر زمین فرو رفتن وویران شدن) است، عمر به حذیفه گفت: تو خوب تفسیر کردی وابن عباس خوب معنا کرد. این قول برای عده ای ناگوار شد تا اینکه عمر وعده ای از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنرا پس گرفتند(۲۱۹).
تردیدی نیست که هر دو تفسیر صحیح است، زیرا، آنچه از روایات درباره ی بغداد وارد شده این است که: شهر بغداد هم بر اثر جنگ وکشت وکشتار خراب می شود وهم بر اثر خسف، ویران می گردد. برای تأیید این مطلب روایت سوم را بخوانید.
۳- جریر بن عبد الله بجلی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت کرده که شنیدم آن حضرت فرمود:
(تبنی مدینة بین دجلة، ودجیل، وقطربل والصراة، یجتمع فیها جبابرة الأرض، تجبی الیها الخزائن یخسف بها- وفی روایة بأهلها- فلهی أسرع ذهابا فی الأرض من الوتد الجید فی الأرض الرخوة)(۲۲۰).
(شهری ساخته می شود بین دجله، ودجیل، وقطربل، وصراة که جباران وستمگران اهل زمین در آن جمع می شوند، واموال فراوانی بسوی آن سرازیر می گردد، وآن شهر به زمین فرو می رود- ودر روایت دیگری است که آن شهر با همه ی اهلش از جباران وستمگران به زمین فرو خواهد رفت - نابودی آن در روی زمین از میخ بسیار محکمی که در زمین نرمی فرو برود زودتر صورت خواهد گرفت).این شهر که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از نابودی آن خبر داده است شهر (بغداد) است ودرباره ی ویرانی آن روایات زیادی از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) رسیده است که ما تعدادی از آنها را در بخش اول کتاب ذکر نمودیم(۲۲۱).
واما دجله، نام (نهر بغداد) ودجیل نام شاخه ای از دجله ی بغداد است که مقداری بالاتر از بغداد، بین تکریت وبغداد مقابل قادسیه وپائین تر از (سامرا) قرار دارد، وپس از آنکه سرزمینهای بسیاری را آبیاری می کند در نتیجه زیادی آن به دجله می ریزد، وقطربل، نام دهکده ای است که بین بغداد و(عکبری) واقع شده، وبنا به گفته ی یاقوت حموی صاحب (معجم البلدان) پیوسته جایگاه مردمان مست ومخمور وافراد ولگرد است، و(صراة) نیز نام نهری است که در یک فرسخی بغداد قرار دارد وبه رود (دجله) می ریزد.
سقوط رژیم سلطنتی در عراق
همانگونه که در حدیث هفتم توضیح دادیم، اگر در مجموع مطالبی که در مورد احتمال سوم راجع به جمله ی: (یقتل عند کنزکم ثلاثة کلهم ابن خلیفة)؛ در آخر الزمان سه نفر که هر سه فرزند خلیفه باشند کشته می شوند وپس از آن پرچم های سیاه از طرف مشرق نمایان می شود) آوردیم، کمی دقت کنید، این مطلب بخوبی روشن می شود که: طبق شواهد وقرائن مذکور، مراد از: (یقتل عند کنزکم ثلاثة) کشته شدن سران وبزرگان وزمامداران کشور عراق در دوران رژیم سلطنتی در این کشور است.
زیرا: اگر ما بخواهیم بین دو روایتی که از (حذیفه) در تفسیر (حمعسق) نقل نمودیم، وبین حادثه ای که در سال ۱۹۵۸ میلادی در عراق اتفاق افتاد وبه سقوط رژیم سلطنتی (وبرقراری نظام جمهوری، وکشته شدن کسانی که زمام امور کشور عراق را بدست داشتند، مانند (فیصل) و(عبد الاله) و(نور السعید)) منجر گردید، مقایسه ی کوتاهی بعمل آوریم، به این نتیجه می رسیم که: ظاهرا مقصود از (عبد الاله) وفرزندان عباس، ویا خاندان ابن عباس همین زمامداران کشور عراق می باشند.
زیرا: در نخستین روایتی که در تفسیر آیه ی شریفه ی (حمعسق) از حذیفه آوردیم، چنین آمده بود که: این آیه ی شریفه درباره ی مردی از خاندان (ابن عباس) که نامش (عبد الاله) ویا عبد الله است نازل شده است.
ودر روایت دوم چنین آمده بود که: وقتی (عمر) پرسید آنها چه کسانی هستند؟حذیفه، جواب داد آنها از بنی عباس اند، ودر شهری که آنرا (زوراء)(۲۲۲) یعنی: بغداد، می نامند، کشته می شوند. ودر روایت سوم آمده بود که: شهری ساخته می شود، بین دجله، ودجیل، وقطربل، وصراة، که ستمگران اهل زمین در آنجا جمع می شوند، وخداوند همه ی آنها را نابود خواهد کرد.
بنابراین هیچ بعید نیست که: مقصود از آن سه نفری که در آخر الزمان کشته می شوند، زمامداران آن روز کشور عراق، که یکی از آنها نیز عبد الاله است، بوده باشد.
ویژگی حادثه
اینجا لازم است این نکته را یاد آور شویم که البته ما ادعا نمی کنیم که بطور قطع ومسلم آنچه در آن روز در عراق اتفاق افتاده است همان واقعیتی است که (حذیفه) در تفسیر آیه ی شریفه ی (حمعسق) بیان کرده است. بلکه هدف ما این است که بگوئیم: میان گفتار حذیفه، وحادثه ای که در سال ۱۹۵۸ میلادی در عراق اتفاق افتاد ورژیم سلطنتی این کشور را در کام خود فرو برد، تناسب بسیار عجیبی وجود دارد که با حادثه ی مذکور منطبق می گردد.
والبته باید توجه داشت که روایت حذیفه، چه بر (عبدالاله) وخاندان سلطنتی عراق منطبق بشود وچه منطبق نشود، زیانی به مدعای ما وشواهد وقرائنی که آوردیم نمی رساند. زیرا: مقصود آن است که بگوئیم: مدتی قبل از ظهور حضرت صاحب الامر (علیه السلام) سه شاهزاده، یا سه شخص بزرگ، که هر سه بزرگ زاده واز فرزندان خلفاء هستند، در عراق کشته می شوند، واین خود یکی از نمونه های بازر علائم نزدیک به ظهور است که پس از وقوع این حادثه در عراق، باید منتظر (قیام خراسانی) وخروج سفیانی، وحرکت ونهضت صاحبان پرچم های سیاه از طرف مشرق ویا از سرزمین خراسان بود.
آنچه تا اینجا گفته شد مربوط به عراق وبغداد بود واما راجع به ایران:
انقراض دولت شاهنشاهی در ایران
از بررسی مجموع روایات، وهمه ی شواهد وقرائن، ووعده های صریحی که خاندان عصمت وطهارت در مورد علائم ظهور حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه - به شیعیانشان داده اند، چنین استفاده می شود که قبل از ظهور آن یکتا بازمانده ی حجج الهی، (رژیم شاهنشاهی ایران) نیز، چون رژیم سلطنتی عراق سقوط خواهد کرد.
البته با این تفاوت که سقوط رژیم سلطنتی عراق به وسیله ی ایادی استعمار ومزدوران آنها به انگیزه ی چپاول بیشتر، وتسلط بر مردم مسلمان عراق انجام خواهد شد، ولی سقوط رژیم شاهنشاهی ایران برای (طلب حق) وبرپایی حکومت اسلامی، به وسیله ی قیام مردم مسلمان ایران که از دوستان وشیعیان اهل بیت (علیهم السلام) و(صاحبان پرچم های سیاهند) به رهبری سیدی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) صورت خواهد گرفت.
دلیل این گفتار: روایات فراوانی است که از شیعه وسنی درباره ی خروج (پرچم های سیاه) از (مشرق) ویا (خراسان) به رهبری (سیدی هاشمی) که پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در ایران قیام خواهد نمود از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) نقل شده است.
وهر چند که در مورد خروج این سید بزرگوار، اختلافات فراوانی در روایت رخ داده است تا جائی که بعضی او را (حسنی)، وبعضی وی را (حسینی) می دانند، وحتی بعضی ها هم در نوشته های خود نام او را (حسن) وبعضی نامش را نام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) - یعنی: محمد- وبعضی دیگر نام او را نام پیغمبری از پیغمبران بزرگ الهی دانسته اند، اما به هر حال در همه ی منابع موثق حدیث به خروج مردی (هاشمی) پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) از شرق، ویا خراسان تصریح گردیده است(۲۲۳).
در این زمینه علاوه بر روایاتی که تا به اینجا درباره ی زمینه سازان انقلاب جهانی مهدی (علیه السلام) آوردیم، وهمچنین روایات معتبر ومستقل ومتواتری که خواهیم آورد شواهد وقرائن رزیادی در نوشته ها وآثار برخی از نویسندگان وپژوهشگران آثار اهل بیت (علیهم السلام) به چشم می خورد که برای اطلاع خوانندگان برخی از آنها را در اینجا می آوریم.
۱- نویسنده ی کتاب (یوم الخلاص) درباره ی بعضی از علائم نزدیک به ظهور، در این باره که موقع ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) فرا نخواهد رسید مگر اینکه شخصی در ایران به مقام سلطنت برسد که به او (شاهنشاه) بگویند، در حدیث مختصری از کتاب (صحیح مسلم) نقل کرده است که پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود:
(لا تقوم الساعة حتی یملک الناس رجل من الموالی، یقال له: جهجاه)(۲۲۴).
(زمان ظهور - حضرت مهدی (علیه السلام) - فرا نخواهد رسید جز هنگامی که مردی موالی - ایرانیان -، مردم را تحت سلطه ی خود درآورد که به او شاهنشاه گفته می شود).
این دانشمند محترم پس از آنکه حدیث مزبور را نقل می کند در توضیح کلمه ی (موالی) ولفظ (جهجهاه) که در متن عربی حدیث آمده است چنین می نویسد:
مقصود از کلمه ی (موالی) در حدیث یاد شده، مسلمانان غیر عرب است، وبدون تردید منظور پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) از مسلمانان غیر عرب، به دلیل کلمه ی (جهجاه) که در حقیقت به معنی (شاهنشاه) است ایرانیان می باشند، وچنین کسی بنام محمدرضا شاه پهلوی، به عنوان (شاهنشاه) زمام امور ملت مسلمان ایران را به دست گرفت، وبه پیروی از پدرش -رضاخان-، ایران اسلامی را به یک کشور اروپائی تبدیل کرد، وتا آنجا پیش رفت که اراده داشت همه ی احکام شریعت را نیست ونابود کند.
این نویسنده ی گرانقدر سپس در دنباله ی توضیح مذکور چنین می نویسد:
من این حدیث شریف را که به بعضی از علائم نزدیک به ظهور اشاره داشت بدین علت در اینجا نقل نمودم که این (شاهنشاه اعظم) از سلطنت معزول گردید، وبه دنبال عزل این پادشاه، دیر یا زود انقلاب (خراسانی)(۲۲۵) به وقوع خواهد پیوست(۲۲۶).
۲- مؤلف کتاب (لمعان الأنوار) مرحوم شیخ ابو الحسن مرندی - رحمة الله علیه- مطلبی را در رابطه با علائم قریب به ظهور از یکی از دانشمندان مشهور اسلامی قرن ششم هجری قمری نقل کرده است که چون بیانگر همه ی واقعیات موجود عصر ما، وجریان انقلاب، وفرار شاه وبازگشت پیروزمندانه ی رهبری انقلاب از تبعید، وحرکت انقلابی تشیع، ووحدت ویکپارچگی ملت مسلمان ایران، وانقراض رژیم ستمشاهی است آنرا برای خوانندگان گرامی نقل می کنیم.
عین عبارت عربی متن کتاب چنین است:
(... واما الایران فیدوم اختلالها بسنتین وساقطها یعود ولا یستریح بالقعود تتحد أرکانها فیکون مستقلا ان شاء الله - الی أن قال - قم یاسین، واخطب یا لام، واحکم یا میم واجمع المسلمین قد مضت الملوک الجبابرة، جاء الحق وزهق الباطل).
(... واما ایران اوضاعش مختل می شود واین وضع تا دو سال ادامه می یابد، وساقط کننده ی رژیم - از تبعید- برمی گردد وآرام نمی نشیند، پایه های حکومت ایران محکم واستوار می گردد، وایران به خواست خدا کشور مستقلی خواهد بود- تا اینکه می گوید: - ای سفیانی بپا خیز، وای جبرئیل! منادی آسمانی بانگ برآور، وای (مهدی) زمام امور حکومت را به دست گیر ومسلمانان جهان را گردآوری نما که پادشاهان ستمگر رفتند وحق آمد وباطل از میان رفت)(۲۲۷).
در این گفتار مطلب مبهمی نیست که نیاز به شرح وتوضیح داشته باشد جز اینکه در جمله آخر، نام (سفیانی) ونام جبرئیل (علیه السلام) ونام حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه - با رمز وکنایه بیان شده است که بر اهل فن پوشیده نیست وکسانی که با اخبار واحادیث اهل بیت (علیهم السلام) سر وکار دارند این رموز را بخوبی تشخیص می دهند.
شاید برخی از ناباوران اینگونه خبرهای غیبی را خرافه بپندارند ولی هر تعبیری که از آن بشود خبر مذکور یک خبر غیبی ویک معجزه ی علمی است که گوینده اش متجاوز از ۷۰۰ سال قبل، وپیش از وقوع حادثه از آن خبر داده است وگویا بازگو کننده ی این خبر که به زمان معصومین (علیهم السلام) از ما نزدیکتر بوده است منابعی در دست داشته که سخنانش از آن منابع - که از منبع وحی بوده - سرچشمه گرفته است، وجای هیچگونه تعجب هم نیست.
زیرا: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در یکی از سخنان خود می فرماید:
(لا یخرج المهدی حتی لا یبقی قیل ولا ابن قیل الا هلک)
(مهدی (علیه السلام) ظاهر نمی شود جز هنگامی که هیچ شاه وشاهزاده ای در روی زمین نماند جز اینکه هلاک شوند)(۲۲۸).
وامیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
(ان من السنین سنوات جوادع، تجدع فیها عطارفة وهراقلة).
(سالهای خشکی، تنگی، هرج ومرج پیش می آید که در آن سالها کار پادشاهان یکسره می شود)(۲۲۹). وامام صادق (علیه السلام) در ضمن حدیثی می فرماید:
(یذهب ملک السنین ویصیر ملک الشهور والأیام)
(زمامداری چند ساله از بین می رود وزمامداری چند ماهه وچند روزه معمول می گردد)(۲۳۰).
آری خواننده ی گرامی! این سالها مدت مدیدی است که شروع شده وتاجهای سلاطین بکی پس از دیگری سقوط می کند ورژیمهای سلطنتی نابود می شود ونمونه ی بارز آن سقوط رژیم سلطنتی در عراق واز بین رفتن رژیم ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی در ایران وبرخی کشورهای دیگر جهان است. وزمانی فرا خواهد رسید که دیگر نام ونشانی از سلاطین وپادشاهان در جهان باقی نماند.
آری نشانه ها یکی بعد از دیگری ظاهر می شود، برخی از آنها در زمان ما تحقق یافته وبرخی هم قبلا در زمان پدران واجداد ما تحقق یافته است، برخی از آنها قطعی وتردید ناپذیر است وبرخی دیگر مشروط به شروطی است. برخی از آنها به طور تفصیل بیان گردیده وبرخی به نحو اجمال، ودر هر حال تردیدی نیست که این نشانه ها را همگان می بینند ولی ویژگیهایش را تشخیص نمی دهند، چنانکه ما امروز برخی از آنها را می بینیم ولی در آنها دقت وتأمل نمی کنیم.
اینک به اصل مطلب باز می گردیم وبه نقل شواهد دیگری می پردازیم.
۳- (شاه نعمت الله ولی) متوفای سال ۸۳۴ هجری در اشعار مفصلی که درباره ی علائم ظهور امام زمان (علیه السلام) سروده است، ودر آن اشعار نام بسیاری از سلاطین ایران وحتی مدت سلطنت آنان را نیز تعیین کرده است، در این باره که قبل از ظهور حضرت صاحب الامر (روحی وارواح العالمین له الفداء) (رژیم شاهنشاهی ایران) منقرض خواهد گردید، وسیدی از دودمان اهل بیت (علیهم السلام) زمام امور مردم مسلمان ایران را بدست خواهد گرفت، وکسانی که با او همکاری خواهند نمود، همه اهل علم وروحانی خواهند بود، در کمال صراحت سخن گفته است که ما برای اثبات مدعای خود به نقل قسمتی از اشعار او که محل شاهد است وبطور صریح وآشکار دلالت بر مقصود می کند بسنده می کنیم.
وی در آن اشعار چنین می گوید:

قدرت کردگار می بینم * * * حالت روزگار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم * * * بلکه از کردگار من بینم
از شهنشاه ناصرالدین را * * * شیونی بیمدار می بینم
بعد از آن شه مظفرالدین را * * * تو بدان برقرار می بینم
از الف تا بدال می گویم * * * شهیش را مدار می بینم(۲۳۱)
چون گذشت از سریر دولت او * * * تو ببین من دوبار می بینم(۲۳۲)
بعد از این، شه چو رفت از پایان * * * سیدی تا جدار می بینم(۲۳۳)
نایب مهدی آشکار شود * * * بلکه من آشکار می بینم
بندگان جناب حضرت او * * * سر بسر تاجدار می بینم(۲۳۴)

با توجه به اینکه: وفات شاه نعمت الله ولی، بفرموده ی مرحوم حاج شیخ آغا بزرگ طهرانی تغمده الله برحمته در کتاب (الذریعه) در سال ۸۳۴ هجری بوده است، واز آن روز تاکنون مدت ۵۸۸ سال می گذرد در حالی که هنوز از وجود ناصر الدین شاه ومظفر الدین شاه واحمد شاه ورضا خان وپسرش، اثر وآثاری نبوده است این اشعار بسیار حائز اهمیت است واز اینکه وی حتی نام پادشاهان ایران ومدت سلطنت آنان را نیز تعیین کرده است معلوم می شود که وی مدارک ومآخذی از اخبار وآثار اهل بیت (علیهم السلام) در اختیار داشته است که متأسفانه این مدارک بدست ما نرسیده است(۲۳۵).
۴- ناظم الاسلام کرمانی در کتاب (علائم الظهور) که در سال ۱۳۲۹ هجری قمری، یعنی: حدود ۷۸ سال پیش به چاپ رسیده است، ضمن علائم چندی که برای ظهور مبارک حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف - برشمرده است، مطالبی را در صفحه ی ۱۱۴ تحت عنوان: (سلاطین عجم) نقل کرده است که چون بیانگر وقوع شگفت انگیزترین حادثه ی تاریخ دوره ی معاصر ایران، وواژگونی تاج وتخت سلطنت در این کشور، وپناه بردن شاه ایران به دولتهای کفر وکشورهای غربی، ونهضت اسلامی مردم ایران، وپیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ شمسی است، لذا آنرا برای مزید استحضار خوانندگان گرامی در اینجا نقل می کنیم.
وی در کتاب (علائم الظهور) صفحه ی ۱۱۴ ضمن برشمردن برخی از علائم درباره ی (سلاطین عجم) چنین می نویسد:
(دیگر از علائم، خارج شدن سلطان عجم است از ایران).
(دیگر خارج شدن سلاطین عجم است از شأن، ووقار وزی خود).
(دیگر پناه بردن سلطان اسلام است به کفار).
(دیگر عزل پادشاه اسلام است از سلطنت).
(ودر (مجمع النورین) گفته است: از جمله ی، علائم عزل پادشاه اسلام است، ونصب آن اولا، وعزل آن ثانیا، ونصب آن ثالثا)(۲۳۶).
هر چند علائمی که ناظم الاسلام کرمانی در مورد (عزل) وخارج شدن بعضی از سلاطین ایران از این کشور، وپناهنده شدن آنها به دولتهای کفر ذکر کرده است، کمی پیچیده ومبهم است، وبخوبی معلوم نمی شود که منظور از این پادشاهان که از ایران خارج می شوند ویا از سلطنت معزول می گردند چه کسانی هستند؟ ولی با توجه به قرائنی که ذکر نمودیم، وقرائنی که در مجموعه ی خود علائم مذکور وبعضی از احادیث دیده می شود، بالاخره این معنا بخوبی روشن می شود که اگر پادشاهی در ایران از سلطنت معزول گردید واز ایران خارج شد وبه دولتهای کفر پناه برد، بی تردید خروج چنین پادشاهی از ایران از جمله ی علائم مزبور، محسوب می شود.
ضمنا ناگفته نماند که از بعضی قرائنی که ذکر نمودیم چنین استفاده می شود که: آخرین پادشاهی که در ایران از سلطنت معزول گردید وبه دنبال آن سیدی از نوادگان اهل بیت (علیهم السلام) زمام امور اداره ی کشور را به دست گرفت، این علامت، از علائم قریب بظهور است(۲۳۷).
۵- نوستر آداموس، مشهورترین غیبگوی تاریخ که انقلاب کبیر فرانسه ظهور ناپلئون وهیتلر وسرنوشت آنها وبسیاری از وقایع مهم تاریخ عصر ما را در حدود ۴۰۰ سال قبل پیش بینی کرده است، به طور استثناء چند پیشگوئی در رابطه با حوادث ایران وعراق دارد که چون مربوط به وقایع این دوران است آن را نیز به عنوان شاهد در اینجا می آوریم.
(انقلاب، جنگ وگرسنگی ایران را فرا می گیرد، تعصب وهیجان مذهبی شاه را به زانو درمی آورد، وپایان کار او در فرانسه آغاز می شود که یک مرد روحانی به آنجا هجرت کرده است).
(شاه به علت ناچیز شمردن دشمن مقاومت نمی کند، وبعد بکار بردن اسلحه را زیان بخش می داند زیرا به فکر پسرش می باشد وسرانجام ایران به دست روحانیون می افتد)(۲۳۸).
در کتاب (پیشگوئیهای نوستر آداموس) ترجمه وپژوهش پوران فرخ زاد، پیشگوئی مذکور با این عبارات آمده است:
(باران، خشک سالی وجنگ در پرشیا(۲۳۹) متوقف نخواهد شد از زیادی اعتماد، به خود سالار خیانت خواهد شد کنش هائی که در فرانسه آغاز شده است در همانجا، پایان خواهد گرفت پیمانی پنهانی، برای نابودی یک نفر بسته می شود).
پدر، در آرزوی تأثیرگذاری بر پسر خود، با نجابت تمام، آن کنشی را مرتکب خواهد شد که زمانی مغ ها در (پرشیا) انجام می دادند)(۲۴۰).
سپس در تفسیر قسمت اول پیشگوئی چنین آمده است:
(این یکی از دو بیتیهای شگفت انگیز نوستر آداموس است که به گونه ای حیرت آور در مورد شاه ایران صدق می کند. شاهی که از سوی مخالفانش در فرانسه، سرنگون شد).
جالب توجه آنکه: نوستر آداموس در ضمن پیشگوئی های خود که برای کل جهان پیش بینی کرده است در یک پیشگوئی دیگر حتی از ظهور (رضا خان) ووقوع جنگ در ایران نیز خبر داده است که چون تحقق یافته واز وقایع دوران گذشته به حساب می آید ما عین آن پیشگوئی وتفسیر آن را از کتاب (نوستر آداموس) نوشته ی م- ب ادوارد، ترجمه ی آقای عنایت الله شکیباپور جهت استحضار خوانندگان در این جا می آوریم.
عین عبارت آداموس در رابطه با ظهور رضا خان چنین است:
(آن قوی هیکلی که از کشور جنگل به ایران می رود، با دو قیچی باز خرابی ها را اصلاح وبه کشور ساتراب می رساند. اما آن شاهزاده خانمی که با گرگ ازدواج کرده بعد به خواستگاری او می رود، مرد قوی را ناتوان در ریگهای سوزان می خواباند).
در تفسیر این پیشگوئی چنین آمده است:
(این پیشگوئی را نوستر آداموس به طور استثناء راجع به ایران - پیش بینی- کرده وظهور رضا شاه... را با آن ترتیبی که دیده ایم خبر می دهد.
مرد قوی هیکل عبارت از مردی با اراده است که از کشور جنگل یعنی: کشوری که مستور از جنگل است می آید، واین محل را می توان (به) مازندران تعبیر کرد.
در مصرع دوم: با دو قیچی باز، بطوری که قبلا گفتیم: اشارات نوستر آداموس روی اعداد رومی است.
دو قیچی باز، دو عدد (-) یعنی: ۱۰ را نشان می دهد، یعنی: در مدت ۲۰ سال خرابیها را اصلاح وآنرا به قدرت کشور ساتراب، یعنی: - (کشورهای مقتدر قدیم) می رساند.
در مصرع سوم: اما آن شاهزاده خانم که با گرگ ازدواج کرده بود، یعنی: دولت انگلستان که با دولت روسیه ی شوروی اتحاد کرده بود، به خواستگاری او می رود، یعنی: برای دیدار او می رود. وچنانکه دیدیم در جنگ بین المللی دوم سربازان روس وانگلیس از شمال وجنوب به خاک ایران تجاوز کردند.
وبالاخره در مصرع سوم سرانجام کار او را بیان کرده می گوید:
آن مرد قوی هیکل را در ریگهای سوزان- یعنی: در کشورهای گرمسیر که می توان آنرا به (جزیره ی موریس) وژهانسبورک تعبیر کرده، می خواباند).
در رابطه با وقوع جنگ در ایران نیز چنین می گوید:
(اما از خاک ساتراب بوی زننده ای شنیده می شود. خرابیهای زیاد را آن بوی بد باعث می شود خرابیها با خون وآتش از آسمان می بارد، در روزی که عددش مانند گردش پنجم است).
در تفسیر این پیشگوئی نیز چنین آمده است:
در اینجا نیز خبر انجام کار کشور ایران را داده ومی گوید که: خاک ساتراب یعنی (کشور) ایران (نیز) به واسطه ی بوی زننده که بدون شک موضوع نفت اوست رو به خرابی رفته، خونریزی وجنگها وپیکارهای زیاد آن کشور را فرسوده می سازد، ودر یک تاریخ معین (که) (عددش با گردش پنجم است)، از گرفتاریها نجات پیدا می کند.
وبه نظر ما مقصود نوستر آداموس از ذکر عدد گردش پنجم، گردش سیارات منظومه ی شمسی است که سیاره ی پنجم یعنی: مشتری، در ۱۲ سال حرکت انتقالی خود را طی می کند شاید بعد از این مدت گرفتاریهای داخلی پایان یابد، وروی هم رفته چون این قسمت از پیشگوئی تاریک ومبهم است نمی توان از محاسبه ی (دقیق) آن به نتیجه مثبتی رسید)(۲۴۱).
نکته ی شگفت آور اینکه: در ضمن پیشگوئیهای نوستر آداموس که در یک پیشگوئی دیگر راجع به عراق آمده است به نقش مردی گمنام وبی اصل ونسب که از سرزمین عراق برمی خیزد ودنیا را به وحشت می افکند نیز اشاره شده است.
عین عبارت آداموس در رابطه با عراق چنین است:
(آن مرد که بی توان، نادل پسند وگمنام است، وارد شده، وبر (مسوپوتامیا)(۲۴۲) خودسالارانه حکومت خواهد راند. تمامی دوستان به دست زن زانیه ساخته می شوند. دیدگاه آن سرزمین وحشت آلوده وسیاه است)(۲۴۳).
در اینجا لازم است این نکته را یاد آور شویم که در روایات اسلامی نیز به خروج مردی گمنام، بی اصل ونسب وزنازاده که از سرزمین عراق برمی خیزد اشاره شده است(۲۴۴).
آنچه تا اینجا گفته شد فشرده ی بعضی اخبار وشواهد وقرائنی بود که آنها را در رابطه با وقوع حوادث فوق العاده در عراق وایران آوردیم.
واینک برای اینکه شما خواننده ی عزیز حقیقت گفته های ما را بخصوص درباره ی سقوط رژیم سلطنتی در عراق به روشنی دریابید، مطلبی را که در رابطه با جغرافیای تاریخی عراق می آوریم وقسمتی را از کتاب (جغرافیای کامل جهان) نقل نموده وقسمت دیگری را با اتکاء به برخی از روایات وشنیدنیهای خود بر آن افزوده ایم به دقت بخوانید تا صدق آنچه گفته شد بیش از پیش برایتان آشکار گردد.
جغرافیای تاریخی عراق
سرزمین عراق از نخستین مراکز ایجاد تمدن بشری است وبه این سبب پیوسته مورد اختلاف بین ممالک بزرگ جهان بوده است واز جمله عراق، قرنها جزء ایران بود.در دوران امپراطوری اسلامی، عراق مرکز خلفای عباسی بود و(بغداد) پایتخت عباسیان محسوب می شد، سپس عراق به تصرف امپراطوری (عثمانی) درآمد.
بعد از شکست عثمانی در پایان جنگ بین الملل اول سرزمین عراق زیر نظر دولت انگلستان قرار گرفت ودر سال ۱۹۳۳ میلادی مستقل شد، وبا سلطنت امیر فیصل، رژیم سلطنتی در آن کشور برقرار شد.
رژیم سلطنتی عراق در زمان ملک فیصل دوم در روز ۱۴ ژونیه ۱۹۵۸ میلادی به جمهوری مبدل گشت، ویکی از گردانندگان کودتا علیه رژیم سلطنتی، بنام عبدالکریم قاسم (که سمت ریاست وفرماندهی قسمتی از لشکر عراق را به عهده داشت وتوسط عبد الاله برای جنگ با سوریه با ارتشی منظم ومجهز اعزام شده بود برگشت، وعلیه دولت کودتا کرد وپس از اجرای نقشه ی کودتا) به ریاست جمهوری رسید.
وی که مردی بی دین بود واز آئین ومذهب بهره ای نداشت سرمنشأ همه ی بدبختیها وگرفتاری ها وکشتارهای فجیع بود، وبا روی کار آمدن خود به همه ی احزاب سیاسی وبخصوص کمونیستها در عراق اجازه فعالیت داد وبه اصطلاح همه نوع آزادی به ارمغان آورد وموجبات اختلاف وتفرقه ودو دستگی را در بین مسلمانان فراهم نمود وسبب شورش اکراد در شمال عراق، وکشمکشها ودرگیریهای لفظی با کویت، ودامن زدن به آتش فتنه وفساد واختلافات وجنگ روانی با (ایران) گردید.
پس از او (عبد السلام عارف) دوست ورفیق کودتاگرش که از نظر مذهب اهل تسنن به اصطلاح مردی دیندار ومتعصب، وفردی ناصبی واز دشمنان سرسخت اهل بیت (علیهم السلام) بود، بر علیه وی بپا خواست وبا یک کودتا رژیم فاسد ودیکتاتوری وی را که می گفت (انا اقوی من الحدید) من از آهن سخت تر ومحکمترم، سرنگون ساخت وخود به ریاست جمهوری رسید وی نسبت به مقام شامخ ولایت آن چنان متعصب وکینه توز بود، تا جائیکه وقتی به بصره آمد وبرای مردم سخنرانی کرد، در سخنرانی خود خطاب به مردم بصره گفت: ای مردم بصره علی (علیه السلام) به شما گفت: (یا اشباه الرجال ولا رجال) وانا اقول: (انتم الرجال) یعنی: ای کسانی که به مردان شباهت دارید ولی مرد نیستید، من به شما می گویم: شما مرد هستید!!
آری: پس از این سخنرانی تاریخی طولی نکشید واز بصره بیرون نیامد که بر اثر این جسارت آشکار، در اثر سانحه ی هوائی، در هنگام پرواز هواپیمای حامل وی ویارانش در هوا آتش گرفت واو در میان شعله های آتش در این دنیا قبل از آتش آخرت سوخت وخاکستر گردید، ومردم مسلمان بصره درباره اش گفتند: (صعد لحم نزل فحم) یعنی: گوشت بالا رفت وذغال پایین آمد!!
پس از (عبد السلام عارف) برادرش، عبد الرحمن عارف روی کار آمد، وبعد از او (ژنرال) احمد حسن البکر با یک کودتا بریاست جمهوری رسید وعبد الرحمان عارف از عراق تبعید شد.
در حال حاضر: که سال ۱۴۲۲ هجری قمری است، طاغوت اشرار، سکرتیر حزب بعث افلقی، منادی اشتراکیت، آتش افروز جنگ علیه جمهوری اسلامی ایران، وسردار قادسیه ی خیالی مدت چندین سال است که با زور سرنیزه وفشار وقلدری وکمک بی دریغ اجانب، با برنامه های از پیش تعیین شده، ونقشه های استعماری، بر جان ومال وناموس مردم مسلمان عراق حکومت می کند تا روزی که اجل او نیز بسر آمده وپرونده ی ننگین ونامبارکش همراه با دستیاران اوباش وپلیدش چون دیگر همکاران قبلی دوزخیش، بسته ومختوم گردد.
رویدادهای دیگر عراق
در اینجا بی مناسبت نیست به این نکته اشاره کنیم که حوادث رقت بار ووحشتناکی که مطابق بسیاری از روایات در سرزمین فلاکت بار عراق ما قبل از ظهور روی می دهد وبسیاری از آنها در صفحات کتابهای پیشینیان ودر خلال روایات وارده از اهل بیت (علیهم السلام) منعکس شده است تنها به حوادث مرگباری که در چند صفحه ی قبل ذکر نمودیم اختصاص ندارد، بلکه اینگونه حوادث وپیشامدها پیوسته قبل از ظهور در عراق وبغداد تکرار می شود وهر چند مدتی یکبار فتنه وآشوبی بپا می شود وگروهی بر سر کار می آیند وعده ای بکام مرگ می افتند، وهمه ی اینها حاکی از تسلط بیگانگان وچشمداشت اجانب بر مال ومنال مردم مسلمان این سرزمین است.
واینک به چند نمونه از احادیث فراوانی که در زمینه ی بروز برخی از حوادث ناخوش آیند در عراق از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) رسیده است اشاره می کنیم.
۱- مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه در کتاب (الملاحم والفتن) حدیثی را در مورد فتنه وآشوبهائی که سراسر سرزمین عراق را فرامی گیرد، بدین صورت از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است:
(قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) لتأتینکم بعدی أربع فتن، الأولی یستحل فیها الدماء، والثانیة یستحل فیها الدماء والأموال، والثالثة یستحل فیها الدماء والأموال والفروج والرابعة صماء عمیاء مطبقة، تمور مور السفینة فی البحر، حتی لا یجد أحد من الناس ملجأ، تطیر بالشام وتغشی العراق، وتخبط الجزیرة یدها ورجلها، یعرک الأنام فیها البلاء عرک الأدیم، لا یستطیع من الناس یقول فیها مه... مه لا ترفعونها من ناحیة الا انفتقت من ناحیة أخری)(۲۴۵).
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: بعد از من چهار فتنه به شما روی می آورد، در فتنه اول ریختن خونها حلال می شود، در فتنه دوم ریختن خونها وغصب اموال حلال می شود، در فتنه سوم، ریختن خونها وغصب اموال وناموس مردم حلال می شود، وفتنه ی چهارم فتنه ای است شدید وتاریک که مانند حرکت کشتی در دریا حرکت می کند وهمه جا را می پوشاند بطوری که هیچکس از مردم از شر آن ملجأ وپناهی نخواهند داشت، از سرزمین (شام) آغاز می شود وعراق را فرامی گیرد و(جزیره)(۲۴۶) را با دست وپای خود می کوبد. در آن فتنه مردم همانند پوستی که دباغی شده باشد دچار بلا می شوند ودر آن موقع احدی از مردم قدرت ندارد که (به فتنه انگیزها) بگوید: بس است، از هر ناحیه ای که آن فتنه را رفع کنند از ناحیه ی دیگری سر بیرون می آورد.
۲- ابن ابی الحدید معتزلی در شرح (نهج البلاغه) در مورد ویرانی عراق، پس از بناء بغداد ورفت وآمد خارجیان در آنجا وروی کار آمدن گروهی اراذل واوباش، در خطبه ای از امیر المؤمنین (علیه السلام) چنین آمده است که: علی (علیه السلام) پس از انجام جنگ نهروان خطبه ای خواند وبرخی از فتنه وآشوبهای آخر الزمان را گوشزد نمود وخطاب بمردم (عراق) چنین فرمود:
هرگاه ناجنسان با شما آمیخته شدند و(انباط) یعنی: گروهی صحرا نشین که در صحرای عراق سکونت داشتند بر شما مردم مستولی وچیره شدند ویران شدن عراق نزدیک می گردد وآن در وقتی است که در عراق شهری بنام بغداد که دارای بناهای محکم وباغها وجویها است بنا شود.
پس هرگاه در آن شهر اجناس گران شود وکاخها سرافراشته گردد وتبهکاران وفاسقان در آن حکمرانی کنند واندوه وبلا سخت شود ومردمان پست وآشوب طلب بخود ببالند فرو رفتن آن بیابان نزدیک گردد وگریختن وآواره شدن خوش باشد، ولی پیش از آواره گشتن مردم سختیهائی پدید آید که کودکان از آنها پیر، پیران هلاک وزبان آوران گنک وخردمندان حیران شوند ومردم، کیفر کردار خود را بواسطه ی شمشیرهای از نیام کشیده به زوی ببینند در حالی که پیش از آن زندگی، در خوشی بودند وبا رفاه وراحتی زندگی می کردند. پس آن زمان چه مصیبتی است، چه بلای سختی که چیزی را فروگذار نمی کند، چه گریه های طولانی چه مصیبتها وچه ناله ها وچه فریادهای سخت که پدیدار خواهد گشت ودر آن حوادث کار خدا واقع خواهد شد وآن شدنی است.
پس ای فرزند نکو بانوی برگزیده از کنیزان (ای مهدی موعود) تا کی در انتظار تو باشند، مژده بادت به یاری نزدیک از پروردگار مهربان.
آگاه باشید: پس وای بر متکبران، هنگام درو کردن، دروگران، وکشته شدن فاسقان، که خداوند صاحب عرش با عظمت را عاصی شده واز فرمان او سر برتافته اند. ای پدر ومادرم به فدای گروهی اندک(۲۴۷) که نام آنان در زمین مجهول وظهورشان در آن زمان نزدیک است.
اگر می خواستم شما را به آنچه می آید ومی شود، از حوادث روزگار ومصیبتهای زمان وبلاها ودشواریهائی که در هر ساعتی واقع می شود خبر می دادم ولکن آنرا به محرم رازی می گویم ومی سپرم که رازدان باشد، چون بر شما بیمناکم وشما را در نظر دارم ومی دانم آنچه هست وبلائی که همگان را فرامی گیرد در پیش است.
این بلای عمومی در وقتی است که بدکاران از فرمان حق سرپیچی کنند وفرومایگان گمراه اطاعت شوند، آنگاه است که هنگام مرگ وهلاکت است وآنگاه است که هنگام برگشت کارتان وگسستن اصلتان وپراکندگی الفت وجمع شماست. وآن در وقتی است که گناه در میان شما ظاهر شود وکردار زشت وناروا در میان اجتماع گسترش یابد وآنگاه است که شمشیر زدن در میدان کارزار بر اهل ایمان آسان تر از تحصیل یک درهم حلال است.
آنگاه است که زندگی جز به معصیت خداوند میسر نمی شود آن وقت است که مست می شوید بدون باده نوشیدن وسوگند می خورید بدون آنکه نیازی بدان داشته باشید وستم می کنید بدون اینکه بهره ای ببرید ودروغ می گوئید بدون اینکه ناچار باشید؛ آنگاه است که به کردار زشت وناروا خوش وخندان می شوید ودر انجام گناه از هم پیشی می گیرید وگفتارتان بهتان وسخنانتان دروغ وناسزا وکردارتان فریبندگی است.
(فعند ذلک لا تأمنون البیات، فیاله من بیات ما أشد ظلمته ومن صائح ما أفظع صوته، ذلک بیات لا ینمی صاحبه، فعند ذلک تقتلون، وبأنواع البلاء تضربون وبالسیف تحصدون والی النار تصیرون ویعضکم البلاء کما یعض الغارب القتب).
آری: در آن وقت است که تأمین جانی ندارید که شب را به راحتی وآسودگی بیاسائید، چه شبهایی چه شبیخون سیاهی وچه نعره کشنده ای که نعره اش بس ناهنجار است آن شبیخونی است که صاحبش کارش سامان نگیرد. پس آنگاه است که کشتار می شوید وبه بلاهای گوناگون گرفتار می گردید، وبا شمشیر درو می شوید وبسوی آتش می روید وبلاها همچون جل وپالانی که پشت ستور را می گزد شماها را خواهد گزید.
ای شگفتا! وسراسر شگفتی در بین ماه جمادی ورجب، از فراهم آمدن پراکنده ها ودرو شدن روئیده ها، وفریادهائی پس از فریادها. سپس فرمود: قضای الهی گذشته، قضای الهی گذشته (وآنچه باید بشود واقع خواهد شد وراه گریزی نخواهد بود)(۲۴۸).
اگر در این جمله از فرمایش حضرت دقت کنید که درباره ی بغداد فرموده است: (آن وقت است که تأمین جانی ندارید، چه شبهای سیاهی وچه نعره کشنده ای که نعره اش ناهنجار است)، بسیاری از چیزها برایتان روشن خواهد شد.
۳- مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب (بحار الانوار) درباره ی برخی از حوادث ناگواری که قبل از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در عراق وبخصوص در کوفه وحوالی آن روی می دهد، در حدیثی از ابو حمزه ی ثمالی از امام باقر (علیه السلام) چنین روایت کرده است:
ابو حمزه گوید: از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) شنیدم که فرمود:
هرگاه از اختلافات داخلی شام با خبر شدید از شام باید گریخت وبه جای دیگر رفت، زیرا در آنجا کشت وکشتار وفتنه وآشوب خواهد بود. عرض کردم: به کدام شهر فرار کنیم؟ فرمود: به مکه، زیرا مکه در آن روز بهترین جایی است که مردم از هر سو به آن پناهنده می شوند. عرض کردم: کوفه به نظرتان چطور است؟ فرمود: کوفه؟! مردم در کوفه چه چیزها خواهند دید، در آنجا مردان بسیاری کشته می شوند مگر کسی که اهل شام باشد، ولی وای بر کسانی که در اطراف کوفه باشند که چقدر اذیت وآزار به آنها خواهد رسید. مردان وزنان بسیاری اسیر می شوند، وآسوده ترین مردم کسانی هستند که در آن موقع بتوانند از رود فرات عبور کنند ویا اصلا در آنجا نباشند.
(قلت: فما تری فی سکان سوادها؟
فقال بیده یعنی لا،
ثم قال: الخروج منها خیر من المقام فیها،
قلت: کم یکون ذلک؟
قال: ساعة واحدة من نهار
قلت: ما حال من یؤخذ منهم؟
قال: لیس علیهم بأس، أما انهم سینقذهم أقوام مالهم عند أهل الکوفة قدر، أما لا یجوزون بهم الکوفة).
عرض کردم: ساکنین سواد کوفه را چگونه می بینید؟
با دست مبارک خود اشاره فرمود که خطری به آنها نمی رسد،
سپس فرمود: بیرون رفتن از آنجا بهتر از ماندن در آنجاست.
عرض کردم: این واقعه چه مقدار طول می کشد؟
فرمود: در یک ساعت از روز- مقداری از زمان -
عرض کردم: کسانی که گرفتار می شوند چه حالی دارند؟
فرمود: بر آنها باکی نیست، زیرا به زودی گروهی که در نزد اهل کوفه ارزشی ندارند آنها را نجات می دهند، آگاه باش که آنها را به جای دیگر نمی برند)(۲۴۹).
مقصود از این (گروه) که در نزد اهل کوفه ارزشی ندارند، شیعیان ایرانی، وسپاهیان جناب سید خراسانی است که آنان را دنبال می نمایند وتمامی آنها را تار ومار ونابود می سازند.
آری سپاه از جان گذشته ی سید خراسانی فرامی رسد وضربتی حساس وسرنوشت ساز بر سپاه مهاجم سفیانی وارد می آورند وهمه ی اسیران وغنائم جنگی را از دست آنها می گیرند وآنان را آزاد می کنند. اینها همان کسانی هستند که در اصطلاح امروز به نام پا برهنه های شیعیان نامیده می شوند واینها همانهائی هستند که اشراف کوفه برای آنها هیچ ارج وقیمتی قائل نیستند ولی آنان ضربت نهائی را بر پیکر سپاه جنایت پیشه ی سفیانی در کوفه وارد می آورند.
۴- مرحوم سید بن طاووس در کتاب (الملاحم والفتن) در مورد برخی از علامات ظهور حضرت صاحب الامر (علیه السلام) روایتی را از حضرت زین العابدین (علیه السلام) بدین بصورت نقل کرده است:
(وروی أن مولانا زین العابدین علی بن الحسین (علیهما السلام) وقف علی نجف الکوفة یوم وروده جامع الکوفة بعد ما صلی فیه وقال: هی هی یا نجف، ثم بکی وقال یا لها من طامة، فسئل عن ذلک فقال: اذا ملأ نجفکم السیل والمطر وظهرت النار بالحجاز فی الأحجار والمدر وملکت بغداد الترک والتتر، فتوقعوا ظهور القائم المنتظر)(۲۵۰).
روایت شده است که مولای ما زین العابدین حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) روزی که وارد مسجد جامع کوفه شد پس از آنکه در آنجا نماز خواند، در پشت کوفه ایستاد وفرمود: آری همین است، همین است ای نجف. سپس گریه کرد وفرمود: چه بلا ومصیبت بزرگی که به نجف رو خواهد کرد!! سؤال کردند چه بلائی به نجف رو می کند؟! فرمود: موقعی که نجف را سیل وباران پر کند ودر حجاز آتشی ظاهر شود که سنگ وکلوخها را بسوزاند وقوم (تاتار) وترک، بغداد را مالک شوند منتظر ظهور قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) باشید.
در این حدیث شریف چنانکه ملاحظه می شود به چهار علامت از علامتهای ظهور حضرت قائم (علیه السلام) اشاره شده است:
۱- بلای بزرگی که دامنگیر اهل نجف می شود.
۲- سیل وبارانی که نجف را فراگیرد.
۳- آتشی که دچار سنگ وکلوخ سرزمین حجاز گردد.
۴- قومی از (تتار) ویا ترک که (بغداد) را مالک شوند.
ولی ظاهرا مقصود از سیل که در حدیث آمده است، آب وباران نیست زیرا چنانکه در احادیث بعدی خواهد آمد، این سیل به عذابی خانمانسوز وجنگی ویرانگر تفسیر شده است.
واما (تتار) بطوریکه در (فرهنگ عمید) می نویسد: نامی است که سابقا در مغرب به قوم (مغول) اطلاق می شده ونام برخی از طوایف ساکن روسیه ی (شوروی) می باشند. وبنابراین، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل واما ترک که در بعضی از نسخه ها آمده است ظاهرا منظور از آن (شرقیها وغربیها هستند).
۵- در کتاب (غیبت نعمانی) در حدیثی از (جابر) از امام محمد باقر (علیه السلام) درباره ی برخی از علائم ظهور، چنین آورده است:
ابوجعفر امام باقر (علیه السلام) فرمود: این سوره را چگونه می خوانید؟
عرض کردم کدام سوره؟ فرمود: (سئل سائل بعذاب واقع) سپس فرمود: (سئل سائل بعذاب واقع) یعنی: پرسش کننده ای از عذابی که واقع خواهد شد پرسید نیست، بلکه (سال سیل) است وآن، سیلان وفوران آتشی است که در (ثویه) (نام جایی است در کوفه ویا حوالی آن) می افتد واز آنجا به (کناسه ی)(۲۵۱) بنی اسد راه می یابد وسپس به محله یا قبیله (ثقیف) می رسد وهیچ جایگاه ستمی بر آل محمد (صلی الله علیه وآله) را باقی نمی گذارد مگر آنکه آن را می سوزاند(۲۵۲).
در این حدیث، مثل اینکه امام باقر (علیه السلام) از راوی حدیث پرسیده است که آیا مضمون آیه واقع شده است یا آنکه بعدا واقع خواهد شد وسپس خود حضرت فرموده اند که یکی از مصادیق آیه در آینده واقع خواهد شد.
چنانکه در تفسیر قمی است که از امام باقر (علیه السلام) از معنای این آیه سؤال شد وحضرت فرمود: آتشی از مغرب سر می کشد وفرشته ای آن را از پشت می راند، تا از سمت خانه ی (بنی سعد بن همام) به مسجدشان می رسد وخانه ای از بنی امیه بجای نمی گذارد مگر آنکه همه را با اهلش می سوزاند وخانه ای که در آن ستمی به آل محمد (صلی الله علیه وآله) شده باشد نمی گذارد مگر آنکه آن را می سوزاند واین همان مهدی (علیه السلام) است(۲۵۳). مقصود آن است که: از علامتها ونمونه های کار مهدی (علیه السلام) آن است که همانطور که آنان زید بن علی بن الحسین ویارانش را در (ثویه) یا (کناسه ی ثقیف) کشتند، باید انتقام پس بدهند وهر خانه ای که خونی از آل محمد (صلی الله علیه وآله) در آن ریخته شده باشد باید سوزانیده شود.
از این دو حدیث استفاه می شود که در موقع ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) بسیاری از خانه های کوفه ونجف را دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) ساکن شده وتعداد زیادی از خانه هائی که متعلق به دوستان وشیعیان آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بوده ودر اثر ظلم وستم وتعدی وتجاوز وتبعید وکشتار، آواره ودر بدر شده اند به دست دشمنان دین وانسانیت افتاده است.
۶- مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب (بحار الانوار) از غیبت نعمانی از صالح بن سهل از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت: در معنای آیه شریفه (سأل سائل بعذاب واقع)(۲۵۴) فرمود: تأویل این آیه در آینده است. وآن عذابی است که در (ثویه) واقع می شود- یعنی- آتشی که کناسه ی بنی اسد سر می کشد واز قبیله ثقیف نیز می گذرد وهیچ جایگاه ستمی بر آل محمد (صلی الله علیه وآله) نمی ماند مگر آنکه آنرا می سوزاند، واین آتش، پیش از قیام قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله) خواهد بود(۲۵۵).
۷- مرحوم سید بن طاووس در کتاب (فلاح السائل) در حدیثی از حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) درباره ی برخی از علائم ظهور حضرت مهدی- عجل الله تعالی فرجه- چنین روایت کرده است:
(عباد بن محمد مداینی گفت: بر حضرت ابی عبد الله (امام جعفر صادق (علیه السلام)) در مدینه وارد شدم واین در وقتی بود که حضرت از نماز واجب ظهور خود فارغ شده بود ودستهای خود را بسوی آسمان بالا برده ومی فرمود: ای شنونده ی تمام صداها، ای گردآورنده، ای خدائی که هر صاحب روحی را بعد از مرگ زنده می کنی، ای برانگیزاننده... تا آخر دعا: که فرمود: پروردگارا بحقی که تو بر بهترین بندگان از آفریدگانت داری وبحق آن کسانی که حق ایشان را بر خود لازم وواجب دانسته ای از تو می خواهم که بر محمد (صلی الله علیه وآله) واهل بیتش رحمت فرستی ودر همین ساعت بر من منت گذاری ومرا از آتش سوزان جهنم برهانی وحاجت ولیت وپسر پیغمبرت آن شخصیتی که با اجازه ی تو (مردم را) بسوی تو می خواند، روا سازی. پروردگارا او را بوسیله ی نصرتت تأیید فرما وبنده ی خودت را یاری فرما ویارانش را قوت وشوکت عنایت بفرما وآنان را شکیبا گردان (وافتح لهم من لدنک سلطانا نصیرا وعجل فرجه وأمکنه أعدائک وأعداء رسولک یا أرحم الراحمین).
راوی گفت عرض کردم یا بن رسول الله آیا برای خودتان دعا نمی کردید؟! فرمود: برای نور آل محمد (صلی الله علیه وآله) وآخرینشان وکسی که بعدا خواهد آمد، وآن انتقام گیرنده ای که بفرمان خدا از دشمنان آل محمد (صلی الله علیه وآله) انتقام می گیرد، دعا می کردم.
عرض کردم: یا بن رسول الله خدا مرا به فدایت گرداند در چه زمانی خواهد آمد فرمود: هرگاه کسی که صاحب فرمان وآفرینش هستی است بخواهد، او می آید عرض کردم: آیا برای ظهور وقیام حضرتش علامت ونشانه ای هست؟ فرمود: آری، علامات زیادی است. عرض کردم: مثلا مانند چی؟ فرمود. خروج پرچمی از مشرق وخروج پرچمی از مغرب وفتنه ای که اهل بغداد را فرا گیرد، ومردی از فرزندان عمویم جناب (زید بن علی الحسین (علیهما السلام)) در سرزمین (یمن) قیام کند وپرده ی خانه ی کعبه بغارت برود(۲۵۶).
در این حدیث شریف چنانکه ملاحظه می فرمائید امام صادق (علیه السلام) به پنج علامت از علامتهای ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) که از نشانه های بسیار نزدیک ظهور مبارک آن حضرت است خبر داده است.
اول- اینکه حضرت به خروج پرچمی که از مشرق زمین که از طرف شرق پیدا می شود خبر داده است حال، آیا این پرچم مربوط به قیام ایرانیان وحرکت انقلابی تشیع در ایران است یا جای دیگر وکشوری دیگر از کشورهای شرقی هیچکدام از آنها معلوم نیست.
دوم- اینکه حضرت به خروج پرچمی از (مغرب) که از طرف غرب پیدا می شود خبر داده است، حال آیا این پرچم مربوط به آمریکا ویا پرچم دولت دیگری از دولتهای غربی است، باز هم معلوم نیست.
این دو پرچم به کجا می روند وبسوی چه کشوری رو می آورند ودر چه سرزمینی رحل اقامت می افکنند وچه مقصودی دارند باز هم مشخص نیست ولی بقرینه ی (وفتنة تظل أهل الزوراء) که حضرت فرموده است: وفتنه ای که بر اهل بغداد سایه افکند، معلوم می شود که برخورد این دو پرچم (که یکی از شرق ودیگری از غرب نمایان می شود) در بغداد است، وحکام خودکامه بغداد، وسردمداران کفر جهانی در بغداد پیوسته با یکدیگر در ارتباط، وحاکمان این سرزمین لعنت شده، آتش افروز جنگ می باشند وغربیها مؤید وپشتیبان حاکمان زور در (زوراء) یعنی: بغداد هستند وآنان را بر ادامه ی جنگ تحریص وترغیب می نمایند ومال وسلاح ووسائل جنگی مدرن در اختیارشان قرار می دهند وبه همین لحاظ است که حضرت بلافاصله پس از ذکر خروج پرچمی از شرق وپرچمی از غرب فرموده است (وفتنة تظل اهل الزوراء) واین فتنه (زوراء) علامت سوم است(۲۵۷).
چهارم - اینکه حضرت فرموده است (ومردی از فرزندان عمویم (زید) در سرزمین (یمن) قیام کند، وظاهرا مراد از او همان (یمانی) مشهور باشد که ملقب به منصور است). زیرا بطوری که از برخی روایات استفاده می شود او از (یمن) قیام می کند وبه حجاز می آید وبا ارتش حجاز می جنگد که این هم علامت چهارم است. وپوشش خانه ی کعبه را به غارت می برد، همان پرده ای که خانه ی کعبه را می پوشاند ودر هر سالی یکبار در ایام حج آنرا تعویض می کنند، واین هم پنجمین علامت است.
۸- در حدیث بسیار مفصلی که (مفضل بن عمر) درباره ی وقایع آخر الزمان وزمان قیام حضرت مهدی (علیه السلام) ومطالب دیگری از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است درباره ی (بغداد) وحاکمان زور در (زوراء) وفسق وفجور وسرکشی آن فرمانروایان ستمکار، وعلت ویرانی وخرابی این سرزمین شوم، چنین آمده است:
(مفضل گفت: حضور امام ششم عرض کردم: ای آقای من در آن وقت (دار الفاسقین) چگونه است وچه وضعی دارد؟ فرمود: مشمول لعنت وخشم وغضب خداوند است، فتنه ها وآشوبها آنرا ویران می سازد وبکلی متروکش می نماید
(فالویل لها ولمن بها کل الویل من الرایات الصفر، ورایات المغرب، ومن یجلب الجزیرة ومن الرایات اللتی تسیر الیها من کل قریب أو بعید).
ای وای بر بغداد وبر مردمی که در آنجا سکنی می گزینند از پرچمهای زرد وپرچم هایی که از مغرب می آیند وآن کسی که جزیره (عراق) را به آشوب می کشد واز پرچمهایی که از دور ونزدیک به آنجا رو می آورد که تمام بدبختیها وگرفتاریها وویرانیها بوسیله ی آنهاست.
به خدای بزرگ سوگند که هر گونه عذاب وبلائی که بر امتهای متمرد وسرکش گذشته از اول خلقت تا پایان روزگار رسیده است بر بغداد فرود می آید.
عذابهائی به بغداد خواهد رسید که هیچ چشمی آنرا ندیده وهیچ گوشی آنرا نشنیده است وطوفان شمشیر آنها را درو خواهد نمود، پس وای بر کسی که در آنجا سکنی گزیند زیرا کسی که در آنجا باقی بماند بخاطر شقاوتمندی اوست وکسی که از آنجا خارج شود، واز بغداد بیرون رود، در پرتو رحمت خداوند بسر خواهد برد.
به خدا قسم که کار بغداد، در دنیا به جائی رسد که بگویند زندگی حقیقی دنیا همین است ودنیایی غیر از آن نیست وخانه ها وکاخهای آن بهشت است ودختران آن (در زیبائی) مثل حور العین است وجوانان آن مثل جوانان بهشت است وچنین پندارند که خداوند رزق وروزی بندگانش را تنها به بغداد ارزانی داشته است.
وروزی برسد که فرمانروایانی دروغگو وافترا پرداز که به خدا ورسول خدا دروغ می بندند وبه غیر کتاب خدا فرمان می دهند در آن ظاهر شوند، وهمچنین شهادت دروغ وشرابخواری وزناکاری وخوردن مال حرام وخونریزی چنان در بغداد شایع شود وروز بروز گسترش یابد تا جائی که فجایع تمام دنیا بپای آن نرسد. سپس خداوند همین بغداد را بوسیله ی آن فتنه ها وآشوبها وهمان پرچمها چنان ویران کند که وقتی رهگذری از آنجا بگذرد بگوید: آری (زوراء) (بغداد) در اینجا بوده است(۲۵۸).
آیا زوراء نام بغداد است؟
آنچه از این حدیث استفاده می شود این است که: (زوراء) نام (بغداد) است، ولی از برخی اخبار دیگر چنین فهمیده می شود که (زوراء) نام (ری) یعنی: تهران است، زیرا:
مرحوم کلینی در (روضه ی کافی) از معاویة بن وهب روایت کرده است که یک وقتی امام صادق (علیه السلام) به شعر (ابن عقبه) مثل آورد که گفته است:

وتنحر بالزوراء منهم لدی الضحی * * * ثمانون ألفا مثل ما ینحر البدن

ودر هنگام ظهر در (زوراء) هشتاد هزار تن از آنها چون شتر قربانی می شوند ودر روایت دیگری بجای کلمه (البدن) (البزل) (که به معنای شتر قوی است) آمده است.
(ثم قال لی: تعرف الزوراء؟
قال: قلت جعلت فداک یقولون انها بغداد
قال: لا ثم قال (علیه السلام) دخلت الری؟
قلت: نعم
قال أتیت سوق الدواب؟
قلت نعم،
قال: رأیت الجبل الأسود عن یمین الطریق؟ تلک الزوراء، یقتل فیها ثمانون ألفا، منهم ثمانون رجلا من ولد فلان کلهم یصلح للخلافة
قلت: ومن یقتلهم جعلت فداک؟
قال: یقتلهم أولاد العجم).
سپس به من فرمود: زوراء را می شناسی؟ می گوید: من عرض کردم: فدایت شوم! می گویند: زوراء همان بغداد است، فرمود: نه، سپس فرمود: آیا به (ری) رفته ای عرض کردم: آری، فرمود: آن کوه سیاه را که در طرف راست جاده قرار دارد دیده ای؟ همان زوراء است که هشتاد هزار نفر از ایشان که هشتاد نفرشان از فرزندان فلان هستند وهمگی آنها شایسته ی خلافت می باشند در آنجا کشته می شوند، عرض کردم: من به فدایت گردم چه کسی آنها را می کشد؟
فرمود: (یقتلهم اولاد العجم): فرزندان عجم آنان را می کشند(۲۵۹).
هم چنین در کتاب (مجمع البحرین) در ماده ی (زور) حدیث مذکور را به همین صورت نقل کرده وگفته است:
(والزوراء فی شعر ابن عقبه -هو جبل بالری، یقتل منهم، ثمانون ألفا من ولد فلان کلهم یصلح للخلافة یقتلهم أولاد العجم - کذا مروی عن الصادق (علیه السلام) وربما کان ذلک فی دولة القائم (علیه السلام)).
(زوراء) در شعر ابن عقبه، نام کوه (ری) است که در آن هشتاد هزار نفر از فرزندان فلان که همگی شایستگی خلافت ورهبری دارند، کشته می شوند (واولاد عجم) آنها را می کشند این چنین از امام صادق (علیه السلام) روایت شده وشاید این جریان در زمان حضرت قائم (علیه السلام) اتفاق بیفتد.
وهمچنین در کتاب (غیبت نعمانی) در روایتی از کعب الاحبار نقل کرده است که:
حضرت قائم (علیه السلام) از نسل علی (علیه السلام) است وغیبتی مانند غیبت یوسف ورجعتی مانند رجعت عیسی بن مریم دارد.
(ثم یظهر بعد غیبته مع طلوع النجم الأحمر وخراب الزوراء وهی الری، وخسف المزورة، وهی بغداد، وخروج السفیانی، وحرب ولد العباس مع فتیان أرمینیة وآذربایجان).
سپس بعد از آنکه مدتی غایب شده باشد ظاهر می شود در وقتی که ستاره ی سرخ طلوع کرده وزوراء، که شهر ری می باشد ویران شده ومزوره که بغداد است فرو رفته، وسفیانی خروج نموده، ومیان فرزندان عباس، وجوانان ارمنیه وآذربایجان، جنگ درگرفته باشد)(۲۶۰).
از این احادیث، فهمیده می شود که: زوراء نام (ری) ومراد (تهران) امروز است، ولی بر اساس روایت دیگری که از مرحوم علامه مجلسی اعلی الله مقامه درباره ی نام تهران از امام صادق (علیه السلام) نقل شده وهم تحقیقی که آن مرحوم در کتاب (مرآت العقول) پیرامون کلمه ی زوراء بعمل آورده است بطور قطع می توان گفت: که زوراء نام بغداد است نه نام تهران.
گفتار علامه مجلسی پیرامون زوراء
مرحوم علامه مجلسی (رضوان الله علیه) در این باره که زوراء نام بغداد است چنین می نویسد:
ممکن است زوراء در حدیث، نام جائی در ری یعنی نام منطقه ای در تهران باشد وممکن است نام بغداد جدید باشد وامام (علیه السلام) بغداد قدیم را نفی فرموده باشد. واما اینکه فرموده است زوراء بغداد نیست، شاید در آنجا منطقه ای وجود داشته که نامش (ری) بوده است، واین جریان کشته شدن هشتاد هزار نفر، اشاره به آن جنگی باشد که در زمان مأمون عباسی در بغداد اتفاق افتاد وگروه زیادی از بنی العباس در آن جنگ کشته شدند.
واما اگر زوراء نام منطقه ای در تهران باشد، پس ممکن است این حدیث اشاره به حادثه ای باشد که در زمان قیام حضرت قائم (علیه السلام) یا در نزدیکیهای ظهور آن حضرت روی خواهد داد، والبته دور نیست، که ابن عقبه: این جریان را از معصوم (علیه السلام) قبلا شنیده وبعد آنرا بصورت شعر در آورده باشد(۲۶۱).
سخن مؤلف درباره زوراء
چنانکه سابقا در بخش اول کتاب پیرامون (زوراء) وتشکیل شوری در آن اشاره کردیم بیشتر روایات وبلکه اکثر قریب به اتفاق آنها صراحت دارند که زوراء نام بغداد است ولی همچنانکه ملاحظه نمودید از حدیث (معاویة بن وهب) وهم چنین روایت کعب الاخبار، که از (غیبت نعمانی) نقل نمودیم چنین استفاده می شود که (زوراء) نام تهران است.
از آنجائی که دو حدیث مزبور با سایر احادیثی که درباره ی زوراء رسیده (ودر آنها تصریح شده که زوراء نام بغداد است وحتی در برخی از آن روایات حدود جغرافیائی منطقه ی زوراء نیز مشخص گردیده) بصورت ظاهر منافات را می رساند، از این جهت ما برای اینکه اطمینان پیدا کنیم که آیا زوراء نام بغداد است یا تهران، به کتابهایی مانند -اقرب الموارد- لسان العرب، قاموس المحیط، المنجد، مجمع البحرین، مراصد، ومعجم البلدان که در اختیار داشتیم مراجعه نمودیم ولی در هیچیک از این کتابها به مطلبی که دلالت داشته باشد که زوراء نام تهران باشد برخورد ننمودیم. بلکه بر عکس در همه ی کتابهای نامبرده تصریح شده بود که: (مدینة الزوراء) همان (بغداد) است، وبا اینکه از جاهای دیگری نیز با نام زوراء سخن رفته بود در عین حال به هیچ وجه به اینکه (ری)، ویا (تهران) را هم (زوراء) می گویند کوچکترین اشاره ای نشده بود.
اینک برای اینکه این مطلب به خوبی روشن شود آنچه را که (علامه ی دهخدا) پیرامون کلمه ی (زوراء) در کتاب لغتنامه آورده است به عنوان شاهد در اینجا می آوریم.
گفتار علامه دهخدا درباره زوراء
مرحوم علامه ی دهخدا، دانشمند، محقق، ونویسنده، در کتاب لغتنامه، به نقل از چندین کتاب معتبر لغت وجغرافی که نام آنها را نیز در کتاب خود آورده است درباره ی (زوراء) چنین می نویسد:
(زوراء، بغداد را گویند. بعضی گویند: زوراء، بغداد است. لأن ابوابها الداخله جعلت مزورة عن الخارجة. زوراء، شهر بغداد است. زوراء، نام بغداد است، از بهر آنکه در جانب قبلی، وضع آن زواری، یعنی: انحرافی است. شهر زوراء، به بغداد، در جانب شرقی وبه علت کج بودن قبله ی آن، این نام را بدو داده اند. زوراء موضعی است به مدینه نزدیک مسجد ونام بازاری است در مدینه، وخانه ای است عثمان بن عفان را. زوراء نام چند زمین است)(۲۶۲).
در این مورد، دو شاهد دیگر نیز در دست داریم که علاوه بر دلائل گذشته ثابت می کند که (زوراء) همان بغداد است. یکی از آنها اشعار مفصلی است که مرحوم علی بن یونس عاملی بیاضی، متوفای سال ۸۷۷ هجری قمری در مورد میلاد، وتاریخ وشهادت، ومحل دفن یکایک ائمه ی معصومین (علیهم السلام) نقل نموده است ودیگری اشعار منسوب به شیخ بهاء الدین عاملی، متوفای سال ۱۰۳۱ هجری قمری است که در مدح ومنقبت حضرت موسی بن جعفر (صلوات الله علیهما وعلی آبائهما الطاهرین) سروده است.
اشعاری که مرحوم علامه ی بیاضی درباره ی محل ولادت وتاریخ شهادت ومحل دفن دو امام معصوم حضرت موسی بن جعفر وامام جواد (علیهم السلام) نقل نموده چنین است:

ومولد الکاظم بالأبواء * * * ثامن وعشرین علی استواء
ومائة من قبلها هجریة * * * ثالث ثلاثین بها المنیة
وقبره بجانب (الزوراء) * * * من أرض بغداد بلا مراء
ومولد الجواد بعد المائة * * * لخامس التسعین فی الروایة
میلاده بأفضل البقاع * * * مدینة الرسول خیر داع
والقبض عشرین ومائتین * * * والقبر فی (الزوراء) بغیر مین(۲۶۳)

واشعاری که مرحوم شیخ بهاء -علیه الرحمه- در مدح ومنقبت دو امام معصوم حضرت موسی بن جعفر وامام محمد جواد (صلوات الله علیهما وعلی آبائهما الطاهرین) سروده، وخطاب به کسی که اراده سفر به بغداد دارد نموده چنین است:

ألا یا قاصد (الزوراء) عرج * * * علی الغربی من تلک المغانی
ونعلیک اخلعن واسجد خضوعا * * * اذا لاحت لدیک القبتان
فتحتهما لعمرک نار موسی * * * ونور محمد متقارنان(۲۶۴)

از این اشعار به خوبی معلوم می شود که بدون شک (زوراء) نام بغداد است وبیشتر از این هم نیاز به دلیل ندارد.
تعبیرهای شبهه انداز
با صرف نظر از اینکه: در هیچیک از کتب لغت وجغرافی که مورد مراجعه مؤلف بوده از (ری) بعنوان (زوراء) نامی برده نشده است، نکته ی حائز اهمیتی در حدیث معاویه بن وهب جلب نظر می کند که توجه به آن لازم است وآن نکته این است که: با اینکه امام صادق (علیه السلام) به راوی حدیث فرموده است آیا به (ری) رفته ای؟ آیا آن کوه سیاه را که در سمت راست جاده قرار دارد دیده ای؟ (آن کوه سیاه، همان زوراء است) با این همه در این حدیث دو تعبیر وجود دارد که شبهه انداز است.
تعبیر اول اینکه: حضرت فرموده است در کوه زوراء، یعنی همان کوه سیاهی که در حوالی ری قرار دارد، هشتاد هزار نفر کشته می شوند که هشتاد نفر آنها از: (اولاد فلان) می باشند، واین تعبیر، یعنی: اولاد فلان، تعبیری است که معمولا ائمه ی معصومین (علیهم السلام) درباره ی (بنی العباس) بکار می برده اند، ودر این باره شواهدی بسیاری از روایات در دست است که برای نمونه خواننده ی گرامی می تواند به بخش اول کتاب به قسمتی از روایاتی که ما درباره ی اختلاف بنی عباس وانقراض دولت آنها آورده ایم مراجعه نماید.
وتعبیر دوم اینکه: حضرت فرموده است: (یقتلهم اولاد العجم) یعنی: این هشتاد هزار نفر که کشته می شوند ودر میان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلان می باشد، (اولاد عجم) آنها را می کشند، ولفظ عجم گرچه در لغت عرب لفظ عامی است که شامل ایرانی وغیر ایرانی می شود ولی بقرینه ی لفظ (ری) وزوراء معلوم می شود که کشنده ی این هشتاد هزار نفر، ایرانیان می باشند.
علی هذا، با توجه به دو تعبیری که امام صادق (علیه السلام) در مورد (ری) و(زوراء) در حدیث معاویه بن وهب بکار برده اند چنین استنباط می شود که: اگر همانطوری که مرحوم علامه مجلسی علیه الرحمه فرموده است، حادثه ی مزبور از وقایع گذشته وو جنگ مأمون عباسی با مخالفین خود در بغداد نباشد، دور نیست که این جریان، اشاره به جنگ عراق علیه ایران بوده، واین عده از سربازان وفرماندهان بلند پایه ی ارتش عراق، بر اثر تجاوز عراق به ایران بدست توانای رزمندگان ایرانی در خاک ایران کشته شوند.
بنابراین نتیجه ای که از مجموع گفتار فوق بدست می آید این است که:
گرچه احتمال می رود که زوراء نام شهر ری، یعنی: نام تهران باشد ولی احتمال بغداد هم دارد، والبته احتمال اینکه نام بغداد باشد صد در صد واحتمال اینکه نام ری باشد یک درصد است زیرا:
اولا- همانگونه که اشاره کردیم اکثر قریب به اتفاق روایات صراحت دارند که (مدینة الزوراء) همان بغداد است؟
وثانیا؛- روایت دیگری در رابطه با نام تهران در دست است که مشکل را حل می کند وتنافی بین دو حدیث مذکور وسایر احادیث را از بین می برد واز آن فهمیده می شود که نام تهران (دار الزوراء) است نه زوراء تنها.
حل مشکل زوراء
اما روایتی که مشکل را حل می کند واختلاف را از میان بر می دارد واز آن فهمیده می شود که مقصود از (دار الفاسقین) وزوراء در حدیث مفضل همان بغداد وتهران (دار الزوراء) است به حسب روایتی که مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه از مفضل بن عمر نقل کرده چنین است:
قال المفضل، قال لی جعفر بن محمد (علیه السلام) یا مفضل! أتدری أینما وقعت دار الزوراء
قلت: الله وحجته أعلم،
فقال: اعلم یا مفضل ان فی حوالی الری جبل أسود تبنی فی ذیله بلدة تسمی بالطهران، وهی (دار الزوراء) التی تکون قصورها کقصور الجنة ونسوانها کحور العین، واعلم یا مفضل، انهن یتلبسن بلباس الکفار ویتزین بزی الجبابرة ویرکبن السروج ولا یتمکن لأزواجهن ولا تفی مکاسب الأزواج لهن فیطلبن الطلاق منهم فیکتفی الرجال بالرجال والنساء بالنساء وتشبه الرجال بالنساء والنساء بالرجال، فانک ان ترد حفظ دینک فلا تسکن فی هذه البلدة ولا تتخذها مسکنا لأنها محل الفتنة وفر منها الی قلل الجبال ومن الجحر الی الجحر کالثعلب بأشباله(۲۶۵).
مفضل گفت: که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) به من فرمود: ای مفضل آیا میدانی که دار الزوراء، در کجا واقع شده است؟ من عرض کردم: خدا وحجت او بهتر می دانند، فرمود: ای مفضل بدان، که در حوالی ری کوه سیاهی است که در پایین آن کوه شهری بنا می شود که آن را (تهران) می نامند، وآن (دار الزوراء) است، وآن شهری است که ساختمانها وکاخهایشان مانند قصرهای بهشت است وزنانش (در زیبائی) مانند حور العین اند آن زنها لباس کفار در بر می کنند وبا پوشش کفار خود را می آرایند وبر (زین) سوار می شوند وبرای شوهرانشان تمکین نمی کنند. ودستمزد کار وکاسبی ودرآمد شوهرانشان (در خرج وبرجی که دارند) کفاف آنها را نمی دهد وبدین لحاظ از شوهران خود درخواست طلاق می کنند (وبزور از آنها طلاق می گیرند) ومردان از مردان ارضا می شوند وزنان از زنان، ومردان خود را شبیه زنان می سازند وزنان شبیه مردان، واگر می خواهی دین خود را محفوظ نگه داری، آنجا را برای محل سکونت انتخاب نکن زیرا که آنجا محل فتنه است وهمچون روباهی که برای حفظ ونگهداری فرزندان خود پیوسته از این سوراخ به آن سوراخ می رود به قله کوهها گریزان باش.
مطابق مضمون این حدیث که تهران (دار الزوراء) است، ادیب دانشمند، مرحوم (فرهاد میرزا) متوفای سال ۱۳۰۵ هجری قمری، که از مفاخر مردان سیاسی وفضلای تاریخ دوره ناصری است اشعاری درباره ی تهران سروده است که چون مناسب مقام است آن را در اینجا نقل می کنیم:
اشعار مرحوم فرهاد میرزا درباره دار الزوراء:

دار لأهل التقی سجن ونیران * * * وجنة لسواهم وهی طهران
صارت مقرا لسلطان الزمان بها * * * لولاه ما حل فیها الانس والجان
وبلدة قبة الاسلام تحسبها * * * کأنهم مسخوا والکل نسوان
نسائهم هتکت ستر العفاف وقد * * * ضاقت لکثرتها الأسواق والخان
وما اکتفین بأزواج عقدن لهم * * * کأنه ما نهی عن ذاک قرآن
أهل المدارس فیها کلهم عدلوا * * * عن السداد وهم فی ذاک صنفان
صنف محصلهم أفکار فلسفة * * * صنف لأخذ لغات الکفر عطشان
أفعالهم شهدت فی صدق قائلها * * * لها من الآی والأخبار برهان(۲۶۶)

خانه ای است که برای اهل تقوی زندان وآتش است.
ولی برای غیر اهل تقوی بهشت است وآن تهران است.
مقر سلطان زمان گشته است واگر دار السلطنه نبود انس وجنی به آن وارد نمی شد. وشهری است که خیال می کنی قبة الاسلام است، حال آنکه از اسلام در آن خبری نیست.
مردهایشان خود را شبیه زنها کرده اند که گمان می بری مسخ گردیده وزن شده اند.
زنهایشان حجاب عفت را دریده، واز فراوانی آنها بازار وکاروانسراها تنگ شده است.
آنها به شوهران خود که برای آنان عقد بسته شده اند اکتفا نمی کنند.
مثل اینکه اصلا قرآن آنها را از عمل زشت باز نداشته است.
اهل مدارس جدید در این شهر همگی از راه راست منحرف گردیده وبه دو دسته تقسیم شده اند.
یک دسته از آنها افکار فلسفه را تحصیل می کنند، ودسته ی دیگر برای فراگیری لغت وزبان کفر تشنه اند.
شاهد صادق گوینده ی این اشعار کارهای ایشان است، وشاهد دیگر آیات واخباری است که به ما رسیده است.
در اینجا این نکته را نیز اضافه می کنیم که در کتاب (معجم البلدان) در ماده ی زوراء چنین آمده است که (زوراء) شهری است که آنرا ابی جعفر منصور (منصور دوانیقی) بنا نهاد وآن در قسمت غربی (بغداد) است، واز این گفتار چنین برمی آید که زوراء نام بغداد قدیم است.
وخطبه ی لؤلؤه امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز که آن حضرت آن را در وصف بغداد وپادشاهان بنی عباس وبرخی از علائم ظهور، ایراد نموده وما تمام آن خطبه را در (حدیث دوم) ضمن روایات امیر مؤمنان (علیه السلام) درباره ی مشرق آورده ایم صراحت کامل دارد بر اینکه (زورا) نام بغداد است.
والبته روایات دیگری هم وجود دارد که ما به لحاظ اختصار از آنها صرف نظر می کنیم، وبنابراین جای شک نیست که (دار الفاسقین) و(زوراء) همان بغداد، وتهران (دار الزوراء) می باشد.
واما حدیثی که صاحب (غیبت نعمانی) از کعب الاحبار روایت نموده ودر آن آمده است که: (حضرت قائم (علیه السلام)) وقتی ظاهر می شود که ستاره ی سرخ، ویا ستاره ی دیگری، طلوع نموده وزوراء که شهر (ری) است ویران شده، و(مزوره) که بغداد است خسف شده باشد)، ظاهرش این است که: تفسیر زوراء به شهر ری ومزوره به بغداد، از خود مؤلف غیبت نعمانی است ولی چون در متن حدیث گنجانده شده، از این لحاظ چنین وانمود شده است که این تفسیر از معصوم (علیه السلام) است.
به هر حال: آنچه از روایات صریح وروشن وقطعی متواتر وهم چنین نوشته های محققان وپژوهشگران وجغرافی دانان، وآثار بزرگان شیعه استفاده می شود این است که: زوراء نام بغداد است.
وآنچه از روایت کعب الاحبار ومعاویة بن وهب استفاده می شود این است که: زوراء، نام شهر ری ونام تهران است.
وآنچه از مجموع روایات استفاده می شود این است که: ممکن است (زوراء) هم نام بغداد باشد وهم نام تهران.
وآنچه از روایت (مفضل) واشعار مرحوم فرهاد میرزا استفاده می شود این است که: تهران (دار الزوراء) است.
ودر هر صورت اختیار وانتخاب این دو نام، مربوط به فهم ودرک خواننده از احادیث است. ولذا ما از آن همه روایات صریح، قطعی وروشن، وگفته های مورخان ومحققان وپژوهشگران وجغرافی دانان وآثار بزرگان می گذریم، وقضاوت را به خود خواننده واگذار می نمائیم. چه آنکه همه ی گفتنیها را گفتیم را وآنچه را که باید نوشت، نوشتیم، تا وجدانهای پاک وعقلهای سالم چه قضاوت کنند.
اینک به اصل بحث باز می گردیم وحوادث مربوط به عراق را از نظر روایات دنبال می کنیم.
۹- مرحوم شیخ مفید، در کتاب (ارشاد) در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت کرده است که، منذر جوزی گفت از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم که آن حضرت می فرمود:
مردم پیش از قیام (قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله)) به سبب معصیتهایی که از آنان سر می زند بوسیله ی چند چیز زجر می کشند، بوسیله ی آتشی که در آسمان ظاهر شود، وسرخی مخصوصی که صفحه ی آسمان را فراگیرد، وخسفی که در بغداد روی دهد، وخسفی که در شهر بصره واقع شود، وخونهائی که در آن شهر بر زمین بریزد، وخانه های آن خراب گردد، ومردمش نابود گردند، وترس وخوفی که سراسر عراق ومردم آن سامان را فراگیرد بطوری که هیچ گونه قرار وآرام نداشته باشند(۲۶۷).
۱۰- در روایت دیگری که مرحوم سید بن طاووس در کتاب (فلاح السائل) در زمینه ی بعضی از علائم نزدیک به ظهور حضرت صاحب الامر- عجل الله تعالی فرجه - از حضرت موسی بن جعفر (علیهم السلام) روایت نموده چنین آمده است:
یحیی بن فضل نوفلی گفت: بر حضرت (ابو الحسن امام موسی بن جعفر (علیه السلام)) در بغداد وارد شدم واین در موقعی بود که حضرت تازه از خواندن نماز عصر فارغ شده ودستهای مبارک را به طرف آسمان بالا برده بود وشنیدم که حضرتش در دعای خود می فرمو د: (أنت الله لا اله الا أنت، الاول والاخر والظاهر والباطن) تا آخر دعا که فرمود: بار خدایا از تو می خواهم که بر محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) وآلش رحمت فرستی ودر ظهور وفرج آن منتقمی که برای تو از دشمنانت انتقام می گیرد تعجیل فرمائی وآنچه را که به او وعده فرموده ای به آن جامه ی عمل بپوشانی یا ذا الجلال والاکرام. عرض کردم یا بن رسول الله برای چه کسانی دعا می فرمودید؟ فرمود: برای آن مهدی موعودی که از آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) است (وجهان در انتظار اوست) دعا می کردم. آنگاه پاره ای از اوصاف وخصوصیات روحی او را برشمرد وشمایل نیک آن حضرت را از زردی رنگ چهره وشب زنده داری ورکوع وسجودش بیان فرمود. سپس من عرض کردم یا بن رسول الله زمان قیام حضرتش چه وقت خواهد بود؟ فرمود:
(اذا رأیت العساکر بالأنبار علی شاطیء الفرات والصراة، ودجلة، وهدم قنطرة الکوفة، واحراق بعض بیوتات الکوفة. فاذا رأیت ذلک فان الله یفعل ما یشاء لا غالب لأمر الله ولا معقب لحکمه)(۲۶۸).
هرگاه لشکریان فراوانی را در شهر (انبار) در کنار شط فرات و(صراة) و(دجله) مشاهده کردی، ودیدی که (جسر) وپل روی شط کوفه منهدم گردید، وبرخی از خانه های اهل کوفه سوخت در آن موقع زمان خروج حضرت قائم (علیه السلام) فرا رسیده است، پس زمانی که این علامتها را دیدی آنچه را که خدا بخواهد انجام خواهد داد وفرمان خداوند مغلوب شدنی وتأخیرپذیر نیست. (لا غالب لامر الله ولا معقب لحکمه).
توضیح:
عساکر، در لغت عرب جمع (عسکر) وبه معنای سپاه ولشکر است وبه گروهی اطلاق می شود که هم سواره وهم پیاده باشند، وروی این بیان، چون کلمه ی عساکر جمع است، شامل سپاه وارتش وهر نوع جنگجوی رزمنده ولشکر وسپاهی که آمادگی رزمی داشته باشند، می شود.
و(انبار) شهری است که در کنار فرات در سمت غربی (بغداد) واقع شده وفاصله ی بین این شهر تا بغداد ده فرسخ است. شهر انبار، سابقا جزء خاک ایران واز جمله شهرهای مرزی بوده وایرانیان زمان قدیم به آن (فیروز شاپور) می گفتند، اما امروز جزء خاک عراق، ودر قلب این کشور قرار گرفته ویکی از استانهای عراق محسوب می شود.
نام قبلی شهر انبار (رمادی) بوده است که در این سالهای اخیر آنرا به همان نام قدیمیش انبار نامیده اند وامام (علیه السلام) هم از این شهر به همان نام انبار ونام فعلی آن یاد فرموده است که این خود یکی از نمونه های بارز معجزات وکرامات اولیاء خداست.
بطور خلاصه، شهر (انبار) در واقع همان شهری است که در نزدیکیهای آن جریان جنگ (قرقیسیا) بین ارتش عراق ولشکریان سفیانی که از (سوریه) بطرف عراق می آیند واقع می شود ودر آن جنگ صد هزار نفر از دو طرف کشته می شوند.
در این زمینه در ضمن یک حدیث مفصلی از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: (سفیانی پس از آنکه دو رقیب خود را بنام ابقع واصهب، شکست داد وآنها را با پیروانشان تار ومار کرد هیچ همتی ندارد مگر آن که بسوی عراق برود، او برای گرفتن (عراق) لشکریان خود را از جائی بنام (قرقیسیا)(۲۶۹). عبور می دهد ودر آنجا با ارتش عراق می جنگند ودر این جنگ صد هزار نفر از جباران بقتل می رسند)(۲۷۰).
بنابراین دور نیست که مقصود از لشکریانی که در شهر انبار اجتماع می کنند لشکریان سفیانی، وارتش عراق باشد.
واما دجله وفرات نام دو رود معروف عراق است که: دجله (بطول ۲۳۵۲ کیلومتر) وفرات (بطول ۲۴۳۶ کیلومتر) است وهر دو از ترکیه سرچشمه می گیرند وسپس وارد عراق می شوند ودر جنوب بغداد در ۱۸۵ کیلومتری ساحل (خلیج فارس) بهم می پیوندند ومنطقه ای بنام (القرنه) شطالعرب، (یعنی: اروند رود) را تشکیل می دهند.
گرچه نام دجله در حدیث آمده است ودجله از بالاتر از موصل، تا بصره امتداد دارد، اما به قرینه ی شهر انبار مسلما مقصود ومنظور حدیث از اجتماع عساکر در انبار، همان لشکر سفیانی است.
وبنابراین ممکن است لشکریان سفیانی بسوی شهر انبار حرکت کرده واز آنجا بطرف رود دجله واز آنجا بسوی بغداد یورش برند.
واما (صراة) دو معنا دارد، یکی از معانی آن بطوریکه قبلا هم گفتیم نام نهری در یک فرسخی (بغداد) است که پس از آبیاری نمودن باغستانهای بسیاری در نتیجه زیادی آب آن به دجله می ریزد که ظاهرا منظور حدیث از صراة، نام این نهر نیست.
ومعنای دیگر آن عبارت از آب راکدی است که مدتی در یک جا بماند ومدت آن طولانی شود بطوری که بوی آن تغییر کند که در اصطلاح عرف امروز به آن (مرداب) ویا (باتلاق) می گویند، که ظاهرا منظور از صراة همین باطلاقها ومردابها است.
وخلاصه ی مطلب درباره ی این باطلاقها این است که: در جنوب شرقی عراق باطلاق بزرگی بنام (هورالهامار) ودر شمال این باطلاق، دو باتلاق دیگر یکی بنام (هورسانیا) ودیگری بنام (هوردالماج) وجود دارد که می توان گفت: منظور از صراة، در حدیث مذکور همین باتلاقهای جنوبی شرقی عراق است.
وظاهرا منظور از عساکری که در این قسمت از خاک عراق اجتماع می کنند، عساکر سید حسنی ولشکریان هاشمی خراسانی مشهور است چه آنکه، بطوریکه در آینده به تفصیل در این باره سخن خواهیم گفت، هدف لشکریان سید حسنی ویا خراسانی ورود به خاک عراق وتعقیب دشمن ودور ساختن لشکریان سفیانی، از کشور وبیرون راندن آنها از شهرهایشان است، والبته در این زمینه روایاتی وجود دارد که در جای خود خواهد آمد.
به هر حال: آنچه از ظاهر حدیث مذکور فهمیده می شود این است که: تمام جریانات وعلائمی که در حدیث مزبور آمده است همگی در رابطه با حوادث سخت وخورد کننده ای است که در عراق روی می دهد وبیش از این هم نیازی به توضیح نیست(۲۷۱).
۱۱- مرحوم علامه مجلسی -رحمه الله- در کتاب (بحار الانوار) از کتاب (قرب الاسناد) حدیثی را در باب (امتحان شیعیان در زمان غیبت) از احمد بن ابی نصر بزنطی از حضرت ثامن الحج امام علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) چنین آورده است که: بزنطی گفت: از حضرت ابو الحسن علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) درباره ی مسئله ای در موضوع خواب سؤال نمودم، حضرت از جواب دادن خودداری نمود وپرسشم را پاسخ نداد، سپس فرمود: اگر ما آنچه را که شما می خواهید به شما بدهیم ویا به شما بگوئیم برایتان خوب نیست وبه شما زیان می رسد.
آنگاه امام (علیه السلام) درباره ی حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه- به سخن پرداخت وفرمود:
(وأنتم بالعراق ترون أعمال هولاء الفراعنة وما أمهل لهم، فعلیکم بتقوی الله ولاتغرنکم الدنیا، ولاتغتروا بمن أمهل له فکأن الأمر قد وصل الیکم)(۲۷۲).
در حالیکه شما در عراق اعمال (زشت وکردار ناپسند) این فرعون ها وستمکاران، ومهلتی که خداوند به آنها داده است (از نزدیک) می بینید، پس باید تقوی را پیشه خود سازید وبه جانب خدا رو آورید ودنیا شما را فریب ندهد، وهمچنین فریب وضع کسانی که خداوند به آنها مهلت داده است (تا حجت خحود را بر آنها تمام کند وآنان نیز توجه خود را بطور کلی از خدا قطع کرده اند) نخورید، که چنان می بینم که حقیقت بشما رسیده، (وحضرت صاحب الامر - عجل الله تعالی فرجه-) ظهور فرموده است).
نتیجه بحث:
با توجه به نمونه های یاد شده وبررسی روایاتی که از رسول گرامی اسلام درباره ی مشرق وحرکت پرچم های سیاه وقیام زمینه سازان حکومت جهانی مهدی (علیهم السلام) تا اینجا آوردیم، جای هیچگونه شک وتردید برای هیچ انسان عاقل، وصاحب فکر واندیشه سالم باقی نمی ماند که مراد از (یقتل عند کنزکم) یا (یقتل عند کرتکم) حوادث مربوط به عراق، ومراد از مشرق سرزمین اسلامی ایران، ومقصود از جنبش پرچم های سیاه حرکت انقلابی تشیع، در سرزمین مقدس ایران اسلامی است.
روایات امیر مؤمنان درباره مشرق
اینک به نقل روایات دیگری در همین رابطه می پردازیم واین فصل را با نقل احادیثی چند که از مولای متقیان امیر مؤمنان (علیه السلام) درباره ی مشرق رسیده است دنبال می کنیم.
حدیث اول: خبر مسعدة بن صدقه درباره فتنه مشرق
مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب (بحار الانوار) از تفسیر (عیاشی) از (مسعدة بن صدقه) از امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره ی فتنه وآشوبی که پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) در شرق پیدا می شود واوضاع تمام جهان را تغییر می دهد، حدیثی را بدین صورت آورده است:
(قال امیر المؤمنین (علیه السلام) فی خطبة: یا أیها الناس سلونی قبل أن تفقدونی، فان بین جوانحی علما جما، فسلونی قبل أن تبقر برجلها فتنة شرقیة، تطأ فی حطامها، ملعون ناعقها، ومولاها، وقائدها، وسائقها، والمتحرز فیها، فکم عندها من رافعة ذیلها یدعو بویلها، دخله أو حولها لا مأوی یکنها ولا أحد یرحمها، فاذا استدار الفلک، قلتم مات أو هلک وبأی واد سلک فعندها توقعوا الفرج، وهو تأویل هذه الایة: (ثم رددنا لکم الکرة علیهم وأمددناکم بأموال وبنین وجعلناکم أکثر نفیرا).
والذی فلق الحبة، وبرء النسمة لیعیش اذ ذاک ملوک ناعمین ولا یخرج الرجل منهم من الدنیا حتی یولد لصلبه ألف ذکر آمنین من کل بدعة وآفة والتنزیل، عاملین بکتاب الله وسنة رسوله قد اضمحلت علیهم الافات والشبهات)(۲۷۳).
امیر المؤمنین (علیه السلام) در یکی از خطبه هایش فرمود: ای مردم پیش از آنکه من از میان شما بروم هر چه می خواهید از من بپرسید، زیرا در گنجینه ی سینه ی من علوم بسیاری نهفته است، پس آنچه می خواهید از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید.
ای مردم: پیش از آنکه فتنه ای دامنه دار که هر انسان بردباری در آن سرگردان می ماند از شرق پدید آید وآتشی در دنیا روشن شود وشراره ی آن بالا گیرد از من بپرسید. بدانید که پدید آورنده ی آن فتنه وسرپرست، ومرشد وراهنمای آن، واداره کنندگان آن، که همگی ملعون ومشمول غضب خدا هستند وحتی آنهائی که از این فتنه دوری می گزینند همگی در آتش آن بسوزند.
در آن موقع چه بسیار است بالا رونده ای که دامن خود را بالا زده وبال خود را می گشاید ومی گوید، وای بر جائی که این فتنه در آنجا داخل شود ویا در اطراف آن قرار گیرد، نه پناهگاهی می یابند که بدان پناهنده شوند ونه هم کسی هست که بفریادشان برسد وبه ایشان ترحم کند. چون مدتی بدین منوال گذشت شما می گویید او (یعنی: امام زمان) مرده یا کشته شده است، واگر هست پس کجاست وبکدام بیابان رفته است. در آن موقع منتظر فرج باشید. قسم به خداوندی که دانه را شکافت وآدمیان را آفرید در آن عصر، (یعنی: زمان حضرت قائم (علیه السلام)) فرمانروایان در ناز ونعمت ورفاه وشوکت بسر می برند تا جائی که مردی از دنیا نمی رود مگر اینکه هزار فرزند ذکور داشته باشد که از هر بدعت وآفت وبلائی در امان باشند، وهمگی به کتاب خدا (قرآن) وسنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عمل کنند، وهمه ی آفتها وتردیدها از میان برود وتمام ناراحتیها وگرفتاریها برطرف گردد.
این خطبه: که مسعدة بن صدقه از امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت کرده است تا آنجا که این حقیر با اطلاعات ناقص خود نسخه های بسیاری از آن را در کتابها دیده ام الفاظ وعبارات آن در اکثر کتابها بصورت مختلفی نقل شده است.
در تفسیر (نور الثقلین) ج ۳ ص ۱۳۹ حدیث ۸۲ که این خطبه را از تفسیر عیاشی نقل نموده بجای جمله ی (قبل أن تبقر) که در (بحار) آورده ومعنای آن (فتنه وسیع ودامنه داری است که هر انسان بردبار وشکیبایی در آن حیران می ماند) جمله ی (قبل آن تشعر) که معنای آن (پای خود را بردارد) می باشد آمده وبجای کلمه ی (دخله) که معنای آن (وای بر جائی که این فتنه داخل شود) می باشد کلمه ی (دجله) که منظور از آن رود دجله است آورده است، که در این صورت معنا چنین می شود:
از من بپرسید پیش از آنکه فتنه ای از شرق پای خود را بردارد که مدیر ومدبری ندارد، وآن از دجله ویا اطراف آن یعنی از بغداد آغاز می شود وتمام کسانی که آن فتنه را آغاز کرده اند وجنگ ناخواسته ای را شروع نموده اند، در نتیجه در آتش خود می سوزاند، وسرانجام دود آن فتنه به چشم خودشان می رود- وهمگی کسانی که در آن شرکت می کنند، و(رهبر) آن فتنه را یاری می دهند، وآتش این فتنه را دامن می زنند واو را در ادامه ی فتنه راهنمایی می کنند، وسیل کمکهای مادی ومعنوی خود را بسوی بغداد سرازیر می نمایند، وخلاصه همه ی کسانی که به نحوی در این فتنه دست دارند همگی از هستی ساقط می شوند واز میان می روند وجز اندوه وحسرت وپشیمانی برای آنان حاصلی ندارد(۲۷۴).
اما در نسخه ی (بحار) ج ۵۱ ص ۵۷ حدیث ۴۸ که بازهم این خطبه را از تفسیر عیاشی نقل کرده است همانطور که ملاحظه فرمودید (قبل أن تبقر) دارد که معنایش چنین می شود: (از من بپرسید پیش از آنکه فتنه ای از شرق پدید آید که هر انسان شکیبایی از کثرت وسعت وشدت سختی آن حیران وسرگردان بماند).
مرحوم مجلسی - علیه الرحمه- پس از آنکه برخی از جملات آن را توضیح داده ومعنا کرده است، فرموده است: (باقی این خبر دست خورده بود ومن همانگونه که او را یافتم رها ساختم، وبهر حال گویا نسخه ای که در دست ایشان بوده است اینگونه بوده است).
اما در تفسیر (برهان) ج ۲ ص ۴۰۸ حدیث ۸، بجای (قبل ان تبقر قبل ان تشغر) وبجای کلمه ی دخله دخلة (یعنی: کسی که در آن فتنه داخل شود) را نسخه بدل آورده است.
واما ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، جلد ششم صفحه ی ۱۳۶ که این خطبه را بطور خلاصه از مدائنی نقل کرده چنین آورده است:
(وروی المدائنی قال: خطب علی (علیه السلام)، فذکر الملاحم، فقال: سلونی قبل أن تفقدونی، أما والله لتشغرن الفتنة الصماء برجلها، وتطأ فی خطامها، یالها من فتنة، شبت نارها بالحطب الجزل، مقبلة من شرق الأرض، رافعة ذیلها داعیة ویلها بدجله أو حولها، ذاک اذا استدار الفلک، وقلتم مات أو هلک بأی واد سلک فقال قوم تحت منبره لله أبوه! ما أفصحه کاذبا!).
(مدائنی) روایت کرده است که علی (علیه السلام) خطبه ای خواند وبرخی از فتنه وآشوبهای آخر الزمان را یاد آور شد وفرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید. آگاه باشید به خدای بزرگ سوگند یاد می کنم که در آینده فتنه ای بسیار سخت وطاقت فرسا برپا شود که همچون شتری مست که مهار خود را میگسلد، زمام خود را پاره کرده ویا شراره ی آن بالا گیرد وزمام کار را از دست اهلش بیرون برد. ای وای که چه فتنه ای بزرگ (وآشوبی جهانگیر) است که چون آتش فتنه روشن شود بسان شعله ای که در میان انبوه هیمه های خشک می افتند لحظه بلحظه شعله ورتر وآتش آن بیشتر وسوزنده تر می گردد. این فتنه از مشرق زمین ظاهر می شود ودامن خود را بالا می برد ومردمی را بهلاکت ونابودی می کشاند وگروهی را بکام مرگ می فرستد ومحل فرود آمدن آن دجله ی بغداد ویا اطراف آن خواهد بود.
واین در موقعی است که چرخ گردون به گردش خود ادامه دهد وگردش آسمان طولانی شود ومدت مدیدی از زمان غیبت حضرت صاحب الامر - عجل الله تعالی فرجه - بگذرد وشما می گوئید (مهدی موعود) مرده یا هلاک شده است واگر هست پس به کدام بیابان رفته است).
کوتاه سخن اینکه: این خطبه، در کتابهائی که فعلا در دسترس ما قرار دارد بصورت مختلفی نقل شده ونسخه های آن متفاوت است وچنانکه تذکر دادیم در بعضی از نسخه ها بجای کلمه ی (دجله) کلمه ی (دخلة) ودر برخی از نسخه ها بجای کلمه ی (دخله) (ذحله) (یعنی: قربانی فتنه) آمده است. ودر برخی از نسخه ها کلمه ی (لرحله) که معنای آن (کوچ کردن است) دیده می شود، ودر بعضی از نسخه ها هم کلمه ی دجله وجود دارد، که البته این کلمه، با عبارات خطبه سازگارتر به نظر می رسد، ودر هر صورت این کلمه هر چه باشد چه در آن تصرفی شده باشد وچه اشتباه رخ داده باشد بفرموده علامه ی مجلسی -علیه الرحمه- مقصود، واضح وروشن است.
زیرا در خطبه ی دیگری که (اصبغ بن نباته) درباره ی اوضاع عمومی آخر الزمان وخروج سفیانی وظاهر شدن پرچمهائی از شرق به رهبری مردی از خاندان پیغمبر (صلی الله علیه وآله) یعنی: سیدی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بطور مفصل، از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است، واقعیت وحقیقت این فتنه روشن می شود.
واز جملات وعبارات آن خطبه به خوبی آشکار است که این (فتنه) از بغداد آغاز می شود وجنگی بسیار سخت وشکننده ودامنه دار ووسیع براه می افتد وکسانی را چه بخواهند وچه نخواهند در کام خود فرو می برد وافراد بیگناهی را طعمه ی خود می سازد، وکسانی هم در برابر آن می ایستند وسرسختانه مقاومت می کنند وسرانجام بخواست خداوند آتش افروزان وفتنه جویان وجنگ طلبان را تعقیب نموده وتا اعماق خاک عراق به پیش می تازند ودشمن را شکست می دهند وآنان را از خاک کشورشان بیرون می کنند.
واینک به خطبه ای که اصبغ بن نباته در همین رابطه از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است توجه فرمائید.
روایت اصبغ بن نباته وپاره ای از علائم قبل از ظهور
مرحوم علامه مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب (بحار الانوار) خطبه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) را از قول (اصبغ بن نباته) از کتاب (سرور اهل الایمان) اینگونه آورده است:
اصبغ بن نباته گفت شنیدم که امیر المؤمنین (علیه السلام) به مردم می فرمود:
(سلونی قبل أن تفقدونی لأنی بطرق السماء أعلم من العلماء وبطرق الأرض أعلم من العالم)
ای مردم پیش از آنکه مرا از دست بدهید هر چه می خواهید از من بپرسید، زیرا که من از همه ی دانشمندان به راههای آسمان داناتر، واز تمام مردم روی زمین به راههای (زمین) آشناترم.
من سرور دینم، من آقای مؤمنینم من پیشوای پرهیزکارانم، من پاداش دهنده ی مردم در روز بازپسینم، من تقسیم کننده ی آتش دوزخ وکلید دار بهشت وصاحب حوض کوثر وترازوی قیامت وصاحب اعراف می باشم هر امامی از ما خانواده به اوضاع تمام اهل ولایت خود آشنا می باشد چنانکه خدای تعالی در این آیه می فرماید: (انما انت منذر ولکل قوم هاد)(۲۷۵)؛ تو فقط ترساننده ای وبرای هر قومی راهنمائی است).
ای مردم پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید، زیرا که در گنجینه ی سینه ی من علوم فراوانی است.
(فسلونی قبل أن تشغر برجلها فتنة شرقیة وتطأ فی خطامها بعد موتها وحیاتها وتشب نار بالحطب الجزل من غربی الأرض رافعة ذیلها تدعوا یا ویلها لرحله ومثلها، فاذا استدار الفلک قلتم مات أو هلک بأی واد سلک فیومئذ تأویل هذه الایة (ثم رددنا لکم الکرة علیهم وأمددناکم بأموال وبنین وجعلناکم أکثر نفیرا)(۲۷۶).
از من بپرسید پیش از آنکه فتنه وآشوبی از جانب مشرق بر پا شود که افسار گسیخته باشد وهنگام اشتغال نائره ی آن بالا بگیرد بطوری که زمام کار را از دست اهلش بیرون برد وبعد که خاموش شد ومردمی را در کام خود فرو برد ونابود گرداند، دوباره زنده شود وشراه ی آن بالا گیرد ومانند شعله ی آتش سوزنده ای که در انبوه هیمه های خشک افتد از مغرب زمین دامن خود را بالا زده وبگوید: ای وای بر کسانی که طعمه ی من می شوند. (ویا ای وای بر جائی که این آتش داخل شود) ویا ای وای بر آن محلی که این فتنه به آنجا کوچ کند، ویا ای وای بر آن موقعی که مانند آن تلافی کنند ویا ای وای بر دجله(۲۷۷).
پس چون گردش آسمان طولانی شد (یعنی مدتی بدین منوال گذشت) شما خواهید گفت: (آن مهدی موعود) مرده یا هلاک شده است واگر هست پس به کدام بیابان رفته است. آنروز است که تأویل این آیه ی کریمه مصداق پیدا می کند.
(ثم رددنا لکم الکرة علیهم وأمددنا بأموال وبنین وجعلناکم أکثر نفیرا)؛ سپس ما شما را بر آنها غالب میگردانیم واموال وفرزندانتان را افزون خواهیم نمود ونفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرار خواهیم داد(۲۷۸).
سپس فرمود: برای ظهور مبارک آن حضرت نشانه ها وعلاماتی است.
(أولهن احصار الکوفة بالرصد والخندق، وتخریق الزوایا (الروایا) فی سکک الکوفة، وتعطیل المساجد أربعین لیلة، وکشف الهیکل، وخفق رایات حول المسجد الأکبر تهتز، القاتل والمقتول فی النار، وقتل سریع وموت ذریع، وقتل النفس الزکیة بظهر الکوفة فی سبعین، والمذبوح بین الرکن والمقام، وقتل الأسقع (الأسبغ) (الأصلع) صبرا فی بیعة الأصنام.
نخستین آن علامتها به حصار درآوردن (کوفه) (یعنی: (عراق)) است بوسیله ی دیده بانان ونگهبانان وکندن خندق وکشیدن کانالها وگودالهای عریض وطویل ویا زاویه ها وحفره های مثلثی شکل در راه های ورودی کوفه یعنی: عراق، وتعطیل مساجد بمدت چهل شبانه روز، وکشف هیکل، وبرافراشته شدن پرچمهائی در اطراف مسجد بزرگ کوفه، وقاتل ومقتولی که هر دو در آتش دست وپا می زنند، وقتل سریع ومرگ فوری وکشته شدن (نفس زکیه) با هفتاد نفر در بیرون کوفه، وشخصی که (در مکه ی معظمه) در بین رکن ومقام، سر او را می برند، وکشته شدن (اسقع) یعنی: انسانهای بیگناه(۲۷۹) وخروج سفیانی، با پرچمی سرخ رنگ که سر کرده ی آنها مردی از قبیله (کلب) است.

وآنگاه پس از شرح جریان خروج سفیانی ولشکرکشی او بسوی مکه، ومدینه، وعراق فرمود:
(وتقبل رایات من شرقی الأرض غیر معلمة، لیست بقطن ولا کتان ولا حریر، مختوم فی رأس القناة بخاتم السید الأکبر یسوقها رجل من آل محمد (صلی الله علیه وآله) تظهر بالمشرق، وتوجد ریحها بالمغرب کالمسک الأذفر، یسیر الرعب أمامها بشهر، حتی ینزلوا الکوفة طالبین بدماء آبائهم)
(فبینما هم علی ذلک اذ أقبلت خیل الیمانی والخراسانی یستبقان کأنهما فرسی رهان، شعث غبر جرد أصلاب نواطی وأقداح اذا نظرت أحدهم برجله باطنه، فیقول لا خیر فی مجلسنا بعد یومنا هذا، اللهم فانا التائبون، وهم الأبدال الذین وصفهم الله فی کتابه العزیز (ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین) ونظرائهم من آل محمد (صلی الله علیه وآله)(۲۸۰).
پرچمهائی از مشرق زمین (بسوی عراق) رو می آورند که علامت ندارند(۲۸۱) جنس این پرچمها نه از پنبه است ونه کتان ونه از حریر (بلکه جنس آن پرچمها چیز دیگری است) بر روی پوشه ی آنها نوشته شده است. واین نوشته، نقش نگین پیغمبر (صلی الله علیه وآله) (لا اله الا الله محمد رسول الله است)(۲۸۲).
قائد ورهبر وفرمانروایشان مردی از خاندان پیغمبر است (یعنی: سیدی از دودمان رسول الله (صلی الله علیه وآله)) می باشد، این پرچمها در مشرق زمین پدید می آید وبوی آن مانند مشکی معطر (که در فضا پراکنده شود) بمغرب زمین می رسد (یعنی سراسر دنیا از قیام آنها با خبر می شوند) ترس ورعب به اندازه ی مسیر یکماه در پیشاپیش آنان، یا پیش از آمدنشان همه جا در دلها قرار می گیرد، پیوسته به پیش می تازند تا آنکه در کوفه فرود می آیند وآنجا را پایگاه خود قرار می دهند، آنان خونهای پدران خود را مطالبه می کنند.
پس در این میان که لشکریان سفیانی، در کوفه مشغول قتل وغارت هستند ناگهان لشکریان (یمانی) وخراسانی مانند دو اسبی که مسابقه می دهند از راه می رسند، وآن دو لشکر عبارآلود، پراکنده ومو پریشان، جوانانی هستند از اصلاب خالص در عرق تشیع که هیچگونه غل وغشی در وجودشان راه ندارد، اسلحه های خود را به دوش افکنده وبرای ورود به کوفه آن چنان مسابقه می دهند که هرگاه به کف پای هر کدام از آنان نظر بیفکنی می بینی که مانند تیر تراشیده خود را برای کشتن ونابودی دشمن، سخت آماده ومهیا کرده اند.
می گویند: بعد از این خیر وفایده ای در نشستن نیست، ماندن ما (در خانه) دیگر سودی ندارد، وهم می گویند: بار خدایا ما توبه کنندگانیم بسوی تو، وایشانند آن (ابدال)(۲۸۳) ومردمان بی نظیری که از آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) هستند. وخداوند در کتاب عزیز آسمانی خود در وصف ایشان فرموده است (ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین)(۲۸۴) یعنی: خداوند توبه کنندگان وکسانی که خود را پاک وپاکیزه کرده اند، دوست می دارد.
در خطبه ی مفصل دیگری که مرحوم (علامه مجلسی (ره) در کتاب (بحار الانوار) آنرا بنام خطبه ی (مخزون) از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است، قسمت آخر خطبه ای که از اصبغ بن نباته نقل نمودیم با مختصر اختلافی چنین آمده است:
وتقبل رایات من شرقی الأرض لیست بقطن ولا کتان ولا حریر، مختمة فی رؤس القنا بخاتم السید الأکبر، یسوقها رجل من آل محمد (صلی الله علیه وآله) یوم تطیر بالمشرق یوجد ریحها بالمغرب، کالمسک الأذفر، یسیر الرعب أمامها شهرا. ویخلف أبناء سعد الشقاء بالکوفة طالبین بدماء آبائهم، وهم أبناء الفسقة حتی یهجم علیهم خیل الحسین (علیه السلام) یستبقان کأنهما فرسا رهان، شعث غبر، أصحاب بواکی وقوارح اذ یضرب أحدهم برجله باکیة، یقول لا خیر فی مجلس بعد یومنا هذا، أللهم فأنا التائبون الخاشعون الراکعون الساجدون، فهم الأبدال الذین وصفهم الله عز وجل: (ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین) والمطهرون نظرائهم من آل محمد (صلی الله علیه وآله)(۲۸۵).
وپرچمهائی از مشرق پدیدار می گردد که جنس آن پرچمها از پنبه وکتان وحریر نیست بر روی پوشه آن پرچمها نقش نگین پیغمبر (صلی الله علیه وآله) (لا اله الا الله، محمد رسول الله) نوشته شده است وسید از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) این پرچمها را رهبری می کند.
روزی که این پرچمها در مشرق زمین به اهتزاز در آید بوی آن مانند (مشکی) که بویش در فضا پراکنده شود بمغرب می رسد (یعنی خیلی زود وسریع خبر پیروزی آنان در جهان منتشر می گردد) وباندازه ی مسیر یکماه، رعب ووحشت، در پیشاپیش آنها حرکت می کند.
مردمان سعاتمندی، که خونهای پدران خود را مطالبه می کنند، شقاوتمندانی را که از فرزندان فاسقان می باشند بسوی کوفه و(عراق) تعقیب می نمایند، تا روزی که سپاهی بنام (لشکر امام حسین (علیه السلام)) بر آنها هجوم برند. آنها یاران درد وبلا، وصاحبان اشک وآه، واصحاب گریه وناله اند که پیوسته غمگین ومحزونند (یعنی: شیعه هستند) وبا عزمی راسخ گامهائی استوار، پراکنده وغبارآلود بسان دو اسب مسابقه برای ورود به کوفه، مسابقه می دهند، واز یکدیگر پیشی می گیرند، وچنان با هیبت وپرصلابتند که زمین زیر گامهایشان وپاهای مرکبهایشان می لرزد.
می گویند: بعد از این خیری برای ما در زندگی دنیا نیست، بار خدایا ما بسوی تو روآوردیم واز تو اطاعت می کنیم وتنها برای تو رکوع وسجود می نمائیم. وآنان همان ابدال ومردم کم نظیری هستند که خدای عز وجل آنها را توصیف نموده که: (ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین): (خداوند توبه کنندگان وکسانی که خود را پاکیزه کرده اند دوست می دارد)(۲۸۶). ومطهرین، یعنی: پاکان وپاکیزگان، نظیر آنها فقط در آل محمد (صلی الله علیه وآله) یافت می شود.
نکته هایی از روایت اصبغ بن نباته
این خطبه که درباره ی فتنه ی مشرق وبرخی از علائم ظهور حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه - از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده، واصبغ بن نباته آن را روایت کرده است وما هم نسخه های مختلفی را از این خطبه نقل نمودیم، خطبه ی بسیار دقیق وپرمعنایی است که امیر المؤمنین (علیه السلام) کلماتی سخت وپیچیده وجملاتی عجیب در آن بکار برده است که فهم بسیاری از جملات آن به کتاب لغت واحاطه ی کامل به دستور زبان عربی وادبیات عرب نیاز دارد، ودر آن نکات جالب وارزنده ای نهفته است که نیاز به توضیح دارد، واز اینرو ما آنچه را که با فهم قاصر خود از این خطبه درک کرده ایم، برای پی بردن بمعانی پرمغز آن خطبه ی طولانی توضیح می دهیم.
الف: در این خطبه علی (علیه السلام) به مردم فرموده است: پیش از آن که فتنه ای از شرق پای خود را بر دارد هر چه می خواهید از من سؤال کنید؟! واین تعبیر که حضرت در مورد این فتنه، کلمه ی (تشغر) بکار برده است تعبیر عجیبی است! زیرا کلمه ی (شغر) در لغت عرب بمعنی پا بالابردن است ودر مورد سگ که موقع ادرار پای خود را بالا می برد، می گویند: (شغر الکلب)، والبته مسلم است اینکه آن حضرت این کلمه را در مورد آن فتنه بکار برده است دلیلی دارد.
دلیل بکار بردن این کلمه، یا بدین لحاظ است که آن فتنه مدیر ومدبری ندارد، وشخص خودخواه وجاه طلب ومقام دوست وخونریز وفاسد وخودکامه ودیوانه صفتی بخاطر ترفیع مقام وجاه طلبیش چنین فتنه وآشوبی بپا می کند، ویا بخاطر این است که: آن فتنه جنگ وخونریزی وخراب شدن خانه ها وویرانی وبی خانمانی وآوارگی وفساد بی حد، وهتک نوامیس به دنبال دارد.
ب: از این تعبیر که حضرت فرموده است: (پیش از آن که فتنه ای از شرق، پای خود را بلند کند از من بپرسید) چنین فهمیده می شود که قسمتهائی از حدیث تفسیر عیاشی، همانطوریکه مرحوم مجلسی -علیه الرحمه- در توضیح آن فرموده است، در آن دست برده شده ویا افتاده است، ویا اینکه راوی حدیث قسمتهایی از آن را فراموش کرده است.
زیرا آنچه از روایت (اصبغ بن نباته) استفاده می شود این است که: ابتدا در (مشرق) فتنه وآشوبی بپا می شود ومردمانی را قربانی خود می سازد، وپس از آنکه خاموش شد، دوباره اوج می گیرد وچون اوج گرفت شعله آتشی از غرب زبانه می کشد ومردمی را به نابودی می کشاند.
شاهد این مدعا فرمایش حضرت است که فرموده است (وتطأ فی خطامها بعد موتها وحیاتها) یعنی هم در ابتدا آن فتنه، وهم بعد از خاموش شدنش در مرتبه ی اول، مردمی در کام مرگ فرو می روند.
واین جمله این را می رساند که در ابتدا فتنه ی بزرگی در مشرق روی می دهد وپس از آنکه آن فتنه خاموش شد بار دیگر از مشرق، از همان سرزمین شرق که فتنه در آن پیدا شده است، آشوبی بپا می شود که این بار، مانند بار اول نیست. زیرا حضرت بلافاصله می فرماید: (وتشب نار بالحطب الجزل من غربی الأرض) یعنی: پس از آن، شعله ی آتشی با هیمه های خشک از مغرب زمین برافروخته می شود، واین کنایه از جنگ بزرگ خانمانسوز وویرانگر دیگری است که بوسیله ی هواپیماها وبمبهای آتش زا انجام می شود.
ولذا حضرت می فرماید (رافعة ذیلها، داعیة ویلها)، یا اینکه می فرماید: (رافعة ذیلها تدعوایا ویلها لرحله ومثلها) یعنی در آن موقع می بینی که چقدر هواپیماها بالا می روند وبالها را می گشایند وبمبهای آتش زا را بر سر مردم فرو می ریزند ای وای بر دجله واطراف آن هنگامی که جنایتهایشان را بدون جواب نگذارند وبدانها پاسخ دهند.
ودر چنین موقعیتی است که حضرت می فرماید: (فاذا استدار الفلک، قلتم مات، اوهلک، وبای واد سلک) یعنی: چون مدت زمانی بدین منوال گذشت خواهید گفت: (مهدی موعود) مرده، یا هلاک شده واگر هست پس بکدام بیابان رفته است.
ج: مطلب دیگری که در این خطبه جلب نظر می کند این است که: امیر المؤمنین (علیه السلام) فرموده است برای ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نشانه ها وعلاماتی است که نخستین آن علامتها حصار کشیدن دور کوفه وگماشتن دیده بانان ونگهبانان وکندن خندقها وکشیدن کانالها وگودالهای عریض وطویل در راه های ورودی به کوفه است، واین مطلب شایان توجه ودر خور دقت وامعان نظر است.
زیرا: علی (علیه السلام) بطور ضمنی بلکه با صراحت، از جنگ بسیار بزرگ ووسیع ودامنه داری خبر می دهد که گویا آتش افروز جنگ پیش از بوجود آوردن آن، برای جلوگیری از حملات سخت دشمن وهجوم طرف مقابل وورود سربازان ولشکریان اجنبی به خاک کشورش وهم چنین برای تقویت روحیه ی سربازان خود وتفوق وبرتری آنان، با تاکتیکهای نظامی وروشهای معمول جنگی ونقشه های بسیار ماهرانه وشیطانی، متوسل می شود تا از این راه بتواند از حملات طرف مقابل، وکسانی که بمقابله برمی خیزند جلوگیری بعمل آورد.
وما هنگامی که راه وروش زندگی پیشینیان وشیوه های جنگی آنان را مورد مطالعه قرار می دهیم، می بینیم: که آنان در هنگام جنگ ونبرد برای پیشبرد اهداف جنگی وکشورگشائی، روشهای خاصی بکار می برده اند که از جمله ی آنها کندن خندق وحفر کانال وزدن گودالهای عریض وطویل بوده است.
ابن خلدون در کتاب معروف خود بنام (مقدمه ابن خلدون) در این باره می نویسد:
از شیوه های ملتهای باستان در پیکارها، کندن خندقها بوده است که از بیم آسیب وشبیخون دشمن وهجوم شبانه ی به لشکرگاه، در پیرامون لشکریان خود خندقهائی حفر می کرده اند، زیرا بیم وهراس لشکریان در تیرگی وسیاهی شب دو چندان می شود وآنها می توانند بدین وسیله از تاریکی شب استفاده کنند، وپا به فرار گذارند.
از این رو هنگامی که به سرزمینی فرود می آمدند، در آنجا خیمه وخرگاه می زدند ودر پیرامون لشگرگاه خود خندقهایی می زدند بطوریکه دائره وار تمام گرداگرد لشکرگاه را فراگیرد وبه منزله ی دژی باشد که دشمن را از شبیخون باز دارد ونتواند با لشکریان درآمیزد ومایه شکست وخواری آنها گردد(۲۸۷).
با این توضیح، معلوم می شود که در گرما گرم نخستین فتنه، کشور عراق خود را برای جنگی سخت ونبردی سهمگین، آن هم به خیال فتح وپیروزی وگرفتن شهرهای مرزی وتصرف سرزمینهای حاصلخیز ایران آماده می سازد. وبرای اینکه (ایرانیان) نتوانند آنها را شکست دهند وبناکامی بکشانند، برای حفظ وحراست مرز وبوم خود از شیوه های جنگهای باستانی استفاده کرده وبه حفر خندق وزدن کانال مبادرت می ورزند.
دلیل این مدعا آن است که: اگر عبارت عربی حدیث (تخریق الزوایا) باشد کلمه ی (خرق) بمعنی شکافتن زمین وحفر کردن و(زوایا) جمع (زاویه) بمعنای حفره های مثلثی شکل است، واگر عبارت عربی حدیث (تخریق الروایا) با (راء) بدون نقطه باشد روایا جمع راویه بمعنی ظرف آب است ومجازا به کانالهائی که برای همین منظور ساخته می شود اطلاق می گردد واگر عبارت عربی حدیث: (تحریق الرایات) ویا تخریق الروایا باشد که در بعضی از نسخه ها آمده است ومعنی آن سوزاندن پرچمها، یا پاره کردن مشکلهای آب است) مقصود روشن است ونیازی به توضیح ندارد.
ولی بنظر نویسنده (سوزاندن علمها، وپاره کردن مشکلهای آب) به هیچ وجه نمی تواند درست باشد. زیرا وقوع اینگونه حوادث در جنگ چندان اهمیتی ندارد که از جمله ی علائم ظهور حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه- قلمداد شود.
ویژگیهای خطبه در رابطه با حوادث ایران
آنچه در خطبه ی مذکور بیش از هر چیز جلب نظر می کند حرکت پرچمهای بی نام ونشان از طرف مشرق ورهبری آن پرچمها به وسیله ی سیدی از دودمان اهل بیت (علیهم السلام) بسوی عراق است، که چون نشانه های یاد شده به حوادث ایران قبل از ظهور مربوط می شود ناگزیریم آنها را توضیح دهیم.
۱- واژه ی (مشرق) در لسان احادیث به همه ی کشورهائی که در قسمت شرقی- خاوری- حجاز واقع شده، گفته می شود، وظاهرا مقصود از مشرق در حدیث مذکور چنانکه در بخش اول کتاب در نکته ی سوم بطور مفصل توضیح دادیم با قرائنی که در آنجا ذکر نمودیم وهمچنین با قرائنی که در خود خطبه دیده می شود، کشور اسلامی ایران است.
۲- مقصود از نمایان شدن، ویا روی آوردن پرچم های بی نام ونشان به طرف کوفه گرد آمدن نیروهای فراوان وتجمع افراد در زیر آن پرچمها است.
۳- مقصود از این جمله که حضرت فرموده است (پرچمهایشان علامت خاصی ندارد) رنگارنگ بودن آن پرچمهاست که رنگهای مختلف ومتفاوتی دارند.
۴- مقصود از این جمله که حضرت فرموده است (پرچم هایشان از پنبه وکتان وابریشم نیست)، این است که: جنس آن پرچمها از نوع اجناس یاد شده نمی باشد بلکه جنس آنها چیز دیگری است.
۵- مقصود از این جمله که حضرت فرموده است (مختوم فی رأس القناة) این است که بر روی پوشه ی آن پرچمها نوشته شده است واین معنا از مفهوم کلمه ی (رایات) که جمع (رایة) وبه معنای پرچم وعلم است وهمچنین از مفهوم کلمه ی (مختوم) که به معنای مهرشده می باشد، استفاده می شود.
۶- مقصود از کلمه ی (خاتم) انگشتر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است، که طبق منابع معتبر حدیثی وتاریخی بر روی نگین آن جمله ی (لا اله الا الله، محمد رسول الله) نقش گردیده وآن حضرت از آن انگشتر بجای مهر وامضاء استفاده می نموده اند.
در این زمینه نویسنده ی کتاب (قاموس قرآن) چنین می نویسد:
نا گفته نماند: انگشتر را از آن جهت (خاتم) گفته اند که نامه را با آن ختم ومهر می کرده اند چنانکه در کتاب (نهایه) درباره ی خاتم سلطان گفته است که سلطان برای ختم نامه احتیاج به (خاتم) دارد.
وجرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام جلد ۱ صفحه ی ۲۲ ذیل کلمه ی خاتم گوید: همینکه پیغمبر اسلام در صدد نامه نوشتن به شاهنشاه ایران وامپراطور روم برآمد به حضرتش یادآور شدند که اگر نامه بدون مهر باشد ایرانیان آن را نمی پذیرند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هم مهری از نقره تهیه فرمود که روی آن جمله ی (محمد رسول الله) نقش شده بود(۲۸۸).
۷- مقصود از (سید اکبر) در خطبه ی مذکور، شخص رسول الله (صلی الله علیه وآله) است. زیرا در حدیثی که مفضل از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است آن حضرت (سید اکبر) را شخص پیغمبر (صلی الله علیه وآله) و(صدیق اکبر) را امیر المؤمنان (علیه السلام) معرفی فرموده است(۲۸۹).
از توضیحات مختصری که در رابطه با خطبه ی مزبور یاد آور شدیم این نتایج به دست می آید:
الف: در آستانه ظهور مبارک حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه - پرچم های زیادی که نشانه ی وحدت ویکپارچگی ملت مسلمان ایران وتصمیم قاطع ورزم بی امان آنها علیه خصم ودشمن زبون وسپاهیان سفیانی است در مشرق زمین پیدا می شود.
ب: این پرچمها که از هر سو وجای جای سرزمین مقدس ایران بوسیله ی مردم مسلمان وفداکار واز جان گذشته ی ایران برای شکست نهایی دشمن به اهتزاز در می آید علامت خاص ورنگ مخصوص ندارد بلکه رنگارنگ واز همه رنگ است.
ج: جنس این پرچم ها - همانگونه که در متن خطبه آمده است- از پنبه وکتان وابریشم نیست وبر روی پوشه ی آن پرچمها نوشته شده واین نوشته نقش نگین انگشتر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) (لا اله الا الله، محمد رسول الله) است.
د: رهبری این پرچمها را سیدی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) واز تبار اهل بیت (علیهم السلام) به عهده دارد که البته به نام وی اشاره ای نشده است.ه: با پیدایش این پرچم ها در ایران دشمنان قسم خورده اسلام به وحشت می افتند. و: حاملین این پرچمها بسوی کوفه (عراق) به پیش می روند وخونهای پدران خود را که در جنگ از دست داده اند مطالبه می کنند.
واما مقصود از سیدی که این پرچمها را به طرف عراق رهبری می کند یا منظور از او سید حسنی معروف، یا جناب سید هاشمی خراسانی، ویا سید حسینی است که در این رابطه در بخشهای آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت ودر اینجا در شرح ویژگیهای خطبه به همین مقدار بسنده می کنیم چه آنکه اصول فقرات آن معلوم وبرای هر خواننده ای واضح وروشن است.
در اینجا این نکته را یاد آور می شویم اینکه ما عبارت (مختمة فی رؤوس القنا بخاتم السید الاکبر) در متن عربی حدیث را، به اینصورت ترجمه نمودیم: که بر روی پوشه ی پرچم های آنان نقش نگین پیغمبر (لا اله الا الله محمد رسول الله) نوشته شده، بر اساس روایت بسیار مفصلی است که خلاصه اش چنین است:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون جریان کار امیر المؤمنین (علیه السلام) ومعاویه علیه الهاویه به پادشاه روم رسید از معاویه وعلی (علیه السلام) در خواست نمود تا هر یک، داناترین شخص خاندان خود را بسوی او بفرستند تا از آنها پرسشهایی بعمل آورد.
علی (علیه السلام) امام حسن مجتبی (علیه السلام) ومعاویه یزید را فرستاد پادشاه یزید را احضار کرد ونقش صورتهایی که در خزینه داشت به او نشان داد ودرباره ی این صورتها از او پرسشهایی نمود، یزید درمانده نتوانست هیچگونه جوابی را ارائه دهد، سپس حسن (علیه السلام) را خواست ونخستین صورتی که به او نشان داد به شکل ماه بود، حضرت فرمود: این صفت آدم ابو البشر است ودر آخر سر نقش صورتی را به حضرت نشان داد که نورانی بود وچون حضرت آن را دید گریست.
پادشاه سبب گریه اش را پرسید فرمود: این صفت جدم پیغمبر است که محاسنی انبوه وسینه ای گشاده وگردنی بلند داشت واز دار دنیا رفت وچیزی از خود باقی نگذاشت مگر انگشتری که در دست راستش می کرد وبر روی آن نوشته شده بود لا اله الا الله محمد رسول الله(۲۹۰).
ضمنا نا گفته نماند که: در ضمن روایت دیگری نیز که مرحوم شیخ صدوق علیه الرحمه در کتاب (امالی) از حسین بن خالد صیرفی از امام هشتم حضرت علی موسی الرضا (علیهم السلام) نقل نموده، وآن حضرت درباره ی نقش خاتم حضرت آدم (علیه السلام) وبرخی از پیامبران بزرگ خدا مانند: حضرت نوح (علیه السلام) وحضرت ابراهیم (علیه السلام) وحضرت موسی (علیه السلام) وحضرت عیسی (علیه السلام) وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وهمچنین نقش خاتم امیر مؤمنان (علیه السلام) وبرخی از امامان معصوم (علیهم السلام) با حسین بن خالد به گفتگو پرداخته چنین آمده است که: حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمود: ونقش خاتم حضرت ختمی مرتبت محمد (صلی الله علیه وآله): (لا اله الا الله محمد رسول الله) بود(۲۹۱).
تعطیل شدن مساجد
از جمله نشانه هائی که در خطبه ی مذکور خاطر نشان شده است تعطیل شدن مسجدها بمدت چهل شب، ویا چهل شبانه روز است، وظاهرا این تعطیلی مسجدها نیز در عراق واینکار یا بر اثر شدت جنگ وحملات ایرانیان بداخل خاک عراق وهجوم به شهرهای عمده ومرکزی آن کشور است ویا بر اثر فشار مردم به دولت وقت، وهرج ومرج که در عراق واقع می شود، حکام درمانده ی بغداد برای جلوگیری از اغتشاش وتظاهرات مردم وفشاری که بر آنها وارد می شود مانند هر دولت درمانده ی دیگری برای نجات خود حکومت نظامی، اعلام می نمایند تا بدین وسیله جلو رفت وآمد مردم را بگیرند، وبدین لحاظ مساجد به تعطیلی کشیده می شود.
کشف هیکل
از جمله ی علائمی که در خطبه ی مزبور آمده است (کشف هیکل) می باشد. و(هیکل) بنابر آنچه در کتاب لغت از آن سخن به میان آمده است معانی متعددی دارد که از آن جمله است: (هیکل) بمعنای ساختمان رفیع وبلند، ودرخت بزرگ وبلند، وانسان، یا حیوان درشت وتنومند، وصورت وتنه پیکر شخص، ومجسمه، وهمچنین جائی در کنیسه که در آن تصویر حضرت مریم وعیسی (علیه السلام) باشد.
با توجه به معانی متعددی که در مورد کلمه (هیکل) بکار رفته است، چون بیشتر علائمی که در خطبه ی حضرت ذکر گردیده در کوفه می باشد، دور نیست که مراد از: کشف هیکل (بطوریکه که در روایت دیگری خواهیم آورد) برداشتن خشتهای طلا، وعریان ساختن گنبد مطهر امیر المؤمنین (علیه السلام) وباز کردن حرم مطهر، وغارت کردن اشیاء نفیس موجود در آن (در زمان سفیانی اول ویا سفیانی دوم) وتخریب مرقد مطهر وچپاول اموال واشیاء پربهای خزینه حضرت می باشد.
چه آنکه در خزانه ی حرم مطهر مولای متقیان امیر مؤمنان (علیه السلام) بطوریکه نقل می کنند، اشیاء نفیس وگرانبها از: در ولؤلؤ وجواهرات، ویاقوت سرخ، وزبرجد سبز، وهم چنین اشیاء نفیس دیگر از قبیل اینکه می گویند: منقلی تمام طلا که آتش آن از یاقوت سرخ است ودر کنار آن مرغی با جوجه اش از طلا وتمثالهائی از جواهرات، وچیزهائی دیگر از یاقوت والماس ونظائر آن (از هدایائی که مردم مسلمان بعنوان تحفه وهدیه به نجف برده ودر آنجا گذارده اند) موجود است که تاکنون هیچ چشمی آن را ندیده وهیچ گوشی وصف آنها را نشنیده است.
چند خبر غیبی ویک خبر ناگوار
اینک به حدیث مفصلی که درباره ی برخی از علائم ظهور واشاره به تخریب مرقد مطهر امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیده است توجه فرمائید:
مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه در کتاب بحار الانوار از محدث مشهور محمد بن مشهدی از جابر بن عبد الله انصاری روایت کرده است که گفت:
انس بن مالک، خادم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای من نقل کرد که وقتی امیر المؤمنین (علیه السلام) از جنگ نهروان مراجعت نمود در (براثا) (که محلی بین بغداد وکاظمین بوده است) نزول اجلال فرمود، در آنجا راهبی بنام (حباب) در غاری منزل داشت، همین که راهب سر وصدای لشکر را شنید از غار بیرون آمد ولشکریان حضرت را که دید مضطرب گشت، با شتاب از کوه بزیر آمد وپرسید این کیست ورئیس این لشکر چه کسی است؟ گفتند این امیر المؤمنین (علیه السلام) است که از جنگ با اهل نهروان برگشته است.
حباب از میان لشکریان گذشت تا به خدمت امیر المؤمنین (علیه السلام) رسید، وگفت: السلام علیک یا امیر المؤمنین حقا حقا! حضرت فرمود: از کجا دانستی که من به حقیقت امیر مؤمنانم؟ حباب گفت: اینرا دانشمندان وعلمای ما بما اطلاع داده اند. حضرت فرمود: ای حباب، حباب گفت: شما از کجا دانستید که نام من حباب است؟ حضرت فرمود: حبیبم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) این را به من خبر داده است. حباب گفت: دست خود را دراز کنید تا من با شما بیعت کنم (وانا اشهد ان لا اله الا الله وان محمدا (صلی الله علیه وآله) رسول الله وانک علی بن ابی طالب وصیه): (من به حقیقت گواهی می دهم که جز خدای یگانه خدائی نیست ومحمد (صلی الله علیه وآله) فرستاده ی اوست، وتو علی بن ابی طالب وصی وجانشین او هستی).
حضرت پرسید حباب در کجا زندگی می کنی؟ جواب داد در غاری که در این بلندی است منزل دارم، حضرت فرمود: از امروز به بعد در آنجا سکونت مکن، در اینجا مسجدی بنا کن وآن را به نام سازنده اش نامگذاری نما، پس مردی به نام (براثا) آن را ساخت وآن مسجد به نام او معروف گشت.
آنگاه فرمود: ای حباب از کجا آب می نوشی؟ عرض کرد: یا امیر المؤمنین! در اینجا از دجله آب می نوشم، فرمود: چرا در همین جا چشمه یا چاهی حفر نمی کنی؟ عرض کرد: یا امیر المؤمنین هر وقت چاهی حفر کردیم آبش شور بود. حضرت فرمود: در همین جا چاه حفر کن، وقتی حفر کردند سنگ بزرگی در آن پیدا شد که نتوانستند آن را بیرون بیاورند، خود امیر المؤمنین (علیه السلام) آن سنگ را در آورد وچون سنگ از جا کنده شد چشمه ی آب شیرین وگوارائی از زیر آن جوشید، آنگاه حضرت به حباب فرمود: بعد از این باید آب آشامیدنی تو از این چشمه باشد.
سپس فرمود: ای حباب، به زودی در جنب مسجد تو شهری بنا می شود (بغداد) که ستمگران بسیار فراوانی در آن باشند و(مردمش) بلای بزرگی در پیش خواهند داشت. تا جائی که در هر شب جمعه هفتاد هزار عمل منافی عفت وزنا مرتکب گردند، وقتی ظلم وبلای آنها زیاد شد، راه این مسجد را می بندند، کسی این مسجد را خراب نمی کند مگراینکه کافر باشد، سپس آنرا دوباره تجدید بنا می کنند، وآنگاه در مرتبه ی آخر وقتی که مسجد را خراب کردند سه سال مردم را از رفتن به حج منع می کنند، وزراعتهای آنها می سوزد.
وخداوند مردی از اهل (سفح)(۲۹۲) (ویا بعبارت روشنتر: مرد سفاک وبی باک وخونریزی) را بر آنها مسلط می کند، واو به هیچ شهری وارد نمی شود مگر آنکه آن را خراب می کند ومردم آن را می کشد، سپس بار دیگر باز هم بسوی آنها برمی گردد. آنگاه مردم آن تا سه سال به قحط وغلا مبتلا می شوند، وسختی ورنج زیادی به آنها می رسد، وباز آن مرد سفاک وخونریز به جانب آنها برمی گردد سپس وارد بصره می شود وهر خانه که بیابد ویران می سازد وساکنین آن را به قتل می رساند ومردمش را نابود می کند، واین در موقعی است که خربه، (که نام جائی است در بصره) آباد ومسجد جامعی در آن بنا شده باشد در آن موقع هنگام نابودی (بصره) فرا می رسد.
آنگاه به شهری که (حجاج بن یوسف) آن را بنا کرده وآنرا (واسط) می گویند، وارد می شود، وبا آنجا نیز همانگونه که با بصره ومردم آن رفتار کرد، رفتار می نماید، سپس متوجه بغداد می گردد وبدون اینکه (به حسب ظاهر) با مردم آن کاری داشته باشد وارد آنجا می شود سپس مردم آنجا بکوفه پناه می برند ومردم کوفه در آن موقع هنوز از وی دچار ترس وهراس نشده اند (یعنی: کوفه تا آن وقت نسبت بجاهای دیگر امن ترست).
ودر نسخه ی دیگری است (مردم برای حفظ جان خود به سرعت به طرف کوفه می روند تا خود را از مهلکه نجات دهند، زیرا هیچ شهری مانند کوفه (که ظاهرا مراد از آن نجف اشرف است) امنیت ندارد.
(ثم یخرج هو والذی أدخله بغداد نحو قبری لینبشه، فیتلقا هما السفیانی فیهزمهما ثم یقتلهما ویوجه جیشا نحو الکوفة)
بعد از آن، آن مرد سفاک، وکسی که او را با خود به بغداد آورده است به جانب قبر من روانه می شوند تا آن را نبش کنند که در آن وقت با سفیانی روبرو می شوند، وسفیانی با آنها می جنگد وشکستشان می دهد وسپس همه ی آنها را می کشد ولشکری به کوفه می فرستد ومردی از اهل کوفه بیرون می آید ومردم را پناه می دهد وهر کس به او پناه برد، نجات می یابد.
آنگاه لشکریان سفیانی وارد کوفه می شوند ومردم آنجا را هر کس که ببینند می کشند وکسی را باقی نمی گذارند، وتا جائی قتل عام می کنند که حتی یک نفر از آنها از کنار (در) بزرگی که روی زمین افتاده است می گذرد وآنرا می بیند وبه آن اعتنا نمی کند، ولی بچه کوچکی را که می بیند خود را به او می رساند واو را می کشد.
ای حباب! آگاه باش که در آن موقع کارهای بزرگی به وقوع می پیوندد که باید منتظر آنها بود، هیهات، هیهات که آشوبها همچون پاره های شب ظلمانی روی می دهد. ای حباب آنچه را به تو گفتم به خاطر بسپار(۲۹۳).
پیرامون مسجد براثا
مرحوم سید بن طاووس -علیه الرحمه - درحدیثی از (عبد الله فرزند عمر) در مورد خراب شدن مسجد (براثا) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) چنین می نویسد:
منافقین در شبی مسجدی را در مدینه خراب کردند واین عمل برای اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بسیار گران وناگوار آمد.
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: این قدر نا راحت نباشید، زیرا این مسجد تعمیر خواهد شد ولی موقعی که مسجد (براثا) خراب شد حج باطل می شود (یعنی مردم از رفتن به حج منع می شوند) پرسیدند یا رسول الله مسجد براثا در کجاست؟ فرمود: در زمین عراق در طرف غربی بغداد واقع شده، ودر آن مسجد هفتاد نبی ووصی نماز خوانده وآخرین آنها این مرد است وبه امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) اشاره فرمود.
سپس مرحوم سید بن طاووس در مورد خراب شدن این مسجد چنین می نویسد:
(سلیلی) گوید: من خودم دیدم که (حنبلیها) یعنی: (پیروان احمد حنبل که فرقه ای از اهل سنت می باشند) این مسجد را خراب کردند، ودر مسجد قبرهایی حفر کردند ومرده های مردم را به زور از صاحبانشان باز می گرفتند، وبا این که ایشان قبوری ساخته وآماده کرده بودند با این حال آنها را در آنجا دفن می کردند تا اینکه از صورت مسجد بودن بیرون رود وآنجا را قبرستان کنند ومسجد تعطیل گردد، حتی اینکه در آنجا درخت خرمائی بود آن را قطع کردند وتنه ی آن را آتش زدند و(تیرهای) سقف مسجد را نیز سوزاندند.
واین در سال ۳۱۲ هجری بود ودر همانسال حج تعطیل شد وسلیمان بن حسن (قرمطی) خروج کرده وراه حجاج بیت الله را بست، وآنها را به قتل رسانید وحج را تعطیل نمود وبرفی در بغداد آمد که درختان خرمای آنها از شدت سرما سوخت و(خشک شد) واو هم به هلاکت رسید.
آنگاه سید بن طاووس چنین می نویسد: که ناقد مولای من به من خبر داد که عمرو، قاضی بغداد به وی گفته است: من در قریه ی (صرصر) که سه فرسخی بغداد است صد هزار درخت خرما داشتم که همگی سوخت وخشک شد.
سپس این چنین می نویسد: که (سلیلی) گوید: چه شأنی از این نیکوتر وچه امری از این پیشگوئی واضح تر است(۲۹۴).
گفتار یاقوت حموی درباره مسجد براثا
یاقوت حموی، متوفای سال ۶۲۶ هجری در کتاب (معجم البلدان) پیرامون (براثا) چنین می نویسد:
(براثا) با ثاء سه نقطه والف، محله ای بوده است در یک طرف بغداد که در قبله ی (محله ی کرخ) وجنوبی باب محول، واقع شده وتنها یک مسجد داشته است که شیعیان در آن نماز می خوانده اند وفعلا خراب شده است، وهمچنین آن محله نیز اثری از آن باقی نمانده است. اما مسجد براثا را من خودم قسمتی از دیوارهای خراب شده ی آن را که باقی مانده بود دیدم وآنهم در زمان ما خراب گردید.
سپس (یاقوت حموی) در دنباله ی سخنان خود درباره ی مسجد براثا چنین می نویسد:
این مسجد در سال ۳۲۹ هجری دوباره ساخته شد وساختمان آن به اتمام رسید ونماز جمعه در آن خوانده شد، این مسجد قبلا مسجدی بود که گروهی از شیعیان در آن اجتماع می کردند وبه (صحابه) ناسزا می گفتند و(راضی بالله) (خلیفه ی عباسی) آن را خراب کرد وهر کس که در آن مسجد یافت دستگیر نموده واو را به زندان انداخت ومسجد را با خاک یکسان نمود (شیعیان) جریان خراب کردن مسجد را به امیر الامراء بغداد اطلاع دادند واو فرمان داد تا مسجد را دوباره بسازند وآن را توسعه دهند ودر جلو آن اسم (الراضی بالله) نوشت (تا بدین وسیله خلیفه، از خراب کردن آن صرف نظر کند) وپیوسته تا مدتها وبعد از سال ۴۵۰ هجری در آن اقامه ی نماز شد وسپس به حال خود واگذاشته شد، وبراثا پیش از بنای بغداد دهکده ای بود که می گفتند علی (علیه السلام) در موقع جنگ با خوارج نهروان، از آن دهکده عبور کرده ودر همین جا که بعدها (مسجد براثا) بنا شد نماز خوانده است(۲۹۵).
گفتار ناظم الاسلام کرمانی درباره مسجد براثا
ناظم الاسلام کرمانی نیز در کتاب (علائم ظهور) که در سال ۱۳۲۹ هجری به طبع رسیده است، پس از آنکه جریان گفتگوی (راهب) را با امیر المؤمنان (علیه السلام) خیلی فشرده ومختصر نقل نموده چنین اظهار داشته است:
(در وقتی که حضرت این خبر را داد هنوز بغداد بنا نشده بود چه آنکه بغداد در زمان (بنی عباسی) بنا گردید. ودر چند سال پیش از این که خط آهن را از بغداد به کاظمین کشیدند به امر والی بغداد، مهندس فرنگی برای تسویه ی راه آهن، مسجد براثا را خراب کرد ودر همان نزدیکی مسجدی رابه همان اسم براثا بنا نمودند(۲۹۶).
آثار زیانبخش تخریب مسجد براثا
آنچه از حدیث امیر المؤمنین (علیه السلام) وگفتگوی آن حضرت با راهب استفاده می شود این است که: پس از خراب شدن (مسجد براثا) در دفعه ی آخر، مردی سفاک وبی باک وناپاک وخونریز که دست نشانده ی اجانب است بر عراق مسلط می شود. او جنایتکاری بی نظیر است تا جائیکه حتی خود را برای خراب کردن قبر امیر المؤمنین (علیه السلام) ونبش قبر مطهر آن حضرت آماده می کند، وبه طرف کوفه ونجف می رود تا قبر مطهر را نبش کند ولی در نجف با لشکریان (سفیانی) برخورد می کند ودر نتیجه در برابر او شکست می خورد، واو ویارانش همگی به قتل می رسند.
درباره ی این مرد ناپاک وجنایتکاران حرفه ای دیگری که با او همراز وهمکار وهمدست هستند. وظاهرا او همان (سفیانی اول) ودست نشاندگان وی از (بنی العباس) وحکام جنایت پیشه ی بغداد می باشند، روایات بسیاری رسیده است که ما در اینجا برای مزید اصطلاح خوانندگان گرامی به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم.
۱- در کتاب (الزام الناصب) در ضمن خطبه ی بسیار مفصلی از امیر المؤمنین (علیه السلام) بنام خطبه ی (البیان) چنین آمده است:
(ای وای بر کوفه ومسجد آن، ای وای بر صاحبان حقایق، ای وای بر ناتوانان شیعه در سختیها وگرفتاریها، وکجا می توانند فرار کنند یا قرار گیرند ودر امنیت باشند وقت ظاهر شدن آن مرد بی دین وسخت تا زنده در دشمنی وعداوت (که بنا بر احتمال مرجوحی ظهور او در سال هزار وسیصد ونود هجری واقع می شود)(۲۹۷).
او کسی است که در خلقتش کجی می باشد وترشرو وزشت سیرت است (یا آنکه لبهای او آویزان وبدنما، ودندانهایش نمایان است) وجور وستم می نماید، با لشکری که از بسیاری عدد آنها شماره ی آنان ممکن نیست واز راهی که در پیش گرفته اند برنمی گردند، وشماره ی آنان باز گردانده نمی شود (یعنی کشته می شوند) واسیرانشان یاری کرده نمی شود (یعنی رؤساء در فکر آزاد ساختن کسانی که در جنگ به اسارت می روند نیستند) وفیل وکرکدن با آنها است(۲۹۸) وپشتها را گرانبار می نمایند واهل سرحدات را (یعنی مردم مرزنشین را) می ترسانند وآنها را به وحشت می اندازند ودر روی زمین می گردند، ویا اینکه در دریا شناوری نموده، ودر روی هوا سیر می کنند واموال مردم را غارت می نمایند(۲۹۹).
۲- در همان کتاب (الزام الناصب) در ضمن همان خطبه ی مذکور چنین آمده است:
آگاه باشید، به درستی که زود باشد در (زوراء) یعنی: در بغداد، مردی کارساز ودلیر از غیرمسلمانان از (بنی فنطورا)(۳۰۰) فرود آید، با اشرار وکفار وچه اشرار وکفاری که رحم وعطوفت از دلهای آنان رخت بربسته ودرازی آرزوهایشان آنان را به رنج ومشقت می اندازد تا به آنچه می خواهند برسند.
پس اهل (ابله) یعنی اهل بصره را می کشند وکسانی را که از ایشان در پشته ها وتپه های بلند متواری شده اند اسیر می کنند وجوانها را به قتل می رسانند وزنها را زنده نگه می دارند ودر جستجوی تعدادی از بنی هاشم (یعنی سادات) برمی آیند، ودر نسخه دیگر ودر جستجوی بنی شداد وبنی هاشم برمی آیند تا آنها را همانند غنائم جنگی با خود همراه برند، وفتنه ی آنها اسلام را ضعیف وآتش آنها شام را می سوزاند(۳۰۱).
نتیجه
از آنچه تا به اینجا گفته شد این نتیجه بدست می آید که:
بنابراین، ممکن است مقصود از: (کشف هیکل)، سرقت اموال خزینه حرم مطهر، وتخریب مرقد پاک مولای متقیان (صلوات الله وسلامه علیه) باشد.
والبته، احتمال هم دارد که (کشف هیکل) در جای دیگر غیر از نجف اشرف، (مانند کشف معبد بزرگ حضرت سلیمان در بیت المقدس) باشد. چه آنکه در آن معبد نیز اشیاء نفیس وگرانبها وشگفت آوری بوده است. وشگفتیهای آن معبد بطوری که نقل کرده اند فراوان است از آن جمله، گفته اند: این معبد ساختمان بسیار زیبا ومجلل وبا شکوهی بوده است که در زمان حضرت سلیمان به دستور وی بر روی ۳۶۰ پایه، به عدد ایام سال ساخته شده، وپایه های آن از سنگهای مرمر گران قیمت وکمیاب که در آن نقش ونگارهای عجیبی بکار رفته وعقلها را مات ومبهوت وحیران وبیننده را دچار شگفتی می نمود، بنا گردیده وزمین آن از بلور وشیشه ی شفاف سفید که از زیر آن نهر آب جریان داشت ودر آن انواع ماهیها وحیوانات دریائی افکنده بودند ساخته شده بود.
بسیاری از مفسران تصریح کرده اند که حضرت سلیمان دستور داده بود پیش از آنکه (بلقیس) (ملکه ی سبأ) به سرزمین شام برسد، چنین قصر وبارگاه پر زرق وبرقی بسازند، وهدفش از اینکار نمایش قدرت برای تسلیم ساختن او بود.
وچون (ملکه ی سبأ) وارد پایتخت سلیمان شد واو را به طرف قصر جدید البناء راهنمائی کردند وبه او گفته شد که داخل قصر شو، ملکه که آن منظره را دید گمان کرد که نهر آب است (فلما رأته حسبته لجة وکشفت عن ساقیها) لذا ساق پاهای خود را برهنه کرد (تا به خیال خود از آب بگذرد اما سلیمان به او گفت: که حیاط قصر از بلور صاف وشیشه ی شفاف ساخته شده است این آب نیست که بخواهی پا را برهنه کنی واز آن بگذری (قال انه صرح ممرد من قواریر))(۳۰۲).
بنابراین، احتمال دارد که مقصود از (کشف هیکل) کشف این ساختمان عجیب وغریب در بیت المقدس باشد چه آنکه امروزها بطوری که می گویند (اسرائیل) برای دستیابی به آثار باستانی دست به حفاریهایی زده است(۳۰۳).
پرچم های سه گانه
از جمله ی علامتهایی که در خطبه ی مذکور آمده است برافراشته شدن سه نوع پرچم در اطراف مسجد بزرگ است وظاهرا مقصود از این مسجد بزرگ همان مسجد جامع کوفه می باشد والبته به درستی معلوم نیست که صاحبان این پرچم ها کیانند پس ممکن است در آنجا پرچم های مختلفی که به افراد ویا گروههای مختلفی تعلق دارد به اهتزاز درآید واحتمال هم دارد که مراد از مسجد بزرگ (بیت المقدس) ومنظور از این سه پرچم به قرینه اینکه حضرت فرموده است: القاتل والمقتول فی النار، پرچم ابقع، واصهب، وپرچم سفیانی باشد.
ودر بعضی از نسخه ها آمده است که (وخفق رایات ثلاث حول المسجد الاکبر یشبهن بالهدی (یشبهن بالمهدی) یعنی: از جمله ی علائم به اهتزاز درآمدن پرچم های سه گانه ای است در اطراف مسجد بزرگ که شبیه به هدایت، ویا شبیه به مهدی (علیه السلام) هستند، اما صاحب هدایت نیستند.
واز این جمله چنین ظاهر می شود که صاحبان این پرچمها تنها ادعاء مسلمانی دارند ودر ادعاء خود دروغ می گویند ودر حقیقت کارهائی که انجام می دهند بر اساس حق وحقیقت نیست. واینکه می گویند ما مسلمانیم وبا یهود دشمنیم تنها صرف ادعاست وجنگ آنها با یهود هم فقط روی حساب عصبیت وملیت است واز اسلام خبری ندارند ولذاست که حضرت می فرماید این پرچمها شبیه به هدایتند اما اهل هدایت نیستند.
قتل سریع ومرگ فوری
دیگر از جمله ی علائم که در خطبه ی حضرت آمده است کشته شدن با گلوله وموشک وپرتاب بمبهای آتشزا ووسائل مدرن جنگی است که در یک لحظه، صدها وبلکه هزاران نفر به خاک وخون کشیده می شوند.
کشته شدن نفس زکیه در نجف
از جمله ی علائمی که در خطبه ی مورد بحث ذکر شده است کشته شدن (نفس زکیه) یعنی: انسانی پاکدل، با هفتاد نفر از مردان پاک وصالح در پشت کوفه یعنی: در نجف اشرف است، چه آنکه در بیشتر اخبار پشت کوفه به نجف اشرف تعبیر شده است.
واین نفس زکیه، گرچه معلوم نیست که چه کسی است ولی از ظاهر خبری که درباره ی او نقل شده معلوم می شود که او سیدی بزرگوار واز اهل علم وفضل واز افراد مشهور ومعروف است وبه همین لحاظ هم مخصوصا امیر المؤمنین (علیه السلام) به کشته شدن او اشاره فرمود وقتل وی را از جمله ی علائم قلمداد نموده است.
وشاید هفتاد نفری که با وی به شهادت می رسند همگی از اهل علم واشخاص دانشور ومردان مؤمن ومتدین وخداجوی باشند. واین نفس زکیه چنانچه قبلا هم در بخش اول تحت عنوان علائم حتمیه (نفس زکیه) تذکر داده ایم غیر از نفس زکیه ای است که نامش (محمد بن الحسن) است وپیش از ظهور ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه- با فاصله ی پانزده روز در بین رکن ومقام به شهادت می رسد.
زیرا نفس زکیه ای که در مکه به شهادت می رسد، شهادت وی از علائم نزدیک به ظهور است وشهادت نفس زکیه ای که در نجف اشرف واقع می شود مدتی پیش از زمان ظهور حضرت است، واز برخی از اخبار چنین استفاده می شود که قتل نفس زکیه ای که در نجف اشرف انجام می شود وهفتاد نفر از مردان پاک نیز همراه او کشته می شوند بوسیله ی (سفیانی اول) صورت می پذیرد.
والبته امکان هم دارد که بوسیله ی سفیانی دوم انجام شود واو یکی از افراد سرشناس را دستگیر کند واو را با هفتاد نفر از اهل علم، همگی یکجا به قتل برساند، ولی به حسب ظاهر آنچه از بیشتر اخبار فهمیده می شود شهادت نفس زکیه با هفتاد نفر از صلحاء در نجف اشرف از کارهای زشت وناستوده ی سفیانی اول است.
کشته شدن نفس زکیه در مکه وپسر عمویش در مدینه
از جمله ی علائمی که باز هم در خطبه ی مورد بحث به آن اشاره شده است، بریده شدن سر مردی از بنی هاشم در بین رکن ومقام است، واین مرد هاشمی، چنانچه قبلا هم گفتیم سید جلیل القدری است که سر او را در بین رکن ومقام در خانه خدا (بشکل خاصی) می برند، واو پسر عموی آن سیدی است که در مدینه به شهادت می رسد.
در مورد کشته شدن این سید، که در مدینه ی منوره صورت می پذیرد در روایتی که از امیر مؤمنان (علیه السلام) رسیده، چنین آمده است:
سفیانی می نویسد، برای آن کسی که در کوفه است بعد از آن که کوفه را کوبیده باشد، به او فرمان می دهد که به طرف حجاز برود، پس او به طرف مدینه حرکت می کند وشمشیر کشیده چهار صد نفر از قریش وانصار را می کشد وشکمها را دریده وبچه ها را به قتل می رساند ویک برادر وخواهر را که نام آنها (محمد وفاطمه) است می کشد وکشته ی آنها را بر در مسجد مدینه به دار می زند(۳۰۴).
از این حدیث وحدیث بعدی که در همین زمینه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده چنین فهمیده می شود که علاوه بر این خواهر وبرادر، یک سید دیگر نیز در مدینه کشته می شود. زیرا در روایتی که از آن حضرت نقل شده چنین آمده است که فرمود:
ناچار باید در مدینه سیدی از آل محمد (صلی الله علیه وآله) کشته شود، از آن حضرت پرسیدند یا بن رسول الله آیا این (سید) همان نیست که لشکریان سفیانی او را به قتل می رسانند؟! فرمود: نه، ولکن لشکریان (بنی فلان) یعنی: اتباع بنی عباس، آنهائی که در عراق حکومت می کنند وی را می کشند یکی از آنها می آید ووارد مدینه می شود ومردم نمی دانند به چه منظوری به مدینه آمده است پس آن سید را می گیرند واو را به قتل می رسانند وزمانی که او را از روی ظلم وستم، وتجاوز ودشمنی کشتند دیگر خداوند به آنها مهلت نمی دهد وپس از این ماجرا متوقع فرج، وظهور حضرت مهدی (علیه السلام) باشید(۳۰۵).
از این حدیث استفاده می شود که این سید مظلوم به دست عراقیها کشته می شود.
والبته ناگفته نماند که از برخی اخبار چنین استفاده می شود که دو سید در مکه ودو سید در مدینه کشته می شوند اما دو سیدی که در مکه کشته می شوند یکی همان (نفس زکیه) است- که پیشتر گفتیم سید حسینی است- ودیگری سیدی است که اهل مکه بر او یورش می برند واو را می کشند وسرش را به شام می فرستند واو سید حسنی است(۳۰۶).
واما آن دو سید دیگر که در مدینه، کشته می شوند، یکی برادر نفس زکیه ودیگری پسر عموی اوست(۳۰۷).
کشته شدن انسانهای بیگناه
از جمله ی علائمی که در خطبه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) به روایت (اصبغ) در مورد علائم ظهور حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه ذکر گردیده است، کشته شدن انسانهای بیگناه وبی دفاعی است که با وجود دور بودن از میدان جنگ، بدون جرم وگناه وبی آنکه بتوانند از خود حرکت ومقاومتی نشان دهند وخویشتن را در برابر حمله ی ناجوانمردانه وغافلگیرانه دشمن آماده نمایند به قتل می رسند.
این علامت از علامتهای بسیار عجیب وشگفت آوری است که شایان توجه ودرخور دقت است، زیرا امیر المؤمنین (علیه السلام) با اتکاء به علم ودانش خدادادی با یک جمله ی کوتاه وپر مغز (وقتل الاسقع صبرا فی بیعة الاصنام) به وقوع چنین حادثه ی دردآوری در آینده اشاره نموده وبا ذکر همان یک جمله ی کوتاه ولی بسیار پر مغز وپر معنی هم علت بروز جنگ، وهم انگیزه ی کشته شدن انسانهای بیگناه را بیان فرموده است.
اما متأسفانه پیشینیان ما وکسانی که خطبه ی حضرت را به زبان فارسی برگردانده وترجمه نموده اند از حقیقت معنای عجیبی که در جمله ی مذکور به کار رفته است غفلت ورزیده وبا یک ترجمه ی تحت اللفظی وسطحی از این علامت بسیار مهم، گذشته اند.
اینک، برای اینکه معنای واقعی جمله مزبور به دست آمده وتصویر روشنی از فرمایش درر بار مولای متقیان امیر مؤمنان (علیه السلام) داشته باشیم به اندازه ی فهم ودرک خود آن را توضیح می دهیم تا شگفتیهای سخن امیر المؤمنین (علیه السلام) وبیانات گرانقدر وپر بهای حضرتش بر همگان روشن شود.
معنای اسقع در لغت
در کتاب (لسان العرب) در مورد معنای کلمه ی (اسقع) چنین می نویسد: (الاسقع، المتباعد من الاعداء والحسدة) یعنی: اسقع کسی است که از دشمنان واشخاص حسود وکینه توز به دور بوده ویا از آنها دوری گزیند.
سپس چنین می نویسد: (وعرب هر جائی که کلمه ی (ص) پیش از کلمه (ق) وهم چنین هر جا که کلمه ی (س) پیش از کلمه ی (ق) در لفظی ذکر شود، آن لفظ را دو جور استعمال می کند، ولذا برخی با (سین) وبرخی با (صاد) آن کلمه را استعمال می نماید. یعنی کلمه ی (اسقع) دو جور خوانده می شود هم با (سین) خوانده می شود (اسقع) وهم با صاد خوانده می شود (اصقع).
آنگاه در مورد معنای (اصقع) در ماده (صقع) چنین می نویسد:
(صقعه، یصقعه، صقعا ضربه ببسط کغه) یعنی او را با کف دست سیلی زد. وسپس چنین می گوید:
الصقع ضرب الشیء الیابس المصمت بمثله کالحجر ونحوه وقیل الضرب علی کل شیء یابس.
صقع، زدن چیز خشک پر ومحکمی است بمانند آن، مثل زدن سنگ به سنگ وامثال آن، وگفته شده است (صقع) زدن با هر چیز خشکی است(۳۰۸).
وابن اثیر در کتاب (النهایة فی غریب الحدیث والاثر) در معنای کلمه ی (سقع) با (سین) چنین می نویسد:
(سقع) فی حدیث الأشج الأموی (انه قال لعمرو بن العاص فی کلام جری بینه وبین عمرو: انک سقعت الحاجب، وأوضعت الراکب) السقع والصقع: الضرب بباطن الکف: أی انک جبهته بالقول، وواجهته بالمکروه حتی أدی عنک وأسرع ویرید بالایضاع - وهو ضرب من السیر - انک أذعت ذکر هذا الخبر حتی سارت به الرکبان)(۳۰۹).
در حدیث (اشج اموی) آمده است که وی در مورد سخنی که بین او و(عمرو عاص) رد وبدل شد به (عمروعاص) گفت: تو مانع را کنار زدی وآنچه داشتی بیرون ریختی وسوار هم آورد ومبارزت را فراری دادی.
آنگاه ابن اثیر پس از ذکر این جمله چنین می گوید: سقع وصقع با کلمه ی (س) و(ص) به معنای زدن با کف دست است، وسپس وی جمله ی مذکور را اینگونه معنا می کند یعنی تو با گفتار خود با او روبرو شدی، وبا چیزی که آن را خوش نداشت سخت به مقابله پرداختی تا اینکه او دست از سرت برداشت وبه سرعت از میدان بدر رفت، وبدین وسیله او را از میدان به در کردی ومقصود او از (ایضاع) (فراری دادن) که نوعی از رفتن با شتاب است، این است که: تو این جریان را آنچنان بر ملا کردی تا جایی که سواره را وادار نمودی بدین وسیله مرکب خود را بحرکت درآورده وفرار نماید).
خلاصه ی سخن آن که، معنای جمله ی مذکور این است که: تو در میدان نبرد، سخت به مقابله پرداختی تا این که رقیبت را از میدان به درکردی وبا اینگونه مقابله کردن جان خود را نجات دادی واو دست از سرت برداشت.
توضیح:
جمله ی عربی (انک سقعت الحاجب واوضعت الراکب) در حدیث اشج اموی، سرزنش عمرو بن عاص است. چه آن که عمروعاص در جنگ (صفین) زمانی که در میدان نبرد با امیر المؤمنین (علیه السلام) مواجه گشت علی (علیه السلام) نیزه ای حواله ی او کرد که بر اثر آن از روی مرکب درغلطید وچون مرگ را در یک قدمی خود مشاهده کرد پاهای خود را بالا برد وعورتش نمودار شد وامیر المؤمنین (علیه السلام) با دیدن این منظره زشت، روی خود را از برگرداند واز کشتن وی صرف نظر کرد(۳۱۰).
اکنون که معنای کلمه ی (اسقع) روشن شد به خوبی می توان فهمید که مقصود از جمله ی (قتل الاسقع صبرا فی بیعة الاصنام)، کشتن انسانهای بیگناه وبی دفاع با وسائل وابزار مدرن جنگی مانند توپ، خمپاره، بمب، موشک وهواپیماهای بمب افکن وامثال آنهاست که همچون صاعقه بر سر مردم فرود می آیند واز دور ونزدیک وبالا وپایین بر سر مردم بمب فرو می ریزند وبدون اینکه آنها بتوانند از خود حرکت ومقاومتی نشان دهند خانه هایشان را بر سرشان خراب می کنند.
جالب توجه این که حضرت با همین یک جمله به عجز وناتوانی دشمن وپستی وفرومایگی او اشاره نموده وعدم توانائی او را در برابر جنگجویان مبارز گوشزد فرموده وبه علاوه علت بروز جنگ وانگیزه ی کشتار مردمان بی دفاع را نیز بیان فرموده وبه مسلمانان خاطرنشان ساخته است که چون دشمن تاب وتوان مقابله ندارد واز رویارویی با مدافعین عاجز وناتوان است، دست به چنین کار احمقانه ای می زند تا مگر بدین وسیله (با کشتار مردمان بیگناه) رقیب نیرومند خود را از پای درآورده واو را از میدان بیرون کند.
وجالبتر این که: حضرت فرموده است، این جنگ وکشتار به خاطر صلح وسازش با کفر وشکست طرف مقابل ووادار نمودن او به تسلیم در برابر دنیای کفر است. چه آنکه حضرت فرموده است (فی بیعة الاصنام) یعنی این کشتارهای بی رحمانه وناجوانمردانه که درباره ی مردمان دور از میدان نبرد انجام می شود، تنها به خاطر این است که: آن مردم را در برابر کفار وادار به تسلیم نمایند وآنها از خواسته های مشروع خود چشم پوشی کنند.
به هر حال آنگونه که از خطبه ی امیر مؤمنان (علیه السلام) استفاده می شود همانگونه که توضیح دادیم کشتن افراد بیگناه ومردمان دور از میدان جنگ بوسیله ی بمبها وخمپاره ها وموشکهائی که از راه دور پرتاب می شود وصدها وهزاران نفر، از زن ومرد وکودک وپیر وجوان را به خاک وخون می کشد وخرابیها وویرانیها وآوارگیها وبی خانمانیها را به دنبال می آورد، از جمله ی علائم ظهور حضرت ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه - می باشد.
جنگ با ابزارهای پیشرفته
اینک برای اینکه خواننده ی عزیز اطمینان بیشتری پیدا کند که جنگهای قبل از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) با ابزارهای جنگی مدرن واقع می شود، حدیثی را که در همین زمینه، از پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) روایت شده است متذکر می گردیم.
متقی هندی در کتاب (کنز العمال) در روایتی از حذیفه الیمان، آورده است که پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود:
(لتقصدنکم نار هی الیوم خامدة، فی واد یقال له برهوت: تغشی الناس فیها عذاب ألیم، تأکل الأنفس والأموال، تدور الدنیا کلها فی ثمانیة أیام، تطیر طیر الریح والسحاب، حرها باللیل أشد من حرها بالنهار، ولها ما بین السماء والأرض دوی کدوی الرعد القاصف، هی من رؤس الخلایق أدنی من العرش، قیل یا رسول الله أسلیمة هی یؤمئذ علی المؤمنین والمؤمنات؟ قال: وأین المؤمنون والمؤمنات، هم شر من الحمر، یتسافدون کما تتسافد البهائم ولیس فیهم رجل یقول: مه مه)(۳۱۱).
پیغمبر گرامی اسلام فرمود: در آینده آتشی بسوی شما روی خواهد آورد که الان خاموش است از سرزمینی که آن را (برهوت) می نامند، در آن آتش عذاب دردناکی است که هم جانها وهم اموال مردم را پایمال می کند، تمام دنیا را در ظرف هشت روز دور می زند، ومانند پرواز ابر وباد به آسمان پرواز می کند. گرمی او در شب بیشتر از گرمی آن در روز است برای آن غرشی است در بین آسمان وزمین مانند غرش رعد کوبنده، وآن به سر مردم نزدیکتر است از عرش، به آن حضرت عرض شد: یا رسول الله آیا در آن روز مؤمنین ومؤمنات از آن آتش در امانند؟ فرمود: مؤمنین ومؤمنات در آن روز کجا هستند! مردمان آن روز از حیوانات وحشی شرورترند، مانند بهائم دور هم جمع می شوند ومانند جهیدن بهائم بر یکدیگر، بر روی همدیگر می جهند ویک مرد در میان آنها پیدا نمی شود که بگوید بس است، بس است، این کارها را ترک کنید.
در روایت دیگری که ظاهرا در همین زمینه از حضرت جواد الائمه (علیه السلام) نقل شده چنین آمده است:
(کأنی بجرائد شتی، تدعی بأسماء شتی، لا أری لهم رشدا ولا لدینهم صیانة. کلما مالوا الی جانب انهدم من الجانب الاخر یعارضهم رجل طبری)(۳۱۲).
(گروههای مسلح بسیار زیادی را گوئی هم اکنون با چشم خود می بینم که با نامهای مختلفی نامیده می شوند برای آنها رشد عقلانی وسلامت ایمانی نمی بینم، هر گاه متوجه یک جانب کار خود شوند، جانب دیگر آن خراب می شود، مردی (طبری) با آنها به مقابله برمی خیزد).
کلمه ی (جرائد) که در متن عربی حدیث آمده جمع جریده، وبه گروه سواری اطلاق می شود که در میان آنها افراد پیاده نباشد.
بنابراین، ظاهرا مقصود از جرائد که با نامهای مختلفی خوانده می شوند، کنایه از وسائط نقلیه وابزار وآلات جنگی است که در آخر زمان مورد استفاده ارتش ونیروهای مسلح قرار می گیرد. زیرا این وسائط نقلیه جنگی است که امروز به نامهای مختلفی چون: تانک، زرهپوش، خودرو، نفربر وامثال آن نامیده می شود.
واینکه حضرت فرموده است برای آنها رشد عقلانی وسلامت ایمانی نمی بینم، این جمله کنایه از فاسق بودن وعدم تدین آنهاست که همگی مردمانی شرور فاسد وگمراهند، وبه دین وآئین اعتقاد ندارند.
واما اینکه فرموده است (هرگاه به طرفی متمایل شدند آن طرف دیگر ساقط می شود) به حسب ظاهر معنایش این است که: این گروههای مسلح از خود اختیاری ندارند، از هر طرف که صدائی بلند شد به طرف آن می روند، وهر کسی که روی کار آمد با او همراه می شوند واز اینرو همینکه به یک طرف متمایل شدند وبسوی حزب یا گروهی روی آوردند، آن طرف دیگر ساقط می شود.
واما این که فرموده است که: (مردی طبری با آنها به مقابله برمی خیزد) ظاهرش این است که از اهل ایران است. زیرا: کلمه ی (طبری) احتمالا منسوب به طبرستان ومقصود از آن، گیلان ومازندران وسرزمین (دیلم) است که ممکن است منظور از او سید حسنی ویا سیدهاشمی خراسانی باشد، وخدا داناتر است.
حدیث دوم: خطبه لؤلؤه امیر المؤمنین
مرحوم علی بن محمد خراز قمی در کتاب (کفایة الاثر) از علقمة بن قیس روایت کرده است که وی گفت: امیر المؤمنین (علیه السلام) در مسجد کوفه بالای منبر برای ما خطبه ی (لؤلؤه) را ایراد نمود واز جمله، در آخر آن خطبه چنین فرمود:
آگاه باشید که بزودی من از میان شما می روم وبه عالم غیب رهسپار می گردم شما بعد از من منتظر فتنه ی امویان وسلطنتی مانند سلطنت پادشاهان ایران، وهمچنین از بین بردن چیزی که خداوند آنرا زنده نموده، وزنده کردن چیزی که خداوند آن را از میان برد (یعنی بدعت وبدبینی)، باشید.
پس در گوشه ی خانه های خود قرار گیرید (واگر می توانید) آتش درخت (غضا) را لای دندان بگذارید(۳۱۳) وخدا را بسیار یاد کنید که اگر بدانید، یاد خدا از همه چیز بزرگتر است.
آنگاه فرمود: شهری در بین دجله ودجیل وفرات، ساخته می شود که آن را (زوراء) می گویند. پس هرگاه آن شهر را دیدید که با گچ وآجر ساخته شد وبا طلا ونقره ولاجورد ومرمر ورخام ودرهائی از چوب عاج وآبنوس وخیمه ها وقبه ها وپرده ها (یا پناهگاهها) تزیین گردید، وانواع درختان ساج وعرعر وصنوبر (وسایر درختان) سر به فلک کشیده در هر طرف آن دیده ها را خیره ساخت، وبه انواع قصرها وکاخهای گوناگون استحکام یافت وبیست وچهار نفر از پادشاهان (بنی شیصبان)(۳۱۴) که عبارت باشند از:
سفاح، مقلاص، جموح، خدوع، مظفر، مؤنث، نظار، کبش، مهتور، عثار، مصطلم، مستصعب، علام، رهبانی، خلیع، سیار، مترف، کدید، اکتب، مسرف، اکلب، وسیم، وصیلام وعینوق، یکی پس از دیگری در آنجا سلطنت کردند(۳۱۵)، وسپس (قبه خاکی رنگ در بیابان سرخ بنا گردید، آنگاه پشت سر آن قائم بحق همچون ماه نورانی بین ستارگان درخشان در میان سرزمینهای عالم وقاره های بزرگ جهان نقاب از چهره ی خود برمی دارد).
(ألا وان لخروجه علامات عشرة، أولها طلوع الکوکب ذی الذنب، ویقارب من الحادی ویقع فیه هرج ومرج وشغب، وتلک علامات الخصب. ومن العلامة الی العلامة عجب فاذا انقضت العلامات العشرة اذ ذاک یظهر القمر الأزهر وتمت کلمة الاخلاص لله علی التوحید).
آگاه باشید که برای آمدن آن حضرت ده علامت است، نخستین آن علامتها طلوع ستاره ی دنباله دار است که به ستاره ی حادی نزدیک می شود. ودر آن موقع هرج ومرج وشرارت روی می دهد، واینها نشانه های گشایش ونزدیکی فرج است واز هر علامتی تا پیدایش علامت دیگر شگفتیهایی است. وقتی علامات ده گانه تمام شد در آن وقت ماه تابان ظاهر می گردد وکلمه ی اخلاص (لا اله الا الله) که دلیل بر توحید ویگانگی خداست کامل می شود(۳۱۶).
نقل خطبه لؤلؤه به روایت سید بن طاووس
مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه در کتاب (الملاحم والفتن) قسمت آخر خطبه ی لؤلؤه را که بعد از نام پادشاهان بنی عباس ذکر فرموده است، بصورت دیگری نقل نموده که چون الفاظ آن با خبر (علقمة بن قیس) اندکی تفاوت دارد، آن را برای مزید اطلاع خوانندگان نقل می کنیم وسپس به توضیح برخی از مطالب آن می پردازیم.
وی خطبه ی لؤلؤه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) را از قول (سلیلی) اینگونه روایت کرده است که سلیلی گوید: پانزده روز پیش از آنکه امیر المؤمنین (علیه السلام) از بصره خارج شود خطبه ای خواند ودر آن خطبه بعد از آنکه پادشاهان (بنی عباس) را اسم برد چنین فرمود:
(وثمة (وتمت) الفتنة الغبراء والقلادة الحمراء وفی عنقها قائم الحق، ثم یسفر عن وجه بین، أصبحت الاقالیم کالقمر المضیء بین الکواکب الدری. ألا وان لخروجه علامات عشر، فأولهن طلوع الکوکب المذنب ویقارب من المجاری وأی قرب، ویتبع به هرج وشغب، فتلک أول علامات المغیب ومن العلامة الی العلامة عجب انقضت العلامات العشر، فیها القمر الأزهر، وتمت کلمة الاخلاص بالله رب العالمین)(۳۱۷).
((سپس بعد از خلافت بنی عباس) در آن هنگام که فتنه ی تیره وغبارآلود وگردن بند قرمز (که کنایه از جنگ وفتنه ی عمومی است) تمام شد پس از آن قائم به حق در گردن آن - یعنی: در آخر آن است- سپس به طور آشکار او پرده از روی خود برمی دارد وظاهر می شود. بعد از آن هفت اقلیم (یعنی: سرزمینها وقارهای جهان) چون ماه نورانی بین ستارگان درخشان خواهند شد آگاه باشید که برای آمدن آن حضرت ده علامت است. اول آن علامتها طلوع ستاره ی دنباله دار است که از مجاری نزدیک می شود چه نزدیک شدنی، وبعد از آن فتنه وآشوبهایی بپا می شود وجنگ وشرارت روی می دهد. واینها اول علامات (ظهور) آن غایب شونده است، واز هر علامتی، تا وقوع علامت دیگر عجائبی روی خواهد داد.
پس موقعی که علامت ده گانه بپایان رسید در بین انقضاء آن علائم، ماه تابان خواهد درخشید، وکلمه ی اخلاص (یعنی: کلمه ی لا اله الا الله) که دلیل بر توحید ویگانگی خداوند عالم است کامل خواهد شد).
قبه حمراء چیست؟
در اینجا لازم است پیش از آنکه درباره ی (قبه ی حمرا) ویا قبه ی خاکی رنگ- که در متن عربی خطبه ی مذکور آمده است- سخنی بگوئیم، نخست نظریه یکی از دانشمندان را که در این راه باره ابراز داشته است بازگو نمائیم وسپس به تحقیق وبررسی جمله ی مزبور بپردازیم تا معلوم شود که منظور امیر مؤمنان (علیه السلام) از بنا شدن (قبه ی خاکی رنگ در بیان سرخ) چه می باشد؟
مرحوم ناظم الاسلام کرمانی در کتاب (علائم الظهور) صفحه ی ۱۲۷ که در سال ۱۳۲۹ هجری به چاپ رسیده طی علائمی که در آن کتاب تحت عنوان (قبه ی حمراء) آورده است چنین می نویسد:
یکی از علامات، بنا شدن قبه ی حمراء است، وظاهرا مراد از حمراء قبه ی طلای هر یک از مشاهد مشرفه ائمه ی طاهرین (علیهم السلام) در عراق است در کتاب کفایه از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت بعد از ذکر جمله ای از علائم ظهور حضرت حجت - عجل الله تعالی فرجه- وآمدن پادشاهان بنی شیصبان، که سلاطین وخلفاء عباسی باشند از بنای عالیه ای در بغداد خبر داد وفرمود: که قبه ی خاکستری رنگ در بیابان بنا می شود سرخ رنگ، ودر عقب آن (قائم به حق) در میان اقالیم، مانند ماه درخشنده در میان ستارگان (فروزان) نقاب غیبت را از روی خود برمی دارد.
واحتمال قریب دارد که مراد به این قبه، همان قبه ی مبارکه ی (عسکریین) که در بیابان واقع شده است باشد، زیرا که (سر من رأی) یعنی: سامراء، اطراف آن تا چند فرسخی آن بیابان وخالی از آبادی است، وسابقا، این قبه ی عسکریین از کاشی بود، ومانند خاک وخاکستر بی رنگ بنظر می آمد ودر زمان ناصرالدین شاه قاجار، آن قبه کاشی را طلا-کاری- کردند.
مؤلف گوید: گرچه احتمالی که ناظم الاسلام کرمانی در مورد (قبه ی حمراء) داده است احتمال خوبی است ولی این احتمال از چند جهت مردود، وقابل اشکال است، زیرا:
اولا: مشکلی که بر سر راه این احتمال وجود دارد این است که: الفاظ وعبارات خطبه ی لؤلؤه ی حضرت امیر (علیه السلام) در کتابهایی که نقل شده است بصورت مختلفی نقل گردیده واز آن معانی متفاوتی به دست می آید.
وثانیا: اصل خطبه که در کتاب (کفایه) آمده است به قدری نسخه بدل دارد که برای یک انسان متتبع وپژوهشگر بسیار مشکل است که بتواند صحیح آن را از ناصحیح ودرست را از نا درست تشخیص دهد.
از باب مثال: در کتاب کفایة الاثر در عبارت متن عربی خطبه ی آن چنین نوشته شده است (وتعمل القبة الغبراء ذات الغلات الحمراء) ودر پاورقی آن بجای (غلاة) کلمه ی (فلات) آورده است.
در (بحار الانوار) ج ۳۶ ص ۳۵۴ وهم چنین جلد ۵۲ ص ۲۶۸ که مرحوم مجلسی - علیه الرحمه - آن را از همان کتاب (کفایه) نقل نموده عبارت عربی خطبه را اینگونه آورده است: (وتعمل القبة الغبراء ذات الفلات الحمراء). ودر مقابل، مرحوم سید بن طاووس در کتاب (الملاحم والفتن) آنگونه که ملاحظه نمودید (وثمة (وتمت) الفتنة الغبراء والقلادة الحمراء) نوشته شده است که معنای این عبارت، با عبارت کتاب کفایة الاثر وهم چنین عبارت بحار الانوار کاملا متفاوت است.
ولی در عین حال: اگر بخواهیم لا اقل یکی از دو عبارت خطبه را که در بحار وکفایه والملاحم والفتن سید بن طاووس آمده است بپذیریم، وجز این هم چاره ای نیست که حداقل باید یکی از آن دو عبارت را پذیرفت باز هم این دو عبارت کاملا با هم تفاوت دارد.
زیرا: بگفته ی صاحب کتاب (مهدی منتظر) اگر عبارت اول صحیح باشد، مراد (از قبه ی غبراء) قبه ای است که باید در بغداد باشد نه در سامراء، ودر این صورت بنا بگفته ی نویسنده ی کتاب (مهدی منتظر) این قبه در چند سال پیش در بغداد ساخته شد، وآن مقبره ی فیصل اول پادشاه عراق است که آنرا در زمین سرخ رنگی ساختند ورنگش خاکی وخاکستری است(۳۱۸).
واگر عبارت دوم، یعنی: عبارت سید بن طاووس درست باشد، پس آن اشاره به فتنه ی آخر وجنگ جهانی است.
بنابراین بسیار بعید بنظر می رسد که احتمال ناظم الاسلام کرمانی درست باشد، زیرا با صرف نظر از مطالب یاد شده، بطوری که از سیاق عبارت خطبه پیداست وبر اشخاص محقق ومتتبع نیز مخفی نیست امیر المؤمنین (علیه السلام) در اواخر خطبه به ذکر علائم نزدیک بظهور پرداخته است نه علامات عامه، وروی این حساب به نظر نگارنده همان عبارت مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه، که نوشته است (وثمة الفتنة الغبراء) یعنی: پس از آن فتنه ی تیره وغبارآلود که کنایه از جنگ وآشوب وفتنه جهانگیر است، از همه ی عبارتهای دیگر بهتر وصحیحتر است. نهایت چیزی که ممکن است گفته شود این است که: مرحوم مجلسی علیه الرحمه، عبارت خطبه را (وتعمل القبة الغبراء) نوشته اند جوابش این است که:
مرحوم علامه مجلسی (رضوان الله علیه) هدفش از ذکر خطبه تنها بخاطر ذکر علامات ومحفوظ ماندن آن بوده است ولذا با اینکه عادت ایشان این بوده است که معمولا بعد از نقل هر حدیث ویا روایت به توضیح وتشریح آن می پرداخته اند، در عین حال در مورد قبه ی غبراء وبیابان سرخ هیچگونه اظهار نظری نفرموده وپیرامون آن هیچ توضیحی نداده اند.
از اینجا فهمیده می شود که نظر آن مرحوم در مورد این جمله این بوده است که این مطلب، بعدها محقق می شود، واز اینرو چیزی نفرموده اند.
ستاره دنباله دار
در مورد ستاره ی دنباله دار که در این خطبه جزء نخستین علامتهای ظهور به حساب آمده ودر خطبه های دیگری که از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده طی سایر علائم ذکر گردیده است آن چنانکه از خود عبارت، وسیاق خطبه، وهم چنین از نسخه بدلهای متعددی که در مورد نزدیک شدن این ستاره به ستاره ی (حادی) ویا (حاوی خ) ویا (جدی خ) ویا (مجاری خ) آمده است، چنین فهمیده می شود که مراد از آن ستاره، ستاره ی دنباله داری که مردم باید آن را در آسمان مشاهده کنند نیست. بلکه این ستاره چنانکه از خطبه ی دیگر حضرت: (که ما به همین زودی آن را نقل خواهیم نمود) استفاده می شود این است که: طلوع ستاره ی دنباله دار کنایه از قیام شخص، وظهور انسانی پیش از قیام حضرت قائم (علیه السلام) است.
زیرا اولا- ستارگان دنباله دار که در گذشته طلوع کرده اند فراوان بوده ومعلوم نیست که مراد از این ستاره ی دنباله دار به چه کیفیت است وآیا از علائم (قیام) ویا از علائم (فرج) است.
وثانیا- در برخی از روایاتی که از ائمه صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین رسیده، چنین آمده است که: (وطلوع الکوکب المذنب یفزع العرب) یعنی: وطلوع ستاره ی دنباله دار (عرب را به وحشت می اندازد) ومعلوم است که طلوع ستاره به تنهائی چیزی نیست که باعث وحشت واضطراب عرب گردد بلکه مسلم است که این وحشت براثر جنگ وآشوب وپی آمدهای آن است.
پس معلوم می شود که طلوع ستاره ی دنباله دار، اشاره به همان قیام سید هاشمی خراسانی ویا سید حسنی معروف، ودنباله ی او کنایه از کثرت سپاه وانبوه لشکریان اوست، و(ماه تابان) وجود مقدس حضرت حجة بن الحسن العسکری (صلوات الله وسلامه علیه وعلی آبائه الطاهرین) می باشد.
یک نکته
نکته ای که در اینجا در رابطه با (علامات ده گانه) باید تذکر داد این است که: گرچه امیر المؤمنین (علیه السلام) در خطبه ی لؤلؤه به پیدایش ده علامت از علامات ظهور، خبر داده است اما در این خطبه بیش از یک علامت (که عبارت از طلوع ستاره ی دنباله دار وپی آمدهای آن باشد) ذکر نفرموده، ولی در خطبه های دیگری که در زمینه ی علامات مذکوره از آن حضرت نقل شده همگی علامات ده گانه ذکر شده است، که البته ما به لحاظ نکات ارزنده، واشارات وکنایاتی که در مورد علائم ظهور، وذکر علامات ده گانه در آنها آمده است برخی از آن خطبه ها را در اینجا می آوریم، باشد که نسبت به شناخت علامات ظهور ولی خدا، آن منتقم حقیقی، ودادگستر جهان (مهدی موعود-عجل الله تعالی فرجه-) بینش وبصیرت بیشتری پیدا کنیم.
حدیث سوم: خطبه افتخاریه وعلامات ده گانه ظهور
حافظ رجب (بررسی) در کتاب (مشارق) از اصبغ بن نباته خطبه ی نسبتا مفصلی را به نام (خطبه ی افتخاریه) از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است که چون خطبه طولانی است ما فقط قسمتی از اول، وقمستی هم از آخر آن خطبه را که مربوط به علامات ظهور است در اینجا نقل می کنیم.
عن الأصبغ بن نباته، قال: خطبنا امیر المؤمنین (علیه السلام) فقال فی خطبة: أنا أخو رسول الله ووارث علمه ومعدن حکمته وصاحب سره، وما أنزل الله حرفا فی کتاب من کتبه الا وقد سار الی، وزاد لی علم ما کان وما یکون الی یوم القیامة (الی أن قال) ألا وان للباطل جولة وللحق دولة. وأنی ظاعن عن قریب فارتقبوا الفتنة الأمویة والدولة الکسرویة، ثم تقبل دولة بنی العباس بالفرح والبأس (بالفزع والیأس) وتبنی مدینة یقال لها (زوراء) بین دجلة والفرات، ملعون من سکنها، منها یخرج طینة الجبارین، تعلی فیها القصور وتسبل الستور، ویتعاملون بالمکر والفجور فیتداولها بنو العباس ۴۲ ملکا علی عدد سنی الملک ثم الفتنة الغبراء والقلادة الحمراء، فی عقبها (عنقه) قائم الحق، یسفر عن وجهه بین أجنحة الأقالیم کالقمر المضیء بین الکواکب، ألا وان لخروجه علامات عشرة أولها تحریف الرایات فی أزقة الکوفة وتعطیل المساجد، وانقطاع الحاج، وخسف وقذف بخراسان، وطلوع الکوکب المذنب، واقتران النجوم، وهرج ومرج وقتل ونهب، فتلک علامات عشرة ومن العلامة الی العلامة عجب، فاذا تمت العلامات قام قائمنا قائم الحق)(۳۱۹).
(اصبغ بن نباته) گفت: امیر المؤمنین (علیه السلام) برای ما خطبه ای ایراد نموده، ودر آن خطبه چنین فرمود:
من برادر پیامبر ووارث علم ودانش، ومعدن حکمت وصاحب راز رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می باشم، وخداوند عالم هیچ حرفی از حروف کتابهای آسمانی خود را نازل نفرموده است جز این که آنها به من رسیده ودانشم را نسبت به حوادث گذشته وآینده ی جهان تا روز قیامت افزون فرموده است. (تا اینکه فرمود) ای مردم آگاه باشید وبدانید که برای باطل (در هر دوره ای) جولانی وحرکتی است، وبرای (حق) دولتی خواهد بود. من به همین زودی از میان شما می روم وبه عالم غیب رهسپار می گردم پس شما بعد از من منتظر فتنه امویان وسلطنت کسروی باشید(۳۲۰).
سپس فرمود: آنگاه دولت بنی العباس با قدرت وخوشحالی (ودر نسخه ای هراس ونومیدی) نمایان می شود وشهری که به آن زوراء می گویند، یعنی- بغداد - بین دجله وفرات ساخته می شود، کسی که (بدون عذر شرعی) در آن شهر سکنا گزیند مشمول خشم وغضب خداوند است (ملعون من سکنها).
از آنجا طینت جباران، وآب وگل آنان بیرون می آید (یعنی ستمکاران در آن شهر فراوان می گردند) وکاخهای بلند وعالی می سازند، وآنجا محل رفت وآمد مردمان می گردد، وبا مکر ونیرنگ، وفسق وفجور با مردم رفتار می کنند، و۴۲ نفر از سلاطین بنی العباس در آنجا سلطنت خواهند کرد، سپس فتنه ی تیره وتار، وگردن بند سرخ که در گردن، ویا پشت سر آن است، فرا خواهد رسید. وآنگاه پشت سر آن قائم بحق، در بین بالهای زمین مانند ماه نورانی در میان ستارگان درخشان پرده از روی غیبت خود خواهد برداشت.
آگاه باشید که برای آمدن آن حضرت (ده علامت است) نخستین آن علامتها (تحریف پرچمها) ودر روایتی دیگر (تحریق رایات) (یعنی: سوزاندن علمها) در کوچه های کوفه، وتعطیل مساجد، وجلوگیری از حج وزیارت بیت الله، وخسفی در زمین خراسان، ووقوع قذفی در همان سرزمین خراسان، وطلوع ستاره ی دنباله دار ونزدیک شدن ستاره ها به یکدیگر وهرج ومرج در دنیا، وقتل وغارت اموال می باشد، وآنگاه که این علائم ده گانه تمام شد قائم ما اهل بیت، قائم بحق قیام خواهد نمود.
فتنه غبراء چیست وقلاده سرخ کدام است؟
ما قبلا در موارد مختلفی در این کتاب به مناسبت هر موضوعی درباره ی برخی از علائم بخصوص علائم ده گانه که در برخی از خطبه ها غیر از خطبه ی فعلی، آمده است به اندازه ی لازم توضیح داده، ودر اینجا نیز برای اینکه مطلب روشنتر شود، بار دیگر (علائم ده گانه) را به نحو اختصار توضیح می دهیم ولی پیش از توضیح علائم ده گانه -لازم است بدانیم: که مقصود از فتنه ی غبراء وقلاده ی سرخ چیست؟ آیا مقصود از این دو جمله: هر دو یکی است که بگوئیم: مراد از آن جنگ جهانی است، یا اینکه این دو جمله دو مطلب است، تا اینکه بگوئیم (فتنه ی غبراء) مربوط به دوران بنی العباس و(قلاده ی سرخ) کنایه از جنگ، ویا جنگ عالمگیر است.
در هر صورت به نظر نگارنده (فتنه ی غبراء) و(قلاده ی سرخ) دو مطلب است وهر یک از این دو، به حوادث قبل از ظهور در طی سالهای متمادی اشاره دارد. اینک به توضیحی که در این زمینه می آوریم توجه فرمائید.
به حسب ظاهر آنچه از عبارت (ثم الفتنة الغبراء والقلادة الحمراء) فهمیده می شود این است که: کلمه ی (ثم) از نظر ادبی برای ترتیب وتراخی است ولذا چون بعد از ذکر ملوک بنی العباس کلمه ی (ثم) در عبارت عربی بکار رفته است چنین می نماید که (فتنه ی غبراء) یعنی: جنگ تیره وتار، اشاره به همان فتنه ی هلاکو، وحمله ی او به بغداد، وقلع وقمع بنی العباس وبرانداختن نظام خلافت جابرانه ی آنان است. چه آنکه در برخی از خطبه هایی که از امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره ی بغداد نقل شده چنین آمده است که آن حضرت فرمود:
(اذا جائت العصابة اللتی لا خلاق لها لتخربن والله یا أم الظلمة ومسکن الجبابرة وأم البلایا، یا ویلک یا بغداد ولدارک العامرة اللتی لها أجنحة الطواویس، تماثین کما تماث الملح، یأتو بنو قنطوره ومقدمهم جهوری الصوت، لهم وجوه کالمجان المطوقة وخراطیم کخراطیم الفیلة لم یتصل ببلدة الافتحها ولا برایة الا نکسها)(۳۲۱).
هر گاه آن طایفه ای که از دین بهره ای ندارند آمدند، ای پناهگاه والیان ستمگر، وای جایگاه ستمکاران، وای سرمنشأ همه ی فتنه ها وبدبختیها، ویران وخراب خواهی گشت، ای وای بر تو ای بغداد وبر آن خانه های معمور وآبادت که همچون طاووسهای زیبا وقشنگ، بال برآورده است مانند نمکی که در آب حل می شود نابود خواهی شد واز بین خواهی رفت. (بنو قنطوراء) می آیند وپیشاپیش آنان، فرمانروائی است که صدائی بلند دارد، وآنان (یعنی بنو قنطوراء وطایفه ی ترک) کسانی هستند که صورتهایشان همچون سپر طوق شده پهن، ودماغهایشان مانند خرطوم فیل دراز وکشیده است آن فرمانروا به هیچ شهری نمی رسد مگر آنکه آن را می گشاید وبه هیچ پرچمی نمی گذرد جز آنکه سرنگونش می سازد.
پس تردیدی نیست که مراد از (بنی قتطوره) طایفه ی ترک ولشکر چنگیزاند زیرا کلیه ی این صفات همانطوریکه قبلا هم در حدیث دیگری در مورد (هلاکو خان) گفتیم منطبق با ایشان است چه آنکه آنها بلند آواز ودارای صورتی پهن ودماغی دراز بوده اند، وبه هر شهری که می رسیدند آن را فتح می نمودند واهلش را می کشتند وهر لشکری که با آنها روبرو می شد منهدم می ساختند و(ری) وبغداد را خراب کردند وویران نمودند، وآن چنان قتل وغارتگری کردند تا جائی که (دائرة المعارف بستانی) می نویسد: در هجوم هلاکو ولشکریانش به شهر بغداد متجاوز از دو میلیون نفر در این حادثه خونین کشته شدند واموال زیادی به غارت رفت وخانه های فراوانی طعمه ی حریق گردید.
بنابراین جای شک باقی نمی ماند که مراد از: (فتنه ی غبراء) فتنه هلاکو خان مغول، وهجوم به بغداد ومستأصل ساختن (بنی العباس) وقتل آخرین خلیفه، ونابودی وزراء ویاران وپیروان خلیفه ی عباسی است.
واما (قلاده ی حمراء) ویا گردن بند سرخ، احتمال دارد که همان فتنه ی هلاکو باشد، واحتمال هم می رود که اشاره به جنگ دیگری غیر از فتنه ی هلاکو باشد. ولی بقرینه ی واو عاطفه وظهور حضرت بقیة الله -عجل الله تعالی فرجه - که بعد از (قلاده ی حمراء) آمده است قویا احتمال می رود که مراد از آن جنگ جهانی، ویا جنگ دیگری در رابطه با عراق باشد که سرانجام به ویرانی بغداد منجر شود، چه آنکه در اخبار زیادی بخرابی بغداد در آخر الزمان، تصریح شده است.
علامات ده گانه ظهور
همانگونه که ملاحظه فرمودید در خطبه ی افتخاریه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) برای ظهور حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) ده علامت ذکر شده است، که ما به ترتیب یکایک آنها را برای اطلاع خواننده ی عزیز مختصرا توضیح می دهیم.
علامت اول: درباره ی علامت اول، یا نخستین علائم ظهور حضرت بقیة الله - عجل الله تعالی فرجه - در روایات به اختلاف سخن رفته است.
در برخی از روایات نخستین علامت، تخریق زوایا (یعنی: حفر کانالهای عریض وطویل در راه های ورودی بکوفه) ذکر شده، ودر برخی از روایات نخستین علامت، طلوع ستاره دنباله دار ذکر گردیده، ودر برخی از روایات هم، چنانکه در اینجا (یعنی: در خطبه ی افتخاریه) ملاحظه نمودید (تحریف رایات) یعنی: مبدل کردن پرچمها وتعویض آن در کوچه های کوفه آمده است، وظاهرا علت این اختلاف کثرت نقل حدیث ویا عدم دقت نساخ، در ضبط آن بوده است.
به هر حال گرچه نسخه های کتابها مختلف است، اما در عین حال هدف مشخص است، زیرا: برداشتی که از کل حدیث بدست می آید این است که: یکی از علامات ظهور وقوع حوادث ناخوش آیند در عراق، وقتل وکشتار مردم این سرزمین، وحکومت کردن مشتی اراذل واوباش بر جان ومال وناموس مردم این سامان است. ودر هر صورت اگر عبارت عربی حدیث (تحریف الرایات) صحیح باشد مقصود از آن، کنایه از تغییر قوانین متقنه ی اسلام، وظهور کفر، وتسلط اجانب بر سرنوشت مردم عراق، ونابسامانیهای اخلاقی واجتماعی ومفاسد بیش از حد واندازه در این سرزمین اسلامی است چه آنکه (تحریف) بمعنی تعویض وجابجا کردن است (راغب اصفهانی) در (مفردات)در معنای کلمه ی تحریف، در ماده ی (حرف) چنین می نویسد: (تحریف الشیء) برگرداندن شکل وحالت چیزی است، مثل؛ تحریف القلم - یعنی تراشیدن قلم وتغییر شکل دادن آن، ونیز می گوید: تحریف کلام، به یک طرف بردن آن است.
علی هذا- اگر عبارت عربی حدیث درست باشد وکسانی که کتابها را در زمان پیش از ظهور چاپ رونویسی می کرده اند اشتباه نکرده باشند، منظور از (تحریف رایات) کنایه از ظهور کفر است، ولی همانطوری که گفتیم مشکل این است که: نسخه ها مختلف است ودر بعضی از روایات دیگر (تحریق رایات) یعنی سوزاندن پرچمها در کوچه های کوفه آمده است، وبنابراین اگر عبارت دوم درست باشد، کنایه از زد وخورد وتظاهرات واجتماع احزاب مختلف، یا وقومع جنگ بین دو طایفه ودو حزب، ویا اشاره به لشکرکشی (سید حسنی) به عراق وشعله ور شدن آتش جنگ وبرخورد لشکریان سید حسنی با سفیانی در کوچه های کوفه می باشد.
علامت دوم: تعطیل شدن مسجدها است که قبلا در این باره توضیح داده ایم ودیگر بار تکرار نمی کنیم.
علامت سوم: جلوگیری از حج، وممانعت از زیارت بیت الله الحرام است که به جهت عدم امنیت واختلاف دولتها ونا امن بودن راهها کسی به حج نخواهد رفت ودر حدیثی که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) درباره ی برخی از علائم ظهور ونا امنی راه ها روایت شده چنین آمده است که آن حضرت فرمود:
(مهدی این امت از ماست واز علامات قیام آن حضرت این است که: هر گاه دنیا هرج ومرج شود وفتنه ها پشت سر یکدیگر ظاهر گردد وراهها قطع ونا امن شود وبرخی بر برخی یورش برند، نه کبیر بر صغیر ترحم کند ونه صغیر از کبیر توقیر نماید، در آن هنگام خداوند مهدی ما را که ازنهمین صلب حسین (علیه السلام) است برمیانگیزاند تا دژهای گمراهی وضلالت ودلهای مهر شده وبیمار را بگشاید، او در آخر الزمان قیام می کند همچنانکه من در اول زمان قیام نمودم، پس زمین را پر از عدل وداد می کند چنانکه پر از ظلم وجور شده بود(۳۲۲).
علامت چهارم: خسف زمین خراسان است، وخسف بمعنی، نگونسار شدن وواژگون گردیدن، وفرو رفتن وفرو بردن زمین است اهل خود را، قرآن مجید درباره ی (قارون) می فرماید: (فخسفنا به وبداره الارض)(۳۲۳).
ما قارون وخانه اش را به زمین فرو بردیم.
والبته در تصور معنای فرو رفتن به زمین که قارون بدان دچار شده وکفار نیز بدان تهدید شده اند بسیار طبیعی وآسان است، زمین به دستور خدا زلزله می کند ودر اثر آن دهان می گشاید وهرچه را که خدا بخواهد در خود فرو می برد.
در مورد خسف زمین خراسان نیز چنین است، ممکن است زمین لرزه شود وزمین گروهی را در خود فرو برد، والبته تاکنون چندین مرتبه زلزله های عظیم وبزرگی روی داده وزمین ده ها وصدها هزار نفر را در خود فرو برده است. ولی ظاهرا منظور از خراسان چنانکه قبلا هم گفته ایم (ایران) ومقصود از خسف، خراب شدن برخی از شهرهای ایران است نه نفس خراسان، وزمین لرزه هم امکان دارد در هر شهری اتفاق بیفتد واختصاص به خراسان ندارد، واین امر خداوند است هرگاه بخواهد که مردمی را متوجه نموده واز غفلت بیرون بیاورد آنها را با چنین وسائل امتحان می کند ومتوجهشان می سازد.
علامت پنجم: وقوع (قذف) در سرزمین خراسان است وهمانطوریکه بارها تذکر داده ایم وقبلا هم درباره ی خراسان به تفصیل سخن گفته ایم مقصود از خراسان، نفس خراسان نیست مراد از آن مملکت ایران است واما (قذف) چنانکه بر ارباب فضل ودانش واهل نظر پوشیده نیست به معنی: انداختن چیزی ورها کردن آن است.
در قرآن کریم در سرگذشت حضرت موسی علی نبینا وآله و(علیه السلام) می خوانیم که خداوند به مادر موسی وحی نمود (أن أقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم)(۳۲۴) (موسی را در تابوت (صندوق) بگذار وآنرا به دریا بینداز).
ومعلوم است که مراد از این انداختن، انداختن معمولی نیست، زیرا در آیات قرآن محلی یافت نمی شود که مراد از (قذف) یعنی: (انداختن) انداختن معمولی باشد، وهمچنین در آیات قرآن نمی توان موردی پیدا کرد که مراد از انداختن، انداختن غیر محسوس باشد بلکه در هر موردی که کلمه ی (قذف) به کار رفته به معنی انداختن محسوس به کار رفته است چه انداختن ظاهری ومادی وچه معنوی بوده باشد.
بنابراین تردیدی نیست که وقوع (قذف) در سرزمین خراسان یعنی ایران، قذف معمولی نیست بلکه مراد از آن پرتاب کردن ورها کردن چیزی است که هم شامل قذف است وهم مشمول خسف، وروی این بیان دور نیست که وقوع قذف کنایه از پرتاب موشکها وخراب شدن برخی از شهرها وپریشان شدن مردم آن شهرها ومتفرق شدن آنان ومهاجرت به شهرهای دیگر باشد.
علامت ششم: طلوع ستاره ی دنباله دار است، که قبلا درباره ی این علامت صحبت کرده ایم وحدیث مفضلی هم، دراین باره از امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیده است که بزودی آن را ذکر خواهیم نمود.
علامت هفتم: نزدیک شدن ستاره ها به یکدیگر است که تشخیص وشناخت این علامت مربوط به منجمین وستاره شناسان است واز علم نجوم معلوم می شود.
علامت هشتم: هرج ومرج در دنیاست، که هرکس هر کسی شود وهر کس هر کاری که دلش خواست انجام دهد ودادخواه وفریاد رسی نباشد، مرحوم سید طاووس در کتاب (الملاحم والفتن) در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: قبل از قیامت (صغری) یعنی: (پیش از ظهور حضرت ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه -) هرج است، گفتند یا رسول الله هرج چیست؟ فرمود: کشتن، گفتند یا رسول الله یعنی بیشتر از زمان فعلی ما کشته می شوند؟ فرمود: منظور نه این است که شما را کفار می کشند، بلکه کار بجائی می رسد که انسان همسایه وبرادر وپسر عموی خود را می کشد!! پرسیدند یا رسول الله آیا عقل ندارند؟ فرمود: عقل مردم در آن زمان (بر اثر هواهای نفسانی) گرفته می شود، وبجای عقلاء افرادی می نشینند که گمان می کنند کسی هستند وشخصیتی دارند!)(۳۲۵).
علامت نهم: قتل وکشتار وخونریزی بسیار است، که مردم دنیا با خیالات فاسد وطمع بستن به دنیای مادی دو روزه ورسیدن به قدرت ویا به واسطه ی پیدایش بدعتها واحزاب، واختلاف مذاهب ودرگیری احزاب ودشمنی با همدیگر واحداث فتنه ها وجنگها یکدیگر را به قتل می رسانند.
علامت دهم: (نهب) وغارت اموال است، که برخی از مردم بر برخی دیگر یورش برند وبا زور وقلدری اموال یکدیگر را غارت نمایند، ویا دولتهای جور به جان یکدیگر بیفتند وبرای تأمین مصالح کشور خود مردم را غارت کنند واز سخن حضرت که فرموده است (وقتل ونهب) چنین استفاده می شود که قتل وکشتار بوسیله ی شعله ور شدن آتش جنگ، وغارت اموال به سبب همان تأمین مخارج جنگ است که دولتها ناچار می شوند برای اینکه عقب نیفتند ودر جنگ شکست نخورند مالیاتی را بر دوش ملتها می گذارند واز این طریق بودجه ی هنگفتی را به خاطر هزینه های جنگی وضع می نمایند، واموال مردم را به غارت می رود.
آری: سپس وقتی که این علائم ده گانه تمام شد، آنگاه قائم بحق، قیام می کند ودشمنان خدا را بقتل می رساند وزمین را به خواست خدا پر از عدل وداد می نماید (انشاء الله تعالی وجعلنا من أنصاره وأعوانه)
حدیث چهارم: درباره بنی امیه وبنی عباس وستاره دنباله دار
مرحوم (کلینی)- رضوان الله تعالی علیه- در کتاب (روضه کافی) در حدیثی از مسعدة بن صدقه، از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین (علیه السلام) در مدینه برای مردم خطبه ای خواند وپس از حمد وثنای الهی ودرود بر پیغمبر وآلش، چنین فرمود:
اما بعد براستی که خدای تعالی پشت هیچ جباری وزورگوئی را از سرکشان وستمگران روزگار نشکسته است مگر اینکه مدتها به وی مهلت داده است (تا با او اتمام حجت کند وستمگر دست از عملش بردارد وتوبه نماید) واستخوان شکسته ی هیچ ملتی را بهم پیوند نداده (یعنی آنها را متحد ومتفق نساخته است) مگر بعد از فشار وسختی وبلا، وای مردم شما پیش از این به گرفتاریها مبتلا بودید وبعد از این نیز مصائب ومشکلاتی خواهید داشت.
این را بدانید که نه هر صاحب دلی عاقل است ونه هر صاحب گوشی گوش شنوا دارد ونه هر نگاه کننده ای که به چشم نگاه کند، بیناست. ای بندگان خدا در آنچه برای شما حائز اهمیت است خوب تأمل کنید ورغبت نشان بدهید، سپس به میدانهای (تاخت وتاز) کسانی که به شیوه ی پیروان فرعون رفتند وغرق در ناز ونعمت بودند وباغها وچشمه ها وکشتزارها ومقام ارجمندی داشتند ودر بهترین جاها می زیستند وخداوند آنها را به حال خود واگذاشت، بنگرید وببینید که خداوند چگونه بعد از آن عیش ونوشها وامر ونهی هایی که داشتند کارشان را پایان داد وبه چه سرنوشتی مبتلا شدند.
عاقبت نیک در بهشت از آن کسی است که شکیبا باشد وهر کس از شما که شکیبا باشد سرانجامش بهشت است وبه خداوند سوگند که در آن جاویدانند وسرانجام کارها به دست خداست.
ای شگفتا! وچرا در شگفت نباشم از اشتباهات وخطاکاریهای این فرقه ها ودستجاتی که در دین ومسلک خود این همه با هم اختلاف دارند وبا دلیلهای نادرستی که هر کدام بر مذهب باطل خود می تراشند نه از دستور پیغمبری پیروی می کنند ونه به رفتار وصی وجانشین پیغمبری عمل می نمایند ونه ایمان به غیب وروز جزا می آورند ونه هم از عیب جوئی مردم چشم پوشی می کنند.
کار خوب در نظرشان همان است که خود آن را نیک وخوب می شناسند وکار زشت در نظرشان همان است که خود آن را زشت می شمارند وهر کدام از آنها برای خود امام ورهبری است، وبه اعتماد هوای نفس وخیالات فاسده وتوسل بزور وقدرتهای فانی پیوسته به راه های کج ومنحرف می روند وبه مردم ستم می کنند، وآن را می گیرند که به نظر خودشان وسیله ی محکم وپابرجائی است وجز خطا چیزی بسرمایه زندگی نمی افزایند.
هرگز به خدا نزدیک نمی شوند وبیش از اندازه از درگاه الهی دور می گردند، یک عده از آنها به دسته ای دل می بندند وجمعی از آنها جمعی دیگر را تصدیق می کنند، وهمه ی اینها به خاطر ترس ووحشتی است که از قوانین یادگاری رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وپیروی از سفارش پیامبر درباره ی ائمه طاهرین (علیهم السلام)، وتنفر وبی اعتنایی نسبت به امانتهای الهی واخبار رسیده ی از آفریننده آسمانها وزمین دارند.
آنها مردمی حسرت مند می باشند وپناهگاه امور شبهه ناک واهل تیرگیها وگمراهی وتردیدند. والبته کسی که خداوند او را به خودش ودلخواهش واگذاشت در نزد کسی که از وضع او اطلاعی ندارد تأمین دارد، اینان چقدر شباهت دارند به چهارپایانی که مهترشان غائب شده واز سر آنها رفته باشد.
دریغا! از کارهایی که شیعیان من بزودی پس از این دوستی موقتی که امروز با هم نسبت به یکدیگر انجام می دهند، چگونه بعضی از آنها موجبات بدبختی دیگری را فراهم می آورند وبرخی، برخی دیگر را بقتل می رسانند. فرداست که آنها از اصل وریشه جدا گشته وپراکنده می گردند (وبعد از من از دور امامان به حق دور می شوند) وبه شاخه دست می زنند (وبسوی آنها که از حقیقت اسلام بدورند می روند) واز غیر اهلش انتظار پیروزی بر دشمن دارند، هر دسته ای از آنها به شاخه ای می چسبد (وبه حزبی رو می آورد) وبه هر سو که آن شاخه متمایل شود آنان نیز به همان سو متمایل می شوند.
با اینکه خداوند- که ستایش خاص اوست- بزودی اینان را برای بدترین روز ذلت بنی امیه گرد خواهد آورد هم چنانکه باد پائیزی لکه های ابر را گرد می آورد. خدا میان آنها الفت برقرار خواهد نمود وآنها را نسبت به هم یکدل خواهد ساخت وسپس مانند توده های ابر متراکم وانبوه آنان را بهم پیوند خواهد داد. وپس از آن درهای آزادی به رویشان خواهد گشود که چون سیلی بنیان کن از جایگاه انقلاب خویش بیرون آیند وچون سیل باغهای یمن (سیل عرم) که خدا موشی را برای ویرانی سد آنها فرستاد (وآن موش آن سد را سوراخ کرده وآبها بصورت سیلی بنیان برانداز سرازیر شده ودر برابرش هیچ تپه ای برجای نمانده وراه آن سیل را هیچ کوه محکمی برنگرداند) آنها نیز همچنان سیل آسا در روی زمین به حرکت درآیند.
وخداوند آنها را در شکم دره ها وجاهای مناسب پراکنده سازد وسپس آنها را بمانند چشمه سارهائی بر روی زمین روان گرداند تا بدین وسیله حقوق از دست رفته ی قومی را از قوم دیگر بگیرد وگروهی را در دیار گروهی ساکن گرداند تا بنی امیه (که آل محمد (صلی الله علیه وآله) را از خانه وکاشانه خود در بدر نمودند) خود نیز آواره وسرگردان شوند ودیگر نتوانند آنچه را که غصب نموده وبه زور گرفته بودند (یعنی حق آل محمد (صلی الله علیه وآله) را) غصب وپایمال کنند.
خداوند بوسیله ی ایشان (یعنی: شیعیان) پایه محکمی را (که مقصود همان حکومت بنی امیه است) ویران کند وبوسیله ی آنها بنیانها وساختمانهای سنگی وکاخهائی را که در شام بنا کردند منهدم سازد وکوه ودشت سرزمین شام ووسط مسجد دمشق را از مخالفین بنی امیه پر ومملو سازد. سوگند به خدائی که دانه را شکافت وانسان را آفرید آنچه گفتم حتما واقع خواهد شد، وگویا من هم اکنون صدای شیهه اسبان وسر وصدای درهم وبرهم مردان جنگی ورزم آورانشان را می شنوم.
به خداوندی خدا سوگند، آنچه در دست بنی امیه است از زر وسیم وقدرت، بعد از آن شکوه وجلال وفرمانروایی در شهرها- مانند دنبه ی چربی که بر روی آتش آب می شود- آب خواهد شد. هر کس از آنها بمیرد گمراه مرده وکار هر کس از آنها که باقی بماند با خداست، وهر کس که توبه کند وبسوی خدا باز گردد خداوند توبه پذیر است. وامید است که خداوند شیعیان مرا پس از پراکندگی برای بدترین روز گرفتاری اینان گردآورد وبرای کسی نیست که چیزی را برای خدا اختیار کند بلکه تمام اختیارات وتدبیر همه ی امور بسته به اراده ومشیت باری تعالی است.
ای مردم کسانی که به ناحق منصب امامت را بخود می بندند وشایسته آن نیستند فراوانند، اگر شما بواسطه ی تلخی حق از آن روی برنتابید وخود را خوار نکنید ودر توهین باطل وپست کردن آن سستی نورزید آنها که در شجاعت بپایه ی شما نمی رسند بر شما دلیر نمی شوند وقدرتمندان بر شما مسلط نمی گردند وپیروی حق را ترک نمی کنند ودر صدد پایمال کردن اطاعت حق ودور کردن آن از اهلش نخواهند بود.
ولی افسوس! افسوس که (دوباره) مانند بنی اسرائیل عهد موسی (علیه السلام) در کار خود حیران وسرگردان می شوید! به جان خودم سوگند یاد می کنم که تحیر شما پس از من به مراتب چند برابر سرگردانی بنی اسرائیل خواهد بود (زیرا بنی اسرائیل چهل سال در بیابان (تیه) حیران وسرگردان بودند، ولی شما مسلمانان بعد از غصب حق آل محمد (صلی الله علیه وآله) وظلم وستمی که نسبت به اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) روا داشتید تا ظهور مهدی موعود در امر دین خود حیران خواهید ماند).
باز هم به جان خودم سوگند یاد می کنم که چون مدت حکومت بنی امیه به پایان برسانید باز هم شما به دولت باطل دیگری (چون بنی عباس) که بعد از آنها خواهد آمد ومردم را به گمراهی دعوت خواهد نمود می پیوندید وبه دور آنها اجتماع می کنید وباطل را زنده می سازید وحق را پشت سر می اندازید واز نزدیکی جنگجویان (با افتخار) (بدر) (یعنی خود حضرت) می برید وبه دورترین فرزندان جنگ کنندگان با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) (یعنی فرزندان عباس بن عبد المطلب که در جنگ بدر در زمره ی لشکر مشرکین به جنگ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده بود) پیوند می کنید.
(ولعمری أن لو ذاب ما فی أیدیهم لدنا التمحیص للجزاء وقرب الوعد وانقضت المدة وبدا لکم النجم ذو الذنب من قبل المشرق ولاح لکم القمر المنیر) این را بدانید به جان خودم سوگند که چون حشمت آنها (یعنی بنی العباس) نیز به پایان رسید ودولت وقدرتشان از میان رفت امتحان برای پاداش نزدیک می شود، ووعده ی حق (یعنی وعده ی خروج آل محمد (صلی الله علیه وآله) وقیام قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه نزدیک می گردد)، ودوران ظلم وستم وحکومت اهل باطل، سپری می شود وستاره ی دنباله دار از سمت مشرق برای شما ظاهر می گردد وماه تابان برای شما طلوع می نماید پس چون این علائم پدیدار شد بسوی خدا باز گردید وتوبه کنید.
(واعلموا أنکم ان اتبعتم طالع المشرق، سلک بکم مناهج الرسول (صلی الله علیه وآله) فتداویتم من العمی والصمم والبکم، وکفیتم مؤنة الطلب والتعسف ونبذتم الثقل الفادح عن الأعناق) وبدانید که اگر شما از طلوع کننده ی مشرق پیروی کنید او شما را به راههای روشن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رهبری خواهد کرد. وشما را از کوری وکری وگنگی نجات خواهد داد، ودر نتیجه رنج آنچه را که طلب می کردید وخود را به زحمت می انداختید آسوده خواهد نمود وبار سنگین وکمرشکن (اطاعت زورمندان وزمامداران ستم پیشه) را از روی دوش خویش خواهید برداشت.
وخداوند کسی را از رحمت خود دور نمی سازد مگر آنکه از پذیرش حق سر باز زند، وظلم را پیشه خود سازد وزور بگوید وآنچه را که حق آن را ندارد (از دیگران) به ناحق بستاند (وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)(۳۲۶).
توضیحی کوتاه پیرامون خطبه وستاره دنباله دار
خواننده ی عزیز! در این خطبه ی مفصل آن چنانکه ملاحظه نمودید امیر المؤمنین (علیه السلام) به مقدار کافی از اتمام حجت خداوند با ستمکاران وعبرت گیری از گذشتگان وخطاکاران، وغاصبین حقوق اهل بیت (علیهم السلام) وسفارشات رسول الله (صلی الله علیه وآله) واختلافات شیعه وانقلاب آنها علیه بنی امیه، وانقراض سلطنت آنان، وهم چنین از غیبت صاحب غیبت (یعنی حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه-) وعلامات ظهور آن حضرت وستاره ی دنباله داری که از شرق طلوع می نماید از همه ی آنها سخن گفته وبر همه ی اهل عناد ولجاج حجت را تمام نموده وبرای کسی که جویای حق ویافتن راه حقیقت باشد همین مقدار از سخنان درربار مولای متقیان (علیه السلام) او را کفایت می کند.
واگر انسانی با فکر واندیشه ی سالم وبه دور از هواهای نفسانی وخواهشهای دل وآرزوهای دراز، در این حدیث دقت کند ومقداری تأمل نماید نیازی به تصریح وتوضیح نیست، چه آنکه امیر المؤمنین (علیه السلام) پس از بیان انقراض بنی العباسی با صراحت کامل به یکی از علائم مهم ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا له الفداء که طلوع ستاره ای دنباله دار، وکنایه از ظهور شخصی در آخر الزمان وپیش از ظهور مبارک ومنتقم حقیقی است اشاره نموده وپیدایش شخصیت کم نظیری را که زمینه ساز حکومت عدالت پرور حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) است به مردم گوشزد فرموده است.
وبرای هر انسان واندیشمندی واضح وروشن است که این (ستاره ی دنباله داری) که امیر المؤمنین (علیه السلام) به ظهور آن خبر داده وفرموده است (اگر شما از طلوع کننده ی مشرق پیروی کنید، او بار سنگین وکمرشکن اطاعت زورمداران ستم پیشه را از روی دوش شما برمی دارد) این ستاره، آن ستاره ی دنباله داری که در آسمان طلوع می کند نخواهد بود، وگرچه آن ستاره ی دنباله دار نیز از علائم قریب به ظهور است ودرباره ی آن روایات فراوانی رسیده است، ولی پر واضح است که ستاره ای که مردم را به راه حق رهبری می نماید وآنان را از جهل وبی خردی نجات می دهد وچشمها را بینا وگوشها را شنوا وزبانهای گنگ وبسته را باز می کند، ستاره ی فروزان علم ودانش واختر تابناک تقوی وفضیلت وزداینده جهل وبی خبری است وچنان می نماید که او عالمی بزرگوار ورهبری دراک وپرمایه است وچگونه می توان پذیرفت که یک ستاره که یک جسم نورانی جامدی بیش نیست بتواند مردم بی خرد وجاهل را از کوری وکری وگنگی نجات بخشد.
بنابراین تردیدی نیست که (طلوع ستاره ی دنباله دار از مشرق) اشاره به همان قیام پرشور (سید حسنی) ویا نهضت پر طنطراق (هاشمی خراسانی) است. جز این تفسیر وتأویل دیگری ندارد.
حدیث پنجم: خطبه حضرت سلمان وعلائم ظهور وفتنه مشرق
مرحوم علامه ی مجلسی در (بحار) ومرحوم شیخ علی حائری یزدی در کتاب (الزام الناصب) از (احتجاج طبرسی) نقل کرده اند که حضرت سلمان فارسی پس از سه روز بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای مردم خطبه ای خواند ودر آن خطبه خطاب به مردم چنین گفت:
ستایش خدای را که مرا بعد از آنکه حق را انکار می نمودم به دین خود هدایت فرمود، چه آنکه من آتش کفر را شعله ور می ساختم وآن را بالا می بردم واز آن بهره ای داشتم تا اینکه خدای عز وجل محبت (تهامه) (یعنی سرزمین مکه) را به دلم انداخت.
پس در حالی که گرسنه وتشنه بودم وقومم مرا طرد کرده ودستم خالی بودم ومرکبی نداشتم که بر آن سوار شوم ومالی در دستم نبود که مرا توانائی بخشد بیرون آمدم وحالم آنگونه بود که بود تا به حضور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شرفیاب شدم وآنچه را که می دانستم شناختم وعلائمی که درباره ی رسول خدا اطلاع داشتم دیدم. پس خداوند بوسیله ی او مرا از آتش نجات داد ودر دنیا به آن معرفتی که بوسیله ی آن به دین مبین اسلام داخل شدم رسیدم.
آگاه باشید ای مردم، حدیث مرا بشنوید وسپس در آن تعقل کنید، به من علم ودانش فراوانی داده شده واگر همه ی آنچه را که می دانم به شما اطلاع دهم گروهی خواهند گفت او دیوانه است وگروه دیگری خواهند گفت خدایا کشنده ی سلمان را بیامرز، آگاه باشید که برای شما مرگ ومیرها ومقدراتی است که به دنبال آن بلاهائی خواهد بود (تا اینکه گفت:)
آگاه باشید که در سرزمین (تهامه) یعنی: حجاز ومکه دو گروه به هم می رسند که هر دو گروه کافرند، آگاه باشید که برای قبیله ی (کلب) (لشکریان سفیانی) فرو رفتنی است در زمین واگر چیزی نبود (وموانعی ایجاب نمی کرد) من محل به خاک افتادن آنها را به شما نشان می دادم ولی بدانید که آن سرزمین (بیداء) است، وپس از آن، کسی را که باید بشناسید خواهد آمد.
آگاه باشید که من کار خود را ظاهر نمودم وگفتنیها را گفتم وبه پروردگار ایمان آوردم وبه پیامبرم تسلیم شدم وبه مولای خود وولای مهر مسلمانی پیروی نمودم ای پدر ومادرم به قربان تو ای کشته شده ی کوفان! ای آه وسوز دلم برای بچه های کوچک واطفال صغیرت، وای پدرم به قربان صاحب سفره ای که زنان بسیار اختیار کرد (حسن بن علی (علیهم السلام)) (تا اینکه گفت:)
ای مردم ناخنهایتان را از روی دشمنانتان برندارید (وپیوسته با آن بستیزید) ودوستانتان را کنار نگذارید که شیطان بر شما چیره می شود.
به خدای بزرگ سوگند! که بزودی به بلائی دچار خواهید گشت که نتوانید آن را با دستهایتان تغییر دهید مگر اینکه بوسیله ی ابروهایتان به آن اشاره کنید.
(والله لتبتلن ببلاء لا تغیرونه بأیدیکم الا اشارة بحواجبکم، ثلاثة خذوها بها فیها وارجو رابعها وموافوها) سه تای آن را با آنچه در آن است بگیرید وچهارمش را نیز انتظار بکشید، وپس از آن امید دیدن او را داشته باشید. که برافروزنده ی پرچم ستم، علم ستمگری را برافروزد وشکم زنهای آبستن وبچه دار را پاره کند وکودکان خردسال را بر روی نیزه ها بردارد ومردان را در دیگها بجوشاند(۳۲۷).
آگاه باشید که من از شهادت نفس زکیه وریخته شدن خون او که در میان رکن ومقام وبسان گوسفند سرش را می برند خبر می دهم. ای وای (بر اسیران زنان کوفه) که آنها را به (ثویه) در حوالی نجف به اسارت می برند ودر شب هنگام آزاد می گردند.
ووعده ی میان شما (وخروج سفیانی وکشته شدن نفس زکیه) فتنه ای است که از شرق پیدا می شود (ومیعاد ما بینکم وبین ذلک فتنة شرقیة وجاء هاتف یستغیث من قبل المغرب فلا تغیثوه لا أغاثه الله، وملحمة بین الناس الی أن یصیر ما ذبح علی شبیه المقتول بظهر الکوفة وهی کوفان ویوشک أن یبنی جسرها ویبنی جنبیها) وهاتفی از طرف مغرب فریاد می کشد ومردم را به یاری می طلبد، شما او را یاری نکنید واجابتش ننمائید (که خدا او را یاری ننماید) وجنگ وکشتار بزرگی است میان مردم تا آنکه کشته ها همانند کشته شده ای که در پشت کوفه - یعنی در نجف اشرف- به قتل رسید باشد، باشد وآن کوفان است. ونزدیک است که جسر کوفه، (یعنی: پل روی شط) ساخته شود ودو طرف آن ساختمان گردد تا این که زمانی فرا رسد که مؤمنی در هیچ جای عالم نباشد مگر اینکه در آنجا باشد وبسوی آن رهسپار شود. آری این فتنه، فتنه ای است تقدیر شده که هیچکس نمی تواند آن را خاموش کند ویا از آن جلوگیری نماید وخانه ای از خانه های عرب پیدا نمی شود مگر اینکه این فتنه در آن داخل می شود(۳۲۸).
بلای بزرگ
مقصود حضرت سلمان از بلای بزرگ واینکه فرموده است (به خدا قسم به بلای بزرگی دچار خواهید گشت که نتوانید آن را با دستهای خود تغییر دهید مگر آنکه بوسیله ی ابروهایتان بدان اشاره کنید)، این است که: زمانی فرا خواهد رسید که در آن زمان پادشاهانی جبار وستم پیشه وفرمانروایانی ظالم وستمکار که از دین وایمان بهره ای ندارند بر شما حکومت خواهند نمود وچنان ظلم وفساد وتعدی نمایند که هر کس با آنها مبارزه کند ویا درباره ی ظلم وتعدی ایشان سخنی بگوید بلا فاصله او را دستگیر نموده وبه چوبه اعدام سپارند وهیچ کس قدرت ندارد که امر به معروف ونهی از منکر کند ویا اظهار مظلومیت نماید واگر بخواهد سخنی بگوید باید بوسیله ی اشاره با ابروهای خود مقصودش را به دیگری بفهماند واین بلا تا سه سال ادامه دارد وممکن است تا چهار سال وبیشتر هم طول بکشد تا اینکه به خروج سفیانی دوم منتهی گردد.
واحتمال هم دارد که مقصود از جمله ی: (سه تای آن را بگیرید وانتظار چهارمش را نیز داشته باشید) سه نفر باشد، یعنی: پس از پیدایش سه نفر که در سرزمینهای مختلفی مانند- شام، عراق وایران- به حکومت رسیدند واین سه نفر، که عبارت از: سفیانی اول، ودوم و(خراسانی) که سید هاشمی است با یکدیگر به زد وخورد پرداختند وجنگ وکشتار وخونریزی بین آنها تا سه سال وبلکه چهار سال وبالاتر بطول انجامید، آنگاه شما منتظر (فریادرسی که به این جنگ وکشتارها وفتنه وآشوبها خاتمه دهد) باشید.
اسارت زنان
واما اینکه فرموده است: (ای وای بر اسیری زنهای کوفه) مقصود از آن، زنها ودخترانی هستند که به دست لشکریان سفیانی دوم در نجف وکوفه اسیر می شوند، وآنها را بر وسائط نقلیه سوار می کنند وبه محلی بنام (ثویه) (که نام جائی در نزدیکیهای نجف اشرف است ودر آنجا قبر کمیل بن زیاد نخعی، یکی از اصحاب خاص امیر المؤمنین (علیه السلام) قرار دارد ونام فعلی آن حی الحسین است) می برند، وپس از جرم وجنایت وآدمکشی، وقتی که می خواهند آنها را با اموال سرقت شده وبه غارت رفته به عنوان غنائم جنگی حرکت دهند وبا خود همراه ببرند، بدون اینکه کوچکترین بی احترامی بدانها بشود ناگهان لشکریان خراسانی ویا سپاهیان سید حسنی، از ایران فرا می رسند وخود را به لشکریان سفیانی می رسانند وشبانه تمامی آنها را می کشند وحتی یکنفر از آنها را زنده نمی گذارند وزنان را آزاد، واموال غارت شده را از آنان شده را از آنان باز پس می گیرند، ولذاست که سلمان می گوید المستفدون ویا المستقذون عشیة.
فتنه شرق
واما اینکه گفته است: (وعده ی بین شما وخروج سفیانی وقتل نفس زکیه، فتنه ای است که از شرق پیدا می شود) ظاهرش این است که: این فتنه همان فتنه ای است که امیر المؤمنین (علیه السلام) بدان خبر داده وفرمود: (پیش از آنکه فتنه ای از شرق پیدا شود وهمه چیز را زیر دست وپای خود لگدکوب کند از من بپرسید).
واین فتنه همانگونه که قبلا هم گفتیم وروایاتی را نیز از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ی خروج پرچم های سیاه از مشرق، نقل نمودیم وبعد از این نیز روایاتی در همین زمینه درباره ی مشرق وخراسان خواهیم آورد، مربوط به قیام دینی ایرانیان ونهضت گروهی از مردم متعهد این کشور است که حق را مطالبه می کنند ولی آن را به آنها نمی دهند ولذا بپا می خیزند ومی جنگند ودر نتیجه باخواست خدا پیروز می شوند واین فتنه همانگونه که در اخبار آمده است آزمایشی است از سوی خداوند وتقدیری است از جانب باری تعالی که بدین وسیله مردم مؤمن وغیر مؤمن آزمایش می شوند وزمینه ی حکومت جهانی حضرت ولی عصر ارواحنا له الفداء نیز فراهم می گردد، وتا نزدیکیهای ظهور مبارک آن حضرت ویا تا آن موقعی که خدا بخواهد ادامه دارد.
هوچی گریهای سرویسهای خبری
واما اینکه گفته است: (هاتفی از طرف مغرب فریاد برمی آورد) بدون تردید این فریاد، فریادهای رادیوهای بیگانه، وداد وبیدادهای سرویسهای خبری غرب، وهوچی گریهای غربیها پیرامون جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، ویاری خواستن از جهانیان برای متسأصل ساختن ایران، ویا تحمیل صلح وسازش است وبه همین لحاظ است که سلمان می گوید: آن منادی را یاری نکنید که خدا یاریش نکند. واین بعلت آن است که کافرند ونباید دعوتشان را اجابت نمود.
حدیث ششم: خروج پرچم های سیاه از مشرق
مرحوم سید بن طاووس علیه الرحمه در مورد خروج پرچمهای سیاه از مشرق، حدیثی را از امام حسن مجتبی (علیه السلام) بدین صورت نقل کرده است:
(وعن الحسن (علیه السلام) ان رسول الله (صلی الله علیه وآله) ذکر بلاء یلقاه أهل بیته حتی یبعث الله رایة من المشرق سوداء من نصرها نصره الله ومن خذلها خذله الله حتی یأتو رجلا اسمه کاسمی، فیولوه أمرهم فیؤیده الله وینصره)(۳۲۹).
حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) روایت کرده است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بلائی را که دچار اهل بیتش خواهد گردید متذکر شد، واین روایت را از قول پیغمبر بازگو نمود که آن حضرت فرمود: تا اینکه خداوند پرچم سیاهی را از مشرق برمیانگیزاند که هر کس آن پرچم را یاری کند خدا او را یاری خواهد نمود وهر کس که یاری آن پرچم را ترک کند خدا هم یاری خود را از او ترک خواهد نمود وآنها (یعنی صاحبان پرچمهای سیاه) می آیند تا به نزد مردی که نام او نام من است (یعنی حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) واو را سرپرست خود می سازند وزمام کار خود را به دست وی می سپرند وخدا هم او را تأیید می کند ویاری می نماید.
ما این حدیث را از چندین منبع موثق حدیث در گذشته با الفاظ وعبارات مختلف ومتشابهی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل نموده ودرباره ی آنها توضیح داده ایم ودر اینجا دیگر مطلب گذشته را تکرار نمی کنیم وفقط به این نکته اشاره می کنیم که بدون تردید مراد، از این پرچمی که خداوند آن را از جانب مشرق برانگیخته می سازد، وصاحبان آن پرچم هم به نزد مردی می روند که نام او نام پغمبر است وخداوند او را تأیید می کند ویاریش می نماید، این پرچم، همان پرچم سیاهرنگ شیعیان وشعار دولت زمینه سازان حکومت مهدی (علیه السلام) است، وآن مرد هم که نامش نام پیغمبر است حضرت حجة بن الحسن العسکری (م ح م د) ولی مطلق خداوند حضرت صاحب العصر والزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد. واین پرچم است که هر کس آن را یاری کند خدا او را یاری خواهد کرد وهر کس یاریش را ترک گوید خدا هم او را دچار ذلت وخواری خواهد نمود.
حدیث هفتم: آغاز وانجام قیام مردم ایران
محمد بن ابراهیم نعمانی در کتاب (غیبت نعمانی) در مورد خروج کسانی که از مشرق قیام می کنند وخواستار حقند ولی حق را به آنها نمی دهند وآنها می جنگند تا اینکه پیروز می شوند وسپس زمان امور خود را به دست حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می سپارند، در روایتی از ابی خالد کابلی از حضرت ابو جعفر امام محمد باقر (علیه السلام) چنین نقل کرده است که آن حضرت فرمود:
(کأنی بقوم قد خرجوا بالمشرق یطلبون الحق فلا یعطونه، ثم یطلبونه فلا یعطونه، فاذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم فیعطون ما سألوه فلا یقبلونه حتی یقوموا، ولا یدفعونها الا الی صاحبکم، قتلاهم شهداء أما انی لو أدرکت ذلک لاستبقیت نفسی لصاحب هذا الأمر)(۳۳۰).
گوئی هم اکنون من گروهی را با چشم خود می بینم که از مشرق (خاور) قیام کرده اند وخواستار حقند ولی آن را به آنها نمی دهند، سپس باز حقشان را می طلبند ولی به آنان داده نمی شود وچون چنان دیدند اسلحه های خود را بر می گیرند وبر گردنهایشان می گذارند، این وقت آنچه را که می خواستند به آنها داده می شود ولی آن طایفه دیگر نمی پذیرند تا اینکه قیام می کنند وکارشان رونق می گیرد، وآنان آن را به کسی نخواهند داد مگر به صاحب شما (یعنی: حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) وکشته شدگانشان شهیدند. آگاه باش که اگر من آن روز را درک می نمودم خود را برای صاحب این امر (یعنی حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه-) نگه می داشتم.
این روایت با همه ی اختصارش از هیچ چیز فروگذار ننموده وتمامی آنچه را که در روایات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پیرامون خروج پرچم های سیاه، ومطالبه ی حق وقیام کردن وجنگیدن وزمینه سازی حکومت جهانی مهدی (علیه السلام) آمده است همگی، در خود جمع نموده وجای هیچگونه شک وشبهه ای برای کسی که طالب حق وجویای یقین باشد باقی نگذاشته است وتمام درهای شک وتردید را بسته است وامام (علیه السلام) حقانیت قیام این گروه وزمینه ساز بودن حکومت آنان را برای برپایی حکومت عدل (الله) در کمال صراحت بیان فرموده، وبطور ضمنی به راوی خبر نیز فهمانده است که انقلاب کنندگان وزمینه سازان حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) شیعه هستند وچون قیامشان برای حق ویاری دین وزنده ساختن احکام شریعت سید المرسلین است، لذا کشته شدگان آنها نیز شهیدند.
ناظم الاسلام کرمانی، در کتاب (علائم الظهور) صفحه ی ۹۷ پس از آنکه حدیث مزبور را از ابی خالد کابلی نقل کرده وبا کمال صراحت لفظ (مشرق) را به (ایران) ترجمه نموده است به دنبال آن چنین می گوید:
(در این خبر لفظ مشرق را به (ایران) ترجمه نمودم بعلت آنکه امام (علیه السلام) می فرماید آنچه از این گروه کشته می شوند، شهید شده اند واین جمله قرینه، وبلکه صریح است به آنکه مراد از (مشرق) آن مشرقی است که شیعیانش در آنجا می باشند وهمچنین اطلاق لفظ (مشرق) در اخبار بر مشرق فرات بسیار شده است).
حدیث هشتم: یکی از نشانه های نزدیک به ظهور
در توقیع شریفی که در سال ۴۱۰ هجری از ناحیه ی مقدسه به افتخار (شیخ مفید)
صادر شده وبا خط شریف حضرت صاحب الامر (علیه السلام) شرف تحریر یافته، ودر آن توقیع حضرت حجة بن الحسن العسکری (صلوات الله وسلامه علیهما) به برخی از علامت قیام خویش اشاره فرمود وعلاماتی را که نشانه ی نزدیکی فرج وظهور مبارک حضرتش می باشد به مرحوم شیخ مفید خصوصا وبه شیعیان عموما خاطر نشان فرموده ومرحوم طبرسی آن را در کتاب (احتجاج) نقل نموده چنین آمده است:
(بسم الله الرحمن الرحیم) اما بعد؛ سلام بر تو ای مخلص در دین، که در ولایت ودوستی ما خانواده مخصوص به یقین گشته ای... ما اگرچه بر طبق آنچه خداوند برای ما وشیعیانمان مصلحت دانسته تا زمانی که دولت دنیا در دست تبهکاران است در سرزمین دور دستی سکنا گزیده ایم که جایمان از جایگاه ستمگران به دور است ولی با این حال از احوال شما آگاهیم وهرگز چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست، ومی دانیم که چه گرفتاری وپریشانی به شما (شیعیان) رسیده است.
از آن وقتی که بسیاری از شماها به کارهائی دست زدند که پیشینیان صالح شما از آن روگردان بودند، وپیمانی را که خداوند از آنها گرفته بود پشت سر انداختند، گوئی از آن بی خبر بودند، ما شما را رها نکرده ویاد شما را از خاطر نبرده ایم وگرنه آن چنان سختی ها به شما روی می آورد که دشمنان، شما را مستأصل ساخته واز ریشه وبن برمی کندند.
فاتقوا الله جل جلاله، وظاهرونا علی انتیاشکم من فتنة قد أنافت علیکم، یهلک، فیها من حم أجله، ویحیی عنها من أدرک أمله، وهی أمارة لأزوف حرکتنا، ومباثتکم بأمرنا ونهینا، (والله متم نوره ولو کره المشرکون).
از خدا بترسید، وتقوی را پیشه خود سازید وما را در پیدایش فتنه ای که در پیش است ومدتی به درازا خواهید کشید وکسی که اجلش نزدیک شده در آن فتنه بهلاکت خواهد رسید وآن کس که عمرش به پایان نرسیده است نجات خواهد یافت، یاری دهید، آن فتنه نشانه ی نزدیکی قیام ما واظهار نمودن شما امر ونهی ما را برای همدیگر است وخداوند نور خود را به پایان خواهد رساند اگر چه مشرکان را خوش نیاید.
پس شما، از روشن شدن آتش جاهلیت، آتشی که گروهی اموی مسلک آن را روشن می کنند، تا بدین وسیله (فرقه ی مهدیه) (یعنی: شیعیان ومعتقدین به امام زمان (علیه السلام)) را بترسانند، به تقیه متمسک شوید. ومن ضمانت می کنم نجات کسی را که در آن فتنه خواهان منزلتی نباشد ودر طعن آن به راه پسندیده گام نهد وراهی را که موجب رضای خداست بپیماید.
اذا حلت جمادی الأولی من سنتکم هذه، فاعتبروا بما یحدث فیه، واستیقظوا من رقدتکم لما یکون فی الذی یلیه ستظهر لکم من السماء آیة جلیة، ومن الأرض مثلها بالسویة، ویحدث فی أرض المشرق ما یحزن ویقلق، ویغلب من بعد علی العراق طوائف عن الاسلام مراق، تضیق بسوء فعالهم علی أهله الأرزاق، ثم تنفرج الغمة من بعد ببوار طاغوت من الأشرار،: ثم یسر بهلاکه المتقون الأخیار.
چون ماه جمادی الاولی از این سال (یعنی سالی که فتنه ها وحوادث در آن روی می دهد) فرا رسد بدانچه در آن ماه اتفاق می افتد پند گیریدو برای آنچه پس از آن می آید (خود را آماده نموده) واز خواب غفلت بیدار شوید.
بزودی از آسمان برای شما نشانه ی آشکاری ظاهر می شود ومانند آن نشانه ای از زمین نیز بطور مساوی برایتان نمودار می گردد. ودر مشرق زمین، جریان ناگوار وحزن آوری که موجب قلق واضطراب مردم باشد اتفاق می افتد ومردمی که از اسلام هیچگونه بهره ای ندارند بر سر مردم عراق مسلط می گردند، که بوسیله ی کردار ناپسند آنها امرار معیشت وروزی بر مردم عراق تنگ می شود، وپس از این جریان با نابود شدن مرد سرکشی از اشرار اندوه بر طرف می گردد واز نابودی او مردمان با تقوی ونیکان خوشنود می شوند(۳۳۱).
خواننده ی عزیز! در این توقیع شریف آنچنانکه ملاحظه فرمودید، همه ی گفتنیها گفته شده ونشانه هائی که دال بر نزدیک قیام حضرت است به وضوح گوشزد گردیده است، ولی متأسفانه برخی از نویسندگان که در گذشته این توقیع شریف را ترجمه کرده اند، بدون توجه به این نکته ی مهم: که حضرت فرموده است (وهی امارة لازوف حرکتنا) یعنی: وآن فتنه نشانه ی نزدیکی قیام ما است بگونه ای آن را ترجمه نموده اند که گوئی همه ی حوادث مذکوره ی در توقیع، مربوط به زمان (شیخ مفید) است.
در حالی که حضرت تمام جریاناتی که پیش از ظهور مبارکش در عراق روی خواهد داد، وهم چنین حوادث دردناک وناگواری که برای دوستان وشیعیانش در ایران اتفاق خواهد افتاد که قلب مبارک حضرتش را جریحه دار خواهد نمود، در کمال صراحت پیشگوئی فرموده وبا لطف وعنایت پروردگار، پرده از روی چهره ی زشت، ونازیبای حکام خود فروخته ی عراق، که از اسلام ومسلمانی بهره ای ندارند، به روشنی برداشته وسرکرده ی آن گروه شرارت پیشه را به عنوان طاغوت اشرار معرفی نموده ودر نتیجه هلاکت ونابودی او را به نیکان وتقواپیشگان بشارت داده است.
تذکر
دراینجا بار دیگر این نکته را متذکر می شویم، که برخی از نویسندگان بدون توجه به نکات ظریف ولطیف ومثبتی که در توقیع حضرت صاحب الامر (علیه السلام) که به افتخار شیخ مفید شرف صدور یافته آمده است، کلیه ی علائم در توقیع را بر حوادث گذشته حمل نموده، وهمه ی آنها را جزء حوادثی که واقع شده به حساب آورده اند.
در حالی که هیچ نشانه ای بر وقوع چنین حوادث شکننده ای در زمان مرحوم شیخ مفید -علیه الرحمه- در تاریخ ثبت نشده وهیچگونه گزارشی در این زمینه به ما نرسیده است وخود آنها هم بطور ضمنی اعتراف دارند که دلیل قاطعی که بیانگر وقوع چنین حوادث سهمگینی باشد در دست ندارند.
بعلاوه اشارات وکنایات وجملاتی در توقیع شریف دیده می شود که دال بر عظمت وگستردگی حوادث مذکوره ی در توقیع است ونشان می دهد که جملگی آن حوادث از علائم ظهور است که ما برای مزید اطلاع به برخی از آنها اشاره می کنیم:
۱- در این توقیع، حضرت فرموده است: (شما شیعیان، در پیدایش فتنه ای که در پیش است ومدتی به درازا خواهد کشید ودر آن فتنه کسی که اجلش رسیده باشد بکام مرگ خواهد افتاد وآن کس که عمرش تمام نشده نجات خواهد یافت، تقوی را پیشه ی خود سازید وما را یاری دهید). که این جملات پر محتوی، حاکی از یک فتنه ی بزرگ وخاموش نشدنی وجنگی طاقت فرسا وطولانی است.
۲- حضرت فرموده است: (آن فتنه، نشانه ی نزدیکی حرکت ماست که بدون تردید حرکت در اینجا به معنای قیام وظهور است، چه آنکه بلا فاصله حضرت به دنبال این جمله فرموده است: (والله متم نوره ولو کره المشرکون)؛ خداوند نور خود را به پایان خواهد رساند، وذکر این جمله، اشاره به ظهور مبارک آن حضرت است.
۳- حضرت فرموده است: (از روشن شدن آتش جاهلیت که آنرا گروهی اموی مسلک روشن می کنند وبدان دامن می زنند، به تقیه متمسک، شوید، ویا خویشتن را محفوظ نگهدارید) که این خود نشانه ی درگیری واختلاف عرب وعجم است که در روایات دیگری نیز بدان تصریح شده است(۳۳۲).
۴- حضرت فرموده است: (آنها می خواهند با روشن ساختن آتش (جنگ) گروه راه یافته، (یعنی: شیعیان، ویا معتقدین به امام زمان (علیه السلام) را بترسانند)، که این خود نیز یکی از علائم ظهور است. چه آنکه مطابق اخبار زیادی که در منابع روائی شیعه وسنی آمده است، خروج خراسانی از ایران همان وحمله ی دشمنان دین وانسانیت به ایران، وزدن شهرهای ایران وکشتن بیگناهان همان(۳۳۳).
۵- حضرت فرموده است: (در آن سال از ماه جمادی الاولی که حوادث در آن واقع می شود، نشانه ی روشنی از آسمان، وهم چنین نشانه ی بارزی به طور مساوی از زمین برای شما آشکار می شود) که نشانی از وقوع چنین نشانه هائی در زمان شیخ مفید- رحمة الله علیه، در تاریخ دیده نمی شود.
۶- حضرت فرموده است: (در سرزمین مشرق، یعنی: در ایران ویا تمام خاورمیانه، جریان ناگواری که موجب اضطراب ونا راحتی مردم باشد روی می دهد) که دلیل قانع کننده ای بر وقوع چنین جریانی در زمان شیخ مفید در دست نیست.
۷- حضرت فرموده است: (بعد از این جریان، طوائفی که از دین وایمان بهره ای ندارند بر سر مردم عراق مسلط می شوند) که می توان گفت: مقصود از این گروههای خارج از دین، پیدایش احزاب مختلف، وروی کار آمدن آنها ووقوع کودتاهای پی در پی در عراق، وهجوم لشکریان سفیانی بدین سرزمین است.
بنابراین با توضیحاتی که درباره ی توقیع شریف یاد آور شدیم می توان گفت: آنچه را که برخی از نویسندگان در توضیح علائم یاد شده ی در توقیع مبارک آورده اند، صرف احتمالاتی بیش نیست. واین احتمالات هم نمی تواند بیانگر اثبات مدعای آنان ونشان دهنده ی واقعیت وحقیقت باشد.
در پایان این بحث لازم است این نکته را خاطر نشان سازیم که روایات مربوط به (مشرق) وحرکت پرچمهای سیاه، تنها به روایاتی که ما از باب نمونه ذکر نمودیم منحصر نمی شود، بلکه این روایات به قدری زیاد وفراوان است که اگر کسی بخواهد همه ی آنها را در یکجا گردآوری کند خود کتابی قطور ومفصل خواهد شد.
والبته ما در اینجا در صدد جمع آوری احادیث مربوط به (مشرق) وهم چنین جرح وتعدیل آنها واینکه روایت درست است یا آن، واین صحیح است یا دیگری، نیستیم. ونمی خواهیم پیرامون یکایک آن روایات اظهار نکنیم، بلکه هدف ما از نقل اینگونه روایات تنها بدین لحاظ است که بفهمانیم در هر جا در روایات ائمه معصومین (علیهم السلام) از: (خروج پرچمهای سیاه از مشرق) سخن رفته است معمولا وبلکه واقعا نظر روایات از (مشرق) به ایران اسلامی معطوف بوده است، چنانکه در حدیث (سوم) که درباره ی مشرق وپرچم های سیاه ملاحظه گردید، به ایرانی بودن صاحبان پرچمهای سیاه تصریح شده بود.
خراسان منطقه قیام زمینه سازان
اینک برای اینکه معلوم شود هدف روایات از (مشرق) در واقع ایران اسلامی بوده است چند نمونه از احادیثی را که در رابطه با حرکت پرچمهای سیاه از خراسان از ائمه معصومین (علیهم السلام) روایت شده وحدود جغرافیایی منطقه ی قیام زمینه سازان را به نحو شایسته ای از میان کلیه ی مناطق شرقی جهان مشخص ساخته است در اینجا می آوریم تا صدق سخنان گذشته ما بر خواننده گرامی روشن شود. واینک نمونه ای چند از روایاتی که درباره ی خروج پرچمهای سیاه از (خراسان) رسیده است.
۱- مرحوم سید بن طاووس - علیه الرحمه- در کتاب (الملاحم والفتن) در مورد خروج پرچمهای سیاه از (خراسان) حدیثی را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بدین صورت آورده است:
(عن ثوبان قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) اذا رأیتم الرایات السود خرجت من قبل خراسان فأتوها ولو حبوا علی الثلج، فان فیها خلیفة الله المهدی)(۳۳۴).
ثوبان روایات کرده است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: هر گاه دیدید که پرچمهای سیاه از طرف خراسان (یعنی: از ایران برای نبرد) خارج شد، پس شما بسوی آنها بشتابید اگرچه با دست وزانو (مانند کودکان خردسال) بر روی برف راه بروید زیرا خلیفه خدا مهدی (علیه السلام) در میان آنها ویا با آنهاست.
صاحب کتاب (عقد الدرر) یوسف بن یحیای شافعی، پس از آنکه این حدیث را از رسول گرامی اسلام نقل نموده ومدارک ومآخذ آنرا ذکر کرده است در معنای این جمله، از حدیث پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که فرموده است (زیرا خلیفه ی خدا مهدی در میان آنهاست) چنین می گوید: ممکن است معنای این جمله این باشد که صاحبان آن پرچمها قدرت وسلطه ای به دست می آورند وزمینه ی حکومت وسلطنت حضرت مهدی (علیه السلام) را فراهم می آورند.
۲- جلال الدین سیوطی، در کتاب (الحاوی للفتاوی) در مورد خروج پرچمهایی سیاه از خراسان واهداف صاحبان پرچمها در روایتی از (ابو هریره) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین آورده است:
(عن أبی هریرة قال: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) تخرج من خراسان رایات سود فلا یردها شیء حتی تنصب بایلیاء)(۳۳۵).
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرموده: پرچمهای سیاهی از خراسان (برای نبرد) بیرون می آید که هیچ چیز نمی تواند جلو آنها را بگیرد تا اینکه در (بیت المقدس) نصب می شود(۳۳۶).
آنگاه (سیوطی) درباره ی این پرچمها چنین می گوید:
ابن کثیر درباره ی این پرچمها نه آن پرچمهای سیاهی است که (ابو مسلم خراسانی) با آنها آمد ودولت بنی امیه را سرنگون ساخت بلکه این پرچمهای سیاه، پرچمهای سیاه دیگری است که برای یاری دادن وملحق شدن به مهدی (علیه السلام) می آیند وقیامشان به قیام حضرت مهدی (علیه السلام) متصل است.۳- نویسنده ی کتاب (غیبت نعمانی) درباره ی خروج پرچمهای سیاه از خراسان حدیثی را از امیر المؤمنین (علیه السلام) بدین صورت نقل کرده است:
(عن أبی جعفر محمد بن علی (علیهما السلام) قال: سئل امیر المؤمنین (علیه السلام) عن قوله تعالی (فاختلف الأحزاب من بینهم) فقال: انتظروا الفرج من ثلاث فقیل یا امیر المؤمنین ما هن؟ فقال اختلاف أهل الشام بینهم، والرایات السود من خراسان، والفزعة فی شهر رمضان)(۳۳۷).
امام باقر (علیه السلام) فرمود که: از امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره ی این آیه ی شریفه: (فاختلف الاحزاب من بینهم)(۳۳۸) سؤال شده، حضرت فرمود: با دیدن سه علامت منتظر فرج باشید. یا امیر المؤمنین (علیه السلام) آن سه علامت چیست؟ فرمود یکی اختلافی است که در میان شامیان، یعنی: اهل شام، پیدا می شود، ودیگری آمدن پرچمهای سیاه از خراسان است، وسومی وحشتی است که در ماه مبارک رمضان پدیدار می گردد.
عرض شد یا امیر المؤمنین! وحشت در ماه رمضان چیست؟ فرمود: مگر نشنیده اید گفتار خدای تعالی را که در قرآن کریم می فرماید (وان نشأ ننزل علیهم من السماء آیة فضلت أعناقهم لها خاضعین)(۳۳۹)؛ اگر بخواهیم نشانه ای از آسمان برای آنها می فرستیم که گردنهایشان در برابر آن کج شده وخاضع گردند.
نشانه، آن صدائی است که از آسمان شنیده می شود بطوری که دختران پشت پرده را از خانه بیرون می کشد وخفتگان را بیدار می کند واشخاص بیدار را هراسناک می گرداند.
۴- متقی هندی در کتاب (کنز العمال) درباره ی موضوع مورد بحث حدیثی را از امیر مؤمنان (علیه السلام) بدین صورت آورده است:
ابی الطفیل، از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت به او فرمود: ای (عامر) هرگاه شنیدی که پرچمهای سیاه از خراسان نمایان شد، وتو در میان صندوقی قرار داشتی که درب آن را بسته وقفل کرده باشند، آن قفل وصندوق را بشکن تا در زیر آن پرچمها (به کمک صاحبان پرچمهای سیاه بشتابی وبه مبارزه ی با دشمنان برخیزی) واگر نتوانستی خود را به آنها برسانی باید آن چنان تلاش وکوشش کنی تا جائی که بتوانی خود را به آنها رسانده ودر زیر آن پرچمها مبارزه کنی تا وقتی که در راه خدا به افتخار شهادت نائل آئی(۳۴۰).
۵- در روایتی که جابر، از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت نموده چنین آمده است:
(عن جابر عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: تنزل الرایات السود التی تخرج من خراسان الکوفة فاذا ظهر المهدی (علیه السلام) بمکة بعثت الیه بالبیعة)(۳۴۱).
جابر می گوید: امام باقر (علیه السلام) فرمود: پرچمهای سیاهی که از خراسان خروج خواهند کرد به کوفه وارد خواهند شد وچون مهدی (علیه السلام) در مکه ظاهر گردید، آنان بیعت خود را برای آن حضرت خواهند فرستاد.
۶- در ضمن روایت دیگری که درباره ی خراب شدن (شام) وخروج سفیانی وهجوم لشکریان او به عراق، از آن بزرگوار نقل شده چنین آمده است:
(فبیناهم کذلک اذ اقبلت رایات من خراسان، تطوی المنازل طیا حثیثا ومعهم نفر من أصحاب القائم)(۳۴۲).
در این میان که لشکریان سفیانی درکوفه مشغول قتل وغارت هستند پرچمهای زیادی (که متشکل از چند لشکر است) از خراسان حرکت کرده، به سرعت منازل میان راه را طی می کنند وچند نفر از یاران حضرت (قائم) (علیه السلام) نیز با آنها است.
۷- در ضمن حدیث مفصلی که درباره ی اوضاع عمومی قبل از ظهور وبعد از آن، از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده چنین آمده است:
(ویظهر السفیانی ومن معه حتی لا یکون له همة الا آل محمد (صلی الله علیه وآله) وشیعتهم، فیبعث بعثا الی الکوفة، فیصاب باناس من شیعة آل محمد (صلی الله علیه وآله) بالکوفة قتلا وصلبا، ویقبل رایة من خراسان حتی ینزل ساحل الدجلة)(۳۴۳).
سفیانی وپیروانش آشکار می گردند وهیچ قصد وهمتی جز کشتن وآزار اولاد پیغمبر وشیعیان آنها را ندارند. او لشکری را به طرف کوفه می فرستد وعده ای از شیعیان آل محمد (صلی الله علیه وآله) را در آنجا می کشند وگروهی را هم به دار می زنند ولشکری نیز از خراسان حرکت کرده می آید تا اینکه در ساحل دجله فرود می آیند.
۸- در یک حدیث دیگر که باز هم از امام محمد باقر (علیه السلام) درباره ی حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه- روایت شده چنین آمده است:
جابر می گوید: امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: حضرت مهدی (سلام الله علیه) در موقع عشا در مکه مکرمه ظاهر می شود، وپرچم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وپیراهن وشمشیر آن حضرت با او خواهد بود، وهم چنین علامات ونور وبیانی به همراه خواهد داشت.
پس چون نماز عشا را بجای آورد با صدای بلند فریاد می زند (ای مردم) من خدا را به یاد شما می آورم وآن موقعی را که در مقابل او قرار می گیرید خاطر نشانتان می سازم، خدای تعالی حجت را بر شما تمام نموده وانبیاء وکتب آسمانی را فرستاده وبه شما فرمان داده است تا چیزی را برای او شریک قرار ندهید واطاعت او وفرمان پیغمبرش را محافظت کنید. وآنچه را که قرآن مجید احیاء کرده وزنده ساخته احیا کنید وآنچه را که قرآن کریم از بین برده از بین ببرید و(طریق) هدایت را یاری کنید، وبرای تقوی وپرهیزکاری معین ومددکار باشید، زیرا که فانی شدن دنیا نزدیک است ومن شما را بسوی خدا ورسول خدا (صلی الله علیه وآله) دعوت می کنم تا به کتاب خدا عمل کنید وباطل را از میان برده ونابود کنید وسنت وشریعت را احیا نمائید.
پس با سیصد وسیزده نفر به تعداد (اصحاب بدر) بدون اینکه با یکدیگر وعده ای داشته باشند (بدون قرار قبلی) مانند لکه های ابر پائیزی که در یکجا جمع می شوند، بدور هم گرد می آیند، آنان پارسایان شب وشیران روزند وحضرت مهدی (علیه السلام) در میان آنها ظاهر می شود.
(پس خداوند (بوسیله ی او) سرزمین حجاز را می گشاید وکسانی را که از بنی هاشم در زندان بسر می برند آزاد می کند وپرچمهای سیاه در کوفه وارد می شوند وصاحب پرچم های سیاه (که ظاهرا همان سید خراسانی معروف است) بیعت خود را برای آن حضرت می فرستد، ومهدی (علیه السلام) لشکریان خود را به اطراف می فرستد وظلم وستم واهل آن را از بین می برد، وکار او روبراه وشهرها در اختیار او قرار می گیرد وخداوند قسطنطنیه را به دست با کفایت او فتح می کند)(۳۴۴).
آنچه تا اینجا گفته شد، گوشه هائی از احادیث مربوط به مشرق وخراسان بود که ما آنها را بعنوان نمونه، واینکه هدف از مشرق وخراسان (ایران) است در رابطه با نهضت اسلامی ایرانیان پیش از ظهور آوردیم واز این قبیل روایات در کتب شیعه وسنی فراوان یافت می شود وآنچه را که ما تا اینجا آوردیم تنها، قسمتی از آن روایات است، والبته نگفته ها در این مورد بسیار است واگر ما می خواستیم همه ی آنچه را که در این باره از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) وصحابه وتابعین روایت شده است در این مجموعه ی مختصر نقل کنیم از اصل مطالب باز می ماندیم، ولذا به همین مقدار اکتفا نمودیم وامیدواریم که با نقل روایات یاد شده توانسته باشیم منطقه ی قیام زمینه سازان دولت جهانی حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) را به دوستداران عدالت ومنتظران فرج اهل بیت (علیهم السلام) شناسانده باشیم.

بخش سوم: درباره ی نهضت سید حسنی وخراسانی

سید حسنی کیست وخراسانی کدام است
آنچه در میان مسلمانان وبویژه مسلمانان شیعه ی اثناعشری (دوازده امامی) در مورد قیام دینی ویا بعبارت دیگر انقلاب اسلامی ایرانیان قبل از ظهور، برهبری سیدی جلیل القدر (سید حسنی) در اذهان بیشتر مردم از عوام گرفته تا خواص به مرور زمان شهرت پیدا کرده این است که:
از نظر اخبار اسلامی چنانکه در پیشگوئیهای پیشوایان مذهبی آمده است ناچار باید در آخر الزمان، پیش از ظهور مسرت انگیز حضرت ولی عصر (عج) یکی از نواده های امام حسن مجتبی (علیه السلام) بنام (سید حسنی) از جائی بنام خراسان، پیدا شود وبا پرچم هایی سیاه که نشانه ی نهضت اسلامی اوست قیام کند، وبا کشور همسایه ی ایران (یعنی: عراق) به مبارزه برخیزد وپیوسته به این مبارزه ادامه دهد وپی در پی ستمگران متجاوز را به قتل برساند وهمواره در این مبارزه فاتح وغالب وپیروز شود تا جائی که سپاهیان توانمند ونیرومندش به خاک عراق قدم نهاده وسرانجام به کوفه برسند وآنجا را محل اقامت وپایگاه نظامی خویش قرار دهند.
وچون در کوفه استقرار یافتند، همچنان منتظر بمانند تا زمانی که دوازدهمین امام معصوم شیعیان حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) در مکه ی معظمه ظاهر شده وآنان از کوفه بیعت خود را برای حضرت بفرستند ومراتب تسلیم وفرمانبرداری خود را نسبت به وی اعلام دارند. وبالاخره پس از آنکه حضرتش از مکه ی مکرمه متوجه سرزمین عراق گردید. ودر کوفه نزول اجلال فرمود، سید حسنی با همه ی یاران وپیروان ولشکریانش تلسیم حضرت گردند وزمام کار وحکومت اسلامی خویش را که تا آنروز در ایران انقلابی بدست داشته اند بکف با کفایت آن حجت مطلق الهی بسپارند.
آنچه تا اینجا گفته شد خلاصه وفشرده ی آن چیزی است که هم در روایات وهم در السنه وافواه مردم (از عوام وخواص) راجع به قیام دلاورانه ی سید حسنی شهرت فراوان دارد وشیعیان نیز سخت بدان پای بندند، ومعتقدند که نهضت چنین شخصیت ممتاز ومبارزی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در ایران اسلامی یکی از نشانه های بارز آخر الزمان، ومقدمه ی رهائی بشریت از چنگال ظلم وستم ستمگران ومژده ظهور مبارک حضرت ولی عصر (علیه السلام) است.
منشأ این عقیده از کجاست؟
حال باید دید منشأ پیدایش چنین عقیده ای در میان مسلمانان وبویژه (شیعیان) از کجاست؟ وچرا آنان به نهضت فردی بنام سید حسنی پیش از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) معتقد گردیده وانقلاب مقدس او را مقدمه ی انقلاب جهانی حضرت صاحب الأمر (علیه السلام) دانسته اند؟!
حقیقت مطلب آنستکه: منشأ پیدایش این عقیده در میان مسلمانان، وبخصوص شیعیان، روایات مختلفی است که در دو بخش جداگانه پیرامون نهضت دینی ایرانیان قبل از ظهور مبارک حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه) در کتب حدیث دیده می شود.
یکی روایات فراوانی است که از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) وجانشینان معصوم آن حضرت درباره ی خروج مردی هاشمی با پرچم های سیاه از مشرق ویا خراسان روایت شده ودیگری روایات چندی است که در مورد قیام سیدی جلیل القدر در آخر زمان بعنوان سید حسنی از طرف قزوین ودیلم وطالقان از برخی از معصومین (علیهم السلام) نقل گردیده است.
از آنجا که از طرفی از مجموع این روایات دو مطلب استفاده می شود، یکی خروج مردی هاشمی، ودیگری خروج سید حسنی، واز طرفی هم بین مردم وگروهی از پژوهشگران ونویسندگان وصاحب نظران چنین شایع است که هاشمی خراسانی، همان سید حسنی است که محل خروج او خراسان ونشانه ی نهضت اسلامی او پرچم های سیاه است، از اینرو ما در اینجا برای اینکه معلوم شود که سید حسنی کیست وخراسانی کدامست؟ وآیا سید حسنی همان هاشمی خراسانی است یا اینکه خراسانی سید دیگری غیر از سید حسنی می باشد؟ نخست درباره ی سید حسنی ونهضت خدا پسندانه ی آن سید انقلابی بحث می کنیم، وسپس در فصلی جداگانه، (در بخش چهارم) نهضت هاشمی خراسانی را مورد بررسی قرار می دهیم. واینک مطالبی راجع به (سید حسنی) تقدیمتان می داریم.
نکته شایان توجه
در اینجا تذکر این مطلب لازم است که خاطر نشان سازیم، گرچه انقلاب اسلامی (ایرانیان) ونهضت مقدس (سید حسنی) مطابق اخبار وارده ی از اهل بیت (علیهم السلام) یکی از نشانه های بارز ظهور مبارک حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه واز علائم قریبه ی به ظهور است، ولی نکته ی بسیار مهم وشایان توجهی که در اینجا در رابطه با نهضت حسنی قابل ذکر ویادآوری است ونباید از آن غفلت نمود، وبر هر فرد محقق وپژوهشگری لازم است بدان توجه نماید این است که:
روایاتی که درباره ی نهضت (ایرانیان) ورهبری سید حسنی، از پیامبر عظیم الشأن اسلام وجانشینان معصوم آن حضرت، ویا از برخی از (صحابه) و(تابعین) رسیده است بصورت ظاهر مختلف ومتفاوت است. زیرا:
اولا - قسمتی از این روایات (همانگونه که در بخش دوم کتاب، تحت عنوان قیام زمینه سازان، سخن گفتیم) مربوط به خروج (پرچم های سیاه) از مشرق، وقسمتی هم مربوط به خروج (پرچمهای سیاه) از طرف خراسان است.
وثانیا- کلیه ی اخبار مربوط به نهضت ایرانیان، با اینکه همگی آنها از رهبری فردی عظیم وانقلابگر خبر می دهد که او (سید) و(هاشمی) واز دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وذریه ی طیبه ی علی وزهرا (علیها السلام) است، واز مجموع آنها چنین استفاده می شود که وی طرفدار حق ومبارزه کننده ی با (عراق) وهزیمت دهنده ی لشکریان سفیانی وتسلیم شونده به امام زمان (علیه السلام) در کوفه می باشد، وهم اوست که در اخبار وروایات اهل بیت (علیهم السلام) به عنوان (حسنی) از او یاد شده وبا همین اسم وعنوان در میان مسلمانان شهرت پیدا کرده است، با وجود این همه ی روایاتی که درباره ی او رسیده است بحسب ظاهر، متحد، ومتفق، ویکسان، ویکنواخت نیستند، زیرا: از یکسو، در تعداد قابل توجهی از روایات که از طرق شیعه وسنی روایت شده وو ائمه ی معصومین (علیهم السلام) از حرکت انقلابی مردی بزرگ از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از طرف مشرق سخن گفته اند، گاهی از او بعنوان خراسانی، وگاهی بعنوان هاشمی، وگاهی بعنوان حسنی، وگاهی بعنوان حسینی، وگاهی بعنوان سیدموسوی، وگاهی بعنوان مردی از دودمان پیغمبر، وزمانی هم بعنوان شعیب بن صالح از او یاد فرموده اند.
واز سوی دیگر، با اینکه در حدیث مفصلی که (مفضل) از امام صادق (علیه السلام) درباره ی خروج سید حسنی نقل نموده وامام (علیه السلام) نخستین محل حرکت انقلابی این سید بزرگوار را از جانب قزوین وطالقان ودیلم دانسته است با اینحال: در پاره ی دیگری از روایات نام (ری) وگیلان، وهمدان وبلاد جبل (یعنی: مناطق کوهستانی ایران) مانند: قم وقزوین وکرمانشاه وهمدان، به چشم می خورد که ذکر اسامی این شهرها، خود نشانه ی قیام چند نفر دیگر در دوران زمامداری (سید حسنی) از شهرهای مختلف ایران است.
بنابراین، با اینهمه اختلاف تعابیری که بصورت ظاهر در رابطه با قیام دینی (ایرانیان) وخروج پرچم های سیاه از مشرق یا خراسان، ونهضت پر ارج (سید حسنی) ویا (خراسانی) دیده می شود، اگر ما بخواهیم همه ی آن روایات را آنگونه که هست بپذیریم وبرای هر یک از شهرهای نامبرده که نام آنها در اخبار اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) آمده است یک رهبر مستقل وانقلابی فرض کنیم وبرای فلان شهر وفلان شهرستان یک رهبر عظیم جداگانه وانقلابگر بحساب بیاوریم، در این صورت باید بقول معروف کلاهمان پس معرکه باشد ودر نتیجه منتظر باشیم که هر قطعه ای از خاک ایران بدست یک حکومت مستقل وجداگانه باشد. در صورتی که چنین نیست، ومسلما انقلابگر در اصل، بیش از یکنفر نیست وآنهم بنابر آنچه از مجموع روایات فهمیده می شود، او یک شخصیت بزرگ سیاسی علمی مذهبی است که تمام نقاط (ایران) زیر نفوذ وسیطره ی اوست وهمه ی مردم ایران (جز تعداد کمی از مخالفین) در جنگ وصلح ورفاه وسختی یار ومددکارش می باشند.
آیا سید حسنی اهل خراسان است؟
در مورد این سؤال که آیا سید حسنی از اهل خراسان است ویا مشهور به خراسانی است بطور جزم از اخبار معلوم نمی شود، ولی اگر آنگونه که ما در بخش چهارم پیرامون نهضت خراسانی سخن گفته ایم نظریه ی برخی از دانشمندان وهمچنین روایاتی که به قیام سیدی حسینی از طرف مشرق اشاره می کند بپذیریم، وقائل شویم که مقصود از روایات از مشرق وخراسان کشور اسلامی ایران وآن سید انقلابی هم همان (حسنی) معهود است ولی بین حسنی وحسینی در نسخه های کتابهای موجود اشتباه رخ داده است، بطور قطع می توان گفت: نسبت دادن وی به خراسانی صحیح است. زیرا در صدر اسلام نسبت دادن به خراسان، به مشرق زمین زیاد اطلاق می شده است.
آیا حسنی وخراسانی عنوان دو نفر است
از آنجائی که در موارد بسیاری در پیشگوئیهای پیشوایان درباره ی قیام دینی ایرانیان، هم به نهضت سید حسنی، وهم قیام شخصیت دیگری بنام (خراسانی) اشاره شده وگروهی چنین عقیده دارند که سید حسنی همان خراسانی واز اهل خراسان وقیام او نیز از سرزمین خراسان خواهد بود از اینرو شایسته است پیش از آنکه روایات مربوط به این دو شخصیت را مورد بررسی قرار دهیم ببینیم آیا واقعا سید حسنی همان خراسانی معروف واز اهل خراسان ومحل قیام او همان شهر مشهد مقدس است یا اینکه خراسانی شخصیت دیگری غیر از (سید حسنی) می باشد.
در توضیح مطالب یاد شده آنچه می توان گفت این است که:
واقع مطلب، آنگونه که از برخی استفاده می شود، حسنی وخراسانی عنوان دو نفر است وحسنی غیر از خراسانی، وخراسانی غیر از سید حسنی است.
زیرا: چنانکه در بخش چهارم درباره ی (قیام خراسانی) وهویت او از نظر روایات ودیدگاه دانشمندان سخن خواهیم گفت، آن سید بزرگوار شخصیت ارزنده ای است که مطابق اخبار اهل بیت (علیهم السلام)، وتحلیل تحلیل گران روایات معصومین (علیهم السلام)،آباء واجداد گرامش در ایام فتوحات اسلام، یا بر اثر زور وفشار بیش از حد (امویان) و(عباسیان) نسبت به (علویان) به ایران مهاجرت نموده، ودر سرزمین خراسان رحل اقامت افکنده، وسپس به کشورهای همجوار مانند هند وچین مسافرت نموده، وپس از مدت زمانی بار دیگر به ایران باز گشته، ویا اینکه اساسا از همان کشورها به ایران آمده اند، واو پس از اینکه در این سرزمین پهناور به حد رشد وکمال رسید، دلاورانه قیام می کند ومردم مسلمان ایران را از شر سلاطین جور نجات می دهد وزمینه را برای ظهور حضرت صاحب الامر (عجل الله فرجه) وحکومت جهانی آنحضرت فراهم می نماید، وپیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) مرگش فرا می رسد ودعوت حق را لبیک می گوید(۳۴۵).
واما سید حسنی که مطابق اخبار وارده در میان ایرانیان صاحب مقامی بس رفیع است، با تمام یاران وسپاهیانش به محضر حضرت بقیة الله - عجل الله تعالی فرجه - می رسند وبا آنحضرت بیعت می نمایند وبعد از ظهور مقام والایی پیدا می کنند(۳۴۶).
در اینجا تذکر یک نکته یک نکته ضروری است وآن اینکه: هر چند از مجموع روایاتی که مستقلا درباره ی خروج سید حسنی وقیام هاشمی خراسانی رسیده چنین استفاده می شود که حسنی وخراسانی دو سید انقلابی مستقل اند که قیام یکی از آنها پیش از دیگری صورت خواهد گرفت ودیگری بعد از مدتی پا به عرصه ی وجود خواهد گذاشت، ولی با توجه به روایات فراوانی که درباره ی نهضت ایرانیان وخروج پرچم های سیاه رسیده است، وأئمه ی معصومین (علیهم السلام) در بعضی از این روایات خروج این پرچم ها را از مشرق، ودر بعضی از خراسان، ودر برخی دیگر بالفظ: از طرف مشرق: ویا از ناحیه ی خراسان دانسته اند، چنین فهمیده می شود که اگر در واقع حسنی، وخراسانی دو نفر باشند قیام ایندو، در یک زمان است وبین قیام این دو نفر چندان فاصله ی زیادی از نظر تحدید زمان وجود ندارد.
والبته هیچ بعید نیست وهیچ مانعی هم ندارد که حسنی وخراسانی مطابق اخبار وارده عنوان دو نفر باشد وهر دو نفر پس از دوران انقلاب واندکی پیش از ظهور در یک زمان خاص در رأس کار واداره ی امور کشور قرار گیرند وبا همکاری وهمیاری ومعاونت یکدیگر کشور را به پیش ببرند، اما یکی برتر وبالاتر، ودیگری زیردست وتحت نظر شخص برتر باشد. که البته این برهه از حکومت (زمینه سازان) طبق روایات وارده، مرحله ی دوم یا آخرین مرحله ی حکومت آنان است که به (شعیب بن صالح) و(سید حسنی) یا (سید خراسانی) مربوط می شود.
تذکر دیگر:
باید توجه داشت آنچه را که تا اینجا در رابطه با عنوان حسنی وخراسانی آوردیم در صورتی درست است که بگوئیم: سید حسنی وخراسانی در واقع دو نفرند اما اگر بخواهیم با دیده ی تحقیق وکاوش بیشتر به روایات وارده ی از معصومین (علیهم السلام) درباره ی نهضت دینی ایرانیان بنگریم وهمه ی آنها را در کنار هم قرار داده وبا دقت تجزیه وتحلیل نمائیم بزودی متوجه خواهیم شد که گرچه در بعضی از روایات هم به نهضت حسنی اشاره شده وهم درباره ی قیام خراسانی سخن بمیان آمده وچنین وا نمود شده است که حسنی وخراسانی عنوان دو نفر است، ولی: مطابق برخی از روایات غیر از روایاتی که از (مفضل بن عمر) از امام صادق (علیه السلام) بخصوص درباره ی حسنی رسیده است، نه سید صاحب اصلی دعوت حسنی است تا موسوم به حسنی باشد ونه هم قیام از نفس خراسان است تا اشکال وایرادی را ایجاد نماید.
بلکه آنچه از مجموع اخبار مربوط به (زمینه سازان دولت جهانی مهدی (علیه السلام)) استفاده می شود این است که: به فرض اگر حسنی وخراسانی عنوان دو نفر باشد، ایندو یار ومددکار یکدیگرند وقیام هر دو نفر از ایران است.
والبته این چیزی است که از بسیاری از روایات استفاده می شود، وگرچه تشخیص شناخت این دو سید انقلابی قدری سخت ودشوار است ولی بهر حال: بر هر انسان متتبع وخبیری که بخواهد روایات مربوط به نهضت ایرانیان را موشکافی کند این مطلب روشن وآشکار است ونیازی به این همه توضیح وتفسیر ندارد(۳۴۷).
سید انقلابگر حسینی است نه حسنی
نکته ی مهم دیگری که در اینجا در رابطه با قیام مقدس سید حسنی باید مورد توجه قرار گیرد این است که:
هر چند در اخبار وروایات اسلامی از قیام دینی گروهی از مردم مسلمان ایران زمین که به رهبری سیدی پر تلاش وجهادگر وانسانی دلسوز ودلباخته ی حق که مردم آزاده ی ایران را برای نصرت دین حق دعوت می کند بعنوان حسنی ویا خراسانی گفتگو شده است (وما نیز بلحاظ اخبار وارده درصدد توجیه آنها برآمده واظهار داشتیم که اگر حسنی وخراسانی عنوان دو نفر باشد این دو یار ومددکار یکدیگرند) ولی در عین حال باید دانست که: سید صاحب اصلی دعوت آنچنانکه برخی گمان کرده اند که او حسنی است واز خراسان باید قیام کند ودر السنه وافواه مردم از عوام گرفته تا خواص با همین اسم وعنوان شهرت پیدا کرده است (حسنی) نیست، بلکه او سیدی حسینی است زیرا:
اولا: چنانکه قبلا هم تذکر دادیم، در بعضی از روایات به قیام مردی از دودمان حسین (علیه السلام) که از طرف مشرق خروج خواهد نمود تصریح شده است.
وثانیا: چنانکه در روایات مربوط به نهضت (حسنی) ملاحظه خواهید فرمود: در همان روایتی که موضوع قیام سید حسنی مطرح شده وبعنوان مدرک قرار گرفته وقیام کننده به نام (حسنی) معرفی گردیده است اختلافی در لفظ کلمه ی حسنی در نسخه های موجود روی داده است که از آن چنین فهمیده می شود که این سید عظیم انقلابی وجلیل القدر (سید حسنی) است واو با آن فهم وشناخت ودید خاصی که نسبت به اسلام دارد یکی از علماء بزرگ وفقهاء عالی مقام وروحانیون طراز اول ویکی از مراجع پر نفوذ وقدرتمند شیعه در زمان خود می باشد که بیشتر اتباع ویاران او در درجه ی اول سادات وروحانیون واهل علم می باشند.
علی هذا بطور جدی نمی توان گفت که قطعا آن سید انقلابی (حسنی) وقیام او از خراسان است.
در هر صورت، گرچه دربعضی از اخبار از نهضت فردی بنام حسنی سخن رفته است ونویسنده نیز منکر این مطلب نیست، چه آنکه ممکن است در میان ساداتی که در ایران در آستانه ی ظهور قیام می کنند شخصی بنام حسنی پیدا شود، ولی در هر حال نه نام او ونه محل خروج او هیچکدام بطور دقیق مشخص نیست. وهر چند که برخی عقیده دارند که قیام این سید بزرگوار از خراسان است اما: این عقیده با اصل روایت حسنی که امام صادق (علیه السلام) نخستین محل حرکت انقلابی او را از جانب قزوین وطالقان ودیلم دانسته است سازگار نیست زیرا آنچه از آن روایت فهمیده می شود این است که: قیام سید حسنی (اگر حسنی در روایت صحیح باشد) در ایران، از ناحیه ای است که آن ناحیه از نظر نقطه ی جغرافیایی ومنطقه ی اقلیمی قدیم، جزء سرزمین خراسان است.
بنابراین تنها چیزی که در مورد محل قیام سید حسنی می توان گفت این است که: هر چه هست، واین سید پرشور هر که هست قیام او در ایران است.
چند پرسش
در اینجا ممکن است کسی بپرسد: اگر واقعیت مطلب همانست که شما گفتید، ودر واقع سید حسنی وخراسانی که موضوع قیام هر دو، در اخبار اهل بیت (علیهم السلام) مطرح شده یکی است، پس چرا ائمه ی معصومین (علیهم السلام) گاهی انقلاب را به حسنی، وزمان دیگری به حسینی ویا خراسانی نسبت داده اند؟!
واگر قیام کننده در واقع یک نفر بیشتر نیست وآن هم (سیدی حسینی) است، نه حسنی، پس چرا در روایاتی که در زمینه ی قیام این شخصیت بزرگ انقلابی رسیده است این همه اختلاف دیده می شود؟! وچرا در روایات فراوانی که درباره ی (زمینه سازان حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) از ائمه ی معصومین (علیهم السلام)، روایت شده گاهی از مشرق وگاهی از خراسان، سخن به میان آمده است؟! وباز چرا وقتی که امامان معصوم (علیهم السلام) از حدود جغرافیایی منطقه ی قیام (سید حسنی) سخن گفته اند، وحدود منطقه ی قیام او را از جانب قزوین وطالقان ودیلم دانسته اند، از شهرهای متعدد وفراوان دیگری مانند: قم، قزوین، همدان، ری، گیلان، دیلم، طالقان وبلاد جبل، سخن گفته اند؟ آیا ذکر نام این شهرهای مختلف بخصوص علت وانگیزه ی خاصی داشته است؟!!
پاسخ
جواب این پرسشها بخواست خدا در آینده روشن خواهد شد ولی در اینجا برای اینکه خواننده ی عزیز را حیران وسرگردان نگذاریم، وآنان را بلا جواب رها نکنیم مختصرا عرض می کنیم: ممکن است علت اینکه ائمه ی طاهرین (علیهم السلام) گاهی از شخص قیام کننده بعنوان (حسنی) وگاهی بعنوان (خراسانی) سخن گفته اند، این باشد که:
اولا - چون پیشوایان مذهبی اسلام خواسته اند در پیشگوئیهای خود راجع به علائم ظهور حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بمردم مسلمان جهان بفهمانند که یکی از علائم حتمیه ی قریب بظهور، قیام دینی مردم مسلمان ایران به رهبری (سیدی) از دودمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است وقیام او نیز از سوی مشرق از منطقه ی خراسان است از اینرو، گاهی از آن سید بعنوان (حسنی) ویا حسینی، وگاهی هم بعنوان خراسانی یاد کرده اند تا بدینوسیله، هم سید بودن وی را بمردم بفهمانند، وهم محل قیام او را برای مردم مسلمان جهان مشخص فرمایند.
وثانیا- اینکه: ممکن است خراسانی، اشاره به رهبر اصلی نهضت، وحسینی، اشاره به قیام سید دیگری باشد. زیرا چنانکه در بخش چهارم در این باره بتفصیل سخن خواهیم گفت: پس از پیروزی انقلاب سادات دیگری نیز به ریاست خواهند رسید وصاحب اصلی انقلاب را یاری خواهند داد.
وثالثا - اینکه: اگر گاهی از قیام کننده بعنوان حسنی، وزمانی بعنوان خراسانی، یاد کرده اند ممکن است برای این بوده است که: نخواسته اند تمام خصوصیات یک انسان آزادی خواه آزاد منشی را که ذخیره ی الهی وزمینه ساز حکومت عدالت گستر مهدی موعود (علیه السلام) بوده است: برای همگان آشکار وهویدا ساخته وتمام مشخصات وی را یکجا بازگو نموده، وعلنا او را به همه ی جهانیان معرفی نمایند.
ورابعا- اینکه، ممکن است با این بیان، که گاهی از (قیام دولت زمینه سازان) از سرزمینی بنام (مشرق) وگاهی هم از سرزمینی بنام (خراسان) سخن گفته اند، هدفشان این بوده است که قیام زمینه سازان از سرزمین شرق واز سرزمین شرق هم ناحیه ای بنام (خراسان) از سرزمین ایران است. ولی در عین حال بیش از این نمی توان شخصیت آن قیام کننده را با صراحت کامل، وبطور واضح وآشکار، آنگونه که همه مردم او را بشناسند، در اختیار همگان قرار داد، تا بدینوسیله توانسته باشند وجود پربرکت آن سید انقلابی را از زیان وضرر دشمنان، مصون نگهداشته، وجان او را از خطرات احتمالی دشمن که در هر زمان ومکانی پیدا می شود حفظ نموده ودر نتیجه، مورد سوء قصد واقع نشود.
وخامسا- از طرفی این امکان وجود دارد که علت اینکه، امامان معصوم (علیهم السلام) در هر دوره وزمانی نام یکی از شهرهای معروف ومشهور ایران را ذکر نموده اند وبخصوص از برخی از شهرهای مرکز ومهم (ایران) که بنحوی با خراسان پرآوازه آنروز ارتباط پیدا می کرده است نام برده اند، هدفشان این بوده است که خواسته اند در نتیجه بدوستان وپیروانشان بفهمانند که بهرحال: نهضت چنین شخصیت بزرگواری که (سید) و(هاشمی) و(حسنی) ویا (حسینی) است، از کشور ایران اسلامی است، وکسانی هم که دعوتش را اجابت می کنند، وبه ندای روح بخش ودلنوازش در وقت نخستین فریاد (واسلاماه) او پاسخ مثبت می دهند، ودر جواب استغاثه اش (لبیک) می گویند، واو را در تمام دوران قیام وانقلاب وپس از آن، هنگام جنگ ونبرد یاری می نمایند، از همه ی شهرها وبخشها وروستاهای این مرز وبوم خواهند بود، نه از یک شهر بخصوص که کسانی خیال کنند وچنین پندارند که قیام او از شهر خراسان - ومشهد مقدس- است وتنها کسانی که یاریش می نمایند اهل خرسان می باشند.
واما اینکه أئمه ی معصومین (علیهم السلام)، محل قیام او را از جانب قزوین وطالقان ودیلم دانسته اند، بسیار مشخص، وواضح وآشکار است که با این بیان، خواسته اند به مسلمانان دنیا اعلام کنند که نخستین نقطه ی آغاز قیام چنین دلیر مرد آزاده ای در اطراف (قزوین) و(طالقان) وسرزمین (دیلم) (یعنی: مناطق کوهستانی ایران: از قزوین تا گیلان که از مناطق حساس ومرکزی این کشور، وبرحسب تقسیمات اقلیمی قدیم، جزء سرزمین (خراسان) است)، خواهد بود.
وروی این بیان ائمه ی معصومین (علیهم السلام) حتی منطقه ی قیام آن (سید) انقلابی را نیز بطور سربسته مشخص فرموده وجای هیچگونه شک وتردید برای احدی باقی نگذارنده اند.
خوشا بحال کسانی که ندای دلنواز، وفریاد استغاثه ی آن (سید) بزگوار را برای نصرت دین وسرکوبی متجاوزین، بشنوند، وبه سخنان جذاب ودلربایش که جان ودل را صفا وجلا می بخشد گوش فرا دهند، وعاشقانه به کوی او روی آورند واز جان ودل یاریش نمایند ودر برابر زورگویان ومستکبران بپا خیزند ودشمنان خدا وانسانیت را از کشور عزیز، ومیهن اسلامی خویش، با ذلت وخواری بیرون کنند وسعادت دنیا وآخرت را نصیب خود سازند.
آخرین سخن
واما سخن آخر، وآخرین سخن (پیرامون نهضت سید حسنی) بنظر قاصر نویسنده ی این سطور، آن سیدی که صاحب اصلی دعوت ومالک واقعی ایران است، وفریاد وا اسلامای او از سرزمین ایران اسلامی از نواحی (قزوین) و(طالقان) و(دیلم) بلند می شود، ومردم را به شورش وانقلاب علیه ظلم وبیدادگری فرا می خواند در مرحله ی اول فقط وفقط یک (سید) است. وآنهم چنانکه بعدا درباره ی محل خروج او، ویاران صدیق وراستینش از نظر روایات بحث وگفتگو خواهیم کرد ودر زمینه ی نهضت وقیام پرآوازه اش توضیح بیشتری خواهیم داد (سیدحسینی) است که بیشتر دستیاران وهمکاران او در رده ی بالا (روحانی) واز اهل علم ودانش وافراد پاکدل وبا تقوی وبا فضیلت هستند.
واین (سید) شخصیت کم نظیری است که مطابق آنچه از اخبار وروایات، استفاده می شود فقیه، عالم، دانشمند، سیاستمدار، زبان آور، مجاهد، مقاوم، ومجسمه ی تقوی وفضیلت است وانسانی پرکار وپرتلاش، وجهادگری خستگی ناپذیر است که در همان نخستین روزهای رشد وکمال با دیدن ظلم وستم قرار وآرام ندارد، واو بنده ی مطیع وفرمانبرداری است که از هیچ چیز وهیچ کسی نمی ترسد ونمی هراسد.
ولذا در موقعی که می بیند مردم در زیر شکنجه های طاقت فرسای اجانب وفشار وتعدی آنان دست وپا می زنند، در برابر توطئه های توطئه گران وتجاوز بیگانگان به حریم کشور اسلامی ایران، بپا می خیزد، وفریاد برمی آورد ودر راه اعتلاء کلمه ی حق، وپیشبرد اهداف عالیه ی اسلامی تلاش می کند، وبرای از بین بردن باطل ومحو آثار ظلم وستم، از ملامت هیچ ملامت کننده وسرزنش هیچ سرزنشگری واهمه ندارد، ویکتنه با دست خالی، وتنهای تنها قیام می کند وبر خدا توکل می نماید تا روزی که به پیروزی می رسد.
واما سید حسنی - اگر حسنی در روایت صحیح باشد- سید دیگری است که بحث درباره ی او به تفصیل در آینده ی نزدیک خواهد آمد.
پس چرا حسنی؟
اما اینکه برخی تصور کرده اند که آن سید انقلابی که قبل از ظهور خواهد آمد (سیدی حسنی) واز اولاد امام حسن مجتبی (علیه السلام) می باشد برای آن است که:
ناقلان حدیث وراویان اخبار اهل بیت (علیهم السلام) ویا کسانی که مأمور استنساخ ونوشتن کتابهای خطی، پیش از اختراع چاپ، بوده اند، هنگام نقل، ویا استنساخ حدیث (سهوا بدون اینکه تعمدی در تحریف ونقل آن، ومنحرف ساختن افکار عمومی داشته باشند) دچار اشتباه گردیده، واشتباها حسنی را بجای (حسینی) نقل وثبت کرده اند، وبدینوسیله چنین وانمود شده است که سید انقلابی قیام کننده ی پیش از ظهور (حسنی) است. ودلیل این گفتار، همان اختلاف نسخه هایی است که امروز در دسترس ما قرار دارد.
زیرا در برخی از آنها عبارات حدیث مربوط به (حسنی) چنانکه ملاحظه خواهید فرمود: لفظ (حسنی) ودر برخی دیگر کلمه ی (حسینی) وحتی در برخی نیز بجای حسنی وحسینی، کلمه ی حسن، وحسین (علیهما السلام) دیده می شود.
واما اگر آنها اشتباه نکرده باشند می توان گفت: چون خط قدیم خط کوفی بوده است، ودر خط (کوفی) حسنی، وحسینی، مشابه یکدیگر است، ودر آنزمان هم ماشین چاپی وجود نداشته، وچاپخانه ای در کار نبوده وکتاب نیز بدینصورتی که امروز رواج دارد در نزد همگان مرسوم ومتداول نبوده است، از اینرو اشتباها در نسخه ها (حسنی) بجای (حسینی) نوشته شده، وکسانی هم بدون اینکه در این باره کاوش کنند وتحقیقی بعمل آورند، به پیدایش (سید حسنی) از ناحیه ی خراسان، معتقد گردیده وآنرا در کتابهای خود نوشته اند، وگویندگان ومبلغان مذهبی هم همانگونه که حدیث را در کتابها دیده اند، بدون اینکه درباره ی کیفیت انقلاب آن (سید) وچگونگی نسب واقعی وی فکر، وتحقیق نمایند آنرا برای مردم بازگو کرده اند.
مضافا به اینکه اینگونه اشتباهات در کتابها، حتی در زمان ما که وسائل چاپ وماشینهای مدرن ومجهز چاپی در دست است، بسیار زیاد وفراوان در کتب موجود، دیده می شود که در اینجا بیک نمونه ی آن اشاره می کنیم.
یک مثال روشن
از باب مثال: مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه، در کتاب نفیس وپرارج (بحار الانوار) ج ۵۱ ص ۷۰-۶۸: از کتاب (اکمال الدین) صدوق، در حدیث معراج پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از ابن عباس، از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) جزء حوادث وعلائمی که خداوند عالم به پیغمبرش خبر داده است، حدیث نسبتا مفصلی را روایت کرده است که در آخر آن چنین آمده است: و(وخروج رجل من ولد الحسین بن علی (علیه السلام)) یعنی از جمله ی علائم ظهور وقیام قائم آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) قیام وانقلاب مردی از فرزند زادگان حسین بن علی (علیه السلام) پیش از ظهور آن حضرت است.
در خود کتاب (اکمال الدین) صدوق، نیز (طبع کتابفروشی اسلامیه، سال ۱۳۶۹ هجری - قمری) ج ۱ ص ۳۶۱ تا ۳۶۳، که مرحوم علامه ی مجلسی (علیه الرحمه) روایت ابن عباس را از آن کتاب نقل کرده است عین همین جمله ی (رجل من ولد الحسین (علیه السلام)) وجود دارد، ولی در ج ۵۲ (بحار الانوار) صفحه ی ۲۷۸-۲۷۶، که مرحوم علامه، این روایت را بار دیگر از کتاب (المحتضر) تألیف شیخ حسن بن سلیمان (حلی) شاگرد (شهید اول) از علماء قرن نهم هجری نقل نموده است با اینکه خود حسن بن سلیمان هم، این روایت را از صاحب کتاب (معراج) شیخ صالح (ابی محمد الحسین) واو نیز حدیث را بسند خود از مرحوم صدوق، از ابن عباس روایت نموده، با این حال، قسمت اخیر روایت را این چنین آورده است:
(وخروج ولد من ولد الحسن بن علی (علیه السلام)) یعنی: از جمله ی علائم قیام (حضرت قائم (علیه السلام)) قیام وانقلاب مردی از فرزند زادگان ونواده های امام حسین مجتبی (علیه السلام) است.
در اینجا شما خواننده ی عزیز، ملاحظه می کنید که نخست بجای کلمه ی (رجل) لفظ (ولد) وبجای (حسین بن علی) حسن بن علی (علیه السلام) آمده است، در صورتی که حدیث ابن عباس در هر دو کتاب، یعنی: هم کتاب (کمال الدین) وهم کتاب (المحتضر) که نسخه های اصل روایت معراج به شمار میروند یکی است وسلسله ی سند حدیث، به ابن عباس منتهی می شود، وبا اینکه عبارات ومطالب حدیث بتمامه چه از نظر متن وچه از نظر سند، هم در بحار، وهم در کتاب (المحتضر) وهم در (اکمال الدین صدوق)، همه وهمه یکی است با وجود این، می بینید که بجای کلمه ی (حسینی) لفظ (حسنی) ذکر گردیده است.
اشتباه از کجاست؟
بدون شک میتوان اظهار اطمینان نمود که این اشتباه، یا از ناحیه ی نسخه برداران قبلی صورت گرفته، ویا اینکه از ناحیه ی چاپ کتابها، این اشتباه روی داده است وشأن مرحوم علامه ی مجلسی اعلی الله مقامه، وهم چنین (شاگرد شهید) اجل واعظم از آنست که دچار چنین اشتباه بزرگی گردند. والبته حقیر به چاپهای دیگر (بحار الانوار) مانند چاپ (کمپانی) و(امین الضرب) مراجعه نکرده ام ونمی دانم آیا در آن چاپها هم مانند این اشتباه وجود دارد یا خیر.
به هر حال: با مطالعه ی دقیق درکتب حدیث، وتعمق بیشتر درباره ی خروج (سید حسنی) برای هر انسان تیزبین ودور اندیش وژرف نگر وکنجکاو، بخوبی روشن می شود که بطور قطع ویقین، آن شخصیت عظیم وانقلابگر وبی باک ونترس وشجاع وجسور ومتهور که هیچگونه بیم وهراس به دل راه نمی دهد، ودر برابر همه ی زورمداران وقدرتمندان عالم می ایستد، ودر برابر سختیها وناملایمات روزگار، خم به ابرو نمی آورد، وآوازه ی انقلاب اسلامی خویش را با فریادهای (وا اسلاماه) بگوش جهانیان می رساند. وبا دگرگون ساختن اوضاع واحوال جهان، توجه محرومان ومستضعفان سراسر عالم را به ایران، وانقلاب اسلامی خویش جلب می نماید وزمینه ی حکومت جهانی مهدی موعود (علیه السلام) را فراهم می آورد، شخصیت کم نظیری است که (سید) (عالم) بزرگوار، مطاع، وفرمانروای علی الاطلاق مردم مسلمان (ایران) است.
واو کسی است که حرکت انقلابی او از بلاد شرق و(ایران) ودعوت انقلاب اسلامی او در میان ایرانیان پاکدل ودیندار ومتعهد به اسلام، واز ناحیه ی مشخصی بنام (دیلم) وقزوین وطالقان (که از نواحی قدیم خراسان وجزء سرزمین (دیالمه) است) صورت خواهد گرفت ولی (حسنی) بودن وی چه از نظر اخبار وچه از دیدگاه دانشمندان، مورد شک وتردید وبلکه در برخی از اخبار به (حسینی) بودن وی تصریح شده است.
سرگردانی نویسندگان
در اینجا خالی از مناسبت نیست به این نکته اشاره کنیم که بسیاری از محدثان ومؤلفان ونویسندگان وپژوهشگران نیز درباره (حسنی) بودن آن (سیدی) که از شرق قیام می کند تردید دارند، وندانسته اند که آیا واقعا او (حسنی) است یا حسینی)؟ ودلیل این گفتار، اظهار نظرهای مختلف وگوناگونی است که ابراز داشته اند.
در این زمینه منابع ومآخذ مستقل وفراوانی در دست است که نشان می دهد بیشتر کسانی که روایات مربوط به (سید حسنی) را در کتابهای خود آورده اند، متوجه نشده اند، که در واقع قیام کننده ی اصلی از سرزمین شرق چه کسی است. آیا در واقع او همان (سید حسنی) است؟ یا اینکه خراسانی است؟ ویا اینکه: فی الواقع (خراسانی) همان سید حسنی است! وبهر صورت نویسندگان ومحققان، در این باره دچار سردرگردانی شده اند!!
مثلا برخی از دانشمندان مانند- صاحب کتاب (نور الانوار) ومرحوم سید اسماعیل طبرسی نوری در کتاب (کفایة الموحدین) وناظم الاسلام کرمانی در کتاب (علائم الظهور) گاهی چنین اظهار می دارند که این (سید) ظاهرا از اولاد امام حسن مجتبی (علیه السلام) است، وگاهی می گویند: شاید نام او (حسن) باشد وگاهی می گویند، ممکن است ملقب به حسنی باشد!!
وبرخی دیگر از نویسندگان: مانند صاحب کتاب (مهدی منتظر) وهمچنین صاحب کتاب (یوم الخلاص) عقیده دارند که این (سید) حسنی، نیست، وبلکه (حسینی) است(۳۴۸) وحتی مؤلف (یوم الخلاص) با تمام صراحت اظهار عقیده می کند که این سید انقلابی، همان خراسانی وبدون شک وشبهه (حسینی) است.
وهمین تعبیرات مختلف از سوی مؤلفان ومحققان، بیانگر این واقعیت است که (حسنی) بودن ویا (حسینی) بودن آن سید انقلابی تا هنوز در هاله ای از ابهام باقی مانده، ونشانگر سرگیجه وسرگردانی عده ی زیادی از دانشمندان ومحققان وپژوهشگران است، وگرنه، اینکه برخی می گویند: او حسنی است، وبرخی می گویند، شاید نامش حسن باشد، وعده ای می گویند وی خراسانی وحسنی، ویا حسینی است، معنا ندارد. وبهر حال عقیم ماندن تلاش پژوهشگران برای شناخت وشناسائی نسب واقعی (سید) نتیجه ی همان اختلاف روایات، ونسخه های کتابهای مختلف است وسبب اینکه ما این ابراز نظرها را در اینجا مطرح نمودیم برای این است که: اظهار نظرهائی که از طرف برخی از نویسندگان ابراز شده صد در صد حتمی وقطعی نیست وچنانکه در مبحث بعدی پیرامون (اقوال داشمندان) ملاحظه خواهید فرمود، خواهید دید که: خود آنها هم بطور ضمنی معترف هستند واقرار دارند که نظریه ی آنان جنبه ی حقیقت وواقعیت ندارد.
اقوال دانشمندان
اکنون برای روشن شدن واقعیت مطلب، راجع به قیام بی نظیر این سید بزرگ انقلابی، وآشنائی هر چه بیشتر، با شخصیت ممتاز وناشناخته ی وی (خواه بعنوان حسنی وخواه بعنوان حسینی) که آغاز انقلاب وحرکت اسلامی او از بلاد شرق وایران، واز یک منطقه ی جغرافیائی خاص، بنام (خراسان) شروع می شود ودعوت اسلامی او در میان ایرانیان دیندار، وشیعیان محروم این منطقه ی عظیم، وطرفداران سرسخت خاندان رسالت است، وقیام پرارج ونهضت پرثمرش، مستضعفان وستمدیدگان را امیدوار، واستکبارپیشگان وزراندوزان ومالپرستان وجاه طلبان مادی را مأیوس وجهانیان را دچار حیرت وشگفتی می سازد، وانقلاب پرآوازه اش پشت استکبار جهانی را می لرزاند، ودنیایی را دگرگون می کند، وانقلاب اسلامی وی تا ظهور ولی مطلق الهی وانقلاب جهانی حضرت مهدی (علیه السلام) ادامه خواهد داشت، نخست گفتار برخی از دانشمندان گذشته را که درباره ی شخصیت وهدف وی اظهار نظر نموده اند می آوریم، وسپس عین روایاتی را که از ائمه ی معصومین (علیهم السلام) درباره او روایت شده است نقل می کنیم، وتا جائی که مجال بحث وگفتگو باشد وفرصت اجازه دهد، به توضیح وتشریح آنها می پردازیم، تا اینکه با نیروی لا یزال الهی وکمک اخبار واحادیث آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) نظر صحیح درباره ی آن سید پرشور وانقلابی که خواه ناخواه از دودمان پاک نبی گرامی، واز نوادگان اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) است، روشن شود.
واینک اقوال دانشمندان:
۱- در کتاب (نور الانوار) تألیف: شیخ علی اصغر بروجردی که در سال ۱۳۰۱ هجری در زمان (ناصر الدین شاه قاجار) بچاپ رسیده است، پیرامون نهضت (سید حسنی) چنین می نویسد:
(از جمله ی علامات، که حتمیه ی قریب به ظهور است، خروج (سید حسنی) است، واو، جوان خوشروئی خواهد بود که از طرف (دیلم) و(قزوین) خروج خواهد نمود، وبه آواز فصیح بلند، فریاد خواهد کرد که ((ای مردم) بفریاد برسید آل محمد بیچاره را که از شما یاری می طلبد).
مؤلف کتاب (نور الانوار) پس از آنکه قسمتی از حدیث مفصل (مفضل)(۳۴۹) را که از امام صادق (علیه السلام) درباره ی خروج (سید حسنی) رسیده است نقل می کند، در توضیح آن حدیث چنین می گوید:
(واین جوان یعنی: سید حسنی، یا از اولاد امام حسن بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، یا آنکه (حسن) نام دارد یا ملقب به (حسنی) خواهد بود. ادعای نیابت و(بابیت) حضرت مهدی (علیه السلام) را نمی کند، بلکه (او) شیعه ی اثنا عشریه است، ومردم را به بدی وباطل دعوت نخواهد نمود، ولکن به بزرگی ومطاعیت وریاست خواهد رسید، وگفتار وکردار او موافق با شریعت حضرت خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله وسلم) می باشد، ولکن در آن زمان کفر، عالم را فروگرفته باشد ومردم از دست آنها به تنگ آمده باشند که آنجوان حسنی فریاد برآورد که بفریاد برسید مضطر بی چاره را در آن وقت جمعی از مؤمنین که مستعد باشند او را اعانت (ویاری) نمایند، واو کم کم به کفار غلبه جوید واز ایشان بکشد وقوت بگیرد تا آنکه جمعیت او بسیار شوند.
ودور نیست که به طریقه ی سلاطین عادله حرکت نماید تا آنکه با جمعی کثیر وجمی غفیر وارد کوفه گردد، واین در وقتی است که (کوفه) آباد شده باشد، ومحل سکنای بزرگان باشد، ودر لشکر او طوایف مختلفه باشد، که از آن جمله باشند (طایفه ی زیدیه) که قائل به امامت (زید بن علی بن الحسین، یا زید بن حسن بن علی ابی طالب (علیه السلام)) باشند و(زیدیه) از عسکر (ولشکر) او، از اطاعت وانقیاد حضرت (قائم (علیه السلام)) سرباز زنند، وآن طایفه از اعراب خواهند بود، نه از اعجمیین (یعنی: نه از عجمها، وایرانیان) وخصوصیات دیگری هم دارد که انشاء الله (در هنگام نهضت وی ظاهر خواهد شد)(۳۵۰).
۲- مرحوم سید اسماعیل طبرسی نوری، در کتاب (کفایة الموحدین) درباره ی خروج (سید حسنی) با نقل حدیث (مفضل بن عمرو) وتوضیحاتی که از خود، بر آن افزوده است، چنین می نویسد:
(ششم: از علامات حتمیه ی، خروج (سید حسنی) است. وآن جوان خوش صورتی است که از طرف (دیلم) و(قزوین) خروج نماید وبه آواز بلند فریاد کند که بفریاد برسید آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را که از شما یاری می طلبد واین سید حسنی ظاهرا از اولاد امام حسن مجتبی (علیه السلام) باشد واو دعوی بر باطل ننماید ودعوت برنفس خود نکند، بلکه از شیعیان خلص ائمه ی اثناعشر وتابع دین حق ودعوی نیابت ومهدویت نخواهد نمود ولکن مطاع وبزرگ ورئیس خواهد بود.
ودر گفتار وکردار موافق است با شریعت مطهره حضرت خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله وسلم) ودر زمان خروج او چون کفر وظلم عالم را فرو گرفته باشد ومردم از دست ظالمان وفاسقان در اذیت وآزار باشند وجمعی از مؤمنین نیز مستعد باشند از برای دفع ظلم ظالمین در آنحال (سید حسنی) استغاثه نماید از برای نصرت دین آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پس مردم او را اعانت نمایند خصوصا گنجهای (طالقان) وظاهرا مراد از این (طالقان) طالقان (دیلم) باشد نه طالقان شام این گنجها از طلا ونقره نباشد، بلکه مردان شجاع قویدل ومسلح ومکمل که بر اسبهای اشهب (که کنایه از وسائط نقلیه ومرکبهای سواری است) سوار باشند ودر اطراف او جمع گردند وجمعیت او زیاد شوند، وبنحو سلطان عادل در میان ایشان حکم وسلوک نماید، وکم کم بر اهل ظلم وطغیان غلبه نماید (واز مکان وجای خود تا کوفه) زمین را از لوث وجود ظالمان وکافران پاک گرداند، وچون با اصحاب خود وارد کوفه شود به او خبر می دهند که حضرت حجة الله مهدی آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ظهور نموده است واز مدینه بکوفه تشریف آورده است، پس (سید حسنی) با اصحاب خود بخدمت آن حضرت مشرف می شوند، واز آن حضرت مطالبه دلایل امامت ومواریث انبیاء می نماید.
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: بخدا قسم که آن جوان خود، آن حضرت را می شناسد ومی داند که او بر حق است ولکن مقصودش این است که حقیقت او را بر مردم واصحاب خود ظاهر نماید. پس آن حضرت دلایل امامت ومواریث انبیاء را از برای او ظاهر نماید در آن وقت (سید حسنی) واصحابش بیعت خواهند نمود مگر عده ی قلیلی از اصحاب او که چهار هزار نفر از (زیدیه) باشند که مصحفها و(قرآن) در گردن ایشان حمایل است، وآنچه مشاهده نمودند از دلایل ومعجزات آنرا حمل بر سحر مینمایند، ومی گویند، این سخنان بزرگی است وهمه ی اینها سحر است که بما نموده ونشانداده اند، پس حضرت حجت (علیه السلام) آنچه ایشان را موعظه ونصیحت نماید، وآنچه اظهار (اعجاز) نماید، در ایشان اثر نخواهد نمود. وحضرت تا سه روز ایشان را مهلت می دهد وچون موعظه ی آن حضرت وآنچه حق است قبول ننمایند، حضرت امر فرماید که گردنهای ایشان را بزنند، وحال ایشان بسیار شبیه است بحال خوارج نهروان که در لشکر حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) ودر جنگ (صفین) بودند(۳۵۱).
۳- ناظم الاسلام کرمانی، در کتاب (علائم الظهور) در مقاله ی پنجم، که تحت عنوان (علائم الظهور) آورده است در مورد خروج (سید حسنی) چنین می نویسد:
از علائم حتمیه، خروج (سید حسنی) است. وآن جوان خوش صورتی است که از طرف (طالقان) و(دیلم) و(قزوین) خروج کند، ویا او آن سیدی است از اولاد حضرت امام حسن (علیه السلام) ویا نام او (حسن) باشد، ویا ملقب به (حسنی) است. دعوی امامت، ونیابت وبابیت نکند، ومردم را بخود دعوت ننماید بلکه مردم را به اتحاد وترقی اسلام دعوت کند عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حکم کند، مردم از اطراف دور او را بگیرند. این شخص، از قزوین تا کوفه را امن ومنظم کند وزمین ایران را از لوث ظلمه پاک کند وآن جوانی است که سن او کمتر از چهل سال باشد، وخوش صورت وپاک عقیدت باشد(۳۵۲).
سپس ناظم الاسلام کرمانی، در دنباله ی سخنان خود پیرامون (نهضت سید حسنی) چنین می گوید: (در باب خروج سید حسنی) عبارات کتب مختلف است ومؤلف، فقط (در این مورد) بنقل از کتاب (کفایة الموحدین) اکتفا می نماید. وآنگاه وی جریان نهضت (سید حسنی) را مطابق آنچه که ما از مرحوم طبرسی نقل نمودیم از اول تا به آخر از همان کتاب کفایة الموحدین نقل کرده، وسپس در جای دیگر از همان کتاب چنین می نویسد:
خروج سید حسنی وقتی است که در (ایران) پادشاه مقتدر نباشد. وپس از غلبه ی کفر وظلم وقتل ونهب، خروج سید حسنی است از طالقان ودیلم، چنانچه سابقا ذکر شد. واز اخبار استفاده می شود که این (سید) دعوت بخود نکند اما مثل پادشاه رفتار کند واین در وقتی است که ایران پادشاهی نداشته باشد وجمهوری گردد ویا هرج ومرج گردد. یا ملوک الطوایف شود(۳۵۳).
وآنگاه این دانشمند در آخر کتابش پیرامون نهضت سید حسنی چنین می گوید:
(در کتاب (دار الاسلام) نقل کرده است از کتاب (منتخب البصائر) حدیث (مفضل) را ودر باب خروج (سید حسنی) عوض حسنی، حسینی ذکر کرده است. پس قدر متیقن این است که: سیدی از اولاد فاطمه (علیهما السلام) از طالقان ودیلم خروج کند وبه طرف (قزوین) آید، (وایران) را از شر کفار نجات دهد واسلام را قوت دهد، اهل ایران را از شر سلطنت وضررهای سلاطین وظلمه آسوده کند خواه حسنی باشد خواه حسینی واین در وقتی است که امر بر مسلمانان سخت شود از طرف کفار وظلمه، ومردم یکی یکی، دوتا دوتا، دور سید حسنی (ویا حسینی) را گرفته وکم کم او آشکار وقوت گیرد، تا آنکه (در نتیجه) بطرف (نجف) حرکت کند وهمه جا با فتح وپیروزی باشد.
در کتاب (نور الانوار، فارسی) گوید: این سید، یا از اولاد امام حسن بن علی ابی طالب (علیه السلام) است، یا آنکه حسن نام دارد ویا ملقب به (حسنی) خواهد بود، وادعای نیابت و(بابیت) حضرت مهدی (علیه السلام) را نمی کند ومردم را به بدی وباطل دعوت نخواهد نمود ولکن به بزرگی ومطاعیت خواهد رسید. سابقا ذکر کردیم شخصی است خوش صورت که سن او کمتر از چهل سال باشد.
خوشا بحال اهالی طالقان که او را یاری کنند واز اخبار مستفاد می گردد که اشخاص (مختلف العقیده) در زیر لواء او جمع شوند وعاقبت عقاید آنان خوب شود جز چهار هزار نفر بقول صاحب (کفایة الموحدین) وچهل هزار نفر بقول صاحب (نور الانوار) و(بحار)، وشاید این مخالفین از اهل (ری) باشند که در برخی از اخبار آمده است که با امام (زمان) (علیه السلام) مخالفت وجدال خواهند نمود. اگرچه در اخبار تصریح شده است که از (زیدیه) باشند، ومؤلف، دوستان دوستان واولاد خود را وصیت می کند: همینکه دیدند (سیدی) حسن نام، از طرف (طالقان) و(الموت) یعنی: قزوین، ظاهر شد که صبیح المنظر وسنش کمتر از چهل سال باشد، ومدعی سلطنت وامری نباشد، بشتابید بسوی او، ودر زیر لوای او گرد آئید تا آنکه بتوسط آن لواء، برسند بحضور امام موعود چه آنکه راحت وامنیت وظفر وفتح، ودنیا وآخرت با آن لواء (یعنی پرچم آن سید) است و(العاقبة للمتقین) وپرهیز کنند از خیالات واوهام که این شخص (العیاذ بالله) سید نیست، یا زاهد وعابد نیست ویا ضعیف وبی معین است(۳۵۴).
چند نکته مهم
خواننده ی عزیز: بعد از مطالعه نمونه هائی از (اقوال دانشمندان) لازم است بررسی کوتاهی در اطراف گفتار، واظهار نظر آنان درباره ی (سید حسنی) داشته باشیم، ولی پیش از آنکه درباره ی ابراز نظرها وتوضیحات آنها اظهار نظر کنیم، باید توجه داشته باشیم که دانشمندان مزبور، با ترجمه ی سطحی حدیث مربوط به سید حسنی، همگی آنها بدون توجه بمعنای کلمه ی (فتی) که در متن عربی حدیث آمده است، برگردان فارسی آن را بمعنی: (جوان) ترجمه نموده وگفته اند (سید حسنی جوانی است خوش صورت وزیبا روی که از طرف طالقان ودیلم وقزوین خروج کند) در صورتی که کلمه (فتی) در لغت عرب هر چند که بمعنای جوان نیز آمده است ولی در تمام موارد استعمال، بمعنای (جوان) نیست، واین کلمه نیز مانند سایر الفاظ عرب معنای وسیعی دارد وما انشاء الله درباره ی این کلمه (یعنی: فتی) در ذیل حدیث مربوط به حسنی تحت عنوان روایات پس از نقل اصل حدیث توضیح خواهیم داد که (فتی) بمعنی جوانمرد است نه بمعنای جوان، زیرا اگر کلمه ی (فتی) در حدیث مورد نظر تنها بمعنای جوان بود دیگر صفت (خوش صورت) که به دنبال آن آمده است لازم نداشت. وبهر حال بحث درباره آن در جای خود خواهد آمد واینک نکته ها:
الف: نکته ی اول اینکه: باید توجه داشت که مؤلف کتاب (نور الانوار) وصاحب کتاب (کفایة الموحدین) ونویسنده کتاب (علائم الظهور) که درباره ی سید حسنی، اظهار نظر نموده وگفته اند: او دعوی امامت ونیابت و(بابیت) ودعوی بر باطل ننماید علتش آنستکه: چون مؤلفین کتابهای نامبرده در زمانی می زیسته اند که در اوج رواج مذهب فرقه ی باطله (بابیت) و(بهائیت) بوده است، از اینرو برای آنکه قیام (سید حسنی) را یک قیام الهی معرفی نموده وبمردم بفهمانند که قیام آن سید انقلابی، علیه ظلم وبیدادگری وبرانداختن نظام طاغوتی در ایران اسلامی است، وقیام او زمینه ساز قیام حضرت مهدی (علیه السلام) است، لذا فرموده اند: که وی ادعای نیابت وبابیت نخواهد نمود، وبا این بیان، نهضت خداپسندانه سید حسنی را از نهضت مدعیان دروغین که بخاطر ریاست چند روزه ی دنیای فانی، ایمان نداشته ی خود را بباد فنا می دهند ومدعی امامت ونیابت وبابیت می شوند جدا ساخته اند.
ب: نکته ی دوم اینکه نویسنده ی کتاب (علائم الظهور) ناظم الاسلام کرمانی درباره ی (سید حسنی) اظهار عقیده نموده وگفته است: (عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حکم کند) این معنا از عبارت متن عربی حدیث، که مفضل بن عمر، آنرا از امام صادق (علیه السلام) درباره ی خروج (سید حسنی) نقل کرده است، فهمیده نمی شود بلکه برخلاف گفته ی ایشان، آنچه از آن حدیث مستفاد می گردد، سراپا مدح وتعریف وتوصیف وتمجید است. وچنانچه ملاحظه خواهید فرمود از آن حدیث بوی کمترین بی عدالتی استشمام نمی شود، ونویسنده ی این سطور: بسیار متعجب است که (ناظم الاسلام کرمانی) این بی عدالتی را چگونه واز کجای حدیث بدست آورده است.
ج: نکته ی سوم: اینکه (ناظم الاسلام کرمانی) در قسمت اخیر سخنان خود درباره ی (سید حسنی) به دوستان واولاد خود سفارش کرده است: همینکه دیدند (حسن) نامی از طرف طالقان وقزوین ظاهر شد که صبیح المنظر وسنش از چهل سال کمتر بود، بسوی وی بشتابند تا در زیر (لواء) وپرچم او بحضور امام زمان (علیه السلام) برسند، اولا: باید توجه داشت که گرچه قیام کننده سید است ولی نامش (حسن) نیست، وآنچه حدیث می گوید (حسنی) است نه اینکه نامش حسن باشد، وثانیا: اینکه وی سفارش کرده است که دوستان واولادش از آن (سید) پیروی کنند در حقیقت معنایش این است که: او سخن اول خود را گفته است (عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حکم کند) باز پس گرفته است.
د: نکته ی دیگری که در رابطه با توضیحات (ناظم الاسلام) پیرامون سن مبارک (سید حسنی) باید بدان توجه داشت این است که: وی گفته است: (وآن جوانی است که سن او کمتر از چهل سال باشد) البته این درست است که ممکن است از نخستین روزی که (سید) شروع به فعالیت می کند، ومردم را از خواب غفلت بیدار می نماید وکم کم جوانان وسالخوردگان را علیه طاغوتیان زمان می شوراند، در نخستین روزهای کمال وسنین جوانی باشد، ولی این مطلب از نص صریح حدیث فهمیده نمی شود بلکه آنچه از مفهوم این کلمه گفته اند: از چهل سال ببالاست نه کمتر از چهل وبهر حال تعیین سن مبارک (سید) اجتهادی پیش نیست هر چند که کلمه ی (فتی) در لغت بمعنای جوان هم آمده، ودر برخی از روایات نیز درباره ی (خراسانی) آمده است که (جوانی از خراسان خواهد آمد ودر پیشاپیش او شعیب بن صالح است).
زیرا اولا- سیاق عبارت خود حدیث (سید حسنی) گواهی می دهد که مقصود از (فتی) در این حدیث، جوان بودن نیست، بلکه (جوانمرد) بودن است.
وثانیا- اینکه: این روایت (که جوانی از خراسان خواهد آمد) صریح در حسنی نیست، وبعلاوه احتمال می رود که مقصود از آن سید جوان، سید دیگری باشد که البته بحث درباره ی او در جای خود خواهد آمد.
ه- آخرین نکته ای که در رابطه با قسمت اخیر سخنان (ناظم الاسلام) باید توضیح دهیم این است که: وی در کتاب (علائم الظهور) در ص ۱۷۹ گفته است: (در کتاب (دار السلام) نقل کرده است از کتاب (منتخب البصائر) حدیث مفضل را ودر باب خروج سید حسنی: عوض حسنی، حسینی ذکر کرده است)
در مورد این مطلب باید گفت حقیقت این است که: هر کس در این باره هر گونه اظهار نظری بنماید، حق دارد وهرگز نباید کسی او را مذمت نماید، زیرا همانگونه که ما قبلا توضیح دادیم ومفصلا درباره ی سید حسنی، وسرگردانی نویسندگان بحث وگفتگو نمودیم، علت اینگونه ابراز نظرها، همان اختلاف نسخه ها وعبارات گوناگون کتابهاست.
به هر حال، ما برای اینکه اطمینان خاطر بیشتری پیدا کنیم: به هر دو کتاب (یعنی: هم به کتاب (دار السلام) وهم به کتاب (منتخب البصائر)) مراجعه نمودیم، ولی متأسفانه در آن دو کتاب چنان مطلبی را، بدان صورت که (ناظم الاسلام) در کمال صراحت نقل کرده بود نیافتیم، بلکه پس از تحقیق وبررسی هر دو کتاب، به این نتیجه رسیدیم که: چون مرحوم (عراقی) صاحب کتاب (دار السلام) پس از نقل حدیث (مفضل) جریان خروج سید حسنی را بنقل از بحار علامه مجلسی از کتاب (منتخب البصائر) حسن بن سلیمان حلی آورده است، وبه دنبال آن گفته است که حسن بن سلیمان در حدیث مفضل، پس از ذکر اولین کلمه ی (حسنی) در تمام موارد دیگر حدیث، بجای کلمه ی حسنی، لفظ حسین (علیه السلام) را نقل نموده است، از اینرو ناظم الاسلام کرمانی چنین نتیجه گرفته است که پس باید آن سید انقلابی، حسینی باشد.
البته باید توجه داشت که گرچه نتیجه ی بررسی برخی از روایات مربوط به (حسنی) همین است وما نیز با این نتیجه گیری ناظم الاسلام کرمانی، در حسینی بودن آن سید انقلابی وانقلابگر اصلی که صاحب واقعی انقلاب، وفرمانروای مطلق ایرانیان است، موافقیم (وحسنی بودن ویا حسینی بودن هم برای ما مطرح نیست چه آنکه هر دو آن امام نور واحدند، (والحسن والحسین امامان قاما أو قعدا) وفرزندان آن دو بزرگوار وفرزندان فرزندانشان نیز که برای احقاق حق واماته باطل قیام می کنند برای هیچکس از مردمی که طرفدار حقند، تفاوتی ندارند) ولی حدیث کتاب (منتخب البصائر) بر حسینی بودن آن سید انقلابی دلالت نمی کند، بلکه تمامی آن حدیث در رابطه با حرکت دشمن شکن (سید حسنی) است مگر آنکه، همانگونه که سابقا گفتیم قائل شویم که این اشتباه از ناحیه ی نسخه برداران حدیث، صورت گرفته است.
به هر حال در مورد برخی از احادیث مربوط به (سید حسنی) اختلافاتی در لفظ حسنی وحسینی، در کتابهای موجود فعلی روی داده است که ما هم اکنون قسمتی از آنها را برای اطلاع خوانندگان عزیز در اینجا می آوریم، وبه تجزیه وتحلیل آنها می پردازیم باشد که در نتیجه ی نقل آن روایات (سید حسنی) را شناخته وبا آن سید بزرگ انقلابی آشنا شده واز راهنمائیهای داهیانه، ورهبریهای خردمندانه وخدا پسندانه اش در صورتی که لایق باشیم، بهره مند گردیم. واز خداوند یاری می جوئیم که توفیق شناخت، وتشخیص راه حق از باطل وشناسائی سید حسنی وخراسانی را به ما مرحمت فرماید.
خروج سید حسنی از دیدگاه روایات
اکنون برای روشن شدن مطلب روایاتی که درباره ی خروج سید حسنی وارد شده از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم.
به نظر ما روایاتی که از پیشوایان معصوم (علیهم السلام) به خصوص درباره ی سید حسنی وارد شده ودر اعتقاد به پیدایش سیدی از دودمان اهل بیت (علیهم السلام) قبل از ظهور به عنوان حسنی نقش اساس داشته از این قرار است:
۱- داستان خروج سید حسنی از طبرستان ومازندران.
۲- حدیث: یلحقه الحسنی فی اثنی عشر ألفا.
۳- حدیث: أنا بن الحسن وأنا المهدی.
۴- حدیث: کأنی بالحسنی والحسینی وقد قاداها.
۵- حدیث: مفضل، از امام صادق (علیه السلام).
اینک به بررسی روایات می پردازیم وپیرامون برخی از آنها توضیحاتی می دهیم وضمنا این نکته را نیز یادآور می شویم که آنچه را که در اینجا در توضیح این روایات می آوریم صرفا جنبه ی تحقیق دارد ومنظور ما از این بحث این نیست که در اینجا نتیجه بگیریم وبگوئیم قطعا آن سید انقلابی که پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) خروج خواهد نمود (سید حسینی) است، بلکه منظور این است که بدانیم آیا این روایات دلالت می کند که آن سید بزرگ انقلابی سید حسنی است یا دلالت نمی کند.
حال این شما خواننده ی عزیز واین هم روایات مربوطه.
۱ - خروج سید حسنی از طبرستان
مرحوم علامه مجلسی- اعلی الله مقامه- در کتاب (بحار الانوار) در خطبه ی کوتاهی که پیرامون برخی از حوادث قبل از ظهور از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل کرده است جریان نهضت سید حسنی را بدینگونه آورده است:
(یخرج الحسنی صاحب طبرستان مع جم کثیر مع خیله ورجله حتی یأتی نیسابور فیفتحها ویقسم أبوابها، ثم یأتی اصبهان، ثم الی قم، فیقع بینه وبین أهل قم وقعه عظیمة یقتل فیها خلق کثیر، فیهزم أهل قم، فینهب الحسنی أموالهم، ویسبی ذراریهم ونسائهم ویخرب دورهم، فیفزع أهل قم الی جبل یقال لها: وراردهار، فیقیم الحسنی ببلدهم أربعین یوما، ویقتل منهم عشرین رجلا، ویصلب منهم رجلین، ثم یرحل عنهم)(۳۵۵).
خروج می کند (حسنی) صاحب طبرستان(۳۵۶) با گروه زیادی از سواره وپیاده تا اینکه (نیشابور)(۳۵۷) را فتح می کند ودروازه های آنرا قسمت می نماید. پس به اصفهان می آید وسپس متوجه قم می شود وبین او وأهل قم جنگ بزرگی رخ می دهد که گروه زیادی کشته می شوند، پس أهل قم شکست می خورند وآنگاه حسنی اموال ایشان را غارت می کند وزنان وفرزندانشان را اسیر می نماید وخانه هایشان را ویران می سازد، پس أهل قم به کوهی که آنرا (واراردهار) می گویند پناهنده می شوند وحسنی مدت چهل روز در شهرشان می ماند وبیست نفر از آنها را می کشد ودو تن را به دار می آویزد وآنگاه از آنجا کوچ می کند).
مؤلف گوید: این خطبه که مرحوم علامه مجلسی -علیه الرحمه- آنرا در رابطه با خروج حسنی از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل کرده است گرچه صریح در حسنی است وبعضی از صاحب نظران هم با استناد وتمسک به آن بدون توجه به روایات دیگر اصرار می ورزند که بگویند مطابق خطبه ی مزبور سیدی که پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در ایران قیام خواهد نمود حتما (سید حسنی) است، اما از جهاتی خطبه ی مذکور خالی از اشکال نیست.
۱- اینکه: به طور کلی سند ندارد.
۲- اینکه: با سایر أحادیث مربوط به حسنی منافات دارد.
۳- اینکه: بسیار پیچیده وابهام آمیز است وبه طور صریح وروشن دلالت بر مقصود نمی کند.
۴- اینکه: چیزی در خصوصیات او که چگونه واز کجا وچه شهری وبرای چه قیام می کند ذکر نشده است. وحال آنکه در حدیث (مفضل بن عمر)(۳۵۸) که وی آن را درباره ی خروج سید حسنی پیش از ظهور در ایران، از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است، تقریبا به تمام خصوصیات وی تصریح شده وامام صادق (علیه السلام) محل خروج او را از مناطق مهم ومرکزی ایران، از طرف قزوین وطالقان ودیلم، وانگیزه ی قیام او را نیز دفاع از حریم مقدس اسلام دانسته است.
البته ما از این جهت که خطبه ی مزبور سند دارد یا ندارد، معارض دارد یا ندارد، صحیح است، یا صحیح نیست، کاری نداریم، ولی اگر بخواهیم این خطبه را جزء روایات مربوط به حسنی به حساب بیاوریم، شاید بتوان گفت: تنها حدیثی که در میان احادیث مربوط به (حسنی) از همه ی احادیث دیگر پیچیده تر، ابهام آمیزتر، وسؤال برانگیزتر است همین خطبه است. چه آنکه تاکنون احدی از دانشمندان نتوانسته است راجع به این خطبه راه حل صحیحی ارائه دهد وپاسخ اطمینان بخش وقانع کننده ای را عرضه کند.
به هر حال، ما شخصا در مورد خطبه ی مزبور نظر خاصی نداریم وتنها برای اینکه خوانندگان گرامی را در جریان عدم دلالت خطبه ی مذکور بر قیام سید حسنی مورد بحث قرار دهیم، متن نوشته ی برخی از پژوهشگران واقع بین را که به نظر ما در این باره حق مطلب را ادا کرده اند در اینجا می آوریم وقضاوت را به خود خواننده واگذار می نمائیم.
مرحوم حاج شیخ جواد خراسانی صاحب کتاب (مهدی منتظر) در گفتاری که تحت عنوان (خروج سید حسنی) در کتاب خود آورده است در این باره چنین می نویسد:
(از جمله ی رایات شرقی رایت سید حسنی است ولی آنچه در السنه وافوه مردم معروف است که سید حسنی صاحب رایت خراسانی است برای او سندی ندیدم.
مگر همان حدیثی که کتاب (الملاحم والفتن) از کتاب نعیم بن حماد از حضرت امام باقر (علیه السلام) درباره ی (شعیب بن صالح) نقل کرده که فرموده است: (جوانی از بنی هاشم از خراسان خواهد آمد ودر جلو او شعیب بن صالح است)(۳۵۹).
این حدیث یعنی: حدیث امام باقر (علیه السلام) به علاوه ی اینکه صریح در حسنی نیست چندان اعتباری هم به سند او نیست. واز طرفی هم چون کتاب در نزد عموم متداول نبوده است بسیار بعید است که مستند او باشد. به علاوه احتمال می رود که همان (حسینی) باشد که قبلا ذکر شد)(۳۶۰).
وی سپس بعد از ذکر چند حدیث درباره ی (سید حسنی) در مورد خطبه ی امیر مؤمنان (علیه السلام) در بصره چنین می نویسد:
(واما خطبه ی امیر المؤمنین (علیه السلام) در بصره که فرمود: (خروج می کند حسنی صاحب طبرستان..). ظاهرش آن است که مراد از او دولت علویه ای است که در طبرستان -مازندران- تشکیل داده شد. زیرا سه نفر آنان حسنی بودند وآنان صاحب داعیه بودند وبه خود دعوت می کردند، ساحت این حسنی- یعنی: سیدی که پیش از ظهور خواهد آمد- با فضل وکمالش از این اعمال بری می باشد.
بالجمله از اخبار به طور جزم نام حسنی ومحل خروج او معلوم نمی شود وآنقدر که معلوم است آنست که خروج او از ایران است واتباع او هم از دیالمه اند، وچنان ظاهر می شود که بیشتر سادات باشند)(۳۶۱).
۲ - حدیث: یلحقه الحسنی فی اثنی عشر الفا
مرحوم سید بن طاووس -علیه الرحمه- در کتاب (الملاحم والفتن) در ضمن خطبه مفصلی که پیرامون خروج حضرت مهدی (علیه السلام) وتعداد یاران آن حضرت واسامی آنها، از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است جریان نهضت سید حسنی، وبیعت نمودن وی با حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را بدینصورت آورده است:
(ویسیر بالجیوش حتی یترک وادی الفتن ویلحقه الحسنی فی اثنی عشر ألفا فیقول له أنا أحق بهذا الأمر منک فیقول له هات علامات دالة، فیومی الی الطیر فیسقط علی کتفه ویغرس القضیب الذی بیده فیحضر ویعشوشب فیسلم الیه الحسنی الجیش ویکون الحسنی علی مقدمته)(۳۶۲) (سپس حضرت مهدی (علیه السلام) (بعد از قیام مکه وبیرون آمدن از حجاز بطرف عراق) با لشکرهای خود حرکت می کند تا اینکه (وادی فتنه ها) را پشت سر می گذارد(۳۶۳) آنگاه (سید حسنی) با دوازده هزار نفر به آن حضرت ملحق می شوند وآن بزرگوار به (حسنی) می فرماید: من از تو به این امر (یعنی امامت وریاست بر مردم) سزاوارترم، حسنی، در جواب می گوید: دلیل وبرهان تو چیست علامات ونشانه هایی که دال بر ادعاء تو باشد برای ما بیاور. پس آن حضرت به پرنده (ای که در هواست) اشاره می فرماید، پرنده بر کتف مبارکش فرود می آید، وعصای خود را در زمین می نشاند وآن عصا سبز می شود، یکنوع سبز شدنی که شاخ وبرگ برمی آورد، آنگاه حسنی لشکر خود را تسلیم حضرت می نماید، وحسنی پرچمدار، وفرمانده لشکریان آن حضرت خواهد بود).
۳ - حدیث: أنا بن الحسن وأنا المهدی
یوسف بن یحیی شافعی، از دانشمندان قرن هفتم هجری نیز در ضمن حدیث مفصلی که درباره ی قیام حضرت (قائم (علیه السلام)) وجریان بیعت واجتماع اصحاب آن حضرت در مکه، وقضیه ی خروج سفیانی وحرکت آن حضرت از مکه ی معظمه، از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است، داستان بیعت (سید حسنی) را با حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه - اینگونه بازگو نموده است:
(وتسیر الجیوش حتی تصیر بوادی القری فی هدوء ورفق، ویلحقه هناک ابن عمه الحسنی، فی اثنی عشر ألف فارس، فیقول: یا بن عم، أنا أحق بهذا الجیش منک، أنا ابن الحسن، وأنا المهدی.
فیقول المهدی (علیه السلام): بل أنا المهدی. فیقول الحسنی: هل لک من آیة فنبایعک؟ فیومئ المهدی (علیه السلام)، الی الطیر، فتسقط علی یده ویغرس قضیا فی بقعة من الأرض، فیخضر ویورق. فیقول له الحسنی: یا بن عم هی لک. ویسلم الیه جیشه ویکون علی مقدمته، واسمه علی اسمه(۳۶۴).
ولشکریان حضرت مهدی (علیه السلام) حرکت می کنند وشبانه بی سر وصدا به آرامی راه می روند تا اینکه به (وادی القری)(۳۶۵) می رسند. در آنجا پسرعمویش (سید حسنی) با دوازده هزار سوار به آن حضرت می رسد وعرضه می دارد ای پسرعمو من از تو به این لشکریان شایسته ترم، من فرزند امام حسن (علیه السلام) ومن مهدی (هدایتگر) هستم. آنگاه حضرت مهدی (علیه السلام) در جواب او می فرماید: نه، بلکه مهدی منم، سپس (سید حسنی) عرضه می دارد اگر تو مهدی هستی آیا حجت ونشانه ای داری که با تو بیعت کنیم؟ حضرت مهدی (علیه السلام) به پرنده(ای که در حال پرواز است) اشاره می کند، وپرنده بر روی دست حضرت می نشیند، وآنگاه عصائی را در زمین فرو می برد، وعصا سبز می شود وبرگ برمی آورد. پس سید حسنی می گوید ای پسر عمو تو از من شایسته تری ولشکریان خود را به آن حضرت تسلیم می کند، وخود در جلو آنها قرار می گیرد، وپرچمدار حضرت وپیشرو لشکریان آن حضرت خواهد بود. ونامش نیز با نام حضرت مطابق است.
از جمله ی اخیر این روایت چنین فهمیده می شود که نام سید حسنی (محمد) است واو یک انسان جنگجوی شجاعی است که خود در میدانهای جنگ حاضر است. ولذا در موقعیکه حضرت از مکه عازم عراق است به استقبال حضرت می رود وپس از ملاقات وگفتگو وتسلیم لشکریان، حضرت هم او را پرچمدار وفرمانده سپاهیان خویش قرار می دهد، ومطابق این روایت نظریات همه ی کسانی که گفته اند: شاید منظور از (حسنی) این است که نام وی (حسن) باشد نقش برآب است زیرا این حدیث استفاده می شود که جناب سید حسنی (محمد) نامیده می شود.
توجه: در مورد حدیثی که درباره ی (سید حسنی) از کتاب (عقد الدرر) از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل نمودیم اشکالی وجود دارد که گمان نمی رود بر احدی از اشخاص تیزبین مخفی بماند، وآن اشکال این است که: اگر مقصود از این حسنی که در روایت کتاب (عقد الدرر) تقریبا بنام او تصریح شده است رهبر اصلی نهضت وهدایت کننده ی پرچم های سیاه بسوی کوفه وعراق باشد که او شخصا در بحبوحه ی جنگ ولشکرکشی بسوی عراق، وهمچنین بعد از شکست لشکریان سفیانی در عراق، بطرف حجاز نمی رود تا در بین راه مدینه وشام با حضرت بیعت نماید ودر آنجا از حضرت مطالبه ی دلیل واعجاز کند وبعد از بیعت پرچمدار حضرت گردد.
بلکه او چنانکه در روایات شیعه آمده است از کوفه بیعت خود را برای حضرت می فرستد وپس از آنکه ولی خدا حضرت حجة بن الحسن العسکری - ارواحنا وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء- بکوفه نزول اجلال فرمود، طی یک مراسم ویژه با حضرت بیعت می نماید.
واگر مقصود از این حسنی که مطابق روایت کتاب عقد الدرر، نام وی (محمد) است سید دیگری باشد که سمت فرماندهی سپاه وارتش ورهبری پرچم های سیاه را در میدان جنگ بعهده دارد، که او نیز مطابق برخی از روایات از کوفه به حجاز نمی رود، وبلکه در بیت المقدس با حضرت ملاقات خواهد نمود.
بنابراین اگر ما بخواهیم روایت کتاب (عقد الدرر) را همانگونه که هست بپذیریم باید برای رفع اشکال مذکور جواب مناسبی پیدا کنیم.
بنظر نگارنده، با توجه به روایات فراوانی که در گذشته (در بخش دوم کتاب) درباره ی خروج پرچم های سیاه از مشرق وخراسان، از نظر خوانندگان گرامی گذشت، وهمچنین روایاتی که درباره ی خروج سید حسنی در صفحات آینده خواهیم آورد، چون مطابق این روایات نمی توان گفت: این سید حسنی که در راه شام ومدینه با حضرت بیعت می نماید با آن سید حسنی که از کوفه بیعت خود را برای حضرت می فرستد یکی است، از اینرو جواب مناسبی که از اشکال مذکور می توان داد این است که:
اگر ما قائل شویم وبگوئیم: که رهبر اصلی نهضت وهدایت کننده ی پرچم های سیاه سید دیگری غیر از این سید حسنی مورد بحث است چنانکه در بعضی روایات آمده است که: پرچمهایی از مشرق زمین آشکار می گردد ومردی از دودمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) یعنی: سیدی از بازماندگان آل محمد (صلی الله علیه وآله) آن پرچمها را رهبری می کند(۳۶۶) پس از این حدیث معلوم می شود که این سید حسنی که نامش محمد است غیر از آن سید انقلابی مشرقی است واین سید حسنی بعد از آن سید ظاهر می شود وبطرف حجاز می رود ودر بین راه مدینه وشام با حضرت ملاقات می کند واز او مطالبه ی دلیل می نماید وچون حقیقت برای او آشکار شد تسلیم حضرت می گردد.
واما اگر بگوئیم: که مقصود از این حسنی در واقع همان سیدی است که پرچمها را از شرق بسوی کوفه وعراق رهبری کرده است، پس معنای ملاقات چنین کسی با حضرت مهدی (علیه السلام) با آنکه وی را ندیده آنست که:
آن سید حسنی، ویا نماینده ی او در کوفه، یک گروه دوازده هزار نفری را بفرماندهی یکنفر از اشخاص قوی وشجاع ونیرومند که سید وحسنی ونامش (محمد) است برای یاری دادن وکمک رساندن به آنحضرت به استقبال وی می فرستد، واو را وکیل ونماینده ی خود قرار می دهد وبه او سفارش می نماید که اول حضرت را آزمایش کند واز او دلیل ومعجزه بخواهد وبصورت ظاهر در پیش روی افراد سپاه ولشکر درباره ی خلافت وامامت باوی به نزاع برخیزد وبالاخره پس از آنکه از امام معجزه وکرامت دید وبرای او ثابت شد که وی حضرت مهدی (علیه السلام) است خود او ویارانش با حضرت بیعت نمایند، واو نیز مطابق دستور عمل می کند وامام (علیه السلام) هم پس از انجام مراسم بیعت وی را فرمانده سپاه وپرچمدار خود قرار می دهد.
در اینصورت وقتی که آن سید با تمام پیروان خود با آن حضرت بیعت نمود، میتوان گفت: سید حسنی بیعت خود را از کوفه برای حضرت فرستاده است. والبته عرفا هم مانعی ندارد که گفته شود، (سید حسنی) با حضرت بیعت نموده است. زیرا اینگونه بیعت نظیر این است که بگویند: فلان کشور بوسیله ی فلان پادشاه فتح گردید، در صورتی که مسلم است خود پادشاه کاره ای نبوده وفتح، بوسیله ی سربازان ولشکریان وفرماندهان ارتش به دستور او صورت گرفته است.
این چیزی است که نویسنده ی این سور از حدیث کتاب عقد الدرر درک نموده وبرخی از نویسندگان وپژوهشگران نیز در کتابهای خود به آن اشاره نموده اند(۳۶۷). والبته دور هم نیست که حسنی لقب مجازی آن سید باشد وخدا داناتر است.
ضمنا نا گفته نماند که مرحوم حائری یزدی در کتاب (الزام الناصب) ضمن خطبه ی بسیار مفصلی که بنام خطبه ی (البیان)، در شرح وقایع آخر الزمان از حضرت امیر المؤمنان علی (علیه السلام) نقل کرده است، جریان بیعت سید حسنی با حضرت مهدی (علیه السلام) را به گونه ای آورده است که نظریه ی مؤلف را در مورد روایت کتاب عقد الدرر وروایت مرحوم سید بن طاووس -علیه الرحمه - تأیید می کند.
زیرا معنای آخرین عبارت خطبه ی (البیان)، در مورد سید حسنی، با معنای عبارت دو حدیث مذکور متفاوت است واز آن چنین فهمیده می شود که گویا کلمه ای از متن حدیث ساقط شده واین جمله که سید حسنی با حضرت مهدی (علیه السلام) همنام است مربوط به سید حسنی نیست بلکه مربوط به فرمانده سپاه سید حسنی می باشد.
اینک برای اینکه این مطلب به خوبی روشن شود آن قسمت از عبارت خطبه را که مربوط به سید حسنی است عینا از همان کتاب الزام الناصب نقل می کنیم.
مؤلف کتاب نامبرده در دنباله ی خطبه (البیان) راجع به ملاقات وبیعت سید حسنی با حضرت مهدی (علیه السلام) چنین می نویسد:
(فیقول الحسنی، الأمر لک، فیسلم وتسلم جنوده، ویکون علی مقدمته رجل اسمه کاسمه)(۳۶۸).
سپس سید حسنی - بعد از مشاهده ی معجزه از آنحضرت- عرضه می دارد: تو از من شایسته تری وامر امامت با شماست. پس او تسلیم می شود وسپاهیانش هم تسلیم می گردند، وفرمانده سپاهیان او مردی خواهد بود که با حضرت مهدی (علیه السلام) همنام است.
اگر اندکی در جمله ی آخر این حدیث دقت کنید به خوبی درمی یابید که جمله ی آخر، مربوط به سید حسنی نیست، بلکه مربوط به یک شخصیت جنگجوی مبارزی است که سمت فرماندهی وفرمانروائی سپاهیان حسنی را به عهده دارد.
بنابراین با توجه به این مطلب که اکثر روایات صراحت دارند که بیعت سید حسنی در کوفه انجام خواهد گرفت، اگر ما بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید بگوئیم: آنکس که در بین راه مدینه وشام با حضرت مهدی (علیه السلام) ملاقات وبیعت می نماید وپس از بیعت فرمانده سپاه آنحضرت می گردد شخص سید حسنی نیست بکله او فرمانده سپاه سید حسنی است که در روایات به عنوان (شعیب بن صالح) معرفی شده است.
۴ - حدیث: کأنی بالحسنی والحسینی وقد قاداها
مرحوم شیخ طوسی -رضوان الله علیه- در کتاب (غیبت) حدیثی را از (عمرو بن ثابت) از حضرت ابی جعفر (امام باقر (علیه السلام)) در مورد بیعت نمودن (سید حسنی) با حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه - در کوفه بدینصورت نقل کرده است:
یدخل المهدی الکوفة، وبها ثلاث رایات قد اضطربت بینها، فتصفو له فیدخل حتی یأتی المنبر ویخطب، ولا یدری الناس ما یقول من البکاء، وهو قول رسول الله (صلی الله علیه وآله) کأنی بالحسنی والحسینی، وقد قاداها، فیسلمها الی الحسینی فیبایعونه)!
عمرو بن ثابث، از پدرش، از حضرت ابی جعفر امام محمد باقر (علیه السلام) در ضمن یک حدیث طولانی از آنحضرت روایت کرده است که فرمود: پس حضرت مهدی (علیه السلام) وارد کوفه می شود، در حالی که در آنجا سه پرچم در اهتزاز است ودر برابر حضرت تسلیم می گردند، وچون کوفه برای آن حضرت صاف گردید وپرچمها در برابرش تسلیم شدند، آن حضرت داخل کوفه می شود وبه مسجد تشریف می برد وبالای منبر می رود وبرای مردم خطبه می خواند وبقدری مردم از دیدن، واستماع سخنان حضرت گریه می کنند که نمی دانند آن جناب چه می گوید. آنگاه امام باقر (علیه السلام) فرمود: (وهو قول رسول الله (صلی الله علیه وآله): کأنی بالحسنی والحسینی. وقد قاداها فیسلمها الی الحسینی فیبایعونه). واین است معنای فرمایش پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که فرمود: گویا من هم اکنون (سید حسنی) و(حسینی) را می بینم که پرچمها را رهبری می کنند وهر دو صاحب پرچمند، وسید حسنی پرچمها را به سید (حسینی) یعنی حضرت مهدی (علیه السلام)، تسلیم می کند، وجمعیت حسنی وحسینی هر دو، با حضرت بیعت می کنند(۳۶۹).
این حدیث در کمال صراحت به رهبری دو نفر سید، که یکی (سید حسنی) ودیگری (سید حسینی) باشد اشاره می کند، وبخوبی از آن فهمیده می شود که آن شخصیتی که بهمراه سپاهیان ولشکریان از ایران به کوفه می رود ودر آنجا منتظر می ماند تا حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) بعراق وکوفه تشریف بیاورد وگویا ضمنا از طرف (سید حسینی) نیابت دارد وپس از ورود حضرت، خود او ولشکریانش وتعداد دیگری از سپاهیان ایران زمین که در کوفه هستند واز پیروان سید حسینی می باشند به متابعت از او با حضرت بیعت می نمایند، همان (سید حسنی) مشهور است.
ولی صاحب کتاب صراط المستقیم که حدیث مذکور را بطور خلاصه از غیبت شیخ طوسی نقل کرده است این حدیث را بگونه ای دیگر آورده است که معنای آن در مورد (سید حسنی) با معنای حدیثی که مرحوم شیخ در کتاب (غیبت) آورده است کاملا متفاوت است.
وی در کتاب (صراط المستقیم) حدیث مذکور را به نقل از غیبت شیخ طوسی -علیه الرحمه- چنین بازگو می کند.
(یدخل المهدی (علیه السلام) الکوفة، فیخطب، وهو قول النبی (صلی الله علیه وآله) (کأنی بالحسنی، وقد قادها، فیسلمها الحسینی، فیبایعوه)(۳۷۰).
حضرت مهدی (علیه السلام) وارد کوفه می شود، وخطبه می خواند واین است معنای فرمایش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که فرمود: گویا من هم اکنون (سید حسنی) را می بینم در حالی که پرچمها را رهبری می کند، و(سید حسینی) آنها را تحویل می دهد وجملگی با حضرت مهدی (علیه السلام) بیعت می نمایند.
معنای حدیث
این حدیث که درباره ی سید حسنی، از امام باقر (علیه السلام) روایت شده، وصاحب کتاب (صراط المستقیم) آنرا بطور خلاصه نقل کرده است با آنکه بگفته ی خود مؤلف، همان حدیث غیبت شیخ طوسی علیه الرحمه می باشد، با این حال آن گونه که ملاحظه نمودید هم از نظر عبارت وهم از نظر معنا با نقل مرحوم (طوسی) فرق بسیار دارد. زیرا آنچه از عبارت حدیث (شیخ) استفاده می شود دو مطلب است.
مطلب اول آنکه: رهبری پرچمها در طول دوران جنگ به عهده ی سید حسنی، وحسینی، (یعنی: حضرت مهدی (علیه السلام)) است، وپس از آنکه هر دو بکوفه رسیدند حسنی پرچمها را به حضرت مهدی (علیه السلام) تسلیم می کند.
ومطلب دوم آنکه: حسنی وحسینی، دو نفر (سید) هستند که این دو با کمک ومساعدت یکدیگر پرچمها را از شرق وایران، رهبری می کنند وپس از آنکه سپاهیان ایران برهبری سید حسنی وارد کوفه گردید وحضرت مهدی (علیه السلام) نیز بکوفه رسید حسنی پرچم ها را تسلیم می کند وخود ویارانش با سایر کسانی که از پیروان سید حسینی هستند با آن حضرت بیعت می نمایند، ودلیل این مطلب آنستکه: ضمیر متصل (ه) در (یبایعونه) به جمعیت سید حسنی وسید حسینی مربوط می شود.
علیهذا: آنچه از حدیث کتاب (غیبت) استفاده می شود این است که: گوئی هدایت کننده ی پرچمها دو نفر سید است بنام (حسنی) و(حسینی) ورهبر اصلی نهضت (سید حسینی) است، ولی تسلیم کننده ی پرچمها (سید حسنی) می باشد. وبرعکس، آنچه از نقل (صراط المستقیم) فهمیده می شود این است که: رهبر واقعی نهضت وهدایت کننده ی پرچمها همان (سید حسنی) وآنکس که پرچمها را بامام زمان (علیه السلام) تحویل می دهد وبا آنحضرت بیعت می نماید وسپاهیان ولشکریان هم به پیروی از او تسلیم حضرت می شوند (سید حسینی) است.
نتیجه بحث
بنابراین آنچه از مفهوم این دو نقل متفاوت در مورد (سید حسنی) ویا رهبری اصلی نهضت بدست می آید مختلف ومتفاوت است، ومعلوم نیست که رهبر اصلی نهضت کیست وآنکه بکوفه می رود کدام است. وباز معلوم نیست که آیا (حسنی) خود شخصیت جداگانه ومستقلی است یا اینکه تحت فرمان (سید حسینی) می باشد وهمچنین معلوم نیست اگر واقعا (حسنی) و(حسینی) دو نفر سید هستند که از شرق وایران پرچمها را رهبری می کنند کدامیک از آنها بکوفه می رود وبا حضرت بیعت می نماید وکدامیک عازم شام وبیت المقدس می شود.
بهر حال، روی این بیان وتحقیقی که درباره ی نقل (صراط المستقیم) وکتاب غیبت شیخ طوسی- علیه الرحمه - بعمل آمد در مورد اثبات وجود (سید حسنی) نتیجه ی مطلوب بدست نمی آید.
باز هم تأیید:
اینک، باز هم برای اینکه به میزان اختلافی که در مورد کلمه ی (حسنی) در نسخه های مختلف کتابها روی داده است پی ببرید، حدیث دیگری را که مستقیما در رابطه با خروج سید حسنی از امام صادق (علیه السلام) رسیده است وآنحضرت ضمن یک مصاحبه طولانی وسؤال وجوابی مفصل با یکی از یاران خاص خود بنام (مفضل) مشروحا پیرامون نهضت (سید حسنی) سخن گفته است در اینجا می آوریم تا شاید بدینوسیله مشکل نهضت سید حسنی، حل گشته وبه نتیجه ی مطلوبی دست یابیم.
۵ - حدیث مفضل از امام صادق
مرحوم علامه مجلسی- رضوان الله علیه- در کتاب (بحار الانوار) ضمن حدیثی مفصل وطولانی، از (مفضل بن عمر) از حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام)، جریان خروج سید حسنی، وشرح قتل وکشتار عجیبی که بفرمان وی، برای بیرون راندن لشکریان سفیانی وپاک نمودن سرزمین مقدس ایران از لوث وجود ظلمه وستمگران انجام می شود، چنین آورده است:
(ثم یخرج الحسنی الفتی الصبیح الذی نحو الدیلم! یصیح بصوت له فصیح یا آل أحمد أجیبوا الملهوف، والمنادی من حول الضریح، فتجیبه کنوز الله بالطالقان، کنوز وای کنوز لیست من فضة ولا ذهب، بل هی رجال کزبر الحدید، علی البراذین الشهب، بأیدیهم الحراب، ولم یزل یقتل الظلمة حتی یرد الکوفة وقد صفا أکثر الأرض فیجعلها له معقلا. فیتصل به وبأصحابه خبر المهدی (علیه السلام)، ویقولون: یابن رسول الله من هذا الذی قد نزل بساحتنا، فیقول: أخرجوا بنا الیه حتی ننظر من هو؟ وما یرید؟ وهو والله یعلم انه المهدی، وانه لیعرفه، ولم یرد بذلک الأمر الا لیعرف أصحابه من هو؟)(۳۷۱).
آنگاه (سید حسنی) آن جوانمرد زیبا روی (خوش سیما وخوش قیافه) که از طرف سرزمین دیلم، یعنی: از قزوین تا گیلان، پیدا می شود، قیام می کند وبه آواز بلند وصدای رسا که همه ی مردم بشنوند فریاد برمی آورد که ای آل احمد (ای سادات وای علمای مسلمانان) محزون، ومضطر بی چاره ای را که از شما یاری می طلبد اجابت کنید: واین منادی وفریاد برآورنده در اطراف ضریح فریاد خواهد کرد.
پس گنجهای خدا از طالقان او را اجابت خواهند نمود، آنها گنجهائی هستند وچه گنجهائی!!! این گنجها از نقره وطلا نیست!! بلکه دلیر مردانی هستند که مانند پاره های آهنند، بر مرکبهای جنگی بسیار سخت تیره رنگ (سفید متمایل به سیاهی یا زرد متمایل به سیاه) سوار، وهمه مکمل ومسلح اسلحه ها در دست دارند وپی در پی ستمگران را میکشند تا آنکه وارد کوفه می شوند، وبیشتر روی زمین، یعنی: سرزمین ایران را از وجود ظلمه پاک خواهد نمود، تا آنکه (کوفه) را محل اقامت وپایگاه نظامی خویش قرار خواهد داد.
پس چون کوفه را محل اقامت خود قرار داد، خبر ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) به او می رسد: در این وقت اصحابش به او عرضه می دارند یابن رسول الله این چه کسی است که در قلمرو ما فرود آمده است؟ سید حسنی، در جواب اصحاب خود می گوید: بیائید با هم برویم وببینیم که این مرد کیست وچه می خواهد. بخدا قسم که خود او می داند که او مهدی آل محمد (صلی الله علیه وآله) است وبخوبی او را می شناسد ولی مقصودش از این حرف آن است که حقیقت آن حضرت را بر اصحاب خود آشکار ساخته وحضرتش را به پیروان خود بشناساند که او چه کسی است.
آنگاه امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس سید حسنی بیرون می آید وبه آن حضرت می گوید: اگر تو راست می گوئی که مهدی آل محمد (صلی الله علیه وآله) هستی پس عصای جدت پیغمبر، انگشتر، وبرد، وزره او که موسوم به (فاضل) است، وعمامه مبارکش که آنرا (سحاب) می نامیدند، واسبش که (یربوع) نام داشت، وشترش که آنرا (عضباء) می گفتند، وقاطرش که نام او (دلدل) بود، وحمارش که آنرا (یعفور) می نامیدند، واسب اصیلش که بنام (براق) بود وهم چنین (مصحف) و(قرآنی) که امیر المؤمنین (علیه السلام) آنرا جمع آوری کرده بود، کجاست؟
پس حضرت مهدی (علیه السلام) همه ی آنها را می آورد وبه سید حسنی نشان می دهد وآنگاه عصای پیغبر را میگیرد وبه سنگ سختی می زند و(عصا) ناگهان مانند درخت سبز می شود، وشاخه وساقه می آورد، ومقصود سید حسنی از این درخواست آنست که بزرگواری مهدی (علیه السلام) را به اصحاب خود نشان دهد تا حاضر شوند با آن حضرت بیعت نمایند.
سپس سید حسنی وقتی که آن کرامت وبزرگواری را از مهدی (علیه السلام) دیده می گوید: الله اکبر، یابن رسول الله دست مبارکتان را بدهید تا با شما بیعت کنیم، پس مهدی (علیه السلام) دست خود را دراز کرده ونخست سید حسنی، وسپس سایر لشکریانی که با حسنی هستند با حضرت، بیعت می کنند مگر چهل هزار نفر که قرآنهائی با خود دارند وبه (زیدیه) معروفند که این عده از بیعت نمودن با حضرت خودداری می ورزند ومی گویند: این کار جز یک سحر بزرگ چیز دیگری نیست.
وبا این حرف دو لشکر بجان هم می افتند، وحضرت مهدی (علیه السلام) بطرف طایفه منحرفه (زیدیه) می آید وآنها را موعظه ونصحیت می نماید وایشان را دعوت به آرامش وپذیرش حق می نماید وتا سه روز به آنها مهلت می دهد ولی موعظه ونصیحت آن حضرت در آنها اثر نمی کند وبر سرکشی وکفر خود می افزایند، وحضرت مهدی (علیه السلام) هم به ناچار فرمان قتل همه را صادر می کند وهمگی آنها کشته می شوند.
(وآنگاه حضرت به اصحاب خود می فرماید: قرآنهای آنها را برندارید وبگذارید تا باعث حسرت آنها گردد، همانگونه که آنرا تبدیل کردند وتغییر دادند ومطابق آنچه در آن بود عمل نکردند)(۳۷۲).
مرحوم سید نعمة الله جزائری -علیه الرحمه- متوفای سال ۱۱۱۲ هجری، معاصر علامه ی مجلسی - رحمة الله علیه- حدیث (مفضل) را بصورت مفصل تری نقل کرده است که چون حاوی نکاتی جالب وبرجسته، ودارای مطالب بیشتری است لهذا قسمتی از متن عربی حدیث را که بسیار حساس، ومربوط به سید حسنی وحرکت او بسوی کوفه وقتل وکشتار متجاوزین است در اینجا می آوریم، وترجمه ی باقی حدیث را به دنبال آن تا آخر حدیث نقل می نمائیم.
این مرد دانشمند در کتاب (الانوار النعمانیه) حدیث مفضل را درباره ی خروج سید حسنی از امام صادق (علیه السلام) چنین آورده است:
(ثم یخرج الفتی الصبیح وهو الحسنی من نحو الدیلم وقزوین، فیصیح بصوت له فصیح یا آل محمد أجیبوا الملهوف، فتجیبه کنوز الطالقان، ولا کنوز من ذهب ولا من فضة بل هی رجال کزبر الحدید، لکأنی أنظر الیهم علی البرازین الشهب بأیدیهم الحراب یتعاوون شوقا الی الحرب کما تتعاو الذئاب، أمیرهم رجل من بنی تمیم، یقال له شعیب بن صالح، فیقبل الحسنی فیهم ووجهه کدائرة القمر فیأتی علی الظلمة ویقتلهم حتی یرد الکوفة، وقد جمع بها أکثر أهل الأرض). سپس آن جوانمرد خوشرو (نیکو منظر وخوش سیما) قیام می کند، واو حسنی است قیام او از جانب دیلم وقزوین است، به آواز بلند وصدای رسا که همه ی مردم بشنوند فریاد برمی آورد، ای آل محمد غمگین محزون ومضطر بی چاره ای را که از شما یاری می طلبد، اجابت کنید، پس گنجهای طالقان او را اجابت می نمایند، این گنجها از طلا ونقره نیست بلکه دلیر مردانی هستند که مانند پاره های آهنند.
گویا من هم اکنون آنها را می نگرم که بر وسائط نقلیه ی جنگی بسیار سخت وقو