كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۳۲,۹۷۷) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۲۴,۲۳۸) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۳,۷۸۶) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۱,۵۴۹) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۲۰,۴۵۶) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۱۷,۹۷۸) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۶,۸۲۱) کتاب ها آیا ظهور نزدیک است؟! (نمایش ها: ۱۶,۲۱۳) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۵,۸۰۴) کتاب ها دادگستر جهان (نمایش ها: ۱۵,۷۵۲)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه)
كتابخانه مهدوى

کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه)

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: مسعود پور سيد آقايى تاريخ تاريخ: ۲ / ۸ / ۱۳۹۶ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۱۶۸۲۰ نظرات نظرات: ۱

میر مهر

(جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه))

نویسنده: مسعود پور سید آقایی

فهرست مطالب

مطلع
«جلوه ها»
١. نامیدن (یاد کردن حضرت برخی از دوستداران خود را به اسم)
٢. سلام (تحیت وسلام امام بر دوستداران خود)
٣. مصافحه ومعانقه
۴. پاسداری (آگاهی ونظارت بر جوامع شیعی)
۵. غمخواری
۶. دعا (برای دوستداران خود)
٧. آمین (بر دعاهای دوستداران خود)
٨. نامه
٩. عیادت
١٠. تشییع
١١. دفع بلا
١٢. پیام
١٣. مسجدها ومقام ها (مسجد سهله، کوفه، جمکران، امام حسن مجتبی (علیه السلام) و...)
۱۴. نیابت ووکالت
۱۵. تعلیم
۱۶. تألیف
١٧. درس آموزی
١٨. از غربت تا حکومت
١٩. فریادرسی (دستگیری درماندگان وراه یابی گمشدگان)
٢٠. حمایت (فردی وجمعی)
٢١. راهیابی
٢٢. هدایت
٢٣. شفا
۲۴. همسفره شدن
۲۵. تذکر
۲۶. عمل نیابی
٢٧. وفا وحق شناسی
٢٨. اتمام حجت
٢٩. رستگاری
٣٠. عهده داری
٣١. عریضه
٣٢. هدیه
٣٣. تجلی
۳۴. حضور (در میان مردم ومراسم حج)
۳۵. حکمت
۳۶. تشنه دیدار
٣٧. تربیت
٣٨. جذبه
٣٩. امید وبشارت
۴۰. انس وهم نشینی
۴۱. نصیحت
۴۲. درددل
۴۳. دیدار
«ضمائم»

اضطرار به امام
معرفت ومحبت به امام
تشرّف علامه سید بحر العلوم
نامه به شیخ مفید
تشرّف حاج علی بغدادی
تشرّف محمد علی فشندی تهرانی
تشرّف در عرفات
سخنان آیت الله العظمی وحید خراسانی «دامت برکاته»
انار سیاه
الیوم استعمال توتون وتنباکو
تولّد شیخ صدوق (به دعای امام زمان (علیه السلام))
تشییع جنازه شیعیان
تا کی باید...؟!
مسجد مقدس جمکران
مقام صاحب الزمان (علیه السلام) در حلّة
نشانی حدیث (تشرّف علاّمه حلّی)
تشرّف آیت الله العظمی نجفی مرعشی در راه مسجد سهله
تعلیم دعا به ملاّ قاسم علی رشتی
دعای شفا
امر به تألیف کتاب «کمال الدین»
امر به نوشتن کتاب «مکیال المکارم»
دو پیغام برای تألیف کتاب «کلمة الامام المهدی (علیه السلام)»
دل سپردگان (اندر حکایت مدعیان)
دلبسته صابون (حکایت عطّار بصراوی)
لاف عشق
نافله!... عاشورا!... جامعه!... (تشرّف سید احمد رشتی موسوی)
تشرف آیت الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی
توسل شهید بروجردی به امام زمان (علیه السلام)
شقایقی در جمجمه شهید
دعای فرج وبرآورده شدن حاجات
اهتمام به امور محرومین
نماز اول وقت یادت نرود!
عهدی که با خدا بستی عمل کن!
در طول عمر ما شک نکن!
توسل یک ایرانی در کانادا به امام زمان (عج)
سینه ات خوب شده! (عنایت به شیخ محمّد حسن)
در دامنه کوه ایفل (شفای جوان مسیحی آلمانی با توسل به مهدی (علیه السلام))
مأموریت در اتریش (نجات سه دانشجوی مسیحی)
در دستگاه حضرت یک میلیون هم پیدا می شود؟
یاقوت روغن فروش
زخم صفّین
مردم طاقت اطاعت امام عصر (علیه السلام) را ندارند!
ابو راجح حمامی
گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود!
راهیابی آیت الله میرزا مهدی اصفهانی
هدایت بحر العلوم یمنی
شفای سعید چندانی (طفل سیزده ساله سنی زاهدانی)
تشرف سید مهدی قزوینی
هنوز اسیر نفست می باشی؟
اینگونه باشید! (انصاف پیر قفل ساز)
ناگهان همه ساکت شدند! (حکایت ملا ابو القاسم قندهاری)
تشرف اسماعیل هرقلی
نجات سادات
رستگاری فرزندان حضرت فاطمه (علیها السلام) (تشرّف آیت الله امین عاملی)
علامه بحر العلوم در مکه
ما صاحب داریم!
توشه راه (عنایت حضرت به آیت الله شیخ مرتضی حائری)
دستور توجه به فقرا (رؤیای آیت الله ملاّ علی همدانی)
میرزا! چرا از فلانی غافلی؟!
بازگشت
تا نگویند شما آقا ندارید!
تشرف آیت الله ملا هاشم قزوینی
رؤیای صادقه آیت الله العظمی گلپایگانی؛
آقای عالم!
سلطان آسمان (حکایت یولی دختری از چین)
تشرف علی بن ابراهیم مهزیار
تشرّف آیت الله شیخ حسن علی نخودکی
تشرّف شیخ حسن عراقی
شب مسابقه
امکان رؤیت
تشرف شیخ مرتضی انصاری
جعفر نعلبند
فهرست منابع ومآخذ

مطلع

السلام علیک أیها... الرحمة الواسعة(۱).
واکمّل ذلک بابنه (م ح م د) رحمة للعالمین(۲).
انّ رحمة ربکم وسعت کلّ شیء وأنا تلک الرحمة(۳).
اللهم هب لنا رأفته ورحمته ودعاءه وخیره(۴).
واشفق علیهم من آبائهم وأمّهاتهم(۵).
اوسعکم کهفا واکثرکم علما واوسعکم رحما(۶).
وهو اعظم حسبا واکرم منصبا وارحم بالرعیة(۷).
لولا عندنا من محبّة صلاحکم ورحمتکم والاشفاق علیکم، لکنّا من مخاطبتکم فی شغل(۸).
امام، مظهر اسمای حسنای الهی وتجلّی رحمت واسع حق است. کسی که تربیت شده خدای رحمان باشد، مظهر رحمت بی کران الهی است. در وسعت سینه او که دریاها هم به چشم نمی آید، کران، تا به کران عشق به همه انسان ها موج می زند.
امام، پدری مهربان، همدمی شفیق وهمراهی خیرخواه است(۹). در حجم نگاه سبز او، افق هم، رنگ می بازد. حضرت مهدی (علیه السلام)، شاهد همه دردها وآلام انسان ها است. دل او، دل بیداری است که همراه هر تازیانه وهر قطره خون وهر فریاد، حضور دارد ودرد ورنج مرا از من بهتر وبیشتر احساس می کند وبرای من بیش از خود من می سوزد، چراکه معرفت ومحبّت من، محدود وغریزی است، در حالی که معرفت او، حضوری ومحبّت او به وسعت وجودی او باز می گردد وتجلّی رحمت واسع حق است(۱۰).
دریغا! در گوش ما همواره، از قهر مهدی (عج) گفته اند وما را از شمشیر وجوی خون او ترسانده اند(۱۱) واز مهر وعشق او به انسان ها وتلاش وفریادرسی او به عاشقان ومنتظران خود کم تر گفته اند! هیچ کس به ما نگفت که اگر او بیاید، فقیران را دستگیری، بی خانمان ها را سامان، بی کسان را همدم، بی همسران را همراه، غافلان را تذکر، گم گشتگان را راه، دردمندان را درمان ودر یک کلام، خاک نشینان عالم را تاک نشین خواهد کرد.
قهر او نیز جلوه محبّت اوست، چه این که قهر او بر جماعتی اندک وناچیز از معاندان ونژادپرستانی خواهد بود که علی رغم رشد فکری انسان ها در آن عصر، وهدایت ها ومعجزات آن حضرت ونزول مسیح (ع) از آسمان واقتدایش به وی، باز هم به او کفر می ورزند وحکومت عدلش را گردن نمی گذارند ودر زمین فساد می کنند، کسانی مانند صهیونیست ها که دشمن انسانیتند وجز زبان زور، هیچ زبانی نمی فهمند، واین، یعنی خارها را از سر راه انسان وانسانیت برداشتن ومهر در چهره قهر.
آری، چه سخت است مولای مهربانی را که رحمت واسع حق است ودر دلش، عشق به انسان ها موج می زند، به چنین اتهام هایی خواندن و«میر مهر» را، «میر قهر» نشان دادن!
سزاوار است در ایام ولادت تجلّی رحمت واسع حق، با درک اضطرار به حجت وامام(۱۲)، مروری به گوشه هایی از جلوه های مهر ومحبت آن امام همام، مهر مهربان، خاتم الاوصیاء وآخرین ذخیره الهی داشته باشیم(۱۳).
هریک از این جلوه ها - چه توسط خود آن حضرت ویا توسط یاران واصحاب ورجال الغیب آن حضرت، چه در بیداری ویا در خواب ومکاشفه - پیام دعوت وهدایتی است که در لحظه لحظه زمان وفصل فصل تاریخ، آدم هایی را بیدار می کند وبه خود می خواند واز جام دیدار سرشار می سازد. چه این سنت خداست که در متن غفلت، صیحه بیداری وفریاد دعوتی بلند شود.
در تاریخ، در متن انکار معاد ورستاخیز، بازگشت اصحاب کهف مطرح می شود.
ودر قرن عصیان والحاد ومرگ معنویت، جرقه نوری در شرق (ایران) به رهبری یک روحانی وبه عنوان نایب مهدی (عج) همگان را به خود می آورد.
این رگه های دعوت در متن غفلت واین جلوه های هدایت در دل دیجور شب های ضلال وظلمات، می تواند ریشه های انتظار را آبیاری نماید وبارور سازد(۱۴).

[جلوه ها]

(١) نامیدن (یاد کردن حضرت برخی از دوستداران خود را به اسم)
نام هرکس، عاطفی ترین، شخصی ترین ومورد علاقه ترین نشانه هرکس است.
آن گاه که نام ما را می خوانند، چه بسیار مایه شادمانی وسرور ما می گردد. هرچه، خواننده ما، محبوب تر وزیباتر، شنیدن صدای دل ربای او وشنیدن اسم ونام خود از زبان او دل پذیرتر وسرورانگیزتر. به راستی چه ابتهاجی دارد آن که نام خود را از زبان خدای عالم می شنود: سلام علی إبراهیم، سلام علی نوح، سلام علی آل یاسین،...
مهدی (عج) همه مردم وبه ویژه شیعیان خود را نیک می شناسد وبا نام فرد فرد آنان آشناست(۱۵). نامه اعمال ما، هر هفته، به خدمت حضرتش عرضه می شود. او، هرگز، یاد ما را از خاطر نمی برد (ولا ناسین لذکرکم).
چه شعف انگیز است که در سرزمینی غریب، یکه وتنها آن جا که راه را گم کرده ای، ناگهان، کسی با زبان آشنا، تو را بخواند وبا مهربانی، تو را در آغوش نگاهش بنشاند.
- روزی آیت الله العظمی بهاء الدینی به من گفت: «امسال، در مکه معظّمه در مجلسی که آقا امام زمان (عج) تشریف داشتند، اسم افرادی برده شد که مورد عنایت آقا بودند، از جمله آنان حاج آقا فخر(۱۶) بود».
خودم را به آقا فخر رساندم واز ایشان پرسیدم: «چه کرده ای که مورد عنایت حضرت واقع شده ای؟»
گریه کرد وپرسید: «آقای بهاء الدینی نگفت چه گونه خبر به ایشان رسیده است؟»
گفتم: «نه».
حاج آقا فخر گفت: «من، کاری نداشته ام، جز این که مادر من، علویه است وافلیج وزمین گیر شده است. تمام خدمات او را خود برعهده گرفته ام، حتّی حمام وشست وشوی او را. من گمان می کنم، خدمت به مادر، مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است»(۱۷).
- «للأخ السّدید والولی الرشید، الشیخ المفید أبی عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان، أدام الله إعزازه»(۱۸)؛
«[نامه ای] به برادر با ایمان ودوست رشید ما، ابو عبد الله محمد بن محمد بن نعمان - شیخ مفید - که خداوند عزّت او را مستدام بدارد».
- پس ملتفت شد به من وبه زبان فارسی فرمود: مهدی بیا. پس چند گامی پیش رفتم وایستادم(۱۹).
(٢) سلام (تحیت وسلام امام بر دوستداران خود)
سلام، تحیت وبرکت ورحمت وسلامتی است؛ نشانه محبت وصفا، اخلاص ویک رنگی است؛ رمز عاشق ومعشوق، مرید ومراد است. سلام خدا وامام بر هر کس، مهر تاییدی است بر کارنامه او.
در روایتی در ذیل آیه سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ آمده است: آن گاه که فرشتگان الهی، نزد ابراهیم آمدند وبشارت تولّد فرزند برای او آوردند وبر او سلام کردند، لذّتی که ابراهیم (علیه السلام) از سلام این فرشتگان برد، با تمام دنیا، برابری نداشت(۲۰).
به راستی چه لذتی دارد سلام مولا:
«سلام [الله] علیک أیها الولی المخلص فی الدین، المخصوص فینا بالیقین»(۲۱)؛
«سلام [خداوند] بر تو ای کسی که در دین به زیور اخلاص آراسته ای ودر نزد ما به سبب یقینت دارای مقام وجایگاه ویژه ای هستی».
«سلام [الله] علیک أیها الناصر للحق، الداعی الیه بکلمة الصدق»(۲۲)؛
«سلام [خدا] بر تو ای کسی که یاور حق هستی وهمگان را با کلمه صدق [توحید] به سوی او فرامی خوانی».
- چون ثلث از راه را تقریبا [برگشتم] سید جلیلی را دیدم که از طرف بغداد رو به من می آید. چون نزدیک شد، سلام کرد...(۲۳)
- بعد از نماز شب، حالی پیدا کردم ودر همین حال بود که شخصی آمد درب چادر ومرا به اسم صدا زد وگفت: «حاج محمد علی» سلام علیکم ووارد خیمه شد(۲۴).
- از من پرسید از چه کسی تقلید می کنی؟ گفتم: از آیت الله حاج سید ابو الحسن اصفهانی تقلید می کنم.
فرمود وقتی در نجف زیارتش کردی، سلام مرا به او برسان.
آنگاه پرسید: آیا آخوند ملا علی همدانی را می شناسی؟
گفتم: شخصا او را نمی شناسم ولی از علمای مشهور است.
فرمود: به او سلام مرا برسان(۲۵).
- از مکه به کاظمین رفتم وکنار راه آهن ایستاده بودم، ناگاه همان شخص را دیدم نزدیک آمد، سلام کرد وگفت: به تهران که رفتی، سلام مرا تنها به آقا شیخ محمد حسن طالقانی برسان(۲۶).
- حجة الاسلام والمسلمین آقای ری شهری می گوید:
آیت الله بهاء الدینی بیمار بود. شنیده بودم که ایشان موفق به زیارت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) شده اند. شب جمعه ٢٧ فروردین ١٣٧١ همراه حضرت آیت الله مشکینی (ابو الزوجه) به عیادتش رفتیم، تا ضمن عیادت، این موضوع را هم از ایشان بپرسیم.
به محض این که در حضور ایشان نشستیم، پس از سلام واحوال پرسی، پیش از آن که درباره تشرف ایشان به محضر بقیة الله سؤال کنیم، ایشان فرمودند:
«چند شب قبل آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) از همین در - اشاره کرد به سمت چپ اتاقی که در حضور ایشان بودیم - آمدند وسلام پر محتوایی کردند؛ سلامی که با این محتوا تاکنون نشنیده بودم، واز آن در - اشاره به در دیگر اتاق - رفتند ومن دیگر چیزی نفهمیدم».
سپس به دو نکته اشاره کردند:
نخست: «من ۶۰  سال است در انتظار این معنی بودم».
دوم: «وقتی در جلد سیزدهم بحار داستان های کسانی را که حضرت را دیده اند ملاحظه می کردم، دیدم این دیدارها در رابطه با مسائل مادی بوده ومتوجه شدم که مردم هنوز لیاقت حکومت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشريف) را ندارند...»(۲۷).
(٣) مصافحه ومعانقه
دست دادن نشانه صمیمیت است ودر آغوش گرفتن، اوج آن ونشانه نهایت اشتیاق وعشق ومحبت.
- چون نزدیک شد، سلام کرد ودست های خود را گشود برای مصافحه ومعانقه وفرمود: «اهلا وسهلا!» ومرا در بغل گرفت ومعانقه کردیم وهر دو هم را بوسیدیم(۲۸).
- پس ملتفت شد به من وبه زبان فارسی فرمود: مهدی بیا. پس چند گامی پیش رفتم وایستادم. پس امر فرمود که پیش روم. پس اندکی رفتم وتوقف نمودم. باز امر فرمود به پیش رفتن وفرمود: ادب در امتثال است. پس پیش رفتم تا به آنجا که دست آن جناب به من ودست من به آن جناب می رسید(۲۹).
- چرا این طور نباشد وحال آن که حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) مرا شبی در مسجد کوفه به سینه خود چسبانیده است(۳۰).
- علامه نوری در «نجم الثاقب» نقل می کند که سید جعفر پسر آیت الله سید محمد باقر قزوینی (صاحب کرامات) گفته است:
من با پدرم به مسجد سهله می رفتیم. نزدیک مسجد سهله که رسیدیم به پدرم گفتم: این حرفها که مردم می گویند: هرکس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله برود، حضرت ولی عصر (علیه السلام) را می بیند، معلوم نیست پایه واساس واصلی داشته باشد.
پدرم غضبناک شد وگفت: چرا اصلی ندارد؟ اگر چیزی را تو ندیدی اصلی ندارد؟!
مرا زیاد سرزنش کرد به طوری که من از گفته خود پشیمان شدم.
در این موقع وارد مسجد سهله شدیم، در مسجد کسی نبود. ولی پدرم در وسط مسجد ایستاد که نماز استغاثه بخواند. شخصی از طرف مقام حجت (عج) نزد او آمد. پدرم به او سلام کرد وبا او مصافحه نمود. پدرم به من گفت: این کیست؟ گفتم:
آیا حضرت حجت (عج) است؟ فرمود: پس کیست؟!
من از جا حرکت کردم ودر اطراف به دنبال او دویدم ولی احدی را ندیدم(۳۱).
- آقا بلند شد برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت وبا هم معانقه نمودیم وخوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم(۳۲).
- علامه محمد تقی مجلسی می گوید: وقتی خدمت امام زمان (علیه السلام) رسیدم، حضرت فرمودند: محمد تقی، بیا جلو. گفتم: آقا جان می ترسم. می لرزیدم، حضرت فرمود: بیا جلو. یک قدم می رفتم، با لرز گفتم: آقا جان، می ترسم خلاف ادب از من سر بزند وادب را رعایت نکنم، کافر شوم.
حضرت فرمود: ادب در امتثال است، من می گویم بیا جلو، بیا.
آن قدر جلو رفتم که حضرت مرا در بغل گرفت وبه آغوش کشید(۳۳).
(۴) پاسداری (آگاهی ونظارت بر جوامع شیعی)
امام چشم خدا در میان انسان ها است(۳۴) وبر کل هستی وهمه جوامع انسانی اشراف ونظارت کامل دارد.
امام (عج) هم چون پدری مهربان از شیعیان خود مراقبت می کند ودر بزنگاه ها ولحظات سرنوشت ساز با شیوه های مختلف به یاری آنها می شتابد. خودش در نامه ای به شیخ مفید می گوید:
«فإنّا نحیط علما بأنبائکم ولا یعزب عنّا شیء من أخبارکم»(۳۵)؛
ما بر اخبار واحوال شما، آگاهیم وهیچ چیز از اوضاع شما، بر ما پوشیده ومخفی نمی ماند.
«إنّا غیر مهملین لمراعاتکم ولا ناسین لذکرکم ولو لا ذلک لنزل بکم اللأواء واصطلمکم الاعداء»(۳۶)؛
ما، در رسیدگی وسرپرستی شما، کوتاهی واهمال نکرده ایم ویاد شما را از خاطر نبرده ایم، که اگر جز این بوده دشواری ها ومصیبت ها، بر شما فرود می آمد ودشمنان، شما را ریشه کن می کردند.
«لانّنا من وراء حفظهم بالدعاء الذی لا یحجب عن ملک الارض والسماء»(۳۷)؛
چرا که ما پشت سر مؤمنان شایسته کردار، با نیایش ودعایی که از فرمانروای آسمان ها وزمین پوشیده نمی ماند، آنان را حفاظت ونگهداری می کنیم.
- برادرم گفت: من هم نیتی دارم. گفت نیت کن. تسبیح گرفت، طاق وجفت انداخت ورنگش تغییر کرد.
گفت: این چه نیتی است؟ نیت تو راجع به کسی است که الآن مکه بود، الآن شام بود، الآن مدینه و... (مرتب می گفت: الان، الآن) بعد گفت: نیت تو راجع به کسی است که منظومه به دور سر او می چرخد. نیت تو راجع به امام زمان (علیه السلام) است(۳۸).
- عرض کردم: ای مولای آوارگان وفریادرس بیچارگان! تویی مولای ما ودانستی درد ومصیبت ما، علاج آن را بیان فرما؛ زیرا که تویی پناه ما وغیر از تو کسی را نداریم که رو به سوی او آوریم وتو قدرت بر آن داری.
فرمود: چنین است که گویی. یابن عیسی دلتنگ مباش. بدان که در خانه آن وزیر لعنة الله درخت اناری است...
از تأخیر جواب پرسیدم: آن حضرت معلل به وسعت زمان استمهال نمودند وفرمودند: اگر یک شب مهلت می خواستید همان شب به مقصود می رسیدید(۳۹).
- در دوران جنگ جهانی اول واشغال ایران توسط قوای انگلیسی وروسی، که حملات وهجوم ها به ملّت شیعه اوج گرفته بود، مرحوم آیت الله العظمی نائینی خیلی پریشان بودند ونگران از اینکه این وضع به کجا خواهد انجامید، نکند که این کشور محبّ ودوستدار امام زمان (علیه السلام) از بین برود وسقوط کند.
در همین زمان ها، شبی به امام عصر (علیه السلام) متوسل می شوند ودر حال توسّل وگریه وناراحتی به خواب می روند وخواب می بینند:
دیواری است به شکل نقشه ایران واین دیوار شکست برداشته وخم شده ودر حال افتادن است. در زیر این دیوار، یک عده زن وبچه نشسته اند ودیوار دارد روی سر اینها خراب می شود.
مرحوم نائینی وقتی این صحنه را می بینند به قدری نگران می شوند که فریاد می زنند ومی گویند که: خدایا! این وضع به کجا خواهد انجامید؟
دراین حال می بینند که حضرت ولی عصر (علیه السلام) تشریف آوردند وانگشت مبارکشان را به طرف دیواری که خم شده ودر حال افتادن بود، گرفتند وآن را بلند کردند ودومرتبه سرجایش قرار دادند وبعد فرمودند:
«اینجا شیعه خانه ماست. می شکند، خم می شود، خطر هست، ولی ما نمی گذاریم سقوط کند، ما نگهش می داریم»(۴۰).
- «الیوم استعمال توتون وتنباکو بای نحو کان در حکم محاربه با امام زمان (علیه السلام) است»(۴۱).
مرحوم حجت الاسلام سید محمد کوثری (رحمه الله) نقل می نماید: یک روز من در منزل آقای آیت الله فاضل لنکرانی از استادان حوزه علمیه قم بودم ویکی از فضلای مشهد آنجا بودند. ایشان به نقل از یکی از دوستانشان نقل کردند که در نجف اشرف در خدمت امام بودیم وصحبت از ایران به میان آمد. من گفتم این چه فرمایش هایی است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران می فرمایید؟ یک مستأجر را نمی شود از خانه بیرون کرد، آن وقت شما می خواهید شاه را از مملکت بیرون کنید؟ امام سکوت کردند. من فکر کردم شاید عرض مرا نشنیده اند. سخنم را تکرار کردم.
امام برآشفتند وفرمودند: فلانی چه می گویی؟ مگر حضرت بقیة الله صلوات الله علیه به من (نستجیر بالله) خلاف می فرماید؟ شاه باید برود وهمان هم شد وشاه از مملکت بیرون رفت. می بینم که ایشان چنین پیوندی با حضرت بقیة الله (عج) داشتند(۴۲).
 - ٢٢ بهمن ۵٧ یوم الله بود. واقعا ما در معرض کشته شدن بودیم. فقط ندای ولی عصر (عج) به داد ما رسید. فردی که الآن زنده است، پیام برد به دبیرستان علوی.
(خدمت امام امت) گفت: حضرت مهدی (عج) می فرماید: در خانه نمانید. اگر ماندید، کشته می شوید. لذا امام خیلی محکم فرمود: در خانه نمانید. آقای طالقانی به امام عرض کرد: آقا! مردم را درو می کنند. این ها عصبانی هستند، آخر کارشان است.
امام فرمود: باید بیرون بریزند. ایشان (آقای طالقانی) خیلی اصرار کرد. امام فرمود: اگر پیام از جای دیگری باشد، باز [بر] سر حرف خود ایستاده اید؟ (آقای طالقانی) گفت: چشم، تسلیم هستم. لذا ٢٢ بهمن یوم الله است(۴۳).(۴۴)
- مقام معظم رهبری می فرماید: من در اداره امور کشور بعضی وقت ها حل مسائل برایم دشوار می شود ودیگر هیچ راهی پیدا نمی شود، به دوستان واعوان وانصار می گویم که آماده شوید به جمکران برویم. راه قم را در پیش می گیریم وراهی مسجد جمکران می شویم، بعد از راز ونیاز با آقا، من احساس می کنم همانجا دستی از غیب مرا راهنمایی می کند ومن در آنجا به تصمیمی می رسم ومشکل بدین صورت حل می شود وهمان تصمیم را عملی می کنم(۴۵).
(۵) غمخواری
در این مورد، طوایفی از روایات وجود دارد که صاحب مکیال المکارم آن ها را یادآور شده است(۴۶). جدای از آن ها از دیگر ائمه (علیهم السلام) نیز در این مورد، روایات فراوانی به ما رسیده است:
امام امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
«إنا لنفرح لفرحکم ونحزن لحزنکم...»(۴۷)؛
ما، در شادمانی شما، شاد، ودر اندوه شما، اندوهگین می شویم....
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
«والله! لأنا ارحم بکم منکم بأنفسکم...»(۴۸)؛
به خدا سوگند! که من، نسبت به شما، از خود شما، مهربان ترم.
امام رضا (علیه السلام) نیز می فرماید:
«ما من احد من شیعتنا یمرض الاّ مرضنا لمرضه، ولا اغتمّ إلاّ اغتممنا لغمّه، ولا یفرح إلاّ فرحنا لفرحه...»(۴۹)؛
هیچ یک از شیعیان ما، مریض نمی شود، مگر این که ما نیز در بیماری آنان بیمار می شویم ومحزون نمی شوند، مگر این که ما نیز در غم آنان محزون می شویم وشادمان نمی گردند، مگر این که ما نیز به خاطر شادی آنان شادمانیم. وهیچ یک از آنان، در مشرق ومغرب زمین، از نظر ما، دور نیستند وهریک از شیعیان ما که بدهی از او بماند (و نتوانسته باشد بپردازد) بر عهده ما است....
امام زمان (عج) نیز در پیامی خطاب به آنانی که نسبت به آن حضرت دچار اختلاف وشک شده اند چنین می فرماید:
«انه انهی الی ارتیاب جماعة منکم فی الدین وما دخلهم من الشک والحیرة فی ولاة امرهم. فغمّنا ذلک لکم لا لنا وسائنا فیکم لا فینا، لانّ الله معنا فلا فاقة بنا الی غیره»(۵۰).
به من رسیده است که گروهی از شما در دین به تردید افتاده ودر دل آنها نسبت به اولیای امرشان شک وحیرت راه پیدا کرده است واین امر مایه غم ما شد، البته به خاطر خود شما نه برای خودمان وباعث ناراحتی ما نسبت به شما ونه درباره خودمان گردید، زیرا که خداوند با ما است وبا بودن او نیازی به دیگری نداریم.
- سید حلاّوی یک قصیده شکواییه ای ساخت که در آن به امام زمان (أرواحنا فداه) شکایتها دارد: یا ابن العسکری کجا هستید؟ شیعیان شما را آزار می کنند. فلان دسته از شیعیانت گرفتار شده اند ودچار رنج وشکنج وبلا ومحنت هستند. در این اشعار بلاهایی که بر شیعیان مختلف رخ داده است به نظم کشیده شده است. این اشعار را این طرف وآن طرف در دوسه جلسه خوانده بود. یکی دو نفر از اوتاد نجف در عالم رؤیا به حضور مبارک حضرت بقیة الله شرفیاب شدند. حضرت به آنها فرمودند: بروید به سید بگویید: سید! این قدر دل مرا مسوزان، این قدر سینه مرا کباب مکن، اینقدر ناراحتی شیعه را به گوشم مرسان، من از شنیدن آن متأثر می شوم.
عبارتی که پیغام داده است این است: «لیس الامر بیدی» سید! کار به دست من نیست، به دست خدا است. دعا کنید خدا فرج مرا برساند تا شیعیانم را از این شکنجه ها نجات دهم(۵۱).
- بعد از جوسازی وموج آفرینی جاهلانه عده ای از فریب خوردگان در اوضاع سیاسی مملکت در نیمه های تیر ماه سال ١٣٨١، شب بیست ویکم تیر ماه ١٣٨١ در عالم رؤیا دیدم، در مسجد مقدس جمکران که خالی از جمعیت بود، مولا امام عصر (ارواحنا فداه) گوشه ای از مسجد نشسته وشدیدا گریه می کنند. بی تاب شدم وبا گریه به حضرت عرض کردم: آقا جان برچه گریه می کنی؟ آقا فرمودند: بر مصائب خورشید می گریم، تو هم بیا با ما گریه کن. گفتم مولا جان، برکدام مصیبت خورشید می گریید ومنظورتان از خورشید چیست!؟
حضرت رو به من کرد وگفت: برگرد ونگاه کن! با این خورشید هستم وبر مصائبش می گریم. همین که برگشتم، دیدم مقام معظم رهبری از در مسجد وارد شدند وصورت مبارکشان هم چون خورشید می درخشید(۵۲).
(۶) دعا (برای دوستداران خود)
شیعیان همیشه مشمول دعاهای خیر ائمه (علیهم السلام) هستند. یکی از یاران واصحاب خاص امام رضا (علیه السلام) به آن حضرت عرض می کند: برای من وخانواده ام دعا کنید.
حضرت می فرمایند: او لست افعل؟؛ آیا چنین نمی کنم(۵۳)؟!
دعای خیر امام عصر (عج) نیز همواره بدرقه راه دوستداران آن حضرت است.
صاحب مکیال المکارم در اثبات این مدعا، چنین می گوید:
«چون مقتضای شکر احسان، همین است. ودلیل بر آن، فرمایش مولی صاحب الزمان (عج) در دعایی است که در مهج الدعوات می باشد:
«وکسانی که برای یاری دین تو، از من پیروی می کنند، نیرومند کن وآنان را جهادگر در راه خودت قرارده، وبر بدخواهان من وایشان، پیروزشان گردان...»(۵۴).
بدون شک، دعا کردن برای آن حضرت وبرای تعجیل فرج آن جناب، تبعیت ونصرت او است؛ چون یکی از اقسام نصرت حضرت صاحب الزمان (عج) یاری کردن به زبان است، ودعا برای آن حضرت، یکی از انواع یاری کردن به زبان می باشد.
ونیز دلیل بر این معنا است که در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ذیل آیه شریفه ﴿وإِذا حُییتُمْ بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها﴾(۵۵)؛ وهرگاه مورد تحیت (درود وستایش) واقع شدید، به بهتر یا نظیر آن، پاسخ دهید. گفته است:
«سلام وکارهای نیک دیگر»(۵۶).
واضح است که دعا، از بهترین انواع نیکی است، پس اگر مؤمن، برای مولای خود، خالصانه دعا کند، مولایش هم برای او خالصانه دعا می کند، ودعای آن حضرت، کلید هر خیر ورأس هر شرّ است.
شاهد ومؤید این مدّعا، روایتی است که قطب راوندی، در خرایج آورده که گفت:
«جمعی از اهل اصفهان، از جمله ابو العباس احمد بن النصر وابو جعفر محمّد بن علویه، نقل کردند که: شخصی به نام عبد الرحمان، مقیم اصفهان شیعه بود. از او پرسیدند: «چرا به امامت حضرت علی النقی (علیه السلام) معتقد شدی؟» گفت:
«چیزی دیدم که موجب شد من این چنین معتقد شوم. من مردی فقیر، ولی زباندار وپرجرأت بودم. در یکی از سال ها، اهل اصفهان مرا با جمعی دیگر برای شکایت به دربار متوکل بردند، در حالی که بر آن دربار بودیم دستوری از سوی او بیرون آمد که علی بن محمّد بن الرضا (علیه السلام) احضار شود. به یکی از حاضران گفتم: «این مرد کیست که دستور احضارش داده شده؟» گفت: «او، مردی علوی است که رافضیان، معتقد به امامتش هستند».
سپس گفت: «چنین می دانم که متوکل، او را برای کشتن احضار می کند». گفتم: «از این جا نمی روم تا این مرد را ببینم چه گونه شخصی است؟» گوید:
«آن گاه او، سوار بر اسب آمد ومردم از سمت راست وچپ راه، در دو صف ایستاده به او نگاه می کردند. هنگامی که او را دیدم، محبّتش در دلم افتاد. بنا کردم در دل برای او دعا کردن که خداوند، شرّ متوکل را از او دفع کند، او، در بین مردم پیش می آمد وبه کاکل اسبش نگاه می کرد، وبه چپ وراست نظر نمی افکند، من در دل پیوسته برایش دعا می کردم. هنگامی که کنارم رسید صورتش را به سویم گردانید. آن گاه فرمود: «خداوند، دعایت را مستجاب کند، وعمرت را طولانی، ومال وفرزندت را زیاد».
از هیبت او، بر خود لرزیدم ودر میان رفقایم افتادم. پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است». وبه هیچ مخلوقی نگفتم.
پس از این ماجرا، به اصفهان برگشتیم. خداوند، به برکت دعای او، راه هایی از مال بر من گشود، به طوری که امروز، من، تنها، هزار هزار درهم ثروت در خانه دارم، غیر از مالی که خارج از خانه، ملک من است، وده فرزند دارا شدم، وهفتاد وچند سال از عمرم می گذرد. من، به امامت این شخص معتقدم که آن چه در دلم بود، دانست وخداوند، دعایش را درباره ام مستجاب کرد»(۵۷).
می گویم: ای خردمند! نگاه کن چه گونه امام هادی (علیه السلام) دعای این مرد را پاداش داد به این که در حقّ او دعا کرد به آن چه دانستی، با این که در آن هنگام او از اهل ایمان نبود، پس آیا چه گونه درباره حضرت صاحب الزمان (عج) فکر می کنی؟ به گمانت اگر برایش دعا نمایی، او دعای خیر در حقت نمی کند، با این که تو از اهل ایمان هستی؟ نه! سوگند به آن که انس وجن را آفرید، بلکه آن جناب برای اهل ایمان دعا می کند، هرچند که خودشان از این جهت غافل باشند، زیراکه او، ولی احسان است.
در تأیید آن چه در این جا ذکر شد، یکی از برادران صالح، برایم نقل کرد که آن حضرت (عج) را در خواب دیده، آن حضرت، به او فرموده اند:
«من، برای هر مؤمنی که پس از ذکر مصائب سید الشهدا، در مجالس عزاداری، دعا کند، دعا می کنم».
از خداوند، توفیق انجام دادن این کار را خواهانیم که البته، او، مستجاب کننده دعاها است»(۵۸).
- «لانّنا من وراء حفظهم بالدعاء الذی لا یحجب عن ملک الارض والسماء فلتطمئنّ بذلک من اولیائنا القلوب ولیثقوا بالکفایة منه وان راعتهم الخطوب»(۵۹)؛
چراکه ما پشت سر مؤمنان شایسته کردار، با نیایش ودعایی که از فرمانروای آسمان ها وزمین پوشیده نمی ماند، آنان را حفاظت ونگهداری می کنیم.
بنابراین، قلب های دوستان ما به دعای ما به بارگاه الهی، آرامش واطمینان یابد وبه کفایت آن آسوده خاطر باشند، گرچه درگیری های هراس انگیز، آنان را به دلهره افکند.
- سید بن طاووس (رحمه الله) می فرماید:
سحرگاهی در سرداب مقدّس بودم، ناگاه صدای مولایم را شنیدم که برای شیعیان خود چنین دعا می کردند:
«اللهم انّ شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا وبقیة طینتنا وقد فعلوا ذنوبا کثیرة اتّکالا علی حبّنا وولایتنا، فان کانت ذنوبهم بینک وبینهم فاصفح عنهم فقد رضینا وما کان منها فیما بینهم فاصلح بینهم وقاصّ بها عن خمسنا! وادخلهم الجنّة! وزحزحهم عن النّار ولا تجمع بینهم وبین اعدائنا فی سخطک»؛
خدایا! شیعیان ما را از شعاع نور ما وبقیه طینت ما خلق کرده ای؛ آنها گناهان زیادی با اتّکای بر محبّت به ما وولایت ما انجام داده اند؛ اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست، از آنها بگذر که ما راضی هستیم. وآنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان هست، خودت بین آنها را اصلاح کن واز خمسی که حقّ ماست به آنها بده تا راضی شوند وآنها را از آتش جهنّم نجات بده وآنها را با دشمنان ما در سخط خود جمع مفرما(۶۰).
به راستی اگر جز همین دعا، سخن دیگری از جانب آن امام صادر نشده بود، همین بر جوشندگی دریای عطوفت وکرامت این مهر مهربان وپدر بزرگوار امت کفایت می نمود.
- عالم جلیل القدر سید بن طاووس (ره) اواخر کتاب «مهج الدعوات» می نویسد:
من در سامراء بودم، شبی هنگام سحر شنیدم مولایم مهدی (عج) دعا می خواند وبرای زنده ومرده دعا می کرد واز خداوند خیر وسعادت ورحمت برای آنان می خواست وآن واقعه در شب چهارشنبه ٢٣ ذی القعده سال ۶٣٨ هجری قمری بود(۶۱).
- هم چنین آن بزرگوار در کتاب «مهج الدعوات» چنین آورده است:
در شب چهارشنبه ٢٣ ذیقعدة الحرام سال ۶٣٨ قمری در «سرّ من رأی» بودم، سحرگاهان در سرداب مطهّر می شنیدم که آن حضرت (علیه السلام) در حق شیعیان خود بدین عبارت دعا می فرمود:
«الهی بحق من ناجاک وبحق من دعاک فی البرّ والبحر تفضّل علی فقراء المؤمنین والمؤمنات بالغناء والثروة وعلی مرضی المؤمنین والمؤمنات بالشفاء والصحّة وعلی احیاء المؤمنین والمؤمنات باللطف والکرم وعلی اموات المؤمنین والمؤمنات بالمغفرة والرحمة وعلی غرباء المؤمنین والمؤمنات بالردّ الی اوطانهم سالمین...»؛
خدایا؛ به حق آنکه با تو مناجات کرد وبه حق آنکه در خشکی ودریا تو را خواند، بر فقرای مؤمنین به غنا وثروت وبر بیمارانشان به شفا وسلامتی وبر زندگانشان به لطف وکرم وبر امواتشان به مغفرت ورحمت وبر مسافران وغریبانشان به بازگشت به وطن هایشان تفضّل فرما....
سید بن طاووس می افزاید: تمام آن کلمات طیبات در خاطرم جاگرفت...(۶۲).
- شیخ صدوق مکررا افتخار می کرد ومی گفت: «ولدت بدعوة صاحب الامر (عج)»؛ من به دعای حضرت مهدی (عج) متولد شده ام(۶۳).
(٧) آمین (بر دعاهای دوستداران خود)
امام مهدی (عج) بر دعاهای ما «آمین» می گوید. امام امیر المؤمنین (علیه السلام) به رمیله می فرماید: ای رمیله! هیچ مؤمنی نیست که بیمار شود، مگر این که به مرض او مریض می شویم، واندوهگین نشود مؤمنی، مگر این که به خاطر اندوه او، اندوهگین گردیم، ودعایی نکند مگر این که برای او آمین گوییم، وساکت نماند مگر این که برایش دعا کنیم(۶۴).
ابو ربیع شامی نیز به امام صادق (علیه السلام) عرض می کند: از عمرو بن اسحاق حدیثی به من رسیده.
حضرت فرمود: آن را بیان کن.
گفتم: «وی بر امیر المؤمنین علی (علیه السلام) داخل شد، پس آن حضرت آثار زردی بر صورتش دید، فرمود: این زردی چیست؟ پس بیماری خود را توضیح داد.
آن حضرت به او فرمود: ما خوشحال می شویم به خوشحالی شما واندوهگین می شویم به حزن شما وبیمار می شویم به بیماری شما ودعا می کنیم برای شما وشما که دعا می کنید ما آمین می گوییم»(۶۵).
(٨) نامه
حضرت (عج) در برخی مواقع لازم وحساس به برخی علما ونایبان خود هم چون شیخ مفید، سید ابو الحسن اصفهانی و... نامه می دهد.
«إنّه قد أذن لنا فی تشریفک بالمکاتبة. هذا کتابنا إلیک أیها الأخ الولی»؛
همانا به راستی که به ما رخصت داده شد که تو را به مکاتبه مشرف فرماییم...
این نوشته ماست به سوی تو ای برادر دوستدار و...
«هذا کتابنا بإملائنا وخطّ ثقتنا. هذا کتاب إلیک... ولا تظهر علی خطنا الذی سطرناه»(۶۶)؛
این نوشته ماست به تو که به املاء وخط امین ما است... آن را بر کسی آشکار نکن....
«ارخص نفسک واجعل مجلسک فی الدهلیز واقض حوائج الناس، نحن ننصرک»(۶۷)؛
خودت را راحت در دسترس مردم قرار بده، محل نشستنت را در دالان خانه ات انتخاب کن [تا مردم، سریع وآسان، با تو ارتباط داشته باشند] وحاجت های مردم را برآور. ما یاریت می کنیم.
- سید دست کرد وپاکتی را به من داد وفرمود: «این پاکت را به سید شهاب الدین مرعشی می دهی»(۶۸).
- امام جماعت وهیأت امنای یکی از مساجد لبنان، قسم مؤکد یادکرده بودند تا در ماه محرم، به نام حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، مؤمنین را در آن مسجد اطعام نمایند والبته به سوگند خویش هم عمل می کردند.
به منظور شرکت مردم در این عمل خیر، صندوقی در آن مسجد نصب شده بود وچنان که معمول است، آن صندوق دارای قفل بود وفقط روزنه باریکی داشت که بتوان سکه یا اسکناسی را بداخل آن انداخت. پس از مدّتی در آن صندوق را گشودند، امّا با کمال تعجّب نامه ای به همراه جعبه ای شکلات بزرگ لبنانی در آن یافتند. به هر صورت که محاسبه کردند، دیدند محال است بتوان آن جعبه را از روزنه باریک صندوق به داخل انداخت. وهنگامیکه آن نامه را گشودند، این جملات نورانی در آن به چشم می خورد:
بسم الله الرحمن الرحیم
«وقل اعملوا فسیری الله عملکم ورسوله والمؤمنون»
صدق الله العلی العظیم
«أنا المهدی المنتظر؛ اقمت الصلوة فی مسجدکم واکلت ممّا اکلتم ودعوت لکم، فادعوا لی بالفرج»؛
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
هر عملی را که می خواهید انجام دهید. امّا بدانید عمل شما را خدا ورسول او ومؤمنان می بینند.
راست گفت خداوند بلند مرتبه باعظمت.
من مهدی منتظر هستم؛ در مسجد شما نماز خواندم واز آنچه شما خوردید من نیز خوردم وبرای شما دعا نمودم، پس شما نیز برای فرج من دعا کنید(۶۹).
(٩) عیادت
بیمار، دل شکسته است وبیش از هر موقع دیگری به تسلیت ومحبت نیازمند است. دل شکسته قدر دل شکسته داند.
- در مراجعت از مشهد، در منزل «خاتون آباد» مریض شدم. احساس کردم شخصی به عیادتم آمد ومدتی با من صحبت فرمود که از سخنش لذّت بردم. از حالم پرسید ودر نهایت، به من وعده شفا داد. پس از رفتنش سراغ او را از اطرافیان گرفتم، آنها گفتند: کسی به اینجا نیامده است! باز صدای غیبی را شنیدم که فرمود:
مگر لیلة التسمیة وعده ملاقات نبود؟ امشب همان شب است(۷۰).
- حاج آقا سید عبد الله رفیعی در اواخر عمرشان مریض شده بودند ودیگر نمی توانستند از خانه خارج شوند وتمام کارهای شخصی ایشان را من که همسر ومحرمشان بودم، انجام می دادم.
شبی شام حاج آقا را دادم ورختخواب ایشان را پهن کردم وایشان را در رختخوابشان خوابانیدم. ناگهان صدای مردی را شنیدم که می فرمود: یا الله! یا الله!.
داخل حیاط آمدم ودر تاریکی، آقایی را دیدم...
عرض کردم: آقا! تشریف بیاورید داخل اتاق. ایشان هم داخل اتاق شدند وبالای سر حاج آقا رفیعی نشستند ومشغول احوال پرسی شدند...(۷۱)
(١٠) تشییع
حضرت، در تشییع جنازه برخی دوستداران مخلص خود، شرکت می کند(۷۲). در این مورد، نمونه های فراوانی است:
- حضرت آیت الله امامی کاشانی، در جلسه سوم مجلس ختمی که در «مسجد اعظم قم»، از طرف اساتید حوزه علمیه قم برگزار شده بود، در سخنرانی خود فرمودند: یکی از افرادی که مورد وثوق است وگاهی اخباری را در دسترسم قرار می دهد، گفت: «به منظور شرکت در تشییع جنازه حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی (قدّس سرّه) از تهران به قم رفتم وبه مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) رسیدم. در آن جا به دو نفر از اصحاب حضرت حجّت (أرواحنا فداه) برخورد کردم. آنان به من گفتند:
«امام زمان (علیه السلام) در مسجد امام حسن عسکری (علیه السلام) تشریف دارند، برو آقا را ملاقات کن». با عجله، خودم را به مسجد امام حسن عسکری (علیه السلام) رساندم ووارد مسجد شدم. در آن هنگام اذان ظهر را گفته بودند. من، متوجّه شدم که حضرت، با سی نفر از اصحاب، مشغول نماز هستند. اقتدا کردم. بعد از نماز، حضرت فرمودند: «ما، از همین جا تشییع می کنیم...». از مسجد خارج شدیم ودنبال جمعیت، با آقا رفتیم تا به صحن رسیدیم»(۷۳).
- مرحوم آیت الله سید محمد باقر مجتهد سیستانی، پدر آیت الله العظمی حاج سید علی سیستانی، دامت برکاته، در مشهد مقدّس، برای آن که به محضر امام زمان (عج) شرفیاب شود، ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه، هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می کند.
ایشان می فرمود: «در یکی از جمعه های آخر، ناگهان، شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک به آن مسجدی که من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم، می تابید. حال عجیبی به من دست داد واز جای برخاستم وبه دنبال آن نور، به در آن خانه رفتم. خانه کوچک وفقیرانه ای بود که از درون آن، نور عجیبی می تابید.
در زدم. وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم که حضرت ولی عصر امام زمان (عج)، در یکی از اتاق های آن خانه، تشریف دارند ودر آن اتاق، جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای سفید روی آن کشیده بودند.
وقتی که من وارد شدم واشک ریزان سلام کردم، حضرت، به من فرمودند: «چرا این گونه به دنبال من می گردی واین رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید (اشاره به آن جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیایم». بعد فرمود: «این، بانویی است که در دوره بی حجابی (دوران رضا خان پهلوی)، هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند!»(۷۴)
 - همین که خواستند جنازه را وارد قبر کنند، من خود جلو رفتم که مباشرت این کار نمایم. ممانعت کردند که تو الان، حالت این کار را نداری، بگذار کس دیگر این کار را انجام دهد. پس آمدم ودر کناری نشستم.
در پهلوی من جناب سالک علوم باطنیه وصاحب مقامات شامخه آخوند حاجی ملاّ زمان که از اوتاد زمان بود قرار داشت.
ناگاه دیدم رعشه به اندام جناب آخوند افتاد وبی اختیار خود را به من چسباند وهی می گفت:
«آقا سید حسن؛ حضرت حجت (علیه السلام) اینجاست، حضرت حجّت (علیه السلام) اینجاست» وبه دست خود اشاره به سمت قبر می نمود.
به او گفتم: تو از کجا می گویی؟
در جواب گفت: من از بویش می شناسم(۷۵).
(١١) دفع بلا
امام پناه شیعه وهمگان است. با تدبیر ودست توانمند آن حضرت، چه بسیار بلاها وفتنه هایی که از شیعیان وبلکه همه مسلمین وجهانیان دفع شده است.
بسیاری از آنها، پس از ظهور، توسط خود آن حضرت آشکار خواهد شد. ما خود نیز در جریان پیروزی انقلاب اسلامی، واقعه طبس، هشت سال دفاع مقدس، پذیرش قطعنامه، خنثی شدن حادثه اسفبار ١٨ تیر و... بسیاری از آنها را به چشم خود دیده ایم.
«أنا خاتم الأوصیاء وبی یدفع الله (عزَّ وجلَّ) البلاء عن أهلی وشیعتی»(۷۶)؛
من، آخرین وصی ام وخداوند، به واسطه من بلا، را از خاندان وشیعیان من دور می سازد.
(١٢) پیام
آن بزرگوار، در فرازهای مهمّی از تاریخ، پیام هایی برای جامعه شیعه یا برخی افراد می فرستد.
فتوای میرزای شیرازی به حرمت استعمال تنباکو وپیام به سید ابو الحسن اصفهانی وامام راحل در واقعه بیست ویکم بهمن، نمونه های گویایی است که در گذشته به آنها اشاره شد(۷۷).
- حضرت آیت الله حاج آقا مرتضی حائری (قدّس سرّه) از قول یکی از علما این قضیه را نقل کرده اند:
زمانی رضا شاه پهلوی همه را به اتّحاد شکل، حکم کرد ودستور داد کت وشلوار بپوشند وبه «کلاه پهلوی» بر سر بگذارند وبعد هم حکم شد که «کلاه شاپو» به سر بگذارند؛ لکن روحانیون به شرط ارائه مدرک، از این قانون معاف می شدند.
مرحوم سید ابو الحسن اصفهانی (قدّس سرّه) تا مقداری که برایش مقدور بود، از دادن مدرک، مضایقه نداشت. به همین جهت برخی در مورد اجازه امور حسبیه واجازاتی که مانع تغییر لباس روحانیت شود، به مرحوم سید (قدّس سرّه) اعتراض می کنند که این کار باعث سست شدن اجازات شما می شود. مرحوم آسید ابو الحسن در جواب فرموده بود: «دستور کتبی از امام زمان (علیه السلام) آمده است توسط شیخ محمّد کوفی (علی الظاهر)». در آن موقع، قدری گشتند، اما عین دستور را پیدا نکردند؛ ومفاد آن دستور این بود که ایشان وظیفه شان همین است(۷۸).
- در خواب از آقا سؤال کردم: فرج شما کی خواهد بود؟ فرمود: «نزدیک است به شیعیان ما بگویید دعای ندبه را روزهای جمعه بخوانند»(۷۹).
- امام عصر (علیه السلام) در نامه ای به جناب محمّد کرخی چنین مرقوم داشتند:
«یا محمّد بن علی، قد اذانا جهلاء الشیعة وحمقاؤهم ومن دینه جناح البعوضة ارجح منه...»؛
ای محمّد بن علی(۸۰)! جاهلان ونابخردان شیعه، موجبات آزار واذیت ما خاندان وحی را فراهم می کنند وافرادی که برای دینشان به اندازه یک بال مگس ارزش قائل نیستند، باعث ناراحتی ما می شوند...
... این نامه را به عنوان امانت ودینی به گردن تو وهرکه نامه من به او برسد، قرار دادم وشما مکلّف هستید که محتوای این فرمان را به همه دوستان وشیعیان من برسانید، شاید خداوند متعال به آنها توفیق عنایت فرماید ودر سایه بهره برداری از کلمات من، به سوی حق بازگردند واز آنچه نمی دانند، دست بردارند. پس هرکس از شیعیان ودوستان ما که از مضمون فرمان من در این نامه آگاهی یافت وبه آنچه در این فرمان است عمل نکرد، سزاوار لعنت خداوند وملائکه وفرستادگان واولیاء او خواهد بود...(۸۱)
- در مسجد جمکران قم اعمال را بجا آورده وبا همسرم می آمدم. دیدم آقایی نورانی داخل صحن شده وقصد دارند طرف مسجد بروند. گفتم: «این سید در این هوای گرم تابستان از راه رسیده تشنه است». ظرف آبی به دست او دادم تا بنوشد؛ پس از آنکه ظرف آب را پس داد گفتم: «آقا شما دعا کنید وفرج امام زمان را از خدا بخواهید تا امر فرجش نزدیک گردد».
فرمود: «شیعیان ما به اندازه آب خوردنی، ما را نمی خواهند، اگر بخواهند دعا می کنند وفرج ما می رسد».
این را فرمود وتا نگاه کردم آقا را ندیدم. فهمیدم وجود اقدس امام زمان (علیه السلام) را زیارت کردم وحضرتش امر به دعا نموده است(۸۲).
- حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمّد باقر ملبوبی، صاحب کتاب «الوقایع والحوادث» خوابی را که خود از مرحوم آیت الله سید محمّد هاشمی گلپایگانی شنیده اند، چنین تعریف می کند:
حجة الاسلام مرحوم سید محمد گلپایگانی فرزند آیت الله سید جمال گلپایگانی (رحمة الله علیهما) فرمود:
پس از فوت مرحوم پدرم شبی در خواب دیدم حضورشان مشرّف وایشان در اطاق مفروش به زیلو وفاقد اثاث نشسته اند.
گفتم: پدر! اگر خبری نیست ما هم به دنبال کارمان برویم؛ وضع طلبگی در گذشته وحال، همین است که به چشم می خورد.
فرمود: پسر حرف مزن؛ هم اکنون ولی امر (عجّل الله فرجه الشّریف) تشریف می آورند.
آنگاه پدرم از جا برخاست. متوجه شدم محبوب کلّ عالم، تشریف آورده اند؛ پس از عرض سلام وجواب، حضرت، قبل از اینکه من حرفی بزنم فرمود: سید محمد، مقام پدرت این حجره محقر نیست؛ بلکه مقامش آنجاست. بر اثر اشاره دست حضرت نگاه کردم قصری باشکوه، ساختمانی باعظمت که یدرک ولا یوصف است، دیدم وخوشحال گردیدم. عرض کردم: یابن رسول الله! آیا وقت ظهور موفور السرور رسیده است تا دیدگان همه به جمال وحضور وظهورت روشن شود؟ فرمود:
«لم تبق من العلامات الا المحتومات وربما (او فربما علی تردید منّی) اوقعت فی مدة قلیلة فعلیکم بدعاء الفرج»؛
از علائم ظهور فقط علامات حتمی مانده است وشاید آنها نیز در مدتی کوتاه به وقوع بپیوندند وبر شما باد دعای فرج(۸۳)
- حضرت آیت الله حاج میرزا احمد سیبویه ساکن تهران از آقا شیخ حسین سامرائی که از اتقیاء اهل منبر در عراق بودند، نقل فرمودند:
در ایامی که در سامراء مشرّف بودم روز جمعه ای طرف عصر در سرداب مقدس رفتم. دیدم غیر از من احدی نیست ومن حالی پیدا کرده ومتوجه مقام صاحب الامر (صلوات الله علیه) شدم. در آن حال صدایی از پشت سر شنیدم که به فارسی فرمود: «به شیعیان ودوستان ما بگویید که خدا را قسم دهند به حق عمه ام حضرت زینب (علیها السلام) که فرج مرا نزدیک گرداند»(۸۴).
- یکی از فقهاء آل محمد (صلّی الله علیه وآله) ومراجع بزرگوار در سال ١۴١۵ هجری قمری چنین نقل می فرمود:
یکی از اشخاص مورد اعتماد، اخیرا امام زمان (عج) را در عالم رؤیا دیده بود که تابلویی روی سینه مبارکشان آویخته بودند ودر آن جملاتی به این صورت به چشم می خورده است:
أنا صابر علی هذا الأمر ولکن أندبونی، أندبونی، أندبونی.
بر این امر (غیبت کبری) صبر می کنم، ولکن با سوزوناله، بلند بر من گریه کنید، گریه کنید، گریه کنید(۸۵)!
- آن حضرت فرمودند: «چرا به مردم نمی گویی امام زمانم مظلوم است؟ برو بگو مردم مرا فراموش کرده اند، بگو امام زمانم غریب است، مردم به یاد من نیستند!»(۸۶)
- گفتم: آقا تشریف بیاورید داخل شهر.
فرمودند: من در این شهر غریبم.
گفتم: آقا اگر کاری دارید من برایتان انجام دهم.
فرمودند: ما کارگران زیادی داریم، ولی آنها حق ما را می خورند واکثرا یک قدم برای من بر نمی دارند وبه یاد من نیستند(۸۷).
- پس از سلام از ایشان سؤال کردم: شما کیستید؟
آقا فرمودند: من مظلوم ترین فرد عالم هستم(۸۸).
- آن حضرت رو به من کرد وفرمود: برو به مسئولین نظام بگو تا کی باید یک مشت کرولال را به مکه بفرستید؟ چرا عده ای را که به زبان اینها آشنا باشند، به حج نمی فرستید، تا معارف ما را به اینان برسانند(۸۹)!
- یکی از فضلا از قول یکی از افراد مورد وثوق واو از قول آیت الله مجتهدی از علماء تهران، برایم چنین نقل کرد: شبی در نجف، بعد از اتمام نماز جماعت پشت سر آیت الله شهید مدنی وخلوت شدن مسجد، ناگهان دیدم آقای مدنی به شدت شروع کرد به گریستن، چون به من اظهار لطف داشتند به خودم جرئت دادم واز ایشان علت گریه را آن هم این طور ناگهانی پرسیدم.
ایشان فرمودند: بعد از نماز یکی به من گفت امام زمان (عج) را دیده است که به او فرموده اند: ببین این شیعیان بعد از نماز بلافاصله به سراغ کارهای خود رفتند وهیچکدام برای فرج من دعا نکردند. من هم تا این را شنیدم به شدت متأثر شدم وگریستم.
آقای مجتهدی می گفت: بعدا متوجه شدم، امام زمان (علیه السلام) این گلایه را به خود ایشان کرده بود.
- یکی از مراجع تقلید وعلمای ربّانی می فرمود:
امام عصر (عج) در یکی از تشرّفات به محضرشان فرموده بودند: اگر به اندازه ای که برای پیدا کردن مرغ گمشده خود جستجو می کنید به دنبال من می گشتید، مرا می یافتید(۹۰).
- سال های بسیاری در قنوت سرور عزیزمان حضرت آیت الله بهاء الدّینی، آیات نورانی قرآن کریم ودعاهای مرسوم را می شنیدیم، تا این که ناگهان زمانی متوجه شدیم که نوع کلمات وعبارات ایشان تغییر یافته است. چون دستان خود را مقابل صورت می گیرند، برای حضرت مهدی (علیه السلام) دعا می کنند:
«اللّهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل ساعة، ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا».
روزی که در محضر آقا بودیم وفرصت مناسبی فراهم بود از تغییر رویه ایشان در این باره پرسیدیم. معظم له به یک جمله بسنده کردند:
«حضرت پیغام دادند در قنوت به من دعا کنید»(۹۱).
(١٣) مسجدها ومقام ها (مسجد سهله، کوفه، جمکران، امام حسن مجتبی (علیه السلام) و...)
امام، جایگاه هایی را برای عبادت وتوجه به خود برمی گزیند وبا نشانه ها وکراماتی، همراه می کند وهمگان را به آن جا فرامی خواند تا خدا را بخوانند ومتوجّه امام خود باشند وفرج او را که فرج خود آنان است، بخواهند.
در ایران اسلامی، مسجد جمکران، از اهمّیت ویژه ای برخوردار است. مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) در قم ومقام صاحب الزمان (عج) در شوشتر نیز معروف است. مقام صاحب الزمان در حلّه نیز مطاف مردمان وزیارتگاه خاص وعام است وحکایتی شنیدنی دارد.
- امام (عج) فرمود: [ای حسن بن مثله جمکرانی!] مردم را بگو تا به این موضع رغبت کنند وعزیز بدارند وچهار رکعت نماز بگذارند... فمن صلاّهما فکانّما صلّی فی البیت العتیق؛ هرکس این دو رکعت (یا دو نماز) را بخواند، گویی در خانه کعبه آن را خوانده است(۹۲).
- خندید، چشمش را به زمین انداخت وفرمود: دارم نقشه مسجد می کشم. یکی از عزیزان فاطمه زهرا (علیها السلام) در این جا زمین افتاده وشهید شده است. من مربع مستطیل خط کشیده ام، این جا محراب واین جا که می بینی قطرات خون است که مؤمنین می ایستند... این جا حسینیه می شود واشک از چشمانش جاری شد(۹۳).
- فرمود: شما مرا دعوت کردید من هم اجابت کردم حال من هم شما را دعوت می کنم که همه شما فردا برای نهار در همین جا مهمان من باشید. من فردا همین وقت منتظر هستم.
روز بعد، صبح از شهر به مقصد همان محل حرکت نمودند. وقتی به گردنه «الله اکبر» که مشرف به آن صحراها وتپه ها است رسیدند ونگاهشان به آن محل افتاد، در آنجا خیمه ها وسراپرده های ملوکانه مشاهده کردند، از روی تعجب گفتند: الله اکبر.
رفتند تا وارد شدند، دیدند همان شخص بزرگوار هم در زیر آن سراپرده تشریف دارد...(۹۴).
- شیخ علی، همیشه با امام زمان (عج) عتاب وخطاب می کرد واز زیادی یاران وعاشقان حضرت سخن می گفت. روزی بر حسب اتفاق به بیابان رفته وهمان سخنان را با امام زمان (عج) می گفت.
ناگهان شخصی نزد او حاضر شد وفرمود: یا شیخ! من صاحب الزمان هستم، این قدر با من عتاب وخطاب مکن.
واقعیت به این گونه ای که تو فهمیده ای نیست... اگر می خواهی حقیقت مطلب بر تو آشکار گردد، برو مخلصین واقعی مرا که می شناسی، دعوت کن ودر شب جمعه برای آنها در صحن حیاط منزلت مجلسی مهیا کن ودو بزغاله بر بالای بام خانه ات بگذار ومنتظر ورود من باش تا بر بام خانه ات بیایم وواقعیت را به تو بفهمانم وبدانی که اشتباه کرده ای.
... روز موعود، همین که خون بزغاله از ناودان به حیاط ریخته شد، شیعیان به گمان اینکه حضرت، سر شیخ علی ودوستش را از بدن جدا ساخته، از صحن خانه شیخ بیرون آمده وپا به فرار نهادند!
حضرت فرمودند: دیگر این قدر عتاب وخطاب نکن. این شهر حلّه بود که می گفتی بیش از هزار نفر از مخلصین ما در آن هستند.
پس از آن شیخ علی حلاوی آن بقعه را مرمت وبه نام «مقام صاحب الزمان» نام گذاری کرد. از آن زمان تاکنون آن جایگاه شریف، مطاف مردمان وزیارتگاه خاص وعام است(۹۵).
(۴۱) نیابت ووکالت
یکی از مهم ترین جلوه های محبّت حضرت به شیعیان، قرار دادن آن حضرت وکلا ونایبانی را برای خود در ایام غیبت کبرا است:
«وأما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا فانّهم حجتی علیکم وانا حجة الله علیکم»(۹۶)؛
وامّا در مورد رخدادهای جدید، به راویان حدیث ما رجوع کنید که ایشان حجّت من بر شما ومن حجت خدا بر شما هستم.
تاریخ نایبان امام زمان (عج)، تاریخ سراسر مبارزه وشهادت روحانیت شیعه است. حفظ وحراست دین در عصر غیبت، از دستبرد راهزنان وشیادان وفتنه ها وحوادث ایام، همواره بر عهده نایبان، همان فقهای وارسته واسلام شناسان سترگ بوده است.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام راحل (رحمه الله)، نایب امام زمان (عج) بهترین گواه بر این همه است.
- فرزند حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی می گوید:
«در اوایل ماجرای کشف حجاب در دوره رضا شاه ملعون، در رابطه با نحوه مبارزه با آن هریک از علما نظر خاصّی داشتند. مرحوم آیت الله گلپایگانی (رحمه الله) می فرمایند: من بسیار ناراحت بودم از اینکه نمی دانستم وظیفه ما چیست. راهی ندیدم جز اینکه به حضرت ولی عصر، ارواحنا له الفداء، توسّل پیدا کنم واز آن حضرت استمداد بطلبم. عرض کردم: یابن الحسن! وظیفه مرا معین فرمایید.
شب در عالم رؤیا، تابلو بسیار بزرگی را دیدم که با خطّی درشت وخوانا بر آن نوشته شده بود: «فاذا ظهر علیکم الفتن فعلیکم بشیخ عبد الکریم»(۹۷).
از خواب بیدار شدم وخدمت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم رسیده، خوابم را گفتم. ایشان فرمود: «باید کمر همّت را بست تا از هر راه ممکن اقدام نماییم»(۹۸).
تردیدی نیست که در آن زمان مرجع علی الاطلاق شیعیان، مرحوم شیخ عبد الکریم حائری بوده است واین داستان بدان معنی است که در مشکلات وفتنه ها، باید به ولی امر وولی فقیه زمان مراجعه کرد وبرای نجات از انحرافات، راهی جز قرار گرفتن تحت امر ولی فقیه وجود ندارد(۹۹).
(۱۵) تعلیم
حضرت (عج)، دعاها(۱۰۰) وزیارات متعددی را به برخی علاقه مندان خود تعلیم داده است، از جمله آنها دعاهای فرج وعظم البلاء(۱۰۱)، وزیارت های آل یاسین ورجبیه است که هریک، دارای مضامین بسیار بلند وبهترین دستمایه برای مناجات با خدا وانس با آن حضرت هستند. علاوه بر اینها آن بزرگوار در مواردی پرسش های علمی برخی علما را پاسخ می دهد ویا آنها را از اشتباه در می آورد.
- علامه حلی گفت: این فتوا برخلاف اصل وقاعده است ودلیل وروایتی را که مستند آن شود، نداریم.
آن جناب (حضرت ولی عصر (علیه السلام)) فرمود: دلیل این حکم که من گفتم، حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب (در فلان صفحه وفلان سطر) نوشته است(۱۰۲).
 - صاحب کتاب مفتاح الکرامه، سید جواد عاملی (قدّس سرّه) فرمود:
شبی، استادم سید «بحر العلوم» از دروازه شهر نجف بیرون رفت ومن نیز به دنبال او رفتم تا وارد مسجد کوفه شدیم، دیدم آن جناب به مقام حضرت صاحب الأمر (علیه السلام) رفت وبا امام زمان (ارواحنا فداه) گفت گویی داشت، از جمله از آن حضرت سؤالی پرسید، ایشان فرمودند:
«در احکام شرعی، وظیفه شما عمل به ادلّه ظاهری است وآنچه از این ادلّه به دست می آورید، همان را باید عمل کنید وشما مأمور به احکام واقعیه نیستید»(۱۰۳).
- سید بحر العلوم (رحمه الله) به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بین راه راجع به این مسأله، که گریه بر امام حسین (علیه السلام) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد، همان وقت متوجّه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید وسلام کرد، بعد پرسید:
جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ اگر مسأله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟ سید بحر العلوم گفت: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین وگریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء (علیه السلام) می دهد، مثلا در هر قدمی که در راه زیارت برمی دارد ثواب یک حج ویک عمره در نامه عملش نوشته می شود، وبرای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره وکبیره اش آمرزیده می شود؟
آن سوار عرب فرمود: تعجّب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود، سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت، در شکارگاه از همراهیانش دور افتاد وبه سختی فوق العاده ای افتاد وبسیار گرسنه شد، خیمه ای را دید ووارد آن خیمه شد، در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید. آنان در گوشه خیمه عنیزه ای (بز شیرده) داشتند واز راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را می گرداندند، وقتی سلطان وارد شد او را نشناختند، ولی بخاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریده وکباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرایی از مهمان نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابید وروز بعد از ایشان جدا شد وبه هرطوری که بود خود را به درباریان رسانید وجریان را برای اطرافیان نقل کرد.
در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن وفرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟
یکی از حضّار گفت: به او صد گوسفند بدهید، یکی از وزراء گفت: صد گوسفند وصد اشرفی بدهید، دیگری گفت: فلان مزرعه را بدهید، سلطان گفت:
هرچه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت وتاج وتختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام، چون آنها هرچه را که داشتند به من دادند، من هم باید هرچه را که دارم به ایشان بدهم تا سربه سر شود، بعد به سید فرمود:
حضرت سید الشهداء (علیه السلام) هرچه از مال ومنال واهل وعیال وپسر وبرادر ودختر وخواهر وسر وپیکر داشت همه را در راه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین وگریه کنندگان آن همه اجر وثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمی تواند به سید الشهداء (علیه السلام) بدهد، پس هرکاری که می تواند انجام می دهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش، به زوّار وگریه کنندگان آن حضرت، درجاتی عنایت می کند درعین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند، پس شخص عرب از نظر سید بحر العلوم غایب شد»(۱۰۴).
- از مقابل او گذشته ودر صفّه ایستاده وزیارت حضرت ولی عصر (علیه السلام) را خوانده وآمدم در جلوی آن آقا مشغول نماز شدم وبعد از نماز شروع کردم به خواندن دعای ندبه ورسیدم به آن جمله «وعرجت بروحه الی سمائک» آن آقا فرمودند:
این جمله از ما نرسیده «وعرجت به الی سمائک» (صحیح است) وچرا رعایت وظیفه را نمی کنید وجلوتر از امام نماز می خوانید؟!
من غفلت از این دو آیت بزرگ نموده ودعا را تمام وبه سجده رفتم ودر سجده متوجه شدم که آن آقا کیست که فرمود: «این جمله از ما نرسیده وچرا جلوی امام ایستادی؟»
بسیار مرعوب شده وسر از سجده برداشتم که دامن مطلوب را بگیرم، دیدم سرداب تاریک وکسی نیست. متوجه شدم به چه دولتی رسیدم وبه رایگان از دست دادم(۱۰۵).
- ابن قولویه به سند خود از ابی عبد الله بن صالح روایت کند که آن حضرت را در برابر حجر الاسود (در مسجد الحرام) دیده است زمانی که مردم برای بوسیدن آن کشمکش می کردند وآن حضرت (علیه السلام) می فرمود: به این کار مأمور نشده اند(۱۰۶)!
- ناگاه دیدم که سید عربی داخل شد به لباس اهل علم نبود لکن در کمال تمکین ووقار بود، من از مشاهده او اذیت شدم که حاج مهدی نیامد تا این سید وارد شد.
بهرحال تشریف آورد ونشست پس از تحیت وسلام فرمود: ای شیخ آیا در این اوقات درسی وبحثی دارید؟ عرض کردم: بلی. فرمود: از کجا است؟ عرض کردم:
از کتاب شرایع در فلان جای او است. فرمود: فلان مسأله را چه کردید؟ وآن مسأله ای بود مشکل که حل نشده بود. عرض کردم: حل نشد. فرمود: چرا برایش به فلان روایت استناد ننمودید وآن روایت را دلیل نیاوردید؟! وآن حضرت روایتی از جایی بیان نمود که در موضوع دیگر وباب دیگر ذکرش نموده بودند ولکن بعضی فقرات آن مناسبت با این مطلب داشت. عرض کردم: درست می فرمایید، دلالتش تمام است.
بعد از آن مسأله دیگر که هم حل نشده پرسید. عرض کردم: درست نشده است.
فرمود: چرا فلان روایت را که در فلان باب است دلیل آن قرار ندادید؟! وآن روایت را کسی برای این مسأله ذکر نکرده بود، چون تأمل نمودم دیدم که دلالتش برای این مسئله هم تمام است. وهم چنین او چندین مسئله لم تنحل (حل نشده) سؤال فرمود وبرای همه، روایت های متفرقه آورد، روایت ها موضوعشان چیز دیگر ودر باب های دیگر ذکر شده بودند ولکن مشتمل بر فقراتی بود که حکم این مسأله از آنها هم استفاده می شد ومن تصدیق می کردم.
از سؤال جواب دوّم وسوّم او عظمت مقام علمی او در نظرم گرفت واز کثرت اطلاع وتبحر او در حیرت وتعجب افتادم، ودر فکر فرو رفتم که آیا این عالم اهل کجا است که معرفت خدمتش پیدا ننموده واسمش را نشنیده ام وحال آنکه علمای نجف وکربلا وسامره را می شناختم، تا گاهی که برخاست وتشریف برد واو را تا دم پله مشایعت نمودم، چون به جای خود برگشتم در دلم افتاد که حضرت ولی عصر وامام زمان (علیه السلام) باشد، خادم خود را صدا زدم وبه او گفتم این سید که حال از نزد ما تشریف برد از کدام سمت روانه شد وبه کجا رفت؟ گفت: من سیدی ندیده ام؟ گفتم: همین سید که تازه تشریف برد. گفت: من بر طبق دستور وسفارش شما کسی را نگذاشته ام بیاید، وکسی نیامده است تا برود(۱۰۷).
- تأکید فرمود که بعد از نمازهای پنجگانه این دعا را بخوان:
«اللّهم سرّحنی عن الهموم والغموم ووحشة الصدر ووسوسة الشیطان برحمتک یا ارحم الراحمین».
وتاکید فرمودند بر خواندن قرآن و...(۱۰۸)
- دعای دوم که برای عموم است این بود، فرمودند: «یا محمّد! یا علی! یا فاطمة! یا صاحب الزمان! ادرکنی ولا تهلکنی»(۱۰۹).
- مردی که مجاور کربلا بود وبه مرضی مبتلا بود، شکایت کرد به حضرت قائم (عج)، حضرت در خواب به او امر فرمود به نوشتن این دعا.... پس امر آن حضرت را اطاعت کرد وفی الحال از آن مرض عافیت یافت(۱۱۰).
(۱۶) تألیف
حضرت برای حفظ شیعیان از تهاجمات فرهنگی در دوره های مختلف وپاسخگویی به نیاز زمان وشبهات، برخی از علما ودین شناسان را از طرق مختلف، از جمله رؤیاهای صادق، به حفظ ونشر آثار مهدویت، این عظیم ترین وتأثیر گذارترین سرمایه شیعه، فرامی خواند وبدینوسیله حجت را بر همگان تمام کرده وجامعه شیعه ونسل حاضر را مرهون ووام دار محبت های بیکران خود می سازد.
- فرمودند: چرا کتابی درباره غیبت تألیف نمی کنی که غصه ونگرانی تو را برطرف کند؟
عرض کردم: یا بن رسول الله! درباره غیبت کتابی نوشته ام.
فرمود: بر آن شیوه که کتاب سابقت را نوشتی نمی گویم. بلکه کتابی بنویس که در آن غیبت های انبیاء را یادآور شده باشی(۱۱۱).
- او را در خواب دیدم که با بیانی روح انگیز چنین فرمود: این کتاب را بنویس وعربی هم بنویس ونام آن را بگذار: «مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم (علیه السلام)»(۱۱۲).
- یکی از دوستان نزد من آمد وگفت: شخصی بزرگوار ونورانی را در خواب دیدم وبه من گفت: «برو به سید حسن شیرازی بگو: زمان وفا به عهد وپیمانی که با صاحب الامر (عج) در تألیف کتاب بسته ای فرارسیده است».
بعد از مدتی، شخص دیگری نیز نزد من آمد وگفت: «در خواب دیدم حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) از تو مطالبه عهد وقرارداد کتاب را می کنند»(۱۱۳).
(١٧) درس آموزی
ظهور حضرت نیازمند زمینه های مردمی وافراد توانمند وابزار ولوازم است.
بدون این زمینه های مناسب وآمادگی جهانی، وبدون فراهم کردن عدّه وعدّه، دم زدن از ظهور وگله از اینکه چرا حضرت نمی آید، بی اساس است. آن بزرگوار به بسیاری از این مدعیان درس های بزرگی آموخته است. که نه درس آنها، که درسی برای همه ما است. در عصر غیبت این دعا را باید زیاد زمزمه کرد:
«فصبّرنی علی ذلک حتی لا احبّ تعجیل ما اخّرت ولا تاخیر ما عجّلت ولا اکشف ما سترت ولا ابحث عمّا کتمت ولا انازعک فی تدبیرک»(۱۱۴)؛
خدایا! در این امر، مرا آن چنان صابر وشکیبا گردان که تعجیل آنچه را که تو به تأخیر انداخته ای دوست نداشته باشم ونیز تأخیر آنچه را که تو در آن تعجیل نمودی نخواهم وپرده از آنچه تو پوشاندی برندارم وآنچه را کتمان نموده ای آشکار نکنم وبا تدبیر تو به ستیز بر نخیزم.
- حضرت اسم یکی از افراد را برد... وقتی آن شخص به پشت بام رسید، حضرت دستور داد که یکی از گوسفندان را نزدیک ناودان بکشد. مردم دیدند که از ناودان خون جاری است... تا جایی که دیگر هیچ کس به پشت بام نرفت وزندگی خود را بر امتثال فرمان امام ترجیح دادند.
در این لحظه حضرت به آن شخص نگاهی کرد وبه او فهمانید که تا وقتی مردم این چنین باشند از آمدن وظهور معذور است(۱۱۵).
- حضرت فرمودند: «ردّوه فانّه رجل صابونی»(۱۱۶)؛
او را بازگردانید؛ زیرا او مردی دلبسته صابون های خویش است.
- در نجف آن وقت که بیش از یک قطعه وآب شور ووادی گرم چیزی نداشت ودر آن وقت که جایگاه عابدها واز دنیاگذشته ها ودست شسته ها بود، کسانی جمع بودند که از خود می پرسیدند چه شده با اینکه ما به اندازه یاوران امام هستیم، وسر بر فرمانیم وبه این گوشه گلیم انداخته ایم، امام خروج نمی کند وظاهر نمی شود...
این مسئله رفته رفته جا باز کرد وذهن ها را گرفت وآنها را به جواب خواهی کشاند واین بود که کسانی را از میان خود انتخاب کردند واز آنها هم یک نفر بیرون کشیدند وبرای حل داستان روانه کردند...
این گل سرسبد همین که از قلعه بیرون آمد وبه وادی رسید از کنار وادی، به خواب یا مکاشفه، دید که به شهری رسیده، پرسید وبه دست آورد که شهر امام است. اشکش وشوقش والتهابش بجایی رسید که خود را نمی شناخت. اجازه اش نمی دادند... تا آنکه اجازه بگیرند. بیچاره می تپید که مبادا راهش ندهند، ولی راهش دادند واجازه خدمت خواست، بارش دادند وبه امام رسید با شورها وگلایه ها وزمزمه ها وشوقها واز انتظارها گفتن واز دوست به دوست نالیدن...
تفقدی دید وبشارت شنید که ظهور نزدیک است. در خانه ای منتظر ماند تا خبرش بدهند وراه بیفتد.
در این خانه برایش همسری انتخاب کردند، همسری که دریا را می مانست، وآبشار را ونسیم را وطوفان را؛ دریا در چشمش وآبشار در گیسوانش ونسیم در حرکاتش وطوفان در عشقش...
انس گرفت وهنوز کام نگرفته صدای شیپورها بلند شد وبر در کوبیدند که خواجه کی بدر آید...
با التهاب، سرخورده بر در ایستاد وشنید که احضارش می کنند. گفت آمدم... هان آمدم... بروید که رسیدم...
به خانه در آمد که کام بگیرد وهنوز کام نگرفته بود ودر آتش می سوخت که بر در کوبیدند که بر در دروازه ایم وآماده، برخیز...
با زبان گره خورده گفت. بروید که گفتم می رسم... وداخل شد وهنوز جز آتش وسوز چیزی نچشیده بود که دوباره به راهش انداختند وصدایش کردند. او خروشید که مگر امام، وقت شناس نیست... گفتم بروید می آیم...
این بگفت وخود را میان وادی در کنار قلعه دید... ودیگر هیچ...(۱۱۷).
(١٨) از غربت تا حکومت
در هنگام شهادت امام عسکری (علیه السلام) شیعه، در غربت است ودر حیرتی جانکاه به سر می برد(۱۱۸)، امّا امروزه، ایران اسلامی، با نام ویاد حضرت قیام می کند وبا رهبری نایب او پیروز می شود. آیا این چیزی جز عنایات وامداد حضرت است؟
خدای تعالی به پیامبرش می گوید:
«به یاد بیاور آن زمانی که در غربت بودید واز این که شما را نربایند، در هراس بودید وامروزه...»(۱۱۹).
مقایسه وضع گذشته وامروز ما، درس های زیادی از جلوه های محبّت یار را با خود به همراه دارد. همین است که معمار بزرگ انقلاب، مرحوم امام راحل همواره بر این حقیقت تاکید داشتند، ومی فرمودند: آنچه ما داریم از امام زمان (عج) است وآنچه من دارم از امام زمان (عج) است وآنچه از انقلاب داریم از امام زمان (عج) است(۱۲۰).
(١٩) فریادرسی (دستگیری درماندگان وراه یابی گمشدگان)
امام (عج) فریادرس بی پناهان وپناه(۱۲۱) بی کسان است. او گشاینده سختی ها وبرطرف کننده اندوه ها وبلاها است(۱۲۲). او «غوث»(۱۲۳) درماندگان ومستضعفان است. در خبر ابو الوفای شیرازی است که رسول خدا (ص) در خواب به او فرمود: «چون درمانده وگرفتار شدی، پس به حضرت حجت استغاثه کن، که او تو را درمی یابد وحجت برای کسی که از او استغاثه کند پناه وفریادرس است»(۱۲۴) آری، او «کهف» وپناه است، «غوث» وفریادرس است، «مفرّج الکرب» وگشاینده رنج است، «مزیل الهمّ» وزداینده غم است، «کاشف البلوی» وبرطرف کننده بلا است.

امروز امیر در میخانه تویی تو * * * فریادرس این دل دیوانه تویی تو
مرغ دل ما را، که به کس رام نگردد * * * آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو(۱۲۵)

در این باب داستان ها آن قدر زیاد است که بی هیچ اغراق قابل شمارش نیست. به ناچار از این گلستان تنها چند شاخه ای برمی چینیم.

امروز امیر الامراء جز تو کسی نیست * * * بر ناله دل غیر تو فریادرسی نیست
در کعبه وبتخانه ودر دیر وکلیسا * * * جز نغمه ناقوس تو بانک جرسی نیست(۱۲۶)

- عرض کردم: رفقا رفتند ومن ماندم، راه را نمی دانم؛ گم کرده ام.
حضرت فرمود: نافله بخوان! تا راه را پیدا کنی... نافله!... عاشورا!... جامعه!...(۱۲۷).
- به امام زمان (علیه السلام) نیز عرض کردم: آقا جان اگر اینجا به فریادمان نرسی پس کجا می خواهی به فریادمان برسی؟! در این اضطرار وبیچارگی که همه تشنه هستیم واز عطش داریم تلف می شویم، اگر در این بیچارگی به فریادمان نرسی، پس کی به فریادمان می رسی؟! در حال توسل وگریه وناله بودیم که ناگهان...
پس از سلام وروبوسی، ایشان فرمود: راه را گم کرده اید؟ گفتم: بله. راه را گم کرده ایم. فرمود: من آمده ام که راه را به شما نشان دهم(۱۲۸).
- سرخ پوستان سه قبیله از قبائل داکوتای شمالی ومنطقه قطب، در هنگام نیاز ونیز گم کردن راه در یخ های قطبی وجنگل، از فردی به نام «مهدی» کمک می طلبند که تا این اواخر از ارتباط این نام با اسلام ویا اصولا مکتب اسلام نیز اطّلاعی نداشتند پس از اطلاع از این موضوع، تعدادی از دانشجویان سرخ پوست به اسلام گرویدند.
توضیح خبرنامه: زبان شناسان ومحقّقان زبان های بومی آمریکای شمالی کشف کرده اند که ریشه «مهد» و«مهدی» در زبان های بومی اوّلیه، در کشورهای شمالی وجنوبی آمریکا، از جنبه بسیار مذهبی واسرارآمیزی برخوردار است(۱۲۹).
- به شهید بروجردی گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردی، الآن چند روز است که هرچه جلسه می گذاریم وبحث می کنیم به جایی نمی رسیم. در حالی که لبخند می زد گفت: راستش پیدا کردن محل این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می نگریست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان (عج) وگفتم که ما دیگر کاری از دستمان بر نمی آید وفکرمان به جایی قد نمی دهد، خودت کمک مان کن. بعد پلک هایم سنگین شد وبا خود نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه، نماز امام زمان (عج) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد وهمان جا روی نقشه خواب رفتم. تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی آورم، ولی انگار مدت ها بود که او را می شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم. آمد وگفت که این جا پایگاه بزنید. اینجا محل خوبی است وبا دست روی نقشه را نشان داد(۱۳۰).
- کم کم آثار خستگی ویأس در چهره تک تک بچه های گروه تفحص نمایان شد ودیگر با اینکه خیلی زحمت کشیده بودیم مایوس شدیم واتفاقا نکته جالب اینکه آن روز، روز ولادت با سعادت قطب عالم امکان حضرت بقیة الله اعظم بود در حالی که ناامید شده بودیم از امام زمان (علیه السلام) کمک خواستیم وبه ایشان توسل کردیم.
نزدیک ظهر بود، در قسمتی از آن بیابان خشک وبرهوت شقایقی نظرم را جلب کرد. برایم جالب بود، رفتم که شقایق را از ریشه در آورم متوجه چیزی در زیر خاک شدم، خاک ها را کنار زدم، دیدم ریشه شقایق از جمجمه یک شهید روییده است.
نکته جالب اینکه بعد از تحقیقات شناسایی هویت شهید مذکور، معلوم شد که نام این شهید بزرگوار مهدی منتظر القائم بوده است(۱۳۱).
- حجت الاسلام والمسلمین آقای سید جواد علم الهدی، در مکه، در جلسه ای به تقاضای آقای ری شهری فرمودند:
در گذشته، به طور معمول، چهار - پنج نفری به جدّه می آمدیم وچون کاروانی وجود نداشت، صبر می کردیم که تعدادمان به سی، چهل نفر برسد تا کامیونی را اجاره کنیم وبه جحفه برویم. در سفری میان سال های ٣۵ تا ۴۰، با گروهی حرکت کردیم وشب هنگام به «رابغ» رسیدیم واز آنجا به طرف جحفه حرکت کردیم.
راننده ادعا می کرد که راه را بلد است.
جاده ها خاکی بود، احساس کردیم که به طور غیر متعارف جلو می رود، پس از قدری که رفت، یک مرتبه ایستاد وبا رنگ پریده گفت: راه را گم کرده ایم!
تعدادی از مسافران خواب وتعدادی هم بیدار بودند. چاره ای جز اینکه به حضرت ولی عصر (عج) متوسل شویم، نداشتیم. هیچ چراغ ونشانی جز ستاره ها پیدا نبود. وقتی همگی سه مرتبه تکرار کردیم: «یا صاحب الزمان ادرکنی» جوان عربی را دیدیم که از رکاب ماشین بالا آمد وگفت: «انا دلیلکم» وماشین حرکت کرد، پس از چند دقیقه که تپه ها را دور زد، ما را به مقصد رساند وبه مجرد رسیدن، که چند ماشین باری هم به آنجا رسیده بودند، از ماشین پیاده وغایب شد(۱۳۲).
 - برخاستم نماز ودعا وسجده را به جا آوردم واز خدای متعال برای خود، فرج وگشایش طلب کردم.
ناگاه مردی از در وارد شد ونامه ای به دست امام جمعه داد ودستمال سفیدی جلویش گذاشت. وقتی نامه را خواند، آن را با دستمال به من داد وگفت: اینها مال توست(۱۳۳).
- دیدم چاره ای جز توسل به مولایم صاحب الزمان (عج) نیست. به آن حضرت متوسل شدم وگفتم: «یا ابا صالح المهدی ادرکنی» واشعاری را می خواندم. به حالت گریه واستغاثه بودم که ناگهان دیدم...
فرمود: «ما هم اینجا رفت وآمد می کنیم، شما هم خیلی مأجورید، چون خدمت محرومین می کنید واین روش جدّم حضرت علی (علیه السلام) است، تا می توانید در حدّ تمکن به این طبقه خدمت کنید ودست از این کار برندارید که کار خوبی است»(۱۳۴).
- در یکی از کشورهای اروپایی برای ادامه تحصیل درس می خواندم. در فاصله بین شهر ودانشگاه یک اتوبوس بیشتر نبود. برای آخرین امتحان عازم دانشگاه بودم که ناگهان اتوبوس خراب شد وهرکار کردند روشن نشد. دلم خیلی شور می زد، وسیله نقلیه دیگری هم از جاده عبور نمی کرد. نمی دانستم چه کنم، در اضطراب وناامیدی بودم... یکباره جرقه ای در مغزم زد که ما وقتی در ایران بودیم در سختی ها متوسل به امام زمان (عج) می شدیم... دلم شکسته واشکم جاری شد، با خود گفتم:
یا بقیة الله!... پس از چند دقیقه آقایی از آن دورهاآمد و...(۱۳۵)
- راننده می گفت: در بین راه هوا طوفانی شد وبرف زیادی آمد به طوری که راه بسته شد ومن در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش واز کار افتاد. هرچه کوشش کردم نتوانستم ماشین را روشن کنم... بی اختیار متوسل به آقا امام زمان (علیه السلام) شدم... یک وقت متوجه شدم، یک نفر داخل برف ها دارد به طرف من می آید...(۱۳۶).
- یکی از طلاب خارجی نقل می کرد که وقتی وارد ایران شدم، ویزا نداشتم وحتی از داشتن حداقل امکانات محروم بودم. بعد از مدت ها سعی وتلاش، چون جایی برای ماندن نداشتم از ماندن در حجره دوستان خجالت می کشیدم، مجبور شدم مدتی را در مسجد جمکران اقامت گزینم. چند روزی که آن جا ماندم، به امام زمان (عج) توسل پیدا کردم. همان شب در عالم رؤیا دیدم کسی به من فرمود: فردا شب مقام معظم رهبری به مسجد جمکران خواهند آمد، مشکل خودت را بنویس وتقدیم ایشان کن.
من از خواب بیدار شدم، نامه ای نوشتم ومنتظر ماندم. فردا شب در نیمه های شب دیدم مقام معظم رهبری با چند نفر وارد مسجد جمکران شدند ومن با تعجب به خاطر رؤیای صادقه، نمی دانستم چه کنم. جلوتر رفتم ونامه ای که در دست داشتم خدمت مقام معظم رهبری تقدیم کردم وطولی نکشید وقتی که به مرکز جهانی رجوع کردم به من گفتند: جواب نامه شما رسیده وشما پذیرش شده اید وبه این صورت مشکل بنده با عنایت مقام معظم رهبری حل شد(۱۳۷).
- وقتی با همسرم به قصد رمی جمرات به راه افتادیم در وسط راه شوهرم را گم کردم، به زبان انگلیسی از هرکسی آدرس ویا نشانی از شوهرم می پرسیدم، کسی نمی توانست مرا راهنمایی کند. پس خسته شده ودر گوشه ای با وحشت واضطراب تمام نشستم، ساعت ها گذشت نزدیک غروب آفتاب بود، نمی دانستم چه باید بکنم؟ ناگهان مردی در مقابلم ظاهر شد وبه زبان فصیح انگلیسی حالم را پرسید، وقتی وضع خویش را با گریه برایش گفتم، فرمود: پاشو با هم برویم رمی جمراتت را انجام بده، الآن وقت می گذرد.
من نیز به دنبالش راه افتادم... او به هنگام خداحافظی فرمود: وظیفه ماست که به محبّان خویش رسیدگی کنیم، در طول عمر ما نیز شک نکن، سلام مرا به دکتر - شوهرت - برسان(۱۳۸)!
- مرجع بزرگ حضرت آیت الله العظمی بهجت، دامت برکاته، به نقل از فردی فرمود:
روزی با ماشین یک شرکت آلمانی عازم ایران بودم راننده برای صرفه جویی در وقت برخلاف مسیر عادی، از راهی غیر عادی به سوی ایران حرکت کرد اتفاقا در میانه راه، ماشین خراب شد، راننده آلمانی پس از دقّت به من گفت:
اگر وسیله ای به دستمان نرسد یک ماه معطلی داریم! من خیلی نگران شدم پس بدون توجه به حرف هایش به حضرت بقیة الله استغاثه کرده وکمک خواستم ناگهان از دور کامیونی با بار سبزی پیدا شد بسیار خوشحال شدیم زیرا در آن جاده ماشینی رفت وآمد نمی کرد. وقتی آن ماشین به ما رسید، ایستاد. عربی از ماشین پیاده شد وبه زبان محلّی آلمانی با آن راننده سخن گفت! وبه اصرار از او خواست تا استارت را فشار دهد.
راننده با ناراحتی به آن عرب گفت:
خرابی ماشین از جای دیگری است نه از این کلید تا آن را فشار دهم! مرد عرب دوباره از آن مرد خواست تا همان کلید را فشار دهد بالاخره آن راننده با عصبانیت واز روی ناچاری کلید را فشار داد بلافاصله ماشین روشن شد بسیار خوشحال شدیم از آن مرد عرب تشکر کردیم وبه راه افتادیم چند قدمی پیش نرفته بودیم که ناگهان به هوش آمده که این مرد عرب زبان، آن هم در این کشور غریب چه کسی بود؟ بلافاصله توقف کردیم وقتی از ماشین پیاده شدیم، اصلا کویری بی انتها در آن بیابان وجود نداشت وکسی نبود(۱۳۹)!
- بعد از توسل حالتی پیدا کردم وگویا کسی به من دستور داد که حرکت کنم واز موانع بازرسی به آن طرف بروم(۱۴۰).
- اینجانب طبق معمول در روز سه شنبه مورخه ٢۵/١٢/٧۶ در غرفه نذورات مشغول کار بودم که خانمی اهل تهران مراجعه نمود ومبلغ ٠٠٠/١٠٠ ریال را تقدیم نذورات کرد ودرخواست قبض نمود.
در موقع نوشتن اسم، نام وفامیل شخصی را بنام ویلهم بلهم را بردند که به نظر من ارمنی بود سؤال کردم خانم شما شیعه هستید در حالی که این نام ارمنی می باشد، گفت: بله این نام ارمنی است وهمسایه ما می باشد که در تهران هستند وجریان چنین است:
من ساکن تهران می باشم ونامبرده چند روز قبل مرا دیدند وگفتند که: مدتی است گرفتاری دارم انجام نمی شود شما شیعه ها راهی برای برآورده شدن حاجات خودتان دارید مراهم راهنمایی کنید.
من به ایشان گفتم شما برای آقا امام زمان (علیه السلام) نذری بنمائید واز آقا بخواهید مشکل شما را حل می کند.
فردای همان روز نامبرده به من مراجعه کرد واظهار داشت:
روز گذشته که از آقای شما تقاضا نمودم مشکلم با بهترین وجه حل شد، این مبلغ ده هزار تومان را ببرید مسجد جمکران به جهت این که من نمی توانم به مسجد بروم شما از طرف من پرداخت نمایید(۱۴۱).
- من گله می کردم ودر اوج بی توجهی به آن بزرگوار بودم که رو به من کرد وفرمود: «امّا صدرک فقد برأ، وامّا المرأة فستتزوّج بها قریبا، وامّا الفقر فلا یفارقک حتی الموت».
شیخ محمد! اینک سینه ات خوب شده ودیگر از بیماریت اثری نخواهی یافت وامّا آن زن مورد علاقه ات، به زودی به وصالش خواهی رسید، اما فقر وتهیدستی ات تا هنگام مرگ از تو جدا نخواهد شد(۱۴۲).
- در چهل روزی که حضرت آقای مجتهدی در کوه خضر - نزدیک روستای جمکران قم - بیتوته داشتند، کرامات بسیاری از ایشان به منصه ظهور وبروز می رسید که برخی از آنها نگفتنی است ولی نقل بعضی از آنها برای خوانندگان این اثر عبرت آموز ومفید می باشد.
حضرت آقای مجتهدی غالبا در مجالس خصوصی خود از آثار توسّل به حضرات معصومین (علیهم السلام) سخن می گفتند ودوستان خود را به این امر ترغیب می فرمودند وبه مناسبت اگر خاطره ای به نظرشان می رسید بازگو می کردند.
روزی که در خدمت ایشان بودم، از عنایات کریمانه حضرت ولی عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) در مورد کسانی سخن می گفتند که به آن حضرت ملتجی می گردند.
در ضمن صحبتشان فرمودند:
به هنگام بیتوته در کوه خضر، شبی مردی به همراه کودک خود به آنجا آمد وهنگامی که مرا در آنجا دید با حال اضطرار ماجرای بی خوابی فرزند خود را شرح داد وگفت:
حدود ده سال است که فرزندم دچار بی خوابی شده وخوابش نمی برد. به پزشکان ومتخصّصان بسیاری در ایران مراجعه کرده ام ولی نتیجه نگرفته ام. فرزندم را برای مداوا به خارج از کشور هم برده ام ولی بیماری او را تشخیص نداده اند، به ناچار فرزندم را به عتبه بوسی حضرت ثامن الائمّه بردم واز آن حضرت شفای او را درخواست کردم واز آنجا به قم مشرّف شدم وبا توسّل به کریمه اهل بیت، به دامان حضرت ولی عصر شدم تا شفای فرزندم را عنایت کنند وساعتی پیش از زائران مسجد پرس وجو کردم که آیا مکان مقدّس دیگری نیز در این حوالی هست؟ نشانی کوه خضر را به من دادند ودر این وقت شب فرزندم را به اینجا آورده ام که شفایش را بگیریم.
حضرت آقای مجتهدی می فرمودند:
با مشاهده فرزند معصوم او واضطرابی که پدرش داشت، انقلاب حالی در من پیدا شد. از اتاق بیرون آمدم وبه محضر آقای امام زمان توسّل کرده وبرای حضرت سید الشّهدا (علیه السلام) مرثیه می خواندم وبا صدای بلند می گریستم.
در همان اثنا پدر کودک از اطاق بیرون دوید وبا خوشحالی زاید الوصفی گفت:
آقا! فرزندم پس از ده سال بی خوابی با شنیدن زمزمه شما به خواب آرامی فرورفته است! شکی ندارم که شما امام زمانید!
گفتم: اشتباه می کنی پدر! من خاک پای آن حضرت هم نمی شوم. حضرت عنایت فرمودند وفرزند تو را شفا دادند، سپاسگزار امام زمان باشید نه من! شما به هریک از آل الله متوسّل شوید، باطنا مسأله را به آقا امام زمان حواله می دهند وآن حضرت هم با لطف عمیمی که دارند از کار محبّان خود گره گشایی می کنند. شما امشب همین جا بخوابید وفردا صبح به مسجد جمکران بروید واز عنایتی که حضرت درباره فرزندتان کرده اند، تشکر کنید(۱۴۳).
- هنگامی که در شهر «آخن» آلمان اقامت داشتم، روزی از روزها که از دانشگاه به آپارتمان خود مراجعه می کردم، یادداشتی در پشت در افتاده بود. در آن یادداشت، حضرت آقای مجتهدی نوشته بودند که برای انجام کاری به آلمان آمده ام ومی خواهم شما را هم ببینم ومحلّ ملاقاتی را که تعیین کرده بودند: کوه ایفل، منطقه ییلاقی واقع در غرب آلمان بود!
شبانه به راه افتادم تا به دامنه کوه ایفل رسیدم. برف سنگینی باریده بود به طوری که برف تا زانوی مرا فرامی گرفت. در آنجا آقای مجتهدی را دیدم که ایستاده وانتظار مرا می کشد! سلام کردم وایشان ضمن جواب سلام وخوشامدگویی مرا به داخل کلبه کوچکی در آن حوالی برد که زن سالخورده ای در آنجا بود....
پیرزن گفت: حدود سه ماه پیش تنها پسرم به سرطان حنجره مبتلا شد... دست به دامان حضرت مریم شدم. حضرت در رؤیا به من فرمودند: از دست من وفرزندم عیسی هم کاری ساخته نیست! باید دست به دامان پیامبر اسلام شوی.
گفتم: چگونه؟
گفت: نام او محمد است ودختری دارد به نام فاطمه واو پسری دارد به نام مهدی که امروز حجت خداوند در روی زمین است. به این سه اسم مبارک متوسل شو واز مادر این حجت خدا بخواه تا شفای فرزندت را از مهدی بخواهد...(۱۴۴).
- زمستان بود. روزی حوالی غروب مجددا آقای مجتهدی را کنار در ورودی آپارتمان محل سکونت خود در آلمان مشاهده کردم. فرمود: عازم اتریش هستم ودر آنجا کاری دارم!
... فرمودند: باید از این کوه بالا برویم... اینجا محل مأموریت ماست! وبعد در حالی که دستان خود را به صورت خود می کشیدند، گفتند: عجب! عجب! اینجا سه دانشجو در زیر برف پنهان شده اند واز حضرت مسیح برای رهایی خود کمک خواسته اند... پس از نجات آنها آقای مجتهدی فرمودند: شما سلامتی خود را مدیون حضرت مهدی (عج) فرزند حضرت فاطمه (علیها السلام) هستید نه من(۱۴۵)!
- من هم به مسجد جمکران رفتم ومتوسّل به ساحت مقدّس حضرت ولی عصر (عج) شده وعرض کردم: آقا جان در دستگاه شما یک میلیون تومان هم پیدا می شود؟ وسپس شروع به خواندن نماز حضرت ولی عصر (علیه السلام) نمودم.
بعد از اتمام نماز که به سجده رفته بودم، با گوش خود شنیدم که: یک میلیون تومان را از شیخ جعفر مجتهدی بگیر(۱۴۶).
- گفتم: ای آقای من، شما با من به آبادی تشریف نمی آورید؟
فرمود: نه، چون هزار نفر در اطراف بلاد به من پناهنده شده اند می خواهم آنان را خلاص کنم. سپس از نظرم غایب شد(۱۴۷).
- من به آقا عرض کردم: امشب غذا درست می کنیم وشما برای شام پیش ما باشید. حالا که شب است ان شاء الله فردا بروید.
حضرت فرمودند: نه شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی ومن تو را اجابت کردم. من باید بروم وشما را به خدا می سپارم(۱۴۸).
- عدّه ای از شاگردان حضرت آیت الله آقای اراکی (رحمه الله) از معظم له خواستند مطالبی درباره داستان تشرف دخترشان به محضر امام عصر (ارواحنا فداه) بیان کنند.
ایشان فرمودند:
دخترم به احکام شرعی ودستورات دینی کاملا آشنا ونسبت به اعمال شرعی پایبند است. من از دوران کودکی او تاکنون، مواظب حالش بودم، تا این که چندی پیش می خواست عازم مکه شود ولی شوهرش نمی توانست همراه او برود وپسرش هم راضی نشد همراهی اش کند.
سرانجام بنابراین شد که در معیت آیت الله آقای حاج آقا موسی زنجانی وخانواده ایشان مشرّف شود.
موقع خداحافظی، از تنهایی اظهار نگرانی می کرد ومی گفت: با این وضع چگونه اعمال حج را به جا آورم؟
به او گفتم که ذکر «یا حفیظ یا علیم» را زیاد بگوید. ایشان خداحافظی کرد وبه حج رفت.
روزی که از سفر حج بازگشت خاطره ای برای من نقل کرد وگفت:
«هنگام طواف خانه خدا معطل ماندم، دیدم با ازدحام جمعیت نمی توانم طواف کنم، لذا در کناری به انتظار ایستادم. ناگهان صدایی شنیدم که می گفت:
ایشان امام زمان است متصل به امام زمان شده، پشت سر او طواف کن!
دیدم آقایی در میان جمعیت وپیشاپیش آنان در حرکت است ومردمی دور او حلقه زده اند؛ به طوری که هیچ کس نمی توانست وارد آن حلقه شود. من وارد شدم ودستم را به عبایش گرفتم ومکرّر می گفتم: قربان شما بروم وهفت بار دور خانه خدا را بدون هیچ ناراحتی طواف کردم».
آیت الله اراکی (رحمه الله) در پایان فرمودند: من به صدق وراستی این دختر قطع ویقین دارم واو این داستان را برای کسی حتی آقای حاج آقا موسی زنجانی هم نگفته بود»(۱۴۹).
(٢٠) حمایت (فردی وجمعی)
امام (عج) از دوستان ویاران خود حمایت می کند، در این رابطه داستان زخم صفین، وحید بهبهانی وابو راجح حمّامی معروف است.
این دفاع وحمایت، منحصر به موارد شخصی وفردی نیست، بلکه در مواردی، از جامعه شیعه حمایت می کند وباعث حفظ آنان می شود، در این مورد داستان انار که مربوط به شیعیان بحرین ووزیر آن که دست نشانده انگلیسی ها بوده، مشهور ومتواتر است.
 - روزی به طرف مصر سفر می کردم ودر بین راه مردی از طایفه غرّه با من همراه شد. باهم صحبت می کردیم ودر بین صحبت از جنگ صفین یادی شد.
آن مرد گفت: اگر من در آنجا حاضر بودم، شمشیر خود را از خون علی واصحابش سیراب می کردم.
من هم گفتم: اگر من حاضر بودم، شمشیر خود را از خون معاویه ویارانش رنگین می کردم... درگیری شدیدی واقع شد. ناگاه آن مرد ضربه ای بر فرق سرم وارد کرد که افتادم واز هوش رفتم.
چون چشم گشودم، سواری بر بالین خود دیدم که از اسب پیاده شد ودستی بر جراحت وزخم من کشید، فورا جای ضربه خوب شد... فرمود: این سر، سر دشمن توست؛ چون ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری نمودیم.
عرض کردم: ای مولای من! تو کیستی؟
فرمود: من صاحب الزمانم. اگر در مورد این زخم از تو پرسیدند: بگو آن را در جنگ صفین به سرم زدند(۱۵۰).
- پاسی از شب گذشت، ناگاه صدای در منزل بلند شد. در را باز کردم، خود را به پاهای من انداخت ومی بوسید، گفتم: ای مسلمان! آن سجاده آوردن ومرتد گفتن تو به من چه بود، واین پا بوسیدنت چیست؟
گفت: مرا سرزنش نکن، وقتی از نزد شما رفتم، شب در عالم خواب، دیدم که:
حضرت صاحب الزمان (عج) ظهور فرمودند. خدمت ایشان مشرف شدم، حضرت به من فرمودند: فلانی! عبای تو از اموال فلان شخص است... قبایت نیز مربوط به فلان شخص است... خانه وظروف وفرش وچهارپا وسایر چیزها نیز...
بعد نگاه به پسرم کرد وفرمود: این فرزند حرام است، این شمشیر را بردار وگردنش را بزن!
در اینجا من غضبناک شدم وگفتم: به خدا قسم که تو سید واز ذریه پیامبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزمان باشی! همین وقت از خواب بیدار شدم وفهمیدم حق با شما جناب وحید بهبهانی است وما طاقت اطاعت وفرمانبرداری از آن حضرت را نداریم، مرا عفو بفرمایید(۱۵۱).
- حاکم امر کرد که «ابو راجح» را حاضر کنند. چون حاضر شد، امر کرد که او را بزنند وچندان او را زدند که به هلاکت رسید وجمیع بدن او را زدند، حتی صورت او را آنقدر زدند که از شدّت آن دندان های او ریخت وزبان او را بیرون آوردند وآن را به زنجیر آهنی بستند. بینی او را سوراخ کردند... وامر کرد او را با آن جراحت در کوچه های حلّه بگردانند وبزنند.
شک نداشتند که او در همان شب خواهد مرد. پس چون صبح شد، مردم به نزد او رفتند، دیدند که او ایستاده ومشغول نماز است واثری از جراحت ها در او نیست.
پس مردم از حال او تعجب کردند واز امر او سؤال نمودند. گفت: در دل از مولای خود حضرت صاحب الزمان استغاثه کردم. دیدم خانه پر از نور شد وناگاه حضرت صاحب الامر تشریف آوردند ودست شریف خود را بر روی من کشیدند وفرمودند: بیرون رو واز برای عیال خود کار کن! به تحقیق که حق تعالی تو را عافیت عطا کرده است(۱۵۲).
- وزیر گفت: ای امیر مصلحت در این است که اکابر اهل بحرین را احضار فرمایی ومامور داری به این که یا در خصوص این انار جواب کافی گویند ویا آنکه ترک مذهب شیعه کرده ودر مذهب اهل سنت درآیند ویا آنکه مانند اهل ذمه قبول جزیه نمایند. وچون از عهده جواب برنیایند لاعلاج در مذهب والی درآیند ودر آن، والی را اجری عظیم باشد واگر قبول جزیه نمودند، ایشان را خواری وذلت باشد واگر از آن هم امتناع نمایند، مردان ایشان را باید کشت وزنان ایشان را اسیر واموال ایشان را تصرف نمود.
والی از این رأی خوشش آمد، امر به احضار علما واکابر اهل بحرین نمود وپس از حاضر نمودن انار، ایشان را مخیر کرد میان امور مذکوره. اهل بحرین چون این شنیدند حیران وترسان گردیدند. لاعلاج سه روز مهلت خواستند...
«محمد بن عیسی» مردی صاحب فضل وتقوا بود. او سروپای خود را برهنه نمود وبه امام عصر استغاثه کرد... ناگهان شخصی را در نزد خود حاضر دید که به او خطاب فرمود: ای محمد بن عیسی! تو را چه می شود، غم مخور منم مولای تو صاحب الزمان وآقای درماندگان.
ای پسر عیسی! دلتنگ مباش که در خانه آن وزیر، لعنه الله، درخت اناری باشد، چون آن درخت بار آورد وزیر قالبی از گل به صورت انار ساخته وآن را دو نیمه کرده و...
ای پسر عیسی! به والی بگو: در میان این انار به غیر از دود وخاکستر چیز دیگری نباشد.
محمد بن عیسی شاد ومسرور گردید واز تأخیر جواب پرسید. آن حضرت فرمودند: اگر یک شب مهلت می خواستید همان شب را به مقصود می رسیدید(۱۵۳).
- به اهالی قلعه بگو: چرا این آقا را اذیت می کنند(۱۵۴)؟!
- در نجف شیخی بود پیرمرد، اهل مازندران که بی جهت به امام خمینی (ره) بدبین بود وطلاب را از رفتن به درس امام نهی می کرد.
روزی دیدم این شیخ پیرمرد آمده دم در منزل ودرب را می بوسد ومی گوید:
الحمد لله الذی هدانا لهذا....
گفتم: مگر چه شده است؟
گفت: یک شب خواب دیدم... امام زمان (علیه السلام) فرمود: روح الله!
آقای خمینی عبایش را جمع کرد وگفت: بله آقا، گفت: بیا جلو، وآقا تندتند رفت جلو، وقتی خدمت امام زمان (عج) رسید دیدم قدها مثل هم مساوی، جوری نبود که حضرت مهدی (عج) بلند ویا آقای خمینی کوتاه تر باشد، طوری ایستاد که گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود وربع ساعت می گفت: چشم، فلان چیز را انجام دادم، انجام می دهم ان شاء الله، درست ربع ساعت تندتند حضرت تو گوش روح الله می گفت.
وقتی مطلب تمام شد، دو متر ویا یک متری فاصله گرفت وحضرت رفت بنشیند، آقای خمینی دستی تکان داد وآن یازده نفر تعظیمی کردند وآقای خمینی برگشت، عقب عقب، نه اینکه پشتش را بکند وبه حرم نرفت(۱۵۵).
- شهید آیت الله صدوقی (قدّس سرّه) می گوید:
بزرگترین کرامت امام، همین قضیه انقلاب ورهبری ایشان بود. شما حساب کنید از اولی که این پدر وپسر (رضا شاه وپسرش) بر سر کار آمدند تا وقتی که نابود شدند، چقدر اشخاص برجسته وبزرگ علیه اینها قیام کردند وبه جایی نرسیدند. اما ایشان با آن قلم وبیانش علیه آن دولت مقتدری که تمام ابرقدرت ها پشتیبانش بودند قیام کرد، وآن طور مردم از او تبعیت کردند که حتی بچه هایی که تازه به زبان آمده بودند وقتی دیگران شعار می دادند: «مرگ بر شاه» آن بچه ها هم همین شعار را می دادند. ودر گوشه وکنار مملکت، دهکده ومزرعه ای نماند مگر این که همه «درود بر خمینی» و«مرگ بر شاه» شعارشان شد.
وبا همین شعار وبا این راه ورویه ودادن اطلاعیه، مردم را رهبری کرد، تا آنجا که شاه رفت. وبعد از او دست نشانده هایش که خیلی هم قوی وبی رحم وبی عاطفه ودور از انسانیت بودند، وهرکاری هم حاضر بودند که انجام بدهند، وملت را به خاک وخون بکشند تا به مقصود خود برسند، رهبری ایشان آن گونه بود که همه آنها را شکست داد.
همیشه نهضت ها علیه قدرتمندان عالم، تلفات داده اند، ولی تلفاتی که در نهضت ایشان داده شد، نسبت به تلفاتی که در انقلاب های دنیا داده شده اصلا قابل مقایسه نیست. آیا اینها را جز کرامت چیز دیگری می شود به حساب آورد؟ ما همه اینها را کرامت ایشان، در زیر سایه لطف حضرت ولی عصر (عج) وارتباطشان با حضرت بقیة الله می دانیم. ومن مطمئن هستم که ایشان از آنجا الهام می گرفت وهر عملی هم که انجام می داد، با عنایت ولطف آن حضرت بود(۱۵۶).
(٢١ ) راهیابی
امام (عج) عهده دار راهبری ظاهری وباطنی انسان ها است. به گفته علامه طباطبایی: «امام چنان که نسبت به ظاهر اعمال مردم پیشوا وراهنما است، هم چنان در باطن نیز سمت پیشوایی ورهبری دارد واوست قافله سالار کاروان انسانی که از راه باطن به سوی خدا سیر می کند»(۱۵۷).
- در برخورد با روش ومشرب های گوناگون ومکاتب فلسفی وعرفانی به حیرت افتاده بود. سرانجام برای نجات از این دغدغه، به حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) متوسل می شود وچاره مشکل را از آن حضرت می طلبد. او در «وادی السلام» در کنار قبر حضرت هود وصالح علیهما السلام با قلبی شکسته ودیده ای گریان، آرزوی راهیابی وهدایت می نماید وسرانجام به مقصود خود می رسد ودرمان درد خویش را می یابد.
او در بیداری به خدمت حضرت بقیة الله (عج) می رسد وبر سینه آن حضرت، نواری را به رنگ سبز به عرض بیست سانت وطول شصت سانت مشاهده می کند که عبارتی به رنگ سفید، به خطوط نور بر آن نقش شده است:
«طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لإنکارنا»(۱۵۸)؛ طلب معارف از غیر طریق ما اهل بیت، مساوی با انکار ما است.
- مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی فرمودند: من شبی آقا امام زمان (عج) را در خواب دیدم. فرمود: جواد حرکت کن وبه جبهه برو! من هم بلافاصله به سوی جبهه حرکت کردم، حدود یک ماهی آنجا بودم وبرگشتم، بعدا تردید کردم که شاید امر آقا را امتثال نکرده باشم، لذا دوباره رفتم. وقتی برگشتم باز هم تردید برایم حاصل شد، که بار سوّم رفتم(۱۵۹).
(٢٢) هدایت
برای کسانی که جویای مذهب حق هستند، اگر عناد وتعصبی نباشد، راه آن قدر روشن وادلّه مذهب حقه شیعه، آن قدر محکم وفراوان است که جای هیچ عذری را باقی نمی گذارد. اما با این همه، لطف وعنایت خاص حضرت شامل حال برخی به صورت ویژه می شود، تا یار که را خواهد ومیلش به که باشد.
- ما که از منزل بیرون آمدیم نمی دانستیم به کجا می رویم؛ تا اینکه از شهر خارج ووارد وادی السلام شده ودر وسط وادی، جایی بود که آن را مقام مهدی (علیه السلام) می گفتند. چراغ را از مشهدی حسین گرفته وخود ایشان به اتفاق پدرم ومن وارد آن محیط شدیم، پس آقای اصفهانی از چاه آنجا، آب کشید ووضو تجدید کرد در حالی که ما به عمل او می خندیدیم؛ آنگاه وارد مقام شد وچهار رکعت نماز خواند وکلماتی گفت؛ ناگاه دیدیم آن فضا روشن گردید، پس پدرم را طلبید. وقتی وارد آن مقام شد، طولی نکشید که صدای گریه پدرم بلند شد وصیحه ای زد وبیهوش شد؛ نزدیک رفتم دیدم آقای اصفهانی شانه های پدرم را مالش می دهد تا به هوش آمد.
وقتی از آنجا برگشتیم، پدرم گفت: حضرت ولی عصر حجّة بن الحسن العسکری (علیه السلام) را مشافهة زیارت کردم وبا دیدنش، مستبصر وشیعه اثنی عشری شدم.
سید مزبور (بحرالعلوم یمنی) بعد از چند روز از نجف اشرف به یمن مراجعت نمود وچهار هزار نفر از مریدان یمنی خود را، شیعه اثنی عشری نمود(۱۶۰).
 - رفیع الدین با کمال سرعت واضطراب از جا برخاست وبعد از سلام وتحیت، از آن جوان سؤال کرد که واقعا بگوید: علی (علیه السلام) بالاتر است یا ابو بکر؟ جوان بدون معطّلی این دو شعر را فرمود:

متی اقل مولای افضل منهما * * * اکن للّذی فضّلته متنقّصا
الم تر انّ السّیف یزری بحدّه * * * مقالک هذا السّیف احدی من العصا؟

هرگاه بخواهم در مقایسه میان مولایم علی (علیه السلام) وآن دو نفر بگویم: مولایم از آنها برتر است.
منزلت ومقام او را پایین آورده ام.
آیا نمی بینی که اگر بگویی: شمشیر از عصا برنده تر است، شمشیر با برندگیش تو را به خاطر این مقایسه، سرزنش خواهد کرد؟!
وقتی جوان از خواندن این دو بیت فارغ شد، ابو القاسم ورفیع الدین از فصاحت وبلاغتش تعجّب کردند؛ لذا برای این که از حالات او بیشتر جویا شوند، از او خواستند که با ایشان صحبت کند امّا ناگهان از پیش چشمانشان غایب شد ودیگر او را ندیدند.
رفیع الدین چون این امر عجیب وغریب را مشاهده کرد، مذهب باطل خود را ترک گفت ومذهب حقّ اثنی عشری را پذیرفت(۱۶۱).
(٢٣) شفا
داستان های فراوانی وجود دارد که حضرت، بسیاری از بیماران لاعلاج را که به آن حضرت متوسل شده اند شفا داده است. داستان شفای آن خردسال سنّی زاهدانی؛ سعید چندانی، معروف است(۱۶۲).
- جناب آقای دکتر باهر تعریف کردند: در سال ١٣۶٩ ه‍. ش که جهت معالجه آیت الله گلپایگانی (رحمه الله) همراه ایشان به کشور انگلستان رفته بودم پس از اینکه ایشان را در بیمارستان کرامول لندن که از بیمارستان های معروف انگلستان می باشد بستری وجهت معالجه اطباء انگلیسی آماده نمودیم، قرار شد صبح روز بعد تحت معاینه ودرمان قرار گیرند، امّا صبح روز بعد هنگامی که خدمتشان رسیدم فرمودند:
آقای دکتر مثل اینکه حالم خوب شده است، به ایران برگردیم.
من به ایشان عرض کردم ما این همه راه از ایران آمده ایم؛ اجازه دهید چند روزی بستری باشید تا آزمایش های لازم صورت گیرد آنگاه به ایران برمی گردیم.
آیت الله گلپایگانی فرمودند: من که می دانم حالم خوب شده است.
واقع مطلب از این قرار بود که آقا خوابی دیده بودند واز طرف حضرت به ایشان عنایتی شده وحالشان بهبود یافته بود، لکن ما از این قضیه خبر نداشتیم.
به هرحال پس از چند روز به ایران بازگشتیم وچند روز بعد از مراجعت به قم خدمت آقای مجتهدی رسیدم، ایشان به من فرمودند:
روز بعد از رفتن شما به انگلستان مشاهده نمودم که آیت الله گلپایگانی بر روی تخت نشسته وبا اشاره می گویند: آقا امام زمان حضرت مهدی (عج) مرا شفا داده وحالم خوب شده است، آقای دکتر باهر به آقای مجتهدی می گویند:
این جریان همان روز بعد از ورود به انگلستان به وقوع پیوست وهمین که به انگلستان رسیدیم وآیت الله گلپایگانی را بستری نمودیم، صبح روز بعد که خدمتشان رفتم فرمودند: من خوب شده ام ومی خواهم به ایران بازگردم(۱۶۳).
- آیت الله العظمی اراکی (رحمه الله) نقل کردند که آقای سید علی هاشمی بجنوردی که از شاگردان خوش فهم من بود ومن از او خوشم می آمد، مدّت زیادی بود که او را ندیده واطّلاعی از او نداشتم. تا یک روز کنار مرقد مرحوم استاد حاج شیخ عبد الکریم حائری (رحمه الله) با ایشان برخورد نمودم وپس از احوالپرسی پرسیدم مدتی است شما را ندیده ام کجائید!؟
گفتند: چندی قبل یکی از چشمانم معیوب شد، وبعد از معایناتی که دکتر متخصص انجام داد تشخیص دادند، غدّه ای در مغز سرت پیدا شده که باید آن را عمل کنند، با شنیدن این خبر خیلی ناراحت ومتأثّر شدم، به بعضی از دوستانم گفتم، به من پیشنهاد کردند که ذکر یونسیه با شرائط مخصوصه بسیار مجرّب است، من هم مداومت کردم به این ذکر وهر روز می خواندم.
روزی خوابیده بودم، در عالم رؤیا دیدم قافله ای در هوا به سمت مکه می روند، ملهم شدم جلوی آنها وجود اقدس امام زمان (ارواحنا فداه) که سوار بر اسب است، محاذی من که قرار گرفتند پیش خود گفتم: حالا به من توجّه می کنند، امّا بدون توجه گذشتند، ومن مأیوس شدم وشروع کردم به التماس کردن وناله وزاری نمودن وحضرت را صدا زدن.
ناگاه متوجه شدم که حضرت برگشتند ونزد من آمدند وانگشت مبارک را بر چشم من گذاشتند.
از خواب بیدار شدم، ومتوجه شدم عیب چشمم برطرف شده وعلتی وجود ندارد، به دکتر متخصّص مراجعه کردم، پس از عکس ومعاینات گفت: اثری از غدّه در مغز سرت دیده نمی شود(۱۶۴).
(۲۴) همسفره شدن
- شیخ اسد الله زنجانی فرمود: این قضیه را دوازده نفر از بزرگان، از شخصی که در محضر سید بحرالعلوم (قدّس سرّه) بود، نقل کردند. آن شخص می گوید:
هنگامی که جناب آقای شیخ حسین نجفی، از زیارت بیت الله الحرام به نجف اشرف مراجعت کرد، بزرگان دین وعلما، برای تبریک وتهنیت، به حضور او رسیدند ودر منزل ایشان جمع شدند.
سید بحرالعلوم (قدّس سرّه) چون با جناب آقا شیخ حسین، کمال رفاقت وصمیمیت را داشت، در اثنای صحبت، روی مبارک خویش را به طرف او گرداند وفرمود: «شیخ حسین! تو، آن قدر سربلند وبزرگ گشته ای، که باید با حضرت صاحب الزمان (عج) هم کاسه وهم غذا شوی!». شیخ، متغیر وحالش دگرگون شد. حضّار مجلس، از شنیدن سخن سید بحرالعلوم، اصل قضیه را از ایشان سؤال کردند.
سید فرمود: «آقا شیخ حسین! آیا به یاد نداری که بعد از مراجعت از حج در فلان منزل بودی، در خیمه خود نشسته وکاسه ای که در آن آبگوشت بود؛ برای ناهار خود آماده کرده بودی، ناگاه، از دامنه بیابان، جوانی خوش رو وخوش بو در لباس اعراب، وارد گردید واز غذای تو تناول فرمود؟ همان آقا، روح همه عوالم امکان، حضرت صاحب الأمر والزّمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده اند»(۱۶۵).
- چهارشنبه ها به مسجد سهله می رفتم ومراقب خود بودم وغذای اندک وغیر حیوانی می خوردم. در حدود چهارشنبه ۳۴ یا ۳۵ بود که شبی در مسجد به هنگام دعا وعبادت، دیدم مرد عربی آمد در کنارم نشست، ابتدا قرآن خواند وسپس مرا به سخن گرفت. من پاسخ او را با اکراه می دادم ونخواستم با او حرف بزنم، زیرا او را مانع کارم می دانستم، در این هنگام، سفره باز کرد وبه خوردن غذای چرب وپر از گوشت (پلو ته چین) پرداخت وبه من نیز اصرار می کرد که بیا با من از این غذا بخور. از او اصرار بود واز من امتناع، سرانجام به او گفتم من در شرایطی هستم که غذای حیوانی نمی خورم.
آن مرد گفت: بیابخور، آن چه را شنیدی معنایش آن است که مثل حیوان نخور نه آن که حیوانی نخور(۱۶۶).
- بعد فرمود: غذا چه داری؟ عرض کردم: نان. فرمود: نان خورش چه داری؟ گفتم: پنیر. فرمود: من پنیر نمی خواهم. عرض کردم: ماست هم از ایران آورده ایم.
فرمود: بیاور(۱۶۷).
(۲۵) تذکر
غفلت عامل ماندگاری وایستایی است وتذکر، علاج ودرمان آن، که «الذاکر فی الغافلین کالمقاتل فی الفارّین»(۱۶۸)؛ «کسی که در میان غافلان به یاد خدا باشد مانند کسی است که در میان فراریان از جنگ می جنگد».
تذکر یکی از عوامل مهم رشد انسان ها ومؤمنین است واستعدادهای او را به نهایت می رساند وبه جریان وامی دارد. ﴿وذَکرْ فَإِنَّ اَلذِّکری تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِینَ﴾(۱۶۹).
- حضرت (عج) به او فرمودند: برای از دست دادن مال وضرری که امسال دیده ای غم مخور؛ زیرا خداوند می خواهد بدین وسیله تو را امتحان کند. مال می آید ومی رود. آن چه ضرر کرده ای به زودی جبران خواهد شد وبدهی های خود را پرداخت خواهی کرد(۱۷۰).
- در این حال آقا رو کرد به من وفرمود: «هنوز اسیر نفست می باشی؟»(۱۷۱)
- امام به من فرمودند: «دیدی واین منظره را تماشا کردی؟! این طور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چلّه نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید ومسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم»(۱۷۲).
- مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری (قدّس سرّه) می نویسد: آقای حاج سید روح الله خاتمی از قول شخصی که توثیق می کردند واو از پدرش که مورد وثوق میرزای شیرازی بوده واز طرف ایشان در کربلا وکیل بوده وسؤالات ووجوه وقبوض را خدمت میرزا به سامراء می فرستاده است، نقل کرده اند: میرزا نامه ای به وکیل خود می نویسند ومرقوم می دارند: در صرف وجوه دقّت زیادتری بنمائید، وسپس جریان زیر را می نویسند:
من در خواب متوجه شدم که گفتند: حضرت حجّت صاحب العصر (علیه السلام) در حرم تشریف دارند وامر کرده اند که شما دفتر خود را همراه بیاوری. من دفتری را که چگونگی پرداختن وجوه وسهم مبارک امام (علیه السلام) به افراد در آن ثبت شده بود با خود خدمت آقا بردم وپس از عرض ادب به ساحت ولی عصر امام زمان (علیه السلام)؛ آقا فرمودند: بخوان! من موارد مصرف را خواندم وحضرت فرمود: «بیشتر آنها را قبول ندارم!» وظاهرا حدود «ثلث» را می فرمود: قبول دارم. من به حضرت عرض کردم:
«آقا! بیش از این عهده ام ساخته نیست، به هرکس که شما امر بفرمایید، من دفتر را بدهم ومن نیز از او تبعیت کنم».
ظاهرا آقا با تبسّمی فرمود: باید خودت باشی، ولی مقداری بیشتر دقت نما، پس از آن هرچه صلاح دانستی وبه نظرت رسید، عمل کن». به همین جهت من به شما که وکیل هستی، می نویسم: زیادتر دقت نمایید(۱۷۳).
- مرحوم آیت الله سید حسین قاضی (ره) نقل فرمودند: زمانی در محضر حضرت بقیة الله (علیه السلام) بودم. قصیده ای که در مدح حضرتش یکی از دوستان گفته بود، من آن را برای آن حضرت می خواندم.
شاعر در آن قصیده اخلاص وارادت خودش را نسبت به آن حضرت اظهار می کند. من وقتی آن اشعار را می خواندم، آنچه را شاعر نسبت به خودش داده بود، من آنها را نسبت به خودم واخلاص خودم می دادم ومی خواستم به این وسیله ابراز ارادتی بکنم که ناگاه دیدم آن حضرت (علیه السلام) نیستند ومتوجه شدم که از این عمل من خوششان نیامد(۱۷۴).
- دو نفر مغازه دار عهده دار زندگی خانواده سیدی می شوند، یکی از آن دو برای تشرف به محضر امام زمان (علیه السلام) ذکر سفارش شده شیخ [رجبعلی خیاط] را شروع می کند(۱۷۵). پیش از شب چهلم، یکی از فرزندان خانواده سید نزد او می آید ویک قالب صابون می خواهد. مغازه دار می گوید: مادرت هم فقط ما را شناخته، فلانی هم هست، اشاره به مغازه دار دیگر، می توانید از او بگیرید!
این شخص می گوید: شب که خوابیدم، ناگهان متوجه شدم که از داخل حیاط مرا صدا می زنند، بیرون آمدم کسی را ندیدم، مجددا خوابیدم باز مرا به اسم صدا کردند... تا سه بار، دفعه سوم در منزل را باز کردم، دیدم سیدی روی خود را پوشانده است ومی گوید:
«ما می توانیم بچه هایمان را اداره کنیم، ولی می خواهیم شما به جایی برسید»(۱۷۶).
- سید طاهر شاهچراغی از سادات دامغان، هم منبری بود وهم شاعر. اشعار بس زیبایی همچون درّ گفته است.
چهل مرتبه در عالم رؤیا حضرت را زیارت کرده وآنها را در قالب اشعار بیان کرده است.
می گفت: یک وقتی رابطه بین من وحضرت بریده شد ونتوانستم در رؤیا حضرت را زیارت کنم. با زاری والتماس فراوان علت را جویا شدم. پس از مدتها امام در خواب به من فرمودند: سید طاهر چرا هر منزلی می روی؟ چرا هر غذایی را می خوری؟ به خانه کسی رفتی که غذای او خمس داده نبود، غذایش حرام بود وغذای حرام خوردی، همین باعث جدایی بین من وتو شده است.
سید طاهر می گوید: تا یکسال پاکسازی کردم تا دوباره رابطه برقرار شد(۱۷۷).
- آیت الله میانجی فرمودند: یکی از علمای برجسته وقتی می خواست از نجف به ایران بیاید خدمت صاحب جواهر رسید وعرض کرد: آقا! لطفا یک اجتهادنامه به من بدهید تا علمای شهر با مراتب علمی ما آشنا شوند وما بتوانیم به تدریس وخدمت مشغول شویم. این عالم استعداد خوبی داشت وواقعا هم به مقام اجتهاد نائل شده بود ولی سلیقه صاحب جواهر این بود که تقریرات درس را ببیند تا با اطمینان اجتهادش را تأیید نماید. لذا فرمودند: باید دفترها ویادداشت هایت را ببینم.
ایشان چون درس ها را نمی نوشت، رفت از یکی از دوستان وهم دوره هایش که با دقّت آنها را نوشته بود، گرفت وآورد وصاحب جواهر هم آن دفترها را دید وچند سؤال شفاهی هم پرسید ویک تأییدیه برای اجتهادش داد. این عالم یک مقداری هم در آن نوشته دست برد وبالاخره آمد شهر خود، وقتی مردم دیدند چگونه صاحب جواهر از او تعریف وتمجید کرده است، از ایشان استقبال گرمی نمودند وایشان را خوب تحویل گرفتند. سال های سال گذشت. این عالم مریدهای زیادی پیدا کرد.
همه اهالی شهر به او احترام خاصی قائل می شدند ولی یک پیرمرد کفّاش که نزدیکی های مسجد او بساط کرده بود هیچ احترامی به او قائل نمی شد. با اینکه آن کفّاش مرد متقی ومقدّسی بود ولی به او اعتنا نمی کرد. لذا برای این عالم همیشه جای سؤال بود که چرا او از من بدش می آید.
روزی کفش هایش را داده بود او واکس بزند. آن پیرمرد گفت: حاج آقا! کار خوبی نکردی تقریرات دوست خود را گرفتی وبه نام خود به صاحب جواهر جلوه دادی ودستی هم در نوشته بردی؟!
با توجّه به اینکه احدی از این قضیه اطلاع نداشت آن عالم بسیار جا خورد وپرسید: از کجا فهمیدی؟!
گفت: آقا امام زمان (عج) مرا مطّلع ساخته وفرموده اگر بخواهی از این گناهت در گذریم باید این مسأله را با مردم وعلما درمیان بگذاری. به هرحال ایشان برای اطاعت از امر امام زمان (عج) رفت بالای منبر واین مطلب را اعلام کرد. مردم ریختند خانه اش را غارت کردند. این عالم هم دل شکسته شد وخانواده را برداشت در یکی از روستاها رحل اقامت انداخت.
تا اینکه شبی امام زمان (عج) را در عالم رؤیا دید که آقا از این شجاعتش که اشتباه خود را صادقانه اعلام کرده خشنود شده وفرمود که: فردا جمعی می آیند شما را به همان شهر ومسجد با عزّت واحترام برگردانند تو هم بپذیر وبا آنها برو.
این هشداری است به مدرک سازان که به هر شکلی می خواهند برای خود مدرک درست کنند. درسی که نخوانده اند مدرک درست می کنند وامضا از اساتید می گیرند(۱۷۸).
(۲۶) عمل نیابی
- این قضیه توسط حضرت آیت الله العظمی میلانی (قدّس سرّه) نقل شده است:
دو برادر سید تبریزی بودند که یکی از آن دو، روحانی ودیگری بازاری بود. هر دو مستطیع شدند وامکان تشرّف به مکه برایشان فراهم شد. برادر بازاری گفت: «به خواست خدا امسال باید برویم وخانه خدا را زیارت کنیم». اما دیگری گفت: «من امسال آمادگی وفرصت ندارم، از سوی دیگر محرّم نزدیک است ومن به مجالس متعددی دعوت شده ام، شما برو ان شاء الله من هم سال آینده می روم».
برادر کاسب اصرار کرد، آیه وحدیث خواند اما اثری نبخشید، به همین جهت خودش رفت وبرادر روحانی او پس از چند ماه از دنیا رفت وحج به گردنش ماند.
برادر کاسب نسبت به او بسیار تأسف خورد وهمواره در این اندیشه بود که آیا او گرفتار عذاب است یا مورد بخشایش قرار گرفته است؟
یک شب او را در خواب دید که در باغ زیبایی با وضعیت مطلوب وپسندیده ای زندگی می کند وبه برادرش گفت: «نگران من نباش، زیرا من از نجات یافتگان هستم». پرسید: «چطور مورد لطف قرار گرفتی؟» پاسخ داد: «پس از مرگ، مرا پای حساب بردند وبه جرم ترک فریضه حج در یک نقطه تاریک ووحشتناک وبدبو زندانی ساختند ودچار کیفر کردارم شدم.
زیر فشار عذاب طاقت فرسا، دست توسّل به سوی مادرم حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) گشودم وگفتم: مادر جان! درست است که من فریضه ای را ترک نموده ام، اما من عمری از حسین عزیزت سخن گفته ام، شما مرا نجات بدهید. وپس از این توّسل خالصانه، در زندانم گشوده شد وگفتند: مادرت فاطمه (علیها السلام) تو را خواسته است. مرا نزد مادرم بردند واو از امیر مؤمنان (علیه السلام) درخواست کرد که مرا ببخشاید ونجاتم را از خدا بخواهد. اما امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: دختر گرامی پیامبر! ایشان بارها روی منبر به مردم گفته است که اگر کسی فریضه حج را در صورت امکان وتوان ترک کند، به هنگام مرگ به او گفته می شود: یهودی یا نصرانی یا مجوسی بمیر! اکنون او خودش ترک کرده است! من چه کنم؟!
مادرم فرمود: راهی برای نجات او بیابید. امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود: تنها یک راه به نظر می رسد که خدا او را ببخشاید. وآن این است که از فرزندت مهدی (عج) بخواهی امسال به نیابت او حج کند، ومادرم چنین کرد وفرزندش مهدی (عج) پذیرفت ومن نجات یافتم، وآن گاه مرا به این باغ زیبا وپرطراوت آوردند(۱۷۹).
- حضرت ولی عصر (عج) فرمودند: بیا با هم به زیارت قبر حاج سید علی مفسّر برویم، وقتی در خدمتشان به آن جا رفتم، دیدم روح آن مرحوم کنار قبرش ایستاده است وبه آن حضرت، اظهار ارادت می کند. بعد سید علی به من گفت: سید کریم! به حاج شیخ مرتضی زاهد سلام مرا برسان وبگو: چرا حق رفاقت ودوستی را رعایت نمی کنی وبه دیدن ما نمی آیی وما را فراموش کرده ای؟
حضرت ولی عصر (عج) به سید علی فرمودند: حاج شیخ مرتضی گرفتار ومعذور است، من به جای او خواهم آمد(۱۸۰).
(٢٧) وفا وحق شناسی
قائم آل محمد (عج) اسوه صفا ووفا است. او علاوه بر پدرانش که ارکان واساس دین خدایند واسلام ناب مرهون تلاش آنهاست، همه کسانی را که برای احیای دین از جان وهستی خود گذشتند ویا برای اعتلای نام آن حضرت وعشق به آن بزرگوار گامی برداشتند، مورد عنایت خود قرار می دهد وبه نحوی شایسته آنها را مورد تقدیر وتکریم قرار می دهد.
- روز عاشورایی بود وموج سوگواران از هرسو، به سوی کربلا در حرکت بودند، علامه بحر العلوم (رحمه الله) نیز به همراه گروهی از طلاب، به استقبال عزاداران حرکت کردند، به محلّه «طویرج» رسیدند، که دسته سینه زنی وسبک سوگواریشان مشهور بود، هنگامی که علامه وهمراهانش به آنان رسیدند، ناگهان با آن کهولت سن وموقعیت اجتماعی وعلمی، لباس خویش را به کناری نهاده، وسینه خویش را گشود ودر صف سینه زنان، باشوری وصف ناپذیر به سینه زدن پرداخت، علما وطلاب هرچه تلاش کردند تا مانع کار او شوند که مبادا صدمه ای بر او وارد شود، موفق نشدند، پس از پایان سوگواری، یکی از خواص از او پرسید: چه رویدادی پیش آمد که شما چنان دچار احساسات پاک وخالصانه شدید که آن گونه سر از پا نشناخته، لباس از تن درآوردید وبه سینه زنان پیوستید؟
علاّمه فرمود: حقیقت آن است که با رسیدن به دسته سوگواران، به ناگاه چشمم به محبوب دل ها، امام عصر (عج) افتاد ودیدم آن گرامی، با سروپای برهنه در میان انبوه سینه زنان، در سوگ پدر والایش حسین (علیه السلام) با چشمانی اشک بار به سروسینه می زند، به همین جهت آن منظره مرا به حالی انداخت که قرارم از کف رفت ودر برابر کعبه مقصود وقبله موعود به سوگواری پرداختم(۱۸۱).
- آن اشعار - قصیده ابن عرندس حلّی - گمشده من بود ومدتها در جستجوی آن بودم، آن را گرفتم وهنگامی که به خواندن آن در حرم امام حسین (علیه السلام) مشغول بودم، ناگهان سیدی را دیدم که در برابرم ایستاده است وبه اشعارم گوش می دهد وگریه می کند، چون به این بیت رسیدم:

ایقتل ظمآنا حسین بکربلا * * * وفی کلّ عضو من انامله بحر(۱۸۲)؟

گریه آن بزرگوار شدید شد، ورو به ضریح امام حسین (علیه السلام) کرد واین بیت را تکرار می نمود وهمچون زن جوان مرده می گریست، همین که اشعار را به پایان رساندم، دیگر آن بزرگوار را ندیدم! به هرکجا رو نمودم، اثری نیافتم، به یقین دانستم او حضرت حجّت وامام منتظر (علیه السلام) بوده است(۱۸۳).
- حضرت آیت الله حاج سید عبد الصاحب مرتضوی لنگرودی می گوید: مرحوم والد بزرگوار، فقیه فرزانه وعالم متقی حضرت آیت الله العظمی آقای حاج سید مرتضی لنگرودی (قدس سره) فرمودند: در حرم مطهر حضرت قمر بنی هاشم ابالفضل العباس علیه السلام مشغول زیارت بودم ناگهان دیدم عربی پشت سر من مشغول زیارت است وخطاب به حضرت می گوید یا عمی! ومطالبی را با فصاحت وبلاغت بیان می کند.
این مطالب به قدری جالب وجذاب بود که دست از زیارت برداشتم تا ببینم آن بزرگوار چه می گوید. مات ومبهوت شده بودم وکلمات دل ربای ایشان را می شنیدم. آن بزرگوار گریه میکرد وبا حضرت ابو الفضل (علیه السلام) در حال صحبت بود که یک مرتبه از نظرم غایب شد(۱۸۴).
- حاج ملا سلطانعلی روضه خوان تبریزی که از جمله عباد وزهاد بود می گوید:
در خواب مشرف به محضر والای امام زمان علیه السلام شدم، عرض کردم مولانا! آن چه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرماید: «فلاند بنّک صباحا ومساء ولا بکینّ علیک بدل الدموع دما» صحیح است؟
فرمودند بلی.
عرض کردم: آن مصیبتی که به جای اشک خون گریه می کنید کدام است؟ آیا مصیبت علی اکبر (علیه السلام) است؟
فرمودند: نه! اگر علی اکبر (علیه السلام) زنده بود او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس (علیه السلام) است؟
فرمودند: نه! بلکه اگر حضرت عباس هم در حیات بود او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
گفتم: البته مصیبت حضرت سید الشهداء (علیه السلام) است؟
فرمودند: نه! حضرت سید الشهداء هم اگر در حیات بود در این مصیبت خون گریه می کرد.
پرسیدم: پس کدام مصیبت است؟
فرمود: آن مصیبت اسیری زینب (علیها السلام) است(۱۸۵).
- حضرت راه می رفت در نهایت سکینه ووقار وهیبت وجلال ومتوجه در مسجد بود که به سمت مقبره جناب مسلم باز می شود(۱۸۶).
 - عالم شهید، مرحوم قاضی نور الله شوشتری وعلمای دیگر هم در کتاب های خود آورده اند که چند بیت در عزای شیخ مفید مشهور است ومنسوب به حضرت صاحب الامر (ارواحنا فداه) می باشد که در مرثیه آن عالم بزرگوار گفته اند ومردم دیدند که این اشعار بر قبر او نوشته شده است:

لا صوّت الناعی بفقدک انّه * * * یوم علی آل الرسول عظیم
ان کنت قد غیبت فی جدث الثری * * * فالعلم والتّوحید فیک مقیم
والقائم المهدی یفرح کلّما * * * تلیت علیک من الدّروس علوم(۱۸۷)

مبادا آنکه ناعی (کسی که خبر ناگوار می آورد) فقدان تو را خبر دهد! زیرا روز مرگ تو بر آل پیامبر (صلّی الله علیه وآله)، روزی بس بزرگ وسنگین است.
اگر تو (ای شیخ مفید!) در میان خاک پنهان شدی؛ پس هر آینه علم وتوحید در تو اقامت گزیده است.
هرگاه تو از انواع علوم تدریس می کردی (یا شاگردان درس را بر تو اقراء می کردند ومی خواندند.)، مهدی قائم (علیه السلام) شادمان وفرحناک می گردید.
- یک روز صبح از خانه خود به قصد منزل آیت الله سید مهدی قزوینی خارج شدم. در راه، گذرم به مقام معروف به قبر امام زاده سید محمّد ذی الدّمعه افتاد.
نزدیک ضریح او، شخصی را دیدم که چهره نیکویی داشت، صورت مبارک او درخشان ومشغول قرائت فاتحة الکتاب بود. در او تأمل کردم، دیدم در شمایل عربی است؛ ولی از اهل حلّه نیست.
با خود گفتم که این مرد، غریب است وبه صاحب این قبر، توجه کرده وکنارش ایستاده وفاتحه می خواند، در حالی که ما اهالی اینجا از کنار او می گذریم وحتی فاتحه ای هم نمی خوانیم؛ لذا ایستادم وفاتحه وتوحید خواندم. وقتی فارغ شدم به آن شخص سلام کردم(۱۸۸).
- آقای مجتهدی گفتند: حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) می فرمایند: هرکس با این دو بیت شعر متوسّل به عمویم قمر بنی هاشم حضرت عبّاس (علیه السلام) بشود حتما حاجتش برآورده خواهد شد، وسپس شروع به خواندن بیت اوّل کردند ودر فاصله بین بیت اوّل ودوّم حدود نیم ساعت با شدّت تمام می گریستند، آنگاه بیت دوّم را خوانده وباز حدود نیم ساعت شدیدا گریه کردند، آنگاه دو بیتی را روی کاغذ نوشتیم که عبارت بود از:

یادم ز وفای اشجع ناس آید * * * وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری * * * هیهات برادری چو عبّاس آید(۱۸۹)

- یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی در خدمتشان بودم وراجع به فرج مولا امام زمان (علیه السلام) وخصوصیات انتظار صحبت بود، فرمودند:
«پینه دوزی بود در شهر ری - ظاهرا - به نام امامعلی، ترک زبان، عیال واولادی نداشت، مسکن او هم - ظاهرا - در همان دکانش بود، حالات فوق العاده ای از او نقل نموده اند. خواسته ای جز فرج آقا در وجودش نبود. وصیت کرد بعد از مرگ او را در پای کوه بی بی شهر بانو - در حوالی شهر ری - دفن کنند. هر وقت به قبر ایشان توجّه کردم دیدم امام (علیه السلام) آن جاست»(۱۹۰).
- از آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمه الله) نقل شد که فرمودند:
یکی از علمای نجف اشرف، که مدتی به قم آمده بود، برای من چنین نقل کرد که من مشکلی داشتم به مسجد جمکران رفتم ودرد دل خود را به محضر حضرت بقیة الله حجة بن الحسن العسکری امام زمان (علیه السلام) عرضه داشتم واز وی خواستم که نزد خدا شفاعت کند تا مشکلم حل شود.
برای این منظور مکرر به مسجد جمکران رفتم ولی نتیجه ای ندیدم. روزی هنگام نماز دلم شکست وعرض کردم: مولا جان! آیا جایز است که در محضر شما ودر منزل شما باشم وبه دیگری متوسّل شوم؟ شما امام من می باشید، آیا زشت نیست با وجود امام حتی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم (علیه السلام) متوسّل شوم واو را نزد خدا شفیع قرار دهم؟!
از شدّت تأثّر بین خواب وبیداری قرار گرفته بودم. ناگهان با چهره نورانی قطب عالم امکان حضرت حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) مواجه شدم.
بدون تأمّل به حضرتش سلام عرض کردم. حضرت با محبّت وبزرگواری جوابم را دادند وفرمودند: نه تنها زشت نیست ونه تنها ناراحت نمی شوم به علمدار کربلا متوسل شوی بلکه شما را راهنمایی هم می کنم که به حضرتش چه بگویی.
چون خواستی از حضرت ابوالفضل (علیه السلام) حاجت بخواهی، این چنین بگو: «یا ابا الغوث ادرکنی؛ ای آقا پناهم بده»(۱۹۱).
- جناب آقای عبد الرضا خرمی مؤلف محترم کتاب پرنور «ملاقات جوانان با صاحب الزمان (علیه السلام)» از قول یکی از مؤثقین چنین نقل کرده اند که:
بعد از جوسازی وموج آفرینی جاهلانه عده ای از فریب خوردگان در اوضاع سیاسی مملکت در نیمه های تیر ماه سال ١٣٨١، شب بیست ویکم تیر ماه ١٣٨١ در عالم رؤیا دیدم در مسجد مقدس جمکران که خالی از جمعیت بود مولا امام عصر (ارواحنا فداه) گوشه ای از مسجد نشسته وشدیدا گریه می کنند بی تاب شدم وبا گریه به حضرت عرض کردم: آقا جان بر چه گریه می کنی؟
آقا فرمودند: بر مصائب خورشید می گریم، تو هم بیا با ما گریه کن.
گفتم: مولا جان! بر کدام مصیبت خورشید می گریید ومنظورتان از خورشید چه است!؟
حضرت رو به من کرد وگفت: برگرد ونگاه کن، با این خورشید هستم وبر مصائبش می گریم. همین که برگشتم دیدم مقام معظم رهبری از در مسجد وارد شدند وصورت مبارکشان همچون خورشید می درخشید(۱۹۲).
- یکی از فضلاء واز دوستان مورد وثوق، از قول یکی از علمای مورد اعتمادش، برای اینجانب (نگارنده) چنین نقل می کرد:
یکی از بچه های بسیجی در جبهه به من وصیت کرد که در مجلس ختم او منبر بروم، از قضا روزی که از زیارت مشهد مقدس برگشتم، دیدم اطلاعیه مجلس ختم او که در همان روز بود بر در ودیوار نصب شده است. بلافاصله خود را به پدر شهید رساندم وعرض کردم که طبق وصیت من باید منبر بروم.
به منبر رفتم ودر سخنان خود از خصوصیات شهید وعشق او به حضرت مهدی (عج) گفتم واینکه در جبهه ها، ذکر همیشگی این شهید، خطاب به مولایش امام زمان (عج) چنین بود: «یابن الزهراء! گشته ام از فراق تو شیدا، یا بیا یک نگاهی به ما کن، یا به دستت مرا در کفن کن».
تا این مطلب را گفتم، شخصی از میان مجلس بپا خاست گفت: من غسال بودم دیشب رفتم بدن شهید را کفن وتجهیز کنم. ناگهان دیدم درب غسالخانه باز شد وشخص بزرگواری به داخل آمد. من برای لحظاتی از وحشت مثل یک چوبه خشک شده بودم. فرمود: برو بیرون، خودم باید کفن کنم. وقتی برگشتم بوی عطر در فضا پیچیده بود وبدن کفن شده وآماده تشییع بود.
(٢٨) اتمام حجت
امام مهربان (عج) حجت را بر همگان تمام می کند تا بر هیچ کس عذری نباشد.
﴿لِیهْلِک مَنْ هَلَک عَنْ بَینَةٍ ویحْیی مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ﴾(۱۹۳)،
- ناگاه حضرت صاحب الامر والزمان (علیه السلام) را دیدم که دست خود را بر روی من کشیده است وفرمود: «بیرون رو واز برای عیال خود کار کن! به تحقیق که حق تعالی تو را عافیت عطا کرده است»(۱۹۴).
- ناگاه جوانی را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است! به مجرد دیدن ایشان، حالم دگرگون شد. توانایی دیدار رخسار مبارکشان را نداشتم ومانند بقیه اهل جلسه، بی حسّ وبی حرکت شدم. تقریبا ربع ساعت همه به این حالت بودیم وبعد آهسته به خود آمدیم(۱۹۵).
- حضرت فرمود: «چون به بغداد رسی، مستنصر تو را خواهد طلبید وبه تو عطایی خواهد کرد، از او قبول مکن وبه فرزندم رضی بگو که چیزی در باب تو، به علی بن عوض بنویسد که من به او سفارش می کنم هرچه تو خواهی، بدهد»(۱۹۶).
- پرسیدم چگونه شیعه شدی؟
گفت: «ایشان خویشان منند از اهل سنت وپدرم نیز از ایشان بود ومادرم از اهل ایمان (شیعه) ومن نیز چون ایشان بودم وبه برکت حجت صاحب الزمان (علیه السلام) شیعه شدم»(۱۹۷).
- آیت الله العظمی شیخ جواد تبریزی می گوید: آقای رکنی امام جمعه بندر لنگه، علت شیعه شدن یک آخوند سنّی را که به تازگی شیعه شده است برایم نقل کرد:
سبب شیعه شدنش، این بود که آن شخص به شهر می رود وفرشی می خرد وآن را بر وانتی می گذارد. وقتی پیاده می شود، وانتی فرار می کند. خیلی متأثّر می شود.
می گوید: در ذهنم، امام زمان شیعه ها آمد. گفتم، اگر حق می گویند، باید فرشم را برگرداند.
دقایقی بعد در می زنند. او در را باز می کند وراننده وانت را می بیند که فرش را آورده است! می گوید: چرا آوردی؟
راننده پاسخ می دهد: در را باز کردم تا ماشین را داخل گاراژ ببرم، در بسته شد. دو باره باز کردم، بسته شد. فهمیدم، قضیه ای در این فرش است، از این رو آن را پس آوردم. از شما هم طلب بخشش دارم(۱۹۸).
(٢٩) رستگاری
برخی علیرغم قصور وکوتاهی هایی که داشته اند، امّا بخاطر انتسابشان به حضرت فاطمه زهرا (س) وبعضی اعمال نیکشان، مستحق رستگاری ونجات از آتش می باشند. وامام مهربان که تجلّی اسم رحمان خدا بر عباد است، آنها را ولو در آخرین لحظات عمر، دستگیری کرده واز دوزخ رهانیده وبه رستگاری می رساند.
- اواخر شب با آنکه من تمام درها را بسته بودم، ناگهان دیدم شخصی وارد منزل شد که از هیبت او من جرأت نکردم از ورودش سؤال کنم، پهلوی پدرم نشست وبا او آرام آرام صحبت می کرد، پدرم مرتب اشک می ریخت سپس برخاست ورفت(۱۹۹).
- ناگهان دیدم همان شخص بزرگواری که در میان خیمه در آن پشت سر سبز سخن می گفت، وارد شد وبالای سر شریف مکه «شریف علی» نشست وفرمود:
«شریف علی! قل اشهد ان لا اله الا الله... قل اشهد انّک حجة بن الحسن حجة الله» واو نیز این همه را باز می گفت.
من غرق تماشای این منظره عجیب بودم که آن شخصیت بزرگوار از جا برخاست وبیرون رفت و«شریف علی» نیز از دنیا رفت(۲۰۰).
(٣٠) عهده داری
امام (عج) عهده دار کسانی است که به تکلیف خود عمل می کنند واز شهر وروستای خود هجرت کرده ودر حوزه های علمیه به تحصیل علوم آل محمد (علیهم السلام) پرداخته ورسالت تبلیغ دین وهدایت انسان ها را در این دنیای وانفسا به عهده می گیرند.
- حواله را گرفتم ونزد همان مرد بردم. وقتی آن را گرفت ودر آن نظر کرد، کاغذ را بوسید وگفت: برو چند حمّال بیاور. من هم رفتم وچهار حمّال آوردم. صرّاف به اندازه ای که چهار نفر قدرت داشتند، پول آورد وحمّال ها برداشتند وبه منزل آوردند(۲۰۱).
- یکی از علمای حوزه از حضرت آیت الله العظمی آقای حاج سید محمّد رضا گلپایگانی (قدّس سرّه) نقل کرد که ایشان فرمودند:
در عصر آیت الله العظمی مرحوم شیخ عبد الکریم حائری (قدّس سرّه) که عدّه محصلین حوزه علمیه قم به چهار صد نفر رسیده بود، در هنگام زمستان، طلاب از حاج شیخ محمّد تقی بافقی (قدّس سرّه) که مقسّم شهریه مرحوم حاج شیخ بود، عبای زمستانی خواستند وایشان نیز از مرحوم حائری درخواست کردند. آیت الله حائری فرمودند: چهار صد عبا از کجا بیاورم؟ گفت: از حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) بگیرید!
فرمود: من برای گرفتن آنها راهی ندارم.
مرحوم بافقی گفت: پس من ان شاء الله می گیرم. بالاخره آقای بافقی (قدّس سرّه) شب جمعه به مسجد مقدس جمکران رفت وروز جمعه به مرحوم حاج شیخ حائری گفت: آقا صاحب الزّمان (علیه السلام) فرمودند: فردا که شنبه است، چهار صد عبا را مرحمت می کنند. وروز شنبه به وسیله مردی از تجّار، عباها رسید وبین طلاب تقسیم کردند(۲۰۲).
- به پدرت بگو: «این قدر گله نکن، ما صاحب داریم»(۲۰۳).
- برو به مشهد، خرجت با آقا امام زمان (عج) است(۲۰۴).
- من از طرف حضرت بقیة الله امام زمان (علیه السلام) دستور می دهم که به فقرا توجه نموده وآنها را دست خالی بر مگردان(۲۰۵).
- قل للمیرزا: «یقول لک الرجل الفلانی: لم غفلت عن السید الفلانی؟...»(۲۰۶)؛
به میرزا (شیرازی) بگو که فلان شخص به تو می گوید که چرا از فلان سید غفلت کردی؟
- مرحوم آقای حائری نوشته اند: یک سال بعد از فوت والد (حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی (قدّس سرّه))(۲۰۷) بود که در خانه ما پولی داده بودند ششصد تومان برای بنده وچهار صد تومان برای آقای اخوی، آن روزها خیلی برای ما لازم بود [چون در سختی معیشت کامل بودیم].
از دو جهت غیر عادی بود، یکی اینکه تا آخر معلوم نشد که چه کسی فرستاده، دیگر این که پول داده شده بود به آقای اخوی که آن روزها صغیر یا تازه کبیر شده بود واین هم غیر معمول بود چون متکفل به حسب ظاهر خود من بودم ولی یک نشانی در او بود که مشعر به این بود که از طرف مولایمان امام زمان (علیه السلام) بود(۲۰۸).
- روزی به فکر فرورفتم که طی طریق بدین اشتباه تا کی؟ چند روز دیگر عمرم بسر می آید وبه دادگاه برزخ وقیامت می روم، جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد؟ لذا تصمیم خود را گرفتم واز تمام مردم دعوت کردم که روز جمعه، برای امر مهّی به مسجد بیایند وهمه آمدند. روی منبر رفتم ووضع خود را بازگو کردم واز ناحقّ گرفتن وجوهات تا اشتباه گفتن مسائل، همه را گفتم. مردم مرا از منبر به زیر آوردند وتا قدرت داشتند مرا ضرب وشتم کردند، پس از آن با لباسی پاره ومندرس وبدون وسیله، با پای پیاده به سوی تهران حرکت کردم.
در سرازیری راه تهران به شخص محترمی که آثار بزرگی از ناصیت (پیشانی) او پیدا بود، برخوردم. او مرا به اسم صدا کرد وآدرس شما ومدرسه را به من داد واینک هم اکثر روزها او را می بینم وبا او هم غذا می شوم. مسأله کتاب منطق ومحل اختفاء آن را هم او به من گفت.
میرزای کرمانشاهی که از گفته های او متعجّب شده بود وآثار الهی مبارزه با نفس وترک هوا را در آن طلبه می دید، دریافت که این شخص با وجود مقدّس امام عصر (علیه السلام) روبرو شده وحضرت را نشناخته است.
لذا به او گفت: ممکن است از دوست خود اجازه بگیری تا لحظه ای به شرف ملاقات او نائل شوم. طلبه گفت: این کار مشکلی نیست، من او را می بینم وزمینه ملاقات تو را با وی فراهم می سازم.
چون روز دیگر شد، طلبه شاهرودی گفت: دوست من به تو سلام رساند وگفت:
شما مشغول تدریس باشید.
میرزا گفت: این بار نیز اگر او را دیدی، اجازه بگیر که من فقط از دور جمال مبارکش را زیارت کنم. گفت: مانعی ندارد. رفت که اجازه بگیرد، دیگر بازنگشت ومرا در حسرت دیدارش خون جگر کرد(۲۰۹).
- استاد بزرگوار ما آن مرد عظیم الشأن علاّمه طباطبایی، رحمة الله علیه، فرمودند: در نجف اشرف یک وقت فقر بر من رو آورد، خیلی برایم زندگی مشکل شد، قرض اطرافم را گرفته بود، بعد از نماز صبح در غم وغصه فرو رفتم، توی فکر رفتم. - معلوم است علامه طباطبایی بعد از نماز صبحشان بعد از نماز شبشان باید بروند توی قرآن، می گوید رفتم توی فکر - همین طور که فکر می کردم قرضم چه می شود وآنرا چه کنم، این فقر را چه کنم؟ یک وقت حضرت ولی عصر «عج» در را باز نمودند وهمان دم فرمودند:
هیجده سال، کی تو را تنها گذاشتیم ورفتیم؟!
آن وقت متوجه شدم، عجب گناه بزرگی کرده ام، امروز به جای قرآن، رفتم تو فکر فقرم که چه کنم، با فرضی که من امام زمان (علیه السلام) را دارم من خدا را دارم، یا ربّ، یا رب، یا ابا صالح ادرکنی، اینها کجا رفتند که غم وغصه به جایش آمده، بعد هم فکر می کردم، هیجده سال یعنی چه؟ حساب کردم دیدم با اوّل طلبگی ام جور نمی آید، با ازدواجم جور نمی آید فکر کردم دیدم که با آمدن نجفم درست نمی آید، یادم آمد که با عمامه گذاشتن بر سرم درست درمی آید، فهمیدم که عمامه ام یک ارزشی نزد امام زمان (علیه السلام) دارد(۲۱۰).
- شبی از شب های زمستان وقتی پدرش برای دیدن فرزند خود به حجره او می آید، با وضع ناهنجاری مواجه می شود. حجره او را خالی از هرگونه وسایل ابتدایی برای زیستن می بیند: نه فرش وگلیم وزیراندازی، ونه چراغی برای روشن کردن حجره.
با سخنانی سرزنش آمیز به سید ابو الحسن می گوید: نگفتم طلبه نشو؟ گرسنگی دارد! محرومیت وفقر به دنبال دارد؟! او آنقدر در این زمینه سخن می گوید که فرزند آزرده خاطر می شود ودر همان لحظه که سخت دگرگون شده بود، به طرف قبله می ایستد وامام زمان (علیه السلام) را مورد خطاب قرار می دهد وبا چشمانی اشک بار ولحنی ملتمسانه می گوید: «آقا عنایتی کنید تا نگویند شما آقا ندارید!»
لحظاتی چند نمی گذرد که فردی ناشناس در مدرسه صدر را به صدا در می آورد.
وقتی خادم مدرسه در را باز می کند، فرد ناشناس از او سراغ سید ابو الحسن را می گیرد وخادم سید ابو الحسن را به کنار در مدرسه فرامی خواند.
سید ابو الحسن با سیدی خوش سیما روبرو می شود که پس از دلجویی به او پنج قران می دهد ومی گوید: «شمعی نیز در طاقچه حجره است، آن را بردار وروشن کن تا نگویند شما آقا ندارید»(۲۱۱).
- نقل شده در یکی از ماه ها جهت پرداخت ماهانه طلاب ودیگر مصارف حوزه ها پولی نرسیده بود، آقا سید علی (فرزند آیت الله العظمی سید محمود شاهرودی) مضطرب ونگران نزد پدر می آید وعرض می کند: روز آخر ماه است، پول کافی هم در اختیار نداریم وبه نانوایان وداروخانه ها هم مقروض هستیم. اول ماه هم بایستی شهریه بدهیم وپولی نداریم.
آیت الله شاهرودی توجهی به این گفتار نمی کند ومی فرماید: «به من چه ربطی دارد. خود امام زمان (علیه السلام) باید درست کند، چرا من غصّه اش را بخورم. بعد اضافه کرد: ای کم اعتقادها عجله نکنید».
پس از اینکه پاسی از شب گذشت وآیت الله شاهرودی بعد از صرف شام آماده استراحت بودند، ناگهان پیرمردی در منزل را می کوبد. در را باز می کنند، پیرمرد با زبان محلی می گوید: با سید کار دارم، می گویند اکنون که وقت ملاقات نیست، بروید صبح تشریف بیاورید، پیرمرد اصرار می کند، سید متوجه می شود وصدا می کند، بگذارید بیاید، پیرمرد وارد می شود ودست آقا را می بوسد وچهارده هزار دینار تقدیم می کند ومی رود.
آن گاه آقا رو به فرزندان خود کرده ومی گوید: «ای کم عقیده ها ما صاحب داریم، حالا پول ها را بردارید ودر منزل مقسّمین وطلبکارها ببرید»(۲۱۲).
- به من فرمود: سید هاشم! درس بخوان، چرا درس نخوانده ای؟ برای سید خوب نیست بی سواد باشد.
من عرض کردم: آقا! من پول ندارم که اجرت ومخارج مکتب را بدهم. فرمود: تو برو مکتب، من به ملاّ هاشم می گویم اجرت مکتب را عوض تو بدهد(۲۱۳).
- فقر وتنگدستی، فشار روحی وجسمی وبرخوردهای حکومت با حوزه های علمی به ویژه حوزه قم کار را بر اهل علم سخت کرده بود. برخی که از ایمان قوی برخوردار نبودند ودر برابر زرق وبرق دنیا مقاومت نداشتند، خود را می باختند وفریب ظواهر را می خوردند وما بسیاری از آنان را دیدیم که عاقبت به خیر نشدند وسرانجام با وضع بسیار بدی از دنیا رفتند. اما بسیاری ماندند، صدمات زیادی را تحمّل کردند، روزها بیرون از قم به سر می بردند وشب ها در تاریکی شب به حجره خود بازمی گشتند، گرسنگی می کشیدند، رنج می بردند، اما دست از حوزه وتحصیل برنمی داشتند. توکل آنان موجب آسان شدن مشکلات شده بود.
در رأس علما وبزرگانی که رنج بسیار واذیت فراوانی دید، مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی بود.
فرزند ایشان؛ مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری تعریف می کرد:
«پدرم چون از وجوهات مصرف نمی کرد، روزهایی بود که ما هیچ چیزی در خانه نداشتیم وکمترین پولی برای خرید غذا نبود.۵ تا ۶ ماه خرج ما را حضرت می دادند. خیلی از شب ها غذا نداشتیم امّا بی غذا هم نمی شدیم!!»(۲۱۴)
- حاج میرزا مهدی! حضرت رسول (صلّی الله علیه وآله) می فرماید: به شیخ عبد الکریم بگو مضطرب نباش که بر اثر گریه های امام زمان، وجوه، متوجه حوزه قم شد(۲۱۵).
(٣١) عریضه (۲۱۶)
چه محبتی بالاتر از این که مولایی کریم وبزرگ به کوچکی رو سیاه اجازه می دهد که به او عرض حال کنند وبا شیوه عریضه نویسی(۲۱۷) به او متوسل شوند وحاجات خود را بخواهند. خوشا آنانکه غیر از فرج مولایشان، هیچ نخواستند.
 - آیت الله قزوینی درحالی که معلوم بود از یادآوری آن جریان بسیار متأثر شده بودند فرمودند: در سال ١٣٩٢(ه‍. ق) که توفیق مجاورت حائر حسینی (علیه السلام) را داشتم، از طرف یکی از مراجع معظم، امر رسیدگی به امور شهریه طلاب به عهده من گزارده شد.
در یکی از ماه ها که شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم که برای پرداخت شهریه طلاب پولی وجود ندارد وتقریبا حدود هزار دینار لازم بود تا شهریه طلاب پرداخته شود، به فکر افتادم که این پول را از کجا تهیه کنم؟ هرچه بررسی کردم، دیدم به هیچ وجه امکان تهیه آن مقدار پول در آن شرایط برایم میسّر نیست ودر ضمن از چنان پشتوانه واعتباری هم برخوردار نبودم که کسی آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّت ها فکر کردن به یاد امام زمان (علیه السلام) افتادم، عریضه ای به محضر مبارک حضرت ولی عصر (علیه السلام) به این مضمون نوشتم:
«اگر داستان آیت الله العظمی مرحوم سید مهدی بحر العلوم در مکه معظمه صحت دارد عنایتی بفرمایید، این پول را حواله کنید تا بتوانیم مشکل طلاب را برطرف نماییم». سپس در همان شب عریضه را در ضریح مقدّس ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) انداختم.
صبح زود، بین الطلوعین بود که دیدم کسی در منزل را می زند، وقتی در را باز کردم، دیدم شخصی از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف کرده او را وارد خانه نمودم وصبحانه را با هم خوردیم، وقتی سفره صبحانه جمع شد، ایشان آماده خداحافظی گشت. خواستم که او را بدرقه نمایم، او پولی را از جیب خود درآورده وبه من داد وگفت:
این پول را هرکجا که لازم می دانید صرف کنید.
من وقتی وضع را به این منوال دیدم، حالت بسیار عجیبی به من دست داد، ولی بهر زحمتی که بود خودم را کنترل کردم تا او از در خانه بیرون رفت. آنگاه بی اختیار در حالی که اشک مجالم نمی داد خطاب به امید عالمیان عرض کردم:
«آقا جان! آن قدر بزرگواری فرمودید که نگذاشتید حتی آفتاب طلوع کند؟»(۲۱۸)
- آیت الله قزوینی در این زمینه باز فرمودند:
یک وقتی در استرالیا بودیم ودوستی داشتیم به نام آقای سید قاسم جمعه که وی نیز جهت معالجه فرزندش به آنجا آمده بود ودر یکی از بیمارستان های بسیار مجهّز ومعروف شهر سیدنی او را بستری کرده بود. یک روز سراسیمه وبسیار مضطرب به محل اقامت ما آمد. وقتی سبب ناراحتی اش را پرسیدم گفت: دکتر معالج فرزندم، وضع او را وخیم توصیف می کند، حالا نمی دانم چکار کنم، آیا او را به بیمارستان دیگری منتقل کنم یا دنبال دکتر دیگری بگردم؟ خلاصه مانده ام که چه کنم!
به او گفتم: هیچ یک از این کارهایی که گفتی لازم نیست انجام دهی، فقط کاری را که می گویم سعی کن با اخلاص کامل وحضور قلب انجام دهی.
او در حالی که از محکم صحبت کردن من تعجب کرده بود به من گفت: شما بفرمایید چه باید بکنم! قول می دهم کوچک ترین تخطّی از گفته های شما نداشته باشم، من حاضرم برای نجات پسرم هرکاری که باشد انجام دهم.
گفتم: برای حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) عریضه ای بنویس وبهبودی فرزندت را از آن حضرت درخواست کن.
گفت: چطور باید عریضه بنویسم؟! شما تفصیل آن را بفرمایید تا من این کار را انجام دهم.
به او گفتم: فرض کن همین حالا به تو اجازه داده شده است که خدمت آن حضرت برسی ودرخواست شفای فرزندت را از آن حضرت بنمایی، به هر صورت که خودت دوست داری این کار را انجام بده.
بعد خداحافظی کرد واز پیش ما رفت؛ ساعتی نگذشته بود که دیدم برگشت ومطلبی را که نوشته بود با خود آورد وآن را به من داد وگفت: ببینید این گونه نوشتن مناسب است؟
دیدم در آن عریضه با تعابیر مختلفی صحت وسلامتی دوباره فرزندش را درخواست نموده است واز جمله نوشته بود: آقا جان شما را قسم می دهم به لباس های عمه ات زینب (علیها السلام)(۲۱۹) در این دیار غربت، امید مرا ناامید مکن، پسرم را شفا بده، راضی نباش که تنها ودست خالی به وطن برگردم و...
وقتی مطالب عریضه او را خواندم، در دلم خطاب به امام زمان (علیه السلام) عرض کردم:
آقاجان از در خانه شما هیچ کس دست خالی برنگشته وبرنمی گردد، این مؤمن را هم که امیدش از همه جا قطع است واین گونه به عنایت شما امیدوار شده است ناامید نفرمایید.
بعد به او گفتم: متن عریضه هیچ ایرادی ندارد، ان شاء الله آقا عنایتشان شامل حال شما می شود وبا سلامتی کامل به همراه فرزندت پیش خانواده برمی گردی.
یادم هست که فردای همان روز حدود ساعت هشت ونیم صبح بود که از بیمارستان به ایشان زنگ زده بودند که آزمایشات از رفع خطر وبهتر شدن حال مریض حکایت دارد. وبعد که از سلامتی کامل او مطمئن شدند او را از بیمارستان مرخص کردند. به این ترتیب حال آن پسر بچه علیرغم داشتن یک بیماری صعب العلاج روزبه روز بهتر شد واین در حالی بود که اغلب پزشکانی که او را معاینه کرده بودند ویا نتایج آزمایشاتش را دیده بودند، با ناباوری این پیشامد را دنبال می کردند. چون با توجّه به تجربیات ومعیارهای عادی علمی، چنین پیشامدی به نظر آنها حداقل در این مرحله از معالجات غیر ممکن بود.
به هرحال از آن تاریخ تا الآن که جریانش را تعریف می کنم، حدود پنج سال می گذرد که به لطف خدا وعنایت حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) فرزند آقای جمعه در کمال سلامتی وتندرستی به زندگی خود ادامه می دهد والحمد لله اثری هم از آن ناراحتی در ایشان وجود ندارد(۲۲۰).
- سید بن طاووس نقل کرده است که رشید ابو العبّاس واسطی روزی در راه سامرّا به من حکایت کرد:
زمانی شیخ ورّام براساس حاجتی که داشت، نامه ای را در کاظمین برای حضرت امام زمان (علیه السلام) نوشتند. وقتی باخبر شدند که من قصد سفر به سامرّا را دارم فرمودند:
اگر مقدورت هست این نامه مرا هم با خود به سامرّا ببر ووقتی خواستی به سرداب مقدّس شرفیاب شوی، این نامه را بعد از آن که همه مردم از آنجا بیرون آمدند در آنجا بگذار وصبح فردای آن روز به آنجا مراجعه کن، اگر نامه مرا در آنجا ندیدی، دراین باره به کسی چیزی نگو.
رشید می گوید:
وقتی من به سامرّا رسیدم بعد از زیارت حرم عسکریین (علیهم السلام) عازم سرداب شدم وصبر کردم تا اواخر وقت فرا رسید، وقتی آنجا کاملا خالی شد، تقریبا آخرین نفر من بودم که هنگام خارج شدن از آنجا نامه ورّام را در همان محلّی که خودشان سفارش کرده بودند قرار دادم وسپس بیرون آمدم، صبح تقریبا جلوتر از همه خودم را به آنجا رساندم، ولی اثری از نامه نبود!!
بعد از چند روز وقتی به کاظمین برگشتم، سراغ ورّام را از آشنایان گرفتم. آنها گفتند: او به حلّه برگشت. از آن تاریخ مدّتی نگذشته بود که سفر حلّه پیش آمد، در آنجا وقتی به ملاقات ورّام رفتم، او به من گفت: حاجتی را که در آن عریضه به محضر مبارک حضرت بقیة الله الاعظم (علیه السلام) نوشته ودرخواست برآورده شدنش را نموده بودم، به عنایت آن حضرت، همان وقت برآورده شد ودر نتیجه زودتر برگشتم(۲۲۱).
(٣٢) هدیه
هدیه نشانه محبت ویاد وتوجه است. مولای کریم ما برخی عاشقان خود را با دادن هدیه مورد نوازش قرار می دهد.
- سید فاضل، میرزا محمد استرآبادی (رحمه الله) فرمود:
شبی مشغول طواف بیت الله الحرام بودم، ناگهان جوان خوشرویی را دیدم که مشغول طواف است، وقتی نزدیک من رسید، یک شاخه گل سرخ به من داد؛ در حالی که آن موقع، موسم گل نبود. من گل را گرفتم وبوییدم وبعد عرض کردم:
مولای من! این گل از کجاست؟ فرمود: «از خرابات برای من آورده اند» واز نظرم غائب شد ودیگر او را ندیدم(۲۲۲).
- قل له: الذی اعطاک الخاتم لیلة النصف من شعبان.
به میرزای شیرازی بگو: آن کس که به تو در شب نیمه شعبان انگشتر داد(۲۲۳).
- گفتم: ای مولای من! برایم میسر نیست که هر وقتی به خدمت شما برسم، پس به من کتابی عطا کن که همیشه به آن عمل کنم.
ایشان فرمود: من برای تو کتابی به مولا محمد تاج عطا کرده ام، برو آن کتاب را از او بگیر(۲۲۴).
- جناب آقای احمد میرزا هاشم زاده نقل کردند: آقای مجتهدی فرمودند: در ایامی که در یکی از کوه های اطراف مشهد مقدّس مشغول چلّه نشینی وتوسّل بودم حضرت بقیة الله (علیه السلام) مرحمت فرمودند وبا دست مبارکشان عبایی بسیار زیبا وغیر قابل توصیف بر دوشم انداختند.
در همان ایام جوانی که ورشکست شده بود برای رفع گرفتاریش همراه یکی از دوستان از تهران به دیدن من آمده ومرا در کوه پیدا کردند هنگامی که چشم جوان به عبا افتاد بسیار شیفته آن شد وپرسید این عبای زیبا را از کجا گرفته اید؟ قیمت آن چقدر می باشد؟ واز این قبیل سؤال ها.
آقای مجتهدی می فرمودند: من نمی توانستم حقیقت را به او بگویم زیرا طاقت شنیدن آن را نداشت وبا آنکه آن عبا از ناحیه حضرت دوست وبا دست مبارک ایشان عطا شده بود ومعلوم است چنین شیئی با این اوصاف قابل اعطاء نمی باشد وچشم پوشی از آن بسیار مشکل است، لکن چون او فریفته عبا شده بود برای اینکه رنج وملالی بر دل مخلوقی نباشد آن عبا را به او دادم که به برکت آن عبا در اندک زمانی ورشکستگی او برطرف وصاحب اموال بسیاری شد(۲۲۵).
 - حضرت تشریف آوردند وبزرگواری فرمودند ودو خرما به من دادند. سپس دستش را باز کرد ودو خرما را نشان داد وگفت: «فرمودند: یکی را خودت بخور ودیگری را به خراسان برای شیخ محمد علی بافقی بفرست»(۲۲۶).
(٣٣) تجلی
- علامه طباطبایی، رضوان الله علیه، درباره ملاقات با حضرت صاحب الزمان (عج) از قول استاد خود مرحوم قاضی نقل می کند که: مرحوم قاضی می فرمود: بعضی از افراد زمان ما مسلما محضر مبارک آن حضرت را درک کرده اند وبه خدمتش شرفیاب شده اند.
یکی از آنها شیخ محمد تقی آملی بود که در مسجد سهله در مقام آن حضرت که به مقام صاحب الزمان معروف است مشغول دعا وذکر بود که ناگهان آن حضرت را در میانه نوری بسیار قوی می بیند که به او نزدیک می شدند وچنان ابهت وعظمت آن نور او را می گیرد که نزدیک بود قبض روح شود؛ نفس های او قطع وبه شمارش افتاده بود وتقریبا یکی دو نفس به آخر مانده بود که جان دهد. آن حضرت را به اسماء جلالیه خدا قسم می دهد که دیگر به او نزدیک نگردند. بعد از دو هفته که ایشان در مسجد کوفه مشغول ذکر بود حضرت بر او ظاهر شدند ومراد خود را می یابد وبه شرف ملاقات می رسد(۲۲۷).
- مرحوم شهید حجّة الاسلام والمسلمین جناب آقای حاج «سید عبد الکریم هاشمی نژاد» استادی داشت به نام آقای شیخ «علی فرید الاسلام کاشانی». شهید «هاشمی نژاد» نقل می کرد که:
شبی مرحوم استادم در ایوان اتاق فوقانی که در قم برای زندگی اجاره کرده بودیم، رو به حیاط منزل ایستاده بود وحضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) را با زیارت «آل یس» زیارت می کرد وبا آن حضرت مناجات می نمود.
من هم در کنار او منقل آتش را برای کرسی درست می کردم، یعنی آتش را باد می زدم تا برای زیر کرسی آماده شود.

ناگهان دیدم، مرحوم استاد تکانی خورد وحال توجّه اش بیشتر شد وگریه اش شدّت کرد. من سرم را بالا کردم تا ببینم چه خبر است، با کمال تعجب دیدم:
حضرت بقیة الله (علیه السلام) در میان زمین وآسمان مقابل استادم ایستاده وبه او تبسّم می کند ومن در آن تاریکی شب، تمام خصوصیات قیافه وحتی رنگ لباس آن حضرت را می دیدم.
سپس سرم را پایین انداختم. باز دو مرتبه وقتی سرم را بالا کردم، آن حضرت را مشاهده می کردم، تا آنکه در مرتبه آخر که سرم را پایین انداختم متوجّه شدم که استادم آرام گرفت. وقتی سرم را بالا کردم وبه طرف آن حضرت نگاه نمودم، دیگر آن آقا را ندیدم. معلوم شد که مناجات استادم با رفتن آن حضرت تمام شده است.
وقتی من واستادم پس از این جریان در میان اطاق زیر کرسی نشسته بودیم، استادم به گمان آنکه من چیزی ندیده ام می خواست موضوع را از من کتمان کند.
من ابتداء به او گفتم: استاد، شما آقا را به چه لباسی می دیدید؟ او با تعجب از من سؤال کرد وگفت: مگر تو آن حضرت را دیدی؟!
گفتم: بلی با لباس راه راه وعمّامه ای سبز وقیافه ای جذّاب که خالی در کنار صورت داشت وخلاصه آنچه از خصوصیات در آن حضرت دیده بودم، به او گفتم واو مرا تصدیق کرد وتشویق نمود وخوشحال شد که من لیاقت ملاقات با آن امام معصوم (علیه السلام) را پیدا کرده ام(۲۲۸).
- سید مهدی عباباف گفت:
شبی با جمعی از دوستان به مسجد سهله مشرف شدیم ودیدیم مقام روشن است وسید بزرگواری در آن محراب مشغول عبادت است وروشنایی از صورت مبارک ایشان است. به جای خود برگشتیم وباز محل را نورانی دیدیم. نزدیک محراب رفتیم ومشاهده کردیم که نور از جمال ایشان است. یقین کردیم که ایشان حضرت مهدی (علیه السلام) است. در این وقت مهابت ایشان ما را فراگرفت وبی حس وحرکت، همگی در جای خود افتادند به جز من که چند قدمی جلو رفتم، اما در خود یارای سخن گفتن ندیدم به جز اینکه برای امری که یادم آمد به حضرت عرض کردم: استخاره ای بفرمایید.
حضرت با تسبیحی که در دستشان بود استخاره کردند وفرمودند: خوب است.
سپس صورت مبارک را چند لحظه ای به ما متوجه گرداندند وما را نگریستند تا اگر حاجتی داریم بگوییم، امّا سعادت ما را یاری نکرد ونتوانستیم حرفی بزنیم.
سپس حضرت به طرف درب مسجد روانه گردید. مقداری قدرت راه رفتن پیدا کردیم وچند قدمی راه رفتیم.
حضرت قبل از بیرون رفتن از درب، بار دیگر به ما نگریستند وآن نظر را مدتی ادامه دادند، اما ما باز هم قادر به گفتن کلمه ای نبودیم. حضرت از مسجد خارج شدند وپس از خروج از درب دوم، ما قدرتی در خود احساس کردیم وبه سرعت تمام به سمت درب دوم دویدیم ولی هرچه گشتیم اثری از آن حضرت ندیدیم(۲۲۹).
- مرحوم میرزا ابوالفضل قهوه چی، مردی با صفا، خداترس وعاشق پاکباخته قمر بنی هاشم بود. توسّلات بی ریا وخالصانه او را هنوز پس از گذشت چهل سال به خاطر دارم.
این مرد خدا در اواخر عمر به عنوان خادم افتخاری امامزاده شاه سید علی، در قم، انجام وظیفه می کرد وحالات بسیار خوشی داشت. خدایش بیامرزد وبا اولیای خود محشورش نماید!
او از دوستان صمیمی حضرت آقای مجتهدی بود ومورد عنایت ایشان قرار داشت. خاطره های بسیاری را از وی به خاطر دارم که فعلا به نقل یکی از آنها بسنده می کنم.
آن مرحوم برای من تعریف کرد:
در ایامی که حضرت آقای مجتهدی در کوه خضر بیتوته داشتند، شبی از شب ها پس از صرف افطار به قصد دیدار ایشان از خانه بیرون آمدم. وقتی که به کوه خضر رسیدم، دیدم که آقای مجتهدی در محوّطه بیرونی اتاق سرگرم توسّل به حضرت ولی عصرند وزمزمه های عاشقانه آن ولی خدا در کوه وکمر طنین انداز شده است.
من هم در گوشه ای نشستم وبه آن وجود نازنین متوسّل شدم.
انقلاب حال عجیبی پیدا کرده بودم وبا صدای بلند گریه می کردم ویا مهدی! یا مهدی! می گفتم. در همین اثنا آقای مجتهدی مرا مورد خطاب قرار داده وگفتند: آقا جان! بس کن دیگر! آیا چشمی داری که بتواند جمال حضرت را تماشا کند؟! اگر چشمش را داری ببین! وبا دست مبارک خود قرص ماه را نشان دادند.
آن شب که قرص ماه کامل به نظر می رسید، تلألؤ دیگری داشت. به محض آن که چشم خود را به قرص ماه دوختم وجود دل آرای حضرت مهدی (عج) را در آن مشاهده کردم که در حالت نیمه قیام، قبضه ذوالفقار را از غلاف بیرون کشیده بودند، گویی هرلحظه در انتظار صدور فرمان ظهور عالم گیر خود بودند.
با مشاهده این پرده از خود بیخود شدم وفهمیدم که اشتیاق آن حضرت به امر فرج خیلی بیشتر از اشتیاقی است که در وجود منتظران ظهور آن وجود نازنین موج می زند(۲۳۰).
- آقای مجتهدی گفتند: زمانی که در نجف اشرف اقامت داشتم به حضرت مولی امیر المؤمنین (علیه السلام) عرض کردم: یا مولی، اسم اعظم را به من عطا فرمایید. حضرت در پاسخ فرمودند:
شیخ جعفر، شما به مسجد کوفه بروید ودر یکی از حجره ها بیست ویک شبانه روز اقامت کنید وبه خادم مسجد بگویید که روزها درب حجره را به روی شما بسته وشب ها باز نماید. هر شب در صحن مسجد کنار استوانه میان مسجد در مقام حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) بنشینید وبه ذکر... مشغول شوید. همچنین در طی این مدّت غذای حیوانی نخورید وبا کسی صحبت نکنید.
روزها وشب ها یکی پس از دیگری می گذشت ودر این بیست ویک شبانه روز به ریاضت وشب زنده داری خود ادامه می دادم وبه دستور حضرت امیر (علیه السلام) کاملا عمل می کردم.
سرانجام شب بیست ویکم فرا رسید ومشغول ذکر بودم وتا نزدیکی های صبح از اسم اعظم خبری نشد.
به حضرت عرض کردم: یا مولی، من طبق دستور شما وظایفم را انجام دادم!
در این هنگام، ناگهان ستونی از نور از جانب آسمان به طرف همان استوانه ای که من در کنار آن نشسته بودم، درخشش کرد وندایی بلند شد که؛
شیخ جعفر، اسم ولی هر زمان اسم اعظم الهی است.
وبا گفتن این قضیه، حالت عجیبی به ایشان دست داد وبه شدّت منقلب شدند ودر همان حال به ما سفارش کردند که قدر وارزش خود را بدانید، شما که در مسجد جمکران خدمت می کنید، توجّه داشته باشید که با اسم اعظم الهی روبرو هستید(۲۳۱).
- شهید مطهری در تفسیر قرآن - سوره زخرف - از آنان که در همین دنیا غذای بهشتی ولقمه ملکوتی خورده اند سخن به میان آورده واین ماجرا را نقل کرده است:
مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی رضوان الله علیه که هیچ وقت این جور حرف ها (کشف وشهود وامور غیبی) را نمی زد، نمی دانم یک دفعه چطور شد که بگوید، داستانی یک وقت نقل کرد، یک لطف وعنایت وکرامتی نسبت به ایشان رخ داده بود که در نجف خیلی سخت مریض می شود، یکی مرضی که تقریبا مشرف به موت می شود وبعد در همان حال - که می گفت از این پهلو به آن پهلو هم دیگر خودم نمی توانستم بشوم (طبیب هم بود ومرضش را می شناخت) - او را می آورند در حرم مطهر ومتوسل می شود، بعد در حرم او را ارجاع می کنند به حضرت حجت (عج) - من الان یادم رفته که گفت در بیداری یا در خواب ولی بالاخره ارجاعش می کنند - گفت که آخرهای شب بود، تابستان هم بود ودر اتاق باز بود، من در بستر بیدار بودم ولی کسان من همه در حیاط بودند، یک شبحی را دیدم از در وارد شد واز طرف دست راست آمد تا رسید بالای سر من... غرضم اینجاست، گفت لقمه ای به من داد وگفت بگیر بخور، من آن لقمه را خوردم واین تعبیر او بود (اگر کسی او را می دید می فهمید که چگونه آدمی است که هیچ وقت در حرف او یک سر سوزن کم وزیاد وجود نداشت) گفت: لقمه ای خوردم که مانند آن در عمرم نخورده بودم ونخورده ام واین لقمه را خوردم اما همین که خوردم، خوردن همان واحساس این که رمق به تمام بدنم آمد همان، پا شدم نشستم، بعد بلند شدم رفتم در حیاط، فریاد آنها بلند شد دیدند مرده زنده شد...(۲۳۲).
(۳۴) حضور (در میان مردم ومراسم حج)
یوسف زهرا (علیها السلام) همچون یوسف یعقوب در میان مردم ودر دل اجتماع حضوری همیشگی وفعّال دارد وبر مشکلات ورنج های آنان آگاه است. آنان که امام را ساکن جزیره خضراء می پندارند، بی خبرانی بیش نیستند(۲۳۳). به قول حضرت آیت الله بهجت: «جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان در آن تاب بیاورد، اگر امام زمان (عج) در دلت آمد، آن دل جزیره خضراء است. باید به دنبال تحصیل این چنین دلی بود»(۲۳۴).

تو در میان جمعی ومن در تفکرم * * * کاندر کجا برآیم وپیدا کنم تو را(۲۳۵)

امام صادق (علیه السلام) در روایتی می فرماید:
«... ان یکون صاحبکم المظلوم، المجحود حقّه، صاحب هذا الامر یتردّد بینهم ویمشی فی اسواقهم ویطأفرشهم ولا یعرفونه حتی یأذن الله له ان یعرّفهم نفسه...»(۲۳۶)؛
صاحب این امر... در میان آنها راه می رود، در بازارهایشان رفت وآمد می کند، روی فرش هایشان گام برمی دارد، ولی او را نمی شناسند، مگر خداوند به او اجازه دهد تا خودش را به آنان معرفی کند.
در روایتی دیگر از امام امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز چنین آمده است:
«فورب علی ان حجتها علیها قائمة، ماشیة فی طرقاتها، داخلة فی دورها وقصورها، جوّالة فی شرق الارض وغربها، تسمع الکلام وتسلّم علی الجماعة، تری...»(۲۳۷)؛
سوگند به خدای علی، حجت خدا در میان آنان هست، در کوچه وبازار آنها گام برمی دارد وبر خانه های آنان وارد می شود ودر شرق وغرب جهان به سیاحت می پردازد وگفتار مردمان را می شنود وبر اجتماعات آنان وارد شده، سلام می دهد. او مردمان را می بیند....
امام (علیه السلام) چنان حضوری در میان مردم دارد که به گفته امام صادق (علیه السلام) هنگامی که ظهور می کند هر کسی می گوید که حضرت را پیش از ظهور دیده ام:
«قال المفضل: یا سیدی! ففی ای بقعة یظهر المهدی؟
قال الصادق (علیه السلام): لا تراه عین فی وقت ظهوره الاّ رأته کل عین فمن قال لکم غیر ذلک فکذّبوه»؛
مفضل گفت: ای آقای من! پس مهدی در کدام بقعه ظاهر می شود؟
امام صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ چشمی او را در وقت ظهورش نبیند مگر آنکه دیده باشد او را هر چشمی. پس کسی که به شما غیر این را بگوید، او را تکذیب کنید(۲۳۸).
در دعای «ندبه» نیز چنین می خوانیم:
«بنفسی انت من مغیب لم یخل منّا، بنفسی انت من نازح ما نزح عنّا.»؛
جانم فدایت! تو آن غایبی هستی که از میان ما بیرون نیستی، جانم فدایت! تو آن دور شده از وطنی هستی که از ما دور نیستی.
امام صادق (علیه السلام) در مورد حضور همیشگی حضرت (عج) در مراسم حجّ می فرماید:
«یفقد الناس اما مهم فیشهد الموسم فیراهم ولا یرونه»(۲۳۹)؛
مردم امامشان را نیابند، او در موسم حج حاضر می باشد ومردم را می بیند اما آنها او را نمی بینند.
عمروی نایب آن حضرت نیز با تأکید می گوید:
«والله انّ صاحب هذا الامر لیحضر الموسم کل سنة فیری الناس ویعرفهم ویرونه ولا یعرفونه.»(۲۴۰)؛
به خدا سوگند! صاحب این امر، هر ساله در موسم حج حضور می یابد، همگان را می بیند ومی شناسد، اما دیگران او را می بینند ولی نمی شناسند.
- در سال ١٣٧٠ هجری شمسی، نخستین بار که به عنوان نماینده رهبری وسرپرست حجاج ایرانی به حج مشرف شدم. پس از انجام مناسک منا آگاهی یافتم که شخصی در بازگشت از رمی جمرات مورد عنایت الهی قرار گرفته است.
در تاریخ ٧/۴/١٣٧٠ مطابق چهاردهم ذوالحجة ١۴١١ ترتیب ملاقات با وی در دفتر بعثه داده شد تا آنچه رخ داده را از زبان خودش بشنوم. او پیرمردی بود به نام حاج عباس قاسمی اهل نیشابور. ماجرای خود را به تفصیل گفت وسخنانش ضبط شد که خلاصه آن چنین است:
روز دهم ذوالحجه پس از رمی جمره عقبه، همراهانم را ندیدم، به جمره دوم رفتم آنجا هم نبودند یا من ندیدم، به جمره سوم رفتم در آنجا هم آنان را نیافتم پیرامون جمره از جمعیت خالی وخلوت بود. از بالای پل رد می شدم که در آن حال صدای اذان عصر را شنیدم، به خود گفتم: عباس! نماز نخوانده ای... نمازم را خواندم واز مسجد دور شدم. کنار جاده ماشین قرمز رنگی ایستاده بود، سه عرب یک طرف ماشین، دو خانم هم در طرف دیگر بودند ومیوه می خوردند. ومن از آنجا که حدود هفت سال در نجف بودم ودر آنجا کار می کردم، تا حدی به زبان عربی آشنایی دارم، گفتم: حاجی! مرحبا.
گفتند: مرحبا، وقتی خواستم بنشینم گفتم: «یا الله، یا محمّد، یا علی» تا این جملات را گفتم، پیرمرد چشمانش را سرخ کرد وگفت:
«محمد ماکو، علی ماکو، کلّهم ماتوا!»
«محمد نیست، علی نیست، آنان مرده اند!»
با خودم گفتم: خدایا! چرا چنین گفتم؟ پس از لحظاتی گفتم: حاجی! عیبی ندارد، کمی آب به من بدهید، تشنه ام.
گفت: «قم روح ماکو مای»؛ «بلند شو برو آب نیست!» وپرسید: تو شیعه هستی؟
گفتم: آری، اینجا بود که دیدم چهره اش بیشتر به سرخی گرایید. پسر کوچکش که در کنارش بود گفت: برو آن طرف ماشین بایست برایت آب بیاورم تا پدرم مرا نزند.
آن سوی ماشین ایستادم. آب آورد، خوردم. گفت: برو... رفتم، قلبم شکست وشروع کردم به گریه کردن، گفتم خدایا! کجا افتاده ام، چادری نمی بینم! رفتم ورفتم تا این که به دو راهی رسیدم، گفتم: خدایا! به امید تو، از دست راست می روم. به راهم ادامه دادم ناگاه به پشت سرم نگریستم، دیدم هیچ چیز معلوم نیست وآفتاب سرکوه است، به خود گفتم: عباس دیوانه! کجا می روی!... وادامه دادم: ای خدا، ای امام زمان، مرا دریاب، خدایا! من در برابر تو از یک پشه کوچکترم، خودت می دانی کار من کشاورزی بوده، نه مال کسی را دزدیده ام، نه سینما رفته ام و... در آن حال خستگی وتحیر، در حالی که با خدا وامام زمان سخن می گفتم، ناگهان صدایی از پشت سر شنیدم که گفت:
حاج عباس قاسمی! کجا می روی؟ عقل از سرم پرید، از ترس آن عرب، به او هم سلام کردم، دستمال سفیدی در سرش بود، پیراهنش دکمه نداشت. فرمود: تو در دو کیلومتری عرفاتی، گفتم: حاج آقا! من نمی دانم، سواد ندارم، مرا ببخشید.
پرسید: رییس قافله ات کیست؟
گفتم: رییس قافله ما حاج آقای خزاعی است.
گفت: میل داری به قافله برسی؟
گفتم: دنبال همان می گردم.
از من خواست دستش را بگیرم، دستش را گرفته، بوسیدم، بوی خوشی داشت وبسیار معطر بود در دلم گفتم: عباس! تو تنگی نفس سختی داری وعطر برایت مضر است. این سخن که از دلم گذشت. نگاهی به سینه ام کرد اما چیزی نگفت.
در این حال به «شرطه ای» اشاره کرد وپرسید او را می بینی؟ گفتم: آری.
اشاره به «بالون قرمزی» که بالای خیمه های ایرانی ها بود کرد وفرمود: آن را می بینی؟
گفتم: آری.
فرمود: آنجا چادرهای شماست. دست مرا رها کن وبرو. دستش را رها کردم، فرمود: حالا دیدی باز نگاه کن! ناگهان متوجه شدم که در کنار خیمه خودمان هستم اما دیگر او را ندیدم. چندین بار بر سرم کوفتم که چه نعمت بزرگی را از دست دادم.
چرا نامش را نپرسیدم؟!...
آقای حاج عباس افزود؟ پس از این واقعه، دیگر دارو برای سینه ام مصرف نکرده ام وناراحتی ندارم(۲۴۱).
- عدّه ای از شاگردان حضرت آیت الله آقای اراکی (رحمه الله) از معظم له خواستند مطالبی درباره داستان تشرف دخترشان به محضر امام عصر (ارواحنا فداه) بیان کنند.
ایشان فرمودند:
دخترم به احکام شرعی ودستورات دینی کاملا آشنا ونسبت به اعمال شرعی پایبندند. من از دوران کودکی او تاکنون، مواظب حالش بودم، تا این که چندی پیش می خواست عازم مکه شود ولی شوهرش نمی توانست همراه او برود وپسرش هم راضی نشد همراهی اش کند.
سرانجام بنابراین شد که در معیت آیت الله آقای حاج آقا موسی زنجانی وخانواده ایشان مشرّف شود.
موقع خداحافظی، از تنهایی اظهار نگرانی می کرد ومی گفت: با این وضع چگونه اعمال حج را به جا آوردم؟
به او گفتم که ذکر «یا حفیظ یا علیم» را زیاد بگوید. ایشان خداحافظی کرد وبه حج رفت.
روزی که از سفر حج بازگشت خاطره ای برای من نقل کرد وگفت:
«هنگام طواف خانه خدا معطل ماندم، دیدم با ازدحام جمعیت نمی توانم طواف کنم، لذا در کناری به انتظار ایستادم. ناگهان صدایی شنیدم که می گفت:
ایشان امام زمان است متصل به امام زمان شده، پشت سر او طواف کن!
دیدم آقایی در میان جمعیت وپیشاپیش آنان در حرکت است ومردمی دور او حلقه زده اند؛ به طوری که هیچ کس نمی توانست وارد آن حلقه شود. من وارد شدم ودستم را به عبایش گرفتم ومکرّر می گفتم: قربان شما بروم وهفت بار دور خانه خدا را بدون هیچ ناراحتی طواف کردم.»
آیت الله اراکی (رحمه الله) در پایان فرمودند: من به صدق وراستی این دختر قطع ویقین دارم واو این داستان را برای کسی حتی آقای حاج آقا موسی زنجانی هم نگفته بود(۲۴۲).
(۳۵) حکمت
سخنان ورهنمودهای حضرت (عج) سراسر حکمت ونور است وبرای عاشقان وجویندگان حقیقت، رهگشا وراهنما.
- فما ارغم انف الشّیطان بشیء مثل الصّلوة، فصلّها وارغم أنف الشّیطان(۲۴۳)؛
هیچ چیز مانند نماز بینی شیطان را به خاک نمی مالد، پس نماز بخوان وبینی شیطان را به خاک بمال.
- واستیقظوا من رقدتکم(۲۴۴)؛
از خوابی که شما را فراگرفته بیدار شوید.
- قد آذنا جهلاء الشّیعة وحمقاؤهم ومن دینه جناح البعوضة ارجح منه(۲۴۵)؛
نادانان وکم خردان شیعه وکسانی که بال پشّه از دینداری آنان برتر ومحکم تر است ما را آزار می دهند.
- ومن بخل منهم بما اعاره الله من نعمته علی من امره بصلته فانّه یکون خاسرا بذلک لأولاه وآخرته(۲۴۶)؛
وآن کس که در دادن نعمت هایی که خداوند به او کرامت فرموده به کسانی که فرمان رسیدگی به آنها را داده بخل ورزد، در دنیا وآخرت زیانکار خواهد بود.
- ان استرشدت ارشدت وان طلبت وجدت(۲۴۷)؛
اگر خواستار هدایت ورشد باشی، ارشاد می شوی واگر جویا شوی، می یابی.
- انا المهدی، انا قائم الزّمان، انا الّذی املأها عدلا کما ملئت جورا(۲۴۸)؛
من مهدی وقیام کنده زمان هستم، منم که زمین را پر از عدل وداد می کنم، به همان گونه ای که پر از ستم شده است.
- وامّا وجه الانتفاع بی فی غیبتی، فکالانتفاع بالشّمس اذا غیبتها عن الابصار السّحاب(۲۴۹)؛
اما کیفیت بهره برداری مردم از من در دوران غیبتم، همانند بهره وری آنان از خورشید است، هنگامیکه ابر خورشید را از دیدگان می پوشاند.
- اکثروا الدّعاء بتعجیل الفرج، فانّ ذلک فرجکم(۲۵۰)؛
برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید، که فرج شما در همان است.
- لیس بین الله (عزَّ وجلَّ) وبین احد قرابة ومن انکرنی فلیس منّی وسبیله سبیل ابن نوح(۲۵۱)؛
بین خداوند بزرگ وهیچ کس خویشاوندی وجود ندارد وهرکس مرا انکار کند از من نیست وراه او، راه پسر نوح (علیه السلام) است.
- اتّقوا الله وسلّموا لنا، وردّوا الامر الینا، فعلینا الاصدار کما کان منّا الایراد، ولا تحاولوا کشف ما غطّی عنکم(۲۵۲)؛
از خدا بترسید وتسلیم ما شوید وکار ما را به ما واگذارید وبر ما است که شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم، چنان که بردن شما به سوی چشمه از ما بوده است، ودر پی کشف آنچه از شما پوشیده شده است نروید.
- لو انّ اشیاعنا - وفّقهم الله لطاعته - علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخّر عنهم الیمن بلقائنا ولتعجّلت لهم السّعادة بمشاهدتنا علی حقّ المعرفة وصدقها منهم بنا. فما یحبسنا عنهم الاّ ما یتّصل بنا ممّا نکرهه ولا نؤثره منهم(۲۵۳)؛
اگر شیعیان ما - که خداوند توفیق طاعتشان دهد - در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند همدل می شدند میمنت دیدار ما از ایشان به تأخیر نمی افتاد وسعادت دیدن ما زودتر نصیبشان می شد، دیداری بر مبنای شناختی درست وصداقتی از آنان نسبت به ما. وما را از ایشان دور نمی دارد، مگر کردارهای آنان که به ما می رسد وبرای ما ناپسند وناخوش آیند است واز آنان روا نمی داریم.
- ولیعلموا انّ الحقّ معنا وفینا، لا یقول ذلک سوانا الاّ کذاب مفتر، ولا یدّعیه غیرنا الاّ ضالّ غوی(۲۵۴)؛
باید بدانند که حقّ با ما ودر نزد ما است، واین سخن را کسی جز ما نمی گوید مگر دروغگوی تهمت زننده وجز ما کسی این ادّعا را ندارد مگر گمراه وگمراه کننده.
- یا هؤلاء ما لکم فی الرّیب تتردّدون وفی الحیرة تنعکسون؟ او ما سمعتم الله یقول:
﴿یا أَیهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللهَ وأَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وأُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکمْ﴾ او ما علمتم ما جائت به الآثار ممّا یکون ویحدث فی أئمّتکم علی الماضین والباقین منهم (علیهم السلام)(۲۵۵)؛
ای مردم! چرا دچار شک وتردید شده ودر وادی حیرت وسرگردانی به سر می برید؟ آیا نشنیده اید که خداوند می فرماید:
(ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید ورسول خدا (صلّی الله علیه وآله) وصاحبان امر خود را اطاعت نمایید.)
آیا آنچه که در اخبار وروایات درباره رویدادهایی که در زندگی پیشوایان شما بر گذشتگان وآیندگانشان بوده رخ داده ومی دهد نمی دانید؟
- ابی الله (عزَّ وجلَّ) للحقّ الاّ اتماما، وللباطل الاّ زهوقا(۲۵۶).
خداوند ابا دارد از اینکه حق را ناتمام گذارد وباطل را از بین نبرد.
- انّ الارض لا تخلو من حجّة، امّا ظاهرا وامّا مغمورا(۲۵۷).
همانا زمین از حجت الهی خالی نمی ماند، خواه آشکار باشد یا پنهان.
- اقدار الله (عزَّ وجلَّ) لا تغالب، وارادته لا تردّ، وتوفیقه لا یسبق(۲۵۸).
تقدیرهای خداوند بزرگ مغلوب نمی شود، واراده او سرکوب نمی گردد، وهیچ چیز، بر توفیق او پیشی نمی گیرد.
- اغلقوا ابواب السّؤال عمّا لا یعنیکم، ولا تتکلّفوا علم ما قد کفیتم(۲۵۹).
از آنچه که به حالتان فائده ای ندارد سؤال نکنید، وخود را برای دانستن آنچه که از شما نخواسته اند به مشقّت نیندازید.
- اعوذ بالله من العمی بعد الجلاء، ومن الضّلالة بعد الهدی ومن موبقات الاعمال، ومردیات الفتن(۲۶۰).
پناه می برم به خدا از نابینائی پس از روشنایی، واز گمراهی پس از هدایت، واز رفتار هلاکت بار وفتنه های نابودکننده.
- ان استرشدت ارشدت، وان طلبت وجدت(۲۶۱).
اگر خواستار هدایت ورشد باشی ارشاد خواهی شد، واگر جویا شوی می یابی.
- امّا ظهور الفرج فانّه الی الله تعالی ذکره، کذب الوقّاتون(۲۶۲).
اما ظهور فرج، آن به اراده الهی بوده، وکسانی که برای ظهور وقتی را تعیین می کنند، دروغگو می باشند.
انّی امان لاهل الارض کما انّ النّجوم امان لاهل السّماء(۲۶۳).
من برای اهل زمین موجب امان وامنیت می باشم، همچنانکه ستارگان برای اهل آسمان اینگونه هستند.
- من اکل من اموالنا شیئا فانّما یأکل فی بطنه نارا وسیصلی سعیرا(۲۶۴).
هرکس به ناحق چیزی از اموال ما را تصاحب کند، به راستی درون خویش را از آتش انباشته است وبه زودی در آتش سوزان افکنده خواهد شد.
- کلّ من نبرأ منه، فانّ الله یبرأ منه وملائکته ورسله واولیائه(۲۶۵).
هرکس که ما از او بیزاری بجوییم، خداوند وفرشتگان الهی وپیامبران واولیائش نیز از او بیزاری خواهند جست.
- من کان فی حاجة الله کان الله فی حاجته(۲۶۶).
کسی که در راه انجام اوامر وحاجات الهی باشد، خداوند نیز او را در رسیدن به نیازها وبرطرف شدن حاجت هایش یاری کند.
- قلوبنا اوعیة لمشیة الله، فاذا شاء شئنا(۲۶۷).
دل های ما ظرف مشیت وخواست الهی است، پس هرگاه او بخواهد ما خواهیم خواست.
(۳۶) تشنه دیدار
- علی بن مهزیار اهوازی (رحمه الله) یکی از دانشمندان شیعه بود وآن گونه که نقل شده؛ در عصر غیبت صغری، نوزده بار به قصد ملاقات مولای خود، حضرت ولی عصر (علیه السلام)، رنج سفر حج ودرنوردیدن بیابان های خشک وبی آب وعلف عربستان را به جان خریده است. سرانجام در بیستمین سفر توفیق تشرف به محضر مقدّس آن حضرت را می یابد، وآن حضرت به او چنین می فرمایند:
«یا ابا الحسن قد کنّا نتوقعک لیلا ونهارا، فما الذی ابطأبک علینا؟ قلت: یا سیدی لم اجد من یدلّنی الی الآن. قال لی: الم تجد [نجد] احدا یدلّک؟ ثم نکت [نکث] با صبعه فی الارض، ثمّ قال: لا ولکنّکم کثّرتم الاموال وتجبّرتم علی ضعفاء المؤمنین، وقطعتم الرحم الذی بینکم، فای عذر لکم الآن؟ فقلت: التوبة التوبة، الاقالة الاقالة»(۲۶۸)؛
من شبانه روز چشم به راه تو بودم، چرا دیر پیش ما آمدی؟ عرض کرد: آقا جان! تاکنون کسی که مرا به محضر شما راهنمایی کند نیافتم.
حضرت فرمودند: کسی را نیافتی؟ آنگاه با انگشت به زمین کوبید وپس از لحظاتی فرمود: نه چنین نیست، دلیلش آنست که شما به زیاد کردن اموال خود وثروت اندوزی پرداختید وبر مؤمنان ضعیف گردنکشی کردید وقطع رحم نمودید. اکنون چه عذر وجوابی دارید؟
علی بن مهزیار عرض کرد: آقا جان، توبه، توبه، گذشت، گذشت.
(٣٧) تربیت
«السلام علیک یا داعی الله وربّانی آیاته»(۲۶۹). امام، مربی همه هستی وعهده دار تربیت نفوس مستعدّه است. حضرت (عج) خود می فرماید: «نحن صنایع ربّنا والخلق بعد صنایعنا»(۲۷۰)؛ ما ساخته شده وتربیت شده پروردگاریم وآفرینش ومردم، ساخته شده وتربیت یافتگان ما هستند.
امام (عج) در گوشه، گوشه عالم یارانی دارد که آنها را خود تربیت کرده وپرورش داده تا هم مشکل گشای شیعیانش باشند وهم بازوانی توانمند در هنگام ظهورش.
- مرحوم شیخ عبد الکریم حامد از اولیاء وکمّلین بود ونمازی بس عجیب وبرجسته می خواند.
او خانه ای نداشت ومستأجر بود. روزی از یکی از شاگردانش - که از اساتید آقای محمدی ری شهری است - می خواهد که برای او خانه ای بگیرد وذکری نیز به او می آموزد.
شاگرد غسل کرده وسه روز مشغول ذکر می شود. در روز سوم برایش مکاشفه ای می شود. در عالم مکاشفه بیمارستانی می بیند که مریض های فراوانی روی تخت های بیمارستان خوابیده اند. این بیمارستان پرستارانی دارد که به مریض های این بیمارستان رسیدگی می کنند.
وقتی نگاه می کند می بیند که رئیس بیمارستان با لباس پزشکی که به تن دارد، به طرفش می آید. ناگهان متوجه می شود که رئیس بیمارستان آقا امام زمان (علیه السلام) است، حضرت وقتی به او می رسند می فرمایند:
غلامرضا! ما به شیخ عبد الکریم حامد خانه نمی دهیم، زیرا اگر خانه دهیم از منزل بیرون نمی آید وبه مریضان نمی رسد(۲۷۱).
- در روی سکوی وسط مسجد، عدّه ای به نماز ایستاده وآن «سید العالم» (آقای جهان) پیشنماز آنها بود، ومردم زیادی از ملیت های گوناگون به او اقتداء کرده ودر بین آنها آن شخصی که در آن عصر روز قبل او را در کنار آن آقا دیده بودم، وجود داشت، او نیز در بین جمعیت بود. از وجود این عدّه زیاد به شگفت آمدم. سپس وضو گرفته وبه جماعت پیوستم ودو رکعت نماز صبح را با آنها خواندم. بعد که نماز تمام شد، آن شخص موردنظر از جا حرکت کرده ورفت جلو پیشنماز واز او درباره من پرسید که: آیا این شخص را هم با خود ببریم؟ وی پاسخ داد: نه! هرگز! او هنوز دو آزمایش در پیش دارد که باید آن دو را بگذراند.
ناگهان آن جمعیت ناپدید شده ومسجد را تاریکی فراگرفت ودیدم که هنوز صبح نرسیده واندکی به طلوع فجر مانده است(۲۷۲).
- در این وقت چهار جوان که موهای پشت لبشان تازه سبز شده بود جلوی چادر آمدند، سلام کردند وآن شخص جواب داد. سپس نشستند وآن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخورید. آنها هم خوردند. سپس آقا به آنها فرمودند: شما بروید.
خداحافظی کردند ورفتند(۲۷۳).
- در عرفات به محضر حضرت بقیة الله (عج) تشرف یافتم. آن حضرت در عصر روز عرفه برای عده ای از شیعیان خویش که از اطراف عالم گرد هم جمع شده بودند، چنان سخن می فرمود که هرکس به زبان مادری خویش سخنان حضرت را می شنید ومی فهمید(۲۷۴).
- بعد فهمیدم که این شخص از اوتاد ویکی از افرادی است که از طرف مولا وصاحبمان امام عصر - (ارواحنا فداه) - مأموریت دارد تا تهران باشد وگرفتاری شیعیان را برطرف نماید(۲۷۵).
- یکی از شاگردان شیخ می گوید: مرحوم سهیلی - رضوان الله تعالی علیه - می گفت: مغازه من در چهار راه عباسی - تهران - بود روزی در هوای گرم تابستان دیدم که شیخ نفس زنان به مغازه من آمد وضمن دادن مبلغی پول گفت:
«معطل نکن، فورا این پول را برسان به سید بهشتی».
او امام جماعت مسجد حاج امجد در خیابان آریانا بود. من به هر نحو شده فورا خود را به منزل ایشان رساندم وپول را به ایشان دادم.
بعدها از ایشان پرسیدم که جریان آن روز چه بود؟ پاسخ داد: آن روز مهمان برایم آمده بود وهیچ چیزی در منزل نداشتم، رفتم در اتاق دیگر وبه حضرت ولی عصر، عجّل الله تعالی فرجه، متوسّل شدم، که این حواله به من رسید! جناب شیخ هم گفت:
«حضرت ولی عصر (صلوات الله علیه) به من فرمودند: زود به سید بهشتی پول برسانید»(۲۷۶).
(٣٨) جذبه
جذبه محبت وعشق امام، جاذب دل های پریشان مؤمنان وجمع کننده قلوب پراکنده شیعیان است.

عشق از معشوق اوّل سرزند * * * تا به عاشق جلوه ای دیگر کند

اول محبوب است که از محب خویش یاد می کند واین یاد در قلب محبّ جلوه گر شده، او را به یاد محبوب می اندازد وبه مقدار شکرش از هدایت های بیشتری بهره مند می شود.
این خود اوست که ما را صدا کرده وبا فریاد گرمش دل ها را به خود می خواند واین مائیم که باید شراره عشق وجذبه محبت او را لبیک گوییم. او در انتظار لبیک ماست. انتظار ما رشحه ای از رشحات انتظار اوست.

یار نزدیک تر از من به من است * * * وین عجب تر که من از وی دورم

«ذکر ویاد محبوب، نسیمی سطحی وزودگذر نیست که بر زبان بگذرد بلکه از دل وجان محبوب ریشه گرفته، آنگاه بر زبان محبّ جریان می یابد. در حقیقت این شعاع تابش خورشید فروزان عشق وذکر معشوق است که در سراپای عاشق حرکت وجنبش می آفریند واشاره عنایت محبوب است که محبّ را به یاد وذکر او وامی دارد، ووصف بزرگواری وکرامت اوست که توفیق سلام وعرض ارادت در آستان خود را به عاشق یاد می دهد. به گفته امیر بیان:
الذکر لیس من مراسم اللسان ولا من مناسم الفکر ولکنّه اوّل من المذکور وثان من الذاکر(۲۷۷)؛
ذکر رسم زبان وتوجه صرف فکر نیست ولکن اول از جانب محبوب سپس از ذاکر است.
آری این کمال بنده پروری وفقیرنوازی قبله آمال وکعبه دل های ما امام زمان (عج) است که دلسوختگان وپاکباختگان شیفته جمال خود را غرق در امواج محبتش نمود، زبانشان را به عبارت الهی سلامش مترنّم می گرداند ومجالشان می دهد تا از سوز دل فریاد آورند:
السلام علیک یا حجة الله! السلام علیک یا خلیفة الله!»(۲۷۸)
از همین جذبه اوست که در اماکنی که به نام آن حضرت است همچون مسجد مقدس جمکران، در ایامی که ویژه حضرت است، جمعیتی میلیونی به عشق حضرتش گرد می آیند. این اجتماع برخاسته از جذبه خود اوست.
«جذبه وکشش باطنی اوست که پرچم پر افتخار ولایت را بر سروجان شیعیان به اهتزاز درمی آورد وبلکه نماز اوست که جان نمازهاست وشیفتگان را به معراجگاه نماز می کشد؛ صوم اوست که سوختگان را به امساک از اشتغالات به غیر او دعوت می کند؛ قرائت قرآنش، شیعیان را به جانب قرآن گسیل می دارد؛ بیداری های شبش، خواب از چشم منتظران عاشقش می رباید وناله های جانسوز شبانه اش، فریاد ناله از نهاد بیدار دلان بلند می کند؛ فریادرسی ودستگیری های اوست که روح همیاری را در پیروان صادقش زنده می کند؛ وخلاصه همه حرکات وگام های محبّ در مسیر قرب خداوند، همه وهمه، اوّل به اشاره اوست وسپس در عاشق راستین متجلّی می گردد.
سرانجام در یک جمله: در عمق وروح محب، محبّت وعشق محبوب است که در باطن او موج ایجاد می کند ودل وجانش را به تب وتاب می افکند»(۲۷۹).

در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟ * * * که من خموشم واو در فغان ودر غوغاست!

- در مقام ابراهیم نشسته، به ذکر ودعا مشغول بودم که ناگاه جذبه ولایت مرا جذب وبه یاد امام زمان (عج) افتادم. گویا کسی به من گفت: اگر می خواهی آن حضرت را ببینی، یک ختم صلوات بگیر. شروع کردم به ختم صلوات، بعد از آنکه یک دوره، صلوات فرستادم دیدم...(۲۸۰).
- «یولی» دختر کوچکی که به دنبال سلطان آسمان می گشت، در چین که یک کشور لائیک است، رشد وتحصیل می کرد. او در خاطراتش می گوید:
وقتی برای خرید بلیت رفتم کمی ترسیده ونگران بودم. مرتب به خداوند می گفتم دارم یک ریسک بزرگ می کنم، در کشور خودم آدم مفیدی هستم واین تغییر زندگی را نمی دانم چه بلایی به سرم می آورد. غمگین بودم. امروز بلیت می خرم فردا در فرودگاه ایران چه چیزی در انتظارم است. بالاخره بلیت خریدم وموقع برگشتن به هتل با مردی برخورد کردم، او از گذشته من واینکه دلم می جوشد سخن گفت، تعجب کردم وپرسیدم شما از کجا می دانید؟ او گفت: به مستمند کمک بکن، آن مرد بعد از دوران بچگی تا آن روز مرا یک به یک بازگو کرد وحرف های آن مرد مرا به شدت شگفت زده کرد، حتی گفت تو در کودکی به دور از چشم خانواده همیشه به آسمان نگاه می کردی ومی گفتی که ای کسی که سلطان آسمان ها هستی می خواهم با تو آشنا شوم، این جمله ای را که آن مرد از دوران کودکی ام گفت هیچ کس نمی دانست واو سرنوشتم را سخت ولی روشن تصویر کرد.
بعد هم گفت: من برای هدایت مردم آمدم، تا گناه نکنند.
گفتم شما چه کار بزرگی دارید؟ لطفا آدرس به من بدهید که با شما تماس بگیرم، او گفت که: آدرس ندارم.
- می خواهم شما را باز هم ببینم.
- نمی توانی، اما من به یاریت می آیم.
- در راه ایران چه اتفاقی می افتد؟
- مشکل بزرگی ایجاد می شود ولی تحمل داشته باش از مشکلات نترس این مسایل برای تو روشنایی دارد.
- چه مشکلی؟
- او رفت.
... وقتی در ایران در مورد امام زمان وعلائم ظهور وعلائم ظاهری امام زمان شنیدم، دیدم مشخصات همانند مشخصات آن مردی است که در پکن دیدم.
آن گاه فهمیدم آن مردی که دیدم آقا امام زمان بوده اند وایشان راه را برای مسلمان شدنم هموار کردند. امیدوارم که بار دیگر با ایشان ملاقات داشته باشم(۲۸۱).
(٣٩) امید وبشارت
آدمی به امید زنده است. انسان بی امید، مرده ای است متحرک. به گفته رسول خاتم (صلّی الله علیه وآله): اگر امید نبود مادری فرزند خود را شیر نمی داد وکسی درختی نمی کاشت(۲۸۲). بزرگ ترین خدمت گزاران عالم بشریت، همان اشخاصی هستند که توانستند بشر را امیدوار نگه دارند(۲۸۳).
دمیدن روح امید وبشارت به آینده ای روشن از بزرگترین جلوه های محبّت وهدیه های آن امام بزرگوار به مسلمین وشیعیان است او همگان را از ظلمت شب به سپیده صبح می خواند.
کشتی به گل نشسته انسان معاصر، آن هم در این عصر وانفسا وترانه دود وباروت، ظلم وستم، خشونت وتبعیض، توحش وبربریت، یأس وپوچی، بی نسیم انتظار مهدی، محال است به حرکت درآید. این کشتی را بی نام ویاد مصلح کل وموعود امت ها ومنجی انسان ها، توان حرکت نیست. نام ویاد مهدی (عج) هم چون روحی است در کالبد فسرده زمان وبهاری است در فصل یخبندان وهدیه ای الهی در متن سیاهی ها وپلشتی ها.
- یملأها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وعدوانا(۲۸۴)؛
زمین را سراسر قسط وعدل می کند، همان گونه که سراسر ستم ودشمنی شده است.
- وقتی که حضرت را دیدار کردم، سلام دادم وجوابی از سلام خودم بهتر شنیدم، سپس مرا مخاطب ساخت واحوال پرسی از مردم عراق کرد. عرض کردم:
آقای من، مردم عراق (شیعیان) در کمال ذلّت به سر می برند ومیان سایر مردم خوارند.
فرمود: ای پسر مهزیار! روزی فرا رسد که شما بر آنان مسلط گشته ومالک آنها باشید، به همان نحوه ای که امروز آنها بر شما مسلط شده اند آنها در آن روز ذلیل وخوار خواهند بود(۲۸۵).
(۴۰) انس وهم نشینی
امام به یاد همه انسان هاست اما آنانی که شیعیان اویند از این یاد، سهم بیشتری دارند. سهم وافر از آن کسانی است که همواره به یاد آن حضرت اند وبا دعا وتوسل وانجام تکالیف ووظایف خود، دل آن حضرت را شاد می کنند. وبه یاد او در مکان هایی که به نام ویاد آن حضرت است حضور می یابند.
امام با اینها مأنوس می شود ودر دل آنها جا می گیرد، تا آنجا که برخی از این جام لذت، شرب مدام دارند.

یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشی! * * * شاید که نگاهی کند آگاه نباشی!

- مرحوم آیت الله سید حسین قاضی (قدّس سرّه) نقل فرمودند:
در موعدی جمعی بودیم که به محضر حضرت بقیة الله (علیه السلام) رسیدیم. ایشان به ما نگاه می فرمودند واز افراد تفقّد می نمودند. به من فرمودند: شما چه می خواهید که من به شما بدهم؟
عرض کردم: می خواهم از همه این جمعیت به شما نزدیکتر باشم.
حضرت در کنار خود جایی باز کردند ومرا پهلوی خود نشاندند(۲۸۶).
- علی بن مهزیار افزود: چند روز در خدمت حضرت ماندم وبعد از آنکه به منتهای آرزوی خود رسیدم، اجازه گرفتم وبه طرف منزل بازگشتم(۲۸۷).
- حضرت (عج) فرمود: هفته ای نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم واز او دل جویی واحوال پرسی می کنم(۲۸۸).
- ناگاه دیدم آن درّ یگانه عالم امکان در کنار یکی از کسبه فقیر که طبق خربزه فروشی دارد نزول اجلال فرموده است.
... پس از آن روز، گاهی به دیدن آن مرد عامی خربزه فروش می رفتم وگاهی به او کمک می کردم.
روزی از او پرسیدم: آن آقا که فلان روز این جا نشسته بودند که هستند؟
گفت: او را نمی شناسم، مرد بسیار خوبی است گاه گاهی این جا می آید وکنار من می نشیند وبا من دوست شده، بعضی اوقات که وضع مالی من خوب نیست به من کمک می کند(۲۸۹).
- پس از مدتی که با حضرتش بودم خطاب به من فرمود: حسن، می خواهم بروم.
گفتم: کجا می روی؟ مراهم با خود ببر.
فرمود: نه، حسن این برنامه ای که با تو داشتم در تمام این مدت با احدی نداشتم سپس بعد از این تو، به احدی نیاز نداری وبه همین دستورها از نماز ودعا واوراد واذکار که به تو داده ام تا آخر عمل کن.
من شروع کردم به گریه والتماس کردن که مراهم با خود ببر، وحضرت فرمود:
مصلحت نیست وامر به ماندن نمود(۲۹۰).
- مطوفی بود به نام حاج حسین که چهل سال مکه رفته بود. سفر چهلمش با من بود بعد از طواف حج به من گفت: ای حاج حسین! اینک آقایم حاضر است ومی خواهد مرا ببرد وسه مطلب سفارش فرمود...(۲۹۱).
- مرحوم آیت الله العظمی خویی (ره) از یکی از طلاب خود واو از استادش شیخ عبد الله، داستان ملا محمد قزوینی، خادم مدرسه را که با طلاب با کمال شفقت ومهربانی رفتار می کرد، چنین نقل می فرمود: «... گاه به گاه خاطرم ملول می شود وهمّ وغم وحزن واندوه به من زورآور می شود، در این هنگام در نیمه شبی حضرت ولی عصر (عج) نزد من تشریف می آورد وبا بیانات دل نواز خود خاطر مرا شکفته وشادمان وهمّ وغم مرا برطرف می فرماید واز جمله اوقاتی که دلم بسیار گرفته شده بود وخاطرم بسی ملول وافسرده بود امروز بود. وامشب حسب العاده مولی تشریف آورده وچند دقیقه ای مرا تسلی داد، خاطرم را شاد ومسرور فرمود»(۲۹۲).
- حاج علی آقای حاج فتحعلی مدّت ها در قزوین میزبان حضرت آقای مجتهدی بودند وخاطره های بسیاری را از ایشان به خاطر دارند.
ایشان برای من نقل کردند:
شبی از شب ها حضرت آقای مجتهدی به من فرمودند که: امشب حال ملاقات ندارم. کسی را نپذیرید!
ساعتی گذشت وچند تن از سرشناسان قزوین که در علوم غریبه خصوصا جفر متبحّر بودند ومعروف بود که از شاگردان مبرّز مرحوم حافظیان هستند، به خانه ما مراجعه کردند وگفتند:
می خواهیم جعفر آقا را ملاقات کنیم!
به آنان گفتم که ایشان امشب کسی را نمی پذیرند!
آنها رفتند ولی ساعتی بعد مجدّدا مراجعه کردند وگفتند:
ما با علم جفر حساب کرده وبه این نتیجه رسیده ایم که الآن ایشان با حضرت ولی عصر - (ارواحنا فداه) - ملاقات دارند ومی خواهیم ایشان را زیارت کنیم!
من به خاطر رودربایستی که با آنان داشتم، علی رغم میل باطنی خود خدمت آقای مجتهدی رسیدم وپیغام آنان را بازگو کردم. ایشان با شنیدن مطالب آنان، بسیار برافروخته وخشمگین شدند وبا صدای بلند گفتند:
اگر این طور است که می گویند خوشا به احوالشان! اینها که قادرند ردّ پای حضرت را تا اینجا دنبال کنند از من چه می خواهند؟! بگویید بروند دنبال کارشان! در اینجا از این خبرها نیست(۲۹۳)!
- ساعت ده شب بود که پیوسته متذکر حضرت ولی عصر (عج) بودم، البته نه برای زیارتشان؛ زیرا که خود را لایق زیارت ایشان نمی دانستم. بیرون چادر متذکر بودم در حالی که هیچکس حضور نداشت ولی صدایی به زبان فارسی روان شنیدم که گفت: آقای حاج محمد علی! برگشتم ویا یک چهره منوّر، روحانی وآسمانی مواجه شدم.
گفت: بیا کنار دست من.
گفتم چشم ودر حقیقت به سوی ایشان کشیده شدم. کنارش نشستم فرمود:
امشب شب عرفه است، زیارت حضرت سید الشهدا وارد است، دلت می خواهد من یک زیارت بخوانم(۲۹۴)؟
- سید عبد الکریم کفاش، هر هفته حداقل یک بار خدمت امام زمان (علیه السلام) می رسید.
خودش می گفت: آقا از من سؤال کردند، سید کریم! اگر هفته ای یک بار ما را نبینی چه خواهی شد؟ عرض کردم: آقا جان می میرم.
فرمود: همین است که ما را می بینی(۲۹۵).
-... عالم، به ملا قاسم علی گفت: آن روزی که در تخت فولاد در تکیه میر بودی.
ملا قاسم علی پرسید: مگر آن شخص که بود؟
عالم گفت: آقا امام زمان (علیه السلام) بودند.
پرسید: شما از کجا می دانید که او امام زمان (علیه السلام) بود؟!
گفت: آقا هفته ای یک شب اینجا تشریف می آورند(۲۹۶).
(۴۱) نصیحت
السلام علیک ایها الولی الناصح(۲۹۷)؛ درود بر امامی که نصیحت گر وخیرخواه است.
- آقا شیخ باقر نجفی، از شخص صادقی که دلاّک بود، نقل می کند: ایشان پدر پیری داشت ودر خدمت گزاری او کوتاهی نمی کرد حتّی آن که خودش کنار مستراح برای او آب حاضر می کرد ومنتظر می ایستاد تا بیرون بیاید واو را به جای اولش برساند وخلاصه همیشه در خدمت او بود، مگر در شب های چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت. پس از مدّتی رفتن به مسجد سهله را هم ترک نمود.
از او پرسیدم: چرا رفتن به مسجد را ترک کرده ای؟
گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم وقتی شب چهارشنبه آخر رسید، جز نزدیک مغرب رفتن به آنجا برایم ممکن نشد؛ لذا تنها به طرف مسجد به راه افتادم.
شب شد ومن می رفتم تا این که فقط یک سوم راه باقی ماند. آن شب مهتابی بود ناگاه شخص عربی را دیدم که براستی سوار است وبه طرف من می آید. با خود گفتم: الان این عرب مرا برهنه می کند، وقتی به من رسید به زبان عربی بدوی با من سخن گفت واز مقصدم پرسید.
گفتم: به مسجد سهله می روم.
فرمود: خوراکی همراه خود داری؟
گفتم: نه
فرمود: دست در جیب خود ببر!
گفتم: چیزی ندارم.
باز همان سخن را به تندی تکرار فرمود، من هم دست خود را در جیبم کردم، مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم، ولی فراموش کرده بودم که به او بدهم ودر جیبم مانده بود.
آنگاه به من فرمود: «اوصیک بالعود» تا سه مرتبه (در زبان عربی بدوی، پدر پیر را عود می گویند) یعنی تو را نسبت به پدر پیر خود، سفارش می کنم) واز نظرم غایب گردید ومتوجّه شدم که ایشان حضرت مهدی (علیه السلام) بوده وهمچنین فهمیدم که آن حضرت راضی به جدایی من از پدرم، حتّی شب های چهارشنبه نیست، لذا دیگر به مسجد نرفتم(۲۹۸).
- سپس آقا رو به من کرد وفرمود: بیا این مبلغ پول را بگیر، به تهران بازگرد ودرس را نیز رها کرده وبه کاری که می گویم بپرداز. ضمنا ریاضت نباتی را نیز کنار بگذار. آنگاه خداحافظی فرمود واز در حجره بیرون رفت(۲۹۹).
- آیت الله سید محمد باقر ابطحی اصفهانی فرمودند: شبی در عالم رؤیا دیدم فضای مابین قم ومسجد جمکران گویا تمام چمن زار است ودارای درخت های سبز که مهتاب بر آن می تابید ونهرهای آب در آن جریان داشت. درختی را دیدم که دارای شاخه های بسیار جذّاب وسرسبز وصدای روح بخشی از میان آن به گوش می رسید که به ذهنم خطور کرد، صدای حضرت داود (علیه السلام) است.
در وسط آن درخت، جایگاهی بود که در آنجا آقایی نشسته وبه نظرم آمد که این آقا حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان (علیه السلام) است. صحبتی را به میان آوردم که از ذکر آن معذورم، زیرا اشاره به عهد وپیمانی بود وسپس عرض کردم: چه کنم که به شما قرب پیدا کنم؟ به زبان فارسی فرمود: عملت را عمل امام زمان قرار بده.
من به خاطرم این معنی رسید، یعنی: آنچه را به ذهنت می آید اگر امام زمان بود، عمل می کرد، تو هم همان را عمل کن. به عربی به حضرت عرض کردم: وهو الامل.
یعنی: این آرزوی من است. گفتم: چه کنم که در این امر موفّق باشم؟ به عربی جواب فرمود: الاخلاص فی العمل.
از خواب بیدار شدم، چراغ خاموش بود، قلم ودفتر حاضر کردم آن دو جمله سؤال وجواب را نوشتم.
فردا درباره این دو جمله سؤال وجواب، فکر کردم، به نظرم آمد: در جمله اول، حقیقت تشیع که پیروی از امام به حقّ باشد نهفته ودر جمله دوم، راه موفقیت را که همان توحید ذاتی وعملی باشد یافتم، این دو جمله توصیه حضرت بود که برای من وهمگان عبرت است(۳۰۰).
- احمد بن حسن بن ابی صالح خجندی مدتی در جستجو وطلب برآمد ودر شهرها گردش می کرد وجدیت واصرار داشت که به ملاقات آن حضرت مشرف شود، عاقبت نامه ای نوشت به آن حضرت بوسیله شیخ ابو القاسم حسین بن روح، مضمون نامه اینکه:
دل من شیفته جمال تو گشته وهمواره در فحص وطلب می کوشم، تمنّا دارم جوابی مرحمت فرمائید که قلب من ساکن شود ودستوری دراین باره فرمایید.
در جواب چنین توقیع فرمود:
«من بحث فقد طلب ومن طلب فقد ذلّ ومن ذلّ فقد أشاط ومن أشاط فقد اشرک».
هرکس بحث کند به طلب افتد وهرکس طلب کند به ذلت افتد وهرکس به ذلت افتد به غضب دچار شود یا به مهلکه افتد وهرکس غضب کند پس شرک آورده.
چون این جواب آمد قلب او ساکن شد ودست از طلب کشید وبه وطن خود باز گشت(۳۰۱).
(۴۲) درددل
آدمی پناهی می طلبد که در آغوش او آرام گیرد وبه راحتی گلایه ها ودرد دل هایش را بگوید وچه کسی بهتر از امام، همان که قطب عالم هستی است وبر اعمال ورفتار ما آگاهی واشراف تمام دارد وبه راستی چه آرامشی می آورد وقتی بدانی گوشی مهربان وسینه ای به وسعت همه دریاها، از تو به خودت مهربان تر است ودر غم تو محزون ودر شادی تو فرحناک است وسخنان ودرد دل های ترا می شنود، مشکل ترا، مشکل خودش می داند وبا راه دادنش به تو ودعای خیرش تو را به آرامش می رساند وآنچه را به صلاح تو باشد از خدا می خواهد ویا خود به اذن الله به تو عنایت می کند.
 - مهدی جان! امیدوارم این خودمانی حرف زدن را به حساب بی ادبی وخدای ناکرده بی احترامی من نسبت به خودت نگذاری من جدا فکر می کنم که تو نه تنها در وجود من بلکه در وجود همه ما مردم دنیا هستی. با ما زندگی می کنی وهمیشه وهمه جا همراه ما هستی، ولی دلی بینا می خواهد یعنی چشم دل می خواهد تا تو را بیابیم.
مهدی جان! زودتر بیا تا سکان معرفت را به دست بگیری واین کشتی پرآشوب وپر همهمه دنیا را از غرق شدن در امواج دریای آلودگی ها ومشکلات برهانی وبه ساحل قرب الهی برسانی.
دیگر نمی دانم چه بگویم ویا چه بنویسم چون فکر می کنم تمام حرفهای دلم را گفته ام وحالا احساس سبکی عجیبی می کنم وحالا فقط یک حرف می ماند آن هم تقاضای ظهور هرچه زودتر تو است.

دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را * * * دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ده روز مهر گردون افسانه است وافسون * * * نیکی به جای یاران فرصت شمار یار را
یا مهدی ادرکنی(۳۰۲)

- جانم فدای صبح دل آرای انتظار. یا رسول الله! یا علی! ویا حسین!... کاش من در زمان شما بودم تا می توانستم شما را یاری کنم.
این جمله ای است که من از بسیاری از دوستان وآشنایان می شنوم، اما نمی دانم به چه خاطر کمتر احساس می کنند که شما هم در زمان ما هستید وبه امر خدا غائب ومی شود شما را یاری کرد.
یا بقیة الله بعضی از مردم می گویند کاش من در زمان آن امامان بودم تا خود را فدای آنان می کردم، اما، من بارها از خود سؤال کرده ام مگر در این زمان نمی شود شما را یاری کنیم وبرای تعجیل در ظهورتان دعا.
ای حجة بن الحسن! نمی دانم با این دل سیاه وکوله باری از گناه که بر دوش دارم چگونه با تو سخنی بگویم.
با شمائی که پاکید واز تمام گناهان مبرّا. نمی دانم آیا اصلا به این درد دل ها وصحبت های من گوش خواهید کرد. البته از سخاوت، مروّت وبزرگواری شما مطمئنم اما از میزان ودرجه ایمان خود نامطمئن.
امامم! چند وقت پیش شنیدم که جوانی خواب شما را دیده ودر خواب به او فرموده بودید:
اگر جوانان شیعه به اندازه ای که تشنه یک لیوان آب خوردن هستند، خواستار من باشند وبرای ظهورم دعا کنند ظهور من قطعی می شود.
اما متأسفانه بعضی از جوانان آنقدر در منجلاب گناه فرورفته اند که حتی یک لحظه از سرگرمی های دنیا رهایی نمی یابند. مولایم! در سرتاسر جهان ظلم وستم رواج یافته وجوانان را به بیراهه می کشد.
قوم یهود که در زمان پیامبر (صلّی الله علیه وآله) بارها پیمان شکنی کردند وقلب پیامبر (صلّی الله علیه وآله) را به درد آوردند، باز نیرو یافته وبر مسلمانان ظلم می کند. آنها قبله اول مسلمین را تسخیر کرده اند وبر ساکنین آن نقطه از زمین ظلم می کنند. بارها شنیده ام که این قوم ظالم به دست مبارک شما نابود خواهند شد وتمام جهان از ظلم آنها رهایی خواهند یافت.
مولایم! کی می آیی تا قیصران وجبّاران ستم پیشه را از اریکه سلطنت به زیر اندازی وحق مظلوم را از ظالم بازستانی. ما شیعیان در زمان غیبت وظایف سنگینی به دوش داریم پس ای همرهان! مبادا در بیغوله های حزن انگیز وسوسه اسیر کردیم واز ایشان غافل شویم.
مبادا چشم از چلچراغ مقدّس رهبری برداریم.
مبادا فریاد استغاثه یاران مظلوم فلسطین را نشنیده انگاریم که آن روز مرگ خویشتن را خویش رقم زده ایم. ودر آخر از همه شیعیان مخصوصا جوانان استدعا دارم برای تعجیل در ظهور مولا ومرادمان وبرای برقراری عدل امام زمان (عج) بیش از بیش دعا کنند.

یا بن الحسن روحی فداک * * * متی ترینا ونریک

در انتظارم تا بیایی...
من خاک پایت را طوطیای چشم خواهم کرد
من در غبار دوری از تو گریه خواهم کرد
من از فراقت سخت دلگیرم(۳۰۳).
- نامه ای به امام زمان (ارواحنا فداه) ودرد دل کردن از دل خویش با امام زمان (ارواحنا فداه).
با عرض سلام حضور آقا امام زمان منجی عالم بشریت. آقا امام زمان! در این نامه می خواهم از درد دل خویش وانتظارات خود برای غروب کردن غیبت شما وطلوع کردن خورشید روشنایی بخش این عالم هستی به صحبت با شما بپردازم.
آقا امام زمان شنیده ام از طلبه ها واساتید بزرگوار، که هر شب جمعه اعمال تمام انسان ها را بازدید می کنید وآنهایی که اعمالشان خوب است وشما آنها را مشاهده می کنید، چهره شما را خنده وشادی فرا می گیرد وبرای سلامتی وبخشش گناهان آن انسانهایی که اعمالشان خوب است به درگاه خدا دعا می کنید.
امام آقا امام زمان! برات بمیرم وقتی که اعمال انسان های بد را مشاهده می کنید قلبتان می شکند واشک از چشمانتان جاری می شود.
آقا جان! می خواهم بدانم که من از آن دسته انسان ها هستم که شما را خوشحال می کنم یا از آن دسته که قلب شما را می شکنم. امیدوارم که از دسته بدان نباشم، زیرا می دانم که جای آنها در جهنم است.
آقا می خواهم بدانم که چرا شما ظهور نمی کنید تا با روشنایی جمالتان دل ما شیعیان علی بن ابیطالب (علیه السلام) را خوشحال نمایید وظلمت وتاریکی این شب طولانی را خاتمه دهید.
آقا، امام زمان می خواهم بدانم کی ظهور می کنید که ما شیعیان همه دسته جمعی برویم مدینه کنار قبرستان بقیع وقبر گمشده مادرت زهرا (س) را پیدا کنیم. وهمه شیعیان آستین بالا بزنیم وآجر برداریم ویک ضریحی بسازیم وبه دور این ضریح چرخ بزنیم وتکرار کنیم. «دوای دردم، بی بی دورت بگردم.»
بالاخره در آخر نامه ام به شما می نویسم که هرچه زودتر طلوع کنید واین ظلمت وتاریکی را روشن نمایید تا چشم ما همه شیعیان از جمال پر نور شما منور شود(۳۰۴).
- امشب شب مسابقه است خدایا در این دیار غربت چه کسی را پیدا کنم تا دلدارم باشد؟
از که بخواهم درمان دردم شود؟ که را بخوانم تا دستم را بگیرد؟
ای خدا! خدای بزرگ! رحیم! رئوف! قوی! عزیز! تو که می دانی از دست بنده تنهایت کاری برنمی آید.
خدایا! مرا ببین، ببین که رنجور وبی چاره افتاده ام، ببین که سرگردانم، خودت به فریادم برس. در اوج ناامیدی یکی از تکه های شکسته دلم افتاد وطنینی افکند. فکر کنم روی سنگفرش امید افتاد. یاد حرف مولایم حجة بن الحسن (علیه السلام) افتادم که فرموده است:
«ما شما را فراموش نمی کنیم»(۳۰۵).
- یا ابا صالح المهدی! ای امام منتظران، ای امید ناامیدان، ای نوای بینوایان، ای دوای دردمندان، ای پناه مستمندان، ای باب یتیمان، ای فروغ بی پایان، ای محبوب عارفان، ای معشوق عاشقان، ای منتقم خون شهیدان، ای شفای مجروحان، ای زمزمه کروبیان، ای یوسف جهانیان، ای منتقم خون شهیدان، ای شفای مجروحان، ای زمزمه کروبیان، ای امام زمان، ای بقیة الله، جهان به امید این است که این ناله های جانسوز فراق مقبول درگاه تو افتد وتشنگان دیدارت را از شرب طهور وصال جرعه ای بنوشانی

بینوایم، نوای من، مهدی است * * * دردمندم، دوای من، مهدی است
من غریبم در این زمان، ولی * * * مونس وآشنای من، مهدی است
گرچه از داغ هجر می سوزم * * * راضیم، چون شفای من مهدی است
گه به یادش ز خواب برخیزم * * * نیمه شب دعای من، مهدی است
من نخواهم بهشت، بی مهدی * * * جنّت با صفای من، مهدی است
در دم مرگ با ولایت او * * * آخرین حرف نای من، مهدی است
چون قیامت ز خاک برخیزم * * * اندر آنجا ندای من، مهدی است
آن که در روز حشر می بخشد * * * از عنایت خطای من، مهدی است(۳۰۶)

- مقام معظم رهبری: آخرین جمله را هم به امام ومقتدای خودمان ولی عصر (عج) عرض کنیم: ای سید ومولای ما، پیش خدای خود گواهی بده که در راه خدا، تا آخرین نفس ایستاده ایم وبزرگترین آرزو وافتخار بنده این است که در این راه پرافتخار وپرفیض وپربهجت، جان خود را تقدیم کنم(۳۰۷).
(۴۳) دیدار
داستان های معتبر وارزنده ودرس آموز فراوانی است مبنی بر این که حضرت با برخی از دوستداران خود دیدار دارد(۳۰۸). در میان آن ها داستان های خوبی از بزرگان هست که می تواند بسیار درس آموز وتأثیرگذار واحساس برانگیز باشد.
داستان هایی هم چون داستان علی بن مهزیار(۳۰۹)، حاج علی بغدادی(۳۱۰)، حسن بن مثله جمکرانی(۳۱۱)، اسماعیل هرقلی(۳۱۲)، علاّمه بحر العلوم(۳۱۳)، سید بن طاووس(۳۱۴)، شیخ انصاری(۳۱۵)، جعفر نعلبند(۳۱۶) و....
ناگفته نماند که در این مورد، هر ادّعایی را از هر کسی نمی توان پذیرفت؛ چه، آن را که خبر شد، خبری باز نیامد. هزار نکته باریک تر ز مو این جا است. چه بسیار دیدارهایی که به صورت مکاشفه بوده ونه بیداری ویا با یکی از رجال الغیب ویاران حضرت صورت گرفت ودیدار کننده به توهم خود چنین پنداشته که حضرت است. والبته چه بسا در این بین، بعضی دوستان نادان ویا دشمنان دانا، حکایت های بی اساس جعل کرده وبه خاطر بعضی سوء استفاده ها به برخی افراد نسبت دهند.
البته مدعیان دروغگو وشیاد هم کم نیستند، در این مورد هشدار یکی از فرهیختگان ومسئولین با سابقه نظام، شنیدنی است:
«مدّعیان دروغگو وشیاد بسیارند، ساده اندیشی در این باب، به خصوص برای نوجوانان بسیار خطرناک است.
نمونه های فراوانی از این گونه، در عصر حاضر دیده وشنیده شده که در اینجا مجالی برای ذکر آنها نیست، تنها یک نمونه کافی است که مشخص شود خطر تا چه اندازه جدّی است وشیادان در این باره تا کجا پیش می روند:
یکی از مدعیان ارتباط با امام عصر (علیه السلام) در زمان حیات امام خمینی (قدّس سرّه) با یکی از مسؤولان بلند پایه جمهوری اسلامی تماس گرفته، می گوید: پیغامی از حضرت بقیة الله (علیه السلام) برای امام دارم که باید حضوری به ایشان عرض کنم.
گویا آن مسؤول بلند پایه باور کرده بود که مدّعی راست می گوید. لذا جریان را به اطلاع امام خمینی (قدّس سرّه) می رساند.
امام در پاسخ می فرمایند: به او بگویید: «من کور باطن هستم - اشاره به اینکه بی دلیل چیزی را نمی پذیرم - سه سؤال از وی بکنید وبگویید: اگر با ولی عصر (علیه السلام) ارتباط دارد، ابتدا پاسخ این سؤال ها را بیاورد، بعد پیغام آن حضرت را بگوید:
سؤال نخست: من یک چیزی را دوست دارم، آن چیست(۳۱۷)؟
سؤال دوم: چیزی را گم کرده ام، کجاست(۳۱۸)؟
سؤال سوم: ربط حادث به قدیم چگونه است؟
امّا مدعی - یا مدعیان - به جای پاسخ به پرسش های امام، نامه ای سراسر اهانت به ایشان می نویسند که چرا از واسطه ولی عصر (علیه السلام) برای اثبات ادعایش دلیل وبرهان می خواهد!
امام نامه را می فرستند که در جلسه سران قوا خوانده شود تا...».
در این داستان چند نکته بسیار آموزنده وجود دارد:
١ - هشدار به جوانان، وقتی که مدّعیان دروغین در صدد اغوای شخصی مانند حضرت امام (قدّس سرّه) باشند، فریب دادن جوانان ساده لوح برای آنان بسیار آسان است.
٢ - ادعای ارتباط با امام عصر (علیه السلام) آسان است. هر کس می تواند این ادعا را داشته باشد، مهم این است که مدّعی می تواند ادعای خود را با دلیل اثبات کند، یا نمی تواند؟ وبالاخره تصدیق وتکذیب مدّعی باید متّکی به دلیل وبرهان باشد.
٣ - دلیلی می تواند ارتباط مدّعی را اثبات کند که حاکی از ارتباط با عالم غیب باشد، لذا امام (قدّس سرّه) سؤال های خود را به گونه ای طراحی کرده اند که حتّی برای کسانی که از طریق علوم غریبه قادر به تشخیص ضمیر افراد هستند، پاسخ دادن به همه آنها ممکن نیست»(۳۱۹).
در هر حال در این گونه ادعاها ونقل ها باید به شدّت هشیار ومراقب بود ودانست که عنقاء شکار هرکس نشود.
نکته پایانی که ذکرش در این جا ضروری است، این است که از ما، عمل به تکلیف را خواسته اند ودیدن حضرت (عج)، تکلیف نیست. دیدار حضرت، گرچه بدون شک، توفیق بزرگی است، امّا ما مکلّف به آن نشده ایم. در داستان های متعدّدی، حضرت، خود، به همین نکته اشاره می فرماید وتقوا ودین مداری را از شیعیان ودوستداران خود می خواهد، نه جست وجوی ملاقات با آن حضرت را. عاشق راحتی معشوق را می خواهد، وزمینه آمدن او را فراهم می سازد وخواسته هایش را که هدایت انسان ها وبهبود وضع جامعه است، گردن می نهد. آن که فقط می خواهد امام را ببیند، عاشق نیست، خودخواه است! می باید به مسأله ملاقات ودیدار با حضرت، نگاه دیگر وعمیق تری داشت. چشم ها را باید شست جور دگر باید دید.
به قول شیخ شبستری:

چو تو در معرفت چون طفل مهدی * * * چه دانی قدر علم وفضل مهدی (ع)
به نور علم می کن دیده روشن * * * که تا بتوانی اش هر لحظه دیدن
اگر در جهل خود دائم نشینی * * * چو مهدی پیش ات آید هم نبینی
* * *

از این ها که بگذریم موارد چهل وچندگانه یاد شده(۳۲۰) را در سه عنوان «یاد» و«مدد» و«دیدار» می توان جمع کرد.
١ - یاد
١ - نامیدن ٢ - سلام ٣ - مصافحه ومعانقه ۴ - پاسداری ۵ - غمخواری ۶ - دعا بر دوستداران خود ٧ - آمین بر دعاهای دوستداران خود ٨ - نامه ٩ - عیادت ١٠ - تشییع ١١ - دفع بلا ١٢ - پیام ١٣ - مسجدها ومقام ها ١۴ - همسفره شدن ١۵ - وفا ١۶ - هدیه ١٧ - تجلی ١٨ - حضور در میان مردم ومراسم حج ١٩ - تشنه دیدار ٢٠ - جذبه ٢١ - انس وهم نشینی.
٢ - مدد
١ - نیابت ووکالت ٢ - تعلیم ٣ - تألیف ۴ - درس آموزی ۵ - از غربت تا حکومت ۶ - فریادرسی ٧ - حمایت ٨ - راهبری ٩ - هدایت ١٠ - شفا ١١ - تذکر ١٢ - عمل نیابی ١٣ - اتمام حجت ١۴ - رستگاری ١۵ - عهده داری ١۶ - عریضه ١٧ - حکمت ١٨ - تربیت ١٩ - امید وبشارت ٢٠ - نصیحت ٢١ - درددل.
٣ - دیدار
داستان هایی معتبر، ارزنده وسازنده.

این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتیم * * * حرفی است کز هزاران اندر عبارت آمد
[ضمائم]

اضطرار به امام

١. اهمیت امامت
شیعه با اعتقاد به امامت گره خورده است وبا این طرح، راه خویش را در تاریخ آغاز کرده ودر این راه رنج ها برده است، تا آن جا که به اعتراف برخی پژوهش گران(۳۲۱) آن قدر که در این راه شمشیر کشیده شد وجان فشانی شد، در هیچ برهه ای از زمان ودر مورد هیچ یک از دیگر آموزه های دین، شمشیر زده نشده وجان فشانی نشده است.
این جان فشانی واهتمام، از آن جا برخاسته که به گفته قرآن، امام مکمل دین ومتمّم همه نعمت هایی است که خداوند در هستی قرار داده است(۳۲۲). رسول بزرگ (صلّی الله علیه وآله) آن قدر که به این امر سفارش می کرد به هیچ یک از امور دیگر سفارش نمی کرد(۳۲۳) وآن قدر که برای این مهم از اولین روزهای دعوت علنی تا آخرین لحظات عمرش در بستر بیماری، گام برمی داشت واقدام می کرد، برای هیچ کار دیگری اقدام نمی کرد وزمینه سازی نمی نمود(۳۲۴).
امروز ودر این نسل، ما امامت را پذیرفته ایم، ولی هنوز برای بسیاری از ما، طرح امامت ودر نتیجه، بحث امام زمان (عج) گنگ ومبهم می باشد وبه صورت میراثی از آن پاسداری می شود. میراثی که هنوز عمق وضرورتش را نچشیده ایم.
طرح هایی که امامت را برای چند نسل براساس نص وسنت می گیرند وسپس شورایی حسابش می کنند. وطرح هایی که امامت را در حد رهبری تفسیر می کنند وشرایطش را حذف می کنند، خواه از نسل علی (علیه السلام) یا دیگری وطرح هایی که امامت را موروثی وسلطنتی ونور چشم بازی خیال می کنند. وطرح هایی که امامت را غیرقابل تحلیل می شناسند وبراساس تعبد با تمام ابهامش باورش می کنند. تمام این طرح ها، امامت را نفهمیده اند وجایگاه وبنیادهایش را نشناخته اند ودر تاریکی تیر انداخته اند.
شاید این همه تفسیر وتأویل از آن جا مایه می گیرد که ما حکومت ها را در همین اشکال موجود دنبال می کنیم ودر میان همین سیستم ها نقد می زنیم واز آن جا که هیچ کدام از این ها با امامت نمی خواند یا از کنار آن می گذریم یا آن را تخفیف می دهیم تا مورد قبول روشنفکران قرار گیرد.
شاید این گمان ها از این جا برخاسته اند که ما امامت را مبهم طرح کرده ایم وآثار ومرزها واثراتش را نشان نداده ایم واین طرح حکومتی را جدی نگرفته ایم.
اگر ما جایگاه امامت را بشناسیم وضرورتش را لمس کنیم، براساس همان ضرورت، وجود امام زمان (عج) را احساس می کنیم واز زیربار اشکال های بنی اسراییلی، آزاد می شویم وبراساس همان ضرورت واحساس به عشقی از امام می رسیم. آن هم نه عشقی ساده وسطحی، که عشق شکل گرفته وجهت یافته وتبدیل شده به حرکت وبه سازندگی مهره هایی که این حکومت سنگین وبلند به آن احتیاج دارد.
٢. جایگاه طرح امامت
با پذیرش اعتقاد به خدا وضرورت وحی ورسالت، به امامت می رسیم. با پذیرش واثبات این نکته که خدایی هست وما محتاج اوییم که: ﴿یا أَیهَا اَلنّاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَراءُ إِلَی اَللهِ﴾(۳۲۵) از حکم وخواسته او می پرسیم وبه ضرورت وحی ودین واضطرار به رسول وحجت می رسیم. این همان جریانی است که در اذان ودعا نیز نشان دارد.
در اذان با تکبیر به توحید می رسی وادامه توحید رسالت است وادامه رسالت، امامت، چه واجب بدانی چه ندانی، چراکه دست آورد رسول احتیاج به وصی ومبین وپاسداری دارد.
در دعا نیز می خوانیم: اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک، اللهمّ عرفنی رسولک... اللهم عرفنی حجتک...(۳۲۶).
ارتباط ضرورت حجت با ضرورت وحی واضطرار وافتقار الی الله، ارتباطی اساسی وتنگاتنگ است. بحث ضرورت واضطرار به حجت، به دنبال اضطرار به خدا وغیب ومعاد ووحی مطرح می شود ومی بینیم که مرحوم کلینی در کافی، بحث را با همین عنوان دقیق وحساب شده «باب الاضطرار الی الحجة» آغاز کرده است.
این خلاصه احتیاج به توضیح دارد: با درک ضرورت واضطرار به دین - ونه انتظار از دین - که برخاسته از این نکته است که امکانات حسی، تجربی، عقلی وقلبی وغریزی آدمی، پاسخ گوی روابط عظیم انسان با خودش وبا اشیاء وافراد آن هم با توجه به قدر واستمرار وارتباطهای محتمل انسان با عوالم دیگر نیست وبه ناتوانی ونارسایی این نیروها وامکانات برای این انسان بیشتر از هفتاد سال رسیدیم. ناچار ضرورت وحی ودین مطرح می شود ودر فرض ضرورت، دیگر تحلیل های فرویدی ویونگی واریک فرومی یا تحلیل های طبقاتی وتاریخی جایگاهی نخواهد داشت. چون این ها آن جایی مطرح می شوند که دین، ریشه در ضرورت نداشته باشد وآن جاست که باید جواب داد چرا امری غیرضروری این گونه در زندگی انسان از گذشته تا حال تأثیرگذار یا مطرح بوده است. با این احتمال واضطرار به وحی ومذهب، دیگر مذهب امر معقول یا یک راه از میان تمامی راه ها نیست که مذهب تنها راه است؛ وحداقل این چنین مذهبی، تمامی روابط انسان با خود، با اشیاء وبا افراد دیگر است وبرای این انسانی که تجربه وعلم نمی تواند پاسخ گوی روابط این آب ونان وخوابیدن با دنیاهای محتمل با روابط احتمالی پیچیده باشد، حداقل مذهب در حوزه حیرت ها ویا احکام وشرایع نیست، بلکه تمامی زندگی عادی است. اگر ما از اثبات خدا ومعاد ووحی به احتیاج به خدا ومعاد ووحی روی بیاوریم وبا این افتقار واضطرار آغاز کنیم، دیگر به انتظار از دین نمی پردازیم؛ چون انتظار یک حالت است واضطرار یک واقعیت. چه بسا تو هیچ انتظاری هم از دین نداشته باشی، اما این رسول است که با تو کار دارد وشروع کننده است. دین با رسول آغاز می شود ورسول با دگرگون کردن تلقی انسان از خویش، اضطرار به مذهب واحتیاج به دین را در جان انسان می نشاند. حتی اگر اعراض کند ویا انگشت در گوش خود بگذارد. آن جا که دین با رسول آغاز می شود، دیگر از انسان نمی پرسند که از دین چه انتظاری داری که می گویند: تو محتاجی، تو مفتقری، تو مضطری. ﴿أَنْتُمُ اَلْفُقَراءُ إِلَی اَللهِ واَللهُ هُوَ اَلْغَنِی اَلْحَمِیدُ﴾(۳۲۷) آزاداندیش ترین دین شناسان چون از این نقطه که ضرورت یا عدم ضرورت دین است، آغاز نکرده اند، گرفتار شده اند ودر واقع با این پیش فرض که دین ضروری نیست ویک راه در کنار دیگر راه هاست، به تحلیل آن پرداخته اند ودر حد یک امر قدسی به آن روی آورده اند وهمین پیش فرض برای گرفتاری آن ها کافی است. چون فرض دیگری هم هست وآن ضرورت واضطرار به دین است وآن هم با این احتمال که آدمی بیشتر از هفتاد سال استعداد دارد وبیش از یک زندگی راحت ودام پروری بزرگ به او امکانات داده اند.
در هر حال با این بینش از قدر واستمرار وارتباط انسان، به اضطرار وضرورت وحی ومعاد ورسول می رسیم وبا رسول پیوند می خوریم وبه همان دلیل که به وحی ورسول محتاجیم، به امام وحجت هم محتاجیم که امامت ادامه رسالت است؛ چون به شهادت قرآن دو چیز مانع از کفر آدمی است. یکی قرآن، ودیگری، وجود رسول. ﴿کیفَ تَکفُرُونَ وأَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکمْ آیاتُ اَللهِ وفِیکمْ رَسُولُهُ﴾(۳۲۸)
به شهادت این آیه، معلوم می شود که دو چیز موجب حفظ مردم ومانع از کفر است.
اول، تلاوت آیات ودوم، وجود پیامبر. پس باید پس از پیامبر، وصی وخلیفه ای باشد که مانند پیامبر، حافظ امت باشد وکتاب خدا به تنهایی کافی نیست. افزون بر این که کتاب خدا، شامل همه قوانین نیست، بلکه به سنت پیامبر نیز احتیاج داریم وپس از پیامبر باید به باب علم او یعنی علی (علیه السلام) وعترت پیامبر مراجعه کرد. آنانی که فریاد حسبنا کتاب الله سر دادند، می دانستند که این کلام مخالف خود کتاب است که قرآن می گوید: ﴿أَطِیعُوا اَللهَ وأَطِیعُوا اَلرَّسُولَ﴾(۳۲۹). ومی گوید: ﴿ما ینْطِقُ عَنِ اَلْهَوی﴾(۳۳۰).
٣. ضرورت امامت
امام شئونی دارد(۳۳۱) که از جمله آن ها پیشوایی ورهبری جامعه است. امامت که همان پیشوایی وجلوداری است، طرح سیاسی شیعه برای اداره جامعه است. در نگاه شیعه، آدمی هم چنان که مضطر به وحی است، مضطر به امام معصوم نیز هست.
این اضطرار وضرورت از طرق مختلفی قابل استدلال است(۳۳۲). آن چه در این جا آورده می شود، نگاه به مسأله از منظر دیگری است. در این نگاه، ضرورت امامت واضطرار به حجت از دو طریق دیگر بررسی شده است. یکی، اهداف حکومت ودیگری، قلمروی حکومت.
١ - ٣. اهداف حکومت
امروزه اهداف حکومت ها در آزادی وامنیت ورفاه وبهداشت وآموزش خلاصه می شود(۳۳۳). اگر اهداف حکومت ها فقط همین ها باشد، احتیاجی به طرح امامت ورهبری شیعه نیست که همان شورا وانتخاب، راه گشا است. اما اگر اهداف حکومت را رشد انسان ها در تمامی ابعاد واستعدادها بدانیم یعنی همان که قرآن گوشزد می کند(۳۳۴). واین که به آدمی بیاموزند که چگونه با حواس، احساس، فکر، عقل، قلب، وهم وخیال خود برخورد کند وبه او هدایت وفرقان ومیزان را ارزانی کنند واو را برای تمامی رابطه های محتمل ویا مظنون ویا متیقن آماده سازند آن وقت چاره ای جز پیوند با امامت شیعه وامام معصوم نیست. این رهبری وسرپرست، هدفی بالاتر از امنیت وپاسداری وبالاتر از رفاه وپرستاری دارد. این رهبری با هدف آموزگاری وشکوفا کردن استعدادهای انسان وبا هدف تشکیل جامعه انسانی براساس قسط(۳۳۵) همراه است.
حکومت هایی که جامعه انسانی را تا سرحد یک دام پروری بزرگ پایین می آورند، نه تنها به این همه وحی وکتاب وپیامبر وامام نیازی ندارند که حتی به عقل - قوه سنجش وانتخاب - هم نیازی نیست که عقل هم زیادی است وتنها غرایز وفکر - قوه نتیجه گیری - وتجربه برای او کافی است. این چنین حکومت هایی نه تنها اسلامی که انسانی هم نیست؛ چون این اهداف با اندازه های عظیم انسان ناسازگار است.
اگر اهداف حکومت را هدایت انسان در تمامی ابعاد وهم، حس، فکر، عقل، قلب وروح او بدانیم، آن وقت باید به کسی روی بیاوریم که به این همه آگاه است واز تمامی کشش ها وجاذبه ها آزاد است وترکیب آگاهی وآزادی همان عصمتی است که در ادبیات سیاسی شیعه مطرح است وعصمت، ملاک انتخاب حاکمی است که مردم به آن راه ندارند؛ چون نه از دل ها آگاهند ونه بر فردا مسلط هستند.
امام از ما به ما ومصالح ما آگاه تر ونسبت به ما از ما مهربان تر است(۳۳۶). چون آگاهی او شهودی ووجودی است ومحبت او غریزی ومحدود نیست که ربوبی ومحیط است.
با تغییر اهداف حکومت، معیار انتخاب وروش انتخاب تفاوت می کند. این چنین اهداف بلندی، معیار وروش دیگری را می طلبد؛ همان معیار وروشی که در تفکر غنی وبینش عمیق شیعه مطرح است. همین است که دین مرضی - خداپسند - دین همراه مقام ولایت است. ﴿ورَضِیتُ لَکمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً﴾(۳۳۷).
حکومتی که می خواهد پاسدار امنیت ورفاه باشد، می تواند با شورا وانتخاب مردم مشخص شود، اما حکومتی که هدف هدایت، رحمت، بینات، میزان وفرقان را دارد وتمامی نسل ها را در نظر می گیرد وتمامی عوالم وبیشتر از هفتاد سال دنیا را ملاحظه می کند، پایه ها وریشه های دیگری را می طلبد. پایه هایی که ریشه در درک ضرورت واضطرار آدمی به حجت وامام دارد وبا تسلیم واطاعت به همراهی ومعیت او می رسد واز تقدم وتأخر نجات می یابد، که: «فالراغب عنکم مارق واللازم لکم لاحق والمقصّر فی حقکم زاهق» «فمعکم معکم لا مع غیرکم»(۳۳۸).
٢ - ٣. قلمروی حکومت
قلمروی حکومت تا کجاست؟ تنها در محدوده خانه وجامعه وهفتاد سال دنیا یا در وسعت هستی وتا بی نهایت عمر انسان؟ اگر تنها در محدوده همین دنیا و۶٠ سال باشد، نه تنها هیچ نیازی به امام نیست که به وحی وکتاب وپیامبر هم نیازی نیست؛ چون برای روشن کردن یک چراغ فتیله ای، احتیاجی به نیروی اتمی نیست. این محدوده نیاز به این همه استعدادهای فردی واجتماعی وعالی ندارد. بلکه غرایز کافی است وبه بیش از آن نیازی نیست.
اما برای انسان مستمر ومرتبط با تمامی عوالم متیقن ومحتمل ومظنون که از استعدادهای او برداشت می شود، چاره ای جز پیوند با آگاهی که به تمامی این مجموعه آگاه باشد، نیست. آدمی بیش از هفتاد سال است وقلمروی حکومت او وسیع تر از خانه وجامعه ودنیاست، پس حاکمی می خواهد که بر این مجموعه آگاه باشد وبر این مجموعه مسلط باشد. اگر قدر واستمرار وارتباط انسان ملاحظه نشود، می توان به همین حکومت ها با این شکل وشمایل های استبدادی وقراردادی وحکومت فلاسفه ودانشمندان ونخبگان دل خوش کرد وبا روش های گوناگون به کنترل حاکم پرداخت واو را به کار مردم کشاند. اما اگر انسان در رابطه ای دیگر مطرح شود ودر وسعتی دیگر بررسی شود، ناچار موضوع وشکل مسأله به طور کلی دگرگون خواهد شد.
وداستان هم به واقع چنین است که انسان در هستی وکل نظام جهانی مطرح است.
مسأله این است که انسان هم استمرار دارد وهم در این استمرار، اتصال وپیوند دارد، پیوندی با جامعه وپیوندی با کل نظام وبا کل هستی. این تنگ چشمی است که انسان فقط در محدوده جامعه وهفتاد سال دنیا مطرح شود، همین طرح غلط ومحدود است که دیدگاه او را در مسأله حکومت ورهبری، محدود وتاریک می سازد. اگر این دید محدود وطرح غلط را کنار بگذاریم وانسان را در کل هستی مطرح کنیم، ناچار این انسان با این پیوند وارتباط به حکومتی نیاز دارد هماهنگ با نظام هستی وبه حاکمی نیاز دارد آگاه به این نظام وبه قانونی نیاز دارد منبعث از این نظام وواقعیت. این چنین حکومت وقانون وحاکمی، مردمی، انسانی، واقعی وحقیقی خواهد بود. در این دیدگاه وبا این بینش وسیع ومترقی است که طرح امامت شیعه جان می گیرد ومفهوم می شود. در این بینش، حکومت، امامت است وحاکم، امام وقانون، قانونی هماهنگ با کل این نظام. در این دید حاکم باید به تمام روابط انسان با هستی آگاه باشد واز تمام نظام باخبر باشد وگذشته از این آگاهی، باید از جذبه ها وکشش ها آزاد باشد که خلق را به راهی دیگر نکشد وشتر حکومت را بر در خانه خویش نخواباند.
جمع این آگاهی وآزادی می شود همان عصمت که ملاک انتخاب حاکم است ودر هنگامی که معصوم را نپذیرفتند، کار ولی فقیه - آن هم فقیهی که نشانه ها وعلایمش را خود معصوم بیان کرده است - این است که این زمینه ها را فراهم کند وبه معصوم دعوت نماید وپرچم او را برافرازد وبا تربیت مهره های کارآمد ودگرگون کردن تلقی توده ها وتشکیل حکومت دینی، زمینه ساز ظهور آن حضرت وحکومت جهانی وفراگیر او باشد.
در هر حال، این چنین طرحی می شود طرح حکومتی تشیع واین چنین طرحی با چنین بینش وسیع ومترقی، سزاوار این همه خون در تاریخ واین همه شور وحماسه در جامعه انسانی است. ما امامت شیعه وطرح حکومتی تشیع را فقط این گونه می توانیم بفهمیم ودر این جایگاه می توانیم لمس کنیم. یک مسأله مهم این که این حاکم را تحمیل نمی کنند، فقط در دسترس می گذارند. این تویی که باید آن را کشف کنی وبرداری. تویی که برای استخراج نفت چراغت وسوخت کارخانه ها وماشین هایت این قدر کوشایی وکشف می کنی وبهره برمی داری، باید به خاطر نیاز عظیم تری که نیاز تو را در هستی تأمین می کنند وتو را وجامعه ات را از سطح دام پروری بالا می آورد، بکوشی وبرای این کوشش مهره هایش را بسازی وافرادش را آماده کنی.
خدا برای انسانی که در هستی طرح شده وبا کل نظام رابطه دارد، حاکمی انتخاب کرده ودر دسترس گذاشته است واو را با ملاک عصمت یعنی آگاهی وآزادی همراه ساخته است تا در هر دوره، آن ها که می خواهند به پاخیزند ومهره هایش را فراهم سازند.
امامت، طرح آن هایی است که در این زندان نمانده اند وانسان را در جایگاه خودش طرح کرده اند وامام جلودار کسانی است که جلوتر از زمان را می خواهند. چون امام براساس واقعیت هایی، حکومت ورهبری می کند که هنوز علوم انسانی آن را کشف نکرده اند وجلوتر از علم وجلوتر از زمان وآگاهی انسان است؛ چون چنین امامی ضرورت دارد. پس وجود دارد وچنین امامی را تو باید کشف کنی وچنان امامتی را تو باید زمینه ساز باشی.
بااین بینش، تولد چنین امامی یک ضرورت است، حتی اگر تمامی تاریخ بر آن بشورند وتمامی قدرت ها وحکومت ها آن را نخواهند حکومت هایی که در چارچوبه منافع خویش ویا در محدوده هفتاد سال دنیا حکمران هستند وانسان ها را به بیگاری کشیده اند وآن ها را تا سرحد یک جامعه دام پروری به ابتذال کشانده اند ودر مداری بسته به چرخ انداخته اند.
این امام ضرورت دارد. پس وجود دارد. پس متولد می شود، در حالی که تمام قدرت ها وچشم های خلیفه عباسی برای نابود کردنش بیدار نشسته اند؛ که موسی در دامن فرعون بزرگ می شود ودر حقیقت، فرعون های حاکم تاریخ، خود زادگاه موساهای تاریخ هستند. موساهایی که حکومت محدود آن ها را درهم می شکنند وانسان را در جایگاه خودش در هستی رهبری می کنند تا تمامی رابطه های انسان، حساب شده وهماهنگ باشد. ما تولد چنین امامی را پیش از آن که از دهان تاریخ وشهادت تاریخ بشنویم، از شهادت همین ضرورت شنیده ایم وباور کرده ایم که انسان در این هستی، پیوند ورابطه دارد وبه این رابطه ها آگاهی ندارد.
پس رسالتی می خواهد وامامتی؛ رسالتی که قانون این رابطه ها را بیاورد وامامتی که در هر نسل جلودار آن ها وامام زمان شان باشد.
کسانی که این گونه اضطرار به ولی را احساس کرده اند، می توانند از جان ومال خود در راه این حق عظیم وپیمان الهی بگذرند وهستی خود را فدای امام کنند وهم چون یاران حسین (علیه السلام) جلوی او سرخ وگلی ظاهر شوند(۳۳۹)؛ که بدون ولی، زندگی محدود وکور است وبا او مرگ، استمرار وحیات جاوید است(۳۴۰). این بینش، آثار زیادی دارد ونه تنها بر انتظار ما از حجت وانتظار ما برای حجت مؤثر است که بر تربیت واخلاق وسیاست وحقوق واقتصاد نیز تأثیرگذار است وتربیت واخلاق دیگری را می طلبد که در جای دیگری باید از آن گفت وگو کرد.
معرفت ومحبت به امام
ذکر این نکته ضروری است که آنچه در این نوشته از آن گفت وگو شده، تنها جلوه های محبت امام زمان (عج) است واین نباید ما را از دیگر شئون امام غافل کند ویا این توهم را پیش آورد که شأن امام، محدود به همین ها است.
ما معتقدیم، امامت ادامه رسالت وامام، خلیفه ووصی رسول (صلّی الله علیه وآله) است. وتمام ویژگی ها وشئون او را به غیر از دریافت وحی، دارا می باشد.
امام واسطه فیض، مبین وحی، حافظ دین، راهبر مردم ووسیله هدایت انسان ها است.
به شهادت حدیث متواتر ثقلین، هدایت بدون عترت محال است. «ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».
ازاین رو با توجه به داستان هایی که آورده می شود، نباید این توهم پیش آید که امام.
تنها برای این است که گم گشته واز راه مانده ای را به مقصد برساند ویا درمانده ای را دستگیری کند ویا مریضی را شفا دهد. از امام تنها یک دارالشفا ساختن ویا او را محدود به همین ها دانستن، دور از معرفت به شأن امام وبینش عمیق نسبت به آن بزرگواران است.
برای آشنایی بیشتر با مقامات وشئون اهل بیت (علیهم السلام) بهتر است نگاهی به زیارت جامعه وبرخی روایاتی که در مجامع روایی از جمله کتاب کافی آمده است، بیاندازیم. ما در اینجا به ذکر یک روایت بسنده می کنیم. در روایتی امام رضا (علیه السلام) چنین می فرماید:
«همانا امامت قدرش والاتر، وشأنش بزرگتر، ومنزلتش عالی تر، ومکانش منیع تر وبرتر از آن است که عقل مردم به عظمت خلقت او پی ببرند، ویا به آرائشان آن را دریابند، ویا به انتخاب خود امامی منصوب کنند.
همانا امامت مقامی است که خدای عزّ وجل بعد از رتبه نبوّت وخلّت، در مرتبه سوم به ابراهیم (علیه السلام) اختصاص داده وبه آن فضیلت مشرفش ساخته، ونامش را بلند واستوار نموده وفرموده:
﴿إِنِّی جاعِلُک لِلنّاسِ إِماماً﴾؛ «همانا من تو را امام مردم گردانیدم»(۳۴۱).
ابراهیم خلیل (علیه السلام) از نهایت شادیش به آن مقام، عرضه کرد: ﴿ومِنْ ذُرِّیتِی﴾؟؛ «از فرزندان من هم؟»
خدای تبارک وتعالی فرمود:
﴿لا ینالُ عَهْدِی اَلظّالِمِینَ﴾؛ «پیمان وفرمان من به ستمکاران نمی رسد».
پس این آیه، امامت را برای ستمگران تا روز قیامت باطل ساخت ودر میان برگزیدگان گذاشت،
سپس خدای تعالی ابراهیم را شرافت داد وامامت را در فرزندان برگزیده وپاکش قرار داد و...
پس امامت تا روز قیامت تنها در میان فرزندان علی است؛ زیرا پس از محمد (صلّی الله علیه وآله) پیغمبری نیست.
این نادانان از کجا وبه چه دلیل برای خود امام انتخاب می کنند؟ همانا امامت، مقام پیغمبران، ومیراث انبیاء است.
همانا امامت، خلافت خدا وخلافت رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) ومقام امیر المؤمنین (علیه السلام) ومیراث حسن وحسین (علیهما السلام) است.
همانا امامت، زمام دین ومایه نظام مسلمین وصلاح دنیا وعزّت مؤمنین است.
همانا امامت، ریشه بالنده اسلام وشاخه برافراشته آن است.
کامل شدن نماز وزکات وروزه وحج وجهاد وبسیار شدن غنیمت وصدقات واجرای حدود واحکام ونگهداری مرزها واطراف بوسیله امام است.
امام است که حلال خدا را حلال وحرام او را حرام کند وحدود خدا را بپا دارد واز دین خدا دفاع کند وبا حکمت واندرز وحجت رسا مردم را به طریق پروردگارش دعوت نماید.
امام مانند خورشید طالع است که نورش عالم را فراگیرد ودر بلندی به گونه ای است که دست ها ودیدگان به آن نرسد.
امام ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان، وستاره ای راهنما در شدت تاریکی ها وکویرها وگرداب دریاها است. (مقصود راهنمای انسان ها از جهل وفتنه وسرگردانی است)
امام آبی گوارا در شدت عطشناکی ورهبری به سوی هدایت ونجات بخش از هلاکت است.
امام مشعلی فروزان بر فراز بلندی (رهنمای گم گشتگان) وسیله گرمی سرمازدگان ورهنمای از هلاکت گاه هاست، هرکه از او جدا شود هلاک شود.
امام ابری بارنده، بارانی شتابنده، خورشیدی فروزنده، سقفی سایه دهنده، زمینی گسترده، چشمه ای جوشنده، وبرکه وگلستان است.
امام همدم ورفیق، پدر مهربان، برادر برابر، مادر دلسوز به کودک، پناه بندگان خدا در گرفتاری سخت است.
امام امین خدا در میان خلقش وحجّت او بر بندگانش وخلیفه او در بلادش ودعوت کننده به سوی او ودفاع کننده از حقوق اوست.
امام از گناهان پاک واز عیب ها بر کنار، به دانش مخصوص وبه خویشتن داری موسوم، موجب نظام دین وعزّت مسلمین، وخشم منافقین وهلاک کافران است.
امام یگانه زمان خود است، کسی به همطرازی او نرسد، دانشمندی با او برابر نباشد، جایگزین ندارد، مانند ونظیر ندارد، به تمام فضیلت مخصوص است بی آنکه خود او در طلبش رفته وبدست آورده باشد، بلکه امتیازی است که خدا به فضل وبخشش به او عنایت فرموده.
کیست که بتواند امام را بشناسد، یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟ هیهات! هیهات!
در این وادی خردها گمگشته، اندیشه ها سرگردان، عقل ها حیران، دیده ها بی فروغ، بزرگان کوچک، حکیمان متحیر، خردمندان کوته فکر، خطیبان درمانده، خردمندان نادان، شعرا وامانده، ادبا ناتوان وسخن دانان درمانده اند که بتوانند یکی از شئون وفضایل امام را توصیف کنند. همگی به عجز وناتوانی معترفند.
چگونه ممکن است تمام اوصاف وحقیقت امام را بیان کرد، یا مطلبی از امر امام را فهمید، وجایگزینی که کار او را انجام دهد برایش پیدا کرد؟!
ممکن نیست! چگونه واز کجا؟!
در صورتی که او از دست یازان ووصف کنندگان اوج گرفته ومقام ستاره در آسمان را دارد.
او کجا وانتخاب بشر؟! او کجا وخرد بشر؟! او کجا ومانندی برای او؟!
گمان برند که امام در غیر خاندان رسول خدا محمد (صلّی الله علیه وآله) یافت شود؟!
به خدا که ضمیرشان به آنها دروغ گفته (یا تکذیبشان کند) وبیهوده آرزو بردند، به گردنه بلند ولغزنده ای که به پایین می لغزند بالا رفتند وخواستند که با خرد گمگشته وناقص خود وبا آراء گمراه کننده خویش، نصب امام کنند وجز دوری از حق بهره نبردند (خدا آنها را بکشد، به کجا منحرف می شوند؟!
آهنگ مشکلی کردند، ودروغی پرداختند، وبه گمراهی دوری افتادند، ودر سرگردانی فرورفتند چون با آگاهی وبصیرت امام را ترک گفتند.
﴿وَزَینَ لَهُمُ اَلشَّیطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِیلِ وکانُوا مُسْتَبْصِرِینَ﴾(۳۴۲).
«شیطان کردارشان را در نظرشان بیاراست واز راه منحرفشان کرد با آنکه اهل بصیرت بودند.»
از انتخاب خدا وانتخاب رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) واهل بیتش رویگردان شده وبه انتخاب خود گرائیدند.
در صورتی که قرآن آنها را ندا می دهد:
﴿وَرَبُّک یخْلُقُ ما یشاءُ ویخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیرَةُ سُبْحانَ اَللهِ وتَعالی عَمّا یشْرِکونَ﴾(۳۴۳).
«پروردگارت هرچه بخواهد بیافریند وانتخاب کند اختیار به دست آنها نیست، خدا از آنچه با او شریک قرار می دهند منزّه ووالاست».
وباز خدای عزّ وجل می فرماید:
﴿وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ ولا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اَللهُ ورَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکونَ لَهُمُ اَلْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...﴾(۳۴۴).
«هیچ مرد وزن مؤمنه ای حق ندارد که چون خدا وپیغمبرش چیزی را فرمان دادند، اختیار کار خویش را داشته باشند...»
... پس چگونه ایشان را رسد که امام انتخاب کنند؟! در صورتی که امام عالمی است که نادانی ندارد، سرپرستی است که ترس وسستی ندارد. کانون قدس وپاکی وطاعت وزهد وعلم وعبادت است.
دعوت پیغمبر (صلّی الله علیه وآله) به او اختصاص دارد. از نژاد پاک بتول است.
در دودمانش جای طعن وسرزنشی نیست وهیچ شریف نژادی به او نرسد، خاندان قریش ودودمان هاشم وعترت پیغمبر (صلّی الله علیه وآله) وپسند خدای عزّ وجل است، شریف ترین اشراف (حسبا ونسبا) وزاده عبد مناف است.
علمش در ترقی، وعقلش (یا حلمش) کامل است.
در امامت توانمند، در سیاست آگاه، اطاعتش واجب. به امر خدای (عزَّ وجلَّ) قائم، خیرخواه بندگان خدا وپاسدار دین خداست، خدا پیغمبران وامامان را توفیق بخشیده واز خزانه علم وحکمت خود آنچه به دیگران نداده به آنها داده، از این جهت علم آنها برتر از علم مردم زمانشان باشد که خدای تعالی فرموده:
﴿أَ فَمَنْ یهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاّ أَنْ یهْدی فَما لَکمْ کیفَ تَحْکمُونَ﴾(۳۴۵).
«آیا کسی که سوی حق هدایت می کند شایسته است که پیرویش کنند، یا کسی که هدایت نمی کند جز اینکه هدایت شود؟ شما را چه شده؟ چگونه قضاوت می کنید؟!»
... همانا چون خدای عزّ وجل بنده ای را برای اصلاح امور بندگانش انتخاب فرماید سینه اش را برای آن کار باز کند، وچشمه های حکمت را در دلش گذارد وعلمی به او الهام کند که از آن پس، از پاسخی درنماند، واز درستی منحرف نشود.
پس او معصوم است وتوفیقی داده شده واستوار گشته است، از هرگونه خطا ولغزشی در امان است.
خدا او را به این صفات امتیاز بخشیده تا حجّت رسای او بر بندگانش وگواه بر مخلوقش باشد.
﴿ذلِک فَضْلُ اَللهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشاءُ واَللهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ﴾(۳۴۶).
«واین بخشش وکرم خداست به هرکه خواهد عطا کند وخدا دارای کرم وبزرگی است.»
آیا مردم چنان قدرتی دارند که بتوانند چنین کسی انتخاب کنند؟ ویا ممکن است انتخاب شده آنها اینگونه باشد تا او را پیشوا سازند؟!
به خانه خدا سوگند که این مردم از حق تجاوز کردند وکتاب خدا را پشت سرانداختند. مثل اینکه نادانند در صورتی که هدایت وشفا در کتاب خداست.
اینها کتاب خدا را پرتاب کردند واز هوس خود پیروی نمودند، خدای جلّ وتعالی هم ایشان را نکوهش نمود ودشمن داشت وتباهی داد وفرمود:
﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَواهُ بِغَیرِ هُدی مِنَ اَللهِ إِنَّ اَللهَ لا یهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِینَ﴾(۳۴۷).
«ستمگرتر از آنکه هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروی کند کیست؟ خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی کند.»
وفرمود:
﴿کبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللهِ وعِنْدَ اَلَّذِینَ آمَنُوا کذلِک یطْبَعُ اَللهُ عَلی کلِّ قَلْبِ مُتَکبِّرٍ جَبّارٍ﴾(۳۴۸).
«چه بزرگ است دشمنی نزد خدا ونزد مؤمنان، خدا این گونه بر هر دل گردنکش جبّاری مهر می زند.»
درود وسلام فراوان خدا بر محمد (صلّی الله علیه وآله) وخاندان او باد»(۳۴۹).
در هر حال این معرفت وبینش که برخاسته از درک اضطرار به حجت وآگاهی از ویژگی ها وشئون امام است، محبت وعشقی را در ما می آورد که حداقل با دو تحول در نگاه آدمی همراه است یکی اینکه به جای تشویق به دیدار وملاقاتگری، به عهده داری کارها وتکالیف رو بیاوریم، دیگر اینکه به جای درخواست های حقیر، ارتفاع همتی بیابیم وبدانیم که در توسلاتمان چه بخواهیم.
توسل به امام این نیست که از او به جای دست وپا وبیل وکلنگ کار بکشیم واو را وسیله هوس ها وپل توقع ها بسازیم. این توسل نیست سوداگری است.
آنها وسیله جهت یافتن وحرکت کردن ومعراج انسان وهدایت وقرب ولقاء ورضوان هستند. حیف است که از آنها به غیر از امامت وفرجشان تمنایی داشت. ما را از تو به غیر از تو تمنّایی نیست.
اینکه می گوییم می خواهیم امام را ببینیم وعاشق دیدار او هستیم، سخنی است که باز نشده وعشقی است که شکل نگرفته است.
عاشق راحتی معشوق را می خواهد، نه راحتی خودش را. عشقی که شکل بگیرد، حرکت می شود. شور دیدنی که شکل بگیرد، کوشیدن می شود.
این چنین عشقی است که دشمن را می شکند وغیظ در گلوی دشمن می آورد وعهده دار کارهایی می شود که بر عهده امام است.
به قول استاد مرحوم ما: «ما خار چشم واستخوان گلوی امامیم. اما مالک ها ومعلی ها هستند که عشقشان شکل گرفتند وبه حرکت وتسلیم در برابر ولی وامام رسیده ومهره می سازند ویاور تهیه می کنند. مالک علی (علیه السلام) را نمی گرفت که بایست تا تو را ببینم، بلکه می رفت تا رنج علی (علیه السلام) را کم کند وبارهای علی (علیه السلام) را بردارد، حتی اگر فرسنگ ها از او دور شود وسال ها او را نبیند، که آنها در جدائیشان باهمند وجمعند، ولی دیگران در جمعشان هم از علی جدایند».
ما از امام، امامت را می خواهیم واین عشق ماست واو را وسیله راه رفتن وجهت گرفتن ومعراج می دانیم واین توسل ماست. جز این عشق وتوسل، ظلم است، جفاست.
تشرّف علامه سید بحر العلوم
خبر داد ما را عالم کامل وزاهد عامل وعارف بصیر، برادر ایمانی وصدیق روحانی، آقا علی رضا - طاب الله ثراه - خلف عالم جلیل حاجی ملاّ محمّد نائینی وهمشیره زاده فخر العلماء الزاهدین حاجی محمّد ابراهیم کلباسی (رحمه الله) که در صفات نفسانیه وکمالات انسانیه از خوف ومحبت وصبر ورضا وشوق واعراض از دنیا، بی نظیر بود. گفت: خبر داد ما را عالم جلیل آخوند ملا زین العابدین سلماسی، گفت:
روزی نشسته بودم در مجلس درس آیت الله سید سند وعالم مسدّد فخر الشیعه علاّمه طباطبایی بحر العلوم (قدّس سرّه) در نجف اشرف که داخل شد بر او به جهت زیارت، عالم محقّق جناب میرزا ابو القاسم قمی صاحب «قوانین» در آن سالی که از عجم مراجعت کرده بود به جهت زیارت ائمه عراق (علیهم السلام) وطواف بیت الله الحرام.
پس متفرق شدند کسانی که در مجلس بودند وبه جهت استفاده حاضر شده بودند وایشان زیاده از صد نفر بودند ومن ماندم با سه نفر از خاصّان اصحاب او که در اعلی درجه صلاح وسداد وورع واجتهاد بودند.
پس، محقق مذکور متوجه سید شد وگفت: «شما فایز شدید ودریافت نمودید مرتبه ولادت روحانیه وجسمانیه وقرب مکان ظاهری وباطنی را. پس چیزی به ما تصدق نمایید از آن نعمت های غیر متناهیه که به دست آوردید».
پس سید بدون تامّل فرمود که: «من شب گذشته یا دو شب قبل (وتردید از راوی است) در مسجد کوفه رفته بودم برای ادای نافله شب، با عزم به رجوع در اوّل صبح به نجف اشرف که امر مباحثه ومذاکره معطّل نماند. - وچنین بود عادت آن مرحوم در چندین سال - پس چون از مسجد بیرون آمدم، در دلم شوقی افتاد برای رفتن به مسجد سهله. پس خیال خود را از آن منصرف کردم از ترس نرسیدن به نجف پیش از صبح وفوت شدن امر مباحثه در آن روز ولکن شوق، پیوسته زیاد می شد وقلب، میل می کرد.
پس در آن حال که متردّد بودم، ناگاه بادی وزید وغباری برخاست ومرا به آن صوب حرکت داد. اندکی نگذشت که مرا بر در مسجد سهله انداخت. پس داخل مسجد شدم، دیدم که خالی است از زوّار ومتردّدین جز شخصی جلیل که مشغول است به مناجات با قاضی الحاجات به کلماتی که قلب را منقلب وچشم را گریان می کند.
حالتم متغیر ودلم از جا کنده شد وزانوهایم مرتعش واشکم جاری شد از شنیدن آن کلمات که هرگز به گوشم نرسیده بود وچشمم ندیده از آنچه به من رسیده بود از ادعیه مأثوره ودانستم که مناجات کننده، انشاء می کند آن کلمات را، نه آنکه از محفوظات خود می خواند.
پس در مکان خود ایستادم وگوش به آن کلمات فرا داشتم واز آنها متلذّذ بودم تا آنکه از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من وبه زبان فارسی فرمود: «مهدی بیا!»
چند گامی پیش رفتم وایستادم. امر فرمود که پیش روم. اندکی رفتم وتوقف نمودم. باز امر فرمود به پیش رفتن وفرمود: «ادب در امتثال است». پیش رفتم تا به آنجا که دست آن جناب به من ودست من به آن جناب می رسید وتکلّم فرمود به کلمه ای.
مولی سلماسی گفت: چون کلام سید؛ به اینجا رسید، یک دفعه از این رشته سخن دست کشید واعراض نمود وشروع کرد در جواب دادن محقّق مذکور از سؤالی که قبل از این از جناب سید کرده بود، از سر قلت تصانیف با آن طول باع وسعه اطّلاع که در علوم داشتند.
پس وجوهی بیان فرمود.
جناب میرزا دوباره سؤال کرد از آن کلام خفی. سید به دست اشاره فرمود که: «از اسرار مکتومه است»(۳۵۰).
نامه به شیخ مفید
- ترجمه متن نخستین نامه مبارک، که در ماه صفر ۴١٠ هجری به دست شیخ مفید رسیده است.
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر
امّا بعد! درود بر تو ای دوست پر اخلاص در دین خدا!
ای آنکه در عشق وایمان به خاندان وحی ورسالت به اوج آگاهی ویقین پر کشیده ای!
ما، در نامه خویش به سوی تو، آفریدگار بی همتایی را که جز او خدایی نیست، سپاس گفته واز بارگاه باعظمت او بر سرور وسالار وپیام آورمان محمّد (صلّی الله علیه وآله) وخاندان گرانقدر وپاک او درود ورحمت جاودانه می طلبیم.
وبه تو که خداوند برای یاری حق توفیقت ارزانی داشته، پاداشت را به خاطر سخنان جاودانه ای که با صداقت از جانب ما می گویی، کامل وافزون سازد! اعلام می داریم که به ما (از جانب آفریدگار هستی) اجازه داده شده است که تو را به افتخار دریافت نامه وپیام کتبی مفتخر ساخته وتو را مسئول سازیم که آنچه را به تو می نگاریم، همه را به دوستان راستین ما که در قلمرو پیام رسانیت هستند، برسانی. به آن دوستان وشیفتگانی که خداوند به برکت فرمانبرداری از حق، گرامیشان بدارد ودر پرتو حراست وعنایت خود به آنان، کارهایشان را کفایت ومشکلاتشان را مرتفع سازد.
از این رو به آنچه یادآوری کردیم، آگاه باش که خداوند با یاریش تو را در برابر دشمنانش که از مرزهای دین او بیرون رفته اند، تأیید فرماید ونیز در کار بزرگ رسانیدن آنچه که به خواست خداوند بر تو یادآوری وترسیم خواهیم نمود به کسانی که بدانها اطمینان واعتماد داری، عمل نما!
گرچه، ما اینک آنچه خداوند (براساس حکمت خویش) برای ما وپیروان باایمانمان، صلاح اندیشیده است، تا هنگامی که حکومت دنیا در دست فاسقان واستبدادگران است، در مکانی دور از قلمرو بیدادگران سکونت گزیده ایم، امّا بر اوضاع واخبار شما وجامعه شما به خوبی آگاهیم. چیزی از رخدادهای زندگی شما بر ما پوشیده نمی ماند وشرایط غمبار ودردناکی که شما بدان گرفتار آمده اید، آنگونه که هست برای ما شناخته شده است؛ از آن زمانی که بسیاری از شما به راه ورسم ناپسندی که پیشینیان شایسته کردارتان از آن دوری می گزیدند، روی آورده وپیمان فطرت را، به گونه ای پشت سر انداختید که گویی هرگز بدان آگاه نیستید.
ما از سرپرستی ورسیدگی به امور شما کوتاهی نورزیده ویاد شما را از صفحه خاطر خویش نزدوده ایم؛ که اگر جز این بود، موج سختی ها بر شما فرود می آمد ودشمنان بدخواه وکینه توز، شما را ریشه کن می ساختند.
پس پروای خدا را پیشه سازید واز ما پشتیبانی کنید تا شما را از فتنه ای که به سویتان روی آورده است وشما اینک در لبه پرتگاه آن قرار گرفته اید نجات بخشیم. از نگون بختی وفتنه ای که هرکس مرگش فرا رسیده باشد، در آن نابود می گردد وآن کس که به آرزوی خویش رسیده باشد، از آن دور می ماند.
وآن فتنه، نشانه (ای از نشانه های) نزدیک شدن جنبش ماست وپخش نمودن خبر آن به دستور ما، بوسیله شماست. خداوند نور خود را، گرچه شرک گرایان را، خوش نیاید، کامل خواهد گردانید.
از برافروختن وشعله ور ساختن آتش پرشراره جاهلیت که گروههای اموی مسلک، آن را برافروخته وگروه هدایت یافتگان را به وسیله آن می ترسانند، به سپر دفاعی «تقیه» پناه برده وبدان چنگ زنید! من نجات آن کسی را تضمین می کنم که در آن فتنه برای خود، موقعیت وجایگاهی نجوید ودر انتقاد وعیبجویی از آن به راهی خداپسندانه گام سپارد.
از رویدادی که به هنگام فرارسیدن جمادی الاولی امسال روی خواهد داد، عبرت آموزید واز خواب گرانی که شما را ربوده است، برای رخداد سهمگین از آن بیدار شوید.
به زودی نشانه ای روشن از آسمان ونشانه ای روشن از زمین پدیدار خواهد گشت.
در شرق عالم، رویدادهای اندوهبار ودلهره آور رخ خواهد گشود وآنگاه گروه هایی که از اسلام بیرون رفته اند، بر عراق سلطه خواهند یافت. بر اثر سیاست ناهنجار آنان، مردم دچار تنگی معیشت وروزی می شوند وپس از مدّتی بر اثر نابودی استبدادگری بدکار، رنج ها ودردها برطرف خواهد شد وآنگاه پرواپیشگان درست اندیش وشایسته کردار، از نابودی او شادمان خواهند شد.
مردمی که از نقاط مختلف کره زمین به زیارت خانه خدا می روند، هرچه بخواهند در دسترس آنان قرار خواهد گرفت وما در آسان ساختن سفر حجّ آنان مطابق دلخواهشان نقش وموقعیت ویژه ای خواهیم داشت که در پرتو نظم وتدبیر وانسجام، آشکار می گردد.
ازاین رو هریک از شما باید با همه وجود وامکانات به کارهایی بپردازید که او را به دوستی ما نزدیک می سازد واز کارهایی که ناخوشایند وموجب خشم وناراحتی ما می گردد، به شدّت دوری جویید، چراکه فرمان ما به طور ناگهانی فرامی رسد، در شرایطی که بازگشت وتوبه سودی نبخشیده وپشیمانی از گناه وزشتکاری، او را از کیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.
خداوند، راه رشد ورستگاری را به شما الهام بخشد ووسایل پیروزی به مهر ولطف خویش، برایتان فراهم آورد.
هان ای برادر پر مهر وپر اخلاص وباصفای در محبّت! وای یار ویاور باوفای ما! این نامه ما به سوی توست، خداوند به چشم بیدارش که هرگز آن را خواب نمی گیرد، تو را حفظ کند، این نامه را نگهدار وآنچه را برایت نگاشته ایم به کسی نشان مده وهیچ کسی را از محتوای آن آگاه مساز وآنچه در این نامه است تنها به افراد مورد اعتماد خویش بازگو وبه خواست خداوند پیروان ما را به عملکرد بر طبق محتوای آن سفارش کن ودرود خدا بر محمّد وخاندان پاک وپاکیزه اش باد!
- ترجمه متن دومین نامه مبارک که در روز پنجشنبه،٢٣ ماه ذیحجه سال ۴١٢ هجری به دست شیخ مفید رسیده است.
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر!
درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! وآنکه با گفتار راستین وشایسته، مردم را به سوی حق فرا می خوانی!
ما در نامه خویش به تو، خدای جهان آفرین را که خدایی جز او نیست وخدای ما وخدای نیاکان ما است، سپاس می گذاریم واز بارگاه باعظمتش بر سرور وسالارمان محمّد (صلّی الله علیه وآله) آخرین پیام آور خدا وخاندان پاک ومطهّرش، درودی جاودانه می طلبیم.
وبعد! دوست راه یافته به حقیقت! خداوند، بدان وسیله ای که به سبب دوستان ویژه خود، به تو ارزانی داشته است، وجودت را حفظ وتو را از نیرنگ دشمنانش حراست فرماید.
ما ناظر نیایش تو با خدا بودیم واز خدای جهان آفرین برآورده شدن آن را خواستیم.
ما اینک در قرارگاه خویش، در مکانی ناشناخته، بر فراز قلّه ای سر به آسمان کشیده، اقامت گزیده ایم که به تازگی به خاطر عناصری بیداد پیشه وبی ایمان، بناگزیر از منطقه ای پردار ودرخت بدین جا آمده ایم وبزودی از اینجا نیز به دشتی گسترده که چندان از آبادی دور نیست، فرود خواهیم آمد واز وضعیت وشرایط آینده خویش، تو را آگاه خواهیم ساخت تا بدان وسیله در جریان باشی که به خاطر کارهای سازنده وشایسته ات نزد ما مقرّب هستی وخداوند به مهر ولطف خود، تو را به انجام وتدبیر این کارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
ازاین رو تو - که خدای جهان آفرین با چشم عنایتش که هرگز آن را خواب نمی گیرد، وجودت را حفظ کند - باید در برابر فتنه ای که جان آنانی که آن را در دل هایشان کشته اند، به نابودی خواهد افکند، بایستی! وباطل گرایان بداندیش را بترسانی! چراکه از سرکوبی آنان، ایمان آوردگان، شادمان وجنایتکاران، اندوه زده خواهند شد.
ونشانه حرکت وجنبش ما از این خانه نشینی وکناره گیری، رخداد مهمّی است که در سرزمین وحی ورسالت، مکه معظّمه، از سوی پلیدان نفاق پیشه ونکوهیده، رخ خواهد داد، از جانب عنصری سفّاک که ریختن خون های محترم را حلال شمرده وبه نیرنگ خویش، آهنگ جان ایمان آوردگان خواهد کرد، امّا به هدف ستم بار وتجاوزکارانه خویش دست نخواهد یافت، چراکه ما پشت سر توحیدگرایان شایسته کردار، بوسیله نیایش وراز ونیازی که از فرمانروای آسمان وزمین پوشیده نمی ماند، آنان را حفاظت ونگهداری خواهیم کرد.
بنابراین، قلبهای دوستان ما به دعای ما به بارگاه خدا، آرامش واطمینان یابد وآسوده خاطر باشند که خداوند آنان را بسنده است وگرچه درگیریهای هراس انگیزی، آنان را به دلهره می افکند، امّا از گزند آن عنصر تبهکار در امان خواهند بود وسرانجام، کار با دست توانا وساخت تدبیر نیکوی خدا - تا هنگامی که پیروان ما از گناهان دوری گزینند - شایسته ونیکو خواهد بود.
هان ای دوست پر اخلاص که همواره در راه ما بر ضدّ بیدادگران در سنگر جهاد وپیکاری! خداوند همانسان که دوستان شایسته کردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید نماید! ما به تو اطمینان می دهیم که هرکس از برادران دینی ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد وآنچه را به گردن دارد به صاحبان حقّ برساند، در فتنه نابودکننده وگرفتاریهای تیره وتار وگمراهگرانه، در امان خواهد بود وهر آن کس که در دادن نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته، به کسانی که دستور رسیدگی به آنان را داده است، بخل ورزد، چنین کسی در این جهان وسرای دیگر، بازنده وزیانکار خواهد بود.
دوست واقعی! اگر پیروان ما - که خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد - به راستی در راه وفای به عهد وپیمانی که بر دوش دارند، هم دل ویک صدا بودند، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تأخیر نمی افتاد وسعادت دیدار ما، دیداری براساس آگاهی عمیق وخالصانه نسبت به ما، زودتر روزی آنان می گشت.
ازاین رو (باید بدانند که) جز برخی رفتار ناشایسته آنان که ناخوشایند ما است وآن عملکرد را زیبنده اینان نمی دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نمی دارد. خداوند ما را در یاری، بسنده ونیک، کارساز است ودرود او بر سرور وبشارت دهنده وبیم دهنده ما محمّد (صلّی الله علیه وآله) وخاندان پاکش باد!
«این نامه در آغاز شوّال به سال ۴١٢ هجری، نگارش یافت.»
رونویسی از دستخطّ شریف که درود خدا بر نگارنده آن باد!:
«این نامه ما بسوی توست، ای دوستی که حقیقت والایی به تو الهام شده - که به املای ما وخطّ یکی از افراد مورد اعتمادمان نوشته شده است - پس، آن را از همگان پوشیده بدار وآن را پیچیده وبه کسی نشان مده ونسخه ای از آن بردار وآن گروه از دوستانی را که به درستی وامانتداریشان اعتماد داری، بر دریافت آن آگاه ساز که خداوند به خواست خویش، آنان را به برکت ما، مشمول (برکات) خویش سازد!
سپاس از آن خدای یکتاست ودرود بر سرورمان محمّد (صلّی الله علیه وآله) پیام آور خدا وخاندان پاک وپاکیزه اش باد!»(۳۵۱)
تشرّف حاج علی بغدادی
مرحوم حاج میرزا حسین نوری (رحمه الله) در معرّفی حاج علی بغدادی (رحمه الله) می نویسد:
حاج علی مذکور پسر حاج قاسم کرادی بغدادی است واو از تجّار وعامی است. از هرکس از علما وسادات عظام کاظمین وبغداد که از حال او جویا شدم، مدح کردند او را به خیر وصلاح وصدق وامانت ومجانبت از عادات سوء اهل عصر خود.
در مشاهده ومکالمه با او، آثار این اوصاف را در او مشاهده نمودم وپیوسته در اثنای کلام تأسّف می خورد از نشناختن آن جناب (حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه)) به نحوی که معلوم بود آثار صدق واخلاص ومحبّت در او. «هنیئا له».
مرحوم علاّمه نوری که خود حاج علی بغدادی را از نزدیک دیده وحکایت او را از زبانش شنیده، چنین می نویسد:
در ماه رجب سال گذشته که مشغول تألیف کتاب «جنّة المأوی» بودم عازم نجف اشرف شدم برای زیارت مبعث، سپس به کاظمین مشرّف شدم وپس از تشرّف وزیارت به خدمت جناب عالم عامل وسید فاضل، آقا سید حسین کاظمینی (رحمه الله) که در بغداد ساکن بود رفتم واز ایشان تقاضا کردم جناب حاج علی بغدادی را دعوت کند تا ملاقاتش با حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) را نقل کند، ایشان قبول نمود. وحاج علی بغدادی را دعوت نمود که با مشاهده او آثار صدق وصلاح از سیمایش به قدری هویدا بود که تمام حاضران در آن مجلس با تمام دقّتی که در امور دینی ودنیوی داشتند، یقین وقطع به صحّت واقعه پیدا کردند.
ومرحوم حاج شیخ عبّاس قمی (رحمه الله) در کتاب مفاتیح الجنان می نویسد:
از چیزهایی که مناسب است نقل شود حکایت سعید صالح صفّی متّقی حاج علی بغدادی (رحمه الله) است که شیخ ما در جنّة المأوی ونجم الثاقب نقل فرموده: «که اگر نبود در این کتاب شریف مگر این حکایت متقنه صحیحه، که در آن فواید بسیار است ودر این نزدیکی ها واقع شده، هر آینه کافی بود»(۳۵۲).
حاج علی بغدادی نقل کرده است که:
هشتاد تومان سهم امام (علیه السلام) به گردنم بود ولذا به نجف اشرف رفتم وبیست تومان از آن پول را به جناب «شیخ مرتضی» اعلی الله مقامه دادم وبیست تومان دیگر را به جناب «شیخ محمد حسن مجتهد کاظمینی» وبیست تومان به جناب «شیخ محمد حسن شروقی» دادم وتنها بیست تومان دیگر به گردنم باقی بود، که قصد داشتم وقتی به بغداد برگشتم به «شیخ محمد حسن کاظمینی آل یس» بدهم ومایل بودم که وقتی به بغداد رسیدم، در ادای آن عجله کنم.
در روز پنجشنبه ای بود که به کاظمین به زیارت حضرت موسی بن جعفر وحضرت امام محمد تقی (علیهما السلام) رفتم وخدمت جناب «شیخ محمد حسن کاظمینی آل یس» رسیدم ومقداری از آن بیست تومان را دادم وبقیه را وعده کردم که بعد از فروش اجناس به تدریج هنگامی که به من حواله کردند، بدهم.
وبعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حرکت کردم، ولی جناب شیخ خواهش کرد که بمانم، عذر خواستم وگفتم: باید مزد کارگران کارخانه شعر بافی را بدهم، چون رسم چنین بود که مزد تمام هفته را در شب جمعه می دادم.
لذا به طرف بغداد حرکت کردم، وقتی یک سوم راه را رفتم سید جلیلی را دیدم، که از طرف بغداد رو به من می آید چون نزدیک شد، سلام کرد ودست های خود را برای مصافحه ومعانقه با من گشود وفرمود: «اهلا وسهلا» ومرا در بغل گرفت ومعانقه کردیم وهر دو یکدیگر را بوسیدیم.
بر سر عمّامه سبز روشنی داشت وبر رخسار مبارکش خال سیاه بزرگی بود.
ایستاد وفرمود: «حاج علی! خیر است، به کجا می روی؟»
گفتم: کاظمین (علیهما السلام) را زیارت کردم وبه بغداد برمی گردم.
فرمود: «امشب شب جمعه است، برگرد.»
گفتم: یا سیدی! متمکن نیستم.
فرمود: «هستی! برگرد تا شهادت دهم برای تو که از موالیان (دوستان) جدّ من امیر المؤمنین (علیه السلام) واز موالیان مایی وشیخ شهادت دهد، زیرا که خدای تعالی امر فرموده که دو شاهد بگیرید».
این مطلب اشاره ای بود، به آنچه من در دل نیت کرده بودم، که وقتی جناب شیخ را دیدم، از او تقاضا کنم که چیزی بنویسد ودر آن شهادت دهد، که من از دوستان وموالیان اهل بیتم وآن را در کفن خود بگذارم.
گفتم: تو چه می دانی وچگونه شهادت می دهی؟!
فرمود: «کسی که حق او را به او می رسانند، چگونه آن رساننده را نمی شناسد؟»
گفتم: چه حقی؟
فرمود: «آنچه به وکلای من رساندی!»
گفتم: وکلای شما کیست؟
فرمود: «شیخ محمد حسن!»
گفتم: او وکیل شما است؟!
فرمود: «وکیل من است.»
اینجا در خاطرم خطور کرد، که این سید جلیل که مرا به اسم صدا زد با آنکه مرا نمی شناخت کیست؟
به خودم جواب دادم، شاید او مرا می شناسد ومن او را فراموش کرده ام!
باز با خودم گفتم: حتما این سید از سهم سادات از من چیزی می خواهد وخوش داشتم از سهم امام (علیه السلام) به او چیزی بدهم.
لذا به او گفتم: از حقّ شما پولی نزد من بود که به آقای شیخ محمد حسن مراجعه کردم وباید با اجازه او چیزی به دیگران بدهم.
او به روی من تبسّمی کرد وفرمود: «بله بعضی از حقوق ما را به وکلای ما در نجف رساندی».
گفتم: آنچه را داده ام قبول است؟
فرمود: «بله».
من با خودم گفتم: این سید کیست که علماء اعلام را وکیل خود می داند ومقداری تعجّب کردم! وبا خود گفتم: البتّه علماء وکلایند در گرفتن سهم سادات.
سپس به من فرمود: «برگرد وجدّم را زیارت کن.»
من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود وبا هم قدم زنان به طرف کاظمین می رفتیم. چون به راه افتادیم دیدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفیدی جاری است ودرختان مرکبّات لیمو ونارنج وانار وانگور وغیر آن همه با میوه، آن هم در وقتی که موسم آنها نبود بر سر ما سایه انداخته اند.
گفتم: این نهر واین درخت ها چیست؟
فرمود: «هرکس از موالیان ودوستان که زیارت کند جدّ ما را وزیارت کند ما را، اینها با او هست.»
پس گفتم: سؤالی دارم.
فرمود: «بپرس!.»
گفتم: مرحوم شیخ عبد الرّزّاق، مدرس بود. روزی نزد او رفتم شنیدم می گفت: کسی که در تمام عمر خود روزها روزه بگیرد وشبها را به عبادت مشغول باشد وچهل حجّ وچهل عمره بجا آورد ودر میان صفا ومروه بمیرد واز دوستان وموالیان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نباشد! برای او فائده ای ندارد!
فرمود: «آری والله برای او چیزی نیست».
سپس از احوال یکی از خویشاوندان خود سؤال کردم وگفتم: آیا او از موالیان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) هست؟
فرمود: «آری! او وهرکه متعلّق است به تو».
گفتم: ای آقای من سؤالی دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: روضه خوان های امام حسین (علیه السلام) می خوانند: که سلیمان اعمش از شخصی سؤال کرد، که زیارت سید الشّهداء (علیه السلام) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب دید، که هودجی در میان زمین وآسمان است، سؤال کرد که در میان این هودج کیست؟
گفتند: حضرت فاطمه زهرا وخدیجه کبری (علیهما السلام) هستند.
گفت: کجا می روند؟
گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زیارت امام حسین (علیه السلام) می روند ودید رقعه هایی را از هودج می ریزند که در آنها نوشته شده:
«امان من النّار لزوّار الحسین (علیه السلام) فی لیلة الجمعة امان من النّار یوم القیامة.»
(امان نامه ای است از آتش برای زوّار سید الشّهداء (علیه السلام) در شب جمعه وامان از آتش روز قیامت.) آیا این حدیث صحیح است؟
فرمود: «بله راست است ومطلب تمام است.»
گفتم: ای آقای من صحیح است که می گویند: کسی که امام حسین (علیه السلام) را در شب جمعه زیارت کند، برای او امان است؟
فرمود: «آری والله». واشک از چشمان مبارکش جاری شد وگریه کرد.
گفتم: ای آقای من سؤال دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: در سال ١٢۶٩ به زیارت حضرت علی بن موسی الرّضا (علیه السلام) رفتم در قریه درّود (نیشابور) عربی از عرب های شروقیه، که از بادیه نشینان طرف شرقی نجف اشرف اند را ملاقات کردم واو را مهمان نمودم از او پرسیدم: ولایت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) چگونه است؟
گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است که من از مال مولایم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می خورم نکیرین چه حق دارند در قبر نزد من بیایند وحال آنکه گوشت وخون من از طعام آن حضرت روئیده شده. آیا صحیح است؟ آیا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می آید واو را از دست منکر ونکیر نجات می دهد؟
فرمود: «آری والله! جدّ من ضامن است.»
گفتم: آقای من سؤال کوچکی دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: زیارت من از حضرت رضا (علیه السلام) قبول است؟
فرمود: «ان شاء الله قبول است.»
گفتم: آقای من سؤالی دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: زیارت حاج احمد بزازباشی قبول است، یا نه؟ (او با من در راه مشهد رفیق وشریک در مخارج بود)
فرمود: «زیارت عبد صالح قبول است.»
گفتم: آقای من سؤالی دارم.
فرمود: «بسم الله»
گفتم: فلان کس اهل بغداد که همسفر ما بود زیارتش قبول است؟
جوابی نداد.
گفتم: آقای من سؤالی دارم.
فرمود: «بسم الله».
گفتم: آقای من این کلمه را شنیدید؟ یا نه! زیارتش قبول است؟
باز هم جوابی ندادند. (این شخص با چند نفر دیگر از پول دارهای بغداد بود ودائما در راه به لهو ولعب مشغول بود ومادرش را هم کشته بود.)
در این موقع به جایی رسیدیم، که جادّه پهن بود ودو طرفش باغات بود وشهر کاظمین در مقابل قرار گرفته بود وقسمتی از آن جادّه متعلّق به بعضی از ایتام سادات بود، که حکومت به زور از آنها گرفته بود وبه جادّه اضافه نموده بود ومعمولا اهل تقوی که از آن اطلاّع داشتند، از آن راه عبور نمی کردند ولی دیدم آن آقا از روی آن قسمت از زمین عبور می کند!
گفتم: ای آقای من! این زمین مال بعضی از ایتام سادات است تصرّف در آن جایز نیست!
فرمود: «این مکان مال جدّ ما، امیر المؤمنین (علیه السلام) وذریه او واولاد ماست. برای موالیان ما تصرّف در آن حلال است.»
در نزدیکی همین محل باغی بود که متعلّق به حاج میرزا هادی است او از متمولین معروف ایران بود که در بغداد ساکن بود.
گفتم: آقای من می گویند: زمین باغ حاجی میرزا هادی مال حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) است، این راست است یا نه؟
فرمود: «چه کار داری به این!» واز جواب اعراض نمود.
در این وقت رسیدیم به جوی آبی، که از شط دجله برای مزارع کشیده اند واز میان جادّه می گذرد وبعد از آن دو راهی می شود، که هر دو راه به کاظمین می رود، یکی از این دو راه اسمش راه سلطانی است وراه دیگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب میل کرد به راه سادات.
پس گفتم: بیا از این راه، یعنی راه سلطانی برویم.
فرمود: «نه! از همین راه خود می رویم.»
پس آمدیم وچند قدمی نرفتیم که خود را در صحن مقدّس کاظمین کنار کفش داری دیدیم، هیچ کوچه وبازاری را ندیدیم. پس داخل ایوان شدیم از طرف «باب المراد» که سمت شرقی حرم وطرف پایین پای مقدّس است. آقا بر در رواق مطهر، معطّل نشد واذن دخول نخواند وبر در حرم ایستاد. پس فرمود: «زیارت کن!.»
گفتم: من سواد ندارم.
فرمود: «برای تو بخوانم؟.»
گفتم: بلی!
فرمود: «ءأدخل یا الله السّلام علیک یا رسول الله السّلام علیک یا امیر المؤمنین...» وبالاخره بر یک یک از ائمه سلام کرد تا رسید به حضرت عسکری (علیه السلام) وفرمود:
«السّلام علیک یا ابا محمّد الحسن العسکری.»
بعد از آن به من فرمود: «امام زمانت را می شناسی؟»
گفتم: چطور نمی شناسم.
فرمود: «به او سلام کن.»
گفتم: «السّلام علیک یا حجة الله یا صاحب الزّمان یابن الحسن.»
آقا تبسّمی کرد وفرمود: «علیک السّلام ورحمة الله وبرکاته.»
پس داخل حرم شدیم وخود را به ضریح مقدّس چسباندیم وضریح را بوسیدیم به من فرمود: «زیارت بخوان.»
گفتم: سواد ندارم.
فرمود: «من برای تو زیارت بخوانم؟»
گفتم: بله.
فرمود: «کدام زیارت را می خواهی؟»
گفتم: هر زیارتی که افضل است.
فرمود: «زیارت امین الله افضل است»، سپس مشغول زیارت امین الله شد وآن زیارت را به این صورت خواند:
«السّلام علیکما یا امینی الله فی ارضه وحجّتیه علی عباده اشهد انکما جاهدتما فی الله حقّ جهاده وعملتما بکتابه واتّبعتما سنن نبیه (صلّی الله علیه وآله) حتی دعاکما الله الی جواره فقبضکما الیه باختیاره والزم اعدائکما الحجّة مع ما لکما من الحجج البالغة علی جمیع خلقه...» تا آخر زیارت.
در این هنگام شمع های حرم را روشن کردند، ولی دیدم حرم روشنی دیگری هم دارد، نوری مانند نور آفتاب در حرم می درخشند وشمع ها مثل چراغی بودند که در آفتاب روشن باشد وآن چنان مرا غفلت گرفته بود که به هیچ وجه ملتفت این همه از آیات ونشانه ها نمی شدم.
وقتی زیارتمان تمام شد، از طرف پایین پا به طرف پشت سر یعنی به طرف شرقی حرم مطهّر آمدیم، آقا به من فرمودند: آیا مایلی جدّم حسین بن علی (علیه السلام) را هم زیارت کنی؟»
گفتم: بله شب جمعه است زیارت می کنم.
آقا برایم زیارت وارث را خواندند، در این وقت مؤذن ها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمودند: «به جماعت ملحق شو ونماز بخوان.»
ما با هم به مسجدی که پشت سر قبر مقدّس است رفتیم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ایشان فرادی در طرف راست محاذی امام جماعت مشغول نماز شد ومن در صف اوّل ایستادم ونماز خواندم، وقتی نمازم تمام شد، نگاه کردم دیدم او نیست با عجله از مسجد بیرون آمدم ودر میان حرم گشتم، او را ندیدم، البتّه قصد داشتم او را پیدا کنم وچند قرانی به او بدهم وشب او را مهمان کنم واز او نگهداری نمایم.
ناگهان از خواب غفلت بیدار شدم، با خودم گفتم: این سید که بود؟ این همه معجزات وکرامات! که در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت کردم! از میان راه برگشتم! وحال آنکه به هیچ قیمتی برنمی گشتم! واسم مرا می دانست! با آنکه او را ندیده بودم! وجریان شهادت او واطّلاع از خطورات دل من! ودیدن درختها! وآب جاری در غیر فصل! وجواب سلام من وقتی به امام زمان (علیه السلام) سلام عرض کردم! وغیره...!!
بالاخره به کفش داری آمدم وپرسیدم: آقایی که با من مشرّف شد کجا رفت؟
گفتند: بیرون رفت، ضمنا کفش داری پرسید این سید رفیق تو بود؟
گفتم: بله. خلاصه او را پیدا نکردم، به منزل میزبانم رفتم وشب را صبح کردم وصبح زود خدمت آقای شیخ محمد حسن رفتم وجریان را نقل کردم او دست به دهان خود گذاشت وبه من به این وسیله فهماند، که این قصّه را به کسی اظهار نکنم وفرمود: خدا تو را موفّق فرماید.
حاج علی بغدادی (رحمه الله) می گوید:
من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به کسی نمی گفتم. تا آنکه یک ماه از این جریان گذشت، یک روز در حرم مطهّر کاظمین سید جلیلی را دیدم، نزد من آمد وپرسید: چه دیده ای؟
گفتم: چیزی ندیدم. او باز اعاده کرد، من هم باز گفتم: چیزی ندیده ام وبه شدّت آن را انکار کردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد ودیگر او را ندیدم(۳۵۳).
(ظاهرا همین برخورد وملاقات باعث شده است تا حاج علی بغدادی (رحمه الله) داستان تشرّف خود را خدمت آن حضرت، برای مردم نقل کند).
تشرّف محمد علی فشندی تهرانی
آنچه را اکنون می خوانید داستانی است، که [اینجانب، مؤلف شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام)] در سال ١٣۵۴ به یک واسطه شنیدم؛ که شخص مذکور در نزد عده ای از علمای قم آن را نقل کرده، وخوشبختانه در روز ١۶ ذی الحجة الحرام سال ١۴٠٠ هجری قمری خود شخصا در صحن مقدس «فاطمه معصومه» (علیها السلام) او را زیارت وآثار صدق ودوستی اهل بیت از سیمایش مشهود وضمن داستان های زیادی از شرفیابی اش خدمت امام زمان - (ارواحنا فداه) - همین داستان را نیز پرسیدم وبرخی از نکات دیگر داستان را نیز برایم تعریف فرمود.
اینک اصل داستان را که راستی شگفت انگیز وامید بخش است ومی فهماند که در این زمان ها نیز افرادی لایق آن هستند که این چنین مورد توجه حضرت مهدی (علیه السلام) باشند.
سال اولی که به مکه مشرّف شدم از خدا خواستم ٢٠ سفر به مکه بیایم تا بلکه امام زمان (علیه السلام) را هم زیارت کنم. بعد از سفر بیستم نیز، خداوند منّت نهاد وسفرهای دیگر هم به زیارت خانه خدا موفق شدم.
ظاهرا سال ١٣۵٣ بود به عنوان کمکی کاروان از تهران رفته بودم، شب هشتم از مکه آمدم برای عرفات تا مقدمات کار را فراهم کنم که فردا شب وقتی حاجی ها همه باید در عرفات باشند از جهت چادر ووضع منزل نگران نباشند.
شرطه ای آمد وگفت: آقا چرا الآن آمدی؟ کسی نیست.
گفتم: برای این جهت که مقدمات کار را آماده کرده باشم.
گفت: پس امشب باید خواب نروی. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر آن که ممکن است دزدی بیاید ودستبرد بزند.
گفتم: باشد. وبعد از رفتن شرطه، تصمیم گرفتم، شب را نخوابم. برای نافله شب ودعاها وضو گرفته، مشغول نافله شدم.
بعد از نماز شب، حالی پیدا کردم ودر همین حال بود که شخصی آمد درب چادر وبعد از سلام وارد شد ونام مرا برد، من از جا بلند شدم پتویی چند لا کرده زیر پای آقا افکندم.
او نشست وفرمود: چایی درست کن گفتم: اتفاقا تمام اسباب چایی حاضر است ولی چای خشک از مکه نیاورده ام وفراموش کرده ام.
فرمود: شما آب روی چراغ بگذار تا من چایی بیاورم.
از میان چادر بیرون رفت ومن هم آب را روی چراغ گذاشتم: طولی نکشید که برگشت ویک بسته چای در حدود ٨٠ الی ١٠٠ گرم به دست من داد. چایی را دم کرده پیش رویش گذاردم، خورد وفرمود: خودت هم بخور، من هم خوردم؛ اتفاقا عطش هم داشتم چایی لذت خوبی برای من داشت.
بعد فرمود: غذا چه داری؟ عرض کردم: نان. فرمود: نان خورش چه داری؟ گفتم: پنیر.
فرمود: من پنیر نمی خواهم(۳۵۴). عرض کردم: ماست هم از ایران آورده ام. فرمود: بیاور. گفتم:
این که از خود من نیست مال تمام اهل کاروان است. فرمود: ما سهم خود را می خوریم. دو سه لقمه خورد.
در این وقت چهار جوان که موهای پشت لبشان تازه سبز شده بود، جلوی چادر آمدند، با خود گفتم: نکند اینها دزد باشند. اما دیدم سلام کردند وآن شخص جواب داد. خاطرم جمع شد.
سپس نشستند وآن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخورید. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما بروید. خداحافظی کردند ورفتند. ولی خود آقا ماند ودر حالی که نگاه به من داشت سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمد علی. گریه راه گلویم را گرفت. گفتم: از چه جهت؟
فرمود: چون امشب کسی در این بیابان برای بیتوته نمی آید، این شبی است که جدّم امام حسین (علیه السلام) در این بیابان آمده.
بعد فرمود: دلت می خواهد نماز ودعای مخصوص که از جدم هست بخوانی؟ گفتم: آری.
فرمود: برخیز غسل کن ووضو بگیر.
عرض کردم: هوا طوری نیست که من با آب سرد بتوانم غسل کنم. فرمود: من بیرون می روم تو آب را گرم کن وغسل نما. او بیرون رفت، من هم بدون اینکه توجه داشته باشم چه می کنم واین کیست، وسیله غسل را فراهم کرده وغسل نمودم ووضو گرفتم؛ دیدم آقا برگشت. فرمود: حاج محمد علی غسل کردی ووضو ساختی؟ گفتم: بلی.
فرمود: دو رکعت نماز بجا بیاور، بعد از حمد ١١ مرتبه سوره «قل هو الله» بخوان واین نماز امام حسین (علیه السلام) در این مکان است.
بعد از نماز شروع کرد، دعایی خواند که یک ربع الی بیست دقیقه طول کشید ولی هنگام قرائت اشک مانند ناودان از چشم مبارکش جریان داشت. هر جمله دعا را که می خواند در ذهن من می ماند وحفظم می شد. دیدم دعای خوبی است مضامین عالی دارد ومن با اینکه دعا زیاد می خواندم وبا کتب دعا آشنا بودم به مانند این دعا برخورد نکرده بودم لهذا در فکرم خطور کرد وتصمیم گرفتم فردا برای روحانی کاروان بگویم بنویسد؛ لیکن تا این فکر در ذهنم آمد آقا از فکر من خبردار شد برگشت وفرمود: این خیال را از دل بیرون کن؛ زیرا این دعا در هیچ کتابی نوشته نشده ومخصوص امام (علیه السلام) است واز یاد تو می رود.
بعد از تمام شدن دعا نشستم وعرض کردم: آقا آیا توحید من خوب است که می گویم:
این درخت وگیاه وزمین وهمه اینها را خدا آفریده؟
فرمود: خوب است وبیشتر از این از تو انتظار نمی رود.
عرض کردم: آیا من دوست اهل بیت هستم؟ فرمود: آری وتا آخر هم هستید واگر آخر کار شیطان ها فریب دهند آل محمد به فریاد می رسند.
عرض کردم: آیا امام زمان در این بیابان تشریف می آورند؟ فرمود: امام الآن در چادر نشسته. - با این که حضرت به صراحت فرمود، اما من متوجه نشدم - وبه ذهنم رسید، که:
«یعنی امام در چادر مخصوص به خودش نشسته». بعد گفتم: آیا فردا امام با حاجی ها در عرفات می آید؟ فرمود: آری.
گفتم: کجاست؟ فرمود: در «جبل الرحمة» است.
عرض کردم: اگر رفقا بروند می بینند؟ فرمود: می بینند ولی نمی شناسند.
گفتم: فردا شب امام در چادرهای حجاج می آید ونظر دارد؟
فرمود: در چادر شما چون فردا شب مصیبت عمویم حضرت ابو الفضل خوانده می شود، امام می آید.
بعدا دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد وفرمود: یک عمل عمره برای پدرم به جای بیاور.
گفتم: اسم پدر شما چیست؟ فرمود: حسن.
عرض کردم: اسم شما؟ فرمود: سید مهدی. قبول کردم. آقا بلند شد برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت وبا هم معانقه نمودیم وخوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خرد سعودی به من داده فرمودند: برگرد. تا برگشتم، دیگر او را ندیدم، این طرف وآن طرف نظر کردم کسی را نیافتم. داخل چادر شدم ومشغول فکر که این شخص کی بود. پس از مدتی فکر، با قرائن زیاد مخصوصا اینکه نام مرا برد واز نیت من خبر داد ونام پدرش ونام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان (علیه السلام) شروع کردم به گریه کردن.
یک وقت متوجه شدم شرطه آمده ومی گوید: مگر دزدها سر وقت تو آمدند؟ گفتم: نه.
گفت: پس چه شده؟ گفتم: مشغول مناجات با خدایم.
به هرحال به یاد آن حضرت تا صبح گریستم وفردا که کاروان آمد، قصه را برای روحانی کاروان گفتم. او هم به مردم گفت: متوجه باشید که این کاروان مورد توجه امام (علیه السلام) است. تمام مطالب را به روحانی کاروان گفتم، فقط فراموش کردم که بگویم آقا فرموده فردا شب چون در چادر شما مصیبت عمویم خوانده می شود می آیم.
شب شد اهل کاروان جلسه ای تشکیل دادند وضمنا حالت توسل آن هم به حضرت عباس (علیه السلام) بود. اینجا بیان امام زمان (علیه السلام) یادم آمد؛ هرچه نگاه کردم آن حضرت را داخل چادر ندیدم ناراحت شدم وبا خود گفتم: خدایا وعده امام حق است. بی اختیار از مجلس بیرون شدم. درب چادر همان آقا را دیدم. عرض ادب کرده می خواستم اشاره کنم، مردم بیایند، آن حضرت را ببینند، اما آقا اشاره کرد: حرف مزن. به همان حال ایستاده بود تا روضه تمام شد ودیگر حضرت را ندیدم. داخل چادر شده جریان را تعریف نمودم(۳۵۵).
تشرّف در عرفات
حجت الاسلام والمسلمین آقای حسین انصاریان برای این جانب (محمدی ری شهری) نقل کردند:
فردی بود به نام محمد علی اربابی تهرانی که با آقای شیخ رجبعلی خیاط، بسیار نزدیک بود. درباره سفرش به مکه می گفت: شب نهم به عرفات رسیدم، در آن زمان، عرفات بسیار تاریک بود واز چراغ دستی استفاده می شد. ساعت ده شب بود که پیوسته متذکر حضرت امام عصر (عج) بودم، البته نه برای زیارتشان؛ چراکه خود را لایق زیارت ایشان نمی دانستم. بیرون چادر متذکر بودم در حالی که هیچکس حضور نداشت، ولی صدایی به زبان فارسی روان شنیدم که گفت: آقای حاج محمد علی!
برگشتم وبا یک چهره منوّر، روحانی وآسمانی مواجه شدم. گفت: بیا کنار دست من.
گفتم: چشم ودر حقیقت به سوی ایشان کشیده شدم. کنارش نشستم. فرمود:
امشب شب عرفه است، زیارت حضرت سید الشهدا وارد است، دلت می خواهد من یک زیارت بخوانم؟
حاج محمد علی گفت: من از کودکی زیارت های معروف را شنیده بودم وبا آنها آشنایی داشتم ومضامین وکلمات آنها را می دانستم. به ایشان گفتم که خیلی دوست دارم. حدود یک ساعت زیارتی را خواند که من تا آن زمان نشنیده بودم. کلمه به کلمه که می خواند، من حفظ می کردم وتا آخر به حافظه ام سپرده شد. گریه کردن آن شخص هم غیر قابل توصیف بود. پس از زیارت خداحافظی کرد ورفت، هرقدر از من دور می شد، زیارت هم از خاطرم می رفت تا این که به کلی آن را فراموش کردم.
از مکه به کاظمین رفتم وکنار راه آهن ایستاده بودم، ناگاه همان شخص را دیدم نزدیک آمد، سلام کرد وگفت:
به تهران که رفتی، سلام مرا تنها به آقا شیخ محمد حسن طالقانی برسان.
می گفت: وقتی به تهران آمدم ونزد آقا شیخ محمد حسن رفتم وقضیه را نقل کردم، ایشان بسیار گریست ومرا متوجه کرد که آن شخص امام عصر (عج) بوده است. در حالی که من نه در عرفات ونه در کاظمین آن بزرگوار را نشناخته بودم(۳۵۶).
سخنان آیت الله العظمی وحید خراسانی «دامت برکاته» (۳۵۷)
بسم الله الرحمن الرحیم...
ارزش هر کاری به ارزش موضوع آن کار است، چنان که هر علمی همین گونه است.
چنانچه در اطراف شخصیت شیخ انصاری بحث شود، ارزش آن بحث به اندازه ارزش شیخ انصاری است. اگر درباره شیخ طوسی صحبت شود، ارزش آن صحبت به اندازه ارزش شیخ طوسی است.
میلیاردها شیخ طوسی وشیخ انصاری، ارزش یک نفس امام زمان (علیه السلام) را ندارند شیخ انصاری وشیخ طوسی را که گفتم، بقیه اصلا داخل حساب نمی آیند.
برای هر سخنی باید دلیلی آورد. به چه دلیل من این حرف را می زنم؟ به این دلیل که اگر بنا باشد، امام زمان (علیه السلام) یک آن (لحظه) بیشتر بماند، باید همه اینها به ضرورت عقل ونقل، فدا شوند.
تازه، باید مقامات علمیه وعملیه شیخ طوسی وشیخ انصاری فهمیده شود وبعد بگوییم میلیاردها مانند این افراد، ارزش یک نفس ایشان را ندارند.
نه ما ونه بزرگتر از ما، نفهمیدیم، امام زمان وامامت قائمه به او کیست؟ ارزش را باید برهانا دریابیم. هرچه قضیه مهم شد، به نسبت اهمیت آن موضوع، مطلب هم مهم می شود. این داستان که می گویم با یک واسطه برای خود من نقل شده است.
مرحوم حاج میرزا احمد، پسر مرحوم آخوند برای من نقل کرد که: مادر ما مریض شد (عیال مرحوم آخوند، مادر میرزا مهدی، حاج میرزا محمد وحاج میرزا احمد) (مرحوم آقا زاده شخصیتی بود که وقتی اجازه اجتهاد می داد، همه مجتهدین نجف امضاء می کردند) ما هرچه کردیم، نتوانستیم مادرمان را معالجه کنیم. به ما خبر دادند که یک سیدی در نجف پیدا شده ورمل غریبی دارد. ما به سراغ او رفتیم که پیدایش کنیم.
در ایوان حضرت امیر (علیه السلام) بودیم که سیدی از پله ها پایین آمد. فهمیدیم که همان است.
من وبرادرم رفتیم مقابل او ومن گفتم نیتی دارم.
گفت نیت کن، تسبیح خودش را درآورد، طاق وجفت انداخت (مانند استخاره) سپس گفت: نیت شما راجع به یک خانمی است که سرتاپای او مرض است وسه روز دیگر خواهد مرد. ما مبهوت شدیم.
برادرم (مرحوم آقازاده) گفت من هم نیتی دارم. گفت نیت کن. تسبیح گرفت، طاق وجفت انداخت ورنگش تغییر کرد. گفت این چه نیتی است؟ نیت تو راجع به کسی است که الآن مکه بود، الآن شام بود، الآن مدینه و... (مرتب می گفت الآن، الآن). بعد گفت:
نیت تو راجع به کسی است که منظومه به دور سر او می چرخد، نیت تو راجع به امام زمان است. ما به او اصرار کردیم که این علم را به ما هم یاد بده، گفت علم من همراه با فقر شدیدی است که شما دو آقازاده، تحمل آن را ندارید.
رفتیم خدمت آخوند وجریان را گفتیم، ایشان متحیر شد وگفت هرطور هست، او را پیدا کنید تا من او را ببینم.
من وبرادرم تمام نجف را گشتیم ولی دیگر سید را ندیدیم.
غرض ما، دو نکته در این داستان است
خوب، این که آن شخص می گوید: آنی در مکه، یک آن در مشهد، آنی در سوریه، یعنی چه؟
این حرف را کسی می زند که چنان تسلطی داشته وقدرتش محیرالعقول است. دانه های تسبیح که حرف نمی زنند، تسلط او بوده که چنین مطالبی را گفته است.
مطلب دوم که او گفته: همه دور سر او می چرخند، اگر منظومه دور او می چرخد، یعنی تمام کهکشان ها دور او می چرخد. تمام این نشئه، پروانه است، شمع، فقط او است. اگر مرکز به هم بخورد، دیگر دایره نیست.
در او چه گوهری است که این اثر را در نظام عالم دارد؟
منتها هنوز به آن حد نرسیده که ما بفهمیم.
این لب ها که تکان می خورد، حرف ها که به گوش ها می خورد، وبه مغز می نشیند، همه اینها (مغز گوینده، مغز شنونده، لب ها،...) همه تحت اشراف او است، پس غیبتی برای او نیست. نزدیک تر از ما به ما، او است.
اما، ما به درک این مطلب نرسیدیم.
همه قائم به چه کسی هستیم؟ قیوم ما ذات قدوس حق است. این همه خواندیم ونفهمیدیم. امیر المؤمنین ید الله است، یعنی بوسیله او، قیوم افاضه فیض می کند، قیوم ما، خدا است. اما آن ید اللهی که بوسیله او، آن قیوم، افاضه فیض می کند صاحب الزمان است.
خواب، بیداری، نطق وسکوت ما همه تحت اشراف او است. پس باید فهمید موضوع داستان کیست؟
بیمنه رزق الوری، یک بحث دارد، بوجوده ثبتت الارض والسّماء یک بحث دارد. آن یکی به «یمن» است واین یکی به «وجود» است.
پس باید قدر کار را بدانید وخود را برای آن آماده کنید.
شرط اول در این کار آن است که امام زمان را به غیر امام زمان قاطی نکنید. این که کارهای ما اثر نمی کند وبه جایی نمی رسد، درد اینجا است. ما خورشید را با ذره قاطی می کنیم. در جایی که اسم امام زمان مطرح است، احدی نباید باشد. همه باید محو شوند.
اگر این مراحل (فهمیدن ارزش موضوع و...) طی شود، کار شما معجزه خواهد کرد.
هزار نکته باریک تر از مو اینجا است.
در امام زمان، خصوصیتی هست که در هیچ یک از ائمه نیست، آیت اسم غیب الغیوب است (این خصوصیت، در حضرت امیر (علیه السلام) وامام حسین (علیه السلام) هم نیست). وقتی آیت آن اسم باشد، هم باید آن اسم را شناخت، هم آیت آن اسم را.
این همه مباحث در غیبت، رمزها دارد.
از همه شما التماس دعا داریم. برای شما هم از خدا توفیق می خواهیم که موفق باشید ودلها را به امام زمان متوجه کنید.
در ابتدای هر مجلسی از مجالستان، زیارت آل یس را بخوانید. بعد از هر مجلس هم این دعا را فراموش نکنید. اللهم صل علی ولیک...
ابتدا وانتهای مجلس، وقتی به امام زمان شد، عنایات او شامل حال شماها می شود.
حال که سخن به اینجا رسیده همه بخوانیم:
اللهم کن لولیک... (قرائت دسته جمعی حاضرین)

* * *

سؤال: امروزه توسط برخی ها، داستان ملاقات با امام زمان (علیه السلام) وادعای رؤیت ودیدار با حضرت به صورت افراطی مطرح می شود، آیا اصولا دامن زدن به این مسایل آن هم به این صورت افراطی، صحیح است، نظر حضرت عالی چیست؟
آیت الله العظمی وحید خراسانی: شبهه ای نیست که هر کس ادعای رابطه کند، باید نفی شود. این باب مسدود است. اصل ارتباط به نحو موجبه جزئیه، امکان دارد وواقع هم شده است. اما نفس ادعا، دلیل اجنبی بودن است، خود دعوا مبطل ادعا است.
از ضروریات روایات باب است که در عصر غیبت، این درب کاملا مسدود است مگر در گرفتاری وشدت به کسی عنایت کند که آن، سخن دیگری است.
ادعای رؤیت ورابطه برخلاف سیره فقهای راشدین است. آن را که خبر شد، دیگر خبری باز نیامد، اگر از کسانی هم بروز کرده، بعد از فوت وختم قضیه بوده است.
بزرگترین خیانت را کسی کرده است که از این ادعاها می کند.
انار سیاه
از این طایفه [تشرّف یافتگان به محضر مبارک حضرت بقیة الله (عج)] محمد بن عیسی بحرینی (قدّس سرّه) است که علامه مجلسی می گوید: که بعضی از فضلای گرام وثقات اعلام به من خبر داد از شخصی که به او وثوق داشته واو را بسیار مدح می کرده که او گفت:
در آن وقت که بلاد بحرین در تصرف سلطان فرنگ بود، حاکم ووالی آن ولایت را مردی از مسلمانان کرده بود که اهل مّلت باشد وبه آن جهت تألیف قلوب رعیت شده باشد وباعث معموری مملکت گردد.
اتفاقا والی ناصبی بود واو را وزیری بود از نواصب ودر بغض شیعه وائمه ایشان واهلبیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) کم عدیل وچون اهل بحرین را شیعه دانسته بود، در عداوت واذیت ایشان تقصیر نمی نمود ودر اضرار بر ایشان اصرار داشت وهر روز تدبیر تازه ای می نمود، تا آنکه روزی به نزد والی آمده اناری در دست داشت به والی نمود که در آن «لا اله الا الله، محمد رسول الله، ابو بکر وعثمان وعلی خلفاء رسول الله» بخط مخلوقی نه مصنوعی مکتوب بود.
چون والی دید که آن کتاب [نوشته] در اصل انار است به طوری که احتمال آن که به صنعت مخلوق باشد در آن راه ندارد، تعجب نمود وگفت این انار از برای ابطال مذهب رافضیان دلیلی وافی وبرهانی است کافی. بنابراین رأی تو در خصوص اهل بحرین چیست؟
وزیر گفت: «اصلح الله الامیر» مصلحت در این است که اکابر اهل بحرین را احضار فرمایی ومأمور داری به این که یا در خصوص این انار جوابی کافی گویند ویا آنکه ترک مذهب رفضه داده در مذهب سنت وجماعت درآیند ویا آنکه مانند اهل ذمه قبول جزیه نمایند وچون از عهده جواب برنیایند لاعلاج در مذهب والی درآیند ودر آن والی را اجری عظیم باشد.
واگر هم قبول جزیه نمودند ایشان را خواری وذلت باشد ودولت را قوت وشوکت واگر از آن هم امتناع نمایند مردان ایشان را باید کشت وزنان ایشان را اسیر واموال ایشان را تصرف نمود. والی را از این رأی خوش آمده امر به احضار علما واکابر اهل بحرین نمود.
وپس از احضار نمودن انار ایشان را مخیر کرد میان امور مذکوره.
اهل بحرین چون این شنیدند حیران وترسان گردیدند. لا علاج سه روز مهلت خواستند ووالی ایشان را مرخص کرده از مجلس برخواستند واز برای تدبیر کار، مجلسی آراسته، گرد یکدیگر برآمدند ودر باب جواب مشورت کرده، اشهب فکرت را در حل این مشکل بجولان درآوردند.
آخر الامر نتیجه افکار آن شد که در تدبیر این کار دست توسل به دامان ولی پروردگار زنند وجواب را از امام عصر ووالی حقیقی ملک در این اعصار خواهد.
به اینکه سه نفر از اخیار ملک خود را انتخاب کردند ومقرر داشتند که هر یک از ایشان در شبی از این سه شب به صحرا بیرون رود وخدا را عبادت ومناجات کند وبه آن بزرگوار استغاثه نماید شاید آن بزرگوار جواب این سؤال را بیان فرماید.
پس نامزد شب اول بیرون رفته پس از عبادت ومناجات بسیار در مقام استغاثه با آن بزرگوار برآمده تمام آن شب را تا آن زمان که شاهد صبح، نقاب ظلمت را برداشته صرف این کار نمود وشاهد مقصود دیده نگشود. مأیوسانه به سوی اهل خود مراجعت نمود.
پس در شب دوم شخص دوم را روانه نمودند او هم پس از اهتمال وکوشش تمام ناامید برگردید وخوف واضطراب خلق افزون گردید.
پس شخص سوم را در شب سوم فرستادند واو مردی بود صاحب فضل وتقوی موسوم به «محمد بن عیسی» آن مرد صالح، سروپای خود را برهنه نمود وبا خضوع وخشوع تمام رو به سوی آسمان آورد.
اتفاقا آن شب هم از غایت تاریکی، مانند روی زنگیان ودل ناصبیان تیره وتار بود ووحشت بر وحشت می افزود وآن شب را به دعا وعبادت وگریه وزاری به دعا وعبادت وگریه وزاری به سر برد ودر باب خلاصی مؤمنان ورفع این بلیله ها از ایشان به خدا ورسول وارواح آل اطهار (علیهم السلام) توجه نمود وبه امام عصر، عجل الله فرجه، استغاثه کرد وآن به آن بر گریه وزاریش افزود تا آن که وقت قریب به آخر وشب به سحر رسید وکسی را ندیده آه از نهادش برآمد واز ملاحظه حال قوم ومحرومی خود محزون ودلتنگ گردید وبر حالت خود وایشان گریستن آغاز نمود. و[چون آخر شب شد] نگاه شخصی را در نزد خود حاضر دید که به او خطاب فرمود: که یا محمد بن عیسی! تو را چه می شود واز برای چه به اینجا آمده ای وبه این طور گریان وهراسانی؟
گفت: ای مرد! مرا به حال خود واگذار که دردم گفتنی نباشد.
گفت آخر من آن را بدانم. گفت: به غیر امام خود نگویم وکسی که قادر بر علاج آن نباشد از او نصرت ویاری نجویم.
گفت: یا محمد بن عیسی! من همانم که گویی وآن کنم که جویی.
گفت: اگر تو همانی خود درد وعلاج را بهتر دانی.
گفت: آری راست گویی، چنین است. غم مخور که منم مولای تو صاحب الزمان وآقای درماندگان. همانا از برای کتابت انار که امر آن بر شما دشوار شده وجواب والی که شما را ترسانیده، بیرون آمدی.
راوی گوید که چون این بشنیدم به سوی او دویدم وعرض کردم ای مولای آوارگان! وفریادرس بیچارگان! توئی مولای ما ودانستی درد ومصیبت ما را، علاج آن را بیان فرما؛ زیرا که توئی ملاذ (پناه) ما وغیر از تو کسی را نداریم که رو به سوی او آوریم وتو قدرت بر آن داری.
فرمود: چنین است که گوئی یابن عیسی! دلتنگ مباش، بدان که در خانه آن وزیر، لعنة الله، درخت اناری باشد چون آن درخت بار آورد ووزیر قالبی از گل به صورت انار ساخته وآن را دو نیمه کرده ودر میان هر یک از آن دو نیمه بعض این کلمات را حک کرده وانار را در وقت کوچکی در میان آن دو نیمه می گذارد وآن دو نیمه را به یکدیگر وصل می نماید ومی بندد.
چون آن انار آن قالب را پر می کند آن موضع حک در آن اثر می کند وآن کلمات در پوست آن انار منطبع می گردد وچنان می نماید که بدون تدبیر در آن حادث گشته.
پس چون فردا به نزد والی روید بگو: جواب تو را آورده ام ونگویم مگر در خانه وزیر وچون به خانه وزیر روید نظر کن به جانب دست راست، در آن غرفه ای باشد.
پس به والی بگو: جواب را نگویم مگر در این غرفه. وزیر از آن امتناع کند تو مبالغه کن وراضی مشو مگر آن که به غرفه بالا روی چون به غرفه بالا رود تو هم با او برو مگذار که پیشتر از تو بالا رود.
پس چون داخل غرفه شدی در دیوار آن غرفه، روزنه بینی ودر آن روزنه، کیسه سفیدی باشد، آن کیسه را بردار، آن قالب که از برای آن حیله ساخته در آن کیسه باشد.
پس در آن کیسه را گشوده آن قالب را بیرون آور وآن انار را در آن قالب گذار که به اندازه آن انار خواهد بود.

پس هر دو را به نزد والی گذار تا آن که جواب واضح وباطن کار آشکار گردد.
یابن عیسی! به والی بگو: که این جواب تو از دلیل ومکر وزیر وما را به علاوه این، معجزه باشد بر حقیقت مذهب خود ومؤکد صدق این جواب وآن این است که در میان این انار به غیر از دود وخاکستر چیز دیگر نباشد اگر خواسته باشی که صدق این خبر دانی وزیر را امر کن که این انار را بشکند.
چون وزیر آن را بشکند دود وخاکستر بر ریش ورویش پرد. این بفرمود واز نظر غایب گردید.
چون محمد بن عیسی این بدید از حصول مقصود شاد ومسرور گردید وبر مفارقت آن قدوه ابرار مانند ابر بهاری آغاز گریستن نمود.
ودر بعض حکایات این قصه چنین است که:
از تأخیر جواب پرسید. آن حضرت معلل به وسعت زمان استمهال نمودند وفرمودند: که اگر یک شب مهلت می خواستید همان شب را به مقصود می رسیدید.
وبالجمله محمد بن عیسی با بشارت ونوید به سوی قوم برگردید وچون آفتاب بر آمد، والی ایشان را از برای جواب طلبید، همگی به نزد والی رفتند وحسب الامر امام (علیه السلام) معمول داشتند وصدق جمیع وقایع بر رجال دولت واهل مملکت واضح ولایح گردید وروی وزیر از شدت انفعال وشرمساری قیرگون وزن ومرد آن بلاد مسرور وشادان گردیدند.
پس والی چون این بدید به سوی محمد بن عیسی متوجه گردید وبپرسید که تو را بر این امور، که اخبار نمود واین واقعیت از کجا به تو معلوم گردید؟
گفت: از حجت پروردگار ووصی رسول مختار، امام عصر وصاحب امر ومهدی غایب از انظار.
گفت: امامان شما کیانند؟ یک یکی از ائمه طاهرین (علیهم السلام) را ذکر نمود وبر امام عصر (علیه السلام) ختم کرد. والی گفت: دست خود را دراز کن. پس دست او را بگرفت وگفت:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له وان محمدا عبده ورسوله وان علی بن ابیطالب امیر المؤمنین وخلیفته بلافصل وان الائمة من ولده، ائمتی وسادتی وقادتی بهم اتولی ومن اعدائهم اتبرء.
پس امر به اکرام محمد بن عیسی واهل بحرین نمود واز ایشان عذر بخواست وامر به کشتن وزیر کرد واو را به اشدّ عقوبات به یارغار رسانیدند.
راوی گوید که این قصه تاکنون در میان اهل بحرین مشهور وقبر محمد بن عیسی در میان قبور ایشان معروف وبه این کرامت موضوع وخلایق آن دیار ونواحی به زیارت آن مزار طالب وراغب به طوری که صبیان ونسوان به آن اعتقاد واذعان دارند والحمد لله رب العالمین(۳۵۸).
الیوم استعمال توتون وتنباکو...
(فتوای میرزای شیرازی به حرمت توتون وتنباکو)
در هنگامی که استعمارگران انگلیس در کشور ایران، امتیاز کشت وفروش توتون وتنباکو را به دست گرفته بودند وبه این بهانه می رفت که در کشور ایران نفوذ کرده وافکار استعماری خود را بین مردم رواج دهند، در اینجا تنها مدافعان اسلام وتنها پشتیبانان وپاسبانان حریم اسلام، یعنی فقهای بزرگ شیعه، به فکر نجات مسلمانان از چنگال خون آشام وذلّت آور استعمارگران بریتانیایی افتادند.
در این میان، جناب «آیت الله سید محمّد فشارکی» به نزد استاد بزرگوارش حضرت «آیت الله العظمی میرزا سید محمّد حسن شیرازی» - اعلی الله مقامهما - آمد واز ایشان وقت خاصّی برای ملاقات طلب نمود ومیرزا نیز وقتی را تعیین کرد.
جناب سید محمّد فشارکی در وقت تعیین شده به نزد استاد آمد ودر جلسه ای که هیچ کس به جز آن دو بزرگوار نبودند، حضور پیدا کرد.
آیت الله فشارکی به میرزا عرض کرد: «درست است که من شاگردی از شاگردان شما هستم، لکن می خواهم برای مدّتی بدون ملاحظه ورعایت استادی با شما سخن بگویم، تا بتوانم صحبتم را صریحا عرض نمایم.»
استاد نیز با گشاده رویی خواسته اش را پذیرفت.
آیت الله فشارکی در خطاب به میرزا گفت: «سید!! چرا بر علیه استعمار انگلیس قیام نمی کنی؟! چرا فتوی بر تحریم تنباکو نمی دهی! آیا خون تو از خون سید الشهداء (علیه السلام) رنگین تر است، پس قیام کن وفتوی بر تحریم تنباکو را بده.»
استاد، نظری به سید محمّد فشارکی انداخت وسپس فرمود: «مدّتها است که در فکر آن بودم، لکن در این مدّت، جهات مختلف این فتوی را بررسی می کردم تا اینکه دیروز به نتیجه نهایی رسیدم وامروز به سرداب غیبت رفته تا از مولایم امام زمان - (ارواحنا فداه) - اجازه فتوا را بگیرم وآقا نیز اجازه فرمودند وامروز قبل از آمدن شما فتوی را نوشتم.»
سپس میرزا فتوی را به سید محمّد فشارکی نشان داد وسید نیز از استاد معذرت خواهی نموده واز محضر استاد خداحافظی کرد وبیرون رفت.
«الیوم استعمال توتون وتنباکو بأی نحو کان در حکم محاربه با امام زمان - سلام الله علیه - است.»
وبه ایران ارسال شد ودر مدّت بسیار کوتاهی این فتوا در سراسر ایران پخش گردید.
تمامی مردم به اطاعت از مرجع تقلیدشان تمامی توتون ها را دور ریخته وتمامی قلیان ها ووسایل استعمال تنباکو را شکستند واز بین بردند وبه این وسیله بود که استعمارگران انگلیسی را شکست دادند. بعد از شکست انگلیس، بعضی از مردم وعلما، نزد میرزای شیرازی رفته وبه خاطر پیروزی نهضت، به او تبریک می گفتند.
میرزا با شنیدن تبریکات به گریه می افتاد. هنگامی که علّت گریه را می پرسیدند، پاسخ می داد: «از این پس، دشمنان به فکر مبارزه با روحانیت می افتند، زیرا کانون خطر را شناختند»(۳۵۹).
تولّد شیخ صدوق (رحمه الله) به دعای امام زمان (علیه السلام)
شیخ طوسی (رحمه الله) ودیگران روایت کرده اند که علی بن بابویه (رحمه الله) عریضه ای به خدمت حضرت صاحب الامر (علیه السلام) نوشت وبه حسین بن روح رضوان الله تعالی علیه - نائب خاص آن حضرت - داد. در آن عریضه از حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) خواهش کرده بود که دعا کنند تا خداوند فرزندی به او عطا فرماید. پس از آن، از ناحیه مقدسه، توقیع رفیعی به این مضمون بیرون آمد:
«برای تو دعا کردیم وخداوند تو را به زودی دو فرزند نیکو کرامت فرماید.»
پس بزودی از یکی از کنیزان او دو فرزند برای علی بن بابویه متولد شد: یکی «محمد» که معروف به شیخ صدوق است وتصانیف بسیاری دارد که یکی از آنها کتاب شریف «من لایحضره الفقیه» است وفرزند دیگر «حسین» بود که بسیاری از فضلا ومحدثین از نسل او بوجود آمدند.
شیخ صدوق (قدّس سرّه) مکررا افتخار می کرد ومی گفت: «ولدت بدعوة صاحب الامر (علیه السلام)» یعنی من به دعای حضرت مهدی (علیه السلام) متولد شده ام. واساتید او نیز، او را تحسین می کردند ومی گفتند: سزاوار است کسی که به دعای حضرت صاحب الامر (علیه السلام) متولد شده است، این چنین باشد(۳۶۰).
تشییع جنازه شیعیان
دلیل بر این معنی روایتی است که در بحار به نقل از مناقب ابن شهر آشوب آمده است:
شیعیان نیشابور (در زمان امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)) جمع شدند، وشخصی به نام محمد بن علی نیشابوری را انتخاب کردند تا به مدینه برود وحقوق شرعی وهدایای شیعیان را به خدمت امام زمانشان ببرد. سی هزار دینار وپنجاه هزار درهم پول ومقداری جامه به محمد بن علی دادند. در این میان [یکی از بانوان با ایمان به نام] شطیطه یک درهم تمام عیار ویک تکه پارچه خام که با دست خودش رشته بود وچهار درهم ارزش داشت، پیش آورد وگفت: خداوند از حقّ خجالت نمی کشد. (یعنی حقوق امام (علیه السلام) گرچه کم باشد باید پرداخت).
آنگاه آن جمعیت جزوه ای آوردند که هفتاد ورق بود در هر صفحه سؤالی نوشته بودند وبقیه اش سفید بود تا جواب زیر آن نوشته شود، هر دو صفحه را روی هم گذاشته وبا سه بند که هر بندی یک مهر خورده بود بسته بودند. گفتند: این جزوه را شب هنگام به خدمت امام (علیه السلام) ببر وفردای آن بازگیر ومهرها را نگاه کن اگر نشکسته بود پنج تا از آنها را بشکن وببین آیا جواب سؤال ها را داده است یا نه، که اگر بدون شکسته شدن مهرها جواب داده بود، او همان امام است ومستحقّ این اموال، وگرنه اموال را به ما بازگردان.
محمد بن علی نیشابوری به مدینه مشرّف شد ونزد عبد الله افطح رفت او را امتحان کرد ودانست که او شایستگی مقام امامت را ندارد، از خانه او بیرون رفت در حالی که می گفت:
ربّ اهدنی الی سواء الصّراط؛ خدایا مرا به راه راست هدایت فرما.
همان طور که در حیرت ایستاده بود کودکی آمد وگفت: کسی را که می خواهی اجابت کن واو را به خانه حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) برد، تا چشم حضرت بر او افتاد فرمود: ای ابو جعفر چرا ناامید می شوی وچرا به سوی یهود ونصاری پناه می بری؟ به من روی کن که حجّت وولی خدا هستم، آیا ابو حمزه در کنار مسجد جدّم مرا به تو، نشناساند؟ من سؤال هایی که در جزوه بود دیروز جواب دادم آنها را نزدم بیاور ودرهم شطیطه را هم که در کیسه است ووزن درهمش یک درهم ودو دانق می باشد، برایم بیاور، وآن کیسه چهار صد درهم می باشد که از آن وازوری است وپارچه او با جامه دو برادر بلخی یک جا بسته شده.
می گوید: از سخنان آن حضرت عقلم حیران شد. رفتم وآنچه امر فرموده بود آوردم ودر پیشگاهش قرار دادم، پس درهم وپارچه شطیطه را برگرفت وروی به من کرد وفرمود: إنّ الله لا یستحیی من الحقّ. ای ابو جعفر! سلام مرا به شطیطه برسان واین کیسه پول را به او بده - در آن کیسه چهل درهم بود - آنگاه فرمود: قطعه ای از کفن هایم را نیز به او هدیه کردم پنبه این کفن از روستای ما صیدا است قریه فاطمه (علیها السلام) که خواهرم حلیمه دخت حضرت ابو عبد الله جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) آن را رشته است. به شطیطه بگو تو از هنگام رسیدن ابو جعفر وپول وقطعه کفن تا نوزده روز بیشتر زنده نمی مانی. پس شانزده درهم از این پول را برای خودت خرج کن وبیست وچهار درهم آن را صدقه ولوازم تجهیز برای خودت قرار بده ومن بر جنازه تو نماز خواهم خواند، ای ابو جعفر هر گاه [در آن وقت] مرا دیدی مطلب را مخفی بدار که برای حفظ جانت بهتر است. سپس فرمود: این اموال را به صاحبانشان برگردان ومهر از این جزوه بگشای وببین آیا جواب سؤال ها را پیش از آنکه جزوه را بیاوری داده ایم یا نه؟
می گوید: به مهرها نگاه کردم دیدم دست نخورده است یکی از مهرها را از وسطشان شکستم، دیدم نوشته: عالم (علیه السلام) چه می فرماید درباره مردی که بگوید برای خدا نذر کردم که هر برده ای که از قدیم در ملک من بوده آزاد سازم، وچندین برده داشته باشد کدامشان آزادند؟ جواب به خط مبارکش چنین بود: هر آنکه پیش از شش ماه در ملکش بوده باید آزاد کند. دلیل بر صحت این معنی آیه شریفه است: ﴿واَلْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ﴾(۳۶۱)؛ وگردش ماه را در منازل معین تقدیر کردیم تا مانند شاخه خرما [زرد ولاغر] به منزل او بازگردد. وجدید آن است که شش ماه نداشته باشد.
مهر دومی را گشودم دیدم نوشته اند: چه می فرماید عالم (علیه السلام) درباره مردی که بگوید:
والله مال کثیر (بسیار) صدقه خواهم داد. چقدر باید صدقه بدهد؟ پاسخ آن به خط آن حضرت زیرش نوشته بود: شخصی که سوگند خورده اگر گوسفنددار است باید هشتاد وچهار گوسفند صدقه بدهد واگر شتردار است هشتاد وچهار شتر بدهد واگر پول دار است هشتاد وچهار درهم بدهد. دلیل بر آن است آیه ﴿لَقَدْ نَصَرَکمُ اَللهُ فِی مَواطِنَ کثِیرَةٍ﴾(۳۶۲)؛ وهمانا خداوند شما را در جاهای بسیار یاری کرد. وجنگهای پیامبر تا هنگام نزول این آیه هشتاد وچهار جای بوده است.
سومین مهر را که گشودم دیدم نوشته: عالم (علیه السلام) چه می فرماید درباره مردی که قبری را شکافته وسر میتی را از تن جدا نموده وکفنش را دزدیده باشد؟ جواب به خط حضرتش مسطور بود: دست دزد به خاطر این که از حرز وجای بسته دزدی کرده، بریده شود وصد دینار برای بریدن سر میت بر او لازم است، زیرا که ما میت را به منزله جنین در شکم مادر فرض می کنیم که هنوز روح در او نیامده باشد که دیه نطفه بیست دینار و... تا آخر مسئله.
هنگامی که ابو جعفر محمد بن علی نیشابوری به خراسان بازگشت، دید کسانی که آن حضرت اموالشان را رد کرده به مذهب فطحیه وارد شده اند، ولی شطیطه بر همان مذهب حقّ باقی مانده، سلام حضرت کاظم (علیه السلام) را به او رساند وکیسه پول وقطعه کفن را به او داد. پس همان طور که حضرت فرموده بود به مدت نوزده روز شطیطه زنده ماند وچون از دنیا رفت، امام (علیه السلام) سوار بر شتری آمد، پس از پایان مراسم او بر شتر خود سوار شد وراه بیابان پیش گرفت وفرمود: به اصحاب خودت مطلب را در میان بگذار وسلام مرا به آنها برسان وبه ایشان بگو که: من وامامان نظیر من باید که پای جنازه های شما حاضر شویم در هرجا که از دنیا بروید، پس تقوای خدا را در خود حفظ کنید(۳۶۳).
تاکی باید...؟!
در عرفات به محضر حضرت بقیة الله (عج) تشرف یافتم. آن حضرت در عصر روز عرفه برای عده ای از شیعیان خویش که از اطراف عالم گرد هم جمع شده بودند، چنان سخن می فرمود که هر کس به زبان مادری خویش سخنان حضرت را می شنید ومی فهمید(۳۶۴). پس از پایان صحبت، آن حضرت رو به من کرده وفرمود: برو به مسؤولین نظام بگو تاکی باید یک مشت کرولال را به مکه بفرستید؟ چرا عده ای را که به زبان اینها آشنا باشند، به حج نمی فرستید، تا معارف ما را به اینان برسانند!
وقتی این پیام به برخی از سران کشور می رسد، گروهی به عنوان زبان دان تدارک دیده شد. که تاکنون نیز خدمات فراوانی در ارائه معارف شیعه نموده اند(۳۶۵).
مسجد مقدس جمکران
مهم ترین پایگاه شیعیان شیفته وعاشقان دل سوخته حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) مسجد مقدّس جمکران، در شش کیلومتری شهر مذهبی قم است. مطابق آمار، همه ساله، بیش از دوازده میلیون عاشق دل باخته، از سرتاسر میهن اسلامی وجهان، در این پایگاه معنوی، گرد می آیند، نماز تحیت مسجد ونماز حضرت صاحب الزّمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) را در این مکان مقدّس به جای می آورند، با امام غایب از ابصار وحاضر در امصار وناظر بر کردار، راز دل می گویند، استغاثه می کنند، ندای «یابن الحسن!» سر می دهند، از مشکلات مادّی ومعنوی خود سخن می گویند، با دلی خون بار، از طولانی شدن دوران غیبت، شکوه ها می کنند.
آنان که از شناخت عمیق تری برخوردارند، به هنگام تشرف به این پایگاه ملکوتی، همه حوائج شخصی خود را فراموش می کنند وهمه مشکلات دست وپاگیر زندگی را به فراموشی می سپارند وتنها ظهور سراسر سرور منجی بشر، امام ثانی عشر، حضرت ولی عصر، روحی وأرواح العالمین فداه، را مسئلت می کنند؛ زیرا، اگر این حاجت
برآورده شود، دیگر مشکلی نخواهد ماند، واگر این حاجت روا نشود، حلّ دیگر مشکلات، مشکل اساسی را حل نخواهد کرد.

* * *

مسجد مقدّس جمکران، روز هفدهم رمضان ٣٧٣ هجری به فرمان حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در کنار روستای جمکران تأسیس شد. تاریخچه آن - به طوری که در این نوشتار به تفصیل آمده - به دست شیخ صدوق (متوفّای ٣٨١ هجری) در کتاب مونس الحزین بیان گردیده وکیفیت نماز تحیت مسجد ونماز استغاثه به حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در ضمن آن آمده است.
آن چه مسلّم است، این است که این مسجد، بیش از یکهزار سال پیش به فرمان حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در بیداری، - نه در خواب - تأسیس گردید ودر طول قرون واعصار، پناهگاه شیعیان وپایگاه منتظران وتجلّی گاه حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) بوده است.
علاّمه بزرگوار، میرزا حسین نوری، (متوفّای ١٣٢٠ هجری) در کتاب ارزش مند نجم الثاقب - که به فرمان میرزای بزرگ، آن را تألیف کرد ومیرزای شیرازی، در تقریظ خود، از آن ستایش فراوان کرد ونوشت: «برای تصحیح عقیده خود، به این کتاب مراجعه کنند تا از لمعان انوار هدایتش، به سر منزل یقین وایمان برسند»(۳۶۶) - تاریخچه تأسیس مسجد مقدّس جمکران را به شرح زیر آورده است:
شیخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، در کتاب تاریخ قم از کتاب مونس الحزین فی معرفة الحقّ والیقین - از تألیفات شیخ صدوق - بنای مسجد جمکران را به این عبارت نقل کرده است:
شیخ عفیف صالح حسن بن مثله جمکرانی می گوید:
شب سه شنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان ٣٩٣ هجری(۳۶۷)، در سرای خود خفته بودم که جماعتی به در سرای من آمدند. نصفی از شب گذشته بود. مرا بیدار کردند وگفتند: «برخیز وامر امام محمّد مهدی صاحب الزّمان(۳۶۸) (صلوات الله علیه) را اجابت کن که ترا می خواند».
حسن بن مثله می گوید: «من، برخاستم وآماده شدم.» چون به در سرای رسیدم، جماعتی از بزرگان را دیدم. سلام کردم. جواب دادند وخوشامد گفتند ومرا به آن جایگاه که اکنون مسجد (جمکران) است، آوردند.»
چون نیک نگاه کردم، دیدم تختی نهاده وفرشی نیکو بر آن تخت گسترده وبالش های نیکو نهاده وجوانی سی ساله، بر روی تخت، بر چهار بالش، تکیه کرده، پیرمردی در مقابل او نشسته، کتابی در دست گرفته، بر آن جوان می خواند.
بیش از شصت مرد که برخی جامه سفید وبرخی جامه سبز بر تن داشتند، بر گرد او روی زمین نماز می خواندند.
آن پیرمرد که حضرت خضر (علیه السلام) بود، مرا نشاند وحضرت امام (علیه السلام) مرا به نام خود خواند وفرمود: «برو به حسن بن مسلم(۳۶۹) بگو: «تو، چند سال است که این زمین را عمارت می کنی وما خراب می کنیم. پنج سال زراعت کردی وامسال دیگرباره شروع کردی، عمارت می کنی. رخصت نیست که تو دیگر در این زمین زراعت کنی، باید هرچه از این زمین منفعت برده ای، برگردانی تا در این موضع مسجد بنا کنند.»
به حسن بن مسلم بگو: «این جا، زمین شریفی است وحق تعالی این زمین را از زمین های دیگر برگزیده وشریف کرده است، تو آن را گرفته به زمین خود ملحق کرده ای! خداوند، دو پسر جوان از تو گرفت وهنوز هم متنبّه نشده ای! اگر از این کار بر حذر نشوی، نقمت خداوند، از ناحیه ای که گمان نمی بری بر تو فرو می ریزد.»
حسن بن مثله عرض کرد: «سید ومولای من! مرا در این باره، نشانی لازم است؛ زیرا، مردم، سخن مرا بدون نشانه ودلیل نمی پذیرند.»
امام (علیه السلام) فرمود: «تو برو رسالت خود را انجام بده. ما، در این جا، علامتی می گذاریم که گواه گفتار تو باشد. برو به نزد سید ابو الحسن، وبگو تا برخیزد وبیاید وآن مرد را بیاورد ومنفعت چند ساله را از او بگیرد وبه دیگران دهد تا بنای مسجد بنهند، وباقی وجوه را از رهق(۳۷۰) به ناحیه اردهال که ملک ما است، بیاورد، ومسجد را تمام کند، ونصف رهق را بر این مسجد وقف کردیم که هرساله وجوه آن را بیاورند وصرف عمارت مسجد کنند.
مردم را بگو تا به این موضع رغبت کنند وعزیز بدارند وچهار رکعت نماز در این جا بگذارند: دو رکعت تحیت مسجد، در هر رکعتی، یک بار «سوره حمد» وهفت بار سوره «قُلْ هُوَ اَللهُ أَحَدٌ» [بخوانند] وتسبیح رکوع وسجود را، هفت بار بگویند.
ودو رکعت نماز صاحب الزّمان بگذارند، بر این نسق که در [هنگام خواندن سوره] حمد چون به «إِیاک نَعْبُدُ وإِیاک نَسْتَعِینُ» برسند، آن را صد بار بگویند، وبعد از آن، فاتحه را تا آخر بخوانند. رکعت دوم را نیز به همین طریق انجام دهند. تسبیح رکوع وسجود را نیز هفت بار بگویند. هنگامی که نماز تمام شد، تهلیل (یعنی، لا إله إلاّ الله)(۳۷۱) بگویند وتسبیح فاطمه زهرا (علیها السلام) را بگویند. آن گاه سر بر سجده نهاده، صد بار صلوات بر پیغمبر وآلش، صلوات الله علیهم، بفرستند.»
واین نقل، از لفظ مبارک امام (علیه السلام) است که فرمود:
فمن صلاّهما، فکأنّما صلّی فی البیت العتیق؛
هر کس، این دو رکعت [یا این دو نماز] را بخواند، گویی در خانه کعبه آن را خوانده است.
حسن بن مثله می گوید: «در دل خود گفتم که تو این جا را یک زمین عادی خیال می کنی، این جا مسجد حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) است».
پس آن حضرت به من اشاره کردند که برو!
چون مقداری راه پیمودم، بار دیگر مرا صدا کردند وفرمودند: «در گلّه جعفر کاشانی - چوپان - بزی است، باید آن بز را بخری. اگر مردم پولش را دادند، با پول آنان خریداری کن، وگرنه پولش را خودت پرداخت کن. فردا شب آن بز را بیاور ودر این موضع ذبح کن.
آن گاه روز چهارشنبه(۳۷۲) هجدهم ماه مبارک رمضان، گوشت آن بز را بر بیماران وکسانی که مرض صعب العلاج دارند، انفاق کن که حق تعالی همه را شفا دهد.
آن بز، ابلق است. موهای بسیار دارد. هفت نشان سفید وسیاه، هر یکی به اندازه یک درهم، در دو طرف آن است که سه نشان در یک طرف وچهار نشان در طرف دیگر آن است».
آن گاه به راه افتادم. یک بار دیگر مرا فراخواند وفرمود: «هفت روز یا هفتاد روز در این محلّ اقامت کن»(۳۷۳).
حسن بن مثله می گوید: «من، به خانه رفتم وهمه شب را در اندیشه بودم تا صبح طلوع کرد. نماز صبح خواندم وبه نزد علی منذر رفتم وآن داستان را با او در میان نهادم. همراه علی منذر، به جایگاه دیشب رفتیم.»
پس او گفت: «به خدا سوگند که نشان وعلامتی که امام (علیه السلام) فرموده بود، این جا نهاده است وآن، این که حدود مسجد، با میخ ها وزنجیرها مشخصّ شده است.»
آن گاه به نزد سید ابو الحسن الرّضا رفتیم. چون به سرای وی رسیدیم، غلامان وخادمان ایشان گفتند:
«شما از جمکران هستید؟» گفتیم: «آری.» پس گفتند: «از اوّل بامداد، سید ابو الحسن در انتظار شما است.»
پس وارد شدم وسلام گفتم. جواب نیکو داد وبسیار احترام کرد ومرا در جای نکو نشانید. پیش از آن که من سخن بگویم، او سخن آغاز کرد وگفت: «ای حسن بن مثله! من خوابیده بودم. شخصی در عالم رؤیا به من گفت: شخصی به نام حسن بن مثله، بامدادان، از جمکران پیش تو خواهد آمد. آن چه بگوید، اعتماد کن وگفتارش را تصدیق کن که سخن او، سخن ما است. هرگز، سخن او را ردّ نکن.» از خواب بیدار شدم وتا این ساعت در انتظار تو بودم.
حسن بن مثله، داستان را مشروحا برای او نقل کرد. سید ابو الحسن، دستور داد بر اسب ها زین نهادند. سوار شدند. به سوی ده (جمکران) رهسپار گردیدند.
چون به نزدیک ده رسیدند، جعفر شبان را دیدند که گلّه اش را در کنار راه به چرا آورده بود. حسن بن مثله، به میان گلّه رفت. آن بز که از پشت سر گلّه می آمد، به سویش دوید.
حسن بن مثله، آن بز را گرفت وخواست پولش را پرداخت کند که جعفر گفت: «به خدا سوگند! تا به امروز، من این بز را ندیده بودم وهرگز در گلّه من نبود، جز امروز که در میان گلّه، آن را دیدم وهرچند خواستم که آن را بگیرم، میسّر نشد.»
پس آن بز را به جایگاه آوردند ودر آن جا سر بریدند.
سید ابو الحسن الرّضا به آن محلّ معهود آمد وحسن بن مسلم را احضار کرد ومنافع زمین را از او گرفت.
آن گاه وجوه رهق را نیز از اهالی آن جا گرفتند وبه ساختمان مسجد پرداختند وسقف مسجد را با چوب پوشانیدند.
سید ابو الحسن الرّضا، زنجیرها ومیخ ها را به قم آورد ودر خانه خود نگهداری کرد. هر بیمار صعب العلاجی که خود را به این زنجیرها می مالید، در حال، شفا می یافت.
ابو الحسن محمّد بن حیدر گفت: «به طور مستفیض شنیدم، پس از آن که سید ابو الحسن الرّضا وفات کرد ودر محلّه موسویان (خیابان آذر فعلی) مدفون شد، یکی از فرزندانش بیمار گردید. داخل اطاق شده سر صندوق را برداشت زنجیرها ومیخ ها را نیافت»(۳۷۴).
منبع شناسی مسجد جمکران
منابع تأسیس مسجد مقدّس جمکران به فرمان حضرت صاحب الزّمان (ارواحنا فداه) بر اساس تسلسل زمانی، به شرح زیر است:
١ - نخستین کسی که این داستان را در کتاب خود آورده، ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه، مشهور به شیخ صدوق (متوفّای ٣٨١ هجری) است. ایشان، مشروح آن را در کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق والیقین درج کرده است.
با توجّه به این که تأسیس این مسجد در عصر شیخ صدوق رحمهم الله واقع شده، وایشان در قم زندگی می کرد، طبعا، همه جزئیات آن را بدون واسطه از حسن بن مثله، وسید ابو الحسن الرّضا ودیگر شاهدان عینی، شنیده ونقل کرده است.
کتاب مونس الحزین، همانند ده ها اثر گران بهای دیگر شیخ صدوق، در طول زمان، از بین رفته وبه دست ما نرسیده است.
٢ - حسن بن محمّد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، صاحب کتاب گران سنگ تاریخ قم، شرح آن واقعه را از کتاب شیخ صدوق نقل کرده است.
کتاب تاریخ قم در عصر شیخ صدوق، به سال ٣٧٨ هجری، در بیست باب به رشته تحریر درآمده است.
٣ - حسن بن علی بن حسن بن عبد الملک قمی، به سال ٨۶۵ هجری آن را به فارسی ترجمه کرده است. (الذریعة، ج ٣، ص ٢٧۶).
۴ - متن عربی کتاب، به دست مولی محمّد باقر مجلسی، (متوفّای ١١١٠ هجری) نرسیده، ولی ترجمه فارسی آن به دست ایشان رسیده (بحار، ج ١، ص ۴٢) واحادیث مربوط به قم را در جلد «السماء والعالم» از آن روایت کرده است. (بحار، ج ۶٠، ص ٢٠٨ - ٢٢١).
۵ - سید نعمت الله جزائری، صاحب أنوار نعمانیه (متوفّای ١١١٢ هجری) ترجمه فارسی آن را دیده وداستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را با خط خود، از آن استنساخ کرده است (بحار،۵٣، ص ٢۵۴).
۶ - شاگرد فرزانه علاّمه مجلسی، میرزا عبد الله افندی، (متوفای ١١٣٠ هجری) نسخه ای از ترجمه فارسی آن را در بیست باب، در قم مشاهده کرده وگزارش آن را در تألیف گران بهای خود آورده وتصریح کرده که این ترجمه، به سال ٨۶۵ هجری، به دستور خواجه فخر الدین ابراهیم، انجام یافته است. (ریاض العلماء، ج ١، ص ٣١٩).
٧ - سید امیر محمّد اشرف، معاصر وشاگرد علاّمه مجلسی، صاحب کتاب فضائل السّادات (متوفّای ١١۴۵ هجری) متن عربی آن را دیده واز آن نقل کرده است. (جنة المأوی، ص ۴٧).
٨ - سید محمّد بن محمّد بن هاشم رضوی قمی، به سال ١١٧٩ هجری، بنا به خواهش محمّد صالح معلّم قمی، کتابی در این رابطه تألیف کرده وآن را خلاصة البلدان نام نهاده است. این کتاب، احادیث مربوط به شرافت قم وتاریخچه تأسیس مسجد مقدس جمکران را در بر دارد. (الذّریعة، ج ٧، ص ٢١۶).
٩ - شایسته تأمّل است که آقا محمّد علی کرمانشاهی، فرزند وحید بهبهانی، (متوفّای ١٢١۶ هجری) به متن عربی تاریخ قم دست رسی داشته ودر حاشیه خود بر کتاب نقد الرجّال تفرشی، شرح حال «حسن بن مثله» وخلاصه داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را به نقل از متن عربی آن آورده است. (بحار، ج ۵٣، ص ٢٣۴).
١٠ - محقّق ومتتبّع بی نظیر، میرزا حسین نوری، متوفّای ١٣٢٠ هجری، پس از جست وجوی فراوان، به هشت باب از ترجمه تاریخ قم دست یافته (جنة المأوی، ص ۴٧ وبحار، ج ۵٣، ص ٢٣۴) ومشروح داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را از ترجمه تاریخ قم، از روی دست خط سید نعمت الله جزائری، در آثار ارزشمند خود آورده است:
١ - جنة المأوی، چاپ بیروت، دار المحجّة البیضاء،١۴١٢ هجری، ص ۴٢ - ۴۶.
٢ - همان، به پیوست بحار الأنوار، چاپ بیروت، مؤسسة الوفاء،١۴٠٣ هجری، ج ۵٣، ص ٢٣٠ - ٢٣۴.
٣ - نجم الثاقب، چاپ تهران، علمیه اسلامیه، بی تا، ص ٢١٢ - ٢١۵.
۴ - کلمه طیبه، چاپ سنگی، بمبئی،١٣٠٣ هجری، ص ٣٣٧.
۵ - مستدرک الوسائل، چاپ قم، مؤسسه آل البیت،١۴٠٧ هجری، ج ٣، ص ۴٣٢ و۴۴٧.
١١ - شیخ محمّد علی کچویی قمی (متوفّای ١٣٣۵ هجری) مشروح آن را از کتاب های خلاصة البلدان، نجم الثاقب، کلمه طیبه، در کتاب ارزشمند أنوار المشعشعین، چاپ قم، کتابخانه آیت الله مرعشی،١۴٢٣ هجری، ج اوّل، ص ۴۴١ - ۴۴٩(چاپ سنگی ١٣٢٧ هجری، جلد اوّل، ص ١٨۴ - ١٨٩)، نقل کرده است.
١٢ - حاج شیخ علی یزدی حائری (متوفّای ١٣٣٣ هجری) مشروح آن را در کتاب إلزام الناصب، چاپ بیروت، مؤسسه اعلمی،١٣٩٧ هجری، جلد دوم، ص ۵٨ - ۶٢، به نقل از محدّث نوری، از ترجمه تاریخ قم آورده است.
١٣ - همه کسانی که بعد از محدّث نوری درباره تاریخ قم کتاب نوشته اند، مشروح داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را از ایشان نقل کرده اند. شیخ محمّد حسن ناصر الشریعه، متوفّای ١٣٨٠ هجری، در تاریخ قم، چاپ قم، مؤسسه مطبوعاتی دارالعلم، ١٣۴٢ شمسی، ص ١۴٧ - ١۵۶، یکی از آن افراد است.
١۴ - همه علمای معاصر که در این رابطه کتاب نوشته اند، همانند علاّمه معاصر آیت الله حاج شیخ محمّد غروی، در کتاب گرانسنگ المختار من کلمات الإمام المهدی (علیه السلام)، چاپ قم، ١۴١۴ هجری، جلد یکم، ص ۴۴٠ - ۴۴٨، نیز به این واقعه اشاره کرده است.
١۵ - در این اواخر، در کتاب های مستقل ومستندی - مانند موارد زیر - به شرح وبسط داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران پرداخته شده است:
١ - تاریخ بنای مسجد جمکران؛
٢ - تاریخ مسجد مقدّس جمکران؛
٣ - تاریخچه بنای مسجد جمکران؛
۴ - توجّه امام زمان به مسجد جمکران؛
۵ - توشه مسجد جمکران؛
۶ - در بارگاه منتظر؛
٧ - در حریم جمکران؛
٨ - سیمای مسجد جمکران؛
٩ - فیض حضور برای گمشدگان؛
١٠ - مباحثی چند درباره مسجد جمکران؛
١١ - مسجد مقدس جمکران؛
١٢ - مسجد جمکران المقدس؛
١٣ - مسجد صاحب الزمان؛
١۴ - معجزه مسجد جمکران.
برای کسب معلومات وسیع تر در مورد آثار یاد شده، به کتابنامه حضرت مهدی (علیه السلام) تحت عناوین فوق، مراجعه فرمایید:
نظر مرحوم آیت الله حائری درباره مسجد جمکران
در آخرین فراز از بخش مسجد مقدّس جمکران، متذکر می شویم که اگر بخواهیم نظر مراجع گذشته ومعاصر را در مورد مسجد مقدّس جمکران یادآور شویم، به تألیف کتاب مستقلّی در این رابطه ناگزیر خواهیم بود. لذا این موضوع را به فرصت دیگری موکول می کنیم. این بخش را با بیان نظر مرحوم آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری (متوفّای ٢۴ جمادی الثّانیه ١۴٠۶ هجری) که همگان با مقام رفیع علمی وتقوایی ایشان، آشنا هستند، حسن ختام می بخشیم.
مرحوم آیت الله حائری، کتاب ارزشمندی دارند که این نویسنده، آن کتاب را از محضر معظّم له امانت گرفتم وبا اجازه ایشان زیراکس کردم.
هنگامی که دست نویس های ایشان را به محضر مقدّس ایشان بردم، از خدمت شان پرسیدم: «آیا برای نقل مطالب این کتاب، مجاز هستم؟». ایشان، ضمن این که اجازه دادند، فرمودند: «من، در این کتاب، فقط مطالبی را آوردم که بر صحّت آن ها اعتقاد دارم ومی توانم بر صحّت آن ها قسم حضرت عبّاس بخورم.»
مرحوم آیت الله حائری، در این کتاب می فرمایند:
مسجد جمکران، یکی از آیات باهرات آن حضرت است.
توضیح این مطلب، در ضمن چند جهت - که شاید خیلی ها از آن غافل باشند - مذکور می شود:
١ - داستان مسجد جمکران که در بیداری واقع شده، در کتاب تاریخ قم که کتاب معتبری است، از صدوق، علیه الرّحمه، نقل شده است.
مرحوم آقای بروجردی که مرد دقیق وملاّیی بود، می فرمود:
«این داستان، در زمان صدوق، علیه الرّحمه، واقع شده واین که او نقل کرده است، دلالت بر کمال صحّت آن دارد.»
٢ - داستان، مشتمل بر جریانی است که مربوط به یک نفر نیست، برای این که صبح که مردم بیدار می شوند، می بینند با زنجیر، علامت گذاشته شده است که مردم باور کنند. واین زنجیر، مدّتی در منزل سید محترمی، ظاهرا به نام سید ابو الحسن الرّضا، بوده است ومردم به آن استشفاء می کرده اند وبعدا، بدون هیچ جهت طبیعی، مفقود می شود.
٣ - جای دور از شهر ودر وسط بیابان، جایی نیست که مورد جعل یک فرد جمکرانی بشود، آن هم دست تنها، در یک شب ماه رمضان.
۴ - نوعا، مردم عادی، به واسطه خواب، یک امامزاده را معین می کنند ومسجد، از تصوّر مردم عادی، دور است.
۵ - اگر پیدایش این مسجد روی احساسات مذهبی وعلاقه مفرط به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بود، می بایست سراسر، توسّل به آن بزرگوار باشد، چنان که در این عصر، مردم، بیشتر، زیارت حضرتش را در آن مسجد می خوانند ومتوسّل به آن حضرت می شوند، در صورتی که در این دستور معنوی، اصلا، اسمی از آن حضرت نیست، حتّی تا به حال هم بیشتر معروف به مسجد جمکران است، نه مسجد صاحب الزّمان.
۶ - متن دستور، موافق با ادلّه دیگر است؛ برای این که هم نماز تحیت مسجد وارد شده است وهم نماز امام زمان (علیه السلام) با صد بار ﴿إِیاک نَعْبُدُ وإِیاک نَسْتَعِینُ﴾ وهم تهلیل وتسبیح فاطمه زهرا (علیها السلام).
٧ - این دو داستان که نقل شد، مشهود ویا مثل مشهود خودم بود(۳۷۵) وداستان های دیگری هست که فعلا تمام خصوصیات آن را در نظر ندارم. بعدا، ان شاء الله، تحقیق کرده، در این دفتر، بإذنه تعالی، ذکر می کنم.
٨ - در آن موقع که زمین، این قدر بی ارزش بوده است، فقط یک مساحت کوچکی را مورد این دستور قرار داده اند، که ظاهرا حدود سه چشمه از مسجد فعلی است که در زمان ما خیلی بزرگ شده است: ظاهرا، آن چشمه ای که در آن، محراب هست، ودو چشمه طرفین باشد.
نگارنده که خالی از وسوسه نیستم وخیلی به نقلیات مردم خوش بین نیستم، از این امارات، به صحّت این مسجد مبارک قطع دارم. والحمد لله علی ذلک وعلی غیره من النّعم الّتی لا تحصی(۳۷۶).
پیشگویی امیر مؤمنان (علیه السلام) از مسجد جمکران
مطابق نقل خلاصة البلدان از کتاب مونس الحزین شیخ صدوق، امیر مؤمنان (علیه السلام) از مسجد مقدّس جمکران سخن گفته است.
محمّد بن محمّد بن هاشم حسینی رضوی قمی، به تقاضای مولی محمّد صالح قمّی، به سال ١١٧٩ هجری، درباره فضیلت شهر قم وتاریخچه تأسیس مسجد مقدّس جمکران، کتاب ارزشمندی تألیف وآن را خلاصة البلدان نام نهاده است.
شیخ آقا بزرگ تهرانی، این کتاب را مشاهده کرده وگزارش آن را در الذریعة آورده است(۳۷۷).
مرحوم کاتوزیان، این کتاب را در اختیار داشته، فرازهایی از این کتاب را در کتاب أنوار المشعشعین آورده است.
وی، در این رابطه، حدیثی از امیر مؤمنان (علیه السلام) آورده، که فرازهایی از آن را در این جا می آوریم وعلاقه مندان به تفصیل بیشتر را به کتاب انوار المشعشعین رهنمون می شویم. او می گوید:
در کتاب خلاصة البدان از کتاب مونس الحزین - از تصنیفات شیخ صدوق - با سند صحیح ومعتبر، از امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت کرده که خطاب به حذیفه فرمود: «ای پسر یمانی! در اوّل ظهور، خروج نماید قائم آل محمّد (علیه السلام) از شهری که آن را قم گویند(۳۷۸) ومردم را دعوت به حق می کند، همه خلایق از شرق وغرب، به آن شهر روی آورند واسلام، تازه شود...
ای پسر یمانی! این زمین، مقدّس است، از همه لوث ها، پاک است...
عمارت آن، هفت فرسنگ در هشت فرسنگ باشد. رایت وی بر این کوه سفید بزنند، به نزد دهی کهن، که در جنب مسجد است، وقصری کهن - که قصر مجوس است - وآن را «جمکران» خوانند. از زیر یک مناره آن مسجد بیرون آید، نزدیک آن جا که آتش خانه گبران بوده...»(۳۷۹).
از این حدیث شریف، استفاده می شود به طوری که مسجد سهله در دوران ظهور حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) پایگاه آن حضرت خواهد بود، مسجد مقدّس جمکران نیز در عصر ظهور، جایگاه خاصّی دارد وپایگاه دیگری برای آن حضرت است.
مرحوم کاتوزیان، پس از نقل متن کامل حدیث، به شرح وتفسیر آن پرداخته، درباره کوه سفید وقصر مجوس ودیگر تعبیرهایی که در حدیث شریف آمده وما به جهت اختصار نیاوردیم، به تفصیل، سخن گفته است(۳۸۰).
خوانندگان گرامی، توجّه دارند که احادیث ملاحم، چندان نیازی به تحقیق در سند ندارند؛ زیرا، جز معصومان (علیهم السلام) که با سرچشمه وحی مربوط بودند، شخص دیگری نمی توانست خبری بگوید که صدها سال بعد تحقّق پیدا کند.
روزی که امیر مؤمنان (علیه السلام) به حذیفه از مسجد جمکران خبر می داد، در سرزمین حجاز وعراق، کمتر کسی نام قم را شنیده بود، لذا می بینیم که در احادیث فراوانی، به هنگام بحث از قم، به «در نزدیکی ری» تعبیر شده تا به این وسیله، موقعیت جغرافیایی شهر قم، برای اصحاب ائمّه (علیهم السلام) روشن گردد.
از این رهگذر، احتمال نمی رود که احدی از مردم حجاز، نام جمکران را به عنوان یکی از دهات قم شنیده باشد.
نکات ریزی که در مورد قصر مجوس وآتش خانه گبران آمده، مطلبی نبود که در حجاز وعراق، کسی از آن آگاه باشد.
به هنگام صدور این حدیث از مولای متّقیان (علیه السلام)، کسی نمی توانست پیش بینی کند که در کنار ده جمکران، در آینده، مسجدی ساخته خواهد شد وبا حضرت بقیة الله (عج) - که آن روز متولّد نشده بود - ارتباط خواهد داشت.
هنگامی که شیخ صدوق، این حدیث را در کتاب مونس الحزین درج می کرد، بدون تردید، این مسجد، مناره نداشت.
هنگامی که صاحب خلاصة البلدان، در قرن دوازدهم، این حدیث را از مونس الحزین نقل می کرد، باز هم مسجد مقدّس جمکران، مناره ای نداشت؛ زیرا، برای نخستین بار، در سال ١٣١٨ هجری، یک مناره در زاویه جنوب شرقی مسجد ساخته شد(۳۸۱).
هنگامی که مرحوم کاتوزیان، این حدیث را در کتاب أنوار المشعشعین می نوشت، مسجد جمکران، فقط یک مناره داشت وتا چند سال پیش نیز به همین منوال بود، ولی در این حدیث آمده است که «از زیر یک مناره آن، مسجد، بیرون آید»(۳۸۲).
این تعبیر، صریح است در این که به هنگام ظهور حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) مسجد مقدّس جمکران، بیش از یک مناره خواهد داشت، در حالی که به هنگام چاپ کتاب (١٣٢٧ هجری) مسجد، فقط یک مناره داشت.
جمکران، میعادگاه عاشقان
در طول سال، شب های چهارشنبه، مسجد مقدّس جمکران، پذیرای قریب یکصد هزار عاشق دل باخته است که از شهرهای دورونزدیک، به شهر مقدّس قم روی می آورند ودر حرم مطهّر حضرت معصومه (علیها السلام) پیشانی ادب بر آستان می سایند وآن گاه راهی مسجد مقدّس جمکران می شوند وبا امام رئوف، به رازونیاز می پردازند.
از چهره های برجسته ای که ارادت خاصّی به مسجد مقدّس جمکران داشتند وخوانندگان گرامی با شخصیت علمی وتقوایی آنان آشنایی دارند، آیات عظام حاج شیخ عبد الکریم حائری، حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، حاج سید محمّد تقی خوانساری، حاج سید محمّد حجّت کوه کمره ای، حاج آقا حسین بروجردی، حاج سید حسین قاضی، حاج شیخ محمّد تقی بافقی، حاج آقا مرتضی حائری را می توان نام برد.
برای مرحوم آیت الله حائری، هر وقت مشکلی پیش می آمد، مرحوم آیت الله بافقی را به مسجد جمکران می فرستاد ورفع مشکل می شد.
هر وقت شهریه حوزه تأمین نمی شد، مرحوم آیت الله حجّت، به مسجد مقدّس جمکران مشرّف می شد وهمان روز، شهریه تأمین می گردید.
برای مرحوم آیت الله بروجردی، هر وقت مشکلی پیش می آمد، گوسفندی می فرستاد تا در کنار مسجد جمکران قربانی کنند.
برای مرحوم آیت الله گلپایگانی، هر وقت مشکلی پیش می آمد، عریضه ای می نوشت وبا گروهی از اصحاب وفرزندان خود، به مسجد مقدّس جمکران مشرّف می شد وتوسّل می کرد ورفع مشکل می شد.
مرحوم آیت الله مرعشی، چهل شب چهارشنبه، در مسجد جمکران بیتوته کرد.
آیت الله صافی، در مورد پدر بزرگوارشان، مرحوم آیت الله حاج ملاّ جواد صافی گلپایگانی، نقل فرمودند که ملتزم بود حتّی الامکان، پیاده به مسجد جمکران مشرّف شود.
آیت الله حاج سید محمّد تقی خوانساری نیز غالبا، پیاده مشرّف می شدند.
ختم زیارت عاشورا در مسجد جمکران
در عصر زعامت مرحوم آیت الله حاج سید محمّد حجّت، قحطی وگرانی سختی پدید آمد، به طوری که نان سنگک دانه ای یک تومان رسید، در حالی که شهریه طلاّب در ماه، فقط ده تومان بود.
مرحوم آیت الله حجّت، چهل تن از طلاّب مهذّب ومتدین را دستور داد که به مسجد مقدّس جمکران مشرّف شوند ودر پشت بام مسجد، به صورت دسته جمعی، زیارت عاشورا را با صد سلام ولعن ودعای صفوان بخوانند وبه حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) وحضرت ابو الفضل (علیه السلام) وحضرت علی اصغر (علیه السلام) متوسّل شوند ورفع گرانی ونزول باران را از خداوند متعال بخواهند.
چهل تن طلبه مهذّب ومتدین، طبق فرمان مرجعیت اعلای تشیع، به میعادگاه عاشقان شرف یاب شدند. بعد از ادای نماز تحیت ونماز حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) وتوسّل به ذیل عنایت فرمانروای جهان هستی، به پشت بام مسجد رفتند، ختم زیارت عاشورا را، طبق دستور آن مرجع وارسته، انجام دادند وحوائج خود را با شفیع قرار دادن سه تن باب الحوائج، به درگاه حضرت احدیت، عرضه داشتند ومسجد را به قصد قم ترک کردند.
راه قدیمی مسجد جمکران، از طرف روستای جمکران بود. گروه چهل نفری طلاّب، هنوز به ده جمکران نرسیده بودند که درهای رحمت گشوده شد وباران رحمت، سیل آسا فرو ریخت وطلاّب، ناچار شدند که لباس های خود را درآورند، حتّی کفش های خود را به دست گرفتند، از میان سیلاب ها عبور کردند.
این حادثه تاریخی را نخستین بار، از دانشمند معظّم حجّة الاسلام والمسلمین استاد محمّد امین رضوی صاحب کتاب ارزشمند تجسّم اعمال - که خود جزء چهل تن بود - شنیدم.
بسیاری از آن چهل تن، به رحمت ایزدی پیوسته اند، ولی الحمد لله، برخی از آنان در قید حیات هستند که خوانندگان گرامی، می توانند از آنان تحقیق کنند.
اخیرا، این داستان از زبان حضرت آیت الله حاج سید مهدی اخوان مرعشی وحجّة الاسلام والمسلمین آقای گل محمّدی ابهری، منتشر شده است(۳۸۳).
بسیار مناسب است که مراجع بزرگوار عصر ما نیز در مشکلات مادّی ومعنوی، مردم را به مسجد مقدّس جمکران وختم زیارت عاشورا به صورت دسته جمعی در آن میعادگاه عاشقان، فراخوانند.
خصوصیت شب چهارشنبه
مکرّرا، با این سؤال مواجه شده ایم که «آیا شب چهارشنبه، خصوصیتی دارد؟».
در پاسخ، باید عرض کنیم که شب چهارشنبه، خصوصیت دارد. لذا می بینیم که حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در همان فرمانی که برای تأسیس مسجد جمکران صادر کردند، فرمودند: «فردا شب که شب چهارشنبه است، آن بز را به همین جایگاه بیاور وذبح کن وروز چهارشنبه که هجدهم ماه رمضان است، گوشت آن را به بیماران صعب العلاج انفاق کن که خداوند، همه شان را شفا عنایت می کند»(۳۸۴).
در این جا یادآوری این نکته لازم است که در مسجد مقدّس جمکران، از دعاهای مربوط به حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) مانند «دعای ندبه»، «دعای سلام الله الکامل»، «زیارت آل یاسین»، «دعای عهد»،... بویژه از دعای «اللّهم عظم البلاء...» که بعد از نماز حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) به آن امر شده است، غفلت نشود(۳۸۵).
مقام صاحب الزمان (علیه السلام) در حلّة (درسی بزرگ به شیخ علی حلاّوی)
سید العلماء العاملین وسند الفقهاء الرّاشدین حجّة الاسلام آقای سید علی اکبر خویی (رحمه الله) این قضیه را نقل فرموده اند:
زمانی از نجف اشرف به «حلّه سیفیه» رفته بودم. در میان بازار حلّه قبّه ای که همانند مسجد بود، نظرم را جلب کرد. بر بالای سر در آن ساختمان نوشته بود: «هذا مقام صاحب الزّمان (علیه السلام)» وزیارت مختصری از زیارت امام زمان (علیه السلام) نیز نقش بسته بود. مردم آن شهر از راه دور ونزدیک به آن مکان می آمدند وبه دعا وتضرع وزاری وتوسّل مشغول می شدند.
از اهالی حلّه سبب نامگذاری آن مکان را پرسیدم. همه جواب دهندگان قضیه نامگذاری آن مکان را این گونه تشریح کردند:
این مکان، خانه یکی از علمای حلّه به نام شیخ علی حلاوی (قدّس سرّه) بوده است. او مردی بسیار زاهد وعابد ومتقی واز منتظران حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) بوده است.
«شیخ علی» همیشه با امام زمان (علیه السلام) عتاب وخطاب می کرده واز زیادی یاران وعاشقان حضرت سخن می گفته است. همیشه با حضرت چنین صحبت می کرده است: چرا شما هنوز در پرده غیبت واز دیده ها پنهان هستید، در حالی که غیبت شما در این زمان، هیچ وجهی ندارد زیرا یاران وعاشقان شما همچون برگ درختان وقطرات باران در همه بلاد شیعه، بسیار شده اند ودر همین شهر «حلّه» بیش از هزار یاور دارید، پس چرا ظهور نمی کنید ودنیا را پر از عدل وداد نمی نمایید؟!
روزی برحسب اتّفاق، به بیابان رفته بود وهمین سخنان را با امام زمان (علیه السلام) می گفت.
ناگهان عربی بادیه نشین نزد او حاضر شد وفرمود: «جناب شیخ! این همه عتاب وخطاب ها را به چه کسی می گویید؟» شیخ علی عرض کرد: خطاب من به حجّت وقت، حضرت امام زمان (علیه السلام) است. ایشان در این زمان این همه یاران مخلص وصمیمی دارند، در همین شهر حلّه بیش از هزار نفر از آنها هستند. ظلم وجور نیز عالم را فراگرفته است، پس چرا آن حضرت ظهور نمی فرمایند؟
آن مرد عرب فرمود: «یا شیخ! من صاحب الزّمان هستم، این قدر با من عتاب وخطاب مکن. واقعیت به این گونه ای که تو فهمیده ای نیست(۳۸۶). اگر سیصد وسیزده نفر اصحاب من موجود بودند، ظاهر می شدم! در همین حلّه که می گویی: بیش از هزار نفر مخلص واقعی دارم، واقعیت این گونه نیست، فقط دو نفر اخلاص واقعی دارند، که یکی تو هستی ودیگری، فلان شخص قصّاب است. اگر می خواهی حقیقت مطلب بر تو آشکار گردد، برو مخلصین واقعی مرا که می شناسی، دعوت کن ودر شب جمعه برای آنها در صحن حیاط منزلت مجلسی مهیا کن، وهمان شخص قصاب را هم دعوت کن ودو بزغاله بر بالای بام خانه ات بگذار ومنتظر ورود من باش تا بر بالای بام خانه ات بیایم وواقعیت را به تو بفهمانم وبدانی که اشتباه کرده ای.» هنگامی که سخن آن بزرگوار به پایان رسید، ناگهان از نظر «شیخ علی» غایب شدند.
حلاوی خوشحال ومسرور به حلّه بازگشت وقضیه را با آن قصّاب در میان گذاشت وبا صلاح دید ومشورت یکدیگر، از میان آن هزار نفر که همه آنها را از صلحا واخیار وابرار وعاشقان حقیقی حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) می دانستند، چهل نفر را انتخاب کردند. شیخ آن چهل نفر را دعوت کرد تا در شب جمعه به منزلش بیایند وبه لقاء حضرت مهدی (علیه السلام) شرفیاب شوند.
چون شب جمعه فرا رسید، آن مرد قصّاب با آن چهل نفر در صحن حیاط خانه شیخ حلاوی اجتماع کردند. همه آنها با طهارت ورو به قبله ومشغول ذکر وصلوات ودعا بودند وورود حضرت را انتظار می کشیدند، «شیخ علی» نیز قبلا دو بزغاله بر بام خانه گذاشته بود واکنون در میان مجلس در انتظار محبوب حقیقی لحظه شماری می کرد.
چون پاسی از شب گذشت، نور عظیمی در آسمان ظاهر گردید وسرتاسر آفاق را پر کرد. نوری بسیار درخشنده تر از نور خورشید بود. اندک اندک آن نور به خانه شیخ متوجه شد وبالاخره بر بالای بام آن خانه قرار گرفت. پس از لحظاتی صدایی از پشت بام بلند(۳۸۷) شد وآن قصّاب را به پشت بام دعوت کرد وقصّاب فرمان را امتثال کرد وبه پشت بام رفت. آن بزرگوار امر فرمودند که یکی از بزغاله ها را نزدیک ناودان ببرد وسر آن را ببرّد به گونه ای که همه خون او از ناودان بر صحن خانه ریخته شود! قصّاب، فرمان حضرت را اجرا کرد. خون بزغاله را از ناودان بر صحن حیاط ریخت. وقتی آن چهل نفر خون را دیدند، ظنّ قوی پیدا کردند که حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) سر آن قصاب را از بدن جدا ساخته اند واین خون قصّاب است که از ناودان جاری است!
پس از آن، صدایی از پشت بام بلند شد وشیخ علی حلاّوی - صاحب خانه - را به بام فرا خواند. شیخ بالای بام رفت ودید مرد قصّاب صحیح وسالم ایستاده است ویکی از بزغاله ها در کنار ناودان ذبح شده است. در این هنگام آن بزرگوار به قصّاب امر فرمودند که بزغاله دیگری را نیز در کنار ناودان ذبح کند! قصّاب بزغاله دوّم را کنار ناودان آورد وآن را ذبح کرد وخون آن از ناودان در میان صحن خانه ریخت. آن چهل نفر که در صحن خانه بودند، قطع پیدا کردند که حضرت مهدی (ارواحنا فداه) «شیخ علی» را نیز به قتل رسانده اند وبزودی یک یک آنها نیز به قتل خواهند رسید! پس تمام آنها از صحن خانه شیخ بیرون آمدند وپا به فرار نهادند!
در این هنگام حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) به «شیخ علی» فرمودند: الان به صحن خانه برو وآن چهل نفر را دعوت کن که بر بام بیایند ومرا دیدار کنند! شیخ از بام پایین آمد وچون در حیاط رسید، هیچ کس را ندید! بنابراین به پشت بام برگشت وداستان فرار آن گروه را به حضرت عرض کرد. آن بزرگوار فرمودند: «دیگر این قدر عتاب وخطاب نکن.
این شهر حلّه بود که می گفتی: بیش از هزار نفر از مخلصین ما در آن هستند. پس چرا از این افراد انتخاب شده، هیچ کس غیر از تو واین قصّاب نماند؟! شهرهای دیگر را نیز به همین نحو قیاس کن!» چون سخن به اینجا رسید. آن بزرگوار از نظر شیخ علی ومرد قصّاب غایب شدند.
پس از آن «شیخ علی حلاوی» آن بقعه را مرمت وبه نام «مقام صاحب الزّمان (علیه السلام)» نامگذاری کرد. از آن زمان تاکنون آن جایگاه شریف، مطاف مردمان وزیارتگاه خاص وعام است(۳۸۸).
نشانی حدیث (تشرّف علاّمه حلّی (قدّس سرّه))
آقا سید محمد، صاحب کتاب «مفاتیح الاصول» و«مناهل الفقه»، از خط علاّمه حلّی - که در حواشی یکی از کتابهایش آورده است - نقل می کند:
علاّمه حلّی در شبی از شب های جمعه تنها به زیارت قبر مولای خود ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) می رفت. ایشان بر حیوانی سوار بود وتازیانه ای برای راندن آن به دست داشت. اتفاقا در اثنای راه شخصی پیاده در لباس اعراب به ایشان برخورد کرد وبا ایشان همراه شد.
در بین راه شخص عرب مسأله ای را مطرح کرد. علاّمه حلّی (قدّس سرّه) فهمید که این عرب، مردی عالم وبااطلاع بلکه کم مانند وبی نظیر است. لذا بعضی از مشکلات خود را از ایشان سؤال کرد، تا ببیند چه جوابی برای آنها دارد؛ با کمال تعجب دید ایشان حلاّل مشکلات ومعضلات وکلید معماها است! باز مسائلی را که بر خود مشکل دیده بود، سؤال نمود واز شخص عرب جواب گرفت وخلاصه متوجه شد که این شخص علامّه دهر است. زیرا تا به حال کسی را مثال خود ندیده بود، ولی خودش هم در آن مسائل متحیر بود! تا آن که در اثناء سؤال ها، مسأله ای مطرح شد که آن شخص در آن مسأله، به خلاف نظر علاّمه حلّی فتوا داد. ایشان قبول نکرد وگفت: این فتوا برخلاف اصل وقاعده است ودلیل وروایتی را که مستند آن شود، نداریم.
آن جناب فرمود: دلیل این حکم که من گفتم، حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب نوشته است!
علامه گفت: چنین حدیثی در تهذیب نیست وبه یاد ندارم که دیده باشم که شیخ طوسی یا غیر او نقل کرده باشند.
آن مرد فرمود: آن نسخه از کتاب تهذیب را که تو داری، از ابتدایش فلان مقدار ورق بشمار، در فلان صفحه وفلان سطر، حدیث را پیدا می کنی!
علامه با خود گفت: شاید این شخص که در رکاب من می آید، مولای عزیزم حضرت بقیة الله روحی فداه باشد؛ لذا برای اینکه واقعیت امر برایش معلوم شود در حالی که تازیانه از دستش افتاد، پرسید: آیا ملاقات با حضرت صاحب الزّمان امکان دارد یا نه؟
آن شخص چون این سؤال را شنید؛ خم شد وتازیانه را برداشت وبا دست با کفایت خود در دست علامه گذاشت ودر جواب فرمود: چطور نمی توان دید در حالی که الآن دست او در دست تو می باشد؟!
همین که علامه این کلام را شنید، بی اختیار خود را از بالای حیوانی که بر آن سوار بود بر پاهای آن امام مهربان انداخت تا پای مبارکشان را ببوسد ولی از کثرت شوق بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد، کسی را ندید وافسرده وملول گشت. بعد از آن که به خانه خود رجوع نمود، کتاب تهذیب خود را ملاحظه کرد وحدیث را در همان جایی که آن بزرگوار فرموده بود، مشاهده کرد. لذا در حاشیه کتاب تهذیب خود نوشت: این حدیثی است که مولای من صاحب الامر (علیه السلام) مرا به آن خبر دادند وحضرتش به من فرمودند: در فلان ورق وفلان صفحه وفلان سطر می باشد.
آقا سید محمد، صاحب مفاتیح الاصول فرمود: من همان کتاب را دیدم ودر حاشیه آن کتاب، به خط علامه، مضمون این جریان را مشاهده کردم(۳۸۹).
تشرّف آیت الله العظمی نجفی مرعشی در راه مسجد سهله
حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (قدّس سرّه) چنین می گوید:
در ایام تحصیل علوم دینی وفقه اهل بیت (علیهم السلام) در نجف اشرف، شوق زیادی جهت دیدار جمال مولایمان بقیة الله الأعظم (عج) داشتم. با خود عهد کردم که چهل شب چهارشنبه پیاده به «مسجد سهله» بروم، به این نیت که جمال آقا صاحب الأمر (علیه السلام) را زیارت کنم وبه این فوز بزرگ نائل شوم. تا سی وپنج یا سی وشش شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفا در این شب، رفتنم از نجف تأخیر افتاد وهوا ابری وبارانی بود. نزدیک مسجد سهله خندقی بود. هنگامی که به آنجا رسیدم، بر اثر تاریکی شب، وحشت وترس مرا فرا گرفت؛ مخصوصا از زیادی قطّاع الطّریق ودزدها می ترسیدم، ناگهان صدای پایی را از دنبال سر شنیدم که بیشتر موجب ترس ووحشتم گردید. به عقب برگشتم، سید عربی را با لباس اهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد وبا زبان فصیح گفت: «ای سید! سلام علیکم»
ترس ووحشت به کلّی از وجودم رفت واطمینان وسکون نفس پیدا کردم وتعجّب آور بود که چگونه این شخص در تاریکی شدید، متوجّه سیادت من شد؟ ودر آن حال، من از این مطلب غافل بودم!
به هرحال؛ سخن می گفتیم ومی رفتیم. از من سؤال کرد: «کجا قصد داری؟»
گفتم: «مسجد سهله.»
فرمود: «به چه جهت؟»
گفتم: «به قصد تشرّف زیارت ولی عصر (علیه السلام)»
مقداری که رفتیم به مسجد «زید بن صوحان» که مسجد کوچکی نزدیک مسجد سهله است، رسیدیم؛ داخل مسجد شدیم ونماز خواندیم وبعد از دعایی که سید خواند - که گویا دیوار وسنگ ها آن دعا را با او می خواندند - احساس انقلابی عجیب در خود نمودم که از وصف آن عاجزم. بعد از دعا، سید فرمود: «سید! تو گرسنه ای، چه خوبست شام بخوری.»
پس سفره ای را که زیر عبا داشت بیرون آورد ودر آن مثل اینکه سه قرص نان ودو یا سه خیار سبز بود، که گویا تازه از باغ چیده اند وآن وقت چله زمستان، وسرمای شدیدی بود ومن به این معنا منتقل نشدم که این آقا این خیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده است؟! طبق دستور آقا شام خوردم. سپس فرمود: «بلند شو تا به مسجد سهله برویم.» داخل مسجد شدیم. آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد ومن هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه می کردم وبدون اختیار نماز مغرب وعشا را به آقا اقتدا کردم ومتوجّه نبودم که این آقا کیست.
بعد از آنکه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود: «ای سید! آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی یا در همین جا می مانی؟»
گفتم: «می مانم». در وسط مسجد در مقام صادق (علیه السلام) نشستم وبه سید گفتم: «چای یا قهوه یا دخانیات میل دارید تا آماده کنم؟»
در جواب، کلام جامعی را فرمود: «این امور از فضول زندگی است وما از این فضولات دوریم!» این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت به گونه ای که هرگاه یادم می آید، ارکان وجودم می لرزد.
به هرحال؛ مجلس نزدیک به دو ساعت طول کشید ودر این مدّت، مطالبی ردّوبدل شد که به بعضی آنها اشاره می کنم.
١ - درباره «استخاره» سخن به میان آمد، سید عرب فرمود: «ای سید! با تسبیح به چه نحو استخاره می کنی؟»
گفتم: سه مرتبه صلوات می فرستم وسه مرتبه می گویم: «استخیر الله برحمته خیرة فی عافیة» پس قبضه ای از تسبیح را می گیرم ودوتا، دوتا می شمارم، اگر دوتا ماند، بد است.
اگر یکی ماند، خوب است.
فرمود: «برای این استخاره، باقی مانده ای است که به شما نرسیده وآن این است که هرگاه یکی باقی ماند فورا حکم به خوبی استخاره نکنید؛ بلکه توقف کنید ودوباره برای ترک عمل استخاره کنید، اگر زوج آمد، کشف می شود که استخاره اوّل خوب است امّا اگر یکی آمد، کشف می شود که استخاره اوّل میانه است».
به حسب قواعد علمیه می بایست دلیل بخواهم وآقا جواب دهد، به جای دقیق وباریکی رسیده بودیم، اما به مجرّد این قول، تسلیم ومنقاد شدم؛ با آنکه متوجّه نیستم که این آقا کیست.
٢ - از جمله مطالب این جلسه، تأکید سید عرب بر تلاوت وقرائت این سوره ها بعد از نمازهای واجب بود: بعد از نماز صبح سوره یس، بعد از نماز ظهر سوره عمّ، بعد از نماز عصر سوره نوح، بعد از مغرب سوره الواقعة وبعد از نماز عشاء سوره ملک.
٣ - دیگر اینکه تأکید فرمودند بر دو رکعت نماز بین مغرب وعشاء که در رکعت اوّل بعد از حمد، هر سوره ای خواستی می خوانی ودر رکعت دوّم بعد از حمد «سوره واقعه» را می خوانی وفرمود: کفایت می کند این از خواندن سوره واقعه بعد از نماز مغرب، چنان که گذشت.
۴ - تأکید فرمود که بعد از نمازهای پنجگانه این دعا را بخوان: اللّهمّ سرّحنی عن الهموم والغموم ووحشة الصّدر ووسوسة الشّیطان برحمتک یا ارحم الرّاحمین.
۵ - ودیگر تأکید داشتند بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع در نمازهای یومیه خصوصا رکعت آخر: اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وترحّم علی عجزنا واغثنا بحقّهم.
۶ - در تعریف وتمجید از «شرایع الاسلام» مرحوم محقّق حلّی فرمود: تمام آن مطابق با واقع است مگر کمی از مسائل آن.
٧ - تأکید فرمودند بر خواندن قرآن وهدیه کردن ثواب آن، برای شیعیانی که وارثی ندارند یا دارند ولکن یادی از آنها نمی کنند.
٨ - تأکید کردند بر تحت الحنک را زیر حنک دور دادن وسر آن را در عمامه قرار دادن، چنان که علمای عرب به همین نحو عمل می کنند وفرمود: در شرع، چنین رسیده است.
٩ - تأکید بر زیارت سید الشهداء (علیه السلام).
١٠ - دعا در حقّ من فرمود: خدا تو را از خدمت گزاران شرع قرار بدهد.
١١ - پرسیدم: «نمی دانم آیا عاقبت کارم خیر است وآیا من نزد صاحب شرع مقدّس رو سفیدم؟» فرمود: عاقبت تو خیر وسعیت مشکور است ورو سفید هستی. گفتم: نمی دانم آیا پدر ومادر واساتید وذوی الحقوق از من راضی هستند یا نه؟ فرمود: «تمام آنها از تو راضی اند ودرباره ات دعا می کنند». استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تألیف وتصنیف، وآن بزرگوار دعا فرمودند. در اینجا مطالب دیگری است که مجال تفصیل وبیان آن نیست.
پس خواستم به خاطر حاجتی از مسجد بیرون روم، آمدم نزد حوضی که در وسط راه، قبل از خارج شدن از مسجد قرار دارد. به ذهنم رسید چه شبی بود واین سید عرب کیست که این همه با فضیلت است؟! شاید همان مقصود ومعشوقم باشد! تا این مطلب به ذهنم خطور کرد، مضطربانه برگشتم وآن آقا را ندیدم وکسی هم در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آقا را زیارت کردم وغافل بودم. مشغول گریه شدم وهمچون دیوانه اطراف مسجد گردش می کردم تا صبح شد، چون عاشقی که بعد از وصال، مبتلا به هجران شده باشد. این بود اجمالی از تفصیل که هروقت آن شب به یادم می آید، بهت زده می شوم(۳۹۰).
تعلیم دعا به ملاّ قاسم علی رشتی
در زمان مرحوم حاجی کلباسی ومرحوم سید رشتی (اعلی الله مقامهما) بین دو نفر از بزرگان اصفهان اختلافی پیدا شده بود. آخوند ملا قاسم علی رشتی که از علمای نامی تهران بود برای اصلاح این اختلاف به اصفهان آمدند ودر منزل حاجی کلباسی وارد شدند. بعد از آنکه اختلاف آن دو عالم را برطرف کردند در روز سه شنبه برای زیارت اهل قبور به تخت فولاد رفتند.
(زیارت اهل قبور فوائد زیادی دارد. بعد از وادی السلام نجف هیچ قبرستانی مانند تخت فولاد اصفهان نیست ومتأسفانه الان آن را خراب کرده اند! چهارصد پیغمبر در اصفهان مدفون هستند، فقط دو نفر از آنها قبرشان آشکار است که یکی یشع (لسان الارض) است ودیگری شعیا در امامزاده اسماعیل است اما قبر بقیه آنها معلوم نیست.
علاوه بر آنها بعضی از اولیاء خدا نیز در اصفهان مدفون هستند.)
ملا قاسم علی به تخت فولاد می آیند. ایشان اهل کشیدن قلیان بودند وبه همین جهت به مستخدم خودشان گفتند: به قهوه خانه برو ویک قلیان بگیر. مستخدم رفت وپس از لحظاتی برگشت وگفت: قهوه خانه بسته است وفقط روزهای پنجشنبه وجمعه که مردم برای زیارت اهل قبور می آیند باز است. ملا قاسم علی از بس به قلیان علاقمند بود می خواست به منزل برگردد ولی با خودش مجاهده کرد وبا خود گفت: نباید به خاطر یک قلیان از این همه فیوضات محروم شوم.
به هرحال ایشان از قلیان صرف نظر کرد ودر تکیه میر وارد شد. در زاویه تکیه یک نفر به زی جهانگردان وسیاحان نشسته بود. ملا قاسم علی به آن شخص اعتنایی نکرد وکنار قبر میر آمد وفاتحه خواند...
آن شخص به ملا قاسم علی فرمود: چنین می فهمم که قلیان می خواهی؟! ملا قاسم علی عرض کرد: بله قلیان می خواستم ولی اینجا پیدا نشد. آن شخص فرمود: در این چنته من قلیان وتنباکو وسنگ چخماق وزغال هست. پنبه سوخته هم برای روشن کردن آتش هست.
برو وقلیان درست کن. ملا قاسم علی به خادمش گفت: برو قلیان درست کن. آن شخص گفت: نه خودت باید بروی!
ملا قاسم علی آمد ودر چنته نگاه کرد ودید فقط در این چنته یک قلیان ویک سر تنباکو وقدری زغال مو وپنبه سوخته وسنگ چخماق هست. قلیان را درست کرد وآورد ودر خدمت آن شخص گذاشت. او فرمود:
من نمی کشم، خودت بکش! ملا قاسم علی قلیان را کشید وحظّ نفسش به عمل آمد.
سپس آن شخص فرمود: خوب، حالا آتش هایش را بریز وقلیان را ببر وسرجایش بگذار.
ملا قاسم علی قلیان را تمیز کرد وبرد در چنته گذاشت وبازگشت. چون آن شخص گفته بود: چنین می فهمم که قلیان می خواهی، ملا قاسم علی با خود اندیشید معلوم می شود او از مرتاضین ودارای علوم غریبه، است بنابراین وقتی برگشت عرض کرد:
«آقا! یک زاد المسافرینی به ما بدهید» منظور او از «زاد المسافرین» علم کیمیا وطلاسازی بود.
آن شخص فرمود: «زاد المسافرین برای چه می خواهی؟! دنیا ارزش این چیزها را ندارد. من چیزی به تو تعلیم می کنم که از زاد المسافرین بهتر باشد.»
ملا قاسم علی عرض کرد: بفرمایید! آن شخص فرمود: بر این ذکر مداومت کن: «یا محمد یا علی یا فاطمة یا صاحب الزمان ادرکنی ولا تهلکنی» ملا قاسم علی عرض کرد: ای کاش قلم وکاغذ داشتم واین ذکر را می نوشتم تا فراموش نکنم.
فرمود: در چنته (همان چنته ای که در آن قلیان بود) قلم وکاغذ هست برو بیاور.
ملا قاسم علی آمد ودید قلیان در چنته نیست! فقط یک صفحه کاغذ ویک قلم ویک دوات است، آنها را برداشت وآورد. آن شخص املا فرمود وملا قاسم علی می نوشت: «یا محمد یا علی یا فاطمة یا صاحب الزمان ادرکنی ولا تهلکنی.»
وقتی به «ادرکنی» رسید ملا قاسم علی دست نگهداشت وننوشت! آن شخص فرمود:
چرا نمی نویسی؟! عرض کرد: مخاطبین چهار نفر هستند. محمّد، علی، فاطمه وصاحب الزمان (علیهم السلام) پس «ادرکنی» در اینجا غلط است وباید به صیغه جمع مذکر «ادرکونی» گفته شود.
آن شخص گفت: «نه، غلط نیست، بنویس. امر وتصرّف با امام زمان است، آنها هم که بخواهند کاری انجام دهند باز امر وتصرّف با امام زمان است. بنویس «ادرکنی ولا تهلکنی». ملا قاسم علی نوشت.
وقتی ملا قاسم علی به منزل حاجی کلباسی آمد وقضیه را تعریف کرد، مرحوم کلباسی برخاست وبه کتابخانه اش رفت ونوشته ای را که همین ذکر بر آن نوشته بود وبه خاطر همان شبهه که در ذهنش آمده بود «ادرکنی ولا تهلکنی» را به «ادرکونی ولا تهلکونی» تبدیل کرده بود، آورد وکلمه «ادرکونی ولا تهلکونی» را پاک کرد وآن نوشته را اصلاح کرد.
بالاخره ملا قاسم علی از اصفهان خارج شد وبه طرف تهران حرکت کرد ویک شب در کاشان ماند ودر منزل یکی از علمای کاشان میهمان شد. آن عالم کاشانی پس از صرف شام دو رختخواب برای خود ومیهمانش در اتاق انداخت وچراغ را خاموش کرد وهر دو به رختخوابهایشان رفتند. در این هنگام آن عالم کاشانی صدا زد: آخوند ملا قاسم علی! اگر آن روز اصرار کرده بودی آقا زاد المسافرین هم به تو می دادند!
ملا قاسم علی گفت: کدام روز؟
آن عالم گفت: آن روزی که در تخت فولاد در تکیه میر بودی! ملا قاسم علی پرسید: مگر آن شخص که بود؟ آن عالم گفت: آقا امام زمان (علیه السلام) بودند.
پرسید: شما از کجا می دانید که او امام زمان (علیه السلام) بود؟! آن عالم گفت: آقا هفته ای یک شب اینجا تشریف می آورند(۳۹۱)!
دعای شفا
در کتاب «بلد الامین» شیخ متبحر صالح، شیخ ابراهیم کفعمی گفته که: مروی است از حضرت مهدی (علیه السلام) که هر کس بنویسد این دعا را در ظرف تمیز وپاک وبا تربت حسین (علیه السلام) بشوید وبخورد آن را، شفا می یابد از مرض خود:
بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله دواء والحمد لله شفاء ولا اله الاّ الله کفاء. هو الشافی شفاء وهو الکافی کفاء. اذهب البأس بربّ الناس، شفاء لا یغادره سقم وصلی الله علی محمّد واله النجباء.
ومن دیدم به خط سید زین الدین علی بن الحسین حسینی که این دعا را آموخت مردی را که مجاور بود در حایر یعنی کربلا - علی مشرفه السلام - از مهدی (علیه السلام) در خواب خود وبه مرضی مبتلا بود. پس شکایت کرد به سوی قائم (عج). پس امر فرمود به نوشتن این دعا وشستن وخوردن. پس امر آن حضرت را اطاعت کرد وفی الحال از آن مرض عافیت یافت.
سید علی خان مدنی شیرازی، صاحب شرح صحیفه وصمدیه وغیره در کتاب «الکلم الطیب والغیث الصیب» گفته که: من دیدم به خط بعضی از اصحاب خود از سادات، که شنیدم در ماه رجب ١٠٩٣ از امیر اسماعیل بن حسین بیک بن علی بن سلیمان جابری انصاری - انار الله تعالی برهانه - که گفت: شنیدم از شیخ حاجی علیا مکی که گفت:
من مبتلا به تنگی وسختی، وروبرو گشتم با دشمنانی که بر جان خود ترسیدم از کشته شدن وهلاک گردیدن. پس یافتم این دعا را در جیب خود بدون آن که کسی آن را به من بدهد. تعجب کردم از این امر ومتحیر بودم. پس در خواب دیدم گوینده ای که در لباس صلحا وزهاد بود می گوید به من که ما عطا کردیم دعای فلانی را به تو. پس بخوان آن را که نجات خواهی یافت از تنگی وسختی؛ وظاهر نشد برای من که گوینده کیست. پس تعجبم زیاد شد، پس دفعه دیگر حضرت امام زمان مهدی موعود (عج) را دیدم وبه من فرمود آن دعایی را که داده بودم به تو، بیاموز آن را به هرکس که خواستی. شیخ گفت: به تحقیق که تجربه کردم آن دعا را چند مرتبه، پس دیدم فرج را به زودی. بعد از مدتی آن دعا گم شد ومن بی اندازه تأسف می خوردم بر گم شدن آن واستغفار می کردم از بدی عمل خود. پس شخصی نزد من آمد وگفت که این دعا از تو مفقود شده در فلان مکان ومن هر چه فکر کردم به خاطرم نیامد که به آن مکان رفته باشم، پس دعا را گرفتم وسجده شکر برای خدای تعالی به جا آوردم(۳۹۲).
امر به تألیف کتاب «کمال الدین»
شیخ صدوق (رحمه الله) کتاب «کمال الدّین وتمام النّعمة» را به امر حضرت حجّت - (ارواحنا فداه) - تألیف کرد، چنانچه در مقدّمه کتاب می نویسد:
«شیخ نجم الدین ابو سعید محمّد بن حسن قمّی» (ادام الله توفیقه) از من درخواست نمود تا کتابی در احوال حضرت حجّت (علیه السلام) تألیف نمایم ومن وعده کردم بعد از اینکه از قم به ری برگشتم، خواهش او را اجابت کنم. شبی در عالم رؤیا دیدم گویا در مکه هستم ودور کعبه طواف می نمایم؛ در شوط هفتم حجر الأسود را استلام وتقبیل می کردم ومی گفتم: «امانتی ادّیتها ومیثاقی تعاهدته لتشهد لی بالموافاة.» در این هنگام دیدم حضرت صاحب الزّمان (صلوات الله علیه) در باب کعبه ایستاده اند. پس با پریشانی وحال تفکر، نزد آن جناب رفتم. آن بزرگوار افسردگی مرا از رخسارم متوجّه شدند. پس سلام کردم وجواب فرمودند وگفتند: «لم لا تصنّف کتابا فی الغیبة تکفی ما قد همّک؟» «چرا کتابی درباره غیبت تألیف نمی کنی که نگرانی وناراحتی تو را برطرف کند؟»
عرض کردم: «یابن رسول الله! درباره غیبت، کتابی نوشته ام.»
فرمود: «لیس علی ذلک السّبیل آمرک ان تصنّف ولکن صنّف الآن کتابا فی الغیبة واذکر فیه غیبات الأنبیاء (علیهم السلام).»؛
بر آن شیوه [ای که کتاب سابقت را نوشته ای] نمی گویم، بلکه هم اکنون کتابی درباره غیبت تألیف کن که در آن غیبت های انبیاء را یادآور شده باشی.
پس آن بزرگوار از نظرم غایب شدند ومن هراسان از خواب بیدار شدم وتا طلوع صبح مشغول دعا وگریه بودم. وقتی روز شد، مشغول تألیف کتاب «کمال الدّین» شدم وامتثال امر ولی الله وحجّت خدا نمودم(۳۹۳).
امر به نوشتن کتاب «مکیال المکارم»
مرحوم آیت الله سید محمّد تقی موسوی اصفهانی (قدّس سرّه) در مقدمه کتاب ارزشمند «مکیال المکارم» چنین می نویسد:
در باب هشتم از کتاب «ابواب الجنّات فی آداب الجمعات» هشتاد وچند فائده از فواید دنیوی واخروی دعا کردن برای فرج آن حضرت (صلوات الله علیه) را ذکر کرده ام.
سپس به فکر افتادم کتاب جداگانه ای در این باره بنگارم که آن فواید را دربرگیرد وبه سبک جالبی آن را به رشته تحریر درآورم، ولی حوادث زمان ورویدادهای دوران وناراحتی های پی درپی، مانع از انجام این کار می شد، تا اینکه کسی را در خواب دیدم که با قلم وسخن نتوان او را توصیف نمود، یعنی مولا وحبیب دل شکسته ام وامامی که در انتظارش هستیم. او را در خواب دیدم که با بیانی روح انگیز چنین فرمود:
این کتاب را بنویس وعربی هم بنویس ونام آن را بگذار: مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم.
همچون تشنه ای از خواب بیدار ودر پی اطاعت امرش شدم. ولی توفیق مرا یاریم نکرد، تا اینکه در سال گذشته (١٣٣٠ ه‍. ق) به مکه معظمه سفر کردم وچون آنجا را وبا گرفت، با خداوند (عزَّ وجلَّ) عهد بستم که هرگاه مرا از مهلکه ها نجات دهد وبازگشتم را به سوی وطن آسان گرداند، تألیف این کتاب را شروع نمایم.
پس خداوند بر من منّت نهاد ومرا به سلامت به وطن بازگرداند، هم چنان که همیشه مواهب والطافش شامل حال من بوده است، پس به تألیف اقدام نمودم تا به عهدی که با خداوند بسته بودم عمل کرده باشم؛ خداوند متعال می فرماید: ﴿وأَوْفُوا بِعَهْدِ اَللهِ إِذا عاهَدْتُمْ﴾(۳۹۴)؛ وبه پیمان خداوندی هرگاه که پیمان می بندید، وفا کنید.
ونیز می فرماید: ﴿أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ اَلْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً﴾(۳۹۵)؛ به عهد وپیمان وفا کنید که از پیمان [در قیامت] پرسش می شود(۳۹۶).
دو پیغام برای تألیف کتاب «کلمة الامام المهدی (علیه السلام)»
آیت الله شهید سید حسن شیرازی در مقدمه کتاب کلمة الامام المهدی (علیه السلام) می نویسد:
در آن زمان که در عراق، در زندان بعثی ها به سر می بردم ووحشیانه مرا شکنجه وآزار می دادند، روزی دست توسّل به دامان مولایم حضرت بقیة الله، عجّل الله تعالی فرجه، زدم واز وی نجات وآزادیم را درخواست کردم وبا او پیمان بستم که اگر از این زندان آزاد شدم، مجموعه فرمایشات، نامه ها، دعاها وزیارات حضرت را جمع آوری کنم.
روزها وشب ها سپری می شد وماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت تا اینکه بالأخره دوران سختی وشکنجه وزندان بسررسید وبه برکت دعای حضرت، از زندان بیرون آمدم والحمد لله سختی ها پایان یافت. بعد از چند روز، یکی از دوستان نزد من آمد وگفت: شخصی بزرگوار ونورانی را در خواب دیدم وبه من گفت: «برو به سید حسن شیرازی بگو: زمان وفا به عهد وپیمانی که با صاحب الامر (علیه السلام) در تألیف کتاب بسته ای فرا رسیده است.» این شخص اصلا از داستان قرارداد وعهد من خبر نداشت، زیرا من به هیچ کس نگفته بودم. تصمیم گرفتم این کار را شروع کنم ولذا به جمع آوری وتهیه مدارک لازم پرداختم.
بعد از مدّتی، شخص دیگری نزد من آمد وبدون اینکه بین او وشخص اوّل رابطه وآشنایی باشد، عین مطالب آن شخص را به من تذکر داد وگفت: «در خواب دیدم حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) از تو مطالبه عهد وقرارداد کتاب را می کنند.»
تصمیم وعزم من بر تألیف کتاب، قطعی شد وشروع به نوشتن این کتاب «کلمة الامام المهدی (علیه السلام)» نمودم.
بعد از آنکه بخش عمده ای از کتاب را نوشته بودم، شبی در خواب دیدم که: شخصی با شکوه ووقار، با قدّی بلند وصورتی زیبا، دارای هیبت پیامبران وجلال صدّیقین ووقار خاشعین، جامه ای سفید رنگ پوشیده بود وبه سوی من آمد. من گمان کردم که او حضرت بقیة الله (علیه السلام) است، به احترام او از جای حرکت کردم وبه پیشواز او رفتم، نزدیک او رسیدم ودستش را گرفتم که ببوسم لکن او پیشدستی کرد ودست مرا بوسید، یقین کردم که خود حضرت نمی باشد، لذا اسم او را پرسیدم وگفتم: «شما کیستید؟» گفت: «من از سوی ولی خدا آمده ام.»
در عالم خواب، احساس کردم که او از سوی امام زمان (ارواحنا فداه) آمده است تا برای تألیف کتاب از من قدردانی کند واین اوّلین بار بود که برای نوشتجات خود چنین خوابی می دیدم!
از خداوند متعال خواستارم که این اثر را به خشنودی خود همراه کند وآقا ومولایمان امام زمان (علیه السلام) را نیز از من خشنود سازد که او خود، وسیله خشنودی خداوند از من است(۳۹۷).
دل سپردگان (اندر حکایت مدعیان)
او سرسپرده می خواست
من دل سپرده بودم
در روزگاری مردم بحرین به خاطر ظلم وستمی که بر آنها از سوی حاکم آنجا وارد شد، دست توسّل به سوی حضرت دراز کرده وانتظار ظهور وقیام خونین حضرت را می کشیدند تا بیاید وظلم را از جهان ریشه کن سازد. لذا همگی گروهی از بزرگان علم وتقوی وزهد وپرهیزگاری را برگزیده وآنان از بین خود سه نفر را انتخاب کردند، وآن سه نفر از میان خود یک نفر را که از دیگران برتر وپرهیزگارتر بود، برگزیدند تا او بین حضرت ومردم واسطه شود.
این شخص از شهر بیرون آمده سر به بیابان ها گذاشت وبه عبادت خداوند وتوسل به حضرت مهدی (ارواحنا فداه) مشغول شد واز خداوند خواست تا حضرت را ظاهر ساخته، دست به شمشیر برده وجهان را پر از عدل وداد نماید. سه شبانه روز به عبادت ورازونیاز ادامه داد. در آخرین شب شخصی بر او وارد شد. این عالم آن شخص را شناخته وفهمید که این خود حضرت مهدی (علیه السلام) است وآمده است تا خواسته او را برآورده سازد.
آن شخص از او پرسید: چه می خواهی؟ پاسخ داد: مردم وپیروان شما در نهایت شدّت وگرفتاری وغم واندوه هستند، ومی خواهند که هرچه زودتر قیام فرمایید وداد مردم را از بیدادگران بگیرید. حضرت به او دستور داد که فردا صبح در فلان جا حاضر شو وچندتا گوسفند با خود به پشت بام ببر وبین مردم اعلام کن که حضرت در فلان ساعت ظاهر می شوند وهمگی باید در اطراف آن منزل حاضر شوید ومن خود در آن وقت در پشت بام حاضر می شوم.
این مرد این کارها را کرد وساعت معین سررسید. مردم همگی اطراف آن منزل جمع شدند وحضرت هم با آن شخص وگوسفندها در پشت بام حاضر شد. حضرت اسم یکی از افراد را برده وبه آن شخص گفت: صدا بزن تا این شخص اینجا حاضر شود. آن مرد صدا زد، مردم شنیدند وآن شخص هم به پشت بام رفت. وقتی آن شخص به پشت بام رسید، حضرت دستور داد که یکی از گوسفندان را نزدیک ناودان بکشد. مردم دیدند که از ناودان خون جاری است. همگی یقین کردند که حضرت دستور قتل این شخص را که صدا زده است داده واو را کشته است.
بعد از او شخص دیگری را صدا زدند. او نیز از افراد خوب وپرهیزگار بود وخود را آماده کشته شدن کرد ویقین کرد که او را نیز می کشند وخونش از ناودان خواهد ریخت.
بعد از آنکه از بام بالا رفت، مردم بلافاصله دیدند که خون سرازیر شد، وسپس شخص دیگری را وبعد از او نفر چهارم را صدا زدند تا جایی که دیگر هیچ کس به پشت بام نرفت وهمگی به هم گفتند که هرکس به پشت بام برود، خونش از ناودان جاری خواهد شد، وزندگی خود را بر امتثال فرمان امام ترجیح دادند. در این لحظه حضرت به آن شخص اوّل نگاهی کرده وبه او فهمانید که تا وقتی مردم این چنین باشند، از آمدن وظهور معذور است.
شهید محمد صدر در نتیجه گیری از این داستان می گوید: از این داستان می فهمیم که چگونه حضرت به طور روشن وواضح ظاهر شده وبه مردم می فهماند که چرا نمی تواند ظهور کند، وچرا مردم هنوز آمادگی کامل را ندارند وبه آن سطح وپایه مطلوب از فداکاری واز خودگذشتگی نرسیده اند. وطوری حضرت این مسأله را به مردم تفهیم می کند که هرکس خود بفهمد ودرک کند که هنوز آمادگی واستعداد پذیرش فرمان امام خود را در حد ریختن خونش ندارد، وتا مردم به این درجه از فداکاری نرسند، نمی توانند عهده دار کار مهم قیام ونهضت جهانی حضرت گردند(۳۹۸).
دلبسته صابون (حکایت عطّار بصراوی)
شخص عطّاری از اهل بصره می گوید:
روزی در مغازه عطّاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر وکافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن وچهره هایشان دقّت کردم، متوجّه شدم که اهل بصره وبلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر ودیارشان پرسیدم؛ امّا جوابی ندادند. من اصرار می کردم؛ ولی جوابی نمی دادند. به هرحال من التماس نمودم، تا آن که آنها را به رسول مختار (صلّی الله علیه وآله) وآل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به این جا رسید، اظهار کردند: ما از ملازمان درگاه حضرت حجّت (علیه السلام) هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر وکافورش را از تو بخریم.
همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم وتضرّع واصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید.
گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است وچون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید، اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم والاّ از همان جا برمی گردم ودر این صورت، همین که درخواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر وپاداش خواهد داد؛ امّا باز هم امتناع کردند. بالاخره وقتی تضرّع واصرار را از حدّ گذراندم، به حال من ترحّم نموده ومنّت گذاشتند وقبول کردند. من هم با عجله تمام سدر وکافور را تحویل دادم ودکان را بستم وبا ایشان به راه افتادم، تا آن که به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون این که لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ امّا من ایستادم. متوجّه من شدند وگفتند:
نترس؛ خدا را به حقّ حضرت حجّت (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو وروانه شو.
این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حقّ حضرت حجّت (ارواحنا فداه) قسم دادم وبر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آن که به وسط دریا رسیدیم.
ناگاه ابرها به هم پیوستند وباران شروع به باریدن کرد.
اتّفاقا من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته وآن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم، به یاد صابون ها افتادم وخاطرم پریشان شد.
به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرورفت؛ لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم؛ امّا با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی متوجّه من شدند ومرا به آن حالت دیدند، برگشتند ودست مرا گرفتند واز آب بیرون کشیدند وگفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن ومجدّدا خدای تعالی را به حضرت حجّت (علیه السلام) قسم بده. من هم توبه کردم ودوباره خدا را به حقّ حضرت حجّت (علیه السلام) قسم دادم وبر روی آب راهی شدم.
بالاخره به ساحل دریا رسیدیم واز آن جا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم.
مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود. همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است وبا آنها تا نزدیک چادر رفتم وهمان جا توقّف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد ودرباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم، حضرت فرمودند: ردّوه فانّه رجل صابونی؛ او را به جای خود برگردانید ودست ردّ به سینه اش بگذارید، تقاضای او را اجابت نکنید ودر شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی.
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از وابستگی های دنیوی خالی نکرده است تا محبّت محبوب واقعی را در آن جای دهد وشایستگی هم نشینی با دوستان خدا را ندارد. این سخن را که شنیدم وآن را بر طبق برهان عقلی وشرعی دیدم، دندان این طمع را کنده وچشم از این آرزو پوشیدم ودانستم تا زمانی که آیینه دل، به تیرگی های دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود وصورتی مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت وملازمت آن حضرت باشد(۳۹۹).
لاف عشق
در حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا در نجف اشرف مجتمع بودند. از آدمهای بسیار خوب ومقدّس. روزی با خودشان نشستند وگفتند: چرا امام نمی آید؟ در صورتی که ما بیش از سیصد وسیزده نفر که او لازم دارد هستیم. به این فکر افتادند که سرّ تأخیر در ظهور را به دست آورند. تصمیمشان بر این شد که از بین خودشان یک نفر را که به تأیید همه، خوب ترینشان هست، انتخاب کنند واو را بفرستند در مسجد کوفه یا سهله تا اعتکاف کند واز خود امام بخواهد که سرّ تأخیر در ظهور را بیان بفرماید.
جمعیت خودشان را به دو قسمت تقسیم کردند وقسمت بهتر را باز به دو قسمت وهمچنین تا آن فرد آخر را که از همه بهتر ومقدّس تر وزاهدتر بود انتخاب کردند که او به مسجد سهله یا مسجد کوفه برود. او هم رفت وبعد از دو سه روزی برگشت. پرسیدند چه طور شد؟ گفت: راست مطلب این که من وقتی از نجف بیرون رفتم ورو به مسجد سهله راه افتادم با کمال تعجّب دیدم شهری بسیار آباد وخرّم در مقابل من ظاهر شد. جلو رفتم.
پرسیدم: اینجا کجاست؟
گفتند: این شهر صاحب الزمان است وامام ظهور کرده است. بسیار خوشحال شدم وشتابان به در خانه امام رفتم. کسی آمد وگفتم: به امام بگو فلانی آمده واذن ملاقات می خواهد.
او رفت وبرگشت وگفت: آقا می فرمایند: شما فعلا خسته ای، از راه رسیده ای. برو فلان خانه (نشانی دادند) آنجا مرد بزرگی هست. ما دختر او را برای شما تزویج کردیم. آنجا باش وهر وقت احضار کردیم، بیا.
من خوشحال شدم. به آن آدرس رفتم وخانه را پیدا کردم. از من خیلی پذیرایی کردند وآن دختر را به اتاق من آوردند، هنوز ننشسته بودم که در اتاق را زدند.
گفتم: کیست؟
گفت: مأمور از طرف امام. می فرمایند: بیا! می خواهیم قیام کنیم وشما را به جایی بفرستیم.
گفتم: به امام بگو امشب را صبر کنید.
گفت: فرموده اند: همین الآن بیا.
گفتم: بگو من امشب نمی آیم. تا این را گفتم، دیدم هیچ خبری نیست. نه شهری هست، نه خانه ای هست ونه عروسی. من هستم وصحرای نجف(۴۰۰).
نافله!... عاشورا!... جامعه!... (تشرّف سید احمد رشتی موسوی)
جناب مستطاب، تقی صالح سید احمد بن سید هاشم بن سید حسن رشتی موسوی، تاجر ساکن رشت، ایده الله، در هفده سال قبل، تقریبا به نجف اشرف مشرّف شد وبا عالم ربانی وفاضل صمدانی، شیخ علی رشتی، طاب ثراه،... به منزل حقیر آمدند وچون برخاستند، شیخ، از صلاح وسداد سید مرقوم اشاره کرد وفرمود که قضیه عجیبه ای دارد ودر آن وقت مجال بیان نبود. پس از چند روزی ملاقات شد، فرمود که: «سید رفت.» وقضیه را با جمله از حالات سید نقل کرد.
بسیار تأسف خوردم از نشنیدن آنها از خود او، اگرچه مقام شیخ (رحمه الله) اجلّ از آن بود که اندکی خلاف در نقل ایشان برود واز آن سال تا چند ماه قبل، این مطلب در خاطر بود تا در ماه جمادی الاخر این سال از نجف اشرف برگشته بودم، در کاظمین سید صالح مذکور را ملاقات کردم که از سامره مراجعت کرده، عازم عجم بود.
پس شرح حال او را چنانچه شنیده بودم، پرسیدم واز آن جمله قضیه معهوده، همه را نقل کرد مطابق آن وآن قضیه چنان است که گفت:
در سنه ١٢٨٠ به اراده حج بیت الله الحرام از دارالمرز رشت آمدم به تبریز ودر خانه حاجی صفر علی تاجر تبریزی معروف منزل کردم. چون قافله نبود، متحیر ماندم. تا آنکه حاجی جبّار جلودار سدهی اصفهانی بار برداشت به جهت طربوزن، تنها. از او مالی کرایه کردم ورفتم. چون به منزل اوّل رسیدیم، سه نفر دیگر به تحریض حاجی صفر علی به من ملحق شدند. یکی حاجی ملا باقر تبریزی حجه فروش معروف علماء وحاجی سید حسین تاجر تبریزی وحاجی علی نامی که خدمت می کرد.
پس به اتفاق روانه شدیم تا رسیدیم به ارزنة الرّوم واز آنجا عازم طربوزن ودر یکی از منازل مابین این دو شهر، حاجی جبّار جلودار به نزد ما آمد وگفت: «این منزل که در پیش داریم، مخوف است. قدری زود بار کنید که به همراه قافله باشید.» چون در سایر منازل، غالبا از عقب قافله به فاصله می رفتیم. پس ما هم تخمینا دو ساعت ونیم یا سه به صبح مانده به اتفاق حرکت کردیم. به قدر نیم یاسه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد وبرف مشغول باریدن شد، به نحوی که رفقا هر کدام سر خود را پوشانیدند وتند راندند. من نیز آنچه کردم که با آنها بروم ممکن نشد، تا اینکه آنها رفتند.
من تنها ماندم.
پس از اسب پیاده شدم ودر کنار راه نشستم وبه غایت مضطرب بودم. چون قریب ششصد تومان برای مخارج راه همراه داشتم. بعد از تأمل وتفکر، بنابراین گذاشتم که در همین موضع بمانم تا فجر طالع شود [وسپس] به آن منزل که از آنجا بیرون آمدیم، مراجعت کنم واز آنجا چند نفر مستحفظ به همراه بردارم تا به قافله ملحق شوم.
در آن حال در مقابل خود باغی دیدم ودر آن باغ باغبانی که در دست بیلی داشت که بر درختان می زد که برف از آنها بریزد. پس پیش آمد به مقدار فاصله کمی ایستاد وفرمود:
«تو کیستی؟»
عرض کردم: «رفقا رفتند ومن ماندم، راه را نمی دانم؛ گم کرده ام.»
به زبان فارسی گفت: «نافله بخوان! تا راه را پیدا کنی.» من مشغول نافله شدم. بعد از فراغ تهجّد باز آمد وفرمود: «نرفتی؟»
گفتم: «والله راه را نمی دانم.»
فرمود: «جامعه بخوان!»
من جامعه را حفظ نداشتم وتاکنون حفظ ندارم. با آنکه مکرر به زیارت عتبات مشرّف شدم. پس از جای برخاستم وجامعه را بالتمام از حفظ خواندم.
باز نمایان شد فرمود: «نرفتی؟ هستی؟»
مرا بی اختیار گریه گرفت گفتم: «هستم راه را نمی دانم.»
فرمود: «عاشورا بخوان.»
وعاشورا نیز حفظ نداشتم وتاکنون ندارم. پس برخاستم ومشغول زیارت عاشورا شدم از حفظ تا آنکه تمام لعن وسلام ودعای علقمه را خواندم.
دیدم باز آمد وفرمود: «نرفتی؟ هستی؟»
گفتم: «نه! هستم تا صبح.»
فرمود: «من، حال تو را به قافله می رسانم.»
پس رفت وبر الاغی سوار شد وبیل خود را به دوش گرفت وآمد، فرمود: «به ردیف من بر الاغ من سوار شو.» سوار شدم.
پس عنان اسب خود را کشیدم. تمکین نکرد وحرکت ننمود. فرمود: «جلو اسب را به من ده!» دادم. پس بیل را به دوش چپ گذاشت وعنان اسب را به دست راست گرفت وبه راه افتاد. اسب در نهایت تمکین متابعت کرد.
پس دست خود را بر زانوی من گذاشت وفرمود: «شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله! نافله! نافله!» سه مرتبه فرمود.
وباز فرمود: «شما چرا عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا!» سه مرتبه.
وبعد فرمود: «شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه!»
در وقت طی مسافت به نحو استدراه سیر می نمود. یک دفعه برگشت وفرمود: «آن است رفقای شما که در لب نهر آبی فرود آمده.» مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند.
پس من از الاغ پایین آمدم. که سوار اسب خود شوم ونتوانستم.
پس آن جناب پیاده شد وبیل را در برف فرو کرد ومرا سوار کرد وسر اسب را به سمت رفقا برگردانید. من در آن حال به خیال افتادم که: «این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف می زد وحال آنکه زبانی جز ترکی ومذهبی غالبا جز عیسوی در آن حدود نبود، چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رسانید؟!»
پس، در عقب خود نظر کردم احدی را ندیدم واز او آثاری پیدا نکردم. پس به رفقای خود ملحق شدم(۴۰۱).
تشرف آیت الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی
بسم الله الرحمن الرحیم وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
برای شادی دل مؤمنانی که مشتاق زیارت ولی عصر (علیه السلام) هستند وبرای تذکر وعمل به آیه ﴿وذَکرْ فَإِنَّ اَلذِّکری تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِینَ﴾(۴۰۲) داستان تشرفم را نقل می کنم وامیدوارم که این تذکر مؤثر واقع شده وقلوب مؤمنان، با استماع وشنیدن این حکایت از محبت به حضرت بقیة الله سرشار گردد. این حقیر ناقابل مورد مرحمت حضرت حق جلّ وعلا واقع شدم وخداوند سعادت تشرف به خدمت حضرت مهدی (عج) را نصیبم فرمود وحدود نصف روز در خدمت حضرت بودم وپس از اینکه ایشان غایب شدند، دانستم که حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) بوده اند.
در سال ١٣٣۶ هجری شمسی در حالی که امیر الحاج وسرپرست ما صدر الاشراف بود، از تهران به مکه رهسپار شدیم. حدود دو هزار وپانصد تا سه هزار تومان می گرفتند وبا ماشین هایی قرارداد می بستند تا ما را به مکه برسانند وپس از مکه به عراق برگردانند. قرار داد ما با این ماشین ها تا بغداد بود. آن سال من برای چهاردهمین مرتبه وبه عنوان روحانی یک کاروان به بیت الله مشرف می شدم آن سال در راه مکه مصائبی برای ماشین ما پیش آمد که الحمد لله به خیر گذشت. در راه بازگشت از مکه نیز قوانینی برای ماشین ها گذاشته بودند، به طوری که باید صدتا صدتا با هم حرکت کنند. هر صد دستگاه ماشین را یک قافله می گفتند که یک سرپرست داشتند ویک ماشین لوازم یدکی هم همراه بود، در جلوی این کاروان یک ماشین پلیس ودر عقب آن نیز یک ماشین پلیس وظیفه حفاظت از کاروان را برعهده داشتند.
ماشین ما دو راننده به نام های محمود آقا واصغر آقا داشت. هر دو راننده اهل تهران بودند. هنگامی که کاروان به راه افتاد حاج اصغر رانندگی می کرد، او گفت: در وقت آمدن از تهران ماشین ما را عقب ماشین ها انداختند والان نیز ما را در آخر ماشین ها قرار داده اند وباید تا آخر مسیر خاک بخوریم پس من باید از صف ماشین ها خارج شوم ودر جلوی ماشین های دیگر قرار بگیرم.
جدا شدن از کاروان وگم کردن راه
حاج اصغر در نظر داشت که از ماشین ها جدا شود ومقداری راه بپیماید ودوباره به کاروان ملحق شود ودر جلوی کاروان قرار بگیرد، او با این فکر ماشین را منحرف کرد واز کاروان جدا شد.
بنده می دانستم که بیابان های عربستان بی سروته است او را موعظه کردم وگفتم: «از قافله جدا نشو وطبق ترتیب کاروان حرکت کن.» خیلی به او اصرار کردم؛ تعداد هفده حاجی دیگر هم که در ماشین بودند ساکت بودند وبه من کمک نکردند. راننده گفت: ما به قدر کافی آب وبنزین داریم ومی توانیم پس از پیمودن مسافتی از جلوی کاروان، خود را به آنها ملحق کنیم.
بالاخره پس از طی چند مسافت نتوانست راه را پیدا کند وخود را به قافله برساند. چون شب فرا رسید، دادوقال زیادی کردیم واز او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی ماشین را برای اقامه نماز نگه داشت من در آسمان نگاه کردم ودیدم فاصله ما با بنات النعش (ستاره های هفت برادر) زیاد شده وفهمیدم که راه زیادی را اشتباه آمده ایم. به راننده گفتم: «امشب در همین جا بیتوته می کنیم وفردا صبح از همان راهی که آمده ایم بازمی گردیم».
فردا صبح سوار ماشین شدیم واز همان راه بازگشتیم. اما چون سرزمین حجاز دارای شن های نرمی است که باد آنها را حرکت داده بود وهیچ اثری از راهی که آمده بودیم باقی نمانده بود. به همین جهت راه برگشت را پیدا نکردیم. ماشین هم مرتب توی شن ها فرو می رفت. بیست فرسخ به این طرف، ده فرسخ به آن طرف رفتیم ولی به جایی نرسیدیم، دوباره شب شد.
فردا صبح که روز سوم بود آب وبنزین تمام شد. راننده چندبار ماشین را سربالا برد وبه سرازیری آورد تا اگر یک قطره بنزین یا آب دارد مورد مصرف قرار گیرد، اما هیهات! همه چیز پایان یافته بود.
قطع امید
همه ما وحشت زده وناامید بودیم. من که اطلاعات بیشتری داشتم به زائرین گفتم:
بالاخره این آقا، ما را به اینجا کشاند وگناه بزرگی انجام داده است. حالا باید همه جمع شویم وبه آقا امام زمان (صلوات الله علیه) متوسل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این مهلکه نجات دهد، زهی سعادت؛ ولی اگر او به فریاد ما نرسد، همه ما در این بیابان می میریم وطعمه حیوانات خواهیم شد. بنابراین باید هم اکنون، قبل از اینکه بی حال شویم، هر یک از ما گودالی حفر کرده وقبر خود را بکنیم، تا وقتی که بی حال شده ودست وپایمان از رمق افتاد به درون آن گودال رفته ودر آن جان بدهیم تا به مرور زمان در اثر وزیدن باد وشن ها روی ما بریزد ومدفون شویم.
همه افراد اطاعت کردند وهر یک قبری برای خود حفر کردیم. بعد هر یک جلوی قبر خود نشستیم. من که روحانی وراهنمایشان بودم به آنها گفتم: باید به چهارده معصوم (علیهم السلام) متوسل شویم. بعد خودم شروع به خواندن دعای توسل کردم. ابتدا به رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) وبعد به حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) سپس به امیر المؤمنین وامام حسن وامام حسین (علیهما السلام) وبقیه ائمه متوسل شدیم. وقتی توسل به امام زمان (علیه السلام) پیدا کردیم، روضه ای خواندم وگریه زیادی کردیم. سپس ملهم شدم که همه با هم حضرت را با این ذکر صدا کنیم: «یا فارس الحجاز، یا ابا صالح المهدی ادرکنا، یا صاحب الزمان ادرکنا» با حال گریه همه ما این ذکر را می گفتیم.
سپس به زائران گفتم: با خود فکر کنید که چه کار خیری که خالص برای خدا باشد در مدت عمرتان انجام داده اید، خدا را به آن کار خیر قسم دهید که همه ما را نجات دهد. هر کس فکری کرد ودر پیشگاه خدا چیزی گفت، ما هم چیزهایی به خدا گفتیم.
بعد دوباره به آنها گفتم: «با خدا قرار بگذارید که اگر ما را نجات دهد، تمام اموالی را که همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم ودر بقیه عمر نیز اگر حاجت مندی به ما مراجعه کرد وبرآوردن درخواست او از دستمان ساخته بود آن را انجام دهیم وبقیه عمرمان را در قضای حوائج مردم وکارهای خیر واطاعت وبندگی خدا ساعی وکوشا باشیم.» همه با خدا تعهد کردند که چنین کنند.
حال اضطرار وانقطاع کامل
بعد از این سخنان، همه مشغول ذکر ورازونیاز شدند. خودم از جمع آنها جدا شده وپشت تپه کوچکی رفتم تا کسی مرا نبیند وتنها با خدای خود مشغول صحبت شدم.
کلماتی با خدا گفتم. صحبت هایی کردم که اکنون واقعا از بازگو کردن آن شرم دارم! به خدا می گفتم: خدایا اگرچه مرگ در اینجا سعادت وتوفیق باشد، اما ما نمی خواهیم در اینجا با این کیفیت بمیریم! ما باید به وطنمان برگردیم ونزد اهل وعیالمان با عزّت بمیریم. دوست نداریم اینجا از دنیا برویم.
با امام زمان (علیه السلام) نیز همین گونه صحبت می کردم. می گفتم: «آقا جان اگر اینجا به فریادمان نرسی پس کجا می خواهی به فریادمان برسی؟! در این اضطرار وبیچارگی که همه تشنه هستیم واز عطش داریم تلف می شویم، اگر در این بیچارگی به فریادمان نرسی پس کی به فریادمان می رسی؟!»
این عرائض را به محضر امام زمان (علیه السلام) می گفتم واشک می ریختم. حال گریه وتوسل عجیبی داشتم؛ بلکه از هر مخلوقی قطع وبه خالق وصل شده بودم.
حالی که - یدرک ولا یوصف - است. آن حالت انقطاع وتوسل وتوجه هرگز پس از آن روز برای من پیدا نشده است.
تشریف فرمایی امام زمان (ارواحنا فداه)
در حال توسل وگریه وناله بودیم که ناگهان دیدم یک آقایی در شکل وشمایل یک مرد عرب حاضر شد. در جلوی من بیابان صافی بود که اگر تخم مرغ را در پنجاه قدمی روی زمین می گذاشتی، از همانجا دیده می شد، اما من آمدن او را ندیدم ومثل «خلق الساعة» همراه با هفت شتر آنا در مقابل من ظاهر شد. هر هفت شتر هم دارای بار بودند.
من خیال کردم که او از عرب های حجاز وشتربانی است که دارد همراه شترهایش از بیابان به مسافرت می رود. رهگذر است وتصادفا از این محل عبور می کند. وقتی او را دیدم خیلی خوشحال شدم ودر پوست خود نمی گنجیدم. گویا خودم را در «جریة» که مرز حجاز بود می دیدم. گفتم: «این آقا حتما راه رسیدن به «جریه» را می داند وما را راهنمایی خواهد کرد».
با این حالت خوشحالی، آن عرب به طرف من آمد. از جا برخاستم وبا خوشحالی به سوی او رفتم. دیگر هیچ حالت اندوه وگریه وتضرعی در من نبود. وقتی به من نزدیک شد سلام کردم؛ «سلام علیکم». او فرمود: «علیکم السلام ورحمة الله وبرکاته». بعد به هم رسیدیم وروبوسی کردیم. من صورت او را بوسیدم. قیافه او در نهایت جذّابیت بود.
چشم وابرو صورت و... جمال او بسیار قشنگ ونورانی بود.
پس از سلام وروبوسی، ایشان فرمود: «ضیعتم الطریق؟»(۴۰۳) راه گم کرده اید؟ گفتم: «بله راه گم کرده ایم.» فرمود: «من آمده ام که راه را به شما نشان دهم!»
گفتم: «خیلی ممنون! بفرمایید.»
فرمود: «از این راه مستقیم می روید واز آن دو کوه می گذرید (جلوی ما دو کوه بود) بعد از آن، دو کوه دیگر ظاهر می شود. از وسط آن دو کوه هم می گذرید آن گاه راه (جاده) برای شما نمایان می شود. بعد طرف چپ را بگیرید بروید تا به جریه برسید. (جریه مرز میان حجاز وعراق بود که بعد از آن از مکانی به نام زبیر می گذشتیم وبه بصره می رسیدیم)»
حضرت پس از آنکه راه را به ما نشان دادند فرمودند: «النذر الّذی نذرتم علیه لیس بصحیح»(۴۰۴)؛ آن نذری که کرده اید صحیح نیست. عرض کردم: «چرا مولای من؟» فرمودند:
«نذر شما مرجوح است. اگر شما هرچه را همراه دارید در راه خدا انفاق کنید، چگونه به عراق می روید؟ در حالیکه شما چهل روز در عراق هستید وبه زیارت امام حسین وزیارت امیر المؤمنین وبقیه ائمه (علیهم السلام) مشرّف می شوید. اگر آنچه را همراه دارید در راه خدا انفاق کنید، خودتان بدون خرجی می مانید «لا زال تسألون والسؤال حرام!»؛ مجبور می شوید گدایی وتکدی کنید وتکدی حرام است. شما اکنون آنچه را همراه دارید قیمت کنید وبنویسید ووقتی به وطنتان رسیدید به همان مقدار در راه خدا انفاق کنید ولی الان عمل کردن به نذرتان مرجوح است.»
سپس فرمودند: «رفقایت را صدا کن وسوار شوید. الان که راه بیفتید، اول مغرب در جریه هستید»(۴۰۵).
تا این هنگام رفقای من در حال توسل وگریه بودند وما را نمی دیدند! ما رفقا را می دیدیم اما آنها ما را نمی دیدند(۴۰۶)! وقتی آقا فرمودند: «رفقایت را صدا کن» ومن آنها را صدا زدم، آنها ما را دیدند وهمه برخاستند وبه سوی ما آمدند. یکی یکی سلام کردند ودست آقا را بوسیدند(۴۰۷). سپس حضرت فرمودند: «سوار شوید واز همین راه بروید.»
من به زائران گفتم: «راه را به من نشان دادند، سوار شوید تا برویم»(۴۰۸) یکی از زائران به نام حاج محمّد شاه حسینی به من گفت: «حاج آقا! اگر راه بیفتیم دوباره ممکن است ماشین در شن فرو برود یا راه گم کنیم، اینکه راه درست وحسابی نیست! بیایید پول هایی را که قرار شد در راه خدا بدهیم، همین الان به این عرب به اندازه ای که می خواهد بدهیم تا همراهمان بیاید وما را تا رسیدن به مقصد همراهی کند».
آقا وقتی گفتار او را شنید فرمودند: «جلوی من به همه آنها بگو نذری که کرده اند صحیح نیست.» من به حاج محمّد وبقیه زوار گفتم(۴۰۹): «آقا می فرمایند: نذر شما مرجوح است وصحیح نیست واگر همه اموالتان را در راه خدا بدهید، با کدام پول می خواهید به عراق بروید وسپس به ایران برگردید؟ به تکدی کردن مجبور می شوید وتکدی حرام است.» آن بزرگوار هم چنین فرمود: «انا ادری الذی معکم یکفیکم والاّ انا اعطیکم»؛ من می دانم پولی که همراه دارید برای شما کافی است وپول بیشتری لازم ندارید والاّ من به شما پول می دادم.
من دیدم که نمی توانیم او را با پرداختن پول حاضر به همراه شدن با خود کنیم، به همین جهت به قلبم افتاد که این آقا اهل حجاز است واهل حجاز به قرآن خیلی عقیده دارند (در سوگند خوردن واحترام کردن) به همین جهت قرآن کوچکی را که در جیب بغلم بود بیرون آوردم وعرض کردم. «شما را به این قرآن قسم می دهم که ما را به جریه برسانید».
ایشان فرمودند: «چرا به قرآن قسم می خوری؟ به قرآن قسم نخور! باشد، حالا که مرا به قرآن قسم دادی می آیم.»
سپس فرمودند: «المقصّر علی اصغر! ومحمود یسوق، انا اقعد بالوسط وانت تقعد بصفّی» هیچ کدام فکر نمی کردیم که ایشان نام اصغر آقا که راننده بود را از کجا می داند؟ اسم راننده دیگر را نیز از کجا می داند؟! فرمود: «علی اصغر مقصّر است (که باعث گم شدن شما شد) اکنون محمود رانندگی کند، من هم وسط (صندلی کنار راننده) می نشینم وتو کنار من بنشین. به رفقا هم بگو زود سوار شوند.» من به رفقا گفتم وهمه سوار شدند. به علی اصغر هم گفتم: «تو برو داخل ماشین بنشین» وبه محمود گفتم: «تو رانندگی کن.» حضرت هم شترهایش را همان جا خواباند وخودش سوار شد وکنار محمود نشست ومن هم کنار ایشان نشستم.
هیچ کس در این فکر نیفتاد که اگر او واقعا یک مرد عرب ومسافر است، چرا شترها وبارهایش را وسط بیابان رها کرد؟! یقینا آن شترها وبارشان تصنّعی بوده اند وشتر وبار واقعی نبوده است. فقط به این جهت آنها را همراه آورده اند تا ما ایشان را نشناسیم.
حرکت کردن ماشین
بالاخره محمود پشت فرمان نشست وحضرت به من فرمودند: «قل لیسوق!»؛ بگو:
ماشین را به راه اندازد. هیچ یک از مسافران وراننده ها به نداشتن بنزین وآب توجه نداشتند. من به محمود آقا گفتم: «ماشین را حرکت بده! محمود سویچ ماشین را حرکت داد وماشین روشن شد وبه راه افتاد!».
(واز همان لحظه دیدم که حضرت انگشت سبابه شان را حرکت می دادند ولی من از راز آن آگاه نبودم).
ماشین بدون اینکه در رمل ها فرو برود به سرعت راه می پیمود. وقتی از آن دو کوه گذشتیم دو کوه دیگر ظاهر شد. حضرت فرمودند: گفتم که دو کوه دیگر ظاهر می شود اینها همان دو کوه است.
بگو مستقیم از وسط این دو کوه برود». من به محمود آقا گفتم: «از وسط این دو کوه عبور کن».
آقا اصلا فارسی صحبت نکردند، فقط با من عربی صحبت می کردند، اما اسم مرا می دانست، مرا با اسم صدا می کرد، نام راننده ها را می دانستند، افراد دیگر را هم به اسم نام می بردند.
نماز اول وقت
بالاخره به وسط آن دو کوه رسیدیم، در این هنگام ایشان نگاهی به آسمان کرد وفرمودند: «الان اوّل الظّهر، قل لیتوقّف، صلّوا انا اصلّی، بعد الصلوة نرکب»؛ الان اول ظهر است به راننده بگو توقف کند، شما نماز بخوانید، من هم نماز بخوانم، بعد از نماز سوار می شویم وناهار هم در ماشین بخورند تا اول مغرب به جریه برسیم.
من به حاج محمود گفتم واو ماشین را متوقف ساخت وهمه پیاده شدیم. وقتی پیاده شدیم ایشان فرمودند: «آب که ندارید؟!»
گفتم: نه، آب نداریم.
حضرت درختچه خاری را که به کلفتی یک عصا بود نشان داد وفرمود: «آن درخت را می بینی؟»
گفتم: «بله».
فرمود: «در کنار آن چاهی است، بروید آب بنوشید وضو بگیرید ونماز بخوانید، مشک ها را هم پر کنید، ماشینتان را هم آب کنید «ملّوا قربکم، ملّوا سیارتکم» من وضو دارم، همین جا نماز می خوانم.»
کنار آن درختچه رفتیم، دیدیم چاهی با آب زلال مثل اشک چشم حدود یک وجب ونیم از سطح زمین پایین تر است. به راحتی دستمان به آب می رسید ومی توانستیم از آن بنوشیم ووضو بگیریم. یقینا این چاه هم از معجزه حضرت بود امّا ما متوجه نبودیم چون در خاک عربستان حدود صد متر، دویست متر باید حفاری کنند تا به آب برسند، اما در اینجا سطح آب حدودا یک وجب از زمین پایین تر بود!
آب نوشیدیم مشک ها وماشین را هم پر کردیم. حدود سی، چهل فرسخ را بدون آب وبنزین آمده بودیم. اکنون به آب دسترسی پیدا کردیم. وضو گرفتیم ونماز خواندیم. وقتی نماز ما تمام شد، ایشان هم نمازشان تمام شده بود، تشریف آورده وفرمودند: «هر کسی ناهارش را داخل ماشین بخورد.»
من داخل ماشین رفتم ومقداری آجیل وخوراکی برداشتم وآوردم تا اینکه با آقا بخوریم. رفقا سوار ماشین شدند وماشین به راه افتاد. اکنون ماشین آب داشت اما یک قطره بنزین هم در آن نبود. هیچ کس به فکر این نبود که ماشین چگونه پیش می رود.
احتمالا حضرت با حرکت انگشت سبابه خود ماشین را راه می بردند. مردم به خوردن خوراکی هایشان مشغول بودند. من به حضرت آجیل تعارف کردم اما ایشان نگرفتند وفرمودند: «نمی خواهم» اما نانی را که خودم در شاهرود از گندم تمیز وخوب درست کرده بودم، به ایشان تعارف کردم وایشان گرفتند، ولی من ندیدم که بخورند.
برکات اهل بیت در ایران
وقتی ماشین به راه افتاد ما هم کم کم شروع به صحبت کردیم. من به حضرت عرض کردم: «این ملک سعود که از هر نفر هزار تومان خاوه می گیرد، چرا یک راه خوب درست نمی کند که هرکسی گم نشود؟»
ایشان فرمودند: «ملک سعود کلب بن کلب! ما یرید یشوفکم...»؛ او سگ، پسر سگ است! نمی خواهد شما را ببیند چطور برایتان راه درست کند؟!
اصلا به این فکر نیفتادم که اگر او عرب سعودی بود مانند بقیه آنها باید ملک سعود را خلیفة المسلمین بداند نه [اینکه] او را با این نام ونشان ذکر کند!
بعد درباره وضع ایران صحبت کردم وگفتم: «در ایران یک بار هندوانه هفت ریال است اما در اینجا یک دانه هندوانه هفت ریال است. در ایران یک بار انگور هفت ریال است اما در اینجا یک کیلو انگور هفت ریال است» همین طور یک یک نعمت های ایران را با عربستان مقایسه می کردم. حضرت گاهی در جواب می فرمود: «کلّ من برکات الائمة»؛ همه از برکات ائمه است وگاهی می فرمود: «کل من برکاتنا»؛ همه اینها از برکات ماست.
سپس حضرت از بعضی شهرهای ایران تعریف کردند. از همدان، کرمانشاه ومشهد تعریف کردند. از بعضی علما تعریف کردند. از «آخوند ملاّ علی» که در همدان بود تعریف وتمجید کردند، از «شیخ حسین خراسانی» که الان در قم است تعریف کردند. آقای وحید خراسانی آن وقت به «شیخ حسین خردو» معروف بود، جثه وهیکل کوچکی داشتند ومنبری بودند؛ حضرت اظهار توجهی به ایشان فرمودند که: «برکات وعنایات ما به ایشان می رسد.» بقیه آقایانی که حضرت از آنها تعریف کردند به رحمت خدا رفته اند ومن نباید قبل از این، این مطلب را به کسی می گفتم وهرگز نگفتم تا اینکه همه آنها به رحمت خدا رفتند وتنها کسی که باقی مانده است، آقای حاج شیخ حسین است.
راجع به خودم هم قدری دلداری دادند وفرمودند: شما ان شاء الله وضعتان خوب است وخوب خواهد شد. در مورد ناراحتی هایی که داشتم دلداری دادند والحمد لله ربّ العالمین آن گرفتاری ها برطرف شد.
به هرحال در راه درباره علما صحبت هایی شد. حضرت از بعضی از مراجع واز جمله از مرحوم آسید ابو الحسن اصفهانی (رحمه الله) واز آقایان دیگری تعریف وتمجید فرمودند.
درباره خیلی از این مطالب می فرمودند: «همه اینها از برکات ما اهل بیت است.»
من به حضرت عرض کردم: «در جاده های ایران [فاصله بین آبادی ها] هر [کدام] یک فرسخ دو فرسخ [بیشتر] نیست!»
حضرت فرمودند: «همه جای ایران نعمت وافر وفراوان است وهمه از برکات ما اهل بیت است.»
من «بینی وبین الله» اصلا به ذهنم نمی رسید که چرا ایشان می گوید: «از برکات ماست.» البته خودمان می دانستیم که اینها از برکات اهل بیت است اما اصلا متوجه مقصود حضرت نمی شدم.
رسیدن به جریه
به هرحال در ماشین در خدمتشان بودیم وقراردادها وسخنانی بین ما ردوبدل می شد تا اینکه الحمد لله اول مغرب همان گونه که فرموده بودند به جریه رسیدیم. جریه مرز سرزمین سعودی وعراق است که اکنون نیز، به همین نام است.
وقتی به جریه رسیدیم وپیاده شدیم، من فورا به رفقا گفتم: «هر کس وظیفه خودش را انجام دهد.» هر یک از زوّار مسؤول کاری بود. اموری مانند تهیه چای، طبخ غذا، چادر زدن وفرش کردن هریک مشغول کار خود شدند.
من در طول یکی دو روز آنقدر گرفتار ونگران بودم که نیاز به آفتابه برداشتن ودستشویی رفتن نداشتم، اما در آن وقت احساس کردم که باید بروم ورفع حصر کنم. آفتابه را برداشتم وبه آقا عرض کردم: «ارفع الحصر، انا محصور!»؛ من محصور هستم، آفتابه برداشته ام تا بروم ورفع حصر کنم. ایشان فرمودند: «من دیگر می روم. شما به اینجا رسیده اید، دیگر به تنهایی بقیه راه را نروید. امشب در جریه بمانید، فردا یک قافله صدتایی از مکه می آید، با آن قافله همراه شوید».
من عرض کردم: چشم! امشب همین جا می مانیم. شما هم نزد ما بمانید ومهمان باشید.
در این هنگام یک فرش پهن شده بود. عده ای از زوّار پول هایی که همراه داشتند را آوردند تا نزد من بگذارند (تا در راه خدا داده شود). من به آقا عرض کردم: «امشب غذا درست می کنیم وشما برای شام پیش ما باشید. حالا که شب است ان شاء الله فردا بروید.»
حضرت فرمودند: «نه شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی ومن تو را اجابت کردم. من باید بروم وشما را به خدا می سپارم ومجددا می گویم: آن نذری که کرده اید صحیح نیست. مراقب باشید که اینها اموالشان را به کسی نبخشند. همانطور که گفتم اموالتان را حساب کنید وبنویسید ومجددا در وطن خودتان به اندازه آن انفاق کنید.»
تا آن لحظه من ساعت های طولانی در کنار او بودم. حدود سه ساعت به ظهر سوار ماشین شده بودیم وتا مغرب در خدمت او بودم. روزهای عربستان از روزهای ایران طولانی تر است به علاوه که فصل تابستان هم بود. آقا خیلی خوش اخلاق بودند. شالی شبیه به یک طناب به کمرشان بسته بودند وشمشیر کوچکی در طرف چپ آن آویزان بود.
چیزی مانند «یشناق» که عرب ها بر سرشان می اندازند، به سر مبارکشان انداخته بودند ولی پیشانی مبارک وابروهای کمند وچشم های جذّابشان کاملا دیده می شد. خیلی از وقتشان را مشغول ذکر گفتن بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری می گویند.
غیبت ناگهانی
به هرحال من آفتابه را برداشتم وبه دنبال مکان پنهانی بودم تا رفع حصر کنم، اما ایشان همراه من می آمدند. چند مرتبه به ایشان گفتم: «شما بفرمایید بنشینید من الان می آیم» اما ایشان با من می آمدند وبا هم صحبت می کردیم. ناگهان در آن واحد دیدم که آقا غیب شد! همینطور آفتابه، به دستم خشکید! دیگر نیازی به رفع حصر نداشتم. یک مرتبه بنا کردم به گریه کردن ورفقا را صدا زدم: «حاج عبد الله! حاج محمد! کور باطن ها! از صبح تا حالا خدمت آقا بودیم ونشناختیم.»
وقتی من این جمله را گفتم، آنها هم شروع به گریه کردند. همه دور هم در خیمه جمع شدیم وگریه می کردیم. خدایا! چرا آقا را نشناختیم ونفهمیدیم؟! در این هنگام چند شرطه با عجله در خیمه آمدند وگفتند: منو میت! منو میت؟؛ چه کسی مرده؟ چه کسی مرده؟ آنها خیال کردند که یک نفر مرده است وما برای او گریه می کنیم! من به آنها گفتم: «کسی نمرده است. ما راه را گم کرده بودیم وچون حالا راه را پیدا کرده ایم گریه می کنیم.» یکی از آنها گفت: خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، الحمد لله، اینکه گریه ندارد! در این حال که ما با شرطه صحبت می کردیم صدای اذان بلند شد ومغرب شده بود. من به راننده گفتم:
«حاج محمود! اسم تو را از کجا می دانست؟! اسم مرا از کجا می دانست؟!» به راننده دیگر گفتم: «اصغر آقا! گفتند؛ تقصیر تو بود!» اصغر آقابنا کرد به سر زدن وگریه کردن وگفت:
«راست گفتند؛ تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم.» به اصغر آقا گفتم: «الحمد لله عاقبتش به خیر شد. تو ما را گم کردی اما الحمد لله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.»
آن زوّار چند نفرشان اهل تهران وبقیه اهل شاهرود بودند. بعضی از اینها تا دو سه سال قبل هم زنده بودند والان به رحمت خدا رفته اند. اللّهمّ صلّ علی محمّد وآل محمّد(۴۱۰).
توسل شهید بروجردی به امام زمان (علیه السلام)
این قضیه ای را که می خوانید در کتاب «١۴ سردار شهید» از قول برادر شفیعی نقل شده است.
ایشان در شرح احوالات شهید بزرگوار سرلشکر محمد بروجردی (فرمانده عملیات غرب کشور) چنین نقل می کنند که:
جلسه ای داشتیم وقتی که از جلسه برگشتیم، بروجردی رفت نشست در اتاق نقشه وشروع به بررسی کرد. شب بود وبیرون، در تاریکی فرورفته بود. ساعت دو نیمه شب بود، می خواستیم عملیات کنیم، قرار بود اول پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم.
جلسه هم برای همین تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر می کردیم ومی خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. بعد از مدتی گفت گو به نتیجه ای نرسیده بودیم، باید هرچه زودتر محل پایگاه مشخص می شد، والاّ فرصت از دست می رفت وشاید تا مدتها نمی توانستیم عملیات کنیم. چند روزی می شد که کارمان چند برابر شده بود ومعمولا تا دیر وقت هم ادامه پیدا می کرد. خستگی داشت مرا از پای می انداخت.
احساس سنگینی می کردم، پلکهایم سنگین شده بود وفقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می گشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشه ای پیدا کردم وبه خواب عمیقی فرو رفتم، قبل از نماز صبح از خواب پریدم.
بروجردی آمد توی اتاق، چهره اش آرامش خاصی پیدا کرده بود واز غم وناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود.
دلم گواهی داد که خبری شده است، رو به من کرد وپرسید: نماز امام زمان (علیه السلام) را چطور می خوانند؟
با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می خواهی نماز امام زمان (علیه السلام) را بخوانی؟ گفت:
نذر کرده ام وبعد لبخندی زد.
گفتم: باید رساله بیاورم. رساله را آوردم واز روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچه ها را خبر کن.
مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه ها را خبر نمی کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را این جا بزنیم، همه تعجب کردند.
بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد وگفت: باید پایگاه اینجا باشد.
فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه ونقطه ای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب بود لبخندی از رضایت زد وگفت:
بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمی شود.
همه تعجب کرده بودند، دو روز بود که از صبح تا شام بحث می کردیم، ولی به نتیجه نمی رسیدیم حتی با برادران ارتشی هم جلسه ای گذاشته بودیم وساعت ها با همدیگر اوضاع منطقه را بررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهی، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی می کردیم، همه می گفتند: بهترین نقطه همین جاست وباید پایگاه را همین جا زد.
رفتم سراغ برادر بروجردی گوشه ای نشسته بود ورفته بود توی فکر. چهره اش خسته نشان می داد، کار سنگین این یکی دو روز وکم خوابی های این مدت خسته اش کرده بود، با این که چشم هایش از بی خوابی قرمز شده بودند ولی انگار می درخشیدند وشادمانی می کردند. پهلوی او نشستم دلم می خواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است.
گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردی، الان چند روز است که هرچه جلسه می گذاریم وبحث می کنیم به جایی نمی رسیم. در حالی که لبخند می زد گفت: راستش پیدا کردن محل این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می نگریست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) وگفتم که ما دیگر کاری از دستمان برنمی آید وفکرمان به جایی قد نمی دهد، خودت کمکمان کن.
بعد پلک هایم سنگین شد وبا خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان (علیه السلام) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد وهمان جا روی نقشه خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی آورم. ولی انگار مدت ها بود که او را می شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.
آمد وگفت که اینجا را پایگاه بزنید. اینجا محل خوبی است وبا دست روی نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه کردم ومحلی را که آن آقا نشان می داد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم وآمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلا به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم وخلاصه اینگونه وبا توسل به وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) مشکل رزمندگان اسلام حل شد(۴۱۱).
شقایقی در جمجمه شهید
حدود تقریبا دو سال پیش فیلم ویدیویی به دستم رسید به نام فیلم تفحص. در این فیلم کار وفعالیت گروهی را که در جستجوی شهدا تلاش می کردند را نشان می دهد وبه همراه آن مصاحبه با اعضای آن گروه نیز انجام می شد. یکی از اعضای گروه طی یک مصاحبه خاطره ای جالب را نقل کردند که نشان دهنده نظر ولطف خاص امام زمان (علیه السلام) به شهدا می باشد. ایشان چنین می فرمایند که:
مأموریتی به گروه ما واگذار شد که قرار بود منطقه ای در خاک عراق را مورد بررسی قرار دهیم؛ زیرا به ما چنین دستور رسیده بود که سعی خود را بکنید تا نشانه ای یا ردی از جنازه شهدای عزیز پیدا کنید، تا با قدرت آنجا کار کنیم وبتوانیم جنازه هایی از شهدای جنگ تحمیلی پیدا کنیم. با این هدف وقصد ونیت خدمت به شهداء (که مشخصا هدف این گروه بوده) مشغول کنکاش وجستجو شدیم.
تمام تلاش خود را به کار بستیم تا بتوانیم وظیفه خود را به خوبی عمل کنیم.
اما افسوس که هرچه تلاش می کردیم کمتر به نتیجه می رسیدیم. کم کم آثار خستگی ویأس در چهره تک تک بچه های گروه نمایان شد ودیگر با اینکه خیلی زحمت کشیده بودیم مأیوس شدیم واتفاقا نکته جالب اینکه آن روز، روز ولادت با سعادت قطب عالم امکان حضرت بقیة الله اعظم بود، در حالی که ناامید شده بودیم از امام زمان (علیه السلام) کمک خواستیم وبه ایشان توسل کردیم. نزدیک ظهر بود در قسمتی از آن بیابان خشک وبرهوت، شقایقی نظرم را جلب کرد، برایم جالب بود، رفتم که شقایق را از ریشه درآورم متوجه چیزی در زیر خاک شدم، خاک ها را کنار زدم، دیدم ریشه شقایق از جمجمه یک شهید روییده است.
بسیار خوشحال شدم واین عیدی بود که آقای امام زمان (علیه السلام) در روز تولدش به ما داده بودند وبا پیدا کردن جنازه این شهید در روز نیمه شعبان باعث شد که آن منطقه مورد توجه بیشتر برای تفحص قرار گیرد.
اما نکته جالب دیگر که شاید برای شما هم شنیدنی باشد اینکه بعد از تحقیقات وشناسایی هویت شهید مذکور معلوم شد که نام این شهید بزرگوار مهدی منتظر القائم بوده است.
واقعا که چه آقایی مهربانی داریم وایشان چقدر بزرگوار وکریم هستند. ایشان چه لطف ومرحمتی به سربازان خود دارند. خدایا ما را در زمره سربازان واقعی امام زمان (علیه السلام) قرار بده تا هم چون مهدی منتظر القائم شهید والامقام این گونه مورد توجه حضرتش قرار بگیریم.
خدایا شفاعت این بزرگوار وموالیانش را نصیب ما بگردان(۴۱۲).
دعای فرج وبرآورده شدن حاجات (توسل ملا محمود عراقی وامام جمعه تبریز)
ملاّ محمود عراقی (رحمه الله) در کتاب «دار السلام» می فرماید:
سال ١٢۶۶ با امام جمعه تبریز حاج میرزا باقر تبریزی (رحمه الله) در تهران بودم ودر خانه آقا مهدی ملک التجّار تبریزی منزل داشتیم. من مهمان امام جمعه بودم ولی ایشان به خاطر اینکه از طرف شاه، اجازه نداشت که به تبریز مراجعت کند وبا من هم انسی داشت، مرا نزد خود نگه داشت ومخارج خورد وخوراکم را می داد. من هم چون فکر نمی کردم که مسافرتم طول بکشد، پول کافی همراه نداشتم. به همین جهت از نظر مخارج جانبی از قبیل حمّام وامثال آن در فشار بودم وچون کسی را هم نمی شناختم، نمی توانستم قرض بگیرم.
روزی در میان تالار حیاط، با امام جمعه نشسته بودم. برای استراحت ونماز برخاستم وبه اتاقی که در بالای شاه نشین تالار واقع است رفتم ومشغول خواندن نماز ظهر وعصر شدم. بعد از نماز در طاقچه اتاق، کتابی دیدم. آن را برداشتم وگشودم، دیدم ترجمه جلد سیزدهم بحار است که در احوالات حضرت حجّت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد. وقتی نظر کردم، قضیه «ابی البغل کاتب» را در باب معجزات آن حضرت دیدم وخواندم.
بعد از خواندن قضیه، با خود گفتم: با این حالت وشدّتی که دارم، خوب است این عمل را تجربه نمایم. برخاستم نماز ودعا وسجده(۴۱۳) را به جا آوردم واز خدای متعال برای خود، فرج وگشایش طلب کردم. بعد هم از اتاق پایین آمدم ودر تالار نزد امام جمعه نشستم.
ناگاه مردی از در وارد شد ونامه ای به دست ایشان داد ودستمال سفیدی جلویش گذاشت. وقتی نامه را خواند، آن را با دستمال به من داد وگفت: اینها مال تو است. ملاحظه کردم دیدم آقا علی اصغر تاجر تبریزی که در «سرای امیر» تجارتخانه داشت، بیست تومان پول در دستمال گذاشته است ودر نامه ای به امام جمعه نوشته که این پول را به فلانی بدهید. وقتی خوب دقّت کردم دیدم که از زمان تمام شدن دعا واستغاثه تا زمان ورود نامه ودستمال، بیشتر از آن که کسی از سرای امیر بیست تومان بشمارد ونامه ای بنویسد وبه اینجا بفرستد وقت نگذشته بود!
جریان را که دیدم تعجّب کردم وسبحان الله گویان خندیدم. امام جمعه از علّت تعجّب من پرسید. واقعه را برای او نقل کردم. گفت: سبحان الله! پس من هم برای فرج خود این کار را انجام دهم. گفتم: زود برخیز. او هم برخاست وبه همان اتاق رفت. نماز ظهر وعصر را خواند وبعد از نماز، عمل مذکور را انجام داد. خیلی نگذشت؛ امیری را که سبب احضار او به تهران شده بود، ذلیل ومعزول کردند وبه کاشان فرستادند وشاه به عنوان عذرخواهی نزد امام جمعه آمد وایشان را با احترام به تبریز برگردانید.
بعد از آن، این عمل را ذخیره کردم ودر مواقع شدّت وحاجت به کار می بردم وآثار سریع وغریبی مشاهده می نمودم. از جمله اینکه سالی در نجف اشرف، مرض وبای شدیدی آمد که بعضی مردم را هلاک وبعضی دیگر را مضطرب کرده بود. وقتی این وضع را دیدم از دروازه کوچک شهر نجف بیرون رفتم ودر خارج دروازه، این عمل را تنها بجا آوردم ورفع وبا را از خدا خواستم.
روز بعد به آشنایان خبر دادم که وبا رفع شد. گفتند: از کجا می گویی؟ گفتم: دلیلش را نمی گویم، اما تحقیق کنید اگر از دیشب به بعد کسی مبتلا نشده باشد، راست است. گفتند:
فلان وفلان امشب وبا گرفته اند. گفتم: نباید این طور باشد بلکه باید پیش از ظهر دیروز وقبل از آن باشد. وقتی تحقیق نمودند همان طور بود که من گفته بودم وبعد از آن، دیگر مرض وبا در آن سال دیده نشد ومردم آسوده شدند ولی علّت را ندانستند.
مکرّر اتفاق افتاده است که برادرانی را در شدّت دیده ام وبه این عمل واداشته ام وآنها سریعا به فرج رسیده اند، حتی یک روز در منزل یکی از برادرانم بودم. آنجا بر شدّت ومشکلاتش مطّلع شدم. این عمل را به او تعلیم نمودم وبه منزل آمدم. بعد از مدتی، صدای در بلند شد. دیدم همان مرد است ومی گوید: از برکت دعای فرج، برای من فرجی حاصل شد وپولی رسید؛ تو هم هر قدر لازم داری بردار. گفتم: من از برکت این عمل، به چیزی احتیاج ندارم؛ اما بگو ببینم جریان چیست؟
گفت: من بعد از رفتن تو، به حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) مشرّف شدم واین عمل را بجا آوردم. وقتی بیرون آمدم، در میان ایوان مطهّر، کسی به من برخورد وآن قدری که نیاز داشتم پول در دست من نهاد ورفت.
خلاصه؛ من از این عمل، آثار سریعی دیده ام، اما در غیر موارد حاجت واضطرار به کسی نداده وبه کار نبرده ام؛ زیرا از این که آن بزرگوار (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این نماز ودعا را «دعای فرج» نامیده اند، معلوم می شود که در وقت فشار وشدّت، اثر می نماید(۴۱۴).
اهتمام به امور محرومین
این حقیر، عبد فانی ومخلص آستان مقدّس اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) «محمّد علی برهانی افوسی فریدنی» در خرداد، سال ١٣۵٨ شمسی، که مصادف با دوّمین سال پیروزی انقلاب اسلامی بود به اتّفاق چهار نفر از آقایان اهل علم فریدنی مقیم قم، به منظور آمارگیری ونام نویسی طبقه محروم ومستضعف منطقه «پشتکوه بختیاری فریدن» از طرف «کمیته امداد» از شهرستان «داران فریدن» اعزام وچند روز در آن حومه، مشغول به انجام وظیفه شدیم، که جدّا وضع مردم آن سامان از هر جهت رقّت بار وبه همه چیز محتاج بودند وتنها به همّت جهاد سازندگی با زحمات زیاد، راه سازی را تا نزدیک دهکده «پاگون» که حدود یک صد کیلومتری «داران» است، ادامه داده بودند.
به هرحال آمارگیری کردیم وبنا شد برگردیم. مقداری راه آمدیم، ماشینی که کمیته امداد در اختیار ما قرار داده بود، دچار نقص فنّی شد واحتیاج به قطعاتی پیدا کرد واین مسأله مستلزم رفتن به شهرستان «داران» بود.
خلاصه، سرگردان وناراحت در کنار راه منتظر وسیله ماندیم، راننده خیلی ناراحت بود ومی گفت: «اگر ماشینی رسید که یک نفر جا داشت اجازه بدهید من بروم، تا بلکه قطعات مورد حاجت را تهیه وزودتر بیاورم. شما هم اگر وسیله رسید بعد از من بیایید والاّ ده به ده پیاده به طرف «بوئین» یا «داران» بیایید.»
حدود سه ساعت از روز گذشته بود وتقریبا ساعت ده صبح بود، ماشینی که پر از سرنشین وماشین جهاد سازندگی بود، رسید. راننده ما سوار شد، رفقای من هم به فکر رفتن افتادند وبا اینکه جا نبود ومسافرین در مضیقه وناراحتی بودند به زور سوار شدند واز من عذرخواهی کردند. تنها من ماندم آن هم در بیابان مخوف وآن زمان که ابتدای انقلاب بود وبا فرار «بختیار» وهجوم به انبارهای اسلحه، بعضی اشرار نیز اسلحه داشتند وبعضی از لرهای آن حومه تفنگدار وبه ما بدبین بودند.
ساعت نزدیک به یازده صبح یا بیشتر بود که تنها راه می رفتم؛ دیدم چاره ای جز توسّل به مولایم صاحب الزّمان(عجل الله تعالی فرجه الشريف) نیست. به آن حضرت متوسّل شدم وگفتم: «یا ابا صالح المهدی! ادرکنی.» واین اشعار را می خواندم:

خانه ات را حلقه بر در می زنم * * * گردبام خانه ات پر می زنم
آنقدر در می زنم این خانه را * * * تا ببینم روی صاحب خانه را
تا به عشق خود اسیرم کرده ای * * * از علائق جمله سیرم کرده ای
من به غیر از تو ندارم هیچکس * * * مهدی زهرا به فریادم برس

به حالت گریه واستغاثه بودم که ناگاه دیدم شخصی با لباس اشخاص عادی، به قیافه یکی از سادات محترمی که او را در مدرسه فیضیه می شناختم، مقابلم بین راه ایستاده، خوشحال شدم وسلام کرده احوال پرسی نمودم وگفتم: «شما کجا واینجا کجا؟»
فرمود: «ما هم اینجا رفت وآمد می کنیم، شما هم خیلی مأجورید، چون خدمت محرومین می کنید واین روش جدّم حضرت علی (علیه السلام) است، تا می توانید در حدّ تمکن به این طبقه خدمت کنید ودست از این کار برندارید که کار خوبی است.»
خواستم از او استمداد بطلبم با خود گفتم: «از دست او چه کار می آید؟ او هم مثل من غریب است». ولی ناگاه رو به من کرده فرمود: «بزودی وسیله برای شما می رسد ناراحت مباش».
باز فکر کردم که این سید از کجا می داند وسیله برایم می رسد، صدایی به گوشم رسید که: «این آقا، حضرت مهدی صاحب الزّمان (علیه السلام) است.» وآن آقا از نظرم غایب شد وهمان وقت ماشینی رسید که مهندس محترمی در آن تنها بود، گویا ماشین را تازه خریده بود، بدون گفتن، نگاه داشت ومرا سوار کرد وبه مقصد رساند. «والحمد لله اوّلا وآخرا»(۴۱۵)
نماز اول وقت یادت نرود!
... صدای اذان از رادیو ماشین به گوش رسید، جوانی که در کنارم نشسته بود بلند شد وبه طرف راننده رفت وبه او گفت: آقای راننده! می خواهم نماز بخوانم.
راننده با بی تفاوتی وبی خیالی گفت: برو بابا حالا کی نماز می خواند! بعدش هم توجهی به این مطلب نکرد، ولی جوان با عصبانیت وناراحتی گفت:
به تو می گویم نگهدار!
راننده فهمید که او بسیار جدی است، گفت: اینجا که جای نماز خواندن نیست، وسط بیابان، بگذار به یک قهوه خانه یا شهری برسیم، بعد نگه می دارم.
خلاصه بحث بالا گرفت وبگومگو بین راننده وجوان ادامه یافت ومنتهی به دعوا شد، راننده چاره ای جز نگه داشتن نداشت. بالاخره ماشین را در کنار جاده نگه داشت، جوان پیاده شد ونمازش را با آرامش وطمأنینه خواند، من هم به تأسی از وی نماز خواندم. پس از نماز وقتی در کنار هم نشستیم وماشین حرکت کرد از او پرسیدم: چه چیز باعث شده که نمازتان را اول وقت خواندید؟
گفت: من به امام زمانم، حضرت ولی عصر (عج) تعهد داده ام که نماز را اول وقت بخوانم.
تعجب من بیشتر شد، گفتم: چگونه وبه خاطر چه چیز تعهد دادید؟
گفت: من قضیه وداستانی دارم که برایتان بازگو می کنم، من در یکی از کشورهای اروپایی برای ادامه تحصیلاتم درس می خواندم، چند سالی بود که آنجا بودم، محل سکونتم در یک بخش کوچک بود وتا شهر که دانشگاه در آن قرار داشت فاصله زیادی بود که اکثر اوقات با ماشین این مسیر را طی می کردم. ضمنا در این بخش، یک اتوبوس بیشتر نبود که مسافران را به شهر می برد وبرمی گشت. برای فارغ التحصیل شدنم باید آخرین امتحانم را می دادم، پس از سال ها رنج وسختی وتحمل غربت، خلاصه روز موعود فرا رسید، درس هایم را خوب خوانده بودم، آماده بودم برای آخرین امتحان سوار ماشین اتوبوس شدم وپس از چند دقیقه، اتوبوس در حالی که پر از مسافر بود راه افتاد، من هم کتاب جلویم باز بود ومی خواندم، نیمی از راه آمده بودیم که یکباره اتوبوس خاموش شد، راننده پایین رفت وکاپوت ماشین را بالا زد، مقداری موتور ماشین را نگاه کرد ودستکاری نمود، آمد استارت زد، ماشین روشن نشد، دوباره وچندین بار همین کار را کرد، اما فایده ای نداشت، (این وضعیت) طولانی شد ومسافران آمده بودند کنار جاده نشسته وبچه های شان بازی می کردند ومن هم دلم برای امتحان شور می زد وناراحت بودم، چیزی دیگر به موقع امتحان نمانده بود، وسیله نقلیه دیگری هم از جاده عبور نمی کرد که با آن بروم، نمی دانستم چه کنم، در اضطراب ونگرانی وناامیدی به سر می بردم، تا شهر هم راه زیادی بود، نمی شد که پیاده بروم، پیوسته قدم می زدم وبه ماشین وجاده نگاه می کردم که همه تلاش های چند ساله ام از بین می رود وخیلی نگران بودم.
یکباره جرقه ای در مغزم زد که ما وقتی در ایران بودیم در سختی ها متوسل به امام زمان (عج) می شدیم ووقتی کارها به بن بست می رسید از او کمک ویاری می خواستیم، این بود که دلم شکست واشکم جاری شد، با خود گفتم: یا بقیة الله! اگر امروز کمکم کنی تا به مقصدم برسم، قول می دهم ومتعهد می شوم که تا آخر عمر نمازم را همیشه اول وقت بخوانم.
پس از چند دقیقه آقایی از آن دورها آمد وروکرد به راننده وگفت: چه شده؟
(با زبان خود آنها حرف می زد). راننده گفت: نمی دانم هرکار می کنم روشن نمی شود.
مقداری ماشین را دست کاری کرد وکاپوت را بست وگفت: برو استارت بزن!
چند استارت که زد ماشین روشن شد، همه خوشحال شدند وسوار ماشین گشتند، ومن امیدی در دلم زد وامیدوار شدم، همین که اتوبوس می خواست راه بیفتد، دیدم همان آقا بالا آمد ومرا به اسم صدا زد وگفت: تعهدی که به ما دادی یادت نرود، نماز اول وقت!
وبعد پیاده شد ورفت ومن او را ندیدم. فهمیدم که حضرت بقیة الله امام عصر (عج) بوده، همین طور اشک می ریختم که چقدر من در غفلت بودم. این بود سرگذشت نماز اول وقت من(۴۱۶).
عهدی که با خدا بستی عمل کن!
حدود سی سال قبل، سرمای سختی در مشهد شد که تا آن زمان، سابقه نداشت وندارد، چون در یک شب، چهارصد کنتور آب در اثر شدّت سرما منفجر شد وعبورومرور ماشینها قطع وچند نفر در آن سال تلف شدند و....
به هرحال در همان سال سرما، من موفّق به زیارت قبر امام هشتم (علیه السلام) شدم ودر موقع رفتن هم رفقای کوپه قطارمان با ما هماهنگ نبودند واز جمله زن بی حجابی بود که خیلی باعث ناراحتی من وهمراهان بود وبحمد الله ارشاد شد وبه برکت امام رضا (علیه السلام) توسّط من قانع شد وبعد هم از من تشکر کرد.
دو روز قبل از بازگشتم از مشهد، شبی در «مسجد گوهرشاد» می رفتم، دیدم جمعیت کثیری در آن سرما، داخل صحن ومسجد جمع شده وبلندگو مطلبی را پخش می کند. یکی از رفقای من به نام «حاج عبّاس آقا» که الآن هم در کرج ساکنند، از بین جمعیت مرا صدا زد وگفت: «توجّه به بلندگو داشته باش».
من متوجّه شدم که شخصی از آقایان منبر رفته ودر ارتباط با آقا امام زمان (علیه السلام) صحبت می کند ومعجزه ای را در رابطه با راننده ای که مشمول عنایت حضرت ولی عصر (علیه السلام) قرار گرفته است شرح می دهد وآن مطلب بسیار جالبی بود که به ذهن سپرده والآن عین داستان را که راننده در اختیار آن واعظ قرار داده بود، می گویم، راننده اظهار داشته بود:
موقعی که من بار زده واز مشهد به قصد یکی از شهرها خارج شدم، در بین راه، هوا طوفانی شد وبرف زیادی آمد که راه بسته شد ومن در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش واز کار افتاد، هرچه کوشش کردم، نتوانستم ماشین را روشن کنم، در اثر شدّت سرما، مرگ خود را مجسّم دیدم، به فکر فرو رفتم که: «خدایا! راه چاره چیست؟»
یادم آمد سال های قبل، واعظی که در منزل ما منبر می رفت، بالای منبر گفت: «مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتید واز همه جا مأیوس شدید، متوسّل به آقا امام زمان (علیه السلام) شوید که ان شاء الله حضرت کمک می کند.»
بی اختیار متوسّل به آقا امام زمان (علیه السلام) شدم واز ماشین پایین آمدم وباز هم موتور را بررسی کردم، شاید روشن شود، لکن موفّق نشدم ودومرتبه به ماشین برگشته وپشت فرمان نشستم در حالی که غم وغصّه تمام وجودم را فرا گرفته بود.
ناگاه شیطان مرا فریب داده وبه گوشم گفت: «متوسّل به کسی شدی که وجود خارجی ندارد.» فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات آخر عمر برای فریب من آمده، ناراحتی ام زیادتر شد وباز هم از ماشین پیاده شدم واز خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم وبا خداوند تعهّد کردم که: «اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم ودوباره زن وفرزندم را ببینم، از گناهانی که تا آن روز آلوده به آن بودم، فاصله بگیرم ونمازهایم را هم اوّل وقت بخوانم». چون تا آن زمان من به نماز اهمیتی نمی دادم چون گاهی می خواندم وگاه قضا می شد وگاه آخر وقت می خواندم ومرتّب نبود. این دو عهد را با خدا بستم که در صورت نجات از این مهلکه، این دو برنامه را انجام دهم.
یک وقت متوجّه شدم، دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من می آید، حسّ کردم کمک راننده ای است، چون مقداری آچار به دست داشت، به من سلام کرد وفرمود: «چرا سرگردانی؟»
من شروع کردم ماجرای طوفان وبرف وخاموشی ماشین را به طور مفصّل برای او نقل کردم وگفتم: «حدود سه، چهار ساعت است که من طفره زده ام وماشین روشن نمی شود.»
آن شخص فرمود: «من ماشین را راه می اندازم.» وبه من فرمود: «برو، پشت فرمان بنشین واستارت بزن.» کاپوت ماشین را بالا زدند وندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه، سوئیچ ماشین را زدم، موتور روشن شد وفرمودند: «حرکت کن، برو!»
گفتم: «الآن می روم جلوتر می مانم، راه بسته است.»
فرمود: «ماشین شما در راه نمی ماند، حرکت کن!»
گفتم: «ماشین شما کجاست، می خواهید من به شما کمکی بدهم؟»
فرمودند: «من به کمک شما احتیاج ندارم.»
تصمیم گرفتم مقدار پولی که داشتم به ایشان بدهم، شیشه پایین بود ومن هم پشت فرمان وآقا هم پایین، گفتم: «اجازه بده مقداری پول به شما بدهم.»
فرمود: «من به پول شما احتیاج ندارم.»
پرسیدم: «عیب ماشین من چه بود؟»
فرمود: «هرچه بود، رفع شد.»
گفتم: «ممکن است دوباره دچار نقص شود.»
فرمود: «نه! این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.»
گفتم: «آخر این که نشد، شما به پول وکمک من احتیاج ندارید واز نظر استادی هم که مهارت فوق العادّه ای نشان دادید، من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتی به شما بنمایم، چون من راننده جوانمردم که باید زحمت شما را از راهی جبران کنم.»
تبسّمی فرمود وگفتند: «تفاوت راننده جوانمرد وناجوانمرد چیست؟»
گفتم: «شما خودت کمک راننده ای، می دانی، شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی ونیکی ببیند نادیده می گیرد ومی گوید وظیفه اش را انجام داده، ولی شوفر جوانمرد از کسی که نیکی وخدمتی ببیند تا پاسخگوی نیکویی او نباشد، وجدانش راحت نمی شود، ومن نمی گویم جوانمردم ولی ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتی نکنم، وجدانم ناراحت است ونمی توانم حرکت کنم.»
ایشان فرمودند: «خیلی خوب! حالا اگر می خواهی به ما خدمت کنی، تعهّدی را که با خدا بستی، عمل کن، که این خدمت به ما است.»
گفتم: «من چه تعهّدی بستم؟»
فرمود: «یکی اینکه از گناه فاصله بگیری ودوّم اینکه نمازهایت را در اوّل وقت بخوانی.»
وقتی این مطلب را شنیدم، تعجّب کردم که این مطلبی است که من وقتی دست از جان شستم با خدا در دل بیان کردم واین از کجا فهمیده وبه ضمیر من آگاه شده، درب ماشین را باز کردم وآمدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینم، وقتی خواستم آقا را بغل کنم، دیدم کسی نیست، فهمیدم همان توسّلی که به آقا ومولایم صاحب الزّمان (علیه السلام) پیدا کردم اثر گذاشت واین وجود مبارک آقا بود که نجاتم داد.
جای پای آقا را هم در جادّه ندیدم وچون با یاد امام زمان (علیه السلام) سوار شدم دیدم کامیون من بدون هیچ توقّفی روی برفها می رود وجایی نماند. چون به مقصد رسیدم، زن وفرزندان را دور خود جمع نموده، موضوع مسافرت را با آن ها در میان گذاشتم وگفتم: «از این به بعد، وضع زندگی ما کاملا مذهبی است ودر اوّل وقت همگی باید نماز بخوانیم.» حتّی به همسرم گفتم: «اگر نمی توانی اینگونه که گفتم رفتار کنی وبا خویشانی که بی بند وبارند ونماز نمی خوانند یا حجاب ندارند قطع رابطه کنی، می توانی طلاق بگیری.»
ایشان گفت: «شما این چنین بودی که ما عادت کردیم، یعنی شما نماز نمی خواندی ما هم نمی خواندیم، شما این افراد ناجور را می پذیرفتی وما تابع شما بودیم، از امروز ما مطیع شما هستیم.»
یک آقای روحانی را به منزل دعوت کردم مرتّب بیاید واحکام اسلام را بگوید تا همه ما به وظایف آشنا باشیم ودر مسافرت هایم هم اوّل وقت نماز می خواندم.
روزی در یکی از گاراژها، منتظر خالی کردن بار بودم که ظهر شد، راننده های دیگر گفتند: «برویم برای غذا وبا هم باشیم.»
گفتم: «اوّل نماز بخوانم بعد غذا.»
همگی به هم نگاه کردند وگفتند: «این دیوانه شده، می خواهد نماز بخواند.» ومرا شدیدا مورد تمسخر قرار دادند، من تا آن زمان مایل نبودم خاطرات سفر مشهد را بگویم، لکن چون اینها اینگونه به نماز توهین کرده ومسخره نمودند، مجبور شدم سرگذشتم را برای تمام آنها بگویم.
چنان برای آنها اثر کرد که تماما دست مرا بوسیدند واز من عذرخواهی کردند وحمّال ها وراننده ها همه به نماز ایستادند ومعلوم بود که تصمیم گرفتند از گناه فاصله بگیرند.
از اموال بعضی در حین بار بردن، مال هایی را حیف ومیل کرده بودم که به دستور آقای اهل علم می بایست رضایت صاحبان آنها را جلب کنم، با شرمندگی نزد اوّلی رفتم وگفتم، خیلی خوشحال شد ومرا تشویق کرد که حالا که حقیقت را گفتی من بخشیدم وچیزی از من نگرفت. دوّمی وسوّمی نیز همین طور وفقط یک نفر از من طلبش را گرفت وبحمد لله از این مظلمه نیز به برکت حضرت بقیة الله (علیه السلام) نجات پیدا کردم.
من این داستان را که از آن عالم واعظ در مسجد گوهرشاد شنیدم، بهترین سوغاتی دانستم وبرای رفقا تعریف می کردم، لکن مدّتها این داستان را تکرار کرده بودم.
شبی در عالم رؤیا دیدم، مرا به منزلی دعوت کردند، وارد شدم.
پیرمردی در یک طرف کرسی ودو جوان در اطراف کرسی بودند، من هم طرفی نشستم. پیرمرد از من خواستند که: «خاطره مشهدت را برای من بگو!»
گفتم: «کدام خاطره را ودر کدام سفرهایم؟»
فرمودند: «خاطره ای را که در سال سرمای مشهد در مسجد گوهرشاد شنیدی، داستان راننده کامیون که امام زمان (علیه السلام) را دیده بود.»
من خواستم فشرده، مطلب را تمام کنم، قصّه را بیان کردم، لکن پیرمرد خوش سیما بنده را مخاطب قرار داد وفرمود: «خاطره ای را که مربوط به امام زمان (علیه السلام) است، چرا اینگونه بی توجّه ودست وپا شکسته، بیان می کنی؟!» واز بنده خواستند که بایستم وجلسه رسمی باشد ومن اوّل تا آخر داستان را بگویم، گفتم: «من گوینده ومدّاح نیستم وبیان ندارم.»
گفتند: «من می خواهم که این مطلب را رسمی بیان کنید.»
قبول کردم، خطبه ای خواندم خیلی مفصّل ومهمّ که در بیداری در هیچ کتابی ندیده واز هیچ واعظی نشنیده بودم وبعد از خواب هم فراموش کردم.
شروع به گفتن خاطره کردم، مقداری که گفتم پیرمرد گفتند: «صبر کن!» ضبط صوت مخصوصی که در بیداری ندیده ام، آوردند وفرمودند: «از اوّل بیان کن که ضبط کنیم وبرای دیگران بفرستیم.» دومرتبه گفتم وایشان تشکر کردند.
بعد از خاتمه داستان به من فرمود: «چرا این داستان را ترک کردی؟ مگر نمی دانی جاهایی که این مطلب را گفتی، افرادی که شنیده اند علاقمند شدند واز گناه فاصله گرفته، به نماز اهمیت داده اند، چرا شما از نقل داستان کوتاهی می کنی؟»
اینجانب وقتی از خواب بیدار شدم، تشویق شدم که قضایای مربوط به امام زمان (علیه السلام) را به تناسب برای مردم بگویم، مخصوصا این خاطره را(۴۱۷).
در طول عمر ما شک نکن!
جناب حجة الاسلام اعتمادیان نقل کرد:
ایامی که به کشور انگلیس جهت تبلیغ رفته بودم، با زنی مواجه شدم که برای او حادثه ای عجیب اتفاق افتاده بود. آن زن گفت: قبل از ازدواج من مسلمان نبودم، روزی جوانی به خواستگاریم آمد، ابتدا تصوّر می کردم او نیز مسیحی است. ولی آن جوان گفت:
من یک مسلمان شیعه هستم قصد دارم با شما ازدواج کنم شرط ازدواج من با شما، مسلمان شدن شماست!
من تا آن زمان چیزی از اسلام وبخصوص تشیع نمی دانستم ابتدا فرصتی خواستم تا اسلام وتشیع را دقیقا بشناسم، از آن روز به بعد تحقیقات زیادی پیرامون اسلام وتشیع کردم وآن جوان که خود پزشک بود مرا در این تلاش، واقعا یاری کرد مسائل بسیاری برایم حل شد تنها سؤالی که باقی ماند مسئله طول عمر حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود که واقعا برایم قابل تصور نبود، بالاخره مسلمان وشیعه شده وزندگی مشترک را با همسرم آغاز کردم.
پس از سال ها زندگی، روزی با شوهرم تصمیم گرفتیم که اعمال حج را انجام دهیم پس مقدّمات آن را تدارک دیده وبالاخره پیش از فرا رسیدن ایام حج خود را در عربستان وسپس به شهر مقدّس مکه رساندیم، به هنگام ورود به مسجد الحرام با اوّلین نگاه به کعبه، حال عجیبی بر من عارض شد که واقعا توصیف نشدنی است ناگهان متوجّه شدم پروانه ای بر دوشم نشسته ومجددا به پرواز درمی آید ودر میان آن دسته طواف کنندگان دوباره بر دوشم می نشیند.
با فرا رسیدن زمان اعمال حج تمتّع ابتداء به صحرای عرفات وسپس به منی رفتیم در همان روز نخست امامت در منی، وقتی با همسرم به قصد رمی جمرات به راه افتادیم در وسط راه شوهرم را گم کردم، به زبان انگلیسی از هر کسی آدرس ویا نشانی از شوهرم می پرسیدم، کسی نمی توانست مرا راهنمایی کند. پس خسته شده ودر گوشه ای با وحشت واضطراب تمام نشستم، ساعت ها گذشت نزدیک غروب آفتاب بود، نمی دانستم چه باید بکنم؟ ناگهان مردی در مقابلم ظاهر شد وبه زبان فصیح انگلیسی حالم را پرسید، وقتی وضع خویش را با گریه برایش گفتم، فرمود: پاشو با هم برویم رمی جمراتت را انجام بده، الآن وقت می گذرد.
من نیز به دنبالش راه افتادم، او مرا به سوی جمرات برد ومن اعمالم را در میان انبوه جمعیت به آسانی انجام دادم، آنگاه در اندک زمانی مرا به چادرمان بازگردانید، سخت حیرت کردم زیرا صبح وقتی با شوهرم به سوی جمرات راه افتادیم مسافت بسیاری را پیموده بودیم ولی اینک که بازمی گشتم در زمانی اندک خود را کنار چادرمان یافتم. باری آن مرد مرا به خیمه ام رساند از او بسیار تشکر کردم او به هنگام خداحافظی چنین فرمود:
وظیفه ماست که به محبّان خویش رسیدگی کنیم، در طول عمر ما نیز شک نکن، سلام مرا به دکتر - شوهرت - برسان!
وقتی به خیمه وارد شدم، شوهرم سخت نگران حالم بود بسیار خوشحال شد، وقتی داستان نجات یافتنم را برایش گفتم، او با خوشحالی گفت: این مرد امام زمان (عج) بوده است که به یاری تو آمده است. بلافاصله از خیمه بیرون دویدیم، ولی دیر شده بود واثری از آن حضرت نبود(۴۱۸).
توسل یک ایرانی در کانادا به امام زمان (عج)
آقای توانا از کارکنان دریافت نذورات مسجد مقدس جمکران تعریف می کرد:
یکی از روزها مردی با شتاب وعجله به بخش نذورات مراجعه کرد ومبلغ قابل توجهی پرداخت کرد. حالتش به گونه ای بود که مرا واداشت از او بپرسم که جریان چیست وچرا اینقدر عجله دارد؟ او گفت:
یکی از دوستانم که مقیم کانادا است دیشب با من تماس گرفت واز من خواست که فورا به مسجد جمکران بروم واین مبلغ را پرداخت نمایم. وقتی علتش را پرسیدم گفت:
دیروز از محل اقامت خودم، قصد مسافرت به جنوب کانادا را جهت انجام یک کار مهم را داشتم وقبلا هماهنگی وقرار آن را گذاشته بودم، امّا در بین راه پلیس مانع ادامه مسافرت من به شهر مورد نظر شد وهرچه اصرار کردم نتیجه ای نبخشید. در همین حال متوجه ایران وشهر مقدس قم ومسجد جمکران شدم ومتوسل به امام زمان (عج) گردیدم ونذر کردم که اگر این مشکل حل شود مبلغ مذکور را فورا پرداخت نمایم.
بعد از توسل حالتی پیدا کردم وگویا کسی به من دستور داد که حرکت کنم واز موانع بازرسی به آن طرف بروم. بنده با قوت وقدرت ودر کمال آرامش از بین مأموران رد شدم وکسی مرا نمی دید وحتی قصد داشتم دست خودم را به شانه یکی از آنها بزنم که چگونه می شود من از جلوی آنها رد می شوم ولی کسی مانع من نمی شود. بعد از گذشت از محل بازرسی بلافاصله ماشین تیزرو ومجهزی متوقف شد ومرا سوار کرد وتقریبا بدون هیچ تأخیری به محل مورد نظر وبر سر قرارم، که برای من بسیار حیاتی بود، رسیدم.
سینه ات خوب شده! (عنایت به شیخ محمّد حسن)
مرحوم «محدّث نوری» در کتاب خویش «جنة المأوی» از برخی علمای بزرگ حوزه علمیه نجف آورده است که: در آنجا یک طلبه ای بود، بنام «شیخ محمّد حسن سریره» که از سه مشکل بزرگ رنج می برد. این سه مشکل عبارت بودند از:
١ - دچار درد سینه وبیماری سختی بود که خون از سینه اش می آمد.
٢ - به آفت فقر وتهیدستی گرفتار بود.
٣ - دل در گرو مهر دختری نهاده بود، امّا خانواده دختر، به دلیل فقر وبیماریش با ازدواج او موافقت نمی کردند.
هنگامی که از همه جا مأیوس ونومید گردید با خود عهد بست که چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه(۴۱۹) برای عبادت ونیایش برود چراکه میان مؤمنان مشهور بود که اگر کسی چنین کند، به خواست خدا به دیدار امام عصر (علیه السلام) مفتخر خواهد شد.
براین اساس بود که این مرد، بدین برنامه همّت گماشت بدان امید که به دیدار حضرت مهدی (علیه السلام) نایل آید وسه مشکل خویشتن را با آن مشکل گشا وچاره ساز در میان بگذارد.
آخرین شب چهارشنبه بود، شبی بسیار تیره وتار وسرد وطوفانی. باد تندی می وزید واو بر سکوی مسجد کوفه نشسته وغرق در غم واندوه بود، چراکه به خاطر جریان خون از سینه اش به هنگام سرفه، نمی توانست در داخل مسجد توقّف کند واحترام طهارت مسجد وآن مکان مقدّس را می نمود ونیز در این اندیشه بود که آخرین چهارشنبه که چهلمین هفته بود فرا رسید واو نتوانسته به دیدار آن کعبه مقصود نایل آید واین محرومیت نیز غمی بزرگ بر غمهایش می افزود.
او به نوشیدن قهوه عادت داشت به همین دلیل آتشی برافروخت تا قهوه را ردیف کند که بناگاه در آن شب تاریک وخلوت، مردی را دید که بسوی او می آید، از این رخداد، آزرده خاطر شد وبا خود گفت: «اندکی قهوه به همراه دارم آن را هم این بنده خدا خواهد نوشید وبرایم چیزی نخواهد ماند.»
خودش می گوید: در این فکر بودم که آن مرد رسید ومرا با نام ونشان صدا زد وبه من سلام گفت، از شناخت او که مرا با نام صدا زد تعجّب کردم وگفتم: «شما از کدام قبیله می باشید؟ از قبیله فلان هستید؟»
گفت: «خیر!»
ومن نام بسیاری از قبایل را آوردم واو مرتب گفت: «خیر!» واز هیچ یک از این عشیره ها نبود.
آنگاه او پرسید: «چه مشکل وخواسته ای تو را به اینجا آورده است؟»
گفتم: «شما چرا از من در این مورد می پرسی؟»
گفت: «اگر به من بگویی چه زیانی به تو خواهد رسید؟»
فنجانی پر از قهوه کردم وبه او تقدیم داشتم واو کمی از آن نوشید، سپس فنجان را بازگردانید وگفت: «شما بنوشید.»
فنجان را گرفتم وتا آخرین قطره آن را نوشیدم، آنگاه گفتم: «حقیقت این است که من دچار فقر وتنگدستی بسیار سختی هستم، از سوی دیگر به بیماری علاج ناپذیری گرفتارم که به هنگام سرفه، خون از سینه ام می آید ودیگر اینکه به بانویی دل بسته ام ومی خواهم با او پیمان زندگی مشترک ببندم، امّا بخاطر دو مشکلم خانواده اش موافقت نمی کنند.
برخی از روحانیون مرا سرگرم ساختند وگفتند: اگر چهل هفته وهر هفته شب چهارشنبه به مسجد کوفه بیایم وخواسته هایم را به بارگاه خدا برم ودست توسّل به دامان پر برکت امام عصر (علیه السلام) بزنم، خواسته هایم برآورده شده ومشکلات سخت زندگیم، حلّ خواهد شد. من نیز رنج وخستگی این چهل شب را به جان خریدم واینک آخرین شب فرا رسیده است، امّا نه آن گرامی را دیده ام ونه به خواسته های خود رسیده ام.»
من گله می کردم ودر اوج بی توجّهی به آن بزرگوار بودم که رو به من کرد وفرمود: «أمّا صدرک فقد برأ، وأمّا المرأة فستتزوّج بها قریبا، وأمّا الفقر فلا یفارقک حتّی الموت.»
یعنی: شیخ محمّد! اینک سینه ات خوب شده ودیگر از بیماریت اثری نخواهی یافت وآن بانوی مورد علاقه ات نیز، بزودی به وصالش خواهی رسید، امّا فقر وتهیدستی همراهت خواهد بود.
شگفتا! وقتی به خود آمدم دیدم سینه ام شفا یافته وپس از یک هفته با بانوی مورد علاقه ام ازدواج کردم، امّا همانگونه که فرمود، تهیدستی هنوز همراه من است، مصلحت آن را نمی دانم(۴۲۰).
در دامنه کوه ایفل (شفای جوان مسیحی آلمانی با توسل به مهدی (علیه السلام))
آقای مهندس احمد حسنی طباطبائی که پس از پایان تحصیلات متوسّطه در قم برای ادامه تحصیل عازم کشور آلمان شده بود در طول اقامت پانزده ساله خود در آنجا سه بار به زیارت حضرت آقای مجتهدی نایل آمد. این سه دیدار به اندازه ای عجیب وشگفت انگیز است که باور کردن آنها برای کسانی که با آن ولی خدا آشنا نبوده اند، بسیار دشوار است ولی افرادی که از قدرت روحی ایشان آگاهی دارند در صحّت این ماجراها تردید نمی کنند. ایشان برای من تعریف کردند:
هنگامی که در شهر «آخن» آلمان اقامت داشتم، روزی از روزها که از دانشگاه به آپارتمان خود مراجعه می کردم، یادداشتی در پشت در افتاده بود. در آن یادداشت، حضرت آقای مجتهدی نوشته بودند که برای انجام کاری به آلمان آمده ام ومی خواهم شما را هم ببینم ومحلّ ملاقاتی را که تعیین کرده بودند: کوه ایفل، منطقه ییلاقی واقع در غرب آلمان بود!
شبانه به راه افتادم تا به دامنه کوه ایفل رسیدم. برف سنگینی باریده بود به طوری که برف تا زانوی مرا فرا می گرفت وراه عبور به خاطر بارش برف مشخّص نبود ومن در دامنه کوه حیران وسرگردان در جستجوی راهی بودم تا خود را به محلّ ملاقات برسانم ولی کوشش های من به جایی نرسید، دلهره واضطراب امانم را بریده بود، در همان اثنا صدایی از بالای کوه شنیدم که می گفت:
احمد آقا! یا علی بگو وبیا بالا! وهمزمان با شنیدن این صدا دو نور مانند نورافکن دامنه کوه را روشن کردند، تردیدی نداشتم که این صدا، صدای آقای مجتهدی است زیرا از قبل با لحن صحبت ایشان در مدّتی که در خانه پدری من در قم سکونت داشتند، آشنایی داشتم.
مسیر تابش نور را در پیش گرفتم ویا علی گویان خود را به بالای کوه ایفل رسانیدم. در آن جا آقای مجتهدی را دیدم که ایستاده اند وانتظار مرا می کشند! سلام کردم وایشان ضمن جواب سلام وخوشامدگویی، صورتم را بوسیدند. خواستم دست آن ولی خدا را ببوسم، اجازه ندادند ومرا با خود به کلبه کوچکی در آن حوالی بردند که زن سالخورده ای در آنجا بود.
پیرزن که با قهوه داغ از ما پذیرایی می کرد، پسری داشت که به سرطان حنجره مبتلا شده بود ودر همان کلبه بستری بود. می دیدم که آن زن مسیحی پروانه وار به دور آقای مجتهدی می چرخد ونسبت به ایشان علاقه شدیدی نشان می دهد ومن از ماجرایی که ساعتی پیش میان او وآن مرد خدا اتّفاق افتاده بود، اطّلاعی نداشتم حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود ومی خواستم هرچه زودتر در جریان این دیدار ناگهانی قرار بگیریم.
پس از دقایقی استراحت وصرف چند فنجان قهوه، از آن پیرزن مسیحی پرسیدم:
شما این آقا را قبلا دیده بودید؟!
گفت: چند ساعت پیش او را برای اوّلین بار در اینجا دیدم وفکر می کردم که پسر حضرت مریم به کمک من آمده است!
گفتم: شما چه مشکلی داشتید؟
گفت: حدود سه ماه پیش تنها پسرم به سرطان حنجره مبتلا شد وغدّه بزرگی که در ناحیه بیرونی گلوی او رشد کرده بود، تارهای صوتی فرزندم را فلج کرده ونمی توانست صحبت کند. در طول این مدّت که به تجویز پزشک های متخصّص سرگرم مداوای او بودم نتیجه ای نمی گرفتم وفرزندم روزبه روز ناتوان تر می شد تا به حدّی که از چند روز پیش دیگر قادر به راه رفتن نبود وپزشک معالج او نیز که از درمان او ناامید شده بود به من سفارش کرد که او را در کلبه کوهستانی خود بستری کنم وبیش از این با تزریق آمپول وخوراندن دارو آزارش ندهم! فهمیدم که کار از کار گذشته وفرزندم را جواب کرده اند.
دو روز پیش به هنگام غروب، طبق اعتقاداتی که ما مسیحیان داریم دست به دامان حضرت مریم شدم وشفای فرزندم را از او خواستم.
برای چند لحظه ای خوابم برد. در عالم رؤیا حضرت مریم به دیدن من آمد وگفت:
پرونده عمر پسر تو بسته شده است واز دست من کاری برنمی آید!
گفتم: فرزند شما حضرت عیسای مسیح، مرده ها را زنده می کرد، فرزند من که هنوز نمرده است! از او بخواهید که کمکم کند. او تنها فرزند من است وزندگی مرا اداره می کند، من بی او زنده نمی مانم!
فرمود: از دست فرزند من هم در این مورد کاری ساخته نیست!
گفتم: پس راهی را جلوی پای من بگذارید! من مستأصل ودرمانده ام وبه راهنمایی شما نیاز دارم.
فرمود: من وفرزندم وقتی با مشکلات لا ینحلّی مواجه می گردیم دست به دامان پیامبر اسلام می شویم. او وفرزندانش در نزد خدا بسیار مقرّب اند وخداوند دعای آنان را مستجاب می کند.
گفتم: چگونه با این پیامبر خدا ارتباط برقرار کنم؟!

فرمود: همین طور که با من ارتباط پیدا کردی! نام او: محمّد است ودختری دارد به نام فاطمه که در نزد خدا بسیار عزیز وگرامی است واو پسری دارد به نام: مهدی که امروز حجّت خداوند در روی زمین است. به این سه اسم مبارک متوسّل شو واز مادر این حجّت خدا بخواه تا شفای فرزندت را از مهدی بخواهد.
وقتی که از خواب بیدار شدم این سه اسم مبارک را هنوز به خاطر داشتم. نشستم گیسوان سفید خود را پریشان می کردم وبا اضطرار واصرار زیاد از فاطیما (فاطمه (علیها السلام)) می خواستم تا شفای فرزندم را از مهدی بخواهد.
تا این که چند ساعت پیش این جوان به کلبه من آمد وگفت:
مادر! غصّه نخور، فرزند فاطیما (فاطمه (علیها السلام)) پسرت را شفا می دهد!
هنگامی که او را دیدم به یاد تصویرهای زیبایی افتادم که در کلیساها از حضرت مسیح نقّاشی می کنند وفکر کردم عیسای مسیح به سراغ من آمده است! همین که این تصوّر در خاطرم نقش بست، به من گفت:
من عیسای مسیح نیستم! بلکه خاک پای کسی هستم که شفای فرزند خود را از مادر او می خواستی. من مأموریت دارم که بشارت شفای پسرت را به تو ابلاغ کنم!
وبعد در کنار بستر فرزندم نشست وسرگرم خواندن اورادی شد. وسپس دست خود را به زیر کمر فرزندم برد وکلمه ای را با صدای بلند بر زبان آورد که شباهتی به آن سه اسم نداشت ولحظاتی بعد فرزندم در بستر خود نشست وبه من گفت:
مادر! خیلی تشنه ام، خیلی گرسنه ام!
فرزندم چند روزی بود که اصلا احساس تشنگی وگرسنگی نمی کرد واگر چیزی به او می دادم قادر به فرو بردن او نبود ولذا با تزریق سرمهای خوراکی از او پرستاری می کردم.
لذا وقتی که گفت: خیلی تشنه ام! خیلی گرسنه ام! فهمیدم که عنایت مهدی کار خود را کرده وحالا تردیدی ندارم که او شفا یافته است.
از آن زن مسیحی پرسیدم: این آقا با چه زبانی با شما صحبت کرد که حرفهای او را می فهمیدی؟!
گفت: به زبان آلمانی! انگار سال ها است که در این حوالی زندگی می کند! او آدم عجیبی است! وهنگامی که از آقای مجتهدی پرسیدم: وقتی که دست در زیر کمر این جوان بیمار بردید، چه کلمه ای را با صدای بلند ادا کردید؟
فرمودند: احمد آقا جان! یک یا علی گفتیم وکار را تمام کردند!
در عرض چند ساعتی که آنجا بودیم حال آن جوان بیمار کم کم رو به بهبود گذشت تا جایی که قادر بود با کمک گرفتن از عصای دستی حرکت کند وغدّه بزرگ گلوی او نیز رو به کوچک شدن گذاشته بود وآن جوان با انقلاب حال عجیبی به مادر پیر خود دلداری می داد ومی گفت:
مادر! غصّه نخور! احساس می کنم که دیگر مشکلی ندارم، از این پس مثل همیشه سوروسات مورد نیازت را خودم تهیه می کنم! دوران سختی ما سپری شده است! باز مثل گذشته با هم زندگی می کنیم، خدا بزرگ است!
با این که بیش از سی سال از این ماجرا می گذرد، هرگاه که خاطره این دیدار ناگهانی را صحنه به صحنه مرور می کنم منقلب می شوم(۴۲۱).
مأموریت در اتریش (نجات سه دانشجوی مسیحی)
آقای مهندس احمد حسنی طباطبایی برای من تعریف کردند:
حدود یازده ماه از اوّلین ملاقات من با آقای مجتهدی در آلمان می گذشت وغربت ناشی از سکونت خود را در آلمان با خاطره خوشی که از آن مرد خدا داشتم، فراموش می کردم.
زمستان فرا رسیده وبارش برف وباران شروع شده بود. روزی در حوالی غروب مجدّدا آقای مجتهدی را در کنار در ورودی آپارتمان محلّ سکونت خود در آلمان مشاهده کردم! پس از سلام واحوالپرسی از ایشان پرسیدم: باز برای انجام مأموریتی به آلمان آمده اید؟!
فرمودند: عازم اتریش هستم ودر آنجا کاری دارم! ولی می خواهم پیش از رفتن به آنجا، با هم سری به کلبه آن پیرزن مسیحی در کوه ایفل بزنیم واز حال فرزندش جویا شویم. با یک اتوبوس به جانب دامنه آن کوه رهسپار شدیم، وبعد از بالا رفتن از راه باریک ومارپیچی کوه ایفل، به کلبه رسیدیم.
پیرزن مسیحی همین که چشمش به آقای مجتهدی افتاد به جانب او دوید وخود را به روی پاهای ایشان انداخت وضمن تشکر وسپاسگزاری گفت: پسرم، سلامت است وغدّه حنجره او کاملا از بین رفته وآزمایش های مکرّری که پزشکان متخصّص تاکنون از او به عمل آورده اند در نهایت ناباوری سلامت او را تأیید کرده اند! پسر او نیز ضمن تأیید گفته های مادر خود گفت:
من شفای خود را مدیون فرزند فاطیما (فاطمه (علیها السلام)) هستم ومن ومادرم دوست داریم به دست شما مسلمان شویم، وهر دو پس از تلقین شهادتین توسّط حضرت آقای مجتهدی به دین مبین اسلام مشرّف شدند وبه همین مناسبت جشن مختصر وبی ریایی تدارک دیده واز ما با قهوه وبیسکویت پذیرایی کردند، وما پس از ساعتی استراحت با آن دو خداحافظی کردیم واز کوه ایفل پایین آمدیم.
فاصله کوه ایفل تا اتریش تقریبا ٨٠٠ الی ٩٠٠ کیلومتر بود وما مجبور بودیم این فاصله را طی کنیم. ابتدا سوار ماشینی شدیم که به طرف مقصد می رفت وپس از طی چندین کیلومتر راه، آقای مجتهدی فرمودند: باید در همین جا پیاده شویم!
گفتم: آقا! اینجا بیابان است وبا شهر فاصله زیادی دارد. ما در اینجا به چیزی دسترسی نداریم! فرمودند: احمد آقا جان! همین جا پیاده می شویم وبقیه راه را قدم زنان می رویم!
از ماشین پیاده شدیم وپیاده به راه افتادیم. آقای مجتهدی به خاطر سرگرم کردن من، صحبت می کردند واز عنایت اهل بیت (علیهم السلام) در حقّ آفریدگان خدا سخن می گفتند. ساعتی گذشت وبه دامنه کوه بلند دیگری رسیدیم. فرمودند: باید از این کوه بالا برویم!
عرض کردم: در مواقع عادی هم نمی توان از این کوه صعود کرد چه برسد به حالا که برف سنگینی باریده وتمام کوه وراههای اطراف آن را فرا گرفته است!
فرمودند: تا مولا را داریم غصّه ای نداریم، خودشان ما را راهنمایی می کنند!
آقای مجتهدی از جلو ومن از پشت سر ایشان می رفتم وسعی می کردم پای خود را جای پای آقا قرار دهم. مدّتی گذشت تا به قسمت نسبتا هموار ومسطّحی از کوه رسیدیم.
فرمودند: اینجا محلّ مأموریت ماست! وبعد در حالی که دستان خود را به صورت خود می کشیدند، گفتند: عجب! عجب! اینجا سه دانشجو در زیر برف پنهان شده اند واز حضرت مسیح برای رهایی خود کمک خواسته اند! احمد آقا جان! کمک کنید تا برفها را کنار بزنیم! شما آنها را می شناسید وبا شما در دانشگاه هم دوره اند!
هنگامی که برفها را کنار زدیم سه دانشجوی آلمانی که در دانشگاه با من هم دوره بودند ولباس اسکی بر تن داشتند به حال اغما افتاده بودند وهیچ حرکتی نمی کردند!
آقای مجتهدی شخصا هرکدام از آنها را بر دوش گرفتند وتا قهوه خانه ای که در نزدیکی آنجا بود، بردند من هم کوله پشتی وچادر آنها را پس از جمع آوری به آنجا بردم.
در اثر کمک های اولیه پس از مدتی آن سه دانشجو به هوش آمدند.
یکی از آن دانشجویان می گفت:
من اصولا به آداب مذهبی خود وکلیسا پای بندم وهمیشه برای انجام نیایش به کلیسا می روم. وقتی که در اثر سقوط بهمن در زیر برف مدفون شدیم، من که مرگ خود را به چشم می دیدم در آن لحظات بحرانی به حضرت مسیح متوسّل شدم واز خود رفتم. در عالم رؤیا خود را در کلیسا دیدم که حضرت مسیح به من گفت:
پسر فاطیما یکی از مأموران خود را به کمک شما می فرستد، نگران نباشید! وحالا می بینم که این آقا به کمک ما آمده اند!
چقدر شبیه عیسی مسیح است! وحضرت آقای مجتهدی به او فرمودند:
شما سلامتی خود را مدیون حضرت مهدی (عج) فرزند حضرت فاطمه (علیها السلام) هستید نه من! این دو دانشجوی دیگر هم به خاطر ارتباط قلبی شما از مرگ حتمی نجات پیدا کردند.
آقای مهندس حسنی طباطبایی می گفتند:
قرار بود من با این سه دانشجو به اتفّاق برای اسکی کردن در آنجا باشیم ولی به خاطر کاری که پیش آمد ونیز ملاقات با آن مرد خدا نتوانستم سر قرار حاضر شوم(۴۲۲)!
در دستگاه حضرت یک میلیون هم پیدا می شود؟
جناب آقای حاج جعفر چایچی نقل کردند: روزی خدمت آقای مجتهدی بودم که یک تاجری عرب به آنجا آمده وگفت: هنگامی که ایرانی های مقیم عراق را از آنجا بیرون می کردند، یکی از دوستانم نزد من آمد ومقداری پول عراقی معادل یک میلیون تومان ایرانی به من داد وگفت:
می خواهند ما را از عراق بیرون کنند وممکن است پول ها را در مرز از من بگیرند یا گم شود، اینها نزد شما به امانت باشد، شما تاجر هستید، آنها را به کویت ارسال کنید تا در آنجا تحویل بگیرم.
هرچه از گرفتن پول ها امتناع کردم وگفتم ممکن است مرا هم بیرون کنند ونتوانم آنها را به کویت ارسال کنم، گفت: اشکال ندارد، تا اینکه او را از عراق بیرون کردند، امّا قبل از آنکه پول ها را برای او ارسال کنم، مرا هم از عراق بیرون کردند ونه تنها پول های او آنجا ماند، بلکه اموال خود را نیز نتوانستم به همراه بیاورم، اکنون او نزد من آمده ومطالبه پولش را می کند، وبه این طرف وآن طرف می رود ومی گوید: فلانی پول های مرا گرفته وپس نمی دهد، من هم به مسجد جمکران رفتم ومتوسّل به ساحت مقدّس حضرت ولی عصر (عج) شده وعرض کردم؛ آقا جان در دستگاه شما یک میلیون تومان هم پیدا می شود؟ وسپس شروع به خواندن نماز حضرت ولی عصر (علیه السلام) نمودم.
بعد از اتمام نماز که به سجده رفته بودم، با گوش خود شنیدم که: یک میلیون تومان را از شیخ جعفر مجتهدی بگیر.
اکنون ایشان را پیدا کرده ونزدشان آمده ام، آقای چایچی می گفتند: در همان ایام یکی از دوستان آقای مجتهدی به نام آقای بلندیان که از تجّار تهران بودند، گرفتار زندان اوین می شوند، در زمان رژیم سابق زندان اوین جایی بسیار سخت ووحشتناک بود وبرنامه آن چنین بود که هر کس سروکارش با آن زندان می افتاد باید شش ماه در سلّولی انفرادی وتنگ بر پهلو بخوابد تا نوبت بررسی پرونده اش فرا برسد وحکمش صادر گردد.
وقتی آقای بلندیان را به آنجا می برند، ایشان در آنجا با خود نذر می کنند که اگر از اینجا نجات پیدا کردم یک میلیون تومان به آقای مجتهدی می دهم وبا این نذر پس از یک هفته به صورت معجزه آسایی آزاد می شوند، درست در همان موقعی که آن شخص عرب نزد آقای مجتهدی آمده وجریان خود را نقل کرد، زنگ خانه به صدا درآمد، آقای مجتهدی فرمودند: آقا جان درب را باز کنید که یک میلیون آمد.
همینکه بنده درب را باز کردم، دیدم آقای بلندیان می باشند، آقای مجتهدی به من فرمودند: آقای چایچی با آقای بلندیان بروید ویک میلیون را تحویل بگیرید وبه این مرد عرب بدهید.
وقتی پول ها را تحویل گرفته وبه آن مرد عرب دادم شروع به گریه نمود وگفت: حالا فهمیدم که در دستگاه حضرت یک میلیون هم پیدا می شود وبا آن پول بدهی خود را ادا نمود(۴۲۳).
یاقوت روغن فروش
خبر داد مرا عالم جلیل وحبر نبیل، مجمع فضایل وفواضل، شیخ علی رشتی واو عالم تقی زاهد بود که حاوی بود انواعی از علوم را با بصیرت وخبرت، از تلامذه خاتم المحققین الشیخ مرتضی - اعلی الله مقامه - وسید سند، استاد اعظم - دام ظله - بود وچون اهل بلاد لار ونواحی آنجا شکایت کردند از نداشتن عالم جامع نافذ الحکمی، آن مرحوم را به آنجا فرستادند. در سفر وحضر سال ها مصاحبت کردم با او. در فضل وخلق وتقوا مانند او کمتر دیدم. نقل کرد که:
وقتی از زیارت ابی عبد الله (علیه السلام) مراجعت کرده بودم واز راه آب فرات به سمت نجف اشرف می رفتم، در کشتی کوچکی که بین کربلا وطویرج بود، نشستم واهل آن کشتی، همه از اهل حلّه بودند واز طویرج راه حلّه ونجف جدا می شود، پس آن جماعتی را دیدم که مشغول لهو ولعب ومزاج شدند، جز یک نفر که با ایشان بود ودر عمل ایشان داخل نبود. آثار سکینه ووقار از او ظاهر، نه خنده می کرد ونه مزاح وآن جماعت بر مذهب او قدح می کردند وعیب می گرفتند. با این حال در مأکل ومشرب شریک بودند.
بسیار متعجب شدم ومجال سؤال نبود تا رسیدیم به جایی که به جهت کمی آب، ما را از کشتی بیرون کردند.
در کنار نهر راه می رفتیم. پس اتّفاق افتاد که با آن شخص مجتمع شدیم. پس، از او پرسیدم سبب مجانبت او را از طریقه رفقای خود وقدح آنها در مذهب او.
گفت: «ایشان خویشان منند از اهل سنّت وپدرم نیز از ایشان بود ومادرم از اهل ایمان ومن نیز چون ایشان بودم وبه برکت حجّت صاحب الزمان (علیه السلام) شیعه شدم.» پس، از کیفیت آن سؤال کردم.
گفت: «اسم من یاقوت وشغلم فروختن روغن در کنار جسر (پل) حلّه، در سالی برای خریدن روغن بیرون رفتم از حلّه به اطراف ونواحی در نزد بادیه نشینان از اعراب. پس چند منزلی دور شدم، تا آنچه خواستم خریدم وبا جماعتی از اهل حلّه برگشتم. در بعضی از منازل چون فرود آمدیم، خوابیدیم. چون بیدار شدم، کسی را ندیدم. همه رفته بودند وراه ما، در صحرای بی آب وعلفی بود که درندگان بسیار داشت ودر نزدیکی آن معموره ای (آبادی) نبود مگر بعد از فراسخ بسیار.
پس برخاستم وبار کردم ودر عقب آنها رفتم. پس راه را گم کردم ومتحیر ماندم واز سباع وعطش روز، خائف بودم. پس استغاثه کردم به خلفاء ومشایخ وایشان را شفیع کردم در نزد خداوند وتضرّع نمودم. فرجی ظاهر نشد. پس در نفس خود گفتم که: من از مادر می شنیدم که او می گفت: «ما را امام زنده ای است که کنیه اش «ابو صالح» است.
گمشدگان را راه می آورد ودرماندگان را به فریاد می رسد وضعیفان را اعانت می کند.»
پس با خداوند معاهده کردم که به او استغاثه می کنم، اگر مرا نجات داد، به دین مادرم درآیم. پس او را ندا کردم واستغاثه نمودم. ناگاه کسی را دیدم که با من راه می رود وبر سرش عمامه سبزی است که رنگش مانند این بود.» - واشاره کرد به علفهای سبز که در کنار نهر روییده بود -.
آنگاه راه را به او نشان داد وامر فرمود که به دین مادرش درآید وکلماتی فرمود که من - یعنی مؤلف کتاب - فراموش کردم.
وفرمود: «بزودی می رسی به قریه ای که اهل آنجا همه شیعه اند.»
گفتم: «یا سیدی! یا سیدی! با من نمی آیید تا این قریه؟»
فرمود: «نه! زیرا که هزار نفر در اطراف بلاد، به من استغاثه کردند؛ باید ایشان را نجات دهم.»
این حاصل کلام آن جناب بود که در خاطر ماند. پس از نظرم غایب شد. پس اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم ومسافت تا آنجا بسیار بود وآن جماعت روز بعد به آنجا رسیدند.
پس چون به حلّه رسیدم، رفتم نزد سید فقهای کاملین، سید مهدی قزوینی، ساکن حلّه - قدس الله روحه - وقصّه را نقل کردم ومعالم دین را از او آموختم واز او سؤال کردم عملی که: «وسیله شود برای من که بار دیگر آن جناب را ملاقات کنم.» پس فرمود: «چهل شب جمعه زیارت کن ابا عبد الله (علیه السلام) را.»
پس مشغول شدم واز حلّه برای زیارت شب جمعه به آنجا می رفتم. تا آنکه یکی باقی ماند. روز پنجشنبه بود که از حلّه رفتم به کربلا؛ چون به دروازه شهر رسیدم، دیدم اعوان دیوان در نهایت سختی از واردین مطالبه تذکره می کنند ومن نه تذکره داشتم ونه قیمت آن. پس متحیر ماندم وخلق مزاحم یکدیگر بودند در دم دروازه. پس دفعه ای خواستم که خود را مخفی کنم واز ایشان بگذرم، میسّر نشد.
در این حال صاحب خود، حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را دیدم که در هیأت طلاّب عجم، عمّامه سفیدی بر سر دارد وداخل بلد است. چون آن جناب را دیدم، استغاثه کردم. پس بیرون آمد ودست مرا گرفت وداخل دروازه کرد وکسی مرا ندید. چون داخل شدم، دیگر آن جناب را ندیدم ومتحسّر باقی ماندم(۴۲۴).
زخم صفّین
یکی از شیعیان خاندان عصمت وطهارت (علیهم السلام) می گوید:
روزی نزد پدرم بودم. مردی را دیدم که با او صحبت می کرد. ناگاه در بین سخن گفتن، خواب بر او غلبه کرد وعمامه از سرش افتاد. اثر زخم عمیقی بر سرش ظاهر شد. از او سؤال کردم جریان این جراحت که به ضربات شمشیر می ماند چیست؟
گفت: اینها از ضربه شمشیر در جنگ صفّین است.
حاضرین تعجّب کرده به او گفتند: جنگ صفّین مربوط به قرن ها پیش است ویقینا تو در آن زمان نبوده ای، چطور چنین چیزی امکان دارد؟
گفت: بله، همین طور است که می گویید. من روزی به طرف مصر سفر می کردم ودر بین راه مردی از طایفه غرّه با من همراه شد. با هم صحبت می کردیم ودر بین صحبت از جنگ صفّین، یادی شد.
آن مرد گفت: اگر من در آنجا حاضر بودم، شمشیر خود را از خون علی واصحابش سیراب می کردم.
من هم گفتم: اگر من حاضر بودم، شمشیر خود را از خون معاویه ویارانش رنگین می کردم. آن مرد گفت: علی ومعاویه وآن یاران که الآن نیستند؛ ولی من وتو که از یاران آنهاییم. بیا تا حقّ خود را از یکدیگر بگیریم وروح ایشان را از خود راضی نماییم. این را گفت وشمشیر را از نیام خارج نمود. من هم شمشیر خود را از غلاف کشیدم وبه یکدیگر درآویختیم.
درگیری شدیدی واقع گردید. ناگاه آن مرد ضربه ای بر فرق سرم وارد کرد که افتادم واز هوش رفتم. دیگر ندانستم که چه اتفاق افتاد، مگر وقتی که دیدم مردی مرا با ته نیزه خود حرکت می دهد وبیدار می نماید؛ چون چشم گشودم، سواری را بر سر بالین خود دیدم که از اسب پیاده شد. دستی بر جراحت وزخم من کشید، گویا دست او دارویی بود که فورا آن را بهبودی بخشید وجای ضربه را خوب کرد. بعد فرمود: کمی صبر کن تا برگردم.
آن مرد بر اسب خود سوار شد واز نظرم غایب گردید. طولی نکشید که مراجعت نمود وسر آن مرد را که به من ضربه زده بود، بریده ودر دست داشت واسب او واثاثیه مرا با خود آورد. فرمود: این سر، سر دشمن تو است؛ چون تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری نمودیم ﴿ولَینْصُرَنَّ اَللهُ مَنْ ینْصُرُهُ﴾(۴۲۵)؛ یقینا خدای تعالی، کسی که او را یاری کند، یاریش می نماید.
وقتی این قضیه را دیدم مسرور گشته وعرض کردم: ای مولای من تو کیستی؟
فرمود: من محمد بن الحسن - یعنی صاحب الزّمان - هستم. بعد فرمودند: اگر راجع به این زخم از تو پرسیدند: بگو آن را در جنگ صفّین به سرم زده اند. این جمله را فرمود واز نظرم غایب شد(۴۲۶).
مردم طاقت اطاعت امام عصر (علیه السلام) را ندارند! (دفاع از آیت الله وحید بهبهانی)
حضرت آیت الله العظمی محمّد باقر وحید بهبهانی (رحمه الله) فرمودند:
اوایلی که به کربلای معلّی وارد شدم روی منبر روزی حدیثی که در خرائج راوندی نقل شده است، را گفتم: مضمون حدیث این است که زیاد نگویید: چرا حضرت ولی عصر (علیه السلام) ظهور نمی کنند، چون شما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید، زیرا لباس حضرت خشن ودرشت وخوراک ایشان، نان جو است، بعد هم گفتم: از الطاف الهی نسبت به ما، غیبت حضرت است، زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم. اهل مجلس زمزمه می کردند که این مرد راضی نیست آن حضرت ظهور کند تا مبادا ریاست از دستش برود! لذا ترسیدم، از منبر فرود آمده وبه خانه رفتم، بعد از ساعتی درب خانه را زدند، گفتم: کیستی؟ گفت:
فلانی سجّاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجّاده را به حیاط خانه پرت کرد وگفت:
ای مرتد! سجّاده ات را بردار، در این مدّت بی خود به تو اقتدا کردیم وعبادات خود را باطل انجام دادیم!
من سجّاده را برداشتم واز ترس به خانه رفتم، پاسی از شب گذشت، ناگاه صدای در منزل بلند شد، من با وحشت، پشت در رفتم وگفتم: کیست؟ دیدم همان سجّاده بردار است که با اظهار عجز می خواهد در را باز کنم!
در را باز کردم، ناگاه خود را بر پاهای من انداخت ومی بوسید، گفتم: ای مسلمان! آن سجّاده آوردن ومرتد گفتن تو به من چه بود، واین پا بوسیدنت چیست؟
گفت: مرا سرزنش نکن، وقتی از نزد شما رفتم، شب در عالم خواب، دیدم که: حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) ظهور فرمودند. خدمت ایشان مشرّف شدم، حضرت به من فرمودند:
فلانی! عبای تو از اموال فلان شخص است، وتو ندانسته آن را از دیگری گرفته ای، حال باید آن را به صاحبش بدهی!».
من هم عبا را به صاحبش دادم، سپس فرمودند: «قبایت نیز مربوط به فلان شخص است وتو آن را از دیگری خریده ای، باید این را هم به صاحب اوّلش برگردانی!» همین طور تمام لباس هایم را دستور دادند که به مردم بدهم! بعد نوبت به خانه وظروف وفرش ها وچهارپایان وزمین ها وسایر چیزها رسید، وبرای هر یک مالکی معین کرده به او ردّ نمودند!
سپس فرمودند: «همسری که داری، خواهر رضاعی تو است وتو ندانسته با او ازدواج کرده ای، باید او را هم به خانواده اش ردّ کنی!» این کار را هم کردم.
بعد نگاه به پسرم قاسم علی کرد وفرمود: «این فرزند حرام است، این شمشیر را بردار وگردنش را بزن!»، در اینجا من غضبناک شدم وگفتم: بخدا قسم که تو سید واز ذریه پیغمبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزّمان باشی! همین وقت از خواب بیدار شدم، وفهمیدم که ما طاقت اطاعت وفرمانبرداری از او را نداریم، مرا عفو بفرمایید(۴۲۷)!
ابو راجح حمّامی
علاّمه مجلسی در بحار نقل کرده از کتاب «السلطان المفرج عن اهل الایمان» تألیف عامل کامل، سید علی بن عبد الحمید نیلی نجفی که او گفته: مشهور شده است در ولایات وشایع گردیده است در میان اهل زمان قصّه «ابو راجح حمّامی» که در حلّه بود.
بدرستی که جماعتی از اعیان، امثال اهل صدق وافاضل ذکر کرده اند آن را که از جمله ایشان است شیخ زاهد عابد، محقق شمس الدین محمّد بن قارون - سلمه الله تعالی - که گفت:
در حله حاکمی بود که او را «مرجان صغیر» می گفتند واو از ناصبیان بود! پس به او گفتند که «ابو راجح» پیوسته صحابه را سب می کند. پس آن خبیث امر کرد که او را حاضر گردانند. چون حاضر شد، امر کرد که او را بزنند وچندان او را زدند که به هلاکت رسید وجمیع بدن او را زدند، حتّی صورت او را آنقدر زدند که از شدّت آن، دندان های او ریخت وزبان او را بیرون آوردند وبه زنجیر آهنی آن را بستند. بینی او را سوراخ کردند. ریسمانی از موی را داخل سوراخ بینی او کردند. سر آن ریسمان مویین را به ریسمان دیگر بستند وسر آن ریسمان را به دست جماعتی از عوّانان خود داد. وایشان را امر کرد که او را با آن جراحت وآن هیئت در کوچه های حلّه بگردانند وبزنند.
پس، آن اشقیاء او را بردند وچندان زدند تا آنکه بر زمین افتاد وبه هلاکت رسید. پس، آن حالت او را به حاکم لعین خبر دادند وآن خبیث امر به قتل او نمود.
حاضران گفتند که: «او مردی پیر است وآنقدر جراحت به او رسیده که او را خواهد کشت واحتیاج به کشتن ندارد، خود را داخل خون او مکن.» وچندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنکه امر کرد که او را رها نمودند.
رو وزبان او از هم رفته، ورم کرده بود واهل او، او را بردند به خانه وشک نداشتند که او در همان شب خواهد مرد. پس چون صبح شد، مردم به نزد او رفتند، دیدند که او ایستاده است ومشغول نماز است وصحیح شده است ودندان های ریخته او برگشته است وجراحت های او مندمل گشته است واثری از جراحت های او نمانده وشکست های روی او زایل شده بود.
پس، مردم از حال او تعجّب کردند واز امر او سؤال نمودند. گفت که: «من به حالی رسیدم که مرگ را معاینه دیدم وزبانی نمانده بود که از خدا سؤال کنم. پس به دل خود از حق تعالی سؤال واستغاثه وطلب دادرسی نمودم از مولای خود، حضرت صاحب الزمان (صلوات الله علیه) وچون شب تاریک شد، دیدم که خانه، تمام پر از نور شد.
ناگاه حضرت صاحب الامر والزمان (علیه السلام) را دیدم که دست شریف خود را بر روی من کشیده است وفرمود: «بیرون رو واز برای عیال خود کار کن! به تحقیق که حق تعالی تو را عافیت عطا کرده است.»
پس صبح کردم در این حالت که می بینی.
وشیخ شمس الدین محمّد بن قارون مذکور راوی حدیث گفت که: «قسم می خورم به خدای تبارک وتعالی که این ابو راجح، مرد ضعیف اندام وزرد رنگ وبدصورت وکوسه وضع ومن دائم به آن حمام می رفتم که او را بر آن حالت وشکل می دیدم که وصف کردم.
پس در صبح روز دیگر من بودم با آنها که بر او داخل شدند؛ پس دیدم او را که مرد صاحب قوت ودرست قامت شده است وریش او بلند وروی او سرخ شده است ومانند جوانی گردیده است که در سن بیست سالگی باشد وبه همین هیئت وجوانی بود وتغییر نیافت تا آنکه از دنیا رفت.»
چون خبر او شایع شد، حاکم او را طلب نمود. حاضر شد ودیروز او را بر آن حال دیده بود وامروز او را بر این حال که ذکر شد واثر جراحات را در او ندید ودندان های ریخته او را دید که برگشته! پس حاکم لعین را از این حال رعبی عظیم حاصل شده واو پیشتر از این وقتی که در مجلس خود می نشست، پشت خود را به جانب مقام حضرت (علیه السلام) که در حلّه بود می کرد وپشت پلید خود را به جانب قبله ومقام آن جناب می نمود وبعد از این قضیه روی خود را به مقام آن جناب می کرد وبه اهل حلّه نیکی ومدارا می نمود وبعد از آن، چند وقتی درنگ نکرد که مرد وآن معجزه باهره به آن خبیث، فایده نبخشید(۴۲۸).
گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود!
حجة الاسلام والمسلمین فرقانی از یاران دیرینه امام خمینی (ره) می گوید:
شیخی است پیرمرد، مازندرانی، ایشان بی سبب به امام [خمینی (ره)] خوش بین نبود.
چند سالی شاید خوش بین نبود، حتی به بعضی ها می گفت به درس امام نروید. طبق معمول امام ساعت ده وربع می رفت برای درس، که من تندی می آمدم بیرون که مبادا امام تنها به درس برود، چون بعضی از اوقات امام تنها می رفت ومن از عقب می دویدم تا به امام برسم، چون به ما خبر نمی کرد.
روزی من تند آمدم بیرون دیدم دم در بیرونی این پیرمرد شیخ، درب را می بوسد وبعد هم خم شد عتبه را بوسید، من از روی ناراحتی که از ایشان داشتم گفتم: عجب؟! برگشت ورو کرد به من وگفت: «الحمد لله الذی هدانا لهذا وما کنّا لنهتدی لو لا أن هدانا الله.»
گفتم: چی شده مگر؟
گفت: درس می روید؟ آقا مسجد می آید؟
گفتم: بلی!
گفت: من هم می آیم مسجد. ایشان مسجد نمی آمد، بچه اش را هم نمی گذاشت دست امام را ببوسد، همین را که گفت، در باز شد وآقا آمد واز خجالت از کوچه دیگر رفت، من همراه آقا به مسجد رفتم، آن روز اتفاقا کتاب همراه نیاورده بودم که مجبور شوم پای منبر بروم، همان دم در نشستم واین شانس او بود، آمد وکنار من نشست، گفت: تو که می دانی از هم نشینی بد، به ما اثر کرده بود، از بس زیاد از مغرضین شنیده بودیم که آقا روزنامه خونه، آقای فلان این مجاهدت را کرد وجلو افتاد وچه شد.
پیرمرد اضافه کرد یک شب من خواب دیدم در حرم حضرت امیر (علیه السلام) هستم، دیدم عده ای صف کشیده اند ودور هم نشسته اند، یکی یکی حساب کردم دیدم هرکدام مطابق سنشان قیافه شان می خورد، دوازدهمی را گفتند حضرت مهدی (عج) است، از قیافه اش نور می بارید، خیلی زیبا بود، همچنین ملکوتی بود، ودر آخر صف نشسته بود، بعد علمای گذشته یکی یکی آمدند وهمه از مقبره مقدس اردبیلی بیرون می آمدند، نگاه کردم دیدم آیا کسی از ایشان را می شناسم، یک شخصی از آنها را گفتند: شیخ شلال است، یک شیخ عرب است خیلی خوشحال شدم، خواستم حرکت کنم، ولی انگار من را به زمین بسته اند، نمی توانستم تکان بخورم، ووقتی علما هر کدام که می آمدند، این دوازده نفر تعظیم می کردند، بعضی وقت ها حضرت امیر (علیه السلام) ویکی دو نفر از دو طرف وبقیه مشغول صحبت بودند، بعضی وقت ها هم هفت، هشت نفرشان تعظیم می کردند، یک وقت دیدم آقای خمینی از گوشه ایوان وارد شد وشما هم دنبالش هستی ودر کفشداری کفش هایش را کند وشما کفش ها را کنار گذاشتی وبه سرعت به دنبالش رفتی.
یک وقت دیدم آن دوازدهمی تا چشمش افتاد بلند شد، یازدهمی بلند شد، دهمی بلند شد، یکمرتبه دیدم همه بلند شدند، بعد همه بلند شدند، بعد همه نشستند، یازده نفرشان نشستند، دوازدهمی ایستاد گفت: روح الله! آقای خمینی عبایش را جمع کرد وگفت: بله آقا!
گفت: بیا جلو، وآقا تندتند رفت جلو، وقتی خدمت امام زمان (عج) رسید دیدم قدها مثل هم مساوی جوری نبود که حضرت مهدی (عج) بلند ویا آقای خمینی کوتاه تر باشد، طوری ایستاد که گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود، گفت: ربع ساعت، گفت چشم، فلان چیز را انجام دادم، انجام می دهم ان شاء الله، درست ربع ساعت تندتند حضرت تو گوش روح الله می گفت، وقتی مطلب تمام شد، دو متر ویا یک متری فاصله گرفت وحضرت رفت بنشیند، آقای خمینی دستی تکان داد وآن یازده نفر تعظیمی کردند وآقای خمینی برگشت، عقب عقب، نه اینکه پشتش را بکند وبه حرم نرفت.
پیرمرد می گوید: من گفتم: چرا آقای خمینی به حرم نرفت؟
گفتند: حضرت امیر (علیه السلام) اینجا نشسته، کجا برود، سپس رفت دم کفشداری، شما کفشش را گذاشتی جلو، حرکت کرد تند واز درب صحن آمد بیرون، بعد از آن من از خواب بیدار شدم شروع کردم به گریه کردن، خانمم بیدار شد، دید گریه می کنم. ساعت را نگاه کردم دیدم یک ساعت به اذان است، گفتم: جفا کردم وخدایا از سر تقصیرم درگذر، من از حالا به ایشان ایمان آورده ام. ولی هنوز هم ناراحتم واوّل کاری که کردم همان بود که دیدی، در مقابل نظر هیچ کس نبود. فقط تو می دانی ومن، من باید این عتبه را ببوسم، نمی دانم تو از کجا پیدا شدی.
من گفتم: باید فضائل را منتشر کرد وباید انتشارش بدهم. خلاصه گفت: این قصه من بود. یک خواهش هم از تو دارم، بینی وبین الله اگر می توانی به امام بگو که حاج آقا از من بگذرد. گفتم: می توانم، همین الآن انجام می دهم. از مسجد که آمدیم بیرون در راه به آقا گفتم: قصه کذا وکذاست، وایشان از شما خواهش دارند که از ایشان بگذری.
آقا گفت: من از ایشان گذشتم، من بخشیدم، هرچه بود بخشیدم، بعد از اینکه امام رفت داخل، دوان دوان آمد، گریه می کرد، گفت: چی شد؟
گفتم: آقا گفتند که من هرچه بود بخشیدم. افتاد به سجده، دیگر شب وروز همیشه می آمد وآقای خمینی هم یک نظر خاصی به ایشان پیدا کرد ودنیا وآخرتش خوب شد(۴۲۹).
راهیابی آیت الله میرزا مهدی اصفهانی (قدّس سرّه)
از جمله عالمان وفقیهان ومربیان روحانی در دهه های گذشته، مرحوم آیت الله حاج شیخ میرزا مهدی اصفهانی است که حوزه علمیه مشهد سال ها وام دار رهنمودهای فکری آن بزرگوار بوده است، وی معارف قرآن وائمه طاهرین (علیهم السلام) را به عنوان تنها راه دستیابی به اسلام خالص می دانست.
آن بزرگوار، در آن هنگامی که به تحصیل مشغول بوده وسینه خویش را از علوم اسلامی می انباشته است، در برخورد با روش ها ومشرب های گوناگون از جمله مکاتب «فلسفی» و«عرفانی» به حیرت ونوسان کشیده می شود واضطراب عجیبی بر روحش سایه می افکند. پریشانی وآزردگی حاصل از بلاتکلیفی، انقلاب فکری در او ایجاد می کند به گونه ای که نمی داند چه بکند وبه کجا برود وبه کدام سیر، از سیرهای معنوی وعلمی آن زمان رو کند.
سرانجام برای نجات از این دغدغه خاطر، به حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) متوسل می شود وچاره مشکل را از آن حضرت می طلبد. آن حضرت نیز تفضّل می کنند ودر کنار قبر حضرت هود وصالح (علیهما السلام) در «وادی السّلام نجف» تشریف فرما می شوند وبرای او تجلّی می فرمایند وراه را به او می نمایانند...
او که در آن جا با قلب، شکسته ودیده ای گریان، آرزوی راهیابی وهدایت می نمود، سرانجام به مقصود خود نائل آمد ودرمان درد خویش را یافت. جریان راهیابی او اینگونه بود:
او در بیداری به خدمت حضرت بقیة الله (علیه السلام) رسید وبر سینه آن حضرت، نواری را به رنگ سبز به عرض بیست سانت وبه طول شصت سانت مشاهده کرد که عبارتی به رنگ سفید، به خطوط نور بر آن نقش شده بود:
«طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لانکارنا وقد اقامنی الله وانا حجة بن الحسن (که کلمه حجة ابن الحسن به شکل امضاء نقش یافته بود.)»؛
جستجوی معارف، جز از راه ما خاندان پیامبر، مثل انکار نمودن ماست وخداوند امروز مرا برپا داشته است ومن حجّت خدا پسر حضرت عسکری (علیه السلام) هستم. وبعد، آن حضرت غائب می شوند.
این پیام گهربار حضرتش، مرهمی بر قلب سوزان او می گردد وراه حق روشن وآشکار برایش نموده می شود وبه دنبال این توسّل وعنایت، مرحوم میرزا به چشمه جوشانی از معارف الهی وشخصیتی فرزانه، هدایت می شود که نامش را هرگز بر زبان نمی آورد، واز او تنها به «صاحب علم جمعی» تعبیر می نمود!
درس گهربار امام (علیه السلام) مشعل وچراغ زندگی او می گردد که خلاصه اگر ما را قبول دارید، باید معارف را از ما یاد بگیرید ودر همه زمینه ها از ما تبعیت کنید.
بعدها مرحوم میرزا به منظور زنده نمودن معارف اهل بیت (علیهم السلام) عازم ایران می شود ودرس هایی را که آمیزه ای از قرآن وعلوم عترت (علیهم السلام) بود، برای دانشوران مطرح می فرماید؛ برخی از آثار ارزنده وعلمی آن مرحوم نزد بعضی از شاگردانش موجود است(۴۳۰).
هدایت بحر العلوم یمنی
مرحوم آیت الله اصفهانی (قدّس سرّه) از آیات ومراجعی بود که بی واسطه به فیض ملاقات حضرت مهدی، صاحب الزّمان - ارواحنا له الفداء - مشرّف شده بود، یکی از آن موارد، قضیه شگرفی است که دانشمند معاصر آقای حاج شیخ محمّد رازی قدّس سره در جلد اول کتاب گنجینه دانشمندان نقل کرده است.
او می نویسد: علاّمه متتبّع آقا حاج سید محمّد حسن میرجهانی طباطبایی (قدّس سرّه)، صاحب تألیف مفید که از خواصّ اصحاب ایشان بودند حکایت کرده اند که:
یکی از علمای زیدیه به نام سید بحر العلوم یمنی وجود حضرت ولی عصر (علیه السلام) را انکار می کرد وبا علما ومراجع شیعه آن روز، مکاتبه کرده وبرای اثبات وجود وحیات آن حضرت، برهان می خواست وآقایان از کتب اخبار وتواریخ عامه وخاصه اقامه دلیل می کردند؛ ولی وی قانع نمی شد ومی گفت: من هم این کتب را دیده ام! تا اینکه برای مرحوم آیت الله اصفهانی نامه نوشت وجواب قاطعی خواست. سید در جواب مرقوم فرمود: جواب شما را باید مشافهة بدهم، شما طی سفری به نجف مشرّف شوید.
بحر العلوم با فرزندش سید ابراهیم وچند تن از مریدان خاصش، به نجف اشرف مشرّف وهمه علما از جمله مرحوم آیت الله اصفهانی از وی دیدن کردند. سید بحر العلوم عرض کرد: من به جهت دعوت شما به این مسافرت آمدم؛ جوابی که وعده فرمودید بدهید. ایشان فرمودند: شب بعد به منزل من بیایید.
شب بعد به منزل سید آمدند وپس از صرف شام ورفتن اکثر میهمان ها وگذشتن نیمی از شب، نوکر خود، مشهدی حسین چراغدار را طلبیده وفرمودند: به سید بحر العلوم وفرزندش بگویید بیایند. ما نیز تا در منزل رفتیم، اما به ما فرمودند: شما نیایید وخودشان به اتفاق سید وفرزندش رفتند وما ندانستیم کجا رفتند. روز بعد که سید ابراهیم یمنی، فرزند بحر العلوم مزبور را ملاقات کردم، از جریان شب پرسیدم.
سید ابراهیم گفت: الحمد لله (بحمد الله) ما مستبصر واثنی عشری شدیم. گفتم:
چطور؟! گفت: برای اینکه آقای اصفهانی حضرت ولی عصر امام زمان (علیه السلام) را به پدرم نشان داد. تفصیل آن را پرسیدم. گفت: ما که از منزل بیرون آمدیم نمی دانستیم به کجا می رویم؛ تا اینکه از شهر خارج ووارد وادی السلام شده ودر وسط وادی، جایی بود که آن را مقام مهدی (علیه السلام) می گفتند. چراغ را از مشهدی حسین گرفته وخود ایشان به اتفاق پدرم ومن وارد آن محیط شدیم، پس آقای اصفهانی از چاه آنجا، آب کشید ووضو تجدید کرد در حالی که ما به عمل او می خندیدیم؛ آنگاه وارد مقام شد وچهار رکعت نماز خواند وکلماتی گفت؛ ناگاه دیدیم آن فضا روشن گردید، پس پدرم را طلبید. وقتی وارد آن مقام شد، طولی نکشید که صدای گریه پدرم بلند شد وصیحه ای زد وبیهوش شد؛ نزدیک رفتم، دیدم آقای اصفهانی شانه های پدرم را مالش می دهد تا به هوش آمد ووقتی از آنجا برگشتیم، پدرم گفت: حضرت ولی عصر حجّة بن الحسن العسکری (علیه السلام) را مشافهة زیارت کردم وبا دیدنش، مستبصر وشیعه اثنی عشری شدم(۴۳۱).
شفای سعید چندانی (طفل سیزده ساله سنی زاهدانی)
کرامات ومعجزات وعنایاتی که از ائمّه اطهار (علیهم السلام) صادر گشته واز سوی راویان مورد اعتماد روایت شده، ودر کتاب های مورد استناد ثبت گردیده، منحصر به صدر اسلام وقرون اوّلیه اسلام نیست، بلکه هر روز در گوشه وکنار جهان، بویژه در حرم ائمّه هدی (علیهم السلام) معجزات وکرامات تازه ای تحقّق می یابد که دلیل حقّانیت پیشوایان شیعه، ومایه دل گرمی شیعیان است.
هر یک از شما، یک یا چند معجزه در حرم مطهّر ثامن الحجج امام علی بن موسی الرّضا (علیه السلام) دیده ویا شنیده اید.
اکنون که دوران فرمانروایی حضرت بقیة الله (أرواحنا فداه) است، همه روزه، ده ها نفر در اقطار واکناف جهان، با توسّل به ذیل عنایت آن حضرت (علیه السلام)، از امراض صعب العلاج ودیگر گرفتاری های خانمان سوز، به طور معجزه آسا، رهایی می یابند وبرای همیشه، خود را رهین عنایت آن حضرت می دانند.
در این جا، یکی از این کرامت ها را که در شب دوازدهم جمادی الاولی ١۴١۴ هجری، در مسجد مقدّس جمکران، برای یک طفل سیزده ساله زاهدانی روی داد، برای نورانیت قلب خوانندگان گرامی می آوریم.
سعید چندانی، دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی است که در دبستان محمّد علی فائق، در زاهدان، مشغول تحصیل است.
او در یک خانواده مذهبی، در زاهدان متولّد شده وبر شیوه عقاید اهل تسنّن تربیت یافته است.
مادر سعید، اگرچه از لحاظ نسب، به خاندان عصمت وطهارت منسوب است، ولی او نیز سنّی حنفی است.
سعید، یک سال وهشت ماه پیش از تاریخ یاد شده، در یک تعمیرگاه ماشین، پایش می لغزد وبه چاهی که روغن وفاضلاب تعمیرگاه در آن می ریخته می افتد، وجراحت های مختلفی بر بدنش وارد می شود. این جراحت ها، بهبود می یابد، ولی غدّه ای در ناحیه شکم پدید می آید. نخست، خیال می کنند که فتق است، ولی با گذشت چند ماه، پزشکان معالج، اظهار می کنند که غدّه سرطانی است وباید او را برای معالجه به تهران ببرند.
او را به تهران می آورند ودر «بیمارستان امام خمینی» بستری می کنند. پس از نمونه برداری واحراز غدّه بدخیم سرطانی، او را به «بیمارستان الوند» منتقل می کنند وغدّه ای به وزن یک کیلو ونیم از شکم او بیرون می آورند، ولی در مدّت کوتاهی، جای غدّه، پر می شود. پزشکان، اظهار می کنند که با این رشد سریع غدّه، دیگر کاری از ما ساخته نیست.
مادر سعید، شبی در خواب می بیند که به او می گویند: «سعید را به مسجد جمکران ببرید.»
طبعا، یک زن سنّی، نمی داند که مسجد جمکران کجا است، ولی هنگامی که خوابش را برای دیگران نقل می کند، او را به مسجد جمکران قم راهنمایی می کنند.
وی، سعید را با دیگر فرزندش، محمّد نعیم، به قم می آورد وبلافاصله به مسجد مقدّس جمکران مشرّف می شوند.
سعید، روز سه شنبه یازدهم جمادی الاولی ١۴١۴ هجری ساعت یک ونیم بعد از ظهر، وارد مسجد جمکران می شود. خدّام مسجد، وضع او را که به این منوال می بینند، او را در اتاق شماره هشت زایرسرای مسجد، اسکان می دهند.
مادر سعید، اعمال مسجد را فرا می گیرد، با پسرش، محمّد نعیم، اعمال مسجد را انجام می دهد، آن گاه عریضه ای تهیه می کند وآن را در چاه می اندازد، وبا دلی سرشار از امید، به ذیل عنایت حضرت بقیة الله (أرواحنا فداه) متوسّل می شود.
شب، فرا می رسد وعاشقان حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) طبق رسم سنواتی که شب های چهارشنبه، از راه های دورونزدیک، به مسجد مقدّس جمکران مشرّف می شوند، دسته دسته می آیند، در مسجد، به عبادت ونیایش می پردازند.
مشاهده این شور وهیجان مردم، در دل مادر سعید، طوفانی ایجاد می کند. او نیز همراه ده ها هزار زایر به عبادت ودعا وتضرّع می پردازد وشفای فرزندش را از حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) با اصرار والحاح مسئلت می کند.
هنگامی که به اتاق مسکونی اش در زایرسرای مسجد می آید، دو نفر از خادمان، با اخلاص، به اطاق او می آیند ودر آن جا عزاداری می کنند وبرای شفای سعید، به طور دسته جمعی، دست به دعا برمی دارند.
سعید می گوید:
درست، ساعت سه بعد از نیمه شب بود که در عالم رؤیا دیدم نوری از پشت دیوار ساطع شد وبه طرف من به راه افتاد.
او، یک انسان بود، ولی من، از او، فقط نور خیره کننده ای می دیدم که آهسته آهسته به من نزدیک می شد.
من، ابتدا، مضطرب شدم، ولی سعی کردم که برخودم مسلّط شوم. هنگامی که نور به من رسید، به ناحیه سینه وشکم من اصابت کرد وبرگشت.
من، از خواب بیدار شدم وچیزی متوجّه نشدم وباز هم خوابیدم. صبح که از خواب برخاستم، سعی کردم که خودم را به عصایم نزدیک کنم وعصا را بردارم، ناگاه متوجّه شدم که بدنم سبک شده وآن حالت درد شدید، به کلّی، از من رفع شده است.
در آن وقت، متوجّه شدم که شفا یافته ام وآن نور، وجود مقدّس حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) بوده است.
این معجزه باهر وکرامت ظاهر، در شب چهارشنبه دوازدهم جمادی الأولی ١۴١۴ هجری برابر با پنجم آبان ١٣٧٢ خورشیدی رخ داد.
سعید، با مادر وبرادر خود، سه شب، در زائرسرای مسجد اقامت کردند. شب سوم که شب جمعه بود، عنایت دیگری شد که این بار، در بیداری انجام پذیرفت. اینک، متن آن واقعه را از زبان سعید بشنوید:
شب جمعه، در اتاق شماره هشت نشسته بودم ومادرم مشغول تلاوت قرآن بود.
احساس کردم که شخصی در کنار من نشست وبرای من، رهنمودها ودستورالعمل هایی را بیان فرمود.
چون سخنانش تمام شد، برگشتم وکسی را ندیدم. از مادرم پرسیدم که: «مادر! با من بودی؟». گفت: «من، قرآن می خواندم، با تو نیستم.» پرسیدم: «پس این کی بود که با من سخن می گفت؟». مادرم گفت: «کسی در این جا نیست.»
در آن موقع، پتو را بر سرم کشیدم وهرچه به مغزم فشار آوردم که مطالب آن شخص را به خاطر بیاورم، چیزی به یادم نیامد.
روز جمعه، سعید ومادرش، به تهران بازمی گردند وبه بیمارستان الوند مراجعه می کنند. پس از عکس برداری، معلوم می شود که سعید، صحیح وسالم است واز غدّه بدخیم سرطانی، هیچ خبری نیست.
بدین گونه، این کودک سعادت مند - که به حق، «سعید» نامگذاری شده - از معجزات باهر حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) بهبودی کامل خود را درمی یابد.
دو هفته بعد (شب چهارشنبه بیست وپنجم جمادی الأولی برابر با ١٩/٨/٧٢) سعید، با مادرش وبرادرش محمّد نعیم، به جمکران آمده بود تا پیشانی ادب بر آستان مسجد حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) بساید واز محضر مولا ومقتدایش تشکر کند. خوش بختانه، حقیر هم در مسجد بودم واز داستان شفا یافتن او آگاه بودم. با او به دفتر مسجد رفتم ودر حضور ده ها نفر از دوستان، مطالب بالا را از زبان سعید بدون واسطه شنیدم.
مادرش، از خوشحالی، در پوست خود نمی گنجید وبر حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) پیوسته درود می فرستاد وسخنانی می گفت که از یک فرد سنّی مذهب بسیار جالب بود.
مثلا می گفت: «من نمی دانم الآن امام زمان (علیه السلام) کجا است: آیا در دریاها، کشتی ها را نجات می دهد ویا در آسمان ها، هواپیماها را نجات می دهد؟»
سعید، در این سفر، با کوله باری از پرونده های پزشکی وعکس ها وآزمایش ها آمده بود، که آنان را به مشتاقان ارائه دهد. از اسناد پزشکی او، مسئولان مسجد، فیلم برداری کردند. از خود سعید ومادرش نیز فیلم برداری شد، وسخنانشان ضبط گردید. بی گمان، خانواده «چندانی» در میان خانواده های معتقد اهل سنّت، مبلّغ صمیمی وبی قرار حضرت بقیة الله (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) خواهند بود(۴۳۲).
تشرف سید مهدی قزوینی
عالم جلیل القدر، مرحوم آقا سید مهدی قزوینی (رحمه الله) فرمودند: یکی از صلحاء وابرار حلّه گفت:
یک روز صبح از خانه خود به قصد منزل شما خارج شدم. در راه، گذرم به مقام معروف به قبر امامزاده سید محمّد ذی الدّمعه افتاد. نزدیک ضریح او، شخصی را دیدم که چهره نیکویی داشت؛ صورت مبارک او درخشان ومشغول قرائت فاتحة الکتاب بود. در او تأمل کردم، دیدم در شمایل عربی است؛ ولی از اهل حلّه نیست.
با خود گفتم که این مرد، غریب است وبه صاحب این قبر، توجّه کرده وکنارش ایستاده وفاتحه می خواند، در حالی که ما اهالی اینجا از کنار او می گذریم وحتّی فاتحه ای هم نمی خوانیم؛ لذا ایستادم وفاتحه وتوحید را خواندم. وقتی فارغ شدم به آن شخص، سلام کردم.
او جواب سلام مرا داد وفرمود: ای علی! (نام ناقل جریان برای سید مهدی قزوینی) به زیارت سید مهدی می روی؟ گفتم: آری.
فرمود: من نیز با تو می آیم. مقداری که با هم رفتیم، فرمود: ای علی! به خاطر ضرر وزیانی که بر تو وارد شده است غمگین نباش، زیرا تو مردی هستی که خدای تعالی حجّ را بر تو واجب کرده بود. (ظاهرا ناقل قضیه، در گذشته با این که مستطیع بوده، به حجّ مشرّف نشده وضرر وزیان، برای ایشان، جنبه تنبیه داشته است.) مال ومنال، چیزی است که از بین می رود وباز به تو برمی گردد.
سید علی می گوید: در آن سال، به من ضرری رسیده بود که احدی بر آن مطّلع نشده بود؛ یعنی خودم از ترس شهرت به ورشکستگی که موجب از بین رفتن اعتبار تجّار است، پنهان می کردم. غمگین شدم وبا خود گفتم: سبحان الله! ورشکستگی من طوری شایع شده که به دیگران هم رسیده است! با وجود اینها، در جواب او گفتم: الحمد لله علی کلّ حال.
فرمود: آنچه دارایی از دست تو رفته است، به زودی برمی گردد وپس از مدّتی تو به حال اوّل خود برمی گردی وبدهی های خود را پرداخت خواهی کرد. من ساکت شدم ودر سخن او تفکر می کردم تا آنکه به در خانه شما (سید مهدی قزوینی (رحمه الله)) رسیدیم. من ایستادم، او هم ایستاد. گفتم: مولای من! داخل شو، چون من از اهل خانه ام. فرمود: تو داخل شو! انا صاحب الدّار؛ یعنی من صاحبخانه هستم (صاحب الدّار از القاب حضرت است).
از وارد شدن، امتناع کردم؛ امّا ایشان دست مرا گرفت وقبل از خود به داخل خانه فرستاد. وقتی وارد منزل شدیم، دیدیم تعدادی طلبه نشسته اند ومنتظر بیرون آمدن شما از اندرون هستند، تا درس را شروع کنید. طبعا جای نشستن شما خالی بود وکسی در آن جا به خاطر احترام به شما ننشسته بود وفقط کتابی در آن جا گذاشته شده بود.
آن شخص رفت ودر آن محلّ (محلّ نشستن سید مهدی قزوینی) نشست، آنگاه کتاب را برداشت وباز کرد. کتاب شرایع تألیف محقّق بود. بعد هم از میان اوراق کتاب، چند جزوه که به دست خطّ شما بود بیرون آورد؛ (خطّ سید ناخوانا بود به طوری که هر کس نمی توانست آن را بخواند) آن شخص شروع به خواندن جزوات نمود وبه طلاّب می فرمود: آیا در این مسائل، تعجّب نمی کنید؟! (این جزوه ها از اجزاء کتاب مواهب الافهام سید بود که در شرح شرایع الاسلام است. کتابی عجیب در فنّ خود می باشد؛ امّا فقط شش جلد آن نوشته شده که از اوّل طهارت تا احکام اموات است.)
سید مهدی قزوینی می فرماید: وقتی از اندرون خانه بیرون آمدم، آن مرد را که در جای من نشسته بود، دیدم. همین که مرا دید، برخاست وکناری نشست، ولی من او را به نشستن در آن مکان، ملزم نمودم ودیدم که مردی خوش منظر، زیبا چهره ودر لباس غریبه هاست.
همین که نشستیم با چهره گشاده وصورتی متبسّم به ایشان رو کردم تا از حالشان سؤال کنم وحیا کردم بپرسم که ایشان کیست ووطنش کجاست؟ بعد هم در مسأله خودمان شروع به بحث نمودم، ایشان هم در همان مسأله با کلامی که مانند مروارید غلطان بود، صحبت می کرد. سخنانش بی نهایت مرا مبهوت کرد. یکی از طلاّب گفت: ساکت شو! تو را با این سخنان چکار؟ آن مرد تبسّمی کرد وساکت شد.
وقتی بحث پایان یافت، گفتم: از کجا به «حلّه» آمده اید؟ فرمود: از «سلیمانیه». گفتم: کی از آنجا خارج شده اید؟ فرمود: روز گذشته بیرون آمدم وخارج نشدم مگر وقتی که نجیب پاشا فاتحانه وارد سلیمانیه شد وبا شمشیر وقهر، آن جا را گرفت واحمد پاشا را که در آن جا سرکشی می کرد، دستگیر نمود وبه جای او عبد الله پاشا برادرش را نشاند. (احمد پاشا در «سلیمانیه» از اطاعت دولت عثمانی سرپیچی کرده وخود مدّعی سلطنت شده بود.)
مرحوم آقا سید مهدی قزوینی می گوید: من از اینکه خبر این فتح به حکام حلّه نرسیده است، متفکر ماندم؛ امّا به ذهنم خطور نکرد که از او بپرسم چطور گفته است دیروز از «سلیمانیه» خارج شدم؛ در حالی که راه بین «حلّه» و«سلیمانیه» بیشتر از ده روز است آن هم برای سواری تندرو!
سپس آن شخص به یکی از خدّام خانه دستور داد که آب بیاورد. خادم ظرف را گرفت که از خم، آب بردارد. صدایش زد که این کار را نکن؛ زیرا در آن ظرف، حیوان مرده ای است. خادم در آن ظرف نگاه کرد، دید مارمولکی در آن افتاده است لذا از ظرف دیگری آب آورد وبه ایشان داد. وقتی آب را آشامید، برای رفتن برخاست. من هم به احترام او برخاستم. ایشان با من خداحافظی کرد واز خانه خارج شد. وقتی بیرون رفت، من به طلاّب گفتم: چرا خبر او را در مورد فتح «سلیمانیه» ردّ نکردید؟!
آنها گفتند: شما چرا این کار را نکردید؟!
در این جا حاج علی (که در اوّل قضیه، صحبت از او بود) مرا به آنچه در راه واقع شده بود، خبر داد. اهل مجلس هم مرا به آنچه پیش از بیرون آمدنم واقع شده بود خبر دادند واین که در آن جزوه ها نظر نمود وآنها را با وجود ناخوانا بودن، خواند واینکه از مسائل موجود در آن تعجّب کرد!
من گفتم: ایشان را پیدا کنید وگمان ندارم که او را بیابید. والله حضرت صاحب الامر روحی فداه بود! طلاّب با عجله به دنبال آن جناب متفرّق شدند، ولی او را نیافتند وهیچ اثری به دست نیامد.
ما تاریخ آن روز را که از فتح «سلیمانیه» خبر داده بود، یادداشت کردیم. پس از ده روز، خبر بشارت فتح «سلیمانیه» به «حلّه» رسید وحکام حلّه این مطلب را اعلام کردند ودستور دادند توپ بزنند. (چنانچه مرسوم است که در خبر فتوحات، توپ می زنند)(۴۳۳).
هنوز اسیر نفست می باشی؟
تابستان یکی از سالهای ۴٧ یا ۴٨ شمسی بود؛ به دهی که زادگاهم می باشد (دستجرد) رفته بودم وپیوسته می خواستم که جمال امام زمان (علیه السلام) را زیارت کنم وبرای زیارت آقا، برنامه ای شامل دعا ونماز، اجرا نموده ودر آن حال در عشقش گریه می کردم.
شبی از شب ها که کسالتی هم عارضم شده بود وبنا بود ساعت ١٢ شب طبق دستور پزشک دارو بخورم، ساعت ۵/٩ خوابیدم ونیت کردم که ساعت ١٢ بیدار شوم وبیدار هم شدم. چراغ فانوسی که فتیله اش را پایین کشیده بودم تا در موقع حاجت از آن استفاده شود، خاموش بود. به محض اینکه رفتم تا آن را روشن کرده ودوا را بخورم، دیدم سید جلیل القدر وبا وقاری که وجودش خانه را روشن کرد، وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمال دل آرا، مشغول فرستادن صلوات شدم؛ سید آمدند تا نزدیک من ومن بلندتر صلوات می فرستادم. قیافه آقا به نحوی نورانی بود که من طاقت مشاهده وایستادن روی پاهای خود را نداشتم. زبانم یارای تکلم نداشت؛ در این حال آقا رو به من کرد وفرمود: «هنوز اسیر نفست می باشی؟» من مانند کسی که برق او را گرفته باشد، مثل یخ افسرده شده، خجالت کشیدم. آقا رفت ومن مشغول گریه شدم(۴۳۴).
اینگونه باشید! (انصاف پیر قفل ساز)
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) را داشت واز عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدّت ها ریاضت کشید وآن چنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شب های چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت وبه عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد.
مدت ها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه واسرار حروف واعداد متوسل شد، چلّه ها نشست وریاضت ها کشید، امّا باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداری های فراوان ومناجات های سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید وحقایقی را می دید ودقایقی را می شنید.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان (علیه السلام) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی.» به عشق دیدار، رنج این مسافرت توان فرسا را بر خود هموار کرد وپس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چلّه گرفت وبه ریاضت مشغول شد. روز سی وهفتم ویا سی وهشتم به او گفتند: «الآن حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز وبه خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق از جا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید، دید حضرت ولی عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) آنجا نشسته اند وبا پیرمرد گرم گرفته اند وسخنان محبّت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند واشاره به سکوت کردند.
در این حال، دید پیرزنی ناتوان وقد خمیده، عصازنان آمد وبا دست لرزان قفلی را نشان داد وگفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت ونگاه کرد ودید بی عیب وسالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عبّاسی (هشت شاهی) ارزش دارد، زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم وده شاهی، قیمت آن خواهد بود!
پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم وحقّ کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم وباز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عبّاسی است، چون من کاسب هستم وباید نفعی ببرم، یک شاهی ارزان تر می خرم!
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود وبا خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند وقبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد وسه شاهی پول مورد احتیاج من است.
پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد وقفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام (علیه السلام) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی واین منظره را تماشا کردی؟! این طور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چلّه نشینی لازم نیست، به جفر متوسّل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید ومسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دین دار است وخدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اوّل بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد وچون او را محتاج ونیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند وهیچ کس حتّی سه شاهی نیز خریداری نکرد واین پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم واز او دل جوئی واحوال پرسی می کنم»(۴۳۵).
ناگهان همه ساکت شدند! (حکایت ملا ابو القاسم قندهاری)
فاضل جلیل «ملاّ ابو القاسم قندهاری» فرمود:
در سال ١٢۶۶ هجری در شهر قندهار، خدمت ملاّ عبد الرحیم (پسر مرحوم ملاّ حبیب الله افغان) کتاب «هیئت» و«تجرید» را درس می گرفتم. (این دو کتاب از دروسی است که سابقا در حوزه خوانده می شد والآن هم کم وبیش آنها را می خوانند.) عصر جمعه ای به دیدن ایشان رفتم. در پشت بام شبستان بیرونی او، جمعی از علما وقضات وخوانین افغان نشسته بودند. بالای مجلس، پشت به قبله ورو به مشرق، جناب «ملاّ غلام محمّد» قاضی القضات، «سردار محمّد خان» ویک نفر عالم عرب مصری وجمعی دیگر از علماء نشسته بودند.
بنده ویک نفر از شیعیان که پزشک سردار محمد بود، وپسرهای ملا حبیب الله، پشت به شمال نشسته بودیم. پسر قاضی القضات ومفتی ها برعکس ما، یعنی رو به قبله وپشت به مشرق در پایین مجلس همراه با جمعی از خوانین نشسته بودند.
سخن در مذمّت ونکوهش مذهب تشیع بود، تا به این جا کشید که قاضی القضات گفت: «از خرافات شیعه، آن است که می گویند: (حضرت) م ح م د مهدی (علیه السلام) پسر (حضرت) حسن عسکری (علیه السلام) سال ٢۵۵ هجری در سامرّا متولّد شده ودر سال ٢۶٠ در سرداب خانه خود غایب گردیده وتا زمان ما هم هنوز زنده است ونظام عالم بسته به وجود اوست».
همه اهل مجلس در سرزنش وناسزا گفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند؛ مگر عالم مصری که قبل از این سخن قاضی القضات، بیشتر از دیگران شیعه را سرزنش می کرد. او در این وقت، خاموش بود وهیچ نمی گفت؛ تا این که سخن قاضی القضات به پایان رسید.
در این جا عالم مصری گفت: «در سال فلان، در مسجد جامع «طولون» پای درس حدیث حاضر می شدم. فلان فقیه، حدیث می گفت. سخن به شمایل (حضرت) مهدی (علیه السلام) رسید.
قال وقیل، برخاست وآشوب به پا شد. ناگهان همه ساکت شدند؛ زیرا جوانی را به همان شکل وشمایل ایستاده دیدند، در حالی که قدرت نگاه کردن به او نداشتند!»
چون سخن عالم مصری به این رسید، ساکت شد. بنده دیدم اهل مجلس ما همگی ساکت شده اند ونظرها به زمین افتاده است وعرق از پیشانی ها جاری شد. از مشاهده این حالت، حیرت کردم. ناگاه جوانی را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است! به مجرّد دیدن ایشان، حالم دگرگون شد. توانایی دیدن رخسار مبارکشان را نداشتم ومانند بقیه اهل جلسه، بی حسّ وبی حرکت شدم.
تقریبا ربع ساعت همه به این حالت بودیم وبعد آهسته آهسته به خود آمدیم. هر کس زودتر به حال طبیعی برمی گشت، بلند می شد ومی رفت. تا آن که همه جمعیت به تدریج وبدون خداحافظی رفتند ومن آن شب را تا صبح هم شاد وهم غمگین بودم، شادی برای آن که مولای عزیزم را دیدار کرده ام، واندوه به خاطر آن که نتوانستم بار دیگر بر آن جمال نورانی، نظر کنم وشمایل مبارکش را درست به ذهن بسپارم.
فردای آن روز برای درس رفتم، «ملاّ عبد الرّحیم» مرا به کتابخانه خود خواست ودر آن جا تنها نشستیم. ایشان فرمود: دیدی دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمّد (علیهم السلام) تشریف آوردند وچنان تصرّفی در اهل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن ونگاه کردن را از آنها گرفتند وهمگی شرمنده ودر هم وپریشان شدند وبدون خداحافظی رفتند.
من این قضیه را به دو دلیل انکار کردم: یکی اینکه تقیه کردم ودیگری آن که می خواستم یقین کنم که آنچه دیده ام خیال نبوده است؛ لذا گفتم: من کسی را ندیدم واز اهل مجلس هم چنین حالتی را مشاهده نکردم. گفت: مطلب از آن روشن تر است که تو بخواهی آن را انکار کنی. بسیاری از مردم دیشب وامروز برای من نوشتند وبرخی هم آمدند وشفاها جریان را نقل کردند.
روز بعد، پزشک «سردار محمّد» را که شیعه بود دیدم، گفت: چشم ما از این کرامت روشن باد، «سردار محمّد علم خان» هم در دین خود سست شده است ونزدیک است او را شیعه کنم.
چند روز بعد، اتفاقا پسر قاضی القضات را دیدم گفت: پدرم تو را می خواهد. هر قدر عذر آوردم که نروم، نپذیرفت. ناچار با او به حضور قاضی القضات رفتم. در آن جا جمعی از مفتی ها وآن عالم مصری وافراد دیگر حضور داشتند. بعد از سلام وتحیت با قاضی القضات، ایشان چگونگی آن مجلس را از من پرسید. گفتم: من چیزی ندیده ام وغیر از سکوت اهل مجلس وپراکنده شدن بدون خداحافظی، متوجّه مطلب دیگری نشدم!
قاضی القضات گفت: چون طالب علم است، دروغ نمی گوید، شاید حضرت فقط خود را برای منکرین وجودش جلوه گر ساخته باشد تا موجب رفع انکار ایشان شود. وچون مردم فارسی زبان این نواحی، نیاکانشان شیعه بوده اند واز عقاید شیعه، اعتقاد کمی به وجود امام عصر (علیه السلام) برای آنها باقی مانده است، ممکن است او هم ندیده باشد!
اهل مجلس بعضی از روی اکراه وبرخی بدون آن، سخن قاضی القضات را تصدیق کردند وحتّی مطلب او را تحسین نمودند(۴۳۶).
تشرف اسماعیل هرقلی
از تشرّف یافتگان به محضر مبارک امام عصر (علیه السلام) یکی هم «اسماعیل هرقلی» بود.
او در عراق ودر شهر «حلّه» در روستایی به نام «هرقل» زندگی می کرد وبه همین جهت هم به «اسماعیل هرقلی» شهرت یافت.
او بر اثر یک بیماری رنج آور وغیرقابل تحمّل، ناگزیر خانه وخاندانش را ترک وبه «حلّه» وبغداد، برای معالجه خویش ونجات از بیماری ومرگ شتافت؛ امّا پس از مراجعات بسیار به پزشکان، آنان پس از معاینه او، بیماریش را غیرقابل علاج شناختند وتنها راه را، پذیرش خطر جرّاحی وقطع پای او اعلان کردند.
او پس از یأس ونومیدی از همه جا به امام عصر (علیه السلام) متوسّل جست وبا همه وجود، شفای خویش را از آن گرامی طلب کرد که نتیجه این توسّل خالصانه وعارفانه تشرّف به محضر ولی عصر (علیه السلام) وعنایت آن حضرت وشفای پایش بود.
جریان شنیدنی او را «علاّمه مجلسی» در «بحار الانوار» ومرحوم «محدّث نوری» در «نجم الثّاقب» وصاحب کتاب «کشف الغمّة» از فرزندش «شمس الدّین» به نقل از «علی بن عیسی» اینگونه آورده اند.
شمس الدّین فرزند اسماعیل می گفت: پدرم روزی از گذشته خویش برایم سخن گفت وخاطره خوش وجاودانه ای را حکایت کرد. او گفت:
پسرم! در روزگاری که جوان بودم، در ران چپ من غدّه ای پدیدار شد که به اندازه مشت بسته بود وهر فصل گرما دهان می گشود وسیلی از خون وچرک از آن سرازیر می شد ودر همان حال از درد شدید وغیرقابل تحمّل بی تاب می شدم واز کار وزندگی وامی ماندم.
از فشار درد ناگزیر به «حلّه» آمدم وبه محضر «سید رضی الدّین علی بن طاووس» شرفیاب شدم، ضمن گفت گو از بیماری خویش به او شکایت کردم واز او خواستم برایم دعا کند.
آن عالم ربّانی، جرّاحان وپزشکان سرشناس شهر را فراخواند واز آنان خواست چاره ای بیندیشند. آنان پس از معاینه دقیق نظرشان این بود که این غدّه، راهی جز جرّاحی نمی پذیرد وآن هم کاری است بسیار خطرناک وبا مرگ چندان فاصله ای ندارد از این رو، از دست زدن به آن عذر خواستند.
جناب «سید بن طاووس» به من فرمود: «اسماعیل! روزهای آینده عازم بغداد هستم همین جا بمان تا همراهم به آنجا بیایی وبه پزشکان ماهر وچیره دست آنجا برای معالجه پایت مراجعه کنی.»
پس از چند روز، به همراه او به بغداد رفتیم، سید، جرّاحان سرشناس بغداد را فراخواند وعجیب اینکه آنان نیز پس از معاینه دقیق تنها راه علاج را جرّاحی شناختند وآن را هم بسیار خطرناک ومرگبار.
من از شنیدن این اخبار از سوی پزشکان، به شدّت دلگیر واندوهگین شدم، به ویژه که جریان چرک وخون علاوه بر درد وناراحتی، همواره پایم را آلوده می ساخت به طوری که حتّی نمی توانستم دو رکعت نماز با طهارت بخوانم، امّا سید مرا دلداری داد وبه لطف خدا امیدوار ساخت وبه توسّل به اهل بیت (علیهم السلام) توصیه کرد وتوضیح داد که به هر صورت ممکن که نمازم را به جا آوردم مورد قبول خواهد شد وشکیبایی بر درد علاج ناپذیر نیز، بدون اجر وپاداش نخواهد بود.
به هرحال پس از شنیدن نظر یأس آور جرّاحان بغداد، امید از همه جا بریدم وبه سوی سامرّا برای زیارت دو امام گرانقدر حضرت هادی وعسکری (علیهما السلام) شتافتم تا ضمن تضرّع، توسّل ورازونیاز با خدا به امامان نور به ویژه حضرت مهدی (علیه السلام) توسّل جویم وشفای بیماریم را از آن حضرت بخواهم.
به همین جهت پس از ورود به سامرّا، به حرم مشرّف شدم ودو امام معصوم را زیارت کردم وشب را در سرداب مقدّس به شب زنده داری گذراندم.
صبح هنوز آفتاب بالا نیامده بود که به سوی دجله رفتم تا بدنم را شستشو وتطهیر کنم وپس از غسل باردیگر به حرم مشرّف گردم وحلّ مشکل خویش را بخواهم.
با این اندیشه، به سوی دجله رفتم وپس از غسل زیارت وشستن جامه خویش که به چرک وخون آلوده شده بود، ظرف آبی را که به همراه داشتم، پر کردم وبه سوی حرم مطهّر بازگشتم.
در راه بازگشت، چشمم به چهار سوار افتاد که از شهر خارج می شدند واز آنجایی که در اطراف حرم گروهی از اشراف خانه داشتند، پنداشتم که آنها از اشراف منطقه اند.
آنان به من رسیدند، دیدم دو نفر از آنها جوان هستند وشمشیر به دست دارند، سوّمی از آن دو جوان تر می نمود وتازه خطّش رسیده بود وچهارمی آنان شمشیری حمایل ساخته وپوشش مخصوصی دربرداشت.
یکی از آنان، سمت راست جادّه ایستاد ونیزه بر زمین نهاد وآن دو جوان در سمت چپ جادّه ایستادند وآن شخصیت پرشکوهی که لباس مخصوصی به تن داشت وچهره ملکوتی ونورافشانش انسان را به تحسین وامی داشت در میانه راه قرار گرفت وبا رسیدن من، همگی به من سلام کردند من نیز پاسخ آنان را دادم که همان صاحب لباس مخصوص فرمود: «اسماعیل! شما فردا به سوی خانه وخانواده ات بازمی گردی؟»
من شگفت زده پاسخ دادم: «آری سرورم!» وبه این اندیشه فرو رفتم که: «از کجا مرا می شناسد؟»
آن بزرگوار با قدرت واطمینان وصف ناپذیری فرمود: «پس، پیشتر بیا ببینم چه چیزی تو را رنج می دهد؟»
من که تازه غسل نموده وجامه خویش را شسته بودم، به دلائلی خوش نداشتم دست کسی به لباس وبدنم برسد، با این حال، عظمت آن بزرگوار مرا به سوی خود کشید. دست خود را بر آن جراحت پایم نهاد وکمی فشرد به گونه ای که احساس درد کردم وگفتم:
«آخ...!» وآنگاه سوار بر اسب خویش شد وفرمود:
«افلحت یا اسماعیل!»؛ اسماعیل خوب ورستگار شدی.
ومن شگفت زده از مهر آنان گفتم: «امید که همه رستگار گردیم.» بهت زده بودم که یکی از آنان که سالخورده خوش سیمایی بود گفت: «اسماعیل! هنوز هم آقا را نشناختی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «این صاحب الأمر (علیه السلام) است.»
بی اختیار خود را به آن گرانمایه رساندم وپایش را در رکاب گرفتم وبوسه باران ساختم، او حرکت کرد امّا من رکابش را رها نکردم که فرمود: «اسماعیل! برگرد.»
گفتم: «مولایم! از شما جدا نخواهم شد.»
فرمود: «بازگرد که مصلحت تو در بازگشت است.»
من گفتم: «هرگز شما را رها نخواهم کرد.»
ناگاه همان سالخورده خوش سیما گفت: «اسماعیل! آیا زیبنده است که امام تو، دوبار به تودستور دهد: بازگرد! وتو اطاعت نکنی؟»
سخن او در قلبم اثر نهاد، رکاب آن حضرت را رها کردم وایستادم وهنگامی که چند قدم از من دور شدند بار دیگر مرا مورد مهر قرار داد وفرمود: «اسماعیل! هنگامی که به بغداد برسی، خلیفه تو را خواهد خواست وبه تو هدیه خواهد داد، امّا تو هدیه او را نپذیر وبه فرزند ما «سید رضی» بگو نامه ای به «علی بن عوض» بنویسد وتو را به او معرّفی کند، من به او توصیه می کنم هرآنچه خواستی در اختیارت قرار دهد.»
آن گرامی حرکت کرد ویارانش نیز در پی او رفتند ومن همان جا ایستادم وآنان را نگریستم تا ناپدید شدند. ساعتی پس از رفتن آنان نشستم وآنگاه با دلی پر از تأسف واندوه به سوی حرم مطهّر دو امام گرانقدر حضرت هادی وعسکری (علیهما السلام) روان شدم.
کارکنان حرم ومردم حاضر در آنجا گفتند: «چرا رنگ چهره ات دگرگون گشته، آیا به تو آزاری رسیده است؟»
گفتم: «نه!»
پرسیدند: «آیا با کسی درگیر شده ای؟»
گفتم: «نه! آیا شما آن چهار سوار را دیدید؟»
گفتند: «آری!»
پرسیدم: «آنها را شناختید؟»
گفتند: «به نظر می رسید از اشراف منطقه باشند.»
گفتم: «نه! به خدای سوگند که یکی از آنها امام عصر (علیه السلام) بود.»
گفتند: «کدامین آنها؟»
گفتم: «همان بزرگواری که لباس خاصّی در برداشت.»
پرسیدند: «زخم پایت را به او نشان ندادی؟»
گفتم: «خود او زخم پایم را با دست شفا بخشش فشرد، به طوری که احساس درد کردم.» وپس از سؤال آنان، تازه به فکر زخم پایم افتادم وآن را گشودم که اثری از آن نیافتم، بهت زده پنداشتم، اشتباه کردم پای دیگرم را بالا زدم، دیدم آن هم سالم است واینجا بود که مردم، به سوی من هجوم آوردند ولباس هایم را به عنوان تبرّک پاره کردند وبردند. کارکنان حرم با زحمت بسیاری مرا از هجوم مردم نجات دادند وبه نقطه ای راهنمایی کردند.
خبر شفا یافتن من به گوش فرماندار شهر رسید وخود به دیدار من آمد وداستان را به بغداد نوشت. من شب را در آنجا ماندم وفردای آن شب به همراه دو نفر به سوی بغداد حرکت کردم.
پس از رسیدن به دروازه شهر بغداد، دیدم انبوه مردم بر کنار پل گرد آمده واز هر تازه واردی نام ونشان می پرسند، هنگامی که من نام خود را گفتم، از شفا یافتن من پرسیدند وآنگاه مرا روی دست گرفتند.
لباس هایم را پاره کردند وبردند، چرا که پیش از رسیدن من، داستانم به بغداد گزارش شده بود.
در همان حال بودم که «سید رضی» به همراه گروهی رسیدند وسید رو به من کرد وگفت: «اسماعیل تویی؟ تو شفا یافته ای؟»
گفتم: «آری!»
از مرکب پیاده شد وچون پیش از آن، غدّه چرکین پایم را دیده بود، همان نقطه را گشود، امّا اثری از زخم ندید، بیهوش بر زمین افتاد وآنگاه که به خود آمد گفت: «اسماعیل! چون تو از یاران ما بودی، وزیر مرا به اینجا دعوت کرده است تا از جریان شفایافتن شما تحقیق کند ازاین رو بیا تا نزد او برویم وخود جریان خویش را بازگو.» با هم نزد وزیر رفتیم او از ما استقبال کرد وگفت: «داستانت را برای ما نیز بگو.» من از آغاز تا انجام شرح دادم، بی درنگ دستور داد جرّاحان بغداد را فراخواندند.
وقتی آنان آمدند، پرسید: «آیا این آقا را می شناسید؟»
گفتند: «آری! او بیمار بود وما به توصیه سید رضی او را معاینه کردیم.»
گفت: «مشکل او وتشخیص شما چه شد؟»
گفتند: «در پای او غدّه چرکینی بود که تنها راه معالجه کردن جرّاحی بود وآن هم بسیار خطرناک که ما دست نزدیم.»
وزیر پرسید: «به نظر شما، اگر آن غدّه، جرّاحی می شد وبیمار نجات می یافت، چند روز برای بهبودی آن لازم بود؟»
گفتند: «دو ماه وتازه جای زخم، حفره سفیدی می ماند که بر آن مو نمی روید.»
پرسید: «شما چند روز پیش بیمار را دیده اید؟»
گفتند: «ده روز پیش.»
آنگاه وزیر گفت: «بیایید وپای او را تماشا کنید.»
همگی پیش آمدند وپای مرا دیدند که سالم است وحتّی جای زخم هم نیست.
یکی از پزشکان پس از دیدن سلامت کامل من فریاد کشید که:
«والله! هذا من عمل المسیح.»؛ قسم به خدا این کار مسیح است.
امّا وزیر گفت: «نه! من خود می دانم، کار کیست.»
داستان من، به خلیفه گزارش گردید ومرا فراخواند. وقتی به همراه وزیر بر او وارد شدم گفت: «داستانت را برایم بازگو.» ومن هم از آغاز تا انجام داستان خویش را گفتم.
وقتی داستانم به پایان رسید، دستور داد کیسه ای پر از زر که هزار دینار در آن بود برای من آوردند، امّا من گفتم: «از پذیرفتن آن معذورم.»
پرسید: «چرا؟ از کسی می ترسی؟»
گفتم: «نه! بلکه همان بزرگواری که مرا رستگار ساخته، توصیه کرد که از شما چیزی نپذیرم.»
خلیفه منقلب شد وگریه کرد ومن از او خداحافظی کردم(۴۳۷).
نجات سادات
مرحوم «شیخ ورّام» در کتاب «تنبیه الخاطر ونزهة النّاظر» می گوید: علی بن جعفر المدائنی علوی نقل کرده وگفته که:
در کوفه پیرمرد قدکوتاهی که معروف به زهد وعبادت وپاکدامنی بود زندگی می کرد روزی من در مجلس پدرم بودم که آن پیرمرد قضیه ای را برای پدرم می گفت وآن قضیه این است که گفت:
شبی در مسجد جعفی که مسجد قدیمی در پشت شهر کوفه است بودم. نیمه های شب تنها مشغول عبادت بودم که سه نفر وارد مسجد شدند وقتی به وسط مسجد رسیدند، یکی از آنها نشست ودست به زمین کشید، ناگهان آب زیادی مانند چشمه از زمین جوشید، سپس وضو گرفت وبه آن دو نفر دستور داد که وضو بگیرند، آنها هم وضو گرفتند، آن شخص جلو ایستاد واین دو نفر به او اقتداء کردند، من هم اقتداء کردم وبا آنها نماز خواندم، وقتی که نماز را سلام داد ومن از اینکه از زمین خشک آب خارج کرده بود تعجب کرده بودم از آن فردی که طرف راست من نشسته بود، پرسیدم: این آقا کیست؟ به من گفت: این آقا «صاحب الامر امام زمان (علیه السلام)» فرزند «امام حسن عسکری (علیه السلام)» است، خدمتش رفتم سلام کردم ودستش را بوسیدم وعرض کردم: ای پسر پیغمبر (صلّی الله علیه وآله) نظر مبارکتان درباره شریف عمر بن حمزه که یکی از سادات است چیست؟ آیا او بر حقّ است؟
فرمود: او الآن بر حقّ نیست ولی هدایت می شود، او نمی میرد تا آنکه مرا ببیند.
علی بن جعفر مدائنی می گوید: من این قضیه را کتمان می کردم، مدّت طولانی از این جریان گذشت وشریف عمر بن حمزه فوت شد وندانستم که آیا او بالأخره خدمت حضرت بقیة الله (علیه السلام) رسید یا خیر؟
روزی به آن پیرمرد زاهدی که قضیه را برای پدرم نقل می کرد رسیدم ومثل کسی که منکر است به او گفتم، مگر شما نگفتید، که شریف عمر نمی میرد مگر آنکه خدمت حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می رسد؟
به من گفت: تو از کجا دانستی که او خدمت حضرت صاحب الامر (علیه السلام) نرسیده است؟
من بعدها در مجلسی به فرزند شریف عمر بن حمزه که معروف به شریف ابو المناقب بود برخوردم، گفت: وقتی پدرم مریض بود، شبی من خدمتش بودم به کلّی قوایش تحلیل رفته بود وحتّی جوهره صوتش شنیده نمی شد.
اواخر شب با آنکه من تمام درها را بسته بودم، ناگهان دیدم شخصی وارد منزل شد که از هیبت او من جرأت نکردم از ورودش سؤال کنم، پهلوی پدرم نشست وبا او آرام آرام صحبت می کرد، پدرم مرتب اشک می ریخت سپس برخاست ورفت. وقتی از چشم ما ناپدید شد، پدرم گفت: مرا بنشانید، ما او را نشاندیم چشم هایش را باز کرد وگفت: این مردی که پهلوی من نشسته بود کجا رفت؟ گفتیم: از همان راهی که آمده بود بیرون رفت، گفت: عقبش بروید او را برگردانید، ما دیدیم درها مثل قبل بسته است واثری از او نیست، برگشتیم نزد پدر وجریان را برای او گفتیم.
گفت: این آقا حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بود، سپس باز کسالتش سنگین شد وبی هوش گردید وپس از چند روز از دنیا رفت(۴۳۸).
رستگاری فرزندان حضرت فاطمه (علیها السلام) (تشرّف آیت الله امین عاملی)
آیت الله سید محسن امین عاملی (قدّس سرّه) صاحب کتاب ارزشمند «اعیان الشّیعة» دو مرتبه در مکه مکرّمه به محضر مقدّس امام عصر (علیه السلام) تشرّف یافته است. جریان دیدار او را آقای «حاج میرزا علی حیدری تهرانی» از مرحوم حاج شیخ اسحاق رشتی (قدّس سرّه) نقل کرده است واینجانب (صاحب کرامات الصالحین) نیز در بازگشت از سفر حج، موفق به دیدار او در شام شدم وچگونگی جریان را از خود او جویا شدم. واینک این شما واین هم داستان او:
در زمان حکومت «شریف علی»، پدر «شریف حسین»، آخرین پادشاه حجاز که حسنی وزیدی واز سادات وفرزندان پیامبر (صلّی الله علیه وآله) بود، اینجانب به مکه مشرّف شدم ودر طواف وعرفات ومنی ومشعر ودر همه جا در اشتیاق دیدار حضرت ولی عصر (علیه السلام) بودم زیرا با توجه به اخبار وروایات، یقین داشتم که آن بزرگوار هر سال در موسم حج به مکه تشریف می آورند ومناسک را انجام می دهند. در آن سال، زیارت حضرت را از خدا درخواست کردم، اما ایام حج سپری شد وموفق به دیدار ایشان نشدم.
بالاخره در این اندیشه بودم که آیا به لبنان بازگردم وسال بعد برای زیارت ولقای او به مکه مشرّف شوم، یا اینکه در مکه رحل اقامت افکنم واز خدا دیدار حجتش را طلب کنم؟
بالاخره با توجه به سختی مسافرت در آن زمان، بنابر ماندن گذاشتم وتا مراسم سال بعد در مکه ماندم.
در هنگام حج سال دوم با همه تلاش وجستجویی که انجام دادم باز توفیق دیدار حضرت (علیه السلام) را نیافتم وباز هم در مکه ماندم وتا سال سوم وچهارم وپنجم (یا هفتم)(۴۳۹) این توقف ادامه یافت!
در این مدت طولانی با «شریف علی» پادشاه حجاز طرح دوستی ریختم وگاهی بدون هیچ مانعی به اقامتگاهش می رفتم وبا او دیدار می کردم. در آخرین سال توقفم در مکه، باز موسم حج فرارسید ومناسک را انجام دادم. پس از انجام مناسک، روزی پرده خانه کعبه را گرفتم وبسیار اشک ریختم وبه درگاه خدا گلایه کردم که: «چرا در این مدت طولانی این سید عالم وخدمتگزار دین وشیفته امام زمان (علیه السلام) توفیق دیدار آن حضرت را به دست نیاورده است؟!»
پس از رازونیاز بسیار، از خانه خدا خارج شدم وبه دامنه کوهی از کوه های مکه رفتم واز کوه بالا رفتم. وقتی به قلّه کوه رسیدم، دشت سرسبز وپرطراوتی را در آن طرف کوه دیدم! شگفت زده شدم وبا خود گفتم: «در اطراف مکه، این همه طراوت وسرسبزی از چیست؟!» چرا من در این چند سال برای گردش به اینجا نیامده ام؟!»
از فراز کوه به سوی آن دشت سرسبز گام برداشتم. وقتی به آن چمنزار آمدم در وسط آن، خیمه شاهانه ای دیدم. از روی کنجکاوی به خیمه نزدیک شدم ودیدم گروهی در میان خیمه نشسته اند وشخصی که آثار بزرگی وعلم از سیمایش ظاهر است برای آنان صحبت می کند. چون نزدیک تر رفتم، دیدم آن خیمه مملوّ از جمعیت است.
در گوشه ای ایستادم وبه سخنان آن بزرگوار گوش فرا دادم. وی می فرمود: «از کرامت وبزرگواری مادرمان فاطمه (علیها السلام) این است که ذریه واولاد او با ایمان از دنیا می روند ودر هنگام سکرات مرگ، ایمان واقعی وولایت به آنها تلقین می شود وهیچ یک از آنها بدون مذهب حق از دنیا نمی روند».
با شنیدن این نکته عقیدتی، نگاهی به طراوت وزیبایی آن دشت سبزه زار افکندم وباز نگاه خود را به طرف خیمه گرداندم، اما آن خیمه واشخاص درون آن از نظرم ناپدید شده بودند! با تعجب به طرف دیگر نگاه کردم اما از آن دشت سرسبز نیز خبری نبود! خود را در دامنه کوه ها وبیابان های گرم وسوزان حجاز یافتم!
با اندوهی جانکاه از دامنه کوه پایین آمدم وبه شهر مکه وارد شدم. وضع شهر غیر عادی بود ومردم با یکدیگر نجوا می کردند ومأمورین نظم شهر، اندوهگین بودند. از مردم سؤال کردم: چه اتفاقی افتاده است؟ گفتند: شریف مکه در حال احتضار است. با شتاب خود را به اقامتگاه «شریف علی» که در جوار حرم وبازار صفا بود رساندم، اما دیدم کسی را به درون منزل او راه نمی دهند. وقتی مأموران مرا دیدند، از ورود به منزلش منع نکردند زیرا مرا می شناختند وسابقه دوستی مرا با «شریف علی» می دانستند.
وقتی به اقامتگاه «شریف» وارد شدم، او را در حال سکرات مرگ دیدم. قضات وعلمای چهار مذهب اهل سنّت (حنفی، مالکی، شافعی وحنبلی) در کنار بسترش نشسته بودند وفرزندش «شریف حسین» نیز در کنار پدر بود. علمای سنی او را به مذهب اهل سنّت تلقین می کردند، اما او حرفی نمی زد وفرزندش متأثر بود. من نیز در کنار بستر شریف نشستم. ناگهان دیدم همان شخص بزرگواری که در میان خیمه در آن دشت سرسبز سخن می گفت، وارد شد وبالای سر «شریف علی» نشست وفرمود: «شریف علی! قل: اشهد ان لا اله الاّ الله».
در این هنگام، زبان شریف گشوده شد وگفت: «اشهد ان لا اله الاّ الله».
سپس آن بزرگوار فرمود: «شریف علی! قل: اشهد انّ محمدا رسول الله!»
شریف علی آن جمله را تکرار کرد.
باز فرمود: «قل: اشهد انّ علیا ولی الله وخلیفة رسول الله!»
شریف علی جمله سوم را نیز تکرار کرد.
سپس فرمود: «قل: اشهد ان الحسن حجة الله»
شریف گفت.
باز فرمود: «قل: اشهد ان الحسین الشهید بکربلا حجّة الله» وهمینطور آن بزرگوار یک یک ائمه (علیهم السلام) را به شریف علی تلقین می کرد واو نیز اطاعت می کرد ومی گفت، تا اینکه فرمود:
«قل: اشهد انّک حجّة بن الحسن حجّة الله!»
شریف این جمله را نیز باز گفت. من غرق تماشای این منظره عجیب بودم که آن شخصیت بزرگوار از جا برخاست وبیرون رفت و«شریف علی» نیز از دنیا رفت!
من که تا این لحظه از خود بیگانه شده بودم به خود آمدم وبا عجله به دنبال آن بزرگوار رفتم، اما به او نرسیدم. از نگهبان ها ودربان ها سراغ گرفتم ولی آنها گفتند: «نه کسی به این خانه وارد شده است ونه کسی خارج شده است!» دانستم که هیچ کس آن بزرگوار را ندیده است.
به داخل کاخ بازگشتم، دیدم علمای چهار مذهب اهل سنّت درباره آخرین سخنان شریف علی صحبت می کنند ومی گویند: «او هذیان می گفت!»
من به خوبی دریافتم که آن تلقین کننده، حضرت امام عصر (علیه السلام) بود ومن در آن روز خاطره انگیز، دوبار به دیدار آن بزرگوار نائل شدم، اما او را نشناختم(۴۴۰)!
علامه بحر العلوم (قدّس سرّه) در مکه
آخوند ملاّ زین العابدین سلماسی (قدّس سرّه) از ناظر کارهای سید بحر العلوم (قدّس سرّه) این قضیه را نقل می کند:
در مدّتی که سید در مکه معظّمه سکونت داشت، با آن که در شهر غربت بسر می برد واز همه دوستان دور بود، در عین حال از بذل وبخشش کوتاهی نمی کرد واعتنایی به کثرت مخارج وزیاد شدن هزینه ها نداشت. یک روز که چیزی باقی نمانده بود، چگونگی حال را خدمت سید عرض کردم امّا ایشان چیزی نفرمود.
برنامه سید این بود که هنگام صبح، طوافی دور کعبه می کرد وبه خانه می آمد ودر اتاقی که مخصوص خودش بود می رفت. آن وقت ما قلیانی برای ایشان می بردیم، آن را می کشید وسپس بیرون می آمد ودر اتاق دیگری می نشست وشاگردان از هر مذهبی نزد او جمع می شدند واو هم برای هر جمعی طبق مذهب خودشان درس می گفت.
فردای آن روز که از بی پولی شکایت کرده بودم، وقتی از طواف برگشت، طبق معمول قلیان را حاضر کردم؛ امّا ناگاه کسی در را کوبید. سید به شدّت مضطرب شد وبه من گفت:
قلیان را بردار واز این جا بیرون ببر! وخود با عجله برخاست ورفت در را باز کرد.
شخص جلیلی به هیئت اعراب داخل شد ودر اتاق سید نشست وسید در نهایت احترام وادب، دم در نشست وبه من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم.
ساعتی با هم صحبت می کردند. بعد هم آن شخص برخاست. باز سید با عجله از جا بلند شد ودر خانه را باز کرد، دستش را بوسید وآن بزرگوار را بر شتری که کنار در خانه خوابیده بود سوار کرد.
او رفت وسید با رنگ پریده برگشت. حواله ای به دست من داد وگفت: این کاغذ، حواله ای است برای مرد صرّافی که در کنار کوه صفا است؛ نزد او برو وآنچه را حواله شده است، بگیر.
حواله را گرفتم ونزد همان مرد بردم. وقتی آن را گرفت ودر آن نظر کرد، کاغذ را بوسید وگفت: برو وچند حمّال بیاور. من هم رفتم وچهار حمّال آوردم. صرّاف به اندازه ای که چهار نفر قدرت داشتند، پول فرانسه (هر پول فرانسه کمی بیشتر از پنج ریال عجم بود) آورد وحمّال ها برداشتند وبه منزل آوردند.
پس از مدّتی، روزی نزد آن صرّاف رفتم تا از او بپرسم که این حواله از چه کسی بود؛ امّا با کمال تعجّب، نه صرّافی دیدم ونه دکانی! از کسی که در آن جا بود، پرسیدم: این صرّاف با چنین خصوصیاتی کجاست؟ گفت: ما این جا هرگز صرّافی ندیده بودیم واین مغازه فلان شخص می باشد. دانستم این موضوع، از اسرار ملک علاّم وپروردگار متعال بوده است(۴۴۱).
ما صاحب داریم!
آقای شیخ حیدر علی مدرّس اصفهانی می گوید:
یکی از مواقعی که من به حضور مقدّس حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) مشرّف شدم وآن حضرت را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد ونزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد ومدام برف می بارید. سرما به حدّی شد که نهرها یخ بسته بود.
آن وقت ها من در مدرسه باقریه (درب کوشک) حجره داشتم وحجره ام روی نهر واقع شده بود. مقابل حجره مثل کوه، برف ویخ جمع شده بود. از زیادی یخ وشدّت سرما، راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده وطلاّب روستایی فوق العاده در مضیقه وسختی بودند.
روزی پدرم با کمال سختی به شهر آمد تا بنده را به «سده» (محلی در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسایل زندگی در آن جا فراهم بود. اتفاقا سرمای هوا وبارش برف بیشتر شد ومانع از رفتن گردید وبه دست آوردن خاکه وزغال هم برای اشخاصی که قبلا تهیه نکرده بودند، مشکل وبلکه غیرممکن بود. از قضا نیمه شبی، نفت چراغ تمام وکرسی نیز سرد شد. مدرسه هم از طلاّب خالی بود، حتّی خادم مدرسه، اوّل شب در مدرسه را بست وبه خانه اش رفت. فقط یک طلبه در طرف دیگر مدرسه در حجره اش خوابیده بود، لذا پدرم شروع به تندی کرد وگفت: چقدر ما وخودت را به زحمت انداخته ای! فعلا که درس ومباحثه ای در کار نیست، چرا در مدرسه مانده ای وبه منزل نمی آیی تا ما وخودت را به این سختی نیندازی؟! من جوابی غیر از سکوت وراز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدّت سرما خواب از چشم ما رفته وتقریبا شب هم از نیمه گذشته بود.
ناگاه صدای در مدرسه بلند شد وکسی محکم در را می کوبید. اعتنایی نکردیم. باز به شدّت در زد.
ما به این حساب که اگر از زیر لحاف وپوستین بیرون بیاییم، دیگر گرم نمی شویم، از جواب دادن خودداری می کردیم. امّا این بار چنان در را کوبید که تمام مدرسه به حرکت درآمد. خود را مجبور دیدم که در را باز کنم. برخاستم ووقتی در حجره را باز کردم، دیدم به قدری برف آمده که از لبه ازاره ایوان (دیواره کوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوری که وقتی پا را در برف می گذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو می رفت.
به هر زحمتی بود، خود را به دهلیز (دالان) مدرسه رساندم وگفتم: کیستی؟ این وقت شب، کسی در مدرسه نیست. بنده را به اسم ومشخّصات صدا زدند وفرمودند: شما را می خواهم!
بدنم لرزید وبا خود گفتم: خادم در را بسته وبه خانه رفته است. من هم نمی توانم در را باز کنم. فرمودند: بیا از سوراخ بالای در، این چاقو را بگیر واز فلان محلّ باز کن! فوق العاده تعجّب کردم! چون این رمز را غیر از دو سه نفر از اهل مدرسه، کسی نمی دانست.
چاقو را گرفتم ودر را باز کردم. بیرون مدرسه روشن بود؛ اگرچه اوّل شب، چراغ برق جلو مدرسه را روشن کرده بودند، ولی در آن وقت، آن چراغ خاموش بود ومن متوجّه نبودم.
خلاصه؛ این که شخصی را دیدم در شکل شوفرها؛ یعنی کلاه تیماجی گوشه داری بر سر وچیزی مثل عینک روی چشم گذاشته بود، شال پشمی به دور گردن پیچیده وسینه اش را بسته بود. کلیجه تریاکی رنگی (یک نوع لباس نیم تنه) که داخل آن پشمی بود به تن کرده بود ودستکش چرمی در دست داشت. پاهای خود را نیز با مچ پیچ محکم بسته بود.
سلامی کردم. ایشان سلام مرا بسیار خوب جواب دادند. من دقّت می کردم که از صدا، ایشان را بشناسم وبفهمم کدام یک از آشنایان ما است که از تمام خصوصیات حال ما ومدرسه بااطّلاع می باشد؟!
در این لحظات دستشان را پیش آوردند؛ دیدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قرانی های جدید سکه ای چیده شده است! پول ها را در دست من گذاشتند وچاقویشان را گرفتند وفرمودند: «فردا صبح، خاکه برای شما می آورم. اعتقاد شما باید بیش از اینها باشد.
به پدرتان بگویید: این قدر غرغر نکن، ما بی صاحب نیستیم!» بنده از شنیدن این سخنان خوشحال شدم وبه گرمی تعارف کردم وگفتم: بفرمایید، پدرم تقصیر ندارد؛ چون وسایل گرم کننده حتّی نفت چراغ هم تمام شده است. فرمودند: «آن شمع گچ را که بر طاقچه بالای صندوقخانه است، روشن کنید.» عرض کردم: آقا! اینها چه پولی است؟ فرمودند:
«مال شما است وخرج کنید.»
در بین صحبت کردن، متوجه شدم که برای رفتن، عجله دارند، ضمنا زمانی که من با ایشان حرف می زدم، اصلا سرما را احساس نمی کردم. ایشان تشریف بردند ومن خواستم در را ببندم، یادم آمد که نام شریفشان را بپرسم؛ لذا در را گشودم، دیدم آن روشنایی که خصوصیات هر چیزی در آن دیده می شد، به تاریکی تبدیل شده است؛ لذا به دنبال جای پاهای شریفش می گشتم؛ چون کسی که این همه وقت، پشت در، روی این برف ها ایستاده باشد، باید آثار قدمش در برف دیده شود؛ ولی مثل اینکه برف ها سنگ بود وردّپا وآمدو شدی در آنها نبود! از طرفی چون ایستادن من طول کشید، پدرم از داخل حجره با وحشت صدا می زد ومی گفت: بیا، هرکس می خواهد باشد!
از دیدن آن شخص ناامید شدم وبار دیگر در را بستم وبه حجره آمدم. دیدم ناراحتی پدرم بیشتر از قبل شده است ومی گفت: در این هوای سرد که زبان با لب ودهان منجمد می شود، با چه کسی صحبت می کردی؟ اتفاقا همین طور هم بود. بعد از آمدن به اتاق، در طاقچه ای که فرموده بودند، دست بردم، شمعی گچی را که دو سال پیش آن جا گذاشته بودم وبه کلّی از یادم رفته بود پیدا کردم. آن را آوردم وروشن کردم. پول ها را هم روی کرسی ریختم وقصّه را به پدرم گفتم. آن وقت حالی به من دست داد که شرحش گفتنی نیست. طوری بود که اصلا احساس سرما نمی کردم وبه همین منوال تا صبح بیدار بودم.
آن وقت پدرم برای تحقیق پشت در مدرسه رفتند. جای پای من بود؛ ولی اثری از جای پای آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از دوستان، مقداری زغال وخاکه برای طلاّب مدرسه فرستاد که تا پایان آن سردی وزمستان کافی بود(۴۴۲).
توشه راه (به آیت الله شیخ مرتضی حائری (قدّس سرّه))
مرحوم آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی (قدّس سرّه) می نویسد:
در یکی از سنین، گرفته حال بودم؛ شبی در حیاط منزل خوابیده بودم، در عالم رؤیا، کسی به من گفت: «برو به مشهد، خرجت با آقاست» ودر عالم خواب، معلوم بود که مقصود، امام زمان (علیه السلام) است نه حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام).
تابستان به مشهد رفتم وحدود دو ماه ونیم در آنجا ماندم. گاهی پولم تمام می شد وهمان روز، یک اسکناس در دالان مسجد گوهرشاد پیدا می کردم که می فهمیدم برای من است! تا اینکه نزدیک به برگشتن از مشهد، پول نداشتم. یک ششم کتاب «وسائل الشیعة» را که به خطّ خود مؤلف وبسیار نفیس وقدیمی واز مرحوم آیت الله سید محمّد حجّت (قدّس سرّه) - استاد وپدر زوجه ام - به ارث به همسرم رسیده بود، این کتاب را با خود به مشهد آورده بودم که به آستانه مقدّسه بفروشم. در صدد فروش برآمدم وبه هزار وپانصد تومان فروختم وبهایش را که از آن زوجه ام بود ومن اختیار استقراض از آن داشتم، بلیط قطار گرفتم.
نزدیک به موقع حرکت برای وداع به حرم مقدّس شرفیاب شدم وسپس از آنجا مراجعت کردم که از این پول، دین خود را به پسر عمویم آقای «حاج حسینعلی دادگر» بپردازم. منزل آن مرحوم، منزل مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج «سید محمّد هادی میلانی» (قدّس سرّه) بود، ومن قصد رفتن به آنجا را نداشتم.
در بین راه به طور شوخی با خود حدیث نفس می کردم وشاید هم زمزمه می کردم که نفهمیدم خرج ما با آقا چطور شد؟ من الآن کم پول شدم واز پول خانم دارم استفاده می کنم که بعدا بپردازم، این است معنی خرج دادن؟!
بدون هیچ گونه ارتباطی بین این خیال ورفتن به منزل آقای میلانی، یک بار به نظرم رسید که به بیرونی حضرت آیت الله آقای میلانی (قدّس سرّه) سری بزنم، به این منظور که آقای «سید محمّد حسن جزائری» فرزند بزرگ آقای حاج «سید صدر الدین جزائری» را ببینم، (چون من آقای حاج سید صدر الدین را خیلی دوست داشتم وواقعا دوست داشتنی بود، پسر ایشان هم به من خیلی محبت داشت...) سید محمد حسن جزایری بواسطه تصادفی که با ماشین کرده بود، کسالت سختی پیدا کرده بود ودوران نقاهت خود را در مشهد، در منزل مرحوم آقای میلانی (قدّس سرّه) می گذارند. چون آنجا منزل خاله اش بود واز جهتی منزل همشیره اش هم بود. با خود گفتم: بروم احوالی از این سید محترم بپرسم وخبر سلامتی وخوبی اش را برای والد محترمش ببرم.
لحظه ای رفتم در بیرونی مرحوم آقای میلانی وحتّی ننشستم. سید جزائری خیلی محبت کرد وپس از آن، آقای سید محمّد علی، فرزند آقای میلانی وداماد آقای جزائری را دیدم وگفتم: من هیچ کاری ندارم، فقط آمدم تا احوال آقا سید محمّد حسن را بپرسم وبرگردم تا خبر سلامتی اش را به تهران ببرم.
این سادات کرام ما را رها نکردند، گفتند: آقا الآن می خواهند بیایند. گفتم: من نمی خواهم زحمت به ایشان بدهم، سلام مرا به ایشان برسانید، چون من باید به طرف ایستگاه بروم. خداحافظی کردم که بروم. از پله ها پایین آمدم، دیدم که از آن طرف آقا تشریف آوردند ودر وسط حیاط با معظم له روبرو شدیم، مصافحه وخداحافظی کردیم! چون من عجله داشتم که بروم وقرض های «دادگر» را بدهم وبعد به طرف راه آهن بروم، امّا این دو سید بزرگوار - پسرخاله ها - ما را رها نکردند وگفتند: ما هم با شما تا راه آهن می آییم.
من به تنهایی رفتم واداء دین کردم ولی وقتی به راه آهن رسیدم، دیدم آنها هم به ایستگاه آمده اند؛ خیلی شرمنده شدم واظهار تشکر کردم (چون من اصولا وطبعا تشریفاتی نیستم.) با آنها خداحافظی کردم ورفتم در کوپه مربوط به خود نشستم وقطار نزدیک حرکت کردن بود.
ناگاه آقای سید محمّد علی، پاکتی در دست من گذاشت وابدا منتظر عکس العمل نشد! وشاید یک دقیقه کمتر به حرکت قطار مانده بود، فرصت تعارف هم به من نداد ورفت.
پس از حرکت، در پاکت را باز کردم، دیدم محتوی چند عدد اسکناس است که الآن درست یادم نیست چه مقدار بوده است. مهم این است که مرحوم آقای میلانی مضمون بکری در آن نوشته بودند:
«این وجه از طرف من یا مال من نیست که از کمی آن معذرت بخواهم، این سهم مبارک امام (علیه السلام) یا از طرف آن بزرگوار است»!
تا به حال نشده است که کسی در دادن وجه، هرچه قدر که باشد، چنین از من عذرخواهی بکند. آن وجه هرچه بود به اندازه مبلغی بود که با اداء دین پول کتاب همسرم، به مقدار رسیدنم به منزل بود. فراموش نمی کنم پنج قران آن زیاد آمد که آن هم مقتضی بود به درشکه چی ها بدهم وسواره به منزل بروم. لکن من پیاده رفتم وآن پنج قران هم زیاد آمد. صدای هاتف در خواب که گفته بود: «خرج سفرت با امام زمان (علیه السلام) می باشد» مطابق با واقع بود؛ بدون اینکه علل واسباب آن را خودم فراهم کنم(۴۴۳).
دستور توجه به فقرا (رؤیای آیت الله ملاّ علی همدانی (قدّس سرّه))
حجة الاسلام والمسلمین «آقای قرائتی» در یک برنامه رادیویی ضمن سخنان خود می گفت:
در «همدان» به دیدن یکی از محترمین آن شهر که پدر سه شهید بود، رفتم واز آنجا به همراه همان پدر سه شهید وچند نفر دیگر به زیارت حضرت آخوند ملاّ علی (معصومی) همدانی (قدّس سرّه) (متوفی اول مرداد ١٣۵٧ ش) رفتیم وساعتی که در خدمت ایشان بودیم، می دیدیم مرتّب خادم آقا می آید واظهار می کند که فقیری در خانه است وپول می خواهد.
آخوند هم مرتّب دست می کرد واز زیر تشک خود یک اسکناس پنج تومانی بیرون می آورد وبه خادم می داد؛ تا اینکه آخوند از جای خود حرکت کرد وبیرون رفت.
یکی از همراهان می خواست بداند که در زیر این تشک چقدر پول است. چون تشک را بلند کرد، دید چیزی نیست، فکر کردیم که پول تمام شده است. آیت الله آخوند تشریف آورد ودوباره روی آن تشک نشست، مجدّدا خادم آمد وبرای فقرا پول خواست، آخوند دست برد واز زیر تشک پنج تومانی را بیرون آورد وبه خادم داد واین کار چند مرتبه تکرار شد!
بالاخره آن رفیق، طاقت نیاورد وسرّ این مطلب را از آخوند خواست واظهار کرد که من دیدم زیر تشک پولی نبود وما متحیریم که این پول های فراوان از کجا به دست شما می رسد که به چشم ما دیده نمی شود؟! آخوند فکری کرد وبعد فرمود: «من دستورالعملی را انجام دادم که هرکس آن را تا چهل روز انجام دهد، روز چهلم به خدمت امام زمان (ارواحنا فداه) شرفیاب می شود ومن مشغول انجام آن عمل شدم ولی نتوانستم کامل انجام بدهم. شب روز چهلم در عالم رؤیا دیدم مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری (قدّس سرّه) در یکی از خیابان های شهر راه می رفت وفقرای زیادی به دنبال ایشان راه افتاده واز حاج شیخ پول می گرفتند. در این میان، حاج شیخ چشمش به من افتاد وفرمود: من از طرف حضرت بقیة الله امام زمان (علیه السلام) دستور می دهم که به فقرا توجه نموده وآنها را دست خالی برمگردان».
از آن وقت من مطمئنّم که امام زمان (علیه السلام) خودشان مسؤول این بودجه هستند واین از برکت وجود آن حضرت است(۴۴۴).
میرزا! چرا از فلانی غافلی؟!
آقا میرزا محمد علی اوردبادی نقل کرد، که عالم فاضل آقا میرزا مطلّب اوردبادی در سوم ذیقعدة الحرام سال ١٣۵٠، از حاج محمد جعفر اصفهانی قطین تبریزی روایت کرده که:
مرد تاجری بود که در ابتدای کار، تجارت می کرد ولی بعد ورشکست شد وبه تنگدستی افتاد. پس به نجف اشرف آمد ومجاور آن مشهد مطهّر گردید ودرباره مشکل خود، به مرقد شریف متوسّل شد. روزی عده ای به او گفتند: «رفتن به مسجد سهله در هر شب چهارشنبه تا چهل هفته، فائده زیادی دارد ومشهور است که هر کس به این عمل، مداومت کند حضرت حجت (علیه السلام) را می بیند.»
می گوید: به این عمل مشغول شدم ویک اربعین تمام کردم واز نجف به سامرا رفتم که شاید در آنجا به مقصد نائل شوم. شتری کرایه کردم ودر بین راه، جهت قضای حاجت پیاده شدم وصاحب شتر سوار شد وبه راه افتاد. من پیاده به راه خود ادامه دادم ودیدم شخصی که آثار جلالت از وی هویدا بود، نزد من حاضر شد. هیبت او که در زی عرب بود بر من غلبه کرد. پس شروع به حرف زدن با من کرد ووقتی فهمید که من عازم سامرّا هستم، فرمود:
«قل للمیرزا: یقول لک الرجل الفلانی: لم غفلت عن السید الفلانی؟ فان قال: من ذا قال لک هذا؟ قل له: الّذی اعطاک الخاتم لیلة النّصف من شعبان.»؛
به میرزا (شیرازی) بگو که فلان شخص به تو می گوید که چرا از فلان سید غفلت کردی؟ اگر پرسید که این را چه کسی به تو گفت، بگو: آن کس که به تو در شب نیمه شعبان انگشتر داد.
چون به واسطه کمبود وقت، در موقع حرکت از نجف نتوانسته بودم آذوقه تهیه کنم، گرسنه بودم وچیزی نداشتم که بخورم. پس فرمود: «کانّک جائع» گویا گرسنه ای. سپس به من دو قرص نان گرم وتازه عطا فرمودند ومن از این مسأله تعجب کردم که در این بیابان فقر، چنین چیزی بطور عادی ممکن نیست وبه خاطرم خطور کرد که این بزرگوار امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که در این حال از نظرم غایب شد.
پس در حسرت وتأسّف ماندم، چون با آن همه اشتیاقی که داشتم، در بیابان وسیعی آن حضرت نزد من بودند ولی بعد از شناختن، از نظرم غایب شدند وامید فراوان داشتم که حاجت من برآورده شده است.
برای رساندن پیغام حضرت به سامرا وبه خانه میرزا رفتم. چون تشریف فرما شدند، من نزدیک رفتم ودست ایشان را بوسیدم وشرح حال گفتم، تا رسیدم به قول حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که فرمود: «الذی اعطاک الخاتم لیلة النصف من شعبان» در این هنگام، میرزا مرا در بغل گرفت وپیشانی مرا بوسید ودر منزل خود میهمان کرد. در سامرا ماندم ودر طول آن مدّت، آن قدر هر روز به من پول داد که وقتی به بغداد برگشتم، مشغول تجارت شدم ووضعم خوب شد(۴۴۵).
بازگشت
آقا میرزا حسن کرمانشاهی علاوه بر احاطه بر علوم متداول عصر، در علوم ریاضی، طبّ، حکمت مشّاء واشراق، فلسفه ملاصدرا، عرفانیات، علوم عقلی ونقلی واخلاق، فرید زمان خود بود، او می گوید:
روزی در مدرسه سید نصر الله (یکی از مدارس تهران) نشسته بودم. طلبه ای ژنده پوش وژولیده موی، مستقیما نزد من آمد وگفت: آقا میرزا، کلید حجره شانزده را به من بده واز امروز منطق بوعلی برایم بگو. من که گویی چاره ای جز پذیرش خواسته اش نداشتم، فورا پذیرفتم وکلید آن حجره را دادم ومنطق را شروع کردم، در حالی که منطق گفتن کار یک طلبه فاضل بود ومن سالها بود که از تدریس آن فارغ شده بودم.
مدّتی برای او درس گفتم. یک شب خانواده ام از کثرت مطالعه من ناراحت شد، امّا من به ناراحتی او پاسخ نگفتم. شب بعد هرچه دنبال کتاب منطق گشتم، آنرا پیدا نکردم. دو، سه روز بی مطالعه درس گفتم، تا اینکه یک روز آن طلبه به من پرخاش کرد که ای شیخ چرا بی مطالعه درس می گویی؟ به او گفتم که کتابم را گم کرده ام. گفت: خانمت آنرا در محل رختخواب ها وزیر رختخواب سوم پنهان کرده است. از اطّلاع او بر داستانم شگفت زده شدم وکتاب را همانجا یافتم. بالأخره به طلبه گفتم: تو کیستی؟ گفت: کسی نیستم.
گفتم: روزی که آمدی، مستقیما بر من وارد شدی ونام مرا به زبان بردی وکلید حجره شانزده را که خالی بود، خواستی ودرخواست منطق بوعلی کردی وامروز از جای کتاب خبر دادی، واینهمه بی علّت نیست، داستانت را برایم بگو.
آن طلبه گفت: طلبه ای هستم از اهالی دهات شاهرود. پدرم عالمی زاهد وخدمتگزاری مخلص بود که تمام امور دینی اهل روستا را برعهده داشت او میل زیادی به درس خواندن من داشت، ولی من برخلاف میل او، روزگار را به خوشگذرانی سپری کردم.
بالأخره پدرم پس از سالیانی دراز که به مردم خدمت کرد، از دنیا رفت. پس از پایان مراسم ختم پدرم، مردم جمع شدند ولباس او را بر تنم پوشانده، مسجد ومحرابش را به من واگذار نمودند. دو، سه سالی نماز خواندم، سهم امام (علیه السلام) گرفتم، هدایای مردم از قبیل گوسفند وروغن وماست وپنیر وپول را قبول کردم وغاصبانه بدون استحقاق خوردم ومسائل دینی را از پیش خود برای مردم می گفتم.
روزی به فکر فرو رفتم که طی طریق بدین اشتباه تا کی؟ چند روز دیگر عمرم بسر می آید وبه دادگاه برزخ وقیامت می روم، جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد؟ لذا تصمیم خود را گرفتم واز تمام مردم دعوت کردم که روز جمعه، برای امر مهمّی به مسجد بیایند وهمه آمدند. روی منبر رفتم ووضع خود را بازگو کردم واز ناحقّ گرفتن وجوهات تا اشتباه گفتن مسائل، همه را گفتم. مردم مرا از منبر به زیر آوردند وتا قدرت داشتند مرا ضرب وشتم کردند، پس از آن با لباسی پاره ومندرس وبدون وسیله، با پای پیاده به سوی تهران حرکت کردم.
در سرازیری راه تهران به شخص محترمی که آثار بزرگی از ناصیت او پیدا بود، برخوردم. او مرا به اسم صدا کرد وآدرس شما ومدرسه را به من داد واینک هم اکثر روزها او را می بینم وبا او هم غذا می شوم. مسأله کتاب منطق ومحل اختفاء آن را هم او به من گفت(۴۴۶).
تا نگویند شما آقا ندارید! (عنایت به آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی)
آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی (قدّس سرّه) (١٣۶۵ - ١٢٨۴ قمری) مرجع بزرگ شیعیان جهان دروس ابتدایی طلبگی را در روستای «مدیسه» از توابع لنجان اصفهان نزد یکی از اهل علم آن دیار آغاز نمود.
پس از گذراندن دوره ابتدایی تصمیم گرفت به حوزه اصفهان - که در آن عصر یکی از حوزه های مهم شیعه به شمار می رفت - مهاجرت نماید. برای این منظور با پدرش سید محمد به مشورت پرداخت. سید محمد لحظاتی چند غرق در اندیشه شد.
آن گاه سر برداشت ودر حالی که اندکی خشمگین به نظر می رسید، به فرزندش گفت:
«اگر به اصفهان بروی، من عهده دار هزینه زندگی تو نمی شوم.»
سید از گفتار پدر شگفت زده شد وبه فکر فرو رفت وبه وعده های الهی در این که ضامن روزی بندگان است وسخنان ارزنده امامان بزرگوار در فضیلت علم ودانش اندیشید. این افکار به او قوّت قلب داد وعزمش را برای رفتن به اصفهان جزم تر نمود. لذا سر از دامن تفکر برداشت وبا حالتی حاکی از اطمینان نفس به پدر گفت:
«اشکالی ندارد، فقط شما اجازه رفتن به من بدهید، من خود عهده دار دیگر امور آن خواهم شد».
گویا اصرار سید ابو الحسن، بر خشم پدر افزود. لذا برای بار دوم گفت:
«فرزندم؛ طلبه مشو؛ گرسنگی دارد؛ محرومیت به دنبال خواهد داشت؛ بی خانه وکاشانه وآواره خواهی شد. از این ها گذشته با دوری خانواده وخویشاوندانت چه خواهی کرد؟!»
این حرفها در گوش سید ابو الحسن فرو نمی رفت واو همچنان برای بار دوم از پدر خواست که به وی اجازه رفتن بدهد...
پس از پافشاری های زیادی که سید ابو الحسن از خود نشان داد، پدر با رفتنش موافقت نمود. درست در آن هنگام بود که برق شادی در چشمان سید درخشید.
لبخند شادی بر لبانش نقش بست. دست پدر را بوسید واز او صمیمانه تشکر کرد.
لحظه جدایی فرا رسید. سید ابو الحسن با دستی خالی بدون این که کوله بار وره توشه ای به همراه داشته باشد، به سوی اصفهان حرکت کرد.
اما در همان ابتدا، لحظاتی چند خاطرش پریشان شد وافکاری وسوسه آمیز پی درپی بر او هجوم آورد: با تنهایی، غربت وفقر چه خواهی کرد؟...
ناگهان به یاد امام زمان (علیه السلام) افتاد واشک در چشمانش حلقه زد وبا امیدواری واطمینان نفس به راه افتاد...
سید ابو الحسن در اوایل نوجوانی وبلوغ در سن ١۴ سالگی وارد اصفهان شد ودر مدرسه صدر حجره ای گرفت وبه درس وبحث مشغول شد.
شبی از شبهای زمستان وقتی پدرش برای دیدن فرزند خود به حجره او می آید، با وضع ناهنجاری مواجه می شود. حجره او را خالی از هرگونه وسایل ابتدایی برای زیستن می بیند: نه فرش وگلیم وزیراندازی، ونه چراغی برای روشن کردن حجره.
با سخنانی سرزنش آمیز به سید ابو الحسن می گوید: نگفتم طلبه نشو، گرسنگی دارد!
محرومیت وفقر به دنبال دارد؟! او آن قدر در این زمینه سخن می گوید که فرزند آزرده خاطر می شود ودر همان لحظه که سخت دگرگون شده بود، به طرف قبله می ایستد وامام زمان (علیه السلام) را مورد خطاب قرار می دهد وبا چشمانی اشک بار ولحنی ملتمسانه می گوید:
«آقا عنایتی کنید تا نگویند شما آقا ندارید!»
لحظاتی چند نمی گذرد که فردی ناشناس در مدرسه صدر را به صدا درمی آورد. وقتی خادم مدرسه در را باز می کند، فرد ناشناس از او سراغ سید ابو الحسن را می گیرد وخادم سید ابو الحسن را به کنار در مدرسه فرا می خواند.
سید ابو الحسن با سیدی خوش سیما روبرو می شود که پس از دلجویی به او پنج قران می دهد ومی گوید: «شمعی نیز در طاقچه حجره است، آن را بردار وروشن کن تا نگویند شما آقا ندارید.»
شخصی ناشناس با این سخن، سید ابو الحسن را تنها می گذارد ومی رود.
سید به حجره برمی گردد وماجرا را برای پدر تعریف می کند. سید محمد نیز مانند پسر، دچار بهت وحیرت می شود واشک از چشمانش سرازیر می گردد ودر همان حال فرزند را در آغوش می گیرد وبوسه هایی چند بر صورت گلگونش می زند وبا قلبی شاد به مدیسه بازمی گردد(۴۴۷).
تشرف آیت الله ملا هاشم قزوینی
عالم پاک سرشت آیت الله ملا هاشم قزوینی (قدّس سرّه) (متوفی ١٣٨٠ ق) اهل قلعه هاشم خان از توابع قزوینی وساکن مشهد واز اساتید درجه اول حوزه علمیه آنجا بود. او از کسانی است که در اثر قیام علیه قوانین ضد اسلامی رضا شاه از مشهد مقدّس به قزوین تبعید شد وبنا به دعوت وتقاضای اهالی قلعه هاشم خان به وطن اصلی خود آمد ومشغول ارشاد وهدایت مردم آن سامان شد.
یکی از فضلا از سید جلیل القدری بنام سید هاشم نقل کرد که گفته است: در ایامی که پدرم از دنیا رفت، من سرپرست عائله وسیدی فقیر وتهیدست بودم. یک روز یکی از مریدهای پدرم که اهل «تزرک» بود، یک بار هیزم به من داده بود ومن آن را به قلعه مذکور می آوردم، در بین راه، سید بزرگواری را مشاهده کردم، که به سوی من آمد، چون نزدیک شدم، دیدم عمامه سیاهی بر سر وشال سبزی در کمر دارد، وقتی به صورت مبارکش نگاه کردم، نور جمالش مانند نور خورشید در چشم من برق زد ومن بی اختیار محو جمال آن آقا شدم.
به من فرمود: «سید هاشم! درس بخوان، چرا درس نخوانده ای؟ برای سید خوب نیست بیسواد باشد.»
من عرض کردم: آقا! من پول ندارم که اجرت ومخارج مکتب را بدهم. فرمود: تو برو مکتب، من به ملاّ هاشم می گویم که اجرت مکتب را عوض تو بدهد ودیگر اینکه به اهالی قلعه بگو: چرا این آقا را اذیت می کنند؟ (در آنجا شخصی بود به نام حاج منصور السلطنه که آقا را اذیت می کرد). در همین بین، یک مرتبه دیدم از نظرم غایب شد، تازه متوجه شدم که آقا امام زمان (علیه السلام) بود.
من با چشم گریان به خانه آمدم ودر خانه نشسته بودم وگریه می کردم وتأسف می خوردم که چرا امام (علیه السلام) را نشناختم.
مادرم گفت: چرا گریه می کنی؟ من داشتم داستان را برای مادرم می گفتم که ناگهان دیدم سکینه خاتون که کلفت منزل آخوند ملا هاشم بود، وارد شد وگفت: «آقا شما را می خواهند!»
من به منزل آقا رفتم وآقا فرمود: «سید هاشم! چه خبر؟ امروز چه کسی را در راه دیدی واو چه فرمود؟» من داستان را برای آقا تعریف کردم.
ایشان فرمود: «آری، او وجود مقدّس امام زمان (علیه السلام) بوده است. ایشان به منزل من آمده وسفارش شما را به من کردند. ولی تا من زنده ام، این مطلب را برای کسی بازگو مکن!» ومن تا ایشان زنده بود، این مطلب را به کسی نگفتم(۴۴۸).
رؤیای صادقه آیت الله العظمی گلپایگانی (رحمه الله)
زعیم عالی قدر حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی رضوان الله تعالی علیه که خود از آغاز تشکیل حوزه علمیه قم حضور داشتند، در سال ١٣٩٧ قمری فرمودند: مرحوم آقای حاج شیخ عبد الکریم ابتدا در اراک حوزه تأسیس کردند وبعد به قصد زیارت سفری به قم نمودند. در همان سفر بنا شد که در قم بمانند وهمان وقت نامه ای به من مرقوم فرمودند که هنوز هم موجود است. در آن نامه نوشته بودند: اگر مایلید به قم بیایید که نان جوی پیدا می شود وبا هم می خوریم.
من در پی نامه ایشان به قم آمدم. چندی گذشت، ماه مبارک رمضان فرا رسید. وضع مادّی روحانیت وحوزه بسیار بد بود، زیرا وجوه شرعیه به قم نمی آمد. سیدی از اهل علم برای تبلیغ رفته بود وخانواده اش دچار تنگدستی شده بودند. شخصی نزد من آمد ودرخواست کرد که از آقای حاج شیخ عبد الکریم استدعا کنم که شهریه آن سید را بدهند.
من جریان را به آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی که مقسّم شهریه بود، گفتم ایشان گفت:
وجه کمی در دست است واگر بخواهیم تقسیم کنیم، به هر یک از آقایان چیز کمی مثلا دو قران می رسد.
روز هفدهم ماه رمضان بود که من در حجره خود در مدرسه فیضیه خوابیده بودم در خواب دیدم که با مرحوم آقای حاج میرزا مهدی بروجردی رضوان الله علیه در همان حجره - اما مقداری بزرگ تر - رو به قبله نشسته ایم ودو چراغ هم در حجره روشن است.
ناگهان یک آقای محترمی را دیدم که آمد ورو به ایشان کرد وگفت: حاج میرزا مهدی! حضرت رسول (صلّی الله علیه وآله) می فرماید: به شیخ عبد الکریم بگو: مضطرب نباش که بر اثر گریه های امام زمان، وجوه، متوجه حوزه قم شد.
من از خواب، بیدار شدم، جریان خوابم را برای آقای حاج شیخ عبد الکریم نگفتم، لیکن برای مرحوم آقای حاج میرزا هدایت الله وحید گلپایگانی نقل کردم.
چندی بعد دوباره بعضی نزد من آمدند که در مورد گفتن شهریه آن سید ورسیدگی به وضع خانواده اش اقدامی بشود ووضع آنان را به آقای حاج شیخ عبد الکریم برسانم. من قضیه را با آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی در میان گذاشتم. ایشان گفت: بیا با هم به حضور آقا حاج شیخ عبد الکریم برویم.
با هم به منزل آقا رفتیم. از اتفاق وقتی رسیدیم که آقا می خواست از بیرونی به اندرون برود. ما را که دید فرمود: کاری داشتید که این جا آمدید؟ من گفتم: وضع خانواده فلان آقا که برای تبلیغ رفته، خوب نیست، شهریه او را می خواستم که به خانواده اش برسانیم.
ایشان رو به آقای بافقی کرد وفرمود: شهریه او را بپردازید. آنگاه رو به من کرده، فرمود:
خواب شما هم به ما رسید واز رؤیاهای صادقه است ووجوهی برای ما رسیده است(۴۴۹).
آقای عالم!
آیت الله شهید محمد صدر از استاد بزرگوار خود، آیت الله سید محمّد باقر صدر، وایشان از استاد عالی قدر خویش حضرت آیت الله العظمی خوئی وایشان از یکی از مؤمنان مورد اطمینان ودارای دیانت وتقوایی بی اندازه نقل می کند:
این شخص بعد از ظهر یکی از روزها در مسجد کوفه در امتداد دیوار مسجد راه می رفت. در جلو ایوان مسجد فرشی گسترده وروی فرش شخص بزرگواری خوابیده ودر کنارش شخص دیگری نشسته بود. وی گوید: از وجود آن دو شخص تعجّب کرده واز آن شخص که نشسته بود، پرسیدم: این کیست؟ پاسخ داد: آقای عالم. وی گوید: من این پاسخ را کوچک دانسته وفکر کردم که مقصود این است که او آقای عالم (دانشمند) است؛ زیرا عوام الناس در آن محل، عالم را عالم (به فتح لام) تلفّظ می کنند.
آن گاه این شخص رفت، وضو گرفته ودر محراب مسجد کوفه مشغول نماز مغرب وعشاء وخواندن نافله شد، تا خسته شد وخوابش گرفت وبه پشت افتاده وخوابید. وقتی از خواب بیدار شد، دید تمام مسجد روشن ونورانی شده است. می گوید: آن قدر روشن شده بود که می توانستم خطوط قرآنی را که آن طرف مسجد بر دیوار نوشته شده بود بخوانم. گمان کردم که فجر طالع شده وخورشید درآمده، بلکه چیزی هم از روز گذشته ومن بیشتر از اندازه خوابیده ام. رفتم وضو بگیرم. در روی سکوی وسط مسجد، عدّه ای به نماز ایستاده وآن «سید العالم» (آقای جهان) پیش نماز آنها بود، ومردم زیادی از ملیت های گوناگون به او اقتداء کرده ودر بین آنها آن شخصی که در آن عصر روز قبل او را در کنار آن آقا دیده بودم، وجود داشت، او نیز در بین جمعیت بود. از وجود این عدّه زیاد به شگفت آمدم. سپس وضو گرفته وبه جماعت پیوستم ودو رکعت نماز صبح را با آنها خواندم. بعد که نماز تمام شد، آن شخص مورد نظر از جا حرکت کرده ورفت جلوی پیش نماز واز او درباره من پرسید که: آیا این شخص را هم با خود ببریم؟ وی پاسخ داد: نه! هرگز! او هنوز دو آزمایش در پیش دارد که باید آن دو را بگذراند.
ناگهان آن جمعیت ناپدید شده ومسجد را تاریکی فراگرفت ودیدم که هنوز صبح نرسیده واندکی به طلوع فجر مانده است(۴۵۰).
شهید محمد صدر پس از ذکر این داستان می افزاید: این داستان چندین مسأله را برای ما روشن می کند که مهمترین مسأله این است که این جمعیتی که حضرت دور خود جمع کرده واز گوشه وکنار دنیا گرد خود حاضر ساخته، بعد از آنکه از آزمایش های الهی موفق وسرافراز بیرون آمده اند، توانسته اند با حضرت همکاری ومشارکت داشته باشند، لکن این شخص با تمام موقعیت وتقوایی که دارد، هنوز به آن مرحله نرسیده که بتواند جزء یاران وهمکاران حضرت باشد ولذا حضرت او را در کارهای خود شرکت نداده واو را با خود نبردند. وچه بسا این شخص حضرت را تا پایان برنامه نشناخته بود.
این داستان مطابق مطلبی است که قبلا بیان شد که کسانی که مورد اطمینان باشند، حضرت از آنها محجوب نبوده ونسبت به آنها غایب وپنهان نمی باشد، گرچه ما بر این مسأله نتوانیم پی ببریم(۴۵۱).
سلطان آسمان (یولی دختری از چین)
«یولی» دختر کوچکی که به دنبال سلطان آسمان می گردد در چین که یک کشور لائیک است رشد وتحصیل می کند. او از کودکی در خفا بنابر فطرتش به دنبال سلطان آسمان گشته ولی به دلیل شرایط حاکم بر کشور ونبود کتاب های مناسب یا منابع کافی به هدف نمی رسد.
یولی در خاطراتش می گوید: هیچ واژه ای برای تعریف خدا نداشتم. به همین دلیل وقتی یک دوست مسیحی او را می بیند واز خدا برایش سخن می گوید، او واژه خدا را با سلطان خیالی دوران کودکیش منطبق می بیند وبه مسیحیت گرایش نشان داده وبه امید اینکه سلطان آسمان همین خداست، مسیحی می شود. دوست مسیحی هم او را به کلیسا معرفی می کند وچون صدای خوشی دارد ضمن اجرای موسیقی کلیسا، کر هم می خواند.
چهار سال قبل همان دوست مسیحی از او می خواهد که برای اجرای مراسمی به کلیسا برود، «یولی» موافقت می کند وشب موعود، تاکسی اشتباها او را به جای کلیسا در مقابل یک مسجد پیاده می کند «یولی» را سیل جمعیت رهبری می کند ودر حین حرکت «سلام علیکم» را به او می آموزند.
ابتدا کمی متعجب است ولی به سرعت حیرت جایش را با احساس قشنگی عوض می کند به حدی که «یولی» همراه با زنان پوشیده شده در لباس سفید، حرکات آنها را تقلید می کند. خودش می گوید: «نمی دانستم نماز می خوانم ولی از کارهایی که انجام دادم، لذّت بردم واحساس شادی عجیبی پیدا کردم.»
«یولی» تحت تأثیر معنویت محیط قرار می گیرد، انس جدیدی در تکمیل احساس خدا جویش به وجود آمده که وجودش را می لرزاند امّا زبان نمی داند. هیچ نمی داند!
تا پاسی از شب با بارش برف سنگین «شیانگ» همراه می شود در حالی که چشم هایش اشک بار است. از آن شب رغبتی به رفتن کلیسا واجرای مراسم ندارد. دلش آن حرکات موزون وریتمیک را می خواهد، اکنون جستجویش معنویت خاصی یافته، هرگاه دلش می گیرد مانند زنان سفیدپوش در مسجد مسلمانان ملحفه ای به سر می کشد وهمان کارها را تکرار می کند وعجیب اینکه آرامش بر وجودش مستولی می شود. دعا می کند خدایا! اگر تو هستی لطفا نشانه ای به من نشان بده تا باورت داشته باشم.
تقریبا یک سال چنین می گذرد. دوست مسیحی با اینکه از او دل گیر است ولی خواهش می کند که با هم به سفری بروند.
یولی می پذیرد وشب میان راه در منزل فردی بیتوته می کنند و«یولی» بر تاقچه آن خانه کتابی را به زبان چینی می یابد. شب را تا صبح با این کتاب می گذراند وانس با آن وادارش می کند که کتاب را از صاحبخانه طلب کند. کتاب را برمی دارد وچون جان شیرین آن را در بغل می گیرد، صاحبخانه به او می گوید که این کتاب قرآن وقانون دین اسلام است؛ وآنچه از خدا واصول اسلام می داند برای «یولی» بازمی گوید.
«یولی» که امروز مسلمان شده ونام «سمیه» اولین زن شهید اسلام را بر خود نهاده در این باره می گوید:
از خواندن قرآن به شوق آمده بودم، شک نداشتم که این کسی که در کتاب حضور دارد خود اوست، از ته دل با خدا حرف زدم وخواستم که راهنماییم کند وکاری کند که او را بهتر بشناسم. حالا به جستجوی زیبایی واقعی بودم، دلم می خواست راهی برای کسب شناخت عمیق تر بیابم. با آنچه که در قرآن خواندم متوجه شدم که او مرا دوست دارد وانتخابم کرده تا هدایتم کند. این حالت مدتی طول کشید، ویک شب سرد زمستانی نماز واقعی اقامه کردم در قرآن خوانده بودم: ﴿أَقِمِ اَلصَّلاةَ لِذِکرِی﴾؛ نماز را برای یاد کردن من بخوانید. قبلا نماز خواندن مسلمانان را دیده بودم، اما مهر وچادر نداشتم نیمه شب بود، هم اتاقی من زن سالخورده چینی که استاد ریاضی دانشگاه بود، خوابیده بود. هوا خیلی سرد بود وامکان اینکه روی زمین نماز بگزارم وجود نداشت، بنابراین روی تختم نشستم وبه رازونیاز با خداوند پرداختم. به جز خدا هیچ چیز مورد توجه ام نبود. از صدای من وتختم پیرزن از خواب پرید وپرسید چه کار می کنی؟ مجبور شدم دین پنهان شده ام را آشکار کنم واز فردا مورد تمسخر استادان قرار گرفتم ودیگر آن احترامی را که ناشی از استعداد اخلاق و... خودم بود در بین اساتید ودانشجویان نداشتم. از متلک ها وانتقادها هراسی به دل راه ندادم، به مسجد رفتم، گفتم بنویسید که من مسلمانم، می خواهم شناسنامه داشته باشم. دوست داشتم مطالعه کنم واطلاعاتم را عمیق تر کنم.
بنابراین به سفارت ایران - که قبلا همان خانمی که قرآن را به من داد گفته بود برای مسلمان شدن به آنجا برو - رفتم.
کتاب «انقلاب نور» را خوانده بودم. رهبر ایران امام خمینی (ره) را می شناختم و... با این هدف به سفارت رفتم که در ایران دین ام را تکمیل کنم ویک مسلمان شیعه آمر به امر وفرمان خدا باشم.
وقتی برای خرید بلیت رفتم کمی ترسیده ونگران بودم. مرتب به خداوند می گفتم: دارم یک ریسک بزرگ می کنم، در کشور خودم آدم مفیدی هستم واین تغییر زندگی را نمی دانم چه بلایی به سرم می آورد. غمگین بودم. امروز بلیت می خرم فردا در فرودگاه ایران چه چیزی در انتظارم است. بالاخره بلیت خریدم وموقع برگشتن به هتل با مردی برخورد کردم، او از گذشته من واینکه دلم می جوشد سخن گفت، تعجب کردم وپرسیدم شما از کجا می دانید؟ او گفت: به مستمند کمک بکن، آن مرد بعد از دوران بچگی تا آن روز مرا یک به یک بازگو کرد وحرف های آن مرد مرا به شدت شگفت زده کرد، حتی گفت تو در کودکی به دور از چشم خانواده همیشه به آسمان نگاه می کردی ومی گفتی که ای کسی که سلطان آسمان ها هستی می خواهم با تو آشنا شوم، این جمله ای را که آن مرد از دوران کودکی ام گفت هیچ کس نمی دانست واو سرنوشتم را سخت ولی روشن تصویر کرد.
بعد هم گفت: من برای هدایت مردم آمدم، تا گناه نکنند.
گفتم شما چه کار بزرگی دارید؟ لطفا آدرس به من بدهید که با شما تماس بگیرم، او گفت که: آدرس ندارم.
- می خواهم شما را باز هم ببینم.
- نمی توانی، اما من به یاری ات می آیم.
- در راه ایران چه اتفاقی می افتد؟
- مشکل بزرگی ایجاد می شود ولی تحمل داشته باش از مشکلات نترس این مسایل برای تو روشنایی دارد.
- چه مشکلی؟
- او رفت.

* * *

- با احکام وقوانین اسلام آشنا شده اید؟
- بله، دانشگاه برای دانشجویان برون مرزی از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند. به کلاس معارف، شناخت دین، احکام و... می روم. قرآن می خوانم وتفسیر را در کلاس استاد گوش می کنم. هرچه بیشتر در مورد ائمه اطهار (علیهم السلام) مطالعه می کنم وائمه را می شناسم به خداوند نزدیکتر می شوم. وقتی در ایران در مورد امام زمان وعلائم ظهور وعلائم ظاهری امام زمان شنیدم، دیدم مشخصات همانند مشخصات آن مردی است که در پکن دیدم.
آن گاه فهمیدم آن مردی که دیدم آقا امام زمان بوده اند وایشان راه را برای مسلمان شدنم هموار کردند. امیدوارم که بار دیگر با ایشان ملاقات داشته باشم.
- به چین برمی گردید؟
- تابستان خیال دارم سفری به چین داشته باشم. حرف هایی دارم برای مردم کشورم ولی زود برمی گردم زیرا تصمیم دارم که رشته تحصیلی ام را تا سطح دکترا ادامه بدهم در همین رابطه ایمانم را قوی کنم وبه شناخت بیشتری برسم تا قادر باشم به انواع سؤالات مردم کشورم پاسخ بدهم.
«یولی» دختر شیانگی حدود دو سال است که از چین به ایران آمده است او اکنون با نام «سمیه یولی» در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مشغول تحصیل است وتصمیم دارد در آینده یک مبلّغ قوی اسلامی در کشور بزرگ چین باشد. او را فطرت خداجو وستایش کننده اش به این کشور اسلامی آورده است امید که زندگی او الگوی دینداری برای جوانان سراسر جهان به ویژه کشور اسلامیمان باشد(۴۵۲).
تشرف علی بن ابراهیم مهزیار (۴۵۳)
شیخ الطائفه در کتاب «الغیبة» به اسناد خودش از حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان صنعانی روایتی نموده که گفت: بر علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی وارد شدم واز بازماندگان امام حسن عسکری (علیه السلام) سؤال کردم.
علی بن مهزیار گفت: برادر! مطلب بزرگی را پرسیدی من بیست مرتبه به حج بیت الله مشرف گشته ام در تمام این سفرها قصدم دیدن امام زمان (علیه السلام) بود. ولی در این بیست سفر راه به جایی نبردم تا آنکه شبی در بستر خود خوابیده بودم دیدم کسی می گوید:
ای علی بن ابراهیم! خداوند به تو فرمان داده که امسال را نیز حج کنی. آن شب را هر طور بود به صبح آوردم وصبح را در کار خود می اندیشیدم وشب وروز مراقب موسم حج بودم، چون موسم حج فرا رسید کارم را رو به راه کرده وبه آهنگ حج به جانب مدینه رهسپار شدم. چون به سرزمین مدینه رسیدم از بازماندگان امام حسن عسکری (علیه السلام) جویا شدم، اثری از آنها نیافتم وخبری نگرفتم. در آنجا نیز پیوسته در این باره فکر می کردم تا آنکه به قصد مکه از مدینه خارج شدم.
پس به «جحفه» رسیدم ویک روز آنجا ماندم وبعد به سوی «غدیر» که در چهار میلی جحفه بود رهسپار گردیدم. وقتی به مسجد جحفه درآمدم نماز گزاردم؛ سپس صورت به خاک نهاده وبرای تشرّف به خدمت اولاد امام یازدهم دعا وتضرع به درگاه خداوند کوشیدم. آنگاه به سمت «عسفان» واز آنجا به مکه رفتم وچند روزی در آنجا مانده وبه طواف خانه خدا واعتکاف در مسجد الحرام پرداختم.
شبی در اثنای طواف، جوان زیبای خوش بویی را دیدم که به آرامی راه می رود ودر اطراف خانه طواف می کند. دلم متوجه او شد برخاستم وبه جانب او رفتم وتکانی به او دادم تا متوجه من شد.
پرسید: «از مردم کجایی؟»
گفتم: «از اهل عراقم».
پرسید: «کدام عراق؟»
گفتم: «اهواز».
پرسید: «خصیب (یا خضیب) را می شناسی؟»
گفتم: «خدا او را رحمت کند داعی حق را اجابت کرد».
گفت: «خدا او را رحمت فرماید که شب ها را بیدار بود وبسیار به درگاه خداوند می نالید واشکش پیوسته جاری بود».
آنگاه پرسید: «علی بن ابراهیم مهزیار را می شناسی؟»
گفتم: «علی بن ابراهیم من هستم».
گفت: «ای ابو الحسن! خدا تو را نگه دارد. علامتی را که میان تو وامام حسن عسکری بود چه کردی؟»
گفتم: «اینک نزد من است».
گفت: «آن را بیرون بیاور».
پس من دست در جیب بردم وآن را درآوردم. موقعی که آن را دید نتوانست خودداری کند ودیدگانش پر از اشک شد وزارزار گریست به طوری که لباس هایش از سیلاب اشک تر گشت.
آنگاه فرمود: «ای پسر مهزیار! خداوند به تو اذن می دهد. به جایی که رحل اقامت افکنده ای برو وصبر کن تا شب ظلمانی لباس خود را بپوشد وتاریکی آن، مردم را فرا گیرد. سپس برو به جانب شعب بنی عامر که در آنجا مرا خواهی دید.»
پس من به منزل خود رفتم. چون احساس کردم وقت فرارسیده آنچه با خود داشتم سر وصورت دادم وشتر خود را پیش کشیدم وجهاز آن را محکم بستم ولوازم خود را بار کردم وسوار شدم وبه سرعت راندم تا به شعب بنی عامر رسیدم. دیدم همان جوان ایستاده وصدا می زند: «ای ابو الحسن! بیا نزد من.»
چون نزدیک وی رسیدم او ابتدا سلام نمود وفرمود: «ای برادر! با ما راه بیا.» با هم به ره افتادیم وگفت گو می کردیم تا آنکه کوه های عرفات را پشت سر گذاشته وبه طرف کوه های منی رفتیم. وقتی از آنجا نیز گذشته به میان کوه های طائف رسیدیم، صبح کاذب دمید. در آنجا به من دستور داد که پیاده شوم. گفت: «فرودآی ونماز شب بخوان.» بعد از نماز شب دستور داد که نماز وتر بخوانم من هم نماز وتر را خواندم واین فایده ای بود که از وی کسب کردم.
سپس امر فرمود که سجده کنم وتعقیب بخوانم.
آن گاه نمازش را تمام کرد وسوار شد وبه من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم وبا وی حرکت نمودم تا آنکه قلعه کوه طائف پیدا شد.
پرسید: «آیا چیزی می بینی؟»
گفتم: «آری تل ریگی می بینم که خیمه بر بالای آن است ونور از داخل آن تتق می کشد». چون آن را دیدم خوشحال گشتم.
گفت: «آرزو وامید تو در آنجاست.» آن گاه گفت: «برادر با من بیا.» ومی رفت ومن هم از همان راه می رفتم تا از بلندی کوه پایین آمدیم.
سپس گفت: «پیاده شو که در اینجا سرکشان ذلیل، وجباران خاضع می گردند.»
آن گاه گفت: «مهار شتر را رها کن».
گفتم: «به دست کی بدهم؟»
گفت: «این جا حرم قائم آل محمّد (عج) است. کسی جز افراد با ایمان بدین جا راه نمی یابد وهیچ کس جز مؤمن از اینجا بیرون نمی رود».
پس من مهار شتر را رها کردم وبا او رفتم تا نزدیک چادر رسیدم. او نخست به درون چادر رفت وبه من دستور داد که در بیرون چادر توقف کنم تا او برگردد.
سپس گفت: «داخل شو که در اینجا جز سلامتی چیزی نیست.»
پس من داخل چادر شدم وآن حضرت را دیدم که نشسته، قدش مانند شاخه بان ویا چوبه درخت ریحان. وپارچه ای بر روی لباس پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش انداخته است. اندامش در لطافت گندمگون ومانند گل بابونه ورنگ مبارکش در سرخی همچون گل ارغوانی است، وقطراتی از عرق مثل شبنم بر آن نشسته است ولی در عین حال چندان سرخ نبود. جوانی ذی جود، پاکیزه وپاک سرشت بود که نه بسیار بلند ونه بسیار کوتاه بود؛ بلکه متوسط القامه، سر مبارکش گرد، پیشانیش گشاده، ابروانش بلند وکمانی، بینیش کشیده ومیان برآمده، صورتش کم گوشت، برگونه راستش خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده بود.
هنگامی که حضرتش را دیدم سلام نمودم وجوابی از سلام خود بهتر شنیدم. سپس مرا مخاطب ساخت واحوال مردم عراق را پرسید.
عرض کردم: «آقا چرا شما از ما دور وآمدنتان به طول انجامیده است؟»
فرمود: «پسر مهزیار، پدرم ابو محمّد (علیه السلام) از من پیمان گرفت که مجاور قومی نباشم که خداوند بر آنها غضب نموده ودر دنیا وآخرت مورد نفرت ومستحق عذاب دردناک هستند. وامر فرمود که: جز در کوه های سخت وبیابانهای هموار نمانم. به خدا قسم مولای شما امام حسن عسکری (علیه السلام) خود رسم تقیه پیش گرفت ومرا نیز امر به تقیه فرمود.
واکنون من در تقیه بسر می برم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد وقیام کنم.»
عرض کردم: «آقا چه وقت قیام می فرمایی؟»
فرمود: «موقعی که راه حج را به روی شما بستند وخورشید وماه در یک جا جمع شوند ونجوم وستارگان در اطراف آن به گردش درآمدند.»
عرض کردم: «یابن رسول الله! این کی خواهد بود؟»
فرمود: «در سال چه وچه، دابة الارض در بین صفا ومروه قیام کند در حالی که عصای موسی وانگشتر سلیمان با او باشد ومردم را به سوی محشر سوق دهد.»
علی بن مهزیار افزود که: «چند روز در خدمت حضرت ماندم وبعد از آنکه به منتهای آرزوی خود رسیدم رخصت گرفته به طرف منزلم برگشتم. به خدا قسم از مکه وکوفه آمدم در حالی که غلامی خدمتکار همراه داشتم»(۴۵۴).
تشرّف آیت الله شیخ حسن علی نخودکی
حدود ده سال قبل، روزی منزل یکی از وعاظ معروف شهر مشهد به ناهار دعوت شدم.
دو نفر دیگر هم آن جا مهمان بودند؛ یکی از تجّار محترم ومتدین مشهد ودیگری مردی عالم وروحانی.
میزبان - آن واعظ محترم - به آن عالم بزرگ گفت: مجلس خالی از اغیار است ومن کسی را دعوت نکرده ام تا بتوانم حدّ اعلای استفاده را از محضر مبارکتان ببرم وآقای تولاّئی وحاجی... هم از خود هستند ومحرم سرّند.
سپس گفت: شغل ما وعظ برای مردم است واعتقادات مردم بستگی به گفتار ما دارد.
بنابراین، ما وعاظ اهل منبر خودمان باید به آن چه می گوییم یقین داشته باشیم. بنابراین، با کمال صراحت از حضرت عالی سؤال می کنم، آیا خود جنابعالی حضرت بقیة الله (علیه السلام) را زیارت کرده اید یا نه؟ وآیا مرحوم میرزا مهدی اصفهانی (رحمه الله) آن حضرت را زیارت کرده بودند یا نه؟
آن مرد عالم که در معرض چنین سؤالی قرار گرفت، در جواب گفت: امّا من فقط می توانم عرض کنم که آن حضرت مرا پاسبان گله ورمه خود قرار داده اند تا از گوسفندانشان حفاظت کنم وجز این مطلب چیز دیگری ندارم ونمی توانم بگویم.
وامّا مرحوم آقا میرزا مهدی را چه عرض کنم - مثبت یا منفی مطلبی نگفتند - ولی چون شما می خواهید از باب «لیطمئن قلبی» در این موضوع اطلاعی داشته باشید، به عنوان امانت الهی می گویم که: مرحوم حاج شیخ حسنعلی (رحمه الله) دو مرتبه حضور حضرت شرفیاب شده است وشرفیابی ایشان را از قول خود مرحوم حاج شیخ نقل کردند.
آن مرد عالم گفت: مرحوم حاج شیخ می فرمودند: من وقتی مقدّمات کارم تمام شد وبایستی از آن به بعد به وسیله دعا به رفع حوائج مردم می پرداختم، دانستم که شرط اوّل تأثیر دعا، خوردن غذای کاملا حلال است وتهیه چنین غذایی که صددرصد مورد اطمینان باشد محال است وتنها یک راه دارد وآن این است که از دست مبارک ولی وقت (امام زمان (علیه السلام)) سرمایه ای گرفته شود؛ زیرا آن حضرت به تملیک الهی مالک واقعی همه چیز است.
لذا یک سال تمام به عبادت وریاضت پرداختم ودرخواست من این بود که شرفیاب حضور آن حضرت شوم وسرمایه ای از آن حضرت بگیرم.
پس از یک سال، شبی به من الهام شد که فردا در بازار خربزه فروشان اصفهان اجازه ملاقات داده شد. در اصفهان بازارچه ای بود که تمام دکان های اطراف آن خربزه فروشی بود وبعضی هم که دکان نداشتند، خربزه را قطعه قطعه می کردند ودر طبقی می گذاشتند وخرده فروشی می کردند.
فردای آن شب پس از غسل کردن ولباس تمیز پوشیدن، با حالت ادب روانه بازار شدم.
وقتی داخل بازار شدم از یک طرف حرکت می کردم واشخاص را زیرنظر می گرفتم. ناگاه دیدم آن درّ یگانه عالم امکان در کنار یکی از این کسبه فقیر که طبق خربزه فروشی دارد، نزول اجلال فرموده است.
مؤدّب جلو رفتم وسلام عرض کردم، جواب فرمودند وبا نگاه چشم فرمودند: منظور چیست؟ عرض کردم: استدعای سرمایه ای دارم.
آن حضرت چندک (پول خرد آن زمان) خواستند به من عنایت کنند.
من عرض کردم: برای سرمایه می خواهم! از پرداخت آن خودداری فرمودند ومرا مرخص کردند.
وقتی به حال طبیعی آمدم فهمیدم تصرّف خود آن حضرت بود که من چنین سخنی بگویم ومعلوم می شود هنوز قابل نیستم. لذا یک سال دیگر به عبادت وریاضت به منظور رسیدن به مقصود مشغول شدم.
پس از آن روز گاهی به دیدن آن مرد عامی خربزه فروش می رفتم وگاهی به او کمک می کردم.
روزی از او پرسیدم: آن آقا که فلان روز این جا نشسته بودند که هستند؟
گفت: او را نمی شناسم، مرد بسیار خوبی است. گاه گاهی این جا می آید وکنار من می نشیند وبا من دوست شده وبعضی از اوقات که وضع مالی من خوب نیست به من کمک می کند.
سال دوّم تمام شد، باز به من اجازه ملاقات در همان محل عنایت فرمودند: این دفعه آدرس را می دانستم، مستقیما به کنار طبق آن مرد رفتم وحضرتش روی کرسی کوچکی نزول اجلال فرموده بودند. سلام عرض کردم، جواب مرحمت فرمودند: وباز همان چندک را مرحمت فرمودند ومن گرفته سپاسگذاری کردم ومرخص شدم.
با آن چندک مقداری پایه مهر خریدم ودر کیسه ای ریختم وچون فن مهر کنی را بلد بودم، هر وقت به غذای حلال مطمئن دست نمی یافتم، کنار باز می نشستم وچند عدد مهر برای مشتری ها می کندم، البته به قدر حدّاقل ما یقنع.
واز آن کیسه که در جیبم بود، پایه مهر برمی داشتم بدون آن که به شماره آنها توجّه کنم.
سال های سال کار من موقع اضطرار استفاده از آن پایه مهرها بود وتمام نمی شد ودر حقیقت در سر سفره احسان آن بزرگوار مهمان بودم(۴۵۵).
تشرّف شیخ حسن عراقی
یکی از علمای اهل سنّت - که اهل سیر وسلوک نیز بوده - شیخ حسن عراقی است که مرد پهلوانی بوده وصد وسی سال عمر کرده وخود عراقی داستانش را برای شیخ عبد الوهاب چنین نقل کرده:
من اوّل جوانی بسیار زیبارو بودم وبه همین خاطر افراد نابابی رفقای من بودند وروزهای جمعه به تفریح وگردش می رفتیم وهمه در یک سنّ وسال بین ١٧ و١٨ سال بودیم.
روزی از روزها که بیرون شهر رفته بودیم وسرگرم بازی ولهوولعب بودیم، یک مرتبه مطلبی که به دلم القا شد ودر این فکر رفتم که راستی ما به خاطر همین کارها به دنیا آمده ایم؟ بازی ولهوولعب وخوردن ومستی و...

ای خوش آن جلوه که ناگاه رسد * * * ناگهان بر دل آگاه رسد

یک مرتبه تکانی خورده وگفتم: «ما خلقنا لهذا»، برای این کارهای حیوانی ما نیامده ایم.
از رفقا فاصله گرفته وبه سوی شهر برگشتم. هرچه رفقا صدایم کردند که کجا می روی؟ آقا حسن برگرد، توجّه نکردم، وچون اصرار کردند گفتم: من برای همیشه از شما کناره گرفته ورفتم.
حال دیگری پیدا کردم که وصفش را نمی توانم بگویم. تصادفا چون روز جمعه بود.
برخورد کردم به یکی از مساجد بزرگ (مسجد جامع) نماز جمعه بود وجمعیت زیادی تجمع کرده بودند.
خطیب بالای منبر ومشغول خطبه بود ومن جذب آن محفل شدم. به مناسبت، خطیب سخن از حضرت مهدی (علیه السلام)، واوصاف آن حضرت را بیان می کرد.
(باید توجه داشت که اعتقاد به وجود حضرت مهدی (علیه السلام) منحصر به ما شیعیان نیست، وسنی ها نیز معتقدند وروایات زیادی را علماء اهل سنت از پیغمبر (صلّی الله علیه وآله) راجع به حضرتش نوشته اند. اختلاف شیعه با بعضی از اهل تسنن بیشتر سر دو موضوع است: اوّل آن که آنها می گویند: حضرت مهدی (علیه السلام) فرزند امام حسن (علیه السلام) است، وما می گوییم فرزند امام حسین (علیه السلام). ودوّم این که آنها می گویند حضرت مهدی (علیه السلام) در آخر الزمان متولد می شود وما می گوییم حضرتش متولد شده ودر غیبت به سر می برد. لکن بسیاری از فضلای اهل سنّت در مورد حضرت مهدی (علیه السلام) با شیعه هم عقیده اند).
به هر حال سخن آن خطیب درباره حضرت مهدی (علیه السلام) دل مرا زیرورو کرد ومحبّت عجیبی در دلم پیدا شد. وبا خود می گفتم: ای کاش من حضرتش را می دیدم. کم کم از محبت به عشق یعنی (محبت مفرط) رسیدم ودر خواب وبیداری ونشست وبرخاستم به یاد او بودم وبه آرزوی دیدارش به سر می بردم ودر این مسیر افتادم.
شبی بعد از نماز مغرب در مسجد نشسته ودر عالم حال بودم، در سیر دلدار ودر حال یار بودم، ناگاه از پشت سر دستی به شانه ام خورد ومرا صدا زد فرمود: حسن.
گفتم: بله.
فرمود: که را می طلبی؟
گفتم: مهدی (علیه السلام) را.
فرمود: منم مهدی برخیز.

گفت پیغمبر که چون کوبی دری * * * عاقبت زآن در برون آید سری
شب ظلمانی به صبح وصال رسید * * * بیا با هم به منزل برویم

حضرتش از جلو ومن از دنبال سرش تا این که به درب منزل رسیدیم. درب را باز
کردم، وارد شدیم به خانه ونشست فرمود: حسن پشت سر بنشین نه جلو من، شروع کرد با من سخن گفتن، وآتش دلم را خاموش کردن وسوز فراق را به ساز وصالش التیام دادن.
سپس فرمود: برخیز ودنبال سر من نماز بخوان. تا صبح پانصد رکعت نماز خواند ومن هم به متابعت حضرتش خواندم، علاوه بر نماز دعاهایی خواندند ومن هم خواندم.
فردا شب وفردا شب واوراد واذکاری به من تعلیم فرمودند. هفت شب در خانه من با من بود وهر شب پانصد رکعت نماز می خواند ومن هم می خواندم، دعاهای زیادی به من تعلیم فرمود.
روزی از حضرتش پرسیدم: عمر شریفتان چقدر است؟
فرمود: پانصد وچند سال.
(در کتاب آمده است: بین پانصد وششصد سال، چون حسن عراقی در سنه نهصد از هجرت بوده.)
پس از این مدتی که با حضرتش بودم خطاب به من فرمود: حسن، می خواهم بروم.
گفتم: کجا می روی؟ مرا هم با خود ببر.
فرمود: نه، حسن این برنامه ای که با تو داشتم در تمام این مدت با احدی نداشتم (که یک هفته در خانه او بمانم) سپس بعد از این تو، به احدی نیاز نداری وبه همین دستورها از نماز ودعا واوراد واذکار که به تو داده ام تا آخر عمل عمل کن.
من شروع کردم به گریه والتماس کردن که مرا هم با خود ببر، وحضرت می فرمود:
مصلحت نیست وامر به ماندن نمود.
قابل توجه این که این داستانی است از قول یک عالم به ظاهر سنی که برای عالم سنّی دیگر بیان کرده وآن هم برای همگان نقل کرده است(۴۵۶).
شب مسابقه
... دلم بدجوری شور می زد. می ترسیدم دکترها اجازه ندهند در مسابقه شرکت کنم. آن وقت خیلی بد می شد. باید با سرشکستگی به کشورم بازمی گشتم. منتظر بودم تا ببینم دکتر چه می گوید، خیلی ناامیدانه نگاهم می کرد. ابروهایش به هم ریخته بود وچشم هایش به کندی به این طرف وآن طرف نگاه می کرد. لب هایش را شبیه هلال کرد وروی هم فشار داد وطولی نکشید که هلال لب هایش تبدیل به ماه شب های نهم ودهم شد وگفت:
«بهتر است به خودت فشار نیاوری...»
نگذاشتم بقیه حرفش را بزند، با نگرانی گفتم:
«اما دکتر! من فردا باید در مسابقه شرکت کنم. خودت که می دانی کجاییم؛ انگلستان.
دوست ندارم توی کشور کفر شکست بخورم. من باید قهرمانی سال های قبل را تمدید کنم، من...»
این بار دکتر نگذاشت حرفم را بزنم وگفت:
«گفتم که، بهتر است به خودت فشار نیاوری، سلامتی ات مهم تر است.» با این حرف ها درد دست هایم چند برابر شد. دلم می خواست فریاد بزنم وگریه کنم. کاش لااقل دلداریم داده بود. آن وقت شاید به خودم تلقین می کردم، وکمی حالم بهتر می شد. حسابی گیج شده بودم. به همه چیزهای اطرافم، حتی آنهایی که به درد مداوا نمی خوردند، نگاه می کردم تا ببینم می شود با آنها مداوا شوم یا نه. چیزی که بتواند دلداریم دهد... شاید هم کسی که بتواند دلداری دهد چیزی در دلم شکست، دیگر فقط دستم نبود که درد داشت تمام وجودم در انحصار درد بود...
امشب شب مسابقه است خدایا در این دیار غربت چه کسی را پیدا کنم تا دلدارم باشد؟
از که بخواهم درمان دردم شود؟
که را بخوانم تا دستم را بگیرد؟
ای خدا! خدای بزرگ! رحیم! رئوف! قوی! عزیز! تو که می دانی از دست بنده تنهایت کاری برنمی آید.
خدایا! مرا ببین، ببین که رنجور وبی چاره افتاده ام، ببین که سرگردانم خودت به فریادم برس. در اوج ناامیدی یکی از تکه های شکسته دلم افتاد وطنینی افکند. فکر کنم روی سنگفرش امید افتاد. یاد حرف مولایم حجة بن الحسن (علیه السلام) افتادم که فرموده است:
«ما شما را فراموش نمی کنیم».
نمی دانم لبخندی عجول از کجا آمد وروی لب هایم دوید. انگارنه انگار مسابقه وزنه برداری داشتم. مثل کسی که می خواهد مسابقه دو بدهد، دویدم تا وضو بگیرم. در حالی که هنوز دست وصورتم خیس بود، به نماز ایستادم ونماز آقایم را خواندم. هوای چشم هایم حسابی ابری بود ورعد فریادم وبرق عشقم، اجازه ندادند باران از این هوای ابری فرو نریزد.
چه قدر فریادها سخاوتمندند. گفتم:
«آقا جان! خودت کمکم کن. آقا! تو که دوست نداری سنگ غم، شیشه دلم را بخراشد؟
تو که دوست نداری، آرزوهایم کفی شوند برای زینت آب؟
تو که دوست نداری...»
خیلی حرف ها توی دلم بود، ولی نمی توانستم بر زبان بیاورمشان.
گفتم:
«آقا! تو که می دانی توی دلم چه می گذرد، تو که می دانی دلم در هوایت بی تاب است، با دست مهربانت، دستم را بگیر...»
گریه امانم نداد، شاید هم به دادم رسید...
استوارتر از قبل وامیدوارتر به سوی میدان مسابقه قدم برداشتم، پشت وزنه که ایستادم هنوز درد، رهایم نکرده بود. به دستانم اعتماد نداشتم، ولی به مولایم چرا؛ وزنه را که خواستم بلند کنم نامش را بر زبان آوردم...
آیا این دست های من است؟
این دست های من است که سالم تر ونیرومندتر از همیشه شده است؟
... وزنه را بر روی سینه آوردم...
آن چه به گوشم می رسید وچشم هایم می دید، تمسخر کسانی بود که اطرافم بودند ومن سرنوشتم را در سرنوشت موسی ویارانش دیدم که از نیل گذشتند، اما فرعونیانی که اگر چه موسی (علیه السلام) ویارانش را تمسخر کردند، ولی سرانجام نه تنها در دریایی که از آب است، بلکه در دریای تغافل خویش غرق خواهند شد. وباز نام آقا را بر زبان آوردم ووزنه را تا بالای سر بردم. در آن لحظات شوق انگیز عشق، قوّت دست هایم به نیروی سبز، بیکرانه شد ودریای ملتهب چشمانم آرام گرفت وامواج نجیبش، در افقی دوردست تر از دیده همگان خورشید سبز را ثنا می گفت.

* * *

... درفش میهنم، در اوج، تاب برمی داشت. دو رقیب انگلیسی وآمریکایی در سمت راست وچپم قرار داشتند ومن نه فقط در مسابقه، بلکه در انتخاب دلدار هم اول شدم.
دلدارم خوب دلداری کرده بود...

* * *

می خواهم مدال طلایم را تقدیم کنم به مسجد مقدس صاحب الزمان (علیه السلام) چراکه خودم را مدیون صاحب این مسجد می دانم ومی دانم روزی خواهد رسید که علم اسلام، در دست امام (علیه السلام) تمامی قله های جهان را خواهد آراست(۴۵۷).
امکان رؤیت (۴۵۸)
سؤال: آیا امام (علیه السلام) را در عصر غیبت می شود دید. با این که در حدیث، نفی شده است؟
جواب: مقتضای غیبت وبنای غیبت، بر این است که دیده نشود، وگرنه، غیبت نمی کرد، ولی نه این که باید دیده نشود یا ممکن نیست که دیده شود.
حدیثی که در نفی مشاهده است، همان حدیث توقیع است که برای علی بن محمّد سمری صادر شد. مفاد آن چنان که گذشت، آن است که «ظهور نخواهد بود مگر با صیحه آسمانی وخروج سفیانی»، نه این که رؤیت نخواهد بود. فرمود: «هر کس ادعای مشاهده کند قبل از این دو، پس او کذاب است»(۴۵۹)؛ یعنی، ادعای این مشاهده کند، یعنی «مشاهده ظهور».
مؤید، این که حضرت صادق (علیه السلام) به مفضل فرمود: «نمی بیند او را چشمی در وقت ظهور او، مگر این که همه چشم ها، او را خواهد دید. پس هر کس بگوید برای شما، غیر این را؛ تکذیب کنید او را»(۴۶۰).
پس منافاتی ندارد با امکان رؤیت از جهت اقتضای مصلحت، احیانا واتّفاقا. بعلاوه، در مقابل آن نیز دلیل قطعی است بر امکان رؤیت. آن [دلیل قطعی]، تواتر اجمالی است که موجب قطعی ویقینی است و[تواتر اجمالی] از کثرت ادعای اشخاص صالح [به دست می آید].
بعلاوه، ادعای ایشان نیز به منزله حدیث است؛ صلاح بسیاری از ایشان، از حیث تقوا وورع ووثوق واطمینان، کمتر از راویان احادیث نیست. پس اخبار ایشان نیز حدیثی است معارض با آن حدیث. پس اگر مفاد حدیث نفی رؤیت، چنان نباشد که گفته شد، چاره نیست جز حمل بر آن معنا.
سؤال: راه توسل چیست؟
جواب: اصل امکان تشرّف به خدمت آن حضرت به نصّ خاصّی ثابت نشده، جز به همان تواتر اجمالی که از ادّعای صالحان به دست آمده است، چه رسد به این که راه معینی برای او باشد.
آن چه در افواه گفته می شود از چله ها وختم ها واذکار یا در کتبی دیده می شود که اهلیت تألیف ندارند، همه اش، تخرّص به غیب وساختگی است، واصلی ندارد.
بلی، آن چه می توان در وسیله تشرّف گفت، وهمان هم عمده چیزی است که وسیله وصول اشخاصی است که این فیض نصیب آنان شده، جدّ وجهد است؛ زیرا، «من جدّ وجد»؛ هر کس جدّیت کند، می یابد.
امّا جدّیت را در ضمن چه عملی باید کرد یا چه عملی، بهترین اسباب توفیق می شود، میزان معلومی ندارد، وهر کس در این باره چیزی بگوید، به رأی خود گفته، در برابر خدا ورسول وامام زمان (ع) باید پاسخ دهد.
آری، این خود ساختن ها واین خودگویی ها واین بی پروایی ها، موجب چند توهّم بی جا وعقیده بی اصل در میان عوام گشته وبسا هم لوازم ناپسندانه بدی ایجاد می کند، لهذا ناگزیرم که یک یک این ها را بررسی کنم.
عقیده های بی اصل عوامانه
اوّل: این که می گویند: «هر کس شیعه پاک خالص باشد ومرد خدا واهل ورع وتقوا باشد، به خدمت آن حضرت می رسد واگر نرسید، پس در او چیزی است یا در ایمان وخلوص او شبهه ای است.». در این امر، به قدری غلو دارند، حتّی این که می گویند: «تو برو خود را صاف کن، امام، خودش به نزد تو می آید» وحتّی این که می گویند: «مرد خدا وبنده صالح وجود ندارد والاّ باید خدمت امام (ع) برسد.»!
دوم: عدّه ای دیگر می گویند: «آن کسی که نایب امام (ع) یعنی مرجع تقلید است، باید خدمت امام برسد ومسلّما، رابطه ای سرّی هم با امام دارد واگر نباشد، او مرجع حقیقی نیست!»
سوم: معتقدند که اعمالی هست از قبیل ختوم وچلّه ها وغیره که هر کس آن ها را عمل کند، به خدمت برسد وازاین رو، در صدد وجست وجو برمی آیند وبه هر کس می رسند می پرسند: «چه عملی باید کرد ویا چه عملی مجرّب است یا مجرّب تر است که اسباب توفیق تشرّف می شود؟»
بعضی، حسن ظن مخصوص به اشخاص سر به تو دارند. پس به هر سوراخی سر می کنند تا به قول خودشان، اشخاص وارسته ودرویش مسلک وصوفی مآب را پیدا می کنند وبا نهایت خشوع به ایشان می گویند: «حضرت آقا! یکی از آن ختم های مجرّب یا عملی که در نظر مبارک بسیار قوی وآزموده است، تمنّا می کنم به چاکر مرحمت فرمایید تا خدمت امام برسم؟!»
نوعا، آن شخص هم، یا مثل خودشان جاهل است، وناچار، به جهل خود، یک چیزی می گوید از آنانی که شنیده یا در کتاب شخص بی تحقیقی دیده، ویا این که مرد شیادی است واز جهل این بیچاره، سوء استفاده می کند ومدّت ها او را در سنگلاخ ریاضت وچله نشینی می افکند وعاقبت هم، آن بدبخت، به جایی نمی رسد.
چهارم: معتقدند که بزرگ ترین فضل ورتبه، همین است که انسان به خدمت امام (ع) برسد وهر کس به خدمت رسید، از همه کس، برتر وبالاتر است، اگرچه جاهل باشد! پس اگر جاهل باشد وبه خدمت امام (ع) رسیده باشد، از هر عالمی بالاتر ومحترم تر است!
از این جهت، اشخاصی را که در ایشان این گمان ببرند، فوق العاده احترام می کنند ودر حضور او تأدب شدید به خرج می دهند وفرمان او را با جان ودل می برند وبا اخلاص به او خدمت می کنند ورسیدگی های بی دریغ به او دارند!
ای کاش این عمل ها، مخصوص کسی بود که به راستی وبه طور یقین، تشرّف حاصل کرده بود تا لااقل هدر نرود، لکن متأسّفانه، در اصل موضوع هم بر یقین نیستند، بلکه چیزی از آن طرف نفهمیده وتحقیقی نکرده، به مظنّه وگمان خود یا تقلید مانند خود، اتّکا می کنند، بلکه نوعا، دوروبر همان اشخاص تودار سر به تو می چرخند واز بس که حسن ظن دارند، می گویند: «این شخص، نباید خدمت امام نرسیده باشد!»
ازاین رو، شیادان، بسیار شده اند ودکان شان، داغ، وزندگانی شان، بسیار مرفّه [گشته است]. اگر طرف، جاهل بیچاره ای باشد وبی غرض وبی نظر هم باشد، در اثر این احترامات زیاده بر حدّ، خود را می بازد. اگر در اوّل نظری نداشت واز خود ادعایی نداشت، بلکه مریدان درباره او خیال بی جا کرده بودند، بالأخره، در آخر، نظر پیدا می کند وصاحب ادعا می شود، بلکه اگر در واقع هم خبری بوده وتشرّفی هم حاصل کرده، باز این بالابردن های مردم، ایجاد کبر ونخوت وخودبینی وعجب در وی می کند، عاقبت، خود را شخصی می گمارد وبا اهل علم وعلما مخالفت می کند ودکانی در مقابل باز می کند، نظیر ابلیس که واقعا، به کشف رسید وچیزها هم دید وبی نظر هم بود، امّا بالا بردن ملائکه او را، سبب آن کبر وعجب شد که برای آدم سر فرود نیاورد.
این ها عقائد عوامانه خود ساخته بی اصل وبی مدرک است که عوام بیچاره را متحیر وسرگردان می کند، راه پا برای شیادان باز می کند، ساده لوح را به طمع خام می افکند، مدّتی به جست وجو وادار می کند، سپس مدّتی، این اعمال را از چلّه وختم، انجام می دهد، بعد هم به مقصود نمی رسد، در ایمانش سست می گردد ودر تشکیک می افتد، بلکه بسا می شود که مرتد شده ومنکر همه چیز می شود ومی گوید: «حرف های دیگرشان هم مثل این است!» او، کی می فهمد که عملی کرده بی اصل وبی مدرک، پس به نتیجه نرسیده؟!
عزیز من! بنای اصلی، بر غیبت است، نه بر رؤیت، امّا دیدن، ممکن است، ولی به شرط اقتضای مصلحت. آن هم امرش به دست امام (ع) است، نه به خواسته من وتو! خود را خسته مکن، پی این وآن مرو، درخواست ختم وچله مکن که هرچه بگویند، بی اصل است واز خود گفته اند! کسانی که رسیده اند، به این ختم ها وچله ها نرسیده اند!
بلی، بعضی از روی خلوص، عملی کرده اند ومدّتی ادامه داده اند وبسیار جدّیت کرده اند از روی رجا وامید، بدون این که نظر ختمی داشته باشند یا چله حساب کنند وچون به سادگی خود، جدّیت بسیار کرده اند، عاقبت، برق لطف، جستن کرده وشامل حال ایشان شده، بعدا، دیگران، آن را ختم کرده وچله قرار داده اند. بدیهی است که اگر به این صورت درآید، هرگز به مقصود نرسد؛ زیرا که به صورت بدعت درآمده است؛ [زیرا]، او، این عمل را مقیدا به این نظر می کند که این، مؤثّر است در مقصود، وچهل روز خصوصیتی دارد در مراد، با این که نصّی به وی نرسیده، عمل را بدون گفته شرع وخود سرانه کرده واعتقاد بی جا وبی اصلی، داشته است. او، فرق دارد با آن که همان عمل را به نحو رجا وامید وبدون اعتقاد به مدخلیت عدد یا علیت، عمل کرده است.
مانند این که یک نفری، احیانا، به مسجد سهله، در شب های چهارشنبه، برای انجام دادن عمل مخصوصی که در شب چهارشنبه رسیده، رفته، به امید این که شاید به ملاقات مشرّف شود. چند گاهی این رنج را به خود داده تا این که بالاخره، نائل شده وچون او، از این راه به مقصود رسیده، دیگران نیز به طمع افتاده اند! کم کم، آن را به صورت چلّه در آورده اند، کم کم، شهرت یافته که «هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله برود، امام را خواهد دید»، کم کم، عمل مجرّب خوانده شده، کم کم، بعضی غیر محقّق، تحقیق علمی برایش کرده که «عدد چهل، خصوصیتی دارد: موسی، چهل روز میقاتش بود؛ خمیر آدم چهل روز مخمر بود؛...!»
هرچه در دنیا، چهل بوده، جمع کرده، عوام بیچاره، به خیالش، واقعا، تحقیق علمی کرده، غافل از این که صدها وهزارها [از این]چهل تاها، چه ربطی دارد به موضوع که اگر این عمل چهل روز تکرار یابد، به خدمت امام زمان خواهد رسید؟! آخر، چه کسی این را گفته واز چه امامی رسیده است؟!
آری؛ به وسیله عمل ها وجدیت ها، با صفای باطن ونیت پاک وعمل پاک، می شود به خدمت امام (ع) رسید، به شرط این که به عمل مخصوص، اعتقاد خصوصیت نداشته باشد که این عمل مجرّب است؛ زیرا که تجربه، در این باب، راه ندارد. هر کس اگر رسیده، از راهی رسیده است. عمل بخصوصی، از شرع نرسیده است.
[فردی، شاید برسد]به شرط این که نظر علیت به آن نداشته باشد، یعنی، عمل خود را علّت بداند که تخلّف در وی نخواهد بود زیرا که عمل ها وجدّیت ها، مقتضی است، علّت نیست تا بعدا مصلحت امام چه اقتضا کند، بلکه باید صرفا به قصد رجا باشد وبه شرط این که اعمالش مطابق دستور شرع باشد، صلاح وتقوایش پسند باشد، نه مثل رفتن مسجد سهله که هر رجّاله ای به راه می افتد، جمعیت انبوهی، هر شب چهارشنبه می روند از کسانی که نماز یومیه خود را نمی دانند!
اگر بنا بود که امام (ع) برای هر کس ظاهر شود، پس غیبت چه معنا ومفهومی خواهد داشت ودیگر غیبت از که خواهد بود؟ مگر بگویی، غیبت از کسانی است که به مسجد سهله نمی روند یا فلان چله ویا فلان ختم را نمی گیرند!
وبه شرط این که پابند به «چهل» و«عدد چهل» یا هر عدد مخصوصی نباشد، بلکه این قدر از عمل دنبال کند تا به مقصود برسد.
وبه شرط این که اهل عجب نباشد واو را عجب فرا نگیرد وکبر بر یاران خود نفروشد.
آری، با چنین شرایطی، ممکن است توفیق شاملش شود، امّا ملازمه ندارد وممکن است هم به مقصود نرسد. هیچ ملازمه ای در کار نیست.
همچنین، صلاح وتقوا وورع ومرد خدا بودن، ملازمه ندارد که به خدمت امام (ع) برسد، یا مرجع تقلید بودن، ملازمه ندارد. چه بسیار از علمای بزرگ اهل زهد وورع که به این فیض نائل نشدند: شیخ مفید وشیخ صدوق با این که در زمان غیبت صغرا بودند که امر تا حدّی سهل تر بود، به زیارت نائل نشدند، اصحاب آن حضرت، سیصد وسیزده تن - که شبهه در خلوص وایمان وعمل ایشان نمی رود - تا آن ساعت که در مکه جمع می شوند، امام را ندیده اند وبه خدمتش نرسیده اند. پس چنین نیست که هر کس مرد خدا باشد، باید به خدمتش برسد. پس غیبت یعنی چه؟
وهمچنین ملازمه نیست که هر کس به خدمت آن حضرت برسد، افضل وبرتر از همه باشد، حتّی از مجتهد مسلّم.
علی بن ابراهیم مهزیار یا اشخاصی که نظیر او هستند، بهتر وبرتر از مانند شیخ صدوق وشیخ مفید وسید مرتضی وشیخ طوسی وشیخ کلینی نیستند که این توفیق شامل ایشان نشد، وگرنه، از خود به یادگار می گذاشتند، هم چنان که نام دیگران را ثبت وضبط کردند، تشرّف خود را نیز یاد می کردند، بلکه این جدّیت ها، بیش تر از جهّال است.
علما، از مقام علمی که دارند، نظر به توقیع شریف که از آن حضرت بر دست حسین بن روح صادر شده، از جدّیت وطلب خودداری می کنند ودر وظایف علمی خود می کوشند وامر را به نظر مبارک خود آن حضرت ومصلحت دید او موکول می کنند که اگر صلاح باشد، از دیدارش دریغ نمی فرماید وگرنه، جدّیت کردن چه سود، با این که از آن توقیع، کراهت آن حضرت را از طلب وجدّیت، استظهار می کنند؟! [آن] توقیع این است:
احمد بن حسن بن ابی صالح خجندی، مدّتی در جست وجو وطلب برآمد ودر شهرها گردش می کرد وجدّیت واصرار داشت که به ملاقات آن حضرت مشرّف شود.
عاقبت، نامه ای نوشت به آن حضرت به وسیله شیخ ابو القاسم حسین بن روح. مضمون نامه این است:
دل من، شیفته جمال تو گشته وهمواره، در فحص وطلب می کوشم. تمنّا دارم جوابی مرحمت فرمایید که قلب من ساکن شود ودستوری در این باره فرمایید.
در جواب، چنین توقیع فرمود:
«من بحث فقد طلب، ومن طلب فقد ذلّ، ومن ذلّ فقد أشاط، ومن أشاط فقد أشرک»(۴۶۱)؛
هر کس بحث کند، به طلب افتد، وهر کس طلب کند، به ذلت افتد، وهر کس به ذلت افتد، به غضب دچار شود یا به مهلکه افتد، وهر کس غضب کند، پس شرک آورده است(۴۶۲).
چون این جواب آمد، قلب او، ساکن شد ودست از طلب کشید وبه وطن خود بازگشت.
تشرف شیخ مرتضی انصاری
عالم ربانی آقا میرزا حسن آشتیانی (قدّس سرّه) - که از جمله شاگردان فاضل شیخ انصاری (رحمه الله) است - فرمود: روزی با عده ای از طلاّب در خدمت شیخ انصاری (رحمه الله) به حرم حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) مشرّف شدیم. بعد از دخول به حرم مطهر، شخصی به ما برخورد وبه شیخ انصاری سلام کرد وبرای مصافحه وبوسیدن دست ایشان جلو آمد.
بعضی از همراهان برای معرّفی آن شخص به شیخ عرض کردند: ایشان نامش فلان است ودر علم جفر ورمل ماهر است وضمیر اشخاص را هم می گوید.
شیخ چون این مطلب را شنید، متبسّم شد، وبرای امتحان، به آن شخص فرمود: من چیزی در ضمیرم گذراندم؛ اگر می توانی بگو چیست. آن شخص بعد از کمی تأمّل، عرض کرد: تو در ذهن خود گذرانده ای که آیا حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را زیارت کرده ای یا نه.
وقتی شیخ انصاری (رحمه الله) این را شنید، حالت تعجّب در ایشان ظاهر گشت؛ اگرچه صریحا او را تصدیق نفرمود.
آن شخص عرض کرد: آیا ضمیر شما همین است که گفتم؟ شیخ ساکت شد وجوابی نفرمود. آن شخص اصرار کرد که درست گفتم یا نه؟ شیخ اقرار کرد وفرمود: خوب، بگو ببینم که دیده ام یا نه؟ آن شخص عرض کرد: آری، دو مرتبه به خدمت آن حضرت شرفیاب شده ای، یک مرتبه در سرداب مطهر وبار دوم در جای دیگر.
شیخ چون این سخن را از او شنید، مثل کسی که نخواهد این مطلب بیشتر از این ظاهر شود، به راه افتاد(۴۶۳).
جعفر نعلبند
نمی دانم چکار کنم، بروم یا نروم؟ این مرد یزدی همراه وهمسفر ودوست من شده است وحالا این گونه در بستر بیماری افتاده ومرضش شدّت یافته، انگار در حالت احتضار است! خدایا! چه کنم؟ اگر نروم، چگونه خودم را راضی کنم؟
پیش از این بیست وچهار بار توفیق زیارت آقا ابا عبد الله (علیه السلام) را پیدا کرده ام وزیارت عرفه را در کربلا خوانده ام. اگر امسال این توفیق از من سلب شود... نه! نه! باید هر طوری که شده خودم را به کربلا برسانم. ولی او را چه کنم؟ دوستم را تنها بگذارم؟ این مرد بیمار وغریب را؟...»؛ این اندیشه به سرعت از مغز استاد جعفر نعلبند اصفهانی گذشت. او سرانجام تصمیم خود را گرفت.
این بود که برای خداحافظی به بالین پیرمرد یزدی رفت. ناگهان اشک بر پهنه صورت زرد ونحیف پیرمرد، دوید. او خطاب به همسفرش، نعلبند اصفهانی، گفت: «گوش کن رفیق! من بیشتر از یک ساعت دیگر زنده نیستم! پس از مرگ من، این الاغ وهمه وسایل من، مال تو باشد. فقط از تو می خواهم به هر شکلی که شده مرا با همین الاغ به کرمانشاه ببری واز آنجا به کربلا منتقل کنی!» لحظاتی بعد مرد یزدی نگاه ملتمسانه دیگری به چهره دوستش انداخت وبه آرامی جان داد.
خواسته های مرد، در گوش استاد جعفر طنین انداز شد. او بلافاصله جسد همراهش را بر روی الاغ بست... امّا جنازه گاهی به این طرف وگاهی به آن طرف می افتاد. تنهایی نیز برایش وهم انگیز شده بود. لبانش را به ذکر صلوات طراوت بخشید، آن گاه سر به آسمان بلند کرد وگفت: «خدایا، کمکم کن». بعد هم با دلی شکسته وچشمانی اشکبار با خودش زمزمه کرد: «یا ابا عبد الله، با زائر شما چه کنم؟ نه می توانم او را رها کنم وبگذرم ونه بنا به خواسته خودش، جسد او را نزد تو بیاورم.»
در این هنگام، چشمش به دور دست خیره شد وبا خود گفت: «آیا درست می بینم؟».
آری، او درست می دید! چهار سوار بسویش پیش می آمدند. آنها نزدیک ونزدیکتر شدند.
یکی از آنان که از همه بزرگتر به نظر می رسید، پیش آمد وبه وی گفت: «استاد جعفر، با زائر جدّ ما چه می کنی؟». استاد جعفر با کمی مکث پاسخ داد: «قربانتان شوم، از دستش درمانده شده ام. می فرمایید چه کنم؟»
اکنون آن سه سوار دیگر هم که پیاده شده بودند، در برابرش بودند. در این وقت یکی از آنان، نیزه خود را در گودالی که آب آن خشکیده بود، فرو برد وبیرون آورد. استاد جعفر با شگفتی چشم هایش را می مالید وبعد جوشش آب را در گودال، بخوبی دید...
جنازه غسل داده شد واستاد جعفر همراه با آن چهار نفر، بر جنازه پیرمرد نماز خواند.
آن گاه آنان جنازه را محکم روی الاغ بستند وناگهان ناپدید شدند! استاد جعفر هم راهش را گرفت وپیش رفت. او یکباره به خود آمد ودید که از قافله های قبلی سبقت گرفته.
اندکی بعد هم به کربلا رسید. عدّه ای اطرافش را گرفته، ماجرای او را پرسیده، از او خواستند که علّت زود رسیدنش را بیان کند. او هم آن چه را که بر وی گذشته بود، بازگو کرد...
سرانجام روز عرفه فرا رسید واستاد جعفر نعلبند اصفهانی به حرم مشرّف شد، امّا اتّفاق عجیبی برایش پیش آمد. او با شگفتی تمام، مردم را به شکل حیواناتی مانند گرگ وسگ وخوک و... می دید وفقط بعضی ها را به صورت انسان مشاهده می کرد. تعجّبی آمیخته با نوعی وحشت، سراسر وجودش را برگرفت.
تمام آن روز مردم را به همین گونه می دید، ولی روز بعد که به حرم رفت، همچنان مردم را به شکل خودشان مشاهده می کرد. از همان جا تصمیم گرفت که دیگر در روز عرفه مشرّف نشود! هنگامی که وی این ماجرا را برای دیگران باز می گفت، بدگویی وسرزنش نثارش می کردند، به همین جهت تصمیم گرفت که دیگر با کسی در این مقوله سخن نگوید.
یک شب که استاد جعفر مشغول خوردن شام بود، صدای در بلند شد. وقتی در را باز کرد، شخصی که پشت در بود، پیام داد که آقا تو را طلبیده اند! استاد جعفر به همراه آن شخص روانه مسجد جامع شد ودید که حضرت صاحب الأمر (علیه السلام) روی منبر بلندی نشسته اند وجمعیت در مسجد موج می زد.
استاد جعفر، زیر لب زمزمه کرد: «اوه! از میان این جمعیت، چگونه می توان به خدمت ایشان رسید؟». در این هنگام، آقا به وی فرمودند: «جعفر، جلوتر بیا!» واستاد جعفر شگفت زده ومبهوت پیش رفت. آن گاه امام (علیه السلام) به وی فرمودند: «چرا آن چه را که در راه کربلا دیده ای، برای مردم نقل نمی کنی؟». او گفت: نقل می کردم آقا، از بس که بدگویی می کردند، دست از گفتن کشیدم!».
آقا فرمودند: «تو کاری به حرف مردم نداشته باش. آنچه را که دیده ای، بیان کن تا همه مردم بفهمند که به زائر جدّمان، حضرت سید الشّهداء (علیه السلام) چقدر لطف ومحبّت داریم!...»(۴۶۴).

فهرست منابع ومآخذ

آیت بصیرت (زندگی نامه آیت الله حاج آقا رضا بهاء الدینی)، سید حسن شفیعی، بی نا،۱۳۷۶ ه‍. ش.
اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، شیخ حرّ عاملی، بی نا، بی تا.
ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، حسین گنجی، قم، نشر بقیة الله (عج)،١٣٨١ ه‍. ش.
اسوه پارسایان (زندگی نامه آیت الله میرزا علی احمدی میانجی)، صادق حسن زاده، قم، انتشارات آل علی (علیه السلام)،١٣٧٩ ه‍. ش.
اشکهای امام زمان (عج)، سالم جعفری، انتشارات محمد وآل محمد (صلّی الله علیه وآله)،١٣٨٢ ه‍. ش.
الاحتجاج، علامه ابو منصور طبرسی، تحقیق: ابراهیم بهادری ومحمد هادی به، قم، انتشارات اسوه،١۴١٣ ه‍. ق.
الاصول من الکافی، ثقة الاسلام کلینی، بیروت، دار صعب ودار التعارف،١۴٠١ ه‍. ق.
الحق المبین فی معرفة المعصومین، بحوث مستفاده من محاضرات المرجع الدینی الوحید الخراسانی مدظله، علی الکورانی، بیروت، دارالسیرة ۱۴۲۳ ه‍. ق.
الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب (عج)، شیخ علی یزدی حائری، قم، مکتبة الرضی،۱۴۰۴ ه‍. ق.
العبقری الحسان (فی احوال مولانا صاحب الزمان (عج))، شیخ علی اکبر نهاوندی (ره)، تهران، انتشارات کتابفروشی دبستان، بی تا.
الغیبة، ابن ابی زینب نعمانی، تحقیق: فارس حسّون، قم، نور الهدی،۱۴۲۲ ه‍. ق.
الغیبة، ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، مؤسسة المعارف الاسلامیة،۱۴۱۷ ه‍. ق.
المختار من کلمات الامام المهدی (علیه السلام)، الشیخ محمد الغروی، (٣ جلد) بی تا،۱۴۱۴ ه‍. ق.
امام زمان (علیه السلام) وشهدا، سالم جعفری، انتشارات محمد وآل محمد (صلّی الله علیه وآله)،١٣٨١ ه‍. ش.
امام مهدی (علیه السلام) از ولادت تا ظهور، آیت الله سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه وتحقیق: علی کرمی وسید محمد حسینی، قم، نشر الهادی،١٣٧٨ ه‍. ش.
انتظارات امام زمان (عج)، سید مهدی شمس الدین، قم، مؤسسه توسعه فرهنگ قرآنی،١٣٨٠ ه‍. ش.
انوار المشعشعین (فی ذکر شرافة قم والقمیین)، شیخ محمد علی بن حسین نائینی اردستانی کچوئی قمی، تحقیق: محمد رضا انصاری قمی، قم، کتابخانه حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی،١٣٨١ ه‍. ش.
با محرمان راز، آیت الله حاج سید محمد موسوی جزایری (ره)، قم، دار الکتاب جزایری،١٣٧٣ ه‍. ش.
بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، موسسة الوفا، بیروت،۱۴۰۳ ه‍.
برکات حضرت ولی عصر (علیه السلام)، (خلاصه العبقری الحسان نوشته حاج شیخ علی اکبر نهاوندی)، سید جواد معلم، مشهد، انتشارات منتظران ظهور،١٣٧٩ ه‍. ش.
برکات سرزمین وحی، محمدی ری شهری، مشعر،١٣٨٠ ه‍. ش.
پابه پای آفتاب، امیر رضا ستوده، تهران، نشر پنجره،۱۳۷۵ ه‍. ش.
پادشه خوبان، سید عباس موسوی مطلق، قم، انتشارات سماء،١٣٧٩ ه‍. ش.
تاریخ الغیبة الکبری، سید محمد صدر، بیروت، دار التعارف للمطبوعات،١۴١٢ ه‍. ق.
تاریخ عصر غیبت، پورسیدآقایی ودیگران، قم، انتشارات حضور،١٣٧٩ ه‍. ش.
تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ترجمه: دکتر سید حسن افتخارزاده، تهران، نیک معارف،١٣٧١ ه‍. ش.
تحف العقول عن آل الرسول (صلّی الله علیه وآله)، ابن شعبه حرّانی، تحقیق: علی اکبر غفاری، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۷ ه‍. ق.
تشرف به محضر مهدی موعود امام زمان (علیه السلام)، عباس شبگاهی شبستری، تهران، انتشارات حروفیه، ١٣٧٩ ه‍. ش.
تشرف یافتگان (از مجموعه شمیم عرش، دفتر اول)، پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی (علیه السلام)، قم، دفتر نشر کریمه (علیها السلام)،١٣٧٨ ه‍. ش.
تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی وهمکاران، تهران، دار الکتب الاسلامیه،١٣٧٣ ه‍. ش.
توجهات ولی عصر (علیه السلام) به علما ومراجع، عبد الرحمن باقی زاده بابلی، انتشارات لاهیجی،١٣٧٩ ه‍. ش.
چهل نامه به امام زمان (علیه السلام)، حسن گنجی فرد، مشهد، مؤسسه حضرت بقیة الله الاعظم (علیه السلام)،١٣٨٠ ه‍. ش.
حضرت بقیة الله (عج) و٩٢ تن از نجات یافتگان، عباس راسخی نجفی، قم، انتشارات محلاتی (مفید)، ١٣٧١ ه‍. ش.
دار السلام (در احوالات حضرت مهدی (عج))، علامه شیخ محمود عراقی میثمی، تحقیق: سید ابو الحسن حسینی، ایران نگین،١٣٨٠ ه‍. ش.
داستانهای شگفت انگیز از مسجد مقدس جمکران، حیدر قنبری قزوینی، برگ شقایق،١٣٨١ ه‍. ش.
در انتظار ققنوس، سید ثامر هاشم العمیدی، ترجمه وتحقیق: مهدی علیزاده، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی وپژوهشی امام خمینی (ره)،١٣٧٩ ه‍. ش.
در ساحل انتظار، سید مهدی شمس الدین، قم، انتشارات قدس،١٣٧۵ ه‍. ش.

در محضر لاهوتیان (زندگی نامه حاج شیخ جعفر مجتهدی)، محمد علی مجاهدی (پروانه)، تهران، مؤسسه انتشاراتی لاهوت، چاپ چهارم،١٣٨٢ ه‍. ش.
دلائل الامامة، ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم طبری، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه، موسسة البعثه، قم، ١۴١٣ ه‍. ق.
دیدار یار، علی کرمی، قم، نشر حاذق، (۴ مجلد)١٣٧٧ ه‍. ش.
راه وصال، سید رضا حسینی مطلق، قم، پارسایان،١٣٧٩ ه‍. ش.
روزگار رهایی، کامل سلیمان، ترجمه: علی اکبر مهدی پور، تهران، نشر آفاق،۱۳۷۶ ه‍. ش.
سقا خود تشنه دیدار، طهورا حیدری، انتشارات مسجد مقدس جمکران،١٣٧٨ ه‍. ش.
سیری در آفاق (زندگینامه حضرت آیت الله العظمی بهاء الدینی (قدّس سرّه))، حسین حیدری کاشانی، بی نا، چاپ اول ١٣٧٨.
سیمای آفتاب، دکتر حبیب الله طاهری، قم، نشر مشهور،١٣٧٨ ه‍. ش
شیفتگان حضرت مهدی (عج)، احمد قاضی زاهدی، (٣ مجلد)، قم، نشر حاذق، چاپ هفتم،١٣٧٩ ش.
صحیفة المهدی (عج)، جواد قیومی اصفهانی، قم، انتشارات جامعه مدرسین،١٣٧٧ ه‍. ش.
عریضه نویسی، سید صادق سید نژاد، انتشارات مسجد مقدس جمکران،١٣٧٩ ه‍. ش.
عقد الدرر، یوسف بن یحیی المقدسی الشافعی، تحقیق: عبد الفتاح محمد الحلو، انتشارات نصایح،۱۴۱۶ ه‍. ق.
عنایات حضرت مهدی (عج) به علما وطلاب، محمد رضا باقی اصفهانی، انتشارات نصایح،١٣٧٩ ه‍. ش.
فصلنامه انتظار، قم، مرکز تخصصی مهدویت.
قطره ای از دریا، زین العابدین دست داده، امیر،١٣٧٩ ه‍. ش.
کرامات الصالحین، محمد شریف رازی، قم، نشر حاذق، چاپ سوم،١٣٨٠.
کرامات المهدی (عج)، مسجد مقدس جمکران،١٣٧٩ ه‍. ش.
کرامات امام خمینی (ره)، اسماعیل محمدی، قم، انتشارات نبوغ،١٣٧٨ ه‍. ش.
کلمة الامام المهدی (عج)، شهید سید حسن شیرازی، بیروت، مؤسسة الوفا،۱۴۰۳ ه‍. ق.
کمال الدین وتمام النعمة، شیخ صدوق، قم، انتشارات جامعه مدرسین،۱۴۱۶ ه‍. ق.
کیمیای محبت (یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط)، محمدی ری شهری، قم، دار الحدیث، چاپ نهم،١٣٨١. ش.
لاله ای از ملکوت (زندگی نامه حاج شیخ جعفر مجتهدی)، حمید سفیدآبیان، لاهوت،۱۴۲۲ ه‍. ق.
مجالس حضرت مهدی (عج)، محمد رضا باقی اصفهانی، انتشارات نصایح،١٣٧٩ ه‍. ش.
مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی، ترجمه: مهدی الهی قمشه ای، خط شیخ عباس مصباح زاده، انتشارات تکثیر،١٣٧٨ ه‍. ش.
مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام)) (ترجمه فارسی)، آیت الله سید محمد تقی موسوی اصفهانی، ترجمه: سید مهدی حائری قزوینی، قم، ایران نگین،١٣٨١ ه‍. ش.
ملاقات با امام زمان (علیه السلام)، سید حسن ابطحی، نشر بطحاء،١٣٨٠ ه‍. ش.
ملاقات با امام عصر (علیه السلام)، سید جعفر رفیعی، قم، مؤسسه یاران قائم،١٣٧٨ ه‍. ش.
ملاقات با طاووس بهشتی حضرت مهدی (عج)، رحمت الله ابراهیمی، قم، مؤسسه انتشارات مشهور، ١٣٨١ ه‍. ش.
ملاقات جوانان با صاحب الزمان (عج)، عبد الرضا خرّمی، قم، مهدی یار،١٣٨١ ه‍. ش.
منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر، لطف الله صافی گلپایگانی، قم، مؤسسة السیدة المعصومة (علیها السلام)،۱۴۱۹ ه‍. ق.
منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، قم، انتشارات هجرت،١٣٧٨ ه‍. ش.
مهدی منتظر (عج)، آیت الله محمد جواد خراسانی، تحقیق وتعلیق: سید جواد میرشفیعی خوانساری، قم، بنیاد پژوهش های علمی - فرهنگی نور الاصفیاء، چاپ یازدهم،١٣٨٠ ش.
مهدی موعود (علیه السلام)، علامه محمد باقر مجلسی، ترجمه: حسن بن محمد ولی ارومیه ای (ره)، انتشارات مسجد مقدس جمکران،١٣٨١ ه‍. ش.
مهر محبوب، سید حسین حسینی، تهران، نشر آفاق،١٣٧٩ ه‍. ش.
ناصح صالح (زندگی نامه آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی)، غلامرضا گلی زواره، قم، انتشارات حضور، ١٣٧٨ ه‍. ش.
نجم الثاقب، ثقة المحدثین حاج میرزا حسین طبرسی نوری، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ چهارم، ١٣٨٠ ه‍. ش.
نماز وعبادت امام زمان (علیه السلام)، عباس عزیزی، انتشارات صلاة،١٣٨٠ ه‍. ش.
نمایشگاه آب، آیینه، آفتاب، مؤسسه آموزشی - پژوهشی امام خمینی، معاونت فرهنگی - تربیتی، قم،١٣٨١ ه‍. ش.
نوائب الدهور فی علائم الظهور، سید حسن میرجهانی، تهران، کتابخانه صدر،١٣٧٩ ه‍. ش.
وسائل الشیعة، شیخ حرّ عاملی، بیروت، دار احیاء التراث العربی،١٣٩١ ه‍. ق.

پاورقی:

-----------------

(۱) مفاتیح الجنان، زیارت آل یاسین. (سلام بر تو ای... رحمت فراگیر).
(۲) اصول کافی، ج ١، ص ۵٢٨. (و تکمیل می کنم آن را به فرزندش (م ح م د) به عنوان رحمتی برای همه جهانیان).
(۳) بحار الأنوار، ج ۵٣، ص ١١. (... همانا رحمت پروردگارتان همه چیز را فراگرفته ومن آن رحمت بیکران الهی هستم...).
(۴) دعای ندبه. (بار پروردگارا! بر ما رأفت ورحمت ودعا ونیکی او (حضرت مهدی «عج») را عنایت فرما).
(۵) روزگار رهایی، ج ١، ص ١٢٩ به نقل از الزام الناصب، ص ١٠.
(۶) اثبات الهداة، ج ٧، ص ٧۵. امام باقر (علیه السلام) فرمود: «حضرت مهدی (علیه السلام) از همه شما، مردمان را بیشتر پناه می دهد واز همه شما علمش افزون تر ورحمت ولطفش از همه فراگیرتر است».
(۷) عقد الدرر، ص ٢٠۴. رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «... واو (حضرت مهدی (علیه السلام)) از همه حسبش بزرگتر ومقامش گرامی تر وبه مردم مهربان تر است».
(۸) بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٧٩. (اگر این گونه نبود که ما دوستدار اصلاح کار شما هستیم وبه شما نظر لطف ورحمت داریم، از توجه والتفات به شما [به دلیل کارهای ناپسندتان] احتراز می کردیم.
(۹) «الامام؛ الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والامّ البرة بالولد الصغیر ومفزع العباد فی الداهیة النآد».؛ امام، همدلی همراه، پدری دلسوز، برادری همزاد، مادری مهربان نسبت به فرزند خردسال وپناه مردم در حوادث هولناک است. (اصول کافی، ج ١، ص ٢٠٠؛ تحف العقول، ص ٣٢۴)
(۱۰) إن رحمة ربّکم وسعت کلّ شیء وأنا تلک الرحمة. (بحار الأنوار، ج ۵٣، ص ١١)
(۱۱) برای نقد وبررسی اینگونه روایات، ر. ک: فصلنامه انتظار، ج ٧، ص ٣۵۵، مقاله (درنگی در روایات قتل های آغازین دولت مهدی (علیه السلام))، نجم الدین طبسی.
(۱۲) برای آگاهی از اضطرار به حجت وامام ودلایل آن ر. ک: ضمائم، ص ١٩١(اضطرار به امام).
(۱۳) ر. ک: ضمائم، ص ٢٠٣(معرفت ومحبت به امام).
(۱۴) لازم به ذکر است که جلوه های محبت امام زمان (علیه السلام) دو بعد دارد. برخی «تکوینی» است وبرخی «شخصیتی». آنچه که اینجا از آن گفت وگو می شود بعد «شخصیتی» آن بزرگوار است. امّا جلوه ها وبرکات تکوینی حضرت هم چون وابستگی حیات عالم وانسانها به آن وجود مقدس «بیمنه رزق الوری وبوجوده ثبتت الارض والسماء» (دعای عدیله)، «این السبب المتصل بین الارض والسماء» (دعای ندبه) واینکه امام مجرای فیض الهی است وبر ما حق حدوث وحق بقاء دارد، را باید در جای دیگری گفت وگو کرد. به عبارت دیگر نفس وجود حضرت ولی عصر (عج) وحضور آن امام همام در نشأة دنیا، جدای از هرگونه اقدام وفعالیتی، دارای آثاری است که با عنوان بعد تکوینی از آن یاد می شود. اما برخی دیگر از آثار وبرکات امام، برخاسته از شخصیت امام وبزرگواری وکرامت وشرافت ومحبت آن حضرت است. برای آگاهی از برکات وجودی وبعد تکوینی حضرت ودلائل نقلی وعقلی آن، می توان به کتاب های زیر مراجعه کرد: کافی، ج ١، ص ١٧٩؛ کمال الدین، ج ١، ص ٢۵٨؛ التوحید، صدوق، ص ١۶٧؛ احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ٢٧٨؛ بحار الانوار، ج ۵١، ص ١١٣. شرح توحید صدوق، قاضی سعید محمد بن محمد مفید قمی، تصحیح دکتر نجفقلی حبیبی، ج ١، ص ۵١٨ - ۵٢۴ وج ٢ ص ٧٨١ - ٧٨٨؛ جامع الاسرار ومنبع الانوار، سید حیدر آملی، اصل اول وقاعده دوم اصل سوم؛ مصباح الهدایة الی الخلافة والولایة، امام خمینی (ره)، مصباح ٢٣ و٣۴ و۴١ از مشکاة اولی ومطلع ٢ از مصباح دوم از مشکاة ثانیه؛ التعلیقة علی الفوائد الرضویة، امام خمینی، ص ١٠٩ و١١٠؛ نهج الولایة، حسن زاده آملی، ص ٢٠؛ انسان کامل در نهج البلاغه، حسن زاده آملی، ابواب اول تا ششم؛ شرح مقدمه قیصری، سید جلال الدین آشتیانی، ص ٨٨٧ - ٩۴١؛ مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، شیخ محمد لاهیجی، تحقیق کیوان سمیعی، ص ٣١٣ - ٣۴١؛ رساله خلافت کبری، آقا محمد رضا قمشه ای معروف به حکیم صهبا، ص ۶۴ - ١٠۶. (اسامی کتاب ها به نقل از «در انتظار ققنوس» ص ١٣ و١۴).
(۱۵) ر. ک: آیه ١٠۵ از سوره توبه وروایات ذیل آن.
(۱۶) حاج آقا فخر، از صالحانی بود که چند سال پیش، در قم، از دار دنیا رحلت کرد. ر. ک: تشرف یافتگان، ص ١٧، پاورقی.
(۱۷) سیری در آفاق (زندگی نامه حضرت آیت الله العظمی بهاء الدینی، ص ٣٧۴).
(۱۸) نامه به شیخ مفید.
(۱۹) نجم الثاقب، ص ۶١٢، حکایت ٧٣(علامه بحر العلوم). برای آگاهی از همه داستان ر. ک: ضمائم، ص ٢١٣(تشرف علامه سید بحر العلوم).
(۲۰) تفسیر نمونه، ج ٢٧، ص ١٨۶.
(۲۱) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۵٩٧(نامه حضرت به شیخ مفید)؛ نجم الثاقب، ص ۵۶٢، حکایت ۵٠. برای آگاهی از همه نامه ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۲۲) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۶٠٠(نامه حضرت به شیخ مفید)؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٧۵؛ نجم الثاقب، ص ۵۶٧، حکایت ۵١. برای آگاهی از همه نامه ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۲۳) نجم الثاقب، ص ۴٨۴، حکایت ٣١(حاج علی بغدادی)؛ مفاتیح الجنان در زیارت کاظمین. برای آگاهی از همه داستان ر. ک: ضمائم، ص ٢٢٣(تشرف حاج علی بغدادی).
(۲۴) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۵٠. ر. ک: ضمائم، ص ٢٣۵(تشرّف حاج محمد علی فشندی تهرانی).
(۲۵) توجّهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١۴۴.
(۲۶) برکات سرزمین وحی، ص ٩٣. ر. ک: ضمائم، ص ٢۴١(تشرف در عرفات).
(۲۷) برکات سرزمین وحی، ص ٨٨.
(۲۸) نجم الثاقب، ص ۴٨۴، حکایت ٣١. ر. ک: ضمائم، ص ٢٢٣(تشرف حاج علی بغدادی).
(۲۹) نجم الثاقب، ص ۶١٢، حکایت ٧٣. (تشرّف علامه بحر العلوم). ر. ک: ضمائم، ص ٢١٣(تشرف سید بحر العلوم).
(۳۰) عنایات حضرت مهدی (عج) به علماء وطلاب، ص ٢۶٢(تشرف علامه بحر العلوم).
(۳۱) توجهات ولی عصر (عج) به علما ومراجع، ص ٨۴؛ نجم الثاقب، ص ۶٢۶، حکایت ٨۵.
(۳۲) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۵٣. ر. ک: ضمائم، ص ٢٣۵(تشرّف محمد علی فشندی تهرانی).
(۳۳) ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ۶٣، به نقل از روضة المتقین، ج ۵.
(۳۴) «السلام علیک یا عین الله فی خلقه» (مفاتیح، ص ١٠۶، زیارت امام زمان (علیه السلام) در روز جمعه)؛ «و عینک الناظرة باذنک» (مفاتیح، ص ٩٩٢، دعا برای حضرت امام زمان (علیه السلام)).
(۳۵) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۵٩۶. برای آگاهی از همه نامه، ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۳۶) همان. برای آگاهی از همه نامه، ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۳۷) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۶٠٢. ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۳۸) ر. ک: ضمائم، ص ٢۴٣(سخنان حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی).
(۳۹) دارالسلام، شیخ محمود عراقی، ص ۴٩٢(تشرف محمد بن عیسی بحرینی)؛ نجم الثاقب، ص ۵۵۶، حکایت ۴٩. ر ک: ضمائم، ص ٢۴٨(انار سیاه).
(۴۰) فرازهایی از تجلّیات امام عصر (عج)، ص ۵۴؛ ملاقات با امام عصر (علیه السلام)، ص ١٣۶.
(۴۱) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٣۵۶؛ تشرف یافتگان، ص ٨۴. ر. ک: ضمائم، ص ٢۵۴(الیوم استعمال توتون وتنباکو...؛ فتوای میرزای شیرازی به حرمت تنباکو).
(۴۲) پابه پای آفتاب، ج ۵، ص ١٧١.
(۴۳) درس تفسیر قرآن، آیت الله خزعلی، مرکز تخصصی تفسیر حوزه علمیه قم،٢٣/١١/١٣٧٩.
(۴۴) آقای مرتضایی فرد نقل می کند: «روز ٢٢ بهمن که امام اذن دادند مردم در خیابان ها بریزند چون ما حکومت نظامی نداریم، این جریان را به مرحوم آیت الله طالقانی اطلاع دادند. در آنجا من در خدمت ایشان بودم. آیت الله طالقانی از منزلشان به امام در مدرسه علوی تلفن زد ومدت نیم تا یک ساعت با امام صحبت کرد. برادران بیرون از اتاق بودند فقط می دیدند که آیت الله طالقانی مرتب به امام عرض می کند آقا شما ایران نبودید، این نظام پلید است، به صغیر وکبیر ما رحم نمی کند، شما حکمتان را پس بگیرید، برادران یک وقت متوجه شدند که آقای طالقانی گوشی را زمین گذاشته وبه حالت تأثر در گوشه اتاق نشست. بعد از لحظاتی خدمت ایشان رفتند وبا این تصور که احیانا امام به ایشان تندی کرده اند، گفتند: آقا چرا شما دخالت می کنید واز این قبیل حرف ها وبا اصرار از آیت الله طالقانی جریان را سؤال کردند. ایشان گفتند: هرچه به امام عرض کردم حرف مرا رد کردند ووقتی دیدند من قانع نمی شوم فرمودند: آقای طالقانی شاید این حکم از طرف امام زمان (علیه السلام) باشد. این را که از امام شنیدم دست من لرزید وبا امام خداحافظی کردم زیرا دیگر قادر نبودم سخنی بگویم». (برداشت هایی از سیره امام خمینی، ج ٣، ص ١۵٨) حجة الاسلام آقای حسین گنجی نیز شبیه همین داستان را با اندکی تفاوت از قول یکی از اساتید خود واو از قول آقای محمد علی انصاری نقل می کند. (ر. ک: ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ١٨٠)
(۴۵) نمایشگاه آب، آیینه، آفتاب، ص ١١.
(۴۶) ر. ک: مکیال المکارم. (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ٣۴١.
(۴۷) همان، ج ١، ص ١۶٣؛ بصائر الدّرجات، ص ٢۶٠.
(۴۸) همان، ج ١، ص ١١٧؛ بحار الانوار، ج ۴٧، ص ٧٨.
(۴۹) بحار الانوار، ج ۶٨، ص ١۶٨.
(۵۰) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ٢٧٨؛ کلمة الامام المهدی (عج)، ج ١، ص ٣٠٠؛ مکیال المکارم، ج ١، ص ١٠٠.
(۵۱) مجالس حضرت مهدی (عج)، ص ١٠٩.
(۵۲) اشکهای امام زمان (علیه السلام)، ص ١٠٢.
(۵۳) اصول کافی، ج ١، ص ٢١٩.
(۵۴) مهج الدعوات،٣٠٢.
(۵۵) نساء،٨۶.
(۵۶) تفسیر القمی، ج ١، ص ١۴۵.
(۵۷) الخرائج، باب حادی عشر فی معجزات الإمام علی بن محمّد الهادی (علیه السلام).
(۵۸) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ۴۴٧.
(۵۹) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۵٩۶. ر. ک: ضمائم، ص ٢١۶(نامه به شیخ مفید).
(۶۰) نجم الثاقب، ص ۴۵۵؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ٣٠٢؛ برکات حضرت ولی عصر (علیه السلام)، ص ٣٠٧؛ العبقری الحسان، ج ٢، ص ١۴٩.
(۶۱) نجم الثاقب، ص ۴۵۴ حکایت ١٨؛ با محرمان راز، ص ١٧.
(۶۲) بحارالانوار، ج ۵٣، ص ٣٠٢؛ مردان علم در میدان عمل، ج ٣، ص ٣٨۴، به نقل از توجّهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ٢٣.
(۶۳) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢۶٣(به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ١۵۶). ر. ک: ضمائم، ص ٢۵۶ (تولد شیخ صدوق به دعای امام زمان (علیه السلام)).
(۶۴) مشارق الأنوار، ص ۴۵٢؛ مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ١۶٣.
(۶۵) مکیال المکارم (ترجمه فارسی) ج ١، ص ١۶٣؛ بصائر الدّرجات، ص ٢۶٠.
(۶۶) ر. ک: احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ٣٢٣.
(۶۷) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١۴١.
(۶۸) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٣۵.
(۶۹) انتظارات امام زمان (عج)، ص ۵٨، به نقل از راهی به سوی نور: ص ٨١(این واقعه، مربوط به سال ١۴٠۴ هجری قمری است).
(۷۰) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۴٩؛ برکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ٢۶۴.
(۷۱) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۵٠.
(۷۲) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ١١٨ - ١٢١. ر. ک: ضمائم، ص ٢۵٧(تشییع جنازه شیعیان).
(۷۳) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١٣٧.
(۷۴) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ١۵٨. ونیز ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۶١ - ٣٧٠.
(۷۵) توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ۶٣، به نقل از شرح احوال آیت الله العظمی اراکی (قدّس سرّه)، رضا استادی، ص ۵٢٧.
(۷۶) غیبت شیخ طوسی، ص ٢۴۶.
(۷۷) ر. ک. «پاسداری» از همین کتاب، ص ٢٣.
(۷۸) شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام)، ج ٣، ص ١٢٧؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١١٠، به نقل از یادداشت های مخطوط حضرت آیت الله حائری (قدّس سرّه)، ص ١٣١.
(۷۹) ملاقات با امام زمان (عج)، ص ۴۶.
(۸۰) محمّد بن علی بن هلال کرخی.
(۸۱) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۴٧٣.
(۸۲) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۵۵.
(۸۳) مرحوم آیت الله آقای سید محمّد از علمای اعلام نجف واز خواصّ مرحوم آیت الله العظمی حکیم ودارای طبع شعر عالی واز دانشمندان بنام نجف اشرف بود که همین چند سال قبل، دار دنیا را وداع ودر جوار مرقد مطهر حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دفن گردید. او فرزند مرحوم آیت الله العظمی حاج سید جمال الدّین گلپایگانی است که از مراجع بزرگ عصر واز اوتاد ونوادر زمان خود واسوه اخلاق ومعنویت وصفای باطن بود. آن بزرگوار در سال ١٢٩۵ هجری قمری در قریه سعید آباد گلپایگان متولّد شده ودر حدود سال ١٣٧٩ قمری در نجف اشرف از دنیا رفته ودر وادی السلام به خاک سپرده شده است.
(۸۴) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ٢۵١.
(۸۵) انتظارات امام زمان (عج)، ص ۵٠؛ راهی به سوی نور، ص ١٨٠.
(۸۶) راهی به سوی نور، ص ١۶۴ به نقل از ملاقات با امام عصر (ع)، ص ١٠٢.
(۸۷) ملاقات با امام عصر (عج)، ص ١٠٢.
(۸۸) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ١۶٠(تشرف حجة الاسلام حاج سید اسماعیل شرفی).
(۸۹) تشرف یافتگان، ص ١۴۵؛ ر. ک: ضمائم، ص ٢۶١(تا کی باید...؟!)
(۹۰) انتظارات امام زمان (عج)، ص ۴٩.
(۹۱) حاج آقا رضا بهاء الدّینی «آیت بصیرت»، ص ١٠٧. ظاهرا این پیام توسط مرحوم حاج شیخ جعفر مجتهدی (ره) به ایشان داده شده است. ر. ک: در محضر لاهوتیان، ص ٣۴٨.
(۹۲) نجم الثاقب، ص ٣٨٣. برای آگاهی از تاریخ وچگونگی بنای مسجد مقدس جمکران؛ ر. ک: ضمائم، ص ٢۶٢ (مسجد مقدس جمکران)
(۹۳) شیفتگان حضرت مهدی (عج)...، ص ١۵۶(تشرف احمد عسکری وبنای مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) در قم).
(۹۴) با محرمان راز، ص ١۵١(بنای مقام صاحب الزمان شوشتر).
(۹۵) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٠۶ به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ٧٧، سطر ٢٠. ر. ک: ضمائم، ص ٢٨٢(مقام صاحب الزمان در حلّه ودرسی بزرگ به شیخ علی حلاّوی)
(۹۶) غیبت شیخ طوسی، ص ٢٩١. شایان ذکر است که این روایت در کمال الدین، ج ٢، ص ۴٨۴ وبحارالانوار، ج ۵٣، ص ١٨١ به این صورت آمده است: «وانا حجة الله علیهم» ودر احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۵۴٣ ووسائل الشیعة، ج ١٨، ص ١٠١ «و انا حجة الله» آمده است، بدون «علیهم» و«علیکم».
(۹۷) هر وقت فتنه ها ظاهر شدند، بر شما باد مراجعه به شیخ عبد الکریم.
(۹۸) شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام)، ص ١٢٩.
(۹۹) انتظارات امام زمان (عج)، ص ۴١.
(۱۰۰) ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ۵٧ - ٧۴.
(۱۰۱) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ٣٣۴.
(۱۰۲) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۵ ر. ک: ضمائم، ص ٢٨۶(نشانی حدیث در تشرف علامه حلّی).
(۱۰۳) انتظارات حضرت مهدی (عج) از شیعیان، ص ٢٧ به نقل از قصص العلما، ص ١٧٣.
(۱۰۴) ملاقات با طاووس بهشت حضرت مهدی (عج)، ص ١۶٣.
(۱۰۵) شیفتگان حضرت مهدی، ج ١، ص ٢٣٩(تشرف علامه میرجهانی در سرداب مقدس)؛ توجّهات ولی عصر به علما، ص ١۵۴؛ به نقل از گنجینه دانشمندان، ج ٢، ص ۴١۵.
(۱۰۶) ارشاد شیخ مفید، ج ٢، ص ٣٣٢؛ بحارالانوار، ج ۵٢، ص ۶٠؛ دیدار با امام زمان (علیه السلام) در مکه ومدینه، ص ۶٧.
(۱۰۷) با محرمان راز، ص ٨٢(تشرف شیخ حسن آل یاسین).
(۱۰۸) عنایات حضرت مهدی (عج)...؛ ص ١۴٨. (تشرّف مرحوم حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی) ر. ک: ضمائم، ص ٢٨٨(تشرف مرحوم حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی در راه مسجد سهله).
(۱۰۹) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١٢۶. ر. ک: ضمائم، ص ٢٩٣(تعلیم دعا به ملا قاسم علی رشتی).
(۱۱۰) تشرف به محضر مهدی موعود (عج)، ص ٨٢. ر. ک: ضمائم، ص ٢٩٧(دعای شفاء).
(۱۱۱) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١٨٠. ر. ک: ضمائم، ص ٢٩٩(امر به تألیف کتاب کمال الدین).
(۱۱۲) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ۴٩. ر. ک: ضمائم، ص ٣٠١(امر به تألیف کتاب مکیال المکارم).
(۱۱۳) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٣٣٩. ر. ک: ضمائم، ص ٣٠٣(دو پیغام).
(۱۱۴) منتخب الاثر، ص ۵٠٢، ح ٢، از مصباح المتهجّد.
(۱۱۵) تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ص ١١۶. ر. ک: ضمائم، ص ٣٠۵(دل سپردگان).
(۱۱۶) برکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ٣٠٩. ر. ک: ضمائم، ص ٣٠٨(دلبسته صابون؛ حکایت عطار بصراوی).
(۱۱۷) صراط، مرحوم استاد آیت الله علی صفایی حائری، ص ۴٨. استاد برای داستان خود مأخذی ذکر نمی کند. اما ما آنرا در معدن الاسرار فاضل قزوینی، ج ٣، ص ٩۵ یافتیم. ر. ک: ضمائم، ص ٣١١(لاف عشق).
(۱۱۸) ر. ک: تاریخ عصر غیبت، پورسیدآقایی ودیگران، ص ٢٧٨.
(۱۱۹) ﴿واُذْکرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی اَلْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَکمُ اَلنّاسُ﴾ انفال:٢۶.
(۱۲۰) پابه پای آفتاب، ج ٢، ص ۶٠(به نقل از حجة الاسلام انصاری کرمانی).
(۱۲۱) یکی از القاب آن بزرگوار «کهف» است کهف به معنای پناهگاه است. او ملجاء هر دردمند وپناه هر گرفتاری است که به حضرتش پناه آورده وبه آستانش دست نیاز بلند کرده. در زیارتی که سید بن طاووس نقل کرده، خطاب به آن حضرت چنین می خوانیم: «سلام الله وبرکاته وتحیاته وصلواته علی مولای صاحب الزمان وصاحب الضیاء والنور... والکهف والعضد». (بحارالانوار، ج ١٠٢، ص ٨۴). امام باقر (ع) نیز در روایتی در مورد ویژگی های امام مهدی (عج) چنین می گوید: «اوسعکم کهفا واکثرکم علما واوسعکم رحما»؛ مهدی (عج) از همه شما مردمان را بیشتر پناه می دهد واز همه شما علمش افزون تر ورحمت ولطفش از همه فراگیرتر است. (اثبات الهداة، ج ٧، ص ٧۵).
(۱۲۲) «السلام علی مفرّج الکربات»؛ سلام بر گشاینده سختی ها ودشواری ها. (بحارالانوار، ج ١٠٢، ص ٨۴). «اللهم صلّ علی حجتک فی ارضک... ومفرّج الکرب ومزیل الهمّ وکاشف البلوی»؛ پروردگارا! درود ورحمت فرست بر حجتت در زمینت... که گشاینده رنج ومشقت وبرطرف کننده اندوه وغم ودفع کننده بلاها است. (مفاتیح الجنان، زیارت حضرت صاحب الامر (علیه السلام)).
(۱۲۳) از القاب خاصّه آن حضرت «غوث» است که در زیارت معتبر وارد شده ومعنی آن «فریادرس» است. (نجم الثاقب، ص ٧٣٢). در زیارت آل یاسین نیز آمده است: «السلام علیک ایها العلم المنصوب والعلم المصبوب والغوث والرحمة الواسعة».
(۱۲۴) نجم الثاقب، ص ٧٨٧ و٧٣٠؛ منتهی الآمال، ج ٢، ص ٣٣٣.
(۱۲۵) «غزل مهدوی» از حاج میرزا حبیب خراسانی. مصرع دوم از بیت اول اینگونه نیز نقل شده است: فریادرس ناله مستانه تویی تو. برای آگاهی از همه اشعار ر. ک: در محضر لاهوتیان، ص ٣١٣.
(۱۲۶) محمد علی انصاری.
(۱۲۷) نجم الثاقب، ص ۴۶۴، حکایت ٧٠(تشرف سید احمد رشتی)؛ مفاتیح الجنان (بعد از زیارت جامعه). ر. ک: ضمائم، ص ٣١٣(نافله!... عاشورا!... جامعه!...)
(۱۲۸) پادشه خوبان، ص ١٠٠؛ مجالس حضرت مهدی (علیه السلام)، ص ٣٠٧. ر. ک: ضمائم، ص ٣١٧(تشرف آیت الله نمازی شاهرودی).
(۱۲۹) خبرنامه فرهنگی اجتماعی سازمان تبلیغات اسلامی، شماره منبع:١٣ خرداد ١٣۶۶، ص ۶(به نقل از صبح امید، صدر الدین هاشمی دانا، ص ١٢۶).
(۱۳۰) امام زمان (عج) وشهدا، ص ۵٢. ر. ک: ضمائم، ص ٣٣٢(توسل شهید بروجردی به امام زمان (علیه السلام)).
(۱۳۱) امام زمان (عج) وشهدا، ص ١١٠؛ ر. ک: ضمائم، ص ٣٣۵(شقایقی در جمجمه شهید).
(۱۳۲) برکات سرزمین وحی، ص ٩٩.
(۱۳۳) ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٧٣؛ تشرف یافتگان، ص ١۵٠. ر. ک: ضمائم، ص ٣٣٧(دعای فرج وبرآورده شدن حاجات).
(۱۳۴) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١١٣. ر. ک: ضمائم، ص ٣۴١(اهتمام به امور محرومین).
(۱۳۵) نماز وعبادت امام زمان (عج)، ص ٨۵ ر. ک: ضمائم، ص ٣۴۴(نماز اول وقت یادت نرود!).
(۱۳۶) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٩۴. ر. ک: ضمائم، ص ٣۴٧(عهدی که با خدا بستی عمل کن!).
(۱۳۷) نمایشگاه آب، آیینه، آفتاب، ص ۵٨.
(۱۳۸) تشرف یافتگان، ص ٢٠٧ ر. ک: ضمائم، ص ٣۵۴(در طول عمر ما شک نکن!).
(۱۳۹) تشرّف یافتگان، ص ٢٢٩.
(۱۴۰) ر. ک: ضمائم، ص ٣۵۶(توسل یک ایرانی در کانادا به امام زمان (عج)).
(۱۴۱) دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، تاریخ وقوع:٢۵/١٢/١٣٧۶، تاریخ ثبت:٣١/٢/٧٨.
(۱۴۲) جنة المأوی (بحارالانوار، ج ۵٣، ص ٢۴٠)؛ امام مهدی (عج) از ولادت تا ظهور، ص ۴٢٣. ر. ک: ضمائم، ص ٣۵٧ (سینه ات خوب شده!؛ عنایت حضرت به شیخ محمد حسن).
(۱۴۳) در محضر لاهوتیان، ص ١٣۵.
(۱۴۴) در محضر لاهوتیان، ص ٣٠۵. ر. ک: ضمائم، ص ٣۶٠(در دامنه کوه ایفل؛ شفای جوان مسیحی آلمانی با توسل به حضرت مهدی (علیه السلام)).
(۱۴۵) در محضر لاهوتیان، ص ٣١٠. ر. ک: ضمائم، ص ٣۶۵(مأموریت در اتریش؛ نجات سه دانشجوی مسیحی).
(۱۴۶) لاله ای از ملکوت، ص ٢٨٠. ر. ک: ضمائم، ص ٣۶٨(در دستگاه حضرت یک میلیون هم پیدا می شود؟).
(۱۴۷) مکیال المکارم، ج ١، ص ١٠٨(حکایت یاقوت روغن فروش) به نقل از جنة المأوی، محدث نوری، ص ٢٩٢. ر. ک: ضمائم، ص ٣٧٠(یاقوت روغن فروش).
(۱۴۸) پادشه خوبان، ص ١٠٠. ر. ک: ضمائم، ص ٣١٧(تشرّف آیت الله نمازی شاهرودی).
(۱۴۹) برکات سرزمین وحی، ص ٩١ - ٨٩.
(۱۵۰) برکات ولی عصر (عج)، ص ٨٧. ر. ک: ضمائم، ص ٣٧٣(زخم صفین).
(۱۵۱) العبقری الحسان، ج ٢، ص ١۶٣؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٩٣، ملاقات با طاووس بهشت حضرت مهدی (عج)، ص ٢١۵. ر. ک: ضمائم، ص ٣٧۵(مردم طاقت اطاعت امام عصر (علیه السلام) را ندارند؛ دفاع از آیت الله وحید بهبهانی).
(۱۵۲) نجم الثاقب، ص ۵۴۴، حکایت ۴١. ر. ک: ضمائم، ص ٣٧٧(ابو راجح حمّامی).
(۱۵۳) دار السلام، شیخ محمود عراقی، ص ۴٩٢؛ نجم الثاقب، ص ۴٢٨، حکایت ۴٩. ر. ک: ضمائم، ص ٢۴٨(انار سیاه).
(۱۵۴) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٨١(به نقل از مردان علم در میدان عمل، ج ۵، ص ٣٩٨). ر. ک: ضمائم، ص ۴٣۵(تشرف آیت الله ملا هاشم قزوینی).
(۱۵۵) کرامات امام خمینی (ره)، ص ۶٠. ر. ک: ضمائم، ص ٣٨٠(گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود).
(۱۵۶) کرامات امام خمینی (ره)، ص ۶۴.
(۱۵۷) ر. ک: شیعه در اسلام، ص ١٨٣ - ١٨٧.
(۱۵۸) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١٧١. ر. ک: ضمائم، ص ٣٨٣(راهیابی آیت الله میرزا مهدی اصفهانی).
(۱۵۹) توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١٨۴ به نقل از خاطراتی از آیینه اخلاق، ص ۶۴.
(۱۶۰) ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)... ص ٩١. ر. ک: ضمائم، ص ٣٨۵(هدایت بحر العلوم یمنی در تشرف آیت الله اصفهانی)
(۱۶۱) نجم الثاقب، ص ۵٧٩؛ حکایت ۵٨؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٩١؛ برای آگاهی از دیگر داستان هایی نظیر این، ر. ک: نجم الثاقب، ص ۴٢٩، حکایت ٩(عطوه علوی زیدی).
(۱۶۲) ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١٧٧ - ١٩۴ وکرامات المهدی (عج). ر. ک: ضمائم، ص ٣٨٧(شفای سعید چندانی).
(۱۶۳) لاله ای از ملکوت، ص ٢۶٠.
(۱۶۴) شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام)، ج ٣، ص ۵٨ به نقل از زندگینامه آیت الله العظمی اراکی، ص ۵٩٩.
(۱۶۵) برکات حضرت ولی عصر (علیه السلام)، ص ٢٨٨؛ العبقری الحسان، ج ١، ص ١١٨.
(۱۶۶) توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١۶٢ به نقل از سیمای آفتاب، ص ٣٢٧، (داستان تشرف آیت الله حاج شیخ محمود کمله ای).
(۱۶۷) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۴٩. ر. ک: ضمائم، ص ٢٣۵(تشرف محمد علی فشندی تهرانی).
(۱۶۸) میزان الحکمة (ترجمه فارسی)، ج ۴، ص ١٨۴٢.
(۱۶۹) الذاریات،۵۵.
(۱۷۰) نجم الثاقب، ص ۶۴٠، حکایت ٩٣؛ جنّة المأوی (بحار الانوار، ج ۵٣، ص ٢٨٣، حکایت ۴۴)؛ تاریخ الغیبة الکبری، سید محمّد صدر، ج ٢، ص ١٢۵ وترجمه آن، ص ١۵٢(به نقل از نجم الثاقب)؛ امام مهدی (ع) از ولادت تا ظهور، ص ۴٢٣. ر. ک: ضمائم، ص ٣٩٢(تشرف سید مهدی قزوینی).
(۱۷۱) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۴٧. ر. ک: ضمائم، ص ٣٩۶(هنوز اسیر نفست می باشی؟).
(۱۷۲) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٠٢؛ کیمیای محبت، ص ۴٣. ر. ک: ضمائم، ص ٣٩٧(اینگونه باشید؛ حکایت پیر قفل ساز).
(۱۷۳) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ١١٢؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٩١، به نقل از یادداشت های مخطوط حضرت آیت الله حائری (قدّس سرّه)، ص ٣۶.
(۱۷۴) توجّهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١۴١.
(۱۷۵) شیخ رجبعلی خیاط، به دوستان خود برای تشرف به محضر ولی عصر (ارواحنا فداه) قرائت آیه کریمه ﴿رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ واِجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْک سُلْطاناً نَصِیراً﴾ (اسراء،٨٠) را یکصدبار تا چهل شب سفارش می کرد. هرچند در هنگام تشرف امام را نشناسند. ر. ک: کیمیای محبت، ص ٢٠٩ و٢۴۵.
(۱۷۶) کیمیای محبت، ص ٢١٠.
(۱۷۷) ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ٣٠.
(۱۷۸) اسوه پارسایان، ص ١٢۶.
(۱۷۹) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۶٩؛ شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٢٣١.
(۱۸۰) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۶٨.
(۱۸۱) ملاقات با طاووس بهشت حضرت مهدی (عج)، ص ٢٣۵ به نقل از دیدار یار، ج ٢، ص ٢٠٠.
(۱۸۲) آیا حسین (علیه السلام) باید در کربلا تشنه کشته شود، با آنکه در هر انگشت او دریایی یافت می شود؟
(۱۸۳) ملاقات با طاووس بهشت حضرت مهدی (عج)، ص ٢٢٨؛ ملاقات با امام عصر (علیه السلام)، ص ٣١۵.
(۱۸۴) اشکهای امام زمان (عج)، به نقل از چهره درخشان قمر بنی هاشم (علیه السلام)، ج ٣، ص ٣٠٨.
(۱۸۵) اشکهای امام زمان (عج)، ص ٩۴ به نقل از قطره ای از دریا، ص ١۶٨.
(۱۸۶) نجم الثاقب، ص ۶٣٠، حکایت ٨٩.
(۱۸۷) نجم الثاقب، ص ۵٧٣(حکایت ۵٢)؛ ریاض العلماء، ج ۵، ص ١٧٧؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ۵١، به نقل از مجالس المؤمنین، ج ١، ص ۴٧٧.
(۱۸۸) نجم الثاقب، ص ۶۴٠، حکایت ٩٣؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٧٧. ر. ک: ضمائم، ص ٣٩٢(تشرف سید مهدی قزوینی).
(۱۸۹) لاله ای از ملکوت، ص ٢٣۶.
(۱۹۰) کیمیای محبت، ص ۶۴.
(۱۹۱) توجّهات ولی عصر به علماء ومراجع، ص ١۶٠. به نقل از چهره درخشان قمر بنی هاشم، علی ربانی خلخالی، ج ١، ص ۴١٩.
(۱۹۲) اشکهای امام زمان، ص ١٠٢.
(۱۹۳) انفال،۴٢.
(۱۹۴) نجم الثاقب، ص ۵۴۴، حکایت ۴١، ر. ک: ضمائم، ص ٣٧٧(ابو راجح حمّامی).
(۱۹۵) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١٩٨. ر. ک: ضمائم، ص ۴٠٠(ناگهان همه ساکت شدند؛ حکایت ملا ابو القاسم قندهاری).
(۱۹۶) نجم الثاقب، ص ۴١١. ر. ک: ضمائم، ص ۴٠٣(اسماعیل هرقلی).
(۱۹۷) نجم الثاقب، ص ۶٠٧، حکایت ٧١. ر. ک: ضمائم، ص ٣٧٠(یاقوت روغن فروش)
(۱۹۸) فصلنامه انتظار، شماره ۵، ص ١۶.
(۱۹۹) ملاقات با امام زمان (عج)، ص ١٠٩. به نقل از بحار الانوار، ج ۵٢، ص ۵۵. ر. ک: ضمائم، ص ۴١١(نجات سادات).
(۲۰۰) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢١. ر. ک: ضمائم، ص ۴١٣(رستگاری فرزندان حضرت فاطمه (س)؛ تشرف آیت الله امین عاملی).
(۲۰۱) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢١۶. ر. ک: ضمائم، ص ۴١٧(علامه بحر العلوم در مکه).
(۲۰۲) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢١۶.
(۲۰۳) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٢٩. ر. ک: ضمائم، ص ۴١٩(ما صاحب داریم؛ حکایت شیخ حیدر علی مدرس اصفهانی).
(۲۰۴) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢۴٣. ر. ک: ضمائم، ص ۴٢٣(توشه راه؛ عنایت حضرت به آیت الله شیخ مرتضی حائری).
(۲۰۵) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١۵۵. ر. ک: ضمائم، ص ۴٢۶(دستور توجه به فقرا؛ رؤیای آیت الله ملا علی همدانی).
(۲۰۶) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٧١. ر. ک: ضمائم، ص ۴٢٨(میرزا! چرا از فلانی غافلی؟!).
(۲۰۷) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ١٢٠.
(۲۰۸) همان، ص ۶٢.
(۲۰۹) در ساحل انتظار: ص ٧٠. ونیز ر. ک: عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ١٣٠ وفصلنامه انتظار، شماره ۵، ص ٣۴ (حضرت آیت الله میرزا علی آقا فلسفی این حکایت را از قول استاد خود مرحوم حضرت آیت الله العظمی خویی (ره) نقل می فرمایند.). ر. ک: ضمائم، ص ۴٣٠(بازگشت؛ حکایت میرزا حسن کرمانشاهی)
(۲۱۰) پندها وحکایت های اخلاقی: ص ١٩٢، به نقل از کرامات الحجتیه، ص ۵٠. (شایان ذکر است که این داستان به گونه دیگری هم نقل شده است.)
(۲۱۱) توجّهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١٢١. ر. ک: ضمائم، ص ۴٣٢(تا نگویند شما آقا ندارید!؛ عنایت حضرت به آیت الله سید ابو الحسن اصفهانی).
(۲۱۲) توجّهات ولی عصر به علما، ص ١۴٠ به نقل از میرزای نائینی ندای بیداری، نور الدین علی لو، ص ٩٢.
(۲۱۳) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٨١ ر. ک: ضمائم، ص ۴٣۵(تشرف آیت الله ملاّ هاشم قزوینی).
(۲۱۴) حاج آقا رضا بهاء الدّینی «آیت بصیرت»، ص ۶٧.
(۲۱۵) قطره ای از دریا، ج ٣، ص ١٣٣. ر. ک: ضمائم، ص ۴٣٧(رؤیای صادقه آیت الله العظمی گلپایگانی (رحمه الله)).
(۲۱۶) اغلب لغت شناسان عریضه را به عرض حال ودرخواست نامه معنی می کنند (الرائد، ج ٢، ص ١١٨٣) وبرای عرض معانی مختلفی بیان می کنند که یکی از آنها، بیان مطلبی از طرف فرد کوچک به بزرگتر است؛ ازاین رو معنی به عرض رساندن، عبارت از گفتن وبیان کردن مطلبی از طرف کوچک تر به بزرگ تر است. (فرهنگ معین، ج ٢، ص ٢٢٨٨). به نقل از عریضه نویسی، سید صادق سید نژاد، ص ١۵.
(۲۱۷) برای آگاهی از انواع عریضه نویسی، ر. ک: منتهی الآمال، ص ٣٣۴؛ نجم الثاقب، ص ۴٢١؛ مفاتیح الجنان، ص ٧۶۵؛ عریضه نویسی.
(۲۱۸) عریضه نویسی، ص ۵٠.
(۲۱۹) در بین عرب ها این تعبیر بسیار رایج است.
(۲۲۰) عریضه نویسی، ص ۵٢.
(۲۲۱) عریضه نویسی، ص ۵۵ به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ١٩٠، سطر ۴.
(۲۲۲) برکات حضرت ولی عصر (علیه السلام)، ص ١۶٠؛ العبقری الحسان، ج ٢، ص ٨۵؛ نجم الثاقب، ص ۵٩۶.
(۲۲۳) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٧١. ر. ک: ضمائم، ص ۴٢٨(میرزا! چرا از فلانی غافلی؟!).
(۲۲۴) منتهی الآمال، ج ٢، ص ٢٧١(تشرف محمد تقی مجلسی در عالم رؤیا).
(۲۲۵) لاله ای از ملکوت، ص ٢٩١.
(۲۲۶) توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١٠٨.
(۲۲۷) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ٢١٩، به نقل از مهرتابان، ص ١۴٧؛ توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١۵٢.
(۲۲۸) ملاقات با امام زمان (عج)، ص ٣٣٢. برای آگاهی از دیگر تجلیات ر. ک: برکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ٣٠٧ - ٣١٣.
(۲۲۹) در ساحل انتظار، سید مهدی شمس الدّین، ص ۶١.
(۲۳۰) در محضر لاهوتیان، ص ٢۶٣.
(۲۳۱) لاله ای از ملکوت، ص ٣۴۶.
(۲۳۲) ناصح صالح (زندگی نامه آیت الله میرزا علی آقا شیرازی)، ص ٣٢١، به نقل از آشنایی با قرآن، ج ۵، ص ۴٢، گفتنی است که شبیه این ماجرا برای آیت الله شیخ محمد تقی بافقی نیز اتفاق افتاده است.
(۲۳۳) برای آگاهی از بی اساس بودن «جزیره خضراء» ر. ک: جزیره خضرا در ترازوی نقد، علامه جعفر مرتضی عاملی؛ جزیره خضراء تحریفی در تاریخ شیعه، غلام رضا نظری؛ مقاله «بررسی افسانه جزیره خضراء»، مجتبی کلباسی، فصلنامه انتظار، شماره های ١ تا ۴.
(۲۳۴) ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ١٢٢.
(۲۳۵) سید رضا مؤید.
(۲۳۶) غیبت نعمانی، تحقیق فارس حسّون، ص ١۶٧؛ بحارالانوار، ج ۵٢، ص ١۵۴. به نقل از غیبت نعمانی؛ کافی، ج ١، ص ٣٣۶(با اندکی تفاوت).
(۲۳۷) غیبت نعمانی، تحقیق فارس حسّون، ص ١۴۶.
(۲۳۸) نوائب الدهور فی علائم الظهور، ج ٣، ص ١٠۶.
(۲۳۹) کمال الدین، ج ٢، ص ۴۴٠.
(۲۴۰) کمال الدین، ج ٢، ص ۴۴٠.
(۲۴۱) برکات سرزمین وحی، ص ٧١.
(۲۴۲) برکات سرزمین وحی، ص ٨٩ به نقل از شرح احوال آیت الله اراکی، نوشته رضا استادی، ص ۵٩٨.
(۲۴۳) کمال الدین، ج ٢، ص ۵٢٠؛ بحار، ج ۵٣، ص ١٨٢.
(۲۴۴) بحار، ج ۵٣، ص ١٧۵.
(۲۴۵) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۴٧۴.
(۲۴۶) کلمة الامام المهدی (علیه السلام)، ج ١، ص ٢٠٠ به نقل از بحار الانوار، ج ۵٣.
(۲۴۷) کمال الدین، ج ٢، ص ۵٠٢.
(۲۴۸) کمال الدین، ج ٢، ص ۴۴۵؛ بحار الانوار، ج ۵٢، ص ٢.
(۲۴۹) کمال الدین، ج ٢، ص ۴٨۵؛ احتجاج، ج ٢، ص ۴٧١؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٨١.
(۲۵۰) کمال الدین، ج ٢، ص ۴٨۵؛ احتجاج، ج ٢، ص ۴٩٩؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٧٧.
(۲۵۱) کمال الدین، ص ۴٨۴.
(۲۵۲) بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٩١؛ کمال الدین، ج ٢، ص ۵١٠.
(۲۵۳) بحار، ج ۵٣، ص ١٧٧؛ احتجاج، ج ٢، ص ۴٩٩.
(۲۵۴) کمال الدین، ج ٢، ص ۵١١.
(۲۵۵) انتظارات امام زمان (عج)، ص ٣٢ به نقل از کلمة الامام المهدی (علیه السلام)، ج ١، ص ٣٠٢(به نقل از غیبت شیخ طوسی).
(۲۵۶) غیبت شیخ طوسی، ص ١٧۵؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٩٣.
(۲۵۷) کمال الدین، ج ٢، ص ۵١١؛ بحار الانوار،۵٣، ص ١٩١.
(۲۵۸) کمال الدین، ج ٢، ص ۵١١؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٩١.
(۲۵۹) کمال الدین، ج ٢، ص ۴٨۵؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٨١.
(۲۶۰) کمال الدین، ج ٢، ص ۵١١؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٩١.
(۲۶۱) کمال الدین، ج ٢، ص ۵٠٢.
(۲۶۲) کمال الدین، ج ٢، ص ۴۶٨؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٨١.
(۲۶۳) کمال الدین، ج ٢، ص ۴٨۵؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٨١.
(۲۶۴) غیبت شیخ طوسی، ص ١٨٠؛ بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٨٣.
(۲۶۵) احتجاج، ج ٢، ص ۴٧۴.
(۲۶۶) بحار الانوار، ج ۵١، ص ٣٣١.
(۲۶۷) بحار الانوار، ج ۵٢، ص ۵١.
(۲۶۸) دلائل الامامة، ص ۵۴١؛ المختار من کلمات الامام المهدی (علیه السلام)، ج ٢، ص ٢٧۶ و٣٣٢.
(۲۶۹) مفاتیح الجنان، زیارت آل یاسین.
(۲۷۰) بحار الانوار، ج ۵٣، ص ١٩١؛ کمال الدین، ج ٢، ص ۵١٠.
(۲۷۱) ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ۵٠. مؤلف محترم پس از ذکر این مکاشفه می گوید: «از این جریان نتیجه می گیریم که حضرت مشغول تربیت نفوسند وبیماران را فراموش نکرده اند وتصرفاتی در عالم دارند.»
(۲۷۲) تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ص ١۶٢. ر. ک: ضمائم، ص ۴٣٩(آقای عالم).
(۲۷۳) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۵١. ر. ک: ضمائم، ص ٢٣۵(تشرف حاج محمد علی فشندی تهرانی).
(۲۷۴) تشرف یافتگان، ص ١۴۴. ر. ک: ضمائم، ص ٢۶١(تاکی باید...؟!)
(۲۷۵) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٨٣؛ شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ۵٢ به نقل از زندگی نامه حضرت آیت الله العظمی اراکی، ص ۵۴٣، نکته ٨٧.
(۲۷۶) کیمیای محبّت، ص ٢٢٨.
(۲۷۷) غرر الحکم ودرر الکلم، ج ٢، ص ١٣۴، ح ٢٠٩١.
(۲۷۸) مهر محبوب، ص ٢٠٧.
(۲۷۹) همان، ص ٢٠٨.
(۲۸۰) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١٨٢.
(۲۸۱) مجله زن روز، مورخ ٨/٣/١٣٧٨؛ روزنامه کیهان، شماره ١۶۵٢١، دوشنبه ١٠/٣/٧٨. ر. ک: ضمائم، ص ۴٢٢ (سلطان آسمان؛ حکایت یولی دختری از چین).
(۲۸۲) نهج الفصاحه، ص ١٨٩.
(۲۸۳) گوستاولوبون، (در فجر ساحل، ص ٢٠٠).
(۲۸۴) امام صادق (علیه السلام)، غیبت شیخ طوسی، ص ٣٢. ر. ک: پیدای پنهان، ص ۵۵ - ٣۵.
(۲۸۵) مهدی موعود (ترجمه جلد سیزدهم، بحار الانوار)، ص ٧٣٠. ر. ک: ضمائم، ص ۴۴٧(علی بن ابراهیم مهزیار).
(۲۸۶) توجهات ولی عصر به علما، ص ١۴١.
(۲۸۷) مهدی موعود (ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار)، ص ٧٣٠. ر. ک: ضمائم، ص ۴۴٧(علی بن ابراهیم مهزیار).
(۲۸۸) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٠٢، ر. ک: ضمائم، ص ٣٩٧(انصاف پیر قفل ساز).
(۲۸۹) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ١۶۵. ر. ک: ضمائم، ص ۴۵٢(تشرف آیت الله شیخ حسن علی نخودکی).
(۲۹۰) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ۴٣. ر. ک: ضمائم، ص ۴۵۵(تشرف شیخ حسن عراقی).
(۲۹۱) با محرمان راز، ص ۶٧.
(۲۹۲) با محرمان راز، ص ٧٢.
(۲۹۳) در محضر لاهوتیان، ص ١۴٩.
(۲۹۴) برکات سرزمین وحی، ص ٩١. ر. ک: ضمائم، ص ٢۴١(تشرف در عرفات).
(۲۹۵) ارتباط معنوی با حضرت مهدی (عج)، ص ١٢٩.
(۲۹۶) توجّهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١٠۵ ر. ک: ضمائم، ص ٢٩٣(تعلیم دعا به ملا قاسم علی رشتی).
(۲۹۷) مفاتیح الجنان، زیارت حضرت صاحب الامر (عج).
(۲۹۸) العبقری الحسان، ج ٢، ص ٨٨؛ انتظارات حضرت مهدی (علیه السلام) از شیعیان، ص ۶٠.
(۲۹۹) تشرف یافتگان، ص ١٢۵.
(۳۰۰) شیفتگان حضرت مهدی، ج ١، ص ٢۶١.
(۳۰۱) مهدی منتظر، ص ٩٩. شایان ذکر است که متن توقیع به صورت دیگری هم نقل شده است. ر. ک: ضمائم، ص ۴۶٢، (پاورقی امکان رؤیت).
(۳۰۲) ۴٠ نامه به امام زمان، ص ٢٣.
(۳۰۳) ۴٠ نامه به امام زمان، ص ٣١.
(۳۰۴) ۴٠ نامه به امام زمان، ص ۴٣ - ۴١.
(۳۰۵) سقا خود تشنه دیدار، ص ٣٣. ر. ک: ضمائم، ص ۴۵٨(شب مسابقه).
(۳۰۶) داستانهای شگفت انگیز از مسجد مقدس جمکران، ص ١۵۵.
(۳۰۷) نمایشگاه آب، آیینه، آفتاب، ص ٣.
(۳۰۸) برای آگاهی از امکان ویا عدم امکان رؤیت امام زمان (عج)، مرحوم آیت الله محمد جواد خراسانی، در کتاب خود «مهدی منتظر (علیه السلام)» بیان مختصر ودقیقی دارد که آوردن آن در اینجا بی مناسبت نیست. ر. ک: ضمائم، ص ۴۶٢ (امکان رؤیت).
(۳۰۹) ر. ک: ضمائم، ص ۴۴٧(علی بن ابراهیم مهزیار).
(۳۱۰) ر. ک: ضمائم، ص ٢٢٣(حاج علی بغدادی)
(۳۱۱) ر. ک: ضمائم، ص ٢۶٢(مسجد مقدس جمکران).
(۳۱۲) ر. ک: ضمائم، ص ۴٠٣(تشرف اسماعیل هرقلی).
(۳۱۳) ر. ک: ضمائم، ص ٢١٣ و۴١٧(تشرف علامه بحرالعلوم).
(۳۱۴) ر. ک: امام زمان وسید ابن طاووس، سید جعفر رفیعی؛ نجم الثاقب، حکایت های ١٢،١٣،١٧،١٨،١٩.
(۳۱۵) ر. ک: ضمائم، ص ۴٧١(تشرف شیخ مرتضی انصاری).
(۳۱۶) ر. ک: ضمائم، ص ۴٧٣(جعفر نعلبند).
(۳۱۷) عکسی منسوب به پیامبر اسلام (صلّی الله علیه وآله) که در اتاق امام (قدّس سرّه) بوده است.
(۳۱۸) امام راحل دیوان شعری داشتند که مفقود شده بود.
(۳۱۹) برکات سرزمین وحی، ص ٨٣.
(۳۲۰) ناگفته نماند، موارد دیگری نیز از جلوه های محبّت امام (عج)، را می توان بر شمارد، (هم نشینی با فقرا، حفظ دین با عنوان المرابط در نامه شیخ مفید، تشویق، تقدیر، شفاعت، ابراز علاقه، تأیید در داستان شیخ انصاری «انت مجتهد»، همزبانی، آگاهی از برخی حوادث مهم که واقع شده مانند حکایت سید مهدی قزوینی ویا واقع خواهد شد مثل نامه به شیخ مفید و...) امّا به همین اندازه اکتفا می شود؛ چه این که ما، در صدد بررسی تمامی موارد نبودیم. آن چه در این جا ارائه شد، برخی از جلوه های محبت امام (عج) بود.
(۳۲۱) «واعظم خلاف بین الامة خلاف الامامة اذ ما سلّ سیف علی قاعدة دینیة مثل ما سلّ علی الامامة فی کلّ زمان»، ملل ونحل، ج ١، ص ٢۴.
(۳۲۲) اشاره به آیه ٣ سوره مائده.
(۳۲۳) «ولم یناد بشیء ما نودی بالولایة» وسائل الشیعة، ج ١، ص ١٠، ح ١٠.
(۳۲۴) ر. ک: چشمه در بستر (تحلیلی از زمان شناسی حضرت زهرا (علیها السلام))، ص ۴٨.
(۳۲۵) فاطر،١۵.
(۳۲۶) کافی، کتاب حجت، باب غیبت، روایت ٢٩(با اندکی تفاوت)، غیبت نعمانی؛ کمال الدین، صدوق (این دعا در این سه کتاب مجموعا به شش طریق روایت شده است).
(۳۲۷) فاطر،١۵.
(۳۲۸) آل عمران،١٠١.
(۳۲۹) نساء،۵٩.
(۳۳۰) نجم،٣.
(۳۳۱) آن ها وسیله هدایت، بیان، امن، کرامت، نور، فلاح، ذکر، رحمت وبشارت هستند. آن ها شهداء، هداة، ولاة امر، خزانه علم، خلف وامین خدا هستند. آن ها امامان، انیس، شفیق، حصن وحافظ هستند. آن ها شاهد، مبشر، نذیر، فرمان فرما، معلم وحامل وحی هستند (اصول کافی، ص ١٩٠ - ٢٠١).
(۳۳۲) برخی برای اثبات امامت از دلایل دیگری استفاده کرده اند. ر. ک: کتاب های فلسفی وکلامی وفصلنامه انتظار شماره های ١ تا ٩.
(۳۳۳) ر. ک: بنیادهای علم سیاست، عبد الرحمن عالم، ص ٢٣٩ و٣۶٧.
(۳۳۴) ﴿وهَیئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً﴾ (کهف،١٠)؛ ﴿أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً﴾ (جن،١٠).
(۳۳۵) قسط غیر از عدل وبالاتر از آن است. عدل در برابر ظلم وقسط در برابر جور است. عدل به معنای مساوات ودر شرایط یکسان، مساوی برخورد کردن است وقسط به معنای بهره ونصیب است یعنی بهره ونصیب هرکس (پدر، مادر، همسر، دوست و...) را دادن. واین بالاتر از عدل است. چه بسا کاری عادلانه باشد ولی قسط نباشد.
(۳۳۶) امام صادق (علیه السلام) در روایتی به زید شحّام می فرماید: «... والبته که ما به شما از خودتان مهربان تریم.» بصائر الدرجات، ص ٢۵۶. به نقل از ترجمه مکیال المکارم، ج ١، ص ١١٧.
(۳۳۷) مائده،٣.
(۳۳۸) جملاتی از زیارت جامعه.
(۳۳۹) «الذین بذلوا مهجهم دون الحسین (علیه السلام)». زیارت عاشورا.
(۳۴۰) «من مات علی حبّ آل محمد مات شهیدا». بحار الانوار، ج ۶۵، ص ١٣٧.
(۳۴۱) بقره،١٢۴.
(۳۴۲) عنکبوت،٣٨.
(۳۴۳) قصص،۶٨.
(۳۴۴) احزاب،٣۶.
(۳۴۵) یونس،٣۵.
(۳۴۶) حدید،٢١.
(۳۴۷) قصص،۵٠.
(۳۴۸) مؤمن،٣۵.
(۳۴۹) اصول کافی، ج ١، ص ٢٠٠، ح ١.
(۳۵۰) نجم الثاقب، ص ۶١٢، حکایت ٧٣.
(۳۵۱) احتجاج طبرسی، ج ٢، ص ۵٩۶ - ۶٠٣؛ امام مهدی (علیه السلام) از ولادت تا ظهور، ص ٣۵۵ - ٣۵٩ و٣٨١ - ٣٨۵. برای آگاهی از شرح وتوضیح بیشتر در مورد این دو نامه ر. ک: تاریخ غیبت کبری، محمد صدر، ترجمه دکتر افتخارزاده، ص ١۶۵ - ٢٠٧. وامام مهدی (علیه السلام) از ولادت تا ظهور، ص ٣۶٠ - ۴٠٠.
(۳۵۲) مفاتیح الجنان، ص ۴٨۴.
(۳۵۳) نجم الثاقب، ص ۴٨۴، حکایت ٣١؛ بحارالانوار، ج ۵٣، ص ٣١٧.
(۳۵۴) شاید به جهت کراهتی است که برای خوردن پنیر به تنهایی در برخی روایات آورده شده است.
(۳۵۵) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١۴٩.
(۳۵۶) برکات سرزمین وحی، ص ٩٣ - ٩١.
(۳۵۷) در جمع دانش پژوهان مرکز تخصّصی مهدویت (تابستان ١٣٨١).
(۳۵۸) دارالسلام، شیخ محمود عراقی، ص ۴٩٢. آنچه که باعث شد داستان شیخ محمد علی عیسی بحرینی را از کتاب «دارالسلام» عراقی نقل کنم بخاطر زیادتی وذکر نکته ای بود که آن را با حروف برجسته در متن مشخص کرده ام. ونیز ر. ک: نجم الثاقب، ص ۵۵۶، حکایت ۴٩؛ بحارالانوار، ج ۵٢، ص ١٧٧؛ مهدی موعود، علامه مجلسی، ج ١، ص ٧٧۶.
(۳۵۹) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٣۵۵؛ تشرف یافتگان، ص ٨۴ از نوشته های خطّی مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری.
(۳۶۰) العبقری الحسان، ج ٢، ص ١۵۶؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ۴١.
(۳۶۱) یس،٣٩.
(۳۶۲) توبه،٢۵.
(۳۶۳) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ١١٨ به نقل از بحارالانوار، ج ۴٨، ص ٧٣. گفتنی است که قبر این بانوی سعادتمند همچنان در شهر نیشابور زیارتگاه ارادتمندان به خاندان پیامبر وشیعیان آنها است وبه نام بی بی شطیطه معروف است.
(۳۶۴) تشرف یافتگان، ص ١۴۴.
(۳۶۵) تشرّف یافتگان، ص ١۴۵.
(۳۶۶) این تقریظ، در آغاز نجم الثاقب چاپ شده است. دستخطّ میرزای بزرگ، در کتابخانه آستان قدس، در یکی از نسخ خطّی کتاب، به شماره ٩٣۶١ موجود است.
(۳۶۷) میرزای نوری، استظهار کرده اند که رقم «٣٩٣ هجری» تصحیف شده وصحیح آن «٣٧٣ هجری» است. (جنّة المأوی، ص ۴٧؛ نجم الثاقب، ص ٢١۵؛ مستدرک، ج ٣، ص ۴۴٧).
(۳۶۸) هرچند راوی این خبر شیخ صدوق، معتقد است که در زمان غیبت، نباید نام اصلی حضرت بقیة الله تلفّظ شود، ولی در این جا، برای رعایت امانت در نقل، به طور صریح آورده است.
(۳۶۹) به جای «حسن بن مسلم»، در نجم الثاقب وجنّة المأوی، «حسن مسلم» آمده، ولی در مستدرک ج ٣، ص ۴٣٢، «حسن بن مسلم» تعبیر شده است. البته، نتیجه، مساوی است، وحذف واژه «بن» در نام ها، شایع است.
(۳۷۰) رهق، نام روستایی است در ده فرسخی قم در مسیر کاشان، که تا زمان ما، آباد است. (مستدرک ج ٣، ص ۴٣٢).
(۳۷۱) مرحوم نوری، معتقد است که باید: «لا اله الاّ الله وحده وحده» گفته شود. (بحارالانوار، ج ۵٣، ص ٢٣١).
(۳۷۲) کلمه «چهارشنبه» در نجم الثاقب افتاده، ولی در جنة المأوی وانوار المشعشعین آمده است. واگر در متن هم نیامده بود، از بررسی متن استفاده می شد؛ زیرا، به طوری که در متن داستان تصریح شده، دیدار، در شب سه شنبه، شب هفدهم رمضان بوده است، پس شب هجدهم، شب چهارشنبه، وروز هجدهم روز چهارشنبه خواهد بود.
(۳۷۳) ما، این تعبیر را از جنّة المأوی نقل کردیم، ولی در نجم الثاقب چنین آمده است: «هفتاد روز یا هفت روز، ما این جاییم.» (نجم الثاقب، ص ٢١۴). با توجّه به این که این ملاقات در شب هفدهم رمضان بود، اگر آن را بر هفت حمل کنی، بر شب بیست وسوّم رمضان منطبق می شود که شب قدر است، واگر بر هفتاد روز حمل کنی بر بیست وپنجم ذوالقعده منطبق می شود که آن نیز روز مبارکی است.
(۳۷۴) نجم الثاقب، ص ٢٩۴، حکایت اول.
(۳۷۵) اشاره به دو داستان از عنایات حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) در مسجد مقدّس جمکران است، که مرحوم آیت الله حائری آن ها را در کتاب خود آورده است.
(۳۷۶) کریمه اهل بیت، ص ۴٨۴؛ سرّدلبران، ص ٢۴٨ - ٢۵٠.
(۳۷۷) الذّریعة، ج ٧، ص ٢١۶.
(۳۷۸) تردیدی نیست که قیام نخستین حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) از مکه معظّمه وکنار خانه خدا است. این حدیث واحادیث مشابه، به حرکت های بعدی آن کعبه مقصود، نظر دارد.
(۳۷۹) انوار المشعشعین، ج ١، ص ۴۵٣.
(۳۸۰) انوار المشعشعین، ج ١، ص ۴۵۴ - ۴۵٨.
(۳۸۱) گنجینه آثار قم، ج ٢، ص ۶٧٢.
(۳۸۲) أنوار المشعشعین، ج ١، ص ۴۵۴.
(۳۸۳) مسجد مقدّس جمکران، ص ۴۰؛ زیارت عاشورا وآثار شگفت آن، ص ۵۵.
(۳۸۴) جنّة المأوی، ص ۴۵؛ بحار، ص ۵٣، ص ٢٣٢.
(۳۸۵) مسجد مقدس جمکران، علی اکبر مهدی پور، فصلنامه انتظار، شماره ۵، ص ٢٣٣ - ٣۵۴.
(۳۸۶) در مفاتیح الجنان، ص ٩٧۵ «دعا در غیبت امام زمان (علیه السلام)» چنین آمده است:... وانت العالم غیر المعلّم بالوقت الذی فیه صلاح امر ولیک، فی الاذن له باظهار أمره وکشف ستره، فصبّرنی علی ذلک حتّی لا احبّ تعجیل ما اخّرت، ولا تأخیر ما عجّلت، ولا کشف ما سترت، ولا البحث عمّا کتمت، ولا انازعک فی تدبیرک، ولا اقول: لم وکیف وما بال ولی الامر لا یظهر؟ وقد امتلأت الارض من الجور...
(۳۸۷) ر. ک: امام زمان وسید ابن طاووس، سید جعفر رفیعی؛ نجم الثاقب، حکایات ١٢،١٣،١٧،١٨،١٩.
(۳۸۸) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٠۶، به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ٧٧، سطر ٢٠.
(۳۸۹) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٣۵ به نقل از برکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ١٣١؛ العبقری الحسان، ج ٢، ص ۶١؛ قصص العلماء، ص ٣۵٩.
(۳۹۰) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ١٣٠.
(۳۹۱) توجهات ولی عصر به علما ومراجع، ص ١٠١؛ شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١٢۶ به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ٨٩(با اندکی تفاوت).
(۳۹۲) تشرف به محضر مهدی موعود (عج)، ص ٨٢.
(۳۹۳) کمال الدین وتمام النعمة، ص ٢؛ شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١٨٠ به نقل از علما معاصر، ص ٨۴.
(۳۹۴) نحل،٩١.
(۳۹۵) اسراء،٣۴.
(۳۹۶) مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ۴٩.
(۳۹۷) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٣٣٩. لازم به ذکر است که شهید بزرگوار آیت الله سید حسن شیرازی در روز ١۶ جمادی الثانیه سال ١۴٠٠(ه‍. ق) در سن ۴٧ سالگی توسّط دو نفر مزدور مسلّح در بیروت به شهادت رسید ودر کنار قبر فاطمه معصومه (علیها السلام) در قم دفن گردید.
(۳۹۸) تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ترجمه دکتر سید حسن افتخارزاده، ص ١١۶.
(۳۹۹) برکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ٣٠٩ به نقل از العبقری الحسان، ج ٢، ص ١٣۴، س ۴٢.
(۴۰۰) معدن الاسرار، فاضل قزوینی، جلد ٣، صفحه ٩۵(به نقل از صفیر هدایت، سلسله مباحث معارفی سید محمد ضیاء آبادی، شماره ١۶).
(۴۰۱) نجم الثاقب، ص ۶٠١، حکایت ٧٠.
(۴۰۲) الذاریات، آیه ۵۵.
(۴۰۳) تمام سخنانی که بین حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا فداه) وآقای نمازی انجام شده است به زبان عربی است ولی چون آقای نمازی آنها را به صورت عربی عراقی تلفظ می کنند وبه گمان قوی بعضی از آنها نقل به معنا شده است، ما (نگارنده کتاب مجالس حضرت مهدی «عج») ترجمه فارسی گفتار را ذکر می کنیم.
(۴۰۴) در اینجا حضرت درباره نذر آنها از غیب خبر داده اند ومسأله شرعی آنها را گوشزد ساخته اند.
(۴۰۵) در اینجا حضرت درباره زمان رسیدن به «جریه» از غیب خبر داده اند.
(۴۰۶) این یکی از معانی غیبت حضرت است که در جایی تشریف می آورند اما دیده نمی شوند. این مطلب درباره بعضی از پیامبران وائمه اطهار (علیهم السلام) هم گاهی پیش آمده است.
(۴۰۷) احترام زائد الوصفی که انسان ها ناخودآگاه نسبت به ائمه اطهار (علیهم السلام) انجام می دهند یکی از معجزات ائمه است.
(۴۰۸) با تصرّفی که در فکر اینها شده است، هیچ کس حتی راننده به فکر نداشتن بنزین وآب نیست!.
(۴۰۹) دقت شود که آقا با اینکه عربی صحبت می کنند ولی مطالبی که حاج محمّد به زبان فارسی گفته است را فهمیده اند واز شیخ اسماعیل می خواهند که همین جا جلوی من این مسأله شرعی را به آنها بگو.
(۴۱۰) متن پیاده شده سخنان آیت الله نمازی شاهرودی از نوار، به نقل از: پادشه خوبان، سید عباس موسوی مطلق، ص ١٠٠.
(۴۱۱) امام زمان (علیه السلام) وشهدا، ص ۴٩.
(۴۱۲) امام زمان (علیه السلام) وشهداء، ص ١٠٩.
(۴۱۳) طریقه عمل «ابی البغل کاتب» که توسط حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) به او آموخته شد اینگونه است: دو رکعت نماز می خوانی وسپس می گویی: «یا من اظهر الجمیل وستر القبیح یا من لم یؤاخذ بالجریرة ولم یهتک السّتر والسّریرة یا عظیم المنّ یا کریم الصفح یا حسن التجاوز یا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالرحمة یا منتهی کلّ نجوی ویا غایة کلّ شکوی یا عون کل مستعین یا مبتدء بالنّعم قبل استحقاقها، یا ربّاه (ده مرتبه)؛ یا غایة رغبتاه (ده مرتبه)؛ اسئلک بحقّ هذه الاسماء وبحقّ محمّد وآله الطاهرین الاّ ما کشفت کربی ونفست همّی وفرجت غمّی واصلحت حالی.» وبعد از این دعا، هرچه می خواهی بطلب. آنگاه طرف راست صورت خود را بر زمین می گذاری وصد مرتبه می گویی: «یا محمّد یا علی، یا علی یا محمّد، اکفیانی فانّکما کافیای وانصرانی فانّکما ناصرای.» بعد طرف چپ صورت را بر زمین بگذار وصد مرتبه بگو: «ادرکنی» وسپس به اندازه ای که نفست می رسد می گویی «الغوث، الغوث، الغوث» بعد هم سرت را از سجده بردار. به درستی که خدای تعالی به کرم خود، حاجت تو را ان شاء الله بر می آورد. داستان تشرّف «ابی البغل کاتب» در العبقری الحسان، ج ١، ص ١٧٣ ومنتهی الامال، ج ٢، ص ٨١٧ وبرکات حضرت ولی عصر (عج)، ص ٢۴٨ نقل شده است.
(۴۱۴) عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٢٧٨ به نقل از: برکات حضرت ولی عصر (عج) (خلاصه العبقری الحسان)، ص ٣١٧؛ العبقری الحسان، ج ١، ص ١٢٩.
(۴۱۵) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ١١٣.
(۴۱۶) نماز وعبادت امام زمان (عج)، عباس عزیزی، ص ٨۵.
(۴۱۷) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٢، ص ٩۴.
(۴۱۸) تشرّف یافتگان، ص ٢٠۶.
(۴۱۹) مسجد بزرگ وپر برکتی است در شهر کوفه که تا نجف فاصله چندانی ندارد. امیر مؤمنان (علیه السلام) در این مسجد نماز می خواند وهمان جا هم به شهادت رسید.
(۴۲۰) امام مهدی (علیه السلام) از ولادت تا ظهور، ص ۴٢١ به نقل از جنة المأوی، (بحار الانوار، ج ۵٣، ص ٢۴٠).
(۴۲۱) در محضر لاهوتیان، ص ٣٠۵.
(۴۲۲) در محضر لاهوتیان، ص ٣١٠.
(۴۲۳) لاله ای از ملکوت، ص ٢٨٠.
(۴۲۴) نجم الثاقب، ص ۶٠٧، حکایت ٧١(شیخ علی رشتی)؛ مکیال المکارم (ترجمه فارسی)، ج ١، ص ١٠٧؛ منتهی الامال، ج ٢، ص ۴٧۴، حکایت ٢٨؛ شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ١، ص ٢۵٣.
(۴۲۵) حج،۴۰.
(۴۲۶) برکات حضرت ولی عصر (عج) (خلاصه العبقری الحسان)، ص ٨٧؛ العبقری الحسان، ج ٢، ص ۶٠، س ٣٨ با نقل به معنا از بحار الانوار، ج ۵٢، ص ٧۵، ح ۵۵؛ تاریخ امیر المؤمنین (علیه السلام)، آیت الله حاج شیخ عباس صفائی حائری، ج ٢، ص ۴۵٩.
(۴۲۷) ملاقات با طاووس بهشت حضرت مهدی (عج)، ص ٢١۵؛ العبقری الحسان، ج ٢، ص ١۶٣؛ عنایات حضرت مهدی (عج)...، ص ٩٣.
(۴۲۸) نجم الثاقب، ص ۵۴۴، حکایت ۴١.
(۴۲۹) کرامات امام خمینی (ره)، ص ۶۰.
(۴۳۰) شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج ٣، ص ۶٠؛ مجالس حضرت م