كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۴,۶۲۴) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۰,۲۸۹) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۱۸,۸۵۱) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۷,۶۷۷) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۱۷,۰۸۸) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۱۴,۰۴۶) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۱۳,۰۶۴) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۱۲,۶۸۰) کتاب ها دادگستر جهان (نمایش ها: ۱۲,۵۵۸) کتاب ها آیا ظهور نزدیک است؟! (نمایش ها: ۱۱,۵۸۷)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی
كتابخانه مهدوى

کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: استاد محمد علی مجاهدی (پروانه) تاريخ تاريخ: ۲۷ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۱۷۰۸۷ نظرات نظرات: ۰

سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی

نویسنده: استاد محمد علی مجاهدی (پروانه)

فهرست

مقدمه
بخش اول: کلیاتی درباره شعر آیینی
۱ - ۱) سیری گذرا در قلمرو شعر آیینی
۱ - ۲) نمونه هایی از آثار ارزشی طلایه داران شعر فارسی
بلای سخت
جهان غم
چرا؟!
خوی نیک
صبر
خداوند
وام خرد
دریغا جوانی
شرف مرد
مناظره زاغ وباز
آیین زندگی
خطر جاه
ارزش سخن
فرق کردن نتوان
بدنامی
ای دریغا
نکوهش مکن...!
نه این جا باش ونه آن جا
عشق حقیقی
ارزش هنر
شکوه علم وعدل
در نکوهش بی خردی
گفتگوی زیرک وابله
چه دریاست این؟!
به سلام آمدگان
در ستایش رسول خدا
زیر مجموعه های شعر آیینی
انواع شعر آیینی در زبان فارسی
بخش دوم: گلگشتی در آفاق شعر مناقبی
۱ - ۲) پیشینه شعر مناقبی
۲ - ۲) آشنایی با شعرای ستایشگر در زبان فارسی
۱ - ۲ - ۲) ستایشگران درباری
قطعه
۲ - ۲ - ۲) ستایشگران آیینی
در ستایش خداوند کریم
در معراج
بخش سوم: مهدویت در پیشینه شعر فارسی
۱ - ۳) مهدویت در شعر شاعران درباری
۲ - ۳) مهدویت در شعر آیینی
ای مسلمانان
الف) مناقب هفت رنگ
ب) مناقب هفت معدن
ج) مناقب هفت گل
بخش چهارم: سیری در گستره شعر مهدوی
۱ - ۴) موضوعات شعر مهدوی در زبان فارسی
۱ - ۱ - ۴) معرفی مهدی موعود به عنوان تنها مصلح جهانی
۲ - ۱ - ۴) به تصویر کشیدن ولایت تکوینی حضرت ولی عصر
۳ - ۱ - ۴) تبیین رسالت های جهانی حضرت ولی عصر
الف) مباررزه بنیادی وفراگیر با بیداد وبیدادگران در عرصه جهانی
ب) رویارویی تمام عیار با کفر جهانی وایادی آن
ج) برقراری نظام عدل وقسط واقعی در گستره جهان
د) تحقق جهان شمولی دین مقدس اسلام واحیای ارزش های دینی
هـ) برقراری حکومت جهانی اسلام وحاکمیت فرهنگ اسلامی
و) رسوایی متمهدیان وداعیه داران مهدویت نوعی ومعرفی دجالان
بخش پنجم: انواع شعر مهدوی در زبان فارسی
۱ - ۵) از نظر محتوایی ودرونی
الف) شعر توصیفی ومناقبی
ب) شعر غیبت
۱/ب) فلسفه وآثار غیبت امام زمان
۲/ب) اقامه براهین عقلی ونقلی بر وجود امام زمان وامکان ادامه حیات آدمی
۳/ب) کاوشی در علت پیدایی ناپیدایی امام زمان
پیدای ناپیدا
روح عالم هستی
تعبیرهای دیگر
۴/ب) حالات شیفتگان حضرت ولی عصر در زمانه ی غیبت
ج) شعر انتظار
د) شعور ظهور
۱/د) ظهور فردی وشخصی
۲/د) ظهور کلی وفراگیر
هـ) شعر توسلی ونیایشی
و) شعر دیدار
۲ - ۵) از نظر شاکله بیرونی وساختاری
الف) سبک های مختلف شعری در شعر مهدوی
۱/الف) سبک عراقی
۲/الف) سبک خراسانی
۳/الف) سبک اصفهانی
۴/الف) سبک نیمایی وسپید
باغ وباد وتیشه
کی می آیی؟!
ب) قالب های مختلف شعری در شعر مهدوی
۱/ب) رباعی مهدوی
۲/ب) دو بیتی مهدوی
۳/ب) دو بیتی پیوسته یا چهارپاره مهدوی
۴/ب) غزل مهدوی
۵/ب) مثنوی مهدوی
خانه خورشید
۶/ب) قصیده مهدوی
۷/ب) ترکیب بندی مهدوی
نمونه ای از مربع ترکیب مهدوی
نمونه ای از ترکیب بند مهدوی
۸/ب) ترجیع بند مهدوی
نمونه ای از یک ترجیع بند مهدوی
۹/ب) مسمطات مهدوی
۱۰/ب) سرود مهدوی
۱۱/ب) شعر آزاد مهدوی
ج) شعر مهدوی واوزان عروضی
۱/ج) اوزان عروضی مشترک در زبان فارسی وعربی
۱/۱/ج) دایره ی مختلفه
۲/ ۱/ج) دایره ی مؤتلفه
۳/ ۱/ج) دایره ی مجتلبه
۴/ ۱/ج) دایره ی مشتبهه
۵/ ۱/ج) دایره ی متفقه
۲/ج) اوزان مخصوص شعر فارسی
۱/ ۲/ج) دایره ی مجتلبه ی زایده ی مزاحفه
۲/۲/ج) دایره ی مشتبهه ی مزاحفه
۳/ ۲/ج) دایره ی مشتبهه ی زایده
۳ - ۵) جایگاه اماکن مقدس وادعیه ی مأثور در شعر مهدوی
تو را می بینم
تو را باید دید
فرادا خواندیم
صد جمکران دل
تو می آیی
زلال نورش جاری است
اشک روان آوردیم
تو را می بینند
در بهار می آیی
به یاد جمکران
بی تو!
بخش ششم: بایدها ونبایدهای شعر مهدوی
۱ - ۶) بایدهای شعر مهدوی
الف) بیان حسی وعینی
ب) زبان ساده
ج) تصویرگرایی
د) استفاده از اوزان جدید عروضی در شعر مهدوی
هـ) بهره گرفتن از قالب های جدید شعری
و) استفاده از ردیف های پیامدار وگیرا
ز) رویکرد جدی به آرایه های نوین شعری
ح) روایت جزء به جزء
ط) احیای ارزشها
ی) رعایت ادب کلامی
ک) طبقه بندی موضوعی شعر مهدوی
ل) آشنایی با فنون نقد شعر مهدوی
۲ - ۶) نبایدهای شعر مهدوی
بخش هفتم: نمونه هایی از شعر مهدوی معاصر
آن آفتاب پنهانی
پایان حیرانی
چشم به راه
در مدار چشمانت
ظهور کن
تمام جاده را رفتم...
صدایت می کنم...
قبله گاه تمام ستاره ها
کی می کنی ظهور؟!
ای نبض پنهان هستی!
بغض جمکرانی من
خواب دیده ام که می رسی...
بیا که سبزه بروید
بهار در راه است
یار آمدنی است
تا کی انتظار؟!
می آیی و...
به کلبه ات برگرد
لحظه ی موعود
چرا نمی آیی؟!
فقط!
انتظار مستجاب
یار غمگسار بیاید
جز این تمنایی نداریم
صبحی دگر می آید...
دیار خورشید
کی ظهور می کنی؟!
اگر برگردی ای موعود!
بنده صاحب الزمان بودن
حرم کجاست؟!
تا سپیده می آید
خدا کند تو بیایی
طرح لبخند تو
پنجره گلها
گفتم می آیی
مولا نمی آیی؟!
گل نرگس
بیا بتاز وبتازان
رود آیینه
تو وزلالی وسرشاری
کجایی؟!
چشم های جاده
زودتر برگرد!
آن همیشه خوب
تو چرا دیر می کنی؟
کوچ
سپیده موعود
طلوع
گل بکار!
ای آفتاب گمشده!
انتظار
کوچه کوچه جستجو
چشم انتظار تو مانده است
در اسارت مرداب
یار می آید
هلا طلیعه ی موعود!
صدا بزن بهار را

مقدمه

موضوع اصلی این تحقیق دامنه دار، بررسی ابعاد مختلف شعر مهدوی در زبان فارسی است. نگارنده برای اولین بار، موضوعات شعر مهدوی را مورد تجزیه وتحلیل قرار داده وبا عبور از مسیرهای ناهموار وخطرخیز آن، به ارائه ی انواعی از شعر مهدوی در زبان فارسی توفیق یافته است که علی رغم تفاوت های موضوعی، ارتباط منطقی خود را حلقه وار با زنجیره ی شعر مهدوی حفظ کرده اند وضمن ارائه ی شاهد مثال های فراوان برای هر مورد، به کندوکاو «بایدها» و«نبایدهای» مطرح در این نوع از شعر آیینی پرداخته وموارد «امری والزامی» و«نهیی وپرهیزی» آن را مشخص کرده است.
بدیهی است با در نظر گرفتن ابعاد مختلفی که در شعر مهدوی مطرح است وبا عنایت به این که تا کنون، تحقیق بایسته ومستقلی در این موضوع صورت نگرفته واین اثر، اولین تحقیق ذو ابعادی است که به بررسی موضوع «مهدویت در شعر فارسی» پرداخته است، حضور کاستی ها در این اثر، چندان دور از انتظار نیست. نگارنده با گشودن پنجره ای بر روی مشتاقان شعر مهدوی، انگیزه ی ادامه وتکمیل تحقیقاتی از این دست را در اختیار ارباب شعر وقلم قرار داده است، ودر انتظار گام های دیگری است که از این پس در مسیر شعر مهدوی برداشته شود.
چون شعر مهدوی از زیر مجموعه های شعر آیینی است، آشنایی با پیشینه ی شعر آیینی امری کاملا ضروری است. از این رو، اولین بخش این اثر به کلیاتی درباره ی شعر آیینی در زبان فارسی اختصاص داده شده وبا «سیری گذرا در قلمرو شعر آیینی» به ارائه ی «نمونه هایی از آثار ارزشی طلایه داران شعر فارسی» توفیق یافته است.
بخش زیادی از شعر مهدوی در زبان فارسی با شعر مناقبی در ارتباط بوده وهست، لذا یا گلگشتی در آفاق شعر مناقبی - که دومین بخش این کتاب را سامان داده است - به معرفی «ستایشگران درباری» و«ستایشگران آیینی» پرداخته وضمن روشن ساختن جنبه های «ارزشی» و«ضد ارزشی» شعر مناقبی در زبان فارسی، نمونه هایی از هر دو نوع آن را ارائه داده است.
عنوان سومین بخش این اثر، مهدویت در پیشینه ی شعر فارسی است. به خاطر مرزهای مشترکی که قلمرو شعر مهدوی با شعر مناقبی دارد، موضوع «مهدویت» را در «شعر شاعران درباری» و«شعر شاعران آیینی» به صورت جداگانه، مورد بررسی قرار داده وبرای هر مورد، شاهد مثال هایی ارائه کرده است.
سیری در گستره ی شعر مهدوی، عنوان چهارمین بخش این اثر است که موضوعات مطرح در شعر مهدوی را مورد شناسایی ودر نهایت، در معرض تقسیم بندی موضوعی قرار داده است ودشوارترین مرحله ی این تحقیق به شمار می رود.
در این بخش از اثر، با انتخاب زیر مجموعه هایی برای موضوعات شعر مهدوی در زبان فارسی، زمینه های بررسی دقیق تری فراهم آمده است که دارای سه محور اساسی است:
۱ - معرفی مهدی موعود به عنوان تنها مصلح جهانی
۲ - تبیین ابعاد ولایت تکوینی حضرت ولی عصر (علیه السلام)
۳ - ابعاد رسالت جهانی امام زمان (علیه السلام) وبازتاب آن در شعر مهدوی، که خود دارای محورهای مهم موضوعی است، از قبیل: مبارزه ی بی امان وبنیادی امام عصر (علیه السلام) با بیداد وبیدادگران در عرصه ی جهانی، رویارویی آن منتقم الهی با کفر جهانی، برقراری نظام قسط وعدل اسلامی در گستره ی جهان تحقق جهان شمولی دین مقدس اسلام توسط امام زمان (علیه السلام)، برقراری حکومت جهانی اسلام واحیای ارزش های دینی والهی وبالاخره رسوایی متمهدیان وداعیه داران دروغین مهدویت وخط بطلان کشیدن بر تفکر مهدویت نوعی. تمامی این موضوعات - که از دیر باز در شعر مهدوی فارسی، حضور چشمگیری دارند - با ارائه ی نمونه های بارزی از آثار منظوم شاعران آیینی، مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفته وتا آن جا که مجال این تحقیق وگنجایی این مقال اجازه داده است، در مورد موضوعات شعر مهدوی، بررسی لازم صورت گرفته است.
«انواع شعر مهدوی در زبان فارسی» عنوان پنجمین بخش این اثر است. در این بخش از دو منظر به شعر مهدوی نگاه شده است:
الف) از نظر درونی ومحتوایی
ب) از نظر بیرونی وساختاری
برای شعر مهدوی در زبان فارسی از نظریات محتوایی وشاکله ی درونی، زیر مجموعه هایی در نظر گرفته ایم که شامل: شعر توصیفی، شعر غیبت، شعر انتظار، شعر ظهور، شعر توسلی وشعر دیدار می شود وهر کدام به تفاوت مورد، دارای سمت وسوی مشخصی از نظر محتوایی وموضوعی است. مثلا در شعر غیبت از فلسفه وآثار غیبت امام موعود، اقامه ی براهین عقلی ونقلی برای تبیین طول عمر امام، کاوشی در پیدایی وناپیدایی آن وجود لطیف ونازنین - که بیشتر جنبه ی ذوقی وعاطفی دارد - وبالاخره حالات شیفتگان جمال جمیل مهدوی در زمانه ی غیبت، سخن به میان آمده، ودر شعر ظهور، دو نوع ظهور فردی وظهور فراگیر آن امام عاشقان، مورد بررسی قرار گرفته ودر تمامی این موارد، نمونه های بسیاری از اشعار شعرای آیینی پارسی زبان ارائه شده است.
به شعر مهدوی از نظر شاکله ی بیرونی وبافت ساختاری نیز از سه منظر نگریسته ایم که در سه مقوله ی: «سبک های مختلف شعری»، «قالب های مختلف شعری» و«اوزان عروضی» مورد بررسی وتقسیم بندی قرار گرفته ودر هر مقوله - که دارای زیر مجموعه های بسیاری است - نمونه هایی از شعر مهدوی، زینت بخش اوراق این دفتر شده است.
در این بخش از کتاب، به «جایگاه اماکن مقدس وادعیه ی ماثور در شعر مهدوی» نیز توجه شده ودر حد گنجایی مقال به آن پرداخته ایم.
ششمین بخش این اثر به «بایدها ونبایدهای شعر مهدوی» اختصاص داده شده است. «بایدهای شعر مهدوی»، مجموعه ی عوامل ومعیارهایی هستند که رعایت آن ها برای یک شاعر موفق آیینی، الزامی است وجنبه ی امری دارد، ودر «نبایدهای شعر مهدوی»، سخن از مطالبی به میان می آید که جنبه ی پرهیزی دارند ودر واقع، خطوط قرمز ومناطق ممنوع را در گستره ی شعر مهدوی مشخص می کنند وهیچ یک از شهروندان شعر آیینی اجازه ی ورود در آن محدوده را ندارند، خصوصا شهروندان شعر مهدوی که باید از حضور در این حیطه جدا بپرهیزند تا شاکله ی معنوی ومحتوایی شعر مهدوی آسیب نبیند. رعایت همین «بایدها» و«نبایدها» است که شعر مهدوی معاصر را به کیان وتشخصی که بایسته وشایسته ی اوست خواهد رساند.
از آن جا که شعر مهدوی معاصر از جهت زبان وبیان ساده وتصویری، به تشخص ومنزلتی نایل آمده که در پیشینه ی شعر مهدوی در زبان فارسی بی سابقه است وهرازگاه از نظر غنای محتوایی نیز حرف هایی برای گفتن دارد، هفتمین بخش این کتاب به ارائه ی نمونه هایی از شعر مهدوی معاصر با سبک ها وشیوه های بیانی متفاوت، اختصاص داده شده است که می تواند از عطش شیفتگان شعر مهدوی بکاهد وبخشی از انتظارات آنان را برآورده سازد.
با مروری گذرا بر موضوعات بخش بخش این اثر، محدوده ی پژوهشی خود را مشخص کردیم وشیفتگان فارسی زبان شعر مهدوی را با چند وچون این تحقیق آشنا ساختیم تا با زمینه ی فکری مناسب، به کند وکاو در این اثر بپردازند وبا گلگشتی در آفاق همیشه سر سبز شعر مهدوی، مشام جان خود را از شکوفه های بهاری این بوستان همیشه خرم، معطر سازند ودامنی از گل های بویا ورنگین باغ همیشه شکوفای شعر مهدوی را، ره آورد سفر روحانی خود سازند وبه پای عاشقان جمال جمیل مهدی نثار کنند، ونگارنده ی این سطور را نیز که در این سفر معنوی آنان سهیم بوده است، از دعای خیر فراموش نفرمایند.
در پایان، با نام ویاد مهدی موعود، این مقال را حسن ختام می بخشیم واز عزیزانی که در واحد تحقیقات امور فرهنگی مسجد مقدس جمکران انجام وظیفه می نمایند خصوصا دانشور ارجمند جناب آقای مصطفی واسعی که در تصحیح وویراستاری این اثر سهیم بوده اند صمیمانه سپاسگزاری می کند وادامه ی توفیقات آنان را از درگاه ایزد لایزال خواستار است.
در این جا از ذکر این مطلب ناگزیریم که پیروان تمامی ادیان ومذاهب موجود در این کره ی خاکی، در جستجوی یک «مصلح جهانی» اند؛ ولی تصویر شفاف وروشنی از آن جمال جمیل را در اختیار ندارند وشاید در ذهن آنان به تدریج این اندیشه شکل گرفته باشد که روزی حضرت موسی (علیه السلام) وعیسی (علیه السلام) ویا زردشت وبودا، وجود متکامل خود را در معرض بروز وظهور قرار خواهند داد؛ وجود متکاملی که چند وچون آن برای آن ها ناشناخته وتعریف نشده است؛ ولی پیروان مذهب تشیع علوی از چهارده قرن پیش در جریان ظهور مهدی موعود (علیه السلام) قرار گرفته اند وبه برکت احادیث وروایات بسیاری که از حضرات معصومین (علیهم السلام) به یادگار مانده است، دقیقا از ابعاد وجودی امام عصر (علیه السلام) - از خصوصیات جسمی گرفته تا برجستگی های اخلاقی وروحانی وحتی شیوه ی زمامداری او - آگاهی دارند، واین افتخار برای شیعیان جهان در همیشه ی تاریخ محفوظ باقی مانده وخواهد بود. از همین روی، در دست رد زدن بر سینه ی داعیه داران مهدویت نوعی ومتمهدیان هیچ گاه تردید روا نداشته اند وهمچنان چشم به راه ظهور مصلحی دوخته اند که با ابعاد وجودی او آشنایند وچهره ی زشت وکردار پلشت دجالان را به خوبی می شناسند واز دامنه دار شدن زمانه ی غیبت، دچار تردید وسرگردانی نمی شوند وهمگام با ساکنان آسمان ها - این افلاکیان خاکی - قیام جهانی مهدی موعود را لحظه شماری می کنند وفرج آن حضرت را از درگاه ایزد متعال خواستارند.

بمنه وکرمه
محمد علی مجاهدی «پروانه»
اردیبهشت ۱۳۸۰

بخش اول: کلیاتی درباره شعر آیینی

شعر مهدوی از زیر مجموعه های شعر مناقبی است که در قلمرو شعر آیینی، گستره ی دامنه داری دارد واز شکوه ومنزلت خاصی برخوردار است.
لزوم آشنایی با کلیاتی از چند وچون شعر آیینی ومناقبی برای شیفتگان شعر مهدوی امری بدیهی است؛ چرا که آنان را با مسائلی آشنا می کند که در برقراری یک رابطه ی منطقی با شعر شیعی - عموما - وشعر مهدوی - خصوصا - نقش کلیدی دارند.
چون موضوع اصلی این تحقیق، بررسی پیشینه ی شعر مهدوی وبه تصویر کشیدن جمال جمیل مهدی موعود (علیه السلام) در آیینه ی شعر فارسی است، از این روی ناگزیریم با سیری کوتاه وگذرا در قلمرو شعر آیینی، دامنه ی سخن را بهنگام برچینیم واز به درازا کشیدن کلام بپرهیزیم.
سیری گذرا در قلمرو شعر آیینی
بر خلاف پژوهشگرانی که سعی می کنند دامنه ی شعر آیینی را در دو مقوله ی «مناقبی» و«ماتمی» محدود سازند، با گستره ی وسیع ودامنه داری روبرو هستیم که بیشترین بخش از قلمرو شعر فارسی را دربرمی گیرد. اگر مقوله های توحیدی، نیایشی، عرفانی، حکمی، اخلاقی، سلوکی واجتماعی، صبغه ی اسلامی داشته باشند - که دارند - واگر جنبه های ارزشی این موضوعات کلیدی قابل انطباق با آموزه های اسلامی ومعارف زلال وناب شیعی باشد - که هست - کدام اثر ماندگار منظوم را در پیشینه ی زبان فارسی می توان ارائه کرد که از این مفاهیم ارزشی متاثر نباشد ویا راز ماندگاری خود را در تعالیم اسلامی جستجو نکند؟
با یک بررسی کوتاه وگذرا درمی یابیم که بخش چشمگیری از گنجینه ی شعر فارسی به آثاری اختصاص دارد که هویت معنوی وفرهنگی خود را مدیون مفاهیم ارزشی است؛ مفاهیمی که ریشه در کلام آسمانی قرآن ومعارف اسلامی دارد. قرآن کریم، نهج البلاغه، نهج الفصاحه، صحیفه ی سجادیه، کلمات قصار وادعیه ی ماثوره از حضرات معصومین (علیهم السلام) وروایات واحادیثی که از خاندان وحی در اختیار جامعه ی اسلامی است، مشحون از مفاهیم ارزشی ووالایی است که در همیشه ی تاریخ، نظر متفکران وفرهیختگان را در حوزه ی عرفان وحکمت واخلاق به خود جلب کرده است ونام آوران عرصه ی شعر وادب فارسی با استفاده وتاثیرپذیری از این منابع غنی وگرانسنگ به آفرینش آثار ممتاز وماندگاری نایل آمده اند که التهاب عطش پویندگان راه معرفت را فرو می نشاند وبا زلال جاری خود، جان تازه ای در کالبد راهیان طریق سعادت وکمال می دمد.
از همین روی وبا عنایت به مفهوم تعمیمی وفراگیر شعر آیینی وحضور مقولات ارزشی در آن - که ریشه در منابع متقن اسلامی دارد - ناگزیریم به دیر سالی شعر آیینی وقدمت زمانی آن اعتراف کنیم وپیشینه ی آن را در تاریخ کهن «شعر مکتوب دری» مورد بررسی قرار دهیم.
صرف نظر از تنی چند از پیشگامان شعر فارسی همانند حنظله ی بادغیسی (متوفای ۲۲۰ ق)، محمد وراق هروی (متولد ۲۲۱ ق)، محمد بن وصیف سگزی (معاصر یعقوب لیث)، پیروز مشرقی (متولد ۲۸۳ ق) وبوسلیک گرگانی (معاصر یعقوب لیث) که آثار معدودی از آنان در دست است ونمی توان در بعد آیینی آثار آن تحقیق جامع الاطرافی را ارائه کرد، تاریخ ادبیات فارسی از رودکی سمرقندی (متولد ۳۲۹ ق) به بعد آثاری را در حافظه ی تاریخی خود ثبت وضبط کرده که مشحون از مقولات ارزشی است وسیرابی وشادابی خود را رهین معارف قرآنی وآموزه های اسلامی است.
نمونه هایی از آثار ارزشی طلایه داران شعر فارسی
آشنایی با نمونه های معدودی از آثار ارزشی پیشگامان شعر فارسی برای اثبات مدعای ما کافی است ومی توان به روشنی، ابعاد ارزشی این آثار منظوم را به تماشا نشست وبر مفهوم فراگیر شعر آیینی پای فشرد.
رودکی سمرقندی (متولد ۳۲۹ ق) از طلایه داران بنام شعر فارسی است واز او به عنوان «پدر شعر فارسی» یاد می کنند. این شاعر نابینای سمرقندی که در سده ی چهارم ودر عصر سامانیان (۳۸۹ - ۲۰۴) می زیسته است، نظم داستان پندآموز کلیله ودمنه را به عنون بزرگ ترین کار ادبی در کارنامه ی زندگی خود به ثبت رسانیده، واغلب آثار او دارای جنبه های پندی وعبرتی است.
بلای سخت

به عنوان نمونه، شعر پندآموزی از رودکی را برگزیده ایم که پس از گذشت یازده قرن، هنوز تازگی وگیرایی خود را حفظ کرده است.

ای آن که غمگنی وسزاواری * * * واندر نهان، سرشک همی باری
رفت آن که رفت وآمد آنک(۱) آمد * * * بود آن که بود، خیره چه غم داری؟!
هموار خواهی کرد گیتی را؟! * * * گیتی ست، کی پذیرد همواری؟
شو تا قیامت آید زاری کن * * * کی رفته را به زاری، باز آری؟!
آزار، بیش زین گردون بینی * * * گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشته ست بلایی او * * * بر هر که تو بر او دل بگماری
اندر بلای سخت پدید آرند * * * فضل وبزرگمردی وسالاری(۲)

جهان غم
ابوالحسن شهید بلخی (متولد ۳۲۵ ق) معاصر رودکی سمرقندی، از شعرای نامدار سده ی چهارم است که در سرودن غزل وآفرینش آثار پندآموز، ید طولایی داشته وما به نقل یک قطعه شعر کوتاه او بسنده می کنیم:

اگر غم را چو آتش، دود بودی * * * جهان، تاریک بودی جاودانه
درین گیتی سراسر گر بگردی * * * خردمندی نیابی شادمانه(۳)

چرا؟!
از ابوطیب محمد مصعبی، شاعر توانای سده ی چهارم هجری، شعر عبرت آموزی به یادگار مانده که مورد عنایت صاحبدلان کلام شناس است.

جهانا! همانا فسوسی وبازی * * * که بر کس نپایی و، با کس نسازی
یکی را نعیمی، یکی را جحیمی * * * یکی را نشیبی، یکی را فرازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی؟ * * * چرا ابلهان راست بس بی نیازی؟
چرا عمر طاووس ودراج کوته؟ * * * چرا مار وکرکس زید در درازی؟
صد واند ساله یکی مرد غرچه!(۴) * * * چرا شصت وسه زیست آن مرد تازی؟(۵)

خوی نیک
بوشکور بلخی از شعرای نامدار اوایل سده ی چهارم هجری است واز آفرین نامه ی او - که مشحون از اندیشه های حکمی واجتماعی است - ابیات پراکنده ای باقی است. ازوست:

خردمند گوید که بنیاد خوی * * * ز شرم ست ودانش نگهبان اوی
بهشت آن کسی را، که او نیکخوست * * * که دانستن خیر مردم بدوست
همه چیزها را پسندد خرد * * * مگر ناخردمندی و، خوی بد(۶)

صبر
ابومنصور محمد دقیقی (متولد ۳۶۸ ق)، شاعر نام آور سده ی چهارم است واو را خالق اولین «شاهنامه» در پیشینه ی شعر فارسی می شناسند وبرخی نیز او را رهگشای فردوسی (۴۱۱ - ۳۲۹) می دانند. ازوست:

گویند: صبر کن که تو را صبر بر دهد * * * آری دهد ولیک به عمر دگر دهد!
من عمر خویش را به صبوری گذاشتم * * * عمر دگر بیاید تا صبر، بر دهد(۷)

خداوند
ابوبکر محمد خسروی، شاعر پرآوازه ی سده ی چهارم هجری، از قدیم ترین شاعرانی است که اصطلاحات حکمی را در شعر به کار برده ودر سرودن اشعار مدحی وغنایی نیز توانا بوده است. ازوست:

مر خداوند را به عقل شناس * * * که به توحید، وهم نابیناست
آفریننده را نیابد وهم * * * گر به وهم اندر آوریش، خطاست
وهم ما، یار جوهر وعرض است * * * وین دو بر کردگار، نازیباست
نیست مانند او، مپرس که: چیست؟ * * * نامکان گیر را، مگو که: کجاست(۸)؟

وام خرد
حکیم ابوالقاسم فردوسی (۴۱۱ - ۳۲۹ ق) حماسه سرای بزرگ شیعی مذهب، که شاهنامه ی او را در شمار بهترین آثار حماسی ادبیات جهان شناخته اند وتاکنون به زبان های مختلف بارها ترجمه شده است. ازوست:

میاسای زآموختن یک زمان * * * به دانش میفگن دل اندر گمان
چو گویی که وام خرد توختم(۹) * * * همه هر چه بایستم(۱۰)، آموختم
یکی نغر بازی کند روزگار * * * که بنشاندت پیش آموزگار(۱۱)

دریغا جوانی
محمد عبده از منشیان وشاعران مطرح اواخر سده ی چهارم هجری است که دبیران بایستی آثار منثور او را می خواندند تا شیوه ی نگارش را بیاموزند. ازوست:

سهی سروم از ناله چون نال گشته(۱۲) * * * سها(۱۳) مانده از غم سهیل یمانی(۱۴)
بسی رنج دیدم، بسی گفته خواندم * * * ز گفتار تازی واز پهلوانی(۱۵)
به چندین هنر شصت ودو سال بودم * * * که توشه برم زآشکار ونهانی
به جز حسرت وجز وبال گناهان * * * ندارم کنون از جوانی، نشانی
به یاد جوانی، همی مویه دارم * * * بر آن بیت بوطاهر خسروانی:
«جوانی به بیهودگی یاد دارم» * * * «دریغا جوانی! دریغا جوانی(۱۶)!»

شرف مرد
ابوعلی فرخی سیستانی (متوفای ۴۲۹ ق)، در شیوه ی «سهل وممتنع» سرآمد شعرای زمانه ی خود بوده است. ازوست:

شرف وقیمت وقدر تو به فضل وهنرست * * * نه به دیدار وبه دینار وبه سود وبه زیان
هر بزرگی که به فضل وبه هنر گشت بزرگ * * * نشود خرد به بد گفتن بهمان وفلان
گر چه بسیار بماند به نیام اندر، تیغ * * * نشود کند ونگردد هنر تیغ نهان
شیر، هم شیر بود گر چه به زنجیر بود * * * نبرد بند وقلاده، شرف شیر ژیان(۱۷)

مناظره زاغ وباز
عنصری از قصیده سرایان نامدار سده ی پنجم هجری است وشیوه ی او در قصیده سرایی مورد تقلید بسیاری از شعرای پس از او قرار گرفته است(۱۸). ازوست:

میان زاغ سیاه ومیان باز سپید * * * شنیده ام ز حکیمی حکایت دلبر(۱۹)
به باز گفت همی زاغ: هر دو یارانیم * * * که هر دو مرغیم از جنس واصل یکدیگر
جواب داد که: مرغیم، جز(۲۰) به جای هنر * * * میان طبع من وتو میانه ای است دگر
خورند از آن که بماند ز من، ملوک زمین * * * تو از پلیدی ومردار، پر کنی ژاغر(۲۱)
مرا نشست به دست ملوک ودیر وسراست * * * تو را نشست به ویرانه وستودان(۲۲) بر
ز راحت است مرا رنگ و، رنگ تو ز عذاب * * * که من نشانه ز معروفم و، تو از منکر(۲۳)
ملوک، میل سوی من کنند وسوی تو، نه * * * که میل خیر به خیرست ومیل شر سوی شر(۲۴)

آیین زندگی
ابونظر عبدالعزیز عسجدی مروزی، از شعرای معروف اوایل سده ی پنجم هجری ومعاصر با محمود غزنوی است. قصیده ی فاخر وشیوای او در فتح سومنات(۲۵) هند به دست پادشاه غزنوی، زبانزد اهل ادب است. از اوست:

چرا نه مردم عاقل چنان بود که به عمر * * * چو درد سر کندش، مردمان دژم(۲۶) گردند
چنان چه باید بودن که گر سرش ببری * * * به سر بریدن او، دوستان خرم(۲۷)،(۲۸)

خطر جاه
مسعودی غزنوی از شعرای نیمه ی اول سده ی پنجم هجری است. به جز ابیات معدودی که از او به یادگار مانده، اغلب اشعارش متاسفانه توسط رهزن زمانه به غارت رفته است. ازوست:

جاه جوی ای که می بجویی سیم(۲۹) * * * سیم وجز سیم، زیر جاه درست(۳۰)
سیم را، هر کسی بیابد وباز * * * جاه با اژدها به چاه درست(۳۱)

ارزش سخن
عیوقی از شعرای نیمه ی اول سده ی پنجم هجری است که برای اولین بار داستان ورقه وگلشاه را به نظم کشید. این مثنوی داستانی - که هراز گاه به مناسبت، حاوی غزلیاتی نیز هست برگرفته شده از داستان عربی عروه وعفراء است؛ یعنی سرگذشت عروة بن حزام عذری با دختر عمویش عفراء بنت عقال. ابیاتی از این مثنوی را که در ارزش سخن است، مرور می کنیم:

سخن بهتر از نعمت وخواسته * * * سخن بهتر از گنج آراسته
سخن، مر سخنگوی را مایه بس * * * سخن بر تن مرد، پیرایه بس
سخن بر تو نیکو کند کار زشت * * * سخن ره نماید به سون(۳۲) بهشت(۳۳)

فرق کردن نتوان
رباعیات ابوسعید ابوالخیر میهنه ای (۴۴۰ - ۳۵۷) در شمار بهترین رباعیات توحیدی وعرفانی در زبان فارسی است:

چشمی دارم، همه پر از دیدن دوست * * * با دیده مرا خوش ست، چون دوست در اوست
از دیده ودوست، فرق کردن نتوان * * * یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست(۳۴)!

بدنامی
فخرالدین اسعد گرگانی از شعرای بزرگ داستان سرا در نیمه ی اول سده ی پنجم هجری است ومنظومه ی ویس ورامین او، در شمار آثار ماندگار شعر پارسی است. از اوست:

اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ * * * نشوید آب صد دریا ازو رنگ
چو جان پاک جاویدان بماند * * * بماند نام بد تا جان بماند(۳۵)

ای دریغا
بابا طاهر عریان از عرفای نامدار سده ی پنجم است. دو بیتی های پر شود او پس از گذشت قرن ها هنوز گیرایی وشادابی خود را حفظ کرده است. ازوست:

یکی برزیگری نالان درین دشت * * * به چشم خونفشان، آلاله می کشت
همی کشت وهمی گفت: ای دریغا! * * * که باید کشتن وهشتن درین دشت(۳۶)

نکوهش مکن...!
ابومعین ناصر خسرو قبادیانی (۴۸۱ - ۹۴۳) از شعرای آزاده وبلند آوازه ی سده ی پنجم هجری است وآثار ارزشمندی در دو زمینه ی نثر ونظم از او در دست می باشد. زادالمسافرین، جامع الحکمتین، وجه دین وسفرنامه از آثار ممتاز منثور او، ودو مثنوی حکمی سعادت نامه وروشنایی نامه از آثار برگزیده ی منظوم آیینی است.
شاید در طول تاریخ تدون شعر پارسی، شاعری به آزادگی ومناعت طبع ناصر خسرو وجهل ستیزی وشهرت گریزی او نداشته باشیم. مهارت وی در سرودن اشعار پندی وعبرتی ستودنی است. از اوست:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را * * * برون کن ز سر، باد خیره سری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد * * * مدار از فلک چشم نیک اختری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد * * * به زیر آوری چرخ نیلوفری را(۳۷)

شعر «عقاب» او با مطلع:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست * * * واندر طلب طعمه، پر وبال بیاراست

وقطعه ی زیبای «کدو بن» وی با شروع:

نشنیده ای که زیر چناری، کدو بنی * * * بررست وبردوید بر او بر به روز بیست

هنوز زبان زد اهل ادب است وبه خاطر آموزه های ارزشی خود در شمار بهترین آثار پندی، حکمی واجتماعی در زبان فارسی است.
اشعار مناقبی ناصر خسرو نیز از غنای محتوایی وساختار محکم لفظی برخوردار است. ابیاتی از قصیده ی فاخر او را که در مدیحیت حضرت صدیقه ی طاهره علیهاالسلام است، مرور می کنیم:

شمس وجود احمد وخود زهرا * * * ماه ولایت ست ز اطوارش
دخت ظهور غیب احد - احمد - * * * ناموس حق و، صندق(۳۸) اسرارش
هم مطلع جمال خداوندی * * * هم مشرق طلیعه ی انوارش
صد چون مسیح، زنده ز انفاسش * * * روح الامین، تجلی پندارش
این گوهر از جناب رسول الله * * * پاک ست وداور است خریدارش(۳۹)
کفوی نداشت حضرت صدیقه * * * گر می نبود حیدر کرارش

نه این جا باش ونه آن جا
حکیم ابوالمجد سنایی غزنوی، شاعر عارف وپر آوازه ی شیعی در سده های پنجم وششم هجری است. او پس از ترک مداحی امرا وسلاطین زمان خود، وبا گرایش به عوالم سلوکی ومعنوی، بنای رفیعی را در اقلیم شعر عرفانی پی نهاد که پس از گذشت قرن ها، هنوز سربلند وبا شکوه در گذرگاه زمان خود نمایی می کند. از اوست:

مکن در جسم وجان منزل، که این دون ست وآن والا * * * قدم زین هر دو بیرون نه، نه این جا باش ونه آن جا
به هرچ(۴۰) از راه دور افتی، چه کفر آن حرف وچه ایمان * * * به هرچ از دوست وامانی، چه زشت آن نقش وچه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ * * * نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی، چه عبرانی، چه سریانی * * * مکان کز بهر حق جویی، چه جابلقا(۴۱) چه جابلسا(۴۲)
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی * * * قفس بشکن چو طاوسان، یکی بر پر بر این بالا
عروس حضرت قرآن، نقاب آن گه براندازد * * * که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی * * * که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست! پیش از مرگ، اگر می زندگی خواهی * * * که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
چو علم آموختی از حرص، آن گه ترس کاندر شب * * * چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا
به هرچ از اولیا گویند، رزقنی ووفقنی * * * به هرچ از انبیا گویند، آمنا وصدقنا(۴۳)

حکیم سنایی در پاسخ سلطان سنجر (۵۵۲ - ۴۷۹) پسر ملکشاه که از مذهب او سوال می کند، براهین عقلی ومستندات نقلی را در اثبات خلاقت بلافصل امیرالمومنین علی (علیه السلام) در قالب یک قصیده ی بلند ورسا به کار می گیرد؛ گویی در مناظره ای شرکت کرده است که لحظه لحظه ی آن را تاریخ در حافظه ی خود ثبت خواهد کرد تا به داوری آیندگان برساند.
ابیاتی از این قصیده را مرور می کنیم:

کار عاقل نیست در دل، مهر دلبر داشتن * * * جان، نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن
از پی سنگین دل نامهربانی، روز وشب * * * بر رخ چون زر نثار گنج وگوهر داشتن
احمد مرسل نشسته، کی روا دارد خرد * * * دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن؟
چون همی دانی که شهر علم را حیدر درست * * * خوب نبود جز که حیدر میر ومهتر داشتن
مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد * * * حق حیدر بردن ودین پیمبر داشتن!
آن که او را بر سر حیدر همی خوانی امیر * * * کافرم گر می تواند کفش قنبر داشتن
تا سلیمان وار باشد حیدر اندر صدر ملک * * * زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن
چون درخت دین به باغ شرع هم حیدر نشاند * * * باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن
جز کتاب الله وعترت، ز احمد مرسل نماند * * * یادگاری، کآن توان تا روز محشر داشتن
از پس سلطان ملک شه چون نمی داری روا * * * تاج وتخت پادشاهی جز که سنجر داشتن
از پی سلطان دین، پس چون روا داری همی * * * جز علی وعترتش محراب ومنبر داشتن(۴۴)

عشق حقیقی
عبدالواسع جبلی (متوفای ۵۵۵ ق) آثار منظوم معرفتی بسیاری دارد. ازوست:

چون بود دماغ پر ز هستی، ما را * * * وز باده ی کبر بود، مستی ما را
عشق تو در آورد به پستی، ما را * * * برهاند ز خویشتن پرستی، ما را(۴۵)

بدرالدین قوامی رازی از شاعران معروف شیعی مذهب سده ی ششم است. غزل پر شور او در توصیف جانبازان عشق الهی، شنیدنی است:

دل عاشق ز بیم جان نترسد * * * گرش کار افتد، از سلطان نترسد
چه باکست از بلاها، عاشقان را؟ * * * که نوح از آفت طوفان نترسد
به عشق از جان تقرب کرده عاشق * * * چو اسماعیل از قربان نترسد
همه آفاق دانند این که خشتی * * * که در آب افتد، از باران نترسد(۴۶)

ارزش هنر
شعر کوتاه ولی رسای شمس الدین محمد سوزنی سمرقندی در ارزش هنر واقعی خواندنی است:

هنر ز بی هنری به، اگر چه مرد هنر * * * خطر(۴۷) ندارد، دارد هزار گونه خطر(۴۸)

شکوه علم وعدل
در اشعار عبرت آموز رشیدالدین وطواط (متوفای ۵۷۳ ق) روانی ولطافت اندیشه موج می زند. او از منشیان نامدار وشعرای توانای سده ی ششم هجری است ومنشآت معروف او به زبان فارسی وعربی ونیز حدائق السحر وی در بدیع وآرایه های لفظی ومعنوی، از متون متقن ادب پارسی است. از اوست:

مر ملک را به عدل ثبات است وانتظام * * * مر عدل را به علم، ظهور است واشتهار
بی عدل نیست کنگره ی ملک، مرتفع * * * بی علم نیست قاعده ی عدل، پایدار
اعلام(۴۹) عدل را به مساعی بلند کن * * * وارباب علم را به ایادی(۵۰) نگاه دار(۵۱)

در نکوهش بی خردی
اثیرالدین اخسیکتی (متوفای ۵۷۷ ق) قطعه شعر زیبایی در نکوهش نادانی وبی خردی دارد:

هنری باش وهر چه خواهی کن * * * نه بزرگی به مادر وپدر است
مردم بی خرد ز روی قیاس * * * بر آن کس که صاحب بصر است
گرچه از جنس مردم است به شخص * * * به حقیقت ز جنس گاو وخر است(۵۲)

گفتگوی زیرک وابله
قطعه شعر گدای او حدالدین محمد انواری (متوفای ۵۸۳ ق) در نمایاندن حشمت دروغین سلاطین جور وامرای خود کامه ی زرپرست، از بیان تصویری وزبان ساده وروان، سود جسته است:

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی * * * گفت کاین والی شهر ما، گدایی بی حیاست!
گفت: چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه ای * * * صد چو ما را، روزها بل(۵۳) سال ها برگ ونواست؟
گفتش: ای مسکین! غلط اینک ازین جا کرده ای * * * آن همه برگ ونوا دانی که آن جا از کجاست؟!
در ومروارید طوقش، اشک طفلان من ست * * * لعل ویاقوت ستامش(۵۴) خون ایتام شماست
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است * * * گر بجویی تا به مغز استخوانش از نان ماست
چون گدایی، چیز دیگر نیست جز خواهندگی * * * هر که خواهد، گر سلیمان است وگر قارون، گداست(۵۵)

چه دریاست این؟!
مثنوی های بدیع نیایشی ابومحمد الیاس حکیم نظامی گنجوی (متوفای ۶۱۴ ق) آفریننده ی پنج گنج ماندگار مخزن الاسرار، خسرو وشیرین، لیلی ومجنون، هفت پیکر واسکندرنامه، از چنان شکوه وگیرایی برخوردار است که گردش زمانه وگذشت روزگاران از جلالت آن نکاسته است. از اوست:

کیست درین دیرگه دیرپای * * * کو لمن الملک زند جز خدای؟
پرورش آموختگان ازل * * * مشکل این کار نکردند حل
کز ازلش علم، چه دریاست این؟! * * * تا ابدش ملک، چه صحراست این؟!
اول او، اول بی ابتداست * * * آخر او، آخر بی انتهاست
کشمکش هر چه در او زندگی ست * * * پیش خداوندی او، بندگی ست(۵۶)

مثنوی های بلند ورسای حکیم نظامی در نعت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم ونیز معراج آن حضرت، در شمار بهترین اشعار وصفی ومناقبی در حوزه ی شعر آیینی است که به خاطر تنگی حوصله ی مقال از ذکر آن ها معذوریم.
به سلام آمدگان
افضل الدین حکیم خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ق) ومعروف به «حسان العجم» با قصاید بشکوه ومثنوی های حکیمانه ی خویش در ستایش رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نام خود را برای همیشه در شمار تواناترین شعرای آیینی حفظ کرده است. از اوست:

به سلام آمدگان حرم مصطفوی * * * «ادخلوها بسلام» از حرم آوا شنوند
النبی، النبی آرند خلایق به زبان * * * امتی! امتی! از روضه ی غرا شنوند
از صریر(۵۷) در او، چار ملایک به سه بعد * * * پنج هنگام، دم صور به یک جا شنوند
موسی استاده وگم کرده ز دهشت نعلین * * * «ارنی» گفتنش از نور تجلی شنوند
بهر وایافتن(۵۸) گمشده ی نعلین، کلیم * * * «والضحی» خواندن خضر از در طاها شنوند(۵۹)

ترکیب بند بی نظیر جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی (متوفای ۵۸۸ ق) در نعت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم از ماندگارترین آثار منظوم آیینی در زبان پارسی است که به نقل اولین بند آن بسنده می کنیم.

ای از زیر سدره شاهراهت * * * وی قبه ی عرش، تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا * * * بشکسته ز گوشه ی کلاهت
هم عقل دویده در رکابت * * * هم شرع خزیده در پناهت
ای چرخ کبود، ژنده ی دلقی * * * در گردن پیر خانقاهت
مه، طاسک(۶۰) گردن سمندت * * * شب، طره ی پرچم سیاهت
جبریل، مقیم آسمانت * * * افلاک، حریم بارگاهت
چرخ - ار چه رفیع - خاک پایت * * * عقل - ار چه بزرگ - طفل راهت
خورده ست خدا ز روی تعظیم * * * سوگند به روی همچو ماهت(۶۱)
ایزد که رقیب جان، خرد کرد * * * نام تو، ردیف نام خود کرد(۶۲)

در ستایش رسول خدا
مثنوی های بلند وعرفانی شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (متوفای ۶۲۷ ق) حاکی از ارادت قلبی وبی شایبه ی این عارف بلندآوازه به آل الله است ومنطق الطیر واسرارنامه ومظهرالعجایب او، مشحون از معارف ژرف وزلال اسلامی است. از اوست:

ثنایی نیست با ارباب بینش * * * سزای صدر وبدر آفرینش
رقوم آموز سر لا یزالی * * * جهان افروز تعلیم معالی
هنوز آدم میان آب وگل بود * * * که او، شاه جهان جان ودل بود
در آدم بود نوری از وجودش * * * وگر نه کی ملک کردی سجودش(۶۳)؟

متاسفانه برخی از پژوهشگران ما، سعی بلیغی در غیر شیعی نشان دادن این عارف پرآوازه دارند وبه هیچ روی مقتضیات زمانی عطار وحاکمیت جو اختناق - که توسط حکمروایان سنی توصیه واعمال می شد - در روزگار او را در نظر نمی گیرند وبا کنار نهادن آثاری از عطار که عطر ورنگ آل الله دارد، بر غیر شیعی بودن او پای می فشراند. ابیاتی از یک مثنوی مناقبی او را مرور می کنیم:

دوستی احمد وحب علی * * * می کند آینیه ی دل منجلی
مصطفی را، بن عم وداماد بود * * * پیک حضرت(۶۴) را به حق استاد بود
ای به محشر تو شفاعت خواه من * * * قرة العین رسول وشاه من
دست ما ودامن تو ای امیر! * * * این فقیر مبتلا را دست گیر(۶۵)

اگر ابیاتی از این دست، دلیل شیعی بودن عطار نباشد، مسلما غیر شیعی بودن او را اثبات نمی کند:

تو چرا کس بر علی بگزیده ای؟ * * * غالبا گفت نبی نشنیده ای!
مصطفی، او را وصی خویش خواند * * * از همه اصحاب، او را بیش خواند
گفت احمد گوش کن ای خارجی! * * * بگذر از بغض علی گر قابلی
تو مرا کردی نشانه بهر تیر * * * این زمان برخیز وبی ایمان بمیر(۶۶)
در طریقت، مرتضی را دیده ام * * * در حقیقت، گفت او بشنیده ام
هر چه در من گشته پیدا، سر اوست * * * هر که این اسرار دریابد، نکوست(۶۷)

نمونه های معدودی که از حوزه های متعدد شعر آیینی به دوست داران ادب شیعی ارائه شد، دسته گل هایی بود از بوستان همیشه سر سبز شعر فارسی که از دیرباز، رایحه ی دل انگیز مفاهیم ارزشی را در خلوت خاطر شیفتگان شعر آیینی می پراکند ومشام جان آنان را معطر می سازد.
تردیدی نیست کسانی که با منابع متقن اسلامی آشنایی دارند وعطش جان خود را از زلال جاری معارف شیعی فرومی نشانند، تاثیرپذیری آفرینندگان این آثار بدیع وماندگار را از کلام آسمانی قرآن ومعارف اسلامی وروایات ماثور از حضرات معصومین (علیهم السلام) انکار نمی کنند وبر صبغه ی اسلامی مفاهیم ارزشی این آثار منظوم، پای می فشارند وبر این باورند که این نخل های سر سبز وتنومند در گستره ی بهارآفرین شعر فارسی، ریشه در چشمه ی همیشه گوارای معارف اسلامی دارند.
زیر مجموعه های شعر آیینی
با بررسی موضوعاتی که از دیرباز در شعر آیینی مطرح بوده وهست، می توان برای هر یک از آن ها، حوزه وقلمروی در گستره ی شعر آیینی در نظر گرفت وزیر مجموعه هایشان را نیز مشخص کرد وآن ها را رسما به عنوان شهروندان شعر آیینی پذیرفت وبرای هر یک از زیر مجموعه ها نیز شاهد مثال هایی ارائه داد. ولی بررسی تفصیلی این امر در مجال این مقال نمی گنجد؛ چرا که موضوع اصلی این تحقیق، کنکاشی همه جانبه پیرامون شعر مهدوی است. از این روی ناگزیریم به صورت گذرا وفهرست وار از زیر مجموعه های شعر آیینی در زبان فارسی نام ببریم وبررسی تفصیلی آن را به فرصت موسعی موکول کنیم.
نکته ای که در این جا باید لزوما از آن سخن گفت این مطلب است که برخی از زیر مجموعه هایی که برای شعر آیینی در نظر گرفته ایم دارای دو جنبه ی «ارزشی» و«ضد ارزشی» است که بعد «ارزشی» آن ها در قلمرو شعر آیینی اجازه ی حضور دارد وبعد «ضد ارزشی» آن ها حق ورود در این قلمرو را ندارد، مانند شعر مناقبی وشعر ماتمی که اگر در این دو نوع شعر، مناقب ومراثی حضرات معصومین (علیهم السلام) واولیای خدا بر اساس مدارک متقن ومنابع مسلم روایی وتاریخی عنوان شده باشد دارای جنبه ی ارزشی است واگر شاعر از این دو نوع شعر در ستایشگری حاکمان زر وزورپرست ومراثی آنان وایادی شان استفاده کرده باشد به خاطر جنبه های ضدارزشی وبدآموزی هایی که دارند نمی توانند در شمار زیر مجموعه های شعر آیینی درآیند. در شعر عرفانی نیز همین مساله مطرح است. اگر در این نوع از شعر، عرفان مثبت ومورد قبول وتایید شارع مقدس حضور داشته باشد، مسلما عنوان شهروندی شعر آیینی را خواهد داشت؛ ولی اگر شعر در مقام معرفی عرفان منفی وآثار انزواطلبی وترک دنیا ومناصب دنیوی وتایید این گونه راه وروش های سلوکی برآید به خاطر تعارض وتقابلی که غالبا با آموزه های اسلامی دارد نمی تواند در شمار زیر مجموعه های شعر آیینی قرار گیرد.
بنابراین با در نظر گرفتن ابعاد ارزشی موضوعاتی که در شعر آیینی مطرح بوده وهست، عناوین زیر را می توان به عنوان زیر مجموعه های شعر آیینی در زبان فارسی معرفی کرد:
الف) شعر مناقبی.
ب) شعر ماتمی.
ج) شعر نیایشی.
د) شعر عرفانی.
ه) شعر اخلاقی.
و) شعر اجتماعی.
ز) شعر پندی.
ح) شعر بیداری.
ط) شعر مقاومت.
ی) شعر انتظار.
ک) شعر تولایی.
ل) شعر تبرایی.
م) شعر توسلی.
ن) شعر حکمی.
می توان با ادغام کردن برخی از موضوعاتی که از جهاتی دارای وجوه مشترکند، عناوین کلی تری را به عنوان زیر مجموعه های شعر آیینی در زبان فارسی در نظر گرفت وبرای هر یک از این عناوین کلی با انتخاب عناوین فرعی ومرتبط با موضوع، زیر مجموعه های مناسبی معرفی کرد. مثلا با انتخاب عنوان کلی «شعر ولایی» می توان عناوین فرعی «تولا»، «تبرا»، «توسل» و«انتظار» را در شمار زیر مجموعه های آن قرار داد ونیز می توان موضوعات مطرح در شعر آیینی را جزء به جزء مورد مطالعه وبررسی قرار داد وعناوین دیگری را به فهرست ارائه شده افزود که خود می تواند عنوان تحقیق دیگری قرار گیرد.
انواع شعر آیینی در زبان فارسی
اصولا از شعر می توان تقسیم بندی های متفاوتی ارائه داد واز زوایای مختلفی به آن نگریست. شعر آیینی نیز از این اصل، بر کنار نیست وآن را می توان حول چهار محور اساسی مورد بررسی قرار داد:
الف) از نظر موضوعی، که زیر مجموعه هایی شعر آیینی را شامل می شود.
ب) از نظر سبک، که سبک های مختلف شعری در آن حضور دارد.
ج) از نظر قالب، که قالب های مطرح در شعر فارسی را دربرمی گیرد.
د) از نظر وزن، که اوزان عروضی بی شماری را برای آن می توان در نظر گرفت وشعر نیمایی وآزاد را نیز بر آن افزود.
چون به هنگام تجزیه وتحلیل شعر مهدوی در این مورد به تفصیل سخن خواهیم گفت، نیازی به شرح وبسط انواع شعر آیینی نمی بینیم.

بخش دوم: گلگشتی در آفاق شعر مناقبی

شعر مناقبی از مهم ترین شاخه های شعر آیینی در زبان فارسی است. اصولا شعر مناقبی دارای دو بعد «ارزشی» و«ضدارزشی» است وبا لحاظ کردن وپای فشردن بر جنبه های ارزشی شعر مناقبی است که می توان آن را از زیر مجموعه های شعر آیینی به شمار آورد.
در پیشینه ی شعر فارسی، با حجم وسیعی از شعر مناقبی رو به رو هستیم که دارای جنبه های «ضدارزشی»اند. بسیار اتفاق افتاده است که در دیوان اشعار برخی از نام آوران شعر فارسی حتی رد پای یک شعر مناقبی از نوع ارزشی آن را نیافته ایم؛ ولی در عوض به تعداد بی شماری از قصاید وترکیب بندها وترجیعات ومسمطات برخورده ایم که به مناسبت های مختلف در ستایش سلاطین جور وحاکمان آزمند سروده شده است وعموما دارای ساختار لفظی محکمی هستند وآرایه های لفظی ومعنوی در آنها موج می زند؛ ولی حتی برای نمونه یک بیت در این گونه آثار پیدا نمی کنیم که شاعر نسبت به آل اطهار عرض ادب وارادتی کرده باشد تا کفاره ی گناهان او به شمار آید!
هر چند عامل زمان ومکان در به وجود آمدن این آثار منظوم ضدارزشی دخیل بوده است؛ ولی گرایش باطنی شاعران را در آفرینش این آثار نمی توان نادیده گرفت. بسیاری از شعرا را می توان به عنوان شاهد مثال معرفی کرد که علی رغم زمان ومکانی که در آن زیسته اند - برخلاف شعرای هم عصر خود که در شرایط یکسانی با آنان زندگی می کرده اند - دارای آثار ارزشی اند واز مناقب آل الله باز نمانده اند ودر دیوان برخی از آنان نیز هر دو نوع شعر مناقبی را مشاهده می کنیم. انگیزه ی سرودن اشعار مناقبی ضدارزشی هر چه باشد، به خاطر بد آموزی ها ونقشی که در اشاعه ی فرهنگ چاپلوسی در جامعه دارد، قابل دفاع نیست.
پیشینه شعر مناقبی
به شهادت تاریخ، تا شروع نیمه ی دوم سده ی چهارم هجری به خاطر حاکمیت کارگزاران سنی مذهب وتعصب ورزی ها وسختگیری ها وکینه توزی های آنان نسبت به شیعیان ایران وپیروان ائمه ی اطهار (علیهم السلام) هیچ اثر منظوم مناقبی در حافظه ی زبان فارسی به ثبت نرسیده است که دارای جنبه های ارزشی باشد.
پس از ظهور تدریجی مناقبیان در عرصه ی مدیحه سرایی آل الله در ایران ورویارویی تمام عیار با فضایلیان، شعرای شیعی وفارسی زبان مجال یافتند که بدون هراس از شکنجه وزندان وتبعید به آفرینش آثاری در مناقب آل الله همت گمارند وعملا تغذیه ی شعری وفکری مناقبیان را بر عهده گیرند.
فضایلیان که در چهار سده ی آغازین هجری در عرصه ی مدیحه سرایی «شیخین» وواگویی نقاط برجسته ی زندگینامه ی آنان کاملا آزادانه عمل می کردند وبرای جلب نظر توده های مردمی از شیوه ی نقالی وشاهنامه خوانی نیز سود می جستند، از عاشورای سال ۳۵۲ هجری به بعد شاهد حضور رقیبان معتقد وسرسختی به نام مناقبیان در عرصه مدیحه سرایی شدند که برشمردن مناقب حضرات معصومین (علیهم السلام) خصوصا امیر مومنان حضرت علی (علیه السلام) را وجهه ی همت خویش قرار داده بودند وهمانند آنان از شیوه ی نقالی در اماکن عمومی مانند قهوه خانه ها، سود می جستند.
در تاریخ الاسلام ذهبی آمده است:
«یوم عاشورا. قال ثابت الزم معز الدولة الناس بغلق الاسواق ومنع الهراسین والطباخین من الطبیخ، ونصبوا القباب فی الاسواق وعلقوا علیها المسوح، واخرجوا نساء منشرات الشعور مضجات یلطمن فی الشوارع ویقمن المآتم علی الحسین (علیه السلام)، وهذا اول یوم نیح علیه بغداد»(۶۸).
همین مطلب در تاریخ ابن وردی آمده با این نکته ی اضافی:
«وعجزت السنة عن منع ذلک لکون السلطان مع الشیعة»(۶۹).
با این فرمان تاریخی معزالدوله احمد بن بویه ی دیلمی (۳۵۶ - ۳۲۰) که بر عراق وخوزستان وفارس وکرمان حکومت می راند، از روز عاشورای سال ۳۵۲ هجری قمری مراسم عزاداری حسینی به صورت عمومی وفراگیر در مناطق شیعه نشین ایران خصوصا در مناطق حکمروایی کارگزاران حکومتی معزالدوله ی دیلمی با بستن بازارها ودکان ها وآشپزخانه ها به اجرا درآمد وبه تدریج گروهی از شیعیان ایرانی که از شعر وادب ومطالب تاریخی بهره ای داشتند بنای رفیع مدیحه سرایی برای آل الله را در جای جای ایران پی ریختند. بر این اساس از نیمه ی دوم سده ی چهارم هجری، شعر مناقبی ارزشی، حضور خود را در پیشینه ی مدون تاریخ ادبیات ایران به ثبت رسانیده است.
آشنایی با شعرای ستایشگر در زبان فارسی
در پیشینه ی شعر مناقبی با سه گروه از شاعران ستایشگر رو به رو هستیم:
الف) شاعرانی که فقط دارای آثار منظوم مناقبی از نوع ضد ارزشی آن هستند وعمر خود را صرف ستایش سلاطین زمانه ی خود وکارگزاران حکومتی آنان کرده اند، مانند: منوچهری دامغانی (متوفای ۴۳۲ ق) عنصری بلخی (متوفای ۴۳۱ ق) ظهیر فاریابی (متوفای ۵۹۸ ق) عسجدی مروزی (متوفی ۴۳۴ ق) انوری ابیوردی (متوفای ۵۸۵ ق) مجیرالدین بیلقانی (متوفای ۵۸۷ ق(.
ب) شاعرانی که دارای دو نوع شعر مناقبی اند؛ هم نوع ارزشی وهم نوع ضد ارزشی آن مانند کمال الدین اصفهانی (متوفای ۶۳۵ ق) جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی (متوفای ۵۸۸ ق) خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ق) سعدی شیرازی (متوفای ۶۹۱ ق) عصمت بخارایی (متوفای ۸۴۰ ق) کلیم کاشانی (متوفای ۱۰۶۱ ق) فتحعلی خان صبا (متوفای ۱۲۳۸ ق) قاآنی شیرازی (متوفای ۱۲۷۰ ق).
ج) شاعرانی که فقط دارای شعر مناقبی از نوع ارزشی آن هستند که از حکیم ناصر خسرو قبادیانی)۴۸۱ - ۳۹۴(می توان به عنوان نماینده ی سرافراز این گروه از شاعران فارسی زبان یاد کرد.
برای آشنایی با نمونه هایی از آثار مناقبی ارزشی وضدارزشی شاعران فارسی زبان، به تفکیک وزیر دو عنوان: «ستایشگران درباری» و«ستایشگران آیینی» موضوع این بخش را پی می گیریم.
ستایشگران درباری
ظهیر فاریابی (متوفای ۵۹۸ ق) از چهره های پرآوازه وتوانای شعر فارسی است وگیرایی وروانی اشعارش، رشک برانگیز معاصران او بوده است.
شاعری در قطعه ی هجوآمیزی که برای ملا عبدالرحمان جامی (متوفای ۸۹۸ ق) سروده، او را از سر طنز به دزدیدن دیوان ظهیر فاریابی ترغیب می کند!
قطعه

ای باد صبا! بگو به جامی * * * آن دزد سخنوران نامی!
بردی اشعار کهنه ونو * * * از سعدی وانوری وخسرو
اکنون که سر حجاز داری * * * وآهنگ حجاز، ساز داری
دیوان ظهیر فاریابی * * * در کعبه بدزد، اگر بیابی!

از این قطعه شعر می توان به مقام ومنزلت ادبی ظهیر فاریابی پی برد که شاعر بلند آوازه ای همانند جامی را متهم به سرقت ادبی کنند وهدف او را از سفر حج، دسترسی به دیوان ظهیر قلمداد نمایند.
به هر روی، از این شاعر پرآوازه برای نمونه حتی یک شعر کوتاه مناقبی در ستایش آل الله در دست نیست؛ در حالی که در دیوان او قصاید مناقبی فراوانی در تعریف وتوصیف پادشاه سلجوقی ودیگر زمامداران حکومتی وجود دارد.
در تاریخ ادبیات ایران، قصیده ی شیوایی که ظهیرالدین فاریابی برای قزل ارسلان سلجوقی سروده، مثل اعلای شعر مناقبی دروغین ومبالغه آمیز به شمار می رود. ابیاتی از این قصیده را مرور می کنیم:

زلفت به جادویی ببرد هر کجا دلی است * * * وآن گه به چشم وابروی نامهربان دهد
هندو ندیده ام که چون ترکان جنگجو * * * هرچ(۷۰) آیدش به دست، به تیر وکمان دهد
جز زلف وعارض تو ندیدم که هیچ کس * * * خورشید را، ز ظلمت شب سایبان دهد!
فریاد من ز طارم گردون گذشت ونیست * * * امکان این که زحمت آن آستان دهد
نه کرسی فلک، نهد اندیشه زیر پای * * * تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد!
ای خسروی که حفظ تو، از روی اهتمام * * * گوگرد را، ز صولت آتش امان دهد!
اعجاز موسوی نبود، هر کجا کسی * * * چوبی شعیب وار به دست شبان دهد
صد قرن بر جهان گذرد تا زمام ملک * * * اقبال در کف چو تو صاحبقران دهد(۷۱)!

شاعر در این قصیده ی مناقبی از نوع ضدارزشی، آن قدر منزلت خود را نادیده گرفته ومقام ممدوح را بالا برده است که هر انسان منصفی را از این همه چاپلوسی آزرده می کند. مگر یک پادشاه خودکامه ی سلجوقی به جز زور مداری وزرپرستی، چه خصایل انسانی در وجود او موج می زند که باید طایر تیزبال اندیشه ی شاعر توانمندی چون ظهیر برای توفیق رکاب بوسی او از نردبان افلاک بالا رود؟! شاید ظهیر فاریابی برای این پادشاه سلجوقی، ولایت تکوینی قائل بوده است که بتواند در ماهیت اشیاء تصرف کند! ولی حقیقت این امر را باید در نیاز مادی وعشرت طلبی وزبونی شاعرانی از این دست جستجو کرد. همین شاعر گزافه گو در شعری دیگر، روزی بندگان خدا را در گرو کرم ممدوح خود می داند!

ای ظفر موکب تو را در پی * * * دو جهان پیش همتت لا شیء!
سال ها بگذرد که حادثه را * * * نرسد در حریم ملک تو، پی!
به زبان سنان زند، رمحت * * * هر زمان بانگ بر زمانه که: هی!
نفس کل، از برای راتب رزق * * * بی اساس: خلقته بیدی
چنگ در دامن قضا زده بود * * * کرمت گفت: الضمان علی(۷۲)!

به همین دو نمونه شعر، برای نشان دادن ماهیت اشعار مناقبی شاعران درباری بسنده می کنیم؛ چرا که ادامه ی این بحث، جز شرمندگی وملامت در پی نخواهد داشت.
انوری ابیوردی (متوفای ۵۸۵ ق) عنصری بلخی (متوفای ۴۳۱ ق) منوچهری دامغانی (متوفای ۴۳۲ ق) عسجدی مروزی (متوفای ۴۳۴ ق) ومجیرالدین بیلقانی (متوفای ۵۸۷ ق)
از دیگر چهره های مطرح در عرصه ی شعر مناقبی ضدارزشی به شمار می روند وبه خاطر حوصله ی تنگ این مقال، بررسی آثار مناقبی آنان را به فرصت دیگری موکول می کنیم.
ستایشگران آیینی
حکیم سنایی غزنوی (متوفای ۵۴۵ ق) عارف نامدار شیعی، پس از گام نهادن در وادی سیر وسلوک به ستایش هیچ امیر ووزیری نپرداخت وطبع خدا داده ومعلومات اکتسابی خود را در راه نشر معارف اسلامی وتوصیف آل الله به کار گرفت.
چون در بخش «نمونه هایی از آثار ارزشی طلایه داران شعر فارسی» چند شعر از این شاعر عارف شیعی را مورد بررسی وتجزیه وتحلیل قرار دادیم، در این جا به نقل ابیات معدودی از یک قصیده ی مناقبی او بسنده می کنیم:

ای سنایی! گر همی جویی ز لطف حق سنا(۷۳) * * * عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفی
مصطفی اندر جهان، آن گه کسی گوید که: عقل! * * * آفتاب اندر فلک، آن گه کسی جوید سها
عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل * * * چون منی زو دور گشت، آن گه دوا خوانش نه دا(۷۴)
در خدا آباد یابی امر ونهی ودین وکفر * * * واحمد مرسل خدای آباد را بس پادشاه
چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست * * * پاسبان بام روح القدس ودربان مرتضی
«رحمة للعالمین» آمد طبیب، زوطلب * * * چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا
کآن شفا کز عقل ونفس وجسم وجان جویی شفا * * * چون نه از دستور او باشد، شفا گردد شقا
کآن نجات وکآن شفا کارباب سنت جسته اند * * * بوعلی سینا ندارد در نجات ودر شفا
صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت * * * آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف، برخیا(۷۵)

در ستایش خداوند کریم
حکیم نظامی گنجوی (متوفای ۶۱۴ ق) در سرآغاز هر «پنج گنج» ماندگار خود با زبانی فاخر ورسا، از توحید حضرت باری سخن می گوید وبه پیشگاه آفریدگار جهان هستی، نیایشی بیدلانه دارد. ابیاتی از مثنوی های پر شور او را مرور می کنیم:

ای همه هستی ز تو پیدا شده * * * خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت، کاینات * * * ما به تو قائم، چو تو قائم به ذات
هستی تو، صورت پیوند نی * * * تو به کس وکس به تو مانند، نی
آن چه تغیر نپذیرد، تویی * * * وآن که نمرده ست ونمیرد تویی
ما همه فانی وبقا بس تو راست * * * ملک تعالی وتقدس، تو راست
هر که نه گویای تو، خاموش به * * * هر چه نه یاد تو، فراموش به(۷۶)
بسم الله الرحمن الرحیم * * * هست کلید در گنج حکیم
پیش وجود همه آیندگان * * * بیش بقای همه پایندگان
اول وآخر به وجود وصفات * * * هست کن ونیست کن کاینات
کیست درین دیرگه دیر پای * * * کو «لمن الملک» زند جز خدای؟
پرورش آموختگان ازل * * * مشکل این کار نکردند حل
کز ازلش علم، جه دریاست این؟! * * * تا ابدش ملک، چه صحراست این؟!
اول او، اول بی ابتداست * * * آخر او، آخر بی انتهاست(۷۷)

در معراج

نیم شبی، کآن ملک نیمروز * * * کرد روان مشعل گیتی فروز
نه فلک از دیده عماریش کرد * * * زهره ومه، مشعله داریش کرد
روز شده با قدمش در وداع * * * زآمدنش، آمده شب در سماع
چون دو جهان، دیده بر او داشتند * * * سر ز پی سجده فرو داشتند
چون گل ازین پایه ی فیروزه فرش * * * دست به دست آمد تا ساق عرش
همسفرانش سپر انداختند * * * بال شکستند وپر انداختند
رفت بدان راه که همره نبود * * * این قدمش ز آن قدم آگه نبود(۷۸)

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (متوفای ۶۲۷ ق) در مثنوی های عرفانی خود، هر جا که مقام سخن اجازه داده است، ارادت وشیفتگی خود را نسبت به ذوات مقدس معصومین (علیهم السلام) نشان می دهد:

ای دو چشم مصطفی ومرتضی * * * وی دو نور انبیا واولیا
در حقایق، قرةالعین رسول * * * در معارف، زبده ی نقد بتول
تو چه می دانی که ایشان خود کی اند؟ * * * رهبران آدمان خاکی اند
آن یکی را زهر، مقبول آمده * * * وآن دگر از تیغ، مقتول آمده
از شما یک نور دیگر شد پدید * * * زین عباد، آن در دریای دید
اوست باب اولیا، عین الیقین * * * اوست اسرار معانی را، معین
ای ز تو سر الهی آشکار! * * * وز محمد، وز علی، تو یادگار
راه تو، راه محمد بیشکی * * * از علی، نور تو آمد بیشکی(۷۹)

جلال الدین مولوی بلخی (متوفای ۶۷۲ ق) در «مثنوی معنوی» خود، ازل را به ابد پیوند داده ورابطه ی انسان با خدا وجهان هستی را با بیان تمثیلی توضیح داده ومعارف زلال اسلامی را با زبان شعر، روایت کرده است. در مثنوی مولوی علاوه بر تبیین موضوعات سلوکی وعرفانی واسلامی، اشعار مناقبی پر شوری وجود دارد که به نقل ابیاتی از آن بسنده می کنیم:

از علی آموز اخلاص عمل * * * شیر حق را دان منزه از دغل
در غزا(۸۰) بر پهلوانی دست یافت * * * زود شمشیری برآورد وشتافت
او خدو(۸۱) انداخت بر رویی که ماه * * * سجده آرد پیش او در سجده گاه
در زمان، شمشیر انداخت آن علی * * * کرد او اندر غزایش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل * * * کرد او اندر غزایش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل * * * از نمودن عفو ورحمت، بی محل
گفت: بر من تیغ تیز افراشتی * * * از چه افکندی، مرا بگذاشتی؟!
هان چه دیدی بهتر از پیکار من * * * تا شدستی سست در اشکار(۸۲) من؟!
آن چه دیدی تا چنین خشمت نشست * * * تا چنین برقی نمود وباز جست؟
آن چه دیدی؟ که مرا زآن عکس دید * * * در دل وجان شعله ای آمد پدید
در شجاعت، شیر ربانی ستی * * * در مروت خود که داند کیستی
ای علی! که جمله عقل ودیده ای * * * شمه ای واگو از آن چه دیده ای
تیغ حلمت، جان ما را چاک کرد * * * آب علمت، خاک ما را پاک کرد
بازگو ای باز عرش خوش شکار * * * تا چه دیدی این زمان از کردگار؟
یا تو واگو آن چه عقلت یافته ست * * * یا بگویم آن چه بر من تافته ست
از تو بر من تافت، پنهان چون کنی؟ * * * بی زبان چون ماه، پرتو می زنی
لیک اگر درگفت آید قرص ماه * * * شبروان را، زودتر آید به راه
گفت: من تیغ از پی حق می زنم * * * بنده ی حقم، نه مملوک تنم

حکیم افضل الدین خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ق) قصیده سرای نامدار سده ی ششم ومعروف به «حسان العجم» است. جمعی از محققان، او را سرآمد قصیده سرایان پارسی گو می شناسند، وعلی رغم قصاید بسیاری که در مدیحت سلاطین واتابکان زمان خود سروده، از منقبت آل الله غافل نمانده وقصاید رسا وشیوایی در ستایش رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم دارد که به نقل چند مطلع از این قصادی مناقبی اکتفا می کنیم:

جوشن صورت رها کن، در صف مردان درآ * * * دل طلب، کز دار ملک دل توان شد پادشا(۸۳)
عروس عافیت آن گه قبول کرد مرا * * * که عمر بیش بها دادمش به شیر بها(۸۴)
سریر فقر، تو را سرکشد به تاج رضا * * * تو سر به جیب هوس در کسیده، اینت خطا(۸۵)
طفلی هنوز، بسته ی گهواره ی فنا * * * مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا(۸۶)
ای پنج نوبه کوفته در دار ملک «لا»! * * * «لا» در چهار بالش «الا» کشد تو را(۸۷)
شبروان، چون رخ صبح آینه سیما بینند * * * کعبه را، چهره در آن آینه پیدا بینند(۸۸)
شبروان در صبح صادق، کعبه ی جان دیده اند * * * صبح را چون محرمان کعبه، عریان دیده اند(۸۹)
مقصد اینجاست، ندای طلب این جا شنوید * * * بختیان(۹۰) را ز جرس صبحدم آوا شنوید(۹۱)
قحط وفاست در بنه ی آخرالزمان * * * هان ای حکیم! پرده ی عزلت بساز، هان(۹۲)!
سنت عشاق چیست؟ برگ عدم ساختن * * * گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن(۹۳)
صبح خیزان بین به صدر کعبه، مهمان آمده * * * جان عالم دیده و، در عالم جان آمده(۹۴)
دلا! از جان وجان تا کی؟ یکی جویای جانان شو * * * چو سلطان اوست بر جان ها، غلام خاص سلطان شو(۹۵)

در پایان این مبحث، از دیگر شاعران فارسی زبانی که دارای اشعار مناقبی از نوع ارزشی اند ودیوان اشعار آنان در دسترس شیفتگان ادب شیعی قرار دارد، فهرست وار یاد می کنیم:
۱ - ابوالحسن مجدالدین «کسایی» مروزی (متولد ۳۴۱ ق)
۲ - حکیم ابوالقاسم فردوسی (۴۱۱ - ۳۲۹)
۳ - ابومنصور محمد «دقیقی»
۴ - حکیم ناصر خسرو قبادیانی (۴۸۱ - ۳۹۴)
۵ - شهاب الدین ادیب صابر ترمذی (متوفای ۵۴۶ ق)
۶ - بدرالدین قوامی رازی (نیمه ی اول سده ی ششم)
۷ - شمس الدین محمد سوزنی سمرقندی (متوفای ۵۶۹ ق)
۸ - بابا افضل الدین کاشانی (سده ی هفتم)
۹ - شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی (۶۹۰ - ۶۰۵)
۱۰ - ابن یمین فریومدی (۷۶۹ - ۶۸۵)
۱۱ - سید نورالدین شاه نعمت الله ولی (۸۳۴ - ۷۳۱)
۱۲ - محمد حسن کاشی معروف به افضل المتکلمین (سده ی هشتم)
۱۳ - محمد علوی «نصرت» رازی (سده ی هشتم)
۱۴ - حمزه ی کوچک ورامینی (سده ی هفتم وهشتم)
۱۵ - محمد «ابن حسام» خوسفی (۸۷۵ - ۷۸۳)
۱۶ - بابا فغانی شیرازی (متوفای ۹۶۸ ق)
۱۷ - نثاری تونی (متوفای ۹۶۸ ق)
۱۸ - سایل کاشانی (سده ی دهم)
۱۹ - نظام استرآبادی (متوفای ۹۲۱ ق)
۲۰ - محمد «اهلی» شیرازی« ۹۴۲ - ۸۵۸(
۲۱ - کمال الدین محمد «وحشی» بافقی (متوفای ۹۹۱ ق)
۲۲ - محمد حسین «نظیری» نیشابوری (متوفای ۱۰۲۳ ق)
۲۳ - شرف الدین حسن «شفایی» اصفهانی (۱۰۳۷ - ۹۶۶)
۲۴ - ملا عبدالرزاق «فیاض» (متوفای ۱۰۷۲ ق)
۲۵ - ملا محمد محسن «فیض» کاشانی (سده ی یازدهم)
۲۶ - ملا فرخ حسین «ناظم» هروی (۱۰۸۱ - ۱۰۱۱)
۲۷ - محمد علی «صائب» تبریزی (۱۰۸۶ - ۱۰۱۶)
۲۸ - نورالدین محمد «نجیب» کاشانی (متوفای ۱۱۰۶ ق)
۲۹ - محسن «تاثیر» تبریزی (۱۱۲۹ - ۱۰۶۰)
۳۰ - میرزا عبدالباقی «طبیب» اصفهانی (۱۱۷۱ - ۱۱۲۷)
۳۱ - محمد علی «حزین» لاهیجی (۱۱۸۱ - ۱۱۰۳)
۳۲ - محمد «عاشق» اصفهانی (۱۱۸۱ - ۱۱۱۱)
۳۳ - محمد رفیع «لامع» در میانی (متولد ۱۰۷۶ ق)
۳۴ - واعظ قزوینی (متوفای ۱۱۰۵ ق)
۳۵ - سید احمد «هاتف» اصفهانی (متوفای ۱۱۹۸ ق)
۳۶ - لطفعلی بیگ «آذر» بیگدلی قمی (۱۱۹۵ - ۱۱۳۴)
۳۷ - وصال شیرازی (۱۲۶۲ - ۱۱۹۷)
۳۸ - محمد «داوری» شیرازی (۱۲۸۳ - ۱۲۳۸)
۳۹ - میرزا محمد علی «سروش» اصفهانی ملقب به «شمس الشعراء» (۱۲۸۵ - ۱۲۲۸)
۴۰ - میرزا «غالب» دهلوی (۱۲۸۵ - ۱۲۱۲)
۴۱ - میرزا محمد علی «هما» شیرازی (۱۲۹۰ - ۱۲۱۲)
۴۲ - میرزا مهدی قلی خان «افسر» کرمانی (۱۳۰۰ - ۱۲۵۹)
۴۳ - عبدالجواد «جودی» خراسانی (متوفای ۱۳۰۲ ق)
۴۴ - میرزا حبیب الله «قاآنی» شیرازی (۱۲۷۰ - ۱۲۲۲)
۴۵ - محمد «جیحون» یزدی ملقب به «تاج الشعراء» (متوفای ۱۳۰۱ ق)
۴۶ - میرزا صادق «روشن» اردستانی (متوفای، ۱۳۰۵ ق)
۴۷ - محمد حسین «عنقا» اصفهانی (متوفای ۱۳۰۸ ق)
۴۸ - محمود خان «صبا» کاشانی ملقب به «ملک الشعراء» (۱۳۱۱ - ۱۲۲۸)
۴۹ - سید علی رضوی «قدرت» قمی (۱۳۱۶ - ۱۲۷۴)
۵۰ - میرزا محمد «محیط» قمی ملقب به «شمس الفصحاء» (متوفای ۱۳۱۷ ق)
۵۱ - میرزا نور الله «عمان» سامانی ملقب به «تاج الشعراء» (۱۳۲۲ - ۱۲۶۴)
۵۲ - میرزا محمد کاظم «صبوری» (۱۳۲۲ - ۱۲۵۹)
۵۳ - ملا عباس «شباب» شوشتری (۱۳۲۴ - ۱۲۵۰)
۵۴ - میرزا علی خان «لعلی» تبریزی ایروانی ملقب به «شمس الحکما» (۱۳۲۵ - ۱۲۶۱)
۵۵ - حاج میرزا «حبیب» خراسانی (۱۳۲۷ - ۱۲۶۶)
۵۶ - ابوالقاسم محمد نصیر «طرب» اصفهانی (۱۳۳۰ - ۱۲۷۴)
۵۷ - میرزا ابوالحسن «حیرت» معروف به «شیخ الرئیس قاجار» (۱۳۳۶ - ۱۲۶۴)
۵۸ - سید محمد صادق «امیری» ملقب به «ادیب الممالک» (۱۳۳۶ - ۱۲۷۷)
۵۹ - محمد بن معصوم علی معروف به «حکیم هیدجی» (۱۳۳۹ - ۱۲۷۰)
۶۰ - سید میرزا محمد نصیر حسینی «فرصت» شیرازی (۱۳۳۹ - ۱۲۷۱)
۶۱ - ایرج میرزا ملقب به «جلال الملک» (۱۳۴۳ - ۱۲۹۱)
۶۲ - محمد کاظم «غمگین» اصفهانی (۱۳۴۵ - ۱۲۸۰)
۶۳ - سید احمد «ادیب» پیشاوری (۱۳۴۹ - ۱۲۶۰)
۶۴ - علامه محمد اقبال لاهوری (۱۳۵۷ - ۱۲۸۹)
۶۵ - عبدالجواد ادیب نیشابوری (۱۳۴۴ - ۱۲۸۱ ق)
۶۶ - وفایی شوشتری
واز متاخرین ومعاصرین:
مدرس اصفهانی «یحیی» (۱۳۴۹ - ۱۲۵۴) محمد صادق «رفعت» سمنانی (متوفای ۱۳۵۰ ق) میرزا علی «فقیر» شیرازی (۱۳۵۱ - ۱۲۹۶) محمد حسین میرزا «نادری» مشهدی (۱۳۵۶ - ۱۲۹۹) علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی مشهور به کمپانی «مفتقر» (۱۳۶۱ - ۱۲۹۶) محمد علی مصاحبی «عبرت» نایینی (۱۳۶۲ - ۱۲۸۳) محمد تقی ملک الشعراء «بهار» خراسانی (۱۳۷۰ - ۱۳۰۴) علی اصغر «بنایی» یزدی (متولد ۱۳۰۱ ق) علامه محمد صالح حایری مازندرانی (۱۳۹۱ - ۱۲۹۸) حکیم مهدی محی الدین «الهی» قمشه ای (۱۳۹۳ - ۱۳۱۹) سلیمان «امینی» تبریزی (۱۳۹۴ - ۱۳۴۱) اسماعیل نجومیان خراسانی «نجومی» (۱۳۹۷ - ۱۳۰۲) سید محمد حسن میرجهانی «حیران» (۱۴۱۲ - ۱۳۱۹) محمدحسین «صغیر» اصفهانی (۱۳۹۰ - ۱۳۱۲) میرزا عبدالحسین خان «نصرت» خراسانی (۱۳۳۴ - ۱۲۵۱ ش) گلزار اصفهانی «رجا» (۱۳۵۲ - ۱۲۶۳ ش) میر آقا کبریایی «مفتون» همدانی (۱۳۳۴ - ۱۲۶۸ ش) حسین علی «منشی» کاشانی (۱۳۴۹ - ۱۲۷۱ ش) محمد علی ناصح (۱۳۹۵ - ۱۲۷۸ ش) جلال الدین همایی «سنا» (۱۳۵۹ - ۱۲۷۸ ش) اسدالله صنیعیان «صابر» همدانی (۱۳۵۵ - ۱۲۸۲ ش) ابوالحسن «طوطی» همدانی (متولد ۱۲۸۳ ش) محمد علی حبیب آبادی اصفهانی «مکرم» (متوفای ۱۳۴۴ ش) سید محمد حسین «شهریار» تبریزی (۱۳۶۷ - ۱۲۸۳ ش) سید صادق «سرمد» (۱۳۳۹ - ۱۲۶۸ ش) سید کریم «امیری» فیروز کوهی (۱۳۶۴ - ۱۲۸۸ ش) دکتر قاسم «رسا» (۱۳۶۵ - ۱۲۸۸ ش) احمد سهیلی خوانساری (متولد ۱۲۹۱ ش) ابوالقاسم حالت (۱۳۷۱ - ۱۲۹۲ ش) دکتر ناظرزاده کرمانی (۱۳۵۵ - ۱۲۹۶ ش) عبدالعلی «فایز» تبریزی (متولد ۱۳۰۰ ش) مهدی سهیلی، محمد حسین «آیتی» بیرندی (متولد ۱۳۵۰ ش) مرتضی «اشتری» اصفهانی (متولد ۱۳۲۲ ش) سید محمد علی ریاضی یزدی، محمد علی مردانی ومحمد علی نگارنده.
بسیاری از شعرای بنام معاصر نیز که هنوز در قید حیاتند، دارای آثار گرانسنگی در زمینه ی شعر مناقبی اند که برای نمونه می توان از: محمود شاهرخی «جذبه»، عباس کی منش «مشفق» کاشانی، حمید سبزواری، علی معلم، سید علی موسوی گرمارودی، قیصر امین پور، سید حسن حسینی، نصرالله مردانی، علی رضا قزوه، حسین ابن آهی، خسرو احتشامی، غلامحسین جواهری «وجدی»، عبدالجبار کاکایی، قادر طهماسبی «فرید»، محمدجواد محبت، عباس براتی پور، حسین اسرافیلی، سیمین دخت وحیدی، محمدرضا غفورزاده، «شفق»، علی انسانی، سیدرضا موید وغلامرضا سازگار نام برد.

بخش سوم: مهدویت در پیشینه شعر فارسی

مساله ی مهدویت از دیرباز در شعر فارسی مطرح بوده وشعرای فارسی زبان، گاه به صورت کنایی وغیرمستقیم وگاه به شکل روشن وآشکار از مهدی موعود (علیه السلام) یاد کرده اند.
در سده های آغازین هجری از نام مقدس مهدی بیشتر به عنوان یک نماد تاریخی استفاده می شده؛ نمادی که یادآور «صلح وآرامش»، «قسط وعدل»، «پیروزی»، «جهان شمولی اسلام» و«نابودی کفر جهانی» است؛ همان گونه که از «دجال» نیز به صورت یک نماد، نمادی که مظهر «قساوت»، «فتنه»، «جنگ وخونریزی» و«کفر وشرک» است یاد می کرده اند. از همین پیشینه ی ادبی می توان به اعتقاد راسخ مسلمان به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) از سده های آغازین هجری تا کنون پی برد.
برای بررسی اصولی تر در چند وچون موضوع «مهدویت در پیشینه ی شعر فارسی» ناگزیریم این مساله را زیر دو عنوان: «مهدویت در شعر شاعران درباری» و«مهدویت در شعر آیینی» مورد تجزیه وتحلیل قرار دهیم.
مهدویت در شعر شاعران درباری
حسن عنصری بلخی (متوفای ۴۳۱ ق) از قصیده سرایان طراز اول زبان فارسی در سده های چهارم وپنجم هجری است. این شاعر توانای قصیده سرا که در دربار سلطان محمود غزنوی از منزلت خاصی برخوردار بوده، در قصیده ی مناقبی خود ضمن نکته گیری از غضایری شاعر، شیوه ی حکومتی سلطان غزنوی را نسخه ای از حکومت جهان شمول مهدی موعود معرفی می کند!

خدایگان خراسان و، آفتاب کمال * * * که وقف کرده بر او ذوالجلال، عز وجلال
ز بیم تیغ تو، تیره بود دل کافر * * * به نور دین تو، روشن بود دل ابدال
سیاست تو به گیتی، علامت مهدی است! * * * کجا سیاست تو(۹۶)، نیست فتنه ی دجال(۹۷)!

عنصری در قصیده ی دیگری که در ستایش امیر ابوالمظفر نصر فرزند ناصرالدین سبکتکین سروده، پس از تشبیبی زیبا وشاعرانه، در گزافه گویی تا آنجا پیش می رود که صورت آسمانی «جاه» امیر را، «خورشید» ونسخه ی «احسان» او را، «دریای اخضر» می پندارد! وبه این هم بسنده نمی کند وپای «کرام الکاتبین» را در عرصه ی مدح او به پیش می کشد که به هنگام نوشتن نامه ی اعمال بندگان خدا با دیدن ممدوح وی، در اشتباه می افتند که آیا مهدی از پرده ی غیبت بیرون آمده یا رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم جلوه نموده است؟! واز این تجلی، نعره ی تماشاییان به «الله اکبر» بلند می شود!

اگر مر جاه وجودش را خداوند * * * بدادی صورتی مخصوص منظر:
یکی اند فلک، خورشید بودی! * * * یکی اندر زمین، دریای اخضر!
کرام الکاتبین گر ببیند * * * که بنویسد به روز داد داور
یکی گوید که: مهدی گشت پیدا! * * * یکی گوید: نبی، الله اکبر(۹۸)!

ابومنصور (قطران) تبریزی ملقب به امام الشعراء (متوفای ۴۶۶ ق) در قصیده ای که به مناسبت زلزله ی شهر تبریز سروده، ویرانی های ناشی از این بلای طبیعی را به تصویر را در اهتزاز وفتنه ی دجال را فراگیر دیده است:

بود محال، مرا داشتن امید محال * * * به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال
از آن زمان که جهان بود، حال زین سان بود * * * جهان بگردد، لیکن نگرددش احوال
نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز * * * به ایمنی وبه مال وبه نیکویی وجمال
ز ناز ونوش، همه خلق بود نوشانوش * * * ز خلق ومال، همه شهر بود مالامال
خدا به مردم تبریز، برفکند فنا * * * فلک به نعمت تبریز، برگماشت زوال
فراز گشت نشیب و، نشیب گشت فراز * * * رمال گشت جبال و، جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و، خمنده گشت نبات * * * دمنده گشت بحار و، رونده گشت جبال
یکی نبود که گوید به دیگری که: مموی! * * * یکی نبود که گوید به دیگری که: منال!
همی بدیده بدیدم چو روز رستاخیز * * * ز پیش رایت مهدی و، فتنه ی دجال

ولی متاسفانه این قصیده ی تصویری رسا وشیوا در ابیات پایانی خود، حظ آدمی را به نفرت وملال بدل می کند وقطران تبریزی را از آسمان به زمین می کشاند:

ز رفتگان، نشنیدم کنون یکی پیغام * * * ز ماندگان بنبینم کنون، بهاء وجمال
گذشت خواری، لیک این از آن بود بدتر * * * که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال
زمین نگشتی لرزان، اگر نکردی پشت * * * به حکم شاه ستوده دل وستوده خصال(۹۹)!

ابوالفرج رونی (متوفای ۵۰۸ ق) که از قصیده سرایان مطرح در سده های پنجم وششم هجری است، در قصیده ای که برای ممدوح خود - سیف الدوله محمود - سروده، آشنایی مردم زمانه ی خود را با «آیت مهدی» از «رایت» او می داند! واز میان رفتن «فتنه ی دجال» را از «هیبت» وی می شناسد! وبر این گزافه گویی ها اضافه می کند که در زمانه ی حکومت عدل ممدوح او، بچه شیر در حالی که چنگال خود را در پنجه نهان کرده است، از مادر می زاید!

فتح وظفر ونصرت وفیروزی واقبال * * * با عز خداوند، قرین بودند امسال
مشهور شد از رایت او، آیت مهدی! * * * منسوخ شد از هیبت او، فتنه ی دجال!
شاهی است که عزم حشمش دود برآورد * * * از دوده ی فرعونان، وز مجمع اضلال
شاها! ملکا! رمح تو چون معجز موسی * * * شاخی است که با او نرود حیلت محتال!
آموخته زاید بچه ی شیر زم مادر * * * از عدل تو در پنجه نهان کردن چنگال(۱۰۰)!

حکیم انوری ابیوردی(۱۰۱) (متوفای ۵۸۵ ق) همانند سلف خود قطران تبریزی، تغییر اوضاع زمانه ی خود را ناشی از بی مهری مردم زمانه به ممدوح خویش می داند! وبرچیدن بساط سلطنت او، وروی کار آمدن سلطان غور را در همین رابطه ارزیابی می کند که مردم به غلط «دم دجال» را «شمع مهدی» می پندارند! وسد یاجوج به جای سد شدن در راه دشمن، زندان انسان ها می شود:

مصطفی چون ز مکه هجرت کرد * * * مدتی مکه، جفت هجران گشت
عزت کعبه، عار عزی دید * * * حرم کعبه، جای حرمان گشت
دین از آن دردناک هجرت او * * * کند شمشیر و، تنگ میدان گشت
کفر از آن بی مراد رفتن او * * * تیز چنگال وتیز دندان گشت
پس در آخر زمان، که صرف زمان * * * حامی کفر و، خصم ایمان گشت
شاه اسلام چون ز بلخ برفت * * * حال سکان او بتر ز آن گشت
اندر آن دور، قبه ی اسلام * * * ز آن جدایی چو بیت احزان گشت
هنر از غایت کساد که داشت * * * هر که اظهار کرد، پنهان گشت
دم دجال، شمع مهدی شد * * * سد یاجوج، حبس انسان گشت(۱۰۲)

انوری در ابیات پایانی این قصیده که از نقل آن خودداری می کنیم، از ممدوح خود می خواهد که از سر تقصیر زمانه بگذرد! واو را دلداری می دهد که پیش از تو نیز از این حوادث دردناک اتفاق افتاده و«دیو»، مالک خاتم سلیمان شده است، وحضرت ابراهیم خلیل را در آتش افکنده اند وبا این قیاس های مع الفارق می خواهد گزافه گویی های خود را معقول نشان دهد!
حکیم افضل الدین خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ق) معروف به حسان العجم در مدیحت بانوی شروانشاه، دامنه ی سخن را به آن جا می کشاند که عدالت این «بلقیس بانوان» مبشر عدالت جهانی مهدی موعود (علیه السلام) است!

این پرده کآسمان جلال، آستان اوست * * * ابری است کآفتاب شرف در عنان اوست
این ابر بین که معتکف اوست، آفتاب * * * وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست
بلقیس بانوان و، سلیمان شه، اخستان * * * کز عدل ودین مبشر مهدی، زمان اوست(۱۰۳)!
خاقانی در ستایش یکی از ممدوحان خود مرتکب قیاس مع الفارق شده است!
خسرو به دار ملک جم، ایوان تازه کرد * * * در هشت خلد مملکه، بستان تازه کرد
کیخسرو تهمتن، بر زال سیستان * * * در ملک نیمروز شبسان تازه کرد
بهر ثبات ملک، چنین کعبه ی جلال * * * از بوقبیس حلم، خود ارکان تازه کرد
مانا که بهر تاختن مرکبان عقل * * * مهدی به عالم آمد و، میدان تازه کرد!
یا عالمی ز لطف برآورد کردگار * * * وآن گه در او، معادن حیوان تازه کرد(۱۰۴)

همو در ستایش سیف الدین اتابک منصور - فرمانروای شماخی - خطای گذشته ی خود را تکرار می کند:

شه اختران، زآن زر افشان نماید * * * که: اکسیر زرهای آبان نماید
شهنشاه اسلام، خاقان اکبر * * * که تاج سر آل سامان نماید
سپهدار اسلام، منصور اتابک * * * که کمتر غلامش، قدر خان نماید
به تایید مهدی خصالی که تیغش * * * روان سوز دجال طغیان نماید!

خاقانی در قصیده ای که برای قزل ارسلان سروده، پس از گزافه گویی های بسیار، شمشیر ممدوح خود را به «حربه ی مهدی» همانند کرده است که به قصد جان دجال رها می شود!

دل به سودات، سر دراندازد * * * سر ز عشقت، کله براندازد
به تو وزلف کافرت ماند * * * ترک غازی که چنبر اندازد
شه قزل ارسلان، که در صف شرع * * * تیغ عدلش سر شر اندازد
خنجر او، چو حربه ی مهدی است * * * که به دجال اعور(۱۰۵) اندازد(۱۰۶)

ودر قصیده ی مناقبی خود در ستایش ملک سیف الدین ارسلان مظفر - والی دربند - اغراق دیگری را بر گزافه های پیشین خود افزوده است:

انصاف ده که دربند، ایمان سرا است دین را * * * سقفش: سرای ایمان، دیوار ودشت: کافر
از کشتگان زنده ز آن سو: هزار مشهد * * * وز ساکنان مرده زین سو: هزار معشر
در قبه: مهد مهدی، در قبله: عهد عیسی! * * * در فرضه: روض جنت، در روضه: حوض کوثر!
ذات العماد خرم، خیر البلاد عالم * * * بیت الحرام ثانی، دارالسلام اصغر(۱۰۷)

خاقانی در قصیده ی دیگری با التزام کلمه ی «عید» در هر بیت آن که در ستایش فخرالدین منوچهر شروانشاه سروده است، بیش از پیش در منزلت بخشیدن به ممدوح خود می کوشد واو را بدین گونه تمجید می کند:

رخسار صبح را، نگر از برقع زرش * * * کز دست شاه، جامه ی عیدست در برش
عید عدو به مرگ بدل شد، که باز دید * * * باران تیغ وابر کف وبرق مغفرش
نصرت، نثار عید برافشاند کز عراق * * * شاه مظفر آمد وجاه موفرش
مهدی است شاه و، عید سلاطین ز فتح او * * * خصم، از غلامی آمده دجال اعورش(۱۰۸)

خاقانی در قصاید مناقبی دیگر خود نیز از نام مقدس مهدی در ستایش ممدوحان خودکامه ی خود بهره برده است که برای پرهیز از به درازا کشیدن دامنه ی سخن، فقط به نقل ابیات مورد استناد بسنده می شود:

گفتم: بدیدی آخر رایات کهف امت * * * وان مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش(۱۰۹)!
خسرو مهدی نیت، مهدی آدم صفت! * * * آدم موسی بنان، موسی احمد قدم!
مهدی دجال کش، آدم شیطان شکن! * * * موسی دریا شکاف، احمد جبریل دم(۱۱۰)!
مهدی که بیند آتش شمشیر شاه، گوید: * * * دجال را به توده ی خاکستری ندارم(۱۱۱)!
هادی امت و، مهدی زمان، کز قلمش * * * قمع دجال صفاهان به خراسان یابم(۱۱۲)!
خسرو اقلیم گیر، سرور دیهیم بخش * * * مهدی آخر زمان! داور روی زمین(۱۱۳)!
چاه صفاهان مدان نشیمن دجال * * * مهبط مهدی شمر فنای صفاهان(۱۱۴)
کیخسرو رستم کمان، جمشید اسکندر مکان * * * چون مهدی آخر زمان، عدل هویدا داشته(۱۱۵)!
ای تاج گردون: گاه تو! مهدی دل آگاه تو! * * * یک بنده ی درگاه تو صد چین ویغما داشته(۱۱۶)
ذات او مهدی است از مهد فلک زیر آمده * * * ظلم دجالی ز چاه اصفهان انگیخته(۱۱۷)
شیطان شکند آدم، دجال کشد مهدی * * * چون آدم ومهدی باد انصار تو عالم را(۱۱۸)!
مفخر اول بشر خوانش، که دهر * * * مهدی آخر زمان می خواندش!
زان که شیطان سوز ودجال افکن ست * * * آدم مهدی مکان می خواندش(۱۱۹)!
مهدی آخر زمان شد، کز درش * * * رخنه ی آخر زمان بست آسمان(۱۲۰)
عدلش ار مهدی نشان برخاستی * * * ظلم دجال از جهان برخاستی(۱۲۱)
خسرو مهدی نیت، آصف غوغای عدل! * * * بر در دجال ظلم آمد ودر، در شکست(۱۲۲)
هنوز عهد مقامات مهدی ار نرسید * * * امیر عادل، قایم مقام او زیبد(۱۲۳)!
خسرو روی زمین، سنجر عهد، ارسلان * * * مهدی آخر زمان، داور عهد، ارسلان(۱۲۴)!

حکیم نظامی گنجوی (متوفای ۶۱۴ ق) در منظومه ی خسرو وشیرین خود به هنگام ستایش شاه مظفر قزل ارسلان، او را مهدی زمانه ی خویش معرفی می کند!

شه مشرق که مغرب را پناه است * * * قزل شه کافسرش بالای ماه است
چو مهدی گر چه شد مغرب(۱۲۵) وثاقش(۱۲۶) * * * گذشت از سرحد مشرق، یتاقش(۱۲۷)
نگینش گر نهد یک نقش بر موم * * * خراج از چین ستاند، جزیه از روم(۱۲۸)

ودر ادامه ی همین مثنوی، می خوانیم:

به مجلس، گرمی وساقی نماند * * * چو باقی ماند او، باقی نماند
از آن عهده که در سر دارد این عهد * * * بدین مهدی، توان رستن ازین مهد
اگر طوفان بادی سهمناک است * * * سلیمانی چنین دارد، چه باک است(۱۲۹)

ابوالعطاء کمال الدین محمود (خواجو) کرمانی (متوفای ۷۵۲ ق) در منظومه ی همای وهمایون خود از وجود مقدس مهدی موعود نام می برد وممدوحان خود را با او مقایسه می کند!

بهشت است یا روضه ی پادشاه؟ * * * سپهر است یا قبه ی بارگاه؟
خلیل است یا خضر خلت شعار؟ * * * مسیح است یا مهدی روزگار؟
وزیر(۱۳۰) ملک ذات ملکت پناه * * * امیر فلک قدر کوکب سپاه(۱۳۱)
ز دریای جود تو جیحون، نمی * * * در انگشت حکمت فلک، خاتمی
ز جم دست برده به انگشتری * * * چو آصف، مطیع تو دیو وپری
تویی مهدی وکن فکان مهد تو! * * * نمانده است دجال در عهد تو(۱۳۲)!
خدیو جهان، آصف جم نشین * * * جهان کرم، شمس دنیا ودین
زحل، کمترین هندوی بام او * * * قمر، کمترین گوهر جام او
سکندر حشم، خضر خلت شعار! * * * مسیحا نفس، مهدی روزگار!
یکی، گنج محمود پرداخته(۱۳۳) * * * یکی، رایت مهدی افراخته(۱۳۴)!
یکی در دمش، نکهت عیسوی! * * * یکی در کفش، معجز موسوی(۱۳۵)!

این گونه خودباختگی ها وچاپلوسی ها در برابر ارباب زور وزر وخداوندان قدرت، وجدان هر انسانی را می آزارد ومتاسفانه نمونه های فراوانی از این تملق گویی ها در پیشینه ی شعر فارسی وجود دارد؛ ولی مساله ای که ذهن آدمی را بیشتر مشوش می سازد، فدا کردن مقدسات دینی ونادیده انگاشتن باورهای اصیل وریشه دار مردم متدینی است که از ژرفای جان به حضرات معصومین (علیهم السلام) عشق می ورزند واین گونه مناقب ضد ارزشی را برنمی تابند وشاعران خود باخته ای را که ممدوحان خودکامه ی خود را با این ذخیره های خداوندی مقایسه می کنند وآنان را با امام عصر (علیه السلام) همپایه نشان می دهند، ارجی نمی نهند واشعار مناقبی آنان را هذیانی بیش نمی دانند.
بسیاری از شعرای متدین وآزاده از دیرباز شیوه ی مناقبی شعرای درباری را تخطئه کرده وآنان را مورد سرزنش قرار داده اند. برای نمونه، ابیاتی از قصیده ی شکوه آمیز میرزا غلامحسین خان (ادیب) کرمانی (متولد ۱۲۷۹ ق) وملقب به «افضل الملک» را که شعرای درباری را مورد عتاب وخطاب قرار داده است، نقل می کنیم تا با زلال خود، گرد کدورتی که از مرور این گونه اشعار مناقبی بر خاطر عزیزان نشسته، بشوید واز میان بردارد:

گر تو سخندانی ای حکیم سخنور! * * * راه سخن باز جوی ورسم سخن دان
دل به جهان در مبند ومال ومنالش * * * زان که نه تو جاودان بمانی ونه آن
علم وعمل برگزین که مردم دانا * * * نیست جز این پیشه اش به عالم امکان
روزی او می خورد موحد ومشرک * * * نعمت او می برد هنرور ونادان
نعمت یزدان خوری وعصیان ورزی * * * ای به روش کافر وبه نام، مسلمان!
خواندن قرآنت مشکل آید، لیکن * * * خواندن مدح فلان وبهمان، آسان!
ورد شبانگاه وذکر صبحدم توست * * * چامه ی نعت امیر ومدحت دهقان!
گه به لئیمی، لقب گذاری حاتم! * * * گه به سفیهی دهی، خصایل لقامن!
ناصر خسرو چه خوش سروده مر این پند: * * * آب(۱۳۶) چو بدهی ز کف، چگونه خوری نان؟
خود را دانا همی شماری وآن گاه * * * چامه سرایی به مدح مردم نادان!
گاه کنی وصف خال وخط نکویان * * * گاه کنی وصف تخت وافسر سلطان
هستی مایل اگر به شعر سرودن * * * همچو فرزدق سرای شعر وچو حسان
یعنی: یک سو بنه ستایش دونان * * * نعت نبی گوی ومدح آل علی خوان
ویژه چو در سر من رای(۱۳۷) برسیدی * * * مدح امام زمانت باید عنوان
حضرت صاحب زمان، محمد هادی * * * مهدی موعود ودین حق را تبیان
امرش همچون قضای مبرم، نافذ * * * حکمش همچون قدر به کار، شتابان
قصر جلالش چنان رفیع که هرگز * * * وهم وگمان را بدان رسیدن نتوان(۱۳۸)

این قصیده نمونه ای بود از عدم اقبال شاعران آیینی فارسی زبان به آثار مناقبی شاعران درباری.
مهدویت در شعر آیینی
حضور حضرت مهدی (علیه السلام) در اشعار مناقبی شعرای آیینی فارسی زبان، حضوری گسترده وفراگیر است؛ حضوری که در قسمت اعظمی از شعر آیینی جریان دارد، ومسائلی همانند: غیبت، ظهور، فرج، انتظار ویاران آن حضرت در زمانه ی غیبت، در شعر مهدوی مطرح است.
ای مسلمانان
حکیم سنایی غزنوی (متوفای ۵۴۵ ق) شاعر وعارف پرآوازه ی شیعی، در قصیده ی دردبرانگیزی که در «انقلاب حال مردمان وتغییر دور زمان» سروده، از غیبت حضرت مهدی (علیه السلام) با حسرت بسیار یاد می کند واز این که در جهانی پر از دجالان عالم سوز حضور دارد، گلایه مند است:

ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر کرده اند * * * از سر بی حرمتی، معروف منکر کرده اند
کار وجاه سروران شرع، در پای اوفتاد * * * زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده اند
پادشاهان قوی، بر دادخواهان ضعیف * * * مرکز درگاه را، سد سکندر کرده اند
شرع را یک سو نهادستند، اندر خیر وشر * * * قول بطلمیوس وجالینوس باور کرده اند!
عالمان بی عمل، از غایت حرص وامل * * * خویشتن را سخره ی اصحاب لشکر کرده اند
گاه خلوت صوفیان وقت، با موی چو شیر * * * ورد خود، ذکر برنج وشیر وشکر کرده اند!
در مناسک از گدایی، حاجیان حج فروش * * * خیمه های ظالمان را، رکن ومشعر کرده اند!
شاعران شهرها، از بهر فرزند وعیال * * * شخص خود را همچو کلکی، زرد ولاغر کرده اند
ای دریغا! مهدیی، کامروز از هر گوشه ای * * * یک جهان دجال عالم سوز، سر بر کرده اند
ای مسلمانان! دگر گشته است حال روزگار * * * زان که اهل روزگار، احوال دیگر کرده اند
ای سنایی! پند کم ده، کاندر آخر زمان * * * در زمین مشتی خر وگاو سر وبر کرده اند(۱۳۹)

حکیم سنایی غزنوی در قصیده حکمت آمیز وعبرت آموز دیگری، صاحبان جاه ومال ودنیا پرستان بی ملال را مورد نکوهش قرار می دهد:

ای خداوندان مال! الاعتبار! الاعتبار! * * * ای خدا خوانان قال! الاعتبار! الاعتبار!
پیش از آن کاین جان عذرآور فرو میرد ز نطق * * * پیش از آن کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار
پند گیرید، ای سیاهی تان گرفته جای پند! * * * عذر آرید، ای سپیدی تان دمیده بر عذار!
تا کی از دارالغروری، ساختن دارالسرور؟! * * * تا کی از دارالفراری، ساختن دارالقرار؟!

وپس از یادآوری بی ثباتی دنیا وزوال مال ومنال دنیوی، ناامیدی خود را از بهبود اوضاع معنوی مردم زمانه ی خود ابراز می دارد:

گر مخالف خواهی ای مهدی! درآ از آسمان * * * ور موافق خواهی ای دجال! یک ره سر بر آر
یک تپانچه مرگ و، وزین مردار خواران یک جهان * * * یک صدای صور و، زین فرعون طبعان صد هزار(۱۴۰)

حکیم سنایی در قصیده ی آیینی دیگری، ضمن سرزنش اصحاب صورت وبرشمردن رذایل صفات انسانی، انتظار همیشگی خود را روایت می کند:

نظر همی کنم، ار چند مختصر نظرم * * * به چشم مختصر، اندر نهاد محتضرم
شکر نمایم واز زهر ناب، تلخ ترم * * * به فعل، زهرم اگر چه به قول چون شکرم
ز راز خانه ی عصمت، نشان مجو از من * * * که حلقه وار من آن خانه را، برون درم
همیشه منتظرم، هدیه ی هدایت را * * * ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم
عنایت ازلی، همعنان عزمم باد! * * * که از عنا برهاند به حشر، در حشرم(۱۴۱)

در بخش مقطعات دیوان حکیم سنایی، به شعر ذو قافیه ای برخوردیم که ما را در نیل به مقصود همراهی کرد:

مردمان یک چند از تقوی ودین، راندند کار * * * زین دو چون بگذشت، باز آزرم وشرم آمد شعار
باز یک چندی به رغبت بود ومنت بود کار * * * زین پس اندر عصر ما، نه پود می ماند نه تار
گر منازع خواهی ای مهدی! فرود آی از حصار * * * ور متابع خواهی ای دجال گمره! سر بر آر(۱۴۲)

حکیم افضل الدین خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ق) در قصیده ی «منطق الطیر» خود، در صفت صبح ومدح کعبه وستایش نبی گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم با ظرافت خاصی از مهدی موعود (علیه السلام) نام می برد:

زد نفس سر به مهر، صبح ملمع نقاب * * * خیمه ی روحانیان، گشت معنبر طناب
گر چه همه دلکشند، از همه گل نغزتر * * * کو عرق مصطفی است، وان دگران خاک وآب
هادی مهدی غلام، امی صادق کلام * * * خسرو هشتم بهشت، شحنه ی چارم کتاب
باج ستان ملوک، تاج ده انبیا * * * کز در او یافت عقل، خط امان از عقاب
احمد مرسل که کرد از طپش وزخم تیغ * * * تخت سلاطین زکال(۱۴۳)، گرده ی شیران کباب(۱۴۴)

حکیم خاقانی در قصاید دیگری نیز از این موعود جهانی یاد کرده است وما به نقل ابیات مورد استناد خود بسنده می کنیم:

خلوتی کز فقر سازی، خیمه ی مهدی شناس * * * زحمتی کز خلق بینی، موکب دجال دان(۱۴۵)
پیش مهدی، به پیشگاه هدی * * * عدل را، پیشوا فرستادی(۱۴۶)

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (متوفای ۶۲۷ ق) در منظومه های عرفانی خود، بارها از مهدی موعود (علیه السلام) یاد کرده است:

صد هزاران اولیا رو بر زمین * * * از خدا خواهند مهدی را یقین
یا الهی! مهدیی از غیبت آر * * * تا جهان عدل گردد آشکار
مهدی وهادی وتاج انبیا * * * بهترین خلق وبرج اولیا
ای تو ختم اولیا اندر جهان * * * در همه جان ها نهان، چون جان جان(۱۴۷)
پاکبازان، عسکری را بنده اند * * * همچو مهدی، در جهان دل زنده اند
پاکبازان، دیده اند عطار را * * * خوانده اند از لوح او، اسرار را(۱۴۸)

برخی از پژوهشگران، منظومه های مظهرالعجایب ولسان الغیب را از عطار نمی دانند ومعتقدند از شاعر دیگری است که با این عارف نیشابوری، هم تخلص بوده است. والله اعلم.
کمال الدین محمود، خواجوی کرمانی (متوفای ۷۵۳ ق) در منظومه ی گل ونوروز خود، زیر عنوان: «سوال از صاحب الزمان (علیه السلام) وجواب آن» در تبیین نظر کسانی کوشیده است که معتقدند حضرت عیسی (علیه السلام) همان مهدی صاحب الزمان (علیه السلام) است:

دگر پرسید: از بحر معانی! * * * چو ابر بهمنی در درفشانی
مراد از فتنه ی آخر زمان چیست؟ * * * به عهد آخرین، صاحب زمان کیست؟
جوابش داد کز استاد کتاب * * * حدیثی کرده ام اصغا درین باب
که: جز عیسی، فلک در آخرین عهد * * * نبیند هیچ مهدی را، درین مهد!
زمانی، کآن زمان باستان بود * * * نه آخر آن زمان آخر زمان بود
کنون ما خود درین ره، راندگانیم * * * چه پیش آییم؟ کز پس ماندگانیم
نرفته، کی زمانی با خود آییم؟ * * * که در آخر زمان، خود فتنه ماییم(۱۴۹)

در دیوان خواجوی کرمانی ترکیب بندی وجود دارد در هفده بند، تحت عنوان: «فی نعت الانبیاء ومناقب الائمة الاثنی عشر (علیهم السلام)» وبند شانزدهم آن اختصاص به مهدی موعود (علیه السلام) دارد.
خواجو در بند اول این ترکیب بند، خدا را به مقام کبریایی اش ودر سایر بندها، خدا را به یکی از ذوات مقدس معصومین (علیهم السلام) سوگند می دهد تا خواسته های او را برآورده سازد، واین عرض ادب واخلاص به پیشگاه حضرت مهدی (علیه السلام) نمایانگر این واقعیت است که خواجوی کرمانی از بن دندان به آن وجود مقدس اعتقاد داشته وحضرت عیسی (علیه السلام) را مهدی صاحب الزمان (علیه السلام) نمی دانسته است:

به مقدم خلف منتظر، امام همام * * * مسیح خضر قدوم وخلیل کعبه مقام
شعیب مدین تحقیق، حجة القائم * * * عزیز مصر هدی، مهدی سپهر غلام
خطیب خطه ی افلاک، منهی(۱۵۰) ملکوت * * * ادیب مکتب اقطاب، محیی اسلام
شه ممالک دین، صاحب الزمان که زمان * * * به دست رایض(۱۵۱) طوعش سپرده است زمام
به انتظار وصول طلیعش، خورشید * * * زند درفش درفشنده، درفشنده، صبحدم بر بام
نه در ولایت او، درخور است رایت رب * * * نه با امامت او، لایق است آیت عیب
که: شمع جان من، از نور حق منور باد * * * دماغ من ز نسیم خرد، معطر باد
مرا که مالک ملک ملوک معرفتم * * * جهان معرفت وملک دین، مسخر باد
دلم - که مهر زند آل زر بر احکامش - * * * فدای حکم جهانگیر آل حیدر باد
ضمیر روشن خواجو - که شمع انجمن است - * * * چراغ خلوتیان رواق شش در باد
روان او - که شد از آب زندگی سیراب - * * * رهین منت ساقی حوض کوثر باد
در آن نفس که بود مرغ روح در پرواز * * * مباد جز به رخ اهل بیت، چشمش باز(۱۵۲)

در دیوان لسان الغیب حافظ شیرازی (متوفای ۷۹۱ ق) فقط به یک مورد برمی خوریم که بشارت ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) را آشکارا با خود دارد:

بیا که رایت منصور پادشاه رسید * * * نوید فتح وبشارت، به مهر وماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر، نقاب انداخت * * * کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر، دور خوش اکنون کند که ماه آمد * * * جهان به کام دل اکنون رسد، که شاه رسید
ز قاطعان طریق، این زمان شوند ایمن * * * قوافل دل ودانش، که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور * * * ز قعر چاه برآمد، به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال چشم ملحد شکل(۱۵۳)؟ * * * بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
ز شوق روی تو شاها! به این اسیر فراق * * * همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو بخواب! که حافظ به بارگاه قبول * * * ز ورد نیمشب و، درس صبحگاه رسید(۱۵۴)

برخی معتقدند که حافظ، این غزل را در ستایش شاه منصور سروده است؛ ولی صاحبدلان دل آگاه به خاطر راز ورمزهایی که در آن یافته اند بر این باورند که می توان عطر مهدوی را از آن استشمام کرد.
امیر فخرالدین محمود (ابن یمین) فریومدی (متوفای ۷۶۹ ق) شاعر پرآوازه ی شیعی در سده ی هشتم هجری، دو قصیده ی مناقبی شیوا در ستایش ذوات مقدس معصومین (علیهم السلام) دارد ودر بیت بیت آنها، ارادت زاید الوصف خود را نسبت به آل الله به تصویر می کشد. ابیاتی از این دو قصیده ی مناقبی را مرور می کنیم:

از دل ار خواهی گذر بر گلشن دارالبقا * * * جهد کن کز پای خود بیرون کنی خار هوا
ور نمی خواهی که پای از راه حق یک سو نهی * * * دست زن در عروه ی وثقای شرع مصطفی
راه شرع مصطفی از مرتضی جو، زان که نیست * * * شهر علم مصطفی را در، به غیر از مرتضی
مرتضی را دان ولی اهل ایمان تا ابد * * * چو ز دیوان ابد دارد مثال «انما»
بعد ازو، در راه دین گر پیشوا خواهی گرفت * * * بهتر از اولاد معصومش نیابی پیشوا
کیستند اولاد او؟ اول: حسن وان گه حسین * * * آن که ایشان را نبی فرمود: امام ومقتدا
بعد از ایشان مقتدا، سجاد وان گه باقر است * * * چون گذشتی جعفر وموسی وسبط او، رضا
پس تقی، آن گه نقی، آن گه امام عسکری * * * بعد از آن مهدی، کزو گیرد جهان نور وصفا
کردگارا! جان پاک هر یکی زین جمع را * * * از کرم در صدر فردوس برین ده متکا(۱۵۵)
مظهر نور نخستین، ذات پاک مصطفی است * * * مصطفی، کو اولین وآخرین انبیا است
چون نبی بگذشت، امت را امامی واجب است * * * وین، نه کاری مختصر باشد، مر این را شرطها است:
حکمت است وعصمت است وبخشش ومردانگی * * * کژ نشین وراست می گو تا ز یاران این کرا است؟
این صفات وزین هزاران بیش وعصمت بر سری * * * با وصی مصطفی، یعنی: علی المرتضی است
جز علی مرتضی، در بارگاه مصطفی * * * هیچ کس، دیگر به دعوی «سلونی» برنخاست
با چنین فاضل، ز مفضولی تراشیدن امام * * * گر صواب آید تو را، باری به نزد من خطاست

پس از عرض ادب به پیشگاه جانشینان بلافصل امیر مومنان علی (علیه السلام) وذکر نام امام حسن عسکری (علیه السلام) می گوید:

بعد ازو، صاحب زمان کز سال های دیرباز * * * دیده ها در انتظار روی آن فرخ لقاست
چون کند نور حضور او جهان را با صفا * * * هر کژی کاندر جهان باشد، شود یک باره راست
این بزرگان، هر یکی را در جناب ذوالجلال * * * از بزرگی، رفعتی فوق سماوات العلاست
بر امید آن که روز حشر این شاهان، یکی * * * گوید: این ابن یمین، از بندگان خاص ماست
این عنایت بس بود ابن یمین را، بهر آنک * * * هر که باشد بنده شان در این دو دنیا پادشاست(۱۵۶)

ابن حسام خوسفی (متوفای ۸۷۵ ق) شاعر پرآوازه ی آیینی در سده ی نهم هجری است. دیوان اشعار او از مناقب آل الله سرشار ومعطر است؛ خصوصا شیفتگی بسیاری را نسبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه السلام) نشان می دهد.
ابن حسام، اشعار آیینی بسیاری دارد؛ ولی اشعار مهدوی از شور وسوز دیگری برخوردار است. ابیات برگزیده ای از یک غزل پر شور مهدوی او را، طلیعه ی سیر وسفر خود در آفاق شعر مناقبی او قرار می دهیم:

ای صبا! افتان وخیزان تا به کی؟! * * * غالیه بر خاک ریزان، تا به کی؟!
ای سواد نافه ی مشک تتار! * * * چون ریاحین، عنبر افشان تا به کی؟!
قصه از شاه ولایت گوی وبس * * * داستان پور دستان تا به کی؟!
با وجود دست گوهر بار او * * * قصه ی دریای عمان تا به کی؟!
عالم از ظلمت، سواد شب گرفت * * * آخرای خورشید تابان! تا به کی؟!
مرحبا ای مهدی آخر زمان! * * * آشکارا باش، پنهان تا به کی؟!
راه حق، حق است وباطل، باطل است * * * کفر وایمان هر دو یکسان تا به کی؟!
هر زمان گوید خرد کابن حسام! * * * این چنین خوار وپریشان تا به کی(۱۵۷)؟!

ابن حسام، یکی از قصاید مطنطن مناقبی خود را در ستایش امیر مومنان علی (علیه السلام)، با نام مقدس امام مهدی (علیه السلام) حسن ختام می بخشد:

چو ترک روی بدان رساند که روز وشب را به هم برآرد * * * سیاه زنگی چو جعد خوبان، طراز مشکین علم برآرد
علی عالی علم، که اندر صف شجاعت ز راه تادیب * * * ادیب شمشیر او دمادم، ادیم صحرا به دم برآرد
قسیم جنت، نعیم جنت، به یک عطیه اگر ببخشد * * * عجب نباشد، که او نیارد که دست همت به کم برآرد
ز اصل خاکش، ز نسل پاکش، امام مهدی هادی دین * * * چه روز باشد که بر سر افسر به پادشاهی حشم برآرد
خموش ابن حسام واز غم مکن شکایت که غمگزارست * * * چنان که دل ها ز غم رهاند، غم از درون تو هم برآرد(۱۵۸)

همو در قصیده ای با عنوان «فی مقتل الشهداء» از «باد صبحدم» می خواهد که از آن یار سفر کرده برای او، خبر آورد واز آن «غایب از نظر» بوی پیراهن به مشام او رساند:

چشم فراق ودیده ی یعقوب شد سپید * * * زان غایب از نظر، خبر پیرهن بیار
ای چشم چشمه خیز! تو از اشک لاله رنگ * * * طوفان ز ناوک مژه ی موج زن بیار
دجالیان، به فتنه وغوغا برآمدند * * * مهد جلال مهدی دشمن فکن بیار
حق را به دست ظلم، به باطل نهفته اند * * * رمزی ز سر کاشف سر وعلن بیار
دیوان، طمع به ملک سلیمان همی کنند * * * هان ای شهاب! صاعقه ی تیغ زن بیار
ابن حسام خسته دل! از رهگذر چشم * * * اشک چو نار دانه، به هر دم زدن بیار(۱۵۹)

ابن حسام در قصیده ی مناقبی دیگری، ظهور آن حضرت را بشارت می دهد:

بازم نوید مژده ی دولت به جان رسید * * * دل را، سرور وصلت بخت جوان رسید
خاک زمین مرده بدم، زنده کرد باد * * * گویی مسیح بود که از آسمان رسید
نه شگفت اگر شکفت گل اندر درون مهد * * * اکنون که دور مهدی آخر زمان رسید
آن شهسوار ملک که بر قدر او، قدر * * * شد همرکاب اوی و، قضا همعنان رسید
بستان شرع مصطفوی، پژمریده بود * * * صد منت از خدا که ز نو باغبان رسید
آن افتخار دوده ی عمران، که چون پدر * * * از راه منزلت شرف دودمان رسید
آن مقتدای هاشمی فاطمی نسب * * * کز اهل بیت طاهره ی خاندان رسید
از جانب پدر، به پیمبر شریف شد * * * وز مادر شریف به نسل کیان رسید
تا بشکند صعوبت دجال، بی مجال * * * عیسی ز دیر دایر علوی از آن رسید
ای آن که پرتو لمعات جلال تو * * * برذروره ی رفیع مه واختران رسید
حکم جهان مطاع توای آفتاب ملک! * * * بگرفت ملک مشرق وتا قیروان رسید
از فضله ی نوال تو، چون ماه وآفتاب * * * هر صبح وشام خوان فلک را، دو نان رسید
گر آفتاب طلعتت از مطلع ظهور * * * طالع شود به طالع ما، وقت آن رسید
مدح وستایش من وجز من کجا رسد؟ * * * آنجا که ابن حسام، تو را مدح خوان رسید
تا آن زمان که باغ جهان را ز روزگار * * * گاهی بهار باشد وگاهی خزان رسید
بادا جهان ز عدل تو اندر امان وامن! * * * کاندر جهان ز عدل تو، امن وامان رسید(۱۶۰)

ابن حسام در قصیده ی مناقبی دیگری، عظمت وجودی امام زمان (علیه السلام) را به تصویر می کشد:

همای سایه فکن را مجال بال نماند * * * تو خود بگوی که پرواز چون کند عصفور(۱۶۱)؟
شگفت نیست مسیح ار چراغ بنشاند * * * ز باد فتنه ی دجال ظالم مغرور
چگونه دامن شرع نبی نخارد خار؟ * * * هزار بولهب اندر کمین نشسته ز دور
ز دست حادثه ترسم که سایه اندازد * * * برآفتاب شریعت، غبار فسق وفجور
میان دایره چون نقطه معتکف باشیم * * * به جور دور بسازیم تا به دور ظهور
ظهور مهدی قائم که چون سلیمانش * * * مسخرند به رغبت، وحوش وجن وطیور
چنان که پر بود از جور وکین جهان خراب * * * به دین وداد کند ضبط عدل او معمور
تو از حجاب برون آی تا برون آیند * * * به نصرت تو شجاعان دین، چو روز نشور(۱۶۲)
تو را به روز کتابت، قدر بود کاتب * * * تو را به حکم امارت، قضا دهد منشور
جهان، خلاص نگردد ز دست ظلمت شام * * * اگر نه صبح جمال تو، بخشد او را نور
اگر به کین تو دجالیان برآغالند(۱۶۳) * * * چه باک شیر ژیان را ز بانگ کلب عقور(۱۶۴)
تفقدی بکن ای آصف سلیمان قدر! * * * که غایب است چرا هدهد از میان طیور؟
جبین ابن حسام است وخاک درگاهت * * * که او به مدح وثنای تو بنده ای است شکور(۱۶۵)

ابن حسام خوسفی سه ترکیب بند مناقبی در ستایش حضرت ولی عصر (علیه السلام) دارد که در پیشینه ی شعر مهدوی در زبان فارسی بی سابقه است:
الف) مناقب هفت رنگ با ردیف قرار دادن رنگ های سپید، سرخ، زرد، سبز، کبود، بنفش وسیاه.
ب) مناقب هفت مهدن با ردیف قرار دادن گوهر، لعل، یاقوت، عقیق، پیروزه، مروارید ومرجان.
ج) مناقب هفت گل با ردیف قرار دادن نرگس، لاله، گل، نیلوفر، سنبل، سمن وسوسن. ابن حسام با ردیف ساختن هر یک از این رنگ ها وسنگ های قیمتی وگل ها، دست به کاری کارستان در شعر مهدوی زده وبه خوبی از عهده برآمده است. برای پرهیز از به درازا کشیدن دامنه ی سخن، به نقل مطلع وبیت رابط هر بند از این سه ترکیب بند بدیع مهدوی، بسنده می کنیم:
مناقب هفت رنگ
مطلع بند اول:

هر صبحدم که چرخ کند طیلسان، سپید * * * از موکب سپیده شود آسمان، سپید

بیت رابط بند اول:

مهدی، که مهد دین ز جنابش جلال یافت * * * طغرای دولت نبوی، زو مثال(۱۶۶) یافت(۱۶۷)

مطلع بند دوم:

سر برکشید آتش رخشان ز آب سرخ * * * بنمود تیغ، صبح سفید از قراب سرخ

بیت رابط بند دوم:

روی زمین که پر بود از فتنه ی فساد * * * هم پشتی عدالت او پر کند ز داد(۱۶۸)

مطلع بند سوم:

ای کرده تیغ تو رخ اعدا زبیم، زرد * * * روی مخالفان تو بادا مقیم، زرد

بیت رابط بند سوم:

ای آفتاب مشرق عدل! از افق بتاب * * * بنگر چه ذره هاست هوادار آفتاب(۱۶۹)

مطلع بند چهارم:

ای از سخای لطف تو باغ بهار، سبز * * * وز موکب تو، گلشن خضرا نگار سبز

بیت رابط بند چهارم:

خضر خضر لباس، که چندین ثبات یافت * * * از مشرب زلال تو، آب حیات یافت(۱۷۰)

مطلع بند پنجم:

ای بام قصر قدر تو، این گلشن کبود * * * فرش جلالت تو، بر این مسکن کبود

بیت رابط بند پنجم:

در چشم خون فشان شفق، کحل عین کن * * * بر اهل شام، دعوی خون حسین کن(۱۷۱)

مطلع بند ششم:

از تیغ توست دایره ی اخضری، بنفش * * * فرش بساط کارگه عبقری، بنفش

بیت رابط ششم:

برخیز وتیغ برکش وعزم قتال کن * * * بر تیغ خویش، خون خوارج حلال کن(۱۷۲)

مطلع بند هفتم:

بر شب، نگون کن ای مه دین! اختر سیاه * * * یعنی: ز شامیان بستان افسر سیاه

بیت رابط بند هفتم:

گر دولت قبول تو گردد میسرم * * * شاید(۱۷۳)، که پای بوس مقیمان این درم(۱۷۴)

مناقب هفت معدن
مطلع بند اول:

چو گشت در تتق چنبری نهان، گوهر * * * بریخت کوکب دری بر آسمان، گوهر

بیت رابط بند اول:

امام مهدی هادی، که از جلالت قدر * * * فراز طارم نه طاق چرخ، دارد صدر(۱۷۵)

مطلع بند دوم:

سپیده دم که برآمد چو آتش از کان، لعل * * * حصار نیلی شب، شد زمردی ز آن لعل

بیت رابط بند دوم:

قضا به طوع کند دست طوق در کمرش * * * گرش اجازه دهد، بس بود همین قدرش(۱۷۶)

مطلع بند سوم:

برآمد از گلوی تنگ اهرمن، یاقوت * * * بریخت زیبق حل کرده از دهن، یاقوت

بیت رابط بند سوم:

امین وحی، که تنزیل از آسمان آورد * * * به خاکبوس درش سر بر آستان آورد(۱۷۷)

مطلع بند چهارم:

ایا ز تیغ تو بر گردن رقاب، عقیق * * * درون خاره ازو گشته در ناب عقیق

بیت رابط بند چهارم:

هنوز شام درین تعزیت سیه پوش است * * * هنوز عالم کروبیان پر از جوش است(۱۷۸)

مطلع بند پنجم:

چو گشت قصر کواکب نگار، پیروزه * * * به بود منظر نیلی حصار پیروزه

بیت رابط بند پنجم:

اساس گلشن پیروزه را مدار به توست * * * بسیط مرکز شش گوشه را، قرار به توست(۱۷۹)

مطلع بند ششم:

ایا دهان تو را در حجاب، مروارید * * * چو حقه ای که بود پر خوشاب مروارید

بیت رابط بند ششم:

ز سوز سینه که در آفتاب می گیرد * * * ز آب دیده ی او، دیده آب می گیرد(۱۸۰)

مطلع بند هفتم:

چو آفتاب که بیرون دهد ز کان، مرجان * * * شود ز گوهر او بام آسمان، مرجان

بیت رابط بند هفتم:

به یک کرشمه ی نظر، خاک تیره گلشن کن * * * ضمیر صافی ابن حسام، روشن کن(۱۸۱)

مناقب هفت گل
مطلع بند اول:

بس که شوخ است وفریبنده ورعنا، نرگس * * * گوییا چشم تو دارد نظری با نرگس

بیت رابط بند اول:

ای که بر صحن چمن، گل نه به زیبایی توست * * * لاله را با همه خوبی، سر لالایی توست(۱۸۲)

مطلع بند دوم:

گر شود با رخ خوب تو برابر، لاله * * * بنهد سرکشی وخرمی از سر، لاله

بیت رابط بند دوم:

صفت حسن تو مرغان چمن می دانند * * * گر چه دانند، ولیکن نه چو من می دانند(۱۸۳)

مطلع بند سوم:

دوش بگشاد ز هم باد صبا، دفتر گل * * * مرغ خوش نعمه برآمد به سر منبر گل

بیت رابط بند سوم:

عمل وعلم وشجاعت، همه یک جا داری * * * «آن چه خوبان همه دارند، تو تنها داری»(۱۸۴)

مطلع بند چهارم:

ای به گلزار تو با زینت وفر، نیلوفر * * * آب لطف تو کند تازه وتر، نیلوفر

بیت رابط چهارم:

نفس باد صبا، مجمره دار از دم توست * * * نافه ی مشک ختا، غالیه بار از دم توست(۱۸۵)

مطلع بند پنجم:

با خط تو نکند طره نمایی، سنبل * * * با دم تو نکند غالیه سایی، سنبل

بیت رابط بند پنجم:

ای که در خاک درت از سنبل تر، خوشبوتر * * * عکس رخسار تو از شمس وقمر، نیکوتر(۱۸۶)

مطلع بند ششم:

ای ز گلهای بهاری، گل بی خار، سمن! * * * تازه وخرم وخوش همچو رخ یار، سمن!

بیت رابط بند ششم:

همچو گل، کز تتق غنچه برون آرد سر * * * وقت شد کز حجب غیب، خرامی تو بدر(۱۸۷)

مطلع بند هفتم:

همه شب با دل خرم، لب خندان، سوسن * * * کند آزادیت ای سرو خرامان! سوسن

بیت رابط بند هفتم:

هر کسی تحفه به نوعی ز دل وجان آورد * * * مور، بال ملخی پیش سلیمان آورد(۱۸۸)

در دیوان قاسم انوار (متوفای ۸۳۷ ق) متخلص به قاسمی، غزل بشارت انگیزی وجود دارد که رایحه ی مهدوی از آن به مشام می رسد ونام ممدوحی از قماش سلاطین وحکام خودکامه را با خود ندارد:

موسی به کوه طور، به نور عیان رسید * * * توفیق وصل یار، عنان بر عنان رسید
شادی اهل عالم و، هنگام شادی است * * * کاندر زمانه، مهدی آخر زمان رسید
آسوده ایم وخاطر ما شاد وخرم است * * * چون فیض فضل یار، جهان در جهان رسید
سر خداست آدم و، ابلیس کور بود * * * هر سر که سر بدید به گنج نهان رسید
سری که کاینات به جان طالب وی اند * * * منت خدای را که به ما رایگان رسید
ما ناگهان به کوی خرابات سر زدیم * * * چون جذب یار بر دل ما، ناگهان رسید
بشنید هر که گوش ودلی داشت قاسمی! * * * گلبانگ وصل او، که به کون ومکان رسید(۱۸۹)

بابا فغانی شیرازی (متوفای ۹۲۵ ق) در یک قصیده ی مناقبی خود، ضمن ستایش از ائمه ی اطهار (علیهم السلام) به پیشگاه حضرت ولی عصر (علیه السلام) عرض ادب می کند:

منم پیوسته در بزم «سقاهم ربهم» شارب * * * ز جام ساقی کوثر، علی بن ابیطالب
زهی نور یقینت چشمه ی تحقیق را رهبر * * * زهی ذات وحیدت نشاه ی توحید را غالب
تو را بر ممکنات آن روز واجب شد خداوندی * * * که واجب(۱۹۰) ساخت تعظیمت بر ارباب خرد، واجب
سماع بزم گرودن از دم سبطین زهرا دان * * * نه از صوت صدای ارغنون زهره ی لاعب(۱۹۱)
به حرب خارجی باید ز بعد صاحب دلدل * * * سواری همچو شاه عسکری، در راه دین حارب
به خاک درگه صاحب زمان، چون خسرو انجم * * * مسیح از منظر چارم نهد رو از پی منصب
فغانی بلبل دستانسرای آل یاسین شد * * * به وصف غیر آمد از گلستان ازل، تائب(۱۹۲)

بابا فغانی، در قصیده ی مناقبی دیگری ضمن ستایش از امیر مومنان علی (علیه السلام) از امام عصر (علیه السلام) سخن به میان می آورد:

برکاینات، آن چه یقین فرض وواجب است * * * مهر ومحبت اسد الله غالب است
انسان ندانمش که نداند بهین قوم * * * آن را که «هل اتی علی الانسان» مناقب است
اشیا به آستین ید الله داده، دست * * * چون اختیار بنده که در دست صاحب است
بر خود مساز مذهب هفتاد ودو، دراز * * * یک رنگ آل باش، که اصل مذاهب است
در مدح حیدر، آن چه خدا ورسول گفت * * * راجع به ذات مهدی صاحب مواهب است
هم نشاه نبی وولی، صاحب الزمان * * * شاهی که فتح ونصرتش از این دو جانب است
خلقض عظیم وطبع کریم ودلش رحیم * * * این موهبت، تمام ز توفیق واهب است
دشمن گداز ودوست نواز است، روز رزم * * * در مین(۱۹۳) است جاذب وبر قلب، حارب است
آنجا که عرض لشکر نصرت شعار اوست * * * اجرام سبعه، گرد نعال(۱۹۴) مراکب(۱۹۵) است
شاها! به قادری که وضیع وشریف را * * * از وی امید لطف و، نجات از مصایب است
کاین بنده تا به شارع(۱۹۶) هستی مجال یافت * * * همراه این جناب وز پی این مواکب است
واثق به عفو توست «فغانی» که از خطا * * * عنوان نامه ی عملش، عبد مذنب(۱۹۷) است
ظل علی وآل علی، مستدام باد! * * * این است مطلبی که اهم مطالب است(۱۹۸)

همو در قصیده ی مناقبی دیگری ضمن عرض ادب وارادت به پیشگاه ائمه ی معصوم (علیهم السلام) شیفتگی خود را به ساحت مقدس امام زمان (علیه السلام) نشان می دهد:

ای رخ فرخنده ات، خورشید ایوان جمال * * * قامت نورانیت، شمع شبستان خیال
هدهد فرخنده ی فال طرف بامت، جبرئیل * * * بلبل دستانسرای باغ اسلامت، بلال
حضرت ختم ولایت مهدی صاحب زمان * * * آن که زو شد خاور، رشک ایوان جلال
یا حبیب الله! بحق مهر این روشندلان * * * - کز دعا روز جزا خلقی رهانند از وبال -
از کمال ورحمت واحسان، من درمانده را * * * دستگیری کن که هستم غرقه ی بحر ضلال
سر به زانو مانده ام عمری به فکر نعت تو * * * قامت خم گشته ام اینک بدین معنی است دال(۱۹۹)
یک رقم از بحر اوصافت نیارد در قلم * * * گر «فغانی» تا ابد، نظم سخن بندد خیال
تا زنند از غایت همت، به بام قصر دین * * * پنج نوبت اهل دین بر کوس استغنا، دوال
گوش جان دوستانت، باد بر نعت ودرود * * * جسم بدخواه ومخالف، از فغان وناله، نال(۲۰۰)

بابا فغانی، ششمین بند از ترکیب بند عاشورایی خود را نیز، به مناقب حضرت ولی عصر (علیه السلام) اختصاص داده است:

حاشا که علم عالم، جاهل کند قبول * * * ذاتی که برترست ز اندیشه ی عقول
حاشا که در غبار حوادث، نهان شود * * * آیینه ی قبول و، چراغ دل رسول
فردا نظاره کن که چو خار خزان زده * * * اجزای خار خفته، نهد روی در ذبول(۲۰۱)
بهر عروج مهچه ی رایات مهدوی * * * عیسی فراز طاق زبرجد، کند نزول
قاضی القضات محکمه ی آخر الزمان * * * دار القضا کند چمن دهر از عدول
بر لوح چار فصل، به قانون شرع ودین * * * اشیا کنند بهر قرار جهان، حصول
در چار سوی کون، به پروانه ی رسول * * * یابد قرار «لم یصل» خارجی، وصول
نور دوازده مه تابان، یکی شود * * * گیرد فروغ شمع، سراپرده ی رسول
چندان بود محاکمه ی فیل بند شاه * * * کآواز مرتبه نشود خارج از اصول
سکان هفت خطبه، به آیین دور گشت * * * انشا کنند خطبه به نام چهار وهشت(۲۰۲)

مولانا محمد (اهلی) شیرازی (متوفای ۹۴۲ ق) در بسیاری از اشعار مناقبی خود، از مهدی موعود (علیه السلام) یاد می کند وبا عرض ارادتی بی شایبه، میزان ارادت قلبی خود را به آن وجود نازنین ابراز می کند:

ای جان همه جانها! روح القدسی گویا! * * * پنهان ز نظر اما، در دیده ی جان پیدا
در مکه ودر یثرب، شاهنشه ذو موکب * * * در مشرق ودر مغرب، خورشید جهان آرا
عیسای فلک رتبت، موسای ملک همت * * * دانا به همه حکمت، در علم نظر بینا
هم مهدی وهم حارث، بی ثانی وبی ثالث * * * در علم نبی وارث، عالم به همه اشیا
ای در همه جا معروف، از خلق وکرم موصوف * * * مهدی صفتی موقوف، از غیب برون فرما(۲۰۳)

اهلی شیرازی در قصیده ی مناقبی خود، ضمن نعت وستایش حضرت سید المرسلین صلی الله علیه واله وسلم، از عرض ادب به پیشگاه امام عصر (علیه السلام) غافل نمی ماند:

ما را چراغ دیده، خیال محمد است * * * خرم دلی که مست وصال محمد است
جبریل اگر چه طوطی وحی است وعقل کل * * * درمانده در جواب وسوال محمد است
مست کمال ساقی کوثر، دو کون واو * * * با این کمال، مست کمال محمد است
اثنی عشر، که بحر کمالند هر یکی * * * سرچشمه شان، محیط زلال محمد است
مهدی که از نهال وجود، آخرین بر است * * * او نیز، میوه ای ز نهال محمد است
هر کس که از نعیم بهشتش نواله ای است * * * آن، بخششی ز خوان نوال محمد است(۲۰۴)

همو در قصیده ی عاشورایی خود، وجود نازنین امام عصر را منتقم خون حسین بن علی (علیه السلام) معرفی می کند:

قدر حسین کم نشد و، شد عزیزتر * * * خود را یزید، روسیه وخوار کرده است
ظلمی که بر حسین در اسلام کرده اند * * * باور مکن که لشکر کفار کرده است!
یا مرتضی علی! به شهیدان روا مدار * * * ظلمی چنین، که چرخ ستمکار کرده است
بگشای پنجه یا اسد الله! که بر حسین * * * روباه چرخ، حمله ی بسیار کرده است
اینک ظهور مهدی آخر زمان رسید * * * زین، رایت یزید نگونسار کرده است
بعد از هزار سال، به شمشیر انتقام * * * حق، لشکر یزید گرفتار کرده است
شکر خدا که شاه به خونخواهی حسین * * * دلها ز بار غصه، سبکبار کرده است
اهلی، ز گریه بهر شهیدان کربلا * * * آبی که داشت در جگر، ایثار کرده است(۲۰۵)

اهلی شیرازی در قصیده ی توحیدی خود، ضمن برشمردن فضایل حضرات معصومین (علیهم السلام) از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) وآثار قیام جهانی آن حضرت سخن می گوید:

گنجی که نقد هر دو جهان است، عاقبت * * * خواهد به دست مهدی آخر زمان گشاد
او، آن گره گشاست که چون سر زند ز غیب * * * خواهد گره ز کار زمین وزمان گشاد
مهمان یار، او بود وما طفیل او * * * در بر طفیلی، از شرف میهمان گشاد
یا رب! به اهل بیت نبی کز درش مران * * * اهلی، که بر در کرمت چشم جان گشاد
بر پیریش ببخش که روزی که زاد هم * * * چشم از امید مرحمتت، بر جهان گشاد(۲۰۶)

همو در ترکیب پانزده بندی مناقبی خود - که دوازده بند آن در منقبت معصومین (علیهم السلام) است - به پیشگاه مقدس امام زمان (علیه السلام) اظهار ارادت می کند وبه منتظران قیام حضرتش، بشارت ظهور می دهد:

مژده باد ای اهل دل! کاینک ظهور مهدی است * * * ظلممت عالم ز حد شد، وقت نور مهدی است
در چنین ظلمی، که عالم سر به سر ظلمت گرفت * * * آن که آتش در زند، تیغ غیور مهدی است
داد مظلومان ز جور ظالمان گر شه نداد * * * ماجرای ما وایشان، در ظهور مهدی است
مرکب اندر زین و، خلق استاده، او در صبر وقت * * * عقل، حیران مانده در ذات صبور مهدی است
نامه ی فرمان که حکم آدم وخاتم در اوست * * * حکم آن منشور، در حکم امور مهدی است
این چنین نوری، که بر افلاک سر خواهد کشید * * * هم ز جیب اهل بیت مصطفی، خواهد رسید(۲۰۷)

او در ستایش امامزاده ی واجب التعظیم، احمد بن موسای کاظم علیهما السلام یک ترکیب هفت بندی دارد که در چهارمین بند آن از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) خبر می دهد:

جهان، عدم بود، او را وجود می بینم * * * که جان در آتش مهرش چو عود می بینم
فروغ نور حق، از مرقد منور او * * * همیشه کوری چشم حسود می بینم
ظهور مهدی، از آن بارگاه خواهد بود * * * نه دیرگاه، که بسیار زود می بینم
رخم به خاک درش سود و، رو نمی تابم * * * کزین معامله، بسیار سود می بینم
از آن نفس، که دل آیینه ی جمال وی است * * * چراغ دیده ی جان، روشن از خیال وی است(۲۰۸)

اهلی شیرازی در دو مثنوی مناقبی خود نیز - که در نعت پیامبر اکرم وائمه ی اثنی عشر (علیهم السلام) سروده است از امام زمان (علیه السلام) یاد می کند وبه رهروان راه آن حضرت، ظهور او را بشارت می دهد:

نهان از دیده ها، خود کرده تا کی؟ * * * چو نور دیده ها، در پرده تا کی؟
مکن در پرده همچون شمع مسکن * * * برون آ تا شود آفاق روشن
تو شمع بزمگاه لا مکانی * * * درین فانوس سبز آخر چه مانی؟
چو شمع از نور خود، آتش برانگیز * * * بسوز این تیره ی فانوس و، فرو ریز
چو داد اول زمان، نور تو پرتو * * * تو خود هم مهدی آخر زمان شو
سوار عرصه ی دین، همگنان کن * * * چو شمعش، ذوالفقار آتشفشان کن
عدم کن ظلمت کفر از ره دین * * * به برق تیغ خونریز شه دین(۲۰۹)
سکه ی مهدی زند، آخر زمان(۲۱۰) * * * بر عدوی دین کند آخر، زمان
پیرو ایشان شو ودر آن جهان * * * رخش دل اندر صف مردان، جهان
هر که شد او سایل ازین خاندان * * * حاجت او، حاصل ازن خانه دان(۲۱۱)

طالب آملی (متوفای ۱۰۳۶ ق) ملقب به «ملک الشعراء» در قصیده ی گلایه آمیز خود با خطاب قرار دادن حضرت ولی عصر (علیه السلام) از نابسامانی هایی که دامنگیر امت اسلامی شده سخن می گوید:

طبعم کند در آتش معنی، سمندری * * * وان گه فشاند از پر وبال، آب کوثری
یوسف ترواد از در ودیوار خاطرم * * * اما تهی است مصر من از جوش مشتری!
آبکار(۲۱۲) خاطرم، همه مریم طبیعتند * * * عیسی به مهدشان در، بی ننگ شوهری
وان عیسیان نادره، هر یک به معجزی * * * در مهد مادری زده کوس پیمبری
اما چه سود! کاین گهر ناب را اگر * * * بر دشمنان فشانم از نیک گوهری
آن کور باطنان، نشناسند از سفال * * * با آن که خویش را همه گیرند جوهری
از شرم این سیاده دلان می برم پناه * * * بر درگه امام زمان، نقد عسکری
مولای دین محمد مهدی، که شرع او * * * دارد رواج قاعده ی دین جعفری
فتوای او، که نسخه ی عیسای ملت است * * * جان ها دمیده در تن شرع پیمبری
بازم به مدح او زده سر، مطلعی ز صبح * * * کان نظم می کند به گهرها برابری
ای شرع تو، مروج دین پیمبری * * * زیب از تو یافته روش شرع گستری
دعوای غبن عمر کنند اهل روزگار * * * بر روزگار، چون تو نشینی به داوری
گر خلق با نسیم ولای تو دم زنند * * * آفاق را کنند یکی گوی عنبری
یک دل کم است مهر تو را، زان که مهر تو * * * دارد هزار ذره چو این مهر خاوری
شد دهر را سپیده، نشان چشم انتظار * * * تا صبح وار از افقی سر برآوری
تا چند شام کفر کند عرض تیرگی؟ * * * وز بیم، صبح دین نکند پیرهن دری؟
وقت است کز نشیمن اقبال مستدام * * * چون خور برون خرامی با تیغ حیدری
وان گه به سعی بازوی اسلام برکشی * * * زین روبهان کفر، لباس غضنفری
بشکن شکسته زورقشان را به موج قهر * * * وآن گاه، ده به دجله ی خون شان شناوری
جمعی کزان میانه به اسلام مایلند * * * فرمایشان به جاده ی شرع، رهبری
طالب! رسید وقت دعا، دست دل برآر * * * وآن گه بدین دعا کن ختم ثناگری
گر خطبه ای نشانه بود خطبه ی تو را * * * انجم کند خطیبی وافلاک، منبری
شرعت همیشه تازه بود در میان خلق * * * وین رسم خوش اساس نیابد مکرری(۲۱۳)

ملا محسن (فیض) کاشانی (متوفای ۱۰۹۱ ق) از علمای نامدار وکثیر التالیف شیعی در دوره ی صفوی است. این عالم بزرگوار در عرصه ی شعر نیز کوشا بوده ودیوان او به همت شاعر فرهیخته مصطفی فیضی، در سه جلد منتشر شده است.
فیض در قصیده ای که برای حضرات معصومین (علیهم السلام) سروده، خطاب به حضرت ولی عصر (علیه السلام) می گوید:

ای سمی وکنی پیغمبر * * * وی بقیه ی خدا، جعلت فداک!
ای امام زمان ومهدی حق * * * صاحب عصر ما، جعلت فداک!
از کسی بر تو بیعتی چون نیست * * * خوش برآ! خوش برآ! جعلت فداک!
عالم از جور واز ستم، پر شد * * * الوحا! الوحا(۲۱۴)! جعلت فداک!
دوستان، درهم وپریشانند * * * ز اشتیاق شما، جعلت فداک!
در فراق تو، تیره شد بر من * * * هم زمین، هم سما، جعلت فداک!
جای آن است کز غم تو رود * * * خونم از دیده ها، جعلت فداک!
رحم کن بر غریب خسته دلی * * * بیکس وبینوا، جعلت فداک!
چشم بر درگه تو دوخته ام * * * به امید لقا، جعلت فداک!
«فیض» خود را ز غم نجات دهید * * * کوست خاک شما، جعلت فداک(۲۱۵)!

فیض کاشانی در قصیده ی آیینی دیگری، ضمن به تصویر کشیدن آلامی که از مردم زمانه ی خود دیده است، راز کامیابی خود را بیان می کند:

بر عشق، هزار آفرین فیض! * * * کز دولت او، به حق رسیدم
از مهر نبی وآل او بود * * * جامی که به کام دل کشیدم
از پیروی چهارده نور * * * حق، بر اغیار برگزیدم
چشمم به ره قدوم مهدی است * * * این سرمه به دیده ز آن کشیدم
گر نامه سیاهم از گنه، شکر * * * کز مهر ائمه، رو سفیدم(۲۱۶)

همو در منظومه ی دیگری پس از عرض ادب وارادت به پیشگاه حضرات معصومین (علیهم السلام) از شگفتی های عشق یاد می کند:

گه مهدی آرد در جهان، پنهان کند او را چو جان * * * از دیده ی نامحرمان، ماالعشق الا معجزه!
اسرار را اظهار کرد، منصور را بر دار کرد * * * زین کارها بسیار کرد، ما العشق الا معجزه!
بسیار ز اینان آورد، بس نازنینان آورد * * * پیدا وپنهان آورد، ما العشق الا معجزه!
گه «فیض» را شاعر کند، در رندیش ماهر کند * * * گه قدوه وطاهر کند، ما العشق الا معجزه(۲۱۷)!

فیض کاشانی، بسیاری از غزلیات لسان الغیب حافظ شیرازی را استقبال وتضمین کرده وشیفتگی خود را نسبت به ساحت آن مصلح جهانی ابراز داشته است.
ملا محمد رفیع (واعظ) قزوینی (متوفای ۱۱۰۵ ق) از غزل پردازان نازک خیال ونامدار سبک اصفهانی در زبان فارسی است. او در قصیده شیوایی که در «ناپایداری روزگار وبی اعتباری دنیا، ومنقبت سالار دین حضرت صاحب الامر (علیه السلام)» سروده، عظمت وجودی آن حضرت را در نهایت هنرمندی ونازک خیالی به تصویر کشیده است. ابیاتی از آن را برای نقل در این اوراق برگزیده ایم:

نیست در اقلیم هستی ای دل محنت قرین! * * * آن قدر شادی که کس خندد به وضع آن واین
چون رحم دان تنگنای دهر پرآشوب را * * * روز وشب می بایدت خون خورد در وی چون جنین
پیش عاقل، یک دل پر درد باشد، گوی چرخ! * * * نزد دانا، یک رخ پر گرد، پهنای زمین!
شاه اطلس بخش باشی یا گدای ژنده پوش * * * عاقبت چون می روی، خواه آن چنان خواه این چنین
چون فریدون یا سکندر یا سلیمان گر شوی * * * کو فریدون؟ کو سکندر؟ کو سلیمان؟ کو نگین؟
قیمت جنس سعادت، درهم ودینار نیست * * * نقد رایج از تهیدسی است در بازار دین!
با کمال بی رگی، چندین رگ گردن نگر! * * * با دو صد عالم سبک مغزی، بیا لنگر ببین!
از رگ گردن، جهان شد بیشه یا رب! کی شود * * * همچو شمشیر، از غلاف آید برون سالار دین؟
حجت حق، نور مطلق، صاحب الامر آن که او * * * بحر زخار امامت راست موج واپسین
هستی نه آسمان، از بهر ذات پاک اوست * * * چون وجود حلقه ی انگشتر از بهر نگین
نور پاکش گر فشردی بر بساط روز پای * * * شب فسردی همچو خون مرده در زیر زمین
روز، آن روزست کآن خورشید تابان سر زند * * * دولت، آن دولت که او باشد شه تخت زمین
غایبانه عرض حال خویشتن تا کی کنم؟ * * * رو به رو خواهم که گویم حال دل را بعد ازین
دامن عهد ظهورت کو که تا آید برون * * * ناله ها از استخوانم همچو دست از آستین
چون تو یکتا گوهری گم کرده، می گردد از آن * * * آسمان، غربال در کف روز وشب گرد زمین
کی شود یا رب! که آری پای دولت در، رکاب * * * چتر شاهی بر سر از بال وپر روح الامین
یکه تاز ظلم، میدان جهان را بسته است * * * هست خالی جایت ای لشکر شکن! در روی زین
تا نیاید دامن عهدت به کف، ایام را * * * کی تواند پاک شد از گرد بدعت روی دین؟
همچو شخص چشم بر راهی که بر تل ها رود * * * رفته عیسی در رهت، بر آسمان چارمین
چون صف مژگان چشم کور می آید به چشم * * * بی تو صف های نماز،ای پیشوای شرع ودین!
همچو نور دیده ها، از پرده بیرون نه قدم * * * ای تو نور دیده های اولین وآخرین!
بحر از هر موج دارد مصرعی در شان تو * * * قطره ی ما چون کند با مدحت ای شاه گزین؟!
بر نیامد از سخن، کاری که من می خواستم * * * دست شوق ما ودامان خموشی بعد ازین
همچنان کز جیب شب، خورشید تابان سر زند * * * همچنان کز خواب نگشایند چشم، اهل زمین:
سر زند یا رب! ز شرق غیب، مهر ذات تو * * * تا شود بیدار، بخت شیعیان دل حزین(۲۱۸)

واعظ قزوینی در غزل نیایشی خود، ذات خداوندی را در هر بیت به یکی از ذوات مقدس معصومین (علیهم السلام) سوگند می دهد وآمرزش خود را می خواهد وهنگامی که سخن از آن گمشده ی جهانی به میان می آورد سخنش شور وسوز دیگری پیدا می کند:

یا رب! به فضل خویش گناهان ما ببخش * * * از توست جمله بخشش واز ما خطا، ببخش!
هر چند نیستیم سزاوار بخششت * * * ما را به روی شاه رسل مصطفی ببخش!
جز سوختن اگر چه نباشد سزای ما * * * اما به سوز سینه ی خیر النساء، ببخش!
ما در طریق بندگیت گر پیاده ایم * * * ما را به شهسوار عرب مرتضی ببخش!
شد ز انتظار صاحب ما، چشم ما سفید * * * ما را به درد دوری آن مقتدا، ببخش!
زین چارده، بس است یکی بهر عالمی * * * ما را برای خاطر هر یک جدا، ببخش!
واعظ، شکسته بر در ایشان چو استخوان * * * او را به این شکستگی ای پادشاه، ببخش!
کارش تباه و، درد ز حد بیش وصبر، کم * * * حالش ببین ورحم نما و، دوا ببخش(۲۱۹)!

این غزل پرداز نامدار در عرصه ی سبک اصفهانی (سبک هندی) در مثنوی مناجاتی خود نیز، خدا را به یکتایی اش وبه حرمت حضرات معصومین (علیهم السلام) سوگند می دهد که بر زاری او رحمت آورد واز گناهان او درگذرد. ابیاتی از این مثنوی نیایشی را مرور می کنیم:

الهی به یکتایی وحدتت * * * به زخاری قلزم رحمتت
به احمد، شفیع سیاه وسفید * * * کزو پشت بر کوه دارد امید
به مهر سپهر ولایت علی * * * کزو ظلمت کفر شد منجلی
به زهرای ازهر، محیط شرف * * * که او بود هم گوهر وهم صدف
به مهدی هادی امام زمان * * * که نام خوشش نیست حد زبان
فروزان چراغی، که گردد چو دود * * * به گردش شب وروز، چرخ کبود
کند صبح، مشق علمداریش * * * به دل، مهر را نیزه برداریش
نه خورشید وماه است بر آسمان * * * بود در ره او، دو چشم جهان
ندانم ز بس هست قدرش فزون * * * که در پرده ی غیب گنجیده چون؟
وجودش چراغی به فانوس دان * * * جهانی ازو روشن و، خود نهان!
ز ما گردن و، طوق فرمان ازو * * * ز ما دست امید و، دامان ازو
که: رحمی کنی بر من وزاری ام * * * به رویم نیاری گنهکاری ام
به درگاه عفو تو ای پادشاه! * * * نیاورده ام تحفه ای جز گناه
همه غفلت ومستی آورده ام * * * متاع تهیدستی آورده ام
رحیمی، رحیمی، ببین زاری ام * * * کریمی، کریمی، بکن یاری ام(۲۲۰)

میرزا داراب بیگ (جویا) تبریزی کشمیری (متوفای ۱۱۱۸ ق) از شاگردان ممتاز صائب تبریزی در سبک اصفهانی است وعبدالعلی طالع وعبدالعزیز قبول وملا ساطع از شاگردان اویند(۲۲۱).
در اشعار مناقبی جویای تبریزی، لطافت کلامی وغنای محتوایی موج می زند. ابیاتی از یک قصیده ی مناقبی او را که مختوم به مناقب حضرت ولی عصر (علیه السلام) است، مرور می کنیم:

تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبری * * * چون شمیم غنچه ام در دام بی بال وپری
مانده است از طبع من معنی تراشی یادگار * * * همچنان کز خامه ی مانی فن صورتگری
سینه ام از داغ سودای تو گلزار بهشت * * * از گل نظاره ات در شیشه ی اشکم، پری
تا به کی جویا! غزل خواهی سرودن؟ زان که نیست * * * مطلبی جز منقبت گویی تو را از شاعری
به که باشی مدح سنج آن که بر خاک درش * * * جبهه ساید هر سحرگه آفتاب خاوری
مسند آرای امامت، مهدی هادی که هست * * * چون شه مردان به ذات او مسلم، سروری
آن که گر سازند در ایام عدل او، بجاست * * * از پر شهباز، تیر ترکش کبک دری!
می سزد در بحر بی پایان قدرش گر کند * * * مه حبابی، هاله گردابی، فلک نیلوفری
حکم خردی گر نویسد بر بزرگان، شوکتش * * * می کند نه چرخ جا در حلقه ی انگشتری!
چون نباشد بر سر بازار محشر، رو سفید * * * هر که چون مه گشت نور مهر او را مشتری
بر زمین زد شام عید از ماه نو، مضراب را * * * حکم او چون زهره را مانع شد از خنیاگری
غیر آبای تو نشناسد کسی قدر تو را * * * قیمت گوهر که می داند به غیر از گوهری؟
تا شدم در وصف رای روشنت مدحت نگار * * * می کند هر نقطه در طومار شعرم، اختری
دیده ی او باد چون روی غلامانت سفید! * * * باشد آن کس را که از غیر تو چشم یاوری
مدح مانند تویی، نبود مجال چون منی * * * کی تواند داد «جویا» داد مدحت گستری؟
به کزین پس منقب را ختم سازم بر دعا * * * تا ملک، آمین سرا باشد به چرخ چنبری
تا ببخشد فیض آبادی، بساط خاک را * * * نقش نعلین تو، یعنی آفتاب خاوری
خاک خواری باد بر سر، دشمن دین تو را * * * دوستانت را بر اعدای تو باشد سروری(۲۲۲)

شیخ محمد علی «حزین» لاهیجی (متوفای ۱۱۸۱ ق) قصاید مهدوی پرشوری در سبک اصفهانی دارد که از مضامین بکر ونازک خیالی ها سرشار است:

در صبح عارض از خط مشکین، نقاب کش * * * این سرمه را به چشم تر آفتاب کش
زان پیشتر که زخم اجل کارگر شود * * * مطرب! بیا وزخمه به تار رباب کش
غرق عرق، چنین رخ نازآفرین چراست؟ * * * جانا! تو را که گفت که از گل، گلاب کش؟
ای چرخ! دست فتنه بلندست، خویش را * * * زیر لوای خسرو عالی جناب کش
مهدی بگو واز شرف نام نامیش * * * طغرای فخر، بر ورق آفتاب کش
صهبای ذکر دوست، خرد سوز شد حزین! * * * آتش شو، از جگر نفس شعله تاب کش
بتخانه در مدینه ی اسلام کی رواست؟ * * * لات وهبل برآر و، به دار عقاب کش
گرد خجالت از رخ ما عاصیان بشوی * * * خط بر صحیفه ی عمل ناصواب کش(۲۲۳)

حزین لاهیجی در قصیده ی مناقبی دیگری با تشبیبی زیبا، در التجا به ساحت مقدس امام زمان (علیه السلام) داد سخن می دهد:

تا در چمن این سور برازنده چمان است * * * چیزی که به دل نگذرد اندوه خزان است
چشمش نشد از دولت دیدار تو محروم * * * پیداست که آیینه ز صاحبنظران است
ای پرده نشین دل وجان! در ره شوقت * * * این مطلع فرخنده مرا ورد زبان است
تا دیده ز دل، نیم قدم ره به میان است * * * از پرده برآ! چشم جهانی نگران است
محروم مهل، دیده ی امید جهان را * * * ای آن که حریمت، دل روشن گهران است
بی روی تو در دیده بود خار نگاهم * * * بی وصف تو جان در تن من بار گران است
افسر به سر دولت بدخواه تو، تیغ است * * * اختر به دل تیره ی خصم تو، سنان است
کودک به رحم فضل تو را شاهد عدل است * * * مادر به شکم، خصم تو را مرثیه خوان است
گشت از اثر عدل تو کار دو جهان راست * * * گر پیچ وخمی هست به زلفین بتان است
دست قدر امروز در آن قبضه ی تیغ است * * * پشت ظفر امروز بر آن پشت کمان است
برق است عنان تو وکوه است رکابت * * * آن بس سبک افتاده واین بس که گران است
گو تا که ازین کهنه ی دمن، گرد برآرد * * * فرخنده ی سمند تو که چون سیل دمان است
آن آینه ی اندام که در جلوه گری ها * * * خاک قدمش، سرمه ی صاحبنظران است
بلبل نکشد پا ز سراغ گل وگلشن * * * آه از سر کوی تو که بی نام ونشان است!
مستانه اگر نکته سرایم عجبی نیست * * * کی ساغر عشق تو کم از رطل گران است؟
گلزار نگردد تهی از ناله ی بلبل * * * پیوسته ثنای تو مرا ورد زبان است
پیمانه ی مستان تو بی باده مبادا! * * * تا غنچه درین باغ ز خونابه کشان است(۲۲۴)

همو در توسل به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه السلام) با نازک خیالی بسیار سخن می گوید:

نی خامه دارد سر خوش نوایی * * * کهن بلبل آهنگ دستانسرایی
بیا مطرب! امشب، ره تازه سر کن * * * ملولیم از رندی وپارسایی
دهد ارمغان کلک معنی نگارم * * * به صورت طرازان چین وختایی
نشسته است بر تخت یونان فطرت * * * فلاطون دانش به خاقان ستایی
امام اممم، صاحب عصر، مهدی * * * که نامش علم شد به مشکل گشایی
فلک، کرده هر صبح با کاسه ی مهر * * * ز دربار دردی کشانش، گدایی
در اندیشه چون بگذرد، پای بوسش * * * سخن آید از خامه بیرون حنایی!
ز تشریف ابر کفش در بهاران * * * کند شاهد غنچه گلگون قبایی
ز گرد سم دشت پیما سمندش * * * برد دیده ی مهر ومه، روشنایی
خدیوا! به طور سخن آن کلیمم * * * که کلکم علم شد به معجز نمایی
به بلبل چه نسبت نوا سنجیم را؟ * * * منم شهری عشق واو روستایی!
ز خورشید تابان داغ دل من * * * بود بزم افلاک را، روشنایی
به وصفت فرو مانده غواص فکرم * * * که بار آرد اندیشه، حیرت فزایی
فلک، شش جهت می زند چار نوبت * * * به نام تو، کوس مظفر لوایی
جدایی ز خاک درت نیست ممکن * * * کزو دیده ام جذبه ی کهربایی
لبم چون صدف پیش فیض تو بازست * * * ز ابر کفت، قطره دارم گدایی
نباشد به درد تو گر آشنا، دل * * * میان تن وجان مبادا آشنایی!
مرا عشق سرکش، زند شعله در دل * * * مرادی ندارم ز مدحت سرایی
به وصفت، که اندیشه کوتاه از آن است * * * به جاهت، که باشد جلال خدایی
که: در کلبه ام نیست نقش تعلق * * * کند پهلوی خشک من، بوریایی
طمع نیست یک جو، ز ابنای دهرم * * * نمی آید از رهزنان، رهنمایی
ز طوفان رهاندن، نمی آید از خس * * * ز دریا دلان آید از رهزنان، رهنمایی
ز طوفان رهاندن، نمی آید از خس * * * ز دریا دلان آید این ناخدایی
عجب دارم از پستی طالع خود * * * که کرده است در نارسایی، رسایی!
حزین! خامه سر کن که وقت دعا شد * * * نفس را به تاثیر ده آشنایی
زبان درکش، از حد سخن رفت بیرون * * * درین پرده عیب است خارج نوایی
بود شهره جودت به مسکین نوازی * * * نشان، آستانت به حاجت روایی
سمر(۲۲۵)، نام نیکت به گیتی سراسر * * * علم، دست وتیغت به کشورگشایی(۲۲۶)

بخش چهارم: سیری در گستره شعر مهدوی

در بحث پیشین (پیشینه ی شعر مهدوی در زبان فارسی) حضور پرفراز ونشیب «مسأله مهدویت» را در اشعار مناقبی شعرای فارسی زبان شاهد بودیم ودر این بخش با «موضوعات واهداف شعر مهدوی» در زبان فارسی آشنا خواهیم شد.
موضوعات شعر مهدوی در زبان فارسی
در شعر مهدوی موضوعات بسیاری مطرح است وبا گلگشتی که در بوستان همیشه سرسبز شعر مهدوی در قلمرو زبان فارسی خواهیم داشت، دسته گل هایی را به تناسب هر مقام به دوستداران شعر وادب شیعی تقدیم خواهیم کرد.
مهم ترین موضوعاتی که در اشعار مهدوی شاعران فارسی زبان حضور دارد عبارت است از:
۴ - ۱ – ۱) معرفی مهدی موعود (علیه السلام) به عنوان تنها مصلح جهانی.
۴ - ۱ – ۲) به تصویر کشیدن ولیات تکوینی حضرت ولی عصر (علیه السلام).
۴ - ۱ – ۳) تبیین رسالت های جهانی امام زمان (علیه السلام).
مسائلی از قبیل: «غیبت»، «انتظار» و«ظهور» نیز در بخش انواع شعر مهدوی مورد بررسی قرار خواهد گرفت وبه «قالب ها»، «اوزان عروضی» و«سبک ها»یی که در شعر مهدوی مطرح است، اشاره خواهیم کرد.
معرفی مهدی موعود به عنوان تنها مصلح جهانی
ملک الشعراء (صبوری) خراسانی از شاهد مستوری سخن به میان می آورد که عالمی دلباخته ی اویند وهنگامی که حضرت موسی در «طور مهدوی» در انتظار تجلی نشسته باشد، تکلیف امت او در رابطه ی با این «مصلح جهانی» کاملا مشخص است:

شاهدی مستور وعالم باخته دل در هوایش * * * آتشی در طور وموسی سوخته جان در شرارش(۲۲۷)

محمد آزادگان «واصل» از جهانیان می پرسند که کی این مژده را به عیسای گرودن نشین می دهند که بشتاب! چرا که مقتدای تو، بساط نماز را در گستره ی زمین گسترده است:

کی مژده می برند به عیسی که العجل! * * * سوی نماز شد به زمین مقتدای تو(۲۲۸)

حاج میرزا (حبیب) خراسانی، حضور روحانی مهدی موعود (علیه السلام) را، در کعبه وبتخانه به تماشا نشسته است:

در کعبه وبتخانه بگشتیم بسی ما * * * دیدیم که در کعبه وبتخانه تویی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند * * * گنجی که نهان است به ویرانه تویی تو
بسیار بگوییم وچه بسیار بگفتیم: * * * کس نیست به غیر از تو درین خانه، تویی تو
یک همت مردانه درین کاخ ندیدیم * * * آن را که بود همت مردانه تویی تو(۲۲۹)

ادیب الممالک فراهانی (امیر)، تجلی آن وجود مقدس را جهانی می داند واو را همان مصلحی می شناسد که دجال ها را از میان برخواهد داشت وآتشکده ها را خاموش خواهد کرد وبه اعتبار پیروان حضرت عیسی پایان خواهد داد:

چون پرده بردارد ز رخ، گیرد چهان از چار سو * * * از بس کرشمه ی ناز او، از روی زیبا ریخته
چون او نباشد هیچ کس، سالار خوبان است وبس * * * خوبانش زین ره هر نفس سر در کف پا ریخته
خورشید شمع درگهش، کیوان غلام درگهش * * * جان های شیرین در رهش، طوعا وکرها ریخته
با معجز عیسی لبش، با نوش احمد مشربش * * * با دست قدرت قالبش، حق تعالی ریخته
بر کاخ قصرش ای فتی! نصر من الله آیتی * * * در جام فتحش شربتی، انا فتحنا ریخته
دجال ها را برکشد، با صد مذلت شان کشد * * * هم نار گبران خامشد(۲۳۰)، هم آب(۲۳۱) ترسا(۲۳۲) ریخته
ای مهدی صاحب زمان! کز عکس تیغت آسمان * * * رنگ شفق را جاودان، بر خاک خضرا ریخته
بنما رخ ماه را، مرآت وجه الله را * * * وآن غمزه ی جانکاه را، کز چشم شهلا ریخته(۲۳۳)

شادروان صادق سرمد، جهان را نگران غیبت مهدی موعود (علیه السلام) می بیند؛ اگر چه بر این نیز هست که اگر «چشم جهان بین» باشد، «طلعت» او را می توان در همین زمانه ی غیبت به تماشا نشست:

گر چه از اهل جهان، روی نهان ساخته ای * * * روشن از پرتو خود، روی جهان ساخته ای
دیدن طلعت تو، چشم جهان بین خواهد * * * که جهانی به سوی خود نگران ساخته ای
حجت بالغه ی عقلی ودر روی زمین * * * پیرو حکم خود اعصار وزمان ساخته ای(۲۳۴)

دکتر قاسم رسا بر این باور است که اگر روزی آن گمشده ی جهانی، لب خود را به سخن بگشاید، حضرت عیسی برای بوسیدن آن لب های روانپرور، از آسمان به زمین فرود خواهد آمد ونظر امت خود را به جانب او معصوف خواهد داشت:

به صورت شبه پیغمبر، به صولت تالی حیدر * * * به سیرت حجت داور، ولی والی والا
به ختم انبیا ماند، چو خواند خطبه در منبر * * * به شاه اولیا ماند، چو تازد بر صف اعدا
لب لعل روان بخشش، چو آید در سخن روزی * * * پی بوسیدنش آید فرود از آسمان عیسی
جهان پیر چون یعقوب شد سرگشته وحیران * * * که شد آن یوسف ثانی به چاه غیب ناپیدا
تویی فرمانده ی مطلق، امام وحجت بر حق * * * تویی بر شیعیان سرور، تویی بر بندگان مولا(۲۳۵)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفقر) انبیای الهی را در انتظار قیام جهانی آن حضرت می بیند وجهانیان را چشم انتظار مقدم او:

مشرق شمس ابد، مطلع انوار ازل * * * صاحب العصر، ابوالوقت،(۲۳۶) امام زمن است
ای رخت قبله ی توحید ودرت کوی امید * * * تا به کی کعبه ی دل ها همه بیت الوثن(۲۳۷) است؟
پرده از سر انا الله برانداز دمی * * * تا بدانند که شایسته ی این ما ومن است؟
دل به دریا زده از شوق جمالت الیاس * * * خضر از عشق تو سرگشته ی ربع ودمن(۲۳۸) است..
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان * * * بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
ای شه ملک قدم! یک قدم از ممکن غیب * * * وی مسیحا ز تو همدم! دم باز آمدن است
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای * * * نوبت رایت اسلام برافراشتن است(۲۳۹)

همو، آن وجود نازنین را، حکمران قلمرو توحید می خواند که فرمانش در عوالم کون ومکان جاری است:

امروز، در قلمرو توحید سکه زن * * * غیر از توای شهنشه والا تبار! نیست
در نشأه ی تجرد واقلیم کن فکان * * * جز عنصر لطیف تو، فرمان گذار نیست
با یکه تاز عزم تو، زانو دو تا کند * * * این توسن سپهر، که هیچش قرار نیست
جز نام دلربای تو از شرق تا به غرب * * * زینت فزای دفتر لیل ونهار نیست
غیر از طواف کوی تو ای کعبه ی مراد! * * * هیچ آرزو، درین دل امیدوار نیست(۲۴۰)

استاد محمود شاهرخی (جذبه) عوالم هستی را در کنف عنایت آن حضرت می بیند وبیقراری پیروان مذاهب را در انتظار ظهور آن امام همام به تصویر می کشد:

کیست این مظهر آیات؟ که گیتی را * * * قاف تا قاف به تایید نظر گیرد
مالک ملک بقا، سر ازل مهدی است * * * که جهان، فیض از آن رشک قمر گیرد
حجت بالغه وهادی مطلق، اوست * * * که ازو کون ومکان، نظم دگر گیرد
پرتو، افلاک از آن وجه حسن یابد * * * جلوه، آفاق از آن نور بصر گیرد
ای ولی الله اعظم! که نشان تو * * * اهل هر کیش ز ابنای بشر گیرد
آفتابی تو وما دلشدگان ذره * * * چه شود مهر گر از ذره، خبر گیرد(۲۴۱)؟

محمد (وارسته) کاشانی بر این باور است که امام موعود (علیه السلام) به هنگام ظهور، بر پیکر نهال های پژمرده، جان می دهد وبه برگ های خزان دیده، سرسبزی بهار را ارزانی می دارد، وهمانند موسی، از قبطیان دمار برآورد وهمانند مسیح بر تن مردگان روان بخشد، ونگهبان بهشت، با اشتیاق فراوان کلید جنان را در اختیار او می گذارد:

خرم کند هزار نهال فسرده را * * * سر سبزی بهار به برگ خزان دهد
روشن کند به نور هدایت، چراغ جان * * * تاب وتوان به پیکر هر ناتوان دهد
موسی صفت، دمار برآرد ز قبطیان * * * عیسی صفت، به مرده ی صد ساله جان دهد
رضوان به شوق وذوق فراوان به دست او * * * زرین کلید قصر رفیع جنان دهد
قارون ز خاک، سر زند از شادی وسرور * * * گنج نهان خویش به او ارمغان دهد(۲۴۲)

طرب اصفهانی، آثار ظهور آن مصلح جهانی را به تصویر می کشد:

این شه، اثر خدا بود در دهر * * * آن ذات، بلی چنین اثر دارد
جبریل امین، ز خاک درگاهش * * * قوت دل وقوت بصر دارد
بر خویش، چو جوشن غزا(۲۴۳) پوشد * * * بر دست، چو رایت ظفر دارد
آن هندی حیدری(۲۴۴)، به کف گیرد * * * آن جوشن داودی، به بردارد
گریان به سر قدر، قضا سازد * * * مویان به سر قضا، قدر دارد
لوث وثن(۲۴۵) از زمانه سازد پاک * * * نام صنم از میانه بردارد
آثار پیمبران مرسل را * * * از روی منیر، جلوه گر دارد
بر خشک وتر جهان اگر بینی * * * در قبضه ی حکم، خشک وتر دارد
چون حلقه به زیر حیطه ی فرمان * * * از خاور، تا به باختر دارد
نادان بود آن که با وجود او * * * چشم کرم از کس دگر دارد(۲۴۶)

همو، در قصیده ی مهدوی دیگری، حضرت عیسی را سپهدار امام زمان (علیه السلام) وحضرت موی را، ثناگر او می داند، وبا بیان این دو مطلب، بعد جهانی رسالت آن حضرت را خاطر نشان می سازد:

شاهی که انبیا را، او هست میر وسالار * * * شاهی که اولیا را، او هست شاه وسرور
شاهی که در سپاهش، عیسی بود سپهدار * * * شاهی که بر جنابش، موسی بود ثناگر
نبود عجب اگر خصم، بگریزد از نهیبش * * * آری چسان ستیزد روباه با غضنفر؟
از بیم، پیکر کوه لرزان شود چو سیماب(۲۴۷) * * * زیر دو ران آرد یکران(۲۴۸) کوه پیکر
روزی که پرده گیرد از روی عالم آرا * * * از روی عالم آرا، عالم کند منور(۲۴۹)

(ابن حسام) خوسفی، شاعر نامدار آیینی، از آن وجود نازنین می خواهد که بر «سند داوودی» تکیه زند وکسانی که را که در تحریف زبور دخیل بوده اند مورد بازخواست قرار دهد وبی صلاحی قوم صالح را برنتابد وبه این پریشان احوالی ها پایان بخشد:

جهان، خلاص نگردد ز دست ظلمت شام * * * اگر نه صبح جمال تو بخشد او را، نور
شب است ودر گله، گرگ وسحاب طوفان وار * * * شبان وادی ایمن! بیا ز جانب طور
بیا به مسند داوودی ای خلیفه ی ارض! * * * بپرس تا به چه تغییر می دهند زبور؟
تفقدی بکن ای آصف سلیمان قدر! * * * که غایب است چرا هدهد از میان طیور؟
صبا بگوی به صالح(۲۵۰)، که بی صلاحی قوم * * * بدان رسید که از ناقه می برند جذور(۲۵۱)
چو زهره گر بنمایی جبین سایند * * * بر آستانه ی تو، آفتاب وماه از دور
جبین «ابن حسام» است وخاک درگاهت * * * که او به مدح وثنای تو بنده ای است شکور(۲۵۲)

شمس الفصحاء (محیط) قمی، جهانی را به چشم به راه حجت موعود (علیه السلام) می بیند واز آن «پناه کون ومکان» می خواهد که با جلوه ای، غبار شرک را از رخساره ی آیینه ی هستی پاک سازد:

سمی ختم رسل، خاتم الائمه که هست * * * نهان ز دیده وبر حضرتش عیان هر راز
سلیل خسرو دین، عسکری، شه کونین * * * ولی حق، شه دشمن گداز دوست نواز
امام منتظر خلق، حجت موعود * * * که هست چشم جهانی به رهگذارش باز
پناه کون ومکان، صاحب الزمان، مهدی * * * ولی قائم بالسیف، شهسوار حجاز
خجسته نامش، ز آن بر زبان نمی آرم * * * که روزگار، رقیب است وآسمان، غماز(۲۵۳)
به اوج جاهش جبریل عقل می نرسد * * * به بال شوق کند تا باد اگر پرواز
شها! حقیقت وجدت تویی ودور از تو * * * شده حقیقت وحدت بدل به شرکت ومجاز
درآ ز پرده واز یک تجلی رخسار * * * غبار شرک ز مرآت ماسوا پرداز(۲۵۴)

میرزا نصرالله صبوری، آدمی را به «انسان شدن» فرامی خواند واز او می خواهد که از تحصیل علومی که ریشه در حق وحقیقت ندارد بپرهیزد وذره ی خورشید ماه طلعتی باشد که دست بندگان خدا به دامن اوست وجهان هستی فرمانبردار وی:

نگویمت که مشو کافر ومسلمان باش * * * به هر شریعت وکیشی که هستی، انسان باش
به هر طریقه که در عالم است، سیری کن * * * چو کافر از همه گشتی، بیا مسلمان باش
گرت هوا است که خورشید ذره ی تو شود * * * به رقص، ذره ی خورشید ماه شعبان باش
شه ولایت ما کان وما یکون، که خداش * * * به عدل گفت: شه ما یکون وما کان باش
جهان وچرخ چو خواهی برند فرمانت * * * تو هم چو چرخ وجهان بر درش به فرمان باش
پناه قرآن، هر حجتی به هر عصری است * * * کنون که حجت عصری، پناه قرآن باش(۲۵۵)

شادروان محمد علی (فتی) تبریزی که از شعرای قوی مایه وبلند پایه ی روزگار ما بود، در شعر آیینی دستی به تمام داشت. این شاعر توانا وبا اخلاص در قصیده ی مهدوی خود، جهان را چشم به راه آن امام همام می نگرد ودر غیاب او، شیرازه ی جهان هستی را گسسته می بیند:

نه همین چشم به راه تو، مسلمانند * * * عالمی را نگران کرده ای از غیبت خویش
بی رخت بسته به روی همه، درهای امید * * * بگشا بر رخ احباب، در از رحمت خویش
جز تو، ما را نبود ملجایی ای حجت حق! * * * باد سوگند تو را، بر شرف وعصمت خویش
«دست ما گیر که بیچارگی از حد بگذشت» * * * بگشا مشکل ما را به ید همت خویش
تویی آن گوهر یکدانه ی دریای وجود * * * که خداوند جهان خواند تو را حجت خویش(۲۵۶)

لطفعلی بیک (آذر) بیگدلی، مولف آتشکده ی آذر واز بانیان نهضت بازگشت در عرصه ی شعر فارسی، در مورد آن مصلح جهانی از «اجماع امم» سخن می راند ونظر پیروان ادیان آسمانی را در مورد آن گمشده ی جهانی به تصویر می کشد:

شه دین مهدی هادی، که باد او را به هر وادی * * * ولی(۲۵۷) در عشرت وشادی، عدو در محنت وماتم
زند رضوان(۲۵۸) چو نمرود اندر آتش، خرقه ی رنگین * * * کند مالک(۲۵۹) خلیل آسا، گل آگین جامه ی مظلم
به اجماع امم، روزی که در آخر زمان گردد * * * زمین چون زلف خوبان تیره وآشفته ودرهم
نشیند بر سریر سروری، شاه فلک جاهی * * * که از عدلش جهان گردد چو روی نوخطان، خرم
ولی هر یک بخ اسم دیگر ورسم دگر خوانندش * * * زبان عالمی گردان به نام او مگر ابکم
یهودش داند از نسل یهودا، ماشیع نامش * * * مجوسش زاده ی زردشت و، ترسا زاده ی مریم
مسلمانش شمارد فاطمی یکسر، ولی ز ایشان * * * همی گویند فوجی کآن گهر باشد نهان در یم
من وچون من، کسی کز مسلمین مهر علی دارد * * * کنونش زنده می دانیم وزنده ز آن، بنی آدم
ولی دارد دو روزی مصلحت را رخ نهان تا خود * * * جهان از دود ظلم وآه مظلومان شود مظلم(۲۶۰)
سمند فتح تا تازد، جهان از ظلم پردازد * * * ز بطحا رایت افرازد، ظفر بر رایتش پرچم(۲۶۱)

سروش اصفهانی، صحنه ی ظهور امام زمان (علیه السلام) را به تصویر می کشد وبا ذکر این مطلب که به هنگام ظهور، حضرت مسیح وبندگان خاص خداوند به کمک او خواهند شتافت، جهانی بودن قیام آن حضرت را در ذهن آدمی تداعی می کند:

مهدی مظفر، امام عصر * * * امید امم، شاه انس وجان
بر روی زمین، حجت خدای * * * در کون ومکان، امر او روان
بر مسند شرع وسریر حکم * * * هم بار خدا، هم خدایگان
تا بوده جهان، هیچ گه نبود * * * از حجت یزدان تهی جهان
ممکن نشود خیمه بی ستون * * * ایمن نبود گله بی شبان
کشتی بودش ناخدا به کار * * * تا آن که رساندش به کران
بی راهبر ما را گذاشتن * * * دور است ز دادار مهربان
روزی که به پیروزی وظفر * * * رایات فرازد به فرقدان
انگشتری مصطفی به دست * * * شمشیر علی، بسته بر میان
آید ز پی یاریش فرود * * * آن روز مسیحا ز آسمان
خاصان خدایش ز شرق وغرب * * * تازند به خدمت، یکان یکان(۲۶۲)

ملک الشعراء (بهار) خراسانی، آن ذخیره ی خداوندی را جلوه ی تام وتمام انبیای الهی می شناسد که روزی از پرده ی غیبت برون خواهد آمدو فرمان او در گستره ی کره ی خاکی مطاع خواهد بود:

کیست معشوق من؟ آن شاهد بزم ازلی * * * مظهر جلوه حق، سر خفی، نور جلی
سرو بستان نبی، شمع شبستان علی * * * محرم اندر حرم قرب شه لم یزلی
هادی مهدی، دارای جهان، حجت عصر * * * آن که بر رایت او خواند خدا آیت نصر
تا جهان بوده است، این نور جهان آرا بود * * * بود از آن روز که نی آدم ونی حوا بود
او سلیمان بد و، او عیسی و، او موسی بود * * * نوح ویونس را، او همره در دریا بود
آسمان بود وزمین بود وبشر بود وملک * * * نور او، گه به زمین بود عیان گه به فلک
گر نهان است، یکی روز عیان خواهد شد * * * آشکار از رخش آن راز نهان خواهد شد
در همه گیتی، فرمانش روان خواهد شد * * * آن چه خواهیم بحمد الله، آن خواهد شد
تا رسد دست من آن روز بدان دامن پاک * * * نهم امروز بدین در، سر طاعت بر خاک(۲۶۳)

حکیم (صفا) اصفهانی، در به تصویر کشیدن عظمت وجودی آن مصلح کل وتبیین جهانی بودن قیام او، از شیوه ی بیانی فخیمی سود جسته است:

عیسی، پیاده ای است به ظل لوای تو * * * تو، پادشاه امری وعیسی، گدای تو
من با زبان عیسی، گویم ثنای تو * * * ای مهدی وجود که جان ها فدای تو!
دجال شرک، خانه گرفته است جای تو * * * توحید کن که خانه بپردازد این عوان
مشکات سر اوست، ولی نعمت مسیح * * * از دولت گدای درش، دولت مسیح
در کیش اوست پیش امم، دعوت مسیح * * * از خوان اوست ریزه خواری حضرت مسیح
روحی که جلوه کرد در او صورت مسیح * * * آمد برون ز خلوت وشد عیسی زمان
خورشید آسمان ولایت کجا وظل؟ * * * خیر البشر کجا وبشر؟ دل کجا وگل؟
روح الله، آیتی است ز انسان معتدل * * * عیسی، لطیفه ای است از آن متصل
ای فتنه ی مشاهد! دلبر کجا ودل؟ * * * مهدی کجا وعیسی؟ جانان کجا وجان؟
ای جامع لطیف! که در هر دلیت جاست * * * در دل نشسته ای تو ودل، خانه ی خداست
یک کشور ودو سلطان؟ در عهده ی خطاست * * * حق را دویی نگنجد، این مسلک «صفا» ست
توحید، سر خاص سلاطین اولیاست * * * یک پادشاست بر همه عالم، خدایگان(۲۶۴)

ابن حسام خوسفی، ضمن اشاره به اوضاع شرک آلود زمانه ی خود، در تبیین این مطلب اساسی می کوشد که با ظهور حضرت قائم (علیه السلام) تمامی آفریدگان جهان هستی، فرمانبر او خواهند بود:

شگفت نیست مسیح ار چراغ بنشاند * * * ز باد فتنه ی دجال ظالم مغرور
چگونه دامن شرع نبی نخارد خار؟ * * * هزار بولهب اندر کمین نشسته ز دور
ظهور مهدی قائم، که چون سلیمانش * * * مسخرند به رغبت وحوش وجن وطیور

فواد کرمانی از پیشگاه حضرت تقاضا می کند که با قیام جهانی خود آن چنان رستخیزی بر پا سازد که مردم زمانه همانند روز قیامت، جزای کردار خود را ببینند:

ای آشکار پنهان! برقع ز رخ برافکن * * * تا جلوه ات ببینم پنهان وآشکارا
بی جلوه ات ندارد ارض وسما فروغی * * * ای آفتاب تابان هم ارض وهم سما را
باز آ که از قیامت(۲۶۵)، بر پا شود قیامت * * * تا نیک وبد ببینند در فعل خود، جزا را
بازآ که بی وجودت عالم سکون ندارد * * * هجر تو در تزلزل، افکند ما سوا را(۲۶۶)

میرزا جهانگیر خان محبی (ضیایی) یکی از برکات ظهور مهدی موعود (علیه السلام) را، از میان رفتن اختلافات موجود در بین مذاهب می داند:

اساس اختلافات مذاهب * * * براندازد ز بیخ وبن، به عالم(۲۶۷)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر)، اورنگ پادشاهی عالم را شایسته ی آن وجود نازنین می داند:

ای هدهد صباگوی، «طاووس»(۲۶۸) کبریا را * * * بازآ که کرده تاریک، زاغ وزغن فضا را
ای مصطفی شمایل! وی مرتضی فضایل! * * * وی احسن الدلائل، یاسین وطا وها را
ای منشی حقایق! وی کاشف دقایق * * * فرمانده ی خلایق، رب العلی علا را
ای کعبه ی حقیقت! وی قبله ی طریقت! * * * رکن یمان ایمان، عین الصفا صفا را
ای رویت آیه نور! وی نور وادی طور! * * * سر حجاب مستور، از رویت آشکارا
ای معدلت پناهی! هنگام دادخواهی * * * اورنگ پادشاهی، شایان بود شما را
انگشتر سلیمان، شایان اهرمن نیست * * * کی زیبد اسم اعظم، دیو ودد دغا را؟
از سیل فتنه ی کفر، اسلام تیره گون است * * * دین مبین زبون است، در پنجه ی نصارا
ای هر دل از تو خرم! پشت وپناه عالم! * * * بنگر دچار صد غم، یک مشت بینوا را
ای رحمت الهی! دریاب «مفتقر» را * * * شاها به یک نگاهی، بنواز این گدا را(۲۶۹)

همو در قصیده ی مهدوی دیگری، آن وجود نازنین را «کفیل دین وآیین» و«حافظ شرع مبین» معرفی می کند که «حجت حق» در جهان است، وآن حضرت را با تعبیراتی همانند: «قطب القطاب طریقت» و«مدار معرفت» و«حامل سر حقیقت» مورد خطاب قرار می دهد واز آن «خداوند حرم» می پرسد که تا کی «حرم» باید در دست «نامحرمان» باشد.

شاه اقلیم ولایت، مالک کون ومکان * * * خسرو ملک هدایت، صاحب عصر وزمان
قطب اقطاب طریقت یا مدار معرفت * * * حامل سر حقیقت یا محل ایتمان
ای کفیل دین وآیین! حافظ شرع مبین! * * * کس ندارد جز تو میثاق(۲۷۰) الهی را ضمان(۲۷۱)
حجت حق بر جهان وبهجت کون ومکان * * * گلشن دین از تو خرم، روح ایمان شادمان
ای خداوند خرم! ای محرم اسرار غیب! * * * تا به کی باشد حرم در دست این نامحرمان؟!
باز شد بیت الصمد(۲۷۲) بیت الصنم(۲۷۳) یا للاسف(۲۷۴)! * * * کاسر اصنام(۲۷۵) کو؟ شاها تویی دست همان
خانه های قدس حق را پای پیلان محو کرد * * * خاندان نجد(۲۷۶) را، ایزد کند بی خانمان!
خسروا! صبر وتحمل پیشه کردن تا به کی؟ * * * تیشه بی اندیشه زن بر ریشه ی این ظالمان(۲۷۷)

به تصویر کشیدن ولایت تکوینی حضرت ولی عصر
انسان کاملی که دارای ولایت تکوینی است، قدرت تصرف در عوالم کون ومکان را دارد وسر رشته ی جهان هستی به دست اوست؛ چرا که خلیفه ی خدا در روز زمین است ودر حقیقت مزایای وجودی خود را از انبیا واولیای الهی به ارث برده است.
طرب اصفهانی در قصیده ی رسای مهدوی خود به همین مهم اشاره می کند:

خضر ومسیح وصالح وایوب والیس * * * نوح وکلیم ویوسف ویعقوب وارمیا
ذوالکفل ولوط ویوشع وادریس پاکدین * * * داوود وهودو یونس ولقمان پارسا
بالجمله تا به خاتم از آدم صفی * * * او را تمام، مدحگر ومنقبت سرا(۲۷۸)

محیط قمی، در تبیین ولایت تکوینی حضرت ولی عصر (علیه السلام)، نمونه هایی را بازگو می کند:

کهف امان، پناه جو، صاحب الزمان * * * شاهی که سوده نه فلکش، جبهه بر تراب
مهدی، ولی قائم وموعود ومنتظر * * * آخر امام ویازدهم نجل بوتراب
عنوان آفرینش و، فهرست کن فکان * * * کز دفتر وجود بود فرد انتخاب
با پایه ی عنات او، پایه آسمان * * * در سایه ی حمایت وی، تابد آفتاب
بی امر او، نریزد یک برگ از درخت * * * بی فیض او، نبارد یک قطره از سحاب
حصر محامدش، نتوان کرد از آن که هست * * * نطق الکن ومحامد، بی حد وبی حساب
درمانده ام، اغثنی یا صاحب الزمان! * * * یا خاتم الائمه ویا تالی الکتاب(۲۷۹)!

فصیح الزمان (رضوانی) شیرازی، ولایت تکوینی امام عصر (علیه السلام) را از منظر دیگری به تصویر می کشد:

صاحب عصر وزمان، آن که سپهرش گوید: * * * با ولای تو، مرا نیست تولای دگر
موسی ار بانگ «انا الله» ز نخلی بشنید * * * نبد از نخل چنین نغمه، بد از جای دگر
زین سخن هم، نه خدا گویمش اما گویم * * * که بود متصل این بحر به دریای دگر
بلکه شد فاش در امروز که عیسی هم داشت * * * فیض روح القدسی را، ز مسیحای دگر
پدر ومادری، این گونه نیارد فرزند * * * اگر آیند هزار آدم وحوای دگر
ای مهین حجت حق! منتظران را به خدا * * * نیست هیچ از تو، به غیر از تو تمنای دگر(۲۸۰)

ملک الشعراء (بهار) خراسانی، در مخمش مهدوی خود، عظمت وجودی امام عصر (علیه السلام) را، روایت می کند:

مژده که روی خدا، ز پرده بر آمد * * * آیت داور به خلق، جلوه گر آمد
بی خبران را ز فیض کل خبر آمد * * * مظهر کل در لباس جزء، درآمد
معنی واجب گرفت، صورت امکان
شعشه گسترد، جلوه ی صمدانی * * * گشت عیان سر صادرات نهانی
طاق طلب را قویم گشت، مبانی * * * شاهد غیبی رسید وداد نشانی
از لمعات جمال قادر سبحان
از فلک کون تافت اختر تجرید * * * نفس احد سر زد از هیولی توحید
«لم یلد» امروز یافت کسوت تولید * * * آن که بدو زنده گشت هر سه موالید
وآن که بدو زنده گشت چار خشیجان(۲۸۱)
عقل نخستین، بزرگ صادر اول * * * کالبد مستنیر و، جان ممثل
راه هدی را یکی فروخته(۲۸۲) مشعل * * * هادی ومهدی، سمی احمد مرسل
حجت غایب، ولی ایزد منان
قاعد پرداز کارگاه الهی * * * راز جهان را دلش، خیبر کما هی
جاهش برتر ز حد لاینتاهی * * * فکر به کنه جلال وقدرش واهی
عقل، به قرب کمال وجاهش حیران
پرده نشین حریم لم یزیلی، اوست * * * شاهد غیبی ودلبر ازلی اوست
مرشد ومولا وپیشوا وولی، اوست * * * باری، سر خفی ونور جلی اوست
خواهش پیدا شمار وخواهش پنهان
غیر تو از کنز مخفی احدیت * * * کیست که پیدا کند کنوز هویت؟
از تو عیان است جلوه ی صمدیت * * * هیچ تو را با خدای نیست دوئیت
ذات تو با ذات هوست یکر ویکسان
ذاتش، آیینه ی خدای نما شد * * * گرچه خدا نیست،کی جدا ز خدا شد؟
درگه او، زیب بخش عرش علا شد * * * هر که به درگاه او ز روی صفا شد
ز اهل صفا شد بسان خواجه ی دوران(۲۸۳)

اسکندر خان (بهجت) قاجار، عالم امکان را طفیل آن وجود نازنین می داند وقهر آن حضرت را «مالک دوزخ» ولطف او را «رضوان بهشت» معرفی می کند وبر این باور است که با ورد زبان ساختن نام مبارک آن امام همام می توان همانند ابراهیم، آتش را بر خود گلستان کرد واز پیشگاه آن حضرت تقاضا می کند که با ظهور خود، ظلم وظلمت را از گسترده ی عالم بیرون راند:

من چو نام حجت یزدان برم باید که تو * * * سجده بر نام نکوی حجت یزدان کنی
حجت قائم، که از بوسیدن خاک درش * * * فخر بر مهر وسپهر وناز بر کیوان کنی
با شهاب کلک، دیوان را همی رانی ز خویش * * * چون مدیحش را رقم بر دفتر ودیوان کنی
جرعه ای از چشمه ی مهر وولایش نوش کن * * * تا چو خضر پی خجسته، عمر جاویدان کنی
ز آتش نیران مترس و، نامش آور بر زبان * * * تا هویدا آب کوثر ز آتش نیران کنی
با ولای او، چو ابراهیم بن آزر به خویش * * * آتش سوزنده را، گل سازی وریحان کنی
شهریارا! عالم امکان طفیل ذات توست * * * هر چه اندر عالم امکان بخواهی، آن کنی
از نظر پنهان بود جان و، تو جان عالمی * * * زین سبب مر خویشتن را از نظر پنهان کنی
بهر باطل کردن سحر وطلسم جاودان * * * در کف موسی، عصا را صورت ثعبان(۲۸۴) کنی
بر اعادی(۲۸۵) در سعیر و، بر موالی در بهشت * * * قهر ولطف خویشتن را «مالک» و«رضوان» کنی
تیره شد روی جهان از کفر، شاها از حرم * * * جلوه کن تا کفر را تبدیل بر ایمان کنی!
از حجاب غیب رخ بنمای ای نور خدای! * * * تا که رفع ظلم و، دفع ظلمت از کیهان کنی(۲۸۶)

سید احمد (ادیب) پیشاوری، حکیم متاله وشاعر پر آوازه سده ی سیزدهم هجری (متولد ۱۲۶۵ ق)در قصیده ای که به مناسبت میلاد امام عصر (علیه السلام) سروده است برای به تصویر کشیدن امتیازات وجودی آن حضرت از اصطلاحات فلسفی سود جسته است:

تاج کاووس از فروغ و، بال طاووس از نگار * * * گشت کلک ودفترم از فر سلطان زمن
آن سلیمان به حق کز کلک او، رخشان نگین * * * تا به رستاخیز نتواند ربودن اهرمن
نفس کلی دارد از املای او، جزوی به کف * * * زین سبب ارواح علوی را کند تلقین فن
پای چون این تیره ی توده بفشرد، اندر درنگ * * * گر ازو فرمان نو یابد بر این چرخ کهن
از روان جنبد فلک، وز حکم او جنبد روان * * * خود بجنبد دست اول تا بجنبد پروزن(۲۸۷)
گوییا می بشنود گوشم خروش آسمان * * * که: به حکم او همی گردم بدین اشتاب(۲۸۸)، من
از نهیبش، لرزه افتد مر زمین را گاه گاه * * * باز از فرمان او گیرد سکون از بومهن(۲۸۹)
اوست آب زندگی و، ما همه زنده بدو * * * کو روان این جهان است، این جهان او را بدن
طبع، زو دستور گیرد تا جنین را در رحم * * * صورت فحلی(۲۹۰) دهد یا زینت تشکیل زن
بی جواز او نگردد قطره اندر بحر، در * * * بی مثال او نگردد سنگ در کان، بهرمن(۲۹۱)
گر شمیش بگذرد بر تل خاکستر، بری * * * عنبر سارا از آنجا کیل کیل ومن ومن
آن که رنج پیس را وکور مادرزاد را * * * نیز هم آن مرده را کش سود هم تن هم کفن(۲۹۲)
زنده کردی از دمیدن وز بسودن خوب وخوش * * * از خداوند زمان(۲۹۳) آموخت این افسون(۲۹۴) وفن
خواه جزوی یا که کلی، یکسره اشراق اوست * * * ز آن که نور هور هم بر سهل(۲۹۵) تابد هم حزن(۲۹۶)
آن شجر کاندر مبارک سایه او مصطفی * * * بیعت از فرمان یزدان می ستد زان انجمن
آن شجر را بیخ ایدون(۲۹۷)، آن مبارک شرع اوست * * * که بود شاخش فرایض، برگ وبار او سنن
زیر این فرخ شجر بیعت به دست غیب کن * * * «یومنون بالغیب» بر خوان چون اویس اندر قرن
آن چنان کاین دور مخصوص است او را، مر مرا * * * جان وتن مخصوص او دان هم به سر وهم علن(۲۹۸)

(امیر اصلان) دنبلی از شعرای نامی دوره ی قاجار، در قصیده ی میلادیه خود، صفات خدایی وقدرت لایزالی امام عصر (علیه السلام) را، این گونه به تصویر کشیده است:

آن آیت جامعی کز آن آیت * * * بشمرد توان صفات یزدان را
وان آینه کاندر توان دیدن * * * من حیث هو جمال جانان را
ای از تو نظام، هفت آبا را! * * * وی از تو قوام، چار ارکان را!
نه واجبی ونه ممکنی، اما * * * کی آی در شمار امکان را؟
جد تو، دو چیز: ناطق وصامت * * * بگذاشت میان خلق، برهان را
اول: عترت بود ودومش: قرآن * * * کز کف ننهند، این دو میزان را
تو حجت ناطق و، قرآن هم * * * باید ز تو فهم کرد، قرآن را
ای با تو قرار عالم امکان! * * * کی بی تو بود قرار، کیهان را؟
تا زهد ابوذر است در افواه * * * مشهور چنان، که صدق: سلمان را
این خوان کرم، هماره وگسترده * * * زان بهره بود امیر اصلان را(۲۹۹)

همو در قصده ی میلادیه ی دیگری، جلوه های جلالی وجمالی آن آینه ی تمام نمای خداوندی را، روایت می کند:

مهدی امت، سمی احمد مرسل * * * حجت داور، ولی دادگر آمد
آن که به عون ولای حضرتش آسمان * * * کشتی نوح نبی ز آب، درآمد
وادی ایمن، کلیم را به شب تار * * * نور جمالش پدید از شجر آمد
نور رخ او به کوه طور بتابید * * * رفت ز خود، مرو را چو در نظر آمد
عصمت او شد پناه یوسف صدیق * * * تا ز پس هفت پرده، بی خطر آمد
حد بشر نیست، مدح گفتن آن را * * * کز شرف وقدر، فخر بوالبشر آمد
ذره کجا، ز آفتاب وصف نماید؟ * * * قطره چسان از بحار(۳۰۰) مدحگر آمد(۳۰۱)

محمد (بقای) سپاهانی ملقب به «اشرب الکتاب» در قصیده ی مهدوی خود که به مناسبت میلاد آن حضرت سروده است، عظمت وجودی امام عصر را به رشته ی سخن کشیده است:

صاحب عصر وزمان، خسرو اقلیم وجود * * * که یکی دهکده هفت اقلیم، از کشور اوست
دل او، نقطه ی امرست وهمه امر قضا * * * خطی از مرکز او، گردشی از پرگر(۳۰۲) اوست
نقطه انجم و، افراد فلک در میزان * * * نقطه ای از قلم و، فردی از دفتر اوست(۳۰۳)

همو در قصیده ی میلادیه دیگری، ابعاد دیگری از مزایای وجودی آن امام همام را به تصویر کشیده واز قدرت لایزالی آخرین حجت الهی سخن به میان آورده است:

قائم آل محمد، آن که با انصاف او * * * خوی زفتی(۳۰۴) از نهاد آسمان آید برون
مقدم فرخ پیش را، از برای تهنیت * * * ماهی از دریا ومرغ از آشیان آید برون
بندگی درگه آن روح وجسم مقدس را * * * کز حجاب از بهر تنظیم جهان آید برون:
روح های قدسی، از عرش ودود آید فرود * * * جسم های نامی از این خاکدان آید برون
پرتو مهرش، به موجودات چون تابش کند * * * ذره ای را، آفتابی از میان آید برون
تا بماند تن به خاک راه او، هر بامداد * * * آسمان از کسوت گوهر نشان آید برون
اشتیاق جبه سایی قدومش را، همی * * * از افق هر صبح مهر زر فشان آید برون
برکشد چون آتش تیغش زبانه، ز التهاب * * * همچو تیغ از کام هر مشرک، زبان آید برون
گر وزد باد نهیبش در چمن، از بید بن * * * جای شاخ وبرگ، شمشیر وسنان آید برون(۳۰۵)

بقای سپاهانی در قصیده ی میلادیه غیر مردف خود، جلوه های جلالی وجمالی حضرت ولی عصر (علیه السلام) را به تصویر کشیده است:

قائم دائم که فرع هستی او کرد * * * خلق همه ممکنات، خالق سبحان
طلعت او، نور وچشم عرصه ی ایجاد * * * هستی او، جان وجسم وعالم امکان
چشم بود سرودمند، از شرف نور * * * جسم بود ارجمند، در کنف جان
خرم ازو، قلب عارفان خداجوی * * * سرخوش ازو، جمع عاشقان پریشان
مصحف تایید را، جبینش تفسیر * * * نامه ی ایجاد را، وجودش عنوان
جز به مرادش، قدر ندارد قدرت * * * جز به رضایش، قضا ندارد فرمان
عدل وامان بسته با ظهورش میثاق * * * فتح وظفر بسته با حسامش(۳۰۶) پیمان
ابر توان گفت دست او را اگر ابر * * * بارد خورشید، جای قطره ی باران
بر سر خوان عطاش، بوده وباشند * * * خلق ازل تا ابد، سراسر مهمان
امن وسلامت، به روزگار شهودش * * * هر دو برآرند سر ز چاک گریبان
زیر لوایشس بسیط مشرق ومغرب * * * زیر سپاهش بساط کوه وبیابان
خیمه ی اجلال او، بر از بر گردون * * * قبه ی خرگاه او، بر از بر کیوان(۳۰۷)

همو در قصیده ی میلادی غیر مردف دیگر نیز، از آثار وجودی آن حضرت سخن می گوید:

امام عصر، خداوند نصر کز در نصر * * * خدایگان زمین است وشهریار زمن(۳۰۸)
مسیح بود به تلقین او که بر لب راند * * * پی اقامت حجت به گاهواره، سخن
اگر مسیح، به تقریر: انی عبدالله * * * پس از ولادت، روزی سه برگشود دهن
شهادتین بر لب راند آن شه والا * * * گه ولادت، نابرده نوز(۳۰۹) لب به لبن
خلیل نیز چو پیوست مهر او در دل * * * بر او شد آتش سوزنده، ارغوان وسمن
دو وصف، تیغ ورا شامل است در دو مقام * * * برای دشمن، تیغ است وبهر دوست، مجن(۳۱۰)
به جای دوست بود چون فرشته ی رحمت * * * برای خصم بود، جانگزای اهریمن(۳۱۱)

اسکندرخان (بهجت) قاجار در ستایش خاتم الاوصیا، ابعاد دیگری از امتیازات وجودی آن حضرت را در قصیده ی مناقبی خود انعکاس داده است:

از نور او اگر بشود ذره ای پدید * * * ظلمت دگر نبینی هرگز به روزگار
فرمان برند او را، همواره ماه وخور(۳۱۲) * * * این یک، به روز روشن و، آن یک به شام تار
بی امر او نباشد، سیاره را مسیر * * * بی حکم او نباشد، افلاک را مدار
جز او به ملک امکان، کس نیست پادشاه * * * جز او به شهر هستی، کس نیست شهریار
از چاکریش باشد میکال سرفراز * * * از بندگیش دارد جبریل افتخار
از لطف او ز گلشن جنت دمد سمن * * * وز قهر او ز ساحت دوزخ جهد شرار
گر خشم او به باغ نعیم(۳۱۳) آورد گذر * * * ور مهر او به صحن جحیم(۳۱۴) آورد گذار
اندر جحیم، گردد آتش بدل به گل * * * واندر جنان، شود گل سوری بدل به نار
ای کاینات گشته طیل وجود تو * * * ای ز آفرینش، آمده مقصود کردگار
خورشید وماه وزهره وکیوان ومشتری * * * نور وضیا ز روی تو کردند مستعار
بهر موالی تو واعدات آفرید * * * گلزار خلد ونار جحیم، آفریدگار(۳۱۵)

بهجت قاجار در قصیده ی شیوا ودل انگیز دیگری، گوشه ای از خصایل وجودی وصفات کمالی آن ذخیره ی خداوندی را هنرمندانه توصیف می کند:

قائم که بود قائم ازو دین محمد * * * مهدی که بود هادی امت به خبر بر
نام خود والقاب خود وکنیت خود را * * * داده است بدو خاتم پاکیزه گهر بر
حاکم به قضا وبه قدر او بود آری * * * حکمش شده جاری به قضا وبه قدر بر
بالنده شود گلبن دین از مدد او * * * چونان که به نوروز همی شاخ شجر بر
مهری است خدا را به وجودش که بود بیش * * * از مهر پیمبر به شبیر وشبر بر
هرگز نشود مهر تو زایل ز دل ما * * * ما راست به دل مهر تو چون نقش حجر بر
مداح قدیمی بودت «بهجت خاقان» * * * هم بر به نیاکانت بو مرثیه گر بر
در دل بنشانده است ز مهر تو نهالی * * * امید چنان است که آید به ثمر بر

همو در قصیده ی مناقبی دیگری به ردیف «سنگ» قدرت طبع خود را در معرض بروز وظهور قرار می دهد وبه ذکر کرامات وجودی وفضایل انسانی امام عصر (علیه السلام) می پردازد:

مهدی، شهنشه دو جهان، صاحب الزمان * * * کز حکم او شده است چنین استوار، سنگ
خواند مناقب وی وورزد ولای او * * * در شاخسار، بلبل ودر کوهسار، سنگ
از امر ونهی اوست که بر چرخ وبر زمین * * * دارد مسیر، کوکب ودارد قرار، سنگ
بر سنگ اگر به چشم عنایت نظر کند * * * گردد نکوتر از گهر آبدار، سنگ
از بهر این که به سر اعدای او زنند * * * در گیتی آفریده همی کردگار، سنگ
یک تن در آن تبار که ورزد خلاف او * * * بارد فلک ز حادثه بر آن تبار، سنگ
تا باد آردش به در تو، بدین امید * * * خواهد ز کردگار که گردد غبار، سنگ
در کام ودست منکر فضل تو می شود * * * آب حیات، زهر ودر شاهوار سنگ
لعنت همی فرستد و، نفرین همی کند * * * پیوسته دشمنان تو را بر مزار سنگ
دارد همیشه تا به جهان پیش آدمی * * * سیم سپید، قیمت وزر عیان سنگ
بادا به پیش خلق، عدوی تو خوار وزار * * * چونان که پیش لعل بود خوار وزار، سنگ(۳۱۶)

بهجت قاجار، در قصیده ی غیر مردف ولی مردف مهدوی خود، جنبه های دیگری از امتیازات وجودی وقدرت الهی امام زمان (علیه السلام) را روایت می کند:

چو «بهجت» در میان باغ می خواند همی بلبل * * * مدیح مهدی هادی، ستوده حجت یزدان
امام حاضر وغایب، که خاک درگه او را * * * بروبد از شرف حورای مشکین طره با مژگان
شهنشاه دو گیتی، نور بخش هفت سیاره * * * که قائم از وجود او بود نه چرخ وچار ارکان
خداوند جهان، فرمانروای عالم امکان * * * که می باشد مر او را روز وشب، دو بنده ی فرمان
قسیم جنت ونیران(۳۱۷) بود او، زان که در دستش * * * سپرد ایزد بیچون کلید جنت ونیران
بود آیین بدو تازه، چو گلبن در مه اردی(۳۱۸) * * * بود ایمان بدو زنده، چون خضر از چشمه ی حیوان
خورد روزی ز خوان نعمت او، مومن وکافر * * * برد تابش ز نور طلعت او زهره وکیوان
معینش باش تا باشد معینت ایزد دادار * * * مطیعش باش تا باشد مطیع امر تو کیهان
اگر تیر حوادث را نمی خواهی هدف گردی * * * بساز از حب او مغفر(۳۱۹)، بپوش از مهر او خفتان(۳۲۰)
به سان چشمه ی حیوان، ولای اوست جان پرور * * * ازین سرچشمه جامی نوش، تا مانی تو جاویدان
نکوتر گردد از خلد برین بر عاصیان، دوزخ * * * گر او یک ره بدان جا بنگرد از دیده ی احسان
شهنشاها! تو بودی انبیا را ناصر ویاور * * * همه دشوار آنان گشت از تایید تو آسان
تو موسی را رسانیدی ز رود نیل بر ساحل * * * تو یوسف را نشانیدی فراز تخت از زندان
مدیحت هر که امروز آورد بر لب، یقین دارم * * * که در فردای محشر ایزدش بخشد همه عصیان(۳۲۱)

همو در قصیده ی مناقبی دیگری با مورد خطاب قرار دادن امام عصر (علیه السلام) گوشه ای از فضایل بی شمار آن حضرت را برمی شمارد:

ستوده مهدی هادی، که کردگارش گفت: * * * بقیة الله بر اهل روزگار، تویی
مناقبش چو نگارم، فرشته ام گوید: * * * تبارک الله! کش(۳۲۲) منقبت نگار تویی
خدایگانا! ای آن که همچو بار خدای * * * هم از دو دیده نهان و، هم آشکار تویی
بود وجود تو چون روح وکاینات چو تن * * * نهان بدین سبب از دیده، روح وار تویی
ز آفرینش کونین وانجم وافلاک * * * غرض تو بودی ومقصود آفریدگار تویی
قوام شرع رسول خدا بود از تو * * * هم از رسول در آفاق، یادگار تویی
بود ز فر وجود تو تازه وشاداب * * * از آن که گلشن اسلام را بهار تویی(۳۲۳)

ودر مدیحت آن حضرت نیز، قصیده ی مردفی دارد که از فضایل مهدوی سرشار است:

حجت قائم که از شمشیر او * * * دین یزدان استوار آید همی
شاه دین پرور که جبریل امین * * * بر در او بنده وار آید همی
خلد پیش بوستان خلق او * * * شرمگین وشرمسار آید همی
رحمت حق هر زمان از آسمان * * * بر وجود او نثار آید همی
خواستار آن بود فیض خدا * * * که مر او را خواستار آید همی
شهریارا! ای که از رخسار تو * * * فر یزدان آشکار آید همی
هر که را مدح تو باشد بر زبان * * * روز محشر، رستگار آید همی(۳۲۴)

میرزا محمد (بهایی) گلپایگانی در قصیده ی مناقبی خود از جلوات نورانی آن آیینه ی تمام نمای خداوندی سخن می گوید واو را علت العلل جهان هستی معرفی می کند:

خیال روی او مرا چو هست، نیست خوشترا * * * به دل خیال دیگرا، چو در دل است جای او
امام حی راستین، فلک مکان، ملک مکین * * * سمی ختم مرسلین که جان ودل فدای او
ظهور جلوه ی ازل شعاع نور لم یزل * * * تمام علة العلل، که کبریا رادی او
خدای را چو مظهرا، وجود اوست مصدرا * * * به هر دو کون داورا، به عرش استوای او
به هر چه دیده، نور او، به هر کجا حضور او * * * خفای او ظهور او، ظهور او خفای او
به حکم منهی قضا، چو او رضا کما ارتضی * * * رضا نه جز رضای او، قضا نه جز قضای او
چو ذات را صفات او، ظهور نور ذات او * * * به ماسوا حیات او، بقا نه جز بقای او
شها! «بهایی» از تو بس، امیدوار وچون جرس * * * زند به مدحتت نفس، قبول کن ثنای او
تو نور باهر حقی، تو دست قادر حق * * * تو عین ناظر حقی، که رای توست رای او(۳۲۵)

سلطان محمود (پروانه) در قصیده ی مناقبی خوش ردیف خود، جلوه های جمالی وجلالی امام عصر (علیه السلام) را به توصیف نشسته است:

رخساره گر عیان کنی ای ماه من شوند * * * از شرم عارض تو نهان، ماه وآفتاب
هرگز قرین تو نشود در جهان پدید * * * گر سال ها کنند قران، ماه وآفتاب
عکس رخ تو را پی سرمشق دلبری * * * بر یکدگر دهند نشان، ماه وآفتاب
«پروانه» رانگر که به شعرش دو نقطه اند * * * در مدحت امام زمان، ماه وآفتاب
شاهی که مدح گویند او را به روز وشب * * * دو قرص نوگشاده زبان ماه وآفتاب
حکم ار به عکس گردش ایشان کند همی * * * در دم کنند عطف عنان، ماه وآفتاب
به رنثار مقدمت ای صاحب زمان! * * * می پرورند معدن وکان، ماه وآفتاب
ای آفتاب شرع نبی! تا کنی طلوع * * * هستند روز وشب نگران، ماه وآفتاب
بر خوان نعمت تو که گسترده کردگار * * * نطعی است آسمان وزمان، ماه وآفتاب
ای آسمان قدر وشرافت! که جسته اند * * * در زیر سایه ی تو مکان، ماه وآفتاب
از بهر رزم خصم تو، از قرس وکهکشان * * * گیرند خود کمند وکمان، ماه وآفتاب
پیوسته بسته اند کمر همچو چاکران * * * از بهر خدمتت به میان، ماه وآفتاب
یار تو وعدوی تو باشند شاد وخوار * * * تابند تا به روز وشبان، ماه وآفتاب(۳۲۶)

همو در قصیده ی مناقبی دیگری، مواردی دیگر از مکارم وجودی آن حضرت را برمی شمارد:

سخن سرایم در مدحت امام زمان * * * به روی خویش گشایم در سعات وگنج
امام قائم، سبط نبی، ولی خدای * * * که هست تابع فرمانش این سرای سپنج
ز فیض عامش، گیرند بهره جن وبشر * * * ز قهر ولطفش، یابند خلق شادی ورنج
همیشه تا نبود نار را طراوت سیب * * * هماره تا نبود تاک را صفای ترنج:
رخ محب تو بی تاب باده چون گلنار * * * تن عدوی تو از زخم نیزه چون اسفنج(۳۲۷)

سلطان محمود(پروانه) در قصیده ی مناقبی دیگری، اوضاع نابسامان خراسان را به محضر امام زمان (علیه السلام) گزارش می دهد واز به خون کشیدن تربت رضوی توسط دشمنان، شکایت می کند، ورفع این پریشان احوالی را از پیشگاه آن حضرت تقاضا دارد وبا این همه از ذکر خصایل آن حضرت غافل نمی ماند:

به سوی سامره میکن سفر ای پیک سحر! * * * با لب خشک ودل تفته وبا دیده ی تر
عرضه کن حال خراسان را در حضرت شاه * * * حجة الله را آگاه کن از حال پدر
گرچه جبریل کز اسرار جهان است آگاه * * * حضرت اوست به صد مرتبه ز او آگه تر
غرض از عرضه ی تو نیست به غیر از تکرار * * * عرض چون گشت مکرر، کند البته اثر
به پدر چون که جفا وستم وجور رسد * * * کینه از خصم پدر تو زد، البته پسر
ویژه این گونه پسر، کش رهی(۳۲۸) است اصل قضا * * * ویژه این گونه پسر، کش رهی است امر قدر
ناظم کون ومکان، حاکم ارض است وسما * * * حجت بالغه یزدان بر جن وبشر
مه وخورشید به میلش نشوند ار سفری * * * بس خطرهاست مر ایشان را در طی سفر
مظلم وتاری باشند چون دو جرم کثیف * * * گر نگیرند ضیا از در او، شمس وقمر
ای که بر عالم هستی، تویی امروز امیر * * * وین امارت بسزا یافتی از جد وپدر
نطفه اندر رحم مام، نگیرد منزل * * * گر نگویی تو به زهدان که مر این را پرور
پس به امیر تو در آنجا بنگارد صورت * * * خامه ی قدرت، گویی تو: پسر یا دختر
سعد ونحسش نشود بی مدد رای تو فاش * * * هر که را خواهی مومن، نشود او کافر
چون تو در خالق،فانی شده ای بی کم وکاست * * * او همه تو شده وتو همه او پا تا سر
هر چه او خواهد تو خسته ای بی کم وبیش * * * هر چه تو گویی او گفته بی زیر وزبر
نیست باکی اگرم خصم شوند اهل جهان * * * من سخن بهر خدا گویم بی خوف وخطر
حجت بالغه ی یزدان! ای صاحب عصر! * * * بی کش از حالت مایی تو نکو مستحضر
خود قصیده ی سی ام است این، که به مدحت گفتم * * * بو(۳۲۹) که در مدح تو بگزارم سی سال دگر
در غیاب تو سخن گفتم سی سال ای کاش * * * در حضور تو ثنا گویم سی سال آخر(۳۳۰)

همو در قصیده ی مناقبی دیگری ضمن تشبیبی زیبا وشاعرانه، به تبیین گوشه هایی از ابعاد وجودی وفضایل امام عصر (علیه السلام) می پردازد ودر پایان آرزو می کند که به فرمان آن مصلح جهانی، شعر مناقبی خود را در حضور حضرتش بخواند:

امام قائم، ختم الائمه، صاحب عصر * * * که یوسف از مدد او ز چه رسید به جاه
جز او نباشد در روزگار صاحب امر * * * جز او نباشد اندر زمانه، شاهنشاه
ز حادثات، پناهی اگر همی جویی * * * جز آستانش نیابی ز حادثات پناه
آیا مطیع تو گشته زمانه، بی منت * * * ویا سجود تو کرده سپهر، بی اکراه
در آن زمان که تو بر تخت داد بنشینی * * * به پیش تخت تو، شاهان همی نهند جباه(۳۳۱)
چو شیر رایتت افراشته شود به فلک * * * ازو هراسد شیر سپهر، چون روباه
دگر شهان را فخر ار به مسند وگاه(۳۳۲) است * * * همی بود به وجود تو فخر مسند وگاه
امید هست که خوانی مرا وفرمایی: * * * بخوان قصیده ی مدح مرا، تو بر درگاه
اجازه یابد از حضرتت چو «پروانه» * * * بر آسمانش ساید ز افتخار کلاه
نخست مدحی کارد به حضرتت، این است: * * * اقول اشهد ان لا اله الا الله(۳۳۳)

ودر قصیده ای دیگر، آن حضرت را اختیاردار عوالم هستی معرفی می کند وبا بهره گرفتن از آرایه های شعری، با مکارم اخلاقی ونیروی لایزالی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) شعر خود را می آراید:

ای ولی الله قائم! ای امین کردگار! * * * کاتش سوزان توانی لاله وریحان کنی
صاحب الامری، ولی کردگاری وز شرف * * * زیبدت فخر ار به کل عالم امکان کنی
هم قضا وهم قدر باشند در حکمت، از آن * * * حکم رانی بر قضا وبر قدر فرمان کنی
گر نه یزدانی، چو یزدان در زمین ودر زمان * * * از چه رو باشد که هرچ(۳۳۴) آن را بخواهی آن کنی؟
زهره را از مشتری گردد سعادت بیشتر * * * گر به یاری از سپهرش شمسه ی ایوان کنی
دوش این اشعار دلکش نزد جانان خواندمی * * * گفت: شاید بر نگاری ونگار(۳۳۵) جان کنی
زان که بس خوشتر بود از شعر آن شاعر که گفت: * * * ای شکسته ی زلف یار! از بس که تو دستان(۳۳۶) کنی
گفتمش: برهان این تصدیق می خواهم از آنک * * * می بنپسندم که تو تصدیق بی برهان کنی
گفت: زین برهان چه خوشتر؟ کو همی «محمود» را * * * مدح کرد و، تو ثنای صاحب دوران کنی(۳۳۷)

میرزا جواد (تجلی) از شعرای پرآوازه ی آیین در سده ی چهاردهم هجری است. ترجیع بند مهدوی وقصاید مناقبی او در ستایش چهارده معصوم (علیهم السلام) خصوصاً حضرت صدیقه طاهره وامام مهدی (علیه السلام) زبانزد صاحبدلان شعر شناس است.
ابیاتی از دو قصیده ی مهدوی او را که در توصیف جلوه های جمالی وجلالی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است زینت این اوراق می کنیم:

محیط جود وسخا در درج عز وشرف * * * امام هر دو سرا، آفتاب برج جلال
شهبی که علام امکان ازو گرفته قرار * * * شهی که صورت هستی ازو گرفته کمال
ثوای اوست ثواب و، عقاب اوست عقاب * * * حرام اوست حرام و، حلال اوست حلال
ز روی حیرت وعبرت، شهنشها! روزی * * * نمودم از خرد خرده بین خویش سوال:
به رنگ زر، رخ خورشید از چه در همه وقت؟ * * * به رنگ سیم، رخ ماه از چه در همه حال؟
جواب داد که: این هر دو نیر اعظم * * * بدند هر دو به رنگ در فروغ جمال
بدید چهره ی او، آفتاب وشد زرین * * * ندید ماه وبه رویش نشست گرد ملال
خدا، اگر چه ندارد همال لیکن او * * * خدای را، ز قدم تا به فرق هست همال
سپهر، تب کند ار نام ناوش شنود * * * وز آفتاب، لبش صبحدم، زند تبخال
بدید نعل سمند تو بدر وخود را کاست * * * که تا دو هفته ی دیگر شود به شکل هلال
ز مهر وماه، فلک را بود دو اسطرلاب * * * یکی به روز نهد یک به شام، چون رمال
خیال خواست برد پی به ذات حضرت دوست * * * نخست گام بگیرد لنگ، پای خیال
به مطبخ فلکش، هست آفتاب، آتش * * * که منکسف چو شود، می شود سیه چو زکال(۳۳۸)
اگر چه او پسر بوالبشر بود، لیکن * * * سرشته است پدر را به دست خود صلصال(۳۳۹)
چگونه مدح تو با یک زبان توانم کرد؟ * * * که در مدیح تو سوسن به ده زبان شده لال(۳۴۰)
یگانه مهدی موعود منتظر شاهی * * * که هست منتظران را، ز دوریش شیون
ولی بار خدا صاحب الزمان که بود * * * هزار ساله جوان زیر این سپهر کهن
به راستی، وصی شرع احمد مختار * * * به دوستی، ولی خاص قادر ذوالمن
به روز جنگ برد دست گر به تیغ دو سر * * * به گاه رزم، به جولان چه آورد توسن:
ازو سهام(۳۴۱) وز مردان نامور سینه * * * ازو حسام(۳۴۲) وز گردان جنگجو گردن
بزرگوارا! ای رازق وحوش وطیور! * * * خدایگانا! ای خالق زمین وزمن!
قضا، تو راست به میدان چو تیر در ترکش * * * فلک، تو راست به هیجا چو گوی در محجن(۳۴۳)
به پیش جاهت بر جیس پایه ی ایوان * * * به نزد علمت ادریس، کودک کودن
بدون حب تو، افعال - گرچه با معنی - * * * به غیر مهر تو اعمال - گر چه مستحسن -
بود چنان: که بمالند خشت بر دریا! * * * بود چنان: که بسایند آب در هاون!
وجود پاک تو اصل است وممکنات، فروع * * * جمال خوب تو شمع است وکاینات، لگن
اگر چه جمله ی اشیا اگر زبان گردند * * * به گاه مدح تو هستند جملگی، الکن(۳۴۴)
مرا که نام، علم شد کنون به «حسانی» * * * بود ز یمن مدیح تو ای امام زمن
اگر بخوانم خود را نکوتر از «حسان» * * * عجب مدار، که دارم دلیل مستحسن
از آن که چامه ی نغز وچکامه های متین * * * مر او، حضور نبی گفت ودر غیاب تو، من(۳۴۵)

میرزا حیدر علی (ثریا) ملقب به «مجد الادباء» در غزل مهدوی خود از بیان عظمت وجودی آن ذخیره ی خداوندی باز نمانده است:

امام منتظر وصاحب زمان، مهدی * * * ولی خصم گداز وخدیو دوست نواز
یگانه نجل حسن، حجت دوازدهم * * * که او حقیقت کون است وکاینات مجاز
ز اوصیا، همه با ذات اقدسش آثار * * * ز انبیا، همه در دست قدرتش اعجاز
هلال ابروی محراب وضع خود بنمای * * * که عیسی از فلک چارم آیدت به نماز
تو آفتاب وجودی، بتاب بر گل وخار * * * مدار سایه ی رافت ز آفرینش، باز(۳۴۶)

ابوالحسن (جلوه ی) اصفهانی (متوفای ۱۳۱۴ ق) از حکمای بنام وشاعران پرآوازه سده ی سیزدهم واوایل سده ی چهاردهم هجری است. وی قصیده ی بسیار رسا وشیوایی در صفت زمستان دارد که به مناقب وفضایل امام عصر (علیه السلام) زیور دیگری به خود گرفته است:

مهدی هادی، پناه اهل زمان، آنک * * * یافته از وی نظام، عالم امکان
هر چه سخنور فصیح باشد ودانا * * * در گه وصفش کلیل(۳۴۷) باشد ونادان
هر چه کند امر، مر قضا وقدر را * * * قدرتشان نیست بر تخلف وعصیان
قهر الهی است گاه خشم وغضب لیک * * * رحمت حق است، گاه رافت واحسان
بنده ی او، تاج گیرد از سر قیصر * * * خادم او، افسر وسریر ز خاقان
نام تواش گر نبود نقش نگین، کی * * * دیو چنین می شدی مطیع سلیمان؟
هر که بپوید ره ولای تو هرگز * * * در دو جهان هیچ می نبیند خذلان
وآن که بتابد سر از اطاعت امرت * * * در دو چهان می نیابد الا خسران
باد عدویت قرین محنت واندوه! * * * باد محبت همیشه خرم وخندان(۳۴۸)!

جلوه ی اصفهانی در دو قصیده ی دیگر که در مدح حجت قائم (علیه السلام) سروده موارد دیگری از مواهب وجودی وشگفتی های قدرتی آن حضرت را به تصویر کشیده است:

اما غایب، آن حجت خدای به خلق * * * که هست پیش ضمیرش نهان دهر، عیان
اگر نباشد فرمان ز حضرتش هرگز * * * قدم برون ننهد هیچ بچه از زهدان
زمانه، زاید خیر وسعادت واصلاح * * * به دور او، که بود روزگار امن وامان
به گاه خشم بود صرف قهر ایزدبار(۳۴۹) * * * به گاه لطف بود محض رحمت یزدان
کجا توانم اوصاف ذات او کردن؟ * * * که عقل در صفت ذات او بود حیران
اگر شنیدی، هرگز عجب مدار این را * * * که هر چه قصد کند او، خدا دهد فرمان
که او خلاف رضای خدا نیندیشد * * * نه خود به ظاهر وباطن، نه آشکار ونهان
نه واجبش بتوان گفتن ونه ممکن از آنک * * * بدین دو راه ندارد گذر یقین وگمان(۳۵۰)
حجت قائم که در شریان شخص این جهان * * * فض او جاری بود مانند خون اندر بدن
هر کجا لطفش زند رایت بود دارالسرور * * * هر کجا قهرش شود قائم، بود بیت الحزن
ای خوش آن روزی که می گردد ز فیض عدل او * * * این جهان پیر برنا، تازه اینا چرخ کهن
مظهر حق است وبی منت عطا بخشد به خلق * * * بی «ازاء ومن»(۳۵۱) بود آری عطای ذوالمنن
فیض او همچون لبن، این خلق همچون کودکان * * * کودکان، ناچار می بایست نوشندی لبن(۳۵۲)

سید محمد (جدا)ی قمی (متوفای ۱۳۳۰ ق) در قصیده ی مناقبی غیر مردف ولی مردف خود، گوشه ای از امتیازات وجودی حضرت عصر (علیه السلام) را توضیح می دهد:

حجت قائم، امام عصر کاندر حکم اوست * * * چار ارکان، شش جهت، مانند هفت وهشت باب
پله ای از آسمان رفعت وی، هفت چرخ * * * پرده ای از بارگاه شوکت وی، نه حجاب
صورت آدم گرفت آن دم که نقاش وجود * * * بوالبشر را ریخت رشحی ز آب مهرش در تراب
آسمان گر خیمه ی خدام درگاهش نبود * * * از چه دارد از سهیل وکهکشان، میخ وطناب؟
آهوی کویش به خشم ار چشم بگشاید به چرخ * * * تا ابد شیر فلک منفک(۳۵۳) نگردد ز اضطراب
تنگ، پیش وسعت صدرش فضای لامکان * * * ننگ بر بالای قدرش، پرنیان نه حجاب
حزم تو، حزمی است کان حزم از شتاب آرد درنگ * * * عزم تو عزمی است کان عزم از درنگ آرد شتاب
ای قدر قدری که با سر پنجه ی تقدیر تو * * * می توان تیهو کند هر لحظه صید صد عقاب
تا صف محشر نخواهد رفت نامت از میان * * * آری آری کو کتابی ناسخ ام الکتاب؟
چامه ی «جدا» است این؟ یا از فراز نه فلک * * * می کند روح القدس توصیف آن قدسی جناب؟
تا بهاران را بود چون شرع احمد، آب ورنگ * * * باد درگاه تو را همچون بهاران رنگ وآب(۳۵۴)!

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) به خاطر معرفت ولایی که نسبت به مقام شامخ حضرت بقیة الله (علیه السلام) دارد، در اشعار مهدوی خود پایه ی سخن را چنان محکم نهاده است که درک آن برای عموم امکان پذیر نیست وفقط خواص می توانند از آن بهره مند گردند، زیرا سرشار از اصطلاحات عرفانی وحکمی است:

آن که نسخه ی ذاتش، دفتر کمالات است * * * مصحف کمالاتش، محکمات آیات است
اولین مقاماتش منتهی النهایات است * * * طور نور ومیقاتش پرتوی از آن ذات است
جلوه ی دل آرایش، جان گرفت وو جانان داد
مبدا حقیقت را، اوست اولین مشت * * * خطه ی طریقت را، اوست هادی مطلق
مسند شریعت را، اوست حجت بر حق * * * کشور طبیعت را، اوست صاحب سنجق(۳۵۵)
بندگان او را حق، حشمت سلیمان داد
ای ز ماه تا ماهی، بندگان فرمانت * * * مسند شهنشاهی لایق غلامانت
بزم «لی مع اللهی» خلوتی است شایانت * * * جلوه ای بکن گاهی تا شویم قربانت
جان ز کف توان دادن، لیک یار نتوان داد(۳۵۶)
عرش بلقیس نه شایسته ی فرش ره توست * * * آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت * * * موری اندر نظر همت سلمان شما
جلوه ای دید کلیم الله از آن نور جمال * * * نغمه ای بود «انا الله» ز بیابان شما
طایر سدره نشنین را نرسد مرغ خیال * * * به حریم حرم شامخ الارکان شما
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است * * * اولین مرحله ی رفرف(۳۵۷) جولان شما
فیض روح القدس از مجلس انس تو وبس * * * نفخه ی صور، صفیری است ز دربان شما
گرچه خود، قاسم الارزاق بود میکائیل * * * نیست در رتبه مگر ریزه خور خوان شما
هر چه در دفتر ملک ست وکتاب ملکوت * * * قلم صنع رقم کرده به عنوان شما
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی وبس * * * یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
هست هر سوره به تحقیق ز قرآن حکیم * * * آیه ی محکمه ای در صفت شان شما
مسند مصر حقیقت ز تو تا چند تهی؟ * * * ای دو صد یوسف صدیق به قربان شما
«مفتقر» را نه عجب گر بنمایی تحسین * * * منم امروز درین مرحله حسان شما(۳۵۸)

علی نقی (حکمت) ملقب به مشیر الکتاب در قصیده ای که به مناسبت میلات حضرت قائم (علیه السلام) سروده، درباره ی آثار ولایت مهدوی وتجلایت روحانی آن ذخیره ی خداوندی، داد سخن داده است:

شاهنشهی که ماشطه ی(۳۵۹) فیضش * * * آراست روی شاهد ایمان را
شاهی که پاسبانی درگاهش * * * هست افتخار قیصر وخاقان را
در بارگاه حق نشود مقبول * * * بی حب او عبادت سلمان را
جان عبادت است تولایش * * * کی خاصیت بود تن بی جان را؟
دست وی، آب وخاک به هم آمیخت * * * بنمود خلق عالم امکان را
پاداش وکیفر ولی(۳۶۰) وخصمت * * * باشد به دست «مالک»(۳۶۱) و«رضوان»(۳۶۲) را
این یک، سرای خلد بیاراید * * * وان یک، فروزد آتش نیران(۳۶۳) را
جز خلقت تو، علت دیگر نیست * * * اندر نخست، خلقت انسان را
گه برفروخت پنجه ی موسی را * * * بنمود خیره، دیده ی هامان را
گه بر خلیل، برد(۳۶۴) وسلامت کرد * * * از باد لطیف، آتش سوزان را
دیری بود کنون که به امر حق * * * پنهان نمود چهره ی تابان را
باید صبور بود به هجرانش * * * روز از پی است این شب هجران را

حکمت، در قصیده ی مهدوی دیگری نیز، از کرامات وجودی آن امام منتظر (علیه السلام) سخن رانده است:

امام به حق، حجت عصر، مهدی * * * نگهبان دین رسول مسدد
مهین شهریاری که دربان او را * * * ز رفعت بود پای بر فرق فرقد
بود نظم عالم ز یمن وجودش * * * نگهبان دین خدا از آب وجد
ز عزمش، بساط زمین شد منظم * * * ز حزمش، اساس جهان شد ممهد
به سطوت چو زدان به صولت چو حیدر * * * به حشمت نشان دارد از جد امجد
رهین عطایش، چه پیر وچه برنا * * * طفیل وجودش، چه ابیض، چه اسود
تویی آن که ادریس در مدرس تو * * * طفلی که خواند همی درس ابجد
تو را حد من نیست گفتن ستایش * * * که یزدانت بخشوده نام محمد(۳۶۵)

ابو الحسن میرزا (حیرت) ملقب به شیخ الرئیس در قصیده ای که به هنگام اقامت در سامرا برای امام زمان (علیه السلام) سروده، موارد دیگری از عظمت وجودی آن حضرت را یادآور شده است:

هنوز در نظر خلق، خرد می آمد * * * که پیر عقل، برش کودک سبق خوان(۳۶۶) شد
امام عصر، ولی خدا، کفیل هدی * * * که ظل هستی بر خلقت دو کیهان شد
وجود پاکش کاندر کمال بی همتاست * * * یگانه بارخدا را، دلیل وبرهان شد
خضر به خاک درش چون که سود روی نیاز * * * به رهنمونی او، سوی آب حیوان شد
چو اسم پاکش در خاتم سلیمان بود * * * گرفت اهرمنی خاتم و، سلیمان شد
من ورسیدن کنه مدیح او، هیهات! * * * که در مناقب او عقل مات وحیران شد(۳۶۷)

(حشمت) شیرازی علی رغم این ه امی بوده والف را از با نمی شناخته(۳۶۸)، در تهنیت میلاد حضرت حجة بن الحسین العسکری (علیه السلام) به مطالبی اشاره می کند که از مردم دانشور وفرهیخه انتظار می رود:

حجت قائم، امام حاضر وغایب * * * آن که دلش آگه است سر وعلن را
مظهر یزدان، که بی اراده وامرش * * * جان ننماید قبول، جامه ی تن را
آن شه مطلق، که بی اشاره وحکمش * * * روح نگوید وداع، ملک بدن را
ریزدم از کام در لؤلؤ شهسوار * * * چون بگشایم به مدحت تو دهن را
نیست عجب داورا! اگر به مدیحت * * * «حشمت» بی مایه داده داد سخن را
مدح تو گویا کند چو صابر(۳۶۹) وعمعق(۳۷۰) * * * طفل رضیع(۳۷۱) نشسته لب ز لبن را
ای ولی حق! تو را به حق محمد * * * حفظ کن از باد فتنه، خاک وطن را(۳۷۲)

میرزا علی رضا (حکیم) ساوجی در میلادیه ی امام زمان (علیه السلام) به مواردی اشاره می کند که مرور آنها برای شیفتگان جمال وو جلال مهدوی مغتنم است:

عید سعید ولادت شه دین است * * * روز چنین، به ز صد شهور وسنین(۳۷۳) است
زهره به بیت الشرافه صدرنشین است * * * گاه غیاب شک وظهور یقین است
نیمه ی شعبان وروز رحمت یزدان * * * آن که به تایید ایزد است، موید
حجت پروردگار وزاده ی احمد
فضل وکمالش نه حصر دارد ونه حد * * * حضرت مهدی خدایگان ممجد
ثانی عقل نخست و، تالی قرآن * * * ذات وی، آیینه ی هویت مطلق++
دردکش جام عشق مصطبه ی حق
رابطه حکم او، فضای معلق * * * خرگه جاهش، ورای چرخ مطبق
پایه ی قدرش، فراز ذوره ی کیوان * * * ای سبب کاینات وعلت هستی!++
هستی تو، مایه ی خدای پرستی
کاخ سما، از تو روی کرده به پستی * * * مظهر اسماء حق تویی به درستی
وارث علم پیمبری، چو نیاکان * * * فیض نخست و، جمال عقل نخستین++
مرکز شرع مبین وقائمه ی دین
زاده ی طاهایی و، سلاله ی یاسین * * * مهبط(۳۷۴) وحی خدا وختم وصیین
اصل کرم کوه حلم معنی ایمان * * * آن که نهیبش جبال را بدراند++
تیغ کجش، پشت کفر را بخماند
حکمتش ار مقتضی شود بتواند * * * ماهی ومه را به یکدیگر برساند
تازه ببخشد عظام بالیه(۳۷۵) را، جان * * * روشنی مهرو مه ز نور تو بینم++
صورت هر هست، در حضور تو بینم
سلطنت حقه، در نظر تو بینم * * * بس «ارنی» گو، روان به طور تو بینم
از همه مشتاق تر، «حکیم» ثناخوان(۳۷۶)

میرزا حسن خان(حضوری) سلماسی (متوفای ۱۳۳۰ ق) در قصیده ی رسای خود، گوشه هایی از جلوه های رحمانی امام عصر (علیه السلام) را برمی شمارد:

خدای را بنگر در جمال حضرت او * * * که مر خدا را، در خور بود چو او مرآت
ازو بخواه نجات وازو بجوی مدد * * * که اوست غازی هیجا(۳۷۷) وقاضی حاجات
کسی ندید به قدر وشرف چو او یزدان * * * بکرد خود را از آن روز به شخص او، اثبات
ازوست روزی حیوان وقسمت انسان * * * ازو قوام جماد است وهم قیام نبات
هر آن که بندد در خدمتش کمر چون نای * * * عجب مکن ثمرش به شود اگر ز نبات
مهین اماما! بنما «حضوریت» دلشاد * * * به حق شافع یوم النشور والعرصات
خدای داند کز بنده ی خدمتی ناید(۳۷۸) * * * جز این که مدح سرایمت به ز آب حیات(۳۷۹)

همو در قصیده های مناقبی دیگری، به صفات خدایی آن موعود جهانی اشاره می کند که برای پرهیز از اطاله ی دامنه کلام، به نقل ابیات برگزیده ای از آنها بسنده می کنیم:

حجت خدای، قائم عصر، آن کو * * * در چشم عقل، حاضر ومشهود است
جز از عطای او نتوان جستن * * * ما را هر آن چه مقصد ومقصود است
زر و، در ومعادن بحر وبر * * * با جود او، دراهم معدود است
شیطان، ز سجده سر نکشیدی باز * * * دانستی ار جناب تو مسجود است
جز از ره ولایت ومهر تو * * * راه خدای جویی، مسدود است(۳۸۰)
دارای جهان، حجت قائم، که وجودش * * * ایجاد همه خلق جهان راست سبب بر
آن گوهر فرزانه آرند بدو فخر * * * آبا به نسب اندر وابنا به حسب بر
هرچ(۳۸۱) آن حسبش خوانم، هست از حسب افزون * * * هرچ آن لقبش هست، فراتر ز قلب بر
ایمن ز شهاب سخطش(۳۸۲)، خصم نماند * * * گر کوه شود چرخ وبرآید به شعب بر
بر درگه عالیش نگویم که سپهر است * * * دانند ادیبان که بود ترک ادب بر
خصم تو برم(۳۸۳) قابل سب(۳۸۴) نیست، که او هست * * * چونان عدم ونیست عدم قابل سب بر
تاکار خطیبان به جهان خودندن خطبه است * * * نام تو بود مصدر وآذین خطب بر(۳۸۵)
ختم الائمه، قائم، مهدی بن حسن * * * آن حجت خدای وخداوند روزگار
آن کس که آفریده ی حق است و، خلق را * * * شاید(۳۸۶) بگویم این که بود آفریدگار
ای یادگار احمد مرسل! که پیش توست * * * تیغ علی ومصحف احمد به یادگار
حاشا به جز تو، کس بتواند که در جهان * * * این را شود مبین(۳۸۷) و، آن را برد به کار
نه مهر واختران را بی رای تو، مسیر * * * نه چرخ نیلگون را بی امر تو مدار
ای گوشوار عرش! که بی جاه وقدر تو * * * عرش عظیم را نبود قدر گوشوار(۳۸۸)
گرد حصار دهر، یکی باره(۳۸۹) برکشید * * * امنت، که نیست حادثه را ره در آن حصار
ایمن زید ز دست قضا وقدر، اگر * * * آید جهان به ظل لوایت به زینهار(۳۹۰)
با قدر رفعت تو، بود قدر چرخ پست * * * با رای روشن تو بود روی مهر، تار
ای شاه مصطفی حسب ومرتضی نسب! * * * وی کیش ورسم هر دو، ز شخص تو استوار
دانی که سالهاست که از جان ودل بود * * * در مدحت تو، بنده «حضوری» ثناگزار
شاید نظر کنی ز ره مرحمت بر او * * * ای جود ومردمی وسخاوت، تو را شعار(۳۹۱)
ای به سخا وسخن، محمد وحیدر! * * * نشر علومت فزون ز جعفر وباقر
ز اول افلاک تسعه خواند منجم * * * دید چو قدر تو، گفت: هذا عاشر!
از پی تقدیم حضرت تو نهاده * * * هر که به هر جا نهان نموده ذخایر
روی نما، تا به گاه رد وقبولت * * * کافر، مسلم شوند، مسلم، کافر(۳۹۲)
امام قائم، مهدی بن حسن که نمود * * * چو خاک وآب به فرمانش کردگار، آتش
یگانه حجت روی زمین، امام زمان * * * که همچو آب بر او هست خاکسار، آتش
در آن حصار که گیرد معاند تو سپاه * * * برون جهد ز تر وخشک آن حصار، آتش
سفینه، گرنه به امرش فکند نوح در آب * * * ز بادبانش سر برزدی شرار، آتش
تو کار، زار کنی بر معاندان یکسر * * * زنی ز تیغ دو سر چون به کارزار، آتش
چو بادپای(۳۹۳) تو انگیزد از مصاف، غبار * * * شرار تیغ تو سازد همه غبار، آتش
چنان بسوزی دجال فتنه را تو به قهر * * * که خود نسوزد آن گونه هیچ خار، آتش(۳۹۴)
آیا یگانه چو ایزد، خدای عزوجل * * * به قدرت وبه حیات وبه داد وعلم عمل
قوام دین، به تو قائم بود که فرموده است: * * * تویی محمد آخر، محمد اول
تو خود عیان ونهانی به چشم عقل وبه چشم * * * اگر چه نیست چنین، جز خدای عزوجل
خدای، خویش ولی خواند واز تو گشت پدید * * * ظهور سر ولایت، مفصل ومجمل
گر اولیا ورسل راست، حل فضل وکمال * * * تو در خوری که بدانیمت افضل اکمل
بدیل نیست خداوند را، ولیک تو را * * * به قول وفعل توان گفتنش بدیل وبدل
آیا به رزم وسخا، شخص حیدر کرار * * * آیا به علم وعلا، جفت احمد مرسل
زمین نبود وستاره نبود وچرخ نبودی * * * که بودی آگه ز ایجادشان به علم ازل
به جز تو نیست به گیتی خلیفة فی الارض * * * مصدق تو رسول است وآیت منزل
تو آفتاب وجودی وظل پرتو توست * * * که گشته مهر درخشان وچرخ را، مشعل
تو گر نبودی، شرع نبی نداشت ثمر * * * که بی ولایت تو، بندگی بود مهمل(۳۹۵)
ستوده حجت قائم، محمد بن حسن * * * که پیشوای جهان است ومقتدای انام(۳۹۶)
ایا رسیده به جایی، که آستانه ی توست * * * به رتبه، سدره ی جبریل وقبله ی اسلام
تو را ز ایزد بی واسطه پیام رسد * * * اگر به جد تو، جبریل می رساند پیام
شنیده ام که در ارحام کس نداند چیست * * * به غیر علم خداوند، ایزد علام
ولیک دانم این را که بی مشیت او * * * محال صرف بود عقد نطفه در ارحام
به هیچ رو نبرد ره به پایه ی قدرت * * * اگر بپرد تا حشر، طایر اوهام
فلک به طاعت تو کرده پشت خم به سجود * * * ملک به خدمت تو، کرده راست قد به قیام
ز سر بخواهد افتد به پای نعلینت * * * اگر چه عیسی بر آسمان گزیده مقام
تو آن کسی که خدا را هر آن چه مملکت است * * * نهاده در کف داد تواش، زمام مهام(۳۹۷)
تو آن کسی که چو حیدر همی به تیغ دو سر(۳۹۸) * * * توانی از هم بگسست رشته ی ایام(۳۹۹)
آن امام حی قائم، کز وجود او بود * * * عرش را قائم قوائم، دهر را امن وامان
حضرت خیر الوصیین کو به استحقاق وعدل * * * نام وکنیت بستده(۴۰۰) از خاتم پیغمبران
صاحب الامر، آن که بیرون است از وهم وخیال * * * بحر جودش را کنار و، قدر وجاهش را کران
دست جبریل امینش، قاصر است آستین * * * پای عقل دوربینش، کوته است از آستان
آز را، اندر زمان کس باز نشناسد وجود * * * تا بود جود تو ارزاق خلایق را، ضمان(۴۰۱)
دستگیر نوح وموسی گر نمی شد لطف او * * * تا ابد آن ناخدا می ماند واین دیگر، شبان
مردمان گویند: بر لوح آن چه بنگارد قلم * * * جبرئیل آرد برت، تا آگهی یابی از آن
من همی گویم: قلم در قبضه ی فرمان توست * * * آن چه گویی برنگارد، برنگارد هم چنان
شهر تو گویند: جابلقا وجابلسا بود * * * کاندر آن جایت مکان است ای خداوند جهان!
حاش لله گر چنین باشد، که در فرمان توست * * * هر کجا باشد زمان و، هر کجا باشد مکان
من یقین کردم که درگهت، آب بقاست * * * لیک عقل خرده بین گفت: این چه ظن است وگمان
گر کسان را می دهد آب بقا، حال حیات * * * خاک درگاهش همی بخشد حیات جاودان(۴۰۲)
همان کس که در طور چون دید نورش * * * نبی گشت موسی ورست از شبانی
همان کس که نه نوح ماند ونه کشتی * * * نمی کرد اگر لطف او بادبانی
همان کس که تا خاک راهش ببوسد * * * بود منتظر عیسی آسمانی
همان کس که بسپرده بر شخصش ایزد * * * همه خرج دخل جهان را، امانی
امام زمان، حجة الله قائم * * * که نبود چو یزدان کسش مثل وثانی
امام همامی که باشد ره او * * * صراطی که خوانی به سبع المثانی(۴۰۳)
عدو ذوالفقارش چو بیند درخشان * * * دهد تن به آسیب برق یمانی
تو آن مظهر ایزد بی مثالی * * * که اندر جهان وفزون از جهانی(۴۰۴)
مهدی عصر، حجت قائم، که درگهش * * * بس فخرها به گنبد خضرا کند همی
تیغش، اگر شراره به بحر اندر افکند * * * آتش ز قعر بحر، هویدا کند همی
روی جهان به دیده ی دشمن کند سیاه * * * وز خون به تنش، جامه ی حمرا کند همی
سازد زمین سپهر وعدو را، بنات نعش * * * چون کارزار با صف اعدا کند همی
ای صاحب الزمان، ولی حق! که کردگار * * * قسطاس عدل را، ز تو بر پا کند همی
پهلو، به درگه تو اگر آسمان زند * * * عفوش نما، که خواهش بی جا کند همی
ای حجت خدا! نشود چون «حضوریت» * * * هر کس که چند شعری، انشا کند همی(۴۰۵)
نه پدیدار ونه پنهان، ونه نهان ونه آشکار * * * بوالعجب باشد چنین مطلب به نزد نکته دان
خویشتن پنهان و، امرش آشکارا وپدید * * * گویی اندر جسم گیتی، دارد او حکم روان
نیست عرش و، عرش ایزد پایدار از ذات اوست * * * نیست خلد وخرمی بخشد به خلد جاودان
گفتمش: خورشید خوانم، گفت خورشیدم به قهر * * * کو چو من باشد هزاران گویش اندر صولجان(۴۰۶)
گر نباشد او، نباشد چرخ وانجمن را مدار * * * گر نباشد او نباشد در جهان امن وامان
در زمین باشد مکانش لیکن از قدر وشرف * * * نه چو او کس در زمین باشد نه اندر آسمان
رحمت حق، از زمین بر آسمان بارد همی * * * زان که باشد این زمان، اندر زمین او را مکان
راستی، کس را نماند او مگر بر کردگار * * * زان که در گیتی بود شخصش نهان، امرش عیان
او نه موسی هست و، سازد امرش از چوب اژدها * * * او نه عیسی هست و، مهرش مرده را بخشد روان
نی خطا گفتم که عیسی از سپهر چارمین * * * بر زمین آید، که باشد حضرتش را پاسبان
احمد مختار نبود، حیدر کرار نیست * * * لیکنش چون بنگری نیکو، هم این است وهم آن
زان که داند علم پیمغبر چو پیغمبر ز بر * * * زان که بندد تیغ حیدر همچو حیدر بر میان
ای «حضوری»! این لعز نبود که می دانند خلق * * * نیست با این مرتبت جز مهدی آخر زمان
حجة الله، قائم آل محمد، کز شرف * * * نام وکنیت بستده از خاتم پیغمبران
حضرت ختم الوصیین آن که می ناید به وهم * * * بحر جودش را کنار و، ملک جاهش را کران
تلخ چون زهر مذاب است آب خضرش در مذاق * * * هر که از خاک درش جوید بقای جاودان
تا بقا باشد مرا، از جان تو را گویم ثنا * * * ای امام راستین ومقتدای راستان(۴۰۷)!

میرزا حیدر علی (حاجب) شیرازی (متوفای ۱۳۳۴ ق) اشعار مهدوی بسیاری دارد خصوصاً ترجیع بندهای مهدوی که در جای خود از آن یاد خواهیم کرد.
حاجب شیرازی به خاطر سلوک در راه ولایت علوی، در توصیف جلوه های جمالی وجلالی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) از مدد باطنی برخوردار شده است:

امام قائم دائم، محمد بن حسن * * * که هست ذاتش با ذات لایزال، قرین
ایا امام هدی! مظهر ظهور خدا! * * * که هست مادح ذاتت، خدای حی مبین
پس از ولادتت، آباء وامهات تمام * * * بمانده اند به ظاهر سترون(۴۰۸) وعنین(۴۰۹)
هر آن که منکر فضل تو شد، بر او لعنت * * * کسی که مبغض شخص تو شد، بر او نفرین
گر از کمین به در آیی، به کف گرفته کمان * * * قضا دگر نه کمان گیرد و، قدر نه کمین
تو آن کسی که هر آن کس به مدح تو پرداخت * * * کند خدای به طبع بلند او، تحسین
تویی که زیور توقیع(۴۱۰) تو بود، طاها * * * تویی که زینت منشور تو بود، یاسین
شمیم خلق تو را، صبحدم نسیم شمال * * * به جان خرید، که عنبر بر است ومشک آگین
ز خاتمی(۴۱۱) بد اگر حشمت سلیمانی * * * تو بی نگینی و، عالم تو راست زیر نگین
هر آن که خواست تو را، وقف او بود جنت * * * وگر نخواست تو را، حق او بود سجین(۴۱۲)
* * *
سلطان سریر احدیت، شه دائم * * * سر دفتر دیوان خرد، حجت قائم
محکم ز وجود او، دین راست قوائم * * * ایزد به ظهور او، بنهاده علائم
شیر فلک از هیبت او هارب وهائم(۴۱۳)
ای از همه کس اعلم و، ای از همه افضل! * * * انگشت تو شد فاتح درهای مقفل
ای کار همه بی مدد فیض تو مهمل * * * بگشای ره حق، که جهانند معطل
بر بند در دکه ی هر ملحد ابتر
شاهنشه اقلیم بقا، مهدی قائم * * * آن گوهر دریای شهامت شه دائم
آن مظهر یزدان، ولی کامل عالم * * * عالم، همه محکوم ووجودش همه حاکم
امرش، همه جا متقن وحکمش همه محکم
ای آن که به ترویج تو با تیغ دو پیکر(۴۱۴) * * * شاه دو سرا، بدر دجی(۴۱۵)، حیدر صفدر
بر خصم کند حمله، به کردار غضنفر(۴۱۶) * * * از کفر کشد کیفر، بی منت لشکر
چونان که به روباه بود حمله ی ضیغم(۴۱۷)

(سمایی) سپاهانی از شعرای مطرح دوره ی قاجار، قصیده ی شیوایی به اقتفای مسعود سعد سلمان ودر مناقب امام عصر (علیه السلام) سروده که دارای جنبه های مختلفی است. ما ابیات برگزیده ای از آن را که صفات جمالی وجلالی آن حضرت را به تصویر کشیده است، برای نقل در این اوراق برگزیده ایم:

ولی عصر، مهین قادری که گر خواهد * * * کشد به پستی چرخ و، نهد بر آتش وآب
بزرگ شاها! آنی که پیش حشمت تو * * * دو بنده اند فقیر ومحقر، آتش وآب
خدای خواست مهین گوهری پدید آرد * * * که تربیت دهد از عکس گوهر، آتش وآب
نخست، گوهر ذات تو را سرشت وسپس * * * ز آب ورنگ وی آمد مخمر، آتش وآب
تو را به بوته ی اخلاص، چون زر پاک است * * * به زر پاک نیاید مظفر، آتش وآب
همیشه خواهد خدمت به درگه تو کند * * * از آن شده است به گیتی معمر(۴۱۸)، آتش وآب
بدان عمارت خاکی که جایگاه تو نیست * * * نخست باد برد حمله، آخر آتش وآب
زمین عرفان، کایینه ی تجلی توست * * * مراد آن کلیم وسکندر آتش وآب(۴۱۹)

میرزا علی اکبر (شیدا) شیرازی در تهنیت عید مولود حضرت ولی عصر (علیه السلام) قصیده ای دارد که با تشبیبی زیبا شروع می شود وپس از توصیف فضایل اخلاقی وکرامات وجودی آن حضرت با دعا پایان می یابد. ابیاتی از این قصیده ی مهدوی را مرور می کنیم:

خجسته عید سعید شریف حجت حق * * * امام قائم، غوث زمین، غیاث زمان
شهی که در فلک منزلت ز مطلع جاه * * * نگشته چون رخ رخشان او، مهی تابان
شهی که دست قضا، بارگاه اجلالش * * * زند فراتر از ین کارگاه کون ومکان
میان واجب وممکن که فرق بسیار است * * * ز فر مقدمش این ارتباط یافت بدان!
زمین ز مقدم او شد به سان عرش وسرود * * * زمانه این که: علی العرش استوی الرحمان
ز حد کون، فراتر بسی پدید ونداد * * * ز آستان جلالش همای وهم، نشان
در اوج سدره ی اجلال او، ز سستی پر * * * شکسته شهپر جبریل تیز بال، کمان
اگر ز بام جلالش، فرو فتد سنگی * * * پس از سه قرن دگر بشکند سر کیوان
هر آن مثال که رایش دهد، قضا وقدر * * * به طوع، سر بگذارند بر خط فرمان
برای قطره ی نیسان جود او، دریا * * * تمام خویش صدق وار کرده است دهان
ز درس هیات او، خواند صفحه ای ادریس * * * ز خوان حکمت او، خورد لقمه ای لقمان
نظیر او نتوان یافت، گرچه دیده ی عقل * * * شود دوبین و، یکی را همی دهد ودو نشان!
شها! ملکا! ای که تیغ خونریزت * * * میان باطل وحق است قاطع البرهان
خوش آن زمان که درآیی ز پشت پرده ی غیب * * * تهی کنی زمن از کفر و، پر کنی ز ایمان(۴۲۰)

همو، در قصیده ی مهدوی دیگری، پرده ای از شوون ولایتی صاحب الامر (علیه السلام) را به تصویر کشیده است:

سر پنهانی که در آیینه ی امکان گشود * * * پرده از رخسار و، وجه الله اعظم شد عیان
حجت قائم، ولی کل، که کرد از لامکان * * * با اساس واجبی در کشور امکان، مکان
آن خداوند قدر قدری، که باشد از علو * * * آستانش آسمان و، آسمانش پاسبان
آن که کمتر بنده ی درگاه جاهش، از شرف * * * می گذارد پای عزت را به فرق فرقدان
آن که در بحر جلالش، چون فتد کشتی وهم * * * تا قیامت گر رود، نتوان رسیدن بر کران
شاهبار همتش را در فراخی حوصله * * * این دو کونش، کمتر از یک ارزن است اندر دهان
نیست در میدان هستی، عرض وطول قابلی * * * خنگ(۴۲۱) جاهش تا به کام دل کند جولان در آن
یوسف مصر وجود آمد، از آن رو روشن است * * * بر جمال بیمثالش، چشم یعقوب جهان
ساخت چون میزان قهر ولطف او را یادگار * * * کفه ای آمد حجیم وکفه دیگر جنان
خوانی(۴۲۲) از جود وی آمد چرخ چارم، واندر او * * * قرصه ی نانی است خور(۴۲۳)، عیسی بود سالار خوان(۴۲۴)
خاک پایش، گوییا در چشمه ی آب بقاست * * * ز آن که هر کس ز او خورد، یابد حیات جاودان
ذات پاکت را مثل، در عالم کون وفساد * * * قصه ی ویرانه است و، صحبت گنج روان(۴۲۵)

میرزا نصرالله (صبوری) سپاهانی (متوفای ۱۳۵۰ ق) از شعرای مطرح آیینی در سده ی چهاردهم هجری است. آثار منظوم او از ساختار محکم لفظی وغنای محتوایی برخوردار است. در اشعار مهدوی وی، به جلوه های جمالی وجلالی وقدرت لایزالی امام عصر (علیه السلام) عنایت خاصی مبذول شده است. برای نمونه ابیاتی را برای مرور برگزیده ایم:

خوشا کسی که به صبح قیامت، از دل وجان * * * همی به دوستی صاحب الزمان خیزد
شهنشهی، که اگر بنده ای به درگه او * * * ز روی صدق نشیند، خدایگان خیزد
شهی، که در شب میلاد او فرشته ی حسن * * * ز عرش، از پی آرایش جنان خیزد
فزون ز حد مکان است، از آن چو ذات خدای * * * به لامکان بنشیند، ز لامکان خیزد
اگر تهی شود از فیض او جهان یک دم * * * چو صورتی است که از قالبش، روان خیزد
جهان ز جای نجنبد، مگر به یاری او * * * که تن، ز جای به یارایی روان خیزد
امید خلق جهانش چو آستین گیرد * * * مراد هر دو جهانش ز آستان خیزد
نه هر که سکه «یا صاحب الزمان» زد وداد * * * ز سکه اش، شرف صاحب الزمان خیزد
شرف، به دست دهنده است نی به سکه سیم * * * فضیلت قلم کاتب از بنان خیزد
به هیچ، حل معمای سر حق نشود * * * اگر نه ذات شریفت به ترجمان خیزد(۴۲۶)
گر چه شیرین سخنانند در آفاق بسی * * * سخن هر یک از آن دگری شیرین تر
در جهان لیک به شیرین سخنی، شهره نشد * * * به جز آن کس که کند نعمت شه جن وبشر
صاحب الامر، که در هر شب قدر از امرش * * * آفرینش را، اندازه کند کار قدر
قیمت مشتی از خاک درش، هشت بهشت * * * صورت خشتی از بارگهش، نه منظر
عقل در دایره ی معرفتش، ره نبرد * * * نکند شب پره پیرامن خورشید گذر
شوق دیدارش، در طور دل روشن دوست * * * دم به دم تازه کند قصه ی موسی وشجر
برکند بیخ نفاق از دل آفاق به تیغ * * * چون دو انگشت یدالله که در از خیبر
تازه تر گردد وخرم تر وخوشتر صد بار * * * دین به عهد او، از عهد خوش پیغمبر
من وآنان که ستایشگر او همچو منند * * * صله ی مدح، بهشت است به روز محشر(۴۲۷)
به کاخ عسکری، شمعی برافروخت * * * که روشن گشت ازو اجرام مظلم(۴۲۸)
فروزان شمع روی حجة الله * * * که دین از احتجاجش گشت محکم
امام حی قائم، صاحب الامر * * * که ز امر اوست، ارواح مکرم
گر آدم را نبودی گوهر او * * * نبودی آدمیت را مسلم
به طوفان، گر نکردی ناخدایی * * * به کشتی، نوح کی جان بردی از یم(۴۲۹)؟
هم او بودی به ابراهیم، همراه * * * هم او بودی به اسماعیل، همدم
که گلشن شد به ابراهیم، آتش * * * که پیدا بهر اسماعیل، زمزم
اگر نه نام او نقش نگین داشت * * * جهان کی بود زیر خاتم جم؟
اگر داوود را نگذاشتی او * * * زبان لحن روح انگیز در فم(۴۳۰)
نیاوردی به اشیا وجد وحالت * * * به آهنگ زبور، از زیر واز بم
جزای دوستان اوست، جنت * * * سزای دشمنان او، جهنم
الا ای آفتاب سایه ماوا! * * * الا ای آسمان ارض مقدم!
هر آن معجز که بودی انبیا را * * * تو را تنهاست، ز آدم تا به خاتم
به خلوتگاه اسرار الهی * * * نباشد هیچ کس غیر از تو محرم(۴۳۱)

جلال الدین (عنقا) طالقانی (متوفای ۱۳۳۳ ق) دارای یک ترجیع بند مهدوی است در دوازده بند وهر بند آن در چهار بیت به استثنای بند آخر که پانزده بیت است واحتمال یک بیت الحاقی در آن وجود دارد؛ چرا که اعداد (۱۲) و(۱۴) برای هر مسلمان شیعی یادآور وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) می باشد و(عنقا) مسلماً به این نکته عنایت داشته است.
ابیات معدودی از ترجیع بند مهدوی عنقا را با بیت ترجیع:

آفتاب وجود، پیدا شد * * * جمله ذرات، آشکارا شد

که عظمت وجودی آن ذخیره ی خداوندی وولایت کلیه ی آن حضرت را خاطر نشان می سازد، مرور می کنیم:

شاه هستی، امیر کل وجود * * * قطب دوران، خلیفه عادل
نور یزدان، محمد بن حسن * * * باشد اسرار عشق را حامل
عارفان را، ز خوان قدسی او * * * مائده ی عشق می شود نازل(۴۳۲)
حجت حق، محمد بن حسن * * * قطب دوران، خلیفه ی یزدان
خاتمی کز تجلی اول * * * گرنه او بود، می نبود نشان(۴۳۳)
ظاهر وباطن جهان روشن * * * شد به میلاد مهدی بن حسن
آفتاب وجود ومصدر جود * * * صاحب الامر، پیشوای زمن(۴۳۴)
معنی دین، حقیقت ایمان * * * سر مکنون، خبیر سر وعلن
ز امر او بود کاتش نمرود * * * بر خلیل جلیل شد گلشن(۴۳۵)
نور یزدان، محمد مهدی * * * حجت وحکمران ملکت حی
ساخت روشن تمام عالم را * * * پرتو روی شعشعانی وی
می گریزد ز جیش عدلش، ظلم * * * چون ز باد بهار، لشکر دی(۴۳۶)

همو در دیگر قصاید مناقبی خود نیز، از این امر مهم غفلت نورزیده است:

همایون بنده حق، رب عالم * * * وصی خاتم آل اطایب
ولی الله مطلق، دست یزدان * * * صفی الله بر حق، عین(۴۳۷) واجب
ولی الاولیا، کیهان خداوند * * * وصی الاوصیا، سلطان غایب
به قیومی داور، اوست قائم * * * که فرقان است ومیزان ومحاسب
شه واللیل گیسو، والضحی رو * * * مه انجم حشم، خورشید حاجب(۴۳۸)
حجت بار خدا، پادشه ملک وجود * * * کز ازل تا به ابد کاشف اسرار بود
مهدی بن حسن، آن باعث ایجاد جهان * * * که به قلبش همه اسرار، نمودار بود
بنده ی حق وخداوند همه مخلوق است * * * در همه کار ودر اطوار چو دادار بود
تابع امر وی این نه فلک مینا رنگ * * * زیر فرمان وی این ثابت وسیار بود
پردگی باشد وبی پرده همه کار ازوست * * * واندرین پرده بسی نکته ی اسرار بود
هست آیینه ی رخسار خداوند، بلی * * * چهره ی شاهد ما، آینه کردار بود
هر که او را نگرد، دیده خدا را به یقین * * * ای خوش آن کو نظرش قابل دیدار بود
بدر این پرده پندار وببین حق را فاش * * * که حجاب نظرت پرده ی پندار بود
در همه دور وبه هر طور، عیان یک نور است * * * جز یکی نیست، اگر آینه بسیار بود
این همان نور کزو، آدم خاکی جان یافت * * * تا به خاتم همه زین نور، پدیدا بود(۴۳۹)
مهدی وهادی خلق، مظهر احمد بود * * * خاتم انوار عقل، شاهد یکتای عشق
خواجه ی ثانی عشر، کوکب دری ذات * * * حضرت مولی البشر، گوهر دریای عشق
ناظم این نه طبق، زبده ی آن ماسبق * * * اوست به غیب وشهود، مملکت آرای عشق
عیسی جانبخش را، از دم او زندگی است * * * مرده دلان را کند، زنده به احیای عشق
موسی سینای جان، محو سنا برق اوست * * * پرتوی از دست اوست، آن ید بیضای عشق
دوره ی افلاک راست بهر چنین روز وشب * * * در تک وپوی نشاط، هی هی وهیهای عشق(۴۴۰)
خواجه ثانی عشر، ولی پروردگار * * * پادشه ذوالعطا، تاجور ذوالمنن
خلاصه ی کاف ونون، نتیجه ی «کنت کنز» * * * عارف غیب وشهود، واقف سر وعلن
به گوش جانم رسید، به شام میلاد او * * * ز ماسوای خدا: اذهب عنا الحزن
به کنیت ونام وخوی، به سان ختم رسل * * * به صولت وعلم وحلم، چون حضرت بوالحسن
مهر ومه آسمان، برنده ازو روشنی * * * که اوست شمع وجود، هر چه بد جز او، لگن(۴۴۱)
به سان «عنقا» همی، سراسر اجزای کون * * * تو را سپاس آورند، جمله به هر انجمن
تمامت اولیا، به لطف امیدوار * * * تمامت انبیا، به حب تو ممتحن(۴۴۲)

فارس بروجردی از شعرای دوره ی قاجار در قصیده ی مناقبی خود، ابتدا با عنوان کردن مسائل عرافانی وفراخواندن آدمی به سیر وسلوک الی الله برای نیل به مقام ومنزلتی که شایسته ی اوست، فضای شعر خود را منور وعطرآگین می سازد، وبا بهره گیری بهنگام از این شرایط مناسب، به شمردن فضایل ومکارم اخلاقی حضرت ولی عصر می پردازد واز عظمت وجودی آن حضرت سخن به میان می آورد که به تبیین ابعاد ولایت مهدوی کمک می کند:

رموز این علوم امروز گردد کشف از آن شاهی * * * که رایش روشنی بخشد، رخ مهر درخشان را
ولی الله اعظم، صاحب ناموس پیغمبر * * * امام قائم، آن شیرازه مر دیوان اکوان(۴۴۳) را
کلوخی گز ز بام قصر جاه او فروافتد * * * پس از چندین هزاران قرن ساید فرق کیوان را
اگر نه تربیت کردی به زهدان نطفه را لطفش * * * نگشتی منعقد یک نطفه هرگز هیچ زهدان را
پی تالیف اضداد ار نگشتی حکم او جاری * * * کجا ترکیب صورت می گرفتی آخشیجان(۴۴۴) را
اگر ذاتش نبودی واسطه، لطف الهی را * * * وگر دستش نگشتی ماشطه(۴۴۵)، رخسار کیهان را
گسستی ارتباط «کاف» و«نون» از عالم تکوین * * * عدم بر تخته ی امکان کشیدی خط بطلان را(۴۴۶)

شیخ علی (منزوی) از شعرای دوره ی قاجار است. در آغاز،«محجوب» تخلص می کرده وبعد آن را به «منزوی» که نام فامیل او بوده است تغییر داده است. این شاعر آیینی که در کسوت روحانیت به سر می برده، اشعار مناقبی بسیاری در ستایش آل الله دارد. ما ابیاتی از یک قصیده ی مهدوی او را که بیشتر رنگ وبوی غزل دارد تا قصیده وبا وضوع این بخش مرتبط است جهت ثبت در این اوراق برگزیده ایم:

قائد راه هدی، نور خدا، مهدی قائم * * * این مهین بنده خدا را که کند کار خدایی
آن که جز شست قدر او کس نتواند * * * کند از کار فروبسته ی ما عقده گشایی
در برش، فوج ملک بر سر پا از پی خدمت * * * بر درش، خیل شهان حلقه زن از بهر گدایی
حور، فردا به جنان جبهه به پای تو بساید * * * گر تو امروز دلا! بر قدمش جبهه بسایی
نبرد تا به ابد ره به در از ظلمت حیرت * * * هر که را نور ولایش نکند راهنمایی
چای مه برج ولایت! که ز نور رخ روشن * * * به مه ومهر درخشنده، تو رخشنده بهایی
خواجه ی کون ومکان، مالک ملک وملکوتی * * * سرور جن وبشر، پادشه ارض وسمایی
کعبه ی حق طلبان، قبله ی ارباب نیازی * * * مشعر اهل وفا، مروه ی اصحاب صفایی
چشم امید خلایق، چه به دنیا چه به عقبی * * * به تو باشد، که پناه همه اندر دو سرایی
من نگویم تو کجایی چو دگر مردم، از آن رو * * * کز تو خالی نبود جایی وتو در همه جایی(۴۴۷)

امام خمینی رحمة الله در مخمس رسای مهدوی خود، جلوه های بدیع ولایت مهدوی را عارفانه به تصویر کشیده است:

مصدر هر هشت گردون، مبدا هر هفت اختر * * * خالق هر شش جهت، نور دل هر پنج مصدر
والی هر چار عنصر، حکمران هر سه دفتر * * * پادشاه هر دو عالم، حجت یکتای داور
آن که جودش، شهره ی نه آسمان بل(۴۴۸) لامکان شد
مصطفی سیرت علی فر فاطمه عصمت حسن خو * * * هم حسین قدرت علی زهد ومحمد علم ومه رو
شاه جعفر فیض وکاظم علم وهفتم قبله گیسو * * * هم تقی تقوا، نقی بخشایش وهم عسکری مو
مهدی قائم که در وی جمع، اوصافی چنان شد
پادشاه عسکری طلعت نقی حشمت تقی فر * * * بوالحسن فرمان وموسی قدرت وتقدیر جعفر
علم باقر زهد سجاد وحسینی تاج وافسر * * * مجتبی حکم ورضیه عصمت ودولت چو حیدر
مصطفی اوصاف، مجلای خداوند جهان شد
جلوه ی ذاتش به قدرت، تالی فیض مقدس * * * فیض بیحدش به بخشش، ثانی مجلای اقدس
نورش از «کن» کرد بر پا هشت گردون مقرنس * * * نطق من هر جا چو شمشیر است ودر وصف وی اخرس(۴۴۹)
لنگ پای عقل در وصف وی اندر گل، نهان شد
دست تقدیرش به نیرو، جلوه ی عقل مجرد * * * آینه انوار داور، مظهر اوصاف احمد
حکم فرمانش محکم، امر گفتارش مسدد * * * در خصایل، ثانی اثنین ابوالقاسم محمد
آن که از یزدان ولی، بر جمله ی پیر وجوان شد
روزگارش گر چه از پیشینیان بودی موخر * * * لیک از آدم بود فرمانش تا عیسی مقرر
از فراز توده ی غبرا تا گردون اخضر * * * وز طراز قبه ی ناسوت تا لاهوت یکسر
بنده ی فرمانبرش گردید وعبد آستان شد
تا ولایت بر ولی عصر می باشد مقرر * * * تا نبوت را محمد، تا خلافت را است حیدر
تا که شعر من بود از شهد چون قند مکرر * * * پوست زندان، رگ سنان ومژه پیکان، موی نشتر
باد آن کس را که خصم جاه تو، از انس وجان شد(۴۵۰)!

تبیین رسالت های جهانی حضرت ولی عصر
یکی از موضوعات مهمی که در شعر مهدوی مطرح بوده وهست، بازتاب رسالت های جهانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) پس از ظهور ودر زمانه ی استقرار حکومت عدل اسلامی در گستره ی این کره ی خاکی است.
این رسالت ها که ابعاد جهانی دارد، عبارت است از:
الف) مبارزه ی بنیادی وفراگیر با بیداد وبیدادگران در عرصه ی جهانی.
ب) رویارویی تمام عیار با کفر جهانی وایادی آن
ج) برقراری نظام قسط وعدل واقعی در گسترده ی جهان.
د) تحقق جهان شمولی دین مقدس اسلام واحیای ارزش های دینی
ه) برقراری حکومت جهانی اسلام وحاکمیت فرهنگ اصیل اسلامی
ز) رسوایی متمهدیان وداعیه داران دروغین مهدویت وتبیین زشتی وپلشتی دجالان.
برای تجزیه وتحلیل بیشتر این رسالت های جهانی، ناگزیریم که هر یک را به صورت جداگانه وبا ارائه شاهد مثال هایی از اشعار مهدوی شاعران پارسی زبان عنوان کنیم.
مباررزه بنیادی وفراگیر با بیداد وبیدادگران در عرصه جهانی
در آیینه ی شعر مهدوی، صحنه های زیبا ودلنشینی از دوران پس از ظهور امام منتقم (علیه السلام) فرا روی شیفتگان منتظر قرار می گیرد که هر گوشه ای از آن، شکوه وهیمنه ی خاص خود را دارد. رویارویی با ظلم جهانی وبرانداختن ریشه ی ستم وستم ورزی، از صحنه های گیرا وتماشایی این مقطع تاریخی است.
محمد آزادگان (واصل) به ظلمت ستیزان عالم بشارت می دهد که عمر شب انتظار به پایان خود نزدیک شده ونشانه های ظهور آن مصلح جهانی از در ودیوار عالم آشکار است:

بگو ظلمت ستیزان را که عمر شب به سر آمد * * * جهان را از ظهور منتظر، آثار پیدا شد
در ودیوار این عالم، نشان از ظلم وکین دارد * * * ظهورش را علایم از در ودیوار پیدا شد(۴۵۱)

مولانا اهلی شیرازی، زمانه را برای ظهور امام منتقم (علیه السلام) مساعد می بیند وآمدن او را به مظلومان عالم بشارت می دهد:

مژده باد ای اهل دل! کاینک ظهور مهدی است * * * ظلمت علام ز حد شد، وقت نور مهدی است
در چنین ظلمی که عالم سر به سر ظلمت گرفت * * * آن که آتش در زند، تیغ غیور مهدی است
داد مظلومان زجور ظالان گر شه نداد * * * ماجرای ما وایشان در ظهور مهدی است(۴۵۲)

(بهجت) قاجار از آن نور می خوادهد که با ظهور خود، بساط ظلم وظلمت را از گستره ی عالم خاکی برچیند:

از حجاب غیب رخ بنمای ای نور خدا! * * * تا که رفع ظلم ودفع ظلمت از کیهان کنی(۴۵۳)

مسلماً، ستمی که در ق سالار شهیدان وشهدای کربلا رفته است، همیشه خاطر آن ذخیره ی خداوندی را به خود مشغول می دارد وبرای انتقام از عاملان این فاجعه ی بی سابقه، لحظه شماری می کند. (حکیم) ساوجی در مخمس مهدوی خود به همین مهم اشاره کرده است:

ای ولی شهید دشت بلایی * * * منتقم دشمنان خدایی
کی شود از غیب، چهر خود بنمایی؟ * * * عقده ز دل های دوستان بگشایی
خانه ی سفیانیان، نمایی ویران(۴۵۴)

میرزا (یحیی) مدرس اصفهانی در قصیده ی مهدوی خود، گزارشی از اوضاع نابسامان وستم آلوده زمانه ی خود را به محضر آن حضرت عرضه می دارد واز او می خواهد که به این پریشانی پایان بخشد:

چو آفتاب جهانتاب، رو متاب از ما * * * که روز روشن ما گشته شام تار، امروز
شدند حکمروا فرقه ای که جمله ز ظلم * * * بر یزید پلیدند شرمسار، امروز(۴۵۵)

اهلی شیرازی در قصیده ی عاشورایی خود، در انتظار خونخواهی حسین بن علی (علیه السلام) بی قراری می کند، واز این که در زمانه ی او گروهی از یزیدیان زمان به کیفر اعمال ستم آمیز خود رسیده اند، اظهار خشنودی می نماید:

بگشای پنجه یا اسد الله! که بر حسین * * * روباه چرخ، حمله بسیار کرده است
اینک ظهور مهدی آخر زمان رسید * * * زاین، رایت یزید نگونسار کرده است
بعد از هر هزار ساله به شمشیر انتقام * * * حق، لشکر یزید گرفتار کرده است
شکر خدا که شاه به خونخواهی حسین * * * دل ز بار غصه، سبکبار کرده است(۴۵۶)

حزین لاهیجی در قصیده ی مهدودی خود، آن مقدس را به داوری فرامی خواند واز پیشگاه آن حضرت تقاضا می کند که ستگران را به کیفر اعمال ننگین خود برساند:

ای مهر جان فروز! برآ از نقاب ابر * * * عالم گرفت تیرگی، از رخ نقاب کش
طرح عمارتی به جهان خراب ریز * * * دست زمانه از ستم بی حساب کش
هنگام داوری است، کنون زال دهر را * * * گیسوکشان به محکمه ی احتساب کش
خالی نما قلمرو ایجاد از ستم * * * خط مسلمی به جهان خراب کش(۴۵۷)

ادیب کرمانی در یکی از قصاید مناقبی خود، از آن امام منتقم (علیه السلام) می خواهد که شاخه ی عصیان را بشکند وخانه ی کفر وبیداد را ویران سازد:

خیز وبرون آی ای امام زمانه! * * * برکن وبشکن نهال شاخه ی عصیان
دادگرا! بازگو به شحنه ی عدلت * * * خانه ی بیداد وکفر سازد ویران(۴۵۸)

میرزا محمد (محیط) قمی ملقب به «شمس الفصحاء» از محضر آن حضرت، برکندن ریشه ی نهال ظلم وزوال دولت سفیانیان را درخواست می کند:

ز عدل وقسط، گیتی را بیاری * * * نهال ظلم وجور از بیخ بر کن
زوال دولت سفیانیان را * * * به نامی باقی خود، سکه برزن(۴۵۹)

میر تقی (عندلیب) کاشانی که گاهی به اقتضای کلام «بلبل» نیز تخلص می کرده، دارای اشعار مناقبی رسا وآثار منظوم عاشورایی شیوایی است. او در یکی از قصاید مناقبی خود می گوید:

این ظلمتی که روی زمین را فراگرفت * * * زایل نمی شود، بدمد گر صد آفتاب
الا به یمن مقدم دارای دین وداد * * * خورشید آسمان وزمین، پور بوتراب

وسپس با بهره گیری بهنگام از صنعت «التفات»، آرزوی قلبی خود را با آن حضرت در میان می گذارد:

نوروز، آن دمی که کشی تیغ انتقام * * * بر ظالمان دین کنی از خشم وکین عتاب
از برق ذوالفقار بسوزی بنای کفر * * * جان عدو ز رنج بماند در التهاب(۴۶۰)

م. ع. م. (پروانه) ضمن به تصویر کشیدن اوضاع پریشان این روزگار، از امام موعود (علیه السلام) می خواهد که بر مسند عدل خدایی تکیه زند ودر مورد ستمگران داوری کند:

شاهباز دین ز هر سو می خوری تیری، خدا را * * * طایر بشکسته بال دین حق را شهپری کن
قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم ای حجت حق! * * * تکیه زن بر مسند عدل الهی، داوری کن
تا به کی چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ * * * تا کند اندر مدار عدل گردش، محوری کن
تیغ برکش از نیام وقصد جان دشمنان کن * * * پای بر زن بر رکاب وحمله های حیدری کن(۴۶۱)

واعظ قزوینی، غزل پرداز پر آوازه ی سبک اصفهانی در سده ی یازدهم هجری، جای امام منتقم (علیه السلام) را در عرصه ی یکه تازی ظلم، خالی می بیند وبر این باور است که جز با ظهور آن حضرت، گرد بدعت از رخساره ی دین پاک نخواهد شد:

کی شود یارب! گه اری پای دولت در رکاب * * * چتر شاهی بر سر از بال وپر روح الامین
یکه تاز ظلم، میدان جهان را بسته است * * * هست خلای جایت ای لشکر شکن! در روی زین
دست در ایام ما هر چند دست بدعت است * * * شرع هم دارد ز تو دستی، ولی در آستین(۴۶۲)

دکتر ناظرزاده کرمانی، در آرزوی روزی است که «چشم فرعونیان» بر «ید وبیضای مهدوی» خیره شود وآن منتقم الهی، انتقام مستضعفان جهان را از ستمگران بگیرد:
باش که فرعونیان مست ستم ناگهان * * * خیره شود چشمشان از ید وبیضای تو
سوخت ضعیف از ستم، پای بنه در میان * * * تا بکشد انتقام، دست توانای تو
بدمنشان را کنون تصفیه ای در خور است * * * وین نکند جز به حق، طبع مصفای تو
ظلم جفا گستران چون به نهایت رسید * * * بیخ ستم برکند عدل هویدای تو(۴۶۳)

سلطان محمود متخلص به (پروانه) و(متوفای ۱۳۴۹ ق) بعد ستم ستیزی قیام جهانی آن مصلح کل را خاطرنشان ساخته است:

گفتم: پیاده مانده ام از جور روزگار * * * گفتا: بزن به دامن آن شهسوار دست
گفتم که: داد دل بستانم ز جور چرخ * * * گفتا: اگر دهد بر آن شاه، بار دست
گفتم که: دست جور فلک بسته می شود * * * گفتا: چو بر گشاید آن شهریار دست(۴۶۴)

سمایی سپاهیانی، صحنه ی کفرستیزی انقلاب جهانی امام موعود (علیه السلام) را یادآور می شود:

چو قهر راند بر عادیان دین مبین * * * مجال راندن ندهد به صرصر، آتش وآب
شگفت نیست که خسبند در کریوه ی امن * * * به عهد عدلش، مانا(۴۶۵) دو خواهر، آتش وآب
ز چپ وراست بجنبد سپاه بیحد ومر * * * طلایه ی سپه بیحد مر، آتش وآب
به چرخ افتد تیغ وستاره گردد محو * * * به قطب پرد خشت وبه محور، آتش وآب
به گاه حکم تو ای از تو خاک وباد به فر! * * * به وقت امر تو ای بی تو بی فر آتش وآب
چرا به دامن خورشید، گرد ننشیند؟ * * * بر او اگر نفشانی مکرر، آتش وآب(۴۶۶)

محمد آزادگان (واصل) به منتظران ظهور آن حضرت بشارت می دهد که دست انتقام الهی از آستین او به در آمده وداد مظلومان را از ستمگران خواهد گرفت:

خلق ستم رسیده ی مظلوم را بگو * * * اینک ز راه، منتقم دادگر رسید(۴۶۷)

محمود شریف صادقی (وفا) جهان را از ستم بیدادگران لبریز می بیند واز آن حضرت می خواهد که با ظهور خود، ستمگران را خلع سلاح کند وشجر مبارک عدل را به بار بنشاند:

ای منجی عالم! ستم وجور شد از حد * * * بازآ که ز دست متعدی، سپر افتاد
پر مظلمه شد دهر، بیا تا شجر عدل * * * در سایه ی جان پرور تو، بارور افتد(۴۶۸)

م.ع.م (پروانه) شرق تا غرب عالم را در چنگال ستم اسیر می بیند وگردش فلک را در مدار ظلم مشاهده می کند واز آن امام منتقم (علیه السلام) می خواهد که بر مسند «عدل الهی» تکیه زند وستمگران را به کیفر کردار پلشت خویش برساند:

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم ای حجت حق! * * * تکیه زن بر مسند الهی، داوری کن
تا به کی چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ * * * تا کند اندر مدار عدل گردش محوری کن
تیغ بر کش از نیام وقصد جان دشمنان کن * * * پای زن بر رکاب وحمله های حیدری کن(۴۶۹)

صغیر اصفهانی، زمانه را در اثر بیداد، ویرانه می بیند ودر انتظام قدوم «عدل جهان آرایی است» که جهان را از بند ستم آزاد سازد:

دست بیداد، جهان ساخته ویران باید * * * پا گذارد به میان، عدل جهان آرایی(۴۷۰)

شهاب تشکری آرانی، صحنه هایی از رویارویی امام عصر (علیه السلام) با ایادی بیداد وسران ستمگر در عرصه ی جهانی را به تصویر کشیده است:

پی دفاع ستمدیدگان، کمر بندد * * * سر سران ستمکاره، سر به سر شکند
به کینه جویی ویرانی بنای صلاح * * * ز کاخ مفسده، دیوار وبام ودر شکند
بیا که گردن اهریمنان عالم جور * * * به تیغ قاطعت ای میر دادگر! شکند
شهاب ثاقب خود را به شام تیره فرست * * * که جادوی ستم دیو، ازین شرر شکند(۴۷۱)

رویارویی تمام عیار با کفر جهانی وایادی آن
یکی از موضوعاتی که در شعر مهدوی بازتاب گسترده ای داشته است، رویارویی تمام عیار قائم آل محمد (علیه السلام) با کفر جهانی وایادی آن می باشد.
اغلب شاعران آیینی پارسی گو با به تصویر کشیدن چهره ی زشت کفر والحاد، از آن مصلح جهانی برای پایان دادن به این وضع نابهنجار تقاضای ظهور دارند تا گرد شرک بت پرستی از چهره ی هستی شسته شود وطلعت نورانی ایمان آشکار شود.
طرب اصفهانی، زمانه ی پس از ظهور را روایت می کند که یکی از آثار آن برچیده شدن بساط ادیان محرف است - که دستاویز کفرمداران جهانی است - ورواج «سکه احمدی» از آثار این قیام جهانی:

در آن دم که تیغ دو دم(۴۷۲) بر کف آرد * * * تهی سازد از جان گردان، قوالب
زند بر درم، سکه شرع احمد * * * نماند بجا نه مجوس ونه راهب
ز بس ریزد از تیغ، بر خاک هامون * * * شود پشته بر پشته، مرکوب وراکب
گریزند ازو، شیر مردان هیجا(۴۷۳) * * * چنان کز بر شیر، خیل ثعالب(۴۷۴)

فصیح الزمان (رضوانی) شیرازی، تماشایی بودن صحنه ی پیکار آن امام منتقم (علیه السلام) را با ایادی کفر وظلم روایت می کند:

چون کشد تیغ: پی رزم به هنگام ظهور * * * دارد آن عرصه وآن جنگ، تماشای دگر
می کند فاش، خداوند علی اعلی * * * دست وتیغ علی عالی اعلای دگر(۴۷۵)

ملا فتح الله (وفایی) شوشتری، روزی را به تصویر می کشد که در اثر ظهور آن حضرت کفر ونفاق به ایمان بدل شود به گونه ای که اگر در «نی» بدمند، صدای «اذان» از آن برخیزد:

نفاق وکفر به ایمان بدل شود، که اگر * * * به نی دمند بر آید از آن صدای اذان(۴۷۶)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) از «خداوند حرم» می پرسد که تا به کی باید «حرم» در دست نامحرمان باشد و«خانه ی خدا» به «بتخانه» بدل شود وخانه های «قدس» پامال «پیلان نجدی» گردد:

ای خداوند حرم! ای محرم اسرار غیب! * * * تا به کی باشد حرم در دست این نامحرمان
باز شد بیت الصمد، بیت الصنم یا للاسف! * * * کاسر اصنام(۴۷۷) کو؟ شاها تویی دست همان
خانه های قدس حق را، پای پیلان محو کرد * * * خاندان نجد را، ایزد کند بی خانمان!
خانه هایی را که برتر بود از سبع شداد * * * خانه هایی را که بودی رشک جنات ثمان(۴۷۸)
خسروا! صبر وتحمل پیشه کردن تا به کی؟! * * * تیشه بی اندیشه زن بر ریشه ی این ظالمان(۴۷۹)!

واعظ قزونی در اثر استیلای کفر بر گستره ی جهان، پشت محراب را بر دیوار غم می بیند واز منبر چون استن حنانه، صدای ناله می شنود وصف های نماز را همانند صف مژگان چشم کور، درهم ونامنظم می بیند ووعظ واندرز را در دل غفلت پیشگان بی اثر می یابد، که همه ناشی از دوری از وجود نازنین آن ذخیره ی خداوندی است:

دست در ایام ما هر چند دست بدعت است * * * شرع هم دارد ز تو دستی، ولی در آستین
پشت محراب، از فراقت مانده بر دیوار غم * * * چوب منبر، بی تو چون حنانه دارد صد حنین(۴۸۰)
چون صف مژگان چشم کور می آید به چشم * * * بی تو صف های نماز، ای پیشوای شرع ودین!
بی تو حرف وعظ در دل های غلفت پیشگان * * * گشته همچون آتش افسرده، خاکستر نشین(۴۸۱)

دکتر ناظرزاده کرمانی با ذکر این مطلب که «صنعت مغرب»، رونق «بازار دین» را شکسته است، امام قائم (علیه السلام) را «بت شکن آخر» می نامد که روزی به این نابسامانی ها پایان خواهد داد:

صنعت مغرب شکست رونق بازار دین * * * باز شکستن دهد، رونق کالای تو
تیره بماند جهان، نور نتابد ز شرق * * * تا ندهد روشنی، روی دل آرای تو
ای همه نو دولتان، غره به جاه وجلال * * * کاش کند جلوه ای، غره غرای تو
از بشر بت پرست، جد تو بت ها شکست * * * بت شکن آخر است، همت والای تو
گوش بشر پر شده است از خبر این وآن * * * باز چه آید به گوش؟ کی رسد آوای تو(۴۸۲)؟

طالب آملی، از آن وجود نازنین می پرسد: تا کی باید شام ظلمانی کفر، عرض وجود کند وصبح تابناک دین نتواند جلوه گری نماید؟ واز پیشگاه آن حضرت تقاضا می کند که به قدرت بازوی خدایی، به حکومت نیرنگ وکفر پایان بخشد:

تا چند شام کفر کند عرض تیرگی؟ * * * وزبیم، صبح دین نکند پیرهن دری؟
وقت است کز نشیمن اقبال مستدام * * * چو خور(۴۸۳)، برون خرامی با تیغ حیدری
وآن گه به سعی بازوی اسلام بر کشی * * * زین روبهان کفر، لباس غضنفری
یک چند گرد معجرشان، مغفری به فرق * * * بنمای معجزی که کند باز معجری
بشکن شکسته زورقشان را به موج قهر * * * وآن گاه، ده به دجله ی خونشان شناوری
جمعی کز آن میانه به اسلام مایلند * * * فرمایشان به جاده ی شرع، رهبری(۴۸۴)
حکیم مهدی الهی قمشه ای نیز، نظری همین خواهش را از محضر آن حضرت دارد:
حال ما مسلمانان، درهم است وبی سامان * * * درد ما شود درمان، از لبت به آسانی
از عطای مسکینان، ملک حسن واحسانت * * * کم نگردد ای منعم! چون عطای رحمانی
راه سخت ومنزل دور، شام تار ومه، بی نور * * * پای خسته، دل رنجور، رهبرا! تو خود دانی
کار دل شده مشکل، دور کشتی از ساحل * * * روزگار نامقبل، داد ازین پریشانی!
خاطر «الهی» را، از رخت چو ماه افروز * * * کز غمت شب هجران، درهم است وظلمانی(۴۸۵)
ملک وملکوت را تویی رهبر * * * بر غیب وشهود هم تو سلطانی
بر کشور شرع مصطفی بنگر * * * ای خسرو تاجدار ایمانی!
این خانه ی شرع را عمارت کن * * * از لطف، که می کشد به ویرانی
بازآی وبگیر کشور دین را * * * زین گمشدگان تیه نادانی
بازآ که جهان رهانی از ظلمت * * * از شعشعه ی رخت به آسانی
ای مهر سپهر علم ودین! باز آی * * * عالم شده شام تار ظلمانی(۴۸۶)!

(ذاکر) جوهری، گزارشی از نابسامانی اوضاع زمانه ی کفرآلوده را به محضر آن حضرت ارایه می دهد واز آن منتقم الهی درخواست می کند که جهان را از وجود ناپاکان بپردازد:

تا تو زما روی نهان کرده ای * * * خون به دل پیر وجوان کرده ای
خیز وببین ای شه دنیا ودین! * * * کفر، گرفته همه روی زمین
عالم ما عالم دیگر شده * * * آینه دهر مکدر شده
شرع نبی، یکسرده بر باد رفت * * * دین ز کف بنده وآزاد رفت
خانه ی ایمان، همه ویران ببین * * * گبر ومسلمان همه یکسان ببین
خیز وبکش، تیغ دو سر از نیام * * * ای شه منصور! پی انتقام
خیز وجهان پاک ز ناپاک کن * * * روی زمین پاک ز خاشاک کن
ما که نداریم به غیر از تو کس * * * ای شه خوبان! تو به فریاد رس(۴۸۷)

شادروان غلامرضا (قدسی) مشهدی از غزلپردازان پر آوازه ی معاصر در سبک اصفهانی، در مربع ترکیب مهدوی خود از بی سر وسامانی پیروان قرآن در زمانه ی غیبت به پیشگاه امام عصر (علیه السلام) شکوه می برد وظهور آن حضرت را آرزو می کند:

ما همه عاشق دلداده وجانانه تویی * * * رهبر مردم آزاده وفرزانه تویی
صدف دین خدا را در یک دانه تویی * * * قدیم رنجه نما، صاحب این خانه تویی
خانه صبر زهجران تو گردیده خراب * * * از ره لطف وکرم منتظران را دریاب
خاطر آشفته چنین، پیرو قرآن مپسند * * * بی پناه، این همه افراد مسلمان مپسند
بیش ازین ذلت این جمع پریشان مپسند * * * دوست را، دستخوش فتنه ی دوران مپسند
تا به کی نزد کسان، بیکس ویاور باشیم * * * چند از دوری روی تو در آذر باشیم
سوی ما کن نظری از پی دلداری ما * * * که کند غیر تو از مهر ووفا، یاری ما؟
تا تو از لطف نیایی به هواداری ما * * * که دهد خاتمه آخر به گرفتاری ما؟
ما همه منتظر مقدم فرخنده ی تو * * * تا ببینیم مگر چهره ی تابنده ی تو
دل افسرده ی ما را ز غم آکنده ببین * * * مسلین را به همه جای پراکنده ببین
آشنا را بر بیگانه سر افکنده ببین * * * از غم بی هنری، یکسره شرمنده ببین
چه بگویم که تو خود، آگهی از راز نهان * * * باری آنجا که عیان است چه حاجت به بیان؟
بی تو ما در کف بیگانه گرفتار شدیم * * * خون جگر، از ستم دشمن مکار شدیم
تو سری خور ز هوسرانی اشرار شدیم * * * در بر خلق جهان، خوارتر از خار شدیم
اجنبی پای چو در کشور اسلام نهاد * * * هستی ملت ما را ز جفا داد به باد(۴۸۸)

حضوری سلمانی، روزگار پس از ظهور امام منتقم (علیه السلام) وتیره بختی دشمنان اسلام را روایت می کند:

آن بدین گوید: ببینش جونش احمد به بر * * * وین بدان گوید: ببینش تیغ حیدر بر میان
تو درفش جد به سر، واندر کفت تیغ پدر * * * وز نهیبت کرده گم راه فلک، آه وفغان
هر دیاری کاندرو حکم نبی ناخوانده ماند * * * هر حصاری را که تیغ مرتضی نگشوده آن
زیر فرمان آوری با حکم وتیغ خویشتن * * * بر نشینی اندر آن، فرمانروا وکامران
دشمنان را بر گلو آویزی از دار ودرخت * * * تا جهان گردد، سراسر، خود به کام دوستان
پیشت از یک سو زده صف، صاحبان دین وداد * * * هم ز دیگر سو، خداوندان شمشیر وسنان(۴۸۹)
امام همامی که باشد ره او * * * صراطی که خوانی به سبع المثانی(۴۹۰)
عدو، ذوالفقارش چو بیند درخشان * * * دهد تن به آسیب برق یمانی(۴۹۱)
مهدی عصر، حجت قائم که درگهش * * * بس فخرها به گنبد خضرا کند همی
تیغش اگر شراره به بحر اندر افکند * * * آتش ز قعر بحر، هویدا کند همی
روی جهان به دیده ی دشمن کند سیه * * * وز خون به تنش، جامه ی حمرا کند همی(۴۹۲)
روی جهان به دیده ی دشمن کند سیه * * * وز خون به تنش، جامه ی حمرا کند همی(۴۹۳)

بقای سپاهانی (متوفای ۱۲۶۰ ق) از علمای بنام دوره ی قاجار ومشهور به اشرف الکتاب، در توصیف رویارویی امام زمان (علیه السلام) با ایادی کفر می گوید:

بر کشد چون آتش تیغش زبانه، ز التهاب * * * همچو تیغ از کام هر مشرک، زبان آید برون
گر وزد باد نهیبش در چمن از بید بن * * * جای شاخ وبرگ، شمشیر وسنان آید برون(۴۹۴)

اسکندرخان (بهجت) قاجار، گلزار دین را به وجود نازنین امام عصر (علیه السلام) پویا وشکوفا می بیند وحیات ایمان را از دم جانبخش او می داند وکاخ ظلم وشرک را به دست توانای آن حضرت، ویران می نگرد:

بود آیین بدو تازه، چو گلبن در مه اردی(۴۹۵) * * * بود ایمان بدو زنده، چو خضر از چشمه ی حیوان
عقاب سهم(۴۹۶) او، بشکسته زاغ شرک را شهیر * * * سپاه عدل او، کرده است کاخ ظلم را ویران(۴۹۷)

سلطان محمود (پروانه) (متوفای ۱۳۴۹) در قصیده ای مردف به ردیف «دست» وبه شیوه ی سوال وجواب، بعد کفرستیزی قیام جهانی امام موعود (علیه السلام) را یادآور می شود:

گفتم: ز چهر دین که زداید غبار کفر؟ * * * گفتا که او، برد چو سوی ذوالفقار دست
گفتم: که کارزار کند بر مخالفان؟ * * * گفتا که او چو گشاد بر کارزار، دست

حضوری سلماسی، به منتظران ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) بشارت می دهد که آن ولی خدا، دیاری از دشمنان دین وآیین را باقی نخواهد گذارد وجهان را به چشم آنان تیره وتار خواهد کرد:

مهدی عصر، حجت قائم که درگهش * * * بس فخرها به گنبد خضرا کند همی
تیغش اگر شراره به بحر اندر افکند * * * آتش ز قعر بحر، هویدا کند همی
روی جهان به دیده ی دشمن کند سیه * * * وز خون به تنش، جامه ی حمرا کند همی
سازد زمین سپهر وعدو، بنات نعش * * * چون کارزار با صف اعدا کند همی(۴۹۸)

حاجب شیرازی بر این باور است که در قیام جهانی حضرت مهدی (علیه السلام)، حضرت امیرالمومنان علی (علیه السلام) به یاری او خواهد شتافت، وبا ذوالفقار خود، دشمنان دین را به کیفر خواهد رساند:

ای آن که به ترویج تو با تیغ دو پیکر(۴۹۹) * * * شاه دو سرا، بدر دجی، حیدر صفدر
بر خصم کند حمله، به کردار غضنفر(۵۰۰) * * * از کفر کشد کیفر، بی منت لشکر
چونان که به روباه بود حمله ی ضیغم(۵۰۱)

محمدعلی خان (خرد) کرمانی (متوفای ۱۳۰۰ ق) در قصیده ی بلند مهدوی خود، از پیشگاه امام منتقم (علیه السلام) درخواست می کند که پا در رکاب نهد وکار را در عرصه ی کارزار بر دشمنان دین زار سازد.

امروز در زمانه، شهنشاها! * * * نبود خدیو غیر تو، کیهان را
در کفه ی ولای تو سنجیدند * * * هر جا ز حق وباطل میزان را
تیغ کج تو، در همه آفاق * * * آورده است رایت ایمان را
تا بفکنی تو، تخم عدالت را * * * تا برکنی تو، ریشه طغیان را
آور نگون تو رایت فرعونی * * * درهم شکن تو لشکر هامان(۵۰۲) را
ای شیر حق! دمی ز پی هیجا(۵۰۳) * * * در زیر ران بیاور یکران(۵۰۴) را
آور به کارزار، یکی جولان * * * تا کار، زار گردد عدوان را
خصمت، ز بیم خشم تو در هیجا * * * بس بر جگر فشارد دندان را
گر سر طلب کند ز عدو، تیغت * * * تسلیم وی ز بیم کند جان را(۵۰۵)

م.ع.م (پروانه) بی قراری خود را از به درازا کشیدن ایام غیبت آن ذخیره ی خداوندی، نشان می دهد واز آن موعود جهانی (علیه السلام) می خواهد که با قیام الهی خود، اوضاع نابسامان مسلمانان وسلطه ی کفر جهانی پایان دهد:

تا به کی از دوری ماه رخت کوکب شمارم؟ * * * چرخ دین را مهر شو، در آسمان روشنگری کن
شاهباز دین، ز هر سو می خوری تیری خدا را * * * طایر بشکسته بال دین حق را، شهپری کن
موج بحر کفر، پهلو می زند بر ساحل دین * * * نوح شو، طوفان به پا کن، فلک دین را لنگری کن
تا نداده حق پرستی، جای خود بر بت پرستی * * * بت شکن شو چون خلیل و، دفع خوی آزری کن
کفر را، از ریشه بر کن، ظلم را از بن برافکن * * * برق شو، از دشمنان خرمن بسوزان، تندری کن(۵۰۶)

مرحوم علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) اوضاع زمانه را برای ظهور امام منتظر (علیه السلام) مناسب می بیند واز این که «کعبه ی دل ها» را «بتخانه» می بیند، دل نگران است وبر این باور است که زمان برافراشتن پرچم اسلام وانتقام مولی الکونین اباعبدالله الحسین (علیه السلام) فرا رسیده است:

ای رخت قبله ی توحید و، درت کوی امید * * * تا به کی کعبه ی دل ها همه بیت الوثن است(۵۰۷)؟
کعبه ی درگه تو، قبله ی ارواح وعقول * * * خاک پاک ره تو، سجده گه مرد وزن است
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای * * * نوبت رایت اسلام برافراشتن است
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم! * * * گاه خونخواهی شاهنشه خونین کفن(۵۰۸) است(۵۰۹)

عباس (حداد) کاشانی، «فتح وظفر» را ره آورد «شمشیر مهدوی» می شناسد که سرانجام، ریشه ی دشمنان دین را خواهد زد وبساط کفر را خواهد برچید:

این همان است که گر تیغ کشد روز نبرد * * * از سر تیغ کجش، فتح وظفر می ریزد
ز تبرای عدوی تو، تبر را دیدم * * * ریشه خصم بداندیش تو، برمی ریزد(۵۱۰)

همو آمادگی خود وامت اسلامی را - در آستانه ی ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) - برای قلع وقمع دشمنان کافرکیش اعلام می دارد؛ چرا که امام خویش را می شناسد ومی داند که باید کدام پرچم را در اهتزاز درآورد:

از برای قلع وقمع دشمنان کفرکیش * * * از دم شمشیر بران، تیزتر گردیده ایم
ما امام خویش را حداد! می دانیم کیست * * * در نظربازی، عجب صاحبنظر گردیده ایم(۵۱۱)

دکتر قاسم رسا، یورش سپاه مهدوی را با فرار سپاه کفر می بیند وقیام مهدی موعود (علیه السلام) را با از پا نشستن فتنه وغوغا همزمان:

تو گر لشکر برانگیزی، سپاه کفر بگریزد * * * تو گر از جای برخیزی، نشیند فتنه وغوغا(۵۱۲)

طرب اصفهانی، گوشه ای از صحنه ی رویارویی آن حضرت را با کفر جهانی به تصویر کشیده است:

روزی که بر کف آرد آن تیغ حیدری * * * جبریل برفرازد بر فرق او لوا
چون شیر خشمناک درآید به دشت کین * * * از کشته پشته سازد، در عرصه ی غزا
گریان قضا ببینی، در ماتم قدر * * * مویان قدر بیابی، بر کشته ی قضا(۵۱۳)

همو در قصیده ی مناقبی دیگری، از این که همه ی مردم به سمت گمراهی گرویده اند وبیگانگان بر گستره ی جهان حکومت می رانند، شکوه دارد وظهور آن حضرت را تقاضا می کند تا بساط ادیان محرف را برچیند:

همه خلق گمراه و، او هست هادی * * * همه خصم مغلوب و، او هست غالب
چو مرفوع، اعلام توحید سازد(۵۱۴) * * * کند جمله مخفوض، دین نواصب(۵۱۵)
در آن دم که تیغ دو دم بر کف آرد * * * تهی سازد از جان گردان، قوالب
شها! خلق رفتند از دست یکسر * * * برون آی ای مظهر لطف واجب!
اجانب گرفتند ملک جهان را * * * ببر از میان، این رسوم اجانب
کند منقبت جبرئیل امینت * * * «طرف» کیست کت(۵۱۶) دم زند از مناقب(۵۱۷)؟

میرزای نوغانی خراسانی این امید را دارد که شمشیر انتقام حضرت مهدی (علیه السلام) را که از نیام دادخواهی بیرون خواهد آمد، هم قامت دین را راست واستوار سازد وهم قامت عاشقان جمال مهدوی را که در زیر بار هجر خمیده است:

ای دست خدا! دست برآور که ز دشمن * * * بس ظلم بدیدیم وبسی طعنه شنیدیم
شمشیر کجت راست کند قامت دین را * * * هم قامت ما را، که ز هجر تو خمیدیم(۵۱۸)

دکتر قاسم رسا، حمایت آن وجود مقدس را از دین حق خواستار می شود؛ چرا که پایمال فتنه وشر گردیده است ومی داند که اگر آن حضرت بر سپاه خویش فرمان راند، لشکر کفر خواهد گریخت واگر قیام کند، فتنه از پای خواهد نشست:

بیا ای خسرو خوبان! حمایت کن تو از قرآن * * * که شد پامال دین حق، ز شر وفتنه ی اعدا
تو گر لشکر برانگیزی، سپاه کفر بگریزد * * * تو گر از جای برخیزی، نشیند فتنه وغوغا
بیا ای کشتی رحمت! که دنیا گشته طوفانی * * * چو کشتیبان تویی ما را، رهان از جنبش دریا(۵۱۹)

شهاب تشکری آرانی، ضمن اشاره به یکه تازی آن امام منتقم (علیه السلام) در عرصه جهانی برای براندازی اساس فتنه وکینه وکفر، پرده هایی از شرارت کفر جهانی را بازگو می کند:

روا مدار اماما! که سنگ دشمن دین * * * دل چو آینه ی دوست، بیشتر شکند
روا مدار اماما! که قوم مستکبر * * * حریم حکم خدا را، به زور وزر شکند
روا مدار اماما! که امت صهیون * * * ز میزبان عرب، دست وپا وسر شکند(۵۲۰)

برقراری نظام عدل وقسط واقعی در گستره جهان
بدون شک، از مهمترین ره آوردهای قیام جهانی امام موعود (علیه السلام) استقرار نظام عدل وقسط اسلامی در گستره ی کره ی خاکی است. حکومت کوتاه وزودگذر امیرمومنان علی (علیه السلام) نمودی از حکومت عدل مهدوی بود که ارائه شد؛ ولی مردم ناسپاس وحق ناشناس آن زمانه خصوصاً کوفیان شامی مشرب، عدل علوی را تحمل نکردند وستم بنی امیه را به جان پذیرا شدند.
شاید در پیشینه ی شعر مهدوی، شعری به جامعین شعر میرزا حیدر علی (حاجب) شیرازی که در سنه ی ۱۳۳۴ ق بدرود حیات گفته است، در مورد نظام مهدوی مبتنی بر عدل وقسط اسلامی وجود نداشه باشد. ابیاتی از این قصیده ی مهدوی را مرور می کنیم:

کیست که پیغام من به اهل ایران برد؟ * * * بلکه ز ایران زمین، به خلق کیهان برد؟
غیر صبا نیست کس، که مژده ی عدل وصلح * * * تحفه به ایران دهد، هدیه به توران برد
آن که ز مصر کمال، بوی قمیص(۵۲۱) وصال * * * ز یوسف بی مثال، به پیر کنعان برد
مژده ی صلح وصلاح، وعده ی فوز وفلاح * * * ز آذرآبادگان تا به خراسان برد
هم گذرد از عراق، به یزد وکرمان رسد * * * بوی بهی از جهان سوی سپاهان برد
گاه به مازندران وزد به هر خشک وتر * * * پس گل فضل وکمال به خاک گیلان برد
برای کسب شرف وزد به اهواز وفارس * * * به زلف خوبان تند، مشک فراوان برد
گه به اروپا رود، گاه به اسپانیا * * * در همه شهر ودیار، مژده ی احسان برد
ز سر حد آسیا به ینگه دینا(۵۲۲) رود * * * به خاک افریقیه(۵۲۳) کار به سامان برد
به روس تازد سمند، به روم گیرد عنان * * * سر خط آزادگی، نزد دو سلطان برد
پیک صبا را ز مهر غبار بنشان ز چهر * * * گوی که تا حرف حق، به اهل ایمان برد
نهد به پاریس رو، کند ز لندن گذر * * * گل سعادت شمیم، در دو گلستان برد
از لب دریای هند تا به خط مصر وچین * * * به درد درماندگان، زلطف درمان برد
هم به هواخواه جنگ، فرقه ی بی نام وننگ * * * گوید کاین خنگ لنگ، کیست ز میدا برد؟
آلت ناریه را، کیست در آب افکند؟ * * * سلاح جبریه را، کیست به جبران برد؟
تحفه ی خاک اروپ(۵۲۴) چیست؟ تفنگ است وتوپ * * * هلاکه این تحفه را، باز به آنان برد
از سر صلح وصلاح، وز ره خیر وفلاح * * * مژده ی نزع(۵۲۵) سلاح، به خلق دوران برد
عدل جهاندار شد، ظلم نگونسار شد * * * ازین بشارت زمین، کلاه کیوان برد
سیلی از صلح کل، رستم دستان خورد * * * گردن در قید عدل، سام نریمان برد
صبا چو از این سفر، خوش به سلامت رسد * * * دامن دامن عبیر، خدمت شعبان برد
«انجمن قدس» را، خدمت شایان کند * * * ازین ثواب عظیم، فیض نمایان برد
«انجمن مهدوی»(۵۲۶) است که خاک درگاه او * * * باد صبا سرمه وار، بهر سلیمان برد
نیمه ی شعبان بود، جهل به زندان بود * * * خضر از ین بزم راه، به آب حیوان برد
به خاک خاقانی(۵۲۷) ار، برد نسیم سحر * * * به سر نهد بنده وار، به شاه شروان برد
کمال دین(۵۲۸) را سزد کز پی کسب کمال * * * به اصفهان بوی جان، ز خاک تهران برد
شعر مگو، جان بگو، جوهر ایمان بگو * * * که بیت بیتش، ملک به عرش رحمان برد
مدحت مهدی ستی که راویان ورا * * * تحفه یکی سر دهد، هدیه یکی جان برد
سید والا تبار، حجت پروردگار * * * که حاصل از طبع او، قلزم وعمان برد
قائم قیوم فرد، که فضله ی خوان او * * * عیسی مریم خورد، موسی عمران برد
مالک ملک ملوک، کز ره سیر وسلوک * * * رنگ ظنون وشکوک، ز لوح ایقان برد
ای گهر بحر جود! خسرو غیب وشهود! * * * که آسمانت سجود، به قصر وایوان برد
معنی شهد ورطب، ز شعر «حاجب» طلب * * * که لذت از شعر من، طبع سخندان برد(۵۲۹)

حکیم ساوجی، آرزوی روزی را می کشد که قائم آل محمد (علیه السلام) شمشیر عدالت را بر کف، پرچم فتح وظفر را بر بام آسمان به اهتزاز درآورد وبساط عدالت را در گستره ی زمین بگستراند وکره ی خاکی را از ظلمت ضلالت رهایی بخشد وانتقام خون شهدای کربلا را از دشمنان دین بگیرد:

خوش بود آن دم که تیغ عدل کشانی * * * رایت(۵۳۰) النصر لی(۵۳۱)، به ماه رسانی
خنگ(۵۳۲) سبک بر عدوی دین بجهانی * * * حمله ور آیی، صفوف کفر درانی
تیغ کجت، حجتی است قاطع برهان
بر به زمین گستری بساط عدالت * * * پاک کنی نطع خاک(۵۳۳) را ز ضلالت
پاکدلان را تهی کنی ز ملالت * * * افسر پیغمبری به سر ز جلالت
در به یمینت، عصای موسی عمران
ای که ولی شهید دشت بلایی * * * منتقم دشمنان خون خدایی
کی شود از غیب، چهر خود بنمایی * * * عقده ز دل های دوستان بگشایی
خانه ی سفیانیان نمایی ویران(۵۳۴)

حضوری سلماسی در قصیده ی مهدوی خود، پس از خزانیه ای زیبا وشاعرانه به برقراری عدالت در گستره ی گیتی وبر چیدن بساط نادانی به دست توانای مهدی موعود (علیه السلام) اشاره می کند:

پر از عدل سازد همه روی گیتی * * * به حکم ولایت، به صاحبقرانی
ز گنج اندر آرد دو مار و، زندشان * * * به نار، از سر قهر وز قهرمانی
همی پاک سازد مقام اعالی * * * ز خبث(۵۳۵) جهالت، ز رجس(۵۳۶) ادانی
الا تا هماره در ایام پیری * * * به دل بگذرد آرزوی جوانی
به گاه ظهور وبه هنگام غیبت * * * ابا(۵۳۷) فر یزدان کنی زندگانی(۵۳۸)

همو در قصیده ی مناقبی دیگر به این مطلب اشاره می کند که میزان عدل الهی به دست توانای حضرت ولی عصر (علیه السلام) برپا خواهد شد:

ای صاحب الزمان! ولی حق! که کردگار * * * قسطاس عدل را، ز تو بر پا کند همی
پهلو به درگه تو اگر آسمان زند * * * عفوش نما، که خواهش بیجا کند کسی(۵۳۹)

میرزا نصرالله (صبوری) اصفهانی از این که به نام «عدل»، جهان رو به ویرانی نهاده وستمگران بی محابا بر اریکه ی قدرت تکیه زده اند، شکوه می کند واز آن حضرت می خواهد که آنان را به کیفر برساند:

به دامن تو بود دست بندگان خدای * * * تو خواه دست خدا باش وخواه دامان باش
به نام عدل، جهان شد ز ظلم وجور خراب * * * به اسم ظلم، تو معمار عدل واحسان باش
به ذوالفقار بزن دست وپای کن به رکاب * * * نهنگ لجه ی دریای خون قربان باش
پناه قرآن، هر حجتی به عصری هست * * * کنون که حجت عصری، پناه قرآن باش(۵۴۰)

ملافتح الله (وفایی) شوشتری آرزوی روزی را می کند که با ظهور آن حضرت، ظلم وتعدی از عرصه ی کره ی خاکی رخت بربندد وبا استقرار عدالت، گرگ از گله نگاهبانی کند:

خوش آن زمان که آید برون ز مکمن غیب * * * شود جهان همه از یمن مقدمش چو جنان
ز جور وظلم وتعدی، جهان شود ایمن * * * به عهد عدلش گردد زمانه، امن وامان
که آشیانه کبوتر کند به چنگل(۵۴۱) باز! * * * به گله، گرگ شود پاسبان به جای شبان(۵۴۲)

میرزا داراب بیک «جویا» تبریزی در توصیف زمانه ی عدل مهدوی به این امر بسنده می کند که بعید نیست تیری که در ترکش کبک دری قرار داد از جنس پر شهباز باشد؛ همان مرغ تیزبالی که به خون کبک دری تشنه است:

مسند آرای امامت، مهدی هادی که هست * * * چون شه مردان به ذات او مسلم سروری
آن که گر سازند در ایام عدل او بجاست * * * از پر شهباز، ترکش(۵۴۳) کبک دری(۵۴۴)

طالب آملی نیز در به تصویر کشیدن حکومت عدل مهدوی از شیوه ی بیابانی جویای تبریزی سود جسته است:

فتوای او که نسخه ی عیسای ملت است * * * جان ها دمیده در تن شرع پیمبری
تا فرش عدل او شده زینت گر زمین * * * برچیده دست ظلم، بساط ستمگری
عاجز چنان قوی شده اکنون که روبهان * * * گسترده اند فرش ز نطع غضنفری(۵۴۵)
جا کرده در جبلت شاهین ز عدل او * * * وهمی که بود لازم طبع کبوتری(۵۴۶)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) از آن آفتاب عالمتاب آسمان امامت وولایت، تقاضای بر دمیدن از افق معدلت دارد وجز ساحل عنایت آن بزرگوار مامنی نمی جوید:

ای قبله ی عقول! که اهل قبول را * * * جز کعبه ی تو، ملتزم ومستجار نیست
امروز در قلمرو توحید سکه زن * * * غیر از تو ای شهنشه والاتبار نیست
با یکه تاز عزم تو زانو دو تا کند * * * این توسن سپهر که هیچش قرار نیست
ای صبح روشن! از افق معدلت درآی * * * ما را زیاده طاقت این شام تار نیست
ما را ز قلزم فتن آخر الزمان * * * جز ساحل عنایت ولطفت، کنار نیست
غیر از طواف کوی توای کعبه ی مراد! * * * هیچ آرزو درین دل دل امیدوار نیست(۵۴۷)

میرزا علی اکبر (شیدا) شیرازی ملقب به مسرور علی، صحنه ای کارزار حضرت مهدی (علیه السلام) وآثار هیبت را به هنگام به تصویر می کشد وبر این باور است که در زمانه ی حکومت عدل مهدوی، کبوتر در زیر بال هما با آسایش خاطر آشیان خواهد گرفت:

شرار تیغ تو تابد اگر به جانب بحر * * * صدف به جای در از خوف پرورد مرجان
ز خاک معرکه که در روز رزم سرمه ی مرگ * * * قضا به چشم عدویت کشد، به میل سنان
شها! مها! ملکا! ای که تیغ خونریزت * * * میان باطل وحق است قاطع البرهان
ز پاس شحنه ی عدلت کبوتری گیرد * * * به زیر بال هما با فراغ بال، مکان(۵۴۸)

جلال الدین ابوالفضل (عنقا) طالقانی (متوفای ۱۳۳۳ ق) در هفتمین بند از ترجیع دوازده بندی مهدوی خود، حکومت عدل امام قائم را بر هم زننده ی بساط ستم در عرصه ی جهانی معرفی می کند:

ای شه عشق وشاهد چالاک! * * * ای منزه ز حیز ادراک
از تو، تاثیر ثابت وسیار * * * وز تو، بر پا عناصر وافلاک
هست در حکم تو، قضا وقدر * * * هست در امرت از سمک به سماک
عدل تو، بیخ ظلم خواهد کند * * * پاک روبد ازین چمن، خاشاک
هر که پیچد سر از طریق هدا * * * عرضه ی تیغ تو شود، بی باک(۵۴۹)

فارس برجرودی در زمانه ی حکومت عدل مهدوی، «سندان» را از آسیب «پتک» در امان می بیند:

زند گر شحنه ی عدل به عالم بانگ آسایش * * * کجا پتک آورد زهره که کوبد فرق سندان را(۵۵۰)؟

شادروان صادق سرمد، لحظه لحظه ی روزگاران ظهور را مرور می کند ودر هر کجا که کوکبه ی عدل مهدوی، پرچم افراشته، از عرصه ی مظلمه، مهد امان ساخته است وبر این باور است که پیروان راستین امام موعود (علیه السلام) نه تنها زیر بار ظلم نمی روند، که داد مظلومان را از ستمگران می گیرند:

هر کجا کوکبه ی عدل تو پرچم افراشت * * * عرصه ی مظلمه را مهد امان ساخته ای
هر که شد پیر تو، پیروی از ظلم نکرد * * * که ز بیدادگرش، دادستان ساخته ای
صاحب امری واز حکم تو بیرون نبود * * * آن چه در دایره ی کون ومکان ساخته ای
تو به خود قائم و، قائم به تو عالم، که جهان * * * قائم از عدل، کران تا به کران ساخته ای
حجت بالغه ی عقلی ودر روی زمین * * * پیرو حکم خود، اعصار وزمانه ساخته ای(۵۵۱)

طرب اصفهانی، صحنه ای از حکومت عدل مهدوی را به تصویر می کشد که آهوان بیابان از پستان شیر درنده، شیر می نوشند:

از عدل وداد پر کند آن گونه روی خاک * * * کز شیر شرزه، شیر خورند آهوان غذا
بی حکم او نبارد از آسمان مطر(۵۵۲) * * * بی امر او نروید از خاکدان، گیا(۵۵۳)

مرحوم علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) اوضاع نابسامان زمانه ی خود را که ناشی از سلطه ی اجانب وکفر جهانی بر گستره ی خاکی است، به محضر امام زمان (علیه السلام) گزارش می دهد ومسند دادخواهی وسریر حکومت جهان یرا زیبنده او می داند:

ای معدلت پناهی! هنگام دادخواهی * * * اورنگ پادشاهی، شایان بود شما را
انگشتر سلیمان، شایان اهرمن نیست * * * کی زیبد اسم اعظم، دیو ودد دغا را؟
از سیل فتنه ی کفر، اسلام تیره گون است * * * دین مبین زبون است در پنجه ی نصارا
ای هر دل از تو خرم! پشت وپناه عالم * * * بنگر دچار صد غم یک مشت بینوا را(۵۵۴)

خاتمی نوری، وجود نازنین آن مظهر عدل خداوندی را، ذات عدالت می شناسد وبرپایی میزان عدل را زیبنده ی او می داند واز وی می خواهد که با دادخواهی خود، ایران وگستره ی جهان را از زلال عدل سیراب سازد:

ای مالک ملوک جهان! برخیز * * * خواهد چنین جهان چو تو سلطان را
عجل علی ظهورک یا مهدی! * * * تا انس وجان برد ز تو فرمان را
میزان عدل بر تو بود قائم * * * شاهین تویی دو کفه ی میزان را
با عدل وداد خویش بیارایی * * * دنیا، به ویژه کشور ایران را(۵۵۵)

شمس الفصحاء (محیط) قمی، زمانی را برای حکومت عدل مهدوی مناسب می داند که گستره ی خاک از بیداد ستمگران، آبستن انقلاب باشد وبا ظهور آن حضرت، بساط فرعونیان برچیده شود:

مهدی ولی قائم وموعود ومنتظر * * * آخر امام ویازدهم نجل بوتراب
عنوان آفرینش وفهرست کن فکان * * * کز دفتر وجود بود فرد انتخاب
با پایه ی عنایت او پاید آسمان * * * در سایه ی حمایت وی تابد آفتاب
گیرد ز عدل ودادش آرام، روزگار * * * از ظلم وجور گیرد هر گاه انقلاب
درمانده ام، اغثنی یا صاحب الزمان! * * * یا خاتم الائمه ویا تالی الکتاب(۵۵۶)!

تحقق جهان شمولی دین مقدس اسلام واحیای ارزش های دینی
یکی از رسالت های جهانی قایم حضرت مهدی (علیه السلام)، حاکمیت اسلام بر جهان واحیای ارزش های دینی است، وتحقق این امر مهم جز به قیام آن مصلح جهانی امکان پذیر نیست.
بقای سپاهانی در قصیده ای که به مناسبت میلاد امام عصر (علیه السلام) سروده، به این مهم پرداخته وابیاتی از آن را به وصف حکومت جهانی آن حضرت اختصاص داده است:

مهدی هادی که گشت از گل رویش * * * عرصه ی عالم، پر از شقایق نعمان
مصح تایید را، جبینش تفسیر * * * نامه ی ایجاد را، وجودش عنوان
جز به مرادش، قدر ندارد قدرت * * * جز به رضایش قضا ندارد فرمان
عدل وامان بسته با ظهورش میثاق * * * فتح وظفر بسته با حسامش(۵۵۷) پیمان
امن وسلامت به روزگار شهودش * * * هر دو برآرند سر ز خاک گریبان
شرک وشقاوت، ز دورباش(۵۵۸) ظهورش * * * هر دو بپوشند رخ، به پرده ی خذلان
از پس روزی، که بر گرفته شب جهل * * * روی زمین را همه به قیر وبه قطران
تابد خورشیدوار از افق غیب * * * زنگ ضلالت بشوید از رخ کیهان
زیر لوایش، بسیط مشرق ومغرب * * * زیر سپاهش، بساط کوه وبیابان
خیمه ی اجلال او، براز بر گردون * * * قبه ی خرگاه او، براز بر کیوان
گیتی گردد ز فرط امن وسلامت * * * خرم وآراسته، چو روضه ی رضوان
چون بر نور سهیل، کرمک شبتاب * * * کفر پذیرد فنا ز قوت ایمان(۵۵۹)

بقای سپاهانی (متوفای ۱۲۶۰) مشهور به اشرف الکتاب از علمای شاعر دوره ی قاجار، بر این باور است که در قیام جهانی امام موعود (علیه السلام) وپس از به اهتزار در آمدن پرچم بشارت انگیز «جاء الحق»، هر چه کژی وناراستی است از نهاد آدمی بیرون خواهد رفت وبه جای آن راستی ودرستی خواهد نشست، وبدیهی است که اساس کفر بر پایه ی ناراستی نهاده شده وبنیان متین دین بر اساس راستی ودرستی استوار است:

چون بگیرد رایت منصور «جاء الحق» به دست * * * راستی از کژی وسود از زیاد آید برون(۵۶۰)

حاجب شیرازی، بر صبغه ی اسلامی نهضت جهانی امام مهدی (علیه السلام) پای می فشارد وجهانگیر بودن حکومت مهدوی را بشارت می دهد:

امام قائم دائم، محمد بن حسن * * * که هست ذاتش با ذات لایزال، قرین
آیا امام هدی! مظهر ظهور خدا! * * * که هست مادح ذاتت خدای حی مبین
پس از ولادتت، آباء وامهات تمام * * * بمانده اند به ظاهر سترون(۵۶۱) وعنین(۵۶۲)
گر از کمین بدر آیی، به کف گرفته کمان * * * قضا دگر نه کمان گیرد وقدر نه کمین
تویی که زیور توقیع تو بود، طاها * * * تویی که زینت منشور تو بود، یاسین
ز خاتمی بد اگر حشمت سلیمانی * * * تو بی نگینی و، عالم تو راست زیر نگین(۵۶۳)

حاجب شیرازی در مسمط مهدوی خود، جهان هستی را فرمانبر امام موعود (علیه السلام) معرفی می کند وآن وجود مقدس را حاکم علی الاطلاق عوامل کون ومکان می شناسد که فرمانش در جای جای گستره ی گیتی نافذ است:

شاهنشه اقلیم بقا، مهدی قائم * * * آن گوهر دریای شهامت، شه دائم
آن مظهر یزدان، ولی کامل عالم * * * عالم، همه محکوم ووجودش همه حاکم
امرش همه جا متقن وحکمش همه محکم(۵۶۴)

میرزا غلامحسین خان (ادیب) کرمانی، جهان شمولی حکومت مهدوی وحاکمیت نظام اسلامی بر جهان را این چنین توضیح می دهد:

ولی حضرت یزدان، امام جن وبشر * * * امین ومحرم اسرار وقادر ذوالمن
ازو کساد شد کفر وشرک را، بازار * * * ازو رواج بیابد متاع فرض وسنن
دوام یابد کی با شرار تیغش، کفر؟ * * * که پیش برق، دوامی نیاورد خرمن
ز تندبادی، ریزان شود شجر را برگ * * * به یک شهاب(۵۶۵) گریزد هزار اهریمن
مطیع گشته به فرمان او، سپهر برین * * * نهاده سر به خط حکم او، جهان کهن
به بند عدلش مر ظلم را بود، سر ودست * * * به زیر امرش، مر خلق را بود گردن
به او، نماند اندر جهان نشان از کفر * * * نه نام از شمن(۵۶۶) اندر زمانه ونه وثن(۵۶۷)

همو در قصیده ی مهدوی دیگری، ابعاد دیگری از عظمت وجودی امام عصر (علیه السلام) را حکومت جهانی او را به تصویر می کشد:

قائم آل رسول، مهدی موعود * * * صاحب امر زمانه داور کیهان
دین مبین را قویم(۵۶۸) سازد بنیاد * * * شرع متین را سدید(۵۶۹) سازد بنیان
مشعل اسلام را، چکاند روغن * * * تا شود از پرتوش زمانه، فروزان
هر چه نویسی، قدرت(۵۷۰) چاکر توقیع * * * هر چه بگویی، قضات(۵۷۱) تابع فرمان
هذیان دانند شرع را وفسانه * * * آنان کافسانه گشته اند به هذیان
موسی وقتی ودر تو بی اثر افتد * * * خدعت افسونگران وحیلت هامان(۵۷۲)
شاها! از برق تیغ صاعقه کردار * * * خرمن کفر ودرخت شرک بسوزان
دشمن دین را، ز گندنایی شمشیر * * * کن دو رخ از خون به سان لاله ی نعمان
ز آب گوارای عدل وتخم مروت * * * ملک جهان را بساز روضه ی رضوان(۵۷۳)

ادیب کرمانی در قصیده ی مهدوی دیگری در وزن وقافیه ی قصیده ی پیشین، اوضاع جهان را پس از ظهور امام زمان (علیه السلام) روایت می کند:

حضرت صاحب زمان، محمد هادی * * * مهدی موعود و، دین حق را تبیان
امرش همچون قضای مبرم ونافذ * * * حکمش همچون قدر به کار شتابان
ملت ودین، زو قوام یابد ورونق * * * کافری وکفر، ژاژ(۵۷۴) گردد وهذیان
تیغ شرربار او، ز خون اعادی(۵۷۵) * * * ملک جهان را کند مثال گلستان(۵۷۶)

ادیب الممالک (امیری) فراهانی، ضمن تهنیت میلاد امام موعود (علیه السلام)، دورنمایی از زمانه ی حکومت عدل مهدوی را مجسم می کند:

بشارت باد سلطان غری(۵۷۷) را * * * که جیش عشرت آمد عسکری را
ز نرجس، زاد «حی العلم» امروز * * * سمن پرورد، ریحان طری(۵۷۸) را
مهی طالع شد از گردون رفعت * * * که سازد خیره مهر ومشتری را
غاید نقد قلب شرع را صاف * * * زند بر سکه زر جعفری را
چراغ آل ابراهیم از رخ * * * زند آذر بتان آزری را
ز خاشاک حوادث پاک سازد * * * زلال چشمه ی پیغمبری را
برآرد دیده ی زندیق وملحد * * * بسوزاند جهود(۵۷۹) خیبری را(۵۸۰)

محمد تقی (براتی) آن مصلح را احیاگر احکام الهی می داند وبر این باور است که در حکومت عدل مهدوی، فنا وزوال راه ندارد:

مژده! که میلاد منجی بشر آمد * * * فلک(۵۸۱) هدی را دلیل وراهبر آمد
مژده! که آمد خدیو عالم امکان * * * حجت بر حق، امام منتظر آمد
مژده! که خورشید تابناک ولایت * * * بر فلک عدل وداد، دادگر آمد
مایه ی اعزاز رهروان شریعت * * * محیی احکام وفخر بوالبشر آمد
ملک عدالت دگر فنا نپذیرد * * * دولت مسعود ومعدلت اثر آمد(۵۸۲)

محمد آزادگان (واصل) بر این باور است که نخل برومند دین از خون پاک عاشقان جمال مهدوی به ثمر نشسته است:

از خون پاک پیکر عشاق راه دوست * * * نخل بلند پایه ی دین را، ثمر رسید(۵۸۳)

همو در غزل مهدوی دیگری، صحنه ای از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) را مجسم می کند که همزمان با گلبانگ تکبیر آن حضرت ازخانه ی کعبه، قدسیان عرش خدا غزل نور سر می دهند وشهیدان راه حق به شوق نماز اوست که سجاده های سرخ خود را در حبابی از نور می گسترانند:

الله اکبرت شود از کعبه چون بلند * * * خواندن قدسیان، غزل نغز وناب نور
شوق نماز توست که می گسترد شهید * * * سجاده های سرخ، درون حباب نور(۵۸۴)

صغیر اصفهانی، «قواعد اسلام» را از وجود امام عصر (علیه السلام) مستحکم می بیند و«رونق احکام دینی» را از او می داند:

ازو قواعد اسلام راست استحکام * * * ازو مسایل واحکام را بود رونق

او تمامی پیروان ادیان آسمانی وآزادگان عالم را چشم به راه آن مصلح جهانی می بیند تا با ظهور خود به این همه اختلاف پایان دهد:

شد او به پرده ی غیبت نهان ومنتظرند * * * به مقدمش، همه ی خلق ها فرق به فرق
برای آن که نماید نثار مقدم او * * * زمانه، هستی خود را نهاده روی طبق
صغیر! دانی در بحر، زورقی باید * * * به بحر معرفت امروز او بود زورق(۵۸۵)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) به صفت کفرستیزی واحیاگری فرایض وسنن الهی اشاره می کند:

حجت قاطعه و، قاطعه وقامع(۵۸۶) الحاد(۵۸۷) وضلال(۵۸۸) * * * رحمت واسعه و، کاشف(۵۸۹) کرب ومحن است
حاوی علم ویقین، حامی دین وآیین * * * ماحی(۵۹۰) زیغ(۵۹۱) وزلل(۵۹۲)، محیی(۵۹۳) فرض وسنن است.
مشرق شمس ابد، مطلع انوار ازل * * * صاحب العصر، ابوالوقت، امام زمن است
مظهر قائم بالقسط، حجاب ازلی * * * معلن(۵۹۴) سر خفی، مظهر(۵۹۵) ما قد بطن(۵۹۶) است
جامع الشمل، پس از تفرقه ی اهل وفاق * * * باسط العدل، پس از آنکه زمین پر فتن است(۵۹۷)

برقراری حکومت جهانی اسلام وحاکمیت فرهنگ اسلامی
در پیشینه ی شعر مهدوی، می توان ابیات گوناگونی که به نحوی به برقراری حکومت جهانی اسلام وحاکمیت فرهنگ اسلامی وارزش های دینی در زمانه ی ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) اشاره دارد:

بیا که سکه به نام تو می زند گردون * * * بیا که نام تو نقش نگین خورشید است
دمی که جلوه کنی از جمال نورانی! * * * به روی تو! که دم واپسین خورشید است
فروغ آن ید بیضا جهان منور کرد * * * که دست توست که در آستین خورشید است(۵۹۸)
دور جهان به سلطنتش قائم * * * تا کی کند قیام مجدد را(۵۹۹)؟

امروز در قلمرو توحید سکه زن * * * غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست(۶۰۰)
قائم آل محمد، شه اقلیم وجود * * * هان به فرماندهی عالم امکان آمد(۶۰۱)
آن سان رواج گیرد دین خداپرستی * * * کاندر جهان نماند بر جا بتی وبتگر(۶۰۲)
ای مالک ملوک جهان! برخیز * * * خواهد چنین جهان چو تو سلطان را(۶۰۳)
نوبهار دین حق را، فارغ از بیم خزان * * * گلشن توحید را، سرسبز وبارآور کند(۶۰۴)
درآ ز پرده واز یک تجلی رخسار * * * غبار شرک ز مرآت ماسوا پرداز(۶۰۵)
رایت دین مصطفی برفرازی * * * ز حد ترک تا مداین ومدین(۶۰۶)
روزگاری که به فرمان حق، آن کشتیبان * * * فلک دین را برهاند ز خطر، نزدیک است
می رسد مصلح کل، خیز وبه اصلاح بکوش * * * خیر ار آمدن ورفتن شر، نزدیک است
دشمن از تیر دلی آمدن مهدی را * * * گر خطر خواند بگو وقت خطر نزدیک است
بانگ تهدید برآرید بر اقوام یهود: * * * رجعت صاحب شمشیر دوسر(۶۰۷)، نزدیک است(۶۰۸)
ای که اکناف جهان، سفره ی عام تو بود * * * رشحه ی فیض ابد، ریزش جام تو بود
مصلح کل تویی و، صلح به نام تو بود * * * رجعت آل علی، بعد قیام تو بود(۶۰۹)
این تویی، آن که جهانت همه تسخیر شود * * * دولت آل علی، از تو جهانگیر شود(۶۱۰)
جلوه بی حجاب کن، ز عدل انقلاب کن * * * که باشد انقلاب تو آخر انقلاب ها(۶۱۱)
بیا وسکه ی دولت بزن، که حق با توست * * * که سکه های مجازی ز اعتبار افتد(۶۱۲)
با قیام مقدسش، یزدان * * * نور خود را تمام خواهد کرد
تا قیامت ز یمن نهضت او * * * دولت حق، دوام خواهد کرد
حکم، جاری به سیره ی داود * * * از حلال وحرام خواهد کرد
خود به نشر حقایق اسلام * * * آن چنان اهتمام خواهد کرد
که جهان ز کفر سوزان را * * * همچو دارالسلام(۶۱۳) خواهد کرد(۶۱۴)
ناخدای امین فلک وجود * * * ملک دین را، خدایگان آمد
مصلح کل، امام جن وبشر * * * بانی صلح جاودان، آمد(۶۱۵)
پای مهدی چو در رکاب کند * * * عالمی را در انقلاب کند
پرچم عدل را برافرازد * * * کاخ های ستم، خراب کند
پایگاه عدالت خود را * * * مسجد کوفه، انتخاب کند
از همه زشتی وپلشتی ها * * * پاک، این صفحه ی تراب کند
صلح خوابیده را کند بیدار * * * جنگ بیدار را، به خواب کند(۶۱۶)
روز مستضعفان دنیا شد * * * خصم مستکبران، عیان آمد
با هجوم سپاه کفرستیز * * * دشمن دین به الامان آمد
گو به دجالیان که: بگریزید * * * لشکر صاحب الزمان آمد(۶۱۷)
چون انتظار مصلح کل می برد جهان * * * باز آ که نیست مصلح دیگر، سوای تو
یکرنگی وبرابری وعدل واتحاد * * * حاصل نمی شود مگر اندر لوای تو(۶۱۸)
فراز کعبه وبیت المقدس، ای همه قدس! * * * در آروزی تو و، اهتزاز پرچم توست(۶۱۹)
روزی که قیام مهدی آغاز شود * * * ساز دگری به نغمه دمساز شود
روزی است که از بهشت خوشبختی ها * * * بر روی بشر پنجره ای باز شود(۶۲۰)
ای منتقم! بیا که به غیر از تو دیگری * * * خونخواه خون پاک حسین شهید نیست(۶۲۱)
پسر خون خدا، چهره عیان می سازد * * * از منافق، طلب خون پدر خواهد کرد
می کند محکمه ی عدل خدا را برپا * * * کاخ بیداد وستم، زیر وزبر خواهد کرد(۶۲۲)
بهر خونخواهی خون پدر خود بشتاب * * * طلب خون پدر بهر پسر شیرین است(۶۲۳)
آمد که ز بن برکند ارکان ستم را * * * وز غم برهاند عرب وترک وعجم را
نابود کند رسم شمن، اسم صنم را * * * در سایه ی توحید برد جمله امم را
بر قاعده ی راقیه ی احمد مختار

آمد که ز نو تازه کند دین نبی را * * * برپای کند محکمه ی حق طلبی را
منسوخ کند داعیه ی بولهبی را * * * تا زنده کند رسم رسول عربی را
آمد چو علی میر عرب حیدر کرار

بازآی که در پیکر اسلام روان نیست * * * از قدس امام رفته ودر کعبه امان نیست
از قرطبه تا بصره ز اسلام نشان نیست * * * بازآی که غیر از تو امیدی به جهان نیست
آن آب ز جو رفته به جوی آر دگر بار

بازآی که لبنان وفلسطین شده بر باد * * *  افغان به فغان آمده در پنجه ی الحاد
از فتنه ی صهیونی وز سلطه ی بیداد * * * نه مصر به جا مانده نه عمان ونه بغداد
نه زنگ به پا مانده نه خوارزم نه فرخار(۶۲۴)

خبر دهید به قابیلیان شیطان کیش * * * که بر قبیله ی هابیل غمگسار آمد
خبر دهید به فروعونیان که کودک نیل * * * ز موج حادثه بگذشت ودر کنار آمد
به سامری، خبر از رجعت کلیم دهید * * * که میر سامره با عزم واقتدار آمد
خبر دهید به بوجهل زادگان زمان * * * که شبه احمد مختار آشکار آمد
خبر دهید به سفیانیان که قائم حق * * * به پاسداری اسلام استوار آمد
خبر دهید به مستضعفان کوخ نشین * * * که خصم کاخ نشینان نابکار آمد
زمانه را خبر از خیبری دگر آرید * * * که پور حیدر بربسته ذوالفقار آمد
به تیره تیره ی دجالیان وعید دهید * * * که آنک آنک مهدی دین شعار آمد
ز هر کرانه، نشان ظهور حق پیداست * * * بگو به اهل بصر: بصره در حصار آمد
بر آن نشان که به قذف دیار وهدم بقاع * * * خبر به احنف، از میر هشت وچار آمد(۶۲۵)
«والصبح» بود ایما، از نور جهانگیرت * * * «والعصر» بود رمزی، از خوبی دورانت
ایزد به سرت بنهاد، تاج «ونرید ان» * * * هم «اشرقت الارض» است اندر شرف وشانت
ای مهدی دین پرور! ای شاه ملک لشکر! * * * حق پرچم «جاء الحق»، زد بر سر ایوانت(۶۲۶)
در شب یلدای علام چون تویی صبح امید * * * رخ نما تا «فالق الاصباح» را معنا کنی
کی شود تا ذوالفقار عدل را گیری به دست؟ * * * خصم را از پا دراندازی وهم رسوا کنی
ای «یدالله فوق ایدیهم»! گشا بازوی قهر * * * تا به دشمن روز روشن لیله ی ظلما(۶۲۷) کنی
عالمی را فتنه ی دجال وگمراهان گرفت * * * از تو باید دفع این دجال پر غوغا کنی
چهره ی عالم سیه شد وضع گیتی شد تباه * * * روی بنما تا جهانی را خوش وزیبا کنی(۶۲۸)
وجود را قرار ده، کویر را بهار ده * * * به نخل خشک بار ده، بر آر گل ز خارها(۶۲۹)
دیو سیاه ظلم را، به دوزخ فنا بران * * * خیمه ی سبز عدل را، به جنت بقا بزن
نقشه ی کفر وظلم را، نقش به موج آب کن * * * سکه به نام نامی، قادر کبریا بزن
شرک گرفته شهر را، کفر گرفته دهر را * * * بیا وتیغ قهر را، به فرق هر دو تا بزن
مصلح کل! بیا بیا، جان رسل! بیا بیا * * * بیا وآب رحمتی، بر آتش بلا بزن
جا به کنار کعبه کن تا که کنند قبله ات * * * روی به دوستان کن ونغمه ی آشنا بزن
پرچم انتقام را، بر سر دوش حمل کن * * * رایت انقلاب را، به قله ی فضا بزن
به مومنین اعلان: «تعز من تشاء» نما * * * به مشرکین فریاد: «تذل من تشاء» بزن(۶۳۰)
کافر ومومن وغیر وخودی ودشمن ودوست * * * هیچ کس نیست که در کوی تو راهش ندهند
تو نوازش کنی آن را که نگاهش نکنند * * * تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند
روزی که ز چهره پرده بردارد * * * آن آینه ی محمدی آیین
آن روز، تمام تلخکامی ها * * * در کام جهانیان شود شیرین
دشمن، افتد به پنجه ی قهرش * * * چو گنجشکی به چنگل(۶۳۱) شاهین
از تندر خشم او فرو ریزد * * * بر سینه ی خصم، آذر برزین(۶۳۲)

رسوایی متمهدیان وداعیه داران مهدویت نوعی ومعرفی دجالان
صرف نظر از برخی سلسله های صوفیه که به «مهدویت نوعی» قائلند وقطب سلسله ی خود را «مهدی زمان» معرفی می کنند، از میان چهره های مذهبی وسیاسی نیز تنی چند ادعای مهدوین داشته وخود را «مهدی آخر الزمان» دانسته اند. وفرقه ی سیاسی «بهائیت» ادعا می کند که «امام زمان» ظهور کرده است، واینک بشر در مدینه ی فاضله ای زندگی می کند که بشارت آن را داده اند!! البته منظور آنان از امامی که ظهور کرده «باب» است که در زندان توبه نامه نوشت تا از مجازات مرگ رهایی یابد؛ ولی به دستور ناصرالدین شاه به چوبه ی اعدام سپرده شد. تنها معجزه ای که پیروان او برایش مسلم دانسته اند، سیاه کردن ده ها صفحه در روز بود واو بیش از یک صد صفحه در روز مهمل به می بافت.
این متمهدیان - که عدم توفیق آنان در برپایی حکومت جهانی، بهترین دلیل بطلان دعوی آنها است - گروهی از افراد ساده لوح وبی اطلاع را از پیکره ی امت اسلامی جدا کرده وبه دنبال خود کشانیده اند. اینان عبارتند از:
عبیدیان، حکم بامرالله، محمد بن تومرت، تهامی، عباس الریفی، الرجل الجبلی، ملا عرشی کاشانی، میرزاده ی بلخی، شیخ عبدالقدیر بخارایی، محمد جونیوری هندی، مغربی، شیخ مغربی، شیخ زاده ی کردستانی، عبدالله العجمی، بنگالی، سنگالی، شیخ سعید یمانی، سودانی، صومال، علی محمد شیرازی وبالاخره قادیانی.
علامه اقبال لاهوری، فیلسوف آزاده ی شبه قاره ی هند، در قسمتی از جاوید نامه ی خود، گفتگوی یکی از همین متمهدیان را (درویش سودانی) با کشنر پس از مرگ وانتقال وبه عالم برزخ توضیح می دهد که هنوز به فکر انتقام است وبر ادعای باطل خود پای می فشارد:

برق، بی تابانه رخشید اندر آب * * * موج ها بالید وغلطید اندر آب
بوی خوش از گلشن جنت رسید * * * روح آن درویش مصر، آمد پدید
در صدف، از سوز او گوهر گداخت * * * سنگ اندر سینه ی کشنر، گداخت
گفت: ای کشنر! اگر داری نظر * * * انتقام خاک درویشی نگر
آسمان، خاک تو را گوری نداد * * * مرقدی، جز در می شوری نداد
باز حرف اندر گلوی او شکست * * * از لبش، آه جگر تابی گسست
گفت: ای روح عرب! بیدار شو * * * چون نیاکان، خالق اعصار شو
ای فواد! ای فضیل! ای ابن سعود! * * * تا به کی بر خویش پیچیدن چو دود؟
زنده کن در سینه آن سوزی که رفت * * * در جهان، باز آور آن روزی که رفت
ای جهان مومنان مشک فام! * * * از تو می آید مرا، بوی دوام
زندگانی تا کجا بی ذوق اسیر؟ * * * تا کجا تقدیر تو در دست غیر؟
بر مقام خود نیایی تا به کی؟ * * * استخوانم در یمی نالد چو نی
از بلا ترسی، حدیث مصطفی است: * * * مرد را، روز بلا روز صفا است(۶۳۳)

باید به این شاعر آزاداندیش پاکستانی گفت که بیداری ودشمن ستیزی وکفرسوزی ربطی به ادعای مهدویت ندارد، وهیچ یک از پیروان راستین مهدی موعود (علیه السلام) با خودسازی وغیر سوزی مخالفتی ندارند، واز غفلت وبیدردی در پرهیزند وبا همین بیداری تدریجی امت اسلامی است که زمینه ی ظهور آن حضرت فراهم می شود.
برخی از علمای اهل سنت همانند مسیحیان، حضرت عیسی را مهدی آخر زمان می شناسند که به هنگام ظهور، از آسمان چهارم به زمین خواهد آمد وجهان را مدینه فاضله خواهد کرد. برخی از شعرای فارسی زبان نیز که از مذهب اهل سنت پیروی می کرده اند همین دیدگاه را در شعر خود نمایانده اند.
پیروان حضرت موسی، زردشت وبودا نیز، آنان را مصلح جهانی می شناسند ودر انتظار ظهورشان نشسته اند.
در پیشینه ی شعر مهدوی - به استثنای موارد معدود - از حضرت عیسی، موسی وخضر (علیه السلام) به عنوان یاوران حضرت مهدی (علیه السلام) یاد شده است که به هنگام قیام جهانی آن حضرت، به یاری او خواهند شتافت. یکی از علل جهانگیر شدن آوازه ی قیام آن حضرت واستقرار حکومت جهانی او، همین امر است؛ چرا که پیروان آنان به هنگام مشاهده ی حمایت بیدریغ پیامبران الهی از آن ذخیره ی خداوندی، با حضرتش بیعت خواهند کرد ودر شمار پیروان راستین او درمی آیند همان گونه که در بسیاری از روایات به این امر اشاره شده است، وسرانجام دین مبین اسلام به عنوان تنها دین توحیدی در گستره ی جهان حضور خواهد داشت.
ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) وخروج دجال از دیرباز در شعر فارسی، بازتاب گسترده ای داشته است وبه گونه ای که خواهیم دید به عنوان یک امر حتمی مورد استناد شاعران فارسی زبان قرار گرفته است، ومتاسفانه هرازگاه برای بزرگ نشان دادن مقام ممدوحان خود، علیرغم اعتقاد راسخی که به آن امام همام داشته اند آنان را با حضرت مهدی (علیه السلام) ومخالفان آنان را با دجال مقایسه کرده اند! واز این امر می توان بدین واقعیت تاریخی پی برد که «مساله مهدویت» و«ظهور حضرت مهدی» از دیرباز در شعر فارسی مطرح بوده است وبه رغم کسانی که این مساله را از ساخته های یکی دو سده ی اخیر می دانند، ظهور مهدی موعود به عنوان آخرین جانشین پیامبر گرامی اسلام وخروج دجال در آستانه ی قیام جهانی آن حضرت، امری حتمی تلقی می شده است. هر چند در پیشینه ی شعر مهدوی به تفصیل به بررسی این مهم پرداخته ایم، ولی ناگزیریم به مناسبت مقام سخن وارتباطی که با موضوع این بخش از این تحقیق دارد، به صورت گذرا به حضور دجال در شعر مهدوی شعرای پارسی گو اشاره کوتاهی داشته باشیم:

سیاست تو به گیتی، علامت مهدی است * * * کجا سیاست تو، نیست فتنه ی دجال(۶۳۴)
تو آدمی وهمه دشمنان تو، ابلیس * * * تو مهدیی وهمه حاسدان تو، دجال(۶۳۵)
همی به دیده بدیدم چو روز رستاخیز * * * ز پیش رایت مهدی وفتنه ی دجال(۶۳۶)
مشهور شد از رایت او، آیت مهدی * * * منسوخ شد از هیبت او، فتنه ی دجال(۶۳۷)
فرود آمده ز آسمان همچو عیسی * * * به انصاف، دجال با خر گرفته(۶۳۸)
ای مانده پراکنده در آمال جهان! * * * عیش است زبون، گرفته دجال جهان
عمرت به کران رسید وفرزند نماند * * * از بهر که جمع می کنی مال جهان!
چون فتنه ی آخر الزمان برخیزد * * * دجال، ز چاه اصفهان برخیزد
داد وستد ما ز میان برخیزد * * * پس کوری دهریان، جهان برخیزد(۶۳۹)
ای دریغا مهدیی! کامروز از هر گوشه ای * * * یک جهان دجال عالم سوز، سر بر کرده اند(۶۴۰)
گر مخالف خواهی ای مهدی! درآ از آسمان * * * ور موافق خواهی از دجال! یک ره سر برآر(۶۴۱)
گر منازع خواهی ای مهدی! فرودآی از حصار * * * ور متابع خواهی ای دجال گمره! سر برآر(۶۴۲)
پس در آخر زمان که صرف زمان * * * حامی کفر و، خصم ایمان گشت
دم دجال، شمع مهدی شد * * * سد یاجوج، حبس انسان گشت(۶۴۳)
به تایید مهدی خصالی، که تیغش * * * روانسوز دجال، طغیان نماید(۶۴۴)
خنجر او چو حربه ی مهدی است * * * که به دجال اعور اندازد(۶۴۵)
در قبه، مهد مهدی، در قبله، عهد عیسی * * * در فرضه، روض جنت، در روضه، حوض کوثر(۶۴۶)
مهدی است شاه و، عید سلاطین ز فتح او * * * خصم از غلامی، آمده دجال اعورش(۶۴۷)
مهدی دجال کش، آدم شیطان شکن * * * موسی دریا شکاف، احمد جبریل دم(۶۴۸)
مهدی که بیند آتش شمشیر شاه، گوید: * * * دجال را به توده ی خاکستری ندارم(۶۴۹)
ذات او مهدی است، از مهد فلک زیر آمده * * * ظلم دجالی ز چاه اصفهان انگیخته(۶۵۰)
ایام، بد عهدی کند امروز ناگه، دی کند * * * کار هدی مهدی کند، دجال طغیان پرود
شاه جهان، مهدی ظفر یعنی: شبان دادگر * * * ایام دجال دگر، گرگ ستم ران، پرورد(۶۵۱)
شیطان شکند آدم، دجال کشد مهدی * * * چون آدم ومهدی باد، انصار تو عالم را(۶۵۲)
ز آن که شیطان سوز ودجال افکن است * * * آدم مهدی مکان، می خواندش(۶۵۳)
عدلش ار مهدی نشان برخاستی * * * ظلم دجال از جهان برخاستی(۶۵۴)
خسرو مهدی نیت، آصف غوغای عدل * * * بر در دجال ظلم، آمد ودر درشکست(۶۵۵)
دجالیان به فتنه وغوغا برآمدند * * * مهد جلال مهدی دشمن فکن بیار(۶۵۶)
تا بشکند صعوبت دجال بی مجال * * * عیسی ز دیر دایر علوی، از آن رسید(۶۵۷)
اگر به کین تو دجالیان بر آغالند * * * چه باک شیر ژیان را ز بانگ کلب عقور(۶۵۸)؟
کنی دجال را تا غرق نیل تیغ چون قبطی * * * به افنای تو روزی چند زال چرخ شد ملهم(۶۵۹)
کسی که مهدی آخر زمان بود یارش * * * کجا غمی بود او را ز فتنه ی دجال(۶۶۰)؟
کجاست صوی دجال چشم ملحد شکل؟ * * * بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید(۶۶۱)
همه دجال فعل و، مهدی شکل * * * همه ایمان نمای و، کفر شعار(۶۶۲)

احمد (حشمت) شیراز اوضاع نابسامان زمانه ی خود را به پیشگاه امام عصر (علیه السلام) عرضه می دارد وحضور دجالان را در عرصه ی زندگی برنمی تابد:

شهنشها! ملکا! در لباس بره ومیش * * * درآمدند به تدلیس وزرق، گرگ وپلنگ
نشسته هر طرف از فرط حرص، دجالی * * * بساط مکر بگسترده با دو صد نیرنگ
چو خر، ز جهل به گل مانده پای تا زانو * * * به خون خلق فرو برده دست تا آرنگ(۶۶۳)
به گرد هر یک، قومی ددان بد گوهر * * * چو گرد جیفه، کلاب(۶۶۴) از شره زدند کرنگ(۶۶۵)
ظهور کن ملکا! بر عدو بده کیفر * * * که همچو قافیه، گردیده عرصه بر ما تنگ
بود ز دامن وصف تو، دست عقل، قصیر * * * بود به راه ثنای تو، پای دانش لنگ
بود ز دامن وصف تو، دست عقل، قصیر * * * بود به راه ثنای تو، پای دانش لنگ
زبان «احمد» ومدح تو؟ ای شگفت که هست * * * ز عشق تا به صبوری، هزارها فرسنگ(۶۶۶)

میرزا حیدر علی (ثریا) ملقب به مجد الادباء (متوفای ۱۳۱۸ ق) در غزل مهدوی خود از مردم «دجال وضع» و«سفیانی خوی» به پیشگاه حضرت مهدی (علیه السلام) شکایت می کند:

شها! ز مردم دجال وضع سفیان خوی * * * به بر وبحر شد ابواب ظلم وجور، فراز(۶۶۷)
درآ ز پرده که عشاق تو بپردازند * * * مخالفان ز عراق ومنافقان ز حجاز
برآر دست وبه سر پنجه یداللهی * * * ریاض دین ز خس وخار کفر وکین، پرداز(۶۶۸)

م.ع.م (پروانه) در قصیده ی مهدوی خود، از تعریض به داعیه داران «کشف وشهود» ومدعیان مهدویت باز نمانده است:

فریب جلوه ی سالوسیان مخور، کاین قوم * * * امیدشان به خدا نه، به سیم وزر بسته است
به رغم داعیه داران غیب وکشف وشهود * * * خمی که مخزن سر خدا است، سر بسته است(۶۶۹)

بخش پنجم: انواع شعر مهدوی در زبان فارسی

برای شعر مهدوی می توان انواع بسیاری برشمرد واقسام متفاوتی از آن ارائه کرد، ولی در یک نگرش کلی به شعر مهدوی در زبان فارسی، می توان آن را در دومقوله ی «محتوایی وموضوعی» و«شکلی وساختاری» مورد بررسی قرار داد.
در مقوله ی «محتوایی وموضوعی» شعر مهدوی، به جنبه های «معنوی و«درونی» ودر مقوله ی «ساختاری وشکلی» به صور «ظاهری» و«بیرونی» آن توجه می شود.
بدیهی است که هر کدام از این دو مقوله، دارای ابعاد متفاوتی است که در این بخش به بررسی آن خواهیم پرداخت.
از نظر محتوایی ودرونی
شعر مهدوی از نظر معنوی ومحتوایی، اقسام متفاوتی دارد وبا این که از نظر موضوعی کاملاً متمایز از یکدیگرند، ولی در نهایت به یک نقطه مشترک معنوی می رسندو در مسائل مربوط به امام زمان (علیه السلام) با هم مرتبط می شوند همانند حلقه های یک زنجیر که علی رغم استقلال وجودی هر حلقه، نمی توان ارتباط تنگاتنگ آنها را با هم یک زنجیر که علی رغم استقلال وجودی هر حلقه، نمی توان ارتباط تنگاتنگ آنها را با هم نادیده گرفت. در شعر مهدوی، موضوعاتی همانند: فضائل وکرامات وجودی حضرت نادیده گرفت. در شعر مهدوی، موضوعاتی همانند: فضائل وکرامات وجودی حضرت ولی عصر (علیه السلام)، غیبت، انتظار، ظهور، انقلاب فراگیر وجهانی آن ذخیره ی خداوندی وبالاخره توسل به پیشگاه آن حضرت مطرح است. بر این اساس می توان عناوین موضوعی شعر مهدوی را در زبان فارسی انتخاب کرد ومورد بررسی قرار داد:
شعر توصیفی ومناقبی
در این نوع از شعر مهدوی، به جمال صوری ومعنوی وشکوه وجلال ذاتی وکرامات وجودی حضرت ولی عصر (علیه السلام) پرداخته می شود واز زوایای مختلف مورد عنایت شعرای آیینی قرار می گیرد، وسرشار از حالات عاطفی وهراز گاهی بیدلانه است.
ثابت محمودی (سهیل) با این رهگذر همیشه مسافر کوچه های غربت وآشنایی، سخن می گوید وعظمت وجودی وحضور همیشگی او را در طبیعت روایت می کند:

من تو را خوب ای رهگذر! می شناسم * * * من تو را خوب ای خوبتر! می شناسم
تو، عمیق وبلندی تو، تو دریا وکوهی * * * این دو را خوب با یک نظر، می شناسم
تو،طنین صدای طربناک آبی * * * من تو را با دلی شعله ور می شناسم
تو رهایی، نوید سحرگاه عیدی * * * من تو را ای نسیم سحر! می شناسم
آن درختی که در آسمان شاخه داری * * * من تو را با همه برگ وبر می شناسیم
من تو را ای نگاهت در آفاق جاری! * * * من تو را خوب ای منتظر! می شناسم
در مجال غزل، از تو گفتن نگنجد * * * من تو را ورنه زین بیشتر می شناسم(۶۷۰)

م.ع.م (پروانه) جلوه های جمالی وجلالی آن گمشده ی جهانی را به تصویر کشیده است:

روی تو را ز چشمه ی نور آفریده اند * * * لعل تو از شراب طهور آفریده اند
خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست * * * آیینه ی تو را ز بلور آفریده اند
پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش * * * خورشید را برای ظهور آفریده اند
منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را * * * مفتون مهر وعاشق نور آفریده اند
منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را * * * مفتون مهر وعاشق نور آفریده اند
خیل ملک ز خاک در آستان تو * * * مشتی گرفته، پیکر حور آفریده اند
عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست * * * کز یک دم تو، نفخه ی صور آفریده اند
از پرتو جمال تو در کوه وبر وبحر * * * سینای عشق ونخله ی طور آفریده اند
آلوده ایم وبیم به دل ره نمی دهیم * * * از بس تو را رحیم وغفور آفریده اند
سرمایه ی سرور دل ما ز درد توست * * * درد تو را برای سرور آفریده اند
عشاق را به کوی وصال تو ره نبود * * * این راه دور را به مرور آفریده اند
«پروانه» را در آتش هجران خود مسوز * * * کو را برای درک حضور آفریده اند(۶۷۱)

فرید اصفهانی، جلوه های دیگری از جمال جمیل مهدی موعود (علیه السلام) را به تماشا نشسته است:

بتی که راز جمالش هنوز سربسته است * * * به غارت دل سوداییان، کمر بسته است
عبیر مهر، به یلدای طره پیچیده است * * * میان لطف به طول کرشمه بربسته است
بر آن بهشت مجسم دلی که ره برده است * * * در مشاهده بر منظر دگر، بسته است
زهی تموج نوری که بی غبار صدف * * * در امتداد زمان نطفه ی گهر بسته است
بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب * * * میان به سلسله ی اشک تا سحر بسته است
به پای بوس خیالت نگاه منتظران * * * ز برگ برگ شقایق، پل نظر بسته است
به یازده خم می گرچه دست ما نرسید * * * بده پیاله که یک خم هنوز سر بسته است(۶۷۲)

شادروان غلامرضا قدسی در اولین بند از مربع ترکیب مهدوی خود، به توصیف جمال مهدوی پرداخته است:

ای که در حسن، کسی همسر وهمتای تو نیست * * * جلوه ی ماه فلک، چون رخ زیبای تو نیست
سرو افراخته چون امت رعنای تو نیست * * * کیست آن کو به جهان واله وشیدای تو نیست
گر چه پنهان ز نظر، روی نکوی تو بود * * * چشم ارباب بصیرت، همه سوی تو بود(۶۷۳)

محمود شریف صادقی (وفا) طلیعه ی غزل مهدوی خود را با وصف آن محبوب جهانی آراسته است:

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد * * * ماه از نظر مردم صاحبنظر افتد
گر پیش رخت گل بزند لاف نکویی * * * از شاخه به یک جنبش باد سحر افتد(۶۷۴)

فواد کرمانی از آن وجود نازنین می خواهد که خورشید طلعت خود را در ابر سیاه زلف نپوشاند تا روز وروزگار شاعر همانند، شب، تیره وتار نگردد:

خورشید رخ مپوشان در ابر زلف یارا! * * * چون شب سیه مگردان، روز سپید ما را
ما را ز تاب زلفت، افتاده عقده بر دل * * * بر زلف خم به خم زن، دست گره گشا را
بی جلوه ات ندارد، ارض وسما فروغی * * * ای آفتاب تابان! هم ارض وهم سما را
ای آشکار پنهان! برقع ز رخ برافکن * * * تا جلوه ات ببینم، پنهان وآشکارا(۶۷۵)

صائم کاشانی از نگاه لطف آمیز دوست، بهاری زیبا وتماشایی آفریده است:

فروغ دیده تو، آیت شکوفایی است * * * نگاه لطف تو ای گل، بهار زیبایی است
مگر به خواب گل از گلشنم نصیب آید * * * خیال وصل، چه شورآفرین ورویایی است
تو از تبار کدامین ستاره ی سحری؟ * * * که چهر مهر مثالت چنین تماشایی است
بیا بیا! که طلوعت، غروب نومیدی است * * * بیا بیا! که حضورت بهشت زیبایی است
فروغ صبح امیدی، حصار شب بشکن * * * سپیده ی تو، به ظلمت سرای تنهایی است
بهار عشق نگر در سروده ی «صائم» * * * که واژه واژه ی آن، گلخروش شیدایی است(۶۷۶)

میرزا ابوالقاسم محمد نصیر (طرب) اصفهانی در قصیده ی مهدوی خود بیشتر بر کرامات وجودی آن وجود مقدس پای فشرده واز جلوه های جمالی آن کانون تجلی نیز باز نمانده است:

پرورده ی حسن، ثمر دوحه ی حسین * * * نوباوه ی علی، گل گلزار مصطفی
پیرایه بخش گوهر اسرار لم یزل * * * شیرازه بند دفتر ارزاق ماسوا
سلطان عصر، آن که به قصر جلال او * * * شاهان تاجدار، فقیرند وبینوا
عرش برین به حضرت او گشته ملتجی * * * روح الامین به درگه او برده التجا
تاری ز تاب مویش، «واللیل» را دلیل * * * تا بی ز عکس رویش،«والشمس» را گوا
شاید(۶۷۷) برای غالیه زلف حور عین * * * خاکی که آورد ز سر کوی او، صبا
بر کوه اگر بخوانی مدح وثنای او * * * آید صدا ز کوه که روحی لک الفدا!
در چنبر اطاعت او، کل ممکنات * * * در قبضه ی مشیت او، جمله ماسوا
خورشید منکسف شود وماه منخسف * * * چون پرده برگشاید از آن چهر دلبرا
بی حکم او نبارد از آسمان، مطر(۶۷۸) * * * بی امر او نروید از خاکدان گیا
از امر او بتابد در آسمان، نجوم * * * از حکم او بگردد گرد زمین، سما
از روی او پدید است، انوار کردگار * * * وز رای او عیان است، آثار انبیا
تا دید خال هاشمی او به زیر موی * * * خون شد ازین قضیه، دل آهوی ختا
نی واجب الوجود، ولی ذات پاک او * * * چون واجب الوجود مبراست از خطا
از عرش تا به کرسی، وز لوح تا قلم * * * از ماه تا به ماهی، از خاک تا هوا
از نور تا به ظلمت، از دیو تا پری * * * از ذره تا به خورشید، از بدر تا سها:
بر خوان نعمتش، همه را چشم انتظار * * * بر فضل ورحمتش، همه را روی التجا(۶۷۹)

م.ع.م (پروانه) از یک اشراق روحانی صحبت می کند که پرتو ستاره ای اشک او را از جلوه، انداخته است:

شبی که روی تو می کرد جلوه، جلوه نداشت * * * سرشک من، که عروس ستارگان بوده است
به هر کجا که روم، صحبت از پریشانی است * * * مگر حکایت زلف تو در میان بوده است؟!
دو چشم منتظر من به کوچه کوچه ی شوق * * * مدام در طلب صاحب الزمان بوده است(۶۸۰)

محمد موحدیان (امید) با طرح چند سوال به تجلیات آن جمال روحانی می اندیشد:

عالمی را چشم امید است بر باغ بهشت * * * آن که دل دارد هوایش، جلوه ی مینوی کیست؟
زلف شب، می گردد عطرآگین ز شبنم دم به دم * * * این همه عنبر فشانی از شکنج موی کیست؟
مقدم مهدی است گلباران وبا خون، لاله گون * * * ورنه این سان عالم آرا، طلعت نیکوی کیست؟(۶۸۱)

عباس (حداد) کاشانی، وصف زیبا وشاعرانه ای از آن جمال جمیل دارد:

از دهان نمکین تو شکر می ریزد؟ * * * یا در است، آن هم از درج گهر می ریزد؟
نقل نقلت چه حدیثی است که هر کس که شنید * * * به دهان گهرافشان تو زر می ریزد
زاغ کلکت به دهان، شهد بلاغت دارد؟ * * * یا که طوطی است ز منقار شکر می ریزد؟
گر بدین کوکبه آن کوکب رخشان آید * * * جلوه اش آبروی شمس وقمر می ریزد
گفتمش: کیست بدین موهبت آید؟ گفتا * * * مهدی است این که ازو حشمت وفر می ریزد
به تماشای گلستان اگر آید این سرو * * * دسته ی گل به سرش دست قدر می ریزد(۶۸۲)

شهاب تشکری آرانی، ابیات آغازین غزل مهدوی خود را به توصیف جمال صورت آن حضرت آراسته است:

چو تاب طره به سیمای چون قمر شکند * * * سپاه ملک شب از جبهه ی سحر شکند
چو درج لعل به گفتار نغز بگشاید * * * به نزد صیرفیان، قیمت گهر شکند
لب از شکر شکنی، طوطیان فرو بندند * * * چو نوشخند لبش، رونقش شکر شکند
تو شاخه ی گل شادابی وهزارن را * * * به خار خار غمت، خار در جگر شکند
قیامتی است قریب ار به من نگاه کنی * * * که رشک روی تو آیینه ی قمر شکند
خیال خود بفرست ای قرین بستر ناز! * * * اگر چه خواب مرا در دو چشم تر شکند(۶۸۳)!

استاد محمود شاهرخی (جذبه) در قصیده ی مهدوی خود از وصف آن جمال جمیل روحانی برای طراوت بخشیدن به کلام خود سود جسته است:

ماه من پرده ز رخسار اگر برگیرد * * * مهر از شرم ره کوه وکمر گیرد
گل اگر بیند آن طلعت زیبا را * * * رخ از آزرم به خوناب جگر گیرد
اگر آن شمع هدی چهره برافروزد * * * شب ظلمانی، سیمای سحر گیرد
اگر ان راحت جان زلف برافشاند * * * همه آفاق، دم نافه ی تر گیرد
از رخش تابان انوار ازل گردد * * * وز دمش گیتی آیین دگر گیرد
کیمایی است عجب نفخه ی انفاسش * * * که به هر قلب رسد، طنینت زر گیرد
خار ازو خوی گل ولطف سمن یابد * * * سنگ ازو خاصیت لعل وگهر وگیرد
پرتو، افلاک از آن وجه حسن یابد * * * جلوه، آفاق از آن نور بصر گیرد(۶۸۴)

طرب اصفهانی، جلوه های جمالی آن حسن خدادادی را در عوالم هستی بررسی می کند:

رخشنده آفتابی شد نور گستر امروز * * * کز پرتو جمالش، خورشید شد منور
گردید تا درخشان، این آفتاب رخشان * * * بر بام آسمانش، اقبال بر زد اختر
در گلشن نبوت، تا شد شکفته این گل * * * از طیب مقدم او، آفاق شد معطر
چون مشتری که تابد، بر آسمان سحرگاه * * * گاه سحر درخشید، آن ماه مهرپرور
روزی که پرده گیرد از روی عالم آرا * * * از روی عالم آرا، عالم کند منور
با روی او نگویم، وصف جمال یوسف * * * با کوی نیارم، نام بهشت وکوثر(۶۸۵)

میرزا محمد «محیط» قمی در وصف آن جمال نازنین، شیوه ی حافظانه را برگزیده است:

حدیث موی تو نتوان به عمر گفتن باز * * * از آن که عمر بود کوته وحدیث دراز
به طاق دلکش آن ابروان محرابی * * * که دور از تو نباشد مرا حضور نماز(۶۸۶)

حکیم صفای اصفهانی بر آن است که خورشید آسمانی، تاب جلوه ی ابروان هلالی آن آفاب چرخ امامت وولایت را ندارد:

آن زلف باز دولت، خورشید زیر بالش * * * هندوی سایه پرور، در زیر زلف وخالش
کی آفتاب گویم، رویی که بر نتابد * * * خورشید آسمانی با ابروی هلالش
میم است غنچه ی او، جان پای بند میمش * * * دال است طره ی او، دل دستگیر دالش
دیدی مرا وگفتی: آشفته حالی؟! آری * * * سودایی غم عشق، آشفته است حالش(۶۸۷)

صابر همدانی، باعرض حالی شاعرانه وشوق وشوری بیدلانه، به توصیف آن جمال جمیل می پردازد:

به مشام آیدم امروز از آن طره، شمیم * * * مگر از ساحت کوی تو گذر کرد نسیم؟
طره ی پر شکنت نیست گر از مشک ختن * * * پس چرا ساخته مدهوش دلم را به شمیم؟
زیر آن طره ی افکنده، تو را دانه ی خال * * * ماند آن نقطه که ساکن شده در حلقه ی جیم
وصف خلق حسنت خواست کند در بر خلق * * * آن که پیوسته سخن گفت ز جناب نعیم
من نه آنم که دهم مهره ی مهر تو ز دست * * * گرچه کرده جگرم خون، دل از غصه دو نیم
کرده در چارده آیینه تجلی، رخ حق * * * آخرین آینه داری تو بر عقل سلیم(۶۸۸)

حکیم مهدی (الهی) قمشه ای، از منظر معرفتی بر آن حسن خدادادی می نگرد:

ای جمال زیبایت ظل حسن یزدانی * * * گشته آشکار از وی،سر غیب پنهانی
ای رخت به نیکویی، ماه در شب عالم * * * چهره ی دل آرایت، آفتاب نورانی
بر کمال صنع خویش، حق تبارک الله گفت * * * چون تو را به حسن آراست، رب نوع انسانی
زان جمالی قدوسی، پرده بر فکن کز عشق * * * بر رخت شود حیران، چشم ماه کنعانی
ای عجب به پنهانی، می زند ره دل ها * * * نرگست به شهلایی، زلفت از پریشانی(۶۸۹)

میرزا جواد (تجلی) در جند ترجیع بند مهدوی خویش، پرده هایی از جمال صوری ومعنوی امام عصر (علیه السلام) را به تصویر کشیده است:

آن دوست که دارمش چو جان دوست * * * هر جا نگرم، تجلی اوست
سرو است قدش، ولی خرامان * * * محراب من آن دو طاق ابروست
عمری است که مایل توام من * * * از بس که شمایل تو نیکوست
ای گل! تو مزن ز روی او، دم * * * ترسم که بریزد آبرویت
دیشب که سخن ز موی تو رفت * * * آشفته شدم به سان مویت
بوی تو، من از صبا شنیدم * * * او راست مگر گذر به کویت؟!
وز بوی خوش تو زنده ماندم * * * ای زنده جهان به لطف بویت
ای غیرت آفتاب، رویت * * * ماهی چو رخت ندیده گردون(۶۹۰)

از قصیده ی مهدوی علی نقی (حکمت) ملقب به مشیر الکتاب، ابیات توصیفی آن را مرور می کنیم:

تا بر گشود لعل در افشان را * * * در خون نشاند لعل بدخشان را
بر بادی داد طره ی پر چین را * * * برد آب(۶۹۱) مشک وغالیه وبان(۶۹۲) را
سرو چمن، کشیده به دامن پای * * * تا جلوه داد سرو خرامان را
لعل لبش، همی ز روان بخشی * * * برده است آب چشمه ی حیوان را
گر بنگری به طرف بناگوشش * * * آن زلفکان غالیه افشان را
گویی که سایبانی از سنبل * * * کرده است آفتاب درخشان را
نی نی، نقاب هشته فرو از مشک * * * تا پوشد از نظر مه تابان را(۶۹۳)

میرزا حیدر علی (حاجب) شیرازی در قصاید وترجیع بندهای مهدوی خود، بارها تجلیات جمالی آل محمد (علیه السلام) را به توصیف نشسته وجلوه هایی از آن جمال جمیل را به تصویر کشیده است:

فدای شهد لب نوشخندت باد * * * هزار لیلی ومجنون وویسه ورامین
اسیر پنچ وخم زلف چون کمندت باد * * * هزار وامق وعذرا وخسرو وشیرین
نگار معنوی! ای شاهد ملایک خوی! * * * نقاب وهم برافکن از آن جمال مبین(۶۹۴)
نسبت ماه وآفتاب رخت * * * هر دو تشبیه ناقص است نه تام
به اشارت به هم نمایندت * * * آفتاب بلند وماه تمام
ای رخت رشک آفتاب بلند * * * گردن آسمان، تو را به کمند
از پی دفع چشم بد ز رخت * * * آسمان مجمر و، نجوم سپند
ای که دارد به تار گیسویت * * * رشته عمر عاشقان، پیوند
زان رو فشاند زلف به عارض، که گفته اند: * * * گلبرگ، سایه جوید ونیلوفر، آفتاب
حسن تو بی سپاه، سراسر جهان گرفت * * * آری! جهان بگیرد بی لشکر، آفتاب
با این بیاض گردن و، با این شعاع چهر * * * مانا(۶۹۵) مهت پدر بود ومادر آفتاب(۶۹۶)
شاهی که هست بر در او چاکر، آسمان * * * میری که پاسبان بودش بر در، آسمان
عکسی است آفتاب ز روی مبارکش * * * وآن عکس راست شیشه ی پهناور، آسمان
بهر نثار مقدم او هر سحر به خاک * * * ریزد ز جیب خوش همی گوهر، آسمان
باشند روز وشب به در کاخ حضرتش * * * خورشید ومه، خطیب وثناگستر، آسمان
گر نقش پای او به زمین بنگرد قمر * * * افتد به سجده، سر به زمین پا بر آسمان
ای رخت، شرح وبسط آیت نور * * * نور روی تو را دو عالم، طور
تا تو برقع ز رخ برافکندی * * * کرد نور خدا به خلق، ظهور
ای به روی تو، عالمی همه مات * * * لب لعلت حیات، عین حیات
زلف بر رخ فشان، که شد روشن * * * آب حیوان، نهفته در ظلمات
بهر یک جرعه آب رحمت تو * * * خاست فریاد العطش ز فرات
خواست ظاهر شود به خلق، خدا * * * ذات پاک تو شد ورا مرآت(۶۹۷)

حاج شیخ عبدالرحیم ملکیان (ناصح) قمشه ای در توصیف جمال مهدوی، ابیات رنگینی دارد:

ای نگار جمله خوبان! قد برافراز از کرم * * * تا خجل هر سرو را زان قامت رعنا کنی
چون تا را تاج ملاحت با سپاه حسن هست * * * فتح ملک جسم وجان را خوش به یک ایما کنی
طلعت فرخنده بنما، تا ز قوس ابروان * * * عارفان را آگه از «قوسین او ادنی» کنی
اوصاف جمال نازنینان * * * در صورت وسیرت تو مدغم
برقع ز رخ چو مه برانداز * * * ای چشم وچراغ اهل عالم!
لعل لبت از حیات بخشی * * * برده است سبق ز پور مریم
تا چشم بدان رخت نبیند * * * شد غیبت تو، قضای مبرم
بنمای تو روی و، زلف مشکین * * * آن آیت «لیل» و«والحضی» را
بردار نقاب غیبت از رخ * * * تا صبح کنی تو شام ما را
ای نور خدا و، صبح پیروز! * * * بازآ که شب سیه شود روز
روی چو مه تو، مهر عالم * * * بنمای جمال عالم افروز(۶۹۸)

عباس براتی پور در غزلی حسرت آلود، از آن حسن خدادادی یاد می کند:

چه زیباست روی تو در خواب دیدن * * * فروغ نگاه تو در آب دیدن
چه زیباست رخسار خورشیدی تو * * * پس از پرده داری مهتاب دیدن
چه زیباست در چشمه ی نور چشمت * * * شکوفایی روشن ناب دیدن
چه زیباست تصویر روحانی تو * * * به یکباره در پیکر قاب دیدن
چه زیباست در خلوت دل نشستن * * * جمال تو دور از تب وتاب دیدن
چه زیباست در چشم دریایی تو * * * نگاه خروشان گرداب دیدن
چه زیباست در اقتدای نمازم * * * تو را در تجلای محراب دیدن
چه زیباست گر پا گذاری به چشمم * * * نشستن کناری و، سیلاب دیدن(۶۹۹)

ادیب الممالک فراهانی (امیری) از آن سالار خوبان صحبت به میان می آورد که در لبش معجز عیسوی ودر مشربش، نوش احمدی است:

چون او نباشد هیچ کس، سالار خوبان است وبس * * * خوبانش زین ره هر نفس، سر در کف پا ریخته
با معجز عیسی لبش، با نوش احمد مشربش * * * با دست قدرت قالبش، حق تعالی ریخته
چون پرده بردارد ز رخ، گیرد جهان از چار سو * * * از بس کرشمه ی ناز او، از روی زیبا ریخته(۷۰۰)

شعر غیبت
یکی از موضوعاتی که از دیربار، نظر بسیاری از شعرای آیینی وشیفتگان «مکتب انتظار» را به خود جلب کرده، مساله «غیبت حضرت ولی عصر (علیه السلام)» است.
همان گونه که می دانیم آن حضرت دارای دو غیبت بوده اند:
۱ - غیبت صغرا که شیعیان مسائل ومشکلات وسوالات خود را به واسطه نواب اربعه: محمد بن عثمان، عثمان بن سعید، حسین بن روح وشیخ ابوالحسن علی بن محمد سمری با آن حضرت در میان می نهادند وپاسخ خود را می گرفتند.
۲ - غیبت کبرا، که از زمان رحلت شیخ ابوالحسن علی بن محمد سمری، آخرین نایب خاص امام زمان (علیه السلام)، شروع شده وتا زمانی که مشیت الهی اقتضا کند، ادامه خواهد داشت. شیعیان آن حضرت در دوره ی غیبت کبرا، مشکلات دینی خود را از طریق نواب عام - که علمای واجد شرایط مذکور در توقیع امام زمان می باشند - حل وفصل خواهند کرد تا زمانه ی ظهور آن حضرت فرا رسد.
به هر حال، چه در غیب صغرا وچه در غیبت کبری امکان دیدار آن حضرت برای عموم شیعیان وجود نداشته، وبه جز نواب اربعه واصحاب ویاران خاص خاص امام زمان (علیه السلام) دیگران از زیارت ومصابحت با آن وجود نازنین محروم بوده وخواهند بود مگر در موارد معدود که این شرافت وفضیلت نصیب برخی از شیعیان با اخلاص ان حضرت نیز می گردد، ولی صحت آن نیاز به اثابت دارد ونمی توان به گفته ی افرادی که مدعی زیارت آن حضرتند اعتماد کرد وباید با احتیاط کامل در این موارد عمل نمود.
در شعر غیبت، مسائل گوناگونی مطرح بوده وهست که مهم ترین آنها، عبارتند از:
۱/ ب) فلسفه وآثار غیبت امام زمان (علیه السلام).
۲/ب) اقامه ی براهین عقلی ونقلی درباره طول عمر امام زمان (علیه السلام).
۳/ب) کاوشی در پیدایی وناپیدایی امام زمان (علیه السلام).
۴/ب) حالات شیفتگان آن حضرت در زمانه ی غیبت.
در این تحقیق، راجع به این چهار مساله سخن خواهیم گفت ودر هر مورد با نمونه هایی از شعر غیبت - که از زیر مجموعه های شعر مهدوی است - در تبیین ابعاد موضوعی آن خواهیم کوشید واز شعرای فارسی زبانی یاد خواهیم کرد که در زمینه موضوعات مربوط به غیبت کبری حضرت ولی عصر (علیه السلام)، آثار در خوری دارند.
فلسفه وآثار غیبت امام زمان
در مورد علت غیبت ولی عصر (علیه السلام) ونیز آثاری که بر آن مترتب است، سخن بسیار رفته واندیشمندان اسلامی ومتفکران شیعی در این باره، داد سخن داده اند.
در این بخش، با نظریات شاعران فارسی زبانی آشنا می شوند که در باب غیبت آن ذخیره ی خداوندی وچرایی آن وارد شده اند ودر قالب شعر به تجزیه وتحلیل این مساله اساسی پرداخته اند.
سید احمد (ادیب) پیشاوری، حکیم وشاعر پر آوازه ی شیعی در سده ی سیزدهم هجری، در قصیده ای به مناسبت میلاد امام زمان (علیه السلام) این مهم را مورد تجزیه وتحلیل منطقی قرار داده است:

بر من است این کز دل وجان بگروم بر هستیش * * * نیست بر من تا که گویم: کی نماید(۷۰۱) خویشتن؟
ور تو گویی کز چه رو همواره باشد محتجب(۷۰۲)؟ * * * گویمت ایدون(۷۰۳) سزید(۷۰۴) از حکم خلاق زمن(۷۰۵)
گفت افلاطون: نباشد نوع کلی را فنا * * * اوست رب النوع کلی، خیز وکمتر زن ذقن(۷۰۶)!
رفت موسی سوی خلوتگاه سینا چند روز * * * مستقیم احوال باش وگرد وعجلی(۷۰۷) بر متن
موسیا! برگرد سوی مصر از میقات طور * * * کارگاه جادوان را با عصا درهم شکن
تیره خون شو آب نیلا! گرت خواهد قبطیی * * * باز، گر سبطت نوشد باش صافی چون لبن
سله(۷۰۸) پر مار وکژدم گشت گیتی، مصر وار * * * مارها را سر بکوب وکژدمان را دم بزن
ای حیاتت دیده اندر جنبش دمگاه شش * * * از پی جذب روایج، وز پی دفع عفن(۷۰۹)
نفخت حق زنده دارد جان هر جنبده را * * * نفخت حق بادبان است وهمه جان ها سفن(۷۱۰)
بس حجج آرند لیکن ناسره نمرودیان * * * از خلیل حق طلب کن حجت باطل شکن
راز دانا را کسی انداره نتواند گرفت * * * زین شگفتی خیره ماند فیلسوف رای زن(۷۱۱)

لطفعلی بیک (آذر) بیگدلی، مولف تذکره آتشکده آذر، در قصیده ی بلند وشیوای مهدوی خود بر این مطلب پای می فشارد که وجود هر موجودی در عالم هستی، نشانه ی لطف حضرت آفریدگار است، وبروز وظهور او، لطف دیگری است از جانب خالق هستی.
بنابراین، در ناپیدایی هر موجودی، مصلحتی نهفته است که در حکمت آفرینش مقدر است واگر روزی این موجود ناپیدا، مجال ظهور وبروز پیدا کند لطف دیگری را به همراه خواهد داشت؛ همانند خورشید جهان افروز که به هنگان پنهان شدن در پرده ی ابر سیاه، جهان هستی از پرتو او بی بهره نمی ماند وبه هنگام ظهور کامل، شعشعه ی وجودی او را به تماشا نشیند.
آذر بیگدلی ضمن پاسخ دادن به شبهاتی که در مورد طول عمر وناپیدایی آن حضرت وجود دارد می گوید:

دگر این کز نظرها چون بود غایب، چه سود از وی * * * به عالم؟ آن چه منظو از حیات اوست در عالم
ندانند این که: هر چیزی وجود او بود لطفی * * * ظهورش نیز، لطفی دیگرست از ایزد اکرم
چو خور(۷۱۲) کز روشنی سازد جهان روشن، نمی بینی * * * که باشد روشنی ده گر بود در ابر پنهان هم(۷۱۳)؟!

طرب اصفهانی، غیبت آن حضرت را مانع فیض بخشی او به عوالم هستی نمی داند وبه خورشید عالمتاب تمثل می جوید که به هنگام پنهان شدن در زیر ابر، نیز دست از نورافشانی وفیض رسانی به عالم وجود برنمی دارد:

چو خورشید تابد به هر ذره نورش * * * اگر مصلحت راست از دیده غایب(۷۱۴)

در اینجا ممکن است این سوال به ذهن خطور کند که چه فرقی در ظهور وغیبت ائمه ی اطهار (علیهم السلام) متصور است؟ آیا دوستان وشیعیان آن ذوات مقدس در حال حضور جمال حقیقتی آنان را به شهود می نشسته اند ودر زمان غیبت، از این فیض محروم شده اند یا خیر؟
واقعیت امر این است که مراتب قرب اصحاب حضرات معصومین (علیهم السلام) با میزان بصیرت ومعرفت آنان، رابطه ای مستقیم داشته است ودر میان اصحاب بسیار هر یک از ائمه اطهار (علیهم السلام) «اصحاب سر» آنان از معرفت وشناخت بیشتری نسبت به مقام ولایت وامامت برخوردار بوده اند در حد گنجایی وظرفیت وجودی خود، از آن وجودهای نورانی مستنیر می شدند وبا این همه، هیچ یک از آنان قادر به شناخت کامل این ذوات مقدس نبوده اند ومعرفت آنان نسبی بوده است نه مطلق واز همین روی در آن حدیث نبوی آمده است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: «یاعلی! تو را کسی جز من وخدای، ومرا کسی جز تو وخدای، وخدا را کسی چون من وتو نشناخت».
مشاهده ی جمال صوری آل الله (علیهم السلام) توفیق بزرگی بود که نصیب مسلمانان علاقمند تا زمان حیات امام حسن عسکری (علیه السلام) می شد؛ ولی هیچ کدام از آنها از برکت این فیض بزرگ به مقام واقعی آنان پی نبردند ومشاهده ی جمال روحانی این ذوات مقدس نیز، برای شیعیان ناب وانگشت شمار میسر بوده است. بنابراین، زیارت جمال امام معصوم در هر عصر، نشانه ی توفیق بیننده است؛ ولی دلیل بر پایه ی بلند معرفتی او نمی شود. هر شیعه دل سوخته ی صافی ضمیری می تواند با برقراری ارتباط قلبی با امام خود، به بهره های معنوی فراونی برسد خصوصاً در زمانه ی غیبت نیز درهای خیر وفیض وبرکت بر روی شیعیان با اخلاص وخدا ترس گشوده است وعصر غیبت از این جهت فرقی با سایر اعصار ندارد.
استاد جلال الدین همایی (سنا) بر همین دقیقه وفیض رسانی آن حضرت در زمانه ی غیبت، اشاره دارد:

هر چند ز دیده ها نهانی * * * روشن کن بزم این جهانی(۷۱۵)

شادروان سید محمد علی (ریاضی) یزدی، آن پرده نشین زمانه را در همه جا حاضر وناظر می بیند:

ماه که خود نعل مسند تو نیست * * * شمس که خود دود سپند تو نیست
هر دو عیانند وتو خورشید جان * * * در عقب پرده ی غیبت، نهان
پرده نشین و، همه جا ناظری * * * غایبی و، در همه جا حاضری(۷۱۶)

میرزا اسماعیل خان از شعرای دوره ی قاجار از آن امام منتظر (علیه السلام) به عنوان غایب حاضر یاد می کند:

تو غایبی وتو حاضر، تو سامع وناظر * * * تو حاکمی وتو آمر، به هر چه باشد وهست(۷۱۷)

میرزا محمد (بهایی) گلپایگانی، نور آن وجود مقدس را پیدای ناپیدا وناپیدای پیدا توصیف می کند:

خدای را چو مظهر! وجود راست مصدرا * * * به هر دو کون داورا، به عرش استوای او
به هر چه دیده، نور او، به هر کجا، حضور او * * * خفای او ظهر او، ظهور او خفای او
چو ذات را صفات او، ظهور نور ذات او * * * به ما سوا حیات او، بقا نه جز بقای او(۷۱۸)

شیخ الرئیس (حیرت) در قصیده ای که به هنگام اقامت در سر من رای (سامره) در مدیحت حضرت مهدی (علیه السلام) سروده، در علت غیبت آن آفتاب عالم وجود حرف هایی شنیدنی دارد:

مرا ز حکمت بیچون بسی شگفت آید * * * که روز اول وصل، ابتدای هجران شد!
نداشت دیده ی مردم چو تاب دیدن او * * * چو آفتابی در زیر ابر پنهان شد
ز چشم مردم پنهان، ولی به معنی فاش * * * که ما سوار همه یک جسم وشخص وی جان شد
اگر که روح به صورت ز تن بود غایب * * * درست بین که ز اطراف تن نمایان شد(۷۱۹)

میرزا حسین خان (حضوری) سلماسی از صفت نهانی وآشکاری ذات حضرت باری، برای تبیین حضور همیشگی امام عصر (علیه السلام) در عرصه های هستی سود می جوید:

تو خود عیان ونهانی به چشم عقل وبه چشم * * * اگر چه نیست چنین، جز خدای عزوجل
بدیل نیست خداوند را ولیک تو را * * * به قول وفعل توان گفتنش بدیل وبدل(۷۲۰)

همو، ضمن ارائه ی شاهد مثالی دیگر وارائه ی گزارش شکوه آمیزی از پریشان حالی شیعیان در زمانه ی غیبت، ظهور او را تقاضا می کند:

خدایگانا! عرضی بود «حضوری» را * * * که در حضور تو اینک دهد به نظم نظام
ز راه فضل اگر بشنوی، عجب نبود * * * ز پادشه، که دهد گوش بر به عرض غلام
از آن زمان که به پا گشته غیبت کبرا * * * هزار سال فزون است تا بدین هنگام
تو همچو یزدان پنهانی از نظر، گرچه * * * به چشم خلق پدیدی چو روح در اجسام
یکی ظهور کن وبیش ازین دگر مپسند * * * که دشمنان تو بر دوستان کنند ملام(۷۲۱)
دو روز نصفت(۷۲۲) وعدل است ومیانه ی خلق * * * یکی به روز قیامت، یکی به روز قیام
ز آرزوی فرج عرض کردم این، ورنه * * * تو هستی آگه از آغاز امر تا انجام(۷۲۳)

ملک الشعرای صبوری، با بیانی دیگر از مساله ی غیبت امام زمان (علیه السلام) سخن می گوید:

ماه من در پرده ی جان است ودل آیینه دارش * * * در حجاب ناز پنهان است وبینم آشکارش
غیبتش عین حضور است وحضورش، عین غیبت * * * بیقرار از هجر او دل، واندرون دل قرارش(۷۲۴)

شادروان صادق سرمد، از منظر دیگری به مساله غیبت وظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) نگاه می کند:

گرچه از اهل جهان روی نهان ساخته ای * * * روشن از پرتو خود روی خود ساخته ای
دیدن طلعت تو چشم جهان بین خواهد * * * که جهانی به سوی خود نگران ساخته ای
آن چه پیداست به چشم تو، نهان است زما * * * وآن چه پنهان بود از ما، تو عیان ساخته ای(۷۲۵)

سروش اصفهانی نیز بر این باور است که علی رغم پنهان شدن آخرین خورشید چرخ ولایت در پس ابر غیبت، انوار وجودی او در حال پرتو افشانی است وسرانجام روزی این آفتاب فروزان از پشت ابر بیرون خواهد آمد:

چون مهر، ار پس ابر غیبت است * * * یک چند پی مصلحت، نهان
لیکن اثرش آفتاب وار * * * پیدا است به هر جا وهر مکان
پوشیده نماند به زیر ابر * * * بیرون شود از ابر، ناگهان(۷۲۶)

مرحوم علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) چشم مردم دو جهان را به نور جمال مهدوی روشن می بیند وگلشن دین را از طراوت آن حضرت، خرم وصف می کند واز آن «یک جهان جان» می خواهد که برای اهل جهان، «جان» بماند:

حجت حق بر جهان و، وبهجت کون ومکان * * * گلشن دین از تو خرم، روح ایمان شادمان
مردم چشم دو گیتی، روشن از دیدار توست * * * همتی ای روشنایی بخش چشم مردمان!
بار بستند ازین دنیای دون جان های پاک * * * یک جهان جانی، برای یک جهانی جان بمان(۷۲۷)

واعظ قزوینی، عالمی را از فیض وجودی آن حضرت معطر می نگرد واز او می خواهد که همانند نور دیده ها، از پرده های چشم قدم به بیرون بگذارد:

خود نهان وپر ز فیضت، عالمی چون بوی مشک * * * ای فدای خاک پایت، صد هزاران مشک چین
همچو نور دیده ها از پرده بیرون نه قدم * * * ای تو نور دیده های اولین وآخرین(۷۲۸)

اقامه براهین عقلی ونقلی بر وجود امام زمان وامکان ادامه حیات آدمی

در مورد طول عمر امام زمان (علیه السلام) سخن بسیار رفته است. معتقدان به «مهدویت نوعی» سعی کرده اند از این مساله، حقانیت خود را اثبات کنند وبر این امر پای می فشارند که امکان ندارد عمر آدمی به درازا بکشد وصدها وبلکه هزار وچندین سال عمر کند؛ ولی اندیشمندان شیعی با براهین عقلی ونقلی به این شبهات پاسخ داده اند وبه هنگام لزوم با ارائه شاهد مثال هایی در ابطال نظریات معتقدان به «مهدویت نوعی» واثبات امکان ادامه ی حیات آدمی کوشیده اند.
در شعر مهدوی نیز شاعران پارسی گوی، طول عمر آن وجود نازنین را مورد تجزیه وتحلیل قرار داده وبا اقامه ی دلایلی، نظر مخالفان را غیر عقلانی وناموجه دانسته اند.
در شعر مهدوی نیز شاعران پارسی گوی، طول عمر آن وجود نازنین را مورد تجزیه وتحلیل قرار داده وبا اقامه ی دلایلی، نظر مخالفان را غیر عقلانی وناموجه دانسته اند.
سید احمد (ادیب) پیشاوری، حکیم متاله وشاعر پرآوازه ی سده ی سیزدهم هجری، در قصیده ی مهدوی خود به ایراد مخالفان پاسخ داده است. او ضمن بررسی مساله غیبت آن حضرت، ایراد مخالفان را عنوان می کند وسپس به ارایه ی پاسخ می پردازد:

چون تواند آفریدن در بدن کیفیتی * * * که نگردد سوده(۷۲۹) از گشت سپهری، آن بدن؟
ز اختیار وقدرتش، یزدان مگر معزول شد؟ * * * که شدی بر کار دیو طبع زین سان مفتتن(۷۳۰)
بر طبیعت، کار یزدان را نهادستی اساس * * * این نخستین انحراف توست از راه، ای شمن(۷۳۱)!
آن بود سیار وحادث، این قدیم وثابت است * * * ثابت وسیار اندر فعل نبود مقترن(۷۳۲)
بودنی ها، یک سره در زیر فرمان خداست * * * بی اراده ی او، همه زندانیان «لا» و«لن»
من شهب(۷۳۳) دارم به چنگ اندر برای رجمتان(۷۳۴) * * * چند چند ای دیو بچگان(۷۳۵)! بی محابا تاختن!
هم نسیج العنکبوتی پرده شد بر عقل تو * * * ز آن که عقلت بود زار و، زارتر شد ز آب دن(۷۳۶)
ای روان مانوی را تیره جان هاتان، نتاج(۷۳۷)! * * * زین قبل(۷۳۸) تان سخره می دارد بلیس(۷۳۹) مکر تن
من بیارایم به برهان، اعتقاد پاک خویش * * * تا بمانی از بیان مهمچو خر اندر لژن(۷۴۰)
ژاژ بافی های تو در پیش من ماند بدانک(۷۴۱) * * * پیش شمشیر تهمتن، از کدو سازی مجن(۷۴۲)!
این جهان است آشیانی بسته از هر شش جهت * * * تو در او چون فرخ(۷۴۳) پر نارسته از زاغ وزغن
می ندارد آگهی از دشت وهامون فراخ * * * تا نیاید فرخ بیرون، همچو شهباز از وکن(۷۴۴)
ور بکاود آن بشیم تنگ را فرخ نزار * * * هم پدید آیدش راهی از پی بیرون شدن
ور پدید آیدش راهی، بال وپر بایدش نیز * * * تا در آن روشن فضا پرد ز تیره مستکن(۷۴۵)
این طبیعی بحث ها را، کاوش آن فرخ دان * * * روز وشب، کاوان در او چون بیستون را کوهکن
ای بسا مردم که در چاه طبیعت باز ماند * * * چاه، بد پر دود و، دیده کور وهم کوته رسن
این مصائب از چه زاید؟ یکسره از نقص علم * * * ناقصان را کرد نفرین آن رسول ذوالمنن
از ره نقص است کاین اطوار بینی از طباع * * * وز ره نقص ایت واقف، برهمن(۷۴۶) پیش وثن(۷۴۷)
الغرض چون از ره حس می بیایی ناقصی * * * یکسره این مرغکان حس را گردن بزن
گر همی گریی، بیا نقص وجهل خود گری(۷۴۸) * * * زآن که مانی عاقبت زین جهل ونقص اندر محن
از ره عقل مجرد اندر آ(۷۴۹) در راه دین * * * زآن که تا در بند حسی، نسپری جز راه ظن
آنچه در انجام بیند فلسفی ز آغاز کار * * * انبیا گفتندمان آن رازها، فلیومنن
روح کامل را مجالی(۷۵۰) وصور محصور نیست * * * خود تو بی دولت سواری که فرو نایی ز تن
آفریننده ی طبیعت را مدان مقهور طبع * * * خالق تن را مدان در قبضه ی تن مرتهن(۷۵۱)
نیست او مقهور تن، بل تن بود مقهور او * * * تن نیارد با چنین جانی دآلک باختن(۷۵۲)
ای ذخیره ی آفرینش! وی نبیره ی مصطفی! * * * ای تو خود هم مصطفی هم مجتبی هم بوالحسن
مدح، تحدید(۷۵۳) است ودر تحدید ناید ذات تو * * * زآن که آن سوتر بود از حد امکانت وطن
شکر یزدان را که مفلس نیستم، کز مهر تو * * * چون «ادیب» اندر نهانم هست گنجی مختزن(۷۵۴)

همانگونه که اشاره شد، مساله ی ادامه ی حیات وطول عمر امام زمان (علیه السلام) که متاسفانه در شعر مهدوی ما بازتاب گسترده ای نداشته، از مهم ترین مسائل زمانه ی غیبت بوده وهست ودشمنان قسم خورده ی مذهب شیعه، مسلمانان معتقد به ائمه اثنی عشر (علیهم السلام) را به خرافی بودن متهم کرده ومی کنند وبرآنند تا ضمن نفی امکان ادامه ی حیات آدمی در قرون متمادی، اساسی ترین اعتقاد شیعی را که اعتقاد به وجود امام زمان (علیه السلام) - جانشین بلافصل امام حسن عسکری (علیه السلام) - است زیر سوال برده وآن را امری بی پایه وواهی نشان دهند.
در اینکه پیروان ادیان آسمانی وفرقه های مختلف مذهبی به ظهور یک «مصلح جهانی» اعتقاد راسخ دارند، تردیدی نیست، ولی هر امتی او را به نامی می شناسند ومعتقدند هنگامی که ستم وفساد فراگیر شود وکره ی خاکی را در آستانه ی تباهی ونابودی قرار دهد، او ظهور می کند وبساط قسط وعدل را در جای جای این جهان می گستراند.
لطفعلی بیک (آذر) بیگدلی، در قصیده ی رسای مهدوی خود به همین مساله اشاره می کند:

به اجماع امم روزی که در آخر زمان گردد * * * زمین چون زلف خوبان تیره وآشفته ودرهم
نشیند بر سریر سروری شاه فلک جاهی * * * که از عدلش جهان گردد چو روی نو خطان خرم
ولی هر یک به اسم دیگر ورسم دگر خواندش * * * زبان عالمی گردان به نام او مگر ابکم
یهودش داند از نسل یهودا، ماشیع نامش * * * مجوسش زاده ی زردشت وترسا زاده ی مریم
مسلمانش شمارد فاطمی یکسر، ولی ز ایشان * * * همی گویند فرجی کآن گهر باشد نهان در یم

همو برای تبیین منطقی طول عمر امام زمان (علیه السلام) وامکان ادامه ی حیات آدمی، از حضرت خضر (علیه السلام) به عنوان یک نماد مسلم تاریخی ومذهبی سود می چوید که علی رغم عمر بسیاری که تاکنون کرده، هنوز زنده است وبه زندگی خود در این دنیا ادامه می دهد:

همانا در حیات او، دو شبهه راه ایشان زد * * * که هر یک ز آن دو با وسواس صد شیطان بود منضم
یکی این کآدمی را نیست مقدور آن قدر جنبش * * * ولی گشت از حیات خضر حل، این شبهه ی محکم(۷۵۵)

ولی عبدالحسین (نصرت) به اقامه ی یک دلیل بسنده نمی کند ومساله طول عمر حضرت امام عصر (علیه السلام) وامکان ادامه ی حیات آخرین حجت الهی را از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار می دهد:
۱ - خداوند قادر ودانایی که آفریننده ی انسان از خاک بی روح وبخشنده وگیرنده ی جان آدمی است، می تواند به قدرت لایزال خود شرایط امکان حیات را برای آخرین حجت خود وحتی هر شخص دیگری هم فراهم آورد واو را از آسیب های احتمالی دور نگه دارد:

آن که او نایب خدا باشد * * * دیر اگر پاید او، روا باشد
آن که بخشد حیات وبستاند * * * حفظ تن را چگونه نتواند؟!

۲ - داستان هایی که از معمرین جهان وانبیای کهنسال در کتب مذهبی وتاریخی آمده است، حاکی از امکان ادامه ی حیات آدمی در این جهان خاکی است:

داستان معمرین(۷۵۶) جهان * * * گر نخواندی، ز نامه ها برخوان
برفزون از هزار سال مگر * * * نوح با امتی نبرده به سر؟!
خضر را نیز، زنده ز آب حیات * * * همه دانند از طریق ثقات(۷۵۷)
در سما نیز زندگی مسیح * * * هست اندر کلام حق(۷۵۸)، تصریح(۷۵۹)

علاوه بر این سه مورد، زندگی اصحاب کهف در غار، آن هم در خواب وبدون آب وغذا به مدت بیش از سیصد سال می تواند از نشانه های قدرت خداوندی وامکان ادامه ی حیات آدمی حتی بدون استفاده از آب وهوا وغذا در همین جهان فانی به حساب آید.
۳ - طول عمر فرشتگان الهی، وشیطان از موارد مورد استناد نصرت خراسانی است:

هر فلک راست راهبر ملکی * * * وآن ملک است جان هر فلکی
پیش از آدم صفی به قرون * * * زنده ابلیس بوده تا اکنون
همچنین زنده است تا یزدان * * * به مشیت ازو نگیرد جان

علاوه بر شیطان، می توان از فرشتگان مقرب الهی: جبرائیل، میکائیل، اسرافیل وعزرائیل نام برد که پیش از خلقت آدم وجود داشته اند وتا قیامت به حیات خود ادامه خواهند داد.
۴ - طول عمر آدمیان سالمند نیز در بسیاری از کتب تاریخی مسطور است:

بوده ضحاک با شکنج دو مار * * * در جهان پادشه به سال، هزار
در چه(۷۶۰) از زندگانی دجال * * * خاصه(۷۶۱) وعامه(۷۶۲) راست بسط مقال

۵ - طول عمر سایر جانداران نیز، از نمونه های قدرت خداوندی ومشیت الهی بر حیات طولانی آن ها است:

عمر کرکس، به نقل اهل یقین * * * سه هزار است وپنج صد ز سنین
هست در عمر بیکرانه ی مار * * * در عرب، وز عجم سخن بسیار
که نمیرد به طبع مار مگر * * * روزش آرد کسی به زخمه به سر(۷۶۳)
نیز در طول زندگی نهنگ * * * خاصه(۷۶۴) وعامه(۷۶۵) اند هم آهنگ

واین شاعر فرهیخته در پایان مثنوی خود نتیجه می گیرد:

زندگی، چه دراز وچه کوتاه * * * هست تقدیر آن به امر اله
چه عجب کز پی حمایت دین * * * زنده دارد خدای، جای نشین(۷۶۶)؟
حاصل از نص(۷۶۷) وگفته ی اخیار(۷۶۸) * * * وآنچه آورده ام من از اخبار
عقل ونقل آیت قیام ولی است * * * ولی از نسل پایدار علی است(۷۶۹)

حاج میرزا (حبیب) خراسانی در اثبات وجود آن «مصلح جهانی» نیازی به اقامه ی دلیل نمی بیند؛ چرا که «آفتاب آمد دلیل آفتاب» ووجود نازنین اوست که علت غایی خلقت عالم هستی است:

که بر وجود تو برهان طلب تواند کرد؟! * * * که بر وجود جهان سر به سر تویی برهان(۷۷۰)

کاوشی در علت پیدایی ناپیدایی امام زمان
در شعر مهدوی، تعابیر زیبا ونمونه های عینی بسیار گویایی از شعرای آیینی پارسی زبان در مورد «پیدایی» و«ناپیدایی» وجود نازنین حضرت ولی عصر (علیه السلام) - مظهر تام وتمام اسمای الهی خصوصاً اسم مبارک «لطیف» - وجود دارد که هر انسان لطیف وباذوقی را بر سر وجد وشور می آورد وچون دیگران به این مطلب بسنده نخواهد کرد که آن ذخیره ی خداوندی در پرده ی غیبت است وآنچه در عالم غیبت است، دیده نمی شود.
برای به تصویر کشیدن این تعابیر زیبا ونمونه های عینی وگویا، ناگزیریم که با عناوینی چند از آن ها یاد کنیم وشاهد مثال هایی برای هر کدام، از گنجینه ی شعر مهدوی ارائه نماییم.
پیدای ناپیدا
شاید هیچ یک از تعابیر شعرای فارسی زبان از وجود نورانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) وغیبت آن حجت الهی به اندازه ی این تعبیر، گویا نباشد:
پیدای ناپیدا!

ای آشکار پنهان! برقع ز رخ برافکن * * * تا جلوه ات نبینم پنهان وآشکارا(۷۷۱)
بود خورشید وپنهان است باز از فرط پیدایی * * * بلی، خورشید نورانی ز پیدایی بود پنهان(۷۷۲)
غیبت او ز نظرها بود از فرط ظهور * * * عیب بینایی ما بوده به تصدیق فهیم(۷۷۳)
حجاب نور، تو را می کند ز من مستور * * * کنون که محو توام، بی حجاب با من باش(۷۷۴)
تا کی نهان به پرده ی غیبت، جمال حق؟ * * * تا چند چهر توست نهان در حجاب نور(۷۷۵)؟!
هم نهان وهم پیدا، در مثل چو خورشیدی * * * گر چه از نظر چندی است زیر ابر پنهانی(۷۷۶)
پرده نشین و، همه جا ناظری * * * غایبی ودر همه جا حاضری(۷۷۷)
به هر چه دیده، نور او، به هر کجا حضور او * * * خفای او ظهور او، ظهور او خفای او(۷۷۸)
نبینم او را، که خورشید رخشان * * * نه بتوان نظر کرد با چشم مرمد(۷۷۹)
تو خود عیان ونهانی به چشم عقل وبه چشم * * * اگر چه نیست چنین جز خدای عزوجل(۷۸۰)
تو در میان جمعی ومن در تفکرم * * * کاندر کجا برآیم وپیدا کنم تو را(۷۸۱)؟
ماه در گردون ولی پوشیده انجم از شعاعش * * * شاه در موکب ولی بگرفته مردم از غبارش!
در ظهور خویش پنهان است جانان همچو حجت * * * کو به هر جا ظاهر است وچشم ها در انتظارش(۷۸۲)
گر چه از اهل جهان روی نهان ساخته ای * * * روشن از پرتو خود روی جهان ساخته ای(۷۸۳)
تو چو خورشید پدیدی ولی از فرط ظهور * * * رخ نهان از نظر پیر وجوان ساخته ای
چو خورشید تابد به هر ذره نورش * * * اگر مصلحت راست از دیده غایب(۷۸۴)
خود نهان وپر ز فیضت عالمی چون بوی مشک * * * ای فدای خاک پایت صد هزاران مشک چین(۷۸۵)
ای جمال زیبایت ظل حسن یزدانی * * * گشته آشکار از وی سر غیب پنهانی
ای رخت به نیکویی ماه در شب عالم! * * * چهره ی دل آرایت آفتاب نورانی

روح عالم هستی

بود او روح وگردون تن، که روح وتن فدای او! * * * بود او جان وعالم جسم، جان قربان آن جانان(۷۸۶)
آن کو طفیل بودش او، بود عالم است * * * چون کالبد، که بودش او باشد از روان
پیدا بود که هست جهان جسم وشخص او * * * جای وی است، از آن بود از دیده ها نهان(۷۸۷)
از نظر پنهان بود جان وتو جان عالمی * * * زین سبب مر خویشتن را از نظر پنهان کنی(۷۸۸)
نه غایب ز ما ونه بینیم او را * * * توان در بدن دید روح مجرد(۷۸۹)؟!
تو همچون یزدان پنهانی از نظر، گرچه * * * به چشم خلق پدیدی چو روح در اجسام(۷۹۰)
حیات نیست جهان را مگر به هستی او * * * که اوست جان گرامی واین جهان، بدن است(۷۹۱)
ز چشم مردم پنهان ولی به معنی فاش * * * که ماسوا همه یک جسم وشخص وی جان شد
اگر که روح به صورت ز تن بود غایب * * * درست بین که ز اطراف تن نمایان شد(۷۹۲)
بود وجود تو چون روح وکاینات چو تن * * * نهان بدین سبب از دیده روح وار تویی(۷۹۳)
نه پدیدار ونه پنهان، نه نهان نه آشکار * * * بوالعجب باشد چنین مطلب به نزد نکته دان
خویشتن پنهان وامرش آشکارا وپدید * * * گویی اندر جسم گیتی دارد او حکم روان
راستی کس را نماند او، مگر بر کردگار * * * ز آن که در گیتی بود شخصش نهان امرش عیان(۷۹۴)

تعبیرهای دیگر
تعابیر وتوجهات دیگری در رابطه با پیدایی وناپیدایی آن حضرت در زمانه غیبت در شعر مهدوی مطرح است که چند نمونه از آن ها را نقل می کنیم:

ندانم ز بس هست قدرش فزون * * * که در پرده ی غیبت گنجیده چون(۷۹۵)؟!
چو خور کز روشنی سازد جهان روشن، نمی بینی * * * که باشد روشنی ده گر بود در ابر پنهان هم(۷۹۶)
هم نهان وهم پیدا، در مثل چو خورشیدی * * * گر چه از نظر چندی است زیر ابر پنهانی(۷۹۷)
گرفت خصم سر راه تنگ بر من وگفت * * * بگو به پرده ی غیبت چرا نهفته جمال؟
بگفتمش چو خدا شد ز چشم خلق نهان * * * که ننگرند رخش چون تو مردم جهال(۷۹۸)!
نداشت دیده ی مردم چو تاب دیدن او * * * چو آفتابی در زیر ابر پنهان شد(۷۹۹)
شاهدی مستور وعالم باخته دل در هوایش * * * آتش در طور وموسی سوخته جان در شرارش(۸۰۰)
امروز امیر در میخانه تویی تو * * * فریاد رس این دل دیوانه تویی تو
آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب * * * از روزن این خانه به کاشانه تویی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند * * * گنجی که نهان است به ویرانه تویی تو
در کعبه وبتخانه بگشتیم بسی ما * * * دیدیم که در کعبه وبتخانه تویی تو
بسیار بگوییم وچه بسیار بگفتیم: * * * کس نیست به غیر از تو درین خانه تویی تو(۸۰۱)
اگر ز چشم جهان گشته ای نهان چه عجب؟ * * * چرا که هست جهان چشم و، تو در او انسان(۸۰۲)
آیینه ی تجلی، معشوق عقل کلی * * * سرمایه ی تسلی، عشاق بینوا را
ای رویت آیه ی نور، وی نور وادی طور * * * سر حجاب مستور از رویت آشکارا(۸۰۳)
غیاب اوست به عالم همیشه عین ظهور * * * چنان که نور به چشم است وجان ما به تن است
ای رخت شرح وبسط آیت نور * * * نور روی تو را دو عالم طور(۸۰۴)
خواست ظاهر شود به خلق، خدا * * * ذات پاک تو شد ورا مرآت(۸۰۵)
کرده در چارده آیینه تجلی، رخ حق * * * آخرین آینه داری تو بر عقل سلیم(۸۰۶)
روی او جو «فثم وجه الله» * * * کوی او پو، «فتلک نعم الدار»(۸۰۷)
تا چشم بدان رخت نبیند * * * شد غیبت تو، قضای مبرم(۸۰۸)
وجودش چراغی به فانوس دان * * * جهانی ازو روشن وخود نهان(۸۰۹)
پرتو، افلاک از آن وجه حسن یابد * * * جلوه، آفاق از آن نور بصر گیرد
آفتابی تو وما دلشدگان ذره * * * چه شود مهر گر از ذره خبر گیرد(۸۱۰)؟
تا بوده جهان، هیچ گه نبود * * * از حجت یزدان تهی جهان
ممکن نشود خیمه بی ستون * * * ایمن نبود گله بی شبان
کشتی بودش ناخدا به کار * * * تا آن که رساندش بر کران(۸۱۱)
پرده نشین حریم لم یزلی اوست * * * شاهد غیبی ودلبر ازلی، اوست
مرشد ومولا وپیشوا وولی، اوست * * * باری، سر خفی ونور جلی، اوست
خواهش پیدا شمار وخواهش پنهان(۸۱۲)
آن آیت جامعی کزان آیت * * * بشمرد توان صفات یزدان را
وان آینه کاندرو توان دیدن * * * ممن حیث هو جمال جانان را(۸۱۳)
طلعت او نور وچشم عرصه ی ایجاد * * * هستی او جان وجسم عالم امکان
چشم بود سودمند از شرف نور * * * جسم بود ارجمند در کنف جان(۸۱۴)
تو آفتاب وجودی وظل پرتو توست * * * که گشته مهر درخشان وچرخ را، مشعل(۸۱۵)
آفتاب وجود، پیدا شد * * * جمله ی ذرات، آشکارا شد(۸۱۶)
ساخت روشن تمام عالم را * * * پرتو روی شعشعانی وی(۸۱۷)
پردگی باشد وبی پرده همه کار ازوست * * * واندرین پرده بسی نکته ی اسرار بود
هست آیینه ی رخسار خداوند، بلی * * * چهره ی شاهد ما، آیینه ی کردار بود(۸۱۸)
من نگویم تو کجایی چو دگر مردم، از آن رو * * * کز تو خالی نبود جایی وتو در همه جایی(۸۱۹)
خدایگانا! ای آن که همچو بار خدای * * * هست از دو دیده نهان وو هم آشکار تویی(۸۲۰)
وجود پاک تو اصل است وممکنات، فروع * * * جمال خوب تو شمع است وکاینات، لگن(۸۲۱)
جلوه ای دید کلیم الله از آن نور جمال * * * نغمه ای بود «انا الله» ز بیابان شما(۸۲۲)
خدای را بنگر در جمال حضرت او * * * که مر خدا را در خور بود چون او مرآت(۸۲۳)

حالات شیفتگان حضرت ولی عصر در زمانه ی غیبت
محمد علی (فتی) تبریزی در غیبت آن ذخیره ی خداوندی، جان منتظران ظهور حضرتش را بر لب آمده می بیند:

ای نهان ساخته از دیده ی ما صورت خویش * * * به در از پرده ی غیبت آی ونما طلعت خویش
آمد از غیبت تو جان به لب منتظران * * * همه دادند ز کف حوصله وطاقت خویش(۸۲۴)

(ابن حسام) خوسفی از پیک صبا می خواهد که بوی پیراهن یوسف آل محمد (علیه السلام) را به مشتاقان دیدارش برساند ورمزی از اسرار آن گشاینده ی راز را با آنان در میان نهد:

چشم فراق ودیده ی یعقوب شد سپید * * * زآن غایب از نظر، خبر پیرهن بیار
حق را به دست ظلم، به باطل نهفته اند * * * رمزی ز سر کاشف سر وعلن بیار

وهنگامی که عالم ولایت را از اثر ظلمت، به سیاهی شب می بیند، از آن خورشید فروزان چرخ امامت وولایت می پرسد که این تیرگی عالمگیر تا به کی ادامه خواهد داشت؟ وتا چند در ظهور خود درنگ روا می دارد:

عالم از ظلمت، سواد شب گرفت * * * آخر ای خورشید تابان! تا به کی(۸۲۵)؟!

اهلی شیرازی، صحنه ای را به تصویر کشیده است که مرکب ظهور، آماه ومنتظران در انتظار ظهور، لحظه شمارند ولی حضرت بقیة الله در «صبر وقت» به سر می برد وکارعقل در ذات صبور مهدوی به حیرت کشیده است:

مرکب اندر زین وخلق استاده او در صبر وقت * * * عقل، حیران مانده در ذات صبور مهدی است(۸۲۶)

واعظ قزوینی از این که غایبانه به محضر آن حضرت عرض حال کند به تنگ آمده ومی خواهد که روبرو وبی پرده با آن حضرت به سخن بنشیند.

غایبانه، عرض حال خویشتن تا کی کنم؟! * * * رو به رو خواهم که گویم حال دل را بعد ازین

همو، خورشید وماه را دو چشم جهان می بیند که به راه ظهور دوخته شده است، واز این که آن وجود نازنین با آن عظمت وجودی در پرده ی غیب گنجیده است اظهار حیرت می کند:

نه خورشید وماه است بر آسمان * * * بود در ره او دو چشم جهان
ندانم ز بس هست قدرش فزون * * * که در پرده ی غیب گنجیده چون؟!

حزین لاهیجی علی رغم غیبت آن کانون تجلی، او را در آیینه ی دل مشاهده می کند واز همین روی ضمن استفاده ی بهنگام از «صنعت التفات» روی سخن را از «غیاب» به «خطاب» می کشاند واز آن حضرت تقاضا می کند که در «مدینه ی اسلام» حضور «بتخانه» را بر نتابد و«لات ها» و«هبل ها»ی آدمی صورت ولی اهریمن سیرت را از دار کیفر بیاویزد:

دلدار در دل است گز از دیده غایب است * * * عرض نیاز را به بساط خطاب کش
بتخانه در مدینه ی اسلام کی روا است؟ * * * لات وهبل برآر و، به دار عقاب کش(۸۲۷)

حاج میرزا (حبیب) خراسانی از آن سلیمان زمانه می پرسد که تا کی رخساره نهان می دارد در حالی که دیرگاهی است که «خاتم سلیمانی» به دست «اهریمن» افتاده است:

ای سلیمان جهان! چند کنی چهره نهان؟! * * * روزگاری است که خاتم به کف اهرمن است

(فواد) کرمانی از آن «آشکار پنهان» می خواهد که پرده از رخ برافکند تا جلوه اش را پنهان وآشکار به تماشا بنشیند:

ای آشکار پنهان، برقع ز رخ بر افکن * * * تا جلوه ات ببینم پنهان وآشکارا
ای پرده دار عالم! در پرده چند مانی؟ * * * آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) انگشتری «سلیمان» را در خور «اهرمن» نمی بیند ومی پرسد: اسم اعظم کی شایسته ی دیو ودد شیطان صفت است؟

انگشتر سلیمان، شایان اهرمن نیست * * * کی زیبد اسم اعظم دیو ودد دغا را(۸۲۸)؟

وتا کی وچند باید «خاتم سلیمانی» در اختیار «اهریمن» باشد:

ای سلیمان زمامدار! پادشه عرش مکان! * * * خاتم ملک تو تا کی به کف اهرمن است(۸۲۹)؟

مرحوم ملا محسن «فیض» کاشانی ضمن این که مصراعی از لسان الغیب حافظ شیرازی را به وام می گیرد، از پیک «صبا» می خواهد که این پیام را به «خاتم آل طاها» برساند که:
دل های شیفتگانش از دوری او سوخته وهموست که می تواند قراربخش خاطر پریشان آنان باشد:

صبا! به لطف بگو ختم آل طاها را * * * که: فرقت تو، به زاری بسوخت دل ها را
قرار خاطر ما هم تو می توانی شد * * * «که سر به کوه وبیابان تو داده ای ما را»(۸۳۰)

محمد علی (فتی) تبریزی به محضر آن حضرت، از بیقراری دوستان وناصبوری آنان در ایام فراق سخن می گوید:

در فراقت رفت از کف، طاقت وتاب وتوان * * * دوستان بیقرار وناشیکبای تو را(۸۳۱)

محمد موحدیان (امید) با تمام وجود، ظهور آن حضرت را خواستار است وضمن شکوه کردن که از سپید شدن موی عاشقان به خاطر دامنه دار شدن شام ظلمانی فراق وندیدن روز خوش در ایام غیبت کبری، این آرزو را دارد که اگر در این دو روزه ی عمر برای او فرصت وصال پیش نیاید، آن حضرت را به هنگام دادن جان بر سر بالین خود ببیند:

ز طول شام سیاه فراقت ای هم حسن! * * * به سان روی تو شد موی ما سپید، بیا
ز بعد غیبت کبرایت ای امام زمان! * * * زمانه روز خوشی را به خود ندید، بیا
دو روز عمر، اگر فرصت وصال نداد * * * به گاه دادن جان بر سر «امید» بیا(۸۳۲)

م.ع.م (پروانه) در غیبت آن محبوب عالم هستی، صدف چشم خود را از گوهر اشک سرشار می بیند وناله ی دل افروختگان وسینه سوختگان مهدوی را بی تاثیر نمی داند:

هست تا گوهر دین در صدف غیب نهان * * * صدف چشم تر ما به گهر نزدیک است
گفتم: از هجر رخت جان به لب آمد، گفتا: * * * ناله ی سوخته ی جانان به اثر نزدیک است(۸۳۳)

امینی کاشانی، حالت شیفتگان جمال مهدوی را در حسرت دیدار، این گونه توصیف می کند:

در حسرت دیدار تو ای شمع شب افروز! * * * چشمم به در وخون دل از دیده روان است
مجنون اگرش بود هوای رخ لیلی * * * مجنون تو در وادی حیرت، نگران است
بلبل که کند زمزمه ی عشق به گلشن * * * شور تو به سر دارد ودر آه وفغان است(۸۳۴)

محمد آزادگان (واصل) با حسرتی زایدالوصف از شب بی سپیده ی تنهایی روایت می کند وحرف های دیگری که شنیدنی است:

کاشکی، آه شب اثر می داشت * * * شب تنهایی ام سحر می داشت
سوختم ز انفعال بی ثمری * * * این شجر، کاش برگ وبرمی داشت
جان ز هجران به لب رسید ای کاش * * * یار از چهره پرده برمی داشت
نقد جانی که بود، آوردیم * * * به یکی جلوه کش برمی داشت
کاش بر این بضاعت مزجات * * * یوسف مصر جان نظر می داشت
بوی گل خیزد از گلشن، که به دل * * * مهر موعود منتظر می داشت(۸۳۵)

محمد جواد غفورزاده (شفق) بر این باور است که عاشقان جمال مهدوی در اثر فراق بیقرارند ومیل هم صحبتی با مردم زمانه را ندارند وبهار زندگانی را بی دوست، خزانی بیش نمی بینند:

کسی که بی تو سر صحبت جهانش نیست * * * چگونه صبر وتحمل کند؟ توانش نیست
به سوز هجر تو سوگند ای امید بشر! * * * دل از فراق تو جسمی بود که جانش نیست
اسیر عشق تو غم کجا برد که دلش * * * محیط غم بود و، طاقت بیانش نیست
بهار زندگی ام در خزان نشست، بیا * * * (بهار نیست به باغی که باغبانش نیست)(۸۳۶)

نعمت الله شمسی پور (فاکر) گلشن جان را بی وجود بهار سر سبز امامت وولایت، خرم وشاداب نمی بیند وبه هر سینه وقامتی که می نگرد، آن را در اثر فراق، آتش آلود وخمیده می یابد:

بیا که گلشن جان بی تو سبز وخرم نیست * * * تو آگهی که دلی از فراق، بی غم نیست
اسیر بند غمت از دو کون آزاد است * * * گدای کوی تو را، حاجت دو عالم نیست
کدام سینه ز هجر تو نیست آتشبار؟ * * * کدام قامت موزون که از غمت خم نیست؟
به شهر آینه ها، یوسف ملاحت وحسن! * * * بیا ببین که اسیر کمند تو، کم نیست(۸۳۷)

م.ع.م (پروانه) در غیاب آن گمشده ی جهانی، شور وحال بیدلانه ای دارد که پرده هایی از آن را مرور می کنیم:

بیا که نقش تو در منظر دلم باقی است * * * صدای پای تو در خاطر دلم باقی است
کجا خیال تو از یاد من تواند رفت؟ * * * که نقش روی تو در منظر دلم باقی است
اگر که خرمن ما را به باد خواهی داد * * * کمی هنوز، ز خاکستر دلم باقی است
به کام خویش تو را دیده ام شبی در خواب * * * هنوز عطر تو در بستر دلم باقی است(۸۳۸)

همو، بر این باور است که در برابر پرتو اشک شوق او، برای ستاره مجال جلوه گری باقی نمی ماند، واز امام موعود (علیه السلام) می خواهد پیش از آن که اجل از کمین گاه خود بیرون آید، او را دریابد ودر آخرین دم می توان دریافت که از عمر بی امان او، نفسی بیشتر باقی نمانده است وتنها مایه ی امیدواری او این است که در دل همیشه عاشق او، جز عشق جمال مهدودی نخواهد ماند:

چنین که اشک من از شوق روی او جاری است * * * ستاره ای به فلک، جلوه گر نمی ماند
چراغ اختر شبگرد اشک، روشن باد! * * * که شمع هستی ما تا سحر، نمی ماند
اجل، همیشه مرا در کمین جان بوده است * * * بیا که حلقه ی چشمم به در، نمی ماند
بیا درین دم آخر بیا که همچو حباب * * * ز عمر من نفسی بیشتر نمی ماند
خوشم که در دل من - این همیشه عاشق او * * * بی غیر عشق رخ منتظر، نمی ماند(۸۳۹)

نصیر، از این امر بیمناک است که شب هجران به پایان خود نرسد وروز وصال یار نصیب او نشود؛ هر چند می داند که درد عشق درمان ناپذیر نیست ودیدار یوسف زمانه صبر بسیار می طلبد:

ترسم آخر که شب هجر به پایان نرسد * * * روز وصلت به من بی سر وسامان نرسد
هر چه از آتش دل، سوزم وفریاد کنم * * * کس به داد من غمدیده ی نالان نرسد
دوش گفتم غم دل را به طبیبی، گفتا: * * * درد عشق است، یقین دان که به درمان نرسد
دل دیوانه ی ما، گشته چه خوش جای گزین * * * شانه ای کاش بر آن زلف پریشان نرسد
گو به یعقوب تو را صبر فراوان باید * * * یوسف گمشده ات زود به کنعان نرسد(۸۴۰)

جعفر رسول زاده (آشفته) از هجر مهدی موعود (علیه السلام) می نالد واز دوری او شکوه ها دارد وفقط دل به این خوش کرده است که یار از او بپرسد با این همه درد وداغ وپریشانی چه می کند!

جان را مپرس با غم هجران چه می کند؟ * * * با تیغ تیز، پیکر عریان چه می کند!
ما را که دید بر سر کویش، به خنده گفت: * * * بیمار ره نبرده به درمان، چه می کند؟
ای صد بهار از تو شکوفا، بیا بیا * * * باد خزان ببین به گلستان چه می کند
پرسیده ای که دوست ز دشمن چه می کشد؟ * * * هیچ آگهی فراق تو با جان چه می کند؟
ای منتظر! بیا ونظر کن که داغ هجر * * * با لاله های سوخته دامان چه می کند
در حسرت تو، در به دری شد نصیب خضر * * * ور نه به سیر کوه وبیابان چه می کند؟
«آشفته»، خاک راه تو باشد بیا مپرس * * * این مور، زیر پای سلیمان چه می کند(۸۴۱)؟!

سید مهدی حسینی، دل خود را در اثر فراق دوست در اضطراب می بیند وهر شبی که بی او می گذراند، از صبر وتاب فاصله می گیرد:

دلم ز هجر تو در اضطراب می افتد * * * به سان زلف تو در پیچ وتاب می افتد
شبی که بی توام، ای ماه محفل افروزم! * * * دلم ز هجر تو، از صبر وتاب می افتد(۸۴۲)

محمود شریف صادقی (وفا) این آمادگی را دارد که اگر دیدار حضرت دوست به بهای از دست دادن جان میسر باشد، با شوق از سر جان برخیزد ومی داند که وصال آن یگانه بدون خون جگر امکان پذیر نیست:

گر دین روی تو به مرگ است میسر * * * با شوق دهم جان که به رویت نظر افتد
گر قوت دل منتظران، خون جگر شد * * * غم نیست، چو وصل تو به خون جگر افتد(۸۴۳)

استاد مشفق کاشانی، مردمک دیده ی یاران را نگران دیدار یار می بیند وصاحبنظران را چشم به راه او می نگرد واز آن محبوب جهانی می خواهد که از سراپرده ی غیب برای چشم انتظاران ظهور خود خبری بفرستد؛ چرا که آنان که خبر یافته اند، اظهار بی خبری می کنند:

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز * * * چشم در راه تو صاحبنظرانند هنوز
لاله ها، شعله کش از سینه ی داغند به دشت * * * در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده ی غیبت، خبری باز فرست * * * که خبر یافتگان، بیخبرانند هنوز
رهروان، در سفر بادیه حیران تواند * * * با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز
ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر * * * همعنان تاخته چون نوسفرانند هنوز
طاقت از دست شد ای مردمک دیده! دمی * * * پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز(۸۴۴)

محمد خسرونژاد (خسرو) بیقراری ها وشیفتگی های خود را در فراق جمال دوست، به تصویر می کشد:

ای آن که بود منزل وماوای تو چشمم * * * بازآ که نباشد به جز از جای تو چشمم
در راه تو با دیده ی حسرت نگرانم * * * دارد همه دم شوق تماشای تو چشمم
ای یوسف زهرا که سپیدست چو یعقوب * * * از حسرت دیدار تو دل آرای تو چشمم
گر قابل دیدار جمال تو نباشد * * * ای کاش که افتد به کف پای تو چشمم
تا چند دهی وعده ی دیدار به فردا؟ * * * شد تار در اندیشه ی فردای تو چشمم
بازآ وقدم نه به سر دیده که شاید * * * روشن شود از پرتو سیمای تو چشمم(۸۴۵)

م.ع.م (پروانه) گفتگوی بیدلانه ای در رابطه با جاذبه های عشق مهدوی دارد که برای گرفتاران کمند هجران، خاطره انگیز است:

ز سوز عشق تو چون گرم التهاب شوم * * * چو شمع، شعله کشم آن قدر که آب شوم
تو ای سلاله ی خورشید، ذره پرور باش * * * مباد آن که چه زلفت به پیچ وتاب شوم
به شوق چشمه ی وصل تو آمدم مپسند * * * که در کویر غمت، خسته از سراب شوم
من وغلامی درگاه مهدی موعود * * * که با شنیدن نامش در انقلاب شوم
در آن حریم که نامحرم است مهر منیر * * * کیم که ذره ی ناچیز آن جناب شوم
به گرد شعله چو «پروانه» سوختم ای دوست! * * * بدین امید که از عاشقان حساب شوم(۸۴۶)

میرزای نوغانی خراسانی با حسرت بسیار از محرومیت دیدار یار سخن می گوید ودر آرزوی آن زلال جاری روحانی، چیزی که نصیبش شد، خون جگر بوده است:

بس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست * * * جان ها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم
ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر * * * آبی به جز از خون دل خود نچشیدیم
چندان که به یاد تو شب وروز نشستیم * * * از شام فراقت چو سحرگه ندمیدیم
شاها! ز فقیران درت روی مگردان * * * بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم(۸۴۷)

عباس (حداد) کاشانی، میزان اشتیاق قلبی خود را در جستجوی امام منتظر (علیه السلام) به تصویر کشیده است:

ما که از دیوانه هم دیوانه تر گردیده ایم * * * بس که دنبال امام منتظر گردیده ایم
در بیابان ها پی گمگشته ی خود سال ها * * * با چراغ ماه هر شب تا سحر گردیده ایم(۸۴۸)

شهید حسین (شاهد) آستانه پرست، تنها نگرانی خود را، به پایان رسیدن عمر در زمانه ی هجران دوست می داند ومی ترسد که آرزوی دیدار او را با خود به گور برد:

عمرم تمام گشت ز هجران روی تو * * * ترسم شها! به خاک برم آرزوی تو
خورشید چهره ات چو نهان شد ز چشم خلق * * * شد روزشان سیاه ازین غم چو موی تو
تا کی ز هجر روی تو سوزیم همچو شمع؟ * * * شبها به یاد روی تو وگفتگوی تو(۸۴۹)

م.ع.م (پروانه) از محبوب گمشده ی خویش انتظارها دارد واز او می خواهد که از دیار ظلمت ها به تماشای دروازه های نورش دعوت کند وبا یک ظهور، تاریکی شام تیره ی هجران را از میان بردارد:

مرا ز وادی ظلمت به شهر نور ببر * * * بیا وموسی خود را به کوه طور ببر
درین دیار نشانی ز روشنایی نیست * * * مرا به دین دروازه های نور ببر
دلم ز تاب عطش چون کویر می سوزد * * * مرا به چشمه ی روشن تر از بلو ببر
چو ذره چشم به راه طلوع خورشید است * * * دل مرا به نگاهی، ز راه دور ببر
به شکر آن که ز لعل تو شهد می بارد * * * بیا ز چشمه ی چشم من آب شور ببر
دلم اسیر شب و، چان قرین تاریکی است * * * بیا واین همه ظلمت به یک ظهور ببر
به پاس محنت عشق و، غم شبان فراق * * * بیا وغم ز دل، از لذت حضور ببر
مرا به بزم خراباتیان که می نوشند * * * می طهور به ذکر هو الغفور، ببر
زبان حال دل خستگان عشق این است * * * که سینه سینه بیاور غم و، سرور ببر
به گریه گفتمش: از وصل کامیابم کن * * * به خنده گفت که: این آرزو به گور ببر(۸۵۰)

همو، در غزل مهدوی دیگری از اشکباری های خود رد فراق آن ماه آسمانی آرا خبر می دهد:

تا به کی در پرده مانی ماه من! روشنگری کن * * * تا کنی هر دلبری را عاشق خود، دلبری کن
تا به کی از دروی ما رخت کوکب شمارم؟ * * * چرخ دین را مهر شو، در آسمان روشنگری کن
ای همه جان ها به لب از هجر رویت، چهره بگشا * * * وی همه آثار هستی از تو مشتق، مصدری کن(۸۵۱)

فصیح الزمان (رضوانی) شیرازی به پیشگاه آن یگانه ی عالم هستی، عرض حال عاشقانه ای دارد:

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی * * * چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را، ننموده ای وبینم * * * همه جا به هر زبانی، بود از تو گفتگویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم * * * شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مویه مویی
شود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت * * * من خشک لب هم آخر، ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت * * * سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج، به چشم روند وصحرا * * * تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
نظری به سوی «رضوانی» دردمند مسکین * * * که به جز درت امدیش نبود به هیچ سویی(۸۵۲)

دکتر قاسم رسا از آن کانون تجلیات رحمانی می خواهد که با قدم نهادن در کلبه ی احزان او، شب او را روشن ولب خاموش او را گویا سازد:

ز حد بگذشت مهجوری، ز مشتاقان مکن دوری * * * رخ ماه ای نکو منظر! مپوش از عاشق شیدا
شبی در کلبه ی احزان قدم بگذار تا گردد * * * شب تاریک ما روشن، لب خاموش ما گویا(۸۵۳)

علامه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (مفتقر) پریشان روزگاری وآشفته خاطری شیفتگان جمال مهدوی را در غیاب او گزارش می کند:

آمد بهار وبی گل رویت بهار نیست * * * باد صبا مباد چو پیغام یار نیست
بی سرو قد یار چه حاجت به جویبار؟ * * * ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن * * * گر گلشن بهشت بود، سازگار نیست
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم! * * * مجنون حسن روی تو را کار وبار نیست(۸۵۴)

ملافتح الله (وفایی) شوشتری از ناصبوری دل خود وشوق دیدار یار خبر می دهد وبه این باور رسیده است که برای رهایی از دریای طوفانی فراق حضرت دوست، به عمر نوح نیاز است ولاغیر:

شها! به جان تو سوگند، شوق دیدارت * * * ز ناشکیب دلم، برده صبر وتاب وتوان
نه روز هجر سر آید، نه عمر می ماند * * * رسیده عمر به پایان وهجر، بی پایان!
به قدر صبر توام عمر نوح می باید * * * که تا خلاص توان شد مگر ازین طوفان(۸۵۵)

شادروان استاد جلال الدین همایی (سنا) از یک عمر اشتیاق دیدار وسوختن در آتش فراق وچشم انتظاری پرده برمی دارد:

عمری است که ما در اشتیاقت * * * سوزیم در آتش فراقت
ای چشمه ی زندگی! خدا را * * * مگذار در آب، تشنه ما را
ما عاشق زار بیقراریم * * * در راه تو چشم انتظاریم(۸۵۶)

غلامرضا (قدسی) مشهدی، فرازهایی از مربع ترکیب مهدوی خود را به روایت پرشور شیفتگی عاشقان جمال مهدوی در زمانه ی غیبت اختصاص داده است:

آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی؟! * * * همه شب از غم هجر تو نخفتن تای کی؟!
طعنه ز اغیار تو ای یار شنفتن تا کی؟! * * * روی نادیه واوصاف تو گفتن تا کی؟!
چهره بگشای که رخسار تو دیدن دارد * * * سخن از لعل تو ای دوست! شنیدن دارد
دل بود شیفته ی طره ی مویت ای دوست * * * چشم ما هست شب وروز به سویت ای دوست!
جان به لب آمده از دوری رویت ای دوست! * * * کس نیاورد خبر از سر کویت ای دوست!
ره نبردیم به کوی تو وخون شد دل ما * * * رفت بر باد فنا از غم تو حاصل ما
خاطر ما ز فراق تو پریشان تا چند؟! * * * دوستان از غم تو بی سر وسامان تا چند؟!
خانه ی دل بود از هجر تو ویران تا چند؟! * * * در پس پرده ی غیبت شده پنهان تا چند؟!
پرده ای ماه فروزنده! ز رخسار فکن * * * تا جهان را کنی از ماه جمالت روشن
روی زیبای تو ای دوست ندیدیم آخر * * * گلی از گلشن وصل تو نچیدیم آخر
نغمه ی روح فزایت نشنیدیم آخر * * * چون هلال از غمت ای ماه! خمیدیم آخر
روز ما تیره تر از شب بود از دوری تو * * * زده آتش به دل ما غم مستوری تو(۸۵۷)

غلامرضا سازگار (میثم) نیز در مرعب ترکیب مهدوی خود، پرده های دیگری از این دل بیقراری ها را روایت می کند:

ای رخت مهر دلفروز همه! * * * وی ز شفقت شده دلسوز همه!
حسن تو عاشقی آموز همه * * * بی تو چون شام سیه روز همه
ما از آن شمع جهان افروزیم * * * که ز هجران رخت می سوزیم
ما که لب تشنه ی دیدار توایم * * * همه نادهده خریدار توایم
نه خریدار، گرفتار توایم * * * نه گرفتار، که بیمار توایم
ای خوش آن روز که رخ بنمایی * * * دل وجان همه را بربایی
چشم ما حلقه صفت شام وسحر * * * هست در فکر تو پیوسته به در
همچو یعقوب ز هجران پسر * * * این نوشتیم به خوناب جگر
کای فروزنده تر از ماه! بیا * * * یوسف فاطمه! از چاه درآ(۸۵۸)

شعر انتظار
شعر انتظار از مهم ترین زیر مجموعه های شعر مهدوی در زبان فارسی است. شور وحالی که در شعر انتظار موج می زند، روایتگر انقلاب درونی شعرای شیعی است که ظهور مهدی موعود را لحظه شماری می کنند وهر کدام از منظری به این مساله می نگرند وشوق درونی خود را به تصویر می کشند.
در ردیف کاربردی «بیا»، انتظار واشتیاقی وجود دارد که مشکل شاعران آیینی را در تبیین ابعاد انتظار، آسان می سازد.

ستاره باز به دامان شب دوید، بیا * * * سرشک شوق ز چشمان شب چکید بیا
فروغ نقره ای مه به گرد خیمه ی شب * * * کشید هاله ای از پرتو امید، بیا
نیامدی که شفق دامنی پر از خون داشت * * * کنون که دست فلق جیب شب درید، بیا
ستاره، چشم به راه تو ماند تا دم صبح * * * سحر دمید وشد از دیده ناپدید، بیا
عروس چرخ، حریر فروغ خود برچید * * * افق دوباره بساط سپیده چید، بیا
بیا که قافله ی شب ازین دیار گذشت * * * سپیده سر زد ومهر از افق دمید، بیا
نیامدی که دل من حدیث شب می گفت * * * کنون که قصه به پایان خود رسید، بیا
بیا که گوش دل من به کوچه کوچه ی معشوق * * * صدای پای تو را بارها شنید، بیا
بیا که سیر غزالان دشت خاطره ها * * * هزار شور غزل در من آفرید، بیا
بیا بیا، که دل بیقرار «پروانه» * * * به شوق روی تو از دیده سر کشید، بیا(۸۵۹)
بیا که دیده به راه تو شد سپید، بیا * * * به زیر بار غمت پشت ما خمید بیا
ز فرط درد جدایی ورنج تنهایی * * * دل رمیده دمی را نیارمید، بیا
برای دیدنت ای آفتاب چرخ کمال! * * * به اشتیاق، دل از دیده سرکشید بیا
در امتداد ره انتظار، منتظرا! * * * ز خون منتظران لاله ها دمید، بیا
همای روح شهیدان حق ز مسلخ عشق * * * به عشق دیند روی تو پر کشید، بیا
ز بعد غیبت کبرایت ای امام زمان * * * زمانه روز خوشی را به خود ندید، بیا
کنون که پنجه ی قدرت نمای حق ز ازل * * * به قامت تو قبای فرج برید، بیا
دو روز عمر اگر فرصت وصال نداد * * * به گاه دادن جان بر سر «امید» بیا(۸۶۰)
شکفت غنچه وبنشست گل به بار، بیا * * * دمید لاله وسوری ز هر کنار، بیا
بهار آمد ونشکفت باغ خاطر ما * * * تو ای روان سحر! روح نوبهار! بیا
مگر چه مایه بود صبر، عاشقان تو را؟ * * * ز حد گذشت دگر رنج انتظار، بیا
ز هر کرانه، شقایق دمیده از دل خاک * * * پی تسلی دل های داغدار، بیا
ز عاشقان بلاکش، نظر دریغ مدار * * * فروغ دیده ی نرگس! به لاله زار بیا
ز منجیق فلک، سنگ فتنه می بارد * * * مباد آن که فرو ریزد این حصار، بیا
طلایه دار تواند این مبشران ظهور * * * به پاس خاطر این قوم حقگزار بیا
درین کویر که سوزان بود روان سراب * * * تو ای سحاب کرم، ابر فیض بار! بیا
ز دست برد مرا شور عشق و«جذبه» عشق * * * قرار خاطر محزون بیقرار! بیا(۸۶۱)
ای گوهر ولای تو در جوهرم، بیا * * * تا پر نشست تیر غمت در پرم، بیا
آتش گرفتم از تب عشق تو، سوختم * * * ای کرده سوز هجر تو خاکسترم، بیا
من رو به آستان تو آورده ام ز شوق * * * من انتظار وصل تو را می برم، بیا
یک عمر میزبان غمت بوده ام، تو هم * * * یک شب به میهمانی چشم ترم بیا(۸۶۲)

استاد مشفق کاشانی «سایه ی دیوار انتظار» را از «تابش خورشید محشر» سوزنده تر توصیف می کند وبی قراری های خود را در انتظار طلوع آن آخرین خورشید آسمان امامت وولایت به تصویر می کشد:

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر است * * * جان از دریچه ی نظرم، چشم بر در است
بازآ دگر که سایه ی دیوار انتظار * * * سوزنده تر ز تابش خورشید محشر است
بازآ، که باز مردم چشمم ز درد هجر * * * در موج خیز اشک چو کشتی شناور است
بازآ، که از فراق تو ای غایب از نظر! * * * دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است
ای صبح مهربخش دل! از مشرق امید * * * بنمای رخ که طالعم از شب سیه تر است
زد نقش مهر روی تو بر دل چنان که اشک * * * آیینه دار چهره ات ای ماه منظر است
ای رفته از برابر یاران «مشفقت» * * * رویت به هر چه می نگرم، در برابر است(۸۶۳)

عباس براتی پور، چشم خود را از «انتظار»، لبریز وسینه ی شعله ور خود را اثر آن، «عطش خیز» توصیف می کند:

بیا که دیده ام از انتظار، لبریز است * * * کویر سینه ی تفتیده ام، عطش خیز است(۸۶۴)

امینی کاشانی، درد انتظار دوست را در هر دلی مشاهده می کند:

در حسرت دیدار تو ای شمع شب افروز * * * چشمم به در وخون دل از دیده روان است
مجنون اگرش بود هوای رخ لیلی * * * مجنون تو در وادی حیرت نگران است
بلبل که کند زمزمه ی عشق به گلشن * * * شور تو به سر دارد ودر آه وفغان است
بر چهره ی هر خسته دلی، داغ تو پیداست * * * جز داغ «امینی» که به دل سر نهان است(۸۶۵)

صائم کاشانی، طلوع آن آفتاب پنهان را در «غروب ناامیدی» وحضور او را «بهشت زیبایی» توصیف می کند:

تو از تبار کدامین ستاره ی سحری؟ * * * که چهر مهر مثالت چنین تماشایی است
بیا بیا! که طلوعت، غروب نومیدی است * * * بیا بیا! که حضورت، بهشت زیبایی است
فروغ صبح امیدی، حصار شب بشکن * * * سپیده ی تو، به ظلمت سرای تنهایی است
بهار عشق نگر در سروده ی «صائم» * * * که واژه واژه ی آن، گل خروش شیدایی است(۸۶۶)

استاد مشفق کاشانی، از التهاب درونی ودل بیقراری های خود در انتظار امام منتظر (علیه السلام) حکایت می کند:

به انتظار تو دل بر سر نگاه نشست * * * که رخ نهفتی وجان بر سپند آه نشست
تو چون سپیده نتابیده از دریچه ی بخت * * * به دامن سحر، آیینه ی پگاه نشست
درآ درآ، که مرا درد انتظار تو کشت * * * به انتظار، که این کشته ی بی گناه نشست
به کام منتظران ای فروغ جاویدان! * * * طلوع نام تو در جام صبحگاه نشست
به آرزوی جمالت، جهان به خلوت راز * * * گزیده خانه وبر روزن نگاه نشست(۸۶۷)

م.ع.م (پروانه) التهاب درونی وحالات بیدلانه ی خود را در انتظار مهدی موعود (علیه السلام) روایت می کند:

همیشه آتش دل، شعله ور نمی ماند * * * طیب عشق، چنین پر شرر نمی ماند
چنین که اشک من از شوق روی او جاری است * * * ستاره ای به فلک جلوه گر نمی ماند
چراغ اختر شبگرد اشک، روشن باد! * * * که شمع هستی ما تا سحر نمی ماند
اجل، همیشه مرا در کمین جان بوده است * * * بیا که حلقه ی چشمم به در، نمی ماند
بیا درین دم آخر بیا که همچو حباب * * * ز عمر من نفسی بیشتر، نمی ماند
خوشم که در دل من - این همیشه عاشق او - * * * به غیر عشق رخ منتظر، نمی ماند(۸۶۸)

مفتون امینی، چشم براهان ظهور امام موعود (علیه السلام) را دلداری می دهد که دوران هجر رو به پایان است واز گردی که در افق پیداست می توان فهمید که «سواری» در راه است:

ای دل! بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد * * * یا درد وغم طی می شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان * * * ای کشتی طوفان زده، هم بر کناری می رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می شود دوران دی * * * شب را سحر باشد زپی، آخر بهاری می رسد
ای منتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر * * * گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد
یار همایون منظرم، آخر در آید از درم * * * امید خوش می پرورم، زین نخل باری می رسد(۸۶۹)

ناصر فیض نیز همین امید را به چشم انتظاران قدوم مهدی موعود (علیه السلام) می دهد وبیقراری های خود را نیز به تصویر می کشد:

اشک می بارم ومی کارم از آن دست دعا * * * شاید این شاخه ی بی برگ، به باری برسد
مگذارید که از دست رود دامن دوست * * * بگذارید دلم را که به کاری برسد
ای دل منتظر وخسته! کنارم بنشین * * * منتظر باش که از راه سواری برسد(۸۷۰)

م.ع.م (پروانه) ضمن بازگو کردن نیاز درونی خود به عنایت کریمانه ی امام عصر (علیه السلام)، استجابت دعای فرج را بشارت می دهد:

به کوره راه شب ای ماهتاب! با من باش * * * درین مسیر پر از اضطراب، با من باش
کنون که عزم سفر دارم از دیار غروب * * * تو ای فروغ شب ماهتاب! با من باش
چو ذره در تب خورشید عشق می سوزم * * * بیا ودر سفر آفتاب با من باش
چو ماه، نهضت نوارنیم به تاریکی است * * * ظفر شکوه! درین انقلاب با من باش
ز دامن فلک امشب ستاره باید چید * * * سپهر عشق! درین انتخاب با من باش
تو ای زلال تر از چشمه های هستی بخش * * * درین کویر سراسر سراب با من باش
تو ای نسیم بهشتی! که عطر گل از توست * * * مباش این همه پا در رکاب، با من باش
به شام تیره ی هجر وبه صبح روشن وصل * * * درین دو لحظه ی پر التهاب، با من باش
ندیدم از سفر عشق غیر ناکامی * * * مگر که از تو شوم کامیاب، با من باش
بیا که یک نفس از عمر بی امان باقی است * * * دمی که محو شوم چون حباب، با من باش
کنون که با نفس واپسین شود چو حباب * * * بنای شیشه ای من خراب، با من باش
صلای مهدی موعود می رسد از چرخ * * * که: شد دعای فرج مستجاب، با من باش
نیامدی که چو «پروانه» سوختم ای دوست! * * * کنون که شمع صفت گشتم آب، با من باش(۸۷۱)

همو در قصیده ای دیگر، شور والتهاب باطنی خود را در انتظار ظهور آن موجود مقدس به گونه ای دیگر بیان می کند:

همیشه منتظر او، دل - این بلاکش عشق - * * * امید خویش به مهدی منتظر بسته است
دلم به یاد تو شبها ز حلقه حلقه ی آه * * * هزار هاله به پیرامن قمر بسته است
فلق دمید که پیک سپیده می آید * * * اگر چه پنجه ی شب، چشمه ی سحر بسته است
بگو به قافله ی صبر: ترک منزل کن * * * که گفته است که: دروازه ی ظفر بسته است؟!
همان خدای که ره را ز نیل بگشاید * * * امید راهروان را به راهبر بسته است(۸۷۲)

شهاب تشکری آرانی از «تب انتظار» سخن می گوید که فقط به لطف دیدار جمال جمیل مهدی موعود (علیه السلام) خواهد شکست:

به هیچ رو مده از دست خویش دامن صبر * * * که دست صبر، کله گوشه ی ظفر شکند
دریغ ودرد، تب انتظار می کشدم * * * مگر به دیدن مهدی منتظر شکند
امام عصر، ولی خدا که از ره حق * * * بتان کفر وریا را به یکدگر شکند(۸۷۳)

محمد علی (فتی) تبریزی از چشم به راهی مردم آزاده ی جهان برای ظهور آن حضرت خبر می دهد:

نه همین چشم به راه تو مسلمانانند * * * عالمی را نگران کرده ای از غیبت خویش
آمد از غیبت تو، جان به لب منتظران * * * همه دادند ز کف حوصله وطاقت خویش
بی رخت بسته به روی همه درهای امید * * * بگشا بر رخ احباب در از رحمت خویش(۸۷۴)

میرزا جواد تجلی، در ترجیع مهدوی خود از همین انتظار طاقت فرسا وتوان سوز سخن می گوید:

در کوی تو ز انتظار امروز * * * هر گوشه ز عاشقان هیاهوست
از غصه فکارم آخر ای یار! * * * با غصه دچارم آخر ای دوست!
تا که به وصال تو «تجلی» * * * بدهد دل خویش تسلی(۸۷۵)؟
مردم همه ز انتظار مردند * * * ای مظهر کردگار بیچون!
چشم همه حلقه وار بر در * * * یک روز بیا ز خانه بیرون(۸۷۶)
گر بی تو مرا بهشت آرند * * * بالله نکنم نگاه در حور
بی روی تو هست روز روشن * * * در دیده ی ما چو شام دیجور
مردیم در انتظار وترسیم * * * ما آرزویت بریم در گور(۸۷۷)

سپیده ی کاشانی از درد انتظار سخن می گوید، درد انتظاری که به جای «دل» یک «لجه خون» همراه او کرده است:

چه کردی انتظار ای انتظار لاله گون! با من * * * که این سان همسفر شد جای دل، یک لجه خون با من
چراغ دیده روشن داشتم از بس به ره اینک * * * به جای دیده همراه است بحر واژگون با من
تو را فریاد کردم در سکون لحظه ها، اما * * * به پژواک صدا دمساز شد شور جنون با من
شکسته، دل ز سنگ هجر تو از منتظر! بنگر * * * روان این قایق بشکسته در دریای خون با من
مبادا بی تو نجایت در دلم ای همنشین دل! * * * تو بنشین تا که بنشانند اغوان فسون با من(۸۷۸)

ثابت محمودی (سهیل) از «جمعه ی موعود» سخن می گوید که دیری است گوش به زنگ فرا رسیدن آن است:

دست تو باز می کند پنجره های بسته را * * * هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و، به روی رف گذاشتم * * * آینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره ی بیقرار تو، کوچه در انتظار تو * * * تا که کند نثار تو، لاله ی دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام، دیده به ره نشانده ام * * * گوش به زنگ مانده ام، جمعه ی عهد بسته را
ای دل صاف، کم کمک شدست سطحی از ترک * * * آه! شکسته تر مخواه، آینه ی شکسته را(۸۷۹)

قیصر امین پور، زمانه ی انتظار را به تصویر می کشد که صبح آن همانند بعد از ظهر جمعه، غمگین وگرفته است وحتی مهربانی بدون آن وجود نازنین ومهرآفرین، حالتی از کینه به خود می گیرد:

صبح بی تو، رنگ بعد از ظره یک آدینه دارد * * * بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو می گوید: تعطیل است کار عشقبازی * * * عشق اما کی خبر از شنبه وآدینه دارد
جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما * * * خاک این ویرانه ها بویی از گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد * * * عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی بر آرم * * * ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پنبه دارد
در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری * * * آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید * * * آن که در در دستش کلید شهر پر آیینه دارد(۸۸۰)

سیمین دخت وحیدی، طلوع آن آخرین خورشید آسمان امامت را لحظه شماری می کند وآرزو دارد که با «سمند سرکش نور» از «بیابان انتظار» فرا رسد:

مهربان مهربان نگار بیا * * * ای گل سرخ نوبهار، بیا
درد هجرت قرار دل را برد * * * تا دلم را دهی قرار، بیا!
بر سر شامگاه درد آهنگ * * * دیده ام شد ستاره بار، بیا!
تا نگاهت شکوه مریم صبح * * * بنماید به شام تار، بیا!
تا نشانی نشای گل ها را * * * به گلستان روزگار، بیا!
روی بنما که نیست جای درنگ * * * نور حق مانده در غبار، بیا!
از رخ خوبتر ز خورشیدت * * * پرده بردار وآشکار بیا!
تا رهانی دل جهانی را * * * از غم ورنج بیشمار، بیا!
زین کن ای مه! سمند سرکش نور * * * از بیابان انتظار، بیا!
تا که بر مقدم همایونت * * * جای خود را کنم نثار، بیا(۸۸۱)!

شعور ظهور
مقوله ی «ظهور» از حوزه ی وسیعی در قلمرو شعر مهدوی برخوردار است وبازتاب دامنه داری در این نوع از شعر آیینی داشته ودارد.
مقوله ی «ظهور» دارای دو جنبه ی «شخصی» و«عمومی» است ودر شعر مهدوی به هر دو جنبه ی ظهور مهدوی، عنایت خاصی مبذول شده است. ما نیز در این تحقیق با ارائه ی شاهد مثالهایی، به بررسی این دو بعد «ظهور» خواهیم پرداخت.
ظهور فردی وشخصی
در ظهور فردی وشخصی، سخن از تجلی آشکار وظهور آنی وزودگذر نور وجودی آفتاب عالم امکان حضرت ولی عصر (علیه السلام) در طور جان شیفتگان جمال جمیل اوست.
اگر در شعر دیدار، صحبت از دیدار جسمانی آن ذخیره ی خداوندی است، در شعر ظهور فردی وشخصی، حکایت از دیدار جمال معنوی وروحانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) واشراقات نوری آن امام در خلوت خاطر شیفتگان خود است.
گر چه معدودی از سالکان پاکباز طریق «انتظار» نیز به دیدار جمال مهدوی وحتی شرف همصحبتی با او نایل آمده اند، که ماجرای آنان در کتب معتبر علمای شیعی آمده است، اما باید آن را در «شعر دیدار» مورد بررسی قرار داد.
مسلماً ظهور معنوی وروحانی آن وجود نورانی در طور جان منتظران صفاپیشه وخداجویی دست می دهد که از نظر خود سازی ووارستگی به مرحله ای از صافی وزلالی رسیده باشند که بتوانند اشراقات وجودی آن خورشید عالم آرای وجود را با چشم حقیقت بین در آیینه ی جان خویش دریابند.
در میان شاعران آیینی نیز به دل افروختگان وسینه سوختگانی برمی خوریم که در طیف اشراق آن آخرین تجلی امامت وولایت قرار گرفته اند وره آوردهای سفر شهودی خود را به تصویر کشیده اند، یا خود را برای لحظاتی در مقام وارستگانی احساس کرده اند که از تجلیات شهودی آن آخرین حجت خداوندی برخوردارند ودر حقیقت روایتگر حالات کسانی هستند که برای لحظاتی طور جان خود را به نور جمال مهدوی منور ومعطر یافته اند.
به هر روی، این مکاشفات که بر تجربه های سلوکی تکیه دارد، برای دیگران فاقد حجت واعتبار شرعی است ونمی توان بر اساس مکاشفات باطنی برای دیگران، حکمی صادر کردو مبنایی برای ارزیابی این وآن قرار داد.
زیباترین وپر شورترین شعری که می توان در زمینه ی «ظهور فردی وشخصی» از شاعران فارسی زبان ارائه کرد، ابیاتی از غزل مشهور فروغی بسطامی، غزل سرای پرآوازه ی دوره ی ناصری، است:

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ * * * کی بوده ای نهتفه که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور * * * پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من * * * با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
بالای خود در آینه ی چشم من ببین * * * تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم ودیر بگذری * * * تا قبله گاه مومن وترسا کنم تو را
خواهم شبی نقات ز رویت برافکنم * * * خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
طوبی وسدره گر به قیامت به من دهند * * * یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را(۸۸۲)

م.ع.م (پروانه) جلوه های دیگری از این اشراق باطنی را به تصویر می کشد:

نشدی غایب از اندیشه که پیدا کنمت * * * تو هویداتر از آنی که هویدا کنمت
چشم دل روشنی از مهر رخت می گیرد * * * گم نکرده است تو را دیده که پیدا کنمت
گر چه یک لحظه جدا از تو نبودم همه عمر * * * باز از شوق به هر لحظه تمنا کنمت
اشک نگذاشت تماشایی رویت باشم * * * سببی ساز که بی پرده تماشا کنمت(۸۸۳)

وبه این هم بسنده نمی کند وراز شهودی خود را با کسانی که مایلند در طیف این جاذبه ی روحانی قرار گیرند، در میان می گذارد:

ای دل! از تیرگی آینه ی خویش منال * * * دامنی اشک بیاور که مصفا کنمت
همچو آیینه اگر پاک ومصفا گردی * * * محو رخساره ی جانانه سراپا کنمت
در ره عشق، مدد از خرد خام مگیر * * * تا به تدبیر جنون واله وشیدا کنمت
شعله ای از قبس طور جنون گیر وبسوز * * * تا به صحرای طلب بایده پیما کنمت
«لن ترانی» شنوی گر «ارنی» گویی باز * * * پرده افکندم ازین راز که بینا کنمت
در غم مهدی موعود چو «پروانه» بسوز * * * تا چو او جرعه کش جام تولا کنمت(۸۸۴)

در میان انواع «ظهور شخصی وفردی»، می توان «ظهور وشهود خیالی» را شاعرانه واحساسی تعریف کرد، ویک شاعر آیینی که در تب دیدار جمال مهدوی می سوزد، سعی در تجسم تجلیات روحانی واشراقات ظهوری امام موعود (علیه السلام) دارد وتلاش شاعر در عینیت بخشیدن به آنها، هر از گاه به شهودی زودگذر می انجامد که ریشه در وهم وخیال شاعرانه دارد وخود نیز به این واقعیت اعتراف می کند:

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را * * * ای نور دیده! جان ودل اهدا کنم تو را
این دیده نیست قابل دیدار روی تو * * * چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی ومن در تفکرم * * * کاندر کجا برآیم وپیدا کنم تو را؟
یابن الحسن! اگر چه نهانی ز چشم من * * * در عالم خیال هویدا کنم تو را
همچون «مویدم» به تکاپو مگر دمی * * * ای آفتاب گمشده! پیدا کنم تو را(۸۸۵)

آرزوی تجلیات روحانی آن وجود نازنین برای یک شاعر با اخلاص آیینی، امری بدیهی است. عبدالعلی نگارنده در این باره زبان حال شنیدنی ای دارد:

دستم اگر به دامن آن شاه می رسید * * * پایم به عرش از شرف وجاه می رسید
دیگر مرا نیاز به گفتن نبود اگر * * * آن کس که هست از دلم آگاه می رسید
ای کاش آن لطیف تر از بوی گل، شبی * * * آهسته با نسیم سحرگاه می رسید
راه امید بسته، مگر این که باز دوست * * * چون میهمان سر زده از راه می رسید
می شد ز روشنی، شب تاریک من چو روز * * * گر بر فراز کلبه ام آن ماه می رسید
بود از شرار عشق ودل ما نمونه ای * * * آتش اگر به خرمنی از کاه می رسید
آن رهنمای عشق، «نگارنده»! گر نبود * * * کی عقل ما به سیر الی الله می رسید(۸۸۶)؟

ظهور کلی وفراگیر
مساله ای که از دیرباز ذهن شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام) را به خود مشغول داشته، قیام جهانی وظهور کلی وفراگیر آن منجی عالم بشریت در گسترده ی این کره ی خاکی است تا با برچیدن بساط کفر وستم ونفاق واز میان برداشتن زشتی وپلشتی از عرصه ی جهانی، قسط وعدل واقعی را به اهل جهان هدیه کند وبا استقرار حکومت عدل اسلامی در گستره ی این جهان خاکی، به اهداف الهی انبیا جامه ی عمل بپوشاند. با گلگشتی که در گلزار همیشه سرسبز شعر مهدوی در قلمرو زبان فارسی خواهیم داشت، دسته گل هایی را با رایحه ی دل انگیز ظهور کلی وشمیم قیام جهانی مهدی موعود (علیه السلام) به شیفتگان جمال مهدوی تقدیم خواهیم کرد.
ناصر فیض با طرح دو سوال در ابیات آغازین غزل مهدوی خود، ظهور سپیده را نوید می دهد:

صدای بال ملایک ز دور می آید * * * مسافری مگر از شهر نور می آید؟
دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت * * * مگر که موسی عمران ز طور می آید؟
شراب ناب تبلور به شهر آوردند * * * تمام شهر به چشمم بلور می آید
به باغ از غم داغ کدام گل گفتند * * * که آتش از دل خاک نمور می آید؟
ستاره ای شبی از آسمان فرود آمد * * * ومژده داد که صبح ظهور می آید
چه قدر شانه ی غم بار شهر حوصله کرد * * * به شوق آن که پگاه سرور می آید؟
مسافری که شتابان به یال حادثه رفت * * * به باغ سرخ شهادت صبور می آید
به زخم های شقایق قسم هنوز از باغ * * * شمیم سبز بهار حضور می آید
مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است * * * صدای پای سواری ز دور می آید(۸۸۷)

ابن حسام خوسفی بر این باور است که تا زمانه ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام)، جهان از ظلمت رهایی نخواهد یافت:

میان دایره چون نقطه معتکف باشیم * * * به جور دور بسازیم تاه به دور ظهور
ظهور مهدی قائم که چون سلیمانش * * * مسخرند به رغبت، وحوش وجن وطیور
چنان که پر بود از جور وکین، جهان خراب * * * به دین وداد کند ضبط، عدل او معمور
تو از حجاب بروی آن تا برون آیند * * * به نصرت تو، شجاعات دین چو روز نشود(۸۸۸)
جهان خلاص نگردد ز دست ظلمت شام * * * اگر نه صبح جمال تو بخشد او را نور

مولانا اهلی شیرازی، آن وجود نازنین را گره گشایی می داند که سرانجام، گره از کار زمین وزمان خواهد گشود:

گنجی که نقد هر دو جهان است عاقبت * * * خواهد به دست مهدی آخر زمان گشود
او آن گره گشاست که چون سر زند ز غیب * * * خواهد گره ز کار زمین وزمان گشاد

واعظ قزوینی در انتظار زمانه ی ظهور است تا ناله های او - همانند دستی که از آستین بیرون می آید - از استخوان هایش مجال عرض اندام پیدا کند:

دامن عهد ظهورت کو که تا آید برون * * * ناله ها از استخوانم همچو دست از آستین
کی شود یارب که آری پای دولت در رکاب * * * چتر شاهی بر سر از بال وپر روح الامین
سرزند یارب ز شرق غیب مهر ذات تو * * * تا شود بیدار بخت شیعیان دل حزین

حزین لاهیجی از آن موعود جهانی می خواهد که از پرده ی غیبت بیرون آید؛ چرا که چشم جهانی به ظور او دوخته شده است:

ای پرده نشین دل وجان! در ره شوقت * * * این مطلع فرخنده مرا ورد زبان است
تا دیده ز دل، نیم قدم ره به میان است * * * از پرده برآ! چشم جهانی نگران است

ادیب کرمانی از آن حضرت انتظار ظهور دارد تا نهال عصیان را از ریشه برکند وخانه بیداد وکفر را ویران سازد.

خیز وبرون آی ای امام زمانه! * * * برکن وبشکن نهل وشاخه ی عصیان
دادگرا! بازگو به شحنه ی عدلت * * * خانه ی بیداد وکفر سازد ویران
شاها! از برق تیغ ساعقه کردار * * * خرمن کفر ودرخت شرک بسوزان
دیده ی ما را ز چهره، ساز منور * * * خاطر ما را بکن ز مهر، گلستان
غیبت کبری بس است، بخش حیایت * * * باش همی در ظهور خویش شتابان
کاش که این پرده ی حجاب دریدی * * * تا شدی ایدر(۸۸۹) به چشم خلق نمایان
تا دگر این کافران، طلب ننمایند * * * بهر وجودت ز ما، اقامت برهان

لطفعلی بیک آذر بیگدلی، شرایط زمانه را برای ظهور آن آخرین منجی بشریت، مناسب می بیند واز آن حضرت می خواهد که با ظهور خود، دردها را درمان کند وبر زخم ها مرهم گذارد:

شها! وقت است کز ایوان گذاری پای در میدان * * * کنی بر دردها درمان، نهی بر زخم ها مرهم

بهجت قاجار نیز همانند آذر بیگدلی، ضمن تقاضای ظهور از آن حضرت می خواهد که از کعبه، قیام جهانی خود را آغاز کند تا کفر به ایمان بدل شود واز گستره ی کره ی خاکی، ظلم وظلمت رخت بربندد:

تیره شد روی جهان از کفر شاها! از حرم * * * جلوه کن تا کفر را تبدیل بر ایمان کنی
از حجاب غیب رخ بنمای ای نور خدای! * * * تا که رفع ظلم ودفع ظلمت از کیهان کنی

محیط قمی در آرزوی لحظه ای است که از جانب حضرت باری، فرمان ظهور صادر گردد وجهان را به نور قسط وعدل بیاراید ونهال ستم را ریشه کن کند:

خوش آن ساعت که امر آید ز یزدان * * * بدان شه، کای ولی غایب من!
هویدا شو! که هنگام ظهور است * * * ز طلعت پرده ی غیبت برافکن
ز عدل وقسط، گیتی را بیارای * * * نهال ظلم وجور از بیخ برکن

برخی دیگر، رویای صادقه ی خود را به ظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) تعبیر کرده اند:

دیدم به خواب دوش که در بطحا * * * بر پا لوای احمد محمود است
تعبیر جستم وخردم گفتا: * * * گویی ظهور مهدی موعود است(۸۹۰)

شاعر دلسوخته ی دیگری در مورد زمان ظهور آن حضرت با خوش بینی اظهارنظر می کند:

ای شه آفاق گیر! دور ظهور است * * * چند نهی ملک دین به دشمن منحوس
عصر ظهور تو گشت بر همه معلوم * * * روز قیام تو گشت بر همه محسوس(۸۹۱)!

چون شعرای دیگر نیز در مورد ظهور امام عصر (علیه السلام) حرف ها ودیدگاه های تقریباً همانندی دارند، بدون هیچ شرح وتفصیلی به نقل ابیاتی از آنان بسنده می کنیم:

از ظهور ازل! ای نور ابد! سر وجود! * * * تا کی از هجر تو جان ودل ما ممتحن است؟
رخ بر افروز که مهری تو وگیتی فلک است * * * قد برافراز که سروی تو وعالم چمن است(۸۹۲)
تو ای ولی خدا، سر کردگار! امروز * * * بیا وسر خدا ساز آشکار امروز
مباش پرده نشین بیش ازین، ز پرده درآ * * * برون ز پرده نما سر پرده دار امروز
ولی منتظر! قائما! بیا که تو راست * * * قوام قائمه ی عرش کردگار امروز
شدند حکمروا فرقه ای که جلمه ز ظلم * * * بر یزید پلیدند شرمسار، امروز(۸۹۳)
تا چند زیر پرده ای؟ ای پرده دار دین! * * * از پرده - کفر را بدری پرده تا - درآ(۸۹۴)
درآ ز پرده واز یک تجلی رخسار * * * غبار شرک ز مرآت ما سوا پرداز(۸۹۵)
ای مهر جانفروز! برآ از نقاب ابر * * * عالم گرفت تیرگی، از رخ نقاب کش
بی پرده حسن شاهد شرع آشکار کن * * * یک ره نقاب از رخ ام الکتاب کش
خالی نما قلمرو وایجاد از ستم * * * خط مسلمی به جهان خراب کش(۸۹۶)
برخویش چو جوشن غزا پوشد * * * بر دست چو رایت ظفر دارد
آن هندی حیدری(۸۹۷) به کف گیرد * * * آن جوشن داودی به بر دارد
با سیصد وسیزده نفر یاور * * * یاری ز خدای دادگر دارد
با یاری کردگار کی حاجت * * * با سیصد وسیزده نفر دارد؟
گریان به سر قدر قضا سازد * * * مویان به سر قضا، قدر دارد(۸۹۸)
اندر آن ساعت که اندر کعبه گردی آشکار * * * لشکرت گرفته خط استوا تا قیروان(۸۹۹)
آن بدین گوید: نبی گشته به گیتی آشکار * * * وین بدان گوید: علی گردیده در دوران عیان
آن بدین گوید: ببینش جوشن احمد به بر * * * وین بدان گوید: ببینش تیغ حیدر بر میان
پیشت از یک سو زده صف صاحبان دین وداد * * * هم ز دیگر سو خداوندان شمشیر وسنان(۹۰۰)
گیتی به ظهورت شود آراسته وتو * * * هر لحظه به عدلش کنی آراسته تر بر
تنها نه همین کفر کنی نفی به گیتی * * * اثبات خدا را بزنی سکه به زر بر(۹۰۱)
چون بگیرد رایت منصور «جاء الحق» به دست * * * راستی از کژی وسود از زیان آید برون
بر کشد چون آتش تیغش زبانه، ز التهاب * * * همچو تیغ از کام هر مشرک زبان آید برون!
گر وزد باد نهیبش در چمن از بید بن * * * جای شاخ وبرگ، شمشیر وسنان آید برون(۹۰۲)
ای صاحب الزمان! ولی حق! که کردگار * * * قسطاس عدل را ز تو برپا کند همی
خواهم که روزگار غیابت - که گشته پیر - * * * ایزد هم از ظهور تو برنا کند همی(۹۰۳)
ای شیر حق! دمی ز پی هیجا(۹۰۴) * * * در زیر ران بیاور یکران(۹۰۵) را
آور به کارزار یکی جولان * * * تا کار، زار گردد عدوان را
گر سر طلب کند ز عدو تیغت * * * تسلیم وی ز بیم کند جان را(۹۰۶)
هر آن چه می زنم از دفتر وجود ورق * * * نوشته است به خطر جلی که «جاء الحق»(۹۰۷)
این تویی آن که جهانت همه تسخیر شود * * * دولت آل علی از تو جهانگیر شود(۹۰۸)
تا قایمت ز یمن نهضت او * * * دولت حق، دوام خواهد کرد
با قایم مقدسش یزدان * * * نور خود را تمام خواهد کرد(۹۰۹)
پسر خون خدا(۹۱۰) چهره عیان می سازد * * * از منافق، طلب خون پدر خواهد کرد
می کند محکمه ی عدل خدا را برپا * * * کاخ بیداد وستم زیر وزبر خواهد کرد(۹۱۱)
روزی که ز چهره پرده بردارد * * * آن آینه ی محمدی آیین
آن روز تمام تلخکامی ها * * * در کام جهانیان شود شیرین
دشمن افتد به پنجه ی قهرش * * * چون گنجشکی به چنگل(۹۱۲) شاهین(۹۱۳)
مصلح کل! بیا بیا، جان رسل! بیا بیا * * * بیا وآب رحمتی، بر آتش بلا بزن
جا به کنار کعبه کن تا که کنند قبله ات * * * روی به دوستان کن ونغمه ی آشنا بزن(۹۱۴)
خواهم ز راه لطف وکرم رخصت ظهور * * * در این زمان به مهدی صاحب زمان دهد
تا آن امام غایب وکنز خفی(۹۱۵) حق * * * گردد عیان وچهره به عالم نشان دهد
کوبد به بام هفت سما کوس معدلت * * * نیروی تازه بر تن پیر وجوان دهد
خرم کند هزار نهال فسرده را * * * سر سبزی بهار به برگ خزان دهد
سازد شکار وشیر ژیان را، امین هم * * * گنجشک را به لانه ی شاهین مکان دهد
افساد را ز روی زمین ریشه کن کند * * * اصلاح، بین گله وگرگ وشبان دهد(۹۱۶)
دوست پا در رکاب خواهد شد * * * عشق مالک رقاب خواهد شد
جز بنایی که کوی عشاق است * * * هر بنایی خراب خواهد شد
هان بیا ای که دل ز پرتو تو * * * مظهر آفتاب خواهد شد
سرگذشت شبی که بی تو گذشت * * * شرح چندین کتاب خواهد شد
دل ما نازک است، رحمی کن * * * که ز آهی کباب خواهد شد
دل ما تشنگان دیدارت * * * تا بیایی تو، آب خواهد شد
ای «نگارنده»! از خداش بخواه * * * کاین دعا، مستجاب خواهد شد(۹۱۷)
از مشهد خون، بانگ اذان می آید * * * سردار گل از خوان خزان می آید
از دشنه ی ملحدان پنهان در شب * * * سیلابه ی خون ز هر کران می آید
پیری که دلش آینه ی بینایی است * * * با جاذبه ی عشق جوان می آید
یاری که زبان آفریش داند * * * از وادی بیحد وگمان می آید
از منتظران خسته شهر حصار! * * * آن مرد همیشه قهرمان می آید
از راه مه آلود افق، منجی خاک * * * با اسب ستاره ی دمان می آید
ای جوهریان! مژده که منظومه ی گل * * * با کوس سپیده دم عیان می آید
بر بام فلق منادی بیداری * * * گوید که: امیر عاشقان می آید
ای شب زدگان خفته! بیدار شوید * * * خورشید دل از مشرق جان می آید
در گلشن شعله سر به داران شهید * * * گفتند که: صاحب زمان می آید(۹۱۸)
ز کعبه عزم سفر کن، به این دیار بیا * * * چو عطر غنچه نهان تا کی؟ آشکار بیا
حریم دامن نرجس شد از تو رشک بهار * * * گل یگانه ی گلزار روزگار! بیا
تویی، تو نور محمد، تو جلوه ای ز علی * * * تو سیف منتقمی، عدل پایدار! بیا
ز اشک وخون دل این خانه شستشو دادیم * * * بیا به مشهد عشاق بیقرار، بیا
زمان، گذرگه پژواک نام نامی توست * * * زمین ز رای تو گیرد مگر قرار، بیا
میان شعله ی غم سوخت هجر نامه ی ما * * * بیا که گویمت آن رنج بیشمار، بیا
زلال چشمه تویی، روح سبزه، رمز بهار * * * بیا که با تو شود فصل ها بهار، بیا
برای آن که نشانی تو ای مبشر نور * * * درخت خشک عدالت به برگ وبار، بیا
برای آمدنت گر چه زود هم دیر است * * * شتاب کن که بر آری ز شب دمار، بیا
بیا که دشت شقایق، به داغ آذین گشت * * * تو ای تسلی صحرای سوگوار! بیا
حریق فاجعه گل های عشق می سوزد * * * فرو نشان به قدوم خود این شرار، بیا
بتاب از پس دندانه های قصر سحر * * * بزن حجاب به یکسو، سپیده وار بیا
نگاه منتظرانت فسرد ومی ترسم * * * که پژمرد همه گل های انتظار، بیا
زدند خیمه سپاه تو بر صحاری عشق * * * برای یاری شیران شب شکار، بیا
ز شعله ی پر پروانه ها چراغان شد * * * زمین شب زده، ای مهر ماندگار! بیا
فشانده ایم به راهت بسی شکوفه ی خون * * * به کربلای غریبان این دیار بیا
تویی تو، وارث خون شهید ای گل نور! * * * قسم به غربت سنگر، مسیح وار بیا
نشسته دیده ی درماندگان دهر به راه * * * همای ساحل دریای انتظار! بیا
به انتظار تو تا کی طلایه دار بهار؟ * * * تو ای قرار به دل های بی قرار، بیا
خوش آن زمان که تو باشی خطیب جمعه ی ما * * * خوش آن زمان که تو شویی ز دل غبار بیا
چه نارساست کلامم! که ز آن عظیم تری * * * تو ای عصاره ی قرآن به کوله بار! بیا
امید آن که بیایی ودر قدم قدمت * * * «سپیده» اشک وگل جان کند نثار، بیا
دلم ز هجر تو ویرانه شد، ز پرده بتاب * * * چو مه ببخش به ویرانه اعتبار، بیا
قسم به عصمت کوثر، هلا طلیعه ی صبح! * * * قسم به سوختگان امیدوار، بیا
قسم به اشک یتیمان، بیا بیا مهدی! * * * قسم به حسرت دل های داغدار، بیا(۹۱۹)
حضورت، طرفه گلزاری است چشم انتظارم را * * * بیا مپسند از این بیش پاییز درون با من
گواهی می دهد دل: ای ورای ابر می تابی * * * نتابی گر، چه خواهد کرد شام قیرگون با من(۹۲۰)؟
غروب عمر شب انتظار نزدیک است * * * طلوع مشرقی آن سوار، نزدیک است
دلم قرار نمی گیرد از تلاطم عشق * * * مگو برای چه؟! وقت قرار نزدیک است
اگر که در کف دیوارها، گل ولاله است * * * عجیب نیست که دیدار یار نزدیک است
بیا که خانه تکانی کنیم دل ها را * * * از انجماد کسالت، بهار نزدیک است
بیا چو لاله تنت را به زخم آذین بند * * * بیا وزود بیا! روز بار نزدیک است
فریب خویش مده، تشنگیت خواهد کشت * * * دو گام پیش بنه، چشمه سار نزدیک است
در آسمان پگاه آن پرنده را دیدی؟! * * * اسیر موج نگردی، کنار نزدیک است(۹۲۱)
به سرآمد شب هجران وسحر نزدیک است * * * صبرکن! صبر، که هنگام ظفر نزدیک است
رحمی ای باد خزان! کز اثر همت اشک * * * نونهالی که نشاندم به ثمر نزدیک است
همه را در رخ یاران نگران می بینم * * * مگر این قافله را وقت سفر نزدیک است؟
وقت آن است که همت طلبیم از در دوست * * * که بس از قافله دوریم وخطر نزدیک است
گر چه دور است ره کعبه ی مقصود ولی * * * آزمودیم که بر اهل نظر نزدیک است
ناله های جرس قافله پر شور شده است * * * همسفر! کعبه ی مقصود مگر نزدیک است؟
هست تا گوهر دین در صدف غیب نهان * * * صدف چشم تر ما به گهر نزدیک است
گفتم: از هجر رخت جان به لب آمد، گفتا: * * * ناله ی سوخته جانان به اثر نزدیک است
پر وبال من و«پروانه» بسوزید چو شمع * * * که سر آمد شب هجران وسحر نزدیک است(۹۲۲)

شعر توسلی ونیایشی
در این نوع از شعر مهدوی، نیاز وتمان موج می زند وشاعر آیینی با برقراری یک ارتباط باطنی با آن کانون نور وروشنی، رهایی خود را از چنگ ظلمت های درونی وبیرونی آرزو می کند:

من که دل از غیر تو بگسسته ام * * * بر کرم ولطف تو دل بسته ام
از خودی خویش نجاتم بده * * * ظلمتیم، آب حیاتم بده
من به تمنای وصال توام * * * طالب دیدار جمال توام
شعله ی جانسوز به آهم بده * * * در کنف خویش پناهم بده
ای رخ تو خوبتر از ماه ومهر * * * جلوه گر از مهر رخت، نه سپهر
در دل بکشسته دلان جای توست * * * کحل بصر، خاک کف پای توست
ای به فدای تو سر وجان من! * * * قبله ی من! کعبه ی ایمان من!
رنج دو صد خار بلا دیده ام * * * در ره عشق تو چها دیده ام
من چه کنم گر که نخوانی مرا؟ * * * یا ز در خویش، برانی مرا؟
ذره منم، مهر دل آرا تویی * * * قطره ی ناچیزم و، دریا تویی
آمده ام، روی مگردان ز من * * * چشم من ولطف تو یابن الحسن(۹۲۳)
همه عبدیم وتو مولا، بابی انت وامی! * * * به تو داریم تولا، بابی انت وامی!
تا به کی وصف تو را گفتن وروی تو ندیدن؟ * * * پرده بردار ز سیما، بابی انت وامی!
قائم آل نبی، مهدی موعود تویی تو * * * ای جگر گوشه ی زهرا! بابی انت وامی!
بر وجود تو جهان باقی وافسوس که باشد * * * جای تو دامن صحرا، بابی انت وامی!
از غم این که بمیریم ونبینیم جمالت * * * همه نالیم به شبها، بابی انت وامی!
ای اثر بخش دعا! خود تو دعا کن که سر آید * * * دگر این غیبت کبری، بابی انت وامی!
طعنه ی خصم ز یک سو، غم روی تو ز یک سو * * * کرده خونین دل ما را، بابی انت وامی!
دیدن روی تو ودرک حضورت چو «موید» * * * همه را هست تمنا، بابی انت وامی(۹۲۴)!
یارب! فرج امام ما را برسان * * * آن صاحب انتقام ما را برسان
اندر بر ما گر نرسانی او را * * * بر حضرت او، سلام ما را برسان(۹۲۵)
الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی * * * تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا! خدا کند که سرآید * * * سرآید وتو بیایی، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو برآید، خدا کند که نباشد * * * الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
تو از خداست وجودت، ثبات دهر ز جودت * * * رجایی وهمه جایی، خدا کند که بیایی
به گفتگوی تو دنیا، به جستجوی تو دلها * * * تو روح صلح وصفایی، خدا کند که بیایی
به هر دعا که توانم، تو را همیشه بخوانم * * * الا که روح دعایی، خدا کند که بیایی
نظام نظم جهانی، امام عصر وزمانی * * * یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
فسرده عارض گلها، فتاده عقده به دلها * * * تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته، حرم به راه نشسته * * * تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
تو احترام حریمی، تو افتخار حطیمی * * * تو یادگار منایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی * * * تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
هنوز جسم شهیدان فتاده است به میدان * * * تو وارث شهدایی، خدا کند که بیایی
الا که جان جهانی، جهان جان ونهانی * * * نهان ز دیده ی مایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری، به دیده ها همه نوری * * * به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
اسیر بند جفا را، دچار رنج وبلا را * * * به دست توست رهایی، خدا کند که بیایی
تو بگذر از سفر خود، ببین به پشت سر خود * * * چه محشری! چه بلایی! خدا کند که بیایی
قسم به عصمت زهرا، بیا ز غیبت کبری * * * دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی
«موید» است ودعایت، اگر قبول خدایت * * * فتد دعای گدایی، خدا کند که بیایی(۹۲۶)

شعر دیدار
در شعر دیدار، سخن از کسانی است که در عالم بیداری به فیض دیدار جمال جمیل مهدوی نایل آمده اند.
علی بن مهزیار اهوازی از دل افروختگانی است که ساعت ها در محضر امام زمان (علیه السلام) شرف حضور داشته وشرح وتوصیف دیدار بیدلانه ی او با امام عصر (علیه السلام) در کتب معتبر علمای شیعی از جمله نجم الثاقت به تفصیل آمده است.
پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ایران وبه هنگام بازسازی بارگاه وضریح علی بن مهزیار در اهواز، از نگارنده ی این سطور خواسته شد که شعری در مدحت او بسازم تا در کتیبه های ضریح مطهر او نقش شود. پرسیدم که ضریح قبلی او با شعر مناقبی مزین بوده؟ گفتند: از شاعری به نام شکیب - که نام او برای آنان ناشناخته بود - ده بیت شعر در کتیبه های ضریح پیشین علی بن مهزیار حک شده است وچون تصمیم به ساخت ضریح بزرگتری داریم از شما می خواهیم که بیست بیت در مدح این عاشق دلباخته ی مهدوی بسرایید تا پاسخگوی کتیبه های خالی ضریح جدید باشد.
به آنان گفتم که حق تقدم با شکیب است ومن اخلاقاً نمی توانم حاضر به حذف شعر ونام او از این ضریح مطهر باشم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که ده بیت دیگر به شعر شکیب اضافه کنم تا هم نیاز شعری شما برطرف شود وهم نام شکیب در خاطره ها باقی بماند، وبا ارتباط قلبی با آن عاشق جمال جمیل مهدوی که توفیق سرودن آن شعر را پیدا کردم.
ده بیت اول قصیده ای که ملاحظه می فرمایید از شکیب است وده بیت دیگر، سروده ی این جانب است. در سفری که پنج سال پیش برای شعر خوانی به اهواز داشتم، وتوفیق زیارت مرقد آن عشاق دلباخته ی مهدوی را پیدا کردم، بر کتیبه های ضریح مطهر او همین شعر را منقوش دیدم.

از پرتو هدایت مهدی، به افتخار * * * خورشید فضل گشته، علی بن مهزیار
شیخ کبیر، کعبه ی مقصود خاص وعام * * * فخر کبار، قبله ی ارباب اقتدار
درگاه فیض، منبع احسان، مقام جود * * * دربار فضل، کان عطا، عین اعتبار
دریای علم، داور دین، هادی یقین * * * دانای شرع، با خبر از راز ورمز کار
بحر کمال، ملجا دین، مرجع رجال * * * ز اصحاب حال، ناشر احکام کردگار
اهواز را، ضریح منیرش چو آفتاب * * * روشن کند ز پرتو خود، در شبان تار
هر شب به دور قبه ی این آستان قدس * * * کروبیان طرواف نمایند بیشمار
گر قدر این مقام بدانند انس وجن * * * چون کعبه رو نهند بدین در ز هر دیار
از دولت زیارت فرزند عسکری * * * نازد به خسروان جهان، این بزرگوار
چون فضل او، «شکیب»! نگنجید در بیان * * * ناچار! این چکامه سرودم به اختصار(۹۲۷).
اما حدیث عشق نگنجد به اختصار * * * آن هم حدیث عشق علی بن مهزیار
با پای دل، شتافته در جستجوی دوست * * * روی ادب نهاده، به درگاه قرب یار
چشم شهود، دوخته بر روی اهل بیت * * * شمع وجود، سوخته در بزم هشت وچار
ره یافته به خلوت خاص ولی عصر * * * کرده طواف مهر رخ دوست، ذره وار
در سینه اش به جای دل، آتش نهاده اند * * * گرم وپر التهاب وتوان سوز وپر شراب
دل همچنان به سینه ی او می طپد هنوز * * * در اشتیاق رویت مهدی است بی قرار
(هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق)(۹۲۸) * * * چون او، ندیده زنده دلی چشم روزگار
تاثیر کیمیا نظر صاحب الزمان * * * کرده مس وجود ورا زر پر عیار
طبع من است خار ومدیحش چو باغ گل * * * بنگر به خار بن که گل آورده در کنار
«پروانه» را طواف سر کویش آرزوست * * * زیرا مطاف اهل نظر باشد این مزار(۹۲۹)

از نظر شاکله بیرونی وساختاری
شعر مهدوی از نظر ساختاری وشاکله ی بیرونی نیز، اقسام بسیاری دارد که از نظر «سبک» و«وزن» و«قالب» با هم متفاوتند، ومی تواند عنوان جداگانه ای در قلمرو شعر مهدوی قرار گیرد. ولی ما ناگزیریم به نگاهی گذرا وارائه نمونه هایی از شعر مهدوی در هر مورد، بسنده کنیم؛ چرا که شرح تفصیلی آن نیاز به فرصت موسعی دارد که افزون از حوصله ی این مقال خواهد بود.
سبک های مختلف شعری در شعر مهدوی
شعر مهدوی در زبان فارسی همانند دیگر شعرها، دارای سبک های مختلفی است. هر شاعر آیینی با انتخاب سبک مورد علاقه ی خود، پای در عرصه ی بیان وخلق آثار منظوم می گذارد وبه عبارت دیگر، هر شاعری دارای شیوه ی بیان ویژه ای است و«زبان» و«بیان» خاص به خود را دارد. که طبعاً در شمار یکی از سبک های مطرح در شعر فارسی قرار می گیرد.
بسیار اتفاق می افتد که شاعری در طول حیات ادبی خود، در چندین سبک شعری، طبع آزمایی می کند ودر نهایت، سبکی را برمی گزیند که با «زبان شعری» او سازگارتر است. با این انتخاب است که سرنوشت خود وآثار منظوم خود را رقم می زند وراز ماندگاری نام ویاد شعرای بزرگ فارسی زبان را می توان در همین «انتخاب درست» ودیگر عواملی که برای اهل شعر وادب پوشیده نیست، مشاهده کرد.
سبک عراقی
این سبک شعری از سده ی ششم هجری به بعد، مجال ظهور در عرصه ی شعر فارسی پیدا کرد. بسیاری از آثار منظوم فارسی، خصوصاً غزلیاتی که شور وحال خاص به خود را دارند، با استفاده از سبک شعری آفریده شده اند. شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی (متوفای ۶۹۱ ه.ق) ولسان الغیب حافظ شیرازی (متوفای ۷۹۱ ه.ق) از نمایندگان پرآوازه ی سبک عراقی اند.
در سبک عراقی، پرهیز از غموض وپیچیدگی وسلاست وروانی وسادگی ورسایی کلام وشیوه ی بیانی مطرح است.
این غزل معروف حافظ که زبانزد خاص وعام است واز قراین بسیاری که در آن موج می زند پیداست که به یاد امام زمان (علیه السلام) سروده شده، از نمونه های بارز شعر مهدوی در سبک عراقی است:

مژده ای دل! که مسیحا نفسی می آید * * * که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله وفریاد که دوش * * * زده ام فالی وفریاد رسی می آید
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم وبس * * * موسی اینجا به امید قبسی می آید
هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست * * * هر کس آنجا به طریق هوسی می آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست * * * این قدر هست که بانگ جرسی می آید
جرعه ای ده که به میخانه ی ارباب کرم * * * هر حریفی ز پی ملتمسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است * * * گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من * * * ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
یار دارد سر صید دل «حافظ» یاران! * * * شاهبازی به شکار مگسی می آید

واین غزل شیوای محمود شریف صادقی (وفا) از نمونه های برگزیده ی شعر مهدوی در سبک عراقی در روزگار ما است:

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد * * * ماه از نظر مردم صاحبنظر افتد
گر پیش رخت گل بزند لاف نکویی * * * از شاخه به یک جنبش باد سحر افتد
در باده ی عشق تو ندانم چه اثرهاست؟ * * * کز خویش - هر آن کس که خورد - بیخبر افتد
با گام هوس هر که ره عشق تو پوید * * * با هر قدمی، مرحله ای دورتر افتد
ای حجت ثانی عشر! ای مهر جهانتاب! * * * از طلعت زیبای تو کی پرده برافتد؟
گر دیدن روی تو به مرگ است میسر * * * با شوق دهم جان که به رویت نظر افتد
از فخر زنم طعنه بر افلاک چو گردی * * * از رهگذرت بر من بی پا وسر افتد
ای منجی عالم! ستم وجور شد از حد * * * بازآ که ز دست متعدی سپر افتد
پر مظلمه شد دهر، بیا تا شجر عدل * * * در سایه ی جان پرور تو بارور افتد
گر قوت دل منتظران خون جگر شد * * * غم نیست، که وصل تو به خون جگر افتد
ای منتقم خون شهیدان ره حق! * * * مپسند که خون های مقدس، هدر افتد
گویند: دعای سحری راست اثرها * * * لطفی، که دعاهای «وفا» کارگر افتد(۹۳۰)

سبک خراسانی
سبک خراسانی - که برخی به اشتباه به عنوان سبک ترکستانی از آن یاد می کنند - قدیمی ترین سبک در میان سبک های مختلف شعری در زبان فارسی است. چون شاعران خطه ی خراسان بزرگ در عهد سامانی، غزنوی، سلجوقی، وخوارزمشاهی به این سبک روی آوردند، به این نام موسوم شد. اغلب قصیده سرایان بزرگ فارسی زبان در این سبک، طبع آزمایی کرده اند از قبیل: رودکی سمرقندی (متوفای ۳۲۹ ه.ق)، شهید بلخی (متوفای ۳۲۵ ه.ق) عنصری بلخی (متوفای ۴۳۱ ه.ق)، منوچهری دامغانی (متوفای ۴۳۲ ه.ق)، انوری ابیوردی (متوفای ۵۸۵ ه.ق) وحکیم خاقانی شروانی (متوفای ۵۹۵ ه.ق).
در این سبک، غموض معنوی، به کار گرفتن واژه های دشوار واصطلاحات حکمی، فلسفی، پزشکی ونجومی وشیوه ی بیانی غالباً خشن وحماسی واظهار فضل کردن وبه مسائل تاریخی ونمادهای اساطیری توجه بلیغ داشتن، امری رایج ومطرح بوده وهست.
برای نمونه ابیاتی از قصیده ی مهدوی ادبی الممالک فراهانی (امیر) را در سبک خراسانی مرور می کنیم:

در صف بستان، نسیم گشت مهندس * * * شمع برافروخت از شکوفه ی مجلس
مهر از آن پس که شد به دلو چو یوسف * * * در شکم حوت جا گرفت چو یونس
در حمل اکنون ز روی شوق بگسترد * * * مسند شاهی به صفه ی مجلس
باغ منزه شد از نزول حوادث * * * چون دل فرزانه از هجوم هواجس
گویی امروز نوبتی است که در خاک * * * زاده شهی، کو به چرخ حافظ وحارس
حضرت مهدی همی بزاد ز هادی * * * حی العالم همی دمید ز نرجس
حضرت صاحب زمان که بر درگاهش * * * گردن ناکس همیشه بادا ناکس(۹۳۱)
خصم خدا را، خصیم باشد وقاصم * * * اهل ولا را انیس گردد ومونس
می نهلد در طریق شرع بمانند * * * این همه مردم مخالف ومتشاکس(۹۳۲)

برای پی بردن به مقصود شاعر باید به چندین فرهنگ لغت مراجعه کرد تا معانی لغات دشوارگان را دریافت ودر نهایت به مقام علمی وادبی شاعر پی برد!
سبک اصفهانی
سبک اصفهانی که در سده ی اخیر به سبک هندی نیز مشهور شده است، در سده ی یازدهم توسط شعرای نازک خیال ومضمون یابی همانند صائب تبریزی (متوفای ۱۰۸۷ ه.ق) وکلیم کاشانی (متوفای ۱۰۶۱ ه.ق) وبعدها توسط حزین لاهیجی (متوفای ۱۱۸۱ ه.ق) وعبدالقادر بیدل دهلوی (متوفای ۱۱۳۳ ه.ق) ودیگر شعرای مطرح در این سبک، در عرصه ی شعر فارسی مطرح شد.
از خصیصه های ذاتی این سبک، عنایت بیش از حد به آفرینش مضامین رنگین است که غالباً با عدم توجه کافی به شاکله ی لفظی وساختار کلامی همراه بوده است.
در سبک اصفهانی بر خلاف سبک عراقی وسبک خراسانی، رابطه ی عمودی در میان ابیات برقرار نیست وهر بیتی از نظر معنا ومحتوا، استقلال دارد بی آنکه لزوماً با ابیات قبل وبعد از خود مرتبط باشد.
ابیاتی از قصیده ی مهدوی میرزا داراب بیگ «جویا» تبریزی را در سبک اصفهانی مرور می کنیم:

تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبری * * * چون شمیم غنچه ام در دام بی بال وپری
ناله ی پرسوز قمری دم به دم گوید بلند: * * * آتش دارم نهان در خرقه ی خاکستری
در پناه عجز، ایمن مانی از بیداد چرخ * * * صید را نبود حصاری خوبتر از لاغری
تا به کی «جویا»! غزل خواهی سرودن؟ زان که نیست * * * مطلبی جز منقبت گویی، تو را از شاعری
به که باشی مدح سنج آن که بر خاک درش * * * مطلبی جز منقبت گویی، تو را از شاعری
به که باشی مدح سنج آن که بر خاک درش * * * جبهه ساید هر سحرگه آفتاب خاوری
مسند آرای امامت، مهدی هادی که هست * * * چون شه مردان به ذات او مسلم، سروری
آن که گر سازند در ایام عدل او به جاست * * * از پر شهباز، تیر ترکش سبک کبک دری!
می سزد در بحر بی پایان قدرش گر کند * * * مه حبابی، هاله ی گردابی، فلک نیلوفری
حکم خردی گر نویسد بر بزرگان شوکتش * * * می کند نه چرخ جا در حلقه انگشتری!
چون نباشد بر سر بازار محشر رو سپید؟ * * * هر که چون مه گشت نور مهر او را مشتری
غیر آبای تو نشانسد کسی قدر تو را * * * قیمت گوهر که می داند به غیر از گوهری؟
تا شدم در وصف رای روشنت مدحت نگار * * * می کند هر نقطه در طومار شعرم، اختری
دیده ی او باد چون روی غلامانت سفید * * * باش آن کس را که از غیر تو چشم یاوری
مدح مانند تویی نبود مجال چوی منی * * * کی تواند داد «جویا» داد مدحت گستری؟
به کزین پس منقبت را ختم سازد بر دعا * * * تا ملک، آمین سرا باشد به چرخ چنبری:
تا ببخشد فیض آبادی بساط خاک را * * * نقش نعلین تو یعنی آفتاب خاوری
خاک خواری باد بر سر، دشمن دین تو را * * * دوستانت را بر اعدای تو باشد سروری

سبک نیمایی وسپید
این سبک - که به نام پدید آورنده ی آن، علی اسفندیاری «نیما یوشیج» نامیده شده است - با چشم پوشی از ضوابط شعر سنتی وروی آوردن به معیارهای شعر اروپایی وبا کوتاه وبلند کردن اوزان عروضی در یک اثر منظوم، از نیم قرن پیش در ایران رایج شد ونظر شعرای جوان را به خود جلب کرد؛ ولی علی رغم گذشت بیش از پنجاه سال از عمر این سبک ابداعی وسنت شکن، آثار قابل ملاحظه ای در اختیار جامعه ی ادبی ایران قرار نگرفته وبه جز چند اثر معدود که در این مدت، نظر شیفتگان شعر نیمایی را به خود جلب نموده، آثار ماندگار دیگری در پیشینه ی این سبک شعری به ثبت نرسیده است. «شعر سپید» یا «شعر آزاد» نیز پس از رواج سبک نیمایی در عرصه ی شعر فارسی حضور یافت که بعدها به «شعر منثور» معروف شد. بحث درباره ی این دو سبک نو ظهور در قلمرو شعر مهدوی بر عهده ی صاحبنظرانی است که در این نوع از شعر مطالعاتی دارند ومنتقدند.
به نمونه هایی از این دو نوع شعر توجه کنید:
باغ وباد وتیشه

هر چه می خواهد بگوید، هر که می خواهد * * * هر چه می خواهد بگوید، تلخ یا شیرین
من تو را می گویم ای باغ بهارآور! * * * ای نماز آبها را قبله ی دیرین
من تو را می گویم ای بالیدنت از خاک * * * باور آنان که بر ماندن برآشفتند
من تو را می گویم ای باغی که مبعوثان * * * قصه ی گل کردنت را بارها گفتند
در خطرگاهی که طبع زد هر طوفان * * * شهوت قتل درختان تو را دارد
یا به میدانی که هر بار خزان فرمای * * * حرص مرگ سبز درختان تو را دارد

کی می آیی؟!
با نیامدنت،
باران که نبارید،
هیچ...
ابرکی هم از آسمان مان نگذشت!
کی می آیی؟
نمی دانم!
چشم های بهار
بی نگاه تو می لرزد
نگاه پنجره ها
بی چشمان تو تاریک است(۹۳۳).
قالب های مختلف شعری در شعر مهدوی
در شعر مهدوی همانند دیگر انواع شعر فارسی، با قالب های شعری متنوعی رو به رو هستیم که برای هر کدام معیارهایی وجود دارد.
رباعی مهدوی
معروف ترین وزن عروضی قالب رباعی در شعر فارسی، وزن «لاحول ولاقوة الا بالله» است واوزان دیگری نیز برای این قالب شعری وجود دارد که از متفرعات وزن اصلی است.
قالب رباعی، همان گونه که از نامش پیداست دارای حروف قافیه ی همانند هستند.
قالب رباعی می تواند دارای حرف یا کلمه ی «ردیف» هم باشد که در این صورت به آن رباعی مردف گویند. برای نمونه، چند رباعی مهدوی را برای ثبت در این اوراق برگزیده ایم:

برخیز که حجت خدا می آید * * * رحمت ز حریم کبریا می آید
از گلشن عسکری گذر کن کامروز * * * بوی گل نرگس از فضا می آید(۹۳۴)
ما حلقه اگر به در مقصود زدیم * * * از بندگی حضرت معبود زدیم
این الفت ما به دوست، امروزی نیست * * * یک عمر دم از مهدی موعود زدیم(۹۳۵)
چون تشنه به آب ناب، دل می بندم * * * بر خنده ی ماهتاب، دل می بندم
ای روشنی تمام! تا ظهر ظهور * * * چون صبح به آفتاب دل می بندم(۹۳۶)
ای حجت حق! مظهر ذات! ادرکنی * * * ای ذات تو مصدر صفات! ادرکنی
ای نقطه ی مرکز! ای ولایت واجب! * * * ای دایره دار ممکنات! ادرکنی(۹۳۷)
روزی که جدا کند طلا ومس را * * * از شوق، غنی کند دل مفلس را
ای کاش که زنده بودم ومی دیدم * * * شمشیر عدالت گل نرگس را(۹۳۸)
پژمرده ام ای بهار! کی می آیی؟! * * * خورشید در انتظار! کی می آیی؟!
از ظلم، شب تیره شده روز بشر * * * ای وارث ذوالفقار! کی می آیی(۹۳۹)؟!
ای آن که تویی چشم وچراغ دل من * * * یک لحظه بیا به کوچه ی باغ دل من
با عطر نسیم نوبهاران ای گل! * * * مرهم بگذار روی داغ دل من(۹۴۰)
چون باد صبا، غالیه پرداز شود * * * صورتگری بهار، آغاز شود
آن روز بهار عاشقان است که چشم * * * بر طلعت صاحب الزمان باز شود(۹۴۱)
ای دلشده ای که یار مهدی باشی * * * یک عمر در انتظار مهدی باشی
امروز درین جمع مشو غافل از او * * * شاید که تو در کنار مهدی باشی(۹۴۲)!
من چشم به خورشید وبه نورش دارم * * * در طور دلم دل به ظهورش دارم
صد بار اگر بمیرد وخاک شوم * * * باز آرزوی درک حضورش دارم(۹۴۳)
هر چند ره طلب بسی باریک است * * * وایام فراقش چو شب تاریک است
خوش باش که از سپده ی شام سیاه * * * پیداست ظهور حضرتش نزدیک است(۹۴۴)
این دهر کهن جوانیش آمده است * * * سرچشمه ی زندگانیش آمده است
نخلی که به کربلا نشانده است حسین * * * مهدی، پی باغبانیش آمده است(۹۴۵)
ای دوست! غمت به عیش جان می ارزد * * * هجرت به وصال دیگران می ارزد
در ذکر تو وبه یاد تو بودن ما * * * یک لحظه عمر جاودان می ارزد(۹۴۶)
امروز که آفتاب توحید دمید * * * در خانه ی نرجس، گل امید دمید
می خواند حکیمه سوره ی قدر که دید * * * در وقت طلوع فجر، خورشید دمید(۹۴۷)
امروز قراربخش دل ها مهدی است * * * ذکر ملکوتیان همه یا مهدی است
آن روز که از کعبه برآید چون ماه * * * آیات محمد وعلی یا مهدی است(۹۴۸)
آن روز که روزگار مصلح باشد * * * اصلاح امور، کار مصلح باشد
باید که به اصلاح خود اول کوشد * * * قومی که در انتظار مصلح باشد(۹۴۹)
آن روز که مهدی از سفر می آید * * * هر جا که رود، فتح وظفر می آید
تا زنده شود خاطره ی نصرت بدر(۹۵۰) * * * با سیصد وسیزده نفر، می آید(۹۵۱)
عمر همه ی ستاره ها سرآید * * * پایان غروب زخم گستر آید
از پنجره ی رو به گل سرخ شدن * * * او سر زده چون سپیده از در آید(۹۵۲)

دو بیتی مهدوی
تنها فرقی که قالب دوبیتی با «رباعی» دارد، وزن عروضی آن است ودر مورد سایر معیارها، همانند قالب رباعی است.
در قالب دو بیتی، انواع اوزان عروضی کوتاه وبلند می تواند حضور داشته باشد؛ هر چند در پیشینه ی قالب دوبیتی در شعر فارسی بیشتر به اوزان کوتاه عروضی عنایت شده است مانند دو بیتی های باباطاهر عریان:

اسیر پنجه ی دردیم بی تو * * * بهار آمد، ولی زردیم بی تو
اگر چشم انتظار تو نبودیم * * * درین دنیا چه می کردیم بی تو(۹۵۳)؟!
تو وبی همزبانی تا قیامت * * * ودرد بی نشانی، تا قیامت
دعا کن، زودتر آقا بیاید * * * که در غربت نمانی تا قیامت(۹۵۴)
ز ابر آه من، آیینه پر شد * * * دلم از غربتی دیرینه پر شد
ز بس ماندم درین چشم انتظاری * * * تمام عمرم از آدینه پر شد(۹۵۵)!
مرا از شرمساری ها رها کن * * * ز دست بیقراری ها رها کن
بیا یک صبح آدینه دلم را * * * ازین چشم انتظاری ها رها کن(۹۵۶)
فضای سینه ام خاموش وسرده * * * چو پاییزم، نگاهم سرد وزرده
گل از دست رفته! باز برگرد * * * که بی تو لحظه ها سرشار درده(۹۵۷)
زمان با نام تو پیوند خورده است * * * زمین بی روی تو سرد است، مرده است
بتاب ای آفتاب از مشرق عشق * * * خدا ما را به دست تو سپرده است(۹۵۸)
بیا ای یار! تا دل ها نگیرد * * * غبار بیکسی، ما را نگیرد
دعایم بوده بر سجاده ی عشق: * * * خدا، چشم تو را از ما نگیرد(۹۵۹)
ستم، آشوب، نامردی زیاد است * * * غم واندوه بیدردی، زیاد است
دل من خوب می داند پس از این * * * امید این که برگردی زیاد است(۹۶۰)
جهان در حسرت آیینه مانده است * * * گرفتار غمی دیرینه مانده است
شب سردی است بی تو بودن ما * * * بگو تا صبح چند آدینه مانده است(۹۶۱)؟
زمین را از گل وسبزینه پر کن * * * مرا از شوق یک آیینه پر کن
بیا این غربت دیرینه را از * * * مبارکباد یک آدینه پر کن(۹۶۲)
ز ابر آه من، آیینه پر شد * * * دلم از غربتی دیرینه پر شد
ز بس ماندم درین چشم انتظاری * * * تمام عمرم از آدینه پر شد(۹۶۳)
تو پایان غم ودلشوره هایی * * * فراتر از همه اسطوره هایی
به قرآن نام جاوید تو جاری است * * * تو مضمون تمام سوره هایی(۹۶۴)
نمی گویم کجا در ناکجایی * * * بگو جانا بگو جانا کجایی؟
شب وروز از دل سرگشته پرسم * * * تو ای پیدای ناپیدا کجایی(۹۶۵)؟

دو بیتی پیوسته یا چهارپاره مهدوی
همان گونه که از نام این قالب شعری پیداست، از ضوابط قالب دو بیتی پیروی می کند با این تفاوت که مصراع اول آنها، فاقد کلمه ی قافیه است وبه صورت چندین دو بیتی با وزن عروضی یکسان، ولی با کلمات قافیه وردیف جداگانه می آید. این بیتی ها، دارای ارتباط افقی وعمودی واز نظر موضوعی به هم مرتبطند وحکم حلقه های زنجیر را دارند. در این دوبیتی ها، غالباً از اوزان متوسط سود می جویند:

احساس می کنم که فضای درون من * * * از روشنای مهر تو، لبریز گشته است
با یاد سرو قامت ای نوبهار حسن! * * * دل با نشاط وجان طرب انگیز گشته است
افسانه گشته ام به غم عشق تا شدم * * * افسونی نظاره ی چشم سیاه تو
شادی نصیب گشته ام ای دوست! تا مرا * * * دل شد نشان ناوک تیر نگاه تو
ای مایه ی امید دل وجان عاشقان! * * * هر شب خیال روی تو در دل نشسته است
کشتی آرزوی دل من به بحر عشق * * * طوفان به کام برده ودر گل نشسته است
دست قضا کشیده چه خوش نقش دوست را * * * با آب ورنگ وعشق بر اوراق خاطرم
در پرتو حقیقت ایمان، به جان دوست! * * * راهی دگر به غیر غم عشق، نسپرم
«شیوا»! تو رستگار شدی از فروغ عشق * * * عشقی که در دل است ز انوار معنوی
چون من هر آن که آبی دریای عشق دید * * * دل می زند ز شوق به دریای مهدوی
او را مراد معنوی خویش دیده ام * * * کوته مباد دست من از دامن مراد!
مهدی، امام عصر که در عالم وجود * * * جز ذات او پناه زمان ومکان مباد(۹۶۶)!
بی تو حتی بهار پاییز است * * * ای شکوفاترین شکوفه ی باغ
مثل یلدسات روزها بی تو * * * شب یلدای بی فروغ وچراغ
بی تو حتی کبوتران حرم * * * گوشه گیرند با پری خسته
رو سوی آسمان به صد امید * * * داغ دارند واشک پیوسته
بی تو عالم پر است از افسوس * * * بی تو دنیا پر از فریب وریاست
آسمان، رنگ چاه دارد، آه! * * * کفر از چهره ی زمین پیداست
روی پیشانی زمان زده اند * * * مهر تشویش واضطراب، افسوس
مردم اینجا عطش زده، اما * * * هر طرف وسعت سراب، افسوس
نیمه ی شب، با تو گفتگو کردم * * * صبح ها، از خودم برون رفتم
تا دل جمکران، سفر کردم * * * هفت وادی پر از جنون رفتم
دوری تو، امیدمان برده است * * * غیبتت، غربتی بر آیینه است
گفته بودی که: جمعه می آیی * * * تو بگو: آن، کدام آدینه است؟
بی تو اینجا هنوز غم دارد * * * این دل بی شکیب ما، آقا!
بشنو «الغوث والامان» از ما * * * بشنو «امن یجیب» ما، آقا!

غزل مهدوی
قالب غزل، بهترین قالب شعری برای به تصویر کشیدن حالات عاطفی وبیدلانه است. در غزل مهدوی، شور وحال شاعران آیینی نسبت به تجلیات جمالی آن وجود نازنین، مجال بیشتری برای انعکاس می یابد.
قالب غزل از نظر اوزان عروضی با محدودیت رو به رو نیست. هر شاعری آزاد است هر وزن عروضی را که برای بیان عواطف درونی خود مناسب تر تشخیص می دهد، در غزل به کار گیرد. تنها محدودیتی که برای قالب غزل وجود دارد علاوه بر موضوعات آن، تعداد ابیات آن است. ابیات یک غزل نباید معمولاً از پنج بیت کمتر واز چهارده بیت بیشتر باشد؛ هر چند در پیشینه ی غزل فارسی به غزلیاتی برمی خوریم که بیش از چهارده بیت دارند:

از آسمان ها بچرخان چشمی به این خاک، موعود! * * * بر خاک سردی که مانده است این گونه غمناک موعود!
بی آفتاب نگاهت، بی تابش گاهگاهت * * * مانده است تقدیر گل ها در چنگ کولاک موعود!
برگیر فانوس ها را، دریاب کابوس ها را * * * روییده بر شانه ی شهر ماران ضحاک، موعود!
در این غروب غم آهنگ، در بازی رنگ ونیرنگ * * * گویا فقط عشق مانده است چون آینه پاک، موعود!
با زخم زخم شکفته، با دردهای نگفته * * * در انتظار تو مانده است این قلب صد چاک، موعود!
در کوچه باغان مستی، تا پنجمین فصل هستی * * * آکنده از باور توست این عقل شکاک، موعود!
این فصل، فصل ظهور است، آیینه ها غرق نور است * * * احساس من پر گشوده است تا اوج افلاک، موعود(۹۶۷)!
از پشت دیوار قرون یک روز، مردی می آید از خدا سرشار * * * با کوله باری از شقایق پر، با هیاتی از کربلا سرشار
صدها چو داود نبی مستند از عطر آواز نگاه او * * * با او، تمام این سکوتستان می گردد از شعر خدا سرشار
می آید وفوج کبوترها، از چشم هایش بال می گیرند * * * خواهد شد آری، آسمان آن روز از وسعت پروازها سرشار
فردا تمام خاک می بالد، بر وسعت آیینه های سبز * * * فردا تمام خاک خواهد شد از «نان وگل»، «نور وصدا» سرشار
ای چشم های انتظارآلود! باید شکیباتر ازین باشید * * * وقتی که چشم مست آیینه است از انتظار بهت زا، سرشار(۹۶۸)
کاشکی مردی بیاید حرف های سینه را معنا کند * * * واژه واژه رمز خط کوفی آیینه را معنا کند
کاش با فانوس چشمش از خطوط مبهم این دست ها * * * غم، غم این مهمان ناخوانده درون سینه را معنا کند
پس که ماندم در حصار انتظاری تلخ، معلومم نشد * * * خوب من کی خواهد آمد عصر آن آدینه را معنا کند
هیچ، من چیزی نمی بینم درین آیینه ی حسرت نما * * * پس بیا تا یک نفر پیدا کنیم آیینه را معنا کند
خواب سبزی دیده ام، انگار می آمد سواری سبزپوش * * * شعله ور خشمی به دستش، تا تب دیرینه را معنا کند(۹۶۹)
ای دل! بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد * * * یا درد وغم طی می شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان * * * این کشتی طوفان زده، هم برکناری می رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می شود دوران وی * * * شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می رسد
ای منتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر * * * گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد
یار همایون منظرم، آخر درآید از درم * * * امید خوش می پرورم، زین نخل، باری می رسد
کی بوده است وکی شود ملک غزل بی حکمران؟ * * * هر دوره آن را خواجه ای یا شهریاری می رسد
«مفتون»! منال از یار خود، گر با تو گاهی تلخ شد * * * کز گل بدان لطف وصفا، گه نیش خاری می رسد(۹۷۰)
با دعای مردم شب زنده دار چشم ها * * * سر زند خورشید، روزی از دیار چشم ها
آفتابا! تا به کی در پرده می مانی؟ بس است * * * شد سیاه از پرده داری، روزگار چشم ها
تا بیایی، کوچه های چشمم آذین بسته است * * * با چراغ اشک، تنها یادگار چشم ها
فصل تنهایی، غروب من تماشا کردنی است * * * فرصتی کردی بیا دریا کنار چشم ها
من که می دانم نمی بینم تو را حتی به خواب * * * گر شوم سر تا به پا آیینه دار چشم ها
با تمام ناامیدی سر خوش از این باورم * * * این که می آیی تو روزی بر مزار چشم ها
دوست دارم در شب پایانی خود بشنوم * * * انتهای قصه ی دنباله دار چشم ها
می رسد مردی که در چشمان او جاری است صبح * * * زیر سم اسب او، گرد وغبار چشم ها(۹۷۱)

مثنوی مهدوی
قالب مثنوی بیشتر در موضوعات دراز دامان عشقی، سیاسی وتاریخی کاربرد دارد. با وجود این، هستند شاعرانی که از این قالب شعری برای بیان مطالب کوتاه وعواطف زودگذر عشقی سود جسته اند.
مهم ترین خصیصه ی ذاتی قالب مثنوی، در استقلال قافیه واحیاناً ردیف هر بیت از سایر ابیات است. شاعری که با گسترده ی وسیعی از مفاهیم رو به روست، در این قالب آسان تر می تواند حرکت کند وطایر اندیشه ی خود را به پرواز درآورد، خصوصاً در زمانه ی ما که به اوزان عروضی کوتاه ومعدودی که در پیشینه ی قالب مثنوی در شعر فارسی وجود دارد بسنده نمی شود. حضور اوزان دامنه دار ومطمئن در قالب مثنوی امروز، حکایت از تطوری دارد که در اندیشه ی شعرای دردآشنای معاصر در حال شکل گیری است.
خانه خورشید
این مثنوی، زبان حال بسیجی سوخته جان خطشکنی است که در گرما گرم جنگ تحمیلی، در صفحات جنوب با نگارنده ی این سطور آشنا شد. در حقیقت این اثر، بازتاب اشراقات روحی وارتباطات قلبی وروحانی اوست.

باز غم آمد به سراغ دلم * * * آمد وافروخت چراغ دلم
باز غم آهنگ دلم می کند * * * بی خبر از آب وگلم می کند
چنگ چو بر چنگ دل من زند * * * راه من سوخته خرمن زند
دل به غمش، صافی وبیغش شده است * * * دل تو مگو، پاره ی آتش شده است!
از شرر درد، برافروخته * * * شمع شده، آب شده، سوخته
در قفس سینه، قراریش نیست * * * با من دلسوخته، کاریش نیست
زمزمه ای در دل شب می کند * * * گمشده ی خویش طلب می کند
ورد لبش زمزمه ی دوست دوست * * * منتظر آمدنش، اوست، اوست
دیده ی من لحظه شماری کند * * * تا به رخش آینه داری کند
دیده پر از اشک ودلم پر ز خون * * * یک دو قدم مانده فقط تا جنون!
باز، دل من ره سودا گرفت * * * کار جنون است که بالا گرفت
نبض من آهنگ دگر می زند * * * این دل شب کیست که در می زند؟!
ای دل غافل! به خدا اوست، نیست؟! * * * آن که زد آهسته به در، دوست نیست؟!
گر که نه یار است، پس این بوی کیست؟ * * * عطر خوش خرمن گیسوی کیست؟
راه قرار دلم من می زند * * * چنگ به تار دل من می زند
انجمن افروز شب تاری است * * * با منش این گونه سر یاری است
گاه به این دلشده سر می زند * * * اوست که آهسته به در می زند
با دل من گرم سخن می شود * * * همدم تنهایی من می شود
آمده آن مایه ی امید من * * * در دل شب سرزده خورشید من!
آن چه نمی داشتم امید، شد * * * سنگر من خانه ی خورشید شد
آمد و، در خانه ی من خانه کرد * * * زلف پریشان مرا شانه کرد
دست نوازش به سرم می کشید * * * بیشتر از پیشترم می کشید
در نگهش راز نهان خفته بود * * * راز نهان دو جهان خفته بود
بام ودر از بوی خدا پر شده است * * * بوی خدا در همه جا پر شده است
من شده ام محو سراپای او * * * دیده ی دل غرق تماشای او
ورد لب من همه یا مهدی است * * * وآن چه کنم زمزمه ی یا مهدی است
زمزمه ی من نه همین ذکر اوست * * * سنگ به شوق آمده، تکبیرگوست
نام خوشش نقش نگین من است * * * عشق رخش مذهب ودین من است
سلطنت عشق به نام وی است * * * خضر نبی پیر غلام وی است
آمده یعقوب به دیدار او * * * یوسف مصری است خریدار او
خال رخش، دانه ی دام آفرین * * * باد بر این دانه ودام، آفرین!
دل نه همین عاشق رخسار اوست * * * هر چه بسیجی است گرفتار اوست
در عجبم، نخل برومند دین * * * نخل برومند وتنومند دین
همچو منی را به کنار آمده است * * * فصل خزان است وبهار آمده است!
گفتمش: آیینه ی تو، اشک من * * * گفت: تویی آینه ای خطشکن!
کار چو بی ما ومنی می کنی * * * خود شکنا! خط شکنی می کنی
چون دل تو، ره به خدا داشته است * * * ره به حریم دل ما داشته است
ورنه اگر دور شوی از خدا * * * راه من وتو، شود از هم جدا
خلوت دل، گر که حرم کرده ای * * * این همه از دولت غم کرده ای
هیچ دلی، بی الم وغم مباد! * * * سایه ی غم از سر ما کم مباد!
همدم غم، هم سخن درد باش * * * غم، محک مرد بود، مرد باش
در دل محنت زدگان جای اوست * * * ما، دل بی درد نداریم دوست
جام مرا پر ز می نور کرد * * * قلب مرا آینه ی طور کرد
بامن دلداده، سخن گفت ورفت * * * قصه ای از عشق، به من گفت ورفت
رفت ودل خاطره انگیز برد * * * همره خود جان مرا نیز برد
دیدمش از دور که بر کوه ودشت * * * همچو نسیم سحری می گذشت(۹۷۲)

قصیده مهدوی
تنها فرقی که قالب قصیده با قالب غزل دارد، در موضوع وتعداد ابیات آن است. از این قالب شعری بیشتر در مدیحه سرایی، به تصویر کشیدن زیبایی های طبیعت، بیان دردها وآلام اجتماعی وتوصیف سوژه های تاریخی، سیاسی وفرهنگی استفاده می شود. تعداد ابیات از آن از چهارده بیت بیشتر است. قصاید شیوا وسخته ای در پیشینه ی شعر فارسی وجود دارند که با تشبیبی زیبا وشاعرانه آغاز می شوند وپس از پایان آن، از بیت تخلص برای ورود در موضوعی که شاعر در نظر دارد، استفاده می شود. در حقیقت شاعر با بیت تخلص، خود را از تشبیب شعر رهایی می بخشد ودر عرصه ی دیگری پای می گذارد که وجه مشابهت هایی با منظره های تشبیبی او دارد.

ماه من پرده از رخسار چو برگیرد * * * مهر از شرم، ره کوه وکمر گیرد
گل اگر بیند آن طلعت زیبا را * * * رخ ز آزرم به خوناب جگر گیرد
اگر آن شمع هدی، چهره برافروزد * * * شب ظلمانی، سیمای سحر گیرد
اگر آن راحت جان، زلف برافشاند * * * همه آفاق، دم نافه ی تر گیرد
از رخش، تابان انوار ازل گردد * * * وز دمش، گیتی آیین دگر گیرد
کیمایی است عجب نفخه ی انفاسش * * * که به هر قلب رسد، طینت زر گیرد
خار ازو، خوی گل ولطف سمن یابد * * * سنگ ازو، خاصیت لعل وگهر گیرد
درد از حکمت او، عین دوا گردد * * * زهر با رحمت او، طبع شکر گیرد
شیر با آهو، آید به یک آبشخور * * * صعوه با باز به یک لانه مقر گیرد
آب با آتش، با مهر درآمیزد * * * بره با گرگ، ره سیر وسفر گیرد
هم بر ابرار، در خوف وخطر بندد * * * هم بر اشرار، ره فتنه وشر گیرد
ظلم از سطوت او، راه عدم پوید * * * عدل از دولت او، قدر وخطر گیرد
علم از حرمت او، عز وشرب یابد * * * شرع از عزت او، شوکت وفر گیرد
کیست این مظهر آیات؟ که گیتی را * * * قاف تا قاف به تایید نظر گیرد
حادث وممکن، با امر همایونش * * * آید از پرده برون، نقش وصور گیرد
رخصت از خادم ایوانش، قضا یابد * * * رتبت از منشی دیوانش، قدر گیرد
مالک ملک بقا، سر ازل، مهدی است * * * که جهان، فیض از آن رشک قمر گیرد
حجت بالغه وهادی مطلق، اوست * * * که ازو کون ومکان، نظم دگر گیرد
پرتو، افلاک از آن وجه حسن یابد * * * جلوه، آفاق از آن نور بصر گیرد
ای ولی الله اعظم! که نشان تو * * * اهل هر کیش ز ابنای بشر گیرد
آفتابی تو وما دلشدگان ذره * * * چه شود مهر گر از ذره خبر گیرد؟
ای جهانبان! بنگر ملت ایران را * * * که به کف، ز آتش سودای تو سر گیرد
تا به جان، حرمت میراث تو دارد پاس * * * پیش پیکان بلا، سینه سپر گیرد
تا بپیماید، راه حرم وصلت * * * پای از سر کند ودشت خطر گیرد
گر به هر گام، دو صد مگر فراز آید * * * قطع این مرحله، بی بوک ومگر گیرد
راه پوید چو دمان سیلی بنیان کن * * * تا که باروی ستم، زیر وزبر گردد
در بر کفر، به ذلت نسپارد تن * * * از خلیج(۹۷۳) ار همه خون تا به خزر(۹۷۴) گیرد
خصم، روباه زبون است ونیارد تاب * * * تا به پیکار، ره ضیغم نر گیرد
دوستدار تو، به باطل ننهد گردن * * * گر که دشمن سرش از پیکر، برگیرد
در دل آتش وخون، ره سپرد چالاک * * * تا به بر، شاهد گلگون ظفر گیرد(۹۷۵)

ترکیب بندی مهدوی
ترکیب بند از قالب های متنوع شعری در زبان فارسی است. آثار ماندگاری در این قالب شعری آفریده شده است که مربع ترکیب وحشی بافقی، مشهورترین آنهاست.
هر ترکیب بندی می تواند بندهای بسیاری داشته باشد وهر بند آن نیز طبعاً دارای ابیاتی است که گاه تعداد ابیات بندها با هم مساوی وگاه متفاوت است.
مربع ترکیب، دارای بندهای مختلفی است. هر بند آن، دارای چهار مصراع هم قافیه ویک بیت رابطه با قافیه ی جداگانه است. هر بند با بیت رابط، همانند یک حلقه به زنجیره ی شعر بعدی متصل می شود.
در مسدس ومثمن ترکیب نیز همین قاعده حاکم است؛ یعنی در هر بند از مسدس ترکیب، شش مصراع هم قافیه ودر مثمن ترکیب، هشت مصراع هم قافیه وجود دارد که با یک بیت رابط، که از نظر قافیه متفاوت است، به بند دیگر اتصال معنوی پیدا می کند. البته وقتی از ترکیب بند به صورت مطلق صحبت می شود مراد ترکیب بندی است که هر بند آن دارای ده بیت یا بیشتر است که فقط مصراع اول ومصاریع زوج آن با هم هم قافیه اند ولاغیر وبیت رابط که در انواع ترکیب بند از آن سخن گفتیم.
نمونه ای از مربع ترکیب مهدوی

امشب از باد صبا، بوی کسی می شنوم * * * هر نفس، بوی مسیحا نفسی می شنوم
مژده ی آمدن دادرسی می شنوم * * * اندرین بادیه بانگ جرسی می شنوم
حمدلله که از آه اثر کرده ی ما * * * خبری می رسد از یار سفر کرده ی ما
شب قدر است شب نیمه ی شعبان، آری * * * ریزد امشب به جهان رحمت یزدان آری،
می دمد روح دگر در تن ایمان، آری * * * می رسد مصلح کل، منجی انسان آری
لیله ی نیمه ی شعبان، سحری خوش دارد * * * سحر نیمه شعبان،اثر خوش دارد
خلف منتظر عترت طاها آمد * * * زاده ی منتقم حضرت زهرا آمد
بندگان! خاک ببوسید که مولا آمد * * * گو به فرعون زمان، ثانی موسی آمد
آن که رسم ستم از روی زمین بردارد * * * که به عالم، اثر از جور وجفا نگذارد
غیر ازو نیست کسی رهبر وسرور، ما را * * * لطف او سایه برانداخته بر سر، ما را
رسد از میمنتش رزق مقدر، ما را * * * آید از مرحمتش رحمت داور، ما را
قلب عالم بود وزنده همه عالم ازوست * * * چشمه ی رحمت وگلزار جهان خرم ازوست
این شب تیره به پایان رسد انشاءالله * * * یوسف از مصر به کنعان رسد انشاءالله
دردها را همه درمان رسد انشاءالله * * * چونکه آن حجت یزدان رسد انشاءالله
اندر آن روز که او سر ز یهودان گیرد * * * شیعه ی بی سر وسامان، سر وسامان گیرد
یارب! آن منتظر اهل ولا را برسان * * * یارب! آن ریشه کن ظلم وجفا را برسان
یارب! آن زنده کن صدق وصفا را برسان * * * یارب! آن ریشه کن ظلم وجفا را برسان
برسان آن که بود مبتکر صلح جهان * * * تا ازو، روی زمین پر شود از امن وامان
به خدا بار فراق تو کشیدن سخت است * * * جرعه ای از می وصلت نچشیدن سخت است
هر سخن جز سخنی از تو شنیدن سخت است * * * همه را دیدن وروی تو ندیدن سخت است
ای ز نور تو دل ودیده فروزان ما را * * * در غم خویش ازین بیش مسوزان ما را
ای نظام دو جهان بسته به تار مویت * * * انس بگرفته دل ما به سر گیسویت
دیده گر قابل آن نسیت که بیند رویت * * * سوی عالم نظری، ای دل عالم سویت
از همه عالم وآدم به خیال تو خوشیم * * * در شب هجر به امید وصال تو خوشیم
ای که اکناف جهان، سفره ی عام تو بود * * * رشحه ی فیض ابد، ریزش جام تو بود
مصلح کل تویی وصلح به نام تو بود * * * رجعت آل علی بعد قیام تو بود
این تویی آن که جهانت همه تسخیر شود * * * دولت آل علی از تو جهانگیر شود(۹۷۶)

نمونه ای از ترکیب بند مهدوی

بزم جان هاست با صفا امشب * * * ز آن جمال خدانما امشب
بر مشام دل خداجویان * * * می وزد عطر جانفزا امشب
بر جمال خدا شده روشن * * * چشم چشم انتظارها امشب
یک جهان نور با خود آورده * * * چشمه ی فیض کبریا امشب
شامل هر چه هست وبود ونبود * * * می شود رحمت خدا امشب
تا که زخم دلت شفا یابد * * * ای به درد آشنا! بیا امشب
جن وانس وفرشتگان با هم * * * همه دارند این نوا امشب
که: شکوفا شده گل نرجس * * * عالم آرا شده گل نرجس
نخل توحید، برگ وبار آورد * * * در خزان، مژده ی بهار آورد
چشمه ی رحمت خدا امشب * * * فیض پنهان وآشکار آورد
کشتی بحر نور را نرجس * * * ناخدا وطلایه دار آورد
بر تن ناتوان بخشید * * * بر دل خستگان قرار آورد
در سحرگاه نیمه ی شعبان * * * گل خود را به شاخسار آورد
بر تسلای قلب مظلومان * * * یاور ویار وغمگسار آورد
پاسدار حریم قرآن را * * * با قدم های استوار آورد
مژده ای دل! که آمده مهدی * * * شده ایام عید هم عهدی
ای جمالت خدانما، مهدی! * * * ای لبت چشمه ی بقا مهدی!
شده از یمن مقدمت امشب * * * دل یاران ز غم رها مهدی!
حرم وزمزم وصفا باشد * * * از صفای تو با صفا مهدی!
ما به درگاه لطف تو داریم * * * همگی روی التجا مهدی!
تو کریمی وما همه سائل * * * ای همه رحمت وعطا! مهدی!
امشب آورده رو به درگاهت * * * هر دل درد آشنا مهدی!
منظر چشم ماست خانه تو * * * تو بنه پا درین سرا مهدی!
من گدایم، گدای رحمت تو * * * تشنه ام، تشنه ی محبت تو
کیستم من؟! گدای کوی توام * * * مست مست از می سبوی توام
روز وشب تا که هست ومی گذرد * * * در تکاپوی وجستجوی توام
گرچه چشمم گرفته گرد گرد گناه * * * در تمنای وصل روی توام
هر کسی راست آرزوهایی * * * به خدا من در آرزوی توام
کعبه ی من! همیشه وقت نماز * * * عوض قبله، رو به سوی توام
گرچه نالایقم ولی ای دوست * * * آبرومند ز آبروی توام
به سوی توست دیده ی همگان * * * که تویی قلب عالم امکان(۹۷۷)

ترجیع بند مهدوی
تفاوتی که قالب ترجیع بند با ترکیب بند دارد، در بیت رابط بندهای آن است است. بیت رابط در ترجیع بند،بیت مشخصی است که در میانه ی بندها تکرار می شود واز نظر معنوی آن ها را به هم متصل می سازد در صورتی که بیت رابط هر بند از ترکیب بند با بیت های رابط دیگر از نظر قافیه متفاوت است. در پیشینه ی شعر مهدوی «ترجیعات» بسیاری وجود دارد که شور وارادت قلبی سرایندگان آنها را نسبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه السلام) نشان می دهد. برای آشنایی علاقه مندان به شعر مهدوی،یکی از ترجیعات مهدوی را به عنوان نمونه در اینجا نقل می کنیم وبرای پرهیز از دامنه دار شدن سخن، به نقل بندهای برگزیده ی آن بسنده می نماییم:
نمونه ای از یک ترجیع بند مهدوی

آن دوست که دارمش چو جان دوست * * * هر جا نگرم، تجلی اوست
امروز به عشق، کس چو من نیست * * * از خویش تهی شده، پر از اوست
سرو است قدش، ولی خرامان * * * ماه است رخش، ولی سخنگوست
ماهی است که در دل منش، جاست * * * سروی است که دیده ی منش جوست
ای کوی تو کعبه ی محبان! * * * محراب من آن دو طاق ابروست
حیف است به صید اگر زنی تیر * * * از بس که تو را لطیف بازوست
عمری است که مایل توام من * * * از بس که شمایل تو نیکوست
تا آن که تواش زنی به چوگان * * * در پات سرم فتاده چون گوست
باریکی آن میان نوشتم * * * دیدم به سر قلم، مرا موست!
در کوی تو ز انتظار امروز * * * هر گوشه ز عاشقان هیاهوست
بازآ که ز دیدنت نگنجم * * * ای نو گل من! چو غنچه در پوست
از غصه فکارم آخر ای یار! * * * با غصه دچارم آخر ای دوست!
تا کی به وصل تو، «تجلی» * * * بدهد دل خویشتن تسلی؟
یک روز گر از درم درآیی * * * بر رخ، در دولتم گشایی
چشمم به ره است وگوش بر در * * * تا کی بود از درم درآیی؟
جان، برخی(۹۷۸) تو که به ز جانی * * * دل، فدیه ی تو که دلربایی
در عالم جان، تو شهریاری * * * در کشور دل، تو پادشایی
شاهی کنم ار دهد مرا دست * * * از خوان عطای تو گدایی
بیگانه نییم، آخر از چیست * * * با ما نکنی تو آشنایی؟!
امروز دگر مرا یقین شد * * * فردا کشدم غم جدایی
ما را غم دوست، بینوا کرد * * * فریاد ز دست بینوایی!
یک روز بپرس حال ما را * * * بی مهر چنین به ما چرایی؟
بخ بخ که خدای در وجودت * * * بنموده چه خوب خودنمایی
مابین تو وخدا نباشد * * * ای خالق ماسوا، سوایی
مردیم در انتظار، تا چند * * * گویی که بیایم ونیایی؟!
تا کی به وصال تو «تجلی» * * * بدهد دل خویشتن تسلی؟
با آن که ندیده ام رویت * * * مردیم همه در آرزویت
تا در تو خدای را ببینیم * * * بردار نقاب را ز رویت
روی تو ز خوی توست بهتر * * * هم به ز رخ تو هست خویت
سرها، همه پر بود ز شورت * * * دلها همه پر ز های وهویت
با آن که کست خبر ندارد * * * هستیم همه به جستجویت
ای گل! تو مزن ز روی او دم * * * ترسم که بریزد آبرویت
دیشب که سخن ز موی تو رفت * * * آشفته شدم به سان مویت
بوی تو من از صبا شنیدم * * * او راست مگر گذر به کویت؟
وز بوی خوش تو زنده ماندم * * * ای زنده جهانیان به بویت
اندر عرب وعجم بیفکند * * * آشوب، دو چشم فتنه جویت
گر داشتمی خبر کجایی * * * از شوق بیامدم به سویت
ترسم که بمیرم ونبینم * * * ای راحت جان! رخ نکویت
تا کی به وصال تو «تجلی» * * * بدهد دل خویشتن تسلی؟
ای مایه ی عمر جاودانی * * * ای میوه ی باغ زندگانی!
دل بی تو رهین ناصبوری * * * تن بی تو قرین ناتوانی
رحمی نکنی چرا به حالم؟ * * * ای دوست! کنون که می توانی
افزون تری از جهان، نگارا! * * * گنجیده چگونه در جهانی؟!
در چشمی وهمچو مردم چشم * * * از دیده ی روشنم نهانی
تو پیر نمی شوی که بینم * * * پیر است جهان وتو جوانی
امروز، تو نایب رسولی * * * بر خلق، که صاحب الزمانی
نی در بر خلق ونزد خلقی * * * هستی تو نهان، ولی عیانی
امروز، تو راست عید مولود * * * ما راست نشاط وشادمانی
اندر دل ما، تو را مکان است * * * گویند اگر چه لامکانی
اندر دل ما، تو را مکان است * * * گویند اگر چه لامکانی
ای شاه! نشانت از که جویم؟ * * * کاندر دو جهان تو بی نشانی
مردیم ز غصه ومپندار * * * ما راست حیات جاودانی
تا کی به وصال تو «تجلی»(۹۷۹) * * * بده دل خویشتن تسلی(۹۸۰)؟

مسمطات مهدوی
مسمط، اسم مفعول از مصدر تسمیط وبه معنای به رشته کشیدن مروارید است. چون در این قالب شعری، - به تفاوت مورد - سه، چهار تا نه مصارع هر بند از مسمط، هم قافیه اند وقافیه مصراع پایانی آن با قوافی مصاریع پایانی سایر بندها مشابه است، به آن مسمط گفته اند وکلمات قافیه را به مروارید همانند کرده اند که با نظم خاصی به رشته ی سخن کشیده می شوند.
چون مسمطات مهدوی، انواع بسیاری دارد از قبیل: مسمط مخمس، مسدس، مسبع و...
به نقل نمونه ای از نوع مخمس آن بسنده می کنیم:

مژده که روی خدا ز پرده برآمد * * * آیت داور به خلق، جلوه گر آمد
بی خبران را ز فیض کل خبر آمد * * * مظهر کل در لباس جزء درآمد
معنی واجب گرفت صورت امکان
شعشه گسترد، جلوه ی صمدانی * * * گشت عیان، سر صادرات نهانی
طاق طلب را قویم گشته مبانی * * * شاهد غیبی رسید وداد نشانی
از لمعات جمال قادر سبحان
از فلک کون تافت اختر تجرید * * * نفس احد سر زد از هیولی توحید
«لم یلد» امروز یافت کسوت تولید * * * آن که بدو زنده گشت هر سه موالید
وآن که بدو تازه گشت چار خشیجان(۹۸۱)
 عقل نخسیتن، بزرگ صادر اول * * * کالبد مستنیر وجان ممثل(۹۸۲)
راه هدی را یکی فروخته(۹۸۳) مشعل * * * هادی ومهدی، سمی احمد مرسل
حجت غایب، ولی ایزد منان
قاعده پرداز کارگاه الهی * * * راز جهان را دلش خبیر کماهی
جاهش برتر ز حد لا یتناهی * * * فکر به کنه جلال وقدرش، واهی
عقل به قرب کمال وجاهش، حیران
پرده نشین حریم لم یزلی اوست * * * شاهد غیبی ودلبر ازلی اوست
مرشد ومولا وپیشوا وولی اوست * * * باری، سر خفی ونور جلی اوست
خواهش پیدا شمار وخواهش پنهان
ای قمر تابناک برج امامت * * * وی گهر آبدار درج کرامت
ای به قد وقامت تو شور قیامت * * * خیز وبرافراز یک ره، آن قد وقامت
خیز وبرافروز یک ره، آن رخ رخشان
غیر تو ای مخفی احدیت * * * کیست که پیدا کند کنوز هویت
از تو عیان است جلوه ی صمدیت * * * هیچ تو را با خدای نیست دوئیت
ذات تو با ذات هوست یکسر ویکسان
خیز وعیان کن به خلق، جلوه ی دادار * * * خیز که حق خفت وگشت باطل بیدار
گر نکنی پای در رکاب ظفر بار * * * منتظرانت زنند ای شه ابرار!
دست به دامان شهریار خراسان(۹۸۴)

سرود مهدوی
سرود مهدوی دارای اوزان عروضی وقالب های متنوع شعری است. در پایان هر بند آن، با استفاده از چند افاعیل عروضی همسان، کلماتی آورده می شود که به «گوشواره» مشهورند. این گوشواره ها در پایان هر بند از یک سرود مهدوی، عیناً تکرار می شود وحاضران در مجلس جشن ولایت حضرت مهدی (علیه السلام) آن را همخوانی می کنند:

پیک صبا دارد به لب، از شوق دیدار این سخن: * * * بادا مبارک مقدمت یا سیدی! یابن الحسن!
یابن الحسن! (چهار مرتبه)
وا شد گلی در نیمه شب از باغ گل های خدا * * * کز عطر آن شد جاودان باغ ولایت با صفا
گردیده این گل بهترین گلخانه را رونق فزا * * * نرگس به لب بانگ طرب دارد به یاس ونسترن
یابن الحسن! (چهار مرتبه)
امشب سروش خوش خبر از آسمان نازل شده * * * گوید که هم جاء الحق وهم زهق الباطل شده
یعنی عیان حسن خدا با جلوه ی کامل شده * * * از این مژده عالم گشته غرق صفا، رشک گلشن
یابن الحسن! (چهار مرتبه)
آمده وصی خاتم ختم رسالت در زمین * * * آن کس که دارد از خدا حکم ولایت در زمین
میراث کوثر، آخرین نسل امامت در زمین * * * جان زهرا! چشم دنیا بر روی ماهت روشن
یابن الحسن! (چهار مرتبه)
نرجس، عروس فاطمه، شد مادر صاحب زمان * * * در مهد نور، مهدی ظهور آیینه ی حق شد عیان
آورده با خود مژده ی پیروزی مستضعفان * * * یعنی: آمد، پور احمد، مهدی امام بت شکن
یابن الحسن! (چهار مرتبه)(۹۸۵)

شعر آزاد مهدوی
در ده دهه ی اخیر، شاهد آفرینش آثار منظومی در «قالب های آزاد» در باب مهدویت بوده ایم که در پیشینه ی شعر مهدوی، از این نوع آثار سراغ نداریم. برای نمونه به نقل یک اثر از این دست بسنده می کنیم ودر بخش «سبک های مختلف شعر مهدوی» نیز آثاری را در «سبک نیمایی وآزاد» ارائه کرده ایم:
وکوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
وذوالفقار را باز می کنی
وظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده!
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
وخسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم(۹۸۶)
چون برای پرداختن به اوزان عروضی انواع شعر مهدوی با عنایت به حجم محدود این اثر، مجال کوتاهی داریم، به بر شمردن اوزان عروضی مطرح در زبان فارسی بسنده می کنیم واز ارائه شاهد مثال هایی برای هر کدام از اوزان عروضی پرهیز می نماییم.
در شعر فارسی، هشت دایره ی عروضی است که پنج دایره ی آن در شعر عرب نیز حضور دارد. واضع این پنج دایره ی عروضی را خلیل بن احمد می دانند. سه دایره ی عروضی دیگر را که اختصاص به شعر فارسی دارد، خواجه نصیر در معیارالاشعار خود یاد کرده است.
شعر مهدوی واوزان عروضی
در شعر مهدوی نیز، همانند دیگر انواع شعر فارسی در قالب های سنتی، اوزان عروضی بسیاری حضور دارند. هر شاعر آیینی به هنگام آفرینش یک اثر هنری، از اوزان بلند وکوتاه سود می جوید؛ ولی توفیق شاعران دقیقه یاب ونکته سنج ومقام شناسی چون لسان الغیب حافظ شیرازی که با زبان آهنگین اوزان عروضی وموسیقی کلام آشنا بوده اند، به مراتب بیشتر از سخنورانی است که از برقراری ارتباط در میان آهنگ شعر خود را در آهنگی عرضه می کنند که طبع محزون وغم آلوده ای دارد. وجود این تضاد است که به مخاطب، اجازه ی برقراری یک ارتباط منطقی با اثر منظوم آنان نمی دهد ودر نتیجه شعر شاعر که عصاره ی عواطف خیال انگیز اوست، عمری به کوتاهی کالاهای یک بار مصرف را پیدا می کند.
اوزان عروضی مشترک در زبان فارسی وعربی
حضور این اوزان عروضی مشترک در شعر فارسی وعربی، پیشینه ای دامنه دار دارد که در پنج دایره نمایش داده می شود وشامل چهارده وزن عروضی است.
دایره ی مختلفه
که دارای سه وزن عروضی است:
الف) بحر مدید، بر وزن (فاعلاتن/فاعلن/فاعلاتن/فاعلن).
تقطیع بحر مدید: (- u - - / - u - / - u - - / - u -)
ب) بحر طویل، بر وزن: (فعولن/مفاعلین/فعولن/مفاعیلن).
تقطیع بحر طویل: (u - - /u - - - /u - - /u - - -)
ج) بحر بسیط، بر وزن: (مستفعلن/فاعلن/مستفعلن/فاعلن)
تقطیع بر بسیط: (- - u - / - u - / - - u - / - u -)
دایره ی مؤتلفه
که دارای دو وزن عروضی است:
الف) بحر وافر، بر وزن: (مفاعلتن/مفاعلتن/مفاعلتن).
تقطیع بحر وافر: (u - uu - /u - uu - /u - uu -)
ب) بحر کامل، بر وزن: (متفاعلن/متفاعلن/متفاعلن)
تقطیع بحر کامل: (uu - u - /uu - u - /uu - u -)
دایره ی مجتلبه
که دارای سه وزن عروضی است:
الف) بحر هزج، بر وزن: (مفاعیلن/مفاعیلن/مفاعیلن/مفاعیلن)
تقطیع بحر هزج: (u - - - /u - - - /u - - - /u - - -)
ب) بحر رمل، بر وزن: (فاعلاتن/فاعلاتن/فاعلاتن/فاعلاتن).
تقطیع بحر رمل: (- u - - / - u - - / - u - - / - u - -)
ج) بحر رجز، بر وزن: (مستعفلن/مستفعلن/مستفعلن/مستفعلن)
تقطیع بحر رجز: (- - u - / - - u - / - - u - / - - u -)
دایره ی مشتبهه
که شامل وزن عرضی است:
الف) بحر منسرح، بر وزن: (مستفعلن/مفعولات/مستفعلن).
تقطیع بحر منسرح: (- - u - / - - - u/ - - u -)
ب) بحر خفیف، بر وزن: (فاعلاتن/مستفعلن/فاعلاتن).
تقطیع بحر خفیف: (- U - - / - - U - / - U - -)
ج) بحر مضارع، بر وزن: (مفاعیلن/فاعلاتن/مفاعیلن).
تقطیع بحر مضارع (U - - - / - U - - /U - - -)
د) بحر مقتضب، بر وزن: (مفعولات، مستفعلن/مستفعلن).
تقطیع بحر مقتضب: (- - - U/ - - U - / - - U -)
ه) بحر سریع، بر وزن: (مستفعلن/مستفعلن/مفعولات).
تقطیع بحر سریع: (- - U - / - - U - / - - -)
و(بحر مجتث، بر وزن: (مستفعلن، فاعلاتن، فاعلاتن).
تقطیع بحر مجتث: (- - U - / - U - - / - U - -)
دایره ی متفقه
که دارای یک وزن است:
الف) بحر متقارب، بر وزن: (فعولن، فعولن، فعولن، فعولن).
تقطیع بحر متقارب: (U - - /U - - /U - - /U - -)
اوزان مخصوص شعر فارسی
این سه دایره ی عروضی را خواجه نصیر در معیارالاشعار خود یاده کرده وآنها را مخصوص شعر فارسی دانسته است ودر زبان عربی سابقه ندارد:
دایره ی مجتلبه ی زایده ی مزاحفه
که شامل سه وزن عروضی است:
الف) بحر هزج مکفوف، بر وزن: (مفاعیل/مفاعیل/مفاعیل/مفاعیل).
تقطیع بحر هزج مکفوف: (U - - U/U - - U/U - - U/U - - U)
ب) بحر رجز مطوی، بر وزن: (مفتعلن /مفتعلن /مفتعلن /مفتعلن).
تقطیع بحر رجز مطوی: (- UU - / - UU - / - UU - / - UU -)
ج) بحر رمل مخبون، بر وزن: (فعلاتن/ فعلاتن/فعلاتن/فعلاتن).
تقطیع بحر رمل مخبون: (UU - - /UU - - /UU - - /UU - -)
دایره ی مشتبهه ی مزاحفه
که شامل هفت وزن زیر است:
الف) بحر سرعی مطوی، بر وزن: (مفتعلن/مفتعلن/فاعلات)
تقطیع بحر سریع مطوی: (- UU - / - UU - / - U -)
ب) بحر منسرح مطوی، بر وزن: (مفتعلن/فاعلات/مفتعلن).
تقطیع بحر منسرح مطوی: (- UU - / - U - U/ - UU -)
ج) بحر مقتضب مطوی، بر وزن: (فاعلات/مفتعلن/مفتعلن).
تقطیع بحر مقتضب مطوی: (- U - U/ - UU - / - UU -)
د) بحر قریب مکفوف، بر وزن: (مفاعیل/مفاعیل/فاعلات)
تقطیع بحر قریب مکفوف: (U - - U/U - - U/ - U -)
ه) بحر مضارع مکفوف، بر وزن: (مفاعیل/فاعلات/مفاعیل)
تقطیع بحر مضارع مکفوف: (U - - U/ - U - U/U - -)
و) بحر خفیف مخبون، بر وزن: (فعلاتن/ مفاعلن/فعلاتن).
تقطیع بحر خفیف مخبون: (UU - - /U - U - /UU - -)
ز) بحر مجتث مخبون، بر وزن: (مفاعلن/فعلاتن/فعلاتن).
تقطیع بحر مجتث مخبون: (U - U - /UU - - /UU - -)
دایره ی مشتبهه ی زایده
که شامل پنج وزن است وتماماً مثمن هستند:
الف) بحر منسرح مطوی، بر وزن: (مفتعلن/فاعلات/مفتعلن/فاعلات(.
تقطیع بحر منسرح مطوی: (- UU - / - U - / - UU - / - U -)
ب) بحر مضارع مکفوف، بر وزن: (مفاعیل /فاعلات /مفاعیل /فاعلات)
تقطیع بحر مضارع مکفوف: (U - - U/ - U - /U - - U/ - U -)
ج) بحر مقتضب مطوی، بر وزن: (فاعلات/مفتعلن/فاعلات/مفتعلن)
تقطیع بحر مقتضب مطوی: (- U - U/ - UU - / - U - U/ - UU -)
د) بحر مجتث مخبون، بر وزن: (مفاعلن/فعلاتن/مفاعلن/فعلاتن).
تقطیع بحر مجتث مخبون: (U - U - /UU - - /U - U - /UU - -)
ه) بحر مهمل، بر وزن، (فاعلات/ مفاعیل/فاعلات/مفاعیل)
تقطیع بحر مهمل: (- U - U/U - - / - U - U/U - -)
جایگاه اماکن مقدس وادعیه ی مأثور در شعر مهدوی
در شعر مهدوی، اسامی اماکن مقدسی همانند: مکه، کعبه، سامره، مسجد سهله ومسجد جمکران وعناوین برخی از ادعیه ماثوره از ائمه اطهار (علیهم السلام) همچون: دعای ندبه ودعای فرج، حضوری دیرینه دارد. به خاطر ارتباط تنگاتنگی که این اسامی وعناوین مقدس با موضوع میلاد، ظهور، حضور وتوسل به پیشگاه حضرت ولی عصر (علیه السلام) دارد، از دیرباز نظر بسیاری از شعرای آیینی فارسی زبان را به خود مشغول داشته ودر شعر مهدوی معاصر، بازتاب گسترده تری پیدا کرده است.
در میان اماکن مقدس، کعبه که محل قیام جهانی وظهور حضرت ولی عصر (علیه السلام) می باشد، در شعر مهدوی از منزلت خاصی برخوردار است. گاه نیز از آن موعود جهانی به عنوان «کعبه ی مقصود» یاد شده است:

شبروان چون رخ صبح، آینه سیما بینند * * * کعبه را چهره در آینه پیدا بینند(۹۸۷)
به مقدم خلف منتظر، امام همام * * * مسیح خضر قدوم و، خلیل کعبه مقام(۹۸۸)
در کعبه وبتخانه بگشتیم بسی ما * * * دیدیم که در کعبه وبتخانه تویی تو(۹۸۹)
ای رخت قبله ی توحید و، درت کوی امید * * * تا به کی کعبه ی دل ها همه بیت الوثن(۹۹۰) است(۹۹۱)؟
غیر از طواف کوی تو ای کعبه ی مراد! * * * هیچ آرزو درین دل امیدوار نیست(۹۹۲)
ای کعبه ی حقیقت! وی قبله ی طریقت! * * * رکن یمان ایمان، عین الصفا صفا را(۹۹۳)
ای خداوند حرم! ای محرم اسرار غیب! * * * تا به کی باشد حرم(۹۹۴) در دست این نامحرمان؟
خانه های قدس حق را پای پیلان محو کرد * * * خاندان نجد(۹۹۵) را ایزد کند بی خانمان(۹۹۶)!
کعبه ی حق طلبان، قبله ی ارباب نیازی * * * مشعر اهل وفا، مروه اصحاب صفایی(۹۹۷)
الله اکبرت شود از کعبه چون بلند * * * خوانند قدسیان، غزل نغز وناب نور(۹۹۸)
فراز کعبه وبیت المقدس ای همه قدس! * * * در آرزوی تو و، اهتزار پرچم توست(۹۹۹)
جا به کنار کعبه کن تا که کنند قبله ات * * * روی به دوستان کن و، نغمه ی آشنا بزن(۱۰۰۰)
اندر آن ساعت که اندر کعبه گردی آشکار * * * لشکرت بگرفته خط استوا تا قیروان(۱۰۰۱)
گر چه دور است ره کعبه ی مقصود ولی * * * آزمودیم که بر اهل نظر نزدیک است
ناله های جرس قافله پر شور شده است * * * همسر! کعبه ی مقصود مگر نزدیک است(۱۰۰۲)؟
ای به فدای تو سر وجان من! * * * قبله ی من! کعبه ی ایمان من(۱۰۰۳)!
حرم وزمزم وصفا باشد * * * از صفای تو با صفا، مهدی(۱۰۰۴)
مردی تبر بر دوش از کعبه می آید * * * مردی که پیموده است یک راه طولانی(۱۰۰۵)

اماکن مقدس دیگر نیز در شعر مهدوی حضور پر شوری دارند:

ز مکه، نغمه ی توحید تو می آمد * * * حرم ز عطر تو ای بی نشانه! پر می شد(۱۰۰۶)
در مکه ودر یثرب(۱۰۰۷) شاهنشه ذو موکب * * * در مشرق ودر مغرب، خورشید جهان آرا(۱۰۰۸)
هستی مایل اگر به سرودن * * * همچو فرزدق سرای شعر وچو حسان
یعنی یک سو بنه ستایش دونان * * * نعت نبی گوی ومدح آل علی خوان
ویژه چو در سر من رای(۱۰۰۹) برسیدی * * * مدح امام زمانت باید عنوان(۱۰۱۰)
دل مدینه شکسته، حرم به راه نشسته * * * تو مروه ای تو صفایی خدا کند که بیایی(۱۰۱۱)
پایگاه عدالت خود را * * * مسجد کوفه انتخاب کند(۱۰۱۲)
به سامری خبر از رجعت کلیم دهید * * * که میر سامره(۱۰۱۳) با عزم واقتدار آمد
ز هر کرانه نشان ظهور حق پیداست * * * بگو به اهل بصر، بصره در حصار آمد(۱۰۱۴)

دعاهای رسیده از ائمه ی اطهار نیز، در شعر مهدوی منزلت خاصی دارند:

میلاد تو باز، رهگشای فرج است * * * ما را به امید تو دعای فرج است
در مکه ودر مدینه این توسعه چیست؟ * * * جز این که زمینه ای برای فرج است
این آسمان ساده ی آبی پوش * * * عمری در انتظار حضورش بود
آری شفق که هر نفسش خون است * * * ردی از امتداد عبورش بود
ندبه، دعا، زیارت عاشورا * * * قوتی که در خلاصه ی سورش بود(۱۰۱۵)
غروب جمعه دلگیر با دعای سمات * * * دل شکسته ی من می زند دوباره صدات(۱۰۱۶)

مسجد جمکران ومسجد سهله به خاطر شرافت انتسابی که به حضرت ولی عصر (علیه السلام) دارند، مورد عنایت شیعیان دلسوخته وشعرای دل افروخته بوده وهستند؛ چرا که مسجد جمکران به امر امام عصر (علیه السلام) احداث گردیده است ودر همین مسجد، در منظر شهودی عاشقان پاکباز خود قرار گرفته اند ومسجد سهله از دیرباز، محل اعتکاف منتظران ظهور آن حضرت می باشد وعنایت آل الله واولیای خدا به این دو مسجد مقدس، امری قطعی وتردید ناپذیر است.
مسجد جمکران در حال حاضر درهر هفته پذیرای ده ها هزار زائر شیفته از نقاط مختلف ایران وجهان است. در این مکان مقدس است که هر روز صدها نفر از زائران با دعاهای مستجاب وآرزوهای برآورد شده وبا بیماران شفا یافته راهی شهر ودیار خود می گردند وبا واگو کردن عنایت کریمانه ی حضرت مهدی (علیه السلام) به زائران مسجد جمکران، بر تعداد مشتاقان زیارت آل مسجد می افزایند.
تو را می بینم

ای مهر تو کیش وعشق تو آیینم * * * با نام تو آمیخته آن واینم
با این دل سودا زده گفتم روزی * * * در مسجد جمکران تو را می بینم(۱۰۱۷)

تو را باید دید

ای جان جهان! عیان تو را باید دید * * * با دیده ی خونفشان تو را باید دید
در مسجد سهله از فرج باید گفت * * * در مسجد جمکران، تو را باید دید(۱۰۱۸)

فرادا خواندیم

با یاد تو، غمنامه ی مولا خواندیم * * * از غربت مادر تو زهرا، خواندیم
ما را کشد این غم که نماز خود را * * * در مسجد جمکران فرادا خواندیم(۱۰۱۹)

صد جمکران دل

به یاد تو کران تا بیکران دل * * * برایت می تپد هفت آسمان دل
کدامین جمعه می آیی؟ که از شوق * * * کنم تقدیم تو صد جمکران دل(۱۰۲۰)

تو می آیی

نمی بینم جهانت را فراموش * * * زمین وآسمانت را فراموش
تو می آیی، نخواهد کرد هرگز * * * دل من جمکرانت را فراموش(۱۰۲۱)

زلال نورش جاری است

در آینه ها، زلال نورش جاری است * * * در مسجد جمکران حضورش جاری است
در خلوت عشاق دل افروخته نیز * * * انواز در آرای ظهورش جاری است(۱۰۲۲)

اشک روان آوردیم

صد قافله دل، به جمکران آوردیم * * * رو جانب صاحب الزمان آوردیم
دیدیم که در بساط ما آهی نیست * * * دامن دامن اشک روان آوردیم(۱۰۲۳)

تو را می بینند

آنان که به جمکران صفا می بینند * * * در خلوت دل، نور خدا می بینند
عشاق دل افروخته در پرده ی اشک * * * بی پرده تو را، تو را، تو را می بینند(۱۰۲۴)

در بهار می آیی

ومتن بودن دنیا نمی شود تکمیل * * * میان این همه شمع ودعا واشک ودخیل
پرنده، نور، هوا، آسمان، بهانه ی توست * * * تویی بهانه ی حق، جمکران بهانه ی توست
تو گفته ای که شبی در بهار می آیی * * * پس از همیشه ی این انتظار، می آیی(۱۰۲۵)

به یاد جمکران

اگر درمان درد خویش می خواهی، بیا اینجا * * * دوا اینجا، شفا اینجا، طبیب دردها اینجا
شکسته بالی ما، می دهد بال وپری ما را * * * اگر از صدق دل آریم روی التجا اینجا
طلب کن با زبان بی زبانی هر چه می خواهی * * * که سر داده است گلبانگ اجابت را خدا، اینجا
به گوش جان توان بشنید لبیک خداوندی * * * نکرده با لب خود آشنا حرف دعا اینجا
هزاران کاروان دل، در اینجا می کند منزل * * * اگر اهل دلی ای دل! بیا اینجا! بیا اینجا!
ل ر دیوانه ی من همچو او گم کرده ای دارد * * * هزاران پرده می بینند ارباب صفا اینجا
صدای پای او در خاطر من نقش می بندد * * * مگر می آید آن آرام جانها از وفا اینجا؟
به بوی یوسف گمگشته می آید، مشو غافل * * * توانی چنگ زد بر دامن خیر النساء اینجا
مشو از حرمت این بارگه غافل که مهدی را * * * زیارت کرده اند اهل بصیرت بارها، اینجا
حریمش را اگر دارالشفا خوانند، جا دارد * * * که می بخشد خدا هر دردمندی را شفا اینجا
علاج درد بی درمان کند لطف عمیم او * * * نباید بر زبان آورد حرفی از دعا اینجا
به محراب دعای جمکران چون شمع می سوزم * * * که شاید بینم او را در میان گریه ها اینجا
حدیث عشق با «پروانه» می گویی؟ نمی دانی * * * که می سوزد به سان شمع از سر تا به پا اینجا(۱۰۲۶)

وحسن ختام شعر جمکران را با غزل ناب وپرشوری از مقام معظم رهبری رقم می زنیم:
بی تو!

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو * * * سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو
ز تلخکامی دوران نشد دلم فارغ * * * ز جام عیش، لبی تر نکرد جان بی تو
چو آسمان مه آلوده ام ز دلتنگی * * * پر است سینه ام از انده گران بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق * * * سر بهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حکایت شبهای تار می بندم * * * اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو
از آن زمان که فروزان شدم ز پرتو عشق * * * چو ذره ام به تکاپوی جاودان بی تو
گزاره ی غم دل مگر کنم چو «امین» * * * جدا ز خلق به محراب بی تو

بخش ششم: بایدها ونبایدهای شعر مهدوی

شعر مهدوی همانند دیگر انواع شعر فارسی، از معیارهایی پیروی می کند که جنبه ی «امری» و«الزامی» دارند که ما با عنوان «بایدهای شعر مهدوی» از آنها یاد خواهیم کرد.
همچنین ساحت شعر مهدوی نباید به مقولاتی آلوده گردد که جنبه ی «پرهیزی» دارند که ما در «نبایدهای شعر مهدوی» از آنها سخن خواهیم گفت.
بایدهای شعر مهدوی
بیان حسی وعینی
از مهم ترین معیارهای الزامی شعر مهدوی در زمانه ی ما است ودر برقراری ارتباط با مخاطبان، نقش موثری دارد.
امروزه دیگر، تاریخ مصرف مقولات مجرد وذهنی به پایان رسیده است. یک شاعر آیینی موفق هرگز خود را مجاز نمی بیند که همانند شعرای گذشته با بیانی غیر حسی وناملموس بامخاطبان خود صحبت کند؛ چرا که زمانه ی ما، زمانه ی «تصویر» و«رنگ» و«صدا» است وهیچ یک از مفاهیم نامانوس وغیر ملموس نمی تواند جایگزین مناسبی برای ابزار «حسی» و«دیداری» و«شنیداری» باشد.
زبان ساده
شاخص ترین معیار شعر مهدوی معاصر است. شعر معاصر، حضور واژه های مهجور ودشوار را برنمی تابد. شاعر آیینی زمانه ی ما نیز، برای رسیدن به یک زبان صمیمی ودوست داشتنی، ناگزیر است که با واژه ی مهجور وغیر کارآمد بدرود گوید وبا به کار گرفتن ترکیبات ساده ودلنشین، پیام شعر خود را به آسانی به مخاطبان منتقل سازد.
اگر در گذشته ی نه چندان دور، برای پی بردن به معنای یک شعر، ناگزیر بودند که چندین فرهنگ لغت را زیر ورو کنند،امروز ودر عصر ماشینی دیگر فرصتی برای این کارها باقی نمانده استو هر چه زبان شعر، ساده تر وصمیمی تر باشد در برقراری ارتباط با مخاطبان خود موفق تر خواهد بود.
تصویرگرایی
تجلی عنصر خیال در کلام منظوم است وابعاد حسی وتجسمی شعر را می آفریند واز اصلی ترین معیارهای شعر مهدوی در روزگار ما است.
هر شاعری برای توفیق در ارائه تصویرهای پر جاذبه وابداعی، ناگزیر است به سراغ واژه ها وترکیباتی برود که قابلیت تصویری شعر را بالا می برند. چرا که حضور ترکیبات کلیشه ای وواژه های نامانوس وقلمبه وسلمبه، حکم عایق هایی را دارند که مانع از جریان خیال می شوند وعبور عاطفی را برای شاعر ومخاطبان شعر او دشوار می سازند ودر راه انتقال پیام شعر، مشکل آفرینی می کنند. هر قدر تصویرهای ارائه شده در شعر، زلال وشفاف تر باشند، کار انتقال پیام شعر وعبور جریان حسی آن را آسان تر می سازند وبه شاعر این اجازه را می دهند که ذهنیت تازه ی خود را از محیط اطرافش به عینیتی ملموس مبدل سازد وزیر بنای کشف های هنری خود را بر این اساس استوار کند.
در مبحث «تصویرگرایی» حرف های زیادی برای گفتن وجود دارد وبررسی مسائلی همانند «وفور تصویر»، «تزاحم تصویر» و«کشف» نیاز به فرصت موسعی دارد که حوصله ی تنگ این مقال از ما دریغ می دارد.
استفاده از اوزان جدید عروضی در شعر مهدوی
این امر، نیاز به تلاش مشتاقانه ی شعرای آیینی دارد. همانگونه که در دو دهه ی اخیر وپس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران شاهد تلاش بی امان شاعران سخت کوشی بودیم که برای شکر اوزان دامنه دار ومطنطن کمین کرده بودند وسرانجام قالب غزل ومثنوی را با به کار بردن اوزان جدید با تطور ساختاری ومحتوایی مواجه ساختند، در شعر مهدوی نیز باید همین تطور صورت پذیرد که خوشبختانه نمونه هایی از این تطور آهنگین را در شعر مهدوی امروز می توان مشاهده کرد.
بهره گرفتن از قالب های جدید شعری
این کار به موازات رویکرد به اوزان جدید عروضی در دستور کار شاعران پر تلاش آیینی روزگار ما قرار گرفته است.
در پیشینه ی شعر آیینی با قالب های محدود شعری رو به رو هستیم، ولی از دوره قاجار به بعد وبا رویکرد جدید یغمای جندقی به قالب های غزل، مستزاد وتضمین ونوآوری های او در قالب نوحه های عاشورایی، شاهد عنایت روزافزون شاعران آیینی به قالب های فراموش شده ی شعر سنتی نیمایی شاهد آفرینش آثار پرشوری بوده ایم که در پیشینه ی شعرآیینی کم سابقه وگاه بی سابقه است. شعر مهدوی روزگار ما نیز نمی تواند از این نوآوری ها وتطورات به دور باشد.
استفاده از ردیف های پیامدار وگیرا
این امر که می تواند شعر مهدوی روزگار ما را به سمت کمال مطلوب رهنمون گردد.
اصولاً اشعار «مردف» به خاطر کلماتی که در قسمت پایانی هر بیت عیناً تکرار می شود وبا حروف قافیه درهم می آمیزد وموسیقی کناری شعر را سامان می دهد، آسان تر در ذهن مخاطبان شعر نقش می بندد.
در شعر مهدوی دو دهه ی اخیر، شاهد حضور در دریف های تازه وپیامداری هستیم که در پیشینه ی شعر مهدوی بی سابقه است. شاعر روزگار ما باید قسمتی از تلاش خود را صرف انتخاب بهترین وپرجاذبه ترین ردیف های شعری کند تا بتواند پیام خود را در هاله ای از گیرایی ونوآوری به مخاطبان شعر خویش منتقل سازد.
رویکرد جدی به آرایه های نوین شعری
استفاده ی به هنگام از این آرایه ها، از دشوارترین وظایف شاعر آیینی روزگار ما است. آرایه های لفظی ومعنوی فراوانی در اختیار یک شاعر است ولی به خاطر استفاده ی دامنه دار از آنها، اکنون حکم پارچه ی نخ نمایی را پیدا کرده اند که نظر هیچ تماشاگری را به خود جلب نمی کنند. تنها راهی که فرا روی یک شاعر آیینی موفق گشوده می ماند، استفاده از آرایه های نوین وکارآمدی است که رویکرد جدی به آنها، حوصله ی بسیار وتلاش فراوان وبضاعت علمی می طلبد.
آرایه هایی از قبیل: «ایماژ» و«تخیل عینی» به شاعر آیینی فرصت می دهد که با ورود در قلمرو آنها، در فضای کاملاً تازه ای تنفس کند وحال وهوای دیگری را در گسترده ی شعر مهدوی احساس کند. با گلگشت در آفاق عینی وحسی این آرایه های کارآمد ونوین است که می توان خون تازه ای در رگ رگ شعر مهدوی جاری کرد وآثار منظوم را از خطر روزمرگی وتکرارگویی های ملال آور رهایی بخشید.
روایت جزء به جزء
این کار در شمار مهمترین وظایف یک شاعر آیینی در این روزگار است؛ چرا که زمانه ی «کلی گویی ها» به سرآمده است. باید با بررسی متون مستند اسلامی وتاریخی، ابعاد گوناگون زندگی حضرت مهدی (علیه السلام)، معجزات آن حضرت، فلسفه ی غیبت، رسالت های جهانی وولایت تکوینی آن امام موعود، توسط شعرای آیینی نکته به نکته وصحنه به صحنه روایت شود. وظیفه ی اصلی شاعران آیینی زمانه ی ما، دادن اطلاعات دست اول در مورد این شخصیت های استثنایی تاریخ بشری به شیفتگان ادب شیعی وپرهیز از تکرار مکرر است وکلی گویی ها است.
همان گونه که علوم وفنون بشری به تدریج از زیر مجموعه های جدیدی در هر یک از رشته های علمی پرده برمی دارد وبرای هر ریز مجموعه نیز، زیر مجموعه های فرعی تری را در نظر می گیرد ودامنه ی تخصص های علمی را به خاطر گستردگی دامنه ی علوم وفنون، به مسایل ریزتری می کشاند تا کار تحقیق را دقیق تر واساسی تر دنبال کند وپرده از راز شگرف آفرینش بردارد، در عالم فنون شعری نیز باید همین اتفاق رخ دهد ونظر شاعران آیینی به روایت مسائل ریزی معطوف گردد که ارتباط منطقی با زنجیره ی «موضوعات مهدوی» دارد.
احیای ارزشها
این امر باید همیشه مورد عنایت شاعران آیینی قرار گیرد. یک بررسی کوتاه وگذرا در پیشینه ی شعر آیینی، این حقیقت تلخ را آشکار می سازد که تا چه میزان در حق آل الله ناخواسته ستم رفته وسیمای انسانی وروحانی آنان در هاله ای از «ناتوانی»، «ذلت» و«ستم پذیری» فرورفته است.
رویکرد جدی شاعران آیینی روزگار ما به مقوله های ارزشی، می تواند به احیای ارزش ها در جامعه ی اسلامی ما منتهی گردد.
رعایت ادب کلامی
چون سر وکار شاعران آیینی با ذوات مقدسی است که مثل اعلای انسانیتند، باید در نهایت ادب وفروتنی از آنان سخن گفت وحرمت آنان را پاس داشت وبا به تصویر کشیدن عظمت وجودی ومکارم اخلاقی آنان، شان ومنزلت واقعی این بزرگوران را روایت کرد. همچنین از به کار بردن تعابیری که با کیان ذاتی این شخصیت های استثنایی در تعارض است، جدا پرهیز کرد واز «ردیف» قرار دادن اسامی حضرات معصومین دوری گزید.
طبقه بندی موضوعی شعر مهدوی
این کار با «روایت جزء به جزء» ارتباط تنگاتنگی دارد. ما باید بیاموزیم که پس از انتخاب سوژه برای آفرینش یک اثر هنری، به طبقه بندی موضوعی آن بپردایم ودر مرحله ی بعد، زیر مجموعه های هر یک از این موضوعات را شناسایی کرده ودر محل خود قرار دهیم؛ سپس نظر خود را به نقطه ی خاصی از این زنجیره ی موضوعی معطوف کنیم واندیشه ی خود را در فضایی که فراروی ما گسترده است به پرواز درآوریم. از پرداختن به چندین موضوع در یک شعر مهدوی حتی المقدور پرهیز کنیم مگر آنکه رابطه ی منطقی آنها را با هم احراز کرده باشیم؛ همانند یک نویسنده ی زبر دست که در وهله ی اول، شاکله ی داستانی خود را طراحی می کند وسپس حلقه های موضوعی داستان را چنان با زبردستی به هم متصل می سازد که در نهایت، زنجیره ی موضوعی داستان او را کامل می کند.
آشنایی با فنون نقد شعر مهدوی
یک شاعر آیینی پیش از آن که شاعر باشد باید به عنوان یک منتقد توانا در عرصه ی شعر مهدوی بتواند به نقد آثار خود ودیگران بپردازد وبدون کمترین گذشت، همانند یک صیرفی بصیر وآگاه، اثر هنری خود را بی رحمانه نقد کند وپس از شناخت نقاط ضعف ونارسایی های آن، در اصلاح اثر هنری خود بکوشد. این نکته را باید همیشه در نظر داشته باشد که شعر تا هنگامی که به چاپ نرسیده ودر اختیار این وآن قرار نگرفته، می تواند مورد تجدید نظر وحتی تغییرات کلی قرار گیرد، ولی پس از چاپ، حکم تیری را پیدا می کند که از کمان بیرون جسته ودیگر قابل بازگشت نیست.
آشنایی با فنون نقد شعر مهدوی، برای یک شاعر آیینی ره آوردهایی دارد که نمی توان بی تفاوت از کنار آنها گذشت. از همین روی، کسانی در عرصه ی شعر مهدوی موفق ترند که میزان آگاهی آنان از فنون نقد شعر بیش از دیگران باشد.
نبایدهای شعر مهدوی
علاوه بر دوازده مولفه ای که در شمار بایدهای شعر مهدوی ذکر کردیم وعدم رعایت آنها در زمره ی نبایدهای شعر مهدوی قرار می گیرد، موارد زیر را نیز می توان در شمار این «نبایدها» قرار داد. این موارد، خطوط ممنوعه در قلمرو شعر مهدوی را ترسیم می کنند وجنبه ی پرهیزی دارند وشهروندان شعر مهدوی، مجاز به عبور از آنها نیستند.
الف) رسالت مخاطب را نباید به دست فراموشی سپرد. شاکله ی معنوی شعر مهدوی باید به گونه ای طراحی گردد که مخاطب شعر، خود را در تکمیل آن سهیم بداند وبرای موارد ناگفته، معادل های مناسبی بجوید وآن را در حلقه ی معنی از زنجیره ی شعر مهدوی قرار دهد.
ب) چون دریافت «پیام شعر» باید توسط مخاطب صورت پذیرد، نباید با القای مستقیم وبی واسطه «پیام شعر» سهم مخاطب را نادیده گرفت. باید به او این اجازه را داد که خود «پیام شعر» را کاملاً «کشف» کند.
ج) باید از تقلید شیوه ی بیانی دیگران حتی المقدور پرهیز کرد. هر شاعری باید زبان شعری خود را پیدا کند، در غیر این صورت ناگزیر از تکرار وتقلید می شود که پسندیده نیست.
د) پرهیز از «گذشته گرایی» واحیای سنت های قدیمی غیر کارآمد، که عمر مفید آنها سرآمده است وبرای مخاطبان شعر مهدوی امروز، دیگر جاذبه ای ندارد.
ه) یک شاعر آیینی نمی تواند ونباید محیط اطراف خود را به دست فراموشی سپارد ودر گذشته زندگی کند واز کنار حوادثی که در جوامع اسلامی ودر زمانه ی غیبت رخ می دهد، با بی تفاوتی عبور کند.
و) باید از مغلق گویی ودشوارنویسی وفضل فروشی در شعر مهدوی که به «غموض آفرینی» می انجامد، پرهیز کرد.
ز) باید از به تصویر کشیدن مقوله های ضدارزشی که بار منفی وجنبه ی بدآموزی دارند پرهیز کرد. مثلاً در مقوله ی «انتظار» که از موضوعات مهم شعر مهدوی است، باید به جنبه های مثبت آن عنایت داشت وبعد خودسازی آن را به تصویر کشید که منافاتی با دل بستن به آینده ای روشن وپر از امید ندارد ودر عین حال، مخاطبان شعر انتظار را با خودسازی وغیرسوزی آشنا می کند که اولین قدم در انسان شناسی است.
ح) واگویی مطالب واهی وخرافی وغیرمستند، مسیر فکری علاقه مندان به شعر مهدوی را از راه مستقیم منحرف می کند وبه جای آشنایی با واقعیات موجود در امر «غیبت» و«ظهور»، ذهن آنان را با مسائل بی ارزشی درگیر می کند که به فاصله گرفتن آنان از صف منتظران واقعی می انجامد. بنابراین، باید جداً از واگویی مطالبی از این دست پرهیز کرد.
ط) درست است که در مقوله ی «باستان گرایی»، در جستجوی «نمادهای تاریخی» است ولی زیاده روی در این امر، شاعر آیینی را از صراحت بیانی دور می کند ومخاطبان شعر مهدوی را نیز هرازگاه به بیراهه می کشاند که از مسیر مستقیم شعر مهدوی فاصله دارد. همچنین نباید این نکته را فراموش کنیم که بسیاری از «نمادهای تاریخی» و«اسطوره ای» جایگزین مناسبی برای شخصیت مطرح در شعر مهدوی نیستند وهمانندی آنان با این ذوات مقدس را سرانجام به مسیر قیاس مع الفارق کشانده می شود که قابل دفاع نیست.
ی) به کارگیری اوزان جدید، قالب های شعری متنوع وردیف های تازه در شعر مهدوی از «بایدها» است، ولی این نکته را نباید فراموش کنیم که هرازگاه برخی از اوزان جدید به خاطر ناخوش آهنگی وبعضی از ردیف ها به جهت «لوکسی بی اندازه» و«بی محتوایی»، مخاطبان را از شعر مهدوی دور می کند واز میزان عطش وشیفتگی آنان می کاهد. بنابراین از این گونه اوزان ناخوش آهنگ وردیف های شعری بی محتوا وبه ظاهر لوکس وزیبا، باید پرهیز کرد.
این بحث را به اختصار برگزار کردیم؛ طالبان تفصیل به کتاب دیگر نگارنده «شکوه شعر عاشورا در زبان فارسی» ص ۳۳۹ تا ۴۴۵ رجوع کنند.

بخش هفتم: نمونه هایی از شعر مهدوی معاصر

در بخش های مختلف این کتاب، آثار منظومی از شعرای معاصر را در رابطه با میلاد، غیبت، ظهور ورسالت های جهانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) نقل کرده ایم؛ ولی از آنجا که شعر مهدوی معاصر در زبان فارسی، از شان ومنزلت خاصی برخوردار است، بخش پایانی این اثر را به عنوان «حسن ختام» به نمونه های برگزیده وممتازی از شعر مهدوی شعرای معاصر فارسی زبان اختصاص داده ایم. انتخاب اشعار را به نحوی سامان داده ایم که شیفتگان شعر مهدوی با شیوه های بیانی متنوع وسبک های مختلف آن در عصر حاضر آشنا شوند.
آن آفتاب پنهانی

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی * * * ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟ * * * شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزترست از هزار بار بهار * * * کسی، شگفت کسی، آن چنان که می دانی
کسی که نقطه ی آغاز هر چه پروازست * * * تویی که در سفر عشق، خط پایانی
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند * * * بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد * * * بیا که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو، لنگر گرفت کشتی عشق * * * بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی(۱۰۲۷)

پایان حیرانی

خورشید من! امشب پرتو نیفشانی * * * کز من نمی آید آیینه گردانی
امشب دلم ابری است، دارم برای تو * * * یک چشم بارانی، یک روح طوفانی
حس می کنم دیری است همرنگ چشمانت * * * ننوشته می خوانم، ناگفته می دانی
ای دل! پذیرا شو، دردی که می گفتی * * * ناخوانده می آید امشب به مهمانی
امشب که می ترکد بغض قفس هامان * * * باید پری افشاند ای روح زندانی!
مردی تبر بر دوش، از کعبه می آید * * * مردی که پیموده است یک راه طولانی
پایان نمی گیرد، راهی که او دارد * * * آغاز آیینه است پایان حیرانی
وقتی که او آمد، آیینه باید شد * * * تا گل کند درما، خورشید پنهانی(۱۰۲۸)

چشم به راه

به تماشای طلوع تو جهان چشم به راه * * * به امید قدمت کون ومکان چشم به راه
به تماشای تو ای نور دل هستی! هست * * * آسمان، کاهکشان کاهکشان چشم به راه
رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست * * * قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راست
در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند * * * همه شب تا به سحر، خلوتیان چشم به راه
دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد * * * در سراپرده ی چشمان خود آن چشم به راه
نازنینا! نفسی اسب تجلی زین کن * * * که زمین گوش به زنگ است وزمان چشم به راه
آفتابا! دمی از ابر برون آ که بود * * * بی تو منظومه ی امکان نگران، چشم به راه(۱۰۲۹)

در مدار چشمانت

سحر، آیینه دار چشمانت * * * صبح، حیران به کار چشمانت
ماه، روشن ترین مسافر عشق * * * دوره گرد دیار چشمانت
هر پگاه، آفتاب وآیینه * * * می کشند انتظار چشمانت
تو به خورشید نور پاشیدی * * * وقتی آمد کنار چشمانت
از صداقت، همیشه سرشار است * * * موج دریا تبار چشمانت
اشک من چون ستاره می چرخد * * * هر سحر، در مدار چشمانت(۱۰۳۰)

ظهور کن

از مقابل دلم عبور کن * * * خاطرات رفته را مرور کن
باز هم بیا به ما سری بزن * * * خانه را پر از نشاط وشور کن
خوب من! بیا وبا حضور خود * * * شهر را دوباره غرق نور کن
از میان کوچه های قلب من * * * ای فرشته! باز هم عبور کن
من که رو سیاه این قبیله ام * * * تو، به خاطر خدا ظهور کن(۱۰۳۱)

تمام جاده را رفتم...

به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را * * * بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را؟
تمام جاده را رفتم، غباری از سواری نیست * * * بیابان تا بیابان جسته ام رد نشانت را
کهن شد انتظار اما به شوقی تازه بال افشان * * * تمام جسم وجان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کنی این قطره ی ناچیز را شاید * * * که چون ابری بگردم کوچه های آسمانت را
الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه * * * که دریا بوسه بنشاند لب آتشفشانت را(۱۰۳۲)

صدایت می کنم...

صدایت می کنم، عالم شمیم عود می گیرد * * * وچشمانم به یاد تو، غمی مشهود می گیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلی کن * * * که دارد شعرهایم رنگی از بدرود می گیرد
سواحل در سواحل، خاک سرگرم گل افشانی است * * * که روزی رنگ وبو از آن گل موعود می گیرد
در اشراق ترنم وآفاق تغزل ها * * * زمین را نغمه ی جادویی داود می گیرد
هلا! ای قدسی سرچشمه ی انفاس جالینوس * * * به دشت زخمهامان نقشی از بهبود می گیرد
ببین مولا! به محض این که از عشق تو می گویم * * * جهان را، شوق یک فردای نامحدود می گیرد(۱۰۳۳)

قبله گاه تمام ستاره ها

اینجا که شعر در کف نامردمان رهاست * * * موعود من! صدای تو، عاشق ترین صداست
این جغدهای خفته که آواز شومشان * * * در ژرفای تیره وخاموش شب رهاست
باور نمی کنند که چشمان روشنت * * * دیری است قبله گاه تمام ستاره هاست
من می شناسمت، دل غمگین وخسته ات * * * با درد، با غرور ترک خورده آشناست
آی، ای تو آن درخت کریمی که دستهات * * * دیری است آشیانه ی گرم پرنده هاست
آخر چگونه درگذر بادهای تند * * * استاده ای؟ که قامت سبز تو ناخداست
من از هجوم دشنه ی شب، زخم خورده ام * * * پس مرهم نگاه اهورایی ات کجاست(۱۰۳۴)؟

کی می کنی ظهور؟!

یک شب، میان هاله ای از عطر وعشق ونور * * * می آیی از غریب ترین جاده های دور
پا می نهی به کوچه ی متروک عشق من * * * آهسته راه می روی، اما چه با غرور!
احساس می کنم که تنم سبز می شود * * * وقتی از کنار دلم می کنی عبور
اینجا، تمام پنجره ها رو به غربتند * * * ای آشنای عاطفه! کی می کنی ظهور؟!
بی تو، نگاه ها همه پژمرد وخشک شد * * * بی تو، ز لوح خاطره ها پاک شد سرور
می آیی از طلیعه ی خورشید بی گمان * * * یک شب میان هاله ای از عطر وعشق ونور(۱۰۳۵)

ای نبض پنهان هستی!

من آواره ی ناکجایی ترین رد پایم * * * چه بی انتهایم من امشب! چه بی انتهایم!
مرا دارد از خود تهی می کند ذره ذره * * * همان حس گنگی که می جوشد از ژرفنایم
پرم از غریبی ولبریزم از بی شکیبی * * * بگو با من ای هیچ کس! من کیم؟ در کجایم؟
من وجست وجوی تو ای نبض پنهان هستی! * * * کجای زمین وزمانی؟ بگو تا بیایم
بگو از کجای دلم می وزی، سایه روشن * * * که من با غریبانگی های تو آشنایم
کبودای زخمی، که گل می کنی در سکوتم * * * بنفشای بغضی، که سر می کشی از صدایم
چنان قاصدک در پریشانی دست طوفان * * * در آشوب بی ساحل یادهایت، رهایم
چو فانوس، چشمانم از آتش وانتظار * * * بیا! ورنه تا صبح می پژمرد روشنایم
هنوز این منم خیره بر امتداد همیشه * * * که روزی تو می آیی از آن سوی لحظه هایم(۱۰۳۶)

بغض جمکرانی من

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من * * * کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
غزل برای تو سر می برم عزیزترین! * * * اگر شبانه بیایی به میهمانی من
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری است * * * چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
عجب حکایت تلخی است ناامید شدن * * * شما کجا ومن وچادر شبانی من؟!
درین تغزل کوچک سرودمت ای خوب! * * * خدا کند که بخندی به ناتوانی من
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم * * * کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من(۱۰۳۷)!

خواب دیده ام که می رسی...

مثل روز اول زمین، بوی بوتراب می دهی * * * بوی شاخه های زرد نور، بوی آفتاب می دهی
طاقه طاقه آسمان، عزیز! سهم شانه ی ستبر تو * * * ای پر از طلوع وروشنی! بوی التهاب می دهی
مشق های پاره پاره ام، فکر صحبت دوباره ام * * * دست های خواهش مرا، باز کی جواب می دهی؟
رد قصه های مشرقی، ای نسیم آخرالزمان! * * * هان چرا تو این قدر مرا، دست اضطراب می دهی؟
ذوالجناح ایستاده است، علقمه به علقمه عطش * * * شط آتش است ذوالفقار، اسب را شتاب می دهی؟
سبزپوش مهربان برآی، صبح آرزو دمیده است * * * خواب دیده ام که می رسی، عشق را جواب می دهی(۱۰۳۸)

بیا که سبزه بروید

میان غربت این کوچه های تو در تو * * * دلم گرفته به یاد تو ای گل شب بو!
هنوز، مثل گل وپونه دوستت دارم * * * هنوز مثل درخت وپرنده وآهو
میان این همه آیینه های سرد وسیاه * * * چراغ چشم تو از دور می زند سوسو
مخواه پنجره ام را اسیر پرده ی اشک * * * مخواه با غم غربت دلم بگیرد خو
شبی برای صدایت ترانه می خوانم * * * شب ستاره وآیینه وگل وگیسو
بیا که از نفست صد بهار گل بدمد * * * بیا! که سبزه بروید دوباره بر لب جو(۱۰۳۹)

بهار در راه است

جه باشم وچه نباشم، بهار در راه است * * * بهار، همنفس ذوالفقار در راه است
نگاه منتظران، عاشقانه می خواند * * * که: آفتاب شب انتظار، در راه است
به جاده های کسالت، به جاده های تهی * * * خبر دهید که: آن تکسوار در راه است
کسی که با نفس آفتابیش دارد * * * سر شکستن شبهای تار، در راه است
کدام جمعه؟ ندانسته ام! ولی پیداست * * * که آن ودیعه ی پروردگار در راه است
دلم خوش است میان شکنجه ی پاییز * * * چه باشم وچه نباشم، بهار در راه است(۱۰۴۰)

یار آمدنی است

فروغ بخش شب انتظار، آمدنی است * * * رفیق آمدنی، غمگسار آمدنی است
به خاک کوچه ی دیدار آب می پاشند * * * بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی است
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد! * * * مترس از شب یلدا، بهار آمدنی است
صدای شیهه ی رخش ظهور می آید * * * خبر دهید به یاران: سوار آمدنی است
بس است هر چه پلنگان به کوه خیره شدند * * * یگانه فاتح این کوهسار، آمدنی است(۱۰۴۱)

تا کی انتظار؟!

رونق بهشت! گندمی تبار! * * * در جهنمم، آدمی بیار
فارس الحجاز! نغمه ای بساز * * * شور من! بزن پرده را کنار
یوسف نهان! صاحب الزمان! * * * بر نگاهمان، مرهمی گذار
ای حماسه مرد! آسمان نورد! * * * خون نشسته در چشم ذوالفقار
پشتان خمید، قطع شد امید * * * تا کی انتظار؟! تا کی انتظار(۱۰۴۲)؟!

می آیی و...

می آیی وتمام زمین است مال تو * * * خورشید، ذره ای است ز شرح جمال تو
وقتی که می رسی وافق های دور دست * * * گم می شود تمام زمین زیر بال تو
تو از تمام آینه ها مهربان تری * * * باران چگونه وصف کند شرح حال تو؟
ماییم وسینه های پریشان، همین وبس * * * ماییم ومهربانی زهرا خصال تو(۱۰۴۳)

به کلبه ات برگرد

عبور می کند از متن سایه ها یک مرد * * * که از تبار بهار است واز قبیله ی درد
نسیم خاطره ها پیش پای آمدنش * * * ز باغ عشق، امید حضور می آورد
عبور می کند آری، همان که مانده غریب * * * نشسته پیش همین مردمان خسته وسرد
بدون رویش چشمانت ای گل نرگس! * * * برای خویش نداریم جز بهاری زرد
تو مثل موجی واین کلبه، ساحل تنها * * * بیا به خاطره دریا، به کلبه ات برگرد(۱۰۴۴)!

لحظه ی موعود

خواهی آمد ای سوار سبزپوش! * * * لحظه هایم را بهاری می کنی
با نگاه خویش در متن زمین * * * عشق را هر لحظه جاری می کنی
خواهی آمد، خوب می دانم هنوز * * * می نشینیم روزها چشم انتظار
خیره بر بی انتهای جاده ها * * * می نشینم با نگاهی اشکبار
ای بهار آخرین! کی می رسی؟ * * * من غریب وخسته اینجا مانده ام
در عبور بیدریغ لحظه ها * * * من کنار خویشتن جا مانده ام
فصل ها را باز هم پر می کند * * * گریه ی من، شیون من، سوز من
تا ببینم لحظه ی موعود را * * * جمعه می شد کاشکی هر روز من(۱۰۴۵)!

چرا نمی آیی؟!

غروب جمعه ی دلگیر با دعای سمات * * * دل شکسته ی من می زند دوبار صدات
هزار پنجره، پرواز می کند تا اوج * * * هزار پنجره از این دریچه های نجات
نشسته ای به بلندای لحظه های یقین * * * وزیر پای تو جوشیده، نیل، دجله، فرات
ودانه دانه ی تسبیح دست سرشارت * * * به نخ کشیده ای از اجتماع گنگ کرات
زمین دچار تشنج، دچار بحران است * * * شبیه گوی مقوایی بدون ثبات
تو سرنوشت زمینی، چرا نمی آیی؟ * * * غروب جمعه ی دلگیر با دعای سمات(۱۰۴۶)

فقط!

دو چشم خسته ی من میخکوب کعبه فقط * * * شکست قبله نما از رسوب کعبه فقط
پر از تب است بگو پس چرا نمی آیی؟ * * * تو ای مسافر تنهای خوب کعبه فقط
نمانده بر تن این روزهای نامشروع * * * به جز صلابتی از چارچوب کعبه فقط
طلوع می کنی از شرق این مکعب نور * * * ودرک می کند این را، غروب کعبه فقط
به سمت چشم تو پیوند می خورد با هم * * * نمازهای فرادای رو به کعبه فقط(۱۰۴۷)

انتظار مستجاب

بی تو چه سخت می گذرد روزگار من * * * «خود را به من نشان بده آیینه وار من»
ای آفتاب! خیره به راهت نشسته ام * * * رحمی به حال دیده ی چشم انتظار من
هر شب برای آمدنت گریه می کنند * * * سجاده ودو دیده ی شب زنده دار من
امید بسته ام که می آیی ومی کشی * * * دستی بر این، بر این دل امیدوار من
دل را برای آمدنت فرش کرده ام * * * بشتاب! ای امید دل بیقرار من!
دست دعا واشک ونیاز ظهور تو * * * کی مستجاب می شود این انتظار من(۱۰۴۸)!

یار غمگسار بیاید

دعا کنید رسد آن زمانه که یار بیاید * * * خزان باغ جهان را ز نو بهار بیاید
دعا کنید، دعایی که آفتاب درخشان * * * به سرپرستی گل های روزگار بیاید
زند به گرده ی شب زخم، گام توسن عزمش * * * چو از فرار زمان، مهر شب شکار بیاید
هزار اختر تابنده در سپهر دو دستش * * * هزار مهر منیرش به کوله بار بیاید
قیامتی کند از قامتش به پا که تو گویی * * * معاد رویش انسان درین دیار بیاید
دمد به گلشن گیتی، بلوغ صبح رهایی * * * بهار خنده زند، گل به شاخسار بیاید
اگر ز موج پر آشوب عشق، نوح زمانه * * * به ساحلی که مرا باشد انتظار بیاید:
هزار اختر نور از فلک، ز شوق وز شادی * * * برای دیدن آن یار گلعذار بیاید
جمال را بنماید اگر ز پرده غیبت * * * قرار بر دل یاران بیقرار بیاید
کتاب عشق گشایید و«ان یکاد» بخوانید * * * دعا کنید که آن یار غمگسار بیاید(۱۰۴۹)

جز این تمنایی نداریم

ما بی تو - تا دنیاست - دنیایی نداریم * * * چون سنگ خاموشیم وغوغایی نداریم
ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم * * * جز سایه ی دستان تو جایی نداریم
تو آبروی خاکی وحیثیت آب * * * دریا تویی، ما جز تو دریایی نداریم
وقتی عطش می بارد از ابر سترون * * * جز نام آبی تو، آوایی نداریم
شمشیرها را گو ببارند از سر بغض * * * از عشق، ما جز این تمنایی نداریم(۱۰۵۰)

صبحی دگر می آید...

صبحی دگر می آید ای شب زنده داران! * * * از قله های پرغبار روزگاران
از بیکران سبز اقیانوس غیبت * * * می آید او تا ساحل چشم انتظاران
آید به گوش از آسمان: این است مهدی! * * * خیزد خروش از تشنگان: این است باران!
با تیغ آتش می درد آن وارث نور * * * در انتهای شب، گلوی نابکاران
از بیشه زار عطرهای تازه آید * * * چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران
آهنگ میدان تا کند او، باز ماند * * * در گرد راهش مرکب چابکسواران
آیینه ی آیین حق! ای صبح موعود! * * * ماییم سیمای تو را آیینه داران
دیگر قرار بی تو ماندن نیست در دل * * * کی می شود روشن به رویت چشم یاران(۱۰۵۱)؟

دیار خورشید

ستاره ها همه شب زنده دار خورشیدند * * * که تا طلوع سحر، بیقرار خورشیدند
ز جلوه های رخ تابناکشان پیداست * * * که این خجسته دلان از تبار خورشیدند
عبور مرکبشان بی نیاز اسم شب است * * * که آشنا به حریم دیار خورشیدند
ز چشمه ساران ولی نعمت آبرو گیرند * * * به خوان نور وشرف، ریزه خوار خورشیدند
به گاه غیبت کبرای آفتاب شرف * * * ستاره ها، همه شب زنده دار خورشیدند(۱۰۵۲)

کی ظهور می کنی؟!

ای نسیم سرخوشی که از کرانه ها عبور می کنی! * * * ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی
ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب می رسی! * * * این فضای قیرگونه را پر از طنین نور می کنی
آی ابر دلگرفته ی مهاجری که خاک تیره را * * * آشنای تند بارش شبانه ی بلور می کنی
ای ترنمی که پا به پای رودها وآبشارها! * * * خلوت سواحل خموش را، فضای شور می کنی
آی رهسپر! گر از دیار یا ما عبور می کنی * * * پرسش نما، بگو که: ای بهار! کی ظهور می کنی(۱۰۵۳)؟

اگر برگردی ای موعود!

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو * * * ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو
اگر کافر اگر مومن، به دنبال تو می گردم * * * چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو؟
صدایم از تو خواهد بود، اگر برگردی ای موعود! * * * پر از داغ شقایق هاست آوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم * * * کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از هزاران شهر پرسیدم * * * مگر آن سوتر است از این تمدن روستای تو(۱۰۵۴)؟

بنده صاحب الزمان بودن

بنده را سر بر آستان بودن * * * بهتر از پا بر آسمان بودن
نفس در رضای حضرت حق * * * بهتر از عمر جاودان بودن
گه چو زنجیر، سر به حلقه ی در * * * گه چو در، سر بر آستان بودن
بهتر از پادشاهی دو جهان * * * بر در دوست پاسبان بودن
بندگی در جناب حضرت عشق * * * بهتر از شاه انس وجان بودن
عین انسان شدن بده دیده ی حق * * * یعنی: از چشم خود نهان بودن
مسند از کوه قاف گستردن * * * بال سیمرغ، سایبان بودن
چون جرس، بسته از پی محمل * * * در ره عشق، یکزبان بودن
یکدل ویک دهان ویک ناله * * * همه تن جنبش وفغان بودن
گمرهان را درین شب تاریک * * * روشنی سوی کاروان بودن
در سیاحت به ساحت ملکوت * * * با دل وروح همعنان بودن
از زمان وزمانیان بیرون * * * بنده ی صاحب الزمان بودن(۱۰۵۵)

حرم کجاست؟!

گم کرده راه کعبه ی عشقم، حرم کجاست؟ * * * یعنی که جلوه گاه تو زیبا صنم، کجاست
شادی، نصیب خاطر شادی پسند تو * * * من دوستدار درد وغم، درد وغم کجاست؟
من، خانه زاد محنت ورنجم خدای را * * * خانه خدای ذوالنعم ذوالکرم کجاست؟
تا از سیاهی شب دیجور وارهم * * * یا رب! فروغ ناصیه ی صبحدم کجاست؟
تا داد ودین بایید وکفر وستم برد * * * حامی عدل وماحی کفر وستم کجاست؟
از دوزخ فراق رخش، جان ودل گداخت * * * کویش که هست غیرت باغ ارم، کجاست؟
آن کشتی نجات، که زی ساحل مراد * * * درد چو نوح، سینه ی امواج یم کجاست؟
جز او، امیر کشور غیب وشهود نیست * * * آن والی حدوث وخدیو قدم کجاست؟
دل ها ز طول غیبت آن شه ملول گشت * * * بزداید آن که از دل ما زنگ غم، کجاست؟
تا وصف خط سبز ولب لعل او کند * * * آن روز، کلک «خوشدل» شیرین قلم کجاست(۱۰۵۶)؟

تا سپیده می آید

بیا که با همه ی کوله بار برخیزیم * * * به عزم بوسه به دستان یار، برخیزیم
غبار غربت پاییز را دوامی نیست * * * به انتظار طلوع بهار برخیزیم
ضریح دل بزداییم با ستاره ی اشک * * * مثال آینه ی بی غبار، برخیزیم
سوار صبح ظفر تا سپیده می آید * * * بیا ز خواب شب انتظار، برخیزیم
به پاس حرمت خورشید با گل صلوات * * * چو موج حاصل از انفجار، برخیزیم(۱۰۵۷)

خدا کند تو بیایی

چه قدر منتظرم من، خدا کند که بیایی * * * نشسته پشت درم من، خدا کند که بیایی
از آن درخت شکسته، از آن پرنده ی خسته * * * هنوز خسته ترم من، خدا کند که بیایی
همیشه در سفری تو، بهار وبرگ وبری تو * * * درخت بی ثمرم من، خدا کند تو بیایی
غریب مانده ام اینجا، غریب مثل پرستو * * * شکسته بال وپرم من، خدا کند تو بیایی
شب است وماه تویی تو، نشان راه تویی تو * * * ببین که در به درم من، خدا کند که بیایی(۱۰۵۸)

طرح لبخند تو

چشم ها، پرسش بی پاسخ حیرانی ها * * * دست ها، تشنه ی تقسیم فراوانی ها
با دل زخم، سر راه تو آذین بستیم * * * داغ های دل ما، جای چراغانی ها
حالیا دست کریم تو برای دل ما * * * سر پناهی است درین بی سر وسامانی ها
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی * * * ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها
فصل تقسیم گل وگندم ولبخند رسید * * * فصل تقسیم غزل ها وغزلخوانی ها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس * * * تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
چشم تو، لایحه ی روشن آغاز بهار * * * طرح لبخند تو پایان پریشانی ها(۱۰۵۹)

پنجره گلها

گوش کن! می شنوی همه ی دریا را؟ * * * تپش واهمه خیز نفس صحرا را
نور، بی حوصله در پنجره می آشوبد * * * باز کن پنجره ی بسته ی گلدان ها را
شیهه ی اسب کسی در نفس طوفان است * * * گوش کن! می شنوی همهمه ی دریا را؟
سبزپوش است سواری، گل وقرآن در دست * * * آب می پاشد یک مرقد ناپیدا را(۱۰۶۰)

گفتم می آیی

گفتم می آیی، کوچه ها را آب پاشیدم * * * گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشیدم
شب با سپاه خویش در پس کوچه ها گم شد * * * بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشیدم
هر چند بی تو، زندگی مرداب ماندن بود * * * من بذر نیلوفر بر این مرداب پاشیدم
در قال عمرم، انتظاری کهنه می رقصید * * * تصویرهای تازه بر این قاب پاشیدم
امشب تمام آن چه می بایست، من کردم * * * باید بیایی، کوچه ها را آب پاشیدم(۱۰۶۱)

مولا نمی آیی؟!

من امشب زار می نالم، چرا مولا! نمی آیی؟ * * * چرا ای صبح بی پایان ترین یلدا نمی آیی؟
دلم را نذر کردم تا به چشمانت بیاویزم * * * ضریح چشم هایت، قبله گاه ما، نمی آیی؟
طلسم انتظار کهنه ی چشم مرا کافی است * * * که درهم بشکنی با یک نگاه، اما نمی آیی!
تمام جاده ها چشم انتظار مقدمت هستند * * * سوار سبزپوش وادی بطحا! نمی آیی؟
ببین در انتظارم تا نثار مقدمت سازم * * * دلم را، هستیم، دار وندارم را، می آیی؟
زمین، آیینه ی تاریکی وکفر وتفرعن شد * * * غرور آخرین از نسل «اعطینا» نمی آیی!
تو گفتی: جمعه ی موعود می آیم، نمی دانم * * * چرا مولا! چرا مولا! چرا مولا! نمی آیی(۱۰۶۲)؟

گل نرگس

بیا تا نغمه ی شوق از نهاد خاک برخیزد * * * غبار از خاطر آیینه ی افلاک برخیزد
اگر در جلوه آری گوهر پاک وجودت را * * * صدف از دامن دریا، گریبان چاک برخیزد
گل شوق تو را در دیده می کارم، مگر امشب * * * دل از خواب گران آرزو، چالاک برخیزد
اگر پا در رکاب آری، به پابوس سمند تو * * * هزاران لاله ی خونین جگر از خاک برخیزد
ببار ای دیده! امشب قطره قطره اشک بر دامن * * * که از دل، شعله شعله آه آتشناک برخیزد
به هنگام ظهور تو، تو ای خورشید نورانی * * * به پیش پای تو چون خاکیان، افلاک برخیزد
مگر حرف مرا تکرار سازد ای گل نرگس! * * * سخن با کوه می گویم، کزو پژواک برخیزد
به شوق نرگس مست تو ای مهر جهان آرا! * * * بس گل نغمه ی مستی ز نای تاک برخیزد(۱۰۶۳)

بیا بتاز وبتازان

کجاست قامت سبزت؟ بهارمان! بس نیست؟ * * * بیا بتاز وبتازان سوارمان! بس نیست؟
دو چشم می کنم این کوه وکاه را بر راه * * * اگر اشاره کنی، انتظارمان بس نیست؟
چه فکر می کنی ای مهربان ترین روشن؟! * * * چه فکر می کنی؟ آیا غبارمان بس نیست؟
مخواه گریه بپرهیزد از من ای مولا! * * * اگر چه عده ی پرهیزگارمان بس نیست
کجای خاک بخوابانم این هم گل را؟! * * * بس است ساقه شکستن، مزارمان بس نیست؟!
زیاد فکر سفر می کنی دل ناچیز! * * * یقین بدان که سفر هست، بارمان بس نیست(۱۰۶۴)

رود آیینه

تو می رسی مثل ماه روشن، به زیر پایت ستاره جاری * * * واز دو دست همیشه سبزت، گل ونسیم بهاره جاری
نمی توان ای تو در غزل گفت، تو را ابد یا ازل گفت * * * تو رود آیینه هستی وابر ز گیسوانت شراره جاری!
چه می کنی که به شوق نامت درین غزل های خشک وبی روح * * * گل تصاویر می شکوفد، ومی شود استعاره جاری
میان بغض سیاه ساکت تو می رسی ای گلوی عاشق! * * * ومی شود با صدای سبزت اذان عشق از مناره جاری
فروغ شبهاست خواندن تو، بلوغ لبهاست خواندن تو * * * تویی که معنای بودنت را نمی کنی در نظاره جاری
تو را سوار همیشه پیروز! به چشم فردا مگر ببینم * * * که می رسی مثل ماه روشن، به زیر پایت ستاره جاری(۱۰۶۵)

تو وزلالی وسرشاری

خیال سبز تماشایت به ذهن آینه ها جاری است * * * وچشم آینه ها انگار بدون چشم تو زنگاری است
شب من وشب گیسویت، قصیده ای است چه طولانی! * * * حکایتی از پریشانی، همیشه مبهم وتکراری است
میان رخوت دستانم، حضور مبهم پاییز است * * * وروح سرد خزان انگار هنوز در تن من جاری است
تو ای حضور اهواریی! به یک تبسم بارانی * * * بیا وبغض مرا بشکن که فصل، فصل عطش باری است
من وتلاطم تو خالی، تو وزلالی وسرشاری * * * بیا وجام مرا پر کن کنون که لحظه ی سرشاری است
چراغ روشن شب پژمرد، ستاره ها همه خوابیدند * * * به یاد تو دل من، اما هنوز در تب بیداری است
درین تلاطم دلتنگی بیا واز سر یکرنگی * * * دلی بده به غزل هایم، اگر چه از سر ناچاری است(۱۰۶۶)!

کجایی؟!

روح خاکستر من! کجایی؟ * * * بحر شعله ور من! کجایی؟
کهکشان! آسمان! سال نوری! * * * ژرف پهناور من! کجایی؟
مشتری بر تو کیوان وزهره * * * سوی آن سوتر من! کجایی؟
صاعقه! ابر! باران! جوانه! * * * رویش باور من! کجایی؟
سمت قوس مدار تکامل! * * * اوج سر تا سر من! کجایی؟
ارتفاع سحر! صبح پیچان! * * * تاب نیلوفر من! کجایی؟
باغبان فلق! بذر فردا! * * * دانه ی خاور من! کجایی؟
بی ستون آسمان! راه شیری! * * * شور شعر تر من! کجایی؟
فاتحه! قدر! والعصر! یاسین! * * * واقعه! کوثر من! کجایی؟
قبله! سجاده! نیت! نیایش! * * * سجده ی آخر من! کجایی؟
نافله! نازدانه! نوازش * * * غایب در بر من! کجایی؟
آشکار «حسن»! غیب نرگس! * * * راز پرده ی من! کجایی(۱۰۶۷)؟

چشم های جاده

کور کرد انتظار، چشم های جاده را * * * کشته است مردم انتظارزده را
آتش به نام عشق، باز طعنه کرده است * * * مثل روزهای پیش جنگل اراده را
ای که با صدایتان آبدیده می کنید * * * دشنه های سیصد وسیزده پیاده را
سبزتر کنید همان! روی شانه هایتان * * * نخل های چوبی خواب های ساده را
می رسد کسی که باز روح تازه می دهد * * * مردهای جنگی از نفس فتاده را
او همان کسی است که سمت عشق می کشد * * * مثل حالت قنوت، دست های ساده را
با نگاهش عاقبت، سبز می کند کسی * * * قلب سرد جنگل وچشم کور جاده را(۱۰۶۸)

زودتر برگرد!

می خواهم آری خوب باشم، خوبتر، برگرد * * * این را نمی خواهی تو خوب من! مگر؟ برگرد
امشب دعای ساقه هایم نام سبز توست * * * می خشکم آخر زیر باران تبر، برگرد
فصل تو شد گویا که نامت مثل نیلوفر * * * پیچیده امشب در همه کوه وکمر، برگرد
امشب بیابان در بیابان مار می روید * * * خشکیده حتی شاخه های شعله ور، برگرد
شمشیرها در انحنای خشم پوسیدند * * * عصیان قومی تازه شد فصل خطر برگرد
یک روز دیگر آمد اما بی غزل طی شد * * * دارم به پایان می رسم من، زودتر برگرد(۱۰۶۹)!

آن همیشه خوب

از شانه اش شکوفه می ریزد مردی که وسعتش بهارانی است * * * می آید از غباز آن سوها در یک شبی که ترد وبارانی است
بر تک درخت جاده می بندد اسب سپید وخسته ی خود را * * * می خواند آه ز آن شب موعود، از آن شبی که سخت وطوفانی است
من دیده ام شهاب می ریزد از گوشه گوشه ی ردای او * * * در چشم های ابری اش رازی است مانند آن شبی که بارانی است
افسوس بادهای ده روزه، بوی بهار را نیاوردند * * * تقویم ها ولی نفهمیدند امسال فصل ها زمستانی است
با نان وبا کبوتر وبا زیتون، کاش آن همیشه خوب برگردد * * * این روزهای سوخته دیری است بی او در ابتدای ویرانی است(۱۰۷۰)

تو چرا دیر می کنی؟

ای آخرین ستاره که تاخیر می کنی * * * من زود آمدم، تو چرا دیر می کنی؟
من زودتر آمدم، به یقینی که خواب رفت * * * خوابی که ای نیامده! تعبیر می کنی
ای آخرین ستاره! که با خنده ای زلال * * * شب را، اسیر صبح فراگیر می کنی
با من بگو: نرفته به صبح تو می رسم * * * یا آن که وعده وعده مرا پیر می کنی(۱۰۷۱)؟

کوچ

وهم می بارد از آیینی شب جاری مان * * * کیست تا آمده باشد پی دلداری مان؟!
سفری تازه فرا روی ره قافله نیست * * * وه چه دلگیر شد این جاده ی تکراری مان!
لحظه ها، باور شوقی است که در چشم دوید * * * پشت این پنجره آویخته بیداری مان
سرو این باغ از آسیب تبر ایمن باد! * * * جمع عشقیم ونکاهند ز بسیاری مان
گفت: این قافله باید که ز شب کوچ کند * * * صبح خورشید که آمد به جلو داری مان(۱۰۷۲)؟

سپیده موعود

معبد دلم بی تو ساکت است وظلمانی * * * ای الهه ی خورشید در شب زمستانی!
از پیت روان کردم در غروب تنهایی * * * ناله های پی در پی، گریه های پنهانی
لحظه ای رهایی ده ای ستاره ی قطبی! * * * زورق وجودم را زین محیط طوفانی
باز هم بهاری کرد آسمان چشمم را * * * کوچ سبز آواز سهره های زندانی
در مسیر دیدارت ای سپیده ی موعود! * * * کوچه باغ چشمم را کرده ام چراغانی
از تبار اندوهم چون شقایق صحرا * * * الفتی ندارم با هر غم خیابانی(۱۰۷۳)

طلوع

به چشم من ببخش، آسمانی! * * * افق افق طلوع ناگهانی
بیا وماه لحظه های من باش * * * درین هزار ویک شب کتانی
بهار من که بی تو، بی تو، بی تو * * * خزانیم، خزانیم، خزانی
بیا وبرگ زیستن بیاور * * * برای این درخت استخوانی
تو را به انتظار می سرایند * * * تمام سبزه های ارغوانی
تویی که کوله بار دست هایت * * * پر است از خدا ومهربانی(۱۰۷۴)

گل بکار!

آه می کشم تو را با تمام انتظار * * * پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار!
در رهت به انتظار صف به صف نشسته اند * * * کاروانی از شهید، کاروانی از بهار
ای بهار مهربان! در مسیر کاروان * * * گل بپاش وگل بپاش، گل بکار وگل بکار!
بر سرم نمی کشی دست مهر اگر مکش * * * تشنه ی محبتند، لاله های داغدار
دسته دسته گم شدند سهره های بی نشان * * * تشنه تشنه سوختند، نخل های روزه دار
می رسد بهار ومن بی شکوفه ام هنوز * * * آفتاب من بتاب! مهربان من ببار(۱۰۷۵)!

ای آفتاب گمشده!

ای آفتاب گمشده! امشب طلوع کن * * * از مشرق تجلی مذهب، طلوع کن
ای آخرین ستاره ی عاشق! چو آفتاب * * * با بال های سوخته یک شب طلوع کن
کشتند بی حضور تو جدت حسین را * * * ای خطبه ی شهادت زینب! طلوع کن
از هفت خط جام، عطش شعله می کشد * * * با باده های سرخ ولبالب طلوع کن
پر شد زمین ز فتنه ی شیطان وآل او * * * بر سفلگان پست مذبذب طلوع کن
امشب، غروب بوی غریبی نمی دهد * * * ای آفتاب گمشده! امشب طلوع کن(۱۰۷۶)

انتظار

بیا وگرنه درین انتظار خواهم مرد * * * اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مرد
به روی گونه ی من اشک، سال ها جاری است * * * وزیر پای همین آبشار، خواهم مرد
خبر رسید که تو با بهار می آیی * * * در انتظار تو من تا بهار خواهم مرد
پدر که تیغ به کف رفت مژده داد که من * * * به روی اسب سپیدی سوار خواهم مرد
تمام زندگی من درین امید گذشت * * * که در رکاب تو با افتخار خواهم مرد(۱۰۷۷)

کوچه کوچه جستجو

کوچه کوچه جستجو، خانه خانه انتظار * * * شهر من! شکفته ای در تبسم بهار
شهر من! شکفته ای در بهار مقدمش * * * در بهار ملتهب، در بهار بی قرار
کینه را بگو برو از تمام سینه ها * * * سینه را بگو بخوان، با تمام چشمه سار
یک گل محمدی است در شکنجه ی سکوت * * * هم تبار نرگسی، زاده در دل حصار
الفت جوان رسد شوق جاودان رسد * * * از پس قرون درد، از پس مه وغبار
آزمون قرن هاست این که می رسد ز راه * * * کوچه کوچه جستجو، خانه خانه انتظار(۱۰۷۸)

چشم انتظار تو مانده است

فصل شکوفایی ماست، صبح بهاری که داری * * * شرقی ترین آفتاب است، آیینه داری که داری
ای آسمانی ترینم! در آسمان مانده بر جای * * * صد کهکشان جای پای، از گشت وگذاری که داری
با آسمانت انیسند گل های محبوب مهتاب * * * خورشید پر می گشاید در سایه ساری که داری
باور کن این ابرها هم ذوق چکیدن ندارند * * * تا آذرخشی نخیزد از ذوالفقاری که داری
در شام سرد بیابان، چشم انتظار تو مانده است * * * فانوس چشمان زرد مجنون تباری که داری
بعد از غروب زمستان همراه آواز باران * * * می آید از مشرق سبز، صبح بهاری که داری(۱۰۷۹)

در اسارت مرداب

سخت است با خیال تو در خواب زیستن * * * چونان کویر با عطش آب زیستن
بر چهره، گرد زرد فراموشی زمان * * * تصویروار در قفس قاب زیستن
چون جغذ با شقاوت ویرانه ساختن * * * خفاش وار همدم شب تاب زیستن
دور از نگاه روشن آیینه تاب تو * * * همواره در اسارت مرداب زیستن
ای آفتاب صبح تماشایی بهار! * * * تا چند بی تو در دل مرداب زیستن
برخیز ومهر چهره بر افروز وشب بسوز * * * سخت است با خیال تو در خواب زیستن(۱۰۸۰)

یار می آید

غیمن مباش برادر! که یار می آید * * * دل نشسته به خون را قرار می آید
مگو ز تیرگی آسمان شب آیین * * * که صبح از پی شبهای تار می آید
سپیده می دمد وآفتاب عالمتاب * * * به آسمان شب انتظار می آید
مریز اشک فراق از دو دیده چون یعقوب * * * چرا که یوسف نیکو عذار می آید
امیر قافله گوید که از ره یاری * * * به دشت حادثه آن تکسوار می آید
بزرگ منجی عالم به دادخواهی ما * * * به گاه حادثه ی بیشمار می آید
ز بازوان توانمند او به تارک خصم * * * لهیب بارقه ی ذوالفقار می آید
خوش آن خجسته پگاهی که با شکستن شب * * * نهان به دیده ی ما آشکار می آید(۱۰۸۱)

هلا طلیعه ی موعود!

خوشا جمال جمیل تو ای سپیده ی صبح! * * * که جلوه گاه تو پیدا است در جریده ی صبح
هلا طلیعه ی موعود! جان رستاخیز! * * * بیا، که با تو بروید گل سپیده ی صبح
به پهندشت خیالم، چمن چمن گل یاس * * * شکفته شد، به هوای گل دمیده ی صبح
گلوی ظلمت شب را دریده خنجر روز * * * نمای روشن امید در پدیده ی صبح!
خدرای قافله ی شب دگر نمی آید * * * ز پشت پلک افق، شد شکفته دیده ی صبح
اگر چه غایبی از دیدگان من ای خوب! * * * خوشا به چهره ی زیبای آفریده ی صبح

صدا بزن بهار را

بیا وختم کن به چشم هایت، انتظار را * * * به بی صدا تبسمی، صدا بزن بهار را
نبودن تو کوه را، پر از سکوت کرده است * * * ودشت های خسته از قرون بیشمار را
به گوشه ی چشمی از تو، دردها به باد می روند * * * بزن به زخم عشق، آن نگاه شاهکار را
بیا که مدتی است از میانه، نورسیده ها * * * به گوشه رانده اند عاشقان کهنه کار را
تمام جمعه ها، زمین امیدوار می شود * * * که پر کنی از آفتاب، آسمان تار را
بریز خون تازه ی عبور زیر گام خود * * * رگان خشک جاده های خفته در غبار را
نشسته در غروب، روی زین اسب خسته اش * * * نظاره می کند گذشت تند روزگار را
«رکاب در رکاب تو، به سمت شعله تاختن» * * * برآور آرزوی واپسین این سوار را(۱۰۸۲)
این بخش را با قصیده ی تصویری وزیبای علی موسوی گرمارودی زینت می دهیم:
رخشنده خنده ی سحر از شوق شد پدید * * * رنگ سیاه شب ز رخ آسمان پرید
وآن تیره اخم های شب از چهره ی زمین * * * با بوسه های سرخ فلق گشت ناپدید
تا خیمه های تیره شب را برافکند * * * وآن گه به پا کند به افق چادر سپید
از دامن خیام سحر دست های صبح * * * گل میخ های کوکب سیمینه بر کشید
وآن گه سپید رشته ای از نقره های خام * * * زین سوی تا به سوی دگر در افق رسید
گویی که از نیام یکی تیغ صیقلی * * * آمد برون وپرده ی شام سیه برید
یا کس سیاه جامعه ای از سیمگون تنی * * * آهسته از کنار بر ودوش بر درید
اینک، خور(۱۰۸۳) از ره آمد ودر دشت خاوران * * * زرین سپاه بیحد خود را پرا کنید
تا چشم زخم کس نرساند بدو زیان * * * هر جا خور - این عروس دل افروز - می چمید
ابر سیاه، دود ز اسپند می گرفت * * * وز پیش پیش، در ره او زود می دوید
از سوی تابناک افق می شتافت پیش * * * یک خیمه ابر پاک فروهشته ی سپید
چونان که موج های کف آلوده ی بلند * * * از دور دست سینه ی دریا شود پدید
نک(۱۰۸۴)، خور به جایگاه بلند خود ایستاد * * * وآن گه به بال نور به هر سوی پر کشید
هم در کنار لاله ی وحشی گزید جای * * * هم سوی سوسن وسمن بوستان چمید
یک بوسه داد وجان وتن شبنمی ستد * * * بوسی گرفت وخون به رخ سرخ گل دوید
وآن گاه تا به دیده ی نرگش نگاه کرد * * * برقی ز التهاب شگرفی در آن بدید
زین برق التهاب به چشمان پاک او * * * دانست کز شکفتن یک غنچه شد پدید
همراه بوسه های زر آفتاب صبح * * * در بوستان سامره این غنچه بشکفید
یک لحظه در سراسر گیتی به مولدش * * * هر سنگ وچوب، دل شد واز شوق پر تپید
یک لمحه جان خسته ی این روزگار نیز * * * در بستر زمانه ازین مژده آرمید
آزادگی سرود که: شد مهدی آشکار * * * نک بندهای بردگی وزور بگسلید
آمد غریو عدل که: اینک من آمدم * * * وین نغمه تا به کاخ ستم پیشگان رسید
لبخند کبر وناز ستمبارگان ز بیم * * * چون جغد از خرابه ی لبهایشان پرید
بر خار بوته های دل هر ستمگری * * * آن غنچه های تلخ ستم نیز پژمرید
بشکفت چون شکوفه که در بوستان دمد * * * در شوره زار قلب ستمدیدگان دمید
بازآی ای چو بوی گل از دیده ها نهان! * * * کز رنج انتظار تو پشت فلک خمید
بازآ که دیده در همه نامردم جهان * * * دیری است تا که رادی وآزادگی ندید
هر نغمه ای که خاست، فرو مرد در گلو * * * زآن بیشتر هنوز که یا رد کند نشید



 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) مخفف آن که.
(۲) گنج سخن، دکتر ذبیح الله صفا، ج ۱، ص ۱ و۱۳.
(۳) همان، ص ۱۵ و۱۶.
(۴) کودن، گول، زبون، غراچه هم استعال می شود.
(۵) اشاره دارد به عمر مبارک رسول گرامی صلی الله علیه واله وسلم، همان، ص ۱۸ و۱۹.
(۶) همان، ص ۲۴ و۲۷.
(۷) همان، ص ۲۹ و۳۷.
(۸) همان، ص ۶۰ و۶۱.
(۹) ادا کردم.
(۱۰) هر چه بایسته ولازم بود مرا.
(۱۱) همان، ص ۱۱۱.
(۱۲) نی باریک وسست.
(۱۳) نام ستاره ای در دب اکبر.
(۱۴) نام ستاره ی درخشانی است که در شبهای آخر تابستان طلوع می کند.
(۱۵) زبان پهلوی.
(۱۶) همان، ص ۷۹ و۸۰.
(۱۷) همان، ص ۱۲۰ و۱۲۱.
(۱۸) همان، ص ۱۲۷.
(۱۹) داستان دلنشین.
(۲۰) جز آنکه.
(۲۱) چینه دان.
(۲۲) گورستان.
(۲۳) ناشایست وزشت.
(۲۴) همان، ص ۱۳۲ و۱۳۳.
(۲۵) نام بزرگترین بتخانه ی هندوستان.
(۲۶) افسرده واندوهناک.
(۲۷) مخفف خرم که به جهت ضرورت شعری در این جا باید بدون تشدید حرف دوم تلفظ شود گردند.
(۲۸) همان، ص ۱۳۸.
(۲۹) نقره.
(۳۰) قرار دارد.
(۳۱) همان، ص ۱۴۴.
(۳۲) به سوی.
(۳۳) همان، ص ۱۵۳ و۱۵۴.
(۳۴) همان، ص ۱۷۸.
(۳۵) همان، ص ۱۹۰.
(۳۶) همان، ص ۱۹۳.
(۳۷) دیوان حکیم ناصر خسرو قبادیانی، به تصحیح سید نصر الله تقوی، ص ۱۳.
(۳۸) مخفف صندوق.
(۳۹) همان، ص ۲۰۹.
(۴۰) به هر چه.
(۴۱) نام شهری است در مشرق کره ی زمین ونیز نام شهری در عالم مثال که هزار دروازه دارد.
(۴۲) نام شهری در مغرب کره ی زمین ونیز نام شهری در عالم مثال با همان ویژگی ها.
(۴۳) دیوان حکیم سنایی غزنوی، به تصحیح مدرس رضوی، ص ۴۳ و۵۱ و۵۲.
(۴۴) همان، ص ۴۷۰-۴۶۷.
(۴۵) گنج سخن، دکتر ذبیح الله صفا، ج ۱، ص ۳۳۶.
(۴۶) همان، ص ۳۴۵.
(۴۷) اسباب بیم وهراس ودر آخر بیت به معنی بزرگی وجلال است.
(۴۸) همان، ص ۳۵۰.
(۴۹) جمع علم، پرچم ها.
(۵۰) یاوری ها وبخشش ها، دست ها.
(۵۱) همان، ص ۳۵۳.
(۵۲) همان، ص ۳۶۳.
(۵۳) بلکه.
(۵۴) زینت طلا ونقره ی یراق اسب، ساز وبرگ.
(۵۵) همان، ص ۳۸۴ و۳۸۵.
(۵۶) مخزن الاسرار، به تصحیح وحید دستگردی، ص ۳ و۴.
(۵۷) به صدای نوک قلم به هنگام نوشتن اطلاق می گردد ودر این جا مطلقا به معنای صدا آمده است.
(۵۸) پیدا کردن.
(۵۹) دیوان خاقانی شروانی، به تصحیح علی عبدالرسولی، ص ۱۰۴.
(۶۰) طاس کوچکی است که از طلا ونقره می بافند وبرای زینت به گردن اسب یا منجوق پرچم می بندند.
(۶۱) اشاره دارد به آیه ی کریمه ی لعمرک انهم لفی سکرتهم یعمهون، سوره ی حجر.
(۶۲) دیوان کامل استاد جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی با تصحیح حسن وحید دستگردی، ص ۲ و۳.
(۶۳) نعت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در شعر فارسی، دهشیری، ص ۱۹۳.
(۶۴) اشاره به جبرئیل امین دارد.
(۶۵) مظهرالعجائب ومظهرالاسرار، به تصحیح احمد خوشنویس »عماد«، انتشارات سنایی، ۱۳۴۵، ص ۸-۳.
(۶۶) لسان الغیب به ضمیمه مفتاح الاراده، به اهتمام احمد خوشنویس «عماد» انتشارات محمودی، تهران، ص ۲۲ و۲۳.
(۶۷) همان، ص ۱۳۳.
(۶۸) تاریخ الاسلام ذهبی، ذیل حوادث سال ۳۵۲.
(۶۹) تاریخ ابن الوردی، ج ۱، ص ۲۸۰، ذیل حوادث سال ۳۵۲.
(۷۰) مخفف هر چه.
(۷۱) مجمع الفصحاء، رضاقلی خان هدایت، به کوشش مظاهر مصفا، انتشارات امیر کبیر، ج ۶، ص ۸۵۴.
(۷۲) دیوان ظهیر فاریابی، ص ۸۶۳.
(۷۳) فروغ روشنی.
(۷۴) بیماری.
(۷۵) دیوان حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی، به اهتمام مدرس رضوی، انتشارات سنایی، ص ۴۳ و۴۴.
(۷۶) مخزن الاسرار، حکیم نظامی گنجه ای، به تصحیح حسن وحید دستگردی، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، نشر قطره، چاپ اول، سال ۱۳۷۶، ص ۷ و۸.
(۷۷) همان، ص ۳ و۴.
(۷۸) مظهرالعجایب ومظهرالاسرار، عطار نیشابوری، ص ۷-۳.
(۷۹) مظهرالعجایب ومظهرالاسرار، عطار نیشابوری، ص ۷-۳.
(۸۰) جنگ وپیکار.
(۸۱) آب دهان.
(۸۲) شکار.
(۸۳) دیوان خاقانی شروانی، به تصحیح علی عبدالرسولی، انتشارات کتابخانه خیام، سال ۲۵۳۷، ص ۲.
(۸۴) همان، ص ۴.
(۸۵) همان، ص ۷.
(۸۶) همان، ص ۱۱.
(۸۷) همان، ص ۱۴.
(۸۸) همان، ص ۸۹.
(۸۹) همان، ص ۹۴.
(۹۰) شتران قوی هیکل ودو کوهانه.
(۹۱) همان، ص ۱۰۱.
(۹۲) همان ص ۳۱۴.
(۹۳) همان، ص ۳۲۱.
(۹۴) همان، ص ۳۷۷.
(۹۵) همان، ص ۳۵۸.
(۹۶) هر جا که سیاست تو حضور دارد.
(۹۷) دیوان عنصری بلخی، به کوشش محمد دبیر سیاقی، انتشارات سنایی، تهران، سال ۱۳۴۲، ص ۱۷۰ - ۱۶۷.
(۹۸) همان، ص ۴۰ تا ۴۲.
(۹۹) دیوان قطران تبریزی با مقالاتی از سه تن از اساتید زبان فارسی، انتشارات ققنوس، تهران، چاپ اول، ص ۲۰۷ و۲۰۸.
(۱۰۰) دیوان ابوالفرج رونی، به اهتمام محمود مهدوی دامغانی، کتابفروشی باستان، چاپ اول، سال ۱۳۴۷، ص ۹۷ و۹۸.
(۱۰۱) او را یکی از سه تن پیامبران شعر در گستره زبان فارسی می دانند:

در شعر، سه تن پیمبرانند * * * قولی است که جملگی برآنند
فردوسی وانوری وسعدی * * * هر چند که: «لا نبی بعدی»

(۱۰۲) دیوان انوری، به اهتمام محمد تقی مدرس رضوی، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، چاپ دوم، ج ۲، ص ۱۰۴۵،۱۰۴۳.
(۱۰۳) دیوان خاقانی شروانی، به اهتمام محمد تقی مدرس رضوی، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، سال ۱۳۴۴، ج ۲، ص ۷۷ و۷۸.
(۱۰۴) همان، ص ۱۱۱.
(۱۰۵) لوچ، دوبین.
(۱۰۶) همان، ص ۱۳۸.
(۱۰۷) همان، ص ۱۹۱ - ۱۸۷.
(۱۰۸) همان، ص ۲۳۰ - ۲۲۶.
(۱۰۹) همان، ص ۲۳۲.
(۱۱۰) همان، ص ۲۶۶ - ۲۶۴.
(۱۱۱) همان، ص ۲۷۴.
(۱۱۲) همان، ص ۳۰۱.
(۱۱۳) همان، ص ۳۴۱.
(۱۱۴) همان، ص ۳۵۸.
(۱۱۵) همان، ص ۳۹۷.
(۱۱۶) همان، ص ۴۰۰.
(۱۱۷) همان، ص ۴۰۵.
(۱۱۸) همان، ص ۴۸۴.
(۱۱۹) همان، ص ۴۹۰.
(۱۲۰) همان، ص ۵۰۹.
(۱۲۱) همان، ص ۵۱۶.
(۱۲۲) همان، ص ۵۶۰.
(۱۲۳) همان، ص ۶۰۶.
(۱۲۴) همان، ص ۵۵۸.
(۱۲۵) در قدیم، حدود یمن ومکه را مغرب می نامیدند.
(۱۲۶) اقامتگاه، خانه.
(۱۲۷) پاسداری، نگاهبانی.
(۱۲۸) خسرو وشیرین، به تصحیح حسن وحید دستگردی وبه کوشش سعید حمیدیان، نشر قطره، ص ۲۵.
(۱۲۹) همان، ص ۲۸.
(۱۳۰) مراد، غیاث الدین محمد ممدوح شاعر است.
(۱۳۱) همای وهمایون، خواجوی کرمانی، به تصحیح کمال عینی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، سال ۱۳۴۸، ص ۱۲.
(۱۳۲) همان، ص ۳۸۷.
(۱۳۳) منظور، محمود صاین قاضی ممدوح شاعر است.
(۱۳۴) مراد، رکن الدین عمیدالملک جانشین محمود صاین قاضی، ممدوح دیگر خواجوی کرمانی است.
(۱۳۵) همان، ص ۲۳۸ و۲۳۹.
(۱۳۶) آبرو.
(۱۳۷) سامرا، سامره.
(۱۳۸) تذکره ی مدینة الادب، علی مصاحبی نایینی (عبرت)، کتابخانه وموزه ومرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، تهران، سال ۱۳۷۶، ج ۱، ص ۷۴ و۷۵.
(۱۳۹) دیوان حکیم سنایی غزنوی، به اهتمام مدرس رضوی، انتشارات سنایی، تهران، ص ۱۵۰ - ۱۴۸.
(۱۴۰) همان، ص ۱۸۴ - ۱۸۲.
(۱۴۱) همان، ص ۳۷۰ - ۳۶۵.
(۱۴۲) همان، ص ۱۰۷۳.
(۱۴۳) زغال.
(۱۴۴) دیوان خاقانی شروانی، به تصحیح علی عبدالرسولی، انتشارات خیام، سال ۲۵۳۷، ص ۴۵ - ۴۲.
(۱۴۵) همان، ص ۳۳۲.
(۱۴۶) همان، ص ۶۷۶.
(۱۴۷) مظهرالعجایب ومظهرالاسرار، ص ۷.
(۱۴۸) لسان الغیب به ضمیمه ی مفتاح الاراده، ص ۱۳۳ و۱۳۴.
(۱۴۹) گل ونوروز، خواجوی کرمانی، به اهتمام کمال عینی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، سال ۱۳۵۰، ص ۲۴۷ و۲۴۸.
(۱۵۰) خبر دهنده.
(۱۵۱) مربی اسبان، کسی که اسب ها را پرورش می دهد، سوار.
(۱۵۲) دیوان کامل خواجوی کرمانی، با مقدمه ی مهدی افشار، انتشارات زرین، چاپ ارژنگ، ص ۶۰۸ - ۶۰۴.
(۱۵۳) بر اساس روایات مربوط به آخرالزمان، دجال دارای چشم دنیابین است وچشم آخرت بین ندارد.
(۱۵۴) دیوان خواجو حافظ شیرازی، به تصحیح وتحشیه ومقابله ی محمد علی مجاهدی، انتشارات هجرت، قم، چاپ اول، سال ۱۳۷۸.
(۱۵۵) دیوان اشعار ابن یمین فریومدی، به تصحیح حسینعلی باستانی راد، انتشارات سنایی، تهران، سال ۱۳۴۴، ص ۸.
(۱۵۶) همان، ص ۳۸ و۳۹.
(۱۵۷) دیوان محمد بن حسام خوسفی، به اهتمام احمد احمدی بیرجندی ومحمد تقی سالک، اداره ی کل حج وامور خیریه استان خراسان، سال ۱۳۶۶، ص ۱۲۵ و۱۲۶.
(۱۵۸) همان، ص ۱۵۶ - ۱۵۲.
(۱۵۹) همان، ص ۲۳۴ - ۲۳۲.
(۱۶۰) همان، ص ۲۳۶ - ۲۳۴.
(۱۶۱) گنجشک.
(۱۶۲) روز قیامت.
(۱۶۳) برآشوبند.
(۱۶۴) سگ هار وگزنده.
(۱۶۵) همان، ص ۲۳۹ - ۲۳۷.
(۱۶۶) فرمان، منشور.
(۱۶۷) همان، ص ۳۷۸ و۳۷۹.
(۱۶۸) همان، ص ۳۷۹.
(۱۶۹) همان، ص ۳۸۰.
(۱۷۰) همان.
(۱۷۱) همان.
(۱۷۲) همان، ص ۳۸۰ و۳۸۱.
(۱۷۳) شایسته است.
(۱۷۴) همان، ص ۳۸۱.
(۱۷۵) همان، ص ۳۸۱ و۳۸۲.
(۱۷۶) همان، ص ۳۸۲.
(۱۷۷) همان.
(۱۷۸) همان، ص ۳۸۳.
(۱۷۹) همان.
(۱۸۰) همان، ص ۳۸۳ و۳۸۴.
(۱۸۱) همان، ص ۳۸۴.
(۱۸۲) همان، ص ۳۸۴ و۳۸۵.
(۱۸۳) همان، ص ۳۸۵.
(۱۸۴) همان، ص ۳۸۵ و۳۸۶.
(۱۸۵) همان، ص ۳۸۶.
(۱۸۶) همان.
(۱۸۷) همان، ص ۳۸۶ و۳۸۷.
(۱۸۸) همان، ص ۳۸۷.
(۱۸۹) کلیات قاسم انوار، به تصحیح سعید نفیسی، انتشارات سنایی، تهران، سال ۱۳۳۷، ص ۱۶۳.
(۱۹۰) کنایه از ذات حضرت حق است.
(۱۹۱) بازیگر.
(۱۹۲) دیوان اشعار بابا فغانی شیرازی، به تصحیح احمد سهیلی خوانساری، نشر اقبال، تهران، چاپ دوم، سال ۱۳۵۳، ص ۱۲ - ۸.
(۱۹۳) مخفف میمنه، سمت راست لشکر.
(۱۹۴) جمع نعل.
(۱۹۵) جمع مرکب.
(۱۹۶) گذرگاه.
(۱۹۷) گناهکار.
(۱۹۸) همان، ص ۱۶ - ۱۴.
(۱۹۹) هم به معنی دلالت کننده است وهم به معنی شکل حرف (دال).
(۲۰۰) همان، ص ۴۲ - ۳۹.
(۲۰۱) پژمرده شدن.
(۲۰۲) همان، ص ۶۰ - ۵۷.
(۲۰۳) کلیات اشعار مولانا اهلی شیرازی، به کوشش احمد ربانی، انتشارات سنایی، تهران، سال ۱۳۴۴، ص ۴۲۰ و۴۲۱.
(۲۰۴) همان، ص ۴۲۴ و۴۲۵.
(۲۰۵) همان، ص ۴۲۵ و۴۲۸.
(۲۰۶) همان، ص ۴۵۲.
(۲۰۷) همان، ص ۵۲۳.
(۲۰۸) همان، ص ۵۲۷.
(۲۰۹) همان، ص ۵۷۳ و۵۷۴.
(۲۱۰) این مثنوی در هر بیت خود، صنعت اجناس را دارا است.
(۲۱۱) همان، ص ۶۲۶.
(۲۱۲) جمع بکر.
(۲۱۳) کلیات اشعار ملک الشعراء طالب آملی، به تصحیح وتحشیه ی طاهری شهاب، انتشارات سنایی، تهران، ص ۱۱۰ - ۱۰۷.
(۲۱۴) بشتاب.
(۲۱۵) دیوان علامه محمد محسن فیض کاشانی، به تصحیح مصطفی فیضی کاشانی، انتشارات اسوه، چاپ اول، سال ۱۳۷۱، ج ۱، ص ۳۴۸ و۳۴۹.
(۲۱۶) همان، ص ۳۸۰.
(۲۱۷) همان، ص ۴۱۳ و۴۱۴.
(۲۱۸) دیوان ملا محمد رفیع واعظ قزوینی، به کوشش دکتر سید حسن سادات ناصری، موسسه ی مطبوعاتی علی اکبر علمی، تهران، سال ۱۳۵۹، ص ۵۲۶ - ۵۲۰.
(۲۱۹) همان، ص ۲۶۹.
(۲۲۰) همان، ص ۶۲۸ - ۶۲۲.
(۲۲۱) دویست سخنور، نظمی تبریزی، چاپ دوم، سال ۱۶۳۶۳، ص ۶۹.
(۲۲۲) خوشه های طلایی، به انتخاب محمد علی مجاهدی (پروانه)، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ دوم، ص ۳۹۲ - ۳۸۸.
(۲۲۳) دیوان حزین لاهیجی، به تصحیح ذبیح الله صاحبکار، دفتر نشر میراث مکتوب، چاپ اول، سال ۱۳۷۴، ص ۶۲۸ و۶۲۹.
(۲۲۴) همان، ص ۶۳۱ - ۶۲۹.
(۲۲۵) مشهور، پرآوازه.
(۲۲۶) همان، ص ۶۳۳ - ۶۳۱.
(۲۲۷) خوشه های طلایی، ص ۱۵۹.
(۲۲۸) همان، ص ۱۸۵ و۱۸۶.
(۲۲۹) همان، ص ۱۹۰.
(۲۳۰) خاموش کند.
(۲۳۱) آبروی.
(۲۳۲) به پیرو حضرت عیسی گویند.
(۲۳۳) خوشه های طلایی، ص ۱۹۱ و۱۹۲.
(۲۳۴) همان، ص ۱۹۳ و۱۹۴.
(۲۳۵) همان، ص ۲۰۶ و۲۰۷.
(۲۳۶) پدر زمان.
(۲۳۷) بتخانه.
(۲۳۸) کوه وبیابان.
(۲۳۹) خوشه های طلایی، ص ۲۵۲ و۲۵۳.
(۲۴۰) همان، ص ۲۶۱ و۲۶۲.
(۲۴۱) همان، ص ۲۷۷ و۲۷۸.
(۲۴۲) همان، ص ۲۸۵ و۲۸۶.
(۲۴۳) جنگ.
(۲۴۴) کنایه از ذوالفقار است.
(۲۴۵) ناپاکی وآلودگی بت.
(۲۴۶) خوشه های طلایی، ص ۲۸۹ و۲۹۰.
(۲۴۷) جیوه.
(۲۴۸) اسب.
(۲۴۹) خوشه های طلایی، ص ۳۰۷ و۳۰۸.
(۲۵۰) یکی از اسامی امام زمان (علیه السلام) اباصالح است وابن حسام با صنعت ایهام به این نام هم اشاره کرده است.
(۲۵۱) جمع جذر، بن، پایه، ریشه.
(۲۵۲) خوشه های طلائی، ص ۳۱۵ و۳۱۶.
(۲۵۳) سخن چین، فتنه گر.
(۲۵۴) خوشه های طلائی، ص ۳۲۱و۳۲۲.
(۲۵۵) همان، ص ۳۳۳ - ۳۳۰.
(۲۵۶) همان، ۳۳۴ تا ۳۳۶.
(۲۵۷) دوست حضرتش.
(۲۵۸) نام فرشته ی دربان بهشت.
(۲۵۹) نام فرشته ی دربان جهنم.
(۲۶۰) تاریک.
(۲۶۱) خوشه های طلائی، ص ۳۴۴ و۳۴۶.
(۲۶۲) همان، ص۳۶۱ تا ۳۶۳.
(۲۶۳) همان، ص۴۶۱ و۴۶۲.
(۲۶۴) همان، ص۴۷۰ تا ۴۷۲.
(۲۶۵) قیام تو.
(۲۶۶) خوشه های طلائی،ص۲۷ و۲۸.
(۲۶۷) کلیات ضیایی، شرکت نسبی اقبال وشرکا، تهران، چاپ دوم، سال ۱۳۴۶، ص ۱۹۲.
(۲۶۸) در روایاتی که از ائمه ی اطهار (علیهم السلام) در دست است، امام عصر (علیه السلام) را، طاووس بهشتیان نامیده اند.
(۲۶۹) خوشه های طلائی، ص۲۱۵و ۲۱۶.
(۲۷۰) عهد وپیمان.
(۲۷۱) ضمانت.
(۲۷۲) خانه خدا، مراد کعبه است.
(۲۷۳) بتخانه.
(۲۷۴) جای افسوس است.
(۲۷۵) کنایه از آل سعود است.
(۲۷۶) کنایه از آل سعود است.
(۲۷۷) خوشه های طلائی، ۲۶۶ و۲۶۷.
(۲۷۸) همان، ص ۲۱۱ و۲۱۲.
(۲۷۹) همان، ص ۲۴۰ و۲۴۱.
(۲۸۰) همان، ص ۳۱۸و۳۱۹.
(۲۸۱) مخنف آخشیجان، جمع آخشیج، عنصر، چهار آخشیج: چهار عنصر آب وباد وخاک وآتش.
(۲۸۲) مخفف افروخته.
(۲۸۳) خوشه های طلائی ص ۴۴۹ - ۴۴۵.
(۲۸۴) اژدها.
(۲۸۵) دشمنان.
(۲۸۶) تذکره ی مدینة الادب، محمد علی مصاحبی (عبرت) نایینی، ج ۱، ص ۴۵۲.
(۲۸۷) مخفف پرویزن، بادبزن.
(۲۸۸) شتاب.
(۲۸۹) زمین لرزه، زلزله.
(۲۹۰) مردی.
(۲۹۱) مخفف بهرمان: نوعی یاقوت سرخ.
(۲۹۲) اشاره دارد به معجزات حضرت عیسی بکه بیماران مبتلا به خوره را سلامت وکوران مادرزاد را بینا ومردگان را زنده می کرد.
(۲۹۳) اشاره به وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) دارد.
(۲۹۴) جادو وافسون در معجزات اولیای خدا راه ندارد، وباید این کلمه را در اینجا مجازا به معنی شگرد گرفت.
(۲۹۵) زمین هموار، ونیز نام مکانی است.
(۲۹۶) زمین ناهموار ودرشت ونیز نام محلی است.
(۲۹۷) اکنون.
(۲۹۸) تذکره ی مدینه الادب، محمد علی مصاحبی نایینی(عبرت)، ج ۱، ص ۷۴.
(۲۹۹) همان، ص ۲۱۷.
(۳۰۰) جمع بحر، دریاها.
(۳۰۱) همان، ص ۲۱۸.
(۳۰۲) مخفف پرگار.
(۳۰۳) همان، ص ۴۱۵.
(۳۰۴) بخیلی وترشرویی.
(۳۰۵) همان ص ۴۱۶.
(۳۰۶) شمشیرش.
(۳۰۷) همان، ص ۴۱۷.
(۳۰۸) مخفف زمان.
(۳۰۹) مخفف هنوز.
(۳۱۰) سپر.
(۳۱۱) همان، ص ۴۱۷.
(۳۱۲) خورشید.
(۳۱۳) کنایه از بهشت.
(۳۱۴) جهنم.
(۳۱۵) همان، ص ۴۴۹.
(۳۱۶) همان، ص ۴۵۱.
(۳۱۷) دوزخ.
(۳۱۸) ماه اردیبهشت.
(۳۱۹) زره.
(۳۲۰) جوشن، تن پوش جنگی.
(۳۲۱) همان ص ۴۵۲.
(۳۲۲) که او را.
(۳۲۳) همان، ص ۴۵۳.
(۳۲۴) همان ص ۴۵۲ و۴۵۳.
(۳۲۵) همان، ص ۵۰۳ و۵۰۴.
(۳۲۶) همان، ص ۵۳۷.
(۳۲۷) همان، ص ۵۳۸.
(۳۲۸) بنده وچاکر.
(۳۲۹) امید است.
(۳۳۰) همان، ص ۵۳۸ و۵۳۹.
(۳۳۱) جمع جبهه، پیشانی ها.
(۳۳۲) تخت سلطنت.
(۳۳۳) همان، ص ۵۴۳.
(۳۳۴) مخفف هر چه.
(۳۳۵) نقش وزینت.
(۳۳۶) فتنه وآشوبگری.
(۳۳۷) همان، ص ۵۴۴.
(۳۳۸) یعنی زغال.
(۳۳۹) صلصال: گل.
(۳۴۰) همان، ص ۵۵۱ و۵۵۲.
(۳۴۱) جمع سهم، تیرها.
(۳۴۲) شمشیر.
(۳۴۳) چوگان.
(۳۴۴) لال.
(۳۴۵) همان، ص ۵۸۵.
(۳۴۶) همان، ص ۵۸۵.
(۳۴۷) سست ودرمانده.
(۳۴۸) همان، ص ۶۱۱.
(۳۴۹) بار خدای.
(۳۵۰) همان، ص ۶۱۲.
(۳۵۱) بدون منت وچشمداشت.
(۳۵۲) همان، ص ۶۱۲ و۶۱۳.
(۳۵۳) جدا.
(۳۵۴) همان: ص ۶۱۶ و۶۱۷.
(۳۵۵) پرچم برافراشته.
(۳۵۶) دیوان کمپانی، با مقدمه وپاورقی عباس فقیهی، انتشارات حق بین، قم، چاپ اول، سال ۱۳۷۷ ص ۲۵۳ و۲۵۴.
(۳۵۷) مرکب مخصوص رسول گرامی اسلام.
(۳۵۸) همان، ص ۲۶۰ - ۲۵۸.
(۳۵۹) مشاطه، آرایشگر.
(۳۶۰) ولی: دوست وپذیرنده ی ولایت حضرتش.
(۳۶۱) فرشته ی نگهبان دوزخ.
(۳۶۲) فرشته نگهبان بهشت.
(۳۶۳) تذکره مدینةالادب، ج ۲ ص ۶۴۶ و۶۴۷.
(۳۶۴) سرد.
(۳۶۵) همان، ص ۶۴۷ و۶۴۸.
(۳۶۶) ابجد خوان.
(۳۶۷) همان، ص ۷۰۵.
(۳۶۸) همان، ص ۷۴۱.
(۳۶۹) صابر ترمذی.
(۳۷۰) عمعق بخارایی.
(۳۷۱) شیرخواره.
(۳۷۲) همان، ص ۷۴۲.
(۳۷۳) شهور: ماه ها؛ سنین: سال ها.
(۳۷۴) محل فرود ونزول.
(۳۷۵) استخوان های پوسیده.
(۳۷۶) همان، ص ۷۴۸.
(۳۷۷) جنگجوی میدان رزم.
(۳۷۸) مخفف نیاید.
(۳۷۹) همان، ص ۷۵۵.
(۳۸۰) همان، ص ۷۵۷.
(۳۸۱) هر چه.
(۳۸۲) خشمش.
(۳۸۳) نزد من.
(۳۸۴) نفرین ولعنت.
(۳۸۵) همان، ص ۷۵۸.
(۳۸۶) شایسته است.
(۳۸۷) بیان کننده، آشکار کننده.
(۳۸۸) گوشواره.
(۳۸۹) دیوار.
(۳۹۰) امان.
(۳۹۱) همان، ص ۷۵۸.
(۳۹۲) همان، ص ۷۵۹.
(۳۹۳) مرکب بادپای.
(۳۹۴) همان، ص ۷۵۹.
(۳۹۵) بیهوده.
(۳۹۶) مردم.
(۳۹۷) کارهای سخت.
(۳۹۸) کنایه از ذوالفقار است.
(۳۹۹) همان، ص ۷۶۱.
(۴۰۰) گرفته.
(۴۰۱) ضامن.
(۴۰۲) همان، ص ۷۶۱.
(۴۰۳) سوره حمد.
(۴۰۴) همان، ص ۷۶۳.
(۴۰۵) همان، ص ۷۶۳.
(۴۰۶) چوگان.
(۴۰۷) همان، ص ۷۶۵.
(۴۰۸) عقیم ونازا.
(۴۰۹) عقیم ونازا.
(۴۱۰) فرمان.
(۴۱۱) انگشتر ونگین.
(۴۱۲) همان، ص ۷۷۶.
(۴۱۳) سرگشته.
(۴۱۴) کنایه از ذوالفقار است.
(۴۱۵) ماه تاریکی ها، روشنی بخش تاریکی ها.
(۴۱۶) شیر.
(۴۱۷) همان، ص ۷۷۷.
(۴۱۸) سالخورده وکهنسال.
(۴۱۹) همان، ج ۳ ص ۶۷.
(۴۲۰) همان، ص ۱۵۱ تا ۱۵۳.
(۴۲۱) اسب راهوار.
(۴۲۲) سفره.
(۴۲۳) مخفف خورشید.
(۴۲۴) خوان سالار.
(۴۲۵) همان، ص ۱۵۴ و۱۵۵.
(۴۲۶) همان، ص ۱۶۰.
(۴۲۷) همان، ص ۱۶۳.
(۴۲۸) تاریکی وظلمانی.
(۴۲۹) دریا.
(۴۳۰) دهان.
(۴۳۱) همان، ص ۱۶۹ و۱۷۰.
(۴۳۲) همان، ص ۲۸۳.
(۴۳۳) همان، ص ۲۸۴.
(۴۳۴) مخفف زمان.
(۴۳۵) همان، ص ۲۸۵.
(۴۳۶) همان، ص ۲۸۶.
(۴۳۷) چشم.
(۴۳۸) همان.
(۴۳۹) همان، ص ۲۹۲.
(۴۴۰) همان، ص ۲۹۵.
(۴۴۱) شمعدان.
(۴۴۲) همان، ص ۲۹۸.
(۴۴۳) جمع کون، عوالم هستی.
(۴۴۴) جمع آخشیج، چهار عنصر آب وباد وخاک وآتش.
(۴۴۵) زن آرایشگر، آرایشگر.
(۴۴۶) همان، ص ۳۵۷.
(۴۴۷) همان، ص ۴۶۶ و۴۶۷.
(۴۴۸) بلکه.
(۴۴۹) لال وگنگ.
(۴۵۰) همان، ص ۴۴۴ - ۴۴۱.
(۴۵۱) خوشه های طلایی، به انتخاب محمد علی مجاهدی (پروانه)، چاپ دوم، ص ۶۶ و۶۷.
(۴۵۲) کلیات اشعار اهلی شیرازی، به کوشش حامد ربانی، انتشارات سنایی، تهران، سال ۱۳۴۴، ص ۵۲۳.
(۴۵۳) تذکره مدینه الادب،ج۱، ص ۲۲۶.
(۴۵۴) همان، ج ۲ ص ۷۴۸ و۷۴۹.
(۴۵۵) دیوان یحیی اصفهانی، کتابفروشی اسلامیه، تهران، چاپ دوم، سال ۱۳۹۷ ق، ص ۱۵۰ و۱۵۱.
(۴۵۶) کلیات اشعار مولانا اهلی شیرا