كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۹۶,۳۸۲) کتاب ها شگفتی ها و عجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۹۵,۱۱۱) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۷۲,۲۵۴) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۵۹,۶۰۲) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۵۳,۹۴۱) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۵۳,۰۴۶) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۴۵,۰۱۰) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۴۴,۴۳۴) کتاب ها موعود شناسی و پاسخ به شبهات (نمایش ها: ۴۰,۸۷۸) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۳۸,۴۴۲)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » دادگستر جهان
كتابخانه مهدوى

کتاب ها دادگستر جهان

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: ابراهیم امینی تاريخ تاريخ: ۲۱ / ۳ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۳۱۰۹۵ نظرات نظرات: ۰

دادگستر جهان

نویسنده: ابراهیم امینی

فهرست مطالب کتاب

مقدمه چاپ جدید
مقدمه چاپ اول
آغاز عقیده به مهدی
احادیث مهدی در کتب سنیان
اشکال یکی از نویسندگان
ابن خلدون واحادیث مهدی
تواتر احادیث
همه جا تضعیف مقدم نیست
ضعف، به جرم تشیع
اختلاف عقیده
تعصب بیجا
صحیح مسلم وبخاری واحادیث مهدی
سخنی دیگر از ابن خلدون
وجود مهدی مسلم بوده
مذاکره صحابه وتابعین
در انتظار مهدی بودند
محمد بن حنفیه
محمد بن عبد الله بن حسن
فقهای مدینه واحادیث مهدی
اشعار دعبل واحادیث مهدی
مهدی های غیر واقعی
سوء استفاده
احادیث مجعول
خانواده پیغمبر ویازده امام از مهدی خبر داده اند
علی بن ابی طالب (ع) از مهدی خبر داده
فاطمه (ع) از مهدی خبر داده
حسن بن علی (ع) از مهدی خبر داده
حسین بن علی (ع) از مهدی خبر داده
علی بن الحسین (ع) از مهدی خبر داده
حضرت باقر (ع) از مهدی خبر داده
امام صادق (ع) از مهدی خبر داده
موسی بن جعفر (ع) از مهدی خبر داده
امام رضا (ع) از مهدی خبر داده
امام محمد تقی (ع) از مهدی خبر داده
امام علی نقی (ع) از مهدی خبر داده
امام حسن عسکری (ع) از مهدی خبر داده
آیا احادیث مهدی صحیح است؟
مهدی گری وجهود وایرانیان
علل پیدایش مهدویت
نیازی بتوجیه ندارد
داستان عبد الله بن سبا
مهدی در سایر ادیان
قرآن ومهدویت
نبوت عامه وامامت
چه قانونی بشر را سعادتمند می کند؟
سعادت اخروی
راه تکامل
عصمت پیمبران
برهان عقلی بر امامت
امامت از نظر روایات
عالم هورقلیا وامام زمان
آیا در آخر الزمان متولد می شود؟
تعریف مهدی
مهدی از اولاد حسین است
اگر معروف بود
احادیث اهل بیت (علیهم السلام) برای عموم مسلمین حجت است
علی گنجینه علوم نبوت
کتاب علی (علیه السلام)
وارثان علوم نبوت
آیا امام حسن عسکری فرزندی داشته؟
امام زمان را در کودکی دیده اند
چرا در وصیت ذکر نشد؟
چرا دیگران مطلع نشدند؟
مادر صاحب الامر
علمای سنی وتولد مهدی
آیا کودک پنج ساله امام می شود؟
کودکان نابغه
نام بردن قائم وبرخاستن مردم
داستان غیبت از چه زمانی پیدا شد؟
کتابهای غیبت قبل از تولد امام عصر
مراد از غیبت صغری وکبری
غیبت صغری وارتباط شیعیان
آیا توقیعات بخط امام بوده؟
تعداد نواب
عثمان بن سعید
کرامات او
محمد بن عثمان
کرامات او
حسین بن روح
نائب چهارم
چرا از اول، غیبت کامل واقع نشد؟
آیا غیبت کبری حدی دارد
فلسفه غیبت امام زمان (عجّل الله فرجه)
امام زمان(علیه السلام) اگر ظاهر بود چه محذوری داشت؟
چرا از مرگ میترسد
مگر خدا قدرت حفظ امام را ندارد؟
ستمکاران تسلیم میشدند
سکوت کند تا محفوظ بماند
پیمان عدم تعرض
چرا نواب خاصی تعیین نکرد؟
امام غائب چه فایده ای دارد؟
فائده اول
فائده دوم
کتابهای عامه وخصوصیات مهدی
غیبت علویین
سلب آزادی در عصر خلفا
قضاوت کنید
نتیجه
تحقیقاتی در طول عمر
آیا برای عمر انسان حدی معین شده؟
اسباب طول عمر
پیری وعلل آن
طول عمر حضرت صاحب الامر
مقاله ژوستین گلاس
تحقیقاتی درطول عمر
باز هم درباره طول عمر
طول عمر
خلاصه ای از یک کتاب روسی
علت پیری
دانش پیری ومرگ شناسی
فرضیه بوفون فرانسوی
میانگین بشر
نظر مچنیکوف
بشر فردا عمر بیشتری خواهد کرد
فرضیه غیر معروفی درعلت مرگ
نتیجه
دراز عمران تاریخ
مسکن امام زمان
داستان کشورهای اولاد امام
جزیره خضراء
چه وقت ظاهر می شود؟
علائم ظهور
داستان سفیانی
داستان دجال
افکار جهانیان آماده می گردد
پیروزی نهائی مستضعفین
چرا مهدی ظهور نمی کند؟
وقت ظهور را از کجا می فهمد؟
اسباب قیام دریک شب فراهم می شود
انتظار فرج
بررسی احادیث مخالف قیام
بخش اول: حکومت درمتن دین
امر به معروف ونهی از منکر
کوتاه سخن
رسول خدا، زمامدار مسلمین
حکومت اسلامی بعد از رسول خدا
علی بن ابی طالب خلیفه منصوب رسول خدا
حکومت اسلامی در زمان غیبت
وظیفه مسلمین در زمان غیبت
دو شاهد
بخش دوم: بررسی احادیث
دسته اول
دسته دوم
دسته سوم
دسته چهارم
دسته پنجم
خلاصه سخن ونتیجه گیری
خلاصه ونتیجه گیری بحث
کیفیت ظهور
سرنوشت کفار
سرنوشت یهود ونصاری
آیا اکثر جهانیان کشته می شوند؟
معارف اسلام از قم بسمع جهانیان می رسد
دشمنان شمابه جان هم میافتند
جز جنگ چاره ای نیست
سلاح مهدی
جهان در عصر مهدی
پیروزی پیمبران
مهدی وآیین جدید
سیره مهدی
توضیحات مهدی تازگی دارد
مهدی ونسخ احکام
از کجا که مهدی قیام نکرده باشد؟
سید علی محمد شیرازی
اعتراف بوجود امام غائب
سید علی محمد واحادیث توقیت
پیروانش چه میگویند؟
از نسبت پیغمبری وبابیت تبری جسته
کتاب بیان وادعای قائمیت
ادعای باطل ووجود طرفدار
مدارک ومآخذ کتاب

مقدمه چاپ جدید
به نام خدای بزرگ

عقیده به وجود مهدی موعود وامام زندهء غایب یک عقیدهء اسلامی است واز ارکان مذهب امامیه بشمار می رود.عقیده ای است قطعی که بوسیله اخبار متواتر وقطعی الصدور به اثبات رسیده وقابل تشکیک نخواهد بود. لیکن بسیاری از مسائل مربوط به آن نیاز به تحقیق وبررسی دارد. از قبیل: طول عمر، غیبت طولانی، علت غیبت، فوائد امام زمان درزمان غیبت، وظیفهء مسلمین درزمان غیبت، علائم الظهور، انقلاب جهانی مهدی، وچگونگی پیروزی آن جناب، سلاح سپاهیان مهدی، ودهها مسألهء دیگر. چون دراین باره، اشکالات زیادی از جانب مخالفین، کتباً وشفاهاً، دربین قشر جوان وتحصیل کرده، القا می شد، که نیاز به پاسخگویی داشت. با اینکه درباره امام زمان روحی فداه کتابهای فراوانی تألیف شده لیکن متأسفانه اکثر نویسندگان توجهی به اشکالات نداشته ودرصدد پاسخگویی نبوده اند. نگارنده از سالهای قبل به این نیاز توجه داشت وبه همین منظور درصدد تألیف کتابی برآمد که مطالب صحیح مربوط به امام زمان را به خوانندگان عرضه دارد وپاسخگوی مشکلاتشان باشد. وبحمدالله توفیق یافت چنین کتابی را درسال ۱۳۴۶ چاپ ودراختیار علاقه مندان قرار دهد. ولی همواره درصدد تکمیل آن بوده وهست. لذا درسال ۱۳۴۷ کتاب با تجدید نظر واضافات چاپ ودراختیار علاقه مندان قرار گرفت. ولی ازآن سال تا کنون کتاب مکرراً بطبع رسید وتوفیق تجدید نظر فراهم نشد. تا اینکه دراین زمان توفیقی حاصل شد ومطالب جدیدی فراهم گردید. لذا کتاب را با تجدید نظر واضافات سودمند، تقدیم علاقه مندان می نمایم. بازهم متذکر می شوم که پرونده کتاب همانند سابق مفتوح خواهد بود. وازخوانندگان می خواهم که با ارسال تحقیقات ورهنمودهای خودشان، نویسنده را ممنون الطاف خویش سازند.

قم - ابراهیم امینی
اسفند ماه ۱۳۶۶

مقدمه چاپ اول

اوضاع آشفته واسفناک جهان، مردم را به وحشت انداخته، جنگهای سرد وگرم ومسابقهء تسلیحاتی وصف آرائی شرق وغرب وبحرانهای موحش، اعصاب جهانیان را خسته وفرسوده نموده است. تولید وتکثیر سلاحهای جنگی، نسل بشر را بنابودی تهدید می کند. خودسری وطغیان غارتگران جهانی، ملل عقب نگاهداشته شده را از تمام شئون حیاتی ساقط ساخته است. محرومیت روزافزون طبقهء ضعیف واستمداد واستغاثهء گرسنگان ومریضان جهان وتوسعهء فقرو بیکاری، وجدانهای زنده ودلهای حساس را پریشان نموده است. تنزل اخلاق انسانیت وبی رغبتی نسبت به اموردینی واعراض از قوانین الهی وافراط در مادیگری وترقی ورونق مظاهر فساد وشهوت پرستی، روشنفکران جهان را مضطرب نموده است.
این اوضاع وصدها مانند اینهاست که خیرخواهان بشرو عاقبت اندیشان واصلاح طلبان را سرگردان نموده وزنگ خطر سقوط انسانیت، درگوششان طنین انداز است. آنان برای حل مشکلات بشرورفع بحرانهای جهانی، تلاش وکوشش می نمایند وبدین منظور، هردری را می کوبند، اما هرچه بیشتر کوشش کنند مأیوس تر می گردند. گاهی بطوری ناامید می شوند که دراصل قابلیت اصلاح بشرتردید می نمایند وبه اوضاع آیندهء جهان بدبین می شوند واز عواقب وخیم وسرنوشت خطرناک آن، بخود می لرزند وازحل مشکلات جهان انسانیت اظهار عجز می کند، بالاترازاین، گاهی ازشدت عصبانیت واستیصال، ترقیات بشر را نادیده گرفته علوم وصنایع را به باد انتقاد می گیرند، درصورتیکه حتی خودشان هم درحال عادی، اعتراف دارند که علم وصنعت گناهی ندارد، بلکه بشر خودخواه وسرکش است که از آن نعمت بزرگ، سوء استفاده می کند وازمسیر صلاح بسوی فسادش می کشد.
آیندهء جهان از نظر شیعه
اما شیعیان، دیویأس وناامیدی را از خویش رانده اند وبه عاقبت وسرنوشت بشر خوشبین هستند، مردم نیک وشایستهء جهان را پیروز می دانند لکن احکام وقوانین بشری را برای اصلاح وادارهء جهان کافی نمی دانند. آنان می گویند (وباثبات هم رسانده اند) که این همه برنامه های رنگارنگ ومسلک های دلفریب مجعول بشر قدرت ندارند بشر را از گرداب بدبختی نجات دهند وبحرانهای خطرناک جهانی را علاج کنند، بلکه فقط قوانین ودستورات جامع ومتین اسلام را که از منبع وحی سرچشمه گرفته، برای تأمین سعادت بشر صالح می دانند.آنان عصردرخشانی را پیش بینی می کنند که بشر به حد کمال رسیده وزمام ادارهء جهان را به دست توانای امام معصومی می بینند که ازهرگونه خطا واشتباه وخودخواهی وغرض رانی منزه ودرامانست. بطور کلی شیعیان از موهبت بزرگ امیدواری برخوردارند ودرهمین عصر تاریک، عصر درخشان حکومت توحید را درمغز خویش مجسم نموده، درانتظارش بسر می برند وخودشان را برای چنین انقلاب جهانی آمادهمی سازند.
انتظار فرج وعلت عقب افتادگی
یکی از موضوعاتی که دستاویز دشمنان شیعه شده بدان وسیله برآنها تاخته اند، موضوع انتظار فرج وایمان به مهدی موعود است. می گویند: یکی از عوامل عقب ماندگی شیعیان ایمان به مصلح غیبی است. همین عقیده است که شیعیان را تنبل ولاابالی بارآورده، از جدیت وکوششهای اجتماعی بازشان داشته، فکر اصلاحات عمومی وترقیات علمی را ازآنان سلب نموده است ودر مقابل بیگانگان به ذلت وخواری تسلیم شده، اصلاح امور اجتماعی را از مهدی اسلام انتظار دارند.
ما اکنون مجال آن را نداریم که درعوامل واسرار انحطاط مسلمین وشیعیان بحث وکنجکاوی کنیم، لیکن این موضوع به طور اجمال، مسلم است که احکام وعقائد اسلام منشاء عقب ماندگی مسلمین نشده بلکه عوامل وعلل خارجی است که جهان اسلام را به این روز سیاه انداخته است. به طور قطع می توان گفت: هیچیک از ادیان آسمانی، به قدر اسلام، راجع بامور اجتماعی وترقی وعظمت ملت، سفارش ننموده است. اسلام مبارزهء با فساد وبیدادگری ونهی ازمنکر را از وظائف حتمی پیروانش قرارداده واصلاحات اجتماعی ودادخواهی وامر به معروف رادررأس واجبات دینی دانسته است. موضوع امربه معروف ونهی ازمنکر را به قدری اهمیت داده که برتمام مسلمین واجب نموده است، تا گروهی رابدان منظور آماده ومجهز سازند.
خداوند متعال درقرآن کریم می فرماید: (گروهی از شما باید همیشه آماده باشند ومردم را به سوی خوبی دعوت نمایند وبکارهای نیک وادار کنند واز افعال زشت بازدارند، چنین افرادی سعادتمند می گردند)(۱).
بلکه این دو وظیفهء بزرگ را از امتیازات وافتخارات مسلمین محسوب داشته می فرماید: (شما بهترین جمعیت وملت جهان هستید زیرا امربه معروف ونهی ازمنکر می کنید)(۲).
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) کوشش دراصلاح امور مسلمین را از ارکان اسلام وعلائم مسلمین شمرده می فرماید: هرکس درامور اجتماعی جهان اسلام لاابالی باشد واهتمام نورزد وکوشش نکند، اصلا مسلمان نیست.
قرآن شریف به مسلمین دستور می دهد همیشه درمقابل دشمنان مجهز ومسلح باشید. (ای مسلمین تا سرحد قدرت به کوشید وخودتان را درمقابل دشمنان مسلح سازید وبرای تهدید آنان نیروی جنگی خویش را تقویت کنید)(۳).
اکنون از شما سؤال می کنم: با وجود این قبیل آیات وصدها روایت، که دراین موضوع وارد شده است، اسلام کی اجازه می دهد مسلمین ترقیات علمی وصنایع جهان را نادیده بگیرند وخطراتی را که متوجه جهان اسلام است کوچک شمارند ودست برروی دست بگذارند وحمایت از اسلام ومسلمین را از مهدی موعود انتظار داشته باشند؟! درمقابل ضربه هائی که برپیکر جهان اسلام وارد می شود سکوت نمایند وبا گفتن یک جملهء کوتاه که(خدا فرج امام زمان را نزدیک کند) اززیربار مسئولیت های سنگین شانه خالی کنند!!
ما درطول کتاب نوشته ایم که: انتظار فرج یکی ازبزرگترین راههای موفقیت می باشد وهرگروهی که چراغ امید دردلشان خاموش گشت ودیو یأس وناامیدی خانهء قلبشان را اشغال نمود، هرگز روی سعادت وموفقیت را نخواهند دید. لیکن افرادی که درانتظارموفقیت هستند، باید تا سرحد قدرت بکوشند وراههای رسیدن به هدف را هموارسازند وبرای بهره برداری از مقصد، خودشان را آماده سازند.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: حکومت آل محمد مسلماً تأسیس خواهد شد پس هرکس علاقه مند است که ازاصحاب ویاران قائم ما باشد، باید کاملا مراقبت کند، تقوی وپرهیزکاری را شیوهء خویش گرداند، خودش را به اخلاق نیک انسانیت مزین سازد وبعداً درانتظار فرج قائم آل محمد باشد. هرکس برای ظهور قائم ما، این چنین آمادگی وانتظار داشت لیکن توفیق نصیبش نگشت وقبل از ظهور آن حضرت، اجلش فرارسید، به اجرو ثواب یاران آن جناب نائل خواهد شد.سپس فرمود: کوشش وجدیت کنید وامیدوار فرج وموفقیت باشید. ای گروهی که مورد توجه خداهستید، موفقیت وپیروزی گوارایتان باد(۴).
اسلام آنقدر به موضوع آمادگی مسلمین اهمیت داده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: خودتان را برای ظهور قائم مهیا وآماده سازید ولوبه ذخیره نمودن یک تیر باشد(۵).
خداوند مقرر فرموده است که اوضاع آشفتهء جهان به وسیلهء مسلمانان اصلاح شود، دستگاه ظلم وستم برچیده شود، کفر ومادی گری ریشه کن گردد، دین مقدس اسلام همگانی شود وهیچ شخص بااطلاعی دراین جهت تردید نمی کند که یک چنین انقلاب بزرگ جهانی صلاحیت وشایستگی لازم داشته، بدون تهیه مقدمات امکان وقوع ندارد.
قرآن کریم نیز همین مطلب را تصدیق نموده شایستگی را برای به دست آوردن قدرت زمین لازم می شمارد. خداوند درقرآن کریم می فرماید: ما این مطلب را مسجل نمودیم که بندگان شایسته وصلاحیتدار ما وارث زمین گردند(۶). با توجه به مطالب مذکور آیا می توان گفت مسلمانان که باید پرچمدار آن انقلاب فوق العاده جهانی باشند نسبت به تهیهء مقدمات واسباب آن هیچ گونه مسئولیتی ندارند؟! گمان نمی کنم هیچ عاقلی چنین مطلبی را باور کند.
پیامی به مسلمین
ای مسلمانان غیور! دوران غفلت سپری شده است از خواب غفلت بیدار شوید، ازاختلاف وتشتت احتراز کنید. همه تحت پرچم نیرومند توحید مجتمع گردید.اختیار خود را به شرق وغرب ندهید وهمه جا پیشرو وطلایه دار کاروان تمدن بشر باشید. کاخ عظمت واستقلال وتمدن خویش را بر پایه های محکم اسلام استوار سازید. ازروح قرآن مجید الهام بگیرید، درراه عزت وسربلندی اسلام گام بردارید، افکار شوم وخطرناک شرق وغرب را مهار کنید، قافلهء تمدن بشری را رهبری نمائید. شما شخصیت وبزرگی وحریت خویش را به دست آورید. با جهل وبیسوادی وجمود افکارو خرافات مبارزه کنید. جوانان خود را باحقائق اسلام آشنا سازید تا دیو استعماراز شما مأیوس گردد وازمرزو بومتان فرار کند.
ای مسلمانان عزیز! عزت وبزرگی واقتدار مخصوص رجال شایسته وصلاحیت دار است، شما شایستگی خویش را به اثبات رسانید، منابع گرانبهای علوم اجتماعی واقتصادی واخلاقی قرآن را استخراج کنید، برنامه های اصلاحی متین اسلام را به جهانیان عرضه بدارید وعملاً به آنان به فهمانید که دین اسلام نیامده تا درمعابد گوشه نشین گردد یا دردرون دلها لانه بسازد، بلکه آمده است تا سعادت وترقی بشر را تأمین کند. شما خیراندیشان جهان را امیدوار سازید ودراین پیکار مقدس به همکاری دعوتشان نمائید وقافلهء تمدن وخیرخواهی جهان انسانیت را رهبری کنید.
ای جوانان رشیداسلام! شما دراین پیکار مقدس وهدف بزرگ انسانیت مسؤلیت وسهم بیشتری دارید، باید بجوشید وبکوشید وبرای عظمت اسلام وترقی مسلمین وپیشبرد هدف مقدس امام زمان جدیت نمایید. شما باید ازاصحاب ویاران مهدی دادگستر باشید که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: (اصحاب ویاران مهدی موعود همه جوان می باشند وافراد پیردربین آنها کمیاب است)(۷).
ومن الله التوفیق.

ابراهیم امینی - قم حوزهء علمیه
فروردین ماه ۱۳۴۶

بسم الله الرحمن الّرحیم

در مجلس جشنی که دریکی از دبیرستانها تشکیل یافته بود شرکت کردم. آن جشن باشکوه، درشب پانزدهم شعبان، به مناسبت تولد امام زمان (علیه السلام) منعقد شده بود. مجلسی بود مزین وآراسته وازتمام طبقات درآن شرکت جسته بودند، لیکن اکثریت آن را طبقهء تحصیل کرده وجوان تشکیل می داد وبرنامهء آن، توسط انجمن اسلامی آن دبیرستان اداره می شد.
درآغاز برنامه، دانش آموز خردسالی با خواندن آیاتی چند از کلام الله مجید، مجلس را رونق وصفا بخشید. سپس دانش آموز دیگر، اشعار نغزی را که درباره امام غائب(علیه السلام) سروده بود قرائت نمود. بعدازآن، مقالهء بسیار جالب وسودمندی که توسط یکی از دانشجویان تهیه شده بود خوانده شد. درپایان برنامه، دانشمند محترم جناب آقای هوشیار دبیرهمان دبیرستان سخنرانی جالب وسودمندی پیرامون امام زمان(علیه السلام) ایرادنمود. سپس پایان برنامه اعلام وحضار به صرف شیرینی دعوت شدند.
برنامهء مذکور تمام حاضرین را شیفته وجذب کرده بود ولی شاید من از تمام آنان بیشتر مجذوب آن کانون انس شده بودم. آنچه مرا شیفته بود تجملات ووسائل پذیرایی نبود بلکه روح پاک وبی آلایش جوانان ودانش آموزان عزیز بود که با جمع کردن دین ودانش، درنشر حقایق ومعارف وتنویر افکار عمومی کوشش واظهار علاقه می کردند. صفای روح ودل پاک وهمت عالی آن غنچه های اجتماع ازدرو دیوار مجلس نمایان بود. آن نونهالان محبوب با گرمی وشوق از شرکت کنندگان پذیرایی می نمودند.
دماغ پرشور وافکار روشن آن جوانان، مرا به آیندهء درخشان مسلمین امیدوار نمود. پرچم تمدن وترقی ملت را بردوش آنان دیدم واشک شوق دردیدگانم حلقه زد واز صمیم قلب به انجمن اسلامی آن دبیرستان وبنیان گذاران این نهضت مقدس دانشجوئی وهمت عالی آنان، صدها آفرین گفتم وموفقیت آنان را ازخدای بزرگ خواستار شدم.
درهمانوقت، مهندس مدنی که درکنارآقای هوشیار نشسته بود اظهار داشت: شما واقعاً بوجود امام غائب (عجل الله فرجه الشریف) ایمان دارید وعقیدهء شما از روی تحقیق است یا اینکه ازروی تعصب از آن دفاع می کنید؟
هوشیار: ایمان من کورکورانه وازروی تقلید نیست بلکه با تحقیق ومطالعه آن عقیده را پذیرفته ام. ولی درعین حال، حاضرم بازهم مطلب را مورد بررسی وتجدید نظر قراردهم.
مهندس: چون موضوع امام زمان (عجل الله فرجه الشریف) برای من خوب روشن نیست وهنوز نتوانسته ام خودم را قانع سازم، علاقمندم آن را مورد بحث قراردهم واز مطالعات جنابعالی بهره مند گردم.
دکترامامی وفهیمی: اگر چنین جلسه ای تشکیل شد ماهم میل داریم درآن شرکت جوییم.
هوشیار: هروقتی را تعیین بفرمائید با کمال افتخار حاضرمی شوم.
سرانجام شب شنبه را برای مناظره تعیین کردندو بدینوسیله جلسه ختم به خیر شد.
شب شنبه جلسه درمنزل آقای مهندس تشکیل شد، پس از تعارفات رسمی وصرف چای ومیوه ساعت هشت رسمیت جلسه اعلام گشت.
آغاز عقیده به مهدی
دکتر: عقیده به مهدی از چه زمانی داخل محیط اسلامی شد؟ در زمان پیغمبر اسلام هم از مهدی صحبتی بوده یا اینکه پس از رحلت آن حضرت این عقیده در بین مسلمین شایع گشت؟ بعضی نوشته اند: مهدیگری در آغاز اسلام نبوده واز نیمه دوم سده یکم در میان مسلمین پیدا شد، گروهی محمد بن حنفیه را مهدی نامیده، نویدها از نیکی حال اسلام با دست وی به مردمان دادند وچون مرد گفتند نمرده است ودر کوه «رضوی» زندگی می کند وروزی بیرون خواهد آمد.
هوشیار: عقیده به مهدی از آغاز اسلام در بین مسلمین شایع بود.
پیغمبر اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلم) نه یک بار بلکه بارها از آن وجود شریف خبر میداده وگاه وبیگاه از دولت مهدی وعلائم وآثار ونام وکنیه اش گفتگو می کرده است.
احادیثی که از پیغمبر اکرم در این باره صادر شده واز طریق شیعه وسنی به ما رسیده، از حد تواتر متجاوز است. از باب نمونه چند حدیث را می خوانم:
عبد الله بن مسعود از پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمود: دنیا تمام نخواهد شد تا اینکه مردی از اهل بیت من که مهدی نامیده میشود بر مردم حکومت کند(۸).
ابو الحجاف روایت کرده که پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) سه مرتبه فرمود: بشارت باد شما را به مهدی. در هنگام پراکندگی مردم ووقوع گرفتاری های سخت، ظاهر می شود وزمین پر از ظلم وستم را از عدل وداد پر می کند، دل های پیروانش را سرشار از عبادت نموده عدلش همه را فرامی گیرد(۹).
پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: رستاخیز برپا نمی شود تا قائم بر حق ما قیام کند.
هنگامی نهضت می کند که خدا اذنش دهد. پس هرکه از وی پیروی کند نجات یابد وهرکه تخلف نماید هلاک گردد. ای بندگان خدا! خدا را در نظر داشته باشید وهنگامیکه مهدی ظاهر گشت به هرطور ممکن شد بسویش بشتابید اگرچه بر روی برف حرکت نمایید زیرا او خلیفه خدا وجانشین من است(۱۰).
پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: هرکس قائم فرزندان مرا منکر شود مرا انکار نموده است(۱۱).
پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: دنیا سپری نشود تا اینکه مردی از اولاد حسین امور امت مرا در دست گیرد ودنیا را پر از عدل وداد کند چنانکه از ظلم وجور پر شده است(۱۲).
مهدی از عترت پیغمبر
از اینگونه احادیث زیاد است. بلکه از بسیاری از آنها استفاده می شود که موضوع مهدی وقائم در زمان رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلم) امر مسلمی بوده وآنرا به عنوان خبر تازه ای به مردم اظهار نمی داشته بلکه از علائم وآثارش سخن می گفته ومی فرموده است: مهدی وقائم معهود از عترت من خواهد بود.
از باب نمونه: علی بن ابیطالب (علیه السلام) می فرماید: خدمت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلم) عرض کردم: آیا مهدی موعود از ما خواهد بود یا از غیر ما؟ پاسخ داد:
از ما خواهد بود، خدا دین را به دست مهدی ختم می کند چنانکه افتتاحش به دست ما صورت گرفت. به واسطه ما از فتنه ها نجات یابند چنانکه بواسطه ما از شرک نجات یافتند. خدا به برکت وجود ما کینه های ایام فتنه را از دل آنان زائل می کند چنانکه بعد از دشمنی های ایام شرک وبت پرستی، قلوبشان را باهم مهربان نموده در دین، برادرشان گردانید(۱۳).
ابو سعید خدری می گوید از پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که بالای منبر می فرمود: مهدی موعود از فرزندان واهل بیت من، در آخر الزمان خارج میشود، آسمان بارانش را برای او نازل می سازد وزمین گیاهانش را برای او خارج می کند. زمین را از عدل وداد پر می کند چنانکه مردم آن را پر از ظلم وجور نموده اند(۱۴).
ام سلمه روایت کرده که از پیغمبر شنیدم می فرمود: مهدی از عترت من واز اولاد فاطمه می باشد(۱۵).
رسول خدا (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: قائم از فرزندان من، نامش نام من وکنیه اش کنیه من وخویش خوی من ورفتارش رفتار من خواهد بود. مردم را به کیش وآئین من وادار نموده به کتاب خدا دعوت می کند. هرکس او را اطاعت کند مرا اطاعت نموده وهرکس از وی نافرمانی کند عصیان مرا به جای آورده است. هرکس در زمان غیبت منکرش شود مرا انکار نموده، هرکس تکذیبش نماید مرا تکذیب کرده است وهرکس تصدیقش نماید مرا تصدیق نموده است. از تکذیب کنندگان او وکسانیکه گفتار مرا درباره اش انکار نمایند وامتم را گمراه کنند، نزد خدا شکایت خواهم کرد. ستمکاران بزودی بازگشت وعاقبت کار خویش را مشاهده خواهند نمود(۱۶).
ابو ایوب انصاری میگوید: از رسول خدا (صلّی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که می فرمود: من سید وبزرگ پیغمبرانم وعلی سید اوصیاست. دو فرزندم بهترین فرزندان میباشند.
امام های معصوم از ما ونسل حسین به وجود خواهند آمد، ومهدی این امت از ماست.
پس یکنفر بادیه نشین برخاست وعرض کرد: یا رسول الله امام های بعد از تو چند نفرند؟ فرمود: بعدد اسباط وحواریین عیسی ونقیبان بنی اسرائیل(۱۷).
حذیفه روایت کرده که پیغمبر فرمود: امام های بعد از من بعدد نقیبان بنی اسرائیل می باشند. نه نفرشان از نسل حسین به وجود خواهند آمد ومهدی این امت از ماست.. آگاه باشید! آنان با حق وحق با آنهاست پس بنگرید که بعد از من چگونه با ایشان رفتار می کنید(۱۸).
سعید بن مسیب از عمر وعثمان بن عفان روایت کرده که گفتند: ما از رسول خدا شنیدیم که میفرمود: امام های بعد از من دوازده نفرند که نه نفرشان از نسل حسین هستند ومهدی این امت از ماست. هرکس بعد از من دامن آنان را بگیرد هر آینه به ریسمان محکم خدا چنگ زده است وهر کس آنان را رها کند خدا را رها نموده است(۱۹).
از اینگونه احادیث زیاد است که می توانید برای بررسی بیشتر به کتب حدیث مراجعه کنید.
احادیث مهدی در کتب سنیان
فهیمی: جناب آقای هوشیار! رفقا اطلاع دارند ولی لازم است به شما نیز عرض کنم که من سنی مذهب هستم وآن خوشبینی که شما به احادیث شیعه دارید ندارم، احتمال می دهم که شیعیان متعصب بعد از اینکه اصل داستان مهدویت را به عللی معتقد شدند، برای تأیید عقیده خودشان احادیثی را جعل کرده به پیغمبر نسبت داده باشند. شاهد احتمال اینکه احادیث مهدی فقط در کتب شما شیعیان ثبت شده ودر کتب صحاح ما اثری از آنها دیده نمی شود.
بله، در کتب غیرمعتبر ما چند حدیث راجع به مهدی هست(۲۰).
هوشیار: درعین حال که خفقان عمومی دوران بنی امیه وبنی عباس ودست های مقتدر ومرموز سیاست وقت وتعصبات شدید مذهبی اجازه نمی داده که اخبار مربوط به ولایت وامامت واهل بیت (ع) مورد مذاکره واقع شود ودر کتابها درج گردد لیکن باز هم کتب اخبار شما از احادیث مربوط به مهدی خالی نیست، اگر خسته نشده اید تعدادی از آنها را به خوانم؟
مهندس: جناب آقای هوشیار! به سخنان خود ادامه دهید.
هوشیار: جناب آقای فهیمی! در کتب صحاح شما ابوابی بنام مهدی منعقد واحادیثی از پیغمبر اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است. از باب نمونه:
عبد الله از پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) روایت نموده که فرمود: دنیا سپری نخواهد شد تا اینکه مردی از اهل بیت من که نامش نام من است بر عرب حکومت کند(۲۱).
ترمذی این حدیث را در صحیح خود نقل نموده سپس می گوید: این حدیث صحیح است ودر مورد مهدی، علی وابو سعید وام سلمه وابو هریره روایت دارند.
علی بن ابیطالب (ع) از پیغمبر روایت کرده که فرمود: اگر از عالم جز روزی باقی نمانده باشد، خدا مردی از اهل بیت مرا خواهد برانگیخت تا دنیا را پر از عدل وداد کند چنانکه از ستم پر شده است(۲۲).
ام سلمه میگوید از رسول خدا شنیدم که می فرمود: مهدی موعود از عترت من واولاد فاطمه می باشد(۲۳).
ابو سعید می گوید: پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مهدی ما بلند پیشانی وباریک بینی است. زمین را پر از عدل وداد می کند چنانکه از ظلم وبیدادگری پر شده است، مدت هفت سال حکومت می کند(۲۴).
علی (ع) از پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده که فرمود: مهدی موعود از اهل بیت من می باشد. خدا اسباب قیامش را در یک شب فراهم می سازد(۲۵).
ابو سعید از رسول خدا روایت نموده که فرمود: زمین از ظلم وبیدادگری پر می شود سپس مردی از اهل بیت من ظاهر شده هفت سال یا نه سال حکومت می نماید وزمین را از عدل وداد پر می کند(۲۶).
ابو سعید از پیغمبر روایت کرده که فرمود: در آخر الزمان بلاء سختی از جانب سلطان، بر امت من نازل می شود، بلائیکه سخت تر از آن شنیده نشده است، به طوریکه زمین فراخ بر آنها تنگ شده پر از جور وستم می گردد. مؤمنین پناهگاه ودادرسی از ظلم وستم نمی یابند. پس خدا مردی از خانواده مرا می فرستد تا زمین را پر از عدل وداد کند چنانکه از ظلم وستم پر شده است. ساکنین آسمان وزمین از او راضی خواهند بود. زمین تمام گیاهان خود را برایش می رویاند، وآسمان بارانش را پی درپی فرومی فرستد. هفت سال یا نه سال در بین مردم زندگی می کند. از جهت خیراتی که خدا بر اهل زمین نازل نموده مردگان آرزوی زندگی دوباره می کنند(۲۷).
از این گونه احادیث در کتب شما زیاد است اما گمان می کنم نقل همین مقدار برای اثبات مطلب کافی باشد.
اشکال یکی از نویسندگان
فهیمی: مؤلف کتاب المهدیة فی الاسلام نوشته است:
محمد بن اسماعیل بخاری ومسلم بن حجاج نیشابوری، احادیث مهدی را در کتب خودشان که از صحاح معتبر می باشد وروایات آن دو کتاب با کمال دقت واحتیاط ضبط شده است، نقل نکرده اند. بلکه آن احادیث در کتاب هایی مانند سنن ابی داود وابن ماجه وترمذی ونسائی ومسند احمد که در منقولات آنها زیاد دقت نمی شده موجود است وعلمای حدیث از جمله ابن خلدون آن احادیث را تضعیف نموده ومردود دانسته اند(۲۸).
ابن خلدون واحادیث مهدی
هوشیار: برای روشن شدن موضوع بهتر است خلاصه کلام ابن خلدون را نقل کنیم. او در مقدمه اش نوشته است: «در بین تمام مسلمین مشهور بوده وهست که در آخر الزمان مردی از اهل بیت پیغمبر ظهور می کند ودین را تأیید وعدل وداد را ظاهر می سازد وبر تمام ممالک اسلامی تسلط پیدا می کند». مدرک آنان احادیثی است که در کتاب های جماعتی از دانشمندان مانند ترمذی وابو داود وابن ماجه وحاکم وطبرانی وابو یعلی موصلی موجود است لیکن منکرین وجود مهدی، در صحت آن احادیث تشکیک کرده اند. پس ما باید احادیث مربوط به مهدی فاطمی ومطاعن وایرادات منکرین را ذکر کنیم تا حقیقت روشن گردد.
ولی لازم است قبلا توجه داشته باشید که اگر در راویان آن احادیث جرح وقدحی وجود داشت، اصل حدیث از اعتبار ساقط می شود، گرچه درباره همان راوی تعدیل وتوثیقی هم وارد شده باشد، زیرا معروف است که تضعیف وبدگویی بر تعدیل مقدم است. اگر کسی به ما اشکال کند که: عین این محذور در بعض رجال احادیث صحیح مسلم وبخاری نیز وجود دارد، چون از طعن وتضعیف سالم نمانده اند، در پاسخ میگوئیم: عمل باحادیث آن دو کتاب مورد اتفاق واجماع علماء واقع شده وهمین مقبولیت، ضعف آنها را جبران می کند، لیکن کتابهای دیگر به مثابه ودرجه آن دو کتاب نیستند(۲۹).
این بود خلاصه کلام ابن خلدون، سپس بعض رجال آن احادیث را مورد بحث قرار داده توثیقات وتضعیفاتی را که درباره آنان صادر شده است نقل می کند.
تواتر احادیث
ما درپاسخ می گوییم: اولا بسیاری ازعلمای اهل سنت احادیث مهدی را متواتر دانسته یا تواترآنها را از دیگران نقل کرده بدان اعتراضی ننموده اند. مانند ابن حجر هیثمی در(الصواعق المحرقة)، شبلنجی در(نورالابصار)، ابن صباغ در(الفصول المهمة)، محمد الصبان در(اسعاف الراغبین)، کنجی شافعی در(البیان)، شیخ منصور علی در(غایة المأمول)، سویدی در(سبائک الذهب) وجمعی دیگر، که همین تواتر، ضعف سندی را که دربعض آن احادیث موجوداست جبران می کند.
عسقلانی می نویسد: خبر متواتر، مفید یقین است وعمل کردن به آن، نیازی به بحث ندارد(۳۰).
سید احمد شیخ الاسلام ومفتی شافعیه می نویسد: احادیثی که دربارهء مهدی واردشده کثیر ومتواتر است.دربین آنها هم حدیث صحیح وجوددارد هم حسن هم ضعیف، لیکن اکثر آن احادیث ضعیف می باشند اما چون کثیرند وروات ونویسندگان آنها نیز زیادند بعض آن احادیث بعض دیگر را تقویت می کندو برروی هم مفید یقین می گردند(۳۱).
خلاصه، جماعتی ازصحابهء بزرگ رسول خدا، احادیث مهدی را روایت کرده اند مانند: عبدالرحمان بن عوف، ابوسعید خدری، قیس بن جابر، ابن عباس، جابر، ابن مسعود، علی بن ابیطالب، ابوهریره، ثوبان، سلمان فارسی، ابو امامه، حذیفه، انس بن مالک، ام سلمه، وگروهی دیگر.
آن احادیث را علما ومحدثین عامه درکتابهای خودشان نوشته اند مانند: ابوداود، احمد، ترمذی، ابن ماجه،حاکم، نسائی، طبرانی، رویانی، ابونعیم اصفهانی، دیلمی، بیهقی، ثعلبی، حموینی، مناوی، ابن مغازلی، ابن جوزی، محمدالصبان، ماوردی، کنجی شافعی، سمعانی، خوارزمی، شعرانی، دارقطنی، ابن صباغ مالکی،شبلنجی، محب الدین طبری، ابن حجر هیثمی، شیخ منصور علی ناصف، محمد بن طلحه، جلال الدین سیوطی، شیخ سلیمان حنفی، قرطبی، بغوی. وگروهی دیگر(۳۲).
همه جا تضعیف مقدم نیست
ثانیاً اکثر افرادی که دربارهء آنان تضعیفی وارد شده وابن خلدون آنها را ذکر نموده توثیقاتی هم دارند که خود ابن خلدون نیز بخشی از آنها را نقل کرده است واین مطلب درست نیست که همه جا وبطور اطلاق تضعیف برتعدیل مقدم باشد زیرا ممکن است صفت مخصوصی، درنزد تضعیف کننده از اسباب ضعف شمرده شود،درصورتی که دیگران از اسباب ضعف ندانند.پس درصورتی به قول تضعیف کننده ترتیب اثر داده می شود که علت تضعیفش را بیان کند.
عسقلانی درمقدمهء کتاب لسان المیزان نوشته است: درصورتی تضعیف برتعدیل مقدم می شود که علت آن ثابت وتعیین شده باشد ودر غیر آن صورت، کلام تضعیف کننده اعتبار ندارد.
ابوبکر احمدبن علی بن ثابت بغدادی گفته است: باید دربارهء احادیثی که بخاری ومسلم وابوداود بآنها احتجاج وتمسک نموده اند - با اینکه بعض رجال آنها مورد طعن وتضعیف واقع شده - گفته شود، طعن وتضعیف مؤثر ومعلوم السبب، نزد آنان ثابت نبوده است(۳۳).
خطیب می نویسد: (تضعیف وتعدیل اگر مساوی باشند، تضعیف مقدم است ولی اگر تضعیف کمترازتعدیل باشد درمسئله اقوالی است. بهترین قول این است که تفصیل داده وبگوئیم: اگر سبب تضعیف ذکرشده وبه نظر ما مؤثر است، برتعدیل تقدم دارد، واگر از ذکر سبب خودداری شده تعدیل مقدم است(۳۴).
خلاصه، نمی توان بطور اطلاق وعموم گفت: همه جا تضعیف برتعدیل مقدم است. اگر بناباشد به تمام تضعیفات ترتیب اثر بدهیم کمتر حدیثی از طعن وقدح سالم می ماند. دراین موارد باید دقت واجتهاد بیشتری به عمل آید تا حقیقت روشن گردد.
ضعف، به جرم تشیع
یکی از وجوهیکه از اسباب ضعف راوی شمرده شده شیعه بودنست، مثلا ابن خلدون، قطن بن خلیفه را که یکی از روات احادیث مهدی است به جرم تشیع مردود دانسته درباره اش مینویسد:
عجلی می گوید: قطن از حیث حدیث خوبست لیکن کمی متمایل به تشیع بوده است.
احمد بن عبد الله بن یونس می گوید: به قطن برخورد می کردم ولی او را مانند سگ رها می نمودم. ابو بکر بن عیاش می گوید: احادیث قطن را ترک نکردم جز برای فساد مذهبش.
ولی احمد ویحی بن قطان وابن معین ونسائی ودیگران وی را توثیق نموده اند(۳۵).
باز ابن خلدون درباره هارون که یکی از رجال آن احادیث است می نویسد:
هارون از اولاد شیعیان بوده است(۳۶). عده ای یزید بن ابی زیاد را که یکی از روات آن احادیث است به طور اجمال تضعیف نموده اند، لیکن بعضی سبب ضعف را توضیح داده اند، محمد بن فضیل درباره اش می گوید: از بزرگان شیعه بوده وابن عدی میگوید: از شیعیان کوفه بوده است(۳۷).
ابن خلدون درباره عمار ذهبی نوشته است: اگرچه احمد وابن معین وابو حاتم ونسائی ودیگران عمار را توثیق نموده اند اما بشر بن مروان بواسطه نسبت تشیع رگ حیاتش را قطع کرده است(۳۸).
درباره عبد الرزاق بن همام می نویسد: احادیثی را در فضائل اهل بیت نقل کرده ومشهور به تشیع است(۳۹).
اختلاف عقیده
موضوع دیگری که بسا اوقات سبب تضعیف راوی می شد وبدان بهانه اشخاص نیک وراستگو متهم می شدند واحادیث آنها مردود شناخته می شد، اختلاف عقیده بود. مثلا یکی از موضوعات حساسی که در آن زمان مورد بحث وتفتیش بود داستان مخلوق بودن قرآن است. گروهی عقیده داشتند که قرآن مخلوق نیست وقدیم است. گروهی دیگر می گفتند: مخلوق وحادث است. در بین این دو دسته کشمکشها ونزاعها بلکه تکفیرها اتفاق افتاد. عده زیادی از راویان احادیث چون عقیده داشتند که قرآن مخلوق است یا در مخلوق بودنش شک وتردید داشتند، تضعیف بلکه تکفیر شدند.
نویسنده کتاب «اضواء علی السنة المحمدیة» می نویسد: دانشمندان، جماعتی از راویان احادیث را مانند ابن لهیعه، تکفیر نمودند. جرمشان این بود که عقیده داشتند قرآن مخلوق است. از این بالاتر، درباره محاسبی گفته شده که:
ارث پدرش را قبول نکرده گفت: چون اهل دو دین از هم ارث نمی برند، من ارث پدرم را نمی خواهم. علت امتناعش این بود که پدرش واقفی بود یعنی در موضوع مخلوق بودن ومخلوق نبودن قرآن اظهار توقف وتردید می نمود(۴۰).
چنانکه تعصبات شدید مذهبی واختلافات عقیده ای باعث می شد که جنبه امانت داری وراستگویی افرادی را بکلی نادیده بگیرند واحادیث شان را یکسره مردود بشمارند، همچنین خوشبینی در اثر اتحاد مسلک وعقیده وتعصبات بیجا گاهی سبب می شد که جنایات وبدی های افرادی را به کلی فراموش کنند وآنان را توثیق وتعدیل نمایند، مثلا عجلی درباره عمر بن سعد میگوید: از موثقین تابعین بوده ومردم از او روایت دارند.
در صورتیکه عمر بن سعد قاتل حسین بن علی یعنی سید جوانان اهل بهشت وجگرگوشه رسول خدا بوده است(۴۱).
همچنین بسر بن ارطاة را که از جانب معاویه مأموریت یافت وهزاران شیعه بی گناه را بقتل رسانید وعلی بن ابیطالب خلیفه پیغمبر را علنا دشنام می داد، چنین عنصر ناپاکی را در این اعمال ننگین معذور ومجتهد می دانند(۴۲).
یحیی بن معین درباره عتبة بن سعید می گوید: مورد وثوق است. نسائی وابو داود ودارقطنی نیز وی را توثیق نموده اند، در صورتیکه عتبه همنشین ویار ویاور حجاج بن یوسف جنایتکار بوده است.
بخاری احادیث مروان بن حکم را در کتاب خود نوشته وبدانها اعتماد می نماید. در صورتیکه همین مروان یکی از عوامل مهم جنگ جمل بود، طلحه را تشویق وتحریک نمود تا با علی جنگ کند. سپس در اثناء جنگ طلحه را بقتل رسانید(۴۳).
این چند موضوع بعنوان شاهد نوشته شد تا خوانندگان، به طرز تفکر وروش قضا واظهار عقیده نویسندگان واقف وآشنا گردند وبدانند که حب وبغضها وتعصبات تا کجاها دخالت نموده است.
صاحب کتاب اضواء می نویسد: در کار این دانشمندان دقت کنید ببینید، چگونه شخصی را که بقتل علی راضی بود وطلحه را بقتل رسانید وشخصی را که متصدی کشتن حسین بن علی شد توثیق می نمایند، اما در مقابل، امثال بخاری ومسلم، احادیث علمای امت وحافظین آنها را مانند حماد بن مسلمه ومکحول عابد وزاهد را مردود می شناسند(۴۴).
به هر حال، اگر شخصی از روات فضائل اهل بیت وعلی بن ابیطالب بود یا حدیثی را بر طبق عقاید شیعه روایت کرد، همین جرم کافی بود که بعضی از متعصبین عامه، در صحت احادیثش تشکیک کنند یا رسما مردود بدانند، چه رسد به جاییکه تشیع او محرز گردد، در آن صورت بغض وعناد، برای طرد احادیثش کافی است. شما در کلام جریر دقت بفرمایید تا مقدار تعصب عامه برایتان روشن گردد: «جریر می گوید: جابر جعفی را ملاقات نمودم ولی حدیثی از وی ننوشتم زیرا برجعت عقیده مند بود»(۴۵).
تعصب بیجا
غرضرانی واعمال تعصب با تحقیق سازگار نیست. کسیکه درصدد تحقیق ودرک واقعیات باشد باید قبلاً خودش را ازتعصب های بیجا وحب وبغض ها خالی کند، آنگاه با کمال بی طرفی به مطالعه بپردازد. اگر درصدد تحقیق مطلبی است که از طریق حدیث اثبات می شود باید راویان آن احادیث را ازحیث ثقه بودن مورد بررسی قرار دهد، اگر موثق بودند به روایاتشان اعتماد کند، چه سنی باشند چه شیعه. این موضوع برخلاف انصاف وروش تحقیق است که احادیث راویان موثق را به علت تشیع یا اتهام آن، مردود بشمارد! اهل انصاف از عامه نیز بدین مطلب توجه داشته اند.
عسقلانی می نویسد: (یکی از مواردی که درقبول قول تضعیف کننده باید توقف نمود صورتی است که بین تضعیف کننده وکسی را که تضعیف می کند، از جهت اختلاف عقیده، عداوت ودشمنی وجود داشته باشد. مثلاً ابواسحاق جوزجانی چون ناصبی بوده واهل کوفه به تشیع معروف بوده اند، در تضعیف آنان توقف نمی کرده وباعبارات تند آنان را تضعیف می نموده است. حتی امثال اعمش وابی نعیم وعبید الله بن موسی را که از اساطین وارکان حدیث بوده اند تضعیف نموده است. قشیری می گوید: اغراض مردم گودال هایی از آتش است. پس دراین گونه موارد اگر توثیقی دربارهء راوی وارد شده باشد برتضعیف مقدم است(۴۶).
محمد بن احمد بن عثمان ذهبی بعد از شرح حال ابان بن تغلب می نویسد: (اگر بما گفته شود با اینکه ابان اهل بدعت بوده، چرا اورا توثیق می کنید؟ درپاسخ می گوییم: بدعت دوقسم است، یکی: بدعت کوچک مانند غلو درتشیع یا تشیع بدون غلو وانحراف. البته اینگونه بدعت، دربسیاری ازتابعین وتابعین آنان وجود داشته است، با اینکه دیانت وپرهیزکاری وراستی آنان مسلم بوده است. اگر بنا باشد احادیث این گونه افراد ردشود لازم می آید بسیاری ازآثار واحادیث نبوی از دست برود وفساد این موضوع برکسی پوشیده نیست. قسم دوم بدعت کبری است، مانند رفض کامل وغلو دررافضگی وبدگویی از ابوبکر وعمر، البته اقوال واحادیث قسم دوم را باید مردود دانست وارزشی ندارد(۴۷).
خلاصه، هرکس درصدد تحقیق وادراک حقائق باشد نباید به صرف این تضعیفات ترتیب اثر بدهد، بلکه باید بحث وکنجکاوی کند تاسبب تضعیف وصلاحیت وعدم صلاحیت آن برایش روشن گردد.
صحیح مسلم وبخاری واحادیث مهدی
رابعاً: اگر حدیثی درصحیح مسلم وبخاری موجود نبود، دلیل ضعف آن روایت نمی شود، زیرا مؤلفین کتب مزبور قصد استیفای تمام احادیث را نداشته اند.
دارقطنی می گوید: (احادیثی وجود دارد که مسلم وبخاری آنها را درصحاح خودشان نقل نکرده اند درصورتیکه سند آنها مانند سند احادیثی است که نوشته اند).
بیهقی نوشته است:مسلم وبخاری قصد استیفای احادیث را نداشته اند. شاهد سخن اینکه، احادیثی در صحیح بخاری موجود است که در صحیح مسلم نقل نشده وبالعکس احادیثی در صحیح مسلم وجود دارد که بخاری از نقل آنها خودداری کرده است(۴۸).
چنانکه مسلم ادعا نموده فقط احادیث صحیح را درکتاب خودش نوشته، ابوداود نیز همین ادعا را کرده است.
ابوبکر بن داسه می گوید: از ابی داود شنیدم که گفت: من درکتابم چهارهزار وهشتصد حدیث نوشته ام که همهء آنها صحیح یا شبه صحیح می باشد.
ابو الصالح می گوید: ازابی داود نقل شده که گفته است: من فقط احادیث صحیح وشبه صحیح را درسنن نقل کرده ام ونیز اگر روایتی ضعیف بود ضعف آن را تذکر داده ام. پس درمورد هرروایتی که سکوت کرده ام باید آن را معتبر دانست.
خطابی می گوید: سنن ابی داود کتاب گرانبهایی است که مانندش تصنیف نشده ومورد قبول تمام مسلمین می باشد ودربین تمام فقهاء ودانشمندان عراق ومصر ومغرب ونقاط دیگر مقبولیت یافته است(۴۹). خلاصه، احادیث صحیح مسلم وبخاری با احادیث بقیه کتب دراین جهت یکسانند که باید رجال آنها مورد بررسی وتحقیق واقع شوند تا صحت وضعف آنها واضح گردد.
خامساً: صحیح مسلم وبخاری که به صحت آنها اعتراف دارید، نیز از احادیث مربوط به مهدی خالی نیست گرچه به لفظ مهدی تعبیر نشده است از جمله این حدیث است:
پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: چگونه خواهید بود هنگامیکه عیسی بن مریم برشما نازل شود، درحالیکه امامتان ازخود شما باشد(۵۰).
قریبب به همین مضمون احادیث دیگری درآن دوکتاب موجود است.
تذکر لازم
ناگفته نماند که این مطلب صحیح نیست که دربارهء ابن خلدون گفته شود که احادیث مربوط به مهدی را بطور کلی مردود دانسته واصلا آنها را قبول ندارد.
زیرا اولاً چنانکه ملاحظه فرمودید این دانشمند درصدر بحث نوشته: دربین تمام مسلمانان مشهور بوده وهست که مردی از اهل بیت پیغمبر در آخر الزمان نهضت می کند وعدل وداد را برپا می سازد. دراینجا بطور اجمال این مطلب را پذیرفته که عقیدهء به مهدی موعود در میان مسلمانان شایع ومشهوراست. ثانیاً بعد از رد وایرادها وجرح وتعدیل راویان، درذیل بحث می نویسد:
(این وضع احادیثی است که دربارهء مهدی موعود وارد شده ودرکتابها دیده می شود چنانکه ملاحظه فرمودید همه آنها مخدوش است جز مقدار بسیار کمی از آنها(۵۱).
در اینجا نیز احادیث را بطور کلی مردود ندانسته بلکه به صحت اندکی از آنها اعتراف نموده است.
ثالثاً احادیث مربوط به مهدی موعود منحصر نیست به همان احادیثی که درمقدمهء ابن خلدون مورد جرح وتعدیل قرارگرفته بلکه احادیث فراوان دیگری نیز درکتاب های سنی وشیعه موجود است که متواترو مفید یقین هستند. بطوری که می توان حدس زد که ابن خلدون هم اگر به آنها دسترسی داشت هرگز دراین مطلب تردید نمی کرد که عقیدهء بوجود مهدی موعود ریشهء عمیق مذهبی دارد واز مصدر وحی سرچشمه گرفته است. بنابرآنچه گذشت، این مطلب صحیح نیست که بعضی از نویسندگان نوشته اند: ابن خلدون احادیث مربوط به مهدی را مردود دانسته پنبهء آنها را زده است. اینگونه افراد را باید کاسهء داغ تراز آش نامید.
سخنی دیگر از ابن خلدون
ابن خلدون درخاتمهء این بحث می نویسد: ماقبلاً این مطلب را به اثبات رساندیم که هرکسی بخواهد نهضتی برپا کند وجمعیتی را بردور خویش گرد آورد وکسب نیرو وقدرت کند وحکومتی تأسیس نماید درصورتی می تواند به هدف برسد وپیروز گردد که دارای اقوام وخویشان بسیار ومتعصبی باشد که به طور جدی ازاو حمایت کنند ودرراه رسیدن به هدف مددکارش باشند وبه عنوان تعصب قومی وطائفگی از وی دفاع کنند، در غیر این صورت موفقیت وپیروزی برایش امکان ندارد. دراینجا نیز مشکلی برای عقیدهء به مهدی موعود به وجود می آید، زیرا فاطمیین بلکه طائفه قریش پراکنده ومتلاشی شده اند وعصبیت طائفگی درمیانشان وجود ندارد بلکه تعصب های دیگر جایگزین آن شده وبرآنها غالب آمده است. بله، فقط گروهی از اولاد حسن وحسین درحجاز وینبع باقی مانده که بی نفوذ وقدرت نیستند. البته آنان هم بدوی هستند ودربلاد پراکنده اند، واتحاد واتفاق کامل دربینشان حکمفرما نیست. لیکن اگر موضوع مهدی موعود را صحیح بدانیم باید بگوئیم که: آنجناب درمیان آنان طلوع می کند، آنها نیز متحد ومتفق می شوند وبه عنوان تعصب قومی ازاو حمایت می کنند ودرراه رسیدن به هدف وتأسیس قدرت وشوکت، مددکارش می شوند.
با این وجه می توانیم ظهور ونهضت مهدی را تصور نماییم ولی به غیر ازاین وجه، تصور ندارد(۵۲).
پاسخ
در پاسخ این کلام باید گفت: البته این مطلب قابل تردید نیست که اگر کسی خواست نهضت کند وقدرتی به دست آورد وحکومتی تأسیس نماید درصورتی پیروزی برایش امکان دارد که گروهی به طور جدی ازوی حمایت وطرفداری کنند ودررسیدن به هدف یار ویاورش باشند. درمورد مهدی موعود وانقلاب جهانی او نیزهمین شرط هست. لیکن این مطلب درست نیست که طرفداران وحمایت کنندگان او را فقط سادات علوی وقریش بدانیم. زیرا حکومت وزمامداری اگر طائفگی وقومی باشد البته حمایت کنندگان وطرفدارانش نیز باید به عنوان قوم وطائفه ازاو حمایت کنند ودرمورد دفاع از او تعصب به خرج بدهند. چنانکه درروزگار ملوک الطوائفی حکومت ها به همین عنوان تأسیس می شد. به طور کلی، هرحکومتی که درشعاع محدود وبه عنوان خاصی برپا شد حمایت کنندگانش نیز از افراد همان عنوان خواهند بود، چه حکومت قومی باشد چه کشوری، چه اقلیمی، چه مرامی.
ولی اگر حکومت بعنوان مرام وبرنامهء معینی خواست تأسیس شود، باید آن تز وبرنامه ومسک طرفدار داشته باشد. درصورتی امکان پیروزی دارد که گروهی، آن طرح ونقشه را شناخته جداً خواستار اجرای آن باشند ودرطریق رسیدن به هدف وحمایت از رهبرشان فداکاری کنند. حکومت انقلابی وجهانی مهدی موعود نیزاز همین قبیل است. برنامهء او یک برنامهء عمیق جهانی است. می خواهد جهان بشریت را که دواسبه بسوی مادیگری می تازد واز قوانین الهی اعراض می کند به جانب احکام وبرنامه های خدایی متوجه سازد. با اجرای آن برنامه های دقیق مشکلاتشان را حل وفصل کند. مرزهای موهوم را که منشاء اختلافات وکشمکشهاست از مغز بشربیرون کند وهمه را تحت پرچم نیرومند توحید گرد آورد. دین اسلام وخداپرستی را آیین همگانی گرداند. با اجرای قوانین واقعی اسلام، ظلم وبیدادگری را ریشه کن سازد. صلح وصفا وعدل وداد را درجهان گسترش دهد.
در مورد یک چنین نهضت عمیق وانقلاب جهانی نمی توان به این مقدار اکتفا کردکه گروهی از سادات علوی که درحجاز واطراف مدینه یا سایر نقاط پراکنده اند، به عنوان تعصب قومی از مهدی موعود حمایت کنند ودرراه رسیدن به هدف یاریش نمایند. بلکه دراین مورد آمادگی جهانی لازم است. درصورتی امکان پیروزی برای مهدی موعود هست که علاوه برتأییدات غیبی، یک جمعیت قابل توجه ونیرومندی درجهان پیداشود که امتیاز ومزایای قوانین وبرنامه های الهی را درک کنند، واز جان ودل خواستار اجرای آنها باشند. اسباب ومقدمات یک چنین انقلاب جهانی را فراهم سازند ودرراه رسیدن به هدف وآرمان انسانی از هیچگونه فداکاری دریغ نکنند.درآن صورت اگر رهبرمعصوم ونیرومندی را پیدا کردند که متن قوانین وبرنامه های الهی را دراختیار داشت واز تأییدات غیبی بهره مند بود، ازوی حمایت خواهند نمود ودر راه تأسیس حکومت عدل وداد، فداکاری خواهند کرد.
وجود مهدی مسلم بوده
راجع به مهدی موعود احادیث زیادی از پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) صادر شده که سنی وشیعه آنها را نقل کرده اند. هرکس درآنها دقت کند برایش روشن می شود که:موضوع مهدی وقائم، درزمان پیغمبراسلام امرمسلمی بوده است. مردم درانتظار شخصی بوده اند که برای اقامهء حق وترویج وبسط خداپرستی واصلاح عالم ودادخواهی قیام کند. به طوری این عقیده دربین مردم شایع بود که اصلش را مسلم دانسته از فروعاتش بحث می کردند. گاهی می پرسیدند: مهدی موعود از چه نسلی به وجود خواهد آمد؟ گاهی از نام وکنیه اش سؤال می نمودند. گاهی می پرسیدند چرا مهدی نامیده شده است؟ گاهی زمان نهضت وعلائم ظهورش را می پرسیدند. گاهی می گفتند: آیا مهدی وقائم یکی است یانه؟ گاهی ازعلت غیبت ووظائف آن ایام جویا می شدند. پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) هم گاه وبی گاه، ازآن وجود مقدس خبر می داد. می فرمود: مهدی موعود از نسل من واز فرزندان فاطمه وحسین به وجود خواهد آمد. گاهی نام وکنیه اش را بیان می داشت وگاهی علائم ومشخصات دیگرش را بیان می کرد.
مذاکره صحابه وتابعین
پس از وفات رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) داستان مهدویت همواره بین اصحاب بزرگ آن جناب وتابعین، مورد تسلم وبحث بوده است. از باب نمونه اسامی گروهی از آنان را تذکر می دهیم:
ابوهریره می گوید: دربین رکن ومقام با مهدی بیعت می شود(۵۳).
ابن عباس به معاویه می گفت: مردی ازما، درآخرالزمان، مدت چهل سال خلافت می کند(۵۴).
ابومعبد می گوید: به ابن عباس گفتم: از مهدی برایم چیزی بگو، گفت: امیدوارم چندی نگذرد که خدا جوانی را ازخانوادهء ما مبعوث کند تا فتنه ها را ازبین ببرد(۵۵).
ابن عباس می گفت: مهدی از قریش واز فرزندان فاطمه است(۵۶).
عمار یاسر می گوید: هنگامی که نفس زکیه کشته شود منادی از آسمان ندا می کند که: امیرشما فلان شخص است. بعدازآن، مهدی ظاهر می شود ودنیا راپرازعدل وداد می کند(۵۷).
عبد الله بن عمرنامی ازمهدی برد پس عربی گفت: مهدی معاویة بن ابی سفیانست. عبد الله گفت: چنین نیست بلکه مهدی کسی است که عیسی بوی اقتدا می کند(۵۸).
عمر بن قیس می گوید: به مجاهد گفتم:آیا راجع به مهدی خبری داری؟ زیرا من قول شیعیان را تصدیق نمی کنم. گفت: آری، یکی از اصحاب رسول خدا به من خبرداد که مهدی خروج نمی کند تا اینکه نفس زکیه کشته شود.آن گاه قیام می کند وزمین را پرازعدل وداد می نماید(۵۹).
عمیره دختر نفیل می گوید: از دختر حسن بن علی شنیدم که می گفت: این امریکه درانتظارش هستید واقع نمی شود مگر وقتیکه بعضی از شما از بعض دیگر برائت جویند وهمدیگر را لعنت کنند(۶۰).
ابوالفرج اصفهانی می نویسد: فاطمه دختر حسین بن علی قابلگی زنان بنی هاشم را افتخاراً انجام می داد، فرزندانش اعتراض نموده می گفتند: می ترسیم جزء قابله های رسمی شمرده شوی. درپاسخ می گفت: گم شده ای دارم هروقت آن را یافتم از این شغل دست می کشم(۶۱).
قتاده می گوید: بابن مسیب گفتم: وجود مهدی حق است؟ پاسخ داد: آری از قریش وفرزندان فاطمه است(۶۲).
طاوس می گفت: آرزو دارم زنده بمانم تا مهدی را درک کنم(۶۳).
زهری می گفت: مهدی از اولاد فاطمه است(۶۴).
ابوالفرج می نویسد: ولید بن محمد موقری نقل کرده که با زهری بودم که صدای غوغایی بلندشد. پس به من گفت: ببین چه خبراست؟ من جستجو نموده گفتم: زیدبن علی کشته شده سرش را آورده اند. زهری با ناراحتی اظهارداشت: چرا این خانواده عجله می کنند؟ عجله، بسیاری از آنان را به هلاکت افکند. گفتم آیا سلطنت به ایشان خواهد رسید؟ پاسخ داد: آری. زیرا علی بن الحسین از پدرش واو از فاطمه برایم روایت نموده که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به فاطمه فرمود: مهدی موعود از اولاد تو خواهد بود(۶۵).
ابو الفرج از مسلم بن قتیبه روایت کرده که گفت: روزی برمنصور وارد شدم، پس به من گفت: محمد بن عبد الله خروج کرده خودش را مهدی می پندارد، ولی به خدا قسم او مهدی نیست بلکه موضوعی را فقط به تو می گویم وبه احدی دیگر نگفته ونخواهم گفت وآن این است که فرزند منهم مهدی موعود روایات نیست لیکن او را از باب تفأل مهدی نامیدم(۶۶).
ابن سیرین می گفت: مهدی موعود از این امت است، اوست که برعیسی بن مریم امامت می کند(۶۷).
عبد الله بن حارث می گفت: مهدی درسن چهل سالگی قیام می کند وشبیه به بنی اسرائیل می باشد(۶۸).
ارطاة می گفت: مهدی درسن بیست سالگی قیام می کند(۶۹).
کعب می گفت: علت تسمیهء مهدی این است که به امور مخفی هدایت می شود(۷۰).
عبد الله بن شریک می گفت: پرچم رسول خدا درنزد مهدی است(۷۱).
طاوس می گفت: علامت مهدی این است که برفرمانداران خویش سخت گیری می کند دربذل اموال سخاوت دارد ونسبت به درماندگان مهربان است(۷۲) زهری می گفت: مهدی ازاولاد فاطمه می باشد(۷۳).
حکم بن عیینه می گوید: به محمد بن علی گفتم: ما شنیده ایم یکی از شما اهل بیت خروج می کند وعدل وداد را برپا می سازد، آیا این موضوع صحت دارد؟
فرمود: ما هم دراین انتظار وامید بسر می بریم(۷۴).
سلمة بن زفر می گوید: روزی درنزد حذیفه گفته شد که: مهدی خروج نموده.
پس حذیفه گفت: اگر مهدی قیام کند درحالیکه شما قریب العهد به رسول خدا هستید واصحاب آن جناب درمیان شما زندگی می نمایند، واقعاً سعادتمند شده اید. نه، چنین نیست، مهدی ظهور نمی کند تا وقتی که مردم را شرور وتعدیات به ستوه آیند وهیچ غائبی از وی محبوب ترو عزیزتر نباشد(۷۵).
جریردرنزد عمربن عبدالعزیز شعری را خواند که ترجمه اش این است: وجود تو برکت دارد وسیره ورفتارت رفتار مهدی است. باهوای نفس مخالفت می کنی وشب را به خواندن قرآن می گذرانی(۷۶).
ام کلثوم بنت وهب می گوید: درروایات وارد شده که: شخصی بردنیا حکومت خواهد نمود که همنام رسول خداست(۷۷).
محمد بن جعفر می گوید: شرح گرفتاری های خودمان رابرای مالک بن انس نقل نمودم. گفت: صبرکنید تا تأویل آیهء (ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثین) آشکار گردد(۷۸).
فضیل بن زبیر می گوید: اززیدبن علی شنیدم که می فرمود: شخصی که مردم درانتظارش هستند ازاولاد حسین بن علی به وجود خواهد آمد(۷۹).
محمد بن عبدالرحمان بن ابی لیلی می گفت: به خداسوگند: مهدی جز ازاولاد حسین نخواهد بود(۸۰).
در انتظار مهدی بودند
عقیده به وجود مهدی طوری درمردم رسوخ ونفوذ نموده بود که از همان صدر اسلام درانتظار ظهورش روزشماری می نمودند. پیروزی وتأسیس دولت حق را برایش حتمی می دانستند. این انتظار درایام هرج ومرج وبحران های موحش وحوادث ناگوار تاریخ، شدت می یافت ودرهر آنی درانتظار تحقق مصداقش بودند وبسا اوقات افرادی را اشتباهاً مصداق واقعی می پنداشتند:
محمد بن حنفیه
مثلاً گروهی از مسلمین محمد بن حنفیه را چون همنام وهم کنیه رسول خدا بود مهدی می پنداشتند.
طبری می نویسد: مختار وقتی خواست خروج کند واز قاتلین کربلا انتقام گیرد، مهدویت را به محمد بن حنفیه نسبت داد وخودش را فرستاده ووزیر وی معرفی نمود ونامه هایی را دراین خصوص به مردم نشان داد(۸۱).
محمد بن سعد از ابوحمزه روایت نموده که: مردم وقتی می خواستند به محمد بن حنفیه سلام کنند می گفتند: سلام علیک یا مهدی! اوهم درپاسخ می گفت: بله، من مهدی هستم وشما را بسوی رشد وخیرهدایت می نمایم، اسم من اسم رسول خدا وکنیه ام کنیه رسول خداست.
هروقت خواستید سلام کنید بگویید: سلام علیک یا محمد، سلام علیک یااباالقاسم(۸۲).
از این داستان وامثالش استفاده می شود که: جمع شدن نام وکنیه رسول خدا از خصوصیات وعلائم مهدی موعود بوده است. به همین جهت، محمد بن حنفیه به نام وکنیهء خودش اشاره می نمود. لیکن بعداز بررسی تاریخ، روشن می شود که محمد بن حنفیه ادعای مهدویت نداشته بلکه دیگران بودند که وی را به این عنوان معرفی می نمودند. او هم درمورد این لقب گاهی سکوت می کرد بلکه تأیید می نمود. شاید علت سکوتش این باشد که امیدواربوده بدان وسیله از قاتلین کربلا انتقام گرفته شود وحکومت اسلامی به دست اهلش سپرده شود.
محمد بن سعد می نویسد: محمد بن حنفیه به مردم می گفت: آگاه باشید که اهل حق را دولتی است که هروقت خدا خواست تأسیس می شود. هرکس آنرا درک نماید به سعادت بزرگی نائل شده است وهرکس پیش ازآن اجلش فرارسد به نعمت های بی پایان خدا می رسد(۸۳).
محمد بن حنفیه درخطبه ایکه دربین هفت هزار نفر از اصحابش خواند اظهار داشت: شما دراین امر تعجیل نمودید، لیکن به خدا سوگند! دراصلاب شما اشخاصی وجود دارند که به کمک آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) جنگ می کنند. دولت آل محمدبرکسی پوشیده نیست لیکن وقوعش تأخیر خواهد افتاد. سوگند به کسیکه جان محمد به دست اوست: حکومت درخانوادهء نبوت بازگشت می کند(۸۴).
محمد بن عبد الله بن حسن
گروهی از مسلمین محمد بن عبد الله بن حسن را مهدی می پنداشتند.ابوالفرج می نویسد: حمید بن سعید روایت نموده که وقتی محمد بن عبد الله متولد شد آل محمد خوشنود شدند واز پیغمبر روایت می کردند که نام مهدی محمد است. پس امیدوار بودند که محمد، مهدی موعود باشد. او را دوست می داشتند ودرمجالس از وی صحبت می شد وشیعیان به یکدیگر بشارت می دادند(۸۵).
بازهم ابوالفرج می نویسد: وقتی محمد بن عبد الله متولد شد خویشانش وی را مهدی نامیده گمان می کردند مهدی موعود روایات است. لیکن دانشمندان آل ابیطالب، نفس زکیه اش می دانستند که مقدر شده دراحجارزیت کشته شود(۸۶).
بازهم می نویسد: غلام ابی جعفر منصور نقل کرده که منصور به من گفت: پای منبر محمد بن عبد الله بنشین ببین چه می گوید: منهم به دستور وی پای منبر محمد حاضر شدم. شنیدم که می گفت: شما شک ندارید که من مهدی هستم وواقع هم همین است. پس برگشتم وسخنش را برای منصور حکایت نمودم. گفت: محمد دروغ می گوید بلکه مهدی موعود فرزند من است(۸۷).
سلمة بن اسلم اشعاری دربارهء محمد بن عبد الله سروده که ترجمه اش این است: آنچه دراحادیث وارد شده وقتی ظاهر خواهدشد که محمد بن عبد الله دربین مردم ظاهر شود وزمام امور را دردست گیرد. محمد انگشتری دارد که خدا آنرا به غیراو نداده است ودروی علاماتی از نیکی وهدایت وجود دارد. امیدواریم محمد همان امامی باشد که به برکت وجودش قرآن زنده گردد به واسطهء او اسلام رونق گیرد واصلاح شود ویتیمان بیچاره وعیالمندان نیازمند با خوشی زندگی نمایند. زمین را پرازعدل وداد کند بعدازاینکه ازضلالت وگمراهی پرشده است وامیدها وآرزوهایمان جامهء عمل پوشد(۸۸).
فقهای مدینه واحادیث مهدی
ابوالفرج می نویسد وقتی محمد بن عبد الله بن حسن خروج کرد محمد بن عجلان که ازفقهای مدینه بود باوی خروج نمود. هنگامیکه محمد بن عبد الله کشته شد جعفربن سلیمان حاکم مدینه محمد بن عجلان را احضار نموده گفت: چرا با آن مرد دروغگو خروج نمودی؟ سپس دستور داد دستش را قطع نمایند. فقهای مدینه وبزرگانیکه حاضر مجلس بودند بعنوان شفاعت عرضه داشتند: ای امیر! محمد بن عجلان فقیه وعابد مدینه است امیدواریم مورد عفو قرارگیرد زیرا موضوع برایش مشتبه شده وخیال کرده که محمد بن عبد الله همان مهدی موعود روایات است(۸۹).
درجای دیگرمی نویسد: وقتی محمد بن عبد الله بن حسن خروج نمود، عبد الله بن جعفر که از علما وفقها واصحاب حدیث مدینه بود باوی خروج کرد. بعدازکشته شدن محمد بن عبد الله، فرار کرد. مخفی بود تااینکه امانش دادند. روزی برجعفربن سلیمان حاکم مدینه وارد شد پس باو خطاب نموده گفت: بااین مرتبهء علم وفقاهت چرا با محمد خروج کردی؟! درپاسخ گفت: علت همکاری من با محمد بن عبد الله این بود که یقین داشتم مهدی موعودی است که روایاتی درباره اش به ما رسیده است. من درموضوع مهدویت محمد شک نداشتم تا هنگامی که دیدم کشته شد آنگاه فهمیدم که او مهدی نیست. بعدازآن دیگر گول کسی را نخواهم خورد(۹۰).
ازامثال این حوادث به خوبی استفاده می شود که موضوع مهدویت ازهمان صدراسلام وزمانهای نزدیک به عصر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) امر مسلمی بوده که مردم انتظارش را می کشیده اند. به همین علت مردم کم اطلاع ورنج دیده که ازعلائم مهدی اطلاع کامل نداشتند، گاهی محمد بن حنفیه وگاهی محمد بن عبد الله بن حسن وگاهی افراد دیگر رامهدی موعود می پنداشتند. لیکن دانشمندان ومطلعین اهل بیت حتی پدر محمد بن عبد الله می دانستند که وی مهدی موعود نیست.
ابو الفرج می نویسد: شخصی به عبد الله بن حسن عرض کرد: محمد کی خروج می کند؟ پاسخ داد: تا من کشته نشوم خروج نمی کند، ولی کشته می شود.آن مرد گفت: انا لله وانا الیه راجعون، اگر محمد کشته شد امت هلاک می گردند. عبد الله فرمود: چنین نیست. بازآن مرد عرض کرد: ابراهیم کی خروج می کند فرمود: تا من هلاک نشوم خروج نمی کند، او هم کشته می شود. آن شخص گفت: انالله وانا الیه راجعون، امت به هلاکت می رسند. عبد الله پاسخ داد: نه، چنین نیست بلکه صاحب آنها - مهدی موعود - جوانی است بسن بیست وپنج سالگی که تمام دشمنان را به قتل می رساند(۹۱).
باز ابو الفرج می نویسد: ابوالعباس نقل کرده که به مروان گفتم: محمد ادعای مهدویت دارد. پاسخ داد: مهدی موعود نه اوست نه ازنسل پدرش بلکه فرزند کنیزی می باشد(۹۲).
باز می نویسد: جعفربن محمد(علیه السلام) هروقت محمد بن عبد الله را مشاهده می نمود گریه نموده می فرمود: جانم فدای او(مهدی) باد، مردم گمان می کنند، این شخص مهدی موعود است درصورتیکه وی کشته می شود ودر کتاب های علی (علیه السلام) از خلفای این امت به شمار نرفته است(۹۳).
جماعتی دور محمد بن عبد الله بن حسن حاضربودند که جعفربن محمد وارد مجلس شد ومورد احترام حضار واقع گشت. سپس از جریان پرسش نمود، پاسخ دادند: تصمیم داریم با محمد که همان مهدی موعود است بیعت نماییم. آنحضرت فرمود: از این کار منصرف شوید زیرا هنوز موقع ظهور مهدی نرسیده است ومحمدهم مهدی نیست(۹۴).
اشعار دعبل ومهدی
وقتیکه دعبل اشعار معروف خود را نزد امام رض(علیه السلام) قرائت نمود، درخاتمهء آنها این شعر را خواند:

خروج امام لا محالة واقع * * * یقوم علی اسم الله والبرکات

یعنی نهضت یک امام، مسلم وحتمی است، او بنام خدا وبابرکت قیام می نماید. امام رض(علیه السلام) گریهء سختی نموده فرمود: روح القدس به زبانت سخن گفت. آیا آن امام را می شناسی؟ عرض کرد: نه، ولی شنیده ام که امامی از شما قیام می کند وزمین را پرازعدل وداد می نماید. حضرت فرمود: بعدازمن پسرم محمد امام است وبعدازاو فرزندش علی وبعداز علی فرزندش حسن وبعداز حسن پسرش حجت وقائمی است، که درایام غیبت باید درانتظارش بود وقتی ظاهر شد باید از وی اطاعت نمود. اوست که زمین را پرازعدل وداد می کند. اما وقت ظهورش تعیین نشده بلکه از پدرانم روایت شده است که: ناگهانی وبغتتاً ظاهر می گردد(۹۵).
امثال ونظائر این وقایع وشواهد درتاریخ زیاد است اگر طالب باشید می توانید به کتب تواریخ مراجعه نمائید.
دراین موقع وقت خیلی گذشته بود وجلسه پایان یافت وجلسه بعد به شب شنبه دیگر موکول شد.
مهدی های غیر واقعی
درشب موعود، دوستان درمنزل آقای دکتر جمع شدند وپس از تشریفات عادی وصرف چای، رسمیت جلسه اعلام شد وآقای هوشیارشروع به صحبت کرد:
موضوع دیگری را که می توان از شواهد وقرائن این موضوع شمرد که اصل مهدویت ریشه دار ودرصدر اسلام امر مسلمی بوده است، داستان مهدی های غیرواقعی است که درگذشته پیدا شده واسامی آنان درتواریخ ثبت است. برای روشن شدن اذهان برادران لازم است فهرستی ازآنان ذکر شود.
(گروهی از مسلمین محمد بن حنفیه را امام ومهدی پنداشته اند. می گویند نمرده است ودرکوه (رضوی) غائب می باشد. بعداز این ظاهر می شود ودنیا را پرازعدل وداد می کند(۹۶).
گروهی از جارودیه محمد بن عبد الله بن حسن را مهدی غائب می پندارند ودرانتظار ظهورش بسر می برند(۹۷).
ناووسیه حضرت صادق را مهدی وزنده وغائب می دانند(۹۸).
واقفیه موسی بن جعفر را امام زندهء غائب می پندارند وعقیده دارند که آن جناب بعداً ظاهر می شود ودنیا را پرازعدل وداد می کند(۹۹).
گروهی از اسماعیلیه عقیده دارند که اسماعیل فوت نشده بلکه از باب تقیه نسبت مرگ به وی داده شده است(۱۰۰).
فرقهء باقریه حضرت باقر را زنده ومهدی موعود می دانند.
فرقهء محمدیه عقیده دارند که بعداز امام علی نقی فرزندش محمد بن علی امام است. او را زنده ومهدی موعود می دانند، با اینکه درحیات پدرش وفات کرده است.
جوازیه می گویند: حجت بن الحسن را فرزندی بوده است واوست مهدی موعود(۱۰۱).
فرقه ای از هاشمیه عبد الله بن حرب کندی را امام زندهء غایب می پندارند ودرانتظار ظهورش بسر می برند(۱۰۲).
گروهی از مبارکیه، محمد بن اسماعیل را امام زندهء غائب می پندارند(۱۰۳).
یزیدیه عقیده دارند که: یزید به آسمان صعود نموده است. بعداً برمی گردد ودنیا را پراز عدل وداد می کند(۱۰۴).
اسماعیلیه می گویند: این مهدی که دراخبار وارد شده همان محمد بن عبد الله ملقب به مهدی است که درمملکت مصرو مغرب به سلطنت رسید. روایت نموده اند که پیغمبر فرمود: خورشید درسال سیصد از مغرب نمایان می گردد(۱۰۵).
گروهی از امامیه می گویند: امام حسن عسکری زنده است واوست قائم واکنون درحالت غیبت بسرمی برد، بعداً ظاهر می شود وزمین را از عدل وداد پرمی کند.
گروه دیگری می گویند: مرده است ولی بعداً زنده می شود وقیام می کند، زیرا معنی قائم قیام بعدازمرگ است(۱۰۶).
قرامطه محمد بن اسماعیل را مهدی موعود می دانند وعقیده دارند که زنده است ودربلاد روم زندگی می کند(۱۰۷).
فرقهء ابی مسلمیه، ابومسلم خراسانی را امام زندهء غائب می پندارند(۱۰۸).
گروهی امام حسن عسکری را مهدی می دانند. می گویند: بعدازمردن زنده شده واکنون درحالت غیبت زندگی می کند. بعداً ظاهر می شود ودنیا را پرازعدل وداد می کند(۱۰۹).
سوء استفاده
اینها اسامی افرادی است که درصدر اسلام واعصار وازمنهء نزدیک به زمان پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) گروهی از جهال، آنان را مهدی پنداشته اند لیکن اکثر آن طوائف منقرض شده جز در صفحات تاریخ، اثری از آنان باقی نمانده است. از آن زمان تا بحال، افراد کثیری دربین بنی هاشم وغیر بنی هاشم، از بلاد وکشورهای مختلف پیدا شدند وخود را به عنوان مهدی موعود معرفی نمودند. چه جنگها وخون ریزی ها ونهضت هائی که بدین عنوان صورت گرفت وچه حوادث ناگواری که درتاریخ رخ داد(۱۱۰).
از مجموع این حوادث ووقایع استنباط می شود که: داستان مهدویت وظهور مصلح غیبی از موضوعات مسلمی بوده که مسلمین بدان اعتراف داشته اند ودرانتظار ظهورش روز شماری می کرده اند ونصرت وغلبه را از لوازم حتمی او می دانسته اند. همین موضوع سبب شد که بعض افراد زیرک واستفاده جو درصدد برآمدند از عقیدهء بی آلایش مردم که از مصدر وحی سرچشمه می گرفت بهره برداری نمایند وخودشان را به عنوان مهدی موعود قالب کنند. شاید بعضی از آنان هم قصد سوئی نداشته بلکه می خواسته اند به این وسیله از ستمکاران انتقام گیرند واوضاع ملت خویش را اصلاح نمایند. بعضی آنان هم گرچه خودشان ادعائی نداشته اند لیکن گروهی از عوام، از روی نادانی وشدت گرفتاری، وعجله ایکه درظهور مهدی داشتند وبعض علل دیگر، آنها را مهدی موعود اسلام می پنداشتند.
احادیث مجعول
متأسفانه این حوادث سبب شد که احادیث مجعولی درتعریف وتوصیف مهدی وعلائم الظهور، دربین مردم شایع گردد وبدون بررسی ودقت درکتب اخبار درج شود.
خانواده پیغمبر، ویازده امام از مهدی خبر داده اند
دکتر: خانوادهء پیغمبر وائمهء اطهار (علیهم السلام) در موضوع مهدی چه عقیده ای داشتند؟
هوشیار: بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز موضوع مهدویت، در بین مسلمین واصحاب ائمه اطهار شایع ومورد بحث بود.اهل بیت پیغمبر وحاملین علوم واسرار نبوت، که از همه کس، به اخبار واحادیث پیغمبر آشناتر بودند، دربارهء مهدی سخن می گفتند وبه سؤالات مردم پاسخ می دادند از باب نمونه:
علی بن ابیطالب از مهدی خبر داده
علی بن ابیطالب(علیه السلام) فرمود: مهدی موعود از ما به وجود خواهد آمد ودر آخرالزمان ظهور می نماید.در بین هیچ ملتی، مهدی منتظری جز او وجود ندارد(۱۱۱).
در این زمینه پنجاه حدیث دیگر نیز از آنحضرت نقل شده است(۱۱۲).
فاطمه علیها السلام از مهدی خبر داده
فاطمه علیها السلام به حسین فرمود: هنگامی که ترا بزادم، رسول خدا برمن وارد شد- تو را در بغل گرفت - سپس فرمود: ای فاطمه! حسینت را بگیر وبدانکه او پدر نه امام است واز نسلش امامهای صالحی به وجود خواهند آمد که نهمی آنان قائم است(۱۱۳)... وسه حدیث دیگر.
حسن بن علی از مهدی خبر داده
حسن بن علی(علیه السلام) فرمود: امامهای بعد از رسول خدا دوازده نفرند. نه نفرشان از نسل برادرم حسین به وجود می آیند ومهدی این امت از ایشان است(۱۱۴)... وچهار حدیث دیگر.
حسین بن علی از مهدی خبر داده
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: دوازده امام از ما هستند، علی بن ابیطالب اول آنان وآخرشان نهمین فرزند من وقائم به حق می باشد. خدا به برکت وجود وی زمین مرده را زنده وآباد می کند ودین حق را برتمام ادیان پیروز می گرداند، اگر چه مشرکین کراهت داشته باشند. مهدی، مدتی از نظرها غائب می گردد. در زمان غیبت گروهی از دین خارج می شوند اما گروهی دیگر ثابت قدم خواهند ماند واز این راه اذیتها خواهند دید. از باب سرزنش به آنان گفته می شود: اگر عقیدهء شما صحیح است، پس امام موعود شما کی نهضت می کند؟ ولی بدانید که هرکس در ایام غیبت، آزار وتکذیب دشمنان را تحمل کند مانند کسی است که درکنار رسول خدا با شمشیر جنگ نموده است(۱۱۵).. وسیزده حدیث دیگر.
علی بن الحسین از مهدی خبر داده
علی بن الحسین (علیه السلام) فرمود: ولادت قائم ما بر مردم مخفی می ماند بطوری که خواهند گفت: اصلا متولد نشده است. علت مخفی شدن آن جناب اینست که وقتی نهضت خود را شروع نمود بیعت کسی در گردنش نباشد(۱۱۶)... وده حدیث دیگر.
حضرت باقر از مهدی خبر داده
حضرت باقر (علیه السلام) به ابان بن تغلب فرمود: بخدا سوگند! امامت عهدی است که از رسول خدا به ما رسیده است. امام های بعد از پیغمبر دوازده نفرند که نه نفرشان از نسل حسین می باشند. مهدی نیز از ما بوجود می آید ودر آخر الزمان دین را نگهداری می کند(۱۱۷)... وشصت ودو حدیث دیگر.
امام صادق از مهدی خبرداده
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرکس به تمام امامان اقرار کند اما وجود مهدی را منکر شود مانند کسی است که به همهء پیغمبران عقیده مند باشد لیکن نبوت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) را انکارنماید. به آنحضرت عرض شد: یابن الرسول الله! مهدی از فرزندان کیست؟ فرمود: پنجمین فرزند امام هفتم (موسی بن جعفر) مهدی میباشد اما خودش غائب می شود ونام بردنش برایتان جائز نیست(۱۱۸).. ویکصد وبیست وسه حدیث دیگر.
موسی بن جعفر از مهدی خبر داده
موسی بن جعفر(علیه السلام) در پاسخ یونس بن عبدالرحمان، که سؤال نموده بود: آیا تو قائم به حق هستی؟ فرمود: من قائم به حق هستم لیکن آن قائمیکه زمین را از وجود دشمنان خدا پاک می نماید واز عدل وداد پر می کند، پنجمین فرزند من است. چون برجان خویش ترسان است، مدتی طولانی غائب می گردد. در عصر غیبت، گروهی از دین خارج می شوند ولی عده ای هم در عقیدهء خویش پایدار می مانند. سپس فرمود: خوشا به حال شیعیانی که درزمان غیبت امام زمان، به ولایت ما چنگ زنند وبردوستی ما وبیزاری از دشمنانمان ثابت قدم بمانند، آنان از ما هستند وما از آنهاییم، آنان به امامت ما راضی شده اند، ما نیز از تشیع آنها خوشنودیم. پس خوشا به حالشان، به خدا سوگند! در درجات بهشت با ما خواهند بود(۱۱۹)... وپنج حدیث دیگر.
امام رضا از مهدی خبر داده
حضرت رض(علیه السلام)، در پاسخ ریان بن صلت که پرسیده بود: تو صاحب الامر هستی؟ فرمود: من صاحب الامر هستم اما آن صاحب الامری که زمین را از عدل وداد پر می کند من نیستم. با وجود ناتوانی وضعفی که در من مشاهده می کنی چگونه امکان دارد من همان صاحب الامر باشم؟! قائم معهود کسی است که در سن پیران ولی بصورت جوانان ظاهر میشود، بقدری نیرومند وقوی است که اگر به بزرگترین درخت روی زمین دست دراز کند آنرا از ریشه می کند واگر در میان کوهها فریاد زند سنگهای سخت آنها متلاشی می گردند.عصای موسی وانگشتر سلیمان نزد اوست. آنجناب چهارمین فرزند من می باشد، خدا تا هروقت بخواهد او را از دیده ها غائب نگه می دارد، بعد از آن ظاهرش می نماید وزمین را بتوسط او از عدل وداد پر می کند، چنانکه از ظلم وستم پرشده است(۱۲۰)... وهیجده حدیث دیگر.
امام محمد تقی از مهدی خبر داده
امام محمد تقی (علیه السلام) به عبدالعظیم حسنی فرمود: قائم ما همان مهدی موعودی است که درزمان غیبت باید در انتظارش بود ودر زمان ظهور باید اطاعتش نمود واو سومین فرزند من می باشد. به آن خدایی که محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) را به پیغمبری فرستاد وما را به امامت مخصوص داشت سوگند، که اگر از عمر دنیا یک روز هم بیش باقی نمانده باشد خدا آنروز را طولانی می گرداند تا مهدی ظاهر شود وزمین را از عدل وداد پر کند چنانکه از ظلم وستم پرشده است.خداوند متعال، کارش را شبی اصلاح مینماید چنانکه امر کلیم خود موسی را در شبی اصلاح فرمود، موسی رفت تا برای همسرش آتش بیاورد اما با منصب پیمبری ورسالت برگشت. سپس فرمود: انتظار فرج، بهترین عمل شیعیان ماست(۱۲۱)... وپنج حدیث دیگر.
امام علی نقی از مهدی خبر داده
امام علی نقی(علیه السلام) فرمود: بعد از من فرزندم حسن امام است وبعد از حسن، فرزندش همان قائمی است که عدل ودادش تمام زمین را فرا میگیرد(۱۲۲)... وپنج حدیث دیگر.
امام حسن عسکری از مهدی خبر داده
امام حسن عسکری(علیه السلام) به موسی بن جعفر بغدادی فرمود: گویا شما را می بینم که در جانشین من اختلاف نموده اید ولی آگاه باشید هر کس به امام های بعد از پیغمبر ایمان داشته باشد، اما امامت فرزند مرامنکر شود مانندکسی است که نبوت تمام پیغمبران را قبول کند ولی پیمبری محمد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را انکار نماید،در صورتی که منکر آنحضرت مثل کسی است که تمام پیمبران را انکار کند، زیرا اطاعت آخرین امام ما مثل اطاعت اولین امام ماست. پس هرکس آخرین فرد ما را منکر شود مانندکسی است که اولین امام را انکار نموده باشد. بدانید که غیبت فرزندم به قدری طولانی می شود که مردم در شک واقع می شوند مگر افرادی که خدا ایمانشان را نگهداری کند(۱۲۳)... وبیست ویک حدیث دیگر.
آیا احادیث مهدی صحیح است؟
مهندس: در صورتی می توانید به این احادیث تمسک نمایید که صحیح ومعتبر باشند آیا همهء احادیث مهدی را صحیح می دانید؟
هوشیار: من ادعا نمی کنم که تمام احادیث مربوط به مهدی صحیح اعلا وتمام روایت کنندگان آنها عادل وموثق هستند. لیکن در بین آنها مقدار قابل توجهی حدیث صحیح وجود دارد. البته این احادیث مانند سایر احادیث هم صحیح دارند هم حسن، هم موثق، هم ضعیف، لیکن احتیاجی نیست که دربارهء یک یک آنها واحوال رواتشان بحث وتحقیق نماییم، زیرا چنانکه ملاحظه نمودید احادیث به قدری زیادند که هر شخص بی غرض وبا انصافی که بدانها مراجعه نماید اطمینان پیدا می کند که مدلول مشترک آنها که عبارتست از اصل وجود مهدی از موضوعات مسلم اسلام بوده که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بذر آنرا افشانده وائمه اطهار (علیهم السلام) آنرا آبیاری نموده اند. بطور قطع می توان گفت:کمتر موضوعی در اسلام یافت می شود که باندازهء وجود مهدی درباره اش حدیث وارد شده باشد.
باز هم توضیحاً عرض می کنم: پیغمبر اسلام از آغاز بعثت تا حجةالوداع صدها دفعه دربارهء مهدی سخن گفته. علی بن ابیطالب از او خبر داده، فاطمه زهرا خبرداده، خانوادهء پیغمبر وحاملین اسرار نبوت، مانند امام حسن وامام حسین وامام سجاد وامام محمد باقر وامام جعفر صادق وامام موسی کاظم وامام رضا وامام محمد تقی وامام علی نقی وامام حسن عسکری (علیهم السلام) همه از وجود چنین فرد برگزیده ای خبر داده اند. مردم زمان پیغمبر در انتظارش بودند بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مردم در انتظار ظهورش روز شماری می کردند حتی گاه گاهی افرادی را اشتباهاً مصداق واقعی آن می پنداشتند. احادیث او را سنی نقل کرده، شیعی نقل کرده، اشعری نقل کرده، معتزلی نقل کرده، در بین روات آنها عرب هست، عجم هست مکی هست، مدنی هست، کوفی وبغدادی وبصری وقمی وکرخی وخراسانی ونیشابوری و... هست آیا با وجود این همه احادیث که مسلما از هزار متجاوز خواهد بودهیچ شخص با انصافی می تواند در امر مهدی موعود تشکیک نموده بگوید: این احادیث را شیعیان متعصب جعل نموده به پیغمبر نسبت داده اند؟!!
مدتی از شب گذشته ودیگر وقتی برای ادامه مذاکرات نمانده بود، لذا قرار شد بقیه صحبت برای جلسه بعد بماند ودوستان شب شنبه آینده درمنزل آقای فهیمی گردهم آیند.
مهدی گری وجهود وایرانیان
افراد یکی یکی به منزل آقای فهیمی آمدند وپس از یک پذیرائی مختصر طبق معمول در ساعت هشت جلسه رسمیت یافت واینبار آقای مهندس موضوعی را عنوان کرد:
مهندس: از سابق بیاد دارم که یکی از نویسندگان نوشته بود، عقیدهء مهدویت ومصلح غیبی از جهود وایرانیان قدیم به محیط اسلامی سرایت نموده است. ایرانیان چنین می پنداشتند که روزی مردی از نژاد زردشت بنام (سااوشیانت) ظاهر خواهد شد واهریمن را کشته وجهان را از همهء بدیها پاک خواهد نمود؟ اما جهودان چون آزادی کشور خویش را از دست دادهبودند وبه بندگی کلده وآشور افتاده بودند، یکی از پیغمبرانشان چنین نوید داد: در آینده، مسیحی (پادشاهی) از میان جهان خواهد برخاست وجهودان را دوباره به آزادی خواهد رسانید.
بنابراین چون ریشه واصل مهدویت را در بین ایرانیان وجهودان یافتیم باید بگوییم که این تفکر از آنان به مسلمین سرایت نموده وافسانه ای بیش نیست.
هوشیار: درست است که این عقیده در بین اقوام وملل دیگر نیز بوده وهست. لیکن صرف این موضوع، شاهد خرافی بودن آن نیست مگر لازم است تمام احکام وعقائد اسلام برخلاف گذشتگان باشد تا صحیح باشد!؟ شخصی که در صدد تحقیق موضوعی از موضوعات اسلام باشد وغرض ومرضی نداشته باشد، باید ابتداء به مدارک ومآخذ اصلی آن عقیده مراجعه کند تا درستی ونادرستی آن برایش روشن گردد نه اینکه به جای رجوع به مدارک اصلیه، در کتب وعقائد پیشینیان تفحص نماید سپس جنجالی برپا کند که من ریشه این عقیده خرافی را پیداکردم. آیا می شود گفت: چون ایرانیان قدیم به یزدان عقیده مند بودند وراستی را از اخلاق نیک می شمردند، خداپرستی باید افسانه باشد وراستی را هم نباید از اخلاق نیک شمرد؟! پس تنها برای این که ملل دیگر نیز در انتظار مصلح ونجات دهندهء غیبی بوده اند، دلیل بطلان وسند جرم نیست، چنانکه دلیل صحتش نیز نخواهد بود.
علل پیدایش مهدویت
فهیمی: یکی از نویسندگان، داستان پیدایش عقیدهء مهدویت را خوب توجیه نموده است اگر اجازه بفرمائید اجمالش را عرض کنم؟
حاضرین: بفرمایید.
فهیمی: آنرا با مختصر تصرفی خلاصه می کنم: اصل داستان مهدویت را شیعیان از ملل دیگر گرفته چیزهایی بدان افزودند تا به صورت کنونی درآمد. دو موضوع را باید از عوامل رشد ونمو آن عقیده دانست:
الف: عقیده به پیدایش وظهور نجات دهندهء غیبی، در بین جهودان شایع بوده وهست. آنان عقیده داشتند که الیاس بآسمان صعود نموده ودر آخرالزمان برای نجات بنی اسرائیل به زمین برمی گردد. می گوید: (ملکصیدق) و(فنحاس بن العاذار) تا به امروز زنده میباشند.
در صدر اسلام، گروهی از یهود، برای استفاده های مادی، گاهی هم به منظور تخریب اساس اسلام اظهار اسلام نمودند، عده ای هم با حیله وتزویر که از صفات بارز این قوم است در بین مسلمین موقعیت ومقامی کسب نمودند، ولی در واقع جز ایجاد اختلاف وپخش عقائد خود وسودجویی مقصدی نداشتند که عبد الله بن سبا را باید از افراد برجستهء آنان دانست.
ب: پس از در گذشت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) خانواده وخویشانش، واز جمله علی بن ابیطالب (علیه السلام) خودشان را برای خلافت از دیگران سزاوارتر می دانستند. معدودی از اصحاب هم از آنان طرفداری می نمودند اما برخلاف خواستهء آنان، خلافت از خانواده رسول خدا بیرون رفت وهمین حادثه سبب آزردگی ورنجش آنان گردید. تا اینکه خلافت به علی بن ابیطالب منتقل شد. هوادارانش خشنود گشتند وامیدوار بودند که خلافت از این خانواده بیرون نرود، ولی علی هم چون به جنگهای داخلی مبتلا شد کاری از پیش نبرده عاقبت به دست ابن ملجم شهید گشت. فرزندش حسن هم موفقیتی به دست نیاورده عاقبت خلافت را تحویل بنی امیه داد.
حسن وحسین دو فرزند رسول خدا خانه نشین بودند ولی حکومت وقدرت اسلام به دست دیگران بود. اولاد رسول خدا وهوادارانشان در فقر وفاقه بسر می بردند ولی غنائم سرشار وبیت المال مسلمین در هوسرانی بنی امیه وبنی عباس مصرف می شد. این حوادث سبب شد، که روز بروز بر تعداد طرفداران آنان افزوده گردد وصدای اعتراضات ازگوشه وکنار بلند شود، اما شاغلین مقام خلافت به عوض دلجویی، درصدد زجر وشکنجه واعدام وتبعید آنان برآمدند.
خلاصه: بعد از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت به اهل بیت وطرفداران آنها حوادث ناگواری واقع شد فاطمه از میراث پدر محروم شد. خلافت علی به تأخیر افتاد، حسن بن علی را مسموم نمودند.
حسین بن علی را با جوانان واصحابش در کربلا به قتل رسانیده خانواده اش را اسیر کردند. مسلم بن عقیل وهانی را پس از امان دادن کشتند. ابوذرغفاری به ربذه تبعید شد. حجربن عدی وعمروبن حمق ومیثم تمار وسعیدبن جبیر وکمیل بن زیاد وصدها تن مانند آنان را کشتند. به دستور یزید مدینه قتل عام شد وصدها ازاین حوادث ننگین که صفحات تاریخ اسلام را سیاه کرده است. در این ایام تلخ جان هواداران اهل بیت بستوه آمده هر روز در انتظار فرج بودند. گاهی یکی از علویین برای گرفتن حق ومبارزه با غاصبین قیام می نمود ولی بالاخره کشته می شد وتوفیقی نصیبش نمی گشت. این حوادث ناگوار سبب شد که اقلیت طرفدار اهل بیت، از تمام جهات مأیوس شوند ودرهای موفقیت را برروی خویش بسته ببینند واز هر سو دنبال یافتن روزنهء امیدی برآیند. طبعاً معلوم است که این اوضاع وحوادث، زمینه را برای پذیرفتن عقیدهء نجات دهندهء غیبی ومهدویت کاملاً آماده گردانید.
در این هنگام بود که جهودان تازه مسلمان ومغرضین، از فرصت استفاده نموده به ترویج عقیده خویش یعنی نجات دهندهء غیبی مشغول گشتند. شیعیان از همه جا مأیوس هم برای تسکین دردهای روحی وجبران شکست های ظاهری خویش، آن عقیده را مناسب دیده از جان ودل پذیرفتند لیکن تصرفی نموده گفتند: آن مصلح جهانی حتما از اهل بیت مظلوم خواهد بود. کم کم پیرایه هایی بدان بستند تا به صورت مهدی کنونی در آمد(۱۲۴).
نیازی به توجیه ندارد
هوشیار: محرومیت ها وگرفتاری هایی را که در مورد اهل بیت وهوادارانشان فرمودید کاملاً درست است، لیکن در صورتی محتاج به این توضیحات وتحلیلات بودیم که سرچشمه ومنشاء اصلی مهدویت را نمی دانستیم، ولی چنانکه بیاد دارید: اثبات نمودیم که شخص پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) این عقیده را در بین مسلمین پخش کرده نوید پیدایش چنین مصلحی را داده بود واحادیث آنرا نه تنها شیعیان بلکه اهل سنت نیز در کتب صحاح خود جمع آوری نموده اند. اخلاق نیک شمرد با اثبات این مطلب دیگر برای توجیه مذکور جایی باقی نخواهد ماند.
در بخش اول سخن فرمودید: این عقیده در بین جهودان شایع بوده است. این سخن نیز درست است لیکن اینکه فرمودید: عقیدهء مذکور به وسیلهء (ابن سبای) یهودی وامثالش در بین مسلمین راه یافته، مطلب مردودی است، زیرا چنانکه قبلاً گفتیم: شخص نبی اکرم مروج وحامی وبشارت دهندهء به پیدایش چنین مصلح جهانی بوده است. البته ممکن است مسلمانان یهودی الاصل نیز آن را تأیید کرده باشند.
داستان عبد الله بن سبا
موضوع دیگری را نیز لازم است تذکر دهم که: وجود عبد الله بن سبای یهودی با این نام ونشان، از موضوعات مسلم تاریخ نیست. بعضی از دانشمندان اصل وجودش را موهوم ومجعول دشمنان شیعه می دانند. برفرض اینکه اصل وجودش محرز باشد اما نسبت هایی که باو داده شده بدون شاهد وبرهان است، زیرا هیچ عاقلی نمی تواند باور کند که یک نفر یهودی تازه مسلمان، چنان نبوغ خارق العاده وسیاست مرموز وموقعیت ممتازی را واجد شود که بتواند در آن محیط اختناق که هیچ کس جرئت نداشت از فضائل اهل بیت سخنی بگوید، بیک رشته اقدامات اساسی دست بزند وبه واسطهء تبلیغات سری وتشکیلات وسیع ودامنه دار خویش، مردم را به سوی اهل بیت دعوت کند، برخلیفهء وقت بشوراند وچنان بلوایی برپا کند که مردم بریزند وخلیفهء وقت را به قتل رسانند ولی مأمورین سری وعلنی خلیفه از تحریکات واقدامات او بی اطلاع بمانند. به قول خود این آقایان، یک نفر یهودی تازه مسلمان اساس دین آنها را منهدم سازد ولی هیچ کس دم نزند. چنین وجودی را با این گونه اعمال، جز در عالم خیال نمی توان تصور کرد(۱۲۵).
مهدی در سایر ادیان
مهندس: عقیدهء به مهدی موعود به مسلمانان اختصاص دارد یا در سایر ادیان نیز چنین عقیده ای هست؟
هوشیار: عقیدهء مذکوربه مسلمانان اختصاص ندارد بلکه تمام ادیان ومذاهب آسمانی در این عقیده شرکت دارند. پیروان همهء ادیان عقیده دارند که در یک عصر تاریک وبحرانی جهان، که فساد وبیدادگری وبی دینی همه جا را فرا گیرد یک نجات دهندهء بزرگ جهانی طلوع می کند وبه واسطهء نیروی فوق العاده غیبی اوضاع آشفته جهان را اصلاح می کند وخدا پرستی را بر بی دینی ومادیگری غلبه می دهد. این نوید خوش را نه تنها در تمام کتاب هایی که به عنوان کتاب آسمانی باقی مانده مانند کتاب زندوپازند وکتاب جاماسبنامه که از کتاب های مقدس زردشتیان می باشند، کتاب تورات وملحقات آن که کتاب مقدس یهود شمرده می شود وکتاب انجیل عیسویان، می توان پیدا کرد، بلکه در کتاب های مقدس براهمه وبودائیان نیز کم وبیش دیده می شود.
همه ارباب ملل وادیان این عقیده را دارند ودر انتظار چنین موعود نیرومند غیبی بسر می برند. هر ملتی او را با لقب مخصوصی می شناسد. زردشتیان او را بنام سوشیانس (نجات دهندهء جهان) جهودان بنام سرور میکائیلی، عیسویان بنام مسیح موعود، مسلمانان بنام مهدی منتظر می نامند. لیکن هر ملتی آن نجات دهندهء غیبی را از خودش محسوب می دارد. زردشتیان او را ایرانی واز پیروان زردشت می دانند، جهودان، از بی اسرائیل وپیروان موسی می شمارند، عیسویان او را همکیش خودشان می دانند ومسلمانان، از دودمان بنی هاشم وفرزند پیغمبرش می شمارند. در اسلام بطور کامل معرفی شده لیکن در سایر ادیان چنین نیست.
نکته قابل توجه اینست که علائم ومشخصاتی که در سایر ادیان برای آن نجات دهندهء بزرگ ذکر شده، در مورد مهدی موعود اسلام یعنی فرزند بلافصل امام حسن عسکری نیز قابل انطباق است. می توان او را از نژاد ایرانی شمرد زیرا مادر حضرت سجاد که جد امام زمان است، یک شاهزاده خانم ایرانی بوده بنام شهربانو دختر یزدگرد پادشاه ساسانی. از دودمان وخاندان بنی اسرائیل نیز شمرده می شود،زیرا بنی هاشم وبنی اسرائیل هر دو از نسل حضرت ابراهیم بوجود آمده اند،بنی هاشم از فرزندان اسماعیل هستند وبنی اسرائیل از اولاد اسحاق پس بنی هاشم وبنی اسرائیل در واقع از یک خاندان محسوب می شوند. به عیسویان نیز نسبت دارد زیرا بر طبق بعض روایات، مادر حضرت صاحب الامر یک شاهزاده خانم رومی بوده بنام نرجس (نرگس) که به صورت یک داستان شگفت انگیزی در کتابها دیده می شود.
أصولا ً این مطلب درست نیست که مهدی نجات دهندهء جهان را به یک ملت معینی اختصاص دهیم. او می آید که با عناوین اختلاف انگیز از قبیل: این نژاد وآن نژاد، این دین وآن دین، این ملت وآن ملت. این کشور وآن کشور، مبارزه کند بنابراین باید او را مهدی موعود جهانیان شمرد نجات دهنده وحمایت کننده حزب خداپرستان می باشد پیروزی او پیروزی تمام انبیاء وپیمبران ومردان صالح است. از دین اسلام یعنی دین تکامل یافته آئین حضرت ابراهیم وموسی وعیسی وسایر ادیان آسمانی حمایت می کند واز دین واقعی موسی وعیسی که به وجود محمد ونبوت او بشارت داده اند طرفداری می نمایند.
نا گفته نماند که ما نمی خواهیم برای اثبات مهدی موعود، به بشارت های کتب قدیم استدلال کنیم واصولاً احتیاجی بدانها نداریم. بلکه می خواهیم بگوئیم که عقیدهء به ظهور یک نجات دهندهء فوق العادهء جهانی، یک عقیدهء مشترک دینی است که از مصدر وحی سرچشمه گرفته وهمهء پیمبران بدان بشارت داده اند. وهمهء ملل در انتظار آن هستند لیکن در تطبیق آن خطا شده است.
قرآن ومهدویت
فهیمی: داستان مهدویت اگر صحت داشت، باید در قرآن کریم ذکری از آن شده باشد در صورتیکه حتی لفظ مهدی هم در آن کتاب آسمانی دیده نمیشود.
هوشیار: اولا لازم نیست هر موضوع صحیحی با تمام خصوصیات ومشخصاتش در قرآن کریم وارد شده باشد. چه بسیار جزئیات صحیح ودرستی داریم که آن کتاب آسمانی اصلاً متعرضش نشده است. وثانیاً آیاتی چند، در آن کتاب مقدس وجود دارد که اجمالاً، روزی رانوید می دهد که:حق پرستان وحزب خداپرست وطرفداران دین ومردم شایستهء جهان، قدرت وحکومت زمین را قبضه می نمایند ودین اسلام برتمام ادیان غالب می گردد. از باب نمونه:
در سوره انبیاء می فرماید: (ما بعد از آنکه در تورات نوشته بودیم در زبور نوشتیم که بندگان شایستهء ما وارث زمین می شوند)(۱۲۶).
در سورهء نور می فرماید: (خدا به کسانی از شما که ایمان آورده اند وعمل شایسته انجام داده اند وعده داده که آنان را خلیفهء زمین گرداند، چنانکه گذشتگانشان را نیز قبلاً خلیفه گردانیده بود ودینی را که برایشان پسندیده است استوار ونیرومند گرداند وترسشان را به ایمنی تبدیل کند تا مرا عبادت کنند وچیزی را شریک قرار ندهند(۱۲۷) در سورهء قصص فرموده: (ما اراده کردیم که: بر ضعفای زمین منت نهاده پیشوا ووارث زمینشان گردانیم)(۱۲۸).
در سوره صف فرموده: (او خداییست که رسولش را با هدایت ودین حق فرستاد تا بر تمام ادیان غالب گردد، اگر چه مشرکین آنرا مکروه داشته باشند)(۱۲۹).
از این آیات اجمالاً استفاده می شود که: دنیا روزی را در پیش دارد که قدرت وادارهء زمین به دست مؤمنین ورجال شایسته افتاده پیشوا وپیشرو تمدن بشریت می گردند ودین اسلام بر تمام ادیان غالب می شود ویکتاپرستی جایگزین شرک می گردد. آن عصر درخشان، همان روز نهضت مصلح غیبی ومنجی بشریت ومهدی موعود می باشد وآن انقلاب جهانگیر وهمه جانبه، توسط مسلمین شایسته انجام می یابد.
نبوت عامه وامامت
فهیمی: نمی دانم شما شیعیان چه اصراری دارید که وجود امامی را حتماً اثبات کنید؟ به طوری در عقیدهء خودتان پافشاری می کنید که اگر در ظاهر هم امامی وجود نداشت، میگویید: غائب است. با توجه به اینکه پیغمبران احکام خدا را برای مردم بیان نموده اند، دستگاه آفرینش اصلاً چه احتیاجی به وجود امام دارد؟
هوشیار: همان برهانیکه برای اثبات نبوت عامه اقامه می شود وفرستادن احکام را بر خدا ایجاب می کند، عین همان برهان، وجود امام وحجت وحافظ احکام را نیز اقتضا دارد. برای توضیح واثبات مدعا ناچاریم ابتدائاً برهان نبوت عامه را اجمالاً بیان کنیم سپس باثبات مقصد بپردازیم.
شما اگر در مقدماتی که در جای خود به اثبات رسیده وحالا هم می خواهم آنها را به طور اجمال تذکر بدهم، توجه ودقت کامل بفرمایید موضوع نبوت عامه برایتان روشن می گردد.
۱: آفرینش ویژهء انسان جوریست که نمی تواند به تنهایی چرخ زندگی خویش را بچرخاند بلکه به همکاری وتعاون همنوعانش نیازمند می باشد. باصطلاح، مدنی واجتماعی آفریده شده ناچار است به حالت اجتماعی زندگی کند. ناگفته پیداست که تزاحم در منافع وحصول اختلاف، از ثمرات زندگی اجتماعی است زیرا هر فردی از افراد اجتماع، جدیت می کند که تا سرحد قدرت وتوانایی از منافع محدود مادی برخوردار گردد وموانع وصول به مقصد را از پیش پای خود برطرف سازد، در صورتی که دیگران نیز در صدد رسیدن به همین مقصد می باشند. ازاینجهت است که تزاحم در منافع وتجاوز وتعدی به حقوق همدیگر پیش آمد می کند.از این رهگذر است که وجود قانون برای ادارهء اجتماع ضروری می گردد تا به برکت وجود قانون حقوق افراد محفوظ بماند واز تجاوز زورمندان جلوگیری شود واختلاف واختلال مرتفع گردد. لذا می توان گفت که: وجود قوانین بهترین گنجی است که بشریت تا کنون بدان راه یافته است ومی توان حدس زد که: بشر ازهمان اوائل تشکیلات اجتماعی خویش، کم وبیش، از وجود قانون برخوردار بوده وهمواره بدان احترام می گذاشته است.
۲: بشر به نیروی استکمال مجهز شده وتوجه به کمال وسعادت، ارتکازی وفطری اوست. در تمام کوشش های مداوم خویش، جز تحصیل کمالات حقیقی هیچ هدف ومقصدی ندارد. تمام افعال وحرکات وجدیتهای خستگی ناپذیرش در اطراف آن هدف عالی دور می زند.
۳: چون انسان در مسیر ترقی وتکامل واقع شده وتوجه به کمالات حقیقی در نهادش گذاشته شده است باید وصول به آن غایت برایش میسر باشد، زیرا کار عبث ولغو در دستگاه آفرینش وجود ندارد.
۴: این موضوع نیز به اثبات رسیده که انسان از جسم وروح ترکیب یافته، از جنبهء جسم، مادی است، لیکن روحش درعین حالیکه شدت ارتباط واتصال را با بدن دارد وبه وسیلهء آن، تکامل می یابد، خودش از عالم مجردات محسوب می گردد.
۵: چون انسان از تن وروح ترکیب یافته قهراً دو نوع زندگی هم خواهد داشت: یکی حیات وزندگی دنیوی که مربوط به تن اوست، دیگری زندگی نفسانی ومعنوی که به روانش ارتباط دارد. در نتیجه، نسبت به هریک از آن دوزندگی، سعادت وشقاوتی خواهد داشت.
۶: چنانکه در میان بدن وروح شدت اتصال وارتباط ویگانگی برقرار است همچنین بین زندگی دنیوی وزندگی نفسانی نیزارتباط واتصال کامل وجود دارد. یعنی کیفیت زندگی دنیوی وحرکات وافعال بدنی انسان، در روح وی تأثیر می کنند چنانکه حالات وملکات وصفات نفسانی نیز، نسبت به صدور افعال ظاهری مؤثرند.
۷: بشر چون در صراط تکامل واقع شده وتوجه به کمال فطری وطبیعی اوست
وخلقت خدا هم عبث نیست، باید وسیلهء رسیدن به غایت وکسب کمالات انسانیت، در دسترسش قرار گرفته باشد وبتواند راه وصول بآن غایت وطریق احتراز از انحراف را تشخیص دهد.
۱. ۸: بشر طبعاً خودخواه ومنفعت جوست وبغیرازمصالح ومنافع خویش اصلاً منظوری ندارد. بلکه جدیت می کند که همنوعانش را نیز استثمار کند وازنتیجهء کوشش آنان بهره مند گردد.
۹: بشر در عین حالیکه همیشه دنبال کمالات واقعی خویش می گردد ودر جستجوی آن حقیقت، هر دری را می کوبد، ولی غالباً از تشخیص آنها عاجز می ماند زیرا امیال وخواسته های نفسانی واحساسات درونی وی غالباً راه تشخیص حقیقت وصراط مستقیم انسانیت را برعقل عملی تاریک می نمایند واو را به سوی انحراف ووادی های شقاوت سوق می دهند.
چه قانونی بشر را سعادتمند می کند؟
چون بشر ناچار است به حالت اجتماعی زندگی کند وتزاحم در منافع وتعدی واستخدام همنوع، از لوازم حتمی زندگی اجتماعی است، باید قانونی در بین بشر حکومت کند تا از حدوث اختلال وپراکندگی مانع گردد. آن قانون در صورتی می تواند جامعه را به خوبی اداره کند که واجد شرائط ذیل باشد:
۱: آن قوانین بطوری جامع وکامل باشند که در تمام شئون اجتماعی وانفرادی اشخاص نفوذ ودخالت داشته باشند، تمام حالات واحتیاجات بشر مراعات شده باشد ونسبت به هیچ موضوعی غفلت وسهل انگاری واقع نشده باشد. چنین قوانینی باید بر طبق احتیاجات واقعی وطبیعی افراد جعل وتدوین گردد واز متن حقیقت وخارج گرفته شود.
۲: آن قوانین باید بشر را به سوی سعادت وکمالات واقعی سوق دهند نه سعادت وکمالات پنداری وخیالی.
۳: باید سعادت جهان بشریت در آن قوانین مراعات شده باشد ومحدود به تأمین منافع افراد معینی نباشد.
۴: باید اجتماع را بر پایه های فضائل وکمالات انسانیت بنا نهد وآنها را به سوی آن هدف عالی سوق دهد به طوری که افراد آن اجتماع، زندگی دنیوی را طریق وصول به کمالات وفضائل انسانیت بدانند وبه عنوان استقلال، بآن نگاه نکنند.
۵: آن قوانین صلاحیت داشته باشند که از تجاوز وتعدیات وهرج ومرج مانع شوند وحقوق تمام افراد را تضمین کنند.
۶: در جعل وتدوین آن قوانین جنبهء روح وزندگی معنوی هم، کاملاً مراعات شده باشد به طوریکه هیچیک از آنها نسبت به روح ونفس، ضرر وزیانی وارد نسازد وانسان را از صراط مستقیم تکامل منحرف نکند.
۷: اجتماع را از عوامل انحراف از جادهء مستقیم انسانیت وسقوط در وادیهای هلاکت، منزه وپاک سازد.
۸: واضع آن قوانین باید تمام جهات مصالح ومفاسد وموارد تزاحم وبرخورد آنها را بداند، از اقتضائات ازمنه وامکنه مطلع باشد.
بشر به طورحتم، به چنین قوانینی نیازمند است واز ضروریات زندگی او بشمار می روند وزندگی بدون قانون در حکم سقوط انسانیت می باشد،لیکن این موضوع قابل بحث است که آیا قوانین مجعول بشر از عهده انجام این مسئولیت بزرگ بر می آیند وصلاحیت ادارهء اجتماع را دارند یا نه؟
ما عقیده داریم قوانینی که به توسط افکار کوتاه بشر تدوین شود ناقص است وصلاحیت کامل برای ادارهء اجتماع ندارد. چند موضوع را به عنوان دلیل وشاهد می توان ذکر کرد:
۱: علوم واطلاعات بشر ناقص ومحدود است. بشر عادی از احتیاجات مختلف انسان ونوامیس آفرینش وجهات خیر وشر وموارد تزاحم وبرخورد قوانین وتأثیر وتأثر وفعل وانفعالات آنها واقتضائات امکنه وازمنه، اطلاعات کامل ندارد.
۲: بر فرض محال که قانون گذاران بشر از عهدهء جعل وتدوین چنین قوانین جامعی برآیند اما بدون شک، از ارتباط عمیقی که بین زندگی دنیوی وزندگی معنوی برقرار است وتأثیراتی که اعمال وحرکات ظاهری در نفس دارند، بی اطلاعند واگر مختصر اطلاعی هم داشته باشند ناقص وناچیز است. اصولاً مراقبت از زندگی نفسانی از برنامهءآنان خارج است وسعادت بشر را جز از ناحیهء امور مادی نمی نگرند، در صورتیکه این دو نوع زندگی کمال ارتباط را دارند وانفکاک بین آنها امکان پذیر نیست.
۳: چون بشر خودخواه است، استخدام واستثمار نمودن همنوع برای او طبیعی است وهر فردی از افراد انسان منافع خویش را بر مصالح دیگران ترجیح می دهد، پس رفع اختلاف وجلوگیری از استخدام، از صلاحیت او خارج است، زیرا خواسته ها وامیال قانونگذاران بشر،هرگز اجازه نمی دهند که از منافع خودشان ووابستگانشان چشم پوشی نمایند ومصالح بشریت را منظور بدارند.
 ۴: قانونگذاران بشر همیشه، باانظار کوتاه ومحدود خویش قوانین را تدوین می کنند وآنها را در قالب تعصبات وعادات وافکار کوتاه خویش می ریزند،لذا قوانین را به نفع عدهء معدودی جعل می کنند ودرحین وضع، توجهی به مصالح ومفاسد دیگران ندارند. چنین قوانینی سعادت عموم انسانیت در آنها منظور نشده است. فقط قوانین خداییست که بر طبق ناموس آفرینش ودر خور احتیاجات واقعی بشر تدوین گردیده، از هر گونه انحراف واغراض شخصی منزه است وسعادت جهان انسانیت در آنها منظور شده است ازاینجا روشن می شود که: بشر به قوانین خدایی کاملاً نیازمند است والطاف خداوندی اقتضا دارد که برنامهء کاملی را تهیه نموده توسط پیمبران ارسال دارد.
 سعادت اخروی
 انسان در عین حال که شب وروز به زندگی دنیوی سرگرم است، در باطن ذات ونفس خویش نیز، زندگی مرموز وپوشیده ای دارد، اگر چه اصلاً توجهی بدان زندگی نداشته وآنرا به کلی فراموش نموده باشد. نسبت به آن زندگی مجهول نیز سعادت وشقاوتی خواهد داشت. یعنی افکار وعقائد حقه واخلاق پسندیده واعمال شایسته، سبب استکمال وترقی روحانی می گردند وسعادت وکمال او را فراهم می سازند،چنانکه عقائد باطل واخلاق زشت واعمال ناشایسته باعث نقصان وشقاوت وانحراف نفس می گردند. پس انسان اگر در صراط مستقیم تکامل واقع شود جوهر ذات وحقیقتش پرورش وتکامل یافته به عالم اصلی خویش که عالم نورانیت وسرور است صعود ورجوع می نماید واگر تمام کمالات روحانی واخلاق پسندیده انسانی را فدای ارضای قوای حیوانی نمود واسیر خواسته های نفسانی گشت وبه صورت حیوانی هوسباز وکامجو، یا دیوی درنده وخونخوار درآمد، چنین شخصی از صراط مستقیم تکامل، انحراف یافته در وادی های هلاکت وشقاوت سرگردان خواهد گشت. پس انسان نسبت به زندگی روحانی نیز، محتاج به برنامه وراهنمای کاملی است وبدون کمک نمی تواند این مسیر خطرناک ودقیق را طی کند، زیرا امیال وخواهشهای نفسانی وقوای حیوانی، غالباً راه حقیقت بینی وقضاوت صحیح را بر عقل عملی تاریک می نمایند واو را بسوی وادیهای هلاکت سوق می دهند، خوب را بد وبد را خوب در نظرش جلوه می دهند. تنها آفرینندهء انسان وجهانست که به کمالات حقیقیه وسعادت واقعی انسان واخلاق نیک وبد واقف است ومی تواند برنامه ودستورالعمل جامعی برای نیل به سعادت نفسانی واحتراز از عوامل شقاوت به دست بشر بدهد، پس انسان در تأمین سعادت اخروی خویش نیز، نیازمند به پروردگار جهان است.
 از اینجا نتیجه می گیریم که: پروردگار حکیم هرگز نوع انسان را که برای هر یک از سعادت وشقاوت مستعد است، تحت نفوذ قوای حیوانی وتسلط خواهشهای نفسانی قرار نداده ودر وادی جهالت وسرگردانی رهایش نمی کند، بلکه الطاف بی پایانش اقتضا دارد که بوسیلهء پیغمبران برگزیده ای که ازجنس بشرند، احکام وقوانین وبرنامه های کاملی که سعادت دنیوی واخروی افراد را تأمین کند، برای مردم بفرستد وراه سعادت وشقاوت را به آنان بیاموزد تا عذرشان منقطع گردد وطریق وصول به غایت برایشان هموار شود.
 راه تکامل
 راه تکامل انسان وصراط مستقیم رجوع الی الله، همان عقائد حقه واعمال نیک واخلاق پسندیده ای است که خداوند متعال آنها را بر قلوب پاک انبیاء نازل کرده تا به مردم ابلاغ نمایند. لیکن باید دانست که این راه، راه قراردادی وتشریفاتی که هیچ سنخیت ومناسبتی با مقصد نداشته باشد نیست بلکه طریقی است واقعی وحقیقی که از عالم ربوبی سرچشمه گرفته هرکس در آنراه واقع شود در باطن ذات سیرتکاملی نموده به عالم وسیع وبهشت رضوان صعود می کند.
 به عبارت دیگر: دین حق طریق مستقیمی است که هر کس در آن واقع شود، جوهر ذات وانسانیتش کامل گشته از صراط مستقیم انسانیت بعالم سرور ومنبع کمالات رجوع می نماید. وهرکس از راه مستقیم دیانت منحرف گردد ناچار راه فضائل انسانیت را گم کرده در راههای غیر مستقیم حیوانیت واقع شده صفات حیوانیت ودرندگی را تقویت نموده، از پیمودن صراط دقیق انسانیت عاجز می شود. چنین شخصی جز زندگی سخت وسقوط در هاویهء جحیم سرنوشتی نخواهد داشت.
 عصمت پیمبران
 الطاف خداوندی چنین اقتضا دارد که پیامبرانی را بفرستد تا احکام وقوانین لازم را به مردم ابلاغ کنند وآنان را به سوی غایت وهدف ایجاد هدایت وکمک نمایند. در صورتی منظور حق تعالی تأمین می شود واحکام ودستورات لازم بدون کم وزیاد، در دسترس مردم گذاشته می شود وعذرشان منقطع می گردد که پیغمبر از خطا واشتباه ونسیان در امان ومحفوظ باشد، یعنی در گرفتن احکام وضبط آنها وابلاغ به مردم، از خطا ونسیان معصوم باشد.علاوه بر این باید خودش به حقیقت آن احکام متحقق باشد وبه علم خویش عمل نماید وقولاً وعملاً مردم را به سوی کمالات حقیقی دعوت کند تا عذرشان منقطع گردد ودر تشخیص راه حق، در ضلالت وسرگردانی واقع نشوند زیرا پیغمبر اگر به احکام دین پابند ومقید نباشد کلامش از اعتبار ساقط می شود ومردم به وی اعتمادی نخواهند نمود زیرا او برخلاف گفتارش عمل می کند وبه واسطهء عمل خویش، مردم را به سوی خلاف آن احکام دعوت می نماید. ومعلوم است که دعوت عملی اگر از دعوت قولی مؤثرتر نباشد کم اثرترهم نخواهد بود.
 به بیان دیگر: علوم ومدرکات ما از خطاء واشتباه معصوم ومحفوظ نیستند، زیرا حواس وقوای مدرکه در حصول آنها دخالت دارند وخطاهای حواس برکسی پوشیده نیست. اما علوم واحکامی که از جانب پروردگارعالم، برای هدایت مردم، به پیمبران، وحی والهام می شود،از این قبیل نیست واز راه حواس وقوای مدرکه آنها را تحصیل نکرده اند وگرنه لازم می آید که خطاء واشتباه در معلومات آنان نیز راه داشته باشد واحکام واقعی بدست مردم نرسد، بلکه علوم آنان به این طریق است که حقائق عوالم غیبی بر باطن ذات وقلب آنان نازل می شود، عین آن حقائق را به علم حضوری مشاهده می نمایند وآنچه را باچشم دل مشاهده می کنند از عالم بالا نازل کرده در دسترس مردم قرار می دهند، چون عین آن حقایق را مشاهده ودرک می کنند پس در گرفتن وتحمل وضبط آنها، خطاء واشتباهی راه ندارد.
 به همین علت، از عصیان ومخالفت آن دستورات معصوم ودر امان هستند وبه علوم خویش عمل می نمایند زیرا کسی که عین حقایق وکمالات وسعادت خویش را مشاهده کند بدون شک برطبق مشاهداتش رفتار می کند وهرگز تخلف نمی نماید، زیرا تمام طرق وراههای اشتباه کاری نفس وقوا، بر او بسته است وکمالات حقیقی خویش را با چشم دل مشاهده می کند وچنین شخصی هرگز کمال خویش را از دست نمی دهد.
 برهان عقلی بر امامت
 بعد از روشن شدن دلیل نبوت عامه، اکنون تصدیق می فرمایید که عین همین برهان نیز اقتضا دارد که هر وقت پیغمبری در بین مردم موجود نبود، باید یکی ازافراد انسان جانشین وخزینه داراحکام خدایی باشد ودر تحمل ونگهداری وتبلیغ آنها سعی وکوشش نماید، زیرا منظور حق تعالی از بعثت پیمبران وفرستادن احکام، در صورتی تحقق می پذیرد والطافش به حد کمال می رسد وحجت بر بندگان تمام می شود که تمام آن قوانین ودستورات بدون کم وزیاد، در بین بشر محفوظ بماند. پس در مورد فقدان پیمبران، لطف خدا چنین اقتضا دارد که یکی از افراد انسان را مسئول حفظ ونگهداری وتحمل احکام نماید.
 آن فرد برگزیده نیز، باید در گرفتن احکام وضبط وابلاغ آنها از خطاء واشتباه معصوم باشد تا منظور حق تعالی تأمین شود وحجت بر بندگان تمام گردد. باید به حقیقت وواقعیت احکام دین متحقق باشد وخودش بدانها عمل کند تا دیگران اعمال واخلاق واقوال خویش را با اعمال وی تطبیق نمایند وازاو پیروی کنند ودریافتن راه حقیقت، دچار شک وحیرت نشوند وعذر ودستاویزی به دستشان نیاید. چون امام نیز باید در تحمل این مسئولیت بزرگ، از خطاء واشتباه معصوم ومحفوظ باشد، باید گفت که: این قبیل علومش را از راه حواس وقوای مدرکه کسب نکرده وبا علوم معمولی مردم بسی تفاوت دارد، بلکه به واسطهء راهنمایی پیغمبر، چشم بصیرتش روشن شده حقائق وکمالات انسانیت را با چشم دل مشاهده می کند، چون چنین است از خطاء واشتباه معصوم است وهمین مشاهدهء حقائق وکمالات است که علت عصمت وی شده وباعث این می شود که بر طبق علوم ومشاهداتش عمل نماید وبه واسطهء علم وعمل، امام وپیشوا وپیشرو انسانیت گردد.
 به عبارت دیگر: همیشه باید در بین نوع انسان، فرد کاملی وجود داشته باشد که به تمام عقائد حقهء الهی عقیده مند بوده تمام اخلاق وصفات نیک انسانی را به کار بسته به تمام احکام دین عمل نماید وهمه را بدون کم وزیاد بداند. در تمام این مراحل، از خطاء واشتباه وعصیان معصوم باشد. بواسطهء علم وعمل، تمام کمالات ممکنهء انسانی، در وی به فعلیت رسیده پیشرو وامام قافلهء انسانیت باشد. اگر نوع انسان، زمانی از چنین فرد ممتازی خالی گردد لازم می آید که احکام الهی که به منظورهدایت انسانیت نازل گشته محفوظ نمانده از بین مردم مرتفع گردد وافاضات وامدادهای غیبی حق تعالی منقطع شود وبین عالم ربوبی وعالم انسانی ارتباطی برقرار نباشد.
 به عبارت دیگر: باید همیشه در بین نوع انسان، فردی وجود داشته باشد که همواره مورد هدایت وتأییدات وافاضات حق تعالی بوده باشد وبه واسطهء افاضات معنوی وکمک های باطنی، هر فردی را بر طبق استعدادش به کمال مطلوب برساند وگنجینه وخزینه دار احکام الهی باشد تا افراد بشر، در صورت احتیاج وعدم ایجاد مانع، از علومش بهره مند گردند. وجود مقدس امام، حجت حق ونمونهء دین وانسان کاملی است که می تواند در حد توانایی بشر، خدا را بشناسد وپرستش کند، اگراو وجود نداشته باشد، خدا به حد کمال شناخته وعبادت نمی شود. قلب وباطن امام خزینهء علوم خداوندی ومخزن اسرار الهی است، ومانند آیینه ای است که حقائق عالم هستی در آن جلوه گر شود تا دیگران از انعکاسات آن حقائق بهره مند گردند.
 جلالی: راه حفظ احکام وقوانین دین منحصر به این نیست که یکنفر همهء آنها را بداند وعمل کند، بلکه اگر تمام احکام وقوانین دیانت در بین افراد انسان تقسیم گردد وهردسته ای یک سلسلهء آن احکام را بدانند وعمل نمایند، در آنصورت نیز، تمام احکام دین، از حیث علم وعمل، در بین نوع انسان محفوظ میماند.
 هوشیار: فرضیهء جنابعالی از دو راه مردود است:
 اول: در طی بحثهای گذشته گفته شد که: همیشه باید در بین نوع انسان فرد ممتازی وجود داشته باشد که تمام کمالات ممکنهء انسانیت، در وی فعلیت وتحقق یافته ودر متن صراط مستقیم دیانت قرار گرفته باشد وازجنبهء تعلیم وتربیت، ازما سوی الله بی نیاز باشد. اگر چنین فرد کاملی از میان نوع مفقود گردد، انسانیت بی حجت وبی غایت می شود، ونوع بی غایت انقراض برایش ضروریست. لیکن در مورد فرضیهء شما، چنین فرد کاملی وجود ندارد، زیرا هر یک از آن افراد، گرچه یک سلسلهء احکام را می داند وعمل می کند، اما هیچیک از آنها در متن صراط مستقیم دیانت واقع نشده اند بلکه از جادهء حقیقت منحرف هستند، زیرا بین مراتب صراط مستقیم واحکام دیانت یک پیوند نا گسستنی وارتباط عمیقی برقرار است که تقطیع آن، امکان پذیر نیست.
 دوم: چنانکه قبلاً تذکر داده شد احکام وقوانینی که از جانب خداوند متعال به منظور هدایت انسانها نازل گشته باید همیشه در بین آنها ثابت ومحفوظ بماند، بطوریکه تمام راههای تغیر وتبدل ونابودی بر آنها مسدود شده از هر خطری در امان باشند تا مردم به صحت آن ها کاملاً اعتماد داشته باشند واین موضوع درصورتی تحقق می پذیرد که خزینه دار وحافظ آن ها فرد معصومی باشد که از خطرات سهو ونسیان ومعصیت در امان باشد. لیکن در فرضیهء شما چنین نیست، زیرا خطاء وفراموشی وعصیان، برای هر یک از آن افراد امکان دارد. در نتیجه، احکام خداوندی از تغیر وتبدل در امان نیستند وحجت خدا تمام نیست وعذر بندگان قطع نمی گردد.
 امامت از نظر روایات
 هوشیار: تمام مطالبی که راجع به امامت عرض شد در روایات اهل بیت منصوص است، اگر در صدد تحقیق باشید می توانید به کتب حدیث مراجعه نمایید ولی برای نمونه چند عدد آنها را می خوانم:
 ابوحمزه می گوید: خدمت حضرت صادق(علیه السلام) عرض کردم: آیا زمین بدون وجود امام باقی می ماند؟ فرمود: اگر زمین بی امام گردد فرو خواهد رفت(۱۳۰).
 وشاء می گوید: خدمت امام رض(علیه السلام) عرض کردم: آیا زمین بی امام می ماند؟
 فرمود: نه.گفتم: برای ما روایت شده که زمین بی امام نمی گردد مگر در صورتی که خدا بر بندگانش غضب نماید پس آن جناب فرمود: زمین بی امام نمی گردد والا فرو خواهد رفت(۱۳۱).
 ابن الطیار می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود اگر در زمین بیش از دو نفر هم موجود نباشد، یکی از آنان حتماً حجت خواهد بود(۱۳۲).
 حضرت ابوجعفر (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند! خدا از آن وقتی که آدم را قبض روح کرده تا حال، هرگز زمین را بی امامی که مردم به واسطهء او هدایت یابند رها نکرده است واوست حجت خدا بر بندگانش. زمین هرگز بی امام باقی نمیماند تا خدا بر بندگانش حجتی داشته باشد(۱۳۳).
 حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خدا ما را به نیکوترین خلقت آفرید ودر آسمان وزمین خزانه دارعلوم خویش قرار داد. درخت با ما تکلم نمود وبه عبادت کردن ما، خدا عبادت می شود.اگر ما نبودیم خدا عبادت نمی شد(۱۳۴).
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: اوصیا درهای علوم ربوبی هستند، باید ازآن درها داخل دین شد. اگر آنان نباشند خدا شناخته نمی شود وبه وجود آنان خدا بر بندگانش احتیاج می نماید(۱۳۵).
 ابوخالد می گوید: تفسیراین آیه - فآمنوا بالله ورسوله والنورالذی انزلنا - راازحضرت ابی جعفر(علیه السلام) پرسیدم. فرمود: ای ابا خالد! به خدا سوگند مراد از نور، ائمه می باشند، ای ابا خالد! نورامام در دلهای مؤمنین از نور شمس تا بنده تر است. آنان هستند که قلوب مؤمنین را نورانی می گردانند، خدا نور آنان را از هر کس بخواهد ممنوع ومستور می کند پس قلبش تاریک وپوشیده می گردد(۱۳۶).
 حضرت رض(علیه السلام) فرمود: وقتی خدا اراده کرد فردی را برای امور بندگانش انتخاب کند، شرح صدری به وی عطا نموده قلبش را چشمهء حقائق وحکمت ها می گرداند وعلوم خودش را همواره به او الهام می کند بعد از آن از هیچ جوابی عاجز نخواهد ماند ودر بیان حقائق وراهنمایی صحیح به ضلالت وگمراهی مبتلا نمی گردد. از خطا معصوم است واز تأییدات وتوفیقات وراهنمایی های خداوندی همواره برخوردار می باشد واز خطاها ولغزشها در امان است. خدااو را به این مقام برگزید تا بر بندگانش، حجت وگواه باشد. این بخششی است خدایی، که به هر کس خواست عطا می کند وفضل خدا بزرگ است(۱۳۷).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ستارگان امان اهل آسمانند، اگر نابود شوند اهل آسمان نیز نابود می گردند. اهلبیت من امان ساکنین زمین می باشند، پس اگر اهلبیت من وجود نداشته باشند اهل زمین نیزهلاک می گردند(۱۳۸).
 علی (علیه السلام) فرمود: زمین از قائمی که برای خدا قیام کند وحجت خدای را بر پا دارد خالی نمی گردد. گاهی ظاهر ومشهور است، گاهی ترسان وپنهان، برای اینکه حجتهای خدا باطل نگردد. عدد آنان چه بسیار کم وکجا هستند؟ به خدا سوگند! از حیث عدد کم می باشند لیکن از حیث قدر ومقام بزرگند. خدا به وسیلهء آنان حجت وبراهین خویش را حفظ می کند تا هنگامی که آن براهین را در نزد امثال خودشان ودیعه گذارند ودر قلوب آنان کشت وزرع کنند.
 علم، آنان را به حقیقت بصیرت وبینایی رسانده است، به روح یقین برخورد کرده واصل شده اند. آنچه را مستان وشیفتگان مال وثروت سخت ودشوار می شمارند در نظر آنان سهل وآسان است، به چیزیکه جهال از آن وحشت دارند مأنوسند. مصاحبتشان با دنیا، به واسطهء بدنهایی است که ارواح آنها به محل اعلا معلق ومربوط است. آنان در زمین خلیفه های خدا ودعوت کنندگان دین هستند(۱۳۹).
 علی(علیه السلام) فرمود: گوهرهای گرانبهای قرآن در وجود اهل بیت نهاده شده آنان گنج های خدا می باشند. اگر سخن گویند صادقند واگر ساکت بمانند کسی برایشان سبقت نمی جوید(۱۴۰).
 علی (علیه السلام) دربارهء اهل بیت فرمود: به برکت وجود آنان حق در جایش مستقر می شود وباطل زائل می گردد وزبانش از بیخ قطع می شود. آنان دین را تعقل نموده اند تعقلی که با فهم وحفظ وعمل همراه است، نه تعقلی که به مجرد شنیدن ونقل کردن باشد. به درستی که روایت کنندگان علم بسیارند لکن رعایت کنندگان آن کمیابند(۱۴۱).
 سخن را کوتاه کنم: از دلیل عقلی مذکور واحادیثی که در این موضوع صادر شده استفاده می کنیم: مادامی که نوع انسان روی زمین باقی باشد، باید همواره در بین آنها فرد کامل معصومی وجود داشته باشد که تمام کمالاتی که برای آن نوع امکان دارد، در او به فعلیت رسیده، علماً وعملاً، هدایت افراد را عهده دار باشد وچنین فرد ممتازی امام وپیشرو انسانیت خواهد بود. آن وجود مقدس در راه کمالات انسانی صعود می کند وبقیهء افراد نوع را به سوی آن کمالات ومقامات دعوت می نماید وبه واسطهء وی همواره بین عالم غیبی وعالم انسانی رابطه واتصال برقرار است، افاضات عوالم غیبی اولا بر آن وجود شریف وبه برکت او بر دیگران تراوش می کند. اگر چنین فرد ممتاز وکاملی در بین مردم وجود نداشته باشد لازم می آید که نوع انسان بدون غایت ومنقطع گردد ونوع بدون اتصال وغایت، انقراض برایش ضروری است پس قطع نظر ازادلهء دیگر، این دلیل نیز دلالت می کند که: هیچ عصر وزمانی واز جمله عصرما، از وجود امام خالی نخواهد بود وچون درعصر ما امام ظاهری وجود ندارد باید گفت: در حالت غیبت واختفاء زندگی می کند.
 نگارنده: بحث خیلی طولانی شده بود وبرای اینکه افراد خسته نشوند قرار شد ادامه بحث برای جلسه بعد بماند.
 عالم هورقلیا وامام زمان
 نگارنده: جلسه در منزل آقای جلالی تشکیل شد واولین کسی که شروع به صحبت کرد، خود آقای جلالی بود:
 جلالی: عدهء کمی از مسلمین می گویند: امام عصر همان فرزند امام حسن عسکری است که در سال ۲۵۶ متولد گشته، لیکن آن جناب از این عالم به عالم (هورقلیا) ارتقاء یافته وهروقت، نوع انسانیت بسن بلوغ رسید وکدورات این عالم را رها کرد واستعداد ملاقات ومشاهدهء امام عصر را پیدا کرد، آن حضرت را مشاهده خواهد نمود.
 یکی از بزرگان آنها در کتاب خویش نوشته: (این عالم نازل شده بود تا ته زمین. در عصر آدم به او گفتند: بالا بیا وهنوز در هنگام بالا رفتن است واز آن کثافتها وغلظتها وغبارها نرسته وبه هوای صاف نرسیده است. پس اینجاها مقام ظلمات است ودر ظلمات، دینی می جویند وعملی می کنند واعتقادها دارند وچون از این غبارها بگذرند وداخل هوای صاف شوند، آفتاب رخسارهء ولی را مشاهدتاً ببینند وانوار او را مشاهده کنند واز او علانیه وبی پرده منتفع شوند، واحکام،احکام دیگر شود ودین دیگر دین، ووضع دیگر وضع.
 پس باید ما برویم تا آنجا که ولی ظاهر است برسیم نه آنکه ولی به پیش ما آید. اگر ولی پیش ما آید وما قابل نباشیم از او منتفع نشویم پس اگر او به پیش ما آید وما به همین احوال باشیم او را نخواهیم دید ومنتفع نخواهیم شد وخلاف حکمت هم هست واگر قابلیت ما تغییر کرده وبهتر شده ایم پس معلوم است بالاتر رفته ایم پس معلوم شد که: ما باید بالا رویم تا به آن مکان برسیم ونام آن مکان در زبان حکمت (هورقلیا) است. پس چون دنیا برود بالا تا به مقام (هورقلیا) رسد آنجا دولت امام خود را بیند وحق منتشر وظلم برطرف بیند(۱۴۲).
 هوشیار: مراد نویسنده خوب روشن نیست، اگر می خواهد بگوید امام زمان(علیه السلام) اجزاء ترابی وبدن مادی خویش را رها نموده به عالم مثال صعود نموده است واکنون از موجودات زمینی ومادی به شمار نمی رود تا آثار ولوازم ماده در وی ضرورت داشته باشد، این سخن قطع نظراز اینکه فی حد نفسه مطلب غیر معقولی است، با براهین عقلی ونقلی امامت سازش ندارد،زیرا آن براهین دلالت می کنند که: همیشه باید در بین افراد انسان، فرد کاملی که تمام کمالات انسانیت در وی به فعلیت رسیده ودر متن صراط مستقیم دیانت قرار گرفته وهدایت ورهبری افراد را عهده دار باشد،وجود داشته باشد تا نوع انسان بی غایت نماند واحکام الهی در بین آنان محفوظ بماند وحجت بر بندگان خدا تمام گردد وآن فرد برگزیده عبارتست از وجود مقدس امام. به عبارت دیگر: در همانجایی که افراد نوع تربیت می شوند وبه سوی کمال وغایت انسانیت در حرکتند، باید هادی ورهبر ومربی داشته باشند.
 واگر مرادش از عالم هورقلیا نقطه ای از همین جهان مادی باشد این سخن با عقیدهء ما اختلافی ندارد لیکن این احتمال با ظاهر کلامش سازش ندارد وبر روی هم سخن غیر معقولی است.
 آیا در آخر الزمان متولد می شود؟
 فهیمی: ما این مقدار را از شما قبول می کنیم که: اصل وجود مهدی را باید از موضوعات مسلم اسلام دانست که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ظهورش را بشارت داده است لیکن چه مانعی دارد بگوییم: مهدی موعود هنوز به دنیا نیامده هر وقت اوضاع عمومی عالم مساعد گشت، خداوند متعال یکی از اولاد پیغمبر اکرم را مبعوث وتأیید می کند تا برای اجرای عدالت عمومی وبسط خداپرستی وبرانداختن ریشهء ستم، قیام کند وپیروز گردد؟
 هوشیار: اولاً به واسطهء براهین عقیله ونقلیه اثبات نمودیم که: هیچ عصر وزمانی از وجود امام خالی نیست وفقدان امام با انقراض نوع انسان، همراه خواهد بود. بنابراین، عصر ما هم نیز از وجود امام خالی نیست.
 ثانیاً: وجود مهدی را از راه اخبار واحادیث پیغمبر واهل بیتش اثبات نمودیم، پس تعریف وتوصیف او را نیز باید از اخبار استفاده نماییم. خوشبختانه تمام علائم ومشخصات آن وجود مقدس، در احادیث موجود است وهیچگونه ابهام واجمالی وجود ندارد. لیکن چون خواندن تمام آنها اوقات چندین جلسه را اشغال می کند وبا مشاغل شما سازگار نیست، فهرستی از آنها را خدمت شما عرضه می دارم اگر طالب تفصیل هستید می توانید به کتب اخبار مراجعه فرمایید.
 تعریف مهدی
 امامان دوازده نفرند، اولشان علی بن ابیطالب(علیه السلام) وآخرشان مهدیست(۹۱ حدیث)
 امام ها دوازده نفرند وآخرشان مهدی است(۹۴ حدیث)
 امامان دوازده نفرند نه نفرشان از نسل حسین ونهمی آنان قائم است(۱۰۷حدیث)
 مهدی از عترت پیغمبر است(۳۸۹حدیث)
 مهدی از اولاد علی است.(۲۱۴حدیث)
 مهدی از اولاد فاطمه است.(۱۹۲حدیث)
 مهدی از اولاد حسین است.(۱۸۵حدیث)
 مهدی نهمین اولاد حسین است.(۱۴۸حدیث)
 مهدی از اولاد علی بن الحسین است.(۱۸۵حدیث)
 مهدی از اولاد امام محمد باقر است.(۱۰۳حدیث)
 مهدی از اولاد امام جعفر صادق است.(۱۰۳حدیث)
 مهدی ششمین اولاد امام صادق اسات.(۹۹ حدیث)
 مهدی از اولاد موسی بن جعفر است.(۱۰۱حدیث)
 مهدی پنجمین فرزند موسی بن جعفر است.(۹۸ حدیث)
 مهدی چهارمین اولاد علی بن موسی الرضا است(۹۵ حدیث)
 مهدی سومین فرزند امام محمد تقی است.(۹۰ حدیث)
 مهدی از اولاد امام هادیست.(۹۰ حدیث)
 مهدی فرزند امام حسن عسکری است(۱۴۵حدیث)
 نام پدر مهدی حسن است(۱۴۸ حدیث)
 مهدی همنام وهم کنیهء رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)است.(۴۷ حدیث)(۱۴۳)
 رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مهدی موعود از اولاد من وهمنام وهم کنیهء من می باشد از حیث اخلاق وخلقت، شبیه ترین مردم به من است غیبتی دارد که مردم در آن ایام سرگردان وگمراه می گردند سپس مانند ستارهء تابانی نمایان گشته زمین را پر از عدل وداد می کند، چنانکه از ظلم وستم پرشده است(۱۴۴).
 چنانکه ملاحظه می فرمائید: این احادیث به طوری مهدی موعود را تعریف وتوصیف نموده اند که جای هیچ گونه شک وتردیدی باقی نمانده است.
 در اینجا لازم است تذکر دهم که: از بعض احادیث نبوی وبعض شواهد تاریخی استفاده می شود که: پیغمبر اکرم، جمع کردن نام وکنیهء خودش را در یک شخص، قدغن نموده بود واین موضوع تاحدی محدود بوده است.
 ابوهریره روایت می کند که پیغمبر فرمود: اسم وکنیهء مرا در یک شخص جمع نکنید(۱۴۵).
 به علت همین ممنوعیت، وقتی علی بن ابیطالب (علیه السلام) نام وکنیهء رسول خدا را برای فرزندش محمد بن حنفیه انتخاب نمود واو را به نام محمد نامید وکنیه اش را ابوالقاسم گذاشت، اصحاب اعتراض کردند. علی بن ابیطالب در پاسخ اعتراض کنندگان فرمود: من در این مورد از رسول خدا اجازه خصوصی دارم. گروهی از اصحاب هم سخنان علی (علیه السلام) را تصدیق نمودند.
 اگر این مطلب را با احادیثی که می گوید: مهدی همنام وهم کنیهء رسول خدا است ضمیمه کنیم، استفاده می شود که پیغمبر اکرم می خواسته: جمع شدن نام محمد وکنیهء ابوالقاسم از خصائص وعلائم مهدی باشد ودیگران ممنوع باشند. به همین علت بود که محمد بن حنفیه در مورد مهدویت خویش به نام وکنیه اش اشاره نموده گفت: آری من مهدی هستم، نامم نام رسول خدا وکنیه ام کنیه رسول خدا است(۱۴۶).
 مهدی از اولاد حسین است
 فهیمی: علمای ما مهدی را از اولاد حسن می دانند.مدرک آنان حدیثی است که در سنن ابی داود روایت شده است.
 ابو اسحاق می گوید: علی در حالی که به فرزندش حسن نگاه می کرد فرمود:پسرم سید است چنانکه پیغمبر او را سید نامیده از نسل او مردی ظاهر شود که همنام پیغمبر است، در اخلاق شبیه پیغمبرمی باشد ولی در صورت چنین نیست یا بالعکس(۱۴۷).
 هوشیار: اولاً ممکن است در کتابت وچاپ این حدیث اشتباهی رخ داده باشد وبه جای حسین حسن ثبت شده باشد. زیرا عین همین حدیث با همین سند ومتن در کتب دیگر موجود است وبجای حسن، حسین ضبط شده است(۱۴۸).
 ثانیاً: این حدیث در مقابل احادیث بسیاری که در کتب سنی وشیعه وجود دارد ومهدی را از نسل حسین می شمارد اعتبار ندارد. از باب نمونه چند حدیث از کتب اهل سنت قرائت می شود.
 حذیفه می گوید پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: اگر از دنیا بیش از یک روز هم باقی نمانده باشد، خدا آنرا طولانی می گرداند تا مردی از اولاد مرا که همنام من است برانگیزد، سلمان عرض کرد: یا رسول الله! از کدام فرزندانت به وجود می آید؟ پیغمبر دست مبارکش را برحسین زده فرمود: از این(۱۴۹).
 ابو سعید خدری روایت نموده که پیغمبر به فاطمه (علیه السلام) فرمود: مهدی این امت که حضرت عیسی در نماز باو اقتدا می کند از ماست، سپس دست مبارکش را بر شانهء حسین زده فرمود:مهدی این امت از نسل این فرزندم به وجود می آید(۱۵۰).
 سلمان فارسی می گوید:خدمت رسول خدا رسیدم در حالی که حسین بن علی بر زانوی مبارکش نشسته بود. بر صورت ودهانش بوسه می زد ومی فرمود: تو بزرگ وبزرگ زاده وبرادر سید هستی، امام وامام زاده وبرادر امام می باشی، حجت فرزندحجت وبرادر حجت هستی. تو پدرنه نفر حجت می باشی که نهمین آنها قائم خواهد بود(۱۵۱).
 علی (علیه السلام) از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت نموده که فرمود: دنیا سپری نمیشود تا اینکه مردی از اولاد حسین اختیار امور امتم را در دست گرفته دنیا را پر ازعدل وداد کند چنانکه از ستم پر شده است(۱۵۲).
 به مقتضای این احادیث که دلالت دارند مهدی از نسل حسین می باشد، باید از حدیثی که دلالت می کرد که مهدی از نسل امام حسن به وجود می آید دست برداشت. بر فرض اینکه حدیث مذکور از حیث سند ومتن هم صحیح باشد، با احادیث دستهء دوم قابل جمع است. زیرا امام حسن وامام حسین(علیه السلام) هر دو از جداد امام زمان بوده اند چون مادر امام محمد باقر(علیه السلام) از اولاد امام حسن (علیه السلام) بوده است. حدیث ذیل را می توان شاهد جمع دانست.
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به فاطمه(علیه السلام) فرمود دو سبط این امت از ما هستند. آن دونفرعبارتند از دو فرزندت حسن وحسین که سید جوانان اهل بهشتند. به خدا سوگند!پدرشان از آنان افضل می باشد. به خدایی که مرا به حق مبعوث نموده سوگند! که مهدی این امت از نسل آن دو فرزندت به وجود می آید در هنگامی که دنیا هرج ومرج گردد(۱۵۳).
 اگر معروف بود
 جلالی: مهدی موعود اگر چنین شخصیت ممتاز ومعروفی داشت وتعریفات وتوصیفات مذکور به گوش مسلمین صدر اسلام واصحاب ائمه اطهار رسیده بود قاعدتاً باید را ه سوءاستفاده واشتباه بسته باشد واصحاب ائمه وعلما دراشتباه واقع نشوند، در صورتی که گاهی دیده می شود که بعض اولاد ائمه اطهار هم از واقع مطلب بی اطلاع بوده اند پس این همه مهدی های دروغین که در صدر اسلام پیدا شدند چگونه خود را به عنوان مهدی موعود اسلام قالب می زدند ومردم را فریب می دادند؟! اگر مسلمین مهدی را با نام وکنیه ونام پدر ومادر ودوازدهمین امام ومقدارسن وعلائم دیگر می شناختند.
 پس چطور شد گروهی در اشتباه واقع شدند ومحمد بن حنفیه یا محمد بن عبد الله بن حسن یا حضرت صادق یا موسی بن جعفر وامثال آنان ر ا مهدی پنداشتند؟!
 هوشیار: چنانکه قبلاً تذکر دادم اصل وجود مهدی در صدر اسلام نزد مسلمین موضوع مسلمی بود به طوریکه در اصل وجودش شک نداشتند. پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) اصل وجود مهدی واجمالی از صفاتش وتشکیل دادن حکومت توحید ودادگستری وریشه کن نمودن ظلم وستم وغلبهء دین اسلام وبعض اصلاحاتی را که به دست آنجناب انجام می گیرد برای عموم مسلمین بیان می کرد وآنان را به اینگونه نویدهای مسرت بخش دلگرم می نمود. اما علائم ومشخصات وامتیازات حقیقی آنجناب را برای عموم مسلمین بیان نمی کرد بلکه می توان گفت: آن موضوع تا حدی از اسرار ورازها بوده اظهار آن را به حاملین اسرار نبوت واشخاص مورد وثوق واطمینان اختصاص می داد. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) علائم حقیقی مهدی را به علی بن ابیطالب وفاطمه زهرا وجمعی از ثقات واصحاب سرّ خویش می فرمود ولی برای عموم اصحاب موضوع را به طور سربسته واجمال بیان می فرمود. ائمهء اطهار نیز از سیره ورفتار پیغمبر اکرم متابعت نموده موضوع مهدی را برای عموم مسلمین بطور سربسته بیان می فرمودند. علائم مشخصه را هر امامی به امام دیگر می فرمود. به بعض اصحاب مورد وثوق واطمینان ورازداران نیز خبر می دادند. ولی عموم مردم وحتی بعضی از اولاد ائمه هم از تفضیل قضیه بی اطلاع بودند.
 پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمهء اطهار (علیهم السلام) از این اجمال گویی دو منظور داشتند: اول اینکه می خواستند بدان وسیله، دشمنان حکومت توحید وستمکاران را در حالت تحیر وسرگردانی قرار دهند تا مهدی موعود را به طور مشخص وممتاز نشناسند وبه همین وسیله بود که جان مهدی را از خطر حتمی نجات دادند. آری پیغمبراکرم وائمه اطهار می دانستند که اگر ستمکاران وخلفا وحکومتهای وقت، مهدی را با نام وکنیه وپدر ومادر وسائر خصوصیات بشناسند، بطور یقین وحتم از اصل تولدش جلوگیری می نمایند ولو به کشتن پدرانش باشد، بنی امیه وبنی عباس برای نگهداری حکومت خویش از تمام وسائل استفاده می نمودند وتمام خطرات احتمالی را دفع می کردند ودر این راه از آدم کشی اصلاً باک نداشتند. دربارهء هرکس احتمال مزاحمت می دادند، در کشتنش کوشش می کردند ولو شخص متهم از اخص خواص ونزدیکان وخدمتگزاران وفادارشان باشد برای حفظ مقام خویش از کشتن برادر وپدر وپسر خودشان هم دریغ نداشتند.
 بنی امیه وبنی عباس با اینکه از علائم ومشخصات مهدی به طور کامل اطلاع نداشتند باز هم برای رفع خطر احتمالی هزاران نفر از علویین واولاد فاطمه رابه قتل رساندند، به امید آنکه به قتل مهدی یا جلوگیری از تولدش توفیق یابند. امام صادق(علیه السلام) در حدیثی به مفضل وابوبصیر وابان بن تغلب فرمود: بنی امیه وبنی عباس چون شنیده بودن که حکومت ستمکاران بوسیلهء قائم ما سرنگون می شود، با ما آغاز دشمنی نمودند. شمشیر کشیده در قتل اولاد پیغمبر ونابود کردن نسلش جدیت کردند، به امید آنکه به قتل قائم موفق شوند. اما خدا برای اینکه مقصدش را عملی سازد، اطلاع از واقعیات را در دسترس ستمکاران قرار نداد(۱۵۴).
 ائمهء اطهار به قدری ازافشای خصوصیات مهدی در بیم وهراس بودند که ازاصحاب خویش وبعض علویین نیز تقیه نموده حقائق را مکتوم می داشتند.
 ابوخالد کابلی می گوید: از حضرت ابوجعفر(علیه السلام) خواهش کردم که اسم قائم را برایم تعیین کند تا کاملاً او را بشناسم. آن حضرت فرمود: ای اباخالد ازموضوعی سؤال نمودی که اگر اولاد فاطمه آنرا بدانند آن جناب را قطعه قطعه می کنند(۱۵۵).
 منظور دومی که از اجمال گویی داشتند این بود که می خواستند مردم سست ایمان، از غلبهء دین اسلام مأیوس وناامید نشوند. توضیح مطلب: مردم صدر اسلام چون زندگی بی آلایش وعدالتخواهی پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) وعلی(علیه السلام) را شنیده یا دیده بودند، بشارتهای غلبهء دین حق را شنیده واز ظلم وستم بستوه آمده بودند، با هزاران امید وآرزو داخل اسلام گشتند اما چون تازه ایمان وقریب العهد به کفر بودند هنوز ایمان کاملاً در قلبشان نفوذ نکرده بود واز حوادث ناگوار تاریخ زود متأثر می شدند. از طرف دیگر رفتار خلفای بنی امیه وبنی عباس را مشاهده می نمودند وهرج ومرج محیط اسلامی را با چشم خویش می دیدند، آن حوادث ناگوار وهرج ومرج حوزهء مسلمین آنان را سرگردان ومتحیر نموده بود، بیم آن می رفت که مردم سست ایمان به کلی از غلبهء حق ودین اسلام مأیوس گردند واز اسلام دست بردارند. یکی از موضوعاتی که توانست تا حدی در ابقای ایمان مسلمین تأثیر کند ودلشان را امیدوار وشاداب نگه دارد همان انتظار فرج وقیام مهدی موعود بود. مردم هر روز در انتظار بود.
 مهدی موعود، نهضت کند واوضاع نابسامان اسلام ومسلمین را سامان دهد. ظلم وستم را ریشه کن سازد وآیین اسلام را عالمگیر نماید. معلوم است که در صورتی این نتیجه عائد می شد وحالت امیدواری مردم محفوظ می ماند که وقت حقیقی قیام مهدی وعلائم ومشخصات واقعی آنجناب به طور کامل واضح نباشد، والا اگر وقت ظهور وعلائم کامل آنجناب روشن بود ومی دانستند که مثلاً پسر کیست ودر چه تاریخی قیام می کند - مثلاً چندین هزار سال به وقت ظهور باقی است - چنین نتیجه ای هرگز عائدشان نمی شد. آری همین اجمال گویی بود که مردم ضعیف صدر اسلام را امیدوار ساخته بود وآن همه گرفتاری ها وناراحتی ها را تحمل می نمودند.
 یقطین به فرزندش علی بن یقطین گفت: چرا پیش بینی هایی که دربارهء ما شده همه واقع می شوند امااز پیش بینی هایی که دربارهء شما شده اثری دیده نمی شود؟! علی بن یقطین پاسخ داد اخباریکه دربارهء ما وشما رسیده هر دو از یک مصدر صادر شده اند لیکن چون موقع حکومت شما فرارسیده پیش بینی هایی که دربارهء شما شده یکی پس از دیگری واقع می شود،اما وقت حکومت آل محمد هنوز فرا نرسیده، از اینجهت ماها را با نویدهای مسرت بخش وآرزوهای دلخواه سرگرم نموده اند.اگر به ما گفته می شد که حکومت آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) زودتر از دویست یا سیصد سال واقع نمی شود دلها سخت می شد وتودهء مردم از اسلام خارج می شدند، لیکن قضایا را جوری به ما گفته اند که هر روز در انتظار فرج وتشکیل دولت حق باشیم(۱۵۶).
 احادیث اهل بیت (علیهم السلام) برای عموم مسلمین حجت است
 فهیمی: احادیث شما انصافاً مهدی را خوب تعریف وتوصیف نموده اند، متأسفانه اینگونه احادیث برای امثال من که سنی هستم واقوال واعمال ائمه شما را معتبر نمی دانم، ارزش ندارد.
 هوشیار: من الآن در صدد نیستم که موضوع ولایت وامامت را برای شما اثبات کنم لیکن می خواهم موضوع دیگری را تذکر دهم وآن اینست که: اقوال وگفتار عترت پیغمبر برای عموم مسلمین حجت ومعتبر می باشد. چه آنان را امام بدانند چه ندانند، زیرا به موجب احادیث کثیره وقطیعه ای که از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) صادر شده وسنی وشیعه در صحت آنها اتفاق دارند، آن حضرت اهل بیت خودش را به عنوان مرجع علمی به مسلمین معرفی نموده اقوال واعمالشان را صحه گذاشته است. از باب نمونه:
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من دو چیز را بین شما می گذارم که اگر به آنها تمسک جویید هرگز گمراه نمی شوید یکی از آن دو، از دیگری بزرگ تر است. یکی از آن دو چیز، کتاب خدا است که وسیلهء ارتباط بین زمین وآسمان است. دوم اولاد واهل بیتم می باشد. این دو امانت تا قیامت از یک دیگر جدا نمی گردند پس مواظب باشید چگونه با آنها رفتار می نمایید(۱۵۷).
 این حدیث را شیعه وسنی به عبارات واسناد مختلف در کتب نقل کرده وبه صحت آن اعتراف دارند. ابن حجر در کتاب (الصواعق المحرقة) نوشته است: این حدیث به طرق واسناد کثیر از نبی اکرم نقل شده ومتجاوز از بیست نفر از اصحاب آن را روایت نموده اند. پیغمبر از بس به قرآن واهل بیتش اهمیت می داد در چندین مورد واز جمله، حجة الوداع وغدیر خم وبعد از مراجعت از سفر طائف، سفارش آنها را به مسلمین کرده است.
 ابوذر از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمود: مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است که هرکس سوار شد نجات یافت وهر کس تخلف نمود غرق شد(۱۵۸).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: هر کس می خواهد مانند من زندگی کند ومانند من بمیرد ودر بهشت نزد درخت طوبایی که خدا آنرا کاشته است ساکن شود، باید بعد از من علی را ولی خود قرار دهد، با دوستانش موالات ودوستی کند وبه امام های بعد از من اقتدا نماید، زیرا آنان عترت من هستند که از طینت من آفریده شده واز علم وفهم بهرهء کافی نصیبشان گشته است. وای به حال کسانی که تکذیبشان کنند واحسان به من را دربارهء ایشان قطع نمایند. شفاعت من هرگز نصیب آنان نمی گردد(۱۵۹).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی(علیه السلام) فرمود مثل تو وامام های از اولادت مثل کشتی نوح است که هر کس سوارشد. نجات یافت وهرکس تخلف نمود غرق شد. مثل شما مثل ستارگانست که هر وقت ستاره ای غروب کرد ستاره دیگر طلوع می نماید واین وضع تا قیامت ادامه دارد(۱۶۰).
 جابر بن عبد الله انصاری از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت نموده که فرمود: دو فرزند علی، سید جوانان اهل بهشت وفرزندان من می باشند. علی ودو فرزندش وامام های بعد از ایشان، حجتهای خدا بر بندگانش هستند. آنان در بین امت من درهای علم ودانش می باشند. هر کس از ایشان پیروی کند از آتش نجات می یابد وهر کس بدانها اقتدا نمود به سوی راه راست هدایت شده است. خدا محبت آنها رانصیب کسی نمی کند جز اینکه اهل بهشتش می گرداند(۱۶۱).
 علی بن ابیطالب(علیه السلام) به مردم فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که رسول خدا در آخرین خطبه خویش فرمود: (ای مردم من کتاب خدا واهل بیتم را در میان شما می گذارم. به آنها تمسک جویید تا گمراه نشوید، زیرا خداوند دانا به من خبر داده وعهد کرده که آن دو چیز تا قیامت از هم جدا نشوند.
 پس عمربن الخطاب غضبناک به پا خاسته عرض کرد: یا رسول الله! این سخن دربارهء تمام اهل بیت تواست؟ پاسخ داد:نه. این حکم دربارهء اوصیای من است که اولشان علی بن ابیطالب برادر ووزیر ووارث وخلیفه من وصاحب اختیار مؤمنین می باشد. بعد از علی فرزندم حسن وبعداز او فرزندم حسین وبعد از او نه نفر ازاولاد حسین اوصیای من می باشند که تا قیامت یکی پس از دیگری خواهند آمد.آنان در زمین، شاهد وحجت بر مردم وخزینه های دانش ومعدن های حکمت هستند. هرکه از آنها اطاعت نماید از خدا اطاعت نموده است وهر کس نافرمانی آنان را کند با خدا عصیان ورزیده است؟ - وقتی کلام علی (علیه السلام) به اینجا رسید - تمام حاضرین در پاسخ آن حضرت عرض کردند: ما شهادت می دهیم که رسول خدا چنین فرمود(۱۶۲).
 از امثال این احادیث که در کتب شیعه وسنی زیاد است، چند مطلب مهم استفاده می شود:
 الف: چنانکه قرآن تا قیامت در بین مردم باقی خواهد ماند، عترت واهل بیت پیغمبر هم تا قیامت باقی خواهند ماند پس این گونه احادیث را می توان از ادلهء وجود امام غائب شمرد.
 ب: مراد از عترت اوصیای دوازده گانه پیغمبر است.
 ج: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مسلمین را بعد از خودش در حیرت وبلا تکلیفی رها نکرده است بلکه عترت واهل بیت خودش را مرجع علمی وهدایت قرار داده واقوال واعمالشان را حجت ومعتبر دانسته ودر تمسک به آنها تأکید وسفارش نموده است.
 د: امام هرگز از قرآن واحکام آن جدا نمی شودو برنامه اش بسط وترویج احکام قرآن خواهد بود. بنابراین باید به احکام ودستورات قرآن کاملاً عالم باشد، چنانکه قرآن در طریق راهنمایی، مردم را به ضلالت نمی اندازد وهرکس بدان متوسل شد بدون شک رستگار می شود، همچنین امام هم در طریق هدایت اشتباه وخطا ندارد واگر مردم در اعمال وگفتارشان از وی پیروی نمودند باید بدون تردید به سعادت واقعی نائل شوند. یعنی امام از خطا واشتباه معصوم است.
 علی گنجینه علوم نبوت
 از احادیث وسیره پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به خوبی استفاده می شود که آن جناب چون ملاحظه می فرمود که: همه اصحاب قابلیت واستعداد تحمل علوم نبوت را ندارند واوضاع روز هم چندان مساعد نیست. لیکن مسلمین خواهی نخواهی روزی به آنها نیازمند می گردند لذا علی بن ابیطالب(علیه السلام) را بدین منظور برگزید واثقال علوم نبوت ومعارف اسلام را نزدش ودیعه گذاشت وشب وروز در تعلیم وتربیتش کوشش مینمود. در اینجا لازم است احادیثی در این باره، نقل شود تا حقیقت روشن گردد.
 علی (علیه السلام) در دامن پیغمبر تربیت شد وهمیشه باوی بود(۱۶۳).
 پیغمبر به علی(علیه السلام) می فرمود: خدا به من دستور داده که ترا به خویش نزدیک گردانم وعلومم را تعلیم تو نمایم. تو هم باید در حفظ وضبط آنها کوشش کنی وبر خدا لازم است که ترا تأیید کند(۱۶۴).
 علی (علیه السلام) می فرمود: هرچه را از رسول خدا شنیدم فراموش نکردم(۱۶۵).
 علی (علیه السلام) می فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ساعتی را در شب وساعتی را در روز به من اختصاص داده بود که خدمتش مشرف می شدم(۱۶۶).
 به علی(علیه السلام) عرض شد: چرا شما از بقیه اصحاب بیشتر حدیث دارید؟ پاسخ داد: من هر وقت چیزی از پیغمبر سؤال می کردم جواب می داد وهروقت ساکت می شدم خودش، ابتدا بسخن می کرد(۱۶۷).
 علی (علیه السلام) می فرماید: رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به من فرمود: سخنان مرا بنویس. عرض کردم: یارسول الله! می ترسی فراموش کنم؟ پاسخ داد: نه، زیرا از خدا خواسته ام که ترا حافظ وضبط کننده قرار دهد. لیکن باید مطالب را برای شرکای خودت وامام های از اولادت ضبط کنی. به برکت وجود امامان است که باران برمردم نازل می شود ودعایشان مستجاب می گردد وبلاها از سرشان رفع می شود ورحمت از آسمان نازل می گردد. سپس به حسن(علیه السلام) اشاره نموده فرمود:این اولین امام بعد از تواست. سپس به حسین(علیه السلام) اشاره نموده فرمود: این دومین آنها است بعداً فرمود: ائمه از اولاد حسین خواهند بود(۱۶۸).
 کتاب علی
 آری علی بن ابیطالب (علیه السلام) با استعداد ذاتی وتوفیقات خداوندی وسعی وجدیت پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) علوم ومعارف رسول خدا را فرا می گرفت ودر کتابی ثبت می نمود.آن کتاب جامع را باوصیای خویش تحویل داد تا در مواقع ضرورت، مردم از آن بهره مند گردند.این موضوع در احادیث اهلبیت(علیه السلام) منصوص است از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: نزد ما چیزی موجود است که احتیاج به مردم نداریم ولی مردم به ما نیازمند می باشند،زیرا در نزد ما کتابی وجود دارد که املای رسول خداست وبا خط علی(علیه السلام) نوشته شده است. آن کتاب جامعی است که تمام حلال وحرامها در آن ثبت شده است(۱۶۹).
 حضرت ابوجعفر(علیه السلام) به جابر فرمود: یا جابر! ما اگر از عقیده وآرا خودمان برای شما حدیث می کردیم به هلاکت می افتادیم لیکن احادیثی را برای شما می گوییم که از رسول خدا ذخیره نموده ایم چنانکه مردم طلاو نقره را ذخیره می کنند(۱۷۰).
 عبد الله سنان می گوید:از حضرت صادق(علیه السلام) شنیدم که می فرمود: در نزد ما جلدی موجود است بطول هفتاد ذراع که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مطالبش را املا نموده وعلی (علیه السلام) به دست مبارکش آنها را نوشته است. تمام احتیاجات علمی مردم، در آن موجود است حتی ارش خراش وخدشه ای که به بدن وارد شود(۱۷۱).
 وارثان علوم نبوت
 جناب آقای فهیمی شما امامت اولاد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را قبول ندارید لیکن به هر حال، اقوال آنان را باید حجت ومعتبر بدانید. چنانکه احادیث صحابه وتابعین را حجت ومعتبر می دانید، باید احادیثی را هم که بوسیله ذریه وعترت پیغمبر روایت شده حجت بدانید زیرا به فرض اینکه امام نباشد اما حق روایت کردن که از ایشان سلب نشده است.ارزش اقوالشان به طور حتم، از یک راوی معمولی بیشتر است دانشمندان اهل سنت نیز، به مقام علم وقدس وپاکدامنی آنان اعتراف نموده اند(۱۷۲).
 ائمه بارها می فرمودند: ما از رأی خودمان چیزی نمی گوییم بلکه وارث علوم پیغمبر هستیم، هر چه را بگوییم به واسطه پدرانمان از پیغمبر نقل می نماییم از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) می فرمود: حدیث من حدیث پدرم میباشد وحدیث پدرم، حدیث جدم می باشد وحدیث جدم، حدیث حسین است وحدیث حسین، حدیث حسن است وحدیث حسن، حدیث امیرالمؤمنین است وحدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول الله است وحدیث رسول خدا، قول خداست(۱۷۳).
 جناب آقای فهیمی! از شما انصاف می خواهم آیا سخنان حسن وحسین دو جوانان اهل بهشت وعلی بن الحسین با آن مقام تقوی وعبادتش ومحمد بن علی وجعفربن محمد با آن مقام علم وپرهیزکاری که داشتند، به اندازه احادیث (ابو هریره) و(سمرة بن جندب) و(کعب الاحبار) هم ارزش ندارد؟!!!
 آری پیغمبر اسلام علی واولادش را گنجینه علوم خویش قرار داد واین موضوع اساسی را کراراً به مسلمین گوشزد می نمود ودر مواقع وجاهای مناسب،مردم را به سوی ایشان سوق می داد. متأسفانه مسیر حقیقی اسلام منحرف شد، وجامعه مسلمین از علوم گرانبهای اهلبیت محروم گشتند، واسباب عقب افتادگی آنان فراهم گشت.
 جلالی: من هنوز سئوالات زیادی در ذهنم هست ولی چون وقت گذشته، طرح آنها را برای جلسه بعد می گذارم.
 مهندس: اگر برادران موافق باشند جلسه بعد در منزل ما تشکیل شود وادامه بحث هم برای آنجا بماند.
 آیا امام حسن عسکری فرزندی داشته؟
 شب شنبه دوستان در منزل آقای مهندس جمع شدند وبا طرح سئوالی از طرف آقای جلالی، جلسه رسمیت یافت:
 جلالی: من شنیده ام که امام حسن عسکری(صلی الله علیه وآله وسلم) اصلاً فرزندی نداشته است؟
 هوشیار: از چند راه می توان اثبات کرد که امام حسن عسکری (علیه السلام) دارای فرزند بوده است.
 الف: در احادیث زیادی که از پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) صادر شده است تصریح شده که: ازحسن بن علی بن محمد فرزندی به وجود خواهد آمد که پس از غیبت طولانی برای اصلاح عالم قیام می نماید وزمین را پر از عدل وداد می کند. این موضوع با تعبیرات مختلف در روایات وارد شده است مثلاً: مهدی نهمین اولاد حسین است. مهدی ششم از اولاد حضرت صادق است. مهدی پنجم از اولاد موسی بن جعفر است. مهدی چهارمین فرزند علی بن موسی الرضا است. مهدی سومین فرزند امام محمد تقی است.
 ب: در احادیث زیادی تصریح شده که: مهدی موعود فرزند امام یازدهم حسن عسکری(علیه السلام) می باشداز باب نمونه:
 صقر می گوید: ازعلی بن محمد(علیه السلام) شنیدم که فرمود: امام بعد از من فرزندم حسن است. بعد از حسن فرزندش هما ن قائمی است که زمین را پرازعدل وداد می کند چنانکه از ظلم وستم پرشده است(۱۷۴).
 ج: امام حسن عسکری(علیه السلام) در چندین حدیث خبر داده که: قائم ومهدی فرزند من است وساحت مقدس امام وپیغمبر هم از دروغ وخطا منزه می باشد.
 از باب نمونه:
 محمد بن عثمان از پدرش نقل کرده که می گفت: خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) بودم که از وی سؤال شد، راجع به حدیثی که از پدرانش نقل شده که تا قیامت زمین از حجت خالی نمی ماند وهرکس بمیرد درحالیکه امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است. آن حضرت پاسخ داد: آری این موضوع، همچون روز روشن وحق است. عرض شد: یابن رسول الله! بعد از شما حجت وامام کیست؟ فرمود: بعد از من فرزندم محمد حجت وامام است وهرکس بمیرد واو را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا می رود.آگاه باشید که: فرزندم را غیبتی خواهد بود که جهانیان در آن زمان سرگردان می شوند،اهل باطل هلاک می گردند وکسانی که وقت ظهورش را تعیین کنند دروغ می گویند. بعد از آنکه مدت غیبتش پایان یافت، نهضت می کند. گویا پرچمهای سفیدی را که در نجف بر سرش در اهتزاز است، مشاهده می کنم(۱۷۵).
 د: امام حسن عسکری (علیه السلام) تولد فرزندش را به چندین نفر بشارت داده است از باب نمونه:
 ۱ - فضل بن شاذان که بعد از ولادت حضرت حجت وقبل از وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) وفات کرده، در کتاب (غیبت) از محمد بن علی بن حمزه نقل کرده که گفت: از امام حسن عسکری شنیدم که می فرمود: حجت خدا وجانشین من، در شب نیمه شعبان سال(۲۵۵) درهنگام طلوع فجر ختنه شده به دنیا آمد(۱۷۶).
 ۲ - احمد بن اسحاق می گفت: از امام حسن عسکری شنیدم که می فرمود: (سپاس خدای را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا جانشینم را به من نشان داد. او از حیث اخلاق وخلقت، شبیه ترین مردم است به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم). خدا مدتی وی را در حالت غیبت نگهداری می کند سپس ظاهرش می نماید تا زمین را از عدل وداد پر کند(۱۷۷).
 ۳ - احمد بن حسن بن اسحق قمی روایت نموده که: وقتی خلف صالح متولد شد نامه ای از امام حسن(علیه السلام) به وسیله احمدبن اسحاق به من رسید که با دست مبارکش مرقوم فرموده بود: فرزندی برایم متولد شده است. این موضوع را مخفی بدار، زیرا جزبرای دوستان ونزدیکانمان آنرا اظهار نخواهم کرد(۱۷۸).
 ۴ - احمد بن اسحق می گوید: روزی خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیدم. فرمود: احمد! نسبت به موضوعی که مردم در آن شک دارند، درچه حال هستی؟ عرض کردم: وقتی نامه شما رسید که به تولد فرزندت بشارت داده بودی، تمام ما از زن ومرد وپیر وجوان حق برایمان آشکار شد وبدان عقیده مند گشتیم. فرمود: آیا نمی دانید که زمین از حجت خالی نمی گردد(۱۷۹)؟
 ۵ - ابو جعفر عمری روایت کرده که وقتی صاحب الامر متولد شد، امام حسن (علیه السلام) فرمود: ابو عمرو را حاضر کنید. وقتی حاضر شد فرمود: ده هزار رطل نان وده هزار رطل گوشت خریداری کن ودر بین بنی هاشم تقسیم کن وفلان عدد گوسفند هم برای فرزندم عقیقه کن(۱۸۰).
 از مجموع این احادیث واخبار متواتر، اطمینان حاصل می شود که امام حسن (علیه السلام) فرزندی داشته است.
 امام زمان را در کودکی دیده اند
 دکتر چگونه ممکن است شخصی فرزندی به دنیا آورد وکسی آگاه نگردد؟! چطور می شود که پنج سال بگذرد وشناخته نشود؟! مگر امام حسن عسکری(علیه السلام) در سامره نمی زیسته؟ مگر کسی به خانه اش آمد وشد نمی کرده؟ آیا تنها با گفته عثمان بن سعید چنین چیزی را می شود باور کرد!؟.
 هوشیار: در عین حال که از اول بنا بوده تولد فرزند امام حسن(علیه السلام) مخفی بماند باز هم جماعتی از ثقات ونزدیکان آنحضرت،آن کودک را مشاهده نموده به وجودش شهادت داده اند،از باب نمونه:
 ۱ - از کسانیکه در هنگام تولد حضرت صاحب الامر(علیه السلام) حضور داشته وجریان را مفصلاً شرح داده حکیمه خاتون دختر امام محمد تقی وعمه امام حسن عسکری است. اجمال داستان این است: حکیمه خاتون می گوید: روزی به خانه امام حسن (علیه السلام) مشرف شدم، شبانگاه که شب نیمه شعبان سال(۲۵۵) بود وقتی خواستم به منزلم مراجعت کنم، امام حسن فرمود: عمه جان امشب در خانه ما باش، زیرا ولی خدا وجانشین من در این شب متولد خواهد شد. پرسیدم از کدام کنیزانت؟ فرمود: از سوسن.
 پس هر چه در سوسن جستجو نمودم آثاری از حمل ندیدم. بعد از افطار وادای نماز با سوسن در یک اطاق خوابیدیم طولی نکشید که از خواب بیدار شدم ودرفرمایشات امام حسن تفکر می نمودم. بعداً مشغول نماز شب شدم، سوسن هم از خواب برخاسته نماز شب را به جای آورد. نزدیک سپیده دم شد اما از وضع حمل خبری نبود. داشتم در صحت وعده امام حسن تردید مینمودم که از اطاقش فرمود:
 عمه جان شک نکن که وقت تولد فرزندم نزدیک شده است.
 ناگهان احوال سوسن را متغیر دیدم از جریان پرسیدم فرمود:احساس ناراحتی شدیدی در خود می کنم. من به تهیه مقدمات ووسائل وضع حمل مشغول شدم وخودم قابلگی او را بر عهده گرفتم.
 طولی نکشید که ولی خدا پاک وپاکیزه به دنیا آمد، درهمان حال امام حسن فرمود: عمه جان فرزندم را بیاور، وقتی کودک را به نزدش بردم اورا در بغل گرفته زبان مبارکش را بر چشمان آن کودک مالید، بلافاصله بازشد. سپس زبانش را بر دهان وگوش آن نوزاد کشید ودست بر سرش مالید. پس آن کودک به سخن آمده به تلاوت قرآن مشغول شد. بعداً کودک را به من داد وفرمود: به نزد مادرش ببر. کودک را نزد مادرش بردم وبه منزل خودم برگشتم. در روز سوم نیز به خانه امام حسن مشرف شدم وابتدائاً بقصد دیدار نوزاد به حجره سوسن رفتم اما کودک را ندیدم، پس خدمت امام حسن مشرف شدم ولی خجالت کشیدم از احوال نوزاد سؤال نمایم. امام حسن ابتدااً فرمود: عمه جان فرزندم در پناه خدا غایب شده است، هنگامی که من از دنیا رفتم ودیدی شیعیانم اختلاف دارند جریان ولادت فرزندم را به شیعیان مورد موثق خبر بده اما باید آن قضیه مخفی بماند زیرا فرزندم غایب خواهد شد(۱۸۱).
 ۲ - نسیم وماریه خدمتکاران امام حسن(علیه السلام) روایت کرده اندکه: وقتی صاحب الامر متولد گشت بردو زانوی خویش نشست وانگشتانش را به سوی آسمان بلند نمود سپس عطسه ای نموده فرمود: الحمد لله رب العالمین(۱۸۲).
 ۳ - ابوغانم خادم می گوید: فرزندی برای امام حسن متولد شد که نامش را محمد گذاشت، روز سوم آن کودک را به اصحابش نشان داده فرمود: این فرزندم بعداز من صاحب وامام شماست وهمان قائمی است که همه در انتظارش می باشند. وقتی زمین را جور وستم فرا گرفت قیام می کند وعدل وداد را بر پا می دارد(۱۸۳).
 ۴ - ابوعلی خیزرانی از کنیزی که او را به امام حسن بخشیده بود، نقل کرده که گفت: من در هنگام تولد صاحب الامر حاضر بودم ونام مادرش صیقل است(۱۸۴).
 ۵ - حسن بن حسین علوی می گوید: در سامره خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیده تولد فرزندش را تبریک گفتم(۱۸۵).
 ۶ - عبد الله بن عباس علوی می گوید: در شهر سامره خدمت امام حسن رسیدم وتولد فرزندش را تبریک گفتم(۱۸۶).
 ۷ - حسن بن منذر می گوید: روزی حمزة بن ابی الفتح نزد من آمد وگفت: بشارت باد که دیشب خدا به امام حسن فرزندی عطا کرده لیکن دستور داده که امرش را مخفی بداریم.نامش را پرسیدم گفت: نامش محمد است(۱۸۷).
 ۸ - احمد بن اسحق می گوید: روزی خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیده قصد داشتم، از جانشینش سؤال کنم. پس آن جناب ابتدا به سخن نموده فرمود: ای احمدبن اسحاق! خداوند متعال از هنگامی که آدم را آفریده تا قیامت، زمین را هرگز از حجتی خالی نگذاشته ونمی گذارد، به برکت آن وجود است که بلا از زمین دفع می شود وباران نازل می گردد وبرکات زمین خارج میشود. عرض کردم یابن رسول الله! امام وجانشین شما کیست؟ آنجناب داخل خانه شد، سپس کودک سه ساله ای را که مانند ماه شب چهارده بود، بردوش گرفته خارج شد وفرمود: احمد! اگر تو نزد خدا وائمه، گرامی نبودی فرزندم را نشانت نمی دادم، بدان که این کودک همنام وهم کنیه رسول خداست وهمان کسیست که زمین را پر از عدل وداد می کند(۱۸۸).
 ۹ - معاویة بن حکیم ومحمد بن ایوب ومحمد بن عثمان عمری روایت کرده اند که: چهل نفر بودیم که در خانه امام حسن اجتماع نمودیم. پس آنحضرت فرزندش را ظاهر کرده فرمود: این امام شما وجانشین منست، باید بعد از من از وی اطاعت کنید واختلاف نورزیدکه به هلاکت می رسید. لیکن بدانید که بعد از این او را نخواهید دید(۱۸۹).
 ۱۰ - جعفر بن محمد بن مالک از جماعتی از شیعیان که علی بن بلال واحمد بن هلال ومحمد بن معاویة بن حکیم وحسن بن ایوب، از جمله آنان می باشند نقل کرده که گفتند: ما در خانه امام حسن اجتماع نموده بودیم تا از جانشینش سؤال کنیم ودر آن حال چهل نفر در آن مجلس حضور داشتند. پس عثمان بن سعید برخاسته عرض کرد: یا بن رسول الله! ما آمده ایم ازموضوعی سؤال کنیم که شما بهتر می دانید. حضرت فرمود: بنشین آنگاه از جا حرکت نمود فرمود: هیچکس از مجلس خارج نشود. بعد از ساعتی برگشت وکودکی را که مانند پاره ای ازماه بود با خودش آورده فرمود: این امام شماست از او اطاعت کنید لیکن دیگر او را نخواهید دید(۱۹۰).
 ۱۱ - ابو هارون می گوید: صاحب الزمان را دیدم در حالیکه صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید(۱۹۱).
 ۱۲ - یعقوب می گوید: روزی داخل خانهامام حسن شدم ودر طرف راست آن حضرت اطاقی را دیدم که پرده ای بردرش آویخته بود. عرض کردم: آقای من! صاحب الامر کیست؟ فرمود: پرده را بالا بزن.هنگامیکه پرده را بالا زدم، کودکی ظاهر شده آمد برروی زانوی آن حضرت نشست پس به من فرمود:این امام شماست(۱۹۲).
 ۱۳ - عمرواهوازی می گوید: امام حسن فرزندش را به من نشان داده فرمود: بعد از من فرزندم امام شماست(۱۹۳).
 ۱۴ - خادم فارسی می گوید: درب خانه امام حسن بودم که کنیزی از خانه خارج شد، در حالی که چیز پوشیده ای را همراه داشت، پس امام به او فرمود: چیزی را که همراه داری آشکار ساز. پس آن کنیز، کودک زیبایی را نمایان ساخت. امام به من فرمود: این امام شماست. خادم فارسی می گوید: بعد از آن دیگر کودک را ندیدم(۱۹۴).
 ۱۵ - ابو نصرخادم می گوید: صاحب الزمان را در گهواره دیدم(۱۹۵).
 ۱۶ - ابوعلی بن مطهر می گوید: فرزند امام حسن را دیدم(۱۹۶).
 ۱۷ - کامل بن ابراهیم می گوید: صاحب الامر را در خانه امام حسن دیدم. در سن چهار سالگی بود وصورتش مانند ماه می درخشید ومشکلاتم را قبل از سؤال پاسخ داد(۱۹۷).
 ۱۸ - سعدبن عبد الله می گوید: صاحب الامر را دیدم در حالیکه صورتش مانند پاره ماهی بود. روی زانوی پدرش نشسته بود ومسائل مرا پاسخ داد(۱۹۸).
 ۱۹ - حمزة بن نصیرغلام ابی الحسن(علیه السلام) از پدرش نقل کرده که گفت: وقتیکه حضرت صاحب الامر متولد شد اهل خانه حضرت عسکری به همدیگر بشارت می دادند. چون قدری بزرگ شد برای من دستوری صادر شد که هر روز استخوان قلمی هم با گوشت بخرم وگفتند:این برای مولای کوچک ماست(۱۹۹).
 ۲۰ - ابراهیم بن محمد می گوید: روزی از ترس والی قصد فرار داشتم، پس به منظور وداع، به خانه امام حسن(علیه السلام) داخل شدم، کودک زیبایی را در کنارش دیدم، عرض کردم یابن رسول الله این کودک از کیست؟ فرمود: فرزند وجانشین منست(۲۰۰).
 این جماعت از ثقات اصحاب وخویشان ونزدیکان وخدام امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده اند که فرزند آن جناب را در کودکی دیده وبه وجودش شهادت داده اند. وقتی شهادت این گروه را با اخبار پیغمبر وائمه اطهار ضمیمه کنیم به وجود فرزند امام حسن(علیه السلام) یقین حاصل می شود.
 چرا در وصیت ذکر نشد؟
 مهندس: گفته شده است که امام حسن عسکری(علیه السلام) در مرض فوت، مادرش را وصی قرار داد تا در کارهایش رسیدگی کند واین موضوع پیش قضات وقت به اثبات رسید اما اصلاً از فرزندش اسمی نبرد وبعد از مرگ، اموالش در بین مادر وبرادرش تقسیم شد(۲۰۱) در صورتیکه اگر فرزندی داشت باید او را نیز در ضمن وصیتش نام برده باشد تا از ارث محروم نگردد.
 هوشیار: امام حسن(علیه السلام) موضوع فرزندش را عمداً در وصیت مکتوم داشت تا او را از خطراتیکه از ناحیه سلطان وقت متوجه بود نجات دهد،آن جناب به قدری در این موضوع اهتمام می ورزید واز کشف تولد فرزندش بیم وهراس داشت که گاهی ناچار می شد از خواص اصحابش نیز تقیه نموده موضوع را برایشان مشتبه سازد.
 ابراهیم بن ادریس می گوید: امام حسن گوسفندی پیش من فرستاد وپیغام داد: این گوسفند را برای فرزندم عقیقه کن وبا خانواده ات تناول کنید. من به دستورش عمل کردم، لیکن وقتی خدمتش رسیدم فرمود: کودک ما از دنیا رفت. لیکن یک مرتبه دیگر دو گوسفند با نامه ای فرستاد بدین مضمون: بسم الله الرحمن الرحیم این گوسفند را برای مولایت عقیقه کن وبا خویشانت بخورید. من بدستورش رفتار نمودم اما وقتی خدمتش رسیدم چیزی نفرمود(۲۰۲).
 حضرت صادق(علیه السلام) نیز نظیر این محافظه کاری را در وصیت خویش به عمل آورد.آن حضرت پنج نفر را وصی خویش قرار داد: منصور عباسی خلیفه وقت ومحمد بن سلیمان فرماندار مدینه، وعبد الله وموسی دو فرزندش وحمیده مادر موسی(۲۰۳).
 چرا دیگران مطلع نشدند؟
 فهیمی: برای هر کس فرزندی متولد شود خویشان واقارب وهمسایگان ودوستانش از آن مطلع می شوند خصوصاً اگر شخص آبرومندی باشد وموضوع فرزندش هرگز مورد خلاف واقع نمی گردد. چگونه می توان باور کرد که برای امام حسن عسکری(علیه السلام) با آن مقامی که نزد شیعیان داشت، فرزندی متولد شود ولی به طوری مردم از آن بی اطلاع بمانند که در اصلش تردید واختلاف داشته باشند؟!
 هوشیار: جریان عادی همانطور است که فرمودید لیکن امام حسن(علیه السلام) برخلاف معمول، از اول تصمیم داشت که تولد فرزندش را مخفی بدارد. بلکه از زمان پیغمبر اکرم وائمه اطهار (علیهم السلام) چنین تصمیمی درباره آن وجود مقدس گرفته شده بود به طوریکه خفای ولادت را از علائم آنجناب می شمردند، از باب نمونه:
 حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود:ولادت قائم ما برمردم پوشیده می ماند به طوریکه خواهند گفت: اصلاً متولد نشده است، تا اینکه وقتی قیام نمود بیعت هیچکس برگردنش نباشد(۲۰۴).
 عبد الله بن عطا می گوید: خدمت امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: شیعیان شما در عراق زیادند، به خدا قسم!هیچیک از خویشانت چنین موقعیتی را ندارند، پس چرا خروج نمی کنید؟ فرمود: عبد الله! سخنان بیهوده را به گوشت راه داده ای. به خدا سوگند! من صاحب الامر معهود نیستم. عرض کردم: پس صاحب الامر کیست؟ فرمود: مراقب کسی باشید که ولادتش بر مردم مخفی می شود.اوست صاحب شما(۲۰۵).
 فهیمی: امام حسن عسکری چرا تولد فرزندش را از مردم پوشیده داشت تا در شک وحیرت واقع شوند وگمراه گردند؟.
 هوشیار: چنانکه قبلاً هم تذکر دادم، داستان مهدی موعود از همان صدر اسلام، مورد توجه مسلمین بود. اخبار واحادیثی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره اش فرموده بود وتأییدات ائمه اطهار، در بین مردم شایع بود. سلاطین وقت هم از آن اخبار بی اطلاع نبودند. شنیده بودند که مهدی موعود از نسل فاطمه وحسین به وجود می آید وحکومت ستمکاران به دستش منقرض می گردد وبر شرق وغرب عالم سلطنت می نماید وستمکاران را به خاک وخون می کشد. لذا از پیدایش وظهور مهدی موعود در بیم وهراس بودند وتصمیم داشتند که بهر طور شده خطر احتمالی را از سلطنت خودشان دفع کنند. از این جهت بود که خانه های بنی هاشم بالاخص، خانه امام حسن عسکری(علیه السلام) تحت مراقبت وکنترل شدید مأمورین مخفی وعلنی دولت قرار داشت.
 معتمد عباسی عده ای از زنان قابله را مأموریت سری داده بود که گاه وبیگاه در خانه های بنی هاشم مخصوصاً خانه امام حسن عسکری(علیه السلام) رفت وآمد نمایند ومراتب را گزارش دهند. هنگامیکه از بیماری امام حسن(علیه السلام) اطلاع یافت، گروهی از خواص خویش را مأموریت داد که شب وروز مراقب خانه آن حضرت باشند. هنگامیکه خبر فوتش را شنید گروهی را مأموریت داد تا در جستجوی فرزند، خانه آن جناب را تفتیش وبازرسی کنند، باین مقدارهم اکتفا نکرده گروهی از زنان متخصص را فرستاد تا تمام کنیزان آن حضرت را معاینه نمایند. اگر آبستنی در بین آنان دیده شد بازداشت کنند.
 زنان قابله، به یکی از کنیزان بدگمان شده مراتب را گزارش دادند. خلیفه کنیز رادر حجره ای بازداشت نمود ونحریر خادم را مراقب وی گردانید وتا از حملش مأیوس نشد آزادش نکرد. تنها بخانه امام حسن(علیه السلام) اکتفا نکرده وقتی از دفن جنازه فارغ شد دستورداد تمام خانه های شهر را با کمال دقت تفتیش وکنترل کنند(۲۰۶).
 اکنون تصدیق می فرمایید که امام حسن(علیه السلام) با آن اوضاع خطرناک چاره ای نداشت جزاینکه ولادت فرزندش را از مردم مخفی بدارد تا از شر دشمنان محفوظ بماند. پیغمبر اسلام وائمه اطهار (علیهم السلام) هم چون اوضاع مذکور را پیش بینی می نمودند، موضوع خفای ولادت را قبلاً به مردم اطلاع می دانند.
 امثال این داستان، در تاریخ هم بی سابقه نیست مثلاً: فرعون چون شنیده بود که پسری در بنی اسرائیل متولد می شود وسلطنتش بدست او منقرض می گردد، برای رفع خطر، جاسوسانی را مأموریت داد که تمام زنان آبستن را تحت مراقبت وکنترل شدید قرار دهند. اگر نوزادی پسر بود به قتلش رسانند واگر دختر بود اسیرش نمایند. بدین منظور صدها طفل بی گناه را نابود کرد تا به مقصد خویش نائل گردد. لیکن با تمام آن جنایات، عاقبت به مقصد نرسید وخداوند متعال حمل وتولد موسی را مخفی نمود تا خواسته اش را عملی سازد.
 اما امام حسن عسکری(علیه السلام) با وجود آن اوضاع خطرناک، باز هم برای هدایت مردم، فرزندش را به گروه کثیری از معتمدین نشان داد وتولدش را به جماعتی از ثقات خبر داد. ولی در عین حال، سفارش می کرد که موضوع را از دشمنان مکتوم دارند وحتی از بردن نامش خودداری کنند.
 مادر صاحب الامر
 جلالی: نام مادر حضرت صاحب الامر چیست؟
 هوشیار: مادر آن جناب را به نامهای متعدد معرفی نموده اند مانند: نرجس، صیقل، ریحانه، سوسن، خمط، حکیمه، مریم، بدو نکته زیر اگر توجه کنید منشأ اختلاف مذکور را درک خواهید نمود:
 الف: امام حسن عسکری(علیه السلام) کنیزهای متعددی داشته به نامهای مختلف. موضوع تعدد کنیزها را حکیمه خاتون دردو مورد بیان نموده است. در یک جا حکیمه خاتون می گوید: روزی خدمت امام حسن(علیه السلام) رسیدم دیدم در حیاط خانه نشسته وکنیزانش بدورش اجتماع نموده اند. عرض کردم فدایت شوم، جانشینت از کدام کنیزان به وجود خواهد آمد؟ فرمود: از سوسن(۲۰۷).
 در حدیث دیگر بازهمان حکیمه خاتون می گوید: روزی به خانه امام حسن عسکری رفته بودم،وقتی خواستم مراجعت نمایم فرمود: افطار را در خانه ما باش، زیرا خدا امشب فرزندی به من عطا خواهد کرد عرض کردم: از کدام کنیزانت؟ جواب داد از نرجس،عرض کردم:ای آقا! منهم نرجس خاتون را بیش از تمام کنیزانت دوست دارم(۲۰۸) از این دو حدیث واحادیث دیگر استفاده می شودکه امام حسن دارای کنیزان متعددی بوده است.
 ب: چنانکه قبلاً تذکر دادم فرزند امام حسن(علیه السلام) در محیطی تولد یافته بسیار خطرناک ووحشتزا، زیرا خلفای بنی عباس وحتی بعضی از بنی هاشم احساس نموده بودند که زمان تولد مهدی داد گستر یعنی بزرگترین مبارز حکومت ستمکاران، نزدیک شده است، از این جهت به وسیله مأمورین سری وعلنی خود از خانه امام حسن بلکه تمام خانه های علویین مراقبت کامل به عمل می آوردند. کارآگاهان زبردست بنی عباس در جدیت وکوشش بودند که نوزاد تازه ای را در آن خانه ها پیدا کنند وتحویل خلیفه بدهند.
 بعد از تذکر این دو مقدمه باید بگویم: از جانب خداوند متعال مقدر شده بود که در چنین محیط رعب آور وخانه مورد توجهی فرزندی برای امام حسن عسکری(علیه السلام) متولد گردد وجانش از خطرات محفوظ بماند از این جهت تمام پیش بینی های لازم به عمل آمد.اولاً چنانکه در روایات وارد شده آثار آبستنی در مادرش ظاهر نشد، ثانیاً امام حسن(علیه السلام) برای مراعات احتیاط نام مادر آنجناب را برای کسی فاش نکرده، ثالثاً در موقع وضع حمل جز حکیمه خاتون عمه امام حسن(علیه السلام) وشاید بعضی از کنیزان، کسی حضور نداشت با اینکه معمولاً زنها در موقع وضع حمل به قابله وچندین زن مددکار نیازمندند،اصلاً کسی نمی دانست امام حسن(علیه السلام) ازدواج کرده یا نه واگر ازدواج نموده کدامیک از زنان همسرش می باشند.
 در شب نیمه شعبان هنگامی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، در کمال خفا وپنهانی وبا ترس ولرز، نوزادی برای امام حسن(علیه السلام) به دنیا آمد آنهم در خانه ای که چندین کنیز در آن وجود داشت وآثار حمل در هیچیک از آنها ظاهر نبود ودر موقع وضع حمل جز حکیمه خاتون کسی حضور نداشت وهیچکس جرئت نداشت قضیه را اظهارنماید.
 تا مدتی موضوع کاملاً سری ومکتوم ماند بعداً در بین خواص اصحاب امام حسن بگومگو شروع شد بعضی می گفتند خدا به امام حسن نوزادی عطا فرموده وبعضی منکر می شدند.چون کنیزان مساوی بودند وآثار حمل در هیچ کدام ظاهر نبود طبعاً داستان اختلاف به مادر آنجناب سرایت نمود.بعضی مادرش را صیقل می دانستند، بعضی سوسن، بعضی ریحانه وبعضی غیر اینها. کسی هم از واقع مطلب خبر نداشت جز معدودی که مأ ذون نبودند واقع را ابراز نمایند. حتی حکیمه خاتون که شاهد وحاضر ولادت آن جناب بود، برای مراعات احتیاط گاهی مادر آن حضرت را نرجس معرفی می نمود، گاهی سوسن وگاهی هم برای مصالحی که در نظر داشت خبر وجود وتولد آنحضرت را بمادر امام حسن نسبت می داد.
 احمد بن ابراهیم می گوید: درسال دویست وشصت ودو خدمت حکیمه خاتون دختر امام جواد(علیه السلام) رسیدم واز پشت پرده باوی صحبت نمودم واز عقائدش جویا شدم. او امام های خودش را معرفی نمود ودر آخر آنان محمد بن حسن را ذکر کرد. گفتم: خودت شاهد قضیه بودی یا اینکه بواسطه اخبار می گویی؟ پاسخ داد: قضیه را امام حسن(علیه السلام) به مادرش نوشته است: عرض کردم: در این صورت شیعیان باید به چه شخصی مراجعه نمایند؟ پاسخ داد: به مادرامام حسن(علیه السلام) گفتم: در این وصیت باید از یک زن پیروی نمود!! فرمود:آری، امام حسن در این وصیت، به جدش حسین بن علی اقتدا کرد،زیرا امام حسین(علیه السلام) هم در کربلا زینب را وصی خویش قرار داد وعلوم علی بن الحسین به زینب نسبت داده میشود.امام حسین(علیه السلام) این عمل را انجام داد تا موضوع امامت علی بن الحسین(علیه السلام) مخفی بماند. سپس حکیمه فرمود: شما اصحاب اخبارید مگربرایتان روایت نشده که نهم از فرزندان حسین میراثش تقسیم می شود در حالیکه زنده است(۲۰۹).
 چنانکه ملاحظه می فرمایید: حکیمه در این حدیث از جواب دادن صریح طفره رفته وداستان فرزند را به مادر امام حسن نسبت داده است یا به جهت اینکه از شنونده ترس داشته وتقیه نموده است یا می خواسته عمداً موضوع را مشتبه سازد. اما همین حکیمه خاتون در جای دیگر داستان ازدواج امام حسن(علیه السلام) را با نرجس خاتون به طور تفصیل شرح میدهد وداستان تولد مهدی را که خودش شاهد بوده مفصلاً بیان می کند. سپس می گوید: من اکنون مرتباً آن حضرت را مشاهده می نمایم وبا وی صحبت می کنم(۲۱۰).
 خلاصه: اختلافی که در نام مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) دیده می شود مطلب غریبی نیست بلکه اوضاع وحشتناک آن زمان وتعدد کنیزهای امام حسن وشدت اختفائی که به عمل می آمد همین اقتضا را داشت. بعید نیست داستان اختلاف شدیدی که در موضوع ارث امام حسن(علیه السلام) در بین مادر آنجناب وبرادرش جعفر کذاب اتفاق افتاد، توطئه وتحریکی بوده از طرف خلیفه وقت شاید بدان وسیله از فرزند امام حسن اطلاعی کسب کند.
 صدوق در کمال الدین می نویسد: هنگامیکه جده، با جعفر در ارث نزاع کرد ومحاکمه به خلیفه ارجاع شد، یکی از کنیزان امام حسن(علیه السلام) بنام صیقل ادعای آبستنی نمود. آن کنیز را به خانه معتمد یعنی خلیفه وقت جلب کردند وزنهای خلیفه وخدمتگزاران او وزنهای موفق وخدمتکارانش وزنهای قاضی، پیوسته مراقب آن کنیز بودند تا موضوع آبستنی او روشن گردد. اما درهمین ایام حوادث خطرناکی مانند خروج صفار ومرگ عبد الله بن یحیی وخروج صاحب زنج پیش آمد نمود. این حوادث سبب شد که از سامره خارج گردند. بدین جهت به خودشان مشغول گشتند واز موضوع مراقبت از صیقل منصرف شدند(۲۱۱).
 در تعدد واختلاف نامها، احتمال دیگری هم وجود دارد. ممکن است کسی بگوید: تمام آن اسمهای متعدد نام یک کنیز بوده. یعنی همان کنیزیکه مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) بوده نامهای متعدد داشته است. این موضوع چندان استبعادی ندارد زیرا در بین عرب مرسوم است که افراد مورد توجه را بنام های متعدد صدا می زدند.
 شاهد احتمال روایتی است که در کتاب کمال الدین موجود است. صدوق بسند خویش از غیاث روایت کرده که گفت: جانشین امام حسن(علیه السلام) در روز جمعه به دنیا آمد. مادر آن حضرت ریحانه بود که نرجس وصیقل وسوسن نیز نامیده می شد. چون در وقت آبستنی جلا ونورانیت مخصوصی داشت صیقل نامیده می شد(۲۱۲).
 در خاتمه لازم است تذکر دهم که اگر چه در تعیین نام مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) مختصر ابهامی وجود دارد لیکن این ابهام ضرری باصل وجود آن حضرت نمی رساند زیرا چنانکه ملاحظه فرمودید هم ائمه اطهار وهم امام حسن عسکری(علیه السلام) از وجود فرزند خبر داده اند، هم اینکه حکیمه خاتون دختر حضرت جواد(علیه السلام) که از زنان مورد اعتماد ووثوق بوده جریان تولد آن جناب را شرح داده است. علاوه بر این، عده ای از موثقین وخدام خانه امام حسن آن کودک را دیده وبه وجودش شهادت داده اند. نام مادرش هرچه باشد.
 علمای سنی وتولد مهدی
 فهیمی: اگر امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندی داشت باید علما ومورخین اهل سنت نیز آن را در کتب خودشان ثبت کرده باشند.
 هوشیار: جماعتی از دانشمندان اهل سنت نیز، قضیهء تولد فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) وتاریخ او وپدرش را در کتب نگاشته وبدان اعتراف نموده اند.
 ۱ - محمد بن طلحه شافعی نوشته است: ابوالقاسم محمد بن الحسن در سال(۲۵۸) در سامره متولد شد. نام پدرش حسن خالص است.، وحجت وخلف صالح ومنتظر از القاب اوست.
 سپس چندین حدیث، راجع به مهدی نقل کرده بعد از آن می گوید: مصداق این احادیث فرزند امام حسن عسکری است که اکنون غائب است وبعداً ظاهر می گردد(۲۱۳).
 ۲ - محمد بن یوسف بعد از ذکر وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) می نویسد: فرزندی جز محمد نداشت وگفته شده که: او همان امام منتظر است(۲۱۴).
 ۳ - ابن صباغ مالکی می نویسد: فصل دوازدهم در احوال ابی القاسم، محمد، حجت، خلف صالح فرزند ابی محمدحسن خالص است وآنجناب امام دوازدهم شیعیان است. سپس تاریخ آن حضرت را نوشته واخباری راجع به مهدی نقل می کند(۲۱۵).
 ۴ - یوسف بن قزاوغلی، بعد از بیان احوال امام حسن عسکری نوشته: نام فرزندش محمد وکنیه اش ابوعبد الله وابوالقاسم است. اوست حجت وصاحب الزمان وقائم ومنتظر، وامامت به وی ختم شده سپس احادیثی راجع به مهدی روایت نموده است(۲۱۶).
 ۵ - شبلنجی در کتاب نورالابصار نوشته است: محمد فرزند حسن عسکری است. مادرش ام ولدی بوده بنام نرجس یا صیقل یا سوسن. کنیه اش ابوالقاسم است. امامیه وی را حجت ومهدی وخلف صالح وقائم ومنتظر وصاحب الزمان می نامند(۲۱۷).
 ۶ - ابن حجر در کتاب(الصواعق المحرقة) بعد از بیان احوال امام حسن عسکری (علیه السلام) نوشته است: فرزندی جز ابوالقاسم که محمد وحجت نامیده می شود باقی نگذاشت. آن کودک در هنگام وفات پدر پنج ساله بود(۲۱۸).
 ۷ - محمدامین بغدادی در کتاب (سبائک الذهب) نوشته: محمد که مهدی نیز نامیده می شود در هنگام وفات پدر پنج ساله بود(۲۱۹).
 ۸ - ابن خلکان در کتاب (وفیات الاعیان) نوشته است: ابوالقاسم محمد بن الحسن العسکری امام دوازدهم امامیه است. شیعیان عقیده دارند که وی همان منتظر وقائم ومهدی است(۲۲۰).
 ۹ - (امیرخواند) در کتاب (روضة الصفا) نوشته است: محمد فرزند حسن بود کنیه اش ابوالقاسم است، امامیه او را حجت وقائم ومهدی می دانند(۲۲۱).
 ۱۰ - شعرانی در کتاب (الیواقیت والجواهر) نوشته است: مهدی فرزند امام حسن عسکری است که در نیمهء شعبان سال(۲۵۵) متولد شد. زنده وباقی خواهد ماند تا با عیسی ظهور کند واکنون که سنهء (۹۵۸)است (۷۰۳) سال از عمر شریفش می گذرد(۲۲۲).
 ۱۱ - شعرانی از باب سیصد وشصت وشش (کتاب فتوحات مکیه)
 تألیف ابن عربی نقل کرده که نوشته است: وقتیکه ظلم وجور زمین را فرا گرفت مهدی خروج می کند وزمین را پر از عدل وداد می نماید. آنجناب از اولاد رسول خدا واز نسل فاطمه است. جدش حسین است وپدرش حسن عسکری فرزند امام علی نقی، فرزند امام محمد تقی، فرزند امام علی رضا، فرزند امام موسی کاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمد باقر، فرزند امام زین العابدین، فرزند حسین بن علی بن ابیطالب است(۲۲۳).
 ۱۲ - خواجه پارسا در کتاب (فصل الخطاب) نوشته است: محمد فرزند حسن عسکری، در نیمهءشعبان سنهء (۲۵۵) به دنیا آمد. نام مادرش نرجس بوده در سن پنج سالگی پدرش وفات نمود، از آن زمان تا حال غائب است واوست امام منتظر شیعیان ووجودش پیش خواص اصحاب وثقات اهلش به اثبات رسیده است. خدا عمرش را مانند خضر والیاس طولانی می گرداند(۲۲۴).
 ۱۳ - ابوالفلاح حنبلی در کتاب (شذرات الذهب) وذهبی در کتاب (العبرفی خبرمن غبر) می نویسند: محمد فرزند حسن عسکری فرزند علی هادی، فرزند جواد، فرزند علی رضا، فرزند موسی کاظم، فرزند جعفر صادق، علوی حسینی می باشد. کنیه اش ابوالقاسم است وشیعیان او را بنام های خلف وحجت ومهدی ومنتظر وصاحب الزمان نامیده اند(۲۲۵).
 ۱۴ - محمد بن علی حموی می نویسد: ابوالقاسم محمد منتظر در سال(۲۵۹) در شهر سامرا متولد شد(۲۲۶)..
 وبالجمله، اشخاصیکه نام برده شد وگروه دیگری از علمای اهل سنت، تاریخ تولد فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) را در کتابها نوشته اند(۲۲۷).
 در این هنگام، جلسه پایان پذیرفت وقرار شد شب شنبهء بعد در منزل آقای جلالی تشکیل شود.
 آیا کودک پنج ساله امام می شود؟
 پس از شروع جلسه، آقای فهیمی، سؤال خود را اینطور مطرح کرد:
 فهیمی: بر فرض اینکه امام حسن، فرزندی داشته باشد اما چگونه می توان باور کرد که: کودکی در سن پنج سالگی به مقام ولایت وامامت منصوب گردد؟ وبه مأموریت حفظ وتحمل احکام الهی انتخاب شود ودر آن صغرسن، از حیث علم وعمل، امام وپیشوای مردم وحجت خدا باشد؟!!.
 هوشیار: شما نبوت وامامت را یک مقام ظاهری ناچیزی پنداشته اید که به هیچ قید وشرطی مشروط نیست وهر کسی صلاحیت دارد که مأمور حفظ وتحمل احکام گردد وهیچ نیازی به استعداد وکمال وامتیاز ذاتی نیست، بطوری که ممکن بود به جای محمد بن عبد الله(صلی الله علیه وآله وسلم) ابوسفیان به مقام نبوت انتخاب شود وبه جای علی بن ابیطالب (علیه السلام) طلحه وزبیر امام گردند! لیکن اگر تأمل کنید وبه اخبار اهل بیت مراجعه نمایید تصدیق می فرمایید که موضوع به این سادگی نیست. زیرا نبوت مقام ارجمندی است که شخص واجد آن مقام با حق تعالی ارتباط واتصال داشته از افاضات وعلوم عوالم غیبی برخوردار می شود، احکام وقوانین الهی بر باطن وقلب نورانیش وحی والهام می گردد وبه طوری آنها را دریافت می کند که از هر گونه خطا واشتباهی معصوم است. همینطورولایت وامامت مقام بزرگی است که واجد آن مقام به طوری احکام خدایی وعلوم نبوت را تحمل وضبط می کند که خطا ونسیان وعصیان در ساحت وجود مقدسش راه ندارد وهمواره با عوالم غیبی مرتبط بوده واز افاضات واشراقات الهی بهره مند می گردد. به واسطهء علم وعمل پیشوا وامام انسانیت ونمونه ومظهر دین وحجت خداوندی است.
 معلوم است که:هر کس قابلیت واستعداد احراز این مقام شامخ را ندارد بلکه باید از حیث روح، در مرتبهء اعلای انسانیت قرار گرفته باشد تا لیاقت ارتباط با عوالم غیبی ودریافت علوم وضبط آنها را واجد باشد واز حیث ترکیبات جسمانی وقوای دماغی در کمال اعتدال باشد تا بتواند حقائق عالم هستی وافاضات غیبی را بدون خطا واشتباه به عالم الفاظ ومعانی تنزل دهد وبه مردم ابلاغ کند.
 پس پیغمبر وامام از حیث آفرینش ممتازند وبه واسطهء همین استعداد وامتیاز ذاتی است که خداوندمتعال آنان را به مقام شامخ نبوت یا امامت انتخاب می کند. این امتیاز، از همان اوان کودکی دروجود آنان موجود است لکن هر وقتی که صلاح بود وشرائط موجود شد ومانعی در کار نبود،آن افراد برجسته، رسماً به مقام ومنصب نبوت وامامت معرفی می شوند ومأمور حفظ وتحمل احکام می گردند.
 این انتخاب ونصب ظاهری چنانکه گاهی بعد از بلوغ یا در زمان بزرگی انجام می گیرد ممکن است در ایام کودکی تحقق پذیرد.
 چنانکه حضرت عیسی (علیه السلام) در گهواره با مردم سخن گفت وخودش را پیغمبر وصاحب کتاب معرفی نمود. خداوند متعال در سورهء مریم می فرماید: عیسی گفت: من بندهء خدایم که مرا کتاب داده وبه پیغمبری برگزیده است وهر کجا باشم مبارکم گردانیده وبه نماز وزکوة، تازنده هستم، سفارشم کرده است(۲۲۸).
 از این آیه وآیات دیگر استفاده می شود که: حضرت عیسی(علیه السلام) ازهمان ایام صغر وکودکی پیغمبر وصاحب کتاب بوده است.
 از این نظر است که می گوییم: هیچ مانعی ندارد که کودکی در سن پنج سالگی با عوالم غیبی ارتباط داشته باشد وبه وظیفهء سنگین خزینه داری وضبط وتبلیغ احکام منصوب گردد ودر انجام وظیفهء خویش وادای این امانت بزرگ کاملاً نیرومند ومقتدر باشد.
 اتفاقاً حضرت جواد(علیه السلام)، نیز درهنگام وفات پدر نه ساله یا هفت ساله بوده واز جهت صغرسن، امامتش در بین بعضی از شیعیان مورد تردید واقع شد. به منظور حل این مشکل گروهی از بزرگان شیعه خدمتش رسیدند وصدها معضله ومسائل مشکل را از وی پرسیدند وجواب کافی دریافت نمودند وکراماتی را نیز مشاهده کردند که شک وشبهه آنان برطرف شد(۲۲۹).
 حضرت رض(علیه السلام) آنجناب را امام وجانشین خود معرفی می نمود ودر مقابل تعجب مخاطبین می فرمود: حضرت عیسی(علیه السلام) هم در سن کودکی پیغمبر وحجت خداشد(۲۳۰).
 امام علی نقی(علیه السلام) نیز، شش سال وپنج ماه از سن شریفش گذشته بود که پدرش از دنیا رحلت نمود وامامت به وی منتقل گشت(۲۳۱).
 جناب آقای فهیمی!آفرینش وخلقت ویژه انبیاء وائمه طوری است که نمی توان آنان را با افراد عادی مقایسه کرد وقضاوت نمود.
 کودکان نابغه
 در بین اطفال عادی هم گاهی افراد نادری دیده می شوند که از حیث استعداد وحافظه، نابغهء عصر خویش بوده وقوای دماغی وادراکات آنان، از مردان چهل ساله هم بهتر است.
 ابوعلی سینا فیلسوف نامی را از این افراد شمرده اند. از وی نقل است که گفته: چون به حد تمیز رسیدم مرا به معلم قرآن سپردند وپس از آن به معلم ادب. پس هر چه را شاگردان براستاد ادیب قرائت می کردند من همه را حفظ می نمودم. بعلاوهء آن،استاد مرا به کتابهای ذیل تکلیف کرد:(الصفات) و(غریب المصنف) و(ادب الکاتب) و(اصلاح المنطق) و(العین) و(شعروحماسه) و(دیوان ابن رومی) و(تصریف مازنی) و(نحوسیبویه).
 پس همه را در مدت یکسال ونیم ازبر کردم واگر تعویق استاد نبود در کمتر از این مدت حفظ می کردم وچون به ده سالگی رسیدم مورد تعجب اهل بخارا بودم پس از آن، شروع کردم به یاد گرفتن فقه وچون به دوازده سالگی رسیدم بر طبق مذهب ابی حنیفه فتوی می دادم. پس از آن شروع کردم به علم طب و(قانون) را در سن شانزده سالگی تصنیف نمودم ودر سن بیست وچهارسالگی خودم را در تمام علوم متخصص می دانستم(۲۳۲).
 دربارهء فاضل هندی گفته شده: (قبل ازرسیدن به سن سیزده سالگی تمام علوم معقول ومنقول را تکمیل کرده بود وقبل از دوازده سالگی به تصنیف کتاب پرداخت(۲۳۳).
 (توماس یونگ) که باید او را از جملهء بزرگترین دانشمندان انگلستان محسوب داشت از کودکی اعجوبه ای بود. از دو سالگی خواندن را می دانست ودر هشت سالگی، خودش به تنهایی به آموختن ریاضیات پرداخت واز نه سالگی تا چهارده سالگی، اوقات فراغت خویش را در بین فواصل کوتاه ساعات درس به آموختن زبانهای فرانسه وایتالیایی وعبری وفارسی وعربی صرف کرد وزبان های مذکور را به خوبی یاد گرفت. در بیست سالگی مقاله ای در بارهء تئوری رؤیت به جامعهء پادشاهی فرستاد ودر آن شرح داد که چگونه می توان به وسیلهء تغییر انحنای زجاجیهء چشم همواره تصویر را واضح دید(۲۳۴).
 اگر صفحات تاریخ شرق وغرب را ورق بزنید از امثال ونظائر این نوابغ زیاد خواهید یافت.
 جناب آقای فهیمی! در صورتی که اطفال نابغه، دارای چنان مغز وقوائی باشند که در سنین خردسالی، ازعهدهء حفظ هزاران مطلب گوناگون وحل مشکلات وغوامض علوم برآیند ونیروی محیرالعقول آنان باعث اعجاب گردد، پس چه استبعادی دارد که خداوند متعال، حضرت بقیةالله وحجت حق وعلت مبقیهء انسانیت ومهدی دادستان را در سن پنج سالگی به ولایت منصوب گرداند وتحمل وضبط احکام را به عهده اش واگذار کند؟. ائمه اطهارهم موضوع صغر سن آنجناب را پیش بینی کرده بودند:
 حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: حضرت صاحب الامر سن مبارکش از تمام ما کمتر وگمنام تر میباشد(۲۳۵).
 نام بردن قائم وبرخاستن مردم
 جلالی: چنانکه اطلاع دارید در میان مردم مرسوم است: وقتیکه کلمه قائم برزبان جاری شد، بلند می شوند آیا این عمل مدرکی هم دارد یا نه؟
 هوشیار: این رفتار در بین تمام شیعیان بلاد معمول بوده وهست. نقل شده که امام رض(علیه السلام) در یکی از مجالس خراسان حضور داشت، کلمهء قائم مذکور شد. پس آنجناب ایستاد ودست مبارکش را بر سرنهاده فرمود: اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه(۲۳۶).
 این عمل در عصر امام صادق(علیه السلام) نیز معمول بوده است خدمت آنجناب عرض شد: علت چیست که در موقع ذکر قائم باید قیام کرد؟ در جواب فرمود: صاحب الامر غیبتی دارد بسیار طولانی واز کثرت لطف ومحبتی که به دوستانش دارد، هرکس وی را به لقب قائم که مشعراست به دولت او واظهار تأثری است از غربت او یاد کند، آنجناب هم نظر لطفی باو خواهد نمود. چون در این حال، مورد توجه امام واقع می شود سزاوار است از باب احترام به پا خیزد وتعجیل فرجش را از خدا بخواهد(۲۳۷).
 پس این رفتار شیعیان، ریشه مذهبی دارد واظهار ادب وشعاری است، گرچه وجوبش معلوم نیست.
 داستان غیبت از چه زمانی پیدا شد؟
 دکتر: من شنیده ام چون امام حسن عسکری(علیه السلام) بدون فرزند از دنیا رفت، گروهی سودطلب مانند عثمان بن سعید، برای حفظ مقام خویش داستان غیبت مهدی را جعل نموده در بین مردم شایع کردند.
 هوشیار: پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) قبلاً غیبت مهدی را پیش بینی کرده وبه مردم اطلاع داده بودند از باب نمونه:
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: سوگند به خداییکه مرا برای بشارت برانگیخت: قائم فرزندان من بر طبق عهدی که به او می رسد غائب می شود، به طوریکه بیشتر مردم خواهند گفت: خدا به آل محمد احتیاجی ندارد ودیگران در اصل تولدش شک می کنند. پس هر کس زمان غیبت را ادراک نمود باید دینش را نگهداری کند وشیطان را از طریق شک به خود راه ندهد مبادا که اورا از ملت من بلغزاند واز دین خارج سازد. چنانکه قبلاً پدر ومادرشما را از بهشت بیرون کرد. خدا شیطان را دوست وفرمانروای کفارقرار داده است(۲۳۸).
 اصبغ بن نباته نقل می کند که: امیرالمؤمنین(علیه السلام) حضرت قائم را یاد کرده فرمود: آگاه باشید که آن جناب به طوری غائب می شود که شخص نادان خواهد گفت: خدا بآل محمد احتیاجی ندارد.
 امام صادق (علیه السلام) فرمود: اگر خبرغیبت امام خود را شنیدید انکار نکنید(۲۳۹) و(۸۸)حدیث دیگر.
 از جهت این احادیث بود که مسلمین غیبت را برای قائم ضروری واز خصائص او می دانستند حتی کسانی را که احتمال مهدویت درباره شان می دادند وادار به غیبت می کردند.ابوالفرج اصفهانی نوشته است: عیسی بن عبد الله نقل کرده که محمد بن عبد الله بن حسن از همان ایام کودکی در حالت غیبت واختفا زندگی می کرد ومهدی نامیده شد(۲۴۰).
 سید محمد حمیری می گوید: من درباره محمد بن حنفیه غلو داشتم وعقیده مند بودم که غائب است. تا مدتی بدین عقیده غلط معتقد بودم تا اینکه خدا بر من منت نهاد وبوسیله جعفربن محمدصادق(علیه السلام) از آتش نجاتم داد وبه راه راست هدایتم نمود. داستان از این قرار بود که وقتی امامت جعفربن محمد با دلیل وبرهان برایم ثابت شد، روزی به آن حضرت عرض کردم یابن رسول الله! در موضوع غیبت احادیثی از پدرانت به ما رسیده است ووقوع آنرا حتمی شمرده اند، خواهشمندم بفرمایید که غیبت مذکور درباره چه شخصی به وقوع خواهد پیوست؟ امام صادق پاسخ داد:آن غیبت برای ششم از فرزندان من اتفاق خواهد افتاد واوست امام دوازدهم بعد از رسول خدا که اولشان علی بن ابیطالب وآخرشان قائم بحق وبقیةالله وصاحب الزمان است. به خدا سوگند اگر غیبتش باندازه عمر نوح طول بکشد از دنیا خارج نمی شود تا اینکه ظاهر گردد ودنیا را پر از عدل وداد نماید.
 سید حمیری می گوید: وقتی این مطلب را از مولایم جعفربن محمد شنیدم حق برایم آشکار شد وبه دست آنجناب از عقیده سابقم توبه کردم ودر این موضوع اشعاری را سرودم پس داستان غیبت مهدی موعود به دست عثمان بن سعید تأسیس نشده بلکه خداوند متعال غیبت را برایش مقدر نموده وپیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه اطهار (علیهم السلام)، قبل از تولد پدرش آنرا به مردم اطلاع داده بودند.
 طبرسی علیه الرحمه می نویسد: اخبار غیبت ولی عصر قبل از تولد خودش وتولد پدر وجدش صادر شده ومحدثین شیعه آنها را در اصول وکتابهایی که در عصر امام باقر وصادق علیهما السلام تألیف شده است ضبط نموده بودند. از جمله ثقات محدثین حسن بن محبوب است. وی در حدود صد سال قبل از زمان غیبت، کتاب (مشیخه) را تألیف نموده واخبارغیبت را در آن ثبت کرده است.از جمله آنها این حدیث است:
 ابو بصیر می گوید: خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: حضرت ابوجعفر می فرمود: قائم آل محمد دو غیبت دارد، یکی طولانی ودیگری کوتاه. پس حضرت صادق فرمود: آری یکی از آن دو غیبت از دیگری طولانی تر می شود. بعد از آن می نویسد: ملاحظه کنید با پیش آمدن دو غیبت برای فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) چگونه صدق این احادیث ظاهر گشت(۲۴۱)!!.
 محمد بن ابراهیم بن جعفرنعمانی که در زمان غیبت صغری تولد یافته ودر هنگام تألیف کتاب(غیبت) هشتاد وچند سال از عمر شریف امام زمان می گذشته است،در کتاب مذکور صفحه شش می نویسد: ائمه اطهار (علیهم السلام) وقوع غیبت امام زمان را قبلاً خبر داده بودند،اگر غیبت آنجناب اتفاق نمی افتاد، خود این موضوع، برای بطلان عقیده امامیه شاهدی می شد لیکن خداوند متعال به واسطه غائب نمودن آن حضرت، صحت اخبار ائمه را آشکار ساخت.
 کتابهای غیبت قبل از تولد امام عصر
 داستان غیبت مهدی موعود وامام دوازدهم را پیغمبر اکرم وعلی بن ابیطالب وسایر امامان (علیهم السلام) گوشزد مسلمانان کردند واز همان صدراسلام در میان اصحاب مشهور ومعروف بود، به قدری معروفیت داشت که گروهی از دانشمندان وراویان احادیث واصحاب ائمه اطهار، قبل از ولادت امام زمان وحتی قبل از ولادت پدر وجدش کتاب هایی در خصوص غیبت تألیف نمودند واحادیث مربوط به مهدی موعود وغیبتش را در آنها درج نمودند. اسامی آنان را می توانید در کتاب های رجال پیدا کنید.از باب نمونه:
 ۱ - علی بن حسن بن محمدطائی طاطری که ازاصحاب موسی بن جعفر(علیه السلام) بوده کتابی در غیبت نوشته است.او مردی بود فقیه ومورد اعتماد(۲۴۲).
 ۲ - علی بن عمراعرج کوفی، از اصحاب موسی بن جعفر بوده وکتابی درغیبت نوشته است(۲۴۳).
 ۳ - ابراهیم بن صالح انماطی. از اصحاب موسی بن جعفر بوده وکتابی درغیبت نوشته است(۲۴۴).
 ۴ - حسن بن علی بن ابی حمزه. در عصرحضرت رضا میزیسته وکتابی درغیبت تألیف نموده است(۲۴۵).
 ۵ - عباس بن هشام ناشری اسدی.مردی جلیل القدر ومورد وثوق بود.ازاصحاب حضرت رض(علیه السلام) بوده ودر سال۲۲۰ هجری وفات نمود. کتابی در غیبت تألیف کرده است(۲۴۶).
 ۶ - علی بن حسن بن فضال.مردی دانشمند ومورد وثوق بود.از اصحاب حضرت هادی وامام حسن عسکری بود. کتابی درغیبت تألیف نموده است(۲۴۷).
 ۷ - فضل بن شاذان نیشابوری. از فقها ومتکلمین واصحاب حضرت هادی وامام حسن عسکری بوده است. کتابی درباره قائم آل محمد وغیبت او نوشته ودر سال ۲۶۰ هجری وفات نمود(۲۴۸).
 به علاوه، اگر سه مطلب را با هم ضمیمه کنیم غیبت امام زمان قطعی می شود:
 الف: برحسب برهان عقلی وروایات زیادی که از معصومین صادر شده است، وجود مقدس امام وحجت، برای بقا نوع انسان ضروری ولازم است وهیچ عصری از آن وجود مقدس خالی نخواهد شد.
 ب: بر طبق احادیث بسیاری، عدد ائمه از دوازده نفر تجاوز نمی کند.
 ج: به مقتضای احادیث وشهادت تاریخ، یازده نفرآنان زندگی را بدرود گفته اند.
 از انضمام این سه امر. بقای حضرت مهدی به طور قطع ثابت می شود وچون ظاهر نیست باید گفت: در حالت غیبت بسر می برد.
 غیبت صغری وکبری
 جلالی: مراد از غیبت صغری وکبری چیست؟
 هوشیار: امام دوازدهم دو مرتبه از دیده مردم مخفی شد. مرتبه اول از سال تولدش۲۵۵ یا ۲۵۶ یا از سال وفات پدرش – ۲۶۰ - شروع شد وتا سال (۳۲۹) امتداد یافت. در طول این مدت گرچه از نظرعامه مردم غائب بود لیکن ارتباطات کاملاً منقطع نبود بلکه نواب خدمتش رسیده واحتیاجات مردم را مرتفع می نمودند.غائب بودن دراین ۷۴ یا ۶۹ سال را غیبت صغری گویند.
 غیبت دوم از سال(۳۲۹) که سال انقراض نیابت نواب بود، شروع شد وتا زمان ظهور امتداد دارد. این را غیبت کبری می گویند. پیغمبر اکرم وائمه اطهار (علیهم السلام) قبلاً از وقوع این دو غیبت خبرداده بودند.ازباب نمونه:
 اسحاق بن عمارمی گوید: از حضرت صادق شنیدم که می فرمود: قائم را دو غیبت خواهد بود یکی طولانی ودیگری کوتاه. در غیبت اول شیعیان خاص جایش را می دانند ولی در دومی جز خواص دوستان دینی او کسی از جایش اطلاع ندارد(۲۴۹).
 امام صادق(علیه السلام) فرمود: حضرت صاحب الامر دو غیبت دارد، یکی از آنها به قدری طولانی می شود که گروهی می گویند: مرده است. گروهی می گویند: کشته شده است.گروهی می گویند: رفته است.فقط عده معدودی باقی می مانند که به وجود آنجناب عقیده دارند وایمانشان ثابت واستوار است.در آن زمان کسی از جایگاه آن حضرت اطلاع ندارد مگر خدمتکار مخصوصش(۲۵۰) و(هشت) حدیث دیگر.
 غیبت صغری وارتباط شیعیان
 فهیمی: من شنیده ام که: بعد از شروع غیبت صغری بعضی از فریبکاران،از جهل مردم سوء استفاده نموده با ادعای نیابت وبابیت امام غائب، مردم عوام وساده لوح را فریب دادند وبدین وسیله، موقعیت ومقامی را کسب کردند واموال مردم را به جیب زدند.لازم است جنابعالی توضیح بدهید که: نواب چه اشخاصی بوده اند وارتباط وتماس مردم با امام زمان چگونه وبه چه وسیله ای بوده است؟
 هوشیار: در زمان غیبت صغری تودهء مردم از درک ملاقات حضرت صاحب الامر(علیه السلام) محروم بودند لیکن ارتباطات کاملاً منقطع نبود وبه وسیلهء عده معدودی که باب ونائب ووکیل نامیده می شدند، با امام خود تماس گرفته حوائج خویش را رفع می نمودند ومشکلات دینی خود را حل می کردند.سهم امامی که به اموالشان تعلق می گرفت به وسیلهء همان نواب فرستاده می شد.گاهی از ناحیهء مقدسه تقاضای کمک مادی می نمودند، گاهی برای سفر حج یا سفرهای دیگر کسب اجازه می کردند.گاهی برای شفای مریض وطلب فرزند خواهش دعا می کردند.گاهی هم ابتداء از ناحیهء مقدسه برای اشخاصی پول یا لباس یا کفن فرستاده می شد ومانند این کارها.در تمام این موارد،افراد معینی واسطه بودند، تقاضاها هم بوسیله نامه فرستاده میشد.پاسخ آنان نیز کتباً از ناحیهء مقدسه صادر می شد که آنها را اصطلاحاً (توقیع) می گویند.
 آیا توقیعات به خط خود امام بود؟
 جلالی: کاتب توقیعات خود امام بود یا دیگری؟
 هوشیار: گفته شده که: خود آن حضرت کاتب توقیعات بوده است حتی خط مبارکش بین خواص اصحاب وعلمای وقت معروف بوده آنرا به خوبی می شناختند. این سخن شواهدی هم دارد محمد بن عثمان عمری می گوید: از ناحیهء مقدسه توقیعی صادرشد که خطش راخوب می شناختم(۲۵۱).
 اسحاق بن یعقوب می گوید: بتوسط محمد بن عثمان مسائل مشکلی را به ناحیهء مقدسه فرستادم وجوابش را به دستخط مبارک امام زمان دریافت داشتم(۲۵۲).
 شیخ ابوعمر عامری می گوید: ابن ابی غانم قزوینی با جماعتی از شیعیان در موضوعی اختلاف ومشاجره نمودند وبرای رفع نزاع نامه ای به ناحیهء مقدسه نوشته جریانرا به عرض رسانیدند. پس جواب نامه آنان به خط مبارک امام صادرگشت(۲۵۳).
 صدوق علیه الرحمه می گفت: توقیعی که به خط امام زمان برای پدرم صادر شده بود، اکنون نزد من موجود است(۲۵۴).
 افراد مذکور شهادت داده اند که نامه ها به خط مبارک امام بوده است ولی معلوم نیست از چه راهی خط آن حضرت را تشخیص می دادند، زیرا با وجود غیبت مشاهده امکان نداشت.علاوه براین، اشخاصی هم خلاف این موضوع را اظهار داشته اند مثلاً ابو نصر هبة الله روایت کرده که توقیعات صاحب الامر،به همان خطی که در زمان امام حسن(علیه السلام) صادر می شد،به وسیلهء عثمان بن سعید ومحمد بن عثمان، برای شیعیان صادر می گشت(۲۵۵).
 بازهمین شخص می گوید: ابو جعفر عمری درسنهء (۳۰۴) وفات نمود.قریب پنجاه سال وکیل امام زمان بود، مردم اموالشان را به سویش حمل می نمودند وتوقیعات آن حضرت به همان خطی که در زمان امام حسن صادر می شد، به دست او برای شیعیان صادر می گشت(۲۵۶).
 در جای دیگر می گوید: توقیعات صاحب الامر به دست محمد بن عثمان صادر می شد، به همان خطی که در زمان پدرش عثمان بن سعید صادر می گشت(۲۵۷).
 عبد الله بن جعفر حمیری می گوید: وقتی عثمان بن سعید وفات نمود توقیعات صاحب الامر، با همان خطی که قبلاً با ما مکاتبه می شد صادر می گشت(۲۵۸).
 از این روایات استفاده می شود:توقیعاتی که توسط عثمان بن سعید وبعد از آن، توسط محمد بن عثمان به مردم می رسیده،از حیث خط عیناً مانند توقیعاتی بوده است که در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) صادر می شده است.از اینجا معلوم می شود که توقیعات به خط امام نبوده بلکه می شود گفت: امام حسن(علیه السلام) نویسندهء مخصوصی داشته که تا زمان عثمان بن سعید ومحمد بن عثمان زنده ومتصدی کتابت توقیعات بوده است وممکن است گفته شود که: بعض توقیعات را خود امام مرقوم می فرموده وبعضی را دیگران.لیکن نکتهء قابل تذکر اینکه: از مطالعهء حالات علما وشیعیان زمان غیبت صغری ومتن توقیعات استفاده می شود که: مندرجات آن نامه ها مورد اعتماد ووثوق شیعیان بوده، آنها را از ناحیهء مقدسه می دانستند ومورد قبولشان واقع می شده است.
 در مورد اختلافات مکاتبه می کردند وپس از صدور جواب تسلیم می گشتند.حتی گاهی که در صحت صدور بعض توقیعات شک می کردند باز هم حل اختلافات را به عهدهء مکاتبه می گذاشتند(۲۵۹).
 علی بن حسین بن بابویه با ناحیهء مقدسه مکاتبه نمود وتقاضای فرزند کرد وجوابش رادریافت نمود(۲۶۰).
 یکی از علمائی که زمان غیبت صغری وعصر نواب را درک نموده، محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی است.وی در کتاب (غیبت) خویش، سفارت ونیابت نواب را تأیید نموده بعد از نقل احادیث غیبت،می نویسد: در زمان غیبت صغری افراد معین ومعروفی بین امام(علیه السلام) وبین مردم واسطه بودند، به توسط آنان مریض هایی شفا یافتند، پاسخ مشکلات شیعیان صادر می گشت، ولی روزگار غیبت صغری، اکنون پایان یافته ودوران غیبت کبری فرا رسیده است(۲۶۱).
 معلوم می شودتوقیعات، قرائن وشواهد صدقی همراه داشته که موردقبول شیعیان وعلمای وقت واقع می شده است.
 شیخ حرعاملی(علیه الرحمه) می نویسد: ابن ابی غانم قزوینی با شیعیان مشاجره می کرد ومی گفت: امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندی نداشته است.شیعیان نامه ای به ناحیهء مقدسه نوشتند ومرسومشان چنین بود که نامه ها را با قلم بدون مرکب بر کاغذ سفید می نوشتند تا علامت ومعجزه ای باشد.پس جوابشان از ناحیهء مقدسه صادر گشت(۲۶۲).
 تعداد نواب
 در عدد نواب اختلاف است. سیدبن طاوس در کتاب (ربیع الشیعه) اسامی آنان را بدین قرار ذکر کرده: ابوهاشم داودبن القاسم، محمد بن علی بن بلال، عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، عمرالاهوازی، احمدبن اسحاق،ابومحمدالوجنای، ابراهیم بن مهزیار، محمد بن ابراهیم(۲۶۳).
 شیخ طوسی علیه الرحمه وکلا را بدین اسامی معرفی نموده است: ازبغداد، عمری وپسرش وحاجز وبلالی وعطار، از کوفه، عاصمی. از اهواز، محمد بن ابراهیم بن مهزیار، از قم، احمدبن اسحاق، ازهمدان، محمد بن صالح، از ری،شامی واسدی. از آذربایجان، قاسم بن العلا. از نیشابور، محمد بن شاذان(۲۶۴).
 لیکن وکالت چهارنفر، دربین شیعیان معروف است: اول عثمان بن سعید.دوم محمد بن عثمان، سوم حسین بن روح، چهارم علی بن محمدسمری، هریک از آنها هم در شهرهای مختلف نمایندگانی داشتند(۲۶۵).
 عثمان بن سعید
 عثمان بن سعید از بزرگان وثقات اصحاب امام حسن عسکری(علیه السلام) ووکیل آنجناب بود. مامقانی وبوعلی درباره اش نوشته اند: عثمان بن سعید موثق وجلیل القدر بوده احتیاجی به توصیف ندارد.وکیل امام هادی وامام حسن عسکری وامام قائم (علیهم السلام) بوده است(۲۶۶).
 علامه بهبهانی نوشته است: عثمان بن سعید ثقه وجلیل القدرمی باشد(۲۶۷).
 امام هادی وامام حسن عسکری علیهما السلام توثیقش نموده اند.
 احمد بن اسحاق می گوید: به امام هادی(علیه السلام) عرض کردم: باکی معاشرت نمایم واحکام دینم را از او یاد بگیرم وسخنش را بپذیرم؟ فرمود: عثمان بن سعید عمری مورد اعتماد من می باشد.اگر چیزی برایت نقل کرد صحیح می گویدحرفش را بشنو واطاعت کن، زیرا من به وی اعتماد دارم.
 ابوعلی نقل کرده که: از امام حسن عسکری(علیه السلام) هم نظیر این سؤال شد پاسخ داد: عثمان بن سعید وفرزندش محمد مورد اعتماد من هستند.هرچه را برایت روایت کنند درست می گویند.سخن آنان را بشنو واطاعت کن زیرا به آنان اعتماد دارم.
 این حدیث به قدری در بین اصحاب شهرت داشت که ابوالعباس حمیری می گوید: این حدیث در بین ما زیاد مذاکره می شد وبدان وسیله مقام ارجمند عثمان بن سعید را ستایش می کردیم(۲۶۸).
 محمد بن اسماعیل وعلی بن عبد الله می گویند: روزی در شهر سامره بر امام حسن عسکری(علیه السلام) وارد شدیم در حالیکه گروهی از شیعیان حاضر بودند.ناگاه، بدرخادم وارد شده عرض کرد:جماعتی ژولیده مو وگردآلود درب خانه اجازه ورود می خواهند.حضرت فرمود:از شیعیان یمن هستند.سپس به خادمش بدر فرمود: عثمان بن سعید را حاضر کن.
 طولی نکشید که عثمان حاضر شد.حضرت به وی فرمود: عثمان! تو وکیل ومورد وثوق ما هستی،اموال خدا را که این جماعت آورده اند تحویل بگیر. راوی می گوید:عرض کردیم: ما می دانستیم که عثمان از شیعیان خوب است ولی شما با این عمل موقعیت ومقامش را بالاتر بردید ووکالت وثقه بودنش را نیز اثبات نمودید.حضرت فرمود: آری چنین است. بدانید که عثمان بن سعید وکیل من وفرزندش وکیل فرزندم مهدی خواهد بود(۲۶۹).
 امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندش را به جماعتی که چهل نفر بودند وعلی بن بلال واحمد بن هلال ومحمد بن معاویه وحسن بن ایوب از جمله آنان بودند نشان داد وفرمود: این امام شما وجانشین من است، از وی اطاعت کنید وبدانید که بعد از این تا مدتی او را نخواهید دید. سخنان عثمان بن سعید را قبول کنید وتابع اوامرش باشید زیرا وی جانشین امام شماست وحل وفصل کارهای شیعیان به دستش خواهد بود(۲۷۰).
 کرامات او
 علاوه بر اینها، کراماتی بدو منسوب است که صدق گفتارش را تأیید می کند. از باب نمونه:
 شیخ طوسی در کتاب غیبت از جماعتی از بنی نوبخت که ابوالحسن کثیری از جمله آنهاست روایت کرده که: از قم وحوالی آن، اموالی نزد عثمان بن سعید حمل شد.وقتی حامل خواست مراجعت کند عثمان فرمود: امانت دیگری هم بتو سپرده شده چرا تحویل ندادی؟ عرض کرد: چیزی باقی نمانده است: فرمود: برگرد وجستجو کن.
 آن مرد پس از چند روز تفحص، برگشته اظهار داشت، چیزی را نیافتم، عثمان گفت: دو قطعه پارچه سردانی را که فلانی فرزند فلانی به تو سپرده بود که به ما برسانی چه شد؟!عرض کرد: به خدا سوگند! فرمایش شما درست است لیکن من فراموش کردم والان هم اصلاً نمیدانم کجاست. بازهم به منزلش برگشته هرچه تفتیش کرد آنرا نیافت. نزد عثمان بن سعید برگشته جریان را اطلاع داد. گفت: برو پیش فلانی پسر فلانی پنبه فروش، که دو عدل پنبه بانبارش بردی،آن عدلی را که رویش چنین وچنان نوشته است بازکن، پارچه امانتی را در آن خواهی یافت.آن مرد به دستورش عمل نمود وپارچه را یافته خدمتش برد(۲۷۱).
 محمد بن علی اسود می گوید: زنی پارچه ای به من داد که به عثمان بن سعید برسانم.آنرا با لباسهای دیگری خدمتش بردم. دستورداد: به محمد بن عباس قمی تحویل دهم. به دستورش رفتار نمودم. بعد از آن عثمان بن سعید پیغام داد: چرا پارچه آن زن را ندادی؟ پس داستان پارچه آن زن به یادم آمد، بعد از جستجوی بسیار آنرا یافته تحویل دادم(۲۷۲).
 صدوق علیه الرحمه در (اکمال الدین) نوشته است: مردی از اهل عراق سهم امامی نزد عثمان بن سعید برد عثمان مال را رد کرده فرمود: حق عموزادگانت را که چهارصددرهم است از آن بیرون کن. مرد عراقی تعجب نمود، وقتی به حساب اموال خود رسیدگی نمود معلوم شد هنوز قسمتی از زمین زراعتی عموزادگانش را که در دست وی بوده به صاحبانش رد نکرده است. وقتی با دقت حساب کرد دید سهم آنان چهارصد درهم می شود. پس آن مبلغ را از اموال خویش خارج نمود وبقیه را پیش عثمان بن سعید برد. این دفعه مورد قبول واقع گشت(۲۷۳).
 اکنون وجدان پاک رفقا را به قضاوت می طلبم. باوجود اخباری که درباره عثمان بن سعید وارد شده ومقامی که نزد امام هادی وامام حسن عسکری(علیه السلام) داشته است واتفاق شیعیان برعدالتش وتسلیم بودن اصحاب وخواص امام حسن عسکری(علیه السلام) در مقابلش، آیا بازهم در صحت ادعایش تردید دارید واحتمال می دهید که خواسته باشد مردم را فریب دهد؟!
 محمد بن عثمان
 بعد از وفات عثمان بن سعید، فرزندش محمد بن عثمان به جای پدر نشست وبه وکالت ناحیه مقدس منصوب شد.
 شیخ طوسی درباره اش می گوید: محمد بن عثمان وپدرش هر دو وکیل حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) بوده ونزد آن جناب مقام بزرگی را واجد بودند(۲۷۴).
 مامقانی نوشته است: جلالت وبزرگی محمد بن عثمان نزد امامیه ثابت است ومحتاج به بیان واقامه برهان نیست. شیعیان اجماع دارند که حتی در زمان حیات پدرش وکیل امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده وسفارت حضرت حجت را نیز عهده دار بوده است(۲۷۵).
 عثمان بن سعید تصریح کرد که: بعد از من فرزندم جانشین من ونائب امام می باشد(۲۷۶)..
 یعقوب بن اسحاق می گوید: به وسیله محمد بن عثمان نامه ای خدمت امام زمان فرستادم واز بعض مشکلات دینی سؤال نمودم،جواب نامه به خط مبارک امام واصل شد ودرضمن آن نوشته بود: محمد بن عثمان بن عمری موثق می باشد ونامه هایش نامه های من است(۲۷۷).
 کرامات او
 محمد بن شاذان می گوید:چهارصد وهشتاد درهم مال امام پیش من جمع شده بود. چون خوش نداشتم آن را نا تمام نزد امام بفرستم بیست درهم از مال خودم رویش گذاشته توسط محمد بن عثمان خدمت امام فرستادم، اما از اضافه کردن بیست درهم چیزی ننوشتم. رسید آن مال از ناحیه امام واصل شد ونوشته بود: پانصد درهم که بیست درهمش مال خودت بود واصل گشت(۲۷۸).
 جعفر بن احمدبن متیل می گوید: محمد بن عثمان مرا احضار کرد چند پارچه وکیسه ایکه چند درهم در آن بود به من تسلیم نمود وفرمود: به (واسط) برو واول کسی را که ملاقات نمودی کیسه را با پارچه تسلیمش کن. من به جانب واسط حرکت کردم، اول کسی را که ملاقات نمودم حسن بن محمد بن قطاة بود. پس خودم را به وی معرفی نمودم، مرا شناخت وبا هم معانقه کردیم، باو گفتم:
 محمد بن عثمان سلامت رسانید واین امانت را برایت فرستاد. وقتی این مطلب را شنید خدای را سپاس گفت وفرمود: محمد بن عبد الله عامری وفات نموده. من اکنون برای تهیه کفنش از منزل خارج شده ام. وقتی امانت را باز نمودیم دیدیم تمام مایحتاج دفن مرده ای در آن موجود است. پولها هم به مقدار مزد حمالان وقبرکن بود. پس جنازه را تشییع کرده دفن نمودیم(۲۷۹).
 محمد بن علی بن الاسودقمی می گوید: محمد بن عثمان قبری برای خویش تهیه کرده علتش را پرسیدم، پاسخ داد: از جانب امام مأمورم که کارهایم را جمع وجور کنم. دو ماه بعد از این واقعه دار دنیا را وداع کرد(۲۸۰).
 محمد بن عثمان در حدود پنجاه سال متصدی منصب نیابت بود ودر سال (۳۰۴) در گذشت(۲۸۱).
 حسین بن روح
 حسین بن روح سومین وکیل امام زمان(علیه السلام) است. وی داناترین فرد عصرخویش بود. محمد بن عثمان او را به جانشینی خود ونیابت امام عصر منصوب گردانید.
 مجلسی(علیه الرحمه) در بحار نوشته است: وقتی مرض محمد بن عثمان شدت یافت، گروهی از بزرگان ومعروفین شیعه مانند ابوعلی بن همام وابوعبد الله بن محمد کاتب وابوعبد الله باقطانی وابو سهل اسماعیل بن علی نوبختی وابوعبد الله بن وجنا خدمتش رسیده از جانشینش سؤال نمودند جواب داد: حسین بن روح جانشین من ووکیل ومورد اعتماد حضرت صاحب الامر است، در کارها به وی رجوع کنید. من از جانب امام مأمورم که حسین بن روح را به نیابت منصوب گردانم(۲۸۲).
 جعفر بن محمد مدائنی می گوید: من اموال امام را نزد محمد بن عثمان می بردم. روزی چهارصد دینار خدمتش بردم فرمود:این پول را نزد حسین بن روح ببر. عرض کردم خواهشمندم خودتان قبول بفرمایید. فرمود: خدمت حسین بن روح ببر وبدانکه من او را جانشین خودم قرار دادم.عرض کردم: به امر امام این کار را انجام میدهید؟ فرمود:آری. پس اموال را نزد حسین بن روح بردم. بعد از آن سهم امام را خدمت او می بردم(۲۸۳).
 در بین اصحاب وخواص محمد بن عثمان، افرادی وجود داشتند که به مراتب از حسین بن روح موجه تر وآبرومند تر بودند مانند جعفر بن احمدبن متیل.همه یقین داشتند که منصب نیابت به وی تفویض می شود.
 لیکن برخلاف پیش بینی آنان، حسین بن روح به این مقام برگزیده شد وتمام اصحاب حتی جعفر بن احمدبن متیل در مقابلش تسلیم شدند(۲۸۴).
 از ابو سهل نوبختی پرسیدند:چطور شد که حسین بن روح به نیابت انتخاب شد در صورتیکه شما بدان مقام سزاوارتر بودید؟ گفت: امام بهتر می داند چه کسی رابدین منصب انتخاب کند.من همیشه با مخالفین مناظره دارم، اگر وکیل بودم شاید در مواقع بحث، برای اثبات مدعای خودم، جای امام را نشان می دادم، ولی حسین بن روح مثل من نیست حتی اگر امام در زیر لباسش مخفی باشد واورابا قیچی پاره پاره کنند ممکن نیست دامنش را بگشاید تا امام دیده شود(۲۸۵).
 صدوق (علیه الرحمه) می نویسد: محمد بن علی اسود نقل کرده که علی بن حسین بن بابویه، بوسیله من به حسین بن روح پیغام داد که از حضرت صاحب الامر(علیه السلام) تقاضا کند برایش دعائی بفرماید شاید خدا پسری بوی مرحمت کند. من خواسته او را خدمت حسین بن روح عرض کردم بعد از سه روز اطلاع داد که امام برایش دعا فرمود. بزودی خدا پسر پربرکتی که نفعش به مردم می رسد به وی عطا خواهد نمود. درهمان سال محمد برایش متولد شد وبعد از او هم فرزندان دیگری پیدا کرد. صدوق علیه الرحمه بعد از نقل داستان می نویسد: هر وقت محمد بن علی اسود مرا می دید که در مجالس درس محمد بن حسن بن احمد رفت وآمد می نمایم وشوق زیادی در خواندن وحفظ کتاب های علمی دارم، می گفت چندان تعجب ندارد که این قدر به تحصیل علم علاقه داری برای اینکه به برکت دعای امام زمان به دنیا آمدی(۲۸۶).
 مردی در نیابت حسین بن روح شک داشت. پس برای روشن شدن موضوع، با قلم خشک وبدون مرکب، نامه ای نوشت وبرای امام فرستاد. پس از چند روز جوابش توسط حسین بن روح از ناحیه مقدسه صادر شد(۲۸۷).
 حسین بن روح در ماه شعبان سال(۳۲۶) از داردنیا رحلت نمود(۲۸۸).
 نائب چهارم
 نائب چهارم امام عصر(علیه السلام) شیخ ابوالحسن علی بن محمدسمری بوده است. ابن طاوس در باره اش می نویسد: امام حسن عسکری وامام هادی علیهما السلام را خدمت نموده وآن دو امام باوی مکاتبه داشتندوتوقیعات زیادی برایش مرقوم فرمودند واز وجوه موثقین شیعیان بوده است(۲۸۹)..
 احمد بن محمد صفوانی می گوید: حسین بن روح، علی بن محمدسمری را به جای خویش نصب کرد تا به کارهایش رسیدگی کند. اما هنگامی که وفات علی بن محمد نزدیک شد جمعی از شیعیان خدمتش رسیدند تا از جانشینش سؤال نمایند فرمود.مأمور نیستم کسی را به نیابت منصوب کنم(۲۹۰).
 احمد بن ابراهیم بن مخلد می گوید: روزی علی بن محمد سمری بدون مقدمه فرمود: خدا علی بن بابویه قمی را رحمت کند.حاضرین تاریخ این کلام را یادداشت نمودند. بعداً خبر رسید که علی بن بابویه در همان روز از دنیا رفته است. خودسمری هم در سال (۳۲۹) وفات نمود(۲۹۱).
 حسن بن احمد می گوید: چند روز قبل از وفات علی بن محمد سمری خدمتش حاضر بودم نامه ای را که از ناحیه مقدسه صادر شده بود برای مردم قرائت نمود، بدین مضمون: ای علی بن محمدسمری! خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند، زیرا تا شش روز دیگر اجلت خواهد رسید. کارهایت را جمع وجور کن، لیکن کسی را جانشین قرار نده زیرا بعد از این غیبت کامل واقع خواهدشد. من تا هنگامیکه خدا اذن ندهد وزمانی طولانی نگذرد ودلها را قساوت نگیرد وزمین از ستم پر نشود آشکار نخواهم شد. در بین شما کسانی پیدا خواهند شد که ادعای رؤیت نمایند لیکن آگاه باشید که: پیش از خروج سفیانی وصیحه آسمانی هرکس ادعای رؤیت کند دروغگوست(۲۹۲).
 نیابت چهار نفر مذکور در بین شیعیان معروف است. گروهی هم به دروغ این منصب را ادعا نمودند ولی چون برهانی نداشتند دروغشان ثابت گشت ورسوا شدند مانند: حسن شریعی، ومحمد بن نصیرنمیری، واحمدبن هلال کرخی، ومحمد بن علی بن بلال، ومحمد بن علی شلمغانی، وابوبکر بغدادی.
 این بود اطلاعات من راجع به نواب. از مجموع این مدارک به صحت ادعای آنان، اطمینان حاصل می شود.
 دکتر: من در این زمینه سؤالاتی داشتم ولی اجازه دهید برای جلسه بعد بماند، چون امشب بحثمان خیلی طولانی شد.
 چرا از اول، غیبت کامل واقع نشد؟
 با حضور همه برادران جلسه در خانه آقای دکتر تشکیل شد.
 دکتر: غیبت صغری اصلاً چه فایده ای داشت؟ اگر بنابود امام زمان غائب شود چرا از همان زمان وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) غیبت وانقطاع کامل شروع نشد؟
 هوشیار: غائب شدن امام ورهبر جمعیت، آنهم زمانی طولانی امریست بس غریب وغیرمأنوس وباور کردنش برای مردم دشوار است از این جهت، پیغمبر وائمه اطهار (علیهم السلام) تصمیم گرفتند که: کم کم مردم را با این موضوع آشنا سازند وافکار را برای پذیرش آن آماده نمایند لذا گاه بیگاه از غیبتش خبرداده گرفتاریهای مردم آن عصر وانکار وسرزنش منکرین وثواب ثبات قدم وانتظار فرج را گوشزد می نمودند. گاهی هم با رفتارشان عملاً شبیه غیبت را فراهم می ساختند.
 مسعودی در اثبات الوصیة نوشته است: امام هادی(علیه السلام) با مردم کم معاشرت می کرد وجز با خواص اصحاب با کسی تماس نمی گرفت. وقتی امام حسن عسکری به جایش نشست در اکثر اوقات از پشت پرده با مردم سخن می گفت تا شیعیان برای پذیرش غیبت امام دوازدهم مهیا ومانوس گردند(۲۹۳).
 اگر بعد از رحلت امام حسن عسکری(علیه السلام) غیبت کامل شروع می شد شاید وجود مقدس امام زمان مورد غفلت واقع شده کم کم فراموش می گشت. از این جهت، ابتدا غیبت صغری شروع شد تا شیعیان در آن ایام، به وسیله نواب با امام خود تماس گرفته علائم وکراماتی را مشاهده نمایند وایمانشان کامل گردد.اما هنگامی که افکار مساعد گشت وآمادگی بیشتری پیدا شد غیبت کبری شروع گردید.
 کبری حدی دارد؟
 مهندس: آیا برای غیبت کبری حدی تعیین شده است؟
 هوشیارِ: حدی معین نشده لیکن احادیث دلالت می کنند که مدتش به قدری طولانی می شود که گروهی به شک می افتند.از باب نمونه:
 امیرالمؤمنین (علیه السلام) دربارهء حضرت قائم فرمود: غیبتش به قدری طولانی می شود که شخص جاهل می گوید: خدا به اهل بیت پیغمبر احتیاجی ندارد(۲۹۴)..
 حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: یکی از خصائص نوح در قائم وقوع خواهد یافت وآن طول عمرش می باشد(۲۹۵).
 فلسفه غیبت امام زمان (عجّل الله فرجه)
 مهندس: امام زمان اگر در بین مردم ظاهر بود ومیتوانستند در مواقع احتیاج خدمتش برسند ومشکلاتشان را حل کنند، برای دین ودنیای آنان بهتر بود.پس چرا غائب شد؟.
 هوشیار: البته اگر مانعی وجود نداشت، ظهور آن حضرت اصلح وانفع بود.لیکن چون می بینیم که خداوندمتعال آن وجود مقدس را ازدیده ها پنهانی داشته است وافعال خدا هم با نهایت استحکام وبر طبق مصالح وحکم واقعی صادر می شود، غیبت آن جناب را نیز علت وحکمتی خواهد بود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد.حدیث ذیل دلالت می کند که: علت وسبب اساسی غیبت، برای مردم بیان نشده وبجز ائمهء اطهار (علیهم السلام) کسی از آن اطلاع ندارد.
 عبد الله بن فضل هاشمی می گوید:امام صادق(علیه السلام) فرمود:حضرت صاحب الامر ناچار غیبتی خواهدداشت، بطوری که گمراهان در شک واقع می شوند.عرض کردم: چرا؟فرمود: مأذون نیستیم علتش را بیان کنیم. گفتم: حکمتش چیست؟ فرمود همان حکمتی که در غیبت حجتهای گذشته وجود داشت، در غیبت آن جناب نیز وجود دارد. اما حکمتش ظاهر نمی شود مگر بعد از ظهور او، چنانکه حکمت سوراخ کردن کشتی وکشتن جوان واصلاح دیوار به دست خضر(علیه السلام) برای موسی(علیه السلام) آشکار نشد جزهنگامی که می خواستنداز هم جداشوند.ای پسر فضل! موضوع غیبت سری است از اسرار خدا وغیبتی است از غیوب الهی.
 چون خدا را حکیم می دانیم باید اعتراف کنیم که کارهایش ازروی حکمت صادرمی شود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد(۲۹۶). از حدیث مذکور استفاده می شود که علت اصلی واساسی غیبت بیان نشده است، یا برای اینکه اطلاع برآن صلاح مردم نبوده یااینکه استعداد فهمش را نداشته اند.
 اما در احادیث، سه حکمت برای غیبت بیان شده است:
 فائدهء اول: امتحان وآزمایش است. گروهی که ایمان محکمی ندارند باطنشان ظاهر شود وکسانی که ایمان در اعماق دلشان ریشه کرده به واسطهء انتظار فرج وصبر برشدائد وایمان به غیب ارزششان معلوم شود وبه درجاتی از ثواب نائل گردند.موسی بن جعفر(علیه السلام) فرمود: هنگامی که پنجمین فرزند امام هفتم غائب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسی شما را از دین خارج کند.ای پسرک من! برای صاحب الامر ناچار غیبتی خواهدبود، به طوریکه گروهی از مؤمنین از عقیده برمی گردند. خدا به وسیلهء غیبت، بندگانش را امتحان می کند(۲۹۷).
 فائدهء دوم: به وسیلهء غیبت از بیعت نمودن با ستمکاران محفوظ می ماند.
 حسن بن فضال می گوید: علی بن موسی الرض(علیه السلام) فرمود: گویا شیعیانم را می بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم(امام حسن عسکری) در جستجوی امام خود همه جا را می گردند اما او را نمی یابند. عرض کردم: چرا یابن رسول الله؟ فرمود: برای اینکه امامشان غائب می شود. عرض کردم: چرا غائب می شود؟ فرمود: برای اینکه وقتی با شمشیر قیام نمود بیعت احدی در گردنش نباشد(۲۹۸).
 فائدهء سوم: به وسیله غیبت از خطر قتل نجات می یابد.
 زراره می گوید: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: قائم باید غائب شود. عرض کردم! چرا؟ فرمود: از کشته شدن می ترسد، وبا دست به شکم خود اشاره کرد (۱۲۰). سه حکمت مذکور، در احادیث اهل بیت منصوص است
 امام زمان(علیه السلام) اگر ظاهر بود چه محذوری داشت؟
 مهندس: اگر امام زمان در میان بشر ظاهر بود، در یکی از شهرهای جهان زندگی می کرد ورهبری دینی مسلمین را به عهده داشت وبا همین روش به زندگی ادامه می داد تا هنگامی که اوضاع عالم مساعد می شد، با شمشیر قیام می نمود ودستگاه کفر وستم را برمی چید، این فرض چه مانعی داشت؟
 هوشیار: فرضیه خوبی است ولی باید حساب کرد که چه نتائج وعواقبی را در بر دارد. من موضوع را بر طبق جریان عادی، برای شما تشریح می کنم:
 چون پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) کراراً گوشزد مردم کرده بودند که دستگاه ظلم وستم، عاقبت به دست مهدی موعود، برچیده می شود وکاخهای بیدادگری را واژگون خواهد نمود، از این جهت، وجود مقدس امام زمان، همواره مورد توجه دودسته مردم واقع می شد: یکی مظلومین وستم دیدگان که متأسفانه همیشه عده آنان زیاد بوده وهست. آنان به قصد تظلم وامید حمایت ودفاع، دور وجود امام زمان اجتماع نموده تقاضای نهضت ودفاع می نمودند وهمیشه گروه کثیری اطرافش را احاطه نموده انقلاب وغوغایی برپا بود.
 دسته دوم زورگویان وستمکاران خونخوارند که بر ملت محروم تسلط یافته ودر راه رسیدن به منافع شخصی وحفظ مقام خویش از هیچ عمل زشتی پروا ندارند وحاضرند تمام ملت را فدای مقام خود کنند. این گروه چون وجود مقدس امام را سد راه منافع ومقاصد شوم خود تشخیص می دادند وریاست وفرمانروایی خویش را در خطر می دیدند،ناچار بودند وجود مقدس آن جناب را از میان بردارند وخودشان را از این خطر بزرگ برهانند در این تصمیم اساسی که حیاتشان بدان بسته بود با هم متحد شده، تا ریشه عدالت ودادخواهی را قطع نمی کردند هرگز از پای نمی نشستند.
 چرا از مرگ می ترسد؟
 جلالی: امام زمان اگر در راه اصلاح جامعه وترویج دین ودفاع از مظلومین کشته می شد چه مانعی داشت؟ مگر خون او از خون پدران وجدش عزیزتر است؟اصلاً چرا باید از مرگ بترسد؟
 هوشیار: امام غائب نیز مانند پدرانش از کشته شدن در راه دین باکی نداشته وندارد، لیکن در عین حال، کشته شدنش به صلاح جامعه ودین نیست. زیرا هر یک از پدرانش که از دنیا رحلت می نمودند امام دیگری جانشینش می شد، ولی امام زمان اگر کشته شود جانشینی ندارد وزمین از حجت خالی می گردد. در صورتیکه مقدر شده است که عاقبت، حق بر باطل غالب شود وبه واسطه وجود مقدس امام دوازدهم، دنیا به کام حق پرستان گردد؟
 مگر خدا قدرت حفظ امام را ندارد؟
 جلالی: مگر خدا قدرت ندارد وجود امام زمان را از شر دشمنان نگهداری کند؟.
 هوشیار: با اینکه قدرت خدا محدود نیست لیکن کارها را برطبق اسباب واز مجرای عادی انجام می دهد. بنانیست برای حفظ وجود مقدس انبیا وائمه وترویج دین، از روش عمومی اسباب وعلل دست بردارد وبر خلاف جریان عادی عمل کند وگرنه دنیا، دار تکلیف واختیار وامتحان نخواهد شد.
 ستمکاران تسلیمش می شدند
 جلالی: اگر آن حضرت ظاهر بود، کفار وستمکاران چون دسترسی به وی داشتند ومی توانستند سخنان حقش را استماع نمایند، احتمال داشت در صدد قتلش برنیایند بلکه به دستش ایمان بیاورند واز رفتارشان دست بردارند.
 هوشیار: هر کسی در مقابل حق تسلیم نمی شود بلکه از آغاز عالم تا حال، همیشه گروهی در بین بشر وجود داشته اند که دشمن حق ودرستی بوده وبرای پایمال کردن آن با تمام قوا کوشیده اند. مگر پیمبران وائمه اطهار حق نمی گفتند؟ مگر سخنان حق ومعجزاتشان در دسترس ستمکاران نبود؟ باوجود آن، در نابود کردن آنان وخاموش نمودن چراغ هدایت از هیچ عملی پروا نکردند. حضرت صاحب الامر(علیه السلام) نیز اگر از ترس ستمکاران غائب نشده بود بسرنوشت آنان گرفتار می شد.
 سکوت کند تا محفوظ بماند
 دکتر: بنظر من، اگر آن حضرت بکلی از سیاست کناره گیری می کرد وبا کفار وستمکاران کاری نداشت ودر مقابل اعمالشان سکوت اختیار می نمود وبه راهنمایی اخلاقی ودینی خود می پرداخت، از شر دشمنان محفوظ می ماند.
 هوشیار: ستمکاران چون شنیده بودند که مهدی موعود دشمن آنان می باشد وبه دست وی کاخهای ستم در هم فرو می ریزد، مسلماً به سکوت او اکتفا نکرده خطر را از خودشان رفع می نمودند. علاوه بر این، مؤمنین وقتی مشاهده می کردند، آن حضرت در مقابل تمام جنایات وستمها سکوت نموده آنهم نه یک سال ودو سال بلکه صدها سال، کم کم از اصلاح جهان وغلبه حق مأیوس می گشتند ودر نویدهای پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) وقرآن شریف شک می کردند.علاوه بر همه اینها، اصلاً مظلومین اجازه سکوت به آنجناب نمی دادند.
 پیمان عدم تعرض ببندد
 مهندس: ممکن بود با ستمکاران وقت، پیمان عدم تعرض ومعاهده به بندد که در کارهایشان هیچگونه دخالتی ننماید وچون به امانت ودرستی معروف بود معاهداتش محترم واطمینان بخش بود وبا وی کاری نداشتند.
 هوشیار: برنامه مهدی موعود، با سائر ائمه اطهار (علیهم السلام) تفاوت دارد. ائمه مأمور بودند که در ترویج وانذار وامر به معروف ونهی از منکر تا سرحد امکان کوشش نمایند ولی مأمور به جنگ نبودند لیکن از اول بنا بود که سیره ورفتار مهدی دادگستر برخلاف آنان باشد. بنا بود در مقابل باطل وستم سکوت نکند وبا جنگ وجهاد، جور وستم وبدبینی را ریشه کن نماید وستمگران را از کاخ خودسری سرنگون سازد
 اصلاً این گونه رفتار از علائم وخصائص مهدی شمرده می شد.
 به هر امامی گفته می شد: چرا در مقابل ستمکاران قیام نمی کنی؟ جواب می داد: اینکار به عهده مهدی ماست. به بعضی از امامان اظهار می شد: آیا تو مهدی هستی؟ جواب می داد: مهدی با شمشیر جنگ می کند ودر مقابل ستم ایستادگی می نماید ولی من چنین نیستم وتوانایی آنرا هم ندارم. به بعضی عرض می شد: آیا تو قائم هستی؟ پاسخ می داد: من قائم بحق هستم، لیکن قائم معهودی که زمین را از دشمنان خدا پاک می کند نیستم. به بعضی اظهار می شد: امیدواریم تو قائم باشی. می فرمود: من قائم هستم اما قائمی که زمین را از کفر وستم پاک کند غیر من است. از اوضاع آشفته جهان ودیکتاتوری ظالمین ومحرومیت مؤمنین شکایت می شد، می فرمودند: قیام مهدی مسلم است، در آن وقت اوضاع جهان اصلاح واز ستمکاران انتقام گرفته خواهد شد. از کمی عدد مؤمنین وکثرت کفار وقدرت آنان سخن رانده می شد، ائمه (علیهم السلام) شیعیان را دلداری داده می فرمودند: حکومت آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) حتمی است وپیروزی وغلبه با حق پرستی خواهد شد، صبرکنید ودر انتظار فرج آل محمد باشید ودعا کنید. مؤمنین وشیعیان هم باین نویدها دلخوش بودند وهر گونه رنج ومحرومیتی را برخود هموار می کردند.
 اکنون از شما تصدیق می خواهیم، با این همه انتظاراتی که مؤمنین بلکه بشریت از مهدی موعود داشتند، آیا امکان داشت آن جناب، با ستمکاران عصر پیمان مودت ودوستی ببندد؟! واگر چنین عملی را انجام می داد، آیا یأس ونا امیدی بر مؤمنین چیره نمی شد وآن جناب را متهم نمی کردند که با ستمکاران سازش نموده قصد اصلاح ندارد؟.
 به نظر من این عمل اصلاً امکان نداشت واگر انجام می گرفت، آن جمعیت قلیل مؤمنین هم در اثر یأس وبدبینی از اسلام ودرستی خارج شده طریق کفر وستم را پیش می گرفتند.
 علاوه بر این، اگر با ستمکاران قرارداد دوستی وعدم تعرض امضا می کرد، ناچار بود به عهد وپیمان خویش وفا دار باشد ودر نتیجه هیچ وقت اقدام به جنگ نکند، زیرا اسلام عهد وپیمان را محترم شمرده وعمل بآن را لازم دانسته است(۲۹۹)..
 از این جهت است که در احادیث تصریح شده که یکی از اسرار غیبت ومخفی شدن ولادت حضرت صاحب الامر(علیه السلام) این است که ناچار نشود با ستمکاران بیعت کند تا هر وقت خواست نهضت کند بیعت کسی در گردنش نباشد، از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: ولادت صاحب الامر مخفی می شود تا اینکه وقتی ظاهر گشت پیمان هیچ کس در گردنش نباشد. خدا کارش را در یک شب اصلاح می کند(۳۰۰).
 علاوه برهمه اینها، ستمکاران وزمامداران خودخواه، چون ریاست ومنافع خودشان را در خطر می دیدند، باین پیمانها مطمئن نمی شدند وچاره نهایی را در قتلش تشخیص می دادند وزمین را بی حجت وامام می گردانیدند.
 چرا نواب خاصی تعیین نکرد؟
 جلالی: ما اصل لزوم غیبت را از شما قبول می کنیم لیکن چرا در غیبت کبری نیز، مانند غیبت صغری، نوابی را برای خویش تعیین نکرد تا شیعیان به وسیله آنان با وی تماس گرفته مشکلاتشان را حل نمایند؟
 هوشیار: دشمنان، نواب را آزاد نمی گذاشتند بلکه آنان را شکنجه وزجر می دادند تا مکان امام را نشان دهند یا تحت شکنجه ودر کنج زندان جان سپارند.
 جلالی: ممکن بود اشخاص معینی را به وکالت منصوب نکند، لیکن گاه گاهی برای بعضی از مؤمنین ظاهر شود وبه وسیله آنها دستورات لازم را برای شیعیان صادر کند.
 هوشیار: اینکار نیز صلاح نبود زیرا ممکن بود همان شخص، امام ومکانش را به دشمنان نشان دهد واسباب دستگیری وکشته شدنش را فراهم نماید.
 جلالی: احتمال خطر در صورتی بودکه برای هر فرد مجهول الحالی ظاهر می شد، اما اگر فقط برای علماو مؤمنین مورد وثوق ظاهر می شد هیچ احتمال خطری نداشت.
 هوشیار: این فرضیه را ازچند راه می توان پاسخ داد:
 اول: امام زمان برای هرکس می خواست ظاهر شود، ناچار بود برای معرفی خودش معجزه ای اظهار نماید بلکه برای اشخاص دیر باور چندین معجزه انجام دهد، تا در صحت ادعایش یقین کنند. در این میان اشخاص حقه باز وساحر هم پیدا می شدند که مردم را فریب می دادند وبا ادعای امامت واظهار سحر وجادومردم عوام را گمراه می نمودند، تمیز بین معجزه وجادو هم کار هر کسی نیست وخود این قضیه مفاسد واشکالات زیادی برای مردم تولید می کرد.
 دوم: افراد ظاهرالصلاح وحقه باز از این موضوع سواستفاده می کردند. در میان جهال وعوام افتاده، ادعای رؤیت امام می کردند واحکام خلاف شرع را به وی نسبت می دادند تا به مقاصد شوم خودشان نائل گردند.هر کس هر عمل خلاف شرعی را می خواست انجام دهد، برای تصحیح وپیشرفت کار خودش می گفت: من خدمت امام زمان رسیدم ودیشب منزل ما تشریف آورد وبه من فرمود: فلان کار را انجام ده ودر فلان کار از من تأیید وپشتیبانی کرد. مفاسد این موضوع برکسی پوشیده نیست.
 سوم: ما دلیل قاطعی نداریم که امام زمان برای هیچ کس حتی افراد صالح ومورد اعتماد، ظاهر نشود بلکه ممکن است بسیاری از صلحا واولیا خدمتش برسند ولی مأمور به اخفا باشند وبه احدی اظهار نکنند در این موضوع هر کس از حال خودش فقط اطلاع دارد وراجع به دیگران حق قضاوت ندارد.
 امام غائب چه فایده ای دارد؟
 مهندس: امام اگر پیشوای مردم است باید ظاهر باشد. بروجودامام ناپیدا چه فایده ای مترتب است؟ امامی که صدها سال غائب بماند، نه دین را ترویج کن، نه مشکلات جامعه را حل کند، نه پاسخ مخالفین را بدهد، نه امر به معروف ونهی از منکر کند نه از مظلومین حمایت کند، نه حدود واحکام الهی را جاری سازد ونه مسائل حلال وحرام مردم را روشن سازد، وجود چنین امامی چه سودی دارد؟!
 هوشیار: مردم در زمان غیبت، آنهم به واسطه اعمال خودشان از فوائدی که شمردید محرومند لیکن فوائد وجود امام منحصر به اینها نیست بلکه فوائد دیگری نیز وجود دارد که در زمان غیبت نیز مرتب است از جمله، دو فائده ذیل را می توان شمرد:
 اول: برطبق سخنان گذشته وبراهینی که درکتب دانشمندان اقامه شده است واحادیثی که در موضوع امامت وارد شده، وجود مقدس امام، غایت نوع وفرد کامل انسانیت ورابطه میان عالم مادی وعالم ربوبی است. اگر امام روی زمین نباشد نوع انسان منقرض خواهد شد.اگر امام نباشد خدا به حد کامل شناخته وعبادت نمی شود. اگر امام نباشد رابطه بین عالم مادی ودستگاه آفرینش منقطع می گردد. قلب مقدس امام به منزله ترانسفورموتوریست که برق کارخانه را به هزاران لامپ می رساند. اشراقات وافاضات عوالم غیبی، اولا برآینه پاک قلب امام وبه وسیله او بردلهای سایر افراد نازل می گردد. امام قلب عالم وجود ورهبر ومربی نوع انسان است ومعلوم است که حضور وغیبت او، در ترتب این آثار تفاوتی ندارد.آیا بازهم می شود گفت: امام ناپیدا را چه نفعی است؟! گمان می کنم شما این اشکال را از زبان کسانی می گوئید که به حقیقت معنای ولایت وامامت پی نبرده وامام را جز یک مسئله گو وجاری کننده حدود نمی داند، در صورتی که مقام امامت وولایت از این مقامات ظاهری بسیار شامختر است.
 امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ما پیشوای مسلمین وحجت بر اهل عالم وسادات مؤمنین ورهبر نیکان وصاحب اختیار مسلمین هستیم. ما امان اهل زمین هستیم چنانکه ستارگان امان اهل آسمانند. به واسطه ماست که آسمان بر زمین فرود نمی آید مگر وقتی که خدا بخواهد. به واسطه ما باران رحمت حق نازل وبرکات زمین خارج می شود. اگر ما روی زمین نبودیم اهلش را فرو می برد وآنگاه فرمود: از روزی که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتی خالی نبوده است ولی آن حجت، گاهی ظاهر ومشهور وگاهی غائب ومستور بوده است، تا قیامت نیز از حجت خالی نخواهد شدو اگر امام نباشد خدا پرستش نمی شود.
 سلیمان می گوید عرض کردم: مردم چگونه از وجود امام غائب، منتفع می شوند فرمود: همانطور که از خورشید پشت ابر انتفاع می برند(۳۰۱).
 در این حدیث وچندین حدیث دیگر، وجود مقدس صاحب الامر وانتفاع مردم از وی، تشبیه شده به خورشید پشت ابر وانتفاع مردم از آن. وجه تشبیه از این قرار است: در علوم طبیعی وفلکیات ثابت شده است که خورشید مرکز منظومه شمسی است، جاذبه اش حافظ زمین وآن را از سقوط نگه می دارد. زمین را بدور خود چرخانده شب وروز وفصول مختلف را ایجاد می کند. حرارتش سبب حیات وزندگی حیوانات وگیاهان وانسانیت ونورش روشنی بخش زمین می باشد در ترتب این آثار بین اینکه ظاهر باشد یا پشت ابر، تفاوتی وجود ندارد. یعنی جاذبه ونور وحرارتش در هر دو حال موجود است، گرچه کم وبیش دارد.هنگامی که خورشید در پس ابرهای تیره پنهان است یا شبانگاه، جهال گمان دارند که موجودات از نور وحرارت خورشید بی بهره اند، در صورتی که سخت در اشتباهند، زیرا اگر دقیقه ای نور وحرارتش به جانداران نرسد یخ زده هلاک می گردندو به برکت تأثیرات همان خورشیداست که ابرهای تیره پراکنده می شوند وچهره حقیقی آن نمایان می گردد.
 وجود مقدس امام هم خورشید وقلب عالم انسانیت ومربی وهادی تکوینی اوست ودر ترتب این آثار، بین حضور وغیبت آنجناب تفاوتی نیست. از دوستان عزیزم تقاضا می کنم بحث چند جلسه قبل را که درباره نبوت عامه وامامت بود(۳۰۲)، در نظر داشته ویکبار دیگر با کمال دقت وتأمل آنرا مرور کنند، تا به حقیقت معنای ولایت پی ببرند ومهم ترین فائده وجود امام را دریابند وبفهمند که نوع بشر هم اکنون هرچه دارد به برکت وجود همان امام غائب است.
 اما راجع به فوائد دیگری که ذکر نمودید، گواینکه عامه مردم در زمان غیبت، از آنها محرومند لیکن از جانب خداوندمتعال ووجود مقدس امام، منع فیضی وجود ندارد بلکه تقصیر وکوتاهی از ناحیه خود افراد انسان است. اگر موانع ظهور را برطرف می ساختند واسباب ومقدمات حکومت توحید ودادگستری را فراهم می نمودند وافکار عموم جهانیان را آماده ومساعد می کردند،امام زمان ظاهر می شد وجامعه انسانیت را از فوائد بی شماری بهره مند می گردانید.
 ممکن است بگویید: درصورتی که شرائط عمومی مساعد ظهور امام زمان نیست پس کوشش نمودن در این راه سخت وپرخطرچه سودی برای ما دارد؟! اما باید بدانید که همت مسلمین نباید محدود به جلب منافع شخصی باشد، بلکه وظیفه هر فرد مسلمان است که در راه اصلاح امور اجتماعی جمیع مسلمین وحتی عموم جهانیان کوشش کند. جدیت در راه رفاه عمومی ومبارزه با بیدادگری از بزرگترین عبادات به شمار می رود.
 بازهم ممکن است بگویید: کوشش کردن یکنفر یا چند نفر معدود به جایی نمی رسد واصولاً من چه گناهی دارم که از فیض دیدار امام محروم شده ام؟!
 در جواب می گویم: ما اگر در راه رشد افکار عمومی وآشنانمودن جهانیان با حقائق اسلام ونزدیک شدن به هدف مقدس امام زمان کوشش کنیم وظیفه خودمان را انجام داده ایم ودر مقابل، به ثواب بزرگی نائل می شویم وجامعه انسانیت را گرچه یک قدم باشد، بسوی هدف نزدیک نموده ایم که ارزش اینکار بر دانشمندان پوشیده نیست. لذا در روایات زیاد وارد شده که انتظار فرج یکی از بزرگترین عبادات است(۳۰۳).
 فائده دوم: ایمان به مهدی غائب وانتظار فرج وظهور امام زمان مایه امیدواری وآرامش بخش دلهای مسلمین است واین امیدواری یکی از بزرگترین اسباب موفقیت وپیشرفت در هدف می باشد.هر گروهی که روح یأس ونا امیدی خانه دلشان را تاریک نموده باشد وچراغ امید وآرزو در آن نتابد،هرگز روی موفقیت را نخواهند دید.
 آری اوضاع آشفته واسف بار جهان وسیل بنیان کن مادیت وکسادی بازار علوم ومعارف ومحرومیت روز افزون طبقه ضعیف وتوسعه فنون استعمار وجنگهای سرد وگرم ومسابقه تسلیحاتی شرق وغرب، روشنفکران وخیرخواهان بشر را مضطرب کرده است به طوریکه ممکن است گاهی در اصل قابلیت اصلاح بشر تردید نمایند.
 تنها روزنه امیدی که برای بشر مفتوح است ویگانه برق امیدی که در این جهان تاریک جستن می کند همان انتظار فرج ورسیدن عصر درخشان حکومت توحید ونفوذ قوانین الهی است. انتظار فرج است که قلبهای مأیوس ولرزان را آرامش بخشیده مرهم دلهای زخمدار طبقه محروم می گردد. نویدهای مسرت بخش حکومت توحید است که عقائد مؤمنین را نگهداری نموده در دین پایدارشان می کند. ایمان به غلبه حق است که خیرخواهان بشر را به فعالیت وکوشش وادار نموده است.استمداد از آن نیروی غیبی است که انسانیت را از سقوط در وادی هولناک یأس وناامیدی نجات می دهد ودر شاهراه روشن امید وآرزو وارد می کند. پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) به وسیله طرح برنامه حکومت جهانی توحید وتعیین ومعرفی رهبر اصلاحات جهانی،دیو یأس ونا امیدی را از جهان اسلام رانده است، درهای شکست ونا امیدی را مسدود ساخته است وانتظار می رود که جهان مسلمین به واسطه این برنامه گرانبهای اسلامی، ملل پراکنده جهان را متوجه خویش سازند ودرتشکیل حکومت توحید متحدشان گردانند.
 حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) می فرماید: انتظار فرج وگشایش، خودش یکی ازبزرگترین اقسام فرج است(۳۰۴).
 خلاصه: ایمان به مهدی موعود، آینده روشن وفرح بخشی را برای شیعیان مجسم نموده به امید آنروز دلخوشند. روح یأس وشکست را از آنان سلب نموده به کار وکوشش در راه هدف وتهذیب اخلاق وعلاقه به معارف وادارشان کرده است. شیعیان در عصر تاریک مادیت وشهوت پرستی وظلم وستم وکفر وبی دینی وجنگ واستعمار، عصر روشن حکومت توحید وتکامل عقول انسانیت وفرو ریختن دستگاه بیدادگری وبرقراری صلح حقیقی ورواج بازار علوم ومعارف را، بالعیان مشاهده می نمایند، واسباب ومقدماتش را فراهم می سازند. از این جهت است که در احادیث اهل بیت، انتظار فرج از بهترین عبادات ودر ردیف شهادت در راه حق شمرده شده است(۳۰۵).
 کتابهای عامه وخصوصیات مهدی
 جلسه پس از چند دقیقه صحبت های معمولی ویک پذیرائی مختصر رسمیت یافت وآقای فهیمی سؤال خود را اینطور مطرح کرد:
 وجود مهدی موعود در احادیث شیعه شخصیت ممتاز وروشنی دارد، لیکن در اخبار اهل سنت به طور ابهام واجمال ذکر شده است. مثلاً داستان غیبت آن حضرت که در اکثر احادیث شما دیده میشود واصولاً از خصائص وعلائم مسلم او شمرده شده، دراحادیث ما هیچ خبری از آن نیست وبه کلی مسکوت مانده است. مهدی موعود، در احادیث شما به نامهای دیگری از قبیل قائم وصاحب الامر نیز نامیده شده لیکن در احادیث ما نام دیگری به جز مهدی بر او اطلاق نشده است. مخصوصاً قائم که اصلاً در احادیث ما وجود ندارد.آیا این مطلب در نظر شما یک امر عادی است وتولید اشکال نمی کند؟
 هوشیار: ظاهراً علت قضیه این باشد که موضوع مهدویت، در عصر خلفای بنی امیه وبنی عباس یک جنبه کاملاً سیاسی پیدا کرده بود، به طوریکه نقل وضبط احادیث مربوط به مهدی موعود آنهم با علائم ومشخصاتش، مخصوصاً موضوع غیبت وقیام، کاملاً آزاد نبوده است. خلفای عصر، نسبت به جمع وتدوین احادیث، مخصوصاً داستان غایب شدن مهدی وقیام او کاملاً حساسیت داشتند. بطوری که می توان حدس زد حتی نسبت به الفاظ غیبت وقیام وخروج هم حساس بوده اند.
 شما نیز، اگر به تاریخ مراجعه کنید واوضاع بحرانی وحوادث سیاسی عصر خلافت بنی امیه وبنی عباس را در نظر مجسم سازید حدس مرا تأیید خواهید کرد.
 ما نمی توانیم در این وقت کم ومجال کوتاه، حوادث ووقایع مهم وشایان توجه آن اعصار را بررسی کنیم. لیکن برای اثبات مقصد ناچاریم به دو مطلب اشاره نماییم:
 مطلب اول: داستان مهدویت چون ریشه عمیق دینی داشت وخود پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) خبرداده بود که در زمانی که کفرو بی دینی شایع شود وظلم وستم فراوان گردد مهدی موعود قیام می کند واوضاع آشفته جهان را اصلاح می نماید، به همین جهت مسلمانان همواره آن موضوع را به عنوان یک تکیه گاه نیرومند وحادثه مهم تسلی بخش می شناختند وهمیشه در انتظار وقوعش بودند. مخصوصاً در مواقع بحرانی وطغیان ظلم وستم که از همه جا مأیوس می شدندعقیده مزبور زنده وشایع تر می شد واصلاح طلبان وگاهی هم سودجویان از آن بهره برداری می کردند.
 نخستین کسی که خواست از عقیده مهدویت که ریشه مذهبی داشت استفاده کند مختاربود. بعد از حادثه جانسوز کربلا مختار قصد داشت از قاتلین کربلا انتقام گیرد وحکومت آنان را منقرض سازد لیکن دید بنی هاشم وشیعیان از قبضه نمودن خلافت اسلامی مأیوسند. چاره را در آن دید که ازعقیده مهدویت استفاده کند وبه وسیله احیای آن فکر، ملت را امیدوار سازد. چون محمد بن حنفیه همنام وهم کنیه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بود یعنی یکی از علائم مهدی در او وجود داشت، مختار از این فرصت استفاده کرد، محمد را به عنوان مهدی موعود وخودش را وزیر وفرستاده او معرفی نمود. به مردم گفت: محمد بن حنفیه همان مهدی موعود اسلام است. در این زمان که ظلم وستم به انتها رسیده وحسین بن علی(علیه السلام) وجوانان واصحابش با لب تشنه در کربلا شهید شده اند، قصد نهضت دارد تا از قاتلان کربلا انتقام گیرد وجهان فاسد را اصلاح کند، منهم از جانب او وزیر ومأمور هستم. مختار به این وسیله نهضتی برپاساخت وگروهی از قاتلین را به قتل رسانید در واقع این اولین نهضتی بود که بدین عنوان برپا شد ودر مقابل دستگاه خلافت قیام کرد.
 دومین کسی که خواست ازعقیده مهدویت بهره برداری کند ابومسلم خراسانی بود. ابومسلم نهضت وسیع ودامنه داری را در خراسان برپا ساخت، به عنوان خونخواهی امام حسین(علیه السلام) وجوانان ویارانش که در حادثه جانسوز کربلا کشته شده بودند وخونخواهی زیدبن علی بن حسین که در زمان هشام بن عبدالملک با وضع فجیعی کشته شده بود وخونخواهی یحیی بن زید که در زمان خلافت ولید به قتل رسیده بود، در مقابل دستگاه ستمکار خلافت بنی امیه قیام کرد. گروهی از مردم، خود ابو مسلم را مهدی موعود می پنداشتند، وگروهی دیگر، او را به عنوان مقدمه ظهور واز علائم مهدی می دانستند که با پرچمهای سیاه از جانب خراسان می آید. در این پیکار عمومی علویین وبنی عباس وسایر مسلمانان دریک صف قرار داشتند. دست به دست هم دادند وبا اتحاد کامل، دودمان بنی امیه وعمالشان را از مسند خلافت اسلامی کنار زدند.
 این نهضت ریشه دار گرچه به عنوان گرفتن حق مغصوب خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) وخونخواهی مقتولین بی گناه علویین برپاشد، بعضی از رؤسای انقلاب هم شاید تصمیم داشتند که خلافت را به علویین تحویل بدهند لیکن بنی عباس وعمالشان در این میانه با یک زرنگی فوق العاده ونیرنگ جالبی نهضت را ازمسیر حقیقی منحرف ساختند، حکومت علویین را که تا آستانه خانه آنان آمده بود قبضه نمودند، خودشان را به عنوان اهل بیت پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) قالب زدند ودر مسند خلافت اسلامی قرار گرفتند.
 در این نهضت بزرگ ملت پیروز شد وتوانست دست خلفا ستمکاربنی امیه را از خلافت اسلامی کوتاه کند. مردم خوشنود بودند که شر خلفا ظالم اموی را از سرخودشان کوتاه کرده اند، به علاوه حق را به حقدار رسانده اند وخلافت اسلامی را به خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برگردانده اند. علویین اقلاً از ظلم وستم دودمان اموی راحت شدند. افراد ملت از این پیروزی شادمان بودند وبرای اصلاح اوضاع عمومی کشور وپیشرفت وترقی اسلام وبهبودی حال خودشان خواب های طلایی می دیدند وبهمدیگر نویدها می دادند. لیکن چندی نپایید که از خواب خوش بیدار شدند. دیدند اوضاع چندان تفاوتی نکرده وحکومت بنی عباس نیز با حکومت بنی امیه از یک قماش است. همه اش ریاست خواهی وخوشگذرانی وحیف ومیل اموال عمومی است واز عدل وداد واصلاحات واجرای احکام الهی خبری نیست. کم کم افراد از خواب بیدار می شدند وبه اشتباهات گذشته ونیرنگ بنی عباس پی می بردند.
 سادات علوی نیز دیدند رفتار بنی عباس نسبت به آنان ونسبت به اسلام ومسلمانان چندان تفاوتی با رفتار بنی امیه ندارد. چاره ای نبود جز اینکه مبارزه را ازنو شروع کنند وبا خلفای بنی عباس نیز بجنگند. بهترین افرادی که ممکن بود به وسیله آنان نهضتی بر پا ساخت اولاد علی وفاطمه(علیه السلام) بود. زیرا اولاً در میان آنان افراد شایسته وپاکدامن وفداکار ودانشمند پیدا می شدند که برای خلافت از همه کس سزاوارتر بودند، ثانیاً فرزندان حقیقی پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند واز جهت انتساب به آنجناب محبوبیت داشتند. ثالثا ًجنبه مظلومیت داشتند وحقوق مشروعشان، پایمال شده بود. توده ملت تدریجاً به سوی خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) متوجه می شدند. هرچه ظلم وستم ودیکتاتوری خلفای بنی عباس زیادتر می شد به همان مقدار برمحبوبیت اهل بیت افزوده می شد وآنان را به مبارزه با بیدادگری وشورش علیه دستگاه تشویق وتحریک می نمود. نهضت ملت وقیام علویین شروع شد. گاهگاهی اطراف یکی از آنان را می گرفتند ونهضت وغوغایی برپا می کردند. گاهی هم صلاح می دیدند که از عقیده مهدویت که از زمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باقی مانده ودر مغز مسلمانان نفوذ نموده بود بهره برداری نمایند ورهبر انقلاب را مهدی موعود معرفی نمایند. در اینجا بود که دستگاه خلافت بنی عباس، بارقیبان سرسخت ودلیر ودانشمند ومحبوبی مواجه شد. خلفای بنی عباس سادات علوی را به خوبی میشناختند، از لیاقت ذاتی وفداکاری وآبروی ملی وشرافت خانوادگی آنان باخبر بودند، به علاوه از بشارتهایی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره مهدی موعود داده بود اطلاع داشتند. می دانستند که بر طبق اخباری که از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) رسیده، مهدی موعود که یکی از فرزندان زهر(علیه السلام) است عاقبت قیام می کند وبا ستمکاران مبارزه خواهد نمود وپیروزی او را هم حتمی می دانستند. از داستان مهدی ومقدار تأثیر ونفوذ معنوی این عقیده درمردم با خبر بودند. بدین جهت می توان گفت که: بزرگترین خطری که متوجه دستگاه خلافت بنی عباس می شد از ناحیه همان سادات علوی بود. همانها بودند که آسایش روانی وخواب خوش را از خلفا وعمالشان سلب نموده بودند. البته خلفا هم کمال سعی وجدیت را به خرج می دادند که مردم را از دورعلویین پراکنده سازند واز هرگونه تجمع ونهضت وقیامی مانع شوند. مخصوصاً درباره افراد بنام وسرشناس علویین کمال مراقبت را به خرج می دادند. یعقوبی می نویسد: موسی هادی در جستجو ودستگیری طالبین بسیار کوشش می کرد.آنان را در ترس ووحشت قرار داده بود. به تمام شهرستانها بخشنامه فرستاد که در هر کجا فردی از طالبین پیدا شد دستگیرش کنید وبسوی من روانه اش سازید(۳۰۶).
 ابوالفرج می نویسد: وقتی منصور به خلافت رسید تمام همش این بود که محمد بن عبد الله بن حسن را دستگیر کند وازاو ومقصدش اطلاعی به دست آورد(۳۰۷).
 غیبت علویین
 یکی از موضوعات، بسیار حساس وقابل توجه آن اعصار، غیبت بعض سادات علوی بود. هر یک از آنان که شایستگی ذاتی ولیاقت رهبری داشت فوراً مورد توجه توده ملت قرار می گرفت ودلها به سویش متوجه می شد. مخصوصاً اگر یکی از آثار وعلائم مهدی موعود در او موجود بود. از طرف دیگر، به مجرد اینکه فردی مورد توجه ملت واقع می شد، بیم وهراس هم دستگاه خلافت را فرا می گرفت ومأموران سری وعلنی آنان به فعالیت ومراقبت می پرداختند. لذا برای حفظ جانش ناچار می شد، از نظر دستگاه مخفی شود یعنی در حالت غیبت وخفا زندگی کند. گروهی از سادات علوی مدتی از عمرشان را در حالت خفا وغیبت بسر بردند. از باب نمونه، چند مورد را که ابوالفرج در کتاب(مقاتل الطالبین) آورده است، نقل می کنیم:
 محمد بن عبد الله بن حسن وبرادرش ابراهیم، در زمان خلافت منصور عباسی، در حال خفا وپنهانی زندگی می کردند. منصور هم سعی وکوشش زیادی به عمل می آورد که آنان را دستگیر کند. بدین جهت گروهی از بنی هاشم را بازداشت وزندانی کرد ومحمد را از آنان مطالبه نمود وآن زندانیا ن بی گناه در گوشه زندان با انواع شکنجه وزجرجان دادند(۳۰۸).
 عیسی بن زید در زمان خلافت منصور متواری ومخفی بود. منصورهرچه کوشش کرد اورا دستگیر کند نتوانست. بعد از منصور پسرش مهدی نیز برای دستگیری او جدیت کرد ولی موفق نشد(۳۰۹).
 محمد بن قاسم علوی در زمان خلافت معتصم والواثق متواری واز نظر دستگاه غایب بود. در زمان متوکل دستگیر شد ودر زندان او جان داد(۳۱۰).
 یحیی بن عبد الله بن حسن، در زمان خلافت رشید مخفی وغایب شد. اما سرانجام جاسوسان رشید، او را پیدا نمودند. ابتدا امانش دادند ولی بعد دستگیر وزندانیش کردند. در زندان رشید با گرسنگی وانواع شکنجه جان داد(۳۱۱).
 عبد الله بن موسی، در زمان خلافت مأمون غایب ومتواری بود ومأمون از آن موضوع کاملاً در وحشت واضطراب به سر می برد(۳۱۲).
 موسی هادی یکی از اولاد عمر بن خطاب را به نام عبدالعزیز حاکم مدینه قرار داد. عبدالعزیز بر طالبین سختگیری وبدرفتاری می کرد. اعمال وحرکاتشان را زیرنظر داشت. به آنان گفته بود: باید هرروز نزد من بیایید تا از حضورتان اطلاع داشته باشم وبدانم که غایب نشده اید. از آنان عهد وپیمان گرفت وهر کدام را ضامن دیگری قرار داد. مثلاً حسین بن علی ویحیی بن عبد الله را ضامن حسن بن محمد بن عبد الله بن حسن قرار داد. در یک روز جمعه که تمام علویین به حضورش رسیدند اجازه مراجعت نداد تا وقت نمازجمعه فرا رسید آنگاه اجازه داد وضو بگیرند وبه نماز حاضر شوند. بعد از نماز دستور داد همه را بازداشت کردند. در موقع عصر همه را حاضر وغایب کرد، دید حسن بن محمد بن عبد الله بن حسن حضور ندارد. پس به حسین بن علی ویحیی که ضامن او بودند گفت: سه روز است حسن بن محمد به حضور من شرفیاب نشده است، یا خروج کرده یا غایب شده است. باید اورا حاضر کنید والا شما را زندانی می کنم. یحیی جواب داد: لابد کار داشته ونتوانسته بیاید وبرای ما هم مقدور نیست او را حاضر نماییم.
 انصاف چیز خوبی است، تو چنانکه ما را حاضرو غایب می کنی، افراد طائفه عمربن خطاب را نیز احضار کن، سپس به حاضر وغایب کردن آنان بپرداز اگر تعداد غائبان آنان بیش از ما نبود حرفی نداریم وهر تصمیمی که می خواهی درباره ما بگیر، لیکن حاکم به آن جواب ها قانع نشد وسوگند یاد کرد که اگر در ظرف امروز وامشب حسن را حاضر نکنید منازلتان را خراب میکنم، آنجا را به آتش می کشم وحسین بن علی راهزار تازیانه می زنم(۳۱۳).
 از این قبیل حوادث به خوبی استفاده می شود که موضوع غیبت وپنهان زیستن بعض از سادات علوی یکی از وقایع مرسوم عصر خلفای بنی عباس بوده است. به مجرد اینکه یکی از آنان از نظرها غایب می گردید از دوطرف مورد توجه واقع می شد، از یک طرف توجه توده ملت به سوی او معطوف می شد مخصوصاً بدان جهت که یکی از آثار وعلائم مهدی که عبارت از غیبت باشد در او به وجود می آمد. از طرف دیگر دستگاه خلافت نسبت باو حساسیت خاصی پیدا می کرد وبه وحشت واضطراب میافتاد. مخصوصاً بدان جهت که می دید یکی از خصائص مهدی در او پیدا شده ومردم احتمال مهدویت درباره اش می دهند وممکن است به وسیله او انقلاب وغوغایی برپا شود که خاموش کردن آن برای دستگاه خلافت ارزان تمام نمی شود.
 اکنون که توانستید اوضاع بحرانی ومنقلب عصر بنی عباس یعنی عصر تألیف کتب ونقل وضبط احادیث را پیش خودتان مجسم سازید تصدیق می فرمایید که نویسندگان ودانشمندان وراویان احادیث آنقدر آزادی نداشتند که بتوانند احادیث مربوط به مهدی موعود، مخصوصاً آن احادیثی را که راجع به غیبت وقیام مهدی منتظر، وارد شده بود در کتابها بنویسند یا نقل کنند. آیا تصورمی شود که خلفای بنی عباس، در مقابل مهدویت که در آن عصر جنبه سیاسی پیدا کرده بود هیچگونه دخالت واعمال نفوذی ننموده باشند و. به راویان احادیث آزادی مطلق داده باشند که احادیث مربوط به مهدی منتظر وغیبت وقیام او را که کاملاً به ضررشان تمام می شد در کتاب ها بنویسند یا نقل کنند؟!
 ممکن است پیش خودتان بگویید که: خلفای بنی عباس لابد این مقدار را درک می کردند که محدود ساختن دانشمندان ودخالت کردن در کارآنان به صلاح اجتماع نیست. باید دانشمندان وراویان احادیث را آزاد گذاشت تا حقائق را بنویسند وبگویند ومردم را بیدار وروشن سازند. بدین جهت ناچارم نمونه هایی از دخالتهای بیجای خلفای بنی امیه وبنی عباس بلکه خلفای پیشین را، به عنوان شاهد ذکر کنم تا حقیقت روشن گردد وبدانید که الملک عقیم.
 سلب آزادی در عصر خلفا
 ابن عساکر ازعبدالرحمان بن عوف روایت کرده که عمربن خطاب اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مانند: عبد الله بن حذیفه، ابودردا، ابوذر غفاری وعقبة بن عامر، را از تمام بلاد اسلامی احضار کرد ومورد عتاب وسرزنش قرار داده گفت:این احادیث چیست که از پیغمبر نقل می کنید ودر بین مردم منتشر می سازید؟ اصحاب پاسخ دادند: لابد می خواهی ما را از نقل احادیث ممنوع سازی؟ عمر گفت: شما حق ندارید از مدینه بیرون روید وتا زنده هستم نباید از من دور شوید. من بهتر می دانم چه حدیثی را قبول کنم وچه حدیثی را مردود سازم. اصحاب رسول خدا ناچار شدند تا عمر زنده بود نزدش بمانند(۳۱۴).
 محمد بن سعد وابن عساکر از محمودبن عبید نقل کرده اند که گفت: از عثمان بن عفان شنیدم که برفراز منبر می گفت: هیچکس حق ندارد حدیثی نقل کند که در زمان ابوبکر وعمر روایت نشده است(۳۱۵).
 معاویه به تمام فرمانداران بخشنامه کرد که هرکس از فضائل علی بن ابیطالب واولادش حدیثی نقل کند از امان من خارج است(۳۱۶).
 معاویه به فرمانداران نوشت: به مردم دستور بدهید که در فضائل صحابه وخلفا روایت کنند وآنان را وادار کنید که هر فضیلتی که درباره علی بن ابیطالب روایت شده مانندش را درباره صحابه روایت نمایند(۳۱۷).
 مأمون در سال ۲۱۸ هجری دستور دادتمام دانشمندان وفقهای عراق وسایر شهرها را احضار کردند.آنگاه از عقائدشان جویا شد وبازپرسی نمود که درباره قرآن چه عقیده ای دارند؟ آن را حادث می دانند یا قدیم؟ سپس کسانی را که عقیده داشتند قرآن حادث نیست تکفیر نمود وبه شهرستانها نوشت که شهادتشان را قبول نکنید. بدین جهت، همه، دانشمندان ناچار شدند عقیده خلیفه را در مورد قرآن بپذیرند جز چند نفر معدود(۳۱۸).
 مالک بن انس فقیه بزرگ حجاز فتوایی برخلاف میل جعفربن سلیمان فرماندار مدینه داد. فرماندار او را با وضع فجیعی احضار نمود ودستور داد هفتاد تازیانه باوزدند به طوریکه تا مدتی بستری شد.
 بعداً منصور مالک را احضار نمود، ابتدا از قضیه تازیانه زدن جعفربن سلیمان اظهار تأسف کرد وپوزش خواست. سپس گفت: کتابی در موضوع فقه وحدیث بنویس. لیکن مواظب باش احادیث دشوارعبد الله بن عمر ومطالب سهل عبد الله بن عباس واحادیث شاذابن مسعود را در کتاب ننویسی. تنها مطالبی را بنویس که صحابه وخلفا بر آنها اتفاق دارند. کتاب را بنویس تا در تمام شهرها بفرستم واز مردم التزام بگیرم که به غیر از آنها عمل نکنند. مالک می گوید: عرض کردم: عراقی ها در فقه وعلوم عقیده های دیگری دارند ومطالب ما را قبول ندارند. منصور پاسخ داد: تو کتاب را بنویس من آنرا برمردم عراق نیز تحمیل می کنم واگر قبول نکردند گردنشان را می زنم وبا تازیانه بدنشان را سیاه می کنم. زودباش ودر تألیف کتاب تعجیل کن که سال آینده فرزندم مهدی برای تحویل گرفتن آن پیش تو خواهد آمد(۳۱۹).
 معتصم عباسی احمدبن حنبل را احضار نمود ودر مسئله مخلوق بودن قرآن امتحانش کرد سپس دستور داد تازیانه اش زدند(۳۲۰).
 منصور، ابوحنیفه را به بغداد جلب کرد ومسمومش نمود(۳۲۱).
 هارون الرشید خانه عبادبن عوام را ویران کرد واز نقل احادیث ممنوعش ساخت(۳۲۲).
 خالد بن احمد فرماندار وامیر بخاری، به محمد بن اسماعیل بخاری که یکی از علمای بزرگ حدیث بود گفت: کتابت را پیش من بیاور وقرائت کن. بخاری امتناع نمود وپیغام داد اگر اینطور است مرا از نقل احادیث ممنوع ساز تا در نزد خدا معذور باشم. همین قضیه سبب شد که آن دانشمند را از وطن تبعید کردند. او به یکی از قریه های سمرقند بنام خرتنگ رفت وتا آخر عمر در همانجا منزل داشت. راوی می گوید: از بخاری شنیدم که بعداز نماز شب با خدا مناجات می کرد ومی گفت: خدایا اگر زمین برای من تنگ شده جانم را بگیر! ودر همان ماه روحش به سوی جهان ابدی شتافت(۳۲۳).
 هنگامی که نسائی کتاب خصائص را تألیف کرد واحادیثی را درباره فضائل علی بن ابیطالب(علیه السلام) در آن کتاب نوشت، وی را به دمشق جلب کرده گفتند: باید یک چنین کتابی هم درباره فضائل معاویه بنویسی. پاسخ داد: من درباره معاویه فضیلتی سراغ ندارم تا بنویسم. فقط همین مقدار می دانم که پیغمبر درباره اش فرمود: خدا هرگز شکمش را سیر نکند. پس آنقدر با کفش به آن مرد دانشمند زدند وخصیه اش را فشار دادند تا از شدت درد جان داد(۳۲۴).
 قضاوت کنید
 با توجه به اوضاع بحرانی وانقلابی عصر خلفا وبا توجه به اینکه موضوع مهدویت مخصوصاً موضوع غیبت وقیام جنبه کاملاً سیاسی پیدا کرده بود، اذهان عمومی بدان توجه داشت واز آن بهره برداری می شد وبا توجه به محدودیتهایی که برای نویسندگان وراویان احادیث وجود داشت، اکنون قضاوت کنید: آیا نویسندگان وراویان احادیث می توانستند احادیث مربوط به مهدی موعود وعلائم وآثار وغیبت وقیامش را نقل کنند ودر کتابها بنویسند؟ آیا خلفای وقت آنقدر آزادی به نویسندگان می دادند که هرچه را شنیده یا خوانده بودند روایت کنند ودر کتابها بنویسند؟حتی اگر احادیثی باشد که رنگ سیاست به خود گرفته وبرای دستگاه خلافت تولید خطر کند!
 آیا امثال مالک بن انس وابوحنیفه می توانستنداحادیث مهدویت وغیبت علویین را در کتابهای خودشان که به دستور منصورعباسی تألیف می شد بنویسند؟ در صورتی که در همان عصر، محمد بن عبد الله بن حسن وابراهیم برادرش غایب ومتواری بودند وبسیاری از مردم عقیده داشتند که محمد همان مهدی موعودی است که نهضت می کند وجلو تعدیات را می گیرد واوضاع جهان را اصلاح می کند! با اینکه منصور از موضوع غیبت وقیام محمد در بیم وهراس بود وبرای دستگیری او گروهی از علویین بی گناه را زندانی ساخته بود. مگر همین منصور نبود که ابوحنیفه را مسوم ساخت؟ مگر جعفربن سلیمان فرماندارش، مالک بن انس را تازیانه نزد؟
 مگر همین منصور وقتی به مالک بن انس دستور داد کتاب بنویسد در کار او دخالت نکرد وصریحاً نگفت که احادیث عبد الله بن عمر وعبد الله بن عباس وابن مسعود را ننویس؟ وهنگامی که مالک گفت: اهل عراق نیز علوم واحادیثی دارند وممکن است احادیث ما را قبول نکنند منصور پاسخ نداد کتاب تورا باضرب سرنیزه وتازیانه برآنان تحمل می کنم؟! مگر کسی جرئت داشت به منصور بگوید: با اموردینی مردم چکار داری؟ از کجا فهمیدی احادیث وعلوم عراقیان باطل است؟ مگر امثال عبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وابن مسعود چه جرمی داشتند که احادیثشان مورد قبول تو نیست؟
 من نمی توانم برای دخالتهای بیجایی که امثال منصور در تدوین احادیث می نمودند محمل صحیحی پیدا کنم جز اینکه باید گفت: در بین احادیث اهل عراق وعبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وابن مسعود احادیثی وجود داشته که با سیاست دستگاه خلافت سازگاز نبود بدین جهت نوشتن آنها قدغن بود. درباره مالک می نویسند: صدهزار حدیث شنیده بود اما بیش از پانصد حدیث در کتاب موطأ ننوشت(۳۲۵).
 آیا احمدبن حنبل که به وسیله معتصم تازیانه خورد، وبخاری که از وطن تبعید شد ونسائی که از ضرب کتک جان داد می توانستند در کتابهایشان احادیثی را بنویسند که بنفع علویین وضرر دستگاه خلافت باشد؟
 نتیجه
 از مجموع سخنان گذشته چنین نتیجه می گیریم: چون احادیث مهدویت، بالاخص احادیث غیبت وقیام، جنبه سیاسی پیدا کرده بود وبه ضرر دستگاه خلافت ونفع رقیبان آنان یعنی علویین تمام می شد علمای عامه به واسطه محدودیتی که داشتند نمی توانستند آنها را در کتابها بنویسند! واگر هم نوشته باشند دستهای جنایتکار سیاستمداران وقت آنها را محو نموده است. شاید اصل وجود مهدی که به طور ابهام واجمال ضرری به حال خلفا نداشت از دستبرد حوادث محفوظ ماند، اما احادیث وآثار وعلائم کامل مهدی موعود، به وسیله خاندان نبوت وائمه اطهار که حافظ علوم پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند ضبط ونگهداری شد ودربین شیعیان باقی ماند.
 در عین حال، کتابهای عامه از موضوع غیبت خالی نیست. مثلاً یک روزدر حضور حذیفه گفته شد: مهدی خروج کرده است. حذیفه گفت: واقعاً سعادت بزرگی نصیب شما شده اگر مهدی ظاهر شود درحالی که هنوز اصحاب محمد زنده اند! نه، چنین نیست. مهدی خروج نمی کند مگر وقتی که هیچ غائبی نزد مردم محبوب تر از او نباشد(۳۲۶).
 در اینجا حذیفه به موضوع غیبت مهدی اشاره نموده است. حذیفه کسی است که از حوادث زمانه واسرار پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آگاه بوده است. او می گوید: من از تمام مردم به فتنه ها وحوادث آینده آگاه ترم، زیرا پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آنها را در انجمنی بیان کرد واز حاضران مجلس جز من کسی زنده نیست(۳۲۷).
 جلالی: امام غائب چند سال عمر می کند؟
 هوشیار: مقدار زندگی وعمر آن جناب تعیین نشده است، لیکن احادیث اهل بیت او را طویل العمر معرفی می کنند: از باب نمونه:
 امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمود: بعد از من فرزندم قائم است. اوست که دوسنت پیمبران که عمر دراز وغیبت است،در موردش اجرا خواهد شد. از بس غیبتش طولانی می شود دلها سخت وتاریک می گردند. در ایمان وعقیده به آنجناب، فقط کسانی پایدار خواهند ماند که خدا ایمان را در دلشان استوار نماید وبه روح غیبی تأییدشان کند(۳۲۸) و...(۴۶) حدیث دیگر.
 دکتر: تمام سخنانی که تاحال، راجع به امام زمان فرمودید مستدل وقابل توجه بود لکن عمده اشکالی که ذهن من وسایر رفقا را ناراحت نموده وبازهم در وجود امام غائب تردید داریم، موضوع طول عمر اوست. طبقه دانشمند وتحصیل کرده نمی توانند چنین عمر غیر طبیعی را باور نمایند، زیرا زندگی سلولهای بدن محدود است.اعضا رئیسه بدن مانند قلب ومغز وکلیه وکبد، استعداد معینی برای انجام وظیفه دارند. برای من قابل قبول نیست که قلب یک بشر طبیعی بتواند بیش از هزار سال کار کند. صریحاًبه شما بگویم:این گونه موضوعات را در عصر دانش وتسخیر فضا نمی توان به جهانیان عرضه داشت.
 هوشیار: جناب آقای دکتر! من اعتراف می کنم که: موضوع طول عمر حضرت ولی عصر(علیه السلام) از مشکلات است، منهم از علم طب وزیست شناسی بهره ای ندارم لکن برای پذیرفتن حق آماده ام، لذا از جنابعالی خواهش می کنم اطلاعات خودتان را در موضوع طول عمر در اختیار ما بگذارید.
 دکتر: منهم باید اعتراف کنم که: اطلاعات علمی من آنقدر کافی نیست که بتواند مشکل اساسی ما را حل کند. بنابراین، بهتر است از اطلاعات یکی از دانشمندان استفاده کنیم وگمان دارم اگر اینکار را به جناب آقای دکتر نفیسی رئیس واستاد دانشکده پزشکی اصفهان محول کنیم، بتوانیم از کمکهای علمی ایشان برخوردار شویم،زیراعلاوه بر تحصیلات کلاسیک اهل مطالعه وتحقیق هستند وباین گونه مطالب نیز، علاقه مندند.
 هوشیار: مانعی ندارد من سؤالاتی را در این موضوع مطرح می کنم وبه وسیله نامه خدمت آقای دکتر نفیسی می فرستم وجوابش را خواستار می شوم. گمان می کنم صلاح باشد مدتی جلسه را تعطیل کنیم، شاید در طول این فرصت، اطلاعاتی در موضوع طول عمر به دست آوریم وبا بصیرت وبینایی کامل وارد بحث شویم. وقتی که آقای دکتر نفیسی جواب نامه را فرستادند، آقای جلالی به وسیله تلفن شما را خبر می کند.
 تحقیقاتی در طول عمر
 جلسه در حدود یک ماه تعطیل بود، تا اینکه آقای جلالی با تلفن برادران را خبر کردند وشب شنبه همگی در منزل ایشان حاضر شدند وپس از یک پذیرائی مختصر، رسمیت جلسه اعلام شد.
 هوشیار: خوشبختانه آقای دکتر نفیسی جواب نامه را ارسال داشته اند که ضمن سپاسگزاری از اظهار لطف ایشان از آقای دکتر خواهش می کنم عین نامه را قرائت نماید.
 دکتر: مانعی ندارد.(جناب آقای.. نامه سرکار رسید واز اظهار لطفی که نسبت به اینجانب فرموده اید تشکر می کنم. اما درباره مطالبی که مرقوم فرموده اید، گو اینکه مشاغل اینجانب بسیار زیاد وخسته کننده است، اما از آنجایی که نسبت به مطالعه، مخصوصاً تحقیق در مسائل طبیعی، آفاقی وانفسی، نهایت علاقه را دارم، برخود لازم دانستم که در اوقات فراغت، هرچند کوتاه باشد، سؤالات جنابعالی را پاسخ دهم، امید است مورد قبول علاقه مندان واقع شود.
 آیا برای عمر انسان حدی معین شده؟
 هوشیار: آیا در علم طب وزیست شناسی برای عمر انسان حدی معین شده که تجاوز از آن حد امکان نداشته باشد؟
 دکتر نفیسی: برای مدت زندگی انسان، حدی که تجاوز از آن محال باشد تعیین نشده است، ولی طویلترین مدت حیات افراد انسان، به حسب معمول، کمی بیشتر از صد سال میباشد وبه نظرنمی رسد که در اعصاری که تاریخ مدونی دارد خیلی فرق کرده باشد.
 اما حد متوسط عمر، برحسب اقلیم وآب وهوا ونژاد وارث ونوع زندگی متفاوت است ودر اعصار مختلف تفاوت دارد. چنانکه در قرن اخیر، نسبت به سابق تغییر قابل توجهی نموده است. مثلاً در انگلستان در سال۱۸۳۸ - ۱۸۵۴ این حد متوسط، در مردها۹۱/۳۹ ودر زنها ۸۵/۴۱ سال بوده است.اما درسال ۱۹۳۷در مردها ۱۸/۶۰ ودرزنها ۴۰/۶۴ سال بوده است.
 در آمریکا در سال ۱۹۰۱ عمر متوسط مردها ۲۳/۴۸ سال وزنها ۸۰/۵۱ سال بوده است. درحالی که سال ۱۹۴۴ عمر متوسط مردها به۵۰/۶۳ سال وزنها به ۹۵/۶۸ سال افزایش یافته است. این افزایش بیشتر شامل دوران کودکی است که آن نیز مدیون بهبودی وضع درمان وپیشگیری بیماریها مخصوصاً بیماریهای واگیردار است، اما بیماری های پیری که بنام بیماریهای استحاله ای نامیده می شوند، مانند تصلب شرائین وغیره چندان بهبودی حاصل نکرده اند.
 هوشیار: آیا برای تعیین مدت حیات موجودات جاندار، قاعده کلی ومعیاری وجود دارد؟
 دکتر نفیسی: عقیده عموم بر آنست که بین حجم بدن ومدت عمر نسبت مستقیمی برقرار است. مثلاً زندگی زودگذر یک پروانه یا پشه وزندگی یک لاک پشت که ممکن است دو قرن زندگی کند،قابل توجه است لکن باید دانست که این نسبت همیشه ثابت نیست، زیرا طوطی وکلاغ وغاز اکثراً، بیش از پرندگان بزرگتر از خود وحتی بیشتر از بسیاری از پستانداران زندگی می کنند. بعضی ماهیها مانند:(سالمون) تا صدسال و(کراپ) تا صدوپنجاه سال و(پیک) تا دویست سال زندگی می کنند. در مقابل، اسب بیش از۳۰ سال زندگی نمی کند.
 از زمان ارسطو عقیده داشتند که، طول مدت زندگی هرموجودی ضریبی از دوره نمو آن موجود است. این ضریب را(فرانسیس بیکن) درحیوانات هشت برابر و(فلورنس) پنج برابر مدتی که برای بلوغ آن حیوان لازم است حساب کرده اند.
 درباره انسان (بوفن) و(فلورنس) صدسال را دوره طبیعی زندگی شمرده اند واکنون نیز عقیده عموم برهمین پایه است، لکن داود پیغمبر عمر طبیعی را هفتاد سال دانسته است.
 در این زمانها، عده قابل توجهی از معمرین را گزارش داده اند که بیش از صد سال عمر داشته اند.
 گرچه تعیین واندازه گیری این عمرها شاید خالی از اغراق ومبالغه نباشد.
 از جمله آنان (هانری جنکینز)۱۶۹ سال عمرداشته، (تماس پار) ۲۰۷ سال، (کاترین کنتس دسموند) ۱۴۰ سال عمرداشته اند وگروه دیگری که اسامی آنان در کتب ومجلات ایران وخارج دیده می شود.
 اسباب طول عمر
 هوشیار: چه عواملی در طول عمر مؤثرند؟
 دکتر: عوامل طول عمر بقرارذیل است:
 عامل ارث: اهمیت وتأثیر عامل ارث در طول عمر،روشن است. خانواده هایی دیده می شوند که افراد آن، معمولاً از حد متوسط بیشترعمر می کنند، مگر اینکه به واسطه تصادفی مرگشان زودتر اتفاق افتد.
 ازجمله مطالعات جالبی که دراین باره بعمل آمده، مطالعه(ریموندپیرل) است. وی در کتابی که با همکاری دخترش تألیف نموده، خانواده دراز عمری را نام برده که مجموع عمر هفت پشت یک فرد - جد، جدبزرگ، نوه، نواده، نتیجه، نبیره - به (۶۹۹) می رسیده ودونفرشان نیز به واسطه تصادف مرده اند. در آمار جدیدتری که از مطالعه شرکتهای بیمه، به وسیله لوئی دوبلین و(هربرت مارکس) تهیه شده تأثیر درازی عمر اسلاف را در اخلاف به ثبوت رسانده اند.
 این عامل ممکن است گاهی آثار عوامل دیگر را مانند عامل محیط وعادت بد، خنثی کند. از همین رو می توان رازطول عمر بعض افرادی را که در شرائط نامساعد زندگی می کنند درک نمود، مثلاً ممکن است یک فرد معتاد به الکل، به واسطهعامل ارث، عمر درازی نصیبش گردد.
 فرزندان، اعضا وقوای سالم ونیرومند را که در طول عمر مؤثرند، ازپدران ومادران بارث می برند ودردرجه اول، بایستی دستگاه عصبی وگردش خون را نام برد چنانکه ضرب المثل(کازالیس) همین موضوع را بیان می کند: (سن انسان را از روی شرائین وی می توان حدس زد). یعنی عده ای از مردم، قبل از اینکه به سن کهولت وپیری برسند به طور موروثی، سرخ رگهایشان سفت شده استحاله می یابند وخانواده هایی که اکثر افرادش، قبل از نودسالگی، به علت سکته مغزی یا قلبی، از دنیا می روند بسیارند. می دانیم که: بزرگترین عامل این سکته ها سفتی شرائین است.
 عامل دوم محیط است: محیطی که هوایش معتدل وپاک واز انواع میکربها وسمومات منزه باشد، آرام وبی سرو صدا باشد واشعه حیات بخش خورشید، بقدر کافی برآن بتابد، در طول عمر وسلامتی ساکنینش تأثیر بسزایی دارد.
 عامل سوم نوع شغل ومقدار کار است: فعالیت وکوشش درکار به ویژه فعالیتهای روحی وعصبی، در درازی عمر، مقام مهمی را واجدند وبه نظر می رسد در صورتی که بدن سالم وفکر راحت باشد زنگ زدنیکه در اثر کم کاری بدنی وروحی حاصل می شود، بیش از فرسودگی که نتیجه پرکاری بدنی وروحی است، عمررا کوتاه می کند. به همین علت، تعداد افراد طویل العمر، درکشیشان ونخست وزیران بیش از اشخاص معمولی است. این عمر دراز، به واسطه همان کار مداوم وکوشش آنان است واز این رو می توان گفت: بازنشستگی در سنین جوانی وبیکاری زودرس، خطرات بیشماری را دربردارد وعمر را کوتاه می کند.
 عامل چهارم کیفیت تغذیه است: غذا، هم از لحاظ مقدار وهم از لحاظ نوع، در طول عمر تأثیر فراوانی دارد. بیشتر افرادی که عمرشان از صدمتجاوزشده، کم خوراک بوده اند. درزیان پرخوری ضرب المثلهای زیادی گفته شده،(مونتین)می گوید: انسان نمی میرد بلکه خودکشی می کند. همچنین ضرب المثل دیگری می گوید: شما گورخویش را با دندان هایتان می کنید. پرخوری چون کار دستگاههای مختلف بدن را بالا می برد بیماریهایی را از قبیل دیابت - مرض قند - وبیماریهای رگها وقلب وکلیه، تولید می کند.متأسفانه، قوه ونیروی بدنی اکثر این افراد، قبل از ظهور آثار بیماری، بیش از اندازه می باشد وباین قدرت دروغین خویش مباهات می کنند. در طی جنگ جهانی اول مشاهده شد که: تعداد مرگ از مرض قند، در بعض کشورها، بطور قابل توجهی کاهش یافته است.علت این موضوع را کمیابی غذا در زمان جنگ باید دانست. بنابراین، بنظر می رسد که: فقرتا حدودی که مقدار خوراک را معتدل سازد یا به حداقل برساند، موهبت بزرگی است، وافراط در خوردن گوشت، خصوصاً بعداز چهل سالگی، بسی زیان بخش است.
 دکتر (mccay)از دانشگاه (کورنل نیویورک) در روی موشها به عمل آورده ثابت کرد که تجاربی که موشهای لاغر موشهای فربه را بگور می برند. موش معمولاً در سن چهار ماهگی به حد کمال رشدمی رسد، در دوسالگی پیر می شودوقبل از سه سالگی می میرد. دکتر(ماک کی) دسته ای از موشها را به وسیله رژیم کم کالری نگهداری نمود،اما این رژیم از لحاظ ویتامین ومواد معدنی غنی بود، وباین نتیجه رسید که: دوره رشد وبلوغ آنها، بعوض چهارماه ممکن است تا هزار روز ادامه یابد. در یکی از این آزمایشها مشاهده کرد که: پیرترین موشهایی که با رژیم معمولی زندگی کرده اند پس از ۹۶۵ روز مرده است. لکن موش هایی که با رژیم کم کالری می زیسته اند تا مدتی بعد، جوان وشاداب مانده اند، بطوری که اگر این موشهای کم غذا را با انسان مقایسه کنیم.آنها به اندازه یک فرد انسانی که صد تا صدو پنجاه سال عمر کند، عمر کرده اند. بعلاوه، این موشها بندرت بیمار شده اند واز همقطاران خود که رژیم معمولی داشته اند زرنگتر بوده اند.
 نظیر این تجارب را روی دسته ای از ماهیها وحیوانات (amphibien) نیز انجام داده وبه همین نتیجه رسیده اند.
 چنانکه پرخوری سبب کوتاهی عمر می شود، فقر غذایی نیز در تولید امراض وکوتاهی عمر تأثیر بسزایی دارد، یعنی رژیم غذایی اگر فاقد مواد لازم وضروری باشد، امراضی را تولید می کند.
 پیری وعلل آن
 هوشیار: پیری یعنی چه؟
 دکتر: هنگامی که اعضای رئیسه بدن مانند قلب وکلیه وکبد ومغز وغدد داخلی، فرسوده شدند، از انجام وظائف خویش ناتوان گشتند واز تأمین احتیاجات بافتها وترشحات لازم وتصفیه کردن خون از مواد زائد، عاجز شدند آثار ضعف وناتوانی در بدن آشکار می شود وپیری فرا می رسد.
 هوشیار: علت وعامل اساسی پیری چیست؟
 دکتر: آثار وعلائم پیری، معمولاً در سنین معین، در شخص هویدا می گردد. لکن این موضوع مسلم نیست که عامل اصلی پیری عبارت باشد از صرف همین مقدار عمر وگذشت چنین زمانی بر اعضا بدن، به طوری که هر کس به این سنین تقریبی برسد پیری برایش ضروری وحتم باشد، بلکه می توان علت اساسی پیری ومنشا بروز آن را، حدوث اختلالاتی دانست که معمولاً در این سنین رخ می دهد، بنابراین، پیری معلول گذشت زمان نیست بلکه معلول اختلالاتی است که در این سنین در اعضای بدن حادث می شود. در آن سنین، فعالیت دستگاههای مختلف بدن تخفیف یافته، واز نظر تشریحی نیز، نسوج مختلف آن صغرمی یابند. تعداد موی رگهای آنها کم می شود. دستگاه گوارش وتغذیه از انجام وظائف خود وتهیه مواد غذایی لازم ناتوان می شود ودر نتیجه ضعف وناتوانی تمام اعضا جسم را فرامی گیرد. قدرت تناسلی کم ومغز آرام تر می گردد. در اکثر افراد، حافظه مخصوصاً در مورد اسامی، نقصان می پذیرد وقدرت اراده نیز کم می شود.لکن ممکن است در ضمن کم شدن فعالیت بدنی، قدرت روحی افزایش یابد.غدد مترشح داخلی نیز ممکن است مانند سایر اندامها صغر یابند وازانجام ترشحات لازم ناتوان گردند. لکن تمام این حوادث وناتوانی های مذکور، معلول اختلالاتی است که به وقوع پیوسته است. پس باید گفت: پیری علت نیست بلکه معلول است، حتی اگر فردی پیدا شود که با وجود زیادی عمر، اختلالی در اعضا بدنش رخ ندهد،امکان دارد که سالهای متمادی، با بدنی سالم وشاداب به زندگی خویش ادامه دهد. چنانکه افرادی هم دیده می شوند که با وجود کمی عمر، زودتر از موقع طبیعی فرسوده می گردند وپیری زودرس گریبانگیرشان می شود.
 هوشیار: منشأ وریشه فرسودگی وناتوان شدن دستگاه تنظیم کننده احتیاجات بدنی چیست؟
 دکتر: اعضا بدن هرکس، درهنگام تولد، استعداد وقابلیتی برای انجام وظیفه دارند که خود آن نیز، معلول بنیه جسمانی پدران ومادران وکیفیت تغذیه ومحیط زندگی وآب وهوای آنها است. بعد ازآن به نظرمی رسد، باید آن اعضا تا مادامی که اختلالی در آنها پیدا نشود، تا نهایت استعداد طبیعی به انجام وظیفه اشتغال داشته باشند وحیات انسان ادامه یابد، لکن هنگامی که در همه یا یکی از اعضا، اختلالی رخ داد ودرانجام وظیفه ناتوان گشت، کارخانه بدن به حالت نیمه تعطیل درآمده آثار وعلائم پیری هویدا می گردد.
 سخن را کوتاه کنم: پیکر انسان همیشه در معرض هجوم انواع ویروسها وباکتریها ومیکربها وسمومات قرار گرفته که از حدود وراههای مختلف، پی درپی، به وی حمله می کنند، در محیط داخلی بدن مواد سمی ترشح می نمایند وسلولهای بی گناه را آسیب زده ومانع ادامه حیاتشان می شوند.
 بدن انسان در این میان، وظیفه سنگینی به عهده دارد: از یک طرف باید احتیاجات غذایی را تأمین کند، از طرف دیگر برای نابودی وکنترل فعالیت ویروسها ومیکربهای مضر کوشش نماید، از سوی دیگر، برای ترمیم اعضای آسیب دیده ودفع مواد زائد وسمومات، فعالیت کند وبه اعضای ناتوان کمک بفرستد. لکن هنوز این دشمن را دفع نکرده دشمن تازه نفس دیگری حمله خودرا آغاز می کند واز این جهت، نیروهای داخلی بدن باید دائماً به حال آماده باش ودر حال پیکار باشند.
 پیکر انسان برای تهیه وسائل مبارزه وتأمین آذوقه ناچار است از نیروی غذایی که از خارج وارد می شود استمداد کند. متأسفانه ما از ساختمان وجودی واحتیاجات درونی خویش اطلاعات کافی نداریم ودر این پیکار مقدس نه تنها باوی همکاری نمی کنیم بلکه از روی جهالت ونادانی با دشمن همکاری نموده وبه واسطه خوردن غذاهای زیانبخش، راه را بردشمن بازکرده به ریشه حیات خویش تیشه می زنیم وپرواضح است وقتی که بافتها احتیاجات خود را از خارج دریافت نکنند، کم کم مقاومت خود را در مقابل هجوم میکربها از دست می دهند واز انجام وظائف خویش ناتوان می گردند، میدان تن برای تکتازی دشمنان آماده وبلامانع می گردد وآثار شکست وضعف در آن نمایان می شود.
 چنانکه بدن گاهی در اثر پرکاری بسرنوشت پیری گرفتار می شود گاهی هم در اثر پیش آمدهای فوق العاده قبل از موقع طبیعی، به این بلیه مبتلا می گردد وپیری زودرس به سراغش می آید. گروهی از دانشمندان عقیده دارند که: پیری زودرس، در اثر بعض بیماریها یا عادات مضر به وجود می آید، (مچنیکوف) عقیده داشت که: سمومات حاصله ازتخمیر میکروب های روده ویبوست ممکن است باعث پیری شوند واگر بتوان آنها را از بین برد بر طول عمر اضافه خواهد شد.
 اساس این عقیده برروی این تجربه قرار داشت که چون در ممالک(بالکان) خصوصاً (بلغارستان) و(ترکیه) وقفقاز، تعداد پیران بیش از صد سال زیاد است، باید علت این عمرهای دراز را در خوردن ماست دانست. وی عقیده داشت که: ماست بعلت دارا بودن (اسیدلاکتیک) میکربهای روده را می کشد وبطول عمر کمک می کند.
 لکن مسلم است که سر طول عمر این مردم کوهستان نشین فقط در نوع خوراک آنان نیست بلکه آب وهوا وزندگی راحت وکار مستمر واحتمالاً عوامل ارثی، همه کم وبیش دراین امر مدخلیت دارند. ما نظیر این مشاهدات را در ساکنین کوهستانهای ایران نیز داریم.
 هوشیار: آیا عامل اصلی مرگ وتعطیل شدن کارخانه بدن، همان طول عمر وکثرت کار اعضا بدنست، بطوری که مرگ در سنین پیری، ضروری وحتمی باشد یا اینکه علت اساسی مرگ چیز دیگری است؟
 دکتر: علت اصلی مرگ حدوث اختلالاتی است که در همه اعضا رئیسه بدن یا یکی از آنها رخ می دهد وتا آن اختلالات حادث نشود مرگ فرانمی رسد. آن اختلالات اگر قبل از سنین پیری وعمر طبیعی حادث شدند شخص جوان مرگ می شود اما اگر از گزند حوادث محفوظ ماند، معمولاً وبر طبق جریان عادی، حدوث آن حوادث در سنین پیری حتمی است. ولی اگر فرد ممتازی پیدا شد که عمر درازی کرده اما به واسطه ترکیب جسمانی ویژه خویش واجتماع سائر شرائط، در هیچ یک از اعضایش اختلالی رخ نداد، نفس طول عمر باعث مرگش نخواهد شد.
 هوشیار: آیا ممکن نیست بشر در آینده دارویی کشف کند که به وسیله آن بتواند استعداد بدن را برای زندگی افزایش دهد واز پیری واختلالات جسمانی جلوگیری کند؟
 دکتر: این موضوعی است کاملاً ممکن وبادانش ناقص امروزی واز روی قیاس نمی توان آنرا مردود دانست. دانشمندانی هم با جدیت وامیدواری کامل، در این زمینه مشغول تحقیقات بوده وهستند، امیدواریم بزودی راز طول عمر کشف شود وبشر بر پیری وکوتاهی عمر چیره گردد.
 طول عمر حضرت صاحب الامر
 هوشیار:چنانکه اطلاع دارید: شیعیان عقیده دارند که مهدی موعود همان فرزند امام حسن عسکری است که درتاریخ ۲۵۵ یا ۲۵۶ متولد شده است، از آنروز تا حال زنده است ودر حالت غیبت زندگی می کند وشاید صدها سال دیگر نیز بهمین منوال زیست نماید. آیا علم طب وزیست شناسی، چنین عمر دراز غیر عادی را محال می داند؟
 دکتر: مسئله ای که هنوز برای اینجانب وتا آنجا که اطلاع دارم ودر کتابها خوانده ام برهمه کس پوشیده است، راز طول عمر حضرت قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه) است. اما به نظر می رسد که: با پیشرفتی که در علوم حاصل شده ومی شود وبا تأییدات خداوند متعال، این مشکل بزودی حل گردد ودر دسترس علاقه مندان قرار گیرد.
 آنچه را فعلاً می توانم عرض کنم این است که: با دانش ناقص امروزی واز روی قیاس نباید آنرا مردود دانست وخط بطلان برآن کشید. زیرا علاوه بر اصل امکان، چندین نمونه از زندگیهای طولانی وغیر عادی در دست داریم که کاملاً به ثبوت رسیده ودر آنها تردیدی نیست.
 الف: در میان گیاهان، درختان طویل العمری وجود دارند که از قدیمی ترین موجودات روی زمین بشمار l است که در(کالیفرنیا) موجود است. بعضی از این درختان (۳۰۰) sequoia می روند. از آن جمله پا ارتفاع و(۱۱۰) پا محیط دور تنه دارند. عمر بعضی از آنها از پنجهزار سال تجاوز می کند، بطوری) شروع به ساختمان هرم بزرگ مصر khorfu) که می توان حدس زد: در زمانی که فرعون بزرگ کرده بود این درختان شاداب وجوان بوده اند ودر هنگام تولد حضرت عیسی(علیه السلام) ضخامت پوستشان بیک پا در موزه تاریخ طبیعی sequeiagigentea می رسیده است مثلاً مقطع تنه یک درخت از نوع وجود وجود دارد که دارای (۱۳۳۵) حلقه یعنی (s:kensington) کنسینگتون جنوبی (S: Kensigton) وجود دارد که دارای (۱۳۳۵) حلقه یعنی همین قدر سال است(۳۲۹).
 مسن ترین موجود زنده ایکه هنوز هم حیات دارد ودر حدود چهار هزار وششصد سال عمرش که در کالیفرنیای مرکزی وشرقی (pinus aristata) می باشد یک نوع کاجی است بنام موجود است. در حیوانات، مسن ترین حیوانات زنده، نوعی لاک پشت است که درجزایر لم یزرع (گالاپاگوش) وجود دارد که (۱۷۷) سال عمر دارد، در حدود ۴۵۰ پوند وزن وپوسته ای به طول چهار پا دارد(۳۳۰)..
 ب: در حفاریهایی که در مصر باستان به عمل آمده، در مقبره فرعون جوان مرگ ومعروف مصر(توت اخ منون) گندمهایی را یافتند ومن خودم آن گندمها را در مقبره مزبور مشاهده نمودم ودر مجلات خواندم که آنها را در بعض نقاط کاشته اند وکاملاً سبز وبارور شده وبه ثمر رسیده است. این موضوع اثبات می کند که: نطفه حیاتی گندم، در حدود سه یا چها رهزار سا ل زنده مانده است.
 ج: ویروسها را می توان از قدیمی ترین موجودات زنده دانست. ویروس نوعی از موجودات زنده است که مطالعه درباره زندگی آنها ممکن است راز حیات را آشکار سازد. همین ها هستند که بسیاری از بیماری های نباتی وحیوانی وانسانی را تولید می کنند مانند زکام معمولی، مشمشه، سرخجه، آبله،آبله مرغان وبیماری های دیگر. در کاوشهای باستانی توانسته اند، این ویروسها را از اعصاری که مربوط به ما قبل تاریخ (وشاید بیش از صدهزار سال قبل) است کشف کنند ودر محیط های مخصوص کشت دهند. یعنی این موجودات پس از گذشتن یک صد هزار سال، هنوز آثارزندگی را از دست نداده اند. گرچه در این مدت، به حالت خفته ونهفته می زیسته اند وبه حسب ظاهر با موجودات مرده فرقی نداشته اند(۳۳۱)..
 د: اخیراً در روزنامه ها خواندم که: در کاوشهای نواحی سیبری حیوانات بزرگتری را به دست آورده اند وبعد از آنکه آنها را در شرائط مساعدی گذاشتند، آثار حیات در وجودشان نمایان گشت، این حیوانات یخ زده بودند.
 هـ. یکی از راههایی که به وسیله آن می توان عمر یک موجود زنده را طولانی کرد وآن را در حال نیمه زنده وقابل زندگی مطالعه نمود، هیبرناسیون است که به نام زمستان خوابی موسوم شده است. این خواب در بعضی از حیوانات، در تمام فصل سرما ادامه دارد ودر بعضی از آنها در تمام فصل گرما. وقتی حیوان وارد هیبرناسیون شد، احتیاجش به غذا از بین رفته سوخت وساز بدن تا سی الی صدبرابر تقلیل می یابد،دستگاه تنظیم کننده حرارت او موقتاً از کار میافتد وبا کم شدن حرارت محیط، دیگر مو وپوست او سیخ نشده ولرزه بر اندامش نمیافتد وحرارت بدن، مانند حرارت محیط می شود که ممکن است تا چند درجه بالای نقطه انجماد(۳۹-۴۱ فارنهایت) برسد تنفس کند ونامنظم می گردد وضربان قلب گاه گاه وکند می شود (۷ تا ۱۰ مرتبه در دقیقه برای سنجاب زمینی که معمولاً ۳۰۰ مرتبه در دقیقه باید بزند) رفلکسهای مختلف عصبی متوقف می شود وموجهای الکتریکی مغز در زیر حرارت ۵۲-۶۶ درجه فارنهایت، دیگر مشهود نیست. بعضی از حیوانات ممکن است تا مدت مدیدی در مایعات فوق العاده سرد زنده بمانند وبعضی ازماهیها در فیوردهای (نروژ) به همین حال به زندگی خود ادامه می دهند. بسیاری از سلولهای زنده را مانند نطفه انسان وحیوان برای تلقیح مصنوعی، وگلبولهای قرمز را برای ترانسفوزیون، می توان به حالت یخ زدگی نگهداری کرد.همچنین بعضی از حیوانات خیلی کوچک وساده را می توان مکرر یخ زد ومجدداً گرم کرد بدون اینکه آسیبی به آنها وارد شود.
 مطالعه زمستان خوابی از این جهت قابل توجه است که شاید بدان وسیله، رازطول عمر کشف گردد وانسان را بطول عمر نائل گرداند.
 مطالعه احوال درختان طویل العمر، زنده ماندن چندین هزار ساله نطفه حیاتی نباتات، زندگی چندین هزار ساله ویروسها، حالات شگفت انگیز خوابهای زمستانی وتابستانی،ترقیات حیرت انگیز علم طب وزیست شناسی وامثال اینها، بشر را به امکان طولانی نمودن عمر وغلبه بر پیری، امیدوار نموده وبه کوشش وتحقیقات وکنجکاوی وادارشان کرده است. امید است دانشمندان براین هدف مقدس وآرمان بشریت موفق وکامیاب گردند ودر نتیجه، راز طول عمر قائم آل محمد، برای طالبان حقیقت آشکار گردد.
 (بامید آنروز) دکتر ابوتراب نفیسی - استاد ورئیس دانشکده پزشکی وداروسازی اصفهان.
 هوشیار: من در طول این مدت، به مقاله جالبی برخورد نمودم که یکی از مجلات فرانسه ترجمه شده بود وچون با بحث ما مناسب بود عینش را یادداشت کرده با اجازه رفقا می خوانم.
 مقاله ژوستین گلاس
 زیست شناسی طول حیات موجودات زنده را از چند ساعت تا صدها سال تعیین نموده است. بعضی حشرات فقط یک روز عمر می کنند وبعضی دیگر یک سال. اما درهرنوع، افرادی دیده شده که از قاعدهعمومی تجاوز کرده عمرشان دو سه برابر از سن طبیعی نزدیکان خود درازتر بوده است. در آلمان درخت گل سرخی است که سنش صدها سال بیش از هم نوعانش می باشد. در مکزیک یک درخت سروی موجود است که ۲۰۰۰ سال عمر دارد. بعضی از نهنگان دیده شده اند که ۱۷۰۰ سال زندگی کرده اند.
 در قرن شانزدهم یکنفراز اهل لندن بنام(تماس پار) عمرش به ۲۰۷ سال رسیده است. امروزه نیز در یکی از دهکده های شمالی ایران سید علی نامی ۱۹۵ سال از سنش می گذرد وپسرش ۱۲۰ ساله است. در روسیه (لوئی پوف پوژاک) یکصد وسی سال دارد و(میکوخوپولوف) قفقازی صدو چهل ویک سال دارد.
 زیست شناسان چنین می اندیشند که این عمرهای غیر معمولی مربوط به عاملی درونی است که موجب شده سن کسی از حد معمول تجاوز کند. صد سالگان گروهی از فرزندان سوگلی طبیعتند، ترکیب شیمیایی بدن آنان کاملاً متناسب وبر وفق کمال مطلوب است.
 برطبق نظریه زیست شناسان، مدت طبیعی عمر هرنوع موجود زنده ای باید مساوی هفت تا چهارده برابر مدت رشد فردی از آن نوع باشد وچون مدت رشد انسان ۲۵ سال است پس عمر طبیعی انسان باید در حدود (۲۸۰) سال باشد.
 با اختیار کردن روش غذایی مناسب، نیز می توان قاعده طبیعی را برهم زد. شاهد آن زنبورعسل است که معمولاً چهار پنج ماه زندگی می کند، در صورتی که ملکه زنبوران که مانند سایرین از تخم وکرمی متشابه تولید می شود، به واسطه تغذی از ژله شاهانه، هشت سال زنده می ماند.
 البته درباره انسان موضوع باین سادگی نیست. ما نمی توانیم مانند ملکه زنبورعسل در جای خاصی زندگی کنیم که حرارتش به دقت تحت نظر باشد وغذامان محدود به نوع معینی وصدها مراقب وپرستار، دائم ازما مواظبت کنند. ما با خطرات بسیاری روبرو هستیم که عده ای از آنها، بنظر زیست شناسان عبارتند از: مسمومیت های خود به خود، کمی ویتامین وتصلب شرائین. ولی به نظر یک کارشناس لندنی: بهم خوردن تعادل ذخیره آهن ومس، منیزیوم وپتاسیم بدن است که چون یکی بردیگری غالب شود، مرگ فرا رسد. شگفت آنکه در میان همه خطرات، از پیری به طور خاص، نامی نیست، چه تقریباً مرگ به علت خاص پیری وجود ندارد.
 یک دکتر سوئدی(رئیس انجمن علمی آمریکائی طول عمر)معتقد است که: پیری از آن جهت حاصل می شود که مولکولهایی از(پروتئین) با سلولهای بدن گیر کرده آنها را کم کم از کار باز می دارند وموجب مرگ می شوند. دکتر مزبور در جستجوی کشف ماده ایست که این گیر را بگسلد، دستگاه بدن را از نو براه اندازد وباین ترتیب دوره پیری را از بین ببرد. در آزمایشگاهها موفق شده اند که مدت زندگی بعضی حیوانات آزمایشی،از قبیل خوک هندی را با افزودن ویتامین(ب۶) و(اسید نوکلئیک) و(اسیدپانتونکسیک) در غذای آنها،۴/۴۶ درصد افزایش دهند.
 زیست شناسان روسی(فیلاتف)امیدوار است که بتواند دوران پیری را به وسیله استفاده از نسوج فاسد از بین ببرد، چه این نسوج قدرت عجیبی دارند که می توانند مانند کود زراعتی مزرعه بدن ما را حاصل خیز سازند. گذشته از این، هم اکنون اصولی در دست می باشد که رعایت آنها برطول عمر میافزاید.این اصول عبارتند از دستورهای غذائی وبیوشیمی، وروشهایی برای استرخا وقواعدی برای تنفس وحتی تلقین وایحا. بعضی از کارشناسان غذائی معتقدند که: منحصراً به وسیله بهداشت غذائی می توان زندگی را به بیش از صدسال رسانید. ما از آنچه می خوریم ساخته شده ایم(۳۳۲).
 تحقیقاتی درطول عمر
 مقاله دیگری را نیز در یکی از مجلات عربی خواندم، چون مربوط به بحث ما میباشد بخشی از آنرا برایتان ترجمه می کنم:
 دانشمندان مورد اعتماد می گویند: هریک از اعضا رئیسه بدن حیوان، استعداد دارد که مدت غیر محدودی زنده بماند. درصورتی که عوارض وحوادثی برای انسان پیش آمد نکند که رشته حیاتش را قطع نماید می تواند هزاران سال زندگی کند. سخن این دانشمندان از روی حدس وخیال صادر نشده بلکه نتیجه آزمایشها وامتحانات عملیه آنان است. یکی از جراحان موفق شده است که جز مقطوع از حیوانی را بیش از حیات معمولی آن حیوان زنده نگهداری کند وباین نتیجه رسیده که حیات جز مقطوع، مربوط به غذائی است که برایش تهیه وآماده گردد، مادامی که غذای کافی بآن برسد به زندگی خود ادامه می دهد.
 آن جراح دکتر(الکسیس کارل) بود که در مؤسسه علمی (رکفلر) در نیویورک به کار اشتغال داشت. آزمایش مذکور را روی جز مقطوع از بدن جوجه ای به عمل آورد. قطعه مزبور متجاوز از هشت سال به حیات ورشد خود ادامه می داد. دکتر نامبرده وافراد دیگر، همین آزمایش را روی اجزا مقطوع از جسم انسان، مانند عضلات وقلب وپوست وکلیه، نیز انجام دادند. ملاحظه نمودند که مادامی که غذای لازم به آن اجزا برسد به حیات ونمو خود ادامه می دهند حتی اینکه(ریمند) و(برل) استادان دانشگاه (جونس هبکنس) می گویند: اعضا رئیسه جسم انسان استعداد وقابلیت خلود ودوام دارند. این موضوع با آزمایشات اثبات شده واقلاً احتمال وحدس راجحی است، زیرا حیات اجزا مورد آزمایش هنوز هم ادامه دارد. نظریه مذکور در نهایت روشنی وارزش بوده واز روی دقت علمی صادرشده است.
 ظاهراً اولین کسی که آزمایش مذکور را روی اجزا جسم حیوان انجام داد دکتر(جاک لوب) بود وی نیز در مؤسسه علمی (رکفلر) به کار مشغول بوده هنگامی که در موضوع تولید قورباغه، از تخم تلقیح نشده مشغول آزمایش بود، ناگهان متوجه شد که: بعضی از تخمها زمان درازی زندگی می نمایند. برعکس، بعضی از آنها زود می میرند. این قضیه باعث شد که آزمایش را روی اجزا جسم قورباغه به عمل آورد. در همین آزمایشها موفق شد که مدت درازی آنها را زنده نگهداری کند. بعد از او دکتر(ورن لویس) با همکاری همسرش، اثبات نمود که: ممکن است اجزا جنین پرنده ای را در آب نمکین زنده نگهداری کرد به طوری که هر وقت، کمی موادآلی به آن ضمیمه شود رشد ونمو آنها تجدید گردد. این آزمایشها مرتباً انجام می گرفت واثبات می کرد که: سلولهای زندهحیوان می توانند در مایعی که دارای مواد غذائی لازم باشد همواره به زندگی ورشد خود ادامه دهند، لیکن تا آنوقت، دلیلی دردست نبود که مرگ را از آنها نفی کند.
 پس دکتر کارل بوسیله آزمایشهای پی درپی اثبات کرد که اجزا مورد آزمایش پیر نمی شوند واز خود حیوان زندگی طولانی تری دارند. وی در ماه ژانویه سال۱۹۱۲ شروع به کار نمود، در این راه مشکلاتی برایش پیش آمد اما او وهمکارانش عاقبت برآن مشکلات غالب گشتند وموضوعات ذیل برایشان کشف شد.
 الف: مادامی که برای سلولهای زنده مورد آزمایش عارضه ای که باعث مرگشان شود، مانند کم شدن مواد غذائی ودخول میکربها، پیش آمد نکند همواره بزندگی ادامه خواهند داد.
 ب: اجزا مذکور نه تنها حیات دارند بلکه دارای نمو وتکثیر هم هستند، چنانکه اگر جز بدن حیوان بودند نمو وتکثیر داشتند.
 ج: نمو وتکاثر آنها را با غذائی که برایشان تهیه می شود، می توان مقایسه واندازه گیری نمود.
 د: مرور زمان تأثیری در آنها ندارد وپیرو ضعیف نمی گردند بلکه اندک اثری هم از پیری درآنها دیده نمی شود. در هر سال، درست مانند سالهای گذشته نمو وتکاثر دارند. از ظواهر این موضوع می توان حدس زد مادامی که آزمایش کنندگان، از آن اجزا مراقبت نمایند وغذای کافی به آنها برسانند به زندگی ونمو خود ادامه خواهند داد.
 از اینجا می توان فهمید که: پیری علت نیست بلکه معلول ونتیجه است. پس چرا انسان می میرد؟ وچرا مدت حیاتش محدود است؟ به طوری که جز برای افراد کمی، از صد سال تجاوز نخواهد نمود وغایت عادی آن، هفتاد یا هشتاد سال است؟ پاسخ این پرسشها این است که:اعضا جسم حیوان زیاد ومختلفند در بینشان کمال ارتباط واتصال برقرار است. حیات بعضی برحیات دیگران توقف دارد اگر یکی از آنها بواسطه علتی، نا توان شد ومرگش فرارسید، به مرگ آن جز، مرگ بقیه اعضا نیز فرا می رسد.
 برای شاهد، مرگهای ناگهانی که در اثر حمله میکربها اتفاق می افتد کافی است. همین موضوع سبب شده که حد متوسط عمر از هفتاد وهشتاد سال هم کمتر باشد، خصوصاً اینکه بسیاری از اطفال در کودکی مرگشان فرا می رسد.
 نهایت چیزی که تاحال ثابت شده این است که: علت مرگ انسان این نیست که هفتاد یا هشتاد سال یا صدسال یا زیادتر،عمر کرده، بلکه علت اصلی ازاین قرار است: امراض وعوارض بریکی از اعضا حمله می نمایند واز انجام کار بازش می دارند وبه واسطه ارتباط واتصالی که بین اعضا برقرار است، از مرگ آن عضو، مرگ سایرین نیز فرا می رسد. پس هنگامی که نیروی دانش توانست جلو عوارض را بگیرد یا از تأثیر آنها مانع شود، دیگر برای زندگی چند صد ساله مانعی باقی نخواهد ماند. چنانکه بعضی درختان از عمر طولانی برخوردارند. لیکن انتظار نمی رود که علم طب وبهداشت، به این زودیها بآن غایت عالی نائل گردد. ولی بعید نیست که بآن هدف نزدیک شود ومتوسط عمر را دوچندان یا سه چندان یا زیادتر از عمر کنونی گرداند(۳۳۳).
 بازهم در طول عمر
 یک دکترانگلیسی در ضمن مقاله مفصلی نوشته است: بعضی از دانشمندان موفق شده اند عمر حشره میوه را نهصد برابر عمر طبیعی افراد آن نوع گردانند. این موفقیت در اثر آن بوده که آن حیوان را از سموم ودشمنان حفظ نموده ومحیط مناسبی برایش فراهم ساخته اند(۳۳۴).
 مهندس: من هم در طول مطالعاتم به چند مقاله علمی وجالب برخورد کردم که دانشمندان درباره راز طول وعلل وعوامل پیری ومرگ وامکان مبارزه با آنها بحث کرده بودند.اما چون وقت گذشته، بهتر است بررسی این مقالات را برای جلسه بعد بگذاریم.
 هفته بعد جلسه درمنزل آقای فهیمی تشکیل شد وآقای هوشیار از آقای مهندس خواست تا مطالب خود را عنوان کند.
 مهندس: خوب است عین آن مقالات را بخوانم شاید در حل مشکل مفید باشد:
 بازهم درباره طول عمر
 پروفسور متالینکف کارشناس مرگ، می نویسد: بدن انسان از سی تریلیون سلول مختلف تشکیل یافته است که همه آنها نمی توانند یک بار مرده واز بین بروند. بنابراین مرگ موقعی قطعی ومسلم است که در مغز انسان تغییرات شیمیایی غیر قابل مرمت بوجود آید. درسوم اوت، سال ۱۹۵۹ در شهر مونترآل کانادا دکتر هانس سیلی که در مورد مرگ جستجو وکاوش می کند در لابراتوار خود به عده ای از ارباب مطبوعات، یک نسج سلولی حیوانی را نشان داد وادعا کرد که این نسج سلولی حیوانی در حرکت است وهرگز نمی میرد. پزشک مزبور ادعا می کرد آن نسج سلولی حیوانی هرگز نمی میرد وباصطلاح ازلی است. این پزشک ضمناً ادعا کرد که اگر نسج سلولی انسان را نیز به همان صورت درآورند انسان خواهد توانست تا هزار سال عمر کند.
 به نظر پروفسور سیلی از نظر تئوری، مرگ یک نوع بیماری تدریجی است. به عقیده همین پروفسور هیچکس از پیری نمی میرد برای اینکه اگر کسی در اثر پیرشدن بمیرد باید تمام سلولهای بدن او فرسوده شوند وهمه اعضا بدن او به نسبت از کار بیفتند،حال آنکه چنین نیست وخیلی از پیران پس از مرگ، بسیاری از قسمتهای مختلف اعضای بدن وسلولهای بدن آنها سالم وبی عیب ونقص است واغلب اشخاصیکه ناگهان می میرند برای آنست که یکی از اعضای بدن آنها ناگهان از کار می افتد وچون تمام اعضای بدن مثل ماشین بهم ارتباط دارند اینست که در اثر کار نکردن یک عضو تمام اعضای دیگر فلج می شوند. پروفسور سیلی اعلام کردکه روزی علم پزشکی طوری پیشرفت می کند که با تزریق سلولهای تازه می توان همان سلولهای اعضا فرسوده بدن انسان را زنده کرد وبدین طریق مطابق دلخواه عمر انسان را چند برابر نمود(۳۳۵).
 به نظر (ای.ای.مچنیکف) باید فیزیولوژی پیری را که نتیجه پیشرفت طبیعی است وپیری زودرس را که نتیجه تأثیرات مختلف براساس ارگانیزم می باشد(تأثیرات سمی، امراض وعوامل خاص دیگر) تمیز وتشخیص داد. اساس نظریات او این است که پیری انسان یک بیماری می باشد که باید مانند سایر بیماریها مورد مداوا قرار گیرد. وی معتقد بود که زندگی انسان می تواند به مراتب بیشتر وطویلتر باشد وبه جلوتر جریان یابد. زندگی انسان در نیمه راه گمراه شده ولازم بنظر می رسد که تمام نیروها را به کار برد تا به بشر امکان داده شود که بدون فرتوتی وانحطاط وزوال به پیری فیزیولوژی عادی خود برسد(۳۳۶).
 طول عمر
 پرفسور سلیه وهمکارانش بعد از یک سری آزمایشات طولانی بدین نتیجه رسیدند که نقل وانتقال کلسیم عامل پیری وتغییرات پیری است. آیا ماده ای که بتواند از ایجاد عوارض پیری جلوگیری کند وجود دارد یا نه؟ سلیه با آزمایشهای مکرر ماده ای بنام(آیرون دکستران) یافت که از رسوب کلسیم در بافتها جلوگیری به عمل می آورد. بنابراین نشانه ها وعوارض پیری به دست بشر ودر آزمایشگاه روی حیوانات به وجود آمده وجلوگیری شده است. پروفسور سلیه معتقد است که احتمال داده نمی شود بتوان هرگز مثلاً شخص نودساله ای را به شصت سالگی برگرداند ولی کاملاً امکان دارد که انسان شصت ساله ای را از پیشرفت بسوی ضایعات عوارض نودسالگی مانع شد(۳۳۷).
 پروفسوراتینگر در ضمن یکی از سخنرانیهایش گفت: نسل جوان روزی به این واقعیت برمی خورد که باید مسأله فناناپذیری بشرو جاودانی بودن را همانگونه که مردم امروزه سفر فضائی را پذیرفته اند بپذیرد. به نظر من با پیشرفت تکنیک ها وکاری که ما آغاز کرده ایم بشر قرن آینده لااقل خواهد توانست هزاران سال عمر کند(۳۳۸).
 خلاصه ای از یک کتاب روسی
 به عقیده دانشمند معروف روسی مچنیکوف، عمر دراز از قدیمی ترین ایام، یکی از آرزوهای بزرگ بشر بوده ولی تاکنون عملاً هیچ روش قاطعی برای ازدیاد عمر کشف نشده است. واضح است که مرگ پایان طبیعی زندگی می باشد وهیچ موجود زنده ای را از آن گریز نیست.
 ۱ - علت پیری
 بدن انسان تقریباً از شصت تریلیون یاخته - سلول - ساخته شده است. این یاخته ها به نوبهء خود پیر می شوند.دراین حالت یاخته به سختی نیازهای حیاتی خود را می تواند رفع نماید. درتکثیر آن اختلاف پدید آمده سپس می میرد. یاخته های عصبی وعضله ای که مرده اند رفته رفته زیاد شده وبه بافت یک پارچه وسختی تبدیل می شوند. باین سخت شدگی ماهیچه وعصب در اثر ازدیاد یاخته های مرده، (soclerose سکلروز) می گویند. به عنوان مثال: سکلروز قلب، سکلروز رگها، سکلروز عصب وغیره.
 ایلیا مچنیکوف پزشک وفیزیولژیست مشهور روسی فکر می کرد که این پدیده در اثر سمهای ترکسین است که میکربهای جا گرفته در احشاء حیوان آنرا تولید کرده وتدریجاً بافتهای زنده را مسموم می سازند. پاولوف معتقد بود که سلسلهء اعصاب مخصوصاً فشار خارجی مغز درجریان پیری نقش اساسی دارد. تأثرات روانی،غصه، دلتنگی، یأس، وحشت، سلسلهء اعصاب بدن را فرسوده وناتوان می سازند. این فرسودگی عصبی بیماریهای زیادی را تولید می نماید که پیری وسپس مرگ را بدنبال می آورد. رؤیای زندگی جاودان خیالی بیش نیست، ولی افزودن به طول عمر انسان وغلبهء بر پیری، عملی ممکن محسوب می شود.
 ۲ - دانش پیری شناسی ومرگ شناسی
 تقریباً ۳۰۰ سال پیش شاخهء جدیدی از زیست شناسی بنام پیری شناسی زاده شد. هدف این دانش بررسی وشناخت عملی قوانین پیری وغلبهء برآن(cetmotologie) می باشد.این دانش با دانش دیگری بنام توتولوژی یا مرگ شناسی رابطهء نزدیکی دارد. شناختن ومطالعه قوانین مربوط به مرگ وتا حد ممکن عقب راندن آن مسائلی است که جزء قلمرو این دانش جدید می باشد، به نظر دانشمندان مرگ همیشه در اثر اختلال در جریان حیاتی پیش می آید. در صورتی که پایان زندگی مرگ فیزیوژیکی نام دارد.
 اکنون کوشش دانشمندان بر این است که راهی برای ازدیاد مدت عمرتا مرز منطقی وطبیعی آن بیابند.
 مرز زندگی به نظر دانشمندان تفاوت دارد. پاولوف مرز طبیعی حیات انسان را ۱۰۰ سال می دانست. مچنیکوف آنرا ۱۵۰ تا ۱۶۰ سال قلمداد می کرد. پزشک ودانشمند مشهور آلمانی بنام گوفلاند معتقد بود که مدت عادی زندگی بشر۲۰۰ سال است. فیزیولوژیست مشهور قرن نوزدهم فلوگر آن را تا ۶۰۰ سال وروجر بیکن انگلیسی تا ۱۰۰۰ سال قلمداد کرده اند. ولی هیچیک از دانشمندان نمی توانستند دلیل قانع کننده ای برای اثبات نظریهء خویش بیابند.
 ۳- فرضیهء بوفون فرانسو
 طبیعی دان مشهور فرانسوی بوفون عقیده داشت که مدت زندگی هر جانداری نزدیک به پنج برابر مدت رشد آن می باشد. به عنوان مثال: مدت رشد شترمرغ تاهشت سال است وعمر متوسط آن ۴۰ سال می باشد. مدت رشد اسب۲ سال است وعمر آن ۱۵ تا ۲۰ سال است. بوفون اینطور نتیجه می گرفت که مدت عمر متوسط انسان باید صد سال باشد، زیرا رشد انسان تا بیست سالگی ادامه می یابد. ولی درمورد دستور بوفون استثناهای فراوانی وجود دارد. به همین جهت این دستور - فرمول - در بوته فراموشی افتاد. زیرا به عنوان مثال گوسفند تا ۵ سال رشد کرده ولی ۱۰ تا ۱۵ سال زندگی می کند. طوطی رشد خود را در دوسالگی تمام می کند ولی تا صدسال هم زندگی می نماید، با اینکه رشد شترمرغ تا سه سال پایان یافته، ۳۰ تا ۴۰ سال زندگی می کند. دانشمندان هنوز در تعیین مرز قاطع زندگی طبیعی بشر به موفقیتی نرسیده اند ولی اغلب آنها عقیده دارند که با رفع اختلالها وآسیب هایی که موجب کوتاه شدن عمر می شود می توان طول زندگی بشر را تا ۲۰۰ سال افزایش داد. ولی این عقیدهء علمی هنوز بصورت یک تئوری است با این حال آنرا نمی توان غیرواقعی وموهوم قلمداد نمود.
 ۴ - میانگین سن بشر
 در یونان قدیم میانگین عمر بشر ۲۹ سال ودر روم قدیم کمی بیشتر از آن بود. در اروپای قرن شانزدهم میانگین عمر ۲۱ سال. قرن هیجدهم ۲۶ سال. قرن نوزدهم ۳۴ سال ودر ابتدای قرن بیستم این رقم یکباره به ۴۵ - ۵۰ سال بالغ شد. ارقام فوق مربوط به قارهء اروپا است. دلیل عمدهء افزایش سن نسبی در دنیای کنونی کم شدن مرگ ومیر کودکان می باشد ولی میان کشورهای پیشرفته وعقب افتاده از این حیث اختلاف زیادی وجود دارد. به عنوان مثال در شوروی میانگین سن ۷۱ سال ودر مورد هندوستان کمتر از ۳۰ سال است.
 میانگین سن انسان در میان حیوانات چندان زیاد نیست. برای مقایسه سن نسبی انسان(۶۰ تا ۸۰ سال) با سایر حیوانات به جدول زیرتوجه کنید.
 اردک ۳۰۰ سال ماهی گول ۱۵۰ سال
 سنگ پشت ۱۷۰ سال قورباغه ۱۶ سال
 وزغ ۳۶ سال طوطی ۹۰ سال
 کلاغ ۷۰ سال غازوحشی ۸۰ سال
 شترمرغ ۴۰ - ۳۵ سال جالاقان(نوعی پرنده) ۱۱۸ سال
 عقاب ۱۰۴ سال شاهین ۱۶۲ سال
 اسب ۳۰ - ۲۰ سال گاو ۳۰ - ۲۵ سال
 گوسفند ۱۴ - ۱۲ سال بز ۲۷ - ۱۸ سال
 سگ ۲۲ - ۱۶ سال گربه ۱۲ - ۱۰ سال
۳: چون بشر خودخواه است، استخدام واستثمار نمودن همنوع برای او طبیعی است وهر فردی از افراد انسان منافع خویش را بر مصالح دیگران ترجیح می دهد، پس رفع اختلاف وجلوگیری از استخدام، از صلاحیت او خارج است، زیرا خواسته ها وامیال قانونگذاران بشر،هرگز اجازه نمی دهند که از منافع خودشان ووابستگانشان چشم پوشی نمایند ومصالح بشریت را منظور بدارند.
 ۴: قانونگذاران بشر همیشه، باانظار کوتاه ومحدود خویش قوانین را تدوین می کنند وآنها را در قالب تعصبات وعادات وافکار کوتاه خویش می ریزند،لذا قوانین را به نفع عدهء معدودی جعل می کنند ودرحین وضع، توجهی به مصالح ومفاسد دیگران ندارند. چنین قوانینی سعادت عموم انسانیت در آنها منظور نشده است. فقط قوانین خداییست که بر طبق ناموس آفرینش ودر خور احتیاجات واقعی بشر تدوین گردیده، از هر گونه انحراف واغراض شخصی منزه است وسعادت جهان انسانیت در آنها منظور شده است ازاینجا روشن می شود که: بشر به قوانین خدایی کاملاً نیازمند است والطاف خداوندی اقتضا دارد که برنامهء کاملی را تهیه نموده توسط پیمبران ارسال دارد.
 سعادت اخروی
 انسان در عین حال که شب وروز به زندگی دنیوی سرگرم است، در باطن ذات ونفس خویش نیز، زندگی مرموز وپوشیده ای دارد، اگر چه اصلاً توجهی بدان زندگی نداشته وآنرا به کلی فراموش نموده باشد. نسبت به آن زندگی مجهول نیز سعادت وشقاوتی خواهد داشت. یعنی افکار وعقائد حقه واخلاق پسندیده واعمال شایسته، سبب استکمال وترقی روحانی می گردند وسعادت وکمال او را فراهم می سازند،چنانکه عقائد باطل واخلاق زشت واعمال ناشایسته باعث نقصان وشقاوت وانحراف نفس می گردند. پس انسان اگر در صراط مستقیم تکامل واقع شود جوهر ذات وحقیقتش پرورش وتکامل یافته به عالم اصلی خویش که عالم نورانیت وسرور است صعود ورجوع می نماید واگر تمام کمالات روحانی واخلاق پسندیده انسانی را فدای ارضای قوای حیوانی نمود واسیر خواسته های نفسانی گشت وبه صورت حیوانی هوسباز وکامجو، یا دیوی درنده وخونخوار درآمد، چنین شخصی از صراط مستقیم تکامل، انحراف یافته در وادی های هلاکت وشقاوت سرگردان خواهد گشت. پس انسان نسبت به زندگی روحانی نیز، محتاج به برنامه وراهنمای کاملی است وبدون کمک نمی تواند این مسیر خطرناک ودقیق را طی کند، زیرا امیال وخواهشهای نفسانی وقوای حیوانی، غالباً راه حقیقت بینی وقضاوت صحیح را بر عقل عملی تاریک می نمایند واو را بسوی وادیهای هلاکت سوق می دهند، خوب را بد وبد را خوب در نظرش جلوه می دهند. تنها آفرینندهء انسان وجهانست که به کمالات حقیقیه وسعادت واقعی انسان واخلاق نیک وبد واقف است ومی تواند برنامه ودستورالعمل جامعی برای نیل به سعادت نفسانی واحتراز از عوامل شقاوت به دست بشر بدهد، پس انسان در تأمین سعادت اخروی خویش نیز، نیازمند به پروردگار جهان است.
 از اینجا نتیجه می گیریم که: پروردگار حکیم هرگز نوع انسان را که برای هر یک از سعادت وشقاوت مستعد است، تحت نفوذ قوای حیوانی وتسلط خواهشهای نفسانی قرار نداده ودر وادی جهالت وسرگردانی رهایش نمی کند، بلکه الطاف بی پایانش اقتضا دارد که بوسیلهء پیغمبران برگزیده ای که ازجنس بشرند، احکام وقوانین وبرنامه های کاملی که سعادت دنیوی واخروی افراد را تأمین کند، برای مردم بفرستد وراه سعادت وشقاوت را به آنان بیاموزد تا عذرشان منقطع گردد وطریق وصول به غایت برایشان هموار شود.
 راه تکامل
 راه تکامل انسان وصراط مستقیم رجوع الی الله، همان عقائد حقه واعمال نیک واخلاق پسندیده ای است که خداوند متعال آنها را بر قلوب پاک انبیاء نازل کرده تا به مردم ابلاغ نمایند. لیکن باید دانست که این راه، راه قراردادی وتشریفاتی که هیچ سنخیت ومناسبتی با مقصد نداشته باشد نیست بلکه طریقی است واقعی وحقیقی که از عالم ربوبی سرچشمه گرفته هرکس در آنراه واقع شود در باطن ذات سیرتکاملی نموده به عالم وسیع وبهشت رضوان صعود می کند.
 به عبارت دیگر: دین حق طریق مستقیمی است که هر کس در آن واقع شود، جوهر ذات وانسانیتش کامل گشته از صراط مستقیم انسانیت بعالم سرور ومنبع کمالات رجوع می نماید. وهرکس از راه مستقیم دیانت منحرف گردد ناچار راه فضائل انسانیت را گم کرده در راههای غیر مستقیم حیوانیت واقع شده صفات حیوانیت ودرندگی را تقویت نموده، از پیمودن صراط دقیق انسانیت عاجز می شود. چنین شخصی جز زندگی سخت وسقوط در هاویهء جحیم سرنوشتی نخواهد داشت.
 عصمت پیمبران
 الطاف خداوندی چنین اقتضا دارد که پیامبرانی را بفرستد تا احکام وقوانین لازم را به مردم ابلاغ کنند وآنان را به سوی غایت وهدف ایجاد هدایت وکمک نمایند. در صورتی منظور حق تعالی تأمین می شود واحکام ودستورات لازم بدون کم وزیاد، در دسترس مردم گذاشته می شود وعذرشان منقطع می گردد که پیغمبر از خطا واشتباه ونسیان در امان ومحفوظ باشد، یعنی در گرفتن احکام وضبط آنها وابلاغ به مردم، از خطا ونسیان معصوم باشد.علاوه بر این باید خودش به حقیقت آن احکام متحقق باشد وبه علم خویش عمل نماید وقولاً وعملاً مردم را به سوی کمالات حقیقی دعوت کند تا عذرشان منقطع گردد ودر تشخیص راه حق، در ضلالت وسرگردانی واقع نشوند زیرا پیغمبر اگر به احکام دین پابند ومقید نباشد کلامش از اعتبار ساقط می شود ومردم به وی اعتمادی نخواهند نمود زیرا او برخلاف گفتارش عمل می کند وبه واسطهء عمل خویش، مردم را به سوی خلاف آن احکام دعوت می نماید. ومعلوم است که دعوت عملی اگر از دعوت قولی مؤثرتر نباشد کم اثرترهم نخواهد بود.
 به بیان دیگر: علوم ومدرکات ما از خطاء واشتباه معصوم ومحفوظ نیستند، زیرا حواس وقوای مدرکه در حصول آنها دخالت دارند وخطاهای حواس برکسی پوشیده نیست. اما علوم واحکامی که از جانب پروردگارعالم، برای هدایت مردم، به پیمبران، وحی والهام می شود،از این قبیل نیست واز راه حواس وقوای مدرکه آنها را تحصیل نکرده اند وگرنه لازم می آید که خطاء واشتباه در معلومات آنان نیز راه داشته باشد واحکام واقعی بدست مردم نرسد، بلکه علوم آنان به این طریق است که حقائق عوالم غیبی بر باطن ذات وقلب آنان نازل می شود، عین آن حقائق را به علم حضوری مشاهده می نمایند وآنچه را باچشم دل مشاهده می کنند از عالم بالا نازل کرده در دسترس مردم قرار می دهند، چون عین آن حقایق را مشاهده ودرک می کنند پس در گرفتن وتحمل وضبط آنها، خطاء واشتباهی راه ندارد.
 به همین علت، از عصیان ومخالفت آن دستورات معصوم ودر امان هستند وبه علوم خویش عمل می نمایند زیرا کسی که عین حقایق وکمالات وسعادت خویش را مشاهده کند بدون شک برطبق مشاهداتش رفتار می کند وهرگز تخلف نمی نماید، زیرا تمام طرق وراههای اشتباه کاری نفس وقوا، بر او بسته است وکمالات حقیقی خویش را با چشم دل مشاهده می کند وچنین شخصی هرگز کمال خویش را از دست نمی دهد.
 برهان عقلی بر امامت
 بعد از روشن شدن دلیل نبوت عامه، اکنون تصدیق می فرمایید که عین همین برهان نیز اقتضا دارد که هر وقت پیغمبری در بین مردم موجود نبود، باید یکی ازافراد انسان جانشین وخزینه داراحکام خدایی باشد ودر تحمل ونگهداری وتبلیغ آنها سعی وکوشش نماید، زیرا منظور حق تعالی از بعثت پیمبران وفرستادن احکام، در صورتی تحقق می پذیرد والطافش به حد کمال می رسد وحجت بر بندگان تمام می شود که تمام آن قوانین ودستورات بدون کم وزیاد، در بین بشر محفوظ بماند. پس در مورد فقدان پیمبران، لطف خدا چنین اقتضا دارد که یکی از افراد انسان را مسئول حفظ ونگهداری وتحمل احکام نماید.
 آن فرد برگزیده نیز، باید در گرفتن احکام وضبط وابلاغ آنها از خطاء واشتباه معصوم باشد تا منظور حق تعالی تأمین شود وحجت بر بندگان تمام گردد. باید به حقیقت وواقعیت احکام دین متحقق باشد وخودش بدانها عمل کند تا دیگران اعمال واخلاق واقوال خویش را با اعمال وی تطبیق نمایند وازاو پیروی کنند ودریافتن راه حقیقت، دچار شک وحیرت نشوند وعذر ودستاویزی به دستشان نیاید. چون امام نیز باید در تحمل این مسئولیت بزرگ، از خطاء واشتباه معصوم ومحفوظ باشد، باید گفت که: این قبیل علومش را از راه حواس وقوای مدرکه کسب نکرده وبا علوم معمولی مردم بسی تفاوت دارد، بلکه به واسطهء راهنمایی پیغمبر، چشم بصیرتش روشن شده حقائق وکمالات انسانیت را با چشم دل مشاهده می کند، چون چنین است از خطاء واشتباه معصوم است وهمین مشاهدهء حقائق وکمالات است که علت عصمت وی شده وباعث این می شود که بر طبق علوم ومشاهداتش عمل نماید وبه واسطهء علم وعمل، امام وپیشوا وپیشرو انسانیت گردد.
 به عبارت دیگر: همیشه باید در بین نوع انسان، فرد کاملی وجود داشته باشد که به تمام عقائد حقهء الهی عقیده مند بوده تمام اخلاق وصفات نیک انسانی را به کار بسته به تمام احکام دین عمل نماید وهمه را بدون کم وزیاد بداند. در تمام این مراحل، از خطاء واشتباه وعصیان معصوم باشد. بواسطهء علم وعمل، تمام کمالات ممکنهء انسانی، در وی به فعلیت رسیده پیشرو وامام قافلهء انسانیت باشد. اگر نوع انسان، زمانی از چنین فرد ممتازی خالی گردد لازم می آید که احکام الهی که به منظورهدایت انسانیت نازل گشته محفوظ نمانده از بین مردم مرتفع گردد وافاضات وامدادهای غیبی حق تعالی منقطع شود وبین عالم ربوبی وعالم انسانی ارتباطی برقرار نباشد.
 به عبارت دیگر: باید همیشه در بین نوع انسان، فردی وجود داشته باشد که همواره مورد هدایت وتأییدات وافاضات حق تعالی بوده باشد وبه واسطهء افاضات معنوی وکمک های باطنی، هر فردی را بر طبق استعدادش به کمال مطلوب برساند وگنجینه وخزینه دار احکام الهی باشد تا افراد بشر، در صورت احتیاج وعدم ایجاد مانع، از علومش بهره مند گردند. وجود مقدس امام، حجت حق ونمونهء دین وانسان کاملی است که می تواند در حد توانایی بشر، خدا را بشناسد وپرستش کند، اگراو وجود نداشته باشد، خدا به حد کمال شناخته وعبادت نمی شود. قلب وباطن امام خزینهء علوم خداوندی ومخزن اسرار الهی است، ومانند آیینه ای است که حقائق عالم هستی در آن جلوه گر شود تا دیگران از انعکاسات آن حقائق بهره مند گردند.
 جلالی: راه حفظ احکام وقوانین دین منحصر به این نیست که یکنفر همهء آنها را بداند وعمل کند، بلکه اگر تمام احکام وقوانین دیانت در بین افراد انسان تقسیم گردد وهردسته ای یک سلسلهء آن احکام را بدانند وعمل نمایند، در آنصورت نیز، تمام احکام دین، از حیث علم وعمل، در بین نوع انسان محفوظ میماند.
 هوشیار: فرضیهء جنابعالی از دو راه مردود است:
 اول: در طی بحثهای گذشته گفته شد که: همیشه باید در بین نوع انسان فرد ممتازی وجود داشته باشد که تمام کمالات ممکنهء انسانیت، در وی فعلیت وتحقق یافته ودر متن صراط مستقیم دیانت قرار گرفته باشد وازجنبهء تعلیم وتربیت، ازما سوی الله بی نیاز باشد. اگر چنین فرد کاملی از میان نوع مفقود گردد، انسانیت بی حجت وبی غایت می شود، ونوع بی غایت انقراض برایش ضروریست. لیکن در مورد فرضیهء شما، چنین فرد کاملی وجود ندارد، زیرا هر یک از آن افراد، گرچه یک سلسلهء احکام را می داند وعمل می کند، اما هیچیک از آنها در متن صراط مستقیم دیانت واقع نشده اند بلکه از جادهء حقیقت منحرف هستند، زیرا بین مراتب صراط مستقیم واحکام دیانت یک پیوند نا گسستنی وارتباط عمیقی برقرار است که تقطیع آن، امکان پذیر نیست.
 دوم: چنانکه قبلاً تذکر داده شد احکام وقوانینی که از جانب خداوند متعال به منظور هدایت انسانها نازل گشته باید همیشه در بین آنها ثابت ومحفوظ بماند، بطوریکه تمام راههای تغیر وتبدل ونابودی بر آنها مسدود شده از هر خطری در امان باشند تا مردم به صحت آن ها کاملاً اعتماد داشته باشند واین موضوع درصورتی تحقق می پذیرد که خزینه دار وحافظ آن ها فرد معصومی باشد که از خطرات سهو ونسیان ومعصیت در امان باشد. لیکن در فرضیهء شما چنین نیست، زیرا خطاء وفراموشی وعصیان، برای هر یک از آن افراد امکان دارد. در نتیجه، احکام خداوندی از تغیر وتبدل در امان نیستند وحجت خدا تمام نیست وعذر بندگان قطع نمی گردد.
 امامت از نظر روایات
 هوشیار: تمام مطالبی که راجع به امامت عرض شد در روایات اهل بیت منصوص است، اگر در صدد تحقیق باشید می توانید به کتب حدیث مراجعه نمایید ولی برای نمونه چند عدد آنها را می خوانم:
 ابوحمزه می گوید: خدمت حضرت صادق(علیه السلام) عرض کردم: آیا زمین بدون وجود امام باقی می ماند؟ فرمود: اگر زمین بی امام گردد فرو خواهد رفت(۱۳۰).
 وشاء می گوید: خدمت امام رض(علیه السلام) عرض کردم: آیا زمین بی امام می ماند؟
 فرمود: نه.گفتم: برای ما روایت شده که زمین بی امام نمی گردد مگر در صورتی که خدا بر بندگانش غضب نماید پس آن جناب فرمود: زمین بی امام نمی گردد والا فرو خواهد رفت(۱۳۱).
 ابن الطیار می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود اگر در زمین بیش از دو نفر هم موجود نباشد، یکی از آنان حتماً حجت خواهد بود(۱۳۲).
 حضرت ابوجعفر (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند! خدا از آن وقتی که آدم را قبض روح کرده تا حال، هرگز زمین را بی امامی که مردم به واسطهء او هدایت یابند رها نکرده است واوست حجت خدا بر بندگانش. زمین هرگز بی امام باقی نمیماند تا خدا بر بندگانش حجتی داشته باشد(۱۳۳).
 حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خدا ما را به نیکوترین خلقت آفرید ودر آسمان وزمین خزانه دارعلوم خویش قرار داد. درخت با ما تکلم نمود وبه عبادت کردن ما، خدا عبادت می شود.اگر ما نبودیم خدا عبادت نمی شد(۱۳۴).
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: اوصیا درهای علوم ربوبی هستند، باید ازآن درها داخل دین شد. اگر آنان نباشند خدا شناخته نمی شود وبه وجود آنان خدا بر بندگانش احتیاج می نماید(۱۳۵).
 ابوخالد می گوید: تفسیراین آیه - فآمنوا بالله ورسوله والنورالذی انزلنا - راازحضرت ابی جعفر(علیه السلام) پرسیدم. فرمود: ای ابا خالد! به خدا سوگند مراد از نور، ائمه می باشند، ای ابا خالد! نورامام در دلهای مؤمنین از نور شمس تا بنده تر است. آنان هستند که قلوب مؤمنین را نورانی می گردانند، خدا نور آنان را از هر کس بخواهد ممنوع ومستور می کند پس قلبش تاریک وپوشیده می گردد(۱۳۶).
 حضرت رض(علیه السلام) فرمود: وقتی خدا اراده کرد فردی را برای امور بندگانش انتخاب کند، شرح صدری به وی عطا نموده قلبش را چشمهء حقائق وحکمت ها می گرداند وعلوم خودش را همواره به او الهام می کند بعد از آن از هیچ جوابی عاجز نخواهد ماند ودر بیان حقائق وراهنمایی صحیح به ضلالت وگمراهی مبتلا نمی گردد. از خطا معصوم است واز تأییدات وتوفیقات وراهنمایی های خداوندی همواره برخوردار می باشد واز خطاها ولغزشها در امان است. خدااو را به این مقام برگزید تا بر بندگانش، حجت وگواه باشد. این بخششی است خدایی، که به هر کس خواست عطا می کند وفضل خدا بزرگ است(۱۳۷).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ستارگان امان اهل آسمانند، اگر نابود شوند اهل آسمان نیز نابود می گردند. اهلبیت من امان ساکنین زمین می باشند، پس اگر اهلبیت من وجود نداشته باشند اهل زمین نیزهلاک می گردند(۱۳۸).
 علی (علیه السلام) فرمود: زمین از قائمی که برای خدا قیام کند وحجت خدای را بر پا دارد خالی نمی گردد. گاهی ظاهر ومشهور است، گاهی ترسان وپنهان، برای اینکه حجتهای خدا باطل نگردد. عدد آنان چه بسیار کم وکجا هستند؟ به خدا سوگند! از حیث عدد کم می باشند لیکن از حیث قدر ومقام بزرگند. خدا به وسیلهء آنان حجت وبراهین خویش را حفظ می کند تا هنگامی که آن براهین را در نزد امثال خودشان ودیعه گذارند ودر قلوب آنان کشت وزرع کنند.
 علم، آنان را به حقیقت بصیرت وبینایی رسانده است، به روح یقین برخورد کرده واصل شده اند. آنچه را مستان وشیفتگان مال وثروت سخت ودشوار می شمارند در نظر آنان سهل وآسان است، به چیزیکه جهال از آن وحشت دارند مأنوسند. مصاحبتشان با دنیا، به واسطهء بدنهایی است که ارواح آنها به محل اعلا معلق ومربوط است. آنان در زمین خلیفه های خدا ودعوت کنندگان دین هستند(۱۳۹).
 علی(علیه السلام) فرمود: گوهرهای گرانبهای قرآن در وجود اهل بیت نهاده شده آنان گنج های خدا می باشند. اگر سخن گویند صادقند واگر ساکت بمانند کسی برایشان سبقت نمی جوید(۱۴۰).
 علی (علیه السلام) دربارهء اهل بیت فرمود: به برکت وجود آنان حق در جایش مستقر می شود وباطل زائل می گردد وزبانش از بیخ قطع می شود. آنان دین را تعقل نموده اند تعقلی که با فهم وحفظ وعمل همراه است، نه تعقلی که به مجرد شنیدن ونقل کردن باشد. به درستی که روایت کنندگان علم بسیارند لکن رعایت کنندگان آن کمیابند(۱۴۱).
 سخن را کوتاه کنم: از دلیل عقلی مذکور واحادیثی که در این موضوع صادر شده استفاده می کنیم: مادامی که نوع انسان روی زمین باقی باشد، باید همواره در بین آنها فرد کامل معصومی وجود داشته باشد که تمام کمالاتی که برای آن نوع امکان دارد، در او به فعلیت رسیده، علماً وعملاً، هدایت افراد را عهده دار باشد وچنین فرد ممتازی امام وپیشرو انسانیت خواهد بود. آن وجود مقدس در راه کمالات انسانی صعود می کند وبقیهء افراد نوع را به سوی آن کمالات ومقامات دعوت می نماید وبه واسطهء وی همواره بین عالم غیبی وعالم انسانی رابطه واتصال برقرار است، افاضات عوالم غیبی اولا بر آن وجود شریف وبه برکت او بر دیگران تراوش می کند. اگر چنین فرد ممتاز وکاملی در بین مردم وجود نداشته باشد لازم می آید که نوع انسان بدون غایت ومنقطع گردد ونوع بدون اتصال وغایت، انقراض برایش ضروری است پس قطع نظر ازادلهء دیگر، این دلیل نیز دلالت می کند که: هیچ عصر وزمانی واز جمله عصرما، از وجود امام خالی نخواهد بود وچون درعصر ما امام ظاهری وجود ندارد باید گفت: در حالت غیبت واختفاء زندگی می کند.
 نگارنده: بحث خیلی طولانی شده بود وبرای اینکه افراد خسته نشوند قرار شد ادامه بحث برای جلسه بعد بماند.
 عالم هورقلیا وامام زمان
 نگارنده: جلسه در منزل آقای جلالی تشکیل شد واولین کسی که شروع به صحبت کرد، خود آقای جلالی بود:
 جلالی: عدهء کمی از مسلمین می گویند: امام عصر همان فرزند امام حسن عسکری است که در سال ۲۵۶ متولد گشته، لیکن آن جناب از این عالم به عالم (هورقلیا) ارتقاء یافته وهروقت، نوع انسانیت بسن بلوغ رسید وکدورات این عالم را رها کرد واستعداد ملاقات ومشاهدهء امام عصر را پیدا کرد، آن حضرت را مشاهده خواهد نمود.
 یکی از بزرگان آنها در کتاب خویش نوشته: (این عالم نازل شده بود تا ته زمین. در عصر آدم به او گفتند: بالا بیا وهنوز در هنگام بالا رفتن است واز آن کثافتها وغلظتها وغبارها نرسته وبه هوای صاف نرسیده است. پس اینجاها مقام ظلمات است ودر ظلمات، دینی می جویند وعملی می کنند واعتقادها دارند وچون از این غبارها بگذرند وداخل هوای صاف شوند، آفتاب رخسارهء ولی را مشاهدتاً ببینند وانوار او را مشاهده کنند واز او علانیه وبی پرده منتفع شوند، واحکام،احکام دیگر شود ودین دیگر دین، ووضع دیگر وضع.
 پس باید ما برویم تا آنجا که ولی ظاهر است برسیم نه آنکه ولی به پیش ما آید. اگر ولی پیش ما آید وما قابل نباشیم از او منتفع نشویم پس اگر او به پیش ما آید وما به همین احوال باشیم او را نخواهیم دید ومنتفع نخواهیم شد وخلاف حکمت هم هست واگر قابلیت ما تغییر کرده وبهتر شده ایم پس معلوم است بالاتر رفته ایم پس معلوم شد که: ما باید بالا رویم تا به آن مکان برسیم ونام آن مکان در زبان حکمت (هورقلیا) است. پس چون دنیا برود بالا تا به مقام (هورقلیا) رسد آنجا دولت امام خود را بیند وحق منتشر وظلم برطرف بیند(۱۴۲).
 هوشیار: مراد نویسنده خوب روشن نیست، اگر می خواهد بگوید امام زمان(علیه السلام) اجزاء ترابی وبدن مادی خویش را رها نموده به عالم مثال صعود نموده است واکنون از موجودات زمینی ومادی به شمار نمی رود تا آثار ولوازم ماده در وی ضرورت داشته باشد، این سخن قطع نظراز اینکه فی حد نفسه مطلب غیر معقولی است، با براهین عقلی ونقلی امامت سازش ندارد،زیرا آن براهین دلالت می کنند که: همیشه باید در بین افراد انسان، فرد کاملی که تمام کمالات انسانیت در وی به فعلیت رسیده ودر متن صراط مستقیم دیانت قرار گرفته وهدایت ورهبری افراد را عهده دار باشد،وجود داشته باشد تا نوع انسان بی غایت نماند واحکام الهی در بین آنان محفوظ بماند وحجت بر بندگان خدا تمام گردد وآن فرد برگزیده عبارتست از وجود مقدس امام. به عبارت دیگر: در همانجایی که افراد نوع تربیت می شوند وبه سوی کمال وغایت انسانیت در حرکتند، باید هادی ورهبر ومربی داشته باشند.
 واگر مرادش از عالم هورقلیا نقطه ای از همین جهان مادی باشد این سخن با عقیدهء ما اختلافی ندارد لیکن این احتمال با ظاهر کلامش سازش ندارد وبر روی هم سخن غیر معقولی است.
 آیا در آخر الزمان متولد می شود؟
 فهیمی: ما این مقدار را از شما قبول می کنیم که: اصل وجود مهدی را باید از موضوعات مسلم اسلام دانست که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ظهورش را بشارت داده است لیکن چه مانعی دارد بگوییم: مهدی موعود هنوز به دنیا نیامده هر وقت اوضاع عمومی عالم مساعد گشت، خداوند متعال یکی از اولاد پیغمبر اکرم را مبعوث وتأیید می کند تا برای اجرای عدالت عمومی وبسط خداپرستی وبرانداختن ریشهء ستم، قیام کند وپیروز گردد؟
 هوشیار: اولاً به واسطهء براهین عقیله ونقلیه اثبات نمودیم که: هیچ عصر وزمانی از وجود امام خالی نیست وفقدان امام با انقراض نوع انسان، همراه خواهد بود. بنابراین، عصر ما هم نیز از وجود امام خالی نیست.
 ثانیاً: وجود مهدی را از راه اخبار واحادیث پیغمبر واهل بیتش اثبات نمودیم، پس تعریف وتوصیف او را نیز باید از اخبار استفاده نماییم. خوشبختانه تمام علائم ومشخصات آن وجود مقدس، در احادیث موجود است وهیچگونه ابهام واجمالی وجود ندارد. لیکن چون خواندن تمام آنها اوقات چندین جلسه را اشغال می کند وبا مشاغل شما سازگار نیست، فهرستی از آنها را خدمت شما عرضه می دارم اگر طالب تفصیل هستید می توانید به کتب اخبار مراجعه فرمایید.
 تعریف مهدی
 امامان دوازده نفرند، اولشان علی بن ابیطالب(علیه السلام) وآخرشان مهدیست(۹۱ حدیث)
 امام ها دوازده نفرند وآخرشان مهدی است(۹۴ حدیث)
 امامان دوازده نفرند نه نفرشان از نسل حسین ونهمی آنان قائم است(۱۰۷حدیث)
 مهدی از عترت پیغمبر است(۳۸۹حدیث)
 مهدی از اولاد علی است.(۲۱۴حدیث)
 مهدی از اولاد فاطمه است.(۱۹۲حدیث)
 مهدی از اولاد حسین است.(۱۸۵حدیث)
 مهدی نهمین اولاد حسین است.(۱۴۸حدیث)
 مهدی از اولاد علی بن الحسین است.(۱۸۵حدیث)
 مهدی از اولاد امام محمد باقر است.(۱۰۳حدیث)
 مهدی از اولاد امام جعفر صادق است.(۱۰۳حدیث)
 مهدی ششمین اولاد امام صادق اسات.(۹۹ حدیث)
 مهدی از اولاد موسی بن جعفر است.(۱۰۱حدیث)
 مهدی پنجمین فرزند موسی بن جعفر است.(۹۸ حدیث)
 مهدی چهارمین اولاد علی بن موسی الرضا است(۹۵ حدیث)
 مهدی سومین فرزند امام محمد تقی است.(۹۰ حدیث)
 مهدی از اولاد امام هادیست.(۹۰ حدیث)
 مهدی فرزند امام حسن عسکری است(۱۴۵حدیث)
 نام پدر مهدی حسن است(۱۴۸ حدیث)
 مهدی همنام وهم کنیهء رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)است.(۴۷ حدیث)(۱۴۳)
 رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مهدی موعود از اولاد من وهمنام وهم کنیهء من می باشد از حیث اخلاق وخلقت، شبیه ترین مردم به من است غیبتی دارد که مردم در آن ایام سرگردان وگمراه می گردند سپس مانند ستارهء تابانی نمایان گشته زمین را پر از عدل وداد می کند، چنانکه از ظلم وستم پرشده است(۱۴۴).
 چنانکه ملاحظه می فرمائید: این احادیث به طوری مهدی موعود را تعریف وتوصیف نموده اند که جای هیچ گونه شک وتردیدی باقی نمانده است.
 در اینجا لازم است تذکر دهم که: از بعض احادیث نبوی وبعض شواهد تاریخی استفاده می شود که: پیغمبر اکرم، جمع کردن نام وکنیهء خودش را در یک شخص، قدغن نموده بود واین موضوع تاحدی محدود بوده است.
 ابوهریره روایت می کند که پیغمبر فرمود: اسم وکنیهء مرا در یک شخص جمع نکنید(۱۴۵).
 به علت همین ممنوعیت، وقتی علی بن ابیطالب (علیه السلام) نام وکنیهء رسول خدا را برای فرزندش محمد بن حنفیه انتخاب نمود واو را به نام محمد نامید وکنیه اش را ابوالقاسم گذاشت، اصحاب اعتراض کردند. علی بن ابیطالب در پاسخ اعتراض کنندگان فرمود: من در این مورد از رسول خدا اجازه خصوصی دارم. گروهی از اصحاب هم سخنان علی (علیه السلام) را تصدیق نمودند.
 اگر این مطلب را با احادیثی که می گوید: مهدی همنام وهم کنیهء رسول خدا است ضمیمه کنیم، استفاده می شود که پیغمبر اکرم می خواسته: جمع شدن نام محمد وکنیهء ابوالقاسم از خصائص وعلائم مهدی باشد ودیگران ممنوع باشند. به همین علت بود که محمد بن حنفیه در مورد مهدویت خویش به نام وکنیه اش اشاره نموده گفت: آری من مهدی هستم، نامم نام رسول خدا وکنیه ام کنیه رسول خدا است(۱۴۶).
 مهدی از اولاد حسین است
 فهیمی: علمای ما مهدی را از اولاد حسن می دانند.مدرک آنان حدیثی است که در سنن ابی داود روایت شده است.
 ابو اسحاق می گوید: علی در حالی که به فرزندش حسن نگاه می کرد فرمود:پسرم سید است چنانکه پیغمبر او را سید نامیده از نسل او مردی ظاهر شود که همنام پیغمبر است، در اخلاق شبیه پیغمبرمی باشد ولی در صورت چنین نیست یا بالعکس(۱۴۷).
 هوشیار: اولاً ممکن است در کتابت وچاپ این حدیث اشتباهی رخ داده باشد وبه جای حسین حسن ثبت شده باشد. زیرا عین همین حدیث با همین سند ومتن در کتب دیگر موجود است وبجای حسن، حسین ضبط شده است(۱۴۸).
 ثانیاً: این حدیث در مقابل احادیث بسیاری که در کتب سنی وشیعه وجود دارد ومهدی را از نسل حسین می شمارد اعتبار ندارد. از باب نمونه چند حدیث از کتب اهل سنت قرائت می شود.
 حذیفه می گوید پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: اگر از دنیا بیش از یک روز هم باقی نمانده باشد، خدا آنرا طولانی می گرداند تا مردی از اولاد مرا که همنام من است برانگیزد، سلمان عرض کرد: یا رسول الله! از کدام فرزندانت به وجود می آید؟ پیغمبر دست مبارکش را برحسین زده فرمود: از این(۱۴۹).
 ابو سعید خدری روایت نموده که پیغمبر به فاطمه (علیه السلام) فرمود: مهدی این امت که حضرت عیسی در نماز باو اقتدا می کند از ماست، سپس دست مبارکش را بر شانهء حسین زده فرمود:مهدی این امت از نسل این فرزندم به وجود می آید(۱۵۰).
 سلمان فارسی می گوید:خدمت رسول خدا رسیدم در حالی که حسین بن علی بر زانوی مبارکش نشسته بود. بر صورت ودهانش بوسه می زد ومی فرمود: تو بزرگ وبزرگ زاده وبرادر سید هستی، امام وامام زاده وبرادر امام می باشی، حجت فرزندحجت وبرادر حجت هستی. تو پدرنه نفر حجت می باشی که نهمین آنها قائم خواهد بود(۱۵۱).
 علی (علیه السلام) از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت نموده که فرمود: دنیا سپری نمیشود تا اینکه مردی از اولاد حسین اختیار امور امتم را در دست گرفته دنیا را پر ازعدل وداد کند چنانکه از ستم پر شده است(۱۵۲).
 به مقتضای این احادیث که دلالت دارند مهدی از نسل حسین می باشد، باید از حدیثی که دلالت می کرد که مهدی از نسل امام حسن به وجود می آید دست برداشت. بر فرض اینکه حدیث مذکور از حیث سند ومتن هم صحیح باشد، با احادیث دستهء دوم قابل جمع است. زیرا امام حسن وامام حسین(علیه السلام) هر دو از جداد امام زمان بوده اند چون مادر امام محمد باقر(علیه السلام) از اولاد امام حسن (علیه السلام) بوده است. حدیث ذیل را می توان شاهد جمع دانست.
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به فاطمه(علیه السلام) فرمود دو سبط این امت از ما هستند. آن دونفرعبارتند از دو فرزندت حسن وحسین که سید جوانان اهل بهشتند. به خدا سوگند!پدرشان از آنان افضل می باشد. به خدایی که مرا به حق مبعوث نموده سوگند! که مهدی این امت از نسل آن دو فرزندت به وجود می آید در هنگامی که دنیا هرج ومرج گردد(۱۵۳).
 اگر معروف بود
 جلالی: مهدی موعود اگر چنین شخصیت ممتاز ومعروفی داشت وتعریفات وتوصیفات مذکور به گوش مسلمین صدر اسلام واصحاب ائمه اطهار رسیده بود قاعدتاً باید را ه سوءاستفاده واشتباه بسته باشد واصحاب ائمه وعلما دراشتباه واقع نشوند، در صورتی که گاهی دیده می شود که بعض اولاد ائمه اطهار هم از واقع مطلب بی اطلاع بوده اند پس این همه مهدی های دروغین که در صدر اسلام پیدا شدند چگونه خود را به عنوان مهدی موعود اسلام قالب می زدند ومردم را فریب می دادند؟! اگر مسلمین مهدی را با نام وکنیه ونام پدر ومادر ودوازدهمین امام ومقدارسن وعلائم دیگر می شناختند.
 پس چطور شد گروهی در اشتباه واقع شدند ومحمد بن حنفیه یا محمد بن عبد الله بن حسن یا حضرت صادق یا موسی بن جعفر وامثال آنان ر ا مهدی پنداشتند؟!
 هوشیار: چنانکه قبلاً تذکر دادم اصل وجود مهدی در صدر اسلام نزد مسلمین موضوع مسلمی بود به طوریکه در اصل وجودش شک نداشتند. پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) اصل وجود مهدی واجمالی از صفاتش وتشکیل دادن حکومت توحید ودادگستری وریشه کن نمودن ظلم وستم وغلبهء دین اسلام وبعض اصلاحاتی را که به دست آنجناب انجام می گیرد برای عموم مسلمین بیان می کرد وآنان را به اینگونه نویدهای مسرت بخش دلگرم می نمود. اما علائم ومشخصات وامتیازات حقیقی آنجناب را برای عموم مسلمین بیان نمی کرد بلکه می توان گفت: آن موضوع تا حدی از اسرار ورازها بوده اظهار آن را به حاملین اسرار نبوت واشخاص مورد وثوق واطمینان اختصاص می داد. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) علائم حقیقی مهدی را به علی بن ابیطالب وفاطمه زهرا وجمعی از ثقات واصحاب سرّ خویش می فرمود ولی برای عموم اصحاب موضوع را به طور سربسته واجمال بیان می فرمود. ائمهء اطهار نیز از سیره ورفتار پیغمبر اکرم متابعت نموده موضوع مهدی را برای عموم مسلمین بطور سربسته بیان می فرمودند. علائم مشخصه را هر امامی به امام دیگر می فرمود. به بعض اصحاب مورد وثوق واطمینان ورازداران نیز خبر می دادند. ولی عموم مردم وحتی بعضی از اولاد ائمه هم از تفضیل قضیه بی اطلاع بودند.
 پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمهء اطهار (علیهم السلام) از این اجمال گویی دو منظور داشتند: اول اینکه می خواستند بدان وسیله، دشمنان حکومت توحید وستمکاران را در حالت تحیر وسرگردانی قرار دهند تا مهدی موعود را به طور مشخص وممتاز نشناسند وبه همین وسیله بود که جان مهدی را از خطر حتمی نجات دادند. آری پیغمبراکرم وائمه اطهار می دانستند که اگر ستمکاران وخلفا وحکومتهای وقت، مهدی را با نام وکنیه وپدر ومادر وسائر خصوصیات بشناسند، بطور یقین وحتم از اصل تولدش جلوگیری می نمایند ولو به کشتن پدرانش باشد، بنی امیه وبنی عباس برای نگهداری حکومت خویش از تمام وسائل استفاده می نمودند وتمام خطرات احتمالی را دفع می کردند ودر این راه از آدم کشی اصلاً باک نداشتند. دربارهء هرکس احتمال مزاحمت می دادند، در کشتنش کوشش می کردند ولو شخص متهم از اخص خواص ونزدیکان وخدمتگزاران وفادارشان باشد برای حفظ مقام خویش از کشتن برادر وپدر وپسر خودشان هم دریغ نداشتند.
 بنی امیه وبنی عباس با اینکه از علائم ومشخصات مهدی به طور کامل اطلاع نداشتند باز هم برای رفع خطر احتمالی هزاران نفر از علویین واولاد فاطمه رابه قتل رساندند، به امید آنکه به قتل مهدی یا جلوگیری از تولدش توفیق یابند. امام صادق(علیه السلام) در حدیثی به مفضل وابوبصیر وابان بن تغلب فرمود: بنی امیه وبنی عباس چون شنیده بودن که حکومت ستمکاران بوسیلهء قائم ما سرنگون می شود، با ما آغاز دشمنی نمودند. شمشیر کشیده در قتل اولاد پیغمبر ونابود کردن نسلش جدیت کردند، به امید آنکه به قتل قائم موفق شوند. اما خدا برای اینکه مقصدش را عملی سازد، اطلاع از واقعیات را در دسترس ستمکاران قرار نداد(۱۵۴).
 ائمهء اطهار به قدری ازافشای خصوصیات مهدی در بیم وهراس بودند که ازاصحاب خویش وبعض علویین نیز تقیه نموده حقائق را مکتوم می داشتند.
 ابوخالد کابلی می گوید: از حضرت ابوجعفر(علیه السلام) خواهش کردم که اسم قائم را برایم تعیین کند تا کاملاً او را بشناسم. آن حضرت فرمود: ای اباخالد ازموضوعی سؤال نمودی که اگر اولاد فاطمه آنرا بدانند آن جناب را قطعه قطعه می کنند(۱۵۵).
 منظور دومی که از اجمال گویی داشتند این بود که می خواستند مردم سست ایمان، از غلبهء دین اسلام مأیوس وناامید نشوند. توضیح مطلب: مردم صدر اسلام چون زندگی بی آلایش وعدالتخواهی پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) وعلی(علیه السلام) را شنیده یا دیده بودند، بشارتهای غلبهء دین حق را شنیده واز ظلم وستم بستوه آمده بودند، با هزاران امید وآرزو داخل اسلام گشتند اما چون تازه ایمان وقریب العهد به کفر بودند هنوز ایمان کاملاً در قلبشان نفوذ نکرده بود واز حوادث ناگوار تاریخ زود متأثر می شدند. از طرف دیگر رفتار خلفای بنی امیه وبنی عباس را مشاهده می نمودند وهرج ومرج محیط اسلامی را با چشم خویش می دیدند، آن حوادث ناگوار وهرج ومرج حوزهء مسلمین آنان را سرگردان ومتحیر نموده بود، بیم آن می رفت که مردم سست ایمان به کلی از غلبهء حق ودین اسلام مأیوس گردند واز اسلام دست بردارند. یکی از موضوعاتی که توانست تا حدی در ابقای ایمان مسلمین تأثیر کند ودلشان را امیدوار وشاداب نگه دارد همان انتظار فرج وقیام مهدی موعود بود. مردم هر روز در انتظار بود.
 مهدی موعود، نهضت کند واوضاع نابسامان اسلام ومسلمین را سامان دهد. ظلم وستم را ریشه کن سازد وآیین اسلام را عالمگیر نماید. معلوم است که در صورتی این نتیجه عائد می شد وحالت امیدواری مردم محفوظ می ماند که وقت حقیقی قیام مهدی وعلائم ومشخصات واقعی آنجناب به طور کامل واضح نباشد، والا اگر وقت ظهور وعلائم کامل آنجناب روشن بود ومی دانستند که مثلاً پسر کیست ودر چه تاریخی قیام می کند - مثلاً چندین هزار سال به وقت ظهور باقی است - چنین نتیجه ای هرگز عائدشان نمی شد. آری همین اجمال گویی بود که مردم ضعیف صدر اسلام را امیدوار ساخته بود وآن همه گرفتاری ها وناراحتی ها را تحمل می نمودند.
 یقطین به فرزندش علی بن یقطین گفت: چرا پیش بینی هایی که دربارهء ما شده همه واقع می شوند امااز پیش بینی هایی که دربارهء شما شده اثری دیده نمی شود؟! علی بن یقطین پاسخ داد اخباریکه دربارهء ما وشما رسیده هر دو از یک مصدر صادر شده اند لیکن چون موقع حکومت شما فرارسیده پیش بینی هایی که دربارهء شما شده یکی پس از دیگری واقع می شود،اما وقت حکومت آل محمد هنوز فرا نرسیده، از اینجهت ماها را با نویدهای مسرت بخش وآرزوهای دلخواه سرگرم نموده اند.اگر به ما گفته می شد که حکومت آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) زودتر از دویست یا سیصد سال واقع نمی شود دلها سخت می شد وتودهء مردم از اسلام خارج می شدند، لیکن قضایا را جوری به ما گفته اند که هر روز در انتظار فرج وتشکیل دولت حق باشیم(۱۵۶).
 احادیث اهل بیت (علیهم السلام) برای عموم مسلمین حجت است
 فهیمی: احادیث شما انصافاً مهدی را خوب تعریف وتوصیف نموده اند، متأسفانه اینگونه احادیث برای امثال من که سنی هستم واقوال واعمال ائمه شما را معتبر نمی دانم، ارزش ندارد.
 هوشیار: من الآن در صدد نیستم که موضوع ولایت وامامت را برای شما اثبات کنم لیکن می خواهم موضوع دیگری را تذکر دهم وآن اینست که: اقوال وگفتار عترت پیغمبر برای عموم مسلمین حجت ومعتبر می باشد. چه آنان را امام بدانند چه ندانند، زیرا به موجب احادیث کثیره وقطیعه ای که از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) صادر شده وسنی وشیعه در صحت آنها اتفاق دارند، آن حضرت اهل بیت خودش را به عنوان مرجع علمی به مسلمین معرفی نموده اقوال واعمالشان را صحه گذاشته است. از باب نمونه:
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من دو چیز را بین شما می گذارم که اگر به آنها تمسک جویید هرگز گمراه نمی شوید یکی از آن دو، از دیگری بزرگ تر است. یکی از آن دو چیز، کتاب خدا است که وسیلهء ارتباط بین زمین وآسمان است. دوم اولاد واهل بیتم می باشد. این دو امانت تا قیامت از یک دیگر جدا نمی گردند پس مواظب باشید چگونه با آنها رفتار می نمایید(۱۵۷).
 این حدیث را شیعه وسنی به عبارات واسناد مختلف در کتب نقل کرده وبه صحت آن اعتراف دارند. ابن حجر در کتاب (الصواعق المحرقة) نوشته است: این حدیث به طرق واسناد کثیر از نبی اکرم نقل شده ومتجاوز از بیست نفر از اصحاب آن را روایت نموده اند. پیغمبر از بس به قرآن واهل بیتش اهمیت می داد در چندین مورد واز جمله، حجة الوداع وغدیر خم وبعد از مراجعت از سفر طائف، سفارش آنها را به مسلمین کرده است.
 ابوذر از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمود: مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است که هرکس سوار شد نجات یافت وهر کس تخلف نمود غرق شد(۱۵۸).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: هر کس می خواهد مانند من زندگی کند ومانند من بمیرد ودر بهشت نزد درخت طوبایی که خدا آنرا کاشته است ساکن شود، باید بعد از من علی را ولی خود قرار دهد، با دوستانش موالات ودوستی کند وبه امام های بعد از من اقتدا نماید، زیرا آنان عترت من هستند که از طینت من آفریده شده واز علم وفهم بهرهء کافی نصیبشان گشته است. وای به حال کسانی که تکذیبشان کنند واحسان به من را دربارهء ایشان قطع نمایند. شفاعت من هرگز نصیب آنان نمی گردد(۱۵۹).
 پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی(علیه السلام) فرمود مثل تو وامام های از اولادت مثل کشتی نوح است که هر کس سوارشد. نجات یافت وهرکس تخلف نمود غرق شد. مثل شما مثل ستارگانست که هر وقت ستاره ای غروب کرد ستاره دیگر طلوع می نماید واین وضع تا قیامت ادامه دارد(۱۶۰).
 جابر بن عبد الله انصاری از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت نموده که فرمود: دو فرزند علی، سید جوانان اهل بهشت وفرزندان من می باشند. علی ودو فرزندش وامام های بعد از ایشان، حجتهای خدا بر بندگانش هستند. آنان در بین امت من درهای علم ودانش می باشند. هر کس از ایشان پیروی کند از آتش نجات می یابد وهر کس بدانها اقتدا نمود به سوی راه راست هدایت شده است. خدا محبت آنها رانصیب کسی نمی کند جز اینکه اهل بهشتش می گرداند(۱۶۱).
 علی بن ابیطالب(علیه السلام) به مردم فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که رسول خدا در آخرین خطبه خویش فرمود: (ای مردم من کتاب خدا واهل بیتم را در میان شما می گذارم. به آنها تمسک جویید تا گمراه نشوید، زیرا خداوند دانا به من خبر داده وعهد کرده که آن دو چیز تا قیامت از هم جدا نشوند.
 پس عمربن الخطاب غضبناک به پا خاسته عرض کرد: یا رسول الله! این سخن دربارهء تمام اهل بیت تواست؟ پاسخ داد:نه. این حکم دربارهء اوصیای من است که اولشان علی بن ابیطالب برادر ووزیر ووارث وخلیفه من وصاحب اختیار مؤمنین می باشد. بعد از علی فرزندم حسن وبعداز او فرزندم حسین وبعد از او نه نفر ازاولاد حسین اوصیای من می باشند که تا قیامت یکی پس از دیگری خواهند آمد.آنان در زمین، شاهد وحجت بر مردم وخزینه های دانش ومعدن های حکمت هستند. هرکه از آنها اطاعت نماید از خدا اطاعت نموده است وهر کس نافرمانی آنان را کند با خدا عصیان ورزیده است؟ - وقتی کلام علی (علیه السلام) به اینجا رسید - تمام حاضرین در پاسخ آن حضرت عرض کردند: ما شهادت می دهیم که رسول خدا چنین فرمود(۱۶۲).
 از امثال این احادیث که در کتب شیعه وسنی زیاد است، چند مطلب مهم استفاده می شود:
 الف: چنانکه قرآن تا قیامت در بین مردم باقی خواهد ماند، عترت واهل بیت پیغمبر هم تا قیامت باقی خواهند ماند پس این گونه احادیث را می توان از ادلهء وجود امام غائب شمرد.
 ب: مراد از عترت اوصیای دوازده گانه پیغمبر است.
 ج: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مسلمین را بعد از خودش در حیرت وبلا تکلیفی رها نکرده است بلکه عترت واهل بیت خودش را مرجع علمی وهدایت قرار داده واقوال واعمالشان را حجت ومعتبر دانسته ودر تمسک به آنها تأکید وسفارش نموده است.
 د: امام هرگز از قرآن واحکام آن جدا نمی شودو برنامه اش بسط وترویج احکام قرآن خواهد بود. بنابراین باید به احکام ودستورات قرآن کاملاً عالم باشد، چنانکه قرآن در طریق راهنمایی، مردم را به ضلالت نمی اندازد وهرکس بدان متوسل شد بدون شک رستگار می شود، همچنین امام هم در طریق هدایت اشتباه وخطا ندارد واگر مردم در اعمال وگفتارشان از وی پیروی نمودند باید بدون تردید به سعادت واقعی نائل شوند. یعنی امام از خطا واشتباه معصوم است.
 علی گنجینه علوم نبوت
 از احادیث وسیره پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به خوبی استفاده می شود که آن جناب چون ملاحظه می فرمود که: همه اصحاب قابلیت واستعداد تحمل علوم نبوت را ندارند واوضاع روز هم چندان مساعد نیست. لیکن مسلمین خواهی نخواهی روزی به آنها نیازمند می گردند لذا علی بن ابیطالب(علیه السلام) را بدین منظور برگزید واثقال علوم نبوت ومعارف اسلام را نزدش ودیعه گذاشت وشب وروز در تعلیم وتربیتش کوشش مینمود. در اینجا لازم است احادیثی در این باره، نقل شود تا حقیقت روشن گردد.
 علی (علیه السلام) در دامن پیغمبر تربیت شد وهمیشه باوی بود(۱۶۳).
 پیغمبر به علی(علیه السلام) می فرمود: خدا به من دستور داده که ترا به خویش نزدیک گردانم وعلومم را تعلیم تو نمایم. تو هم باید در حفظ وضبط آنها کوشش کنی وبر خدا لازم است که ترا تأیید کند(۱۶۴).
 علی (علیه السلام) می فرمود: هرچه را از رسول خدا شنیدم فراموش نکردم(۱۶۵).
 علی (علیه السلام) می فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ساعتی را در شب وساعتی را در روز به من اختصاص داده بود که خدمتش مشرف می شدم(۱۶۶).
 به علی(علیه السلام) عرض شد: چرا شما از بقیه اصحاب بیشتر حدیث دارید؟ پاسخ داد: من هر وقت چیزی از پیغمبر سؤال می کردم جواب می داد وهروقت ساکت می شدم خودش، ابتدا بسخن می کرد(۱۶۷).
 علی (علیه السلام) می فرماید: رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به من فرمود: سخنان مرا بنویس. عرض کردم: یارسول الله! می ترسی فراموش کنم؟ پاسخ داد: نه، زیرا از خدا خواسته ام که ترا حافظ وضبط کننده قرار دهد. لیکن باید مطالب را برای شرکای خودت وامام های از اولادت ضبط کنی. به برکت وجود امامان است که باران برمردم نازل می شود ودعایشان مستجاب می گردد وبلاها از سرشان رفع می شود ورحمت از آسمان نازل می گردد. سپس به حسن(علیه السلام) اشاره نموده فرمود:این اولین امام بعد از تواست. سپس به حسین(علیه السلام) اشاره نموده فرمود: این دومین آنها است بعداً فرمود: ائمه از اولاد حسین خواهند بود(۱۶۸).
 کتاب علی
 آری علی بن ابیطالب (علیه السلام) با استعداد ذاتی وتوفیقات خداوندی وسعی وجدیت پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) علوم ومعارف رسول خدا را فرا می گرفت ودر کتابی ثبت می نمود.آن کتاب جامع را باوصیای خویش تحویل داد تا در مواقع ضرورت، مردم از آن بهره مند گردند.این موضوع در احادیث اهلبیت(علیه السلام) منصوص است از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: نزد ما چیزی موجود است که احتیاج به مردم نداریم ولی مردم به ما نیازمند می باشند،زیرا در نزد ما کتابی وجود دارد که املای رسول خداست وبا خط علی(علیه السلام) نوشته شده است. آن کتاب جامعی است که تمام حلال وحرامها در آن ثبت شده است(۱۶۹).
 حضرت ابوجعفر(علیه السلام) به جابر فرمود: یا جابر! ما اگر از عقیده وآرا خودمان برای شما حدیث می کردیم به هلاکت می افتادیم لیکن احادیثی را برای شما می گوییم که از رسول خدا ذخیره نموده ایم چنانکه مردم طلاو نقره را ذخیره می کنند(۱۷۰).
 عبد الله سنان می گوید:از حضرت صادق(علیه السلام) شنیدم که می فرمود: در نزد ما جلدی موجود است بطول هفتاد ذراع که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مطالبش را املا نموده وعلی (علیه السلام) به دست مبارکش آنها را نوشته است. تمام احتیاجات علمی مردم، در آن موجود است حتی ارش خراش وخدشه ای که به بدن وارد شود(۱۷۱).
 وارثان علوم نبوت
 جناب آقای فهیمی شما امامت اولاد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را قبول ندارید لیکن به هر حال، اقوال آنان را باید حجت ومعتبر بدانید. چنانکه احادیث صحابه وتابعین را حجت ومعتبر می دانید، باید احادیثی را هم که بوسیله ذریه وعترت پیغمبر روایت شده حجت بدانید زیرا به فرض اینکه امام نباشد اما حق روایت کردن که از ایشان سلب نشده است.ارزش اقوالشان به طور حتم، از یک راوی معمولی بیشتر است دانشمندان اهل سنت نیز، به مقام علم وقدس وپاکدامنی آنان اعتراف نموده اند(۱۷۲).
 ائمه بارها می فرمودند: ما از رأی خودمان چیزی نمی گوییم بلکه وارث علوم پیغمبر هستیم، هر چه را بگوییم به واسطه پدرانمان از پیغمبر نقل می نماییم از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) می فرمود: حدیث من حدیث پدرم میباشد وحدیث پدرم، حدیث جدم می باشد وحدیث جدم، حدیث حسین است وحدیث حسین، حدیث حسن است وحدیث حسن، حدیث امیرالمؤمنین است وحدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول الله است وحدیث رسول خدا، قول خداست(۱۷۳).
 جناب آقای فهیمی! از شما انصاف می خواهم آیا سخنان حسن وحسین دو جوانان اهل بهشت وعلی بن الحسین با آن مقام تقوی وعبادتش ومحمد بن علی وجعفربن محمد با آن مقام علم وپرهیزکاری که داشتند، به اندازه احادیث (ابو هریره) و(سمرة بن جندب) و(کعب الاحبار) هم ارزش ندارد؟!!!
 آری پیغمبر اسلام علی واولادش را گنجینه علوم خویش قرار داد واین موضوع اساسی را کراراً به مسلمین گوشزد می نمود ودر مواقع وجاهای مناسب،مردم را به سوی ایشان سوق می داد. متأسفانه مسیر حقیقی اسلام منحرف شد، وجامعه مسلمین از علوم گرانبهای اهلبیت محروم گشتند، واسباب عقب افتادگی آنان فراهم گشت.
 جلالی: من هنوز سئوالات زیادی در ذهنم هست ولی چون وقت گذشته، طرح آنها را برای جلسه بعد می گذارم.
 مهندس: اگر برادران موافق باشند جلسه بعد در منزل ما تشکیل شود وادامه بحث هم برای آنجا بماند.
 آیا امام حسن عسکری فرزندی داشته؟
 شب شنبه دوستان در منزل آقای مهندس جمع شدند وبا طرح سئوالی از طرف آقای جلالی، جلسه رسمیت یافت:
 جلالی: من شنیده ام که امام حسن عسکری(صلی الله علیه وآله وسلم) اصلاً فرزندی نداشته است؟
 هوشیار: از چند راه می توان اثبات کرد که امام حسن عسکری (علیه السلام) دارای فرزند بوده است.
 الف: در احادیث زیادی که از پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) صادر شده است تصریح شده که: ازحسن بن علی بن محمد فرزندی به وجود خواهد آمد که پس از غیبت طولانی برای اصلاح عالم قیام می نماید وزمین را پر از عدل وداد می کند. این موضوع با تعبیرات مختلف در روایات وارد شده است مثلاً: مهدی نهمین اولاد حسین است. مهدی ششم از اولاد حضرت صادق است. مهدی پنجم از اولاد موسی بن جعفر است. مهدی چهارمین فرزند علی بن موسی الرضا است. مهدی سومین فرزند امام محمد تقی است.
 ب: در احادیث زیادی تصریح شده که: مهدی موعود فرزند امام یازدهم حسن عسکری(علیه السلام) می باشداز باب نمونه:
 صقر می گوید: ازعلی بن محمد(علیه السلام) شنیدم که فرمود: امام بعد از من فرزندم حسن است. بعد از حسن فرزندش هما ن قائمی است که زمین را پرازعدل وداد می کند چنانکه از ظلم وستم پرشده است(۱۷۴).
 ج: امام حسن عسکری(علیه السلام) در چندین حدیث خبر داده که: قائم ومهدی فرزند من است وساحت مقدس امام وپیغمبر هم از دروغ وخطا منزه می باشد.
 از باب نمونه:
 محمد بن عثمان از پدرش نقل کرده که می گفت: خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) بودم که از وی سؤال شد، راجع به حدیثی که از پدرانش نقل شده که تا قیامت زمین از حجت خالی نمی ماند وهرکس بمیرد درحالیکه امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است. آن حضرت پاسخ داد: آری این موضوع، همچون روز روشن وحق است. عرض شد: یابن رسول الله! بعد از شما حجت وامام کیست؟ فرمود: بعد از من فرزندم محمد حجت وامام است وهرکس بمیرد واو را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا می رود.آگاه باشید که: فرزندم را غیبتی خواهد بود که جهانیان در آن زمان سرگردان می شوند،اهل باطل هلاک می گردند وکسانی که وقت ظهورش را تعیین کنند دروغ می گویند. بعد از آنکه مدت غیبتش پایان یافت، نهضت می کند. گویا پرچمهای سفیدی را که در نجف بر سرش در اهتزاز است، مشاهده می کنم(۱۷۵).
 د: امام حسن عسکری (علیه السلام) تولد فرزندش را به چندین نفر بشارت داده است از باب نمونه:
 ۱ - فضل بن شاذان که بعد از ولادت حضرت حجت وقبل از وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) وفات کرده، در کتاب (غیبت) از محمد بن علی بن حمزه نقل کرده که گفت: از امام حسن عسکری شنیدم که می فرمود: حجت خدا وجانشین من، در شب نیمه شعبان سال(۲۵۵) درهنگام طلوع فجر ختنه شده به دنیا آمد(۱۷۶).
 ۲ - احمد بن اسحاق می گفت: از امام حسن عسکری شنیدم که می فرمود: (سپاس خدای را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا جانشینم را به من نشان داد. او از حیث اخلاق وخلقت، شبیه ترین مردم است به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم). خدا مدتی وی را در حالت غیبت نگهداری می کند سپس ظاهرش می نماید تا زمین را از عدل وداد پر کند(۱۷۷).
 ۳ - احمد بن حسن بن اسحق قمی روایت نموده که: وقتی خلف صالح متولد شد نامه ای از امام حسن(علیه السلام) به وسیله احمدبن اسحاق به من رسید که با دست مبارکش مرقوم فرموده بود: فرزندی برایم متولد شده است. این موضوع را مخفی بدار، زیرا جزبرای دوستان ونزدیکانمان آنرا اظهار نخواهم کرد(۱۷۸).
 ۴ - احمد بن اسحق می گوید: روزی خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیدم. فرمود: احمد! نسبت به موضوعی که مردم در آن شک دارند، درچه حال هستی؟ عرض کردم: وقتی نامه شما رسید که به تولد فرزندت بشارت داده بودی، تمام ما از زن ومرد وپیر وجوان حق برایمان آشکار شد وبدان عقیده مند گشتیم. فرمود: آیا نمی دانید که زمین از حجت خالی نمی گردد(۱۷۹)؟
 ۵ - ابو جعفر عمری روایت کرده که وقتی صاحب الامر متولد شد، امام حسن (علیه السلام) فرمود: ابو عمرو را حاضر کنید. وقتی حاضر شد فرمود: ده هزار رطل نان وده هزار رطل گوشت خریداری کن ودر بین بنی هاشم تقسیم کن وفلان عدد گوسفند هم برای فرزندم عقیقه کن(۱۸۰).
 از مجموع این احادیث واخبار متواتر، اطمینان حاصل می شود که امام حسن (علیه السلام) فرزندی داشته است.
 امام زمان را در کودکی دیده اند
 دکتر چگونه ممکن است شخصی فرزندی به دنیا آورد وکسی آگاه نگردد؟! چطور می شود که پنج سال بگذرد وشناخته نشود؟! مگر امام حسن عسکری(علیه السلام) در سامره نمی زیسته؟ مگر کسی به خانه اش آمد وشد نمی کرده؟ آیا تنها با گفته عثمان بن سعید چنین چیزی را می شود باور کرد!؟.
 هوشیار: در عین حال که از اول بنا بوده تولد فرزند امام حسن(علیه السلام) مخفی بماند باز هم جماعتی از ثقات ونزدیکان آنحضرت،آن کودک را مشاهده نموده به وجودش شهادت داده اند،از باب نمونه:
 ۱ - از کسانیکه در هنگام تولد حضرت صاحب الامر(علیه السلام) حضور داشته وجریان را مفصلاً شرح داده حکیمه خاتون دختر امام محمد تقی وعمه امام حسن عسکری است. اجمال داستان این است: حکیمه خاتون می گوید: روزی به خانه امام حسن (علیه السلام) مشرف شدم، شبانگاه که شب نیمه شعبان سال(۲۵۵) بود وقتی خواستم به منزلم مراجعت کنم، امام حسن فرمود: عمه جان امشب در خانه ما باش، زیرا ولی خدا وجانشین من در این شب متولد خواهد شد. پرسیدم از کدام کنیزانت؟ فرمود: از سوسن.
 پس هر چه در سوسن جستجو نمودم آثاری از حمل ندیدم. بعد از افطار وادای نماز با سوسن در یک اطاق خوابیدیم طولی نکشید که از خواب بیدار شدم ودرفرمایشات امام حسن تفکر می نمودم. بعداً مشغول نماز شب شدم، سوسن هم از خواب برخاسته نماز شب را به جای آورد. نزدیک سپیده دم شد اما از وضع حمل خبری نبود. داشتم در صحت وعده امام حسن تردید مینمودم که از اطاقش فرمود:
 عمه جان شک نکن که وقت تولد فرزندم نزدیک شده است.
 ناگهان احوال سوسن را متغیر دیدم از جریان پرسیدم فرمود:احساس ناراحتی شدیدی در خود می کنم. من به تهیه مقدمات ووسائل وضع حمل مشغول شدم وخودم قابلگی او را بر عهده گرفتم.
 طولی نکشید که ولی خدا پاک وپاکیزه به دنیا آمد، درهمان حال امام حسن فرمود: عمه جان فرزندم را بیاور، وقتی کودک را به نزدش بردم اورا در بغل گرفته زبان مبارکش را بر چشمان آن کودک مالید، بلافاصله بازشد. سپس زبانش را بر دهان وگوش آن نوزاد کشید ودست بر سرش مالید. پس آن کودک به سخن آمده به تلاوت قرآن مشغول شد. بعداً کودک را به من داد وفرمود: به نزد مادرش ببر. کودک را نزد مادرش بردم وبه منزل خودم برگشتم. در روز سوم نیز به خانه امام حسن مشرف شدم وابتدائاً بقصد دیدار نوزاد به حجره سوسن رفتم اما کودک را ندیدم، پس خدمت امام حسن مشرف شدم ولی خجالت کشیدم از احوال نوزاد سؤال نمایم. امام حسن ابتدااً فرمود: عمه جان فرزندم در پناه خدا غایب شده است، هنگامی که من از دنیا رفتم ودیدی شیعیانم اختلاف دارند جریان ولادت فرزندم را به شیعیان مورد موثق خبر بده اما باید آن قضیه مخفی بماند زیرا فرزندم غایب خواهد شد(۱۸۱).
 ۲ - نسیم وماریه خدمتکاران امام حسن(علیه السلام) روایت کرده اندکه: وقتی صاحب الامر متولد گشت بردو زانوی خویش نشست وانگشتانش را به سوی آسمان بلند نمود سپس عطسه ای نموده فرمود: الحمد لله رب العالمین(۱۸۲).
 ۳ - ابوغانم خادم می گوید: فرزندی برای امام حسن متولد شد که نامش را محمد گذاشت، روز سوم آن کودک را به اصحابش نشان داده فرمود: این فرزندم بعداز من صاحب وامام شماست وهمان قائمی است که همه در انتظارش می باشند. وقتی زمین را جور وستم فرا گرفت قیام می کند وعدل وداد را بر پا می دارد(۱۸۳).
 ۴ - ابوعلی خیزرانی از کنیزی که او را به امام حسن بخشیده بود، نقل کرده که گفت: من در هنگام تولد صاحب الامر حاضر بودم ونام مادرش صیقل است(۱۸۴).
 ۵ - حسن بن حسین علوی می گوید: در سامره خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیده تولد فرزندش را تبریک گفتم(۱۸۵).
 ۶ - عبد الله بن عباس علوی می گوید: در شهر سامره خدمت امام حسن رسیدم وتولد فرزندش را تبریک گفتم(۱۸۶).
 ۷ - حسن بن منذر می گوید: روزی حمزة بن ابی الفتح نزد من آمد وگفت: بشارت باد که دیشب خدا به امام حسن فرزندی عطا کرده لیکن دستور داده که امرش را مخفی بداریم.نامش را پرسیدم گفت: نامش محمد است(۱۸۷).
 ۸ - احمد بن اسحق می گوید: روزی خدمت امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیده قصد داشتم، از جانشینش سؤال کنم. پس آن جناب ابتدا به سخن نموده فرمود: ای احمدبن اسحاق! خداوند متعال از هنگامی که آدم را آفریده تا قیامت، زمین را هرگز از حجتی خالی نگذاشته ونمی گذارد، به برکت آن وجود است که بلا از زمین دفع می شود وباران نازل می گردد وبرکات زمین خارج میشود. عرض کردم یابن رسول الله! امام وجانشین شما کیست؟ آنجناب داخل خانه شد، سپس کودک سه ساله ای را که مانند ماه شب چهارده بود، بردوش گرفته خارج شد وفرمود: احمد! اگر تو نزد خدا وائمه، گرامی نبودی فرزندم را نشانت نمی دادم، بدان که این کودک همنام وهم کنیه رسول خداست وهمان کسیست که زمین را پر از عدل وداد می کند(۱۸۸).
 ۹ - معاویة بن حکیم ومحمد بن ایوب ومحمد بن عثمان عمری روایت کرده اند که: چهل نفر بودیم که در خانه امام حسن اجتماع نمودیم. پس آنحضرت فرزندش را ظاهر کرده فرمود: این امام شما وجانشین منست، باید بعد از من از وی اطاعت کنید واختلاف نورزیدکه به هلاکت می رسید. لیکن بدانید که بعد از این او را نخواهید دید(۱۸۹).
 ۱۰ - جعفر بن محمد بن مالک از جماعتی از شیعیان که علی بن بلال واحمد بن هلال ومحمد بن معاویة بن حکیم وحسن بن ایوب، از جمله آنان می باشند نقل کرده که گفتند: ما در خانه امام حسن اجتماع نموده بودیم تا از جانشینش سؤال کنیم ودر آن حال چهل نفر در آن مجلس حضور داشتند. پس عثمان بن سعید برخاسته عرض کرد: یا بن رسول الله! ما آمده ایم ازموضوعی سؤال کنیم که شما بهتر می دانید. حضرت فرمود: بنشین آنگاه از جا حرکت نمود فرمود: هیچکس از مجلس خارج نشود. بعد از ساعتی برگشت وکودکی را که مانند پاره ای ازماه بود با خودش آورده فرمود: این امام شماست از او اطاعت کنید لیکن دیگر او را نخواهید دید(۱۹۰).
 ۱۱ - ابو هارون می گوید: صاحب الزمان را دیدم در حالیکه صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید(۱۹۱).
 ۱۲ - یعقوب می گوید: روزی داخل خانهامام حسن شدم ودر طرف راست آن حضرت اطاقی را دیدم که پرده ای بردرش آویخته بود. عرض کردم: آقای من! صاحب الامر کیست؟ فرمود: پرده را بالا بزن.هنگامیکه پرده را بالا زدم، کودکی ظاهر شده آمد برروی زانوی آن حضرت نشست پس به من فرمود:این امام شماست(۱۹۲).
 ۱۳ - عمرواهوازی می گوید: امام حسن فرزندش را به من نشان داده فرمود: بعد از من فرزندم امام شماست(۱۹۳).
 ۱۴ - خادم فارسی می گوید: درب خانه امام حسن بودم که کنیزی از خانه خارج شد، در حالی که چیز پوشیده ای را همراه داشت، پس امام به او فرمود: چیزی را که همراه داری آشکار ساز. پس آن کنیز، کودک زیبایی را نمایان ساخت. امام به من فرمود: این امام شماست. خادم فارسی می گوید: بعد از آن دیگر کودک را ندیدم(۱۹۴).
 ۱۵ - ابو نصرخادم می گوید: صاحب الزمان را در گهواره دیدم(۱۹۵).
 ۱۶ - ابوعلی بن مطهر می گوید: فرزند امام حسن را دیدم(۱۹۶).
 ۱۷ - کامل بن ابراهیم می گوید: صاحب الامر را در خانه امام حسن دیدم. در سن چهار سالگی بود وصورتش مانند ماه می درخشید ومشکلاتم را قبل از سؤال پاسخ داد(۱۹۷).
 ۱۸ - سعدبن عبد الله می گوید: صاحب الامر را دیدم در حالیکه صورتش مانند پاره ماهی بود. روی زانوی پدرش نشسته بود ومسائل مرا پاسخ داد(۱۹۸).
 ۱۹ - حمزة بن نصیرغلام ابی الحسن(علیه السلام) از پدرش نقل کرده که گفت: وقتیکه حضرت صاحب الامر متولد شد اهل خانه حضرت عسکری به همدیگر بشارت می دادند. چون قدری بزرگ شد برای من دستوری صادر شد که هر روز استخوان قلمی هم با گوشت بخرم وگفتند:این برای مولای کوچک ماست(۱۹۹).
 ۲۰ - ابراهیم بن محمد می گوید: روزی از ترس والی قصد فرار داشتم، پس به منظور وداع، به خانه امام حسن(علیه السلام) داخل شدم، کودک زیبایی را در کنارش دیدم، عرض کردم یابن رسول الله این کودک از کیست؟ فرمود: فرزند وجانشین منست(۲۰۰).
 این جماعت از ثقات اصحاب وخویشان ونزدیکان وخدام امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده اند که فرزند آن جناب را در کودکی دیده وبه وجودش شهادت داده اند. وقتی شهادت این گروه را با اخبار پیغمبر وائمه اطهار ضمیمه کنیم به وجود فرزند امام حسن(علیه السلام) یقین حاصل می شود.
 چرا در وصیت ذکر نشد؟
 مهندس: گفته شده است که امام حسن عسکری(علیه السلام) در مرض فوت، مادرش را وصی قرار داد تا در کارهایش رسیدگی کند واین موضوع پیش قضات وقت به اثبات رسید اما اصلاً از فرزندش اسمی نبرد وبعد از مرگ، اموالش در بین مادر وبرادرش تقسیم شد(۲۰۱) در صورتیکه اگر فرزندی داشت باید او را نیز در ضمن وصیتش نام برده باشد تا از ارث محروم نگردد.
 هوشیار: امام حسن(علیه السلام) موضوع فرزندش را عمداً در وصیت مکتوم داشت تا او را از خطراتیکه از ناحیه سلطان وقت متوجه بود نجات دهد،آن جناب به قدری در این موضوع اهتمام می ورزید واز کشف تولد فرزندش بیم وهراس داشت که گاهی ناچار می شد از خواص اصحابش نیز تقیه نموده موضوع را برایشان مشتبه سازد.
 ابراهیم بن ادریس می گوید: امام حسن گوسفندی پیش من فرستاد وپیغام داد: این گوسفند را برای فرزندم عقیقه کن وبا خانواده ات تناول کنید. من به دستورش عمل کردم، لیکن وقتی خدمتش رسیدم فرمود: کودک ما از دنیا رفت. لیکن یک مرتبه دیگر دو گوسفند با نامه ای فرستاد بدین مضمون: بسم الله الرحمن الرحیم این گوسفند را برای مولایت عقیقه کن وبا خویشانت بخورید. من بدستورش رفتار نمودم اما وقتی خدمتش رسیدم چیزی نفرمود(۲۰۲).
 حضرت صادق(علیه السلام) نیز نظیر این محافظه کاری را در وصیت خویش به عمل آورد.آن حضرت پنج نفر را وصی خویش قرار داد: منصور عباسی خلیفه وقت ومحمد بن سلیمان فرماندار مدینه، وعبد الله وموسی دو فرزندش وحمیده مادر موسی(۲۰۳).
 چرا دیگران مطلع نشدند؟
 فهیمی: برای هر کس فرزندی متولد شود خویشان واقارب وهمسایگان ودوستانش از آن مطلع می شوند خصوصاً اگر شخص آبرومندی باشد وموضوع فرزندش هرگز مورد خلاف واقع نمی گردد. چگونه می توان باور کرد که برای امام حسن عسکری(علیه السلام) با آن مقامی که نزد شیعیان داشت، فرزندی متولد شود ولی به طوری مردم از آن بی اطلاع بمانند که در اصلش تردید واختلاف داشته باشند؟!
 هوشیار: جریان عادی همانطور است که فرمودید لیکن امام حسن(علیه السلام) برخلاف معمول، از اول تصمیم داشت که تولد فرزندش را مخفی بدارد. بلکه از زمان پیغمبر اکرم وائمه اطهار (علیهم السلام) چنین تصمیمی درباره آن وجود مقدس گرفته شده بود به طوریکه خفای ولادت را از علائم آنجناب می شمردند، از باب نمونه:
 حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود:ولادت قائم ما برمردم پوشیده می ماند به طوریکه خواهند گفت: اصلاً متولد نشده است، تا اینکه وقتی قیام نمود بیعت هیچکس برگردنش نباشد(۲۰۴).
 عبد الله بن عطا می گوید: خدمت امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: شیعیان شما در عراق زیادند، به خدا قسم!هیچیک از خویشانت چنین موقعیتی را ندارند، پس چرا خروج نمی کنید؟ فرمود: عبد الله! سخنان بیهوده را به گوشت راه داده ای. به خدا سوگند! من صاحب الامر معهود نیستم. عرض کردم: پس صاحب الامر کیست؟ فرمود: مراقب کسی باشید که ولادتش بر مردم مخفی می شود.اوست صاحب شما(۲۰۵).
 فهیمی: امام حسن عسکری چرا تولد فرزندش را از مردم پوشیده داشت تا در شک وحیرت واقع شوند وگمراه گردند؟.
 هوشیار: چنانکه قبلاً هم تذکر دادم، داستان مهدی موعود از همان صدر اسلام، مورد توجه مسلمین بود. اخبار واحادیثی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره اش فرموده بود وتأییدات ائمه اطهار، در بین مردم شایع بود. سلاطین وقت هم از آن اخبار بی اطلاع نبودند. شنیده بودند که مهدی موعود از نسل فاطمه وحسین به وجود می آید وحکومت ستمکاران به دستش منقرض می گردد وبر شرق وغرب عالم سلطنت می نماید وستمکاران را به خاک وخون می کشد. لذا از پیدایش وظهور مهدی موعود در بیم وهراس بودند وتصمیم داشتند که بهر طور شده خطر احتمالی را از سلطنت خودشان دفع کنند. از این جهت بود که خانه های بنی هاشم بالاخص، خانه امام حسن عسکری(علیه السلام) تحت مراقبت وکنترل شدید مأمورین مخفی وعلنی دولت قرار داشت.
 معتمد عباسی عده ای از زنان قابله را مأموریت سری داده بود که گاه وبیگاه در خانه های بنی هاشم مخصوصاً خانه امام حسن عسکری(علیه السلام) رفت وآمد نمایند ومراتب را گزارش دهند. هنگامیکه از بیماری امام حسن(علیه السلام) اطلاع یافت، گروهی از خواص خویش را مأموریت داد که شب وروز مراقب خانه آن حضرت باشند. هنگامیکه خبر فوتش را شنید گروهی را مأموریت داد تا در جستجوی فرزند، خانه آن جناب را تفتیش وبازرسی کنند، باین مقدارهم اکتفا نکرده گروهی از زنان متخصص را فرستاد تا تمام کنیزان آن حضرت را معاینه نمایند. اگر آبستنی در بین آنان دیده شد بازداشت کنند.
 زنان قابله، به یکی از کنیزان بدگمان شده مراتب را گزارش دادند. خلیفه کنیز رادر حجره ای بازداشت نمود ونحریر خادم را مراقب وی گردانید وتا از حملش مأیوس نشد آزادش نکرد. تنها بخانه امام حسن(علیه السلام) اکتفا نکرده وقتی از دفن جنازه فارغ شد دستورداد تمام خانه های شهر را با کمال دقت تفتیش وکنترل کنند(۲۰۶).
 اکنون تصدیق می فرمایید که امام حسن(علیه السلام) با آن اوضاع خطرناک چاره ای نداشت جزاینکه ولادت فرزندش را از مردم مخفی بدارد تا از شر دشمنان محفوظ بماند. پیغمبر اسلام وائمه اطهار (علیهم السلام) هم چون اوضاع مذکور را پیش بینی می نمودند، موضوع خفای ولادت را قبلاً به مردم اطلاع می دانند.
 امثال این داستان، در تاریخ هم بی سابقه نیست مثلاً: فرعون چون شنیده بود که پسری در بنی اسرائیل متولد می شود وسلطنتش بدست او منقرض می گردد، برای رفع خطر، جاسوسانی را مأموریت داد که تمام زنان آبستن را تحت مراقبت وکنترل شدید قرار دهند. اگر نوزادی پسر بود به قتلش رسانند واگر دختر بود اسیرش نمایند. بدین منظور صدها طفل بی گناه را نابود کرد تا به مقصد خویش نائل گردد. لیکن با تمام آن جنایات، عاقبت به مقصد نرسید وخداوند متعال حمل وتولد موسی را مخفی نمود تا خواسته اش را عملی سازد.
 اما امام حسن عسکری(علیه السلام) با وجود آن اوضاع خطرناک، باز هم برای هدایت مردم، فرزندش را به گروه کثیری از معتمدین نشان داد وتولدش را به جماعتی از ثقات خبر داد. ولی در عین حال، سفارش می کرد که موضوع را از دشمنان مکتوم دارند وحتی از بردن نامش خودداری کنند.
 مادر صاحب الامر
 جلالی: نام مادر حضرت صاحب الامر چیست؟
 هوشیار: مادر آن جناب را به نامهای متعدد معرفی نموده اند مانند: نرجس، صیقل، ریحانه، سوسن، خمط، حکیمه، مریم، بدو نکته زیر اگر توجه کنید منشأ اختلاف مذکور را درک خواهید نمود:
 الف: امام حسن عسکری(علیه السلام) کنیزهای متعددی داشته به نامهای مختلف. موضوع تعدد کنیزها را حکیمه خاتون دردو مورد بیان نموده است. در یک جا حکیمه خاتون می گوید: روزی خدمت امام حسن(علیه السلام) رسیدم دیدم در حیاط خانه نشسته وکنیزانش بدورش اجتماع نموده اند. عرض کردم فدایت شوم، جانشینت از کدام کنیزان به وجود خواهد آمد؟ فرمود: از سوسن(۲۰۷).
 در حدیث دیگر بازهمان حکیمه خاتون می گوید: روزی به خانه امام حسن عسکری رفته بودم،وقتی خواستم مراجعت نمایم فرمود: افطار را در خانه ما باش، زیرا خدا امشب فرزندی به من عطا خواهد کرد عرض کردم: از کدام کنیزانت؟ جواب داد از نرجس،عرض کردم:ای آقا! منهم نرجس خاتون را بیش از تمام کنیزانت دوست دارم(۲۰۸) از این دو حدیث واحادیث دیگر استفاده می شودکه امام حسن دارای کنیزان متعددی بوده است.
 ب: چنانکه قبلاً تذکر دادم فرزند امام حسن(علیه السلام) در محیطی تولد یافته بسیار خطرناک ووحشتزا، زیرا خلفای بنی عباس وحتی بعضی از بنی هاشم احساس نموده بودند که زمان تولد مهدی داد گستر یعنی بزرگترین مبارز حکومت ستمکاران، نزدیک شده است، از این جهت به وسیله مأمورین سری وعلنی خود از خانه امام حسن بلکه تمام خانه های علویین مراقبت کامل به عمل می آوردند. کارآگاهان زبردست بنی عباس در جدیت وکوشش بودند که نوزاد تازه ای را در آن خانه ها پیدا کنند وتحویل خلیفه بدهند.
 بعد از تذکر این دو مقدمه باید بگویم: از جانب خداوند متعال مقدر شده بود که در چنین محیط رعب آور وخانه مورد توجهی فرزندی برای امام حسن عسکری(علیه السلام) متولد گردد وجانش از خطرات محفوظ بماند از این جهت تمام پیش بینی های لازم به عمل آمد.اولاً چنانکه در روایات وارد شده آثار آبستنی در مادرش ظاهر نشد، ثانیاً امام حسن(علیه السلام) برای مراعات احتیاط نام مادر آنجناب را برای کسی فاش نکرده، ثالثاً در موقع وضع حمل جز حکیمه خاتون عمه امام حسن(علیه السلام) وشاید بعضی از کنیزان، کسی حضور نداشت با اینکه معمولاً زنها در موقع وضع حمل به قابله وچندین زن مددکار نیازمندند،اصلاً کسی نمی دانست امام حسن(علیه السلام) ازدواج کرده یا نه واگر ازدواج نموده کدامیک از زنان همسرش می باشند.
 در شب نیمه شعبان هنگامی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، در کمال خفا وپنهانی وبا ترس ولرز، نوزادی برای امام حسن(علیه السلام) به دنیا آمد آنهم در خانه ای که چندین کنیز در آن وجود داشت وآثار حمل در هیچیک از آنها ظاهر نبود ودر موقع وضع حمل جز حکیمه خاتون کسی حضور نداشت وهیچکس جرئت نداشت قضیه را اظهارنماید.
 تا مدتی موضوع کاملاً سری ومکتوم ماند بعداً در بین خواص اصحاب امام حسن بگومگو شروع شد بعضی می گفتند خدا به امام حسن نوزادی عطا فرموده وبعضی منکر می شدند.چون کنیزان مساوی بودند وآثار حمل در هیچ کدام ظاهر نبود طبعاً داستان اختلاف به مادر آنجناب سرایت نمود.بعضی مادرش را صیقل می دانستند، بعضی سوسن، بعضی ریحانه وبعضی غیر اینها. کسی هم از واقع مطلب خبر نداشت جز معدودی که مأ ذون نبودند واقع را ابراز نمایند. حتی حکیمه خاتون که شاهد وحاضر ولادت آن جناب بود، برای مراعات احتیاط گاهی مادر آن حضرت را نرجس معرفی می نمود، گاهی سوسن وگاهی هم برای مصالحی که در نظر داشت خبر وجود وتولد آنحضرت را بمادر امام حسن نسبت می داد.
 احمد بن ابراهیم می گوید: درسال دویست وشصت ودو خدمت حکیمه خاتون دختر امام جواد(علیه السلام) رسیدم واز پشت پرده باوی صحبت نمودم واز عقائدش جویا شدم. او امام های خودش را معرفی نمود ودر آخر آنان محمد بن حسن را ذکر کرد. گفتم: خودت شاهد قضیه بودی یا اینکه بواسطه اخبار می گویی؟ پاسخ داد: قضیه را امام حسن(علیه السلام) به مادرش نوشته است: عرض کردم: در این صورت شیعیان باید به چه شخصی مراجعه نمایند؟ پاسخ داد: به مادرامام حسن(علیه السلام) گفتم: در این وصیت باید از یک زن پیروی نمود!! فرمود:آری، امام حسن در این وصیت، به جدش حسین بن علی اقتدا کرد،زیرا امام حسین(علیه السلام) هم در کربلا زینب را وصی خویش قرار داد وعلوم علی بن الحسین به زینب نسبت داده میشود.امام حسین(علیه السلام) این عمل را انجام داد تا موضوع امامت علی بن الحسین(علیه السلام) مخفی بماند. سپس حکیمه فرمود: شما اصحاب اخبارید مگربرایتان روایت نشده که نهم از فرزندان حسین میراثش تقسیم می شود در حالیکه زنده است(۲۰۹).
 چنانکه ملاحظه می فرمایید: حکیمه در این حدیث از جواب دادن صریح طفره رفته وداستان فرزند را به مادر امام حسن نسبت داده است یا به جهت اینکه از شنونده ترس داشته وتقیه نموده است یا می خواسته عمداً موضوع را مشتبه سازد. اما همین حکیمه خاتون در جای دیگر داستان ازدواج امام حسن(علیه السلام) را با نرجس خاتون به طور تفصیل شرح میدهد وداستان تولد مهدی را که خودش شاهد بوده مفصلاً بیان می کند. سپس می گوید: من اکنون مرتباً آن حضرت را مشاهده می نمایم وبا وی صحبت می کنم(۲۱۰).
 خلاصه: اختلافی که در نام مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) دیده می شود مطلب غریبی نیست بلکه اوضاع وحشتناک آن زمان وتعدد کنیزهای امام حسن وشدت اختفائی که به عمل می آمد همین اقتضا را داشت. بعید نیست داستان اختلاف شدیدی که در موضوع ارث امام حسن(علیه السلام) در بین مادر آنجناب وبرادرش جعفر کذاب اتفاق افتاد، توطئه وتحریکی بوده از طرف خلیفه وقت شاید بدان وسیله از فرزند امام حسن اطلاعی کسب کند.
 صدوق در کمال الدین می نویسد: هنگامیکه جده، با جعفر در ارث نزاع کرد ومحاکمه به خلیفه ارجاع شد، یکی از کنیزان امام حسن(علیه السلام) بنام صیقل ادعای آبستنی نمود. آن کنیز را به خانه معتمد یعنی خلیفه وقت جلب کردند وزنهای خلیفه وخدمتگزاران او وزنهای موفق وخدمتکارانش وزنهای قاضی، پیوسته مراقب آن کنیز بودند تا موضوع آبستنی او روشن گردد. اما درهمین ایام حوادث خطرناکی مانند خروج صفار ومرگ عبد الله بن یحیی وخروج صاحب زنج پیش آمد نمود. این حوادث سبب شد که از سامره خارج گردند. بدین جهت به خودشان مشغول گشتند واز موضوع مراقبت از صیقل منصرف شدند(۲۱۱).
 در تعدد واختلاف نامها، احتمال دیگری هم وجود دارد. ممکن است کسی بگوید: تمام آن اسمهای متعدد نام یک کنیز بوده. یعنی همان کنیزیکه مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) بوده نامهای متعدد داشته است. این موضوع چندان استبعادی ندارد زیرا در بین عرب مرسوم است که افراد مورد توجه را بنام های متعدد صدا می زدند.
 شاهد احتمال روایتی است که در کتاب کمال الدین موجود است. صدوق بسند خویش از غیاث روایت کرده که گفت: جانشین امام حسن(علیه السلام) در روز جمعه به دنیا آمد. مادر آن حضرت ریحانه بود که نرجس وصیقل وسوسن نیز نامیده می شد. چون در وقت آبستنی جلا ونورانیت مخصوصی داشت صیقل نامیده می شد(۲۱۲).
 در خاتمه لازم است تذکر دهم که اگر چه در تعیین نام مادر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) مختصر ابهامی وجود دارد لیکن این ابهام ضرری باصل وجود آن حضرت نمی رساند زیرا چنانکه ملاحظه فرمودید هم ائمه اطهار وهم امام حسن عسکری(علیه السلام) از وجود فرزند خبر داده اند، هم اینکه حکیمه خاتون دختر حضرت جواد(علیه السلام) که از زنان مورد اعتماد ووثوق بوده جریان تولد آن جناب را شرح داده است. علاوه بر این، عده ای از موثقین وخدام خانه امام حسن آن کودک را دیده وبه وجودش شهادت داده اند. نام مادرش هرچه باشد.
 علمای سنی وتولد مهدی
 فهیمی: اگر امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندی داشت باید علما ومورخین اهل سنت نیز آن را در کتب خودشان ثبت کرده باشند.
 هوشیار: جماعتی از دانشمندان اهل سنت نیز، قضیهء تولد فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) وتاریخ او وپدرش را در کتب نگاشته وبدان اعتراف نموده اند.
 ۱ - محمد بن طلحه شافعی نوشته است: ابوالقاسم محمد بن الحسن در سال(۲۵۸) در سامره متولد شد. نام پدرش حسن خالص است.، وحجت وخلف صالح ومنتظر از القاب اوست.
 سپس چندین حدیث، راجع به مهدی نقل کرده بعد از آن می گوید: مصداق این احادیث فرزند امام حسن عسکری است که اکنون غائب است وبعداً ظاهر می گردد(۲۱۳).
 ۲ - محمد بن یوسف بعد از ذکر وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) می نویسد: فرزندی جز محمد نداشت وگفته شده که: او همان امام منتظر است(۲۱۴).
 ۳ - ابن صباغ مالکی می نویسد: فصل دوازدهم در احوال ابی القاسم، محمد، حجت، خلف صالح فرزند ابی محمدحسن خالص است وآنجناب امام دوازدهم شیعیان است. سپس تاریخ آن حضرت را نوشته واخباری راجع به مهدی نقل می کند(۲۱۵).
 ۴ - یوسف بن قزاوغلی، بعد از بیان احوال امام حسن عسکری نوشته: نام فرزندش محمد وکنیه اش ابوعبد الله وابوالقاسم است. اوست حجت وصاحب الزمان وقائم ومنتظر، وامامت به وی ختم شده سپس احادیثی راجع به مهدی روایت نموده است(۲۱۶).
 ۵ - شبلنجی در کتاب نورالابصار نوشته است: محمد فرزند حسن عسکری است. مادرش ام ولدی بوده بنام نرجس یا صیقل یا سوسن. کنیه اش ابوالقاسم است. امامیه وی را حجت ومهدی وخلف صالح وقائم ومنتظر وصاحب الزمان می نامند(۲۱۷).
 ۶ - ابن حجر در کتاب(الصواعق المحرقة) بعد از بیان احوال امام حسن عسکری (علیه السلام) نوشته است: فرزندی جز ابوالقاسم که محمد وحجت نامیده می شود باقی نگذاشت. آن کودک در هنگام وفات پدر پنج ساله بود(۲۱۸).
 ۷ - محمدامین بغدادی در کتاب (سبائک الذهب) نوشته: محمد که مهدی نیز نامیده می شود در هنگام وفات پدر پنج ساله بود(۲۱۹).
 ۸ - ابن خلکان در کتاب (وفیات الاعیان) نوشته است: ابوالقاسم محمد بن الحسن العسکری امام دوازدهم امامیه است. شیعیان عقیده دارند که وی همان منتظر وقائم ومهدی است(۲۲۰).
 ۹ - (امیرخواند) در کتاب (روضة الصفا) نوشته است: محمد فرزند حسن بود کنیه اش ابوالقاسم است، امامیه او را حجت وقائم ومهدی می دانند(۲۲۱).
 ۱۰ - شعرانی در کتاب (الیواقیت والجواهر) نوشته است: مهدی فرزند امام حسن عسکری است که در نیمهء شعبان سال(۲۵۵) متولد شد. زنده وباقی خواهد ماند تا با عیسی ظهور کند واکنون که سنهء (۹۵۸)است (۷۰۳) سال از عمر شریفش می گذرد(۲۲۲).
 ۱۱ - شعرانی از باب سیصد وشصت وشش (کتاب فتوحات مکیه)
 تألیف ابن عربی نقل کرده که نوشته است: وقتیکه ظلم وجور زمین را فرا گرفت مهدی خروج می کند وزمین را پر از عدل وداد می نماید. آنجناب از اولاد رسول خدا واز نسل فاطمه است. جدش حسین است وپدرش حسن عسکری فرزند امام علی نقی، فرزند امام محمد تقی، فرزند امام علی رضا، فرزند امام موسی کاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمد باقر، فرزند امام زین العابدین، فرزند حسین بن علی بن ابیطالب است(۲۲۳).
 ۱۲ - خواجه پارسا در کتاب (فصل الخطاب) نوشته است: محمد فرزند حسن عسکری، در نیمهءشعبان سنهء (۲۵۵) به دنیا آمد. نام مادرش نرجس بوده در سن پنج سالگی پدرش وفات نمود، از آن زمان تا حال غائب است واوست امام منتظر شیعیان ووجودش پیش خواص اصحاب وثقات اهلش به اثبات رسیده است. خدا عمرش را مانند خضر والیاس طولانی می گرداند(۲۲۴).
 ۱۳ - ابوالفلاح حنبلی در کتاب (شذرات الذهب) وذهبی در کتاب (العبرفی خبرمن غبر) می نویسند: محمد فرزند حسن عسکری فرزند علی هادی، فرزند جواد، فرزند علی رضا، فرزند موسی کاظم، فرزند جعفر صادق، علوی حسینی می باشد. کنیه اش ابوالقاسم است وشیعیان او را بنام های خلف وحجت ومهدی ومنتظر وصاحب الزمان نامیده اند(۲۲۵).
 ۱۴ - محمد بن علی حموی می نویسد: ابوالقاسم محمد منتظر در سال(۲۵۹) در شهر سامرا متولد شد(۲۲۶)..
 وبالجمله، اشخاصیکه نام برده شد وگروه دیگری از علمای اهل سنت، تاریخ تولد فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) را در کتابها نوشته اند(۲۲۷).
 در این هنگام، جلسه پایان پذیرفت وقرار شد شب شنبهء بعد در منزل آقای جلالی تشکیل شود.
 آیا کودک پنج ساله امام می شود؟
 پس از شروع جلسه، آقای فهیمی، سؤال خود را اینطور مطرح کرد:
 فهیمی: بر فرض اینکه امام حسن، فرزندی داشته باشد اما چگونه می توان باور کرد که: کودکی در سن پنج سالگی به مقام ولایت وامامت منصوب گردد؟ وبه مأموریت حفظ وتحمل احکام الهی انتخاب شود ودر آن صغرسن، از حیث علم وعمل، امام وپیشوای مردم وحجت خدا باشد؟!!.
 هوشیار: شما نبوت وامامت را یک مقام ظاهری ناچیزی پنداشته اید که به هیچ قید وشرطی مشروط نیست وهر کسی صلاحیت دارد که مأمور حفظ وتحمل احکام گردد وهیچ نیازی به استعداد وکمال وامتیاز ذاتی نیست، بطوری که ممکن بود به جای محمد بن عبد الله(صلی الله علیه وآله وسلم) ابوسفیان به مقام نبوت انتخاب شود وبه جای علی بن ابیطالب (علیه السلام) طلحه وزبیر امام گردند! لیکن اگر تأمل کنید وبه اخبار اهل بیت مراجعه نمایید تصدیق می فرمایید که موضوع به این سادگی نیست. زیرا نبوت مقام ارجمندی است که شخص واجد آن مقام با حق تعالی ارتباط واتصال داشته از افاضات وعلوم عوالم غیبی برخوردار می شود، احکام وقوانین الهی بر باطن وقلب نورانیش وحی والهام می گردد وبه طوری آنها را دریافت می کند که از هر گونه خطا واشتباهی معصوم است. همینطورولایت وامامت مقام بزرگی است که واجد آن مقام به طوری احکام خدایی وعلوم نبوت را تحمل وضبط می کند که خطا ونسیان وعصیان در ساحت وجود مقدسش راه ندارد وهمواره با عوالم غیبی مرتبط بوده واز افاضات واشراقات الهی بهره مند می گردد. به واسطهء علم وعمل پیشوا وامام انسانیت ونمونه ومظهر دین وحجت خداوندی است.
 معلوم است که:هر کس قابلیت واستعداد احراز این مقام شامخ را ندارد بلکه باید از حیث روح، در مرتبهء اعلای انسانیت قرار گرفته باشد تا لیاقت ارتباط با عوالم غیبی ودریافت علوم وضبط آنها را واجد باشد واز حیث ترکیبات جسمانی وقوای دماغی در کمال اعتدال باشد تا بتواند حقائق عالم هستی وافاضات غیبی را بدون خطا واشتباه به عالم الفاظ ومعانی تنزل دهد وبه مردم ابلاغ کند.
 پس پیغمبر وامام از حیث آفرینش ممتازند وبه واسطهء همین استعداد وامتیاز ذاتی است که خداوندمتعال آنان را به مقام شامخ نبوت یا امامت انتخاب می کند. این امتیاز، از همان اوان کودکی دروجود آنان موجود است لکن هر وقتی که صلاح بود وشرائط موجود شد ومانعی در کار نبود،آن افراد برجسته، رسماً به مقام ومنصب نبوت وامامت معرفی می شوند ومأمور حفظ وتحمل احکام می گردند.
 این انتخاب ونصب ظاهری چنانکه گاهی بعد از بلوغ یا در زمان بزرگی انجام می گیرد ممکن است در ایام کودکی تحقق پذیرد.
 چنانکه حضرت عیسی (علیه السلام) در گهواره با مردم سخن گفت وخودش را پیغمبر وصاحب کتاب معرفی نمود. خداوند متعال در سورهء مریم می فرماید: عیسی گفت: من بندهء خدایم که مرا کتاب داده وبه پیغمبری برگزیده است وهر کجا باشم مبارکم گردانیده وبه نماز وزکوة، تازنده هستم، سفارشم کرده است(۲۲۸).
 از این آیه وآیات دیگر استفاده می شود که: حضرت عیسی(علیه السلام) ازهمان ایام صغر وکودکی پیغمبر وصاحب کتاب بوده است.
 از این نظر است که می گوییم: هیچ مانعی ندارد که کودکی در سن پنج سالگی با عوالم غیبی ارتباط داشته باشد وبه وظیفهء سنگین خزینه داری وضبط وتبلیغ احکام منصوب گردد ودر انجام وظیفهء خویش وادای این امانت بزرگ کاملاً نیرومند ومقتدر باشد.
 اتفاقاً حضرت جواد(علیه السلام)، نیز درهنگام وفات پدر نه ساله یا هفت ساله بوده واز جهت صغرسن، امامتش در بین بعضی از شیعیان مورد تردید واقع شد. به منظور حل این مشکل گروهی از بزرگان شیعه خدمتش رسیدند وصدها معضله ومسائل مشکل را از وی پرسیدند وجواب کافی دریافت نمودند وکراماتی را نیز مشاهده کردند که شک وشبهه آنان برطرف شد(۲۲۹).
 حضرت رض(علیه السلام) آنجناب را امام وجانشین خود معرفی می نمود ودر مقابل تعجب مخاطبین می فرمود: حضرت عیسی(علیه السلام) هم در سن کودکی پیغمبر وحجت خداشد(۲۳۰).
 امام علی نقی(علیه السلام) نیز، شش سال وپنج ماه از سن شریفش گذشته بود که پدرش از دنیا رحلت نمود وامامت به وی منتقل گشت(۲۳۱).
 جناب آقای فهیمی!آفرینش وخلقت ویژه انبیاء وائمه طوری است که نمی توان آنان را با افراد عادی مقایسه کرد وقضاوت نمود.
 کودکان نابغه
 در بین اطفال عادی هم گاهی افراد نادری دیده می شوند که از حیث استعداد وحافظه، نابغهء عصر خویش بوده وقوای دماغی وادراکات آنان، از مردان چهل ساله هم بهتر است.
 ابوعلی سینا فیلسوف نامی را از این افراد شمرده اند. از وی نقل است که گفته: چون به حد تمیز رسیدم مرا به معلم قرآن سپردند وپس از آن به معلم ادب. پس هر چه را شاگردان براستاد ادیب قرائت می کردند من همه را حفظ می نمودم. بعلاوهء آن،استاد مرا به کتابهای ذیل تکلیف کرد:(الصفات) و(غریب المصنف) و(ادب الکاتب) و(اصلاح المنطق) و(العین) و(شعروحماسه) و(دیوان ابن رومی) و(تصریف مازنی) و(نحوسیبویه).
 پس همه را در مدت یکسال ونیم ازبر کردم واگر تعویق استاد نبود در کمتر از این مدت حفظ می کردم وچون به ده سالگی رسیدم مورد تعجب اهل بخارا بودم پس از آن، شروع کردم به یاد گرفتن فقه وچون به دوازده سالگی رسیدم بر طبق مذهب ابی حنیفه فتوی می دادم. پس از آن شروع کردم به علم طب و(قانون) را در سن شانزده سالگی تصنیف نمودم ودر سن بیست وچهارسالگی خودم را در تمام علوم متخصص می دانستم(۲۳۲).
 دربارهء فاضل هندی گفته شده: (قبل ازرسیدن به سن سیزده سالگی تمام علوم معقول ومنقول را تکمیل کرده بود وقبل از دوازده سالگی به تصنیف کتاب پرداخت(۲۳۳).
 (توماس یونگ) که باید او را از جملهء بزرگترین دانشمندان انگلستان محسوب داشت از کودکی اعجوبه ای بود. از دو سالگی خواندن را می دانست ودر هشت سالگی، خودش به تنهایی به آموختن ریاضیات پرداخت واز نه سالگی تا چهارده سالگی، اوقات فراغت خویش را در بین فواصل کوتاه ساعات درس به آموختن زبانهای فرانسه وایتالیایی وعبری وفارسی وعربی صرف کرد وزبان های مذکور را به خوبی یاد گرفت. در بیست سالگی مقاله ای در بارهء تئوری رؤیت به جامعهء پادشاهی فرستاد ودر آن شرح داد که چگونه می توان به وسیلهء تغییر انحنای زجاجیهء چشم همواره تصویر را واضح دید(۲۳۴).
 اگر صفحات تاریخ شرق وغرب را ورق بزنید از امثال ونظائر این نوابغ زیاد خواهید یافت.
 جناب آقای فهیمی! در صورتی که اطفال نابغه، دارای چنان مغز وقوائی باشند که در سنین خردسالی، ازعهدهء حفظ هزاران مطلب گوناگون وحل مشکلات وغوامض علوم برآیند ونیروی محیرالعقول آنان باعث اعجاب گردد، پس چه استبعادی دارد که خداوند متعال، حضرت بقیةالله وحجت حق وعلت مبقیهء انسانیت ومهدی دادستان را در سن پنج سالگی به ولایت منصوب گرداند وتحمل وضبط احکام را به عهده اش واگذار کند؟. ائمه اطهارهم موضوع صغر سن آنجناب را پیش بینی کرده بودند:
 حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: حضرت صاحب الامر سن مبارکش از تمام ما کمتر وگمنام تر میباشد(۲۳۵).
 نام بردن قائم وبرخاستن مردم
 جلالی: چنانکه اطلاع دارید در میان مردم مرسوم است: وقتیکه کلمه قائم برزبان جاری شد، بلند می شوند آیا این عمل مدرکی هم دارد یا نه؟
 هوشیار: این رفتار در بین تمام شیعیان بلاد معمول بوده وهست. نقل شده که امام رض(علیه السلام) در یکی از مجالس خراسان حضور داشت، کلمهء قائم مذکور شد. پس آنجناب ایستاد ودست مبارکش را بر سرنهاده فرمود: اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه(۲۳۶).
 این عمل در عصر امام صادق(علیه السلام) نیز معمول بوده است خدمت آنجناب عرض شد: علت چیست که در موقع ذکر قائم باید قیام کرد؟ در جواب فرمود: صاحب الامر غیبتی دارد بسیار طولانی واز کثرت لطف ومحبتی که به دوستانش دارد، هرکس وی را به لقب قائم که مشعراست به دولت او واظهار تأثری است از غربت او یاد کند، آنجناب هم نظر لطفی باو خواهد نمود. چون در این حال، مورد توجه امام واقع می شود سزاوار است از باب احترام به پا خیزد وتعجیل فرجش را از خدا بخواهد(۲۳۷).
 پس این رفتار شیعیان، ریشه مذهبی دارد واظهار ادب وشعاری است، گرچه وجوبش معلوم نیست.
 داستان غیبت از چه زمانی پیدا شد؟
 دکتر: من شنیده ام چون امام حسن عسکری(علیه السلام) بدون فرزند از دنیا رفت، گروهی سودطلب مانند عثمان بن سعید، برای حفظ مقام خویش داستان غیبت مهدی را جعل نموده در بین مردم شایع کردند.
 هوشیار: پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) قبلاً غیبت مهدی را پیش بینی کرده وبه مردم اطلاع داده بودند از باب نمونه:
 پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: سوگند به خداییکه مرا برای بشارت برانگیخت: قائم فرزندان من بر طبق عهدی که به او می رسد غائب می شود، به طوریکه بیشتر مردم خواهند گفت: خدا به آل محمد احتیاجی ندارد ودیگران در اصل تولدش شک می کنند. پس هر کس زمان غیبت را ادراک نمود باید دینش را نگهداری کند وشیطان را از طریق شک به خود راه ندهد مبادا که اورا از ملت من بلغزاند واز دین خارج سازد. چنانکه قبلاً پدر ومادرشما را از بهشت بیرون کرد. خدا شیطان را دوست وفرمانروای کفارقرار داده است(۲۳۸).
 اصبغ بن نباته نقل می کند که: امیرالمؤمنین(علیه السلام) حضرت قائم را یاد کرده فرمود: آگاه باشید که آن جناب به طوری غائب می شود که شخص نادان خواهد گفت: خدا بآل محمد احتیاجی ندارد.
 امام صادق (علیه السلام) فرمود: اگر خبرغیبت امام خود را شنیدید انکار نکنید(۲۳۹) و(۸۸)حدیث دیگر.
 از جهت این احادیث بود که مسلمین غیبت را برای قائم ضروری واز خصائص او می دانستند حتی کسانی را که احتمال مهدویت درباره شان می دادند وادار به غیبت می کردند.ابوالفرج اصفهانی نوشته است: عیسی بن عبد الله نقل کرده که محمد بن عبد الله بن حسن از همان ایام کودکی در حالت غیبت واختفا زندگی می کرد ومهدی نامیده شد(۲۴۰).
 سید محمد حمیری می گوید: من درباره محمد بن حنفیه غلو داشتم وعقیده مند بودم که غائب است. تا مدتی بدین عقیده غلط معتقد بودم تا اینکه خدا بر من منت نهاد وبوسیله جعفربن محمدصادق(علیه السلام) از آتش نجاتم داد وبه راه راست هدایتم نمود. داستان از این قرار بود که وقتی امامت جعفربن محمد با دلیل وبرهان برایم ثابت شد، روزی به آن حضرت عرض کردم یابن رسول الله! در موضوع غیبت احادیثی از پدرانت به ما رسیده است ووقوع آنرا حتمی شمرده اند، خواهشمندم بفرمایید که غیبت مذکور درباره چه شخصی به وقوع خواهد پیوست؟ امام صادق پاسخ داد:آن غیبت برای ششم از فرزندان من اتفاق خواهد افتاد واوست امام دوازدهم بعد از رسول خدا که اولشان علی بن ابیطالب وآخرشان قائم بحق وبقیةالله وصاحب الزمان است. به خدا سوگند اگر غیبتش باندازه عمر نوح طول بکشد از دنیا خارج نمی شود تا اینکه ظاهر گردد ودنیا را پر از عدل وداد نماید.
 سید حمیری می گوید: وقتی این مطلب را از مولایم جعفربن محمد شنیدم حق برایم آشکار شد وبه دست آنجناب از عقیده سابقم توبه کردم ودر این موضوع اشعاری را سرودم پس داستان غیبت مهدی موعود به دست عثمان بن سعید تأسیس نشده بلکه خداوند متعال غیبت را برایش مقدر نموده وپیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه اطهار (علیهم السلام)، قبل از تولد پدرش آنرا به مردم اطلاع داده بودند.
 طبرسی علیه الرحمه می نویسد: اخبار غیبت ولی عصر قبل از تولد خودش وتولد پدر وجدش صادر شده ومحدثین شیعه آنها را در اصول وکتابهایی که در عصر امام باقر وصادق علیهما السلام تألیف شده است ضبط نموده بودند. از جمله ثقات محدثین حسن بن محبوب است. وی در حدود صد سال قبل از زمان غیبت، کتاب (مشیخه) را تألیف نموده واخبارغیبت را در آن ثبت کرده است.از جمله آنها این حدیث است:
 ابو بصیر می گوید: خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: حضرت ابوجعفر می فرمود: قائم آل محمد دو غیبت دارد، یکی طولانی ودیگری کوتاه. پس حضرت صادق فرمود: آری یکی از آن دو غیبت از دیگری طولانی تر می شود. بعد از آن می نویسد: ملاحظه کنید با پیش آمدن دو غیبت برای فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) چگونه صدق این احادیث ظاهر گشت(۲۴۱)!!.
 محمد بن ابراهیم بن جعفرنعمانی که در زمان غیبت صغری تولد یافته ودر هنگام تألیف کتاب(غیبت) هشتاد وچند سال از عمر شریف امام زمان می گذشته است،در کتاب مذکور صفحه شش می نویسد: ائمه اطهار (علیهم السلام) وقوع غیبت امام زمان را قبلاً خبر داده بودند،اگر غیبت آنجناب اتفاق نمی افتاد، خود این موضوع، برای بطلان عقیده امامیه شاهدی می شد لیکن خداوند متعال به واسطه غائب نمودن آن حضرت، صحت اخبار ائمه را آشکار ساخت.
 کتابهای غیبت قبل از تولد امام عصر
 داستان غیبت مهدی موعود وامام دوازدهم را پیغمبر اکرم وعلی بن ابیطالب وسایر امامان (علیهم السلام) گوشزد مسلمانان کردند واز همان صدراسلام در میان اصحاب مشهور ومعروف بود، به قدری معروفیت داشت که گروهی از دانشمندان وراویان احادیث واصحاب ائمه اطهار، قبل از ولادت امام زمان وحتی قبل از ولادت پدر وجدش کتاب هایی در خصوص غیبت تألیف نمودند واحادیث مربوط به مهدی موعود وغیبتش را در آنها درج نمودند. اسامی آنان را می توانید در کتاب های رجال پیدا کنید.از باب نمونه:
 ۱ - علی بن حسن بن محمدطائی طاطری که ازاصحاب موسی بن جعفر(علیه السلام) بوده کتابی در غیبت نوشته است.او مردی بود فقیه ومورد اعتماد(۲۴۲).
 ۲ - علی بن عمراعرج کوفی، از اصحاب موسی بن جعفر بوده وکتابی درغیبت نوشته است(۲۴۳).
 ۳ - ابراهیم بن صالح انماطی. از اصحاب موسی بن جعفر بوده وکتابی درغیبت نوشته است(۲۴۴).
 ۴ - حسن بن علی بن ابی حمزه. در عصرحضرت رضا میزیسته وکتابی درغیبت تألیف نموده است(۲۴۵).
 ۵ - عباس بن هشام ناشری اسدی.مردی جلیل القدر ومورد وثوق بود.ازاصحاب حضرت رض(علیه السلام) بوده ودر سال۲۲۰ هجری وفات نمود. کتابی در غیبت تألیف کرده است(۲۴۶).
 ۶ - علی بن حسن بن فضال.مردی دانشمند ومورد وثوق بود.از اصحاب حضرت هادی وامام حسن عسکری بود. کتابی درغیبت تألیف نموده است(۲۴۷).
 ۷ - فضل بن شاذان نیشابوری. از فقها ومتکلمین واصحاب حضرت هادی وامام حسن عسکری بوده است. کتابی درباره قائم آل محمد وغیبت او نوشته ودر سال ۲۶۰ هجری وفات نمود(۲۴۸).
 به علاوه، اگر سه مطلب را با هم ضمیمه کنیم غیبت امام زمان قطعی می شود:
 الف: برحسب برهان عقلی وروایات زیادی که از معصومین صادر شده است، وجود مقدس امام وحجت، برای بقا نوع انسان ضروری ولازم است وهیچ عصری از آن وجود مقدس خالی نخواهد شد.
 ب: بر طبق احادیث بسیاری، عدد ائمه از دوازده نفر تجاوز نمی کند.
 ج: به مقتضای احادیث وشهادت تاریخ، یازده نفرآنان زندگی را بدرود گفته اند.
 از انضمام این سه امر. بقای حضرت مهدی به طور قطع ثابت می شود وچون ظاهر نیست باید گفت: در حالت غیبت بسر می برد.
 غیبت صغری وکبری
 جلالی: مراد از غیبت صغری وکبری چیست؟
 هوشیار: امام دوازدهم دو مرتبه از دیده مردم مخفی شد. مرتبه اول از سال تولدش۲۵۵ یا ۲۵۶ یا از سال وفات پدرش – ۲۶۰ - شروع شد وتا سال (۳۲۹) امتداد یافت. در طول این مدت گرچه از نظرعامه مردم غائب بود لیکن ارتباطات کاملاً منقطع نبود بلکه نواب خدمتش رسیده واحتیاجات مردم را مرتفع می نمودند.غائب بودن دراین ۷۴ یا ۶۹ سال را غیبت صغری گویند.
 غیبت دوم از سال(۳۲۹) که سال انقراض نیابت نواب بود، شروع شد وتا زمان ظهور امتداد دارد. این را غیبت کبری می گویند. پیغمبر اکرم وائمه اطهار (علیهم السلام) قبلاً از وقوع این دو غیبت خبرداده بودند.ازباب نمونه:
 اسحاق بن عمارمی گوید: از حضرت صادق شنیدم که می فرمود: قائم را دو غیبت خواهد بود یکی طولانی ودیگری کوتاه. در غیبت اول شیعیان خاص جایش را می دانند ولی در دومی جز خواص دوستان دینی او کسی از جایش اطلاع ندارد(۲۴۹).
 امام صادق(علیه السلام) فرمود: حضرت صاحب الامر دو غیبت دارد، یکی از آنها به قدری طولانی می شود که گروهی می گویند: مرده است. گروهی می گویند: کشته شده است.گروهی می گویند: رفته است.فقط عده معدودی باقی می مانند که به وجود آنجناب عقیده دارند وایمانشان ثابت واستوار است.در آن زمان کسی از جایگاه آن حضرت اطلاع ندارد مگر خدمتکار مخصوصش(۲۵۰) و(هشت) حدیث دیگر.
 غیبت صغری وارتباط شیعیان
 فهیمی: من شنیده ام که: بعد از شروع غیبت صغری بعضی از فریبکاران،از جهل مردم سوء استفاده نموده با ادعای نیابت وبابیت امام غائب، مردم عوام وساده لوح را فریب دادند وبدین وسیله، موقعیت ومقامی را کسب کردند واموال مردم را به جیب زدند.لازم است جنابعالی توضیح بدهید که: نواب چه اشخاصی بوده اند وارتباط وتماس مردم با امام زمان چگونه وبه چه وسیله ای بوده است؟
 هوشیار: در زمان غیبت صغری تودهء مردم از درک ملاقات حضرت صاحب الامر(علیه السلام) محروم بودند لیکن ارتباطات کاملاً منقطع نبود وبه وسیلهء عده معدودی که باب ونائب ووکیل نامیده می شدند، با امام خود تماس گرفته حوائج خویش را رفع می نمودند ومشکلات دینی خود را حل می کردند.سهم امامی که به اموالشان تعلق می گرفت به وسیلهء همان نواب فرستاده می شد.گاهی از ناحیهء مقدسه تقاضای کمک مادی می نمودند، گاهی برای سفر حج یا سفرهای دیگر کسب اجازه می کردند.گاهی برای شفای مریض وطلب فرزند خواهش دعا می کردند.گاهی هم ابتداء از ناحیهء مقدسه برای اشخاصی پول یا لباس یا کفن فرستاده می شد ومانند این کارها.در تمام این موارد،افراد معینی واسطه بودند، تقاضاها هم بوسیله نامه فرستاده میشد.پاسخ آنان نیز کتباً از ناحیهء مقدسه صادر می شد که آنها را اصطلاحاً (توقیع) می گویند.
 آیا توقیعات به خط خود امام بود؟
 جلالی: کاتب توقیعات خود امام بود یا دیگری؟
 هوشیار: گفته شده که: خود آن حضرت کاتب توقیعات بوده است حتی خط مبارکش بین خواص اصحاب وعلمای وقت معروف بوده آنرا به خوبی می شناختند. این سخن شواهدی هم دارد محمد بن عثمان عمری می گوید: از ناحیهء مقدسه توقیعی صادرشد که خطش راخوب می شناختم(۲۵۱).
 اسحاق بن یعقوب می گوید: بتوسط محمد بن عثمان مسائل مشکلی را به ناحیهء مقدسه فرستادم وجوابش را به دستخط مبارک امام زمان دریافت داشتم(۲۵۲).
 شیخ ابوعمر عامری می گوید: ابن ابی غانم قزوینی با جماعتی از شیعیان در موضوعی اختلاف ومشاجره نمودند وبرای رفع نزاع نامه ای به ناحیهء مقدسه نوشته جریانرا به عرض رسانیدند. پس جواب نامه آنان به خط مبارک امام صادرگشت(۲۵۳).
 صدوق علیه الرحمه می گفت: توقیعی که به خط امام زمان برای پدرم صادر شده بود، اکنون نزد من موجود است(۲۵۴).
 افراد مذکور شهادت داده اند که نامه ها به خط مبارک امام بوده است ولی معلوم نیست از چه راهی خط آن حضرت را تشخیص می دادند، زیرا با وجود غیبت مشاهده امکان نداشت.علاوه براین، اشخاصی هم خلاف این موضوع را اظهار داشته اند مثلاً ابو نصر هبة الله روایت کرده که توقیعات صاحب الامر،به همان خطی که در زمان امام حسن(علیه السلام) صادر می شد،به وسیلهء عثمان بن سعید ومحمد بن عثمان، برای شیعیان صادر می گشت(۲۵۵).
 بازهمین شخص می گوید: ابو جعفر عمری درسنهء (۳۰۴) وفات نمود.قریب پنجاه سال وکیل امام زمان بود، مردم اموالشان را به سویش حمل می نمودند وتوقیعات آن حضرت به همان خطی که در زمان امام حسن صادر می شد، به دست او برای شیعیان صادر می گشت(۲۵۶).
 در جای دیگر می گوید: توقیعات صاحب الامر به دست محمد بن عثمان صادر می شد، به همان خطی که در زمان پدرش عثمان بن سعید صادر می گشت(۲۵۷).
 عبد الله بن جعفر حمیری می گوید: وقتی عثمان بن سعید وفات نمود توقیعات صاحب الامر، با همان خطی که قبلاً با ما مکاتبه می شد صادر می گشت(۲۵۸).
 از این روایات استفاده می شود:توقیعاتی که توسط عثمان بن سعید وبعد از آن، توسط محمد بن عثمان به مردم می رسیده،از حیث خط عیناً مانند توقیعاتی بوده است که در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) صادر می شده است.از اینجا معلوم می شود که توقیعات به خط امام نبوده بلکه می شود گفت: امام حسن(علیه السلام) نویسندهء مخصوصی داشته که تا زمان عثمان بن سعید ومحمد بن عثمان زنده ومتصدی کتابت توقیعات بوده است وممکن است گفته شود که: بعض توقیعات را خود امام مرقوم می فرموده وبعضی را دیگران.لیکن نکتهء قابل تذکر اینکه: از مطالعهء حالات علما وشیعیان زمان غیبت صغری ومتن توقیعات استفاده می شود که: مندرجات آن نامه ها مورد اعتماد ووثوق شیعیان بوده، آنها را از ناحیهء مقدسه می دانستند ومورد قبولشان واقع می شده است.
 در مورد اختلافات مکاتبه می کردند وپس از صدور جواب تسلیم می گشتند.حتی گاهی که در صحت صدور بعض توقیعات شک می کردند باز هم حل اختلافات را به عهدهء مکاتبه می گذاشتند(۲۵۹).
 علی بن حسین بن بابویه با ناحیهء مقدسه مکاتبه نمود وتقاضای فرزند کرد وجوابش رادریافت نمود(۲۶۰).
 یکی از علمائی که زمان غیبت صغری وعصر نواب را درک نموده، محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی است.وی در کتاب (غیبت) خویش، سفارت ونیابت نواب را تأیید نموده بعد از نقل احادیث غیبت،می نویسد: در زمان غیبت صغری افراد معین ومعروفی بین امام(علیه السلام) وبین مردم واسطه بودند، به توسط آنان مریض هایی شفا یافتند، پاسخ مشکلات شیعیان صادر می گشت، ولی روزگار غیبت صغری، اکنون پایان یافته ودوران غیبت کبری فرا رسیده است(۲۶۱).
 معلوم می شودتوقیعات، قرائن وشواهد صدقی همراه داشته که موردقبول شیعیان وعلمای وقت واقع می شده است.
 شیخ حرعاملی(علیه الرحمه) می نویسد: ابن ابی غانم قزوینی با شیعیان مشاجره می کرد ومی گفت: امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندی نداشته است.شیعیان نامه ای به ناحیهء مقدسه نوشتند ومرسومشان چنین بود که نامه ها را با قلم بدون مرکب بر کاغذ سفید می نوشتند تا علامت ومعجزه ای باشد.پس جوابشان از ناحیهء مقدسه صادر گشت(۲۶۲).
 تعداد نواب
 در عدد نواب اختلاف است. سیدبن طاوس در کتاب (ربیع الشیعه) اسامی آنان را بدین قرار ذکر کرده: ابوهاشم داودبن القاسم، محمد بن علی بن بلال، عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، عمرالاهوازی، احمدبن اسحاق،ابومحمدالوجنای، ابراهیم بن مهزیار، محمد بن ابراهیم(۲۶۳).
 شیخ طوسی علیه الرحمه وکلا را بدین اسامی معرفی نموده است: ازبغداد، عمری وپسرش وحاجز وبلالی وعطار، از کوفه، عاصمی. از اهواز، محمد بن ابراهیم بن مهزیار، از قم، احمدبن اسحاق، ازهمدان، محمد بن صالح، از ری،شامی واسدی. از آذربایجان، قاسم بن العلا. از نیشابور، محمد بن شاذان(۲۶۴).
 لیکن وکالت چهارنفر، دربین شیعیان معروف است: اول عثمان بن سعید.دوم محمد بن عثمان، سوم حسین بن روح، چهارم علی بن محمدسمری، هریک از آنها هم در شهرهای مختلف نمایندگانی داشتند(۲۶۵).
 عثمان بن سعید
 عثمان بن سعید از بزرگان وثقات اصحاب امام حسن عسکری(علیه السلام) ووکیل آنجناب بود. مامقانی وبوعلی درباره اش نوشته اند: عثمان بن سعید موثق وجلیل القدر بوده احتیاجی به توصیف ندارد.وکیل امام هادی وامام حسن عسکری وامام قائم (علیهم السلام) بوده است(۲۶۶).
 علامه بهبهانی نوشته است: عثمان بن سعید ثقه وجلیل القدرمی باشد(۲۶۷).
 امام هادی وامام حسن عسکری علیهما السلام توثیقش نموده اند.
 احمد بن اسحاق می گوید: به امام هادی(علیه السلام) عرض کردم: باکی معاشرت نمایم واحکام دینم را از او یاد بگیرم وسخنش را بپذیرم؟ فرمود: عثمان بن سعید عمری مورد اعتماد من می باشد.اگر چیزی برایت نقل کرد صحیح می گویدحرفش را بشنو واطاعت کن، زیرا من به وی اعتماد دارم.
 ابوعلی نقل کرده که: از امام حسن عسکری(علیه السلام) هم نظیر این سؤال شد پاسخ داد: عثمان بن سعید وفرزندش محمد مورد اعتماد من هستند.هرچه را برایت روایت کنند درست می گویند.سخن آنان را بشنو واطاعت کن زیرا به آنان اعتماد دارم.
 این حدیث به قدری در بین اصحاب شهرت داشت که ابوالعباس حمیری می گوید: این حدیث در بین ما زیاد مذاکره می شد وبدان وسیله مقام ارجمند عثمان بن سعید را ستایش می کردیم(۲۶۸).
 محمد بن اسماعیل وعلی بن عبد الله می گویند: روزی در شهر سامره بر امام حسن عسکری(علیه السلام) وارد شدیم در حالیکه گروهی از شیعیان حاضر بودند.ناگاه، بدرخادم وارد شده عرض کرد:جماعتی ژولیده مو وگردآلود درب خانه اجازه ورود می خواهند.حضرت فرمود:از شیعیان یمن هستند.سپس به خادمش بدر فرمود: عثمان بن سعید را حاضر کن.
 طولی نکشید که عثمان حاضر شد.حضرت به وی فرمود: عثمان! تو وکیل ومورد وثوق ما هستی،اموال خدا را که این جماعت آورده اند تحویل بگیر. راوی می گوید:عرض کردیم: ما می دانستیم که عثمان از شیعیان خوب است ولی شما با این عمل موقعیت ومقامش را بالاتر بردید ووکالت وثقه بودنش را نیز اثبات نمودید.حضرت فرمود: آری چنین است. بدانید که عثمان بن سعید وکیل من وفرزندش وکیل فرزندم مهدی خواهد بود(۲۶۹).
 امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزندش را به جماعتی که چهل نفر بودند وعلی بن بلال واحمد بن هلال ومحمد بن معاویه وحسن بن ایوب از جمله آنان بودند نشان داد وفرمود: این امام شما وجانشین من است، از وی اطاعت کنید وبدانید که بعد از این تا مدتی او را نخواهید دید. سخنان عثمان بن سعید را قبول کنید وتابع اوامرش باشید زیرا وی جانشین امام شماست وحل وفصل کارهای شیعیان به دستش خواهد بود(۲۷۰).
 کرامات او
 علاوه بر اینها، کراماتی بدو منسوب است که صدق گفتارش را تأیید می کند. از باب نمونه:
 شیخ طوسی در کتاب غیبت از جماعتی از بنی نوبخت که ابوالحسن کثیری از جمله آنهاست روایت کرده که: از قم وحوالی آن، اموالی نزد عثمان بن سعید حمل شد.وقتی حامل خواست مراجعت کند عثمان فرمود: امانت دیگری هم بتو سپرده شده چرا تحویل ندادی؟ عرض کرد: چیزی باقی نمانده است: فرمود: برگرد وجستجو کن.
 آن مرد پس از چند روز تفحص، برگشته اظهار داشت، چیزی را نیافتم، عثمان گفت: دو قطعه پارچه سردانی را که فلانی فرزند فلانی به تو سپرده بود که به ما برسانی چه شد؟!عرض کرد: به خدا سوگند! فرمایش شما درست است لیکن من فراموش کردم والان هم اصلاً نمیدانم کجاست. بازهم به منزلش برگشته هرچه تفتیش کرد آنرا نیافت. نزد عثمان بن سعید برگشته جریان را اطلاع داد. گفت: برو پیش فلانی پسر فلانی پنبه فروش، که دو عدل پنبه بانبارش بردی،آن عدلی را که رویش چنین وچنان نوشته است بازکن، پارچه امانتی را در آن خواهی یافت.آن مرد به دستورش عمل نمود وپارچه را یافته خدمتش برد(۲۷۱).
 محمد بن علی اسود می گوید: زنی پارچه ای به من داد که به عثمان بن سعید برسانم.آنرا با لباسهای دیگری خدمتش بردم. دستورداد: به محمد بن عباس قمی تحویل دهم. به دستورش رفتار نمودم. بعد از آن عثمان بن سعید پیغام داد: چرا پارچه آن زن را ندادی؟ پس داستان پارچه آن زن به یادم آمد، بعد از جستجوی بسیار آنرا یافته تحویل دادم(۲۷۲).
 صدوق علیه الرحمه در (اکمال الدین) نوشته است: مردی از اهل عراق سهم امامی نزد عثمان بن سعید برد عثمان مال را رد کرده فرمود: حق عموزادگانت را که چهارصددرهم است از آن بیرون کن. مرد عراقی تعجب نمود، وقتی به حساب اموال خود رسیدگی نمود معلوم شد هنوز قسمتی از زمین زراعتی عموزادگانش را که در دست وی بوده به صاحبانش رد نکرده است. وقتی با دقت حساب کرد دید سهم آنان چهارصد درهم می شود. پس آن مبلغ را از اموال خویش خارج نمود وبقیه را پیش عثمان بن سعید برد. این دفعه مورد قبول واقع گشت(۲۷۳).
 اکنون وجدان پاک رفقا را به قضاوت می طلبم. باوجود اخباری که درباره عثمان بن سعید وارد شده ومقامی که نزد امام هادی وامام حسن عسکری(علیه السلام) داشته است واتفاق شیعیان برعدالتش وتسلیم بودن اصحاب وخواص امام حسن عسکری(علیه السلام) در مقابلش، آیا بازهم در صحت ادعایش تردید دارید واحتمال می دهید که خواسته باشد مردم را فریب دهد؟!
 محمد بن عثمان
 بعد از وفات عثمان بن سعید، فرزندش محمد بن عثمان به جای پدر نشست وبه وکالت ناحیه مقدس منصوب شد.
 شیخ طوسی درباره اش می گوید: محمد بن عثمان وپدرش هر دو وکیل حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) بوده ونزد آن جناب مقام بزرگی را واجد بودند(۲۷۴).
 مامقانی نوشته است: جلالت وبزرگی محمد بن عثمان نزد امامیه ثابت است ومحتاج به بیان واقامه برهان نیست. شیعیان اجماع دارند که حتی در زمان حیات پدرش وکیل امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده وسفارت حضرت حجت را نیز عهده دار بوده است(۲۷۵).
 عثمان بن سعید تصریح کرد که: بعد از من فرزندم جانشین من ونائب امام می باشد(۲۷۶)..
 یعقوب بن اسحاق می گوید: به وسیله محمد بن عثمان نامه ای خدمت امام زمان فرستادم واز بعض مشکلات دینی سؤال نمودم،جواب نامه به خط مبارک امام واصل شد ودرضمن آن نوشته بود: محمد بن عثمان بن عمری موثق می باشد ونامه هایش نامه های من است(۲۷۷).
 کرامات او
 محمد بن شاذان می گوید:چهارصد وهشتاد درهم مال امام پیش من جمع شده بود. چون خوش نداشتم آن را نا تمام نزد امام بفرستم بیست درهم از مال خودم رویش گذاشته توسط محمد بن عثمان خدمت امام فرستادم، اما از اضافه کردن بیست درهم چیزی ننوشتم. رسید آن مال از ناحیه امام واصل شد ونوشته بود: پانصد درهم که بیست درهمش مال خودت بود واصل گشت(۲۷۸).
 جعفر بن احمدبن متیل می گوید: محمد بن عثمان مرا احضار کرد چند پارچه وکیسه ایکه چند درهم در آن بود به من تسلیم نمود وفرمود: به (واسط) برو واول کسی را که ملاقات نمودی کیسه را با پارچه تسلیمش کن. من به جانب واسط حرکت کردم، اول کسی را که ملاقات نمودم حسن بن محمد بن قطاة بود. پس خودم را به وی معرفی نمودم، مرا شناخت وبا هم معانقه کردیم، باو گفتم:
 محمد بن عثمان سلامت رسانید واین امانت را برایت فرستاد. وقتی این مطلب را شنید خدای را سپاس گفت وفرمود: محمد بن عبد الله عامری وفات نموده. من اکنون برای تهیه کفنش از منزل خارج شده ام. وقتی امانت را باز نمودیم دیدیم تمام مایحتاج دفن مرده ای در آن موجود است. پولها هم به مقدار مزد حمالان وقبرکن بود. پس جنازه را تشییع کرده دفن نمودیم(۲۷۹).
 محمد بن علی بن الاسودقمی می گوید: محمد بن عثمان قبری برای خویش تهیه کرده علتش را پرسیدم، پاسخ داد: از جانب امام مأمورم که کارهایم را جمع وجور کنم. دو ماه بعد از این واقعه دار دنیا را وداع کرد(۲۸۰).
 محمد بن عثمان در حدود پنجاه سال متصدی منصب نیابت بود ودر سال (۳۰۴) در گذشت(۲۸۱).
 حسین بن روح
 حسین بن روح سومین وکیل امام زمان(علیه السلام) است. وی داناترین فرد عصرخویش بود. محمد بن عثمان او را به جانشینی خود ونیابت امام عصر منصوب گردانید.
 مجلسی(علیه الرحمه) در بحار نوشته است: وقتی مرض محمد بن عثمان شدت یافت، گروهی از بزرگان ومعروفین شیعه مانند ابوعلی بن همام وابوعبد الله بن محمد کاتب وابوعبد الله باقطانی وابو سهل اسماعیل بن علی نوبختی وابوعبد الله بن وجنا خدمتش رسیده از جانشینش سؤال نمودند جواب داد: حسین بن روح جانشین من ووکیل ومورد اعتماد حضرت صاحب الامر است، در کارها به وی رجوع کنید. من از جانب امام مأمورم که حسین بن روح را به نیابت منصوب گردانم(۲۸۲).
 جعفر بن محمد مدائنی می گوید: من اموال امام را نزد محمد بن عثمان می بردم. روزی چهارصد دینار خدمتش بردم فرمود:این پول را نزد حسین بن روح ببر. عرض کردم خواهشمندم خودتان قبول بفرمایید. فرمود: خدمت حسین بن روح ببر وبدانکه من او را جانشین خودم قرار دادم.عرض کردم: به امر امام این کار را انجام میدهید؟ فرمود:آری. پس اموال را نزد حسین بن روح بردم. بعد از آن سهم امام را خدمت او می بردم(۲۸۳).
 در بین اصحاب وخواص محمد بن عثمان، افرادی وجود داشتند که به مراتب از حسین بن روح موجه تر وآبرومند تر بودند مانند جعفر بن احمدبن متیل.همه یقین داشتند که منصب نیابت به وی تفویض می شود.
 لیکن برخلاف پیش بینی آنان، حسین بن روح به این مقام برگزیده شد وتمام اصحاب حتی جعفر بن احمدبن متیل در مقابلش تسلیم شدند(۲۸۴).
 از ابو سهل نوبختی پرسیدند:چطور شد که حسین بن روح به نیابت انتخاب شد در صورتیکه شما بدان مقام سزاوارتر بودید؟ گفت: امام بهتر می داند چه کسی رابدین منصب انتخاب کند.من همیشه با مخالفین مناظره دارم، اگر وکیل بودم شاید در مواقع بحث، برای اثبات مدعای خودم، جای امام را نشان می دادم، ولی حسین بن روح مثل من نیست حتی اگر امام در زیر لباسش مخفی باشد واورابا قیچی پاره پاره کنند ممکن نیست دامنش را بگشاید تا امام دیده شود(۲۸۵).
 صدوق (علیه الرحمه) می نویسد: محمد بن علی اسود نقل کرده که علی بن حسین بن بابویه، بوسیله من به حسین بن روح پیغام داد که از حضرت صاحب الامر(علیه السلام) تقاضا کند برایش دعائی بفرماید شاید خدا پسری بوی مرحمت کند. من خواسته او را خدمت حسین بن روح عرض کردم بعد از سه روز اطلاع داد که امام برایش دعا فرمود. بزودی خدا پسر پربرکتی که نفعش به مردم می رسد به وی عطا خواهد نمود. درهمان سال محمد برایش متولد شد وبعد از او هم فرزندان دیگری پیدا کرد. صدوق علیه الرحمه بعد از نقل داستان می نویسد: هر وقت محمد بن علی اسود مرا می دید که در مجالس درس محمد بن حسن بن احمد رفت وآمد می نمایم وشوق زیادی در خواندن وحفظ کتاب های علمی دارم، می گفت چندان تعجب ندارد که این قدر به تحصیل علم علاقه داری برای اینکه به برکت دعای امام زمان به دنیا آمدی(۲۸۶).
 مردی در نیابت حسین بن روح شک داشت. پس برای روشن شدن موضوع، با قلم خشک وبدون مرکب، نامه ای نوشت وبرای امام فرستاد. پس از چند روز جوابش توسط حسین بن روح از ناحیه مقدسه صادر شد(۲۸۷).
 حسین بن روح در ماه شعبان سال(۳۲۶) از داردنیا رحلت نمود(۲۸۸).
 نائب چهارم
 نائب چهارم امام عصر(علیه السلام) شیخ ابوالحسن علی بن محمدسمری بوده است. ابن طاوس در باره اش می نویسد: امام حسن عسکری وامام هادی علیهما السلام را خدمت نموده وآن دو امام باوی مکاتبه داشتندوتوقیعات زیادی برایش مرقوم فرمودند واز وجوه موثقین شیعیان بوده است(۲۸۹)..
 احمد بن محمد صفوانی می گوید: حسین بن روح، علی بن محمدسمری را به جای خویش نصب کرد تا به کارهایش رسیدگی کند. اما هنگامی که وفات علی بن محمد نزدیک شد جمعی از شیعیان خدمتش رسیدند تا از جانشینش سؤال نمایند فرمود.مأمور نیستم کسی را به نیابت منصوب کنم(۲۹۰).
 احمد بن ابراهیم بن مخلد می گوید: روزی علی بن محمد سمری بدون مقدمه فرمود: خدا علی بن بابویه قمی را رحمت کند.حاضرین تاریخ این کلام را یادداشت نمودند. بعداً خبر رسید که علی بن بابویه در همان روز از دنیا رفته است. خودسمری هم در سال (۳۲۹) وفات نمود(۲۹۱).
 حسن بن احمد می گوید: چند روز قبل از وفات علی بن محمد سمری خدمتش حاضر بودم نامه ای را که از ناحیه مقدسه صادر شده بود برای مردم قرائت نمود، بدین مضمون: ای علی بن محمدسمری! خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند، زیرا تا شش روز دیگر اجلت خواهد رسید. کارهایت را جمع وجور کن، لیکن کسی را جانشین قرار نده زیرا بعد از این غیبت کامل واقع خواهدشد. من تا هنگامیکه خدا اذن ندهد وزمانی طولانی نگذرد ودلها را قساوت نگیرد وزمین از ستم پر نشود آشکار نخواهم شد. در بین شما کسانی پیدا خواهند شد که ادعای رؤیت نمایند لیکن آگاه باشید که: پیش از خروج سفیانی وصیحه آسمانی هرکس ادعای رؤیت کند دروغگوست(۲۹۲).
 نیابت چهار نفر مذکور در بین شیعیان معروف است. گروهی هم به دروغ این منصب را ادعا نمودند ولی چون برهانی نداشتند دروغشان ثابت گشت ورسوا شدند مانند: حسن شریعی، ومحمد بن نصیرنمیری، واحمدبن هلال کرخی، ومحمد بن علی بن بلال، ومحمد بن علی شلمغانی، وابوبکر بغدادی.
 این بود اطلاعات من راجع به نواب. از مجموع این مدارک به صحت ادعای آنان، اطمینان حاصل می شود.
 دکتر: من در این زمینه سؤالاتی داشتم ولی اجازه دهید برای جلسه بعد بماند، چون امشب بحثمان خیلی طولانی شد.
 چرا از اول، غیبت کامل واقع نشد؟
 با حضور همه برادران جلسه در خانه آقای دکتر تشکیل شد.
 دکتر: غیبت صغری اصلاً چه فایده ای داشت؟ اگر بنابود امام زمان غائب شود چرا از همان زمان وفات امام حسن عسکری(علیه السلام) غیبت وانقطاع کامل شروع نشد؟
 هوشیار: غائب شدن امام ورهبر جمعیت، آنهم زمانی طولانی امریست بس غریب وغیرمأنوس وباور کردنش برای مردم دشوار است از این جهت، پیغمبر وائمه اطهار (علیهم السلام) تصمیم گرفتند که: کم کم مردم را با این موضوع آشنا سازند وافکار را برای پذیرش آن آماده نمایند لذا گاه بیگاه از غیبتش خبرداده گرفتاریهای مردم آن عصر وانکار وسرزنش منکرین وثواب ثبات قدم وانتظار فرج را گوشزد می نمودند. گاهی هم با رفتارشان عملاً شبیه غیبت را فراهم می ساختند.
 مسعودی در اثبات الوصیة نوشته است: امام هادی(علیه السلام) با مردم کم معاشرت می کرد وجز با خواص اصحاب با کسی تماس نمی گرفت. وقتی امام حسن عسکری به جایش نشست در اکثر اوقات از پشت پرده با مردم سخن می گفت تا شیعیان برای پذیرش غیبت امام دوازدهم مهیا ومانوس گردند(۲۹۳).
 اگر بعد از رحلت امام حسن عسکری(علیه السلام) غیبت کامل شروع می شد شاید وجود مقدس امام زمان مورد غفلت واقع شده کم کم فراموش می گشت. از این جهت، ابتدا غیبت صغری شروع شد تا شیعیان در آن ایام، به وسیله نواب با امام خود تماس گرفته علائم وکراماتی را مشاهده نمایند وایمانشان کامل گردد.اما هنگامی که افکار مساعد گشت وآمادگی بیشتری پیدا شد غیبت کبری شروع گردید.
 کبری حدی دارد؟
 مهندس: آیا برای غیبت کبری حدی تعیین شده است؟
 هوشیارِ: حدی معین نشده لیکن احادیث دلالت می کنند که مدتش به قدری طولانی می شود که گروهی به شک می افتند.از باب نمونه:
 امیرالمؤمنین (علیه السلام) دربارهء حضرت قائم فرمود: غیبتش به قدری طولانی می شود که شخص جاهل می گوید: خدا به اهل بیت پیغمبر احتیاجی ندارد(۲۹۴)..
 حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: یکی از خصائص نوح در قائم وقوع خواهد یافت وآن طول عمرش می باشد(۲۹۵).
 فلسفه غیبت امام زمان (عجّل الله فرجه)
 مهندس: امام زمان اگر در بین مردم ظاهر بود ومیتوانستند در مواقع احتیاج خدمتش برسند ومشکلاتشان را حل کنند، برای دین ودنیای آنان بهتر بود.پس چرا غائب شد؟.
 هوشیار: البته اگر مانعی وجود نداشت، ظهور آن حضرت اصلح وانفع بود.لیکن چون می بینیم که خداوندمتعال آن وجود مقدس را ازدیده ها پنهانی داشته است وافعال خدا هم با نهایت استحکام وبر طبق مصالح وحکم واقعی صادر می شود، غیبت آن جناب را نیز علت وحکمتی خواهد بود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد.حدیث ذیل دلالت می کند که: علت وسبب اساسی غیبت، برای مردم بیان نشده وبجز ائمهء اطهار (علیهم السلام) کسی از آن اطلاع ندارد.
 عبد الله بن فضل هاشمی می گوید:امام صادق(علیه السلام) فرمود:حضرت صاحب الامر ناچار غیبتی خواهدداشت، بطوری که گمراهان در شک واقع می شوند.عرض کردم: چرا؟فرمود: مأذون نیستیم علتش را بیان کنیم. گفتم: حکمتش چیست؟ فرمود همان حکمتی که در غیبت حجتهای گذشته وجود داشت، در غیبت آن جناب نیز وجود دارد. اما حکمتش ظاهر نمی شود مگر بعد از ظهور او، چنانکه حکمت سوراخ کردن کشتی وکشتن جوان واصلاح دیوار به دست خضر(علیه السلام) برای موسی(علیه السلام) آشکار نشد جزهنگامی که می خواستنداز هم جداشوند.ای پسر فضل! موضوع غیبت سری است از اسرار خدا وغیبتی است از غیوب الهی.
 چون خدا را حکیم می دانیم باید اعتراف کنیم که کارهایش ازروی حکمت صادرمی شود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد(۲۹۶). از حدیث مذکور استفاده می شود که علت اصلی واساسی غیبت بیان نشده است، یا برای اینکه اطلاع برآن صلاح مردم نبوده یااینکه استعداد فهمش را نداشته اند.
 اما در احادیث، سه حکمت برای غیبت بیان شده است:
 فائدهء اول: امتحان وآزمایش است. گروهی که ایمان محکمی ندارند باطنشان ظاهر شود وکسانی که ایمان در اعماق دلشان ریشه کرده به واسطهء انتظار فرج وصبر برشدائد وایمان به غیب ارزششان معلوم شود وبه درجاتی از ثواب نائل گردند.موسی بن جعفر(علیه السلام) فرمود: هنگامی که پنجمین فرزند امام هفتم غائب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسی شما را از دین خارج کند.ای پسرک من! برای صاحب الامر ناچار غیبتی خواهدبود، به طوریکه گروهی از مؤمنین از عقیده برمی گردند. خدا به وسیلهء غیبت، بندگانش را امتحان می کند(۲۹۷).
 فائدهء دوم: به وسیلهء غیبت از بیعت نمودن با ستمکاران محفوظ می ماند.
 حسن بن فضال می گوید: علی بن موسی الرض(علیه السلام) فرمود: گویا شیعیانم را می بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم(امام حسن عسکری) در جستجوی امام خود همه جا را می گردند اما او را نمی یابند. عرض کردم: چرا یابن رسول الله؟ فرمود: برای اینکه امامشان غائب می شود. عرض کردم: چرا غائب می شود؟ فرمود: برای اینکه وقتی با شمشیر قیام نمود بیعت احدی در گردنش نباشد(۲۹۸).
 فائدهء سوم: به وسیله غیبت از خطر قتل نجات می یابد.
 زراره می گوید: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: قائم باید غائب شود. عرض کردم! چرا؟ فرمود: از کشته شدن می ترسد، وبا دست به شکم خود اشاره کرد (۱۲۰). سه حکمت مذکور، در احادیث اهل بیت منصوص است
 امام زمان(علیه السلام) اگر ظاهر بود چه محذوری داشت؟
 مهندس: اگر امام زمان در میان بشر ظاهر بود، در یکی از شهرهای جهان زندگی می کرد ورهبری دینی مسلمین را به عهده داشت وبا همین روش به زندگی ادامه می داد تا هنگامی که اوضاع عالم مساعد می شد، با شمشیر قیام می نمود ودستگاه کفر وستم را برمی چید، این فرض چه مانعی داشت؟
 هوشیار: فرضیه خوبی است ولی باید حساب کرد که چه نتائج وعواقبی را در بر دارد. من موضوع را بر طبق جریان عادی، برای شما تشریح می کنم:
 چون پیغمبر اکرم وائمه اطهار(علیهم السلام) کراراً گوشزد مردم کرده بودند که دستگاه ظلم وستم، عاقبت به دست مهدی موعود، برچیده می شود وکاخهای بیدادگری را واژگون خواهد نمود، از این جهت، وجود مقدس امام زمان، همواره مورد توجه دودسته مردم واقع می شد: یکی مظلومین وستم دیدگان که متأسفانه همیشه عده آنان زیاد بوده وهست. آنان به قصد تظلم وامید حمایت ودفاع، دور وجود امام زمان اجتماع نموده تقاضای نهضت ودفاع می نمودند وهمیشه گروه کثیری اطرافش را احاطه نموده انقلاب وغوغایی برپا بود.
 دسته دوم زورگویان وستمکاران خونخوارند که بر ملت محروم تسلط یافته ودر راه رسیدن به منافع شخصی وحفظ مقام خویش از هیچ عمل زشتی پروا ندارند وحاضرند تمام ملت را فدای مقام خود کنند. این گروه چون وجود مقدس امام را سد راه منافع ومقاصد شوم خود تشخیص می دادند وریاست وفرمانروایی خویش را در خطر می دیدند،ناچار بودند وجود مقدس آن جناب را از میان بردارند وخودشان را از این خطر بزرگ برهانند در این تصمیم اساسی که حیاتشان بدان بسته بود با هم متحد شده، تا ریشه عدالت ودادخواهی را قطع نمی کردند هرگز از پای نمی نشستند.
 چرا از مرگ می ترسد؟
 جلالی: امام زمان اگر در راه اصلاح جامعه وترویج دین ودفاع از مظلومین کشته می شد چه مانعی داشت؟ مگر خون او از خون پدران وجدش عزیزتر است؟اصلاً چرا باید از مرگ بترسد؟
 هوشیار: امام غائب نیز مانند پدرانش از کشته شدن در راه دین باکی نداشته وندارد، لیکن در عین حال، کشته شدنش به صلاح جامعه ودین نیست. زیرا هر یک از پدرانش که از دنیا رحلت می نمودند امام دیگری جانشینش می شد، ولی امام زمان اگر کشته شود جانشینی ندارد وزمین از حجت خالی می گردد. در صورتیکه مقدر شده است که عاقبت، حق بر باطل غالب شود وبه واسطه وجود مقدس امام دوازدهم، دنیا به کام حق پرستان گردد؟
 مگر خدا قدرت حفظ امام را ندارد؟
 جلالی: مگر خدا قدرت ندارد وجود امام زمان را از شر دشمنان نگهداری کند؟.
 هوشیار: با اینکه قدرت خدا محدود نیست لیکن کارها را برطبق اسباب واز مجرای عادی انجام می دهد. بنانیست برای حفظ وجود مقدس انبیا وائمه وترویج دین، از روش عمومی اسباب وعلل دست بردارد وبر خلاف جریان عادی عمل کند وگرنه دنیا، دار تکلیف واختیار وامتحان نخواهد شد.
 ستمکاران تسلیمش می شدند
 جلالی: اگر آن حضرت ظاهر بود، کفار وستمکاران چون دسترسی به وی داشتند ومی توانستند سخنان حقش را استماع نمایند، احتمال داشت در صدد قتلش برنیایند بلکه به دستش ایمان بیاورند واز رفتارشان دست بردارند.
 هوشیار: هر کسی در مقابل حق تسلیم نمی شود بلکه از آغاز عالم تا حال، همیشه گروهی در بین بشر وجود داشته اند که دشمن حق ودرستی بوده وبرای پایمال کردن آن با تمام قوا کوشیده اند. مگر پیمبران وائمه اطهار حق نمی گفتند؟ مگر سخنان حق ومعجزاتشان در دسترس ستمکاران نبود؟ باوجود آن، در نابود کردن آنان وخاموش نمودن چراغ هدایت از هیچ عملی پروا نکردند. حضرت صاحب الامر(علیه السلام) نیز اگر از ترس ستمکاران غائب نشده بود بسرنوشت آنان گرفتار می شد.
 سکوت کند تا محفوظ بماند
 دکتر: بنظر من، اگر آن حضرت بکلی از سیاست کناره گیری می کرد وبا کفار وستمکاران کاری نداشت ودر مقابل اعمالشان سکوت اختیار می نمود وبه راهنمایی اخلاقی ودینی خود می پرداخت، از شر دشمنان محفوظ می ماند.
 هوشیار: ستمکاران چون شنیده بودند که مهدی موعود دشمن آنان می باشد وبه دست وی کاخهای ستم در هم فرو می ریزد، مسلماً به سکوت او اکتفا نکرده خطر را از خودشان رفع می نمودند. علاوه بر این، مؤمنین وقتی مشاهده می کردند، آن حضرت در مقابل تمام جنایات وستمها سکوت نموده آنهم نه یک سال ودو سال بلکه صدها سال، کم کم از اصلاح جهان وغلبه حق مأیوس می گشتند ودر نویدهای پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) وقرآن شریف شک می کردند.علاوه بر همه اینها، اصلاً مظلومین اجازه سکوت به آنجناب نمی دادند.
 پیمان عدم تعرض ببندد
 مهندس: ممکن بود با ستمکاران وقت، پیمان عدم تعرض ومعاهده به بندد که در کارهایشان هیچگونه دخالتی ننماید وچون به امانت ودرستی معروف بود معاهداتش محترم واطمینان بخش بود وبا وی کاری نداشتند.
 هوشیار: برنامه مهدی موعود، با سائر ائمه اطهار (علیهم السلام) تفاوت دارد. ائمه مأمور بودند که در ترویج وانذار وامر به معروف ونهی از منکر تا سرحد امکان کوشش نمایند ولی مأمور به جنگ نبودند لیکن از اول بنا بود که سیره ورفتار مهدی دادگستر برخلاف آنان باشد. بنا بود در مقابل باطل وستم سکوت نکند وبا جنگ وجهاد، جور وستم وبدبینی را ریشه کن نماید وستمگران را از کاخ خودسری سرنگون سازد
 اصلاً این گونه رفتار از علائم وخصائص مهدی شمرده می شد.
 به هر امامی گفته می شد: چرا در مقابل ستمکاران قیام نمی کنی؟ جواب می داد: اینکار به عهده مهدی ماست. به بعضی از امامان اظهار می شد: آیا تو مهدی هستی؟ جواب می داد: مهدی با شمشیر جنگ می کند ودر مقابل ستم ایستادگی می نماید ولی من چنین نیستم وتوانایی آنرا هم ندارم. به بعضی عرض می شد: آیا تو قائم هستی؟ پاسخ می داد: من قائم بحق هستم، لیکن قائم معهودی که زمین را از دشمنان خدا پاک می کند نیستم. به بعضی اظهار می شد: امیدواریم تو قائم باشی. می فرمود: من قائم هستم اما قائمی که زمین را از کفر وستم پاک کند غیر من است. از اوضاع آشفته جهان ودیکتاتوری ظالمین ومحرومیت مؤمنین شکایت می شد، می فرمودند: قیام مهدی مسلم است، در آن وقت اوضاع جهان اصلاح واز ستمکاران انتقام گرفته خواهد شد. از کمی عدد مؤمنین وکثرت کفار وقدرت آنان سخن رانده می شد، ائمه (علیهم السلام) شیعیان را دلداری داده می فرمودند: حکومت آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) حتمی است وپیروزی وغلبه با حق پرستی خواهد شد، صبرکنید ودر انتظار فرج آل محمد باشید ودعا کنید. مؤمنین وشیعیان هم باین نویدها دلخوش بودند وهر گونه رنج ومحرومیتی را برخود هموار می کردند.
 اکنون از شما تصدیق می خواهیم، با این همه انتظاراتی که مؤمنین بلکه بشریت از مهدی موعود داشتند، آیا امکان داشت آن جناب، با ستمکاران عصر پیمان مودت ودوستی ببندد؟! واگر چنین عملی را انجام می داد، آیا یأس ونا امیدی بر مؤمنین چیره نمی شد وآن جناب را متهم نمی کردند که با ستمکاران سازش نموده قصد اصلاح ندارد؟.
 به نظر من این عمل اصلاً امکان نداشت واگر انجام می گرفت، آن جمعیت قلیل مؤمنین هم در اثر یأس وبدبینی از اسلام ودرستی خارج شده طریق کفر وستم را پیش می گرفتند.
 علاوه بر این، اگر با ستمکاران قرارداد دوستی وعدم تعرض امضا می کرد، ناچار بود به عهد وپیمان خویش وفا دار باشد ودر نتیجه هیچ وقت اقدام به جنگ نکند، زیرا اسلام عهد وپیمان را محترم شمرده وعمل بآن را لازم دانسته است(۲۹۹)..
 از این جهت است که در احادیث تصریح شده که یکی از اسرار غیبت ومخفی شدن ولادت حضرت صاحب الامر(علیه السلام) این است که ناچار نشود با ستمکاران بیعت کند تا هر وقت خواست نهضت کند بیعت کسی در گردنش نباشد، از باب نمونه:
 حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: ولادت صاحب الامر مخفی می شود تا اینکه وقتی ظاهر گشت پیمان هیچ کس در گردنش نباشد. خدا کارش را در یک شب اصلاح می کند(۳۰۰).
 علاوه برهمه اینها، ستمکاران وزمامداران خودخواه، چون ریاست ومنافع خودشان را در خطر می دیدند، باین پیمانها مطمئن نمی شدند وچاره نهایی را در قتلش تشخیص می دادند وزمین را بی حجت وامام می گردانیدند.
 چرا نواب خاصی تعیین نکرد؟
 جلالی: ما اصل لزوم غیبت را از شما قبول می کنیم لیکن چرا در غیبت کبری نیز، مانند غیبت صغری، نوابی را برای خویش تعیین نکرد تا شیعیان به وسیله آنان با وی تماس گرفته مشکلاتشان را حل نمایند؟
 هوشیار: دشمنان، نواب را آزاد نمی گذاشتند بلکه آنان را شکنجه وزجر می دادند تا مکان امام را نشان دهند یا تحت شکنجه ودر کنج زندان جان سپارند.
 جلالی: ممکن بود اشخاص معینی را به وکالت منصوب نکند، لیکن گاه گاهی برای بعضی از مؤمنین ظاهر شود وبه وسیله آنها دستورات لازم را برای شیعیان صادر کند.
 هوشیار: اینکار نیز صلاح نبود زیرا ممکن بود همان شخص، امام ومکانش را به دشمنان نشان دهد واسباب دستگیری وکشته شدنش را فراهم نماید.
 جلالی: احتمال خطر در صورتی بودکه برای هر فرد مجهول الحالی ظاهر می شد، اما اگر فقط برای علماو مؤمنین مورد وثوق ظاهر می شد هیچ احتمال خطری نداشت.
 هوشیار: این فرضیه را ازچند راه می توان پاسخ داد:
 اول: امام زمان برای هرکس می خواست ظاهر شود، ناچار بود برای معرفی خودش معجزه ای اظهار نماید بلکه برای اشخاص دیر باور چندین معجزه انجام دهد، تا در صحت ادعایش یقین کنند. در این میان اشخاص حقه باز وساحر هم پیدا می شدند که مردم را فریب می دادند وبا ادعای امامت واظهار سحر وجادومردم عوام را گمراه می نمودند، تمیز بین معجزه وجادو هم کار هر کسی نیست وخود این قضیه مفاسد واشکالات زیادی برای مردم تولید می کرد.
 دوم: افراد ظاهرالصلاح وحقه باز از این موضوع سواستفاده می کردند. در میان جهال وعوام افتاده، ادعای رؤیت امام می کردند واحکام خلاف شرع را به وی نسبت می دادند تا به مقاصد شوم خودشان نائل گردند.هر کس هر عمل خلاف شرعی را می خواست انجام دهد، برای تصحیح وپیشرفت کار خودش می گفت: من خدمت امام زمان رسیدم ودیشب منزل ما تشریف آورد وبه من فرمود: فلان کار را انجام ده ودر فلان کار از من تأیید وپشتیبانی کرد. مفاسد این موضوع برکسی پوشیده نیست.
 سوم: ما دلیل قاطعی نداریم که امام زمان برای هیچ کس حتی افراد صالح ومورد اعتماد، ظاهر نشود بلکه ممکن است بسیاری از صلحا واولیا خدمتش برسند ولی مأمور به اخفا باشند وبه احدی اظهار نکنند در این موضوع هر کس از حال خودش فقط اطلاع دارد وراجع به دیگران حق قضاوت ندارد.
 امام غائب چه فایده ای دارد؟
 مهندس: امام اگر پیشوای مردم است باید ظاهر باشد. بروجودامام ناپیدا چه فایده ای مترتب است؟ امامی که صدها سال غائب بماند، نه دین را ترویج کن، نه مشکلات جامعه را حل کند، نه پاسخ مخالفین را بدهد، نه امر به معروف ونهی از منکر کند نه از مظلومین حمایت کند، نه حدود واحکام الهی را جاری سازد ونه مسائل حلال وحرام مردم را روشن سازد، وجود چنین امامی چه سودی دارد؟!
 هوشیار: مردم در زمان غیبت، آنهم به واسطه اعمال خودشان از فوائدی که شمردید محرومند لیکن فوائد وجود امام منحصر به اینها نیست بلکه فوائد دیگری نیز وجود دارد که در زمان غیبت نیز مرتب است از جمله، دو فائده ذیل را می توان شمرد:
 اول: برطبق سخنان گذشته وبراهینی که درکتب دانشمندان اقامه شده است واحادیثی که در موضوع امامت وارد شده، وجود مقدس امام، غایت نوع وفرد کامل انسانیت ورابطه میان عالم مادی وعالم ربوبی است. اگر امام روی زمین نباشد نوع انسان منقرض خواهد شد.اگر امام نباشد خدا به حد کامل شناخته وعبادت نمی شود. اگر امام نباشد رابطه بین عالم مادی ودستگاه آفرینش منقطع می گردد. قلب مقدس امام به منزله ترانسفورموتوریست که برق کارخانه را به هزاران لامپ می رساند. اشراقات وافاضات عوالم غیبی، اولا برآینه پاک قلب امام وبه وسیله او بردلهای سایر افراد نازل می گردد. امام قلب عالم وجود ورهبر ومربی نوع انسان است ومعلوم است که حضور وغیبت او، در ترتب این آثار تفاوتی ندارد.آیا بازهم می شود گفت: امام ناپیدا را چه نفعی است؟! گمان می کنم شما این اشکال را از زبان کسانی می گوئید که به حقیقت معنای ولایت وامامت پی نبرده وامام را جز یک مسئله گو وجاری کننده حدود نمی داند، در صورتی که مقام امامت وولایت از این مقامات ظاهری بسیار شامختر است.
 امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ما پیشوای مسلمین وحجت بر اهل عالم وسادات مؤمنین ورهبر نیکان وصاحب اختیار مسلمین هستیم. ما امان اهل زمین هستیم چنانکه ستارگان امان اهل آسمانند. به واسطه ماست که آسمان بر زمین فرود نمی آید مگر وقتی که خدا بخواهد. به واسطه ما باران رحمت حق نازل وبرکات زمین خارج می شود. اگر ما روی زمین نبودیم اهلش را فرو می برد وآنگاه فرمود: از روزی که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتی خالی نبوده است ولی آن حجت، گاهی ظاهر ومشهور وگاهی غائب ومستور بوده است، تا قیامت نیز از حجت خالی نخواهد شدو اگر امام نباشد خدا پرستش نمی شود.
 سلیمان می گوید عرض کردم: مردم چگونه از وجود امام غائب، منتفع می شوند فرمود: همانطور که از خورشید پشت ابر انتفاع می برند(۳۰۱).
 در این حدیث وچندین حدیث دیگر، وجود مقدس صاحب الامر وانتفاع مردم از وی، تشبیه شده به خورشید پشت ابر وانتفاع مردم از آن. وجه تشبیه از این قرار است: در علوم طبیعی وفلکیات ثابت شده است که خورشید مرکز منظومه شمسی است، جاذبه اش حافظ زمین وآن را از سقوط نگه می دارد. زمین را بدور خود چرخانده شب وروز وفصول مختلف را ایجاد می کند. حرارتش سبب حیات وزندگی حیوانات وگیاهان وانسانیت ونورش روشنی بخش زمین می باشد در ترتب این آثار بین اینکه ظاهر باشد یا پشت ابر، تفاوتی وجود ندارد. یعنی جاذبه ونور وحرارتش در هر دو حال موجود است، گرچه کم وبیش دارد.هنگامی که خورشید در پس ابرهای تیره پنهان است یا شبانگاه، جهال گمان دارند که موجودات از نور وحرارت خورشید بی بهره اند، در صورتی که سخت در اشتباهند، زیرا اگر دقیقه ای نور وحرارتش به جانداران نرسد یخ زده هلاک می گردندو به برکت تأثیرات همان خورشیداست که ابرهای تیره پراکنده می شوند وچهره حقیقی آن نمایان می گردد.
 وجود مقدس امام هم خورشید وقلب عالم انسانیت ومربی وهادی تکوینی اوست ودر ترتب این آثار، بین حضور وغیبت آنجناب تفاوتی نیست. از دوستان عزیزم تقاضا می کنم بحث چند جلسه قبل را که درباره نبوت عامه وامامت بود(۳۰۲)، در نظر داشته ویکبار دیگر با کمال دقت وتأمل آنرا مرور کنند، تا به حقیقت معنای ولایت پی ببرند ومهم ترین فائده وجود امام را دریابند وبفهمند که نوع بشر هم اکنون هرچه دارد به برکت وجود همان امام غائب است.
 اما راجع به فوائد دیگری که ذکر نمودید، گواینکه عامه مردم در زمان غیبت، از آنها محرومند لیکن از جانب خداوندمتعال ووجود مقدس امام، منع فیضی وجود ندارد بلکه تقصیر وکوتاهی از ناحیه خود افراد انسان است. اگر موانع ظهور را برطرف می ساختند واسباب ومقدمات حکومت توحید ودادگستری را فراهم می نمودند وافکار عموم جهانیان را آماده ومساعد می کردند،امام زمان ظاهر می شد وجامعه انسانیت را از فوائد بی شماری بهره مند می گردانید.
 ممکن است بگویید: درصورتی که شرائط عمومی مساعد ظهور امام زمان نیست پس کوشش نمودن در این راه سخت وپرخطرچه سودی برای ما دارد؟! اما باید بدانید که همت مسلمین نباید محدود به جلب منافع شخصی باشد، بلکه وظیفه هر فرد مسلمان است که در راه اصلاح امور اجتماعی جمیع مسلمین وحتی عموم جهانیان کوشش کند. جدیت در راه رفاه عمومی ومبارزه با بیدادگری از بزرگترین عبادات به شمار می رود.
 بازهم ممکن است بگویید: کوشش کردن یکنفر یا چند نفر معدود به جایی نمی رسد واصولاً من چه گناهی دارم که از فیض دیدار امام محروم شده ام؟!
 در جواب می گویم: ما اگر در راه رشد افکار عمومی وآشنانمودن جهانیان با حقائق اسلام ونزدیک شدن به هدف مقدس امام زمان کوشش کنیم وظیفه خودمان را انجام داده ایم ودر مقابل، به ثواب بزرگی نائل می شویم وجامعه انسانیت را گرچه یک قدم باشد، بسوی هدف نزدیک نموده ایم که ارزش اینکار بر دانشمندان پوشیده نیست. لذا در روایات زیاد وارد شده که انتظار فرج یکی از بزرگترین عبادات است(۳۰۳).
 فائده دوم: ایمان به مهدی غائب وانتظار فرج وظهور امام زمان مایه امیدواری وآرامش بخش دلهای مسلمین است واین امیدواری یکی از بزرگترین اسباب موفقیت وپیشرفت در هدف می باشد.هر گروهی که روح یأس ونا امیدی خانه دلشان را تاریک نموده باشد وچراغ امید وآرزو در آن نتابد،هرگز روی موفقیت را نخواهند دید.
 آری اوضاع آشفته واسف بار جهان وسیل بنیان کن مادیت وکسادی بازار علوم ومعارف ومحرومیت روز افزون طبقه ضعیف وتوسعه فنون استعمار وجنگهای سرد وگرم ومسابقه تسلیحاتی شرق وغرب، روشنفکران وخیرخواهان بشر را مضطرب کرده است به طوریکه ممکن است گاهی در اصل قابلیت اصلاح بشر تردید نمایند.
 تنها روزنه امیدی که برای بشر مفتوح است ویگانه برق امیدی که در این جهان تاریک جستن می کند همان انتظار فرج ورسیدن عصر درخشان حکومت توحید ونفوذ قوانین الهی است. انتظار فرج است که قلبهای مأیوس ولرزان را آرامش بخشیده مرهم دلهای زخمدار طبقه محروم می گردد. نویدهای مسرت بخش حکومت توحید است که عقائد مؤمنین را نگهداری نموده در دین پایدارشان می کند. ایمان به غلبه حق است که خیرخواهان بشر را به فعالیت وکوشش وادار نموده است.استمداد از آن نیروی غیبی است که انسانیت را از سقوط در وادی هولناک یأس وناامیدی نجات می دهد ودر شاهراه روشن امید وآرزو وارد می کند. پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) به وسیله طرح برنامه حکومت جهانی توحید وتعیین ومعرفی رهبر اصلاحات جهانی،دیو یأس ونا امیدی را از جهان اسلام رانده است، درهای شکست ونا امیدی را مسدود ساخته است وانتظار می رود که جهان مسلمین به واسطه این برنامه گرانبهای اسلامی، ملل پراکنده جهان را متوجه خویش سازند ودرتشکیل حکومت توحید متحدشان گردانند.
 حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) می فرماید: انتظار فرج وگشایش، خودش یکی ازبزرگترین اقسام فرج است(۳۰۴).
 خلاصه: ایمان به مهدی موعود، آینده روشن وفرح بخشی را برای شیعیان مجسم نموده به امید آنروز دلخوشند. روح یأس وشکست را از آنان سلب نموده به کار وکوشش در راه هدف وتهذیب اخلاق وعلاقه به معارف وادارشان کرده است. شیعیان در عصر تاریک مادیت وشهوت پرستی وظلم وستم وکفر وبی دینی وجنگ واستعمار، عصر روشن حکومت توحید وتکامل عقول انسانیت وفرو ریختن دستگاه بیدادگری وبرقراری صلح حقیقی ورواج بازار علوم ومعارف را، بالعیان مشاهده می نمایند، واسباب ومقدماتش را فراهم می سازند. از این جهت است که در احادیث اهل بیت، انتظار فرج از بهترین عبادات ودر ردیف شهادت در راه حق شمرده شده است(۳۰۵).
 کتابهای عامه وخصوصیات مهدی
 جلسه پس از چند دقیقه صحبت های معمولی ویک پذیرائی مختصر رسمیت یافت وآقای فهیمی سؤال خود را اینطور مطرح کرد:
 وجود مهدی موعود در احادیث شیعه شخصیت ممتاز وروشنی دارد، لیکن در اخبار اهل سنت به طور ابهام واجمال ذکر شده است. مثلاً داستان غیبت آن حضرت که در اکثر احادیث شما دیده میشود واصولاً از خصائص وعلائم مسلم او شمرده شده، دراحادیث ما هیچ خبری از آن نیست وبه کلی مسکوت مانده است. مهدی موعود، در احادیث شما به نامهای دیگری از قبیل قائم وصاحب الامر نیز نامیده شده لیکن در احادیث ما نام دیگری به جز مهدی بر او اطلاق نشده است. مخصوصاً قائم که اصلاً در احادیث ما وجود ندارد.آیا این مطلب در نظر شما یک امر عادی است وتولید اشکال نمی کند؟
 هوشیار: ظاهراً علت قضیه این باشد که موضوع مهدویت، در عصر خلفای بنی امیه وبنی عباس یک جنبه کاملاً سیاسی پیدا کرده بود، به طوریکه نقل وضبط احادیث مربوط به مهدی موعود آنهم با علائم ومشخصاتش، مخصوصاً موضوع غیبت وقیام، کاملاً آزاد نبوده است. خلفای عصر، نسبت به جمع وتدوین احادیث، مخصوصاً داستان غایب شدن مهدی وقیام او کاملاً حساسیت داشتند. بطوری که می توان حدس زد حتی نسبت به الفاظ غیبت وقیام وخروج هم حساس بوده اند.
 شما نیز، اگر به تاریخ مراجعه کنید واوضاع بحرانی وحوادث سیاسی عصر خلافت بنی امیه وبنی عباس را در نظر مجسم سازید حدس مرا تأیید خواهید کرد.
 ما نمی توانیم در این وقت کم ومجال کوتاه، حوادث ووقایع مهم وشایان توجه آن اعصار را بررسی کنیم. لیکن برای اثبات مقصد ناچاریم به دو مطلب اشاره نماییم:
 مطلب اول: داستان مهدویت چون ریشه عمیق دینی داشت وخود پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) خبرداده بود که در زمانی که کفرو بی دینی شایع شود وظلم وستم فراوان گردد مهدی موعود قیام می کند واوضاع آشفته جهان را اصلاح می نماید، به همین جهت مسلمانان همواره آن موضوع را به عنوان یک تکیه گاه نیرومند وحادثه مهم تسلی بخش می شناختند وهمیشه در انتظار وقوعش بودند. مخصوصاً در مواقع بحرانی وطغیان ظلم وستم که از همه جا مأیوس می شدندعقیده مزبور زنده وشایع تر می شد واصلاح طلبان وگاهی هم سودجویان از آن بهره برداری می کردند.
 نخستین کسی که خواست از عقیده مهدویت که ریشه مذهبی داشت استفاده کند مختاربود. بعد از حادثه جانسوز کربلا مختار قصد داشت از قاتلین کربلا انتقام گیرد وحکومت آنان را منقرض سازد لیکن دید بنی هاشم وشیعیان از قبضه نمودن خلافت اسلامی مأیوسند. چاره را در آن دید که ازعقیده مهدویت استفاده کند وبه وسیله احیای آن فکر، ملت را امیدوار سازد. چون محمد بن حنفیه همنام وهم کنیه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بود یعنی یکی از علائم مهدی در او وجود داشت، مختار از این فرصت استفاده کرد، محمد را به عنوان مهدی موعود وخودش را وزیر وفرستاده او معرفی نمود. به مردم گفت: محمد بن حنفیه همان مهدی موعود اسلام است. در این زمان که ظلم وستم به انتها رسیده وحسین بن علی(علیه السلام) وجوانان واصحابش با لب تشنه در کربلا شهید شده اند، قصد نهضت دارد تا از قاتلان کربلا انتقام گیرد وجهان فاسد را اصلاح کند، منهم از جانب او وزیر ومأمور هستم. مختار به این وسیله نهضتی برپاساخت وگروهی از قاتلین را به قتل رسانید در واقع این اولین نهضتی بود که بدین عنوان برپا شد ودر مقابل دستگاه خلافت قیام کرد.
 دومین کسی که خواست ازعقیده مهدویت بهره برداری کند ابومسلم خراسانی بود. ابومسلم نهضت وسیع ودامنه داری را در خراسان برپا ساخت، به عنوان خونخواهی امام حسین(علیه السلام) وجوانان ویارانش که در حادثه جانسوز کربلا کشته شده بودند وخونخواهی زیدبن علی بن حسین که در زمان هشام بن عبدالملک با وضع فجیعی کشته شده بود وخونخواهی یحیی بن زید که در زمان خلافت ولید به قتل رسیده بود، در مقابل دستگاه ستمکار خلافت بنی امیه قیام کرد. گروهی از مردم، خود ابو مسلم را مهدی موعود می پنداشتند، وگروهی دیگر، او را به عنوان مقدمه ظهور واز علائم مهدی می دانستند که با پرچمهای سیاه از جانب خراسان می آید. در این پیکار عمومی علویین وبنی عباس وسایر مسلمانان دریک صف قرار داشتند. دست به دست هم دادند وبا اتحاد کامل، دودمان بنی امیه وعمالشان را از مسند خلافت اسلامی کنار زدند.
 این نهضت ریشه دار گرچه به عنوان گرفتن حق مغصوب خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) وخونخواهی مقتولین بی گناه علویین برپاشد، بعضی از رؤسای انقلاب هم شاید تصمیم داشتند که خلافت را به علویین تحویل بدهند لیکن بنی عباس وعمالشان در این میانه با یک زرنگی فوق العاده ونیرنگ جالبی نهضت را ازمسیر حقیقی منحرف ساختند، حکومت علویین را که تا آستانه خانه آنان آمده بود قبضه نمودند، خودشان را به عنوان اهل بیت پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) قالب زدند ودر مسند خلافت اسلامی قرار گرفتند.
 در این نهضت بزرگ ملت پیروز شد وتوانست دست خلفا ستمکاربنی امیه را از خلافت اسلامی کوتاه کند. مردم خوشنود بودند که شر خلفا ظالم اموی را از سرخودشان کوتاه کرده اند، به علاوه حق را به حقدار رسانده اند وخلافت اسلامی را به خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برگردانده اند. علویین اقلاً از ظلم وستم دودمان اموی راحت شدند. افراد ملت از این پیروزی شادمان بودند وبرای اصلاح اوضاع عمومی کشور وپیشرفت وترقی اسلام وبهبودی حال خودشان خواب های طلایی می دیدند وبهمدیگر نویدها می دادند. لیکن چندی نپایید که از خواب خوش بیدار شدند. دیدند اوضاع چندان تفاوتی نکرده وحکومت بنی عباس نیز با حکومت بنی امیه از یک قماش است. همه اش ریاست خواهی وخوشگذرانی وحیف ومیل اموال عمومی است واز عدل وداد واصلاحات واجرای احکام الهی خبری نیست. کم کم افراد از خواب بیدار می شدند وبه اشتباهات گذشته ونیرنگ بنی عباس پی می بردند.
 سادات علوی نیز دیدند رفتار بنی عباس نسبت به آنان ونسبت به اسلام ومسلمانان چندان تفاوتی با رفتار بنی امیه ندارد. چاره ای نبود جز اینکه مبارزه را ازنو شروع کنند وبا خلفای بنی عباس نیز بجنگند. بهترین افرادی که ممکن بود به وسیله آنان نهضتی بر پا ساخت اولاد علی وفاطمه(علیه السلام) بود. زیرا اولاً در میان آنان افراد شایسته وپاکدامن وفداکار ودانشمند پیدا می شدند که برای خلافت از همه کس سزاوارتر بودند، ثانیاً فرزندان حقیقی پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند واز جهت انتساب به آنجناب محبوبیت داشتند. ثالثا ًجنبه مظلومیت داشتند وحقوق مشروعشان، پایمال شده بود. توده ملت تدریجاً به سوی خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) متوجه می شدند. هرچه ظلم وستم ودیکتاتوری خلفای بنی عباس زیادتر می شد به همان مقدار برمحبوبیت اهل بیت افزوده می شد وآنان را به مبارزه با بیدادگری وشورش علیه دستگاه تشویق وتحریک می نمود. نهضت ملت وقیام علویین شروع شد. گاهگاهی اطراف یکی از آنان را می گرفتند ونهضت وغوغایی برپا می کردند. گاهی هم صلاح می دیدند که از عقیده مهدویت که از زمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باقی مانده ودر مغز مسلمانان نفوذ نموده بود بهره برداری نمایند ورهبر انقلاب را مهدی موعود معرفی نمایند. در اینجا بود که دستگاه خلافت بنی عباس، بارقیبان سرسخت ودلیر ودانشمند ومحبوبی مواجه شد. خلفای بنی عباس سادات علوی را به خوبی میشناختند، از لیاقت ذاتی وفداکاری وآبروی ملی وشرافت خانوادگی آنان باخبر بودند، به علاوه از بشارتهایی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره مهدی موعود داده بود اطلاع داشتند. می دانستند که بر طبق اخباری که از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) رسیده، مهدی موعود که یکی از فرزندان زهر(علیه السلام) است عاقبت قیام می کند وبا ستمکاران مبارزه خواهد نمود وپیروزی او را هم حتمی می دانستند. از داستان مهدی ومقدار تأثیر ونفوذ معنوی این عقیده درمردم با خبر بودند. بدین جهت می توان گفت که: بزرگترین خطری که متوجه دستگاه خلافت بنی عباس می شد از ناحیه همان سادات علوی بود. همانها بودند که آسایش روانی وخواب خوش را از خلفا وعمالشان سلب نموده بودند. البته خلفا هم کمال سعی وجدیت را به خرج می دادند که مردم را از دورعلویین پراکنده سازند واز هرگونه تجمع ونهضت وقیامی مانع شوند. مخصوصاً درباره افراد بنام وسرشناس علویین کمال مراقبت را به خرج می دادند. یعقوبی می نویسد: موسی هادی در جستجو ودستگیری طالبین بسیار کوشش می کرد.آنان را در ترس ووحشت قرار داده بود. به تمام شهرستانها بخشنامه فرستاد که در هر کجا فردی از طالبین پیدا شد دستگیرش کنید وبسوی من روانه اش سازید(۳۰۶).
 ابوالفرج می نویسد: وقتی منصور به خلافت رسید تمام همش این بود که محمد بن عبد الله بن حسن را دستگیر کند وازاو ومقصدش اطلاعی به دست آورد(۳۰۷).
 غیبت علویین
 یکی از موضوعات، بسیار حساس وقابل توجه آن اعصار، غیبت بعض سادات علوی بود. هر یک از آنان که شایستگی ذاتی ولیاقت رهبری داشت فوراً مورد توجه توده ملت قرار می گرفت ودلها به سویش متوجه می شد. مخصوصاً اگر یکی از آثار وعلائم مهدی موعود در او موجود بود. از طرف دیگر، به مجرد اینکه فردی مورد توجه ملت واقع می شد، بیم وهراس هم دستگاه خلافت را فرا می گرفت ومأموران سری وعلنی آنان به فعالیت ومراقبت می پرداختند. لذا برای حفظ جانش ناچار می شد، از نظر دستگاه مخفی شود یعنی در حالت غیبت وخفا زندگی کند. گروهی از سادات علوی مدتی از عمرشان را در حالت خفا وغیبت بسر بردند. از باب نمونه، چند مورد را که ابوالفرج در کتاب(مقاتل الطالبین) آورده است، نقل می کنیم:
 محمد بن عبد الله بن حسن وبرادرش ابراهیم، در زمان خلافت منصور عباسی، در حال خفا وپنهانی زندگی می کردند. منصور هم سعی وکوشش زیادی به عمل می آورد که آنان را دستگیر کند. بدین جهت گروهی از بنی هاشم را بازداشت وزندانی کرد ومحمد را از آنان مطالبه نمود وآن زندانیا ن بی گناه در گوشه زندان با انواع شکنجه وزجرجان دادند(۳۰۸).
 عیسی بن زید در زمان خلافت منصور متواری ومخفی بود. منصورهرچه کوشش کرد اورا دستگیر کند نتوانست. بعد از منصور پسرش مهدی نیز برای دستگیری او جدیت کرد ولی موفق نشد(۳۰۹).
 محمد بن قاسم علوی در زمان خلافت معتصم والواثق متواری واز نظر دستگاه غایب بود. در زمان متوکل دستگیر شد ودر زندان او جان داد(۳۱۰).
 یحیی بن عبد الله بن حسن، در زمان خلافت رشید مخفی وغایب شد. اما سرانجام جاسوسان رشید، او را پیدا نمودند. ابتدا امانش دادند ولی بعد دستگیر وزندانیش کردند. در زندان رشید با گرسنگی وانواع شکنجه جان داد(۳۱۱).
 عبد الله بن موسی، در زمان خلافت مأمون غایب ومتواری بود ومأمون از آن موضوع کاملاً در وحشت واضطراب به سر می برد(۳۱۲).
 موسی هادی یکی از اولاد عمر بن خطاب را به نام عبدالعزیز حاکم مدینه قرار داد. عبدالعزیز بر طالبین سختگیری وبدرفتاری می کرد. اعمال وحرکاتشان را زیرنظر داشت. به آنان گفته بود: باید هرروز نزد من بیایید تا از حضورتان اطلاع داشته باشم وبدانم که غایب نشده اید. از آنان عهد وپیمان گرفت وهر کدام را ضامن دیگری قرار داد. مثلاً حسین بن علی ویحیی بن عبد الله را ضامن حسن بن محمد بن عبد الله بن حسن قرار داد. در یک روز جمعه که تمام علویین به حضورش رسیدند اجازه مراجعت نداد تا وقت نمازجمعه فرا رسید آنگاه اجازه داد وضو بگیرند وبه نماز حاضر شوند. بعد از نماز دستور داد همه را بازداشت کردند. در موقع عصر همه را حاضر وغایب کرد، دید حسن بن محمد بن عبد الله بن حسن حضور ندارد. پس به حسین بن علی ویحیی که ضامن او بودند گفت: سه روز است حسن بن محمد به حضور من شرفیاب نشده است، یا خروج کرده یا غایب شده است. باید اورا حاضر کنید والا شما را زندانی می کنم. یحیی جواب داد: لابد کار داشته ونتوانسته بیاید وبرای ما هم مقدور نیست او را حاضر نماییم.
 انصاف چیز خوبی است، تو چنانکه ما را حاضرو غایب می کنی، افراد طائفه عمربن خطاب را نیز احضار کن، سپس به حاضر وغایب کردن آنان بپرداز اگر تعداد غائبان آنان بیش از ما نبود حرفی نداریم وهر تصمیمی که می خواهی درباره ما بگیر، لیکن حاکم به آن جواب ها قانع نشد وسوگند یاد کرد که اگر در ظرف امروز وامشب حسن را حاضر نکنید منازلتان را خراب میکنم، آنجا را به آتش می کشم وحسین بن علی راهزار تازیانه می زنم(۳۱۳).
 از این قبیل حوادث به خوبی استفاده می شود که موضوع غیبت وپنهان زیستن بعض از سادات علوی یکی از وقایع مرسوم عصر خلفای بنی عباس بوده است. به مجرد اینکه یکی از آنان از نظرها غایب می گردید از دوطرف مورد توجه واقع می شد، از یک طرف توجه توده ملت به سوی او معطوف می شد مخصوصاً بدان جهت که یکی از آثار وعلائم مهدی که عبارت از غیبت باشد در او به وجود می آمد. از طرف دیگر دستگاه خلافت نسبت باو حساسیت خاصی پیدا می کرد وبه وحشت واضطراب میافتاد. مخصوصاً بدان جهت که می دید یکی از خصائص مهدی در او پیدا شده ومردم احتمال مهدویت درباره اش می دهند وممکن است به وسیله او انقلاب وغوغایی برپا شود که خاموش کردن آن برای دستگاه خلافت ارزان تمام نمی شود.
 اکنون که توانستید اوضاع بحرانی ومنقلب عصر بنی عباس یعنی عصر تألیف کتب ونقل وضبط احادیث را پیش خودتان مجسم سازید تصدیق می فرمایید که نویسندگان ودانشمندان وراویان احادیث آنقدر آزادی نداشتند که بتوانند احادیث مربوط به مهدی موعود، مخصوصاً آن احادیثی را که راجع به غیبت وقیام مهدی منتظر، وارد شده بود در کتابها بنویسند یا نقل کنند. آیا تصورمی شود که خلفای بنی عباس، در مقابل مهدویت که در آن عصر جنبه سیاسی پیدا کرده بود هیچگونه دخالت واعمال نفوذی ننموده باشند و. به راویان احادیث آزادی مطلق داده باشند که احادیث مربوط به مهدی منتظر وغیبت وقیام او را که کاملاً به ضررشان تمام می شد در کتاب ها بنویسند یا نقل کنند؟!
 ممکن است پیش خودتان بگویید که: خلفای بنی عباس لابد این مقدار را درک می کردند که محدود ساختن دانشمندان ودخالت کردن در کارآنان به صلاح اجتماع نیست. باید دانشمندان وراویان احادیث را آزاد گذاشت تا حقائق را بنویسند وبگویند ومردم را بیدار وروشن سازند. بدین جهت ناچارم نمونه هایی از دخالتهای بیجای خلفای بنی امیه وبنی عباس بلکه خلفای پیشین را، به عنوان شاهد ذکر کنم تا حقیقت روشن گردد وبدانید که الملک عقیم.
 سلب آزادی در عصر خلفا
 ابن عساکر ازعبدالرحمان بن عوف روایت کرده که عمربن خطاب اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مانند: عبد الله بن حذیفه، ابودردا، ابوذر غفاری وعقبة بن عامر، را از تمام بلاد اسلامی احضار کرد ومورد عتاب وسرزنش قرار داده گفت:این احادیث چیست که از پیغمبر نقل می کنید ودر بین مردم منتشر می سازید؟ اصحاب پاسخ دادند: لابد می خواهی ما را از نقل احادیث ممنوع سازی؟ عمر گفت: شما حق ندارید از مدینه بیرون روید وتا زنده هستم نباید از من دور شوید. من بهتر می دانم چه حدیثی را قبول کنم وچه حدیثی را مردود سازم. اصحاب رسول خدا ناچار شدند تا عمر زنده بود نزدش بمانند(۳۱۴).
 محمد بن سعد وابن عساکر از محمودبن عبید نقل کرده اند که گفت: از عثمان بن عفان شنیدم که برفراز منبر می گفت: هیچکس حق ندارد حدیثی نقل کند که در زمان ابوبکر وعمر روایت نشده است(۳۱۵).
 معاویه به تمام فرمانداران بخشنامه کرد که هرکس از فضائل علی بن ابیطالب واولادش حدیثی نقل کند از امان من خارج است(۳۱۶).
 معاویه به فرمانداران نوشت: به مردم دستور بدهید که در فضائل صحابه وخلفا روایت کنند وآنان را وادار کنید که هر فضیلتی که درباره علی بن ابیطالب روایت شده مانندش را درباره صحابه روایت نمایند(۳۱۷).
 مأمون در سال ۲۱۸ هجری دستور دادتمام دانشمندان وفقهای عراق وسایر شهرها را احضار کردند.آنگاه از عقائدشان جویا شد وبازپرسی نمود که درباره قرآن چه عقیده ای دارند؟ آن را حادث می دانند یا قدیم؟ سپس کسانی را که عقیده داشتند قرآن حادث نیست تکفیر نمود وبه شهرستانها نوشت که شهادتشان را قبول نکنید. بدین جهت، همه، دانشمندان ناچار شدند عقیده خلیفه را در مورد قرآن بپذیرند جز چند نفر معدود(۳۱۸).
 مالک بن انس فقیه بزرگ حجاز فتوایی برخلاف میل جعفربن سلیمان فرماندار مدینه داد. فرماندار او را با وضع فجیعی احضار نمود ودستور داد هفتاد تازیانه باوزدند به طوریکه تا مدتی بستری شد.
 بعداً منصور مالک را احضار نمود، ابتدا از قضیه تازیانه زدن جعفربن سلیمان اظهار تأسف کرد وپوزش خواست. سپس گفت: کتابی در موضوع فقه وحدیث بنویس. لیکن مواظب باش احادیث دشوارعبد الله بن عمر ومطالب سهل عبد الله بن عباس واحادیث شاذابن مسعود را در کتاب ننویسی. تنها مطالبی را بنویس که صحابه وخلفا بر آنها اتفاق دارند. کتاب را بنویس تا در تمام شهرها بفرستم واز مردم التزام بگیرم که به غیر از آنها عمل نکنند. مالک می گوید: عرض کردم: عراقی ها در فقه وعلوم عقیده های دیگری دارند ومطالب ما را قبول ندارند. منصور پاسخ داد: تو کتاب را بنویس من آنرا برمردم عراق نیز تحمیل می کنم واگر قبول نکردند گردنشان را می زنم وبا تازیانه بدنشان را سیاه می کنم. زودباش ودر تألیف کتاب تعجیل کن که سال آینده فرزندم مهدی برای تحویل گرفتن آن پیش تو خواهد آمد(۳۱۹).
 معتصم عباسی احمدبن حنبل را احضار نمود ودر مسئله مخلوق بودن قرآن امتحانش کرد سپس دستور داد تازیانه اش زدند(۳۲۰).
 منصور، ابوحنیفه را به بغداد جلب کرد ومسمومش نمود(۳۲۱).
 هارون الرشید خانه عبادبن عوام را ویران کرد واز نقل احادیث ممنوعش ساخت(۳۲۲).
 خالد بن احمد فرماندار وامیر بخاری، به محمد بن اسماعیل بخاری که یکی از علمای بزرگ حدیث بود گفت: کتابت را پیش من بیاور وقرائت کن. بخاری امتناع نمود وپیغام داد اگر اینطور است مرا از نقل احادیث ممنوع ساز تا در نزد خدا معذور باشم. همین قضیه سبب شد که آن دانشمند را از وطن تبعید کردند. او به یکی از قریه های سمرقند بنام خرتنگ رفت وتا آخر عمر در همانجا منزل داشت. راوی می گوید: از بخاری شنیدم که بعداز نماز شب با خدا مناجات می کرد ومی گفت: خدایا اگر زمین برای من تنگ شده جانم را بگیر! ودر همان ماه روحش به سوی جهان ابدی شتافت(۳۲۳).
 هنگامی که نسائی کتاب خصائص را تألیف کرد واحادیثی را درباره فضائل علی بن ابیطالب(علیه السلام) در آن کتاب نوشت، وی را به دمشق جلب کرده گفتند: باید یک چنین کتابی هم درباره فضائل معاویه بنویسی. پاسخ داد: من درباره معاویه فضیلتی سراغ ندارم تا بنویسم. فقط همین مقدار می دانم که پیغمبر درباره اش فرمود: خدا هرگز شکمش را سیر نکند. پس آنقدر با کفش به آن مرد دانشمند زدند وخصیه اش را فشار دادند تا از شدت درد جان داد(۳۲۴).
 قضاوت کنید
 با توجه به اوضاع بحرانی وانقلابی عصر خلفا وبا توجه به اینکه موضوع مهدویت مخصوصاً موضوع غیبت وقیام جنبه کاملاً سیاسی پیدا کرده بود، اذهان عمومی بدان توجه داشت واز آن بهره برداری می شد وبا توجه به محدودیتهایی که برای نویسندگان وراویان احادیث وجود داشت، اکنون قضاوت کنید: آیا نویسندگان وراویان احادیث می توانستند احادیث مربوط به مهدی موعود وعلائم وآثار وغیبت وقیامش را نقل کنند ودر کتابها بنویسند؟ آیا خلفای وقت آنقدر آزادی به نویسندگان می دادند که هرچه را شنیده یا خوانده بودند روایت کنند ودر کتابها بنویسند؟حتی اگر احادیثی باشد که رنگ سیاست به خود گرفته وبرای دستگاه خلافت تولید خطر کند!
 آیا امثال مالک بن انس وابوحنیفه می توانستنداحادیث مهدویت وغیبت علویین را در کتابهای خودشان که به دستور منصورعباسی تألیف می شد بنویسند؟ در صورتی که در همان عصر، محمد بن عبد الله بن حسن وابراهیم برادرش غایب ومتواری بودند وبسیاری از مردم عقیده داشتند که محمد همان مهدی موعودی است که نهضت می کند وجلو تعدیات را می گیرد واوضاع جهان را اصلاح می کند! با اینکه منصور از موضوع غیبت وقیام محمد در بیم وهراس بود وبرای دستگیری او گروهی از علویین بی گناه را زندانی ساخته بود. مگر همین منصور نبود که ابوحنیفه را مسوم ساخت؟ مگر جعفربن سلیمان فرماندارش، مالک بن انس را تازیانه نزد؟
 مگر همین منصور وقتی به مالک بن انس دستور داد کتاب بنویسد در کار او دخالت نکرد وصریحاً نگفت که احادیث عبد الله بن عمر وعبد الله بن عباس وابن مسعود را ننویس؟ وهنگامی که مالک گفت: اهل عراق نیز علوم واحادیثی دارند وممکن است احادیث ما را قبول نکنند منصور پاسخ نداد کتاب تورا باضرب سرنیزه وتازیانه برآنان تحمل می کنم؟! مگر کسی جرئت داشت به منصور بگوید: با اموردینی مردم چکار داری؟ از کجا فهمیدی احادیث وعلوم عراقیان باطل است؟ مگر امثال عبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وابن مسعود چه جرمی داشتند که احادیثشان مورد قبول تو نیست؟
 من نمی توانم برای دخالتهای بیجایی که امثال منصور در تدوین احادیث می نمودند محمل صحیحی پیدا کنم جز اینکه باید گفت: در بین احادیث اهل عراق وعبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وابن مسعود احادیثی وجود داشته که با سیاست دستگاه خلافت سازگاز نبود بدین جهت نوشتن آنها قدغن بود. درباره مالک می نویسند: صدهزار حدیث شنیده بود اما بیش از پانصد حدیث در کتاب موطأ ننوشت(۳۲۵).
 آیا احمدبن حنبل که به وسیله معتصم تازیانه خورد، وبخاری که از وطن تبعید شد ونسائی که از ضرب کتک جان داد می توانستند در کتابهایشان احادیثی را بنویسند که بنفع علویین وضرر دستگاه خلافت باشد؟
 نتیجه
 از مجموع سخنان گذشته چنین نتیجه می گیریم: چون احادیث مهدویت، بالاخص احادیث غیبت وقیام، جنبه سیاسی پیدا کرده بود وبه ضرر دستگاه خلافت ونفع رقیبان آنان یعنی علویین تمام می شد علمای عامه به واسطه محدودیتی که داشتند نمی توانستند آنها را در کتابها بنویسند! واگر هم نوشته باشند دستهای جنایتکار سیاستمداران وقت آنها را محو نموده است. شاید اصل وجود مهدی که به طور ابهام واجمال ضرری به حال خلفا نداشت از دستبرد حوادث محفوظ ماند، اما احادیث وآثار وعلائم کامل مهدی موعود، به وسیله خاندان نبوت وائمه اطهار که حافظ علوم پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند ضبط ونگهداری شد ودربین شیعیان باقی ماند.
 در عین حال، کتابهای عامه از موضوع غیبت خالی نیست. مثلاً یک روزدر حضور حذیفه گفته شد: مهدی خروج کرده است. حذیفه گفت: واقعاً سعادت بزرگی نصیب شما شده اگر مهدی ظاهر شود درحالی که هنوز اصحاب محمد زنده اند! نه، چنین نیست. مهدی خروج نمی کند مگر وقتی که هیچ غائبی نزد مردم محبوب تر از او نباشد(۳۲۶).
 در اینجا حذیفه به موضوع غیبت مهدی اشاره نموده است. حذیفه کسی است که از حوادث زمانه واسرار پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آگاه بوده است. او می گوید: من از تمام مردم به فتنه ها وحوادث آینده آگاه ترم، زیرا پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آنها را در انجمنی بیان کرد واز حاضران مجلس جز من کسی زنده نیست(۳۲۷).
 جلالی: امام غائب چند سال عمر می کند؟
 هوشیار: مقدار زندگی وعمر آن جناب تعیین نشده است، لیکن احادیث اهل بیت او را طویل العمر معرفی می کنند: از باب نمونه:
 امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمود: بعد از من فرزندم قائم است. اوست که دوسنت پیمبران که عمر دراز وغیبت است،در موردش اجرا خواهد شد. از بس غیبتش طولانی می شود دلها سخت وتاریک می گردند. در ایمان وعقیده به آنجناب، فقط کسانی پایدار خواهند ماند که خدا ایمان را در دلشان استوار نماید وبه روح غیبی تأییدشان کند(۳۲۸) و...(۴۶) حدیث دیگر.
 دکتر: تمام سخنانی که تاحال، راجع به امام زمان فرمودید مستدل وقابل توجه بود لکن عمده اشکالی که ذهن من وسایر رفقا را ناراحت نموده وبازهم در وجود امام غائب تردید داریم، موضوع طول عمر اوست. طبقه دانشمند وتحصیل کرده نمی توانند چنین عمر غیر طبیعی را باور نمایند، زیرا زندگی سلولهای بدن محدود است.اعضا رئیسه بدن مانند قلب ومغز وکلیه وکبد، استعداد معینی برای انجام وظیفه دارند. برای من قابل قبول نیست که قلب یک بشر طبیعی بتواند بیش از هزار سال کار کند. صریحاًبه شما بگویم:این گونه موضوعات را در عصر دانش وتسخیر فضا نمی توان به جهانیان عرضه داشت.
 هوشیار: جناب آقای دکتر! من اعتراف می کنم که: موضوع طول عمر حضرت ولی عصر(علیه السلام) از مشکلات است، منهم از علم طب وزیست شناسی بهره ای ندارم لکن برای پذیرفتن حق آماده ام، لذا از جنابعالی خواهش می کنم اطلاعات خودتان را در موضوع طول عمر در اختیار ما بگذارید.
 دکتر: منهم باید اعتراف کنم که: اطلاعات علمی من آنقدر کافی نیست که بتواند مشکل اساسی ما را حل کند. بنابراین، بهتر است از اطلاعات یکی از دانشمندان استفاده کنیم وگمان دارم اگر اینکار را به جناب آقای دکتر نفیسی رئیس واستاد دانشکده پزشکی اصفهان محول کنیم، بتوانیم از کمکهای علمی ایشان برخوردار شویم،زیراعلاوه بر تحصیلات کلاسیک اهل مطالعه وتحقیق هستند وباین گونه مطالب نیز، علاقه مندند.
 هوشیار: مانعی ندارد من سؤالاتی را در این موضوع مطرح می کنم وبه وسیله نامه خدمت آقای دکتر نفیسی می فرستم وجوابش را خواستار می شوم. گمان می کنم صلاح باشد مدتی جلسه را تعطیل کنیم، شاید در طول این فرصت، اطلاعاتی در موضوع طول عمر به دست آوریم وبا بصیرت وبینایی کامل وارد بحث شویم. وقتی که آقای دکتر نفیسی جواب نامه را فرستادند، آقای جلالی به وسیله تلفن شما را خبر می کند.
 تحقیقاتی در طول عمر
 جلسه در حدود یک ماه تعطیل بود، تا اینکه آقای جلالی با تلفن برادران را خبر کردند وشب شنبه همگی در منزل ایشان حاضر شدند وپس از یک پذیرائی مختصر، رسمیت جلسه اعلام شد.
 هوشیار: خوشبختانه آقای دکتر نفیسی جواب نامه را ارسال داشته اند که ضمن سپاسگزاری از اظهار لطف ایشان از آقای دکتر خواهش می کنم عین نامه را قرائت نماید.
 دکتر: مانعی ندارد.(جناب آقای.. نامه سرکار رسید واز اظهار لطفی که نسبت به اینجانب فرموده اید تشکر می کنم. اما درباره مطالبی که مرقوم فرموده اید، گو اینکه مشاغل اینجانب بسیار زیاد وخسته کننده است، اما از آنجایی که نسبت به مطالعه، مخصوصاً تحقیق در مسائل طبیعی، آفاقی وانفسی، نهایت علاقه را دارم، برخود لازم دانستم که در اوقات فراغت، هرچند کوتاه باشد، سؤالات جنابعالی را پاسخ دهم، امید است مورد قبول علاقه مندان واقع شود.
 آیا برای عمر انسان حدی معین شده؟
 هوشیار: آیا در علم طب وزیست شناسی برای عمر انسان حدی معین شده که تجاوز از آن حد امکان نداشته باشد؟
 دکتر نفیسی: برای مدت زندگی انسان، حدی که تجاوز از آن محال باشد تعیین نشده است، ولی طویلترین مدت حیات افراد انسان، به حسب معمول، کمی بیشتر از صد سال میباشد وبه نظرنمی رسد که در اعصاری که تاریخ مدونی دارد خیلی فرق کرده باشد.
 اما حد متوسط عمر، برحسب اقلیم وآب وهوا ونژاد وارث ونوع زندگی متفاوت است ودر اعصار مختلف تفاوت دارد. چنانکه در قرن اخیر، نسبت به سابق تغییر قابل توجهی نموده است. مثلاً در انگلستان در سال۱۸۳۸ - ۱۸۵۴ این حد متوسط، در مردها۹۱/۳۹ ودر زنها ۸۵/۴۱ سال بوده است.اما درسال ۱۹۳۷در مردها ۱۸/۶۰ ودرزنها ۴۰/۶۴ سال بوده است.
 در آمریکا در سال ۱۹۰۱ عمر متوسط مردها ۲۳/۴۸ سال وزنها ۸۰/۵۱ سال بوده است. درحالی که سال ۱۹۴۴ عمر متوسط مردها به۵۰/۶۳ سال وزنها به ۹۵/۶۸ سال افزایش یافته است. این افزایش بیشتر شامل دوران کودکی است که آن نیز مدیون بهبودی وضع درمان وپیشگیری بیماریها مخصوصاً بیماریهای واگیردار است، اما بیماری های پیری که بنام بیماریهای استحاله ای نامیده می شوند، مانند تصلب شرائین وغیره چندان بهبودی حاصل نکرده اند.
 هوشیار: آیا برای تعیین مدت حیات موجودات جاندار، قاعده کلی ومعیاری وجود دارد؟
 دکتر نفیسی: عقیده عموم بر آنست که بین حجم بدن ومدت عمر نسبت مستقیمی برقرار است. مثلاً زندگی زودگذر یک پروانه یا پشه وزندگی یک لاک پشت که ممکن است دو قرن زندگی کند،قابل توجه است لکن باید دانست که این نسبت همیشه ثابت نیست، زیرا طوطی وکلاغ وغاز اکثراً، بیش از پرندگان بزرگتر از خود وحتی بیشتر از بسیاری از پستانداران زندگی می کنند. بعضی ماهیها مانند:(سالمون) تا صدسال و(کراپ) تا صدوپنجاه سال و(پیک) تا دویست سال زندگی می کنند. در مقابل، اسب بیش از۳۰ سال زندگی نمی کند.
 از زمان ارسطو عقیده داشتند که، طول مدت زندگی هرموجودی ضریبی از دوره نمو آن موجود است. این ضریب را(فرانسیس بیکن) درحیوانات هشت برابر و(فلورنس) پنج برابر مدتی که برای بلوغ آن حیوان لازم است حساب کرده اند.
 درباره انسان (بوفن) و(فلورنس) صدسال را دوره طبیعی زندگی شمرده اند واکنون نیز عقیده عموم برهمین پایه است، لکن داود پیغمبر عمر طبیعی را هفتاد سال دانسته است.
 در این زمانها، عده قابل توجهی از معمرین را گزارش داده اند که بیش از صد سال عمر داشته اند.
 گرچه تعیین واندازه گیری این عمرها شاید خالی از اغراق ومبالغه نباشد.
 از جمله آنان (هانری جنکینز)۱۶۹ سال عمرداشته، (تماس پار) ۲۰۷ سال، (کاترین کنتس دسموند) ۱۴۰ سال عمرداشته اند وگروه دیگری که اسامی آنان در کتب ومجلات ایران وخارج دیده می شود.
 اسباب طول عمر
 هوشیار: چه عواملی در طول عمر مؤثرند؟
 دکتر: عوامل طول عمر بقرارذیل است:
 عامل ارث: اهمیت وتأثیر عامل ارث در طول عمر،روشن است. خانواده هایی دیده می شوند که افراد آن، معمولاً از حد متوسط بیشترعمر می کنند، مگر اینکه به واسطه تصادفی مرگشان زودتر اتفاق افتد.
 ازجمله مطالعات جالبی که دراین باره بعمل آمده، مطالعه(ریموندپیرل) است. وی در کتابی که با همکاری دخترش تألیف نموده، خانواده دراز عمری را نام برده که مجموع عمر هفت پشت یک فرد - جد، جدبزرگ، نوه، نواده، نتیجه، نبیره - به (۶۹۹) می رسیده ودونفرشان نیز به واسطه تصادف مرده اند. در آمار جدیدتری که از مطالعه شرکتهای بیمه، به وسیله لوئی دوبلین و(هربرت مارکس) تهیه شده تأثیر درازی عمر اسلاف را در اخلاف به ثبوت رسانده اند.
 این عامل ممکن است گاهی آثار عوامل دیگر را مانند عامل محیط وعادت بد، خنثی کند. از همین رو می توان رازطول عمر بعض افرادی را که در شرائط نامساعد زندگی می کنند درک نمود، مثلاً ممکن است یک فرد معتاد به الکل، به واسطهعامل ارث، عمر درازی نصیبش گردد.
 فرزندان، اعضا وقوای سالم ونیرومند را که در طول عمر مؤثرند، ازپدران ومادران بارث می برند ودردرجه اول، بایستی دستگاه عصبی وگردش خون را نام برد چنانکه ضرب المثل(کازالیس) همین موضوع را بیان می کند: (سن انسان را از روی شرائین وی می توان حدس زد). یعنی عده ای از مردم، قبل از اینکه به سن کهولت وپیری برسند به طور موروثی، سرخ رگهایشان سفت شده استحاله می یابند وخانواده هایی که اکثر افرادش، قبل از نودسالگی، به علت سکته مغزی یا قلبی، از دنیا می روند بسیارند. می دانیم که: بزرگترین عامل این سکته ها سفتی شرائین است.
 عامل دوم محیط است: محیطی که هوایش معتدل وپاک واز انواع میکربها وسمومات منزه باشد، آرام وبی سرو صدا باشد واشعه حیات بخش خورشید، بقدر کافی برآن بتابد، در طول عمر وسلامتی ساکنینش تأثیر بسزایی دارد.
 عامل سوم نوع شغل ومقدار کار است: فعالیت وکوشش درکار به ویژه فعالیتهای روحی وعصبی، در درازی عمر، مقام مهمی را واجدند وبه نظر می رسد در صورتی که بدن سالم وفکر راحت باشد زنگ زدنیکه در اثر کم کاری بدنی وروحی حاصل می شود، بیش از فرسودگی که نتیجه پرکاری بدنی وروحی است، عمررا کوتاه می کند. به همین علت، تعداد افراد طویل العمر، درکشیشان ونخست وزیران بیش از اشخاص معمولی است. این عمر دراز، به واسطه همان کار مداوم وکوشش آنان است واز این رو می توان گفت: بازنشستگی در سنین جوانی وبیکاری زودرس، خطرات بیشماری را دربردارد وعمر را کوتاه می کند.
 عامل چهارم کیفیت تغذیه است: غذا، هم از لحاظ مقدار وهم از لحاظ نوع، در طول عمر تأثیر فراوانی دارد. بیشتر افرادی که عمرشان از صدمتجاوزشده، کم خوراک بوده اند. درزیان پرخوری ضرب المثلهای زیادی گفته شده،(مونتین)می گوید: انسان نمی میرد بلکه خودکشی می کند. همچنین ضرب المثل دیگری می گوید: شما گورخویش را با دندان هایتان می کنید. پرخوری چون کار دستگاههای مختلف بدن را بالا می برد بیماریهایی را از قبیل دیابت - مرض قند - وبیماریهای رگها وقلب وکلیه، تولید می کند.متأسفانه، قوه ونیروی بدنی اکثر این افراد، قبل از ظهور آثار بیماری، بیش از اندازه می باشد وباین قدرت دروغین خویش مباهات می کنند. در طی جنگ جهانی اول مشاهده شد که: تعداد مرگ از مرض قند، در بعض کشورها، بطور قابل توجهی کاهش یافته است.علت این موضوع را کمیابی غذا در زمان جنگ باید دانست. بنابراین، بنظر می رسد که: فقرتا حدودی که مقدار خوراک را معتدل سازد یا به حداقل برساند، موهبت بزرگی است، وافراط در خوردن گوشت، خصوصاً بعداز چهل سالگی، بسی زیان بخش است.
 دکتر (mccay)از دانشگاه (کورنل نیویورک) در روی موشها به عمل آورده ثابت کرد که تجاربی که موشهای لاغر موشهای فربه را بگور می برند. موش معمولاً در سن چهار ماهگی به حد کمال رشدمی رسد، در دوسالگی پیر می شودوقبل از سه سالگی می میرد. دکتر(ماک کی) دسته ای از موشها را به وسیله رژیم کم کالری نگهداری نمود،اما این رژیم از لحاظ ویتامین ومواد معدنی غنی بود، وباین نتیجه رسید که: دوره رشد وبلوغ آنها، بعوض چهارماه ممکن است تا هزار روز ادامه یابد. در یکی از این آزمایشها مشاهده کرد که: پیرترین موشهایی که با رژیم معمولی زندگی کرده اند پس از ۹۶۵ روز مرده است. لکن موش هایی که با رژیم کم کالری می زیسته اند تا مدتی بعد، جوان وشاداب مانده اند، بطوری که اگر این موشهای کم غذا را با انسان مقایسه کنیم.آنها به اندازه یک فرد انسانی که صد تا صدو پنجاه سال عمر کند، عمر کرده اند. بعلاوه، این موشها بندرت بیمار شده اند واز همقطاران خود که رژیم معمولی داشته اند زرنگتر بوده اند.
 نظیر این تجارب را روی دسته ای از ماهیها وحیوانات (amphibien) نیز انجام داده وبه همین نتیجه رسیده اند.
 چنانکه پرخوری سبب کوتاهی عمر می شود، فقر غذایی نیز در تولید امراض وکوتاهی عمر تأثیر بسزایی دارد، یعنی رژیم غذایی اگر فاقد مواد لازم وضروری باشد، امراضی را تولید می کند.
 پیری وعلل آن
 هوشیار: پیری یعنی چه؟
 دکتر: هنگامی که اعضای رئیسه بدن مانند قلب وکلیه وکبد ومغز وغدد داخلی، فرسوده شدند، از انجام وظائف خویش ناتوان گشتند واز تأمین احتیاجات بافتها وترشحات لازم وتصفیه کردن خون از مواد زائد، عاجز شدند آثار ضعف وناتوانی در بدن آشکار می شود وپیری فرا می رسد.
 هوشیار: علت وعامل اساسی پیری چیست؟
 دکتر: آثار وعلائم پیری، معمولاً در سنین معین، در شخص هویدا می گردد. لکن این موضوع مسلم نیست که عامل اصلی پیری عبارت باشد از صرف همین مقدار عمر وگذشت چنین زمانی بر اعضا بدن، به طوری که هر کس به این سنین تقریبی برسد پیری برایش ضروری وحتم باشد، بلکه می توان علت اساسی پیری ومنشا بروز آن را، حدوث اختلالاتی دانست که معمولاً در این سنین رخ می دهد، بنابراین، پیری معلول گذشت زمان نیست بلکه معلول اختلالاتی است که در این سنین در اعضای بدن حادث می شود. در آن سنین، فعالیت دستگاههای مختلف بدن تخفیف یافته، واز نظر تشریحی نیز، نسوج مختلف آن صغرمی یابند. تعداد موی رگهای آنها کم می شود. دستگاه گوارش وتغذیه از انجام وظائف خود وتهیه مواد غذایی لازم ناتوان می شود ودر نتیجه ضعف وناتوانی تمام اعضا جسم را فرامی گیرد. قدرت تناسلی کم ومغز آرام تر می گردد. در اکثر افراد، حافظه مخصوصاً در مورد اسامی، نقصان می پذیرد وقدرت اراده نیز کم می شود.لکن ممکن است در ضمن کم شدن فعالیت بدنی، قدرت روحی افزایش یابد.غدد مترشح داخلی نیز ممکن است مانند سایر اندامها صغر یابند وازانجام ترشحات لازم ناتوان گردند. لکن تمام این حوادث وناتوانی های مذکور، معلول اختلالاتی است که به وقوع پیوسته است. پس باید گفت: پیری علت نیست بلکه معلول است، حتی اگر فردی پیدا شود که با وجود زیادی عمر، اختلالی در اعضا بدنش رخ ندهد،امکان دارد که سالهای متمادی، با بدنی سالم وشاداب به زندگی خویش ادامه دهد. چنانکه افرادی هم دیده می شوند که با وجود کمی عمر، زودتر از موقع طبیعی فرسوده می گردند وپیری زودرس گریبانگیرشان می شود.
 هوشیار: منشأ وریشه فرسودگی وناتوان شدن دستگاه تنظیم کننده احتیاجات بدنی چیست؟
 دکتر: اعضا بدن هرکس، درهنگام تولد، استعداد وقابلیتی برای انجام وظیفه دارند که خود آن نیز، معلول بنیه جسمانی پدران ومادران وکیفیت تغذیه ومحیط زندگی وآب وهوای آنها است. بعد ازآن به نظرمی رسد، باید آن اعضا تا مادامی که اختلالی در آنها پیدا نشود، تا نهایت استعداد طبیعی به انجام وظیفه اشتغال داشته باشند وحیات انسان ادامه یابد، لکن هنگامی که در همه یا یکی از اعضا، اختلالی رخ داد ودرانجام وظیفه ناتوان گشت، کارخانه بدن به حالت نیمه تعطیل درآمده آثار وعلائم پیری هویدا می گردد.
 سخن را کوتاه کنم: پیکر انسان همیشه در معرض هجوم انواع ویروسها وباکتریها ومیکربها وسمومات قرار گرفته که از حدود وراههای مختلف، پی درپی، به وی حمله می کنند، در محیط داخلی بدن مواد سمی ترشح می نمایند وسلولهای بی گناه را آسیب زده ومانع ادامه حیاتشان می شوند.
 بدن انسان در این میان، وظیفه سنگینی به عهده دارد: از یک طرف باید احتیاجات غذایی را تأمین کند، از طرف دیگر برای نابودی وکنترل فعالیت ویروسها ومیکربهای مضر کوشش نماید، از سوی دیگر، برای ترمیم اعضای آسیب دیده ودفع مواد زائد وسمومات، فعالیت کند وبه اعضای ناتوان کمک بفرستد. لکن هنوز این دشمن را دفع نکرده دشمن تازه نفس دیگری حمله خودرا آغاز می کند واز این جهت، نیروهای داخلی بدن باید دائماً به حال آماده باش ودر حال پیکار باشند.
 پیکر انسان برای تهیه وسائل مبارزه وتأمین آذوقه ناچار است از نیروی غذایی که از خارج وارد می شود استمداد کند. متأسفانه ما از ساختمان وجودی واحتیاجات درونی خویش اطلاعات کافی نداریم ودر این پیکار مقدس نه تنها باوی همکاری نمی کنیم بلکه از روی جهالت ونادانی با دشمن همکاری نموده وبه واسطه خوردن غذاهای زیانبخش، راه را بردشمن بازکرده به ریشه حیات خویش تیشه می زنیم وپرواضح است وقتی که بافتها احتیاجات خود را از خارج دریافت نکنند، کم کم مقاومت خود را در مقابل هجوم میکربها از دست می دهند واز انجام وظائف خویش ناتوان می گردند، میدان تن برای تکتازی دشمنان آماده وبلامانع می گردد وآثار شکست وضعف در آن نمایان می شود.
 چنانکه بدن گاهی در اثر پرکاری بسرنوشت پیری گرفتار می شود گاهی هم در اثر پیش آمدهای فوق العاده قبل از موقع طبیعی، به این بلیه مبتلا می گردد وپیری زودرس به سراغش می آید. گروهی از دانشمندان عقیده دارند که: پیری زودرس، در اثر بعض بیماریها یا عادات مضر به وجود می آید، (مچنیکوف) عقیده داشت که: سمومات حاصله ازتخمیر میکروب های روده ویبوست ممکن است باعث پیری شوند واگر بتوان آنها را از بین برد بر طول عمر اضافه خواهد شد.
 اساس این عقیده برروی این تجربه قرار داشت که چون در ممالک(بالکان) خصوصاً (بلغارستان) و(ترکیه) وقفقاز، تعداد پیران بیش از صد سال زیاد است، باید علت این عمرهای دراز را در خوردن ماست دانست. وی عقیده داشت که: ماست بعلت دارا بودن (اسیدلاکتیک) میکربهای روده را می کشد وبطول عمر کمک می کند.
 لکن مسلم است که سر طول عمر این مردم کوهستان نشین فقط در نوع خوراک آنان نیست بلکه آب وهوا وزندگی راحت وکار مستمر واحتمالاً عوامل ارثی، همه کم وبیش دراین امر مدخلیت دارند. ما نظیر این مشاهدات را در ساکنین کوهستانهای ایران نیز داریم.
 هوشیار: آیا عامل اصلی مرگ وتعطیل شدن کارخانه بدن، همان طول عمر وکثرت کار اعضا بدنست، بطوری که مرگ در سنین پیری، ضروری وحتمی باشد یا اینکه علت اساسی مرگ چیز دیگری است؟
 دکتر: علت اصلی مرگ حدوث اختلالاتی است که در همه اعضا رئیسه بدن یا یکی از آنها رخ می دهد وتا آن اختلالات حادث نشود مرگ فرانمی رسد. آن اختلالات اگر قبل از سنین پیری وعمر طبیعی حادث شدند شخص جوان مرگ می شود اما اگر از گزند حوادث محفوظ ماند، معمولاً وبر طبق جریان عادی، حدوث آن حوادث در سنین پیری حتمی است. ولی اگر فرد ممتازی پیدا شد که عمر درازی کرده اما به واسطه ترکیب جسمانی ویژه خویش واجتماع سائر شرائط، در هیچ یک از اعضایش اختلالی رخ نداد، نفس طول عمر باعث مرگش نخواهد شد.
 هوشیار: آیا ممکن نیست بشر در آینده دارویی کشف کند که به وسیله آن بتواند استعداد بدن را برای زندگی افزایش دهد واز پیری واختلالات جسمانی جلوگیری کند؟
 دکتر: این موضوعی است کاملاً ممکن وبادانش ناقص امروزی واز روی قیاس نمی توان آنرا مردود دانست. دانشمندانی هم با جدیت وامیدواری کامل، در این زمینه مشغول تحقیقات بوده وهستند، امیدواریم بزودی راز طول عمر کشف شود وبشر بر پیری وکوتاهی عمر چیره گردد.
 طول عمر حضرت صاحب الامر
 هوشیار:چنانکه اطلاع دارید: شیعیان عقیده دارند که مهدی موعود همان فرزند امام حسن عسکری است که درتاریخ ۲۵۵ یا ۲۵۶ متولد شده است، از آنروز تا حال زنده است ودر حالت غیبت زندگی می کند وشاید صدها سال دیگر نیز بهمین منوال زیست نماید. آیا علم طب وزیست شناسی، چنین عمر دراز غیر عادی را محال می داند؟
 دکتر: مسئله ای که هنوز برای اینجانب وتا آنجا که اطلاع دارم ودر کتابها خوانده ام برهمه کس پوشیده است، راز طول عمر حضرت قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه) است. اما به نظر می رسد که: با پیشرفتی که در علوم حاصل شده ومی شود وبا تأییدات خداوند متعال، این مشکل بزودی حل گردد ودر دسترس علاقه مندان قرار گیرد.
 آنچه را فعلاً می توانم عرض کنم این است که: با دانش ناقص امروزی واز روی قیاس نباید آنرا مردود دانست وخط بطلان برآن کشید. زیرا علاوه بر اصل امکان، چندین نمونه از زندگیهای طولانی وغیر عادی در دست داریم که کاملاً به ثبوت رسیده ودر آنها تردیدی نیست.
 الف: در میان گیاهان، درختان طویل العمری وجود دارند که از قدیمی ترین موجودات روی زمین بشمار l است که در(کالیفرنیا) موجود است. بعضی از این درختان (۳۰۰) sequoia می روند. از آن جمله پا ارتفاع و(۱۱۰) پا محیط دور تنه دارند. عمر بعضی از آنها از پنجهزار سال تجاوز می کند، بطوری) شروع به ساختمان هرم بزرگ مصر khorfu) که می توان حدس زد: در زمانی که فرعون بزرگ کرده بود این درختان شاداب وجوان بوده اند ودر هنگام تولد حضرت عیسی(علیه السلام) ضخامت پوستشان بیک پا در موزه تاریخ طبیعی sequeiagigentea می رسیده است مثلاً مقطع تنه یک درخت از نوع وجود وجود دارد که دارای (۱۳۳۵) حلقه یعنی (s:kensington) کنسینگتون جنوبی (S: Kensigton) وجود دارد که دارای (۱۳۳۵) حلقه یعنی همین قدر سال است(۳۲۹).
 مسن ترین موجود زنده ایکه هنوز هم حیات دارد ودر حدود چهار هزار وششصد سال عمرش که در کالیفرنیای مرکزی وشرقی (pinus aristata) می باشد یک نوع کاجی است بنام موجود است. در حیوانات، مسن ترین حیوانات زنده، نوعی لاک پشت است که درجزایر لم یزرع (گالاپاگوش) وجود دارد که (۱۷۷) سال عمر دارد، در حدود ۴۵۰ پوند وزن وپوسته ای به طول چهار پا دارد(۳۳۰)..
 ب: در حفاریهایی که در مصر باستان به عمل آمده، در مقبره فرعون جوان مرگ ومعروف مصر(توت اخ منون) گندمهایی را یافتند ومن خودم آن گندمها را در مقبره مزبور مشاهده نمودم ودر مجلات خواندم که آنها را در بعض نقاط کاشته اند وکاملاً سبز وبارور شده وبه ثمر رسیده است. این موضوع اثبات می کند که: نطفه حیاتی گندم، در حدود سه یا چها رهزار سا ل زنده مانده است.
 ج: ویروسها را می توان از قدیمی ترین موجودات زنده دانست. ویروس نوعی از موجودات زنده است که مطالعه درباره زندگی آنها ممکن است راز حیات را آشکار سازد. همین ها هستند که بسیاری از بیماری های نباتی وحیوانی وانسانی را تولید می کنند مانند زکام معمولی، مشمشه، سرخجه، آبله،آبله مرغان وبیماری های دیگر. در کاوشهای باستانی توانسته اند، این ویروسها را از اعصاری که مربوط به ما قبل تاریخ (وشاید بیش از صدهزار سال قبل) است کشف کنند ودر محیط های مخصوص کشت دهند. یعنی این موجودات پس از گذشتن یک صد هزار سال، هنوز آثارزندگی را از دست نداده اند. گرچه در این مدت، به حالت خفته ونهفته می زیسته اند وبه حسب ظاهر با موجودات مرده فرقی نداشته اند(۳۳۱)..
 د: اخیراً در روزنامه ها خواندم که: در کاوشهای نواحی سیبری حیوانات بزرگتری را به دست آورده اند وبعد از آنکه آنها را در شرائط مساعدی گذاشتند، آثار حیات در وجودشان نمایان گشت، این حیوانات یخ زده بودند.
 هـ. یکی از راههایی که به وسیله آن می توان عمر یک موجود زنده را طولانی کرد وآن را در حال نیمه زنده وقابل زندگی مطالعه نمود، هیبرناسیون است که به نام زمستان خوابی موسوم شده است. این خواب در بعضی از حیوانات، در تمام فصل سرما ادامه دارد ودر بعضی از آنها در تمام فصل گرما. وقتی حیوان وارد هیبرناسیون شد، احتیاجش به غذا از بین رفته سوخت وساز بدن تا سی الی صدبرابر تقلیل می یابد،دستگاه تنظیم کننده حرارت او موقتاً از کار میافتد وبا کم شدن حرارت محیط، دیگر مو وپوست او سیخ نشده ولرزه بر اندامش نمیافتد وحرارت بدن، مانند حرارت محیط می شود که ممکن است تا چند درجه بالای نقطه انجماد(۳۹-۴۱ فارنهایت) برسد تنفس کند ونامنظم می گردد وضربان قلب گاه گاه وکند می شود (۷ تا ۱۰ مرتبه در دقیقه برای سنجاب زمینی که معمولاً ۳۰۰ مرتبه در دقیقه باید بزند) رفلکسهای مختلف عصبی متوقف می شود وموجهای الکتریکی مغز در زیر حرارت ۵۲-۶۶ درجه فارنهایت، دیگر مشهود نیست. بعضی از حیوانات ممکن است تا مدت مدیدی در مایعات فوق العاده سرد زنده بمانند وبعضی ازماهیها در فیوردهای (نروژ) به همین حال به زندگی خود ادامه می دهند. بسیاری از سلولهای زنده را مانند نطفه انسان وحیوان برای تلقیح مصنوعی، وگلبولهای قرمز را برای ترانسفوزیون، می توان به حالت یخ زدگی نگهداری کرد.همچنین بعضی از حیوانات خیلی کوچک وساده را می توان مکرر یخ زد ومجدداً گرم کرد بدون اینکه آسیبی به آنها وارد شود.
 مطالعه زمستان خوابی از این جهت قابل توجه است که شاید بدان وسیله، رازطول عمر کشف گردد وانسان را بطول عمر نائل گرداند.
 مطالعه احوال درختان طویل العمر، زنده ماندن چندین هزار ساله نطفه حیاتی نباتات، زندگی چندین هزار ساله ویروسها، حالات شگفت انگیز خوابهای زمستانی وتابستانی،ترقیات حیرت انگیز علم طب وزیست شناسی وامثال اینها، بشر را به امکان طولانی نمودن عمر وغلبه بر پیری، امیدوار نموده وبه کوشش وتحقیقات وکنجکاوی وادارشان کرده است. امید است دانشمندان براین هدف مقدس وآرمان بشریت موفق وکامیاب گردند ودر نتیجه، راز طول عمر قائم آل محمد، برای طالبان حقیقت آشکار گردد.
 (بامید آنروز) دکتر ابوتراب نفیسی - استاد ورئیس دانشکده پزشکی وداروسازی اصفهان.
 هوشیار: من در طول این مدت، به مقاله جالبی برخورد نمودم که یکی از مجلات فرانسه ترجمه شده بود وچون با بحث ما مناسب بود عینش را یادداشت کرده با اجازه رفقا می خوانم.
 مقاله ژوستین گلاس
 زیست شناسی طول حیات موجودات زنده را از چند ساعت تا صدها سال تعیین نموده است. بعضی حشرات فقط یک روز عمر می کنند وبعضی دیگر یک سال. اما درهرنوع، افرادی دیده شده که از قاعدهعمومی تجاوز کرده عمرشان دو سه برابر از سن طبیعی نزدیکان خود درازتر بوده است. در آلمان درخت گل سرخی است که سنش صدها سال بیش از هم نوعانش می باشد. در مکزیک یک درخت سروی موجود است که ۲۰۰۰ سال عمر دارد. بعضی از نهنگان دیده شده اند که ۱۷۰۰ سال زندگی کرده اند.
 در قرن شانزدهم یکنفراز اهل لندن بنام(تماس پار) عمرش به ۲۰۷ سال رسیده است. امروزه نیز در یکی از دهکده های شمالی ایران سید علی نامی ۱۹۵ سال از سنش می گذرد وپسرش ۱۲۰ ساله است. در روسیه (لوئی پوف پوژاک) یکصد وسی سال دارد و(میکوخوپولوف) قفقازی صدو چهل ویک سال دارد.
 زیست شناسان چنین می اندیشند که این عمرهای غیر معمولی مربوط به عاملی درونی است که موجب شده سن کسی از حد معمول تجاوز کند. صد سالگان گروهی از فرزندان سوگلی طبیعتند، ترکیب شیمیایی بدن آنان کاملاً متناسب وبر وفق کمال مطلوب است.
 برطبق نظریه زیست شناسان، مدت طبیعی عمر هرنوع موجود زنده ای باید مساوی هفت تا چهارده برابر مدت رشد فردی از آن نوع باشد وچون مدت رشد انسان ۲۵ سال است پس عمر طبیعی انسان باید در حدود (۲۸۰) سال باشد.
 با اختیار کردن روش غذایی مناسب، نیز می توان قاعده طبیعی را برهم زد. شاهد آن زنبورعسل است که معمولاً چهار پنج ماه زندگی می کند، در صورتی که ملکه زنبوران که مانند سایرین از تخم وکرمی متشابه تولید می شود، به واسطه تغذی از ژله شاهانه، هشت سال زنده می ماند.
 البته درباره انسان موضوع باین سادگی نیست. ما نمی توانیم مانند ملکه زنبورعسل در جای خاصی زندگی کنیم که حرارتش به دقت تحت نظر باشد وغذامان محدود به نوع معینی وصدها مراقب وپرستار، دائم ازما مواظبت کنند. ما با خطرات بسیاری روبرو هستیم که عده ای از آنها، بنظر زیست شناسان عبارتند از: مسمومیت های خود به خود، کمی ویتامین وتصلب شرائین. ولی به نظر یک کارشناس لندنی: بهم خوردن تعادل ذخیره آهن ومس، منیزیوم وپتاسیم بدن است که چون یکی بردیگری غالب شود، مرگ فرا رسد. شگفت آنکه در میان همه خطرات، از پیری به طور خاص، نامی نیست، چه تقریباً مرگ به علت خاص پیری وجود ندارد.
 یک دکتر سوئدی(رئیس انجمن علمی آمریکائی طول عمر)معتقد است که: پیری از آن جهت حاصل می شود که مولکولهایی از(پروتئین) با سلولهای بدن گیر کرده آنها را کم کم از کار باز می دارند وموجب مرگ می شوند. دکتر مزبور در جستجوی کشف ماده ایست که این گیر را بگسلد، دستگاه بدن را از نو براه اندازد وباین ترتیب دوره پیری را از بین ببرد. در آزمایشگاهها موفق شده اند که مدت زندگی بعضی حیوانات آزمایشی،از قبیل خوک هندی را با افزودن ویتامین(ب۶) و(اسید نوکلئیک) و(اسیدپانتونکسیک) در غذای آنها،۴/۴۶ درصد افزایش دهند.
 زیست شناسان روسی(فیلاتف)امیدوار است که بتواند دوران پیری را به وسیله استفاده از نسوج فاسد از بین ببرد، چه این نسوج قدرت عجیبی دارند که می توانند مانند کود زراعتی مزرعه بدن ما را حاصل خیز سازند. گذشته از این، هم اکنون اصولی در دست می باشد که رعایت آنها برطول عمر میافزاید.این اصول عبارتند از دستورهای غذائی وبیوشیمی، وروشهایی برای استرخا وقواعدی برای تنفس وحتی تلقین وایحا. بعضی از کارشناسان غذائی معتقدند که: منحصراً به وسیله بهداشت غذائی می توان زندگی را به بیش از صدسال رسانید. ما از آنچه می خوریم ساخته شده ایم(۳۳۲).
 تحقیقاتی درطول عمر
 مقاله دیگری را نیز در یکی از مجلات عربی خواندم، چون مربوط به بحث ما میباشد بخشی از آنرا برایتان ترجمه می کنم:
 دانشمندان مورد اعتماد می گویند: هریک از اعضا رئیسه بدن حیوان، استعداد دارد که مدت غیر محدودی زنده بماند. درصورتی که عوارض وحوادثی برای انسان پیش آمد نکند که رشته حیاتش را قطع نماید می تواند هزاران سال زندگی کند. سخن این دانشمندان از روی حدس وخیال صادر نشده بلکه نتیجه آزمایشها وامتحانات عملیه آنان است. یکی از جراحان موفق شده است که جز مقطوع از حیوانی را بیش از حیات معمولی آن حیوان زنده نگهداری کند وباین نتیجه رسیده که حیات جز مقطوع، مربوط به غذائی است که برایش تهیه وآماده گردد، مادامی که غذای کافی بآن برسد به زندگی خود ادامه می دهد.
 آن جراح دکتر(الکسیس کارل) بود که در مؤسسه علمی (رکفلر) در نیویورک به کار اشتغال داشت. آزمایش مذکور را روی جز مقطوع از بدن جوجه ای به عمل آورد. قطعه مزبور متجاوز از هشت سال به حیات ورشد خود ادامه می داد. دکتر نامبرده وافراد دیگر، همین آزمایش را روی اجزا مقطوع از جسم انسان، مانند عضلات وقلب وپوست وکلیه، نیز انجام دادند. ملاحظه نمودند که مادامی که غذای لازم به آن اجزا برسد به حیات ونمو خود ادامه می دهند حتی اینکه(ریمند) و(برل) استادان دانشگاه (جونس هبکنس) می گویند: اعضا رئیسه جسم انسان استعداد وقابلیت خلود ودوام دارند. این موضوع با آزمایشات اثبات شده واقلاً احتمال وحدس راجحی است، زیرا حیات اجزا مورد آزمایش هنوز هم ادامه دارد. نظریه مذکور در نهایت روشنی وارزش بوده واز روی دقت علمی صادرشده است.
 ظاهراً اولین کسی که آزمایش مذکور را روی اجزا جسم حیوان انجام داد دکتر(جاک لوب) بود وی نیز در مؤسسه علمی (رکفلر) به کار مشغول بوده هنگامی که در موضوع تولید قورباغه، از تخم تلقیح نشده مشغول آزمایش بود، ناگهان متوجه شد که: بعضی از تخمها زمان درازی زندگی می نمایند. برعکس، بعضی از آنها زود می میرند. این قضیه باعث شد که آزمایش را روی اجزا جسم قورباغه به عمل آورد. در همین آزمایشها موفق شد که مدت درازی آنها را زنده نگهداری کند. بعد از او دکتر(ورن لویس) با همکاری همسرش، اثبات نمود که: ممکن است اجزا جنین پرنده ای را در آب نمکین زنده نگهداری کرد به طوری که هر وقت، کمی موادآلی به آن ضمیمه شود رشد ونمو آنها تجدید گردد. این آزمایشها مرتباً انجام می گرفت واثبات می کرد که: سلولهای زندهحیوان می توانند در مایعی که دارای مواد غذائی لازم باشد همواره به زندگی ورشد خود ادامه دهند، لیکن تا آنوقت، دلیلی دردست نبود که مرگ را از آنها نفی کند.
 پس دکتر کارل بوسیله آزمایشهای پی درپی اثبات کرد که اجزا مورد آزمایش پیر نمی شوند واز خود حیوان زندگی طولانی تری دارند. وی در ماه ژانویه سال۱۹۱۲ شروع به کار نمود، در این راه مشکلاتی برایش پیش آمد اما او وهمکارانش عاقبت برآن مشکلات غالب گشتند وموضوعات ذیل برایشان کشف شد.
 الف: مادامی که برای سلولهای زنده مورد آزمایش عارضه ای که باعث مرگشان شود، مانند کم شدن مواد غذائی ودخول میکربها، پیش آمد نکند همواره بزندگی ادامه خواهند داد.
 ب: اجزا مذکور نه تنها حیات دارند بلکه دارای نمو وتکثیر هم هستند، چنانکه اگر جز بدن حیوان بودند نمو وتکثیر داشتند.
 ج: نمو وتکاثر آنها را با غذائی که برایشان تهیه می شود، می توان مقایسه واندازه گیری نمود.
 د: مرور زمان تأثیری در آنها ندارد وپیرو ضعیف نمی گردند بلکه اندک اثری هم از پیری درآنها دیده نمی شود. در هر سال، درست مانند سالهای گذشته نمو وتکاثر دارند. از ظواهر این موضوع می توان حدس زد مادامی که آزمایش کنندگان، از آن اجزا مراقبت نمایند وغذای کافی به آنها برسانند به زندگی ونمو خود ادامه خواهند داد.
 از اینجا می توان فهمید که: پیری علت نیست بلکه معلول ونتیجه است. پس چرا انسان می میرد؟ وچرا مدت حیاتش محدود است؟ به طوری که جز برای افراد کمی، از صد سال تجاوز نخواهد نمود وغایت عادی آن، هفتاد یا هشتاد سال است؟ پاسخ این پرسشها این است که:اعضا جسم حیوان زیاد ومختلفند در بینشان کمال ارتباط واتصال برقرار است. حیات بعضی برحیات دیگران توقف دارد اگر یکی از آنها بواسطه علتی، نا توان شد ومرگش فرارسید، به مرگ آن جز، مرگ بقیه اعضا نیز فرا می رسد.
 برای شاهد، مرگهای ناگهانی که در اثر حمله میکربها اتفاق می افتد کافی است. همین موضوع سبب شده که حد متوسط عمر از هفتاد وهشتاد سال هم کمتر باشد، خصوصاً اینکه بسیاری از اطفال در کودکی مرگشان فرا می رسد.
 نهایت چیزی که تاحال ثابت شده این است که: علت مرگ انسان این نیست که هفتاد یا هشتاد سال یا صدسال یا زیادتر،عمر کرده، بلکه علت اصلی ازاین قرار است: امراض وعوارض بریکی از اعضا حمله می نمایند واز انجام کار بازش می دارند وبه واسطه ارتباط واتصالی که بین اعضا برقرار است، از مرگ آن عضو، مرگ سایرین نیز فرا می رسد. پس هنگامی که نیروی دانش توانست جلو عوارض را بگیرد یا از تأثیر آنها مانع شود، دیگر برای زندگی چند صد ساله مانعی باقی نخواهد ماند. چنانکه بعضی درختان از عمر طولانی برخوردارند. لیکن انتظار نمی رود که علم طب وبهداشت، به این زودیها بآن غایت عالی نائل گردد. ولی بعید نیست که بآن هدف نزدیک شود ومتوسط عمر را دوچندان یا سه چندان یا زیادتر از عمر کنونی گرداند(۳۳۳).
 بازهم در طول عمر
 یک دکترانگلیسی در ضمن مقاله مفصلی نوشته است: بعضی از دانشمندان موفق شده اند عمر حشره میوه را نهصد برابر عمر طبیعی افراد آن نوع گردانند. این موفقیت در اثر آن بوده که آن حیوان را از سموم ودشمنان حفظ نموده ومحیط مناسبی برایش فراهم ساخته اند(۳۳۴).
 مهندس: من هم در طول مطالعاتم به چند مقاله علمی وجالب برخورد کردم که دانشمندان درباره راز طول وعلل وعوامل پیری ومرگ وامکان مبارزه با آنها بحث کرده بودند.اما چون وقت گذشته، بهتر است بررسی این مقالات را برای جلسه بعد بگذاریم.
 هفته بعد جلسه درمنزل آقای فهیمی تشکیل شد وآقای هوشیار از آقای مهندس خواست تا مطالب خود را عنوان کند.
 مهندس: خوب است عین آن مقالات را بخوانم شاید در حل مشکل مفید باشد:
 بازهم درباره طول عمر
 پروفسور متالینکف کارشناس مرگ، می نویسد: بدن انسان از سی تریلیون سلول مختلف تشکیل یافته است که همه آنها نمی توانند یک بار مرده واز بین بروند. بنابراین مرگ موقعی قطعی ومسلم است که در مغز انسان تغییرات شیمیایی غیر قابل مرمت بوجود آید. درسوم اوت، سال ۱۹۵۹ در شهر مونترآل کانادا دکتر هانس سیلی که در مورد مرگ جستجو وکاوش می کند در لابراتوار خود به عده ای از ارباب مطبوعات، یک نسج سلولی حیوانی را نشان داد وادعا کرد که این نسج سلولی حیوانی در حرکت است وهرگز نمی میرد. پزشک مزبور ادعا می کرد آن نسج سلولی حیوانی هرگز نمی میرد وباصطلاح ازلی است. این پزشک ضمناً ادعا کرد که اگر نسج سلولی انسان را نیز به همان صورت درآورند انسان خواهد توانست تا هزار سال عمر کند.
 به نظر پروفسور سیلی از نظر تئوری، مرگ یک نوع بیماری تدریجی است. به عقیده همین پروفسور هیچکس از پیری نمی میرد برای اینکه اگر کسی در اثر پیرشدن بمیرد باید تمام سلولهای بدن او فرسوده شوند وهمه اعضا بدن او به نسبت از کار بیفتند،حال آنکه چنین نیست وخیلی از پیران پس از مرگ، بسیاری از قسمتهای مختلف اعضای بدن وسلولهای بدن آنها سالم وبی عیب ونقص است واغلب اشخاصیکه ناگهان می میرند برای آنست که یکی از اعضای بدن آنها ناگهان از کار می افتد وچون تمام اعضای بدن مثل ماشین بهم ارتباط دارند اینست که در اثر کار نکردن یک عضو تمام اعضای دیگر فلج می شوند. پروفسور سیلی اعلام کردکه روزی علم پزشکی طوری پیشرفت می کند که با تزریق سلولهای تازه می توان همان سلولهای اعضا فرسوده بدن انسان را زنده کرد وبدین طریق مطابق دلخواه عمر انسان را چند برابر نمود(۳۳۵).
 به نظر (ای.ای.مچنیکف) باید فیزیولوژی پیری را که نتیجه پیشرفت طبیعی است وپیری زودرس را که نتیجه تأثیرات مختلف براساس ارگانیزم می باشد(تأثیرات سمی، امراض وعوامل خاص دیگر) تمیز وتشخیص داد. اساس نظریات او این است که پیری انسان یک بیماری می باشد که باید مانند سایر بیماریها مورد مداوا قرار گیرد. وی معتقد بود که زندگی انسان می تواند به مراتب بیشتر وطویلتر باشد وبه جلوتر جریان یابد. زندگی انسان در نیمه راه گمراه شده ولازم بنظر می رسد که تمام نیروها را به کار برد تا به بشر امکان داده شود که بدون فرتوتی وانحطاط وزوال به پیری فیزیولوژی عادی خود برسد(۳۳۶).
 طول عمر
 پرفسور سلیه وهمکارانش بعد از یک سری آزمایشات طولانی بدین نتیجه رسیدند که نقل وانتقال کلسیم عامل پیری وتغییرات پیری است. آیا ماده ای که بتواند از ایجاد عوارض پیری جلوگیری کند وجود دارد یا نه؟ سلیه با آزمایشهای مکرر ماده ای بنام(آیرون دکستران) یافت که از رسوب کلسیم در بافتها جلوگیری به عمل می آورد. بنابراین نشانه ها وعوارض پیری به دست بشر ودر آزمایشگاه روی حیوانات به وجود آمده وجلوگیری شده است. پروفسور سلیه معتقد است که احتمال داده نمی شود بتوان هرگز مثلاً شخص نودساله ای را به شصت سالگی برگرداند ولی کاملاً امکان دارد که انسان شصت ساله ای را از پیشرفت بسوی ضایعات عوارض نودسالگی مانع شد(۳۳۷).
 پروفسوراتینگر در ضمن یکی از سخنرانیهایش گفت: نسل جوان روزی به این واقعیت برمی خورد که باید مسأله فناناپذیری بشرو جاودانی بودن را همانگونه که مردم امروزه سفر فضائی را پذیرفته اند بپذیرد. به نظر من با پیشرفت تکنیک ها وکاری که ما آغاز کرده ایم بشر قرن آینده لااقل خواهد توانست هزاران سال عمر کند(۳۳۸).
 خلاصه ای از یک کتاب روسی
 به عقیده دانشمند معروف روسی مچنیکوف، عمر دراز از قدیمی ترین ایام، یکی از آرزوهای بزرگ بشر بوده ولی تاکنون عملاً هیچ روش قاطعی برای ازدیاد عمر کشف نشده است. واضح است که مرگ پایان طبیعی زندگی می باشد وهیچ موجود زنده ای را از آن گریز نیست.
 ۱ - علت پیری
 بدن انسان تقریباً از شصت تریلیون یاخته - سلول - ساخته شده است. این یاخته ها به نوبهء خود پیر می شوند.دراین حالت یاخته به سختی نیازهای حیاتی خود را می تواند رفع نماید. درتکثیر آن اختلاف پدید آمده سپس می میرد. یاخته های عصبی وعضله ای که مرده اند رفته رفته زیاد شده وبه بافت یک پارچه وسختی تبدیل می شوند. باین سخت شدگی ماهیچه وعصب در اثر ازدیاد یاخته های مرده، (soclerose سکلروز) می گویند. به عنوان مثال: سکلروز قلب، سکلروز رگها، سکلروز عصب وغیره.
 ایلیا مچنیکوف پزشک وفیزیولژیست مشهور روسی فکر می کرد که این پدیده در اثر سمهای ترکسین است که میکربهای جا گرفته در احشاء حیوان آنرا تولید کرده وتدریجاً بافتهای زنده را مسموم می سازند. پاولوف معتقد بود که سلسلهء اعصاب مخصوصاً فشار خارجی مغز درجریان پیری نقش اساسی دارد. تأثرات روانی،غصه، دلتنگی، یأس، وحشت، سلسلهء اعصاب بدن را فرسوده وناتوان می سازند. این فرسودگی عصبی بیماریهای زیادی را تولید می نماید که پیری وسپس مرگ را بدنبال می آورد. رؤیای زندگی جاودان خیالی بیش نیست، ولی افزودن به طول عمر انسان وغلبهء بر پیری، عملی ممکن محسوب می شود.
 ۲ - دانش پیری شناسی ومرگ شناسی
 تقریباً ۳۰۰ سال پیش شاخهء جدیدی از زیست شناسی بنام پیری شناسی زاده شد. هدف این دانش بررسی وشناخت عملی قوانین پیری وغلبهء برآن(cetmotologie) می باشد.این دانش با دانش دیگری بنام توتولوژی یا مرگ شناسی رابطهء نزدیکی دارد. شناختن ومطالعه قوانین مربوط به مرگ وتا حد ممکن عقب راندن آن مسائلی است که جزء قلمرو این دانش جدید می باشد، به نظر دانشمندان مرگ همیشه در اثر اختلال در جریان حیاتی پیش می آید. در صورتی که پایان زندگی مرگ فیزیوژیکی نام دارد.
 اکنون کوشش دانشمندان بر این است که راهی برای ازدیاد مدت عمرتا مرز منطقی وطبیعی آن بیابند.
 مرز زندگی به نظر دانشمندان تفاوت دارد. پاولوف مرز طبیعی حیات انسان را ۱۰۰ سال می دانست. مچنیکوف آنرا ۱۵۰ تا ۱۶۰ سال قلمداد می کرد. پزشک ودانشمند مشهور آلمانی بنام گوفلاند معتقد بود که مدت عادی زندگی بشر۲۰۰ سال است. فیزیولوژیست مشهور قرن نوزدهم فلوگر آن را تا ۶۰۰ سال وروجر بیکن انگلیسی تا ۱۰۰۰ سال قلمداد کرده اند. ولی هیچیک از دانشمندان نمی توانستند دلیل قانع کننده ای برای اثبات نظریهء خویش بیابند.
 ۳- فرضیهء بوفون فرانسو
 طبیعی دان مشهور فرانسوی بوفون عقیده داشت که مدت زندگی هر جانداری نزدیک به پنج برابر مدت رشد آن می باشد. به عنوان مثال: مدت رشد شترمرغ تاهشت سال است وعمر متوسط آن ۴۰ سال می باشد. مدت رشد اسب۲ سال است وعمر آن ۱۵ تا ۲۰ سال است. بوفون اینطور نتیجه می گرفت که مدت عمر متوسط انسان باید صد سال باشد، زیرا رشد انسان تا بیست سالگی ادامه می یابد. ولی درمورد دستور بوفون استثناهای فراوانی وجود دارد. به همین جهت این دستور - فرمول - در بوته فراموشی افتاد. زیرا به عنوان مثال گوسفند تا ۵ سال رشد کرده ولی ۱۰ تا ۱۵ سال زندگی می کند. طوطی رشد خود را در دوسالگی تمام می کند ولی تا صدسال هم زندگی می نماید، با اینکه رشد شترمرغ تا سه سال پایان یافته، ۳۰ تا ۴۰ سال زندگی می کند. دانشمندان هنوز در تعیین مرز قاطع زندگی طبیعی بشر به موفقیتی نرسیده اند ولی اغلب آنها عقیده دارند که با رفع اختلالها وآسیب هایی که موجب کوتاه شدن عمر می شود می توان طول زندگی بشر را تا ۲۰۰ سال افزایش داد. ولی این عقیدهء علمی هنوز بصورت یک تئوری است با این حال آنرا نمی توان غیرواقعی وموهوم قلمداد نمود.
 ۴ - میانگین سن بشر
 در یونان قدیم میانگین عمر بشر ۲۹ سال ودر روم قدیم کمی بیشتر از آن بود. در اروپای قرن شانزدهم میانگین عمر ۲۱ سال. قرن هیجدهم ۲۶ سال. قرن نوزدهم ۳۴ سال ودر ابتدای قرن بیستم این رقم یکباره به ۴۵ - ۵۰ سال بالغ شد. ارقام فوق مربوط به قارهء اروپا است. دلیل عمدهء افزایش سن نسبی در دنیای کنونی کم شدن مرگ ومیر کودکان می باشد ولی میان کشورهای پیشرفته وعقب افتاده از این حیث اختلاف زیادی وجود دارد. به عنوان مثال در شوروی میانگین سن ۷۱ سال ودر مورد هندوستان کمتر از ۳۰ سال است.
 میانگین سن انسان در میان حیوانات چندان زیاد نیست. برای مقایسه سن نسبی انسان(۶۰ تا ۸۰ سال) با سایر حیوانات به جدول زیرتوجه کنید.
 اردک ۳۰۰ سال ماهی گول ۱۵۰ سال
 سنگ پشت ۱۷۰ سال قورباغه ۱۶ سال
 وزغ ۳۶ سال طوطی ۹۰ سال
 کلاغ ۷۰ سال غازوحشی ۸۰ سال
 شترمرغ ۴۰ - ۳۵ سال جالاقان(نوعی پرنده) ۱۱۸ سال
 عقاب ۱۰۴ سال شاهین ۱۶۲ سال
 اسب ۳۰ - ۲۰ سال گاو ۳۰ - ۲۵ سال
 گوسفند ۱۴ - ۱۲ سال بز ۲۷ - ۱۸ سال
 سگ ۲۲ - ۱۶ سال گربه ۱۲ - ۱۰ سال

انسان تکامل یافته ترین حیوانات می باشد ولی سن او همانطور که درجدول نشان می دهد از بسیاری از حیوانات پست تر، کمتر است.
۶ - نظر مچنیکوف دانشمند روسی
اما اگربه نظریهء ایلیا مچنیکوف دقت کنیم علت اختلاف فاحش سن نسبی انسان با چند جانور پست تر روشن می شود. مچنیکوف دلیل پیری ومرگ زودرس را مسمومیت یاخته ها وبافتهای بدن از سموم ترشح شده توسط باکتریهای روده تصورمی کند. باید دانست که رودهء فراخ بیش از نقاط دیگر بدن مورد علاقهء باکتریها می باشد.
روزانه به طور تخمین ۱۳۰ تریلیون میکرب در اینجا زاده می شود بسیاری از میکربهای روده زیانی به بدن نمی رسانند ولی بعضی از آنها سمی هستند، اینها بدن را از داخل توسط سمهائی که تولید می کنند مانند گازهای فنل واندل مسموم می سازند. احتمالاً یاخته ها وبافتهای سازندهء بدن در اثر این سموم به پیری زودرس دچار می شوند. با توجه به جدول فوق معلوم می شود که ماهیها، خزندگان، پرندگان بیش از پستانداران زندگی می کنند این جانداران روده فراخ ندارند واگر داشته باشند رشد آن بسیار کم است. در میان پرندگان فقط شترمرغ دارای رودهءفراخ گسترده وبزرگ می باشد وهمانطوری که از جدول برمی آید سن آن نیز کم است واز ۳۰ تا ۴۰ سال بیشتر زندگی نمی کند. در این میان حیوانات نشخوارکننده از همه کمتر زندگی می کنند. دلیل آن شاید مربوط به گسترش ورشد زیاد رودهء فراخ درآنها باشد. خفاش نیز دارای رودهءفراخ کوچک می باشد وطول عمر آن از حشره خواران دیگری که از نظر رشد بدن همسان با خفاش هستند بیشتر است. تصورمی رود که وابستگی رودهءفراخ وطول عمر در زندگی انسان نیز مسلماً دخالت داشته باشد. ولی اهمیت آن به آن اندازه نیست که مچنیکوف ابراز داشته است. بعضی از افراد پس از عمل جراحی وحذف رودهء فراخ مدتهای مدید زندگی کردند. به طور مسلم وجود این عضو برای بدن لازم نیست ولی هستند افرادی که با وجود رودهءفراخ نیز مدت طولانی زندگی کرده اند. هدف دانشمندان پیری شناسی مطالعه وبررسی روی این افراد می باشد.
۷ - بشر فردا عمر بیشتری خواهد کرد
افرادی که بیش از ۱۵۰ سال عمر کرده اند در دنیا نادر وانگشت شمارند، پاره ای از این افراد که نامشان در کتابها آمده است به قرار زیرمی باشد:
یک دهقان مجار در سال ۱۷۲۴ به سن ۱۸۵ سالگی درگذشت. نامبرده تا روزهای آخر عمر خویش مانند جوانان کار می کرد. شخص دیگری به نام جان راول به هنگام مرگ ۱۷۰ سال داشت، همسر وی درآن هنگام ۱۶۴ ساله بود، آنها ۱۳۰ سال باهم زندگی کرده بودند. یکی از اهالی آلبانی به نام خوده نیز۱۷۰ سال عمر کرد. به هنگام مرگ وی بیش از دویست فرزند ونوه ونتیجه ونبیره داشت. چند سال پیش روزنامه ها خبردادند که یکمرد ۲۰۷ ساله در امریکای جنوبی وفات کرده است. دراتحاد شوروی تعدا افرادی که دومین قرن زندگی خود را می گذرانند تقریباً ۳۰ هزارنفرند. اکنون دانشمندان روسی مشغول بررسی علل پیری ویافتن راز طول عمر می باشند. مسلماً در دنیای آینده دانش بشری پیری را مغلوب خواهد ساخت به این طریق بشر آینده از پدران خود عمر بیشتری خواهد کرد(۳۳۹).
فرضیه غیرمعروفی درعلت مرگ
در خاتمه بد نیست بدانید که: در این موضوع تردید نیست که مرگ عبارت است از مفارقت روح از بدن، لیکن موضوع دیگری قابل بحث است که آیا بدن وعوارض آن، منشا وعلت اصلی مفارقت روح می باشند، وجسم است که اسباب مرگ را فراهم می سازد؟ یا اینکه روح عامل اصلی مرگ است واوست که در هنگام قصد رحیل، به بدن رسیدگی نمی کند، در نتیجه، فرسودگی وپیری وامراض گوناگون برآن عارض می شوند؟.
اکثر دانشمندان واطبا نظریه اول را می پذیرند، آنان می گویند:هنگامی که حرارت غریزی بدن تمام شد. نظام عمومی مزاج برهم خورد وآلات وقوای آن د رانجام وظیفه ناتوان شدند واعضا رئیسه بدن فرسوده گشتند واستعداد بقا را از دست دادند، چون روح از اداره وادامه حیات این مرکب خسته وفرسوده، عاجز می شود ناچار ازآن مفارقت می نماید ومرگ فرا می رسد.

جان قصد رحیل کرد، گفتم که مرو * * * گفتا چکنم خانه فرو می آید

اما در مقابل این دسته، فیلسوف بزرگ اسلامی مرحوم ملاصدرا نظریه دوم را اظهار داشته است. خلاصه اش ازاین قرار است: وی در کتاب اسفار می نویسد:اداره ونگهداری جسم برعهده روح است، اوست که به میل خود بدن را اداره می کند. تا هنگامی که احتیاج زیادی به بدن دارد در حفظ ونگهداریش کوشش می نماید ومراقبت کامل مبذول می دارد. اما هنگامی که استقلال بیشتری یافت واحتیاجاتش کمتر شد علاقه اش به بدن کمتر می گردد وچندان توجهی بدان نمی کند. درنتیجه ضعف وسستی واختلالات تولید می شود وپیری وفرسودگی روی آور می گردد. تا وقتی که از اداره بدن به کلی منصرف گردد ومرگ طبیعی فرارسد.
اکنون دوستان توجه دارند که: اگر نظریه دوم باثبات رسید واختیار مرگ به دست نفس افتاد، موضوع طول عمر حضرت صاحب الامر(علیه السلام) راهش هموارتر می گردد ومی توان گفت که: روح مقدس آنجناب چون احساس می کند که وجودش برای جهان انسانیت واصلاح عالم ضروری ولازم است، همواره در حفظ ونگهداری تن کوشش می کند وجوانی وشادابی خویش را محفوظ می دارد.
در خاتمه لازم است تذکر دهم که: من اکنون د رصدد اثبات صحت این مدعا نیستم ونمی خواهم از آن دفاع کنم.فعلاً آن را به عنوان فرضیه غیرمعروفی به دوستان عرضه می دارم وتصدیق می کنم که: مطلب غیرمأنوس وتازه ای است. لیکن فعلاً نباید عجله کرد وبا نظر سطحی وابتدائی آن را مردود وباطل شمرد. در صورتی می توان به طور جزم قضاوت نمود که حقیقت نفس ومقدار تأثیرش در بدن وکیفیت ارتباط وتأثیرو تأثر آنها به خوبی شناخته شود واین مسأله بسیار دشواری است که به یک سلسله مباحث مفصل فلسفی وروانی ویک سلسله آزمایشهای دامنه دار وعمیق بیولژی احتیاج دارد.هنوز اطلاعات بشر بدان پایه نرسیده که بتواند دراین باره قضاوت کند. مباحث نفس وروانشناسی مراحل ابتدائی خود را طی می کنند. اگر دانش متوجه روح وتن آدمی شده بود جهان ما قطعاً نمای دیگری داشت.
دکتر(الکسیس کارل) در کتاب(انسان موجود ناشناخته) می نویسد: (ما از ساختمان وجودی خودمان جز اطلاعات ناچیز وناقصی نداریم، اگر گالیله ونیوتن ولاووازیه وامثال آنان، نیروی فکر خودشان را صرف مطالعه روی بدن وروان آدمی کرده بودند نمای دنیای ما با امروز فرقهای زیادی داشت).
نتیجه
هوشیار: از مطالب مذکور نکات زیر استفاده می شود:
۱ - عمر انسان حد ومرز معینی ندارد که تجاوز از آن حد، غیر ممکن باشد. هیچیک از دانشمندان تاحال نگفته اند که فلان مقدار سال، نهایت درجه ای است که انسانها می توانند بدان نائل گردند وهنگامیکه بدان پایه رسیدند مرگ برایشان حتمی است. بلکه گروهی ار دانشمندان شرق وغرب، جدید وقدیم تصریح کرده اند که عمر انسان حد ومرزی ندارد وبشر درآینده می تواند برمرگ غلبه کند، یا مدت درازی آن را به تأخیر بیاندازد واز عمرهای بسیار طولانی برخوردار گردد. همین امکان علمی وامید موفقیت است که دانشمندان را به تلاش وکوشش واداشته شب وروز به تحقیق وآزمایش اشتغال دارند واکثر آزمایشاتی که دراین باره انجام گرفته موفیقت آمیز بوده است.
این آزمایشها به اثبات می رسانند که مرگ نیز مانند سایر بیماریها معلول علل وعوامل طبیعی است که اگر شناخته شوند واز تأثیر آنها جلوگیری شود می توان مرگ را به تأخیر انداخت وبشر را تا مدت بسیار درازی از این هیولای خوفناک نجات داد.
چنانکه علم ودانش تا حال توانسته علل وعوامل بسیاری از بیماریها را کشف کند واز تأثیر آنها جلوگیری نماید. درآینده نزدیک نیز موفق خواهد شد که علل وعوامل مرگ را بشناسد واز تأثیر آنها جلوگیری کند.
۲ - در بین موجودات زنده مانند نباتات وحیوانات وانسانها افرادی دیده شده که از سایر افراد امتیاز داشته عمرهای طولانی تری پیدا کرده اند. وجود اینگونه افراد استثنائی دلالت می کند که برای عمر افراد آن نوع حدو مرزی که تخلف ناپذیر باشد وجود ندارد. درست است که اکثر انسانها قبل از صد سالگی می میرند لیکن مأنوس بودن مابه این مقدار دلیل نیست که تجاوزاز صد سال امکان ندارد. زیرا افراد زیادی دیده شده که از صد سال بیشتر زندگی کرده اند. وجود انسانهای صدو پنجاه ساله وصد وهشتاد ساله ودویست وپنجاه ساله دلیل روشنی است براینکه عمر انسان اصلاً حد ومرزی ندارد. چه فرق می کند که انسان دویست سال زندگی کند یا دو هزار سال؟ هردو غیرمأنوس وغیر متعارف هستند.
۳ - پیری یک عارضه غیر قابل جلوگیری نیست بلکه یک نوع بیماری قابل علاج است. چنانکه علم طب تا حال توانسته علل وعوامل صدها بیماری را کشف کند وراه جلوگیری ومعالجه آنها را به بشر یاد دهد، در آینده نیز موفق خواهد شد که عوامل پیری را کشف کند وراه پیشگیری ومداوای آنرا در اختیار بشر قرار دهد. گروهی از دانشمندان در صدد یافتن اکسیر جوانی هستند. وبا تلاش وکوششهای خستگی ناپذیر به تحقیق وآزمایش اشتغال دارند. وزحمات وآزمایشهای آنان موفقیت آمیز بوده است. به طوریکه می توان پیش بینی نمود که بشر در آینده ای نزدیک برعلل وعوامل پیری وفرسودگی غلبه می کند وراه پیشگیری این بیماری عمومی را کشف خواهد کرد. در آن صورت بشر می تواند تا مدت بسیار طولانی، جوانی وشادابی خود را نگهداری کند.
با توجه به مطالب مذکور واعتراف دانشمندان تصدیق می فرمایید که اگر کسی از حیث ترکیبات جسمانی در کمال اعتدال باشد، اعضا رئیسه بدنش مانند، قلب، اعصاب، کلیه، کبد، مغز، معده، همه نیرومند وسالم باشند. تمام دستورات بهداشتی را بداند ومراعات کند، خواص وآثار مأکولات ومشروبات را بداند، از مفیدآنها استفاده کند واز زیانبخش آنها خودداری نماید، تمام میکروبها وعوامل تولید آنها را بشناسد، از طریق پیشگیری امراض بالاخص پیری ومرگ آگاه باشد، از سموم ومهلکات اطلاع کامل داشته باشد واز آنها اجتناب کند، احتیاجات ضروری بدن را از حیث غذا واقسام ویتامینها ومواد آلی تأمین کند، از پدر ومادر واجداد مرضی را بارث نبرده باشد، از اخلاق زشت واضطراب روح که سبب فرسودگی اعصاب ومغز ومولد کثیری از امراض هستند منزه باشد، تمام اخلاق نیک که آسایش بخش روح وجسمند در او جمع باشد وعلاوه برتمام اینها مدبر ترکیب جسمانی او روحی باشد درحد اعلای کمال انسان، چنین فرد ممتازی استعداد دارد که چندین برابر افراد متعارف نوع خود بلکه هزاران سال زندگی کند. علم ودانش نه تنها چنین عمر درازی را محال نمی داند بلکه امکان آن رابه اثبات رسانده است.
بنابراین، عمر طویل وغیرمتعارف امام زمان(علیه السلام) را نباید یک مشکل لاینحل ومحال عادی شمرد. بلکه علم ودانش عمر بسیار دراز را با حفظ نیروی جوانی وشادابی، یک امر کاملاً ممکن می داند. اگر وجود شخصی برای عالم ضروری بود ولازم شد که عمر بسیار طولانی داشته باشد خدای قادر مطلق می تواند دستگاه آفرینش وسلسله علل ومعلولات جهان را طوری تنظیم کند تا چنین فردکاملی راتحویل دهد که از علوم واطلاعات لازم برخوردار باشد.
دکتر: مطالب مذکور فقط امکان چنین فرد ممتازی را اثبات نمود اما از کجا که وجود داشته باشد؟
هوشیار: قبلاً بواسطه براهین عقلیه ونقلیه اثبات شد که وجودامام برای بقا نوع انسان ضروری ولازم است وبه مقتضای احادیث زیاد عدد ائمه از دوازده نفر تجاوز نمی کند واثبات شد که امام دوازدهم مهدی موعود وفرزند بلا فصل امام حسن عسکری(علیه السلام) است که ازمادر متولد شده واکنون درحال غیبت بسر می برد وصدها حدیث در این باره به ما رسیده است. آنگاه به واسطه مطالب مذکور وتأیید دانشمندان اهل فن خواستیم امکان چنین عمرغیر متعارفی را اثبات کنیم.
دراز عمران تاریخ
مهندس: چطور شد که دستگاه آفرینش، فقط به امام زمان چنین عمر درازی را ارزانی داشته امثال ونظائری ندارد؟!
هوشیار: اتفاقاً عالم از این افراد کمیاب، داشته ودارد. از جمله آنان نوح پیغمبر(علیه السلام) است. بعضی از مورخین عمرش را(۲۵۰۰) سال دانسته اند، در توراة (۹۵۰) سال عمر برایش نوشته شده است.
قرآن کریم بالصراحه دلالت می کند که نهصد وپنجاه سال در بین قوم خویش مشغول دعوت وتبلیغ بوده است. در سوره عنکبوت می فرماید: (ما نوح را بسوی قومش فرستادیم ونهصد وپنجاه سال در بین آنان درنگ نمود. پس طوفان قومش را فروگرفت درحالیکه از ستمکاران بودند)(۳۴۰).
ما اگر در صحت گفتارمورخین تردید نماییم در صحت قرآن شک نداریم وآن کتاب آسمانی، روزگار دعوت حضرت نوح را نهصد وپنجاه سال دانسته است واین عمر، کاملاً غیر عادیست.
مهندس: من شنیده ام که این آیه نیزخودش از متشابهاتست؟
هوشیار: کجای این آیه متشابه است، آیا از حیث معنا ومفهوم ابهام واجمالی دارد؟! هرکس اندک اطلاعی از قواعد ولغت عرب داشته باشد به خوبی از عهده تفسیر این آیه برمی آید. اگر این آیه از متشابهات باشد آیه محکمی در قرآن باقی نمی ماند! من نمی توانم برای کلام چنین افراد محملی پیدا کنم جز اینکه باید گفت، اینها اصل قرآن را منکر بوده لیکن از اظهار این موضوع وحشت داشته اند.
مسعودی عده ای از دراز عمران را در کتاب خود نامبرده وعمرهای طویل آنان را نگاشته است از جمله:
آدم:۹۳۰ سال، شیث:۹۱۲ سال، انوش:۹۶۰ سال، قینان:۹۲۰ سال، مهلائل:۷۰۰ سال، لوط: ۷۳۲ سال، ادریس: ۳۰۰ سال، متوشالح: ۹۶۰ سال، لمک: ۷۹۰ سال، نوح: ۹۵۰ سال، ابراهیم: ۱۹۵ سال، کیومرث: ۱۰۰۰ سال، جمشید:۶۰۰ یا ۹۰۰ سال، عمربن عامر:۸۰۰ سال، عاد: ۱۲۰۰ سال(۳۴۱).
شما اگر به کتابهای تاریخ وحدیث وتورات مراجعه کنید از این قبیل افراد زیاد خواهید دید. لیکن لازم است تذکر دهم که: مدرک عمده این عمرهای طویل یا توراة وتواریخ آنست که حال آنها براهل تحقیق پوشیده نیست یا اخبارآحادی است که مفید یقین نیستند یا تواریخ غیر معتبر است که بهرحال خالی از اغراق ومبالغه نیستند وچون صحت آنها برای من روشن نبود از بحث واستدلال به آنها خودداری می نمایم وبرای اقامه شاهد به همان عمر دراز حضرت نوح اکتفا می کنم. شما اگر در صدد تحقیق وتفصیل باشید می توانید بکتاب (المعمرون والوصایا) تألیف ابی حاتم سجستانی وکتاب(الآثارالباقیة) تألیف ابوریحان بیرونی وکتب تاریخ دیگر مراجعه کنید.
مسکن امام زمان
فهیمی: درزمان غیبت، مسکن امام زمان کجاست؟
هوشیار: مسکن آنجناب تعیین نشده وشاید مسکن معینی نداشته باشد وبه طور ناشناس، در بین مردم زندگی ورفت وآمد کند ونیز ممکن است نقاط دورافتاده را برای زندگی انتخاب کند. در احادیث وارد شده است که درموسم حج حاضر می شود ودر اعمال حج شرکت میکند او مردم را می شناسد اما مردم او را نمی شناسند(۳۴۲).
فهیمی: من شنیده ام شیعیان عقیده دارند که امام زمان در شهر سامره، درهمان سردابی که منسوب به اوست ومحل زیارت است، غائب شده ودر همانجا زندگی می کند واز همانجا ظهور خواهد کرد.اگر در آن سرداب است چرا دیده نمی شود؟ کی برایش آب وغذا می برد؟ چرا از آنجا خارج نمی شود؟یکی از شعرای عرب اشعاری در این موضوع سروده بدین مضمون: آیا وقت آن نشده که سرداب برون آرد آنچه را شما به گمان خودتان انسانش می نامید؟ خاک برخردهای شما که برای عنقا وغول خیالی، موجود سومی را نیز توهم کرده اید.
هوشیار: این نسبت دروغ محض واز روی عناد صادر شده است وشیعیان چنین عقیده ای ندارند. درهیچ روایتی گفته نشده که امام دوازدهم در سرداب زندگی می کند واز آنجا ظهور می کند، هیچ یک از دانشمندان شیعه هم چنین مطلبی را نفرموده اند. بلکه در احادیث منصوص است که در بین مردم زندگی ورفت وآمد می کند. سدیرصیرفی ازامام صادق(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: صاحب الامر(علیه السلام) از این جهت به یوسف شباهت دارد که برادران یوسف با اینکه عاقل ودانا بودند وقبلاً هم باوی معاشرت داشتند، وقتی وارد بر او شدند تا خود را معرفی ننمود او را نشناختند وبا اینکه بین او ویعقوب بیش ازهیجده روز راه فاصله نبود، یعقوب از وی اطلاعی نداشت پس چرا این مردم انکار می کنند که خدا همین عمل را نسبت به حجت خود حضرت صاحب الامرنیز انجام دهد؟! آنجناب هم، در بین مردم تردد کند ودر بازارشان راه برود وبرفرششان قدم بگذارد ولی او را نشناسند وبه همین وضع زندگی کند تا هنگامیکه خدا اذنش دهد، خودش را معرفی نماید(۳۴۳).
داستان کشورهای اولاد امام
جلالی: من شنیده ام: امام رض(علیه السلام) دارای فرزندان بسیاری است که در کشورهای وسیع وآبادی که پایتخت آنها بنامهای: (ظاهره) و(رائقه) و(صافیه) و(ظلوم) و(عناطیس)، نامیده می شوند زندگی می کنند وپنج نفر از فرزندان شایستهء آنجناب به نامهای: طاهر وقاسم وابراهیم وعبدالرحمن وهاشم، در آن کشورها سلطنت وحکومت می نمایند. در وصف آن ممالک گفته شده که:آب وهوا ونعمتهای آنها نمونه ای است از بهشت برین. در آنجا صلح کل برقرار بوده گرگ ومیش با هم زندگی می کنند. درندگان را با انسان کاری نیست. ساکنین آن دریا را افراد صالح وشیعیانی که در مکتب امام زمان تربیت یافته اند، تشکیل می دهند. تقلب وفساد درآنجا راه ندارد، خود امام زمان هم گاهگاهی ازآن کشورهای نمونه دیدن می کند وصدها از امثال این مطلب شیرین.
هوشیار: داستان این کشورهای مجهول بی شباهت به افسانه نیست، ویگانه مدرک آن، حکایتی است که در کتاب(حدیقة الشیعة) و(انوارنعمانیه) و(جنة المأوی) نقل شده است. ما برای روشن شدن موضوع ناچاریم سند آن داستان را ذکر کنیم.
داستان به این کیفیت نقل شده: علی بن فتح الله کاشانی می گوید: محمد بن علی بن حسین علوی در کتابش، از سعید بن احمد نقل کرده که گفت: حمزة بن مسیب در تاریخ هشتم ماه شعبان سال۵۴۴ برای من حکایت نمود که عثمان بن عبدالباقی در تاریخ هفتم جمادی الثانی سال ۵۴۳ برایم حکایت کرد که احمدبن محمد بن یحیی انباری در تاریخ دهم ماه رمضان سال ۵۴۳ به من گفت: من باتفاق چند نفر دیگر در خدمت عون الدین یحیی بن هبیره وزیرحاضر بودیم، در همان مجلس مرد محترم وناشناسی نیز حضور داشت. مرد ناشناس اظهار داشت: در یکی از سالها که بوسیلهء کشتی مسافرت می کردم، اتفاقاً کشتی راه را گم کرد وما را به جزایر مرموزی برد که قبلاً از آنها بی خبر بودیم، ناچار از کشتی پیاده شدیم وداخل آن سرزمین گشتیم. - در اینجا احمدبن محمد داستان شگفت انگیز آن کشورها را از قول مردناشناس تفصیلاً نقل می کند ودر ذیل داستان می گوید - وزیر بعد از استماع آن حکایت، داخل اطاق مخصوص خویش شد سپس تمام ما را احضار کرده گفت: تا من زنده هستم حق ندارید داستان مذکور را برای احدی نقل کنید.
ماهم تا وزیر در قید حیات بود جریان را برای هیچ کس اظهار نکردیم(۳۴۴).
سند داستان اجمالاً ذکر شد تا خوانندگان به سستی وبی پایگی اصل داستان پی ببرند، اگر تفصیل قضیه را بخواهید می توانید به کتب مذکور مراجعه نمایید.
بردانشمندان مخفی نیست که با امثال این حکایتها نمی توان وجود چنین کشورهائی را اثبات کرد زیرا اولاً ناقل این داستان مهم، یکمرد ناشناس ومجهول الهویه ای بیش نیست که سخنش اعتبار ندارد وثانیاً ممکن نیست چنین کشورهای نمونه ای در زمین وجود داشته باشند اما احدی از آنها اطلاع نداشته باشد،
مخصوصاً در این عصر، که تمام نقاط زمین نقشه برداری شده ومورد توجه دانشمندان است. لیکن بعضیها به طوری از این داستان ووجود کشورهای مجهول دفاع کرده اند که گویا از ارکان مسلم اسلام دفاع می کنند.
گفته اند: شاید آن کشورها الآن هم موجود باشند ولی خدا آنها را از نظر اغیار ونامحرمان مخفی بدارد! اما گمان نمی کنم این سخن احتیاجی به پاسخ داشته باشد، اصلا نمی دانم چه ضرورتی ایجاب کرده که در مورد یک همچو موضوع بی مدرکی باین گونه احتمالات سست وباورنکردنی متوسل شوند!! گفته اند: بر فرض اینکه چنین کشورهایی اکنون وجود نداشته باشند، باز هم می توان گفت: در اعصار گذشته موجود بوده اند لیکن بعداً خراب شده وساکنینشان منقرض گشته اند. این احتمال نیز، چندان اساس وپایه ای ندارد، زیرا اگر چنین کشورهای وسیع وآباد وشیعه نشینی در زمین وجود داشت، باید کثیری از مردم از آنها اطلاع داشته باشند واوضاع واحوال شگفت انگیز آنها را ولو به نحو اجمال، در تواریخ ثبت نموده باشند، عادتاً بعید بلکه محال است که چندین کشوربزرگ وجود داشته باشد ولی هیچکس از وجود آنها اطلاع نیابد واین سعادت فقط نصیب یک مرد ناشناس ومجهول الهویه ای گردد. بعداً هم به طوری آثارشان از صفحهء روزگار برداشته شود که حتی درحفاریها وصفحات تاریخ نیز، نام واثری از آن کشورها وساکنینشان دیده نشود!!
علامهء محقق آقای شیخ آغا بزرگ تهرانی، در صحت داستان مذکور تشکیک کرده می نویسد: این داستان در آخر یکی از نسخه های کتاب(تعازی) تألیف محمد بن علی علوی مرقوم بوده است. پس علی بن فتح الله کاشانی گمان کرده که داستان مرقوم، جزء آن کتابست، در صورتیکه اشتباه کرده وممکن نیست داستان، جزء آن کتاب باشد، زیرا یحیی بن هبیره وزیر که این قضیه در منزلش اتفاق افتاده، در تاریخ (۵۶۰) وفات کرده ومؤلف کتاب(تعازی) قریب دویست سال بروی تقدم داشته است. علاوه بر آن، در متن داستان نیز، تناقضاتی دیده می شود زیرا احمدبن محمد بن یحیی انباری که ناقل داستان است می گوید: وزیر از ما پیمان گرفت که داستان مذکور را برای احدی نقل نکنیم، ما هم به عهد خویش وفا کردیم وتا زنده بود برای هیچکس ابراز ننمودیم. بنابراین باید حکایت آن داستان، بعداز تاریخ وفات وزیریعنی(۵۶۰) اتفاق افتاده باشد، در صورتی که در متن داستان، عثمان بن عبدالباقی می گوید: احمدبن محمد بن یحیی انباری، داستان را در تاریخ(۵۴۳) برای من حکایت کرد(۳۴۵).
درجای دیگر می گوید: (... عثمان بن عبدالباقی در هفتم جمادی الثانی سال ۵۴۳ برایم حکایت کرد که احمدبن محمد در دهم رمضان سال ۵۴۳ به من گفت...)! وشما توجه دارید که ماه رمضان دو ماه بعداز ماه جمادی الثانی است، چگونه ممکن است در ماه جمادی الثانی یعنی دو ماه قبل از آن، اتفاقی که در ماه رمضان روی داده برای کسی حکایت شود.
بالجمله: ما درموضوع محل سکونت امام زمان مجبور نیستیم با تکلفات زیاد وبراهین سست وبی پایه، (جزائرخضراء) یا شهر (جابلقا) و(جابرصا) را اثبات نماییم یا بگوییم: آن حضرت اقلیم ثامن را برای سکونت انتخاب کرده است.
فهیمی: پس این داستان (جزیره خضراء) چیست؟
هوشیار: چون وقت مقداری گذشته اجازه دهید بقیه مطالب در جلسه بعد که اگر دوستان موافقت کنند در منزل ما تشکیل می شود - مطرح گردد
جزیره خضراء
جلسه رأس ساعت مقرردر منزل آقای هوشیار تشکیل شد:
جلالی: مثل اینکه درجلسه قبل آقای فهیمی در مورد جزیره خضراء سؤالی داشتند.
فهیمی: شنیده ام که امام زمان (علیه السلام) وفرزندانش در جزیرهء خضراء زندگی می کنند. عقیده شما دراین باره چیست؟
هوشیار: داستان جزیرهء خضراء نیز بی شباهت به افسانه نیست. مرحوم مجلسی داستان را به طور تفصیل در کتاب بحار الأنوار ذکرنموده که اجمالش چنین است: در کتابخانهء امیرالمؤمنین در نجف اشرف رساله ای را یافتم که مشهور به داستان جزیرهء خضراء بود. مؤلف آن رساله خطی فضل بن یحیی طیبی است. وی نوشته است که داستان جزیرهء خضراء را از شیخ شمس الدین وشیخ جلال الدین درحرم مطهر اباعبد الله (علیه السلام) شنیدم (در نیمهءشعبان سال ۶۹۹) که آنها داستان را از قول زین الدین علی بن فاضل مازندرانی نقل کردند. پس من علاقه پیدا کردم که داستان را ازخودش بشنوم.
خوشبختانه در اوائل ماه شوال همان سال چنین اتفاقی افتاد که شیخ زین الدین به شهر حله سفرکرد ومن او را در منزل سید فخرالدین ملاقات نمودم. ازاو خواهش کردم که آنچه را برای شیخ شمس الدین وشیخ جلال الدین نقل کرده برای منهم بیان کند واو چنین گفت: من در دمشق خدمت شیخ عبدالرحیم حنفی وشیخ زین الدین علی اندلسی به تحصیل علوم اشتغال داشتم. شیخ زین الدین مردی خوش نفس ونسبت به شیعه وعلماء امامیه خوشبین بود وبآنها احترام می گذاشت. مدتی از محضرش استفاده نمودم. پس چنین اتفاق افتاد که عازم سفر مصر شد وچون خیلی بهم علاقه داشتیم تصمیم گرفت که مرا نیز به همراه خود به مصر ببرد. با هم به مصر رفتیم ودر شهر قاهره قصد اقامه کرد. مدت نه ماه در آنجا با بهترین وجه زندگی کردیم. در یکی از روزها نامه پدرش بدستش رسید که نوشته بود شدیداً بیمارم وآرزو دارم که قبل از مرگ ترا ملاقات نمایم.
استاد از نامه پدر گریه کرد وتصمیم گرفت که به اندلس سفر کند. من در این سفر با او همراه شدم. هنگامیکه به اولین قریهء جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شده مرا به خطیب قریه سپرد که از من پرستاری کند وخودش به سوی شهرش حرکت نمود. بیماری من سه روز طول کشید وسپس حالم روبه بهبود رفت. ازمنزل خارج شدم ودر کوچه های قریه به گردش پرداختم. در آنجا قافله هائی را دیدم که از کوهستان آمده واجناسی را با خود آورده بودند. از احوالشان جویا شدم. درجوابم گفته شد:
اینها از سرزمین بربرمی آیند که نزدیک جزائر رافضی ها است. وقتی نام جزائر رافضی ها را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم، گفتند: از اینجا تا آن جزائر مقدار بیست وپنج روز راه فاصله دارد که به مقدار دو روزش آب وآبادانی وجود ندارد. برای پیمودن آن دو روز الاغی را کرایه کردم وبعد از آن پیاده حرکت نمودم. رفتم تا به جزیره، رافضی ها رسیدم. اطراف جزیره با دیوارهائی محصور بود وبرجهای محکم وبلندی داشت. وارد مسجد شهر شدم، مسجد بسیار بزرگی بود. صدای مؤذن را شنیدم که به روش شیعه اذان می گفت وبعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان دعا کرد. از خوشحالی گریه ام گرفت. مردم به مسجد آمدند وبرطبق فقه شیعه وضوگرفتند مرد خوش سیمائی وارد مسجد شد وبه سوی محراب حرکت کرد ومشغول نماز جماعت شدند. بعداز فراغ از نماز وتعقیبات از احوال من جویا شدند. شرح حالم را بیان کردم وگفتم عراقی الاصل هستم. وقتی فهمیدند که شیعه هستم به من احترام کردند ودر یکی از حجرات مسجد جائی برایم معین کردند. امام مسجد به من احترام می کرد وشب وروز جدا نمی شد. در یکی از روزهابه او گفتم:
خوراک وما یحتاج اهل این بلداز کجا می آید؟ من که در اینجا زمین مزروعی نمی بینم. گفت: طعام اینها از جزیرهء خضراء می آید که در بین بحرابیض واقع شده است. غذای اینها هر سال در دونوبت به وسیله کشتی از جزیره وارد می شود. گفتم: چند مدت باقی مانده تا کشتی بیاید؟ گفت: چهارماه. پس من از طول مدت ناراحت شدم ولی خوشبختانه بعداز چهل روز کشتیها وارد شد. هفت کشتی یکی بعد از دیگری وارد شد.از کشتی بزرگ مرد خوش سیمائی پیاده شد، به مسجد آمد وبرطبق فقه شیعه وضو گرفت ونماز ظهر وعصر را خواند. بعد از فراغ از نماز متوجه من شد وسلام کرد واسم خودم وپدرم را ذکر کرد. از این حادثه تعجب کردم. گفتم شاید درسفر از شام تا مصر یا از مصر تا اندلس با اسم من آشنا شده ای؟ گفت: نه. بلکه نام تو وپدرت وشکل وقیافه وصفاتت به من رسیده است. من تورا به همراه خودم به جزیرهء خضراء خواهم برد. یک هفته در آنجا توقف کرد وبعداز انجام کارهای لازم با هم حرکت نمودیم. بعد از اینکه مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، دروسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب نموده است؟ گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحرابیض است واینهم جزیرهء خضراء می باشد این آبها همانند دیواری اطراف جزیره را احاطه نموده است واز حکمت خدا چنین است که کشتیهای دشمنان ما اگر بخواهند باین نقطه نزدیک شوند، به برکت صاحب الزمان(علیه السلام) غرق می گرداند. مقداری از آبهای آن نقطه را خوردم مانند آب فرات شیرین وگوارا بود. بعد از اینکه آبهای سفید را پیمودیم به جزیرهء خضرا رسیدیم. از کشتی پیاده ووارد شهر شدیم. شهری بود آباد وپراز درختان میوه، بازارهای زیادی داشت پرازاجناس واهالی شهربا بهترین وجه زندگی می کردند. دلم از دیدن چنین مناظر زیبائی لبریز شادمانی شد.
رفیقم محمد مرا به منزل خودش برد وبعد از استراحت به مسجد جامع بزرگ رفتیم. در مسجد جماعت زیادی بودند ودر بین آنها شخصی بزرگ وبا ابهت بود که نمی توانم ابهت وجلالش را توصیف کنم. نامش سید شمس الدین محمد بود. مردم نزدش علوم عربی وقرآن وفقه واصول دین را می خواندند. هنگامی که خدمتش رسیدم، به من خوش آمد گفت، نزدیک خودش نشانید،احوال پرسی کرد وگفت من شیخ محمد را به سراغ تو فرستادم. پس دستور داد در یکی از حجرات مسجد جائی برایم تهیه کردند. درآنجا استراحت می کردم وغذا را با سید شمس الدین واصحابش صرف می کردیم. مدت هیجده روز بدین صورت گذشت. در اولین جمعه ای که برای نماز حاضر شدم دیدم که سید شمس الدین نمازجمعه را دورکعت وبه قصد وجوب خواند. از این موضوع تعجب کردم سپس بطور خصوصی به سید شمس الدین گفتم: مگر زمان حضور امام است که نماز جمعه را به قصد وجوب می خوانید؟! گفت: نه امام حاضر نیست لیکن من نائب خاص او هستم. گفتم: آیا تاکنون امام زمان (علیه السلام) را دیده ای؟ گفت: ندیده ام لیکن پدرم می گفت که صدایش را می شنیده ولی خودش را نمی دیده است. اما جدم هم صدایش را می شنیده هم خودش را می دیده است.گفتم: آقای من! علت چیست که بعض افراد او را می بینند وبعضی نه؟ گفت: این لطفی است که خداوند متعال نسبت به بعض بندگانش دارد.
سپس سید دست مرا گرفت وبه خارج شهر برد. باغها وبوستانها ونهرها ودرختان فراوانی را مشاهده کردم، که درعراق وشام نظیرش را ندیده بودم. به هنگام گردش مرد خوش سیمائی بما برخورد نمود وسلام کرد. به سید گفتم: این شخص که بود؟ گفت: آیا این کوه بلند را می بینی؟ گفتم: آری. گفت: در وسط این کوه مکانی زیبا وچشمه آبی گوارا زیر درختان وجود دارد ودر آنجا گنبدی است که از آجر ساخته شده است این مرد با رفیق دیگرش خادم آن قبه وبارگاه می باشند. من هر صبح جمعه به آنجا می روم وامام زمان (علیه السلام) را زیارت می کنم وپس از خواندن دورکعت نماز کاغذی را می یابم که تمام مسائل مورد نیازم در آن نوشته است. سزاوار است توهم بروی آنجا وامام زمان را در آن قبه زیارت کنی.
پس من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبه را همان طور یافتم که برایم توصیف نموده بود. همان دوخادم را درآنجا دیدم. خواستار ملاقات امام زمان (علیه السلام) شدم گفتند: غیرممکن است وما مأذون نیستیم. گفتم: پس برایم دعا کنید،قبول کرده برایم دعا کردند. سپس از کوه پائین آمدم وبه منزل سید شمس الدین رفتم. او درمنزل نبود. به خانه شیخ محمد که در کشتی با من بود رفتم وجریان کوه را برایش تعریف کردم وگفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شیخ محمد به من گفت: هیچکس حق ندارد بآن مکان برود جز سید شمس الدین. اواز فرزندان امام زمان (علیه السلام) می باشد. بین او وامام زمان پنج پدر فاصله است واو نائب خاص امام زمان می باشد.
بعد از آن از سید شمس الدین اجازه خواستم که بعضی مسائل مشکل دینی را از او نقل کنم وقرآن مجید را نزدش بخوانم تا قرائت صحیح را به من یاد بدهد. گفت: اشکال ندارد، ابتداءً قرآن را شروع کن. در بین قرائت اختلاف قاریان را ذکر می کردم. سید به من گفت: ما اینها را نمی شناسیم. قرائت ما مطابق قرآن علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. آنگاه داستان جمع قرآن به وسیله علی بن ابیطالب را بیان کرد. گفتم: چرا بعض آیات قرآن ربطی به ماقبل ومابعدشان ندارند؟ گفت:آری چنین است وجریان جمع قرآن به وسیلهء ابوبکر ونپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب(علیه السلام) را تعریف نمود. به دستور ابوبکر قرآن جمع آوری شد ومثالب را از قرآن حذف نمودند واز همین جهت می بینی که بعض آیات باقبل وبعد غیرمربوط هستند.
از سید اجازه گرفتم ودر حدود نود مسأله از او نقل کردم که جز به خواص مؤمنین به کسی اجازه نمیدهم آنها را ببیند.
آنگاه داستان دیگری را که مشاهده کرده نقل می کند ومی گوید: به سید عرض کردم. از امام زمان(علیه السلام) احادیثی بما رسیده که هرکس درزمان غیبت کبری مدعی رؤیت شد دروغ می گوید. این احادیث چگونه سازگاراست با اینکه بعض شما او را می بینید. گفت: صحیح است، امام اینطور فرموده لیکن این مال آن زمانی است که دشمنان فراوانی از بنی عباس ودیگران داشت اما در این زمان که دشمنان مأیوس شده اند وشهرهای ما هم از آنها دور است وهیچکس بما دسترسی ندارد ملاقات خطری ندارد.
گفتم: سید من! علماء شیعه حدیثی را از امام نقل می کنند که خمس را برای شیعیان اباحه نموده آیا شما هم این حدیث را از امام دارید؟ گفت: امام خمس را در حق شیعیان اباحه نموده است. آنگاه مسائل وسخنان دیگری را از سید نقل می کند ومی گوید: سید به من گفت: تونیز تا کنون دو مرتبه امام زمان را دیده ای ولی او را نشناخته ای.
در خاتمه می گوید: سید به من تکلیف کرد که در بلاد مغرب توقف نکن هرچه زودتر به عراق برگرد ومن بدستورش عمل کردم(۳۴۶).
هوشیار: داستان جزیره خضراء چنین است که من خلاصه اش را برایتان بیان کردم. درخاتمه لازم است یادآور شویم که داستان مذکور اعتباری ندارد وشبیه افسانه ورمان است زیرا:
اولاً: سند معتبر وقابل اعتمادی ندارد. داستان از یک کتاب خطی ناشناخته نقل شده وخود مرحوم مجلسی درباره اش می نویسد: چون من داستان را در کتب معتبر نیافتم باب جداگانه ای را بآن اختصاص دادم(تا با مطالب کتاب مخلوط نشود).
ثانیاً: در متن مطالب داستان تناقضاتی دیده می شود. چنانکه ملاحظه فرمودید در یک جا سید شمس الدین به راوی داستان می گوید: من نائب خاص امام هستم وخودم آن حضرت را تا کنون ندیده ام. وپدرم نیز آن جناب را ندیده لیکن سخنش را شنیده است. اما جدم هم خودش را دیده هم حدیثش را شنیده است. اما همین سید شمس الدین در جای دیگر به راوی داستان گفت: من هر روز صبح جمعه برای زیارت امام به آن کوه می روم وخوب است توهم بروی. وشیخ محمدهم به راوی داستان گفت که: فقط سید شمس الدین وامثالش می توانند خدمت امام زمان(علیه السلام) مشرف شوند.چنانکه ملاحظه می فرمائید این مطالب با هم تناقض دارند. نکته قابل ذکر اینکه سید شمس الدین که می دانست جز خودش کس دیگری رابه ملاقات امام نمی برند چرا به راوی داستان پیشنهاد کرد که برای ملاقات به بالای کوه برود.
ثالثاً: در داستان مذکور به تحریف قرآن تصریح شده که قابل قبول نیست ومورد انکار شدید علماء اسلام می باشد.
رابعاً: موضوع اباحه خمس مطرح شده ومورد تأیید قرار گرفته که آن هم از نظر فقها مردود می باشد.
بهرحال داستان به طور رمانتیک تهیه شده که خیلی غریب وعجیب به نظرمی رسد. یک نفر بنام زین الدین از عراق به قصد تحصیل علوم به شام می رود، از آنجا به همراه استادش به مصر می رود، از آنجا باز هم به همراه استادش به اندلس(اسپانیا) سفر می کند این همه مسافت زیاد را می پیماید، در آنجا مریض می شود، استادش او را رها می کند، وبعداز بهبودی با شنیدن نام جزیرهء روافض آن چنان به دیدن آن جزیره مشتاق می گردد که استادش را فراموش می کند با پیمودن راه دور وخطرناک به جزیره رافضیها می رسد. جزیره غیرمزروع بوده لذا سؤال می کند غذای این مردم از کجا می آید؟ درجواب می شنود که از جزیره خضراء برایشان غذا می آورند. با اینکه گفته بودند، چهار ماه دیگر کشتی ها می رسند، ناگهان بعد از چهل روز در ساحل لنگر می اندازند وبعد از یک هفته توقف او را به همراه خود به دریا می برند. دروسط بحرابیض آبهای سفیدی رامی بیند که شیرین وگوارا هم هست، سپس از آن نقطه غیر ممکن العبور گذشته وارد جزیرهء خضراء می شودو...تا آخرداستان.
جالب اینجاست که یک نفرعراقی این همه راه دور ودراز را طی می کند، در کشورهای مختلف با مردم صحبت می کند وزبان همه را می داند. آیا مردم اسپانیا هم به زبان عربی صحبت می کردند؟
نکته دیگری که قابل ذکراست داستان بحرابیض است. شما می دانید که بحرابیض در شمال کشور اتحاد جماهیر شوروی قرار دارد که این داستان نمی تواند درآنجا اتفاق افتاده باشد. البته به بحر متوسط هم بحرابیض گفته می شود، که این داستان می تواند در آنجا اتفاق افتاده باشد. لیکن بازهم همه این دریا بحرابیض نامیده می شود، نه نقطه خاصی ازآن که ناقل داستان آنجا را سفید یافته است. اگر کسی در متن داستان بیشتر دقت کند مجعول بودن برایش روشن می شود.
در خاتمه لازم است متذکر شوم، چنانکه قبلاً ملاحظه فرمودید در احادیث ما چنین آمده که امام زمان (علیه السلام) بطور ناشناس در بین مردم زندگی ورفت وآمد می کند، در مجامع عمومی ودر مراسم حج شرکت می نماید ودرحل برخی از مشکلات هم به مردم کمک می کند.
با توجه به این مطلب، معرفی یک نقطه دورافتاده وغیرممکن العبور وسط دریا را به عنوان جایگاه امام زمان وامید مستضعفین جهان ودادرس حاجت مندان، کمال بی انصافی وبی سلیقگی را نشان می دهد. درخاتمه معذرت می خواهم که وقت گرانبهای شما را برای تشریح یک چنین داستان غیر معتبری صرف نمودم.
جلالی: امام زمان اولادی هم دارد یا نه؟
هوشیار: دلیل معتبری در دست نداریم که موضوع ازدواج آنجناب ووجود اولاد را بطور قطع اثبات کند یا نفی نماید، البته ممکن است بطور ناشناس ازدواج کرده واولاد ناشناسی هم داشته باشد وهرطور صلاح بداند عمل کند، گرچه بعضی از دعاها دلالت دارند که از آن حضرت فرزندانی به وجود آمده یا بعد از این بوجود خواهدآمد(۳۴۷)..
چه وقت ظاهر می شود
دکتر: پس مهدی موعود کی ظهور می کند؟
هوشیار: برای ظهور وقتی تعیین نشده بلکه ائمه اطهار(علیهم السلام) تعیین کننده وقت ظهور را تکذیب کرده اند. از باب نمونه:
۱. فضیل می گوید: خدمت امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: آیا ظهورمهدی وقت معینی دارد؟ حضرت در پاسخ سه مرتبه فرمود: هر کس برای ظهور وقتی تعیین کند دروغ می گوید(۳۴۸).
عبدالرحمن بن کثیرمی گوید: خدمت امام صادق(علیه السلام) بودم که مهزم اسدی وارد شده عرض کرد: فدایت شوم، ظهور قائم آل محمد وتشکیل دولت حق که در انتظارش هستید طول کشید پس کی واقع می شود؟ حضرت پاسخ داد: تعیین کنندگان وقت ظهور دروغ می گویند، تعجیل کنندگان هلاک می گردند وتسلیم شوندگان نجات می یابند وبه سوی ما بازگشت می کنند(۳۴۹).
۲. محمد بن مسلم می گوید: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: هرکس وقت ظهور را برایت تعیین کرد از تکذیب نمودنش باک نداشته باش، زیرا ما برای ظهور وقتی تعیین نمی کنیم(۳۵۰) وده حدیث دیگر.
از این احادیث کثیره استفاده می شود که: نه پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) ونه هیچ.
۳. امامی وقت ظهور را تعیین نکرده اند وراه هرگونه سو استفاده ای را بسته اند. پس اگر حدیثی نسبت به امامی داده شده که وقت ظهور در آن، تعیین گشته اگر قابل تأویل وتوجیه باشد باید تأویلش نمود والا یا باید مسکوت عنه بماند یا تکذیب شود. مانند حدیث ضعیف ومجمل ابولبید مخزومی که مطالبی را بامام نسبت داده ودر ضمن آنها می گوید: قائم ما در (الر) قیام می کند(۳۵۱).
علائم ظهور
مهندس: علائم الظهور تا چه اندازه صحت دارند؟
هوشیار: برای ظهور حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه) علائم بسیاری در کتب حدیث ثبت شده است لیکن اگر ما بخواهیم در یک یک آنها بحث کنیم سخن طولانی می گردد وبدون جهت اوقات چندین جلسه اشغال می شود. اما چند نکته را لازم است اجمالاً تذکر دهیم.
الف: مدرک بعضی از علائم، خبر واحدیست که اشخاص مجهول الحال یا غیرموثق در طریق آن واقع شده ومفید یقین نیستند.
ب: احادیث اهلبیت علائم الظهور را بدو قسم تقسیم نموده اند: یکی از آنها علائم حتمی است که به هیچ قید وشرطی مشروط نیست وقبل از ظهور باید واقع شود. قسم دوم را غیر حتمی معرفی نموده اند وآن عبارتست از حوادثی که به طور مطلق وحتم از علائم الظهور نیست بلکه مشروط به شرطی است که اگر آن شرط تحقق یابد مشروط نیز متحقق می شود واگر شرط مفقود گردد مشروط نیز تحقق نمی یابد ومصلحت بوده که به طور اجمال از علائم الظهور شمرده شود.
ج: علائم ظهور چیزهایی هستند که تا واقع نشوند حضرت صاحب الامر ظاهر نمی گردد وحدوث هر یک از آنها دلیل است که ایام فرج تا اندازه ای نزدیک شده اما دلالتی ندارد که بعد از حدوث آن علامت وبلافاصله، حضرت صاحب الامرظهور می نماید. ولی در مورد بعضی از آنها تصریح شده است که مقارن ظهور آن حضرت واقع می شود.
د: بعضی از علائم الظهور به طور اعجاز وخارق العاده واقع می شوند تا صحت ادعای مهدی موعود را تأیید کنند وفوق العادگی اوضاع را به جهانیان اعلام دارند.حکم این علائم، با سایر معجزات یکسان است، وبه صرف اینکه با جریان عادی سازگار نیست نباید مردود شناخته شود.
هـ. یک نوع از علائم الظهور در کتابها دیده می شود که وقوع آنها عادتاً محال به نظر می رسد مانند اینکه گفته شده: در وقت ظهور مهدی، خورشید از مغرب طلوع می کند وخورشید در نیمه ماه رمضان وماه در آخر همان ماه می گیرد. بردانشمندان پوشیده نیست که لازمه وقوع اینگونه حوادث اینست که نظم عالم برهم بخورد وحرکت منظومه شمسی تغییر یابد. اما باید بدانید که مدرک اینگونه علائم، اخبار آحادی بیش نیست که مفید یقین نیستند واگر کسی در سند آنها خدشه کرد می تواند آنها را مجعول خلفای بنی امیه وبنی عباس وعمال آنها بداند. زیرا در آن اوقات افرادی به عنوان مهدی علیه دستگاه حاکمه وقت قیام ونهضت می نمودند وبدان وسیله عده ای را بردوش خویش جمع می کردند. خلفای وقت چون می دیدند اصل احادیث مهدی قابل انکار نیست لذا حیله دیگری اندیشیدند تا بدان وسیله مردم را منصرف سازند وکار نهضت علویین را مختل نمایند. بدان منظور علائم محال را جعل کردند تا مردم درانتظار آن علائم بنشینند ودعوت علویین را اجابت نکنند، اما اگر احادیث صحیح بود مانعی ندارد این گونه علائم به طور اعجاز تحقق یابند تا فوق العادگی اوضاع را بجهانیان اعلام کنند واسباب پیشرفت دولت حق را فراهم سازند.
داستان سفیانی
مهندس: سفیانی که از علائم الظهور شمرده شده کیست وقضیه اش چیست؟
هوشیار: از احادیث بسیاری استفاده می شود که: پیش از ظهور حضرت صاحب الامر(علیه السلام) مردی از نسل ابوسفیان خروج می کند. در توصیف وی گفته شده: مردیست ظاهر الصلاح وذکر خدا مرتباً برزبانش جاری است، اما از پلیدترین وخبیث ترین مردم است. گروه کثیری را فریب می دهد وبا خود همدست می کند. مناطق پنجگانه: شام وحمص وفلسطین واردن وقنسرین را تصرف می نماید ودولت بنی عباس برای همیشه به دستش منقرض می گردد. گروه زیادی از شیعیان را به قتل می رساند، سپس از ظهور حضرت صاحب الامراطلاع می یابد. لشگری را به جنگش می فرستد اما به آنجناب دست نمی یابد ودر بیابان بین مکه ومدینه به زمین فرو می روند.
جلالی: چنانکه اطلاع دارید: دولت بنی عباس، مدتها قبل منقرض شده اثری از آن باقی نیست تا به دست سفیانی منقرض گردد!
هوشیار: حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) در حدیثی فرمود: دولت بنی عباس برروی حیله ونیرنگ بنا شده است، آن دولت به طوری از میان خواهد رفت که اثری از آن باقی نماند، لیکن دوباره تجدید می شود به طوریکه گویی اصلاً آسیبی ندیده است(۳۵۲).
از ظاهر این حدیث استفاده می شود که دولت بنی عباس باز تجدید می گردد وانقراض آخرین دولت آنها به دست سفیانی به وقوع خواهد پیوست. ممکن است گفته شود گرچه اصل خروج سفیانی از حتمیات شمرده شده ولی کیفیت وزمان خروجش معلوم نیست از حتمیات باشد، مثلاً ممکن است موضوع انقراض دولت بنی عباس به دست سفیانی از حتمیات نباشد وبه دست دیگران واقع شود.
فهیمی: من شنیده ام: خالدبن یزید بن معاویة بن ابی سفیان چون آرزوی خلافت بردلش ماند وحکومت را به دست بنی مروان می دید، برای تسلیت خویش وتقویت روحیه بنی امیه، حدیث سفیانی را جعل کرد، صاحب اغانی درباره خالد می نویسد: مردم عالم وشاعری بوده ودرباره اش گفته شده که: حدیث سفیانی را جعل نموده است(۳۵۳).
۱. طبری می نویسد: علی بن عبد الله بن خالد بن یزید بن معاویه در سال(۱۵۹) در شام خروج نموده می گفت: من همان سفیانی منتظر هستم وبدین وسیله مردم را به سوی خویش دعوت می نمود.(۳۵۴) از این شواهد تاریخی استفاده می شود که موضوع سفیانی از مجعولات است.
هوشیار: احادیث سفیانی را عامه وخاصه روایت کرده اند وبعید نیست متواتر باشد وبه صرف احتمال ووجود یک مدعی باطل، نمی شود حکم به مجعولیت وبطلان کرد. بلکه باید چنین گفت: چون حدیث سفیانی در بین مردم شایع بود ومردم در انتظارش بودند بعضیها از این موضوع سو استفاده نمودند وخروج کرده می گفتند: ما همان سفیانی منتظرهستیم وبدین وسیله گروهی را فریب دادند.
داستان دجال
جلالی: خروج دجال را یکی از علائم الظهور می شمارند واو را چنین توصیف می نمایند: مردی است کافر، یک چشم بیش ندارد آنهم در پیشانیش واقع شده ومانند ستاره ای می درخشد، در پیشانی وی نوشته: کافر است به طوریکه هر باسواد وبی سواد آن را می خواند. کوهی از طعام ونهری از آب همیشه با اوست. برالاغ سفیدی سوار می شود که هر گامش یک میل راه است. آسمان به دستور وی باران می دهد وزمین گیاه می رویاند اختیار گنجهای زمین با اوست. مرده را زنده می کند، با صدایی که تمام جهانیان می شنوند ندا می کند: من خدای بزرگ شما هستم که شما را آفریده روزی می رسانم، به سوی من بشتابید.
می گویند: در زمان پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) موجود بوده ونامش عبد الله یا صائدبن صید است. پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) واصحابش به قصد دیدار به خانه اش رفتند او مدعی خدایی بود. عمرخواست به قتلش برساند ولی پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مانع شد. تا کنون زنده است ودر آخرالزمان، از شهر اصفهان قریه یهودیه خروج خواهد کرد(۳۵۵).
از قول تمیم الداری که ابتدا نصرانی بوده ودر سنه نهم هجری اسلام آورده، حکایت کرده اند که گفته است: من دجال را در یکی از جزائر مغرب دیدم که درغل وزنجیر بود(۳۵۶) هوشیار: دجال را به زبان انگلیسی انتی کریست (Antichrist) گویند یعنی ضد یا دشمن مسیح، کلمه دجال نام شخص معینی نیست بلکه در لغت عرب هر دروغگو وحیله بازی را دجال نامند. در کتاب انجیل هم لفظ دجال زیاد دیده می شود.
در رساله اول یوحنا نوشته است: دروغگو کیست، جز آنکه مسیح بودن عیسی را انکار کند، آن دجال است که پدر وپسر را انکار می نماید(۳۵۷).
بازدرهمان رساله می نویسد: شنیده اید که دجال می آید الحال هم دجالان بسیارظاهر شده اند(۳۵۸).
در همان رساله می گوید: وهر روحی که عیسی مجسم شده را انکار کند از خدانیست واینست روح دجال که شنیده اید می آید والان هم در جهان است(۳۵۹).
در رساله دوم یوحنا نوشته است: زیرا گمراه کنندگان بسیار به دنیا بیرون شدند که عیسی مسیح ظاهر شده در جسم را اقرار نمی کنند، آنست گمراه کنند ودجال(۳۶۰).
از آیات انجیل استفاده می شود که: دجال به معنی دروغگو وگمراه کننده است واستفاده می شود که: داستان خروج دجال وزنده بودنش، درآن زمان هم دربین نصاری شایع بوده ودر انتظار خروجش بوده اند.
ظاهراً حضرت عیسی(علیه السلام) خروج دجال را خبرداده ومردم را از فتنه اش برحذر می داشته است، لذا نصاری در انتظارش بوده اند وبه احتمال خیلی قریب، دجال موعود حضرت عیسی، همان مسیح کاذب ودجالی بوده که در حدود پنج قرن بعد از عیسای مسیح ظاهر شد وبه دروغ ادعای پیغمبری نمود واوست که بدار آویخته شد نه مسیح پیغمبر(۳۶۱).
در اسلام نیز احادیثی راجع به وجود دجال در کتب حدیث موجود است پیغمبر اسلام مردم را از دجال می ترسانید وفتنه اش را گوشزد آنان می کرد ومی فرمود: تمام پیمبرانی که بعد از نوح مبعوث شدند قوم خویش را از فتنه دجال می ترسانیدند(۳۶۲). پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: قیامت برپا نشود تا اینکه سی نفر دجال که خود را پیغمبر می پندارند ظاهر شوند(۳۶۳).
عن ابی هریرة قال قال رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم): لا تقوم الساعة حتی یخرج ثلاثون دجالون کلهم یزعم انه رسول الله - سنن ابی داود ج ۲.
علی(علیه السلام) فرمود: از دو دجالیکه از اولاد فاطمه به وجود می آیند برحذر باشید. دجالی هم ازدجله بصره خروج می کند که از من نیست واومقدمه دجالهاست(۳۶۴).
پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: قیامت برپا نمی شود تا اینکه سی نفردروغگو ودجال ظاهر شوند وبرخدا ورسولش دروغ بندند(۳۶۵).
پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: پیش از خروج دجال، متجاوز از هفتاد نفر دجال ظاهر خواهند شد(۳۶۶).
از احادیث مذکور نیز استفاده می شود که دجال نام شخص معینی نیست وبه هر دروغگو وگمراه کننده ای اطلاق می شود.
خلاصه: ریشه داستان دجال را باید در کتاب مقدس ودر بین نصاری پیدا کرد. بعد از آن، اکثر احادیث آن وتفصیلاتش در کتب اهل سنت وبه طرق آنها است.
بهرحال: اصل قضیه دجال به طور اجمال، بعید نیست صحت داشته باشد لیکن تعریفات وتوصیفاتی که درباره اش شده مدرک قابل اعتمادی ندارد(۳۶۷).
پس برفرض اینکه اصل قضیه دجال صحت داشته باشد اما بدون تردید با افسانه هایی آمیخته شده صورت حقیقی خود را از دست داده است. می توان چنین گفت: در آخرالزمان ونزدیک ظهور حضرت صاحب الامر(علیه السلام) شخصی پیدا خواهد شد که در دروغگویی وحقه بازی سرآمد اقرانش می باشد ودر دروغگویی برتمام دجالهای گذشته برتری دارد، با ادعاهای پوچش گروهی را گمراه می کند. چنین جلوه می دهد که: حیات وآب ونان مردم به دست اوست. مردم به طوری اغفال می شوندکه گمان می کنند: آسمان وزمین در اختیار اوست. در دروغگویی کارش به جایی می رسد که کارهای خوب را بد وکارهای بد را خوب معرفی می کند. بهشت را جهنم وجهنم را بهشت جلوه می دهد. لیکن کفرش برهر بی سواد وبا سوادی واضح است.
لیکن دلیل معتبری نداریم که صائدبن صید، دجال موعود واز زمان رسول خدا تا حال زنده باشد زیرا علاوه بر اینکه سند حدیث ضعیف است، پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره دجال فرمود: داخل مدینه ومکه نمی گردد در صورتی که صائدبن صیددر این دوشهر وارد شده در مدینه وفات نمود وگروهی از مردم شاهد مرگش بودند.(۳۶۸) برفرض اینکه پیغمبراکرم، صائد را دجال نامیده باشد، دجال لغوی یعنی دروغگوست نه دجال موعود از علائم الظهور. به عبارت دیگر، پیغمبر اکرم، صائد را ملاقات نمود واو را به عنوان یکی از مصادیق دجال به اصحاب خویش معرفی کرد وچون بعداً از خروج دجال در آخرالزمان خبرداد، این دو مطلب سبب اشتباه مردم شد وگمان کردند صائد که پیغمبر او را دجال نامیده همان دجالی است که باید در آخرالزمان خروج کند واز همین موضوع، زنده ماندن وعمرطویل را برایش نتیجه گرفتند.
افکار جهانیان آماده می گردد
جلسه رأس ساعت مقرر تشکیل شد وآقای دکتر سؤال خود را اینطور مطرح کرد:
دکتر: باوجود این همه آرا وعقائد مختلف وعوامل واسباب اختلافی که در بین بشر وجود دارد، چگونه تصور می شود که تمام جهان به توسط یک حکومت اداره شود وقدرت زمین در دست دولت مهدی قرا ر گیرد؟!
هوشیار: اگر اوضاع عمومی جهان وپایه علوم وادراکات وعقول بشر به همین حالت بماند، البته تأسیس حکومت واحد جهانی امر بعیدی است. لیکن چنانکه تعقل وتمدن بشر وسطح معلومات او در اعصار وقرون گذشته به پایه کنونی نبوده بلکه در اثر مرور زمان وحوادث وانقلابات روزگار بدین مرتبه رسیده است، در سطح کنونی هم توقف نخواهد کرد، بلکه می توان بطور قطع گفت که: روزبروز برمعلومات بشر اضافه می شود ودر آینده به سطح عالیتری از تعقل وتمدن درک مصالح اجتماعی ارتقا خواهد یافت. برای اثبات مقصد ناچاریم اوضاع واحوال گذشته انسان را بررسی نمائیم تا بتوانیم نسبت به آینده اش قضاوت کنیم.
این مطلب در جای خود به اثبات رسیده که حس خودخواهی وسود جویی امری است طبیعی وارتکازی بشر ویگانه عامل ونیروئی که افراد بشر را به کار وکوشش واداشته، همان کسب کمال وتأمین سعادت وجلب منافع می باشد وبس.هر فردی تا سرحد قدرت کوشش می کند که منافع خویش را تحصیل کند ومزاحمات وموانع را برطرف سازداما نسبت به منافع دیگران چندان توجهی ندارد. لیکن انسان در صورتی که سود خویش را در سود دیگران تشخیص بدهد، نفع دیگران را نیز منظور می دارد وحاضر می شود که مقداری از منافع خویش را فدای آنان سازد.
شاید اولین مرتبه ای که بشر از خودخواهی مطلق فرودآمده وحاضر شده نفعی به دیگری برساند، داستان ازدواج وزناشویی باشد، زیرا هر یک از مرد وزن احساس می نمودند که به همدیگر احتیاج دارند وهمین احساس احتیاج بود که پیوند زناشویی را بینشان برقرار ساخت وبرای داوم واستحکام آن مجبور شدند خودخواهی خویش را تعدیل نمایند ومنافع یکدیگر را نیز منظور بدارند. از اجتماع دو نفری زن ومرد اجتماع خانوادگی تأسیس شد. در واقع، هر فردی از افراد خانواده، جز تحصیل سعادت وکمال خویش، هیچ هدف ومنظوری ندارد لیکن چون این موضوع را درک نموده که سعادت وی مربوط به سعادت تمام افراد خانواده است، سعادت آنان را نیز می خواهد وحس تعاون در وی تقویت می شود.
بشر مدتها به حالت خانوادگی وچادرنشینی زندگی نمود تا در اثر حوادث وتزاحمات وغارتهایی که برایش اتفاق افتاد، افکار خانواده های مختلف ترقی نمود واحساس نمودند که برای تأمین سعادت ومبارزه با دشمنان ناچارند اجتماع بزرگتری را تأسیس کنند. به علت همین ترقی فکر واحساس احتیاج بود که طایفه وقبیله به وجود آمد وافراد قبیله حاضر شدند منافع تمام افراد طایفه را منظور بدارند ومقداری از منافع شخصی وخانوادگی را فدای اجتماع قبیله ای سازند. همین رشد فکری واحساس احتیاج بود که در طول ایام وقرون کثیره، وادارشان نمود که در جوار یک دیگرزندگی نمایند، برای سکونت خودشان ده یا شهری تأسیس کنند، منافع همشهریان خویش را منظور بدارند واز حقوق آنان نیز دفاع کنند.
بشر تا مدتها بدین حالت زندگی می نمود تا اینکه کم کم، در اثر حوادث وپیش آمدهای روزگار ونزاعهای دسته جمعی واعمال نفوذ زورمندان، افکارش از محیط کوچک ده وشهر ترقی نمود واحساس کرد که برای تأمین رفاه وآسایش خویش ناچار است با ساکنان دهات وشهرهای مجاور نیز ارتباط داشته باشد تا در مواقع خطر وحمله دشمنان قوی، از همدیگر بهره مند گردند. بدین منظور اجتماع بزرگتری تاسیس شد وجایگاه وسیعشان به نام کشور ومملکت نامیده شد.
بشر کشورنشین فکرش به قدری ترقی نموده که تمام سرزمین محدود کشور خویش را به منزله یک خانه می داند واهالی آن کشور را به منزله افراد یک خانواده حساب می کند واموال عمومی وذخائر آن سرزمین را متعلق به تمام ساکنین کشور می داند. از ترقی وپیشرفت هر نقطه ای ازآن کشور لذت می برد. اختلافات نژادی وزبانی وشهری ودهاتی را نادیده می گیرد وسعادت خویش را در سعادت تمام اهالی کشور می داند. معلوم است که فکر یگانگی وارتباط، هرچه در بین افراد کشورقوی تر باشد واختلافات کمتر خودنمایی کنند، ترقیات آن کشور بیشتر خواهد شد تمدن وترقی کنونی بشر به آسانی به دست نیامده، بلکه درطی سالها وقرنهای کثیره وبه واسطه هزاران حادثه وتجربه های گوناگون، به چنین سطح عالی ارتقا یافته است.
فکر بشر در طول هزاران سال وبه واسطه پیش آمدها وحوادث روزگار به مرتبه بلندی ترقی نموده وتا حدودی از خودخواهی مطلق وکوتاه نظری دست برداشته لیکن هنوزهم بقدر کافی ترقی نکرده ودر این حد نمی تواند متوقف گردد.هم اکنون بواسطه ترقی علوم وصنایع، بین کشورهای جهان، ارتباط واتصال خاصی برقرارشده است. مسافتی را که قبلاً درمدت چندین ماه طی می کردند اکنون همان مسافت را در ظرف ساعات ودقائق محدود طی می کنند. از فاصله های بسیار دور صدای یکدیگر را می شنوند وهمدیگر را مشاهده می کنند. حوادث واوضاع کشورها با هم مربوط شده وبیکدیگر سرایت می نمایند. اکنون بشر احساس می کند که نمی تواند مرزهای کشورش را محکم به بندد وبه حالت انزوا وگوشه گیری زندگی نماید وبا سایر کشورها قطع رابطه کند. به واسطه حوادث وانقلابات جهانی فهمیده است که اجتماع کشوری چنان نیرو وقدرتی ندارد که سعادت افراد کشور را تأمین کند واز حوادث وخطرات سو نگهداریشان نماید. از این رهگذر است که هر کشوری کوشش وجدیت می کند که اجتماع خویش را قوی تر وبزرگتر سازد.
این خواسته درونی بشر گاهی به صورت جماهیر بروز می کند. گاهی به صورت بلوک شرق وغرب نمایان می شود وگاهی به عنوان اتحادیه دول اسلامی تحقق می پذیرد. گاهی به صورت کشورهای سرمایه داری یا کمونیستی خودنمایی می کند وصدها امثال این اتحادیه ها که از روح توسعه طلبی ورشد فکری بشر حکایت دارند.
اکنون بشر کوشش وتلاش می کند که پیمانهای عمومی واتحادیه ها را توسعه دهد شاید بدان وسیله خطرات را مرتفع سازد ومشکلات وبحرانهای جهانی را حل کند ووسائل رفاه وآسایش ساکنان کره خاکی را فراهم سازد.
به عقیده بعض دانشمندان، حالت کوشش وفعالیت وتوسعه طلبی کنونی بشر مقدمه یک انقلاب کلی وجهش عمومی می باشد. جهان انسانیت به زودی خواهد فهمید که این نوع اتحادیه ها هم، چون محدودند قدرت ندارند بحرانهای خطرناک وموحش جهانی را حل کنند. نه تنها دردی را دوا نمی کنند بلکه به واسطه صف آرایی در مقابل یکدیگر، بحرانها ومشکلات شدیدتری را نیز تولید می کنند.
بشر اکنون در حال تجربه وآزمایش است تا به وسیله این اتحادیه ها، هم حس خودخواهی وکوتاه نظری خویش را تا سرحد امکان، اقناع کند وهم مشکلات جهانی وخطرات را مرتفع سازد. اما عاقبت خواهد فهمید که با حس خودخواهی وکوتاه نظری، نمی شود سعادت انسانیت را تأمین نمود. خواهی نخواهی اعتراف می کند که: محیط کره زمین با محیط یک خانه فرقی ندارد وساکنین زمین به منزله یک خانواده هستند. بالاخره درک می کند که:خودخواهی در غیر خواهی است. درآن هنگام قلوب وافکارجهانیان با سعدی شیرازی هم آواز شده از روی ایمان اعتراف می کنند که:

بنی آدم اعضای یکدیگرند * * * که در آفرینش زیک گوهرند

می فهمند که قوانین واحکامی که برپایه های محدود نظامات اختلاف انگیز بنا شده، برای اصلاح جهان کافی نیست. تأسیس مجامع بین المللی ووضع قوانین حقوق بشر را می توان طلیعه آن فکر بزرگ ومقدمه بیداری وتکامل عقول انسانیت دانست. گرچه آنها هم به واسطه اعمال نفوذ زورمندان تا حال کار قابل توجهی انجام نداده اند وموفق نشده اند برنظامات اختلاف انگیز حاکم وفائق گردند لکن از وجود این گونه افکار، می توان آینده درخشان بشر را پیش بینی نمود.
از اوضاع وحوادث عمومی جهان می توان حدس زد که: بشردرآینده نزدیک، برسر یک دوراهی بسیار حساسی واقع خواهد شد. آن دو راه عبارت است از: مادیگری محض یا توحید خالص. یعنی جهان انسانیت یا باید چشم بسته تسلیم ماده ومادیات گردد وبه احکام خداوندی یک سره پشت پا بزند یا خدارا حاکم بردستگاه آفرینش بداند وقوانین خدایی را گردن نهد وعلاج بحرانهای جهانی واصلاح بشر را از قوانین آسمانی بخواهد وبه قوانین غیرالهی متعبد نگردد. لیکن بطور قطع می توان گفت که: غریزه خداپرستی ودین جویی بشر هرگز خاموش نمی شود وچنانکه ادیان آسمانی مخصوصاً دین اسلام پیش بینی نموده اند، حزب خداپرست، عاقبت پیروز وغالب می گردند واقتدار وحکومت جهان، در دست مردم صالح وشایسته واقع خواهد شد واجتماع بزرگ انسان، بر پایه های فضائل انسانیت واخلاق نیک وعقائد صحیح استوار می گردد. تمام تعصبات غلط ومعبودهای دروغین اختلاف انگیز، از بین می روند. تمام جهانیان در مقابل معبود یگانه ودستوراتش سرتسلیم فرود می آورند. گروه خداپرست وحزب توحید در محوطه وسیع وحصار محکم مرز ایمان جایگزین می گردند ودعوت پیغمبراسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) وقرآن شریف را اجابت می کنند.
آری قرآن کریم به جهان اهل کتاب پیشنهاد کرد که: بیائید تا همه ما در تحت یک کلمه وبرنامه مشترک داخل شویم وتصمیم بگیریم که به جز خدای یگانه، معبودی نگیریم ودر مقابل هیچ موجودی به جز خداخضوع وعبادت نکنیم وافراد بشر را واجب الاطاعه ندانیم(۳۶۹).
قرآن کریم اجرای آن برنامه انقلاب جهانی را به توسط مسلمین صلاحیتدار وشایسته می داند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خبرداده است که: آن فرد شایسته وفوق العاده ای که افکار گوناگون وعقائد وآرا متفرق بشر را در یک جا وبه سوی یک هدف متمرکز می سازد وعقول مردم را کامل وبیدار می نماید واسباب وعوامل دشمنیها واختلافات را ریشه کن می سازد وصلح وصفا را برقرار می کند، همان مهدی موعود واز فرزندان پیغمبراسلام خواهد بود. حضرت ابوجعفر(علیه السلام) فرمود: وقتی قائم ما قیام نمود دستش را برسر بندگان می نهد وعقول وافکار پراکنده آنان را متمرکز می کند وبسوی یک هدف متوجه می سازد واخلاق پسندیده را درآنان به حد کمال می رساند(۳۷۰).
علی بن ابیطالب(علیه السلام) فرمود: وقتی قائم ما نهضت نمود عداوت ودشمنی از قلوب مردم ریشه کن می گردد وامنیت عمومی برقرار می شود(۳۷۱). حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: وقتی قائم ما قیام کرد تمام اموال عمومی ومعادن وذخائر زمین در اختیار آنجناب قرار می گیرد(۳۷۲).
پیروزی نهائی مستضعفین
جلالی: شما از وضع جهان اطلاع دارید که در هر نقطه ای اززمین تعدادی از ستمکاران ومستکبرین بر مردمان بیچاره ومستضعف حکومت می کنند، برهمه چیزآنها تسلط یافته وهمه را مرعوب قدرت خویش ساخته اند، با توجه به چنین وضعی چگونه حضرت مهدی قیام می کند وچگونه پیروز می شود؟.
هوشیار: پیروزی حضرت مهدی(علیه السلام) پیروزی مستضعفین جهان است - که در اکثریت هستند وهمه قدرتها از آنهاست - برمستکبرین - که دراقلیت کامل هستند وقدرت واقعی ندارند - وهمین معنا است که پیروزی جهانی آن حضرت را امکان پذیر می سازد. دراینجا باید توضیح بدهم تا مطلب روشن شود.
از آیات قرآن واحادیث استفاده می شود که مستضعفین جهان سرانجام در یک انقلاب همگانی که مهدی موعود (علیه السلام) رهبری آن را برعهده دارد، برمستکبرین پیروز می گردند، رژیمهای طاغوتی را برای همیشه سرنگون می سازند وقدرت واداره جهان را دردست می گیرند. خداوند در قرآن می فرماید: ما اراده کرده ایم که برمستضعفین جهان منت نهاده وآنان را پیشوا ووارث زمین قرار دهیم. ودر زمین به آنها قدرت وتمکن بخشیم(۳۷۳). چنانکه ملاحظه می کنید آیه مذکور نوید حتمی می دهد که سرانجام قدرت واداره جهان در دست مستضعفین قرار خواهد گرفت. بنابراین پیروزی حضرت مهدی همان پیروزی مستضعفین بر مستکبرین خواهد بود. برای اینکه مطلب روشن تر شود باید به چند نکته اشاره کنیم.
استضعاف یعنی چه ومستضعفین چه کسانی هستند؟
مستکبرین چه علائمی دارند؟
چرا مستکبرین بر مستضعفین تسلط یافته اند؟
چگونه امکان دارد که مستضعفین بر مستکبرین غلبه کنند؟
رهبری آن انقلاب عظیم جهانی برعهده کیست؟
مستضعفین در قرآن در برابر مستکبرین وطاغوتیان قرار گرفته وبه همین جهت این دو را با هم باید بررسی کنیم. درقرآن برای مستکبرین علائم ونشانه هائی ذکر شده است. دریک جا درباره فرعون که یکی از مستکبرین بوده می فرماید:
همانا فرعون در زمین استکبارو برتری جست، ومردم رابه اختلاف وتفرقه انداخت. گروهی را به استضعاف کشید. پسرانشان را می کشت وزنانشان را زنده می گذاشت. زیرا که فرعون از مفسدین بود(۳۷۴).
درآیه مذکور برای فرعون که از مستکبرین است سه علامت ذکر شده است: اول، استکبار وبرتری جوئی. دوم، ایجاد اختلاف وتفرقه بین مردم. سوم، افساد. درآیه دیگر می فرماید: فرعون در زمین برتری جست زیرا از اسراف کنندگان بود(۳۷۵).
در این آیه اسراف وولخرجی را نیز یکی از صفات مستکبرین می شمارد.در آیه دیگر می گوید:
فرعون قوم موسی را تحقیر وتوهین کرد پس از او اطاعت کردند، زیرا مردمانی فاسق بودند(۳۷۶).
دراین آیه، تحقیر وتوهین به مردم را از صفات مستکبرین دانسته وهمین معنا را از عوامل اطاعت مردم شمرده است. درآیه دیگر می گوید: قارون وفرعون وهامان، پس موسی برایشان براهین واضح آورد ولی آنها در زمین استکبار نمودند(۳۷۷).
در آیه مذکور امتناع از قبول حق را از علائم استکبار می شمارد. ودر آیه دیگر می فرماید: مستکبرین قوم صالح به مستضعفین مؤمن گفتند: آیا باور می کنید که صالح فرستاده خدا باشد؟ پس مؤمنین در جواب گفتند که ما به آنچه صالح آورده ایمان داریم. ومستکبرین گفتند: ما بدانچه شما ایمان دارید کافریم(۳۷۸).
درآیه دیگر ترویج کفرو شرک را از علائم مستکبرین می شمارد: مستضعفین به مستکبرین گفتند: بلکه نیرنگ شبانه روزی شما است که به ما دستور می دادید که به خدا کفر بورزیم وبرایش شریک قراردهیم(۳۷۹) چنانکه ملاحظه فرمودید در آیات مذکور چند نشانه برای مستکبرین ذکر شده است: ۱ - استکبار وبرتری جوئی. ۲ - ایجاد اختلاف وتفرقه. ۳ - اسراف کاری وولخرجی. ۴ - تحقیر وکوچک کردن مردم. ۵ - افساد. ۶ - امتناع از قبول حق. ۷ - ترویج واشاعه کفرو فساد.
از مجموع این آیات چنین استفاده می شود که: مستکبرین گروهی هستند که بدون جهت خودشان را برتر از دیگران معرفی می نمایند. به مردم می گویند: ما سیاستمدار وکاردان وعاقل هستیم ومصالح شما را بهتر از خودتان می فهمیم. عقل شما بدان حدنیست که بتوانید مصالح خودتان را درک کنید، باید از ما اطاعت کنید تا سعادتمند شوید. یکی از عوامل مهم استکبار ایجاد تفرقه واختلاف است. به وسیله رنگ، نژاد، مذهب، زبان، قومیت، ملیت، کشور، شهر، استان وصدها عوامل اختلاف انگیزدیگر، در بین مردم تفرقه اندازی می کنند. برای اینکه بتوانند برمردم حکومت نمایند، از کفر وشرک وفساد وگناه ترویج می نمایند وبدین وسیله مردم را فریب می دهند وبه استثمار واستعمار می کشند، همه امورشان را درقبضه خویش در می آورند، اموال عمومی را قبضه می کنند وبر طبق دلخواه به مصرف می رسانند به بهانه دفاع از کشور نیرو وسلاح تهیه می کنند، به بهانه ایجاد امنیت وتأمین نیازهای عمومی تشکیلات قضائی واداری به نفع خود به وجود می آورند واز اموال عمومی وبیت المال طبق دلخواه خرج می کنند وبه همدستانشان می دهند، درصورتی که دروغ می گویند وجز ادامه ریاست وخودخواهی هدفی ندارند. مستکبرین بزرگ نیستند وقدرت ندارند بلکه با فریبکاری، قدرت عظیم مردم را به عنوان خودشان جلوه می دهند وآنان را تحقیرمی نمایند.
از اینجا معنای مستضعفین نیز روشن شد. مستضعف به معنای ضعیف وناتوان نیست بلکه مستضعف به کسی گفته می شود که در اثر تلقینات وحیله گریها وتبلیغات دروغین مستکبرین، نیرو وقدرت واقعی خودش را فراموش کرده وبه بندگی وذلت کشیده شده است. قدرت واقعی مال خود مردم است. زمین وآب وهوا ومنابع طبیعی ونیروی کار ونیروی علم وصنعت واختراع، همه وهمه به خود مردم تعلق دارد. نیروی کارگر وتولیدکننده، نیروی سپاه وارتش، قوای نظامی وانتظامی وقضائی واداری همه اینها از افراد ملت به وجود می آید. نیروی علم واختراع وصنعت نیز ازخود افراد ملت است. بنابراین خود مردم منابع قدرت هستند نه مستکبرین. اگر یاری وهمکاری مردم نباشد مستکبرین چه قدرتی دارند؟ لیکن مستکبرین با حیله وفریب وتبلیغات دروغین مردم را از خود بیگانه کرده وبه استضعاف کشیده اند. به وسیله خودآنها برسر خودشان می کوبند واستثمار واستعمارشان می کنند. مستکبرین اقلیتی بیش نیستند که در طول تاریخ سعی کرده اند ملتها را درحال استضعاف وبی اطلاعی نگهدارند وبدین وسیله برآنان حکومت کنند. ولی پیامبران الهی مأموریت داشته اند که مردم به استضعاف کشیده را بیدار سازند تا به نیرو وقدرت عظیم خویش پی ببرند واز قید وبند مستکبرین آزاد گردند. پیامبران همواره سعی می کردند که برعلیه مستکبرین افشاگری کنند، قدرت دروغین وابهت وجلال کاذب آنها را بشکنند، به مستضعفین جرأت بدهند تا در برابر قدرت دروغین مستکبرین وطاغوتیان قیام کنند وبندهای استعمار واستثمار را پاره کنند.حضرت ابراهیم (علیه السلام) در برابر حکومت طاغوتی نمرود قیام کرد، حضرت موسی (علیه السلام) در برابر حکومت فرعون به پا خاست، حضرت عیسی (علیه السلام) دربرابرجباران عصرو بمنظور نجات محرومین قیام کرد وحضرت:
۱. محمد (صلی الله علیه وآله) در برابر ابوجهلها وابوسفیانها وابولهب ها وقیصرها وکسری ها قیام کرد وبرای نجات مردمان محروم ومستضعف به جهاد پرداخت. پیامبران برخلاف مستکبرین در بیدار ساختن مردم تلاش می کردند. با شرک وبت پرستی وفساد مبارزه می نمودند مردم را به توحید وخداپرستی ووحدت دعوت می کردند. باظلم وستم واستکبار مخالفت می کردند. خداوند در قرآن می فرماید: (بدرستیکه درهرامتی رسولی فرستادیم که خدا را بپرستید واز طاغوت دوری کنید)(۳۸۰). می فرماید:(هرکس که به طاغوت کفر بورزد وبه خدا ایمان بیاورد به ریسمان محکم الهی تمسک جسته است)(۳۸۱).
قرآن قتال در راه خدا را برای نجات مستضعفین از وظائف مسلمین می شمارد ومی گوید: چرا در راه خدا وبرای نجات مستضعفین جهاد نمی کنید؟ مردان وزنان وکودکان که می گویند: پروردگارا ما را از این قریه ای که ساکنینش ستمکارند خارج ساز وقرار بده برای ما از جانب خود سرپرستی را ومقرر بدار برای ما یاوری را. مؤمنین در راه خدا جهاد می کنند وکفار در راه طاغوت می جنگند. پس با دوستان شیطان بجنگید که نیرنگ شیطان ضعیف است(۳۸۲).
از سخنان گذشته چند مطلب به اثبات رسید.
۱ - مستکبرین که برمردم حکومت می کنند اقلیتی بیش نیستند وقدرت واقعی ندارند بلکه از قدرت مستضعفین استفاده می کنند وخود آنان را به قید وبند استضعاف واستثمار می کشند.
۲ - مستضعفین همان اکثریت مردم هستند که قدرت واقعی، مال خود آنهاست. آنها ضعیف وناتوان نیستند بلکه در اثر تلقینات مستکبرین خودشان را ضعیف می پندارند.
۳ - مهم ترین عامل بدبختی مستضعفین احساس ضعف وناتوانی آنها است چون خودشان را ضعیف وناتوان ومستکبرین را نیرومند ومقتدر می دانند آلت بلااراده آنان قرار می گیرند ومطیع وفرمانبردارشان واقع می شوند وبهرگونه رنج ومحرومیت وذلتی تن می دهند وجرأت مخالفت ندارند. بزرگترین مشکل وبیماری صعب العلاج مردم محروم ومستضعف این است که قدرت عظیم خودشان را فراموش کرده اند، مرعوب قدرت دروغین وپوشالی مستکبرین گشته اند وبه دست خودشان راه ستمگری وتعدی را برای طاغوتیان فراهم می سازند.
۴ - تنها راه نجات محرومین ومستضعفین این است که شخصیت گمشده عظیم ونیرومند خود را باز یابند، بایک انقلاب ویورش همگانی قید وبندها را پاره کنند، حکومت مستکبرین وطاغوتیان را برای همیشه سرنگون سازند وخود، قدرت اداره جهان را دردست گیرند که چنین امری امکان پذیراست. زیرا قدرت های واقعی از آن مردم عادی است که اکثریت دارند. اگر دانشمندان ومخترعین وکارگران وکارمندان وسپاهیان وکشاورزان وصنعتگران همه وهمه بخودآیند ونیروی عظیم خویش را در اختیار طاغوتیان ومستکبرین قرار ندهند حکومت پوشالی وکاذب آنان یک مرتبه درهم فرو می ریزد.اگر همه نیروها ومغزها وسپاهیان وسلاحها به نفع مستضعفین بکار گرفته شود وهمه دراین راه بسیج شوند، دیگر برای مستکبرین چه قدرتی باقی خواهد ماند؟.
این موضوع گرچه دشواراست ولی امکان پذیر خواهد بود وقرآن چنین عصر نورانی ودرخشانی را نوید می دهد ومی فرماید:
ما اراده کرده ایم که برمستضعفین زمین منت نهاده آنها را پیشوا ووارث زمین قرار دهیم ودر زمین بآنها تمکن وقدرت بخشیم(۳۸۳).
این انقلاب جهانی توسط حضرت مهدی واصحاب ویاران پیروزمند وفداکارش بوقوع خواهد پیوست. حضرت باقر(علیه السلام) درحدیثی فرمود:
هنگامی که قائم ما قیام کرد خداوند متعال دستش را برسر بندگان می نهد وبدین وسیله شعور آنها را جمع وعقولشان را کامل می گرداند(۳۸۴).
ازقرآن واحادیث استفاده می شود که این انقلاب عظیم وهمگانی به عنوان دین وبرای اجرای قوانین الهی برپا می شود. رهبری آن را حضرت مهدی (علیه السلام) برعهده دارد و. مؤمنین شایسته وفداکار دررکابش جهاد خواهند کرد.
قرآن می فرماید: خدابه کسانیکه ایمان آورده وعمل صالح انجام داده اند وعده داده که آنها رادر زمین خلیفه گرداند چنانکه پیشینیان نیز خلافت داشتند ونوید داده که دینی را که برایشان برگزیده قدرت ونیروبدهد وخوف آنها را به امن وآرامش تبدیل کند تا او را پرستش کنند وبرایش شریک قرارندهند(۳۸۵).
دراحادیث چنین آمده که مراد ازآیه مذکور حضرت مهدی واصحاب ویارانش می باشند وبه وسیله آنهاست که اسلام در تمام جهان گسترش می یابد وبرتمام ادیان غلبه می کند. قرآن کریم واحادیث معصومین روزی را نوید می دهند که مستضعفین جهان از خواب غفلت بیدارمی شوند وبه قدرت عظیم خویش وضعف وناتوانی مستکبرین وطاغوتیان پی می برند وبارهبریهای حضرت مهدی(علیه السلام) همه زیر پرچم نیرومند توحید گرد می آیند وبا تکیه برنیروی ایمان ودریک صف، در برابر مستکبرین قیام می کنند، با یک یورش همگانی بررژیمهای استکبارمی تازند وبرای همیشه آنها را سرنگون می سازند. در چنین عصر درخشانی است که کفرو شرک ومادیگری وستم از زمین ریشه کن می شود، عدل وتوحید درجهان فراگیر می گردد، اختلاف وتفرقه از بین مردم برداشته می شود، مرزهای موهوم واختلاف انگیز ازاعتبار ساقط می گردد وهمه جهانیان در صلح وصفا وآسایش وآرامش زندگی می کنند.
چرا مهدی ظهور نمی کند؟
جلالی: اکنون که ظلم وستم وکفر ومادیگری همه جا را فرا گرفته چرا مهدی موعود ظاهر نمی شود تا باوضاع آشفته جهان خاتمه دهد؟
هوشیار: هرنهضت وانقلابی که برای هدف معینی برپا شود درصورتی امکان پیروزی دارد که زمینه آن، از هرجهت فراهم باشد واوضاع وشرائط کاملا آماده باشد. یکی از شرائط مهم موفقیت این است که عموم ملت خواستار آن انقلاب باشند وافکارعمومی برای تأیید وپشتیبانی آن مهیا باشد. درغیراین صورت انقلاب با شکست مواجه خواهد شد. نهضت وقیام مهدی موعود نیز ازاین قاعده کلی مستثنی نبوده در صورتی می تواند پیروز گردد که اوضاع وشرائط مساعد وزمینه فراهم باشد. نهضت آنجناب یک نهضت سطحی وکوچک نیست بلکه یک انقلاب همه جانبه وجهانی است. برنامه بسیارعمیق ودشواری دارد. می خواهد تمام اختلافات نژادی وکشوری وزبانی ومرامی ودینی را برطرف سازد وسرتاسر گیتی را بایک حکومت نیرومند اداره کند تا همه بشر با صلح وصفا درکنارهم زندگی کنند. او می داند که آب را باید از سرچشمه اصلاح کرد ولذا علل وعوامل اختلاف انگیز را از ریشه قطع می کند تاگرگ صفتان، خوی درندگی را از دست بدهند ومانند گوسفندان درکنارهم زندگی کنند. می خواهد کفر ومادیگری را ریشه کن سازد وعموم جهانیان را بسوی قوانین وبرنامه های الهی متوجه کند ودین اسلام را آیین همگانی گرداند.
می خواهد افکار پریشان بشررا بسوی یک هدف متمرکز کند ومعبودهای دروغین وفتنه انگیز را، مانند: مرزها، نژادها، کشورها، مرامها، حزبها، قاره ها، وشخصیتهای کاذب را از مغز بشر ریشه کن سازد وبطور خلاصه، می خواهد نوع بشرو جوامع انسانی را به سعادت وکمال واقعی برساند واجتماع صالحی به وجود آورد که برپایه فضائل وصفات انسان واخلاق نیک استوار باشد.
البته گفتن ونوشتن اینگونه مطالب دشوار نیست لیکن دانشمندان واهل تحقیق می دانند که به وقوع پیوستن یک چنین انقلاب جهانی وعمیق کاری است بسیار دشوار وچنان نیست که بدون تهیه اسباب ومقدمات وآمادگی افکار عمومی وفراهم بودن زمینه، امکان وقوع داشته باشد. یک چنین انقلاب عمیقی باید از اندرون دلهای جهانیان سرچشمه بگیرد وهمه انسانها بالاخص مسلمانان که می خواهد پرچمدار آن نهضت باشند، آمادگی داشته باشند. قرآن کریم نیز شایستگی وصلاحیت را شرط آن انقلاب دانسته می فرماید: ما در زبور نوشتیم که بندگان شایسته وصلاحیتدار ماقدرت زمین را بدست می گیرند(۳۸۶).
بنابراین، تا نوع بشر به حد کمال ورشد نرسد وبرای پذیرفتن حکومت حق آماده نگردد مهدی موعود ظاهر نخواهد شد.البته رشد فکری یک حادثه آنی نیست بلکه در طول ایام وبه واسطه پیش آمدهای روزگار پیدا می شود وروبه کمال می رود. باید جهانیان آنقدراین کشور وآن کشور بگویند، وبرسرمرزهای موهوم کشوری بجنگند وخونریزی کنند تا بستوه آیند وبفهمند که حدود ومرزها ساخته وپرداخته افکار کوتاه وخودخواهی انسانهاست. درآن صورت ازآن حدود اعتباری واختلاف انگیز منزجر می شوند، وتمام جهان را یک کشور وهمه افراد بشر راهموطن ودرنفع وضرر وسعادت وبدبختی شریک می دانند. درآن هنگام سیاه وسفید،زرد وسرخ، آسیائی وآفریقائی، امریکائی واروپائی، شهری ودهاتی، عرب وعجم را می توانند به یک چشم نگاه کنند.
باید دانشمندان، برای اصلاحات عمومی وسعادت وآسایش انسانها آنقدر قانون تدوین کنند وتبصره بآنها بزنند وبعداز مدتی آنها را لغو کنند وقوانین تازه تری را به جای آنها بگذارند تا خسته شوند وجهانیان به نقصان وسستی قوانین بشر وافکار کوتاه قانونگذاران پی ببرند واز اصلاحاتی که به وسیله آن قوانین می خواهد انجام بگیرد مأیوس شوند وبدین مطلب اعتراف کنند که یگانه طریق اصلاح بشر پیروی از پیمبران واجرای قوانین الهی است. بشر هنوز حاضر نیست در مقابل برنامه های خدا تسلیم شود.گمان می کند که به وسیله علوم واختراعات می تواند اسباب سعادت انسانها را فراهم سازد، لذا برنامه های الهی ومعنویات را کنار گذاشته ودواسبه دنبال مادیات می دود. باید آنقدر بدود تا جانش به ستوه آید وسرش به سنگ بخورد. آنگاه بدین مطلب اعتراف می کند که علوم واختراعات گرچه می توانند انسان را به فضا پرواز دهند وکرات آسمانی را مسخرش گردانند وسلاحهای کشنده وویران کننده را دراختیارش قراردهند اما نمی توانند مشکلات جهانی را حل کنند، استعمار وبیدادگری را ریشه کن سازند وبشر را بسعادت وآسایش روانی برسانند.
ازآن وقتی که بشر حاکم وزمامدار وفرمانروا پیدا کرده وحکومتشان را پذیرفته است همواره از آنان انتظارها داشته است. همیشه امیدوار بوده وهست که آن افراد زورمند وزیرک جلو تعدیات را بگیرند واسباب رفاه وآسایش عموم را فراهم سازند. لیکن کمترشده که به امید وآرزویش برسد وبه حکومت دلخواه دست یابد. درهرعصری آن رابه صورتی درآورده شکل تازه ای بدان داده اند، اما بعد از چندی مشاهده شده که وضع همان وضع سابق است وچندان تفاوتی نکرده است. باید آنقدر حکومتهای رنگارنگ درجهان تأسیس شود ومرامها واحزاب فریبنده به وجود آید وبی لیاقتی آنها ثابت شود تا بشر از اصلاحات آنها مأیوس گردد وتشنه اصلاحات خدایی شود وبرای پذیرفتن حکومت توحید آماده گردد. هشام بن سالم ازحضرت صادق(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: تا همه اصناف مردم به حکومت نرسند صاحب الامر قیام نمی کند. برای اینکه وقتی حکومتش را تشکیل داد کسی نگوید: اگرماهم به حکومت می رسیدیم باعدالت رفتارمی کردیم(۳۸۷).
امام باقر(علیه السلام) فرمود: دولت ما آخرین دولت است. هر خاندانی که لیاقت حکومت داشته باشند قبل از ما به حکومت می رسند، تا وقتی حکومت ما تأسیس شد ورفتارآن را دیدند نگویند: ماهم اگر به حکومت رسیده بودیم مانندآل محمد عمل می کردیم واینست معنای آیه: (والعاقبة للمتقین)(۳۸۸).
چاره دردها ومشکلات لاینحل اجتماعی را در پیروی از مکتب انبیا می دانند. احساس می کنند که بدو چیز گرانبها احتیاج دارند:اول برنامه ونقشه اصلاحات وقوانین کامل ودست نخورده وروشن الهی. دوم یک زمامدار معصوم وفوق العاده ای که در طریق اجرای احکام وبرنامه های خدایی دچار سهو واشتباه وخطا نشود وهمه انسانها را به یک چشم نگاه کند. خداوند حکیم مهدی موعود را برای یک چنین موقع حساسی ذخیره نموده وقوانین وبرنامه های متین اسلام را در نزدش ودیعه گذاشته است.
علت دیگر
در روایات اهل بیت(علیه السلام) علت دیگری نیز برای تأخیردرظهور ذکر شده است. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خدا در صلب کافران ومنافقان نطفه افراد با ایمانی را ودیعه نهاده است، به همین جهت بود که علی(علیه السلام) از کشتن پدران کافر، خودداری می نمود تا اولاد مؤمن از آنان به وجود آید وبعداز آن، بهریک از آنان دست می یافت به قتلش مبادرت می کرد. همچنین قائم ما اهل بیت ظاهر نمی شود تا اینکه امانتهای الهی از صلب کافران خارج شوند. بعداز آن ظاهر می شود وکفار را به قتل می رساند(۳۸۹).
برنامه امام زمان این است که دین اسلام وخداپرستی را به کافران عرضه می دارد هرکس ایمان بیاورد از قتل نجات پیدا می کند وهرکس سرسختی نشان داد واز قبول اسلام امتناع ورزید کشته می شود. ازطرف دیگر می دانیم که درطول تاریخ بسیاراتفاق افتاده ومی افتد که از نسل افراد کافر یا منافق فرزندان خداپرست ومؤمن به وجود آمده اند.مگر مسلمانان صدراسلام از پدران کافر به وجود نیامدند؟ اگر رسول خدا در فتح مکه، کفار مکه را قتل عام کرده بود آن همه مسلمان از نسلشان بوجود نمی آمد. لطف وفیض خدا اقتضا دارد که انسانها را به حال خود بگذارد تا در طول ایام وروزگار دراز فرزندان مؤمنی که امکان وجود دارند ازنسلشان پدید آیند. باید جهان ماده به مقدار قابلیت واستعدادش انسان مؤمن تحویل دهد واز جانب خدا به آنها وجود افاضه شود. مادامی که نوع انسان ثمر می دهد وافراد مؤمن وخداپرست ازآن به وجود می آید باید باقی بماند واین وضع همچنان ادامه دارد تا هنگامیکه افکارعمومی برای پذیرش توحید وخداپرستی آماده گردد در آن هنگام امام زمان(علیه السلام) ظهور می کند. بسیاری از کفار به دست آنجناب ایمان می آورند، افرادی هم که با آن شرائط واوضاع در کفر ومادیگری پافشاری نمایند اشخاصی هستند که فرزندان مؤمن از آنها به وجود نخواهدآمد.
دراین موقع وقت جلسه پایان یافت وقرار شد جلسه بعد در منزل آقای دکتر تشکیل شود.
وقت ظهور را از کجا می فهمد؟
پس از رسمیت جلسه آقای جلالی سؤالی را مطرح کرد:
امام زمان از چه راهی می فهمد که موقع ظهورش فرا رسیده است؟ اگر گفته شود که در آن هنگام، از جانب پروردگارعالم، به وی اطلاع می رسد لازمه اش اینست که برآنجناب هم مانند پیمبران وحی بشود ودر نتیجه بین امام وپیغمبر فرقی نماند.
هوشیار: اولا ازبراهین وروایاتی که در ابواب امامت وارد شده استفاده می شود که وجود مقدس امام نیز، با عالم غیب ارتباط دارد ودرمواقع احتیاج حقائقی را دریافت می کند. در بعض روایات وارد شده که امام صدای ملک را می شنود اما خودش را مشاهده نمی کند(۳۹۰).
بنابراین، ممکن است خداوند متعال وقت ظهور را به وسیله الهام به امام زمان(علیه السلام) بفهماند.
حضرت صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه ذیل فرمود: یکی از ما امامی است پیروز ولی مخفی، تا هنگامی که اراده خدا تعلق گرفت که آشکارش کند در قلبش اثری می گذارد پس ظاهر می شود وبه امر خدا قیام می کند(۳۹۱).
ابوجارود می گوید: خدمت حضرت ابی جعفر(علیه السلام) عرض کردم قربانت شوم، از احوال حضرت صاحب الامر به من خبربده. فرمود: شبانگاه از بیمناک ترین مردم می باشد لیکن صبحگاه از ایمن ترین مردم می گردد. برنامه کارش شبانه روز به وی وحی می شود.عرض کردم به او وحی می شود!؟ فرمود: وحی می شود اما وحی پیمبری نیست،بلکه مانند وحیی است که به مریم دخترعمران وبه مادر موسی وبه زنبورعسل نسبت داده شده است. ای اباجارود! قائم آل محمد از مریم ومادرموسی وزنبورعسل نزد خدا گرامی تراست(۳۹۲).
از این قبیل احادیث استفاده می شود که بروجود مقدس امام نیزوحی والهام می شود لیکن درعین حال، فرق بین امام وپیغمبر محفوظ است. زیرا پیغمبر مشرع است واحکام وقوانین شریعت به وی وحی می شود، به خلاف امام که احکام وقوانین باو وحی نمی شود ونسبت به آنهاحافظ است.
ثانیاً ممکن است گفته شود که پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) وقت ظهور را به توسط ائمه اطهار به مهدی خبرداده است ولو به اینطور که حدوث حوادث معینی را از علائم وقرائن فرارسیدن وقت ظهور معرفی نموده وامام زمان در انتظار ظهور آن علائم است.
پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: وقتی موقع ظهور مهدی فرا رسید خداوند شمشیر وپرچم آن جناب را به صدا می آورد، می گویند: ای دوست خدا! به پا خیز ودشمنان خدا را به قتل رسان(۳۹۳).
یکی از شواهد احتمال مذکور روایاتی است که دلالت می کنند برنامه ودستورالعمل تمام امامان مهرکرده،از جانب پروردگارعالم بر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شد وپیغمبر آن را به علی بن ابی طالب(علیه السلام) تحویل داد. علی (علیه السلام) در موقع خلافت صحیفه خویش را گشود وبرطبق آن عمل نمود وبعداً آنرا به امام حسن(علیه السلام) تحویل داد وبه همین کیفیت، نوبت به هرامامی می رسید مهرنامه خویش را می گشود وبرطبق آن عمل می نمود، اکنون نیز برنامه کارو دستورالعمل امام زمان(علیه السلام) دردستش موجود است(۳۹۴).
اسباب قیام دریک شب فراهم می شود
علاوه بر این، از احادیث اهل بیت استفاده می شود که هنگام ظهور مهدی(علیه السلام) حوادثی درجهان واقع می شود که اسباب پیشرفت وموفقیت آن حضرت را فراهم می سازد ودرشبی کارهایش اصلاح ومقدمات نهضتش آماده می شود. از باب نمونه:
عبدالعظیم حسنی نقل می کند که حضرت جواد(علیه السلام) در حدیثی فرمود: قائم ما همان مهدی است که در زمان غیبت باید در انتظارش بود ودرزمان ظهور باید اطاعتش نمود.او سومین فرزند من می باشد. به آن خدایی که محمد را به پیغمبری مبعوث ومارا به امامت مخصوص داشت سوگند که: اگر ازعمردنیا بیش از یک روز هم باقی نمانده باشد، خدا آنرا طولانی می کند تا آنجناب ظاهر شود وزمین را ازعدل وداد پرکند،چنانکه از ظلم وستم پرشده است. خداوند متعال، کارش را دریک شب اصلاح می کند چنانکه امرکلیم خود موسی را درشبی اصلاح نمود موسی رفت تا برای همسرش آتش بیاورد لیکن با تاج نبوت ورسالت برگشت. سپس امام فرمود: یکی از بهترین اعمال شیعیان انتظار فرج است(۳۹۵).
پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:مهدی موعود از ماست،خداوند کارش را در شبی اصلاح می کند(۳۹۶).
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: تولد صاحب الامر از مردم مخفی می شود تا وقتی ظاهر شد بیعت هیچکس در گردنش نباشد، خداوند متعال، در یک شب کارهایش را اصلاح می کند(۳۹۷).
امام حسین(علیه السلام) فرمود: درنهمین فرزند من سنتی است از یوسف وسنتی از موسی به وقوع خواهد پیوست واوست قائم ما اهل بیت، خداوند متعال کارش را در یک شب اصلاح می کند.
انتظار فرج
جلالی: مسلمانان در زمان غیبت امام زمان چه وظیفه ای دارند؟
هوشیار: دانشمندان وظائفی را تعیین کرده ودر کتابها نوشته اند. مانند: دعا کردن به آنحضرت، صدقه دادن برای او، حج کردن وحج دادن به نیابت او، استعانت واستغاثه به آنجناب ونظائر اینها. البته همه اینها درجای خویش نیکوست واحتیاجی به بحث ندارد. مهمترین وظیفه ای که درروایات وارد شده واحتیاج به توضیح دارد انتظار فرج است. لیکن تا حدودی مورد غفلت واقع شده وبحث کافی درآن به عمل نیامده است. راجع به فضیلت انتظار فرج روایات بسیاری از ائمه اطهار صادرشده ودر کتابهای حدیث موجود است. از باب نمونه:حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: کسیکه با ولایت ما اهل بیت بمیرد در حالیکه منتظر فرج باشد مانند کسی است که در خیمه قائم باشد(۳۹۸).
حضرت رضا (علیه السلام) به واسطه پدرانش از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمود: بهترین اعمال امت من انتظار فرج است(۳۹۹).
علی بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود: کسی که در انتظاردولت ما باشد مانند کسی است که در راه خدا به خون خویش بغلتد(۴۰۰).
حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: صبرو انتظار فرج چقدرخوبست؟! آیا نشنیدند که خدا در قرآن می فرماید: شما درانتظار باشید منهم در انتظار خواهم بود؟ پس بردبار باشید زیرا فرج، بعد از نومیدی خواهد رسید. کسانیکه پیش از شما بودند از شما بردبارتربودند(۴۰۱).
از این قبیل احادیث بسیاراست. ائمه اطهار همواره به شیعیان سفارش می کردند باید شما در انتظار فرج باشید. می فرمودند:انتظار فرج خودش یک نوع فرج است کسیکه در انتظار فرج باشد مانند کسی است که درمیدان جنگ با کفار جنگ کند ودر خون خویش آغشته گردد. پس در این جهت تردید نیست که بزرگترین وظیفه مسلمانان در زمان غیبت انتظار فرج می باشد. اکنون باید دید معنای انتظار فرج چیست؟ وچگونه انسان می تواند منتظر فرج باشد تا به آن همه ثوابهای کلان نائل گردد؟ آیا در تحقق انتظار فرج همین قدر کافی است که انسان با زبان بگوید:من منتظر ظهور امام زمان هستم؟ یا گاه وبیگاه با آه وناله بگوید:خدا فرج امام زمان را نزدیک گرداند؟ یا بعداز ادای نمازهای یومیه ودر مشاهد مشرفه برای تعجیل در ظهور دعا کند؟ یا بعد از ذکر صلوات،اللهم عجل فرجه الشریف بگوید؟ یا درروزهای جمعه دعای ندبه را با سوز وگداز بخواند؟ البته همه اینها در جای خویش نیکوست لیکن گمان نمی کنم تنها این قبیل کارها انسان را مصداق حقیقی منتظر فرج قرار دهد که آن همه فضیلت برایش ذکر شده ودر زبان ائمه با کسیکه در میدان جهاد درخون خودش می غلتد برابر معرفی شده است.
افرادی که از زیربارهر نوع مسئولیت اجتماعی ووظیفه امربه معروف ونهی ازمنکر شانه خالی می کنند، در مقابل انواع فساد وبیدادگری ساکت وبی اراده اند، صحنه های رقت انگیز فساد ومادیگری وظلم وستم را تماشا می کنند ودر مقابل تمام این حوادث بیش از این عکس العملی نشان نمی دهند که می گویند: خدا فرج امام زمان را نزدیک کند تا جلو مفاسد را بگیرد، گمان نمی کنم وجدان شما این مطلب را باور کند که این افراد سست عنصر را در ردیف افرادی قرار دهد که برای دفاع از دین دست از زن وبچه ومال وثروت خودشان کشیده ودر میدان جهاد جان گرامی خویش را سپر قرارداده در این راه شربت شهادت را نوشیده اند؟!
بنابراین، باید انتظار فرج معنای دقیق تر وارزنده تری داشته باشد برای اینکه مطلب بهتر روشن شود ناچارم قبلا دو موضوع را به عنوان مقدمه ذکر کنم سپس به اثبات مقصد بپردازم.
مقدمه اول: ازاحادیث استفاده می شود که برنامه کارامام زمان، برنامه بسیار وسیع وعالی ودشواری است، زیرا باید تمام جهان را اصلاح کند، ظلم وستم را بطور کلی ریشه کن سازد، آثار کفرو بی دینی ومادیگری را براندازد، تمام افراد بشر را خداپرست گرداند، دین اسلام را دین رسمی وهمگانی جهانیان قراردهد، عدل وداد را درتمام گیتی گسترش دهد، مرزهای موهوم وغلط را از مغز افراد بشر بیرون کند، تا همهآنان زیر یگانه پرچم خداپرستی با صلح وصفا زندگی کنند. تمام اقوام وملل ونژادهای بشر را تحت پرچم واحد توحید داخل کند وحکومت واحدجهانی اسلام را تأسیس نماید.البته اهل تحقیق ودانشمندان می دانند که اجرای چنین برنامه ای بسیار سنگین ودشوار است. بقدری دشواراست که گروهی در اصل امکان تحقق آن تردید دارند. بنابراین، درصورتی ممکن است یک چنین نقشه وسیع وعالی اجرا شود که مزاج بشریت برای پذیرش آن مهیا گردد،سطح افکارعمومی به قدری ترقی کند که خواستار یک چنین برنامه خدایی باشند واسباب ومقدمات نهضت امام زمان ودادگستر جهان از هرجهت فراهم گردد.
مقدمه دوم: از احادیث اهل بیت استفاده می شود که امام زمان(علیه السلام) ویارانش به وسیله جنگ وجهاد، برکفر ومادیگری وبیداد گری غلبه می کنند وبه واسطه نیروی جنگی، سپاه دشمن وطرفداران بی دینی وظلم وستم را مغلوب می سازند. احادیث این باب بسیار است. از باب نمونه:
امام محمد باقر(علیه السلام) فرمود: مهدی ازاین جهت، باجدش محمد شباهت دارد که با شمشیرقیام می کند، دشمنان خدا ورسول وستمکاران وگمراه کنندگان را به قتل می رساند، با شمشیر وترس نصرت می یابد، هیچ یک از لشگریانش با شکست مواجه نمی شوند(۴۰۲).
بشیر می گوید: خدمت حضرت ابی جعفر(علیه السلام) عرض کردم: مردم می گویند وقتی مهدی قیام کرد کارها طبعاً برایش روبراه می شود وباندازه شاخ حجامتی هم خونریزی نمی شود؟
حضرت فرمود: به خدا سوگند چنین نیست. اگر چنین موضوعی امکان داشت برای رسول خدا صورت می گرفت. درصورتی که در میدان جنگ دندانش خونین شد وپیشانی مبارکش شکست. به خدا قسم نهضت صاحب الامر هم انجام نمی گیرد مگر اینکه در میدان جنگ عرق بریزیم وخونها ریخته شود. سپس دست به پیشانی مبارکش کشید(۴۰۳).
از این قبیل اخبار استفاده می شود که موفقیت وپیروزی مهدی موعود تنها در اثر تأییدات الهی ونیروی غیبی نیست وبنانیست که بدون توسل به نیروهای ظاهری، به طور اعجاز برنامه های اصلاحی خویش را به مرحله اجرا درآورد، بلکه علاوه برتأییدات الهی، از نیروی سپاه وسلاحهای جنگی نیزاستفاده خواهد کرد. ترقی وپیشرفت حیرت انگیز علوم وصنایع واختراع سلاحهای مخوف وخطرناک جنگی را نیز در نظرداشته باشید.
با توجه به این دو مطلب اکنون باید دید که شرائط ظهور مهدی موعود چیست؟ مسلمانان در قبال نهضت آنجناب چه وظیفه ای دارند ودر چه صورتی می توان گفت مسلمانان برای قیام جهانی ودشوار آن حضرت آمادگی دارند ودر انتظار ظهور وتأسیس دولت نیرومند الهی روزشماری می کنند؟. من از احادیث اهل بیت چنین استفاده می کنم که مهمترین وظیفه مسلمانان در زمان غیبت امام زمان این است که اولا در اصلاح نفوس خودشان کوشش وجدیت کنند، به اخلاق نیک اسلامی آراسته شوند، به وظائف فردی خودشان عمل نمایند واحکام ودستورات قرآن رابه کار بندند. ثانیاً احکام وبرنامه های اجتماعی اسلام را استخراج کنند ودر بین خودشان بطور کامل اجرا سازند. به واسطه اجرای برنامه های اقتصادی اسلام مشکلات اقتصادی خودشان را حل کنند وبافقر وبیکاری وتمرکز ثروتهای غیرمشروع مبارزه نمایند وبا بکار بستن قوانین نورانی اسلام جلو ظلم وبیدادگری را حتی المقدور بگیرند. به طور خلاصه احکام وبرنامه های سیاسی واجتماعی واقتصادی وحقوقی وعبادی اسلام را بطور کامل در بین خودشان اجرا نمایند ونتائج درخشان آنرا عملاً درپیش جهانیان مجسم سازند.
در تحصیل دانش وصنایع جدیت نمایند وغفلت وسستی وعقب افتادگی سابق خودشان را جبران کنند. نه تنها خودشان را به کاروان تمدن بشری برسانند بلکه از هر جهت برجهانیان تقدم جویند. عملاً به جهانیان بفهمانند که احکام وقوانین نورانی اسلام می تواند مشکلاتشان را حل کند وسعادت دوجهانی آنان را تضمین نماید. با بکار بستن قوانین وبرنامه های نورانی اسلام یک دولت نیرومند ومقتدر اسلامی به وجود آورند وبه عنوان یک ملت متمدن ونیرومند ومستقل اسلامی در صفحه گیتی ظاهر شوند.
نیروی شرق وغرب را مهار کنند ومقام رهبری جهانیان را اشغال نمایند. در تقویت نیروی دفاعی وتحکیم قوای نظامی وتهیه سلاحهای جنگی تا سرحد قدرت بکوشند. ثالثاً طرحها وبرنامه های سیاسی واقتصادی واجتماعی اسلام را استخراج کنند وبه سمع جهانیان برسانند. ارزش ومزایای برمانه های خدایی را برای بشریت به اثبات رسانند. افکار جهانیان را برای پذیرفتن قوانین خدایی آماده سازند، اسباب ومقدمات حکومت واحد جهانی اسلام ومبارزه با ظلم وبیدادگری را آماده نمایند.
کسانی را که در این راه سعی وکوشش می نمایند وبرای پیشبرد هدف مقدس امام زمان وتهیهاسباب ومقدمات نهضت وقیام آن جناب جدیت می کنند، می توان منتظرفرج خواند ودرباره شان گفت خودشان را برای ظهورو قیام مهدی دادگستر آماده می سازند. چنین افراد فداکار وکوشایی را می توان گفت مانند کسانی هستند که در میدان جنگ در خون خویش می غلتند.
اما افرادی که حل مشکلاتشان را از قوانین موضوعه بشری انتظار دارند، قوانین اجتماعی وسیاسی اسلام را به طور کلی نادیده گرفته اند احکام اسلام را در مساجد ومعابد محصور نموده در بازار واجتماعشان اثری از اسلام دیده نمی شود، انواع فساد وبیدادگری رامشاهده می کنند وبه جز گفتن (خدا فرج امام زمان رانزدیک کند) عکس العملی نشان نمی دهند، در علوم وصنایع کاسه لیس دگرانند، اختلافات داخلی وپراکندگی در بینشان حکمفرماست، با اجانب می سازند ولی با خودشان نمی سازند، درباره چنین ملتی نمی توان گفت منتظر فرج آل محمد ونهضت مهدی موعود می باشند. چنین افرادی برای تأسیس حکومت جهانی اسلام آمادگی ندارند، گرچه روزی صدها مرتبه بگویند: اللهم عجل فرجه الشریف.
من این مطلب را از روایات انتظار فرج به خوبی می فهمم. به علاوه، در روایات دیگر هم کم وبیش بدین موضوع اشاره شده است.ازباب نمونه: امام صادق(علیه السلام) فرمود: خودتان را برای ظهور ونهضت قائم ما آماده سازید ولو به ذخیره کردن یک تیر باشد(۴۰۴).
عبد الحمید واسطی می گوید: به حضرت باقر(علیه السلام) عرض کردم: ما به انتظار این امر از کسب وبازار هم دست کشیدیم؟ فرمود: ای عبد الحمید آیا گمان می کنی کسی که جانش را در راه خدا وقف نمود خدا برایش گشایش قرار نمی دهد؟ بخدا سوگند خدا درکارهایش گشایش خواهد داد. خدا رحمت کند بنده ای را که امرما را زنده بدارد. عبدالحمید گفت: اگر پیش از قیام قائم مرگ من فرارسد چه خواهد شد؟ فرمود: هریک از شما که بگوید: اگر قائم را درک کنم یاری اش می نمایم، مانند کسی است که در رکاب آنجناب شمشیر میزند. بلکه مانند کسی است که در خدمت آن حضرت به شهادت نائل گردد(۴۰۵).
ابوبصیر می گوید: روزی امام صادق (علیه السلام) به اصحابش فرمود: آیا شما را خبر ندهم به چیزی که خدا اعمال بندگانش را جز به آن قبول نمی کند؟
ابوبصیرعرض کرد: بفرمایید. فرمود: شهادت به یگانگی خدا وپیمبری محمد واعتراف به دستورات خداو دوستی با ما وبیزاری از دشمنانمان وتسلیم در مقابل ائمه وپرهیزکاری وجدیت وآرامش ودرانتظار قائم بودن. سپس فرمود: برای ما دولتی است که هروقت خدا بخواهد تأسیس خواهد شد. هرکس میل دارد که از اصحاب ویاران قائم ما باشد باید در انتظار فرج باشد. پرهیزکاری را شیوه خویش کند به اخلاق نیک آراسته گردد ودرهمان حال در انتظار قائم ما بسربرد. اگر چنین بود وپیش ازقیام قائم مرگش فرارسید به اجرو ثواب کسانی که قائم را درک می کنند نائل خواهد گشت. ای شیعیان جدیت وکوشش نمایید ومنتظر ظهور آنجناب باشید، ای گروهی که مورد توجه ورحمت خدا واقع شده اید پیروزی گوارایتان باد(۴۰۶).
بررسی احادیث مخالف قیام
مهندس: جناب آقای هوشیار! ازسخنان گذشته شما، در بحث انتظار فرج، چنین استفاده شد که شیعیان درزمان غیبت امام زمان (علیه السلام) موظفند درتأسیس حکومت اسلامی واجرای کامل قوانین سیاسی واجتماعی اسلام تلاش وجهاد کنند وبدین وسیله اسباب ومقدمات ظهور وقیام جهانی آن حضرت را فراهم سازند، گمان می کنم سخن شما با مفاد بعضی احادیث سازگار نباشد. چنانکه خود شما اطلاع دارید تعدادی حدیث داریم که از هرگونه قیام ونهضتی که قبل از قیام حضرت مهدی انجام بگیرد، نهی می کند. اگر آن احادیث را مورد بررسی قرار دهید بسیار خوب است.
هوشیار: از تذکر مناسب شما بسیار ممنونم. البته لازم است احادیث مذکور را از دو جهت مورد بحث قراردهیم: اولاً از لحاظ سند بررسی شود که آیا صحیح ومعتبر هستند یا نه.
ثانیاً از جهت دلالت که آیا می توانند دلیل منع هرگونه قیام ونهضتی باشند یا نه. ولی قبل از بحث وبررسی احادیث مناسب می دانم مطلب دیگری رابه عنوان مقدمه یادآورشوم. بنابراین، مسأله را دردو بخش مورد بحث قرار می دهیم:
بخش اول: حکومت در دین.
بخش دوم: بررسی احادیث.
بخش اول: حکومت درمتن دین
از مطالعه متن احکام وقوانین اسلام به خوبی استفاده می شود که: دین اسلا