كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۲,۶۶۳) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۰,۰۲۷) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۱,۶۱۸) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۰,۰۶۲) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۸۴۹) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۳,۴۲۶) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۸۷۷) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۸,۳۵۹) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۱۰۸) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۹۰۷)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » ما امام زمان (علیه السلام) را دیده ایم
كتابخانه مهدوى

کتاب ها ما امام زمان (علیه السلام) را دیده ایم

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: غلامرضا احمدی تاريخ تاريخ: ۱ / ۵ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۱۸۶۷۹ نظرات نظرات: ۰

ما امام زمان (علیه السلام) را دیده ایم

تهیه وتنظیم: غلامرضا احمدی

فهرست مطالب

مقدمه
حکایت اوّل: شیخ حسن بن مثله جمکرانی
حکایت دوّم: سید محمّد حسینی
حکایت سوّم: سید محمّد حسینی
حکایت چهارم: اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی
حکایت پنجم: میرزا محمّد حسین نائینی
حکایت ششم: مرحوم سید محمّد جبل عاملی
حکایت هفتم: مرحوم سید محمّد جبل عاملی
حکایت هشتم: عطوه علوی زیدی
حکایت نهم: محمود فارسی معروف به اخی بکر
حکایت دهم: شیخ عبد المحسن
حکایت یازدهم: سید بن طاووس
حکایت دوازدهم: شیخ ورّام
حکایت سیزدهم: علامه حلّی
حکایت چهاردهم: ابن رشید
حکایت پانزدهم: سید بن طاووس
حکایت شانزدهم: زیارت امیر المؤمنین (علیه السلام) توسط امام عصر (علیه السلام)
حکایت هفدهم: سید رضی الدین محمّد آوی حسینی
حکایت هجدهم: سید رضی الدین محمّد آوی حسینی
حکایت نوزدهم: محمّد بن علی علوی حسینی
حکایت بیستم: ابی الحسن محمّد بن ابی اللیث
حکایت بیست ویکم: شیخ ابراهیم کفعمی
حکایت بیست ودوّم: شیخ حاجی علیا مکی
حکایت بیست وسوّم: ابن جواد نعمانی
حکایت بیست وچهارم: محمّد بن ابی الرّواد رواسی
حکایت بیست وپنجم: امیر اسحاق استر آبادی
حکایت بیست وششم: ابو الحسن بن ابی البغل کاتب
حکایت بیست وهفتم: حاج علی بغدادی
حکایت بیست وهشتم: سید بن طاووس
حکایت بیست ونهم: شیخ قصار
حکایت سی ام: میرزا محمّد تقی مجلسی
حکایت سی ویکم: میرزا محمّد تقی الماسی
حکایت سی ودوّم: سید فضل الله راوندی
حکایت سی وسوّم: ابو راجح حمّامی
حکایت سی وچهارم: معمر بن شمس
حکایت سی وپنجم: جعفر بن زهدری
حکایت سی وششم: حسین مدمل
حکایت سی وهفتم: نجم اسود
حکایت سی وهشتم: محیی الدین اربلی
حکایت سی ونهم: حسن بن محمّد بن قاسم
حکایت چهلم: مرد کاشانی
حکایت چهل ویکم: شیعیان بحرین
حکایت چهل ودوّم: مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید
حکایت چهل وسوّم: مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید
حکایت چهل وچهارم: مرثیه ی منسوب به حضرت (علیه السلام) درباره شیخ مفید
حکایت چهل وپنجم: ابو القاسم جعفر قولویه
حکایت چهل وششم: شیخ طاهر نجفی
حکایت چهل وهفتم: ابو القاسم حاسمی
حکایت چهل وهشتم: ملا زین العابدین سلماسی
حکایت چهل ونهم: شیخ حرّ عاملی
حکایت پنجاهم: شیخ حرّ عاملی
حکایت پنجاه ویکم: شیخ ابو الحسن شریف عاملی
حکایت پنجاه ودوّم: مقدس اردبیلی
حکایت پنجاه وسوّم: متوکل بن عمیر
حکایت پنجاه وچهارم: میرزا محمد استر آبادی
حکایت پنجاه وپنجم: شهید ثانی
حکایت پنجاه وششم: سید علیخان موسوی
حکایت پنجاه وهفتم: شیخ قاسم
حکایت پنجاه وهشتم: سید احمد رشتی موسوی
حکایت پنجاه ونهم: شیخ علی رشتی
حکایت شصتم: ملاّ زین العابدین سلماسی
حکایت شصت ویکم: سید بحر العلوم
حکایت شصت ودوّم: سید بحر العلوم
حکایت شصت وسوّم: سید بحر العلوم
حکایت شصت وچهارم: سید بحر العلوم
حکایت شصت وپنجم: ملاّ زین العابدین سلماسی
حکایت شصت وششم: سنّی اهل سامراء
حکایت شصت وهفتم: تاجر شیرازی
حکایت شصت وهشتم: حاجی عبد الله واعظ
حکایت شصت ونهم: مرحوم سید باقر قزوینی
حکایت هفتادم: شیخ باقر قزوینی
حکایت هفتاد ویکم: شیخ باقر قزوینی
حکایت هفتاد ودوّم: سید مرتضی نجفی
حکایت هفتاد وسوّم: سید محمّد قطیفی
حکایت هفتاد وچهارم: شیخ حسین رحیم
حکایت هفتاد وپنجم: ملاّ علی تهرانی
حکایت هفتاد وششم: سید محمد باقر قزوینی
حکایت هفتاد وهفتم: سید مهدی قزوینی
حکایت هفتاد وهشتم: سید مهدی قزوینی
حکایت هفتاد ونهم: سید مهدی قزوینی
حکایت هشتادم: شیخ ابراهیم قطیفی

مقدمه

حمد وسپاس فراوان وغیر قابل قیاس، شایسته آن قائم بالذّاتی است که خارج از جهان فکر واندیشه وحواس گوناگون می باشد وحمد وستایش فراوان وغیر قابل شمارش شایسته وسزاوار کسی است که برآورنده آرزوها وامید امیدواران در هنگام سختی ها ورنج ها است.
این کتاب در مورد حکایت ها وقصه های کسانی است که در زمان غیبت کبری به خدمت آقا رسیدند. چه، کسانی که در حال تشرف آن حضرت را شناختند ویا بعد از جدایی از روی قرائن حتمی، مشخص شد که آن حضرت بوده وچه کسانی که با معجزه از آن حضرت در بیداری ویا خواب آگاه شدند ویا با نشانه واثری از آثار ونشانه های حتمی وروشن بر وجود نازنین آن حضرت که همه آن حکایت ها برای اثبات این مطلب، که هدف کلّی این کتاب است دخالت دارند.
همچنین این کتاب در مورد جمع بین حکایت ها وقصه های ذکر شده وآنچه در خبرها رسیده که کسانی را که ادعا می کنند در زمان غیبت حضرت را دیده اند باید حرفشان را دروغ پنداشت، می باشد وخواهیم گفت که طبق سخنان علما پنج صورت برای آنها وجود دارد ونیز خواهیم گفت که برخی از علما تصریح کرده اند به اینکه در ایام غیبت امکان رؤیت امام زمان وجود دارد ونیز بعضی از سخنان سید جلیل علی بن طاووس را در این باره یادآور خواهیم شد که البته همین سخنان در اثبات این ادّعاها کفایت میکند.
حکایتهای موجود در این کتاب به دو بخش تقسیم می شود:
۱ - در حکایت، قرینه سابقه یا قرینه یا لاحقه ای موجود است بر اینکه صاحب آن حکایت امام عصر صاحب الزّمان (علیه السلام) است که هدف اصلی از ذکر آن حکایت می باشد.
۲ - در اصل حکایت هیچ گونه قرینه ای بر آن مطلب وجود ندارد بلکه متضمن این است که درمانده یا وامانده در بیابانی مثلاً بیچاره وگرفتار شده کمک خواست یا نخواست که یک نفر او را به صورت خارق العاده ای نجات داد مثل برخی از حکایتهایی که در این کتاب آمده که به این حکایت ها نزدیک است وبسیار بر اینها شک وگمان وارد می شود که شاید آن شخص یکی از ابدال واولیاء باشد نه آقا امام زمان (علیه السلام) وصادر شدن کرامات وخرق عادات از کسانی که غیر امام (علیه السلام) هستند نیز جایز می باشد وهر طایفه ای از اینگونه حکایات به علمای صالح ومتقی خود نسبت می دهند، بنابراین ذکر اینگونه داستانها در اینجا مناسب نیست ولی ما:
اولاً: پیروی کردیم از بزرگان اصحاب خود که مانند این قضیه ها را در مورد کسانی که در غیبت کبری مشرف شدند نقل کردند.
ثانیاً: رسیدگی به درماندگان وبیچارگان یکی از مقام ها ومنصب هایی است که از جانب خدا به آن حضرت داده شده که داد مظلوم را بستاند وبه انسان بیچاره وگرفتار کمک کند.
ثالثاً: بر فرض اینکه آن فریادرس، حضرت نباشد، ناچار باید کسی از خواص وپیروان مخصوص آن حضرت باشد پس فرد بیچاره اگر شخص حضرت را نتوانسته ببیند کسی را دیده که به نزد حضرت رفته واین برای اثبات این موضوع کفایت می کند.
رابعاً: چنانچه فرض سوم را باطل بدانیم، یعنی شخص فریادرس از پیروان مخصوص آن حضرت نیز نباشد باز هم دلالت نماید بر اصالت وحقیقت مذهب امامیه چرا که حتماً آن فرد از مسلمانان است در این صورت اگر امامی مذهب نباشد (شیعه باشد) امامیه را کافر وکشتن او را واجب می داند وجزیه نیز از ایشان نمی گیرند در صورتیکه از اهل کتاب جزیه می گیرند (شیعه را پایین تر از اهل کتاب ومهدور الدم می دانند) پس چنین فردی را چگونه در هنگام گرفتاری ها وبه هلاکت افتادن به صورت خارق العاده نجات دهد وحال بپردازیم به حکایات (بعون الملک الودود).

حکایت اوّل: شیخ حسن بن مثله جمکرانی

شیخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمی، معاصر صدوق در تاریخ قم از کتاب (مونس الحزین فی معرفة الحق والیقین) که از نوشته های به تصنیف درآمده شیخ ابی جعفر محمّد بن بابویه قمی است نقل کرده به این عبارت در مورد ساخت مسجد جمکران از قول حضرت مهدی (علیه السلام) که باعث بنا شدن ساختمان مسجد مقدس جمکران وعمارت آن به قول امام (علیه السلام) این بوده که شیخ عفیف صالح، حسن بن مثله جمکرانی نقل می کند که من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان در سال ۳۹۳ هجری قمری در خانه خود خوابیده بودم که ناگهان گروهی از مردم به در خانه من آمدند. نصفی از شب گذشته بود که مرا بیدار کردند وگفتند: بلند شو وخواسته امام مهدی صاحب الزّمان (علیه السلام) را اجابت کن که تو را می طلبد.
حسن گفت: من بلند شدم وآماده شدم. گفتم: (اجازه بدهید تا لباسم را بپوشم). ندایی آمد که (هو ما کان قمیصک) لباس را نپوش که این لباس برای تو نیست.
دستم را دراز کردم وشلوار خود را برداشتم. ندا رسید که (لیس ذلک منک، فخذ سراویلک) آنرا که برداشتی برای تو نیست از آن خود برگیر.
آنرا انداختم واز خودم را برداشتم ودر را بستم ومی خواستم کلید در خانه را بردارم که آواز برآمد (الباب مفتوح) در باز است.
وقتی به در خانه رسیدم گروهی از بزرگان را دیدم، سلام کردم جواب دادند ومرحبا گفتند ومرا به جایگاهی که الان مسجد است آوردند. وقتی خوب نگاه کردم تختی را دیدم که فرشی بسیار زیبا روی آن پهن شده وبالشهای زیبایی نیز روی آن می باشد وهمچنین یک جوان سی ساله را دیدم که روی تخت تکیه بر چهار بالش زده وپیرمردی که پیش او نشسته در حالیکه کتابی در دستش بود وآنرا می خواند وبیشتر از شصت مرد روی این زمین به دور آن مرد نماز می خواندند. بعضی با لباسهای سفید وبعضی با لباسهای سبز وآن فرد پیر کسی نبود جز حضرت خضر (علیه السلام).
آنگاه آن مرد پیر مرا نشاند وامام (علیه السلام) مرا به اسم صدا نمودند وفرمودند: (برو وبه حسن مسلم بگو تو چند سال است که این زمین را آباد کرده وزراعت می کنی وما خراب می کنیم ونیز پنج سال است که کشاورزی می کنی وامسال دوباره آنرا گرفتی وآباد کردی، دیگر اجازه نداری که در این زمین کشاورزی کنی باید هر مقدار که از این زمین استفاده کرده ونفع برده ای برگردانی تا در این مکان مسجدی بنا کنند وبه حسن مسلم بگو که این زمین شریفی است وخداوند این زمین را از زمین های دیگر برگزیده وآنرا گرامی داشته وچون تو این زمین را ضمیمه زمین خود کرده ای خدایتعالی دو پسر جوان تو را گرفت ولی تنبیه نشدی واگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نمی کردی).
حسن مثله گفت: ای سید وآقای من! در این مورد به من یک نشانه ای بده که مردم سخنی را بدون حجّت ونشانه نمی پذیرند وحرف مرا راست نمی پندارند. گفت: (إنّا سنعلم هناک) ما نشانه ای اینجا می گذاریم تا گواه بر راستی گفته تو باشد.
تو برو وچیزی را که خواسته ایم انجام بده. به پیش سید ابو الحسن برو وبه او بگو تا بلند شود وبیاید وآن مرد را نیز حاضر کند ومنافع سالهای گذشته را از او بخواهد وبگیرد وبه دیگران بدهد تا برای ساختن مسجد استفاده کنند وبقیه مخارج را از رهق به ناحیه ی اردهال که متعلق به ماست بیاورد ومسجد را تمام کند ونصف رهق را وقف کردیم تا هر سال درآمد آنرا برای تعمیرات ومخارج مسجد بیاورند ومصرف کنند. وبه مردم بگو برای آمدن به این مکان تمایل ورغبت زیادی نشان دهند وآنرا عزیز وگرامی بدارند ودر این جا چهار رکعت نماز بخوانند:
دو رکعت: تحیت مسجد در هر رکعتی یک بار الحمد وهفت بار توحید وتسبیح رکوع وسجود را هفت مرتبه بگویند.
و دو رکعت نماز امام زمان (علیه السلام) بخوانند به این ترتیب: در هر رکعت در سوره حمد آیه (ایاک نعبد وایاک نستعین) را صد بار بگویند وتسبیح رکوع ها وسجده ها را هفت مرتبه تکرار کند ووقتی نماز به پایان رسید لا اله الا الله بگوید وتسبیح حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را نیز بگوید ووقتی از گفتن تسبیح فارغ شد وآنرا تمام کرد سر بر سجده بگذارد وصد بار صلوات بر محمّد وآلش بفرستد. واین گفته از لفظ مبارک حضرت است که: (فمن صلّیهما فکانّما صلّی فی البیت العتیق) هر کس این دو رکعت نماز را بخواند مثل این است که دو رکعت نماز در کعبه خوانده است.
حسن مثله جمکرانی گفت: وقتی من این سخن را شنیدم با خود گفتم: گویا این همان مکان مسجد است وبه آن جوان که روی چهار بالش نشسته بود اشاره کردم، آنگاه آن جوان به من اشاره کرد که برو ومن هم آمدم. وقتی مقداری از راه را آمدم دوباره مرا صدا کردند وگفتند (یک بز در گله جعفر کاشانی راعی است. باید آنرا بخری اگر مردم دِه پول آنرا دادند بخر وگرنه تو باید از خودت بدهی وآن بز را بیاوری وفردا شب در همین مکان آنرا بکشی.
پس روز هجدهم ماه مبارک رمضان گوشت آن بز را بر بیماران وکسانی که گرفتاری سختی داشته باشند بدهی که خداوند همه را شفا دهد وبز ابلق (دو رنگ) است وموهای بسیاری دارد وهفت نشانی دارد: سه بر جانبی وچهار بر جانبی وکذو الدرهم سیاه وسفید مثل درمها).
رفتم دوباره مرا برگرداند وگفت: (هفتاد روز یا هفت روز ما اینجاییم). اگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست وسوم می شود که شب قدر است واگر بر هفتاد روز حمل کنی شب بیست وپنجم ذیقعده است که شب بسیار بزرگی است. آنگاه حسن مثله گفت: به خانه آمدم وتمام شب را در این اندیشه بودم تا اینکه صبح شد نمازم را خواندم ونزد علی المنذر آمدم وماجرا را با او در میان گذاشتم او با من آمد ورفتیم به جایی که دیشب رفته بودم. آنگاه گفت: به خدا! نشانه وعلامتی که امام (علیه السلام) به من گفت یکی این است که زنجیرها ومیخها در اینجا آشکار ونمایان است.
آنگاه به پیش سید ابو الحسن الرضا رفتیم وقتی به در خانه او رسیدیم خدمتکارهای او را دیدیم که به من گفتند از وقت سحر سید ابو الحسن منتظر تو است. تو از جمکران هستی؟ گفتم: بله.
من فوراً داخل رفتم وعرض ادب وسلام کردم. بسیار خوب جواب داد ومرا عزیز وگرامی داشت وقبل از آنکه چیزی بگویم به من گفت: ای حسن مثله! من خواب بودم که در خواب شخصی به من گفت حسن مثله مردی از جمکران صبح پیش تو می آید تو باید هر چه او می گوید راست بپنداری وبه گفته او اعتماد کنی که حرفهای او حرفهای ماست باید حرف های او را قبول کنی. از خواب بیدار شدم وتا اکنون منتظر تو بودم.
حسن مثله همه آنچه رخ داده بود به طور کامل به او گفت. او دستور داد که اسب ها را زین کردند وآماده نمودند وسوار شدند.
وقتی به نزدیک دِه رسیدند جعفر راعی گله را به کناری برد. حسن مثله به میان گله رفت وآن بز در پشت همه گوسفندان حرکت می کرد وبز پیش حسن مثله رفت واو آنرا گرفت. جعفر راعی قسم خورد که من هرگز این بز را ندیده ام ودر گله من نبوده جز امروز که آنرا می بینم وهرگاه می خواهم این بز را بگیرم برایم میسر نمی شود تا الان که فراهم شد.
آنگاه همانگونه که سید فرموده بود بز را در آن مکان آوردند وکشتند وسید ابو الحسن الرضا به این جایگاه آمدند وحسن مسلم را حاضر کردند وقضیه را برای او گفتند، او هم منافع سالهای گذشته زمین را پرداخت وزمین مسجد را تحویل داد ومسجد را بنا کردند وآنرا با چوب پوشانیدند وسید ابو الحسن الرضا زنجیرها ومیخ ها را به قم برد ودر خانه خود گذاشت همه بیماران وگرفتاران می رفتند وخود را به زنجیرها می مالیدند وخدای بلند مرتبه آنها را شفا می داد وخوب می شدند.
ابو الحسن محمّد بن حیدر می گوید: شنیدم که: ابو الحسن الرضا در موسویان شهر قم دفن شده است وبعد از آن فرزند او به بیماری دچار شد ودر خانه ماند وسر صندوق را برداشتند زنجیرها ومیخ ها را پیدا نکردند این است گزیده ای از احوال آن جایگاه ومکان مقدس که توضیح داده شد.

حکایت دوّم: سید محمّد حسینی

سید محمّد حسینی مذکور در کتاب اربعین که نام آنرا (کفایة المهتدی) گذاشته از کتاب غیبت حسن بن حمزة العلوی الطبری المرعشی نقل کرده وآن حدیث سی وششم آن کتاب است که گفت: برای ما مردی پاک از اصحاب امامیه صحبت کرد وگفت: سالی از سالها به قصد حج از خانه بیرون رفتم وآن سال بسیار گرم بود از قافله عقب ماندم وراه را گم کردم واز شدّت تشنگی روی زمین افتادم وبه مرگ نزدیک شدم. آنگاه صدای شیهه اسبی را شنیدم چشم باز کردم جوانی خوشروی وخوشبو که بر اسبی سوار بود دیدم آن جوان به من آبی داد که از برف خنک تر واز عسل شیرین تر بود ومرا از مرگ نجات داد.
گفتم: ای آقای من! تو چه کسی هستی که این مهربانی ولطف را به من کردی؟
گفت: (منم حجّت خدا بر بندگان وبقیة الله در زمین او. من همان کسی هستم که زمین را پر از عدل وداد می کند آن چنان که از ظلم وستم پر شده باشد. من فرزند حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب: هستم). بعد از آن فرمود: (چشمهایت را ببند). ومن بستم.
فرمود: (باز کن)، باز کردم. خود را در مقابل کاروان دیدم آنگاه آن حضرت از دیدگان غایب شد. (درود خدا بر او باد)

حکایت سوّم: سید محمّد حسینی

ونیز سید مذکور در اربعین گفته است که: نویسنده اربعین می گوید:
در بین خود وخدایم(۱) که دردمندی را می شناسم که مکرر آن حضرت را دیده ودر بعضی اوقات به مرض خطرناک که منجر به مرگ می شد گرفتار بوده وآن حضرت او را شفای کامل داده واسم این اربعین (کفایة المهتدی فی معرفة المهدی (علیه السلام)) است وتاریخ نسخه حقیر سال ۱۸۵ است.

حکایت چهارم: اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی

عالم فاضل علی بن عیسی اربلی در (کشف الغمه) می فرماید: گروهی از بهترین برادران به من خبر دادند که در شهر حلّه فردی بود که به او اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی می گفتند (از اهل روستایی بود که به آن هرقل می گویند) او در زمان من فوت کرد ومن او را ندیدم پسر او که شمس الدین نام دارد برای من حکایت کرد وگفت: پدرم برایم تعریف کرد که: در هنگام جوانی از ران چپ او چیزی که به آن توثه می گویند بیرون آمد. که به اندازه مشت آدمی بود که در هر فصل بهار می ترکید واز آن خون وچرک بیرون می رفت واین درد او را از هر کاری باز می داشت. به حلّه آمد ونزد رضی الدین علی بن طاووس رفت واز این گرفتاری شکایت کرد.
سید همه جراحان حلّه را دعوت کرد وآنها او را دیدند وهمه گفتند: این توثه بالای رگ اکحل در آمده است وعلاجی ندارد مگر اینکه آن را ببریم واگر آن را ببریم احتمال دارد اکحل بریده شود واگر رگ بریده شود خطر مردن اسماعیل زیاد است به همین دلیل ما این کار را نمی کنیم.
سید به اسماعیل گفت: من به بغداد می روم اینجا بمان تا تو را به همراه خود نزد جراحان وپزشکان بغداد ببرم وبه آنها نشان بدهم شاید که تبحّر وعلم آنها بیشتر باشد وبتوانند کاری انجام دهند وعلاج شود.
به بغداد آمد وپزشکان را دعوت کرد. آنها نیز همگی همان تشخیص را دادند وبه همان دلیلی که پزشکان قبلی گفته بودند حاضر به معالجه کردن او نشدند واسماعیل ناراحت شد. سید بن طاووس به او گفت: خداوند نماز تو را با وجود این نجاست که به آن آلوده شده ای قبول می کند وصبر کردن بر این درد وایستادگی در برابر آن بدون پاداش نیست.
اسماعیل گفت: حال که این چنین است برای زیارت به سامره می روم ودست به دامن ائمه هدی: می شوم وبه سامره رفت.
صاحب (کشف الغمه) می گوید: از پسرش شنیدم که می گفت: از پدرم شنیدم که می گفت: وقتی به آن مکان منوّر ونورانی رسیدم دو امام همام (امام علی النقی وامام حسن عسکری (علیه السلام)) را زیارت کردم وبه سردابه رفتم وشب در آنجا به درگاه حق تعالی بسیار گریه کردم وبه صاحب الامر متوسل شدم وصبح به طرف دجله رفتم ولباسم را شستم وغسل زیارت را انجام دادم وآفتابه ای که داشتم پر از آب کردم ودوباره به طرف آن مکان مقدس رفتم که یک بار دیگر آن را زیارت کنم به قلعه نرسیده چهار سوار را مشاهده کردم که می آیند وچون در اطراف آن مکان مقدس گروهی از بزرگان خانه داشتند گفتم که شاید از آنها باشند. وقتی به من رسیدند دیدم که دو جوان شمشیر دارند دیگری پیرمردی تمیز وپاکیزه بود که نیزه در دست داشت ویکی دیگر شمشیری حمایل کرده وبا پیراهن شکافداری آنرا پوشانده وتحت الحنک(۲) بسته بود ونیزه ای در دست داشت. آنگاه آن پیر در سمت راست ایستاد وبُن نیزه را روی زمین گذاشت وآن دو جوان در سمت چپ ایستادند وصاحب پیراهن شکاف دار بین راه ایستاد وبه من سلام کرد وجواب دادم.
آنکه پیراهن شکاف دار پوشیده بود فرمود: (فردا حرکت می کنی؟) گفتم: بله.
فرمود: (جلو بیا تا ببینم چه چیزی تو را رنج می دهد؟)
به ذهنم رسید که اهل روستا از نجاست دوری نمی کنند وتو غسل کرده ای ولباست را شسته ای وهنوز تَر است اگر دست او به من نرسد بهتر است. در این فکر بودم که خم شد ومرا به طرف خود کشید ودست روی آن زخم گذاشت وفشار داد آنگونه که به درد آمد وآنگاه راست شد وروی زمین ایستاد همزمان با آن حال شیخ گفت: (افلحت یا اسماعیل!)
من گفتم: افلحتم! وتعجب کردم از اینکه نام من را از کجا می داند؟
دوباره همان شیخ که به من گفت: نجات پیدا کردی ورستگار شدی گفت: امام است امام!
من دویدم وران ورکابش را بوسیدم امام حرکت کرد ومن در رکابش می رفتم وگریه می کردم. به من گفت: (برگرد). من گفتم: هرگز از تو جدا نمی شوم. دوباره فرمود: (برگرد که صلاح تو در برگشتن است). ومن همان حرف را تکرار کردم.
پس آن شیخ گفت: ای اسماعیل خجالت نمی کشی که امام دوبار فرمود: برگرد وتو حرف او را قبول نمی کنی.
این حرف بسیار در من تأثیر گذاشت آنگاه ایستادم. وقتی چند قدمی از من دور شدند دوباره متوجّه من شد وفرمود: (وقتی به بغداد رسیدی مستنصر تو را می طلبد وبه تو چیزی می بخشد از او نپذیر وبه فرزندم رضی بگو که چیزی در مورد تو به علی بن عوض بنویسد که من به او سفارش می کنم هر چه تو بخواهی بدهد).
من همانجا ایستاده بودم تا اینکه از نظرم غایب شدند ومن بسیار افسوس خوردم. یک ساعتی همانجا نشستم وبعد از آن به سامراء برگشتم.
وقتی اهل سامراء من را دیدند گفتند: حالت دگرگون است بیماری یا کسالتی داری؟ گفتم: نه.
گفتند: با کسی دعوا واختلاف داشته ای؟ گفتم: نه ولی به من بگوئید که این سواران که از اینجا عبور کردند دیدید یا نه؟
گفتند: آنها از بزرگان هستند.
گفتم: نبودند بلکه یکی از آنها امام بود.
پرسیدند: آن شیخ یا صاحب فرجی (پیراهن شکاف داری)؟
گفتم: صاحب فرجی؟
گفتند: زخمت را به او نشان دادی؟
گفتم: بله واو آن را فشار داد ودرد گرفت. آنگاه ران من را باز کردند واثری از آن زخم نبود ومن خودم هم از وحشت دچار شک شدم وران دیگر را باز کردم واثری ندیدم در این جا بود که مردم بر من هجوم آوردند وپیراهن مرا پاره کردند واگر مردم مرا نجات نمی دادند در زیر دست وپا له می شدم وخبر به مردی که ناظر بین النّهرین بود رسید وآمد.
ماجرا را شنید ورفت که آن را بنویسد وشب در آنجا ماندم. صبح گروهی به همراهی من آمدند ودو نفر مرا همراهی کردند وبقیه برگشتند وفردا صبح که به شهر بغداد رسیدم، دیدم مردم بسیاری بر سر پل جمع شده اند وهر کس که می رسد نامش را می پرسند وقتی ما رسیدیم واسم من را پرسیدند بر سرم حمله کردند ولباسی را که دوباره پوشیده بودم پاره پاره کردند به طوری که نزدیک بود روحم از تنم جدا شود که سید رضی با گروهی رسیدند ومردم را از من دور کردند وناظر بین النهرین این قضیه را نوشته وبه بغداد فرستاده وآنها را با خبر کرده بود.
سید فرمود: این مردی که می گویند شفا پیدا کرده تو هستی که چنین غوغایی در شهر به راه انداخته ای؟
گفتم: بله، از اسب پایین آمد وران من را باز کرد وچون قبلاً زخم من را دیده بود وحال چیزی ندید مدتی بیهوش شد ووقتی به خود آمد گفت: وزیر مرا خواسته وگفته که از سامراء این گونه نامه آمده ومی گویند که آن شخص با تو ارتباط داشته است زود خبر او را به من برسان. ومرا با خود آن وزیر که قمی بود، برد.
گفت: این مرد برادر من واز بهترین دوستان من است. وزیر گفت: قصه را برایم از اوّل تا آخر تعریف کن.
آنچه بر من گذشته بود برایش گفتم. وزیر فوراً افرادی را به دنبال پزشکان وجراحان فرستاد. وقتی حاضر شدند فرمود: شما زخم این مرد را دیده اید؟ گفتند: بله پرسید: دوای آن چیست؟
همه گفتند: فقط یک راه دارد وآن اینکه باید جراحی شود ودر اینصورت نیز بعید است زنده بماند.
پرسید: اگر بر حس تقدیر نمیرد تا چند وقت آن زخم خوب می شود؟ گفتند: حداقل آن زخم دو ماه باقی می ماند بعد از آن شاید تاول بزند ولی در جای آن نقطه سفیدی می ماند که از آنجا موی نمی روید. دوباره پرسید: شما چند روز است که او را معاینه کرده اید؟
گفتند: امروز دهمین روز است.
آنگاه وزیر آنها را به سوی خود دعوت کرد وران من را برهنه کرد.
آنها ران مرا دیدند که با ران دیگر اصلاً فرقی ندارد وبه هیچ وجه اثری از جراحت دیده نمی شود. در این زمان یکی از پزشکان که مسیحی بود فریاد کشیده گفت: به خدا قسم که این نیست مگر اینکه از معجزات مسیح بن مریم (علیهما السلام) می باشد.
وزیر گفت: وقتی این کار، کار هیچ کدام از شما نباشد من می دانم کار چه کسی است؟ واین خبر به خلیفه رسید. وزیر را خواست. وزیر من را با خود به پیش خلیفه برد ومستنصر به من امر کرد که آن داستان را بگویم ووقتی آن را گفتم وبه پایان رساندم. به خادمی امر کرد که کیسه ای را که در آن هزار دینار بود حاضر کرد ومستنصر به من گفت: این مبلغ را نفقه خود قرار بده (به عنوان خرج خود بردار).
من گفتم: ذره ای از این را نمی توانم قبول کنم.
گفت: از چه کسی می ترسی؟
گفتم: که این دستور است. چرا که او فرمود: که از ابوجعفر چیزی را قبول نکن آنگاه خلیفه ناراحت شد وگریه کرد.
صاحب (کشف الغمه) می گوید: جالب این است که روزی من این حکایت را برای گروهی می گفتم، وقتی تمام شد فهمیدم که یک نفر از آن گروه شمس الدین محمّد پسر اسماعیل است ومن او را نمی شناختم از این اتّفاق تعجب کردم وگفتم: تو ران پدر را هنگامی که زخم شده بود دیده بودی؟ گفت: در آن زمان کوچک بودم ولی در هنگامی که خوب شده بود دیده بودم ومو از آنجا روئیده بود واثری از آن زخم نمانده بود وپدرم هر سال به بغداد می آمد وبه سامراء می رفت ومدّتها در آنجا به سر می برد وگریه می کرد وافسوس می خورد در آرزوی اینکه بار دیگر آن حضرت را ببیند. در آنجا می گشت امّا دیگر آن سعادت بزرگ نصیبش نشد وآنچه من می دانم اینکه چهل بار دیگر به سامراء رفت وزیارت سامراء نصیبش شد ودر حسرت دیدار صاحب الامر (علیه السلام) بود که از دنیا رفت.

حکایت پنجم: میرزا محمّد حسین نائینی

این حکایت بسیار به حکایت قبلی شبیه است وآن گونه است که جناب عالم فاضل تقی میرزا محمّد حسین نائینی اصفهانی فرزند ارجمند جناب عالم عامل میرزا عبد الرحیم نائینی ملقب به شیخ الاسلام به ما خبر داد که من برادری دارم به نام محمّد سعید که اکنون مشغول به تحصیل علوم دینیه است. تقریباً در سال ۱۲۸۵ دردی در پایش آشکار شد وپشت پایش ورم کرد به نحوی که آن را کج کرد واز راه رفتن عاجز شد.
میرزا احمد طبیب، پسر حاجی میرزا عبد الوهاب نائینی را برای معالجه او آوردند. کجی پشت پا برطرف شد وورم از بین رفت. چند روزی نگذشت که دوباره غدّه ای در میان زانو وساق آشکار شد وبعد از چند روز غده دیگری در همان پا روی ران ظاهر شد وغده ای نیز در بین کتف تا آنکه هر یک از آنها زخم شد ودرد شدیدی داشت. معالجه کردند ترکید واز آنها چرک بیرون می آمد. نزدیک به یک سال یا زیادتر از آن گذشت با این حال که مرتب به معالجه این زخم ها مشغول بود وبه هر نوع وطریقی آنها را معالجه می کرد اما هیچ کدام خوب نشد بلکه هر روز بر زخم افزوده می شد ودر این مدّت طولانی او نمی توانست پا بر روی زمین بگذارد به طوریکه او را از این سو به آن سو روی دوش می کشیدند وبه خاطر طولانی شدن مریضی اش بدنش رو به ضعف گذاشت وبه خاطر اینکه چرک وخون زیادی از آن زخم ها خارج شده بود از او جز پوست واستخوان چیزی نمانده بود واین حالت برای خانواده وپدر ومادرش بسیار سخت شد وبه هر طریقی که برای معالجه اقدام می کرد جز زیاد شدن جراحت وزخم وضعیفی هیچ نتیجه ای نداشت وکار آن زخمها به جایی رسید که آن دو که یکی در بین زانو وساق ودیگری در ران همان پا بود اگر دست بر روی یکی از آنها می گذاشتند چرک خون از آن دیگری بیرون می آمد.
در آن روزها وبای شدیدی در نائین رواج یافته بود وما از ترس وبا در روستایی نزدیک نائین رفته بودیم آنگاه باخبر شدیم که جراح استادی که به او آقا یوسف می گفتند در روستای نزدیک روستای ما منزل دارد.
پدرم کسی را نزد او فرستاد که برای عیادت از بیمار بیاید وهنگامی که مریض را دید ساکت شد تا پدرم از آنجا بیرون برود. پس از آن با یکی از دایی های من که حاجی میرزا عبد الوهاب نام داشت مشغول صحبت شد ومن از مجموع حرفهای ایشان دانستم که طبیب از معالجه مأیوس است. پس از برگشتن پدرم، طبیب به او گفت: من اول فلان مبلغ را می گیرم، آنگاه شروع به معالجه می کنم. ومنظور طبیب از گفتن این مطلب این بود که می خواست از زیر بار معالجه شانه خالی کند بدون اینکه پدر را ناراحت کرده باشد.
آنگاه والد از اینکه بخواهد قبل از معالجه چیزی را بپردازد امتناع کرد. آنگاه او فرصت را غنیمت شمرد وبه روستای خود برگشت وپدر ومادر فهمیدند این عمل جراح به جهت یأس وناتوانی او از معالجه بوده وبه همین جهت از آن طبیب نیز ناامید شدند. من دایی دیگری داشتم که به او میرزا ابوطالب می گفتند که بسیار باتقوا وپرهیزکار بود. ودر شهر دارای شهرت زیادی بود به طوریکه نامه هایی که برای توسل به امام عصر از طرف مردم می نویسد سریع الاجابة است وزود تأثیر می کند ومردم در گرفتاریها وسختی ها به او مراجعه می کردند.
آنگاه مادرم از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش نامه استغاثه بنویسد واو آنرا در روز جمعه نوشت، مادرم آنرا گرفت وبرادرم را برداشت وبه سوی چاهی که نزدیک روستای ما بود رفت. آنگاه برادرم آن نامه را در چاه انداخت واو در بالای چاه در دست مادرم به صورت معلق بود ودر این زمان برای او ومادر حالت دل شکستگی وتوجهی پیدا شد. پس هر دو گریه زیادی کردند واین در ساعت آخر روز جمعه بود.
چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم سه سوار به شکل وشمائلی که در ماجرای اسماعیل هرقلی آمده بودند از صحرا به خانه ما می آیند. در آن زمان ماجرای اسماعیل که تازه از آن مطلع شده بودم وشرح آن هنوز در ذهنم بود به خاطر آوردم.
آنگاه متوجه شدم که آن سوار که در جلو است حضرت حجّت (علیه السلام) می باشند واینکه آن حضرت برای شفا دادن برادر مریض من آمده وبرادر من بر پشت خوابیده یا تکیه داده چنانچه در اکثر اوقات نیز این گونه بود.
آنگاه حضرت حجّت (علیه السلام) نزدیک آمدند در حالیکه در دست مبارک نیزه داشتند. پس آن نیزه را در جایی از بدن او که گویا کتف بود گذاشت وبه او فرمود: (بلند شو که دایی ات از سفر آمده) ودر آن حال چنین متوجه شدم که مراد آن حضرت از این حرف مژده وبشارت است به آمدن دایی دیگری که نامش حاجی میرزا علی اکبر بود وبه سفر تجارت رفته وسفرش طولانی شده بود وما بخاطر دگرگونی روزگار وقحطی وسختی های زیاد نگران او بودیم. وقتی حضرت نیزه را بر کتف او گذاشت وآن حرف را فرمود، برادرم برخاست وبا عجله به سوی در خانه رفت که دایی خود را ببیند.
آنگاه از خواب بلند شدم دیدم صبح شده وهوا روشن است وکسی برای ادای نماز صبح از خواب بلند شده. پس از جای بلند شدم وبا شتاب پیش برادرم رفتم. قبل از آنکه لباس بپوشم او را از خواب بیدار کردم وبه او گفتم حضرت حجّت (علیه السلام) تو را شفا داده، بلند شو. دست او را گرفتم وبلندش کردم. آنگاه مادرم از خواب بلند شد وبر سر من فریاد کشید که چرا او را بیدار کردی؟ زیرا به دلیل سختی ودرد زیاد اکثر شب را بیدار بوده واندک خوابی در اینحال غنیمت است.
گفتم: حضرت حجّت (علیه السلام) او را شفا داده.
وقتی او را بلند کردم شروع به راه رفتن در اتاق کرد ودر آن شب طوری بود که توانایی قدم گذاشتن روی زمین را نداشت ونزدیک به یک سال یا بیشتر همین گونه بر او گذشته بود واز جایی به جایی او را می بردند. آنگاه این حکایت در آن روستا منتشر شد وهمه نزدیکان وآشنایان جمع شدند که او را ببینند. زیرا به عقل باور نداشتند ومن خواب را تعریف می کردم وبسیار خوشحال بودم از اینکه من مژده شفا یافتن او را داده ام در حالی که خواب بود. چرک وخون در آن روز قطع شده وزخمها نیز همه خوب شده بودند. پس از گذشت چند روز دایی من با شادی وسلامتی وارد شد وتا این تاریخ که ۱۳۰۳ است همه افرادی که نام آنها در این حکایت برده شد در حال زندگی کردن هستند به جز مادرش وجراح که دعوت حق را لبیک گفتند.

حکایت ششم: مرحوم سید محمّد جبل عاملی

که در این حکایت از تأثیر نامه استغاثه وتوسل عالم صالح مرحوم سید محمّد پسر جناب سید عباس که اکنون زنده است ودر روستای جب شلیت(۳) از روستاهای جبل ساکن است واو از پسر عموهای جناب سید درّ الدّین عاملی اصفهانی صهر(۴) شیخ فقهاء زمانه شیخ جعفر نجفی است.
سید محمّد که از ایشان یاد شد به واسطه ظلم وجور حاکمان که قصد داشتند او را در نظام وارتش وارد کنند از وطن خود دور شد وبا نداری وفقر به طوری که در روزی که از جبل عامل خارج شدند غیر از یک قمری که عُشْرِ قِران است چیزی نداشت وهرگز درخواست نکرد ومدتی سیاحت وگردش نمود ودر روزهای سیاحت کردن در حال خواب وبیداری چیزهای عجیب بسیاری دیده بود.
سرانجام به کنار نجف اشرف آمد ودر صحن مقدس از حجره های بالایی منزلی گرفت ودر نهایت سختی ورنج اوقات را سپری می کرد واز حالش به جز دو، سه نفر کسی با خبر نبود تا آنکه فوت کرد واز زمان بیرون آمدن از وطن تا زمان فوتش مدّت پنج سال طول کشید وبا حقیر رابطه داشت بسیار با عفّت وباحیا وکم توقع بود ودر روزهای تعزیه داری حاضر می شد وگاهی هم تعدادی از کتاب های دعا را قرض می گرفت وچون بسیاری از وقت ها بیشتر از چند دانه خرما وآب چاه صحن شریف چیزی نداشت به همین دلیل بسیار بر خواندن دعاهای تأثیر دار مداومت ومراقبت می کرد وکمتر دعا یا ذکری بود که او نخوانده باشد واکثر شبها وروزها مشغول خواندن دعا بود.
زمانی مشغول نوشتن نامه برای حضرت حجّت (علیه السلام) شد، تصمیم گرفت که به مدّت چهل روز بر آن مواظبت کند به این ترتیب که همه روزه قبل از طلوع آفتاب همزمان با باز شدن دروازه کوچک شهر که به سمت دریا است بیرون برود به طرف راست نزدیک چند میدان ودور از قلعه که کسی او را نبیند. آنگاه نامه را داخل گل بگذارد وبه یکی از نوّاب حضرت بسپارد ودر آب بیندازد. تا سی وهشت یا سی ونه روز چنین کرد. خود می گوید: روزی از محل انداختن نامه ها برمی گشتم وسر را به زیر انداخته بودم در حالیکه بسیار ناراحت بودم، متوجه شدم یک نفر از پشت سر به طرف من می آید در حالی که لباس عربی وچفیه وعقال(۵) داشت به من سلام کرد ومن با حال افسرده وناراحت جواب مختصری دادم وبه او توجهی نکردم چون ناراحت بودم مایل نبودم با کسی صحبت کنم. مقداری از راه را با من آمد. امّا من به همان حالت قبلی خود بودم.
آنگاه به لهجه اهل جبل عامل فرمود: (سید محمّد چه حاجتی داری که امروز سی وهشت یا سی ونه روز است که قبل از طلوع آفتاب بیرون می آیی وتا فلان مکان از دریا می روی ونامه در آب می اندازی؟ گمان می کنی امامت از حاجت تو آگاه نیست؟)
سید محمّد گفت: من تعجب کردم چرا که هیچ کس از کار من آگاه نبود مخصوصاً این مدّت روزها را وکسی مرا در کنار دریا نمی دید وکسی هم از مردم جبل عامل در اینجا نیست که من او را نشناسم مخصوصاً با چفیه وعقال که در جبل عامل مرسوم نیست به همین دلیل این احتمال را دادم که نعمت بزرگ تشرف به حضور غایب پنهان (امام عصر (علیه السلام)) نصیبم شده.
وچون در جبل عامل شنیده بودم که دست مبارک آن حضرت چنان نرم است که هیچ دستی این گونه نیست با خود گفتم دست می دهم اگر اینگونه بود، آداب تشرف را رعایت می کنم. به همان حالت دو دست خود را جلو بردم آن حضرت نیز دو دست مبارک را جلو آورد. دست دادم، نرمی ولطافت زیادی را حس کردم. یقین کردم که به آن نعمت بزرگ وموهبت عظیم دست یافته ام. آنگاه روی گرداندم که دست مبارکش را ببوسم امّا کسی را ندیدم.

حکایت هفتم: مرحوم سید محمّد جبل عاملی

همچنین سید مذکور (که ذکرش در حکایت هفتم آمد) گفت که وقتی به مشهد مقدس رضوی رفتم با وجود نعمت زیاد، روزها بر من بسیار سخت می گذشت. صبح روزی که قرار بود زوّار از آنجا بیرون بروند چون به اندازه یک قرص نان که بتوانم با آن خود را به آنها برسانم نداشتم، همراه آنها نرفتم وزوّار همگی رفتند.
ظهر شد ومن به حرم مطهر رفتم. بعد از خواندن نماز دیدم که اگر خود را به زوّار نرسانم کاروان دیگری هم نیست واگر من با این حال در اینجا بمانم وقتی زمستان برسد از بین می روم. بلند شدم ونزدیک ضریح رفتم واز حال خود با خاطری رنجیده شکایت کردم وبیرون رفتم وبا خود گفتم با همین حال گرسنگی خارج می شوم اگر به هلاکت رسیدم که راحت می شوم وگرنه خودم را به کاروان می رسانم.
از دروازه بیرون رفتم وجهت حرکت را پرسیدم که مسیری را به من نشان دادند. تا غروب راه رفتم امّا به جایی نرسیدم وفهمیدم که راه را گم کرده ام. به بیابان بی انتهایی رسیدم که به جز حنظل(۶) چیزی در آنجا نبود. از شدّت گرسنگی وتشنگی نزدیک پانصد حنظل شکستم بلکه یکی از آنها هندوانه باشد امّا نبود. تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا می گشتم که شاید بتوانم آبی یا علفی بیابم تا اینکه به یکباره مأیوس شدم. گریه می کردم وبرای مرگ آماده شده بودم که ناگهان مکان مرتفعی را دیدم. به آنجا رفتم وچشمه آبی را پیدا کردم. از این که در بلندی چشمه آبی وجود داشت تعجب کرده بودم. خدا را شکر کردم وبا خود گفتم آب بنوشم، وضو بگیرم ونماز بخوانم که اگر مُردم نمازم را خوانده باشم. بعد از نماز عشاء هوا تاریک شد وتمام صحرا از جانوران ودرّندگانی چون شیر وگرگ پر شد واز اطراف صداهای عجیب وغریبی می شنیدم. بعضی از آنها چشمانشان مثل چراغ بود.
بسیار ترسیدم وچون نهایتش مردن بود ومن سختی زیادی کشیده بودم به قضای الهی راضی شدم وخوابیدم. وقتی بیدار شدم، هوا به واسطه طلوع ماه، روشن شده بود ودیگر صدایی به گوش نمی رسید ومن در نهایت ضعف وبی حالی بودم. در این حال، سواری را دیدم. با خود گفتم: حتماً این سوار آمده است تا وسایل مرا غارت کند واگر بفهمد که من چیزی ندارم عصبانی شده، مرا خواهد کشت. اما سوار وقتی رسید، به من سلام کرد ومن جواب دادم وخیالم راحت شد.
فرمود: (چه می کنی؟) با حالت ضعف، به حال خود اشاره کردم.
فرمود: (در کنار تو سه خربزه است چرا آنها را نمی خوری؟)
من چون گشته بودم وهیچ نیافته بودم گفتم: مرا مسخره نکن وبه حال خود بگذار. فرمود: (به عقب نگاه کن).
نگاه کردم بوته ای را دیدم که دارای سه خربزه بود.
فرمود: (یکی از آنها را برای رفع گرسنگی بخور).
نصف یکی را صبح بخور ونصف دیگر را با آن خربزه ی سالم همراه خود ببر واز همین راه، مستقیم برو. فردا نزدیک ظهر نصف خربزه را بخور وخربزه دیگر را نخور که به دردت می خورد. نزدیک غروب به خیمه ای سیاه می رسی، آنها تو را به کاروان می رسانند). آنگاه از نظر من غایب شد. من بلند شدم ویکی از خربزه ها را شکستم که بسیار شیرین وخوشمزه بود که شاید به خوبی آن تا به حال ندیده بودم. آنرا خوردم وبلند شدم ودو خربزه دیگر را برداشتم وحرکت کردم تا زمانی از روز گذشت. آنگاه خربزه دیگر را شکستم ونصف آنرا خوردم. آن نصف دیگر را هنگام ظهر که هوا بسیار گرم بود خوردم وخربزه باقیمانده را برداشتم وحرکت کردم. نزدیک غروب آفتاب از دور خیمه ای را دیدم وقتی اهل خیمه مرا از دور دیدند به سوی من دویدند ومرا به اجبار وزور گرفته، به سوی خیمه بردند. آنها گمان کرده بودند که من جاسوسم وچون غیر عربی بلد نبودم وآنها هم جز فارسی زبانی بلد نبودند هر چه فریاد می کردم کسی گوش نمی داد تا به نزد بزرگ خیمه رفتم. او با عصبانیت تمام گفت: از کجا می آیی؟ راست بگو وگرنه تو را می کشم.
من هم به هر ترتیبی بود ماجرا را برایشان گفتم. گفت: ای سید دروغگو! اینجاهایی که تو می گویی هیچ موجود زنده ای از آنجا عبور نمی کند مگر اینکه می میرد وجانور او را می درد وبه علاوه این مقدار مسافتی که تو می گویی، کسی قادر نیست در این مدّت طی کند زیرا از اینجا تا مشهد مقدس به طور معمول سه منزل راه است واز این راهی که تو می گویی منزل ها راه می شود. راست بگو وگرنه تو را با این شمشیر می کشم وشمشیر خود را بر روی من کشید. در این حال خربزه از زیر عبای من مشخص شد. گفت: این چیست؟ ماجرا را بطور کامل تعریف کردم. تمام افرادی که حاضر بودند گفتند: در این صحرا هرگز خربزه ای وجود ندارد آن هم از این نوع بخصوص که تاکنون دیده نشده.
آنگاه با یکدیگر به زبان خود گفتگوی زیادی کردند مثل اینکه مطمئن شدند که این معجزه ای است. پس آمدند ودست مرا بوسیدند ودر بالای مجلس جای دادند ومرا بسیار گرامی وعزیز داشتند. لباسهای مرا به عنوان تبرّک بردند ولباسهای پاکیزه ای برایم آوردند. دو شب ودو روز در نهایت خوبی مهمانداری کردند. روز سوّم ده تومان به من دادند وسه نفر نیز با من فرستادند ومرا به کاروان رساندند.

حکایت هشتم: عطوه علوی زیدی

عالم فاضل المعی علی بن عیسی اربلی، صاحب (کشف الغمه) می گوید: سید باقی بن عطوه علوی حسنی برای من حکایت کرد که پدرم عطوه زیدی بود واو مریضی داشت که پزشکان از معالجه آن عاجز وناتوان بودند واو از ما پسران آزرده خاطر بود وتمایل ما را به مذهب امامیه (شیعه) زشت می دانست. وبارها می گفت: من شما را تأیید نمی کنم وتا زمانی که صاحب شما (مهدی (علیه السلام)) نیاید ومرا از این مریضی نجات ندهد به مذهب شما روی نمی آورم. اتفاقاً یک شب هنگام خواندن نماز شب ما همه یکجا جمع بودیم که صدای پدرم را شنیدم که فریاد می زند بشتابید.
وقتی با شتاب نزد او رفتیم گفت: عجله کنید وصاحب خود را دریابید که همین الان از پیش من رفت. ما هر چقدر دویدیم کسی را ندیدیم. برگشتیم وپرسیدیم چه بود؟ گفت: شخصی پیش من آمده گفت: (ای عطوه!) من گفتم: تو چه کسی هستی؟ گفت: (من صاحب پسران تو، آمده ام که تو را شفا دهم).
بعد از آن دست دراز کرد وبر جایی که درد داشتم مالید. وقتی به خود نگاه کردم اثری از آن بیماری را در خود ندیدم. مدّتهای طولانی زنده بود وبا قوت وتندرستی زندگی کرد ومن غیر از پسران او از گروه زیادی این قصه را پرسیدم وهمه به همین طریق بدون کم وزیاد برایم گفتند.
صاحب کتاب بعد از نقل این حکایت وحکایت اسماعیل هرقلی می گوید: مردم امام (علیه السلام) را در راه حجاز وغیره بسیار دیده اند در حالیکه یا راه را گم کرده بودند یا بیچارگی وگرفتاری داشتند وآن حضرت آنها را نجات داده وحاجات آنها را نیز برآورده ساخته که به جهت طولانی شدن مطلب از ذکر آن صرف نظر می شود.

حکایت نهم: محمود فارسی معروف به اخی بکر

سید جلیل، بهاء الدین علی بن عبد الحمید الحسینی النجفی النیلی معاصر شیخ شهید اول در کتاب (غیبت) می فرماید: به من خبر داد شیخ حافظ محمود حاج معتمر شمس الحق والدین محمّد بن قارون وگفت: من را به نزد زنی دعوت کردند پس به نزد او رفتم در حالیکه می دانستم که او زنی مؤمنه وصالحه است.
آنگاه اطرافیان وقوم وخویش او، او را با محمود فارسی معروف به اخی بکر تزویج کردند. که او ونزدیکانش ملقب به بنی بکر بودند.
اهل فارس مشهورند به تسنن (از اهل سنت بودن) ودشمنی اهل ایمان. محمود در این امور تندروتر از آنها بود وخداوند او را توفیق داد برای شیعه شدن بر خلاف خانواده واطرافیانش که به مذهب خود باقی بودند. به آن زن گفتم: در عجبم! چگونه پدر تو رضایت داد که تو با این ناصبیان باشی؟ وچه اتفاقی افتاد که شوهر تو با اهل واطرافیان خود به مخالفت برخاست ومذهب آنها را رها کرد؟ آن زن گفت: ای مقری بدرستی که او حکایت عجیبی دارد که هر وقت اهل ادب آن را بشنوند گویند که جزء عجایب است. گفتم: آن حکایت چیست؟ گفت: از او بپرس تا برایت تعریف کند.
آن شیخ فرمود: وقتی به نزد محمود رفتیم، گفتم: ای محمود! چه چیزی باعث شد که از میان قوم خود بیرون بروی وبه شیعیان بپیوندی؟
گفت: ای شیخ! وقتی حق برایم آشکار شد از آن پیروی کردم. بدان که عادت اهل فارس این گونه است که وقتی می شنوند کاروانی وارد شده به استقبال می روند که او را ملاقات کنند وببینند. روزی شنیدم کاروان بزرگی وارد می شود. آنگاه در حالیکه کودکان بسیاری با من بودند، بیرون رفتم در حالیکه خودم هم در آن زمان کودکی نزدیک بلوغ بودم. از روی نادانی ونا آگاهی تلاش کردیم وبه دنبال کاروان به راه افتادیم بدون اینکه به سرانجام کار خود فکر کنیم. هرگاه کودکی از ما جا می ماند او را به خاطر عقب ماندن وضعفش سرزنش می کردیم. آنگاه راه را گم کردیم ودر سرزمینی که آن را نمی شناختیم سرگردان شدیم. در آنجا آنقدر خار ودرختان انبوه درهم پیچیده بود که هرگز مثل آن را ندیده بودیم. پس شروع کردیم به راه رفتن. دیگر نمی توانستیم راه برویم در حالیکه بسیار تشنه بودیم به طوریکه زبانها بر سینه آویزان شده بود. پس به مردن خود یقین کردیم وافتادیم. در همین حال بودیم که ناگهان سواری را دیدیم که بر اسب سپیدی سوار است، نزدیک ما که رسید، از اسب پایین آمد وزیر انداز لطیف وخوبی آورد وآنجا انداخت که ما هرگز مثل آن را ندیده بودیم به طوریکه از آن بوی عطر به مشام می رسید.
متوجه او بودیم که ناگهان سوار دیگری را دیدیم که بر اسب قرمزی سوار بود ولباس سفیدی پوشیده، بر سرش عمامه ای که برای آن دو طرف بود. پایین آمد وروی آن فرش ایستاد وشروع به خواندن نماز کرد وآن دیگری هم با او نماز خواند. آنگاه برای تعقیب نشست که متوجّه من شد وفرمود: (ای محمود!)
با صدای ضعیفی گفتم: بله ای آقای من! فرمود: (نزدیک بیا).
گفتم: از شدّت عطش وخستگی قدرت ندارم.
فرمود: (باکی بر تو نیست).
وقتی این سخن را فرمود، روح تازه ای در تنم احساس کردم. پس با سینه به نزدیک آن حضرت رفتم آنگاه دست خود را بر صورت وسینه من کشید وتا زیر گلوی من بالا برد وزبانم در میان دهانم داخل شد وفک پایین به کام بالا چسبید وآنچه از رنج وآزار در من بود همگی برطرف شد وبه حال اوّل خود برگشتم.
آنگاه فرمود: (بلند شو یک دانه حنظل از این حنظل ها برای من بیاور). ودر آن وادی حنظل بسیاری بود. حنظل بزرگی برایش آوردم. آن را دو نیم کرد ونیمی را به من داد وفرمود: (بخور).
آنگاه آنرا از او گرفتم وجرأت اینکه بخواهم با او مخالفت کنم را نداشتم. پیش خود فکر کردم که منظور حضرت از دعوت به خوردن آن حنظل این است که باید صبر کنم. چون تلخی حنظل برای من مشخص وآشکار بود. ولی وقتی از آن چشیدم دیدم که از عسل شیرین تر واز یخ سردتر واز مشک خوشبوتر است. پس سیر وسیراب شدم.
آنگاه به من فرمود: (به رفیق خود بگو بیاید). او را صدا کردم. او با صدایی لرزان وضعیف گفت: توانایی حرکت کردن ندارم.
به او فرمود: (نترس، بلند شو). آنگاه او نیز به سینه نزد آن حضرت رفت. با او نیز همان کار را کرد که با من کرده بود. آنگاه از جای خود بلند شد که سوار شود. به او گفتیم: تو را به خداوند قسم می دهیم که نعمت خود را بر ما تمام کن وما را به نزد خویشاوندان واهل ما برسان. فرمود: (عجله نکنید) وبا نیزه خود خطی دور ما کشید وبا رفیقش رفت. به رفیقم گفتم: بلند شو تا مقابل کوه بایستیم وراه را پیدا کنیم. بلند شدیم وبه راه افتادیم. ناگهان دیدیم دیواری در مقابل ما است. از سمتی دیگر رفتیم دیوار دیگری دیدیم وهمچنین در چهار طرف ما. آنگاه نشستیم وبه حال خود گریه کردیم. به رفیقم گفتم: از این بیار تا بخوریم. پس حنظلی آورد. دیدیم که از همه چیز تلخ تر وبدمزه تر است. آنرا دور انداختیم وکمی درنگ کردیم.
ناگاه حیوانات بسیار زیادی دور ما را گرفتند که تعداد آنها را کسی جز خدا نمی دانست وهر وقت قصد می کردند که به ما نزدیک شوند آن دیوار مانع می شد ووقتی می رفتند دیوار برطرف می شد ووقتی برمی گشتند دوباره دیوار آشکار می شد.
ما با حالی آسوده وراحت آن شب را به صبح رساندیم وآفتاب طلوع کرد وهوا گرم شد وتشنگی بسیاری بر ما وارد شد. به گریه وزاری افتادیم که ناگهان آن دو سوار آمدند وهمان گونه که روز گذشته با ما رفتار کرده بودند انجام دادند. وقتی که خواستند از ما جدا شوند به آن سوار گفتیم: تو را به خداوند قسم می دهیم که ما را به اهل ما برسان. فرمود: (مژده می دهم به شما که بزودی کسی می آید که شما را به خانواده تان می رساند). آنگاه از نظر غایب شدند. در ساعات پایانی روز بود که مردی از اهل فارس به همراه سه الاغ، دیدیم که برای بردن هیزم می آمد. وقتی ما را دید ترسید وخرهای خود را رها کرد وپا به فرار گذاشت. پس او را به اسم خودش صدا کردیم ونام خود را به او گفتیم. آنگاه برگشت وگفت: وای بر شما که خانواده شما برایتان مجلس عزا بر پا کردند. برخیزید که من احتیاجی به بردن هیزم ندارم. بلند شدیم وبر روی آن خرها سوار شدیم وقتی نزدیک روستا رسیدیم قبل از ما داخل روستا شد وخانواده ما را خبر کرد وآنها با نهایت خوشحالی وشادمانی او را گرامی داشتند وبر او لباس پوشانیدند. وقتی بر اهل خانه خود داخل شدیم واز حال ما پرسیدند آنچه را که دیده بودیم برای آنها گفتیم حرفهای ما را دروغ پنداشتند وگفتند: اینها همه خیالاتی بوده که به خاطر تشنگی زیاد برای شما پیش آمده. آنگاه روزگار این ماجرا را از یاد من برد چنانکه گویی اصلاً اتفاقی نیافتاده ودر ذهنم چیزی از آن نماند تا آنکه به سن بیست سالگی رسیدم وزن گرفتم ودر گروه مکاریان وارد شدم ودر میان اطرافیان من کسی به اندازه من با اهل ایمان دشمنی نمی کرد مخصوصاً زوّار ائمّه: که به سرّ من رأی می رفتند.
من به قصد آزار واذیت آنها هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم (دزدی و.).. ومعتقد بودم که این کارها مرا به خدا نزدیک می کند.
اتفاقاً به گروهی از اهل حلّه که از زیارت برمی گشتند حیوانات خود را کرایه دادم واز جمله آن افراد عبارت بودند از: ابن السهیلی وابن عرفه وابن حارث ابن الزهدری وغیر آنها از اهل صلاح. به سوی بغداد می رفتیم در حالیکه آنها از دشمنی وعداوت من آگاه بودند. آنها چون مرا در راه تنها دیدند ودلهای آنها از کینه پر بود، چیزی از زشتی نگذاشتند مگر اینکه نسبت به من روا داشتند ومن ساکت بودم وقدرتی نداشتم بر آنها چرا که تعدادشان بسیار زیاد بود. وقتی وارد بغداد شدیم آن گروه به طرف غربی بغداد رفتند ودر آنجا ساکن شدند وسینه من از کینه ودشمنی آنها پر شده بود وقتی دوستانم آمدند بلند شدم ونزد آنها رفتم وزانوی غم بغل کرده وگریستم. گفتند: چه اتّفاقی برای تو افتاده؟
آنگاه من آنچه را که برایم اتّفاق افتاده بود برایشان تعریف کردم؟ وآنها آن گروه را لعنت کردند وگفتند. خوشحال باش که ما در راه وقتی بیرون بروند با آنها همراه خواهیم شد وهمان بلایی را که بر سر تو آوردند بر سرشان خواهیم آورد.
وقتی شب تاریک شد با خود گفتم که این گروه رافضی (شیعه) از دین خود بر نمی گردند بلکه غیر از شیعیان وقتی آگاه ومطلع شوند به دین آنها می گروند وشیعه می شوند واین نیست مگر اینکه حق با آنها است ودر فکر فرو رفتم واز خداوند خواستم که به حق نبی او محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) که در این شب به من نشان دهد علامتی را که به وسیله آن پی ببرم به حقی که بر بندگان خود آن را واجب نمود. آنگاه خوابم برد، ناگهان بهشت را دیدم که آرایش کرده بودند ودر آن درختان بزرگی به رنگ های مختلف ومیوه ها بود که از نوع درختهای دنیوی نبود.
زیرا که شاخه های آنها سرازیر بود وریشه های آنها به سمت بالا بود وچهار نهر از شراب طهور وشیر وعسل وآب دیدم واین نهرها جاری بود ولب آب با زمین مساوی بود به طوریکه اگر مورچه ای می خواست از آنها بخورد هر لحظه می خورد. وزنانی را دیدم که بسیار خوش چهره وزیبا بودند وگروهی را دیدم که از آن میوه ها می خوردند واز آن نهرها می آشامیدند ومن در میان آنها قدرتی نداشتم.
هرگاه می خواستم که از آن میوه ها بگیرم وبخورم به سمت بالا می رفتند وهر وقت که قصد می کردم از آن نهر بیاشامم به زیر می رفت.
به آن گروه گفتم: چگونه است که شما از اینها می خورید ومی آشامید امّا من نمی توانم؟ گفتند: تو هنوز به پیش ما نیامدی؟ در این حال بودم که ناگهان گروه زیادی را دیدم که می گویند: خاتون ما حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است که می آید. نگاه کردم دیدم گروههای ملائکه را که در بهترین شکل ها بودند واز آسمان به زمین می آمدند وآنها اطراف آن بانوی بزرگ را گرفته بودند. وقتی آن حضرت نزدیک شد آن سواری که ما را از تشنگی رهایی بخشیده بود وحنظل به ما داده بود را دیدم که روبروی حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ایستاد ووقتی او را دیدم شناختم وآن ماجرا به یادم آمد وشنیدم که آن قوم می گفتند: این م ح م د بن الحسن قائم منتظر است. (صلوات ودرود خدا بر او باد).
مردم بر خاستند وسلام کردند بر بانوی گرامی حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) آنگاه من بلند شدم وگفتم: (السلام علیک یا بنت رسول الله)
فرمود: (وعلیک السلام ای محمود! تو همان کسی هستی که این فرزند من تو را از تشنگی نجات داد؟)
گفتم: بله ای سیده من. فرمود: (اگر شیعه شوی بدان که رستگار وخوشبخت خواهی شد). گفتم: من در دین تو وشیعیان تو وارد شدم واعتراف می کنم به امامت گذشتگان از فرزندان تو وآنها که باقی هستند. پس فرمود: (مژده باد بر تو که رستگار شدی).
محمود گفت: من بیدار شدم در حالیکه از خود بی خود بودم وگریه می کردم رفقا ودوستانم فکر کردند که این گریه به خاطر آن چیزی است که برایشان تعریف کردم.
گفتند: خوشحال باش به خداوند قسم که هر آینه از رافضیان انتقام خواهیم کشید. آنگاه ساکت شدم تا آنکه ساکت شدند وصدای مؤذن را شنیدم که اذان می گفت. بلند شدم وبه سمت غربی بغداد پیش آن جماعت زوار رفتم وبر آنها سلام کردم. گفتند: (لا اهلاً ولا سهلاً) از ما دور شو که خداوند در کار تو برکت ندهد.
گفتم که من پیش شما آمده ام که احکام دین را به من یاد دهید. از سخن من دچار حیرت شدند وبعضی از آنها گفتند: دروغ می گوید وبعضی دیگر گفتند: احتمال می رود راست بگوید.
از من علّت این کار را پرسیدند ومن آنچه را که دیده بودم برای آنها نقل کردم. گفتند: اگر تو راست می گویی ما اکنون به سوی مشهد موسی بن جعفر (علیهما السلام) می رویم با ما بیا تا در آنجا تو را شیعه کنیم. گفتم: سمعاً وطاعةً وبه بوسیدن دست وپای آنها مشغول شدم وخورجین های آنها را برداشتم وتا رسیدن به آنجا برای آنها دعا می کردم. خادم های آنجا از ما استقبال کردند. در میان آنها مردی علوی بود که از همه بزرگتر بود. بر زوّار سلام کردند وزوار به آنها گفتند: در روضه ی مقدسه را برای ما باز کنید تا سید ومولای خود را زیارت کنیم.
گفتند: حبّاً وکرامة ولی با شما کسی است که قصد دارد شیعه شود ومن او را در خواب دیدم که در مقابل سیده من حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ایستاده وآن بانوی مکرمه به من فرمود: (فردا مردی پیش تو خواهد آمد که قصد دارد شیعه بشود در را برای او قبل از هر کسی باز کن). اگر او را ببینم می شناسم. آن جماعت با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. وبه او گفتند: در ما دقت کن. آنگاه شروع کرد به نگاه کردن به هر یک از زوار. آنگاه گفت:الله اکبر! به خدا آن مرد که او را دیده بودم این است.
دست مرا گرفت وآن جماعت گفتند: ای سید راست گفتی وقسم تو راست بود واین مرد آنچه را گفته بود راست بود. وهمه خوشحال شدند وستایش خدا را به جای آوردند.
آنگاه دست مرا گرفت ودر روضه ی شریفه وارد کرد وچگونگی شیعه شدن را به من یاد داد ومرا شیعه کرد. من اظهار دوستی کردم با آنهایی که باید دوستی می کردم وبیزاری جستم از آنهایی که باید بیزاری می جستم.
وقتی کارم تمام شد علوی گفت: سیده تو فاطمه (سلام الله علیها) به تو می فرماید: (به زودی به تو مقداری از مال دنیا می رسد به آن اعتنایی نکن که خداوند عوض آنرا به تو بر می گرداند ودر سختیها گرفتار خواهی شد آنگاه به ما متوسل شو، که نجات می یابی).
گفتم: سمعاً وطاعةً. ومن اسبی داشتم که قیمت آن دویست اشرفی بود، آن اسب مُرد وخداوند عوض آنرا به من داد آنهم چندین برابر ومن در تنگیها وسختی ها افتادم.
آنگاه به ایشان توسل جستم ونجات پیدا کردم وخداوند مرا به برکت آنها فرج داد (گشایش در کارم ایجاد شد) ومن امروز دوست دارم هر کسی که آنها را دوست بدارد ودشمن هستم با کسی که آنها را دشمن بدارد وامیدوار هستم که از برکت وجود آنها عاقبت به خیر شوم. بعد از آن به بعضی از شیعیان متوسل شدم آنگاه این زن را به ازدواج من در آوردند ومن طایفه وقوم.

حکایت دهم: شیخ عبد المحسن

سید جلیل، رضی الدّین علی بن طاووس در رساله مواسعه ومضایقه می فرماید که: من با برادر خود محمّد بن محمد بن محمّد قاضی آوی (خداوند سعادتش را چند برابر کند) از حلّه به سوی مشهد مولای خود امیر المؤمنین (علیه السلام) در روز سه شنبه هفدهم ماه جمادی الاخری سال ۶۴۱ حرکت کردیم.
به خواست خدا شب را در روستایی که آن را دوره ابن سنجار می گفتند سپری کردیم ویاران ما واسبان ما هم شب در آنجا بودند. صبح چهارشنبه از آنجا حرکت کردیم ودر ظهر به مشهد مولایمان علی (علیه السلام) رسیدیم زیارت کردیم وشب شد. آنگاه احساس بسیار خوشی به من دست داد.
آنگاه نشانه های قبول شدن وتوجه ومهربانی ورسیدن به آرزو را دیدم وبرادر صالح من محمّد بن محمد بن آوی در آن شب در خواب دید که گویا در دست من لقمه ای قرار دارد ومن به او می گویم که این لقمه از دهان مولای من مهدی (علیه السلام) است ومقداری از آنرا به او دادم. وقتی آن شب، سحر شد به لطف الهی نافله شب را بجا آوردم ووقتی صبح روز پنجشنبه شد طبق عادتی که داشتم وارد حرم نورانی مولای خود علی (علیه السلام) شدم.
بواسطه فضل خداوندی ولطف حضرت امیر (علیه السلام) حالت مکاشفه ای رخ داد. بدنم به لرزه افتاد ونزدیک بود بر زمین بیفتم بطوریکه مشرف شدم بر هلاکت، در این حال بودم که محمد بن کنیله جمال بر من حاضر شد.
بر من سلام کرد ومن قدرت نگاه کردن به او ودیگران را نداشتم واو را نشناختم. به همین دلیل اسم او را پرسیدم. پس او مرا به من شناساند ودر این زیارت برای من مکاشفات جلیله وبشارات جمیله دیگری نیز روی داد.
برادرم (که خداوند سعادتش را زیاد کند) چند بشارت را که دیده بود برایم تعریف کرد از آن جمله شخصی را در خواب دید که برای او خوابی را تعریف می کند ومی گوید: مثل اینکه فلانی یعنی من ومثل اینکه من در آن زمان که این خواب را برای او می گفت حاضر بودم، سوار است وتو یعنی برادر صالح آوی ودو سوار دیگر همگی به سوی آسمان بالا رفتید.
گفت: من به او گفتم: تو می دانی که یکی از آن سوارها چه کسی بود؟
پس صاحب خواب در حال خواب گفت: نمی دانم.
آنگاه تو گفتی یعنی من که: آن مولای من مهدی (علیه السلام) است. واز نجف اشرف به جهت زیارت در اول رجب به سمت حله رفتیم. آنگاه در شب جمعه هفدهم جمادی الآخر به جهت استخاره ودر روز جمعه مذکور رسیدیم. حسن بن البقلی گفت که مردی صالح که به او عبد المحسن می گویند واز اهل سواد است (یکی از دهکده های عراق) به حله آمده ومی گوید که مولای ما مهدی (علیه السلام) او را در بیداری دیده واو را برای رساندن پیغامی پیش من فرستاده آنگاه قاصدی به نام محفوظ بن قرا پیش او فرستادم.
واو شب شنبه بیست ویکم جمادی الاخر پیش من آمد.
وبا شیخ عبد المحسن خلوت کردم آنگاه او را شناختم وفهمیدم که او مرد صالح وپرهیزکاری است وانسان در راستی گفته های او شک نخواهد کرد واز حالش پرسیدم. گفت که اهل حصن بشر است واز آنجا منتقل شده به دولاب که مقابل محوله(۷) معروف به مجاهدیه است ومعروف شده به دولاب ابن ابی الحسن واکنون در آنجا اقامت دارد وشغلش خریدن غلّه وغیر آن می باشد. گفت که او از دیوان سرایر غلّه خرید وبه آنجا آمد که غلّه را تحویل بگیرد وشب را پیش طایفه معیدیه سپری کند در جایی که معروف به مجره بود. وقتی سحر شد، دوست نداشت که از آب معیدیه استفاده کند. آنگاه به قصد نهری که در طرف شرقی آنجا بود خارج شد. پس متوجه خود نشد مگر زمانی که خود را در تلّ سلام که در راه حرم امام حسین (علیه السلام) ودر جهت غرب بود دید واین در شب پنج شنبه نوزدهم ماه جمادی الاخر سال ۶۴۱ بود. (همان شبی که شرح بعضی از آنچه که خداوند به من در آن شب وروز در پیش مولایم علی (علیه السلام) تفضل کرده بود، گذشت).
عبد المحسن گفت: به جهت قضاء حاجت(۸) به گوشه ای رفتم. ناگهان سواری نزد خود دیدم که نه از او ونه از اسب او هیچ حرکت وصدایی را ندیدم ونشنیدم. ماه طلوع کرده بود ولی هوا مه بسیار داشت. پس من از شکل آن سوار واسبش سؤال کردم. گفت: رنگ اسبش سرخ مایل به سیاه بود وبر بدنش لباسهای سفید داشت وعمامه ای داشت که حنک بسته بود وشمشیر هم به همراهش بود. سوار به شیخ عبد المحسن گفت: (وقت مردم چگونه است؟)
عبد المحسن گفت: من خیال کردم از این وقت سؤال می کند. گفتم: ابر وغبار دنیا را گرفته. آنگاه گفت: (من در این مورد از تو سؤال نکردم بلکه از حال مردم پرسیدم). گفتم: مردم در خوشی وارزانی وامنیت وآرامش در وطن خود ودر میان مال ودارایی خود زندگی می کنند.
پس گفت: (به نزد ابن طاووس برو وبه او چنین وچنان بگو) وآنچه آن حضرت فرموده بود برای من گفت.
آنگاه گفت که آن جناب فرمود: (پس وقت نزدیک شده).
عبد المحسن گفت: پس به دلم افتاد که او مولای ما صاحب الزّمان (علیه السلام) است پس به رو افتادم وبیهوش شدم وهمین گونه بیهوش بودم تا اینکه صبح رسید. گفتم: از کجا فهمیدی که منظور آن جناب از ابن طاووس، من بوده ام؟ گفت: من در بنی طاووس جز تو را نمی شناسم ودر قلبم چیزی نمی دانستم جز اینکه منظور آن حضرت تو بوده ای. گفتم: از کلام آن حضرت که فرمود (وقت نزدیک شده) چه فهمیدی؟ آیا می خواست بگوید که لحظه وفات من نزدیک شده یا ظهور آن حضرت (درود خدا بر او باد)؟
گفت: ظهور آن حضرت نزدیک شده.
گفت: پس من در آن روز به سوی کربلا رفتم وقصد کردم که به خانه خود روم وخدا را عبادت کنم واز اینکه چرا سؤالهایی را که می خواستم بپرسم، نپرسیدم پشیمان شدم. به او گفتم: آیا کسی را از این ماجرا آگاه کردی؟
گفت: بله، بعضی از دوستان می دانستند که من به طرف منزل معیدیه حرکت کرده ام. وبه جهت تأخیر در برگشتن (بخاطر حالت غشی که اتفاق افتاده بود)، فکر می کردند که من راهم را گم کرده وهلاک شده ام. همچنین در طول آنروز آثار غشی را که از هیبت وشکوه حضرت برایم اتفاق افتاده بود را می دیدند.
آنگاه به او وصیت کردم که این ماجرا را هرگز برای کسی نگوید وبرای او بعضی از چیزها را گفتم.
گفت: من از مردم بی نیاز هستم ومال زیادی دارم.
من واو بلند شدیم ومن برای او رختخوابی فرستادم وشب را نزد ما در جایی از خانه که محل استراحت من است در حلّه سپری کرد ومن با او در جای باریکی خلوت کرده بودیم. وقتی از پیش من بلند شد، به دلیل اینکه می خواستم بخوابم از روزنه پایین آمدم در این حال از خداوند خواستم که عنایتی فرماید تا در همین شب در عالم رؤیا مطالب بیشتری در خصوص این قضیه بفهمم.
آنگاه در خواب دیدم مثل اینکه حضرت صادق (علیه السلام) هدیه بزرگی را برای من فرستاده وآن هدیه در پیش من است در حالیکه قدر آنرا نمی دانم. از خواب بلند شدم وشکر خدای تعالی را به جای آوردم وبه اتاق بالا رفتم که نماز شب بخوانم وآن شب شنبه هجدهم جمادی الاخر بود. پس فتح، آفتابه را نزد من بالا آورد. دست دراز کردم ودسته آفتابه را گرفتم که آب بر دست خود بریزم، پس دهانه آفتابه را کسی گرفت وآن را برگرداند ونگذاشت که من از آن آب برای وضو گرفتن استفاده کنم. آنگاه گفتم: شاید آب نجس باشد وخداوند خواسته که مرا از آن حفظ نماید. زیرا که از سوی خداوند بر من الطاف بسیاری می شود که یکی از آنها مثل این نمونه است وآن را دیده بودم. فتح را صدا کردم وپرسیدم: آفتابه را از کجا پر کردی؟ گفت: از کنار آب جاری.
گفتم: شاید این نجس باشد. پس آفتابه را برگردان وپاک کن واز شطّ پر کن. رفت وآب را ریخت ومن صدای آفتابه را می شنیدم وآنرا پاک کرد واز شط پر نمود وآورد. دسته آنرا گرفتم وخواستم وضو بگیرم که گیرنده ای دهانه آفتابه را گرفت ومانع شد از اینکه من از آن استفاده کنم. برگشتم وصبر کردم ومشغول خواندن بعضی از دعاها شدم. دوباره به سمت آفتابه برگشتم ودوباره به همان وضع قبلی گذشت. فهمیدم که این ماجرا به خاطر این است که من نماز شب را نباید در این شب بخوانم به خاطرم آمد که شاید خدای تعالی اراده کرده که برای من حکمی وبلایی را در فردا جاری کند ونخواسته که من برای ایمنی از آن دعا کنم، نشستم ودر قلبم چیزی به غیر از این خطور نمی کرد.
پس در همان حال نشسته خوابیدم. ناگهان مردی را دیدم که به من می گوید: (عبد المحسن که برای رسالت آمده بود، شایسته بود که تو در جلوی او راه بروی). آنگاه بیدار شدم وبه یادم آمد که من در احترام گذاشتن به او وعزیز داشتن او کوتاهی کردم. پس به سوی خدا توبه کردم. همان گونه که توبه کننده برای مثل این گناهان توبه می کند وشروع کردم به وضو گرفتن، کسی آفتابه را نگرفت ومرا به حال خود رها کرد. وضو گرفته ودو رکعت نماز خواندم که فجر طالع شد.
نافله شب را قضا کردم وفهمیدم که حق این رسالت را ادا نکردم.
به نزد شیخ عبد المحسن آمدم واو را دیدم وتکریم کردم واز مال مخصوص خود شش اشرفی برداشتم واز مال دیگران هم پانزده اشرفی که با آنها مثل مال خودم کار می کردم برداشتم ودر جایی با او خلوت کردم وآنها را به او دادم وعذر خواهی کردم. از پذیرفتن آنها خودداری کرد وگفت همراه من صد اشرفی است. وچیزی از آنها را نگرفت وگفت آن را به کسی که فقیر است بده وبه شدّت دوری کرد.
گفتم: پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را هم به جهت تکریم واحترام کردن خدا چیز می دهند نه به جهت فقر یا غنای او. دوباره امتناع کرد ونگرفت.
گفتم: تبریک می گویم. ولی آن پانزده اشرفی را که مال خودم نیست تو را مجبور نمی کنم که حتماً آنرا بپذیری ولی این شش اشرفی مال خودم است باید آنرا بپذیری.
نزدیک بود که آن را قبول نکند ولی او را مجبور کردم. آنرا گرفت ودوباره برگشت وآنرا گذاشت. آنگاه او را مجبور کردم. دوباره گرفت ومن با او ناهار خوردم ودر جلوی او راه رفتم. همان گونه که در خواب به آن فرمان داده شده بودم واو را به مخفی داشتن آن سفارش کردم. واز عجایب است که من در این هفته روز دوشنبه سی ام جمادی الاخر سال ۶۴۱ به همراه برادر خود، محمد بن محمد بن محمد به طرف کربلا حرکت کردم.
آنگاه در هنگام سحر شب سه شنبه اوّل رجب المبارک سال ۶۴۱ حاضر شد.
محمّد بن سوید که مقری است در بغداد وخودش ابتدا بیان کرد که: در خواب دید در شب سه شنبه بیست ویکم جمادی الاخر که قبلاً ذکر شد گویا من در خانه هستم وفرستاده ای نزد تو آمده ومی گوید: او از طرف صاحب (علیه السلام) است.
محمّد بن سوید گفت: بعضی از مردم فکر کردند که آن فرستاده از جانب صاحبخانه است که پیغامی برای تو آورده. محمد بن سوید گفت: من فهمیدم که او از جانب صاحب الزّمان (علیه السلام) است. گفت: محمد بن سوید دو دست خود را شست وپاک کرد وبلند شد ونزد فرستاده مولای ما مهدی (علیه السلام) رفت.
آنگاه در نزد او نوشته ای را پیدا کرد که از جانب مولای ما مهدی (علیه السلام) بود برای من وروی آن نوشته، سه مُهر بود.
محمّد بن سوید مقری گفت: من آن نوشته را از فرستاده مولای خود مهدی (علیه السلام) گرفتم وبا دو دست خود آنرا به تو می دهم ومقصود او من بودم وبرادرم محمد آوی حاضر بود. گفت: قضیه چیست؟ گفتم: او برای تو تعریف می کند. سید علی بن طاووس می فرماید: پس متعجب شدم از اینکه محمد بن سوید در خواب دید در همان شب که فرستاده آن جناب پیش من بود واو از این ماجرا بی اطلاع بود.

حکایت یازدهم: سید بن طاووس

سید معظم مذکور (سید بن طاووس) درکتاب (فرج الهموم فی معرفة نهج الحلال والحرام من النجوم) فرمود: به تحقیق درک کردم در زمان خود گروهی را که گفته می شد ایشان حضرت مهدی (علیه السلام) را مشاهده نمودند در میان ایشان کسانی بودند که رقعه ها وعریضه های مردم را خدمت آن حضرت می بردند واز این جمله است قضیه ای که درستی آنرا فهمیدم وآن اینگونه است که تعریف کرد برای من کسی که اجازه نداده نامش گفته شود. پس گفت: که از خدا توفیق زیارت آن حضرت را مسئلت کرده بود. پس در خواب دید که به آرزویش در زمانی که برایش مشخص کرده بودند، خواهد رسید.
گفت: وقتی آن زمان رسید او در حرم مطهر مولای ما موسی بن جعفر (علیهما السلام) بود. آنگاه صدایی را شنید که از قبل برایش آشنا بود واو به زیارت مولای ما حضرت جواد (علیه السلام) مشغول بود.
پس برای اینکه مزاحم ایشان نشود، وارد حرم منور شد ودر کنار ضریح مقدس حضرت کاظم (علیه السلام) ایستاد.
آنگاه آن کسی که معتقد بود او حضرت مهدی (علیه السلام) است خارج شد وهمراه او رفیقی بود واین شخص آن جناب را مشاهده کرد ولی به خاطر رعایت ادب در حضور مقدس آن جناب با او صحبتی نکرد.

حکایت دوازدهم: شیخ ورّام

ونیز سید والا مقام مذکور فرموده: رشید ابو العباس بن میمون واسطی هنگام سفر به سامره قضیه ای را برای من تعریف کرد.
او گفت: جدّ من ورّام بن ابی فراس قدس الله روحه به جهت درد ومرضی که پیدا کرده بود از حلّه به طرف مشهد آمد ومدّت دو ماه الا هفت روز (پنجاه وسه روز) در مقبره های قریش اقامت گزید.
گفت: من از شهر واسط به سوی سر من رأی رفتم در حالیکه هوا بشدت سرد بود. روزی با شیخ ورّام در مشهد کاظمی گرد هم جمع بودیم وتصمیم خود را برای رفتن به زیارت به او گفتم.
گفت: می خواهم با تو نامه ای بفرستم که آن را بر دکمه لباس خود ببندی یا در زیر پیراهن خود پنهان کنی. آنگاه آنرا به لباس خود بستم.
فرمود: وقتی به قبّه شریفه یعنی قبّه سرداب مقدس رسیدی در اوّل شب داخل آنجا شو وصبر کن تا همه خارج شوند وتو آخرین کسی باشی که می خواهی بیرون بیایی آنگاه در همان زمان نامه را در قبه بگذار ووقتی صبح به آنجا رفتی ونامه را در آنجا ندیدی به کسی چیزی نگو. گفت: پس آنچه را که گفته بود انجام دادم.
آنگاه صبح رفتم ونامه را پیدا نکردم وبه سوی خانواده خود برگشتم وشیخ هم قبل از من به میل خود به سوی اهل خود یعنی به حلّه برگشته بود.
پس در فصل زیارت آمدم وشیخ را در منزلش (واقع در حلّه) ملاقات کردم. به من فرمود: آن حاجت برآورده شد.
ابو العباس گفت: از زمان فوت شیخ تا به حال که نزدیک سی سال است این قضیه را به هیچ کس نگفتم غیر از تو.

حکایت سیزدهم: علامه حلّی

سید شهید قاضی نور الله شوشتری در (مجالس المؤمنین) در ضمن احوالات آیة الله علامه حلّی گفته که: در زمان علامه حلی یکی از علمای اهل سنت کتابی در ردّ مذهب شیعه نوشته بود ودر مجالس، برای مردم می خواند وباعث گمراهی آنان می شد. از طرفی کتاب را هم در اختیار کسی نمی گذاشت تا علمای شیعه نتوانند ایرادی وارد کنند یا جوابی بر آن بنویسند. علامه حلی، بدنبال وسیله ای برای بدست آوردن آن کتاب بود. به همین جهت در مجلس درس آن شخص حاضر می شد وبرای حفظ ظاهر، خود را شاگرد او می خواند.
روزی علاقه بین استاد وشاگرد را بهانه ای قرار داد برای گرفتن کتاب مذکور وبه دلیل اینکه آن شخص نمی خواست جواب رد به او بدهد گفت: قسم خورده ام که این کتاب را بیشتر از یک شب به کسی ندهم.
جناب شیخ هم آن یک شب را غنیمت دانست وسعی کرد از آن نهایت استفاده را بنماید کتاب را گرفت وبه خانه برد که در آن شب تا آنجا که ممکن است از روی کتاب رونویسی کند. وقتی شروع به نوشتن آن کرد وشب به نیمه رسید خواب بر شیخ غلبه کرد در این حال حضرت صاحب الامر (علیه السلام) آمدند وبه شیخ فرمودند: (کتاب را برای من بگذار وتو بخواب).
وقتی شیخ از خواب بیدار شد رونویسی آن کتاب بواسطه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) تمام شده بود.
مؤلف گوید: این حکایت را در کشکول فاضل المعی علی بن ابراهیم مازندرانی معاصر علامه مجلسی به طور دیگری دیدم وآن این گونه است که آن جناب از یکی از بزرگان کتابی را خواست که نسخه ای از روی آن تهیه کند. او از دادن کتاب خودداری می کرد تا آنکه به طور اتّفاقی موافقت کرد، آنهم مشروط بر اینکه بیشتر از یک شب پیش او نماند. در صورتیکه نسخه برداری از آن کتاب یک سال یا بیشتر وقت می برد. سپس علامه آن کتاب را به منزل آورد وشروع به نوشتن آن کرد وچند صفحه از آن را نوشت. در حالی که بسیار خسته بود ومیل شدیدی به استراحت داشت، دید مردی به شکل وشمایل اهل حجاز از در وارد شد وسلام کرد ونشست. آن شخص گفت: (ای شیخ تو برای من در این ورقها سطر (خط) بکش ومن می نویسم) وشیخ برای او خط می کشید واو می نوشت واز شدّت سرعت نویسنده، شیخ به او نمی رسید (از او جا می ماند) وقتی صبح شد کتاب کاملاً پایان یافته بود وبعضی گفته اند که: وقتی شیخ خسته شد، خوابید ووقتی بیدار شد دید کتاب نوشته شده است. بنا بر بعضی روایات، علامه در پایان کتاب نقشی را بعنوان امضاء چنین مشاهده می کند: (کتَبه الحُجَّة) یعنی حجّت خدا آنرا نگاشت. (والله اعلم).

حکایت چهاردهم: ابن رشید

ونیز سید اجلّ (گرامی) علی بن طاووس در کتاب (فرج الهموم) می فرماید: وهمچنین به من خبری رسیده که راستی وصداقت گوینده آن بر من معلوم شد.
از مولای خود مهدی (علیه السلام) خواسته بودم که به من اجازه دهد که از کسانی باشم که با آن حضرت صحبت کنم ودر خدمت آن حضرت قرار بگیرم تا در زمان غیبتش بدین وسیله اقتدا کرده باشم به کسانی که خدمت می کنند به آن حضرت از گروه بندگان وخاصانش وکسی را از این موضوع ومراد خود آگاه نکرده بودم. پس ابن رشید ابوالعباس واسطی که قبلاً ذکر شد در روز پنج شنبه ۲۹ رجب المرجب سال ۶۳۵ پیش من آمد وگفت: انسان هایی مانند خودت به تو می گویند که ما هیچ قصدی جز مهربانی کردن با تو را نداریم واگر تو نفس خودت را به صبر عادت دهی به آرزویت می رسی. به او گفتم: این حرف را از طرف چه کسی می گویی؟ گفت: از جانب مولای ما مهدی (علیه السلام).

حکایت پانزدهم: سید بن طاووس

در ملحقات کتاب (انیس العابدین) ذکر شده که از ابن طاووس نقل شده که او در هنگام سحر در سرداب مقدس از صاحب الامر (علیه السلام) شنید که آن جناب می فرمود: (اللهمَّ اِنّ شعیتنا خلقت مِن شُعاعِ أنوارِنا وبقیة طینتنا وقد فعلوا ذُنوباً کثیرة اتکالاً علی حبِّنا ووِلایتنا فان کانت ذنوبهم بینک وبینهم، فاصفح عنهُم فقد رَضینا وما کان منها فیما بینَهم، فاصلح بینهم وقاصّ بها عن خمسنا وادخلهم الجنّة وزحزحهم عن النّار ولا تجمع بینهم وبین اعدائنا فی سخطک).
خدایا شیعیان ما را از نور ما وبقیه طینت(۹) ما خلق کرده ای. آنها گناهان زیادی به اتکال(۱۰) بر محبت ما وولایت ما کرده اند اگر گناهان آنها گناهیست که در ارتباط با تو است از آنها بگذر که ما را راضی کرده ای وآنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان است خودت بین آنها را اصلاح کن واز خمسی که حق ما است به آنها بده تا راضی شوند وآنها را از آتش جهنم نجات ده وآنها را با دشمنان ما در سخط(۱۱) خود جمع نفرما.

حکایت شانزدهم: زیارت امیر المؤمنین (علیه السلام) توسط امام عصر (علیه السلام)

ونیز سید مؤید مذکور در کتاب (جمال الاسبوع) از شخصی که او حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) را مشاهده نمود که امیر المؤمنین (علیه السلام) را با این عبارت زیارت کرده واین مشاهده، در خواب نبود بلکه در بیداری بود. در روز یکشنبه که آن روز، روز حضرت علی (علیه السلام) است.
(السّلام علی الشّجرة النبویة والدّوحة الهاشمیة المضیئة المثمرة بالنبوّة المونقة بالامامة. السّلام علیک وعلی ضجیعیک آدم ونوح (علیهما السلام). السلام علیک وعلی اهل بیتک الطیبین والطّاهرین. السلام علیک وعلی الملائکة المحدقین بک والحافین بقبرک یا مولای یا امیر المؤمنین هذا یوم الاحد وهو یومک وباسمک وانا ضیفک فیه وجارک فأضفنی یا مولای واجرنی فانّک کریم تحبّ الضیافة ومأمور بالاجابة فافعل ما رغبت الیک فیه ورجوته منک بمنزلتک وآل بیتک عند الله ومنزلته عندکم وبحق ابن عمک رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) وعلیکم اجمعین).

حکایت هفدهم: سید رضی الدین محمّد آوی حسینی

آیة الله علامه حلّی در کتاب (منهاج الصلاح) می فرماید: نوعی دیگر از استخاره است که آن را از پدر فقیه خود، سدید الدّین، یوسف بن علی بن المطهر از سید رضی الدین محمّد آوی حسینی از صاحب الامر (علیه السلام) روایت کردم وآن این گونه است که: (ده مرتبه سوره حمد را بخواند وکم آن سه مرتبه است وکمترین آن یک مرتبه می باشد وآنگاه (انا انزلنا) (سوره قدر) را ده مرتبه بخواند وپس از آن این دعا را سه مرتبه بخواند: اللهم انی استخیرک لعلمک بعواقب الامور واستشیرک لحسن ظنی بک فی المأمول والمحذور. اللهم ان کان الامر الفلانی ممّا قد نیطت بالبرکة اعجازه وبوادیه وحفت بالکرامة ایامه ولیالیه فخرلی اللهم فیه خیرة ترد شموسه ذلولا وتقعض ایامه سروراً. اللهم اما امر فائتمر واما نهی فانتهی. اللهم انی استخیرک برحمتک خیرة فی عافیة.
آنگاه یک قبضه از تسبیح را بردارد ونیت کند (حاجت خود را در نظر آورد) وبیرون بیاورد اگر عدد آن قطعه جفت است (زوج است) آن خوب است یعنی انجام دهد واگر فرد است بد است یعنی دوری کند یا برعکس یعنی این علامت خوبی وبدی بستگی دارد به قرار داد استخاره کننده).

حکایت هجدهم: سید رضی الدین محمّد آوی حسینی

ونیز علامه در کتاب (منهاج الصلاح) در توضیح دعای عبرات فرموده که: آن از جناب صادق، جعفر بن محمّد (علیهما السلام) روایت شده ودر مورد این دعا در نزد سید سعید رضی الدین محمّد بن محمّد بن محمد آوی حکایتی است معروف وبه خط بعضی از دانشمندان در حاشیه این قسمت از منهاج.
آن حکایت را از مولی السعید فخر الدین محمّد پسر شیخ اجل جمال الدین نقل کرده که او هم از پدرش روایت فرموده از جدش شیخ فقیه سدید الدین یوسف از سید رضی مذکور که: او در پیش امیری از امرای سلطان جرماغون به مدّت زیادی در نهایت شدت وسختی زندانی بود. پس حضرت بقیة الله (عجل الله فرجه) را در خواب دید.
آنگاه گریه کرد وگفت: ای مولای من! برای نجات یافتن من از دست این گروه ظالم دعا کن.
آنگاه حضرت فرمود: (دعای عبرات را بخوان).
سید گفت: دعای عبرات کدام است؟ فرمود: (آن دعا در مصباح تو است).
سید گفت: ای مولای من دعا در مصباح من نیست.
فرمود: (در مصباح نگاه کن دعا را در آن پیدا خواهی کرد).
آنگاه از خواب بیدار شده ونماز صبح را خواند ومصباح را باز کرد، در میان آن برگه ای را پیدا کرد که آن دعا در آن نوشته شده بود. پس چهل مرتبه آن دعا را خواند وآن امیر دو زن داشت که یکی از آنها بسیار عاقل وبا تدبیر بود وامیر به او اعتقاد داشت. روزی امیر پیش او آمد واو به امیر گفت: آیا یکی از فرزندان امیر المؤمنین (علیه السلام) را گرفته ای؟ گفت: چرا در مورد این موضوع از من سؤال کردی؟ گفت: شخصی را در خواب دیدم که چهره او مثل نور آفتاب می درخشید آنگاه حلق مرا میان دو انگشت خود گرفت وفرمود: (می بینم که شوهر تو یکی از فرزندان مرا گرفته ودر مورد غذا ونوشیدنی بر او سخت گرفته). به او گفتم: ای سید من تو چه کسی هستی؟ فرمود: (علی بن ابیطالب! بگو اگر او را رها نکند هر آینه خانه او را خراب می کنم).
او گفت من در مورد این مطلب (زندانی بودن چنین شخصی) چیزی نمی دانم واز وزیر خود پرسید وگفت: چه کسی در نزد شما زندانی است؟ گفتند: همان شیخ علوی که دستور دادی او را بگیریم. گفت: او را رها کنید وبه او اسبی بدهید وراه را به او نشان دهید که به خانه خود برود.

حکایت نوزدهم: محمّد بن علی علوی حسینی

سید گرانقدر، علی بن طاووس در (مهج الدّعوات) نقل فرموده از بعضی از کتب قدما که او از ابی علی احمد بن محمّد بن الحسین واسحق بن جعفر بن محمّد علوی عریضی در حران روایت کرد که گفت: محمّد بن علی علوی حسینی که در مصر ساکن بود به من خبر داد وگفت که: روزگاری، حاکم مصر به جهت مسائلی به شدت از من خشمگین شد. آنگاه از او به خاطر جانم ترسیدم ونزد احمد بن طولان در مورد من سخن چینی کرده بودند واز مصر به قصد حج بیرون آمدم. آنگاه از حجاز به سوی عراق رفتم وتصمیم گرفتم که به طرف مرقد مولی وپدر خود حسین بن علی (علیهما السلام) بروم که با پناه بردن به مرقد نورانی آن حضرت از خشم وغضب حاکم در امان باشم.
پس در حائر به مدّت پانزده روز ماندم. در شب وروز دعا می خواندم وگریه می کردم. قیم زمان وولی رحمن برای من نمودار شد در حالیکه من در میان خواب وبیداری به سر می بردم. به من فرمود که: (حسین (علیه السلام) به تو می گوید: ای پسر من از فلانی ترسیدی؟) گفتم: بله، تصمیم گرفته مرا بکشد من هم به سید خود پناه آوردم که شکایت کنم از این سوء قصدی که او در مورد من دارد. فرمود: (چرا پروردگار خود وپدرانت را نخواندی با دعاهائیکه گذشتگان از پیغمبران او را می خواندند؟ به درستی که آنها همه در سختی ورنج بودند وخداوند بلا را از آنها بر طرف کرد).
گفتم: او را چگونه بخوانم؟ فرمود: (وقتی شب جمعه شد غسل کن ونماز شب بخوان. وقتی به سجده شکر رفتی این دعا را در حالتی که زانوی خود را بر زمین گذاشته ای بخوان). ودعا را برای من خواند. علوی می گوید: آن جناب را دیدم که در مثل همان وقت پیش من آمد وآن دعا وکلام را برای من تکرار کرد تا آن که آن را حفظ کردم ودیگر نیامد.
غسل کردم ولباس خود را عوض نمودم وخود را خوشبو کرده ونماز شب خواندم وسجده شکر به جا آوردم وبه زانو افتادم وخدای عزّ وجلّ را با این دعا خواندم.
آنگاه حضرت شب شنبه پیش من آمد وبه من فرمود: (ای محمّد بعد از تمام شدن دعا، دعایت مستجاب شد ودشمن تو پیش همان کسی که بدگویی تو را نزدش کرده بودند، به قتل رسید).
وقتی صبح شد با سید خدا حافظی کردم وخارج شدم وبه طرف مصر رفتم. وقتی به اردن رسیدم در راه رفتن به سوی مصر مردی از همسایگان مصری را دیدم که او مردی مؤمن بود. پس او به من خبر داد که دشمن مرا احمد بن طولان گرفت واو را زندانی کرد وگفت: او شب را به صبح رساند در حالیکه سرش از گردنش جدا شده بود واین اتّفاق درست در شب جمعه افتاده بود. پس دستور داد که او را در رود نیل انداختند وجالب این که برادران شیعه من گفتند که این اتفاق بعد از تمام شدن دعای من بود همان گونه که مولایم نیز به من خبر داده بود.
سید این قضیه را به سند دیگر از ابو الحسن علی بن حماد مصری با اختلافی به طور خلاصه نقل نمود وآخر آن این گونه است. وقتی به بعضی از منازل رسیدم ناگهان قاصدی از فرزندان خود را دیدم که همراه او نامه ای به این مضمون بود: آن مردی که تو از او فرار کردی قومی را به میهمانی دعوت کرد آنگاه خوردند وآشامیدند وپراکنده شدند واو وغلامانش در همان مکان خوابیدند آنگاه مردم صبح کردند وهرچه منتظر ماندند، از او خبری نشد. وارد اتاق شدند، وقتی لحاف را از روی او برداشتند دیدند که سرش از قفا بریده شده وخونش جاری است. آنگاه سید دعا را نقل کرد وبعد از آن علی بن حماد گفت: من این دعا را از ابو الحسن علی علوی عریضی گرفتم به شرط آنکه آن را به مخالفی ندهم وهمچنین ندهم آن را به کسی مگر اینکه دین ومذهبش را بدانم که او از دوستان آل محمد: است وآن در نزد من بود ومن وبرادرانم آن را می خواندیم.
آنگاه در بصره بر من وارد شد یکی از قضات اهواز واو جزء مخالفین بود ودر حق من نیکی کرده بود ومن به او در شهر او محتاج بودم ودر نزد او زندگی می کردم. سلطان او را گرفت واز او امضاء ونوشته گرفت که بیست هزار درهم بدهد. آنگاه من برای او دلسوزی کردم وبه او رحم کردم واین دعا را به او گفتم. هفته هنوز تمام نشده بود که سلطان او را رها کرد واز آن نوشته چیزی از او نگرفت واو را به حالت احترام زیاد برگرداند به شهر خود وتا ابله او را همراهی کردم وبه بصره برگشتم. چند روز بعد دنبال دعا گشتم ودر تمام کتاب های خود جستجو کردم امّا اثری از آن ندیدم. پس دعا را از ابی مختار حسینی طلب کردم چرا که پیش او نیز نسخه ای از آن بود او هم پیدا نکرد. آنگاه ما مرتب در کتاب های خود به دنبال آن به مدّت بیست سال می گشتیم وآنرا پیدا نکردیم وفهمیدم که این عقوبتی است از طرف خداوند بلند مرتبه چرا که من نباید آنرا به مخالف می دادم.
وقتی بیست سال گذشت آنرا در بین کتاب های خود پیدا کردم وحال آنکه چندین دفعه که قابل شمارش نیست، جستجو کرده بودم. پس قسم خوردم که آنرا به کسی ندهم مگر اینکه به ایمان او اطمینان پیدا کنم که واقعاً از معتقدین به ولایت آل محمّد: است وبعد از آن که از او عهد بگیرم که او آنرا به کسی ندهد مگر اینکه واقعاً مستحق آن باشد. چون دعا طولانی است ودر ضمن در کتب ادعیه موجود می باشد از آوردن دعا در این کتاب صرف نظر کردم.

حکایت بیستم: ابی الحسن محمّد بن ابی اللیث

شیخ گرانقدر فضل بن حسن الطبرسی، صاحب تفسیر (مجمع البیان) در کتاب (کنوز النّجاح) نقل کرده که این دعا را حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) در خواب به ابی الحسن محمّد بن احمد بن ابی اللیث در شهر بغداد در مقبره های قریش تعلیم فرموده است.
ابی الحسن مذکور از ترس کشته شدن به مقبره های قریش فرار کرده وبه آنجا پناه برده بود. آنگاه به برکت این دعا از کشته شدن نجات یافته وابی الحسن گفته است که آن حضرت به من یاد داد که بگو: (اللهم عَظُم البلاء وبَرِحَ الخَفاء وانکشَف الغِطاء وانقطَع الرجاء وضاقَتِ الارض ومُنِعَت السّماء وانت المُستعان والیک المُشتکی وعلیک المعوّل فی الشدة والرّخاء اللهم صلّ علی محمد وال محمد اولی الامر الذین فرضتَ علینا طاعتَهم وعرَّفتَنا بذلک منزلتهم ففرّج عنّا بحقهم فرجاً عاجلاً قریباً کلَمح البصر او هو اقرب یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیان وانصُرانی فانّکما ناصران یا مولانا یا صاحب الزّمان الغوْث الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعة الساعة الساعة العَجَل العَجَل العَجَل یا ارحَم الرّاحمین بحقّ محمدٍ وآله الطّاهِرین) وراوی گفته است که در هنگام گفتن یا صاحب الزّمان حضرت به سینه خود اشاره فرمود. مؤلف گوید: ظاهر آن است که شاید مراد حضرت از این اشاره این باشد که در وقت گفتن یا صاحب الزّمان باید مرا قصد کرد.

حکایت بیست ویکم: شیخ ابراهیم کفعمی

شیخ با تجربه وصالح، شیخ ابراهیم کفعمی در کتاب (بلد الامین) گفته: از حضرت مهدی (علیه السلام) روایت شده هر کس این دعا را در ظرف تازه با تربت حسین (علیه السلام) بنویسد وبشوید وآنرا بخورد از مرض خود شفا می یابد.
بسم الله الرحمن الرحیم
(بسم الله دواء والحمد للَّه شفاء ولا اله الا الله کفاء هو الشافی شفاء وهو الکافی کفاء اذهب البأس بربّ الناس شفاء لا یغادره سقم وصلی الله علی محمّد وآله النجباء).
ودیدم این دعا را به خط سید زین الدین علی بن الحسین حسینی به مردی که در حائر یعنی کربلا مجاور بود واین را از حضرت مهدی (علیه السلام) در خواب خود آموخت که به مرضی هم مبتلا بود.
پس به حضرت مهدی (علیه السلام) شکایت کرد وحضرت او را به نوشتن این دعا امر کرد واینکه آنرا بشوید وبخورد. پس انجام داد آنچه را که فرموده بود ودر همان زمان از مریضی نجات پیدا کرد وشفا یافت.

حکایت بیست ودوّم: شیخ حاجی علیا مکی

سید مؤید جلیل سید علیخان مدنی شیرازی صاحب شرح صحیفه وصمدیه وغیره در کتاب (کلم الطیب والغیث الصیب) گفته: من به خط بعضی از یاران خود از سادات بزرگوار صالح وثقه (مورد اطمینان) دیدم که متن آن این بود که در ماه رجب سال ۱۰۹۳ از برادر فی الله المولی الصدوق که دارای کمالات انسانی وصفات پاک بود شنیدم. امیر اسماعیل بن حسین بیک بن علی بن سلیمان جابری انصاری گفت: شنیدم شیخ باتقوا حاجی علیا مکی گفت: من دچار سختی وگرفتاری ومجبور به درگیری با دشمنان شدم تا جایی که می ترسیدم که جانم را از دست بدهم وبمیرم که من در جیب خود این دعای نوشته شده را پیدا کردم بدون اینکه کسی آن را به من بدهد. از این ماجرا تعجب کردم ودر حیرت به سر بودم. آنگاه در خواب گوینده ای را که در هیأت وشکل صالحان وزاهدان بود دیدم که به من می گوید: (ما دعای فلانی را به تو بخشیدیم آنرا بخوان که از سختی وگرفتاری رها خواهی شد). من نفهمیدم که گوینده کیست پس تعجبم زیادتر شد.
دفعه بعد حضرت مهدی (علیه السلام) را دیدم که به من فرمود: (دعایی را که به تو داده بودم بخوان وبه هر کس که خواستی آنرا یاد بده). شیخ گفت: به درستی که آن دعا را چند بار تجربه کردم. وهر بار خیلی زود نتیجه گرفتم امّا بعد از مدّتی دعا گم شد وپیدا نشد ومن ناراحت بودم واز کارهای بد خود استغفار می کردم. آنگاه فردی پیش من آمد وگفت: این دعا در فلان جا گم شده. ومن بخاطر ندارم که به آنجا رفته باشم. آنگاه دعا را گرفتم وسجده شکر بجا آوردم وآن دعا این است:
بسم الله الرحمن الرحیم
ربّ انی اسئلک مدداً روحانیاً تقوی به قوی الکلیة والجزئیة حتی اقهر عبادی، نفسی کلّ نفس قاهرة فتنقبض لی اشارة رقائقها انقباضاً تسقط به قواها حتی لا یبقی فی الکون ذو روح الا ونار قهری قد احرقت ظهوره یا شدید یا شدید یا ذاالبطش الشدید یا قهّار اسئلک بما اودعته عزرائیل من اسمائک القهریة فانفعلت له النفوس بالقهر ان تودعنی هذا السرّ فی هذه السّاعة حتی الین به کل صعب واذلل به کل منیع بقوتک یا ذا القوة المتین)(۱۲).
این دعا را در سحر سه مرتبه می خوانی ودر صبح هم سه مرتبه ودر شام هم سه مرتبه. پس هرگاه کار برای کسی که این دعا را می خواند سخت شود بعد از خواندن آن سی دفعه بگوید: (یا رحمن، یا رحیم یا ارحم الرّاحمین اسئلک اللطف بما جرت به المقادیر).

حکایت بیست وسوّم: ابن جواد نعمانی

عالم بزرگوار میرزا عبد الله اصفهانی معروف به افندی در جلد پنجم کتاب (ریاض العلماء وحیاض الفضلاء) در مورد شیخ ابن جواد نعمانی گفته که: او از کسانی است که حضرت مهدی (علیه السلام) را دیده واز آن جناب روایت کرده است.
از خط شیخ زین الدین علی بن حسن بن محمّد خازن حابری شهید دیدم بدرستی وتحقیق که ابن ابی کذا الجواد نعمانی مولای ما مهدی (علیه السلام) را دیده است. پس به او عرض کرد: ای مولای من برای شما در نعمانیه وحلّه هر کدام مقامی است پس در چه وقت هایی به آنجا می روید؟
فرمود: (در شب سه شنبه وروز سه شنبه در نعمانیه هستم ودر روز وشب جمعه در حلّه می باشم. ولکن مردم حلّه با آداب در مقام من رفتار نمی کنند ومردی نیست که در مقام من با رعایت ادب داخل شود وبر من وبر ائمه سلام کند ودرود فرستد وبر من وایشان سلام کند دوازده مرتبه. آنگاه دو رکعت نماز با دو سوره بخواند وبا خدای تعالی به مناجات بپردازد در آن دو رکعت، چیزی نمی ماند مگر آنکه خداوند به او آنچه را که می خواهد عطا می کند).
آنگاه گفتم: ای مولای من این مناجات را به من یاد بده!
فرمود: (اللهم قد اخذ التأدیب منّی حتّی مسّنی الضّر وانت ارحم الرّاحمین وان کان ما اقترفته من الذّنوب استحق به اضعاف اضعاف ما ادبتنی به وانت حلیم ذو اناة تعفو عن کثیر حتی یسبق عفوک ورحمتک عذابک)
واین دعا را سه مرتبه برای من تکرار نمود تا آنکه آنرا حفظ کردم.
مؤلف گوید: نعمانیه شهری در عراق است مابین واسط وبغداد وظاهراً شیخ جلیل ابو عبد الله محمّد بن محمّد بن ابراهیم بن جعفر کاتب مشهور به نعمانی از اهل آن شهر می باشد.

حکایت بیست وچهارم: محمّد بن ابی الرّواد رواسی

سید جلیل علی بن طاووس در کتاب (اقبال) از محمّد بن ابی الرّواد رواسی نقل کرده که او فرمود که: در روزی از روزهای ماه رجب با محمّد بن جعفر دهّان به سوی مسجد سهله بیرون رفت.
محمّد به او گفت: ما را به مسجد صعصعه که مسجد مبارکی است وامیر المؤمنین (علیه السلام) در آنجا نماز خواندند وحجّت های خدا: قدمهای مبارک خود را در آنجا گذاشتند ببر. آنگاه به سوی آن مسجد رفتیم. در میان نماز گزاران بودیم که مردی را دیدیم که از شتر خود پایین آمد ودر زیر سایه، زانوی او را بست.
آنگاه وارد شد ودو رکعت نماز خواند وآن دو رکعت را طولانی کرد. پس دست های خود را بلند کرد وگفت: (اللهم یا ذا المنن السّابغه.).. تا به آخر. آنگاه بلند شد وکنار شتر رفت وبر آن سوار شد.
ابن جعفر دهّان به من گفت: برویم پیش او واز او بپرسیم که چه کسی است؟ پس بلند شدیم وبه نزد او رفته وگفتیم: تو را به خدا سوگند، بگو تو چه کسی هستی؟ فرمود: (شما را به خدا قسم می دهم که بگوئید فکر کردید من چه کسی هستم؟)
ابن جعفر دهّان گفت: فکر کردم تو خضر (علیه السلام) هستی.
سپس به من فرمود: (تو هم همین فکر را کردی؟) گفتم: فکر کردم تو خضر (علیه السلام) هستی. فرمود: (به خدا سوگند که هر آینه من همان کسی هستم که خضر به دیدن او محتاج است. برگردید که من امام زمان شما هستم).
شیخ محمّد بن مشهدی در مزار کبیر خود وشیخ شهید اوّل در مزار، از علی بن محمّد بن عبد الرحمن شوشتری نقل کردند که او گفت: از قبیله بنی رواس عبور کردم. آنگاه بعضی از برادران من گفتند: کاش ما را به مسجد صعصعه می بردی که در آنجا نماز می خواندیم. چرا که ماه رجب است وزیارت این اماکن شریفه که موالی: قدمهای خود را در آنجا نهاده ونماز خواندند مستحب است. آنگاه با او به مسجد روانه شدیم که ناگهان شتری را دیدیم که زانویش بسته وپالانش را بر پشتش گذاشته ودر مسجد خوابانیده شده. آنگاه وارد شدیم، ناگهان مردی را دیدیم که لباسهای حجازی بر تن داشت ونیز عمامه ای مانند عمامه اهل حجاز بر سرش بود در حالیکه نشسته بود واین دعا را می خواند ومن ورفیقم آن را حفظ کردیم وآن دعا این است.
(اللهم یا ذالمنن السّابغه..).. سپس سجده اش را طولانی کرد وبلند شد وبر شترش سوار شد ورفت.
آنگاه رفیق من گفت: فکر می کنم که او خضر بود پس چطور شد که ما با او حرفی نزدیم انگار زبان ما را بسته بودند.
بیرون رفتیم وابن ابی الرّواد رواسی را دیدیم که گفت: از کجا می آیید؟ گفتیم: از مسجد صعصعه. وماجرا را برایش گفتیم.
گفت: این شتر سوار در هر دو روز وسه روز به مسجد صعصعه می آید وحرفی نمی زند. گفتم: او چه کسی است؟ گفت: شما در مورد او چه فکر کردید؟ گفتیم: گمان کردیم که او خضر (علیه السلام) است.
گفت: به خدا قسم من نمی دانم او کیست جز اینکه خضر (علیه السلام) به دیدن او محتاج است. آنگاه رفتیم. به من گفت: به خدا او صاحب الزّمان (علیه السلام) است.
مؤلف گوید: این دو واقعه است که آنها دو مرتبه این دعا را در آن مسجد در روزهای ماه رجب از آن حضرت شنیدند ورواسی با علی محمّد بن محمّد شوشتری به نحوی که حضرت با او مکالمه نمود او نیز رفتار نمود وعلماء اعلام این دعا را در کتاب های مزار از آداب مسجد صعصعه شمرده اند ودر کتاب های دعا واعمال سال آنرا از جمله دعاهای ماه رجب دانسته اند واین حکایت را گاهی در اینجا وگاهی در آنجا ذکر نموده اند. شاید احتمال دادند که حضرت آن دعا را به جهت خصوصیت مکانی در آنجا می خواندند. بنابراین از اعمال آن مسجد خواهد بود. واحتمال دارد به جهت خصوصیت زمان باشد که در این صورت از دعاهای ماه رجب است ولهذا آنرا در هر دو جا ذکر کرده اند وجهت اوّل قوی تر به نظر می رسد اگرچه احتمال می رود که از دعاهای مطلقه باشد واختصاصی به زمان یا مکان نداشته باشد وآن دعا این است. (اللهم یا ذا المنن السابغه والآلاء الوازعة والرّحمة الواسعة والقدرة الجامعة والنعم الجسیمة والمواهب العظیمة والایادی الجمیلة والعطایا الجزیلة یا من لا ینعت بتمثیل ولا یمثل بنظیر ولا یغلب بظهیر یا من خلق فرزق والهم فانطق وابتدع فشرع وعلا فارتفع وقدر فاحسن وصور فاتقن واحتج فابلغ وانعم فاسبغ واعطی فاجزل ومنح فافضل یا من سما فی العزّ ففات نواظر الابصار ودنی فی اللطف فجاز هواجس الافکار یا من توحد بالملک فلاند له فی ملکوت سلطانه وتفرد بالالاء والکبریاء فلا ضد له فی جبروت شأنه. یا من حارت فی کبریاء هیبته دقایق لطائف الاوهام وانحسرت دون ادراک عظمته خطایف ابصار الانام یا من عنت الوجوه لهیبته وخضعت الرقاب لعظمته ووجلت القلوب من خیفته. اسئلک بهذه المدحة التی لا تنبغی الاّ لک وبما وایت به علی نفسک لداعیک من المؤمنین وبما ضمنت الاجابة فیه علی نفسک للداعین یا اسمع السامعین وابصر المبصرین ویا انظر الناظرین ویا اسرع الحاسبین ویا احکم الحاکمین ویا ارحم الراحمین صل علی محمد خاتم النبیین وعلی اهل بیته الطاهرین الاخیار وان تقسم لنا فی شهرنا هذا خیر ما قسمت وان تختم لی فی قضائک خیر ما حتمت وتختم لی بالسعادة فیمن ختمت واحینی ما احییتنی موفوراً وامتنی مسروراً ومغفوراً وتول انت نجاتی من مسائلة البرزخ وادرء عنی منکراً ونکیراً وارعینی مبشراً وبشیراً واجعل لی الی رضوانک وجنانک مصیراً وعیشا قریرا وملکاً کبیراً وصلی الله علی محمد وآله بکرة واصیلا یا ارحم الراحمین)(۱۳).

حکایت بیست وپنجم: امیر اسحاق استر آبادی

این قصه را علامه مجلسی در بحار از والد خود نقل کرده است وحقیر به خط والد ایشان جناب آخوند ملا محمّد تقی در پشت دعای معروف به حرز یمانی دیدم مبسوطتر از آنچه در آنجا است با اجازه برای بعضی وما ترجمه نوشته آن را نقل می کنیم:
(بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد للَّه رب العالمین والصلوة علی اشرف المرسلین محمّد وعترته الطاهرین) وبعد به تحقیق که سید بزرگوار ومحترم جناب آقای امیر محمّد هاشم از من خواهش کرد که اجازه دهم برای او حرز یمانی را که منسوب است به امام پرهیزکاران وبهترین خلق بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یعنی حضرت علی (علیه السلام).
پس من به او اجازه دادم که این دعا را از من به سندهای من از سید عابد زاهد، امیر اسحاق استر آبادی که مدفون است در کربلا از مولای ما، خلیفة الله تعالی، حضرت مهدی (علیه السلام) روایت کند.
سید گفت: من در راه مکه از قافله عقب ماندم واز زندگی ناامید شدم ومانند کسی که در حال مرگ است به پشت خوابیدم. وشروع به خواندن شهادتین کردم که ناگهان بالای سر خود مولای ما ومولی العالمین، خلیفة الله علی الناس اجمعین را دیدم که فرمود: (ای اسحاق بلند شو). پس بلند شدم در حالیکه تشنه بودم. مرا سیراب کرد ودر ردیف خود مرا سوار کرد ومن شروع کردم به خواندن این حرز وحضرت آن را اصلاح می کرد تا زمانی که تمام شد. ناگهان خود را در ابطح دیدم. آنگاه از مرکب پایین آمدم وآن حضرت غایب شد وقافله بعد از نُه روز رسید. بین اهل مکه این گونه شایع شد که من طی الارض کردم ومن خود را بعد از ادای مناسک حج پنهان کردم. واین سید به صورت پیاده چهل مرتبه حج کرده ووقتی به قصد زیارت امام علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) از کربلا آمد بود، در اصفهان به خدمت او رسیدم. او می گفت بدهکاری او هفت تومان است که بابت مهریه باید به همسرش بدهد وهمین مقدار هم نزد یکی از اهالی مشهد داشت.
او در خواب دید که اجلش نزدیک شده گفت که: من به مدّت پنجاه سال در کربلا بودم برای اینکه در آنجا بمیرم وحالا می ترسم که مرگ من در غیر از آن مکان فرا برسد.
پس وقتی بعضی از برادران ما از حال او آگاه شدند آن پول را ادا کردند وبخاطر خدا ما را با او فرستادند. آنگاه او گفت: وقتی سید به کربلا رسید ودین(۱۴) خود را ادا کرد مریض شد ودر روز نُهم مُرد ودر منزل خود دفن شد ومن از این گونه کرامات از او در مدّت اقامتش در اصفهان دیده بودم.
وبرای روایت کردن این دعا اجازه های بسیاری به من داده شده است ومن به همان بسنده کردم وامیدوارم که در محلهای مستجاب شدن دعاها مرا فراموش نکند. از او خواهش می کنم که این دعا را نخواند مگر برای خدا وهمچنین برای هلاکت دشمن خود نخواند هر چند فاسق باشد یا ظالم. وآنرا به خاطر جمع کردن مال دنیا نخواند. بلکه شایسته است برای نزدیک شدن به خداوند تبارک وتعالی وبرای دفع ضرر شیاطین انس وجن از او وهمه مؤمنین خوانده شود. واگر برای او امکان دارد درباره این مطلب قصد قربت نماید وگرنه ترک کردن همه مطالب اولی است به غیر از قرب (نزدیکی) به خداوند بلند مرتبه.
خاتم العلماء، شیخ ابو الحسن شریف شاگرد علامه مجلسی در انتهای کتاب (ضیاء العالمین) این حکایت را تا ورود سید به مکه از استادش از والدش نقل کرده. آنگاه گفت: پدر شیخ من گفت: آنگاه من نسخه دعا را که بر تصحیح امام (علیه السلام) بود گرفتم وبه من اجازه داد که آنرا از امام روایت کنم واو نیز به فرزند خود که شیخ مذکور من بود وآن از جمله اجازات شیخ من بود برای من والان چهل سال است که آنرا می خوانم واز آن خیر بسیاری دیدم.
آنگاه قصه خواب سید را به او گفت: که به او در خواب گفتند: (در رفتن به کربلا شتاب کن که مرگ تو نزدیک شده). واین دعا به طوری که ذکر شد در جلد دوّم باب نوزدهم بحار الانوار موجود است.

حکایت بیست وششم: ابو الحسن بن ابی البغل کاتب

سید رضی الدین علی بن طاووس در کتاب (فرج المهموم) وعلامه مجلسی در بحار از کتاب دلایل شیخ ابی جعفر محمّد بن جریر طبری نقل کردند که او گفت: ابو جعفر محمّد بن هارون بن موسی التلعکبری به من خبر داد که او گفت: ابو الحسین بن ابی البغل کاتب به من گفت: کاری را از جانب ابی منصور بن صالحان به عهده گرفتم ومیان ما واو مطلبی اتّفاق افتاد که باعث شد من خودم را پنهان کنم. آنگاه در جستجوی من برآمد. مدّتی پنهان ودر هول وهراس بودم. آنگاه قصد کردم که به مقبره های قریش بروم یعنی مرقد نورانی حضرت کاظم (علیه السلام) را در شب جمعه قصد کردم وتصمیم گرفتم که شبی را برای دعا کردن ودرخواست از خداوند سپری کنم در حالیکه در آن شب باران همراه با باد می بارید. پس از ابی جعفر قیم خواهش کردم که درهای روضه منوره را قفل کند که آن جایگاه شریف خالی بماند که من با آسودگی خاطر به راز ونیاز وتوسل بپردازم.
پس او همین کار را کرد ودرها را بست وشب به نیمه رسید وآنقدر باد وباران آمد که مانع عبور ومرور مردم به آنجا شد ومن ماندم ودعا کردم وزیارت می نمودم ونماز می خواندم که ناگهان صدای پایی را از سمت مولایم موسی (علیه السلام) شنیدم ومردی را دیدم که زیارت می کند. آنگاه بر آدم واولوا العزم (علیهم السلام)(۱۵) سلام کرد وسپس بر هر یک از ائمه: نیز سلام نمود تا به صاحب الزّمان (علیه السلام) رسید واو را ذکر نکرد.
از این عمل او تعجب کردم وگفتم: شاید او را فراموش کرده یا نمی شناسد ویا این مذهبی است برای این مرد. پس وقتی زیارت کردنش به پایان رسید به سوی مرقد مولای ما موسی بن جعفر (علیهما السلام) رو کرد. پس مثل همان زیارت را بجا آورد وهمان سلام را کرد ودو رکعت نماز خواند ومن از او می ترسیدم، زیرا که او را نمی شناختم ودیدم که در جوانی کامل است وجامه سفید بر تن دارد وعمامه ای بر سر دارد که قسمتی از آن را باز کرده است (اصطلاحاً حنک گذاشته بود) وردایی هم بر روی کتف انداخته بود.
آنگاه گفت: (ای ابو الحسین بن ابی البغل! تو کجای دعای فرج هستی؟) گفتم: ای سید من آن دعا کدام است؟ فرمود: (دو رکعت نماز می خوانی ومی گویی: یا من اظهر الجمیل وستر القبیح یا من لم یؤاخذ بالجریرة ولم یهتک السّتر یا عظیم المنّ یا کریم الصّفح یا مبتدءاً بالنّعم قبل استحقاقها یا حسن التّجاوز یا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالرحمة یا منتهی کلّ نجوی ویا غایة کل شکوی یا عون کلّ مستعین یا مبتدءاً بالنّعم قبل استحقاقها یا ربّاه (ده مرتبه) یا سیداه (ده مرتبه) یا مولاه (ده مرتبه) یا غایتاه (ده مرتبه) یا منتهی رغبتاه (ده مرتبه) اسئلک بحق هذه الاسماء وبحق محمّد وآله الطّاهرین (علیهم السلام) الاّ ما کشفت کربی ونفّست همّی وفرّجت غنّی واصلحت حالی). بعد از این دعا کن وحاجات خود را ذکر کن آنگاه گونه راست خود را روی زمین بگذار وصد مرتبه در هنگام سجده بگو: (یا محمّد یا علی یا علی یا محمّد اکفیانی فانّکما کافیانی وانصرانی فانّکما ناصرانی) وبعد گونه چپ خود را روی زمین می گذاری وصد مرتبه می گویی (ادرکنی) وبسیار آن را تکرار می کنی ومی گویی (الغوث، الغوث) تا اینکه نفس تو قطع شود وآنگاه سر خود را بر می داری.
پس بدرستی که خداوند بلند مرتبه به لطف وکرم خود حاجت تو را بر می آورد. (ان شاء الله تعالی) وقتی من به نماز ودعا مشغول شدم بیرون رفت. ووقتی نماز ودعا را تمام کردم به نزد ابی جعفر رفتم تا در مورد این مرد واینکه چگونه داخل شد از او سؤال کنم. درها را دیدم که بسته وقفل است. تعجب کردم وبا خود گفتم شاید در این جا دری باشد که من نمی دانم. خود را به ابی جعفر رساندم واو نیز از اتاقش که در محل روغن چراغ حرم بود به پیش من آمد. از او حال آن مرد وچگونگی داخل شدن او را پرسیدم. گفت: چنانکه می بینی درها قفل است ومن آنها را باز نکردم. آنگاه او را از این قصه باخبر کردم. گفت که: این مولای ما صاحب الزّمان (علیه السلام) است وبدرستی که من آن جناب را در مثل چنین شبی به طور مکرر مشاهده نمودم آن هم در زمانی که مردم از حرم بیرون رفته بودند ومن بر آنچه که از دست دادم افسوس خوردم ودر نزدیک طلوع فجر به کرخ، جایی که در آن مخفی شده بودم رفتم.
هنوز وقت صبحانه نرسیده بود که یاران ابن صالحان خواستار ملاقات با من شدند واز دوستان من حالم را می پرسیدند وهمراه آنها امانی از وزیر همراه با نامه ای به خط او بود که در آن هر خوبی نوشته شده بود. آنگاه با یکی از دوستان امین خود پیش او رفتم. پس بلند شد وبه من چسبید ومرا در آغوش گرفت طوری که از او جدا نبودم. آنگاه گفت: حال تو، تو را به جایی کشانده که از من به امام زمان (علیه السلام) شکایت کنی. گفتم: من حاجتی داشتم وسؤالی از آن جناب کردم.
گفت: وای بر تو! دیشب، یعنی شب جمعه مولای خود صاحب الزّمان (علیه السلام) را در خواب دیدم که به هر نیکی فرمان داد وبا من به درشتی رفتار کرد به گونه ای که از او ترسیدم. آنگاه گفت: لا اله الا الله شهادت می دهم که ایشان حق هستند ومنتهای حق می باشد.
شب گذشته در بیداری مولای خود را دیدم که به من چنین وچنان فرمود وآنچه را که در آن مشهد شریف دیده بودم توضیح دادم. پس تعجب کرد واز سوی او بالنّسبه به من اموری بزرگ ونیکو در این مورد صادر شد ومن از جانب او به مقصدی رسیدم که گمان آنرا نداشتم وآن به برکت مولایم بود. (درود خدا بر او باد)

حکایت بیست وهفتم: حاج علی بغدادی

قضیه حاجی علی بغدادی موجود است در تاریخ تألیف این کتاب که با حکایت گذشته مناسبتی دارد واگر به جزء این حکایت یقینی وصحیح که در آن فایده های زیادی است ودر این نزدیکیها اتّفاق افتاده حکایتی نبود. هر آینه در شرافت(۱۶) ونفاست(۱۷) آن کافی بود.
توضیح آن این گونه است که در ماه رجب سال گذشته که مشغول تألیف رساله (جنة المأوی) بودم به جهت زیارت مبعث عازم نجف اشرف شدم. وآنگاه وارد کاظمین شدم وخدمت جناب عالم عامل، آقا سید محمّد بن العالم الاوحد، سید حمد بن العالم الجلیل، سید حیدر الکاظمینی (خداوند تأیید کند او را) رسیدم واو از دانش آموزان خاتم المجتهدین شیخ مرتضی است واو از علمای پرهیزکار آن شهر مقدس واز صالحان ائمه جماعت صحن وحرم شریف وپدر وجدش از علمای معروف بودند ومتن های جدش، سید حیدر در اصول وفقه وغیره موجود است. از ایشان سئوال کردم که: اگر حکایت صحیحه ای در این مورد دیده یا شنیده اند نقل کنند.
آنگاه این ماجرا را نقل کرد ومن خودم قبلاً آنرا شنیده بودم ولی اصل وسند آنرا نگهداری نکرده بودم واو درخواست کرد که آنرا به خط خود بنویسد. فرمود: مدّتی است که آنرا شنیدم ومی ترسم که در آن کم وزیادی بشود باید او را ببینم وبپرسم، آنگاه بنویسم. ولی دیدن او وصحبت با او سخت است.
چرا که از زمان اتّفاق افتادن این ماجرا رابطه اش با مردم کم شده است ودر بغداد زندگی می کند ووقتی به زیارت می رود به جایی نمی رود وبعد از بجا آوردن زیارت برمی گردد. گاهی اوقات در سال یک دفعه یا دو دفعه دیده می شود آنهم هنگام عبور کردن وعلاوه بر این بنایش بر پنهان کردن می باشد مگر برای بعضی از خواص که از آنها مطمئن است که آنرا به جایی انتشار نمی دهند وهمچنین به دلیل ترس از مسخره کردن همسایگان ومخالفین که ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) را وهمچنین غیبت او را منکر هستند وهمچنین از ترس تهمتهای ناروای مردم از قبیل فخر فروشی وخودستایی.
گفتم: تا حقیر از نجف برگردم خواهش می کنم که به هر ترتیبی است او را ببینید وقصه را بپرسید که حاجت بزرگ ووقت کم است.
آنگاه از او جدا شدم. دو یا سه ساعت بعد ایشان برگشت وبا تعجب بسیار نقل کرد که: وقتی به منزل خود رفتم بلا فاصله کسی آمد وگفت که جنازه ای را از بغداد آورده ودر صحن گذاشته اند ومنتظرند که بر آن نماز بخوانند. وقتی رفتم ونماز خواندم حاجی مزبور را در بین تشییع کنندگان دیدم. او را به گوشه ای بردم وبعد از امتناع(۱۸) او به هر ترتیبی بود ماجرا را شنیدم وخدا را بر این نعمت بزرگ شکر کردم. سپس همه قضیه را نوشتم ودر (جنة المأوی) ثبت کردم وبعد از مدّتی با گروهی از علمای کرام وسادات عظام به زیارت کاظمین (علیهما السلام) مشرف شدیم. واز آنجا بجهت زیارت نواب اربعه ۴ به بغداد رفتیم.
بعد از انجام زیارت پیش جناب عالم عامل آقا سید حسین کاظمینی، برادر جناب آقا سید محمّد مذکور که در بغداد زندگی می کند وکارها وامور شرعی شیعیان بغداد با او می باشد رفتیم وخواهش کردیم که حاجی علی مذکور را به حضور طلبد. بعد از حضور از او خواهش کردیم که ماجرا را در مجلس بگوید واو امتناع کرد. آنگاه بعد از اصرار به خاطر حضور گروهی از اهل بغداد حاضر شد در غیر آن مجلس آنرا بگوید. سپس به جای خلوتی رفتیم وپس از نقل مطالب در مجموع، در دو سه موضوع اختلاف داشت که خودش عذرخواهی کرد وگفت که به خاطر گذشت زمانی طولانی است واز چهره او نشانه های صدق وصلاح وخوبی به طوری آشکار ونمایان بود که تمامی حاضران با تمام دقتی که در امور دینی ودنیوی دارند به طور قطع به راست بودن واقعه پی بردند.
حاجی مذکور نقل کرد: در ذمّه من هشتاد تومان مال امام (علیه السلام) جمع شد. (۸۰ تومان خمس بدهکار شدم) به نجف اشرف رفتم وبیست تومان از آنرا به جناب علم الهدی، شیخ مرتضی دادم وبیست تومان به جناب شیخ محمد حسین مجتهد کاظمینی وبیست تومان به جناب شیخ محمّد حسن شروقی دادم وبیست تومان باقی ماند که قصد داشتم در برگشت به جناب شیخ محمّد حسن کاظمینی آل یس بدهم.
وقتی به بغداد برگشتم دوست داشتم در دادن آنچه بر گردن من بود عجله کنم. در روز پنج شنبه بود که به زیارت امامین هماین کاظمین (علیهما السلام) مشرف شدم وبعد از آن پیش جناب شیخ رفتم ومقداری از آن بیست تومان را دادم وبقیه را وعده کردم که بعد از فروش بعضی از جنس ها کم کم بر من حواله کنند که آنها را به اهلش برسانم وتصمیم گرفتم که در عصر آن روز به بغداد برگردم.
جناب شیخ خواهش کرد بمانم. عذر خواستم وگفتم که باید مزد کارگران کارخانه شَعربافی(۱۹) را که دارم بدهم چون رسم این گونه بود که باید مزد هفته را در عصر روز پنج شنبه می دادم به همین دلیل برگشتم.
تقریباً یک سوّم راه را رفته بودم که سید گرانقدری را دیدم که از طرف بغداد به سوی من می آید. وقتی نزدیک شد سلام کرد ودستهای خود را برای دست دادن ومعانقه(۲۰) باز کرد وفرمود: (اهلاً وسهلاً) ومرا در بغل گرفت ومعانقه کردیم وبوسیدیم در حالیکه بر سرش عمامه سبز روشنی داشت وبر چهره مبارکش خال سیاه بزرگی بود.
ایستاد وفرمود: (حاجی علی! خیر است به کجا می روی؟)
گفتم: کاظمین (علیهما السلام) را زیارت کردم وبه بغداد بر می گردم.
فرمود: (امشب، شب جمعه است برگرد).
گفتم: ای آقای من! متمکن(۲۱) نیستم.
فرمود: (هستی! برگرد تا برای تو شهادت بدهم که از موالیان (پیروان) جدّم امیر المؤمنین (علیه السلام) واز موالیان ما هستی وشیخ شهادت دهد زیرا خدای تعالی امر فرموده که دو شاهد بگیرید).
واین اشاره به مطلبی بود که به ذهن سپرده بودم تا از جناب شیخ خواهش کنم نوشته ای به من بدهد که من از موالیان اهل بیت: هستم وآن را در کفن خود بگذارم. آنگاه گفتم: تو از کجا می دانی وچگونه شهادت می دهی؟
فرمود: (کسی که حق او را به او می رسانند، چگونه آن رساننده را نمی شناسد؟)
گفتم: چه حقّی؟ فرمود: (آنکه به وکیل من رساندی).
گفتم: وکیل تو چه کسی است؟ فرمود: (شیخ محمّد حسن).
گفتم: وکیل تو است؟ فرمود: (وکیل من است).
وبه جناب آقا سید محمّد گفته بود که در ذهنم خطور کرد که این سید جلیل با آنکه او را نمی شناسم مرا به اسم صدا کرد با خودم گفتم شاید او مرا می شناسد ومن او را فراموش کرده ام.
بعد با خود فکر کردم شاید این سید از سهم سادات چیزی از من می خواهد ودوست دارم که از مال امام (علیه السلام) به او چیزی بدهم.
پس گفتم: ای آقای من! از حق شما مقداری پیش من مانده بود، به جناب شیخ محمد حسن مراجعه کردم تا با اجازه او آنرا به شما (سادات) بدهم.
آنگاه به من لبخندی زد وفرمود: (بله! بعضی از حق ما را به سوی وکلای ما در نجف اشرف رساندی).
آنگاه گفتم: آنچه ادا کردم آیا قبول شد؟ فرمود: (بله) با خود گفتم: این سید کیست که علماء بزرگ را وکیل خود می داند وتعجب کردم وبا خود گفتم: البته علماء در گرفتن سهم سادات وکیلند ومن غافل شدم.
آنگاه فرمود: (برگرد وجدّم را زیارت کن).
ومن برگشتم در حالیکه دست راست او در دست چپ من بود. وقتی حرکت کردیم دیدم در طرف راست ما نهر آب سفید صاف، جاری است ودرختان لیمو ونارنج وانار وانگور وغیر آن همه با میوه در یک وقت با آن که فصل آنها نبود بر بالای سر ما سایه انداخته اند.
گفتم: این نهر واین درخت ها چیست؟
فرمود: (هر کس از پیروان ما که جد ما وما را زیارت کند اینها با او هست).
آنگاه گفتم: می خواهم سؤالی بپرسم؟ فرمود: (بپرس).
گفتم: شیخ عبد الرزاق مرحوم مردی مدرس بود. روزی پیش او رفتم، شنیدم که می گفت: کسی که در طول عمر خود روزها روزه باشد وشبها عبادت کند وچهل حج وچهل عمره بجای آورد ودر میان صفا ومروه بمیرد امّا از پیروان امیر المؤمنین (علیه السلام) نباشد برای او چیزی محسوب نمی شود.
فرمود: (آری والله! برای او چیزی نیست).
آنگاه احوال یکی از خویشان خود را پرسیدم که: آیا او از پیروان امیر المؤمنین (علیه السلام) است؟ فرمود: (بله وهر که به تو متعلق است).
آنگاه گفتم: مولای ما، سؤالی دارم.
فرمود: (بپرس). گفتم: خوانندگان تعزیه حسین (علیه السلام) می گویند که سلیمان اعمش نزد شخصی آمد واز زیارت سید الشهداء (علیه السلام) پرسید. گفت: بدعت است. آنگاه در خواب هودجی را میان زمین وآسمان دید. آنگاه پرسید در آن هودج کیست؟ به او گفتند: فاطمه زهرا (سلام الله علیها) وخدیجه کبری (سلام الله علیها). پس گفت: به کجا می روند؟ گفتند: امشب که شب جمعه است به زیارت حسین (علیه السلام) می روند وبرگه هایی را دید که از هودج می ریزد ودر آنها نوشته شده است: (امان من النار لزوار الحسین (علیه السلام) فی لیلة الجمعه امان من النار یوم القیامه) آیا این حدیث درست است؟
فرمود: (آری، راست وتمام است).
گفتم: آقای من این درست است که می گویند هر کس حسین (علیه السلام) را در شب جمعه زیارت کند برای او امان است؟
فرمود: (آری والله!) واشک از چشمان مبارکش جاری شد وگریه کرد.
گفتم: آقای من سؤال دارم. فرمود: (بپرس).
گفتم: در سال ۱۲۶۹ حضرت رضا (علیه السلام) را زیارت کردم ودر دروّد (نیشابور) عربی از عربهای شروقیه که از بادیه نشینان طرف شرقی نجف اشرفند را ملاقات کردم واو را مهمان نمودم. واز او پرسیدم: ولایت حضرت رضا (علیه السلام) چگونه است؟
گفت: بهشت است. امروز پانزده روز است که من از مال مولای خود حضرت رضا (علیه السلام) خورده ام. چطور ممکن است منکر ونکیر در قبر پیش من بیایند؟ گوشت وخون من در مهمانخانه ی آن حضرت، از غذای آن حضرت روییده! آیا این درست است که علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می آید واو را از نکیرین نجات می دهد؟ فرمود: (آری، والله! جد من ضامن است).
گفتم: آقای من! سؤالی کوچکی دارم که می خواهم آنرا بپرسم.
فرمود: (بپرس). گفتم: زیارت من از حضرت رضا (علیه السلام) قبول است؟ فرمود: (اگر خدا بخواهد قبول است).
گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: (بسم الله).
گفتم: حاجی محمّد حسین بزّاز باشی پسر مرحوم حاجی احمد بزّاز باشی زیارتش قبول است یا نه؟ در حالیکه او با من در راه مشهد الرضا (علیه السلام) همراه وشریک در مخارج بود.
فرمود: (عبد صالح زیارتش قبول است).
گفتم: سیدنا مسئلةٌ. فرمود: (بسم الله).
گفتم: فلانی که اهل بغداد وهمسفر ما بود آیا زیارتش قبول است؟
پس ساکت شد.
گفتم: سیدنا مسئلةٌ. فرمود: (بسم الله).
گفتم: حرف من را شنیدید یا نه؟ زیارت او قبول است یا نه؟ جوابی نداد.
حاجی مذکور گفت که آنها چند نفر از اهل مترفین(۲۲) بغداد بودند که در بین سفر مرتب به لهو ولعب مشغول بودند وآن شخص مادر خود را کشته بود. آنگاه در راه به جایی رسیدیم که جاده پهن بود ودر دو طرف آن باغ بود وشهر کاظمین در مقابل قرار داشت وجایی از جاده هم که از طرف راست آن از بغداد می آید متعلق به بعضی از ایتام سادات بود که حکومت به زور آنرا وارد جاده کرده بود واهل تقوا وورع ساکن در این دو شهر همیشه از عبور از آن قطعه از زمین دوری می کردند. آنگاه آن جناب را دیدم که در آن قطعه راه می رود. گفتم: ای آقای من! این زمین مال بعضی از ایتام سادات است وتصرف در آن جایز نیست.
فرمود: (این مکان مال جد ما امیر المؤمنین (علیه السلام) وذریه او واولاد ماست، برای پیروان ما تصرف در آن حلال است).
در نزدیک آن مکان در طرف راست باغی است که متعلق به شخصی می باشد که به او میرزا هادی می گفتند واو از ثروتمندان معروف عجم بود که در بغداد زندگی می کرد.
گفتم: آقای من! راست است که می گویند زمین باغ حاجی میرزا هادی برای حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) است؟
فرمود: (به این چه کار داری؟) واز جواب دادن خودداری کرد. پس به جوی آبی رسیدیم که از شط دجله برای مزرعه ها وباغهای اطراف می کشند واز جاده می گذرد وبعد از آن دو راهی می شود که هر دو به کاظمین می رود. یکی از این دو راه اسمش راه سلطانی است وراه دیگر به راه سادات معروف است. وآن جناب از راه مربوط به سادات رفتند.
پس گفتم: بیا از راه سلطانی برویم. فرمود: (نه از همین راه خود می رویم).
آنگاه آمدیم وهنوز چند قدمی نرفته بودیم که خود را در صحن مقدس در پیش کفشداری دیدیم وهیچ کوچه وبازاری را ندیدیم. آنگاه از سمت در حاجت (باب المراد) که از سمت شرقی وطرف پایین پاست وارد ایوان شدیم ودر رواق مطهر مکث نکرد واذن دخول نخواند وداخل شد وبر در حرم ایستاد. پس فرمود: (زیارت بکن). گفتم: من خواندن بلد نیستم. فرمود: (برای تو بخوانم؟) گفتم: آری.
آنگاه فرمود: (ءادخل یا الله! السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا امیر المؤمنین.).. وهمچنین بر هر کدام از ائمه: سلام کردند تا اینکه در سلام به حضرت عسکری (علیه السلام) رسیدند وفرمود: (السلام علیک یا ابا محمّد الحسن العسکری).
پس فرمود: (امام زمان خود را می شناسی؟) گفتم: چرا نمی شناسم؟
فرمود: (بر امام زمان خود سلام کن). آنگاه گفتم: السلام علیک یا حجة الله یا صاحب الزّمان یا ابن الحسن. پس تبسمی کرد وفرمود: (علیک السلام ورحمة الله وبرکاته).
آنگاه در حرم مطهر وارد شدیم، به ضریح مقدس چسبیدیم وآنرا بوسیدیم.
پس به من فرمود: (زیارت کن). گفتم: من خواندن بلد نیستم. فرمود: (برای تو زیارت بخوانم؟) گفتم: آری. فرمود: (کدام زیارت را می خواهی؟)
گفتم: هر کدام که افضل است وفضیلت بیشتری دارد. فرمود: (زیارت امین الله افضل است).
آنگاه به خواندن مشغول شده وفرمودند: (السلام علیکما یا امینی الله فی ارضه وحجتیه علی عباده الخ).
در این هنگام چراغ های حرم را روشن کردند، آنگاه شمع ها را دیدم که روشن هستند ولی حرم به نوری دیگر مانند نور آفتاب روشن ونورانی است وشمعها مثل چراغی بودند که روز در آفتاب روشن می کنند. ومن چنان غافل بودم که اصلاً متوجه این نشانه ها نمی شدم.
وقتی از زیارت کردن فارغ شدند از سمت پایین پا آمدند به پشت سر ودر طرف شرقی ایستادند وفرمودند: (آیا جدم حسین (علیه السلام) را زیارت می کنی؟)
گفتم: آری شب جمعه است زیارت می کنم. آنگاه زیارت وارث را خواندند ومؤذنها اذان مغرب را گفتند وآنرا به پایان رساندند به من فرمودند: (نماز بخوان وبه جماعت ملحق شو).
آنگاه در مسجد پشت سر حرم مطهر آمد وجماعت در آنجا برپا بود وخود به صورت فرادی در طرف راست امام جماعت ایستاد ومن در صف اوّل وارد شدم وبرایم جایی پیدا شد.
وقتی نماز تمام شد او را ندیدم. از مسجد بیرون آمدم داخل حرم را جستجو کردم ولی نتوانستم او را پیدا کنم وقصد داشتم او را ببینم وچند قرانی به او بدهم وشب او را به عنوان مهمان نگه دارم.
آنگاه به ذهنم رسید که این سید چه کسی بود؟ متوجّه نشانه ها ومعجزات گذشته شدم از اینکه من تسلیم شدم در برابر امر او در برگشت با وجود کار مهّمی که در بغداد داشتم واینکه او اسم مرا با آنکه او را ندیده بودم، می دانست واینکه می گفت: (پیروان ما) واینکه (من شهادت می دهم). وهمچنین دیدن نهر جاری ودرختان میوه دار در فصلی که طبعاً نباید میوه داشته باشند وهمه اینها که در ذهنم می گذشت باعث یقین من شد به اینکه او حضرت مهدی (علیه السلام) است.
مخصوصاً در مورد اذن دخول واینکه بعد از سلام به امام حسن عسکری (علیه السلام)، از من سؤال کردند که: (آیا امام زمان خود را می شناسی؟) وقتی گفتم: می شناسم. فرمود: (سلام کن) ووقتی سلام کردم تبسم کرد وجواب سلام داد. آنگاه آمدم پیش کفشدار واز او پرسیدم که آیا او را ندیده است؟ گفت: بیرون رفت وپرسید که این سید رفیق تو بود؟
گفتم: بله. آنگاه به خانه مهماندار خود آمدم وشب را سپری کردم. وقتی صبح شد، پیش جناب شیخ محمّد حسن رفتم وآنچه را دیده بودم گفتم.
آنگاه دست خود را بر دهان گذاشت ومرا از بازگو کردن این قصه وفاش نمودن این راز نهی کرد.
فرمود: خداوند تو را موفّق کند.
پس آن را پنهان می کردم وبه کسی نگفتم تا اینکه یک ماه از ماجرا گذشت. روزی در حرم مطهر بودم سید گرانقدری را دیدم که نزدیک من آمد وپرسید: (چه دیدی؟) واشاره کرد به قصّه آن روز.
گفتم: چیزی ندیدم. دوباره پرسید. به شدّت انکار کردم. آنگاه از نظرم ناپدید شد ودیگر او را ندیدم.

حکایت بیست وهشتم: سید بن طاووس

وهمچنین سید مؤید مذکور به طور شفاهی وکتبی نقل کردند که: زمانی در سال ۱۲۷۵ به خاطر تحصیل علوم دینیه در نجف اشرف ساکن بودم. از گروهی از اهل علم وغیر از آنها از اهل دیانت می شنیدم که صحبت می کردند از مردی که کارش بقالی وغیره بود که او مولای ما امام منتظر - درود خدا بر او باد - را دیده است.
آنگاه به جستجو پرداختم واو را پیدا کردم ودیدم که مرد پرهیزکار ودینداری است ودوست داشتم که با او در جای خلوتی ملاقات کنم واز او بخواهم که چگونگی ملاقات با حضرت حجّت (علیه السلام) را برایم توضیح دهد. آنگاه مقدمات دوستی را با او فراهم کردم. به این ترتیب که بسیاری از وقتها که به او می رسیدم سلام می کردم واز اجناس او می خریدم تا اینکه میان من واو رابطه دوستی بر قرار شد.
همه اینها به خاطر آن قضیه ای بود که از او شنیدم. تا اینکه در شب چهارشنبه ای به خاطر نماز معروف استجاره(۲۳) به مسجد سهله رفتم.
وقتی به در مسجد رسیدم، شخص مذکور را دیدم که در آنجا ایستاده. پس فرصت را غنیمت شمردم واز او خواستم که امشب را پیش من بماند. سپس اعمال مسجد را انجام دادیم وبه مسجد کوفه رفتیم. (طبق قاعده مرسوم در آن زمان)
زیرا مسجد سهله به خاطر نبودن بناهای جدید، خادم وآب، جای مناسبی برای اقامت نبود.
وقتی به آنجا رسیدیم ومقداری از اعمال آنرا انجام دادیم ودر منزل ساکن شدیم در مورد آن قضیه از او پرسیدم واز او خواستم که داستان خود را به تفصیل بیان کند.
پس گفت: من از اهل معرفت واهل دین بسیار می شنیدم که هر کس پیوسته ومرتّب عمل استجاره را در چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله به نیت دیدن حضرت مهدی (علیه السلام) انجام دهد حتماً به دیدن ایشان موفّق می شود واین مطلب بارها به طور مکرّر اتفاق افتاده است.
بنابراین مشتاق شدم که این کار را انجام دهم وبه همین دلیل تصمیم گرفتم مداومت داشته باشم بر عمل استجاره در هر شب چهارشنبه وبرای انجام این کار هیچ چیزی نمی توانست مانع من شود، حتی گرما وسرما وباران وغیر از آن. تا اینکه تقریباً یک سال گذشت ومن همواره عمل استجاره را انجام می دادم ودر مسجد کوفه طبق رسم معمول بیتوته می کردم تا اینکه عصر سه شنبه ای از نجف اشرف طبق عادتی که داشتم پیاده حرکت کردم، در حالیکه فصل زمستان بود وابرها پراکنده وهوا تاریک وکم کم باران می آمد.
آنگاه به سمت مسجد به راه افتادم در حالیکه اطمینان داشتم طبق معمول مردم به آنجا می آیند تا اینکه به مسجد رسیدم. آفتاب غروب کرده بود وتاریکی هوا همراه با رعد وبرق همه جا را فرا گرفته بود. ترس ووحشت همه ی وجودم را احاطه کرده بود. چرا که کاملاً تنها بودم وهیچ کس حتی خادمی که شبهای چهارشنبه، همیشه به آنجا می آمد، آن شب نیامده بود. بسیار ترسیده بودم با خود گفتم: بهتر است که نماز مغرب را بخوانم وعمل استجاره را سریع انجام دهم وبه مسجد کوفه بروم وخودم را بدین گونه آرام نمودم. سپس بلند شدم ونماز خواندم وعمل استجاره را که شامل نماز ودعا می باشد خواندم (آنرا از حفظ بودم)، در میان نماز استجاره متوجه مقام شریف شدم که به مقام صاحب الزّمان (علیه السلام) معروف است ودیدم نور زیادی از آن مکان متصاعد است وشنیدم شخصی مشغول نماز خواندن است. پس خیالم راحت شد وخوشحال شدم ومطمئن بودم از اینکه بعضی از زوّار در آن مکان شریف حضور دارند که من هنگام وارد شدن به مسجد، متوجه نشدم.
پس عمل استجاره را با اطمینان خاطر تمام کردم. آنگاه متوجه مقام شریف شدم وداخل آنجا شدم. روشنایی بسیاری را در آنجا دیدم بدون هیچ شمع وچراغی ولی از این نکته غافل بودم وآنجا سید گرانقدری را دیدم که به شکل اهل علم ایستاده ودر حال نماز خواندن است. پس دلم به سوی او تمایل پیدا کرد وفکر کردم که او یکی از زوّار غریب است. زیرا وقتی در او عمیق شدم، فهمیدم که او از ساکنان نجف اشرف نیست وشروع کردم به خواندن زیارت امام عصر (علیه السلام) که از اعمال آن مقام می باشد ونماز زیارت را هم خواندم.
وقتی نماز وزیارتم تمام شد تصمیم گرفتم که از او بخواهم با هم به مسجد کوفه برویم. ولی عظمت وبزرگی او به من اجازه نداد که خواهش کنم. نگاهی به بیرون مقام شریف کردم، دیدم ظلمت وتاریکی همه جا را فرا گرفته وصدای رعد وبرق به گوش می رسید.
آنگاه با چهره مبارک خود به من نگاه کرد وبا مهربانی ولبخند به من فرمود: (می خواهی به مسجد کوفه برویم؟) گفتم: آری ای سید من، عادت ما اهل نجف چنین است که وقتی اعمال این مسجد را بجا آوردیم به مسجد کوفه می رویم.
آنگاه با آن حضرت بیرون رفتیم ومن از وجود ایشان خوشحال وشاد بودم وبه خاطر اینکه با ایشان هم صحبت شده بودم بسیار مسرور بودم. ودر روشنایی راه می رفتیم وهوا عادی بود وزمین هم خشک به طوریکه چیزی به پا نمی چسبید ومن از باران وتاریکی که دیده بودم غافل شده بودم تا زمانی که به مسجد رسیدیم.
آن حضرت (روحی فداه) همراه من بود ومن در نهایت شادی وآرامش با آن حضرت هم صحبت وهمنشین شده بودم. نه تاریکی می دیدم ونه بارانی. آنگاه درب مسجد را کوبیدم وآن بسته بود.
خادم گفت: چه کسی در را می کوبد؟ گفتم: در را باز کن.
گفت: در این تاریکی وباران شدید از کجا آمدی؟
گفتم: از مسجد سهله. وقتی خادم در را باز کرد. متوجه آن سید جلیل شدم ولی او را ندیدم. دوباره همه جا تاریک شده بود وباران به شدت بر سرِ ما می بارید. پس شروع کردم به فریاد زدن که ای آقای ما! ای مولای ما! بفرمایید در باز شد وبه پشت سر خود برگشتم در حالیکه فریاد می کردم. به همین وجه اثری از آن جناب ندیدم ودر آن لحظه باران وسردی هوا مرا اذیت می کرد. آنگاه وارد مسجد شدم وبه خود آمدم. چنانچه گویا در خواب بودم ومشغول سرزنش کردن خود شدم بر اینکه چرا از آن نشانه های واضح وآشکار غافل بودم وبه یاد آوردم آن کرامات را، از آن روشنایی زیادی که در مقام شریف دیده بودم در حالیکه هیچ چراغی نبود واگر بیست چراغ هم بود باز نمی توانست آن قدر روشنایی را به وجود بیاورد واینکه آن سید بزرگوار با آنکه او را ندیده بودم ونمی شناختم اسم مرا می دانست ویادم آمد که وقتی در مقام به فضای مسجد نگاه می کردم تاریکی زیادی می دیدم وصدای رعد وبرق وباران می شنیدم ووقتی از مقام بیرون آمدم با آن حضرت (سلام الله علیه) در روشنایی راه می رفتیم به طوری که زیر پای خود را می دیدم وزمین خشک بود وهوا ملایم ومطبوع تا اینکه به در مسجد رسیدیم واز آن لحظه که جدا شد تاریکی هوا وسرما وباران وغیره را دیدم واینها سبب شد که من مطمئن شوم به اینکه آن جناب همان کسی است که این عمل استجاره را برای مشاهده او به جا می آوردم وبه خاطر دیدن جمال زیبایش گرما وسرما را به جان می خریدم. ﴿ذلِک فَضْلُ الله یؤتیهِ مَنْ یشاء﴾(۲۴).

حکایت بیست ونهم: شیخ قصار

شیخ بزرگوار، ورّام ابن ابی فراس در آخر جلد دوّم کتاب (تنبیه الخواطر) فرموده: سید بزرگوار، ابو الحسن علی بن ابراهیم الهریضی العلوی الحسینی، به من گفت: به من خبر داد علی بن علی بن نما که گفت: به من خبر داد ابو محمّد الحسن علی بن حمزه اقساسی در خانه ی شریف علی بن جعفر بن علی المداینی العلوی که او گفت: در کوفه شیخی به نام شیخ قصار بود که فردی زاهد وگوشه نشین ومنقطع از مردم (برای عبادت) بود.
اتفاقاً روزی من در مجلس پدرم بودم واین شیخ برای او تعریف می کرد واو متوجّه شیخ شده بود. شیخ گفت: شبی در مسجدی که یکی از مساجد قدیمی پشت کوفه است به نام مسجد جعفی بودم در حالیکه نیمه شب شده بود. من برای عبادت در مکان خلوتی تنها بودم که ناگهان دیدم سه نفر می آیند. وارد مسجد شدند، وقتی به وسط مسجد رسیدند یکی از آنها نشست آنگاه به طرف چپ وراست روی زمین دست کشید ودر همان حال آب به حرکت در آمد وجوشید. آنگاه وضوی کاملی گرفت وبه دو نفر دیگر هم اشاره کرد که وضو بگیرند وآنها وضو گرفتند سپس در جلو ایستاد وبا آنها نماز جماعت خواند ومن هم با آنها نماز خواندم. وقتی سلام نماز را داد ونماز به پایان رسید از این کار او (بیرون آورن آب از زمین) متعجب وشگفت زده شدم ودر همان حال، او به نظرم شخص بزرگی آمد.
آنگاه از یکی از آن دو نفر که در طرف راست من بود در مورد آن مرد پرسیدم وگفتم: او کیست؟ گفت: صاحب الامر است فرزند حسن (علیه السلام).
نزدیک آن جناب رفتم ودستهای مبارکش را بوسیدم وبه ایشان گفتم: یابن رسول الله در مورد شریف عمر بن حمزه چه می گویی؟ آیا او بر حق است؟
فرمود: (نه احتمال بسیار دارد که هدایت شود ونخواهد مُرد تا اینکه مرا ببیند). وآنگاه ما این خبر را از آن شیخ تازه ونو شمردیم. مدّت طولانی سپری شد وشریف عمر فوت کرد ولی در این که او آن حضرت را ملاقات کرد به ما خبری نرسید.
وقتی با شیخ مذکور ملاقات کردیم، قضیه ای را که مدتها پیش تعریف کرده بود به یاد آوردم ومثل کسی که بخواهد او تکذیب کند پرسیدم: آیا تو نبودی که گفتی این شریف عمر تا زمانیکه صاحب الامر (علیه السلام) را نبیند نمی میرد؟ شیخ گفت: از کجا متوجه شدی که او آن حضرت را ندیده؟
بعد از آن با شریف ابی المناقب، فرزند شریف عمر بن حمزه ملاقاتی داشتیم ودر مورد پدر او سخن به میان آوردیم. او گفت: ما شبی در نزد پدر خود بودیم واو مریضی داشت که به واسطه آن مریضی مُرد. نیرویش کم وصدایش خفیف شده بود ودرها بروی ما بسته بود، ناگهان شخصی را دیدم که بر ما وارد شد وما از او ترسیدیم. از داخل شدن او تعجب کردیم ویادمان رفت که از او بپرسیم. آنگاه در کنار پدر من نشست وبرای او آهسته صحبت می کرد وپدرم گریه می کرد آنگاه برخاست واز دیدگان ما غایب شد، پدرم با سختی ومشقت گفت که: مرا بنشانید.
بعد از آنکه او را نشاندیم، چشمهای خود را باز کرد وگفت: شخصی که پیش من بود کجاست؟ گفتیم: از همانجا که آمده بود، بیرون رفت.
گفت: به دنبال او بروید. پس به دنبال او رفتیم ودیدیم که درها بسته است وهیچ اثری از او نیست. به پیش پدر برگشتیم ودر مورد آن شخص برایش گفتیم واینکه ما او را پیدا نکردیم.
ما در مورد آن شخص از پدر پرسیدیم گفت: او صاحب الامر (علیه السلام) بود. آنگاه به حالت سنگینی وسختی که از مریضی داشت برگشت وبیهوش شد.

حکایت سی ام: میرزا محمّد تقی مجلسی

عامل فاضل پرهیزکار، میرزا محمّد تقی بن میرزا کاظم بن میرزا عزیز الله بن المولی محمّد تقی مجلسی از نواده های دختری علامه ی مجلسی که ملقّب به الماسی است در رساله (بهجة الاولیاء) فرمود، چنانچه دانش آموز آن مرحوم، فاضل بصیر المعی سید محمّد باقر بن سید محمّد شریف حسینی اصفهانی در کتاب (نور العیون) از او نقل کرده که گفت: برخی برای من گفته اند که مرد پرهیزکاری از اهل بغداد که در سال ۱۱۳۶ هجری نیز هنوز در قید حیات می باشد گفته که: عازم سفری بودیم که در آن سفر بر کشتی سوار بودیم اتّفاقاً کشتی ما شکست وهر چه در آن بود غرق شد من به تخته پاره ای چسبیده بودم وبر موج دریا حرکت می کردم، تا اینکه بعد از مدّتی خود را بر ساحل جزیره دیدم.
در اطراف جزیره می گشتم وبعد از اینکه از زندگی ناامید شده بودم به صحرایی رسیدم. در مقابل خود کوهی را دیدم. وقتی به نزدیک آن رسیدم، دیدم که اطراف کوه دریا ویک طرفش صحرا است وبوی عطر میوه ها به مشامم می رسید که خود موجب شوق زیاد وخوشحالی فراوانم شد. مقداری از آن کوه بالا رفتم، در وسط کوه به جایی رسیدم که تقریباً بیست ذرع یا بیشتر سنگ صاف ساده ای بود که مطلقاً بالا رفتن از آن امکان نداشت. در آن زمان سرگردان ومتفکر بودم که ناگهان مار بسیار بزرگی را که از چنارهای بسیار قوی بزرگتر بود، دیدم که به سرعت تمام به طرف من می آید.
من پا به فرار گذاشتم واز خدا خواستم وگفتم: خدایا همان گونه که مرا از غرق شدن نجات دادی، از این بلای بزرگ نیز مرا نجات بده. در آن میان دیدم که جانوری به اندازه یک خرگوش از بالای کوه به سوی مار دوید وبا سرعت تمام از دم مار بالا رفت. وقتی که سر آن مار به پایین آن جای صاف رسید ودمش بر بالای آن موضع بود، آن حیوان به سر آن مار رسید ونیشی به اندازه یک انگشت از دهان بیرون آورد وبر سر آن مار فرو کرد وباز برآورد ودوباره فرو کرد واز راهی که آمده بود برگشت ورفت وآن مار دیگر از جای خود حرکت نکرد ودر همان جا به همان حالت مُرد وچون هوا در نهایت گرمی وحرارت بود به فاصله کمی چرک وعفونت زیادی آنجا را فرا گرفت که نزدیک بود هلاک شوم.
آنگاه زرداب وکثافت بسیاری از آن در دریا جاری شد تا اینکه اجزای آن از هم پاشید وبه غیر از استخوان چیزی باقی نماند. وقتی نزدیک رفتم دیدم که استخوان های او مثل نردبانی بر زمین محکم شده ومی توان از آن بالا رفت. با خود فکر کردم که اگر در اینجا بمانم از گرسنگی می میرم.
بنابراین توکل بر خدا کردم وپا روی استخوان ها گذاشتم واز کوه بالا رفتم واز آنجا رو به قلّه کوه آوردم ودر مقابلم باغی در نهایت سبزی وخرمی وطراوت وقشنگی دیدم. رفتم وداخل باغ شدم که درختان با میوه های بسیاری در آنجا روییده بودند وعمارت بسیار عالی شامل خانه ها واتاق های زیاد دیدم که در وسط آن ساخته شده بود. آنگاه من مقداری از آن میوه ها را خوردم ودر بعضی از آن اتاق ها استراحت می کردم ودر آن باغ گردش می کردم.
بعد از مدّتی دیدم که چند سوار از دامن صحرا پیدا شدند وبه باغ وارد شدند ویکی از آنها جلوتر از دیگران بود که در نهایت بزرگی وشکوه می رفت. آنگاه از اسبهای خود پیاده شدند وبزرگ آنها در بالای مجلس قرار گرفت ودیگران هم در خدمت او در نهایت ادب نشستند وبعد از مدّتی سفره انداختند وچاشت حاضر کردند. سپس آن بزرگ به آنها فرمود: (میهمانی در فلان اتاق داریم وباید او را برای چاشت دعوت کنیم). پس به دنبال من آمدند من ترسیدم ودعوت آنها را نپذیرفتم. وقتی حرف مرا رساندند، فرمود: (چاشت او را همان جا ببرید تا بخورد). ووقتی چاشت را خوردم مرا طلبید واحوالم را جویا شد ووقتی قصّه مرا شنید، فرمود: (می خواهی پیش خانواده خود برگردی؟) گفتم: بله. بعد به یکی از آن افراد فرمود که: (این مرد را پیش خانواده اش ببر).
پس با آن فرد بیرون آمدیم، راه زیادی نرفته بودیم که گفت: ببین این حصار (دیوار) بغداد است. ووقتی نگاه کردم دیوار بغداد را دیدم وآن مرد را دیگر ندیدم. در آن وقت متوجه شدم ودانستم که به خدمت مولای خود رسیده ام. از بداقبالی خود که از تشرّفی این چنین، محروم شدم با حسرت وپشیمانی تمام وارد شهر وخانه خود شدم.

حکایت سی ویکم: میرزا محمّد تقی الماسی

وهمچنین سید محمّد باقر مذکور در کتاب (نور العیون) از جناب میرزا محمّد تقی الماسی روایت کرده که در رساله (بهجة الاولیاء) فرموده: فرد موثّقی از اهل علم از سادات شولستان به من از مرد مورد اطمینانی خبر داده که گفت: در این سالها این گونه مرسوم شده که گروهی از اهل بحرین تصمیم گرفتند که جمعی از مؤمنین را به نوبت به میهمانی دعوت کنند. پس از مدتی نوبت به یکی از آنها رسید که چیزی نداشت. به همین دلیل خیلی ناراحت وغمگین شد. از روی اتفاق شبی به صحرا رفت. شخصی را دید که به او رسید وگفت: (نزد فلان تاجر برو وبگو که م ح م د بن الحسن (علیه السلام) می گوید: دوازده اشرفی را که برای ما نذر کرده بودی به من بده وآن اشرفی ها را بگیر وآن را در میهمانی خود خرج کن). او نیز نزد تاجر رفت وآن پیغام را به او رساند. آنگاه آن تاجر به او گفت: این را م ح م د بن الحسن خودش به تو گفت؟ وبحرینی گفت: بله. تاجر گفت: او را شناختی؟ گفت: نه.
گفت: او صاحب الزّمان (علیه السلام) بود ومن این اشرفی ها را برای او نذر کرده بودم.
آنگاه به آن بحرینی احترام گذاشت وآن مبلغ را به او داد واز او التماس دعا کرد واز او خواهش کرد که حال که آن جناب نذر مرا پذیرفته، نصفی از آن اشرفی ها را به من بده ومن عوض آن را به تو بدهم. پس بحرینی رفت وآن مبلغ را در آن میهمانی خرج کرد وآن شخص مورد اطمینان به من گفت: من این حکایت را از بحرینی با دو واسطه شنیدم.

حکایت سی ودوّم: سید فضل الله راوندی

سید بزرگوار، سید فضل الله راوندی در کتاب (دعوات) از بعضی از صالحین نقل کرده که: گاهی اوقات برخاستن جهت نماز برای من سخت می شد واین حالت مرا ناراحت کرده بود. آنگاه صاحب الزّمان (علیه السلام) را در خواب دیدم وبه من فرمود: (بر تو باد به آب کاسنی! پس بدرستی که خداوند این کار را بر تو آسان می کند). آن شخص گفت: پس من آب کاسنی بسیاری خوردم وبلند شدن من برای نماز آسان شد.

حکایت سی وسوّم: ابو راجح حمّامی

علامه ی مجلسی در بحار از کتاب (السّلطان المفرّج عن اهل الایمان) تألیف عامل کامل، سید علی بن عبد الحمید نیلی نجفی نقل کرده که او گفته: در شهرها ودر میان مردم قصّه ابو راجح حمّامی که در حلّه می زیسته شایع گردیده ومشهور شده است.
بدرستی که گروهی از بزرگان اهل صدق وراستگویی ودانشمندان آنرا ذکر کرده اند که از جمله ی آنها شیخ زاهد عابد محقّق، شمس الدین محمّد بن قارون است که گفت: در حلّه حاکمی بود که به او مرجان صغیر می گفتند واو از ناصبیان بود. به او گفتند که ابو راجح مرتب، صحابه (ابو بکر، عمر وعثمان) را لعنت می کند ودشنام می دهد. وآن ملعون دستور داد که او را حاضر کنند. وقتی حاضر شد دستور داد که او را بزنند وآنقدر او را زدند که نزدیک بود بمیرد بطوریکه همه استخوانهای بدنش خرد شد ودندانهایش ریخت وزبان او را بیرون آوردند وبا زنجیر آهنی آن را بستند. بینی او را سوراخ کردند ویک ریسمان از موی را داخل سوراخ بینی او کردند وسر آن ریسمان مویین را به ریسمان دیگر بستند وسر آن ریسمان را به دست گروهی از افراد خود داد.
وبه آنها دستور داد که او را با آن همه جراحت وآن وضعیت در کوچه های حلّه بگردانند وبزنند. آنگاه آن ظالمان او را بردند وآنقدر زدند تا اینکه بر زمین افتاد واز حال رفت. وضعیت او را به حاکم خبر دادند وآن ملعون دستور قتل او را داد. حاضران گفتند: او مردی پیر است وآنقدر جراحت بر او رسیده که او را می کشد ودیگر نیازی نیست که او کشته شود. دست خود را به خون او آلوده مکن وآنقدر در شفاعت او پافشاری کردند تا اینکه دستور داد او را رها کردند.
صورت وزبان او از حالت طبیعی خارج شده وورم کرده بود وخانواده اش او را به خانه بردند وشک نداشتند که او همان شب می میرد. وقتی صبح شد مردم پیش او رفتند ودیدند که او در حال نماز خواندن است وسالم شده است ودندانهای ریخته ی او برگشته وجراحتهای او خوب شده واثری از جراحت های او نمانده وشکستگی های چهره اش هم ترمیم شده. مردم از دیدن او تعجب کردند ودر مورد این قضیه از او پرسیدند. گفت: من به حالی رسیدم که مرگ را با چشمان خود می دیدم وزبانی برایم نمانده بود که از خدا درخواست کنم. به همین دلیل در دل از خداوند درخواست کردم واز او طلب یاری ومدد نمودم واز حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) طلب کمک کردم. وقتی شب رسید وهمه جا تاریک شد دیدم که خانه پر از نور شد.
ناگهان حضرت صاحب الّزمان (علیه السلام) را دیدم که دست شریف خود را بر روی من کشیده است وفرمود: (برخیز وبیرون رو وبرای اهل وعیال خود کار کن. به درستی که خداوند بلند مرتبه سلامتی را به تو بخشیده است). ومن در این حالت که می بینی صبح کردم.
شیخ شمس الدین محمّد بن قارون مذکور، راوی این حکایت گفت که: به خدا قسم که این ابو راجح مرد لاغر اندام وزرد رنگ وبدصورت وبدوضعی بود. من مرتب به آن حمام می رفتم واو را به همان شکل ووضع که گفتم می دیدم. پس من در صبح روز بعد با آنها که بر او داخل شدند بودم ودیدم که او مردی قوی ونیرومند وراست قامتی شده است وریش او بلند وروی او سرخ شده ومانند جوانی شده است که در سن بیست سالگی است وبه همین شکل وصورت جوان بود وهیچ تغییری پیدا نکرد تا اینکه از دنیا رفت.
وقتی خبر او پخش شد، حاکم او را خواست. حاضر شد ودیروز، او را با آن وضع دیده بود وامروز، او را با این حالت می دید که ذکر شد وهیچ اثری از جراحات در او ندید ودندان های ریخته ی او را دید که سر جای خودشان برگشته. پس حاکم دچار ترس ووحشت شد بطوریکه او قبل از این وقتی در مجلس خود می نشست، پشت خود را به جانب مقام حضرت (علیه السلام) که در حلّه بود می کرد، در حالی که بعد از آن روی خود به مقام آن حضرت می کرد وبا اهل حلّه نیکی ومدارا می کرد وبعد از آن مدّتی نگذشت که مُرد وآن معجزه آشکار برای آن ملعون هیچ سودی نداشت وفایده ای نبخشید. (باعث هدایت او نشد).

حکایت سی وچهارم: معمر بن شمس

وهمچنین از آن کتاب نقل نموده که شیخ شمس الدین مذکور گفته است که مردی از اصحاب سلاطین که اسمش معمّر بن شمس بود ومرتب روستای برس را که در نزدیکی حلّه بود اجاره می کرد وآن روستا وقف علویین بود واو در آن روستا جانشینی داشت که غلّه ی آن روستا را جمع می کرد که به او ابن الخطیب می گفتند وبرای آن ضامن غلامی بود که متولی نفقات او بود وبه او عثمان می گفتند وابن الخطیب پرهیزکار وبا ایمان بود وعثمان بر خلاف او بود وآنها مرتب در مورد دین با هم بحث وجدل می کردند. یک روز زمانی که گروهی از رعیت ومردم حاضر بودند هر دو آنها پیش مقام ابراهیم خلیل (علیه السلام) در برس که در نزدیکی تلّ نمرود بود حاضر شدند. ابن الخطیب به عثمان گفت: ای عثمان! اکنون حق را روشن وآشکار می کنم.
من در کف دست خود نام آنهایی را که دوست دارم می نویسم که عبارتند از: علی وحسن وحسین: وتو هم بر دست خود نام آنهایی را که دوست داری بنویس مثلاً: فلان وفلان وفلان! آنگاه دست نوشته من وتو را با هم می بندیم وروی آتش می گذاریم، دست هر یک سوخت آن شخص بر باطل است وهر کس که دستش سالم ماند او بر حقّ است. عثمان این پیشنهاد را نپذیرفت. رعیت ومردمی که آنجا بودند به عثمان طعنه زدند وگفتند: اگر مذهب تو حق است، چرا این پیشنهاد را نپذیرفتی؟ مادر عثمان از جریان مطلع شد واز اینکه آنها به پسر او طعنه می زنند ناراحت شد وآنها را لعنت کرد وتهدید نمود.
در اینحال فوراً چشمهای او کور شد وهیچ چیز را نمی توانست ببیند. وقتی فهمید کور شده است دوستان خود را صدا کرد. وقتی به اتاق بالا رفتند، دیدند که چشمهای او سالم است ولی هیچ چیز را نمی تواند ببیند دست او را گرفتند واز اتاق، پایین آوردند وبه حلّه بردند. این خبر به خویشان وبستگان ایشان رسید وبه همین دلیل از حلّه وبغداد پزشکانی آوردند که چشم او را معالجه کنند ولی آنها نمی توانستند. پس زنان با ایمانی که او را می شناختند واز دوستان او بودند پیش او آمدند وگفتند: آن کسی که تو را کور کرد حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است واگر تو شیعه شوی وبا او دوست شوی واز دشمنانش دوری کنی، ما ضمانت می کنیم که خداوند به برکت آن حضرت تو را شفا می دهد والاّ رهایی از این بلا ومریضی غیر ممکن است. آن زن به این کار راضی شد وپذیرفت. وقتی شب جمعه شد او را برداشتند وبه آن قبّه که مقام حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است در حلّه بردند واو را وارد قبّه کردند وزنان مؤمنه در آن قبّه خوابیدند ووقتی یک چهارم از شب گذشت، آن زن به طرف آنها آمد در حالیکه چشمهایش بینا بود واو یکایک آنها را می شناخت ورنگ لباسهای هر کدام را به آنها گفت وآنها همگی شاد شدند وشکر خدا را به خاطر سلامتی که به او برگشته بود به جای آوردند واز او چگونگی ماجرا را پرسیدند.
گفت: وقتی شما مرا داخل قبّه بردید واز قبّه بیرون رفتید، شنیدم که کسی به من می گفت: (خارج شو که خداوند سلامتی را به تو بخشیده است) وکوری من بر طرف شد ودیدم که قبّه پر از نور شده ومردی را در میان قبّه دیدم. گفتم: تو چه کسی هستی؟ گفت: (من م ح م د بن حسن هستم). وغایب شد. آنگاه آن زن ها بلند شدند وبه خانه های خود برگشتند وعثمان، پسر او شیعه شد وایمان او ومادرش بسیار خوب شد واین داستان منتشر شد وآن قبیله به وجود امام (علیه السلام) یقین پیدا کردند.

حکایت سی وپنجم: جعفر بن زهدری

همچنین در آنجا ذکر شده است که در تاریخ صفر سال ۷۵۹ هجری قمری عبد الرّحمن بن عمانی برای من حکایت کرد وبه خط خودش برایم نوشت که صورت آن این است. گفته بنده ناچیزی به سوی رحمت خداوند تعالی، عبد الرحمن بن ابراهیم قبایقی در حلّه سیفیه که جمال الدین بن الشیخ نجم الدین جعفر بن زهدری به فلج دچار شده بود ونمی توانست از جایش بلند شود وجدّه پدری او بعد از وفات پدر شیخ با انواع داروها معالجه کرد وهیچ فایده ای نداشت. پزشکان بغداد را آوردند ومدّت بسیاری آنها به معالجه پرداختند، امّا سودی نداشت. آنگاه به جدّه او گفتند: او را در زیر قبّه شریفه ی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) که در حلّه قرار دارد ببر ومتوسّل شو، شاید که خداوند او را از این بلا ومریضی نجات دهد وشفا بخشد بلکه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) از آنجا عبور کند وبه او نظر رأفتی فرماید وبه وسیله آن از این مریضی رهایی پیدا کند.
وجدّه او، او را به آن جای شریف برد وحضرت صاحب الامر (علیه السلام) او را بلند کرد وفلج را از او برطرف کرد وبعد از شنیدن آن معجزه، بین من واو دوستی برقرار شد به طوری که به سختی از هم جدا می شدیم واو خانه ای داشت که در آنجا بزرگان اهل حلّه وجوانان وفرزندان بزرگ آنها جمع می شدند ومن از او این حکایت را پرسیدم.
گفت: من فلج بودم وپزشکان از معالجه من ناتوان بودند وبرای من آنچه را که از ماجرای او شنیده بودم تعریف کرد واینکه حضرت ولی عصر (علیه السلام) در آن زمان که جدّه ام مرا زیر قبّه خوابانیده بود به من فرمود: (برخیز).
عرض کردم: ای سید من! چند سال است که نمی توانم بلند شوم. فرمود: (به اذن خدا بلند شو). وکمکم کرد که بلند شوم وقتی بلند شدم هیچ اثری از فلج را در خود ندیدم ومردم بر من حمله کردند ونزدیک بود مرا بکشند وبه خاطر تبرّک، لباس هایم را پاره پاره کردند ولباس های دیگر به من پوشاندند ومن به خانه خود رفتم در حالیکه هیچ اثری از فلج در من نمانده بود. وقتی به خانه رفتم لباس های مردم را به آنها پس دادم واین حکایت را می شنیدم که به طور مرتّب برای مردم نقل می کرد.

حکایت سی وششم: حسین مدمل

وهمچنین در آنجا ذکر کرده: کسی که من به او اطمینان دارم به من خبری داده است وآن خبر نزد مردم مشهد شریف غروی مشهور می باشد که خانه ی کهنه ای که من اکنون (سال ۷۸۹) در آن زندگی می کنم برای مردی از اهل خیر وصلاح بود که به او حسین مدمل می گفتند ونزدیک صحن حضرت علی (علیه السلام) بود وبه آن ساباط(۲۵) حسین مدمل می گفتند که در جانب غربی وشمالی قبر مقدس بود وآن خانه به دیوار صحن مقدس متصل بود وحسین، صاحب ساباط دارای زن وفرزند بود وبه فلج سختی مبتلا شده بود که نمی توانست از جای خود بلند شود. زن وفرزندانش در موقع احتیاج او را بلند می کردند وبه خاطر طولانی شدن بیماری، خانواده اش در سختی واحتیاج افتادند وبه نداری وفقر دچار شدند وبه مردم نیازمند شدند.
در سال ۷۲۰ در شبی از شبها بعد از آنکه یک چهارم از شب گذشته بود، پسر وهمسر او بیدار شدند ودیدند در خانه وبام خانه نوری پخش شده است به طوری که چشمها را می رباید. آنها به حسین گفتند: چه خبر است؟ گفت: امام زمان (علیه السلام) پیش من آمد وبه من فرمود: (ای حسین بلند شو).
عرض کردم: ای سید من! آیا می بینی که من توانایی بلند شدن را ندارم؟
آنگاه دست مرا گرفت وبلند کرد وفوراً مریضی من برطرف شد وسالم شدم وبه من فرمود: (این ساباط راه من است واز این راه به زیارت جدّ خود می روم ودر آن را هر شب ببند).
عرض کردم: ای مولای من شنیدم واطاعت کردم.
پس بلند شد وبه زیارت حضرت امیر (علیه السلام) رفت وآن ساباط، به ساباط حسین مدمل مشهور شده ومردم برای ساباط نذرها می کردند وبه برکت حضرت قائم (علیه السلام) به حاجت خود می رسیدند.

حکایت سی وهفتم: نجم اسود

وهمچنین در آنجا فرموده: شیخ شمس الدین محمّد بن قارون (که در حکایت قبلی ذکرش آمد) گفته است که مردی در روستای دقوسا که یکی از روستاهای کنار نهر فرات است، زندگی می کرد. نام آن مرد نجم ولقبش اسود بود واهل خیر وصلاح بود واو زن صالحه وپرهیزکاری داشت که نامش فاطمه بود او نیز از افراد خیر وصالح بود ودارای یک پسر ویک دختر بود. اسم پسر علی بود واسم دختر زینب بود وآن مرد وزن هر دو نابینا شدند ومدّتی بر این حالت وحادثه ناگوار بودند واین در سال ۷۱۲ بود. در یکی از شبها زن شنید که گوینده ای گفت: (خداوند بلند مرتبه کوری را از تو بر طرف کرده، بلند شو وبه شوهر خود ابو علی خدمت کن ودر خدمت کردن به او کوتاهی نکن). زن گفت: آنگاه من چشم باز کردم ودیدم خانه پر از نور است. فهمیدم که او حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) است.

حکایت سی وهشتم: محیی الدین اربلی

وهمچنین در آن کتاب شریف از بعضی از اصحاب صالح ما روایت کرده است از محی الدین اربلی که او گفت: من پیش پدرم بودم در حالیکه مردی همراه او بود وآن مرد، خوابش گرفت. ناگهان عمّامه از سرش افتاد وجای ضربه ای وحشتناک در سرش دیده شد. پدرم در مورد آن ضربت از او پرسید.
گفت: این ضربت از صفّین است. پدرم گفت: جنگ صفین در زمان های قدیم اتّفاق افتاده وتو در آن زمان نبودی.
گفت: من به مصر سفر کردم ومردی از قبیله غرّه با من دوست شد ودر میان راه روزی از جنگ صفین یاد کردیم.
آن رفیق گفت: اگر من در روز صفین بودم شمشیر خود را از خون علی واصحابش سیراب می کردم ومن گفتم: اگر من در آن روز بودم با شمشیر خود خون معاویه واصحاب او را می ریختم واکنون من وتو اصحاب علی ومعاویه هستیم. آنگاه با یکدیگر جنگ بزرگی کردیم وبسیار یکدیگر را زخمی کردیم تا اینکه من از زیادی ضربه ها افتادم وبیهوش شدم ناگهان مردی را دیدم که با سر نیزه مرا بیدار می کند ووقتی چشم باز کردم آن مرد از اسب پایین آمد ودست بر زخمهای من کشید، فوراً خوب شدم. فرمود: (در اینجا توقف کن). آنگاه غایب شد وبعد از مدّت کمی برگشت وسر آن شخص با او بود واسب او را نیز آورده بود. سپس به من فرمود: (این سر دشمن تو است وتو ما را یاری کردی وما هم تو را یاری کردیم وخداوند عالم یاری می کند هر کسی را که او را یاری کند)(۲۶). من گفتم: تو چه کسی هستی؟ گفت: (من فلان بن فلان). یعنی حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) وبه من فرمود: (هر که از تو در مورد این ضربت پرسید بگو که این ضربت صفین است).

حکایت سی ونهم: حسن بن محمّد بن قاسم

همچنین از سید علی بن محمّد بن جعفر بن طاووس حسنی در کتاب (ربیع الالباب) در بحار نقل کرده که او گفت: من با مردی از ناحیه کوفه که به آن ناحیه عمّار می گفتند واز روستاهای کوفه بود رفیق ودوست شدم. در بین راه در مورد حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) صحبت می کردیم. آن مرد به من گفت: قضیه ی عجیبی دارم که می خواهم با تو بگویم. گفتم: بگو.
گفت: قافله ای از قبیله طی در کوفه به پیش ما آمدند که آذوقه بخرند ودر میان آنها مرد خوش چهره ای بود که رئیس قوم بود. آنگاه من به مردی گفتم: از خانه علوی ترازو بیاور.
آن بدوی گفت: آیا در اینجا علوی هم زندگی می کند؟
به او گفتم: سبحان الله! بسیاری از اهل کوفه علوی هستند.
بدوی گفت: به خدا قسم علوی آن است که ما او را در بیابان بعضی شهرها گذاشتیم.
گفتم: ماجرای آن علوی چیست؟
گفت: با سیصد سوار یا کمتر برای غارت اموال بیرون رفتیم تا هر کسی را که پیدا کنیم بکشیم. مالی بدست نیاوردیم وتا سه روز گرسنه ماندیم واز شدّت گرسنگی بعضی از ما به بعضی دیگر گفتند: که بیائید قرعه کشی کنیم در مورد اسبهایمان وقرعه به اسب هر کس که در آمد آن اسب را بکشیم که گوشت آن را بخوریم تا اینکه از گرسنگی هلاک نشویم. وقتی قرعه کشی کردیم به نام اسب من بیرون آمد ومن به آنها گفتم اشتباه شده ویک بار دیگر قرعه کشی کردیم، باز هم قرعه به اسم اسب من آمد ومن دوباره راضی نشدم. تا سه مرتبه ودر هر سه مرتبه قرعه به نام اسب من درآمد وآن اسب پیش من قیمتش هزار اشرفی بود وحتی از پسرم برایم بهتر بود.
به آنها گفتم: حالا که قصد دارید اسب مرا بکشید، به من مهلت دهید که یک بار دیگر سوار آن شوم وقدری آنرا بدوانم تا آرزوی سوار شدن بر آن در دلم نماند. آنها قبول کردند ومن سوار شدم وآنرا دوانیدم تا اینکه به اندازه یک فرسخ از آنها دور شدم ودر آن حال کنیزی را دیدم که در اطراف تلی بود ودر حال هیزم چیدن بود. گفتم: ای کنیز، تو چه کسی هستی واهل تو چه کسانی هستند؟
گفت: من از مردی علوی هستم که در این وادی می باشد. آنگاه از پیش من رفت. من دستمال خود را بر سر نیزه کردم ونیزه را به طرف دوستان خود بلند کردم که به آنها اعلام کنم که بیایند. وقتی آمدند به آنها گفتم: بر شما مژده باد که به آبادی رسیدیم. ووقتی مقداری راه رفتیم در وسط آن وادی، خیمه ای دیدیم. پس جوان خوشرویی از آن بیرون آمد که بهترین مردم بود وموهایش تا پشت آویخته شده بود با رویی خندان سلام کرد. ما با او گفتیم: ای بزرگ عرب ما تشنه ایم.
آنگاه به کنیزک گفت: (آب بیاور). وکنیزک با دو کاسه آب بیرون آمد. آن جوان یک کاسه را از او گرفت ودست خود را میان آن برد وبعد به ما داد وآن کاسه دیگر را نیز چنین کرد. ما از آن دو کاسه آشامیدیم وسیراب شدیم در حالیکه چیزی از آن دو کاسه کم نشده بود. وقتی تشنگی ما بر طرف شد گفتیم ای بزرگ عرب ما گرسنه هستیم. آنگاه به خیمه خود برگشت وسفره ای بیرون آورد که در آن خوردنی بود ودست خود را در آن غذا گذاشت وفرمود: (ده نفر، ده نفر بر سر سفره بنشینید). به خدا قسم همه ما از آن سفره خوردیم وآن غذا هیچ تغییری پیدا نکرد وکم نشد.
وبعد از خوردن گفتیم: فلان راه را به ما نشان بده.
فرمود: (این راه شماست). وبه نشانی اشاره نمود ووقتی از او دور شدیم بعضی از ما به بعضی دیگر گفتند: ما برای بدست آوردن مال خارج شدیم اکنون که مال بدست شما آمده است به کجا می رویم؟
آنگاه بعضی از رفقا ما را از این کار منع می کردند وبعضی هم امر می کردند تا آنکه رأی همه یکی شد که به سوی او برگردیم. پس وقتی ما را دید که به سوی او برگشتیم کمر خود را بست وشمشیر خود را حمایل کرده ونیزه خود را گرفت وبر اسبی سوار شد ودر مقابل ما آمد وفرمود: (نفسهای پلید شما چه خیال فاسد وخرابی کرده است که می خواهید مرا غارت کنید).
گفتیم: همان خیالی است که تو گفتی وسخن زشتی به او گفتیم. فریادی بر سر ما کشید که همه از آن ترسیدیم واز او فرار کردیم ودور شدیم. خطی در زمین کشید وفرمود: (قسم به حق جدّ من رسول الله که هیچ کس از شما از این خط عبور نمی کند مگر آنکه گردن او را می زنم). به خدا قسم که از ترس او برگشتیم. براستی که او علوی حقیقی است ومانند بقیه نیست.

حکایت چهلم: مرد کاشانی

وهمچنین در بحار ذکر فرمود که: گروهی از اهل نجف به من خبر دادند که مردی از اهل کاشان به نجف اشرف آمد وعازم حج بیت الله بود. در نجف علیل شد وبه مریضی شدیدی مبتلا شد تا اینکه پاهای او خشک شده بود وقدرت بر حرکت نداشت ودوستان او، او را در نجف در پیش یکی از افراد صالح گذاشته بودند که آن مرد صالح، حجره ای در صحن مقدس داشت. آن مرد صالح هر روز در را بر روی او می بست وبرای تماشا وبرچیدن درها به صحرا بیرون می رفت. در یکی از روزها آن مریض به مرد صالح گفت: دلم تنگ شده از این مکان خسته شدم امروز مرا با خود بیرون ببر ودر جایی بینداز آنگاه به هر جا که خواستی برو.
وگفت که: آن مرد پذیرفت ومرا با خود بیرون برد ودر بیرون ولایت جایی بود که به آن مقام حضرت قائم (علیه السلام) می گفتند که در خارج نجف بود. ومرا در آنجا نشانید ولباس خود را در حوضی که آنجا بود شست وبالای درختی انداخت وبه صحرا رفت ومن تنها در آن مکان ماندم وفکر می کردم که آخر کار من به کجا می رسد. ناگهان جوان خوش روی گندم گونی را دیدم که وارد آن صحن شده، بر من سلام کرد وبه حجره ای که در آن مقام بود رفت. در پیش محراب آن چند رکعت نماز با خضوع وخشوع خواند که من هرگز نمازی به خوبی آن ندیده بودم. وقتی نمازش تمام شد پیش من آمد واحوالم را جویا شد.
به او گفتم: من به بلایی گرفتار شدم که سینه من از آن تنگ شده وخدا مرا از آن رها نمی کند تا اینکه سالم شوم ومرا هم از دنیا نمی برد تا اینکه رها شوم. آن مرد به من فرمود: (غمگین نباش، به زودی خداوند هر دو را به تو می بخشاید). سپس از آنجا عبور کرد ووقتی بیرون رفت دیدم که آن لباس از بالای درخت به زمین افتاد. از جا بلند شدم وآن لباس را برداشتم وشستم وروی درخت انداختم. بعد از آن با خود فکر کردم وگفتم من که نمی توانستم از جای خود بلند شوم، اکنون چه طور شد که این گونه بلند شدم وراه رفتم؟ وقتی به خود توجه کردم هیچ درد ومرضی در خود ندیدم.
فهمیدم که آن مرد حضرت حجة بن الحسن المهدی (علیه السلام) بود که خداوند به برکت آن بزرگوار ومعجزه ی او سلامتی را به من بخشیده است. از صحن آن مقام بیرون رفتم وبه صحرا نگاه کردم وکسی را ندیدم بسیار حسرت زده وپشیمان شدم که چرا آن حضرت را نشناختم. صاحب حجره رفیق من آمد واحوال مرا جویا شد وبسیار تعجب کرد ومن او را از آنچه که گذشته بود با خبر کردم واو نیز بسیار حسرت می خورد که چرا نتوانسته آن بزرگوار را زیارت کند.
با او به حجره رفتیم در حالکیه سالم وسلامت بود تا اینکه رفیقان او آمدند وچند روزی با آنها بود، آنگاه مریض شد ومُرد ودر صحن مقدس دفن شد ودرستی آن دو چیز که حضرت صاحب (علیه السلام) به او خبر داده بودند آشکار شد یکی سلامتی ودیگری مُردن.

حکایت چهل ویکم: شیعیان بحرین

همچنین در آن کتاب شریف فرموده: که گروهی از موثّقین گفته اند که مدّتی ولایت بحرین تحت حکم فرنگ بود وفرنگیان مردی از مسلمانان را به عنوان والی بحرین انتخاب کردند که شاید به سبب حکومت مسلمانان آن ولایت آبادتر شود واین به حال آن شهر بهتر باشد وآن حاکم از ناصبیان بود ووزیری داشت که در مقام دشمنی از آن حاکم بدتر بود ومرتب نسبت به اهل بحرین عداوت ودشمنی می کرد واین به دلیل محبّتی بود که اهل آن ولایت نسبت به اهل بیت رسالت: داشتند وآن وزیر ملعون مرتب برای کشتن وضرر رساندن به اهل آن شهر حیله ها وفریب هایی به کار می برد. در یکی از روزها آن وزیر پلید وارد شد وخدمت حاکم آمد در حالیکه اناری در دستش بود وبه حاکم داد ووقتی حاکم به آن انار نگاه کرد دید که روی آن انار نوشته شده: (لا اله الا الله، محمّد رسول الله وابو بکر وعمر وعثمان وعلی خلفاء رسول الله) ووقتی حاکم به آن نگاه کرد، دید که آن نوشته مال خود انار است ونمی تواند ساخته ی دست خلق باشد. آنگاه از آن امر تعجب کرد وبه وزیر گفت: این نشانه ای آشکار ودلیلی محکم بر باطل بودن مذهب شیعه است.
نظر تو در مورد اهل بحرین چیست؟ وزیر لعین گفت: اینها گروهی متعصّب هستند ودلیل وبرهان را نمی پذیرند وشایسته است که تو آنها را بطلبی واین انار را به آنها نشان بدهی، پس اگر قبول کنند واز مذهب خود برگردند ثواب زیادی برای تو می باشد واگر از توبه، سر باز زدند وبر گمراهی خود باقی ماندند، آنها را میان این سه چیز مخیر کن: یا با ذلّت جزیه بدهند یا جوابی برای این مسئله بیاورند وحال آنکه راه فراری ندارند یا اینکه مردان آنها را بکشی وزنان وفرزندانشان را اسیر کنی واموال آنها را مصادره کنی. حاکم نظر آن خبیث را پذیرفت وبه دنبال عالمان ودانشمندان وبرگزیدگان آنها فرستاد وآنها را حاضر کرد وانار را به آنها نشان داد وگفت: اگر جواب قانع کننده ای در این مورد ندهید، مردان شما را می کشم وزنان وفرزندانتان را اسیر می کنم واموال شما را مصادره می کنم یا اینکه باید مانند کفّار جزیه بدهید.
وقتی آنها این حرف ها را شنیدند، سرگردان شدند وتوانایی جواب دادن را نداشتند وچهره هاشان تغییر کرد وبدن آنها می لرزید. بزرگانشان گفتند: ای امیر به ما سه روز فرصت بده تا شاید جوابی بیاوریم که تو از آن راضی باشی واگر نیاوردیم آنچه که می خواهی با ما بکن. آنگاه سه روز مهلت داد وآنها با حالت تعجب وترس از پیش او رفتند ودر مجلسی جمع شدند ورأی های خود را ارائه دادند تا اینکه به این نتیجه رسیدند که از صالحان بحرین وزاهدان آنها ده نفر را انتخاب کنند وچنین کردند. آنگاه از بین ده نفر، سه نفر را برگزیدند وبه یکی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به صحرا برو وبه عبادت خدا بپرداز وبه امام زمان (علیه السلام) متوسل شو که او امام زمان ما است وحجّت خداوند عالم بر ما وشاید که راه چاره ای برای نجات از این بلای بزرگ به تو نشان دهد.
آن مرد خارج شد ودر تمام شب خدا را از روی خضوع عبادت کرد وگریه وزاری نمود وخداوند را خواند وبه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) متوسل شد تا صبح وچیزی ندید وبه نزد آنها آمد وخبر داد.
شب دوّم یکی دیگر را فرستادند او مثل دوست اوّل دعا وگریه کرد وچیزی ندید. آنگاه اضطراب وناراحتی آنها بیشتر شد.
سپس سوّمی را حاضر کردند که او مرد پرهیزکاری بود واسمش محمّد بن عیسی بود واو در شب سوّم با سر وپای برهنه به صحرا رفت وآن شب، بسیار تاریک بود که در آن به دعا وگریه مشغول شد ومتوسل به حق شد که آن بلا را از مؤمنان بردارد وبه حضرت حجّت (علیه السلام) استغاثه نمود ووقتی آخر شب شد، شنید که مردی به او خطاب می نماید: (ای محمّد بن عیسی چرا تو را به این حال می بینم وچرا به این بیابان آمدی؟) او گفت: ای مرد، مرا رها کن که من به خاطر کار بزرگی بیرون آمده ام وآنرا جز برای امام خود نمی گویم واز آن شکایت نمی کنم مگر برای کسی که بر حل آن مسئله قادر باشد.
گفت: (ای محمّد بن عیسی، منم صاحب الامر! حاجت خود را بگو).
محمّد بن عیسی گفت: اگر تو صاحب الامر هستی داستان مرا می دانی واحتیاجی نیست که من آنرا بگویم.
فرمود: (بله راست می گویی. تو به خاطر بلایی که در مورد آن انار بر شما وارد شده است، بیرون آمدی وآن وعده وترسی که حاکم برای شما در نظر گرفته است).
محمّد بن عیسی گفت: وقتی این کلام معجزه انگیز را شنیدم متوجه آن سمتی شدم که صدا می آمد وعرض کردم: بله ای مولای من، تو از آنچه که به ما رسیده آگاه هستی وتو امام وپناه ما هستی ومی توانی آن بلا را رفع کنی.
پس آن جناب فرمود: (ای محمّد بن عیسی، بدرستی که وزیر - لعنة الله علیه - درختی از انار در خانه اش است. وقتی که آن درخت بارور شد او از گِل قالبی به شکل انار ساخت وآن را دو نصف کرد ودر بین نصف هر یک از آنها آن کلمات را نوشت وانار هنوز بر روی درخت کوچک بود که آنرا در بین آن قالب گل گذاشت وآنرا بست. هنگامی که انار داخل آن قالب بزرگ شد، اثر آن نوشته بر روی آن بصورت برجسته ظاهر شد. پس وقتی صبح به پیش حاکم رفتید به او بگو من جواب این مسئله را با خود آوردم وآنرا جز در خانه وزیر نمی گویم.
آنگاه وقتی داخل خانه وزیر شدید، پس از ورود در قسمت راست خود اتاقی خواهی دید آنگاه به حاکم بگو: جواب را نمی دهم مگر در آن اتاق واگر وزیر خواست زودتر وارد اتاق شود قبول نکن.
وتو در آن اتاق، طاقچه ای می بینی که کیسه سفیدی در آن است. آن کیسه را بگیر که در آن، قالب گِلی می باشد که آن ملعون، آن حیله را در آن به کار برده است. پس در مقابل حاکم آن انار را داخل آن قالب بگذار تا اینکه حیله او آشکار شود.
ای محمّد بن عیسی نشانه دیگرش آن است که تو به حاکم بگو: معجزه دیگر ما آن است که وقتی آن انار را بشکند، بغیر از دود وخاکستر چیز دیگری در آن پیدا نخواهید کرد وبگو اگر راستی این سخن را می خواهید، به وزیر دستور بدهید که در حضور مردم آن انار را بشکند ووقتی بشکند، خاکستر ودود بر صورت وریش وزیر خواهد پاشید).
وقتی محمّد بن عیسی این سخنان معجزه انگیز را از آن امام عالی مقام وحجّت خداوند عالمیان شنید، بسیار شاد شد ودر مقابل آن جناب، زمین را بوسید وبا شادی وسرور به پیش اهل خود برگشت ووقتی صبح شد به پیش حاکم رفتند ومحمّد بن عیسی آنچه را که امام (علیه السلام) به او دستور داده بود انجام داد وآن معجزاتی را که آن جناب به او خبر داده بود آشکار شد.
آنگاه حاکم رو به محمّد بن عیسی کرد وگفت: چه کسی تو را از این امور مطلع کرده بود؟ گفت: امام زمان وحجّت خدا بر ما. والی گفت: امام شما چه کسی است؟ واو ائمه: را یکی بعد از دیگری نام برد تا اینکه به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) رسید. حاکم گفت: دستت را دراز کن که من بر این مذهب با تو بیعت می کنم ومن گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست وگواهی می دهم که محمّد بنده ورسول اوست وگواهی می دهم که خلیفه ی بلا فصل آن حضرت، علی (علیه السلام) است وبه حقّانیت وامامت هر یک از امامان تا آخری آنها اقرار نمود وایمان او کامل شد ودستور داد که وزیر را به قتل برسانند واز اهل بحرین عذرخواهی کرد.
واین قصّه نزد اهل بحرین معروف است وقبر محمّد بن عیسی نزد آنها معروف وشناخته شده است ومردم او را زیارت می کنند. مؤلف گوید: گویا وزیر دیده یا شنیده بود که گاهی در دست شیعه از انواع سنگ های نفیس وغیر نفیس یافت می شود که در آن به دست قدرت الهی مطالبی حک شده که دلالت بر حقیقت مذهب شیعه می کنند واو می خواست در مقابل قدرت پروردگار نقشی پدیدار کند وحق را با باطل بپوشاند. در مجموعه ی شریفه ای که تمام آن به خط شمس الدین صاحب کرامات، محمّد بن علی جباعی، جدّ شیخ بهایی است واوّل آن قصاید سبعه ابن ابی الحدید است وبعد از آن مختصری از کتاب جعفریات وغیر آن ذکر شده است که یافت شده عقیق سرخی که در آن نوشته شده بود:

انا در من السّماء نثرونی * * * یوم تزویج والد السّبطین
کنت انقی من اللجین ولکن * * * صبغونی بدم نحر الحسین

وروی دُر زرد نجفی دیده شده:

صفرة لونی ینبئک عن حزنی * * * لسید الاوصیاء ابی الحسن

وبر نگین سیاهی دیده شده:

لست من الحجارة بل جوهر الصدف * * * حال لونی لفرط حزنی علی ساکن النجف

وشیخ استاد شیخ عبد الحسین تهرانی - طاب ثراه - نقل کردند که: وقتی به حلّه رفته بودند در آنجا درختی را با اره به دو قسمت تقسیم کرده بودند ودر وسط آن در هر نصفی دیدند که به خط نسخ نوشته شده بود (لا اله الا الله محمّد رسول الله علی ولی الله)
اکنون در تهران در پیش یکی از ثروتمندان دولت ایران الماس کوچکی است به اندازه یک عدس که در داخل آن اسم (علی) نقش بسته شده است. با یای معکوس وکلمه ای دیگر که احتمال می رود (یا) باشد. محدّث نبیل، سید نعمت الله شوشتری در کتاب (زهر الربیع) فرموده: در نهر شوشتر، یک سنگ کوچک زردی که آن را حفّاران از زیر زمین در آورده بودند پیدا کردیم که بر آن سنگ به رنگ همان سنگ، نوشته شده بود: (بسم الله الرحمن الرحیم لا اله الا الله، محمّد رسول الله، علی ولی الله، لما قتل الحسین بن علی بن ابیطالب، کتب بدمه علی ارض حصباء وسیعلم الّذین ظلموا ای منقلب ینقلبون).
عالم گرانقدر، میر محمّد حسین سبط علامه مجلسی وامام جمعه در اصفهان نقل کردند که آن سنگ را برای مغفور شاه سلیمان آوردند.
آنگاه صنعتگران وهنرمندان از هر نوع را حاضر کرد وآنرا به همه نشان داد. همه با تأمل وتدبّر تصدیق کردند که آن از قدرت دست بشر خارج است وجز خداوند بی همتا کسی توانایی آنرا ندارد که چنین نقشی در این سنگ ایجاد کند.
آنگاه سلطان آن سنگ را به انواع زیورها وزیبایی ها آراسته کرد ونقل اینگونه مطالب از حوصله این کتاب خارج است والاّ از این گونه حوادث در کتب اخبار وتواریخ، بسیار موجود است. مخصوصاً در مورد خون مبارک ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) که در درخت وسنگ وغیره ظاهر شده.

حکایت چهل ودوّم: مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید

شیخ گرانقدر، احمد بن علی بن ابیطالب الطبرسی در کتاب (احتجاج) نقل کرده که: از ناحیه مقدسه نوشته ای وارد شد در چند روزی که از صفر سال ۴۱۰ باقی مانده بود. رساننده آن، آنرا از ناحیه متصل به حجاز برداشته بود به شیخ مفید محمّد بن محمّد بن نعمان حارثی (قدس الله روحه) ذکر نمود.
(ترجمه مکتوب): (به برادر سدید ودوستدار رشید، شیخ مفید، محمد بن محمد النعمان که خداوندش دائماً اعزاز فرماید از طرف قرین الشّرف امام عصر که عهود الهیه که در روز الست وعالم اظلّه ار کافّه خلایق گرفتند در حضرتش بود به ودیعت سپردند چنان تشریف خطاب می رود که:
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد، درود خدای بر تو ای دوستدار با خلوص در دین که مخصوص است در ولایت ما به کمال یقین! همانا می فرستیم به سوی تو حمد خداوندی را که جز او خدایی نیست ومسألت می کنیم که صلوات بر سید ما وپیغمبر ما، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) وآل اطهار او بفرستد واعلام می فرماییم مر تو را که خداوند توفیق تو را مستدام فرماید در نصرت حقّ وفراوان فرماید ثواب تو را بر نشر علوم ما را.
به راستی به این که اذن ورخصت دادند ما را که تو را به مکاتبه مشرّف فرماییم وبه ادای احکام مکلّف داریم که به آن شیعیان که در حضرت تو هستند ابلاغ داری وخداوند ایشان را عزیز دارد به اطاعت خود وکفایت مهم ایشان به رعایت وحراست لطف خویش فرماید.
پس واقف شو تو که خدایت مدد دهد به اعانت خود بر دشمنانش که بیرون رفته اند از دین بر آنچه ذکر می کنم وسعی کن در رساندن اوامر به سوی آنان که اطمینان به ایشان داری بر وجهی که ما می نویسیم ان شاء الله تعالی. اگر چه سکنی داریم در مکان خودمان که دور است از مکان ظالمین بر حسب آنچه آنرا نماینده خدای تعالی به ما از صلاح برای ما وبرای شیعه مؤمنین ما در آن مادامی که دولت دنیا برای فاسقین است.
به تحقیق که علم ما محیط است به خبرهای شما وغایب نمی شود از علم ما هیچ چیز از اخبار شما وما داناییم به آزاری که به شما رسید از زمانی که میل کردند جماعتی از شماها به سوی آنچه پیشینیان درست کردار از او دور بودند وعهدی که از ایشان گرفته شده بود، از پس پشت افکندند. گویا که ایشان نمی دانند بدرستی که ما اهمال در مراعات شما نداریم واز یاد شما فراموشکار نیستیم واگر نه این بود، هر آینه نازل می شد به شما بلای سخت وشما را دشمنان، مستأصل می کردند.
پروا کنید از خداوند جلّ جلاله وپشتوانی دهید ما را بر بیرون آوردن شما از فتنه که مشرف شده است بر شما که هلاک می شود در آن کسی که نزدیک شد اجل او وحفظ از آن کسی که آرزوی خود را دریافت کرده وآن فتنه، نشانه ای است برای حرکت ما واظهار کردن شما برای یکدیگر، امر ونهی ما را وخداوند، تمام وکامل می کند نور خود را هر چند کراهت داشته باشند مشرکان.
پس چنگ فرا زنید در تقیه آن فتنه. زیرا هر که روشن کند آتش جاهلیت را، مدد می دهد او را قومی که در فطرت مانند بنی امیه اند تا بترساند به این آتش فتنه، طایفه هدایت شدگان را. ومن ضامن وکفیل نجاتم برای کسی که در آن فتنه، طالب مکان ومکانتی نباشد وسلوک کند در سیر در او، راه پسندیده را.
چون جمادی الاولی از این سال در رسد، پس عبرت گیرید از آنچه حادث می شود در آن وبیدار شوید از خواب غفلت برای آنچه واقع شود در عقب آن، زود است که ظاهر شود در آسمان امر ظاهری ودر زمین مثل آن با تساوی وواقع شود در زمین مشرق چیزی که حزن وقلق می آورد وغلبه کند بعد از او بر عراق قومی که از اسلام بیرون هستند که به سبب سوء کردار ایشان، رزق بر اهل عراق تنگ می گردد. پس از آن تفریج کرب خواهد شد به هلاک طاغوتی از اشرار. پس مسرور شود به هلاکت اول، اهل تقوی واخیار ومجتمع می شود برای حاج در اطراف آنچه را که طالبند با کثرت عدد واتفاق وبرای ما در آسانی حجّ ایشان با اختیار ووفاق شأنی است که ظاهر می شود با نظام واتساق.
پس باید رفتار کند هر کس از شما به آنچه نزدیک می کند او را به محبّت ما واجتناب کند آنچه را که موجب شود برای نزدیکی سخط وکراهت ما. زیرا که امر ما، امری است که ناگاه در می رسد. زمانی که نفع نمی بخشد آدمی را توبه، نجات نمی دهد او را عقاب ما آن روز ندامت از معصیت وخداوند الهام کند رشد را به شما ولطف کند درباره شما در جهت توفیق به رحمت خودش.
صورت خطّ شریف که در آن مکتوب به دست مبارک نوشته بودند که بر صاحب آن دست سلام باد.
این نوشته ماست به سوی تو، ای برادر ودوستدار ومخلص باصفای در مودّت ما ویاور باوفای ما! خداوند حراست کند تو را به عین عنایت خود. او که هرگز در خواب نرود. پس، حفظ کن این نوشته را ومطّلع مدار بر خطّی که ما نوشته ایم با آنچه در آن درج وتضمین کرده ایم کسی را وادا کن آنچه در آن است به سوی کسی که سکون نفس به او داشته باشی ووصیت کن جماعت ایشان را به عمل بر وفق آن ان شاء الله تعالی وصلّی الله علی محمّد وآله الطاهرین).

حکایت چهل وسوّم: مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید

وهمچنین شیخ طبرسی در احتجاج گفته: در روز پنج شنبه بیست وسوم ذی الحجّه سال ۴۱۲ مکتوبی دیگر از جانب امام عصر (علیه السلام) به شیخ مفید رسید که خلاصه ی ترجمه تحت اللفظی آن چنین است:
فرمان مبارک از جانب بنده خدا که در راه او تلاش می کند به سوی کسی که به حق وراه او الهام شده.
بسم الله الرحمن الرحیم
(سلام بر تو این بنده شایسته! یاری کننده حق که دعوت می کنی به سوی او به کلمه صدق! پس، بدرستی که ما می فرستیم به سوی تو حمد خداوندی را که نیست خدایی جز او، پروردگار ما وپروردگار پدرهای پیشینیان ما ومسألت می کنیم او را که صلوات فرستد بر سید ومولای ما، محمّد خاتم النّبیین وبر اهل بیت طیبین طاهرین آن حضرت. وبعد، پس بدرستی که ما دانسته بودیم مناجات تو را. حفظ کند خداوند، تو را به وسیله ای که بخشیده است به تو از اولیای خود. وحراست بفرماید تو را به آن سبب از کید اعدای خود وشفیع کردیم در حضرت خود، تو را الان از منزلگاه خودمان که شعبی است در سر کوه در سر بیابانی که کسی به آن راهی ندارد که منتقل شدیم به آن شعب در این زودی ها از وادی های درخت دار با نضارت وغزارت، ملجأ داشته ما را به آن شعب فرود آمدن جماعتی که فقیرند از ایمان (که کنایه از منزل کردن ظالمین در آن منزل است) وزود است که نازل شویم از سر آن کوه به سوی زمینی مسطّح بدون دوری از روزگار وطول کشیدنی از زمان. ومی آید تو را خبری از جانب ما به آنچه تازه می شود از احوال ما. پس می شناسی به واسطه آن، آنچه اعتماد کنی بر او از تقرّب به سوی ما به اعمال وخدا توفیق دهنده تو است در این کار به رحمت خود. پس مقدور وکاین است.
خداوند، حراست کند تو را به چشمی که در خواب نمی رود، اینکه مقابل می شود او را فتنه ای که موجب هلاکت نفوسی می شود که صید کرده اند یا کاشته اند باطل را به جهت ترس دادن وجلب کردن اهل باطل، که مبتهج می شوند برای دمار آن نفوس مؤمنین ومحزون می گردند برای آن مجرمین. وعلامت حرکت ما از این راه تنگ، حادثه ای است که واقع می شود از مکه معظمه از رجسی منافق ومذموم که حلال می شمارد خونهای حرام را که در حزن می شوند به سبب کید او، اهل ایمان ونمی رسد او به آن خروج کردن، مقصود خود را از ظلم وعدوان.
چرا که ما در عقب حفظ ایشان هستیم به دعایی که محجوب نمی ماند از پادشاه زمین وآسمان. پس باید مطمئن شود به دعای ما، قلوب دوستداران ما وباید واثق شوند به کفایت خداوند، اگر چه بترساند ایشان را به واسطه دشمنان بلاهایی سخت. وعاقبت به واسطه صنع جمیع کردگار محمود خواهد شد برای ایشان، مادام که اجتناب کنند آنچه نهی شده از گناهان را.
وما عهد می کنیم به سوی تو، ای دوستدار با خلوص! که مجاهده می کنی در راه ما با ظالمان که تأیید فرماید خداوند، تو را به نصرتی که مؤید داشته به آن پیشینیان از اولیای نیکوکار ما را، به اینکه هر کس پروا کند پروردگار خود را از برادران تو در دین وبیرون رود از عهده آنچه بر ذمّه اوست از حقوق واجبه به سوی اهل استحقاق، در امان خواهد بود از فتنه ای که صاحب باطل است واز محنتهای تاریک او که موجب ضلالت است. وهر کس بخل کند از ایشان، به آنچه خداوند عطا فرموده از نعمت خود بر آنچه خداوند امر کرده به صله ونگهداری او، پس بدرستی که آن بخل کننده، زیانکار خواهد بود به بخل برای دنیا وآخرت خود واگر چنانچه شیعیان ما، خداوند توفیق دهد ایشان را برای طاعت خود، با دلهای مجتمع فراهم آمده بودند در وفای به عهدی که مکتوب است بر ایشان، هر آینه تأخیر نمی افتاد از ایشان یمن ملاقات ما وتعجیل می کرد به سوی ایشان، سعادت مشاهده ما با کمال معرفت صادق به ما.
پس محجوب نمی دارد ما را از ایشان، مگر آنچه می رسد به ما از اموری که کراهت داریم ونمی پسندیم از ایشان واز خداوند استعانت می طلبیم واو بس است وبهتر وکیلی است وصلوات او بر سید ما که بشیر ونذیر است، محمد وآل طاهرین او وخداوند سلام بفرستد بر ایشان. ونوشت در غرّه شوال از سال ۴۱۲).
صورت خط شریف که به دست مبارک در آن مکتوب رقم فرمود، که بر صاحب آن دست درود باد:
(این نوشته ماست به سوی تو، ای دوستار الهام شده به حقّ بلند مرتفع که به املاء وبیان ماست وخط امین ما! پس، مخفی بدار آنرا از هر کس ودر هم پیچ آنرا وقرار ده برای آن نسخه ای که مطلع بسازی بر آن کسی را که مطمئن به امانت او باشی از دوستداران ما. خداوند مشمول فرماید ایشان را به برکت ما ان شاء الله والحمد للَّه وصلوات بر سید ما محمّد وآل طاهرین او).

حکایت چهل وچهارم: مرثیه ی منسوب به حضرت (علیه السلام) درباره شیخ مفید

شهید ثالث، قاضی نور الله در (مجالس المؤمنین) گفته: این چند بیت به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) منسوب می باشد که در مدح جناب شیخ مفید گفته اند که در قبر او نوشته شده بود.

لا صوت النّاعی بفقدک انّه * * * یوم علی آل الرّسول عظیم
ان کنت قد غیبت فی جدث الثری * * * فالعلم والتوحید فیک مقیم
والقائم المهدی یفرج کلما * * * تلیت علیه من الدروس علوم
حکایت چهل وپنجم: ابو القاسم جعفر قولویه

قطب راوندی در کتاب (خرایج) از ابو القاسم جعفر بن محمّد قولویه روایت نموده که گفت: در سال ۳۳۷ یعنی سالی که در آن قرامطه، حجر الاسود را به جای خود بردند، من به بغداد رسیدم وتمام تلاش من این بود که خود را به مکه برسانم وشخصی که حجر الاسود را در جای خود می گذارد ببینم زیرا در کتاب های معتبر دیده بودم که معصوم وامام وقت (علیه السلام) آنرا در جای خود قرار می دهد.
چنانکه در زمان حجّاج، امام زین العابدین (علیه السلام) آنرا نصب کرده بود. اتفاقاً به بیماری سختی مبتلا شده بودم به طوریکه قطع امید کردم وفهمیدم که نمی توانم به آن برسم وابن هشام را نایب خود کردم وحرفهایم را نوشته وبر آن مهر زدم ودر آن از مدت عمر خود سؤال کرده بودم واینکه آیا با این بیماری از دنیا می روم ویا هنوز مهلت دارم؟ وبه او گفتم: خواهش من آن است که هر کسی را دیدی که حجرالاسود را در جای خود گذاشت این نامه را به او برسان ونهایت سعی خود را برای این منظور بکار ببر.
ابن هشام گفت: وقتی به مکه رسیدم، دیدم که خادم های بیت الحرام عازم هستند که حجر الاسود را نصب کنند ومبلغی کلّی به چند نفر دادم که قبول کنند چند ساعتی مرا در آنجا، راه بدهند وکسی را با من همراه کردند که مراقب من باشد وشلوغی جمعیت را از من دور کند.
دیدم که هر چه گروه گروه وطبقه طبقه وطایفه طایفه از هر گروهی که آمدند وخواستند که سنگ را بر جای خود بگذارند سنگ می لرزید ومضطرب می شد وهر ترفندی که به کار می بردند در جای خود قرار نمی گرفت تا اینکه جوان گندم گون خوشرویی آمد وسنگ را به تنهایی برداشت ودر جای خود گذاشت وحجر اصلاً نلرزید واو حجر را در جای خود محکم کرد واز بین مردم بیرون آمد ومن در حالیکه چشم از او بر نمی داشتم از جای خود بلند شدم وبه دنبالش حرکت کردم واز زیادی جمعیت وترس اینکه مبادا از من غایب شود وبه خاطر دور کردن مردم از خود وبر نداشتن چشم از او نزدیک بود که عقل خود را از دست بدهم تا اینکه هجوم خلق اندکی کم شد. دیدم که ایستاد ومتوجّه من شد وفرمود: (نامه را بده). وقتی نامه را دادم بدون آنکه نگاه کند گفت: (در این بیماری، ترسی بر تو نمی باشد وآن کاری که به ناچار چاره ای ندارد در سال ۳۶۷ برای تو واقع می شود). ومن به خاطر ترس وهیبت او زبانم از کار افتاد ونمی توانستم حرف بزنم تا اینکه از نظرم غایب شد واین خبر را به ابو القاسم دادم وابو القاسم تا آن سال زنده بود ودر آن سال وصیت کرد. کفن وقبر خود را آماده کرد ومنتظر بود تا اینکه بیمار شد. یارانی که به عیادتش آمدند گفتند: امیدواریم که شفا پیدا کنی. بیماری تو زیاد مهم نیست.
گفت: نه، وعده ای که به من دادند این چنین است ومن بعد از این امیدی به زندگی ندارم. وبا آن بیماری به رحمت حق واصل شد.

حکایت چهل وششم: شیخ طاهر نجفی

صالح پرهیزکار، شیخ محمّد طاهر نجفی که سالهاست خادم مسجد کوفه است وبا همسرش در آنجا منزل دارد واکثر اهل علم نجف اشرف که به آنجا می روند او را می شناسند وتا الان از او غیر از خوبی ونیکی چیزی نگفتند وخود نیز سالهاست که او را به همین اوصاف می شناسم وبعضی از عالمان پرهیزکار مدّتها در آنجا اعتکاف نموده اند بسیار از تقوا ودینداری او گفته اند. او اکنون از هر دو چشم نابینا وبه حال خود دچار است وهمان دانشمند قضیه ای از او تعریف کرد. ودر سال گذشته در آن مسجد شریف از او خواستم که دوباره آنرا برایم تعریف کند.
گفت: در هفت یا هشت سال قبل به خاطر جنگ میان دو طایفه ذکرو وشمرت در نجف، که باعث قطع شدن تردّد اهل علم وزوّار شد، زندگی بر من سخت شد چرا که امرار معاش وگذران زندگی با وجود فرزندان زیاد وسرپرستی بعضی از ایتام، منحصر به این دو طایفه بود.
شب جمعه ای بود. هیچ غذایی نداشتیم وبچه ها از گرسنگی ناله می کردند. بسیار دلتنگ شدم واغلب به بعضی وردها وختم ها در آن شب مشغول بودم که حالم بسیار وخیم شده بود. رو به قبله میان محل سفینه که معروف به جای تنور می باشد ودکة القضا نشسته بودم واز حال خود به سوی خدای تعالی شکایت می کردم ودر عین حال به او از حال فقر ونداری خود اظهار رضایت می نمودم وعرض کردم: چیزی نمی تواند برایم بهتر از این باشد که روی سید ومولای مرا به من نشان دهی ومن غیر از آن چیزی نمی خواهم. ناگهان خود را بر سر پا ایستاده دیدم ودر یک دست سجاده سفیدی داشتم ودست دیگرم در دست جوان با شکوهی بود که اثرات شکوه وجلال در او آشکار بود ولباس بسیار خوب ونفیسی که به سیاهی مایل بود پوشیده بود که من ظاهربین، اول خیال کردم که یکی از پادشاهان است ولی عمامه در سر مبارک داشت ونزدیک او شخص دیگری بود که لباس سفیدی به تن داشت.
در این حال به سمت دکه نزدیک محراب حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم آن شخص جلیل که دست من در دستش بود فرمود: (ای طاهر سجاده را پهن کن). ومن آنرا پهن کردم ودیدم سفید است ومی درخشد وجنس آنرا نفهمیدم که چیست وروی آن به خط جلی چیزی نوشته شده بود ومن آنرا رو به قبله فرش کردم با ملاحظه انحرافی که در مسجد است. آنگاه فرمود: (آن را چگونه پهن کردی؟) ومن از هیبت وعظمت آن جناب بیخود شده بودم واز وحشت ودستپاچگی گفتم: فرش کردم آنرا به طول وعرض.
فرمود: (این عبارت را از کجا یاد گرفتی؟) این کلام جزء زیارت است که با آن حضرت قائم (علیه السلام) را زیارت می کنند. وبه من تبسّم کرد وفرمود: (تو دارای اندکی فهم هستی). آنگاه ایستاد روی سجاده وتکبیر نماز گفت ومرتب نور وبهای او زیاد می شد ومی درخشید به طوریکه نگاه کردن به روی مبارک آن جناب امکان نداشت. وآن شخص دیگر در پشت سر آن جناب ایستاد وبه اندازه چهار وجب عقب تر قرار داشت. هر دو نماز خواندند ومن رو به روی آنها ایستاده بودم. در دلم از کار آنها چیزی خطور کرد وفهمیدم که او از آن افرادی نیست که من گمان کردم. وقتی نمازشان تمام شد آن شخص را دیگر ندیدم وآن جناب را بر بالای کرسی بلندی دیدم که تقریباً چهار ذراع بلندی آن بود وسقفی داشت ونوری روی آن بود به طوریکه چشم را خیره می کرد. آنگاه، متوجه من شد وفرمود: (ای طاهر مرا کدامیک از سلاطین گمان کردی؟) گفتم: ای آقای من! تو سلطان سلاطین هستی وسید جهانی وتو از اینها نیستی. آنگاه فرمود: (ای طاهر! به هدف خود رسیدی، حال چه می خواهی؟ آیا هر روز شما را رعایت نمی کنم؟ (مراقب شما نیستم؟) آیا اعمال شما به ما نمی رسد؟)
وبه من مژده داد که حالم خوب می شود واز آن سختی نجات می یابم. در این حال فردی از طرف صحن مسلم که او را به شخص واسم می شناختم ودارای کردار زشت بود، داخل مسجد شد. وبه همین دلیل آثار خشم وغضب بر آن جناب وارد شد وروی مبارک به طرف او کرد. عِرق هاشمی روی پیشانی اش آشکار شد.
فرمود: (ای فلان! به کجا فرار می کنی؟ آیا زمین وآسمان از آن ما نیست که احکام ما در آنها جاری است وتو چاره ای نداری جز اینکه زیر دست ما باشی؟) آنگاه به من نگاه کرد وتبسّم نمود وفرمود: (ای طاهر به مراد خود رسیدی، دیگر چه می خواهی؟) پس من به خاطر عظمت وبزرگی آن جناب وحیرتی که به من دست داد نتوانستم حرفی بزنم ودوباره این کلام را فرمود وچگونگی حال من قابل توصیف نبود ومن به همین دلیل نتوانستم جواب بگویم وهیچ سؤالی از آن جناب بنمایم آنگاه به اندازه چشم بر هم زدنی نگذشته بود که خود را تنها در میان مسجد دیدم وکسی با من نبود. به طرف مشرق نگاه کردم دیدم که صبح شده وفجر طالع شده.
شیخ طاهر گفت: با آنکه چند سال است کور شدم وبسیاری از راههای امرار معاش بر روی من بسته شده (که یکی از آنها خدمت کردن به عالمان وطلبه هایی بود که به آنجا مشرف می شوند) ولی به حساب وعده ای که آن حضرت از آن تاریخ تا به حال دادند الحمد لله در امر معاشم گشایش شده وهرگز به سختی ورنج نیفتادم.

حکایت چهل وهفتم: ابو القاسم حاسمی

عالم دانشمند، آگاه، میرزا عبد الله اصفهانی، شاگرد علامه مجلسی در فصل دوم از آخر قسمت اوّل کتاب (ریاض العلماء) فرموده است که: شیخ ابو القاسم بن محمّد بن ابی القاسم حاسمی، دانشمند عالم کامل معروف به حاسمی است واز بزرگان مشایخ اصحاب ما است وظاهر آن است که او از اصحاب قدیم است وامیر سید حسین عاملی معروف به مجتهد، هم دوره (معاصر) سلطان شاه عباس صفوی در پایان رساله ی خود فرموده: در مورد حالات اهل خلاف در دنیا وآخرت در مقام ذکر بعضی از گفتگوهای اتّفاق افتاده میان شیعه واهل سنّت تألیف کرده به این عبارت که دوّم از آنها حکایت غریبه ای است که در شهر همدان اتّفاق افتاده بین شیعه اثنی عشری وشخصی سنّی که آنرا در کتاب قدیمی دیدم که محتمل است به حساب عادت، تاریخ کتابت آن سیصد سال قبل از این باشد ومتن آن کتاب این گونه بود که: میان یکی از علمای شیعه که اسم او، ابو القاسم بن محمّد بن ابی القاسم حاسمی است ومیان یکی از علمای اهل سنت که اسم او رفیع الدین حسین است، در دوستی ومصاحبت وشراکت در اموال ورفاقت در اکثر سفرها، رابطه ی گرمی برقرار شد.
وهر یک از این دو، مذهب وعقیده خود را از دیگری پنهان نمی کردند. ابو القاسم، رفیع الدین را به نصب نسبت می داد یعنی به او ناصبی می گفت ورفیع الدین هم ابو القاسم را به رفض نسبت می داد. (البته به شوخی وخنده) ودر این صحبت ها بحث در مورد مذهب اتّفاق نمی افتاد. تا آنکه در مسجد شهر همدان که به آن مسجد عتیق می گفتند، بحثی میان آنها اتّفاق افتاد ودر میان صحبت رفیع الدین حسین، فلان وفلان را بر امیر المؤمنین علی (علیه السلام) برتری داد وابو القاسم رفیع الدین این مطلب را رد کرد وامیر المؤمنین علی (علیه السلام) را برتری داد وابو القاسم برای مذهب خود به آیات واحادیث زیادی استدلال کرد ومقامات وکرامات ومعجزه های زیادی را که از آن جناب صادر شده، ذکر نمود ورفیع الدین قضیه را برعکس نمود وبرای برتری دادن ابو بکر بر علی (علیه السلام)، استدلال نمود به همنشینی وهم صحبتی او در غار وخطاب شدن او به صدّیق اکبر در بین مهاجرین وانصار. همچنین گفت: در میان مهاجرین وانصار، خلافت وامامت وداماد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بودن به ابو بکر اختصاص داشت.
وهمچنین گفت: از پیغمبر دو حدیث است که در شأن ابو بکر صادر شده، یکی آنکه: (تو به منزله پیراهن من هستی... الخ) ودومی: (از دو نفر که بعد از من هستند پیروی کنید: ابو بکر وعمر).
ابو القاسم شیعی بعد از شنیدن این گفته ها به رفیع الدین گفت: به چه دلیلی ابو بکر را بر سید وصیین وسند اولیاء وحامل لواء وامام جنّ وانس وقسمت کننده ی جهنم وبهشت ترجیح می دهی؟
در حالیکه تو می دانی که آن جناب صدیق اکبر وفاروق ازهر برادر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وهمسر بتول است وهمچنین می دانی آنجناب وقت فرار رسول خدا از ظلم وستم کافران به سوی غار در جای آن حضرت خوابید وبا آن حضرت در حال سختی وفقر ونداری شریک وهمراه بود. وحضرت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) درب خانه صحابه را که در مسجد باز می شد همه را بست غیر از درب خانه علی (علیه السلام). وحضرت (صلی الله علیه وآله وسلم)، علی (علیه السلام) را روی شانه خود گذاشت در هنگام ورود به کعبه وشکستن بتها در اوائل اسلام وخداوند عزیز وبلند مرتبه در مقام اعلی، علی وفاطمه (سلام الله علیها) را با یکدیگر تزویج نمود.
وحضرت علی (علیه السلام) جنگ ومقاتله کرد با عمرو بن عبد ود وخیبر را فتح کرد وبرای خدای تعالی شریک قائل نشد حتی به اندازه یک چشم به هم زدن بر خلاف آن سه خلیفه. وحضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)، علی (علیه السلام) را به چهار پیغمبر تشبیه نمود در آنجا که فرمود: (هر که می خواهد به حضرت آدم در علمش نگاه کند وبه نوح در فهمش بنگرد وبه موسی در شدّتش وبه عیسی در زهدش، پس به علی بن ابیطالب نگاه کند).
وبا وجود همه این فضیلت ها وکمالات آشکار ونمایان وبا وجود نزدیکی وخویشی که با حضرت رسول دارد وبا معجزه برگرداندن آفتاب برای او، چگونه این امر عاقلانه وجایز می باشد که ابو بکر بر علی (علیه السلام) برتری داشته باشد؟
وقتی رفیع الدین این گفته ها را از ابی القاسم شنید که او علی (علیه السلام) را بر ابو بکر ترجیح می دهد، ریشه صمیمیت او با ابو القاسم به نابودی منجر شد واز بین رفت وبعد از گفتگوئی چند رفیع الدین به ابو القاسم گفت: هر مردی که به مسجد بیاید، هر چه از مذهب من یا مذهب تو حکم کند اطاعت می کنیم.
چون عقیده اهل همدان بر ابو القاسم پیدا ومشهود بود، یعنی می دانست که آنها از اهل سنّتند واز این شرطی که میان او ورفیع الدین بسته شد، می ترسید ولی به خاطر بحث وجدل زیاد، ابو القاسم آنرا پذیرفت وبا کراهت راضی شد. بعد از اینکه شرط بستند بدون فاصله جوانی وارد شد که از چهره اش آثار بزرگواری ونجابت پیدا بود واز احوالش معلوم بود که از سفر می آید ودر مسجد وارد شد ودر اطراف مسجد دوری زد ونزد آنها آمد.
رفیع الدین از جایش بلند شد در حالیکه بسیار اضطراب داشت وبعد از سلام به آن جوان در مورد بحثی که میان او وابو القاسم درگرفته بود سؤال کرد وآن مسئله را برایش گفت ودر اظهار عقیده خود برای آن جوان بسیار مبالغه کرد وقسم مؤکد خورد واو را قسم داد که عقیده خود را به همان طوری که در باطن دارد آشکار نماید وآن جوان بدون هیچ معطّلی این دو بیت را فرمود:
متی اقل مولای افضل منهما * * * اکن للّذی فضلته متنقصاً
الم تر انّ السّیف یزری بحده * * * مقالک هذا السّیف احد من العصا
وقتی جوان این دو بیت را خواند، رفیع الدین وابو القاسم از فصاحت وبلاغت بیان او در تحیر وتعجب بودند ومی خواستند که در مورد زندگی وتحصیلات آن جوان جستجو کنند که آن جوان از نظر غایب شد واثری از او نیافتند.
وقتی رفیع الدین این کار عجیب وغریب را مشاهده کرد مذهب باطل خود را کنار گذاشت ومذهب حقّ اثنی عشری را برگزید وبه آن اعتقاد پیدا کرد.
صاحب ریاض بعد از گفتن این قصه از کتاب مذکور فرموده که: ظاهراً آن جوان حضرت مهدی (علیه السلام) بوده است وآنچه که این گفته را تأیید می کند چیزی است که در باب نهم خواهیم گفت وامّا دو بیت مذکور با تفسیر وبه طور زیاد در کتاب های علما به این نحو موجود است که:
یقولون لی فضل علیاً علیهم * * * فلست اقول التبرا علی من الحصا
اذا انا فضلت الامام علیهم * * * اکن بالّذی فضلته متنقصاً
الم ترا ان السّیف یزری بحده * * * مقالة هذا السّیف اعلی من العصا
ودر ریاض فرموده که: آن دو بیت ریشه این بیت ها است یعنی نویسنده آنرا از آن حکایت گرفته است.

حکایت چهل وهشتم: ملا زین العابدین سلماسی

عالم صالح پرهیزکار، میرزا محمّد باقر سلماسی، خلف صاحب مقامات عالیه، ملا زین العابدین سلماسی برای من تعریف کرد که جناب میرزا محمّد علی قزوینی مردی زاهد وعابد ومورد اطمینان بود. او میل زیادی به علم جفر وحروف داشت وبه خاطر به دست آوردن آنها سفرهای زیادی کرده وبه شهرها رفته وبین او وپدرش دوستی بود. آنگاه در آن وقتها که مشغول آباد کردن وساختن ساختمان حرم وقلعه عسکریین بودیم به سامره آمد ودر پیش ما اقامت گزید تا آنکه به وطن خود کاظمین برگشتیم وسه سال مهمان ما بود. وروزی به من گفت: دلم تنگ شده وصبرم به پایان رسیده ونزد تو حاجتی دارم وپیغامی هم برای پدر بزرگوار تو.
گفتم: چیست؟
گفت: در آن روزها که در سامره بودم، حضرت حجّت (علیه السلام) را در خواب دیدم. پس از او خواستم که برای من علمی را که عمر خود را برای آن صرف کردم کشف کند. آنگاه فرمود: (آن در پیش همنشین تو است). واشاره کرد به پدر تو. من گفتم: او راز خود را از من پنهان می کند. فرمود: (چنین نیست از او بخواه، از تو دریغ نخواهد کرد). آنگاه بیدار شدم وبرخاستم که پیش او بروم. دیدم که در طرفی از صحن مقدس به سوی من می آید.
وقتی مرا دید قبل از آنکه حرفی بزنم فرمود: چرا از من در پیش حضرت حجّت (علیه السلام) شکایت کردی؟ تو چه وقت از من چیزی خواستی وآن در نزد من بود ومن به تو ندادم؟
پس من خجالت کشیدم وسر به زیر انداختم واکنون سه سال است که همراه وهمنشین او شدم نه او حرفی از این علم را به من فرموده ونه من توانایی سؤال کردن از او را دارم وتا اکنون به کسی ابراز نکردم، اگر می توانی این مشکل را از من برطرف کن. من از صبر او تعجب کردم وپیش پدر رفتم وآنچه شنیدم گفتم وپرسیدم که از کجا فهمیدی که او از تو نزد امام شکایت کرده گفت: آن جناب در خواب به من فرمود. وخواب را تعریف نکرد.

حکایت چهل ونهم: شیخ حرّ عاملی

محدث گرانقدر، شیخ حرّ عاملی در کتاب (اثبات الهداة بالنّصوص والمعجزات) فرموده: بدرستی که گروهی از اصحاب مورد اطمینان ما به من خبر دادند که آنها صاحب الامر (علیه السلام) را در بیداری دیدند واز آن جناب معجزات متعددی را دیدند که آنها را به غیب هایی خبر می داد واز برای آنها دعاهایی کرد که مستجاب شده بود وآنها را از خطرهایی که به هلاکت منجر می شدند نجات داد.
فرمود: ما در شهر خودمان در روستای مشغرا در روز عیدی نشسته بودیم وما گروهی از طلاب علم وصالحان بودیم. آنگاه من به آنها گفتم: کاش می دانستم که در عید آینده کدام یک از این گروه زنده است وکدام مرده؟ پس مردی که نام او شیخ محمّد بود ودر درس، شریک ما بود گفت: من می دانم که در عید دیگر زنده ام وعید دیگر وعید دیگر تا بیست وشش سال ومعلوم شد که او در این ادعا استوار است وشوخی نمی کند. پس به او گفتم: تو علم غیب می دانی؟ گفت: نه، ولی من حضرت مهدی (علیه السلام) را در خواب دیدم در حالیکه به مرض سختی دچار بودم ومی ترسیدم که بمیرم چون عمل خوبی برای ملاقات با پروردگارم نداشتم.
آنگاه به من فرمود: (نترس، چرا که خداوند تو را شفا می دهد واز این بیماری رها می شوی وبه واسطه آن نمی میری بلکه بیست وشش سال زندگی می کنی). آنگاه جامی را که در دستش بود به من بخشید ومن از آن آشامیدم وآن مریضی از من برطرف شد وشفا پیدا کردم ومی دانم که این، کار شیطان نیست. ومن وقتی حرف آن مرد را شنیدم، تاریخ آنرا یادداشت کردم که آن در سال ۱۰۴۹ بود ومدّتی از آن گذشت ومن به مشهد مقدس در سال ۱۰۷۲ آمدم. ووقتی سال آخر شد در دلم افتاد که مدّت گذشت. پس برگشتم وبه آن تاریخ رجوع کردم وحساب کردم دیدم که از آن زمان بیست وشش سال گذشت وگفتم که باید آن مرد، مُرده باشد ومدّت یک ماه نگذشت یا دو ماه که نامه ای از برادرم رسید واو در آن شهر بود وبه من خبر داد که آن مرد وفات کرد.

حکایت پنجاهم: شیخ حرّ عاملی

همچنین شیخ مذکور در همان کتاب فرموده: من زمانی که کودکی ده ساله بودم به مریضی سختی دچار شدم بطوریکه خانواده ونزدیکان من جمع شدند وگریه می کردند وبرای عزاداری آماده می شدند ویقین کردند که من در آن شب خواهم مُرد.
آنگاه من در میان خواب وبیداری پیغمبر ودوازده امام: را دیدم ومن به آنها سلام کردم وبا یک یک آنها دست دادم وبین من وحضرت صادق (علیه السلام) سخنی گذشت که در ذهنم نماند به جز آنکه آن حضرت در حقّم دعا کرد وبر حضرت صاحب (علیه السلام) سلام کردم وبا آن جناب دست دادم وگریه کردم وگفتم: ای مولای من! می ترسم که با این بیماری بمیرم ومقصد خود را از علم وعمل بدست نیاورم.
حضرت فرمود: (نترس، زیرا تو در این مرض نمی میری بلکه خداوند تو را شفا می دهد وتو عمری طولانی خواهی داشت).
آنگاه کاسه ای که در دست مبارکش بود بدست من داد. من از آن نوشیدم وسالم شدم وبیماری از من رفع شد ونشستم. دوستان وخویشانم تعجب کردند ومن از آنچه دیده بودم به آنها چیزی نگفتم مگر بعد از چند روز.

حکایت پنجاه ویکم: شیخ ابو الحسن شریف عاملی

دانشمند گرانقدر، شیخ ابو الحسن شریف عاملی در کتاب (ضیاء العالمین) از حافظ ابو نعیم وابو العلاء همدانی که هر دو به سند خود روایت کرده اند از ابن عمر که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: (مهدی (علیه السلام) از روستایی که به آن کرعه می گویند بیرون می آید وبر سر او ابری است که در آن ابر منادی، ندا می کند این مهدی، خلیفه ی خداوند است.
پس از او پیروی کنید). وجماعتی از محمّد بن احمد روایت کردند که گفت: پدرم مرتب در مورد کرعه سؤال می کرد ومن نمی دانستم که کرعه کجاست؟ پس شیخ تاجری با مال وحشم زیاد پیش ما آمد وما در مورد آن روستا از او پرسیدیم. گفت: شما از کجا آن روستا را می شناسید؟ پدرم گفت: در کتاب های حدیث آن را دیده ام وماجرای آنرا شنیده ام. وقتی ظهر شد جوانی را دیدم که زیباتر وبا ابهّت تر وگرانقدرتر از او هرگز ندیده بودم بطوریکه ما از نگاه کردن به او سیر نمی شدیم. آنگاه با آنها نماز ظهر را با دستهای رها شده، مثل نماز اهل عراق خواند. (نه مثل اهل سنّت که کتف بسته می خوانند). وقتی نمازش تمام شد، پدرم به او سلام کرد وبرای او قضیه ما را تعریف کرد. آنگاه ما چند روز در آنجا ماندیم وهیچ مردمی مانند آنها ندیدیم واز آنها هیچ حرف بیهوده ولغوی نشنیدیم. آنگاه از او خواهش کردیم که ما را به راه برساند.
او شخصی را همراه ما فرستاد واو با ما تا چاشتگاهی آمد ناگهان دیدیم در همان جایی هستیم که می خواستیم. پدرم از آن شخص سؤال کرد که آن مرد چه کسی بود؟ او گفت: او حضرت مهدی (علیه السلام) بود م ح م د بن الحسن وجایی که آن جناب در آنجا است، نامش کرعه می باشد که از شهرهای یمن است واز طرفی که متصل به شهر حبشه است، ده روز راه است در بیابانی که آبی در آن نیست. عالم متقدم بعد از گفتن این قصه فرموده: بین آنچه ذکر شده یعنی خروج مهدی (علیه السلام) از کرعه وآنچه ثابت شده که آن جناب ظاهر می شود در اوّل ظهورش از مکه، هیچ منافاتی وجود ندارد زیرا آن جناب از جایی که در آن اقامت دارد بیرون می آید تا این که به مکه می آید واو خود را در آنجا ظاهر می کند.

حکایت پنجاه ودوّم: مقدس اردبیلی

وهمچنین شیخ مذکور بعد از گفتن این حکایت وحکایت امیر اسحاق استر آبادی ومختصری از قصه ی جزیره خضراء گفته که: نقل های معتبر درباره دیدن حضرت مهدی (علیه السلام) به جز آنچه ذکر کردیم بسیار می باشد حتی در زمان های اخیر. پس، بدرستی که من از افراد مورد اطمینان شنیدم که، مولانا احمد اردبیلی آن جناب را در جامع کوفه دید واز او مسائلی را سؤال کرد وهمچنین والد ما مولانا محمّد تقی شیخ، آن جناب را در جامع عتیق اصفهان دیده است. پس سید محدث جزایری، سید نعمت الله در (انوار النعمانیه) فرمود: مورد اطمینان ترین شیخ های من در علم وعمل نقل کرد که: مولای اردبیلی شاگردی داشت اهل تفرش که نامش میر علاّم وبسیار بافضیلت وپرهیزکار بود واو تعریف می کرد که: من در مدرسه حجره ای داشتم که مشرف بود به قبّه شریفه. برایم اتّفاق افتاد که من مطالعه خود را در حالیکه بیشتر شب گذشته بود به پایان رسانیدم وآنگاه از حجره بیرون آمدم ودر اطراف حضرت شریفه نگاه می کردم وآن شب، بسیار تاریک بود.
مردی را دیدم که مقابل حرم مطهر ایستاده ودارد می آید. گفتم: شاید این دزد است، آمده که از قندیلها بدزدد. آنگاه از منزل خود خارج شدم ورفتم به نزدیکش واو مرا نمی دید. رفت ونزدیک در حرم مطهر ایستاد، قفل را دیدم که باز شد وافتاد. به همین ترتیب در دوم وسوم وبر قبر شریف مشرّف شد. سلام کرد واز کنار قبر مطهر رد شد ومن صدای او را شنیدم که با امام (علیه السلام) در مورد مسئله ی علمی صحبت می کرد. سپس به سوی مسجد کوفه از شهر بیرون رفت. من به دنبال او می رفتم واو مرا نمی دید.
وقتی به محراب مسجد رسید، شنیدم که او با شخصی دیگر در مورد همان مسأله صحبت می کند. برگشت ومن از عقب او برگشتم واو مرا نمی دید. وقتی به دروازه شهر رسید صبح شده وهوا روشن بود. خود را به او نشان دادم وگفتم: ای مولای ما. من با تو از اوّل تا آخر بودم. به من بگو که شخص اوّلی چه کسی بود که در قبه شریفه با او صحبت می کردی وشخص دوّم چه کسی بود که در مسجد کوفه با او صحبت می کردی؟ آنگاه از من پیمان ها گرفت که تا زمان مرگش کسی را از آن راز با خبر نکنم. بعد به من فرمود: ای فرزند من بعضی از مسائل برای من مشتبه می شود وچه بسیار می شود که من در شب بیرون می روم نزد قبر امیر المؤمنین (علیه السلام) ودر مورد آن مسأله با آن جناب صحبت می کنم وجواب می شنوم ودر این شب مرا به سوی صاحب الزّمان (علیه السلام) فرستاد وفرمود: (فرزندم مهدی (علیه السلام) امشب در مسجد کوفه است. پیش او برو واین مسأله را از او بپرس). وآن شخص حضرت مهدی (علیه السلام) بود.
شیخ ابو علی در حاشیه رجال خود از استاد خود علامه بهبهانی، که میر علام مذکور جد سید سند، سید میرزاست نقل کرده واو از بزرگان نجف اشرف بود وهمچنین جزء عالمانی بود که از مریضی طاعون که در بغداد وحوالی آن در سال ۱۱۸۶ پیش آمده بود فوت کرده بودند. علامه مجلسی در بحار فرموده: گروهی از سید فاضل، میر علاّم خبر دادند که او گفت... الخ)
با مقداری اختلاف در آخر آن اینچنین است: من در پشت سر او بودم تا آنکه در مسجد حنّانه مرا سرفه گرفت به طوری که نتوانستم جلوی خود را بگیرم، وقتی سرفه مرا شنید متوجه من شد، مرا شناخت وگفت: تو میر علاّمی؟ گفتم: بله. گفت: اینجا چه می کنی؟ گفتم: من از وقتی که تو داخل روضه ی مقدسه شدی تا اکنون با تو بودم وتو را به حق صاحب این قبر قسم می دهم که از آنچه در این شب برای تو اتّفاق افتاده مرا از اول تا آخر باخبر کنی.
گفت: برای تو می گویم به شرطی که تا زمانی که من زنده هستم به کسی نگویی. ووقتی از من پیمان گرفت، گفت: من در مورد بعضی از مسائل فکر می کردم وآن مسائل برایم سخت شده بود. پس به دلم افتاد که پیش امیر المؤمنین (علیه السلام) بروم ومسأله را از او بپرسم ووقتی به پیش در رسیدم در بدون کلید باز شد. چنانچه دیدی واز خداوند تعالی خواستم که امیر المؤمنین (علیه السلام) جواب مرا بدهد. آنگاه از قبر صدایی شنیده شد که: (به مسجد کوفه برو واز حضرت قائم (علیه السلام) در آنجا بپرس زیرا که او امام زمان تو است).

حکایت پنجاه وسوّم: متوکل بن عمیر

ماجرای عالم ربانی، آخوند ملا محمّد تقی مجلسی است که در صحبت های علامه شیخ ابو الحسن شریف به آن اشاره شده وتفصیل آن را نگفت وظاهر آن این گونه است که مقصود حکایتی است که آن مرحوم در جلد چهارم شرح (من لا یحضره الفقیه) در ضمن متوکل بن عمیر که روایت کنند صحیفه کامله سجادیه است، ذکر نموده وآن این است که فرمود: من در آغاز دوران بلوغ، رضای خدا را طلب می کردم وسعی وتلاش می کردم که رضای او را بدست آورم واز یاد خدا غافل نمی شدم تا اینکه در بین خواب وبیداری، حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) را دیدم که در مسجد جامع قدیم اصفهان ایستاده، نزدیک جایی که الان مدرسه من است.
پس بر آن جناب سلام کردم وخواستم که پای مبارکش را ببوسم، او نگذاشت ومرا گرفت. پس من دستش را بوسیدم واز آن جناب در مورد مسائلی که برایم مشکل شده بود پرسیدم که یکی از آنها این بود که من در نماز خود، وسوسه داشتم ومی گفتم که آنها را آن طوری که از من خواسته اند به جای نمی آورم وبه قضای آنها مشغول بودم وامکان اینکه بتوانم نماز شب را بخوانم نداشتم ودر این مورد از شیخ خود، شیخ بهایی سؤال کردم. او گفت: یک نماز ظهر وعصر ومغرب به قصد نماز شب بجا بیاور ومن اینگونه می کردم. آنگاه از حضرت حجّت (علیه السلام) سؤال کردم که: من نماز شب بخوانم؟
فرمود: (نماز شب بخوان وآن نماز مصنوعی را که بجا می آوردی، دیگر بجای نیاور). واز این قبیل سئوالات که در خاطرم نمانده است.
آنگاه گفتم: ای مولای من! برای من این سعادت فراهم نمی شود که به خدمت جناب تو در هر زمانی برسم، پس به من کتابی بده که همیشه طبق آن عمل کنم.
آنگاه فرمود: (من برای تو کتابی به مولا محمّد تاج دادم). ومن در خواب او را می شناختم. بعد فرمود: (برو وآن کتاب را از او بگیر). ومن از در مسجدی که مقابل روی آن جناب بود به سمت دار بطّیخ که محلّه ای از اصفهان است بیرون رفتم. وقتی به آن شخص رسیدم ومرا دید گفت: تو را صاحب الامر (علیه السلام) پیش من فرستاده؟ گفتم: بله. آنگاه از بغل خود کتاب کهنه ای را بیرون آورد. وقتی آنرا باز کردم فهمیدم کتاب دعا می باشد. پس آنرا بوسیدم وبر چشم خود گذاشتم وبرگشتم ومتوجه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) شدم که بیدار شدم وآن کتاب با من نبود. آنگاه شروع به گریه وناله وزاری کردم تا طلوع فجر، چرا که آن کتاب دیگر پیش من نبود. وقتی نمازم وتعقیبات آن به پایان رسید در دلم اینگونه افتاد که مولانا محمّد همان شیخ بهایی است واینکه حضرت به او تاج گفته اند به دلیل شهرتی است که در میان عالمان پیدا کرده است. پس وقتی به محل درس او که در کنار مسجد جامع است رفتم، دیدم که او به مقابله(۲۷) با صحیفه ی کامله مشغول است وخواننده سید صالح امیر ذوالفقار گلپایگانی بود. من یک ساعتی نشستم تا اینکه کارش تمام شد وظاهراً صحبت میان آنها در مورد سند صحیفه بود ولی به خاطر غمی که بر من چیره شده بود سخن ایشان را نفهمیدم وگریه می کردم. با همین حال پیش شیخ رفتم وخوابم را برای او تعریف کردم ودر ضمن به خاطر گم شدن کتاب، گریه می کردم. شیخ گفت: بشارت بر تو باد که به آنچه می خواستی از علوم الهیه ومعارف یقینه خواهی رسید.
قلبم آرام نشد وبا گریه وتفکر بیرون رفتم. در دلم افتاد که به آن سمتی که در خواب به آنجا رفتم بروم.
وقتی به محله دار بطّیخ رسیدم مرد پرهیز کاری را دیدم که اسمش آقا حسن ولقبش تاج بود. وقتی به او رسیدم، سلام کردم.
گفت: ای فلان! کتب وقفیه ای در پیش من است وهر طلبه ای که آنرا می گیرد به شروط وقف آن عمل نمی کند وتو به آن عمل می کنی. بیا واین کتابها را نگاه کن وبه هر کدام که احتیاج داری آنرا بردار. با او به کتابخانه اش رفتم واوّلین کتابی که به من داد همان بود که در خواب دیدم. پس شروع به گریه وناله کردم وگفتم این برای من کافی است ویادم نیست که خواب را برای او گفتم یا نه ونزد شیخ آمدم وشروع کردم به مقابله ی نسخه او که جدّ پدرش نوشته بود از نسخه ی شهید وشهید نسخه خود را از نسخه عمید الرؤساء وابن سکون نوشته بود ومقابله کرده بود با نسخه ی ابن ادریس بدون واسطه یا به یک واسطه ونسخه ای که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) به من بخشید، به خط شهید نوشته شده بود وکاملاً منطبق بود با آن نسخه. حتی در نسخه هایی که در حاشیه آن نوشته شده بود وبعد از آنکه مقابله کردن با آن به پایان رسید، مردم شروع به مقابله پیش من کردند وبه برکت لطف وعطای حضرت حجّت (علیه السلام) صحیفه ی کامله در شهرها ودر هر خانه مانند آفتاب، طالع شد ومخصوصاً در اصفهان.
زیرا که بیشتر مردم دارای صحیفه اند واکثر آنها از صالحان واهل دعا شدند وبسیاری هم، مستجاب الدّعوة. واین همان آثار معجزه ی حضرت صاحب (علیه السلام) است وآنچه خداوند بواسطه ی این صحیفه به من عطا فرمود که قابل شمارش نیست.
مؤلف گوید: علامه مجلسی در بحار صورت اجازه مختصری از پدر خود را در مورد صحیفه ی کامله ذکر کرده ودر آنجا گفته: من صحیفه ی کامله را که ملقّب به زبور آل محمّد، انجیل اهل بیت: ودعای کامل با سندهای بسیار وطریقه های مختلف است روایت می کنم.

حکایت پنجاه وچهارم: میرزا محمد استر آبادی

علامه ی مجلسی در بحار فرموده: گروهی از سید سند، میرزا محمّد استر آبادی به من خبر دادند که گفت: شبی در اطراف بیت الله الحرام مشغول طواف بودم، ناگهان جوان خوشرویی را دیدم که مشغول طواف بود.
وقتی نزدیک من رسید دسته گل سرخی به من داد وآن وقت، فصل گل نبود. آنرا گرفتم وبوییدم وگفتم: ای سید من این از کجا است؟ فرمود: (از خرابات برای من آورده اند). آنگاه از نظرم غایب شد واو را ندیدم.

حکایت پنجاه وپنجم: شهید ثانی

شیخ فاضل گرانقدر، محمّد بن علی بن حسن عودتی شاگرد شهید ثانی در رساله ی (بغیة المرید) در احوالات شهید، استاد خود والطافی که به ایشان شده آورده است که: شب چهارشنبه دهم ربیع الاول سال ۹۰۶ که او در منزل رمله، تنها به مسجد معروف به جامع ابیض رفت که زیارت کند انبیایی را که در غار آنجا است ودید که در قفل شده است وکسی در مسجد نیست.آنگاه دست خود را روی قفل گذاشت وکشید، قفل در باز شد. در غار پایین رفت وبه نماز ودعا مشغول شد وغرق در راز ونیاز شد به طوری که فراموش کرد که قافله حرکت کرده، آنگاه مدّتی نشست. پس از آن داخل شهر شد وبه سوی مکان قافله رفت وفهمید که آنها رفته اند وکسی از آنها نمانده.
آنگاه در کار خود سرگردان شد وبسیار فکر کرد در اینکه به آنها بپیوندد با اینکه پیاده راه رفتن برای او بسیار مشکل بود چرا که اسباب ووسایل او را نیز با خود برده بودند. پس در همان راهی که رفته بودند شروع به حرکت کرد ولی به آنها نرسید واز دور هم آنها را ندید وبسیار خسته شد.
آنگاه در این حالت که در سختی ورنج افتاده بود، ناگهان مردی را دید که بر استری سوار است ورو به او کرده وبه آن طرف می آید. وقتی به او رسید فرمود: (در پشت من سوار شو). او را سوار کرد ومثل برق عبور کرد. کمی نگذشت که او را به کاروان رساند واز استر او را به پایین آورد وبه او فرمود: (به پیش رفقای خود برو). واو وارد کاروان شد. شهید فرمود: بسیار جستجو کردم که در بین راه او را ببینم واصلاً او را ندیدم وقبل از آن هم ندیده بودم.

حکایت پنجاه وششم: سید علیخان موسوی

سید دانشمند استاد، سید علیخان، خلف عالم گرانقدر سید خلف بن سید عبد المطلب موسوی مشعشی حویزی در کتاب (خیر المقال) در مورد حکایات آنان که در عصر غیبت امام عصر (علیه السلام) را دیدند گفته که: از جمله آن حکایت ها حکایتی است که مردی مؤمن از کسانی که من به آنها اطمینان دارم ما را از آن آگاه کرده واو با گروهی اندک در کاروان حج کرد.
هنگام برگشت مردی با آنها بود که گاهی پیاده می رفت وگاهی سواره. اتفّاقاً در یکی از منزل ها کاروان با سرعت وشتاب حرکت می کرد وبرای آن مرد، سواری فراهم نشد. پس برای استراحت وکمی خواب پایین آمدند، آنگاه از آنجا کوچ کردند وآن مرد از شدّت خستگی ورنجی که به او رسیده بود بیدار نشد. آن گروه هم به جستجوی او نپرداختند واو همچنان خواب بود تا آنکه به وسیله حرارت آفتاب بیدار شد وکسی را ندید. پس پیاده به راه افتاد ومطمئن بود که هلاک می شود.
به همین دلیل به حضرت مهدی (علیه السلام) استغاثه نمود ودر آن حال بود که مردی را دید که در شکل وقیافه اهل بادیه می باشد وسوار بر شتری است. آن مرد گفت: (ای فلان! تو از کاروان عقب ماندی؟) گفتم: بله. گفت: (آیا دوست داری که تو را به دوستانت برسانم؟) گفتم: به خدا این خواسته من است وغیر از این چیزی نیست. فرمود: (پس نزدیک بیا). وشتر خود را خوابانید ومرا در ردیف خود سوار کرد وبه راه افتاد. پس چند قدمی نرفته بودیم که به کاروان رسیدیم. وقتی نزدیک آنها رسیدیم گفت: (اینها دوستان تو هستند) آنگاه مرا گذاشت ورفت.

حکایت پنجاه وهفتم: شیخ قاسم

وهمچنین در آن کتاب گفته: مردی از اهل ایمان، از اهل شهر ما که به او شیخ قاسم می گویند واو بسیار به حج می رفت به من خبر داد وگفت: روزی از راه رفتن خسته شدم. پس در زیر درختی خوابیدم وخواب من طولانی شد وحاجیان از کنار من عبور کردند وبسیار از من دور شدند. وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که خوابم طولانی شده است وحاجیان از من دور شدند ونمی دانستم که به کدام طرف بروم. آنگاه متوجه سمتی شدم وبا صدای بلند فریاد می کردم: یا صالح! ومنظورم حضرت مهدی (علیه السلام) بود. چنانکه ابن طاووس در کتاب (امان) در بیان آنچه در وقت گم شدن راه گفته می شود، ذکر کرده است. پس در همین حال که فریاد می کردم ناگهان سواری را دیدم که بر شتری سوار است به شکل عربهای بدوی (عربهای بادیه نشین). وقتی مرا دید به من فرمود: (تو از حاجیان دور شدی؟) گفتم: آری. فرمود: (در عقب من سوار شو که تو را به آنها برسانم).
آنگاه در پشت او سوار شدم وزمانی نگذشت که به قافله رسیدیم. وقتی نزدیک شدیم مرا پایین آورد وفرمود: (بدنبال کار خود برو). به او گفتم: تشنگی هوا مرا اذیت کرده است.
آنگاه از زین شتر خود مشکی بیرون آورد که در آن آب بود ومرا از آن سیراب نمود. قسم به خداوند که آن لذیذترین وگواراترین آبی بود که آشامیدم.
آنگاه رفتم تا وارد جمع حاجیان شدم وبه یاد او افتادم واو را ندیدم وبعد از آن هم او را در بین حاجیان ندیدم تا زمانی که برگشتیم.

حکایت پنجاه وهشتم: سید احمد رشتی موسوی

جناب مستطاب، سید احمد بن سید هاشم بن سید حسن رشتی موسوی، تاجر ساکن رشت در هفده سال قبل به نجف اشرف مشرف شد وبا عالم ربّانی وفاضل صمدانی، شیخ علی رشتی - طاب ثراه - که در حکایت آینده ذکر خواهد شد به منزل من حقیر آمدند ووقتی بلند شدند، شیخ در مورد پرهیزکاری واستواری سید مذکور صحبت کرد وفرمود که: ماجرای عجیبی بود ودر آن وقت فرصت بیان آن نبود. بعد از چند روزی ملاقات شد، فرمود: سید رفت وقضیه را با مقداری از حالات سید گفت. بسیار متأسف شدم از اینکه آنها را از خود او نشنیدم. اگرچه مقام شیخ اجلّ از آن بود که حتی کمی خلاف گفته او نقل کند واز آن سال تا چند ماه قبل این مطلب در ذهن من بود تا در ماه جمادی الاخر این سال که از نجف اشرف برگشته بودم، در کاظمین سید صالح مذکور را دیدار کردم که از سامره برگشته بود وعازم ایران بود.
پس شرح حال او را چنانچه شنیده بودم پرسیدم واز آن جمله ماجرای گفته شده را مطابق آن نقل کرد وآن قضیه چنان است که گفت: در سال ۱۲۸۰ به قصد حج بیت الله الحرام از دارالمرز رشت به تبریز آمدم ودر خانه حاجی صفر علی تاجر تبریزی معروف اقامت گزیدم. وقتی دیدم کاروان نیست، متحیر شدم تا آنکه حاجی جبّار جلودار سدهی اصفهانی به تنهایی بطرف طربوزن حرکت کرد. از او اسبی کرایه کردم ورفتم. وقتی به منزل اوّل رسیدیم سه نفر دیگر با تشویق حاجی صفر علی به من پیوستند. یکی حاجی ملاّ باقر تبریزی حجّه فروش معروف علماء وحاجی سید حسین تاجر تبریزی وحاجی علی نامی که خدمت می کرد.
پس به اتّفاق همگی حرکت کردیم تا به ارزنة الرّوم رسیدیم واز آنجا عازم طربوزن شدیم ودر یکی از منزلهای بین این دو شهر حاجی جبار جلودار پیش ما آمد وگفت: (این مقصدی را که در پیش داریم مقداری ترسناک است کمی زودتر بارهایتان را ببندید که به همراه کاروان باشید).
چون در دیگر منزل ها اکثراً از عقب قافله با فاصله راه می رفتیم. پس ما هم به طور تخمینی دو ساعت ونیم یا سه ساعت به صبح مانده همگی حرکت کردیم. به اندازه نیم یا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد وبرف شروع به باریدن کرد به طوری که دوستان هر کدام سر خود را پوشانیدند وتند حرکت کردند ومن هم هر چه کردم که با آنها بروم نشد تا اینکه آنها رفتند ومن تنها ماندم.
بعد از اسب پیاده شدم ودر کنار راه نشستم وبسیار مضطرب ونگران بودم، چون نزدیک ششصد تومان برای مخارج راه همراه داشتم بعد از مقداری تفکر وتأمل تصمیم گرفتم که در همین جا بمانم تا فجر طلوع کند وبه منزلی که از آنجا بیرون آمدیم برگردم واز آنجا چند نفر به عنوان محافظ به همراه خود بردارم وبه کاروان بپیوندم. در همان حال در مقابل خود باغی دیدم ودر آن باغ باغبانی که در دستش بیلی بود که بر درختان می زد تا برف آنها بریزد. آنگاه جلو آمد ونزدیک من ایستاد وفرمود: (تو کیستی؟) گفتم: دوستان رفته اند ومن جا مانده ام وراه را گم کرده ام.
به زبان فارسی گفت: (نافله بخوان تا راه را پیدا کنی). ومن مشغول خواندن نافله شدم. بعد از اینکه نافله را خواندم دوباره آمد وفرمود: (نرفتی؟) گفتم: به خدا قسم راه را نمی دانم. فرمود: (جامعه بخوان). من زیارت جامعه را حفظ نبودم وتا حالا هم حفظ نکردم، با آنکه به طور مرتب به زیارت عتبات مشرف شدم. آنگاه از جای بلند شدم وجامعه را به طور کامل از حفظ خواندم. باز آمد وفرمود: (نرفتی؟ هستی؟)
ومن بی اختیار گریه کردم وگفتم: هستم، راه را نمی دانم. فرمود: (عاشورا بخوان). ومن عاشورا، را هم حفظ نبودم والان هم نیستم. آنگاه بلند شدم ومشغول خواندن زیارت عاشورا از حفظ شدم تا آنکه تمام لعن وسلام ودعای علقمه را خواندم. دیدم دوباره آمد وفرمود: (نرفتی؟ هستی؟)
گفتم: نه، تا صبح هستم.
فرمود: (حالا من تو را به کاروان می رسانم).
آنگاه رفت وبر الاغی سوار شد وبیل خود را بر روی دوش گذاشت وآمد، فرمود: (به ردیف من برالاغ سوار شو). سوار شدم. آنگاه عنان اسب را کشیدم، فرمان نبرد وحرکت نکرد.
فرمود: (افسار اسب را به من بده). دادم.
آنگاه بیل را روی دوش چپ گذاشت وعنان اسب را به دست راست گرفت وبه راه افتاد واسب در نهایت فرمانبرداری حرکت کرد. آنگاه دست خود را روی زانوی من گذاشت وفرمود: (شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله! نافله! نافله!) سه مرتبه وباز فرمود: (شما چرا عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا!) سه مرتبه وبعد فرمود: (شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه!) یکدفعه برگشت وفرمود: (رفقای شما آنها هستند که لب نهر آبی فرود آمده) مشغول وضو گرفتن بودند به جهت نماز صبح. ومن از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم ونتوانستم.
آنگاه آن جناب پیاده شد وبیل را در برف فرو برد ومرا سوار کرد وسر اسب را به طرف دوستان برگردانید. من در آن حال به فکر افتادم که این شخص چه کسی بود که به زبان فارسی حرف می زد در حالیکه زبانی جز ترکی ومذهبی جز عیسوی در آن اطراف نبود وچگونه مرا با این شتاب به دوستان خود رسانید؟ آنگاه به پشت سر خود نگاه کردم وکسی را ندیدم واز او هیچ نشانی نیافتم سپس به دوستان خود پیوستم.

حکایت پنجاه ونهم: شیخ علی رشتی

عالم گرانقدر، شیخ علی رشتی از شاگردان خاتم المحقّقین الشیخ مرتضی - اعلی الله مقامه - وسید سند، استاد اعظم بود. وقتی مردم شهر لار واطراف آنجا از نداشتن عالم جامع نافذ الحکمی شکایت کردند، آن مرحوم را به آنجا فرستادند. سالها در سفر وحضر با او همنشین بودم ودر فضیلت واخلاق خوب وتقوا کمتر کسی را مثل او دیدم. نقل کرد: وقتی از زیارت ابا عبد الله (علیه السلام) برمی گشتم واز راه آب فرات به سمت نجف اشرف می رفتم، در کشتی کوچکی که بین کربلا وطویرج بود نشستم ومردم آن کشتی همه اهل حلّه بودند واز طویرج راه حلّه ونجف جدا می شود. آنگاه گروهی را دیدم که مشغول لهو لعب وشوخی شدند به غیر از یک نفر که با آنها بود ولی با آنها همراهی نمی کرد وآثار متانت وسنگینی در او آشکار بود، نه می خندید ونه شوخی می کرد وآن گروه از مذهب او ایراد می گرفتند وعیب جویی می کردند با این حال در خوردن وآشامیدن شریک بودند.
بسیار تعجب کردم وفرصت سؤال کردن نبود تا اینکه به جایی رسیدیم که به خاطر کمی آب، ما را از کشتی بیرون کردند. در کنار نهر راه می رفتیم آنگاه از او در مورد علّت دوری کردن از دوستانش واینکه چرا آنها از مذهب او ایراد می گرفتند پرسیدم.
گفت: آنها دوستان من هستند که سنّی می باشند وپدرم هم از آنها بود ومادرم اهل ایمان وخود من هم مانند آنها بودم وبه برکت حضرت مهدی (علیه السلام) شیعه شدم. آنگاه از چگونگی آن پرسیدم.
گفت: اسم من یاقوت است وشغل من هم فروختن روغن در کنار پل حلّه است. سالی برای خریدن روغن از حلّه به اطراف ونواحی در نزد بادیه نشینان عرب رفتم. پس مقداری دور شدم تا آنچه که می خواستم خریداری کردم وبا گروهی از اهل حلّه برگشتم. در بعضی از منازل وقتی فرود آمدیم خوابیدیم. وقتی بیدار شدم کسی را ندیدم. همه رفته بودند وراه ما در صحرای بی آب وعلفی بود که درّندگان بسیاری داشت ودر نزدیکی آن هیچ آبادی نبود مگر بعد از گذشتن از فرسخ های بسیار.
آنگاه بلند شدم وبارم را برداشتم وبه دنبال آنها رفتم. بعد از کمی پیاده روی، راه را گم کردم وسرگردان شدم واز حیوانات وحشی وتشنگی می ترسیدم. آنگاه به خلفاء وشیخ ها متوسل شدم وآنها را شفیع خود در نزد خداوند قرار دادم وگریه کردم امّا هیچ گشایشی در کارم ندیدم. با خود گفتم: من از مادر می شنیدم که می گفت: ما امام زنده ای داریم که کنیه اش ابو صالح می باشد، به گمشدگان راه را نشان می دهد وبه فریاد بیچارگان می رسد وبه ضعیفان کمک ویاری می رساند. آنگاه با خداوند عهد کردم که به او متوسل شوم واگر مرا نجات داد به مذهب مادرم برگردم. پس او را صدا کردم وگریه وزاری می کردم، ناگهان کسی را دیدم که با من راه می رود وعمامه ی سبزی بر سرش است که رنگش مانند این بود. وبه علفهای سبزی که در کنار نهر روییده بود اشاره کرد. آنگاه راه را به او نشان داد ودستور داد که به مذهب مادرش ایمان آورد وکلماتی را فرمود که من (مؤلف کتاب) فراموش کردم.
وفرمود: (به زودی به روستایی می رسی که اهل آن همگی شیعه هستند).
گفتم: ای آقای من! ای آقای من! با من تا این روستا نمی آیید؟
فرمود: (نه، زیرا هزار نفر در اطراف شهر به من استغاثه نمودند ومن باید آنها را نجات بدهم).
این نتیجه صحبت های آن جناب بود که در ذهنم ماند، آنگاه از نظرم غایب شد. وکمی نرفته بودم که به آن روستا رسیدم وراه تا آنجا بسیار بود وآن گروه روز بعد به آنجا رسیدند. وقتی به حلّه رسیدم نزد سید فقهای کاملین، سید مهدی قزوینی که ساکن حلّه بود رفتم وجریان را برایش تعریف کردم وعلم هایی که در مورد مذهب بود از او یاد گرفتم واز او در مورد کاری که به وسیله آن بتوانم دوباره آن جناب را دیدار کنم پرسیدم واو فرمود: چهل شب جمعه به زیارت ابا عبد الله (علیه السلام) برو.
ومن مشغول شدم واز حلّه برای زیارت شب جمعه به آنجا می رفتم تا آنکه یک شب جمعه باقی ماند. روز پنج شنبه بود که از حلّه به کربلا رفتم وقتی به دروازه شهر رسیدم دیدم مأموران از افرادی که وارد می شوند طلب تذکره می کنند در حالیکه من نه تذکره داشتم ونه پول آنرا. به همین دلیل سرگردان شدم وافراد نزدیک دروازه مزاحم یکدیگر بودند ویکبار می خواستم که به طور پنهانی از آنها بگذرم امّا نتوانستم. در همین حال حضرت ولی عصر (علیه السلام) را دیدم در حالی که در هیأت طلبه های عجم بود یعنی عمامه سفیدی بر سر داشت وداخل شهر است.
وقتی آن جناب را دیدم به او متوسل شدم واستغاثه کردم. آنگاه بیرون آمد ودست مرا گرفت وداخل دروازه کرد در حالیکه کسی متوجّه نشد وقتی وارد شدم دیگر آن حضرت را ندیدم وبسیار حسرت خوردم.

حکایت شصتم: ملاّ زین العابدین سلماسی

عالم عامل، دارای مذهب کامل، میرزا اسماعیل سلماسی که اهل صدق وصلاح است وسالها است که در روضه مقدسه کاظمین (علیهما السلام) امام جماعت است ومورد قبول خاصّ وعامّ وعلمای اعلام است گفت: پدرم، آخوند زین العابدین سلماسی (که از علمای بزرگ وصاحب کرامات ومحرم اسرار علامه طباطبایی، بحر العلوم بود ومتولی ساختن قلعه سامره با برادرم میرزا محمد باقر که از لحاظ سنّ از من بزرگتر بود). برایم می گفت: چون این حکایت مربوط به پنجاه سال قبل از این بود، من دچار تردید شدم واو نیز از پدرش نقل کرد که فرمود از جمله کرامت های آشکار ائمه ی طاهرین: در سرّ من رأی در اواخر ماه دوازدهم یا اوایل ماه سیزدهم این است که: مردی از عجم در تابستان که هوا به شدّت گرم بود به زیارت عسکریین (علیهما السلام) مشرف شد وقصد زیارت کرد وآن زمانی بود که کلیددار وسط روز در رواق مهیای خوابیدن بود ودرهای حرم مطهر بسته بود ودرِ رواق در نزدیکی پنجره ی غربی بود که از رواق به طرف صحن باز می شد.
وقتی صدای پای زائران را شنید در را باز کرد وخواست که برای آن شخص زیارت بخواند. آن زائر به او گفت: این یک اشرفی را بگیر ومرا به حال خود بگذار که می خواهم با توجّه وحضور قلب زیارتی بخوانم.
کلیددار قبول نکرد وگفت: روال کار را به هم نمی زنم. آنگاه اشرفی دوّم وسوّم را به او داد، امّا نپذیرفت ووقتی زیادی اشرفیها را دید بیشتر طمع کرد واشرفیها را پس داد.
وآن زائر رو به حرم شریف کرد وبا دل شکسته عرض کرد: پدر ومادرم فدای شما باد! قصد داشتم شما را با خضوع وخشوع زیارت کنم وشما شاهد هستید که او مانع شد. سپس کلیددار او را بیرون کرد وبه گمان آنکه آن شخص به سوی او بر می گردد وهر چه می تواند به او می دهد در را بست ورفت به طرف شرقی رواق که از آن طرف به طرف غربی رواق برگردد.
وقتی به رکن اول که از آنجا باید به طرف پنجره ها منحرف شود رسید دید سه نفر به طرف او می آیند وهر سه نفر در یک صف بودند به غیر از یکی از آنها که کمی جلوتر از کسی که در کنار او بود حرکت می کرد وهمچنین به حساب سن، دوّمی از سوّمی وسوّمی از همه کوچکتر بود ودر دست او قطعه نیزه ای بود که سرش پیکان داشت. وقتی کلیددار آنها را دید حیران شد.
صاحب نیزه در حالی که سرشار از خشم وغضب بود متوجه او شد. در حالیکه چشمانش از شدّت خشم سرخ شده بود نیزه خود را به قصد زدن حرکت داد وفرمود: ای ملعون پسر ملعون! مگر این فرد به خانه تو یا به زیارت تو آمده بود که تو مانع او شدی؟ آنگاه کسی که از همه بزرگتر بود رو به او کرد وبا دست خویش اشاره کرد ومانع شد وفرمود: (همسایه ی تو است با همسایه ی خود مدارا کن). آنگاه صاحب نیزه دست نگه داشت دوباره به خشم آمد ونیزه را حرکت داد وهمان حرف اوّل را دوباره تکرار فرمود. او که بزرگتر بود باز اشاره نمود وجلوگیری کرد ودر مرتبه سوم باز آتش خشمش شعله ور شد ونیزه را حرکت داد وآن شخص متوجه چیزی نشد.
غش کرد وبر زمین افتاد وبه هوش نیامد مگر در روز دوّم یا سوّم آن هم در خانه خودش. وقتی شب خویشان ودوستانش آمدند درِ رواق را که از پشت بسته بود باز کردند واو را بیهوش دیدند وبه خانه اش بردند. پس از دو روز که به حال آمد نزدیکانش در اطراف او گریه می کردند واو آنچه که بین خودش وآن زائر وآن سه نفر پیش آمده بود برای آنها تعریف کرد وفریاد زد: به من آب بدهید که سوختم وهلاک شدم. پس آنها مشغول ریختن آب بر روی او شدند واو فریاد می کرد تا آنکه پهلوی او را باز کردند. دیدند که به اندازه یک درهمی از آن سیاه شده واو می گفت: صاحب آن قطعه مرا با نیزه خود زد.
نزدیکان او، آن شخص را به بغداد نزد پزشکان بردند وهمه از درمان او عاجز وناتوان بودند به همین دلیل او را به بصره بردند چون در آنجا طبیب فرنگی بسیار معروفی بود. وقتی او را به آن پزشک نشان دادند او نبضش را گرفت، بسیار تعجب کرد. زیرا که در او چیزی که بخواهد بدی حال او را نشان دهد ویا ورم وریشه ای را که باعث شود آن نقطه از بدنش سیاه شود ندید. پس طبیب گفت: فکر می کنم این فرد به بعضی از اولیای خداوند بی ادبی کرده که خداوند به آن دلیل او را به این درد دچار نموده است.
وقتی از درمان او مأیوس شدند او را به بغداد برگرداندند واو در بغداد یا در راه بغداد فوت کرد ونام او حسان بود.

حکایت شصت ویکم: سید بحر العلوم

همچنین از جناب مولای سلماسی نقل کرد که گفت: من در مجلس سید بحر العلوم حضور داشتم که شخصی از او در مورد جای دیدن چهره زیبای امام عصر (علیه السلام) در غیبت کبری سؤال کرد، در حالیکه سید مشغول کشیدن قلیان بود. از جواب دادن امتناع کرد وسر به زیر انداخت وخود را مخاطب قرار داد وآهسته فرمود ومن شنیدم که می گفت: چه در جواب او بگویم، حال آنکه آن حضرت مرا در بغل گرفت وبه سینه خود چسبانید، در صورتیکه وارد شده که گفته اند هر کس در عصر غیبت مدّعی رؤیت حضرت شد او را تکذیب کنید. واین سخن را مرتب تکرار می کرد. آنگاه در جواب شخصی که سؤال کرده بود فرمود: از اهل عصمت: روایت شده کسی که مدعی شد که حضرت حجّت (علیه السلام) را دیده تکذیب کنید وبه همین دو کلمه بسنده کرده وبه آنچه زمزمه می فرمود اشاره نکرد.

حکایت شصت ودوّم: سید بحر العلوم

وهمچنین از عالم مذکور نقل کرده که گفت: با جناب سید در حرم عسکریین (علیهما السلام) نماز خواندیم. هنگام بلند شدن بعد از تشهد رکعت دوّم حالی به او دست داد که کمی توقف کرد آنگاه بلند شد. وقتی نمازش تمام شد همه ما تعجب کردیم وعلّت آن توقف را نفهمیدیم وهیچ کس از ما هم جرأت سؤال کردن نداشت تا آنکه به خانه خود برگشتیم وسفره غذا حاضر شد، یکی از سادات آن مجلس به من اشاره کرد که علت آن توقف را از آن جناب بپرسم.
گفتم: نه، تو از ما به او نزدیکتر هستی.
آنگاه جناب سید متوجه من شد وفرمود: در مورد چه چیزی صحبت می کنید؟ ومن از همه جسارتم نزد ایشان بیشتر بود وگفتم که: اینها می خواهند بدانند که چرا آن حالت در نماز برای شما اتفاق افتاد. فرمود: به درستی که حضرت حجّت (علیه السلام) داخل حرم شد به خاطر اینکه بر پدر بزرگوارش سلام کند ومن متوجه شدم وآن حال به من دست داد واین به خاطر دیدن آن جمال نورانی بود تا آنکه از حرم خارج شدند.

حکایت شصت وسوّم: سید بحر العلوم

همچنین جناب مولای سلماسی ناظر امور جناب سید در روزهای مجاورت مکه معظمه نقل کرد وگفت که: آن جناب با آنکه در شهر غربت وبه دور از دوستان وخویشان بود بسیار در بخشش وعطا کردن قوی القلب بود وبه زیاد شدن مخارج اعتنایی نداشت تا اینکه روزی پیش آمد که ما چیزی نداشتیم. من وضعیت را خدمت سید عرض کردم که: خرج زیاد است وچیزی در دست نیست. پس چیزی نفرمود وسید عادت داشت که در صبح طواف می کرد وبه خانه می آمد ودر اتاقی که مخصوص خودش بود می رفت. آنگاه ما برای او قلیان می بردیم واو می کشید. پس بیرون می آمد ودر اتاق دیگری می نشست وشاگردان از هر مذهبی جمع می شدند واو برای هر گروه طبق مذهب خودشان درس می داد.
پس در آن روز که از تنگدستی در روز گذشته شکایت کرده بودم وقتی از طواف برگشت طبق عادت قلیان را حاضر کردم که ناگهان کسی در را کوبید. وسید به شدّت نگران شد وبه من گفت: قلیان را بگیر واز اینجا بیرون ببر وخود به شتاب بلند شد ونزدیک در رفت وآنرا باز کرد. دیدم شخص گرانقدری به شکل عربها وارد شد ودر اتاق سید نشست. سید در نهایت ذلّت وکوچکی، آرام ومؤدب دم در نشست وبه من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم.
ساعتی نشستند وبا یکدیگر صحبت کردند. آنگاه بلند شد وسید با شتاب برخاست ودر را باز کرد ودستش را بوسید واو را بر روی شتری که نزدیک درِ خانه خوابانیده بود سوار کرد. او رفت وسید با رنگ پریده برگشت وحواله ای را به من داد وگفت: (این حواله ای است برای مرد صرّافی که در کوه صفا می باشد پیش او برو وآنچه که بر او حواله شده بگیر). پس آن برات را گرفتم ونزد همان مرد بردم. وقتی برات را گرفت، به آن نگاه کرد، آنرا بوسید وگفت: برو چند حمّال بیاور.
پس رفتم وچهار حمال آوردم. به اندازه ای که آن چهار نفر قدرت داشتند، ریال فرانسه آورد وآنها برداشتند وریال فرانسه پنج قِران عجمی است وچیزی هم بیشتر. آنها پولها را به منزل آوردند. روزی نزد آن صرّاف رفتم که از حال او جویا شوم واینکه آن حواله مال چه کسی بود، که نه صرّافی دیدم ونه دکانی! از کسی که در آنجا بود از صرّاف سؤال کردم. گفت: ما در اینجا هرگز صرافی ندیده بودیم ودر اینجا فلانی می نشیند. آنگاه فهمیدم که این از اسرار الهی بوده است.

حکایت شصت وچهارم: سید بحر العلوم

عالم صالح پرهیزکار جناب میرزا حسین لاهیجی رشتی، مجاور نجف اشرف که از عزیزترین صالحان وفضلای متّقی معروف در نزد علما بود، از عالم ربّانی ملاّ زین العابدین سلماسی نقل کرد که: روزی جناب بحر العلوم وارد حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) شد. در حالیکه این بیت را زمزمه می کرد:
چه خوش است صوت قرآن * * * ز تو دلربا شنیدن
از سید علت خواندن این بیت را پرسیدم:
فرمود: وقتی وارد حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) شدم حضرت حجّت (علیه السلام) را دیدم که در قسمت بالا سر حرم مطهر با صدای بلند قرآن تلاوت می فرمود. وقتی صدای آن بزرگوار را شنیدم آن بیت را خواندم وقتی وارد حرم شدم قرائت را ترک نموده واز حرم بیرون رفتند.

حکایت شصت وپنجم: ملاّ زین العابدین سلماسی

فرد مورد اطمینان عادل امانتدار، آقا محمد که بیشتر از چهل سال است که مسئول روشنایی حرم عسکریین (علیهما السلام) وسرداب شریف است وامین سید استاد از مادر خود که از زنان صالحه ی معروف است وتا الان هم زنده است، نقل کرد که گفت: روزی با اهل بیت عالم ربانی، ملاّ زین العابدین سلماسی (در آن روزها که مجاور سرّ من رأی بود به خاطر ساختن قلعه آن شهر) در سرداب شریف بودیم وآن روز، روز جمعه بود وجناب آخوند به خواندن دعای ندبه ی معروفه مشغول شد ومثل زن مصیبت زده وعاشق فراق کشیده گریه می کرد وناله می زد وما هم در گریه وناله کردن با او همراهی می کردیم. در همین حالت بودیم که ناگهان بوی عطر عجیبی در فضای سرداب منتشر شد. فضا پر شده بود از بوی خوش به نحوی که هوش از سر ما ربوده بود، همه ساکت شدیم وتوانایی حرف زدن نداشتیم وهمچنان متحیر بودیم تا اینکه مدتی گذشت. آنگاه آن بوی خوش تمام شد وهوا به همان حالت اول برگشت وما هم مشغول خواندن دعا شدیم. وقتی به خانه برگشتیم از جناب آخوند ملاّ زین العابدین در مورد آن بوی خوش پرسیدم. فرمود: تو به این چه کار داری؟ واز جواب دادن به من خودداری کرد.

حکایت شصت وششم: سنّی اهل سامراء

ونیز فرد مورد اطمینان، آقا محمد نقل کرد که مردی از اهل سنّت سامره که به او مصطفی الجمود می گفتند وجزء خدّام بود، کاری جز آزار دادن به زائرین وگرفتن مال آنها با مکر وفریب وحیله نداشت وبیشتر وقت ها در سرداب مقدس بود در آن صفّه (ایوان سر پوشیده) کوچک که در پشت پنجره های ناصر عباسی است وبیشتر زیارت های مأثوره را حفظ بود وهر کس در آن مکان شریف وارد می شد وشروع به زیارت می کرد، آن پلید او را از حالت زیارت وحضور قلب می انداخت وپیوسته از زائرین اشکال می گرفت وغلطهایی را که اکثر مردم در زیارات خود دارند، به آنها تذکر می داد. (به قصد اذیت کردن) آنگاه شبی در خواب حضرت حجّت (علیه السلام) را دید که به او می فرماید: (تا چه وقت زائرین مرا آزار می دهی ونمی گذاری که زیارت بخوانند؟ تو چرا در این کار دخالت می کنی؟ بگذار آنها هر چه می خواهند بگویند). وبیدار شد در حالی که خداوند هر دو گوشش را کر نمود. وبعد از آن دیگر زائرین از دست او آسوده وراحت شدند چون چیزی را نمی شنید وهمین گونه بود تا اینکه به پیشینیان خود پیوست.

حکایت شصت وهفتم: تاجر شیرازی

آقا محمد مهدی تاجر شیرازی الاصل که تولد او در بندر ملومین از ممالک ماچین بوده است بعد از دچار شدن به بیماری شدیدی در آنجا وعافیت از آن بیماری، هم کر شد وهم لال ونزدیک به سه سال به همین وضع بر او گذشت. آنگاه به قصد شفا پیدا کردن تصمیم گرفت که به زیارت ائمه ی عراق: برود ودر جمادی الاولی سال ۱۲۹۹ وارد کاظمین شد وپیش بعضی از تاجران معروف که از نزدیکان او بودند رفت. مدت بیست روز در آنجا ماند وفصل حرکت (مرکب) و(خان) به سوی سرّ من رأی رسید.
نزدیکانش، او را به (مرکب) آوردند وبه دلیل گنگی وناتوانی اش از گفتن نیازها وحوائج، به اهالی مرکب که از اهل بغداد وکربلا بودند سپردند. ونامه هایی مبنی بر سفارش او به بعضی از مجاورین سرّ من رأی نوشتند. بعد از رسیدن به آنجا در روز جمعه دهم جمادی الثّانی سال مذکور به سرداب مقدس در محضر افراد مورد وثوق رفت. خادمی برای او زیارت می خواند تا آنکه به صفّه سرداب رفت ودر بالای چاه مدتی گریه وزاری می کرد وبا قلم بر دیوار سرداب از حاضرین طلب دعا وشفای خود را می نوشت. بعد از گریه وزاری، زبانش باز شد واز ناحیه مقدسه با زبانی فصیح وبیانی ملیح بیرون آمد. روز شنبه همراهانش او را در محفل درس جناب سید الفقهاء میرزا محمد حسن شیرازی حاضر کردند. بعد از مقداری صحبت که مناسب آن جلسه بود تبرّکاً سوره مبارکه حمد را با قرائت بسیار خوب که همه حاضران خوب بودن آن را تصدیق می کردند خواند.

حکایت شصت وهشتم: حاجی عبد الله واعظ

عالم عادل سید محمد بن العالم سید هاشم بن میر شجاعت علی موسوی رضوی نجفی معروف به سندی که از باتقواترین عالمان وائمه جماعت حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) است واو در بسیاری از علوم روز وارد است وتبحّر دارد به من خبر داد ونقل کرد: مرد صالحی بود که به او حاجی عبد الله واعظ می گفتند واو بسیار به مسجد سهله ومسجد کوفه رفت وآمد می کرد وعالم مورد اطمینان شیخ باقر بن شیخ هادی کاظمی مجاور نجف اشرف که او عالم بود در مقدمات وعلم قرائت ومقداری از علم جفر را می دانست وملکه اجتهاد مطلق را دارا بود ولکن به خاطر امرار معاش بیشتر از مقدار نیاز کوشش نمی کرد وقاری تعزیه بود. امام جماعت از شیخ مهدی زریجا نقل کرد وی گفت: وقتی در مسجد کوفه بودم آن بنده صالح، حاجی عبد الله را دیدم که نصف شب قصد کرده به نجف برود تا در اول روز به آنجا برسد. من به همراه او رفتم، وقتی به چاهی که در وسط راه است رسیدیم، شیری را دیدم که در وسط راه نشسته ودر صحرا کسی غیر از من واو نبود. من ایستادم. گفت: چرا ایستاده ای؟ گفتم: این شیر است. گفت: بیا ونترس. گفتم: چگونه می شود نترسید؟ آنگاه اصرار کرد ومن نپذیرفتم.
گفت: اگر من پیش او بروم ودر مقابلش بایستم واو مرا اذیت نکند آن وقت می آیی؟ گفتم: بله.
آنگاه جلو رفت ونزدیک شیر رسید ودست خود را روی پیشانی شیر گذاشت. من وقتی آنگونه دیدم با ترس ولرز وشتاب رفتم واز او وشیر گذشتم واو به من ملحق شد وشیر در جای خود باقی ماند. شیخ باقر گفت: وقتی در ایام جوانی با دایی خودم شیخ محمد قاری که نویسنده سه کتاب در علم قرائت ومؤلف کتاب تعزیه بود به مسجد سهله رفتیم ودر آن زمان خیلی ترسناک بود واین ساختمان های جدید بنا شده بود وراه میان مسجد کوفه ومسجد سهله بسیار دشوار بود قبل از آنکه آنرا درست کنند. پس وقتی در مقام حضرت مهدی (علیه السلام) نماز تحیت را خواندیم دایی من کیسه توتون خود را فراموش کرده بود، وقتی بیرون رفتیم وبه در مسجد رسیدیم متوجه شد ومرا به آنجا فرستاد.
وقت عشاء بود که وارد مقام شدم وکیسه را برداشتم در همین وقت آتش بزرگی دیدم که در وسط مقام شعله ور بود ترسیدم وبا حالت ترس بیرون رفتم. دایی ام وقتی دید که من وحشت زده ام پرسید چه شده؟ ومن او را از آن آتش باخبر کردم. به من گفت: به مسجد کوفه که رفتیم از حاجی عبد الله واعظ می پرسیم. چرا که او بسیار به آن مقام آمده بنابراین باید دلیل آن را بداند.
وقتی دایی ام از او پرسید گفت: خیلی وقتها شده که آن آتش را در خصوص مقام حضرت مهدی (علیه السلام) دیدم نه در دیگر مقامات وزاویه ها.

حکایت شصت ونهم: مرحوم سید باقر قزوینی

وهمچنین از جناب شیخ باقر مذکور از سید جعفر، پسر سید گرانقدر، سید باقر قزوینی صاحب کرامات آشکار نقل کرد وگفت: با پدرم به مسجد سهله می رفتیم، وقتی نزدیک مسجد رسیدیم به او گفتم که این سخنان را از مردم می شنوم که: هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بیاید حضرت مهدی (علیه السلام) را می بیند ومن می بینم که این واقعیت ندارد. آنگاه با حالت خشم وعصبانیت به من نگاه کرد وگفت: چرا واقعیت ندارد، به خاطر اینکه تو ندیدی؟ آیا هر چیزی را که تو نبینی واقعیت ندارد؟ وبسیار مرا سرزنش کرد، به طوری که از گفته خود پشیمان شدم.
داخل مسجد شدیم در حالی که کسی در مسجد نبود. آنگاه وقتی در وسط مسجد ایستاد که دو رکعت نماز استجاره بخواند شخصی از طرف مقام حجّت (علیه السلام) متوجه او شد وبه طرف سید آمد. آنگاه به او سلام کرد وبا او دست داد. پدرم رو به من کرد وگفت: این چه کسی است؟ گفتم: آیا او مهدی (علیه السلام) است؟ فرمود: پس چه کسی است؟! ومن به دنبال آن جناب دویدم اما کسی را در مسجد ندیدم.

حکایت هفتادم: شیخ باقر قزوینی

وهمچنین از جناب شیخ باقر مزبور نقل کرد که: شخص درستکاری بود که دلاّک(۲۸) بود وپدر پیری داشت که در خدمت کردن به او هرگز کوتاهی نمی کرد به طوری که حتی خودش برای او آب در مستراح حاضر می کرد ومنتظر می شد تا اینکه او بیرون بیاید تا او را به مکانش برساند وهمیشه مراقب خدمت کردن به پدرش بود به جزء شب چهار شنبه که به مسجد سهله می رفت. به همین جهت رفتن به مسجد را هم ترک کرد. من از او علت اینکه چرا به مسجد نمی رود را پرسیدم. گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم وقتی شب چهارشنبه آخری شد رفتن برایم میسر نشد مگر نزدیک مغرب ومن تنها حرکت کردم.
شب شد ومن می رفتم تا آنکه یک سوم از راه مانده بود وشب مهتابی بود در همین حال شخص عربی را دیدم که بر اسبی سوار است ورو به من می آید. با خودم گفتم: طولی نمی کشد که مرا غارت(۲۹) می کند. وقتی به من رسید به زبان اعراب بدوی با من حرف زد ومقصد مرا پرسید. گفتم: مسجد سهله. فرمود: (همراه تو خوردنی هم هست؟) گفتم: نه.
فرمود: (دستت را داخل جیب کن). گفتم: در آن چیزی نیست. باز دوباره آن حرف را با تندی تکرار کرد ومن دستم را داخل جیب کردم ودر آن قدری کشمش پیدا کردم که برای بچه ی خود خریده بودم وفراموش کردم که بدهم به همین دلیل در جیبم مانده بود.
آنگاه سه مرتبه به من فرمود: (اوصیک بالعود! اوصیک بالعود! اوصیک بالعود!) وبه زبان عربی بدوی (عود) یعنی پدر پیر. یعنی تو را به پدر پیرت سفارش می کنم. آنگاه از نظرم غایب شد. فهمیدم که او حضرت مهدی (علیه السلام) است واینکه آن جناب به تنها ماندن پدرم راضی نیست حتی در شب چهارشنبه ومن به همین جهت دیگر به مسجد نرفتم.

حکایت هفتاد ویکم: شیخ باقر قزوینی

وهمچنین نقل کرد که من در روایتی دیدم که دلالت داشت بر اینکه: اگر خواستی شب قدر را بشناسی پس در هر شب ماه مبارک صد مرتبه سوره مبارکه (حم دخان) را تا شب بیست وسوم بخوان. آنگاه من به خواندن آن مشغول شدم ودر شب بیست وسوم از حفظ می خواندم. آن شب بعد از افطار به حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) رفتم اما جایی را پیدا نکردم که در آنجا مستقر شوم. چون در جهت پیش رو، پشت به قبله در زیر چهل چراغ به خاطر زیادی جمعیت در آن شب جایی نبود، به طور مربع نشستم ورو به قبر نورانی آنحضرت کردم ومشغول خواندن (حم) شدم.
در این حال بود که مرد عربی را دیدم که پهلوی من به طور مربع نشسته بود در حالیکه قد میانه ورنگ گندمگون وبینی وچشمهای زیبایی داشت وبسیار با ابهّت بود مانند شیخ های عرب به جز آنکه جوان بود ودر ذهنم نیست که محاسن کوتاهی داشت یا نه وبه گمانم که داشت. با خود گفتم؟ چه چیزی باعث شده که این عرب بدوی به اینجا بیاید ومثل عجمها بنشیند ودر حرم چه حاجتی دارد ومنزل او کجاست؟ آیا از شیخ های خزاعل است که کلیددار وغیره او را احترام کردند ومن آگاه نشدم. با خود گفتم: شاید او مهدی (علیه السلام) باشد.
به صورتش نگاه می کردم واو از طرف راست وچپ متوجّه زائرین بود نه با سرعتی که مخالف باوقار ومتانت باشد. با خود گفتم، از او بپرسم کیست ومنزلش کجاست؟ وقتی این تصمیم را گرفتم قلبم منقبض شد بشدّتی که باعث رنج من شد وگمان کردم که چهره ام از آن درد، زرد شد ودلم درد می کرد تا آنکه با خود گفتم: خداوندا من از او نمی پرسم دلم را به خودم واگذار واز این درد مرا نجات بده که من از قصدی که کرده بودم منصرف شدم. آنگاه قلبم آرام شد. باز برگشتم ودر کار او فکر می کردم وتصمیم گرفتم که دوباره از او سؤال کنم وتوضیح بخواهم. گفتم: چه ضرری دارد؟
وقتی این تصمیم را گرفتم دوباره دلم به درد آمد وبه همان درد بودم تا از آن تصمیم منصرف شدم وقصد کردم چیزی از او نپرسم.
دوباره دلم آرام شد ومشغول قرائت شدم با زبان وبا دیده به عظمت وجمال وچهره زیبای او نگاه می کردم ودر فکر او بودم تا اینکه شوقی در دلم باعث شد که برای مرتبه سوّم تصمیم بگیرم که جویای حالش شوم. دوباره دلم به شدّت درد گرفت ومرا اذیت کرد تا اینکه صادقانه تصمیم گرفتم که از سؤال کردن منصرف شوم وبرای خود بدون آنکه بخواهم بپرسم راهی برای شناختن او معین کردم وآن این بود که از او جدا نشوم وبه هر جا که می رود با او باشم تا منزلش را پیدا کنم که اگر این گونه باشد از آدمهای معمولی است واگر از نظرم غایب شود امام است بنابراین به همان حال نشستم وبین من واو فاصله ای نبود.
بلکه مثل این بود که لباس من متصل به لباس او بود ودوست داشتم که بدانم چه موقع است امّا صدای ساعت های حرم را به خاطر شلوغی جمعیت نمی شنیدم. پیش روی من فردی بود که ساعت داشت وقدمی برداشتم که از او ساعت را بپرسم وبه خاطر زیادی جمعیت از من دور شد با شتاب به سر جای خود برگشتم وگویا یک قدم از جای خود برنداشته بودم که دیگر آن شخص را پیدا نکردم واز حرکت خود پشیمان شدم ونفس خود را سرزنش کردم.

حکایت هفتاد ودوّم: سید مرتضی نجفی

فرد صالح مورد اطمینان سید مرتضی نجفی که از افراد صالح بود وشیخ الفقها، شیخ جعفر نجفی را درک کرده بود وبه درستی وراستی معروف بود در پیش علماء گفت: با جماعتی در مسجد کوفه بودیم که در میان آنها یکی از علمای معروف حضور داشت که من مرتب اسم او را می پرسیدم ونگفت، چون جای کشف رازهایی بود که مناسب او نبود. گفت: چون وقت نماز مغرب شد شیخ در محراب برای بجا آوردن نماز جماعت حاضر شد ودیگران هم در فکر اینکه برای نماز خواندن با او آماده شوند بودند در آن زمان در بین جای تنور در وسط مسجد کوفه آب کمی بود که از مجرای قناتی خرابه جاری می شد وراه باریکی داشت که بیشتر از یک نفر گنجایش نداشت.
آنگاه رفتم به آنجا که وضو بگیرم وقتی خواستم پایین بروم شخص گرانقدری را دیدم که به شکل اعراب بود وبر لب آب نشسته بود وبا آرامش ومتانت خاصی وضو می گرفت. با اینکه من برای رسیدن به نماز جماعت عجله داشتم کمی توقف کردم دیدم که او به همان حالت متانت ووقار نشسته وصدای اقامه نماز بلند شد. وبه خاطر عجله ای که داشتم به او گفتم: مثل اینکه قصد نداری با شیخ نماز بخوانی؟ فرمود: (نه، زیرا این شیخ دخنی است).
ومنظورش را نفهمیدم وصبر کردم تا وضویش تمام شد وبالا آمد ورفت. آنگاه رفتم ووضو گرفتم وبا شیخ نماز خواندم بعد از تمام شدن نماز وپراکنده شدن مردم آنرا برای شیخ گفتم ودیدم که حالش تغییر کرده ورنگش پریده شد وبه فکر فرو رفت وبه من گفت: حجّت (علیه السلام) را درک کردی ونشناختی ومرا از امری آگاه کرد که جز خدای بلند مرتبه از آن آگاه نبود.
بدان که من امسال ارزن زراعت کرده بودم در (رحبه) که جایی است در طرف غربی دریای نجف که اکثراً محلی است که به خاطر عرب های بادیه نشین ومتردّدین آنها ترسناک است. وقتی به نماز ایستادم به فکر کشاورزی خود افتادم. وآن مرا از حالت نماز دور کرد که آن جناب از او خبر داد. وچون من بیشتر از بیست سال است که آنرا شنیدم احتمال نقصان (ناقص بودن) آنرا می دهم.

حکایت هفتاد وسوّم: سید محمّد قطیفی

عالم گرانقدر حاجی ملاّ محسن اصفهانی مجاور حرم ابا عبد الله (علیه السلام) که در امانتداری ودینداری وپایداری وانسانیت معروف بود واز افراد مورد اطمینان ائمه ی جماعت آن شهر شریف بود به ما خبر داد وگفت: سید سند، سید محمّد بن سید مال الله بن سید معصوم قطیفی به من خبر داد که: وقتی در شبی از شب های جمعه تصمیم گرفتم که به مسجد کوفه بروم در آن زمان که راه برای رفتن به آنجا ترسناک بود وافراد، کمتر به آنجا می رفتند مگر با کسانی که همراه خود می بردند وآماده برای مبارزه با دزدان می آمدند وهمچنین اشخاصی از اعراب که توانایی مقابله با راهزنان را داشتند. وقتی وارد مسجد شدیم به جز یک نفر از طلبه های مشغول به درس کسی را آنجا ندیدیم.
پس شروع کردیم به انجام دادن آداب مسجد تا آنکه مغرب نزدیک شد. رفتیم ودرِ مسجد را بستیم ودر پشت آن آنقدر سنگ وکلوخ وآجر ریختیم که مطمئن شدیم که به حسب عادت نمی شود آنرا باز کرد. آنگاه وارد مسجد شده وبه دعا ونماز مشغول شدیم. وقتی نماز ودعایمان به پایان رسید من ودوستم در دکة القضاء مقابل قبله نشستیم وآن مرد پرهیزکار در دهلیز(۳۰) مشغول خواندن دعای کمیل بود آن هم نزدیک باب الفیل. با صدای غمناک در حالیکه شب صاف ومهتابی بود. من به طرف آسمان نگاه می کردم که ناگهان دیدم بوی خوشی در آسمان پخش شد وفضا را از بوی مشک وعبیر پر نمود وشعاع نوری را دیدم که مانند شعله آتش در بین شعاع نور ماه ظاهر شده وبر نور ماه غلبه پیدا کرد.
در این حال صدای آن مؤمن که به خواندن دعا بلند شده بود، خاموش شد. ناگهان شخص گرانقدری را دیدم که از طرف آن درِ بسته در لباس اهل حجاز وارد مسجد شد در حالیکه روی کتفش سجاده ای بود همانطور که عادت اهل حرمین است ودر نهایت آرامش ومتانت وبزرگی وشکوه به طرف دری می رفت که به سمت مقبره جناب مسلم باز می شود وما مبهوت جمال او بودیم، چشمانمان خیره ودلمان از جا کنده شده بود. ووقتی مقابل ما رسید بر ما سلام کرد ولی دوست من که از خود بیخود شده بود، نتوانست جواب سلام دهد ولی من سعی کردم تا به زحمت جواب سلامش را دادم.
وقتی داخل حیاط مسلم شد حال ما بجا آمد وبه خود برگشتیم وگفتیم: این شخص چه کسی بود واز کجا وارد شد؟ آنگاه به جانب آن طلبه رفتیم، دیدیم که او لباس خود را پاره کرده ومثل مصیبت زدگان گریه می کند.از او پرسیدیم، چه شده که اینطور گریه می کنی؟ گفت: در چهل شب جمعه به خاطر دیدار امام عصر (علیه السلام) به این مسجد آمدیم وامشب شب چهلم است ونتیجه کارم را ندیدم جز آنکه در اینجا چنانچه دیدید مشغول خواندن دعا بودم ناگهان دیدم که آن جناب بالای سر من ایستاده ومن به سمت او نگاه کردم. به من فرمود: (چه می کنی؟) (یا چه می خوانی؟) وتردید از فاضل متقدم (راوی) است ومن از هیبت وشکوه حضرت، زبانم بند آمد ونتوانستم جوابی بدهم تا از من عبور کردند، همانطور که شاهد بودید. آنگاه به طرف در مسجد رفتیم دیدیم همانطور که بسته بودیم، بسته است وبا حسرت وشکر برگشتیم.

حکایت هفتاد وچهارم: شیخ حسین رحیم

شیخ عالم، شیخ باقر کاظمی که از نسل شیخ هادی کاظمی معروف به آل طالب است نقل کرد که مرد مؤمنی در نجف اشرف از خانواده معروف به آل رحیم بود که به او شیخ حسین رحیم می گفتند وهمچنین عالم دانشمند شیخ طه از خاندان عالم گرانقدر وزاهد وعابد بی مانند شیخ حسین نجف که اکنون در مسجد هندیه نجف اشرف امام جماعت است ودر پرهیزکاری ودرستی مورد قبول خاص وعام بود به ما خبر داد که: شیخ حسین مزبور مردی پاک طینت ونیک سرشت واز مقدّسین بود که به بیماری سینه وسرفه مبتلا گردید که همراه آن خون از سینه اش با اخلاط بیرون می آمد وبا این حال بسیار فقیر وتنگدست بود بطوری که غذای روز خود را نیز نداشت واغلب وقت ها به خاطر بدست آوردن غذا هر چند که جو باشد نزد عرب های بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف زندگی می کردند می رفت.
با این بیماری ونداری دلش به زنی از اهل نجف تمایل پیدا کرد وهر قدر او را خواستگاری می کرد به خاطر نداری اش قوم وخویش آن زن قبول نمی کردند وبه همین دلیل در اندوه وغم شدیدی به سر می برد وچون بیماری ونداری مانع ازدواج آن زن با او شده بود کار را بر او سخت کرده بود. تصمیم گرفت، آنچه که بین اهل نجف معروف است به انجام برساند وآن عبارت است از اینکه هر کس برایش مشکل پیش می آید چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه می رود که بدون شک حضرت حجّت (علیه السلام) او را به طوری که نشناسد دیدار می نماید واو به هدفش خواهد رسید.
مرحوم شیخ باقر نقل کرد که شیخ حسین گفت: من چهل شب چهارشنبه این کار را انجام دادم وقتی شب چهارشنبه آخر شد در حالیکه شب تاریکی از شب های زمستان بود وباد تندی می وزید وهمراه آن نیز باران کمی می بارید من در دکه ای که داخل مسجد است نشسته بودم وآن دکة شرقیه مقابل در اول است که در طرف چپ کسی که داخل مسجد می شود قرار دارد ومن نمی توانستم به خاطر خونی که از سینه ام می آمد وارد مسجد شوم. چیزی نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم وانداختن آن هم در مسجد شایسته نبود وچیزی هم نداشتم که سرما را از من دور کند.
دلم تنگ وغم واندوهم زیاد شد ودنیا در نظرم تاریک شد. فکر می کردم که شبها تمام شد واین شب آخر است. نه کسی را دیدم ونه چیزی برایم آشکار شد ودر چهل شب که از نجف می آیم به مسجد کوفه این همه رنج وسختی را متحمّل شدم واین همه زحمت وترس را بر دوش کشیدم امّا فقط نا امیدی ویأس نصیبم شد. من در این کار خود فکر می کردم وکسی در مسجد نبود وبه خاطر گرم کردن چقهوه ای که با خود از نجف آورده بودم وبه خوردن آن عادت داشتم، بسیار هم کم بود آتش روشن کرده بودم.
ناگهان شخصی از طرف در اول مسجد متوجه من شد. وقتی او را از دور دیدم ناراحت شدم وبا خود گفتم: این عربی است از اهالی اطراف مسجد که آمده نزد من قهوه بخورد ومن امشب بی قهوه می مانم ودر این شب تاریک غم واندوهم زیادتر می شود. در این فکر بودم که او به من رسید وبر من سلام کرد ونام مرا برد ودر مقابل من نشست. از اینکه او نام مرا می دانست تعجب کردم وفکر کردم که او جزء کسانی است که در اطراف نجف ساکن هستند ومن گاهی پیش آنها می روم. بدین جهت از او پرسیدم که از کدام طایفه عرب است؟ گفت: (جزء بعضی از آنها هستم). ومن اسم هر کدام از طایفه های عرب که در اطراف نجف هستند بردم گفت: (نه از آنها نیستم). ومرا خشمگین کرد از روی مسخره واستهزاء گفتم: آری تو از طریطره ای! واین لفظی بی معنی است. آنگاه از سخن من تبسمی کرد وفرمود: (بر تو حرجی نیست. من از هر کجا باشم. چه چیزی باعث شده که تو به این جا آمدی؟) گفتم: پرسیدن این سؤال برای تو هم نفعی ندارد.
گفت: (به تو چه زیانی می رسد که مرا از این مسئله آگاه کنی؟) از خوش اخلاقی وخوب سخن گفتن او تعجب کردم وقلبم به او تمایل پیدا کرد وطوری شد که هر چه صحبت می کرد محبّتم به او زیادتر می شد. آنگاه برای او از توتون چپق چاق کردم وبه او دادم گفت: (تو آنرا بکش من نمی کشم). آنگاه برای او در فنجان قهوه ریختم وبه او دادم. گرفت ومقدار کمی از آنرا خورد وآنگاه به من داد وگفت: (تو آنرا بخور). ومن گرفتم وآنرا خوردم ومتوجه نشدم که همه آنرا نخورده ولحظه به لحظه محبتم به او زیادتر می شد آنگاه گفتم: ای برادر خداوند امشب تو را برای من فرستاده تا مونس من باشی. آیا با من نمی آیی که برویم در مقبره جناب مسلم بنشینیم؟ گفت: (با تو می آیم از حال خودت برایم بگو). گفتم: ای برادر واقعیت را برای تو می گویم. من از آن روز که خود را شناختم در نهایت فقر وسختی به سر می برم وبا این حال چند سال است که از سینه ام خون می آید ودرمانش را نمی دانم وهمسر هم ندارم.
ودلم به زنی از اهل محله ی خودم در نجف اشرف تمایل پیدا کرده وچون دستم خالی است توانایی گرفتنش را ندارم، پس به من گفتند: برای حوائج خود به صاحب الزّمان (علیه السلام) متوسل شو وچهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه برو که آن جناب را می بینی وحاجتت را خواهی گرفت واین آخرین شب چهارشنبه است وچیزی ندیدم ودر این شب ها این همه زحمت کشیدم این است دلیل آمدن من به اینجا وحوائج من هم این است. پس در حالیکه من غافل بودم ومتوجه نبودم فرمود: (وامّا سینه تو سالم شد وآن زن را هم به زودی خواهی گرفت وفقر ونداری ات هم تا زمانی که بمیری به حال خود باقی است). من متوجه این بیان وحرفش نشدم. گفتم کنار قبر جناب مسلم نمی رویم؟ گفت: (بلند شو). آنگاه بلند شدم ودر مقابل (جلوتر از من) راه می رفت. وقتی وارد مسجد شدیم به من گفت: (آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نخوانیم؟)
گفتم: می خوانیم. آنگاه نزدیک شاخص سنگی که در بین مسجد ومن بود در پشت سرش با فاصله ایستادم وتکبیرة الاحرام گفتم ومشغول خواندن فاتحة الکتاب شدم که ناگهان قرائت او را شنیدم که هرگز از احدی چنین قرائتی نشنیده بودم وبه خاطر قرائت خوبش گفتم: شاید او صاحب الزّمان (علیه السلام) باشد وپاره ای از کلماتی را که از او شنیدم، دلالت بر این می کرد.
به طرف او نگاه می کردم پس از اینکه این احتمال در ذهنم خطور کرد در حالی که آن جناب در حال نماز بود نور عظیمی را دیدم که اطراف آن حضرت را احاطه کرده بود به طوری که نمی توانستم آن حضرت را تشخیص دهم ودر این حال مشغول نماز بود ومن قرائت آن جناب را می شنیدم وبدنم می لرزید وبه خاطر ترس از حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم به هر طریقی بود نماز را تمام کردم ونور از زمین بالا می رفت وآنگاه شروع کردم به گریه وزاری وعذرخواهی به خاطر بی احترامی که با آن حضرت کرده بودم، گفتم: ای آقای من! وعده شما راست است به من وعده دادی که با هم به قبر مسلم برویم. در بین سخن گفتن بودم که نور متوجه قبر مسلم شد ومن هم دنبال آن رفتم وآن نور در قبه مسلم وارد شد ودر فضای قبه قرار گرفت ومن مشغول گریه وناله کردن بودم تا آنکه صبح شد ونور به بالا رفت.
وقتی صبح شد متوجه کلام آن حضرت شدم که فرمود: (سینه ات شفا پیدا کرده) ودیدم که سینه ام سالم است واصلاً سرفه نمی کنم ویک هفته هم بیشتر طول نکشید که وسایل ازدواج من با آن دختر فراهم شد از جایی که حسابش را نمی کردم ونداری ام هم به حال خود باقی است همان گونه که آن حضرت فرموده بود.

حکایت هفتاد وپنجم: ملاّ علی تهرانی

حاجی ملا علی تهرانی فرزند حاجی میرزا خلیل طبیب بطور شفاهی به من خبر داد وآن مرحوم اغلب سالها به زیارت ائمه سامره: مشرف می شد واُنس عجیبی به سرداب مطهر داشت واز آنجا طلب فیوضات می کرد ودر آنجا امید رسیدن به مقامات عالیه را داشت ومی فرمود: هیچ وقت نشد که زیارتی بکنم وکرامتی نبینم.
ودر روزهای اقامت من در سامره ده مرتبه مشرف شدند ودر منزل حقیر ساکن می شدند وهر چه می دیدند پنهان می کردند واصرار داشتند که پنهان نمایند حتی عبادت های دیگر را نیز پنهان می کردند. وقتی التماس کردم که از آن کرامت ها چیزی بگویند فرمود: بارها شده که در شب های تاریک که مردم همه در خواب بودند وهیچ صدا وحرکتی از کسی شنیده نمی شد به سرداب مشرف می شدم. در کنار سرداب قبل از داخل شدن وپایین رفتن از پله ها نوری را می دیدم که از سرداب غیبت روی دهلیز ودیوار می تابد اوّل از محلّی به محلّی دیگر حرکت می کند مثل اینکه شمعی در دست کسی است واز مکانی به مکان دیگر حرکت می کند وپرتو آن نور در اینجا می تابد آنگاه پایین می روم ودر سرداب مطهر داخل می شوم نه کسی را در آنجا می بینم ونه چراغی را. وقتی مشرف بودند وآثار استسقاء(۳۱) در او پیدا شد وخیلی صدمه می خورد.
آنگاه به سرداب مطهر مشرف شدند وفرمودند: امشب طلب شفای عوامی(۳۲) را کردم، به سرداب مطهر رفتم ودر آن صفّه کوچک داخل شدم وپاهای خود را به قصد شفا داخل آن چاه که عوام به آن چاه غیبت می گویند کردم وخود را آویزان نمودم. مدّت کمی نگذشت که بیماری به یکباره بر طرف شد وآن مرحوم برای مجاورت در آنجا عازم شد ولی بعد از برگشت از نجف اشرف مانع شدند ومرض وبیماری شدّت یافت ودر آخر صفر سال ۱۲۹۰ مرحوم شدند.

حکایت هفتاد وششم: سید محمد باقر قزوینی

سید فقیهان جناب سید مهدی قزوین ساکن در حله سیفیه، به طور شفاهی وکتبی به من خبر داد وگفت: پدر روحانی وعموی جسمانی من مرحوم سید محمّد باقر از نسل مرحوم سید حمد حسینی قزوینی به من خبر داد وفرمود: من روز در صحن می نشستم ودر صحن واطراف آن کسی از اهل علم نبود به جز یک نفر از روحانیون معمّم که از مجاورین عجم بود ودر مقابل من می نشست. در بعضی از کوچه های نجف اشرف شخصی بزرگ را دیدم که قبل از آن ندیده بودم وبعد از آن هم ندیده ام با آنکه اهل نجف در آن روزها در شهر محصور بودند ویکی از بیرون، داخل شهر نمی شد. وقتی مرا دید ابتدا فرمود: (روزی می رسد که تو بعد از مدّتی به علم توحید می رسی).
سید بزرگوار برای من گفت وبه خط خودش هم نوشت که عموی گرامی اش بعد از دادن این مژده در شبی از شبها در خواب دید که دو ملک بر او نازل شدند ودر دست یکی از آن دو چند لوح است که در آن چیزی نوشته ودر دست دیگری ترازو است ومشغول شدند به گذاشتن لوحی در هر کفه ی ترازو وبا هم موازنه می کردند آنگاه آن دو لوح متقابل را به من نشان می دادند ومن آنها را می خواندم وهمچنین تا آخر الواح.
پس دیدم که آنها درباره عقیده هر کدام از یاران پیامبر واصحاب ائمّه: وعقیده یکی از علمای امامیه از سلمان وابوذر تا آخر نوّاب اربعه از کلینی وصدوق ها وشیخ مفید وسید مرتضی وشیخ طوسی تا دایی علامه او، بحر العلوم جناب سید مهدی طباطبایی وبعد آنها از علماء مقابله می کنند.
سید فرمود: من در این خواب به عقاید جمیع امامیه از یاران واصحاب ائمه: وبقیه علمای امامیه آگاه شدم وبر رازهایی از علوم احاطه پیدا کردم که اگر عمر من، عمر نوح (علیه السلام) بود واین قسم از شناخت ومعرفت را درخواست می کردم احاطه به ده درصد آن نیز احاطه پیدا نمی کردم واین علم ومعرفت بعد از آن نصیبم شد که آن ملک که در دستش میزان بود به آن ملک که لوح در دستش بود گفت: لوح ها را به فلانی بده زیرا که ما مأموریم که لوح ها را به او بدهیم. آنگاه صبح کردم در حالیکه در معرفت علامه ی زمان خود بودم. بعد از خواب بلند شدم ونمازم را خواندم وتعقیب آنرا بجای آوردم. ناگهان صدای کوبیدن در را شنیدم. پس کنیز بیرون رفت وکاغذی با خود آورد که برادر دینی ام شیخ عبد الحسین فرستاده بود ودر آن اشعاری نوشته بود که به وسیله آن مرا مدح کرده بود. دیدم که بر زبانش تعبیر آن خواب به طور مختصر جاری شد که خدایش الهام کرده بود ویکی از ابیات که در آن شعر آمده این است:

ترجو سعاة فالی الی سعادة فالک * * * بک اختتام معال قد افتتحن بخالک
حکایت هفتاد وهفتم: سید مهدی قزوینی

گروهی از عالمان وصالحان نجف اشرف وحلّه که از جمله آنها سید سند، میرزا صالح فرزند بزرگ سید المحققین ویگانه ی زمانه سید مهدی قزوینی که قبلاً ذکر شد مرا از این سه حکایت آینده که متعلق به مرحوم پدرم است آگاه کردند وبعضی را بدون واسطه شنیده بودم ولی چون در زمان شنیدن در فکر ضبط وثبت آن نبودم از جناب میرزا صالح استدعا کردم که آنها را بنویسد آنطوریکه خود از آن مرحوم شنیده بودند چرا که اهل خانه نسبت به آنچه بوده آگاه تر ند وبعلاوه که خود (میرزا صالح) در اعلی درجه ی اعتماد وفضل وتقوا هستند ودر سفر مکه معظمه در رفت وبرگشت با ایشان همراه وهمنشین بودم وکمتر کسی به جامعیت ایشان دیدم. آنگاه مطابق آنچه که از آن جماعت شنیده بودم نوشتند وهمچنین برادر دیگر ایشان عالم بزرگ وصاحب فضل بسیار سید امجد جناب سید محمّد در آخر نوشته ایشان نوشته بود که این سه کرامت را خود از مرحوم پدرم شنیدم.
صورت مکتوب:
(بسم الله الرحمن الرحیم)
یکی از افراد صالح از اهل حلّه به من خبر داد وگفت: صبحی از خانه خود به قصد خانه شما برای زیارت سید بیرون آمدم. پس در راه گذرم به مقام معروف به قبر سید محمّد ذی الدّمعه افتاد. کنار پنجره ها از خارج شخصی را دیدم که چهره ی زیبای درخشانی داشت وبه قرائت فاتحة الکتاب مشغول بود. در او اندیشه ودقت کردم، دیدم که به شکل عرب ها است واز اهل حلّه نیست. با خود گفتم: این مرد غریبه است وبه صاحب این قبر اعتنا کرده وایستاده فاتحه می خواند وما که اهل این شهر هستیم از کنار آن می گذریم واعتنا نمی کنیم. آنگاه ایستادم وفاتحه وتوحید را خواندم. وقتی تمام کردم بر او سلام کردم، جواب سلام را داد وفرمود: (ای علی تو به زیارت سید مهدی می روی؟) گفتم: بله. فرمود: (من هم با تو می آیم).
وقتی اندکی راه رفتیم به من فرمود: (ای علی بر آنچه که از زیان وخسارت مال در این سال بر تو وارد شده غمگین مباش زیرا تو مردی هستی که خداوند تو را به وسیله مال امتحان نموده ودید که تو کسی هستی که حق را ادا می کنی وبه درستی که آنچه را خداوند بر تو از حج، واجب کرده بود بجای آوردی. امّا، مال وآن عرضی است، وزایل می شود، می آید ومی رود). در آن سال به من خسارتی وارد شده بود که احدی از آن مطلع نبود به خاطر جلوگیری از شهرت یافتن به ورشکستگی که موجب تضییع تجار است. پس از شنیدن این مطلب از او، نا راحت شدم وبا خود گفتم: سبحان الله! شکست من آنقدر رواج یافته که به بیگانگان هم رسیده است. ولی در جواب او گفتم: (الحمد للَّه علی کل حال).
آنگاه فرمود: (آنچه از مال تو رفته بعد از مدّتی به سوی تو بر می گردد وتو به حال اوّل خود بر می گردی ودِینهای خود را ادا می کنی).
آنگاه من ساکت شدم وبه صحبت های او فکر می کردم تا آنکه به درِ خانه شما رسیدیم. آنگاه من ایستادم واو هم ایستاد وگفتم: ای مولای من داخل شو که من از اهل خانه ام.
آنگاه فرمود: (تو داخل شو که من صاحب خانه هستم). (وصاحب الدّار از لقب های خاصه امام زمان (علیه السلام) است). از وارد شدن به خانه امتناع کردم، پس دست مرا گرفت ومرا جلوتر از خود به داخل خانه برد. وقتی داخل مجلس شدیم گروهی از طلبه ها را دیدیم که نشسته اند ومنتظر سید هستند که از داخل بیاید به جهت درس دادن وجای نشستن او خالی بود وبه خاطر احترام، کسی در آنجا ننشسته بود ودر آنجا کتابی گذاشته بودند. پس آن شخص رفت ودر جای سید نشست.
کتاب را برداشت وباز کرد وآن کتاب شرایع محقق بود. آنگاه از میان ورق های کتاب چند جزوه نوشته شده که به خط سید بود بیرون آورد وخط سید در نهایت ردایت بود که هر کسی نمی توانست آنرا بخواند آن را گرفت وشروع به خواندن کرد وبه طلاب می فرمود: (آیا از این فروع تعجب نمی کنید؟) واین جزوه ها از اجزای کتاب (مواهب الافهام) سید بود که در شرح (شرایع الاسلام) است وآن کتاب در نوع خود کتاب عجیبی است واز آن به جز شش جلد که از اول طهارت تا احکام اموات است نوشته نشد.
والد - اعلی الله درجته - نقل کرد: وقتی وارد آنجا شدم آن مرد را دیدم که در جای من نشسته بود. وقتی مرا دید بلند شد واز آنجا کنار رفت. واو را مجبور کردم که بنشیند ودیدم او مردی است بسیار زیباروی وناشناس. آنگاه وقتی نشستم با خوشرویی وخنده به او رو کردم که احوالش را بپرسم ولی حیا کردم که بپرسم چه کسی است ووطنش کجاست. آنگاه شروع به بحث کردم واو در مسأله ای که ما در مورد آن بحث می کردیم با کلامی که مثل مروارید غلطان بود صحبت می فرمود وکلام او مرا مبهوت کرد.
آنگاه یکی از طلبه ها گفت: ساکت شو! تو را چه به این حرف ها واو تبسمی فرمود وساکت شد. وقتی بحث تمام شد به او گفتم: از کجا به حلّه آمده اید؟
فرمود: (از شهر سلیمانیه). گفتم: چه موقع خارج شدید؟
فرمود: (روز گذشته خارج شدم وبه این دلیل خارج شدم که آنجا را نجیب پاشا فتح کرده وبا زور وشمشیر آنجا را گرفته واحمد پاشا بانی را که در آنجا سرکشی می کرد دستگیر کرد وبه جای او عبد الله پاشا را که برادرش بود نشاند). احمد پاشای مذکور از اطاعت دولت عثمانیه سرپیچی کرده بود وخود در سلیمانیه ادعای سلطنت وپادشاهی می کرد. مرحوم پدرم گفت: من متعجب شدم از خبری که او به من داده بود درباره ی فتح واینکه این خبر هنوز به حکام حلّه نرسیده بود وبه خاطرم نیامد که بپرسم چگونه؟
گفت: (به حلّه رسیدم ودیروز از سلیمانیه خارج شدم).
وبین حلّه وسلیمانیه برای یک سوار تندرو بیشتر از ده روز راه است.
آنگاه آن شخص به بعضی از خدّام خانه امر فرمود که برای او آب بیاورد. خادم ظرفی را برداشت که آب از جب بردارد که او را صدا کرد وفرمود: (این کار را نکن چون در ظرف حیوان مرده ای است). آنگاه در آن نگاه کرد ودید که چلپاسه(۳۳) در آن مرده است.
خادم ظرف دیگری برداشت وبرای او آب آورد. وقتی آب را آشامید برای رفتن بلند شد ومن هم بلند شدم. با من خداحافظی کرد وبیرون رفت. وقتی از خانه خارج شد من به آن جماعت گفتم: چرا خبری را که او در مورد فتح سلیمانیه داد انکار نکردید وآنها گفتند: تو چرا انکار نکردی؟
آنگاه حاجی علی که قبلاً ذکرش آمد برای من تعریف کرد آنچه را که در راه اتفاق افتاده بود وجماعت حاضر در مجلس نیز تعریف کردند آنچه را که واقع شده بود از خواندن آن دست نوشته سید ومتعجب شدن از فروعی که در آن بود.
پدر فرمود: من گفتم به دنبال او بگردید وفکر نمی کنم او را پیدا کنید. به خدا قسم او صاحب الامر - روحی فداه - بود.
وآن جماعت برای جستجو کردن او پراکنده شدند وهیچ اثری از او پیدا نکردند مثل اینکه به زمین فرو رفته یا به آسمان بالا رفته باشد. فرمود: پس ما تاریخ روزی را که به ما از فتح سلیمانیه خبر داده بود، یادداشت کردیم وخبر فتح بعد از ده روز به حلّه رسید وحاکمان آن را اعلان کردند ودستور به انداختن توپ دادند چنانچه رسم این است که وقتی خبر فتوحات می رسد این گونه می کنند.

حکایت هفتاد وهشتم: سید مهدی قزوینی

وبه سند وشرح مذکور فرمود: پدرم برای من تعریف کرد که: معمولاً وبه طور منظم به سوی جزیره ای که در جنوب حلّه بین دجله وفرات است به خاطر ارشاد وراهنمایی عشیره های بنی زبید به سوی مذهب حق می رفتم. وهمه آنها سنّی مذهب بودند وبه برکت هدایت وراهنمایی پدرم به مذهب امامیه برگشتند وتا کنون به همان مذهب باقی هستند وآنها بالغ بر ده هزار نفر می شوند. فرمود: در جزیره، مزاری است معروف به قبر حمزه پسر حضرت کاظم (علیه السلام) که مردم او را زیارت می کنند وبرای او کرامت های بسیار نقل می کنند واطراف آن روستایی می باشد که تقریباً شامل صد خانواده است. من به جزیره می رفتم واز آنجا عبور می کردم ولی او را زیارت نمی کردم چون برای من این موضوع که حمزه پسر حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) در ری همراه عبد العظیم حسنی مدفون است به اثبات رسیده بود. یکبار طبق عادت بیرون رفتم ونزد اهل آن روستا مهمان بودم. اهل روستا از من درخواست کردند که مرقد مذکور را زیارت کنم ومن این کار را نکردم وبه آنها گفتم: من مزاری را که نمی شناسم زیارت نمی کنم وبه خاطر اینکه از رفتن به آنجا صرف نظر کردم تمایل مردم هم به آنجا کم شد. آنگاه از پیش آنها حرکت کردم وشب را در مزیدیه پیش بعضی از سادات آنجا ماندم.
هنگام سحر برای نافله شب بلند شدم وقتی نافله شب را خواندم به انتظار طلوع فجر نشستم به شکل اینکه گویی تعقیب می خوانم که ناگهان سیدی بر من وارد شد که او را به راستی ودرستی وپرهیزکاری می شناختم واو جزء سادات آن روستا بود. آنگاه سلام کرد ونشست پس گفت: (ای مولای ما! دیروز مهمان اهل روستای حمزه شدی واو را زیارت نکردی؟) گفتم: بله. گفت: (چرا؟) گفتم: زیرا من کسی را که نمی شناسم زیارت نمی کنم وحمزه پسر حضرت کاظم (علیه السلام) در ری دفن شده است.
وگفت: (رب مشهور لا اصل له. (چه بسیار چیزهایی که مشهور شده اند امّا واقعیت ندارند). وآن قبر حمزه پسر موسی کاظم (علیه السلام) نیست هر چند که این گونه شهرت پیدا کرده است. بلکه آن قبر ابی یعلی حمزة بن قاسم علوی عباسی می باشد. یکی از علمای اجازه واهل حدیث است که علمای رجال آنرا در کتاب های خود ذکر کرده اند واو را به خاطر علم وپرهیزکاری اش مدح وثنا کرده اند). با خود گفتم: این از سادات معمولی است واز کسانی نیست که از علم رجال وحدیث باخبر باشد. شاید این حرف را از بعضی از علماء شنیده است. آنگاه به خاطر اینکه حواسم به طلوع فجر باشد بلند شدم وآن سید نیز بلند شد ورفت ومن غفلت کردم از اینکه بپرسم این کلام را از چه کسی شنیده است؟ وقتی فجر طالع شد من به نماز خواندن مشغول شدم وقتی نمازم تمام شد به خواندن تعقیب مشغول شدم تا آنکه آفتاب طلوع کرد وهمراه من تعدادی از کتاب های رجال بود ومن در آنها نگاه کردم دیدم قضیه همانطوری است که فرموده بود. اهل روستا به دیدن من آمدند وآن سید هم در بین آنها بود.
گفتم: قبل از فجر پیش من آمدی وبه من از قبر حمزه که او ابویعلی حمزه بن قاسم علوی است خبر دادی تو آنرا از کجا گفتی واز چه کسی شنیده بودی؟ گفت: به خدا قسم من قبل از فجر پیش تو نیامده بودم وتو را قبل از صبح ندیدم ومن شب قبل در بیرون روستا بودم، شنیدم که تو به اینجا آمدی ودر این روز به جهت زیارت تو آمدم. من به اهل آن روستا گفتم: الان بر من لازم شده که به خاطر زیارت حمزه برگردم من شک ندارم در اینکه آن شخصی را که دیدم حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بوده است.
آنگاه من واهل آن روستا به خاطر زیارت او حرکت کردیم واز آن وقت این مزار به این مرتبه آشکار وشایع شد که از مکان های دور برای زیارت به آنجا رفت وآمد می کنند.

حکایت هفتاد ونهم: سید مهدی قزوینی

وبه سند مذکور از سید مؤید مزبور ونیز خود به طور شفاهی از آن مرحوم شنیدم که فرمود: روز چهاردهم ماه شعبان از حلّه به قصد زیارت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) در شب نیمه آن بیرون آمدم. وقتی به شط هندیه که آن شعبه ای از نهر فرات است واز زیر مسیب جدا می شود وبه کوفه می رود، وروستای معتبری که در کنار این رود است وبه آن طویرج می گویند که در راه حلّه واقع شده وبه کربلا می رود؛ رسیدیم از جانب غربی آن گذشتیم وزائرانی را دیدیم که از حلّه واطراف آن رفته بودند وزائرانی که از نجف اشرف واطراف آن وارد شده بودند.
همگی در خانه های طایفه بنی طرف از عشایر هندیه جمع شده بودند وراهی برای رسیدن به کربلا نداشتند زیرا طایفه ی عنیزه در راه فرود آمده وراه را بر کسانی که تردد می کردند بسته بودند ونمی گذاشتند کسی از کربلا بیرون بیاید یا به کربلا برود مگر اینکه او را غارت وچپاول می کردند. فرمود: من پیش عربی فرود آمدم ونماز ظهر وعصر را خواندم ونشستم ومنتظر بودم که کار زائرین به کجا می کشد وآسمان ابری بود وکم کم باران می بارید. در این حال که نشسته بودیم دیدیم تمام زائران از خانه ها بیرون آمدند وبه سمت کربلا رفتند. من به شخصی که همراهم بود گفتم: برو بپرس وببین چه خبر است؟
واو بیرون رفت وبرگشت وبه من گفت: (قبیله بنی طرف با اسلحه آتشین بیرون آمدند وهم پیمان شدند که هر چند کار به جنگ با عنیزه بکشد زائرین را به کربلا برسانند). وقتی این حرف را شنیدم به آنان که با من بودند گفتم: این حرف واقعیت ندارد زیرا که بنی طرف این قدرت وقابلیت را ندارند که با عنیزه مقابله وجنگ کنند وفکر می کنم که این حیله ای از طرف آنهاست تا زائرین را از خانه های خود بیرون کنند. زیرا که ماندن زائرین برایشان سنگین وسخت شده است وباید مهمانداری کنند. در این حال بودیم که زائرین به سوی خانه های آنها برگشتند. در نتیجه مشخص شد که حقیقت حال همان بود که گفتم. آنگاه زائرین در خانه ها داخل شدند ویا زیر سایه خانه ها نشستند وآسمان هم ابری بود.
پس من دلم به حال آنها سوخت ودل شکستگی عظیمی برایم حاصل شد وبا دعا بدرگاه خداوند وتوسل به پیغمبر وآلش: در مورد زائران به خاطر بلایی که به آن گرفتار شده بودند به آنها استغاثه کردم. در همین حال سواری را دیدیم که بر اسب نیکویی مانند آهو که مثل آنرا ندیده بودم ودر دستش نیزه درازی بود در حالیکه آستین ها را بالا زده واسب را می دوانید، آمد. تا اینکه کنار خانه ای که من آنجا بودم ایستاد وآن خانه ای بود از موی که اطراف آنرا بالا زده بودند.
سلام کرد وما جواب سلامش را دادیم آنگاه فرمود: (ای مولانا (واسم مرا برد) کسی که به سوی تو سلام می فرستد مرا فرستاد واو کنج محمّد آقا وصفر آقا است - وآن دو از صاحب منصبان نظامیان عثمانی می باشند - ومی گویند هر آینه منتظر هستیم که زائرین بیایند که ما عنیزه را از راه دور کردیم وهمراه با سربازان خود در پشت سلیمانیه بر روی سجاده هستیم). آنگاه به او گفتم: تو با ما همراه هستی تا تپّه ی سلیمانیه؟ گفت: (بله). ساعت را از بغل بیرون آوردم، دیدم تقریباً دو ساعت ونیم به روز مانده است. گفتم که اسب مرا حاضر کنند. آن عرب بدوی که ما در منزلش بودیم به من چسبید وگفت: ای مولای من، خودت واین زائرین را در خط نینداز امشب را پیش ما باشید تا وضعیت مشخص شود.
به او گفتم: چاره ای نداریم به خاطر درک فیض زیارت مخصوصه باید حرکت کنیم. وقتی زائرین دیدند که ما سوار شدیم پیاده وسوار در عقب ما حرکت کردند. ما به راه افتادیم وآن سوار که گفتیم در جلو ما بود مثل شیر بیشه وما نیز در پشت سر او حرکت می کردیم تا اینکه به تپّه سلیمانیه رسیدیم. از آنجا بالا رفت وما نیز به دنبال او رفتیم. آنگاه پایین رفت وما تا بالای تپّه رفتیم ونگاه کردیم امّا نشانه ای از آن سوار پیدا نکردیم وندیدیم. مثل اینکه به آسمان بالا رفته یا به زمین فرو رفته باشد ونه رئیس سپاه را دیدیم ونه سپاهی.
آنگاه به کسانی که با من بودند گفتم: آیا شک دارید در این که او صاحب الامر (علیه السلام) بوده است؟ گفتند: نه به خدا قسم. ومن در وقتی که آن جناب پیش روی ما می رفت در مورد اینکه او را قبلاً کجا دیده ام خیلی فکر کردم ولی به یادم نیامد. وقتی از ما جدا شد همان فردی را که در حلّه به منزل من آمده بود واز واقعه سلیمانیه به من خبر داده بود به یاد آوردم. امّا عشیره وعنیزه: من از آنها در خانه هایشان نشانی ندیدم وکسی را ندیدیم که از حال آنها سؤال کنیم جز آنکه غبار زیادی را دیدیم که در وسط بیابان بلند شده بود. ما به کربلا وارد شدیم واسبان، ما را به سرعت می بردند.
بعد از رسیدن به دروازه ی شهر سپاهیان نظامی را دیدیم که در بالای قلعه ایستاده اند وبه ما گفتند از کجا آمدید وچگونه رسیدید؟ پس به جمعیت زائرین نگاه کردند وگفتند: سبحان الله! این صحرا پر شده از زوّار! پس عنیزه به کجا رفتند؟ به آنها گفتم: در شهر بنشینید وامرار معاش کنید وبرای مکه پروردگاری هست که از آن نگهداری می کند وآن مضمون کلام عبد المطلب است هنگامی که نزد پادشاه حبشه رفت برای پس گرفتن شتران خود. پادشاه گفت: چرا رهایی کعبه را از من نخواستی که من برگردم.
فرمود: من پروردگار شتران خود هستم وکعبه هم پروردگاری دارد. پس وارد شهر شدیم. کنج آقا را دیدم که روی تختی نزدیک دروازه نشسته است، سلام کردم ودر مقابل من بلند شد. به او گفتم: برای تو همین افتخار کافی است که در آن زمان از تو یاد شد. گفت: قصه چیست؟ قضیه را برایش تعریف کردم. گفت: ای آقای من از کجا باید می فهمیدم که تو به زیارت آمدی تا قاصدی پیش تو بفرستم ومن وسپاهیانم پانزده روز است که از ترس عنیزه در این شهر ماندیم وقدرت نداریم که بیرون بیائیم. آنگاه پرسید: عنیزه به کجا رفتند؟
گفتم: نمی دانم غیر از آنکه غبار زیادی در وسط بیابان دیدیم مثل اینکه غبار حاصل از کوچ کردن آنها باشد.
آنگاه ساعت را بیرون آوردم ودیدم که یک ساعت ونیم به روز مانده وتمام حرکت ما به اندازه یک ساعت طول کشیده وبین منزلهای قبیله بنی طرف تا کربلا سه فرسخ راه است وشب را در کربلا ماندیم.
وقتی صبح شد از عنیزه پرسیدیم ویکی از کشاورزان که در باغهای کربلا بود خبر داد که: عنیزه در حالی که در منازل وخیمه های خود بودند ناگهان بر آنها سواری ظاهر شد که روی اسب بسیار خوب وچاقی سوار بود ودر دستش هم نیزه درازی بود. با صدای بلند بر آنها فریاد زد: (ای قبیله عنیزه! به درستی که مرگ حاضری فرا رسید سپاهیان دولت عثمانیه رو به شما کرده اند با سوارها وپیاده هاشان واکنون آنها در پشت من می آیند. پس کوچ کنید که فکر نمی کنم از دست آنها نجات پیدا کنید).
پس خداوند ترس وخواری را بر آنها مسلط کرد بطوریکه همه پا به فرار گذاشتند وبعضی از آنها حتی فرصت نمی کردند وسایل خود را ببرند وساعتی طول نکشید که تمام آنها کوچ کردند ورو به بیابان آوردند. به او گفتم: مشخصات آن سوار را برای من بگو.
واو گفت، پس متوجه شدم که او عیناً همان سواری است که با ما بود.

حکایت هشتادم: شیخ ابراهیم قطیفی

محدث گرامی وعالم گرانقدر، شیخ یوسف بحرینی در (لؤلؤ) در ضمن احوال عالم محقق وآگاه، شیخ ابراهیم قطیفی، معاصر با محقق ثانی نقل کرده که: حضرت حجّت (علیه السلام)
به شکل مردی که شیخ او را می شناخت بر او وارد شد واز او سؤال نمود که کدام آیه از آیات قرآنی در پند دادن وموعظه بزرگتر است؟ شیخ جواب داد: ﴿اِنَّ الّذینَ یلحِدُونَ فی آیاتِنا لا یخْفَوْنَ علَینا اَفَمَنْ یلْقی فی النّارِ خَیرٌ اَمْ مَّنْ یأتی امِناً یومَ القِیامةِ اعمَلوا ما شِئْتُمْ اِنّهُ بِما تَعمَلونَ بَصیرٌ﴾(۳۴).
پس فرمود: (ای شیخ راست گفتی). بعد از پیش او رفت وشیخ از اهل بیت خود سؤال کرد که: آیا فلانی بیرون رفت؟
اهل خانه گفتند: ما کسی را ندیدیم که داخل یا خارج شود.

پایان



 

 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) جمله ای که معمولاً برای تأکید واثبات ادعایی آورده می شود. بعبارتی خداوند را برای تصدیق گفته خود به شهادت می گیرد.
(۲) تحت الحنک، به حالتی گفته می شود که شخص قسمتی از عمامه را باز کرده، از زیر چانه عبور می دهد وبر روی شانه دیگرش می اندازد که نشانه تواضع وفروتنی است.
(۳) جب شلیت مخفف جب شیث نبی الله است که در آنجا چاهی است منسوب به این پیامبر (علیه السلام).
(۴) صهر: قرابت، خویشی، داماد.
(۵) عقال: رشته ای که مردان عرب دور سر بندند وشبیه عمامه است.
(۶) حنظل: میوه ای شبیه به هندوانه ولی بسیار تلخ.
(۷) محوِّل: حواله داده شده، واگذار شده.
(۸) قضاء حاجت: تخلی کردن، رفتن به دستشویی.
(۹) طینت: خلقت، سرشت.
(۱۰) اتکال: اعتماد کردن.
(۱۱) سخط: خشم گرفتن.
(۱۲) بحار الانوار ج ۵۳ ص ۲۲۶.
(۱۳) بحار الانوار ج ۹۸ ص ۳۸۹. همچنین مفاتیح الجنان در اعمال ماه رجب.
(۱۴) دین: قرض، بدهکاری.
(۱۵) اولوا العزم: پیامبران بزرگ الهی که صاحب شریعت بوده اند (حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمد (علیهم السلام)).
(۱۶) شرافت: بلند قدر شدن، بزرگواری.
(۱۷) نفاست: نفیس وگرانمایه بودن.
(۱۸) امتناع: خودداری کردن، سر باز زدن).
(۱۹) شَعر بافی: کارگاه بافندگی پارچه های دستباف.
(۲۰) معانقه: دست در گردن یکدیگر انداختن، همدیگر را در آغوش کشیدن.
(۲۱) متمکن نیستم: نمی توانم، امکانات ندارم.
(۲۲) مترفین: ثروتمندان)
(۲۳) نماز استجاره: از اعمال مخصوص مسجد سهله. مسجد سهله مقامهای متعددی دارد که خواندن این نماز در یکی از مقامهای آن مکان شریف از اعمال آنجا به شمار می رود.
(۲۴) سوره مبارکه جمعه آیه ۴.
(۲۵) ساباط: گذرگاه سرپوشیده.
(۲۶) ﴿ان تنصُروا الله ینصُرکم ویثبِّت اقدامَکم﴾. سوره محمد آیه ۷. ای اهل ایمان شما اگر خدا را یاری کنید خدا هم شما را یاری کند وثابت قدم گرداند.
(۲۷) مقابله: هنگامی که می خواهند صحت مطلب یا کتابی را تحقیق کنند، آنرا با اصلش تطبیق می کنند که به این کار مقابله می گویند.
(۲۸) دلاّک: کیسه کش حمام (کسی که در حمام مردم را شستشو می دهد).
(۲۹) برهنه کردن: یا لخت کردن کنایه از غارت کردن ودزدی است.
(۳۰) دهلیز: دالان، راهرو سر پوشیده میان ورودی ساختمان واتاقها.
(۳۱) استسقاء: نوعی بیماری که انسان زیاد تشنه می شود.
(۳۲) عوامی: منسوب به عوام، مانند عوام.
(۳۳) چلپاسه: مارمولک.
(۳۴) سوره فصلت آیه ۴۰.

رتبه رتبه:
  ۰ / ۰.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم