كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۲,۷۶۵) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۰,۰۵۹) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۱,۶۶۱) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۰,۱۰۷) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۸۶۹) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۳,۴۵۰) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۸۹۶) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۸,۳۸۹) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۱۲۲) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۹۱۲)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » علی وپایان تاریخ
كتابخانه مهدوى

کتاب ها علی وپایان تاریخ

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: سید عبد المجید فلسفیان تاريخ تاريخ: ۱۹ / ۳ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۶۰۵۲ نظرات نظرات: ۰

علی وپایان تاریخ

آخرین امام در نگاه اولین امام

نویسنده: سید عبد المجید فلسفیان

فهرست مطالب

پیش کش
پیش درآمد
مقدمه
معنای لغوی حجّت
معنای اصطلاحی حجّت
فصل اول: نیاز انسان به حجّت ولزوم آن
ادلّه عقلی اثبات حجّت
ضرورت شناخت
شناخت حضوری
دلیل نقلی اثبات حجت
ضرورت حجّت در قرآن
ضرورت وجود حجّت
هدفداری انسان
همیشگی وپیوستگی حجّت
پیوستگی حجّت در قرآن
پیوستگی حجّت در سوره مؤمنون
سوره رعد وپیوستگی حجّت
استمرار ودائمی بودن حجت وبررسی ان در نهج البلاغه
خطبه ۹۱
خطبه ۹۴
فصل دوّم: حجّت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)
خاتمیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)
چرا خاتمیت؟
چرا خاتمیت وانقطاع وحی؟
ویژگی های حجّت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)
ویژگی های اهل بیت (علیهم السلام) در دومین خطبه
خطبه ۱۵۲
وجود خداوند وتوحید او
چگونگی ارتباط انسان با خدا
هدف پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)
خطبه ۲۳
جاهلیت دوم
مقایسه راه شناخت
راه های شناخت ائمه (علیهم السلام)
ائمه (علیهم السلام) میزان حق
شیوایی کلام ائمه (علیهم السلام)
خطبه ۱۰۵
مسئولیت امام پس از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)
وظیفه مردم در برابر امام
تشکیل حکومت دینی
نَسَب ائمه اطهار (علیهم السلام)
حجّت های بعد از رسول از چه تباری هستند؟
فصل سوّم: آخرین حجّت
وصیت امام به کمیل
علم معیار دسته بندی ها
کمی عالِم ومتعلّم وزیادی نابخردان
برتری علم بر ثروت
سرانجام عالِم وسرمایه دار
گروه های مختلف مردم در زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام)
حجت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) ظاهر وپنهان
دوران ائمّه (علیهم السلام) به سه دوره تقسیم می شود
بنی عباس وحجّت دوازدهم (علیه السلام)
فلسفه غیبت
شمار ائمه اطهار وجایگاه آنان
نقش ائمه (علیهم السلام)
علم امام
صفات حجج
اشتیاق علی (علیه السلام) برای دیدار آنها
برخورد مردم با حجّت های بعد از رسول (علیهم السلام) - حکمت
نوید به حکومت مهدی (علیه السلام) - حکمت ۲۰۹
منتظران راستین
زمان ظهور
برخورد مردم هنگام ظهور
خطبه ۱۳۸
جهت یابی انسان توسط حضرت مهدی (علیه السلام)
انسان آخر الزمان وقرآن
مهدی (علیه السلام) وقرآن
جهان در آستانه ظهور
دعوت سروش آسمانی به مهدی (علیه السلام)
زمین وحضرت صاحب الزمان (علیه السلام)
اولویت های سیره مهدی (علیه السلام)
تشریح جنگ سفیانی
مسئولیت انسان در فتنه ها
خطبه ۱۵۰
وجود مکاتب متعدد در عصر غیبت
انحراف در عصر غیبت
سیره حضرت مهدی (علیه السلام)
مخفی بودن حضرت مهدی (علیه السلام)
صفات یاران مهدی (علیه السلام)
خطبه ۱۰۰
اقدام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برای بعد از خود
پایان غیبت
اولین اقدام
دومین اقدام
انسان های غیر منتظر
چرا مأیوس نباشیم؟!
خطبه ۱۸۲
حکومت حافظ حکمت
آداب فراگیری حکمت
حکمت تنها مطلوب مهدی (علیه السلام)
زمان غربت مهدی (علیه السلام)
مهدی بقیة الله

پیش کش

جزای این اثر، بدرقه راه کسی باد که باحلم گران سنگش، بارهای سنگین جهالت وغفلت وعجولی ما را به دوش کشید، وما را همراه با بینات وبصیرت تا دروازه های مدینة الرسول (صلی الله علیه وآله وسلم)راه برد، وبا علی (علیه السلام)، دروازه بان آن شهر، آشنا نمود، وعشق او را در قلب مان شعلهور ساخت.
در این سیر، به قدر خویش واقف شدیم، وضرورت وجود حجّت خدا را، احساس کردیم، وهمراه علی (علیه السلام) تاریخ را درنوردیم تا به آدم، اول حجّت خدا، وخاتم، آخرین رسول او، وبقیة الله الاعظم، آخرین حجّت خدا، شناخت پیدا کنیم وبا آنها همراه شویم.
حجّتش از او خشنود باد! که ما را از «عرفات» حق گذراند، آنگاه به حریم ها وناموس های او در مشعر الحرام شعور یافتیم، وما را در «منی» به درگیری با آرزوهایمان فراخواند، تا دشمن اصلی خود را در دو حوزه درونی وبرونی «رمی» نمائیم، وآن طور که شیطان بزرگ را راندیم، شیاطین دیگر را از صحنه دلمان بزدائیم.
با او به صفا رسیدیم واز او مروّت ومردانگی آموختیم.
خداوند بر درجاتش بیفزاید وباران رضا ورضوانش را بر او جاری سازد واو را در زمره رجعت کنندگان در دولت کریمه قرار دهد.

ع - فلسفیان

طلیعه

«یا صاحب الزمان أدرکنا»
«حضرت مهدی (علیه السلام)» از نگاه «امیرالمؤمنین (علیه السلام)»،
«نوید عدالت» از نگاه «شهید عدالت»،
«عدل فراگیر» از نگاه «عدل در زنجیر»،
«عدالت موعود» از نگاه «عدالت مظلوم» است.
بررسی ابعاد مختلف شخصیت «آخرین امام» از دیدگاه «اولین امام» بیانگر نوعی «یگانگی» و«پیوستگی» در «سلسله امامت» است که در سایه آن «بقای ولایت» به عنوان «استمرار رسالت» تضمین می شود، سمت وسوی توحیدی «جامعه» محفوظ می ماند; وتلاش ها، مجاهدت ها وپایمردی ها وشهادت طلبی های «پیروان ولایت» به ثمر می نشیند.
تأکید بر «حجة الله» بودن امام زمان (علیه السلام) - با تکیه بر سنّت تغییر ناپذیر الهی در اقامه حجّت - نوعی «مسئولیت آفرینی» برای مردم در قبال اوست. مسئولیتی که آنان را در پیروی از او تجهیز می کند ونسبت به «اطاعت پذیری» و«فرمانبری» از او برمی انگیزاند.
«ثمره حجّت بودن امام زمان (علیه السلام)» تنها در قیامت ودر پیشگاه میزان عدل الهی ظهور وبروز نمی یابد، بلکه «عرصه زندگی» وحیات فردی واجتماعی نیز جلوه گاه آثار وثمرات این حجیت است.
با «نگاه به حجّت» است که «حقّ» تشخیص داده می شود وانسان در «موضعگیری» خود از اشتباه مصون می ماند. با «تأسّی به حجّت» است که «رفتار» مؤمن تصحیح می شود ولغزش وانحراف برایش پیش نمی آید. با «فرمانپذیری از حجّت» است که شیعه از فتنه ها به سلامت می رهد، ونیک فرجامی دنیا وسعادت آخرتش ضمانت می شود.
مولا علی (علیه السلام) با تأکید بر «ضرورت وجود حجّت» در بین همه انسان ها، در همه جای زمین، همیشگی بودن واستمرار وجود او را خاطر نشان می سازد; وبا چنین تصویری، نقش حضرت مهدی (علیه السلام) را به عنوان «آخرین حجّت الهی» حیاتی تر وبرجسته تر می نمایاند.
تقسیم بندی «حجّت قیام کننده به امر الهی» به دو گونه «حجّت ظاهر وآشکار» و«حجّت نهان شده مستور» که تأکیدی بر عدم تفاوت آن دو نیز به شمار می آید، علاوه بر ابعاد کلامی، نوعی پاسخگویی به پرسش هایی است که در زمانه غیبت نسبت به چگونگی بهره وری از امام زمان (علیه السلام) پدید می آید.
«تأثیرات تکوینی» وجود حجّت به ظهور وغیبت او بستگی ندارد، چنانکه تأثیر «هدایت تشریعی» و«راهبری های عملی» او با نهانزیستی ظاهری او تقلیل نمی پذیرد. امام غایب نیز همچون امام ظاهری که در گوشه ای از دنیا اقامت گزیده وعملاً دور از دسترس اکثر ارادتمندان وپیروان خویش است، می تواند با فرمایشات وتوجیهات، وبا نظارت پیدا ونهان، وبا بهره گیری از نمایندگان وعاملان خود، در «اداره جامعه» مؤثر باشد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه وسایر فرمایشات گهربار ومعجزه آمیز خویش تنها به ذکر «ابعاد وجودی امام زمان (علیه السلام)» وحتّی صفات وخصوصیات شخصی آن بزرگوار اکتفا نکرده، بلکه به «ویژگی های دوران غیبت» نیز اشاره فرموده است. بر شمردن این ویژگی ها - تحت عنوان ملاحم - نوعی «آماده سازی مردم» برای پذیرش شرایط سختی است که در اثر دوری از امام معصوم (علیه السلام) پیش می آید. چنانکه نوعی آگاهی بخشی نسبت به چگونگی مقابله با «عوامل استمرار غیبت» نیز به شمار می آید.
بررسی «صفات منتظران»، از سویی آموزش «کیفیت انتظار حقیقی» است، واز دیگر سو «معیاری» برای تشخیص «منتظران حقیقی» از «مدعیان فرصت طلب» است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با بر شمردن این صفات، در حقیقت «انتظار» را معنی می کند، وراه وصول به «درجات پر ارج منتظران» را تبیین می فرماید.
«نگاهی به پیامدهای ظهور» در کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حقیقت نوعی ترجمان آیات شریفه قرآن درباره «غلبه نهایی حق» و«امامت مستضعفان» و«وراثت صالحان» در زمین است. زمانی که همه آراء ونظرات، رنگ وبوی «قرآن» می گیرد وشمیم عطرآگین «توحید» سراسر گیتی را آکنده می سازد.

* * *

کتابی که پیش رو دارید ثمره تلاشی مختصر برای نمایاندن چهره پرنور امام زمان (علیه السلام) از لابلای سخنان نورانی مولای متقیان (علیه السلام) است.
تحقیقی در واژگان حجیت وحجّت، مقدمه ای برای بررسی مقام وموقعیت ویژه حجّت باقیه الهی، حضرت بقیة الله «عجل الله تعالی فرجه الشریف» وبرشماری ویژگی های اخلاقی ورفتاری او از نگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)است، چنانکه ذکر ویژگی های غیبت، ابعاد انتظار، صفات منتظران، نشانه های ظهور وپیامدهای ظهور با بهره گیری از کلام آن بزرگوار، مقدّمه ای برای شناخت آثار وبرکات وجودی امام زمان (علیه السلام) در تحقق وعده های الهی نسبت به حفظ وحمایت از دین وحاکمیت بخشیدن به قرآن وولایت، وجهان گیر وجاودانه شدن حکومت توحید است.
واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران با تقدیم این اثر به ساحت مقدّس ولی عصر«عجّل الله تعالی فرجه الشریف» توفیقات روز افزون همه ارادتمندان ومنتظران حضرتش را در پیروی از آن بزرگوار آرزو دارد.
شیعته وانصاره واعوانه.

واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران - قم
زمستان ۱۳۷۸

پیش درآمد

تاریخ گواه صادقی بر این حقیقت است که آدمی از دیروزش گذشته است واز امروز وحالش نیز می گذرد وبه آینده اش می اندیشد ودغدغه آن را دارد; وذهن موّاجش با طوفان پرسش های بنیادی درباره آینده درگیر است.
انسان به کجا رهسپار است؟ آینده او را چه کسی رقم می زند؟ جوامع، ملتها وتمدنها در آینده چه سرنوشتی پیدا می کنند؟ آیا همدیگر را نابود می کنند؟
آیا قدرت وملت وتمدنی غالب می شود وهمه را تحت سیطره خود به زنجیر می کشد؟ آن تمدن پیروز کدام تمدن است؟ آیا همه در صلح وصفا در کنار هم زندگی می کنند؟ سرعت پیشرفت علم وتکنولوژی ومدرنیته وپست مدرنیته، بشر را به کدام سو می کشاند؟
اینها پرسش هایی است که انسانِ در اوجِ رفاهِ امروز را، در بن بست درّه فردا گرفتار نموده است، واین پرسش ها است که پرداختن به آنها وبحث از آنها وپاسخ به آنها، در قالب تئوری ها وفرضیه های متعدد ومتفاوت وگاهی متناقض، پر رونق ترین وجذّاب ترین مباحث انسانِ امروز را، به خود اختصاص داده است، واینکه سال دو هزار ویک، سال گفتگوی تمدن ها نامیده می شود به انگیزه خروج از این بن بست وجواب به این پرسش ها است، تا شاید این دریای مواج وطوفانی فروکش کند وآدمی با اطمینان به آینده، خواب خوشی در امروزش داشته باشد.
به حق عصر جدید، عصر انتظار است وهمه انسان ها در مواقف ومشاهد گوناگون از مناظر متفاوتی با دو انگیزه مختلف، به آینده بشریت چشم دوخته اند; کسانی که در انتظار آینده بهتر با رهایی از وضع موجود هستند، وآنان که در این انتظار، تثبیتِ وضعِ موجود را خواهانند.
به طور مشخص نظریه ها وفرضیه هایی را که در پی پاسخگویی به انتظارِ انسانِ عصرِ انتظار هستند، می توان اینگونه برشمرد:
۱ - نظریه کمونیسم یا کمون نهایی: این نظریه که کارل مارکس آن را ارائه کرده، بر اساس جبر تاریخ وتحوّل در ابزارِ تولید ومناسبات تولیدی، مراحل تاریخ بشریت را به پنج دوره تقسیم می کند.
۱ - کمون اولیه ودوره اشتراک اولیه
۲ - دوره برده داری
۳ - دوره فئودالیسم
۴ - دوره سرمایه داری
۵ - دوره سوسیالیسم
دوره کمونیسم وکمون نهایی هنگامی است که انسان با نفی هر طبقه بندی وتغایری وبا اشتراک مالکیت در ابزار تولید، تاریخ خود را به پایان بَرَد، وآن مرحله، دوره رهایی از هر تبعیض وظلم وستمی خواهد بود وبرابری وبرادری وعدالت با نفی مالکیت خصوصی وتبدیل «مَن ها» به «ما» گسترده وفراگیر می شود.
۲ - حاکمیت دموکراسی لیبرال: با شکست کمونیسم در تئوری وعمل، این نظریه مطرح شده که پایان تاریخ را کمون نهایی مارکس تشکیل نمی دهد، بلکه آن پایگاه تاریخی که بشر به آن خواهد رسید در همین نظام دمکراسی لیبرال غرب تبلور یافته است، وهیچ دگرگونی تاریخی پیش رونده دیگری امکان وقوع ندارد(۱).
۳ - نظریه برخورد ورویارویی تمدنّها وپیروزی تمدن دموکراسی لیبرال غرب یا همزیستی مسالمت آمیز تمدّنها. این دو نظریه (۲ و۳) وعده ای است به حفظ وضع موجود در جهان غرب وفراگیری آن در سطح همه انسانه(۲).
۴ - موج سوم: نظریه ای است که توسط «الوین تافلر» در دهه اخیر مطرح شده است. او معتقد است که بشریت از موج اول - یعنی نظام کشاورزی - عبور کرده است واز موج دوم یعنی نظام صنعتی در حال عبور می باشد، وآینده بشریت را موج سوم تشکیل می دهد که در آن نظام فراصنعتی وحاکمیت الکترونیک، همه محصولات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی وخانوادگی جامعه صنعتی را فرو می ریزد، وتوده ها را از بن بست جنگ وفقر ونابودی محیط زیست واز هم پاشیدگی خانواده ها در تمدن صنعتی رهایی می دهد.
تافلر در پایان نامه تخیلی، خطاب به بنیان گذاران جامعه صنعتی چنین می نویسد:
«... اما اکنون مرگ این نظام فرا رسیده وباید جای خود را به نظامی نوین بدهد»(۳).
۵ - نظریه ادیان: ادیان به طور مشترک بشریت را به ظهور مصلحی که انسان را از وضع موجود رهایی دهد، بشارت می دهند، هرچند در شخص وشخصیت او اختلاف نظر دارند.
آنچه مشترک بین این نظریه های متفاوت ومتعارض - اعم از نظریه های به ظاهر علمی ونظریه های دینی - می باشد، این است که همه معتقد ومعترف به جهت دار بودن تاریخ بشری هستند واینکه همه انسانها به سوی آینده وپایان تاریخ خویش در حرکتند(۴).
آنچه در این نوشتار آمده، گوشه ای از تبیین نظریه اسلام به خصوص شیعه، در پاسخ به این انتظار از نگاه حضرت علی (علیه السلام)است، امیرالمؤمنین (علیه السلام)انسانی است که در همه دلها علو دارد وعظمت او ونگاهش محدود به فرقه ومذهب ودین خاصّی نیست، چنان که شافعی - رئیس یک فرقه از اهل سنّت - می گوید:

ومات الشّافعی لیس یدری * * * علی ربّه ام ربّه الله

وجرجی زیدان مسیحی، او را «صوت العدالة الانسانیة» می نامد و...، ودر اعتقاد ما هستی به نگاه او پابرجاست، وآنچه در شعر ناید، وصف اوست.
توجه به این انتظار یکی از محوری ترین مباحث نهج البلاغه است که علی (علیه السلام) به هر بهانه ای به آن می پردازد ; چه در طرح مسأله به عنوان یک نیاز وچه در پاسخ مسأله جهت هدایت به آن.
زیرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) تداوم صراط مستقیم رسولان وپیامبران الهی است، وبه تعبیر قرآن کریم «لسان صدق» پدر انبیاء، ابراهیم است که اصلی ترین مسئولیتش نشان دادن آینده این صراط وراه مستقیم است، تا انسان ها در بیراهه ها وبن بست ها ومحدودیت ها خود را «گُم» نکنند ودر جهالت وضلالت وظلمت اسیر وسرگردان نشوند ودر برابر آینده ای که فردا از راه می رسد «حجّت» را بر خود تمام ببینند.
این رسالتِ حضرت علی (علیه السلام) است تا نهضت انبیاء عقیم نماند وتوده ها در برابر آفریدگار خویش عذری وحجّتی وتوجیهی نداشته باشند:
(لِئَلاّ یکونَ لِلنّاسِ عَلَی اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)(۵).
امیرالمؤمنین (علیه السلام) باید به توده ها بفهماند:
۱ - نسل های آینده چون گذشتگان، نیازمند هادی وحجّت هستند.
۲ - پروردگار انسان ها، هرگز آنها را بدون حجّت وهادی رها نمی کند.
۳ - این سلسله هادیان وحجج الهی چه کسانی هستند؟
۴ - آخرین «هادی» و«حجّت» که آینده بشریت را رقم می زند، کیست؟
۵ - این آینده ای که همگان انتظار آن را دارند کی سر می رسد وچگونه تاریخ کاروان بشری، پایان می پذیرد؟
ما نیز با الهام از کلام نورانی امام علی (علیه السلام)، تا آنجا که به میزان شکرمان ورفع حجاب های درونی توانسته ایم دلمان را با صیقل دادن وزنگار زدودن، پذیرای تابش نور آن کلام گردانیم، در حل این مسأله کوشیده ایم و«بضاعت مزجات» خود را بر عزیز مصر عرضه داشته ایم، تا از تصدّق وتفضّل واکرام آن آسمان کرم، «کیل» و«ظرف» وجودمان را سرشار نماییم.
این نوشته که حاصل این الهام وکرم وفضل است، در «یک مقدمه» و«سه فصل» شکل گرفته است. مقدمه، پیش درآمدی بر معنای لغوی واصطلاحی حجّت ومقصود از آن است.
در فصل اول به نیاز انسان به حجّت وبه پیوستگی واستمرار حجّت های الهی بر اساس شواهد عقلی ونقلی، پرداخته شده ودر پایان این فصل از خاتمیت رسالت وفلسفه آن گفتگو شده است.
در فصل دوم از حجّت های بعد از رسول خاتم، از ویژگی ها وصفات آنها، از ایل وتبار وعدد آنها، واز رسالت ومسئولیت آنها، سخن به میان آمده است.
در فصل سوم از آخرین حجّت خداوند واز کسی که با او پایان تاریخ بشری رقم می خورَد وطومار هزاران ساله زندگی انسان در روی زمین بعد از او درهم پیچیده می شود، از ویژگی ها، یاران، زمینه ها، اقدامات، برخوردها و... او گفتگو می شود، تا با پایان این سه فصل «نیاز به حجّت وپیوستگی حجّت ها» و«حجّت های بعد از خاتم انبیاء» و«آخرین حجّت حق بر زمین»، قلم به کسانی سپرده شود که «درد دین» دارند و«سوز خدمت»، و«دغدغه آزادی بشریت»; ودر «انتظار افق روشن آینده» و«طلوع صبح رهایی» لحظه ای درنگ ندارند وخود را در زمره کسانی می دانند که:
«یوطّئون للمهدی سلطانه»
این نوشته هرچند بر محور کلام قرآن ناطق، حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهما السلام) می چرخد، اما هرگز از قرآن صامت وثقل اکبر بی نیاز نیست، آن طور که قرآن صامت بدون علی (علیه السلام) وثقل اصغر، صامت است.
به این جهت، در آغاز هر بحث، به این حبل وریسمان چنگ زده ایم واز نور آن اقتباس نموده ایم، ودر مواردی، برای اینکه بر قرآن ظلمی نکرده باشیم وشرمنده نگاه رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) نباشیم وبرای توضیح وتبیین آیه، اشاره گذرایی به کل سوره نموده ایم وهمین سِیر را در نهج البلاغه داشته ایم وبر خواننده است تا با این سِیر همراه شود وبه مطالعه سوره یا خطبه بپردازد، آنگاه در آیه وعبارت مورد بحث، تأمل ودقت نماید تا از این خوان قرآن صامت وناطق، همراه زیادی هدایت، سیراب برخیزد.
اللّهمّ لین قلوبنا لولی امرک

سید عبدالمجید فلسفیان
تابستان ۱۳۷۸

مقدمه

معنای لغوی حجّت:
قبل از ورود به بحث، لازم است معنای حجّت وانواع آن بررسی شود وحجّت خاصّی که مورد نظر است، بیان گردد. حجّت در لغت، از «حجّ» به معنای «قَصد» اخذ شده، وبر وزن فُعله، چون لُمعه ولُقمه می باشد وبه معنای چیز مشخص ودارای حد ومرز است که برای اثبات مطلوب وبیان مقصود ودفع عُذر استفاده می شود. بنابر این «حجّت» هم حدود وثغوری دارد وهم برای ارائه طریق روشن از آن استفاده می شود.
حجّت همیشه دو طرف دارد; «له» و«علیه». دارنده حجّت برای اثبات مطلوب خود به چیزی چنگ می زند که برای مخاطب، از بین برنده عذر وعلیه او خواهد بود. حجّت هم سو با کلماتی چون: دلیل وبرهان است.
«مَحجَّة» به راه روشن ومستقیمی می گویند که برای آن حجّت آورده شده، مطلوب ومقصودی است که برای رسیدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آن ها که طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسیدن را، وآن ها که پذیرای حجّت نیستند، تیه وسرگردانی را پاداش گیرند.
معنای اصطلاحی حجّت:
حجّت در اصطلاح هر علم وفن وگروه، معنای خاص ومصداق معینی پیدا کرده که با معنای لغوی آن هماهنگ است.
حجّت منطقی: حد وسط قیاس را گویند که از صغری وکبری ونتیجه تشکیل می شود و«حد وسط» عبارتی است که در جمله صغری وکبری تکرار می شود وتو را به نتیجه می رساند واز راه معلومات، تو را با مطلوب مجهولت آشنا می گرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قیاس - صغری، کبری ونتیجه - حجّت می گویند.
مثلاً: علی انسان محسنی است، وهر انسان محسنی خلوص در عبادت دارد، پس علی خلوص در عبادت دارد; که «انسان محسنی» را حجّتِ قیاس می گویند.
حجّت اصولی: چیزی که به وسیله آن حکم شرعی استنباط شود وتکلیف تو را در برابر شرع رقم زند، تا آن وظیفه از سوی شارع بر تو قطعیت یابد وعذر تو را در نیاوردن آن بردارد. مثل این که می گویند: عقل وخبر واحد و... حجّت است. آن جا که تو از مَحَجّه وراه بازمانده ای، در حالی که نه افراط کرده ای ونه تفریط، در برابر شارع عذر داری.
حجّت کلامی: آنچه را خداوند به وسیله آن انسان ها را دعوت به خود کرده، تا هدایت شوند وبه صراط مستقیم راه یابند. از آن جا که خداوند انسان را در بهترین وَجه آفریده واو را در ابتدای راه گذاشته(۶)، تا با انتخاب مَحَجّه وطریق وسط همراه با سعی وتلاشِ پی گیر، به لقای حق برسد(۷). بر خداوند است که زمینه انتخاب آدمی را با نشان دادن صراط مستقیم، فراهم نماید. به آنچه که آدمی را به این مطلوب می رساند، حجّت گفته می شود که هم شامل آیات الهی می شود وهم کتاب های آسمانی را در برمی گیرد وهم بر رسولان وپیامبران الهی واوصیا وجانشینان آن ها اطلاق می شود.
بنابر این راهی که انسان در آن ذاهب وسالک ورونده است تا با سعی به لقاء برسد، به دو چیز نیازمند است: نوری که همه راه را روشن کند ومشعل داری که این نور را در راه نگه دارد. این دو، حجت هایی هستند که خداوند به وسیله آن ها انسان ها را به خود دعوت می کند. نور، کتاب های آسمانی است که بر پیامبران نازل شده است; چنانچه قرآن می فرماید:
(... وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی اُنْزِلَ مَعَهُ)(۸).
«واز نوری که همراه رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شده، پیروی نمودند».
(... وَاَنْزَلْنا اِلَیکمْ نُوراً مُبیناً)(۹).
«به سوی شما نور روشن کننده ای را فرو فرستادیم».
مشعل داران وراهبران این نور وراه، پیامبران وامامانی هستند که همیشه با نور، آدمی را به مبدأ هستی وجایگاه ابدی دعوت می کنند وآن ها «حُجّت خدا» می نامند. خداوند دو حجّت صامت وناطق را در کنار هم وبا هم برای حیات وسلوک وهدایت آدمی برگزیده است.
(... کتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَیک لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلی صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ)(۱۰).
«این کتابی است که ما آن را به سوی تو فرستادیم تا توده ها را به امر پروردگارشان از ظلمت ها به سوی نور وبه سوی راه عزیز حمید، خارج نمایی».
از این رو آخرین پیامبر خدا نوری را که بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه می کند ومی فرماید:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض»(۱۱).
«من در میان شما دو چیز نفیس می گذارم، یکی کتاب خدا ودیگری عترتم که خاندان منند واین دو از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
راه بدون راهبر وبدون نور، با بی راهه یکی است. این حجت ها در پی هم در طول قرن ها همراه با نور، در میان امت ها آمدند ورفتند، تا در روز هیجدهم ذی الحجه در غدیرخم، دین به اکمال، ونعمت به اتمام، ووحی ومَحَجّه به پایان رسید وبرای این جاده روشن عَلَم ها ونشانه هایی گذارده شد وآن ها هر کدام در طی سه قرن بر مَرکب صبر سوار شدند وبه فوز شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس واز انحراف نگه دارند.
این ها دوازده مشعل دار بودند، که هستی را روشن، وسنت ها را از بدعت ها جدا کردند وراه رسول را احیا وطریق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آن جا که همه دشمنانِ نور دست به هم یازیدند وهمچون فرعون با کشتن فرزندان فاطمه (علیهما السلام) برای خاموش کردن این عَلَم ها ووارونه کردن اسلام، هجومی فراگیر را تدارک دیدند. جامعه نیز خواستار خوابی خوش ودلی مشغول شد. ودر تاریکی ها می خواست بار مسئولیت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند واز ولایت علوی شانه خالی کردند.
آنها می خواستند نور خدا را خاموش گردانند، ولی سنت هستی این بود:
(یریدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ، واللهُ مُتِمُّ نُورِهِ ولَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ)(۱۲).
«آنان می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند; ولی خدا نور خود را کامل می کند هرچند کافران خوش نداشته باشند!»
خداوند نورش را در پس پرده غیبت نگه داشت وقائم آل محمد(علیهم السلام) را ذخیره حُجَج الهی قرار داد، تاآن گاه که یار خواهد و...
(بَقِیةُ اللهِ خَیرٌ لَکمْ اِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنینَ)(۱۳).
«اگر مؤمن باشید آن که را خداوند باقی گذاشته برای شما بهتر است».
هدف از این نوشتار اثبات نیاز به حجت های ناطق خداوند، وبیان صفات وویژگی های آنان، وبحث از آخرین حجّت او است، که در سه فصل آینده از آن گفتگو می شود.

فصل اول: نیاز انسان به حجّت ولزوم آن

بعد از روشن شدن معنای حجّت وانواع آن، این سؤال مطرح می شود که آیا نیاز به حجّت، از نیازهای ضروری آدمی است، که بدون آن حیاتش ناقص است، یعنی آن طور که انسان در ابتدای تولد به شیر مادر نیازمند است ودر ادامه زندگی به آب ونان ومسکن احتیاج دارد، برای تداوم زندگی اش نیز به حجّت وولی نیازمند است؟
گواه این نیاز چیست؟ کدام برهان، نیاز به حجّت را اثبات می کند؟ با این که خود شاهد هزاران انسان هستیم، که بدون «ولی» زندگی می کنند وباکشان نیست، اگر دیروز فاطمه (علیها السلام) الگو بود، امروز دیگران الگو هستند، وچه نیاز به فاطمه (علیها السلام)؟!
دیروز گروهی به نام «براهمه» وامروز پیروان آن ها مدعی هستند، با داشتن عقل وحِسّ وتجربه، چه نیازی به حجّت وبعثت انبیا است؟ زیرا آن چه رسولان می آورند، یا مطابق عقل است، که همه می دانند وتحصیل حاصل است، ویا مخالف آن، که قطعاً باطل است(۱۴).
اثبات نیاز به حجّت، از دو راه ممکن است:
۱ - دلیل عقلی واستقرایی وتجربی.
۲ - دلیل نقلی - بیانات قرآن کریم وکلمات حُجَج الهی - از آن رو که در این نوشتار محور بحث، سخنان حضرت علی (علیه السلام) در نهج البلاغه است، اشاره ای گذرا به دلیل های عقلی کرده، سپس با ذکر آیاتی چند از قرآن کریم به تحلیل کلام مولا می پردازیم.
ادلّه عقلی اثبات حجّت
کسانی که در این حوزه قلم می زنند، دلائل متعددی ذکر کرده اند:
۱ - دلیل لطف:
در تعریف لطف گفته اند: چیزی است که انسان را به اطاعت خداوند نزدیک، واز معصیت ونافرمانی او دور می کند، واین با وجود امام وپیامبر، حاصل می شود. این صغرای قضیه است; وبر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر انسان تمام کند وانسان به لقاء بار یابد وعذری در برابر خداوند نداشته باشد. واین کبرای قضیه است.
نتیجه این که; بر خداوند تعیین حجت، واجب ولازم است.
۲ - برهان عنایت:
عنایت به معنای اعتنا داشتن وکوشش کردن وهمّت گماردن به این که کار به بهترین وجه انجام پذیرد ودر اصطلاح فلسفی، توجه مافوق به مادون است. علم حق تعالی به نظام احسن وخیر مطلق را، که عین وجود نظام جهان هستی به نحو اتمّ واکمل است، عنایت می نامند.
حکما عنایت را به عنایت در علم - که به آن علم عنانی می گویند - وعنایت در فعل - به معنای آفرینش نظام هستی در کمال حُسن واتقان وجمال - تقسیم می کنند. وهمان گونه که نظام تکوین بهترین وکامل ترین نظامی است که می توان تصور کرد، نظام تشریع (نظام تربیت انسان ها) نیز بهترین نظام ممکن است. نظام تکوین پیش درآمد نظام تشریع، برای رسیدن انسان به کمال است.
وقتی خداوند این گونه به نظام تکوین نظر دارد وهر چیزی را در حدّ عالی آن، خلق وهدایت کرده:
(... رَبُّنَا الَّذِی اَعْطی کلَّ شَیء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی)(۱۵).
«پروردگار ما کسی است که هر چیزی را خلقتی که در خور اوست بخشیده، سپس آن را هدایت کرده است».
چگونه می تواند به اشرف مخلوقات بی اعتنا باشد وانسان را بدون هادی وسرپرست به حال خود رها کند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهی موجب نقص نظام تشریع است، واین نقص بر خداوند محال است.
بنابر این اهتمام وعنایت خداوند به نظام انسانی، اقتضا دارد برای او حجتی مشخص کند، تا وی را به کمال واهداف اصلی اش برساند(۱۶).
۳ - قاعده امکان اشرف
هر موجود اخس وپایین مرتبه ای در خلقش، نیازمند این است که موجود اشرفی قبل از آن خلق شده باشد، تا این موجود اشرف علت به وجود آمدن آن موجود اخس باشد; واز نگاه دیگر هر موجود اشرفی که یافت شود، باید موجود اخسی که معلول آن است نیز یافت شود. بنابراین قاعده، بین خداوند که مجرد محض واشرف بلا منازع است وبین انسان های عادی باید مخلوقات ووجودهایی باشد که نقش واسطه را دارد چه در خلقت وچه در شریعت(۱۷).
۴ - اثبات ضرورت حجّت از راه مقدمات سه گانه
الف: هدف از آفرینش انسان، کمال او است، که لازمه اختیار وآزادی انسان است.
ب: انتخاب آگاهانه وکار خیر، نیازمند شناخت راه وهدف است. بدون این شناخت، انتخاب ممکن نیست وحکمت خداوند اقتضا دارد راه وهدف را به انسان نشان دهد.
ج: حس وعقل برای شناخت راه وهدف کافی نیست، زیرا حس وعقل با توجه به پیچیدگی روابط وتفاوت آدم ها وشرایط گوناگون، جواب گوی نیازهای انسان نیستند.
نتیجه: با توجه به این سه مقدمه، مقتضای حکمت الهی این است، که راه دیگری به جز حس وعقل برای شناختن مسیر تکامل، در اختیار بشر قرار دهد، وآن راه وحی است، که انسان از طریق انبیا آن چه را برای رسیدن به کمال نهایی لازم دارد، فرا می گیرد(۱۸).
۵ - علم حضوری واثبات حجّت
یکی از بهترین ونزدیک ترین راه های اثبات مبدء ومعاد وضرورت وحی ورسول وحجّت، سیر در علوم حضوری وادراکات بدون واسطه انسان است تا از این طریق بدون نیاز به بطلان دور وتسلسل وپیمودن سایر مقدّمات پیچیده عقلی، به مطلوب ومقصود برسیم.
قبل از شروع در مقصود، دعایی را که در زمان غیبت حجّت (علیه السلام) خوانده می شود، نقل کرده، به نکاتی از آن اشاره می کنیم.
«اللّهم عرّفنی نفسک، فانّک ان لم تعرّفنی نفسک، لم اعرف رسولک. اللّهم عرّفنی رسولک، فانّک ان لم تعرّفنی رسولک، لم اعرف حجّتک. اللّهم عرّفنی حجّتک، فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی»(۱۹).
«بارالها! خودت را به من بشناسان، زیرا اگر خود را به من نشناسانی، رسولت را نخواهم شناخت.
بارالها! رسولت را به من بشناسان، زیرا اگر رسولت را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت.
بارالها! حجتت را به من بشناسان، زیرا اگر حجتت را به من نشناسانی، دینم را گم می کنم وآن را به فراموشی می سپارم».
این دعا به دو نکته مهم اشاره دارد:
یک: نیاز به شناخت حجّت; زیرا اگر انسان امامش را نشناسد، از مسیر وبرنامه زندگی فاصله خواهد گرفت وهلاک خواهد شد ودر بن بست ها و«ایسم ها» گرفتار خواهد آمد.
دوم: این دعا راه شناخت حجّت را به انسان نشان می دهد ومی فهماند که برای رفع این نیاز وبرآوردن آن از چه راهی اقدام نماید، تا از هلاکت وگم شدن نجات پیدا کند.
شناخت دین ورسول وامام، بر شناخت ربّ والله متوقف است. انسان تا حاکمی را بر خود باور نکند واو را حکیم ومدبّر نیابد، در پی ارتباط وقرب او نخواهد بود، وچون به این شناخت برسد وطالب قرب ولقای او باشد، یعنی به هدف مند بودن حیات خود آگاه شود، به حلقه واسطه ای بین خود وربّش ونیز به راهبری نیازمند می گردد، تا او را از وادی حیرت به طریق بصیرت هدایت کند.
باید دانست فقط کتاب ورسول این نیاز را حل نخواهند کرد، زیرا پس از رسول نیز این نیاز پابرجا است، به ویژه که آنچه رسول از عالم غیب برای انسان به نام دین آورده، پاسدارانی را خواهان است تا همه نسل ها در همه عصرها از این چشمه فیاض تجدید حیات کنند.
ضرورت شناخت
راه های شناخت کدام است؟ کدام راه نزدیک ترین ویقینی ترین است؟
شناخت، دغدغه همه دورانِ تاریخِ معرفت بشری است. در ابتدایی ترین مرحله تا به امروز ودر فرداهای دور، همیشه این سؤال بنیادی انسان، او را به خود مشغول کرده است، که: کیست؟ از کجا آمده؟ وبه کجا خواهد رفت؟
نویسنده کتاب تمدن سال ۲۰۰۱ در آخرین صفحه کتاب خود چنین می نویسد:
«آیا سرانجام این تمدن، رفاه، تأمین اجتماعی، فراغت، ولذت، آدمی را به زندگی دلبسته خواهد کرد؟ آیا پس از جدایی مسئله تولیدِ مثل ولذت، باز هم تمدن بشری دوام خواهد داشت؟ وآیا انسان را به سعادتمندی خواهد رساند؟
کار ما روز به روز مؤثرتر وقوی تر از میلیون ها اجدادمان می شود. به این ترتیب، بشر به قدرت عظیمی در مصرف - وفور برای همگان - دست یافته وبر طبیعت احاطه پیدا کرده است. اما هنوز نمی دانیم برای چه به این جهان آمده ایم، اصلا کجا هستیم یا که هستیم؟
حکمت ها، فلسفه ها، اخلاق ها وباورهای سنتی فقط کنجکاوی تاریخی ما را برمی انگیزند، واز بقایای آن ها مفاهیمی برای جهان ناپایدار ورنگارنگ ومنقطع ومنتزع گرد می آوریم که گاه ما را سرگرم وگاه شیفته می کند... روشن است که باید در پی دلایل وتوجیهاتی باشیم که انسان را در گذشته وادار می کند که اخلاق ومذهب داشته باشد وبه دنبال تصویری از «حقیقت» راز عظیم زندگی، بگردد، تا با تکیه برآن ها موفق به شناسایی این تصویر بزرگ «حقیقت» که بر دیوار ابدیت افتاده است بشود»(۲۰).
سؤالی که آرام وقرار را از انسان قرن بیست ویک گرفته وتا به جواب قانع کننده ای دست نیازد، همه چیز بر او تلخ است. جستجوی پاسخِ همین پرسش ها است، که نِحله ها ومکتب های مختلف فکری وفلسفی را شکل داده است. شناخت علمی وتجربی، فلسفی وعقلی، عرفانی وشهودی سه حوزه هستند، که این مکتب ها را متمایز ساخته است(۲۱).
شناخت حضوری
بهترین راه شناخت مبدء ومعاد ولزوم حجّت وواسطه، علوم حضوری انسان است، که شک بردار نیست. اینک به توضیح این گونه شناخت، وارتباط آن با مبدء ومعاد وحجّت می پردازیم:
الف: شناخت حضوری ومبدأ
آن چه در این جا به آن عنایت می شود، تحلیل کلامی نورانی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در شناخت پروردگار است، که از آن به عنوان نزدیک ترین ویقینی ترین راه شناخت نام برده می شود. این کلام، انسان را بر قله یقین می نشاند ودغدغه وحیرت را از انسان پرسش گر می زداید ونورانیت آن، همه ظلمت های معرفتی انسان را محو می گرداند:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(۲۲).
«هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است».
ما برای رهایی از ضلالت وگمراهی در سلوک خویش، نیازمند شناخت امام ورسول هستیم وشناخت آنان، که منذر وهادی اند، منوط به شناخت «ربّ» و«الله» است. بر اساس فرمایش مولا علی (علیه السلام) این شناخت، به آشنایی ومعرفتِ خود انسان بستگی دارد، زیرا با شناخت خویشتن، خالق خویش را باز خواهد شناخت.
اما انسان چگونه به خودشناسی می رسد؟ چه ابزار ووسیله هایی او را به این معرفت می رساند؟ وچگونه از این خودشناسی به خداشناسی راه می یابد؟
درک وآگاهی انسان از خود، یک علم حضوری است وبدون هیچ واسطه وابزاری برای انسان حاصل است. من قبل از این که حواس پنج گانه خود را به کار گیرم، پیش از شنیدن ودیدن وبوییدن وچشیدن ولمس کردن وقبل از بکارگیری تفکر، خود را یافته ام وخود را می شناسم. این چنین نیست که تا فکر نکنم، هستی ام را احساس نکنم، تا این که مانند «دِکارت» بگویم: من فکر می کنم، پس هستم! قبل از فکر کردن، من وفکر وفعل نَفس یعنی تفکر را درک می کنم، این درک وشهود، هیچ واسطه وابزاری لازم ندارد، زیرا علم من به خود، وعلم نَفس به نفس، خود نفس است. حتی «سوفسطائیان»، که اولین شکاکان تاریخ اند ودر طول تاریخ، پیروانی برای خود یافته اند، در هر چیز که شک کنند، در این شکی ندارند، که خود آن ها هستند که شک می کنند وبه دارنده شک علم اشراقی وشهودی وحضوری دارند. این خودآگاهی در خواب وبی هوشی ومستی نیز هست. بوعلی سینا برای توضیح این مطلب، انسان را به یک تجربه فرضی درون ذاتی فرا می خواند ومی گوید:
«انسانی را فرض کنید که در آغاز خلقتش قرار گرفته وهیچ خاطره ای از پیش، نسبت به خود ندارد ومزاج وعقلش در نهایتِ سلامت است وهیچ گونه تماس حسی با بدن خود وسایر اشیاء ندارد ودر این حالت در یک فضای خالی وآزاد ومعتدلی قرار گیرد، به گونه ای که هیچ گونه فشار وتأثیر تحریکی بر او وارد نشود; در این حالت که از همه چیز غافل است، حتی از بدن واعضا وحواس وقوای خود، از ذات خود غافل نبوده ونفس خود را می یابد، واین اولین ادراک آدمی وواضح ترین دریافت بشری است، که از راه حجّت وبرهان واستدلال فراچنگ نیامده است»(۲۳).
این بیان بوعلی به «فرض انسان معلق در فضا» معروف است.
انسان علاوه بر خودآگاهی بدون واسطه، حضوریات وادراکات بلا واسطه دیگری نیز دارد:
۱ - انسان در خود نیروی تفکر وتخیل ونیز نیرویی که اعضاء وجوارح او را به کار می گیرد می یابد وبه آن ها علم حضوری دارد، وهیچ وقت در بکارگیری آن ها اشتباه نمی کند، تا به جای یک نیروی ادراکی، از یک نیروی تحریکی ویا برعکس، استفاده کند، برای نمونه این چنین نیست که چون بخواهد در امری تفکر کند، به جای فکر کردن، به راه رفتن اقدام کند.
۲ - من نسبت به افعال خود علم حضوری دارم، چیزی را تخیل می کنم، در چیزی می اندیشم، کاری را اراده می کنم، مقایسه وسنجش وتعقل می نمایم، وقضاوت می کنم، وبر همه این افعال، احاطه اشراقی وشهودی دارم.
۳ - در خود احساس شادی وغم، ترس وشجاعت، ویا بُغض ومحبت می کنم. این حالات روانی را مستقیماً وبدون واسطه درک می کنم. وقتی گرسنه یا تشنه می شوم بر این حالت آگاهی پیدا می کنم. وقتی این نوع احساسات را دارم، نمی توانم بگویم: شاد نیستم، ترسی ندارم ویا گرسنه نمی باشم. ممکن است معلوم شود گرسنگی ام کاذب بوده، ولی احساس گرسنگی که در خود دارم، نمی توانم کاذب بدانم.
۴ - در صفحه ذهن خود نقش ها وتصوراتی را می بینم، از آتش گرفته تا خاک وسنگ وخورشید وسیاهی وسفیدی، که درک وعلم به وجود وبودن این نقشها در ذهن، بدون واسطه به دست می آید، هرچند که واقعیتی نداشته باشد وبه وجودی خارج از ذهن برای آن ها معتقد نباشیم.
بنابر این من به خودم، وبه نیروها وقوای بکارگیرنده اعضاء، وبه افعالی که از من سر می زند، به انفعالات وحالات درونی ام، به همه تصوراتی که در ذهنم نقش می بندد، درکی حضوری وبلا واسطه دارم، که چون بی واسطه وشهودی است، جای هیچ گونه خطا واحتمال کاذبی در آن ها راه ندارد واز هرگونه شکی، پیراسته است.
وقتی که نفس در این حضوریات وادراکات بلا واسطه به تأمل وتفکر می پردازد، معارف جدیدی را پی می ریزد وحقائق نورانی، وجود او را روشن می گرداند.
آدمی از این معارف وحضوریات، به وضعیت، قدر، روابط واستمرار حیات خود شهود پیدا می کند واز این مجموعه، به شناخت ربّ وهستی ورسول ودین ومعاد می رسد ونیاز به حجّت را با تمامی وجودش احساس می کند. با شیوه بهره گیری از حضوریات، پای استدلال سخت پُر تمکین می گردد.
چگونه این معارف جدید از آن مجموعه به دست می آید؟ چگونه خودشناسی، شخص را به خداشناسی می رساند؟ وقتی من خود را یافتم وبه توانایی های وجودی ام آگاه شدم ونیروهای ادراکی وتحریکی خود را شهود کردم، وفهمیدم دارای نیروی تفکر وتخیل وتعقل هستم، ونیرویی دارم که اعضای من را به حرکت وامی دارد، واز آن طرف، می دانم زمانی بود که من نبودم، وسپس بود شدم، وآن چه را که در اختیار دارم، اختیار آن ها را ندارم ومحکوم آن ها هستم، وآمدن ورفتن وماندنم از خودم نیست; پس باید خالق وحاکم ومدبّری داشته باشم که مخلوق ومحکوم ومجبور نباشد واو است که «ربّ» من است.
اثر این شناخت
این معرفت به ربّ، در من عشق ومحبتی به او ایجاد می کند. زیرا او من را به خودم شناسانده واو است که من با او خودم را شناخته ام. این معرفت وعشق در من احساس رفتن وحرکت را ایجاد می کند. این فقر وجودی، من را به سوی او سوق می دهد، تا مانند ابراهیم خلیل بگویم:
(اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیهْدین)(۲۴).
«به درستی که من به سوی پروردگارم رهسپارم واو من را هدایت خواهد کرد».
وچون موسی از او بخواهم:
(رَبِّ اَرِنی اَنْظُرْ اِلَیک)(۲۵).
«پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوی تو نظر کنم».
می خواهم به سوی او دعوت وهدایت شوم واین جا است که به داعی وهادی نیازمند می شوم وضرورت رسول را احساس می کنم وبه ندای درون وبرون لبیک می گویم.
همین احساس که من را نیازمند رسول کرده، به حجّت وامام بعد از او نیازمندم می کند، تا از دین وآن چه که من را با حق ربط داده، گم نشوم واز ضلال وهلاک ونسیان رهایی یابم; وقرآن شاهد صدق این حقیقت است وبه رسول وحجّت بعد از او این گونه دلالت دارد ومی فرماید:
(وَکیفَ تَکفُرُونَ واَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکمْ آیاتُ اللهِ وفیکمْ رَسُولُهُ ومَنْ یعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِی اِلی صِراط مُسْتَقیم)(۲۶).
«چگونه کفر میورزید در حالی که آیات خداوند پیاپی بر شما خوانده می شود، ورسول او در میان شما است، وهر کس به خداوند تمسّک جوید، به صراط مستقیم هدایت شده است».
آیه، عوامل هدایت را دو امر می شمارد; وجود رسول در بین مردم وتلاوت آیات.
بعد از رحلت رسول، تنها آیات، انسان را از کفر وضلالت باز نمی دارد; بلکه او نیازمند کسی است که جانشین وهم سو با رسول باشد. بدون حجّت وامام، ضلالت از دینِ رسول قطعی است، به همین جهت در ذیل آیه، هدایت به صراط مستقیم را مخصوص کسانی می داند که به حق چنگ زده اند، وآن هم چیزی جز حجّت خدا نیست. واین گونه از خودشناسی به خداشناسی وشناخت رسول ودین ونیز حجّت وامام می رسیم.
ب: شناخت حضوری ومعاد
معرفت دیگری که من را به حجّت پیوند می دهد ونیازمند می کند - که برخاسته از مجموعه حضوریات من است - وجود نیروهای متعدد واستعدادهای افزون بر سایر موجودات، چون نیروی فکر وعقل وقلب وروح انسانی است، که بیانگر قدر وارزش من است واین که از مجموعه آن چه در اطرافم هست بزرگترم وآن ها را از آگاهی ام به تصورات ذهنی می شناسم وبا درک نقش های ذهنی وتفاوت آن ها با یکدیگر، به واقعیت هستی خارج از خود پی می برم.
(اَوَ لَمْ یتَفَکرُوا فی اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ والاَرْضَ وما بَینَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ واَجَل مُسَمّی)(۲۷).
«آیا در خودشان تفکر نمی کنند که خداوند آسمان ها وزمین را نیافریده مگر با هدفداری وزمانمندی معین».
که نتیجه تفکر در نفس وتوجه به این حضوریات، من را به عالم واقع می بَرَد وبه هدف مندی وعالم هستی متوجه می کند. شناخت من از خود ومقایسه آن با هستی، ارزش من را گوشزد می کند، که انسان با این مجموعه استعدادها، از دنیا بزرگ تر است. وهدف از آفرینش وی، محدود به دنیا نیست. وهمین است که حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
«فما خُلِقت لیشغلنی اکل الطیبات کالبهیمة المربوطة همّها علفها»(۲۸).
«خلق نشدم که خوردن غذاهای پاکیزه، من را مانند حیوانِ پرواری، به خود مشغول نماید».
ودر سخن دیگری می فرماید:
«لسنا للدنیا خلقنا»(۲۹).
«ما برای دنیا خلق نشدیم».
محدود به دنیا بودن، این همه امکانات واستعدادها را لازم نداشت وتنها غریزه کافی بود، تا چون حیوانات لذت را به بهترین شکل انجام دهد واز هر دغدغه وترس وغم برهد.
استعدادها وتوانمندی های بسیار وانفعالات وحالات روانی، انسان را بزرگ تر از دنیا نشان می دهد ومی فهماند دنیای دیگری در پیش روی اوست وعوالم دیگری را باید درنوردد، همان گونه که امکانات جنین در رَحِم، نشانه حرکت به دنیای بزرگ تر است. از این رو حضرت علی (علیه السلام) به فرزندش امام حسن (علیه السلام) وهمه نسل ها می گوید:
«واعلم انّک انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنیا»(۳۰).
«به حق، تو برای آخرت خلق شده ای نه برای دنیا».
عظمت قدر واستمرار حیات انسان، در حوزه های بزرگ تر از دنیا وروابط گسترده وپیچیده انسان با خود وهستی، آن چنان است که:

اگر یک ذرّه را برگیری از جای * * * خلل یابد همه عالم سراپای

این قدر واستمرار وروابط، ضرورت برنامه ریزی ومعاد را به دنبال دارد واین سان برنامه ریزی، از توان غریزه انسان وعلم وعقل او بیرون است، زیرا انسان از غریزه ضعیفی برخوردار است وباید تجربه های متعددی انجام دهد، تا بیاموزد ودچار خسران نشود.
عقل، نوری است که در محدوده دنیا راه را روشن می کند واز دنیای دیگر وروابط پیچیده آن، بی خبر است; گو این که غریزه وعقل در همان محدوده خود هم نیازمند هدایت هستند. به ناچار کسی باید برای انسان برنامه ریزی کند واستمرارش را نشان دهد وضابطه ها را در کنار رابطه ها به او بیاموزد. آن کس، باید از انسان آگاه تر وعالِم بر همه جنبه های بشری باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نماید ووی را از خسران وسوختن برهاند. او کسی جز خالق نخواهد بود، که هم می تواند مربی انسان باشد وهم هادی را، به سوی خلق گسیل دارد. او است که از این راه وروابط آگاه است واز هر کشش وسستی ونسیانی فارغ می باشد.
وبا این سیر است که سوره قدر تبیین می شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ وچرا در شب؟ وچرا رجحان آن بر هزار سال؟ وچرا نزول ملائکه؟ وبر چه کسی؟
میزان معرفت نفس وخودآگاهی او از خود، به گستردگی وجود انسان ومیزان توجه به حضوریات بستگی دارد. همین تفاوت در بسط وجودی است که تفاوت آگاهی انسان ها را ایجاد می کند.
وبرای همین منظور که نفس بسط یابد وتوجه بیش تری به حضوریات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به ریاضت وکنترل نفس امّاره و- شب زنده داری - امر می شود، تا به قدر وارزش وجودی اش پی ببرد، ونیاز به وحی را با تمام وجود احساس کند. واز این رو است که در این شب قرآن نازل شده وهمه امورات وبرنامه ریزی های یک ساله نازل می شود. بر چه کسی؟ بر کسی که آگاهی گسترده دارد وبر تمام راه انسان ومعاد او واقف است وآزاد از همه کشش ها است. آن کس که هم سو با رسول است وجامعه را از ضلالت وبن بست به فلاح ورویش سوق می دهد(۳۱).
حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
«انا من رسول الله کالضوء من الضوء والذراع من العضد»(۳۲).
«هم خوانی من با رسول خدا، مانند نور با نور ودست به بازو است».
اللّهم عرّفنی نفسک، فانّک ان لم تعرّفنی نفسک، لم اعرف رسولک;
اللّهم عرّفنی رسولک، فانّک ان لم تعرّفنی رسولک، لم اعرف حجّتک;
اللّهم عرّفنی حجّتک، فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی.
اللّهم لا تُمتنی میتةً جاهلیة; ولا تُزغ قلبی بعد اذ هدیتنی.
دلیل نقلی اثبات حجت:
ضرورت حجّت در قرآن
با تبیین نیاز انسان به حجّت وضرورت آن با توجه به ارزش آدمی، ونیز برهان های دیگر عقلی، نوبت به بررسی راه های نقلی با استفاده از دو منبع نور، یعنی قرآن ونهج البلاغه می رسد. این دو بهترین گواه صادق بر ضرورت و- بالاتر از آن - وجود حجّت خواهند بود.
قرآن کریم در موارد بسیاری بر این امر گواهی داده وضرورت وجود حجّت را خبر می دهد. خداوند بر انسان منت نهاده واو را مورد خطاب قرار داده وبرای او حجّت آورده، تا برای انسان که امانت ومسئولیت را پذیرفته، عذری نماند. در آیه (۴۷) سوره قصص آدمی در برابر خداوند به محاجّه برمی خیزد، که: باید برای ما رسولی می فرستادی وحجّت را بر ما تمام می کردی(۳۳)، در حالی که خداوند برای ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازین با او همراه کرده است ومی فرماید:
(رُسُلا مُبَشِّرِینَ ومُنْذِرینَ لِئَلاّ یکونَ لِلنّاسِ عَلَی اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وکانَ اللهُ عَزیزاً حَکیماً)(۳۴).
«)به تمام انبیا از نوح تا خاتم وحی کردیم(پیامبرانی که بشارت دهنده وبیم دهنده بودند، تا بعد از این پیامبران، حجتی برای مردم بر خدا باقی نماند وخداوند عزیز وحکیم است».
عزّت وحکمتِ کاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان ومخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام کند، تا در فردای حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشی نکند.
از این رو آدمی در مقابل پروردگار هیچ عذری برای عدم انجام حق ونپذیرفتن حجّت ندارد، واگر به زعم خود برهانی دارد، به نص قرآن باطل وواهی است(۳۵).
در آیه دیگر می فرماید:
(وَلِکلِّ اُمَّة رَسُولٌ)(۳۶).
«وبرای هر امتی رسولی است»
واز آن رو که هر امتی اجلی دارند:
(وَلِکلِّ اُمَّة اَجَلٌ)(۳۷).
«وبرای هر امتی سرانجامی است»
واین امت مُؤَجّل که حیات ومرگی دارند، نیازمند رسولی از خودشان هستند تا راه را بنمایاند وامت را از ظلمت برهاند:
(وَما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ)(۳۸).
«هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به زبان قومش».
در بیان دیگری می فرماید:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فی کلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا الله وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...)(۳۹).
«در هر امتی رسولی را برانگیختیم تا آن ها را به عبودیت وصراط مستقیم دعوت نماید واز راه های انحرافی وعبادت طاغوت باز دارد».
ادامه آیه سخن از واکنش مردم در برابر دعوت انبیا است:
(فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی الله وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیهِ الضَّلالَةُ...)
انسان ها در برابر دعوت، دو گروه می شوند; گروهی هدایت می شوند ودسته ای دیگر به ضلالت تن می دهند، ولی حجّت بر آن ها تمام است، زیرا انتخاب آن ها با بینه ووجود حجّت است. این آیه بر وجود رسول وحجّت واهداف او تأکید وصراحت دارد.
قرآن در جای دیگر می فرماید:
(یوْمَ نَدْعُوا کلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)(۴۰).
«روزی که ما هر جماعتی را همراه رهبرشان فرا می خوانیم»
آیه نشان می دهد آدم ها بر اساس امامی که برگزیده اند، مؤاخذه می شوند. این گزارش از واقعیتی است که انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو این که باید از جانب خداوند برای آن ها امامِ حَقّی نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب کنند.
آیاتی که برای انسان اهدافی را ترسیم می کند نیز باتوجه به اهداف وتحقق آن ها، وجود حجّت ورسول را ضروری می نماید، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسیدن به اهداف را پیدا کند. از جمله این آیات، آیه شریفه ذیل است:
(اَیحْسَبُ الاِنسانُ اَنْ یتْرَک سُدی)(۴۱).
«آیا آدمی گمان می کند که بیهوده وبدون هدف رها شده است»
آیات دیگری که در بررسی پیوستگی حُجَج الهی به آن ها به زودی اشاره می شود نیز به وضوح ضرورت حجّت را می رساند.
ضرورت وجود حجّت
از دیدگاه نهج البلاغه
علی (علیه السلام) در جامعه ای است که از یک سو جریان رسالت به انحراف کشیده شده است واز سوی دیگر کشورگشایی وتسلط بر زمین های خاور دور وامپراتوری شرق - ایران - وهجوم سیل غنائم جنگی ووفور نعمت ها، تبختر دست اندرکاران وتسلط جریان نفاق، ورسوخ یهود را به دنبال داشته است. در چنین شرایطی هجوم فرهنگی وبازگشت مجدد جاهلیت ودر نهایت ختم همه این جریان ها به یزید بن معاویه مشهود است. او به صراحت انکار نبوّت ورسالت کرده وگفته است:

لعبت هاشم بالملک فلا * * * خبر جاء ولا وحی نزل(۴۲).

 این وضع می طلبد علی (علیه السلام) بر اصول تأکید کند وبا طرح مجدد اهداف وموازین، جامعه را از ارتداد وانحراف نجات دهد وبه آن ها گوشزد کند که بزرگ ترین خسارت این است که جامعه نوپای اسلامی آن چه را به دست آورده، با متاع قلیل واشیای پستی مبادله نماید.
«ولبئسَ المتجر اَن تَری الدنیا لنفسک ثمناً وممّا لک عند الله عوضاً...»(۴۳).
«چه بد تجارتی است که دنیا را بهای خویشتن ببینی واین سرای ناپایدار را به عوض آن نعمت ها، که خدا در آن جهان مهیا کرده است، بستانی».
از این رو علی (علیه السلام)، با تکیه بر مهم ترین اصل، که در معرض فراموشی است، یعنی حُجَج الهی وولایت علوی وسیره نبوی می گوید: با ولایت طاعات قبول می شوند وعبودیت معنا پیدا می کند وراه حق وصراط مستقیم روشن می گردد. علی (علیه السلام) به هر مناسبت ودر هر فرصتی از رسول ودعوت به او واز بازگشت قوم به احیای سنت رسول الله وکتاب خداوند سخن می گوید.
این توجه وسعی علی (علیه السلام) در دعوت به اهداف، چراغ راهی برای همه کسانی است که بر انحرافات امروز جامعه حسرت می خورند وشاهد غارت سرمایه ها، وعقب گردها هستند. کسانی که بر فراموشی آرمان ها غصه می خورند، وبه سبب بدعت ها به خود می پیچند، باید مانند علی (علیه السلام) دعوت را شروع کنند، تا آدم ها جای اهداف را نگیرند وهوس ها جای میزان ها ننشیند.
برای این که خودشان با دیدن این فشارها از راه به در نروند وبه خوارج نپیوندند، ویا در چنگال بایدها ونبایدهای مصلحتی اسیر نشوند، تا با ضعف ها به رشوه قانع شوند ودم فرو بندند، وبرای این که بر خود یأس را هموار ندارند، باید از علی (علیه السلام) بیاموزند که چه وقت باید سخن گفت: «نَطَقْتُ حینَ تَعْتَعوُا»(۴۴) وچگونه صبر کرد؟ وبه چه دعوت کرد؟ وچگونه دعوت کرد؟ تا از همان راه انحرافی که رفته اند، برگردند وموانع بازگشت را بردارند.
از این رو است که علی (علیه السلام) در نهج البلاغه بیش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح می کند، چه به عنوان عام وچه به عنوان خاص. علی (علیه السلام) تأکید دارد که به جامعه بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود رها نکرده است.
هدفداری انسان
به گفته مرحوم سید رضی کم تر خطبه ومنبری بود که حضرت بر آن قرار می گرفت، مگر این که قبل از شروع به خطبه می فرمود:
«ایها النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فیلهو، ولا تُرِک سُدی فیلغو»(۴۵).
«ای مردم! اطاعت خدا را بکنید. هیچ انسانی بدون هدف وبیهوده خلق نشده، تا لهو پیشه کند ودل مشغول باشد، وهیچ کس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد وبار تکلیف ومسئولیت را وانهد».
هیچ فردی بیهوده وبدون هدف آفریده نشده، تا دل مشغول دارد وقوای فکری خود را به کار نگیرد ومتذکر اهدافی که خدا، برایش رسم کرده نشود وبه لذت های فنا پذیر روی بیاورد. هیچ انسانی رها نشده وآزاد نیست وبدون مسئولیت وتکلیف نمی باشد، تا هر کاری بخواهد انجام دهد وسرگرم شود واز راه بماند.
بنابر این، خلقت آدمی هدف دار است وعبث نیست، آدمی جهت رسیدن به آن اهداف، دارای برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده وبرای او تکلیف ومسئولیتی تعیین گردیده، تا بتواند با مسئولیت پذیری وانجام آنچه از او خواسته اند، به هدف راه یابد وبه ملاقات حق بشتابد.
آن حضرت (علیه السلام) در خطبه دیگری می فرماید:
«فان الله سبحانه لم یخلقکم عبثاً ولم یترککم سدی ولم یدَعکم فی جهالة ولا عمی. قد سمّی آثارکم وعلم اعمالکم وکتب آجالکم وانزل علیکم الکتاب تبیاناً»(۴۶).
«خداوند سبحان، شما را به عبث نیافریده وبی هدف وانگذاشته ودر نادانی ونابینایی رها نساخته است. آنچه را باید به انجام رسانید معلوم کرده وبه کردارتان آگاه است ومدّت عمر شما را معین کرده است. برای شما کتابی نازل کرده است که بیان دارنده هر چیزی است»(۴۷).
حضرت در ابتدای خطبه به صفات حق، علم وغلبه وقدرت او اشاره دارد. چنین خدایی با این صفات، خدایی نیست که بود ونبودش یک سان باشد. او با تو مرتبط است وبر تو مسلط است وبر هر شیء احاطه دارد. در نتیجه تو در برابر چنین خدایی، مسئول هستی وباید در فرصتی که به تو داده، عامل باشی، وبار امانتی را که بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانی. کتابش را رعایت کنی وحقوق وتکالیفش را انجام دهی. زیرا حکمت خداوند اقتضا دارد که هیچ مرحله ای از حیات برای انسان بدون برنامه نباشد. او انسان را عبث وبیهوده خلق نکرده است. او از خلقت هدفی دارد وبعد از خلق، انسان را به خود وانگذاشته وزندگی را برای او پوچ قرار نداده است. اگر خدا برای این دنیا برنامه ای را تدارک دیده، آدمی را نسبت به آن بی خبر قرار نداده واو را در ظلمت رها نکرده است; زیرا او را به خیر وشر ونور وظلمت هدایت کرد. برای چگونه زیستنِ او، کتاب را نازل کرد وبا چه کسی رفتن، نبی ورسول را برانگیخت; وبایدها ونبایدها وراه را با اکمال دینش به پایان برد، پس بر انسان حجّت را تمام وبرای او مواضع عذر را بیان کرد. آن گاه حضرت امیر (علیه السلام)بعد از مرحله معرفت وشناختِ حق ومبدأ وراه وراهنما، به چگونگی آمادگی آدمی اشاره دارد، واخلاق وموانع خُلق او را بیان می کند.
چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام کرده واندکی را جا نگذاشته است; او با تعیین جایگاه آدمی ورابطه او با خالق، بر ضرورت حجّت تصریح دارد.
در پایان خطبه، امام آگاهانه می فرماید: ملازم راه بودن واز اهداف غافل نشدن، واز امکانات وحجّت باطنی بهره گرفتن، به این است که از آنچه زمینه عبث ولغو را فراهم می کند وموجب فراموشی حجّت باطنی وظاهری - ذکر ورسول - می شود پرهیز کرد، وآن را تکذیب نمود.
همیشگی وپیوستگی حجّت
بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضی از دلیل های عقلی ونقلی آن گذشت. در این مرحله از دوام واستمرار حجّت سخن می گوییم.
بعد از این که ضرورت وجود حجّت برای انسان ثابت شد، به طور طبیعی تا انسان موجود است، باید چنین حجتی همراه او باشد. در غیر این صورت خلاف آن چه تبیین شد، پیش خواهد آمد. بنابر این ترکیب خاصّ آدمی وساختمان وجودی او وهدف دار بودن وی ونیز محدود نبودن به دنیا، راه وراهبری را لازم دارد. قرآن بر این مطلب واستمرار وجود راهبر، صحّه می گذارد ونهج البلاغه - که محور بحث ما است - نیز بدان اشاره دارد.
پیوستگی حجّت در قرآن
ابتدا این بحث را از منظر قرآن، با نگاهی کلّی وگذرا به بعضی از آیات، بررسی می کنیم وسپس ادامه بحث را در نهج البلاغه پی می گیریم.
قرآن می فرماید:
(... واِنْ مِنْ اُمَّة اِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ)(۴۸).
«... وهیچ امّتی نبوده مگر این که در آن هشدار دهنده ای گذشته است»
شایسته است برای فهم آیه، نظری اجمالی به سوره فاطر افکنده شود، تا هم از نور هدایت قرآن بهره مند شویم وهم جایگاه آیه را به دست آوریم.
سوره فاطر مکی است ودر ابتدای بعثت وآغاز دعوت رسول برای جامعه ای که گروهی از آن، معاند واندکی سرگشته هستند، مطرح می شود. سوره با حمد خداوند آغاز می شود، همو که فعّال ما یشاء است ومخلوقات به ویژه جامعه انسانی را متحوّل می کند وبعد از خلق آن ها به تقدیر وتدبیر وتعیین حدّ ومرز وایجاد فاصله، همراه با ارتباط بین آن ها اقدام می کند.
آیه از رسالت ملائکه برای تمام نظام هستی سخن می راند، آن گاه انسان ها را متوجه نعمت هایی می کند که توجه به آن ها خالقیت ورازقیت ووحدانیت حق را شهادت می دهد، ونیاز آدمی به این راه را ثابت می کند، زیرا به رغم همه موانع وخودفریبی ها، امور به حق رجعت دارد، بنابر این آدمی باید باور کند که راهش تا حق ادامه دارد ومحدود به دنیا نخواهد بود، هرچند شیطان او را وسوسه کند. از این رو انسان باید دشمنان خود را بشناسد که آنها او را دعوت به ماندن وتوقف در چهاردیواری دنیا می کنند. باید باور کند این ها دشمن او هستند، نه دوست او; هرچند حرف ها ودعوت های آن ها، او را خوش آید. آدمی باید خوب شود واز لغو گریزان باشد واز بی خیال بودن فاصله بگیرد; در غیر این صورت نرمی مار، نیش او را به همراه دارد وخنکی لذت، گرمی آتش را.
به طور طبیعی، آدم ها در مقابل این تذکرها وموانعِ شیطانی، دو دسته خواهند شد; آن ها که با تذکرها به ادامه راه خود ایمان می آورند وبر اساس ایمان، اعمال جهت دار را انجام می دهند، که خداوند از تقصیرات آن ها خواهد گذشت وبرای آن ها اجر در راه بودن وبه قرب حق رسیدن را در نظر خواهد گرفت.
در مقابل این ها گروه دومی هست، که از راه چشم می پوشد وبه خسران تن می دهد وسوختنِ نرفتن را می چشد.
راستی! در نظام قانونمند هستی که راهی را برای آدمی قرار داده اند وضیافتی برای او مهیا نموده اند، تفاوت ندارد آن که در صراط قدم برمی دارد، با آن که به بی راهه وچپ وراست می گراید ودشمنانِ او اعمال زشتش را برایش زینت می دهند واو هم باور کند که همین راه است! حقّا که هدایت وضلالت دست او است، که این گونه زمینه ها را فراهم می کند وحجت ها را تمام می نماید، تا آدمی انتخاب کند; آن هم آگاهانه وهوشیارانه، چنان انتخابی که از آن دفاع کند وبا همه گمراهی، آن را توجیه نماید وتزیین کند ونیکو بپندارد.
وای بر ما که از این معجزه زنده، که این چنین با فریاد، آیه ها را بر ما تلاوت می کند وآفات ودشمن ها را می شناساند تا در دریای غفران حق شناور شویم وبه ما می گوید: خوب شوید تا اجر بگیرید، چشم می پوشیم وکافر می شویم وخانه دشمن را محل امن خود می پنداریم; غافل از این که در دست دشمن اسیر، ودر دام او می سوزیم.
ببین چه رسول مهربان ورؤوفی، خود را با تمام وجود وقف ما می کند وبرای ما دل می سوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود این که ما زشتی ها را انتخاب کرده ایم ودر خانه دشمن منزل گرفته ایم وبه خسران نشسته ایم، باز ما را رها نمی کند.
(وَاللهُ الَّذِی اَرْسَلَ الرِّیاحَ...)(۴۹).
«وخدا همان کسی است که بادها را روانه می کند...»
خداوند در عالم ملکوت، رسولانی به نام ملائکه دارد، ودر طبیعت، رسولانی به نام ریاح دارد. بادهای نشأت گرفته از رحمت حق با وزیدن، زمین مرده را روح می دهند وزنده می کنند. یادآوری این نعمت وارتباط خاص باد وابر وباران با احیای زمین مرده، معرفتی توحیدی را در انسان زنده می کند. تنها خداوند است که چنین قدرتی دارد واو است که بر قدرت خویش قاهر است ومغلوب آن نمی گردد.
عده ای در محدوده ای خاص، ممکن است قدرت داشته باشند، ولی توان اداره چنین قدرتی را ندارند وسوار بر قدرت نیستند، بلکه اسیر آن هستند. قدرت فریب شان می دهد وعزیز نخواهند بود. عزّت وتسلط بر قدرت، خاص حق است وآدمی که به تسخیر طبیعت رو آورده وقدرت مند شده، دریاها وکرات را مسخّر کرده واتم ها را شکافته است، وقتی می تواند به این قدرت جهت دهد که هماهنگ با نظام هستی وخالق آن شود واین ممکن نیست، مگر این که به حق اعتراف نماید وبه قدرت او اقرار کند واعمال وکردارش را جهت دار نماید، در غیر این صورت نقشه ها وطرح های ناشی از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتاری وناامنی، حاصلی به بار نخواهد داشت.
امروزه بشر برای این که در چنگ قدرت خویش گرفتار نیاید، تصمیم به نابودی سلاح های مخرّب گرفته است، که گاه قدرت تخریبی یکی از آن ها، ده برابر زمین را نابود خواهد کرد! این نقشه ها با همه پیچیدگی وگستردگی، از آن رو که از جهتی برخوردار نبوده وهماهنگ نیست خریداری نخواهد داشت، وچیزی جز هلاکت طراحان صحنه را در پی ندارد.
(وَاللهُ خَلَقَکمْ...)(۵۰).
بخش سوم سوره مروری بر کیفیت خلقت آدمی است. تأمّل در پیدایش انسان او را به ادامه راه خود فرامی خواند، وبر خالقیت حق - الله - گواهی می دهد; که چگونه او را جفت آفرید. این، وحدت حق را گواهی می دهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است ووجود کتابی که همه مراحل سیر آدمی را دربردارد، آن گاه بر تفاوت انسان ها اشاره دارد که گروهی دستاوردی ندارند وگروه دیگری...
تذکر به تحول دو زمان شب وروز، وماه وخورشید وتسخیر آن ها برای انسان، وزمان مند بودن آن ها، وتذکر این نکته که الله وخالق ورازق وعلیم وحکیم وقدیر، کسی جز ربّ نیست. الله است که شما را می پروراند ودیگران هرگز نمی توانند، مربی شما باشند; زیرا کسی باید مربی باشد، که بر استعدادها وامکانات انسان واقف بوده، هدف انسان را که برای آن خلق شده، بشناسد واو جز کسی که انسان را خلق کرده وبه او رزق داده وهمه زمین وآسمان ها را مسخر او کرده، نمی تواند باشد.
(یا اَیهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَی الله...)(۵۱).
«ای مردم شما نیازمندان به سوی خداوند هستید».
چند قسمتی از سوره که از آن سخن رفت، حمد خداوند واثبات خالقیت والوهیت او، از راه توجه به نعمت ها وچگونگی خلقت وتدبیر ومرحله ای بودن اشیا بود.
در این بخش خطابی دیگر به جمیع توده ها به چشم می خورد، تا افتقار ذاتی خود را دریابند وآن را با غنای ذاتی حق پیوند بزنند، وبر غنای حق متّکی باشند.
احساس نیاز به خدا، به آدمی می فهماند برای حیات وتداوم آن باید بر غنای او تکیه کند، که او غنی وبی نیاز است. اگر خداوند اراده کند، انسان ها را از صحنه هستی می زداید وخلق جدیدی ایجاد می کند. از آن جا که انسان ها فقر ذاتی دارند وهمه محتاجند، هیچ کس توانایی برداشتن بار دیگری را ندارد، وهیچ انسانی - چه به طور فردی وچه به صورت جمعی - توان اداره امور دیگران وحلّ مشکلات وزدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعای بی نیازی از خدا واستغنای از انبیا ورسولان الهی را دارد، ولی این فقر را کسی احساس می کند، که برای زندگی خود ادامه ای را باور دارد وخود را محدود به حیات دنیوی نمی داند.
او عوالم دیگری را احتمال می دهد ودر این راه دراز بابضاعت وتوشه کمی که دارد، به حق ودستگیری او نیاز پیدا می کند. وآهش را بلند می نماید ومی گوید:
«آه من قلّة الزاد وبُعد الطریق»(۵۲).
«وای از کمی توشه ودوری راه»
ولی آن کس که جهان بینی اش تا نوک بینی اش است و(وَلَمْ یرِدْ اِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا)(۵۳).
«جز زندگی محدود دنیوی چیز دیگری را نمی خواهد».
تنها به همین قانع است. او با کسی که عوالمی را فرا روی خود می بیند، یکسان نخواهد بود وهم سو نخواهد شد، زیرا او رفتنی، واین ماندنی است. او شدن است واین گندیدن، او نور است واین ظلمت، او حرارت است واین برودت، واو حیات است واین مرگ(۵۴).
پس این آدمی که خالقیت ورازقیت والوهیت وربّانیت الله را شهادت داد، وبا سیر وتأمل در هستی ودر خلقت خویش وانسجام جهان، به غیب وادامه راه ووجود عوالم دیگر ایمان آورد، ناظر خواهد بود که خداوند در هر طبقه ای از مخلوقات خویش رسولانی دارد; چه در عالم امر وملکوت وچه در عالم طبیعت وجبروت.
وقتی او بر فقر ذاتی خویش به الله آگاه شد وبه این مرحله رسید که از طریق غریزه وحس وتجربه وتعقل، نمی تواند پاسخ گوی نیازهای خود باشد، خود را نیازمند رسول می بیند وبه وحی رو می آورد، تا از ظلمت برهد. در این صورت، رسول برای او منذر می باشد، واو را به یادآوری نعمت ها وآشنایی با فقر خود وآگاهی از تمامی راه ودوری از آفات وموانع ودشمن، وامی دارد وسایه رحمت را بر او می افکند، واو را به پایان راه خود واقف می کند.
این سنّت در حیات انسان ها وهمه امت ها جاری است. خداوند با توجه به این نیاز، آدمی را در هر مرحله به خود واننهاده، برای او نذیر وبشیر را به عنوان رسول وحجّت فرستاده است; (إِنّا اَرْسَلْناک بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذیراً وَاِنْ مِنْ اُمَّة إلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ)(۵۵).
«ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسیل داشتیم، وهیچ امّتی نبوده مگر این که در آن هشدار دهنده ای گذشته است»
هیچ امتی از انذار دهنده وحجّت خالی نخواهد بود. اگر «خلأ» را از «خلأ»یی که حرف آخر آن همزه است، اخذ کنیم، به این معنا است که هیچ امتی نخواهد بود مگر این که انذار دهنده ای در آن ثابت باشد. همراه هر امتی، استمرار نذیری را شاهد هستیم وآخرین امت - امت آخر الزمان - از این سنت الهی استثنا نشده است، زیرا رسولی همراه با حق وبا دو مؤلفه نذیر وبشیر بودن ارسال شده است; هرچند که انسان ها همچون سایر ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند; مدبرین به حق، که او را تکذیب کردند، وبه اخذ عزیز - عذاب شدید - گرفتار آمدند; ومقبلین به حق، که پذیرای دعوت حق شدند وبرای بی نهایت، بار وتوشه خود را بستند وتا نور رهسپار شدند.
(اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...)(۵۶).
«آیا ندیده ای که خدا از آسمان، آبی فرود آورد».
جلوه دیگر حق این است که خداوند از همین آب، چگونه میوه های مختلف با رنگ های متفاوت به وجود می آورد، با این که همه با یک آب، آبیاری شده اند. در میان کوه ها راه هایی ورگه هایی با رنگ های سفید وقرمز وسیاه پر رنگ، آفریده است. در میان انسان ها وسایر جانداران این تفاوت رنگ ها واین اختلاف چهره ها مشهود است، وتأملی را طالب است، تا با نظاره این جلوه های جمال طبیعت، انسان به خالقیت وربوبیت وجمال حق آگاه شود ودر برابر او به خشیت وتواضع برسد.
خداوند با اتمام رسالت وانقطاع وحی، امت را رها نکرده وبه آن ها علمایی را ارزانی داشته که در برابر حق، تسلیم وخائف اند وکتاب او را، هم خود تلاوت می کنند وبر تلاوت آن استمرار دارند وهم بر کسانی که به خویش آگاه شده اند وادامه حیات خود را باور دارند، آن را تلاوت می کنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا می دارند واز آن رو که نماز، عمود دین است، با بپا داشتن آن، دین رسول را بپا می دارند وآن را احیا می کنند، که اقامه نماز با قیام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد ومراد از این عالمان، در درجه اول، ائمه(علیهم السلام) هستند، که خود فرمودند: «نحن العلماء»; عالم ربّانی وواقعی، تنها ما هستیم وشیعیان مامتعلم وطالب علم می باشند.
این کتابی که با خود حکم، حکمت وحکومت دارد ونوری است که راه را می نمایاند، حافظ می خواهد وهمراه می طلبد، تا خاموش نگردد ووارونه نشود وتنها در جهت هدفِ خود، به کار رود.
(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکتابَ الَّذینَ اصْطَفَینا مِنْ عِبادِنا...)(۵۷).
«سپس این کتاب را به آن بندگان خود که)آنان را (برگزیده بودیم، به میراث دادیم».
تا رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) هست، خود حافظ ومفسّر آن است، ولی با رفتن رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) وارث او کیست، تا بر امتش شاهد وراهنما باشد وکتاب را حافظ وپاسدار؟ از این رو است که خداوند، هرچند رسول را آخرین پیامبر قرار داد، ولی امت را از حجّت محروم نکرد وکتاب را به کسانی که آن ها را برگزید داد. آن ها از صاف ترین وخالص ترین افراد، پس از رسول واز شجره نبوت بودند، وخدا این ثمرات را از آن درخت چید وبرگزید.
به گواه همه منابع تاریخی رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) مکرر اعلام کرد:
«انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله وعترتی اهل بیتی أنّهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا»(۵۸).
«من در میان شما دو چیز نفیس می گذارم، یکی کتاب خدا ودیگری عترتم که خاندان من هستند واین دو از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند وتا زمانی که به این دو چنگ زنید، گمراه نمی شوید».
این حدیث متواتر، بر پیوستگی حجت های الهی در کنار خاتمیت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) تا پایان تاریخ گواهی می دهد واین سنتی تغییر ناپذیر است. ما جانشینان کسانی هستیم که در مقابل دعوت حق دو گروه شدند; مؤمن وکافر. این سیر را در مدتی باید بپیماییم تا رحمت خداوند بر ما ببارد وغم وحزن از ما برهد وبر حوض کوثر، نزد رسول وارد شویم.
بارالها! تو بر ما حجّت را تمام کردی وما را از امت رسولت قرار دادی; بر ما ببخش، تا قدرشناس باشیم وبه حبّ دنیا روی نیاوریم ودشمن محمد وآل محمد(علیهم السلام) نگردیم.
خدایا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِکوِه رسول نشویم که فرمود:
(... یا رَبِّ اِنَّ قَومِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً)(۵۹).
«پروردگارا به راستی قوم من این قرآن را در شکل مهجورش برگزیده اند».
پیوستگی حجّت در سوره مؤمنون
آیه دیگری که شاهد استمرار حجج الهی است، این آیه است:
(ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...)(۶۰).
«باز فرستادگان خود را پیاپی روانه کردیم».
تأمل در این سوره(۶۱) وتوجه به شروع وختم آن وتدبر در سیاق آیات، علاوه بر این که موجب هدایت ونقصان ضلالت است، بیان کننده سیر تاریخی ادوار مختلف بشر با رسولان الهی وبرخورد توده ها با آنان است.
تقسیم بندی اجتماعی به دو گروه مؤمن وکافر، با نگرشی بر خلقت انسان وعبث نبودن خلقت ورابطه انسان با معاد، همگی تأکید این است که انسانِ هدف دار نیاز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقیم وعبودیت حق دعوت کند. این حجّت در هر امّت وقومی است تا حجّت خدا را بر آن ها تمام کند، وعذر بشر را در عدم ارسال انبیا ونبود حجّت رد کند.
سوره بیان کننده این نکته است که ما رسولان را یکی پس از دیگری فرستادیم. بعد از این که انسان را در بهترین شکل خلق کردیم وراه های آسمانی را بر او گشودیم، او را با خود مرتبط کردیم واز نعمت های زمین وآسمان در شکل های مختلف او را بهره مند کردیم واز او غافل نبودیم. بعد از بیان این سنّت جاری، خداوند به ترتیب از رسولان اولی العزم، از نوح (علیه السلام) تا محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را نام می بَرَد ودعوت او را به صراحت ذکر می کند:
(وَاِنَّک لَتَدْعُوهُم اِلی صِراط مُسْتَقیم)(۶۲).
«به طور قطع تو آن ها را به راه راست می خوانی»
یکی از لوازم دعوت به صراط مستقیم، معرفی هادی وراهنمای راه وحافظ میراث رسول است. در روایت آمده است، عبودیت - که به تعبیر قرآن صراط مستقیم است - بدون معرفت امام ممکن نخواهد بود(۶۳). در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسیر قمی صراط مستقیم به ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تفسیر شده است(۶۴).
راستی! چرا سوره با ذکر صفات مؤمنان شروع می شود؟ شروعی متفاوت با سوره فاطر. از پایان راه سخن می گوید واز وارثان فردوس، که آن را اعلی درجات بهشت می گویند. آن گاه از خلقت مؤمن می گوید، ودر اثنای کلام از کفار سخن می راند که همه آن ها در امت های متفاوت وقرون مختلف، یک اشکال می کنند که اگر خداوند لازم می بیند رسول بفرستد، چرا بشر می فرستد وملک نمی فرستد؟ آیا این حکایت از آن ندارد که آدم ها خودشان را باور نکرده اند وبه قدر خود آگاه نیستند که انسان را برای انجام رسالت الهی شایسته نمی دانند؟!
(فَتَبارَک اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ)(۶۵).
«آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»
باید انسان ها به عظمت خویش راه یابند وخود را حقیر نشمارند، تا برای شان بهت انگیز نباشد که دنیاهای دیگری هم هست وانسان محدود به این هفتاد سال نیست وبعد از مرگ مبعوث می شود وزندگی را شروع می کند. او نباید گمان کند عبث وبیهوده خلق شده تا رویش خود را از دست بدهد، ودر تاریخ تنها به صورت احادیثی بماند که زبانزد مردم است، وآثار حیاتی از او باقی نماند وفقط به صورت اخباری در داستان ها وقرآن از او گفتگو شود، وهمچون خار وخاشاک خشک شده بی مقداری شود که «خفّت موازین» دارد وکفه میزان اعمالش سبک است.
اما آنان که دعوت انبیا را لبیک گفتند، چون به ارزش خود واقف شده وبه ادامه راه خود ایمان آورده بودند، با معیارهای پابرجا به رویش رسیدند وریشه دواندند وبه ابدیت پیوستند ووارث فردوس گشتند.
راستی! قرآن معجزه جاویدان است. نه از هدایت کم می گذارد ونه از ارائه هدایت ناتوان وعاجز است; نه اختلافی در آیات دارد ونه از انسجام واستحکام کاستی دارد.
باید اعجاز قرآن را در این دید که چگونه در وجود انسان جریان می یابد وتار وپود او را می تند واو را زیر ورو می کند تا به صراط مستقیم بازگرداند، نه تنها در الفاظ قرآن، که امروز دیگر عربی نمانده که مجادله لفظی بکند وغیر عرب بگوید: اگر اعجازش در الفاظ هست، پس حجّت بر ما تمام نیست. باید اعجاز را در چیز دیگری جستجو کرد که امروزه برای همه مدّعیان هدایت ومعتقدان به خرد نیز معجزه باشد.
بارالها! دل های ما را از غل وزنجیرهایی که بر آن بسته شده وارهان، تا به فهمِ قرآن نائل آییم وما را از همزات شیاطین به دامن کبریایی خود پناه ده!
سوره رعد وپیوستگی حجّت
سومین آیه ای که به دائمی بودن حجج الهی تصریح دارد; این آیه است:
(اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ ولِکلِّ قَوْم هاد)(۶۶).
«(ای پیامبر!) تو فقط هشدار دهنده ای، وبرای هر قومی رهبری است».
شروع این سوره با شروع دو سوره فاطر ومؤمنون متفاوت است.
این سوره از آیات کتاب وحقانیت قرآن واز موضع گیری اکثر مردم در برابر این کتاب آسمانی، سخن می گوید(۶۷).
چرا قرآن حق است؟ وچرا اکثر مردم ایمان نمی آورند؟
حقانیت قرآن از آن جا است که فرستاده آن خداوندی می باشد که خالق ومدبّر اشیا است وبا نظام وقانون خاصّی هستی را به پا داشته، وخورشید وماه را مسخر کرده، وهستی را زمان مند نموده است. استواری سقف دنیا وقدرت وتسخیر وتدبیر، انسان را به یقین می رساند، واو زبان به حقانیت خداوند وکتاب می گشاید.
نحوه استقرار زمین ووجود کوه ها وآب هایی که از دو جنس متفاوت هستند، وثمراتی که هر یک جفت دیگری هستند، وچگونگی ارتباط شب وروز آدمی را به تفکر دعوت می کند، تا از تکثّر وارتباط خاص آن ها ونظام حاکم بر هر کدام، به وحدت مدبّر وخالق، راه یابد.
با مطالعه در مایع حیاتی به نام آب وثمراتی که از آن نشأت می گیرد، انسان به تعقل وادار می شود تا بسنجد تنها آنچه ثابت وماندنی است، خداوند خالق ومدبر است وغیر او باطل واز بین رفتنی است.
چرا آن ها ایمان وگرایش به حق وکتاب ندارند؟
چون ادامه حیات خود را باور ندارند ومی گویند: مگر می شود انسانی که بعد از مرگ به خاک بدل می شود، حیات وخلقت جدیدی داشته باشد؟! آنان کسانی هستند که وجود عظیم انسانی را در قفس دنیا محبوس کرده وبر دست وگردن خود زنجیر اسارت زده اند.
وقتی من تا آخر عمرم از فاصله دو روستا بیش تر نمی گذرم وحداکثر راهی را که باید بروم، ده کیلومتر است، ماشین وهواپیما وجتِ مافوق صوت را می خواهم چکار؟! وقتی که خود را به همین دنیا محدود می بینم، کتاب هدایت به دنیای دیگر را باور ندارم، ونمی خواهم.
قرآن می فرماید:
(... وَالَّذینَ یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ یؤْمِنُونَ بِهِ)(۶۸).
«وکسانی که به آخرت ایمان می آورند، به آن (قرآن نیز) ایمان می آورند»
کسانی که به بیش از دنیا گرایش دارند، به کتاب وراهنمای آن عالم نیاز دارند.
(اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ)(۶۹).
«خودباختگان کسانی اند که ایمان نمی آورند»
آن ها که به خود ظلم کردند وسرمایه های وجودی خویش را به بار ننشاندند ودچار خسران وزیان شدند وخود را به کم تر از آنچه بودند فروختند، آن ها ایمان نخواهند آورد، وگرایش در آن ها شکل نخواهد گرفت.
راستی! از این انسان عجب نیست که با وجود آیات محسوس ومشهود در درون خویش ودر اطراف خود، به ادامه حیات خویش بی ایمان است واین همه سرمایه واستعداد را در این قفس دنیا محدود کرده است؟!
انسان منحرف بر دروازه های دل خود قفل زده واز آنچه او را به رفتن دعوت می کند بیزار است، وآیات دیگری را می خواهد که با خواسته های محدود وهوس ها وآرزوهای بی مقدارش هماهنگ باشد! آیاتی که بودنش را توجیه کند، وشعله شهواتش را دامن زند،و مسئولیت ها را از او بردارد، واو را آزاد بگذارد تا هر هوسی دارد آن را برآورده سازد.
اما چگونه می شود خداوند حکیم که خالقیت وربوبیت والوهیت وتدبیر را با هم جمع کرده واین گونه نظام هستی را هدف مند وبا جمال واتقان اجل بنا گذاشته، آدمی را به خود رها کند تا بسوزد ودر غل وزنجیر توهم وجهل وهوس گرفتار آید؟! خدا او را به خود وانگذاشته وبه او اجازه نمی دهد از حق تجاوز کند که با تفکر وتعقل در این نظام، مبدأ نمایان است ومقصد جهان نیز روشن است.
(اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ ولِکلِّ قَوْم هاد)(۷۰).
«(ای پیامبر!) تو فقط هشدار دهنده ای، وبرای هر قومی رهبری است»
خداوند تو را رسولِ منذر این امت قرار داده ودر این مرحله که آن ها بر ماندن خود در دنیا لجاجت دارند، وظیفه تو انذار است، که از ارزش آن ها بگویی واز ادامه واستمرار حیات، آنها را خبر دهی وتنها کتاب هدایت را قرآن معرفی کنی.
خداوند برای هر قومی هادی گذاشته است تا آن ها را به حق هدایت کند. این از سنت های جاری الهی در بین بشر است که او را بدون هادی نخواهد گذاشت، هرچند مردم به هادی های خود جفا کنند واز آن ها روی برگردانند.
آیات نشان می دهد که اعجاز قرآن در هدایت گری است، وکفّار از آن غافل اند وآن را باور ندارند. آن ها چیزی را می خواهند که چشم های شان را پر کند وهوس های شان را برآوَرَد، نه این که دل های آن ها را جلا دهد وحق را نشان دهد.
این سوره در ادامه، اهل تأمل وتعقل را می طلبد که روی خود را به دنیای جدیدی بگشایند وبه حقارت دنیایی که به آن دل بسته اند، پی ببرند.
این سه آیه از سه سوره، که هر سه مکی ودر آغاز دعوت رسول نازل شدند بررسی شد، تا ابتدای دعوت، همراه با این معرفت باشد که آدمی به حجّت ورسول وهادی ومنذر ومبشّر وولی نیازمند است. این نیاز تعبدی نیست، بلکه با بررسی زمینه هایی از وجدان، هستی واز خالق که برای هر بیگانه وبی اعتقاد به قرآن، حجّت وبرهان است، فهمیده می شود.
بعد از بررسی آیات به مرور کلمات نورانی نهج البلاغه می پردازیم. باشد که خداوند ما را با خویش آشنا کند واز نور هدایت کلام اولیائش بهره مند نماید!
استمرار ودائمی بودن حجّت وبررسی آن در نهج البلاغه
«واصطفی سبحانه من ولده انبیاء اخذ علی الوحی میثاقهم وعلی تبلیغ الرسالة امانتهم، لمّا بدّل اکثر خلقه عهدالله الیهم فجهلوا حقّه واتخذوا الانداد معه، واجتالتهم الشیاطین عن معرفته واقتطعتهم عن عبادته فبعث فیهم رسله وواتر الیهم انبیائه».
اولین خطبه نهج البلاغه با حمد خداوند وصفات سلبی او شروع شده، از خلقت عالم وملائکه سخن می گوید، وپس از آن به خلقت حضرت آدم وطغیان شیطان ووسوسه او وفریفته شدن آدم وهبوط او اشاره دارد. در ادامه، بعثت انبیا واهداف آن ها وهدف از بعثت ونیز بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وکتاب خدا مطرح می شود. خطبه با ذکر حج وهدف آن وخصوصیات وجایگاه آن در اسلام به پایان می رسد.
ترجمه خطبه:
«خداوند - تبارک وتعالی - از بین فرزندان آدم (علیه السلام)خالص ترین آن ها را به عنوان پیامبر برگزید واز آن ها با وحی - چه در مرحله دریافت وچه در مرحله ابلاغ - پیمان محکمی گرفت که بر وحی آگاه باشند واز آفت نسیان وابهام واجمال وتحریف پیراسته باشند وحجّت را بر خلق خدا تمام کنند».
قرآن کریم به این مطلب اشعار دارد:
(وَاِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبیینَ میثاقَهُمْ ومِنْک ومِنْ نُوح واِبراهیمَ ومُوسی وعیسَی ابْنِ مَرْیمَ واَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقاً غَلیظاً لِیسْئَلَ الصّادِقینَ عَنْ صِدْقِهِمْ واَعَدَّ لِلْکافِرینَ عَذاباً اَلیماً)(۷۱).
«و(یاد کن) هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم، واز تو واز نوح وابراهیم وموسی وعیسی پسر مریم، واز (همه) آنان پیمانی استوار گرفتیم. تا راستان را از صدقشان باز پرسد، وبرای کافران عذابی دردناک آماده کرده است».
خداوند از پیامبران اولی العزم پیمان اخذ کرد. در آیه اشاره ندارد بر چه چیز اخذ میثاق شده است. حضرت در خطبه توضیح می دهد که این اخذ میثاق غلیظ، بر وحی بوده تا انبیا وظیفه سنگین شان را به آخر برسانند; وپیامبر اسلام اولین کسی می باشد که از وی اخذ میثاق شده است، زیرا از همین آیه به دست می آید «مِنک» قبل از نوح وسایر پیامبران است. روایات بسیاری این را تأیید می کند. در زیارت رسول الله آمده است: «اول النبیین میثاقاً وآخرهم مبعثاً»(۷۲). وقرآن می فرماید:
(وَما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وحْی یوحی).
«رسول به سبب وفاداری به آن میثاق، از هوی گریزان است وجز وحی چیزی بر زبان جاری نمی کند»(۷۳).
در جای دیگر می فرماید:
(ما کانَ لِبَشَر اَنْ یؤْتِیهُ اللهُ الْکتابَ والْحُکمَ والنُّبُوَّةَ ثُمَّ یقُولَ لِلنّاسِ کونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللهِ)(۷۴).
«این چنین نیست که خداوند به بشر ونبی، کتاب ونبوت را اعطا کند - وبا او میثاق وحی ببندد -، آن گاه رسول عهد شکنی کند وبه جای دعوت به حق به خویش دعوت نماید».
«وعلی تبلیغ الرسالة امانتهم».
خداوند در مرحله تبلیغ رسالت وآن چه انبیا مأمور به ابلاغش بودند، از آن ها امانتی را اخذ کرد، یعنی وحی را وتبلیغ رسالت را به پایان ببرند وآن را به اهلش برسانند. حضرت امیر (علیه السلام) درباره ملائکه می فرماید:
«این ها امانت دار وحی هستند ودر ارسال وحی به انبیا کوتاهی ندارند»(۷۵).
از به کارگیری کلمه «امانت» در آیات قرآن وعبارات نهج البلاغه به دست می آید که امانت، عبارت از عهد وپیمانی است که بسته شده است وآنچه را طرف مقابل قبول کرده، امانتی نزد او است. لذا خداوند، که با انبیا بر وحی پیمان بسته، میثاق او بر وحی امانتی در دست انبیاء است، که باید آن را ادا کنند وبه رسالت خویش که تبلیغ وحی است، اهتمام داشته باشند. آن گاه خداوند از آن ها این امانت را اخذ کرده، آن ها را مورد بازخواست قرار می دهد.
شاید منظور از «صادقین» در آیه بعدی همین «نبیین» باشد که از صِدق آن ها سؤال می شود. تعبیر «الصادقین عن صدقهم» می رساند این ها در ادای امانت صادق بودند.
آن حضرت در یکی از نامه هایش می فرماید:
«ومن لم یختلف سرّه وعلانیته وفعله ومقالته فقد ادّی الامانة»(۷۶).
این حدیث می گوید: تطابق قول وفعل ونیت، انسان را صادق می سازد، که طبعاً به امانت، وفا خواهد کرد.
کتاب وحکمت ونبوت، آن طور که در آیه هشتاد ویک آل عمران آمده است، امانتی است که انبیاء آن را پذیرفته واز آن ها بر این امانت اخذ میثاق شده است.
اخذ میثاق انبیاء در شرایطی است که اکثر مردم به امانت وعهد الهی خیانت کرده، در آن تغییر وتبدیل روا داشتند. از یک سو بر عبودیت خداوند عهد بسته بوده اند(۷۷) که با به کار نگرفتن ابزار معرفتی که خداوند در وجود آن ها به ودیعه گذاشته بود، - یعنی قوای ادراکی وحواس ظاهری - عهد را شکستند ودر نتیجه نسبت به حق خداوند، جاهل شدند، وسرانجام به شرک روی آوردند. آن ها چون از قدر خویش غافل شدند، خداوند را نشناختند، پس شیطان از این فرصت استفاده کرد واز این روزنه رسوخ کرده، آدمی را از معرفت حق منحرف کرد. آن طور که «ابن اثیر» در نهایه معنا می کند شیطان ابتدا انسان ها را به استخفاف کشاند، آن گاه همراه آن ها در ضلالت سرگردان شد. وفرعون نیز با همین شیوه بر قوم خویش مسلط شد.
(فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ)(۷۸).
این استخفاف از استعمار واستضعاف مقدم تر است.
بنابر این; معنایی که شارحان نهج البلاغه کرده اند - که چون مردم منحرف شدند، خداوند از انبیا اخذ میثاق کرد - صحیح نیست، بلکه انسان هر چه قدر هم بر فطرت خویش باقی می ماند وبر قدر ودرک خود فائق می آمد، نیازش به انبیاء بیش تر می شد.
شاید به یک اعتبار معنای شارحان درست باشد، که حضرت نمی فرماید: آن ها را ارسال کرد، بلکه می فرماید: بر آن ها میثاق غلیظی گرفت که با انحرافات مردم شدت عمل بیشتری اِعمال کنند، تا اکثر خلق را به صراط، هدایت کنند، در آن هنگامی که شیطان در حوزه معرفت آدمی رسوخ کرد واو را به استخفاف کشاند وراه رشد وفلاح آدمی را بست، وراه عبودیت انسان را قطع کرد(۷۹).
«فبعث فیهم رسله وواتر الیهم انبیائه»(۸۰).
این بخش دنباله وعطف به ابتدای کلام است; یعنی «اصطفی سبحانه من ولده الانبیاء...».
خداوند سبحان بعد از اخذ میثاق وداشتن شایستگی وبایستگی انبیاء برای رسالت عظیم، آن ها را بعد از برگزیدن، برانگیخت، آن هم در بین همان اکثریت که از جنس خود آنها بودند، نه از غیر انسان، تا به آدم ها بقبولاند که انسان استعداد درجات بالایی را دارد ومی تواند رسول وحی وامین حق شود. با این که اهل خسران در اوج ناباوری می گفتند: مگر بشر می تواند پیام آور وحی باشد؟! واین ها که مدّعی نبوتند، بر خداوند افترا می بندند.
خداوند پیامبران را مبعوث کرد، وبعث وارسال را استمرار بخشید، وبه سوی مردم انبیاء وحجت های خود را پیاپی برانگیخت. کلمه «واتر» که با کلمه «تتری» - در آیه - از یک واژه است، به معنای فرد وتنها می باشد. کلام حضرت تصریح دارد که خداوند انسان را لحظه ای بدون حجّت وانمی گذارد.
سپس امام (علیه السلام) در ادامه کلام به اهداف وانگیزه برانگیختن انبیاء اشاره دارد، که توضیح آن در اهداف انبیاء خواهد آمد. حضرت بعد از چند بخش که از فلسفه بعثت انبیاء سخن می گوید، مجدداً تأکید بر استمرار حجّت دارد ومی فرماید:
«ولم یخل الله سبحانه»(۸۱)
«خداوند سبحان خلقش را از حجّت صامت وناطق، خالی نگذاشته است. همیشه در بین خلق پیامبری هست که به سوی آن ها ارسال شده، یا کتابی هست که بر آن ها نازل شده ویا حجتی وجود دارد که همراه خَلق است».
خَلق بدون این حجّت نمی تواند باقی باشد وبر طریق وسنت ها پابرجا واستوار بماند. از آن رو که حضرت در بخش بالا ودر این جا کلمه «سبحانه» را تکرار می کند، وجه عنایت واهتمام حق را می رساند، که خداوند برای هدایت خلق واِتمام حجّت وتبیین آیات وبینات، هیچ کم نگذاشته وپاک ومنزه از هر نقصی است. واگر انسان دیروزی یا انسان معاصر کمبودی را احساس می کند، یا کمبودها را توجیه می کند ودر دفاع از دین می گوید نباید از دین ورسول انتظار زیادی داشت. باید ریشه این احساس را در جای دیگر جستجو کرد، که یا از جهت
(ذلِک مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ)(۸۲)
«دنیا نهایت علم این ها است»
بوده وانتهای علم این ها به چهار دیواری دنیا خلاصه می شود، ویا غافل از شناخت ارزش خویش هستند، ویا برای دین ورسول چندان رسالتی قائل نیستند.
(سُبْحانَهُ وَتَعالی عَمّا یقُولُونَ عُلُوّاً کبیراً)(۸۳).
«او پاک ومنزّه است واز آنچه می گویند بسی والاتر است».
نکته دیگری که حضرت دارند، انتخاب کلمه «خلق» به جای انسان یا بشر ویا ناس است، که معنای عامی دارد وسایر مخلوقات از جمله جنّ را دربر می گیرد.
لطافت دیگر وجود کلمه «اَو» است که می توان آن را به معنای واو گرفت، یعنی نبی وکتاب وسنت وحجّت وآیات بینات، همیشه در بین خلق موجود است یا «اَو» به معنای خودش باشد، که دلالت دارد: حداقل یکی از این ها از خلق جدا نیست.
«رسل لا تقصّر بهم قلّة عددهم...»(۸۴).
حضرت آن گاه در توصیف حُجَج الهی وارتباط آن ها با هم دیگر در ادوار مختلف زمانی، سخن می گوید، که هیچ عاملی رسولان را در تبلیغ رسالت وادای امانت ووفای به عهد مانع نشد. کمی عدد این ها وکثرت مخالفان وتکذیب کنندگان، موجب کوتاهی این ها در انجام وظیفه نشد، حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود:
«والله لو لم یکن فی الدنیا ملجأ ولا مأوی لما بایعت یزید بن معاویة»(۸۵).
«اگر در دنیا هیچ پناهگاهی نداشته باشم با یزید بیعت نخواهم کرد».
با این که حجج الهی در یک زمان با هم نبودند، ولی از آن جا که هدف مشترک داشته واز یک منبع تغذیه می شدند وهمه امت واحد بودند، پیشینیان آن ها پیامبران آینده را می شناختند وبه دیگران می شناساندند وزمینه را برای ظهور آن ها فراهم می کردند ومردم را در انتظار آن ها آماده می نمودند. آن ها مبشرانی برای آینده بعد از خود بودند. در آیه (۶) سوره صف، وآیه (۱۵۷) سوره اعراف، دو رسول اولی العزم - موسی وعیسی - جامعه بشری را به ظهور وبعثت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خبر دادند، ویوسف به ظهور موسی در جامعه بنی اسرائیل خبر داد.
انبیاء ورسولانِ بعد، از پیامبران گذشته یاد کردند واز اهداف آن ها واز قوم وعاقبت امرشان خبر دادند. قرآن یکی از فوائد ارتباط واطلاع انبیاء از پیشینیان را، تسکین وتثبیت قلب نبی ذکر می کند:
(وَکلاًّ نَقُصُّ عَلَیک مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَک وجاءَک فی هذِهِ الْحَقُّ ومَوْعِظَةٌ وذِکری لِلْمُؤْمِنینَ)(۸۶).
«وهریک از سرگذشت های پیامبران خود را که بر تو حکایت می کنیم، چیزی است که دلت را بدان استوار می گردانیم، ودر اینها حقیقت برای تو آمده، وبرای مؤمنان اندرز وتذکری است».
آیات سوره هود از فشاری که رسول از مخالفان می بیند، خبر می دهد که چگونه برخورد کفار ونسبت افترا دادن به رسول وانتظارهای بی جا وبی موردی که آن ها داشتند، بر رسول سنگین آمده واین، حکایت از خسران وجودی آن ها دارد که قدر خود را نشناخته وارزش ها را در فرشته بودن رسول جستجو می کردند!
خداوند در برابر این ها رسول را با «بینات» مسلح می کند; بینات وشاهدی از خود پیامبر(۸۷)، یعنی علی (علیه السلام) وریشه ای که او در تاریخ دارد ودر ادیان سابق، اسمش مکتوب وثابت است. آن گاه از دو گروهی که در برابر هم صف بندی کرده، سخن می گوید ورسول را به عظمت کارش آگاه می کند(۸۸). آن گاه به داستان نوح، اولین پیامبر اولی العزم، می پردازد ودر آیات بعدی، پس از ذکر این داستان غیبی، رسول را به صبر دعوت می کند واز عاقبت امر خبر می دهد.
(... فَاصْبِرْ اِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقینَ)(۸۹).
سپس داستان هود را دنبال می کند واز ثمود وپیامبرشان صالح سخن می راند واز ابراهیم وقوم لوط سخن می گوید واز شعیب در میان قوم مدین وسپس از جریان موسی وفرعون خبر می دهد. آن گاه خطاب به حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)می فرماید:
(فَاسْتَقِمْ کما اُمِرْتَ ومَنْ تابَ مَعَک)(۹۰).
«تو - ای پیامبر - وکسانی که به حق بازگشته وهمراه تو هستند آنطور که امر شده اید واز شما خواسته شده، باید استقامت کنید».
پیامبر در این باره فرمود:
«شیبتنی هود»(۹۱).
«سوره هود من را پیر کرد»
خداوند برای سبک کردن این مسئولیت سنگین، از انبیاء وقوم آن ها وعاقبتِ هر یک، سخن راند، تا دل رسول را قوی دارد وموعظه وتذکر باشد برای آن ها که به رسول پیوسته اند.
«علی ذلک نسلت القرون ومضت الدهور...»(۹۲).
واین سنت جاریه الهی در استمرار انبیاء وعدم انقطاع حجج الهی، در ادوار مختلف تاریخ عبور ملت ها وگذشت روزگار وپدید آمدن نسل های جدید ادامه یافت، تا به خاتم انبیاء واز او به خاتم اوصیا رسید. مرحوم صدوق در کتاب امالی روایتی را از امام صادق (علیه السلام)به نقل از حضرت رسول روایت می کند، که حضرت، برگزیدگان الهی را از آدم (علیه السلام) تا علی (علیه السلام) بر می شمارد(۹۳).
آن گاه حضرت در پایان، از بعثت رسول وشرایط فرهنگی واجتماعی عصر بعثت، واین که خداوند حضرت را برگزید تا به وعده اش عمل کرده، حجّت را بر خلق تمام کند ودور نبوت را به پایان برساند، سخن می گوید. ان شاء الله در مبحث خاتمیت توضیح این بخش خواهد آمد.
حضرت در ذیل خطبه، این کلام نورانی را می فرماید: درست است نبوت به حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ختم شد وبعد از او، پیامبری مبعوث نخواهد شد، لکن خاتمیت به معنای ختم حجّت نیست، تا دیگر برای خلق حجتی نباشد، بلکه به شیوه انبیای سَلَف، آن حضرت نیز، حجتی را برای امتش به جا گذاشت. زیرا هدف دار بودن وعنایت ولطف حق ونیاز آدمی اجازه نمی دهد خلق بدون حجّت باشد. خلق خدا در مسیر حرکت وسلوک خویش به سوی حق، هم نیازمند صراط روشنی است وهم راهنمایی که راه عبودیت را به او بنمایاند. از این رو حضرت می فرماید:
«خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فی اممها، اذ لم یترکوهم هملا، بغیر طریق واضح، ولا علم قائم»(۹۴).
«محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز در میان امّت خود چیزهایی به ودیعت نهاد که دیگر پیامبران در میان امّت خود به ودیعت نهاده بودند، زیرا هیچ پیامبری امّت خویش را بعد از خود سرگردان رها نکرده است، بی آن که راهی روشن پیش پای شان گشوده باشد یا نشانه ای صریح وآشکار برای هدایت شان قرار داده باشد».
این کلام درست همان معنای حدیث متواتر ثقلین است.
خطبه ۹۱
«فلمّا مهد ارضه وانفذ امره اختار آدم (علیه السلام)خیرة من خلقه، وجعله اوّل جبلّته واسکنه جنّته وارغد فیها اُکله، واوعز الیه فیما نهاه عنه واعلمه انّ فی الاقدام علیه التعرض لمعصیته والمخاطرة بمنزلته، فاقدم علی ما نهاه عنه - موافاة لسابق علمه - فاهبطه بعد التوبة لیعمر ارضه بنسله ولیقیم الحجّة به علی عباده، ولم یخَلهِمْ بعد ان قبضه، مما یؤکد علیهم حجّة ربوبیته ویصل بینهم وبین معرفته بل تعاهدهم بالحجج علی السن الخیرة من انبیائه ومتحمّلی ودائع رسالاته، قرناً فقرناً حتی تمت بنبینا محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)حجته وبلغ المقطع عذره ونذره».
«چون زمینش را بگسترد وفرمان خود روان ساخت، آدم را از میان آفریدگان خود برگزید واو نخستین آدمیان بود. در بهشت خود جایش داد وعیش او فراوان وگوارا گردانید وبه او آموخت که از چه کارهایی پرهیز کند وگفتش که اگر چنان کارهایی از او سر زند مرتکب معصیت شده است ومقام ومنزلتش به خطر افتاده. ولی آدم به کاری که خداوند از آن نهیش کرده بود، مبادرت ورزید، وعلم خدا در مورد او به وقوع پیوست هنگامی که آدم توبه نمود خداوند او را به زمین فرستاد تا زمینش را به فرزندان خود آبادان سازد واز سوی خدا بر بندگانش حجّت وراهنمایی باشد.
خداوند، جان آدم بگرفت. ولی مردم را در امر شناخت خویش بدون حجّت رها ننمود تا میان مردم وشناخت خود فاصله ای نیفتد، بلکه به زبان پیامبرانش، حجّتها ودلیلها فرستاد واز ایشان پیمان گرفت. پیامبران قرنی پس از قرنی بیامدند وودایع رسالت او را به مردم رسانیدند. تا به وجود پیامبر ما محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم)حجّتش را تمام کرد ودیگر، جای عذری برای کسی باقی نگذاشت وهر هشدار وبیم که بود، بر همگان بداد».
این کلام قسمتی از طولانی ترین خطبه نهج البلاغه به نام «خطبه اشباح» است. خطبه درباره ربوبیت پروردگار وصفات او است. حضرت این خطبه را در جواب سؤال کسی فرمود که از حضرت خواست برای او خداوند را وصف کند. حضرت می فرماید:
چون خداوند نامحدود است ودر محدوده عقل بشر نمی گنجد، باید او را از طریق آثارش شناخت. آثاری که خود او به ما ارائه داده، یعنی آیات انفسی وآفاقی.
خداوند به سه طریق ما را نیازمند معرفت خویش کرده است، که خواهد آمد. حضرت در این خطبه نشانه های قدرت حق را توضیح می دهد. وقتی آدم به خلقت خود توجه کند می بیند از اسپرم به انسانِ صاحب عرض وطولی تبدیل می شود، به تعبیر قرآن:
(وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکمْ مِنْ تُراب ثُمَّ اِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُن)(۹۵).
«واز نشانه های او این است که شما را از خاک آفرید، پس بناگاه شما به صورت بشری هر سو پراکنده شدید».
این طریق اول است. راه دوم عجائبی است که آثار حکمت از آنها حکایت دارند. جهانی بر پایه جمال ونظام ودارای هدف، بر چه چیزی جز حکمت گواهی دارد؟
وراه سوم; نیاز ذاتی مخلوقات به خالق هستی ودرک این نیاز توسط مخلوقات است.
«واعتراف الحاجة من الخلق الی ان یقیمها بمساک قوته... فصار کل ما خلق حجة له ودلیلا علیه»(۹۶).
«واعتراف آفریدگان بدین حقیقت که سراسر ناتوان وفقیرند ونیازمند وحقیر; واوست که باید بر آنان رحمت آرد، وبه قوّت خود بر پای شان دارد... پس هرچه آفریده برهان آفریدگاری ودلیل خداوندی او است».
بنابر این همه مخلوقات وآن چه خلق کرده، حجّت ودلیل بر وجود خداوند هستند. ادله عقلیه برای اثبات خالق حکیم، تمام وکامل است; ولی خداوند برای تأکید بر این حجّت وجلوگیری از غفلت انسان ونبود عذر آدمی، پس از مهیا کردن زمین وخلق آدم (علیه السلام)، او را حجّت قرار داد.
«ولم یخلهم بعد ان قبضه ممّا یؤکد علیهم حجَّة ربوبیته... حتّی تمّت بنبینا محمّد صلّی الله علیه وآله حجّته...»(۹۷).
بعد از قبض روح آدم (علیه السلام) بندگانش را برای معرفت مقام ربوبیتش، از حجّت محروم نکرد ومردم را بدون حجّت رها ننمود وتوسط انبیاء وحاملان رسالت با مخلوقاتش عهد وپیمان بست، وهر امّتی پس از امّت دیگر، این چنین سرنوشت محتومی را گذراندند، تا با بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نبوت به آخر رسید وبعد از او پیامبری نخواهد آمد; امّا حجّت همیشه می باشد، چون نیاز به او همیشه هست.
خطبه ۹۴
«فاستودعهم فی افضل مستودع واقرّهم فی خیر مستقر تناسختهم کرائم الاصلاب الی مطهّرات الارحام، کلّما مضی منهم سَلَف قام منهم بدین الله خلف».
«خداوند پیامبران را در برترین ودیعتگاهها به ودیعت نهاد ودر بهترین قرارگاهها جای داد. آنان را از صلبهایی کریم به رحمهایی پاکیزه منتقل فرمود. هرگاه یکی از ایشان از جهان رخت بر بست دیگری برای اقامه دین خدا جای او را گرفت».
حضرت خطبه را با ذکر صفات خدا شروع می کند واز آن جا که خداوند نامحدود است، غایتی برای او قابل تصور نیست. مبارک ومستدام است.
این وجود غیر متناهی وغیر قابل درک، حتی برای همت های والای دوراندیش که از تیزبینی خاصّی برخوردارند قابل درک نخواهد بود. نهایتِ درک ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جای دیگری می فرماید:
«ولا تقدّر عظمة الله سبحانه علی قدر عقلک فتکون من الهالکین»(۹۸).
«عظمت خدای سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج که از هلاک شوندگان حساب می شوی».
ودر وصف ملائکه می فرماید:
«متولهة عقولهم ان یحدّوا احسن الخالقین»(۹۹).
«فرشتگانی که عقلشان از شناساندن ووصف کردن بهترین آفرینندگان واله وحیران است».
به دنبال این کلام، حضرت علت ناتوانی آن ها را توضیح می دهد که آن چه قابل درک است، چیزی است که دارای شکل واعضا وجوارح باشد ومحدود به زمان باشد که با به سرآمدن اجل وزمانش فانی شود(۱۰۰).
بنابر این ارتباط با وجود حی قیوم ازلی ابدی، جز با واسطه ممکن نیست.
«وانت کما تقول وفوق ما نقول»
خداوند باید خود را به خلق بشناساند. خداوند آن طور است که می گوید، نه آن چه که ما می گوییم. به این جهت ما نیاز به حجّت داریم که احسن الخالقین را به ما بشناساند. به همین علت حضرت از حُجَج الهی می گوید وابتدا از طهارت پدران ومادران آن ها می گوید، واین که خداوند آن ها را در بهترین ودیعت گاه ها گذاشت ودر بهترین ارحام مادران، آن ها را مستقر کرد. این از اعتقادات شیعه است که نیاکان وپدران ومادرانِ انبیاء موحّد بودند; نه شرکی در آن ها راه یافته بود ونه فسق وفجوری از آن ها سر زده است. جریان حضرت ابراهیم و«آذر» که در قرآن آمده است(۱۰۱)، هر چند در ابتدا از آن استشمام می شود که پدر ابراهیم مشرک بوده، ولی چنین نیست، زیرا قرآن تصریح دارد که پدر ابراهیم مشرک نبوده است; در نتیجه آذر پدر او نیست. گو این که آیات سوره مریم از مناظره ابراهیم با پدرش سخن دارد، واو پدر را انذار می کند، تا از بت پرستی دست بردارد. وقتی پدر او را تهدید می کند، ابراهیم در کمال ادب می فرماید:
(... سَلامٌ عَلَیک سَأَسْتَغْفِرُ لَک رَبّی...)(۱۰۲).
«درود بر تو باد، به زودی از پروردگارم برای تو آمرزش می خواهم».
در سوره توبه خداوند بیان می کند که مسلمان حق ندارد برای مشرک دعا کند; آن گاه می گوید استغفار ابراهیم، زمانی مشخص داشت ودر واقع مهلتی برای استغفار آذر بود. وقتی با سرآمدِ موعِد، پدر در شرک باقی ماند، ابراهیم از او تبری جست(۱۰۳).
این آیات نشان می دهد که آذر در حال شرک ماند وایمان نیاورد. از سویی قرآن خبر می دهد ابراهیم در آخر عمر - بعد از ساختن کعبه وپس از این که خداوند در پیری به او اسماعیل واسحاق را عطا کرد - عرض می کند:
(رَبَّنَا اغْفِرْ لی ولِوالِدَی ولِلْمُؤْمِنینَ یوْمَ یقُومُ الْحِسابُ)(۱۰۴).
«پروردگارا! روزی که حساب برپا می شود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشای».
ابراهیم برای والدینش طلب مغفرت می کند; اگر این والد همان آذر باشد، ابراهیم حق ندارد برای او که مشرک است، استغفار کند.
پس والد وپدر ابراهیم (علیه السلام)، آذر نبوده است. واژه «والد» صراحت در کسی دارد که شخص، فرزند او باشد، ولی «اب» کلمه عامی است که بر جدّ وشوهر مادر وهر سرپرستی اطلاق می شود(۱۰۵).
بعد از این که حضرت از طهارت پدران ومادرانِ انبیاء خبر می دهد، از پیوستگی آن ها سخن می گوید:
«کلّما مضی منهم سلف قام منهم بدین الله خلف»(۱۰۶).
«هرگاه یکی از ایشان از جهان رخت بربست دیگری برای اقامه دین خدا جای او را گرفت.»
در اولین خطبه نهج البلاغه، که کلمه «واتر» داشت وتصریح بر استمرار حجج الهی بود، ابن ابی الحدید معتقد است: نیاز به فاصله زمانی است که یک نبی ظهور کند وبمیرد وسپس نبی دیگری - بعد از مدت زمانی - مبعوث شود(۱۰۷); هرچند توضیح داده شد «وتر» این معنا را نمی رساند، بلکه به معنای اتصال است.
هر زمان که پیامبری به پایان مسیر خود رسید ودرگذشت، شخص دیگری از جانشینان صالح آن ها، حافظ دین خداوند خواهد بود.
بنابر این در نگاه عقل وقرآن وعلی (علیه السلام) حجج الهی تداوم، پیوستگی واستمرار دارند.

فصل دوّم: حجّت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)

خاتمیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)
با تصریح قرآن وتأکید رسول ومعصومین (علیهم السلام)، پیامبر اسلام آخرین فرستاده ربّ العالمین، وخاتم پیامبران است.
(ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَد مِنْ رِجالِکمْ ولکنْ رَسُولَ اللهِ وخاتَمَ النَّبِیین وکانَ اللهُ بِکلِّ شَیء عَلیماً)(۱۰۸).
«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی او فرستاده خداوند وکسی است که پیامبران به او ختم می شوند وپایان می پذیرند وخداوند به هر چیزی بسیار دانا است».
سوره احزاب(۱۰۹) در نگاهی سریع، با خطاب های متعددی به نبی ومؤمنان، شروع شده، مسئولیت ها وویژه گی های رسول را برمی شمارد، وبه مسئولیت اهل ایمان در برابر رسول اشاره دارد، ورسول را الگو وسرمشق نیکوی آنان معرفی کرده، بر عصمت وطهارت اهل بیت تأکید می نماید، وبا تقابل بین اهل بیت وزنان پیامبر، به معرفی اهل البیت می پردازد که آنها نه رجال قریش هستند ونه زنان رسول; آیاتی از سوره، از احزاب ودشمنان داخلی - منافقان - ودشمن خارجی، مشرکان وکفار سخن می گوید واز صف بندی دو جبهه ایمان وکفر واتحاد کفر ونفاق، هرچند در شکل حزب های مختلف، گفتگو می شود وتا انتهای عالَم وقیام ساعت، این تقابل پی گیری می شود.
در پایان این سوره به عرضه امانت بر زمین وآسمان وکوه ها، وسرباز زدن آنها از پذیرش این امانت، وقبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهی وآزادی که جهول وظلوم بودن علامت آن است، اشاره می شود، واز عاقبت این آزادی وموضع گیری انسان در برابر این امانت گفتگو می شود که انسان آگاه وآزاد در پذیرش امانت، ممکن است به آن خیانت کند، وراه کفر ونفاق در پیش گیرد; یا حقّ آن را تأدیه نماید وبا گرایش وعشق به آن، توجه وگرایش وتوبه حق را به خود جذب کند.
پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بیان می کند ودوستان ودشمنان او را معرفی می نماید، وآنچه را که ویژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذکر می کند، وخصوصیات تداوم دهندگان او را توضیح می دهد که اهل بیت او واز عصمت وطهارت برخوردار واز هر پلیدی وناپاکی مبرّا هستند، وبا تاکید بر آزادی وآگاهی انسان از موضع گیری او در برابر این امانتِ وحی سخن می گوید.
این اشاره گذرایی بود به کلیت سوره، وتفصیل آن را به مباحث تفسیری ارجاع می دهیم(۱۱۰).
بنابراین آیه، که از محکمات آیات می باشد وبرای احدی شبهه ای در آن پیش نیامده است; همراه با احکام واتقان به این مطلب، صراحت دارد که رسول الله، خاتم النبیین است نه اینکه رسول خاتِم (به کسر تا) انبیاء باشد تا گفته شود که شاید رسول دیگری را به عنوان پیامبر خاتم معرفی کرده است. او خاتَم است یعنی او کسی است که پیامبران وحی به او پایان می پذیرند واو آخرین آنها است. چرا که کلمه خاتَم مثل عالَم وحاتَم در اصطلاح ادبی اسم است برای چیزی که اشیاء وافراد به او ختم می شوند، ومُهر را نیز از این جهت خاتَم می گویند که نامه وقرارداد ونوشته با آن پایان می یابد; واز آنجا که دارنده گان چنین مُهرهایی - اعم از ملوک ودولتمردان وصاحب منصبان - آن مهرها را نگین انگشتر قرار می دادند، به نگین انگشتر نیز خاتَم گفته می شود.
وهمین صراحت قرآن در کلام رسول واهل بیت عصمت (علیهم السلام) همراه توضیح وتبیین، تأکید وتثبیت می شود. از جمله، در سخنی امیرالمؤمنین (علیه السلام)بعد از اینکه از انقیاد وتسلیم محضِ عالَم هستی در برابر خداوند، سخن می گوید ودر عبارتی کوتاه قرآن را توصیف می کند، در باره پیامبر چنین می فرمایند:
«ارسله علی حین فترة من الرسل وتنازع من الالسن فقفّی به الرسل وختم به الوحی فجاهد فی الله المدبرین عنه والعادلین به»(۱۱۱).
«خداوند او را در دوره فترت وفقدان رسولان ودر دوره اختلاف ها ودرگیری های زبان ها وفرهنگ ها فرستاد واو را در پی وادامه رسولان قرارداد وو حی را به او ختم کرد. او در راه خدا با کسانی که از خدا اعراض کرده بودند ونیز کسانی که برایش شریک قرار داده بودند، جهاد کرد».
حضرت امیر (علیه السلام) در این خطبه همان معنای «خاتَم» را توضیح می دهند، «خَتم به الوحی»خداوند به وسیله پیامبر، به وحی خاتمه وپایان می دهد، نه اینکه رسولِ خاتِم ورسول کسی که ختم کننده وحی است باشد.
در کلام دیگری می فرمایند:
«بابی انت وامّی یا رسول الله! لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوة والانباء وأخبار السماء»(۱۱۲).
«پدر ومادرم فدای تو باد ای رسول خدا! با مرگ تو رشته ای بریده شد که به مرگ غیر تو بریده نشده بود. رشته نبوت وخبرهای غیبی وخبرهای آسمانی».
این خطبه، اولین خطبه(۱۱۳) حضرت است که در هنگام غسل دادن وتجهیز پیامبر ایراد فرموده اند. در این خطبه بعد از عبارت «بأبی انت وامی» تصریح دارند که آنچه که با مرگ سایر پیامبران قطع نشد با مرگ پیامبر قطع گشت، ونبوت پایان پذیرفت. نبأ وخبرهای مهم غیبی، همچنین اخبار وگزارش های آسمانی، ودر یک کلمه وحی منقطع گشت; ودیگر نه پیامبری ظهور خواهد کرد ونه وحی بر احدی نازل خواهد شد; وبا مرگ پیامبر طومار وحی درهم پیچیده می شود.
شخصیت ممتاز رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) - که مادر گیتی هرگز مثل او نخواهد زائید - از این جهان رخت برمی بندد ودامن کشان تا بارگه دوست رهسپار می شود; واین چنین مصیبت عظیمی سبک کننده همه مصیبت ها می شود، وهمه در چنین مصیبتی خود را یتیم می بینند; وعلی (علیه السلام) این کوه صبر، تاب نمی آورد واز اشک خود سیل جاری می کند; ودر نهایت از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می خواهد که در برِ دوست از ما یادی داشته باشد، تا او بر فقر ویتیمی ما ترحمی نماید، تا شاید از جانب او این فقدان نبوت وابوّت تدارک شود که در برابر هر چیزی که فوت می شود او خلف وجانشینی خواهد گذاشت:
«عندک مما فات خلف»(۱۱۴).
آنچه گفته شد امری قطعی واز قطعیات اعتقاد هر مسلمانی است که رسالت رسول با خاتمیت او، امر واحد تفکیک ناپذیری است، وآنچه باید گفته شود وقابل طرح است این که:
چرا خاتمیت؟
وچرا انقطاع وحی وچرا قطع رابطه عالم غیب وشهود؟
وچرا محروم شدن بشر از این چشمه حیات؟
وچرا یتیم شدن او از داشتن چنین پدر وحیانی؟ وچرا...؟!
مهم پاسخ به این چراهاست:
۱ - آیا از آن جهت است که بشر به دوران افول استعدادهایش رسیده، دیگر تحمل وحی را ندارد ولیاقت وشایستگی چنین پیوندی را با عالم غیب دارا نیست؟
۲ - یا از آن جهت است که دیگر فردی از افراد انسان استعداد پیامبر شدن را ندارد ومادر گیتی توان زائیدن چنین فرزندی را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بی ظرفیتی وبی لیاقتی نرسیده باشد؟
۳ - یا از جهت تأثیر ناپذیری انسان از وحی وبی اثر بودن آن در زندگی انسان است که بود ونبود آن برای انسان امروزی مساوی است وانسان با عصیان وطغیانش به وحی پشت پا زده است.
۴ - چون پیامبر خود انسان کاملی است واز او کامل تر کسی نیست، پس نبوت به او ختم می شود که عرفاء به این وجه تمسک می جویند(۱۱۵).
۵ - ویا از جهت کامیاب شدن وحی در رسیدن به اهدافش - که هدایت انسان ها است - می باشد وبا تحقق اهداف وحصول مطلوب، دیگر نزول وحی تحصیل حاصل وبی فایده است.
۶ - یا از جهت استغنای بشر از وحی است، زیرا وحی متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلی وعلمی انسان، ودوران بت پرستی او بود واکنون که انسان با رشد عقلی وگسترش علوم واوج گیری عرفان به دوران صنعتی وفراصنعتی دست یافته، خود با عقل گرائی وعقلانیت، پاسخگوی نیازهای خویش است واز وحی مستغنی است.
ویا جهت دیگری دارد که باید خودِ وحی پاسخگوی آن باشد که چرا شروع ونزول وحی وچرا ختم وقطع آن؟
شاید بتوان گفت که پاسخ اول تا سوم گوینده ای ندارد وتنها به عنوان احتمال مطرح می باشد، چرا که واقعیت خارجی سیر تحول انسان ها وجوامع، خلاف آن را نشان می دهد وبشر شاهد تحول فکری وعقلی وتکامل همه جانبه خود می باشد وهمین تحول سریع وتکامل شتابان، کسانی را در حوزه دین وادار به طرح پاسخ پنجم وششم نموده است.
این دو پاسخ که در استغنای از وحی خلاصه می شود با همان توضیحاتی که گذشت وخواهد آمد در کتاب «احیاء تفکر دینی» اقبال ریشه دارد ودر مقاله «ریشه در آب است» ریشه دارتر شده است وقبلاً مرحوم مطهری در کتاب خاتمیت، آن را نقد وبررسی کرده است.
در مقاله نامبرده می خوانیم:
«...نکته مهم معنای استغناست وهمه سخن در گرو دقت در این دقیقه است. دو معنا ودو نوع استغنا متصور است: استغنای محمود واستغنای مذموم. حسن وقبح این دو استغنا در گرو نوع نسبتی است که میان طرفین طالب ومطلوب برقرار می شود. توضیح اینکه حصول پاره ای از نسبت ها از اصل برای نفی آنهاست وبه عبارت دیگر، پاره ای از نسبتها هستند که به نفی خود بدل می شوند. رابطه طبیب وبیمار را در نظر آورید; یک سو بیمار غیر طبیب داریم ودیگر سو طبیب غیر بیمار. اگر نسبت میان آن دو مشفقانه نباشد، طبیب در راسختر کردن وتثبیت این نسبت خواهد کوشید، یعنی استخوان را لای زخم وبیمار را همیشه بیمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در میان باشد، همه مساعی طبیب معطوف علاج وبهبود بیمار خواهد شد که عین نفی نسبت اول وحصول استغنای بیمار از طبیب است... رابطه معلم وشاگرد نیز چنین است; ایجاد نسبت معلّمی وشاگردی اصولا برای آن است که معلم آن قدر به شاگرد بیاموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوی که از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پیشه کند...
اما استغنای قبیح ومذموم از بُن چیز دیگر است وآن، پا در راه حقّ وحقیقت ننهادن وبه معلم وطبیب ومربی اعتنا نکردن واز محضر آنها در عین جهل وبیماری وفقر بهره نبردن است. برعکس استغنای نخست که نه تنها مذموم نیست، بلکه بسیار ممدوح ونیکو است...
در تعالیم دینی رابطه نبی وامت به رابطه معلم وشاگرد، مربی ومتربی، ونیز رابطه طبیب وبیمار تعبیر وتصویر شده است...
حال در مقام داوری در باب جوامع کنونی، باید به تفکیک این دو استغناء بیندیشیم وببینیم در جامعه جدید، استغنای بشر جدید از مکتب انبیا به کدام دلیل است؟ آیا از این روست که تعلیمات انبیا چندان در ذهن وضمیر آدمیان راسخ شده که در حکم بدیهیات درآمده اند وبی آنکه ولایتی معنوی بطلبند، مقبول می افتند وبشر جدید در دل این تعلیمات به دنیا می آید وبا آنها زندگی می کند ودر فضای آنها تنفس می کند؟ ویا از آن روست که در عین تهیدستی وجهل واز سر عناد والحاد ومعارضت با حق به آنها بی التفاتی وبی مهری می کند؟ اگر دومی باشد، لاجرم باید انگشت افسوس به دندان حسرت گزید وبر شکست انبیا اشک تأسف بارید، لکن حق این است که چنین نیست.
کسانی از جمله مرحوم اقبال لاهوری در باب خاتمیت سخنانی گفته اند که از کلام آنها چنین استشمام می گردد که از خاتمیت همین معنا ونسبت را دریافته اند...
بیان اقبال را اگر به قالب دیگری بریزیم، این خواهد بود که غرض از ایجاد رابطه نبی وامّت، نفی این رابطه است. یعنی ایده آل این است که مردم رفته رفته از تذکار نبی مستغنی گردند; همچنان که بیماران رفته رفته از طبیب وکودکان رفته رفته از نظارت والدین مستغنی می شوند»(۱۱۶).
این نظریه این چنین خلاصه می شود که اولا جوامع بشری هدایت شده اند ودر نتیجه انبیاء کامیاب وموفق بوده اند، ثانیاً این جوامع با این وجهه هدایت وبهره مندی، از انبیاء مستغنی شده اند واین استغناء نیز ممدوح ومحمود است.
در پاسخ باید گفت: چنین نیست که برای اثبات کامیابی پیامبران بگوییم که جامعه بشری باید هدایت شده باشد، در غیر این صورت انبیاء شکسته خورده هستند. زیرا کامیابی پیامبران در ابلاغ دعوت وفراهم کردن زمینه انتخاب انسان است که انسان بتواند خیر یا شرّ، خوبی یا بدی، یکی را انتخاب کند، واگر همه انسان ها بدی وشرّ را برگزینند وناپاک شوند باز همچنان انبیاء کامیاب هستند; چرا که هدایت ارائه طریق است ونشان دادن راه:
(اِنّا هَدَیناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکراً وَاِمّا کفُوراً)(۱۱۷).
«ما راه را بدو نمودیم; یا سپاسگزار خواهد بود ویا ناسپاسگزار»
(وَهَدَیناهُ النَّجْدَینِ)(۱۱۸).
«وهر دو راه)خیر وشرّ(را بدو نمودیم»
که منظور دو راه خیر وشر است واین هدف انبیاء است نه وصول به مطلوب، وبردن وکشاندن انسان ها به بهشت; این است که ما نوح را کامیاب می دانیم ولوط را ظفرمند، وصالح وهود را موفق; هرچند قوم آنها به ورطه هلاکت سقوط کردند وهمگی نابود شدند.
بلی! اگر بعد از طرح دعوت وارائه طریق، گروهی به رسولان اقبال کردند وایمان آوردند، رسولان وظیفه بالاتری نسبت به آنها خواهند داشت، وولایت آنها را به عهده خواهند گرفت واین سخن دیگری است. خلاصه پشت کردن همه انسان ها به دعوت پیامبران وناپاک شدنِ همه آنها، علامت شکست انبیاء نیست. آن طور که سر تسلیم فرود آوردن در برابر اوامر انبیاء نیز دلیل کامیابی آنها نیست، که کامیابی انبیاء در فراهم کردن زمینه انتخاب برای انسان ها خلاصه می شود;

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم * * * تو خواه از سخنم پندگیر خواه ملال

انسان بعد از این روشنایی وبینات یا به راه می آید وشاکر می شود ویا چشم می پوشد وکافر می گردد; یا مذبذب می شود ومردد می گردد وبی هویت ومنافق، ودر نهایت به کفر منتهی می شود; ویا جزء گروه چهارم می شود که توفیق دریافت پیام دعوت را ندارد وبه او خبری نمی رسد که مستضعف است ودوزخ از او دور است.
(وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّکمْ لَئِنْ شَکرْتُمْ لاََزیدَنَّکمْ وَلَئِنْ کفَرْتُمْ اِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ)(۱۱۹).
اما این سخن که رمز وسرّ خاتمیت را باید در استغنای بشر از وحی جستجو کرد، جای بسی تامل ودرنگ دارد، واین پاسخ از چند جهت مخدوش ومعیوب است:
۱ - شما انسان امروز را با تکیه بر علم، تکنیک، صنعت وفراصنعت متکامل ومستغنی می دانید، امّا انسان دیروز - یعنی در فاصله خاتمیت تا شروع رنسانس - چه تحولی را شاهد بوده تا بی نیازی خود را از وحی اعلان نماید؟ ودر این برهه زمانی - که نه پیامبری بوده ونه صنعتی - انسان چه گناهی نموده که مغضوب زمین وآسمان گردیده است؟ نه ستاره ای در آسمان درخشید ونه از زمین آتشفشانی فوران کرد.
۲ - اگر پیامبران صرفاً طبیب ومربی ومعلم باشند، آیا جامعه امروز سلامت کاملِ خود را یافته وتربیت شده وبه علم ما کان وما یکون عالم گشته است که دیگر نیازی به وحی نداشته باشد؟ قطعاً چنین چیزی محقّق نشده، چنانکه صاحب مقاله اقرار می کند ومی گوید:
«...وضوح بیشتر سخن ومدعا، این توهم وواهمه را زایل می کند. فرض کنیم چنین باشد، ببینیم این فرض چه اشکالی دارد؟ اگر همه مردم بر اثر مساعی انبیا خداپرست شوند وجامعه از عدالت لبریز شود ویاد مرگ ومعاد دل آدمیان را چنان پر کند که دیگر به تذکار نبی محتاج نباشند (درست مثل جامعه ای که در اثر مساعی طبیبان همه سالم باشند وبیم بیمار شدنشان نرود وبه طبابت طبیب هم محتاج نشوند) حال، این علامت شکست انبیاست یا علامت توفیق آنان؟ آیا این نهایت تأثیر ونفوذ پیامبران را نشان نمی دهد که مردم (آگاهانه ونا آگاهانه، مقلدانه ومحققانه) نادیده از نبی تبعیت کنند وهمان را انجام دهند که نبی می خواهد؟ اما می دانیم که چنین فرضی واقع نمی شود واین ایده آل محقق نمی گردد، همچنان که رابطه طبیب وبیمار، معلم وشاگرد نیز علی العموم چنین است»(۱۲۰).
پس اکنون که جامعه از سلامت کامل برخوردار نیست وآنچنان تربیت نشده وپیراسته نگردیده وهنوز طفولیت علمی خود را می گذارند، همچنان محتاج است ومستغنی از وحی نمی باشد.
۳ - پاسخ متقن آنطور که در ابتدای این نوشتار بیان شد، همان اضطرار انسان به وحی می باشد که چرا انسان به وحی روی می آورد؟ آنگاه باید در جامعه انسان امروزی دید که آیا آن عوامل وآن اضطرار رخت بربسته وانسان امروز دیگر آن انسانی نیست که به وحی نیازمند ومضطر شده بود؟ اگر جواب منفی باشد وعوامل اضطرار به وحی همچنان انسان امروز را نیز در خود می پیچد وحتی به عللی باید گفت که این اضطرار به وحی بیشتر شده است; چرا باید طرح استغنای بشر از وحی را در افکند ومحترمانه دین را بوسیده وبر طاقچه گذاشت وآن را بایگانی کرد وروزنه های منتهی به آن را بست؟!
اگر تو انسان را در هستی نه در جامعه، در عوالم نه در دنیا، نظاره کنی واو را در این حوزه ببینی وبه قدر واندازه وجودی او وبه روابط پیچیده واستمرار او توجه داشته باشی، در می یابی که از دنیا بزرگتر است واز زندگی محدود به این عالم فراتر، آنگاه شاهد نیازهای او در این وسعت می شوی ودر می یابی که نه غریزه مَرکب او، ونه عقل راهبر او، ونه عرفان کشتی امن او، می تواند باشد; بلکه تنها وحی پاسخگوی نیازهای او خواهد بود، ووحی دارو نیست که با مصرف آن بهبودی پیدا کنی; بلکه آب حیات وهوائی برای استشمام است که بدون آن زندگی وحیات ممکن نخواهد بود، وهرگز تو از او مستغنی نخواهی بود، وبه شهادت سوره روم انسان در دو مرحله به دین روی می آورد ونیاز خود را به آن احساس می کند.
یکی در مرحله سیر فکری وسیر در انفس وآیات الهی، بعد از مرحله تفکر وتعلّم وسماع وتعقل وشهود در مجموعه هستی وآیات ونشانه های متعدد انفسی وآفاقی، این خطاب می رسد:
(فَاَقِمْ وَجْهَک لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِک الدّینُ الْقَیمُ وَلکنَّ أَکثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ)(۱۲۱).
ومرحله دیگر که انسان با تجربه ایسم های متعدد ومکاتب مختلف وحکومت های غیر دینی که نتیجه ای جز ظهور فساد در همین پهن دشت زمین ندارند، آهنگ دین می کند وآن را می خواهد. همان کششی که در انسان امروز به «مهدویت» و«مصلح جهانی» احساس می شود وهمان تعبیری که در بعضی روایات آمده است:
«یملأ الارض قسطاً وعدلا کما ملئت ظلماً وجوراً»
که در همین سوره بعد از طرح:
(ظَهَرَ الْفَسادُ فی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ اَیدِی النّاسِ... قُلْ سیرُوا فِی الاَرْضِ فَانْظُرُوا کیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلُ کانَ اَکثَرُهُمْ مُشْرِکینَ)(۱۲۲).
این چنین خطاب می شود:
(فَاَقِمْ وَجْهَک لِلدّینِ الْقَیمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ یأْتِی یوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللهِ یوْمَئِذ یصَّدَّعُون)(۱۲۳).
البته تفصیل آیات در تفسیر سوره روم نگاشته شده است.
در این دو مرحله سیر فکری وبرخورد تجربی، این نیاز وگرایش به دین در انسان شعلهور می شود وتفاوت نمی کند که انسانِ امروز باشد یا انسانِ دیروز، هرچند که در مقطعی از زمان دست آوردهای علمی، او را مغرور نماید واز دین فاصله بگیرد. اما قرار گرفتن او در بن بست وزبانه کشیدن شعله های نیاز، او را به صراط وسبیل ودین ووحی خواهد کشاند، واین رویکرد به دین همان چیزی است که در فرا تاریخ، فراگیری وجهانی شدن آن را شاهد هستیم. ونمی توان انسان منبسط ومفتقر را مستغنی از وحی دانست، وهمین نکته ای است که صاحب مقاله در صفحه پانزده به آن تصریح می کند:
«...و حتی اگر به ظاهر نسبت به انبیا بی اعتنایی واستغنا می رود در عمق وباطن، ارتزاق وتغذیه از تعالیم آنان در کار است وجریان های به ظاهر الحادی ولائیک به واقع نه آتش در ریشه، بلکه در عود دین می زنند وعطر آن را منتشرتر می سازند».
وحرکت های بنیادی صده ودهه اخیر، در روی آوردن به دین ومذهب خود شاهد صدقی بر به بن بست رسیدن مکاتب غیر الهی هستند; اگرچه ممکن است این حرکت ها وانقلاب ها در مرحله رسیدن به حکومت، با ضعف مدیریت وبرنامه ریزی وفشار ومحاصره استکبار، گرفتار مشکلاتی شوند وشاید در برهه ای سقوط کنند، یا منحرف شوند; امّا خواست توده مردم جهت گیری الهی وصالح عمل کردن حاکمان، تحت لوای دین است.
شبستری که خود از جمله کسانی است که در به انزوا کشیدن دین می کوشد، تحت عنوان مدرنیسم ووحی، چنین می گوید:
«یک تحول عمده این است که در دهه های اخیر بُعد سیاسی - اجتماعی اسلام به شدت در میان مسلمانان، برجسته شده است. امروز حرکت های سیاسی با انگیزه اسلامی از این تفکر ناشی می شود که ایمان اسلامی را نمی توان از آثاری که در همین حیات دنیوی می گذرد جدا کرد واسلام باید آثار دنیوی خود را نشان دهد»(۱۲۴).
بنابر این طرح انسان در هستی، ووجود نیازهای گسترده او، ومحدود بودن غریزه، علم، عقل، عرفان وناتوانی آنها در پاسخ به نیازهای چنین انسانی، او را مضطر به وحی می گرداند که هرگز با داشتن چنین فقر وجودی، از وحی مستغنی نمی شود.
چرا خاتمیت وانقطاع وحی؟
انقطاع وحی از یک طرف; واضطرار انسان به وحی ومستغنی نبودن او از آن، از طرف دیگر; وحکیم بودن خداوند ورها نکردن انسان وپاسخگوئی به نیازهای او، این را می طلبد که در پی جواب دیگری بود; تا بتوان از مجموعه سه گانه به یک جمع بندی روشنی رسید ودچار تناقض نشد.
به طور خلاصه باید گفت: انقطاع وحی در کمال وحی وپایداری وکامل شدن آن است، وخاتمیت نیز ختم نبوت است نه ختم حجیت، واین کلام از زبان خود وحی گرفته شده که قرآن خود اکمال وحی را اعلام می دارد وتداوم حجّت را بیان می کند.
وحی در این مرحله از حیات بشری به اکمال می رسد وهمه نیازهای او را پاسخ می گوید وبرای دسترسی بشر به آن، مکتوب می شود وبر خلاف سیر وحی در ادوار گذشته که دچار تحریف می شد، از تحریف مصون می ماند وصاحب وحی صیانت وحفظ آن را تضمین می کند:
(انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَاِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)(۱۲۵).
«بی تردید، ما این قرآن را به تدریج نازل کرده ایم، وقطعاً نگهبان آن خواهیم بود».
تأکیدهای فراوان این آیه کوتاه تصریح بر این نکته است که وحی از دستبرد تحریف مصون خواهد ماند; وهمین قرآن موجود - که وحی مکتوب است - پایدار واستوار، بدون هیچ زیاده ونقصان می ماند. سخن تفصیلی از آیه واز کیفیت نگهداری خداوند از وحی، در بحث های تحریف ناپذیری قرآن، آمده است که می توان مراجعه کرد.
اکمال دین وبقاء آن، انقطاع وحی را به دنبال دارد، ولی تداوم حجج الهی واستمرار آنها در شکل دیگری غیر از نبوت، همراه اتمام دین انقطاعی ندارد.
قرآن به دو حقیقت تصریح می نماید، وبه طور روشن توسط خاتم النبیین بر بلندای تاریخ با حضور یکصد وبیست هزار نفر اعلان می دارد:
(...اَلْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ واخْشَوْنِ، اَلْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکمُ الاِْسْلامَ دیناً).
این خطاب بخش میانی آیه سوم سوره مائده می باشد که شایسته وسزاوار است از زوایای گوناگون به آن پرداخته شود; ارتباط این فقره از آیه با صدر وذیل آن پرسشی است برای همه کسانی که با آن مواجه می شوند ودر آن تأمل می کنند وابهام ارتباط، آن چنان است که حتی مانند علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بفرماید: قرار گرفتن آیه در این جایگاه برخاسته از عمل پیامبر یا عمل مؤمنین بعد از پیامبر است.
وچنانچه احتمال دوم را بپذیریم وبگوئیم مسلمانان بعد از رسول، آیه را در این جایگاه قرار داده اند، به شیوه خفیفی راه تحریف پذیری قرآن را، گشوده ایم. اگر مسلمین این چنین در حوزه قرآن وجابجائی آیات دخالت داشته باشند چه تضمینی بر عدم دخالت آنها در حوزه های دیگر قرآن هست، وشاید مرحوم علامه آن را تنها به عنوان یک احتمال مطرح کرده است.
بررسی زوایای دیگر آیه طرح پرسش های کلیدی را می طلبد که عبارتند از:
۱ - «الیوم» چه روزی است یا روز خاصی مدّ نظر نیست وبه معنای در این روزگار می باشد؟
۲ - در این روز چه تحولی وحادثه ای واقع شده که کفّار از دین مأیوس وناامید شده اند؟
۳ - آنچه باعث اکمال دین در این روز شده است، چیست؟
۴ - آنچه موجب اتمام نعمت می شود، کدام است؟
۵ - نسبت اکمال با اتمام چیست؟ آیا هم معنا هستند، یا هرکدام معنای ویژه ای را بیان می کند؟
سوره مائده با این خطاب آغاز می شود:
(یا أَیهَا الَّذینَ آمَنوُا اَوْفُوا بِالْعُقوُدِ...).
وبر محوریت همین آغاز، سوره ادامه وپایان می یابد. در این سوره از عهدها ومیثاق هایی که انسان ها با خداوند بسته وپیمان هایی که در روابط فیمابین امضاء می کنند، گفتگو می شود; ودر برابر همه این عهدها از مؤمنان - یعنی کسانی که از عشق وگرایش به حق سرشار هستند - وفا وثبات وپایداری خواسته می شود تا حدود را پاس دارند وبه فسق وخروج از عهدهای پذیرفته شده، دچار نشوند. وجهت تشویق وعبرت اهل ایمان نمونه هایی از پیمان شکنی های اهل کتاب ذکر می شود.
در این سوره، بعد از بیان وفای به عهد، وبه حدود واحکام پای بند بودن، وبه خوبی واطاعت روی آوردن، وحرمت حج را نگه داشتن، ودچار فسق وخروج از حق نشدن، وبعد از بیان احکام حرام وحلال بودن گوشت حیوانات، اکمال دین در آیه مذکور ذکر می شود.
در سه آیه ابتدای سوره روابط انسان ها با خداوند وبا خود وبا حیوان ها ذکر می شود وبعد از بیان این روابط وحدود وحکم هر کدام، اکمال دین واتمام نعمت ورضایت به اسلام اعلان می گردد ودر خاتمه آیه، تفریع می شود که خروج از حوزه دین بعد از اکمال واتمام جائز نیست، وروابط فیما بین بر این اساس تنظیم می گردد، مگر در شرایط خاصی که اضطراری دست دهد وبنای بر اِثم وکندی وسستی در روابط نباشد که شکستن پیمان یا خروج از حد جائز می شود وبا اعلان رضایت حق به اسلام، دین اسلام تنها روش مقبول است که باید بر مبنای آن روابط به پا شود وبه کسی اجازه خروج از این حدود مقرّر داده نمی شود، مگر در موارد نادر واضطراری که این گونه انعطاف پذیری دین وکمال یافتن وتمامیت آن، برخاسته از بخشش ورحمت خداوند می باشد. وبدین سان آیه ها به هم پیوند می خورد.
مجموع این آیه ها نشان می دهد که دین آمده تا به روابط انسان با خداوند وخودی وبیگانه وبا سایر موجودات معنا بخشد واین روابط را نظام مند کند واز انسان در برابر این دین عهد وپیمان بگیرد.
این تعهد وامضاء، این عهدنامه ومهر زدن بر آن، علامت کامل شدن آن است که انسان آنچه را در روابطش به آن نیاز دارد بیان شده، وگفته شده است ووحی با نزول تدریجی در طول سال های پیاپی برای این هدف، امروز به کمال می رسد وتکامل می یابد، واین نزول تدریجی وشروع از مراحل ابتدایی ونقصان ورسیدن به مراحل نهایی وکمال، به انقطاع وحی می انجامد - که کمال یعنی کامل شدن اجزاء یک مجموعه با توجه به هدفی که از آن انتظار می رود - واگر دین صراط وراه آدمی است، وروش ومسلک او ومایه برپایی وقیام انسان است ودر یک کلمه پاسخ به نیازهای انسان در روابط جمعی وفردی او است امروز این نتیجه حاصل شده، ونیازی نیست که بدون پاسخ مانده باشد، پس دین به کمال رسیده است.
این نعمت که به حق منتسب واز او است نیازمند متممی می باشد که آن را به بهره مندی وباردهی برساند، وآن را در حیات جمعی وفردی انسان اجرا نماید، وبه نطق وپاسخ گویی وا دارد. که تکامل یک چیز با تمامیت آن متفاوت است، وشیء کامل اگر در هدفی که برای آن ساخته شده به کار گرفته نشود عقیم وابتر می ماند.
ماشینی که کامل وبدون نقص است، نیاز به راننده ای دارد که آن را به مقصد هدایت کند واین تمامیت آن است، که اتمام نعمت دین نیز به این است که متممی پیدا کند وچیزی به او اضافه شود وپیوند بخورد که آن را آماده بهره دهی نماید، وهمین نیز بیان نسبت اکمال واتمام است که اکمال یعنی اضافه شدن آخرین جزء به مجموعه اجزاء وگذر از نقصان، واتمام پیوند این مجموعه کامل با عنصر دیگری که آن را به نتیجه وبهره مندی برساند وآن را از عقیم بودن وابتر ماندن برهاند(۱۲۶).
سؤال اساسی این است که آن عنصر تمام کننده چیست؟ که این نعمت کامل دین را تمام می کند. این چه چیزی است که خداوند در همین سوره از رسول می خواهد که اگر آن را اعلان وابلاغ ننمایی، رسالتت را - که بیست وسه سال برای آن زحمت کشیده ای - بجا نیاورده ای; واین متمم چیست؟ که رسول خوف ابلاغ آن را دارد تا آنجا که خداوند به او تضمین می دهد.
(یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبّک وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یعْصِمُک مِنَ النّاسِ إِنَّ الله لاَیهْدِی الْقَوْمَ الْکفِرِینَ)(۱۲۷).
«ای پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن; واگر نکنی پیامش را نرسانده ای. وخدا تو را از گزندِ مردم نگاه می دارد، آری، خدا گروه کافران را هدایت نمی کند».
گویا با عدم ابلاغ وبیان نکردن آنچه که از رسول خواسته شده، رسول وظیفه رسالت را انجام نداده است وآنچه تا امروز گفته وابلاغ کرده، بر باد خواهد رفت وبه بار نخواهد نشست وابتر می گردد.
بنابر این، امروز روزی است که رسول آنچه را به او ابلاغ شده اعلان می دارد، واظهار می کند، واو را خوفی از دیگران نیست، هرچند آنچه باید بگوید موجب تهدید او از ناحیه مردمی که به دنبال پوشیدن حقّ ومخفی کردن آن هستند، می گردد.
آنچه باید رسول اظهار کند تا با اکمال دین، دین متولد شود وحیاتش را ادامه دهد وهمه انسان ها را سیراب کند، آن چیز در این روز، به عنوان اتمام دین چیزی جز اعلام ونصب حجج بعد از خود نیست تا این حجت ها یکی پس از دیگری با ولایت بر انسان ها وصیانت از دین کامل، امام وجلودار انسان های سالک وراهبر آدمهای راهرو باشند; واین حقیقتی است که تاریخ در جلوه های مختلف آن را ضبط نموده است که مراجعه به کتاب «الغدیر» علامه امینی(رحمه الله) تو را با همه این جلوه ها آشنا می کند وقطعیت آن را به اثبات می رساند.
همین اعلان حجت ها به عنوان متمم نعمت دین، کفّار را مأیوس می کند که با وجود این حجج، هرگز دین را نمی توان پوشاند وآن را تحریف کرد، هرچند آنها به تهدید وارعاب وخشونت وقتل اقدام می کنند وکمر به قتل این حجت ها می بندند. تاریخ شاهد صدقی بر این است که حجت ها یکی پس از دیگری شهید می شوند; اما هرگز نابود نمی گردند ودین را رها نمی کنند.
این آیه آن چیزی است که فلسفه خاتمیت را گوشزد می کند که خاتمیت کمال دین است واضطرار انسان به وحی تداوم حجت را به دنبال دارد.
این حقیقت از زبان رسول به گونه ای متواتر نقل شده که حضرت فرمودند:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».
در این کلام نورانی رسول، آنچه برای هدایت انسان ها در دوره بعد از خاتمیت لازم می باشد، اعلان گردیده است که رسول در میان مردم دو چیز را بجا می گذارد وآن دو، دو ثقل ودو پایه هدایتند. کتاب الله که همان وحی مکتوب است وعترت که همان حجت های بعد از رسول هستند. این دو مانع ضلالت وگم شدن انسان ها هستند، وویژگی دوم آنها این است که هرگز از هم جدا نمی شوند ویکی متمم دیگری است. این دو تا پایان حیات بشر در این کره خاکی باقی وپایدار هستند.
«حسبنا کتاب الله» شعار انحرافی بود که می خواست این دو را از هم جدا نماید، ومردم را از رجوع به اهل بیت (علیهم السلام)، باز دارد وآنان را خانه نشین کند تا خود ودار ودسته اش بر مسند حکومت بنشینند.
ابن عاشور صاحب تفسیر «التحریر والتنویر» از اهل سنت، این کلام را از خلیفه دوم نقل می کند ومی گوید: در هنگام اختلاف اصحاب در شأن نگارش پیامبر در بستر بیماری، عمر این شعار را داد تا اعلام نماید که کتاب خداوند ما را کفایت می کند، چون جامع اصول احکام می باشد(۱۲۸). این سخن وتوجیه، مخالف قرآن است، زیرا به شهادت خود قرآن، کتاب به تنهائی مانع کفر وضلالت آدمی نخواهد بود، بلکه در کنار کتاب نیاز به رسول می باشد:
(وَکیفَ تَکفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکمْ آیاتُ اللهِ وَفیکمْ رَسُولُهُ وَمَنْ یعْتَصِمْ بِالله فَقَدْ هُدِی إِلی صِراط مُسْتَقیم)(۱۲۹).
«وچگونه کفر میورزید، با این که آیات خدا بر شما خوانده می شود وپیامبر او میان شماست؟ وهرکس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است».
پس دو عامل مانع کفر است: یکی تلاوت آیات ودیگری وجود رسول; وهمین آیه شاهد صدقی بر جانشینی رسول ووجود حجت بعد از رسول می باشد. زیرا این دو با هم - نه به تنهایی - مانع گم شدن آدمیو عامل هدایت او هستند.
خلاصه: انسان همچنان نیازمند وحی است وانقطاع وحی، اکمال دین است; وامامت وولایت ادامه نبوت است، ودو ثقل «کتاب وعترت» دو دستگیره اعتصام به الوهیت هستند.
ویژگی های حجّت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)
بعد از اثبات تداوم رسالت، ونیاز انسان امروز مانند انسان دیروز به وحی وحتمیت حجّت بعد از خاتمیت، اکنون این پرسش مطرح می شود که این حجج چه کسانی هستند؟ از چه ایل وتباری می باشند؟ چه ویژگی ها وصفاتی دارند؟ وچه مسئولیت هایی را دارا هستند؟ ووظیفه ومسئولیت توده ها در برابر آنها چیست؟
پاسخ آنها را در نهج البلاغه پی می گیریم واشاره اجمالی به بیان قرآن از آنها داریم.
قرآن کریم از این اولیاء وحجت های بعد از رسول سخن ها دارد وکرائم ومدایح او در وصف اینها است. در نگاه قرآن حجت های بعد از رسول این ویژگی ها را دارند:
۱ - از عصمت برخوردار واز رجس وپلیدی بیزار واز هر تعلقی آزاد هستند(۱۳۰).
۲ - نفس رسول هستند وبا رسول دو گانگی ندارند(۱۳۱).
۳ - بعد از خدا ورسول از ولایت بر مردم برخوردارند واولو الامر هستند واطاعت آنها را خداوند واجب کرده است(۱۳۲).
۴ - وارثان کتاب وبرگزیدگان رب الارباب هستند(۱۳۳).
۵ - اجر رسالت رسول هستند ورسول در برابر انقلاب عظیمش، از مردم مودت آنها را خواسته است(۱۳۴).
۶ - صاحبان علوم رسول هستند وسینه های آنها منزل قرآن است(۱۳۵).
۷ - زبان صادق ابراهیم واحیاگران راه او هستند(۱۳۶).
۸ - آنها سبیل وصراط به سوی حق هستند(۱۳۷).
البته بحث از حجج بعد از رسول در قرآن، خود موضوع مستقلی است که هرچند دیگران به آن پرداخته اند وزوایایی از این حقیقت را نشان داده اند، ولی به بحث فراگیرتری نیازمند است ونگاه وفرصت دیگری را می طلبد.
معرفی این حجت ها در نهج البلاغه یکی از محوری ترین مباحث این کتاب است. حضرت علی (علیه السلام) بر خود لازم می داند که به نسبت انکار جامعه بعد از رسول، به اثبات ومعرفی آنها بپردازد، واجازه ندهد تداوم نبوت ومسیر مستقیم اسلام به انحراف کشیده شود، وقرآن ووحی مکتوب بدون ترجمان بماند.
آنچه آن حضرت به بیان آن پرداخته، خود گزارش گسترده ای را می طلبد که در این نوشتار به گوشه ای از آن اشاره می رود.
ویژگی های اهل بیت (علیهم السلام) در دومین خطبه
این خطبه در کوتاه ترین جمله ها رساترین کلامی است که به نیاز بشری که به مرحله انسانیت وبلوغ رسیده واز مرز حیوانیت ومحدودیت عبور کرده، پاسخ می دهد. وگزافه نیست اگر بگوییم تنها همین یک خطبه از علی (علیه السلام) در معرفی وشناخت حجت های بعد از خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله وسلم)، ما را از هر سخن دیگری بی نیاز می کند.
شراره سخن با حمد مستمر آن حضرت آغاز می شود. حمدی که علامت خروج انسان از عالم حس وشهود وپیوند او به عالم غیب است. ستایشی که انسان را از بی حاصل بودن وعقیم ماندن نعمت ها وسرمایه هایش به اتمام وبهره دهی آنها می رساند. ستایشی که او را از هر تعلقی آزاد ورها می کند وبه عبودیت وتسلیم فرا می خواند واو را از هر عصیانی وسقوطی در ورطه هلاکت نگه می دارد. چرا که تنها او غنی است ودر سایه عنایت وکفایت او، انسان فقر وجودیش را غنا می بخشد، وغیر از او همه محدودند ومحتاج; واگر با او پیوند خوردی واو تو را هدایت کرد، هرگز خود را گم نمی کنی واسیر راهزنی چون دنیا وشیطان نمی گردی، واگر به او پشت کردی ودر ظلمت فرو رفتی، هرگز پناهگاهی وتکیه گاهی نخواهی یافت، وچون به او روی آوردی ودر کنف حمایت او قرار گرفتی واو تو را کفایت کرد احساس فقر ونیاز از تو رخت برمی بندد.
این ها حقایقی است که حضرتش در این چند جمله کوتاه بیان کرده است:
«احمده استتماماً لنعمته واستسلاماً لعزّته واستعصاماً من معصیته، واستعینه فاقة الی کفایته، انّه لا یضلّ من هداه ولا یئل من عاداه ولا یفتقر من کفاه».
«او را سپاس می گویم وخواستار فزونی نعمت او هستم وبر آستان عزّتش سر تسلیم نهاده ام وخواهم که مرا از گناه در امان نگه دارد. از او یاری می جویم که نیازمند آنم که نیازم برآورد. هرکسی را که او راه بنماید، گمراه نگردد وهر کس را که با او دشمنی ورزد، کس پناه ندهد، وهرکس را که تعهد وکفایت کند، بی چیز نشود».
علی (علیه السلام) بعد از بیان حقیقت حمد وپیامدهای آن، وپس از ذکر غنا وبی نیازی ربّ ومحدودیت عبد، بر این نتیجه تأکید می کند که حمد وستایش خدا در ترازوی عقل وسنجش، وزین ترین چیز است وبا ارزش ترین وزیادترین چیزی که انسان در پی ذخیره آن است که آدمی سرمایه وجودیش را به چه کسی ببخشد ودر کدام بازار این کالا را به فروش برساند تا دچار خسران وسوختن سرمایه اش نشود.
انسان به هر کس غیر خدا روی بیاورد به دنیا، خلق، نفس وبه شیطان، بازنده است وخاسر، چرا که هر کس غیر او، در عوض آنچه از تو گرفته یا کمتر از آن را می دهد ویا آن را می بلعد; زیرا غیر از او همه فقیرند ونیازمند ومحدود، وتنها او صمد است ونامحدود ومی بخشد ونمی گیرد.
«فانّه ارجح ما وزن وافضل ما خُزن».
«که حمد وسپاس وستایش او از هرچه به سنجش آید، افزون است واز هرچه اندوختنی است برتر».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از حمد - که علامت شکر انسانی است که به حکمت ومعرفت رسیده، وخود را شناخته است ودر پی این شناخت چهار دیواری دنیای محدود را فرو ریخته، وبه غیب رو آورده است - مرحله دیگری را آغاز می کند وآن شهادت واقرار به آنچه که یافته وآن این که او تنها معبود است که با ویژگی غنا وعزّت نمی توان برای او شریکی قرار داد که با فرض شریک، او محدود می شود وبا محدود شدن مفتقر ونیازمند.
«واشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شریک له».
شهادت بر الوهیت، وحدانیت ونفی شریک، شهادتی است مستمر که تنها لق لقه زبان نیست، بلکه شهودی است بعد از همه بن بست ها، وبعد از همه تجربه ها; شهادتی برخاسته از پاکی وخلوص از هر شک وریبی که بر اخلاص آن پیمان بسته شده است، تا دستگیره ای برای چنگ زدن در تمامی حیات واندوخته ای برای عوالم بعد از ممات باشد. آنجا که از تو بازخواست می کنند واز آنچه که در این عالم به تو داده اند می پرسند. آنجا که اعمال تو حسرتی است که تو را به هول می افکند وتو را دعوت به ویل می کند. در این بحران به چه چنگ می زنی وچه چیزی را عرضه می داری تا گواه صدقی بر گرایش وایمان تو باشد، وکلید گشودن بخشش های بی منّت گردد، وموجب رضایت صاحب بخشش ودور کننده عامل حسرت یعنی شیطان باشد؟ آن چیزی جز همین شهادت واقرار صادقانه وخالصانه نیست که شهودِ بدون شبهه، تو را مشمول باران رحمت او می گرداند.
«واشهد أن لا إله إلاّ الله وحده لاشریک له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها، نتمسک بها أبداً ما أبقانا، وندّخرها لأهاویل ما یلقانا، فانّها عزیمة الایمان، وفاتحة الاحسان ومرضاة الرحمن ومدحرة الشیطان».
«وشهادت می دهم که خداوندی جز الله، خدای یکتا نیست. یگانه است وبی هیچ شریکی. شهادت می دهم، شهادتی که خلوصش از بوته آزمایش نیکو برآمده باشد واعتقاد به آن با صفای نیت همراه بود. بدان چنگ در می زنم، همواره تا آنگاه که ما را زنده می دارد ومی اندوزیم آن را برای روزهای هولناکی که در پیش داریم. چنین شهادتی نشان عزم جزم ما در ایمان است وسرلوحه نیکوکاری وخشنودی خداوند است وسبب دور ساختن شیطان».
این شهادت ناگزیر شهادت دیگری را در پی دارد; چرا که با این معرفت وشهودِ از ربّ، به حلقه واسطه ای بین تو واو، شهادت می دهی که تو را به او نزدیک کند واز ظلمت نفس وشیطان دور گرداند، وآن شهادت بر عبودیت ورسالت خاتم النبیین است. کسی که محمود واحمد ومحمّد است، واین سه ویژگی را با عبودیت خود کسب کرده است.
«اشهد انّ محمّداً عبده ورسوله».
در ادامه حضرت به محتوا واهداف وعصر رسالت اشاره دارند.
رسول را با مجموعه ای از دینی واضح وآشکار، ورهنمودهایی گیرا وروشن وپایدار، وکتابی نوشته شده ومحفوظ، ونوری فراگیر وطولانی وروشنایی برق آسا، وامر ودستوری قاطع وروشن فرستاد تا با این مجموعه وحی، شبهات را ببرد وحق وباطل وخیر وشر وخوبی وبدی را از هم جدا وتفریق نماید; وبا بینات وروشنگری ها، حجت را بر خلق تمام نماید; وبا نشانه ها وآیات، توده را از سقوط در ورطه هلاکت باز دارد; وبا ارائه سرگذشت امت های گذشته وعقوبت هایی که متوجه آنها شده، مردم را هشدار دهد تا از یکسان بودن سرنوشت خویش با آنها ترسان شوند.
پروردگار در زمانه وعصری رسولش را فرستاد که مردم در چنان فتنه هایی گرفتار بودند که در آن ریسمان دینِ پیوند دهنده جامعه انسانی وبه وجود آورنده الفت ایمانی، گسسته بود ودین بدون یاور ودست وبازو مانده، ودر پی آن پایه ها واستوانه های یقین شکست برداشته، ومی لرزید. زیر بنا واصل واساس آن درهم پیچیده گشته وپی آمد آن، تشتت وپراکندی رأی ونظر بود، ودر این فضا راه خروج از گرفتاری ها وبن بست ها بسیار تنگ شده، برگشت به مرجع وابتدای راه نیز به جهت تاریکی وظلمت آن، غیر ممکن گشت.
در نتیجه، هدایت وراهیابی وراهنمایی پژمرده شد، وضلالت وتاریکی وکوری آن سان شایع وهمه گیر که هدایت را آوازه ای نبود ودر یک کلمه: خدای رحمان وبخشاینده هستی عصیان شد، وشیطان - مظهر ظلمت عالم - یاری گشت، وایمان ومحبت به حق، مورد بی مهری قرار گرفت، وخانه عشق فرو ریخت ونشانه هایش وارونه شد وپایه هایش سقوط کرد وراه های رسیدن به آن ویران گردید، وشیطان حاکمیت یافت وهمه را به خود خواند وتوده ها اجابت کردند، واو همه را با سم های ستور خود لگدمال کرد وبا چنگال خود آنها را کوبید.
جامعه بدون دین، ومحکومِ شیطان وگرفتار آمده در دل فتنه های او، دچار تیه وسردرگمی وحیرت وسرگردانی وجهالت وبی عقلی وفتنه وفریب شد. هرچند آن ها در بهترین خانه وجایگاه، یعنی مکه سکونت گزیده بودند، لیک بدترین همسایه برای آن بودند که در کنار خانه خدا ودر خانه او بت ها را می پرستیدند. خواب شان در بی خوابی خلاصه می شد وسرمه چشمشان را اشک های روان تشکیل می داد. آن جا سرزمینی بود که از علمِ عالِم بهره ای برده نمی شد، وزبان گویای او لجام خورده بود، وانسانِ سفیه ونادان بزرگ داشته می شد ودر عزّت ووسعت بود.
این تصویر جامعه ای است که در روابط خود از دین یاری نجسته، حلقه اتصال خود با دین را شکسته است که انسان بدون دین هرچند در بهترین زمینه ها ونعمت ها باشد، چون از هماهنگ کردن آنها با ساختمان وجودیش ناتوان است، به بدترین برخوردها دچار می شود، وسرانجام در حیرت وسفاهت وغرور وفریب وفتنه فرو می رود.
این وضعیت وچگونگی، مصلحی را خواهان است تا عَلَم دین را به پا دارد; ورسولی را می خواهد تا رسالتش را به پایان رساند; واتمام رسالت رسول به این است که حیات وبقاء دین را تضمین نماید تا بار دیگر جامعه وحیانی، به تیه ودرجا زدن وبه دور خود چرخیدن دچار نشود وسیر تحول ورشد وفلاح ورویش را ادامه دهد.
اینجاست که علی (علیه السلام) بعد از این سخنان، به معرفی حجت های بعد از رسول می پردازد وویژگی های آنها را بیان می کند تا نشان دهد که حیات وحی وتداوم رسالت را چه کسانی باید بر دوش بگیرند.
هُم: آنهایی که جانشینان خاتم النبیین هستند این ویژگی ها وبرجستگی ها را دارند:
۱ - موضع سرّه: جایگاه اسرار رسول هستند. آنچه که رسول از دیگران پوشیده دارد وجامعه آمادگی گشودن آنها را ندارد با اینکه به آنها نیازمند است، در قلب های آنها قرار می دهد.
۲ - لجأ امره: امر رسول که امر خدا است، در حوزه اجرا برای رهایی از تحریف وپی آمدهای نابایسته، به آنها پناه می آورد، که با عصمت وآگاهی گسترده خود آنچنانکه شایسته است، امر حقّ را در موردش اجرا نمایند.
اگر امر مفرد امور باشد، معنای آن این است که امور عالم در شب قدر بر اینها پناه می آورد وتکیه می دهد ونازل می شود.
۳ - عیبة علمه: گنجینه علم رسول خاتم هستند، تا با تحول جوامع وگسترش روابط وظهور پرسش های نوخاسته ونیازهای انسانِ عصرِ بعد از رسول، پاسخگوی آن ها باشند تا مردم در جهل نمانند ودر ظلمت نغلطند.
۴ - وموئل حکمه: محل استقرار ومرجع حکم وحکومت وولایت رسول هستند وحکم رسول در نزد آنها از هر تحریف وتعدی وتجاوزی نجات می یابد واز هر کجی ودستبردی رها می گردد.
۵ - کهوف کتبه: هرکدام از آنها چون خانه ساخته شده در دل کوه، نگهدار ونگهبان احکام(۱۳۸) رسول هستند. هم حافظ احکام هستند واز اندراس وکهنه شدن آنها جلوگیری می کنند وهم از دستبرد دیگران آنها را مانع می باشند.
۶ - جبال دینه: لنگرگاه دین رسول هستند واز تزعزع ولغزش ارکان آن جلوگیری می کنند ودین را ثابت می دارند وآن را اقامه می کنند وخیمه دین را برپا می دارند واضطراب وفرو ریختن ستون های دین ومتزلزل شدن، آن را باز دارنده اند.
همه این صفاتی که علی (علیه السلام) برای حجت های بعد از رسول می شمارد، در این خلاصه می شود، که حیات وراست قامت ایستادن دین، وثبات وتداوم واستمرار آن، مسئولیتی است که بر عهده اهل بیت (علیهم السلام) گذاشته شده است.
۷ - وبهم اقام انحناء ظهره: خداوند تنها به وسیله آنها کمر دین را، که زیر بار بدعت ها وتأویل های باطل وتحریف ها خم شده بود، برپا داشت وراست کرد.
۸ - واذهب ارتعاد فرائصه: تنها به وسیله همین اهل بیت(علیهم السلام) بود که لرزش وتزلزل ارکان وستون های دین را از بین برد.
همه این ویژگی ها در این خلاصه می شود، که حیات وراست قامت ایستادن دین، وثبات وتداوم واستمرار آن مسئولیتی است، بر عهده حجت های بعد از رسول، ودین بدون آنها به همان سرنوشتی دچار می شود که قبل از بعثت رسول به آن گرفتار آمده بود ودر این خطبه به آن اشارت رفت.
بعد از ذکر امتیازهای هشت گانه وقبل از بیان ویژگی های دیگر، حضرت; جریان مقابل جانشینان رسول را بسیار کوتاه وکوبنده توصیف می کنند. آنان که کمر به نابودی دین خدا بستند، ودر برابر سنت ها وحدود واحکام قد علم کردند وبه آنها پشت نمودند، ودر پی یله شدن ورها گشتن وافسار گسیختگی رفتند; وبذر این بی بند وباری ورهایی از قید وبند دین را پراکندند وکشتند وآن را با غرور وفریب وفتنه وضلالت وگم گشتن خویش آبیاری کردند. اما راستی از این کاشت وداشت، با وجود سنت ها وقانونمندی ونظام مند بودن عالم هستی وارتباط پیچیده وگسترده آدمی با این جهان، که چنان حساب شده است، که:

اگر یک ذره را برگیری از جای * * * خلل یابد همه عالم سراپای

چه برداشتی را می توان انتظار داشت؟ جز اینکه رهایی آنها به بن بست منتهی شود وآزادی خواهی آنها در برابر عبودیت حقّ، به اسارت، وکبر وغرور آنها به ذلّت وحقارت تبدیل شود وحیات آنها هلاکت را وتجارت آنها خسارت را نتیجه وثمر دهد:
«زرعوا الفجور وسقوه الغرور وحصدوا الثبور»
«گناه می کارند وکشته خویش به آب غرور آب می دهند وهلاکت می دروند».
شگفتا! چگونه در طلب رهایی از سنت ها، به بن بست نشستند وبا ایجاد شکاف ها وپر کردن آنها از مرداب های غرور در مرداب ها غرق شدند واین بود کاشت وداشت وبرداشت آنها!
نمی خواستند آل محمد (علیهم السلام) را بر خود امیر گردانند وبرای خود جدا از نظام مندی هستی، حیاتی را طالب بودند وفریب این را خورده بودند که خود را با آنها یکسان می دیدند وبه آنها می گفتند:
(قالوُا ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیء...)(۱۳۹).
«شما جز بشری مانند ما نیستید، وخدای رحمان چیزی نفرستاده است».
چون در بشره وظاهر مثل هم بودند، خود را به آنها قیاس می کردند وبا آنها برابر می دانستند واینجا است که علی (علیه السلام) بر آنها نهیب می زند که نه تنها شما بلکه هیچ فردی از امّت برگزیده، صلاحیت قیاس وبرابری با آنها را ندارد. چگونه کسانی که ریزه خوار خوان نعمت اهل بیت (علیهم السلام) هستند، با آن ها مساوی باشند؟ اهل بیت(علیهم السلام) به شهادت قرآن متمّم نعمت هستند وجریان وسریان وریزش نعمت بر خلق، از بارش فیض آنان سرچشمه می گیرد، آن هم در شکل ابدی ومستمر وهمیشگی.
پس آنان چشمه های جوشان نعمت خداوند بر خلق، وواسطه فیض ربوبی می باشند.
«لا یقاس بآل محمّد صلّی الله علیه وآله مِن هذه الاُمّة أحد ولا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابداً».
«در این امّت هیچ کس را با آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) مقایسه نتوان کرد. کسانی را که مرهون نعمت های ایشان اند، با ایشان برابر نتوان داشت».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) ویژگی های دیگر آنها را بعد از این مرحله برمی شمارند:
۹ - هم اساس الدین: آنان پایه ها وشالوده ساختمان دین هستند، که دین با اینها واز اینها شروع می شود، آنگاه بر عالم انسانی وپریان سایه می افکند. دین از فلسفه شروع نمی شود واز عرفان کمک نمی گیرد وبا عقل پروار نمی کند، بلکه دین با رسول آغاز می شود وولایت جامعه دینی را رسول وآنان که اساس دین هستند، عهده دار می باشند.
۱۰ - عماد الیقین: آنان استوانه وبه پا دارنده یقین هستند، وبدون آنها غبار شبهات، همه را در خود فرو می برد. زیرا با درهم آمیختن حق با باطل، سره وناسره، خوبی وبدی، وزشتی وزیبایی، یقین رخت برمی بندد.
۱۱ - الیهم یفیء الغالی وبهم یلحق التالی: مرکز ثقل هدایت وحیات هستند وآنها که جلو افتادند ورفتند وگم شدند، باید برای هدایت به سوی اینها هجرت کنند; وآنها که در راه ماندند ومردند وهلاک شدند، برای زنده شدن وحیات پیدا کردن باید به اینها ملحق شوند وواصل گردند.
آن حضرت در کلام دیگری، پس از ا ینکه مردم را به پیروی از اهل بیت پیامبر می خواند، چنین می فرماید:
«ولاتسبقوهم فتضلّوا، ولا تتأخروا عنهم فتهلکوا»(۱۴۰).
«بر آنان پیشی مگیرید که گمراه شوید واز آنان واپس نمانید که هلاک گردید».
با این ویژگی ها، حقِ ولایت که در قرآن عظیم به رسول کریم اختصاص یافته بود; (الَنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)(۱۴۱).
به آنها مختص می شود. از آنجا که آنها به صراحت آیه مباهله «نفس النبی» هستند همچون رسول بر مردم از خود مردم اولاتر هستند. زیرا مردم، اگرچه خود را دوست دارند ومی خواهند، امّا این خواستن در شکل غریزی است، ولی اهل بیت(علیهم السلام) به مردم از خودشان آگاه تر ومهربانترند ودر نتیجه بر آنها از خودشان اولاتر وسزاوارتر هستند.
«ولهم خصائص حقّ الولایة، وفیهم الوصیة والوراثة».
«ویژگی های امامت در آن هاست وبس، ووراثت نبوّت منحصر در ایشان است».
واین ویژگی ها است که آنها را وصی ووارث رسول خاتم می گرداند، نه آنکه چون از نسل نبی وبنی هاشم هستند، باید جانشین او شوند، تا جای طعن ونیش مستشرقان ومقلّدان آنها باز شود وشیعه را متّهم به سلطنت طلبی نمایند وآن را مولود وزائیده فرهنگ ایرانی.
وشیعه هر کس را، با این جلوه ها وصفات جلودار وامام می داند، هرچند در واقع، به برکت دعا وخواهش ابراهیم (علیه السلام)، امامت در نسل رسول خاتم تبلور یافت وخداوند دعای خلیلش را در میان اینها اجابت کرد.
چه کسی را غیر از فرزندان رسول می توان سراغ گرفت که این ویژگی ها را داشته باشد؟ با همه حاکمیتی که منافقان وجریان نفاق بر جهان اسلام پیدا کردند، وحکومت وامامت را به مُلک وخلافت وسلطنت تبدیل نمودند، وبیشتر قلم به دستان را مزدور خود ساختند، وقلم وزبانِ وارستگانِ جویای حقیقت را، شکستند وبریدند، وتاریخ نویسی وتذکره نگاری را به نفع خود رقم زدند، با این همه، کسی را با این ویژگی ها، هرچند به دروغ، در تاریخ عَلَم نکرده اند واین خود علی (علیه السلام) است که می گوید:
«لم یکن لاحد فی مهمز ولا لقائل فی مغمز»
«نه برای کسی جای نیش زدن در من بود ونه برای گوینده ای جای اشاره با گوشه چشم در من بود تا بتواند با کناره پلکش عیب من را نشانه رود»(۱۴۲).
بعد از این سیر ومراحل تبیین وروشنگری، از وحدانیت حق وحقانیت رسالت واختصاص حق ولایت، اکنون زمان آن فرا رسیده که انسان ها تسلیم حق شوند واز آن کفر وچشم پوشی ننمایند وحق را به اهلش که اهل بیت رسول هستند، برگردانند واین حق را، به هر کس که به ناحق به او داده اند واو را با آل محمد(علیهم السلام) مقایسه کرده، برابر دانسته اند، از آنجا به بیوت الله که مقام ائمه است، منتقل نمایند. زیرا با این بینات عذری برای احدی باقی نمی ماند وحجت بر همگان تمام است وتنها حجت های بعد از رسول، آل محمد(علیهم السلام)و اهل بیت خاتم هستند.
«الآن اذ رجع الحق الی اهله ونُقل الی منتقله»
«اکنون حق به کسی بازگشته که شایسته آن است وبه جایی باز آمده که از آنجا رخت بربسته بود».
خطبه ۱۵۲:
وجود خداوند وتوحید او
این خطبه(۱۴۳) با حمد خداوند شروع می شود، وبا ذکر اوصاف حق همراه می گردد ودر کوتاهترین عبارتها به معرفی وشناخت حق پرداخته می شود.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
وجود مخلوقات گواه بر وجود او است، وحادث بودن واز نبود به بود آمدن آنها، دلیل بر ازلی بودن وهمیشه بودن او است، وتشابه وهم شکل بودن وفقر ونیاز خلق، نیز شاهد صدقی بر بی مانندی خداوند وفرق بین صانع ومصنوع است. در نتیجه او فراتر از دسترس ادراک ومشاعر ما می باشد، ولی نه بدانگونه که پنهان ومستور شده باشد، بلکه اصل وجود او، برای صاحبان اندیشه، از هر ظاهری ظاهرتر است.
خداوند بسیط است وواحد ومثل ودومی ندارد واز این جهت دیدن وشنیدن وشهود او چون دیدن وشنیدن وشهادت دیگر موجودات نیست. همچنین همراهی وجدایی او، جهت مکانی ندارد ووجهه ترکیبی به خود نمی گیرد وچنین نیست که بُعد مسافت داشته باشد، یا در ظهورش قابل دیدن باشد وپنهان وناپیدا بودن او به جهت لطافت وریزی وکوچکی او نیست.
قهر وسلطه وقدرتش، او را از سایر موجودات جدا می کند; وخضوع وتواضع آنها وسیر وتحول آنها، عامل جدایی وفرق داشتن آنها باحق تعالی است.
بنابراین، خداوند را کسی نمی تواند وصف کند که وصف کردن او، محدود کردن او است ومحدود کردن خداوند، معدود بودن او را در پی دارد. زیرا وقتی بی نهایت نباشد ومحدود باشد، هر نهایت وحدّی که برای او فرض شود، ابتدای موجود دیگری خواهد بود وپر کردن محدوده های دیگر، به وسیله دیگران، به شمارش وعدد درآمدن همه آنها را نتیجه می دهد واین یعنی ازلی نبودن آن که دیگری به او حد ومرز بخشیده واو را در ردیف دیگر معدودها گذاشته است.
پس چون بی نهایت است، نه قابل توصیف است ونه قابل تعیین به مکان، ازلی وبی نهایت است وقبل از هر معلومی، عالم بوده وقبل از هر پرورش یافته ای، پروردگار بوده وپیش از هر مقدوری، قادر وتوانا بوده است.
راستی که باید علم توحید را از علی (علیه السلام) آموخت وخود را منحصر به مکتب او کرد واز دیگر مکتب های بشری بی نیازی جست، آنچنانکه فرمود:
«رحم الله امرأً حبس نفسه علینا»(۱۴۴).
«خدا رحمت کند کسی را که خود را وقف ما کند».
چگونگی ارتباط انسان با خدا
پس از این فراز نورانی وبیان حقیقت توحید، علی (علیه السلام) به این پرسش پاسخ می دهد:
اکنون که خالق هستی قابل توصیف ودرک ورؤیت نیست، واز تشبیه ومماثله ومحدودیت منزّه است، پس انسانِ خاضع، در برابر قدرت او وسالک به سوی او، چگونه می تواند با چنین خداوندی ارتباط برقرار کند واز او شیوه سلوک وحرکت وحیات را بیاموزد؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فراز دوم پاسخ می دهند:
خداوند با خلق وبندگان، با واسطه مرتبط می شود وخود را به وسیله انسان هایی با ویژگی های خاص، به خلق می شناساند وبه آنها چگونه زیستن وچگونه مردن را آموزش می دهد.
از آنجا که علی (علیه السلام) این خطبه را در مقطع تاریخی خاص وبعد از حادثه قتل خلیفه سوم ایراد نموده اند، فراز دوم را با مَطلَعی آغاز می کنند که هم تأسف وحسرتی است بر کنار زدنِ این واسطه های فیض، وهم بشارتی است به پایان یافتن دوران سیاهی وانحراف، واز سرگیری رابطه جامعه انسانی با آنها:
آنکه در پشت ابرهای تیره جور وستم، پنهان شده بود، سر برآورد ودر میان فرار ابرها وبه هم خوردن آنها، برقی جهید ونوری درخشید وشعاع آن، سر برآورد ونور آن تلألؤ زنان، گسترش یافت وهمه جا را روشن ساخت. وکجی وانحرافی که در سایه تاریکی حاکم، شکل گرفته بود، از پرتو این طلوع ودرخشش، اعتدال وراستی ودرستی یافت، خداوند قومی را جایگزین قومی نمود وروزگاری را به روزگار دیگری بدل کرد.
این تحوّل - رفتن باطل وآمدن حق، وطلوع صبح رهایی بعد از سیطره سیاهی ورفتن ابرهای تیره وبه هم خوردن آنها وبیرون جهیدن برق حیات - چیزی بود که ما انتظار آن را می کشیدیم، آنسان که قحطی زده گرفتار خشکسالی، به انتظار آمدن باران، به آسمان رحمت حق چشم دوخته است، تا زمینش حیات پیدا کند وتنگی زندگیش به گشادگی روزی بدل شود.
«قد طلع طالع ولمع لامع ولاح لائح واعتدل مائل، واستبدل الله بقوم قوماً، وبیوم یوماً، وانتظرنا الغیر انتظار المجدب المطر».
«طلوع کننده ای طلوع کرد، درخشنده ای درخشیدن گرفت،آشکار شونده ای آشکار شد، وآنچه کج ومنحرف شده بود، راستی یافت. خداوند مردمی را به مردم دیگر بدل نمود وروزی را به روز دیگر. دگرگون شدن روزگار را انتظار می کشیدیم، آنسان که قحطی زده چشم به راه باران دارد».
باشد که با این تغییر وتحول، انسان ها چون زمین مرده، حیات پیدا کنند وجام های فلاح را از دست واسطه های فیض حق، سر کشند. زیرا زنده بودن ورویش وسبز شدن گلِ وجودِ انسان ها، به وجود این واسطه ها وحجت های بعد از رسول بستگی تام دارد چرا که:
۱ - انّما الائمة قوّام الله علی خلقه: تنها امامان وحجّت های بعد از رسول خاتم، کسانی هستند که خداوند آنها را بر همه آفریدگانش قائم نموده است، تا خلق را به پا دارند وآنها را زنده نگهدارند وبر آنها حافظ ونگهبان باشند وبدون حجت، هیچ موجودی حیات ندارد وبه پا نمی ایستد، زیرا تنها آنان، قِوام وعماد وتکیه گاه خلق هستند ودر نبودِ آنها همه چیز فرو می ریزد وزمین اهل خود را فرو خواهد برد.
۲ - عرفائه علی عباده: آنها کارگزاران خداوند بر بندگانش می باشند. خداوند آنها را مدبّر، خلیفه وحاکم ورئیس بر بنده هایش قرار داده، تا به انسان ها روش سلوک وزندگی را بیاموزند وسیاست وچرخش امور فردی واجتماعی آنها را عهده دار شوند.
در یک مرحله، قوام وبرپا داشتنِ خلق به آنها واگذار شده ودر ادامه، تداوم حیات انسان ها وسیاست امور ونظام بخشیدن وشکل دادن به حیات آنها، در حیطه وحوزه مسئولیت آنها است. حضرت با تعبیر «انّما» وآوردنِ ادات حصر، این مسئولیت را منحصر در ائمه می داند که حاکمیت بر خلق وقیام به امور دین ودنیای آن ها، اختصاص به آنها دارد وغیر آنها هر کس باشد، طاغوت است واز مدار نظام الهی خارج است.
۳ - لا یدخل الجنة الاّ من عرفهم وعرفوه ولا یدخل النّار الاّ من انکرهم وانکروه: آنها، نه تنها در عالم دنیا، قائم وعریف بر خلق وعباد هستند، بلکه در دنیای دیگر وعالم آخرت هم، میزان اعمال ومعیار بهشت ودوزخ می باشند.
شناخت شخصیت وپذیرش حاکمیت وتسلیم ولایت آن ها بودن، واهتمام در تبعیت وادای حقوق آنها، جواز ورود به بهشت است، که در آن صورت، آنان نیز تو را به این ویژگی ها می شناسند وبه تو اجازه ورود می دهند.
جهالت وپشت کردن وانکار نمودن وعصیان وظلم به آنها، مساوی با حبس وخلود در دوزخ است ودر آن وقت است که آنها نیز به تو پشت می نمایند واز تو اعراض می کنند وتو را به تشیع وتبعیت نمی شناسند.
به همین جهت علی (علیه السلام) در جای دیگری می فرمایند:
«علیکم بطاعة من لا تعذرون بجهالته»(۱۴۵).
«بر شما باد اطاعت از کسانی که در شناختن شان معذور نیستید».
وبه همین جهت شناخت حجت وامام از اصول دین است نه از اصول مذهب.
این بیان حضرت، که در کلام امامان دیگر بر آن تأکید وبدان تصریح شده، در حقیقت تفسیر این آیه شریف است:
(... وعَلَی الاَعْرافِ رِجالٌ یعْرِفُونَ کلاًّ بِسِیماهُمْ وَنادَوْا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اَنْ سَلامٌ عَلَیکمْ لَمْ یدْخُلُوها وهُمْ یطْمَعُونَ)(۱۴۶).
«وبر اعراف، مردانی هستند که هر یک از اهل بهشت ودوزخ را، از سیما وچهره آنها می شناسند بهشتیان را - که هنوز وارد آن نشده ولی بدان امید دارند - آواز می دهند که: سلام بر شما».
که در ادامه سوره، در آیه (۴۹) جواز ورود از جانب همین ها داده می شود:
(اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَیکمْ ولا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ)
«به بهشت درآیید، نه بیمی بر شماست ونه اندوهگین می شوید».
پرسش اساسی در آیه، این است که این رجال با این ویژگی که بالاتر از تقسیم بندی اهل بهشت ودوزخ، هر دو گروه را می شناسند وبرای اهل بهشت جواز ورود به آن را صادر می کنند، چه کسانی هستند؟ آیا می توانند جز ائمه وکسانی که علی۷ در این خطبه ها ویژگی های آنها را بیان نموده باشند؟
انسان های عادی در نهایت هرچند خوب باشند، می توانند اهل جنّت باشند، اما اینکه بر انسان ها ناظر وشاهد بوده وقسیم بهشت ودوزخ باشند، چنین وصفی جز در حق کسانی که قائم بر خلق وعریف بر عباد باشند، روا نیست.
وعجب از مفسران که وضوحِ آیه را در پرده های ابهام فرو برده اند وبه جای پرده برداری وتفسیر آیه، چه پرده ها وحجاب هایی که بر آیه نکشیده اند.
وچه زیبا حضرت خطبه را در وصفِ اسلام وقرآن ادامه می دهند، با تأسف از اینکه ما از شرح آن معذوریم.
هدف پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)
از دیگر خطبه هایی که حضرت در آن از صفات ائمه سخن می گوید، خطبه (۲۳۹) است که ادامه خطبه ۱۴۷ می باشد. هر دو خطبه را «کلینی» با اختلاف کمی وتفصیل بیش تری بیان کرده است(۱۴۷).
خطبه ابتدا، هدف بعثت پیامبر اکرم را بیان می کند. خداوند رسولش را، با قرآنی که تبیین واتقان هر چیز است، به حق برانگیخت، تا انسان ها را از بت پرستی به خدا پرستی، واز اطاعت شیطان به اطاعت رحمان رهنمود شود، ومردم با قرآن از جهالت وانکار برهند، وبا پیرایش سینه ها وصفا یافتن قلب ها، به آگاهی واقرار به پروردگار برسند. زیرا خداوند، در این کتاب نورانی، تجلی یافته است، آدمی با تأمل در این کتاب، جلوه های قدرت حق را خواهد یافت، وبا یافتنِ عظمتِ الله، به تواضع وخضوع می رسد وسرانجامِ کسانی را که به دعوت رسولانِ وحی پشت کردند ودچار طغیان ونخوت وکبر وبن بست شدند نیز خواهد دید که، با عقوبات ونقمات ورنج، درو شده، محو گردیدند. این سنت الهی است که عاقبت تجاوز وطغیان وستم، محدودیت وبن بست ومحرومیت است واجابت نکردن دعوت رسول، در ظلمت ماندن است.
خطبه ۲۳۹
جاهلیت دوم
این شیوه علی (علیه السلام) است که دعوت به اهداف را، سرلوحه کار خود قرار می دهد، شاید جامعه منحرف به راه آید و«جاهلیت دوم»، که با مرگ پیامبر ودر غیبت او شکل گرفته، ریشه نگیرد واسلام، وارونه ومعکوس نگردد.
ولی افسوس که این جاهلیت، جاهلیت قبل از اسلام نیست که ناله ها ونعره های علی (علیه السلام)آن را بردارد. بلکه جاهلیتی مسلح است که با زر وزور وتزویر پیوند خورده است، وبا شدیدترین دشمن رسول، یعنی یهود، مرتبط است. جاهلیتی گسترده تر از مرزهای شام وایران، ومحاصره کننده مدینه رسول، همراه با ارتداد اصحاب ودنیاطلبی وفزونی خواهی آنان; جاهلیتی سرشار از فتنه های تیره وتاریک وگمراه کننده، که آدم ها خود را در آن گم می کنند ودر نتیجه راه وراهبر را نمی یابند، با این که بارها از پیامبر شنیده بودند: هر کس تا لحظه مرگ، امام خود را نشناسد، جاهلانه مرده است.
علی (علیه السلام) آن ها را به آینده تاریکی که در پیش دارند وبه عمق فتنه ای که از سقیفه شروع شده، توجه می دهد. جامعه، با پشت کردن به دو میراث پیامبر - کتاب واهل بیت - در کمندِ فتنه بنی امیه گرفتار خواهد شد; ودر آن زمان، ناشناخته ترین چیز، حق است ومعروف ترین ومحبوب ترین چیز نزد آن ها، باطل.
در آن زمان، حتی حافظان قرآن، آن را فراموش می کنند ومانند بنی اسرائیل، کتاب را پشت سرشان می اندازند; گویا این ها امام ومقتدای کتاب هستند، نه کتاب مقتدای این ها!
آن طور، که گذشتگان این ها به قتل ومثله کردن صالحانی چون حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) پرداختند، آن ها نیز، به قتل اولیا وصالحان خواهند پرداخت، وحادثه کربلا، بهترین شاهد این سخن حضرت است.
آن طور که به پیامبر نسبتِ کذب وافترا دادند واو را شاعر وساحر خواندند، به اوصیا وصالحان دین، همین نسبت را می دهند وارتباط آن ها را با خداوند، افترا وکذب می خوانند. آن ها نیکی های کسانی را که به آن ها احسان کرده اند، به بدی پاداش می دهند.
علی (علیه السلام) برای زمان بعد از خود، این گونه پیش گویی می کند، وآن هم تحقق می یابد. واین همان دورانِ غربتِ اسلام است، که امام (علیه السلام) فرمود:
«الاسلام بدأ غریباً وسیعود غریباً کما کان، فطوبی للغرباء»(۱۴۸).
«اسلام غریبانه (تنها وبی یاور) آغاز شد ودوباره به همان صورت باز خواهد گشت، وخوشا به حال غریبان».
دو غریب - کتاب واهل بیت - یار هم هستند وبا هم انس دارند واز هم یاری می گیرند.
رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز، پیش تر فرموده بود:
«آن چه در بنی اسرائیل، از قتل انبیاء واوصیا وبت پرستی وتعدّی وعصیان، اتفاق افتاد، در امت من واقع خواهد شد»(۱۴۹).
آن گاه علی (علیه السلام)، به علّتی که گذشتگان را در بن بست نشاند وآن ها را هلاک کرد - واکنون جامعه نیز به آن مبتلا است - اشاره دارد. علی (علیه السلام) دو عامل را، سبب هلاکت ونابودی جامعه می داند:
۱ - دل بستن به دنیا ودل خوش کردن به آن، با داشتن آرزوها وآمال دور ودراز، که در دنیا زندگی ابدی را جویا شوند.
۲ - استمرار وادامه زندگی را فراموش کردن واز دنیای دیگری که آدمی برای آن خلق شده بریدن، واز شروع زندگی جدید که با مرگ آغاز می شود، بیگانه شدن.
این دو عامل است که جامعه را به تباهی وهلاکت می کشاند، زیرا آرزوها، تو را از عمل باز می دارد وفراموشی زندگی جاوید، تو را در محدوده دنیا گرفتار می کند، در حالی که سعی تو، تو را بارور می کند وعمل تو پای حرکت را می سازد.
(لَیسَ لِلإنْسانِ اِلاّ ما سَعی)(۱۵۰).
«انسان جز سعیش چیزی ندارد».
یاد مرگ وباور سفر جهان دیگر، تو را با هستی هماهنگ می کند وبا اولیای خدا همراه می نماید.
در بخش سوم خطبه، حضرت به وعظ مردم می پردازند، شاید نورانیت کلام، غبارِ فتنه برخاسته از غیبت رسول را، پراکنده کند. شاید این انسان های به فتنه گرفتار شده، به خود آیند وگمشده خود را باز یابند وبه سرنوشت گذشتگان مبتلا نشوند.
ایها الناس! آن کس که در دلِ تاریکی ها ودر دامنِ بن بست ها - آن جا که عقل قد نمی دهد ودل شهودی ندارد - به سوی خداوند برگردد واز او نجات بخواهد، توجه به حق، او را توفیق خواهد داد وآدمی را بر توان مندی هایش آگاه خواهد کرد واز توانایی اش، بهره مند خواهد شد.
آن جا که عقل را محدود وغریزه را ناقص وعرفان را ناتوان دیدی وبه قرآن ووحی رو آوردی، این کتاب تو را به راست ترین راهها هدایت می نماید. تو را به چیزی هدایت می کند، که دیگران از آن ناتوانند. تو با همنشینی با خدا، به امن می رسی واز خوف ودلهره از آینده، می رهی. آن کس که خدا را باور ندارد ووحی را ضروری نمی داند; یعنی انسان گرفتار آمده در بن بست محدودیت ها، باید خائف باشد وترسان.
انسانی که حقارت غیر خدا را باور کرد وعظمت را تنها در او دید، شایسته نیست به طاغوت وغیر خدا روی آورد، چه طاغوتِ درون خویش، که تفرعن را در خود احساس کند، وچه طاغوت برونی; زیرا سلامت، در تسلیم الله واحد قهّار بودن است.
علی (علیه السلام)، بعد از بیان این حکمت واین گونه آگاهی وحیات دادن، نهیب می زند ونهی می کند: چرا مانند انسان سالمی که از جرب گرفته می گریزد وتندرستی که از بیمار، کناره می گیرد، شما از حق گریزان هستید؟! با وجود معرفت به عظمت وقدرت حق، نباید این چنین از حق نفرت داشت ودوری جست.
مقایسه راه شناخت
علی (علیه السلام) حکمت وکلام محکم دیگری را بیان می کند تا«کسی که هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد، وکسی که زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند»(۱۵۱).
او با این کلام حجت را تمام می کند; زیرا یکی از راه های شناخت اشیا، شناخت ضد آن ها است. باید دانست، ارزش ها در مقایسه با ضد ارزش ها شناخته می شود. بنابراین، شناخت کاملِ رشد وفلاح، در شناخت کسانی است که آن را رها کرده اند; یعنی قاسطین. ووقتی شما انسان ها می توانید به عهد وپیمانی که خداوند - در کتابش - با شما بسته، وفادار باشید وآن را اخذ کنید که عهد شکنان وناکثین را شناخته باشید; وآن گاه می توانید به کتاب حق چنگ زنید وتمسّک جویید، که واگذارندگان قرآن، یعنی مارقین رابشناسید. زیرا آن هایی که کتاب خدا را پشت سر انداخته وآن را رها کرده اند، از دین خارج شده اند وجزء مارقین هستند.
اما چگونه می توان قاسط وناکث ومارق را شناخت تا به شناخت رستگاران واهل کتاب ومیثاق رسید؟ آیا با ترازوی عقل، به تنهایی می توان این گرایش ها را شناخت، به ویژه در جامعه امروز وفردا که آدمی در پیچیدگی روابطش حیران است وسخن ها وطرح ها ونظرها، آن چنان دل نشین است که رسول خدا را نیز به اعجاب وا می دارد؟
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ یعْجِبُک قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَیشْهِدُ الله عَلی ما فی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ)(۱۵۲).
«واز میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجّب وامی دارد، وخدا را بر آنچه در دل دارد گواه می گیرد، وحال آن که او سخت ترین دشمنان است.»
در حالی که او شدیدترین خصومت را با اهل دین دارد وباورش این است که دین افیون توده هاست! دین امری درونی وخارج از حوزه دنیا است.
این انسان عقل گرا است، که با عقلانیت خویش، به جنگ دین آمده، ولی نه در قالب خشونت وتهدید، که با دیالوگ واستدلال وقیافه حق به جانب. او با طرح تقسیم حق واین که هر جریان چپ وراست وشرقی وغربی، از حق بهره ای دارد، می گوید: حقیقت دین در کثرت وپلورالیسم است، وآن طور که طبیعت وامکانات ومنافع را باید از انحصار بیرون آورد وبه تقسیم منافع تسلیم شد، حق را نیز باید این چنین تقسیم کرد، وجنگ هفتاد ودو ملت را باید در جهل آن ها جستجو کرد.
این جا است که علی (علیه السلام) برای تفکیک حق از باطل وعهد شکن وعهدپذیر ووحی پذیر ووحی ستیز، معیار می دهد ومی فرماید: باید به اهل قرآن وآل رسول متمسک شد واز آن ها خواست، تا تو را به صراط وراه، هدایت کنند، باید از آن ها سؤال کرد تا در جهل وتاریکی باقی نماند.
«فالتمسوا ذلک من عند اهله»(۱۵۳).
چرا باید دانش ومعرفت را در نزد اهل بیت جست؟ زیرا ائمه (علیهم السلام) تنها کسانی هستند که به علم، معنا می دهند. علم در محضر ائمه، زندگی می یابد وحیات جهت دار پیدا می کند. عیش، تنها حیات نیست، بلکه حیات وزندگی جهت دار است. از این رو علوم، اعم از تجربی، فلسفی، شهودی وعرفانی، وام دارِ دین است. دین ورسول وامامِ معصوم است که بر همه علوم هیمنه دارد ومسلّط است. امام - چون از عصمت برخوردار است واز رجس وتیرگی ها منزّه ومبرّا است وبر همه راه وسلوک آدمی تا مقصد نهایی ولقای ربّانی، آگاه است - می تواند انسان ها را حیات بدهد وآن ها را راه ببرد وجهل وظلمت را با نور خود از بین ببرد وبمیراند. از این جهت است که «هُم عَیشُ العِلمِ ومَوتُ الجَهلِ».
«دانش به آنان (اهل بیت (علیهم السلام)) زنده است ونادانی به دانش آنان مرده».
راه های شناخت ائمه (علیهم السلام)
حضرت برای این دو ویژگی اهل بیت (علیهم السلام) - مایه حیات دانش، وسبب مرگ ونابودی نادانی بودن - نشانه وعلامت ذکر می کند، تا مردم به حقیقت علم ودانش آنان رهنمون شوند. این نشانه، حکمِ همراه با حکمت آنها وحلم ورزیدن در برخوردها، می باشد که حکم وامر وحکمت آن ها، از علم شان خبر می دهد - در خطبه (۲۳۹) به جای حکم، حلم آمده - وحلم آن ها شما را به علم شان راه می برد. زندگی وبرخورد ائمه (علیه السلام)، چه در مقام حکم، وچه در زمان حلم ورزیدن، نمونه هایی از رهیابی به وسعت دانششان دارد.
عمر در هفتاد مورد که حضرت علی (علیه السلام) او را از ظلم وجهالت رهاند، می گوید:
«لولا علی لهلک عمر»(۱۵۴).
«اگر علی (علیه السلام) نبود، عمر هلاک شده بود».
برخورد امام حسن (علیه السلام) از چنان وسعت وظرفیتی برخوردار است که مرد شامی را وادار به اقرار به امامت او می کند.
«ابن ابی العوجاء» در برخورد با «مفضل» پس از آن که وی، با برخورد تندش ادعا می کند شاگرد جعفر بن محمد (علیهما السلام) است، از حلم ووسعت علم امام سخن می گوید.
سکوت ائمه (علیهم السلام)، از استواری منطق وبیان آن ها حکایت دارد. سکوت آن ها بیان است ونگاه آن ها فریاد. انسان های دارای برهان قوی وروشِ جامع، با تأمل هستند. وسکوت آن ها، ما را به حکمت های بیان شان می کشاند.
ظاهر آن ها آیات ونشانه هایی است که حق را می نمایاند. آن ها عبدِ رهیده از هر تعلقی هستند وهرگز با دین وربّ مخالفتی ندارند. عصیان که نمونه ای از پلیدی است، از آن ها دور است. زیرا مخالفت با حق، یا از ناآگاهی است ویا از زیاده طلبی; وامام چون از وسعت آگاهی برخوردار ومیراننده جهل می باشد، جهل از او دور است، وچون از هر تعلقی به جز حق آزاد، از هر لذتی به غیر ذکر حق بیزار است وزیاده طلبی ندارد.
اهل بیت (علیهم السلام) با دین مخالفت ندارند واز آن رو که آگاه وآزادند، در دین هم، با هم اختلاف ندارند وهمه نور واحد هستند. پایه ها وتکیه گاه دینند، ودین را از اختلاف حفظ می کنند ومانع فرو ریختن واز هم پاشیدگی دین اند. ضامن انسجام ویک پارچگی دینند. آنان نه تنها اختلاف برانگیز نیستند، بلکه تنها کسانی اند که در اختلافات وفتنه های تیره وتاریک، انسان ها به آن ها اعتماد می کنند وبا آنان به امنیت می رسند. اهل قرآن با هیچ کس قرابتی ندارند وتنها با دین ورسول وقرآن هم سویند. آن ها مورد اعتمادند واز آن ها باید هدایت ونجات را خواست، زیرا:
«هُم وَلائج الاِعتِصام»(۱۵۵).
«آنان محرم اسرار ومحل اعتمادند»
ائمه (علیهم السلام) میزان حق
صفت دیگری را که حضرت علی (علیه السلام) در توصیف ائمه(علیهم السلام) ذکر می کند، جایگاه آن ها در برابر حق وباطل است. حق به وسیله آن ها برمی گردد ودر جایگاه خود قرار می گیرد، ونیز به وسیله آن ها است که باطل دور می شود ومی رود. زیرا امامان معیار حق وباطل اند واز پلیدی پاک ومنزه هستند. فقط آن ها می توانند حق را احیا، وباطل را از بین ببرند که دیگران یا آشنا به حق نیستند، ویا دل داده باطل هستند; از این رو نمی توانند در میدان حق وباطل، حق را برویانند وباطل را بمیرانند.
تنها حُجَج الهی هستند که آگاه اند واز آزادی کامل برخوردارند. آن ها دارای عصمتی هستند که نه جهل در آن راه دارد ونه کشش به غیر حق، آن را تهدید می کند. آن ها هم عارف به حق هستند وهم دشمن باطل اند، زیرا از عبودیت، سرشار واز غیر حق آزادند.
حضرت در پایان، امر به تعقل در دین کرده وچگونگی آن را بیان می کند، که با تعقّل وآگاهی واندیشه، انسان به نیازمند بودنِ به دین وکتاب ونیز امام معصوم، پس از نبی رهنمون می شود. تعقل است که انسان را به یقین می رساند ومی فهماند که فقط امام، دارای عصمت است ومی تواند نگه دار وحافظ حق باشد وباطل را ریشه کن کند. سنجش ما از دین وحق، نباید بر اساس شنیده ها وگفته ها باشد، گفته ها وشنیدنی ها، از آگاهی وثبات برخوردار نیستند واز شائبه باطل پیراسته نمی باشند واز دسیسه وفتنه نیز خالی نیستند.
چنانچه عبارت «عقلوا» ماضی(۱۵۶) خوانده شود، حضرت صفت دیگری از ائمه را بیان می کند; که آن ها دین را چنانکه باید، شناختند وفراگرفتند وبه کار بستند وآن را از تحریف نگه داشتند، نه شناختی که منحصر به شنیدن باشد وشنیده را به دیگران گفتن، که راویان دانش بسیارند ولی نگهدارندگان وپاسداران آن اندک اند.
سیوطی در تفسیر درّالمنثور، در ذیل آیه (... وَتَعِیها اُذُنٌ واعِیةٌ)(۱۵۷) چند روایت نقل می کند که دلالت دارد بر این که مراد از «اذن واعیه» امیرالمؤمنین (علیه السلام) است واین قسمت از کلام حضرت، توضیح همین تعبیر قرآنی در حق اهل بیت (علیهم السلام) است.
شیوایی کلام ائمه (علیهم السلام)
«وَاِنّا لأُمَراءُ الکلامِ»
خطبه (۲۳۳) از خطبه هایی است که علی (علیه السلام) در آن از ویژگی دیگر ائمه نام می برد. حضرت این خطبه را وقتی ایراد می کند که به خواهر زاده خود امر می کند به منبر برود وبرای مردم خطبه بخواند. «جعده» وقتی بر منبر می رود وقصد سخن گویی دارد، زبانش بند می آید وتوان سخن گفتن را از کف می دهد.
سخنوران فراوانی در طول تاریخ دچار چنین مشکلی شده اند واز طرح ساده ترین مباحث عاجز مانده اند(۱۵۸).
آن گاه علی (علیه السلام) خود به ایراد سخن می پردازد، که قسمتی از آن ذکر می شود:
ابتدا حضرت به واقعیتی اشاره دارد که امروزه به طور تفصیل در مباحث روان شناسی رشد زبان مطرح است، وآن این است که حقیقت زبان وسخن گفتن چیست؟ چه عواملی در تحقق گفتار دخالت دارد واساس زبان چیست؟ وموارد دیگری از این قبیل، محور بحث این خطبه است(۱۵۹):
«هان ای مردم! زبان عضو وپاره ای از انسان است وابزاری است که در اختیار انسان قرار داده شده تا در کم ترین زمان، بیش ترین مطالب، نیازها وآن چه را که در روابط گسترده اش در جامعه، خانواده وهستی لازم دارد، بیان کند، وبه دیگران انتقال دهد.
کاربرد این عضو وناتوانی آن، بازگشت به انسان وذهن وفکر او دارد، که آدمی تا چقدر بتواند آن را به کار گیرد واز آن به نحو شایسته استفاده کند. از این رو وقتی انسان تحت شرایطی، مانعی داشته باشد، مثلا ذهن یارای او نباشد، یا از نظر روانی در شرایط نامطلوبی قرار گرفته باشد، مانند اینکه ترس یا خجلت ویا شوق زیاد او را فرا گرفته ویا این که احاطه به موضوع ندارد ویا ضرری را متوجه خود می بیند وتعلق وضعفی دارد، این موانع او را از سخن پردازی باز می دارد، وزبان وابزار سخن، توان کمک رسانی به او را نخواهد داشت. ولی اگر انسان از وسعت ذهنی وفکری برخوردار شد وبر مباحث احاطه ای پیدا کرد وجامعیت یافت، این عضو را به کار می گیرد واز آن، نهایت بهره مندی را در بیان اهداف وخواسته هایش می برد».
آن کس که از این وسعت وجودی برخوردار است وجامعیت واحاطه تمام دارد وسخن پیرو او است، نه او در بند زبان وکلام، علی واولادش (علیهم السلام) هستند، که از وحی تعلیم گرفته اند وخداوند به آن ها کلام وبیان را تعلیم داده است. زیرا برای رساندن پیام وابلاغِ اهدافِ وحی به انسان ها، باید از فصاحت برخوردار بود، واحاطه بر همه راه های سلوک آدمی داشت، تا با بیانی بلیغ، رسا واعجاب انگیز، حجّت را بر آدمی تمام کرد وعذری برای او - در نفهمیدن کلام خدا - باقی نگذاشت. از این رو همه یک صدا در وصف کلام علی (علیه السلام)گفته اند:
«دون کلام الخالق وفوق کلام المخلوق».
«به کلام خالق (قرآن) نمی رسد وپایین تر از آن است ولی از کلام انسانها بالاتر وبرتر است».
علی (علیه السلام)، از پرتو قرآن - کلام خالق - بر همه نطق ها وگفتار بشر حاکم است.
علی واهل بیت (علیهم السلام)، امیر وحکمران کلام اند وکلام در کمند آن هاست، زیرا ریشه ها واصول کلام وآن چه کلام را تحقق می دهد وآن را ساخته وپرداخته می کند، در وجود آن ها نشسته وبه آن ها تعلق دارد وشاخ وبرگ آن بر سرشان سایه افکنده است.
این افتخار علی (علیه السلام) نیست، بلکه لازمه رسالت علی (علیه السلام) است، تا آنان که امر خدا را زمین نهاده اند وفَشَل شده اند، به اقرار آیند وامر حق را بیان کنند وتا دل ظلمت ها را نور کلام علی (علیه السلام) بشکافد ودل های مرده را زنده کند وتشنگان حقیقت را سیراب سازد. تا حسن وحسین وزینب وسجاد وصادق ورضا وجواد وصاحب الأمر (علیهم السلام) با تیرهای کلام، دشمنان انسانیت را از پای در آورند وبه زانو بنشانند.
نهج البلاغه سید رضی - که خدایش از او راضی باد - شاهدی گویا بر این است که علی (علیه السلام)، امیر کلام است وکلام، ریشه در علی (علیه السلام) دارد وبرگ های کلام به نوازش علی (علیه السلام) مشغول است.
وه! چه زیبا ذهن علی (علیه السلام) حقایق را مجسم می کند وچه شیوا علی (علیه السلام) آن حقایق را به تصویر می کشد ودر قالب وصورت الفاظ، بیان می کند!
در روایت آمده است: شخصی از حضرت رضا (علیه السلام)، از این آیه سؤال کرد:
(خَلَقَ الاِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ)(۱۶۰).
آن حضرت فرمود: آن انسانی که خداوند، بیان هر چیزی را به او آموخته، امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
از این رو بهترین راه رشد درخت ولایت در دل ها، وسایه افکندن محبت اولیا بر انسان ها، انس با کلام آن ها است که نور است وروشن گر وفصیح است وفجر صادق وابری پر رحمت است.
خطبه ۱۰۵
علی (علیه السلام) سخن را با وصف پیامبر آغاز می کند. خداوند برای اتمام حجّت وقطعیت وعده خویش، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را برانگیخت، تا با ظرفیت وسعه وجودی - که خاص او بود - بر احوال آدمی شاهد باشد وبا این وسعت آگاهی، بشارت دهنده وبیم دهنده باشد.
پیامبری که در دوران طفولیت، دوران خطا واشتباه وفقدان عقل، بهترین برخوردها را دارد; واز همه مخلوقاتِ صاحب عقل، برتر وبهتر است، وخیر می باشد; یعنی در برخوردها چنان دقیق است که از حرکت وسکون او در روابطش، شرّی برنمی خیزد وهمه خیر است.
او در سن کمال ومیان سالی نجیب ترین مردم وبرگزیده ترین آنها بود. در تاریخ است که چون قریش کعبه را که بر اثر سیل خراب شده بود، بنا کردند وزمان نصب حجر الاسود رسید، در این باب اختلاف شد که چه کسی حجر الاسود را به جای خود نصب کند... چون پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از دَر درآمد، او را برای داوری درباره اختلاف خویش برگزیده، به حکم وی رضایت دادند، با این که اهل شرف وسروری وپیران قریش حاضر بودند.
این جریان در سی وپنج سالگی آن حضرت بود، مردم آن حضرت را، به سبب وقار ورفتار درست وراست گویی وپرهیز از زشتی ها وآلودگی ها، به نام امین می خواندند(۱۶۱). این صفات گواهی گویا بر نجابت آن حضرت بود.
در طهارت وپاکی، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از پاکان عالم واز آنان که از درون وبرونی پیراسته ومنزّه برخوردارند، پاک تر بود.
در جود وبخشش، همچون باران نرم بدون رعد وبرق، آرام ومدام بر درخواست کنندگان می بارید. نقل شده که آن حضرت سخی ترین مردم بود ودرهم ودیناری نزد آن جناب نمی ماند واگر گاهی پولی نزد آن حضرت می ماند وشب فرا می رسید، به منزل نمی رفت تا آن را به فقرا برساند.
این ویژگی های پیامبر بود که خداوند در حقّش فرمود:
(وَاِنَّک لَعَلی خُلُق عَظیم)(۱۶۲).
«وراستی که تو را خویی والاست».
«حتی بعث الله محمّداً صلّی الله علیه وآله شهیداً وبشیراً ونذیراً، خیر البریة طفلاً، وانجبها کهلاً، اطهر المطهّرین شیمةً، وأجود المستمطرین دیمةً».
«تا این که محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) را به رسالت فرستاد; گواه، مژده دهنده وبیم دهنده. او در خردسالی بهترین مردمان بود وچون به سن کمال رسید، برگزیده ترین آنها. به سرشت، پاکتر از همه پاکان بود. باران نرم بخشش او بیش از هر بخشنده ای تشنگان را سیراب می نمود».
وه! که چه زیبا علی (علیه السلام) آن حضرت را در جای جای نهج البلاغه توصیف می کند! وبه راستی چه کسی جز علی (علیه السلام) می تواند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را وصف کند؟! همان علی (علیه السلام)که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره اش فرمود:
«انّک تسمع ما اسمع وتری ما اری الاّ انّک لست بنبی»(۱۶۳).
«بطور قطع تو هم می شنوی هرچه را من می شنوم، ومی بینی آنچه را من می بینم، جز آن که تو پیامبر نیستی».
وعلی (علیه السلام) در ادامه می فرماید:
«اری نور الوحی والرسالة واشم ریح النبوة»(۱۶۴).
«نور وحی ورسالت را می دیدم وبوی نبوّت را استشمام می کردم».
آن گاه علی (علیه السلام) از گروه مخالف پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) واقدام های آنها پس از آن حضرت، سخن می گوید. همان گروهی که رسول دارای این صفات را، فراموش نمودند وپس از آن حضرت، ترک تازی کردند واولیا واوصیای رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) را کنار گذاشته، شمشیر بر روی آن ها کشیدند.
بنی امیه بعد از پیامبر آن گونه با وارثان کرم وشرف ونجابت وجود، برخورد کردند. ولی باید بدانند هر خونی انتقام گیرنده ای دارد وهر حقی را خواهنده ای است. وآن که به خونخواهی ما بر می خیزد، در میان شما چنان داوری کند که گویی در حقّ خود داوری می کند، وبر استیفاء حقّ خود کاملاً مسلّط باشد، واو خداوندی است که از گرفتن کسی ناتوان نگردد وکسی از پنجه عدالتش فرار نتواند کرد. او در آن چه منکر است ونمی پسندد بعد از امهال، تغییر(۱۶۵) می دهد.
خدای علی (علیه السلام) خدای انسان امروزی غرب نیست که با ما کاری ندارد وما در دنیای خود با او کاری نداریم، بلکه او حاکم وناظر ومنتقم است. برای همین حقیقت است که علی (علیه السلام) به بنی امیه می گوید:
«به خدا سوگند می خورم، که به زودی دنیا را در دست دیگران ودر سرای دشمنان خود می بینید»(۱۶۶).
وهزار ماه حکومت آن ها با یک شب قدر که امام (علیه السلام) در آن، بر تمام هستی ناظر وشاهد است، قابل قیاس نیست، زیرا (لَیلَةُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر)(۱۶۷).
«شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است».
در پایان این بخش، امام (علیه السلام) دو حکمت حیات بخش را گوشزد می کند، که بصیرترین ونافذترین چشم ها، چشمی است که خود را در امر خیر تیز کرده باشد وبا هدف گرفتن خوبی ها وطلب آن در جهت خیر تمرکز بیابد; وشنواترین شنواها، آنانند که گوش شان بدهکار پندها وحکمت ها است. بهترین گوش آن است که تذکر را بگیرد، وبپذیرد وگردن نهد.
«الا أنّ أبصر الأبصار ما نفذ فی الخیر طرفه، الا إنّ اسمع الأسماع ما وعی التذکیر وقَبِلهُ».
«بدانید که بیناترین چشمها، چشمی است که نظرش در خیر باشد وشنواترین گوشها گوشی است که پند بشنود وبپذیرد».
علی (علیه السلام) این دو حکمت را مقدمه بخش بعد قرار می دهد، تا مردم گوش تیز کنند وچشم باز نمایند وآماده امر او شوند. او خطاب می کند: ایها الناس! از شعله چراغ واعظی که قبل از وعظ، متّعظ وپذیرای آن است، وعالِم عامل است، روشنایی طلب کنید، واز چشمه زلالی که از تیرگی ها تصفیه شده، بهره مند شوید وآب حیات را از این چشمه برداشت کنید(۱۶۸).
وجود سرشار علی (علیه السلام) با نور خویش، راه را می نمایاند، وبا چشمه حکمتِ خالی از هر غش وناپاکی، رهروان را سیراب می کند، وهر آن چه می گوید، خود در عملِ بدان از دیگران جلوتر است.
«ایها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعظ وامتاحوا من صفو عین قد روقت من الکدر».
«ای مردم! از شعله چراغ آن اندرز دهنده ای که خود به آنچه می گوید عمل می کند، فروغ گیرید. واز آن چشمه ای آب برگیرید که آبش صافی وگواراست نه تیره گون وگل آلود».
بار دیگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بندگان خدا را، از آن رو که بنده خدا ومتعلّق به او هستند، خطاب می کند که از شعله چراغ هدایت، اقتباس نمایید واز آب حیات فوران زده از قلب علی (علیه السلام) سیراب شوید وبه جهّال که در مقابل مصباح هدایت ایستاده اند تا نور آن را خاموش کنند، روی نیاورید وبر ظلمت جهل تکیه نکنید، که این اعتماد بر جهل ونادانی، راه را ارائه نمی دهد. وتسلیم هوس های خود نشوید که اگر این آب حیات فرو رود وهوس ها مانع رسیدن به این چشمه نور گردد، دستاورد آن چیزی جز قرار گرفتن بر لب پرتگاه هلاکت نیست.
این هلاکت، محدود به انسان نمی شود، زیرا انسان با هلاکت خویش، آن چه را با او در ارتباط است نیز به هلاکت می کشاند، وآن کس که از نور دور شد ودر ظلمت جهل وهوس فرو رفت، آرای متناقضی را به هم می چسباند ونظرهای متضادی را در کنار هم فراهم می آورد. زیرا وقتی نوری نباشد، همه چیز در تاریکی وسیاهی، مساوی است وتشخیص خوب وبد، زشت وزیبا، وراه وبیراهه ممکن نخواهد شد.
علی (علیه السلام) از آن جا که نَفس پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است ونسبت به مؤمنان، رؤوف ودلسوز ومهربان است، وآن چه که موجب به رنج افتادن وهلاکت مردم شود، بر او سنگین ودشوار است، با بیان دیگری - از روی شفقت - با نشان دادن الله، هدف وغایت هستی، مردم را از پناه بردن وشکایت کردن به کسانی که باری از دوش آن ها برنمی دارند وغصه ای از آن ها نمی گشایند، منع می کند. زیرا کسی که قدر خود را نمی شناسد، چگونه ممکن است به ارزش دیگران آگاه شود، تا بتواند باری از دوش آنها بردارد ودر عقبه های زندگی، آنان را هدایت کند؟! وکسی که از رأی صائبی برخوردار نیست، تا بتواند گره های زندگی را بگشاید وبندها را باز نماید، چگونه می تواند راه گشا باشد؟!
مسئولیت امام پس از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)
در خاتمه این خطبه، علی (علیه السلام) از مسئولیت امام می گوید وآن چه را امام درباره انسان ها بر عهده دارد، بیان می کند، تا جامعه انسانی با شناخت این مسئولیت ها، مصداق امامت را بیابد ودر سایه مصباح هدایت، به هوس روی نیاورد وبه جُهّال، گرایش پیدا نکند. اگر انسان بعد از رسیدن به معارف، شاکر باشد ونخواهد بر دروازه قلبش قفل بزند، باید از خانه علی (علیه السلام) فاصله نگیرد، واگر عقب مانده است به او ملحق شود، واگر پیشی گرفته است به سوی او برگردد.
«انه لیس علی الامام الا ما حمل من امر ربه: الابلاغ فی الموعظة والاجتهاد فی النصیحة والاحیاء للسنّة واقامة الحدود علی مستحقّیها واصدار السهمان علی أهلها».
«هرآینه، آنچه بر عهده امام است، این است که آنچه را که خداوند به او فرمان داده به جا آورد: چون رساندن مواعظ، وسعی در نیک خواهی، واحیای سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، واقامه حدود خدا بر کسانی که سزاوار آن هستند، وادای حقّ هرکس از بیت المال».
این صفات وویژگی های حُجَج بعد از رسول، از زبان علی (علیه السلام)، گویای رسالت ومسئولیت وسیع آن ها است. حجّت وامام بودن برای همه انسان ها در همه ادوارِ تاریخ، وتربیت وهدایت همه نسل ها، وظیفه ای است که بر دوش چنین آدمیان برگزیده ای نهاده شده است. این مسئولیتی است که آن ها عهده دار آنند; همان رسالت ومسئولیت انبیاء وپیامبران، ولی در حوزه ای وسیع تر ودر زمانی طولانی تر.
علی (علیه السلام) در جاهای گوناگون، مسئولیت هدایت از ظلمت به نور را بیان می کند، از جمله در همین خطبه که علی (علیه السلام) آن را پنج روز بعد از پذیرش حکومت ایراد می کند، تا بهتر مردم را بیاگاهاند که امام کیست؟ ووظیفه او چیست؟ آیا امام تنها کسی است که به رفاه جامعه بیندیشد وبه توزیع عادلانه روی بیاورد، آن طور که امروز از هر رهبر، رفاه وامنیت وآزادی را می خواهند، یا بالاتر از این ها هم، اهداف والاتری هست؟
امام تنها یک مسئولیت دارد وآن بر دوش کشیدن امر پروردگار است، زیرا خداوند او را برگزیده واز پلیدی ها پیراسته، تا قائم به امر حق باشد وجلودار کسانی باشد که بار سفر بسته اند، تا با عبور از گردنه ها به لقای پروردگارشان بار یابند.
آن گاه امام، «امر خدا» را توضیح می دهد که مسئولیت امام در مقابل ربّ چیست؟
۱ - الابلاغ فی الموعظة:
اولین مسئولیتِ امام، ابلاغ دین ورساندن پیام پروردگار به انسان ها است، تا آدمی در سایه این ابلاغ راه روشن خود را باز یابد ودر ظلمت نماند واز اسارت جهل وجاهلان برهد.
ابلاغ پیام های حق به وسیله امام، به صورت موعظه انجام می پذیرد. وعظ، کلامی است که دل وقلب را جلا ونرمی وترس بخشد وتنگی وقساوت وسختی آن را مداوا کند، وآن را آماده پذیرش حکمت وهدایت نماید(۱۶۹). همان طور که در قرآن(۱۷۰) به پیامبر امر می شود که به وسیله موعظه وحکمت ودر هنگام لزوم جدال، با جدال احسن به راه حق دعوت نماید، امام نیز که تداوم بخش راه رسول است، به این شیوه تبلیغ ودعوت مأمور است(۱۷۱).
۲ - الاجتهاد فی النصیحة:
دومین رسالت امام، تلاش در نصیحت کردن است. امام بعد از ابلاغ رسالت وآماده کردن قلوب، با کوشش وجَهد آن ها را نصیحت کرده، خیر وصلاح شان را به آنها گوشزد می کند وخالصانه وبدون توقع پاداش، آن ها را از چشمه حکمت سیراب می کند.
این دو مسئولیت که برای امام (علیه السلام) ذکر شد، رسالت انبیاء نیز هست، که در آیه های (۶۲ و۶۸ و۷۹ و۹۳) سوره اعراف از زبان نوح، هود، صالح وشعیب بازگو شده است. رسول هم ابلاغ امر حق می نماید وهم برای مردم ناصحی(۱۷۲) امین است، تا حجّت خدا بر بندگانش تمام شود;
(أُبَلِّغُکمْ رِسالاتِ رَبّی وَأَنَا لَکمْ ناصِحٌ أَمینٌ)(۱۷۳).
«پیام های پروردگارم را به شما می رسانم وبرای شما خیرخواهی امینم».
۳ - الاحیاء للسنة:
زنده کردن سنت حق وزنده نگه داشتن آن، وپشت پا زدن به سنت باطل، یکی دیگر از وظایف امام است. امام باید به این میثاق پای بند باشد وبر آن گردن نهد، هر چند این احیا به قتل امام منتهی شود وحاکمیت وخلافت او غصب گردد. که آنچه علی (علیه السلام) را در شورای شش نفره خلیفه دوّم کنار زد وتداوم غصب حق امام را در پی داشت، این بود که علی (علیه السلام) تنها بر سنت پیامبر وکتاب خداوند میثاق بسته بود وسنت شیخین را سنت رسول نمی دانست. زیرا وصیت رسول بر عهده داری ولایت مردم، به غیر امام نبود، از آن رو که خلافت وعهد خداوندی به ظالم نمی رسد:
(لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمینَ)(۱۷۴).
«پیمان من - پیشوایی - به بیدادگران نمی رسد».
وسنّت رسول یعنی اهداف رسول وسیره عملی او، برای رسیدن به آن اهداف که نتیجه اش رساندن انسان به رشد وفلاح می باشد; در قرآن است:
(... إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً * یهْدی اِلَی الرُّشْدِ...)(۱۷۵).
«راستی ما قرآنی شگفت آور شنیدیم که به راه راست هدایت می کند»
این سنت وسیره باید ادامه یابد وبر امام است که از کیان وحیات سنّت، دفاع کند وآن را زنده نگه دارد. زیرا حیات سنت، حیات جامعه انسانی را به دنبال دارد.
۴ - واقامة الحدود علی مستحقیها:
احیای سنت واقامه دستورهای کتاب خداوند، به قضاوت واجرای احکام قضایی ونظام اقتصادی ارتباط دارد. زیرا حفظ جامعه از کژی ها وانحرافات ودرمان انسان های مریض، بستگی به اجرای قانونِ حدود دارد، تا آن ها که مستحق مجازات هستند، خود را باز یابند وبا ادب شدن، از آنچه که به سلامت جامعه وافراد لطمه می زند، دست بردارند. زیرا هر جرمی در سه حوزه فردی وجامعه وهستی اثر دارد. ارتکاب جرم در فرد، انحطاط روحی را به دنبال دارد، که با توبه مداوا می شود; واثر آن در جامعه، انحراف واختلاف است، که با اجرای حدود، برطرف می شود; واثری در هستی دارد که به بیان قرآن، ظهور فساد در خشکی ودریا می باشد(۱۷۶). پس اگر انسان با نصیحت وموعظه تربیت نشد، باید با اجرای حد ومجازات محدود شود تا امنیت جامعه تضمین گردد واین آخرین راه وچاره است، چنانکه حضرت علی (علیه السلام)می فرماید:
«آخر الدواء الکی»(۱۷۷).
«آخرین درمان، داغ کردن است»
۵ - واصدار السهمان:
وظیفه امام برپایی نظام عدل اقتصادی در جامعه است، تا حقوق به یغما رفته افراد را برگرداند، وحقّ شان را از بیت المال بدهد، تا عدالت در تمام جامعه بر پا شود. امنیت وعدالت ورفاه از جمله رسالت های ولی امر است که زمینه رسیدن به اهداف او، یعنی رشد وفلاح را فراهم می کند.
امام حسین (علیه السلام) در نامه ای که توسط مسلم به اهل کوفه می نویسد، از امام ومسئولیت او سخن می گوید ومی فرماید:
«فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب القائم بالقسط الدائن بدین الحق الحابس نفسه علی ذات الله»(۱۷۸).
«به جان خودم سوگند، سزاوار امامت وپیشوایی نیست مگر آن که طبق کتاب خدا حکم وداوری کند، وعدالت را بپا دارد، ومتدین به دین حق باشد، وخود را دربست، وقف خدا کرده باشد».
وظیفه مردم در برابر امام
بعد از این که حضرت از وظایف ومسئولیت های امام سخن می گوید، به وظیفه مردم در برابر حجت های خدا اشاره دارد ومی فرماید:
«بادروا العلم من قبل تصویح نبته ومن قبل أن تشغلوا بأنفسکم عن مستشار العلم من عند أهله».
«قبل از این که برگ ها وبوته علم وسرشاخه های آن بخشکد وپیش از این که فتنه ها شما را به خود مشغول کند واز ظهور علوم اهل البیت جلوگیری شود، به تحصیل وفراگیری آن بشتابید وسبقت گیرید».
وپیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«طلب العلم فریضة»
«آموختن دانش، واجب است»
از این رو بر مردم واجب است، از اهل بیت علم بیاموزند. رسول باید در شروع دعوت به سوی مردم بیاید و«طبیب دَوّار» باشد; یعنی چون طبیب دوره گرد به سوی توده ها برود وآن ها را از نادانی شفا دهد. آن گاه برای تداوم رسالت ومکتب، تکیه گاهها وکشتی نجات را که پیشوای معصوم است، به مردم معرفی کند. از آن پس مردم باید با قرار گرفتن در مدار توحید ورسالت، به امام مراجعه کنند واز او بیاموزند، قبل از آن که امام از دنیا رخت بربندد وبه دیار دوست رهسپار شود. از این رو، امام علی (علیه السلام) بارها فریاد زد:
«سلونی قبل ان تفقدونی».
«قبل از این که مرا از دست دهید، از من سؤال کنید».
به همین جهت آن حضرت در خطبه - بعد از معرفی حجت ها وامام - به مردم امر می کند:
«پس به تحصیل علم بشتابید، پیش از آن که کشته اش خشک شود. وپیش از آنکه به خود پردازید واز برگرفتن ثمره علم از صاحبان حقیقیش محروم مانید».
برای جلوگیری از بروز فتنه ها واز دست رفتن علوم اهل البیت، باید از زشتی وظلم نهی نمود وخود را آماده جهاد ومبارزه کرد. باید فساد وفتنه را کنار زد، تا از تابش نور آفتابِ ولایت بهره مند شد وبا علوم آن ها به حیات جدیدی رسید. قبل از نهی از منکر ومبارزه برونی، باید به جهاد درون وتربیت خویش روی آورد وخود، از منکر پرهیز کرد که خداوند قبل از آمر بودن، به عامل بودن وقبل از ناهی بودن، به نهی پذیری، امر کرده است. انسانی که به گفته هایش عامل نیست، در واقع خود را بازیچه قرار داده است.
آنان که می خواهند دیگران را به سوی اهل البیت(علیهم السلام) دعوت کنند، باید ابتدا موانع راه را بردارند، وبرداشتن موانع به این است که شخصِ داعی، خود مانع نباشد.
تشکیل حکومت دینی
توجه به کلام نورانی علی (علیه السلام) درباره مسئولیت امام ونیز تأمل در نامه امام حسین (علیه السلام)به اهل کوفه، جای شبهه ای باقی نمی گذارد که امام با تشکیل حکومت دینی می تواند این اهداف را اجرا کند. زیرا امر به معروف ونهی از منکر، احیای سنت رسول، واقامه حدود، وتقسیم بیت المال، واقامه قسط وعمل به کتاب، یعنی اجرای احکام است، ودر جایی که حاکمیت با طاغوت است ودست های امام معصوم (علیه السلام) بسته، چگونه امام می تواند این اهداف را در جامعه پیاده کند؟!
امام در خطبه سوم نهج البلاغه - شقشقیه - تصریح می کنند:
«من محور ومرکز حکومت هستم، آن طور که مفتول آهنی مرکز سنگ آسیا است، واین سنگ تنها با وجود این محور، به حرکت در می آید. حکومت وخلافت، حق من است ودیگران با تبانی ورشوه آن را غصب کردند وبه همدیگر پاس دادند وآن چه را از رسول، به من ارث رسیده بود، غارت کردند».
بهتر است توضیح کامل خطبه را به پس از ذکر اشکالی که مطرح شده، واگذاریم تا هم شبهه جواب داده شود، وهم حق خطبه بهتر ادا گردد.
در پنجاه سال اخیر که حرکت های بنیاد گرای اسلامی - بعد از دوران طولانی خمود وبی خبری وحاکمیت استعمار بر کشورهای اسلامی - شکل گرفته، وبا انقلاب مشروطه وحرکت های «اخوان المسلمین» وپیروزی انقلاب اسلامی به اوج خود رسیده است، این باور، که دین داعیه حکومت دارد ومحدود به یک سلسله احکام فردی نیست، ونمی شود دنیا را از آخرت تفکیک کرد، قوت گرفت; ومعلوم شد مذهب، مذهب حداکثری است که برای تمام شئون آدمی برنامه دارد، وبحث ولایت فقیه واختیارات او وطریقه انتخاب او - که تقریباً نُه نظریه را به خود اختصاص داده - در مباحث فقهی وکلامی به طور جدی مطرح شد.
در برابر این سیل خروشان وپیوند دین وحکومت، دو حرکت به موازات هم به وجود آمد; حرکتی قهرآمیز، توسط قدرت های مسلط جهانی که برای خاموش کردن نور برخاسته از مشرق، از امکانات مالی وتسلیحاتی وتبلیغاتی استفاده کردند. آن ها آزادی ودمکراسی وحقوق بشر را که مدّعی آن بودند، با به وجود آوردن اسرائیل وکودتای الجزایر وایجاد حکومت لائیک ترکیه، زیر پا گذاشتند. وبابرپایی جنگ عراق وایران، وبحران خلیج فارس وبپا کردن حکومت مصر به عنوان مهم ترین مرکز علمی جهان تسنن، این آیه شریفه را مصداق دادند:
(ولا یزالُونَ یقاتِلُونَکمْ حَتّی یرُدُّوکمْ عَنْ دینِکمْ)(۱۷۹).
«وآنان پیوسته با شما می جنگند تا شما را از دینتان برگردانند».
آن چه برای آنان مهم بود از بین رفتن انسان های شرقی نبود، زیرا آن ها به «اومانیسم» وانسان محوری معتقد بودند; مهم از بین رفتن دین است که تنها مانع نظم نوین جهانی ویکی شدن آدم ها است. اگر آن ها جنگ مستقیم را شروع نکردند، هرگز از فتنه گری ومشغول کردن آدمی به شبهات کوتاهی وگمراه کردن او ننمودند. به همین جهت قرآن می فرماید:
(وَالْفِتْنَةُ اَکبَرُ مِنَ الْقَتْلِ)(۱۸۰).
«فتنه از قتل بزرگتر است»
حرکت دوم، حرکت خودی بود که با طرح مذهبِ حداقل ودنیوی نبودن دین ومحدود دانستن آن، شروع شد تا جایی که برای طرد ولایت فقیه، به طرح دینی نبودن حکومت پیامبر وعلی (علیهما السلام) پرداختند، واین که هیچ کدام از انبیاء وائمه حکومت را حق خود نمی دانستند، وبرای رسیدن به حکومت تلاشی نداشتند، ومؤمنان را تشویق به تشکیل حکومت دینی نمی کردند. این طرح توسط کتاب حکمت وحکومت، دکتر مهدی حائری وسخنرانی مهندس مهدی بازرگان، به نقل از مجله کیان(۱۸۱)، وکتاب الاسلام واصول الحکم تألیف علی عبد الرزاق، واندیشه های صاحب نظریه قبض وبسط وجریان دگر اندیشان، در ایران مطرح شد ودر واقع حرکت دوم بهترین وسیله، برای حرکت اول شد، که حرکت نوپای دین را توسط مدّعیان دین داری از بین ببرند وچندان هزینه ای را هم برای این مهم، نپردازند.
مهندس بازرگان، سال ها برای نزدیک کردن دین به علم وعلمی نشان دادن دین تلاش کرده بود، تا شاید انسان امروزی که مقهور علم شده، دین را موافق علم بیابد وبدان روی آورد - مانند برخوردهای آماری، نه اصولی وطبق موازین او - بازرگان با این که عمری را در راه مبارزه وسیاست سپری کرده بود، چون به حکومت رسید وبا مشکلات متعدد در مرحله اجرا، مواجه شد، به جای پیدا کردن نقطه ضعف ها وحل مشکلات به پاک کردن صورت مسأله روی آورد وبه طور کلی منکر حکومت دینی رسول وائمه گردید، با این که ایشان در سال ۱۳۴۱، در یک سخنرانی به نقش سیاسی ائمه (علیهم السلام) پرداخته، می گوید:
«از نظر شیعه، ائمه ما بنا به تصور متداول دو دسته بودند; دسته برکناران از خلافت وحکومت وسیاست، ودسته واردین در سیاست. از امام چهارم تا یازدهم را در حساب دسته اول می آوریم وزندگی سه امام اول را، هر یک به وجه خاصی توأم با امر حکومت وسیاست می دانیم.
سراسر زندگی حضرت امیر (علیه السلام) بعد از اسلام آوردن چه در شب مبیت(۱۸۲) ودر مأموریت هایی که رسول اکرم می دادند ودر غزوات، وچه در خانه نشینی، وبالاخره دوره پنج سال خلافت، یکسره آغشته به مبارزات اجتماعی وجنگی وسیاسی به مقیاس زمان بوده است. وحضرت امام حسن (علیه السلام)به خلافت رسید وصلح کرد. حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) که رأساً وشدیداً در مرکز میدان مبارزه سیاسی قرار گرفت وشهید شد.
ولی حقیقت این است که ائمه دسته اول نیز به هیچ وجه برکنار از امر امت وبه اصطلاح امروزی برکنار از سیاست، نبودند. بر کنار زده شده بودند، ولی خود را بر کنار نمی گرفتند... این همه تهدید وتعقیب وحبس وکشتار امامان وامامزادگان وشیعیان برای چه بود؟ جز برای خلافت وسلطنت وحکومت; یعنی سیاست؟ با افراد بی طرف وبی کار وبی مال که کسی کاری ندارد»(۱۸۳).
بازرگان بعد از یک دوره ۳۰ ساله مبارزه وپس از تشکیل حکومت ولی فقیه، با روی کرد مشکلات وهجوم شبهات، این چنین صورت مسأله را پاک می کند ودر سخنرانی سال ۱۳۷۱ می گوید:
«نه خلافت به معنای حکومت به دست او (علی (علیه السلام)) افتاد، ونه او برای قبضه کردن قدرت تلاش وتقاضایی کرد... همین قدر این فرصت به دست آمد که علی (علیه السلام) مجموعه ای از حکومت مردمی شورایی را که همان حکومت اسلامی یا حکومتِ الله است، نشان داد وخوشبختانه به عنوان سند تاریخی خطبه ها ونامه های فراوان از او به یادگار مانده است که جامع ترین آن ها عهد نامه مالک اشتر... فرمانی است مفصّل وجامعه شناسانه با دستور العمل ها ودرس های فراوان در آیین مُلک داری ومردم داری وخدمت گذاری، وبا تفکیک کامل دین از سیاست.
... (حضرت رضا (علیه السلام)) ولایتعهدی را بنا به مصالحی فقط به صورت ظاهری قبول می کند. در صورتی که اگر امامت او همچون نبوّت جدّش ملازمه قطعی - یا ارگانیک والهی - با حکومت ودر دست گرفتن قدرت می داشت، آن را قبلا اعلام واجرا می کرد.
...امام جعفر صادق (علیه السلام) وقتی نامه ابو مسلم خراسانی،... را دریافت می دارد که از او برای در دست گرفتن خلافت، دعوت وتقاضای بیعت نموده بود، جوابی که امام به نامه رسان می دهد، سوزاندن آن روی شلعه چراغ است»(۱۸۴).
در ادامه آن، مهندس مهدی بازرگان می گوید:
«جنگ وشهادت یا قیام ونهضت امام حسین (علیه السلام)... نشانی از این حقیقت می داد که خلافت وحکومت از دیدگاه امام واسلام، نه از آنِ یزید وخلفاست، نه از آنِ خودشان ونه از آن خدا، بلکه از آنِ امّت به انتخاب خودشان است»(۱۸۵).
...مسلّم است که اگر امام حسن (علیه السلام) خلافت را مِلک شخصی ومأموریت الهی یا نبوی می دانست به خود اجازه نمی داد آن را به دیگری صلح کند. همان طور که رسول اکرم نبوت ورسالت الهی را در معرض صلح ومعامله قرار نمی داد وهیچ یک از امامان ما امامت خود را به مدّعی واگذار نمی کردند. از نظر امام حسن (علیه السلام)، خلافت به معنای حکومت ومباشرت امور امّت، از آنِ مردم بود»(۱۸۶).
بازرگان در ادامه می گوید:
«حضرت رسول وامامان وبزرگان دین، مانند هر انسان وبندگان مؤمن وبرجستگان امّت، علاوه بر وظایف رسالت وامامت، معلم ومصلح وموظف به خدمت واَعمال صالح بودند ومی بایست به مصداق (...لَکمْ فی رَسُولِ اللهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ)(۱۸۷) الگو ونمونه باشند. بنابر این در کنار وظایف نبوّت وسوق دادن به خدا وآخرت، هرجا که عهده دار کاری برای زندگی شخصی یا عمومی شده اند، به اصلاح وآموزش مردم وبه دعوت به خیر یا امر به معروف ونهی از منکر نیز پرداخته وبه عنوان «انسان مسلمان» وخداپرست با ایمان، به خدمت وتربیت هم نوعان مبادرت می کرده اند. تعلیماتی که از این نظرها داده اند در عین ارزنده وممتاز بودن جزء دین وشریعت حساب نمی شود ومشمول (اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْی یوحی)نمی گردد»(۱۸۸).
خلاصه کلام ایشان این است که سیاست وحکومت، جزء دین واهداف انبیاء وائمه نیست، هرچند که این ها با حکومت وسیاست مخالفتی ندارند. واگر مردم آن ها را انتخاب کنند، می پذیرند. آن ها با شور وبر اساس آیه:
(وَاَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ)(۱۸۹).
«وکارشان به صورت مشورت در میان آن ها است»
حکومت را اداره می کنند ومی گویند:
اگر دولت وحکومت حق، دین ساز وانسان ساز نیست، انسان دین دار وخداپرست واقعی، دولت حق ساز هست(۱۹۰).
دکتر حائری به طور تفصیل در کتاب حکمت وحکومت می گوید:
«...آیین کشور داری نه جزئی از نبوت است ونه در ماهیت امامت که همه دانایی است، مدخلیت دارد»(۱۹۱).
«خداوند عمل بیعت مردم را پس از انجام این گزینش مردمی مورد توشیح ورضامندی قرار داده است ودر قرآن فرموده است: (لَقَدْ رَضِی اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ یبایعُونَک تَحْتَ الشَّجَرَةِ)(۱۹۲) زیرا صریح این آیه شریفه بر این نکته دلالت دارد که بیعت به فرمان وابتکار الهی نبوده، اما پس از انجام آن مورد رضایت وخشنودی پروردگار واقع شده است»(۱۹۳).
دکتر حائری در جایی دیگر می گوید:
«هیچ گاه ولایت به معنای سیاستمداری نیامده است»(۱۹۴).
امامت هم گون با نبوت، حضور در محضر علم عنایی ربوبی، به جهانِ قانون مندِ الهی است. وولایت هم، به معنای همین حضور واحاطه بر این نظام احسن، تشریع است... دیگر چگونه می توان باور نمود که برخی از مقامات روحانیت شیعه، اصرار میورزند که ولایت را... که جز به معنای امامت نیست - از همگونی با مقام نبوت تنزل داده، ودر امور کشورداری وقدرت طلبی، به رهبری سیاسی تفسیر کنند. آن هم نوع سیاست وحاکمیتی که هرگز خدا برای پیامبر خود نخواسته است(۱۹۵). وبه او می فرماید: (فَذَکرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکرٌ لَسْتَ عَلَیهِمْ بِمُصَیطِر)(۱۹۶) این روایت همان کلام حضرت امیر (علیه السلام) است که می فرماید: «ولابدّ لکلّ قوم من امیر، بر او فاجر» واین فرمایش صراحت بر جدایی دین از سیاست دارد»(۱۹۷).
وی در باره آیه شریف: (اَلنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)(۱۹۸) می گوید: اولی صیغه افعل التفضیل است ودر صورت تزاحم میان اولویت خود مردم بر صغار ومجانین مسلماً پیامبر اکرم اولویت دارد. به علاوه (النَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)، نه «عَلی انفسهم» مگر در هنگام جهاد»(۱۹۹).
دکتر حائری در مورد آیه شریفه:
(اَطیعُوا اللهَ واَطیعُوا الرَّسُولَ واُولِی الاَمْرِ مِنْکمْ)(۲۰۰).
می گوید:
«اولی الامر در این جا از قبیل ذکر عام بعد از خاص است واطاعت، اطاعت ارشادی است وممکن است مقصود از اولی الامر کسانی باشند که از اوامر ونواهی خدا آگاهی دارند وچون اینان از احکام واقعی شریعت به خاطر عصمت آگاهی دارند، پیروی از آن ها واجب. اما نه به دلیل ولایت امر بلکه به دلیل کشف حقیقت. وهر کس چه امام وچه پیامبر وچه هر شخص دیگری که از احکام واقعی خدا آگاه باشد، عقلا از او اطاعت کنند وحاصل اولی الامر در این جا به معنای ولی امر نیست، بلکه به معنای هر کسی است که آگاهی بر شریعت دارد ووجوب اطاعت وجوب عقلی است نه شرعی، والاّ تسلسل لازم می آید»(۲۰۱).
نقل گفتار این دو شخصیت، برای روشن شدن مقصود آن دو لازم می نمود، تاجواب نوشتار آن دو، تیر در تاریکی نباشد وحق بحث به نحو کامل ادا گردد.
در نقد این سخن - نفی حکومت دینی وجدایی دین از سیاست وموظف نبودن نبی وولی به تشکیل حکومت - باید گفت: در این کتاب بارها تکرار کردیم که براستی فلسفه وجودی امام وحجّت چیست؟ ونیاز آدمی به حجّت در چه مرحله ای است؟ وانسان در چه شرایطی نیازمند به دین، وحی وامام است؟ وجایگاه وحی در زندگی آدمی کجا است؟ ودنیا وآخرت چه نحوه ارتباطی با هم دارند؟
این ها سؤالاتی است که پاسخ صحیح به آن، موضع ما را روشن، ومخالفان را آگاه خواهد کرد. هر چند قبل از این به جواب عقلی ونقلی آن ها پرداخته شد، ولی به طور اختصار باید گفت:
انسان با تأمل در خویش ومقایسه خود با دیگر موجودات، به وجود استعدادها وتواناییهای گسترده خود، چون عقل وتفکر واحساس و... پی می برد. واز مقایسه این داراییها با دنیای اطرافش به این نتیجه می رسد که از دنیا بزرگتر است ودنیا برایش به منزله رحم برای طفل نُه ماهه است، وبه تعبیر حضرت علی (علیه السلام) برای دنیای محدود خلق نشده است (ما خلقت للدنیا) وعوالم دیگری پیش رو دارد.
او با این ادراکاتِ بلا واسطه وحضوری، می یابد که کیست، واز کجا آمده، وبه کجا باید برود، وبا اندیشه در محدودیت غریزه وعقل وتجربه وفلسفه وعرفان بشری ووسعت وجودی خویش وطولانی بودن راه بین مبدء ومقصد، وجهلش نسبت به آنچه که در پیمودن این مسیر لازم است، احتیاج خود را به راهنمایی ودستگیری وحی می یاید. از این رو قرآن می فرماید: کسانی به کتاب ووحی وقرآن روی می آورند، وبه آن ایمان پیدا می کنند، که قبل از این خود را درک کرده باشند وبه آخرت واستمرار حیات خود ایمان داشته باشند:
(وَالَّذینَ یؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ یؤْمِنُونَ بِهِ)(۲۰۲).
«وکسانی که به آخرت ایمان می آورند، به قرآن نیز ایمان می آورند».
این سخنی بلند وارجمند است که تو وقتی به وحی احساس نیاز می کنی وبدان عشق میورزی که خود را باور کرده باشی وبدانی که فقط برای این دنیا خلق نشده ای. طرف مقابل آن را هم، قرآن می فرماید:
(اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ)(۲۰۳).
«خودباختگان وکسانی که سرمایه های وجود خویش را از دست داده وگرفتار خسران شدند، ایمان نمی آورند».
وقتی به سرمایه های وجودی ات آگاهی پیدا نکردی، وآن ها را در دنیا محدود کردی وسوزاندی، به غیب وعالَم ماورای شهود گرایشی پیدا نخواهی کرد.
پس از احساس نیاز به وحی وثقل اکبر، به ترجمان ومفسر آن، یعنی پیامبر وامام(علیهم السلام)نیازداری، تاگمراه نشوی، واز صراط خارج نگردی، که این دو باهم مانع کفر وگمراهی می باشند، چنانکه خداوند می فرماید:
(وَکیفَ تَکفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکمْ آیاتُ اللهِ وفیکمْ رَسُولُهُ)(۲۰۴).
«وچگونه کفر میورزید، با این که آیات خدا بر شما خوانده می شود وپیامبر او میان شماست؟»
آیات ورسول وبعد از او امام، توأمند وباهم مانع ضلالت ابدی خلق خواهند شد. بنابراین انسان که در بهترین شکل خلق شده ودر آغاز راه قرار گرفته، تا بعد از درنور دیدن عوالِم، به ملاقات پروردگارش بار یابد، در این راه، به صراط، راهنما وروش رفتن - دین - نیازمند است، تا پیامبر وکتاب وامام، خدا را به او معرفی کنند وانتظار خدا ودین را از انسان، به او گوشزد نمایند، تا آدمی نگوید:
(رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ اِلَینا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِک وَنَکونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ)
«پروردگارا! چرا فرستاده ای به سوی ما نفرستادی تا از آیات واحکام تو پیروی کنیم واز مؤمنان باشیم».
این امام باید دارای علم وعصمت باشد وآگاه وآزاد، تا با جهل خود، بشر را گمراه نگرداند وبا تعلق ووابستگی هایش، انسان را به اسارت نکشاند. این جا است که عقل وجوب اطاعت را برای چنین امامی ثابت می داند.
انسان از نظر عقل حق ندارد در مقابل چنین امامی، دیگری را انتخاب کند، البته او مختار است، ولی در صورت اختیار دیگری، فعل حرامی انجام داده است. این انسان حق ندارد مفضول را بر افضل برگزیند. از این رو است که خداوند امر به اطاعت خود ورسول وچنین امامی، به عنوان اولی الامر دارد واین امر، ارشاد به حکم حق است ووجوب شرعی دارد. وچون اطلاق دارد وقید نخورده است، تمام جوانب حیات آدمی را در بر می گیرد. پس آیا می شود اطاعت خدا ورسول را مقید به امور فردی انسان کرد وگفت: خداوند فقط در این محدوده اطاعت می شود وتنها این مقدار عمل برای رسیدن به صراط حق وپایان راه لازم است؟!
آیا می توان گفت: امور سیاسی وحکومتی جزء اوامر ونواهی خداوند نیست؟ آیا این، غیر از شرک چیز دیگری است که بگویی من در این حوزه فقط خدا را راه می دهم ودر حوزه های دیگر به عقل وشورا بسنده می کنم؟ آیا از این حرکات وروابط اجتماعی وسیاسی، در آخرت سؤال نمی شود واین ها عقاب وثوابی ندارد، تا از حوزه شرع خارج باشد؟ آیا این همه نهی از اعتماد بر ظَلَمه وستم گران وپذیرش ولایت شیطان وطاغوت، خارج از مباحث سیاسی است؟
(لا تَتَّخِذُوا عَدُوّی وعَدُوَّکمْ اَوْلِیاءَ)(۲۰۵).
«دشمن من ودشمن خودتان را سرپرست وسرور ودوست مگیرید»
یهود وصهیونیست ها، دشمن خدا ومؤمنان می باشند، ولی امروز آنها بر جهان حکومت دارند، آیا این حاکمیت من را به قیام نمی خواند؟ درست است، که من حق دارم انتخاب کنم، ولی آیا تکلیفی بر عهده من نیست؟
انسان برای هر حرکت وسکونش حکمی را می طلبد وضابطه ای می خواهد، تا از راه خارج نشود ودچار خسران نگردد. الگو وسرمشق او ابراهیم است که می گوید:
(اِنَّ صَلاتی ونُسُکی ومَحْیای ومَماتی للهِ رَبِّ الْعالَمینَ)(۲۰۶).
«در حقیقت، نماز من وسایر عبادات من وزندگی ومرگ من، برای خدا، پروردگار جهانیان است».
مرگ وحیات آدمی متعلق به خدا است وحیات آدمی اختصاص به حیات فردی او ندارد.
از این رو است که خداوند بدون قید وبه صورت مطلق فرموده است:
(اَلنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)(۲۰۷).
«پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و(نزدیکتر) است».
چون نبی از من به خودم آگاه تر ومهربان تر است، بر من ولایت دارد. او - طبق آیه شریفه - بر تمام مؤمنان ولایت دارد، نه این که تنها بر سفیهان ومحجوران، پس به چه دلیل برخی همچون آقای حائری، ولایت نبی بر مؤمنان را، به ولایت بر محجوران تفسیر کرده اند؟ آیا این تفسیر به رأی نیست؟ ایشان چگونه گفته اند: باید به جای «مِن»، «عَلی» باشد، تا ولایت بر مؤمنان ثابت شود؟ ظاهراً ایشان قواعد ادبی را فراموش کرده اند که «افعل تفضیل» در صورت عدم اضافه ونبود «الف ولام» با «مِن» استعمال می شود، واین آیه نه تنها ولایت وحکومت بر جمع، که ولایت بر فرد را نیز می رساند. فرد بر خودش ولایت دارد وحاکم سکنات وحرکات خویش است، ولی رسول چون از او آگاه تر ومهربان تر است، ولایتش برتر از ولایت خود فرد مؤمن است. این ولایت به طور مطلق است، نه به هنگام تزاحم. همچنان که ولایت بر همه مؤمنان است، نه بر محجوران وسفیهان.
این حد فاصل بین ولایت معصوم وولایت غیر معصوم وفقیه است; یعنی چون فقیه وغیر معصوم بر اندازه وجودی وارزشها وشرایط خاص شخص واقف نیست، بر او ولایت ندارد. از این رو فقیه نمی تواند به شخصی بگوید: این کار را بکن، یا این کار را ترک کن، یا مثلاً با فلان کس ازدواج کن. ولی از آن جا که فقیه به شرع از دیگران آگاه تر است، با فرض مخالف بودن با هوس، ومطیع امر معصوم ومولا بودن، در حوزه حکم وحکومت، ولایت دارد وواجب است از او اطاعت کرد.
به بیان دیگر انسان قبل از حجّت وارسال رُسل، در ضلالت وبدون اختلاف، در امت واحدی زندگی می کرد. ولی با بعثت انبیاء همراه با بینات، کتاب ومیزان، انسان ها دعوت شدند تا با آگاهی از دو راه هدایت وضلالت، یکی را انتخاب کنند.
در برابر دعوت کتاب ورسول، انسان ها به چند دسته تقسیم شدند: گروهی به حق روی آوردند ومؤمن شدند، گروهی از حق بریدند وکافر شدند، گروهی مذبذب وبی هویت ومنافق گشتند که در نهایت با مخالفان جمع شدند، البته گروه چهارمی نیز بودند که حق به آن ها نرسید; یعنی مستضعفان.
این هدف انبیاء بود تا برای انسان ها زمینه انتخاب فراهم شود، وهرکسی که هلاک می شود با دلیلی روشن هلاک گردد، وآن کس که زنده می شود وحیات می یابد با آگاهی باشد:
(لِیهْلِک مَنْ هَلَک عَنْ بَینَة ویحْیی مَنْ حَی عَنْ بَینَة)(۲۰۸).
پس در برابر دعوت رسول همیشه دو گروه ودو جبهه شکل گرفته است; گروهی مؤمن وگروهی کافر، واز آنجا که کافران مانعی بر سر راه انبیاء بوده وسعی می کرده اند تا زمینه انتخاب را که توسط رسول ایجاد شده، از بین ببرند، قهراً بین این دو گروه اصطکاک وبرخورد پیدا می شده وبه تعبیر قرآن جهاد، برای برداشتن مانع ها امری ضروری می نموده است.
مؤمنان نیز در روابط خود نیاز به قانون، برنامه، طرح وتقسیم قدرت دارند ورسول همه آنچه را که لازم باشد، به آن ها می دهد. پس این جامعه که رسول را انتخاب کردند، در حقیقت به دعوت رسول جواب داده اند، نه این که رسول را وکیل کرده باشند، واین اجابت، ولایت رسول را به دنبال دارد. آن طور که کفّار، شیاطین را انتخاب کردند وبه طاغوت روی آوردند ودعوت آن ها را اجابت کردند. مگر می شود رسول به مؤمنان بگوید: بروید وخودتان حکومت تشکیل دهید وهرکس را، اگرچه از مشرکان باشد به سرپرستی برگزینید؟! مگر رسول وامام می تواند جامعه را رها کند، وآن ها را به دست حوادث بسپارد؟ او که وقتی از شهر خارج می شود، کسی را بر مردم می گمارد، آیا می تواند به جامعه انسانی بی اعتنا باشد؟! این است که رسول وامام بدون تشکیل حکومت نمی توانند اهداف را پیاده کنند، وانسان ها بدون ولایت معصوم، در ذلت غوطهور خواهند شد.
سیر کلی سوره بقره را بنگرید که چگونه با طرح هدایت کتاب، صف بندی انسان ها شروع می شود ودر ادامه به تفصیل از جریان بنی اسرائیل سخن می رود، وآن گاه مباحث انفاق، جهاد، قتال، وحج مطرح می شود، وبا شکل یابی جامعه دینی احکام تشریع می شود، واز روابط مؤمنان که جامعه دینی را شکل داده اند، سخن به میان می آید.
این سیر طبیعی است وبدون این، مؤمنانی که دعوت رسول را اجابت کرده اند، سرگردان خواهند شد. رسول نیامده است تا آدم ها را بر دوش کشد وتا دروازه بهشت ببرد. رسولان آمده اند تا انسان ها با آگاهی از قدر خویش، راه را انتخاب کنند وبا پای خود وپیروی از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) - که سرمشقی نیکو است - به حق راه یابند، واین معنای:
(فَذَکرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکرٌ لَسْتَ عَلَیهِمْ بِمُصَیطِر)(۲۰۹).
«پس تذکر ده که تو تنها تذکر دهنده ای، تسلّطی بر آنها نداری که بر ایمان مجبورشان کنی».
است.
رسول راه ومبدأ ومقصد وچگونه رفتن را نشان می دهد، وانسان ها می توانند، اجابت کنند یا نپذیرند. رسول به اجبار نمی تواند همه را به بهشت ببرد. پس آدمی در سلوک خود، چه سلوک فردی وچه جمعی، ونیز از ابتدا تا انتهای راه که بر آن واقف نیست، به انسانی نیاز دارد که از دو ویژگی آگاهی بر تمام راه وآزادی از همه کششها برخوردار است. وچون بشر قادر به شناخت چنین انسانی نیست، باید خداوند او را نصب کند وبه مردم نشان دهد، واز مردم اطاعت وفرمانبری آن ها را بخواهد. از این رو است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)در غدیر خم با تکیه بر این که:
(الَنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)(۲۱۰).
است، علی (علیه السلام) را به ولایت وامامت جامعه انسانی نصب می کند. این حق علی (علیه السلام)است وسیر زندگی او نشان می دهد که چگونه وتا چه اندازه برای به دست آوردن حقّ خود کوشید، وچه خون دل ها خورد وناله ها سر داد، وآن طور که مهندس بازرگان می گوید - که برای قبضه کردن قدرت، تلاش وتقاضایی نکرد - نیست. سراسر خطبه شقشقیه تقاضا وفریاد علی (علیه السلام) است.
امام صادق (علیه السلام) به شخصی می فرماید:
«اگر به تعداد این گوسفندان - که هفده عدد بیشتر نبودند - یار داشتم، ساکت نمی نشستم».
همین نکته، سرّ پاره کردن نامه ابو مسلم خراسانی است که آقای بازرگان از آن استفاده کرده که لابد امام خواستار حکومت نیست. با فراهم شدن شرایط ونیرو، حکومت حق امام است. سوزاندن نامه ابو مسلم حرکتی سیاسی بود، تا نامه به دست دشمن نرسد.
بنابر این انسان با پذیرش ولایت معصوم واطاعت از او، در تمام جوانب حیات فردی واجتماعی خود، با معصوم پیوند می خورد; وامام نیز در تمام مراحل سلوک جمعی وفردی، جلودار او است. منطقی نیست که بگوییم: انسان در حوزه فردی، امام را لازم دارد، ولی در حوزه جمعی، مستقل از معصوم است; تا مهندس بازرگان بگوید: حکومت نبی وعلی در حیطه وحی نیست وآیه:
(وَما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْی یوحی)(۲۱۱).
بر آن منطبق نیست! آیا این استحسانی بیش نیست واختصاص «ما ینطق» به عبادت ها وامور فردی امری ذوقی نمی باشد؟ چه شاهدی بر این اختصاص هست؟ رسولی که در حوزه جمع، از وحی نگوید واز هوس بگوید، چگونه مورد اعتماد است؟! چه بسا در همان محدوده فردی نیز، ناطق به وحی نباشد! اگر بگویید: در امور اجتماعی بر اساس آیه (وَشاوِرْهُمْ فِی الاَمْرِ)(۲۱۲) رسول مشورت می کند، پس نظر جمع لحاظ می شود، نه نظر رسول، باید گفت: آیه در ادامه می گوید: (فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی الله)(۲۱۳) ونمی گوید: «فاذا عزمتم فتوکلوا»! این نشان می دهد که مشورت جمع آوری اطلاعات است، نه جمع آوری آرا; واین طور هم نیست که دستور مشورت برای تفنن وتشویق مؤمنان باشد، که ایشان از فقهای مخالف مشروطیت نقل می کند(۲۱۴).
رسول همراه با شخصیت دادن به انسان ها، اطلاعات آن ها را جمع آوری می کند، آن گاه تصمیم می گیرد; نه این که همه با هم تصمیم بگیرند. از همین جا معلوم می شود که آن حکایتِ تاریخی - که نقل می شود، در آغاز جنگ اُحُد پیامبر با اصحاب مشورت کرد که در شهر بجنگیم یا در بیرون از شهر، ورسول نظرش ماندن بود وجوانان رفتن، در نتیجه رسول رأی آن ها را پذیرفت - واقعیتی ندارد ورأی هیچ کسی بر رأی رسول مقدم نیست. علی (علیه السلام) در نهج البلاغه فرمود:
«والله ما غزی قوم قط فی عقر دارهم الا ذَلّوا»(۲۱۵).
«به خدا قسم! هر قومی در خانه خود مورد هجوم قرار گیرد ذلیل می شود».
این حدیث می گوید: رسول هرگز در خانه خود نجنگید وبنای بر جنگیدن هم نداشت. در حقیقت جنگیدن در خارج از شهر رأی رسول بود، نه دیگران; لذا باید دید آن ها که این قصه را ساخته وپرداخته اند، چه غرضی داشته اند.
مشورت حضرت برای رفع عذر است، تا فردا دهن ها در برابر رسول باز نشود واعتراض ها از ناحیه مغرضان بلند نشود، که چرا با ما مشورت نشد؟ اساساً مشورت، به همه مسئولیت دادن است، نه مطیع رأی آنها بودن.
وقتی انسان وحی را برگزید، فقط آن را در زندگی خود به کار می گیرد وتنها به عبودیت آن برمی خیزد. او ولایت وزعامت امام را می پذیرد، زیرا خود از دیدن تمام راه وجوانب آن ناتوان است وکشش ها وخواهش های نفسانی مانع آزادی او است. او اسیر تعلّق های خود، در همه زمینه های فردی واجتماعی وسیاسی است، وحتی با زندگی در عصر اتم، نمی داند عمل او - هر چند جزئی - چه اثری در عوالمی که در پیش دارد، خواهد گذاشت. او نمی داند چگونه زندگی کند تا یاد بگیرد که چگونه بمیرد وچگونه در سرای آخرت پاسخ گوی حرکت های دنیا باشد. این است که خداوند انسان ها را توبیخ می کند که:
(اَمْ لِلاِنْسانِ ما تَمَنّی فَلِلّهِ الاْخِرَةُ والاُولی)(۲۱۶).
دنیا وآخرت، ابتدا وانتها از آن خداوند است وآرزوهای انسان در اراده خداوند تأثیری ندارد. این که انسان خود راهش را انتخاب کند، آن گاه آخرت را به شفاعت واسطه ها به دست آورد، یا بگوید: آن طور که این جا مکرّم بودم، آن جا نیز از کرامت برخوردارم; چنین نیست وتفسیر آیه آن طور که مهندس بازرگان گفته - که انسان در فاصله آخرت ودنیا مختصر آزادی وفرصت تصمیم گیری دارد - درست به نظر نمی رسد.
دنیا وآخرت هر دو مراحلی از سلوک انسان هستند، با این تفاوت که دنیا برای آدمی منزلِ نزدیک است وآخرت برای او منزل دور. نه دنیا پست است که انبیاء وائمه را از حکومت در آن پاک بدانیم ونه آخرت به معنای سرای دیگر است، تا آن را در تناقض وحداقل متفاوت با دنیا بدانیم، بلکه دنیا، پس از دنیای رَحِم، دومین منزل آدمی است وآدمی باید در دنیا آنچه را که ره توشه او در این سیر وسلوک دور ودراز است، بردارد، وبهترین توشه ها تقوا است; «خیر الزاد التقوی».
تقوا به معنای اطاعت وعمل به اوامر ونواهی شرع وخارج نشدن از صراط وحکومت خداوند است.
به تعبیر علی (علیه السلام) از حکومت الله نمی شود خارج شد، وآدمی نمی تواند منهای خداوند برای خود محدوده ای را مشخص کند. تفاوت مؤمن با غیر مؤمن در این است که مؤمن دنیا را منزل می داند، نه مقصد، ودر هستی ابدی خود را می بیند، نه در دنیا; ولی غیر مؤمن دنیا را مقصد می داند وزندگی هفتاد ساله را نهایت حیات خود می شمارد. به طور طبیعی این دو انسان دو گونه، برنامه ریزی را می طلبند; آن کس که راهی را شروع کرده که بعد از هفتاد سال پایان می پذیرد، مقداری توشه وامکانات می خواهد. ولی انسانی که تا بی نهایت راه در پیش دارد، نمی تواند به امکانات انسانِ محدودِ دنیایی اکتفا کند. پس این انسان طرح، مدیریت وبرنامه ریزی کاملا متفاوتی را می خواهد، که مهم تر از همه داشتن راهبری است، که او را تا مرگ وحتی پس از آن هدایت کند.
دو هدف متضاد ومختلف، دو رهبر متفاوت ودو برنامه ریزی جدا از هم را می طلبد. جامعه مؤمن ومعتقد به استمرار خویش، رهبر فاسد نمی خواهد، وجامعه محدود به هفتاد سال دنیا، به دین ورهبر دینی نیاز ندارد وانسانی را می خواهد که پای بند اصول دنیوی باشد وتابع هیچ دینی نباشد وجلوی خود وجامعه اش را باز بگذارد، زیرا:
(بَلْ یریدُ الاِنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ)(۲۱۷).
«بلکه انسان می خواهد (آزاد باشد) ودر تمام عمر گناه کند.»
انسان فاجر کسی است که نمی خواهد با سنت های هستی هماهنگ باشد وبه اصول دینی وفادار نیست.
با ذکر کلام مخالفان ولایتِ معصوم در حکومت وکشورداری، وتوضیحی که در فلسفه وجودی امام دادیم، معلوم شد که اگر امام حکومت نداشته باشد، ذلت وگم شدن انسانِ نیازمندِ به حجّت را به دنبال دارد.
اینک به کلام علی (علیه السلام) در خطبه شقشقیه رجوع می کنیم ووظیفه امام را از دیدگاه آن حضرت (علیه السلام) بررسی می کنیم.
خطبه شقشقیه، سومین خطبه نهج البلاغه واز جمله خطبه های مشهوری است که شکی در صحت استناد آن به حضرت نیست. با این که این خطبه با سندهای مختلف ودر کتاب های متعدد قبل از جمع آوری نهج البلاغه نقل شده، ولی ذکر سخنی از «ابن ابی الحدید» در مورد سند خطبه، خالی از لطف نمی باشد.
او می گوید: استادم «ابوالخیر مصدق بن شبیب واسطی» برای من نقل کرد: این خطبه را نزد «ابو محمد عبدالله بن احمد» معروف به «ابن خشّاب» خواندم. چون به این سخن ابن عباس رسیدم که فرموده بود: بر هیچ سخنی این چنین که بر قطع شدن این کلام حضرت متأسف شدم، افسوس نخوردم، ابن خشاب گفت: اگر می بودم ومی شنیدم ابن عباس چنین می گوید، به او می گفتم: آیا در دل پسر عمویت چیزی هم باقی مانده که نگفته باشد که چنین تأسف می خوری؟ به خدا سوگند او از کسی فرو گذاری نکرده وهر چه در دل داشته گفته، فقط حرمت پیامبر را نگه داشته است.
مصدق می گوید: به استاد گفتم: این خطبه مجعول وساختگی است؟
گفت: «به خدا قسم! هرگز. من به یقین می دانم این گفتار علی است، همان گونه که می دانم تو مصدق پسر شبیب هستی».
گفتم: «بسیاری از مردم می گویند: این خطبه از کلام خود سید رضی است».
گفت: «این سخن واین اسلوب چگونه می تواند از سید رضی وغیر او باشد؟! ما به رسائل رضی آشنا هستیم وطریقه وهنر او را در نثر می شناسیم. با همه ارزشی که دارد، در قبال این خطبه ارزشی ندارد. نه سرکه است ونه شراب».
ابن خشاب می گوید: «من این خطبه را در کتاب هایی دیده ام که دویست سال پیش از تولد سید رضی تألیف شده است، وآن را با خط هایی که نویسندگانش را می شناسم وهمگان از علما واهل ادب هستند، دیده ام وآنان پیش از آن که «نقیب ابو احمد» پدر سید رضی متولد شود، می زیسته اند»(۲۱۸).
ابن عباس می گوید: «نزد حضرت از خلافت وکسانی که خلافت را تصاحب کرده اند، سخن به میان آمد. آن حضرت نفس بلندی کشید وفرمود:
«اما والله لقد تقمّصها ابن ابی قحافة وانه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرّحی...».
«به خدا سوگند که پسر ابی قحافه (ابوبکر) خلافت را با نیرنگ وزور به چنگ آورد، واو خوب می داند که جایگاه من از خلافت همانند مرکز ومحورگاه از آسیاب است».
حضرت تصریح به غاصبانه بودن خلافت ابوبکر دارد واشاره ای به رأی وبیعت مردم ندارد.
ابوبکر لباس خلافت را به تن کرد در حالی که می داند جایگاه امام نسبت به خلافت، جایگاه مفتول آهنی است که محور سنگ آسیاب است.
حضرت تصریح به این نکته دارد که خلافت، بدون او مانند آسیاب بدون محور است، که هرگز نخواهد چرخید. آن گاه حضرت به بیان نیاز به امام می پردازد.
امام در اوج رفعت وآگاهی است که کسی را یارای مقایسه با او نیست. او چون کوه بلند وافراشته است که رودهای دانش وکمال وحکمت، از آن سیل آسا بر خلق فرو می ریزد، وتمام چاله ها وضعف ها را پر می کند، وخلائی باقی نمی گذارد، وبلندی ها وپستی ها را یکسان می کند، ومساوات وعدالت را به ارمغان می آورد. از این رو دیگری به جای او نمی تواند بنشیند واگر دیگری جای او را گرفت، حاصلش چیزی جز ظلمت وبیداد وتبعیض نیست.
از این کلام حضرت، استفاده می شود که علی (علیه السلام) حکومت را حق خود می داند ودیگران را غاصب آن. حال این سؤال پیش می آید که چرا آن حضرت برای به دست آوردن خلافت اقدامی نکرد؟ با این که او اسد الله وشیر عرب بود وهمو بود که جبرئیل (علیه السلام) درباره اش فرمود: «لافتی إلاّ علی، لا سیف إلاّ ذو الفقار» وخود فرمود:
«اگر تمام عرب در برابرم بایستند، به آن ها پشت نخواهم کرد»(۲۱۹).
علی (علیه السلام) که می گوید: حق گرفتنی است، نه دادنی; چرا دست به شمشیر نمی بَرَد؟ وچرا از فرو رفتن امّت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) در گرداب ضلالت ممانعت نمی کند؟ چرا از خود جنب وجوشی نشان نمی دهد، ودر خانه نشسته است؟ تا جایی که مهندس بازرگان که خود را وامدار علی (علیه السلام) می داند، بگوید: نه، او برای قبضه کردن قدرت تلاش وتقاضایی کرد(۲۲۰)؟
این ها سؤالاتی است که علی خود جواب می دهد. او می گوید:
با این که حکومت حق من است ودیگران غاصب آن هستند، ودر مقام والای خویش هم تایی ندارم وبرای نجات خلق هجوم سیل آسا دارم، بین خود وحکومت پرده ای آویختم واز آن کناره گیری کردم «فَسَدَلتُ دُونَها ثوباً»، زیرا دو راه بیش تر نبود، که باید یکی را انتخاب کنم:
۱ - یا باید با غاصبان حکومت به جنگ درآیم واعلام جهاد نموده، بر آن ها حمله ببرم، اما با چه امکانات وعُدّه وعِدّه ای؟! با دستی بریده وقدرتی از دست رفته وامکاناتی جدا شده؟! این یک راه که با دست خالی حملهور شوم وبدون یار ویاور خود را در صحنه کارزار ظاهر کنم.
شاهد بر تنهایی علی (علیه السلام) کلامش در خطبه «طالوتیه» می باشد که فرموده است: اگر سی نفر داشتم(۲۲۱) ودر کلام دیگر می گوید: اگر ده نفر داشتم، حکومت را می گرفتم(۲۲۲).
۲ - با وجود ظلمت فراگیری که همه در آن نابینا خواهند شد، صبر وشکیبایی ورزم. ظلمت وسیاهی که چنان مردم را احاطه کرده که خردسال را پیر می کند وبزرگسال را از پا در می آورد ومؤمن تا دم مرگ به رنج وسختی دچار می شود. زیرا مسئولیت مؤمن دو چندان می شود که باید نوری برافروزد وچراغی در دل ظلمت روشن کند ولحظه ای از هدایت امت گرفتار در بند ظلمت، غافل نباشد وخون دل ها بخورد تا آن گاه که به لقای پروردگارش بار یابد.
علی (علیه السلام) بر سر دو راهی، آن راهی را بر می گزیند که خیر امت باشد، وصلاح دین به آن نزدیک تر، ووصیت رسول خدا با آن یکی باشد. آن حضرت (علیه السلام) راه دوم را انتخاب می کند وصبر پیشه می کند، علی (علیه السلام) برای حفظ وحدت اسلامی واین که شعار «اشهد ان لا اله الا الله وان محمداً رسول الله» بر مناره های مسلمین به گوش برسد، حاضر به گذشت از حق خویش است. علی (علیه السلام) چون هارون در امّت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) است; با این که او را به استضعاف کشاندند وبه قتل تهدیدش کردند(۲۲۳)، اقدامی نکرد، زیرا ترسید متهم به تفرقه در بین امّت شود، قرآن از زبان هارون می گوید:
(اِنّی خَشیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَینَ بَنی اِسْرائیل)(۲۲۴).
«من ترسیدم بگویی: میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی»
از این رو علی (علیه السلام) صبر پیشه می کند، در حالی که به همه جوانب امر احاطه دارد، زیرا لازمه صبر احاطه است، آن طور که خضر به موسی (علیهما السلام) می گوید:
(وَکیفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِه خُبْراً...)(۲۲۵).
«وچگونه می توانی بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری صبر کنی»
علی (علیه السلام)، خار در چشم واستخوان در گلو صبر کرد. آن جا که امت رسول نیرنگ می خورد. وبصیرها وبصیرت را از آن ها می گیرند، علی (علیه السلام) خون گریه می کند، که ظلم بر جامعه انسانی، خاری در چشم علی (علیه السلام) است که جاری شدن خون را به همراه دارد.
این ستم ها بر جامعه ای می رود، که بهترین ومحبوب ترین مخلوق، پس از بیست وسه سال تلاش وتحمّل سخت ترین بلاها آن را شکل داد وبر حفظ آن وصیت ها کرد. این ستم ها استخوانی است در گلوی علی (علیه السلام) که نمی تواند فریاد بزند، مبادا متّهم به تفرقه افکنی شود ونمی تواند بی اعتنا باشد، زیرا آنی در زندگی بی اعتنا نبوده است وحتی هدایت یک نفر را، بادنیا معاوضه نمی کند.
او با چشم خود می بیند میراثش به یغما می رود وتوطئه عظیمی به پا شده، وبا چه حسابگری ها ورندی ها مسیر تاریخ عوض می شود واسلام وارونه می گردد!
راستی آدم در ظاهر ودور از تیزبینی های سیاسی وبا دور بودن از منابع تاریخی وعدم پژوهش در تاریخ وجریانات صدر اسلام، شیعه را به تعصب متهم می کند، ولی آن سه خلیفه را چندان مغرض نمی بیند! اما وقتی باتفحص وتیزبینی، به فضای آن زمان نزدیک می شود، می بیند رندان سیاسی سازمان سیا وصهیونیست، به گَرد آن ها نمی رسند، وآدم باور می کند آنچه در قرن بیستم شاهد آن است، از جنایت ها وخباثت وآدم کشی ها، ریشه در سقیفه دارد واین همه، میوه درخت حنظله ای است که بذر آن در سقیفه کاشته شد; هر چند در همان جا نیز، رد پای یهود به روشنی مشهود است ونقش مرموز آنها آشکار(۲۲۶)!
راستی! همین علی (علیه السلام)، روزی در کنار رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) سر به آسمان عزت می سایید.
آن حضرت خودش می فرماید:
«من در کوچکی، بزرگان عرب را به خاک انداختم واشراف قبیله های «ربیعه» و«مُضَر» را هلاک کردم. آیا جایگاه من را نسبت به رسول، از جهت خویشاوندی ومنزلت ومرتبت می دانید؟ او سرپرستی مرا پذیرفت ومن را در کودکی در دامن خود گذاشت وبه سینه خود چسباند ودر رختخوابش خواباند، چنانکه تن من به تن او می سایید وبوی خوش او به مشام من می رسید. لقمه را در دهنش می جوید وآن را به من می خوراند»(۲۲۷).
آیا آن علی زمان رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)، امروز باید این چنین باشد، که خار در چشم واستخوان در گلو، شاهد غارت آن چه باشد که از محبوبش به او رسیده است؟! مانند «اعشی» شاعر عرب که روزی در بارگاه سلطان در اوج رفاه بود وروز دیگر بر پشت شتر سوار وخانه به دوش، آواره بیابان ها!
آن گاه علی (علیه السلام) از توطئه ها پرده برمی دارد وبه معرفی آن سه خلیفه می پردازد، تا معلوم شود امت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) به چه کسانی مبتلا شده وچگونه این جماعت، حساب شده حکومت را به همدیگر پاس می دهند! وبر اساس طرحهای از پیش تعیین شده وقرارهای قبلی، خلافت را بین خود رد وبدل می کنند. تعبیر حضرت به کلمه «ادلی» در دادن حکومت به دومی از این آیه قرآن گرفته شده است:
(وَلا تَأْکلُوا أُمْوالَکمْ بَینَکمْ بِالْباطِلِ وَتُدْلُوا بِها اِلَی الْحُکامِ...)(۲۲۸).
«واموالتان را میان خودتان به ناروا مخورید، وبه عنوان رشوه قسمتی از آن را به قضات مدهید...»
گویا قرار بوده که عُمَر در «سقیفه» با ابوبکر بیعت کند، مشروط به این که ابوبکر بعد از خود، عمر را به خلافت برساند! این نیز شنیدنی است که وقتی ابوبکر در بستر مرگ وصیت می کند تا برای خود جانشین تعیین کند، در هنگام بیان وصیت از هوش می رود کاتب که عثمان بوده، اسم عُمَر را می نویسد. چون خلیفه به هوش می آید، می گوید: وصیت را قرائت کن. عثمان وصیت را قرائت می کند:
«بسم الله الرحمن الرحیم. این عهد ووصیتی است که عبدالله بن عثمان(۲۲۹) برای مسلمانان می نویسد. اما بعد، همانا عُمَر بن خطاب را بر شما خلیفه ساختم».
ابوبکر تکبیر می گوید وشادمان بیان می دارد: ترسیدی اگر در حالت بی هوشی بمیرم، مردم اختلاف کنند، از این رو نام عُمَر را نوشتی؟
عثمان گفت: آری! وابوبکر او را دعا کرد(۲۳۰). آن گاه ابوبکر به عُمَر سفارش می کند: «هیچ مصیبتی حتی مرگ من، تو را از کار اصلی باز ندارد. دیدی من هنگام رحلت پیامبر چگونه رفتار کردم(۲۳۱).
علی (علیه السلام) در روز شورا به عبد الرحمن بن عوف - بعد از بیعت با عثمان - می گوید:
«والله ما فعلتها إلا لأنک رجوت منه ما رجا صاحبکما من صاحبه دقّ الله بینکما عطر منشم»(۲۳۲).
«به خدا قسم! این کار را نکردی، جز این که از عثمان آن امید را داشتی که دوست شما - عمر - از رفیق خود داشت. خداوند میان شما، عطر منشم(۲۳۳) وزنگار نفاق برافشاند».
عمر در روز شورا خطاب به عثمان می گوید:
«گویا خلافت برای تو آماده است وگویی هم اکنون می بینم قریش به سبب محبتی که به تو دارند، قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افکند وتو بنی امیه وفرزندان ابو معیط را بر گردن مردم سوار خواهی کرد ودر تقسیم غنائم واموال، آنان را بر دیگران ترجیح خواهی داد...»(۲۳۴).
این گزیده ای از جریان پیچیده صدر اسلام است. نقشه چنان حساب شده بود که عبد الرحمن بن عوف نیز به عنوان خلیفه چهارم برگزیده می شود وبنی امیه بر دیگران رجحان پیدا می کنند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره خصوصیات خلیفه دوم می گوید:
«چون اسب چموشی است که نمی شود آن را کنترل کرد ونمی شود رهایش نمود».
او مردی از سلاله غضب وخشونت وسراسر لغزش واشتباه بود، ونتیجه حاکمیت او چنین شد که مردم مبتلای به حرکت در تاریکی، همراه با اضطراب وتشویش شوند. آن ها گرفتار نفاق شده، از حق فاصله گرفتند ودر باطل فرو رفتند؛ وسرنوشت جامعه ای که به امام وهادی خود پشت نماید وبه طاغوت روی آورد چیزی جز این نیست.
از طرح های حساب شده دیگری که برای کنار زدن علی (علیه السلام) داشتند، شکستن علی (علیه السلام) وتنزل دادن مقام ومنزلت وی در سطح افرادی چون عبد الرحمن بن عوف وسعد بن ابی وقاص وعثمان بود. همان عثمانی که علی (علیه السلام) در وصف او می گوید:
«کسی بود که همّ او خوردن ودفع کردن بود وهمّت او خلاصه می شد در فاصله میان مطبخ ومزبله»(۲۳۵).
همسان قرار دادن علی (علیه السلام) با دیگران، برای کوچک کردن واز چشم مردم انداختن او بود. در این شورا دشمنان جدیدی را چون طلحه وزبیر - که هرگز مقایسه خود با علی (علیه السلام)در خاطرشان نمی گنجید - به صحنه پیکار وارد کردند، تا اگر فردا عثمان نتوانست جریان را آن سان هدایت کند که عبد الرحمن بن عوف بر مسند خلافت بنشیند، لااقل خلافت در کام علی (علیه السلام)تلخ شود ومدعیان جدید خلافت، راه را بر علی (علیه السلام) ببندند.
علی (علیه السلام) اهداف شوم این جماعت را می شناسد واعلام می کند:
«متی اعترض الریب فی مع الاول منهم حتی صرت اقرن الی هذه النظائر»(۲۳۶).
«مگر من با اولین وبزرگ این ها قابل مقایسه بودم که اکنون با این فرومایگان هم طراز شوم»؟!
راستی کدام جریان سیاسی پیچیده امروز چنین طرح هایی در برنامه دارد، که برای بیرون کردن رقیبی از صحنه، چنین منزلت معنوی او را تنزل دهند وبامحاصره اقتصادی وتهدید نیروهای او، وگرفتن امکاناتش، او را خلع ید نمایند؟!
راستی اگر با علی (علیه السلام) چنین برخورد نمی کردند واو را در انظار این چنین خُرد نمی کردند، چگونه می توانستند جنازه امام حسن (علیه السلام) را تیرباران کنند، ودر کربلا سر مبارک حسین (علیه السلام)را به نیزه بزنند، وامام سجاد (علیه السلام) را به عنوان غیر مسلمان اسیر گردانند؟!
آن گاه حضرت از همراهی خود سخن می گوید، تا در تاریخ متهم به تفرقه در جامعه تازه شکل گرفته اسلام نشود. او برای حفظ وحدت، بیست وپنج سال سکوت می کند، ولی سکون ندارد، واز راه های مختلف ودر هر پیش آمد وموقعیتی به حق غصب شده خویش وانحراف اسلام وشکستن حریم پیامبر اشاره می کند. علی (علیه السلام)، فاطمه (علیها السلام) تنها یادگار رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) را، سواره بر در خانه مهاجر وانصار می برد، تا حجّت را بر آن ها تمام کند، وامروز اشخاصی منفعل از حوادثِ زمان ومبهوتِ افکار وارداتی غرب، نگویند: علی (علیه السلام)خواستار حکومت نبود وولایت وخلافت حق او نیست! نهایت علی (علیه السلام) وکیل خوبی است که به وکالتش عمل خواهد کرد ومردم به خواسته هایشان خواهند رسید وعلی (علیه السلام) چون افراد معمولی دیگر آنچه می گوید از باب (ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْی یوحی)(۲۳۷) نیست!
علی (علیه السلام) در خطبه «طالوتیه» از اشتباهات مردم وآثار شوم خلافت دیگران، سخن به میان آورده، می فرماید:
«... والذی فلق الحبة وبرء النسمة لقد علمتم أنی صاحبکم والذی به امرتم وانّی عالمکم والذی بعلمه نجاتکم ووصی نبیکم وخیرة ربّکم ولسان نورکم والعالم بما یصلحکم، فعن قلیل رویداً ینزل بکم ما وعدتم وما نزل بالامم قبلکم وسیسألکم الله عزّوجلّ عن ائمتکم، معهم تحشرون والی الله عزّوجلّ غداً تصیرون.
اما والله! لو کان لی عدّة اصحاب طالوت او عدة اهل بدر وهم اعدائکم لضربتکم بالسیف حتی تؤولوا الی الحقّ وتنیبوا للصدق»(۲۳۸).
امام می فرماید:
«...اگر من به اندازه اصحاب حضرت طالوت، یا اصحاب بدر نیرو داشتم، شما را - با شمشیر - به حق برمی گرداندم».
آن حضرت بعد از ایراد خطبه از مسجد خارج شد ودر بین راه به آغلی رسید که در آن سی گوسفند بود، امام فرمود:
«والله لو انّ لی رجالا ینصحون لله عزّ وجلّ ولرسوله بعدد هذه الشیاة لأزلتُ ابن أکلة الذّبّان عن ملکه»(۲۳۹).
«تنها اگر سی نفر - به اندازه این گوسفندان - داشتم، با این خصوصیت که نصیحت گر مردم برای خدا ورسولش باشند، ابوبکر - پسر کسی که در جاهلیت به خوردن مگس شهرت داشت را از خلافت عزل می کردم».
علی (علیه السلام) باید چه کار دیگر می کرد، تا مهاجر وانصار از نیرنگی که خوردند؛ برگردند ونگویند:
«ای دختر رسول! اگر شوهر وپسر عمویت زودتر می آمد ما با او بیعت می کردیم، ولی اکنون دیر شده وما با آن مرد بیعت کرده ایم».
اگر بیعت ووکیل گرفتن یک تعهدی است که باید به آن ملزم بود، چرا علی (علیه السلام) از مردم می خواست بیعت با دیگری را بشکنند وبه او روی بیاورند؟! علی (علیه السلام) در ردّ بهانه آنها می گوید:
«مگر می شود چون دیگران جنازه رسول خدا را رها کرد وبه سراغ شما آمد»؟!
علی (علیه السلام) چه باید می گفت تا امروز او را خواهان حکومت بدانند وصاحب امر وولی بر خلق خدا به شمار آورند، واو را تشنه وکالت قلمداد نکنند؟
علی (علیه السلام) در بخش دیگر خطبه، به هجوم مردم همچون گله گوسفند به خانه خود اشاره دارد:
«هجوم چنان بود که نزدیک بود دو فرزندم - که دو مرد کامل بودند - زیر پا لگدمال شوند وردایم پاره گردد».
اشاره شد که علی (علیه السلام) ابتدا دست رد به سینه آن ها می زند ومی فرماید:
«... وانا لکم وزیراً خیر لکم منی امیراً»(۲۴۰).
«... اگر (در چنان حالی) برای شما وزیر ومشاور باشم بهتر از آن است که امیر باشم».
زیرا این امت نمی توانند عدالت علی (علیه السلام) را تحمل کنند. دشمنان علی (علیه السلام) چنان زمینه های حکومت او را بر باد دادند که به رغم هجوم این جمع کثیر، علی (علیه السلام) قادر به حکومت نیست، زیرا اهداف آن ها با اهداف علی (علیه السلام) یکی نیست. علی (علیه السلام) می فرماید:
«انّی اریدکم لله وانتم تریدوننی لانفسکم»(۲۴۱).
«من شما را برای خدا می خواهم وشما مرا برای منافع خود می خواهید».
جامعه فاسد تحمل رهبر مصلح را ندارد.
علی (علیه السلام) به عامل اصلی که اسلام را به انحراف کشاند وسقیفه را شکل داد، تا در نتیجه بنی امیه حاکم شدند وانسان های قاسط ومارق وناکث در جامعه شکل گرفتند، اشاره دارد. این حرکت ها نه از روی جهل بود تا معذور باشند، ونه از روی شفقت ودلسوزی برای جامعه، تا مأجور باشند. آن ها بقره را در قنوت می خواندند وبارها آیه:
(تِلْک الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یریدُونَ عُلُوّاً فِی الاَرْضِ ولا فَساداً)(۲۴۲).
«آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین خواستار برتری وفساد نیستند».
را تلاوت کرده بودند ومی دانستند کسی که برتری جویی کند، بوی بهشت را نخواهد چشید، وروی بهشت را نخواهد دید. پس علّت چه بود؟ چگونه این جماعت به قوم بنی اسراییل تبدیل شدند؟ آن ها کمر به قتل ولی خدا بستند وبرای همیشه اهل بیت رسول(علیهم السلام) را از حاکمیت منع کردند، وجامعه انسانی را از هدایت آن ها محروم ساختند.
علّت؛ دنیا گرایی وزیبایی آن ودر نتیجه گمراه شدن ودنیا را بر خدا وآخرت برگزیدن بود. علی (علیه السلام) در جای دیگر می فرماید:
«... من عظُمت الدنیا فی عینه وکبر موقعها من قلبه آثرها علی الله تعالی فانقطع الیها وصار عبداً لها»(۲۴۳).
«کسی که دنیا در نظرش بزرگ آید ودر دلش مقام وموقعیتی رفیع یابد، دنیا را بر خدای تعالی برگزیند، وهمواره به دنیا پردازد وبنده آن گردد».
آن جا که جلوه دنیا، تو را برُباید وگندم ری تو را خوش آید وحکومت مصر بزرگ ترین آرزوی تو باشد، در کشتن ولی خدا بر دیگران سبقت می گیری واز محو آیتِ حق لذت می بری.
همین دنیا که دیگران آن را مُنتهای آرزویشان گرفتند وآن را بر خدا ترجیح دادند، در چشم علی (علیه السلام) از آب بینی بز، بی ارزش تر واز کفش پاره پینه زده، بی مقدارتر است.
اما چرا علی (علیه السلام) به رغم این همه بی ارزشی حکومت دنیوی، این چنین به خود می پیچد ولحظه ای پس از وفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آرام نمی گیرد، وناموس خدا - فاطمه (علیها السلام) - را بر در خانه مهاجر وانصار می برد؟! تا جایی که دیگران به او بگویند:
«انّک علی هذا الامر یابن ابی طالب لحریص»(۲۴۴).
چرا او را متهم به حریص بودن در امر حکومت می کنند؟!
علی (علیه السلام) حکومت را تکلیفی می داند که خداوند از او خواسته، وحکومت را حق خود وجزئی از امامت می داند. او آیه:
(فَاسْتَقِمْ کما اُمِرْتَ وَمَنْ تابَ مَعَک)(۲۴۵).
«پس همان گونه که دستور یافته ای ایستادگی کن، وهر که باتو توبه کرده نیز چنین کند.»
را خطاب به خود می داند. علی (علیه السلام) حکومت را می خواهد تا دنیا، مانع بزرگ عبودیت را خوار وذلیل کند، واهل دنیا را از سر راه امت بردارد. علی (علیه السلام)به کسی که او را حریص به حکومت می خواند، جواب می دهد:
«بل أنتم والله لأحرص وابعد وأنا اخصّ واقرب وانّما طلبت حقاً لی وانتم تحولون بینی وبینه وتضربون وجهی دونه»(۲۴۶).
«به خدا سوگند! شما بدان آزمندترید، با آن که از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) دورترید ومن از شما به خلافت مخصوص ترم وبه او نزدیکتر. من حقّی را طلبیدم که از آنِ من بود، وشما میان من وحقّ من حائل شدید ومرا از آن منع کردید».
آن گاه حضرت می فرماید:
«وقتی این جواب را دادم وحجّت اقامه شد، مبهوت ماندند وندانستند چه جوابی بدهند».
به امید این که دیگران این حجت ها را ببینند وبصیرت پیدا کنند واز حیرت به در آیند.
امام در ادامه می فرمایند:
«اللهم انی استعدیک علی قریش ومن اعانهم فانهم قطعوا رحمی وصغّروا عظیم منزلتی واجمعوا علی منازعتی امراً هو لی»(۲۴۷).
«بارخدایا! می خواهم که مرا در برابر قریش وآنان که قریش را یاری می کنند، یاری فرمایی. آنان پیوند خویشاوندی مرا بریدند ومنزلت مرا خُرد شمردند وبرای نبرد با من، در امری که از آنِ من بود، دست به دست هم دادند».
وقتی عمر، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را وادار به بیعت با ابوبکر کرد، آن حضرت (علیه السلام) فریاد زد: «انا عبدالله واخو رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)». عمر گفت: اما عبدالله، درست واما برادر رسول خدا، خیر».
آن ها منزلت امام (علیه السلام) را با هم طراز کردن او با اعضای شورا، کوچک کردند ودر منازعه امر خلافت او، با هم جمع شدند وهم پیمان گشتند وگفتند: اگر حکومت به علی برسد، در خاندان هاشم خواهد ماند، ولی با خلافت دیگران، همه کس از آن بهره مند خواهند شد.
خداوند از علما عهد گرفته است هرگز در برابر شکم بارگی ظالم وگرسنگی مظلوم، ساکت وبی اعتنا نباشند. وچه کسی عالم تر از علی (علیه السلام) وچه انسانی آگاه تر ومهربان تر از او است؟
اما قیام وبه دست گرفتن حکومت وخلافت شرایطی دارد، که باید فراهم شود. وقتی حجّت تمام می شود که مردم به امام روی بیاورند، ودست کم در حدّ اصحاب بدر ویاران طالوت باشند. سی تا مرد که خدا ورسول را بر دیگران برگزیده باشند وبا انگیزه خدایی به نُصح واصلاح جامعه روی بیاورند. در این شرایط، امام خلافت را به دست می گیرد وحکومت دینی را بر اساس عهد الهی وجهت ادای تکلیف وتمامیت حجّت شرعی، شکل می دهد.
این حکومت، نه جدای از وحی است، ونه معصوم وکیل مردم است. این حکومت امری دنیوی نیست، تا معصوم از آن پیراسته باشد. حکومت، حق امام است ومردم ملزم به پیروی از «اولی الامر» می باشند. اولی الامر، صاحبان ولایت وحکومت، در همه امور زندگی انسان - از ابتدای دنیا تا انتهای آخرت - هستند. هرگز اولی الامر به معنای آگاهان علمی نیست ودر جایی به این معنا استعمال نشده است، آن طور که نویسنده کتاب حکمت وحکومت گفته است.
مانند قریش نباشیم که در جواب علی (علیه السلام) گفتند:
«ثم قالوا الا ان فی الحق ان تأخذه وفی الحق ان تترکه»(۲۴۸).
«سپس در جایی گفتند حقّ آن است که آن (خلافت) را بستانی، ودر جای دیگر گفتند حقّ آن است که آن (خلافت) را واگذاری».
در پایان به مناظره ای که بین حضرت علی (علیه السلام) و«اشعث» صورت گرفته است، اشاره می کنیم، تا بدانیم خلافت جزئی از امامت وحق مسلّم علی (علیه السلام) بود، ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بر آن تأکید داشتند واز مردم خواستند دعوتش را اجابت کنند وحضرت علی (علیه السلام) را ولی امر خود قرار دهند. اشعث به حضرت علی (علیه السلام) می گوید: از لحظه ای که وارد کوفه شده ای، به طور مستمر این کلام را تکرار می کنی!
«والله انی لاولی الناس بالناس وما زلتُ مظلوماً منذ قبض رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)».
«به خدا سوگند! من سزاوارترین مردم به (ولایت وخلافت) آنهایم وپس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)پیوسته مظلوم بودم.»
پس چرا وقتی خلیفه اول ودوم حکومت را به دست گرفتند، در مقابل آن چه که از تو گرفته وغصب کردند، شمشیر نزدی؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به اشعث فرمود:
«بشنو، تنها چیزی که من را از شمشیر زدن منع کرد، پیمانی بود که با رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بستم؛ رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من گفت: امت من به تو نیرنگ می زنند وعهد من را می شکنند، در حالی که تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی. به رسول خدا گفتم: وقتی چنین است، تو چه سفارشی به من داری؟ رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«ان وجدت اعواناً فبادر الیهم وجاهدهم وان لم تجد اعواناً فکفّ یدک واحقُن دمک حتی تلحق بی مظلوماً».
«اگر یارانی پیدا کردی، به جهاد با آنان شتاب کن واگر یاری نیافتی، دست نگه دار وخونت را حفظ کن، تا با مظلومیت به من ملحق شوی»
بعد از وفات رسول ودفن آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) وپس از جمع آوری قرآن، دست فاطمه وحسن وحسین(علیهم السلام) را گرفته واطراف اهل بدر وانصار ومهاجر چرخیدم وحقّم را به آن ها گوشزد کردم. هیچ کس از آن ها جز سلمان، مقداد، ابوذر وعمّار دعوتم را اجابت نکرد. وآنان که از اهل بیتم مانند بازوی من بر دین خدا بودند، همه رفته بودند. من ماندم وعباس وعقیل، دو پناهنده وآمیخته به حیات جاهلیت»(۲۴۹).
نَسَب ائمه اطهار (علیهم السلام)
حجّت های بعد از رسول از چه تباری هستند؟
در این فصل از نقش ومسئولیت ائمه (علیهم السلام) وویژگیهای آن ها، به تفصیل سخن رفت. ملاک امامت شایستگی است که موجب نصب توسط خداوند می شود، به آن شیوه ای که در قرآن از امامت ابراهیم (علیه السلام) گفت وگو شده است؛ ابراهیم با ویژگی ها وقابلیت های خاصّ وپس از آزمایش های گوناگون مانند به آتش افتادن ومأمور شدن به ذبح وسر بریدن فرزندش «اسماعیل»، خطاب:
(... اِنّی جاعِلُک لِلنّاسِ اِماماً)(۲۵۰).
«من تو را پیشوای مردم قرار دادم».
را دریافت می کند وبه مقام والای امامت راه می یابد.
ابراهیم (علیه السلام) به تعبیر قرآن:
(... لَحَلیمٌ اَوّاهٌ مُنیبٌ)(۲۵۱).
«زیرا ابراهیم، بردبار ونرمدل وبازگشت کننده (به سوی خدا) بود».
است. او از حلم ووسعت وجودی برخوردار است وانسان ها را از خود می داند ونسبت به آن ها رؤوف می باشد واو منیب است، یعنی دائم به سوی حق وسرچشمه رحمت انابه می کند وبازگشت دارد.
این سه خصوصیت، ابراهیم (علیه السلام) را وادار می کند تا آینده را با برپایی پایه های بیت توحید تضمین نماید. وبرای هدایت ورهبری نسل های بعد دست به دعا بردارد واز خدا بخواهد، امامت را در نسل او قرار دهد، تا افتخار هدایت وشکستن طاغوت وبت در خاندان او باقی بماند.
خداوند دعای ابراهیم را که خلیل ودوست او است، تنها در بین نسلی از او که بر دینش استوار ماند ولحظه ای به ظلمت شرک وبت پرستی تمایل پیدا نکرد، اجابت می کند.
آن گاه که ابراهیم پایه های بیت را بالا می بَرَد، از خداوند می خواهد عملش را قبول کند. وچون خواهان تداوم این عمل وماندگاری بیت وآیین توحید وزدودن ظلمت شرک وبت پرستی است، برای برانگیختن آخرین وبزرگترین پیامبر، دعا می کند، همان پیامبری که آیات خدا را بر مردم تلاوت می کند وباتعلیم کتاب وحکمت آنها را تزکیه می کند. او دست به دعا برمی دارد:
(رَبَّنا وَابْعَثْ فیهِمْ رَسُولا مِنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِک ویعَلِّمُهُمُ الْکتابَ والْحِکمَةَ ویزَکیهِمْ اِنَّک اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ)(۲۵۲).
«پروردگارا! در میان آنان، فرستاده ای ازخودشان برانگیز، تا آیات تو را بر آنان بخواند، وکتاب وحکمت به آنان بیاموزد وپاکیزه شان کند؛ زیرا که تو خود، شکست ناپذیر وحکیم هستی».
از این رو رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید:
«انا دعوة ابی ابراهیم»(۲۵۳).
«من خواسته پدرم ابراهیم هستم».
ابراهیم در آغاز حرکتش کسی را می خواهد که پیام رسان اهداف او در نسل های آینده باشد وبر جلوه های مختلف بت پرستی هجوم بَرَد ولحظه ای آرام نگیرد.
ابراهیم می خواهد:
(وَاجْعَلْ لی لِسانَ صِدْق فِی الاْخِرینَ)(۲۵۴).
«برای من در میان امّت های آینده، زبان صادقی قرار ده، (تا اهداف من را صادقانه بیان کند وبر آن ها پایدار واستوار باشد)».
روایات، علی (علیه السلام) را لسانِ صدق ابراهیم می داند(۲۵۵).
ابراهیم بت شکن با شکستن بت ها مسیر تاریخ را رقم می زند وجلوداران قافله نور را تعیین می کند. او در دل کویر وزمین لم یزرع، شجره نبوت را آبیاری می کند تا ثمرات آن عطش انسان ها را فرو نشاند. کلام علی (علیه السلام) در خطبه (۱۴۴) نهج البلاغه خبر از خواسته ابراهیم دارد.
ائمه (علیهم السلام) از قریش وغرس شده در خاندان هاشم هستند. امامت امری است که برای دیگران صلاح نیست. زیرا دیگران تحمّل آن را ندارند وشایسته چنین مقامی نیستند. اولی الامر ووالیان امر نمی توانند غیر از بنی هاشم باشند. امامت وبنی هاشم لازم وملزوم همدیگرند واز هم انفکاک ناپذیرند. نه امامت در غیر بنی هاشم در جایگاه خویش است، ونه غیر بنی هاشم، صلاحیت تصدی ولایت را دارند.
«ان الأئمة من قریش غُرسوا فی هذا البطنِ منْ هاشم، لا تصلحُ علی سواهم، ولا تصلحُ الولاةُ من غیرهم».
«هر آینه، پیشوایان از قریش هستند، نهال پیشوایی را در خاندان هاشم کشته اند. پیشوایی غیر ایشان را سزاوار نیست وولایت وامامت را کسی جز ایشان شایسته نباشد».
از این رو حضرت (علیه السلام) در صدر همین خطبه، کسانی را که اعتقاد دارند غیر بنی هاشم راسخ در علم هستند، توبیخ می کند وآن ها را کاذب وستم کار بر اهل بیت (علیهم السلام)، می شمارد وتوضیح می دهد:
«خداوند ما را رفعت داده ودشمنان ما را پست شمرده وبه ما آنچه را که شایسته بوده، عطا نموده ودیگران را که قابلیت نعمت ولایت را نداشته اند، محروم کرده است. او ما را داخل در عنایت خاصّ خود نموده ودیگران را از این حوزه خارج نموده است».
در این جا حضرت (علیه السلام) تأکید دارد آنچه از مقام والای امامت وولایت به ما رسیده، از جانب حق تعالی بوده واز الطاف خاص خداوند است.
حضرت بار دیگر بر رسالتِ شان تأکید دارد:
«هدایت به وسیله ما به خلق عطا می شود وکسانی که طالب هدایت وروشنی وبینایی هستند، ما را واسطه قرار دهند، زیرا تنها امام است که با مقام عصمت، توانایی هدایت کردن وبصیرت دادن را دارد».
«بنا یستعطی الهدی، ویستجلی العمی»
«راه هدایت به پایمردی ما طلب شود، وکوری وگمراهی به ما از میان برود».
بخش سوم خطبه در وصف کسانی است که به دنیا روی آوردند، واز آخرت چهره برتافتند، وطالب هدایت نبودند، ودر ظلمت ماندند. آن ها می بایست به دعوت رسول لبیک گویند، وآن را اجابت کنند، وامام را به عنوان ولی - نه وکیل - برگزینند. علی (علیه السلام) می فرماید:
«رُفع لهم عَلَم الجنّة والنار فصرفوا عن الجنّة وجوههم واقبلوا الی النار باعمالهم، دعاهم ربّهم فنفروا وولّوا، ودعاهم الشیطان فاستجابوا واقبلوا».
«برای جامعه انسانی دو عَلَمِ خیر وشر، بهشت وجهنم، وهدایت وضلالت توسط حجت های الهی برپا شد، که انسان ها با بصیرت یکی را انتخاب کنند. این رسول بود که با برپایی این دو عَلَم وراه، آدم ها را وادار به انتخاب کرد، هرچند امت رسول به سرنوشت امت موسی وقوم بنی اسرائیل دچار شد، واز هدایت وخیر وبهشت روی برگردانید وبه گمراهی وسوختن روی آورد. خداوند آن ها را خواند، ولی آن ها نفرت نشان دادند وپشت کردند؛ شیطان آن ها را خواند وآن ها اجابت کردند وبه او روی آوردند».
بارالها! ما را اهل بصیرت گردان ودر کنار شناخت راه، به ما عشق وافر وایمان عطا فرما، تا ولایت آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را گردن نهیم واز سیطره ولایت شیطان رهائی یابیم!
خدایا! ما را از کسانی قرار ده که به سوی بیت رسول هجرت کنیم وبا رسول همراه شویم، تا در انتهای راه، آه حسرت نکشیم ونگوییم:
یا لیتنی اتّخذت مع الرسول سبیلا
(ای کاش با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) راهی برگزیده بودم)
ویا لیتنی اتّخذت الی الرسول سبیلا
(وای کاش راهی به سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در پیش گرفته بودم)

فصل سوّم: آخرین حجّت

بعد از بیان نیاز انسان به حجّت وهادی در فصل اول، وبیان ویژگی های حجج بعد از رسول در فصل دوم، نوبت به آخرین حجّت خدا در زمین از نگاه علی (علیه السلام)می رسد، هر چند از اولین امام در وصف آخرین امام، روایت ها وسخنان زیادی مانده است(۲۵۶) ولی در این نوشتار تنها به سخنان آن حضرت در نهج البلاغه اشاره می شود، تا ببینیم سخنان حضرتش چگونه شاهد صدقی بر آخرین حجّت خدا خواهد بود، وچگونه با شروع امامت، پایان روشن آن در کره خاکی رقم خورده، وآخرین علمدار هدایت وتداوم دهنده رسالت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)به انسان هایی که در آینده قدم به عرصه وجود می گذارند، معرفی شده است.
حکمت ۱۴۷
از جمله این سخنان، حکمت (۱۴۷) نهج البلاغه است، که صدور این حکمت از حضرت علی (علیه السلام) اگر متواتر نباشد، نزدیک به آن است، وکسی در نسبت آن به حضرتش تردیدی روا نداشته است. در کتاب های روایی شیعه وسنی پیش از سید رضی، این حکمت با سلسله سندهای مختلف مکتوب است. مرحوم صدوق در اکمال الدین با چهارده سند مختلف آن را نقل می کند(۲۵۷).
وصیت امام به کمیل
این حکمت، تعلیمی از معلمی ربانی به متعلمی در سبیل نجات، یعنی «کمیل بن زیاد نخعی» است. آن گاه که علی (علیه السلام) دست او را گرفته وبه صحرا می برد تا دور از نگاه نااهلان وچشم های نامحرمان، او را مَحرم اسرار گرداند، ودر سینه او برای نسل هایی که می آیند، گنج هایی ذخیره نماید. نسل هایی که حتی راه به صحرا ندارند، زیرا زمین از نکبت غربیان پر است. وستاره های شاهدِ گفتار علی (علیه السلام) در دل شب را، ابرهای سیاه ظلمتِ برخاسته از سوختن انسان ها در بن بست ایسم ها وآتش فتنه ها، ودود برکشیده از در خانه دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، پوشانده است.
مخاطب این حکمت، نسلی است که تنها همین سیاهی قلم بر سفیدی ورق را دارد، که از سینه کمیل ها تراویده وبر صفحه اوراق وکاغذها نقش بسته است.
همین آینده تاریک است که علی (علیه السلام) را وامی دارد تا حسرتش را با آه ونفس طولانی ظاهر کند، وبه کمیل تأکید کند:
«فاحفظ ما اقول لک»
«بر آن چه به تو می گویم، حافظ باش وآن را پاس بدار».
قلب تو وقلب هر انسانی، ظرفی است که حقایقی را در خود جمع می کند واسراری را ضبط می نماید. وبهترین ظرف ها، وسیع ترین وباظرفیت ترین آن ها است. قلبی که بتواند حقایق بیش تری را در خود جای دهد، واسرار زیادتری را در خود نگه دارد، وآن چنان بی ظرفیت نباشد که به تلنگری آن را بیرون بریزد، وبه اندک فشاری بشکند وبا حادثه کوچکی وارونه شود.
آن چه می تواند به قلب ظرفیت بخشد وآن را وسعت دهد، علم ومعرفت وحکمت است. حضرت در حکمت ۲۰۵ به این نکته توجه می دهد ومی فرماید:
«کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به».
«هر ظرفی با پر شدن از مظروف، بی ظرفیت می شود ودچار فشار وتنگی می شود وچیز دیگری را در خود راه نمی دهد، جز ظرف علم، که با آن به وسعت می رسد وپر شدن از علم او را به وسعت بیشتری راه می برد».
علم معیار دسته بندی ها
به این جهت حضرت انسان ها را به نسبت علم ودر نتیجه داشتن ظرافت وظرفیت، به سه گروه تقسیم می کند:
دسته اول: عالِمی است، که از ربّ نشان دارد وبه تربیت نفوس قبل از نابودی، اقدام می کند، واز آن جا که انتساب به ربّ دارد، بدون واسطه از ربّ کسب فیض می کند. واز طرف دیگر او مربّی است که به تربیت انسان ها وهدایت آن ها همّت می گمارد. امام صادق (علیه السلام) بعد از بیان جایگاه حکمت، می فرماید:
«رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) وصیت نمود: هدایت یک نفر برای تو از آن چه خورشید بر آن طلوع می کند، بهتر است»(۲۵۸).
عالِمی که تنها به ربّ تعلق داشته باشد ومربّی انسان باشد، جز امام معصوم کس دیگری نیست، زیرا کسی می تواند مربّی باشد که به احوال انسان وقدر وارزش او آگاه باشد، واو را از خودش بهتر بشناسد واین خاصّ خداوند وانسان هایی است که خداوند به آنها تفضّل کرده وملائکه وروح را بر آن ها نازل کرده، آن ها را به ظرفیت انسان ها آگاه ساخته است؛ آن طور که سوره «قدر» بر این حقیقت شهادت می دهد.
دسته دوم: کسی است که به یادگیری از عالم ربّانی روی آورده، از او علوم الهی وحقایق وحکمت ها را طلب می کند، تا در سبیل نجات ثابت قدم باشد، وراه رستگاری را در سایه هدایت عالِم ربّانی وامام معصوم به پایان برد، وبا این آموزش به وسعت صدر دست یابد. امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
«نحن العلماء وشیعتنا متعلمون وسائر الناس غثاء»(۲۵۹).
«تنها ما عالم (ربّانی) هستیم، وشیعه ما متعلّم وعلم آموز، ودیگران خار وخاشاک بر روی آب هستند».
بنابر این، شیعه علی (علیه السلام) کسی است که هرگز دست از طلب علم تا هنگام جان دادن، برندارد، وهرگز خود را بی نیاز از طلب علم نداند، زیرا نمی خواهد به هلاکت برسد(۲۶۰).
آن چه از معصوم (علیه السلام) در تعریف شیعه رسیده، غیر از چیزی است که معروف است؛ شیعه علی (علیه السلام) صاحب عقل ودرایتی است که از هوس خالی باشد ولحظه ای از آموختن وآموزش دست برندارد. او است که از علی (علیه السلام) نشان دارد وبا او می شود به علی (علیه السلام) رسید. واو کسی است که دلها را با بیان حکمت وعمل حکیمانه، به سوی علی (علیه السلام) جذب می کند. او مؤمنی است که خداوند وی را آماده پذیرش وحفظ امر ائمه(علیهم السلام) نموده است، زیرا:
«ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الاّ عبد مؤمن امتحن الله قلبه للایمان ولا یعی حدیثنا الاّ صدور امینة واحلام رزینة»(۲۶۱).
«حقیقت امر ما چنان سخت وسنگین است که کسی تحمّل آن را ندارد مگر مؤمنی که خداوند قلبش را برای ایمان آزمایش کرده باشد، وکلام وگفتار ما را جز سینه های مورد اعتماد وعقل های با وقار، ضبط وحفظ ونگاهداری نمی کنند».
دسته سوم: خرمگسان بی اراده ای هستند که از هر آوازی تبعیت می کنند وبا هر بادی می چرخند.
«همج رعاء» یعنی کسانی که طالب نیستند ودر خود جوششی ندارند، وبین بودن وشدن فاصله ای را نمی بینند، وجهان بینی آن ها از نوک بینی شان تجاوز نمی کند.
آنها انسان های بی ظرفیتی هستند که سبک مغزند، واز قدرت تشخیص ودرک برخوردار نیستند. خرمگسانی می باشند که در پی خرانند، زیرا از نور علم، شعله نگرفته اند تا به وسعت وظرفیتی برسند، ودر نتیجه هر دعوتی را اجابت نکنند، وهر صدایی را پاسخ ندهند.
آن ها از تکیه گاه محکمی برخوردار نیستند، تا باد حوادث آن ها را نچرخاند ومجبور نشوند برای حفظ خود به هر خار وخاشاکی چنگ زنند.
از نور عالم ربانی وامام معصوم (علیه السلام) - که منبع علم ومعدن حکمت است - باید استفاده نمود، وچون رکن وثیق وعماد دین وکهف امین است، باید بر او تکیه کرد. انسانی که بر عماد تکیه نکند واز نور آن مستفیض نشود، کسی است که از عقل عاری، واز خود آگاهی خالی است.
کمی عالِم ومتعلّم وزیادی نابخردان
چرا علی (علیه السلام) متعلّم وگروه دوم را مفرد می آورد، ولی گروه سوم را به صورت جمع بیان می کند؟ چرا گروه اول ودوم کم اند وگروه سوم بسیارند؟!
در مقایسه بین علم ومال وتوجه دادن به برتری علم بر مال، به دو سؤال بالا پاسخ داده می شود.
دنیاپرستی، میل به ثروت ووابستگی به دنیا عواملی است که دید انسان را می گیرد وبصیرت را می برد وقلب را می میراند. به سبب همین تعلق است که انسان از طلب باز می ماند، وبر چیزی تکیه می کند که اتقان ندارد.
چه بسا فرو رفتن در تاریکی وتکیه بر ثروت، ناشی از جهل به ارزش خویش یا توهّم عظمت دنیا باشد! بر امام معصوم است که با معرفت دادن، زمینه را برای بصیرت وانتخاب صحیح فراهم آورد، تا انسان با معرفت به خویش وعلم به حقارت دنیا بندهای وابستگی را تکه تکه نماید، ومتعلّمی بر سبیل نجات شود.
برتری علم بر ثروت
علم، آدمی را نگه دار است، زیرا به او وسعت دید می دهد، تا راه را از چاه بشناسد. آدمی با نور علم منافع ومضار، خوب وبد وخیر وشر خود را می شناسد وسالم می ماند. امّا ثروت، باری است بر دوش که باید به نگه داری آن مشغول واز خود غافل شد.
مال با توزیع کم می شود وبا از بین رفتن، آثارش نیز زائل می شود، وثمره اش با خشک شدن درخت آن، پلاسیده شده، نابود می گردد. امّا علم با نشر واشاعه نموّ پیدا می کند وپالایش می شود وبقا می یابد.
شناختِ فضیلت علم روشی پسندیده است که به بار خواهد نشست، وثمراتی را برای متعلم در پی خواهد داشت. این روش، در حیات عالِم، اطاعت او را به دنبال دارد، وبعد از مرگ از او به نیکی یاد خواهد شد.
علم حاکم است وفرمان روا که در هر رابطه ای، ضابطه ای را ارائه می دهد، وبایدها ونبایدها از آن نشأت می گیرد.
حضرت با بیان این حکمت وبا آموزش مرحله به مرحله، کمیل را آماده می سازد تا حقیقتی را که جامعه پشت سر انداخته وبا آن به خصومت برخاسته، جلو روی خود قرار دهد.
سرانجام عالِم وسرمایه دار
در این مرحله علی (علیه السلام) از عاقبت عالِم وصاحب مال سخن می گوید. کسانی که به دنیاگراییده اند وبه جمع آن پرداخته اند، همچون کرم ابریشمی هستند که به دور خود می تند، وهمه راه ها را بر روی خود می بندد. او در حیاتش مرده است، زیرا مردن را انتخاب کرده است، ولی عالِمی که دانش را برگزیده، از آن رو که علم همیشه باقی است، زنده است. کسی که دانش را انتخاب کرده وبا آن مأنوس است، حیات ابدی می یابد، هر چند جسم او از بین رفته باشد، زیرا همیشه یاد وخاطره او در دل ها باقی است.
امروزه ما شاهدیم که چگونه امثال شیخ طوسی وخواجه نصیر وسید رضی زنده اند، ولی هرگز از ثروت مندان وقدرت مندان یاد ونامی نیست.
دو قرن علی (علیه السلام) را سبّ کردند، ولعن او را بعد از نماز، واجب نمودند، ودر محاصره سیاسی واقتصادی قرارش دادند، ولی اکنون چه کسی زنده است؟ علی (علیه السلام) یا دشمنان او؟
راستی این علم کجا است؟ واین عالم ربّانی کیست؟ این عطش کمیل را چه کسی سیراب می کند؟ کمیل باید به چه شخصی روی آورد؟ ودر برابر چه کسی زانوی طلب بر زمین زند؟
همه علوم در دریای بی کران سینه علی (علیه السلام) است. کسی که به راه های آسمانی آشناتر از راه های زمینی است. این فریاد حضرت امیر (علیه السلام) است:
«ایها النّاس سلونی قبل ان تفقدونی فلاَنَا بطرق السماء اعلم منّی بطرق الارض»(۲۶۲).
«ای مردم! قبل از این که مرا از دست بدهید از من سؤال نمایید، چرا که شناخت من به راه های آسمانی بیش تر از راه های زمین است».
اما چرا این وجود نامحدود، محدود می شود؟ واین سینه مالامال از حقایق، بسته می شود؟ چرا غواصان علم وطالبان حقیقت از این دریا آب حیات نمی نوشند؟! آیا حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی خواهد، یا طالبی پیدا نمی شود؟
مگر می شود حضرت امیر (علیه السلام) نخواهد، در حالی که همه علوم به او داده شده، تا بر هدایت خلق همت گمارد وآن ها را به سبیل نجات راهبری کند. گیرنده وطالبی نیست که از حضرت مطالبه کند، واگر دوستدار علم باشد، در حفظ مطالب ونقل آن امین نیست.
گروه های مختلف مردم در زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام)
 آری! حضرت افسوس می خورد وآرزو می کند که کاش می یافتم کسانی را که این معارف را تحمل می کردند واهل امانت بودند! ولی افسوس که آدم های عصر امیرالمؤمنین (علیه السلام)؛
۱ - گروهی انسان های باهوش وزیرک بودند، ولی نعمت الهی وهوش سرشار، ودین وحقایق را، ابزاری برای رسیدن به دنیا قرار می دادند، وبا داشتن نعمت ها به جای مسئولیت پذیری وشکر آن ها، بر خلق خدا فخر می فروختند.
۲ - دسته ای انسان های مطیع وتسلیم حاملان علم وحقّ بودند ولی از فهم ودرایت بهره ای نداشتند، وفاقد بصیرت در حق بودند.
۳ - گروه سوم که با ولع وحرص به خوشی ولذت مشغول بودند، تسلیم محض شهوت وخواهش های نفس بودند.
۴ - چهارمین دسته کسانی بودند که شیفته جمع آوری مال وذخیره نعمت ها شدند.
دو گروه اول ودوّم مقبول نبودند ودو گروه دیگر هرگز نمی توانستند حافظ دین باشند، وحتی در یک مورد هم نمی شد به آن ها اعتماد کرد، زیرا نزدیک ترین موجودات به آنان چهارپایانی بودند که در بیابان رها شده وبه چرا مشغولند. این دو، چنان غرق در لذت وشهوت، وحریص به جمع مال ومنال بودند که حضرت حیوانات را به این ها تشبیه می کند.
وقتی بذر حیات را هیچ زمینی نپذیرد، وآب حیات را هیچ کسی ننوشد، این بذر وآب چه می شود؟ آب فرو می رود وبذر با مرگ زارع بر باد می رود.
حضرت علی (علیه السلام) حقایق را با خود می برد وانسان ها در حرمان وحسرت فقدان آن وجود مبارک می مانند.
«کذلک یموت العلم بموت حاملیه»
«این چنین علم با مرگ حاملان آن، می میرد».
آیا شاکر نبودن نسلی وکافر شدن قومی وعصیان ملتی که رسولش را از او می گیرند وامامش مفارقت می کند وعذاب، آن ها را احاطه می کند، باعث می شود رابطه زمین وآسمان قطع گردد، وخداوند نسل های آینده را به حال خود رها کند؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) خود حجّتی بود که قومش بر او کفر ورزیدند وبر او شوریدند وحرمتش را شکستند. او هر چند با دل شکسته می رود، اما سنت الهی را گوشزد می کند وباب سخن را برای نسل های آینده می گشاید.
درست است در این اوضاع حجّت خدا با علومش راهی آخرت می شود، وبذرش به ثمر نمی نشیند، ولی سنت خداوند بر این قرار گرفته که برای از بین نرفتن زحمات اولیا وانبیای الهی واتمام حجت، زمین از حجّت خالی نباشد، وپیوسته کسی برای خدا، حجّت اقامه کند، وبه سوی او دعوت نماید وانسان ها را از ظلمت به نور بکشاند.
حجت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) ظاهر وپنهان
حُجَج خدا وانسان های ربّانی - بعد از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) وپس از امیرالمؤمنین (علیه السلام) - دو دسته هستند.
دسته اول امامانی هستند که در بین مردم ظاهر وآشکارند ومردم آن ها را می شناسند، هر چند از آن ها اطاعت نکنند وبر آن ها جفا روا دارند(۲۶۳).
این امامان ظاهر وآشکار به شهادت روایات متواتر از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وحضرت امیر (علیه السلام)، یازده نفر هستند، که از حضرت علی (علیه السلام) شروع وبه امام حسن عسکری (علیه السلام) ختم می شوند(۲۶۴).
این ائمه (علیهم السلام) با وجود همه فراز ونشیب ها واوضاع سخت وبی حرمتی ها که در نهایت شهادت آن ها را به دنبال داشت، توانستند در مدّت دو قرن، دین را بارور کنند واصول را القاء نمایند وبا ارائه صراط مستقیم، آدمی را از استضعاف نجات دهند وزمینه انتخاب او را فراهم آورند.
دوران ائمّه (علیهم السلام) به سه دوره تقسیم می شود:
آن ها در یک دوره، اصل دین را حفظ کردند(۲۶۵).
ودر دوره دیگر - عصر صادقین (علیهما السلام) - به تبویب اصول وتفصیل حقایق دین پرداختند، ودر دوره سوم، که با امام رضا (علیه السلام) شروع می شود، به نشر دین وپالایش آن از دسیسه ها وافتراها پرداختند. بدیهی است که با شهادت حجّت یازدهم دوران حُجَج ظاهر پایان می یابد.
ائمه (علیهم السلام) سنگ بنای دین را در این سه دوره متوالی محکم کردند، واصول نظام های دین را القا نمودند. ولی مردم دیگر، تحمل وائمه (علیهم السلام) را از دست دادند وبه انحطاطی رسیدند که به تعبیر حضرت علی (علیه السلام) باید حیوانات را به آن ها تشبیه کرد. این برخوردها وعداوت های بی شمار وفاصله گرفتن از امامان، تا آن جا است که وقتی بنی امیه سقوط می کنند، مردم به جای بازگشت به خانه جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، به بنی عباس روی می آورند.
بنی عباس وحجّت دوازدهم (علیه السلام)
بنی عباس که وجود امامان را برای سلطنت خودشان مزاحم می دانند، به نابودی آن ها وشیعیانشان اقدام می کنند. آن ها برای یافتن آخرین حجّت خدا وکشتن او، که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وحضرت علی (علیه السلام)و سایر حجج الهی به او بشارت داده اند، از هیچ کوششی دریغ نکردند وهمچون فرعون به دنبال موسای این امّت بودند، با این تفاوت که فرعون نمی دانست موسی در کدام خانه متولد می شود، ولی این ها می دانستند مهدی موعود در کدام خانه پا به عرصه وجود می گذارد.
تاریخ به شدّتِ محاصره خانه حجّت یازدهم گواهی می دهد؛ واین که چگونه این نور در خفا نگه داشته می شود، وتنها خواص از او روشنی می گیرند. این جا دیگر جای ظهور وشهرت نیست.
حضرت علی (علیه السلام) در این حکمت، به کمیل خبر می دهد که حجّت دیگر خدا خائف ومغمور است.
فلسفه غیبت
حضرت با ذکر خائف بودن حجّت، به علّت وفلسفه غیبت اشاره دارد. اگر مردم ظرفیت خود را با پذیرش علوم ائمه وسعت می دادند، ودنیاگرایی وشهوت بر آن ها چیره نمی شد، وچون بنی اسرائیل قصد قتل حجّت خدا نمی کردند، دوران غربت وغیبت شکل نمی گرفت.
این خوف اختصاص به زمان بنی عباس ندارد؛ امروزه - در عصر اتم - کسانی که به این حجّت خائف دعوت می کنند، نیز ترسانند ومورد تهدید انسان هایی هستند که خود را از خدا مستغنی دانسته، واین دعوت را بزرگ ترین مانع نظم نوین جهانی می دانند.
در سال (۱۳۷۴هـ. ش) یکی از نمایندگان مجلس پاکستان که از سوی آمریکا هدایت می شد، عربده کشید که: «این امام غائب کجاست، تا پای او را بشکنم!!». الحمد لله در مدت زمان کوتاهی - بعد از این تهدید - در یک انفجار پایش شکست.
عدم پذیرش حجّت وتهدید او، دو عاملی است که سبب شد حجّت خدا مغمور وناشناخته بماند، وبا این که در بین مردم وحجّت خدا در زمین است، حجاب جهل وکفر وبی ظرفیتی توده مردم، او را ناشناخته قرار داده وبرای کسانی که طالب او هستند، در پس پرده غیب می باشد.
نا شناخته ماندن آن حضرت در بین مردم، به جهت ترس از این است که قبل از ظهور ومهیا شدن افراد، اسرار نهضت انتظار فاش شود، ودشمن زیرک، توسط مؤمنان کم ظرفیت همه نقشه ها را نقش بر آب کند؛ مانند خوفی که موسی (علیه السلام) از پیروان خود داشت، مبادا سرّش فاش شود. موسی (علیه السلام)بی صبرانه در انتظار راه خروج از حادثه ای بود که اگر جریان فاش می شد واو شناخته می شد که همان کسی است که بنی اسرائیل انتظار او را می کشند تا آن ها را نجات دهد، به دست فرعون به قتل می رسید، واو آسوده خاطر خدایی می کرد(۲۶۶)، وبنی اسرائیل هرگز رستگار نمی شدند. این خوف باعث می شود حجّت خدا در حالی که در بین مردم است، ناشناخته بماند.
شمار ائمه اطهار وجایگاه آنان
امام (علیه السلام) بعد از آماده سازی کمیل در مراحل دشوار آموزش وبعد از بیان این که زمین از حجّت خالی نیست، سؤالی را مطرح می کند: «کم ذا؟»؛ حجت های الهی چند نفر هستند؟ وکجا هستند؟ واز چه جایگاهی برخوردارند؟ ونقش آن ها چیست؟
بعد حضرت به این سؤال پاسخ می فرمایند:
«اولئک والله الاقلّون عدداً»
«این ها از نظر تعداد کم هستند»
حضرت با سوگند به الله تأکید دارد، تعداد این ها محدود است وکم. قلّت رهبران شایسته، نفی کسانی است که هر کسی را قطب می کنند، وتعداد آن ها را از هزاران نفر افزون می دارند. قرآن به رهبران قلیل اشارت وبشارت دارد:
(ثُلَّةٌ مِنَ الاَوَّلینَ * وَقَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ)(۲۶۷).
«گروهی از پیشینیان، واندکی از متأخران».
کسانی که عبد محض خداوند هستند، یعنی حجج وانبیاء واوصیای الهی قبل از اسلام زیاد بودند که شمار آن ها به (۱۲۴) هزار می رسید، ولی بعد از اسلام ورسول حق عدد سابقون وحجج الهی کم است.
امامان از نظر جایگاه، در نزد خداوند از عظمت وبزرگی منزلت وارزش برخوردارند، وبر انبیای گذشته فضیلت دارند، هر چند در زمین ودر بین مردم غیر مطاع هستند.
«والاعظمون عند الله قدراً»
«وقدر ومنزلتشان، پیش خدا، بسیار است».
نقش ائمه (علیهم السلام)
نقش ائمه (علیهم السلام) مانند سایر حجج الهی است. آن ها حافظ چیزی هستند که انسان برای رسیدن به خدا به آن نیازمند است. آنان پاسدار راه هایی هستند که انسان را از بی خبری وغفلت نجات می دهد. آن ها بر براهین وآیات خدا واقفند ومشعل دار نور هدایت وعهده دار روشنایی قرآن می باشند.
علم امام
هر حجتی مسئول است که علوم ونعمت هایی که خداوند برای حفظ حجت ها وآیات روشنگر خود به او عطا نموده، به حجّت بعد از خود که از هر جهت مانند او است وعصمت وعظمت دارد، به ودیعت سپارد، تا یکی پس از دیگری به آخرین حجّت خدا سپرده شود.
این امانت که علوم امامت است با کاشتن در قلب حجّت بعدی به او منتقل می شود، واکتسابی نیست، ویک باره همه علوم امامت در قلب آن ها جای می گیرد. حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
«رسول خدا به من هزار علم را آموخت، که از هر علمی از آن؛ هزار علم دیگر نشأت می گیرد»(۲۶۸).
صفات حجج
امام (علیه السلام) بعد از بیان تعداد ائمه (علیهم السلام) وجایگاه ونقش آنان، به ویژگی های آن ها اشاره دارد، که در فصل دوم از آن ها سخن رفت.
۱ - آن ها صاحب علم هستند، آن هم علم همراه با حقیقت وبصیرت واین علوم، یکجا وبه صورت گسترده آن ها را احاطه می کند.
۲ - امامان هم نشین با روح الیقین، عالی ترین روحی که خداوند به مقرّبان خود عطا کرده، هستند.
امام (علیه السلام) در روایتی روح را پنج نوع می شمارد: روح القدس، روح الایمان، روح الحیاة، روح الشهوة وروح القوة(۲۶۹).
مقصود از روح الیقین؛ همان روح القدس است که مختصّ پیامبران وجانشینان آن ها است.
امام در این روایت اشاره دارد که این روح، مختص «السابقون السابقون»، که انبیاء وائمه باشند، هست.
۳ - امامان، مونس حق وگریزان از باطل هستند. آن چه اهل جهالت از آن وحشت دارند که علم ومعرفت وحق است، آن ها دوست دارند. آنان جام معرفت حق را یک جا سرکشیده، غرق در ملکوت آسمان وزمین هستند.
حضرت در نهج البلاغه به اباذر می فرماید:
«لا یؤنسنّک الاّ الحق ولا یوحشنّک الاّ الباطل»(۲۷۰).
«جز حقّ تو را مونسی نباشد وچیزی جز باطل تو را به وحشت نیفکند».
۴ - سبک بار وبی تعلّق وبی تکلّف هستند وآنچه را اهل رفاه وناز پروردگان، سخت ودشوار می شمارند وتحمّل آن را ندارند، اینان بر خود آسان ساخته اند.
۵ - مصاحبت آن ها با دنیا جسمانی است. تنها بابدن وتن با دنیا ارتباط دارند. آن ها در این دنیا راه می روند، واز هوای آن استنشاق می کنند، ولی هیچ گونه تعلق روحی به آن ندارند. ارواح آن ها به محلّ اَعلی وقرب حق تعلّق دارد، وتعلّقشان تنها به خداوند سبحان است.
کسانی که صفات یاد شده را دارا هستند، جانشینان خداوند وخلیفة الله هستند. این ها باید اداره امور را به عهده گیرند وبر مردم حکومت کنند، وخواست خداوند را در زمین تحقق دهند وزمین را از شرک وظلم وستم پاک کنند واز توحید وقسط وعدل پر نمایند.
راستی! کسانی که بر انکار حکومت دینی حتی از جانب معصوم پافشاری کرده اند، این عبارت روشن حضرت را چگونه توجیه می کنند؟ آیا خلیفه را غیر از حاکم می دانند؟ یا خدایی که آن ها باور دارند، خدایی در حدّ یک دوست است که می شود به او کاری نداشت واو هم کاری به ما نداشته باشد.
قرآن خدا را معرفی می کند، وهر مسلمان به صورت واجب، روزانه هفده مرتبه در سوره حمد می گوید: «او بخشنده وبخشایش گری است که مالک سرانجام وپایانِ حیات آدمی است» وانسان در نهایت سیر خود عبد ومملوک خدایی می گردد که مالک او است.
بنابراین؛ عبودیت او را گردن می نهد ودر سلوک خود ازاو استمداد می جوید.
(اِیاک نَعْبُدُ وَاِیاک نَسْتَعینُ...)(۲۷۱).
«تو را می پرستیم تنها وبس، بجز تو نجوییم یاری زکس».
خدای حی قیومی که بر بندگان خویش احاطه دارد.
کسانی که از این ویژگی ها برخوردارند، تنها کسانی هستند که می توانند به دین خدا دعوت کنند، زیرا از خود وآن چه غیر از حق است، بریده اند وخداوند آن ها را به عنوان خلیفه خود در زمین قرار داده، تا به اداره امور انسان ها بر اساس دین بپردازند، وروش زندگی بر اساس وحی را، در چگونه بودن وچگونه رفتن وچگونه مردن، به انسان ها بیاموزند.
حجت های الهی چه ظاهر ومشهور باشند، چه خائف وناشناخته، به دین دعوت می کنند، آن جا که یوسف ناشناخته چون برده ای به فروش می رسد وبه درگاه عزیز مصر راه پیدا می کند، وسپس محکوم به زندان شده ودو جوان نیز با او وارد زندان می شوند، واز یوسف تقاضای تعبیر خواب خود را می کنند، یوسف قبل از تعبیر خواب آن ها، فرصت را غنیمت شمرده، با معرفی خود که بر دین پدرش ابراهیم (علیه السلام) است واز شرک بیزار، به جوانان به بهترین شیوه دعوت می گوید: «ای دوستان من! آیا داشتن چند پروردگار بهتر است، یا خدای واحدی که قهار ومهیمن است؟»
(ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیرٌ اَمِ اللهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ... اِنِ الْحُکمُ اِلاّ لِلّهِ...)(۲۷۲).
«آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟... حکم فقط از آن خدا است».
او با طرح این سؤال - که جواب آن روشن است - جوانان را وادار به مقایسه بین اربابان ضعیف ورب واحد مقتدر می کند، تا آن را که بهتر است، انتخاب کنند.
وحجّت دوازدهم هر چند ناشناخته وغائب است، ولی از دعوت به دین ونقش خلیفة اللّهی خود جدا نیست. حضرت علی (علیه السلام) در خطبه ای که صدوق آن را نقل می کند، می فرماید:
«اللهم انّه لابد لارضک من حجة لک علی خلقک یهدیهم الی دینک ویعلمهم علمک...»
«بار الها! به حق گریزی نیست برای زمین تو که حجتی بر خلق تو داشته باشد، تا خلق را به دینت راهنمایی نماید وعلم تو را به آن ها بیاموزد».
حضرت به تقسیم حجّت اشاره دارند، وسپس به نقش حجّت مخفی ومنتظر می پردازد:
«...ان غاب عن الناس شخصه فی حال هدایتهم فان علمه وآدابه فی قلوب المؤمنین مثبتة فهم بها عاملون»(۲۷۳).
«اگر شخص وجسم او در حال هدایت مردم از آن ها پنهان باشد، علم وآدابش در قلوب عاشقان حق پایدار است، وآن ها به آن علم وآداب پایبند هستند وبه آن عمل می کنند».
اشتیاق علی (علیه السلام) برای دیدار آنها
کجایند آنان که دل از زمین برکنده وسر به عرش آسمان سپرده اند، عَلَم دارانِ بیرقِ به جا مانده حبیب خدا ومشعل داران راه سلوک، آنان که قلبشان قرآن است وسینه شان مخزن اسرار وروحشان در ملکوت اعلی در پرواز ودلشان از یقین سرشار؟!
آنها چنانند که دل را می ربایند واشتیاق علی (علیه السلام) را - که عالم مشتاق او است - بر می انگیزند. آنان علی (علیه السلام) را در فراق خودشان به آه وناله وا می دارند. چشمه های شوق می جوشد وچشم های اشک را جاری می کند ودست های نیاز، به گیسوان خیال می پیچد، وحرارت عشق قلب ها را می سوزاند.
شاید، شاید، گوشه چشمی ودست نوازشی، که بیرزد این تمنّی به جواب «لن ترانی»(۲۷۴).
حکمت ۲۷۷
«لا والذی امسینا منه فی غبر لیلة دهماء تکشر عن یوم اغر ما کان کذا وکذا»
«نه، سوگند به کسی که به توانایی او، شبی سیاه را که روزی سپید در پی داشت، به پایان بردیم، که چنین وچونان خواهد شد».
برخورد مردم با حجّت های بعد از رسول (علیهم السلام)
اکنون که جامعه حرمت شکنی کرده وچون بنی اسرائیل با جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)چنین برخورد کرده ودر صدد خاموشی نوری برآمدند که رسول برای آن ها روشن کرده بود، تا در وادی حیرت نمانند ودر ضلالت وگمراهی سرگردان نشوند، ویک صدا از حاکم ومحکوم، خلیفه ورعیت فریاد برآوردند: ما آنان را که از روی شفقت ودلسوزی زمینه هدایت ما را فراهم می سازند، دوست نداریم(۲۷۵).
(...وَنَصَحْتُ لُکمْ وَلکنْ لا تُحِبّوُنَ النّاصِحینَ)(۲۷۶).
این نفرت وبغض از خورشیدی که آن ها را حیات وروشنایی می داد، باعث شد خورشید هدایت از بین چنین جامعه ای رخت بربندد. خواست خدا وسنت او بر این شد که جامعه ای که کفران نعمت نموده اند، در محرومیت وحرمان قرار گیرند ودر ظلمتی فرو روند که بهره ای از نور خدا نبرند. وامام هدایت ووصی رسالت بر ظلمت صبر کند واز این سیاهی هجرت نماید.
آیا برای این شبِ ظلمت، پایانی است وبرای این تنگنا، گشایشی؟ آیا این شب ابدی است ودیگر انسان ها شاهد طلوع خورشید هدایت نخواهند بود؟ وصبر جلوداران هدایت وداعیان دین وانتظار آنان، سرمدی است؟ (اَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیب؟)(۲۷۷).
این چنین نیست، بلکه از آن جا که جهان هستی از آن خداوندی است که حی وقیوم ومقتدر وشاهد است، ودر آن چه او را ناپسند آید وهماهنگ با سنت های حاکم نباشد، او را تغییر وتبدیل است(۲۷۸)، این شب دیجور را پایانی است. واین شب از صبح روشنی خبر می دهد که دلِ این ظلمت شب را خواهد شکافت، واز خورشیدِ هدایت نشان دارد که طلوعی دوباره خواهد داشت. این سنت خدا است که هر چیزی به ضد خود راهبر است(۲۷۹)، وهر نقشه ضدِّ خدا، محکوم به شکست است:
(وَمَکرُوا ومَکرَ اللهُ واللهُ خَیرُ الْماکرینَ)(۲۸۰).
«آن ها مکر ورزیدند، وخداوند نیز (در پاسخ آنها) مکر در میان آورد، وخداوند بهترین مکر انگیزان است».
این چنین نیست که انسان، آزادِ مطلق باشد واختیار امور را در دست داشته باشد، تا اگر حاکم شد، شب سیاه را بر جامعه حاکم کند، وراه را بر راهیان نور ببندد وتشعشع خورشید ولایت را محدود کند، وآن را در سحرگاهان به خون نشاند، وبتواند پایان تاریخ را رقم بزند، وآن را از آنِ خود بداند، زیرا خارج از خواست حاکم هستی، هرطرحی محکوم به شکست است وهرمنکری، مختوم به تغییر وتبدیل است، وهرشبی را صبح روشنی است. حجّت خدا با طلوع خود ظلمت ظلم وخشونت جور را درهم می شکند وقسط وعدل را برپا می دارد.
نوید به حکومت مهدی (علیه السلام) _ حکمت ۲۰۹
«لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها وتلا عقیب ذلک: (وَنُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ)»(۲۸۱).
«سوگند به شکافنده دانه وخالق جانداران(۲۸۲) در بهترین شکل! دنیا مانند شتر صاحب فرزندی که بر دیگران غضب می کند تا فرزندش را در آغوش بگیرد، به ما برمی گردد، زیرا این وعده خدا در قرآن کریم است: «می خواهیم بر کسانی که دیگران خواستار زبونی آن ها بودند، منّت گذاشته، آن ها را پیشوایان ووارثان زمین قرار دهیم».
حضرت علی (علیه السلام) در حکمت (۲۷۷) به این سنت پابرجا وثابت ما را توجه دادند که شب ظلمتی که از جفا بر خورشید هدایت ایجاد شد وصاحبان نور را از مردم، با حجاب ظلم وجور جدا کرد، در دل خود به صبح روشنی بشارت دارد، وچون نزد آفریننده هستی زشت وناپسند است، رخت برخواهد بست، وموج برخاسته از عصیان فرو خواهد نشست وحجّت خدا؛ نا خدای کشتی نجات، کنار ساحل پهلو خواهد گرفت.
امام (علیه السلام) در این حکمت می فرماید:
دنیا بعد از این که به دیگران سواری داد وبه ما بهره ای نداد، به سوی ما برمی گردد. غاصبان، خلافت را از ما گرفتند وبین ما ومردم حاجب ومانع شدند، ودیگران را از نور ما محروم کردند، ولی اکنون دنیا به سوی ما بر می گردد، همچون شتر بچه داری که با خشم از کسانی که می خواهند شیری که برای بچه اش است بدوشند، در اوج شفقت ومحبّت به سوی فرزندش برمی گردد. آری، دنیا این چنین به ما میل واشتیاق پیدا می کند.
بعد از این که خداوند ما را به انواع بلا امتحان نمود، ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ما را در برابر بلاها وفتنه ها به صبر دعوت کرد، وبعد از این که توده های مردم از ما بریدند وبه نااهلان پیوستند، امر ما را زمین گذاشتند وامر دیگران را گردن نهادند، تا جایی که در پی نابودی ما برآمدند. از این رو آخرین حجّت خدا، خائف ومغمور وپنهان شد وقرن ها در انتظار استقرار دولت حقّ وظهور ماند.
دنیا وتوده ها در سرگردانی وبهره دهی به ظالمان بودند. آن ها بعد از این که به این مرحله از فهم ودرک رسیدند که ولی، هادی وامام آن ها ما هستیم ودیگران راهزنانی بیش نبودند که ارزش آدم ها را مخفی کردند ودزدیدند. آن ها مجال تفکر وتعقّل را با حیله از انسان گرفتند، وآدمی خود را گم کرد ودر نتیجه گمراه شد، واز مشعل وچراغ راه دور ماند. او بعد از درک این که همه چیزش را به یغما بردند، وزمین پر از ظلم وجور شد، چون شتر سرکش بر همه پشت پا زد، ودانست که دیگران او را فقط برای دوشیدن می خواهند. اگر به او نان ورفاه وآزادی وامنیت می دهند، خیرخواهش نیستند، بلکه در پی سود بیش تر وشیر فزون ترند.
با درک این حقیقت است که انسان نیاز خود را به حجّت خدا احساس کرده، خواستار ظهور او می شود وبه او عشق وارادت میورزد، همان چیزی که رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) آن را اجر رسالتش قرار داده(۲۸۳) وآن را راه رسیدن به قرب معبود خوانده است(۲۸۴). اینان به سوی حجّت می شتابند وزمینه را برای ظهور حضرتش آماده می کنند.
وبه همین نکته امام سجاد (علیه السلام) توجه می دهد ومی فرماید:
«... یا ابا خالد انّ اهل زمان غیبته القائلین بامامته والمنتظرین لظهوره افضل من کل زمان لانّ الله تبارک وتعالی اعطاهم من العقول والافهام والمعرفة ما صارت به الغیبة عندهم بمنزلة المشاهدة»(۲۸۵).
«ای ابا خالد! همانا مردم زمان غیبت او که به امامت او قائل ومنتظر ظهور او هستند برتر از مردمان همه زمانها هستند، زیرا خدای متعال به آنها آن اندازه از عقل وشناخت داده که مسأله غیبت برای آنها به منزله شهود شده است».
منتظران راستین
حضرت سجاد (علیه السلام) به سه چیز توجه می دهند: منتظران واقعی وشیعه خالص کسانی هستند که خداوند به آن ها عقول ومعرفتی داده که غیبت برای آن ها به منزله حضور شده است. دنیا وحکومت های پر طمطراق وپر ادّعا، وجودِ سرشار آن ها را پر نکرده ودر چشم آن ها ننشسته است، زیرا می دانند همه اینها برای آدم ها فتنه ای بیش نیستند، ومی خواهند دل ودماغ آدمی را بربایند واو را مسخ کنند وبه این باور رسیده اند که تنها کسی می تواند خیرخواه انسان باشد، که طمعی در او نداشته باشد وبر ارزش او واقف باشد، واو همان حجّت خائف مغموری است که با تسلیم شدن دنیا وروی آوردن انسان ها ظهور می کند. او هنگامی که تجربه حجّت های دیگر در امّت های گذشته وامّت محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم)تکرار نشود ودنیا ومردم به او پشت نکنند، پذیرای دعوت شده واز پرده غیبت برون خواهد شد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از این که از این واقعیت تاریخی خبر می دهد ونوید صبحی را می دهد که انسان ها به آغوش ولی وامام خود برمی گردند، به وعده قطعی خداوند در قرآن اشاره می کند واین آیه را تلاوت می نماید:
(وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاَرْضِ ونَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً ونَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ)(۲۸۶).
«وخواستیم بر کسانی که در زمین فرودست شده بودند، منّت نهیم وآنان را پیشوایان (مردم) گردانیم، وایشان را وارث (زمین) کنیم».
سنت ومشیت خداوند بر این است که کسانی را که بر آن ها جفا شده وحق آن ها به یغما رفته وسرمایه های آن ها غارت شده، به حکومت برساند، یعنی کسانی که دنیاداران در پی نابودی آن ها بوده ودزدان شب نور افشانی آن ها را مزاحم می دانستند وبه خاموشی وشکستن آن ها کمر همت بستند، وارثان زمین خواهند شد، همین جماعتی که دنیا بر آن ها چموشی کرد وخود را زیر چتر نااهلان برد، وبر آن ها طغیان کرد وآن ها را مضطرب وخائف ومنتظر گرداند.
خداوند بر این گروه با این ویژگی ها - پیروزی در امتحان الهی وکوچکی دنیا در چشم ایشان - که داعیان دین حق اند، نعمت بزرگی ارزانی داشت، وآن ها را اولیا وپیشوایان زمین گرداند، ودنیا را در اختیار آن ها قرار داد. آن ها وارثین به حقّ هستند، که دیگر کسی سرمایه آن ها را به ستم نخواهد گرفت.

لکل اناس دولة یرقبونها * * * و دولتنا فی آخر الدهر تظهر(۲۸۷).

هر گروهی را دولتی است که انتظار آن را می کشند، ودولت ما در آخر زمان ظاهر می شود.
زمان ظهور
علی (علیه السلام) در حکمت دیگری می فرماید:
«فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه، فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف»(۲۸۸).
«آن گاه که شرایط فراهم شود، رهبر جهانی خیمه دین را به پا می دارد، ودر این موقع مؤمنان به سرعتِ ابرهای پاییزی به دور او جمع می شوند».
این حجّت خائف که ناشناخته مانده، تا کی خائف وبی قرار ومضطرب ومترقّب است؟ حجاب وظلمت جهل وستم، چه هنگام درهم پیچیده می شود؟ انسان ها تا کی سرگردان خواهند ماند؟ واین صبح کی ظاهر خواهد شد؟
آن گاه که مشیت حق بر این امر تعلّق گیرد. آن گاه که دنیا چون شتر بچه دار تندخو به سوی فرزندش بازگردد وتوده ها یا با ظلم فراگیر، ویا با معرفت وعقل وفهم متزاید، از وضع موجود ناراضی واز عالم محسوس دلتنگ وبه دنبال وضع مطلوب وگرایش به غیب باشند، آن هنگام که این شرایط فراهم شود، ودل ها دروازه هایشان را بر حجّت غائب بگشایند، آن گاه امام وسلطان وپیشوای دین ظاهر ومستقر ومشهور می شود وخیمه دین را به پا می دارد وپرچم توحید را به اهتزاز درمی آورد، مانند ملکه زنبورانی که بعد از مدّتها سیر وجا به جایی با دیدن جای مناسب در آن جا مستقر می شود.
برخورد مردم هنگام ظهور
مردمی که همه گونه نظامها را تجربه کرده اند، وپادشاهان ورهبران گوناگون را مشاهده کرده وشاهد دوشیدن خود توسط آنها بوده اند، ودیده اند که آن ها در اوج آزادی خواهی وامانیسم وانسان مداری، چگونه خون آدم ها را مکیده اند وبا جسد آن ها قصرهای افسانه ای را بالا برده اند. آن ها ناظر بن بست مکتب ها وایسم ها وایدئولوژی هایی بوده اند که انسان را در حصار دنیا حبس کرده بود(۲۸۹).
انسان هایی که با رنگ باختن همه ایسم ها به خود آمده وبه این باور رسیده اند که دنیا با همه گستردگی اش برای وجود گسترده تر آن ها کم است، وعالم حس وشهود، وجود سرشار آدمی را پر نمی کند، ونسخه های مدّعیان رهایی ونجات، دیگر شفا ودرمان را به ارمغان نمی آورد. آن ها شاهد پایان تاریخی هستند که بشر آن را ترسیم کرده که یا به کمونیسم ختم می شود ویا به دمکراسی ایده آل غرب که آرزوی بشر امروزی است، واین چیزی ماورای کمون ثانویه ولیبرالیزم غربی نیست.
واین پایان، آغاز بن بست وتحیر آدمی است. زیرا آن ها می خواهند منزل دنیا را به مقصد انسان بدل کنند، واز مقصد واقعی آدمی چشم بپوشند، این است که جواب گوی نیازهای آدمی نخواهند بود، وتنها با تنوع یا سرکوب او را از حرکت باز می دارند واین فشارها بر انسان، انفجاری را به دنبال دارد، وآدم ها در آینده، چون ابرهای پراکنده پاییزی که به سرعت در یک نقطه جمع می شوند، در اطراف امام وهادی ومنجی واقعی خود جمع می شوند(۲۹۰).
خطبه ۱۳۸
«یعطف الهوی علی الهدی، إذا عطفوا الهُدی علی الهوی، ویعطفُ الرأی علی القرآنِ إذا عطفوا القرآن علی الرأی.
منها: حتّی تقوم الحرب بکم علی ساق، بادیاً نواجذها مملوءة أخلافها، حلواً رضاعها، علقماً عاقبتها.
ألا وفی غد - وسیأتی غدٌ بما لا تعرفون -، یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء أعمالها، وتخرج له الأرض أفالیذ کبدها، وتُلقی إلیه سلماً مقالیدها، فیریکم کیف عدل السیرةِ، ویحیی میت الکتابِ والسنّةِ.
منها: کأنّی به قد نعق بالشام، وفحص برایاته فی ضواحی کوفان، فعطف علیها عطف الضّروس، وفرش الأرض بالرؤوس، قد فغرت فاغرته، وثقلت فی الأرض وطأته، بعید الجولة، عظیم الصولة، والله لیشردنّکم فی أطراف الأرض حتّی لایبقی منکم إلاّ قلیل، کالکحل فی العین.
فلا تزالون کذلک، حتّی تؤوب الی العرب عوازب أحلامها، فالزموا السُنن القائمة، والآثار البینة، والعهدَ القریب الذی علیه باقی النبوّة، واعلموا أنّ الشیطان إنّما یسنّی لکم طُرقهُ لتتّبعوا عقبه».
«هواهای نفسانی را به متابعت هدایت الهی باز می گرداند، در روزگاری که هدایت الهی را به متابعت هواهای نفسانی در آورده باشند. آراء واندیشه ها را تابع قرآن گرداند، در روزگاری که قرآن را تابع آراء واندیشه های خود ساخته باشند.
تا آنگاه که جنگی سخت در میان شما درگیر شود، جنگی که چونان درنده ای دندان نماید، همانند حیوانی شیرده که پستانهایش پر شیر باشد وشیرش به دهانها شیرین آید ولی در پایان به شرنگ بدل شود.
آگاه باشید که فردا - وفردا خواهد آمد وندانید با خود چه خواهد آورد - فرمانروایی که نه از این قوم است، کارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد کرد وزمین برای او گنجینه هایش را، چون پاره های جگرش، بیرون افکند. وکلیدهای خود را تسلیم او کند، واو به شما نشان خواهد داد که دادگری در کشورداری چگونه است. وکتاب خدا وسنّت او را که مرده است، زنده کند.
چنان است که می بینم که مرغی شوم در شام بانگ می کند وپرچمهایش را در اطراف کوفه به چپ وراست به جنبش می آورد، وچون اشتری مست وچموش به آن دیار روی آورد وزمین را از سرهای بریده فرش می کند.
بلعیدن را دهان گشاده دارد، وزمین در زیر گامهای سنگینش می لرزد. به هر سو وهر جا جولان کند وحمله اش سخت وجانشکار است. به خدا سوگند، که شما را در اطراف زمین پراکنده سازد تا از شما همان قدر باقی ماند که سیاهی سرمه بر چشم. وهمواره بر این حال خواهید بود تا عرب عقل خویش بازیابد وآیینهای پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را به کار دارد وآثار او را پیش چشم داشته باشد وآن عهدی را که هنوز زمانی بر آن نگذشته ومتمم نبوّت است (یعنی امامت) رعایت کند.
بدانید که شیطان راههای خود را پیش پای شما می گشاید، که از پی او روید».
این خطبه که به عصر ظهور وسیره مهدی (علیه السلام) وبرخورد او با دشمنان ورفتار زمین واهل زمین با آخرین حجّت خدا وچگونگی آمادگی وزمینه سازی حکومت مهدی (علیه السلام) اشاره دارد، در بیاناتی کوتاه، اما روشن ایراد شده است.
جهت یابی انسان توسط حضرت مهدی (علیه السلام)
در آخر الزمان، عصری که هر کس امام خویش است ودر خود بی نیازی را احساس می کند، وبرای خود آرایی را می تند، ومعیار هدایت ورشد را خواست وهوای خویش می پندارد، ومغرورانه خود را محور همه ارزش ها وهدایت ها قلمداد می کند، وهر میزان ومعیار دیگری را منکر است، وخود را در مرحله ای از عقلانیت احساس می کند که در نهایت با تن دادن به شورا ودمکراسی، مدّعی پاسخ گویی همه سؤالات بایگانی شده تاریخی انسان است. او غیر از خواست وهوای خویش چیزی را نمی بیند، واگر معیار ومیزان مستقلی به نام هدایت ورشد باشد، آن را به چهار دیواری هوس خود برمی گرداند.
در چنین عصرِ خود محوری، اولین کار حجّت خدا در هنگام ظهور، جهت دادن به انسان وشکستن حصار هوس وهدایت خواسته های او بر اساس میزان فراگیر الهی است. آدمی با عرضه کردن خواهش های خود به چراغ هدایت، حرکت خود را در مسیر هدایت الهی قرار می دهد، همان چیزی که غبار ظلمت زمانه او را از آن بازداشته بود. تا دیروز آدمی در سرگردانی وحیرانی، علامت ها وآیات هدایت را با خود می چرخاند، ولی امروز که حجّت وخورشید هدایت طلوع کرده، آدمی خود را با عرضه کردن بر نشانه های هدایت از حیرت می رهاند؛
«یعطف الهوی علی الهدی اذا عطفوا الهدی علی الهوی»
«هواهای نفسانی را به متابعت هدایت الهی باز می گرادند، در روزگاری که هدایت الهی را به متابعت هواهای نفسانی در آورده باشند».
انسان آخر الزمان وقرآن
این آدمی که خود را محور کرده وهمه را اسیر هوس خود نموده، وبا سرگردان شدن در بیابان جهل وتاریکی، هدایت ونشانه ها را بر محور خود می چرخاند، چه برخوردی با قرآن می تواند داشته باشد؟ وکتابی که پر از آیات هدایت است، چه جایگاهی در زندگی چنین انسانی دارد؟
این انسان با طرح بشری بودن معرفت دین وبا ارائه تئوری «هرمونتیک» وتأویل وتفسیر متن، به تفسیر به رأی می رسد وتفسیر قرآن را چیزی جز آرای اشخاصی که گرفتار هزاران عوامل بازدارنده ومتأثر از هواها وهوس های نفس خویش هستند، نمی داند.
او محترمانه قرآن را با رأی خود توجیه می کند وجامعیت قرآن را در ذهنیت محدود خود، محجور می سازد. قرآن بر آرا حمل می شود ونظر ونگاه های افراد معیار قرار می گیرد.
آری! قرآن با آن تفکرات سنجیده می شود وبا فاصله انداختن میان دو ثقل اکبر واصغر وبدون ترجمان ماندن قرآن، وشعار «حسبنا کتاب الله» این چنین با قرآن برخورد می شود.
کتابی که برای هدایت است؛ (هدی للناس)، (هدی للمسلمین)، (هدی للمؤمنین)، (هدی للمتقین) و(هدی للمحسنین) تابع ودنباله رو اندیشه های محدود قرار می گیرد، واز احاطه داشتن بر همه عرصه های فکری ونمودهای فلسفی، به مقهور بودن در برابر آن ها بدل می شود.
مهدی (علیه السلام) وقرآن
در چنین جامعه ای وچنین شرایطی، پر واضح است که با ظهور مهدی (علیه السلام)قرآن ترجمان خود را باز می یابد، وجایگاه خود را باز می ستاند، آرا واندیشه ها بر قرآن عرضه می شود وقرآن آن ها را اصلاح وارزیابی می کند. قرآن به تطهیر وپالایش اندیشه ها می پردازد واز مهجور بودن خلاصی می یابد، واز اسارت اندیشه ها آزاد می شود.
انسان توسط چنین امامی بر اساس قرآن هدایت می یابد، وحرکت در سرگردانی وگمراهی او، به طواف بر محور قرآن تبدیل می شود. او بر اساس توانایی ها واستعدادهایش از هدایت برخوردار می شود. وحضرت نشان می دهد که چگونه همین قرآن مهجور، به معضلات انسان آخر الزمان پاسخ می گوید؟ وچگونه همه دردها وبحران های روانی واجتماعی را شفا می دهد ودرمان می کند؟
قرآنی که حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) بر «تنزیل» آن وحضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)بر «تأویل» آن جنگید، حضرت حجّت بر سلطه وسیطره اش خواهد جنگید، تا حقیقت آن بسط یابد ومحتوایش اجرا گردد.
«ویعطف الرأی علی القرآن اذا عطفوا القرآن علی الرأی».
«آراء واندیشه ها را تابع قرآن گرداند در روزگاری که قرآن را تابع آراء واندیشه های خود ساخته باشند».
جهان در آستانه ظهور
در جهانی که انسان ها با هواهای خود نشانه های هدایت را تیره کرده اند وقرآن را اسیر آرای خود نموده اند، طبیعی است با وجود خواسته های متفاوت واندیشه های متضاد ومتناقض ونبود یک معیار صائب برای حل اختلافات، انتظار چیزی جز بحران وجنگ وتفرقه وتشتت نخواهد رفت، مخصوصاً در جامعه ای که با پیشرفت الکترونیک وبهره مندی از امکانات هزار برابر مخرّب، انسان به تکامل در همه ابعاد مادّی رسیده وجز به بهرهوری بیش تر ولذت زائد الوصف به چیز دیگری نمی اندیشد.
این تکامل وتوسعه همه جانبه اگر در دنیا محدود شود، واز مرز دنیا به عوالم دیگر رهنمون نشود، تبدیل به فشاری می شود که انفجارهای مهیبی را به دنبال خواهد داشت. هر کس در پی اسیر کردن دیگری، وهر حکومتی در صدد چنگ زدن به دارایی های دیگران خواهد بود وعاقبت این می شود که همه توانایی های انسانِ توسعه یافته، در برابر همدیگر قرار گیرد ونسل آدمی تهدید به نابودی شود. همان چیزی که قرآن به آن توجه می دهد:
(وَاِذا تَوَلّی سَعی فی الاَرْضِ لِیفْسِدَ فیها وَیهْلِک الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ)(۲۹۱).
«وچون ریاستی یابد کوشش می کند که در زمین فساد نماید وکشت ونسل را نابود سازد».
عاقبتِ سعی وتلاش گسترده انسانی که بر خود تکیه دارد وتنها به حیات دنیوی می اندیشد، چیزی جز نابودی نسل های بشر نخواهد بود، هرچند تلاش گسترده او با نیت خیر وخدمت به بشر، همراه باشد. این چیزی است که انسان در آخر الزمان شاهد آن خواهد بود. واین بن بست وترافیک خواسته های آدمها در برابر هم، چیزی جز جنگ ودرگیری را در پی نخواهد داشت.
این سعی آدمی وتکامل یافتن همه زمینه های حیات او؛ در این عرصه محدود دنیا تا جایی پیش می رود که شدت جنگ او را به خود می گیرد وجنگ را در نهایت شدت به پا می دارد. این جنگی است که خواسته یا ناخواسته همه را وادار به وارد شدن در آن می کند. جنگی که چون درنده بیایان دهان را تا انتها باز کرده، تا همه را در کام خود فرو برد. جنگی که چون پستان شتر پر از شیر، سرشار از امکانات وادوات است وهمه طرف ها از مهمات جنگی برخوردارند. این است که همه شوق جنگ دارند وچون بچه شتری که پر بودن پستان مادر از شیر، او را سرمست کرده، این جنگِ پر از جنگ افزارها، صاحبان آن را مستانه وارد کارزار می کند، اما از آن جا که همه طرف های درگیر از امکانات جنگی برخوردار هستند، پیروزی از آن هیچ کس نخواهد بود وهمه در هلاکت فرو خواهند رفت.
چنانکه حضرت علی (علیه السلام) در این خطبه توصیف می نماید:
«حتی تقوم الحرب بکم علی ساق، بادیاً نواجذها مملوءً اخلافها حلوا رضاعها، علقماً عاقبتها».
«تا آن گاه که جنگی سخت در میان شما درگیر شود، جنگی که چونان درنده ای دندان نماید - همانند حیوانی شیر ده که پستانهایش پر شیر باشد وشیرش به دهانها شیرین آید ولی در پایان به شرنگ بدل شود -».
آیا این بحران را پایانی است؟ آیا بابسته شدن راه های زمین، روزنه ای از آسمان گشوده نخواهد شد وناله های آدمی در میان دود وباروت، به آسمان نخواهد رفت؟ آیا همگان نابود می شوند وزمین از حیات خالی می گردد؟ وآیا این شب دیجور واین ظلمت، صبحی روشن در پی ندارد؟
دعوت سروش آسمانی به مهدی (علیه السلام)
«ألا وفی غد»؛ (اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ)(۲۹۲)؛ (وَلاَتَیأَسُوا مِنْ رَوْحِ الله)(۲۹۳)
«به خود آیید ودر فردا، در صبح وعده گاه، به رحمت خدا امیدوار باشید».
فردا روزنه ای از آسمان باز می شود ودر پهنه آسمان نوری می درخشد.
صبح می آید وندایی از آسمان، در پاسخ ناله های انسانِ به بن بست نشسته در حلقوم جنگ درنده خو، بر می خیزد وجهان را متوجه خود می کند(۲۹۴).
این صدا اعلام می دارد که کلید رهایی انسانِ در بند، مهدی (علیه السلام) است.
راستی آن روز چه روزی است؟ در آن روز چه پیش آمد وحادثه ای رخ می دهد؟ انسان ها با شنیدن پیام آسمانی چه واکنشی از خود بروز می دهند؟ وستمگرانی که راه آدمی را تا آن روز سد کرده وشعله جنگ را در مرکز زمین - خاورمیانه(۲۹۵) بر افروخته بودند، آینده خود را چگونه می بینند؟
فردا چنان آبستن حوادث مهیب است که زمین وآسمان به هم دوخته می شود. فردای موعود،روزی است که تصورش برای ما ناممکن است وقابل شناخت نیست.
«وسیأتی غد بما لا تعرفون»
«فردا می آید به همراه چیزی که برای شما مجهول است».
چنان که قیامت معروف وآشنا نیست.
(وَما أدْراک مَا الْحاقَّةُ)(۲۹۶).
«وچه دانی که آن رخ دهنده چیست؟»
منجی بشر که منادی آسمان او را به زمینیان معرفی می کند، کسی است که از تبار این جنگِ فراگیر نیست. این جنگ ها در غیبت او شکل گرفته واز گم شدن انسان وجدایی او از هادی خویش برخاسته است.
او از نسل ابراهیمِ خلیل (علیه السلام) واز دیار طائف، مدینه، نجف ونینوا است. وی از نسل محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) وعلی (علیه السلام) ونُهمین فرزند حسین (علیه السلام) است.
او با انسان های جنگ افروز، سنخیت ونسبتی ندارد واهل تسامح وتساهل نیست، تا به سازش وزد وبند با آنها روی بیاورد. او از ددمنشان وجنگ افروزان، از آنان که اسلام را به انحراف کشاندند وبین قرآن واهل قرآن، فاصله انداختند واسلام را غریب وقرآن را مهجور کردند، بر اساس عدل - نه بر اساس تعصّب وهوی - انتقام خواهد کشید، وکارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد کرد.
«یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء اعمالها»
«حاکمی است که از غیر خاندان حکومتها است، او عمّال ورؤسای حکومتها را بر اعمال زشت آنها مؤاخذه می کند».
زمین وحضرت صاحب الزمان (علیه السلام)
با طلوع مهدی (علیه السلام) وخسوف «سفیانی» وبرقراری حکومت واحد جهانی واحد، زمین بر خود می بالد که چنین خورشیدی را دیده است. زمینی که تا کنون بر نا اهلان بخل میورزید وبه ناکسان سواری نمی داد واز دوشیدن خود طفره می رفت، اکنون پاره های جگر خود را تسلیم مهدی (علیه السلام) می کند، وشریان های خون ساز خود را سخاوت مندانه به صاحبش می دهد، وکلید دروازه های شهرهایش را به او تسلیم می کند، وامانت های گرفته از پیامبران پیشین را به اهلش برمی گرداند، وآن چه امکانات دارد واز نسل ها به ارث برده ودر دل خود پنهان داشته، همه را تقدیم می دارد.
«وتخرج له الارض افالیذ کبدها وتلقی الیه سلماً مقالیدها».
«وزمین برای او گنجینه هایش را، چون پاره های جگرش، بیرون افکند، وکلیدهای خود را تسلیم او کند».
اولویت های سیره مهدی (علیه السلام)
این انسانی که آسمان با ندای خود او را معرفی می کند، وزمین با همه امکاناتش پذیرای او است وهمه جنگ افروزان در هراس از او هستند، پس از ظهور وفراهم شدن زمینه، اولویت های برنامه جهانی اش چیست؟ مهم ترین رؤوس فعالیتش کدام است؟ مهدی (علیه السلام)که هدایت گر انسان های گم شده است، انسان هایی که هم راه را گم کرده اند وهم مقصد را، به چه شاخص هایی توجه دارد؟
اولویت اول: حضرت علی (علیه السلام) بعد از آن که از تحولِ ایجاد شده در انسان ها با هم سو کردن خواهش ها با موازین، وعرضه آرا واندیشه ها بر قرآن توسط آخرین حجّت خدا، سخن گفت، در ادامه به دو تحول دیگر اشاره می کند ومی فرماید: حضرت مهدی (علیه السلام) نه تنها عدالت را در همه ابعاد حیات آدمی اجرا می کند، بلکه به آدم ها شیوه عدل را می آموزد. او به آن ها نشان می دهد که عدالت حقیقی وواقعیت عدالت چیست. وهدفی راکه همه انبیاء در پی آن بودند وبرای آن مبعوث شده بودند، همان رسالتی که می خواست انسانها خود به پاخیزند وقسط را به پا دارند.
(لِیقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)(۲۹۷).
«تا مردم به قسط قیام کنند»
در حکومتِ وارث همه انبیا محقّق می شود، وآدم ها سیره عادلانه را می آموزند، وآن را به کار می گیرند. اقامه عدل، متوقف بر شناخت جایگاه امور است، تا هر چیز به جای خود به کار رود وعدالت برقرار شود، زیرا انسان خواهانِ عدالت اگر جایگاه امور را نداند، دچار ظلم خواهد شد وانسان در حکومت حضرت مهدی (علیه السلام) به این معرفت وشناخت می رسد. او انسان ها را به این سطح از فکر وفرهنگ می رساند که در ارتباط با خدا، خود، خانواده ودیگران وحتّی حیوانات وجمادات، خود قسط را بپا دارند، نه این که حکومت آنها را به زور، وادار به رعایت عدالت کند.
«فیریکم کیف عدل السیرة»
«او به شما نشان خواهد داد که دادگری چگونه است».
اولویت دوّم: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بیست وسه سال جهاد ومقاومت وتلاش وکوشش کرد تا نزول قرآن به پایان رسید وبه صورت کتاب تدوین شد، وسنّت او که همگی وحی بود(۲۹۸)، شکل گرفت ودین کامل شد، وبرای تداوم واستمرار حیات دین آن را به اوصیا وامامان سپرد. ولی هنوز رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در دل خاک آرام نگرفته بود ودر جنّت خُلد سکنی نگزیده بود که بذر انحراف از سنّت وتحریف کتاب در سقیفه کاشته شد، وتوسط عصیان گران آبیاری شد ودر پی آن هلاکت نسل ها درو شد.
«زرعوا الفجور، وسقوه الغرور، وحصدوا الثبور»(۲۹۹).
«منافقان گناه می کارند وکشته خویش به آب غرور آب می دهند وهلاکت می دروند».
کتاب خدا بی رونق ترین وکاسدترین کالا بود، اگر آن را چنانکه باید می خواندند ودر جایگاه خود قرار می دادند وباز کالایی پر سودتر از قرآن نبود، اگر معنایش تحریف می شد ودر جایگاه نامناسب قرار می گرفت. حقیقت کتاب متروک شد، وسنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)فراموش گشت، وتنها اسم کتاب وخط وجلدش ماند(۳۰۰).
کیست که بر مهجور ماندن کتابی که آمد تا به جامعه حیات جدیدی بدهد، حسرت نخورد وبر حیات نداشتن آن در جامعه غصه نخورد؟ کیست که بر این دردها وحسرت ها مرهمی باشد؟ چه کسی جز حجّت خدا می تواند احیاگر میراث از دست رفته باشد؟
میراثی که گرد وخاک سمّ ستوران ستم، چهره آن را پوشانده وآن را میرانده ودر قبرستان مدفون کرده است. قرآن که آمده بود تا حیات بدهد، آن را همراه مردگان تشییع کرده، در قبرستان جا گذاشتند!
دومین اولویتِ برنامه حجّت خدا، احیای کتاب مهجور خدا وسنت فراموش شده رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) است. واین رویکرد تازه به دین ونمایاندن چهره واقعی کتاب وسنّت است که سبب متهم شدن مهدی (علیه السلام) به آوردن دین جدید می شود، وعالمان دین اولین گروهی هستند که با او مخالفت می کنند، زیرا علم ودانش آن ها از دین، علم به پیکره بی جانی بوده است که بر هر رأیی حمل ودر هر قبری دفن می شود.
تشریح جنگ سفیانی
صفات کلی جنگِ پایان تاریخ را حضرت بیان کرد، اکنون به مصداق خاصی از این جنگ اشاره دارد. روایات زیادی رسیده است که شخصی با نام «سفیانی» واز نسل ابو سفیان با اسلام جنگ می کند. حضرت به نقطه شروع فتنه سفیانی وصفات او وسنگینی جنگ واثرات مخرّب آن اشاره دارد.
شروع جنگ از شام است وفرمانده آن با فریادی دلخراش، شروع جنگ را اعلام می دارد. اما شام کجا است؟ چرا فتنه از شام سر بر می آورد؟ وچرا صیحه زننده وشروع کننده از نسل ابو سفیان است؟
شام جایی است که بذر فتنه کاشته شده در سقیفه را، در خود پرورش می دهد. شام مرکز شومی است که انحراف وتحریف در آن جا جوانه می زند. محیط امنی که دور از چشمان امت شکل یافته پیامبر (علیه السلام)، ساختار امّت تربیت شده را درهم می ریزد وجاهلیت ثانی را سامان می دهد. این است که شام آن طور که آغاز فجور را تدارک می بیند، آخرین فتنه گریها را نیز علیه اسلام شکل می دهد.
آن طور که مصلح آخر الزمان از نسل محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) وعلی وحسین (علیهما السلام) است، مفسد آخر الزمان از نسل ابو سفیان ومعاویه ویزید است، واین است که مهدی (علیه السلام) در مکه ومدینه، مکان بعثت پیامبر (علیه السلام) ونشر رسالت، ظهور می کند، وسفیانی در شام.
جنگ هابیل وقابیل در آغاز تاریخ بود، ودر پایان آن، جنگ فرزندان آن دو است. حق وباطل همیشه برادرند، اما نه این که کمک کار همدیگر باشند، بلکه مانند دو برادر که به دقت صفات یکدیگر را می شناسند، نسبت به هم معرفت دارند. حق می داند کی باطل است، وباطل حق را آشکارا می بیند. این است که همیشه حق وباطل در جلوه دو برادر ودو نسل از یک تبار نمایان می شوند.
سفیانی که آدم های گم شده شامی را مانند حیوانات صدا می زند وگله گله آدم های مسخ شده، به دور او جمع می شوند، به سوی کوفه می رود، جایی که در آغاز اسلام، ریشه درخت اسلام - علی (علیه السلام) - را در محراب نماز قطع می کند تا شاخ وبرگ درخت ولایت گسترده نشود وعالم را فرا نگیرد، وشام را بر دشمنان، شب نکند، ولی خون علی (علیه السلام)ریشه ها را محکم کرد وساقه ها در کربلا رویید وشاخه ها به کوفه رسید، وثمره ها در شام به بازار آمد.
در پایان تاریخ، بار دیگر کوفه تاراج می شود، وسفیانی مانند شتر خشم ناک چهره درهم می کشد. او زمین را از سرهای آدم ها فرش می کند، ودهانش را برای بلعیدن همه سرمایه ها باز می کند، زیرا از نسل معاویه است که به نفرین پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گرفتار شده، هرگز سیر نمی شد. او همه را در زیر لگدهای سنگین شده از ستم، نفس گیر می کند وحوزه چپاولش را گسترش می دهد وهیبت مخوف خود را زیاد می کند. واین سطوت وهیبت، غضب وخشونت، شره وشهوت او، انسان ها را مانند سرمه چشم له می کند وبه راحتی بادپای چکمه هیولای او، آن ها را پراکنده وفراری می سازد که:
«لا یبقی منکم الاّ قلیل، کالکحل فی العین»
«از شما جز اندکی مانند سرمه بر چشم، باقی نمی ماند»
این ظلم واین حوادث هولناک هم چنان ادامه دارد تا وقتی آدم ها بر سر عقل بیایند وعقول خفته خود را بیدار کنند، وبرای رهایی از این شب سیاه چاره ای بیندیشند، واز اعماق وجود خویش خواستار تحول این بنیادِ بنیان برانداز شوند.
«فلا تزالون کذلک حتی تؤوب الی العرب عوازب احلامها».
(همواره بر این حال خواهید بود تا عرب عقل خویش باز یابد)
مسئولیت انسان در فتنه ها
اکنون که بشر این ظلم فراگیر را شاهد است وچون سرمه چشم از بین می رود، آن گروه معدود باقی مانده چه مسئولیتی در برابر وضع پیش آمده دارند؟ آیا تکلیفی ودستوری متوجه آن ها نخواهد بود؟ آیا می توانند ضعف خود را بهانه ای برای تقویت ظلم قرار دهند ووضع موجود را تثبیت نمایند؟ واساساً چگونه باید حرکت می کردند، تا در این جهنم سوزان گرفتار نمی آمدند؟ چه عاملی می تواند تضمین کند که این وقایع به وقوع نپیوندد، وسبزی صلح به قرمزی جنگ نینجامد؟
این ها سؤالاتی است که آدمی در هنگام به دام افتادن در آتش فتنه وجنگ از خود دارد.
پایان خطبه پاسخی به این سؤالات است که برای گم نشدن ودر راه بودن، باید به علامت های راه توجه کرد، ولحظه ای از آن چشم برنداشت، ودائم ملازم سنن قائمه وآثار بینه بود، وبه عهد وپیمانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برای تداوم حیات آدمی در غدیر گرفته بود، ملتزم بود.
عهدشکنی، کنار زدن جلوداران راه وکهنه کردن آثار روشن، عواملی است که آدمی را از سیر باز می دارد، وبه سرگردانی گرفتار می نماید، چون بنی اسرائیل که به سرگردانی دچار شدند. آنها شب را تا صبح حرکت می کردند، ولی صبح خود را در همان جای اول می دیدند.
(یتیهُونَ فِی الاَرْضِ...)(۳۰۱).
«در بیابان سرگردان خواهند بود».
این سرگردانی چیزی جز نتیجه عهدشکنی وعصیان بر امام خود وطغیان بر حضرت موسی (علیه السلام) نبوده است که سنت های ثابت حاکم بر تاریخ، هر ناکث عهدشکنی را خواهد شکست، وهر قاسط متجاوزی را نابود خواهد کرد، وهر مارق خارج از راه را در بن بست هلاکت خواهد نشاند.
این است که ناکثان عصر حضرت علی (علیه السلام) هلاک می شوند، وباقی نمی مانند، وقاسطان تا ابد ملعون وطرد می شوند، ومارقین در چنگال خون آشام ترین جلادان گرفتار می آیند.
«فالزموا السنن القائمة والآثار البینة والعهد القریب الذی علیه باقی النبوة».
«آیینهای پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را به کار دارید وآثار آشکار او را پیش چشم داشته باشید وآن عهدی که هنوز زمانی بر آن نگذشته ومتمم نبوّت است (یعنی امامت) رعایت کنید».
از این جا است که دشمن انسانیت، ومغرور به عصبیت، کسی که در برابر ارزش های والای انسانی سجده نکرد، وبر عقل آدمی (تَبارَک اللهُ اَحْسَنُ الْخالِقینَ) نگفت، ومصمم شد راه را بر انسان سالک ببندد، واو را از دیدن آیات روشن وعَلَم های هدایت محروم کند، (یعنی شیطان) برای انسان دام ها تنید وجلوه ها کرد وزینت ها نمود تا او را به دنبال خود، از نور رحمت حق محروم کند، وبرای همیشه رجیم ومطرود گرداند، وسلوک او را به سوی حقّ متوقّف کند.
«واعلموا انّ الشیطان انما یسنی لکم طرقه لتتبعوا عقبه».
«بدانید که شیطان راههای خود را پیش پای شما می گشاید، که از پی او روید».
خطبه ۱۵۰
وجود مکاتب متعدد در عصر غیبت
انحراف در عصر غیبت
حیات آدمی در گرو حرکت او است، وحرکت او با شناخت وضع موجود وشناخت وضع مطلوب وآنچه که باید باشد، شکل می گیرد. او خود را در جایگاهی می بیند واز آن جا به مقصدی نظر دارد که مشهد او را می سازد. این حرکت از مبدأ تا مقصد به راه وجاده ای نیازمند است، تا آدمی با سیر خود در این راه به مقصد واصل شود. این راه نیز نیازمند راهنما وعلامات وآیاتی است، تا سالک را رهنمود باشد.
راه کدام است؟ راهنما کیست؟ وعلامات راه چیست؟
این چیزی است که علی (علیه السلام) در جای جای نهج البلاغه به آن تصریح دارد. گویا تنها هدف علی (علیه السلام) این است که به نسل خود ونسل های آینده نشان دهد که آدمی تا نتواند جایگاه خود را بشناسد، که کجاست؟ از کجا آمده؟ وبه کجا رهسپار است؟(۳۰۲)، حرکتی نخواهد داشت. او تا به ارزش خود آگاه نشود وبه راهنمایی اقتدا نکند وبه علائم وآیه ها توجه نکند، حیات وحرکتی نخواهد داشت، واگر حرکتی داشته باشد، به دور خود چرخیدن است که مساوی با درجا زدن است.
این راه که سالک را به مقصد می رساند، صراطی است که از سالک استقامت می خواهد. این صراط به تعبیر علی (علیه السلام) طریق وسطی وراه میانه ای است که کوشش سالک را می طلبد وبه تعبیر قرآن همان عبودیت است وبس(۳۰۳):
(وَاَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ)(۳۰۴)
«واین که مرا بپرستید؛ این است راه راست!»
(وَاَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ)(۳۰۵).
«و(بدانید) این است راه راست من؛ پس، از آن پیروی کنید»
همین صراط است که باید از آن تبعیت کرد وتنها بر آن پای بند بود واین عبودیت چیزی جز طاعت وسخت کوشی وسبقت واهمیت نیست. تو باید فقط مطیع حق باشی واز همه ایسم ها وهوس ها آزاد باشی ودر این راه سبقت را پیش گیری، وسبقت تو همیشه متوجّه مهمترین وبا اهمیت ترین باشد.
اگر به این صراط اعتقاد نداشتی، یا از آن دور افتادی، ویا به آن پشت کردی، حرکتی در راست وچپ جاده خواهی داشت که گم شدن تو را در پی دارد وهر اندازه از جاده فاصله بگیری، به فرو رفتن در بیغوله ها وهلاکت خویش نزدیک تری:
«الیمین والشمال مضلة، والطریق الوسطی هی الجادة»(۳۰۶).
«انحراف به راست وچپ، گمراهی وضلالت است. راه مستقیم وراه میانه، صراط مستقیم وجاده رهایی وحقّ است».
در خطبه (۱۵۰) علی (علیه السلام) به گروهی اشاره می کند که آگاهانه یمین وشمال را برگزیدند، تا در راه های غی وگمراهی سیر وسلوک نمایند وراه های منتهی به صراط وجاده وسطی، یعنی راه های رشد ورستگاری را رها کنند.
«وأخذوا یمیناً وشمالاً ظعناً فی مسالک الغی، وترکاً لمذاهب الرشد».
«گاه به راست رفتند وگاه به چپ، ولی راهشان راه ضلالت بود ودوری از طریق هدایت».
این حرکت در گمراهی سیطره پیدا می کند وعصر غیبت را پوشش می دهد، تا وقتی که انسان ها از پی آمد این حرکت ها به ستوه آیند وشتابان در پی برگشت به صراط وجاده گم شده خویش برآیند. آدمی با تجربه ها وتکرارهای ممتد، خود را در بن بست این راه ها می یابد، ورهایی واستمرار راهش را طلب می کند، که امر خدا ونوید او به حاکمیت صالحان حتمی است وصبح وعده او سپیده خواهد زد. ولی در این طلب ودرخواست نباید شتاب وعجله کرد.
چه بسا این بی قراری وعجله وشتاب تو را به نا امیدی بکشاند ومأیوسانه در راه های منتهی به بن بست هلاک کند، یا عجله تو را به انکار بکشاند، این است که حضرت (علیه السلام)گوشزد می کند آن چه برای سالک مهم است، عبودیت واطاعت خدایی است که حکمت ورحمت او عوالم را پر کرده است. سالک باید به امر حق گردن نهد، زیرا هرچه برایش پیش آید، خیر او است. وباید به تکلیف عمل کند که دنیا با حکمت حق برپا است وشتاب، تو را بر حقّ مقدّم می دارد، واز حق دور شمردن وعده حق وکند شمردن طلوع فجر رهایی، تو را از حق مؤخر می دارد.
«فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد، ولا تستبطئوا ما یجیء به الغد»
«پس آنچه را که آمدنی است وانتظارش می رود، به شتاب مطلبید وهرچه را که فردا خواهد آورد، آمدنش را دیر مشمارید»
به دنبال این نهی حضرت می فرماید: بسا کسی که چیزی را به شتاب می طلبد وچون به آن رسد، آرزو کند که ای کاش هرگز نرسیده بود. زیرا تو آگاه به همه جوانب نیستی، تو تنها در بی قراری، مهدی (علیه السلام) را می خواستی، ولی خود را برای حضور او آماده نکرده بودی، یا گمان می کردی که با ظهور او به تو همه چیز خواهند داد واز تو هیچ مسئولیتی طلب نخواهند کرد.
مفضل، صحابی امام صادق (علیه السلام) وقتی با آن حضرت (علیه السلام) در طواف کعبه به فکر فرو می رود وبه بنی عباس نظر می کند که غرق در تنعم وسرمست از ثروت هستند، به امام می گوید: اگر شما به قدرت می رسیدید، ما این چنین در رفاه می زیستیم. حضرت جواب می دهد:
«اگر چنین بود وحکومت به ما می رسید، چیزی جز تدبیر در شب وسعی وحرکت در روز وخوردن غذای خشک، وپوشیدن لباس خشن نبود، مانند امیرالمؤمنین (علیه السلام). اگر چنین نباشد، آتش در انتظار ما است»(۳۰۷).
حضرت در توضیح این که نباید از همراهی با حکمت حق فاصله گرفت ودور شد واحساس کرد که وعده خداوند به حکومت صالحان، امری نیست که به این زودی حاصل شود، که ما کجا وعصر ظهور کجا؟ می فرماید:
«وما اقرب الیوم من تباشیر غد»
«چقدر امروز به سپیده فردا نزدیک است!»
حضرت در شگفتند که چقدر فردا به امروز نزدیک است؟ وچقدر زمان سریع سپری می شود؟ وپایان تاریخ با آغاز آن به هم پیچیده می شود.
(اَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَریب)(۳۰۸).
«مگر صبح نزدیک نیست؟»
واین آیه نیز سؤالی است برای اقرار به همین واقعیت که وعده خداوند به صبح نجات انسانها بسیار نزدیک است.
حتی واقعه قیامت، که بعد از حکومت جهانی مهدی (علیه السلام) است نزدیک شمرده شده است.
(اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ...)(۳۰۹).
«زمان ولحظه قیامت نزدیک شد».
وشروع حیات انسان در عالم دیگر، چندان از حیات او در این دنیا فاصله ندارد. خداوند می فرماید:
(اِقْتَرَبَ لِلْنّاسِ حِسابُهُمْ وَهُمْ فی غَفْلَة مُعْرِضُونَ)(۳۱۰).
«برای مردم (وقت) حسابشان نزدیک شده است، وآنان در بی خبری رویگردانند».
آن گاه حضرت از فردا وبشارت های آن خبر می دهد. این فردای نزدیک به امروز، زمانی است که همه آن چه خداوند در طول تاریخ به زبان رسولان به مردم وعده داده، تحقق می یابد، وهر وعده ای در این روز ظهور می یابد.
«هذا ابان ورود کلّ موعود»
«این فردا، زمان تحقق هر وعده ای است».
فردای نزدیک زمان طلوع طلیعه ای است که شما او را نمی شناسید، وکسی به حوادثی که در این روز بروز خواهد کرد، شناخت ندارد.
«ودنوّ من طلعة ما لا تعرفون»
«ونزدیک است که حوادثی را که نمی دانید چیست، دیدار نمایید».
سیره حضرت مهدی (علیه السلام)
 این حوادث غریب ووعده های تحقق پذیر، این زمان آبستن چنین بحرانها؛ در کنار خود مردی از اهل بیت (علیهم السلام) را دارد، که شاهد این فتنه های کور وتاریک است. فتنه هایی که جامعه را منقلب می کند. آن مرد، با خود چراغ روشنی - قرآن - از معدن ولایت وامامت را دارا است وبر سیره صالحان سَلَف خود - اولیا وانبیاء - قدم برمی دارد تا به وسیله این سراج منیر وسیره صالحان زنجیرهای اسارت را گشوده واسیران در بند را آزاد کند، وجمعیت باطل را پریشان سازد، ومؤمنان پراکنده را جمع نماید.
«ألا وإنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراج منیر، ویحذو فیها علی مثال الصالحین، لیحلّ فیها ربقاً ویعتق رقاً، ویصدع شعباً، ویشعب صدعاً».
«بدانید، که از ما هر که آن را دریابد با چراغ روشنی که در دست دارد، آن تاریکیها را طی کند وپای به جای پای صالحان نهد، تا بندهایی را که بر گردنهاست بگشاید واسیران را آزاد کند وجمعیت باطل را پریشان سازد وپراکندگان اهل صلاح را گرد آورد».
این امام ادامه رسالت رسولی است که آمد تا بارهای سنگین جهل وظلم را از دوش ما بردارد وغل وزنجیرهای اسارت عادات ناپسند وغرائز را از پای ما بگشاید.
(وَیضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیهِمْ)(۳۱۱).
«واز دوش آنان قید وبندهایی را که بر ایشان بوده است، بر می دارد»
راستی اگر انبیاء در زمان های مختلف مبعوث نمی شدند ودر ظلمت زمین، نوری از آسمان را به ارمغان نمی آوردند وبشر زمینی هرگز از نور وحی بهره مند نمی شد، انسان امروزی چه مرحله ای از توحش را می گذراند؟ وچه رسوم وعقاید دست وپاگیری او را فرا می گرفت؟ او زیر بار سنگین قید وبندها کمر خم می کرد وسر در ظلمت فرو می برد.
ممکن است بگویید: بشر با عقل، خودکفا بود ومراحل توحش را پشت سر می گذاشت وچنان زمین گیر نمی شد، ولی آیا خود عقل نیازمند هدایت وراهبری نیست، تا بداند چگونه تعقل کند وچگونه از تفکر واستعدادهایش بهره مند شود؟
به همین جهت است که علی (علیه السلام) یکی از اهداف انبیاء را زیر ورو کردن عقل های مدفون ومحبوس بشر می داند.
«ویثیروا لهم دفائن العقول»(۳۱۲).
«وخردهایشان را که در پرده غفلت، مستور گشته، برانگیزند».
مخفی بودن حضرت مهدی (علیه السلام)
در آستانه ظهور وبحران فتنه ها وحوادث غیر منتظره، آن کس که با خود نور قرآن را دارد ودر سیر بر سیره سَلَف صالح خود می باشد؛ مسئولیت بزرگ او آزادی ونجات انسان ها است. او قبل از ظهور در پرده غیبت است ومردم او را نمی شناسند وانسان های متبحّر چهره شناس ردّ پایی از او نمی یابند، هر چند در پی یافتن نشان او برآیند.
«فی سترة عن الناس، لا یبصر القائف اثره ولو تابع نظره»
«او پوشیده ومستور از مردم است، آنکه در پی یافتن نشان اوست، هرچه به جستجویش کوشد، از او نشانی نیابد».
صفات یاران مهدی (علیه السلام)
در دل این فتنه فراگیر که انسان ها را به بند کشیده، گروه قلیلی پیدا می شود که فتنه، به جای شکستن، آن ها را آبدیده کرده، وحوادث همه تعلقات را از آن ها گرفته است. آنها در کشا کش فتنه، چون شمشیر، صیقل یافته وتیز شده اند ودیده هاشان به وسیله قرآن جلا پیدا کرده، وگوشِ دل به شنیدن حقایق آیات قرآنی گشوده اند وبا بصیرت یافتن، به آن ها تفسیر قرآن وکشف حقایق آن ارزانی می شود وبا این آمادگی واهل قرآن شدن است که شبانگاه وصبح گاه، جام حکمت سر می کشند. این ها کسانی هستند که زمینه را برای ظهور فراهم می کنند، وبه وسیله آنان حاکمیت عدل گسترش می یابد.
«ثُمّ لیشحذنّ فیها قومٌ شحذ القین النّصل، تُجلی بالتنزیل أبصارهم، ویرمی بالتفسیرِ فی مسامعهم، ویغبقون کأس الحکمةِ بعد الصبوحِ».
«پس گروهی در کشاکش آن فتنه ها بصیرت خویش را چنان صیقل دهند که آهنگر تیغه شمشیر را. دیدگانشان به نور قرآن جلاگیرد وتفسیر قرآن گوشهایشان را نوازش دهد وهر شامگاه وبامداد جامهای حکمت نوشند».
خطبه ۱۰۰
«... فاذا انتم ألنتم له رقابکم واشرتم الیه باصابعکم، جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء الله حتی یطلع الله لکم من یجمعکم ویضمّ نشرکم، فلا تطمعوا فی غیر مقبل ولا تیأسوا من مدبر، فانّ المدبر عسی ان تزلّ به احدی قائمتیه وتثبت الاخری فترجعا حتی تثبتا جمیعاً.
الا ان مثل آل محمد (علیهم السلام) کمثل نجوم السماء اذا خوی نجم، طلع نجمٌ، فکانّکم قد تکاملت من الله فیکم الصنائع واراکم ما کنتم تأملون».
«... آن گاه که در برابر علی (علیه السلام) سر تسلیم فرو آورید وتنها او را محور قرار داده، به او متوجه شدید ووی را بزرگ داشتید، مرگ فرا می رسد واو را با خود همراه می کند. بعد از او تا آن گاه که خداوند بخواهد، بدون امام وحاکمی مانند او، درنگ می کنید. این توقف ادامه دارد، تا خداوند تعالی به نفع شما کسی را ظاهر کند، که همه را جمع کرده ودل های پراکنده شما را به هم پیوند دهد.
بنابر این، امیدی به آن کس که پیش نمی آید واقبال به حق ندارد، نداشته باشید واز کسی که به حق پشت کرده وروی برتافته، ناامید ومأیوس نباشید، زیرا شخصی که پشت کرده، چه بسا یکی از دو ستون استقامتش را از دست داده ومتزلزل شده، ولی دیگری پا برجا است، وبا استواری وبرطرف شدن مانع، او باز می گردد.
خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مانند ستارگان آسمان هستند که چون یکی غروب کند، دیگری طالع خواهد شد. گویا خداوند به وجود آل رسول نعمت ها را تمام کرده، نیازها وآرزوهای شما را نمایان ساخته است».
بخش فوق از خطبه صد نهج البلاغه است، که حضرت در سومین هفته خلافت خود آن را ایراد کرده است. قبل از این به آغاز وپایان خطبه اشاره کردیم. این بخش از خطبه، ناظر به فصل سوم این نوشتار در محورهای طولانی بودن زمان غیبت، وحدت وامنیت جامعه در عصر ظهور ونیز شرایط انتظار است.
اقدام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برای بعد از خود
بخش اول خطبه بعد از تمجید وثنای الهی ودوام فضل حق وشهادت بر رسالت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، به این نکته اشاره دارد که پیامبر رشید اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) وخاتم پیامبران بعد از خود امّتش را رها نکرد ودر بین آن ها، عَلَم وپرچم هدایت را به ودیعت گذاشت، وآن را در دست علمدارانی از اهل بیت خویش قرار داد، تا امّت گمراه نشود وعبودیت وصراط مستقیم بر آن ها پوشیده نماند وبه نیاز آن ها پاسخ داده شود.
در بخش آخر خطبه به پیوستگی حجت های بعد از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) اشاره می شود که آسمان هدایت هرگز از خورشید ولایت بی فروغ نخواهد بود، وهرگاه حجّتی غروب کند، حجّت دیگری طالع خواهد شد تا آخرین حجّت خدا، که از آن سخن خواهد رفت.
حضرت خود را به عنوان اولین حجّت بعد از رسول معرفی می کند، که قرآن را به عالمیان معرفی کرد وجامعه را به تحت بیرق آن دعوت نمود. آن گاه می فرماید:
«فاذا انتم النتم له رقابکم واشرتم الیه باصابعکم...»
ودر آخرین مرحله حیات دنیوی او (علی (علیه السلام)) همه گردن ها در برابر او خم می شود، وسرها به نشانه تسلیم فرود آمده، دست ها به او اشاره دارد، ودل ها بر محور او گرد آمده اند.
در تاریخ آمده است:
در هفته قبل از شهادت امام علی (علیه السلام) صد هزار نفر از عراق واطراف آن به ندای امام پاسخ داده وبه دور آن حضرت جمع شدند. - چنانکه اشاره شد - وحضرت خطبه ۱۸۲ را در این زمینه ایراد فرمود. حضرت بعد از بیان آن خطبه، به تنظیم صفوف سپاه پرداخت که در اوج تجمّع وتسلیم گروه ها، شهادت، حضرت علی (علیه السلام) را در ربود، واو به آرزوی همیشگی خود رسید. ومونسی چون مرگ را در آغوش کشید، ودوران غربت امام پایان یافت، وحیات جاودانه اش را از سر گرفت وبا خون خود نوشت: «فزت وربّ الکعبة».
علی (علیه السلام) فرزند خانه خدا بود، وبه لقای پروردگار کعبه بار یافت، و«انّا لله وانّا الیه راجعون» با شهادتش در محراب مسجد، تفسیر شد.
امّا امّت، چون خانواده بدون پدر وجامعه بدون سرپرست وگله بی شبان، به سرگردانی وسردرگمی گرفتار شد واسیر چنگال خون آشام گرگانی شد که ردای تقدّس بر تن کردند ولباس وارونه به اسلام پوشاندند. مردم به سرعت ابرهای بهاری، پراکنده شدند ومدینة الرسول (صلی الله علیه وآله وسلم) چنان چپاول گشت که شرط باکره بودن دخترها از قباله نکاح برداشته شد. بَلَد امن وخانه خدا به منجنیق بسته شد، وگلویی که بوسه گاه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود، از دم تیغ جفا گذشت، وسرها بر نیزه ها رفت. سنّت اوصیا کشی بنی اسرائیل در امّت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) احیا شد، وامّت با جفا بر اولیای خود به نکبت وتفرقه برای مدّت نامعلومی که تنها در علم خدا معلوم است، گرفتار آمد.
«فلبثتم بعده ما شاء الله»
«وشما پس از او تا آن گاه که مشیت خدا باشد، بمانید».
پایان غیبت
دوران انتظار وناشناخته بودن آخرین حجت، آن گاه پایان می پذیرد که با فراهم شدن شرایط ظهور، خداوند عبد صالح خود را به صحنه ظهور فرا خوانَد وبه خورشیدِ فرو رفته در غربت، امر به طلوع کند.
این ظهور وطلوع وپایان غربت وانتظار، تنها به دست حاکم مطلق هستی است که مقتدر وعزیز وحکیم است. آن طور که رفت وآمدها، تولد ومرگها وطلوع وغروبها به دست او است، که او (ربّ المشارق والمغارب) است، ومحبت زائد الوصفی به بندگانش دارد.
در روایت آمده است: اگر مدبرین وکسانی که از درگاه خدا روی گردانده اند، می دانستند اشتیاق خداوند به آن ها چگونه است، از شدّت شوق، قالب تهی می کردند وجان می باختند(۳۱۳).
این محبتِ همراه با حکمت وعزّت، که تجلیاتی از جلوه های الله هست، زمان ظهور را تعیین می کند. زمانی از طرف معصوم (علیه السلام) برای ظهور تعیین نشده، تنها آمادگی وزمینه سازی سریع تر همراه با دعا والتجا به درگاه خدا، لحظه ظهور را نزدیک می کند. این زمینه ها در امّت بنی اسرائیل باعث شد موسی چهار صد سال زودتر از وقتِ تعیین شده، متولد شده، برای نجات بنی اسرائیل مبعوث گردد، با این تفاوت که در این امت، خودِ حجّت اصرار بر ظهور دارد ودر چیدن پایه های آن کوشا است. باید دانست که حجج پیشین در بالا بردن پایه های حکومت حضرت مهدی (علیه السلام) جان به جان آفرین تسلیم کردند.
«حتی یطلع الله لکم...»
اولین اقدام
با ظهور آخرین حجت، اولین اقدام حضرت فراخوانی همه کسانی است که چشم به راه دوخته ودل به محبوب سپرده اند. آنان که در پی زمینه سازی امر ولی خود، هر حاکمی را که به او دعوت نمی نمود، طاغوت می دانستند، وبر او می شوریدند، وپایه های حکومتش را سست می کردند.
«با این فراخوانی، توده ها مانند ابرهای پاییزی با سبکباری وسرعت در اطراف او جمع می شوند وموعود وپناهگاه خود را می یابند»(۳۱۴).
وبه همین نکته آیه کریمه قرآن اشاره می نماید:
(اَینَ ما تَکونُوا یأْتِ بِکمُ اللهُ جَمیعاً»(۳۱۵).
«هر کجا که باشید خداوند همگی شما را (به سوی حجّت خود باز) می آورد».
دومین اقدام
حضرت بعد از جمع آوری توده ها، به واحد کردن هدف وخواسته ها وتبدیل مطلوب های متعدد ومخالف به مطلوب واحد، وبه پیوند قلوب مردم می پردازد، آن طور که خداوند در مورد اصحاب کهف می فرماید:
(وَرَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ)(۳۱۶).
«دل هایشان را چنان محکم ساختیم که هر پراکندگی واضطرابی از بین رفت».
این اقدام دوم حضرت در ابتدای ظهور است. واین امری است که حضرت علی (علیه السلام) از آن خبر می دهد:
«حتی یطلع الله لکم من یجمعکم ویضمّ نشرکم»
«آنگاه خداوند کسی را که پراکندگان را گرد آورد وپراکندگی شما را به هم پیوند زند، بر شما آشکار سازد».
سپس حضرت، به گونه آدم ها در عصر غیبت اشاره دارد، وبه منتظران مؤمن تعلیم می دهد با هر کدام چگونه برخورد داشته باشند.
انسان های غیر منتظر
انسان هایی که منتظر نیستند، وآینده زمین را از آن وارثان انبیاء نمی دانند، دو گروه هستند:
گروه اول: دسته ای که به حق پشت کرده، انتظار را باور ندارند، زیرا مطلوب آن ها همین دنیا است. آن ها حکومت دمکراتیک ولیبرال را برترین حاکمیت قلمداد می کنند ومی پندارند که ماورای آن برای بشر طرح نُوی نیست، که در افکند(۳۱۷). آن ها بیش تر از آن برای خود نمی خواهند وگرایش به غیب ندارند، وچشم به راه مصلح غیبی نیستند.
به چنین انسانی نباید امید داشت ومنتظر پذیرش وآمادگی او نباید بود. سپس آنان که برای حاکمیت مهدی (علیه السلام) تبلیغ می کنند(۳۱۸) ونیرو ونفرات تدارک می بینند، از این شخص اجابتی را نخواهند، وسرمایه ای را صرف نکنند که به هدر خواهد رفت:
«فلا تطمعوا فی غیر مقبل».
گروه دوم: کسانی هستند که با علم به این آینده روشن وتحول عظیم ومطلوب نبودن آن چه امروزه به عنوان آخرین آرمان ها عرضه می شود، عقب گرد کرده اند. زیرا آینده را دور می بینند وبا اینکه به آینده علم دارند امّا به سبب تعلقات ووابستگی ها حالت یأس دارند ودر نتیجه پای رفتن در خود نمی بینند، وحضرت علی (علیه السلام) درباره اینان می فرماید: شما از آن ها مأیوس نباشید.
«فلا تیأسوا من مدبر».
«واز آنکه از شما روی در پوشیده، نومید مشوید»
چرا مأیوس نباشیم؟
این گروه که عوامل بازدارنده وتعلقات دنیوی آن ها را بازداشته ووادار به ادبار شده اند، چه بسا که باتزلزل در یک جهت ولنگ شدن یک پا وسست شدن یکی از پایه های اعتقادی واز دست دادن صبر، با ثبات پای دیگر که معرفت وباور است، به دعوت جواب مثبت دهند. وامید است که آن ها با بلاهایی که دلبستگی آن ها را از دنیا بر می کنَد، با هر دو پا برگردند وصبر را پیشه کنند.
«فان المدبر عسی ان تزّل به احدی قائمتیه وتثبت الاخری فترجعا حتی تثبتا جمیعا».
«ای بسا که یک پای او بلغزد وپای دیگر برجای ثابت ماند وپس از چندی به جای خود برگردد وهر دو (در راه حق) ثابت قدم شوند».
طمع نداشتن ومأیوس نبودن از این دو گروه با معرفت به این حقیقت سامان می یابد که خط هدایت که از آدم شروع شده، بعد از خاتم با آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ادامه دارد وآن ها به آمال وآرزوها پاسخ می دهند وبا آن ها کارکردهای ما به کمال می رسد. این چنین نیست که اگر اکثریتی روی نیاوردند وکثیری مدبر شدند، خط هدایت، متوقف شود وبرای آن ها که حرکت ورفتن را انتخاب کرده اند، راه وصراطی نباشد، زیرا:
«الا ان مثل آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) کمثل نجوم السماء، اذا خوی نجم، طلع نجم فکأنّکم قد تکاملت من الله فیکم الصنائع، وأراکم ما کنتم تأملون...».
«بدانید که آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) همانند ستارگان آسمان اند که چون ستاره ای غروب کند، ستاره دیگر طلوع کند. گویی خداوند نیکی های خود را در حقّ شما (باخاندان پیامبر) به کمال رسانیده است وآنچه را که در آرزویش می بودید به شما نشان داده است».
خطبه ۱۸۲
ابتدا اشاره ای گذرا به قسمت های مختلف خطبه می کنیم وسپس کلام آن حضرت را درباره فرزند غریبش «حضرت مهدی (علیه السلام)» بیان می کنیم.
در هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) لباس رزم بر تن داشت وبرای بار دوّم عازم صفین بود ونشان عبودیت حقّ، در پیشانی او پیدا بود، بر بالای سنگی ایستاد، واین خطبه را خواند. پس از پایان خطبه، حضرت به آرایش سپاه وتعیین فرماندهان جنگ پرداخت. او امام حسین (علیه السلام) را فرمانده ده هزار نفر کرد.
ولی هنوز روز جمعه نیامده بود که قبل از خروج از کوفه، علی (علیه السلام) در محراب مسجد، در خون نشست وبا سوگند به ربّ کعبه، رستگاری خود را اعلام کرد، وبه ملکوت پرواز کرده وآن لحظه شروع غربت اسلام بود، زیرا امت اسلامی پدر خود را از دست داد وتا قیام قائم آل محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) بر یتیمی خود خواهد نالید.
در این خطبه ابتدا حضرت به مدح وسپاس خداوند زبان می گشاید، وبه اوصاف حق اشاره می کند. از جمله می فرماید:
«لم یولد سبحانه فیکون فی العز مشارکاً»
«خداوند متولد نشده واز دیگری زاییده نشده است، تا کسی که او را به وجود آورده، شریک خداوند در عزّت وکبریائیش باشد».
«ولم یلد فیکون موروثاً هالکاً...»
«خداوند تولید ندارد، تا متولد شده، جانشین او شود وخود از بین رود وهلاک شود.
هرگز خدا در تغییر وتحول نیست، زیرا ماورای زمان ومکان است».
آن گاه می فرماید:
«خداوندی که از وصف ومشاهده خارج است، با آثار تدبیرش بر عقل ها تجلی کرده وظاهر می شود. رابطه او با موجودات، رابطه تولیدی نیست، بلکه رابطه خلق وایجاد است. از جمله شواهد آفرینش او، خلقت آسمان ها ووجود ستاره ها است».
سپس حضرت به علم نامحدود حق می پردازد وبرای بار دوم لب به حمد وثنای حقّ می گشاید، واوصاف او را برمی شمارد که قابل درک حتّی به وهم وقابل تقدیر واندازه به فهم نیست. وتنها کسی برای انسان مشهود می شود وبه صفات درک می شود که دارای شکل وابزار باشد وفناپذیر باشد ودر محدوده زمان ومکان بگنجد:
«فانما یدرک بالصّفات ذوو الهیئات والادوات ومن ینقضی اذا بلغ امد حده بالفناء».
«کسانی به صفات درک می شوند که دارای شکل وهیئت وآلات وابزار باشند یا کسی که چون زمانش سرآید، فانی گردد.»
راستی مقصود حضرت علی (علیه السلام) از این کلام، در شرایطی که به آرایش سپاه می پردازد ولشکر جنگی تدارک می بیند، چیست؟ اگر به ترجمه نهج البلاغه روی آورده وبه شرح آن همت گماشته ایم وکنگره ها تشکیل داده ومقاله ها نوشته ایم، تازه به فهم قسمتی از کلام آن حضرت رسیده ایم وفهمیده ایم چه می گوید، اما این که چرا می گوید؟ وچه مقصدی دارد؟ تا کنون به آن نپرداخته ایم، چه رسد به این که به آن رسیده باشیم.
مهمترین مقصود حضرت، تبیین هدف اعلی واستمرار یقین در دل سپاه بود. زیرا او جنگ را تدارک می بیند تا موانع هدایت توده ها برداشته شود وغبار جهل وتیرگی های ستم بر طرف شود.
به همین جهت حضرت بعد از معرفی خدای واحد قهار، مردم را به اطاعت وتقوا سفارش می کند. این معرفت چنان عشق وایمانی در دل پی می ریزد، که وجود آدمی را به اطاعت حق وامی دارد.
امام (علیه السلام) در پی سفارش به اطاعت حق وآماده شدن لشکریان برای جهاد ودل بریدن از دنیا ودست شستن از دارایی ها، به ارائه نمونه هایی از دو جریان حق وباطل در طول تاریخ می پردازند که از دنیا مفارقت نموده ورفته اند. آن حضرت می فرماید:
«اگر دنیا جای بقا بود، چه کسی سزاوارتر از سلیمان بن داود (علیهما السلام)؟ ولی مرگ او را به رغم داشتن پادشاهی جن وانس همراه بامقام نبوّت، از پای در آورد وزمین وزمان از او خالی گشت.
قدرت های جبّار تاریخ چون عمالقه وفراعنه ودیگر گردن کشان، که چراغ های هدایت، ومشعل داران عبودیت را خاموش کردند، آنان که لشکرها به راه انداختند، وهزاران نفر را هزیمت دادند وشهرها وتخت وبارگاه ساختند، اکنون کجا هستند؟!».
پس با تأمل در احوال امّت های گذشته درس عبرت بگیرید ودل به دنیا خوش ندارید، زیرا دنیا جای رفتن است، نه مکان ماندن:
«الدنیا دار مجاز والآخرة دار قرار»(۳۱۹).
«دنیا سرای گذر است وآخرت خانه قرار وهمیشگی».
امام (علیه السلام) خطبه را با وصف وثنای پروردگار وارائه شواهد تدبیر او در جهان هستی، ونیز گستره نامحدود علم حق تعالی وایمان وعشق به او ادامه می دهد. سپس سفارش به اطاعت خداوند وحقیر جلوه دادن موانع اطاعت، با عبرت گیری از سرگذشت کسانی که در دنیا جلوه ها کردند، ولی اکنون تنها حکایت آن ها باقی است؛ می کند، وآن گاه به شرح حال آخرین حجّت خدا می پردازد، ومی فرماید:
آخرین حجّت حقّ برخود درع وزره حکمت را که لباس حکومت است، پوشیده است. حضرت از آینده با فعل ماضی همراه با تأکید، تعبیر می کنند(۳۲۰) تا دل ها بر افق چشم بگشاید وامتداد خط سیر هدایت را شاهد باشد تا اگر در فردای نزدیک، حضرت علی (علیه السلام)وداع می کند، حجّت ها بر مردم مخفی نماند، وانسان ها در پی ترسیم پایان تاریخ، در دل شب های دیجور، فردای روشنی را چشم به راه ونظاره گر باشند، وهرگز دست از طلب ندارند، تا بار دیگر خلیفه وجانشین آن حضرت، انسان ها را به سبیل ربّ بر اساس حکمت، دعوت کند، وبا حکمت آن ها را حیات جدید ودوباره ای بخشد، قرآن می فرماید:
(یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا للهِ ولِلرَّسُولِ اِذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ)(۳۲۱).
«ای کسانی که ایمان آورده اید، چون خدا وپیامبر، شما را به چیزی فراخواندند که به شما حیات می بخشد، آنان را اجابت کنید».
حکومت حافظ حکمت
لازمه تمامیت دعوت وتحقق حکمت، حکومت است. با حکومت، حکمت حفظ می شود وتوسعه می یابد. تعلیم کتاب وحکمت - که پیام رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) است - با حکومت محقق می شود ودرع ونگه دارنده حکمت، حکومت است که:
«قد لبس للحکمة جنّتها».
«درع حکمت بر تن کرد».
آداب فراگیری حکمت
خواسته ها وشرایط حکمت، که همه را آخرین حجّت خدا دارا است، عبارتند از:
۱ - روی آوردن وهمراه بودن با حکمت.
۲ - معرفت وشناخت کامل به حکمت، زیرا لازمه همراهی حکمت، داشتن شناخت کامل است. ودعوت به حکمت به عنوان ابزار دعوت به دین، نیازمند شناخت آن است.
۳ - از آن جا که حکمت خیر کثیر(۳۲۲) است وهیچ نعمتی جای آن را پر نمی کند، باید ظرف وجود را برای آن فارغ کرد، واز غیر آن روی برگرداند وبه آن دل مشغول داشت. به همین جهت است که لقمان از بین نبوت وحکمت، حکمت را اختیار می کند.
«اخذها بجمیع ادبها من الاقبال علیها والمعرفة بها والتفرغ لها».
«وحکمت را با همه آدابش فراگرفت (از این رو) بدان روی آورد وبشناختش وجز آن به چیزی نپرداخت».
حکمت تنها مطلوب مهدی (علیه السلام)
حکومت مهدی (علیه السلام) شکل نمی گیرد وتوده ها پذیرای او نخواهند بود، مگر این که شاهد تحولی در توده ها باشیم. تا باور مردم از خویشتن عوض نشود، آمادگی ظهور را نخواهند داشت. آن چه می تواند این تحول را در آن ها ایجاد کند، «حکمت» است.
حضرت برای ظهور خود به دنبال این حقیقت است وخواسته او حکمت می باشد. او نمی خواهد بشر نابود شود. وبه دنبال جنگ افزارهایی چون بمب های اتمی، که قدرت نابودی ۷۰ برابر کره زمین را دارند، نیست.
او طالب تولد دوباره انسان ها وعروج آن ها به ملکوت است. ابزاری که تحقق دهنده چنین هدف عالی باشد، جز حکمت نیست. حکمت، ارزشت را به تو می شناساند که از دنیا بزرگتری، وتو را در دانش وراه راست راسخ وثابت می دارد که به رغم داشتن راه طولانی در برابر موانع با صلابت واستقامت راه بپیمایی.
«فهی عند نفسه ضالّته التی یطلبها وحاجته التی یسأل عنها».
«حکمت در نظر او گمشده اش بود که به طلبش برخاسته بود ونیازش بود که پیوسته از آن می پرسید».
زمان غربت مهدی (علیه السلام)
تا وقتی اسلام وحکمت غریب هستند وناشناخته مانده اند، وجامعه به آن ها پشت کرده، اسلام ودین را از صحنه حیات جمعی به زوایای زندگی فردی رانده اند وبه جای آن عقلانیت جمعی را نشانده اند، وحیات دنیوی را برگزیده اند، دین وامام غریب خواهند ماند. وقتی به جای حکمت، علم را نشانده اند، وبه جای دین محوری، عقلانیت وانسان مداری را یدک می کشند، اسلام وحکمت وصاحب اسلام وحکمت، غریب خواهند بود وناشناخته خواهند ماند.
«فهو مغترب اذا اغترب الاسلام».
«او غریب است هنگامی که اسلام غریب شود».
واین همان کلام حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) است که فرمود:
«بدأ الاسلام غریباً وسیعود غریباً وطوبی للغرباء»(۳۲۳).
«اسلام با تنهایی وغربت شروع شد وبه زودی غریب می گردد. پس خوشا به حال غریبان».
اسلام - در عصر جاهلیت - با غربت آغاز شد، سپس به تدریج نور حکمت دین، دیوارهای مخوف ظلمت را کنار زد، ودین فراگیر شد. امّا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) خبر می دهد که آن غربت دوباره باز خواهد گشت وآن جاهلیت سایه خواهد گسترد ودیدیم که نقشه های شوم بنیان گذاران سقیفه چگونه غربت دین وصاحب آن را در طول زمان به ارث آورد وچگونه ظلمت فراگیر شد. خوشا به حال آنان که ظلمت بر آن ها غالب نیامده، از دقیانوس دهر به کهف ولایت پناه آورده اند وغریبانه دین خود را حفظ کرده اند.
از حضرت سؤال می شود: غریبان چه کسانی هستند؟
حضرت می فرماید:
«الذین یحیون ما امات الناس من سنّتی»(۳۲۴).
«آن ها کسانی هستند که آن چه را مردم از حکمت وسنت من میرانده اند، زنده می گردانند».
مهدی بقیة الله
وقتی مهدی (علیه السلام) لباس حکومت را بر تن بپوشد وانسان ها به حکمت ودین بازگردند وآن دو از عزلت به در آیند، حضرت ظهور می کند ودعوتش را اعلام می نماید، آن گاه با یاران خاصّش، که در روایات به عدد اصحاب طالوت (۳۱۳) نفر معین شده اند، حرکت وانقلاب را شروع می کنند ودر زمین متمکن ومستقر می شوند.
خداوند با استقرار مهدی (علیه السلام) وظهور او، تنها باقی مانده ویادگار رسولان وانبیاء وائمّه(علیهم السلام) پایان تاریخ را رقم می زند واو به عنوان آخرین نماینده خداوند در عالم هستی، جهان را جلوه تمام نمای عدالت وحکمت وعزت حق می گرداند. خداوند انسان را با اوّلین حجّت - حضرت آدم (علیه السلام) - آورد، وبا آخرین حجّت - حضرت مهدی (علیه السلام) - می بَرَد.
«بقیة من بقایا حججه، خلیفة من خلائف انبیائه».
«او باقیمانده حجّتهای خدا وخلیفه ای از خلفای پیامبران است»
امید است از حضرت علی (علیه السلام) حکمت بیاموزیم، ودین وولی خدا را با احیای سنت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) یاور وهمراه شویم ومشمول «طوبی للغرباء» گردیم!


 

 

 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) این نظریه توسط فرانسیس فوکو یاما - ژاپنی الاصل ومقیم امریکا - ابتدا در مقاله ای تحت عنوان «فرجام تاریخ» در مجله منافع ملی امریکا نگاشته شد وسپس در کتاب پایان تاریخ وآخرین انسان به طور مبسوط بیان شد.
آن مقاله در مجله سیاست خارجی (شماره ۲ و۳) ترجمه گردید ودکتر غنی نژاد کتاب مذکور را به صورت خلاصه وفشرده به فارسی برگردانده که در مجله اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره ۴۴ و۶۳، چاپ شده است.
این نظریه ریشه در تفکر هگل دارد که قائل به دوران تاریخی ودر نهایت فرجام تاریخ برای بشر بود ومارکس تحت تأثیر همین نگاه، قائل به کمون نهایی در پایان تاریخ شد واضمحلال نظریه مارکسیستی در حوزه فکر وعمل وبی رقیب ماندن دموکراسی لیبرال در صحنه بین المللی، فوکویاما را واداشت که بگوید: مارکس به بیراهه رفته وپایان تاریخ انسان را حکومت لیبرال دموکراسی تشکیل می دهد. ایشان ابتدا سؤالی را مطرح نموده ومی گوید: آیا در پایان قرن بیستم، سخن گفتن دوباره از نوعی تاریخ منسجم وجهت دار بشری که در نهایت بخش اعظم بشریت را به دموکراسی لیبرال رهنمود خواهد ساخت، معنایی دارد یا نه؟
در جواب می گوید: پاسخی که من به آن رسیده ام به دو دلیل جداگانه پاسخی مثبت است. یکی از این دو دلیل با اقتصاد ارتباط دارد ودیگری با آنچه پیکار برای شناسائی نامیده ام.
توجه به علوم طبیعی جدید وتأثیر آن بر جوامع بشری وهمسان سازی جوامع، شروع خوبی برای نشان دادن تاریخ عام انسانهاست که در ابتدای قرن بیستم مطرح شده، لکن به جهت رویدادهای ناپسند این قرن پرونده آن بسته شد.
البته هرچند علوم طبیعی نو، ما را به آستانه سرزمین موعود دموکراسی لیبرال هدایت می کند، ولی به این سرزمین نمی رساند.
منطق علوم طبیعی جدید در واقع تفسیری اقتصادی از دگرگونی تاریخی است، دگرگونی که بر خلاف تفسیر مارکس به سرمایه داری می انجامد.
امّا این دلیل به تنهایی کافی نیست، چرا که بشر تنها حیوان اقتصادی نیست تا به همین تفسیر اکتفا شود. بشر علاوه بر نیازهای مادی وحیوانی، خواهان شناخته شدن است ومیل دارد به عنوان یک انسان با کرامت، شناخته شود.
برای ارضای خواسته های مادی به تکنولوژی واقتصاد بازار آزاد نیاز دارد وبرای رسیدن به شناسائی توسط دیگر انسان ها به آزادی نیاز دارد که هر دو در نظام دمکرات لیبرال تبلور یافته وهیچ آرایش دیگری از نهادهای اجتماعی نمی توانند به شکل بهتری این تمنا را پاسخ گویند. بنابراین هیچ دگرگونی تاریخی پیش رونده دیگری امکان وقوع ندارد.
در نقد این نظریه باید گفت: هنوز آقای فوکویاما لذّت نظریه پایان تاریخ خود را نچشیده بود که حوادث خارجی آن را، در کامش تلخ نمودند ونظام تک قطبی ونظم نوین جهانی وحاکمیت دموکراسی لیبرال جای خود را به نظریه برخورد تمدّنها داد وجهان سال ۲۰۰۱ به استقبال گفتگوی تمدّنها وجهان چند صدایی شتافت وگفته شد که شکست کمونیسم به معنای پیروزی نظام غرب نیست. زیرا چه بسا این نظام با ظهور تمدّنهای دیگر وبحرانهای درونی خویش شاهد اضمحلال زودرس خود باشد. که آدمی تنها دو آرزوی مادی وآزادی ندارد تا باعث شود که گمشده خود را در نظام لیبرال دمکرات ببیند وبه آن بسنده کند، عدالت، اخلاق، معنویت وامنیت روانی آرزوهای دیرینه همین انسان است که نظام دموکرات لیبرال نه تنها آنها را برآورده نساخته، بلکه خود تهدید کننده اصلی آنها می باشد.
برخورد تمدّنها ناشی از رفتار وبرخورد تحقیرآمیزی است که غرب با دیگران دارد ورفاه وآزادی که غرب منادی آن است تا جایی است که انسان غربی از او بهره مند شود وگر نه الجزایر، مصر، افغانستان، فلسطین، و... همه انسان هستند وخواستار آزادی وبرابری وآنچه مانع رسیدن این جوامع به این آرمانهاست تمدّن غربی است.
ومهمتر این که اقتصاد وبازار آزاد ورفاه مادیی مطلوب است که از یک طرف همه از امکانات برابر برخوردار باشند واز طرف دیگر مواد اولیه به وفور در اختیار همگان باشد واکنون که بر اثر رشد بی رویه جهان صنعتی وتخریب محیط زیست، ذخائر ارضی رو به اتمام می باشد، چه تضمینی است که انسان غربی فاقد اخلاق ومعنویت در شرایط بحران وفقدان منابع به مساوات وبرابری تن دهد آن طور که امروزه نیز حاضر به رعایت مساوات با جهان سوم در هیچ زمینه ای نیست.
(۲) این نظریه را ساموئل هانتینگتون استاد کرسی حکومت ورئیس مؤسسه مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد امریکا مطرح کرده، ودر فصلنامه فارین - افرز (Foreign - Affairs) به چاپ رسیده است ودر ماهنامه اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره ۷۰ - ۶۹، توسط آقای مجتبی امیری ترجمه شده است، که خلاصه نظریه فوق چنین است:
ایشان در ابتدا بعد از نفی نظریه های دیگران درباره آینده جهان می گوید: بشر تاکنون دوره های مختلف درگیریها را به خود دیده است:
دوره اول: جنگ پادشاهان ومستبدان جهت گسترش سرزمین تحت حکومت خود.
دوره دوم: جنگ میان کشورها - ملتها که منجر به جنگ جهانی اول گردید.
دوره سوم: جنگ میان ایدئولوژی ها، یعنی جنگ کمونیستها با لیبرال دمکراسی موسوم به جنگ سرد دو بلوک شرق وغرب.
با شکست کمونیسم وفروپاشی شوروی جنگ سرد پایان یافت واکنون سیاست جهانی به مرحله جدیدی وارد شده است ودوره چهارم تاریخ بشر آغاز می شود وفرضیه او این است که منبع اصلی برخورد در جهان نوین اساساً نه ایدئولوژی است ونه اقتصاد، بلکه شکافهای عمیق میان افراد بشر است وبرترین منبع برخورد، ماهیت فرهنگی خواهد داشت... ودرگیری های اصلی در صحنه سیاست جهانی بین ملتها وگروهها با تمدنهای مختلف رخ خواهد داد ورویارویی تمدنها بر سیاست جهانی سایه خواهد افکند وخطوط گسل (مرزهای تلاقی بین تمدنها) میان تمدنها، در آینده خطوط نبرد خواهد بود.
برخورد تمدنها آخرین مرحله از سیر تکاملی برخورد در جهان نو را تشکیل خواهد داد.
در ادامه تمدن را تعریف وتمدنهای موجود را بر می شمارد، تمدن بالاترین گروه بندی فرهنگی مردم وگسترده ترین سطح هویت فرهنگی است که انسانها از آن برخوردارند.
«توین بی» جامعه شناس معروف، در کتاب بررسی تاریخ (۲۱) تمدن را شناسائی کرده که(۶) تمدّن از آنها در جهان معاصر موجودند.
هویت تمدنی به طور روزافزون در آینده اهمیت خواهد یافت وجهان تا اندازه زیادی بر اثر کنش وواکنش بین هفت یا هشت تمدّن بزرگ شکل خواهد گرفت که این تمدّنها عبارتند از: ۱ - تمدن غربی ۲ - تمدن کنفوسیوس ۳ - تمدن ژاپنی ۴ - تمدن اسلامی ۵ - تمدّن هندو ۶ - تمدّن اسلاوی - ارتدکسی ۷ - تمدّن آمریکای لاتین ۸ - احتمالاً تمدّن آفریقایی وجنگ جهانی بعدی در صورت وقوع، جنگی بین تمدّنها خواهد بود. وکانون درگیری در آینده بسیار نزدیک بین تمدّن غرب (تمدّن مسیحی) وتمدّن اسلامی - کنفوسیوسی (تمدّن چین) خواهد بود.
در پایان مقاله می نویسد: در آینده قابل پیش بینی، هیچ تمدّن جهان شمولی وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایی خواهد بود با تمدنهای گوناگون که هریک از آنها ناگزیر است همزیستی با دیگران را بیاموزد.
این نظریه که حاوی توصیه های نویسنده به غرب جهت آمادگی برای برخورد با تمدنهای دیگر بالاخص با تمدّن اسلامی - کنفوسیوسی وحفظ برتری بر آنها واتخاذ استراتژی هماهنگ است، در مواردی انتقادهای بسیار تندی را در جهان برانگیخته است که خلاصه تعدادی از این نقدها در شماره ۷۴ - ۷۳ مجله اطلاعات سیاسی - اقتصادی همراه با جواب نویسنده درج شده است. این نظریه با همه آثار مخرّبی که می تواند به جای بگذارد وعرصه را بر سایر انسانها در تمدّنهای دیگر تنگ نماید، نکات ارزنده ای را گوشزد می کند:
الف: جهان آینده هرگز جهان تک قطبی وحاکمیت مطلق غرب نیست ونفس نظریه خط بطلانی بر نظریه دمکراسی لیبرال فوکویاما است.
ب: دین ومذهب به عنوان یک عامل قوی ونیرومند در صحنه بین الملل ایفای نقش خواهد نمود وجهان رویکرد جدیدی به دین ومذهب خواهد داشت وجدایی دین از سیاست وعدم دخالت مذهب در حیات دنیوی انسانها، ممکن نخواهد بود.
ج - انسانها در آینده هویت خویش را باز خواهند یافت واز یوغ سلطه غرب رهایی خواهند یافت.
د - در نهایت غرب مجبور است تمدنهای دیگر را به رسمیت بشناسد وبا آنها همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشد وبا آنها به گفتگو بنشیند.
البته به دو دلیل احتمال درگیری دو تمدّن مسیحی واسلامی در آینده نزدیک بسیار کم است، زیرا از یک طرف مسیحیت حامل تجربه جنگهای صلیبی است وحاضر به تکرار اشتباه خود نیست واز طرف دیگر توجه مسلمین به قرآن آنها را بر این نکته واقف می کند که دشمن اصلی آنها مسیحیت نمی باشد وبحران آینده از درگیری جامعه فاقد تمدّن - یعنی صهیونیزم - با سایر تمدّنها بالاخص اسلام شکل می گیرد، همان کسانی که عامل بحران قرن بیستم بوده اند ونتوانستند از آوارگی رهایی یابند وبرای خود منطقه امنی را ایجاد نمایند.
(۳) موج سوم، الوین تافلر، ترجمه خوارزمی، ص ۵۷۷، چ دوازدهم.
(۴) ادیان - اعم از ابراهیمی وغیر ابراهیمی وبالاتر توحیدی وغیر توحیدی - پیروان خود را به آمدن مصلح جهانی در پایان تاریخ بشارت می دهند. بودائیان چشم به راه بودای پنجم نشسته اند، زرتشتیان سوشیانس را انتظار می کشند، یهودیان منتظر مسیع (ماشیع)، ومسیحیان منتظر برگشتن حضرت عیسی (علیه السلام) می باشند، وهندوها نیز از ظهور حاکم عادلی خبر می دهند.
در کتاب مقدّس چنین آمده است: ونهالی از تنه یسی (پدر داوود) بیرون آمده، شاخه ای از ریشه هایش خواهد شکفت وروح خدا بر او قرار خواهد گرفت - یعنی روح حکمت وفهم وروح مشورت وقوّت وروح معرفت وترس خداوند... - مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد وبه جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد کرد... گرگ با بره سکونت خواهد کرد وپلنگ با بزغاله خواهد خوابید...
جهان از معرفت خدا پر خواهد شد مثل آبهایی که دریاها را می پوشاند. «کتاب اشعیاء نبی: باب ۱۱».
ودر انجیل نیز آمده:
لهذا شما نیز حاضر باشید زیرا در ساعتی که گمان نبرید پسر انسان می آید. «۴۵ انجیل متی، باب ۲۴»
زیرا همچنانکه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر می شود ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد. «۲۷، همان باب ۲۷»
حضرت عیسی (علیه السلام) در انجیل به پسر انسان که کسی غیر از خود آن حضرت است، بشارت می دهد، هر آینه به شما می گویم که بعضی در اینجا حاضرند تا پسر انسان را نبینند در ملکوت خود می آید ذائقه موت را نخواهند چشید.«انجیل متی، ب ۱۶/۲۸».
سفر دانیال
واز این جمله استفاده می شود که آن فردی که نمی میرد تا پسر انسان را درک کند همان کس است که در اعتقاد ما خود حضرت عیسی (علیه السلام) است که با ظهور صاحب الامر«عج» در حضور او حاضر می شود ومسیحیت، عیسی را پسر انسان نمی دانند.
(۵) سوره نساء، آیه ۱۶۵.
(۶) (لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین). التین، ۴ - ۵.
(۷) (یا ایها الانسان انّک کادح الی ربّک کدحاً فملاقیه). الانشقاق، ۶.
(۸) اعراف، ۱۵۷.
(۹) نساء، ۱۷۴.
(۱۰) ابراهیم، ۱.
(۱۱) کنز العمال، ج۱، ص۱۷۲ و۱۷۳ و۱۷۸ و۱۸۵ و۱۸۶ و۱۸۷، بیروت، مؤسسة الرسالة.
(۱۲) الصف، ۸.
(۱۳) هود، ۸۶.
(۱۴) ملل ونحل شهرستانی، ج ۲، ص ۲۵۸; تمهید الاصول، شیخ طوسی، ص ۳۱۴.
(۱۵) طه، ۵۰.
(۱۶) این بحث را به طور تفصیل می توان در کتاب های اسفار ملا صدرا، ج ۷ ونهایة الحکمه علامه طباطبایی، ص ۳۰۸، وتاریخ فلسفه غرب، نوشته برتراندراسل، نظر لایب نیتس تحت عنوان بهترین جهان های ممکن در ج ۲، ص ۸۱۲، ترجمه نجف دریابندری ودیگر کتاب های فلسفی وکلامی مطالعه کرد.
(۱۷) اسفار، ج ۷، ص ۲۴۴، فصل ۷. شرح اصول کافی، ملا صدرا، حدیث ۴۴۴، کتاب حجت. حکمت الهی، مهدی الهی قمشه ای، ص۲۹۶ فاقد سایر خصوصیات چاپ.
(۱۸) اصول عقائد، محمد تقی مصباح، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، ج ۲، ص ۳۶.
(۱۹) اصول کافی، ج۱، ص۳۳۷، ح۵.
(۲۰) تمدن سال ۲۰۰۱، نوشته ژان فوراستیه، ترجمه خسرو رضایی از مجموعه چه می دانم؟، سازمان انتشارات وآموزش انقلاب اسلامی.
(۲۱) برای کسب اطلاع، به کتاب های شناخت شناسی، از جمله: اصول فلسفه وروش رئالیسم علامه طباطبایی، آموزش فلسفه، آیة الله مصباح وکتاب هایی از این نوع مراجعه شود.
(۲۲) غرر الحکم ودرر الکلم با شرح آقا جمال خوانساری، ج۵، ص۱۹۴.
(۲۳) شرح الاشارات والتنبیهات، خواجه نصیر الدین طوسی، به نقل از کتاب: علم حضوری، محمد فنایی اشکوری، ص ۳۲ - ۳۳، چاپ ۱۳۷۵، انتشارات شفق.
(۲۴) صافات، ۹۹.
(۲۵) اعراف، ۱۴۳.
(۲۶) آل عمران، ۱۰۱.
(۲۷) روم، ۸. این آیه به بهترین شکل ترتب معارف بشر در مورد هستی را، بر معرفت نفس بیان می کند، که توضیح بیش تر آن در حوزه برداشت از سوره روم آمده است.
(۲۸) نهج البلاغه، نامه ۴۵.
(۲۹) نهج البلاغه، نامه ۵۵.
(۳۰) نهج البلاغه، نامه ۳۱.
(۳۱) در لابلای مباحث آینده این برهان وجهات گوناگون آن، تکرار می شود وبه آن اشاره های اجمالی وتفصیلی می شود.
(۳۲) نهج البلاغه، نامه ۴۵، در بعضی از نسخه ها به جای «الضوء من الضوء»، «الصِنو من الصِنو» است، که به معنای نخلی متّکی به نخل دیگر است.
(۳۳) (... لولا ارسلت الینا رسولا فنتبع آیاتک ونکون من المؤمنین).
(۳۴) نساء، ۱۶۵.
(۳۵) (والّذِینَ یحاجّونَ فی الله...حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ...)، شوری، ۱۶.
(۳۶) یونس، ۴۷.
(۳۷) الاعراف، ۳۴.
(۳۸) ابراهیم، ۴.
(۳۹) النحل، ۳۶.
(۴۰) اسراء، ۷۱.
(۴۱) قیامت، ۳۶.
(۴۲) تاریخ طبری، ج۱۰، ص۶۰، دار التراث، بیروت، باتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم. شاعر در مورد یزید می گوید:

یا ایها القبر بحوارینا * * * ضممتَ شرّ الناس اجمعینا

مروج الذهب مسعودی، ج ۳، ص ۵۳، دار الهجرة، قم، سال ۱۳۶۳
خلیفه ای که سه سال حکومت کرد، سال اول فرزند رسول الله را کشت وسال دوم واقعه حرّه وفاجعه شهر مدینه را درست کرد ودر سال سوم مولد رسول، قبله رسول، وخانه خدا را به منجنیق بست.
(۴۳) نهج البلاغه، خطبه ۳۲.
(۴۴) نهج البلاغه، خطبه ۳۷. «در آن هنگام، که زبان همگان بسته بود، این من بودم که به سخن آمدم».
(۴۵) نهج البلاغه، حکمت ۳۷۰.
(۴۶) نهج البلاغه، خطبه ۸۶.
(۴۷) در سراسر کتاب از آوردن متن کامل سخنان آن حضرت (علیه السلام) - به جهت رعایت اختصار - پرهیز شده است. برخواننده عزیز است که با مراجعه به متن کامل نهج البلاغه ودقّت وتأمل در آن، با این نوشتار همراه گردد.
(۴۸) فاطر، ۲۴.
(۴۹) فاطر: ۹.
(۵۰) فاطر: ۱۱.
(۵۱) فاطر: ۱۵.
(۵۲) نهج البلاغه حکمت ۷۷، در بعضی از نسخه ها به جای «بعد الطریق»، «طول الطریق» ضبط شده است.
(۵۳) نجم، ۲۹.
(۵۴) فاطر، ۱۹ - ۲۲.
(۵۵) فاطر، ۲۴.
(۵۶) فاطر: ۲۷.
(۵۷) فاطر: ۳۲.
(۵۸) کنز العمال، متقی هندی، ج۱، ص۱۷۲ و۱۷۳ و۱۷۸ و۱۸۵ و۱۸۶ و۱۸۷. حدیث فوق به صورت های مختلفی نقل شده است.
(۵۹) فرقان، ۳۰.
(۶۰) مؤمنون: ۴۴.
(۶۱) همراه با مطالعه این بخش، به سوره مؤمنون توجه شود.
(۶۲) مؤمنون، ۷۳.
(۶۳) اصول کافی، کتاب الحجة، باب معرفة الامام - شامل ۱۴ روایت - ص ۱۸۰.
(۶۴) تفسیر قمی، ج ۲، ص ۹۳، ذیل آیه ۷۳، در سوره مؤمنون.
(۶۵) مؤمنون، ۱۴.
(۶۶) رعد، ۷.
(۶۷) مانند دو سوره گذشته مراجعه به سوره لازم است.
(۶۸) انعام: ۹۲.
(۶۹) انعام: ۱۲.
(۷۰) رعد: ۷.
(۷۱) احزاب: ۸ - ۷.
(۷۲) مفاتیح الجنان، زیارت رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) از بعید.
(۷۳) نجم: ۴ - ۳.
(۷۴) آل عمران: ۷۹.
(۷۵) نهج البلاغه، خطبه ۹۱.
(۷۶) نهج البلاغه، نامه ۲۶.
(۷۷) (الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان... وَاَنِ اعبدونی). یس: ۶۱ - ۶۰.
(۷۸) زخرف، ۵۴.
(۷۹) تعبیر «اقتطع» به جای «قطع» نشان می دهد انسان دعوت شیطان را با رغبت پذیرفت، زیرا قبل از آن از خداوند فاصله گرفت.
(۸۰) نهج البلاغه، خطبه ۱.
(۸۱) مدرک پیشین.
(۸۲) نجم، ۳۰.
(۸۳) اسراء، ۴۳.
(۸۴) نهج البلاغه، خطبه ۱.
(۸۵) بحار، ج ۴۴، ص ۳۲۹.
(۸۶) هود، ۱۲۰.
(۸۷) هود: ۱۷.
(۸۸) پیشین: ۲۴.
(۸۹) پیشین: ۴۹.
(۹۰) پیشین، ۱۱۲.
(۹۱) امالی شیخ صدوق، مجلس ۴۱، ح۴، ص۳۰۴.
(۹۲) نهج البلاغه، خطبه ۱.
(۹۳) امالی صدوق، مجلس ۶۳، ح۳، ص۴۸۶.
(۹۴) نهج البلاغه، خطبه ۱.
(۹۵) روم، ۲۰.
(۹۶) نهج البلاغه، خطبه ۹۱.
(۹۷) مدرک پیشین.
(۹۸) نهج البلاغه، خطبه ۹۱.
(۹۹) نهج البلاغه خطبه ۱۸۲.
(۱۰۰) مدرک پیشین.
(۱۰۱) انعام: ۷۴.
(۱۰۲) مریم: ۴۷.
(۱۰۳) توبه: ۱۱۳ و۱۱۴.
(۱۰۴) ابراهیم، ۴۱.
(۱۰۵) المیزان، ج ۷، ص ۱۶۳.
(۱۰۶) نهج البلاغه، خطبه ۹۴.
(۱۰۷) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ۱/۱۱۴.
(۱۰۸) احزاب: ۴۰.
(۱۰۹) همراه با این قسمت، سوره احزاب مطالعه ودقّت شود.
(۱۱۰) تفسیر سوره احزاب از نگارنده.
(۱۱۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۳۳.
(۱۱۲) مدرک پیشین، خطبه ۲۳۵.
(۱۱۳) امیرالمؤمنین (علیه السلام) در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ساکت بوده وخطبه ای از او نقل نشده است، تنها خطبه ای در یمن هنگامی که به آنجا از جانب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) گسیل شد ایراد نمود وخطبه دیگری هم در هنگام عقد فاطمه زهرا (علیها السلام)، از آن حضرت روایت شده است.
(۱۱۴) دعای مکارم الاخلاق، امام سجاد (علیه السلام).
(۱۱۵) تفسیر موضوعی، جوادی آملی، ج ۸، ص ۱۲، ۱۳.
(۱۱۶) کیان، ش ۲۹، ص ۱۳، ۱۴.
(۱۱۷) انسان: ۳.
(۱۱۸) بلد: ۱۰.
(۱۱۹) ابراهیم، ۷.
(۱۲۰) کیان، ش ۲۹، ص ۱۴.
(۱۲۱) سوره روم، ۳۰.
(۱۲۲) روم: ۴۱ و۴۲.
(۱۲۳) روم: ۴۳.
(۱۲۴) کیان، ش ۲۹، ص ۱۹.
(۱۲۵) سوره حجر، آیه ۹.
(۱۲۶) تمام الشیء ما تمّ به، تمامیت شیء چیزی است که آن شیء با آن چیز تمام می شود. «اتمَّت الناقة ای دنا نتاجها» شتر نزدیک است که بچه اش متولد شود.
(۱۲۷) مائده، ۶۷.
(۱۲۸) ج ۷ - ۶، ص ۱۰۴ در ذیل آیه ۳، سوره مائده.
(۱۲۹) آل عمران، ۱۰۱.
(۱۳۰) احزاب، ۳۳.
(۱۳۱) آل عمران، ۶۱.
(۱۳۲) النساء، ۵۹ ومائده، ۵۵.
(۱۳۳) فاطر، ۳۲.
(۱۳۴) شوری، ۲۳.
(۱۳۵) عنکبوت، ۴۹.
(۱۳۶) شعرا، ۸۴.
(۱۳۷) فرقان، ۵۷، این آیه به ضمیمه آیه ۲۳ شوری چنین معنا می دهد.
(۱۳۸) کتاب به معنای حکم، وکتب به معنای احکام استعمال شده است، چنان که در آیه «صحف مطهّرة فیها کتب قیمة» به معنای احکام می باشد.
(۱۳۹) یس، ۱۵.
(۱۴۰) خطبه ۹۷.
(۱۴۱) احزاب، ۶. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر ونزدیک تر است».
(۱۴۲) خطبه ۳۷.
(۱۴۳) به اصل خطبه مراجعه شود.
(۱۴۴) بحار الانوار: ۵۲/۱۲۶.
(۱۴۵) نهج البلاغه، حکمت ۱۵۶.
(۱۴۶) اعراف، ۴۶.
(۱۴۷) الروضة من الکافی، ص۳۸۶، دار الکتب الاسلامیة، باتصحیح علی اکبر غفاری، ۱۳۶۲.
(۱۴۸) بحارالانوار: ج ۸، ص ۱۲.
(۱۴۹) بحار الانوار: ج۲۵، ص۱۳۵.
(۱۵۰) نجم: ۳۹.
(۱۵۱) انفال: ۴۲.
(۱۵۲) بقره: ۲۰۴.
(۱۵۳) نهج البلاغه، خطبه ۱۴۷.
(۱۵۴) الغدیر: ج ۳، ص ۹۷، طبع دار الکتاب بیروت. (این کلام را صاحب الغدیر از ۱۲ مأخذ اهل سنّت نقل می کند).
(۱۵۵) شارحان نهج البلاغه «ولیجه» را که مفرد «ولائج» هست، به معنای پناهگاه گرفته اند، در حالی که «ولیجه»، به کسی می گویند که از اهل تو نباشد، ولی تو به او اعتماد کنی.
خداوند در سوره توبه آیه (۱۶) نهی می کند از این که انسان غیر از خدا ورسول ومؤمنان - آل بیت(علیهم السلام) - را «ولیجه» قرار دهد.
(۱۵۶) در روضه کافی به صورت امرآمده است، ولی در نهج البلاغه به صورت ماضی نقل شده است.
(۱۵۷) حاقّه: ۱۲.
(۱۵۸) ابن ابی الحدید در شرح این خطبه، خطبای نامداری را نام می برد که دچار چنین عجزی شده اند. شماره خطبه در شرح ۲۲۸ می باشد.
(۱۵۹) به کتاب های روان شناسی رشد زبان، مهارت های زبان، روان شناسی زبان مراجعه شود.
(۱۶۰) سوره الرحمن: آیات ۳ و۴.
(۱۶۱) مروج الذهب: مسعودی، ج۲، ص۲۷۲، هجرت.
(۱۶۲) سوره قلم، آیه ۴.
(۱۶۳) نهج البلاغه، خ ۱۹۲.
(۱۶۴) مدرک پیشین.
(۱۶۵) خطبه ۸۸: «فان الله لم یقصم جباری دهر قط الا بعد تمهیل ورخاء».
(۱۶۶) ابن ابی الحدید در شرح این خطبه، چگونگی سرنگونی حکومت بنی امیه به دست بنی عباس را به تفصیل ذکر می کند.
(۱۶۷) سوره قدر، آیه ۳.
(۱۶۸) ناظر به آیه شریفه (قُلْ اَرَأیتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماؤُکمْ غَوْراً فَمَنْ یأتیکمْ بِماء مَعین)است; که اگر از چشمه زلال علی (علیه السلام) بهره مند نشوید، تا فراق علی فرا رسد، بعد از او چه کسی به شما آب چشمه را می نوشاند؟
(۱۶۹) خلیل نحوی - صاحب کتاب لغت العین، اولین کتاب مدون در لغت عرب - وَعظ را چنین معنا می کند. اتّعظ: تقبّل العِظَة وهو تذکیرک ایاه الغِیر ونحوه مما یرق له قلبه.
(۱۷۰) نحل، ۱۲۵.
(۱۷۱) مترجمان وشارحان نهج البلاغه این عبارت را به مبالغه در موعظه وکوتاهی نکردن در آن معنا کرده اند، که به نظر ما ناصواب است.
(۱۷۲) نصیحت کلام خالصی است که مخاطب را سیراب کند. عرب در آب دادن به شتر می گوید: نَصَّحتَها.
(۱۷۳) اعراف، ۶۸.
(۱۷۴) بقره، ۱۲۴.
(۱۷۵) جنّ، ۱ و۲.
(۱۷۶) روم: ۴۱.(ظهر الفساد فی البرّ والبحر بما کسبت أیدی الناس).
(۱۷۷) نهج البلاغه، خطبه ۱۶۸.
(۱۷۸) الارشاد مفید، ص ۲۰۴، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات بیروت.
(۱۷۹) بقره، ۲۱۷.
(۱۸۰) بقره، ۲۱۷.
(۱۸۱) شماره ۲۸.
(۱۸۲) شبی که حضرت علی (علیه السلام)، در بستر پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خوابیدند، تا مشرکان متوجه خارج شدن پیامبر از مکه نگردند.
(۱۸۳) مرز میان دین وعلوم اجتماعی، تهران، شرکت سهامی انتشار، ص ۱۲ - ۱۳. به نقل از مجله حکومت اسلامی، ش ۱، ص ۱۲۸.
(۱۸۴) کیان، ش ۲۸، ص ۵۰.
(۱۸۵) کیان، ش ۲۸، ص ۵۰.
(۱۸۶) کیان، ش ۲۸، ص ۵۰.
(۱۸۷) احزاب، ۲۱.
(۱۸۸) کیان، ش ۲۸، ص ۵۵.
(۱۸۹) شوری، ۳۸.
(۱۹۰) کیان، ش ۲۸، ص ۵۷.
(۱۹۱) حکمت وحکومت، ص ۱۷۰، ص ۹۹. (به نقل از مجله حکومت اسلامی، ش ۱، ص ۹۹.
(۱۹۲) فتح، ۱۸.
(۱۹۳) حکمت وحکومت، ص ۱۶۷. (به نقل از مجله حکومت اسلامی، ش ۱، ص ۱۰۰)
(۱۹۴) مجله حکومت اسلامی، ش ۳، ص ۱۹۰.
(۱۹۵) مدرک پیشین.
(۱۹۶) غاشیه، ۲۲ - ۲۱.
(۱۹۷) مجله حکومت اسلامی، ش ۲، ص ۲۳۰.
(۱۹۸) احزاب، ۶.
(۱۹۹) مجله حکومت اسلامی، ش ۲، ص ۲۲۵.
(۲۰۰) سوره نساء، آیه ۵۹.
(۲۰۱) مجله حکومت اسلامی، ش ۲، ص ۲۲۵ - ۲۲۶.
(۲۰۲) انعام، ۹۲.
(۲۰۳) انعام، ۱۲.
(۲۰۴) آل عمران، ۱۰۱.
(۲۰۵) ممتحنه، ۱.
(۲۰۶) انعام، ۱۶۲.
(۲۰۷) احزاب، ۶.
(۲۰۸) انفال، ۴۲.
(۲۰۹) غاشیه، ۲۱ و۲۲.
(۲۱۰) احزاب، ۶ (پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است).
(۲۱۱) نجم، ۲ - ۳. (واز سر هوس سخن نمی گوید، این سخن به جز وحیی که وحی می شود نیست).
(۲۱۲) آل عمران، ۱۵۹.
(۲۱۳) مدرک پیشین.
(۲۱۴) کیان، ش ۲۸، ص ۵۸.
(۲۱۵) نهج البلاغه، خطبه ۲۷.
(۲۱۶) نجم: ۲۵ - ۲۴.
(۲۱۷) قیامت، ۵.
(۲۱۸) شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۰۵.
(۲۱۹) نهج البلاغه، نامه ۴۵.
(۲۲۰) کیان، ش ۲۸، ص ۵۰.
(۲۲۱) ارشاد مفید، ص ۲۵، چاپ اعلمی بیروت.
(۲۲۲) مدرک پیشین، ص ۱۲۹.
(۲۲۳) علی (علیه السلام) به هنگامی که تحت فشار قرار گرفت تا بیعت کند وپس از آن که به قبر رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) پناهنده شد، فرمود: (ان القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی). این قوم، مرا ناتوان یافتند وچیزی نمانده بود که مرا بکشند، اعراف، ۱۵۰.
(۲۲۴) طه، ۹۴.
(۲۲۵) کهف، ۶۸.
(۲۲۶) تدوین القرآن، علی کورانی، ص ۴۱۰، چاپ دار القرآن قم.
(۲۲۷) خطبه ۱۹۲، (خطبه قاصعه).
(۲۲۸) بقره، ۱۸۸.
(۲۲۹) پیامبر بعد از اسلام آوردن ابوبکر اسم او را عبدالله گذاشت.
(۲۳۰) شرح ابن ابی الحدید، ج۱، ص ۱۶۵.
(۲۳۱) مدرک پیشین، ص ۱۶۶.
(۲۳۲) مدرک پیشین، ص۱۸۸.
(۲۳۳) «منشم» نام زنی بود که قبایل «خزاعه» و«جرهم» هرگاه جنگ می کردند از عطر او استفاده می کردند، وآن ضرب المثل نحوست وشومی است.
(۲۳۴) شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۸۶.
(۲۳۵) نهج البلاغه، خطبه سوم.
(۲۳۶) نهج البلاغه، خطبه سوم (شقشقیه).
(۲۳۷) نجم، ۴ - ۳.
(۲۳۸) روضه کافی، ص۳۲؛ بحار الانوار، ج۲۸، ص۲۴۱.
(۲۳۹) روضه کافی، ص۳۳؛ بحار الانوار، ج۲۸، ص۲۴۱.
(۲۴۰) نهج البلاغه، خطبه ۹۲.
(۲۴۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۳۶.
(۲۴۲) قصص، ۸۳.
(۲۴۳) نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰.
(۲۴۴) نهج البلاغه، خطبه ۱۷۲.
(۲۴۵) هود: ۱۱۲.
(۲۴۶) نهج البلاغه، خطبه ۱۷۲.
(۲۴۷) مدرک پیشین.
(۲۴۸) نهج البلاغه، ادامه خطبه ۱۷۲.
(۲۴۹) احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۴۴۹، انتشارات اسوه.
(۲۵۰) بقره، ۱۲۴.
(۲۵۱) هود، ۷۵.
(۲۵۲) بقره، ۱۲۹.
(۲۵۳) تفسیر قمی، مجمع البیان وکشاف در ذیل آیه.
(۲۵۴) شعرا، ۸۴.
(۲۵۵) تفسیر قمی، ج ۲، ص ۱۲۴؛ کتاب تأویل الآیات الباهرة، ج ۱، ص ۳۸۸.
(۲۵۶) روایاتی که از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره حضرت مهدی (علیه السلام) صادر شده، به همّت معاصران در کتاب «موسوعة احادیث امیرالمؤمنین حول الإمام المهدی (علیهما السلام)» جمع آوری گردیده که بنیاد نهج البلاغه آن را منتشر کرده است وبعضی از پیشینیان صالح نیز این روایات را ذیل عنوان خاصی، آورده اند، از جمله شیخ بزرگوار صدوق، در کتاب «اکمال الدین واتمام النعمة» تحت عنوان «ما اخبر به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) من وقوع الغیبة بالقائم الثانی عشر من الائمة» روایات زیادی از آن حضرت نقل می کند.
(۲۵۷) اکمال الدین واتمام النعمة، صدوق، باب ۲۶، ص ۲۸۸، چاپ جامعه مدرسین.
(۲۵۸) بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۱۶، ح ۲۶.
(۲۵۹) اصول کافی، ج ۱، ص ۳۴، ح ۴، چاپ دار الکتاب الاسلامیة وخصال صدوق: ص ۱۲۳، ح ۵.۱۱.
(۲۶۰) امام (علیه السلام) می فرماید: «اغد عالماً او متعلماً او احبّ اهل العلم ولا تکن رابعاً فتهلک ببغضهم». اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳، ح ۳، چاپ دار الکتب اسلامیه. در چاپ جامعه مدرسین، ح ۱۱۷.
(۲۶۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۹.
(۲۶۲) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۹.
(۲۶۳) در بعضی از نقل های حدیث عبارت «اما ظاهر لیس بالمطاع» دارد.
(۲۶۴) اکمال الدین واتمام النعمه، صدوق، ص ۳۰۲، ح ۱۱.
(۲۶۵) این کلام از امام حسین (علیه السلام) است که: «ان لم یستقم دین محمد الاّ بقتلی فیا سیوف خذینی».
(۲۶۶) قصص، ۱۸.
(۲۶۷) واقعه، ۱۳ - ۱۴.
(۲۶۸) اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳۹ و۲۹۶.
(۲۶۹) اصول کافی، ج ۱، ص ۳۲۷ و۳۲۸، باب ۱۱۱، ح ۱ - ۳.
(۲۷۰) نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰.
(۲۷۱) حمد، ۵.
(۲۷۲) یوسف: ۳۹ و۴۰.
(۲۷۳) اکمال الدین وتمام النعمة، صدوق، ص ۳۰۲، ح ۱۱.
(۲۷۴) چه رسی به سینا ارنی بگو ومگذر * * * که بیرزد این تمنّی چه تری چه لن ترانی
(۲۷۵) اشاره به آیه ۷۹، سوره اعراف دارد که حضرت صالح (علیه السلام) به قومش فرمود:...وخیر شما را خواستم ولی شما خیرخواهان ونصیحت گران را دوست ندارید.
(۲۷۶) اعراف: ۷۹.
(۲۷۷) هود، ۸۱.
(۲۷۸) دعای مکارم الاخلاق، دعای ۲۰، صحیفه سجادیه: «وفیما انکرت تغییر».
(۲۷۹) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۶.
(۲۸۰) آل عمران، ۵۴.
(۲۸۱) نهج البلاغه، حکمت ۲۰۹.
(۲۸۲) این حکمت در تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه ۵، سوره قصص بدین صورت آمده است: «والذی فلق الحبّة وبرء النسمة... که در ترجمه لحاظ شده است.
(۲۸۳) (قل لا اسألکم علیه أجراً إلاّ المودة فی القربی). شوری: ۲۳. «بگو: به ازای آن رسالت پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان».
(۲۸۴) (قل ما اسألکم علیه من أجر إلاّ من شاء أن یتخذ إلی ربّه سبیلاً). فرقان: ۵۷. «بگو: بر این رسالت اجری از شما طلب نمی کنم، جز این که هرکس بخواهد راهی به سوی پرودگارش در پیش گیرد».
(۲۸۵) اکمال الدین واتمام النعمة، صدوق، ص ۳۲۰، نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین.
(۲۸۶) قصص، ۵.
(۲۸۷) شعر منسوب به امام صادق (علیه السلام) است. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۴۳.
(۲۸۸) نهج البلاغه، باتصحیح صبحی صالح، ص ۵۱۷، ش: ۱. مرحوم رضی این حکمت را به عنوان اولین کلام غریب حضرت ذکر کرده است.
(۲۸۹) تکرار (فاقم وجهک للدین) در سوره روم بازگو کننده این حقیقت است که انسان در دو مرحله بازگشت به دین دارد، در یک مرحله با تفکر وتعقل در آیات انفسی وآفاقی به دین روی می آورد، ودر یک مرحله با تجربه عملی به بن بست نشستن همه حکومت ها وشیوه های غیر دینی، که روی آوردن به حکومت مهدی (علیه السلام) از نوع دوم است.
(۲۹۰) (أین ما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً) «هرکجا که باشید، خداوند همگی شما را (به سوی حجّت خود باز) می آورد»، بقره، ۱۴۸.
(۲۹۱) بقره، ۲۰۵.
(۲۹۲) هود: ۸۱.
(۲۹۳) یوسف: ۸۷.
(۲۹۴) (واستمع یوم ینادی المناد من مکان قریب)، سوره ق، آیه ۴۱. در روایتی امام صادق (علیه السلام) می فرماید: این صیحه از آسمان است ودر آن منادی به اسم قائم وپدرش ندا می دهد ونجات انسان ها را بشارت دارد. روایات دیگری در منتخب الاثر، باب الرابع، ص۵۵۳ یافت می شود.
(۲۹۵) در این خطبه حضرت اشاره به شروع جنگ در شام وفلسطین ودرگیری در کوفه دارد، وروایات دیگر ادامه آن را در مدینه گزارش می دهد.
(۲۹۶) حاقه: ۳.
(۲۹۷) حدید، ۲۵.
(۲۹۸) (وَما ینطِقُ عَنِ الهَوی * اِن هُوَ اِلاّ وَحی یوحی). نجم، ۳ - ۴.
(۲۹۹) نهج البلاغه، خطبه ۲.
(۳۰۰) نگاه کنید به خطبه ۱۷ و۱۴۷.
(۳۰۱) مائده: ۲۶.
(۳۰۲) «رحم الله امرءً عرف من این وفی این والی این». اسفار ملاّ صدرا، ج ۸/۳۵۵. دار المعارف الاسلامیة.
(۳۰۳) مریم: ۳۶؛ یس: ۶۱؛ زخرف: ۶۴.
(۳۰۴) یس، ۶۱.
(۳۰۵) انعام، ۱۵۳.
(۳۰۶) نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
(۳۰۷) بحار الانوار: ۵۲/۳۵۹، ح ۱۲۷.
(۳۰۸) هود: ۸۱.
(۳۰۹) قمر: ۱.
(۳۱۰) انبیا: ۱.
(۳۱۱) اعراف، ۱۵۷.
(۳۱۲) نهج البلاغه، خطبه اول.
(۳۱۳) جامع السعادات، ملا مهدی نراقی، ج ۳، ص ۱۳۰.
(۳۱۴) نهج البلاغه، ص ۵۱۷، شماره ۱.
(۳۱۵) بقره، ۱۴۸.
(۳۱۶) کهف، ۱۴.
(۳۱۷) انسان وپایان تاریخ، فوکویاما. مجله اطلاعات سیاسی، اقتصادی: شماره ۴۴ و۶۳.
(۳۱۸) بحارالانوار، ج ۵۸، ص ۷۸. (یوطّئون للمهدی سلطانه).
(۳۱۹) نهج البلاغه، خطبه ۲۰۳.
(۳۲۰) «قد لبس» جمله ای است برای بیان زمان گذشته که همراه تأکید است واز آن برای گزارش آینده استفاده می شود تا بیان کننده واقعی بودن آن باشد.
(۳۲۱) انفال، ۲۴.
(۳۲۲) اشاره به آیه ۲۶۹ سوره بقره: (وَمَن یؤتَ الحِکمَةَ فَقَد اُوتِی خَیراً کثیراً) دارد.
(۳۲۳) بحار الانوار: ۲۵/۱۳۶، ح ۶ واکمال الدین: ۲۰۱.
(۳۲۴) حلیة الابرار: ۲/۶۹۵، طبع قم، تألیف: سید هاشم بحرانی.

رتبه رتبه:
  ۱ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم