كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۲,۶۶۱) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۰,۰۲۴) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۱,۶۱۷) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۰,۰۵۹) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۸۴۹) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۳,۴۲۵) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۸۷۴) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۸,۳۵۷) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۱۰۸) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۹۰۵)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » شفا یافتگان ونجات یافتگان امام زمان (علیه السلام)
كتابخانه مهدوى

کتاب ها شفا یافتگان ونجات یافتگان امام زمان (علیه السلام)

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: سید محمد طباطبائی تاريخ تاريخ: ۲۸ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۲۴۴۸۵ نظرات نظرات: ۰

شفا یافتگان ونجات یافتگان امام زمان (علیه السلام)

تهیه وتنظیم: سید محمد طباطبایی

فهرست

مقدّمه
بخش۱: شفا یافتگان امام زمان (علیه السلام)
نجات اسماعیل هرقلی از بریده شدن پا وخطر مرگ توسّط امام زمان (علیه السلام)
شفای حسین نائینی از مرضی که تمام اطبّاء از معالجه آن عاجز شده بودند
دیدار شیخ حرّ عاملی با امام زمان (علیه السلام) در ده سالگی وشفا پیدا کردن از بیماری توسّط
شفای مرد زیدی مذهب از مرض غیرقابل علاج توسّط صاحب پسرانش
امام زمان (علیه السلام) به من فرمود: (به اذن خدای تعالی برخیز) ومرض فلج بکلّی از من برطرف شد
پُر شدن قبّه از نور وبینا کردن زن کور شده توسّط امام زمان (علیه السلام)
پُر شدن خانه از نور ودیدار با امام زمان (علیه السلام) وجوان شدن وشفا پیدا کردن پیرمردِ
ساطع شدن نوری در خانه وبام خانه وشفا پیدا کردن مرد فلج توسّط امام زمان (علیه السلام)
شفای چشم زن کور توسّط امام زمان (علیه السلام) ودستور آن حضرت به زن در مورد خدمت به شوهرش
رفتن به مقام امام زمان (علیه السلام) در بیرون نجف وشفا گرفتن از آن حضرت
شفا پیدا کردن از سرفه های خون آلود ورسیدن به دختر مورد علاقه توسّط امام زمان (علیه السلام)
امام زمان (علیه السلام) با گوشه چشم، نگاهی به من کردند ودر همان لحظه مرض غیر قابل علاج از من بر طف شد
آمدن امام زمان (علیه السلام) به بالین زن مریض در قم وشفای مرض غیر قابل علاج او
بخش۲: نجات یافتگان امام زمان (علیه السلام)
تعلیم فرمودن دعایی توسّط امام زمان (علیه السلام) به شخصی ونجات او از خطر کشته شدن
نجات پیدا کردن از سرگردانی ومرگ در بیابان توسّط امام زمان (علیه السلام)
نجات پیدا کردن از گرگهای گرسنه ودرست شدن حافظه به برکت ملاقات با امام زمان (علیه السلام)
نجات زن خارجی از گُم شدن در صحرای عرفات توسّط امام زمان (علیه السلام)
نجات زائران بیت الله الحرام توسّط امام زمان (علیه السلام)
نجات پیدا کردن از گمراهی وضلالت یکی از بزرگان زیدیه توسّط امام زمان (علیه السلام)
نجات مرد شیعه از کشته شدن در جنگ صفّین توسّط امام زمان (علیه السلام)
بینا شدن چشم یکی از بزرگان توسّط امام زمان (علیه السلام) وشیعه شدن شخص ناصبی بواسطه این معجزه
کشتن افسر ناصبی عراقی توسّط یک شیعه وآمدن ملکی از جانب امام زمان (علیه السلام) برای نجات او
استغاثه مرد سنّی به امام زمان (علیه السلام) ونجات او توسّط آن حضرت
نجات سید رشتی توسّط امام زمان (علیه السلام) وسفارشات آن حضرت در مورد خواندن نوافل وعاشوراء وجامعه
بالا رفتن دیوار ونجات از دست سنّی ها به برکت امام زمان (علیه السلام)
سیراب شدن ورسیدن به قافله با طی الارض
نجات پیدا کردن از اعدام در زندان رژیم شاهنشاهی توسّط امام زمان (علیه السلام)

مقدّمه

یکی از وظایف مسلمین در زمان غیبت امام زمان (علیه السلام)، گسترش نام ویاد آن حضرت می باشد. بر این اساس ودر راستای تحقّق بخشیدن به این هدف، ابزارهای فرهنگی سهم عمده ای را دارا می باشند که نشر وپخش کتاب یکی از این ابزارها می باشد.
ما به حول وقوّه الهی سعی داریم با استفاده از امکانات محدود خود در زمینه آگاهی بخشیدن به مسلمانان وبلکه تمام مردم جهان پیرامون وجود مقدّس امام زمان (علیه السلام) وزنده کردن یاد آن حضرت در اذهان مردم تلاش نمائیم.
به این اُمید که تمام جهانیان به وجود حضرت ایمان بیاورند وبا رشد فکری واصلاح خویشتن، خود را آماده ظهور امام زمان (علیه السلام) نمایند وبدین وسیله، سعادت درک بهشت دنیایی این جهان یعنی زندگی در زمان دولت حقّه امام زمان (علیه السلام) را پیدا کرده وسعادت دنیا وآخرت را کسب نمایند.

واحد تحقیقاتی گُل نرگس

بخش۱: شفا یافتگان امام زمان (علیه السلام)

نجات اسماعیل هرقلی از بریده شدن پا وخطر مرگ توسّط امام زمان (علیه السلام)
اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی می گوید: «در جوانی از ران چپ من چیزی بیرون آمد که آن را توثه می گویند، به اندازه یک مشت انسان ودر هر فصل بهار می ترکید واز آن خون وچرک می رفت. این درد، مرا از هر کاری، بازمی داشت. به حلّه آمد وبه خدمت رضی الدّین علیّ بن طاووس رفتم واز این مرض ابراز ناراحتی نمودم.
سیّد بن طاووس، جرّاحان حلّه را حاضر نمود، آن را دیدند وهمه گفتند: «این توثه بر بالای رگ اکحل برآمده است وبرای درمانی نیست مگر بریدن پا واگر این کار را نیز انجام بدهیم شاید رگ اکحل بریده شود وآن رگ هرگاه بریده شد، این شخص زنده نمی ماند واین بریدن چون خطرناک است، ما این کار را انجام نمی دهیم».
سیّد به من گفت: «من به بغداد می روم. بمان تا تو را همراه خود ببرم وبه اطبّاء وجرّاحان بغداد نشان دهم. شاید آگاهی ایشان بیشتر باشد وعلاجی برای تو پیدا کنند».
پس به بغداد آمدیم وایشان اطبّا را طلبید. آنان نیز همه همان چیزهای قبلی را تشخیص دادند وهمان مسائل را مطرح کردند.
من بسیار دلگیر وناراحت شدم. سیّد به من گفت: «حقّ تعالی نماز تو را با وجود این نجاست که به آن آلوده ای، قبول می کند وصبر کردن در این درد بی اجر نیست».
من گفتم: «حالا که چنین است به زیارت سامرّاء می روم وملتمس به ائمّه هُدی (علیهم السلام) می شوم». سپس راهی سامرّاء شدم.
چون به آن شهر منوّر رسیدم به زیارت امامین همامین، امام علی النّقی وامام حسن عسکری (علیه السلام) رفتم. سپس به سرداب رفتم وشب را در آنجا به درگاه حقّ تعالی بسیار نالیدم وبه صاحب الامر (علیه السلام) استغاثه نمودم.
صبح به طرف دجله رفتم ولباسهایم را شستم وغسل زیارت کردم. بعد مشکی را که داشتم پُر از آب نمودم وبطرف شهر حرکت کرد تا یک بار دیگر هم زیارت کنم.
به قلعه نرسیده بودم که چهار سوار را مشاهده کردم که در حال آمدن بودند.
چون در حوالی شهر سامرّاء جمعی از بزرگان خانه داشتند، گمان کردم که ممکن است از ایشان باشند.
آنها چون به من رسیدند، دیدم که دو جوان شمشیر بسته اند، یکی از ایشان تازه محاسنش روئیده بود ودیگری، پیرمردی بود که نیزه در دست داشت ودیگری شمشیری حمایل کرده وتحت الحنک بسته ونیزه به دست گرفته بود.
سپس آن پیرمرد در دست راست قرار گرفت وتَهِ نیزه را بر زمین گذاشت وآن دو جوان در طرف چپ ایستادند وبر من سلام کردند وجواب سلام دادم.
سپس فرمود: «فردا راهی می شوی؟!»
گفتم: «بله».
فرمود: «جلوتر بیا تا ببینم چه چیزی تو را آزار می دهد».
من پیش خودم گفتم: «اهل این شهر از نجاست دوری نمی کنند ومن غسل کرده ام ولباسم را آب کشیده ام وهنوز لباسهایم تر است، اگر دستش به من نرسد، بهتر است».
در این فکر بودم که ایشان خم شد ومرا بطرف خود کشید ودست خود را بر آن جراحت گذاشت وفشار داد بطوری که به درد آمد.
در همان حال آن شیخ گفت: «رستگار شد ای اسماعیل!»
من گفتم: «شما رستگارید». وتعجّب کردم که نام مرا از کجا می داند.
باز همان شیخ گفت: این امام است امام».
من که متوجّه شدم دویدم وران ورکاب آن حضرت را بوسیدم.
امام زمان (علیه السلام) راهی شد ومن در رکابش می رفتم وگریه وزاری می کردم. پس به من فرمود: «برگرد».
من گفتم: «هرگز از شما جدا نمی شوم».
باز فرمود: «برگرد که مصلحت تو در برگشتن است».
وباز گفتم که: «هرگز از شما جدا نمی شوم».
پس آن شیخ گفت: «ای اسماعیل! شرم نداری که امام دوبار فرمود برگرد وخلاف فرمایش ایشان عمل می کنی».
این حرف در من اثر کرد، پس ایستادم.
وقتی چند قدمی دور شدند، امام زمان (علیه السلام) رو به کرد وفرمود: «چون به بغداد رسیدی، مستنصر تو را می طلبد وبه تو لطفی خواهد کرد پس از او قبول مکن، وبه فرزندم رضی بگو که چیزی در باره تو، به علیّ بن عوض بنویسد که من به او سفارش می کنم هر چه بخواهی، به تو بدهد».
من همانجا ایستاده بودم تا آنها از نظر من غایب شدند ومن بسیار تأسّف می خوردم.
ساعتی در همانجا نشستم وبعد از آن به شهر برگشتم.
اهل سامرّاء چون مرا دیدند، گفتند: «حالت متغیّر است، آیا ناراحتی داری؟»
گفتم: «نه».
گفتند: «با کسی جنگ ودعوا کرده ای؟»
گفتم: «نه. امّا بگویید که این سوارانی که از اینجا گذشتند، را دیدید وشناختید؟»
گفتند: «بلی، ممکن است از بزرگان باشند».
گفتم: «نه، بلکه یکی از ایشان امام زمان (علیه السلام) بود».
گفتند: «آیا زخمت را به ایشان نشان دادی؟!»
گفتم: «بلی! آن را فشرد ودرد هم آمد».
پس، ران مرا باز کردند ولی اثری از آن جراحت نبود ومن خود نیز از تعجّب به شک افتادم وران دیگر را نگاه کردم امّا اثری ندیدم.
در اینجا مردم به من هجوم آوردند وپیراهن مرا پاره پاره کردند واگر بعضی از اهل شهر مرا خلاص نمی کردند، در زیر دست وپا از بین می رفتم.
این جریان به حاکم بین النّهرین رسید، پس آمد وماجرا را شنید ورفت که واقعه را به مستنصر بنویسد ومن شب در آنجا ماندم.
صبح جمعی مرا همراهی نمودند ودو نفر همراه من کردند وبعد برگشتند. صبح دیگر به شهر بغداد رسیدم.
دیدم که مردم بسیاری بر سر پل جمع شده اند وهرکس که می رسد از او اسم ونسبش را می پرسند. چون ما رسیدیم ونام مرا شنیدند بر سر من هجوم کردند ولباسی را که دوباره پوشیده بودم پاره پاره کردند ونزدیک بود روح از تن من جدا شود که سیّد رضی الدّین با جمعی رسیدند ومردم را از من دور کردند.
سیّد فرمود: «این مردی که می گویند شفا یافته تویی که این غوغا را در این شهر به راه انداخته ای؟»
گفتم: «بلی».
از اسب به زیر آمده، ران مرا باز کرد وچون زخم را دیده بود واز آن اثری ندید، مدّتی غش کرد وبیهوش شد وچون به خود آمد، گفت: «وزیر مرا طلبیده است وگفته که از سامرّاء این طور نوشته اند ومی گویند آن شخص که با تو ارتباط دارد، زود خبر او را به من برسان». ومرا با خود آن وزیر که قمی بود، برد.
سپس گفت: «این مرد، برادر من واز صمیمی ترین دوستان من است».
وزیر گفت: «قصّه را از اوّل تا آخر برای من نقل کن».
پس من آنچه که گذشته بود را نقل نمودم.
وزیر در همان لحظه افرادی را به سراغ اطبّاء وجراحان فرستاد. وقتی حاضر شدند، گفت: «شما زخم این مرد را دیده اید؟»
گفتند: «بلی».
پرسید که: «دوای آن چیست؟»
همه گفتند: «علاج آن منحصر در بریدن است واگر ببرّند سخت است که زنده بماند».
پرسید: «بر فرض که نمیرد چه مدّت زمان می خواهد تا آن زخم، خوب شود؟»
گفتند: «اقلّاً دو ماه، آن زخم باقی خواهد بود. بعد از آن شاید جوش خورده شود ولیکن در جای آن شیار سفیدی باقی خواهد ماند که از آنجا مویی نخواهد رویید».
باز پرسید: «شما چند روز شد که او را دیده اید؟»
گفتند: «امروز، روز دهم است».
سپس وزیر ران مرا برهنه کرد. ایشان دیدند که با ران دیگر اصلاً تفاوتی ندارد واثری به هیچ وجه از آن زخم نیست.
در این وقت یکی از اطبّاء که از مسیحی بود، صیحه زده، گفت: «به خدا قسم که این شفا یافتن نیست مگر از معجزات مسیح، یعنی عیسی بن مریم».
این خبر به خلیفه رسید. وزیر را طلبید. وزیر مرا با خود به خدمت خلیفه برد ومستنصر مرا امر فرمود که آن قصّه را بیان کنم، ووقتی نقل کردم وبه پایان رسانیدم به خادمی دستور داد تا کیسه ای که در آن هزار دینار بود را حاضرکرد.
مستنصر به من گفت: «این مبلغ را خرج خودت بکن».
من گفتم: «نمی توانم قبول کنم».
گفت: «از چه کسی می ترسی؟»
گفتم: «از آن کسی که این عمل، کار اوست. زیرا او امر فرمود که چیزی قبول مکن».
پس، خلیفه ناراحت شد وگریه کرد».
صاحب «کشف الغمّه» می گوید: «از اتّفاقات جالب این که روزی من این حکایت را برای عدّه ای نقل می کردم. چون تمام شد، فهمیدم که یکی از آن عدّه، شمس الدّین محمّد پسر اسماعیل است ومن او را نمی شناختم.
از این اتّفاق تعجّب نمودم وگفتم: «تو ران پدرت را هنگام داشتن زخم دیده بودی؟»
گفت: «آن موقع کوچک بودم، ولی در حال صحّت وبهبودی دیده بودم ومو از آنجا برآمده بود واثری از آن زخم نبود وپدرم هر سال یک بار به بغداد می آمد وبه سامرّاء می رفت ومدّتها در آنجا بسر می برد ومی گریست وتأسّف می خورد به آرزوی آنکه مرتبه ای دیگر آن حضرت را ببیند.
او در آنجا می گشت ودیگر آن تشرّف نصیبش نشد وآنچه من می دانم چهل بار دیگر به زیارت سامرّاء رفت تا اینکه شرف آن زیارت را دریافت کند ودر حسرت دیدن صاحب الامر (علیه السلام) از دنیا رفت»(۱).
شفای حسین نائینی از مرضی که تمام اطبّاء از معالجه آن عاجز شده بودند
جناب عالم فاضل، تقی میرزا محمّد حسین نائینی اصفهانی می گوید: من برادری دارم که نامش میرزا محمّد سعید است در حال حاضر مشغول تحصیل علوم دینیّه می باشد. تقریباً در سال ۱۲۸۵ هجری قمری دردی در پایش ظاهر شد وپشت ساقش ورم کرد به نحوی که آن را فلج کرد واز راه رفتن عاجز شد.
میرزا احمد طبیب، را برای معالجه او آوردند، درمان کرد. کجی پشت پا برطرف شد وورم نیز از بین رفت ومادّه متفرّق شد.
چند روزی نگذشت که مادّه در بین زانو وساق ظاهر شد وپس از چند روز یک مادّه دیگر در همان پا، در قسمت ران پیدا شد ومادّه ای در میان کتف، تا آنکه هر یک از آنها زخم شد ودرد شدید داشت وهر بار که می خواستند معالجه کنند، آن زخم ها منفجر می شد واز آنها چرک می آمد.
قریب یک سال یا بیشتر بر آن گذشت بطوری که مشغول معالجه این جراحات بود با معالجات گوناگون ولی هیچ یک از آنها خوب نشد، بلکه هر روز بر جراحت افزوده می شد ودر این مدّت طولانی قادر به گذاشتن پا بر زمین نبود واو را از محلّی به محلّ دیگر به دوش می کشیدند.
به دلیل طولانی شدن مریضی، مزاجش ضعیف شد وبخاطر زیادیِ خون وچرک که از آن زخم بیرون رفته بود از او جز پوست واستخوان چیزی باقی نمانده بود وکار بر پدر ما سخت شد وبه هر نوع معالجه که اقدام می نمود، جز بیشتر شدن جراحت وضعف حال ومزاج اثری نداشت.
کار آن زخمها به آنجا رسید که آن دو که یکی در مابین زانو وساق ودیگری در ران همان پا بود اگر دست بر روی یکی از آنها می گذاشتند چرک خون از دیگری جاری می شد.
در آن ایّام وبای شدیدی در نائین ظاهر شده بود وما از ترس وبا در روستایی از روستاهای آن پناه برده بودیم. بعد مطلّع شدیم که جرّاح حاذقی که او را آقا یوسف می گفتند در روستای نزدیک روستای ما منزل دارد.
لذا پدر ما، کسی را نزد او فرستاد وبرای معالجه حاضر کرد وچون عمویم مریض را به او نشان داد، مدّتی ساکت شد تا آنکه پدرم از نزد او رفت ومن ماندم با یکی از دائی هایم که او را حاجی میرزا عبدالوهّاب می گویند.
مدّتی با او پچ پچ کرد ومن از ظاهر آن صحبتها دانستم که به او خبر ناامیدی می دهد واز من مخفی می کند که مبادا به مادرم بگویم ونگران شود وبه اضطراب بیفتد.
آنگاه، پدر برگشت. آن جرّاح گفت که: «من اوّل فلان مبلغ، می گیرم، آنگاه شروع به معالجه می کنم».
هدف او از این سخن این بود که امتناع والد از دادن آن مبلغ، برای او بهانه ای باشد جهت رفتن پیش از تمام کردن معالجه. پس وقتی پدر از دادن آنچه او پیش از معالجه می خواست امتناع نمود، او فرصت را غنیمت شمرد وبه روستای خود برگشت وپدر ومادرم دانستند که این کار جرّاح بخاطر ناامیدی وناتوانی او از معالجه کردن بود پس از او نیز مأیوس شدند.
دائی دیگری داشتم که به او میرزا ابوطالب می گفتند وشخصی در نهایت تقوا ودرستی بود ودر شهر نیز شهرتی داشت آنطور که نامه های رفع حاجت ودرخواست بسوی امام عصر (علیه السلام) که او برای مردم می نوشت، سریع الاجابة وزود تأثیر می کرد ومردم در سختی ها وبلاها بسیار به او مراجعه می کردند.
به همین دلیل، مادرم از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش، نامه حاجتی بنویسد.
روز جمعه نامه را نوشت ومادرم آن را گرفت وهمراه برادرم بطرف چاهی رفت که نزدیک روستای ما بود. سپس برادرم آن نامه را در چاه انداخت واو در بالای چاه معلّق بود.
در این حال برای او وپدرم، رقّتی پیدا شد وهر دو سخت گریه کردند واین موضوع در آخرین ساعات روز جمعه بود.
چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم، سه سوار بر اسب به هیئت وشمائلی که در جریان اسماعیل هرقلی وارد شده از صحرا بطرف خانه ما می آیند.
در آن حال واقعه اسماعیل به خاطرم آمد که در آن روزها از آن مطّلع شده بودم وجزئیّات آن در نظرم بود.
لذا متوجّه شدم که آن سوار مقدّم، حضرت حجّت (علیه السلام) است واین که آن جناب برای شفای برادر مریض من آمده وبرادرم در بستر خود بر پشت خوابیده یا تکیه داده بود، چنانچه در اکثر روزها اینگونه بود.
بعد، حضرت حجّت (علیه السلام) نزدیک آمدند ودر دست مبارکشان نیزه ای داشت. آنگاه نیزه را در موضعی از بدن او گذاشت که گویا در کتف او بود وبه او فرمود: «برخیز که دائی ات از سفر آمده است».
در آن موقع اینطور فهمیدم که مراد آن جناب از این کلام، بشارت است درباره آمدن دائی دیگری که داشتم ونامش حاجی میرزا علی اکبر است که به سفر تجارت رفته بود وسفرش طول کشیده بود وما برای او نگران بودیم.
وقتی حضرت نیزه را بر کتف او گذاشت وآن سخن را فرمود، برادرم از جای خواب خود برخاست وبرای استقبال دائی میرزا علی اکبر،با عجله بسوی درب خانه رفت.
از خواب بیدار شدم دیدم صبح شده وکسی جهت نماز صبح از خواب برنخاسته بود. از جای برخاستم وبه سرعت نزد برادرم رفتم. پیش از آنکه لباس بر تن کنم او را از خواب بیدار کردم وبه او گفتم که: «حضرت حجّت (علیه السلام) تو را شفا داده، برخیز».
دست او را گرفتم وبه پا داشتم. بعد، مادرم از خواب برخاست وبر سرِ من فریاد زد که چرا او را بیدار کرده ام.
من گفتم: «حضرت حجّت (علیه السلام) او را شفا داده است».
وقتی او را به پا داشتم شروع به راه رفتن در فضای اتاق نمود وآن شب طوری بود که قدرت گذاشتن قدمش بر زمین را نداشت ونزدیک یک سال یا بیشتر چنین بر او گذشته بود ودیگران وی را از مکانی به مکانی او را حمل می کردند.
سپس، این حکایت در آن روستا منتشر شد وهمه جمع شدند تا او را ببینند، زیرا به عقل باور نداشتند ومن خواب را نقل می کردم وبسیار خوشحال بودم از این که من مبادرت به بشارت شفا کردم در حالتی که او در خواب بود، وچرک وخون نیز در آن روز قطع وزخمها بهبود یافت.
پیش از پایان هفته وچند روز بعد از آن، دائی ام نیز به سلامت از سفر باز آمد نجم الثّاقب(۲).
دیدار شیخ حرّ عاملی با امام زمان (علیه السلام) در ده سالگی وشفا پیدا کردن از بیماری توسّط
مرحوم شیخ حرّ عاملی می گوید: «من وقتی ده ساله بودم مریضی سختی گرفتم به طوری که فامیل ونزدیکان من جمع شدند وگریه می کردند وآماده شدند برای عزاداری ومطمئن شدند که من در آن شب می میرم.
در حال خواب وبیداری بودم که پیامبر ودوازده امام را دیدم پس به آنها سلام کردم وبا یکی یکی آنها دست دادم وحضرت امام صادق (علیه السلام) با من صحبتی کرد که یادم نیست فقط یادم هست که آن حضرت برای من دعا کرد.
پس سلام کردم بر حضرت صاحب (علیه السلام) وبه آن حضرت دست دادم وگریه کردم وگفتم: «ای سرور من! می ترسم که با این مریضی بمیرم وبه آرزویم که عالم شدن وعمل به دستورات الهی است نرسم».
ایشان فرمود: «نترس! چون تو با این مریضی نمی میری بلکه خداوند بلند مرتبه وعالی قدر، تو را شفا می دهد وعمری طولانی می کنی».
در آن وقت ظرفی را که در دستش بود به دست من داد ووقتی از آن نوشیدم در همان لحظه شفا یافتم ومریضی ام کاملاً از من دور شد ونشستم وفامیل ونزدیکانم تعجّب کردند ومن چیزی از آنچه دیده بودم نگفتم تا اینکه چند روزی گذشت وبعد ماجرا را گفتم»(۳).
شفای مرد زیدی مذهب از مرض غیرقابل علاج توسّط صاحب پسرانش
سیّد باقی بن عطوه علوی حسنی می گوید: «پدرم عطوه زیدی بود واو را مرضی بود که اطبّاء از علاجش عاجز بودند واو از ما پسران، آزرده بود واز میل ما به مذهب امامیّه ناراحت بود.
مکرّر می گفت: «تا صاحب شما مهدی (علیه السلام) نیاید ومرا از این مرض نجات ندهد من شما را تصدیق نمی کنم وبه مذهب شما قائل نمی شوم».
اتّفاقاً شبی در وقت نماز مغرب وعشاء، ما همه یک جا جمع بودیم که فریاد پدر را شنیدم که می گوید: «بشتابید».
وقتی با عجله پیش او رفتم، گفت: «بدوید وصاحب خود را دریابید که همین الآن، از پیش من بیرون رفت».
ما هر چند دویدیم کسی را ندیدم. برگشتیم وپرسیدیم: «موضوع چه بود؟»
گفت: شخصی به نزد من آمد وگفت: «یا عطوه!»
من گفتم: «تو کیستی؟»
گفت: «من صاحب پسران تو هستم، آمده ام که تو را شفا دهم».
بعد از آن، دست دراز کرد وبر موضع درد من کشید. من وقتی به خود نگاه کردم اثری از آن ناراحتی ندیدم»(۴).
امام زمان (علیه السلام) به من فرمود: «به اذن خدای تعالی برخیز» ومرض فلج بکلّی از من...
جمال الدّین زهدری در حلّه مبتلاء به فلج شدیدی شده بود، اقوام وفامیلش او را به اطبّاء زیادی نشان دادند، که شاید معالجه شود ولی هر چه آنها بیشتر او را معالجه می کردند او کمتر عافیت می یافت.
بالأخره وقتی از معالجه اش مأیوس شدند تصمیم گرفتند که او را یک شب در مقام حضرت صاحب الامر (علیه السلام) که در حلّه است دخیل کنند.
خود وی قضیّه را اینگونه نقل می کند: «من مبتلاء به مرض فلج بودم، ولی آن شب که مرا به مقام حضرت بقیّةالله (علیه السلام) برده بودند چیزی نگذشت، که دیدم مولایم حضرت صاحب الامر (علیه السلام) از درب مقام وارد شد.
من سلام کردم، جواب مرحمت کرد وبه من فرمود:«برخیز».
عرض کردم: «آقاجان یک سال است که قدرت بر حرکت ندارم».
باز فرمود: «به اذن خدای تعالی برخیز». وزیر بغل مرا گرفت وبه من در ایستادن کمک کرد.
من برخاستم در حالی که هیچ اثری از کسالت در من نبود وبه کلّی مرض فلج از من برطرف شده بود وآن حضرت غائب گردید.
وقتی مردم مرا در این حال دیدند ومتوجّه شدند که حضرت بقیّة الله (علیه السلام) مرا شفا داده اند، به سر من ریختند ولباسهای مرا پاره پاره کردند وبردند، ولی دوستان مرا به خانه بردند ولباسم را عوض کردند»(۵).
پُر شدن قبّه از نور وبینا کردن زن کور شده توسّط امام زمان (علیه السلام)
شیخ شمس الدّین محمّد بن قارون می گوید: «مردی از اصحاب سلاطین که اسمش معمر بن شمس بود، پیوسته قریه برس را که در نزدیکی حلّه بود، اجاره می کرد وآن قریه، وقف علویین بود واز برای او نایبی بود که غلّه آن قریه را جمع می کرد که نام او ابن الخطیب بود واز برای او نیز، غلامی بود که متولّی نفقات او بود که به او عثمان می گفتند.
ابن الخطیب از اهل ایمان وصلاح بود وعثمان، ضدّ او بود وایشان پیوسته با یکدیگر در امر دین مجادله می کردند.
پس روزی اتّفاق افتاد که هر دو آنها در نزد مقام حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام)، در برس که در نزدیکی تلّ نمرود بود، حاضر شدند ودر آن موقع نیز جماعتی از رعیّت وعوام حاضر بودند.
پس ابن الخطیب به عثمان گفت: «ای عثمان! الان حقّ را واضح وآشکار می نمایم. من بر کف دست خود می نویسم نام آنهایی را که دوست دارم که ایشان، حضرات علی (علیه السلام) وحسن (علیه السلام) وحسین (علیه السلام) هستند وتو نیز بر دست خود بنویس نام آنهایی را که دوست داری که فلان وفلان وفلان هستند! آنگاه دست نوشته من وتو را با هم می بندیم وبر روی آتش نگه می داریم. دست هریک که سوخت معلوم می شود که آن شخص باطل است وهرکس که دستش سالم ماند، بر حقّ است».
عثمان این امر را انکار کرد وبه این راضی نشد. رعیّت وعوام که در آنجا حاضر بودند بر عثمان طعنه می زدند که: «اگر مذهب تو حقّ است، چرا به این امر راضی نمی شوی؟!»
مادر عثمان که در آنجا حاضر بود سخنان رعیّت وعوام را شنید که بر پسر او طعنه می زدند، پس در حمایت از پسر خود، آنها لعن ونفرین وتهدید نمود ودر این اظهار دشمنی کردن بسیار زیاده روی ومبالغه نمود.
پس در همان حال چشمهای او کور شد وهیچ چیز را نمی دید. چون کوری را در خود دید، رفقای خود را صدا زد. چون آنها نزد او آمدند دیدند که چشمهای او صحیح است ولیکن هیچ چیز را نمی دید. پس دست او را گرفتند وبه حلّه بردند واین خبر شایع گردید.
پس از حلّه وبغداد اطبّایی را برای معالجه چشم او آوردند ولی هیچ کدام از آنها قادر به معالجه او نبودند.
سپس زنان مؤمنانی که او را می شناختند ورفقای او بودند به نزد او آمدند به او گفتند: «آن کسی که تو را کور کرد، آن حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است. پس اگر تو شیعه شوی ودوستی او را اختیار کنی واز دشمنان او بیزاری بجویی، ما ضامن می شویم که حقّ تعالی به برکت آن حضرت، به تو سلامتی وعافیت عطاء نماید وگرنه خلاصی از این بلا برای تو ممکن نیست».
آن زن به این امر راضی شد. پس چون شب جمعه شد، او را برداشتند ودر حلّه به قبّه ای که مقام حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است بردند واو را داخل قبّه کردند وآن زنان مؤمنه نیز بر درب آن قبّه خوابیدند.
چون مقداری از شب گذشت، آن زن با چشمهای بینا بسوی آنها بیرون آمد ویکایک ایشان را می شناخت ورنگ جامه های هریک از آنها را به ایشان خبر می داد.
آن زنان همگی شاد وخوشحال شدند وخدا را بر حُسن عافیت او حمد کردند. سپس از او کیفیّت خوب شدنش را پرسیدند.
او گفت: «چون شما مرا داخل قبّه کردید واز قبّه بیرون آمدید، دیدم که دستی آمد وگفت: «بیرون برو که خدای تعالی تو را عافیت داده است».
پس کوری از من رفت وقبّه را دیدم که پر از نور گردیده بود ومردی را در میان قبّه دیدم.
گفتم: «تو کیستی؟»
گفت: «منم محمّد بن حسن (علیهما السلام)». سپس غایب گردید.
پس، آن زنان برخاستند وبه خانه های خود برگشتند وعثمان، پسر او شیعه شد وایمان او ومادرش نیکو شد واین قصّه بسیار شایع گردید وآن قبیله به وجود امام زمان (علیه السلام) یقین کردند(۶).
پُر شدن خانه از نور ودیدار با امام زمان (علیه السلام) وجوان شدن وشفا پیدا کردن پیرمردِ
شمس الدّین محمّد بن قارون می گوید: «در حلّه حاکمی بود که به او مرجان صغیر می گفتند واو از ناصبیان بود. پس به او گفتند که: «ابوراجح پیوسته صحابه را سبّ می کند».
پس آن خبیث امر کرد که او را حاضر گردانند. چون حاضر شد، امر کرد که او را بزنند وچندان او را زدند که نزدیک به هلاکت رسید. جمیع بدن او را زدند، حتّی صورت او را آنقدر زدند که از شدّت آن، دندانهای او ریخت وزبان او را بیرون آوردند وآن را به زنجیر آهنی بستند. بینی او را سوراخ کردند. ریسمانی از مو، را داخل سوراخ بینی او کردند. سر آن ریسمان مویین را به ریسمان دیگر بستند وسر آن ریسمان را به دست عدّه ای دادند وبه آنها امر شد که او را با آن جراحت وآن هیئت در کوچه های حلّه بگردانند وبزنند.
پس، آن اشقیاء او را بردند وچنان کردند که به آنها دستور داده شده بود. سپس، حالت او را به حاکم لعین خبر دادند وآن خبیث امر به قتل او نمود.
حاضران گفتند: «او مردی پیر است وآنقدر جراحت به او رسیده که او را خواهد کشت واحتیاج به کشتن ندارد». وچندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنکه امر کرد که او را رها نمودند.
اهل او، وی را به خانه بردند وشک نداشتند که او در همان شب خواهد مرد.
چون صبح شد، مردم به نزد او رفتند. دیدند که او ایستاده است ومشغول نماز است وصحیح وسالم شده است ودندانهای ریخته او برگشته وجراحتهای او کاملاً خوب شده است وشکستگی های او نیز زایل شده بود.
مردم از حال او تعجّب کرده وچگونگی قضیّه سؤال نمودند.
او گفت: «من به حالی رسیدم که مرگ را معاینه دیدم وزبانی نمانده بود که از خدا سؤال کنم. پس در دل خود از حقّ تعالی ومولای خود، حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) سؤال واستغاثه وطلب دادرسی نمودم.
چون شب، تاریک شد، دیدم که تمام خانه، پر از نور شد. ناگاه حضرت صاحب الامر والزّمان (علیه السلام) را دیدم که دست شریف خود را بر روی من کشید وفرمود: «بیرون برو وعیال خود را کمک کن. به تحقیق که حقّ تعالی به تو عافیت عطا کرده است». پس صبح کردم در این حالت که می بینی».
شیخ شمس الدّین محمّد بن قارون، راوی این داستان می گوید: «به خدای تبارک وتعالی قسم می خورم که این ابوراجح، مرد ضعیف اندام وزرد رنگ وبد صورت وکوسه وضع بود ومن دائم به آن حمّامی می رفتم که او را بر آن حالت وشکل می دیدم که وصف کردم. پس در صبح روز دیگر من بودم با آنها که بر او داخل شدند؛ پس او را دیدم که مردی قوی ودرست قامت شده است وریش او بلند وروی او سرخ گردیده ومانند جوانی شده است که در سنّ بیست سالگی باشد وبه همین هیئت وجوانی بود وتغییر نیافت تا آنکه از دنیا رفت».
چون قضیّه او پخش شد، حاکم او را طلب نمود. پس وی حاضر شد. حاکم لعین که دیروز او را بر آن حال دیده بود وامروز او را بر این حال که ذکر شد واثر جراحات را در او ندید ودندانهای ریخته او را دید که برگشته است پس از این حال، وحشت بسیاری او را فرا گرفت.
آن حاکم خبثی پیش از این قضیّه، وقتی که در مجلس خود می نشست، پشت خود را به جانب مقام حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) که در حلّه بود می کرد وپشت پلید خود را به جانب قبله ومقام آن جناب می نمود ولی بعد از این قضیّه روی خود را به مقام آن جناب می کرد وبه اهل حلّه نیکی ومدارا می نمود وبعد از آن، مدّتی بیش نگذشت که مُرد وآن معجزه باهره، به آن خبیث فایده ای نبخشید(۷).
ساطع شدن نوری در خانه وبام خانه وشفا پیدا کردن مرد فلج توسّط امام زمان (علیه السلام)
شخصی به نام حسین مدمل بود که در نزدیکی صحن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) خانه ای داشت که به آن، ساباط حسین مدمل می گفتند که متّصل به دیوار صحن مقدّس بود وحسین مدمل، صاحب ساباط، دارای زن وبچّه هایی بود.
او پس مبتلا به فلج شد وبعد مدّتی قادر به بلند شدن نبود وعیال وفرزندانش در وقت حاجت او را برمی داشتند.
به سبب طولانی شدن زمان مرض او، خانواده او بسیار در شدّت وسختی افتادند وبه فقر وفلاکت مبتلا شدند ومحتاج به خلق شدند.
در سال ۷۲۰ هجری قمری در شبی از شبها بعد از آنکه مدّتی از شب گذشته بود پسر وعیال او بیدار شدند ودیدند که در خانه وبام خانه، نوری ساطع شده است به نحوی که دیده ها را می رباید. پس آنها به حسین گفتند: «چه خبر است؟»
گفت: «امام زمان (علیه السلام) به نزد من آمد وبه من فرمود که: «برخیز ای حسین!»
عرض کردم که: «ای سیّد من! می بینی که من نمی توانم برخیزم؟»
پس آن حضرت دست مرا گرفت وبلند کرد. در همان حال، مرض من از بین رفت ومن صحیح وسالم شدم.
سپس حضرت به من فرمود: «این ساباط، راه من است که به این راه به زیارت جدّ خود می روم، ودرب آن را در هر شب ببند».
عرض کردم: «شنیدم واطاعت کردم ای مولای من!»
پس آن حضرت برخاست وبه زیارت حضرت امیر (علیه السلام) رفت وآن ساباط مشهور شده است به ساباط حسین مدمل ومردم از برای ساباط، نذرها می کردند وبه برکت حضرت قائم (علیه السلام) به حاجت خود می رسیدند(۸).
شفای چشم زن کور توسّط امام زمان (علیه السلام) ودستور آن حضرت به زن در مورد خدمت به شوهرش
شیخ شمس الدّین محمّد بن قارون می گوید: «مردی در قریه دقوسا که یکی از قریه های کنار نهر فرات بزرگ است، ساکن بود.
نام آن مرد نجم ولقبش اسود بود وبسیار آدم خوب واهل خیری بود. وی، زن صالحه ای داشت بود که به او فاطمه می گفتند واو نیز زن خوب وصالحه ای بود. آنها یک پسر ویک دختر داشتند که اسم پسر، علی واسم دختر، زینب بود.
آن مرد وزن هردو نابینا شدند ومدّتی بر این حالت، باقی ماندند. در یکی از شبها، زن دید که دستی بر روی او کشیده شد وگوینده ای گفت: «حقّ تعالی، کوری را از تو برطرف کرد، برخیز وشوهر خود، ابوعلی را خدمت کن ودر خدمت او کوتاهی نکن».
زن می گوید: «من چشمم را باز کردم ودیدم که خانه پراز نور است پس دانستم که آن شخص حضرت قائم (علیه السلام) است»(۹).
رفتن به مقام امام زمان (علیه السلام) در بیرون نجف وشفا گرفتن از آن حضرت
مردی از اهل کاشان به نجف اشرف رفت تا از آنجا عازم حجّ بیت الله گردد ولی در نجف، به مرض شدیدی گرفتار شد بطوری که پاهای او خشک شد وقدرت بر راه رفتن نداشت.
رفقای او، وی را در نجف، در نزد یکی از صلحاء گذاشته بودند که آن مرد صالح، حجره ای در صحن مقدّس داشت.
آن مرد صالح هر روز، در را بر روی او می بست وبه صحرا می رفت.
در یکی از روزها، آن مریض به آن مرد صالح گفت: «دلم تنگ شده است واز این مکان وحشت زده شده ام. امروز مرا با خود بیرون ببر ودر جایی بینداز. آنگاه به هر جا که می خواهی برو».
مرد مریض می گوید: «پس آن مرد راضی شد ومرا با خود بیرون برد ودر بیرون نجف، مقامی بود که آن را مقام حضرت قائم (علیه السلام) می گفتند.
پس مرا در آنجا نشاند ولباس خود را در آنجا در حوضی که بود شست وبر بالای درختی که در آنجا بود، انداخت وسپس به صحرا رفت ومن تنها در آن مکان ماندم. در این فکر بودم که آخر امر من به کجا منتهی می شود که ناگاه جوان خوشرو وگندم گونی را دیدم که داخل آن صحن شد وبر من سلام کرد وبه حجره ای که در آن مقام بود، رفت.
آن جوان در نزد محراب، با خضوع وخشوع چند رکعت نماز بجای آورد که من هرگز نمازی به آن خوبی ندیده بودم.
چون نمازش تمام شد، پیش من آمد واز احوال من سؤال نمود. به او گفتم: «من به بلایی مبتلا شده ام که سینه من از آن تنگ شده است وخداوند نه مرا عافیت می دهد که سالم بشوم ونه مرا از دنیا می برد که خلاص بشوم».
آن مرد به من فرمود: «ناراحت نباش! به زودی حقّ تعالی هر دو را به تو عطا می کند».
سپس او از آن مکان گذشت وچون بیرون رفت، من دیدم که آن لباس از بالای درخت به زمین افتاد. پس از جا برخاستم وآن لباس را گرفتم وشستم وبر درخت انداختم.
بعد از آن با خود فکر کردم وگفتم: «من که نمی توانستم که از جا بلند شوم. اکنون چگونه چنین شد که بلند شدم وراه رفتم».
چون در خود نظر کردم، هیچ گونه درد ومرضی در خویش ندیدم. دانستم که آن مرد، حضرت قائم (علیه السلام) بود که حقّ تعالی به برکت آن بزرگوار واعجاز او، مرا عافیت بخشیده است.
سپس از صحن آن مقام بیرون رفتم ودر صحرا نظر کردم، کسی را ندیدم. پس بسیار نادم وپشیمان شدم که چرا من آن حضرت را نشناختم.
آن مرد صالح که صاحب حجره بود آمد ووقتی حال مرا دید بسیار متحیّر گردید. پس من قضیّه را برای او شرح دادم. او نیز بسیار حسرت خورد که موفّق به ملاقات آن بزرگوار نشده است».
این فرد با آن مرد صالح به حجره باز می گردد وصحیح وسالم بود تا آنکه رفقای او آمدند وچند روز با ایشان بود، آنگاه مریض شد ووفات کرد.
او را در صحن مقدّس دفن کردند وصحّت آن دو چیز که حضرت قائم (علیه السلام) به او خبر داد، ظاهر شد که یکی عافیت ودیگری مُردن بود»(۱۰).
شفا پیدا کردن از سرفه های خون آلود ورسیدن به دختر مورد علاقه توسّط امام زمان (علیه السلام)
در نجف اشرف مرد مؤمنی که از خانواده معروف به آل رحیم بود که به او شیخ حسین رحیم می گفتند واو بسیار پاک ومقدّس بود.
پس وی مبتلا به مرض سینه وسرفه شد که همراه سرفه اش، خون از سینه اش بیرون می آمد. همچنین او بسیار فقیر وپریشان احوال بود وغالب اوقات نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف ساکن بودند می رفت تا اندکی قوت بدست آورد هر چند که جو باشد.
با این مرض وفقری داشت دلباخته زنی از اهل نجف نیز گردید وهر بار که او را خواستگاری می کرد، به جهت فقرش، خانواده آن زن، درخواست او را قبول نمی کردند واز این جهت نیز در غم واندوه شدیدی قرار گرفته بود.
چون مرض وفقر ومأیوسی از ازدواج آن زن، کار را بر او سخت کرد تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود تا بتواند خدمت امام زمان (علیه السلام) برسد وحاجاتش را از آن حضرت بگیرد.
شیخ حسین رحیم می گوید: من چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه رفتم ودر شب چهارشنبه آخر که شب تاریکی از شبهای زمستان بود وباد تندی با اندکی باران می وزید من در دکه ای که در داخل مسجد بود نشسته بودم وآن دکه مقابل درب اوّل است که واقع است در طرف چپ کسی که داخل مسجد می شود.
من بخاطر خونی که از سینه ام می آمد وبخاطر اینکه چیزی نداشتم که اخلاط سینه ام را جمع کنم داخل مسجد نشدم وچیزی هم نداشتم که مرا از سرما حفظ کند، پس دلم تنگ، وغم واندوهم زیادتر شد ودنیا در چشمم تاریک گردید.
با خود فکر می کردم که شبها تمام شد واین شب آخر است ومن نه کسی را دیدم ونه چیزی برایم ظاهر شد با اینکه این همه مشقّت ورنج زیاد بردم وبار زحمت وخوف را متحمّل شدم تا چهل شب از نجف به مسجد کوفه بیایم ولی جز یأس وناامیدی چیز دیگری برایم نداشت. من در این کار خود متفکر بودم ودر مسجد نیز احدی نبود وآتش را برای گرم کردن قهوه بسیار کمی که با خود از نجف آورده بودم وبه خوردن آن عادت داشتم روشن کرده بودم، ناگاه متوجّه شدم شخصی از سمت درب اوّل مسجد بسوی من می آید.
چون او را از دور دیدم، ناراحت شدم وبا خود گفتم: «این اعرابی است از اهالی اطراف مسجد، وآمده است تا در نزد من قهوه بخورد ومن امشب بی قهوه می مانم ودر این شب تاریک، غم وغصّه ام زیادتر خواهد شد».
در این فکر بودم که او به من رسید وسلام کرد ونام مرا برد ودر مقابل من نشست.
من از اینکه او نام مرا برد تعجّب کردم منتها گمان کردم که او از آنهایی که در اطراف نجف هستند وگاهی من بر ایشان وارد می شدم.
من از او پرسیدم: «از کدام طایفه عرب هستی؟»
ایشان فرمود: «از بعضی از آنها هستم».
پس اسم هر یک از طوایف عرب که در اطراف نجف بودند را می بردم می فرمود: «نه! از آنها نیستم».
پس این کار او مرا عصبانی کرد ومن از روی مسخرگی واستهزاء گفتم: «آری! تو از طریطره ای!» واین لفظی بی معنی است.
پس او از سخن من تبسّم کرد وفرمود: «بر تو حرجی نیست. من از هر کجا باشم، چه چیز باعث شده است که تو به اینجا بیایی؟»
گفتم: «سؤال کردن از این امور برای تو فایده ای ندارد».
فرمود: «چه ضرری دارد که تو به من بگویی؟»
از حُسن اخلاق وشیرینی سخن او تعجّب کردم ومحبّتم به او جلب شد بطوری که هر چه بیشتر سخن می گفت، محبّتم به او بیشتر می شد.
پس برای او توتون را درست کردم وبه او دادم تا بکشد. ایشان فرمود: «تو آن را بکش، من نمی کشم».
پس برای او در فنجان، قهوه ریختم وبه او دادم. گرفت واندکی از آن خورد، آنگاه به من داد وفرمود: «تو آن را بخور».
پس آن را گرفتم وخوردم ومتوجّه نشدم که تمام آن را نخورده است ولحظه به لحظه محبّتم به او بیشتر می شد. پس گفتم: «ای برادر! امشب تو را خداوند برای من فرستاده است که مونس من باشی. آیا می آیی با هم به مقبره جناب مسلم برویم ودر آنجا بنشینیم؟»
فرمود: «می آیم. حالا احوال خود را برایم بگو».
گفتم: «ای برادر! واقعیّت را برای تو می گویم. من در نهایت فقر هستم واز آن روز که خود را شناختم محتاج هستم، با این حال چند سال است که از سینه ام نیز خون می آید وعلاجش را نمی دانم وعیال هم ندارم.
دلباخته زنی از اهل محلّه خودم در نجف اشرف شده ام ولی چون فقیر هستم نتوانسته ام که با او ازدواج کنم.
پس دیگران به من گفتند که: «برای گرفتن حوائج خود متوجّه صاحب الزّمان (علیه السلام) بشو وچهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن، که اگر این کار را انجام بدهی امام زمان (علیه السلام) را خواهی دید وآن حضرت، حاجاتت را خواهد داد».
حال این آخرین شب از شبهای چهارشنبه است وبا اینکه این همه زحمت کشیدم ولی چیزی ندیدم».
ایشان فرمود: «امّا سینه تو، پس عافیت پیدا کرد وامّا آن زن، پس به این زودی با او ازدواج خواهی کرد ولی فقرت، به حال خود باقی خواهد بود تا از دنیا بروی».
ومن غافل بودم ومتوجّه این بیان وتفصیل نشدم. پس گفتم: «آیا بسوی قبر جناب مسلم نمی رویم؟»
گفت: «برخیز».
پس برخاستم واو در پیش روی من به راه افتاد. چون وارد زمین مسجد شدیم، به من گفت: «آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد بجای بیاوریم؟»
گفتم: «می خوانیم».
پس ایستاد نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است ومن در پشت سرش ایستادم. سپس تکبیرةالاحرام را گفتم ومشغول خواندن فاتحه شدم وشنیدم قرائت فاتحه او را که هرگز از احدی چنین قرائتی نشنیدم.
پس بخاطر حُسن قرائتش، پیش خود گفتم: «شاید او صاحب الزّمان (علیه السلام) باشد». وشنیدم پاره ای از کلمات او را که دلالت بر این می کرد، آنگاه بسوی آن جناب نظر کردم.
پس از آمدن این احتمال در دلم، در حالتی که آن جناب در نماز بود، دیدم که نور عظیمی ایشان احاطه نمود به نحوی که نمی توانستم بدن شریف آن حضرت را تشخیص بدهم.
من قرائت آن جناب را می شنیدم وبدنم می لرزید واز بیم حضرتش، نتوانستم نماز را قطع کنم. به هر نحو که بود نماز را تمام کردم، در این حال دیدم نور از زمین بالا می رفت.
پس مشغول شدم به گریه وزاری وعذرخواهی از سوء ادبی که در مسجد با آن حضرت کرده بودم وگفتم: «ای آقای من! وعده شما راست است، به من وعده دادی که با هم به قبر مسلم برویم».
در بین سخن گفتن بودم که آن نور متوجّه جانب قبر مسلم شد. پس من نیز بدنبال آن نور داخل در قبّه مسلم شدم.
آن نور در فضای قبّه قرار گرفت وپیوسته چنین بود ومن مشغول گریه وزاری بودم؛ تا آنکه صبح شد وآن نور، عروج کرد.
چون صبح شد ملتفت شدم به کلام آن حضرت که: «امّا، سینه ات پس شفا یافته است». دیدم سینه ام، سالم شده است وابداً سرفه نمی کنم وهفته ای نکشید که اسباب ازدواج با آن دختر دلخواهم نیز فراهم آمد، وفقرم هم به حال خود باقی است؛ چنانچه آن جناب فرمود»(۱۱).
امام زمان (علیه السلام) با گوشه چشم، نگاهی به من کردند ودر همان لحظه مرض غیرقابل علاج...
جناب آقای سیّد حسن ابطحی از قول مرحوم آیة الله آقای حاج شیخ مجتبی قزوینی می نویسد:
آقای «سیّد محمّد باقر» اهل دامغان که در مشهد ساکن بود واز علماء وشاگردان مرحوم آیة الله حاج میرزا مهدی اصفهانی غروی بود وزیاد خدمت معظّم له می رسید وسالها مبتلا به مرض «سل» شده بود وآن روزها این مرض غیرقابل علاج بود وهمه از او مأیوس بودند وبسیار ضعیف ونحیف شده بود.
یک روز دیدیم، که او بسیار سر حال وسالم وبانشاط وبدون هیچ کسالتی نزد ما آمد، همه تعجّب کردیم از او علّت شفا یافتنش را پرسیدیم.
او گفت: «یک روز که خون زیادی از حلقم آمد ودکتر هامرا مأیوس کرده بودند، خدمت استادم حضرت آیةالله غروی رفتم وبه ایشان شرح حالم را گفتم.
معظّم له دو زانو نشست وبا قاطعیّت عجیبی به من گفت: «تو مگر سیّد نیستی؟! چرا از اجدادت رفع کسالتت را نمی خواهی؟! چرا به محضر حضرت بقیّة الله الاعظم (علیه السلام) نمی روی واز آن حضرت طلب حاجت نمی کنی؟! مگر نمی دانی آنها اسماء حسنیِ پروردگارند؟! مگر در دعای کمیل نخوانده ای که فرموده: «یا من اسمه دواء وذکره شفاء»؟!
تو اگر مسلمان باشی، اگر سیّد باشی، اگر شیعه باشی، باید شفایت را همین امروز، از حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) بگیری!» وخلاصه آنقدر سخنان محرّک وتهییج کننده، به من زد، که من گریه ام گرفت واز جا بلند شدم مثل آنکه می خواهم به محضر حضرت بقیّة الله (علیه السلام) بروم. لذا بدون آنکه متوجّه باشم، اشک می ریختم وبا خود زمزمه می کردم ومی گفتم: یا حجّة بن الحسن ادرکنی، وبطرف صحن مقدّس حضرت علیّ بن موسی الرّضا (علیه السلام) می رفتم.
وقتی به در صحن کهنه رسیدم آنجا را طوری دیگر دیدم. صحن بسیار خلوت بود، تنها جمعیّتی که در صحن دیده می شد چند نفری بودند، که با هم می رفتند ودر پیشاپیش آنها سیّدی بود که من فهمیدم آن سیّد، حضرت ولیّ عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) است با خودم گفتم، که چون ممکن است آنها بروند ومن به آنها نرسم، خوب است که آقا را صدا بزنم واز ایشان شفای مرض خود را بگیرم.
همین که این خطور در دلم گذشت دیدم، که آن حضرت برگشتند وبا گوشه چشم نگاهی به من کردند. عرق سردی به بدنم نشست، ناگهان صحن مقدّس را بحال عادّی دیدم ودیگر از آن چند نفر خبری نبود ومردم به طور عادّی در صحن رفت وآمد می کردند.
من بهت زده شدم، در این بین متوجّه شدم که از آثار کسالت «سل» چیزی در من نیست. به خانه برگشتم وپرهیز را شکستم وآنچنان حالم خوب وسالم شده است، که هر چه می خواهم سرفه بکنم نمی توانم وسرفه ام نمی آید».
مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی (رحمةالله علیه) در اینجا به گریه افتاد وفرمودند: «بله این بود قضیه آقای سیّد محمّد باقر دامغانی ومن بعد از سالها که او را می دیدم حالش بسیار خوب بود وحتّی فربه شده بود.

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

  آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

اگر اهل علم وسادات به آن حضرت توجّه پیدا کنند، چون سربازند، چون خادم وخدمتگذارند، چون به آن حضرت نزدیکترند.
آن حضرت به آنها توجّه بیشتری خواهد کرد وزندگی مادّی ومعنوی آنها را به احسن وجه اداره خواهد فرمود.
ولی اگر خدای نکرده سهم امام (علیه السلام) را بخورند، علاوه بر آنکه متوجّه آن وجود مقدّس نباشند وبا آن حضرت مناجاتی نداشته باشند ودر شبانه روز لااقل یک ساعت به آن حضرت عرض ارادت نکنند، بلکه دوستان آن حضرت را هم مسخره کنند. بدانند که مورد غضب آن ولیّ خدا قرار می گیرند وتار وپود جنبه های مادّی ومعنوی آنها بر باد می رود چنانکه این موضوع مکرّر تجربه شده است»(۱۲).
آمدن امام زمان (علیه السلام) به بالین زن مریض در قم وشفای مرض غیر قابل علاج او
جناب آقای متّقی همدانی می گوید: «روز دوشنبه هیجدهم ماه صفر سال ۱۳۹۷ هجری قمری مسأله ای پیش آمد که مرا وصدها نفر دیگر را نگران نمود.
همسر این جانب محمّد متّقی همدانی در اثر غم واندوه وگریه وزاری دو ساله که از داغ دو جوان خود که در یک لحظه در کوههای شمیران جان سپردند، در این روز مبتلا به سکته ناقص شد. والبتّه طبق دستور دکترها مشغول به معالجه ومداوا شدیم، ولی نتیجه ای به دست نیامد. تا شب جمعه بیست ودوّم همین ماه، یعنی پس از چهار روز از حادثه سکته، ساعت یازده شب جمعه بود که بناچار با خاطری خسته ودلی شکسته رفتم در غرفه خود بیاسایم.
متوجّه شدم شب جمعه است، شب دعا ونیایش، شب توسّل وتوجّه. پس از قرائت چند آیه از قرآن مجید ودعای مختصری از دعاهای شبهای جمعه، متوسّل شدم به حضرت بقیةالله - ارواحنا فداه - وبا دلی پر از اندوه به خواب رفتم.
ساعت چهار با مداد همان شب طبق معمول بیدار شدم ناگاه احساس کردم که از اطاق پایین که مریضه در آنجا بود، صدا وهمهمه می آید. سر وصدا قدری بیشتر شد وساکت شدند، من گمان کردم میهمان از همدان یا تهران آمده اند پس اعتنایی نکردم.
اوّل اذان صبح رفتم پایین وضو بگیرم، دیدم چراغهای حیاط روشن است، ودختر بزرگم قدم می زند واو را پس از مرگ برادرهایش خوشحال ندیده بودم. دیدم بر خلاف انتظار، خوشحال ومتبسّم، قدم می زند.
پرسیدم: «چرا نمی خوابی؟»
گفت: «پدرجان! خواب از سرم رفت».
گفتم: «چرا؟»
گفت: «به خاطر اینکه مادرم را چهار بعد از نیمه شب شفا دادند. من منتظر بودم که شما بیایید وبه شما مژده دهم».
گفتم: «چه کسی شفا داد؟!»
گفت: «مادرم ساعت چهار بعد از نیمه شب با شدّت اضطراب ما را بیدار کرد که، برخیزید آقا را بدرقه کنید. همگی بیدار شدیم، ناگهان دیدیم مریضه برخلاف انتظار، با آن که قدرت نداشت از جا حرکت کند از اطاق بیرون آمد. من که ملازم مادر بودم او را دنبال کردم. نزدیک درب حیاط به او رسیدم. گفتم: مادرجان! کجا می روی؟ آقا کجا بود؟
مادر گفت: «آقایی، سیّد جلیل القدری در لباس اهل علم آمد به بالینم وفرمود: برخیز. گفتم: نمی توانم. با لحن تندتری گفت: برخیز، دیگر گریه نکن ودوا هم نخور.
من از مهابت آن بزرگوار برخاستم. فرمود: دیگر گریه نکن دوا هم نخور.
همین که رو کرد بطرف درب اتاق، من شما را بیدار کردم، وگفتم: از آقا تجلیل کنید واو را بدرقه نمایید لیکن شما دیر جنبیدید خودم بدرقه کردم».
هنگامی که متوجّه شد، نزدیک درب حیاط ایستاده؛ می گوید: زهرا، من خواب می بینم یا بیدارم من خودم تا این جا آمدم.
زهرا دخترش می گوید: مادرجان تو را شفا دادند. ومادر را به اتاق می آورد.
به خواهر زاده مریضه نیز حالت بهت دست می دهد؛ زیرا می بیند مریضه که چهار روز قدرت بر حرکت نداشت چگونه از جا برخاست. رنگش زرد بود به رنگ طبیعی برگشت، چشمش غبار آورده بود غبار آن برطرف، ونابینا بود بینا شد.
چهار روز بود که اصلاً میل به غذا نداشت، در این وقت از شب، از آنها غذا می خواهد، با گفتن یک کلمه «گریه مکن» آن همه اندوه وغم از دل او بیرون رفت.
این همه تحوّل، آقای مهندس - خواهر زاده مریضه - وبقیّه اهل خانه را سراسیمه ومبهوت می کند.
پس از چندی معلوم شد، آن کسالت روماتیسم که چند سال بود دامنگیرش بود با یک کلمه «شفا یافتی!» از استخوانهای او می گریزد.
الحمد لله أوّلاً وآخراً وظاهراً وباطناً وصلّی الله علی محمّد وآله الطیّبین الطّاهرین لاسیّما امام العصر وناموس الدّهر حجّة بن الحسن العسکری - عجّل الله تعالی فرجه -.
ضمناً ناگفته نماند که: آقای دکتر دانشور که یکی از دکترهای معالج ایشان بود، در ماه فاطمیّه، در مجلسی که به شکرانه این کرامت منعقد شده بود، در منزل بودند از ایشان سؤال شد که: «آیا ممکن بود این مرض خود بخود برطرف شود؟»
ایشان در جواب گفت: «با معالجه، واز راه عادّی قابل بهبود نبود فقط باید با خرق عادت این کسالت برود»(۱۳).

بخش۲: نجات یافتگان امام زمان (علیه السلام)

تعلیم فرمودن دعایی توسّط امام زمان (علیه السلام) به شخصی ونجات او از خطر کشته شدن
شیخ جلیل القدر فضل بن حسن الطبرسی نقل کرده است که این دعا را حضرت صاحب الزّمان -صلوات الله علیه-، تعلیم نموده در خواب به شخصی به نام ابی الحسن محمّد بن احمد بن ابی اللّیث؛ در شهر بغداد.
این شخص از ترس کشته شدن به مقابر قریش، رفته وبدانجا پناه برده بود. پس به برکت خواندن این دعا، از کشته شدن نجات یافت.
وی می گوید: حضرت صاحب الزّمان -صلوات الله علیه-به من تعلیم نمود که بگو:
«اللهمَّ عَظُمَ الْبَلاءُ وبَرِحَ الْخَفاءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وانْکشَفَ الْغِطاءُ وضاقَتِ الْاَرْضُ ومُنِعَتِ السَّماءُ واِلَیْک یا رَبِّ الْمُشْتَکی وعَلَیْک الْمُعَوَّلُ فِی الشِدَّةِ والرَّخاءِ. اللهمَّ فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ اُولِی الْاَمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ فَعَرَّفْتَنا بِذلِک مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجَاً عاجِلاً قَریباً کلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ اِکفِیانی فَاِنَّکما کافِیای وانْصُرانی فَاِنَّکما ناصِرای یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ (اَلْغَوْثَ) اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ اَدْرِکنْی اَدْرِکنْی اَدْرِکنْی»
(یعنی: خدایا! گرفتاری بزرگ شد وپنهانی ها آشکار شد واُمید بریده شد وپرده برداشته شد وپهنای زمین تنگ شد وآسمان دریغ کرد وتو کمک بخش وشکایت پذیر ومورد اعتماد در سختی وهمواری هستی. خداوندا! رحمت فرست بر محمّد وآل محمّد وصاحبان امری که بر ما واجب کردی اطاعت آنها را وشناساندی بدین، مقام آنها را، پس گشایش بده بر ما به حقّ آنها گشایشی زود ونزدیکی چون چشم بهم زدن یا نزیکتر، ای محمّد! ای علی! مرا کفایت کنید بدرستی که شما کافی من هستید ویاریم کنید بدرستی شما یاوران من هستید، ای مولای من! ای صاحب زمان! به فریادرس! به فریادرس! به فریادرس! مرا دریاب! مرا دریاب! مرا دریاب!)
نقل شده است که: حضرت در وقت گفتن یا صاحب الزّمان، اشاره به سینه خود نمود.
شیخ طبرسی می گوید: «ظاهر آن است که مراد آن حضرت از این اشارت این باشد که در وقت گفتن یا صاحب الزّمان مرا باید قصد نمود»(۱۴).
نجات پیدا کردن از سرگردانی ومرگ در بیابان توسّط امام زمان (علیه السلام)
امیر اسحاق استرآبادی می گوید: «من در راه مکه از قافله جا مانده ودر بیابان سرگردان وحیران گردیدم به حدّی که از زنده بودن خود مأیوس شدم.
پس مانند محتضر بر پشت خوابیدم وشروع کردم در خواندن شهادت که ناگاه مولای ما ومولای عالمیان وخلیفه خداوند بر تمام مردم، حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) را در بالای سر خود دیدم.
ایشان فرمود: «ای اسحاق! برخیز».
پس برخاستم. حضرت مرا که تشنه بودم، سیراب نمود ومرا به همراه خود سوار مرکب نمود.
پس من شروع کردم در خواندن این حزر وحضرت آن را اصلاح می کرد تا آنکه تمام شد، ناگهان خود را در سرزمین ابطح دیدم. پس از مرکب فرود آمدم وآن حضرت غایب شد وقافله ما بعد از نُه روز، به آنجا رسید.
بین اهل مکه مشهور شد که من به طیّ الارض آمده ام. پس من خود را بعد از ادای مناسک حجّ پنهان نمودم»(۱۵).
نجات پیدا کردن از گرگهای گرسنه ودرست شدن حافظه به برکت ملاقات با امام زمان (علیه السلام)
آقای «سیّد محمّد حسین میرباقری» از قول عموی خویش، جریانی را بدین ترتیب نقل می کند:
ایشان در جوانی مبتلا به کسالتی شدند که در نتیجه به حواسّ پرتی دچار شده وحافظه اش کم شد.
عدّه ای از شهرستان ما به قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) بطور قاچاق حرکت کردند، مادرش به آنها گفت: «این سیّد احمد ما را هم ببرید تا از سیّد الشّهداء (علیه السلام) شفا بگیرد». قبول کردند.
در راه، تا رسیدن به کربلا، جریانات جالبی رخ داد که گفتنش مورد حاجت نیست، به هر حال به کربلا رسیدند ودر مدّتی که در کربلا بودند، اثری از شفا پیدا نشد ومورد عنایت قرار نگرفت.
قصد مراجعت به ایران می کنند، در نزدیک مرز ایران، چون جواز نداشتند می بایست هرکدام جدا جدا جلو ماشینهای باری را بگیرند ویکی یکی به عنوان شاگرد راننده سوار شوند تا بتوانند از مرز عبور کنند.
این شخص نیز جلو کامیونی را می گیرد ومی گوید: «می خواهم از مرز ردّ شوم». ولی چون حواسّ جمعی نداشت، تمامی پول خود را به راننده می دهد واو هم قبول می کند.
نزدیک پاسگاهی می رسند، راننده می گوید: «شما پیاده شو واز آن پشت بیا آن طرف پاسگاه، به طوری که تو را نبینند، من آن طرف شما را سوار می کنم».
ایشان هم قبول می کند از آن طرف می آید، کامیون هم می آید، ولی وقتی مقابل او می رسد، نگه نمی دارد، هر چه دست بلند می کند وفریاد می زند، نتیجه نداشت وراننده توقّف نمی کند وصدا می زند: «این کرمانشاه است، برو!»
ایشان به خیال اینکه به کرمانشاه رسیده وپشت این تپّه کرمانشاه را می بیند، به راه می افتد از تپّه بالا می آید وپایین تپّه خبری از کرمانشاه نمی بیند، باز به تپّه دیگر می رسد وپایین می رود، خبری از شهر کرمانشاه نبوده، هوا سرد وبرف به زمین نشسته بود.
ناگاه می بیند چند گرگ گرسنه از پایین تپّه بطرف بالا می آیند، ایشان با آن حال بی اختیار صدا می زند: «یا صاحب الزّمان!» وبه پشت می افتد.
می فرمود: «پشتم به زمین نرسیده بود که احساس کردم بر پشت کسی سوارم، ناگاه چشمم را باز کردم وخود را در مقابل باغ سبزی دیدم. آن شخص مرا به داخل باغ برد، ناگاه چشمم به سیّد بزرگواری افتاد که چند نفر در خدمتشان بودند.
آقا رو کردند به آنها وفرمودند: «برای سیّد احمد از شربت تربت جدّم بیاورید». واین به آن خاطر بود که به قصد شفا از امام حسین (علیه السلام) حرکت کرده بودم.
قدح آبی آوردند، من دیدم بسیار گوارا وخوش طعم است، تمامی قدح آب را نوشیدم.
آقا فرمودند: «سیّد احمد، خسته است جایش را بیاندازید، بخوابد».
جایی برای من انداختند ومن استراحت کردم. سحر بود که بیدار شدم، دیدم آقا وآن جمع مشغول نماز شب هستند، چون پشتشان به من بود ومن حال نماز شب خواندن نداشتم، نادیده گرفتم وخود را به خواب زدم.
ناگهان نماز آقا تمام شد، فرمودند: «سیّد احمد، بیدار شده، برایش آب بیاورید وضو بگیرد».
بلند شدم، وضو گرفتم ومشغول نماز شب شدم. صبح شد وصبحانه خوردم، بعد آقا فرمودند: «سیّد احمد را به منزلش برسانید».
همان شخص که مرا آورده بود مرا با خود بیرون آورد وچند قدمی دور نشده بودیم اشاره کرد که: «این منزل شماست». همان منزلی که در کرمانشاه قرار گذاشته بودیم.
او رفت، ناگاه به یادم آمد، بیابان بود وگرگ وبرف، چطور نجات پیدا کردم ومرا به اسم خواند: سیّد احمد وشربت تربت جدّم و... یقین پیدا کردم خدمت آقا امام زمان (علیه السلام) شرفیاب شدم.
از آن ناراحتی هم نجات پیدا کردم، وارد منزل شدم ودوستان دور من جمع ومن مشغول گریه کردن بودم وبعد تعریف کردم».
ایشان از علمای ساکن اصفهان بودند که چند سال قبل فوت کردند(۱۶).
نجات زن خارجی از گُم شدن در صحرای عرفات توسّط امام زمان (علیه السلام)
حاج علی اصغر سیف نقل می کند که: یکی از اطبّای شیراز، زنی از خارج گرفته بود واو را مسلمان کرده بود وبرای اوّلین بار به سفر حجّ برده بود.
ضمناً به او گفته بود که حضرت ولیّ عصر (علیه السلام) در برنامه اعمال حجّ شرکت می کنند واگر ما تو را، یا تو کاروان را گم کردی متوسّل به آن حضرت بشو تا تو را راهنمائی بفرمایند وبه کاروان ملحقت کنند.
اتّفاقاً آن خانم در صحرای عرفات گم می شود، جمعیّت کاروان وخود آقای دکتر شوهر آن خانم، ساعتها به جستجوی او برخواستند ولی او را پیدا نکردند.
پس از دو ساعت که همه خسته در میان خیمه جمع شده بودند ونمی دانستند چه باید بکنند، ناگهان دیدند آن زن وارد خیمه شد.
از او پرسیدیم: «کجا بودی؟!»
گفت: «گم شده بودم وهمان گونه که دکتر گفته بود متوسّل به حضرت بقیّة الله (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) شدم. این آقا آمدند با آنکه من نه زبان فارسی بلد بودم ونه زبان عربی در عین حال با من به زبان خودم حرف زدند ومرا به خیمه رساندند ولذا از این آقا تشکر کنید.
اهل کاروان هر چه به آن طرفی که آن زن اشاره می کرد نگاه کردند کسی را ندیدند وبالأخره معلوم شد که حضرت ولیّ عصر (علیه السلام) را فقط آن زن می بیند ولی سایرین نمی بینند(۱۷).
نجات زائران بیت الله الحرام توسّط امام زمان (علیه السلام)
آقای حاج شیخ اسماعیل نمازی می گوید: «در یکی از سالها که من جمعی از اهالی مشهد را به عنوان حمله دار ورئیس کاروان به زیارت بیت الله الحرام می بردم ودر آن زمان از راه نجف اشرف که از بیابانهای بی آب وعلف وپُر از شن عبور می کرد می رفتیم.
جادّه آسفالته ویا حتّی جادّه ای که شن ریزی شده باشد نبود وفقط عدّه ای راه بلد می توانستند از علائم مخصوص، راه را پیدا کنند وحتماً باید آب وبنزین کافی همراه داشته باشند تا در راه نمانند.
ما از نظر آب وبنزین وماشین وضعمان مرتّب وخوب بود، حتّی دو نفر راننده داشتیم. مسافرین نان وغذای کافی برداشته بودند وما راه خود را پیش گرفته بودیم ومی رفتیم.
یکی از دو راننده، آدم باتقوائی نبود، اتّفاقاً آن روز نزدیک غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود.
ما به او گفتیم: «شب نزدیک است همین جا می مانیم صبح با خیال راحت حرکت می کنیم»، ولی او به ما اعتنائی نکرد وبه راه خود ادامه داد، تا آنکه شب شد.
پس از مدّتی که به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد وگفت: «دیگر راه معلوم نیست».
همه ما پیاده شدیم وشب را در همانجا ماندیم، صبح که از خواب برخاستیم دیدیم به کلّی راه کور شده وحتّی باد، شن ها را در جای طایر ماشین ما ریخته که معلوم نیست ما از کجا آمده ایم.
من به مسافرین گفتم: «سوار شوید» وبه راننده گفتم: «حدود ده فرسخ بطرف مشرق وده فرسخ بطرف مغرب وده فرسخ بطرف جنوب وده فرسخ بطرف شمال می رویم تا راه را پیدا کنیم».
راننده قبول کرد ودر آن بیابان بی آب وعلف تا شب کارمان همین بود، ولی راه را پیدا نکردیم. باز شب در همانجا بیتوته کردیم ولی من خیلی پریشان بودم.
روز دوّم به همین ترتیب تا شب هر چه کردیم اثری از راه دیده نشد وضمناً بنزین ما هم تمام شد وحدود غروب آفتاب بود که دیگر ماشین ما ایستاد وبنزین نداشتیم، آب هم جیره بندی شده بود ودیگر نزدیک بود تمام شود، آن شب درِ خانه خدا زیاد عجز وناله کردیم.
صبح همه ما تن به مرگ داده بودیم، زیرا دیگر نه آب داشتیم ونه بنزین ونه راه را می دانستیم، من به مسافرین گفتم: «بیائید نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتی به وطن رسیدیم، هرچه داریم در راه خدا بدهیم». پس همه قبول کردند وخود را به دست تقدیر سپردیم.
حدود ساعت نه صبح بود، دیدم هوا نزدیک است گرم شود وقطعاً با نداشتن آب، جمعی از ما می میرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم.
از جا حرکت کردم وقدری از مسافرین فاصله گرفتم. اتّفاقاً در محلّی شنها انباشته شده بود ومانند تپّه ای به وجود آمده بود، من پشت آن تپّه رفتم وبا اشک وآه فریاد می زدم: «یا اَبا صالِحَ المَهدیِ اَدْرِکنی - یا صاحِبَ الزَّمانْ اَدْرِکنی - یا حُجَّةَ بْنَ الْحَسَنِ الْعَسْکری اَدْرِکنی».
سرم پائین بود وقطرات اشکم به روی زمین می ریخت، ناگهان احساس کردم صدای پائی به من نزدیک می شود، سرم را بالا کردم مرد عربی را دیدم، که مهار قطار شترهائی را گرفته ومی خواهد عبور کند.
صدا زدم که: «آقا! ما در اینجا گم شده ایم، ما را به راه برسان».
آن عرب، شترها را خواباند ونزد من آمد وسلام کرد.
من جواب گفتم. اسم مرا برد وگفت: «شیخ اسماعیل! نگران نباش، بیا تا من راه را به شما نشان بدهم».
پس مرا به آن طرف تپه بُرد وگفت: ببین از این طرف می روید به دو کوه می رسید، وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید، بطرف دست راست مستقیم می روید، حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید».
گفتم: «باز ما راه را گم می کنیم». وضمناً قرآن را از جیبم درآوردم وگفتم: «شما را به این قرآن قسم می دهم ما را خودتان به راه برسانید».
(حالا توجّه ندارم که او شترهایش را خوابانده واین طوری که می گوید: حدود ده ساعت راه تا جادّه هست!!)
زیاد اصرار کردم واو را مرتّب قسم می دادم، او گفت: «بسیار خوب! همه سوار شوند». وبه آن راننده ای که تقوای بیشتری داشت، گفت: «تو پشت فرمان بنشین».
خودش هم پهلوی راننده نشست ومن هم پهلوی او نشستم، یعنی جلو ماشین سه صندلی داشت، یکی مال راننده بود ودو صندلی دیگر را هم ما نشستیم.
حالا یا بس که ما خوشحال شده بودیم ویا تصرّفی در فکر ما شده بود که هیچ کدام از ما حتّی راننده ومسافرین توجّه نداشتند که بنزین ماشین ما، در شب قبل تمام شده بود.
یکی دو ساعت راه را پیمودیم ناگهان به راننده دستور داد که: «نگهدار! ظهر است نماز بخوانیم بعد حرکت کنیم».
همه پیاده شدیم در همان نزدیکی چشمه آبی بود، خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتیم واز آن آب خوردیم. او رفت در کناری مشغول نماز شد وبه من گفت: «تو هم با مسافرین نماز بخوان».
وقتی نمازمان تمام شد وسرو صورتی شستیم، فرمود: «سوار شوید که راه زیادی در پیش داریم». پس همه سوار شدیم.
همانطور که قبلاً گفته بود به دو کوه رسیدیم. از میان آنها عبور کردیم، بعد به راننده فرمود: «بطرف دست راست حرکت کن». تا آنکه حدود غروب آفتابی بود، که به جادّه اصلی رسیدیم.
در بین راه فارسی با ما حرف می زد، احوال علماء مشهد را از من می پرسید، بعضی از آنها را تعریف می کرد ومی فرمود: «فلانی آینده خوبی دارد».
در بین راه به ایشان گفتم: «ما نذر کرده ایم که اگر نجات پیدا کنیم همه اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم».
فرمود: «عمل به این نذر لازم نیست».
بالأخره وقتی به جاده رسیدیم. همه خوشحال از ماشین پیاده شدیم ومن مسافرین را جمع کردم وگفتم: «هر چه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلی زحمت کشیده است شترهایش را در بیابان رها کرده وبا ما آمده است».
ناگهان مسافرین وخود من از خواب غفلت بیدار شدیم ومسافرین گفتند: «راستی این مرد کیست وچگونه برمی گردد؟!»
دیگری گفت: «شترهایش را در بیابان به چه کسی سپرد؟!»
سوّمی گفت: «ماشین ما که بنزین نداشت این همه راه یک صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟!»
خلاصه همه سراسیمه بطرف آن مرد عرب دویدیم، ولی اثری از او نبود. او دیگر رفته بود وما را به فراق خود مبتلا کرده بود. دانستیم که یک روز در خدمت امام زمان (علیه السلام) بوده ایم ولی او را نشناخته ایم.
این قضیّه به ما می گوید: که یکی از نشانه های امام مهدی (علیه السلام) این است که تمام امور تکوینی در دست با کفایت آن حضرت است او هر زمان وهر جا که مصلحت بداند خود را به متوسّلینش نشان می دهد وبه فریاد آنها می رسد ولی: «گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟» فدای آن محبّت ولطف وکرمش گردیم(۱۸).
نجات پیدا کردن از گمراهی وضلالت یکی از بزرگان زیدیّه توسّط امام زمان (علیه السلام)
یکی از کسانی که به خدمت حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام) رسیده اند، شخصی به نام سوده است که از مشایخ زیدیّه بود وبسیار پریشان حال بود.
او می گوید: «من گاهی به زیارت امام حسین (علیه السلام) می رفتم وبعضی اوقات آنجا می ماندم. شبی در آنجا بودم، پس نماز خواندم وبه تلاوت قرآن مشغول شدم. در این مابین جوانی خوش لباس را دیدم که در حال خواندن سوره حمد بود.
صبح که شد با هم از خانه بیرون آمده وبه کنار فرات رسیدیم. ایشان فرمود: «تو به کوفه می روی؟!»
گفتم: «بلی».
فرمود: «برو». وبه راه خود رفت. من از جدایی او، پشیمان شدم وبدنبال او رفتم وخود را به او رساندم.
بعد از لحظه ای ناگهان خود را در شهر نجف اشرف دیدم. بعد از زیارت، در خدمت ایشان به مسجد سهله رفتیم.
آن جناب فرمود: «این منزل من است».
در آنجا در وقت سحر، ایشان بر خواست ودست بر زمین زد وبا دست خویش، چاله ای کند. ناگهان آب ظاهر شد. پس وضو گرفت ونماز شب خواند وبعد از آن نماز صبح را بجای آورد.
سپس به من فرمود: «تو مردی پریشان وعیالمند هستی. وقتی به کوفه رسیدی به درب خانه ابو طاهر رازی برو ودرب خانه را بکوب. او از خانه بیرون خواهد آمد ودستش از خون قربانی که ذبح کرده خون آلود خواهد بود.
به او بگو، جوانی که صفتش بدینگونه است فرمود که کیسه ای که در زیر تخت مدفون است را به من بدهی».
من پرسیدم: «نام خود را بگو».
ایشان فرمود: «محمّد بن الحسن (علیه السلام)».
چون به کوفه رسیدم به درب خانه ابوطاهر رفتم ودرب را زدم.
پرسید: «کیستی؟!»
گفتم: «سوده».
گفت: «تو ما چکار داری؟»
گفتم: «پیغامی دارم».
پس او با دست خون آلود بیرون آمد. چون پیغام رسانیدم، سمعاً وطاعاً گفت وروی مرا بوسید ومرا به درون خانه برد. سپس از زیر پایه کرسی، کیسه ای بیرون آورد وبه من داد ومرا ضیافت نمود.
بعد دست خود را بر چشم من مالید وگفت: «آن شخص، صاحب العصر والزّمان (علیه السلام) است». ومن از برکت او، بینا شدم ومذهب زیدیّه را گذاشتم».
پسر سوده می گوید: «پدرم تا زنده بود بر دین امامیّه بود وبا آن اعتقاد از دنیا رفت وآن کیسه او را ثروتمند وبی نیاز ساخت»(۱۹).
نجات مرد شیعه از کشته شدن در جنگ صفّین توسّط امام زمان (علیه السلام)
محی الدّین اربلی می گوید: «من نزد پدرم نشسته بودم. شخصی که نزد او بود چرت می زد تا آنکه عمّامه از سرش افتاد، دیدم در سرش علامت ضربت های شمشیر است.
پدرم از او سؤال کرد: «این علامتها برای چیست؟»
او گفت: «اینها ضربت هائی است که در جنگ صفّین بر سرم وارد شده است».
پدرم گفت: «جنگ صفّین در زمان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) واقع شده وخیلی با زمان ما فاصله دارد وتو که در آن زمان نبودی!»
گفت: «چند سال قبل من بطرف مصر می رفتم، در بین راه مردی از قبیله غره با من رفیق شد وهمانطور که می رفتیم سخن از هر جا به پیش می آمد وبا هم حرف می زدیم. تا آنکه از تاریخ جنگ صفّین سخن به میان آمد!!
او گفت: «اگر من در جنگ صفّین می بودم، شمشیرم را از خون علی (علیه السلام) ویارانش سیر آب می کردم».
من هم گفتم: «اگر من هم در آن روز می بودم، شمشیرم را از خون معاویه ویارانش سیراب می کردم».
سپس گفتم: «الآن من وتو اصحاب علی (علیه السلام) ومعاویه هستیم، بیا با هم جنگ کنیم».
خلاصه شمشیرها را کشیدیم وزخمهای زیادی بر یکدیگر وارد کردیم. تا آنکه من از شدّت جراحات، بیهوش شدم.
ناگهان دیدم، مردی با سرنیزه اش مرا بیدار می کند. چشمم را که باز کردم، دیدم مردی سوار اسب می باشد.
وی از اسب پیاده شد ودو دست مبارک را بر جراحتهای من مالید وتمام جراحتهای من فوراً خوب شد. سپس فرمود: «اینجا باش». وبعد غائب شد.
چند لحظه بیشتر نگذشت که دیدم ایشان برگشته است وسر آن رفیق من که طرفدار معاویه بود، به یک دست ومهار اسب او را با دست دیگر گرفته است ودر حال آمدن می باشد.
به من فرمود: «این سر دشمن تو است! تو ما را یاری کردی، ما هم به کمک تو آمدیم وخداوند هر کسی که او را یاری کند یاری می نماید».
من گفتم: «شما چه کسی هستید؟»
فرمود: «من حجّة بن الحسن، صاحب الزّمان هستم».
سپس به من فرمود: «هر کس که از تو سؤال کرد که این آثار زخم در سرت برای چیست، بگو این ضربت صفّین است»(۲۰).
بینا شدن چشم یکی از بزرگان توسّط امام زمان (علیه السلام) وشیعه شدن شخص ناصبی بواسطه این...
ابو عبد الله صفوانی می گوید: «قاسم بن علاء را دیدم که ۱۱۷ سال از عمر او گذشته بود. وی امام علی النّقی وامام حسن عسکری (علیه السلام) را درک کرده بود.
او هشتاد سال بینا بود وبعد از آن، بینایی خود را از دست داد. چشمان نابینای او، هفت روز قبل از مرگش، دوباره سالم گردید.
قضیّه وی بدین ترتیب است که: من در شهر «ارّان» آذربایجان بودم وپیوسته نامه ها وتوقیعات صاحب الامر -عجّل الله تعالی فرجه الشّریف - به او می رسید.
دو ماه نامه نرسید وقاسم بن علاء از این مسئله، ناراحت ومضطرب بود. من نزد او بودم وغذا می خوردیم که دربان آمد ومژده داد که پیک عراق آمد. اما بیش از این چیزی نگفت. قاسم به سجده افتاد.
سپس مردی میان سال، با قامتی کوتاه وارد شد که اثر راه در او دیده می شد. وجبّه ای پشمی بر تن وکفشی بنددار در پا داشت وروی دوشش توبره اسب بود.
وقتی که او وارد شد، قاسم برخاست واو را بوسید وتوبره را از او گرفت وبر زمین نهاد.
سپس آب خواست ودر طشت، دستهای او را شست ونزد خویش نشاند وبا ما غذا خورد وبعد دستهای خویش را شستیم.
آنگاه آن مرد برخاست ونامه ای از جعبه اش بیرون آورد وبه قاسم داد. قاسم، نامه را گرفت وبوسید وبه کاتبش که «ابوعبدالله بن ابی سلمه» نام داشت، داد تا بخواند.
وقتی که کاتب نامه را باز کرد وخواند، گریست تا اینکه قاسم گریه او را احساس کرد. پرسید: «ای ابوعبدالله! خیر باشد، آیا در آن چیزی هست که تو را ناراحت کرده است؟»
گفت: «نه».
پرسید: «پس در آن چه نوشته است؟»
گفت: «چهل روز بعد از رسیدن این نامه، تو از دنیا خواهی رفت وبعد از نُه روز از وصول این نامه، تو مریض خواهی شد. وبعد از این، خداوند بینایی تو را به تو باز می گرداند وتو هفت برابر ثواب خواهی داشت».
قاسم پرسید: «آیا در این هنگام، دینم سالم است؟»
گفت: «دینت سالم خواهد بود».
در این هنگام قاسم خندید وگفت: «بعد از این عمر، دیگر چه آرزویی دارم؟» آن مرد برخاست واز توبره اش سه لنگ، یک برد یمانی قرمز، یک عمّامه، دو پارچه ویک دستمال بیرون آورد، وقاسم آنها را گرفت. قبل از آن هم، پیراهنی داشت که امام علی النّقی (علیه السلام) به او خلعت داده بود.
قاسم، آشنایی داشت به نام عبدالرّحمن که ناصبی بود. او به خانه آمد. پس قاسم گفت: «نامه را برای او بخوانید، چون دوست دارم او هدایت شود».
گفتند: «این چیزی است که برخی از شیعیان آن را قبول نمی کنند تا چه رسد به عبدالرّحمان».
ولی قاسم، نامه را بیرون آورد وگفت برایش بخوانند تا برسد به جایی که وقت مرگ را تعیین کرده است.
عبدالرّحمان به قاسم گفت: «از خدا بترس! تو در دین خود، مرد دانایی هستی. وخداوند متعال می فرماید:
«وَما تَدْری نَفْسٌ ماذا تَکسِبُ غَداً وما تَدْری نَفْسٌ بِاَیِّ اَرْضٍ تَموُتُ»(۲۱). (یعنی: هیچ کس نمی داند که فردا چه خواهد کرد وهیچ کس نمی داند که در کدام سرزمین، مرگش فرا می رسد).
باز گفت: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَداً»(۲۲). (یعنی: خداوند دانای غیب عالم است وهیچ کس بر عالم غیب او آگاه نیست).
بلافاصله قاسم دنباله آیه شریفه را خواند: «اِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسوُلٍ» (یعنی: به جز آن کسی که از رسولان خود برگزیده است) ومولای من، مورد رضایت خداوند است.
سپس قاسم گفت: «تو این را می گویی لکن تاریخ این روز را بنویس. اگر من بعد از آن روز یا قبل از آن روز مرُدم، بدان که من بر عقیده درستی نیستم. ولی اگر در همان روز مُردم، در خودت تأمّل کن».
پس عبدالرّحمان تاریخ آن روز را نوشت ومردم متفرّق شدند. روز نهم، قاسم تب کرد ومرضش تا مدّتی شدّت پیدا کرد.
روزی ما نزد او جمع بودیم که با آستینش چشمش را مسح کرد وچیزی شبیه آب گوشت از چشم او خارج شد.
بعد چشمش را به پسرش دوخت وگفت: «ای حسن! پیش من بیا. ای فلان، نزد من بیا».
ما به حدقه های چشمان او نگاه کردیم، دیدیم که سالم شده است.
این خبر در میان مردم شایع شد وبرخی از اهل تسنّن می آمدند وبه او نگاه می کردند.
قاضی ابوسائب، قاضی القُضات بغداد هم آمد وگفت: «ای ابومحمّد! در دست من چیست؟» وانگشتر فیروزه ای که حلقه نقره داشت به او نشان داد.
قاسم گفت: «روی آن، سه سطر است که قادر به خواندن آن نیستم».
وقتی که فرزندش حسن را دید، او را دعا کرد وگفت: «خدایا! اطاعتت را به حسن الهام کن واو را از عصبانیّت دور بدار».
سپس این دعا را سه بار تکرار کرد وبعد با دست خود وصیّتش را نوشت وآن قطعه ملکی که در اختیار داشت، از آن امام زمان - عجّل الله تعالی فرجه الشّریف - بود؛ چون پدرش برای آن حضرت، وقف کرده بود.
واز جمله چیزهایی که برای پسرش وصیّت کرد این بود که: «اگر اهلیّت داشتی، نصف ملک را خرج خود نما وبقیّه آن به مولایم تعلّق دارد».
هنگامی که روز چهلم رسید وصبح شد، قاسم، وفات نمود. وقتی عبدالرّحمان این گونه دید، پابرهنه در بازارها می دوید ومی گفت: «ای آقا وسرور من!»
مردم به او ایراد گرفتند. گفت: «ساکت باشید، آنچه من دیده ام شما ندیده اید».
پس بعد از آن، مذهب تشیّع را اختیار کرد واز اعتقاد قبلی خود، دست برداشت.
بعد از مدّت کمی، از سوی امام زمان - عجّل الله تعالی فرجه الشّریف - نامه ای به حسن؛ پسر قاسم رسید که در آن نوشته شده بود: «خداوند اطاعتش را به تو الهام کرد واز عصیانش دور نگهداشت واین همان چیزی است که پدرت از خداوند خواسته بود»(۲۳).
کشتن افسر ناصبی عراقی توسّط یک شیعه وآمدن ملکی از جانب امام زمان (علیه السلام) برای نجات
«یکی از شیعیان خالص مولای متّقیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نام حاج محمّد حسن، در زمان مرحوم آیة الله سیّد مهدی بحرالعلوم (ره) کنار دجله در شهر بغداد قهوه خانه ای داشت که از آن امرار معاش می کرد.
یک روز صبح که باران مختصری آمده وهوای لطیفی بوجود آورده بود وحاج محمّد حسن تازه مغازه را باز کرده وهنوز کسی از مشتریان به مغازه او نیامده بود، سر وکلّه یک افسر سنّی ناصبی پیدا شد.
او هنوز برای چای خوردن ننشسته بود که شروع کرد به فحّاشی وجسارت به خاندان عصمت (علیهم السلام) بخصوص به علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) وحضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) ومثل آنکه نمی توانست خود را کنترل کند، با خود حرف می زد وبه آن حضرت جسارت می کرد.
حاج محمّد حسن که خونش به جوش آمده بود واز خود بی خود شده بود، اطراف خود را خلوت می دید تصمیم گرفت که افسر ناصبی را بکشد ولی چطور؟ او مسلّح است وحاج محمّد حسن اسلحه ای ندارد.
ناگهان فکری به نظرش رسید، با خود گفت: «خوب است که از راه دوستی نزد او بروم واسلحه اش را از دستش بگیرم وبعد او را با همان اسلحه بکشم».
لذا نزد او رفت وبه او یکی دو تا چائی داغ وتازه دم داد وبه او اظهار محبّت کرد وگفت: «سرکار این خنجری که در کمر بسته ای خیلی زیبا به نظر می رسد، آن را چند خریده ای وکجا، آن را درست کرده اند».
آن احمق نادان هم مغرورانه خنجر را از کمر باز کرد وبه دست حاج محمّد حسن داد وگفت: «بلی، خنجر خوبی است من آن را گران خریده ام حتّی نگاه کن در دسته خنجر نامم را حکاکی کرده اند».
حاج محمّد حسن خنجر را از او می گیرد وبا خونسردی غیرقابل وصفی آن را نگاه می کند وضمناً منتظر است که آن افسر ناصبی غفلت کند تا کار خود را انجام دهد؟
در این بین افسر ناصبی صورت را بطرف دجله بر می گرداند، ناگهان حاج محمّد حسن با یک حرکت فوری خنجر را تا دسته در قلب او فرو می برد وشکم او را می شکافد وتا هنوز کسی به قهوه خانه وارد نشده آن را ترک می کند وبطرف بصره فرار می نماید.
حاج محمّد حسن می گوید: «من با ترس ولرز، راه بغداد تا بصره را پیمودم. اوّل شب بود که وارد بصره شدم ونمی دانستم چه بسرم خواهد آمد! مگر ممکن است کسی افسر عراقی را در میان مغازه اش بکشد واو را همان جا بیاندازد وخنجرش را بردارد وفرار کند، ولی در عین حال از او دست بکشند واو را تعقیب نکنند».
به هر حال خود را به امام زمان (علیه السلام) سپردم وگفتم: «آقا!من این کار را برای شما انجام دادم».
سپس بطرف مسجدی رفتم که شب را در آن بیتوته نمایم.
آخر شب، خادم مسجد که مرد فقیر نابینائی بود وارد مسجد شد وبا صدای بلند فریاد زد که: «هر کس در مسجد است بیرون برود چون می خواهم در مسجد را ببندم».
کسی جز من در مسجد نبود ومن هم که نمی خواستم از مسجد بیرون بروم لذا چیزی نگفتم.
او مطمئن نشد که کسی در مسجد نباشد، شاید هم با خود فکر می کرد که ممکن است کسی در مسجد خوابش برده باشد به همین جهت با عصا دور مسجد به تجسّس برخواست وبا فریادی که هر خوابی را بیدار می کند دور مسجد گشت، ولی من از مقابل عصای او به طوری که او صدای پای مرا نشنود فرار می کردم.
بالأخره مطمئن شد که کسی در مسجد نیست لذا درِ مسجد را از داخل بست.
از پنجره مسجد، نور مهتاب به داخل مسجد تابیده بود وتا حدودی تشخیص داده می شد که او چه می کند. او پس از آنکه درِ مسجد را از داخل بست، لباسش را کند وتُشک کوچکی کنار محراب انداخت وخودش دو زانو مقابل آن تشک نشست وبا عصا به دیوار محراب زد وخودش جواب داد: «کیه؟» (مثل اینکه کسی میهمانی برایش آمده واو در می زند واین جواب می دهد).
بعد خودش گفت: «به به! رسول اکرم (ص) تشریف آوردند». واز جا برخاست ودر عالم خیال آن حضرت را وارد مسجد کرد وروی تشک نشاند وبه آن حضرت عرض ارادت کرد.
پس از چند لحظه باز به همان ترتیب با عصا به دیوار مسجد کوبید وگفت: «کیه».
به خودش با صدای متین وسنگین جواب داد: «ابوبکر صدّیق!!»
گفت: «به به! حضرت ابوبکر صدّیق!! بفرمائید». او را در عالم خیال خود وارد مسجد کرد وکنار رسول اکرم (ص)نشاند وبه او هم عرض ارادت نمود.
پس از آن عمر وعثمان را به همان ترتیب، جداگانه وارد کرد ولی برای عمر احترام بیشتری قائل بود وبه آنها هم اظهار ارادت می نمود.
پس از آنها، باز عصای خود را آهسته به دیوار محراب زد مثل کسی که با ترس در بزند، سپس گفت: «کیه؟»
خودش با صدای ضعیفی جواب داد: «من علیّ بن ابیطالب هستم».
او با بی اعتنائی عجیبی گفت: «شما را من به عنوان خلیفه قبول ندارم». وشروع کرد به جسارت وبی ادبی به حضرت امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) وبالأخره آن حضرت را راه نداد واز آن حضرت تبرّی کرد.
من که خنجر افسر ناصبی را همراه آورده بودم با خود گفتم که: «بد نیست این سگ خبیث ناصبی را هم بکشم». وبالأخره من که از نظر دشمنان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) وفاطمه زهراء (علیها السلام) مجرم شناخته شده ام وآب از سرم گذشته است چه یک متر باشد یا صد متر فرقی نمی کند.
لذا از جا برخاستم واو را هم کشتم ودر همان نیمه شب در مسجد را که از داخل بسته بود باز کردم وبطرف کوفه فرار کردم ویکسره به مسجد کوفه رفتم ودر یکی از حجرات مسجد اعتکاف نمودم ودائماً متوسّل به حضرت بقیّة الله (ارواحنا فداه) بودم وعرض می کردم: «آقا! من این اعمال را بخاطر محبّت به حضرت علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) وفاطمه زهرا (علیها السلام) انجام داده ام والآن چندین روز است که زن وبچّه ام را ندیده ام».
بالأخره سه روز از ماندن من در مسجد کوفه بیشتر نگذشته بود که دیدم درِ اطاق مرا می زنند، در را باز کردم شخصی مرا به خدمت سیّد بحرالعلوم دعوت می کرد ومی گفت: «آقا شما را می خواهند ببینند».
من به خدمت سیّد بحرالعلوم که در مسجد کوفه در محراب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشسته بودند رسیدم.
ایشان به من فرمودند: «حضرت ولیّ عصر (علیه السلام) فرموده اند که: ما آن خون را از دکان تو برداشتیم تو با کمال اطمینان به مغازه ات برو وبه زندگیت ادامه بده، کسی مزاحمت نخواهد شد».
گفتم: «چشم قربان».
ودست سیّد بحرالعلوم را بوسیدم ویکسره با اطمینانی که از کلام سیّد در قلبم پیدا شده بود بطرف بغداد رفتم.
وقتی به بغداد رسیدم وسط روز بود، اوّل با خودم گفتم:«بد نیست، بطرف قهوه خانه ام بروم وببینم آنجا چه خبر است!»
وقتی نزدیک قهوه خانه رسیدم دیدم قهوه خانه باز است وجمعیّت هم به عنوان مشتری روی صندلی ها برای خوردن چائی نشسته اند وشخصی بسیار شبیه به من که حتّی برای چند لحظه فکر می کردم که در آینه نگاه می کنم وخود را می بینم مشغول پذیرائی از مشتریان است.
مردم متوجّه من نبودند ومن آرام آرام بطرف قهوه خانه رفتم تا آنکه به در قهوه خانه رسیدم. دیدم آن فردی که شبیه به من بود بطرف من آمد وسینی چائی را به من داد وناپدید شد.
من هم با آنکه لرزش عجیبی در بدنم پیدا شده بود به روی خودم نیاوردم وبه کارها ادامه دادم وتا شب در قهوه خانه بودم.
ضمناً به یادم آمد روزی که می خواستم از منزل بیرون بیایم زنم به من گفته بود: «مقداری شکر برای منزل بخر».
لذا آن شب من چند کیلو شکر خریدم وبه منزل رفتم.
وقتی در زدم، زنم در را باز کرد ومن کیسه شکر را به او دادم.
او گفت: «باز چرا شکر خریدی؟!»
گفتم: «تو چند روز قبل گفته بودی که شکر بخرم».
گفت: «تو که همان شب خریدی! چرا فراموش می کنی؟!» وبدون آنکه زنم از نبودن چند روزه من اظهار اطّلاع کند وارد منزل شدم وفهمیدم آن کسی که به شکل وقیافه من در دکان بوده شبها هم به منزل می آمده است.
در موقع خوابیدن، دیدم زنم رختخواب مرا در اطاق دیگر انداخت.
گفتم: «چرا جای مرا آنجا می اندازی؟!»
گفت: «خودت چند شب است که کمتر با من حرف می زنی وگفته ای که جای مرا در آن اطاق بینداز!»
من به او گفتم: «درست است، ولی از امشب دیگر با تو در یک اطاق می خوابم».
اینجا تذکر این نکته لازم است که تصوّر نشود انسان می تواند افراد مرتد وناصبی را با آنکه آنها واجب القتل هستند بدون اذن حاکم شرع مخصوصاً اگر جان خودش به خطر بیفتد بکشد. زیرا اگر این عمل را انجام داد ممکن است مورد مؤاخذه اخروی واقع شود وامّا حاج محمّد حسن طبق آنچه از حالات او وکمک حضرت بقیّة الله (روحی فداه) نسبت به او استفاده می شود این است که به او حالتی دست داده که دیگر نتوانسته خود را نگه دارد وتقریباً تکلیف از او ساقط شده است.
واحتمالاً شخصی که به شکل وقیافه او در مغازه کار می کرده وبه خانه او می رفته ملکی بوده است که خدای تعالی او را مأمور فرموده که کارهای او را انجام دهد تا مردم متوجّه غیبت او نشوند وبه کنجکاوی نپردازند(۲۴).
استغاثه مرد سنّی به امام زمان (علیه السلام) ونجات او توسّط آن حضرت
عالم جلیل شیخ علی رشتی نقل می کند که: «وقتی از زیارت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) مراجعت کرده بودم واز راه آب فرات به سمت نجف اشرف می رفتم، در کشتی کوچکی که بین کربلا وطویرج بود نشستم واهل آن کشتی، همه از اهل حلّه بودند.
پس آن جماعت را دیدم که مشغول لهو ولعب ومزاح شدند جز یک نفر که با ایشان بود ودر عمل ایشان داخل نبود وآثار سکینه ووقار از او ظاهر بود، نه خنده می کرد ونه مزاح وآن جماعت بر مذهب او عیب می گرفتند، با این حال در خوردن وآشامیدن با هم شریک بودند.
بسیار تعجّب کردم، مجال سؤال کردن نبود تا اینکه رسیدیم به جایی که به جهت کمی آب، ما را از کشتی بیرون کردند.
در کنار نهر راه می رفتیم. پس از او پرسیدم که دلیل جدا بودن طریقه او از رفقایش وعیب گرفتن آنها از مذهبش چیست؟
او گفت: «اینها، خویشان من هستند از اهل سنّت می باشند وپدرم نیز مثل اینها بود ولی مادرم از اهل ایمان، ومن نیز، سنّی بودم ولی به برکت حضرت حجّت صاحب الزّمان (علیه السلام) شیعه شدم».
پس از چگونگی آن سؤال کردم. گفت: «اسم من یاقوت وشغل من فروختن روغن در کنار جسر حلّه بود. سالی به جهت خریدن روغن از حلّه به اطراف ونواحی، پیش بادیه نشینان اعراب رفتم.
چند منزلی دور شدم تا آنچه خواستم، خریدم وبا جماعتی از اهل حلّه برگشتم. در یکی از منازل بین راه من خوابیدیم ولی وقتی که بیدار شدم دیدم همه رفته اند وکسی نیست.
مسیر راه، صحرای بی آب وعلفی بود که درندگان بسیاری داشت ودر آن نزدیکی نیز جای آبادی نبود.
پس برخاستم وبار خود را جمع کرده وبه راه افتادم ولی راه را گم کردم ومتحیّر وترسان مانده بودم.
پس به خلفاء ومشایخ سنّی ها استغاثه کردم وآنها را در نزد خداوند شفیع قرار دادم وتضرّع نمودم ولی فَرَجی ظاهر نشد، پس پیش خود گفتم: من از مادرم می شنیدم که او می گفت: «برای ما امام زنده ای است که کنیه اش ابوصالح است واو گمشدگان را نجات می دهد وبه فریاد درماندگان می رسد وبه ضعیفان کمک می نماید».
پس با خداوند عهد کردم که من به او استغاثه می نمایم واگر مرا نجات داد به دینِ مادرم در بیایم. پس او را صدا زدم وبه وی استغاثه نمودم ناگاه شخصی را دیدم که با من راه می رود وبر سرش عمّامه سبزی است که رنگش مانند این بود (اشاره کرد به علفهای سبز که در کنار نهر روییده بود).
آنگاه راه را به من نشان داد وامر فرمود که به دین مادرم در بیایم.
همچنین فرمود: «بزودی به قریه ای می رسی که اهل آنجا همه شیعه هستند».
گفتم: «ای آقای من! شما با من تا این قریه نمی آیید؟»
ایشان فرمودند: «نه! زیرا که هزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نموده اند ومن باید آنان را نجات بدهم».
سپس آن حضرت از نظرم غائب شد. اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم ومسافت تا آنجا بسیار بود وآن جماعت همراه من، روز بعد به آنجا رسیدند.
چون به حلّه رسیدم رفتم نزد فقهای کاملین سیّد مهدی قزوینی - قدّس الله روحه - وقضیّه خود را نقل کردم ومعالم دین را آموختم واز او سؤال کردم: «آیا عملی هست که بدان وسیله بشود بار دیگر آن حضرت را ملاقات نمایم».
ایشان فرمود: «چهل شب جمعه، حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) را زیارت کن».
پس من مشغول شدم ودر شبهای جمعه برای زیارت از حلّه به آنجا می رفتم تا آنکه یک شب باقی ماند.
در روز پنجشنبه که از حلّه به کربلا رفتم چون به دروازه شهر رسیدم، دیدم اعوان دیوان، در نهایت سختی از واردین مطالبه تذکره می کنند ومن نه تذکره داشتم ونه قیمت آن را ومتحیّر ماندم ومردم نیز در دم دروازه مزاحم یکدیگر بودند.
پس چند دفعه خواستم که خود را مخفی کرده واز آنها عبور کنم ولی موفّق نشدم. در این حال صاحب خود حضرت صاحب (علیه السلام) را دیدم که در هیأت طلاّب عجم، عمّامه سفیدی بر سر دارد وداخل بلد است.
چون آن حضرت را دیدم به ایشان استغاثه کردم، پس بیرون آمد ودست مرا گرفت وداخل دروازه نمود وکسی مرا ندید.
چون داخل شدم دیگر آن حضرت را ندیدم ومتحسّر باقی ماندم»(۲۵).
نجات سیّد رشتی توسّط امام زمان (علیه السلام) وسفارشات آن حضرت در مورد خواندن نوافل وعاشورا
سیّد احمد بن سیّد هاشم بن سیّد حسن موسوی رشتی نقل می کند که: «در سنه ۱۲۸۰ هجری قمری، به قصد حجّ بیت الله الحرام، از دار المرز رشت، به تبریز آمدم ودر خانه حاجی صفر علی، تاجر تبریزی ساکن شدم.
چون قافله نبود سرگردان مانده بودم تا آنکه حاجی جبّار جلودار سدهی اصفهانی بطرف طرابوزن بار برداشت. پس از او مرکبی کرایه کردم ورفتم.
چون به منزل اوّل رسیدیم سه نفر دیگر به من ملحق شدند. یکی حاجی ملاّ باقر تبریزی ودیگری حاجی سیّد حسین تاجر تبریزی وسوّمی حاجی علی نامی بودند.
پس به اتّفاق یکدیگر روانه شدیم تا اینکه به ارزنة الرّوم رسیدیم واز آنجا عازم طرابوزن شدیم.
در یکی از منازل مابین این دو شهر، حاجی جبّار جلودار، نزد ما آمد وگفت: «این منزل که در پیش داریم مخوف وترسناک است، قدری زود حرکت کنید تا به همراه قافله باشید».
چون در سایر منازل غالباً از عقب قافله با فاصله می رفتیم. پس ما هم تخمیناً دو ساعت ونیم یا سه ساعت به صبح مانده به اتّفاق، حرکت کردیم.
بقدر نیم یا سه ربع فرسخ، از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد وبرف مشغول باریدن شد بطوری که رفقا هر کدام سر خود را پوشانیده وتند حرکت می کردند.
من نیز هر چقدر که تلاش کردم با آنها بروم ممکن نشد. تا آنکه آنها رفتند ومن تنها ماندم.
از اسب پیاده شده ودر کنار راه نشستم وبسیار مضطرب بودم، چون بیش از ششصد تومان برای مخارج راه، به همراه خود نداشتم.
بعد از تأمّل وتفکر، بنابر این گذاشتم که در همین جا بمانم تا صبح بشود وبه آن منزلی که از آنجا بیرون آمده بودیم مراجعت کنم واز آنجا با چند نفر محافظ به قافله ملحق شوم.
در آن حال، در مقابل خود باغی دیدم ودر آن باغ، باغبانی که در دست، بیلی داشت که بر درختان می زد که برف از آنها بریزد.
او جلو آمد وبا فاصله کمی ایستاد وفرمود: «تو کیستی؟»
عرض کردم: «رفقای من رفتند ومن مانده ام وراه را گم کرده ام».
به زبان فارسی فرمود: «نافله بخوان تا راه را پیدا کنی».
پس من مشغول نافله شدم وبعد از فراغ از تهجّد، باز آمد وفرمود: «نرفتی؟!»
گفتم: «والله راه را نمی دانم».
فرمود: «زیارت جامعه را بخوان».
من که زیارت جامعه را حفظ نبودم واکنون هم حفظ نیستم با آنکه مکرّر به زیارت عتبات مشرّف شده ام ولی آنجا از جای برخواستم وتمام زیارت جامعه را از حفظخواندم.
باز ایشان نمایان شد فرمود: «نرفتی وهنوز هستی؟!»
بی اختیار مرا گریه گرفت. گفتم: «هستم، راه را نمی دانم».
فرمود: «زیارت عاشورا بخوان».
من زیارت عاشورا را نیز حفظ نبودم واکنون هم حفظ نیستم. پس برخاستم ومشغول خواندن زیارت عاشورا از حفظ شدم تا آنکه تمام لعن وسلام ودعای علقمه را خواندم. دیدم باز آمد وفرمود: «نرفتی وهنوز هستی؟!»
گفتم: «نه! تا صبح هستم».
فرمود: «من حالا تو را به قافله می رسانم».
پس رفت وبر الاغ سوار شد وبیل خود را به دوش گرفت وفرمود: «به همراه من سوار شو». پس من نیز سوار شدم.
پس عنان مرکب خود را کشیدم تا به همراه ما بایید ولی حرکت ننمود. ایشان فرمود: «جلو اسب را به من بده».
پس من جلوی اسب را به ایشان دادم. پس بیل را به دوش چپ گذاشت وعنان اسب را به دست راست گرفت وبه راه افتاد واسب در نهایت اطاعت، حرکت کرد.
پس دست خود را بر زانوی من گذاشت وفرمود: «شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله! نافله! نافله!»
باز فرمود: «شما چرا عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا!»
بعد فرمود: «شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه!»
ودر وقت طیّ مسافت به نحو استداره سیر می نمود. یک دفعه برگشت وفرمود: «آنها رفقایت هستند که در لب نهر آبی فرود آمده ومشغول وضو گرفتن برای خواندن نماز صبح می باشند».
پس من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود بشوم ولی نتوانستم. پس آن جناب پیاده شد وبیل را در برف فرو کرد ومرا سوار کرد وسر اسب را به سمت رفقاء برگردانید.
من در آن حال به خیال افتادم که این شخص چه کسی بود که به زبان فارسی حرف می زد؟ وحال آنکه زبانی، جز زبان ترکی ومذهبی، غالباً جز عیسوی در آن حدود نبود. چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رساند؟!
بعد از لحظاتی پشت سر خود را نگاه کردم ولی احدی را ندیدم واز او آثاری پیدا نکردم. پس به رفقای خود ملحق شدم»(۲۶).
بالا رفتن دیوار ونجات از دست سنّی هابه برکت امام زمان (علیه السلام)
شیخ محمّد انصاری می گوید: «در سفرم به سامرّا، چون خواستم به سرداب مقدّس مشرّف شوم، مغرب گذشته بود ونماز واجب را نخوانده بودم. در مسجدی که متّصل به درب سرداب است دیدم که نماز جماعت است ونمی دانستم که این مسجد به تصرّف اهل تسنّن است ومشغول نماز عشاء هستند. پس، به اتّفاق فرزندم وارد شبستان شده ودر گوشه ایی از شبستان مشغول نماز وسجده بر تربت امام حسین (علیه السلام) شدم وچون از جماعت فارغ شدند جمعیّت از جلوی من گذشته وبه حالت غضب به من نظر می کردند وناسزا می گفتند. پس دانستم که اشتباه کردم وتقیّه نکردم.
چون همه رفتند، ناگاه تمام چراغهای شبستان را خاموش کرده ودر را به روی من بسته وهر چه استغاثه کردم وفریاد زدم که: «من، غریب وزوّارم!» به من اعتنایی نکردند.
در آن وقت، حالت وحشت واضطراب عجیبی در من وفرزندم پیدا شد ومی گفتم خیال کشتن ما را دارند.
پس، گریان ونالان، با حالت اضطرار به حضرت حجّت بن الحسن (علیه السلام) متوسّل واز پروردگار به وسیله آن بزرگوار، نجات خود را خواستیم.
ناگاه فرزندم که نزدیک دیوار بود وناله می کرد، گفت: «پدر! بیا که راه پیدا شد وستونی که جزء دیوار ونزدیک به درب شبستان می باشد، بالا رفته است».
چون نظر کردم، دیدم تقریباً به مقدار دو، سه وجب، ستون از زمین بالا رفته به طوری که به آسانی از زیر آن می توان خارج شد.
پس من وفرزندم از زیر آن خارج شدیم وچون بیرون آمدیم، ستون به حالت اولیّه خود برگشت وراه مسدود شد؛ شکر خدا را به جا آوردم.
فردا آمدم همانجا را ملاحظه می کردم هیچ اثر ونشانه ایی از حرکت ستون دیده نشد وسر سوزنی هم شکاف در دیوار نمایان نبود»(۲۷).
سیراب شدن ورسیدن به قافله با طیّ الارض
سیّد حسن بن حمزه که یکی از علماء بزرگ شیعه است به نقل از مرد صالحی نقل می کند که: «من در یکی از سالها به قصد زیارت بیت الله واعمال حجّ از منزلم بیرون رفتم واتّفاقاً آن سال گرما وامراض مسری زیاد شده بود.
در راه، با غفلتی که کرده بودم از قافله عقب افتادم. کم کم از کثرت تشنگی در آن بیابان گرم بی حال روی زمین افتادم ونزدیک به هلاکت بودم، که صدای شیهه اسبی به گوشم رسید.
وقتی چشمم را باز کردم جوان خوش رو وخوشبوئی را سوار بر اسب دیدم که بالای سرم ایستاده وظرف آبی در دست داشت. از اسب پیاده شد وآن آب را به من داد.
آن آب بقدری سرد وشیرین بود که من تا به حال مثل آن آب را نخورده ام. از آن آقا سؤال کردم: «تو چه کسی هستی که این لطف ومرحمت را به من نمودی؟!»
او گفت: «من حجّت خدا بر بندگان خدایم!
من بقیّة الله در زمینم!
من آن کسی هستم که زمین را از عدل وداد، پُر خواهم کرد بعد از آنکه پُر از ظلم وجور شده باشد!
من فرزند حسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابیطالب (علیهم السلام) هستم!».
وقتی او را شناختم، به من فرمود: «چشمهایت را روی هم بگذار». پس من دستور را عمل کردم وچشمهایم را روی هم گذاشتم.
پس از چند لحظه به من فرمود: «چشمت را باز کن». پس چشمم را باز کردم وخود را در کنار قافله دیدم.
در این موقع آن حضرت از نظرم غائب شد(۲۸).
نجات پیدا کردن از اعدام در زندان رژیم شاهنشاهی توسّط امام زمان (علیه السلام)
مردی به نام حاج مؤمن در شیراز بود که جمعی به تقوی واخلاص ومقام یقین وانقطاع او شهادت می دهند.
در زمان رژیم سابق، مأمورین ساواک نزد پسردائی حاج مؤمن به نام عبدالنّبی چند قبضه اسلحه پیدا می کنند ومتوجّه می شوند که او از افراد انقلابی است وبالأخره او را محکوم به اعدام می نمایند.
وقتی حکم اعدامش به گوش پدر ومادرش می رسد آنها مضطرب می گردند وبه نزد مرحوم حاج مؤمن می روند واز او تقاضای دعاء می کنند.
حاج مؤمن به می گوید: (از رحمت خدا مأیوس نشوید! امروز تمام امور کائنات در دست حضرت بقیة الله (علیه السلام) است ومن با شما همین امشب که شب جمعه است در یک محلّ متوسّل به حضرت ولی عصر (علیه السلام) می شویم، خدای تعالی قادر است که از برکات وجود مقدّس آن حضرت فرزندتان را نجات دهد).
پس شب جمعه را حاج مؤمن وپدر ومادر آن شخصی که می خواسته اعدام شود احیاء می گیرند وچند رکعتی برای تصفیه روحشان نماز می خوانند، سپس با دعاها وزیارتهائی که دستور داده شده متوسّل به آن حضرت می گردند وبعد مشغول تلاوت آیه شریفه ﴿اَمَّنْ یجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ ویکشِفُ السُّوءَ﴾(۲۹) می شوند وبه آن حضرت عرض می کنند که: (آقا! این جوان به خاطر رفع ظلم از سر شیعیان شما، به تهیه اسلحه مبادرت کرده وهدفی جز دفاع از مظلوم نداشته وبلکه به خاطر یاری دین اسلام خودش را به خطر انداخته است، لذا از شما نجات او را درخواست می کنیم).
بالأخره این مناجات واین تضرّع وزاری تا اواخر شب طول می کشد که ناگهان هر سه نفر متوجّه می شوند که تمام اطاق را بوی عطر ومشک عجیبی احاطه کرده وآثار اظهار لطف حضرت بقیة الله (روحی وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) اطاق را روشن می کند وهر سه نفر آن حضرت را در بیداری زیارت می کنند وآن حضرت با کمال محبّت به آنها دلداری می دهد ورو به پدر ومادر آن جوان اعدامی می کنند ومی فرمایند: (دعاء شما مستجاب شد، خداوند فرزند شما را نجات خواهد داد وهمین فردا به منزل برمی گردد).
مرحوم حاج مؤمن نقل می کرد که: (پدر ومادر آن جوان وقتی آن جمال مقدّس را دیدند وآن کلام دلربا را از آن حضرت شنیدند بی طاقت شده وتا صبح مدهوش روی زمین افتاده بودند. صبح که آنها به هوش آمدند وبه سراغ فرزندشان که قرار بود همان روز اعدام شود رفتند، از مسئولین زندان سؤال کردند: (فلانی چه شد). آنها در جواب گفته بودند: (دیشب ناگهان تصمیم عوض شد وفعلاً اعدام او به تأخیر افتاد وبنا شده که در خصوص محکومیت او تجدید نظری شود). آنها خوشحال به منزل برمی گردند وهنوز ظهر نشده می بینند که آن جوان زندانی، به منزل آمده وآزاد گردیده است(۳۰).


 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) کشف الغمّه.
(۲) نجم الثّاقب.
(۳) اثبات الهداة.
(۴) کشف الغمّه.
(۵) کفایة الموحّدین.
(۶) بحار الانوار.
(۷) بحار الانوار.
(۸) نجم الثّاقب.
(۹) نجم الثّاقب.
(۱۰) بحار الانوار.
(۱۱) نجم الثّاقب.
(۱۲) ملاقات با امام زمان (علیه السلام).
(۱۳) شیفتگان حضرت مهدی (علیه السلام).
(۱۴) کنوز النّجاح.
(۱۵) بحار الانوار.
(۱۶) دفتر ثبت کرامات مسجد جمکران.
(۱۷) ملاقات با امام زمان (علیه السلام).
(۱۸) ملاقات با امام زمان (علیه السلام).
(۱۹) حدیقة الشّیعه.
(۲۰) نجم الثّاقب.
(۲۱) سوره لقمان آیه ۳۴.
(۲۲) سوره جنّ آیه ۲۶.
(۲۳) بحار الانوار.
(۲۴) ملاقات با امام زمان (علیه السلام).
(۲۵) منتهی الآمال.
(۲۶) نجم الثّاقب.
(۲۷) داستانهای شگفت.
(۲۸) نجم الثّاقب.
(۲۹) سوره نمل آیه ۶۲.
(۳۰) داستانهای شگفت - ملاقات با امام زمان (علیه السلام).

رتبه رتبه:
  ۳ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم