كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۲,۶۶۱) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۰,۰۲۴) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۱,۶۱۷) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۰,۰۶۰) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۸۴۹) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۳,۴۲۵) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۸۷۴) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۸,۳۵۷) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۱۰۸) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۹۰۵)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » امام حجة بن الحسن العسکری صاحب الزمان عجل الله فرجه
كتابخانه مهدوى

کتاب ها امام حجة بن الحسن العسکری صاحب الزمان عجل الله فرجه

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: موسی خسروی تاريخ تاريخ: ۱۰ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۹۴۳۴ نظرات نظرات: ۰

امام حجة بن الحسن العسکری صاحب الزمان عجل الله فرجه

نویسنده: موسی خسروی
نشر-تهران-اسلامیه، ۱۳۵۳

فهرست کتاب

تقدیم به تو
بخش نخست: امام کیست؟
مناظره هشام
شناسایی امام
بخش دوم: ولادت حضرت مهدی والقاب آن جناب
مولودیه ولی عصر علیه السلام
نرجس خاتون
لقب ها وکنیه های ولی عصر علیه السلام
بردن نام اصلی امام
بخش سوم: تصریح پیغمبر وائمه گرام به امامت ولی عصر علیه السلام
نظر دانشمندان اهل سنت درباره مهدی علیه السلام
آیات قرآن که تفسیر به ظهور حضرت مهدی شده
پیغمبر اکرم به امامت ولی عصر تصریح می کند
امیر المؤمنین تصریح می کند
اسامی ائمه دوازده گانه
هفتمین فرزند امام باقر است
ششمین فرزند امام صادق است
پنجمین فرزند حضرت موسی بن جعفر است
چهارمین فرزند امام هشتم است
سومین فرزند امام محمد تقی است
دومین فرزند امام علی النقی وفرزند بلا فصل امام حسن عسکری است
بخش چهارم: غیبت صغری ومعجزات امام ونایب های آن جناب
معجزات ولی عصر در غیبت صغری
امام باید با دلیل شناخته شود
توسل به صاحب الزمان علیه السلام
اینهم توسل دیگر
این داستان شنیدنی است
رفع اختلاف بین زن وشوهر به دعای امام
شیخ صدوق به دعای ولی عصر متولد شد
اجرای معجزه به دست وکیل امام
ابو علی بغدادی
نایب امام را آزمایش می کردند
با توجه بخوانید
سفیران امام
نایب اول: عثمان بن سعید
نایب دوم: ابو جعفر محمد بن عثمان عمری
نایب سوم: ابو القاسم حسین بن روح نوبختی
نایب چهارم: ابو الحسن علی بن محمد سمری
بخش پنجم: کسانی که در غیبت صغری امام را مشاهده کرده اند
چه کسی وارد بهشت می شود
سعد بن عبد الله قمی
مژده نجات یافت
بملاقات ولی عصر علیه السلام نائل گردید
امام به تمام خواسته های دوستان توجه دارد
ابو الادیان چه گفت؟
شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
پس از گمراهی خدمت امام رسیدند
بالاخره در جستجوی امام شدند
بخش ششم: امکان طول عمر از نظر علمی وتاریخی
امکان طول عمر از نظر قرآن
طول عمر از نظر تاریخ
امکان طول عمر از نظر علم
بخش هفتم: علت غیبت ووظیفه ما در این زمان
روایت دیگری از حضرت صادق علیه السلام
علت غیبت
۱ - آزمایش مردم
۲ - آمادگی واستعداد
۳ - هراس از کشته شدن
بیعت نداشتن از کسی
پیدایش مؤمنان از پشت کفار
کیفیت انتفاع از ولی عصر علیه السلام
وظیفه ما در زمان غیبت
باید درخواست تعجیل فرج نمود
چگونه باید دعا کرد
چرا باید در موقع نام بردن قائم از جای حرکت کرد
بخش هشتم: کسانی که در غیبت کبری خدمت امام رسیده اند
اسماعیل هرقلی
مولی محقق اردبیلی
محمود چگونه تشیع اختیار کرد
مسجد جمکران در قم
علامه بحر العلوم
ولی عصر از فوت دانشمندان ناراحت می شود
جریان دیگری
از علامه بحر العلوم
با چه اخلاقی به داد او رسید
امام متوجه ما هست
صحیفه سجادیه
این هم حکایتی است
امام به گرفتاریهای دوستان توجه دارد
هر که مشتاق واقعی باشد امام را می بیند
حاجی علی بغدادی

تقدیم به تو

بتو ای عزیز که از دیده ی ما دوری اما در هر کجا هستی ما را می بینی. هدیه خود را شایسته ی پیشگاه مقدست نمی بینم آنچنان غرق را در احساسات خطاب به تو هستم که جمله ای در خور مقامت نمیتوانم بکار برم.
این هدیه که بی ارزشترین هدایای جهان است. به پیشگاه مقدس تو تقدیم میکنم تا شاید در پهنای این گردون بیکران ودر بین همه موجودات جهان حتی ذرات بی ارزشی که مورد لطف وعنایت تو قرار گرفته اند من نیز قرار گیرم واز لطف ومرحمت بی پایانت بهره برگیرم.
همین افتخار مرا بس که نام ارجمند تو برخامه ام میگذرد نامی که ابتدا بر دل می نشیند سپس آرایش این سطور میگردد. ای صاحب الزمان وای زمامدار زمین وآسمان.

موسی خسروی

بخش نخست: امام کیست؟

مقام امامت، از نظر شیعه یک درجه بعد از پیغمبری است.
پیشوای مردم ورهبر مومنین یعنی کسی که بعد از پیغمبر ما بر رهبری وراهنمائی در تمام امور دینی ودنیوی جانشین پیغمبر میگردد همان امام است، این ریاست ومقام همدوش با پیغمبری است همانطور که به صریح آیه قرآن (النبی اولی بالمومنین من انفسهم) پیغمبر از نظر حفظ جان وارزش حیاتی بر جان ومال تمام مومنین مقدم است، از نظر ما باید تمام مومنین جانهای خود را فدای جان پیغمبر نمایند تا او زنده بماند در صورتی که امر دائر بین حفظ جان او ودیگران قرار گیرد.
امام نیز دارای همین مقام است، داشتن این شخصیت ودارا بودن چنین مقامی بالاترین وپر ارزشترین ریاستهای بشری است. از این جهت همان طور که در مورد نبوت در هر زمان مردمان جاه طلب وریاست خواهی پیدا شدند که به دروغ این منصب را بخود می بستند وخویشتن را پیغمبر معرفی میکردند-منصب امامت نیز از دستبرد این قبیل بزهکاران مصون نبوده است.
آنروز که پیغمبر اسلام اظهار دعوت نمود، چند صباحی بیش نگذشت که مسیلمه کذاب ویا سجان مردم را به خویش دعوت نمودند. وقتی که موسی اسرائیلیان را به خدای یکتا میخواند فرعون نیز بسوی خویش دعوت میکرد.
ابراهیم خلیل رقیبی مانند نمرود داشت وبالاخره در زمان هود شخصی چون شداد با او مبارزه میکرد. در تمام این مراحل خداوند سفرا وفرستادگان خود را چنان مجهز وآنطور مشخص مینمود که هرگز موسی با فرعون یا ابراهیم با نمرود اشتباه نشود، موسی را با ید بیضا وعصای معروف مدد فرمود ابراهیم را بر ماهیت ممکنات حکومت بخشید تا از خرمنی آتش مرغزاری خرم بسازد.
باید چنین نیز میکرد تا مردمان نگویند خدایا ما را رهبر واقعی را نشناختیم اگر از پی فرعون رفتیم عذری موجه داشتیم، چون موسی را بما معرفی نکردی. اینست که سفرای خدا وانبیای عظام با معجزه هائی بهت آور وخوارق عاداتی شگفت انگیز، سامری صفتان را رسوا مینمودند وبا دغل بازان به مبارزه می پرداختند.

سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار * * * سامری کیست که دعوی انا الحق بکند

پس از درگذشت بزرگ پیشوای مسلمانان امامت وجانشینی او نیز پیوسته با کشمکش ومعارضه همراه بوده وهست مانند معاویه با شخصی چون علی آهنگ نبرد می کرد وبالاخره پلید مردی چون یزید با شریفترین شخصی چون حسین بن علی علیه السلام آغاز پیکار کرد.
آیا عقل ودانش هرگز معاویه را با علی وحسین را با یزید اشتباه میکند وهیچ شخص با انصاف میتواند در کفه شخصیت، علی علیه السلام ومعاویه را انباز قرار دهد.
تنها امامت علی علیه السلام یا حسین بن علی مورد دستبرد بزهکاران قرار نگرفت این موسی بن جعفر امام هفتم علیه السلام است که نزدیک ترین شخص از نظر خویشاوندی، یعنی برادرش ادعای مقام او را نمود.
منصور دوانیقی چنان سرگرم ریاست ودر اندیشه اظهار قدرت بود که هر کس را با سلطنت خود مخالف میدید بفکر نابودی او می افتاد همینکه خبر درگذشت حضرت امام صادق امام ششم به او رسید فوری نامه ای برای فرماندار مدینه نوشت باین مضمون: دقت کن حضرت صادق اگر شخص معینی را وصی خود قرار داده گردن بزن.
فرماندار پس از دریافت نامه در جستجو شد. معلوم گردید که حضرت صادق پنج نفر را وصی خود قرار داده که یکی از آنها خود منصور دوانیقی بود چهار نفر دیگر عبارت بودند محمد بن سلیمان، عبد الله افطح، موسی بن جعفر وحمیده.
فرماندار با خود گفت دیگر گردن زدن این پنج نفر که یکی از آنها خود منصور است امکان ندارد. با این سختگیری منصور در امر امامت وجستجوی فراوان آیا امام میتوانست خود را آشکارا معرفی نماید. در همین موقع بود که موسی بن جعفر زاویه دهلیز وگوشه منزل را اختیار نمود. عبد الله افطح نیز مردم را بسوی خویش دعوت میکرد.
وظیفه جویندگان امام وشیعیان چیست چگونه جستجو از امام نمایند وبا چه وسیله تشخیص دهند. اینک ملاحظه فرمائید با چه جد وجهدی امام را پیدا میکردند وسر بر آستانه عظمتش مینهادند.
هشام ابن سالم گفت بعد از درگذشت حضرت صادق علیه السلام من ومومن طاق وعده زیادی نظرمان این بود که عبد الله افطح امام است.
این اعتقاد ما از آن جهت پیدا شد که از حضرت صادق روایت شده بود که امامت متعلق به فرزند ارشد است مگر اینکه بیمار باشد.
یک روز من ومومن طاق پیش او رفتیم تا همانطور که از پدرش حضرت صادق سوال میکردیم از او نیز سوال کنیم. عده ای در مجلس حضور داشتند.
من سوال کردم زکات در چه مقدار نقره واجب میشود؟ جواب داد در دویست(۲۰۰) درهم پنج درهم. پرسیدم در صد درهم چقدر، گفت دو درهم ونیم. گفتم چنین سخنی را حتی مرجئه نیز نمی گویند در این موقع عبد الله دست خود را بسوی آسمان بلند کرده گفت بخدا سوگند نمیدانم مرجئه چه می گویند.
با ناراحتی تمام از این سرگردانی که امام را نمی شناسیم از منزل عبد الله خارج شدیم نمی دانستیم به کجا پناه بریم واز که استمداد جوئیم وبا چه وسیله بسوی امام راه یابیم، در کوچه های مدینه سرگردان راه میرفتیم واشک میریختیم. با خدای خود آهسته راز ونیاز میکردیم.
خدایا به که پناه بریم وبه کجا رو آوریم آیا بسوی مرجئه وقدریها یا زیدیه ویا بسوی معتزله ویا خوارج، در همین موقع ناگاه پیرمردی که او را نمی شناختیم با دست بطرف من اشاره نمود.
من ترسیدم از جاسوسهای منصور باشد زیرا در آن موقع منصور در مدینه عده ای را به جاسوسی گماشته بود تا طرفداران حضرت صادق بر هر کس اتفاق نمودند گردن او را بزند.
به دوستم ابو جعفر احول (مومن طاق) گفتم تو راه خود بگیر وبرو این شخص بمن اشاره میکند خود را بکشتن مده او از من فاصله گرفت من از پی پیرمرد رفتم. خیال میکردم از دست او رهائی نخواهم داشت. یقین داشتم که بسوی مرگ میروم وآن مرد از جاسوسهای منصور است.
بالاخره درب منزل موسی بن جعفر علیه السلام رسید مرا رها کرده رفت در همین موقع دیدم غلامی بر در خانه ایستاده بمن گفت وارد شو.
من وارد خانه موسی بن جعفر علیه السلام شدم همینکه چشمش بمن افتاد بدون هیچ سابقه ای فرمود لا الی المرجئه ولا الی القدریه ولا الی الزیدیه ولا الی المعتزله ولا الی الخوارج الی الی.
نه به سوی مرجئه ونه قدریها ونه زیدیها ونه معتزلیها ونه خوارج بسوی هیچکدام مرو بیا بیا پیش من!
گفتم فدایت شوم پدرت از دنیا رفت. فرمود آری گفتم پس از او چه کس رهبر ما است فرمود اگر خداوند بخواهد هدایت خواهی یافت. عرض کردم آقا عبد الله افطح مدعی است که او امام است (قال یرید عبد الله ان لا یعبد الله) فرمود عبد الله مایل است خدا پرستش نشود.عرض کردم پس امام ما کیست؟ باز فرمود:
اگر خدا بخواهد هدایت می شوی. عرض کردم آقا شما امام نیستی؟ فرمود این را نمی گویم.
با خود گفتم درست سوال نکردم آنگاه عرض کردم آیا شما امام دارید؟ فرمود نه در این هنگام چنان هیبت وجلالت او مرا فرا گرفت وتحت تاثیر عظمت امام قرار گرفتم بیش از آن مقداری که از حضرت صادق علیه السلام در من پیدا میشد عرض کردم اجازه میدهی همانطور که از پدرت سوال میکردم از شما نیز سوال کنم فرمود بپرس ولی مواظب باش جریان امامت را انتشار ندهی که باعث کشته شدن خواهد شد.
چند سوال کردم او را دریائی بی پایان یافتم. عرض کردم فدایت شوم شیعیان گمراهند آنها را راهنمائی کنم وشما را به آنها معرفی نمایم یا اینکه می فرمائی کتمان کنم. فرمود هر کدام را لایق دانستی راهنمائی کن ولی فراموش مکن از او پیمان بگیر که افشا نکند.
اگر افشا نمایند باعث کشته شدن میشود با دست حلقوم خود اشاره کرد، از خدمت ایشان مرخص شدم دوست خود ابو جعفر را ملاقات کردم پرسید چه خبر بود گفتم هدایت یافتم جریان را برایش نقل کردم سپس فضیل وابا بصیر را ملاقات کردیم، آنها خدمت موسی بن جعفر رفتند سوالها کردند وهمه قطع به امامت ایشان نمودند. مردم دسته دسته شرفیاب شدند وهمه به امامت آقا یقین میکردند جز طایفه عمار.
عبد الله افطح اطراف خود را خالی دید. دیگر جز عده ی معدودی کسی به سراغ او نمی رفت به او گفتند هشام بن سالم مردم را از اطراف تو پراکنده کرده، عده ای را سر راه من قرار داده بود تا مرا بزنند(۱).
چنانچه ملاحظه می فرمائید شیعیان در صورت امکان در زمان حیات امام با وسائل مختلف امام بعد را مشخص مینمودند تا حیران وسرگردان نباشند، گاهی نیز در صورتیکه تشخیص امام بعد در زمان حیات امام پیشین ممکن نبود بعد از درگذشت امام بسرعت در جستجوی امام زمان خویش بر می آمدند، زیرا آنها میدانستند هر که امام زمان خود را نشناسد اگر از دنیا برود چون کافران زمان جاهلیت است.
امام صادق علیه السلام بعیسی پسر سری گفت زمین پایدار نیست مگر با امام هر که از دنیا رود در حالیکه امام خود را نشناخته چون آن کسی است.
که در جاهلیت یعنی قبل از اسلام از دنیا رفته باشد. آنگاه فرمود حساسترین موقعیتی که به امام احتیاج دارید هنگام مرگ است موقعی که جان بگلوگاه میرسد در این هنگام اشاره به سینه خود نمود(۲).
شیعیان را چنان اعتقاد بود که هیچ عملی از اعمال نیک از قبیل نماز روزه خمس وزکات، حج وجهاد بدون معرفت امام پذیرفته نمیشود همان طوریکه علی بن موسی الرضا در حدیث سلسله الذهب فرمود شرط توحید ویکتاپرستی نیز اعتقاد به امامت ائمه علیهم السلام است.
در تفسیر آیه شریفه «الا من تاب وآمن وعمل صالحا» که منظور این است که هر که توبه نماید وایمان آورد وعمل صالح انجام دهد رستگار خواهد شد. امام باقر علیه السلام فرمود: والله لوانه تاب وآمن وعمل صالحا ولم یهتد الی ولایتنا ومودتنا ومعرفه فضلنا ما اغنی عنه ذلک شیئا.
بخدا سوگند اگر توبه کند وایمان آورد وعمل نیک انجام دهد ولی راهی بسوی ما نداشته باشد وبا ما شرط مودت وولایت نسپارد وبمقام وشخصیت ما معترف نباشد توبه وایمان واعمال او سودی برایش نخواهد داشت.
اعتقاد بوجود حجت خدا ولزوم بودن امام وراهنما از ضروریات مذهب شیعه است فرمایشات ائمه طاهرین وپیشوایان مذهب در این مورد فراوان است: که خداوند ساعتی زمین را خالی از حجت وراهنما قرار نداده ونخواهد داد.
حضرت باقر علیه السلام به ذریح محاربی فرمود بخدا سوگند از روزی که آدم از دنیا رفت خدا زمین را خالی از حجت وپیشوائی که مردم به او پناهنده شوند قرار نداده. هم او حجت خداست بر بندگان هر که او را واگذار هلاک شده وهر که از او پیروی نماید نجات خواهد یافت(۳).
از فرمایش امام صادق علیه السلام که در زیر نقل میشود موقعیت ائمه علیهم السلام آشکار می گردد.
نحن ائمه المسلمین وحجج الله علی العالمین وساده المومنین وقاده الغر المحجلین وموالی المومنین ونحن امان اهل الارض کما ان النجوم امان اهل السماء ونحن الذین بنا یمسک الله السماء ان تقع علی الارض الا باذنه وبنا یمسک الارض ان تمید باهلها وبنا ینزل الغیث وبنا ینشر الرحمه ویخرج برکات الارض ولو لا ما فی الارض منا لساخت باهلها ثم قال ولم تخل الارض منذ خلق الله آدم من حجه لله فیها اما ظاهر مشهور او غائب مستور(۴).
امام صادق علیه السلام از زین العابدین علیه السلام نقل نمود که ایشان فرمودند ما پیشوای مسلمانانیم وحجت پروردگاریم ورهبر وراهنمای پرهیزکارانیم، آقای مومنینیم ما برای اهل زمین امان هستیم همان طوریکه ستارگان برای اهل آسمان امانند، ما کسانی هستیم که خداوند به یمن برکت ما از فرود آمدن آسمان بر زمین نگه داری میکند مگر به اجازه خود، بوسیله ما خداوند زمین را آرام نگهداشته تا لرزه بر پیکر او نیفتد، بواسطه ما باران میبارد ورحمت پروردگار نازل میشود، وزمین برکتهای خود را خارج میکند، اگر از ما پیشوایان کسی در روی زمین نباشد زمین اهلش را فرو خواهد برد، سپس فرمود از زمان آدم تاکنون خداوند زمین را خالی از حجت وراهنما قرار نداده یا امام ظاهر وآشکارا ویا غائب وپنهان.
اعمش گفت: عرض کردم آقا مردم چگونه از امام غائب بهره می گیرند فرمود همانطوری که از خورشید پنهان در پس ابر استفاده می کنند.
از این جهت بود که شیعیان نمی تواستند دقیقه ای خود را فارغ از شناسائی امام بدانند با هزاران مانع که در راه شناسائی امام از طرف مخالفین وستمگران قرار می گرفت به مبارزه می پرداختند وبالاخره با کاوش مداوم وجستجوی فراوان امام را پیدا کرده سر اطاعت به پیشگاه مقدسش فرو می نهادند.
امام چون قلب است نسبت به پیکر انسان همان طوری که قلب باعث حیات وزندگی انسان است امام نیز سبب بقاء وعلت دوام جهان می باشد اینک مناظره ی هشام بن حکم را با یکی از مخالفین توجه فرمائید که امام را چگونه می ستاید ومقام او را چگونه اثبات می کند.
مناظره هشام
یونس بن یعقوب گفت عده ای از اصحاب حضرت صادق که از آن جمله حمران بن اعین ومومن طاق وهشام بن سالم وطیار وهشام بن حکم که جوانی بود با عده ی دیگری در خدمت آن جناب بودند امام علیه السلام رو به هشام نمود وفرمود: هشام! نقل نمی کنی جریان مناظره خود را عمرو بن عبید.
عرض کرد فدایت شوم زبانم از جلال وعظمت شما یارای بیان ندارد وخجالت می کشم، فرمود: «یا هشام اذا امرتکم بشی ء فافعلوه» وقتی به شما دستوری می دهم انجام دهید.
هشام گفت: شنیدم عمرو بن عبید در مسجد بصره می نشیند ومردم را گرداگرد خود جمع نموده برای آنها صحبت می کند. بر من ناگوار آمده تصمیم گرفتم بطرف بصره حرکت کنم.
روز جمعه ای بود که وارد مسجد بصره شدم، دیدم گروه انبوهی اطراف عمرو بن عبید را گرفته اند او نیز پارچه ای پشمین بر کمر بسته وپارچه ای هم بر دوش افکنده مردم پیوسته از او سوال می کنند، از بین جمعیت راه را باز کرده پیش آمدم در جلو آنها روی دو زانو نشستم.
گفتم آقای دانشمند من مردی غریبم اجازه می دهی از شما سوالی بکنم. گفت سوال کن، گفتم شما چشم دارید؟ گفت پسرم این چه سوالی است مگر نمی بینی چشم دارم گفتم من همین طور سوال می کنم، گفت بپرس گر چه سوال احمقانه ای باشد، گفتم جواب می دهی در پاسخ گفت آری، سوال کردم چشم داری گفت بلی.
پرسیدم با چشم چه می بینی، گفت رنگها واشخاص را، گفتم: بینی داری؟ پاسخ مثبت داد سوال کردم با آن چه می کنی؟ گفت بویها را تشخیص می دهم، پرسیدم دهان داری گفت آری سوال کردم با آن چه می کنی گفت چشیدنی ها را با آن می چشم.
گفتم زبان داری، پاسخ مثبت داد، گفتم با آن چه می کنی، گفت سخن می گویم.
سوال کردم گوش داری پاسخ داد آری، گفتم با گوش چه می کنی؟ گفت صدا را می شنوم پرسیدم دست داری پاسخ داد آری در پاسخ اینکه با دست چه می کنی جواب داد با آن اشیاء را می گیرم ونرمی وزبری اشیاء را با آن تمیز می دهم.
پرسیدم پا داری؟
گفت: آری، سوال کردم با آنها چه می کنی گفت از جایی به جای دیگر می روم پرسیدم قلب داری، جواب مثبت دادم گفتم با آن چه می کنی؟
در پاسخ گفت هر چه بر این اعضا وجوارحی که نام بردی وارد شد بوسیله قلب تشخیص می دهم، گفتم ممکن نیست این جوارح به تنهائی وظیفه خود را انجام دهند واحتیاجی به قلب نداشته باشند، جواب داد نه.
گفتم چطور ممکن است احتیاج داشته باشند مگر این اعضا صحیح وسالم نیستند؟!
گفت: پسرم! این قوا هر گاه در چیزی شک نمایند می بویند می بینند ویا می چشند ویا می شنوند ویا لمس می کنند، آنگاه ارائه می دهند قلب یقین بوجود می آورد وشک را برطرف می کند.
گفتم پس خداوند قلب را برای برطرف شدن شک وتردید جوارح قرار داده؟ جواب داد آری.
گفتم انسان به ناچار احتیاج به قلب دارد وگرنه این حواس نمی تواند به تنهائی کار خود را تمام کنند گفت آری.
گفتم آقا! خداوند بزرگ اعضای ترا بی راهنما رها نکرده برای این اعضا پیشوا وراهنمائی قرار داده که در هنگام شک وتردید از او استمداد جویند واز تحیر وسرگردانی بیرون آیند، آنگاه می گوئی این مردم را واگذاشته وبرای آنها امامی قرار نداده که در هنگام تحیر وسرگردانی واختلاف به او پناهنده شوند ورفع نگرانی وتردید نمایند.
عمرو بن عبید دیگر جوابی نتوانست بدهد ساکت ماند. آنگاه رو به من کرده گفت تو هشام هستی گفتم نه گفت با او نشسته ای جواب دادم نه، پرسید اهل کجائی، جواب دادم کوفه، گفت تو همان هشامی مرا در برگفت وکنار خود نشانید تا وقتی در آنجا بودم دیگر چیزی نگفت.
امام صادق علیه السلام لبخندی زده پرسید چه کس به تو این مطلب را آموخت گفتم خداوند به زبانم جاری کرد، فرمود به خدا قسم این مطلب در صحف ابراهیم وموسی نوشته است(۵).
چنانچه قبلا نیز یادآور شدیم شرایط قبولی اعمال ومهمترین وسیله ورود به بهشت برین شناختن امام است که بدون آن از هیچ کس عملی پذیرفته نخواهد شد ونه وارد بهشت میشود، صدوق در ثواب الاعمال می نویسد که ابو سعید خدری گفت روزی پیغمبر با عده ای از اصحاب خود نشسته بود علی بن ابی طالب نیز حضور داشت فرمود هر کس بگوید: لااله الاالله داخل بهشت می شود. دو نفر از اصحاب عرض کردند پس ما که لا اله الا الله را می گویم.
پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم اشاره به علی بن ابی طالب نموده فرمود گواهی به وحدانیت خدا از این شخص وشیعیانش پذیرفته می شود، عرض کردند ما نیز گواهی به وحدانیت خدا می دهم، پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم دست بر روی سر علی علیه السلام نهاده سپس فرمود علامت بودن از پیروان علی این است که پیمان او را نشکنید وادعای مقام او را ننمائید واو را در گفتارش تکذیب نکنید(۶).
سلیم بن قیس هلالی می گوید من از امیرالمومنین علیه السلام پرسیدم کمترین سببی که باعث گمراهی شخص می شود چیست فرمود همین که نشناسد خداوند دستور داده از چه کسی پیروی کند، وبچه کسی ارادت ورزد وچه کسی را حجت وگواه بر روی زمین قرار داده.
پرسیدم آنها کیانند؟ فرمود کسانیکه خداوند اطاعت آنها را قرین طاعت خود وپیغمبرش قرار داده ودر این آیه یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم، پیشانی مولی را بوسیده عرض کردم برایم توضیح دادی وعقده از دلم گشودی. سرگردانیم را برطرف کردی.
همان طوری که برای حفظ وحراست گوسفندان چوپانی لازم است تا آنها را از گزند درندگان وآسیب دشمنان نگه دارد، امام نیز در اجتماع نگهبان منافع فردی واجتماعی مردم وراهنمای حقیقی آنها است به راه حق وحقیقت.
در کافی ج ۱ ص ۱۴۰ از محمد بن مسلم نقل می کند که گفت شنیدم امام باقر علیه السلام می فرمود هر که خود را به زحمت اندازد وخدای را پرستش کند ولی امام وپیشوائی نداشته باشد کوشش او پذیرفته نمی شود وگمراه وسرگردان است وبیهوده خود را به کاری مشغول نموده.
مثل او چون گوسفندی است که از چوپان خود دور افتاده باشد پیوسته در آن روز سرگردان است در تاریکی شب گله را می بینید که چوپانی محافظ آن است با عجله پناه به آن گله می برد. آن شب را در خوابگاه این گله می خوابد همین که صبحگاه چوپان وگله را مشاهده می کند متوجه می شود که چوپان او نیست باز متحیر وسرگردان است تا گله دیگری می بیند به آن طرف می رود چوپان فریاد می زند به گله خود پناه بر، این گله تو نیست، تو سرگردان ومتحیری.
با ناراحتی وترس فرو می ماند نه چوپانی دارد که او را به چراگاه رساند یا به محل اولی برگرداند در همین هنگام گرگ از تنهائی او استفاده می کند واو را می درد به خدا قسم همچنین هر کس از این امت امامی نداشته باشد که خداوند او را تعیین نموده گمراه وسرگردان است.
وان مات علی هذه الحاله مات میته کفر ونفاق.
اگر بر این وضع بمیرد به حال کفر ونفاق از دنیا رفته.
فرمود: محمد بن مسلم! توجه داشته باشید پیشوایان جفا گرو پیروان آنها از دین خداوند دورند گمراهند وگمراه می کنند اعمالی که انجام می دهند مانند خاکستری است که بادی سهمگین بر آن بوزد وتار وپودش را از میان برمی دارد این گمراهی آشکاری است.
خوانندگان عزیز باید توجه داشته باشند علاوه بر اینکه ائمه پیشین از علی علیه السلام تا امام حسن عسکری را به امامت می پذیریم ونسبت به ساحت مقدس آنها ارادت می ورزیم امروز باید امام زمان یعنی حجت بن الحسن العسکری جانهای عالم فدایش را نیز بشناسیم ونسبت به مقام مقدسش عرض ادب وارادت نمائیم زیرا انکار یکی از ائمه مثل انکار کردن همه آنها است وعدم اعتراف به مقام ولایت ولی عصر مخصوصا دلیل کفر وگمراهی است زیرا او پیشوای زمان وقائد وراهنمای فعلی جهانیان است، از طرف دیگر حدیث متواتر از پیغمبر وائمه دین علیهم السلام رسیده که قابل تردید نیست به این مضمون «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه» هر که بمیرد وامام زمانش را نشناسد به حال کفر ونفاق از دنیا رفته از این جهت ما وظیفه داریم که در این زمان رابطه ای خاص با مولی خود ولی عصر عجل الله فرجه داشته باشیم.
ابان بن تغلب می گوید از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم کسی که ائمه پیشین را بشناسد ولی امام زمان خود را نشناسد آیا مومن است فرمود نه ایمان ندارد. عرض کردم مسلمان است فرمود آری(۷).
محمد بن تمام می گوید به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم فلانی که از دوستان شما است سلام رساند وتقاضا دارد ضمانت شفاعت برای او بنمائید. فرمود از موالیان ما است عرض کردم مردی است که علی علیه السلام را دوست می دارد ولی ائمه بعد از او را نمی شناسد فرمود او گمراه است.
عرض کردم اگر همه ی ائمه را قبول داشته باشد ولی امام آخر را نشناسد چگونه است فرمود مثل کسی است که اقرار به نبوت عیسی داشته باشد ونبوت محمد صلی الله علیه وآله وسلم را نپذیرد یا محمد صلی الله علیه وآله وسلم را بپذیرد وعیسی علیه السلام را قبول نداشته باشد.
حال باید توجه داشت که امام چگونه شخصی می تواند باشد ودارای چه امتیازاتی است؟ هر کس از هر کوی وبر زن مردم را به طرف خود دعوت کرد می توان به نوای او گوش فرا داد یا به طرف او رفت. شرایط امامت را از فرمایش امام هشتم علیه السلام استفاده کنید.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: امام دارای نشانه هائی است از این قبیل داناترین مردم است. واردترین آنها است به حکومت وقضاوت. پرهیز کارترین وشجاعترین وسخاوتمندترین آنها است وپارساترین مردم می باشد ختنه شده متولد می شود واز کثافات پاک است از پشت سر نیز چنان می بیند که از روبرو مشاهده می کند. سایه ندارد، وقتی از مادر متولد می شود با دو دست به زمین می آید وگواهی به وحدانیت خدا ورسالت خاتم الانبیاء می دهد محتلم نمی شود. چشمش به خواب می رود ولی دلش بیدار است صدای ملائکه را (بوسیله قلب یا گوش می شنود) زره پیغمبر بر تن او راست می آید، ادرار وغائط او دیده نمی شود زیرا زمین مأمور است هر چه از او خارج می شود ببلعد.
بوی او از مشک بهتر است بر جان مردم مقدم است واز پدر ومادر بر آنها مهربانتر است از همه ی مردم در مقابل خدا متواضع تر می باشد. بیشتر از همه به آنچه می گوید خود عمل می کند واز هر چه نهی می کند خود پرهیز می نماید، دعای او مستجاب است بطوری که اگر دعا کند سنگی دو نیم گردد نصف می گردد. سلاح پیغمبر در نزد او است.
جامعه که هفتاد ذراع طول دارد وتمام احتیاجات انسان در آن است در نزد او است وهمچنین جفر بزرگ وکوچک که اولی پوست بز ودومی پوست گوسفندی است ودر آن دو تمام علوم حتی جریمه خدشه وارد کردن وجرمی که موجب یک تازیانه یا نصف یا ثلث آن می شود در آن است ودر نزد امام است مصحف فاطمه علیهما السلام.
در روایت دیگر می فرماید امام شخصیت بی نظیری است که احدی به او نمی رسد ونه کسی در دانش وعلم با او انباز است شبیه ونظیر ندارد تمام این امتیازات به لطف پروردگار است نه اینکه از راه مطالعه وآموختن کسب کرده باشد کجا ممکن است امام را مردم انتخاب کنند عقلها ودانشها وشخصیتهای بزرگ عالم از دانشمندان وسخنوران وشاعران ودانایان کوچک تر از آنند که بتوانند مقام او را توصیف نمایند. چگونه می توانند چنین شخصیتی را انتخاب نمایند(۸).
ابا بصیر می گوید خدمت امام موسی بن جعفر علیه السلام رسیدم، عرض کردم فدایت شوم امام را چگونه می توان شناخت؟ فرمود با چند علامت از آن جمله تصریح کردن پدرش به امامت او زیرا پیغمبر علی علیه السلام را به امامت بر گماشت همین طور بقیه ائمه که از طرف امام قبلی تعیین وتصریح به شخص آنها می شود. از هر چه بپرسند جواب می دهد.اگر کسی سوالی نکند ولی در خاطر سوالی داشته باشد قبل از سخن گفتن به او جواب می دهد. از آینده خبر می دهد بهه ی زبانها صحبت می کند فرمود هم اکنون قبل از اینکه از جا حرکت کنی نشانه ای به تو ارائه می دهم که مطمئن گردی. ابا بصیر گفت چیزی نگذشت که مردی فارسی خراسانی وارد شد. آن مرد به زبان عربی صحبت کرد ولی امام علیه السلام به زبان فارسی جوابش را داد خراسانی عرض کرد آقا من فارسی صحبت نکردم از این جهت که خیال کردم شما خوب نمی توانید فارسی صحبت کنید. فرمود سبحان الله اگر من نتوانم جواب ترا بدهم پس چه امتیازی بین من وتو است.
پس از آن بابی بصیر فرمود امام زبان تمام مردم را می داند حتی سخن پرنده وحیوانات وهر چه روح داشته باشد به این وسیله امام شناخته می شود فان لم تکن فیه هده الخصال فلیس هو بامام اگر در او این مزایا نباشد هرگز امام نیست(۹).
شناسایی امام
یونس بن یعقوب گفت من خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم مردی از اهالی شام که از فقه ودستورات مذهبی اطلاع داشت ودانشمند بود وارد شد. عرض کرد آمده ام با شاگردان شما مناظره کنم. امام علیه السلام پرسید سخن تو از پیغمبر است یا از خودت گفت مقداری از پیغمبر ومقداری از خودم.
فرمود پس در این صورت تو با پیغمبر شریک هستی در جواب گفت نه امام پرسید به تو وحی شده عرض کرد نه فرمود اطاعت تو نیز مانند اطاعت پیغمبر لازم است عرض کرد نه.
امام علیه السلام به طرف من توجه نموده فرمود یونس این مرد قبل از مناظره بر ضرر خود صحبت می کند. فرمود اگر به استدلال وارد بودی با او مناظره می کردی عرض کردم افسوس. گفتم آقا من شنیده ام از کلام واستدلال نهی می کردی می فرمودی وای بر کسانیکه که تکیه بر کلام دارند. می گویند این درست است واین درست نیست این امکان دارد واین ممکن نیست این را عقل ما می پذیرد واین دیگری را نمی پذیرد.
فرمود من گفتم وای بر آن اشخاص که گفتار مرا وا گذارند وبر کلام تکیه کنند پناه برند بهر چه علاقه دارند، فرمود بیرون برو ببین از متکلمین کسی را مشاهده می کنی بیاور.
از خیمه بیرون شدم حمران بن اعین که در علم کلام مهارتی داشت ومحمد بن نعمان احول را که از متکلمین محسوب می شد با هشام بن سالم وقیس ماصر را دیدم که نفر اخیر به عقیده من از همه آنها در علم کلام بیشتر مهارت داشت واز زین العابدین علیه السلام آموخته بود آنها را به خیمه امام آوردم.
خیمه امام را در کنار کوه در راه مسجدالحرام قرار داشت هنوز چند روز به ایام حج مانده بود همین که مجلس آراسته گردید واین دانشمندان که شاگردان امام محسوب می شدند در حضور امام نشستند نا گاه امام صادق سر از خیمه بیرون آورد شتر سواری را مشاهده کرد که به این طرف می آید قال هشام ورب الکعبه فرمود به خدای کعبه قسم هشام می آید این سخن را طوری بیان فرمود که نشانه کمال خوشحالی وسرور آن جناب بود. ما خیال کردیم منظورش آن هشامی است که از فرزندان عقیل بود وبسیار امام را دوست می داشت.
ناگاه متوجه شدیم که هشام بن حکم است وارد شد جوانی بود که هنوز موی صورتش برنیامده بود از همه ما کوچکتر بود همین که وارد خیمه گردید امام برایش جائی گشاده فرمود: ناصرنا بقلبه ویده ولسانه کمک کننده ما با دست ودل وزبان.
آنگاه به عمران فرمود با این مرد شامی مناظره کن عمران مناظره نمود بر او پیروز شد سپس محمد بن نعمان طاقی با او بحث کرد او نیز پیروز شد در این هنگام به هشام بن سالم فرمود مناظره کند او نیز بحث کرد تا یکدیگر را شناختند وهیچ کدام بر دیگری پیروز نشدند به قیس ماصر اجازه داد مناظره داد او هم مناظره کرد از استدلال قیس امام علیه السلام تبسم می فرمود ومرد شامی خوار وزبون گردیده بود.
آنگاه به شامی فرمود با این پسرک صحبت کن رو به هشام بن حکم کرد شامی گفت بسیار خوب به هشام گفت درباره امامت این شخص از من سوال کن. هشام به این جهت که مرد شامی از روی تحقیر اشاره به امام کرد وبا مسخره درباره امامت حضرت صادق سخن گفت: سخت عصبانی شد بطوریکه چهره اش برافروخت به او گفت بگو ببینم خداوند بهتر صلاح مردم را می داند یا مردم صلاح خود را بهتر می دانند.
مرد شامی جواب داد خداوند. گفت در این صورت در مورد ادیان مردم خداوند چه صلاح دیده. گفت برای آنها تکلیف معین کرد. وحجت وراهنما در مورد تکلیف تعیین فرمود وعذر وبهانه آنها را از میان برداشته. هشام پرسید آن دلیل وراهنما کیست.
شامی گفت پیغمبر است هشام گفت بعد از پیغمبر چه کسی تعیین کرده؟ جواب داد کتاب خدا وسنت پیغمبر. هشام پرسید آیا امروز کتاب وسنت می تواند رفع اختلاف از ما بنماید واشکالات ما را مرتفع سازد. شامی در جواب گفت آری.
هشام اعتراض کرد پس چه را با یکدیگر اختلاف داریم تو از شام به اینجا آمده ای بواسطه اختلاف عقیده ای که داری با ما مناظره کنی وعقیده داری که نظر ورای من راه دین است با اینکه اعتراف می کنی ومیدانی دو نظر مختلف نمی تواند با یکدیگر موافق ومساوی باشد.
مرد شامی ساکت شده چیزی نگفت ودر فکر فرو رفت.
امام فرمود چرا صحبت نمی کنی در جواب عرض کرد اگر بگویم ما با هم اختلاف نداریم ستیزه جوئی نموده ام واگر بگویم کتاب وسنت رفع اختلاف از ما می کند بیهوده گفته ام زیرا کتاب وسنت دارای احتمالات مختلف هستند واز آنها بطور قطع یک نظر استفاده نمی شود اگر بگویم با هم اختلاف داریم وهر کدام مدعی هستیم که حق با ما است در این صورت کتاب وسنت نیز نتوانسته اختلاف ما را بر طرف نماید ولی من همین سوال را از او می کنم او به من جواب بدهد حضرت صادق فرمود او را خردمند خواهی یافت.
شامی همان سوال هشام را تکرار کرد. هشام نیز جواب داد خداوند بهتر صلاح مردم را می داند پرسید آیا کسی را تعیین نموده که رفع اختلاف از میان مردم نماید وتکلیف ایشان را روشن کند جواب داد آری پرسید آن
شخص کیست؟
هشام گفت در ابتدای شریعت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم ولی بعد از او دیگری است شامی گفت بعد از پیغمبر کیست که جانشین او در رفع اختلافات باشد. هشام پرسید در همین زمان ما یا قبل از این شامی گفت منظور من همین الان است.
جواب داد از این آقا بپرس وهر مشکلی داری به او مراجعه کن اشاره به حضرت صادق علیه السلام نموده گفت او کسی است که هر گونه اختلافی را حل می کند وپناه تمام احتیاجات است اخبار آسمان را به وراثت از آباء خود به ما می رساند.
شامی گفت از کجا معلوم که آنچه تو می گوئی صحیح باشد. هشام گفت هر اشکالی داری سوال کن. شامی اعتراف نمود که دیگر بهانه ای برای من نگذاشتی من باید سوال کنم.
امام علیه السلام فرمود: من زحمت سوال کردن را از تو بر می دارم از تمام جزئیات مسافرتت به تو خبر می دهم. تو فلان روز حرکت کردی واز فلان راه آمدی وبا این اشخاص برخورد کردی وفلانیها با تو مصادف شدند. هر چه امام علیه السلام توضیح می داد شامی می گفت صحیح می فرمائید همین طور است. در این موقع فریاد زد به خدا هم اکنون اسلام آوردم.
امام فرمود حالا ایمان آوردی پیش از این مسلمان بودی زیرا بوسیله اسلام مراسم ازدواج وزناشوئی وقوانین ارث در مورد اشخاص اجرا می شود ولی ایمان سبب نجات آخرت وبهشت برین خواهد شد شامی تصدیق نموده گفت اشهد ان لا اله الا الله وان محمد رسول الله وانک وصی الاوصیاء گواهی به وحدانیت خدا وپیامبری خاتم انبیاء وامامت حضرت صادق علیه السلام به اضافه امامت ائمه پیشین داد(۱۰).
چنانچه ملاحظه فرمودید هشام بن حکم وقتی احتیاج به امام وحجت خدا را ثابت می کند آنگاه برای معرفی امام واثبات امامت حضرت صادق علیه السلام چاره ای جز اعجاز نمی بیند از این جهت می گوید این شخص که پناه تمام مردم در مسائل مختلف وگرفتاریهای متفاوت است امام است. اینک برای آزمایش هر چه مایلی از او بپرس امام صادق هم به اعجاز از مسافرت او چون کسی که با او بوده خبر داد.
هیچ وسیله ای برای معرفی حجت خدا بالاتر از اعجاز متصور نیست اگر راهنمایان مذهبی وحجج الهی موید به اعجاز نباشند یا سایر مدعیان گزاف گو فرقی نخواهند داشت وتشخیص بین ائمه حق ومدعیان دغلباز امکان ندارد. از این جهت ولی عصر حجه بن الحسن عجل الله فرجه خود نیز در توقیعی که صادر فرموده لزوم اعجاز را از شرایط حتمی امام می داند.
احمد بن اسحاق گفت جعفر بن علی (معروف به جعفر کذاب) نامه ای بمن نوشت وخود را به عنوان امام وجانشین حضرت عسکری معرفی نمود. در آن نامه قید کرد که من از حلال وحرام دین اطلاع کافی دارم.
من عین آن نامه را به ضمیمه نامه ای برای ولی عصر فرستادم. آن مولی در جواب نوشت نامه ی تو رسید واز آن نامه ای که به ضمیمه فرستاده بودی اطلاع یافتم با آنکه در نامه ضمیمه اشتباهات زیادی بود که تو خود اگر با اندیشه مطالعه می کردی به بعضی از اشتباهات آن پی می بردی.
خداوند حق وحقیقت را با دلیل اثبات وآشکار خواهد کرد وبالاخره باطل وبیهوده را از میان بر می دارد، نویسنده نامه هیچ مزیت ومقامی که موجب اطاعت از او وامامتش گردد بر تو وسایرین ندارد.
خداوند مردم را بیهوده رها نکرده، برای آنها گوش وچشم ودل وعقل آفریده پیغمبرانی را که مبعوث می فرماید وآنها را حاکم بر دین خود قرار می دهد که امر ونهی نمایند بر آنها کتاب نازل می کند وملائکه را بر آنها فرو می فرستد وبا دلائل بسیار آشکار ونشانه های عالی که جای شک وتردید نیست ایشان را تأیید می کند.
بر یکی آتش را سرد وسلامت قرار می دهد واو را دوست خود معرفی می کند با دیگری سخن می گوید وعصایش را اژدها می کند آن کوری شفا می دهد به یکی زبان حیوانات را می آموزد واز هر چه به او نشانه ای می دهد سپس محمد مصطفی را برانگیخت سبب بخشایش جهانیان واو را خاتم پیغمبران قرار داد. نبوت او را با دلائلی بسیار آشکار ومعجزات بسیار اثبات نموده پس از درگذشت او پسر عمویش علی بن ابی طالب جانشین او بود. پس از آن مولی یکی پس از دیگری از فرزندانش به جانشینی او گماشته شدند.
برای اینکه فرق گذارد بین آنها وخویشاوندان بسیار نزدیکشان از قبیل برادرها وپسر عموها که امام شناخته شود واشتباهی پیش نیاید وکسی نتواند ادعای مقام آنها را نماید ائمه دین را پاک از گناه وهر گونه عیبی قرار داد واز پلیدی ولغزش منزه گردانید وآنها را خزینه علم ونگهبان دانش ومحافظ اسرار خود قرار داد وبا معجزات ایشان را تأیید کرد.
اگر چنین نمی کرد آنها با مردم مساوی بودند وهر کس می توانست ادعای مقام ایشان را بنماید در این صورت حق از باطل تمیز داده نمی شد دانا از نادان شناخته نمی گردید. نویسنده نامه برای تو ادعائی باطل نموده ودروغ بر خدا بسته نمی دانم به چه چیز می خواهد اثبات ادعای خود را نماید آیا با اطلاعات دینی به خدا قسم حلال را از حرام تشخیص نمی دهد وصحیح را از غلط تمیز نمی دهد ویا بدانش با اینکه فرق بین محکم ومتشابه نمی گذارد وحدود واوقات نماز را نمی داند یا او با ورع وپرهیزگاری خود می نازد. با اینکه خدا گواه است که چهل شبانه روز نماز خود را ترک کرد به خیال جستجوی سحر. ممکن است شما هم شنیده باشید.
هنوز جامهای شراب وآثار شرب خمرش آشکار بر در ودیوار خانه اش آویخته است یا اینکه به آیه ی برای اثبات مقام خود استدلال می کند آن آیه را بیاورد ویا دلیل دارد اقامه کند ویا معجزه ای می نماید اظهار کند تا آخر فرمایش امام(۱۱).
توجه فرمودید که جز اعجاز وعصمت راه دیگری برای اثبات نبوت یا امامت متصور نیست به همین جهت مدعیان دغلباز وراهزنان اعتقاد اول انکار معجزه را می نمایند ومعجزات انبیا را با تاویل های بسیار ناپسند وناباب توجیه می نمایند تا بتوانند خود را در عداد پیشوایان مذهبی قالب زنند.
از همین جهت مخصوصا درباره ولی عصر علیه السلام بطوریکه در امتیازات ایشان نقل شده دارای تمام معجزات انبیاء وائمهم می باشند مامن معجزه من معجزات الانبیاء والاوصیاء الا ویظهره الله تبارک وتعالی مثلها علی ید قائمنا لا تمام الحجه علی الاعداء.
هر معجزه ای که در انبیاء واوصیاء پیغمبران است خداوند بزرگ مانند آن را در اختیار حضرت مهدی قرار داده تا حجت بر دشمنان تمام شود(۱۲).

بخش دوم: ولادت حضرت مهدی والقاب آن جناب

آخرین وصی خاتم الانبیاء ونگهبان شریعت اسلام وحجه بن الحسن امام زمان عجل الله فرجه در سال ۲۵۵ هجری پانزدهم شعبان از مادر ارجمندش نرجس خاتون متولد گردید(۱۳).
شیخ صدوق در کمال الدین می نویسد: موسی پسر محمد بن قاسم ابن حمزه بن موسی بن جعفر علیه السلام نقل کرد حکیمه خاتون دختر حضرت جواد گفت امام حسن عسکری علیه السلام از پی من فرستاد خدمت ایشان رسیدم فرمود امشب افطار را در خانه ما باش زیرا نیمه شب شعبان است خداوند امشب حجت خود را آشکار خواهد نمود که او ولی پروردگار است در زمین.
پرسیدم مادرش کیست. فرمود نرجس خاتون عرض کردم من اثر حمل در او مشاهده نمی کنم فرمود آنچه گفتم بوقوع خواهد پیوست. حکیمه می گوید من پیش نرجس رفتم وسلام کرده نشستم، پیش آمد تا کفش مرا از پایم بیرون آورد. گفت بانوی من حال شما چطور است شب بخیر.
گفتم تو بانوی من وبانوی خانواده ما هستی. گفت هرگز من کجا واین مقام این چه فرمایشی است که می فرمائید. گفتم دخترم خداوند بزرگ در همین امشب ترا مادر فرزندی قرار خواهد داد که سرور جهان است با خجالت نشست.
همین که از نماز شام فارغ شدم افطار نموده برای استراحت به خوابگاه خود رفتم وخوابیدم در نیمه شب برای انجام نماز شب آماده شده به نماز مشغول شدم نماز را تمام کردم هنوز نرجس خاتون خوابیده بود واثری از زایمان در او دیده نمی شد برای تعقیب نماز نشستم. سپس بخواب رفتم ناگاه از خواب بیدار شدم نرجس خاتون را در خواب دیدم.
در این موقع از جای حرکت نمود وبه نماز ایستاد وسوسه ای در دل من پیدا شد، در این فکر شدم که چه شد جریان ولادت نرجس وفرمایشی که امام فرمود: ناگاه صدای امام حسن عسکری از جائیکه نشسته بود بلند شد: عمه جان عجله نکن نزدیک است.
حکیمه خاتون گفت مشغول خواندن سوره الم سجده ویس شدم در همین بین که مشغول تلاوت آن آیات بودم نرجس خاتون با ناراحتی از خواب بیدار شد. با شتاب به جانب او رفتم ونام خدا را او خواندم. پرسیدم احساس چیزی می کنی.
در جواب گفت آری عمه جان. گفتم خوددار باش ودل خود را محکم بگیر این همان جریانی است که اول شب برایت گفتم. سپس هر دو بخواب رفتیم. ناگاه از صدای نوزاد عزیز بیدار شدم، دیدم او متولد شده مشاهده کردم سر به سجده نهاده دستها وزانوان وانگشت پاها وپیشانی خود را بر زمین گذاشته او را در برگرفتم پاک وپاکیزه بود.
صدای امام حسن عسکری بلند شد. عمه جان فرزندم را بیاور.
نوزاد را در خدمت امام بردم. آن جناب دست زیر رانها وپشت او گذاشت وپاهای او را روی سینه ی خود نهاد زبان در دهان او گردانید، دست بر چشم وگوش وبندها ومفاصل او کشید فرمود عزیز فرزندم سخن بگو!
نوزاد زبان گشوده گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له وان محمدا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم سپس درود بر امیرالمومنین وبقیه ائمه تا پدر بزرگوار خود فرستاد دیگر سخن نگفت. امام حسن عسکری فرمود عمه جان او را ببر پیش مادرش تا بر مادرش سلام کند باز بیاور پیش من.
نوزاد را پیش مادرش بردم به مادر خود سلام داد او را بر گردانیده در خدمت امام گذاشتم. امام حسن علیه السلام فرمود عمه جان روز هفتم باز پیش ما بیا. صبحگاه که آمدم خدمت امام حسن عسکری تا سلام بدهم همینکه پرده را بر داشتم تا جمال نوزاد عزیز را ببینم او را نیافتم. عرض کردم مولای من چه شد عزیز فرزند شما. فرمود: عمه جان او را سپردم به کسی که مادر موسی فرزندش را به او سپرد.
حکیمه گفت روز هفتم خدمت امام حسن آمده سلام کردم ونشستم فرمود بیاور فرزندم را پیش من آن مولود مسعود را در پارچه ای قرار دادم وخدمت امام حسن آوردم همان کارهائی که در شب ولادت نسبت به او انجام داده بود تکرار کرد وزبان در دهانش گردانید مثل اینکه به او شیر یا عسل می دهد باز فرمود پسرم سخن بگو.
زبان باز نموده گفت اشهد ان لا اله الا الله ودرود بر پیغمبر وامیرالمومنین وائمه طاهرین علیهما السلام فرستاد تا پدر بزرگوار خود سپس این آیه را تلاوت نمود.
ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین ونمکن لهم فی الارض ونری فرعون وهامان وجنودها منهم ما کانوا یحذرون(۱۴).
موسی راوی حدیث گفت از عقبه خادم جریان را سوال کردم. گفت حکیمه درست گفته؟

مولودیه ولی عصر (ع)
غضب آلوده مهی دوش در آمد ز درم * * * زد بجان از نگه تند در آندم شررم
ز آتش قهر وغضب سوخت زپا تا بسرم * * * آنچنان جلوه نمود آن مه نو در نظرم
که زکف رفت دل وطاقت وصبر وآرام * * * مات ومبهوت شدم بر رخ آن ماه تمام
زلف پر چینش بر گردن ودلها زنجیر * * * چشم میگونش بگرفته ز ابرو شمشیر
مژگانش زده بر سینه مهجوران تیر * * * لب جان بخشش بهتر زمی وشکر وشیر
از دمش زنده وجاوید هزاران عیسی * * * ز آتش رویش سرگشته وحیران موسی
گفتمش ایکه بر اورنگ جلالت شاهی * * * شاه با حشمت وبا فرو جلال وجاهی
بر سر جمله آفاق توطل اللهی * * * این چنین نور درخشنده کدامین ماهی
پاسخم گفت نه بینی که چه رخشانم من * * * بهتر از جمله ماهان مه شعبانم من
شین من شاهد شیرینی شعر شعرا است * * * عین من باعث علم علما ووعقلا است
باء من رونق بزم عرفا وادبا است * * * الف قامت من سر وگلستان صفا است
نون من نور ببخشد بهمه کون ومکان * * * زین سبب نام شریفم شده ماه شعبان
نشنیدی تو بشعبان که خداوند ودود * * * در رحمت برخ خلق ز الطاف گشود
عید نوروز حسین راست در این مه مولود * * * سید سجاد در این ماه بیامد بوجود
متولد شده این ماه ز فیض دائم * * * حجه بن الحسن مهدی امام قائم
آنکه از تیغ کجش راست شدی رایت دین * * * وآنکه از نور رخش رشک برد بر عرش برین
وآنکه جبریلش از فخر بود عبد کمین * * * منتظر مهدی موعود بود حامی دین
گر محمد بود از امر خدا ختم رسل * * * او بود ختم امامان وبود هادی کل
صفتش همچو صفی ونفسش چون عیسی * * * حشمتش همچو سلیمان وکفش چون موسی
عارضش یوسف وطاعاتش همچون یحیی * * * انبیا را همه او مظهر هم قهر خدا
بر رسل گر نبی الله مقدم آمد * * * ذات او ما حصل آدم وخاتم آمد

نرجس خاتون
در غیبت شیخ طوسی از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب انصاری ویکی از شیعیان وارادتمندان امام علی النقی وامام حسن عسکری علیهما السلام بود ودر سامرا افتخار همسایگی با آن دو امام را داشت نقل می کند که روزی کافور خادم امام علی النقی نزد من آمده گفت آقایم ترا می خواهد. خدمت آن جناب رسیدم.
فرمود بشر! تو از فرزندان انصاری محبت ودوستی ما خانواده به ارث در میان شما بوده وشما مورد اطمینان ما هستید. من ترا امتیاز وشرافت مخصوصی می دهم که باعث برتری تو در میان شیعیان ما شود ترا بر سری مطلع می گردانم وبرای خریداری کنیزی مامور می کنم.
در این هنگام نامه ای زیبا با خط وزبان رومی نوشت ومهر خود را بر آن زد، کیسه زردی که محتوی دویست وبیست دینار بود بمن داد وفرمود این پول ونامه را بگیر وبطرف بغداد برو، صبح فلان روز در سر پل بغداد حاضر می شوی همین که کشتی های حامل اسیران وبردگان رسید وکنیزان را مشاهده کردی عده ای از نمایندگان سپهداران بنی عباس را می بینی که می خواهند کنیز خریداری کنند چند نفری هم از جوانان عرب خواهند بود.
در این موقع از عمر بن یزید برده فروش جستجو کن او را که پیدا نمودی دقت کن کنیزی را برای فروش عرضه می دارد که دارای این خصوصیات است از آن جمله دو جامه حریر پوشیده ولی هر یک از خریداران که می خواهند دست به او بزنند یا او را ببینند امتناع می ورزد از پشت پرده به زبان رومی ناله او را می شنوی.
به رومی می گوید پرده حجاب مرا دریدند، یکی از خریداران می گوید من به سیصد اشرفی این کنیز را می خرم بسیار کنیز با عفتی است عفت او مرا مشتاقش نموده با زبان عربی به او می گوید اگر تو بصورت سلیمان بن داود وقدرت او درآئی هرگز به تو تمایل ندارم بیهوده مال خود را صرف نکن.
برده فروش می گوید پس چه باید کرد. من ناچارم ترا بفروشم. کنیز خواهد گفت عجله نکن من باید به خریداری تن در دهم که دلم به او تاویل داشته باشد واطمینان نسبت به او پیدا کنم که باوفا وامانت دار است، در این موقع پیش عمر بن یزید برده فروش می روی، به او می گوئی من نامه ای به زبان وخط رومی که یکی از اشراف عرب نوشته ودر آن وفا وشرافت وسخاوت خود را ذکر نموده آورده ام این نامه را به آن کنیز بده اگر به او تمایل پیدا کرد من از طرف او برای خریداری کنیز وکالت دارم.
بشر بن سلیمان گفت تمام آنچه مولایم امام علی النقی فرموده بود به انجام رسانیدم همین که کنیز به نامه امام نگاه کرد با صدای بلند شروع به گریه نمود، رو به عمر بن یزید برده فروش نموده گفت مرا به صاحب همین نامه بفروش قسمهای شدید وغلیظی خورد که اگر به آن شخص نفروشد خود را خواهد کشت، من در قیمت کنیز با او شروع به گفتگوی بسیار کردم تا بالاخره به همان مقداری که مولایم بمن داده بود راضی شد پول را به برده فروش دادم وکنیز را از او گرفتم.
کنیز از این جریان شاد وخندان شد با او رفتم به همان اطاقی که در بغداد اجاره نموده بودم، ولی او دمی آسوده نبود پیوسته نامه امام را می بوسید وبر چشم می گذاشت وبر روی صورت خود می کشید با شگفت تمام از او پرسیدم نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی.
گفت تو عاجز از درک مقام اولاد پیغمبری اینک گوش فرا دار ودل بمن سپار تا برایت بازگو کنم، نام من ملیکه دختر یشوعا پسر قیصر پادشاه روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین ونسب او بشمعون وصی عیسی میرسد داستان عجیبی دارم.
پدربزرگم قیصر روم خواست مرا در سن سیزده سالگی به ازدواج پسر برادرش در آورد مجلسی با شکوه ترتیب داد، از اولاد حواریین وکشیش ها ورهبانان سیصد نفر از اشراف وبزرگان وچهار هزار نفر دیگر از امراء وسرلشگران وسپهبدان وافسران وروسای قبایل نیز دعوت نمود.
تختی جواهرآگین آراسته با تمام زیبائی دارای چهل یله ترتیب داد همین که پسر برادرش بالای تخت بر آمد وصلیبها را برافراشتند وکشیش ها بپاخاستند وانجیلها را گشودند ناگهان صلیبها از بالا به زیر افتاد وپایه های تخت در هم شکست پسر عمویم در حال بیهوشی بر زمین افتاد.
رنگ از چهره ی کشیشها پرید، لرزه بر اندام آنها افتاد رئیس آنها به پدربزرگم گفت شاها ما را از این عمل نحس که گواه بر نابودی دین مسیح است معاف دار پدربزرگم بسیار ناراحت شد این جریان را به فال بد گرفت.
دستور داد پایه های تخت را درست وصلیبها را بلند نمایند وبرادر آن جوان بدبخت را بیاورند تا مرا به ازدواج او در آورند ونحوست این جوان بوسیله برادرش برطرف گردد. دستور او اجرا شد ولی همین که بر تخت قرار گرفت باز آنچه در مورد برادرش واقع شد نسبت به او نیز مکرر گردید مردم پراکنده شدند، پدر بزرگم با اندوه تمام از مجلس بیرون گردید وبهر سرا رفت،پرده ها آویخته شد.
در همان شب من در خواب دیدم عیسی مسیح وشمعون با عده ای از حواریین در قصر پدربزرگم جمع شده اند در آنجا منبری از نور که سر به فلک کشیده بود نهاده اند در همان محلی که پدربزرگم تخت مرا قرار داده بود در این موقع حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم با داماد ووصیش با عده ای از انبیاء وارد شدند: مسیح پیش رفت واو را در بغل گرفت.
حضرت محمد فرمود: آمده ام از وصی تو شمعون دخترش ملیکه را خواستگاری کنم برای این پسرم با دست اشاره به امام حسن عسکری نمود پسر نویسنده ی همین نامه، عیسی نگاهی به شمعون نموده گفت شرافت وعظمت بر در خانه ی تو روی آورده این خویشاوندی را غنیمت شمار ونژاد خود را اتصال بده به نژاد محمد صلی الله علیه وآله وسلم شمعون گفت افتخار می کنم.
شمعون بر همان منبر رفت حضرت محمد از او خواستگاری کرد مرا به ازدواج فرزندش در آورد وعیسی وفرزندان محمد وحواریین گواه شدند. از خواب که بیدار شدم ترسیدم این خواب را به پدر وجدم بگویم مبادا مرا بکشند، لا جرم در دل پنهان داشتم اما چنان شیفته محبت امام حسن عسکری شدم که دیگر از غذا خوردن وخوابیدن بازمانده بودم.
لاغر اندام وضعیف شدم ومبتلا به بیماری شدید گردیدم. در تمام مملکت روم هر چه طبیب بود برایم حاضر کردند تمام آنها از معالجه من عاجز شدند جدم مایوس گردید وقتی از بهبودی من ناامید شد روزی گفت عزیزم نور چشمم! آیا دیگر خواسته وآرزوئی در دنیا داری تا آن را بر آورم.
گفتم پدر بزرگ! من از زندگی ناامید شده ام ودیگر چاره ای برای خود متصور نمی کنم اگر اجازه دهی اسیران مسلمان که در زندان شما در شکنجه هستند بند از آنها بگشایند وبه آنها کمک کنی وآزادشان نمایی شاید حضرت مسیح ومادرش مرا شفا دهند.
پدر بزرگم این کار را کرد من کمی تظاهر به بهبودی کردم مختصر غذائی می خوردم خیلی خوشحال شد، پس از آن شروع کردم به احترام وگرامی داشتن اسیران.
پس از چهارده شب باز در خواب دیدم، بانوی بزرگوار فاطمه زهرا به دیدن من آمد مریم دختر عمران وهزار حوری بهشتی به همراه آنها بودند مریم به من گفت: این خانم بزرگترین بانوی جهان مادر شوهر تو است. من دست به دامن آن بانو انداختم وشروع به گریه وزاری کردم از اینکه شوهرم هیچ به سراغ من نمی آید.
فاطمه زهرا فرمود پسرم ابو محمد به دیدن تو نخواهد آمد در صورتیکه تو مشرک ودر مذهب نصرانیان باشی اینک خواهرم مریم از کیش تو بیزار است اگر مایلی رضایت خدا وحضرت مسیح ومریم وشوهرت ابو محمد را به جوئی بگو اشهد ان لا اله الا الله وان محمدا رسول الله.
این کلمات را که بر زبان جاری کردم مرا به سینه چسبانید خوشحال شدم فرمود حالا انتظار داشته باش که ابو محمد به دیدار تو خواهد آمد، من از خواب بیدار شدم پیوسته آرزوی دیدار او را داشتم.
در شب بعد به دیدار من آمد مثل اینکه به او گفتم به من ستم روا داشتی بعد از اینکه مرا به آتش مهر وعلاقه خود مبتلا نمودی، فرمود تأخیر در دیدار تو فقط بواسطه این بود که تو مشرک بودی اکنون که مسلمان شده ای هر شب به دیدن تو خواهم آمد تا خداوند فاصله را در عالم ظاهر از بین من وتو بردارد. از آن تاریخ دیگر ملاقات ما به هیچ وجه قطع نشد.
بشر بن سلیمان می گوید پرسیدم چگونه در میان اسیران قرار گرفتی؟ گفت در یکی از شبها ابو محمد «امام حسن عسکری علیه السلام» به من گفت در فلان روز پدربزرگت سپاهی برای جنگ با مسلمانان خواهد فرستاد تو باید بصورت کنیزان وخدمتکاران در آئی وبا آنها از فلان راه به لشگر بپیوندی.
اینکار را کردم با سپاه مسلمانان که روبرو شدیم بالاخره کار بجائی رسید که مشاهده می کنی هیچکس جز تو تاکنون نفهمیده من دختر پادشاه روم هستم ترا نیز خود مطلع کردم، پیرمردی که من در سهم غنیمت نصیب او شدم از اسم من پرسید انکار نمودم وگفتم نرجس است گفت نام کنیزان است گفتم تعجب می کنم که تو رومی هستی ولی با زبان عربی صحبت می کنی.
در پاسخ گفت: از شدت علاقه ای که جدم به من داشت مرا به آموختن آداب وا می داشت از آن جمله زنی را هر صبح وشام مأمور کرده بود که زبان عربی را با رومی می دانست تا مرا به آداب آشنا سازد از کثرت رفت وآمد او وتمرین زیادی که کردم به زبان عربی مسلط گردیدم.
وقتی وارد سامرا شدیم وخدمت امام علی النقی رسیدیم به او فرمود چگونه مشاهده کردی عزت اسلام وخواری نصرانیت وشرافت محمد وخاندانش را عرض کرد چیزی را که خود بهتر از من می دانید چگونه شرح دهم.
فرمود می خواهم ده هزار دینار یا مژده مسرت انگیزی به تو بدهم کدامیک را انتخاب می کنی؟
عرض کرد مژده فرزندی به من دهید فرمود: ترا مژده به فرزندی می دهم که شرق وغرب عالم را مالک شود وجهان را از عدل وداد پر گرداند بعد از آنکه پر از ستم شده باشد.
پرسید این فرزند از کدام شوهر خواهد بود، فرمود از همان کس که پیغمبر اسلام در فلان شب وفلان ماه وفلان سال رومی تو را برای او خواستگاری نمود در آن شب عیسی بن مریم ووصی او ترا به چه شخصی تزویج کردند؟
گفت به فرزند دلبند شما، فرمود او را می شناسی عرض کرد از شبی که بدست حضرت فاطمه زهرا اسلام آوردم شبی نیست که او به دیدن من نیاید.
در این موقع امام علیه السلام به کافور خادم خود فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید چون آن بانوی محترمه آمد فرمود خواهر این زن همان است که گفته بودم، حکیمه خاتون آن بانو را مدتی در آغوش گرفت واز دیدارش شادمان گردید آنگاه امام علی النقی فرمود خواهر او را به خانه خود ببر وفرائض دینی واعمال مستحب را به او بیاموز که او همسر فرزندم حسن ومادر قائم آل محمد است(۱۵).
مسعودی در مروج الذهب می نویسد در سال ۲۳۵ هجری از طرف متوکل عباسی امام هادی از مدینه به سامره آورده شد، ولادت حضرت عسکری در سال ۲۳۲ در مدینه اتفاق افتاد از همان زمانها چنانچه در تواریخ اسلامی وخارجی می نویسند جنگهائی میان سپاه اسلام وروم شرقی (بیزانس) که ترکیه فعلی باشد وروم غربی (ایتالیا) ومتصرفات آن بوقوع پیوسته از آن جمله بطوریکه در کامل ابن اثیر ودیگر منابع نوشته اند در سالهای ۲۵۳، ۲۴۹، ۲۴۸، ۲۴۷، ۲۴۴، ۲۴۰ هجری جنگهائی میان قوای اسلام وروم شرقی در گرفته ودر خلال آنها اسیران طرفین مبادله شده است.
در تاریخ (العرب والروم) ص ۲۵۵ تألیف فازیلیف رومی ترجمه دکتر محمد عبدالهادی شعیر می نویسد در سال ۲۴۷ هجری جنگهائی بین مسلمین ورومیان در گرفت وغنائم بسیاری به چنگ مسلمانان افتاد وهم در سال ۲۴۸ بلکاجور سردار مسلمین با رومیان جنگید وطی آن بسیاری از اشراف روم اسیر شدند در همین کتاب در جنگ عموریه که معتصم عباسی به روم حمله برد وبعد از ویران کردن آن شهر که در عظمت از قسطنطنیه کم نداشت عده ای از روحانیون وشاهزادگان رومی اسیر شدند(۱۶).
اگر مادر حضرت حجت در سال ۲۴۸ خود را جزء اسیران قرار داده آن سال مصادف با ۱۳ سالگی توقف حضرت هادی در سامرا و۱۶ سالگی امام حسن عسکری بوده پروفسور هانری کربن استاد دانشگاه تهران در کتابچه ای که به فرانسوی بنام «امام منتظر» نوشته وبا مطالعات خود در تاریخ وفلسفه اسلام وشیعه مطالب ارج داری راجع به حضرت ولی عصر در آن رساله آورده است وقسمتی از آن در چند شماره روزنامه آذربایجان سال ۱۳۳۸ وشماره اول سال ششم مجله دانشکده ادبیات چاپ ونشر شده است می نویسد.
هنگامی که امام حسن عسکری در عنفوان شباب بود ورشد وکمال سنی می نمود، یک شاهزاده خانم از اهالی بیزانس موسوم به نرگس ویا نرجس خاتون را در عالم رویا دید، این بانوی معظم در عالم خواب از جانب حضرت فاطمه زهرا یعنی مادر ائمه اطهار، بدین اسلام تشرف یافت واین کیش را پذیرفت یعنی مذهبی را قبول کرد که روزی بین عموم افراد در جهانی نوین ودر زیر فلکی نوین صلح وصفا برقرار خواهد نمود.
نرجس خاتون در عالم رویا امام جوان را زیارت می نماید تا نامزدی را که قسمت ونصیب او شده بود بشناسد، در این موقع حضرت مسیح دختر خود را به ذریه حضرت محمد می دهد آنگاه در اعماق وجود این دو همسر جوان وحی والهام ربانی انجام می پذیرد، برای وصال واتصال این دو همسر چند سالی بیشتر وقت لازم نبود پس از آن نرجس خاتون برای پیوستگی با نامزد خود یعنی به امامی که در رویا دیده بود به طیب خاطر رضا داد جزء اسیران به بازرگانی که با کشتی به جانب بیزانس آمده به فروش برسد.
از این وصلت مسعود فرزندی قدم به عرصه ی وجود نهاد فرزندی اسرار آمیز که انواع مخالفین او ومخالفین سنی او ومورخین عیبجو حتی وجود او را نیز منکر می گردیدند.
همین فرزند امام دوازدهم است وسیمائی که هیئت دوازده امام وچهارده معصوم را کامل می نماید او قائم است که وجود غائب او نیز حکومت های عالم را دچار اضطراب ساخته است هنگامی که پدر جوانش جهان را به درود گفت وی پنج یا شش سال داشت ودر این هنگام مسئولیت های خطیری را بر عهده گرفت وبرای ایفای وظائف قطعی با معرفت ووجدانی که فقط فرشتگان وملائک خفی در ورای حجاب خود کودکی خردسال قادر به اجرای آنند به مجاهدت پرداخت وسپس در پس پرده غیب نهان گشت تا خود را از چنگ مخالفین ابدی خلاصی بخشد وقدم در عالم واوضاع واحوالی اسرارآمیز نهاد.
لقب ها وکنیه های ولی عصر
علامه مجلسی در بحار از کشف الغمه اربلی نقل می کند که نام مبارک امام علیه السلام م، ح، م، د. وکنیه شریفش ابوالقاسم است نام مادرش صقیل یا صیقل وحکیمه ونرجس وسوسن نیز نامیده شده است(۱۷).
علامه نوری در کتاب نجم الثاقب برای حضرت ولی عصر بیش از صد وهشتاد لقب ذکر می کند که بیشتر آنها از القابی است که ائمه ی طاهرین یا پیغمبر اکرم اختصاص به ولی عصر عجل الله فرجه داده اند در اینجا به ذکر چند لقب از القاب آن جناب اختصار می نمائیم.
مهدی - یکی از القاب مشهور امام زمان روحی فداه مهدی است، ایشان را از این جهت که در زیر نقل می شود مهدی نامیده اند:
جابر گفت مردی خدمت حضرت باقر آمد من خدمت ایشان بودم عرض کردم این پانصد درهم را بگیرید زکات است به حضرتش برسانید حضرت باقر فرمود تو خدمت به مصرف برسان به همسایگان ویتیمان وبیچارگان از برادران مسلمانت بده این وضع در زمانی است که قائم ما قیام نماید او بین مردم بالسویه تقسیم می نماید ومیان عادل وفاجر به عدالت رفتار می کند هر که از او اطاعت کند خدا را اطاعت نموده وهر که با او مخالفت نماید با خدا مخالفت کرده او را از این جهت مهدی نامیده اند که راهنمائی می کند به چیزی که مخفی است.
تورات وسایر کتاب های آسمانی را از غاری که در انطاکیه است خارج خواهد نمود ودر میان هر ملتی با کتاب خودشان قضاوت خواهد نمود با اهل تورات بوسیله ی تورات وبا انجیلیان با انجیل وبا زبوریان با زبور وبا اهل قرآن بوسیله قرآن تمام ثروت دنیا نهفته وآشکار نزد او جمع می شود فریاد می زند بیائید بگیرید آنچه را که بواسطه ی آن خویشاوندی را قطع می کردید وخونریزی می نمودید ومرتکب کارهای زشت می شدید آنقدر می بخشد که تا آنوقت کسی نبخشیده(۱۸).
قائم -از ابو حمزه ثمالی نقل شده: گفت به حضرت باقر علیه السلام عرض کردم مگر همه ی شما قائم نیستید وقیام بحق نمی نمائید فرمود چرا، عرض کردم پس بچه جهت حضرت مهدی را قائم نامیده اند.
فرمود چون جدم حسین علیه السلام شهید شد ملائکه با ناله وفغان به پروردگار شکایت کردند که خداوندا آیا صرف نظر می کنی از کسی که بر گزیده فرزند پیغمبر را شهید کرده، به ملائکه خطاب شد ناراحت نباشید قسم به عزت وجلالت انتقام خواهم گرفت گرچه پس از مدتها باشد آنگاه به ملائکه نشان داد امامانی را که از فرزندان حسین بودند، ملائکه شادمان شدند در بین آنها یکی ایستاده نماز می خواند. فقال الله عزوجل بذلک القائم انتقم منهم. خداوند خطاب کرد به این شخص ایستاده (قائم) انتقام خواهم گرفت.
منصور- یکی از لقبهای شریف امام زمان منصور است امام علیه السلام در ذیل آیه ی شریفه ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلایسرف فی القتل انه کان منصورا هر که او را از روی ستمگری بکشند اختیار انتقام را به صاحب خون داده ایم فرمود مظلومی که در این آیه است حضرت حسین علیه السلام است ومنصور حضرت مهدی است همان طوری که احمد ومحمد ومحمود نیز نامیده شده مانند عیسی که او را مسیح گفته اند(۱۹).
ابا صالح -یکی از کنیه های آن جناب است که در میان اعراب بادیه نشین شهرت دارد ودر توسل ها وگرفتاریها آن جناب را به این نام می خوانند ونتیجه می گیرند. کنیه دیگرش ابوالقاسم است(۲۰).
دیگر از لقبهای آن جناب خلف وخلف صالح وخلیفه الله وحجهالله. صاحب العصر. صاحب الدار. غریم. به معنی طلبکار وبدهکار هر دو آمده ولی در اینجا منظور معنی اول است. این لقب وبعضی دیگر از القاب آن جناب را از روی تقیه می گفتند تا مخالفین متوجه نشوند منظور از ذکر این القاب چه شخصی است.
بردن نام اصلی امام
به عقیده بیشتر دانشمندان شیعه بردن نام اصلی امام در مجالس ومحافل حرام است. تا زمانیکه از پس پرده غیب در آید وظهور فرماید. علامه نوری در نجم الثاقب از سید نعمه الله جزائری نقل می کند که حرمت نام بردن را اکثر دانشمندان شیعه معتقدند فقط سه نفر از علماء قائل به جواز نام بردن شده اند از آن جمله یکی خواجه نصیرالدین طوسی ودیگری علی بن عیسی اربلی صاحب کشف الغمه است.
در زمان شیخ بهاءالدین عاملی ومیرداماد بر سر این مسئله اختلاف پدید آمد بطوریکه میر داماد رساله ای بنام شرعه التسمیه نوشت ودر آن ادعا کرده که نام بردن آن امام جایز نیست(۲۱).
ابو هاشم جعفری گفت از امام علی النقی شنیدم فرمود جانشین من پسرم حسن است چگونه خواهد بود حال شما در زمان جانشین او پرسیدم از چه جهت فدایت شویم.
فقال لانکم لا ترون شخصه ولا یحل لکم ذکره باسمه فرمود زیرا او را نمی بینید وجایز نیست نامش را ببرید. عرض کردم می توانیم از او یاد کنیم فرمود می گوئید حجت آل محمد صلوات الله علیهم.
در کافی نقل می شود که از خود امام عصر علیه السلام پرسیدند راجع باسم ومکان آن حضرت فرمود اگر اسم را بدانند افشا می کنند واگر به مکان من اطلاع یابند مخالفین را راهنمائی به آن مکان خواهند نمود(۲۲).
دیگر از جهاتی که نباید نام ولی عصر را افشا نمود این است: کسانی که خود را هم نام با ولی عصر می بینند ممکن است فریفته مقام شوند یا به جهت کسب ثروت دام بر سر راه مردم بگسترانند ودعوی مهدویت نمایند چنانچه در بخش آخر این کتاب ملاحظه خواهید نمود که چه بسیار اشخاص ادعای این مقام را نمودند وسرانجام با خواری تمام رسوا گردیدند.
یزید بن حازم گفت من از کوفه بقصد مدینه خارج شدم پس از ورود به مدینه خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم. فرمود آیا کسی با تو هم سفر بود؟ عرض کردم آری یکی از معتزلیان(۲۳) با من همسفر بود سوال کرد چه صحبت می کرد.
عرض کردم او عقیده داشت که محمد بن عبد الله بن حسن ممکن است قائم آل محمد باشد دلیلش این بود که او هم نام پیغمبر است اسم پدرش نیز با نام پدر پیغمبر یکی است فرمود اگر اسم دلیل بر قائم بودن می شد اکنون در میان فرزندان حسین علیه السلام محمد بن عبد الله بن علی نیز همین امتیاز را دارد.
گفت او در جواب این سخن به من پاسخ داد که محمد بن عبد الله بن علی مادرش کنیز بود ولی محمد بن عبد الله بن حسن مادرش زنی آزاد است.
امام صادق علیه السلام فرمود چه جواب به او دادی. گفتم من جوابی نداشتم به او بدهم.
قال لو تعلمون انه ابن سته یعنی القائم فرمود اگر این مطلب را می دانستی که او وقتی به امامت می رسد شش ساله است(۲۴) (با او این دو نفر تطبیق نمی کرد).

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی * * * چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا * * * تو قدم بچشم من نه بنشین کنار جوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای وبینم * * * همه جا ونزد هر کس ز تو هست گفتگوئی
چه شود که از ترحم دمی ای سحاب رحمت * * * من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلوئی
بره تو بسکه نالم زغم تو بسکه مویم * * * شده ام ز ناله نائی شده ام ز مویه موئی

بخش سوم: تصریح پیغمبر وائمه گرام به امامت ولی عصر

در مورد تصریح به امامت صاحب الزمان واینکه او دوازدهمین جانشین پیغمبر اکرم وفرزند امام حسن عسکری علیهما السلام است به اندازه ای روایت از اهل سنت وشیعه نقل شده که از حد تواتر نیز گذشته وجای هیچگونه تردید وشکی نیست در این بخش از این جهت که خوانندگان عزیز توجه نمایند که دانشمندان اهل سنت درباره حضرت مهدی کتابها نوشته وعده ی بیشماری از آنها در این باره مخصوصا تصریح نموده اند که فرزند امام حسن عسکری است.
بطور اجمال نظریه این دانشمندان را نقل می نمائیم وبه تعدادی از کتابهایی که درباره آن مولی نوشته شده اشاره خواهیم نمود در هر قسمت سعی خواهیم کرد ابتدا چند روایت از طریق نویسندگان اهل سنت نقل نموده سپس چند روایت از طریق شیعه البته در نقل روایات کمال اختصار را در نظر داشته ایم که کتاب ملال انگیز نباشد.
نظر دانشمندان اهل سنت درباره مهدی
ابن حجر در صواعق محرقه ص ۹۹ می نویسد: اخبار از پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درباره خروج مهدی واینکه او از اهل بیت پیغمبر است به حد تواتر واستفاضه رسیده(۲۵).
شبلنجی در نور الابصار ص۲۳۱ می نویسد اخبار از پیغمبر اکرم درباره مهدی واینکه او از اهل بیت است وزمین را پر از عدل وداد می کند به حد تواتر رسیده است. زینی دحلان مفتی مذهب شافعیه در جزء دوم از فتوحات اسلامیه ص ۳۲۲ می نویسد: روایاتی که درباره ظهور مهدی رسیده بسیار زیاد ومتواتر است که بعضی از آنها صحیح وبعضی حسن(۲۶) وبعضی ضعیف است قسمت ضعیف بیشتر است ولی کثرت این روایات وراویانش باعث تقویت این روایات شده به طوری که یقین وقطع را ایجاد می کنند.
در همان صفحه می نویسد علامه محمد بن رسول برزنجی در آخر کتاب خود به نام اشراط الساعه می نویسد: اخباری که درباره مهدی رسیده متواتر است واین قطعی است که او از اولاد فاطمه علیهما السلام وزمین را پر از عدل وداد خواهد کرد اما معین کردن تاریخ برای ظهورش صحیح نیست زیرا این رازی است که جز خدا کسی نمی داند واز شارع مقدس تاریخ ظهور او تعیین نشده(۲۷).
سویدی در سبائک الذهب ص ۷۸ می نویسد اتفاق دانشمندان بر این است که در آخر الزمان حضرت مهدی قیام خواهد کرد وزمین را پر از عدل وداد خواهد نمود روایات درباره آن جناب وظهورش بسیار زیاد است.
ابن خلدون در مقدمه خود ص ۳۶۷ می نویسد: مشهور بین تمام دانشمندان اسلام این است که بالاخره در آخر الزمان مردی از اهل بیت پیغمبر ظهور خواهد کرد که دین را تقویت کند وعدالت را در جهان بگستراند وتمام مسلمانان از او پیروی خواهند کرد. وبر تمام جهان اسلام استیلا خواهد یافت نام او مهدی است.
شیخ منصور ناصف در کتاب غایه المامول ج ۵ ص ۳۶۲ می نویسد: باب هفتم درباره خلیفه مهدی رضی الله عنه، شهرت یافته بین دانشمندان گذشته وحاضرین اینکه در آخر الزمان قطعا مردی از اهل بیت پیغمبر ظهور خواهد کرد که بر ممالک اسلامی استیلا خواهد یافت، ومسلمانان از او پیروی می کنند وعدالت می ورزد ودین را کمک خواهد کرد.
پس از ظهور او دجال پیدا خواهد شد وعیسی از آسمان فرود می آید دجال را می کشد ویا کمک به مهدی خواهد کرد ودر کشتن دجال.
روایات حضرت مهدی را تعداد بسیار زیادی از بهترین صحابه نقل کرده اند وبزرگان محدثین ذکر نموده اند از قبیل ابی داود وترمذی وابن ماجه وطبرانی وابی یعلی وبزار وامام احمد وحاکم وملا علی متقی در کتاب برهان در علامات مهدی آخر الزمان فتوای چهار نفر از دانشمندان چهار مذهب اهل سنت را درباره حضرت مهدی نقل می کند آن چهار نفر عبارتند از ابن حجر شافعی مولف قول مختصر وابوالسرور احمد بن ضیاء حنفی ومحمد بن محمد مالکی ویحیی بن محمد بن حنبلی.
این چهار نفر فتوی به واقعیت ظهور حضرت مهدی واینکه روایات صحیحی در مورد او وصفات وظهورش رسیده وگرفتاریها که قبل از ظهورش به وقوع خواهد پیوست از قبیل خروج سفیانی وفرورفتن زمین نقل می کند(۲۸).
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ج ۲ ص ۵۳۵ می نویسد تمام مسلمانان اتفاق کرده اند بر اینکه دنیا وتکلیف پایان نخواهد یافت مگر اینکه حضرت مهدی ظهور نماید.
دانشمندان اهل سنت درباره حضرت صاحب الزمان روحی فداء کتابهای مستقلی نوشته اند که به چند کتاب آن اشاره می کنیم.
حافظ ابی نعیم اصفهانی کتاب صفه المهدی ومناقب المهدی.
گنجی شافعی کتاب بیان در اخبار صاحب الزمان ملا علی متقی کتاب برهان در علامات مهدی آخر الزمان عباد بن یعقوب رواجینی کتاب اخبار المهدی، سیوطی کتاب عرف الوردی فی اخبار المهدی. ابن حجر عسقلانی کتاب مختصر در علامات مهدی منتظر. شیخ جمال الدین یوسف بن یحیی دمشقی. کتاب عقد الدرر فی اخبار الامام المنتظر مهدی آل الرسول تالیف علی بن سلطان محمد هروی حنفی، فوائد الفکر فی ظهور مهدی المنتظر تالیف شیخ مرعی. الشرب الوردی فی مذهب المهدی تالیف ملا علی القادری العالم الشهیر.
فرائد فوائد الفکر فی الامام المهدی المنتظر تألیف المقدسی، الرد علی من حکم وقضی ان المهدی جاء ومضی تألیف ملا علی قاری متوفی ۱۰۱۴ کتاب المهدی تألیف ابی داود این کتاب از کتب سنن ابی داود است ومکرر طبع شده ارشاد المهتدی فی نقل بعض الاحادیث والاثار الوارده فی شأن المهدی تالیف محمد علی حسین البکری المدنی(۲۹).
اکنون که شمه از نظر دانشمندان اهل سنت وکتابهائی که درباره صاحب الامر نوشته اند ذکر کردیم خوانندگان عزیز توجه خواهند نمود که انتظار ظهور ولی عصر اختصاص به شیعه ندارد اینک قسمتی از آیات که تاویل به ظهور حجت شده ذکر می کنیم.
آیات قرآن که تفسیر به ظهور حضرت مهدی شده
در نهج البلاغه ج ۳ ص ۱۹۹ علی علیه السلام می فرماید «لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها» دنیا پس از این بیزاری که نسبت به ما دارد روی به ما خواهد آورد چون شتری که به بچه اش کمال علاقه را دارد ونمی گذارد شیرش را کسی بدوشد.
پس از این بیان، مولی این آیه را تلاوت نمود «ونرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین»(۳۰).
ابن ابی الحدید شارح معتزلی مذهب در ج ۳ ص ۳۳۶ در شرح این قسمت خطبه می نویسد: عقیده ما اینست که علی علیه السلام در این فرمایش خود بشارت به امامی می دهد که مالک تمام زمین خواهد شد وسلطنت او تمام جهان را فرا می گیرد(۳۱).
صاحب نور الأبصار در ص ۲۲۸ می نویسد در تفسیر قرآن از سعید بن جبیر در تفسیر این آیه «لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون».
نقل شده که منظور زمان مهدی است که از فرزندان فاطمه زهرا سلام الله علیها است.
ینابیع الموده ص ۴۴۳ از جابر بن عبد الله انصاری است در خبر مفصلی که مردی یهودی خدمت پیغمبر می رسد وسوال هایی می نماید ودر آخر ایمان می آورد از جمله چند سوال راجع به جانشینان آن حضرت می نماید.
پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید دوازده نفر هستند اسمهای آنها را یکی پس از دیگری می برد تا می رسد به امام حسن عسکری علیه السلام آنگاه می فرماید «ابنه محمد یدعی بالمهدی والقائم والحجه فیغیب ثم یخرج فاذا خرج یملاء الارض قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما طوبی للصابرین فی غیبته طوبی للمقیمین علی محبته اولئک الذین وصفهم الله فی کتابه وقال هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب وقال الئک حزب الله الا ان حزب الله هم الغالبون.
پس از امام حسن عسکری فرزندش محمد که مشهور به مهدی وقائم وحجت است پیشوا خواهد بود او غائب خواهد شد سپس ظهور می کند آنگاه که ظهور نماید دنیا را پر از عدل وداد خواهد نمود همانطوری که پر از ظلم وجور شده خوشا به حال کسانیکه در زمان غیبت او صبر می کنند خوشا بحال کسانیکه در محبت او پایدار باشند ایشان کسانی هستند که خداوند در قرآن آنها را با این آیه توصیف نموده «هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب» قرآن هدایت می کند پرهیزگاران را کسانیکه ایمان به غیب دارند یعنی امامت ولی عصر ودر آیه دیگر فرموده «اولئک الذین حزب الله الا ان حزب الله هم الغالبون» اینها پیروان حزب خدایند حزب خداوند پیروز خواهند بود(۳۲).
صاحب ینابیع الموده ص ۴۴۸ از فرائد السمطین از حضرت رضا علیه السلام نقل می کند که امام علی بن موسی الرضا فرمود مهدی چهارمین فرزند من است هرگاه ظهور نماید «اشرقت الارض بنور ربها» زمین به نور پروردگار درخشان خواهد شد تا آنجا که می فرماید او کسی است که در میان آسمان وزمین فریادی بلند می شود که تمام اهل زمین می شنوند.
«الا ان حجه الله قد ظهر عند بیت الله فاتبعوه فان الحق فیه ومعه» آگاه باشید که حجت خدا در کنار خانه خدا قیام نموده از او پیروی کنید که حق در پیروی از اوست واو با حق است همین تفسیر آیه شریفه است.
ان نشأ ننزل علیهم آیه من السماء فظلت اعناقهم لها خاضعین(۳۳). تاکنون آیاتی که از قرآن درباره ولی عصر ذکر کردیم از کتب اهل سنت بود اینک چند آیه دیگر که در تفسیر شیعه به آنجناب اختصاص یافته ذکر می شود.
در ذیل آیه شریفه «ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون» نوشتیم در زبور بعد از کتابهای دیگر که قبلا نوشته بودیم مراد تورات است ممکن است زبور به معنی کتاب باشد ومراد از ذکر لوح محفوظ است نوشتیم که زمین را به بندگان صالح خود واگذار می کنیم.
مراد از بندگان صالح که وارث زمین خواهند بود حضرت قائم وپیروان ایشان است.
در تفسیر آیه شریفه «امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء ویجعلکم خلفاء الارض» آیا چه کسی جواب مضطر وبیچاره را می دهد واز او گرفتاری را برطرف می کند وشما را جانشینان زمین قرار می دهد.
امام صادق علیه السلام فرمود این آیه درباره حضرت قائم است هو والله المضطر اذا صلی فی المقام رکعتین ودعا الله فاجابه ویکشف السوء ویجعله خلیفه فی الارض» فرمود به خدا قسم او مضطر است وقتی که بین رکن ومقام ابراهیم دو رکعت نماز می خواند دعا می کند خدا دعایش را مستجاب می نماید ورفع گرفتاری از او می کند واو را جانشین در زمین قرار می دهد.
از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می پرسند منظور از این آیه چیست «قل ارایتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین»(۳۴).
فرمود ائمه ابواب خدایند منظور از آب خوشگوار این است که چه کس می تواند علم امام را برای شما بیاورد در تفسیر امام حسن عسکری است که اگر امام شما غایب شد چه کس می تواند امامی چون او بیاورد.
هو الذی ارسل رسوله بالمهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون.
فرمود این آیه درباره ی قائم آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم است از امامی است که خداوند او را بر تمام ادیان پیروز خواهد کرد دنیا را پر از عدل وداد می کند همان طوری که از ظلم وجور شده.
وعد الله الذین آمنوا منکم وعملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم ولیمکتن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا(۳۵).
فرمود این آیه درباره مهدی علیه السلام است.
پیغمبر اکرم به امامت ولی عصر تصریح می کند
در صحیح ابی داود ج ۴ ص ۸۷ از عبد الله نقل می کند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود اگر از دنیا بیش از یک روز باقی نماند خداوند آن روز را طولانی خواهد کرد تا یکی از فرزندان من را بر انگیزد در زمین حکومت کند.
در ینابیع الموده ص ۴۴۰ از موفق بن احمد اخطب خطباء خوارزم نقل می کند که عبدالرحمن بن ابی یعلی از پدرش نقل کرد: در جنگ خیبر پیغمبر اکرم پرچم را در اختیار علی علیه السلام گذاشت وخداوند بدست او فتح را نصیب مسلمانان کرد سپس در غدیر خم اعلام نمود که علی ولی هر مرد وزن مومن است دنباله حدیث را در فضیلت علی وامام حسن وامام حسین می کشاند تا آنکه می گوید جبرئیل به من خبر داد که به خانواده ام پس از من ستم خواهند کرد واین ستم باقی می ماند تا قائم ما قیام کند وپیروز شود وامت مسلمان بر محبت آنها اتفاق نمایند در این هنگام مخالف آنها کم است هر کس از ایشان بیزار باشد خوار است ستایشگر آنها زیاد می شود.
این پیش آمد هنگامی است که وضع شهرها تغییر کند ومردم ناتوان شوند ومأیوس از خروج گردند در چنین موقعی مهدی قائم ظهور خواهد کرد، خداوند بوسیله او حق را آشکار می کند وباطل را از بین می برد تا اینکه فرمود شما را به فرج بشارت می دهم وعده خداوند خلاف ندارد وقضای او قابل برگشت نیست او حکیم وخبیر است(۳۶).
در کمال الدین صدوق از پیغمبر اکرم نقل می کند که فرمود سوگند به آن کسی که مرا به پیغمبری بر انگیخت غایب خواهد شد قائم از فرزندان من این قراری است که خداوند با من گذاشته بجائی خواهد رسید که بیشتر از مردم می گویند دیگر به آن محمد نیازی نیست عده ای در ولادت او شک خواهند کرد. هر کس زمان او را درک کرد چنگ به دین او زند مبادا به شیطان اجازه دهد که او را به گمراهی کشاند واز دین خارج نماید. شیطان آدم وحوا را از بهشت خارج کرد خداوند شیطان را دوست مردمان بی ایمان قرار داده است(۳۷).
چنانچه تذکر دادیم در مورد نصوص پیشوایان مذهب راجع به ولی عصر علیهم السلام از این جهت که کتاب برای خوانندگان کسالت آور نباشد در هر قسمت به چند روایت بیشتر اشاره نمی کنیم. کسانی که بخواهند اطلاع بیشتری داشته باشند به کتابهائی که مفصل تر است از قبیل بحارالانوار جلد سیزدهم ومنتخب الاثر ونجم الثاقب مراجعه نمایند.
امیرالمؤمنین تصریح می کند
در کتاب ینابیع الموده ص ۴۶ از کتاب در النظیم نقل می کند که از جمله فرمایشات امیر المومنین علیه السلام که اشاره به مهدی منتظر وقائم آل محمد است این جمله است:
«یظهر صاحب الرایه المحمدیه والدوله الاحمدیه القائم بالسیف والمال الصادق فی المقال یمهد الارض ویحیی السنه والفرض».
ظهور خواهد کرد پرچمدار محمدی وصاحب سلطنت احمدی قیام کننده با شمشیر راستگو در گفتار، زمین را مهد وآسایش قرار می دهد ودستورات مذهب را زنده می کند.
در ینابیع الموده ص ۴۶۷ می نویسد شخصی از اصحاب کشف وشهود از امیرالمومنین نقل کرد که فرمود: خداوند گروهی را خواهد آورد که آنها را دوست می دارد وایشان خدا را دوست می دارند سلطنت پیدا خواهد کرد کسی که در بین آنها غریب است واو همان مهدی است سرخ رو مویهایش به سرخی متمایل است زمین را به سادگی پر از عدل وداد می کند. در کودکی از مادر پدر خود جدا می شود ودر محل پرورش خود عزیز است.
با امان مالک تمام بلاد مسلمین می شود روزگار برایش مصفا خواهد شد پیر وجوان سخن او را گوش می دهند واطاعتش می کنند زمین را پر از داد می کند همان طوری که پر از ستم شده(۳۸).
کمال الدین از امیر المومنین نقل می کند که آن جناب به امام حسین علیه السلام فرمود نهمین فرزند تو قائم به حق است وانتشار دهنده دین وعدالت گستر جهان است حضرت حسین علیه السلام سوال کرد این جریان واقع خواهد شد؟!
فرمود آری قسم به پروردگاری که محمد صلی الله علیه وآله وسلم را به نبوت برگزید واو را از میان تمام خلایق انتخاب کرد ولی بعد از غیبت طولانی وسرگردانی زیاد ثابت نخواهد ماند در دین مگر مخلصین که دارای روح یقین هستند وخداوند پیمان از آنها به ولایت ما گرفته ایمان در قلب آنها ثابت وآنها را به روح خود تایید فرموده.
اصبغ بن نباته می گوید خدمت امیرالمومنین علیه السلام رسیدم دیدم فکر می کند وبا چیزی می زند. عرض کردم آقا چه شده در فکر هستی وبا چوب به زمین می زنی علاقه به زمین پیدا کرده ای.
فرمود نه به خدا سوگند یک روز علاقه به زمین ودنیا پیدا نکرده ام ولی فکر می کنم درباره مولودی که از پشت من بوجود می آید ویازدهمین فرزند من است او مهدی است که زمین را پر از عدل وداد می کند چنانچه پر از ظلم وستم شده برایش غیبت وحیرتی است گروهی در زمان او گمراه وگروهی هدایت خواهند یافت عرض کردم آیا چنین چیزی پیش خواهد آمد.
فرمود آری همان طوری که او آفریده شد اتفاق خواهند افتاد تو از این جریان چه خبر داری؟! کسانی که در زمان اویند بهترین افراد این امت هستند که با بهترین فرد این عترت هم زمانند عرض کردم پس از آن چه اتفاق می افتد فرمود سپس آنچه خداوند بخواهد انجام می دهد زیرا خداوند اراده ها ومنظور وعواقبی را در نظر دارد.
علامه مجلسی در بحارالانوار به ترتیب از پیغمبر اکرم تا امام حسن عسکری علیهم السلام روایاتی را که در مورد ولی عصر رسیده هر قسمت را در باب جداگانه ای نقل نموده ما را از این روش فقط در مورد حضرت رسول وامیرالمومنین علیهما السلام اقتباس نمودیم ولی پس از این ترتیب دیگری را که در کتاب های دیگر از قبیل المهدی ومنتخب الاثر بکار برده شده پیش می گیریم زیرا برای خوانندگان نتیجه مطلوب تری خواهد داشت کسانیکه بخواهند از هر امام بخصوص روایتی در این مورد بیایند به جلد سیزدهم بحار مراجعه خواهند نمود.
اسامی ائمه دوازده گانه
در کتاب ینابیع الموده ص ۴۴۰ از فرائد السمطین نقل می کند از ابن عباس که مردی یهودی به نام نعثل خدمت پیغبر آمده عرض کرد یا محمد من چند سوال دارم اگر جواب آنها را دادی مسلمان می شوم فرمود بپرس عرض کرد صف لی ربک خدایت را برایم توصیف کنی.
فرمود خداوند را نمی توان توصیف کرد مگر به همان صفتهایی که او خود را ستوده چگونه می توان او را که عقل واندیشه ودیدگان از درکش عاجز است توصیف نمود بزرگتر است از توصیف ستایشگران با اینکه نزدیک است دور است ودر حال دوری نزدیک است کیفیت را او بوجود آورده ومکان را او آفریده.
پس نمی توان گفت کجا است یا چگونه است او احد وصمد است همان طوری که خویشتن را ستوده ولی دیگران نمی تواند او را بستانید نمی زاید ونه زائیده شده هیچ شبیه ونظیر ندارد عرض کرد راست گفتی اینک بگو ببینم اینکه واحد است وشبیه ندارد چگونه بی نظیر است در صورتیکه انسان نیز واحد است.
فرمود خدا عزیز یکتای واقعی است که نه مرکب است ونه دارای اجزاء ولی انسان واحد است که در معنی مرکب است از روح وبدن. گفت راست گفتی اینک بگو ببینم وصی شما کیست هر پیغمبری وصی دارد موسی بن عمران یوشع بن نون را وصی خود قرار داد.
فرمود وصی وجانشین من علی بن ابیطالب است وبعد از او دو نواده ام حسن وحسین هستند پس از آنها نه نفر از فرزندان حسین یکی پس از دیگری امام خواهند بود عرض کرد آنها را برایم نام ببر. فرمود پس از درگذشت حسین فرزندش علی وبعد از او فرزندش محمد پس از درگذشت محمد فرزندش جعفر بعد از جعفر پسرش موسی بعد از او فرزندش علی پس از علی فرزندش محمد بعد از در گذشت محمد پسرش علی بعد از درگذشت علی پسرش حسن پس از درگذشت حسن «فابنه الحجه محمد المهدی فهولاء اثنا عشر» فرزندش حجت بنام محمد مهدی خواهد بود اینها دوازده امامند.
گفت علی وحسن وحسین چگونه از دنیا می روند. فرمود علی را با ضربتی که بر فرقش می زنند وحسن را با سم می کشند وحسین را شهید می کنند. پرسید مکان آنها در بهشت کجا است فرمود در درجه من در این هنگام نعثل گفت گواهی می دهم به یکتائی خدا ورسالت شما واینکه آنها وصی وجانشین شما هستند این مطالب را در کتابهای انبیاء پیشین یافته ام وآنچه از حضرت موسی در این باره بما رسیده اینست که در آخر الزمان پیامبری به نام احمد ومحمد خواهد آمد که آخرین پیغمبر است پس از او پیامبری نخواهد بود. جانشینان او دوازده نفرند که اولی آنها پسر عمو وداماد اوست دوم وسوم دو برادر از فرزندان وصی اویند امت پیغمبر جانشین اول او را با شمشیر ودومی را با زهر وسومی را با گروهی از پیروانش با شمشیر وتشنگی در بلاد غربت می کشند، چون بره ای او را سر می برند وبر کشتن صبر می کند بواسطه بلندی مقام خود وخانواده وفرزندانش وبواسطه بیرون کردن دوستان وپیروان خود از آتش جهنم. نه نفر دیگر از جانشینان او از فرزندان سومی هستند عدد این پیشوایان معادل است با تعداد اسباط بنی اسرائیل.
پیغمبر از او پرسید اسباط را می شناسی عرض کرد آری اولی آنها لاوی پسر برخیا است او همان کس از بنی اسرائیل است که پنهان شد سپس برگشت پیش آنها بوسیله او خداوند شریعت موسی را بعد از فراموشی آشکار نمود هم او با قرسطیا پادشاه جنگ کرد واو را کشت. پیغمبر فرمود آنچه در بنی اسرائیل بوده در امت من نیز بوقوع خواهد پیوست کاملا مطابق آن.
دوازدهمین جانشین من غیبتی خواهد کرد که دیده نشود وبر این امت زمانی خواهد آمد که از اسلام جز اسم واز قرآن جز اثری باقی نمانده، در این هنگام خداوند به او اجازه قیام می دهد اسلام را آشکار می کند، رسوم قرآن را تجدید می نماید خوشا به حال کسانی که آنها را دوست می دارند واز ایشان پیروی می کنند خوش به حال کسی که چنگ به دامن آنها می زند. در این موقع نعثل این اشعار را سرود:

صلی الاله ذوالعلی علیک یا خیر البشر * * * انت النبی المصطفی والهاشمی المفتخر
بکم هدانا ربنا وفیک نرجو ما امر * * * ومعشر سمیتهم ائمه اثنا عشر
حباهم رب العلی ثم اصطفاهم من کدر * * * قد فاز من والاهم وخاب من عادی الزهر
آخرهم یسقی الظما وهو الامام المنتظر * * * عترتک الاخیار لی والتابعین ما امر
من کان عنهم معرضا فسوف یصلاه سقر(۳۹)

جابر بن یزید جعفی از جابر بن عبد الله انصاری نقل می کند که وقتی آیه «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الرسول واولی الامر منکم» به پیغمبر نازل شد عرض کردم خداوند به ما معرفت خود وپیغمبرش را عنایت فرموده اولی الامر کیانند که اطاعت آنها در ردیف اطاعت شما قرار گرفته؟
فرمود آنها جانشینان من وپیشوایان اسلامند بعد از من اول آنها علی بن ابی طالب سپس حسن بعد حسین پس از او علی بن الحسین پس از او محمد پسر علی که در تورات معروف به باقر است وتو او را خواهی دید وقتی ملاقات کردی سلام مرا به او برسان پس از او فرزندش جعفر است که ملقب به صادق می باشد سپس موسی پسر جعفر بعد از او پسرش علی پس از علی پسرش محمد سپس پسر محمد بنام علی پیشوا است بعد از علی پسرش حسن وپس از او فرزندش هم نام من که کنیه مرا نیز دارا است در زمین حجت خدا است وبقیه الله است بین مردم او پسر حسن است.
خداوند بدست او تمام جهان را فتح خواهد کرد او همان کسی است که از شیعیان ودوستانش غیبتی خواهد نمود که بر امامت او ثابت نخواهد ماند مگر کسانی که قلب آنها را خداوند به ایمان آزموده.
جابر گفت عرض کردم یا رسول الله آیا شیعیان او می توانند در غیبت امام از او استفاده کنند. فرمد قسم به آن کسی که مرا به پیغمبری برگزید آنها از نور وجودش واز امامت او چنان استفاده می کنند در غیبتش مانند استفاده بردن از خورشید هنگامی که در پس پرده ابر باشد فرمود جابر!این از اسرار نهان ودانش پنهان پروردگار است مخفی بدار مگر از کسانی که شایستگی دارند.
روزی جابر بن عبد الله انصاری خدمت علی بن الحسین رسید در بین صحبت ناگاه فرزندش حضرت باقر از اندرون داخل اطاق پدر گردید، بر سرش گیسوئی بود او در آن حال پسر بچه ای بود. همینکه جابر چشمش به او افتاد موی بر اندامش راست گردید وبا توجه خاصی به او نگاه کرد. سپس گفت: پسرک پیش بیا همین که پیش آمد گفت عقب برو برگشت.
جابر گفت به خدا سوگند این پیکر وچهره چون پیکر وچهره پیغمبر است از جای حرکت کرد نزدیک او رفت پرسید اسم شما چیست؟ گفت محمد. پرسید پسر که هستی پاسخ علی بن الحسین جابر گفت جانم فدایت باد تو باقری؟ فرمود آری آنچه پیغمبر به تو سفارش نموده به من بگو.
عرض کرد پیغمبر مرا بشارت داد که باقی خواهم ماند تا شما را ملاقات کنم فرمود هرگاه او را ملاقات نمودی سلام مرا به او برسان اینک من سلام پیغمبر را به شما می رسانم فرمود تا جهان پایدار است درود بر پیغمبر باد وبر تو نیز سلام باد که سلام پیغمبر را رساندی.
پس از این جریان جابر خدمت حضرت باقر می رسد واز دانش حضرت استفاده می کرد روزی حضرت باقر از جابر سوالی نمود. در پاسخ عرض کرد به خدا قسم هرگز خلاف دستور پیغمبر نخواهم کرد زیرا او فرموده شما پیشوایان وراهنمایان از خانواده او هستید وداناترین مردمید از کوچکی تا بزرگی فرمود به آنها چیزی نیاموزید زیرا از شما داناترند.
حضرت باقر فرمود جدم درست فرموده من درباره آنچه از تو سوال کردم خودم واردترم به خدا سوگند مرا خداوند در کودکی آگاه به علوم نموده این از لطف پروردگار بر ما خانواده است(۴۰).
انس بن مالک گفت من با اباذر وسلمان وزید بن ثابت وزید بن ارقم خدمت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بودیم در همین موقع حسن وحسین علیهما السلام وارد شدند پیغمبر آن دو را بوسید. اباذر از جای حرکت کرده خود را بر روی دستهای آن دو انداخت وشروع به بوسیدن کرد سپس به جای خود بازگشت.
ما پنهانی به او گفتیم. اباذر! تو پیرمردی از اصحاب پیغمبری از جای بلند می شوی می روی پیش دو پسر بچه از بنی هاشم خود را بر روی دستهای آنها می اندازی ومی بوسی در جواب گفت آری. اگر آنچه درباره این دو از پیغمبر شنیده ام شما نیز شنیده بودید شما بیشتر از آنچه من انجام دادم می دادید.
پرسیدم مگر چه شنیده ای؟! گفت من شنیدم به علی بن ابی طالب راجه به او واین دو می گفت:
یا علی لو ان رجلا صلی وصام حتی یصیر کالشن البالی اذا ما نفع صلوته وصومه الا بحبکم والبرائه من اعدائکم یا علی من توسل الی الله بحبکم فحق علی الله ان لا یرده خائبا یا علی من احبکم وتمسک بکم فقد تمسک بالعروه الوثقی:
علی جان اگر مردی آن قدر روزه بگیرد ونماز بخواند که پیکر او چون مشگی خشک گردد نماز وروزه برایش سودی نخواهد داشت مگر با دوستی شما وبیزاری از دشمنان شما. علی جان هر که توسل به خدای عزیز وبزرگ جوید با محبت شما سزاوار است خداوند او را مایوس بر نگرداند. علی! هر که شما را دوست بدارد وچنگ به دامن شما بزند چنگ به دست آویزی محکم زده.
اباذر از جای حرکت کرده رفت ما خدمت پیغمبر عرض کردیم یا رسول الله اباذر از قول شما چنین وچنان نقل کرد فرمود به خدا قسم راست گفته زمین بر نداشته وآسمان سایه نیافکنده بر سخن گوئی که از اباذر راستگوتر باشد. سپس فرمود خداوند من واهل بیتم را از یک نور آفریده هفت هزار قبل از آدم سپس به صلب آدم منتقل شدیم آنگاه از نهاد او پیوسته در پشت های پاک ورحم های پاکیزه قرار گرفتیم.
پرسیدیم شما در کجا وبه چه صورت بودید؟ فرمود ما شبح هائی از نور بودیم در زیر عرش، تسبیح وتمجید خدا را می نمودیم. سپس فرمود وقتی مرا به معراج صعود دادند ورسیدم به سدره المنتهی جبرئیل از من جدا شد. گفتم جبرئیل دوست من! در چنین موقعی از من جدا می شوی گفت من از این بالاتر نمی روم زیرا بال وپرم می سوزد.
سعدی در این مورد می گوید:

چنان گرم در تیه قربت براند * * * که در سدره جبریل از او باز ماند
بدو گفت سالار بیت الحرام * * * که ای حامل وحی برتر خرام
بگفت ار سر موی بالا پرم * * * فروغ تجلی بسوزد پرم

آنگاه قدم در عالمی از نور آنقدر که خدا می خواست نهادم. خداوند وحی کرد یا محمد! من توجهی به زمین نمودم ترا از میان مردم انتخاب کرده پیغمبر قرار دادم. توجه دیگری کردم واز میان آنها علی را برگزیدم او را وصی ووارث علم تو وپیشوای بعد از تو قرار دادم از نهاد شما خارج خواهم کرد فرزندان پاک وائمه معصومین وخزائن علم خود را.
«فلو لاکم لما خلقت الدنیا والاخره»
اگر شما نبودید دنیا وآخرت را نمی آفریدم ونه بهشت وجهنم را. فرمود یا محمد میل داری آنها را ببینی. عرض کردم آری.
خطاب رسید سر بلند کن. سر بلند نمودم چشمم به نورهای علی وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمد بن علی وجعفر بن محمد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمد بن علی وعلی بن محمد وحسن بن علی وحجت افتاد. حجت در بین آنها چنان می درخشید چون ستاره ای درخشان پرسیدم خدایا اینها کیانند واین کیست؟ فرمود اینها پیشوایان بعد از تو هستند که از نژاد تو می باشند، وآن یکی حجتی است که زمین را پر از عدل وداد می کند وعقده دلهای مومنین را شفا می بخشد.
عرض کردیم پدر ومادرمان فدایت یا رسول الله مطلب عجیبی فرمودید؟ در جواب ما فرمود از این عجیبتر آن است که گروهی این سخنان مرا می شنوند پس از اینکه هدایت می یابند باز به گمراهی سابق خود بر می گردند ومرا درباره خانواده ام می آزارند خداوند شفاعت مرا نصیب آنان نگرداند(۴۱).
در مورد تصریح به اسم ائمه اثنی عشر پنجاه حدیث وارد شده ودر موارد دیگر از قبیل اینکه ائمه دوازده نفرند ۲۷۱ حدیث رسیده. در این مورد که ائمه بعدد نقباء بنی اسرائیل واسباط موسی وحواریین هستند چهل حدیث نقل شده.
در این مورد که ائمه دوازده نفرند واول آنها علی است ۱۳۳ حدیث رسیده.
در این مورد که ائمه ۱۲ نفرند اول آنها علی وآخر ایشان مهدی است ۹۱ حدیث رسیده.
در این مورد که ائمه ۱۲ نفرند وآخر آنها مهدی است ۹۴ حدیث رسیده.
در این مورد که ائمه دوازده نفرند ونه نفر آنها از فرزندان حسین علیه السلام هستند ۱۲۰ حدیث رسیده.
مهدی از اولاد واهل بیت پیغمبر واز نژاد اوست ۳۸۹ حدیث.
اسم او اسم پیغمبر وکنیه اش کنیه پیغمبر است وشبیه ترین مردم به اوست در شمائل وگفتار وافعال ۴۸ حدیث.
مهدی از اولاد علی است ۲۱۴ حدیث.
مهدی از اولاد فاطمه زهرا است ۱۹۲ حدیث.
مهدی از اولاد حسین است ۱۸۵ حدیث(۴۲).
چنانچه ملاحظه می کنید درباره ولی عصر احادیث از طریق شیعه وسنی به حد تواتر رسیده وجای هیچ گونه شک وتردیدی نیست که دوازدهمین جانشین پیغمبر حجه ابن الحسن روحی فداه قیام به حق خواهد نمود واو را دو غیبت است که دومی بسیار طولانی است مخصوصا تصریح به شخص حضرت مهدی که فرزند امام حسن عسکری است روایات زیادی از خود پیغمبر نقل شده که قبلا چند روایت را ذکر نمودیم دیگر اعتقاد به مهدی نوعی عقیده ای ناصحیح وبسیار بی جا است. این عقیده از طرف کسانی پیشنهاد شد که می خواستند خود را به جای حضرت مهدی معرفی نمایند وگرنه آنچه درباره حضرت ولی عصر ومشخصات آن مولی نقل شده همه صراحت دارند بر اینکه مهدی پسر امام حسن عسکری ومهدی شخصی است نه نوعی یک فرد فقط در عالم می تواند دوازدهمین جانشین پیغمبر شود واو پسر امام حسن عسکری است نه یک شخص نامعین از بین اولاد پیغمبر.
از آن جمله روایاتی که دلالت دارد حضرت مهدی پسر امام حسن عسکری است در قسمتهای بعد نیز ذکر خواهد شد در این صورت احتیاج به حدیث ولادت نیز در مورد ولادت آن جناب نداریم زیرا از پیغمبر اکرم تا امام حسن عسکری فرموده اند یازدهمین جانشین پیغمبر فرزندی خواهد داشت که در کوچکی به امامت می رسد ودارای دو غیبت است دومی بسیار طولانی است پس خبر ولادت او را از پیغمبر تا امام حسن عسکری علیه السلام داده اند نهمین فرزند حسین علیه السلام است.
در این مورد ۱۴۸ حدیث ذکر شده که سه حدیث از آنها را نقل می کنیم.
در کتاب کفایه الاثر از عمار نقل می کند که گفت در یکی از جنگها خدمت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بودم علی علیه السلام پرچمداران سپاه مخالف را کشت وآن سپاه را پراکنده نمود. عمرو بن عبد الله حجمی وشیبه بن نافع را هلاک کرد به پیغمبر اکرم عرض کردم واقعا علی در راه خدا جهاد می کند.
فرمود او از من ومن از اویم وارث علم من وپرداخت کننده دین وانجام دهنده ی تعهدم وجانشین من است اگر او نبود مومنین پاک بعد از من شناخته نمی شدند. پیکار با او پیکار با من وپیکار با من جنگ با خدا است صلح ومسالمت او مسالمت من ومسالمت با من مسالمت با خدا است. او پدر دو نواده ی من است پیشوایان بعد از من از نژاد اویند خداوند رستگار را از او بوجود می آورد که از جمله آنها مهدی این امت است.
عرض کردم پدر ومادرم فدایت مهدی کیست؟ فرمود عمار! خداوند با من قرار گذاشته که از نژاد حسین علیه السلام نه نفر پیشوا بوجود خواهد آورد ونهمین فرزند او غیبت خواهد کرد واین آیه از قرآن دلالت به همان غیبت دارد.
قل ارایتم ان اصبح ماءکم غورا فمن یاتیکم بماء معین(۴۳).
غیبتی طولانی دارد که گروهی از دین برمی گردند وگروهی ثابت می مانند بر تاویل قرآن پیکار می کند همان طوری که با تنزیل قرآن پیکار کردم او هم نام من است وشبیه ترین مردم است به من(۴۴).
عبدالرحمن بن ثابت گفت مولی حسین بن علی صلوات الله علیه فرمود از ما خانواده دوازده امام است که اولی آنها امیرالمومنین علی بن ابی طالب است وآخرین آنها نهمین فرزند من است است او قائم به حق است، خداوند زمین را که مرده است به واسطه او زنده می کند ودین حق را بر تمام ادیان پیروز می کند اگرچه کفار نخواهد او را غیبتی است که گروهی از دین برمی گردند وعده ای باقی می مانند ولی آزار می شوند به آنها می گویند. متی هذا الوعد ان کنتم صادقین اگر راست می گوئید چه وقت خواهد آمد امام شما.
ولی توجه داشته باش کسانی که در غیبت او شکیبا باشند بر آزار وسرزنش وتکذیب مردم چون مجاهدین با شمشیر هستند در مقابل پیغمبر(۴۵).
ابو سعید گفت وقتی امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد، مردم او را سرزنش کردند. در جواب آنها فرمود شما نمی دانید من چکار کردم آنچه انجام دادم برای شیعیان من ارزشش از جهان بیشتر بود مگر نمی دانید من امام شما هستم واطاعت از من واجب است ومن یکی از دو سرور جوانان اهل بهشتم به صریح فرمایش پیغمبر. همه تصدیق کردند.
فرمود نمی دانید که خضر علیه السلام وقتی کشتی را سوراخ کرد ودیوار را درست نمود وآن پسرک را کشت این اعمال او موسی را خشمگین کرد، چون علت کار را نمی دانست ولی خداوند این اعمال را به جهت مصلحت وحکمتی دستور داده بود خضر انجام دهد. مگر نمی دانید هر یک از ما بیعتی از ستمگر زمان خود به گردن خواهد داشت مگر قائمی که عیسی پشت سر او نماز خواهد خواند.
خداوند ایمان او را مخفی خواهد نمود وخودش پنهان خواهد شد تا در گردنش بیعتی از کسی نباشد آن قائم نهمین فرزند برادرم حسین است پسر بهترین زنان. خداوند عمر او را طولانی خواهد کرد در زمان غیبتش به قدرت خود او را آشکار می نماید به صورت جوانی کمتر از چهل سال تا بدانند خداوند بر هر چیز توانا است(۴۶).
هفتمین فرزند امام باقر است
در این مورد صد وسه حدیث نقل شده که دو حدیث از آن را نقل می کنیم.
۱- در غیبت نعمانی از ابوحمزه ثمالی نقل می کند: گفت روزی خدمت حضرت باقر علیه السلام بودم وقتی مردم متفرق شدند به من فرمود ابا حمزه از چیزهائی که حتمی است وتردیدی در آن نیست وقابل تغییر نخواهد بود قیام قائم است.
هر که شک کند در آن چه می گویم خدا را ملاقات خواهد نمود در حال کفر وانکار سپس فرمود: پدرم فدای آن کسی باد که هم نام وهم کنیه ی من است هفتمین نفر بعد از من پدرم فدای کسی که زمین را پر از عدل وداد می کند همان طوری که پر از ظلم وستم شده.
فرمود: ابا حمزه هر که او را دریابد وبه امامت او تسلیم نشود اسلام به محمد مصطفی نیاورده. آشکار وروشن تر وظاهرترین دلیل بر ائمه دوازده گانه برای کسانی که خداوند آنها را هدایت نموده این آیه از قرآن است.
ان عده الشهور عندالله اثناعشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السموات والارض منها اربعه حرم ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهن انفسکم».
ترجمه آیه: عدد ماهها در نزد خداوند دوازده است در کتاب خدا روزی که آسمانها وزمین را آفرید چهار ماه آن حرام است این است دین استوار پس به خویشتن ستم روا می دارید در آنها.
فرمود شناختن ماهها محرم، صفر، ربیع وماههای بعدش که چهار ماه آن حرام است وآنها رجب ذی القعده وذیحجه ومحرم است دین استوار نخواهد بود زیرا یهودی ونصاری ومجوس وسایر ملل از منافق ومخالف همه این ماهها را می شناسند وآنها را با نامهایشان می شمارند.
منظور از ماههای دوازدگانه ائمه علیهم السلام هستند که در پایداری دین خدا کوشایند وچهار امامی که حرم نامیده شده اند أمیر المومنین است که نامش از نام خدا جدا شده همان طور که نام پیغمبر نیز از نام محمود خدا جدا شده وسه فرزند علی علیه السلام علی بن الحسین وعلی بن موسی وعلی بن محمد از این جهت که نام آنها نیز علی است واز نام خداوند جدا شده احترام مخصوص برای آنها ایجاد گردیده به همین جهت آنها حرمند(۴۷).
۲- در اثبات الوصیه از علی بن ابی حمزه نقل می کند که گفت من با ابی بصیر وغلام حضرت باقر نشسته بودیم. غلام حضرت باقر گفت که از امام باقر علیه السلام شنیده ام فرموده از ما خانواده است دوازده محدث(۴۸) که قائم هفتمین نفر بعد از من است ابا بصیر از جای حرکت نموده گفت گواهی می دهم که حضرت باقر این سخن را چهل سال است می گوید.
ششمین فرزند امام صادق است
در این مورد که از فرزندان حضرت صادق وششمین آنها است نود ونه روایت رسیده که ما به ذکر دو روایت اکتفا می کنیم.
۱- در کتاب کمال الدین صدوق از حنان سراج نقل می کند. گفت از سید اسمعیل حمیری شنیدم می گفت من قائل به غیبت محمد حنفیه بودم(۴۹) مدتها گمراه زندگی می کردم تا اینکه خداوند بر من به وسیله حضرت صادق منت نهاد واز آتش جهنم نجاتم داد وبه راه راست هدایت شدم.
بعد از آنکه امامت حضرت صادق بوسیله دلائلی که مشاهده کردم بر من ثابت شد وفهمیدم او حجت خداست بر من وتمام مردم آن روز واو امامی است که اطاعتش واجب است وباید از او پیروی کرد. روزی به آن جناب عرض کردم اخباری از شما برای ما نقل شده درباره غیبت واینکه وقوع آن حتمی است تقاضا می کنم بفرمائید کدامیک از ائمه غایب خواهد شد.
فرمود غیبت مربوط به ششمین فرزند من است، هم او امام وپیشوای دوازدهم بعد از پیغمبر است که اولی آنها امیرالمومنین علی بن ابی طالب وآخرین آنها قائم بحق بقیه الله در زمین وصاحب الزمان است بخدا قسم اگر به اندازه ی عمر نوح غیبت نماید از دنیا نخواهد رفت مگر اینکه قیام نماید ودنیا را پر از عدل وداد کند همان طوری که پر از ظلم وجور شده سید حمیری گفت وقتی این سخن را از مولایم حضرت صادق شنیدم به دست او توبه نمودم واین قصیده را به همان مناسبت سرودم.
فلما رایت الناس فی الدین قد غووا تجعفرت باسم الله فیمن تجعفرا(۵۰).
۲-صدوق در کمال الدین از ابراهیم کرخی نقل می کند گفت خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیده نشستم در این هنگام ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام که کودکی بود وارد شد از جای حرکت کرده او را بوسیدم. ودر خدمتش نشستم.
حضرت صادق به من فرمود: ابراهیم!توجه داشته باش این فرزندم امام است بعد از من گروهی در مورد امامت او گمراه خواهند شد. وگروهی به اعتقاد امامتش سعادتمند می گردند خداوند قاتل او را لعنت نماید وعذابش را دو چندان کند.
خداوند از صلب او خارج می کند بهترین شخصیتها را در زمان خودش هم نام جدش ووارث علم واحکام او است در جریانهای مذهبی، معدن امامت وجامع حکمت است او را ستمگری از خانواده فلان بعد از وقایع عجیب ودیدنی از حسادت می کشد(۵۱) ولی خداوند منظور خود را اجرا خواهد نمود اگرچه کفار نپسندند.
خداوند از نژاد او خارج می کند مهدی دوازدهمین امام را که به کرامت خدا ممتاز گردیده ودر پاکیزه ترین جایگاهها او را جای داده امام منتظر وثانی عشر است کسی که اقرار به امامت او داشته باشد مانند شخصی است که با شمشیر برهنه در مقابل پیغمبر از او دفاع نماید.
در همین موقع ناگاه یکی از طرفداران بنی امیه وارد مجلس شد امام صادق علیه السلام از ادامه سخن خودداری کرد. من یازده مرتبه دیگر خدمت حضرت رسیدم به امید اینکه دنباله فرمایش او را بپرسم ولی این توفیق نصیبم نشد تا دو سال بعد روزی خدمت آقا رسیدم نشسته بود بدون مقدمه وقبل از سوال من فرمود:
او ناراحتی شیعیان خود را برطرف می نماید بعد از اینکه سختی وگرفتاری شدیدی را پشت سر گذاشته اند وناراحتی وترس عجیبی دیده اند. ای خوش به حال کسی که آن زمان را درک کند.
آنگاه فرمود ابراهیم کافی است ترا همین مقدار.
ابراهیم می گوید تا کنون گمشده ای را نیافته بودم که این قدر باعث آرامش وتسکین من شود وچشمم روشن گردد. این حدیث را نعمانی در غیبت خود نیز نقل کرده(۵۲).
پنجمین فرزند حضرت موسی بن جعفر است
صد ویک حدیث درباره اینکه از فرزندان موسی بن جعفر است رسیده و۹۸ حدیث در این مورد که پنجمین فرزند حضرت موسی بن جعفر است نقل شده که دو حدیث از آن را نقل می کنیم.
۱- صدوق در کمال الدین نقل می کند از صفوان بن مهران که حضرت صادق علیه السلام فرمود هر که اقرار به تمام ائمه داشته باشد ولی منکر مهدی باشد مثل کسی است که اقرار به جمیع انبیا داشته باشد ولی منکر محمد بن مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم باشد. پرسیدند یا بن رسول الله مهدی کدامیک از فرزندان شما است.
فرزند پنجمین فرزند امام هفتم که او را نمی بیند وجایز نیست برای شما نام بردن او.
۲- صاحب کفایه الاثر می نویسد: یونس بن عبدالرحمن گفت خدمت موسی بن جعفر رسیدم عرض کردم یا بن رسول الله شما قائم بحق هستید فرمود من قائم بحق هستم ولی قائمی که زمین را پاک از دشمنان خدا می کند وپر از عدل وداد می نماید همانطور که پر از ظلم وجور شده پنجمین فرزندان از اولاد من است او را غیبتی بسیار طولانی است وپنهان خواهد بود از ترس جان خود.
گروهی از دین برمی گردند وگروهی به امامت او ثابت هستند. پس از آن فرمود خوشا به حال شیعیان ما که چنگ به دامن ما زده اند در غیبت قائم ما آنهائی که در موالات ما وبیزاری دشمنان ما ثابت هستند ایشان از مایند وما از آنهائیم آنها خشنود به امامت ما وما خشنود به شیعه بودن ایشان هستیم طوبی لهم ثم طوبی لهم هم والله معنا فی درجتنا یوم القیمه خوش بحال آنها واقعا خوش به حال آنها به خدا سوگند با ما خواهند بود در درجه ما روز قیامت(۵۳).
چهارمین فرزند امام هشتم است
در این مورد ۹۵ حدیث نقل شده که دو حدیث آن را ذکر می کنیم.
۱- در کتاب ینابیع الموده ص ۴۵۴(۵۴) از دعبل بن علی خزاعی نقل می کند وقتی قصیده ام را برای مولایم علی بن موسی الرضا علیه السلام خواندم که اول آن قصیده این است.

مدارس آیات خلت من تلاوه * * * ومنزل وحی مقفر العرصات

تا جائیکه امام علیه السلام من دو شعر به اشعار تو اضافه کنم گفتم باعث افتخار من است فرمود:

وقبر بطوس یا لها من مصیبه * * * الحت علی الاحشاء بالزفرات
الی الحشر حتی یبعث الله قائما * * * یفرج عنا الهم والکربات

دعبل گفت بقیه قصیده خود را خواندم تا به این دو شعر رسیدم:

خروج امام لا محاله واقع * * * یقوم علی اسم الله بالبرکات
یمیز فینا کل حق وباطل * * * ویجزی علی النعماء والنقمات(۵۵)

حضرت رضا علیه السلام با صدای بلند شروع به گریه نمود سپس فرمود دعبل روح القدس به زبان تو این شعرها را آورده می شناسی این امام را. عرض کردم نه جز اینکه از شما شنیده ام امامی ظهور خواهد نمود که دنیا را پر از عدل وداد می نماید.
فرمود امام بعد از من پسرم محمد است وبعد از محمد پسرش علی است وبعد از علی پسرش حسن است وبعد از حسن فرزند او حجت قائم است او کسی است که در غیبتش انتظار ظهور او را می کشند وامام منتظر است پس از ظهور فرمانش پذیرفته است زمین را پر از عدل وداد می کند همان طور که پر از ظلم وجور شده ولی چه وقت قیام خواهد کرد. این سخن خبر دادن از وقت ظهور است پدرم از آباء خود از پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرد که مثل قائم مانند روز قیامت است که ناگهان خواهد آمد(۵۶).
۲-صدوق در کمال الدین می نویسد: ریان بن صلت گفت: به حضرت رضا عرض کردم شما صاحب الامر هستید فرمود من صاحب الامر هستم ولی آن صاحب الامری که دنیا را پر از عدل می کند چنانچه پر از ستم شده من نیستم.
چگونه ممکن است من او باشم. با این ضعف بدنی که در من است ولی قائم کسی است که وقتی قیام می کند سن او بسیار زیاد است ولی چهره ای جوان دارد بدنش قوی است بطوری که می تواند بزرگترین درخت را از جای در آورد اگر فریاد بکشد سنگهای کوه به یکدیگر می خورند. به همراه او عصای موسی وانگشتر سلیمان علیهما السلام است او چهارمین فرزند من است خداوند او را غایب می نماید آنقدری که می خواهد سپس ظهور می کند وزمین را پر از عدل وداد می کند چنانچه پر از ظلم وجور شده(۵۷).
سومین فرزند امام محمد تقی است
در این مورد شصت حدیث رسیده که دو حدیث آن را ذکر می کنیم.
۱- در کفایه الاثر از عبدالعظیم نقل می کند که گفت خدمت مولایم حضرت جواد رسیدم خیال داشتم از ایشان بپرسم قائم همان مهدی است یا دیگری. قبل از اینکه من چیزی بگویم فرمود ابوالقاسم! قائم همان مهدی است که در غیبت واجب است انتظار ظهورش را بکشند وپس از ظهور از او اطاعت نمایند او سومین فرزند من است.
قسم به پروردگاری که محمد را به نبوت برگزید وما را برای امامت انتخاب نمود اگر بیش از یک روز از عمر جهان باقی نماند همان یک روز را طولانی خواهد نمود تا مهدی ظهور نماید وزمین را پر از عدل وداد کند چنانچه پر از ظلم وجور شده خداوند کار او را در یک شب اصلاح خواهد نمود. همانطوری که کار موسی کلیم خود را اصلاح کرد او رفت آتش گیره تهیه نماید برای خانواده خود برگشت در حالیکه پیغمبر مرسل بود سپس فرمود بهترین اعمال شیعیان ما انتظار فرج است.
۲- در کفایه الاثر از صقر بن ابی دلف نقل می کند که گفت از حضرت جواد فرزند حضرت رضا شنیدم می فرمود امام بعد از من فرزندم علی است فرمان او چون فرمان من است وسخنش مانند سخن من وپیروی از او پیروی از من است آنگاه سکوت کرد عرض کردم پس از علی امام کیست؟ فرمود فرزندش حسن عرض کردم یابن رسول الله بعد از حسن چه کس امام است. گریه شدیدی نمود پس از آن فرمود بعد از حسن فرزندش قائم بحق وامام منتظر، پیشوای مردم است عرض کردم چرا به او لقب قائم داده اند فرمود زیرا او قیام می کند بعد از اینکه یاد ونامش از بین رفته وبیشتر از کسانی که به امامت او قائل بوده اند مرتد شده اند پرسیدم چرا منتظر نامیده می شود؟
فرمود: زیرا غیبتی خواهد داشت بسیار طولانی کسانی که خدا را به اخلاص می پرستند انتظار ظهورش را دارند واهل شک انکار می کنند ومنکرین مسخره می نمایند کسانیکه وقت تعیین دروغ می گویند وبیهوده گویان هلاک می شوند وکسانی که تسلیم فرمان اویند نجات می یابند(۵۸).
دومین فرزند امام علی النقی وفرزند بلافصل امام حسن عسکری است
در این مورد صد وچهل وشش حدیث نقل شده که سه حدیث از آن را نقل می کنیم.
۱- ابو هاشم جعفری گفت از حضرت امام النقی می شنیدم که می فرمود جانشین بعد از من فرزند حسن عسکری است ولی چه به شما خواهد گذشت در زمان جانشین من. عرض کردم از چه جهت فدایت شوم. فرمود زیرا او را نمی بینید وجایز نیست نامش را ببرید پرسیدم پس با چه نام می توانیم از او یاد نمائیم. فرمود می گوئید حجت آل محمد(۵۹).
۲- در کتاب ینابیع الموده از جابر بن عبد الله انصاری نقل کرده: در جریان مسلمان شدن جندل بن جناده وسخنانی که با پیغمبر گفت وسوالهائی که کرد. می گوید جندل گفت یا رسول الله من شب گذشته موسی بن عمران را در خواب دیدم به من فرمود برو بدست محمد خاتم انبیا مسلمان شو وچنگ بدامن جانشینان بعدش بزن جواب دادم اسلام می آورم به لطف خدا وبرکت شما مسلمان شدم اکنون بفرمائید اوصیاء شما کیانند تا چنگ بدامن آنها بزنم.
فرمود: جانشینان من دوازده نفرند جندل گفت در تورات نیز چنین یافتم عرض کرد یا رسول الله اسم آنها را بفرما. فرمد اولین جانشین من پدر ائمه علی بن ابیطالب است پس از او فرزندش حسن وحسین، چنگ به دامن ایشان بزن مبادا نادانی اشخاص نادان ترا فریب بدهد وقتی علی بن الحسین زین العابدین به دنیا آمد تو از دنیا خواهی رفت وآخرین خوراک تو شربتی شیر است که می نوشی واز دنیا می روی.
جندل گفت در تورات وسایر کتب انبیا چنین دیده ام ایلیا وشبر وشبیر که معنی آن علی وحسن وحسین است. بفرمائید بعد از حسین جانشین شما کیست فرمود بعد از او فرزندش علی که لقبش زین العابدین است وپس از او فرزندش محمد ملقب به باقر بعد از او فرزندش جعفر که معروف به صادق است پس از او فرزندش موسی که لقبش کاظم است وبعد از موسی فرزندش علی ملقب به رضا است بعد از او فرزندش محمد که لقب او تقی وزکی است بعد از او فرزندش علی است که ملقب به نقی وهادی است پس از او فرزندش حسن است که مشهور به عسکری است بعد از او فرزندش محمد که مشهور به مهدی است وقائم وحجت است غائب می شود پس از غیبت قیام خواهد نمود.
وقتی ظهور کرد دنیا را پر از عدل وداد می نماید همان طوریکه پر از ظلم وجور شده خوشا بحال شکیبایان در زمان غیبت او. خوش بحال کسانی که پایدار در محبت آنها باشند آنها کسانی هستند که خداوند در کتابش فرموده هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب سپس فرموده اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم الغالبون جندل گفت: خدای را ستایش می کنم که توفیق معرفت این بزرگواران را به من عنایت کرد.
جندل تا زمان ولادت حضرت زین العابدین زندگی کرد در همان روزها رفت به طائف در آنجا مریض شد وشیر خورد گفت پیغمبر به من فرموده آخرین خوراک تو از دنیا شربت شیری است در همان جا از دنیا رفت ودر محل معروف به کوزاره در طائف مدفون گردید.
۳- صدوق در کمال الدین از احمد بن اسحق اشعری نقل می کند که خدمت امام حسن عسکری رسیدم می خواستم سوال از جانشین ایشان بکنم قبل از اینکه چیزی بگویم.
فرمود احمد بن اسحق! خداوند تبارک وتعالی زمین را از زمان آدم تا روز قیامت خالی از حجت برای مردم نگذاشته که بوسیله او بلا دفع می شود از اهل زمین واز آسمان باران می آید وزمین برکتهایش را خارج می کند.
عرض کردم امام وجانشین بعد از شما کیست؟ با سرعت از جای حرکت نموده داخل خانه شد بزودی برگشت در حالیکه پسر بچه ای روی شانه داشت چهره اش چون ماه شب چهارده بود سه ساله بنظر می رسید. فرمود احمد بن اسحق اگر نبود مقامی که در نزد خداوند واولیاء خدا دارای این فرزندم را به تو نشان نمی دادم او هم نام وهم کنیه پیغمبر می باشد کسی است که زمین را پر از عدل وداد می کند همان طور که پر از ظلم وجور شده مثل او در میان این امت چون خضر است ومانند ذوالقرنین به خدا قسم غیبتی خواهد نمود که نجات نخواهد یافت در آن زمان مگر کسانی که خداوند قلب آنها را به ایمان ثابت کرده باشد واعتقاد راسخ به امامت او داشته باشند واو را توفیق دعا برای فرجش داده باشد.
احمد بن اسحق گفت عرض کردم آقا آیا علامتی هست که من اطمینان حاصل کنم. همان پسرک کوچک با زبان فصیح عربی گفت انا بقیه الله فی ارضه والمنتقم من اعدائه ولا تطلب اثرا بعد عین یا احمد بن اسحق.
من بقیه الله وانتقام گیرنده از دشمنان خدایم دیگر اثری بعد از این از من مخواه ای احمد بن اسحاق.
احمد بن اسحاق گفت از خدمت امام با شادی خارج شدم فردا برگشتم آقا خیلی خوشحال شدم از این منتی که بر من نهادی راجع به شناسائی حجت خدا ولی آنچه فرمودی که سنت خضر وذوالقرنین در او هست از چه جهت.
فرمود طول غیبت. عرض کردم آقا مگر غیبتش طولانی است فرمود آری قسم به پروردگار آنقدر طول می کشد که بیشتر از کسانی که قائل به امامت او هستند از این عقیده برمی گردند وباقی نمی ماند مگر کسانی که خداوند پیمان ولایت ما را از آنها گرفته وقلبش ثابت است واو را به روح خود تائید نموده. فرمود احمد بن اسحق این یکی از اسرار وامور پنهانی پروردگار است غنیمت بشمار وبپوشان از نااهلان وسپاس خدای را بجا آور در روز قیامت با ما خواهی بود در درجات عالی.
این حدیث در ینابیع الموده ص ۴۵۸ نیز نقل شده به طوری که ملاحظه می فرمائید در این روایات وروایتی که قبل از این نقل شد مخصوصا از کتاب ینابیع الموده شیخ سلیمان که از دانشمندان اهل سنت است حضرت مهدی پسر بلافصل امام حسن عسکری است وپس از درگذشت امام حسن عسکری او امام وپیشوای مسلمانان وجانشین پیغمبر است. با این خصوصیت حضرت مهدی که ما انتظار ظهورش را داریم وخداوند را سوگند می دهیم به جاه وجلال محمد چشم ما را به جمالش روشن نماید مهدی مشخص ومعینی است واز مادر متولد شده وزنده است پدرش معین ومادرش کاملا مشخص است تمام روایاتی که در این بخش ذکر شد از پیغمبر اکرم تا امام حسن عسکری همه بر این قسمت دلالت داشت که امام حسن عسکری را فرزندی بنام م - ح - م - د خواهد بود که غیبت می کند وغیبتش طولانی است وپس از سالهای دراز از گذشت زندگی او بصورت جوانی چهل ساله ظهور خواهد نمود با در دست داشتن چنین مدارکی که از تمام پیشوایان مذهب از دو طریق شیعه واهل سنت نقل شده دیگر جای هیچ گونه تردیدی به ولادت مهدی برای ما نیست واحتیاج به اخبار خصوصی ولادت نداریم با اینکه در این مورد نیز اخباری نقل شده که در بخش پیش گذشت.
دیگر مدعیان مهدویت از قبیل غلام احمد هندی قادیانی محمد احمد سودانی که در بخش آخر کتاب آنها را معرفی می نمائیم هیچگونه محلی از اعراب ندارند وبرای ما ذره ای قابل توجه نیستند وجز راهزنی از راهزنان اعتقاد وایمان نمی باشند.

امروز امیر در میخانه توئی تو * * * فریاد رس ناله مستانه توئی تو
مرغ دل ما را که بکس رام نگردد * * * آرام توئی دام توئی دانه توئی تو
آن مهر درخشان که بهر صبح دهد تاب * * * از روزن این خانه بکاشانه توئی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند * * * گنجی که بویرانه نهان است توئی تو
در کعبه وبتخانه بگشتیم بسی ما * * * دیدیم که در کعبه وبتخانه توئی تو
آن راز نهانی که بصد دفتر دانش * * * بسیار از او گفته شد افسانه توئی تو
آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند * * * بر پای دل عاقل ودیوانه توئی تو
بسیار گوئیم وچه بسیار بگفتیم * * * کس نیست بغیر از تو در این خانه توئی تو

حاج میرزا حبیب الله خراسانی

بخش چهارم: غیبت صغری ومعجزات امام ونایب های آن جناب

ولی عصر حجت بن الحسن علیه السلام را دو غیبت است طول را غیبت صغری (کوچک) ودومی به غیبت کبری (بزرگتر) مشهور گردیده.
غیبت صغری را اگر از سال ولادت ولی عصر به حساب آوریم ۷۴ سال طول کشیده زیرا سال ۳۲۹ با فوت آخرین ناب خاص آن حضرت بنام علی بن محمد سمری این غیبت پایان پذیرفت در صورتی که غیبت صغری را از سال شهادت امام حسن عسکری علیه السلام ۲۶۰ حساب کنیم مدت ۶۹ سال خواهد بود.
از این جهت که رابطه شیعیان با امام بطور کلی قطع نگردد ویک مرتبه از دیدار ولی خدا مایوس نشوند ابتدا غیبت صغری واقع گردید که بین امام ومردم سفرائی واسطه بودند آن سفیران نیازها ودر خواست های آنها را خدمت امام معروض می داشتند وبا خطی که ارادتمندان کاملا به آن خط آشنا بودند که خط امام است جواب می گرفتند.
برای اینکه دوستان وارادتمندان ائمه به همین غیبت صغری نیز عادت کنند واز ندیدن امام وحشت ننمایند وخللی در عقیده آنها پیدا نشود امام علی النقی وامام حسن عسکری علیهما السلام سالها پیش از غیبت ولی عصر کمتر اجازه می دادند اشخاص خدمتشان برسند وکمتر از منزل خارج می شدند تا به ندیدن امام عادت نمایند.
مسعودی مورخ بزرگ در اثبات الوصیه می نویسد: حضرت ابوالحسن امام علی النقی از نظر بیشتر ارادتمندان پنهان زندگی می کرد فقط عده ی معدودی از خواص می توانستند امام را ملاقات نمایند وقتی امامت به امام حسن عسکری رسید دیگر به خاصان وسایرین نیز از پشت پرده صحبت می کرد فقط در مواقعی که می خواست به قصر سلطنتی برود ویا احضار می شد سواره از میان مردم عبور می کرد اختفای این دو امام علیهما السلام مقدمه ای بود برای غیبت صاحب الزمان تا شیعیان یا غیبت عادت نمایند.
در غیبت صغری عده ی بسیار زیادی به حضور ولی عصر علیه السلام رسیده اند که در کتابهای اختصاصی آن جناب از قبیل جلد سیزدهم بحار ونجم الثاقب اسامی واحوال بسیاری از آنها را نوشته اند صاحب تذکره الطالب در کتاب خود سیصد نفر را نام برده.
از صحفه ۳۷۷ تا ۳۸۱ منتخب الاثر تعداد ۳۰۴ نفر از کسانی که به زیارت ولی عصر رسیده اند نام برده. سید هاشم بحرانی در این خصوص کتاب جداگانه ای نوشته به نام تبصره الولی فیمن رای القائم المهدی.
معجزات ولی عصر در غیبت صغری
۱-احمد بن ابی روح گفت: زنی از اهل دینور از پی من فرستاد پیش او رفتم گفتم تو مطمئن ترین شخص ومتدین ترین فرد این ناحیه هستی مایلم امانتی را در اختیارت بگذارم مشروط بر اینکه از عهده رسانیدن آن برآئی قبول کردم.
کیسه ای داد به من که مقداری پول نقره داشت گفت: این کیسه را باز نکن وداخل آن را نگاه نکن تا آن کسی که باید به او برسانی به تو بگوید محتوی کیسه چه مقدار است این نیز گوشواره من است که ده اشرفی طلا ارزش دارد.این گوشواره سه مروارید دارد که ده اشرفی می ارزد وحاجتی خدمت ولی عصر دارم می خواهم قبل از اینکه سوال کنم آن حاجت را برآورد پرسیدم حاجت تو چیست؟
گفت مادرم در عروسی من ده اشرفی قرض کرده نمی دانم از چه کسی گرفته ومن باید به چه کسی بپردازم اگر به تو اطلاع داد از آن چه من می خواهم کیسه را به هر کس دستور داد تسلیم می کنی به او گفتم اگر جعفر بن علی (جعفر کذاب) کیسه را خواست چه بگویم زن گفت این خود امتحانی است بین من وجعفر یعنی اگر او امام باشد خودش از محتوی کیسه خبر خواهد داد.
مال را برداشته به بغداد پیش حاجز بن یزید وشاه رفتم سلام کردم پرسید کاری داشتی؟ گفتم مقدار مالی در اختیار من است در صورتی به شما می دهم که بفرمائید چقدر است وچه کسی به من داده.
گفت این مال را ببر به سامرا در جواب او گفتم چه کار بزرگی را به عهده گرفته ام بالاخره به سامرا رفتم با خود گفتم خوب است پیش جعفر بروم ولی باز منصرف شدم گفتم: اول به در خانه امام حسن عسکری مراجعه می کنم.
همین که به در خانه امام حسن رسیدم خادمی خارج شده پرسید تو احمد بن ابی روح هستی. گفتم آری، گفت این نامه را بخوان نامه را خواندم نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم ابن ابی روح عاتکه دختر دیرانی کیسه ای در اختیار تو گذاشته که خیال می کنی هزار درهم در آن است ولی چنین نیست هزار دهم وپنجاه اشرفی در آن است ولی تو در امانت خیانت نکردی وکیسه را باز نکردی وداخل آن را نگاه ننمودی. گوشواره ای که به تو داده. آن زن خیال کرده ده اشرفی می ارزد. درست است ولی با دو نگینی که در آن است وسه مروارید گرچه خودش به ده اشرفی خریده اما بیش از ده اشرفی می ارزد واین گوشواره را بده به فلان زن که خدمتکار ما است ما به او بخشیدیم به بغداد برو کیسه پول را به حاجز بده هر چه او برای مخارجت به تو می دهد بگیر تا به منزل خود برسی ده دیناری که گفته مادرش در عروسی او قرض کرده ونمی داد از کیست؟
خودش می داند از کلثوم دختر احمد است که زنی ناصبی(۶۰) است قرض کرده. ولی او ناراحت بود که این پول را به او بدهد اگر مایل است می تواند این ده دینار را میان مومنین تقسیم کند واز ما اجازه می خواهد اشکالی ندارد ولی بین خواهران دینی خود که تهیدستند تقسیم کند.
ولی دیگر درباره امامت وامتحان جعفر فکر مکن به خانه خود برگرد دشمنت از دنیا رفته خداوند زندگی وخانواده او را نصیب تو نموده.
به بغداد آمدم کیسه را به حاجز دادم وزن کرد هزار درهم وپنجاه دینار محتوی آن بود سی دینار به من داده گفت این مقدار را برای خرجت به تو می دهم پول را گرفتم وبه همان جائیکه قبلا دور از خانواده ام از ترس عموم زندگی می کردم بازگشتم.
شخصی خبر آورد که خانواده ام پیغام داده اند که عمویت مرده برگرد به خانه خود به منزل آمدم دیدم عمویم از دنیا رفته از او صد هزار درهم وسه هزار اشرفی به ارث بردم(۶۱).
امام باید با دلیل شناخته شود
در جلد سیزدهم بحار ص ۷۹ از احمد دینوری سراج نقل می کند که از اردبیل بدینور برای انجام حج رفتم یک سال ویا دو سال پس از درگذشت امام حسن عسکری علیه السلام بود مردم در خصوص جانشین آن حضرت متحیر بودند.
مردم دینور از آمدن من مسرور شدند شیعیان اجتماع نموده گفتند سیزده هزار دینار از مال امام پیش ما جمع شده می خواهیم تو آن را به سامرا برسانی ورسیدش را گرفته برای ما بیاوری من گفتم: این روزها مردم در حیرت بسر می برند وما نمیدانیم جانشین امام حسن عسکری کیست. گفتند علت اینکه ما تو را برای اینکار انتخاب کردیم اینست که مورد اطمینان ما هستی این پول را با خود ببر وتا دلیلی برای پرداخت آن به صاحبش پیدا نکردی از دست مده.
پولها را به من سپردند. از دینور خارج شدم همین که به قرمیسین(۶۲).
رسیدم به ملاقات احمد بن حسن بن حسن که مقیم آنجا بود رفتم از دیدن من خوشحال شد.
او نیز هزار دینار در کیسه ای با چند بقچه پارچه های رنگارنگ که آنرا محکم بسته بودند ومن نمی دانستم در آن بسته ها چیست به من داه گفت اینها را داشته باش از دست مده تا به اهلش رسانی.
من کیسه پول وبقچه ها را گرفته حرکت کردم. به بغداد که رسیدم تمام جدیتم این بود که درباره نایب امام تحقیق کنم. به من گفتند مردی در این جاست که او را باقطانی می گویند ومدعی نیابت است.
دیگری نیز معروف به اسحاق احمر است سومی معروف به ابو جعفر عمری است او نیز مدعی نیابت دارد.
من ابتدا از باقطانی شروع کردم وسری به او زدم. دیدم پیرمردی مهیب وسرشناس وبا شخصیت است اسبی عربی وو غلامان بسیار دارد مردم بسیار دور او را گرفته به گفتگو پرداخته بودند داخل شدم وسلام کردم.
به من مرحبا گفت نزد خود جای داد واز دیدنم مسرور گردید چندان نزد وی نشستم که بیشتر حاضرین خارج شدند باقطانی از مذهبم جویا شد. گفتم مردی از اهل دینور هستم مقداری اموال آورده ام که تسلیم کنم. گفت بیاور. گفتم می خواهم دلیلی بر اثبات نیابت شما بیابم سپس اموال را تسلیم می کنم. گفت فردا بیا.
فردا پیش او رفتم هیچ گونه دلیلی بر اثبات مدعای خود نیاورد روز سوم هم نزد وی رفتم دلیلی نیاورد. پس از آن سری به اسحاق احمر زدم. دیدم جوانی تمیز، وضع او بهتراست اسبها ولباسها ونفوذ وغلامانش بیشتر از باقطانی است. گروهی اطراف او بودند از اطرافیان باقطانی بیشتر به نظر می رسیدند. داخل شده سلام کردم مرحبا گفت ومرا نزدیک خود نشانید. آنقدر صبر کردم تا جمعیت سبک شد در این موقع پرسید چه می خواهی؟
همان جوابی که به باقطانی داده بودم به او گفتم واز او هم دلیلی بر صدق ادعایش خواستم سه روز پشت سرهم پیش او رفتم نتواست دلیلی بیاورد.
آنگاه پیش ابو جعفر عمری رفتم. پیرمردی متواضع بود لباس سفیدی دربرداشت در اطاق کوچکی روی گلیمی نشسته بود نه غلامی ونه دستگاه ونه اسبی داشت. سلام کردم. جواب داد ومرا نزدیک خود نشانید از حالم پرسید گفتم من از جبل می آیم واموالی آورده ام.
گفت می خواهی این اموال را به کسی بدهی که واجب است به او برسد برو سامرا وخانه ابن الرضا (مقصود خانه امام حسن عسکری است) وکیل امام را سراغ بگیر. بر در آن خانه به اشخاصی برخورد خواهی کرد کسی را که می خواهی آنجا خواهی یافت. من از آنجا خارج شده به سامرا رفتم وبه جانب خانه ابن الرضا رهسپار شدم. از وکیل امام جویا شدم دربان گفت او در خانه مشغول کاری است وهم اکنون خارج می شود. جلو درب خانه نشستم ومنتظر بیرون آمدن او شدم.
چیزی نگذشت که خارج شد. برخاستم وبه او سلام کردم دست مرا گرفت وبه خانه خود برد از حالم وآنچه برای او آورده بودم جویا شد گفتم مقداری مال از ناحیه جبل آورده ام تا هر کس دلیلی بر نیابت خود آورد به او تسلیم کنم. گفت صحیح است در این موقع غذا برایم آوردند گفت فعلا غذا بخور وکمی استراحت کن چون خسته هستی یک ساعت به نماز مغرب مانده بود، بعد بکار تو رسیدگی خواهم کرد غذا خورده خوابیدم. هنگام نماز برخاستم ونماز گزاردم. بعد کنار شط رفتم آب تنی کرده به خانه برگشتم.
نشستم تا پاسی از شب گذشت در این موقع آن مرد نامه ای به من داد که نوشته بود بسم الله الرحمن الرحیم. احمد بن محمد دینوری آمده وشانزده هزار دینار در فلان کیسه وبقچه آورده که در آن کیسه ایست وفلان مبلغ پول در آن است تمام کیسه ها را نام برده بود. از آن جمله نوشته بود کیسه فلان کس پسر فلانی دراع(۶۳) شانزده دینار در آن است. من پیش خود گفتم مولایم این جریان را بهتر از من می داند نامه را تا آخر خواندم کیسه ها ومبلغ آنها ونام صاحبانش را برده بود.
در آن نامه نوشته بود از کرمانشاه نیز یک کیسه که هزار دینار وفلان وفلان بقچه پارچه از احمد بن حسن مادرانی(۶۴) که برادرش پشم فروش است با خود آورده. رنگ ونوع پارچه ها وتمام لباس ها را با خصوصیاتش نام برده بود. سپاس خدای را بجا آوردم که بر من منت نهاد وتردید وتحیرم برطرف گردید.
امام علیه السلام در نامه مزبور مرا مامور کرده بود که آنچه با خود آورده ام نزد ابوجعفر عمری (عثمان بن سعید نایب اول حضرت) ببرم وهر طور او دستور می دهد عمل نمایم، من هم به بغداد مراجعت نمودم ونزد ابو جعفر عثمان بن سعید رفتم رفتن وبرگشتن من سه روز طول کشید.
عثمان بن سعید لباسهای خود را پوشیده به من گفت آنچه با خود آورده ای بردار وبه خانه محمد بن احمد قمی بیاور من نیز آنها را آوردم وبوی تسلیم نمودم وبه جانب مکه رهسپار شدم.
پس از بازگشت بدینور مردم نزد من آمدند. من نامه را که بوسیله وکیل امام برایم نوشته شده بود بیرون آوردم وبرای مردم خواندم، همینکه یکی از حاضرین نام کیسه ای را به اسم دراع شنید بیهوش شد وبر روی زمین افتاد، او را به هوش آوردیم. بعد از بهوش آمدن به سجده افتاد وشکر کرد، گفت سپاس خدائی را که بر ما منت نهاد وما را به حقیقت وامام خود راهنمائی کرد، هم اکنون دانستم که ممکن نیست زمین از وجود حجت خالی بماند بخدا قسم این کیسه را دراع بمن داد وهیچ کس جز خداوند اطلاع نداشت.
از دینور خارج شدم، ابوالحسن مادرانی را که در کرمانشاه ملاقات نمودم وجریان را به او نیز گفتم نامه ای که از ناحیه مقدسه امام زمان صادر شده بود برای او خواندم گفت سبحان الله اگر در چیزی شک داشته باشی در این تردید مکن که خداوند زمین را از حجت خالی نمی گذارد. موقعی که «اذ کوتکین» با یزید بن عبد الله در «شهر زور»(۶۵) جنگ نمود وبر شهرهای وی ظفر یافت وخزینه های او را ضبط کرد:
مردی پیش من آمده گفت یزید بن عبد الله فلان اسب وفلان شمشیر را برای امام زمان گذاشته.
ما پس از جنگ خزینه یزید بن عبد الله را به خانه اذ کوتکین نقل نمودیم ولی نمی گذاشتیم که آن اسب وشمشیر را ببرند تا آنکه همه اشیا را بردند، جز اسب وشمشیر چیزی باقی نمانده، امیدوار بودم که آنها را برای مولی صاحب الزمان بردارم.
ولی اذ کوتکین سخت آنرا مطالبه می کرد قادر به تسلیم نکردن آن نبودم ناچار اسب را هزار دینار قیمت نمودم وپول را وزن کرده به خزینه دار سپردم وگفتم این پولها را در مطمئن ترین جاها بگذار وآنرا هیچ وقت پیش من نیاور گرچه زیاد هم احتیاج زیاد هم داشته باشم، اسب وشمشیر را باذ کوتکین تسلیم نمودم.
یک روز در محل کار خود نشسته بودم وبه حل وفصل کارها اشتغال داشتم ناگهان دیدم ابوالحسن اسدی آمد. او گاه وبیگاه نزد من می آید، حوائجش را بر می آوردم چون زیاد نشست ومن هم خیلی خسته شدم پرسیدم چکار داری گفت می خواهم با شما خلوت کنم. به خزینه دار گفتم در خزینه جائی برای ما آماده کند به آنجا رفتیم.
ابوالحسن اسدی نامه کوچکی از مولی صاحب الامر علیه السلام بیرون آورد که نوشته بود احمد بن حسن! هزار دیناری که نزد تو داریم پول اسب وشمشیر به ابوالحسن اسدی تسلیم کن به روی زمین افتادم وخدا را شکر کردم که بر من منت نهاد ودانستم که او حجت خداست زیرا هیچکس غیر از خودم از آن مطلب اطلاع نداشت، از خوشحالی که خداوند نیز چنین منتی بر من نهاده سه هزار دینار روی آن گزاردم وبه او دادم(۶۶).
توسل به صاحب الزمان
محمد بن علوی حسینی ساکن مصر گفت مرا ناراحتی شدید وگرفتاری بزرگی از طرف حکومت مصر پیش آمد که از جان خود ترسیدم پیش احمد بن طولون از من سخن چینی کرده بودند.
از مصر خارج شدم بقصد حج، پس از مراجعت به عراق آمدم بقصد زیارت مولی حسین بن علی علیه السلام. به آن حضرت پناه بردم از گرفتاری.
پانزده روز در آنجا اقامت گزیدم شب وروز دعا وزاری می کردم. در بین خواب وبیداری بحضور ولی عصر رسیدم به من فرمود حضرت حسین می فرماید پسرم از فلان کس می ترسی. عرض کردم آری می خواهد مرا بکشد به همین جهت به مولایم حسین علیه السلام پناهنده شده ام فرمود چرا خداوند را نخواندی با دعائی که انبیاء گذشته هر وقت ناراحت می شدند آن دعا را می خواندند. خداوند ناراحتی آنها را برطرف می کرد.
پرسیدم کدام دعا فرمود شب جمعه غسل کن ونماز شب بخوان پس از سجده شکر این دعا را بخوان در حالی که روی دو زانو نشسته ای، دعائی را برایم گفت پنج شب متوالی در همان وقت بنظرم می آمد وهمان دعا را برایم تکرار می فرمود تا حفظ شدم دیگر شب جمعه نیامد.
شب جمعه غسل کردم ولباسهایم را عوض نموده خود را معطر ساختم پس از نماز شب به سجده شکر به دو زانو نشستم خداوند را با همان دعا خواندم.
شب شنبه باز آمده فرمود محمد! دعایت مستجاب شد دشمنت پس از تمام شدن دعایت کشته گردید، بدست همان کسی که از تو پیش او سخن چینی کرده بود. صبحگاه از مولی حسین علیه السلام وداع نموده بطرف مصر حرکت کردم همین که به اردن رسیدم یکی از همسایگانم را که مردی مومن بود ملاقات نمودم او گفت دشمنت بدست احمد بن طولون گرفتار گردید صبحگاه دیدند از پش گردن سرش را بریده اند این جریان شب جمعه اتفاق افتاد دستور داد او را در نیل انداختند بالاخره معلوم شد همان موقعی که من دعا را تمام کرده بودم او کشته شده چنانچه صاحب الزمان فرموده بود.
این هم توسل دیگر
ابو الحسین بن ابی البغل نویسنده گفت کاری از ابو منصور بن صالحان به گردن گرفتم ولی میان من واو اتفاقی افتاد که موجب مخفی شدن من گردید مرا خواست وتهدید کرد ولی همچنان پنهان می زیستم وبر جان خود می ترسیدم شب جمعه ای بطرف مقابر قریش رفتم وقصد نمودم که شب را در حرم مطهر کاظمیین علیهما السلام بدعا وتضرع بسر برم.
شبی بارانی بود از ابو جعفر کلیددار درخواست کردم که درها را برایم ببندد وسعی کند حرم را خلوت نماید تا در خلوت به دعا ورازی وراز ونیاز بپردازم واز داخل شدن کسی که موجب گرفتاری من شود ایمن باشم.
ابوجعفر پذیرفت ودرها را بست تا آنکه شب به نیمه رسید وباد وباران رفت آمد مردم را کم کرد. من با خاطری آسوده به دعا وزیارت ونماز مشغول شدم در همان موقع که سرگرم کار خود بودم صدای پائی از طرف قبر مطهر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به گوشم رسید.
دیدم مردی زیارت می کند بر حضرت آدم وپیغمبران اولوالعزم درود می فرستد سپس بر یک یک امامان درود فرستاد تا به صاحب الزمان علیه السلام ولی نام او را نبرد من تعجب کرده با خود گفتم شاید فراموش کرد یا اینکه امام زمان را نمی شناسد ممکن است مذهبش همین باشد.
که امام دوازدهم را قبول ندارد. بعد از زیارت دو رکعت نماز خواند سپس آمد به جانب قبر امام محمد تقی همانطور زیارت کرد وبر انبیاء وائمه درود فرستاد ودو رکعت نماز خواند. وحشتی در خود احساس کردم چون او را نمی شناختم.
ولی مشاهده کردم علائم مردی ومردانگی در سیمای او کاملا هویداست لباس سفیدی پوشیده وعمامه ای حنک دار بر سر وردائی بر دوش افکنده. در این وقت آن جوان مرا مخاطب ساخته گفت اباالحسین بن ابی البغل! اگر گرفتاری داری چرا دعای فرج را نمی خوانی گفتم آقای من دعای فرج چیست؟ فرمود دو رکعت نماز می خوانی سپس می گویی:
یا من اظهر الجمیل وستر القبیح یا من لم یواخذ بالجریره ولم یهتک الستر یا عظیم المن یا کریم الصفح یا حسن التجاوز ویا باسط الیدین بالرحمه یا منتهی کل نجوی ویا غایه کل شکوی یا عون کل مستعین یا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها.
پس از آن ده مرتبه بگو یا رباه وده مرتبه یا سیداه وده مرتبه یا مولاه وده مرتبه یا غایتاه وده مرتبه یا منتهی غایه رغبتاه آنگاه بگو اسئلک بحق هذه الاسماء وبحق محمد وآله الطاهرین علیهما السلام الا ما کشفت کربی ونفست همی وفرجت غمی واصلحت حالی.
آنگاه هر حاجتی داری از خدا بخواه سپس گونه راست را روی زمین بگذار وصد مرتبه بگو یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیای وانصرانی فانکما ناصرای.
بعد از آن گونه چپ را بر زمین بگذار وصد مرتبه بگو ادرکنی وآنرا بسیار تکرار کن سپس با یک نفس بگو الغوث الغوث تا میتوانی آنگاه سر بردار خداوند را با کرم خود حاجت ترا روا خواهد ساخت.
موقعی که من مشغول بنماز ودعا شدم او از حرم بیرون رفت چون فارغ گشتم پیش ابو جعفر کلیددار رفتم تا سراغ آن مرد را بگیرم وسوال کنم با اینکه در بسته بود چگونه او داخل شد. دیدم درها همچنان قفل است با خود گفتم شاید حرم درب دیگری دارد ابوجعفر کلیددار را مشاهده کردم از اطاقی که روغن چراغ می گذارند بیرون می آید از داخل شدن آن مرد سوال کردم. گفت درها بسته بود خودت مشاهده می کنی من باز نکرده ام جریان را برایش شرح دادم.
گفت مولی صاحب الزمان علیه السلام بوده من بارها ایشان را در چنین شبی مشاهده کرده ام موقع خلوت بودن حرم از مردم. از اینکه آن جناب را نشناخته بودم خیلی متاسف شدم، نزدیک طلوع فجر از حرم بیرون آمدم وبکرخ همان جائی که مخفی زندگی می کردم رهسپار شدم.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود دیدم مأمورین ابن صالحان سراغ مرا می گیرند ومحل مرا از دوستانم می پرسند آنها از وزیر برایم امان آورده بودند ونامه ای بخط خود او نشان دادند که در آن نامه هر نوع وعده نیکی داده بود با یکی از دوستان مورد اطمینانم پیش او رفتم همین که مرا مشاهده کرد از جای حرکت نموده ومرا در آغوش گرفت آنچنان نسبت به من احترام نمود که سابقه نداشت گفت دیگر کارت بجائی رسیده که شکایت مرا به صاحب الزمان علیه السلام بکنی گفتم من فقط توسلی جستم ودعائی کردم.
گفت دیشب مولی صاحب الزمان را در خواب دیدم (همان شب جمعه) به من دستور داد که نسبت به تو از هر نوع نیکی خودداری ننمایم چنان سخت گرفت که از جان خود بیمناک شدم.
گفتم لا اله الا الله گواهی می دهم این خانواده بر حقند ونهایت حقیقت را دارند من دیشب در بیداری مولایم را دیدم جریان مشاهده خود را برایش نقل کردم بسیار در شگفت شد. نسبت به من نیکی ها نمود وآنچه آرزو داشتم از او دریافت کردم به برکت ولی عصر صلوات الله علیه(۶۷).
این داستان شنیدنی است
در غیبت شیخ طوسی از شیخ مفید نقل می کند که محمد بن احمد صفوانی گفت قاسم بن علا(۶۸) صد وهفتاد سال داشت تا هشتاد سالگی دو چشمش سالم بود به شرف ملاقات مولی امام علی النقی وامام حسن عسکری رسیده بود. پس از هشتاد سالگی نابینا شد هفت روز قبل از مردنش دوباره بینا گردید.
محمد گفت جریان از این قرار بود که من در شهر ران(۶۹) آذربایجان نزد وی اقامت داشتم مرتب توقیعاتی از جانب امام زمان بدست محمد بن عثمان وبعد از او بدست حسین بن روح بوی می رسید ولی قریب دو ماه بود که توقیعی نرسید قاسم بن علا از این جهت ناراحت شد.
یک روز در بین غذا خوردن ناگهان دربان خوشحال وارد شده گفت پیکی از طرف عراق آمده. قاسم مسرور گردید روی به جانب قبله نموده وبه سجده افتاد. پیرمردی کوتاه قد با لباسهای قاصدی در حالیکه جامه دوخته اش به تن وکفش مخصوص سفر به پا وخرجینی بر دوش داشت وارد شد.
قاسم برخاست او را در آغوش گرفت خرجین را از دوشش برداشت. آنگاه طشت وآب خواست دست او را شسته پهلوی خود نشانید وبه خوردن غذا مشغول گشتیم.
سپس دستها را شستیم در این موقع پیرمرد بر خاست ونامه ای که از نیم ورق بزرگتر بود بیرون آورده به قاسم داد. قاسم نامه را گرفت آن را بوسید وبه کاتب خود پسر ابی سلمه سپرد.
کاتب نامه را گرفت مهرش را برداشت وخواند قاسم از لکنت زبان منشی خود احساس اندوه نمود پرسید خیر است؟ گفت خیر است.
سوال کرد راجع به من دستور آمده منشی گفت اگر ناراحت نمی شوی بگویم گفت مگر چیست. پاسخ داد خبر مرگ شما است نوشته چهل روز دیگر خواهی مرد واینها هفت قطعه پارچه است که برای کفن تو آورده اند.
قاسم گفت بگو ببینم در موقع مردن دینم سالم است. منشی جواب داد آری قاسم با خنده، گفت بعد از این عمر طولانی دیگر آرزوئی ندارم. مرد تازه وارد از جای حرکت کرد سه طاقه پارچه ولباس یمنی سرخ رنگ وعمامه ای ودو دست لباس ودستمالی بیرون آورده به قاسم داد.
قاسم پیراهنی داشت که حضرت رضا به او خلعت داده بود ودوستی داشت بنام عبدالرحمن سنیزی که با اهل بیت پیغمبر سخت دشمن بود اما میان قاسم واو ارتباط مالی شدیدی وجود داشت در همین موقع دوست او عبدالرحمن به همراهی ابوجعفر بن حمدون وپسر قاسم که داماد او بود وارد شد وقصد داشت اختلافی که بین پسر حمدون وپسر قاسم بود به صلح برساند.
قاسم به دو نفر شیعه که نزد وی بودند نام یکی از آنها ابو حامد عمران بن مقلس ودیگری ابوعلی بن جحدر بود گفت این نامه را برای عبدالرحمن بن محمد بخوانید من مایلم او را هدایت کنم وامیدوارم خداوند با خواندن این نامه او را به مذهب حق راهنمائی کند.
پیرمردها گفتند از این فکر درگذر زیرا مضمون این نامه را جماعت شیعه نمی توانند تحمل کنند چه رسد به عبدالرحمن. قاسم گفت: من می دانم رازی را فاش کنم که نمی باید آن را اظهار نمایم ولی به ملاحظه دوستی که با عبدالرحمن دارم میل دارم او به وسیله این نامه راهنمائی شود می خواهم نامه برای عبدالرحمن خوانده شود.
آن روز گذشت. روز پنجشنبه سیزده ماه رجب فرا رسید عبدالرحمن پیش قاسم آمد وبه او سلام کرد قاسم نامه را بیرون آورده گفت این نامه را بخوان ودرباره آن بیاندیش عبدالرحمن نامه را خواند چون به آنجا رسید که خبر مرگ قاسم را داده بود نامه را پرت کرده به قاسم گفت از این عقیده که داری به خدا پناه بر زیرا تو مردی هستی که از لحاظ دیانت بر دیگران برتری داری وعقلت را از دست نداده ای خداوند در قرآن می فرماید:
وما تدری نفس ماذا تکسب غدا وما تدری نفس بای ارض تموت. یعنی هیچکس نمی داند فردا چه خواهد کرد وهیچ کس نمی داند در کدام زمین خواهد مرد وهم می فرماید:
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا.
داننده اسرار است که بر اسرار خود هیچکس را مطلع نخواهد کرد قاسم خندید وگفت بقیه آیه را بخوان که خداوند می فرماید: «الا من ارتضی من رسول» بر سرش کسی را مطلع نمی گرداند مگر پیغمبری که مورد رضایت اوست مولای منهم از جمله همان هائی است که مورد رضایت خداست.
قاسم به دوست خود گفت من می دانستم تو این جواب را می دهی ولی تاریخ امروز را یادداشت کن اگر من بعد از تاریخی که در این نامه قید شده زنده ماندم بدان که اعتقادم ناصحیح است اما اگر وفات کردم درباره معتقدات خود تجدید نظر کن. عبدالرحمن تاریخ تعیین شده در نامه را یادداشت کرد واز هم جدا گشتند.
چون هفت روز از تاریخ رسیدن نامه گذشت در همان روز قاسم سخت بیمار شد میان بستر تکیه به دیوار داد. پسرش حسن که دائم الخمر بود ودختر ابوعبد الله بن حمدون را در خانه داشت در آن هنگام عبا بصورت انداخته ودر گوشه خانه نشسته بود ابو حامد نیز در گوشه دیگر ابو علی بن جحدر ومن با گروهی از مردم شهر گریه می کردیم.
ناگاه قاسم تکیه به دو دست وپشت خود داد وشروع به گفتن این کلمات کرد.
یا محمد یا علی یا حسن ویا حسین یا موالی کونو اشفعائی الی الله عز وجل.
سه بار این کلمات را تکرار کرد چون بار سوم به اینجا رسید که گفت یا مولی یا علی مژگانش به حرکت آمد همانطوری که بچه ها گل لاله را به حرکت در می آورند حدقه چشمش به حالت طبیعی بالا آمد آستین خود را روی چشمش می کشید وآبی مانند آب گوشت از چشمهایش بیرون آمد.
رو به طرف پسرش کرده گفت حسن بیا! ابو حامد بیا ابو علی بیا ما همه نزد او جمع شدیم نگاه به چشمهای او کردیم دیدیم سالم است. ابو حامد پرسید مرا می بینی در این موقع بر روی هر کدام از ما دست می گذاشت.
این جریان در میان مردم مشهور شد دسته دسته به تماشای او می آمدند قاضی شهر بنام ابو سائب عقبه بن عبیدالله مسعودی که سالها قاضی القضاه بغداد بود برای اطلاع بدیدن او آمد.
قاضی از قاسم پرسید این چیست در دست من. انگشتری که نگینش فیروزه بود در دست داشت انگشتر را نزدیک آورد به او نشان داده گفت سه سطر در آن نوشته است قاسم گرفت ولی نتوانست بخواند مردم با تعجب بیرون می رفتند وجریان را برای دیگری نقل می کردند.
قاسم رو به پسر خود حسن نموده گفت فرزندم خداوند به تو مقام ومرتبه ای عنایت خواهد کرد با شکر پروردگار آن را قبول کن. حسن گفت پدرجان قبول کردم. قاسم پرسید به چه شرط. حسن گفت هر شرط ودستوری که تو بدهی. قاسم گفت من از تو می خواهم از شراب خواری دست برداری. گفت پدر جان به آن کسی که تو نامش را بردی قسم می خورم که از خوردن شراب واعمال ناشایست دیگر که تو خبر نداری دست بردارم.
قاسم دست به سوی آسمان بلند کرده سه بار گفت اللهم الهم الحسن طاعتک وجنبه معصیتک خدایا حسن را به راه بندگی خود وادار واز معصیت خود دورش گردان.
در این موقع کاغذی خواست وبا دست خود وصیت نامه ی خود را نوشت. زمینهائی که در دست او بود تعلق به امام زمان داشت وقف آن حضرت کرده بود. از جمله وصیتهایش به پسر خود این بود که گفت اگر شایستگی وکالت امام را پیدا کردی مخارج زندگی خود را از نصف ملک من که معروف به فرجیده است تامین کن وبقیه آن ملک متعلق به امام زمان است ولی اگر به وکالت نرسیدی گذران خود را از راهی که مورد رضای خداست بجو. حسن نیز وصیت پدر را پذیرفت.
روز چهلم رسید همین که سحرگاه شد قاسم از دنیا رفت در آن موقع عبدالرحمن با سر وپای برهنه آمد وفریاد می کرد وا سیداه ای آقای من تو از دنیا رفتی! مردم ناراحتی شدید عبدالرحمن را که مشاهده کردند به نظرشان بسیار عجیب آمد از او می پرسیدند چرا این قدر ناراحتی.
عبدالرحمن در جواب آنها می گفت حرف نزنید من چیزی دیده ام که شما ندیده اید جنازه را تشییع نمود واز عقیده سابق خود برگشت وشیعه شد وبسیاری از املاک خود را وقف امام زمان نمود.
ابو علی بن جحدر قاسم را غسل داد وابو حامد آب بر روی او می ریخت پیکر او را در هشت پارچه کفن نموده پیراهنی که از امام رضا خلعت گرفته بود نیز بر وی پوشانیدند وآن هفت قطعه پارچه که از عراق آورده بودند بر وی پوشاندند.
بعد از مدتی کوتاه نامه ای که متضمن تسلیت به حسن پسر قاسم بود از ناحیه مقدسه امام صادر گشت ودر آخر آن، امام باین عبارت دعا فرموده بود اللهم الهم الحسن طاعتک وجنبه معصیتک این همان دعائی بود که قاسم پدرش برای او در هنگام وصیت کرده بود در آخر نامه نوشته بود پدرت را برای تو پیشوا واعمال او را مثال ونمونه قرار دادیم(۷۰).
رفع اختلاف بین زن وشوهر به دعای امام
شیخ طوسی در کتاب غیبت خود می نویسد ابو غالب زراری گفت در یکی از سفرهایم در اول جوانی وارد کوفه شدم یکی از دوستانم (که راوی اسم او را فراموش کرده) با من بود در زمان پنهان شدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح که نمایندگی خود به شلمغانی داده بود. هنوز شلمغانی منحرف نگشته وآثار کفر والحادش آشکار نشده بود(۷۱) مردم پیش او می رفتند زیرا دوست حسین بن روح بود ودر مورد احتیاجات مردم وساطت می نمود.
دوست من گفت مایلی برویم پیش ابو جعفر با او ملاقاتی بکنیم زیرا امروز مردم به او مراجعه می کنند واز طرف حسین بن روح تعیین گردیده من می خواهم در خواستی بنویسم واز ناحیه امام علیه السلام تقاضای دعائی دارم. درخواست او را پذیرفتم پیش ابو جعفر رفتیم.
عده ای در آنجا حضور داشتند سلام کردیم رو به دوست من کرده گفت این جوان کیست با تو. جواب داد مردی از فامیل زراره بن اعین است به من گفت از کدام دسته زراره ها هستی؟ گفتم آقا من از بازماندگان بکیر بن اعین برادر زراره هستم گفت این خانواده بسیار محترم وباارزش هستند ومقامی در میان شیعه دارند.
دوست من گفت آقا می خواهم بنویسی مولی دعائی برایم بفرمایند من که این سخن را شنیدم تصمیم گرفتم همین تقاضا را به نمایم ودر نظر گرفتم به هیچ کس جریان را نگویم.
همسرم ما در ابوالعباس پیوسته با من از در مخالفت در می آید وهمیشه با هم اختلاف داشتیم ولی با تمام این بدرفتاریهایش او را خیلی دوست می داشتم.
با خود گفتم تقاضای دعا می کنم در مورد گرفتاری شدیدی که دارم ولی توضیح نمی دهم. گفتم آقا من هم تقاضائی دارم پرسید چه گرفتاری گفتم دعائی می خواهم در مورد آسوده شدن از گرفتاری شدیدی که مبتلا هستم نامه ای برداشت وحاجت دوستم را نوشت واضافه کرد شخصی که از فامیل زراره است نیز تقاضای دعا دارد در مورد کاری که بسیار برایش مشکل شده نامه را پیچید وما از جا حرکت کرده رفتیم.
چند روز گذشت دوستم مراجعه به ابو جعفر در مورد تقاضای خود نکنیم؟ با او رفتم همین که نشستیم نامه ای بیرون آورد که مسائل زیادی در آن جواب داده شده بود رو به دوست من کرده جواب تقاضای او را خواند. سپس به من توجه کرد وبه خواندن نامه چنین ادامه داد واما الزراری وحال الزوح والزوجه فاصلح الله ذات بینهما در مورد درخواست شخص زراری اختلاف بین زن وشوهر را خداوند برطرف کرد.
چنان تحت تاثیر این پاسخ قرار گرفتم که آثارش در من کاملا مشهود بود از جای حرکت کرده رفتیم. دوستم گفت خیلی تحت تاثیر قرار گرفتی؟ گفتم جا دارد تعجب می کنم پرسید از چه چیز گفتم جریانی بود که جز من وخدا کسی خبر نداشت عین جریان را برایم نوشته بودند وقتی موضوع را تشریح کردم دوستم در شگفت شد.
بالاخره به کوفه آمدم زنم (مادر ابوالعباس) از من قهر کرده بود وبه خانه پدرش بود خودش به خانه آمد ودرخواست عفو وبخشش نمود واز من عذرخواهی کرد دیگر بعد از آن هیچ وقت نشد نسبت به من مخالفتی کند تا مرگ بین ما جدائی انداخت(۷۲).
شیخ صدوق به دعای ولی عصر متولد شد
شیخ صدوق در کمال الدین از محمد بن علی اسود نقل کرده که بعد از درگذشت محمد بن عثمان، علی بن موسی بن بابویه از من خواست که از شیخ ابوالقاسم حسین بن روح استدعا کنم او از مولی صاحب الزمان خواهش کند برای علی بن بابویه دعا نماید خداوند پسری بوی مرحمت فرماید.
حسین بن روح هم به حضرت نوشت سه روز بعد به من اطلاع داد که امام برای علی بن بابویه دعا فرمود وبه زودی پسری با برکت که خداوند از وجود او به مردم نفع می رساند برای او متولد می گردد پس از این پسر فرزندان دیگر نیز خداوند به او خواهد داد.
ابو جعفر محمد بن علی اسود می گوید: از حسین بن روح خواستم که درباره خودم نیز چنین استدعائی از حضرت بنماید که خداوند پسری به من روزی فرماید ولی او به من گفت راهی برای درخواست تو نیست وچنین چیزی امکان ندارد. خداوند همان سال به علی بن بابویه فرزندش محمد (شیخ صدوق) وبعد از او اولاد دیگری داد اما مرا فرزندی روزی نشد.
شیخ صدوق رحمه الله علیه می نویسد هر وقت ابوجعفر محمد بن علی اسود مرا می دید که به مجلس درس استادم محمد بن حسن بن احمد بن ولید میروم ومشاهده می کرد به مطالعه کتب علمی وحفظ آنها تمایل زیادی دارم می گفت از تو تعجب نیست که چنین رغبتی به علم داری زیرا به دعای امام زمان متولد گشته ای.
اجرای معجزه به دست وکیل امام
شیخ صدوق در کمال الدین می نویسد محمد بن حسن صیرفی که در سرزمین بلخ اقامت داشت گفت قصد رفتن حج داشتم وجوهی با من بود که نصف آن طلا ونصف دیگر نقره بود. طلاها را ذوب نموده به صورت شمش ونقره ها را چند پاره نمودم این وجوه را به من داده بودند که به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بسپارم.
همین که به شهر سرخس رسیدم خیمه خود را در ریگستانی بر سر پا نموده به وارسی طلاها ونقره ها پرداختم. در آن اثنا یک شمش طلا از دستم افتاد ودر ریگها فرو رفت ولی من متوجه نشدم موقعی که به همدان رسیدم دوباره آنها را وارسی کردم چون سعی داشتم در حفظ آنها در آنجا متوجه شدم که یک شمش طلا به وزن صد وسه مثقال (یا نود وسه مثقال تردید از راوی است) گم کرده ام.
ناچار در همان جا یک شمش به همان وزن از مال خود ساخته بجای آن گذاردم وقتی وارد بغداد شدم، به سراغ ابوالقاسم حسین بن روح رفتم وآنچه آورده بودم به او تسلیم نمودم او در میان شمش های طلا دستی به همان شمشی که من در همدان از مال خودم ساخته بودم مالید وآن را پیش من انداخت، گفت این شمش مال ما نیست آن شمشی را که مال ما بود در سرخس موقعی که در ریگستان خیمه زده بودی گم کردی به همان محل برگرد وجستجو کن خواهی یافت بعد به اینجا مراجعت کن ولی مرا دیگر نمی بینی من هم به سرخس مراجعت نموده وبه همان جائی که منزل کرده بودم رفتم وشمش طلا را پیدا کرده به شهر خود برگشتم. سال بعد نیز آهنگ حج بیت الله نمودم وشمش طلا را با خود به بغداد آوردم حسین بن روح رحلت نموده بود شیخ ابوالحسن سمری را ملاقات کردم وآن را به او سپردم.
ابو علی بغدادی

در همان کتاب می نویسد حسین بن علی بن محمد قمی معروف به ابو علی بغدادی گفت شخصی معروف به «ابن جادشیر» در شهر بخارا هشت شمش طلا به من داد وامر نمود که آن را در بغداد به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح تسلیم کنم. آن را با خود آوردم چون به آمویه(۷۳) رسیدم یکی از آنها را گم کردم ومتوجه آن نشدم تا آنکه به بغداد آمده وآنها را بیرون آوردم تا تسلیم کنم. دیدم یکی از آنها کم است. شمشی از طلا به همان وزن خریدم واضافه بر شمش های دیگر نمودم سپس نزد حسین بن روح رفتم شمشهای طلا را پیش وی نهادم.
حسین بن روح با دست اشاره به همان شمشی که خریده بودم نموده گفت این را که خودت خریده ای بردار زیرا آن شمش ما را که گم کردی به ما رسید وآن همین است پس آن را بیرون آورده به من نشان داد دیدم همان است که در آمویه گم کرده بودم.
نایب امام را آزمایش می کردند
حسین بن علی بن محمد قمی معروف به ابو علی بغدادی گفت در همان سال زنی را در بغداد دیدم از من پرسید وکیل امام زمان کیست بعضی از قمیها به او اطلاع داده بودند که وکیل حضرت حسین بن روح است وبه آن زن اشاره کرده بودند این مرد او را می شناسد، من او را راهنمائی کردم پس از آن خودم خدمت حسین بن روح رسیدم آن زن هم در آنجا بود، به حسین بن روح گفت ای شیخ در نزد من چیست حسین بن روح گفت آنچه نزد تو است در دجله بیانداز بعد بیا تا به تو خبر بدهم زن رفت وآنچه با خود آورده بود در دجله انداخت آنگاه به نزد حسین بن روح بازگشت. حسین بن روح به کنیزش گفت برو آن قوطی را بیاور. کنیز جعبه را آورد.
حسین بن روح به زن گفت این همان جعبه است که نزد تو بود وآن را در دجله انداختی اکنون بگویم چه در آن است. یا خودت می گوئی زن گفت شما بفرمائید گفت یک جفت خلخالی طلا وحلقه بزرگی است که گوهری در آن است ودو حلقه کوچک است که در هر کدام یک دانه گوهر است ودو انگشتر فیروزه ویک انگشتر عقیق در آن است.
محتوی جعبه همان اشیائی بود که حسین بن روح نام برد. بدون کم وکاست، سپس در جعبه را باز کرد وآنچه در آن بود به من نشان داد زن نگاهی به من کرده گفت همان چیزهائی است که من آورده بودم ودر دجله انداختم من وآن زن با مشاهده این جریان چنان شاد شدیم که نزدیک بود هوش از سر ما برود(۷۴).
با توجه بخوانید
در خرایج از معجزات صاحب الزمان علیه السلام این جریان را می نویسد که ابو علی دعلجی دو پسر داشت واز مردان پاک طینت بود که احادیثی از حفظ داشت یکی از فرزندانش بنام ابو الحسن معتقد ومتدین بود وبه شغل مرده شوئی اشتغال داشت ولی پسر دیگرش از جوانان هرزه به شمار می رفت که از کارهای زشت خودداری نمی کرد.
ابو محمد اجیر شد که به نیابت از حضرت صاحب الزمان به مکه رود وحجی انجام دهد عادت شیعیان بود که اشخاص را اجیر می کردند وپول می دادند تا به نیابت از ولی عصر حج بگزارند. ابو محمد از پول همان حج مقداری به فرزند نابکارش داد وبه طرف مکه رهسپار شد.
پس از بازگشت گفت در موقف ایستاده بودم پهلوی خود جوانی زیبا وگندم گون دیدم که می آید در حال تضرع ودعا است وبا کمال توجه به کار خود مشغول است. همین که نزدیک شد مردم کنار رفتند در این موقع به من توجه نموده فرمود پیرمرد! خجالت نمی کشی پرسید از چه چیز آقای من فرمود به تو پول می دهند حج بگزاری به نیابت از کسی که خودت می دانی، از آن پول می دهی به فاسق شراب خوری ممکن است چشمت کور شود با دست اشاره بچشم من نمود. من از آن روز می ترسم.
ابو عبد الله محمد بن نعمان این جریان را شنیده بود می گفت چهل روز بیشتر از آمدنش نگذشت که دانه ای از همان چشمی که اشاره به آن کرده بودند در آمد وچشمش از بین رفت(۷۵).
سفیران امام
در غیبت عده ای از شیعیان پاک نهاد که اعتقاد کامل به شخصیت اخلاقی ومذهبی آنها بود وبه درستی ودیانت بین ارادتمندان ائمه علیهم السلام اشتهار خاص داشتند به نیابت ولی عصر که واسطه بین امام زمان وشیعیان باشند برگزیده شدند.
نواب ولی عصر در غیبت صغری متجاوز از صد نفر بوده اند که هر کدام در یکی از شهرهای شیعه نشین واسطه بین مردم وامام به شمار می رفتند از آن جمله قاسم بن علا که قبلا جریانش نقل شد در شهر ران آذربایجان افتخار این نمایندگی را داشت.
ولی چهار نفر از این نمایندگان امتیاز خاصی داشتند که در هر زمان واسطه اصلی آنها بودند. سایر نواب توقیعات وخواسته ها ونیازهای مردم را توسط یکی از این چهار نفر که در زمانشان بود به عرض امام می رساندند در حقیقت این چهار نفر بدون واسطه به امام علیه السلام دسترسی داشتند ودیگران به وساطت اینها.
اولین نایب از این چهار نفر شیخ ابو عمرو عثمان بن سعید عمری است که در زمان امام علی النقی وامام حسن عسکری نیز وکیل این دو امام بود وبه امانت ووکالت او هر دو امام علیهما السلام تصریح فرموده اند وهمچنین مولی صاحب الزمان به نیابت او تصریح فرمود.
دومین نایب، ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید عمری است که پسر شیخ ابو عمر نایب اول بود پس از درگذشت پدرش افتخار مقام او را یافت وبه دستور ولی عصر علیه السلام پدرش او را به جانشینی خود منصوب کرد.
محمد بن عثمان دارای چند کتاب بود که از فرمایشات امام حسن عسکری وامام زمان استفاده کرده بود در سال سیصد وپنج از دنیا رفت ومدت پنجاه سال به نیابت اشتغال داشت که اموال مردم را می پذیرفت وتوقیعات با همان خطی که در زمان امام حسن عسکری در امور دنیا ودین وجواب سوالات بوسیله پدرش برای اشخاص می رسید در زمان او نیز خواسته های مردم با همان توقیعات جواب داده می شد.
سومین سفیر شیخ ابوالقاسم حسین بن روح پسر ابی بحر نوبختی است که بعد از محمد بن عثمان به مقام نیابت خاصه رسید، به دستور امام او را محمد بن عثمان تعیین نمود حسین بن روح مردی دانشمند ومورد اعتماد تمام حتی اهل سنت بود نایب دوم محمد بن عثمان بیش از ده نفر در اطرافش بودند که حسین بن روح یکی از آنها بشمار می رفت او از سایرین کمتر مورد توجه محمد بن عثمان بود. جعفر بن احمد بن متیل به اندازه ای با محمد بن عثمان خصوصی بود ومورد توجه او قرار داشت ورفت وآمد در خلوت وآشکار می کرد که ارادتمندان ائمه همه تردیدی نداشتند که او به نیابت انتخاب خواهد شد.
ولی بر خلاف تصور آنها به دستور امام ابوالقاسم حسین بن روح تعیین گردید، تمام پذیرفتند حتی جعفر بن احمد بن متیل. همان طوری که در زمان محمد بن عثمان عهده دار کارهای او بود در زمان حسین بن روح نیز سمت پیشکاری او را داشت. در سال ۳۲۶ حسین بن روح از دنیا رفت ومدت سفارت او بیست ویک یا بیست ودو سال بود.
چهارمین نایب خاص که پس از درگذشت او دیگر نایب خاصه پایان یافت وغیبت کبری شروع گردید شیخ ابوالحسن علی بن محمد سمری رحمه الله علیه است که به تصریح حسین بن روح وبه امر امام جانشین او شد. ابوالحسین علی بن محمد سمری در سال سیصد وبیست ونه از دنیا رفت وغیبت صغری پایان پذیرفت.
نایب اول: عثمان بن سعید
احمد بن اسحق قمی گفت روزی خدمت امام علی النقی رسیده عرض کردم آقا من گاهی در اینجا هستم وگاهی نیستم ونمی توانم خدمت شما برسم تقاضا دارم بفرمائید احتیاجات خود را در امور دینی بوسیله چه کس رفع نمایم. فرمود ابو عمر عثمان بن سعید مرد مورد اعتماد واطمینان کامل من است هر چه او بگوید از طرف من گفته وآنچه نسبت به شما انجام داد مثل این است که من انجام داده ام.
احمد بن اسحاق می گوید پس از درگذشت امام علی النقی خدمت امام حسن عسکری رسیدم وهمان تقاضائی را که از پدر بزرگوارش کرده بودم از ایشان نیز کردم فرمود ابو عمر مردی درست ومورد اعتماد من است در زمان حیات من وهم پس از درگذشتم او در زمان پدرم نیز مورد اعتماد بوده هر چه بگوید از طرف من گفته وهر چه انجام دهد مثل این است که من انجام داده ام(۷۶).
شیخ طوسی در کتاب غیبت خود از عبد الله بن جعفر حمیری نقل می کند که گفت من وشیخ ابو عمر (نایب اول) پیش احمد بن اسحق قمی بودیم. احمد بن اسحق به من اشاره کرد راجع به حضرت ولی عصر از او بپرس.
من به عثمان بن سعید گفتم آقا سوالی دارم گرچه هیچ شکی در این مورد ندارم واعتقاد من اینست که زمین خالی از حجت نمی تواند باشد، مگر چهل روز قبل از قیامت که در آن زمان حجت بر مردم تمام شده ودر توبه است وهر که قبلا ایمان نیاورده آن روز دیگر ایمان آوردنش مفید نخواهد بود بدترین مردم همان هائی هستند که قیامت در زمان ایشان بر پا می شود، ولی مایلم در مورد سوالم یقین بیشتری کسب کنم زیرا ابراهیم خلیل از خدا سوال کرد چگونه مرده را زنده می کند به او خطاب شد مگر ایمان نداری گفت چرا ولی می خواهم اطمینان حاصل کنم.
احمد بن اسحق به من گفت: از حضرت امام علی النقی پرسیدم در امور دینی به چه کس مراجعه کنم وسخن که را بپذیرم آن جناب فرمود ابو عمر مورد اعتماد من است وهر چه گفت وانجام داد مثل این است که من گفتم یا انجام داده ام از او بشنو واطاعت کن. زیرا مرد درست ومورد اعتماد است ونیز گفت از حضرت امام حسن عسکری همین سوال را نمودم ایشان هم فرموده اند ابو عمر وپسرش هر دو درست ومورد اعتمادند هر چه بگویند یا انجام دهند از طرف ما گفته وانجام داده اند از آن دو بشنو واطاعت کن هر دو مورد اعتمادند.
اکنون ملاحظه فرمائید این اعتراف دو امام است نسبت به شما از شنیدن این سخنان ابوعمر سر به سجده گذاشت واشک ریخت پس از آن به من فرموده سوالت را بپرس.
گفتم تو امام زمان پسر حضرت عسکری را دیده ای فرمود آری به خدا سوگند با دست اشاره کرد گردنش این چنین بود (یعنی شخص توانا که اندامی مناسب وکامل دارد) گفتم یک سوال دیگر مانده گفت بپرس.
از اسم امام سوال کردم گفت حرام است سوال کردن از اسم این سخن را از طرف خودم نمی گویم مرا نمی رسد که حلالی را حرام نمایم. اکنون جریان در نزد پادشاه چنین است که امام حسن عسکری در گذشته واز او فرزندی باقی نمانده حتی میراثش را تقسیم کردند وکسانی که حق نداشتند از آن میراث استفاده نمایند استفاده کردند «جعفر کذاب». امام علیه السلام بر این جریان صبر نمود او صاحب خانواده وخویشاوند است وکسی جرئت ندارد خود را به آنها منتسب نماید یا چیزی به آنها برساند وقتی اسم به میان آمد به ناچار در جستجوی امام خواهند بود از خدا پرهیز کنید درصدد چنین کاری بر نیائید(۷۷).
نایب دوم: ابو جعفر محمد بن عثمان عمری
عبد الله بن جعفر گفت توقیعی(۷۸) به ابو جعفر محمد بن عثمان درباره تسلیت راجع به درگذشت پدرش با این مضمون صادر گردید: پدرت با خوشنامی زندگی کرد وبا سعادت از دنیا رفت از این مصیبت تو وما افسرده شدیم واز در گذشت او ناراحت گردیدیم کمال سعادت او همین که فرزندی چون تو دارد، به دستور ما جانشین او هستی ما از وجود تو خرسندیم.
در توقیع دیگر می فرماید: خداوند فرزند عثمان بن سعید را حفظ کند پیوسته در زمان پدرش مورد اعتماد بود خدا از او راضی باشد واو را خرسند نماید وشاد کام گردد او از نظر ما جانشین پدرش می باشد آنچه بگوید به دستور ما است وبه فرمان ما عمل می کند الخ(۷۹).
محمد بن متیل گفت: ابو جعفر عمری مرا خواست وچند پارچه وکیسه ای محتوی مقداری پول به من سپرد گفت باید هم اکنون بواسط بروی آنچه به تو دادم به اولین کسی که در موقع پیاده شدن از اسب در واسط ملاقات می کنی بدهی من از این ماموریت ناراحت شدم که مثل مرا برای چنین چیزی می فرستد.
بواسط رفتم در موقع پیاده شدن با اولین کسی که ملاقات نمودم از حسن بن محمد صیدلانی که وکیل حضرت در واسط بود سوال کردم گفت من همان شخص هستم خود را معرفی نمودم مرا شناخت. سلام کرد ومن پاسخ دادم وبا هم معانقه کردیم گفتم ابو جعفر عمری به شما سلام می رساند این کیسه وپارچه ها را داده که به شما بدهم.
گفت: الحمدلله محمد بن عبیدالله حائری از دنیا رفت من بیرون شدم تا کفن او را فراهم نمایم. پارچه ها را ملاحظه نمود دید آنچه لازم بوده فرستاده است ودر کیسه اجرت حمالها ومزد قبر کن است جنازه او را تشییع نمودیم پس از آن بازگشتم(۸۰).
علی بن محمد احمد دلال قمی گفت روزی خدمت ابو جعفر محمد بن عثمان رسیدم تا سلامی عرض کنم دیدم لوحی در مقابل اوست ونقاش روی آن نقش می بندد آیاتی از قرآن ودر اطرافش اسامی ائمه علیهم السلام را می نویسد.
پرسیدم این لوح چیست، فرمود برای قبرم تهیه می کنم مرا روی آن خواهند گذاشت یا گفت مرا بر آن تکیه می دهند. فرمود هر روز داخل قبر می شوم ودر آنجا یک جزء قرآن می خوانم سپس بیرون می آیم.
در خبر می گوید گمانم علی بن احمد گفت که محمد بن عثمان دست مرا گرفت وقبر خود را نشانم داد، به من گفت در فلان روز از فلان ماه وسال من از دنیا خواهم رفت ودر همین قبر دفن می شوم. این لوح با من خواهم بود وقتی از خدمتش مرخص شدم تاریخ فوت او را یادداشت کردم وپیوسته مراقب آن تاریخ بودم چیزی نگذشت که بیمار شد وبالاخره در همان روز از دنیا رفت ودر همان محل دفن شد(۸۱).
نایب سوم: ابو القاسم حسین بن روح نوبختی
ابو جعفر محمد بن عثمان در سال سیصد وپنج از دنیا رفت ومدت پنجاه سال عهده دار نیابت بود پس از او ابوالقاسم حسین بن روح به نیابت رسید.
جعفر بن احمد بن متیل گفت: من هنگام وفات محمد بن عثمان بالای سرش نشسته بودم وبا او صحبت می کردم حسین بن روح پائین پای او نشسته بود در این هنگام محمد بن عثمان رو به طرف من نموده گفت: به من دستور داده شده که حسین بن روح را به جانشینی خود معرفی کنم. این را که شنیدم از جای حرکت کردم دست حسین بن روح را گرفتم در جای خود نشاندم وخودم پائین پای او نشستم.
گروهی از شیعیان نیز از قبیل ابوعلی بن همام وعبیدالله بن محمد وابوعبد الله باقطانی وابوسهل اسمعیل بن علی نوبختی وابوعبد الله وجنا در هنگام وفات محمد بن عثمان حضور یافتند وبه او گفتند اگر پیش آمدی کرد چه کس جانشین شما خواهد بود، گفت ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی جانشین من وسفیر بین شما وصاحب الامر است، وکیل اوست شخصی پاکدامن ومورد اعتماد است در کارهای خود به او مراجعه کنید ودر گرفتاریها از او استمداد جوئید به من این دستور را داده اند من وظیفه خود را انجام دادم.
از ابوسهل نوبختی پرسیدند چگونه مقام نیابت به حسین بن روح رسید با بودن تو گفت آنها در انتخاب نیابت خود بهتر اطلاع دارند من مردی هستم که با مخالفین مذهب پیوسته به مناظره وبحث اشتغال دارم اگر من نیز همان طوری که حسین بن روح از مکان مولی ولی عصر مطلع است اطلاع داشتم شاید در موقع استدلال برای آوردن دلیل سستی پیدا می کردم وبرای اثبات ادعای خود مکان او را نشان می دادم ولی حسین بن روح اگر امام زمان علیه السلام زیر دامنش باشد واو را با قیچی پاره پاره کنند دامنش را بالا نمی زند که امام را نشان دهد(۸۲).
حسین بن روح شخصی بسیار با احتیاط بود ودر تقیه ذره ای فروگذار نمی کرد به طوری که مورد احترام اهل سنت نیز بود، آنقدر مقید به تقیه بود که از ترس وتقیه به منزل ابن یسار وزیر که شخصیتی تمام از نظر اجتماعی داشت ونزد خلیفه محترم بود حاضر می شد.
ابوالحسن پسر ابوالطیب گفت روزی در خانه وزیر دو نفر با یکدیگر بحث می کردند یکی از آنها عقیده داشت که بعد از پیغمبر ابوبکر از همه مردم افضل است بعد از او عمر وپس از وی علی علیه السلام دومی می گفت علی از عمر بهتر است.
در این میان ابوالقاسم حسین بن روح گفت آنچه مورد اتفاق اصحاب پیغمبر می باشد این است که ابوبکر صدیق را مقدم می دارند بعد از او عمر فاروق وپس از وی عثمان ذوالنورین آنگاه علی وصی، اهل حدیث نیز همین عقیده را دارند.
کسانی که در مجلس حضور داشتند از سخن او در شگفت شدند واز شادی او را روی سر خود برداشتند برایش دعاها کردند واز کسانی که او را رافضی می دانستند بدگوئی ها کردند. من از مشاهده این حال خنده ام گرفت بطوری که نتوانستم خودداری کنم با آستین جلو دهانم را گرفتم ولی از ترس اینکه رسوا شوم از جای حرکت کرده خارج شدم ولی حسین بن روح متوجه من بود همین که به منزل رسیدم چیزی نگذشت درب خانه را زدند درب را باز کردم حسین بن روح را مشاهده کردم که قبل از رفتن به منزل خود به در خانه من آمده.
فرمود بنده ی خدا چرا می خندیدی می خواستی مرا به خطر بیاندازی خیال می کنی آنچه در آن مجلس گفتم مناسبت نداشت گفتم چرا. گفت من از گناه تو نمی گذرم اگر سخن مرا در آن مجلس نابجا شماری.
گفتم آقا مردی که نایب امام زمان ووکیل اوست اگر چنین سخنی بگوید نباید تعجب کرد واز حرف او خندید!؟ با ناراحتی در جوابم گفت قسم به جان تو اگر دو مرتبه چنین حرف بزنی با تو قطع رابطه می کنم از من خداحافظی کرد ورفت(۸۳).
شنید یکی از دربانهایش معاویه را لعنت کرده او را ناسزا گفت واز خانه بیرونش کرد واز کار بر کنارش نمود، مدتها بیکار بود وتقاضای شغل خود را می کرد او را بر سر کارش نیاورد تا بالاخره یکی از بستگان حسین بن روح به او کاری داد تمام این رفتار را از روی تقیه می نمود(۸۴).
نایب چهارم: ابو الحسن علی بن محمد سمری
آخرین نایب خاص ولی عصر روحی فداه علی بن محمد سمری بود که بعد از درگذشت او دیگر شخص معینی به نیابت منصوب نگردید احتیاجات مذهبی ومسائل دینی شیعیان بدانشمندان فقیه شیعه واگذار گردید.
شیخ طوسی در کتاب غیبت خود از ابی محمد احمد بن حسن نقل می کند که گفت من در سال درگذشت شیخ ابو الحسن علی بن محمد سمری در مدینه بودم. قبل از وفاتش پیش او رفتم توقیعی از ولی عصر بیرون آورد با این عبارت.
بسم الله الرحمن الرحیم. یا علی بن محمد سمری اعظم الله اجر اخوانک فیک فانک میت ما بینک وبین سته ایام فاجمع امرک ولاتوص الی احد فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالی ذکره وذلک بعد طول الامه وقسوه القلوب وامتلاء الارض جورا وسیاتی لشیعتی من یدعی المشاهده قبل خروج السفیانی والصیحه وهو کذاب مفتر ولا حول ولا قوه الا بالله.
بنام خداوند بخشنده مهربان: ای علی بن محمد سمری خداوند پاداش برادران ترا بواسطه در گذشت تو زیاد نماید، پس از شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت. کارهای خود را بکن وبه کسی وصیت ننما که جانشین تو باشد پس از درگذشت غیبت کامل به وقوع خواهد پیوست، دیگر ظهوری نخواهد بود مگر پس از اجازه ی خدا آنهم پس از مدتهای طولانی است که دلها سخت سنگین شود وزمین پر از ستم گردد کسانی پیدا خواهند شد که برای شیعیان ما ادعای مشاهده می کنند قبل از خروج سفیانی وصیحه آسمانی این اشخاص دروغ می گویند وتهمت زننده هستند حرکت ونیروئی نیست مگر به وسیله خدا(۸۵).
گفت ما نسخه این توقیع را یادداشت کردیم واز خدمت او مرخص شدیم روز ششم باز آمدیم در حالیکه شیخ از دنیا میرفت به او گفتند وصی بعد از تو کیست. گفت خداوند اراده ای نسبت به جهانیان دارد که انجام خواهد داد این آخرین سخنی بود که از او شنیده شد.

بخش پنجم: کسانی که در غیبت صغری امام را مشاهده کرده اند

شیخ صدوق در کمال الدین از عبد الله بن جعفر حمیری نقل می کند که گفت از محمد بن عثمان عمری سوال کردم آیا صاحب الامر را دیده ای گفت آری آخرین مرتبه ای که افتخار ملاقات آن جناب را داشتم در کنار خانه خدا بود در حالیکه دست به در گاه پروردگار بر داشته می گفت:
اللهم انجزلی ما وعدتنی خدایا به وعده ایکه به من داده ای وفا فرما.
چه کسی وارد بهشت می شود
شیخ طوسی در کتاب غیبت خود می نویسد محمد بن انصاری گفت گروهی از مفوضه ومعقره(۸۶) کامل بن ابراهیم مدنی را خدمت امام حسن عسکری علیه السلام فرستادند تا مسائلی سوال کند. کامل گفت من در نظر گرفتم این سوال را بکنم که داخل بهشت نمی شود مگر کسی که معرفتش مانند من باشد وعقیده مرا داشته باشد وقتی خدمت امام رسیدم مشاهده کردم لباسهای سفید رنگ بسیار عالی در تن دارد با خود گفتم ولی خدا وحجت زمان چنین لباسهایی می پوشد ولی به ما دستور می دهد با برادران خود مواسات نمائیم واز پوشیدن چنین لباسی نهی می فرماید:
در همین موقع دیدم امام تبسم نموده آستین بالا زد چشمم به لباسی سیاه رنگ وخشن افتاد که در زیر پوشیده بود فرمود این لباس خشن را برای خدا پوشیده ام واین لباس ظریف را برای شما.
سلام کردم ونزدیک دری که پرده بر آن آویخته بود نشستم در همین هنگام بادی وزید وپرده بالا رفت کودکی دیدم چون پاره ماه در حدود چهار سال داشت به من فرمود کامل بن ابراهیم! از سخن گفتن او موی بر تنم راست شد وبه لرزه افتادم به زبانم آمد گفتم بلی آقای من.
فرمود آمده ای پیش ولی وحجت خدا تا سوال کنی داخل بهشت نمی شود مگر کسی که با تو هم عقیده است ومعرفت ترا داشته باشد.عرض کردم به خدا قسم همین اندیشه را داشتم.
فرمود: در این صورت خیلی کم به بهشت خواهند رفت فرمود به خدا قسم گروهی داخل بهشت می شوند که آنها را حقیه می نامند سوال کردم آنها کیانند. فرمود کسانی هستند که از محبت علی همین مقدار دارند که بنام او قسم می خورند ولی نه حق ونه مقام او را می دانند.
سپس مدتی سکوت کرد. آنگاه فرمود آمده ای سوال کنی از اعتقاد مفوضه.
دروغ می گویند دلهای ما ظرف مشیت خداست هر وقت او بخواهد ما نیز خواهیم خواست خداوند در قرآن کریم می فرماید:
وما تشاون الا ان یشاء الله(۸۷) در این هنگام پرده بجای خود برگشت من نتوانستم آن را یک طرف بزنم امام حسن عسکری علیه السلام به من نگاه کرده تبسم نمود وفرمود کامل! چه نشسته ای آنچه می خواستی امام بعد از من به تو جواب داد.
از جای حرکت کرده خارج شدم دیگر آن جناب را مشاهده نکردم(۸۸).
سعد بن عبد الله قمی
شیخ صدوق در کمال الدین از سعد بن عبد الله قمی روایت نقل می کند که مقدار مورد احتیاج آن را ما در اینجا ذکر می کنیم.
سعد بن عبد الله قمی گفت در نامه ای چهل وچند مسئله مشکل که کسی نمی توانست جواب آنها را بدهد نوشتم وبا خود فکر کردم از احمد بن اسحق وکیل امام حسن عسکری که بهترین شخص آن ناحیه بود سوال کنم. از او جستجو کردم به طرف سامرا رفته بود من هم از پی او رفتم در بین راه به او رسیدم.
با یکدیگر مصافحه نمودیم گفت خوش آمدی سبب آمدنت چه بود. گفتم علاقه به شما وهم عادتی که دارم به سوال مسائل سبب آمدنم گردید. گفت من نیز قصد دارم خدمت مولایم امام حسن عسکری برسم واز مشکلات تفسیر سوالهائی دارم موفقیتی است که هر دو از خدمت امام استفاده کنیم او چون دریائی بی پایان است از عجائب واطلاعات علمی امام ما است!!
وارد سامرا شدیم به در خانه آقایمان امام حسن عسکری علیه السلام رسیدیم اجازه ورود خواستیم اجازه دادند احمد بن اسحق کیسه ای چرمی داشت که در داخل آن یک عبای طبری نهاده ودر داخل آن صد وشصت کیسه پارچه ای محتوی درهم ودینار بود که سر هر کیسه ای را صاحبش بسته وروی آن مهر خود را زده بود وقتی چشمم به مولایم افتاد صورتش را چون ماه شب چهارده دیدم بر روی زانوی راستش پسری بود چون ستاره درخشان وبر سر فرقی با دو گیسوی آویخته داشت چون الفی که بین دو واو باشد پیش روی امام اناری از طلا بود که نقش های آن می درخشید ونگین های عالی بر آن قرار داشت این انار را یکی از روسای بصره به ایشان هدیه داده بود.
امام علیه السلام نامه ای می نوشت آن کودک دست امام را می گرفت واز نوشتن باز می داشت برای اینکه او را مشغول نماید انار را روی زمین می انداخت تا با آن بازی کند.
ما سلام کردیم امام علیه السلام اظهار لطف زیادی نموده واشاره به نشستن فرمود وقتی آن جناب از نوشتن نامه فراغت حاصل کرد احمد بن اسحاق کیسه چرمی را از داخل عبا خارج نموده خدمت مولی گذاشت امام علیه السلام نگاهی به کودک کرده فرمود مهر از کیسه های هدایای شیعیان ودوستان خود بردار.
عرض کرد آقا جایز است دست پاک خود را به هدیه های نجس واموال ناپاک بزنم که حلال وحرام آن با یکدیگر مخلوط شده. امام علیه السلام به احمد بن اسحاق فرمود کیسه را باز کن تا حلال وحرام آن را از هم جدا کند. اولین کیسه ای را که احمد بن اسحاق برداشت آن کودک فرمود این کیسه متعلق به فلان کس فرزند فلانی است که در فلان محل قم ساکن است شصت ودو دینار در آن است که چهل وپنج دینار آن بهای خانه ای است که از پدرش به ارث برده وفروخته وچهارده دینار بهای نه جامه است وسه دینار آن اجاره دکان است امام فرمود درست گفتی اینک هر کدام حرام است به او بگو.
فرمود جستجو کنی از دیناری که در فلان تاریخ در ری سکه زده شده که نقش یک طرف آن سائیده شده وتکه طلائی که یک چهارم مثقال وزن دارد. علت حرام بودن آن این است که صاحب این پولها در فلان تاریخ یک من وده سیر نخ به همسایه ی پارچه باف خود داده مدتی گذشت نخ را دزدی برد، پارچه باف جریان را به صاحب نخ گفت ولی او قبول نکرد وبجای آن نخ یک من ونیم نخی باریکتر از آن گرفت از همان نخ لباسی تهیه کرد که این دینار وتکه طلا بهای همان است.
سر کیسه را باز کرد داخل کیسه دیناری بود باسم خود آن شخص ومقداری دینارها همان طوری که آن جناب فرموده بود. دینارها وآن تکه طلای را با همان علامت بیرون آورد کیسه دیگری را بیرون کرد. فرمود این متعلق به فلان کس است از فلان محله قم پنجاه دینار در آن است که دست زدن ما به آن جایز نیست پرسید از چه جهت. فرمود زیرا این پول بهای گندمی است که صاحب آن به زارعش ستم کرده چون در موقع تقسیم سهم خود را با پیمانه پر بر داشته وسهم زارعش را با پیمانه ای سرخالی وکم.
امام علیه السلام فرمود صحیح است به احمد بن اسحاق دستور داد همه این کیسه را برگردان به صاحبش ما احتیاجی به اینها نداریم. آن جامه پیره زن را بیاور. احمد بن اسحاق گفت این جامه داخل خرجین من بود که فراموش کرده بودم همین که رفت آن را بیاورد امام علیه السلام به من نگاهی نموده فرمود تو چرا آمده ای عرض کردم احمد بن اسحاق مرا به زیارت شما تشویق نمود فرمود چه شد مسائلی که می خواستی بپرسی عرض کردم هست.
فرمود از نور دیده ام بپرس به فرزندش اشاره نمود. آن کودک گفت از هرچه مایلی بپرس. عرض کردم آقای من برای ما چنین روایت کرده اند که پیغمبر طلاق زنان خود را به دست امیر المومنین علیه السلام داده بطوری کهم در جنگ جمل علی علیه السلام به عایشه گفت گرد وغباری بر انگیختی برای اسلام ومسلمانان با این آشوبت وبا نادانی خود فرزندانت را (مراد مومنین هستند) در معرض هلاک قرار دادی اگر از نادانی خود دست بر نداری ترا طلاق می دهم.
با اینکه زنان پیغمبر با درگذشت آن جناب طلاق داده شده اند. سوال کرد طلاق یعنی چه گفتم آزادی. فرمود اگر طلاق آنها با وفات پیغمبر باشد پس چرا بعد از درگذشت پیغمبر نمی توانستند ازدواج کنند.
عرض کردم شما معنی طلاقی را که در اختیار امیر المومنین قرار داده بفرمائید. فرمود خداوند زنان پیغمبر را با امتیازی احترام نموده آنها را مادر مومنین محسوب نموده پیغمبر فرمود به علی علیه السلام که این شرافت برای آنها باقی است تا وقتی که اطاعت خدا را بنمایند هر کدام بعد از من مخالفت خدا را نموده وبر تو خروج کرد او را از درجه همسری من خارج کن واز مقام مادر مومنین بودن خارج نما.
سپس سوالهای دیگری از قبیل فاحشه مبینه واز این دستور خدا به حضرت موسی فاخلع نعلیک واز تاویل کهیعص نمود وجواب کافی گرفت. تا اینکه عرض کردم بفرمائید چرا مردم نمی توانند برای خود امام وپیشوائی انتخاب نمایند. فرمود پیشوای درست یا نادرست.
عرض کردم پیشوای درست.
فرمود ممکن است به نظر خودشان پیشوای درستی انتخاب کنند ولی نادرست در آید با اینکه هیچ کدام از قلب یکدیگر خبر ندارند گفتم آری. فرمود به همین علت که قابل قبول عقل تو است. سپس فرمود بگو ببینیم پیغمبرانی که خداوند آنها را انتخاب نموده وبر آنها کتاب نازل کرده وبه او وحی وعصمت آنها را تائید فرموده با اینکه پیشوای مردم هستند وبزرگترین آنها از قبیل موسی وعیسی با کمال عقل ودانششان وقتی بخواهند از میان مردم مومنین را انتخاب کنند آیا ممکن است منافق را برگزینند با اینکه قصدشان مومن بوده؟! گفتم نه.
فرمود موسی کلیم الله با عقل فراوان ودانش زیاد ونزول وحی بر او از میان قوم وسپاهیانش برای وعده گاه پروردگار هفتاد هزار نفر از کسانی که شک در ایمان آنها نداشت انتخاب نمود وهمه ی آنها منافق بودند. زیرا خداوند در قرآن می فرماید:
واختار حتی موسی قومه سبعین رجلا لمیقاتنا تا آنجا که می فرماید:
لن نومن لک حتی نری الله جهره فاخذتهم الصاعقه لظلمهم هفتاد هزار نفر را برای وعدگاه پروردگار انتخاب نمود آنها گفتند ما به تو ایمان نمی آوریم مگر اینکه خدا را آشکار را ببینیم خداوند آنها را بواسطه ستمگری که کردند گرفتار صاعقه نمود.
در صورتی که چنان پیغمبری در موقع انتخاب برخلاف واقع بجای مومن منافق انتخاب کند با اینکه خیال می کند شخص انتخاب شده خوب است یقین می کنیم که انتخاب ممکن نیست مگر از طرف کسی کهم دلها خبر دارد وبر اسرار آگاه است به همین جهت انتخابی که مهاجرین وانصار نمودند قابل ارزش نیست در صورتی که پیغمبران نتوانند انتخاب کنند.
سپس فرمود سعد! کسی که ادعا می کرد پیغمبر ابابکر را به غار برد فقط از همین جهت بود که می دانست خلیفه وجانشین بعد از اوست وعهده دار احکام قرآن واختیار دار امت وپشت وپناه مردم است در گرفتاریها واقامه حدود وتامین سپاه برای فتح ممالک کفر می کند همان طوری که برای نجات خود وانجام وظیفه پیغمبری به غار پناه برد از ترس اینکه جانشینش از بین نرود او را هم با خود برد مگر نه اینست کسی که از چیزی فرار می کند وبه جائی پناه می برد باید دوست خود را نیز به آن پناهگاه ببرد ولی علی را بجای خود خوابانید چون به او اهمیت نمی داد واز وجود او ناراحت بود ومی دانست اگر کشته شود اشکالی ندارد که دیگری را بجای او برگزیند برای دفاع از اسلام وگرفتارهای جنگی.
چرا جواب او را ندادی به این طور که می گفتی مگر نفرموده پیغمبر خلافت بعد از من سی سال است بنا به مذهب شما مدت خلافت را به مقدار عمر خلفاء راشدین قرار داده.
او چاره ای نداشت جز اینکه تصدیق نماید. آنگاه به او می گفتی همان طور که پیغمبر می دانست ابابکر خلیفه اوست می دانست عمر وبعد از عمر عثمان وپس از عثمان علی خواهم بود. باز هم تصدیق می نمود. آنگاه به اون می گفتی پس لازم بود همه را به ترتیب به غار ببرد وهمان طوری که از جان ابابکر ترسید بر جان آنها نیز باید می ترسید ومقام آنها را پائین نمی آورد بواسطه بردن ابابکر بطرف غار سپس بیانات دیگری فرمود تا آنکه سعد گفت مولی امام حسن از جای حرکت کرد.
برای نماز با آن کودک من نیز خارج شدم در جستجوی احمد بن اسحاق او را دیدم می آید در حال گریه.
گفتم چه دیر کردی چرا گریه می کنی گفت جامه ای که مولی از من خواست گم کرده ام. گفتم چیزی نیست خدمت آن جناب جریان را عرض کن با سرعت خدمت امام رسید به زودی برگشت در حالیکه می خندید ودرود بر محمد وآلش می فرستاد پرسیدم چه خبر شد.
گفت جامه ای که گم کرده بودم دیدم زیر پای مولایم پهن است وبر روی آن نماز می خواند خدای را بر این نعمت سپاس گزاری کردم تا چند روز دیگر مرتب خدمت امام رفت وآمد می کردیم ولی آن کودک را مشاهده نکردیم روز آخر با احمد بن اسحاق وکهلان نامی از همشهریان خودمان خدمت امام رسیدیم. سعد ایستاد وعرض کرد آقا هنگام جدائی است بسیار ناراحتیم از فراق شما از خدا می خواهیم بر محمد مصطفی وعلی مرتضی وفاطمه زهرا وامام حسن وامام حسین وائمه طاهرین درود بفرستد وبر شما وفرزندت ومی خواهیم شما را پیروز نماید ودشمنانتان را خوار کند واین دیدار ما را آخرین دیدار قرار ندهد.
این سخنان را که به پایان رسانید قطرات اشک از گونه امام جاری شده فرمود بیهوده خود را به زحمت نیانداز درباره دعا کردن در همین سفر از دنیا خواهی رفت.
احمد بن اسحاق از شنیدن این سخن بیهوش شد پس از بهوش آمدن عرض کرد شما را به خدا قسم می دهم این افتخار را به من ارزانی فرمائید ویکی از جامه های خود را عنایت کنید تا جزء کفن خود قرار دهم.
امام علیه السلام دست زیر فرش برد وسیزده درهم بیرون کرده به او داد فرمود فقط از همین پول خرج خود بکن آنچه خواستی نیز بدست می آوری خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند.
سعد گفت در مراجعت سه فرسخ به حلوان مانده احمد بن اسحاق تب کرد وسخت بیمار شد که از زندگی مایوس گردید. به حلوان که رسیدیم وارد کاروان سرائی شدیم احمد بن اسحاق مردی را که خدمتکارش بود خواست وگفت مایلم امشب مرا تنها بگذارید. ما از او جدا شدیم وهر کدام به بستر خود رفتیم.
صبحگاه مرا فکر فراگرفت. چشم باز کردم دیدم کافور علام امام حسن عسکری علیه السلام به من گفت خدا پاداش نیک به شما بدهد در مقابل در گذشت احمد بن اسحاق جبران این مصیبت را به نحو مطلوب فرماید. ما از غسل وکفن او فارغ شدیم اینک حرکت کنید وآماده ی دفن او شوید او از همه شما پیش امام بیشتر موقعیت داشت در این موقع از چشم ما پنهان شد.
کنار پیکر او رفتیم وبه گریه وزاری پرداختیم تا حق او را به پای بردیم واز رفتنش فراغت حاصل کردیم(۸۹).
مژده نجات یافت
ابراهیم بن محمد بن فارس نیشابوری گفت عمرو بن عوف فرماندار تصمیم کشتن مرا گرفت او مردی دشمن خاندان نبوت وعلاقه ای به ریختن خون شیعیان داشت من از جریان که مطلع شدم. ترس عجیبی مرا فراگرفت از خانواده ودوستانم وداع کردم وخدمت امام حسن عسکری رسیدم تا از ایشان نیز وداع نمایم قصد داشتم فرار نمایم.
همین که خدمت مولی رسیدم کودکی را مشاهده کردم کنار ایشان نشسته صورتش چون ماه می درخشید از پرتو رویش در شگفت شدم به طوری که نزدیک بود از ترس وگرفتاری خود فراموش کنم.
در همین موقع کودک به من گفت ابراهیم! فرار نکن خداوند عزیز وبزرگ شر دشمن ترا از سرت رفع می کند بیشتر در شگفت شده از مولایم پرسیدم آقا فدایت شوم این کیست که از قلب من آگاهی داد. فرمود فرزند وجانشین من است که غیبتی طولانی خواهد کرد آنگاه ظهور نماید که دنیا پر از ستم باشد وپر از عدل وداد خواهد نمود از اسمش جویا شدم فرمود هم نام وهم کنیه پیغمبر است جایز نیست کسی نامش را ببرد یا با کنیه او را بخواند تا ظهور نماید آنچه دیدی وشنیدی پنهان دار مگر از کسانی که اهلیت داشته باشند.
بر امام وفرزندانش درود فرستادم به اعتماد وپشت گرمی فرمایش آن مولی با توکل به خدا خارج شدم. علی بن فارس به من مژده داد که معتمد خلیفه عباسی برادر خود ابو احمد را دستور داد تا فرماندار عمرو بن عوف را به قتل برساند در همان روز ابو احمد او را گرفت وبند از بند بدنش را جدا کرد(۹۰).
به ملاقات ولی عصر نائل گردید
ابو محمد حسن بن علی وجناء نصیبی گفت پس از نماز شام زیر ناودان خانه خدا در سجده بودم آن بار پنجاه وچهارمین حجم بود با آه وزاری دعا می کردم ناگاه شخصی مرا تکان داده گفت حسن بن وجناء نصیبی از جا حرکت کن همین که حرکت کردم کنیزی زرد چهره ولاغر اندام تقریبا چهل ساله دیدم به راه افتاد من از پی او رفتم تا مرا به منزل خدیجه کبری علیها السلام برد در این مدت چیزی به او نگفتم آن منزل خانه ای بود که با نردبان چوبی از آن بالا می رفتند.
کنیز بالا رفت صدائی شنیدم حسن! بالا بیا بالا رفتم وکنار درب ایستادم صاحب الزمان صلوات الله علیه را مشاهده کردم فرمود حسن خیال می کنی از نظر ما پنهانی به خدا قسم در تمام حج هایت به همراه تو بودم شروع نمود به نقل خصوصیات حج های من. از هوش رفتم.
احساس کردم دستی مرا تکان می دهد از جای حرکت نمودم. به من فرمود بعد از این ملازم خانه جعفر بن محمد باش دیگر از نظر خوراک وپوشاک به هیچ وجه خود را به زحمت میانداز دفتری که در آن دعای فرج وصلوات بر امام زمان بود به من عنایت نموده فرمود این دعا را بخوان واین طور صلوات بفرست به کسی جز دوستان واقعی ما ندهی خداوند ترا توفیق خواهد داد.
عرض کردم آقا دیگر شما را نخواهم دید فرمود حسن! اگر خداوند بخواهد می بینی از سفر حج بازگشتم وملازم خانه حضرت صادق علیه السلام شدم از خانه که خارج می شدم فقط برای انجام یکی از سه کار بر می گشتم یا برای تجدید وضو یا خواب ویا افطار کردن.
هنگام افطار وارد خانه می شدم کوزه ای پر آب ونانی بر روی آن بود هر نوع غذائی که آن روز دلم خواسته بود در کنار کوزه قرار داشت مرا همان غذا کافی بود لباس تابستانی در تابستان وزمستانی در زمستان برایم فراهم بود. آب کوزه را در روز میان خانه می پاشیدم وکوزه را خالی می گذاردم وغذائی که آورده می شد واحتیاج نداشتم صدقه می دادم تا کسانی که با من هستند نفهمند(۹۱).
امام به تمام خواسته های دوستان توجه دارد
ابو محمد عیسی بن مهدی جوهری گفت در سال ۲۶۸ عازم حج شده از وطن بیرون آمدم قصد مدینه کردم زیرا ثابت شده بود که امام زمان ظاهر گشته در بین راه بیمار شدم بعد از خارج شدن ازفید دلم هوس ماهی وخرما کرد.
وقتی وارد مدینه شدم برادران دینی خود را ملاقات نمودم آنها نیز مژده دادند که حضرت صاحب در محلی بنام صابر آشکار شده من به طرف صابر رفتم. به آن بیابان که رسیدم چند بز لاغر دیدم در این موقع قصری در یک طرف بیابان نظرم را جلب نمود.
بزغاله ها داخل قصر شدند من در همانجا ایستادم وانتظار عاقبت کار را می کشیدم نماز مغرب وعشا را خواندم ودعا وتضرع نمودم ناگاه بدر خادم امام حسن عسکری را دیدم که گفت: عیسی بن مهدی وارد شو.
از شنیدن این حرف تکبیر وتمجید خدا را گفتم وبسیار سپاس الهی را بجا آوردم همین که وارد قصر شدم سفره غذائی گسترده دیدم. خادم به من دستور داد کنار سفره بنشینم، مرا پهلوی سفره نشانید گفت: آقایت به تو دستور می دهد هر چه دلت هوس کرده بود در موقع خارج شدن از فید بخور.
با خود گفتم همین دلیل مرا کافی است. اما چگونه غذا بخورم با اینکه مولایم را مشاهده ننموده ام صدائی شنیدم «تو غذایت را بخور مرا خواهی دید.» سر سفره نشستم ناگاه چشمم به داخل سفره به ماهی بریانی که هنوز گرم بود افتاد مقداری خرما شبیه خرماهای خودمان وکنار خرما ظرف شیری قرار داشت.
با خود فکر کردم هنوز بهبودی کامل نیافته ام چگونه ماهی وخرما وشیر بخورم صدائی شنیدم «عیسی در امر ما شک داری؟! تو بهتر از من می دانی برایت چه چیز مفید است وچه زیان دارد» گریه ام گرفت واستغفار نمودم از همه آن غذاها خوردم هر وقت که دست از آن بر می داشتم جای دستم معلوم نبود.
لذیذترین غذائی بود که تاکنون در دنیا خورده بودم آنقدر خوردم که خجالت کشیدم، صدا زد خجالت نکش عیسی این غذای بهشت است که دست آفریده ای آنرا درست نکرده باز شروع به خوردن کردم ولی سیر نمی شدم گفتم مولای من مرا بس است.
در این موقع فرمود بیا پیش من، به این اندیشه شدم که با دست نشسته خدمت مولایم برسم؟! فرمود: این غذائی که خوردی احتیاج به شستن هم دارد؟ دست خود را بوئیدم از مشک وکافور خوشبوتر بود، نزدیک به مولایم شدم ناگاه نوری چشمم را خیره کرد چنان حیران شدم که خیال کردم اختلال هواس پیدا نموده ام، فرمود: اگر تکذیب کنندگان نمی گفتند امام شما کجاست چه وقت متولد شده چه کسی او را دیده از طرف او چه خبری آمده به چه دلیل معتقد به او هستید ویا چه معجزه ای از او دیده اید لزومی نداشت تو مرا ببینی.
امیرالمومنین علیه السلام را رها کردند با اینکه او را می دیدیدند وخدمتش می رسیدند نزدیک بود او را بکشند همچنین آباء گرامم را که تصدیق نکردند وآنها را نسبت به سحر وجن گیری دادند تا حقیقت آشکار شد، عیسی با آنچه دیدی به دوستان ما اطلاع بده مبادا به دشمنان ما بگوئی که این موقعیت را از دست خواهی داد.
عرض کردم آقا برایم دعا بفرمائید که در صحبت شما ثابت قدم باشم فرمود اگر ثابت قدم نبودی مرا نمی دیدی برو به طرف مقصد خود از خدمت مولا مرخص شدم با حمد وسپاس فراوان(۹۲).
ابوالادیان چه گفت؟
شیخ صدوق علیه الرحمه در کمال الدین می نویسد: ابوالادیان گفت من خدمتکار امام حسن عسکری بودم نامه های آن جناب را به شهرها می بردم روزی در همان بیماری که از دنیا رفت خدمتش رسیدم نامه هائی به من داد فرمود نامه هائی به من داد فرمود به مدائن می روی این مسافرت تو چهارده روز طول می کشد ودر پانزدهم وارد سامرا خواهی شد، از خانه من صدای ناله وزاری بلند است ومشغول غسل دادن من هستند.
عرض کردم اگر چنین حادثه ای پیش آمد امام بعد از شما کیست؟ فرمود هر کس جواب نامه را از تو بخواهد او قائم به امر امامت است بعد از من، عرض کردم بیشتر راهنمائی بفرمائید فرمود هر کس خبر دهد درهمیان چیست او امام بعد از من خواهد بود.
دیگر مقام وهیبت امام مانع شد که بپرسم درهمیان چیست نامه ها را برداشته به طرف مدائن رفتم وجواب آنها را گرفتم، روز پانزدهم وارد سامرا شدم همان طوری که امام فرموده بود دیدم صدای گریه بلند است وامام را غسل می دهند. جعفر کذاب را مشاهده کردم کنار درب خانه ایستاده شیعیان به او تسلیت در مصیبت وتبریک راجع به امامت می گویند.
من با خود در این اندیشه شدم که اگر این شخص امام باشد امامت از بین رفته زیرا من می دانستم او شراب می خورد ودر زورق برای قمار بازی وطنبور زدن به گردش می رود، من نیز پیش رفته تعزیب وتهنیت گفتم ولی چیزی از من نپرسید عقید خادم خارج شدم وگفت آقا برادرتان را کفن نموده اند بیائید بر بدن ایشان نماز بخوانید.
جعفر داخل خانه شد وشیعیان نیز با او رفتند در جلو آنها عثمان بن سعید وحسن بن علی معروف به سلمه بود وارد خانه که شدیم امام حسن عسکری را در کفن پیچیده بودند جعفر کذاب پیش رفت تا نماز بخواند، همین که خواست تکبیر بگوید کودکی گندم گون با موهای مجعد که بین دندانهایش باز بود از اطاق بیرون آمد ودامن جعفر را گرفته گفت عمو کنار برو من باید بر پدرم نماز بخوانم جعفر با قیافه ای درهم وچهره اش زرد کنار رفت کودک قدم پیش نهاد وشروع به نماز خواندن کرد امام حسن عسکری را پهلوی قبر پدر بزرگوارش دفن کردند.
در این هنگام کودک رو به من نموده فرمد بصری؟ جواب نامه هائی که آورده ای به من بده نامه ها را تقدیم نموده با خود گفتم این دو دلیل فقط همیان باقی مانده پس از آن پیش جعفر رفتم آه سرد می کشید حاجز به او گفت آقا آن پسرک که بود تا اقامه دلیل بر او بنمایم. جعفر گفت: بخدا سوگند تاکنون او را ندیده بودم ونمی شناسم.
در همانجا نشسته بودیم که چند نفر از قم وارد شدند وسراغ امام حسن عسکری را می گرفتند به آنها گفتند امام حسن عسکری از دنیا رفته سوال کردند باید به چه شخصی تسلیت گفت اشاره به جعفر کذاب نمودند مسافرین پس از سلام وتسلیت وتهنیت گفتند ما نامه ها ومقداری مال آورده ایم ولی باید بگوئید نامه ها از کیست ومال چقدر است جعفر از جای خود حرکت نموده لباسهای خود را تکانی داد وگفت می خواهید من از غیب خبر بدهم در این موقع خادمی بیرون آمده گفت نامه ها متعلق به فلانی وفلانی است وبه همراه شما هزار وده دینار است که یک دینار آن مطلی است (یعنی آب طلا دارد وطلا نیست).
نامه ها ودینارها را به او تسلیم کرده گفتند کسی که تو را برای اینکار فرستاده امام است جعفر کذاب پیش معتمد خلیفه عباسی رفت وبه او جریان را گفت: معتمد غلامان خود را فرستاد صیقل کنیز امام حسن عسکری را گرفتند او از وجود کودک انکار نمود ولی مدعی شد که حامله است این ادعا را نمود تا از جستجوی کودک منصرف شوند او را به قاضی ابن ابی ثوارب تسلیم کردند.
در همان ایام عبیدالله بن خاقان ناگهان از دنیا رفت وصاحب الزنج در بصره قیام کرد این گرفتاریها مانع از پی گیری در مورد کنیز گردید او از دست آنها خلاصی یافت(۹۳).
شهادت امام حسن عسکری
ابو سلیمان داود بن عنا بحرانی گفت من برای ابوالسهل اسمعیل بن علی نوبختی تاریخ تولد -م ح م د- فرزند امام حسن عسکری را خواندم که در سامرا سال دویست وپنجاه وشش متولد شده ونام مادرش صیقل وکنیه او ابوالقاسم است، پیغمبر توصیه نموده که او را به این کنیه بخوانند زیرا فرموده نامش نام من وکنیه اش کنیه من است او ملقب به مهدی است وحجت منتظر وصاحب الزمان است.
اسمعیل بن علی گفت من خدمت امام حسن عسکری رسیدم در همان بیماری که از دنیا رفت به خادم خود عقید که چهره ای سیاه داشت واز اهالی نوبه بود وقبلا افتخار خدمتکاری امام علی النقی را داشت در کودکی نگهدار امام حسن عسکری بوده، فرمود مقداری آب را با مصطکی برایم بجوشان آب را حاضر کرد صیقل مادر امام زمان آب را آورد همین که امام حسن عسکری قدح را بدست گرفت وخواست بیاشامد دستهای مبارکش به لرزه در آمد به طوریکه قدح به دندانهایش می خورد وقدح را روی زمین گذاشته به عقبد فرمود داخل این خانه برو کودکی را در حال سجده خواهی دید او را پیش من بیاور.
عقید گفت داخل خانه شدم کودکی را دیدم در حال سجده که انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بلند نموده سلام کردم نمازش را کوتاه کرد. عرض کردم مولایم به شما می گوید پیش ایشان بیائید در این موقع مادرش صیقل آمده دست او را گرفت وپیش پدرش برد.
ابوالسهل گفت همین که کودک در مقابل پدر قرار گرفت چهره ای درخشان داشت با موهائی مجعد دندانهایش گشاده چشم امام حسن عسکری که به او افتاد شروع به گریه نمود «قال یا سید اهل بیته اسقنی الماء فانی ذاهب الی ربی» فرمود ای بزرگ خانواده خود مقداری آب به من بده که عازم سفر بسوی پروردگار هستم. کودک قدح آب مصطکی را بدست گرفت ودر مقابل دهان مبارک امام قرار داد. مقداری آشامید آنگاه فرمود مرا برای نماز آماده کنید، حوله ای در دامن امام گذاشت عضو، عضو آن جناب را وضو داد ومسح بر سر وپاهایش کشید.
امام حسن عسکری فرمود:پسرم! به تو بشارت می دهم تو صاحب الزمانی وتو مهدی هستی تو حجت خدا در روی زمینی. تو فرزند وجانشین منی -نامت -م ح م د- بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب هستی تو از دودمان پیغمبری او نام وکنیه تو را گذاشته این قرار داد را پدرم با من بسته از طرف آباء گرام خود درود پروردگار بر آنها باد در همان دم از دنیا رفت.
پس از گمراهی خدمت امام رسیدند
علی بن سنان موصلی از پدر خود نقل کرد که پس از درگذشت امام حسن عسکری گروهی از قم وجبال وارد سامرا شدند آنها بنا به عادت ورسم خود برای آن جناب اموالی آورده بودند واطلاعی از درگذشت امام نداشتند، پس از جستجو به آنها گفتند امام از دنیا رفته سوال کردند چه کس ایشان را دفن نمود.
گفتند برادرش جعفر بن علی از جعفر جویا شدند معلوم شد برای گردش سوار زورقی شده با نوازندگان در دجله به شرابخواری مشغول است. آنها با یکدیگر به مشورت پرداخته گفتند این کارها را امام انجام نمی دهد بعضی صلاح دانستند اموال را بر گردانند وبه صاحبانش رد کنند، ابوالعباس محمد بن جعفر حمیری قمی گفت: صبر کنید تا این مرد بر گردد او را آزمایش کنیم.
پس از بازگشت جعفر پیش او رفته سلام کردند وگفتند ما از قم آمده ایم گروهی از شیعیان ودیگران با ما هستند اموالی را برای مولی امام حسن عسکری آورده ایم پرسید کجاست، گفتند در اختیار ما است گفت بیاورید ودر پاسخ گفتند این اموال داستان شیرینی دارد. از جریان اموال پرسید، جواب دادند این پولها جمع می شود به این طریق که بعضی یک دینار یا دو دینار داده اند وهر کدام پول خود را داخل کیسه مخصوصی نموده سر آن را مهر زده اند هر وقت خدمت امام حسن علیه السلام پولی می آوردیم می فرمود پولها این مقدار است واز فلانی فلان مبلغ واز فلان کس این مقدار واسامی تمام صاحبان پولها را می برد نقش مهرهای روی کیسه ها را نیز تعیین می کرد.
جعفر با ناراحتی گفت: شما به برادرم دروغ می بندید کاری که نمی کرد به او نسبت می دهید این علم غیب است که جز خدا کسی نمی داند. این سخن را که از جعفر شنیدند به یکدیگر نگاهی کردند.
جعفر گفت بروید پولها را بیاورید، گفتند ما مزدور وامین هستیم هرگز نخواهیم داد مگر با همان علامتهائی که پیش از این خدمت امام حسن عسکری تقدیم می نمودیم اگر تو امام هستی دلیلی بیاور وگرنه این اموال را به صاحبانش رد می کنیم، جعفر پیش خلیفه رفت که آن وقت در سامرا بود از آنها شکایت نمود، آنها را پیش خلیفه آوردند.
دستور داد آن اموال را به جعفر بسپارند، گفتند ما مزدور وامین صاحبان این اموال هستیم واین امانتی است در دست ما گفته اند با همان علامتی که قبلا بین ما وامام حسن عسکری علیه السلام بوده به او تسلیم کنید، پرسید چه علامتی بین شما وابی محمد علیه السلام بود گفتند مقدار پول واسامی صاحبان آن را برای ما می فرمود پس از این نشانه تسلیم می کردیم، باره همین طور انجام داده ایم اینک که از دنیا رفته اگر این شخص امام است همان دلیلی که برادرش برای ما می آورد او نیز بیاورد وگرنه اموال را به صاحبانش رد می کنیم.
جعفر گفت: اینها به برادرم دروغ می بندند این علم غیب است خلیفه گفت اینها پیک هستند جز وظیفه ای که به ایشان محول شده نمی توانند انجام دهند وجرمی بر آنها نیست. جعفر بسیار ناراحت گردید دیگر چیزی نتوانست بگوید.
مسافرین از خلیفه درخواست کردند لطفی نماید وعده ای مامور با آنها همراه کند تا از شهر خارج شوند. خلیفه دستور داد نگهبانی به همراه آنها برود همین که از شهر خارج شدند جوانی نیکو صورت که معلوم می شد خادم است با نام فریاد زد فلانی پسر فلان پیش مولای خود بیائید. گفتند تو مولای ما هستی در جواب گفت پناه به خدا می برم من غلام مولای شما هستم بیائید بروید خدمت ایشان.
به همراه او رفتیم تا داخل خانه امام حسن عسکری شدیم ناگاه چشم ما به جمال فرزندش حضرت قائم روشن گردید که چون ماهی بر روی تخت نشسته ولباسی سبز بر تن داشت. سلام کردیم جواب داد سپس فرمود تمام اموال این مقدار است فلان کس این مقدار وفلانی این مبلغ تمام خصوصیات اموال را تا به آخر بیان فرمود حتی لباسها وتعداد اثاثیه ومال سواری آنها را بیان کرد.
ما به جهت سپاس پروردگار که به مقام امام معرفت پیدا کرده ایم به سجده افتاده زمین را بوسیدیم، هر چه می خواستیم سوال کردیم، جواب سوالات ما را داد اموال را به ایشان تقدیم کردیم به ما دستور داد که بعد از این سامرا چیزی نیاوریم در بغداد شخصی را تعیین خواهد کرد که به او بسپاریم. وجواب نامه های خود را از آن شخص بگیریم از خدمت امام مرخص شدیم مقداری حنوط وکفن به محمد بن جعفر قمی حمیری داد وفرمود خدا اجر وپاداش بزرگی به تو راجع به در گذشت خودت عنایت فرماید.
هنوز محمد بن جعفر به کوههای همدان نرسیده بود که از دنیا رفت پس از آن اموال را به بغداد برده توسط نواب تعیین شده از طرف صاحب الزمان تقدیم کردیم.
صدوق در کمال الدین می نویسد از این جریان چنین استفاده می شود که خلیفه از وجود امام اطلاع داشت وهم از چگونگی امر امامت حتی از جایگاه امام نیز خبر داشت به همین جهت نگذاشت اموال را به جعفر بسپارند ولی مایل بود که جریان مخفی باشد وانتشار نیابد تا مردم آگاه نشوند.
پس از درگذشت امام حسن عسکری جعفر بیست هزار دینار به خلیفه داد واز او خواست که مقام ومرتبه امام حسن را به او بسپارد خلیفه در پاسخ درخواست او گفت مقام برادرت در دست ما نیست او این مقام را از جانب خداوند داشت ما کوشش فراوان می کردیم که از مقام ومنزلتش بکاهیم ولی خداوند هر روز پیوسته مقام او را بالا می برد بواسطه عظمت وجلال ودانش وپارسائی که داشت اگر تو نیز در نزد شیعیان برادرت دارای همان منزلت باشی به ما احتیاجی نخواهی داشت چنانچه مقام ومنزلت ودانش وپارسائی برادرت در تو نیست ما هرگز نمی توانیم ترا بجائی برسانیم(۹۴).
بالاخره در جستجوی امام شدند
رشیق کاردار ما در ری گفت معتضد خلیفه عباسی من ودو نفر دیگر را مامور کرد به سامرا برویم دستور داد که از هم جدا حرکت کنیم وکسی مطلع نباشد با خود چیزی بر نداریم وروی اسب نماز بخوانیم.
وقتی وارد سامرا شدیم به فلان محله وفلان خانه داخل شویم گفت در آنجا غلامی سیاه چهره خواهید دید بدون اجازه او داخل خانه شوید هر کس را در خانه دیدید سر او را برای من بیاورید.
وارد سامرا شدیم تمام جریان همانطوری بود که خلیفه گفته بود. غلام سیاه چهره ای دیدیم با دست چیزی می بافت پرسیدیم در خانه کیست، گفت صاحب خانه به ما نیز هیچ تعرض نکرد تا وارد خانه شدیم منزلی عالی بود، در مقابل درب پرده ای آویخته بود که مانند آن ندیده بودیم مثل اینکه تازه تهیه شده بود. در خانه کسی دیده نمی شد پرده را بالا زدیم اطاقی بزرگ دیدیم پر از آب چون دریاچه ای به نظر می رسید در آخر اطاق حصیری روی آب بود که روی آن مردی بسیار زیبا در حال نماز ایستاده بود به ما هیچ توجهی نکرد.
احمد بن عبد الله پای خود را درون اطاق گذاشت در آب غرق شد دست وپا می زد بالاخره من دست او را گرفته نجاتش دادم یک ساعت بیهوش بود رفیق دومی با همین تصمیم وارد خانه شد او نیز گرفتار غرق گردید من متحیر ماندم رو به صاحب منزل نموده عذرخواهی کردم عرض کردم به خدا قسم نمی دانستیم چه ماموریتی به ما داده اند وپیش چه کس برویم من توبه می کنم. هر چه گفتم هیچ توجهی به حرفهای من نکرد او از عبادت خود دست بر نداشت. با حیرت وهراسی عجیب برگشتیم.
معتضد انتظار ما را داشت به درباریان سفارش کرده بود هر وقت شب که آمدیم ما را پیش او ببرند پاسی از شب گذشته بود که رسیدیم ما را پیش او بردند از انجام ماموریت سوال کرد آنچه دیده بودیم شرح دادیم، گفت تاکنون کس دیگری با شما ملاقات کرده یا با کسی سخن گفته اید گفتیم نه.
گفت از پشت پدرم نباشم وقسمهای شدیدی هم خورد که اگر این جریان را از کسی بشنود گردن ما را بزند تا او از دنیا نرفته بود به هیچ کس این جریان را نگفتیم.

باز آ که دل هنوز بیاد تو دلبر است * * * جان از دریچه نظر چشم بر در است
باز آ که مردم چشمم ز درد هجر * * * در موج خیز اشک چو کشتی شناور است
باز آ دگر که سایه ی دیوار انتظار * * * سوزنده تر ز تابش خورشید محشر است
باز آ که از فراق تو ای غائب از نظر * * * دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است
ای صبح مهر بخش دل از مشرق امید * * * بنمای رخ که طالعم از شب سیه تر است
زد نقش مهر روی تو بر دل چنانکه اشک * * * آئینه دار چهره ات ای ماه منظر است
ای رفته از برابر یاران مشفقت * * * رویت بهر چه می نگرم در برابر است

مشفق کاشانی

بخش ششم: امکان طول عمر از نظر علمی وتاریخی

از سال دویست وپنجاه هجری که سال ولادت ولی عصر عجل الله فرجه است تاکنون بیش از هزار وصد سال می گذرد این مطلب که آیا انسان می تواند هزار سال یا بیشتر زندگی کند موجب استبعاد در مورد زیست نمودن حضرت حجت در این مدت یا بیش از آن شده ودست آویزی گردیده برای گروهی که می خواهند اعتقادات ارادتمندان به این خاندان را مشوب ساخته وآنها را از جاده حقیقت منحرف نمایند اینک با توجه ولی عصر ارواحنا فداه در مورد امکان طول عمر از نظر قرآن وتاریخ وسپس امکان آن از نظر علمی بحث می کنیم.
ولی قبل از بررسی در مورد این استدلال باید توجه خوانندگان را به این نکته جلب نمایم که فرقی است آشکار، بین ممکن ومحال ومعمولا ما در بحث وانتقادها آنچه امکان دارد ولی مستبعد است در حکم محال تلقی کرده نسبت به محال ومعمولا ما در بحث وانتقادها آنچه امکان دارد ولی مستبعد است در حکم محال تلقی کرده نسبت محال به آن می دهیم.
محالات به یکی از دو صورت توحیه می شود مثلا اجتماع دو ضد را محال می دانند از قبیل شب وروز که در یک آن هم شب باشد وهم روز یک چیز در یک حال هم سفید باشد وهم سیاه واجتماع دو نقیض نیز محال است من، هم باشم وهم نباشم.
با توجه به این قسمت باید اموری که ممکن است ولی بعید به نظر می رسد با محال اشتباه نکرد زیرا ممکن نیز به دو صورت پیدا می شود ممکن عادی مانند تمام اموری که ما در شب وروز با آن روبرو هستیم از قبیل خوردن وآشامیدن، خریدن، وفروختن دوم ممکن بعید که این قسمت نیز به میزان استبعادی که دارد مختلف است وشدت وضعف خواهد داشت به طوری که در بعضی از موارد چنان بعید است که در عرف وعادت مردم معمولی محال به نظر می رسد با اینکه امکان عقلی وعملی نیز دارد.
راه رفتن یک انسان بر روی سیمی ممکن است ولی بعید است در صد سال پیش اگر سخن از پیمودن انسان فاصله بین تهران ومشهد را در مدت دو ساعت به میان می آمد، بسیار بعید می رسید، این همان موردی است که بعضی بدون توجه شاید آن را محال می دانستند ولی اکنون به صورت یک امکان عادی روزمره در آمده یا پنجاه سال قبل شنیدن صدا ودیدن شخصی گوینده را از فرسخها فاصله بسیار بعید می رسید، که اکنون موضوعی عملی وعادی شده باید توجه داشت که طول عمر به مدت زیاد امر محالی نیست ممکن است ولی ممکن بعید است که شخصی هزار سال یا بیشتر عمر کند اما محال نیست.
همین اختلاف عمر در اشخاص که بعضی در پنجاه سالگی وبرخی در صد وپنجاه سالگی از دنیا می روند دلیل بر امکان طول عمر واختلاف اشخاص در مدت زیست می باشد.
طول عمر ولی عصر وقتی امری عادی بود البته با قدرت پروردگار که نظام عالم هستی در اختیار اوست زندگی آن جناب در این مدت طولانی یا بیش از آن دیگر محال نخواهد بود بلکه امری واقعی وعملی می شود با توجه به اینکه ادامه حیات وزندگی وطول عمر لازمه انسان زنده است واحتیاج به دلیلی ندارد چنانچه می بینید هیچ گاه از شخصی نمی پرسیم چرا زنده مانده ای. چون ادامه زندگی لازمه وجود او است ولی مردن دلیل می خواهد.
به همین جهت از مردن هر کس آگاه می شویم می پرسیم چرا مرد وچه مرض داشت ویا به چه علت از دنیا رفت تا دلیلی قانع کننده از قبیل بیماریهای صعب العلاج ویا تصادف واز این قبیل نشنویم قانع نمی شویم زندگی وطول عمر ولی عصر نیز لازمه به اقامه برهان ودلیل نیست پس از اثبات تولد ایشان وامکان طول عمر دیگر جای هیچ گونه ایراد واشکالی نخواهد بود مخصوصا با وقوع عمرهای طولانی وپیدا شدن معمرین که به زندگی بعضی از آنها در صفحات آینده اشاره خواهیم کرد.
امکان طول عمر از نظر قرآن
برای معتقدین به قرآن طول عمر ولی عصر وحجت خدا امری بسیار عادی وغیر قابل انکار است زیرا کسی که در قرآن کریم طول عمر نوح را در مدت تبلیغ رسالت نهصد وپنجاه سال می یابد وبه این آیه توجه می نماید:
(فلبث فی قومه الف سنه الا خمسین عاما)
مدت تبلیغ را قبل از طوفان نهصد وپنجاه سال تعیین نموده بعد از طوفان چقدر زندگی کرده وچقدر از عمرش گذشته بوده که مبعوث به رسالت شده خدا می داند وتواریخ به اختلاف در این باره نوشته اند.
بنا به تصریح آیه قرآن واعتقاد تمام مسلمانان عیسی زنده است چنانچه در این آیه می فرماید:
(وقولهم انا قتلنا المسیح عیسی ابن مریم رسول الله وما قتلوه وماصلبوه ولکن شبه لهم وان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه مالهم به من علم الا اتباع الظن وما قتلوه یقینا بل رفعه الله الیه وکان الله عزیزا)(۹۵).
در کتاب آسمانی ما شیطان را از زمان آدم وپیش از آن تا روز قیامت زنده می داند وبا این آیه تصریح به زندگی او تا این مدت نموده.
(قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون قال فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم)
شیطان گفت خدایا مرا تا روز رستاخیز مهلت بده خداوند فرمود ترا تا آن روز مهلت دادم.
درباره اصحاب کهف می فرماید که مدت سیصد ونه سال در غار بحال خواب زنده بودند که نه غذا می خوردند ونه حرکت می کردند فقط به قدرت پروردگار از این پهلو به آن پهلو می رفتند.
(ولبثوا فی کهفهم ثلثماته سنین وازدادوا تسعا)
مدت سیصد ونه سال در غار بسر برند.
کسی که معتقد به زیست نمودن اصحاب کهف در غار در حال خوابیدن خوراک تا مدت سیصد ونه سال باشد طول عمر ولی عصر عجل الله فرجه با امتیازاتی که آن جناب از نظر امام وحجت بودن دارد برایش امری عادی است زیرا آنها در حال خواب غذا نمی خوردند وحرکتی نداشتند جز از این طرف غلتیدن به طرف دیگر اما ولی عصر با استفاده از بهترین هوا وعالیترین روش بهداشتی وغذائی به زندگی خود ادامه می دهد.
دیگر آنکه با مشیت پروردگار جای هیچ گونه استبعادی نسبت به درازی عمر ایشان نخواهد بود.
با اینکه به اتفاق تمام مسلمانان حضرت خضر والیاس هر دو زنده هستند خضر از زمان موسی وقبل از آن زنده بوده وهم اکنون زنده است بنا به قول سید بن طاووس در کتاب کشف المحجه در مناظره ای که با یکی از مخالفین نموده بود می نویسد اگر یک نفر ادعای امری غیر عادی نماید مثلا راه رفتن بر روی آب.
مردم از دیدن چنین موضوعی اجتماع انبوهی می نمایند اگر از میان همان جمعیت نفر دومی این ادعا را بنماید از تعجب تماشا کنندگان کاسته می شود شاید عده ای برای تماشا نایستند نفر سوم که ادعا کند کارش نزدیک به یک امر عادی جلوه نماید.
وتماشاگران خیلی کم خواهند شد. در صورتی که چهارمین نفر همین ادعا را بنماید استبعاد بطور کلی از بین خواهد رفت.
طول عمر ولی عصر علیه السلام نیز همین طور است زیرا مسلمانان که اعتراف بزنده بودن عیسی وخضر والیاس داشته باشند نفر چهارم که ولی عصر است اگر کسی بخواهد انکار کند وطول عمر آن جناب را مستبعد شمارد انکار بدیهی را نموده وامری عادی را بعید شمرده.
داستان یونس پیغمبر وزندگی او در شکم ماهی وبعد با تنی ناتوان از درون زندان شکم ماهی بیرون آمدن بسیار عجیب تر از طول عمر یک انسان است با اینکه خداوند می فرماید اگر تسبیح وتقدیس خدا را نمی کرد تا روز قیامت در شکم ماهی باقی می ماند.
فلو لا انه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون جریان عزیر که اهل کتاب او را پیغمبر می دانند وخداوند او را می راند سپس زنده اش نمود با اینکه غذا وآب آشامیدنی اش هیچ گونه تغییری نکرده وفاسد نشده بود ولی الاغش مرده وبصورت یک پیکر استخوانی که سالهای سال بر آن گذشته باشد در آمده بود جریانی بسیار عجیب وخارق العاده است.
واقعا برای کسانی که معتقد به قرآن باشند طول عمر ولی عصر عجل الله فرجه امری بسیار عادی وغیر قابل انکار است وحتی غیر مستبعد است مگر اینکه معتقد به دین ودیانتی نباشد. ومنکر خدا ورسالت انبیا باشد که در این صورت باید اول با او از اصل اول وریشه اصلی دین صحبت نمود یعنی اثبات توحید ویکتای بیهمتا کرد نه بحث امامت وطول عمر ولی عصر.
طول عمر از نظر تاریخ
در تاریخ عده بسیار زیادی نائل بطول عمر گردیده اند بطوری که در این مورد کتابهای مستقلی نوشته شده از آن جمله ابوحاتم سجستانی متوفی در سال ۲۴۸ کتاب المعمرین را نوشته(۹۶) در بحارالانوار بابی اختصاص به معمرین داده شده همچنین در کنزالفوائد ودر غیبت طوسی وکمال الدین صدوق نیز شرحی از زندگی معمرین داده شده ما از این جهت که شرح حال وجریان زندگی معمرین باعث ملال خوانندگان عزیز نشود فقط به ذکر اسماء ومقدار عمر ایشان اختصار می نمائیم.
در تورات سفر تکوین اصحاح خامس آیه پنج در ترجمه عربی آن از لعنت عبرانی طبع بیروت سال ۱۸۷۰ می نویسد:
آدم نهصد وسی سال زندگی کرده. در آیه ۸ شیث نهصد ودوازده سال انوش نهصد وپنجاه سال در آیه ۱۴ قنیان نهصد وده سال در آیه ۲۰ مدت زندگی مارد را نهصد وشصت ودو سال در آیه ۲۳ عمر اخنوخ را سیصد وشصت وپنج سال ودر آیه ۲۷ مدت زندگی متوشالح را نهصد وشصت ونه سال تعیین نموده.
در اصحاح نه آیه ۲۹ مدت عمر نوح را نهصد وپنجاه سال نوشته ودر همین قسمت تورات زندگانی بسیاری از کسانی که نائل بطول عمر شده اند ذکر نموده(۹۷).
ربیعه بن ضبیع فزاری ۳۸۰ سال اوس بن حارثه ۲۳۰ سال (المعمرین صفحه ۳۶)عبید بن بشر جرهمی ۳۵۰ سال (کمال الدین صفحه ۲۳۲).
در کنز الفوائد صفحه ۲۴۵ مدت عمر برد را ۹۶۲ سال تعیین نموده، ایوب بن حداد عبدی دویست سال (کمال الدین صفحه ۱۴۲) ثعلبه بن کعب سیصد سال به نقل المعمرین ص ۶۴.
تیم الله بن ثعلبه پانصد سال به نقل تذکره الخواص ۲۰۵ در این کتاب ص ۳۷۷ عمر ذوالقرنین را به نقل از تورات سه هزار سال نوشته.
هبل بن عبد الله کلبی زهیر بن حباب ۷۰۰ سال به نقل المعمرین ص ۲۹.
دانشمند معاصر در کتاب نوید امن وامان از صفحه ۲۷۲ تا ۲۸۷ نام صد وسی وسه نفر را ذکر نموده که از سه هزار سال تا بیش از صد وچهل سال زندگی کرده اند از آن جمله آماری است که از کشورهای مختلف جهان نسبت به کسانی که بیش از صد سال عمر کرده اند گرفته شده در گرجستان بیش از دو هزار وصد نفر متجاوز از صد سال عمر دارند اطلاعات شماره ۱۱۱۷۸ طبق یک آمار در شوروی حدود دویست نفر زن ومرد که سن آنها از صد وده تا صد وپنجاه است زندگی دارند وپس از رسیدگی معلوم شد اغلب آنها به تربیت زنبور عسل اشتغال داشته وقسمت مهمی از غذای ایشان عسل بوده بدین جهت نتیجه گرفته شد که عسل در طول عمر اثر بسزائی دارد اطلاعات شماره ۸۹۰۴.
تعداد اشخاصی که در آمریکا عمرشان متجاوز از صد سال است به سه هزار وپانصد نفر تخمین زده شده است اطلاعات شماره ۹۴۳۷.
در چین ۳۳۸۴ نفر بیش از صد سال عمر دارند بین آنها اشخاصی هستند که متجاوز از صد وپنجاه سال عمر دارند اطلاعات شماره ۱۱ آبان ۱۳۳۳.
در اتحاد شوروی تعداد افرادی که دومین قرن زندگی خود را می گذرانند تقریبا سی هزار نفرند مجله دانشمند شماره ۶۱.
یک نفر دهقان مجاری در سال ۱۷۲۴ به سن ۱۸۵ سالگی درگذشت نامبرده تا روزهای آخر عمرش مانند جوانان کار می کرد (دانشمند شماره ۶۱).
شخص دیگری به نام جان راول هنگام مرگ ۱۷۰ سال داشت وهمسرش در آن هنگام ۱۶۴ ساله بود آنها صد وسی سال با هم زندگی کرده بودند دانشمند شماره ۶۱.
چند سال پیش روزنامه ها خبر دادند یک مرد ۲۰۷ ساله در آمریکای جنوبی فوت شده است دانشمند شماره ۶۱.
محمود باقر عیوض اش جشن صد وپنجاه سالگی خود را گرفت وزارت پست وتلگراف شوروی تمبر یاد بودی که عکس عیوض اف بر روی آن نقش شده چاپ نمود اطلاعات شماره ۹۶۰۳.
شیر علی مسلم اف ۱۶۴ ساله در ۱۳۴۶ شمسی جشن ۱۶۲ سالگی خود را گرفت این مرد در این سن سر زنده وشاداب است ولب به مشروب والکل در عمرش نزده بارها جراید جهان از طول عمرش سخن گفته اند وشرح حالش را انتشار داده اند.
کیهان در این شماره ها ۷۱۵۱ و۷۷۴۶ اطلاعات شماره های ۱۱۷۴۴ و۱۱۷۵۰ و۱۱۸۷۱ و۱۱۹۰۴ و....
شیخ علی بن عبد الله حکم ران سابق قطر ۱۵۰ سال اطلاعات شماره ۹۳۰۳ کدخدا قنبر علی رستم آبادی ۱۵۶ سال اطلاعات ۹۷۶۳ و۹۸۷۳.
مردی که در زمان ناپلئون به دنیا آمده ودر سال ۱۳۴۲ شمسی ۱۶۳ سال داشت ودارای ۱۵۰ نوه ویک پسر ۱۱۰ ساله است وتا به حال لب به مشروب وسیگار نزده نام او هادی محمد است واکنون در کازابلانکا زندگی می کند کیهان شماره ۵۹۹۱.
مردی از اهالی کلمبیا ۱۶۷ ساله بنام پی یرارا شرح حالش در اطلاعات شماره ۹۱۲۱ و۹۲۳۶ مفصل درج شده این مرد در این سن وسال نیروی جوانیش باقی مانده واستخوانها ومفاصلش به قدری خوب است که اکثر جوانان باید آرزو کنند استخوانهایی به این خوبی داشته باشند، رگهای او پس از آزمایش های متعدد نشان داده که کوچکترین اثر کلسیم که معمولا در ۹۰ درصد اشخاص مسن دیده می شود در آن وجود ندارد.
مردی چینی دویست وپنجاه وسه ساله که ۲۳ زن در خانه او عمر خود را به پایان رسانیده اند بنام دلی چینگ در این سن مویش سیاه وقوی ونیروی جوانیش باقی بود(۹۸).
بطوریکه ملاحظه می فرمائید حد ومرزی برای عمر انسان تعیین نگردیده وهیچ کس نمی تواند ادعا کند انسان تا چه مقدار می تواند زندگی کند که بیش از آن مقدور نباشد، از مطالعه عمر داران دراز این نتیجه گرفته می شود که اشخاص عادی هم با مختصر ملاحظه ای که در بهداشت وتغذیه ووضع روحی خود داشته باشند می توانند عمر قابل توجهی بنمایند چه رسد به کسانی که موید به تأییدات پروردگار ووجود آنها وبقای ایشان به قدرت ایزد متعال باشد که طول عمر آنها هیچ گونه استبعادی ندارد.
امکان طول عمر از نظر علم
طبق مطالعات وکوششها وآزمایشات فراوانی که دانشمندان درباره ی طول عمر وازدیاد زندگی انسان نموده اند بالاخره به این نتیجه رسیده اند که جلوگیری از پیری وادامه شادابی وجوانی در سنین زیاد یعنی طول عمر امری ممکن است، با تلاش هر چه بیشتر این مسئله را که به مرحله عملی رسیده روز به روز به پیشرفت سوق می دهند.
دانش امروز عقیده دارد که تقلیل متوفیات وطولانی ساختن عمر وارد یک مرحله عملی شده وبا کمال سرعت رو به تکامل است. حد متوسط عمر مردم اتازونی در سال ۱۹۰۰ - چهل ونه بوده واکنون بیش از هفتاد سال است.
دانشمندان هنوز در تعیین مرز قاطع زندگی طبیعی بشر به موفقیتی نرسیده اند. مرز منطقی زندگی به نظر دانشمندان تفاوت دارد پاولوف مرز طبیعی حیات انسان را صد سال می دانست.
مچینکوف آنرا ۱۵۰ تا ۱۶۰ قلمداد می کرد پزشک ودانشمند مشهور آلمانی موسوم به گوفلاند معتقد بود که مدت عادی زندگی بشر ۲۰۰ سال است.
فیزیولوژیست مشهور قرن نوزدهم فلوگر آن را تا ۶۰۰ سال وروجر بیکن انگلیسی تا هزار سال قلمداد کرده اند(۹۹).
پروفسور اسمعیل استاد دانشگاه کلمبیا می گوید: حد وحصر سن مثل دیوار صوتی است وهمانطور که دیوار صوتی امروز شکسسته شده این دیوار سن نیز روزی خواهد شکست(۱۰۰).
تجربیاتی که روی بعض حیوانات زیر آبی شده دانشمندان را به امکان تغییر دوران حیات امیدوار نموده وهمچنین دانشمندان در روی مگسهای میوه ها آزمایشهائی نموده اند که در نتیجه عمر آنها نهصد برابر عمر طبیعی گردیده همین آزمایش در صورت موفقیت در مورد عمر انسان اگر عمر طبیعی انسان را هشتاد سال فرض کنیم امکان طولانی شدن آن تا هفتاد ودو هزار سال ثابت می شود.
به طور کلی در تمام موجودات جهان از نباتات وکرات وحیوانات وانسانها موارد استثنائی وجود دارد وافرادی هست که وضع آنها بسیار متفاوت است نسبت به سایر هم زیست های خود مثلا در میان حیوانات بعضی عمر چند لحظه ای وبرخی عمر چندین هزار ساله دارند.
دانشمندان شوروی در جمهوری یا کوتسک نزدیک قطب شمال یک نوع حلزون پیدا کرده اند که از چندین هزار سال پیش یعنی قبل از تاریخ تا حال زنده مانده است(۱۰۱).
ماهیهایی در اقیانوس اطلس در شمال اروپا دیده شده که عمر سه میلیون ساله برای آنها بر آورد کرده اند ومارهایی که عمر چند هزار ساله دارند وجود دارد در حالیکه جنبندگانی نیز هستند که عمرشان چند لحظه بیش نیست(۱۰۲). عمر ملکه زنبوران عسل چهارصد برابر عمر زنبوران دیگر است(۱۰۳).
در بین نباتات نیز تفاوت فاحش در زندگی وجود دارد در دریاها ذرات ژلاتینی هستند که با جذب کلرفیل جزء عالم گیاهان محسوب می شوند وعمرشان از ثانیه کمتر است ودرختانی در مناطق استوائی وجود دارد که می گویند اگر رطوبت پای آنها نخشکد تا ابد جوانه وشاخه به اطراف می فرستد وبرای همیشه زنده اند(۱۰۴).
بازده یک دانه گندم را تا بیشتر از هفتصد دانه نشنیده بودیم ولی در روزنامه ها خواندیم که در مزرعه کره بند بوشهر از یک دانه گندم بیش از چهارهزار دانه بدست آمده ومورد تعجب تمام مهندسین کشاورزی گردید با اینکه حد متوسط بازده یک دانه گندم چهل دانه است.
در کالیفرنیا درخت کاجی است به طول سیصد قدم که محیط آن سی قدم می باشد وعمرش شش هزار سال است. غریبتر از اینها درخت عندمی است در شهر اوروتاوا در جزیره تنزیف یکی از جزایر کاناری است در دریای اتلانتیک (جزایر مزبور بجزائر خالدات مشهور است).
این درخت محیطش به قدری است که اگر ده نفر دور آن دستهای خود را باز کنند بطوری که سر انگشتهای آنها به هم برسد باز هم به تمام ساق آن احاطه نمی نماید وصاحب الایات البینات می گوید حال که سال ۱۸۸۲ است (سال تالیف کتاب الایات البینات) ۴۸۲ سال است که جزیره مزبور کشف شده وآن درخت عظیم در وقت کشف جزیره به همین حال بوده که حالا هست وهیچ تفاوت وتغییری در منظر آن پیدا نشده وچون نمو این گونه درختها بطیی ء وکند است که از نمو درختهای کوچک از همین نوع معلوم می شود. در اینصورت خدا می داند چقدر قرون ودهور گذشته تا درخت عندم اوروتاوا به این عظمت وقطر رسیده.
یکی از علمای نبات شناس در تعیین عمر این درخت اظهار عجز کرده می گوید فهم وادراک بشر از کشف این سر قاصر است ونمی تواند به تقریب هم بفهمد عندم(۱۰۵) اووتاوا چند سال عمر کرده همین قدر معلوم ومسلم است که این نهال کهنسال قرنها پیش از خلقت انسان در کار نشو ونما بوده وزندگانی درازی نموده تا به این قد وقواره رسیده است.
مولف الایات البینات می گوید شگفت انگیزتر از همه اینست که عندم را علماء علم نبات وگیاه شناسی از صنف درخت نمی دانند بلکه از جنس گیاه می شمارند واز نوع رستنیهای زنبقی یعنی به قول معروف آنها که پیاز دارند مثل نرگس وسنبل در اینصورت باید عندم اورتاورا دید واز این زنبق شمیم قدرت آفریننده دانای توانا را احساس نمود که در دل هر روئیده شده ودر درون هر پیاز زنبق خزانه اسرار وحکمتهای محقق او است(۱۰۶).
آقای دکتر رضا پاک نژاد در کتاب خود بنام اولین دانشگاه وآخرین پیامبر ج ۲ ص ۲۳۰ می نویسد در سر کان شهر تویسرکان که قریه ایست درخت گردوای وجود دارد که هر ۱۵ عدد گردو در یک جلد خربزه مانند سفت وسخت قرار دارد که برای شکستن هر یک گردو ناچار باید جلد اصلی را شکست وعجیب آنکه هر یک از آن را در جائی حتی در جوار همان درخت به خاک کرده اند نتیجه وثمره درخت بعدی همان گردوهای معمولی بوده است وبه همین قیاس در میان نباتات وحیوانات وانسانها نوع خارق العاده فراوان بوده وهیچ اهمیتی ندارد که انسانی برفراز انسانها عمرش چندین برابر انواع خود بوده باشد.
نویسنده مذکور می نویسد: اتم سنک اول واصلی بنای ساختمان ماده است واگر آن را از بین ببرند هیچ گاه از بین نخواهد رفت، سلول هم سنگ اول واصلی بنای ساختمان موجود زنده است اگر واردات وصادرات محیطش با حیات وی ناسازگاری نکنند جاوید خواهد بود سلولهائیست که چهل سال قبل در آزمایشگاه به منظور فوق نگهداری شدند هنوز زنده وسلامت بوده وبدون انقطاع تولید مثل می نمایند.
می دانیم سلول این گونه تولید مثل می کند که یک سلول دو تا می شود وهر کدام از اینها خود به دو نصف می شوند وهر سلول جدیدی خواهند بود، عقیده ی کلی بر این است که اگر نرسیدن غذا وسرما وگرما یا کثافت وآلودگی ومسمومیت سلول را نکشته بود امروز سراسر جهان را سلول زنده پوشانده بود ودر آزمایشگاه به همین دلیل مرتب باید از سلولهای زیاد شده جدا کرده دور افکند تا جائی برای آزمایشگاه باقی بماند.
یک انسان متشکل از سلولهای مذکور نیز اگر غذا داشته باشد وبه سرما وگرما دچار نشود ومحیط خارج وداخلش از سموم وکثافات پاک گردد عمر هزار ساله که چیزی نیست می تواند عمری نسبت به سن متوسط ما جاوید داشته باشد وآنچه امروز سبب مرگ ما می شود انواع بیماریها است که امروز در حدود چهل وپنج هزار عددش را شناخته اند، در آزمایشگاه محیط خارج را با کنترل سرما وگرما ونور واشعه های زیان آور و... متناسب ساخته وداخل را نیز با رساندن غذای مرتب وتعویض فضولاتی که از سلولها بعلت تغذیه دفع می گردد سازگار می سازند.
از عجائب آفرینش بدن آدمی این است که همه گونه وسائل ودستگاهی برای دفع فضولات در اختیارش قرار داده اند مانند ریه ها برای رفع گاز کربنیک وکلیه جهت ادرار وپوست که عرق می کند وکبد که صفرا می سازد... آنچنان که گوئی همه چیز را آفریده اند تا از مغز آدمی حفاظت کند تا بتواند در محیط سازگاری به فکر آفرینش اندیشه کند وآفریدگارش را بشناسد تمام دستگاههای نامبرده در مواقع ضروری در دفع مواد زیانبخش می کوشند.
ولی همیشه به علت نامیزان بودن واردات به بدن، سموم وآلودگیها به تناسب قوای دافعه نبوده بر اثر طول زمان بدن خسته می شود وگرفتار کثافت عمومی می گردد بالاخره می میرد، اگر بتوانیم همان گونه که در آزمایشگاه به سلول غذا می رسانیم وفضولاتش را جدا می کنیم بدن خود را نیز که چیزی جز مجموعه ای از همان سلول ها نیست نگهداری نمائیم عمر بسیار طولانی خواهیم داشت که خوشبختانه تمام اعضایی که زهرها وپلیدیها را جدا می سازند به نظم وترتیب بوده کافی است در انتخاب غذای سازگار دقت علمی به عمل آمده دانست چه اندازه وچگونه وچه نوعی غذا باید در بدن وارد کرد تا فضولات حاصله با توانایی دستگاهها در جدا ساختن آلودگیها متناسب بوده هیچ گاه ایجاد مسمومیت ننماید.
در اینجا سوالی مطرح است آیا امام می تواند غذای خود را انتخاب کند غذایی به طریق مذکور؟ اگر جواب مثبت است پس عمرش می تواند جاوید باشد اگر جواب منفی است یعنی بدون اجبار خودش غذای مسموم کننده بخورد چنین شخصی امام نخواهد بود.
یکی از مشاهیر پزشکان که راجع به امکان طولانی کردن عمر وتازه کردن جوانی در روی حیوانات آزمایشهایی کرده ودکتر فوردلوف است این شخص می گوید: ششصد آزمایش موفقیت آمیز انجام داده ام واطمینان می دهد که در آینده نزدیک تجدید قوای پیران وبرطرف ساختن گرد وغبار سالخوردگی وخمیدگی قامت آنها عملی خواهد شد چنانچه دیررس ساختن پیری وطولانی کردن عمر با حفظ صحت قلب ودماغ تا آخر عمر بلکه تغییر صفات وشخصیات وعادات ممکن خواهد شد(۱۰۷).
دکتر رضا پاک نژاد، دکتر معاصر می نویسد اگر عمر بشر را قبلا عمر رگهای وی حساب می کردند وبا پنج برابر دوران رشدش درازی برایش منظور می داشتند یا... امروز وضع روانی ومغزی وی بیش از هر چیز اهمیت دارد ودر طول عمرش موثر می دانند، وشاهد بر این مطلب مواردی را دلیل می آورند که یکی از آنها زودتر فرارسیدن مرگ کسانی است که مدتها دارای مقامی بوده ودر صدر جای داشته اند پس از انفصال یا بازنشستگی به سرعت پیری شروع شده به سوی مرگ می شتابند.
چه خوش گفته است جرج ساچر زیست شناس شیکاگویی:
«مغزها بیشتر وبیشتر تکامل یافت تا مردم زنده بمانند نه اینکه بتوانند حساب کنند یا آهنگ بسازند».
وبدین ترتیب مغز تکامل یافته بلکه کامل امام است که با دوری از محرمات ومکروهات وایجاد محیط سالم ووقوف به اصول بهداشتی می تواند سالیان دراز زنده بماند(۱۰۸).
می نویسد در اسفند سال ۱۳۴۳ به ترجمه از مجلات خارجی خبر دادند که بیماری را به علت خونریزی داخلی در بخش بیمارستان «سن انتوان» پاریس بستری می کنند مدت چهار ماه نود شیشه خون به او تزریق کرده ودردهای حاصله را نیز با تزریق مواد بی حس کننده در مسیر اعصاب مربوطه تسکین می دهند روزی که حال بیمار رو به وخامت نهاد واز دردهای شدید رنج می برد رئیس بخش آقای دکتر بوکای جمجمه اش را باز نموده ونزدیکترین نقطه ممکن به مغز را که محل انتقال حس درد بود قطع نمود با حیرت زاید الوصف اطرافیان مشاهده کردند این عمل نه تنها باعث تسکین درد شده بلکه خونریزی را نیز به کلی متوقف ساخت وباب دانش تازه ای را گشود که اگر تا به حال دخالت قسمتهای فوقانی مغز را در حالات روانی مسلم می دانستند، اینک معلوم می شود مغز قلب واحشاء را نیز تحت کنترل داشته واثر کلیه فعل وانفعالهای روانی بر روی احشاء وامعاء قطعی است پس از این گزارش تاکنون دانشمندان آزمایشهای متعددی نموده وبه اثبات رساندند که با کمک فکر ومغز می توان اندامها را به حالت تعادل واستراحت در آورد ویا بسیاری از بیماریهای احشاء را درمان نمود.
کرسی دانش جرو نتولژی در بعضی از دانشکده های پزشکی جهان مترقی نه تنها جهت من ودوستانم برای اثبات طول عمر کسانی چون حضرت ولی عصر بقیه الله قانع کننده بود بلکه معجزه ای نیز به شمار می رفت زیرا جرو نترلژی علمی است که می خواهد پس از پایان پژوهشها از این مطلب نموداری از یک واقعیت علمی پرده برداری کرده وبه اثبات برساند که حضرت بقیه الله علاوه بر اینکه می تواند هزار سال عمر کند همان گونه که اسلام در چهارده قرن قبل بیان داشته در زمان ظهورش به سن چهل سالگی است.
در کتاب بشر فردا که از روسی به فارسی ترجمه شده وبرای هر سال از ۲۰۲۵ - ۱۹۷۰ میلادی یک موفقیت بزرگ وامتیازی قائل است وچون سال ۲۰۲۵ می رسد می گوید بشر در این سال این موفقیت بزرگ را کسب خواهد کرد سال ۲۰۲۵ کنترل شیمیائی پیری وسال خوردگی ودائما جوان ماندن است، آقای دکتر پاک نژاد در کتاب خود دلائلی راجع به اثبات امکان طول عمر می نویسد که ما از جهت اختصار به قسمتی از آنها اشاره می کنیم:
۱- آیا ما وشما دانشمندان تاکنون انسان را از همه لحاظ وجهات شناخته ایم یا اینکه انسان شناسی در مرحله کودکی است، وکسی جرئت ندارد ادعا کند اطلاعات وسیعی درباره انسان دارد، اگر انسان در این باره نادان وناتوان است که حقیقت هم همین است، چگونه می تواند ادعا کند که پدیده های بدنی قادر نیست یا طوری نیست که بتواند عمر متوسط بشر را به بیش از آنچه تصور می نمائیم برساند.
بعلاوه وقتی دو نفر از لحاظ کیفیت آن قدر اختلاف دارند که مغز یکی انشتین می شود ودیگری در جوارش کسی است که یک جمع ساده را نمی تواند انجام دهد چه می شود در برابر این اختلاف فاحش کیفیتی به اختلاف فاحش کمیتی معتقده شده بگوییم ممکن است عمر یکی صد ودیگری هزار سال باشد.
این اختلاف فاحش کمیتی در تمام مراحل دستگاه خلقت مشاهده می شود مزونهای موجود در مرکز اتم هستند که عمر یک هزارم ثانیه دارند ومزونهایی بنام هایپرون هستند که عمر ده میلیاردیم ثانیه می نمایند (گرچه امروزه درباره اش بحث مجددی است) یعنی اختلاف طول عمر بسیار فاحش است(۱۰۹) ماهی چهارصد میلیون صاله در سواحل ماداگاسکار کشف شد(۱۱۰).
۲- هیبر ناسیون مصنوعی یک طریقه درمانی جدیدی است که اساس آن عبارت است از کند کردن متابولیسم عمومی بدن بیمار (به توسط استعمال داروهای فلج کننده عقده های عصبی نباتی یا بدون سرد کردن بدن به توسط عوامل فیزیکی) به عبارت دیگر قرار دادن بدن انسان خون گرم در یک وضع که زندگی کند شبیه به زندگی حیوانات خون سرد وخواب زمستانی حیوانات زمستان خواب که متابولیسم درچه حرارتشان در هنگام سرما پایین می آید «یعنی دارای قدرت سازش با شرائط محیط هستند».
هیبرناسیون در جراحی معمول بوده بعضی حیوانات مانند خرسها مکانی که آنها را هیبرنه می کنند خوب شناخته سراسر زمستان را در آن مکان بدون این که احتیاجی به تغذیه وکارهای فعالیت دار دیگری داشته باشند به سر می برند انسانها نیز مانند اصحاب کهف بر حسب تصادف در چنین مکانی وارد شده سیصد ونه سال قمری ماندند.
دانشمندان تلاش می کنند که با منجمد نگاه داشتن بدن انسانی ونیمه جان ساختن آن شانس زندگی طولانی را برای قرنهای آینده بیشتر سازند.
اخیرا باین نتیجه رسیده اند که مرگ نیز یک حادثه غیر قابل اجتناب نیست، حتی مرگ را نیز می شود یک بیماری دانست وحتما لزومی ندارد که این بیماری کشنده باشند البته منظور از این مرگ طبیعی است زیرا در این صورت جسم انسان از جمله مغز در حدود ۹۹ درصد زنده است وفقط تعداد کمی از سلولها از بین رفته اند به قول یکی از مجلات علمی، اگر این بیمار را به عوض
این که مطابق آئین مرسوم به دست متصدی کفن ودفن بدهیم او را به دست پزشک متخصص که به روش های «کربونیک» آشنائی کامل دارد بسپاریم (البته این کار باید به سرعت انجام شود) پزشک او را به کمک روشهای خاص که آسیبی به اندامهای بیمار نمی رساند منجمد ساخته واو را در وضع (نه زیاد مرده) وبرای مدت نامعینی در کپسولی که نام آن را کپسول آخرت می گذاریم حفظ می نماید به این امید که در آینده او را به زندگی دوباره باز گرداند(۱۱۱).
۳- اگر انسان را ماشین فرض کنیم طبق اصل دوم ماشین کارنو انسان می تواند برای زندگی جایی را از لحاظ حرارت آن چنان متعادل انتخاب کند که بر دوران جوانیش افزوده شود (اینکه اسکندر در جستجوی آب حیات در دل تاریکی قطب جنوب فرورفت گرچه آب حیات نیافت ولی سرمای آنجا به او شادابی وعمر بیشتری داد) به علاوه مگر نیست که سکونت در اطاقهای کم فضا بر عکس هوای آزاد وسبز وخرم کوتاهی عمر می گردد.
۴- اثر انتخاب بعضی از زمانها بر طول عمر - بعضی گویند استفاده شایان از نسیم صبح صادق (طلوع اولین اشعه خورشید) سبب طولانی شدن عمر می شود ودر این هنگام است که ذرات آهنی بیشتر در فضا بصورت مخصوص یونیزه ای که قابل استفاده است در می آید برخی هم استفاده از مغرب (غروب اشعه خورشید) را چنین می دادند، که اگر از هوای آزاد آن وقت بیشتر استفاده شود عمر را زیاد می گرداند.
صبح دم علاوه بر وجود ذات مفید در هوا غالبا مناطق زمین را مه صبحگاهی پوشانده وهوا را که برای آدمی مفیدتر است مرطوب هم باشد مرطوب می کند (در شمال شیلی روی صفحات چوب رشته های نایلونی عمودی نصب کرده اند مه روی این رشته ها به صورت قطرات آب در می آید قطره ها می لغزند ودر لوله ای جمع می شوند واز چند هزار عدد این صفحات که با قیمت ارزانی تهیه می شوند مقدار زیادی آب هنگام صبح جمع می کنند).
۵- در سال ۱۹۵۶ در کنگره جهانی ستاره شناسی وعلوم فضائی گفته شد که در آینده با تکمیل موتورهای فوتونی سرعت موشکها به سرعت نور نزدیک شده ودر نتیجه زمان وفعل وانفعالات سلولی وعضلانی بدن نسبت به زمین کندتر شده وبر مبنای بر آوردی که در روی زمین می شود عمر فضا نوردان خیلی طولانی خواهد شد حتی اگر سرعت موشک نزدیک به سرعت نور باشد ولی از لحاظ مقایسه با زمان کره زمین ملیونها سال هم طول می کشد فضا نورد بیشتر از چند سال پیر نخواهد شد.
نتیجه آنکه وسائلی می توان داشت که در گوشه ای از این فضا بود وملیونها سال عمر کرد تا چه رسد به هزار سال (البته مقصود ما این نیست که ولی عصر از این وسائل استفاده می فرماید بلکه نشان دادن امکان مسئله است).
امروز بشر در این فکر است که به کرات دور دست آسمانی که احتمالا صدها ویا هزارها سال وقت می خواهد سفر کند وچون عمر کوتاه إنسان با این نوع مسافرتهای سال وقت می خواهد سفر کند وچون عمر کوتاه انسان با این نوع مسافرتهای طولانی وفق نمی دهد در این صدد بر آمده که برای رسیدن به کرات آسمانی اول باید عمر انسان را زیادتر کرد لذا امروز در دانشگاههای مهم دنیا کرسی دو علم جدید «ژریانی» و«جرونتولژی» به همین منظور مشغول فعالیت است ودانشمندان پیش بینی می کنند روزی می رسد که بشرهم عمر خود را به هزاران سال می رساند وهم به کرات دور دست آسمانی سفر می کند.
۶- پیری را می توان به تأخیر انداخت؟ سوالی است که از پروفسور بشس فرانسوی شد در کتاب خود بنام امید به یک زندگانی طولانی وجواب مثبت داده است.
۷- مقاله ای اخیرا تحت عنوان انسان در سرما دوازده قرن عمر می کند امکان داشتن چنین عمر طولانی را به نقل از چند دانشمند متذکر است.
۸- تحت عنوان (عمر جاودانی با هشتاد هزار تومان) می نویسند هر کس می تواند به دلخواه خود در سالهای منظور زندگی کند الکسیس کارل در کتاب خود انسان موجود ناشناخته اشاره به این موضوع کرده وآزمایشی را که درباره روتیفرها برای تأیید مطلب نموده متذکر است.
۹- رعایت کارهای چندی که به نظر کوچک می آید اما در حقیقت بزرگ ودر طولانی کردن عمر موثر است آنها عبارتند از فراموش نکردن خواب قیلوله مخصوصا در ده سال بین ۴۰ و۵۰ خواب قیلوله خواب کوچکی است که اندکی قبل یا بعد از نهار انجام می گیرد.
پیاده روی که خود شاهد وناظر پیران سالخورده ای هستیم که برای درازی عمرشان تفاوتی با دیگران جز پیاده رویشان مشاهده نمی شود: خواب پوشیدن کفش راحت مخصوصا قشنگ(۱۱۲).
بهترین غذا را در صبح زود خوردن هزاران سال قبل اسلام چنین دستوری داده وامروز در بعضی از ممالک مانند انگلستان رعایت می کنند آزمایشی است که بین کارگران کارخانجات آنهائی که بهترین غذای خود را صبحانه کرده اند علاوه بر اینکه محصول بهتر وبیشتری تهیه می نمایند حوادث وسوانح نیز برای آنها کمتر است.
اختلاف فاحش طول عمر ملکه زنبورهای عسل وسایر زنبورهای کندو را ناشی از تغذیه عصاره گل مخصوصی می دانند که به همین قیاس عقیده دارند گاه بر حسب اتفاق مورد تغذیه انسان واقع می شود که در طول عمرش بسیار موثر بود ه واطلاعی نیافته است ودستورات بظاهر کوچک دیگر از قبیل عدم اعتیاد به دخانیات وایجاد یک تناسب وتعادلی بین کار واستراحت وخواب و....
بلوفر(۱۱۳) دانشمند زیست شناس معروف فرانسوی در جریان مطالعات ومشهور خود درباره زنبور عسل به مسئله ای حیرت انگیز یعنی زندگی دراز وتوام با نیرومندی وجوانی ملکه زنبوران برخورد ودر خصوص علت آن به تجسس خستگی ناپذیری پرداخت وی در ضمن مطالعه دریافت که ملکه زنبوران از خوراکی که توسط کارگران فراهم می آید در تمام عمر تغذیه می نماید در صورتیکه دیگر زنبوران سه روز نخستین زندگی از این مائده اسرار آمیز برخوردار بودند، این غذای حیرت انگیز چیست وآیا رمز جوانی وزیبائی وعمر دراز ملکه (چهارصد برابر دیگر زنبوران زندگی می کند) در این ماده غذایی نهفته است.
ترکیب این ماده یعنی شهد شاهانه اسرار آمیز بوده وفقط معلوم گشته است که حاوی کاربن - هیدروژن -آزوت- ارگوسترول ویتامینهای (ب) ومخصوصا به مقدار معتنابهی اسید بانتوتینگ می باشد.
بلوفر درتجارب ۱۴ ساله خود ثابت کرد که تحول رشد اشکال جنینی زنبوران وعمر دراز وجوانی پایدار زنبور ملکه بواسطه تاثیر شگفت انگیز شهد شاهانه می باشد وهمچنین توانست با استحصال این ماده که به نام (اپی سرم) معروف است وتجویز آن در اشخاص فرسوده وپیران نتایج حیرت آوری بدست آورد.
بلوفر با اتکاء بر صدها تجربه اعلام داشته است که تأثیر شهد شاهانه در انسان گو اینکه از پیری جلوگیری نمی کند ولی دوران جوانی را طولانی وتوام با تندرستی ونیرومندی می سازد ودر حقیقت (آپی سرم) داروی بخصوص نبوده بلکه مائده معجزه آسا وحیات بخش می باشد.
دکتر هوآرد گورتیس دانشمند آمریکایی وابسته به آزمایشگاه بروکلین معتقد است پیری وفرسودگی سلولها معلول خرابی وفساد اسید (دزو کس ریبونو کلئیک) آ.د.ن سلولهای است می دانیم که (آ. د. ن) کار وتولید سلولها را هدایت می کند وهر قدر این ماده رو به فساد بگذارد به همان میزان از میزان کار سلولها کاسته می شود وتنها راه جلوگیری از پیری بوسیله یک عمل داروئی در سطح مولکولهای (آ.د.ن).
از میان مراکز تجسسهای جهان که پیشرفتهای قابل توجهی در زمینه جلوگیری از پیری بدست آورده اند مراکز پژوهشی بخارست، پاریس وبالتیمور در درجه اول اهمیت قرار دارند در بالتیمور هم اکنون نتایج مطالعات وآزمایشهای پزشکی روی ششصد نفر از ۱۸ تا ۹۹ ساله مورد بررسی است.
پزشکان در حال حاضر می کوشند به وسائل دارویی از فساد (آ.د.ن) سلولها جلوگیری کنند. در این راه پیشرفتهای قابل توجهی نیز بدست آورده اند به این ترتیب می توان گفت طولی نخواهد کشید که بیماری پیری از بین خواهد رفت(۱۱۴).
۱۰- روز افزون بودن عمر متوسط آدمی که در نتیجه تلاش دانشمندان با موفقیت انجام پذیرفته چنانچه در سال ۱۹۰۰ عمر متوسط مردم اتازونی ۴۹ بود واینک از هفتاد متجاوز است واگر عوامل چندی در بین نبود عمر متوسط هم اکنون ما فوق تصور می شد که مهمترین آن عوامل را می شماریم.
۱- سیل داروهائی است که به سوی جهان سرازیر شده وبدنها را مسموم ساخته بخصوص داروهایی که تصور می نمایند مرهم دلهای مضطربی است که خدا از آنها دور شده است وبه نامهای مختلف برای درمان عصبانیت به بازار عرضه می گردد وجهانیان را معتاد می سازد حتی انتوبیوتیکها که بیماریهای عفونی را درمان می کنند متاسفانه مصرف زیاد آنها سبب جانشینی بیماری های دژانیو می گردد.
۲- زهرهای حاصله از غذاهای تقلبی است کهم هر روز در گوشه وکنار کشف می شود یا نمی شود.
۳- آلودگی هوای شهرها با دود اتومبیل وکارخانجات.
۴- تغییر ماهیت مواد خوراکی با ریختن کودهای شیمیائی.
۵- بدتر از همه زندگی کردن در شهرهایی که محیط غیر اخلاقی داشته وقوانین غریزی در آنجا پایمال شده وهرزگی وبی بند وباری حکم فرما است این محیطها سبب پیدایش ترشحات غیر متعادل غدد مترشحه ودر نتیجه عامل موثر به هم زدن هماهنگی بین اعضایند.
۶- غوغای حاصله از تمدن وزرق وبرقهای خیره کننده وهیاهوی آسمان خراشها که همه کوبنده اعصاب وسبب ایجاد ترشحات نامتعادلند ودو قسمت دیگر در مورد عوامل ناسازگار با طولانی شدن عمر ذکر شده که به جهت اختصار صرف نظر گردید.
۱۱- دکتر هنری الحیس اشاره به عمر هشتصد سال انسانی وامکان عمر بیشتر وی می نماید.
۱۲- مچینکف عقیده دارد اگر محصول متابولیکی میکربی را از روده ها حذف کنیم پیری دیده نمی شود باید توجه داشت که میکرب نمی تواند در بدن کاملا سالم اختلالی ایجاد کند.
سالیان دراز است که بشر برای طولانی کردن عمر وهمچنین درباره امکان واثبات یافتن عمر دراز کتابها نوشته ومی نویسد که به پاره ای از آنها اشاره می گردد:
۱- کتاب «دانش مربوط به طولانی کردن عمر» از آقای گوفلاند روسی که این ایده را ماکروبیوتیک نامیده است این کتاب به فارسی ترجمه شده ورووس مطالب آن برای یافتن یک عمر طولانی بر رژیم غذایی صحیح- کار متناسب - خندیدن - دوری از ترس ویاس وافسردگی وحسد قرار دارد.
۲- پارفین نیگالیچف درباره دراز کردن عمر کتابی نوشت که پایه واساس آن استفاده از نیروی شفا بخش طبیعت وپیشگیری از بیماریها وآب دیده کردن ارگانیزم بدن بود.
۳- هوفلند زیست شناس کتابی بنام فن طول عمر نوشته است.
۴- تارخانف کتابی به نام طول عمر حیوانات، گیاهان، مردم نوشت که بیشتر توجه وی به صرفه جویی در نیروهای زنده اعضاء برای یافتن عمر دراز بود.
۵- پرفسور پی پلیز کتاب عمر دراز را نوشت وی دکتر در طب وفلسفه بود.
اصولا مدت مدیدی است فکر دراز کردن عمر، دانشمندان را مشغول داشته واز صورت نظری وتئوری خارج شده وجنبه تحقق وعملی به خود گرفته چنانچه دانشمندانی چند در این باره پژوهشها کرده وموفقیتهایی کسب کرده اند وهر کدام روشی را برای ادامه حیات وجلوگیری از پیری وطول عمر بکار برده اند.
از بررسی تمام مطالب گذشته این موضوع مسلم می شود که طول عمر یک امر ممکن وزیست یک انسان به مدت درازی از نظر علمی هیچ گونه استبعادی ندارد وبشر خود را در راه کشف طریقی است که بتواند عمر متوسط عمومی خود را هر چه بیشتر بالا ببرد با اعتراف چنین حقیقتی دیگر جای استبعاد در طول عمر ولی عصر عجل الله فرجه باقی نمی ماند زیرا به عقیده ی ما امام داناترین مردم جهان به تمام رموز واسرار طبیعت است ا وخود برای حفظ سلامتی وشادابی خویش آخرین متد وروشی را که هنوز ممکن است کشف نکرده باشند می داند با اینکه وجود مقدس او در پناه لطف خداوند واراده پروردگار از هر نوع آفت وناملایمات مصون ومحفوظ بوده وجای اینگونه بحث ها وانتقادها در مورد او نیست.

تا شد آئینه رویت دل دانشور ما * * * جز خیال تو هوائی نبود در سرما
تا نهادیم سر خویش به خاک قدمت * * * تاج بخش است به شاهان جهان افسر ما
به عنایت نظری گر فکنی بر من زار * * * سعد اکبر شود از یک نظرت اختر ما
سایه ای بر دل زارم فکن از لطف که نیست * * * غیر لطف تو در آفاق کسی یاور ما
گر نثارت دل وجان خواهی اینک دل وجان * * * ور فدایت تن وسر این تن ما این سرما
به صفایت اگر ای ماه بدوران کس نیست * * * به وفاهم نبود هیچ کسی همسر ما
ای ولی الله ای حجت حق چه شود * * * که چو خورشید بتابی تو به بام ودرما
نقش شاهنشهیت نیست که از روی کرم * * * تو بگوئی که کمالی است غلام در ما

کمالی سبزواری

بخش هفتم: علت غیبت ووظیفه ما در این زمان

غیبت ولی عصر ارواحنا فداه جریان بی سابقه ای نسبت به ادیان الهی نیست چنین پیش آمدها برای سایر امم نیز واقع شده ورهبران وپیغمبران نیز در گذشته سالهای متمادی از قوم خویش جدا گشته وغیبت نمودند. صالح پیغمبر در جوانی از امت خود جدا گشت ودر پیری بازگشت. یوسف پیغمبر سالهای سال در مصر زندگی می کرد وهیچ کس او را به عنوان یوسف پیامبر خدا نمی شناخت حتی برادرانش چند مرتبه که با برادر خود روبرو شدند او را نشناختند.
بالاخره مسئله غیبت علاوه بر اینکه بی سابقه بوده برای ائمه علیهم السلام نیز در زمان حیات نظائر آن اتفاق افتاده وچنان نبوده که همه اشخاص بتوانند به آنها دست رسی داشته باشند. چه بسیار از مردمی که در نواحی مختلف جهان در زمان پیغمبر اسلام ویا سائر ائمه گرامی زندگی می کردند ودر مدت عمر خود پیغمبر ویا امام زمان خویش را ملاقات نکردند.
زمانیکه ائمه علیهم السلام تحت کنترل خلفا قرار داشتند مانند موسی بن جعفر علیه السلام که در زندان هارون به سر می برد ویا حضرت هادی وامام حسن عسکری که پیوسته دور از ارادتمندان ودوستان خود در گوشه انزوا به سر می بردند برای آنهائی که نمی توانستند به حضور امام برسند این وضع غیبتی بود.
در همان زمانها مردم در مسائل دینی واحتیاجات مذهبی خود به وکیل های تعیین شده از طرف امام وقت مراجعه می نمودند همان طوری که در غیبت صغری توسط نواب چهارگانه این قبیل احتیاجات برطرف می گردید ودر بخش سفرای امام گذشت که مردم انواع مختلف از گرفتاریهای دینی وزندگی وخواسته های حیاتی خود را با وساطت این نواب بر طرف می کردند.
در غیبت کبری نیز امام علیه السلام فقهاء ودانشمندان عالی مقام را با شرایطی که نمودار شخصیت بزرگ مذهبی واخلاقی آنها است به مقام نیابت عمومی تعیین نموده است تا در تمام شئون مذهبی واجتماعی واحکام به آنها مراجعه نمایند چنانچه امام صادق علیه السلام در این فرمایش خود توضیح می دهد.
فاما من کان من الفقهاء ضائتا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لامر مولاء فللعوام ان یقلدوه.
هر یک از دانشمندان مذهبی که بر خواسته های نفس خود مسلط باشند ودین دار ومطیع فرمان امام ومخالف هوای نفس باشد مردم در مسائل دینی باید به آنها مراجعه کنند.
این شرایط چنانچه از فرمایش امام ششم علیه السلام استفاده می شود در مورد مراجع تقلید اشخاصی را برای نیابت تعیین می نماید که در درجه اول مقام عالی علمی داشته وبه درجه واقعی اجتهاد رسیده باشند. غیر از آن باید از نظر دینداری ذره ای هوا پرستی وخلاف شرع از آنها مشاهده نشود این خود حاکی است که کسانی به مرتبه نیابت عامه می توانند برسند وجانشین امام شوند که تمام مردم به درستی وپاکدامنی وعدالت آنها را بشناسند تا مبادا شیادی بر سر راه ارادتمندان امام دامی بگذراد وآنها را به نفع خویش مطیع نماید.
خود ولی عصر نیز می فرماید واما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم وانا حجه الله علیهم(۱۱۵).
در گرفتاریهای خود به راویان احادیث ما مراجعه کنید آنها حجت بر شمایند ومن حجت خدایم بر آنها.
غیبت وطول عمر ولی عصر شباهت به عده زیادی از پیغمبران دارد که در این فرمایش حضرت باقر علیه السلام به چند تن از آن پیغمبران اشاره شده. محمد بن مسلم گفت خدمت حضرت باقر علیه السلام رسیدم می خواستم از آن جناب راجع به قائم آل محمد صلوات الله علیه سوال کنم. قبل از اینکه سخنی بگویم فرمود محمد بن مسلم! قائم آل محمد به پنج نفر از انبیاء شباهت دارد یونس بن متی، یوسف بن یعقوب، عیسی محمد صلوات الله علیهم.
شباهت او به یونس از این جهت است که او هم بعد از غیبت طولانی در حال جوانی برمی گردد با اینکه سن زیادی دارد. شباهتش به یوسف از جهت غیبت کردن از عموم مردم واز نزدیکان وپنهان زندگی کردن از برادران ونامعلوم بودن وضع او بر پدرش با فاصله نزدیکی بین آنها بود.
شباهتش به موسی از نظر پیوسته بیمناک بودن وطول غیبتش ومخفی بودن ولادت وپنهان(۱۱۶) بودن از شیعیانش بواسطه ناراحتی وآزار وخواری که می بینند تا وقتی که خداوند اجازه ظهور دهد واو را کمک کند وتأیید بر دشمنش نماید.
شباهت او به عیسی از این جهت بود که درباره عیسی نیز اختلاف نمودند بعضی می گویند متولد نشده برخی را عقیده این است که از دنیا رفته گروهی می گویند کشته شده وبه دار آویخته گردیده.
شباهت او به جدش پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم قیام با شمشیر وکشتن دشمنان خدا وپیغمبر وکشتن ستمگران وبت پرستان است وبا افتادن هراس در دل مردم پیروز می شود وهرگز شکست نخواهد داشت تا آخر روایت(۱۱۷).
روایت دیگری از حضرت صادق (ع)
سدیر صیرفی گفت من ومفضل بن عمر وابو بصیر وابان بن تغلب خدمت مولایم امام صادق علیه السلام رسیدیم. دیدیم امام علیه السلام روی زمین نشسته وعبائی بی یقه پوشیده که آستینهایش کوتاه بود در آن حال مانند پدر فرزند مرده ای که جگر سوخته دارد گریه می کرد وآثار حزن از رخسار مبارکش آشکار دیده می شد به طوری که رنگش تغییر کرده بود در حالیکه چشمانش پر از اشک بود وبر دامن می ریخت می فرمود:
آقای من! غیبت تو خواب را از من ربوده ولباس صبر را بر تنم تنگ نموده وآرامش جانم را سلب کرده.
آقای من! غیبت تو برای همیشه مرا اندوهگین کرده چون آن کسی که تمام بستگان خود را یکی پس از دیگری از دست می دهد وتنها می ماند من پاشک چشم وناله های سینه ام که از مصائب وبلاهای گذشته دارم نمی نگرم جز اینکه در نظرم بزرگتر وبدتر از آنها مجسم می گردد.
سدیر می گوید: از این امر عظیم وناله های جانگداز هوش از سر ما پرید ودل ما از جا کنده شد وپنداشتیم که مصیبت بزرگی برای حضرت روی داده است. من عرض کردم ای فرزند بهترین مردم روی زمین! خدا دیدگان شما را نگریاند برای چه این طور سیلاب اشک از دیدگانت فرومی ریزد وچه چیز باعث این مصیبت گشته است؟.
آن جناب آه سوزناکی کشید که از اثر آن شکم مبارکش برآمد وبه شدت حالش تغییر کرد آنگاه فرمود امروز صبح در کتاب جفر(۱۱۸) می نگریستم این کتاب مشتمل بر علم مرگها وبلاها وگرفتاریها وعلم گذشته وآینده تا روز قیامت است که خداوند متعال به محمد وامامان بعد از او ارزانی داشته است.
در آن کتاب دیدم که نوشته قائم ما متولد می گردد وغیبت می نماید غیبت او طولانی می شود وعمرش به طول می انجامد در آن زمان اهل ایمان امتحان می شوند وبواسطه ی طول غیبتش شک وتردید در دل آنها پدید می آید وبیشتر از دین خود بر می گردند ورشته اسلام را از گردند خود بیرون می آورند، با اینکه خداوند می فرماید: «وکل انسان الزمناه طائره فی عنقه» یعنی رشته عمل هر کسی را به گردن خودش انداخته ایم.
از مطالعه آن ناراحت شدم واندوه بر دلم مستولی شد، عرض کردیم یا بن رسول الله ما را نیز در اطلاع قسمتی از آنچه در این باره است سهیم نموده سرافراز فرمائید.
فرمود: خداوند متعال سه چیز را که در مورد پیغمبران انجام داده در خصوص قائم ما نیز عملی می سازد، ولادت او را مانند ولادت موسی وغیبتش را چون غیبت عیسی وطول عمرش را مانند طول عمر نوح مقدر فرموده وسپس طول عمر بنده صالح خدا خضر پیغمبر را دلیل طول عمر آن حضرت قرار داده.
عرض کردیم در مورد این فرمایشاتی که فرمودید توضیح بیشتری بیان فرمائید، فرمود ولادت موسی علیه السلام بدین گونه بود که چون فرعون فهمید زوال سلطنتش بدست اوست کاهنان را احضار کرد آنها به وی گفتند این مرد از تیره بنی اسرائیل خواهد بود او هم به مامورین خود دستور داد که شکم زنان آبستن را شکافته اطفال آنها را سر ببرند، برای دست یافتن به موسی بیش از بیست هزار طفل را به قتل رسانید باز هم خداوند موسی را حفظ کرده وبه او دسترسی پیدا نکرد.
بنی امیه وبنی عباس هم چون دانستند که دولت وامراء وستمگرانشان بدست قائم ما نابود می شوند دشمنی ما را به دل گرفتند وبا شمشیر کشیده به کشتن وقطع نسل خاندان پیغمبر پرداختند به این امید که قائم آل محمد را به قتل رسانند ولی خداوند نخواهد گذاشت که یک نفر از ستمگران به او دست یابد وبدینگونه خداوند نور خود را تکمیل می کند هر چند مشرکین را خوش نیاید.
غیبت عیسی نیز بدینگونه بود یهود ونصاری اتفاق دارند که وی کشته شده ولی خداوند آنها را تکذیب فرموده در این آیه: وما قتلوه وما صلبوه ولکن شبه لهم.
او را نکشتند ودار نزدند بلکه مطلب بر آنها مشتبه شد. غیبت قائم ما نیز چنین است زیرا امت اسلام بواسطه طولانی شدن غیبتش وجود او را انکار می کنند بعضی خواهند گفت هنوز متولد نشده وگروهی می گویند متولد شده ووفات کرده طایفه ای می گویند امام یازدهم عقیم بوده وجماعتی ائمه را سیزده تن وبیشتر خواهند دانست وعده ای هم می گویند روح قائم در بدن دیگری سخن می گوید.
طول عمر نوح نیز چنین بود که چون از خداوند خواست تا بر قومش عذاب نازل کند. جبرئیل هفت دانه تخم روئیدنی نزد وی آورده گفت پروردگار می فرماید این مردم مخلوق وبندگان من هستند آنها را با صاعقه هلاک نمی گردانم مگر بعد از تاکید دعوت وتمام شدن حجت بر آنها. باز مردم را به خدا پرستی دعوت کن که در مقابل آن به تو ثواب خواهم داد.
این دانه ها را کشت کن موقعی که روئید وبه حد کمال رسید وباور شد هنگام نزول رحمت الهی فرا می رسد واز شر قوم آسوده خواهی شد. مومنین را به این خبر مژده بده درختها روئید وشاخ وبرگ برآورد وبارور شد بعد از مدتی چنانکه می باید ثمر داد نوح از خداوند درخواست نمود که طبق وعده او را از شر قوم خلاصی دهد.
ولی خداوند دوباره دستور داد که از هسته آن درختها بکارد وصبر پیشه کند وسعی نماید که حجت بر قوم تمام گردد. نوح حکم جدید را به اطلاع کسانیکه به وی ایمان آورده بودند رسانید سیصد تن از آنها از او برگشتند وگفتند اگر دعوت نوح حق بود خداوند نسبت به او خلف وعده نمی کرد.
سپس خداوند متعال هفت بار پی در پی او را مامور کشت تخم آن درخت ها نمود وهر مرتبه گروهی از مومنین از وی رو برمی تافتند تا اینکه پیروان او مردد شدند وبه هفتاد وچند مرد تقلیل یافتند آنگاه خداوند به او وحی فرستاد که اینک شب تیره پایان یافت وصبح درخشان دمید زیرا حق آشکار گشت ونور ایمان از زنگار کفر کسانیکه دارای سرشت پلید بودند پاک گردید.
اگر من کفار را نابود کنم ولی کسانی را که به تو ایمان آورده بودند وبعد از تو روی برتافتند ومرتد گشتند باقی گذارم به وعده خود عمل نکرده ام زیرا وعده ای که دادم به مؤمنین که در ایمان بیگانگی من اخلاص ورزیده وچنگ به ریسمان پیغمبریت زده اند این بود که آنها را در روی زمین جای دهم ودر دین ثابت بدارم وترس از آنها را تبدیل به امن کنم تا شک از لوح دلشان بر طرف شود ومرا با اخلاص پرستش کنند چطور ممکن بود کسانی را که مرتد شدند در زمین جای دهم ودینشان را ثابت نگهدارم وترسشان را تبدیل به امن کنم در صورتی که می دانم ایمانی ضعیف وسرشتی پلید وباطنی بد دارند.
اگر در موقع نابود ساختن دشمنان که می خواستم مومنین را در زمین جای دهم آن طایفه مرتد بوی خلافتی را که به مومنین وعده داده شده استشمام می کردند در نفاق وگمراهی راسختر می گشتند وبا برادران خود به دشمنی برمی خواستند وبه خاطر ریاست با آنها می جنگیدند بنابراین با این فتنه ها وجنگ با برادران چطور ممکن بود از دین تمکین نموده باشند وایمان در میان مومنین انتشار یابد اینک با کمک ووحی ما کشتی را بساز.
فرمود همچنین قائم ما هم غیبتش طولانی می گردد تا آنکه حق آشکار گردد ونور ایمان از زنگار ارتداد پیروانی که دارای سرشت پلید هستند پاک شود به طوری که اگر آنها احساس کنند در ایام ظهور مهدی مومنین با اخلاص از عزت وثبات ایمان وامنیت آن زمان بهره مند خواهند بود به واسطه نفاقی که دارند به وحشت می افتند.
مفضل می گوید عرض کردم یابن رسول الله ناصبی ها می پندارند که این آیه(۱۱۹) درباره ابابکر وعمرو وعثمان وعلی نازل شده. فرمود خداوند دلهای ناصبی ها را هدایت نکند در زمان کدامیک از این چند نفر دینی را که خدا برای پیغمبرش خواسته از امن وامان در میان مردم ونبودن ترس وبیم نداشتن تردید وشک در دلهایشان برخوردار بوده حتی در زمان علی علیه السلام با مرتد شدن مسلمانان وفتنه هائیکه در آن زمان برانگیختند که بین آنها وکفار به وقوع پیوست، آنگاه حضرت صادق این آیه را تلاوت فرمود:
حتی اذا استیاس الرسل وظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا موقعی که پیامبران از راهنمائی مردم مایوس شدند وگمان کردند به آنها دروغ گفته شده یاری ما به ایشان خواهد رسید.
اما طول عمر خضر برای آن نبود که منصب نبوت بوی اعطا گردد یا کتابی بر او نازل شود یا دینش دین انبیاء پیش از خود را نسخ کند.
یا دارای مقام امامت باشد که مردم پیروی او را لازم بدانند یا به خاطر عمل مداوم واطاعت وعبادتی که خداوند بر او واجب نموده چون در علم ازلی خداوند مقدار علم قائم ما وطول غیبت او تقدیر شده بود ومی دانست که بندگانش طول عمر را انکار می کنند، از این رو عمر خضر را طولانی گردانید تا در اثبات طول عمر قائم ما بوسیله آن استدلال شود وبدان وسیله ایراد دشمنان از بین برود ومردم را بر خدا حجت وایرادی نباشد(۱۲۰).

ای طبیب دردمندان خسرو خوبان کجایی * * * ای شفا بخش دل مجروح بیماران کجایی
ظلم وجور وجهل وکین یکباره عالم را گرفته * * * ظالمان جولان دهند ای صلح دوران کجایی
دشمنان شاد وعزیزان خوار وقرآن مانده بی کس * * * یا معز الاولیاء ای حامی قرآن کجایی
صبح امید محبان از غمت شام سیه شد * * * شمع دل افروز در شام سیه روزان کجایی
دیده ها در انتظارت شد سیه ای نور چشمان * * * قلب ها خون زهجرت ای مه تابان کجایی
چون بیایی خاک پایت سرمه چشمم نمایم * * * رخ نهم بر مقدمت ای روح بخش مه تابان کجایی
رفت از کف صبر واز دل تاب تا آن دم که آید * * * بوی پیراهن ز مصر ای یوسف کنعان کجایی
عمر کوتاه است وترسم مرگ آید ناگهانی * * * جان دهم اما نبینم روی آن جانان کجایی

از محمد تقی مقدم

علت غیبت
همان طوری که در آفرینش آسمانها وزمین اسرار پنهان ورموز مخفی فراوان است که انسان امروز هم پی به قطره ای از دریای بی کران آن اسرار نبرده وبرای هر موجود از ذره بی مقدار تا کرات بی شمار عمری محدود ووظیفه ای مقرر قرار داده شده برای دوران زندگی انسانها وادیان الهی برنامه ای دقیق وحدودی مرتب تعیین گردیده.
خداوندی که اسلام را آخرین دین الهی وپیغمبرش را خاتم قرار داده ودوران زندگی پیشوایان یازده گانه را بعد از پیغمبر تا سال دویست وپنجاه وپنج هجری منتهی نموده از آن زمان تا روزی که خودش تعیین کرده وکسی را بر آن مطلع ننموده برای پایداری دین وجلوگیری از هرج ومرج ونابسامانی پیروان این دین به قدرت خویش یکی از پیشوایانش را بنام حجه بن الحسن العسکری زنده نگه داشته که در بخش پیش بحد کافی در رفع استبعاد طول عمر آن جناب بحث گردید.
با توجه به اینکه آفرینش موجودات طفیل انسان وبواسطه بهره برداری بشر است وانسان نیز از جهت تکمیل افکار وعقاید آفریده گردیده این نتیجه بدست می آید که برنامه ادیان الهی بسیار دقیق تر ومنظم تر از آفرینش موجودات است زیرا علت نهائی همان تعلیم وتربیت ویکتاپرستی وتنویر افکار وعقاید است.
بدیهی است خداوند عزیز به علل بسیار موجه وحساب شده ی دقیق حجت خویش را از دیدگان مردم پنهان نموده وبرایش غیبتی از نظر ما نامعلوم تعیین فرموده اینک اگر ما پی به تمام اسرار وعلل غیبت ولی عصر نبردیم ویا نتوانستیم پی ببریم نمی توانیم بواسطه ندانستن علت غیبت انکار نمائیم زیرا چنانچه قبلا یادآور شدیم چه بسیار اسرار ورموزی در آفرینش است که انسان دانشمند در آن حیران وسرگردان مانده شاید همانطوری که امام علیه السلام می فرماید مصلحت در اختفای علت غیبت است.
عبد الله بن فضل هاشمی گفت از حضرت صادق شنیدم می فرمود: صاحب الامر را غیبتی است که چاره ای از آن نیست هر شخص تیره دلی در وجود او شک خواهد نمود عرض کردم به چه علت غیبت می کند؟ قال لامر لم یوذن لنا فی کشفه فرمود به علتی که اجازه داده نشده اظهار کنیم.
عرض کردم حکمت غیبت او چیست فرمود همان حکمتی که در غیبت سایر پیشوایان قبل بوده وحکمت غیبت او کشف نخواهد شد مگر بعد از ظهورش همان طوری که حکمت کارهایی که خضر نمود از قبیل سوراخ کردن کشتی وکشتن آن پسر بچه وبه پای داشتن دیوار آشکار نگردید مگر موقعی که قرار شد از یکدیگر جدا شوند.
پسر فضیل این جریان از اسرار ورموز مخفی پروردگار است وقتی ما فهمیدیم خداوند حکیم است تصدیق خواهیم کرد که کردار وگفتارش تمام روی مصالح وموازین حکمت است اگر چه وجه مصلحت وحکمت آن را ندانیم(۱۲۱).
علت غیبت را از خود مولی حجت بن الحسن روحی فداه سوال کردند ایشان نیز همان طور توضیح دادند در جواب نامه ای که اسحق بن یعقوب به محمد بن عثمان نایب ولی عصر داد تا به آن سرور رساند چنین نوشتند، اما راجع به اطلاع از سر غیبت خداوند می فرماید: یا ایها الذین آمنوا لا تسئلوا عن اشیاء ان تبدلکم تسوءکم یعنی ای مومنین از چیزهایی سوال نکنید که اگر برای شما کشف شود ناراحت می شوید، هر یک از آباء گرامم بیعتی از ستمگر زمان خود را بر گردن آنها بود ولی من وقتی قیام کنم هیچ کس را بر من بیعتی نیست واما کیفیت بهره مندی از من در حالت غیبت مانند بهره مندی از خورشید است هنگامی که ابر او را از دیدگان مخفی کرده باشد. من برای اهل زمین سبب ایمنی وامانم همان طوری که ستارگان امان برای اهل آسمانند سوال در مورد چیزهایی که مربوط به شما نیست نکنید خود را بیهوده در مواردی که تکلیف ندارید به رنج نیاندازید زیاد دعا کنید برای فرج من(۱۲۲).
با وجودی که اسرار غیبت ولی عصر از رموز مخفی وپنهان پروردگار است به قسمتی از فلسفه غیبت که در بعضی از روایات توجه داده شده اشاره می شود.
۱ - آزمایش مردم
از سنن الهی آزمایش بندگان است که در تمام امتها این سنت اجرا شده در قرآن کریم می فرماید: الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا وهم لا یفتنون ولقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین(۱۲۳) آیا خیال می کنند مردم همین که گفتند ایمان آوردیم دیگر امتحان نخواهند شد چرا ما آزمایش کردیم کسانی که قبل از آنها بودند تا معلوم بدارد خداوند راستگویان ودروغ گویان را.
مسئله آزمایش از حکومتهای وجدان وفطرت است اگر بنا باشد تمام مردم از نیک وبد ظالم ومظلوم دارای یک فرجام وعاقبت باشند این خود ستمی است به نیکوکاران ومظلومین، از این جهت پروردگار عزیز اشخاصی را که از عهده امتحان برآیند به عاقبت پسندیده ونیکو پاداش می دهد.
این روش همیشه بوده ودر قرآن می فرماید لیمیز الخبیث من الطیب تا نیک وبد شناخته شود، در غیبت حجت وولی خدا آزمایش هر چه دقیق تر وبیشتر خواهد بود از آن رو آنها که ایمان به غیبت که یکی از معانی آن غیبت حجت خداست داشته باشند در کتاب آسمانی ستایش شده اند وآنها که در دل تردید وشک داشته باشند ویا بد طینت وسست ایمان باشند دست از دامن ائمه طاهرین برداشته واز دائره مومنین به غیبت ولی عصر خارج می شوند از همین جهت جابر جعفی می گوید به حضرت باقر عرض کردم چه وقت فرج شما خواهد رسید فرمود: هیهات! فرج ما نخواهد رسید مگر آن زمان که غربال شوید باز غربال شوید تا سه مرتبه تا تیرگی از بین برود وباقی بماند صاف وپاک.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: به خدا همچون شیشه شکسته خواهید شد، شیشه پس از شکستن باز ممکن است مثل اول درست شود به خدا سوگند چون سفال شکسته می شوید سفال اگر شکست دیگر به حالت اول برنمی گردد به خدا سوگند باید تمیز شوید قسم به پروردگار از آلودگیها پاک شوید، قسم به خدا غربال می شوید همان طوری که گندم را برای پاک کردن غربال می کنند ودانه های تلخ را از آن جدا می کنند(۱۲۴).
۲ - آمادگی واستعداد
ظهور ولی عصر با قیام سایر حجج الله تفاوت زیادی دارد زیرا امام زمان هنگامی که ظهور می فرماید دیگر با ستمگران مدارا نخواهد نمود وتقیه نخواهد کرد وحکم به واقع وحقیقت امر خواهد نمود، دیگر گواه وشاهدی لازم ندارد حکومت او جهانی است به همین جهت باید مدتها بگذرد تا مردم جهان آمادگی واستعداد پذیرش چنین قیامی را داشته باشند، با گذشت این زمان ممتد وطولانی سیاستمداران جهان با ایجاد مکتب های سیاسی به ظاهر فریبنده ووعده های پوچ وطرحها وکنفرانس ها مردم را به سعادت نوید می دهند آنگاه که آن همه تلاشهای به ظاهر خیرخواهانه ثمری نبخشید ونتیجه ای از وعده های آنها جز استعمار عاید نشد مردم آماده پذیرش یک واقعیت عمیق همراه با اعمال کمال قدرت الهی که در دست ولی عصر اجرا می شود خواهد گردید.
توضیح مطلب اینکه اگر بشر از رهبران ظاهری وبرنامه های بشری مایوس نگردد وامید به پیروزی پیدا کند قطعا آماده برای پذیرش دولت واقعی اسلامی نخواهد داشت ولی پس از بیدادگری های فراوان جهانیان که صریح اخبار است در زمانی ظهور می فرماید که ظلم وستم زمین را پر کرده باشد، در چنین موقعی که دست انسانهای حیران وسرگردان از همه جا کوتاه شود مصلحی واقع بین وحقیقت طلب را با آغوش باز می پذیرند.
با مقایسه همین پیشرفت شگفت انگیز بشر در علم ودانش تا زمان ظهور حجت خدا معجزه او باید هم آهنگ با چنین پیشرفتی باشد وبر تمام علوم پیشرفته آن زمان پیروز وبرتر گردد دکتر معاصر در کتاب خود اولین دانشگاه ج ۲ ص ۲۰۱ می نویسد از روزی که آن مرد دانشمند لاک پشتی ساخت که بر روی خط سفید وسط خیابان ها حرکت می کرد وچون باطریش خالی می شد خود بخود می ایستاد ودو شاخه را در پریزی می کرد که به تیرهای چراغ برق بود. باطریش پر می شد باز به راه خود ادامه می داد تا به امروز که مغز الکترونیکی تشخیص بیماریها را می دهد وبا او مشورتها می شود شاید زمانی طولانی تر باشد تا فاصله امروز وآن عصری که مغز الکترونیکی پیشگوئی ها خواهد نمود.
هر یک از پیامبران آمدند بالاتر از علم زمانشان را آوردند به همین قیاس شما می فرمایید حضرت مهدی بیاید ومردم شاهد پیشگوئی مغزهای الکترونی باشند وحجت خدا از باطن خبر ندهد وقضاوت به باطن نفرماید.
موسی بالاتر از سحر ساحران آورد وعیسی مهمتر از طب پزشکان ومحمد صلی الله علیه وآله وسلم فوق العاده تر از نویسندگان ودانشمندان ومهدی والاتر از عصاره علم عصر مغزهای الکترونیکی وپیشگوئیهایش خواهد آورد.
مردمی که شاهد رادیو تلویزیون ها وشاید در آینده اختراعی مهمتر از این باشند باید حضرت مهدی وقتی ظهور فرماید که از فاصله بسیار زیاد چون فاصله مشرق ومغرب صدای او را بشنوند وخود او را نبینند.
ربیع شامی گفت: از حضرت شنیدم فرمود وقتی قائم ما قیام کند خداوند در گوش وچشم پیروان ما کششی بوجود می آورد که با فاصله چندین فرسخ صدای امام را می شنوند واو را در حالی که ایستاده می بینند.
عن الصادق علیه السلام قال ان المومن فی زمان القائم وهو بالمشرق یری اخاه الذی فی المغرب یری اخاه الذی بالمشرق.
امام صادق علیه السلام فرمود: مومن در زمان قائم ما در مشرق است برادر خود را در مغرب می بیند همین طور برادرش در مغرب او را در مشرق می بیند.
۳ - هراس از کشته شدن
به طوری که در بخش غیبت صغری ملاحظه فرمودید از همان زمان تولد طبق اخبار وروایاتی که از پیغمبر وائمه علیهم السلام راجع به ظهور مهدی موعود رسیده بود زمامداران وقت از خلفاء بنی العباس تصمیم از بین بردن او را داشتند وعده ای را هم مامور برای این کار نمودند ولی نتیجه ای نگرفتند از همین جهت خداوند برای او غیبت را مقدر فرمود تا از کشمکش ومزاحمت این قبیل بزهکاران مصون باشد.
زراره می گوید فرمود قائم قبل از ظهورش غیبتی خواهد داشت پرسیدم به چه جهت فرمود از کشته شدن می ترسد(۱۲۵).
بیعت نداشتن از کسی
چنانچه از تاریخ ائمه علیهم السلام وروایات استفاده می شود هر یک از ائمه گرام که در زمان یکی از ستمگران بودند بیعتی از ستمگر زمان خود بر گردن داشتند ولی حجت خدا با غیبت خود محفوظ از تعهد نسبت به زمامداران وقت وقبول بیعت آنها خواهد بود این مطلب را در روایتی که در قسمت اول (آزمایش مردم) گذشت خود ولی عصر تصریح می فرمایند.
پیدایش مؤمنان از پشت کفار
همان طور که در داستان نوح پیغمبر وتقاضای عذاب ملاحظه فرمودید که چندین مرتبه تقاضای نوح به تاخیر افتاد تا بالاخره عرض کرد پروردگارا اگر اینها را باقی گذاری دیگر جز کافر وفاجر نخواهد زائید(۱۲۶).
وهمچنین وقتی که ابو جهل با پیغمبر به مجادله پرداخته بود در بین گفتار خود چنین تقاضا کرد که اگر تو پیغمبری از خدایت بخواه آتش بفرستد ومرا بسوزاند.
پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم برای قانع کردن او داستان ابراهیم خلیل را گوشزد کرد که وقتی او را به ملکوت آسمانها بردند از آنجا با قدرت خداوند زمین را زیر نظر گرفت در آن موقع مرد وزنی را در حال انجام عمل نامشروع دید بسیار ناراحت شد آنها را نفرین کرد. دعای او مستجاب شد باز در ضمن تماشای زمین به نظیر همین واقعه برخورد کرد برای مرتبه دوم نفرین نمود برای مرتبه سوم نیز همین نفرین را کرد تا در مرتبه چهارم که خواست نفرین کند به او خطاب رسید که ابراهیم دست از بندگان من بردار آنها را به من واگذار زیرا این گنهکاران خارج از سه دسته نخواهند بود.
دسته اول کسانی هستند که اگر حالا گناهی می کنند بعد توبه خواهند نمود بواسطه اینکه توبه می کند اکنون از کیفر آنها چشم پوشی می کنم، گروه دوم آنهایی هستند که توبه نخواهند کرد ولی از نهاد آنان فرزندانی به وجود می آید که آنها مومن خواهند بود فعلا از کیفر ایشان چشم پوشی می کنم تا آن مومنان بوجود آیند دسته سوم نه توبه می کنند ونه از پشت آنها مومنی به وجود می آید ولی عجله در کیفر آنها نمی کنم زیرا کسی عجله در کیفر خواهد کرد که ترس از فرار کردن جانی داشته باشد.
ضمنا برای آنها عذابی آماده کرده ام مناسب با جلال وکبریائی خودم که از نفرین تو بسیار سخت تر است.
در این موقع پیغمبر به ابو جهل می فرماید از پشت تو فرزندی بوجود خواهد آمد بنام عکرمه که به مقام فرماندهی مسلمانان مفتخر خواهد گردید در صورت اطاعت خداوند مقامی بس عالی خواهد داشت(۱۲۷).
کسی احتمال می داد از پشت حجاج بن یوسف ثقفی آن خونخوار سفاک فرزندی به نام حسین بن احمد بن حجاج معروف به ابن الحجاج بوجود آید آن شاعر معروف شیعه ودوست دار خاندان رسالت که قصائد غرا واشعار شیوا را در مدح ومنقبت علی واهل بیت آن حضرت ودر نکوهش وسرزنش دشمنان آنها بگوید که از جمله قصائد او قصیده معروفه ای است که مطلع آن این شعر است:

یا صاحب القبه البیضا علی النجف * * * من زار قبرک واستشفی لدیه شفی(۱۲۸)

از فرزندان سندی ابن شاهک قاتل حضرت موسی بن جعفر یکی از مشاهیر شعرا وستارگان جهان ادب «کشاجم» پیدا می شود که تحت تاثیر جلوه حقیقت ولایت علی وخاندانش عمرش را با مدیحه سرایی ونشر فضائل اهل بیت به پایان رساند.
پس در صورت قیام امام با شمشیر وعدم تمکین کفار مومنینی را که خداوند در نهاد آنها به ودیعه گذارده بوجود نخواهد آمد. آیه شریفه (لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا الیما) به همین معنی تفسیر شده در تفسیر صافی وبرهان وبعضی تفاسیر دیگر وکتب حدیث ومضمون آن روایات این است که قائم علیه السلام هرگز قیام نخواهد کرد تا ودایع خداوند خارج گردد(۱۲۹).
کیفیت انتفاع از ولی عصر
استفاده از امام علیه السلام در درجه اول همان وجود او در میان مردم است چه پنهان باشد وچه آشکارا که سبب بقاء عالم وعلت رحمت پروردگار است چنانچه پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرمایند «اهل بیتی امان لاهل الارض فاذا ذهب الی اهل بیتی ذهب اهل الارض» خانواده من سبب آسایش مردم جهانند اگر اهل بیت من متعرض شوند اهل زمین از بین می روند.
وفرمایش دیگرش «لا یزال هذا الدین قائما الی اثنی عشر امیرا من قریش فاذا مضوا ساخت الارض باهلها» پیوسته این دین بوسیله دوازده فرمانفرما از قریش پایدار است وقتی آنها از میان رفتند زمین اهلش را فرومی برد.
خود ولی عصر ارواحنا فداه به همین قسمت اشاره می فرماید در جواب این سوال که در غیبت از شما چگونه استفاده می شود، می فرماید اما وجه الانتفاع بی فی غیبتی کالشمس اذا غیبتها عن الابصار السحاب چگونگی استفاده از من در زمان غیبت چون استفاده از خورشید است زمانی که در پس پرده های ابر است.
همان طوری که خورشید به سبب بقاء عالم وحرارت آن شرط اول دوام موجودات جاندار است واز نور آن گرچه در پس ابر باشد زوایای هر خانه وصندوق خانه ای استفاده می نمایند وجود ولی عصر نیز سبب بقاء موجودات است واز فیض نور آن جناب همه استفاده می نمایند.
در بخش اول این کتاب روایاتی در مورد اهمیت حجت وامام نقل شد که موقعیت ولزوم امام واستفاده از آن سروران را اثبات می نماید.
از آن گذشته ولی عصر برای خواص از مردم کسانیکه لیاقت داشته باشند ویا از نظر اضطرار وگرفتاری به مرتبه ای رسیده باشند که فقط دست غیبی باید آنها را نجات دهد آشکار می شود ودر گرفتاریهای مهم اجتماعی وانفرادی فریاد رس جمعیت مسلمان وشیعه بوده وهست که در بخش آینده شمه ای از آن وقایع را ملاحظه خواهید فرمود.
ضمنا ولی عصر از دیده مردم بطور کلی پنهان نیست بسا از اوقات می شود که در میان مردم است او را می بینند ولی وجود مقدسش را نمی شناسند چنانچه یک جهت شباهت آن مولی به یوسف پیغمبر همین است که مانند یوسف در میان اهل مصر ویا برادران وخویشاوندان خود زندگی می کرد ولی او را نمی شناختند چند مرتبه برادران به او مراجعه کردند وتقاضای کمک مالی نمودند ولی برادر خود را نشناختند همچنین ولی عصر در میان همین مردم ودر همین جهان زندگی می کند امکان دارد بسیاری از مردم ایشان را مشاهده کنند ولی نشناسند، پس از ظهور گروهی به خاطر می آورند که ایشان را مثلا در فلان محل مشاهده کرده اند زیرا در مراسم حج هر سال شرکت می فرماید ودر مواقف منا وعرفات حضور دارد واغلب در بقاع مقدسه وزیارتگاه های ائمه وپیغمبر چون یک شخص از همین مردم وارد می شود او را می بینند ولی نمی شناسند.

بار الها رهبر اسلامیان کی خواهد آمد * * * جانشین خاتم پیغمبران کی خواهد آمد
دردمندان غمش را کشته داروهای مهلک * * * دردمندان را طبیب جسم وجان کی خواهد آمد
درد ما درمان ندارد جسم عالم جان ندارد * * * این تن بی روح را روح وروان کی خواهد آمد
موج طوفان بلای ظلم شد نزدیک یا رب * * * ناخدای کشتی اسلامیان کی خواهد آمد
آتش نمرودیان سرتاسر عالم گرفته * * * آنکه سازد این جهان را گلستان کی خواهد آمد
رهزنان دین به اسم خدمت ما از ما برده هستی * * * هستی عالم پناه شیعیان کی خواهد آمد

از جواد موسوی

وظیفه ما در زمان غیبت
یکی از وظایف بسیار لازم که در روایات ودستورات ائمه علیهم السلام به آن کمال تاکید گردیده انتظار فرج آل محمد وظهور مهدی موعود است.
از نظر روانی امید وانتظار خود به زندگی رونقی بخشیده وانسان را به آینده دلگرم می کند. آن وقت عفریت مرگ وناکامی سایه بر سر انسان می اندازد که دیگر به آیندده امیدی نداشته باشد وانتظار بهتری را نکشد به همین جهت خود انتظار فرج یک نوع فرج وگشایشی است امام علیه السلام نیز فرمود انتظار الفرج من الفرج انتظار فرج خود گشایشی است در زندگی.
در ضمن نسبت به شدت علاقه ی افراد به امام خود انتظار آنها نیز زیادتر وآمادگی بیشتری برای فرج پیدا می کنند، چون یکی از شرایط انتظار واقعی نسبت به فرج امام زمان همانطوری که از روایت نیز استفاده می شود آمادگی اخلاقی ومذهبی است کسی می تواند خود را منتظر امام علیه السلام بداند که از نظر اخلاق ودین خود را وارسته نماید وشایستگی روبرو شدن با امام را داشته باشد به همین جهت انتظار فرج در تکمیل اخلاق وتهذیب نفس اثر غیر قابل انکاری دارد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نیز می فرماید افضل اعمال امتی انتظار الفرج بهترین کارهای امت من انتظار فرج است یا افضل العباده انتظار الفرج(۱۳۰). بهترین عبادت انتظار فرج است. بطوری که از روایات استفاده می شود متدینین پایدار در ولایت ائمه اطهار علیهم السلام در زمان غیبت مقام ودرجه آنها از مسلمانان هر عصری بیشتر است ابو خالد کابلی از علی بن الحسین علیه السلام نقل می کند که آن جناب فرمود غیبت دوازدهمین جانشین پیغمبر طولانی خواهد شد. ابو خالد! کسانی که قائل به امامت آن آقا باشند وانتظار ظهورش را بکشند بهترین مردم هر زمانند زیرا خداوند عزیز آنقدر به آنها عقل وفهم ودرک عنایت فرموده که غیبت امام در نظر آنها چون زمان ظهور وجود امام است آنها در این زمان چون جنگجویان در مقابل پیغمبرند واقعا آنها ارادت به ما دارند وشیعیان واقعی ما هستند وراهنمایان به سوی دین خدایند در پنهان وآشکارا، فرمود انتظار فرج از بزرگترین گشایشها است(۱۳۱).
ونیز فرمود هر که به ولایت ما خاندان در غیبت قائم ما ثابت بماند خداوند به او اجر هزار شهید از شهدای بدر واحد عنایت می کند.
از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند چه می فرمایید درباره کسی که بمیرد در حال انتظار فرج آل محمد؟ فرمود او مانند کسی است که در خدمت قائم آل محمد علیه السلام در میان خیمه است مختصری سکوت نموده فرمود چون کسی است که با پیغمبر است(۱۳۲).
عبدالحمید واسطی از حضرت باقر نقل می فرماید در حدیثی که فرمود خداوند رحمت کند هر آن بنده ای که در راه ما خودداری نماید وبیامرزد آن شخصی که امر ما را زنده نماید. می گوید عرض کردم آقا اگر از دنیا بروم قبل از قیام قائم شما؟
فرمود هر کس از شما بگوید اگر قائم آل محمد را بیایم او را یاری می کنم چون کسی است که با شمشیر آخته در میان سپاهیان ولی عصر شمشیر می زند وکسی که با او شهید شود ثواب دو شهید را دارد.
حضرت صادق علیه السلام به ابی بصیر فرمود من سره ان یکون من اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع ومحاسن الاخلاق وهو منتظر فان مات وقام القائم بعده کان له من الاجر مثل اجر من ادرکه فجدوا وانتظروا هنیئا ایتها العصابه المرحومه(۱۳۳).
هر کس مایل است از اصحاب قائم باشد انتظار فرج را بکشد وپرهیزکاری را پیشه خود سازد وخویشتن را به اخلاق پسندیده بیاراید. چنین شخصی منتظر خواهد بود. در این صورت کوشش کنید وانتظار داشته باشید این مقام گوارا باد شما را ای گروه بخشیده شده.
پیغمبر اکرم فرمود درآینده گروهی خواهند آمد که پاداش هر یک از آنها برابر با پنجاه نفر شما است اصحاب عرض کردند آقا ما با شما در جنگ بدر وحنین شرکت کردیم وآیات قرآن درباره ما نازل شد، فقال انکم لو تحصلوا لما حصلوا لم تصبروا صبرهم اگر بر شما تحمیل کنند آنچه بر آنها تحمیل شده صبر آنها را نخواهید داشت(۱۳۴).
عوف بن مالک گفت روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود ای کاش من رفقای خود را ملاقات می کردم ابوبکر وعمر عرض کردند مگر ما برادران شما نیستیم که با شما هجرت کردیم. فرمود شما ایمان آوردید وهجرت کردید ولی کاش می دیدم برادرانم را باز سخن خود را تکرار کردند.
پیغمبر فرمود شما اصحاب من هستید ولی برادرانم آنهایی هستند که بعد از شما می آیند به من ایمان آورده اند ومرا دوست می دارند ویاری می کنند وتصدیق نموده اند با اینکه مرا مشاهده ننموده اند. ای کاش ببینم برادرانم را.
دیگر از وظایف ما در زمان غیبت امام توجه به ساحت قدس ولی عصر است به این طریق که به یاد آن جناب باشیم مخصوصا دعا برای تعجیل در فرج آن حضرت کنیم.
ممکن است برخی چنین پندارند که چون لیاقت وآمادگی برای ظهور آن امام را ندارند باید از دعا در مورد فرج آن مولی خودداری کنند با اینکه چنین پنداری از انصاف بسیار دور است زیرا اگر فرض کنیم او واقعا هم لیاقت نداشته باشد که تشخیص چنین مطلبی نیز خود مشکل ودر خور فهم وادراک ما نیست بالاخره با ظهور ولی عصر مومنین واقعی وآنهایی که لیاقت وشایستگی دارند نجات خواهند یافت وحکومت قرآن واسلام ویکتاپرستی وتوحید تمام گیتی را فرامی گیرد فقر وتنگدستی، رنج وناراحتی از جهان رخت بر می بندد امام صادق علیه السلام به عمار ساباطی همین مطلب را فرمود در قسمتی از گفتار خود در مقام اصحاب ائمه آنها که در شکنجه قدرتهای زمان با ناراحتی روزگار می گذرانیدند.
عمار می گوید در این صورت که ما در زمان شما هستیم وبا ناراحتی وسختی ارادت به شما داریم وایمان خود را نگه داشته ایم چه لزومی دارد که از اصحاب قائم باشیم وحق آشکار گردد زیرا ما در این زمان که هنوز دولت حقه او برقرار نشده پاداش اعمالمان بیشتر است از اصحاب قائم.
امام از روی تعجب فرمود سبحان الله مایل نیستی خداوند بزرگ حق را آشکار نماید وعدالت در جهان گسترش یابد ومردم متحد شوند وبه یکدیگر علاقه داشته باشند واختلاف برطرف شود ودر روی زمین معصیت خداوند انجام نگردد وحدود اجرا شود وحق به صاحبش برسد وحقیقت چنان آشکار شود که هیچ کسی را قدرت جلوگیری آن نباشد.
به خدا قسم عمار! با همین حالی که شما دارید مقامتان بهتر از بیشتر شهدای بدر واحد است به شما مژده می دهم(۱۳۵).
سید بن طاووس به فرزند خود در کتاب کشف المحجه چنین نصیحت می نماید.
پسرم محمد توجه داشته باش که غیبت مولایمان مهدی صلوات الله علیه که باعث تحیر مخالفین وحتی بعضی از موافقین نیز گردیده یکی از دلائل اثبات امامت آن سرور وآباء گرامیش می باشد. زیرا اگر سیری در کتب شیعه وغیر شیعه بنمائی از قبیل کتاب غیبت ابن بابویه وکتاب غیبت نعمانی وکتاب شفا وجلا وکتاب ابی نعیم حافظ در اخبار مهدی. در تمام این کتاب ها خواهی دید که تصریح شده وقبل از ولادت آن سرور ذکر گردیده که او در زندگی غیبتی طولانی خواهد داشت به طوریکه بیشتر از معتقدین به امامتش منحرف می شوند اگر این غیبت وقوع نمی یافت اعتراض بر امامت ائمه وخود آن مولی بود که آنچه پیش بینی کرده بودند واقع نشد پس همین غیبت دلیل بر رد مخالفین است در اثبات امامت آنها.
می گوید فرزندم اگر توفیق ترا باز یابم از برای کشف اسرار از حضرت مهدی چیزهایی برایت نقل می کنم تا ذره ای تردید برای تو باقی نماند وپس از شنیدن آنها دیگر احتیاجی به دلائل عقلی وروایات نخواهی داشت راجع به ولادت آن جناب، او به طور قطع زنده وموجود است ولی از آشکار شدن تا خداوند اجازه ندهد معذور است، چنانچه از این قبیل پیش آمدها برای انبیاء واوصیاء نیز اتفاق افتاده به آنچه گفتم اعتماد داشته باش وآن را عقیده دین ومذهبی خود قرار ده پدرت این مطلب را از شعاع خورشید در آسمان آشکارتر مشاهده نموده.
می گوید فرزندم محمد! خداوند قلب ترا پاک وآراسته به محبت اولیاء خود ودشمنی با دشمنانش گرداند، وقتی من خبر تولد ترا در کربلا شنیدم در حال خواندن زیارت عاشورا بودم با تضرع وخاطری شکسته سپاس به جای آوردم زیرا از تولد تو خیلی خرسند شدم ترا به امر خدا غلام مولایمان حضرت مهدی وچنگ زننده به دامن او قرار دادم بارها در پیش آمدهایی که برایت شده ترا در پناه او قرار داده ام وبسیاری از مواقع او را در حال مناجات مشاهده کرده ام که با لطف وعنایت فراوانی حاجات ترا بر آورده در این صورت در محبت ووفا وعلاقه نسبت به آن مولی چنان باش که خدا وپیغمبر وائمه علیهم السلام وخود آن مولی خواسته. هر گاه نماز حاجت می خوانی حوائج امام را بر حاجت خود مقدم بدار در موقع صدقه دادن برای خود یا کسی که او را دوست می داری اول صدقه از طرف آن جناب بده.
اول برای او دعا کن ودر هر کار نیک او را بر خود مقدم بدار تا وفا به وظیفه خود نموده باشی وباعث توجه وعنایت آن مولی نسبت به تو بشود. پیوسته نیاز واحتیاج خود را در هر روز دوشنبه وپنجشنبه در هر هفته با ادب وخضوع خدمت آن جناب عرضه بدار واز او بخواه.
می گوید پسرم! به آن مولی عرض کن که پدرت راجع به ایشان به تو سفارش کرده وترا غلام وچنگ زننده به دامنش قرار داده بطور قطع جواب آن سرور را خواهی شنید(۱۳۶).
در کتاب مکیال المکارم درباره وظائف ارادتمندان نسبت به حضرت مهدی مطالب زیادی می نویسد که قسمتی از آن را به نقل منتخب الاثر ص ۵۰۱ ذکر می کنیم.
۱- اطلاع از صفات وآداب آن سرور وامتیازات خصوصی او (تا با دیگران اشتباهش نکنی) ودانستن علائم حتمی ظهور.
۲- مراعات کمال ادب در هنگام یادآوری نام آن مولی با القاب شریفش چون حجت وقائم ومهدی وصاحب الزمان وصاحب الامر وتصریح نکردن به اسم مبارکش که هم نام پیغمبر است.
۳- شدت علاقه نسبت به آن سرور ومحبت او را در دل دیگران بوجود آوردن وانتظار فرج وظهورش را داشتن وعلاقمند بودن به دیدارش وذکر فضائل ومناقب آن جناب وناراحت بودن از فراقش وحضور در مجالس ومحافلی که یادی از آن جناب می شود وایجاد چنین مجالس وصرف مال در راه آن آقا زیرا ترویج دین خدا وشعائر مذهب است.
گفتن وخواندن شعر در مدح آن جناب وگریه وگریاندن بر فراقش وتسلیم در مقابل او وصدقه دادن به نیابت از او برای سلامتی اش وحج به نیابت از آن جناب یا نائب گرفتن برای او وطواف خانه خدا به نیابت او وزیارت پیغمبر اکرم وائمه طاهرین به نیابت از ولی عصر یا کسی را بفرستی که به نیابت از آن جناب زیارت کند. پیوسته کوشش در اطاعت آن مولی نمودن پس از هر نماز یا در هر جمعه تجدید عهد وبیعت با آن آقا نمودن.
۴- از آن جمله رسیدگی به حال دوستان وارادتمندان آن سرور بوسیله مال که این خود باعث شادی آن سرور می شود.
۵- زیارت نمودن آن جناب را با توجه وسلام وصلوات فرستادن بر آن مولی مخصوصا توسل جستن وشفیع قرار دادن او را نزد خدا وپناه بردن به آن جناب وعرض نیاز خدمتش کردن زیرا امروز او قطب دائره امکان وزمامدار عالم هستی است در درجه اول ما باید در چنین موقعیتی از آن جناب غفلت ننموده وپیوسته به او که یگانه رابط بین ما وخداست توجه داشته باشیم.
۶- از آن جمله مردم را راهنمایی کردن به شناسایی ایشان ومراقبت نسبت به حقوق امام وادای آن حقوق وآراسته نمودن خود را به صفات پسندیده ودوری نمودن از اخلاق ناپسند واحترام ومحبت کردن نسبت به کسانی که ارتباط جسمی یا روحی با ولی عصر دارند از قبیل سادات ودانشمندان ومومنین واحترام کردن به مقامهای اختصاصی آن جناب از قبیل مسجد سهله ومسجد اعظم در کوفه وجاهای دیگر.
۷- وقت معین نکردن برای ظهورش وتکذیب کسانی که وقت تعیین می نمایند ویا کسانی که ادعای نیابت یا وکالت در زمان غیبت کبری می کنند.
آرزو داشتن دیدارش ودعا برای این منظور وپیروی از اخلاق ورفتار آن جناب وزیارت سید الشهداء وسایر ائمه وپیغمبر که این خود احترامی است به صاحب الزمان عجل الله فرجه.

یا بن العسکری
ای نبی را عزت اجداد یا بن العسکری * * * ای علی را ارشد اولاد یا بن العسکری
چاره شد از دست ای بیچارگان را دستگیر * * * از تو جوید شیعه استمداد یا بن العسکری
رحم کن بر غربت اسلام وبر اسلامیان * * * هر دو را شد موقع امداد یا بن العسکری
در کجایی العجل ای بی پناهان را پناه * * * نیست تاب این همه بیداد یا بن العسکری
مرغ دل شد مبتلا چون صید در کنج قفس * * * این دل از غم کی شود آزاد یا بن العسکری
کشتن یک مادری مانند زهرا کی رود * * * تا قیامت از دل اولاد یا بن العسکری
بود مشغول عزاداری که ناگه آمدند * * * بر سرش یک عده چون جلاد یا بن العسکری
ضربت مسمار آن در شد به جایی منتهی * * * گشت محسن کشته بیداد یا بن العسکری
فاطمه بین در ودیوار از بی طاقتی * * * شد بلند از سینه اش فریاد یا بن العسکری
«هاشمی» را داغ زهرا وغم اولاد او * * * کرده گریان تاصف میعاد یا بن العسکری

از هاشمی

باید درخواست تعجیل فرج نمود
ابی قره گفت: از حضرت صادق شنیدم که از آباء گرام خود نقل می کرد خداوند به ابراهیم وحی نمود که در آینده دارای فرزندی خواهی شد این جریان را به ساره همسر خود گوشزد کرد او با تعجب گفت: چگونه من با این پیری بچه دار می شوم.
خداوند به ابراهیم وحی کرد که او دارای بچه خواهد شد وچهارصد سال فرزندان او مورد شکنجه قرار خواهند گرفت بواسطه اینکه سخن مرا رد کرد، همین که شکنجه فرعونیان بر بنی اسرائیل به طول انجامید چهل روز ضجه وگریه نمودند خداوند به موسی وهارون وحی نمود که از دست فرعون آنها را نجات خواهد بخشید، هفتاد سال بواسطه این تضرع از مدت شکنجه آنها کاسته شد.
امام صادق علیه السلام فرمود: شما نیز اگر تضرع وزاری کنید خداوند فرج به ما عنایت خواهد نمود، وقتی این کار را نمی کنید گرفتاری تا آخرین حدی که خدا برایش تعیین نموده خواهد رسید(۱۳۷).
چگونه باید دعا کرد
زراره گفت: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم می فرمود قائم عجل الله فرجه را غیبتی است قبل از قیامش پرسیدم: برای چه؟ اشاره به شکم خود نموده فرمود از کشته شدن می ترسد، فرمود زراره او منتظر است واو کسی است که مردم در ولادتش شک خواهند نمود بعضی می گویند در شکم مادر است، بعضی می گویند غایب است،برخی عقیده دارند متولد شده، بعضی را عقیده این است که متولد نشده عده ای هم می گویند که دو سال قبل از فوت پدرش به دنیا آمده او امام منتظر است چاره ای نیست خداوند باید شیعه را آزمایش نماید در این هنگام است که تردید وشک در آنهایی که عقیده ثابت ندارند بوجود می آید.
زراره گفت: زراره! اگر درک کردی آن زمان را این دعا را پیوسته بخوان اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ظللت عن دینی(۱۳۸).
چرا باید در موقع نام بردن قائم از جای حرکت کرد
صاحب کتاب الزام الناصب نقل می کند که از حضرت صادق علیه السلام سوال کردند چرا در موقع بردن لفظ قائم از القاب حضرت حجت باید ایستاد؟
فرمود زیرا او دارای غیبتی طولانی است از شدت محبتی که به دوستانش دارد هر کس او را با این لقب یاد کند که نموداری از دولت او وشاهد ناراحتی از دوریش می باشد به او توجه می کند.
یکی از شرایط بنده ی چاکر این است که هر وقت آقایش به او توجه کرد به احترام آن آقا بایستد واز خداوند تقاضای تعجیل فرجش را نماید.
از حضرت رضا علیه السلام نیز نقل شده در مجلسی که در خراسان داشت وقتی نام قائم برده(۱۳۹) شد دست بر روی سر خود گذاشت واز جای حرکت نموده فرمود اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه.

امروز امیرالامرا جز تو کسی نیست * * * بر ناله دل غیر تو فریاد رسی نیست
در کعبه وبتخانه ودر دیر وکلیسا * * * جز نغمه ناقوس تو بانگ جرسی نیست
دل گرمی ما زمره ی افسرده دلان را * * * جز آتش عشق تو شهاب قبسی نیست
غیر از هوس دیدن رخسار چو ماهت * * * اندر دل پر حسرت یاران هوسی نیست
ای مهدی دین پرده ز رخسار بر افکن * * * ما گمشدگانیم وره پیش وپسی نیست
تو یوسف گمگشته اسلام چو یعقوب * * * بهر پدر پیر تو دیگر نفسی نیست
بهر پدرت پیرهنی یا که پیامی * * * بفرست که جز این زتواش ملتمسی نیست
قربان تو ودرد دلت کز غم اسلام * * * جز اشک دمادم دگرت دادرسی نیست

انصاری قمی

ایا حجه الله الذی لیس جاریا * * * بغیر الذی یرضاه سابق اقدار
ویا من مقالید الزمان بکفه * * * وناهیک من مجد به خصه الباری
اغث حوزه الاسلام واعمر ربوعه * * * ولم یبق منها غیر دارس آثار

«شیخ بهائی علیه الرحمه»

بخش هشتم: کسانی که در غیبت کبری خدمت امام رسیده اند

در کتب مفصل از قبیل بحارالانوار ونجم الثاقب ودارالسلام وقایع بسیار زیادی نقل شده از کسانی که به فیض دیدار ولی عصر نائل آمده اند وگرفتاری خود را توسط آن سرور برطرف نموده اند. ما از این جهت که کتاب طولانی نگردد وباعث ملال خوانندگان نشود قسمتی از آن وقایع را انتخاب نموده نقل می کنیم.
صاحب کشف الغمه(۱۴۰) می نویسد: من از وقایع کسانی که به خدمت امام رسیده اند فقط دو قسمت را نقل می کنم که نزدیک به زمان خودم اتفاق افتاده واز عده ی زیادی که کاملا مورد اعتماد من بودند شنیدم.
اسماعیل هرقلی
می نویسد شخصی بنام اسمعیل بن حسن هرقلی در نواحی حله سکونت داشت واهل قریه هرقل بود، او در زمان من وفات یافت خودش را ندیدم ولی پسر از او شمس الدین می گفت: پدرم نقل می کرد که در ایام جوانی جراحتی به پهنی کف در ران چپم پیدا شد.
این زخم در فصل بهار سرباز می کرد وخون وچرک از آن بیرون می آمد ودرد آن مرا از کارهایم باز می داشت در آن موقع ساکن هرقل بودم، روزی آمدم به حله به خانه سید رضی الدین علی بن طاووس، از ناراحتی خود نزد وی درد دل کرده گفتم می خواهم در شهر به مداوا پردازم.
سید بن طاووس پزشکان حله را خواست ومحل درد به آنها نشان داد پزشکان گفتند این زخم در بالای رگ اکحل قرار گرفته ومعالجه آن خطرناک است باید عمل جراحی نمود ممکن است رگ هم قطع شود ومی میرد. سید بن طاووس گفت من می خواهم به بغداد بروم ممکن است پزشکان آنجا حاذق تر باشند، بهتر است که تو هم بیایی.
سید مرا با خود برد وارد بغداد شدیم، در آنجا نیز اطبا را خواست وضع درد را به آنها نشان داد آنها هم جواب پزشکان حله را دادند از این جهت بسیار ناراحت شدم.
سید بن طاووس فرمود شرع مقدس تو را از لحاظ نماز گزاردن در این لباس در سختی قرار نداده باید سعی کنی تا حد امکان از خون ونجاست دوری جوئی بی جهت خود را ناراحت مکن که خدا ورسولش تو را از این عمل نهی فرموده اند.
من گفتم حالا که چنین است وبه بغداد آمده ام از همین جا می روم سامرا برای زیارت واز آنجا به وطن باز می گردم، سید بن طاووس این فکر را تحسین کرد سپس اثاث خود را نزد سید گزاردم وحرکت نمودم.
همین که وارد سامرا شدم به زیارت رهسپار گردیدم سپس از سرداب مقدس پایین رفتم وپاسی از شب را در سرداب گذراندم وخدا وامام زمان را به کمک طلبیدم، تا روز پنجشنبه در سامرا ماندم آنگاه رفتم کنار شط دجله غسل کرده لباس تمیزی پوشیدم وظرف آبخوری که با خود داشتم پر کرده بیرون آمدم تا به شهر بر گردم.
در آن حال دیدم چهار نفر سوار از در دروازه شهر بیرون می آیند. در اطراف شط عده ای از سادات به گوسفند داری مشغول بودند من خیال کردم سواران از همان گوسفندداران اطراف سامرا هستند.
وقتی نزدیک شدند دیدم یکی از آنها جوانی است که تازه خط محاسن بر صورتش دمیده وهر چهار نفر شمشیر بر کمر دارند یک نفرشان پیرمردی بود که نیزه ای در دست داشت ودیگری شمشیری بر کمر آویخته ونقاب بر صورت وقبائی بر دوش وشمشیر پوشیده بود گوشه ای آن را از زیر بغل گذرانیده بود.
پیرمرد نیزه دار در سمت راست جاده ایستاد وته نیزه خود را به زمین زد آن دو جوان هم در سمت چپ ایستادند شخص قباپوش هم در وسط راه مقابل من ایستاد، آنها به من سلام کردند، من جواب دادم.
مرد قباپوش به من گفت تو فردا می خواهی نزد خانواده ات برگردی. گفتم آری گفت بیا جلو تا جراحتی که تو را رنج می دهد ببینم.
نمی خواستم که آنها با من تماس پیدا کنند پیش خود گفتم مردم بیابان گرد از نجاست پرهیزی ندارند من هم از آب بیرون آمده ام لباسم مرطوب است با همه این افکار قدم پیش گذاشته نزد او رفتم. دست مرا گرفت وبه طرف خود کشیده با دست از شانه ام کشید تا رسید به محل زخم وآن را طوری فشار داد که دردم گرفت سپس مانند اول سوار بر اسب شد.
پیرمرد نیزه بدست در این موقع گفت اسماعیل خوب شدی!
من تعجب کردم از کجا اسم مرا می داند گفتم ما وشما انشاءالله آسوده ورستگار خواهیم بود. پیرمرد گفت این آقا امام زمان علیه السلام است.
با شنیدن این سخن پیش رفتم وهمانطور که سوار بود پای حضرتش را بوسیدم سپس به راه افتادند ومن با آنها می رفتم. امام فرمود برگرد گفتم ابدا از شما جدا نمی شوم. فرمود صلاح در این است که برگردی ولی من همان جواب را دادم. پیرمرد گفت اسماعیل! شرم نمی کنی دوبار امام به تو می گوید برگرد گوش نمی کنی ناچار توقف نمودم.
امام چند قدم رفت سپس متوجه من شده فرمود وقتی به بغداد رسیدی حتما ابو جعفر (یعنی المستنصر بالله خلیفه عباسی) تو را می طلبد پیش او که رفتی چیزی داد قبول مکن به فرزند ما رضی (سید بن طاووس) بگو که توصیه ای برای تو به علی بن عوض بنویسد من به او سفارش می کنم چیزی که می خواهی به تو بدهد، آنگاه با همراهانش حرکت نمود. من همچنان ایستاده آنها را می نگریستم تا از نظرم دور شدند از جدایی آنها متاسف بودم.
ساعتی روی زمین نشستم آنگاه بر خاسته ووارد شهر شدم وبه حرم مطهر رفتم خدام حرم مرا گرفته گفتند رنگ وروی تو تغییر کرده جائی از بدنت درد می کند؟ گفتم نه. گفتند با کسی منازعه کردی؟ جواب دادم نه اینها که می گویید نیست ولی از شما می پرسم آن چند سواری که الان رفتند می شناسید. گفتند آنها از گوسفندداران اطراف سامرا هستند گفتم نه امام زمان بود گفتند امام آن پیرمرد بود یا آن جوانی که قبایی بر تن داشت. گفتم همان مرد قباپوش. گفتند جراحتی که داشتی به او نشان دادی، گفتم خودش با دست آن را فشار داد مرا به درد آورد.
در این موقع مقابل آنها لباسم را بالا زده پایم را تماشا کردم از آن بیماری اثری ندیدم من از کثرت اضطراب در شک شدم که کدام پایم درد می کرد به همین جهت پای راستم را نیز بیرون آورده نگاه کردم واثری ندیدم.
وقتی مردم این جریان را مشاهده کردند شادی کنان به سوی من هجوم آوردند ولباسم را برای تبرک پاره پاره نمودند، خدام مرا به خزانه بردند وجمعیت را از آمدن به طرف من منع کردند. ناظر بین النهرین آن روز در سامرا بود چون سر وصدا را شنید پرسیده بود چه خبر است. گفته بودند مریضی به برکت امام زمان شفا یافته.
ناظر آمد اسم مرا پرسید وگفت چند روز است که از بغداد بیرون آمده ای گفتم اول هفته از بغداد خارج شدم.
او رفت من آن شب را در سامرا ماندم چون نماز صبح خواندم از شهر بیرون آمدم مردم هم متوجه شدند وبا من آمدند ولی وقتی از شهر دور شدم مردم برگشتند شب را در اوانی(۱۴۱) خوابیدم صبح روز بعد از آنجا عازم بغداد شدم به نزدیک بغداد که رسیدم دیدم جمعیت روی پل عتیق ازدحام نموده واز هر کس وارد می شود نام ونسبش را می پرسند ومی گویند کجا بودی از من هم پرسیدند نامت چیست واز کجا می آیی؟
من خود را معرفی کردم وناگهان به طرف من هجوم آوردند ولباسم را پاره پاره نمودند هر تکه آن را به عنوان تبرک بردند به طوریکه دیگر لباسی برایم نماند.
علت این بود که ناظر امور بین النهرین نامه ای به بغداد نوشته وماجرای مرا گزارش کرده بود. مردم مرا به بغداد بردند وچنان ازدحامی شد که نزدیک بود از کثرت جمعیت تلف شوم.
وزیر قمی سید بن طاووس را خواست تا در این باره تحقیقاتی نموده صحت خبر مزبور را به اطلاع او برساند، سید بن طاووس هم با همراهان خود نزدیک دروازه نوبی به من برخوردند همراهان او مردم را از اطراف من پراکنده ساختند وقتی مرا دید گفت، این خبر را که منتشر شده مربوط به تو است. گفتم آری آنگاه از مرکب خود پیاده شده پای مرا گشود واثری از زخم سابق ندید.
سید همانجا لحظه ای بیهوش افتاد. سپس دست مرا گرفت ونزد وزیر آورد در حالی که می گریست: گفت مولانا این برادر من ونزدیکترین مردم به من است. وزیر واقعه را جویا شد من از اول تا آخر برای او حکایت کردم. وزیر پزشکانی که قبلا آن زخم را دیده بودند احضار نمود وگفت جراحت پای این مرد را که دیده اید معالجه کنید.
اطبا گفتند تنها راه علاج این زخم آنست که با آهن قطع شود واگر قطع شد می میرد.
وزیر گفت به فرض اینکه قطع کنید ونمیرد چقدر طول می کشد تا بهبودی حاصل کند. گفتند دو ماه بعد از بهبودی گودی سفیدی در همان جا خواهد ماند که مو از آن نمی روید.
وزیر(۱۴۲) پرسید شما چه وقت این مریض را دیده اید گفتند ده روز پیش، پای مرا که قبلا زخم بود نشان داد که مانند پای دیگر هیچ گونه علامتی که حاکی از سابقه زخم باشد در آن دیده نمی شد، یکی از پزشکان فریاد کشید که این کار عیسی بن مریم است وزیر گفت وقتی معلوم شد که کار شما نیست ما خود می دانیم که کار کیست.
سپس وزیر را خلیفه احضار نمود وجریان را از وی پرسید وزیر نیز واقعه را برای خلیفه نقل کرد خلیفه را احضار نمود وهزار دینار به من داد گفت این مبلغ را بگیر وبه مصرف مخارج خود برسان. گفتم جرئت نمی کنم یک دینار آن را بردارم خلیفه گفت از که می ترسی. گفتم از همان کسی که مرا مورد عنایت قرار داد زیرا گفت چیزی از ابو جعفر قبول نکن. خلیفه از شنیدن این کلام گریست وناراحت شد آنگاه بدون اینکه چیزی از او بپذیرم بیرون آمدم.
علی بن عیسی اربلی مولف کشف الغمه می گوید یک روز من این حکایت را برای جمعی که حضور داشتند نقل می کردم. شمس الدین پسر اسماعیل هرقلی حضور داشت ولی من او را نمی شناختم تا حکایت تمام شد در این موقع خود را معرفی نموده گفت من پسر اسماعیل هستم.
از این حسن اتفاق تعجب کرده پرسیدم ران پدرت را در وقتیکه زخم داشت دیده بودی؟ گفت نه زیرا من در آن موقع کودکی بودم ولی وقتی بهبودی یافته بود دیدم که اثری از زخم نبود ودر جای آن جراحت مو روئیده بود(۱۴۳).
مولی محقق اردبیلی
امیر علام گفت در یکی از شبها در صحن امیرالمومنین علیه السلام بودم از شب خیلی گذشته بود در این بین که من راه می رفتم دیدم یک نفر بطرف حرم نزدیک می شود به جانب او رفتم از نزدیک او را شناختم وفهمیدم استادم دانشمند پرهیزکار مولی احمد اردبیلی است.
خود را از او مخفی نمودم تا نزدیک درب رسید. درب حرم بسته بود همین که رسید درب باز شد از پشت سر او رفتم تا داخل حرم گردید شنیدم با شخصی صحبت می کند از حرم خارج شد درب بسته گردید.
از پشت سر او رفتم تا از نجف خارج شد وبه طرف مسجد کوفه رفت من پشت سر او بودم تا داخل مسجد گردید ورفت بطرف محرابی که امیرالمومنین علیه السلام در آنجا شهید شده مدتی در آنجا بود آنگاه برگشت واز مسجد خارج شد وبطرف نجف رهسپار گردید.
من از او تعقیب می کردم تا رسید به ستون حنانه سرفه مرا گرفت نتوانستم خودداری کنم به من توجه نموده مرا شناخت گفت تو میر علام هستی گفتم آری. پرسید اینجا چه می کنی گفتم من در خدمت شما بودم که وارد حرم امیرالمومنین علیه السلام شدید تا الان.
شما را به مقام این قبر سوگند می دهم بفرمائید از آن وقت تا حالا چه وقایعی برایتان پیش آمد، فرمود در صورتی برایت شرح می دهم که به کسی نگویی تا زنده هستم وقتی اطمینان گرفت. گفت در بعضی از مسائل می اندیشیدم بسیار مشکل شده بود به دلم افتاد که بروم خدمت امیرالمومنین علیه السلام واز ایشان سوال کنم همان طوری که مشاهده کردی به نزدیک درب که رسیدم بدون کلید باز شد، داخل حرم شدم وبا تضرع از خدا خواستم که مولایم مرا در آن مسئله جواب گوید صدائی از داخل قبر شنیدم برو به مسجد کوفه واز حضرت قائم سوال کن او امام زمان تو است. به مسجد کوفه آمدم در محراب از ولی عصر سوال کردم وجواب گرفتم اینک به طرف منزل برمی گردم.
محمود چگونه تشیع اختیار کرد
محدث نوری در جنه المأوی می نویسد: شمس الحق محمد بن قارون گفت مرا برای مجلس ازدواج زنی که می شناختم از دوستان ائمه علیهم السلام وبسیار مومن بود دعوت کردند. او را به ازدواج مردی بنام محمود فارسی معروف به برادر بکر می دادند.
این خانواده را فرزندان بکر می گفتند در بین مردم فارس مشهور به شدت تسنن وکمال دشمنی با دوستان ائمه بودند، این محمود از همه بیشتر در این مورد مبالغه می ورزید. خداوند به او توفیق مذهب حق وتشیع داده بود. به آن زن گفتم چگونه پدرت ترا به ازدواج او در آورد وچطور شد که محمود با اعتقاد قبیله خود مخالفت نموده شیعه شد.
در جواب من گفت او را حکایتی شنیدنی است که هر کس می شنود در شگفت می شود از خودش بپرس به شما خواهد گفت. بعد از آنکه با هم روبرو شدیم به او گفتم محمود چه باعث شد که دست از اعتقاد خود برداشتی وشیعه شدی. گفت وقتی حقیقت برایم آشکار گردید از آن پیروی کردم.
گفت عادت اهل فارس این بود که هر وقت اطلاع از ورود قافله پیدا می کردند به استقبال آنها از شهر خارج می شدند. یک روز قرار بود قافله ای بیاید من با بچه ها که عده ی زیادی بودند بیرون شدم. راه بسیاری را در جستجوی قافله رفتیم در فکر عاقبت کار نبودیم هر بچه ای از راه می ماند او را به سستی وتنبلی نسبت می دادیم، راه را گم کردیم، بالاخره به بیابانی رسیدیم که هرگز ندیده بودیم پر از خار ودرخت آنقدر راه رفتیم که عاجز شدیم از تشنگی زبانمان بیرون آمده بود یقین به مرگ کرده روی زمین افتادیم در همین بین ناگاه سواری که اسب سفیدی داشت نزدیک ما پیاده شد فرش لطیف وخوش بویی انداخت. اسب سوار دیگری که اسبش قرمز بود آمد عمامه ای بر سر داشت با دو گیسو، روی همان فرش نشست آنگاه از جای حرکت کرده با دوستش مشغول نماز شدند بعد از نماز شروع به تعقیب کرد.
در این موقع به من توجه نموده فرمود محمود! با صدای ضعیفی گفتم بلی آقای من. فرمود نزدیک من بیا گفتم از تشنگی قدرت ندارم فرمود چیزی نیست. این سخن را که شنیدم مثل این که روح تازه ای در من دمیده شد، با دست وپا به طرف او رفتم دست خود را بر صورت وسینه ام کشید وچانه اش را بالا برد تا رسید به فک بالا وزبانم داخل دهانم شد دیگر ناراحتی از من برطرف گردید وحال اولی خود را پیدا کردم فرمود حرکت کن برو یکی از آن حنظل ها را بیاور در آن بیابان حنظل فراوان بود.
حنظل بزرگی آوردم آن را دو قسمت کرده به من داد فرمود بخور. از او گرفتم جرات نداشتم مخالفت دستورش را بکنم مثل اینکه می خواهم صبر زرد بخورم چون می دانستم این حنظلها خیلی تلخ است همین که به زبان زدم از عسل شیرین تر واز یخ سردتر واز مشک خوش بوتر بود آن را خوردم سیر شدم وتشنگی ام برطرف شد.
به من فرمود دوست خود را صدا بزن او را صدا زدم با ضعف زیاد گفت قادر بر حرکت نیستم فرمود حرکت کن ترا ناراحتی نیست با دست وپا به سوی او آمد همان کاری که نسبت به من کرد با او نیز انجام داد، سپس از جای حرکت نمود تا سوار شود عرض کردیم شما را به خدا سوگند می دهیم آقا این لطف خود را تمام کنید وما را به خانواده مان برسانید. فرمود عجله نکنید گرداگرد ما با نیزه اش خطی کشید او ورفیقش رفتند.
من به دوستم گفتم حرکت کن برویم مقابل کوه راه را پیدا کنیم از جای حرکت کردیم چند قدمی که رفتیم دیواری جلو ما پیدا شد از طرف دیگر رفتیم باز دیوار پیدا شد همین طور از چهار جانب با دیوار روبرو شدیم. نشستیم وشروع به گریه کردیم. به دوستم گفتم از این حنظلها بیاور بخوریم یک دانه آورد دیدیم از هر چیزی تلخ تر است آن را انداختیم.
چیزی نگذشت حیوانات وحشی بسیار زیادی اطراف ما را گرفتند هر وقت می خواستند نزدیک شوند آن دیوار مانع می شد پس از رفتن آنها دیوار دیده نمی شد باز بر می گشتند دیوار مانع می شد. آن شب را آسوده خوابیدیم تا صبح گردید وخورشید طلوع کرد هوا بسیار گرم شد از تشنگی شروع به ناله کردیم.
ناگاه دیدم آن دو سوار آمدند همان کار روز گذشته را انجام دادند وقتی خواستند بروند گفتیم شما را به خدا سوگند ما را به خانواده مان برسانید فرمود مژده می دهم به شما کسی خواهد آمد وشما را به خانواده تان می رساند، از نظر ما غائب شدند.
نزدیک غروب مردی از فراسا با سه الاغ آمده بود که هیزم جمع کند چشمش به ما که افتاد ترسید الاغهای خود را گذاشت فرار کرد او را با نامش صدا زدیم واسم خود را بردیم برگشت.
گفت اینجا برای چه ایستاده اید خانواده شما تعزیت گرفته اند حرکت کنید من هیزم نمی خواهم سوار الاغها شدیم نزدیک شهر که رسیدیم او جلو رفت وخبر آمدن ما را داد بسیار شاد شدند وبه او خلعت دادند، بعد از اینکه وارد شدیم جریان را پرسیدند آنچه دیده بودیم شرح دادیم ولی ما را تکذیب کردند گفتند از تشنگی این طور به نظرتان رسیده.
محمود گفت گذشت زمان باعث فراموشی این جریان شد مثل اینکه چنین واقعه ای اتفاق نیافتاده تا به سن ۲۵ سالگی رسیدم وازدواج کردم بکار مسافربری اشتغال داشتم، در میان فامیل از من مخالفتر به مومنین مخصوصا زوار ائمه در سامرا نبود.
به آنها مال سواری کرایه می دادم بیشتر. برای آنکه آزارشان کنم به هر طریق که امکان داشت اگرچه به دزدیدن اثاث آنها باشد چنین گمان می کردم که این کار باعث تقرب به خدا است، اتفاقا یک روز مالهای سواری خود را کرایه دادم به عده ای که می رفتند به زیارت از آن جمله پسر سهیلی وپسر عرفه وپسر حارث وپسر زهدری ودیگران از مردمان صالح بودند رفتیم به بغداد می دانستم من سخت مخالف ایشان هستم همین که داخل بیابان خلوت رسیدیم با غیظ وخشم تمام هر توانستند نسبت به من انجام دادند من هم چیزی نمی توانستم بگویم چون آنها زیاد بودند.
داخل بغداد شدیم به قسمت غربی بغداد منزل گرفتند من از دست آنها بی اندازه ناراحت بودم همین که رفقایم آمدند در مقابل آنها به سر وصورت زده شروع به گریه کردم پرسیدند چه شده چرا این طور ناراحتی جریان را برای ایشان نقل کردم شروع به ناسزا گفتن ولعنت به آنها نمودند گفتند ناراحت نباش ما به آنها در راه خواهیم رسید بدتر از بلائی که بر سر تو راه آورده اند بر سر ایشان خواهیم آورد.
شب شد سعادت مرا فراگرفت با خود می اندیشیدم که این شیعیان ورافضی ها از مذهب خود بر نمی گردند هر کس هم که اهل زهد وپارسائی است به مذهب در می آید این نیست مگر اینکه حق با آنها است در همین اندیشه خداوند را بحق محمد صلی الله علیه وآله وسلم قسم دادم که در امشب به من نشانه ای نشان بدهد که بوسیله آن حقیقت برایم کشف گردد.
خواب مرا ربود ناگاه دیدم در باغ بهشت هستم درختهای بزرگ با میوه های رنگارنگ که شبیه درختهای دنیا نبودند زیرا شاخه هایش آویزان وریشه هایش بطرف بالا بود چهار نهر از خمر وشیر وعسل وآب دیدم بازمین همسر بودند بطوریکه اگر مورچه می خواست بیاشامد می توانست.
زنان زیبایی دیدم وعده ای از آن میوه ها می خوردند واز نهرها می آشامیدند ولی من نتوانستم استفاده کنم به هر شاخه دست دراز می کردم بالا می رفت از نهرها که می خواستم بیاشامم به زمین فرومی رفتند.
گفتم چطور شده که شما می توانید بخورید ولی من نمی توانم، گفتند: تو جزء ما نیستی در همین موقع دیدم گروهی انبوهی آمدند پرسیدم چه خبر است گفتند بانوی بزرگ فاطمه زهرا علیهما السلام آمد فوجها از ملائکه با بهترین صورت از آسمان فرود آمدند همه اطراف آن بانوی بزرگ را گرفته بودند نا گاه چشمم به همان سواری افتاد که در بیابان مرا از تشنگی بوسیله حنظل نجات داد در مقابل فاطمه زهرا ایستاده او را شناختم وبه یاد آن جریان افتادم، شنیدم می گفتند این شخص م، ح، م، د فرزند امام حسن عسکری امام منتظر است مردم از جای حرکت کرده به فاطمه زهرا سلام کردند من نیز سلام کردم جواب مرا داده فرمود محمود تو همان کس هستی که فرزندم از تشنگی نجاتت داد.
گفتم آری فرمود: اگر جزء شیعیان ما شوی نجات خواهی یافت گفتم من جزء ارادتمندان به شما ومعتقد به ائمه آنهایی که بوده وآن کس که باقیمانده هستم فرمود مژده باد ترا که رستگار شدی از خواب بیدار شدم وشروع به گریه کردم واز آنچه در خواب دیده بودم حیران شدم.
دوستانم از گریه من بیدار شدند خیال کردند من از ناراحتی قبلی گریه می کنم گفتند این قدر ناراحت نباش ما انتقام ترا از رافضیها خواهیم گرفت، ساکت شدم آنها نیز سکوت کردند صدای موذن بلند شد از جای حرکت نموده به طرف غرب بغداد منزل همان زوار رفتم.
سلام کردم ولی آنها با تندی جواب دادند گفتند برو بیرون گفتم من مذهب شما را پذیرفته ام آمده ام که دستورات دینی خود را به من بیاموزید از سخن من در شگفت شدند بعضی گفتند دروغ می گوید عده ای هم گفتند ممکن است صحیح باشد جریان خواب را برای آنها نقل کردم.
گفتند: اگر راست می گویی ما می خواهیم به زیارت موسی بن جعفر علیه السلام برویم با ما بیا تا در آنجا تو را به مذهب شیعه در آوریم شروع کردم به بوسیدن دست وپای آنها بارهای آنها را برداشته برایشان دعا می کردم تا رسیدیم به حرم موسی بن جعفر ناگاه دیدم خدام حرم به استقبال ما آمدند در میان آنها مردی سید بود که معلوم می شد بزرگتر خدام است، به زوار سلام کردند، آنها گفتند درب حرم را باز کن تا ما به زیارت برویم.
با گرمی پذیرفتند آن مرد علوی گفت در میان شما شخصی است که می خواست شیعه شود من در خواب او را دیده ام در خدمت فاطمه زهرا علیهما السلام ایستاده بود به من فرمود فردا این مرد پیش تو می آید می خواهد شیعه شود درب را برایش باز کن، اگر او را ببینم می شناسم آنها به یکدیگر از تعجب نگاه کردند به یک یک ایشان نگاه کرد همین که چشمش به من افتاد گفت سبحان الله به خدا قسم این همان مرد است، دست مرا گرفت، گفتند راست می گویی این مرد هم جریانی نقل می کرد که معلوم می شود راست بوده همه خوشحال شدند وسپاس خدا را بجای آوردند.
مرا داخل حرم نموده به افتخار مذهب شیعه نائل گردیدم وتولی وتبری را آموختم کارم که تمام شد آن مرد علوی گفت بانو فاطمه زهرا فرمود به تو بگویم بعد از این مقداری از نعمت دنیا از دست تو خواهد رفت ناراحت نشو خداوند عوض آن را بیشتر به تو عنایت می کند گرفتاری نیز برایت پیش آمد می کند بما پناهنده شو نجات خواهی یافت گفتم: با جان ودل می پذیرم.
اسبی داشتم که دویست دینار ارزش داشت، مرد خداوند چند مقابل به من داد گرفتاریهایی برایم پیش آمد کرد با توجه به ائمه علیهم السلام نجات یافتم اینک ارادت به آنها می ورزم وبا دشمنان ایشان دشمنم امیدوارم خداوند بوسیله آنها عاقبت مرا نیکو نماید. بعد یکی از شیعیان را واسطه قرار دادم همین زن را به ازدواج من در آورد آن زن سابقم را رها کرده وازدواج با آنها را قبول نکردم این جریان را در ماه رجب سال ۷۸۸ هجری برایم نقل کرد(۱۴۴).
مسجد جمکران در قم
محمد بن بابویه قمی می نویسد علت ساختمان مسجد جمکران در قم بطوری که شیخ پاکدامن پرهیزکار حسن بن مثله جمکرانی نقل می کند این بود که در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضال سال ۳۹۳ در منزل خوابیده بودم نیمی از شب گذشته بود عده ای یر در خانه ما آمدند ومرا بیدار کردند.
گفتند حرکت کن بیا خدمت امام صاحب الزمان ترا خواسته از جا حرکت کردم خود را آماده نموده گفتم اجازه بدهید جامه ام را بپوشم صدایی از طرف درب بلند شد که آن پیراهن تو نیست، آن را رها کردم وشلوارم را برداشته باز صدایی شنیدم که آن شلوار تو نیست مال خودت را بردار.
آن شلوار را رها کرده وشلوار خود را پوشیدم در جستجوی کلید منزل شدم صدا بلند شد که درب باز است نزدیک درب که رسیدم دیدم اشخاص بزرگواری ایستاده اند سلام کردم جواب دادند واحترام نمودند، مرا بردند به محلی که الان مسجد است در آنجا دیدم تختی نهاده وبر روی آن فرشهای زیبائی گسترده اند وچند متکا گذاشته اند جوانی در سن سی سالگی تکیه بر آنها داده در مقابلش پیرمردی است وکتابی را برای آن جوان می خواند اطراف آنها بیش از شصت نفر مشغول نماز خواندن بودند برخی لباس سفید وعده ای هم لباس سبز داشتند آن پیرمرد که حضرت خضر بود مرا نشانید.
امام علیه السلام به اسم مرا صدا زده گفت می روی پیش حسن بن مسلم به او می گویی چند سال است که این زمین را زراعت می کنی وما خراب می کنیم پنج سال است که این کار را می کنی وهم امسال، دیگر نباید این کار را بکنی باید هر مقدار غله از این زمین بهره برداشته ای برگردانی تا در اینجا مسجدی بنا شود بگو به او این مکان شریفی است خداوند اینجا را از بین زمین های دیگر انتخاب نموده تو جزء زمین های خودت قرار داده ای تاکنون مبتلا به مرگ دو فرزند جوان شده ای ولی عبرت نگرفتی اگر متنبه نشوی از محلی که گمان نداری گرفتار خواهی شد.
حسن بن مثله گفت عرض کردم آیا باید یک نشانه ای به من بدهید اینها بدون علامت نمی پذیرند وحرف مرا باور نمی کنند فرمود در این محل علامتی می گذارم تو برو پیغام ما را برسان ضمنا پیش ابوالحسن می روی وبه او می گویی حسن بن مسلم را احضار نماید وغله این چند سال را از او مطالبه کند، وبه مردم بدهد برای ساختن مسجد بقیه مخارج آن را از درآمد ملک مادر رهق که از نواحی اردهال است تامین نماید ومنافع سالهای آینده را نیز صرف در تعمیر مسجد نمایند به مردم بگو به این مسجد توجه نمایند واین مکان را احترام کنند.
چهار رکعت نماز تحییت بخوانند در هر رکعت سوره ی حمد را یک مرتبه قل هوالله احد هفت مرتبه در رکوع وسجود هفت مرتبه تسبیح بگوید ودو رکعت برای صاحب الزمان می خواند به همان نحو وقتی رسید به ایاک نعبد وایاک نستعین این جمله را صد مرتبه تکرار می کند در رکعت دوم نیز همین کار را می نماید در رکوع وسجده هفت مرتبه تسبیح می گوید پس از نماز تهلیل می گوید(۱۴۵) وتسبیح فاطمه زهرا علیها السلام را می خواند پس از فارغ شدن از تسبیح به سجده می رود وصد مرتبه صلوات می فرستد سپس فرمود هر کس این نماز را بخواند مثل این است که در خانه کعبه نماز خوانده.
حسن بن مثله گفت من با خود گفتم این محل مسجدی است که گمان می کنی مسجد صاحب الزمان است اشاره به همان جوانی که تکیه بر بالش کرده بود در این موقع به من فرمود برگرد چند قدم که رفتم باز مرا صدا کرده فرمود در میان گوسفندان جعفر کاشانی چوپان بزی است باید آن را خریداری کنی اگر اهل ده پول آن را دادند می خری وگرنه باید از مال خودت بهای آن را بدهی فردا شب می آوری در همین محل وآن را می کشی شب چهارشنبه هجدهم ماه رمضان گوشت آن را در بین مریضها وکسانی که بیماری شدید دارند تقسیم می کنی خداوند همه آنها را شفا می دهد.
آن بز ابلق وپر مو است هفت علامت دارد سیاه وسفید سه علامت آن به یک طرف وچهار علامت در طرف دیگر سیاهی وسفیدی آن مانند پول نقره است من برگشتم برای مرتبه سوم مرا برگرداندند فرمود در این محل هفتاد روز یا هفت اقامت می کنی اگر هفت روز را اختیار کردی منطبق بر شب قدر یعنی شب بیست سوم می شود اگر هفتاد روز را انتخاب نمائی برابر با بیست وپنجم ذی قعده می شود هر دو روز مبارک است.
حسن بن مثله می گوید به خانه آمدم آن شب پیوسته در فکر بودم تا صبح شد نماز خواندم آمدم پیش علی بن منذر وجریان را برایش نقل کردم با من آمد تا رسیدیم به همان محل شب گذشته گفت به خدا سوگند یکی از علامتهایی که امام فرموده همین زنجیرها ومیخ ها است که اینجا است.
با هم رفتیم پیش سید بزرگوار ابوالحسن به در خانه اش که رسیدیم دیدیم غلامان وخدمتکارانش می گویند سید ابوالحسن از سحر انتظار ترا دارد تو از جمکران هستی گفتم آری خدمت سید رسیدم وسلام کرده تواضع نمودم با گرمی جواب داد ومرا احترام کرد مرا نزدیک خود جای داد قبل از اینکه شروع به صحبت کنم گفت: حسن بن مثله من دیشب در خواب شخصی را دیدم که گفت مردی از جمکران به نام حسن بن مثله می آید فردا پیش تو هر چه گفت قبول کنی که او از طرف ما می آید مبادا گفته او را رد کنی از خواب بیدار شدم وتاکنون انتظار ترا داشتم.
حسن بن مثله گفت جریان را مفصل برایش نقل کردم دستور داد اسبهای سواری بیاورند سوار شده خارج گردیدند همین که نزدیک ده رسیدند جعفر چوپان را با گله اش مشاهده کردیم حسن بن مثله گفت داخل گوسفندان شدم آن بز در آخر گله بود خودش به طرف من آمد او را گرفتم خواستم بهایش را بدهم اما چوپان امتناع می ورزید وسوگند یاد می کرد که این بز را تاکنون ندیده است وجزء گوسفندان او نبوده چند لحظه قبل که چشمش به او افتاده بود می گفت هر چه سعی کردم او را بگیرم ممکن نشد بز را همان طور که دستور داده بودند به آن محل آورده کشتند.
سید ابوالحسن به آن محل آمد حسن بن مسلم را احضار نمود.
گندم آن چند سال را از او گرفت وگندم رهق را نیز آورده، مسجد را ساختند. سید ابوالحسن زنجیرها ومیخ ها را برد ودر خانه خود نگهداشت. بیماران پیکر خود را به آن زنجیرها می سائیدند خداوند فورا آنها را شفا عنایت می کرد.
ابوالحسن محمد بن حیدر گفت شنیدم ابوالحسن که در محله موسویان قم می نشست بعد از درگذشت سید فرزندش مریض شد داخل خانه شدند وصندوق را که در آن زنجیرها ومیخ ها بود گشودند ولی چیزی نیافتند(۱۴۶).
علامه بحرالعلوم
مولی محمد سلماسی شاگرد آیه الله فخر الشیعه علامه طباطبائی سید مهدی بحرالعلوم که از شاگردان مخصوص وصاحب اسرار علامه بود گفت من در مجلس علامه بحرالعلوم حضور داشتم در نجف اشرف که محقق قمی صاحب قوانین برای دیدن ایشان آمد در همان سال که از ایران برای زیارت ائمه علیهم السلام وتشرف به مکه به عراق آمده بود حاضرین مجلس که بیش از صد نفر بودند متفرق شدند فقط سه نفر باقیماندند از کسانی که به مرتبه اجتهاد رسیده بودند. محقق به علامه گفت شما به افتخار انتساب خویشاوندی روحی وجسمی رسیده اید وهم قرب مکان ظاهری وباطنی تقاضا دارم از میوه ها وغذاهای لذت بخش که از این بستان وسفره گسترده استفاده نمودید ما را نیز بهره مند کنید تا باعث روشنی دل واطمینان خاطر ما گردد.
سید بحرالعلوم بدون تامل گفت شب گذشته یا دو شب گذشته (تردید از راوی است) برای نافله شب در مسجد اعظم کوفه بودم تصمیم به بازگشت گرفتم برای اول صبح تا مبادا درس تعطیل شود (عادت علامه چندین سال همین بود) از مسجد که خارج شدم در دل خود میل به رفتن مسجد سهله یافتم منصرف شدم از ترس اینکه صبح به شهر نرسم ودرس تعطیل شود ولی پیوسته علاقه شدیدتر می شد یک پا بر می داشتم وپای دیگر را عقب می گذاشتم ناگاه باد شدیدی وزید با گرد وغبار زیاد مرا از راه منحرف نمود گویا این توفیقی بود. که مرا به درب مسجد برساند.
داخل مسجد شدم هیچ کس را در آنجا ندیدم فقط شخص بزرگواری را مشاهده کردم مشغول مناجات است. با جملاتی که دل سنگ را آب می کرد وچشم های خشک پر از اشک می شد حالم تغییر کرد وزانوانم سست گردید اشک از چشمم شروع به ریختن کرد از شنیدن این جملات که نشنیده بودم ونه در آثاری که از ائمه روایت شده بود به چشمم خورده بود فهمیدم این شخص در حال مناجات این کلمات را از خود می گوید نه اینکه حفظ کرده باشد همان جا ایستاده از شنیدن این جملات لذت می بردم تا مناجاتش تمام شد.
در این هنگام به من توجه نموده به زبان فارسی فرمود مهدی بیا چند قدم جلو رفتم باز فرمود جلو بیا مختصری پیش رفتم باز امر کرد جلو بیا فرمود ادب در اطاعت است به اندازه ای نزدیک شدم که دست من به آن جناب ودست ایشان به من می رسید سخنی به من فرمود.
مولی سلماسی گفت در این علامه صحبت خود را تغییر داد وشروع کرد در جواب سوال محقق قمی که قبلا کرده بود. چرا کتاب کمتر نوشته اید با این قدرت علمی که دارید واز این سوال چند جواب داد ولی محقق در آخر پرسید چه سخنی مولی به شما گفت با دست اشاره ای کرد که حاکی از امتناع بود وفرمود این سری است که گفته نمی شود.
مولی محمد سلماسی رحمه الله علیه گفت در مجلس درس علامه حضور داشتم مردی از ایشان سوال کرد آیا در غیبت کبری می توان ولی عصر را دید در آن موقع در دست سید غلیان بود جواب او را نداد سری تکان داد وزیر لب این سخن را آرام گفت که من شنیدم «چه بگویم در جواب این شخص با اینکه مرا در آغوش گرفته در خبر نیز رسیده تکذیب کنید کسی را که ادعای رویت می نماید.» چند مرتبه این سخن را تکرار نمود آن گاه در جواب گفت در اخبار معصومین رسیده تکذیب کنید هر که ادعای رویت حجت عجل الله فرجه را می نماید دیگر جوابی به او نداد(۱۴۷).
ولی عصر از فوت دانشمندان ناراحت می شود
قاضی نورالله شوشتری در مجالس المومنین جملاتی نوشته بدین مضمون که این شعرها را به خط حضرت ولی عصر بر روی قبر شیخ مفید دیدند.

لا صوت الناعی بفقدک انه * * * یوم علی آل الرسول عظیم
ان کنت قد غیبت فی جدث الثری * * * فالعدل والتوحید فیک مقیم
والقائم المهدی یفرح کلما * * * تلیت علیک من الدروس علوم(۱۴۸)

جریان دیگری
میرزا محمد تنکابنی در قصص العلماء از فاضل لاهیجی واو از سید محمد صاحب ریاض نقل می کند که به خط علامه در حاشیه یکی از کتابهایش دیدم که نوشته شبی برای زیارت قبر مولانا ابا عبد الله الحسین خارج شدم سوار بر الاغ بودم وبه دستم شلاقی برای راندن الاغ بود در بین راه مردی به شکل اعراب همراه با من شد، شروع به صحبت وسوال کردم فهمیدم این شخص دانشمند کم نظیری است مسائل مشکلی برایم پیش آمده بود از او سوال کردم او را حلال مشکل وجواب دهنده از هر مسئله غامضی یافتم تمام مسائل که اشکال داشتم جواب داد.
تا رسیدیم به مسئله اینکه بر خلاف من، نظر داد من قبول نکردم وادعا کردم این برخلاف اصل وقاعده است در صورتی می توانیم مخالفت اصل وقاعده را بنمائیم که دلیلی حکومت بر آن دو نماید. فرمود دلیل بر این مطلب حدیثی است که شیخ طوسی در تهذیب نقل نموده. من گفتم چنین حدیثی را در تهذیب ندیده ام وشیخ ودیگران ذکر نکرده اند.
فرمود به نسخه تهذیبی که داری مراجعه کن در صفحه فلان وخط فلان نوشته است علامه می گوید این سخنان را که شنیدم فهمیدم او از غیب خبر می دهد بسیار در شگفت شدم وحیران گشتم با خود گفتم شاید این شخص قطب دائره امکان وامام زمان است من سواره هستم واو پیاده از تشویش واندیشه ای که داشتم شلاق از دستم افتاد.
به ایشان عرض کردم آیا در غیبت کبری ممکن است به حضور ولی عصر علیه السلام مشرف شویم در این هنگام شلاق را از روی زمین برداشت ودر دست من گذاشت فرمود چرا ممکن نباشد با اینکه دست او در میان دست تو است علامه گفت خود را از الاغ به زیر انداختم وقدمهایش را بوسیدم تا از هوش رفتم همین که به هوش آمدم کسی را ندیدم بسیار ناراحت شده به خانه برگشتم.
از علامه بحرالعلوم
مولی محمد سلماسی از ناظر علامه بحرالعلوم نقل کرد که در ایام مجاورت علامه در مکه با اینکه در ولایت غربت دور از خانواده وبستگان بود، در بذل وبخشش دست گشاده ای داشت اتفاقا روزی رسید که یک درهم نیز باقی نماند من جریان را به عرض مولی رساندم که با خرج زیاد هیچ نداریم ولی در جواب من چیزی نگفت.
عادت علامه این بود که صبحگاه طوافی دور خانه خدا می نمود سپس به خانه می آمد ودر غرفه مخصوص خود می نشست برایش غلیان می آوردیم پس از کشیدن غلیان می رفت به ایوانی که شاگردانش از همه مذاهب جمع می شدند به هر کدام از آنها مطابق مذهب خودش درس می داد. فردای آن روز که شکایت از نداشتن درهم ودینار نمودم پس از برگشتن از طواف طبق معمول برایش غلیان آوردم ناگاه صدای درب بلند شد متوجه شدم سید بحرالعلوم با اضطراب ووحشت زیادی به من گفت غلیان را بردار از اینجا ببر با سرعت از جای حرکت نمود بر خلاف آن وقار وسنگینی که داشت با عجله درب را باز نمود شخص بزرگواری به صورت یکی از اعراب خارج شد ودر همان قبه نشست. سید کنار درب قبه در نهایت خواری ومسکنت نشست به من اشاره نمود مبادا غلیان را برایش ببرم.
ساعتی با یکدیگر به صحبت مشغول شدند سپس تازه وارد از جای حرکت کرد سید نیز حرکت نمود در را باز کرد دست او را بوسید واو را سوار بر شترش که کنار درب خوابیده بود کرد آن شخص رفت سید برگشت در حالی که رنگش پریده بود براتی به من داده گفت این حواله ایست برای صرافی که در کوه صفا است برو مبلغ این حواله را بگیر.
حواله را گرفته پیش صراف رفتم همین که چشمش به حواله افتاد بوسید وگفت چند حمال بیاور من چهار نفر حمال آوردم درهم هایی که به آنها ریال فرانسه می گفتند که هر کدام بیش از پنج ریالی ایرانی بود به این چهار نفر داد به زحمت از سنگینی آنها را بر روی شانه های خود گرفته به خانه آوردند.
یک روز رفتم پیش صراف تا از او حالی بپرسم وسوال کنم این حواله از چه شخصی بود نه آنجا صرافی را دیدم ونه دکانی از شخصی که در آنجا بود راجع به صراف سوال کردم گفت ما هرگز در اینجا صرافی ندیده ایم در این مکان فلان کس می نشیند فهمیدم این جریان از اسرار والطاف خداوند بوده(۱۴۹).

در سری نیست که سودای سر کوی تو نیست * * * دل سودا زده را جز هوس روی تو نیست
سینه غمزده ای نیست که بی روی ریا * * * هدف تیر کمانخانه ابروی تو نیست
جگری نیست که از سوز غمت نیست کباب * * * یا دلی تشنه لعل لب دلجوی تو نیست
عارفان را زکمند تو گریزی نبود * * * دام این سلسله جز حلقه گیسوی تو نیست
ماه تابنده بود روشن از آن نور جبین * * * مهر رخشنده به جز غره نیکوی تو نیست
خضر عمری است که سرگشته کوی تو بود * * * چشمه نوش به جز قطره ای از جوی تو نیست
نیست شهری که ز آشوب تو غوغائی نیست * * * محفلی نیست که شوری ز هیاهوی تو نیست
مفتقر درخم چوگان تو گوئی گوئی است * * * چرخ با آن عظمت نیز بجز گوئی تو نیست

آیه الله حاج شیخ محمد حسین اصفهانی

با چه اخلاقی به داد او رسید
شیخ باقر کاظمی گفت در نجف اشرف مرد مومنی بنام شیخ محمد حسن سریره بود که لباس اهل علم را داشت مرد خوش نیت ودرستی بود بیماری سرفه داشت که با اخلاط خون از سینه اش می آمد از نظر مالی نیز در کمال مضیقه وتنگدستی بود به طوری که برای گذراندن خود اغلب اوقات به اطراف نجف پیش عربهای بادیه نشین می رفت واز آنها مختصری خوراکی اگرچه جو تنها بود به زحمت تهیه می نمود با تمام این گرفتاریها عاشق زنی از اهل نجف شده بود، خواستگاری می کرد او را از خانواده اش ولی به واسطه فقر وناراحتی که داشت به او نمی دادند.
در غم واندوهی شدید به سر می برد بیماری وفقر وعشق که به او فشار آورد تصمیم گرفت کاری که بین اهل نجف مشهور است انجام دهد یعنی چهل شب چهارشنبه برود به مسجد کوفه که بالاخره در یکی از این چهل شب امام زمان عجل الله فرجه را مشاهده خواهد کرد حاجتش بر آورده می شود.
گفت پس از این تصمیم مرتب شبهای چهارشنبه به مسجد کوفه می رفتم شب چهارشنبه چهلم رسید هوا بسیار سرد وتاریک بود باد ناراحت کننده ای به همراه باران می آمد من در سکویی که داخل درب مسجد بود نشستم به واسطه سرفه وخونی که از سینه ام می آمد نتوانستم داخل مسجد شوم زیرا با خود وسیله ای نداشتم که خون را پاک کنم ونه می توانستم در مسجد بیاندازم از سرما نیز ناراحت بودم.
بی اندازه در گرفتاری وناراحتی وغم فرورفتم دنیا در نظرم تیره وتار بود با خود فکر می کردم اینک آخرین شب چهارشنبه است کسی را هم مشاهده نکردم با این سختی که در مدت چهل شب چهارشنبه از آمدن به مسجد کوفه کشیدم دیگر امیدی هم به دیدار شخصی نیست در همین اندیشه بودم مقداری آتش افروختم تا قهوه ای که از نجف آورده بودم بجوشانم.
عادت به خوردن قهوه داشتم ولی از مقداری که همیشه مصرف می کردم خیلی کمتر بود ناگاه متوجه شدم شخصی از در اول بطرف من می آید از دور که چشمم به او افتاد ناراحت شدم با خود گفتم این مرد یکی از اعراب اطراف مسجد است آمده قهوه بنوشد من در این شب تار بدون قهوه می مانم اندوهم بیشتر خواهد شد در همین افکار بودم که آن شخص وارد شد با نام به من سلام داد.
روبرویم نشست از اینکه اسم مرا می دانست در شگفت شدم ولی خیال کردم از همان اعرابی است که من برای تهیه زاد وتوشه گاهی پیش آنها می روم. شروع کردم به سوال که از کدام طایفه ای گفت از بعضی طوایف هستم پیوسته من طوایف اطراف نجف را نام می بردم وسوال می کردم از این طایفه هستی می گفت نه هر طایفه ای را نام بردم گفت از آنها نیستم عصبانی شدم گفتم درست است تو از «طریطره» هستی این لفظ هیچ معنی نداشت.
از این سخن تبسمی نموده گفت چه فایده ای برایت دارد که بدانی از کدام طایفه هستم بگو ببینم برای چه اینجا آمده ای. در پاسخ گفتم تو چکار داری برای چه اینجا آمده ام. گفت چه ضرر دارد اگر بگوئی. از کمال اخلاق وسخنان دل پذیرش علاقه ای به او در دل احساس کردم هر چه بیشتر صحبت می کرد بیشتر به او علاقمند می شدم یک سبیل از توتون برایش درست کردم دادم که بکشد گفت خودت بکش من دخانیات مصرف نمی کنم.
یک فنجان قهوه برایش ریختم وبه او دادم گرفت مختصری از آن آشامید بقیه فنجان را به من داده گفت خودت بیاشام گرفتم وآشامیدم توجهی نکردم که تمام فنجان را نیاشامیده. پیوسته علاقه ام به او بیشتر می شد. گفتم برادر خداوند امشب ترا برای من رسانید که با هم مأنوس باشیم نمی آیی برویم در کنار مقبره حضرت مسلم بنشینیم وصحبت کنیم فرمود می آیم حالا تو جریان خود را بگو.
گفتم من واقع مطلب را برایت نقل می کنم من از وقتی یادم می آید در کمال فقر وبدبختی زندگی می کنم چند سالی هم هست که مبتلا به ناراحتی ریه شده ام سرفه که می کنم خون از سینه ام خارج می شود علاجی برای آن نیز نیافته ام. زن هم ندارم.
عاشق زنی از اهل محله خودمان در نجف شده ام که به واسطه فقر وتنگدستی امکان ازدواج با او را ندارم مردم هم مرا گول زدند گفتند برای بر آورده شدن حاجات خود به امام زمان متوسل شو چهل شب چهارشنبه است هیچ چیز هم ندیده ام با تحمل نمودن این همه مشقت ورنج این بود علت آمدن من به اینجا.
به من گفت اما سینه ات شفا یافت وبا آن زن به زودی ازدواج خواهی کرد وتنگدستی تو تا هنگام مرگ خواهد بود. من هیچ توجه نداشتم که ایشان چه می گوید از آینده خبر می دهد. گفتم نمی آیی برویم مقابل قبر حضرت مسلم فرمود حرکت کن جلوتر از من وارد مسجد شده گفت نماز تحیت مسجد نخوانیم؟ گفتم چرا.
نزدیک شاخصی که در مسجد بکار گذاشته بودند ایستاد من نیز با مختصر فاصله ای پشت سرش ایستاده شروع به نماز کردم ومشغول خواندن سوره حمد شدم ناگاه متوجه شدم آنطور سوره حمد را می خواند که تاکنون نشنیده ام کسی این چنین بخواند از حسن قرائت او با خود گفتم مبادا این شخص خود مولی صاحب الزمان باشد. یادم آمد از آن سخنانی که فرمود پس از این اندیشه دو مرتبه نگاهی کردم ناگاه دیدم نور عظیمی او را فراگرفته که دیگر خودش را نمی بینم ولی در حال نماز است صدای قرائتش را می شنوم، بدنم به لرزه در آمد نمی توانستم نماز را قطع کنم از ترس آن آقا به هر طریق بود نماز را تمام کردم نور از روی زمین به طرف بالا رفت من پیوسته گریه وزاری می کردم واز بی ادبی که در درب مسجد کرده بودم پوزش می خواستم.
گفتم آیا! شما خلاف وعده نمی کنی به من قول دادی با هم برویم کنار قبر حضرت مسلم در همین بین که با آن نور صحبت می کردم متوجه شدم آن نور به طرف قبر حضرت مسلم رفت. از پی او رفتم نور داخل ضریح شد در درون قبه جای گرفت تا سپیده دم پیوسته گریه وزاری می کردم در آن هنگام نور به طرف بالا رفت صبحگاه متوجه فرمایش او شدم که اما سینه ات شفا یافت ودیدم سینه ام خوب شده وابدا سرفه نمی کنم یک هفته نگذشته بود که خداوند وسیله ازدواج با آن دختر را فراهم نمود از راهی که گمان نداشتم ولی فقرم همانطوری که فرموده باقیمانده.

خوبان دهر

صبا بگوی زما بندگان به شاه زمانه * * * که ای سر آمد خوبان دهر ومیر یگانه
گذشت عمر گرانمایه در هوای وصالت * * * شب فراق محبان شها سر آمده یا نه
ز عمر بهره نبردیم بی فروغ جمالت * * * بغیر ناله جان سوز صبح وآه شبانه
گهی ز هجر گه در رثاء شاه شهیدان * * * دل فسرده چو مرغ سحر بود به ترانه
فغان وآه از آن دم که شاه شد سوی لشکر * * * برای اصغر بی شیر بهر آب روانه
که ای گروه بحق پشت کرده گر چه ز عدوان * * * بنزدتان سخن حق بود فسون وفسانه
کنون بسوی صغیرم نظر کنید که شاید * * * به کودکیش بسوزد دل یکی زمیانه
هنوز داشت بلب بهر شیرخوار تمنا * * * که تیر حرمله حلق ورا نمود نشانه
گرفت خون را فشاند شه سوی بالا * * * نثار درگه محبوب کرد وضبط خزانه
هر آنکه نصرت حق کرد صالحی بیقین دادن * * * که هست در صف یاران شهر یار زمانه

صالحی نیشابوری

امام متوجه ما هست
سید محمد عاملی فرزند عباس ساکن قریه جشیث از دهات جبل عامل بواسطه ستم فراوانی که نسبت به او می شد از وطنش با فقر زیادی که داشت فرار کرد.
همان روز که خارج شد به اندازه خوراک یک روز همراهش نبود بسیار ضعیف بود از هیچ کس درخواست نمی کرد مدتی به سیاحت پرداخت ودر این مدت عجائبی در خواب وبیداری مشاهده کرد بالاخره مجاور نجف اشرف گردید ودر صحن مقدس یکی از اطاقهای فوقانی را برای خود انتخاب کرد.
بسیار به سختی می گذرانید هیچ کس از وضع او اطلاع نداشت پنج سال پس از روزی که از وطن خود خارج شد فوت گردید. روزهای عزاداری پیش من می آمد بواسطه تنگدستی که داشت نمی توانست کتاب تهیه نماید بیشتر اوقات از من عاریه می گرفت گاهی خوراکش فقط چند دانه خرما بود وتمام دعاهای رسیده از ائمه را می خواند به طوری که دعائی نبود که مداومت بر خواندن آن نداشته باشد.
روزی تصمیم گرفت صاحب خود را به حضور ولی عصر عرضه بدارد چهل روز مرتب صبح قبل از طلوع آفتاب حاجت خود را در نامه ای می نوشت واز دروازه ی کوچکی که به طرف دریا می رود به قدری که یک فرسخ یا بیشتر می رفت به طوری که کسی او را مشاهده ننماید نامه اش را داخل مشتی گل می گذاشت وبه یکی از نواب امام علیه السلام (همانطوری که معمول است) به امانت می سپرد ودر آب می انداخت روز سی وهشتم که برگشت گفت خیلی ملول واندوهگین بودم در حالیکه سرم را پایین انداخته مراجعت می کردم ناگاه متوجه شدم یک نفر از پشت سر به من رسید به همان زبان محلی ما گفت سید محمد چه حاجت داری که سی وهشت یا سی ونه روز است به فلان محل می روی ونامه ی خود را در آب می اندازی خیال می کنی امامت از تو خبر ندارد.
تعجب کردم زیرا هیچ کس از کار من خبر نداشت ونه کسی مرا دیده بود ونه از جبل عامل کسی در نجف سکنی داشت که من او را نشناسم مخصوصا با لباس عربی وچفیه وعقال این لباس در وطن ما مرسوم نبود.
به خاطرم گذشت که من به سعادت واقعی رسیده ام این شخص باید امام زمان وحجت خدا باشد شنیده بودم که دست امام زمان بسیار نرم است که کسی دست به آن نرمی ندارد با خود گفتم آزمایش می کنم با او مصافحه خواهم کرد اگر همان طور بود مراسم ادب را به جای خواهم آورد مصافحه نمودم دیدم دستش همان طور است یقین کردم به سعادت رسیده ام ورستگار شده ام سربلند نمودم تا دست مبارکش را ببوسم کسی را ندیدم.
محدث نوری می نویسد: در حال تألیف کتاب پدرش سید عباس هنوز زنده است واو از پسر عموهای دانشمند بزرگ سید صدر الدین عاملی است که ساکن اصفهان است وشاگرد علامه طباطبائی بحرالعلوم بوده(۱۵۰).

خورشید پنهان
عمرم تمام گشت زهجران روی تو * * * ترسم شها به خاک برم آرزوی تو
آنگه که روی ماه تو از دیده شد نهان * * * عشاق را همیشه بود، دیده سوی تو
دامن پر از ستاره کنم شب ز اشک چشم * * * چون بنگرم به ماه وکنم یاد روی تو
گردش بباغ بهر تماشای گل بود * * * گلهای باغ را نبود رنگ وبوی تو
تا کی زهجر روی تو سوزیم همچو شمع * * * شبها بیاد روی تو وگفتگوی تو
رحمی بحال شاهد از پا فتاده کن * * * تا کی بهر دیار کند جستجوی تو

حسین آستانه پرست

صحیفه سجادیه
مولی ابوالحسن شریف عاملی در شرح حال متوکل بن عمیر راوی صحیفه سجادیه می نویسد: من در اوائل بلوغ پیوسته در راه تحصیل رضای خدا بودم دقیقه ای از خدا غافل نبودم تا اینکه در بین خواب وبیداری حضرت صاحب الزمان علیه السلام را در مسجد جامع قدیم اصفهان دیدم نزدیک محلی که اکنون درس می دهم ایستاده بود سلام کردم خواستم پایش را ببوسم نگذاشت ومرا گرفت دستش را بوسیدم چند مسئله سوال کردم از مسائلی که برایم مشکل شده بود از آن جمله من پیوسته در نماز وسواس داشتم.
با خود می گفتم آن نمازی که خدا خواسته انجام نمی دهم همه ی نمازهایم را قضا می کردم ونمی توانستم نماز شب بخوانم از شیخ بهائی رحمه الله علیه پرسیدم او گفت نماز ظهر وعصر ومغرب را به قصد نماز شب بخوان همین کار را می کردم از امام زمان پرسیدم نماز شب بخوانم.
فرمود آری کار قبلی خود را انجام بده وچند مسئله ی دیگر که به خاطرم نمانده.
عرض کردم آقا ممکن نمی شود همیشه خدمت شما برسم کتابی به من عنایت بفرمایید که به آن عمل نمایم. فرمود به خاطر تو کتابی دادم به مولانا محمد تاج او را در خواب می شناختم فرمود برو پیش او از او بگیر.
از درب مسجد که روبروی آن مولی بود وبه بازار خربزه فروشان داخل می شد خارج شدم. آن شخص را دیدم به من گفت ترا حضرت صاحب فرستاده گفتم بلی از جیبش کتابی بیرون آورد باز کردم فهمیدم کتاب دعا است بوسیدم وروی چشم گذاشتم. برگشتم به طرف حضرت صاحب از خواب بیدار شدم ولی کتاب در دستم نبود.
شروع به گریه وزاری کردم به واسطه از دست دادن آن کتاب تا صبح شد از نماز وتعقیب که فارغ شدم این طور به خاطرم رسید که منظور از مولی محمد شیخ بهائی است است ونام تاج به او داده اند به واسطه شهرت زیادی که بین علما دارد وقتی وارد مدرسه اش شدم نزدیک مسجد جامع بود دیدم شیخ مشغول مقابل صحیفه است وسید صالح امیر ذوالفقار صحیفه را می خواند. ساعتی نشستم تا تمام کرد ظاهرا در مورد سند صحیفه صحبت می کردند ولی من از غم واندوهی که داشتم نفهمیدم چه می گویند گریه می کردم پیش شیخ رفته خوابم را نقل نمودم بواسطه از دست دادن کتاب شروع به گریه نمودم شیخ گفت مژده باد ترا به علوم الهی ومعارف ربانی وآنچه پیوسته آرزو داشتی من بیشتر با شیخ در مورد تصوف بحث می کردم تمایلی به این قسمت داشتم ولی دلم آرام نگرفت با گریه خارج شدم.
در این مورد فکر می کردم ناگاه به خاطرم رسید که بروم به همان طرفی که در خواب رفته ام همین که به بازار خربزه فروشان رسیدم مرد صالحی بنام آقا حسن را دیدم که ملقب به تاج بود. به او سلام کردم به من گفت فلانی کتابهای وقفی پیش من زیاد است ولی هر کس از طلبه ها می گیرند عمل به شرایط آنها نمی کنند اما تو عمل خواهی کرد بیا نگاه کن بهر کدام احتیاج داری بردار، با هم رفتیم به کتابخانه اش اول کتابی که به من داد نگاه کردم همان کتابی بود که در خواب دیده بودم شروع به گریه وناله کردم گفتم مرا بس است در خاطرم نیست که خوابم را برایش نقل کردم یا نه برگشتم پیش شیخ بهائی وبا نسخه ای که پدرش نوشته بود ونسخه شهید مقابله کردم.
شهید نسخه خود را نسخه عمید الروساو ابن سکون وابن ادریس با یک واسطه یا بدون واسطه مقابله کرده بود، نسخه ای که حضرت صاحب به من داد از خط شهید نوشته شده بود وکمال موافقت را با آن داشت حتی در مطالبی که در حاشیه کتاب نوشته بود بعد از اینکه من مقابله کردم، مردم نسخه های خود را با من مقابله می کردند به برکت امام زمان صحیفه کامله چون آفتاب در شهرها درخشید ودر هر خانه پیدا می شد.
در اصفهان بیشتر مردم دارای چند نسخه بودند واهل دعا وذکر شدند بسیاری از آنها مستجاب الدعوه گردیدند بواسطه اعجاز ولی عصر وآنچه من از این نسخه بدست آوردم نمی توانم بشمارم.

ای نهان ساخته از دیده ها صورت خویش * * * بدر از پرده غیب آی ونما طلعت خویش
نه همین چشم براه تو مسلمانانند * * * عالمی را نگران کرده ای از غیبت خویش
آمد از غیبت تو جان به لب منتظران * * * همه دادند زکف حوصله وطاقت خویش
گرچه غرقیم به دریای گناهان لیکن * * * شرمساریم وخجالت زده از غفلت خویش
روی دل سوی تو داریم به صد عجز ونیاز * * * جز تو ابراز نداریم به کس حاجت خویش
دست ما گیر که بیچارگی از حد بگذشت * * * بگشا مشگل ما را به ید همت خویش
روز میلاد همایون تو عیدیست که حق * * * در چنین روز عیان ساخت مهین آیت خویش
یافت ز آن روی شرف نیمه شعبان کامروز * * * شامل حال جهان کرد خدا رحمت خویش
خوش زدی دم ز مدیح ولی عصر (فتی) * * * که فزودی ببر اهل ولا حرمت خویش

محمد علی فتی تبریزی

این هم حکایتی است
محدث نوری در جنه المأوی می نویسد سید مهدی قزوینی که یکی از دانشمندان بزرگ شیعه است در بین مردم واهل حله اشتهار زیاد داشت که چندین مرتبه به حضور ولی عصر رسیده آن وقایع را من شنیده بودم ولی فرزند ایشان میرزا صالح که همسفر مکه ما در رفتن وبرگشتن بود واو را بسیار پارسا وپاک طینت دیدم. از او درخواست کردم به خط خودش جریان را بنویسد برادر بزرگوارش سید محمد نیز در حاشیه آن نوشت که تمام اینها را از پدرم شنیده ام.
نوشت: یکی از مردمان پاک سرشت حله گفت صبح زود من از خانه ام بیرون آمدم به قصد آمدن خانه شما تا خدمت سید برسم تصادفا از راهی که از مقبره سید محمد ذی الدمعه می گذرد گذشتم دیدم شخص خوش منظری در شبکه خارج مقبره مشغول خواندن فاتحه است درست دقت کردم او را ناشناس یافتم که از اهل حله نیست.
با خود گفتم این مرد غریبی است وتوجه به صاحب این قبر دارد وفاتحه می خواند ولی ما اهل این محل هستیم از اینجا می گذریم وچنین کار را نمی کنیم. من هم سوره فاتحه واخلاص را خواندم بعد از خواندن فاتحه سلام کردم به من جواب داده فرمود علی! می خواهی به زیارت سید مهدی بروی گفتم بلی فرمود من هم می آیم مقداری که راه رفتیم فرمود علی از زیان مالی که دیده ای امسال اندوهگین نباش تو مردی هستی که خداوند ترا امتحان مالی کرده وحق واجب مال خود را پرداخته ای، ثروت چیز از بین رفتنی است می آید ومی رود.
مرا زیانی رسیده بود که کسی مطلع نبود از ترس ورشکست شدن به هیچ کس نگفته بودم با خود گفتم سبحان الله ورشکستگی من چنان مشهور شده که ناآشنایان هم شنیده اند ولی در جواب ایشان عرض کردم الحمدلله علی کل حال فرمود پس از مدتی آنچه از دست داده ای بدست خواهی آورد ومانند اول خواهی شد وقرضهایت را پرداخت می کنی من چیزی نگفتم ولی در فکر سخنان او بودم.
رسیدم به در خانه شما ایستادم او نیز ایستاد عرض کردم آقا بفرمایید من اهل این خانه هستم فرمود تو داخل شو من صاحب خانه ام امتناع کردم ولی دست مرا گرفت وجلوتر از خود داخل خانه کرد وارد مجلس که شدیم عده ای از طلاب انتظار بیرون آمدن سید را برای درس وبحث داشتند محل نشستن سید هم خالی بود کسی بواسطه احترام او آنجا نمی نشست یک کتابی نیز آنجا بود.
آن مرد رفت ودر جای سید نشست همان کتاب را برداشت وباز کرد کتاب شرایع محقق بود از داخل کتاب چند صفحه نوشته ای که به خط سید بود بیرون آورد سید خط ناخوانایی داشت که هر کس نمی توانست آن را بخواند شروع کرد بخواندن آنها وبه طلبه ها فرمود از این فروع تعجب نمی کنید وهم از این صفحات.
آن یادداشتها چند ورقی از کتاب مواهب الافهام در شرح شرایع الاحکام بود که در نوع خود کتابی عجیب به شمار می رفت وفقط شش جلد آن از طهارت تا احکام اموات وجود داشت.
پدرم گفت وقتی من از اندرون بیرون آمدم آن مرد را دیدم در جایم نشسته همین که چشمش به من افتاد از جای من حرکت کرد ولی من وادارش نمودم همان جا بنشیند مردی خوش منظر وخوش قیافه بود ونا آشنا به نظر می رسید باروئی گشاده به او توجه نموده از حالش سوال کردم ولی خجالت کشیدم بپرسم کیست واهل کجا است پس از آن شروع به بحث خود نمودم.
آن مرد درباره ی مسائلی که بحث می شد چون دری شاهوار سخن می گفت از سخنانش من در شگفت شدم یکی از طلبه ها گفت ساکت باش تو را چه به این حرفها! تبسمی نموده ساکت شد.
پدرم فرمود وقتی درس تمام شد از او پرسیدم از کجا به حله آمدید فرمود از شهر سلیمانیه سوال کردم چه وقت فرمود دیروز موقعی خارج شدم که نجیب پاشا به زور شمشیر آنجا را فتح کرد واحمد پاشا را که بر او قیام کرده بود گرفت وبه جای او عبد الله پاشا برادرش را گذاشت.
احمد پاشا سر از اطاعت دولت عثمانی باز زده بود ودر سلیمانیه ادعای سلطنت داشت پدرم گفت من در فکر گفتار او واین فتح شدم که خبرش هنوز به فرماندار حله نرسیده بود ولی به خاطرم نیامد که سوال کنم چگونه به حله رسیدند با اینکه دیروز از سلیمانیه خارج شده اند بین حله وسلیمانیه بیش از ده روز راه است برای سواره ای که به سرعت حرکت کند.
آن مرد به یکی از خدمتکاران دستور داد برایش آب بیاورد خادم ظرفی برداشت تا از کوزه آب کند آن مرد تازه وارد صدا زد این کار را نکنی داخل کوزه حیوان مرده ای است حادم نگاه کرده دید در ظرف کلپاسه ای مرده ظرف دیگری برداشت وآب آورد پس از نوشیدن آب از جای حرکت نمود پدرم گفت من نیز به احترام او حرکت کردم، از اطاق خارج شد همین که از منزل بیرون رفت به حاضرین گفتم هیچ کدام اعتراضی در مورد خبر فتح سلیمانیه نکردید.
آنگاه حاج علی جریان بین راه خود را نقل نمود وحاضرین رفتار او را قبل از داخل شدن من به اطاق نقل کردند از خواندن یادداشتها وتعجب نمودن از فروعی که در آن یادداشتها بود.
پدرم گفت جستجو کنید از آن شخص ولی خیال نمی کنم او را بیابید به خدا قسم او صاحب الزمان روحی فداه بود عده ای از حاضرین در جستجو شدند ولی اثری نیافتند گویا به آسمان رفت یا به زمین فرو شد.
تاریخ روزی که از فتح سلیمانیه اطلاع داد یادداشت کردیم پس از ده روز خبر فتح رسید که در همان روز اتفاق افتاده فرماندار دستور داد توپ های شادی زدند که در هنگام فتح معمول بود.
امام به گرفتاریهای دوستان توجه دارد
میرزا صالح از پدر خود نقل کرد که گفت روز چهاردهم ماه رمضان از حله به قصد زیارت حضرت حسین علیه السلام خارج شدم شب پانزدهم به زیارت برسم وقتی به نهر هندی رسیدم واز طرف غرب آن گذشتم دیدم زواری که از حله آمده بودند وآنهایی که از نجف وارد شده اند وزوار اطراف همه در محاصره اند ودر میان قبیله بنی طرف منزل گرفته اند. رفتن به کربلا امکان ندارد زیرا قبیله عنزه سر راه را گرفته اند وعبور قطع گردیده هر کس از کربلا خارج شود یا بخواهد داخل کربلا گردد اموال او را به سرقت می برند.
من وارد خیمه یکی از اعراب شدم ونماز ظهر وعصر را خواندم انتظار پایان کار را می کشیدم هوا ابری بود ومختصری باران می آمد در همین بین تمام زوار از خانه بیرون آمده به طرف کربلا به راه افتادند یک نفر را فرستادم جستجو کند چه خبر است پس از بازگشت گفت قبیله بنی طرف با سلاحهای آتشی بیرون آمده اند تا زوار را به کربلا برسانند گرچه کار آنها با قبیله عنزه به جنگ منتهی شود.
این سخن را که شنیدم به همراهیان خود گفتم چنین چیزی امکان ندارد، زیرا بنی طرف قدرت مقابله با عنزه را ندارند گمان می کنم حیله ای بکار برده اند تا زوار را که در خانه های آنها منزل گرفته اند بیرون کنند چون از بودن آنها وپذیرائیشان ناراحت هستند چیزی نگذشت که باز زوار برگشتند ومعلوم شد همان طوری که من پیش بینی کرده بودم صحیح بوده این مرتبه زوار داخل خانه های آنها نشدند در سایه آن خانه ها نشستند با اینکه هوا ابر آلود بود.
من از این گرفتاری زوار خیلی دلم سوخت وسخت ناراحت شدم سر به جانب آسمان بلند کرده دعا نمودم وبه پیغمبر واهل بیتش توسل جستم ودرخواست نجات زوار را کردم.
ناگاه سواری با اسب بسیار عالی که مانند آن را ندیده بودم ونیزه ای در دست داشت پیش آمده آستین بالا زده بود جلو خیمه ای که من بودم ایستاد اطراف خیمه بالا زده بود سلام کرد ما جواب دادیم به من گفت آقا با اسم مرا مخاطب قرار داده اضافه نمود که کنج آغا محمد وظفر آغا به شما سلام رسانده اند (این دو نفر از سپهداران دولت عثمانی بودند) ومرا فرستاده اند که به شما بگویم زوار را حرکت دهید می گویند ما قبیله عنزه را متفرق نموده ایم وبا سپاهیان خود در تپه سلیمانیه انتظار آنها را دارند از آن سوار پرسیدم شما با ما هستی تا تپه سلیمانیه جواب داد آری.
بلافاصله دستور دادم مالهای سواری ما را بیاورند دو ساعت ونیم تقریبا به غروب مانده بود مرد عربی که میزبان ما بود دامن مرا گرفته گفت خود را با این زوار به خطر نیانداز امشب را پیش ما باش تا فردا صبح جریان معلوم شود گفتم برای درک زیارت مخصوص باید بروم زوار همین که دیدند ما حرکت کردیم از پی ما به راه افتادند سوار سابق الذکر چون شیری ژیان در جلو ما می رفت رسیدیم به تپه سلیمانیه از آن بالا رفت ما نیز از پی او رفتیم از تپه سرازیر شد که ما تازه بالای تپه رسیده بودیم ولی ناگاه متوجه شدیم که اثری از آن سوار نیست مثل اینکه به زمین فرو رفت یا به آسمان بالا شد نه سپهدار ونه سپاهی دیده می شود که انتظار ما را داشته باشند.
به همراهان خود گفتم هیچ شک دارید که آن سوار صاحب الزمان باشد گفتند نه به خدا من وقتی با او می رفتم به دقت او را تماشا می کردم مثل اینکه یک بار دیگر او را دیده بودم ولی یادم نمی آید کجا بود وقتی از ما جدا شد یادم آمد این همان شخصی است که به منزل ما آمد وخبر فتح سلیمانیه را داد.
از قبیله عنزه نیز خبری نبود هیچ کس پیدا نمی شد که خبر بگیریم فقط گرد وغبار شدیدی از دور به چشم می خورد وارد کربلا شدیم نزدیک دروازه سپاهی را مشاهده کردیم که از شهر حفاظت می کردند همین که ما را دیدند فریاد زدند شما از کدام را ه آمدید وچطور اینجا رسیدید چشمشان به انبوه زوار افتاد گفتند سبحان الله تمام بیابان پر از زوار است پس قبیله عنزه کجا رفتند به آنها گفتم شما داخل شهر بنشینید وحقوق خود را بگیرید (خدای مکه حافظ مکه است)(۱۵۱).
وارد شهر شدیم کنج آغا نزدیک دروازه روی تختی نشسته سلام کردم به احترام من از جا حرکت کرد به او گفتم همین افتخار ترا بس که به زبان ولی عصر آمدی ونام ترا بر زبان جاری کرد برایش جریان را نقل کردم، با تعجب گفت من از کجا می دانستم که شما به زیارت می آیی تا برایت پیغام بفرستم من با این سپاه مدت پانزده روز است که در محاصره هستیم از ترس قبیله عنزه نمی توانیم خارج شویم از من پرسید قبیله عنزه کجا رفتند گفتم نمی دانم ما فقط غبار زیادی از دور دیدیم به ساعت نگاه کردم یک ساعت ونیم دیگر به غروب مانده بود تمام راهی که آمده بودیم در مدت یک ساعت طی شده بود با اینکه فاصله بین قبیله بنی طرف وکربلا سه ساعت راه است آن شب را در کربلا بسر بردیم.
فردا صبح جستجو از کیفیت فرار عنزه نمودیم بعضی از کشاورزان اطراف کربلا گفتند قبیله عنزه در خیمه های خود مستقر بودند که سواری با نیزه ای که در دست داشت مقابل آنها ایستاده فریاد زد: گروه عنزه آماده مرگ شوید اینک سپاه عثمانی با تمام تجهیزات به سرکوبی شما آمدند فوری کوچ کنید ولی خیال نمی کنم بتوانید خود را نجات دهید.
خداوند چنان ترسی بر دل آنها انداخت که از عجله بعضی وسائل خانه خود را به جا گذاشتند یک ساعت بیشتر نگذشت که همه کوچ نمودند وبه جانب بیابان رهسپار شدند وقتی مشخصات آن سوار را توضیح داد فهمیدم همان سواری بود که پیش ما آمد.
هر که مشتاق واقعی باشد امام را می بیند
محدث نوری در جنه الماوی می نویسد محمد بن احمد بن حیدر حسینی گفت وقتی برای تحصیل علم ساکن نجف اشرف بودم در حدود سال هزار دویست وهفتاد وپنج هجری از چند نفر اهل علم وغیر اهل علم شنیدم مرد بقالی که متدین وپارسا است به زیارت ولی عصر ارواحنا فداه نائل شده در جستجو شدم تا او را پیدا کردم علاقه داشتم که با او بنشینم شاید کیفیت ملاقاتش را بشنوم بارها از او جنس می خریدم وبه گرمی رفتار می کردم تا بالاخره بین ما نوعی دوستی برقرار شد تمام این مقدمات برای اطلاع از کیفیت ملاقات بود.
اتفاقا شب چهارشنبه ای که من برای شب زنده داری به مسجد سهله رفته بودم وارد مسجد که شدم دیدم همان مرد جلو درب مسجد ایستاده موقع را غنیمت دانسته تقاضا کردم با هم به شب زنده داری واعمال مخصوص بسر بریم او نیز پذیرفت اعمال خود را که تمام کردیم طبق معمول به طرف مسجد کوفه رهسپار شدیم زیرا در آن زمان در مسجد سهله وسائل شب گذراندن از قبیل اطاق وخادم وجود نداشت همین که به مسجد کوفه رسیدیم وبعضی از اعمال آن مسجد را نیز انجام دادیم خواهش کردم جریان ملاقات خود را شرح دهد.
گفت بارها شنیده بودم از متدین واهل علم که هر کس چهل شب چهارشنبه مداومت بر شب زنده داری مسجد سهله نماید حضرت صاحب را خواهد دید وبسیار هم اتفاق افتاده من نیز به اشتیاق ملاقات آن جناب تصمیم گرفتم این عمل را ادامه دهم از سرما وگرما وباران وسایر ناراحتیها هیچ باک نداشتم قریب یک سال گذشت من اعمال مسجد وپس از آن گذراندن شب را در مسجد اعظم کوفه طبق معمول ادامه می دادم.
عصر روز سه شنبه ای پیاده بنا به عادت همیشگی به طرف مسجد سهله رهسپار شدم آفتاب غروب کرد هوا خیلی تاریک بود مختصری باران نیز می آمد، اطمینان داشتم که مردم مطابق معمول خواهند آمد رعد وبرقی نیز جهید ولی بر خلاف انتظار هیچ کس را در مسجد ندیدم ترس مرا گرفت.
با خود تصمیم گرفتم نماز مغرب را بخوانم سپس اعمال مسجد را انجام دهم بعد به مسجد کوفه بروم با خود داری تمام به نماز مغرب مشغول شدم سپس شروع به اعمال استجاره از نماز ودعای مخصوص نمودم همه را حفظ داشتم در همان بین که مشغول نماز استجاره بودم ناگاه متوجه شدم نوری در محل معروف به مقام صاحب الزمان که در قبله محل نماز من قرار داشت می درخشد وصدای قرائتی شنیدم که شخصی مشغول نماز است ترس از دلم رفت اطمینان حاصل کردم که در مقام شریف یکی از زوار مشغول اعمال استجاره است که من او را ندیده بوده ام با خاطری آسوده اعمال خود را تمام نمودم. پس از آن به طرف مقام شریف رفتم نوری درخشان دیدم ولی چراغ در آنجا نبود هیچ در این فکر نبوددم که این نور از کجا است.
سید بسیار جلیل ومحترمی را دیدم به لباس اهل علم ایستاده مشغول نماز است دلم باز تسلی گرفت خیال کردم او هم زوار غریب وساکن نجف اشرف است شروع به زیارت حضرت حجت نمودم که از اعمال مخصوص آن مقام بود نماز زیارت را نیز خواندم پس از تمام شدن نماز خواستم به او بگویم با هم به مسجد کوفه برویم ولی از جلالت وعظمت او جرئت نکردم.
به خارج از مقام نگاه می کردم تاریکی شدید همه جا را فرا گرفته صدای باران نیز می آید در همین موقع به طرف من توجه نموده با لبخندی فرمود می خواهی به مسجد کوفه بروی عرض کردم آری عادت اهل نجف این است که پس از انجام تشریفات این مسجد میرویم به مسجد کوفه در آنجا می خوابیم زیرا در آنجا هم آب هست وهم خادم دارد از جای حرکت نموده فرمود حرکت کن برویم.
با هم بیرون شدیم از مصابحت ایشان خیلی خوشحال بودم.در یک روشنایی زیاد وهوای بسیار عالی وزمین خشک فاصله مسجد سهله وکوفه را طی کردیم غفلت داشتم که قبلا صدای رعد وبرق وباران می شنیدم وتاریکی شدید همه جا ر ا فرا گرفته بود تا جلو درب مسجد رسیدیم آن جناب به همراه من بود خیلی خوشحال بودم تاریکی وباران نبود.
درب خارجی مسجد را کوفتم. خادم فریاد زد کیست وپرسید در این تاریکی وباران شدید از کجا آمده ای گفتم از مسجد سهله همین که خادم درب را گشود به جانب آن سید بزرگوار توجه نمودم ولی کسی را ندیدم ناگاه مشاهده کردم هوا کاملا تاریک است وباران مرا فرا گرفت صدا زدم آقای من مولای من بفرمائید در باز شد پشت سر نگاه کردم واز او جستجو می نمودم هر چه صدا زدم کسی را ندیدم. باد وباران در این مدت کوتاه مرا ناراحت نمود داخل مسجد شدم مثل اینکه از خواب بیدار گشتم تازه فهمیدم چه گذشته خود را سرزنش کردم که چرا پیش از این متوجه نشدم با دیدن آن معجزات بزرگ چقدر من غافل از کرامات ومعجزات آن مولی بودم آن نور درخشان که بیش از بیست چراغ روشنایی داشت بدون اینکه چراغی وجود داشته باشد همه جا را روشن کرده بود ومرا به اسم صدا زد با اینکه نه او را دیده بودم ونه می شناختم یادم آمد وقتی در مقام شریف بودم به خارج که نگاه می کردم تاریکی وصدای باران ورعد کاملا محسوس بود ولی وقتی در خدمت ایشان خارج شدم بین راه در روشنایی حرکت می کردم به طوری که پیش پایم را آشکار می دیدم وزمین خشک بود وهوایی مطبوع به مشام می رسید تا رسیدیم به درب مسجد همین که از من جدا شد تاریکی وباران وهوای ناراحت کننده آشکار گردید ومعجزات دیگری که یقین کردم آن جناب صاحب الزمان بود که آرزوی دیدارش را داشتم وآن همه مشقت گرما وسرما وعمل استجاره مسجد سهله را برای چنین آرزویی تحمل کردم خدا را شکر وسپاسگزاری کردم(۱۵۲).
حاجی علی بغدادی
محمد بن احمد بن حسین گوینده جریان قبل گفت مدتها بود که می شنیدم یکی از کاسبهای بغداد به ملاقات حضرت صاحب الزمان نائل شده. با اینکه او را می شناختم وبین ما دوستی نیز برقرار بود ومردی پاک سیرت ومواظبت نسبت به پرداخت حقوق شرعی می کرد خیلی علاقه داشتم جریان را جویا شدم ولی شنیده بودم چیزی در این باره نمی گوید مگر به اشخاص مورد اعتمادش از ترس اینکه جریانش شهرت پیدا کند وآنهایی که منکر ولادت وغیبت حضرت مهدی هستند او را مسخره نمایند چون هنوز زنده است نمی خواهم نامش را ببرم مبادا مایل نباشد.
بالاخره در این مدت بسیار تمایل داشتم از او بشنوم تا اینکه در سال هزار وسیصد ودو هجری در نیمه شعبان در تشییع جنازه یکی از علماء بغداد شرکت داشت ودر حرم حضرت موسی بن جعفر وامام محمد تقی با او در رواقی نشستم وتقاضا کردم جریانش را نقل کند برایم چنین نقل کرد.
گفت از مال امام مقروض بودم وخیال داشتم آن را به علماء اعلام در نجف اشرف برسانم از تجار نجف هم طلب داشتم بالاخره در یکی از مواقع زیارتی مخصوص حضرت امیر به زیارت رفتم آنچه امکان یافت از طلب های خود گرفتم وبه چند نفر از علماء دادم بدهی من از مال امام تمام نشد مبلغ بیست تومان دیگر باقی ماند تصمیم گرفتم این مبلغ را به یک از علماء کاظمین بدهم.
وقتی به بغداد رسیدم مایل بودم هر چه زودتر بقیه بدهی خود را بپردازم ولی هیچ پول نقد نداشتم. تصمیم گرفتم به زیارت کاظمین بروم روز پنجشنبه بود که پس از زیارت آن دو امام خدمت مجتهد رسیده از ایشان اجازه گرفتم که بقیه را به من مهلت دهد به تدریج پرداخت کنم.
چون کاری داشتم نزدیک غروب پیاده به طرف بغداد برگشتم. برایم ممکن نبود که مال سواری کرایه کنم. نیمی از راه را طی کردم سید بزرگواری را دیدم با کمال جلال به طرف کاظمین پیاده رهسپار است، سلام کردم جواب داد مرا با نام صدا زده گفت چرا این شب شریف جمعه در کاظمین نماندی عرض کردم آقا کار مهمی داشتم که نتوانستم.
فرمود برگرد با هم برویم امشب در کنار قبر امام موسی بن جعفر وامام محمد تقی بمان فردا انشاءالله برای انجام کار مهمت بر می گردی. این پیشنهاد دل چسب من شد با او برگشتم از کنار نهر وزیر سایه درختهای سر سبز وخرم که شاخه های آن آویزان بود می گذشتیم هوا بسیار معتدل وخوش بود من غافل از این اندیشه بودم وبه خاطرم گذشت که این سید جلیل مرا با نام صدا زد با اینکه او را نمی شناسم گفتم شاید او مرا می شناسد من فراموش کرده ام گفتم شاید از سهم سادات چیزی می خواهد خیلی علاقه داشتم مقداری از سهم امام به ایشان بدهم.
عرض کردم آقا مقداری از حق شما نزد من بود مراجعه کردم به فلان شیخ تا با اجازه او سهم سادات را پرداخت کنم. تبسمی نموده فرمود از حق ما در نجف اشرف به وکلاء ما رساندی. به زبانم گذشت پرسیدم آنچه پرداخت نمودم قبول است فرمود آری. بخاطرم خطور کرد که این سید نسبت به علماء اعلام می گوید وکلای ما خیلی بنظرم بزرگ آمد با خود گفتم علما وکیل گرفتن حقوق سادات هستند غفلت مرا گرفت.
سپس عرض کردم آقای من مرثیه خوانان حضرت حسین علیه السلام روایتی می خوانند که مردی در خواب هودجی دید بین آسمان وزمین پرسید این هودج کیست گفتند فاطمه زهرا علیها السلام وخدیجه کبری. پرسید کجا می روند گفتند به زیارت حضرت حسین علیه السلام در شب جمعه.
دید تکه کاغذهایی از هودج فرو می ریزد که در آنها نوشته است امان من النار لزوار الحسین فی لیله الجمعه امان نامه از آتش جهنم است برای زائرین حسین در شب جمعه پرسیدم این حدیث صحیح است فرمود آری زیارت حسین در شب جمعه امان است از آتش در روز قیامت.
گفت قبل از این جریان من به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف شده بودم عرض کردم آقا من به زیارت علی بن موسی الرضا علیه السلام مشرف شدم شنیده ام آن جناب برای زائرین خود بهشت را ضمانت کرده این مطلب صحیح است فرمود امام ضامن است عرض کردم زیارتم قبول است فرمود آری قبول شده.
مردی از کاسبهای متدین در همان سفر همراه من بود که در مخارج با هم شریک بودیم عرض کردم فلانی با من همسفر بود او هم زیارتش قبول است فرمود آری بنده صالح فلان کس پسر فلانی زیارتش قبول است. سپس نام عده ای از کاسبهای بغداد که در همان سفر به همراه ما بودند بردم وپرسیدم فلانی وفلانی زیارتشان قبول است صورتش را از من بر گردانید ونخواست جواب بدهد ترسیدم وجلالت او مانع شد که دو مرتبه سوال کنم.
همین طور پیاده در خدمت آن جناب بودم تا وارد صحن شریف شد واز درب معروف به باب المراد داخل حرم گردید جلو درب نایستاد وچیزی نگفت تا مقابل درب حرم به طرف پایین پای حضرت موسی بن جعفر علیه السلام من نیز پهلوی ایشان ایستادم عرض کردم آقا شما بخوان تا من هم با شما بخوانم فرمود السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا امیرالمومنین همین طور بقیه ائمه علیهم السلام را سلام داد تا رسید به امام حسن عسکری علیه السلام.
در این موقع با تبسم به من نگاهی نموده فرمود وقتی تو به امام حسن عسکری می رسی بعد چه می گویی عرض کردم می گویم السلام علیک یا حجه الله یا صاحب الزمان داخل حرم شد مقابل قبر موسی بن جعفر علیه السلام ایستاد رو به قبله من هم پهلویش ایستاده عرض کردم زیارت بفرمایید تا من هم با شما بخوانم:
شروع به زیارت امین الله نمود با آن زیارت نمود من هم از ایشان پیروی نمودم سپس حضرت جواد را زیارت نمود وداخل قبه دوم که متعلق به حضرت جواد است شد وبرای نماز ایستاد من هم پهلوی او کمی عقب تر به احترامش ایستادم وشروع به نماز زیارت کردم به دلم گذشت که تقاضا کنم امشب در خدمت ایشان باشم تا افتخار پذیرائی ایشان را داشته باشم همین که سر بالا نمودم با اینکه با مختصر فاصله جلو من ایستاده بود ایشان را ندیدم، نماز را مختصر نمودم از جای حرکت کرده به جستجو پرداختم وبه صورت نماز گزاران وزائرین نگاه می کردم شاید بتوانم او را پیدا کنم تمام حرم ورواقها را جستجو کردم ولی اثری از ایشان نیافتم.
ناگاه متوجه شدم آن آقا کیست بسیار متاسف گشتم از اینکه قبلا متوجه نشدم با آن همه معجزات وکراماتی است که از ایشان مشاهده نمودم از جمله اینکه فرمان ایشان را پذیرفتم با اینکه کار مهمی در بغداد داشتم ونام بردن من با اینکه او را ندیده بودم ونمی شناختم، همین که به دلم گذشت مقداری از سهم امام به ایشان بپردازم وعرض کردم در این مورد مراجعه به فلان مجتهد نموده ام تا حق سادات را با اجازه او بپردازم فرمود بدون اینکه من بپرسم بلی رساندی مقداری از حق ما را به وکیل هایمان در نجف اشرف.
یادم آمد من در خدمت ایشان در کنار نهر جاری زیر درختهای پر گل که شاخه هایش بر سرمان آویزان بود می رفتم کجا در آن تاریخ راه بغداد دارای چنین درختهای پر گل بود به یادم آمد که نام دوستم را در سفر زیارت رضا علیه السلام برد او را بنام عبد صالح ستایش نمود وبشارت قبول شدن زیارت او را داد ولی در موقع سوال از قبول شدن زیارت بقیه روی برگردانید با اینکه من می دانستم آنها عمل خوبی نداشتند وبا اینکه از اهالی بغداد نبود تا آنها را بشناسد واز چیزهای دیگری که کاملا مرا مطمئن نمود که ایشان صاحب الزمان علیه السلام بود.
وقتی در موقع اذن دخول سلام بر ائمه نمود به امام حسن عسکری که رسید به من توجه داد فرمود به اینجا که می رسی چه می گویی عرض کردم می گویم السلام علیک یا حجه الله یا صاحب الزمان تبسمی نموده داخل حرم شد موقعی که تصمیم گرفتم درخواست کنم شب را در خدمتش باشم ناگاه از نظرم پنهان شد ومطالب دیگری که برایم قطع ایجاد نمود که آن جناب امام دوازدهم بود.
محدث نوری می نویسد من پس از تحقیق از اهل علم شنیدم حاج علی بغدادی مرد با دیانت ودرست کار وپرهیزگار ومواظب پرداخت خمس وسهم امام است اکنون بسیار پیر شده است(۱۵۳).

پور فاطمه علیها السلام
دامن پر از ستاره شد از هجر روی تو * * * کس نیست کاین پیام رساند بکوی تو
در جمع مردمیم بظاهر چو دیگران * * * غمها بدل نهفته شد از هجر روی تو
سرگشته مانده ایم بصحرا وکوه ودشت * * * شاید نسیم نکهتی آرد زبوی تو
ترسم که پر شود پیمانه ز آب عمر * * * واین دل بخاک تیره برد آرزوی تو
دیوانه وار گشته بهر کس که میرسم * * * با صد هزار لابه کنم جستجوی تو
این درد بی دوا بمداوا نمی رسد * * * جز آنکه مرهمی بدهندم زکوی تو
یعقوب در فراق اگر زندگی نمود * * * ما را نماند عمر وندیدیم روی تو
ای یادگار جمله نیکان وای عزیز * * * دل نیست کو اسیر نباشد بموی تو
رحمی نما بغربت اسلام ومسلمین * * * باشد که سربلند شوند ز آبروی تو
ای مهدی زمانه وای پور فاطمه * * * تا کی بگوش طعنه خوریم از عدوی تو
مائیم بی پناه وتو هستی پناه ما * * * بنگر چگونه دل بتو دادیم وخوی تو
باشد فقیر کوی تو خسرو بافتخار * * * شاید که تر کند لب عشق از سبوی تو

این چند شعر در پایان کتاب سروده شد به امید اینکه مقبول پیشگاه عزیزش قرار گیرد شاید به این ناچیز هم توجهی فرماید افتخار ملاقات ودیدارش نصیبم گردد.

موسی خسروی ۹/ ۹/ ۵۲



 

 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) کافی ج ۱ ص ۲۸۶.
(۲) بحار ج ۷ ص ۲۴.
(۳) بحار ج ۱۰ ص ۹.
(۴) بحار ج ۷ ص ۳.
(۵) بحار ج ۶ ص ۳.
(۶) جلد ۷ بحار ص ۲۶ این دو نفر ممکن است طلحه وزبیر بودند که راوی اسم آن دو را نمی برد.
(۷) صدوق می نویسد زیرا اقرار وگواهی به وحدانیت خدا ونبوت خدا ونبوت خاتم انبیاء فقط خون ومال وناموس او را در پناه اسلام حفظ می نماید ولی ثواب وپاداش آخرت فقط مربوط به ایمان است نه اسلام.
(۸) ج ۷ بحار ص ۲۸ تا ۲۹۰.
(۹) بحار ج ۷ ص ۲۹۵.
(۱۰) بحار ج ۷ ص ۵.
(۱۱) بحار ج ۱۳ ص ۲۴۸.
(۱۲) منتخب الاثر ص ۳۱۳.
(۱۳) روایت کافی وارشاد مفید ودروس شهید اول وفصول المهمه وفیات الاعیان ابن خلکان وشیخ بهائی در توضیح المقاصد واعلام الوری طبرسی وهمچنین ابن صباغ مالکی از اهل سنت وصاحب روضه الصفا ۱۵ شعبان ۲۵۵ را تعیین نموده اند.
(۱۴) می خواهیم منت گزاریم بر کسانیکه زبون وضعیف شمرده شده اند در زمین وآنها را پیشوا ووارث زمین قرار دهیم از برای ایشان قدرتی در زمین فراهم آوریم به فرعون وهامان وسپاهیانش نشان دهیم چیزی را که باعث هراس آنها شود.
(۱۵) بحار ج ۱۳ ص ۳.
(۱۶) نقل از مهدی موعود ص ۱۷۴.
(۱۷) اختلاف در نام مادر شریفش از جهت مخفی ماندن شخص او بوده تا فرد معین ومشخصی تعیین نگردد ثانیا از روایتی که در نجم الثاقب نقل می شود چنین استفاده می گردد که عمدا نامهای مختلفی برای مادر آن جناب گذاشته بودند از محمد بن علی بن حمزه بن حسین پرسیدند راجع بنام مادر صاحب الامر گفت مادرش ملیکه بوده که او را بعضی از روزها سوسن ودر بعضی از ایام ریحانه می گفتند وصیقل ونرجس نیز از نامهای آن بانو بود منتخب الاثر ص ۳۲۰.
(۱۸) بحار ج ۱۳ ص ۷.
(۱۹) بحار ج ۱۳ ص ۷.
(۲۰) نجم الثاقب ص ۲۳.
(۲۱) نجم الثاقب ص ۳۶.
(۲۲) بحار ج ۱۳ ص ۸.
(۲۳) معتزلیان گروهی از اهل سنت هستند.
(۲۴) بحار ج ۱۳ ص ۱۰.
(۲۵) خبر متواتر خبری است که آنقدر نقل شده باشد که قطع به مضمون آن حاصل شود.
(۲۶) نقل از منتخب الاثر ص ۴.
(۲۷) نقل از منتخب الاثر ص ۴.
(۲۸) نقل از منتخب الاثر در پاورقی ص ۶ و۷ و۸.
(۲۹) نقل از المهدی سید صدرالدین ونوید امن وامان در کتاب اخیر ۳۲ کتاب درباره حضرت مهدی از نوشته های اهل سنت نام برده.
(۳۰) می خواهیم منت گذاریم بر کسانی که ضعیف شمرده شده اند در زمین آنها را پیشوا قرار دهیم آنها را وارث زمین گردانیم.
(۳۱) المهدی سید صدر الدین ص ۱۱.
(۳۲) المهدی ص ۱۲.
(۳۳) اگر بخواهیم علامتی از آسمان به آنها نشان بدهیم که سر اطاعت فرود خواهند آورد.
(۳۴) بگو اگر آب گوارای شما خشک شود چه کس برای شما آب خوشگوار خواهد آورد.
(۳۵) خداوند وعده داده به کسانی که ایمان آورند وعمل صالح انجام دهند آنها را خلیفه زمین قرار می دهد همان طوری که پیش از آنها گروهی دیگر را خلیفه قرار داده است وآنها را بر دینی که بر ایشان خواسته است پیروز خواهد کرد وترس آنها را با من وآسودگی مبدل می نماید تا خدا را بپرستند وبرای او شریکی قائل نشوند.
(۳۶) نقل از المهدی ص ۱۶.
(۳۷) بحار ج ۱۳ ص ۱۶ در بحارالانوار ج ۱۳ ص ۱۹ می نویسد حافظ ابی نعیم که از دانشمندان اهل سنت است چهل حدیث از پیغمبر درباره حضرت مهدی نقل کرده وآن چهل حدیث را نقل نموده که به جهت اختصار صرف نظر کردیم.
(۳۸) این دو روایت از ص ۱۸ و۱۹ المهدی نقل شده.
(۳۹) منتخب الاثر ص ۹۹ در مورد عدد ائمه با تصریح باسمهای آنها پنجاه روایت رسیده به طوری که ملاحظه می کنید ومخصوصا این روایت از ینابیع الموده وطریق اهل سنت است دیگر جای تردید نیست بر اینکه وصی دوازدهم فرزند وصی یازدهم است در این صورت دیگر مهدی نوعی صحیح نخواهد بود.
(۴۰) نقل از منتخب الاثر ص ۱۰۱ وینابیع الموده ص ۴۹۴ به اختصار همین روایت نقل شده.
(۴۱) منتخب الاثر ص ۱۰۴.
(۴۲) نقل از منتخب الاثر از ص ۱۰ تا ص ۹۸.
(۴۳) بگو اگر آب خوشگوار شما خشک شود چه کسی برای شما آب گوارا خواهد آورد.
(۴۴) منتخب الاثر ص ۲۰۴.
(۴۵) منتخب الاثر ص ۲۰۵.
(۴۶) منتخب الاثر به نقل از کمال الدین صدوق.
(۴۷) منتخب الاثر ص ۲۱۱.
(۴۸) ائمه محدثند یعنی صدای ملائکه را می شنوند وبا آنها صحبت می کنند.
(۴۹) کسانی که محمد بن حنفیه را مهدی موعود می دانستند ومی گفتند نمرده وغایب شده به نام کیسانی معروف شدند ومذهب آنها کیسانیه می گفتند.
(۵۰) نقل از منتخب الاثر ص ۲۱۴ معنی شعر: چون دیدم مردم در دین گمراهند بنام خدا پیروی از حضرت صادق نمودم در میان آنها که پیرو آن جناب بودند.
(۵۱) منظور علی بن موسی الرضا است.
(۵۲) منتخب الاثر ص ۴۰.
(۵۳) منتخب الاثر ص ۲۱۹.
(۵۴) مولف این کتاب از اهل سنت شیخ سلیمان معروف به خواجه کلان بلخی متوفی ۱۲۹۴.
(۵۵) ظهور امامی حتمی است که قیام به نام خدا می کند با برکتها حق را از باطل جدا می نماید وپاداش نعمت وکیفر نابکاریها را می دهد.
(۵۶) منتخب الاثر ص ۲۲۱ بحار ج ۱۳ ص ۳۸.
(۵۷) منتخب الاثر ص ۲۲۰.
(۵۸) منتخب الاثر ص ۲۲۳.
(۵۹) منتخب الاثر ص ۲۲۳.
(۶۰) ناصبی کسی است که امیرالمومنین وسائر ائمه اطهار را دشمن بدارد.
(۶۱) بحارالانوار ج ۱۳ ص ۷۸.
(۶۲) قرمیسین عربی کرمانشاه است.
(۶۳) دراع زره ساز.
(۶۴) مادرانا از توابع بصره بود، احمد بن حسن همان کسی است که در سال ۲۷۹ برای تسلط یافت وبوسیله او تشیع در آن ناحیه رسوخ پیدا کرد.
(۶۵) شهر زور بلوک وسیعی بوده که از مرز عراق تا همدان امتداد داشته اهالی آن همه کرد بوده اند.
(۶۶) بحار ج ۱۳ ص ۷۹.
(۶۷) بحار ج ۱۳ ص ۸۱.
(۶۸) وکیل امام زمان در آذربایجان بوده.
(۶۹) ران شهری بوده میان مراغه وزنجان که در آنجا معدن طلا وسرب داشته.
(۷۰) بحار ج ۱۳ ص ۸۳.
(۷۱) شلمغانی ابتدا در خدمت حسین بن روح واسطه مراجعات شیعیان وحسین بن روح بود ولی از این موقعیت سوء استفاده نموده ادعای نیابت کرد.
(۷۲) بحار ج ۱۳ ص ۸۵.
(۷۳) آمویه همان آمل مازندران است که آموهم نامیده شده (مراصد).
(۷۴) بحار ج ۱۳ ص ۹۲.
(۷۵) منتخب الاثر ص ۳۹۰.
(۷۶) غیبت شیخ طوسی وبحار الانوار ص ۹۳ ومنتخب الاثر ص ۳۹۳.
(۷۷) منتخب الاثر ص ۳۹۵.
(۷۸) نامه ای که پادشاهان وبزرگان می نویسند توقیع می گویند.
(۷۹) منتخب الاثر ص ۳۹۵.
(۸۰) منتخب الاثر ص ۳۹۶ نقل از خرایج.
(۸۱) بحارالانوار ج ۱۳ ص ۹۵.
(۸۲) بحار ج ۱۳ ص ۹۸.
(۸۳) بحار ج ۱۳ ص ۹۷ و۹۸.
(۸۴) بحار ج ۱۳ ص ۹۷ و۹۸.
(۸۵) ظاهر این توقیع مخالف جریانها وداستانهائی است که اشخاصی امام علیه السلام را در غیبت کبری مشاهده کرده اند اتفاقاتی که شاهد دیده شدن ولی عصر (ع) است بسیار زیاد وغیر قابل انکار می باشد بطوری که تمام دانشمندان شیعه که در این مورد کتاب نوشته اند از آن جریانها را ثبت کرده اند. برای رفع اشکال جوابهائی داده شده از آن جمله علامه مجلسی در بحار می نویسد ظاهر توقیع این است که هر کسی ادعای مشاهده ونیابت کند دروغ می گوید نه کسی که فقط ادعای مشاهده نماید.
(۸۶) مفوضه عقیده دارند که خداوند تمام کارها را به ائمه تفویض کرده وخود در امور دخالتی ندارد.
(۸۷) نمی خواهید مگر آنچه خدا بخواهد.
(۸۸) منتخب الاثر ص ۳۴۸.
(۸۹) منتخب الاثر ص ۳۵۳ بحار الانوار ج ۱۳ ص ۱۲۸.
(۹۰) منتخب الاثر ص ۳۵۳.
(۹۱) منتخب الاثر ص ۳۶۱ ینابیع الموده ص ۳۶۴.
(۹۲) بحار الانوار ج ۱۳ ص ۱۲۳.
(۹۳) ینابیع الموده ۴۶۱ منتخب الاثر ص ۳۶۸ بحار الانوار ج ۱۲ ص ۱۲۲.
(۹۴) نقل از منتخب الاثر ص ۳۷۰ ودر ینابیع الموده ص ۴۶۲ باختصار.
(۹۵) سوره نساء آیه ۱۵۶ ترجمه آیه:
وسخن آنها که می گویند ما عیسی مسیح پیغمبر خدا را کشتیم در صورتی که نکشته اند او را ونه به دار آویختند چنین به نظرشان آمد آنهائی که درباره او صحبت می کنند جز خیال چیز دیگر را پیروی نمی کنند قطعا او را نکشند خداوند او را به سوی خود بلند نمود خدا عزیز است.
(۹۶) المعمرین ابو حاتم در سال ۱۷۹۹ بضمیمه ترجمه انگلیسی آن در لندن تجدید طبع شده.
(۹۷) منتخب الاثر ص ۲۷۶.
(۹۸) الامالی المنتخبه شیخ عبدالواحد مظفری ص ۷۹ طبع نجف به نقل سالنامه پارس نوید امن وامان ص ۲۵۹.
(۹۹) مجله دانشمند شماره مسلسل ۵۱ نقل از نوید امن وامان ص ۲۱۰.
(۱۰۰) اطلاعات شماره ۱۱۸۰۵.
(۱۰۱) اطلاعات شماره ۹۷۷.
(۱۰۲) نور دانش شماره ۶ دوره جدید سال پنجم.
(۱۰۳) در بعضی از نوشته ها چهل برابر نیز گفته اند.
(۱۰۴) نور دانش شماره ۶ دوره جدید سال ۵ نقل از نوید امن ص ۲۳۰.
(۱۰۵) درخت عندم را درخت دم الاخوین ودم الثعبان نیز گویند فارسی آن خون سیاوش وخون سیاوشان.
(۱۰۶) پیک ایران شماره ۱۱۵۲.
(۱۰۷) تغییر طنطاوی ج ۱۷ ص ۲۲۴ به نقل کتاب امن وامان ص ۲۵۱.
(۱۰۸) اولین دانشگاه ج ۲ ص ۲۰۴.
(۱۰۹) در همین کتاب از صفحه ۳۰۲ تا ۲۰۷ راجع به اختلاف عمر نبات وانسان مطالبی ذکر شده.
(۱۱۰) نقل از کیهان ۲۲ آذر ۱۳۴۳ شماره ۶۴۱۳۵.
(۱۱۱) نقل از انتشارات دارالتبلیغ قم شماره ۶ ص ۱۶ به نقل از مجله دانشمند سال ۴۷ شماره ۴ ص ۵.
(۱۱۲) در حدیث نیز رسیده باکر الغداجود الحذاء خفف الردا برای سلامتی وازدیاد عمر بهترین غذا را صبحانه بخور وکفش راحت وخوب بپوش ولباس را کوتاه کن.
(۱۱۳) کتاب امن وامان ص ۲۵۵ نقل از اطلاعات شماره ۸۹۳۰.
(۱۱۴) اطلاعات شماره ۱۲۶۷۲ به نقل نوید امن وامان ص ۲۵۸.
(۱۱۵) بحار ج ۱۳ ص ۲۴۵.
(۱۱۶) شیعیان ومعتقدین به وجود اقدس امام زمان تا قبل از ظهور صفویه در تقیه می زیستند وتحت فشار حکومتهای مخالف خود بودند مخصوصا در همان زمان ولادت وغیبت امام در سالهای ۲۶۰ - ۲۵۵ این محدودیت وستمگری ها بیشتر شد.
(۱۱۷) بحار ج ۱۳ ص ۵۷.
(۱۱۸) محدث قمی در سفینه البحار می نویسد: شیخ بهائی در شرح اربعین فرموده اخبار بسیاری رسیده که پیغمبر اکرم دو کتاب باملاء امیرالمومنین بنام جفر وجامعه باقی گذارده که آنچه تا روز قیامت پدیدار گردد در آن دو است.
(۱۱۹) یعنی آیه وعدالله الذین آمنوا منکم وعملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض.
(۱۲۰) بحار ج ۱۳ ص ۵۷.
(۱۲۱) منتخب الاثر ص ۲۶۷ نقل از کمال الدین صدوق.
(۱۲۲) کمال الدین صدوق به نقل از منتخب الاثر ص ۲۶۷.
(۱۲۳) سوره عنکبوت آیه ۱ و۲.
(۱۲۴) هر دو روایت از منتخب الاثر ص ۳۱۵.
(۱۲۵) منتخب الاثر ص ۲۶۹ نقل از غیبت شیخ طوسی.
(۱۲۶) لا یلدوا الا فاجرا کفارا.
(۱۲۷) نقل از ص ۲۳۲ مجالس الموحدین واحتجاج طبرسی.
(۱۲۸) ای صاحب قبه درخشان نجف هر که قبر تو را زیارت کند واز خداوند شفای بیماری خود را بخواهد شفا داده می شود.
(۱۲۹) نوید امن وامان ص ۱۸۸.
(۱۳۰) منتخب الاثر ص ۴۹۹.
(۱۳۱) بحار ج ۱۳ ص ۱۳۶.
(۱۳۲) بحارالانوار ج ۱۳ ص ۱۳۶.
(۱۳۳) منتخب الاثر ص ۴۹۷.
(۱۳۴) بحار ج ۱۳ ص ۱۳۸.
(۱۳۵) منتخب الاثر ص ۴۹۷.
(۱۳۶) بحارالانوار ج ۱۳ ص ۲۸۰ قسمت ملحق به آخر بحار.
(۱۳۷) بحار ج ۱۳ ص ۱۳۸.
(۱۳۸) بحار ج ۱۳ ص ۱۴۱ در اینجا دعا تمام می شود ولی روایت مختصر دنباله ای دارد ضمنا دعای اللهم عظم البلاء وبرح الخفاء که در ج ۱۳ بحار ص ۲۷۲ ودر مفاتیح نیز نقل شد بسیار خوب است.
(۱۳۹) در روایت دیگری است که این جریان هنگام خواندن دعبل بود قصیده تائیه خود را که در آن دو شعر مربوط به ولی عصر دارد، منتخب الاثر ص ۵۰۶.
(۱۴۰) علی بن عیسی اربلی مولف کشف الغمه از ادباء ودانشمندان معروف قرن هشتم هجری است.
(۱۴۱) اوانا شهر کوچکی واقع شده در ده فرسخی بالای بغداد ودارای باغ وبستانهای بسیار بود.
(۱۴۲) مقصود مویدالدین ابن علقمی است وزیر معروف که پیرو شیعه بوده.
(۱۴۳) بحارالانوار ج ۱۳ ص ۱۲۰ ومنتخب الاثر ۴۰۱ نقل از کشف الغمه.
(۱۴۴) جنة المأوی که در آخر ج ۱۳ بحار چاپ شده ص ۲۵۳.
(۱۴۵) شاید مراد لا اله الا الله وحده وحده باشد یا فقط لا اله الا الله گفتن.
(۱۴۶) جنه المأوی ص ۲۵۶.
(۱۴۷) منتخب الاثر ص ۴۱۵ وجنه المأوی ص ۲۶۱.
(۱۴۸) جنه المأوی ص ۲۶۷.
(۱۴۹) جنه المأوی ص ۲۶۱.
(۱۵۰) جنه المأوی ص ۲۶۵.
(۱۵۱) مثلی است در میان اعراب.
(۱۵۲) جنه المأوی ص ۲۵۸.
(۱۵۳) جنه المأوی ص ۲۸۵.

رتبه رتبه:
  ۲ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم