كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۵,۵۸۳) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۱,۶۸۷) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۳,۳۲۱) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۱,۴۳۳) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۴,۶۱۳) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۴,۱۶۵) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۹,۲۹۸) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۹,۰۸۳) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۵۷۲) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۴,۲۲۲)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » نجم الثاقب - در احوال حضرت ولی عصر صاحب العصر والزمان بقیت الله الاعظم (عجّل الله فرجه)
كتابخانه مهدوى

کتاب ها نجم الثاقب - در احوال حضرت ولی عصر صاحب العصر والزمان بقیت الله الاعظم (عجّل الله فرجه)

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: شیخ میرزا حسین طبرسی نوری تاريخ تاريخ: ۲ / ۵ / ۱۳۹۹ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۳۶۹ نظرات نظرات: ۰

نجم الثاقب

در احوال حضرت ولی عصر صاحب العصر والزمان بقیت الله الاعظم (عجّل الله فرجه)

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

فهرست کتاب

مقدمه ناشر
مقدمه وپیشگفتار
معرفی کتب غیبت ونویسندگان آنها
فهرست اجمالی
باب اول: در مجملی از تاریخ ولادت وشمه ای از حالات آن جناب در حیات پدر بزرگوارش (صلوات الله علیهما)
تاریخ ولادت با سعادت امام زمان (علیه السلام)
اختلاف اقوال در سال ولادت وترجیح آن
چگونگی شرفیابی حضرت نرجس خاتون خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام)
کیفیت ولادت با سعادت امام زمان (علیه السلام)
کلام علاّمه طباطبایی در اینکه حکیمه دونفرند
مختصری در حالات خلفای بنی عباس در زمان غیبت صغری
باب دوم: در ذکر اسامی والقاب وکنیه های آن حضرت ووجه تسمیه آنها
اسما والقاب وکنیه های آن حضرت ووجه تسمیه آنها
علت نامیدن قائم از بیان وگفتار ائمه (علیهم السلام)
در بیان حرمت ذکر نام مخصوص آن حضرت (علیه السلام)
دلایل وگفتار سیّد نعمت الله جزایری درباره حرمت بردن نام مخصوص آن حضرت (علیه السلام)
گفتار مفضل بن عمر در رابطه با خروج حضرت (علیه السلام)
باب سوم: در شمّه ای از اوصاف شمایل وبعضی از خصایص حضرت مهدی (علیه السلام)
فصل اوّل: در شمایل آن جناب
روایت نبوی در وصف شمایل آن جناب (علیه السلام)
روایت علوی در وصف شمایل آن جناب (علیه السلام)
روایت صادقی در بیان شمایل امام عصر (علیه السلام)
روایت رضوی در وصف شمایل امام عصر (علیه السلام)
خبر علی بن ابراهیم بن مهزیار در وصف شمایل امام عصر (علیه السلام)
فصل دوم: در ذکر جمله ای از خصایص حضرت مهدی (علیه السلام) وعظمت ایشان بین اولیاء الهی
امتیاز نور آن جناب (علیه السلام)
روایت نبوی در بیان خصایص آن حضرت در شب معراج
شرافت نسب حضرت (علیه السلام)
عروج به عرش الهی هنگام ولادت
داشتن علامت انبیاء بر پشت مبارک
ظهور برخی از علامات سماویه وارضیه هنگام ظهور
ندای آسمانی، مقارن ظهور وتفسیر آیه شریفه «واستمع یوم یناد...»
افتادن افلاک از سرعت سیر وبطوء حرکت آنها
ظهور مصحف امیر المؤمنین (علیه السلام)
سایه انداختن ابری سفید بر سر مبارک آن حضرت
یاری رساندن ملائکه وجن به حضرت هنگام خروج
عدم تصرّف روزگار در بنیه آن حضرت
رفتن وحشت ونفرت از میان حیوانات
زنده شدن بعضی از بزرگان واصحاب هنگام خروج
ظاهر شدن گنجها وذخایر زمین با ظهور حضرت (علیه السلام)
زیاد شدن نعمات الهی
تکمیل ورشد عقول مردم به برکت وجود آن حضرت هنگام ظهور
نیروی خارق العاده در دیدگان آن حضرت واصحابش
رفتن عاهات وبلایا از ابدان انصار آن حضرت (علیه السلام)
قوی بودن اصحاب آن حضرت
استغنای خلق به نور آن جناب (علیه السلام) وتفسیر آیه شریفه «واشرقت الارض..».
بودن رایت پیامبر با آن جناب (علیه السلام)
اندازه بودن زره پیامبر بر قد شریف آن حضرت (علیه السلام)
اختصاص ابری از طرف خداوند جهت آن حضرت
برداشته شدن تقیّه وخوف
حاکمیت حضرت (علیه السلام) بر تمام زمین
تفسیر امام صادق (علیه السلام) از آیه شریفه «وله اسلم من فی السموات...»
پرشدن تمام روی زمین از عدل وداد
حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود
اعلان احکام جدید توسط امام عصر (علیه السلام)
باز شدن تمام دربهای علم (۲۷ حرف)
آوردن شمشیرهای آسمانی برای اصحاب آن حضرت
اطاعت حیوانات از آن حضرت
بیرون آمدن دو نهر از آب وشیر در ظَهر کوفه
نزول حضرت عیسی (علیه السلام) برای یاری امام عصر (علیه السلام)
جواز هفت تکبیر بر جنازه آن حضرت (علیه السلام)
قتل دجّال
انقطاع سلطنت جابران وظالمان در دنیا
خطبه مهم پیامبر (صلی الله علیه وآله) در حجةالوداع در غدیر خم
باب چهارم: بیان اختلاف مسلمین درباره وجود آن جناب
اقوال بعضی از اهل سنت درباره بودن مهدی موعود (علیه السلام) همان عیسی بن مریم
ادله ضعیفه اهل سنت مبنی بر فرزند عباس بودن حضرت مهدی (علیه السلام)
اقوال مذهب کیسانیّه وبودن مهدی موعود (علیه السلام) همان محمّد بن حنفیه
ادله فرزند امام حسن بودن آن حضرت (علیه السلام)
ردّ گفتار فرزند امام حسن مجتبی بودن آن حضرت (علیه السلام)
خلاف دوم: در اسم پدر حضرت مهدی (علیه السلام)
خلاف سوم: از جهت تعیین شخص مهدی (علیه السلام)
اول: فرقه کیسانیّه
دوم: فرقه مغیریه
سوم: فرقه ناووسیه
چهارم: فرقه اسماعیلیه خالصه
پنجم: فرقه مبارکیه
ششم: فرقه واقفیّه
هفتم: فرقه محمّدیّه
هشتم: فرقه عسکریّه
نهم: اقوال شیعه اثنی عشریه درباره وجود آن حضرت (علیه السلام)
اما موافقین ما از اهل سنّت
اوّل: ابو سالم کمال الدین محمّد قریشی نصیبی
دوّم: ابو عبد الله محمّد بن یوسف گنجی شافعی
سوم: شمس الدین ابوالمظفر یوسف بغدادی حنفی
چهارم: شیخ نور الدین، علی بن محمّد بن صباغ مالکی مکی
پنجم: شیخ ابو محمّد عبد الله بن احمد بن احمد بن الخشاب
ششم: محی الدین عربی (ابن عربی)
هفتم: شیخ عبد الوهاب (الشعرانی)
هشتم: شیخ حسن عراقی
نهم: سیّد علی خواص
دهم: نورالدین عبد الرحمن جامی
یازدهم: محمّد بن محمّد بن محمود، حافظ بخاری
دوازدهم: شیخ عبد الحق دهلوی
سیزدهم: سیّد جمال الدین حسینی محدث
چهاردهم: عبد الرّحمن صوفی
پانزدهم: علی اکبر بن اسد الله مودودی
شانزدهم: احمد بن محمّد بن هاشم بلاذری
هفدهم: ملک العلماء وشهاب الدین دولت آبادی
هیجدهم: نصر بن علی جهضمی نصری
نوزدهم: محدث فاضل ملا علی قاری
بیستم: قاضی جواد ساباطی
ردّ اقوال مخالفین به صورت سؤال وجواب
جواب شبهه مخالفین در مورد ولایت شخص صغیر
علت اختفاء وغیبت آن حضرت وردّ شبهه مخالفین
روایتی از امام صادق (علیه السلام) در حکمت غیبت حضرت (علیه السلام)
جواب: امّا بر طریقه اهل سنّت:
اما بر طریقه معاشر امامیّه ایّدهم الله تعالی:
باب پنجم: در اثبات بودن مهدی موعود همان حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام)
روایت مهم منتخب الدین در مورد جانشینان رسول الله (صلی الله علیه وآله)
روایت ابوالمؤید در مورد جانشینان رسول الله (صلی الله علیه وآله)
روایت عبد الرحمان بن ساویط در مورد امام عصر (علیه السلام)
روایت منقوله از سلمان (رحمه الله) در مورد اولوا الامر وامام عصر (علیه السلام)
روایت بسیار مهم ام سلیم در مورد جانشینان رسول الله وامام عصر (علیه السلام)
خبر داوود رقّی از امام صادق (علیه السلام)
خبر جارود بن منذر در امامت ائمه اثنی عشر (علیهم السلام)
روایت ملا عبد الرحمن جامی درباره امام مهدی (علیه السلام)
روایت جابر بن عبد الله انصاری درباره امام مهدی (علیه السلام)
توضیحاتی در مورد اخبار رسیده
نصوص امامیّه از رسول خدا وائمه اطهار بر امامت مهدی موعود (علیه السلام)
روایت سلیم بن قیس هلالی از اصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام)
روایت مهم جابر بن یزید جعفی درباره امام عصر (علیه السلام)
روایت ابن عباس در مورد حضرت حجّت (علیه السلام)
روایت اصبغ بن نباته درباره تمسک به ائمه اطهار (علیهم السلام) وامام عصر (علیه السلام)
روایت عمار یاسر درباره خلفای بعد از رسول الله وامام عصر (علیه السلام)
روایت ابو خالد کابلی از امام سجاد (علیه السلام) در مورد اولوا الامر
روایت عبد العظیم حسنی درباره امام عصر (علیه السلام)
روایت زراره از امام جواد (علیه السلام) درباره حضرت حجّت (علیه السلام)
باب ششم: در اثبات امامت آن حضرت از روی معجزات صادره از آن بزرگوار
شرح حال احمد بن اسحاق بنا کننده مسجد معروف امام در قم
توقیع امام عصر (علیه السلام) به علی بن محمّد سمری
باب هفتم: در ذکر احوال کسانی که در دوران غیبت کبری خدمت آن جناب رسیده اند
ذکر اسامی عده ای از کسانی که حضرت را ملاقات نمودند
تقسیم اخبار رؤیت بر دو قسم
حکایت اول: شیخ حسن بن مثله جمکرانی
طریقه خواندن نماز تحیت مسجد جمکران ونماز امام زمان (علیه السلام)
طریقه خواندن نماز حاجت منقول از امام زمان (علیه السلام)
نماز حاجت ودعای فرج
حکایت دوم: جزیره خضراء
دفع شبهه نبودن اولاد برای حضرت
حکایت سوّم: سیّد محمّد حسینی
حکایت چهارم: سیّد محمّد حسینی
حکایت پنجم: اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی
حکایت ششم: میرزا محمّد حسین نائینی
رقعه استغاثه به حضرت (علیه السلام)
دعای توسل از برای هر امر وحاجت مهم
حکایت هفتم: مرحوم سیّد محمّد جبل عاملی
حکایت هشتم: مرحوم سیّد محمّد جبل عاملی
حکایت نهم: عطوه علوی زیدی
حکایت دهم: محمود فارسی معروف به اخی بکر
حکایت یازدهم: شیخ عبد المحسن
طریقه خواندن نماز شکر (منقول از شیخ طبرسی)
حکایت دوازدهم: سیّد بن طاووس
حکایت سیزدهم: سیّد بن طاووس
حکایت چهاردهم: شیخ ورّام
حکایت پانزدهم: علامه حلّی
حکایت شانزدهم: ابن رشید
حکایت هفدهم: نقل سیّد بن طاووس
حکایت هیجدهم: سیّد بن طاووس
حکایت نوزدهم: سیّد بن طاووس
دعای حضرت درباره شیعیان
حکایت بیستم: زیارت امیر المؤمنین (علیه السلام) توسط امام عصر (علیه السلام)
نسبت ایام هفته به حجج طاهره (علیهم السلام)
توسّل به حضرات ائمه (علیهم السلام) وخواندن نماز هدیه
حکایت بیست ویکم: سیّد رضی الدین محمّد آوی حسینی
بیست ودوم: سیّد رضی الدین محمّد آوی حسینی
حکایت بیست وسوم: محمّد بن علی علوی حسینی
حکایت بیست وچهارم: ابی الحسن محمّد بن ابی اللیث
حکایت بیست وپنجم: شیخ ابراهیم کفعمی
دعای مروی از امام زمان (علیه السلام) جهت شفاء امراض
حکایت بیست وششم: شیخ حاجی علیا مکی
دعای مروی از حضرت حجّت (علیه السلام) جهت ایمنی از بلا وگرفتاری
حکایت بیست وهفتم: ابن جواد نعمانی
اماکن مخصوص ومعروف به مقام آن حضرت (علیه السلام)
حکایت بیست وهشتم: محمّد بن ابی الرّواد رواسی
دعای مهم رجبیّه
حکایت بیست ونهم: امیر الحق استرآبادی
حکایت سی ام: ابوالحسن بن ابی البغل کاتب
ادعیه معروف به ادعیه فرج
حکایت سی ویکم: حاج علی بغدادی
حکایت سلیمان اعمش وتعزیه امام حسین (علیه السلام)
حکایت سی ودوم: نقل سیّد بن طاووس
حکایت سی وسوم: شیخ قصار
سی وچهارم: ثائر بالله
حکایت سی وپنجم: ابوالمظفر یا ابوالفرج حمدانی
حکایت سی وششم: علی بن یونس عاملی
حکایت سی وهفتم: جزیره خضراء
توقیع شریف در جواب جمله ای از مسایل
حکایت سی وهشتم: نقل میرزا محمّد تقی مجلسی
حکایت سی ونهم: نقل میرزا محمّد تقی الماسی
حکایت چهلم: نقل سیّد فضل الله راوندی
حکایت چهل ویکم: ابو راجح حمّامی
حکایت چهل ودوم: معمربن شمس
حکایت چهل وسوم: جعفر بن زهدری
حکایت چهل وچهارم: حسین مدمل
حکایت چهل وپنجم: نجم اسود
حکایت چهل وششم: محیی الدین اربلی
حکایت چهل وهفتم: حسن بن محمّد بن قاسم
حکایت چهل وهشتم: مرد کاشانی
حکایت چهل ونهم: شیعیان بحرین
حکایت پنجاهم: مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید
ترجمه مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید
حکایت پنجاه ویکم: مکتوب ناحیه مقدّسه برای شیخ مفید
ترجمه مکتوب ناحیه مقدسه برای شیخ مفید
چند مطلب متعلّق به دو فرمان مبارک مذکور
حکایت پنجاه ودوم: مرثیه منسوب به حضرت (علیه السلام) درباره شیخ مفید (رحمه الله)
حکایت پنجاه وسوم: ابوالقاسم جعفر قولویه
حکایت پنجاه وچهارم: ابوالحسن شعرانی
حکایت پنجاه وپنجم: شیخ طاهر نجفی
حکایت پنجاه وششم: شیخ طاهر نجفی
حکایت پنجاه وهفتم: اسکندر بن دربیس
حکایت پنجاه وهشتم: ابوالقاسم حاسمی
حکایت پنجاه ونهم: ملا زین العابدین سلماسی
حکایت شصتم: نقل شیخ حرّ عاملی
حکایت شصت ویکم: شیخ حرّ عاملی
حکایت شصت ودوم: نقل شیخ ابوالحسن شریف عاملی
حکایت شصت وسوم: نقل شیخ ابوالحسن شریف عاملی
حکایت مقدس اردبیلی
حکایت شصت وچهارم: متوکل بن عمیر
نُسخ متداوله مشهوره صحیفه سجادیه
حکایت شصت وپنجم: شیخ مفید بن جهم
حکایت شصت وششم: میرزا محمّد استرآبادی
حکایت شصت وهفتم: شهید ثانی
حکایت شصت وهشتم: نقل سیّد علیخان موسوی
حکایت شصت ونهم: شیخ قاسم
حکایت هفتادم: سیّد احمد رشتی موسوی
مداومت برخواندن زیارت عاشورا ورفع بلا وقضای حاجات
حکایت هفتاد ویکم: شیخ علی رشتی
حکایت هفتاد ودوم: ملازین العابدین سلماسی
حکایت هفتاد وسوم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد وچهارم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد وپنجم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد وششم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد وهفتم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد وهشتم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هفتاد ونهم: سیّد بحرالعلوم
حکایت هشتادم: ملا زین العابدین سلماسی
حکایت هشتاد ویکم: سنّی اهل سامراء
حکایت هشتاد ودوم: تاجر شیرازی
حکایت هشتاد وسوم: سیّد نعمت الله جزایری
حکایت هشتاد وچهارم: حاجی عبد الله واعظ
حکایت هشتاد وپنجم: مرحوم سیّد باقر قزوینی
حکایت هشتاد وششم: نقل شیخ باقر قزوینی
حکایت هشتاد وهفتم: نقل شیخ باقر قزوینی
حکایت هشتاد وهشتم: سیّد مرتضی نجفی
حکایت هشتاد ونهم: سیّد محمّد قطیفی
حکایت نودم: شیخ حسین رحیم
حکایت نود ویکم: ملا علی تهرانی
حکایت نود ودوم: سیّد محمّد باقر قزوینی
حکایت نود وسوم: سیّد مهدی قزوینی
حکایت نود وچهارم: سیّد مهدی قزوینی
حکایت نود وپنجم: سیّد مهدی قزوینی
بعضی از کرامات ومقامات سیّد مهدی قزوینی
حکایت نود وششم: شیخ ابراهیم قطیفی
حکایت نود وهفتم: حاج ملا باقر بهبهانی
حکایت نود وهشتم: شیخ حسن عراقی
حکایت نود ونهم: عبد الرحیم دماوندی
حکایت صدم: شیخ محمّد حرقوشی
رفع توهّم وشبهه اهل سنّت درباره طول عمر وغیبت حضرت (علیه السلام)
افرادی که عمر طولانی داشته اند
حضرت خضر (علیه السلام)
جناب عیسی (علیه السلام)
حکایت دجّال ودفع شبهات اهل سنّت
سلمان فارسی محمّدی (رضی الله تعالی عنه)
رئیس ابی الحسن کاتب بصری، صاحب حدیث قلاقل
عبید بن شرید جرهمی
ربیع بن ضبیع فزاری
قس بن ساعده ایادی
اوس بن ربیعه اسلمی
ابو الرّضا رتن بن ابی نصر معمّر هندی
عبد الله یمینی
تعدادی دیگر از افرادی که عمر طولانی داشته اند
حکایت علی بن عثمان معمر مغربی، معروف به ابی الدنیا
قواعد اصحاب نجوم در رابطه با طول عمر
اسامی تعدادی دیگر که به خدمت حضرت مشرف شدند
استخراج مدّت دولت آن حضرت از قول خدای تعالی
اسامی بعضی از اولاد آن حضرت (علیه السلام)
مسکن آن حضرت (علیه السلام)
باب هشتم: تکذیب مدّعی رؤیت
توقیع حضرت به علی بن محمد سمری
گفتاری از علامه بحرالعلوم درباره رؤیت حضرت (علیه السلام)
علت محجوب بودن حضرت از مردم
گفتاری از سیّد بن طاووس
گفتاری از شیخ محقق، شوشتری
اجابت ملهوف واغاثه مضطر
باب نهم: در عذر داخل نمودن چند حکایت از درماندگان در بیابان وغیر آن
حکایاتی چند در باب استغاثه کنندگان به حضرت (علیه السلام)
توسل به ائمه (علیهم السلام) جهت حوائج دنیا وآخرت
دعای توسل به امام زمان (علیه السلام)
سفارش امام صادق (علیه السلام) در توسّل به امام زمان (علیه السلام)
گفتار شیخ کفعمی ودعای ام داوود
باب دهم: در ذکر شمّه ای از تکالیف عباد نسبت به امام عصر (علیه السلام)
بعضی از وظایف مردم نسبت به آن حضرت (علیه السلام)
مهموم بودن برای آن جناب
ترجمه فقراتی از دعای ندبه
امتحان شدن مردم در ایّام غیبت
روایتی از امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره ایّام غیبت
گفتار سدیر صیرفی
انتظار فرج، افضل اعمال امّت در ایّام غیبت
روایتی از ابو حمزه ثمالی
در تفسیر آیه شریفه «فانتظروا انّی معکم من المنتظرین»
دعا جهت حفظ وجود مبارک امام عصر (علیه السلام)
ذکر چند دعا در رابطه با امام عصر (علیه السلام)
صدقه دادن برای حفظ وجود مبارک امام عصر (علیه السلام)
حجّ کردن وحجّه دادن به نیابت امام عصر (علیه السلام)
برخاستن از برای تعظیم شنیدن اسم مبارک امام عصر (علیه السلام)
تضرع ومسألت از خداوند به جهت حفظ ایمان و...
دعای امام صادق (علیه السلام) درباره ایّام غیبت
دعای غریق
استمداد واستعانت واستکفاء واستغاثت به آن جناب
نسخه رقعه حاجت
واسطه بودن نواب خاص در ایّام غیبت صغری وکبری
توقیع حضرت به محمّد بن عثمان
وجه تشبیه وجود مقدّس امام عصر (علیه السلام) به آفتاب
روایت عمار ساباطی در مورد امام عصر (علیه السلام)
روایت ابو خالد کابلی در مورد امام عصر (علیه السلام)
در تفسیر آیه شریفه «ان اصبح مائکم غوراً..».
زیارت سلام الله الکامل التام
باب یازدهم: در ذکر پاره ای از ازمنه واوقات مخصوص امام عصر (علیه السلام)
شب قدر
روز جمعه
معنی روایت: «دشمنی نکنید با ایّام!»
زیارت امام عصر در روز جمعه
بهترین اعمال در روز جمعه
روز عاشورا
در تفسیر آیه شریفه «ومن قتل مظلوماً...»
در تفسیر آیه شریفه «اذن للّذین یقاتلون..».
شعار اصحاب آن حضرت (علیه السلام)
یکی از اعمال جلیله روز عاشورا
از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن در هر روز
تقسیم ساعات شبانه روز واختصاص آن به یکی از ائمه (علیهم السلام)
اختصاص ساعت دوازدهم به امام عصر (علیه السلام) ودعای مختص آن
عصر دوشنبه وپنجشنبه
وصیت سیّد بن طاووس به فرزند خود
شب وروز نیمه شعبان
دعای مهم شب نیمه شعبان
روز نوروز، روز ظهور امام عصر (علیه السلام)
تنبیه نبیه:
باب دوازدهم: در ذکر اعمال وآداب مخصوص، جهت ملاقات آن حضرت
آدابی که به برکت آنها می توان حضرت را زیارت کرد
وصیت حضرت عیسی (علیه السلام) به حواریین
تنها راه خدا شناسی، توسل به اولیاء الهی می باشد
تقدّس عدد چهل در روایات
دعایی که به واسطه خواندن آن، می توان حضرت حجّت (علیه السلام) را در خواب یا بیداری دید
دعای منقول از شیخ مفید (رحمه الله) جهت رؤیت حضرات ائمه (علیهم السلام)
روایت سیّد ابن طاووس برای دیدن امیر المؤمنین (علیه السلام) در خواب
اعمالی که با انجام آن می توان پیامبر (صلی الله علیه وآله) را در خواب دید
اشعار ومدایح در تولد واستغاثه به امام عصر
در مدح وتولد امام عصر (علیه السلام)
ایضاً: در مدح وتولّد امام عصر (عجل الله تعالی فرجه)
غزل: در مدح امام عصر (علیه السلام)
رباعی: در مدح امام عصر (علیه السلام)

مقدمه ناشر
بسمه تعالی
یا صاحب الزمان ادرکنا

واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران افتخار دارد که تصحیح وویرایش وحروفچینی جدید این کتاب گرانقدر را، در عید سعید غدیر سال ۱۳۱۶ هجری قمری به پایان رسانیده وآماده بهره گیری هر چه بهتر شیفتگان ساحت مقدس بقیة الله الاعظم حضرت حجة بن الحسن العسکری ارواحنا فداه نموده است.

واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران - قم

مقدمه وپیشگفتار

سپاس بیرون از اندازه وقیاس، سزاوار قائمی است بالذّات، غایب از عالم اندیشه وحواس وستایش بی حدّ واحصا، لایق صاحبی است مأمول ومرتجی، در زمان شدّت ورخاء.
هادی است هر آنچه را که پدیدار نمود ودلیل است مر آن را که به فرمانش عمل نمود ودرود بی نهایت به روان پاک نخستین پاسخ دهنده به بلی وبرگزیده ایزد بیچون، پیش از پوشیدن بر آدم، خلعت اصطفا را، فاتح ابواب خیر ورشاد، خاتم رسولانِ پاک نهاد، منصور مؤیّد، محمود احمد، ابی القاسم محمّد (صلی الله علیه وآله) وبر پاکان وپاکیزگان از فرزندانِ آن سرور پیمبران، خصوصاً بر خلف سلف وصاحب غالیه عزّت وشرف، قطب زمین وغوث زمان، کنز رجاء وکهف امان وگوهر تابان در بحر امکان، حجابِ ازلیِ ایزد سبحان واسم اعظمِ الهی پوشیده وپنهان وعنقای قافِ، محیط به جهان، دادرس درماندگان ودادخواه خون برگزیدگان وپاک کننده دامن خاک از لوث ملحدان وفرمانفرمای ممالک زمین وآسمان وحجت بالغه خداوندی بر جهان وجهانیان بقیّة الله، الحجّة بن الحسن العسکری، صاحب العصر والزمان علیه وعلی آبائه صلوات الله الملک المنّان.
و بعد چنین گوید: بنده مذنب مُسی ء، حسین بن العالم المؤیّد، محمّد تقی النوری الطبرسی اَحْسَنَ الله تَعالی عاقبته وَجَعَل مِنْ اَشْرَف الْخواتیم خاتمته که عالیجاه، رفیع جایگاه، کمالات اکتناه، مقرب الخاقان، حاجی میرزا حسینعلی خلفِ غفران پناه، حاجی علی اصغر نوری وفّقه الله تعالی لمراضیه حسب سلامتی فطرت وپاکی طینت، در فکر تحصیل زادی برای معاد ووسیله فوزی، در مقام مرصاد برآمد، چنان دید که وسیله ای بهتر از چنگ زدن به دامان خلیفة الرحمن وامام الانس والجان (علیه السلام) وخدمتی به آن ولیّ علی القدر عظیم الشأن نیست.
لهذا در چند ماه قبل، از جناب مستطاب فخر الشّیعه وتاج الشریعه ورئیس المسلمین وسید الفقهاء الکاملین وافضل العُلماء الراشدین، المنتهی اِلیه ریاسة الامامیة فی عصره، حجّة الاسلام حاج میرزا محمّد حسن شیرازی، مجاور بلدة طیّبة سُرَّ مَن رَأی متَّع الله تعالی اهل الایمان بطول بقائة، مستدعی شد که مقرر فرمایند تا کتاب شریف «کمال الدین»، شیخ اقدم، «ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه» ملقب به «صدوق» (رضوان الله علیه) را به زبان فارسی ترجمه کرده تا آن را به حلیه طبع درآورد ودر میان اهل ایمان منتشر سازد. جناب ایشان (دام ظلّه العالی) از این احقر، در اجابت آن مسئول، مشورت فرمودند.
معروض داشتم که: عالم فاضل، «سیّد علی بن سیّد محمّد اصفهانی» معروف به «امامی»، تلمیذ «علاّمه مجلسی» آن کتاب را ترجمه نموده واز اجزای کتاب هشت بهشت اوست که ترجمه هشت کتاب است، چون: عیون وامالی وخصال.
و نیز بعضی از فضلای معاصرین از سادات شمس آباد اصفهان، کتاب شریف مذکور را ترجمه نموده وترجمه دوباره آن رنجی است بی فایده، بهتر آنکه همان را منتشر نمایند.
پس، از آن خیال منصرف شدند واز کتاب دیگر صحبت داشتند. سخن به جایی منتهی نشد ومدتی بر این گذشت تا در ماه شعبان گذشته، از سنه ۱۳۰۳ شبی در محضر ایشان حاضر بودم که سخن آن مطلب در میان آمد وباز جویای موردی شدند وبالأخره فرمودند: «بهتر آنکه مستقلاًّ در این باب، کتابی نوشته شود وشخص تو از برای این خدمت نمایان، شایسته هستی». اما حقیر به علّت قلّت بضاعت علمی وکثرت اسباب پریشانی وحاضر نبودن بیشتر کتابهایم که اسباب انجام این شغل عظیم بود، عرض کردم: «مقدمات اقدام در این امر خطیر فراهم نیست ولکن سال گذشته رساله ای مسمّی به «جنّة المأوی» نوشتم ودر آنجا، جمع کردم کسانی را که در غیبت کبری به خدمت امام عصر (علیه السلام) رسیدند، غیر از آنچه در سیزدهم بحار مذکور است؛ چنانچه صلاح باشد همان را به فارسی ترجمه کرده، موجودِ در بحار را بر آن بیفزایم؛ کتابی شود لطیف وبرآمدن از عهده آن آسان».
این رأی را پسندیدند ولکن فرمودند: «اقتصار بر آن نشود. شمه ای از حالات آن جناب نیز به آن منضّم شود، هرچند به ایجاز واختصار باشد».
حسب الامر المُطاع العالی، در انجام این خدمت اقدام نموده با نهایت یأس از حال خویش، جز آنکه حق مجاورت قباب عالیه حضرتین عسکریّین (علیهما السلام) را وسیله کنم واز آن باب عالی استمداد نمایم.
بحمدالله، از برکت آن محل، برکات الهیّه، در اندک زمانی، این خدمت مرجوعه به انجام رسید. شکر حضرت یزدان، جَلَّ ثناؤه را بجای آوردم. ونام این نامه گرامی را نجم الثاقب در احوال امام زمان (علیه السلام) گذاشتم ومطالب آن را در ضمن دوازده باب بیان نمودم.
معرفی کتب غیبت ونویسندگان آنها:
قبل از شروع در فهرست اجمالی ابواب ودخول در مطالب کتاب، بایست تنبیه نمود بر مقدمه. وآن، آن است که کتبِ متعلّق به احوال آن حضرت (صلوات الله علیه) که معروفند به «کتب غیبت»، بسیار است وآنچه حاضر الوقت از اسامی آنها به نظر رسیده:
کتاب شفا وجلا در غیبت از ابوالعباس یا ابوعلی، احمد بن علی رازی خصیب آبادی.
کتاب مختصر ما نزل من القرآن فی صاحب الامر (علیه السلام) از ابو عبد الله، احمد بن محمد بن عیاش.
کتاب ترتیب الادلة فیما یلزم خصوص الامامیة دفعه عن الغیبة والغایب از احمد بن حسین بن عبد الله مهرانی آبی ابوالعباس عروضی.
کتاب فی ذکر القائم من آل محمّد (علیهم السلام) از احمد بن رمیح المروزی.
کتاب المهدی از ابی موسی، عیسی بن مهران.
کتاب غیبة از حسن بن حمزة العلوی الطبری المرعشی.
کتاب اثبات الرجعة معروف به «غیبت» از ابی محمّد، فضل بن شاذان نیشابوری.
کتاب الحجّة فی ابطاء القائم (علیه السلام) از آن جناب.
کتاب ازالة الرّان عن قلوب الاخوان در غیبت، از ابوعلی، احمد بن محمّد بن جنید معروف به ابن جنید.
کتاب کمال الدین از شیخ صدوق.
رساله غیبت برای اهل ری از آن جناب.
کتاب غیبت از شیخ جلیل، محمد بن مسعود عیاشی، صاحب تفسیر.
کتاب رجعت نیز از او.
کتاب غیبت از ابی عبد الله، محمد بن ابراهیم نعمانی وتملیذ ثقةالاسلام کلینی واین کتاب، از نفایس کتب مدوّنه در این باب است.
شیخ مفید در «ارشاد» از آن مدح کرده وچنان ظاهر می شود که قبل از آن، بهتر از آن، تصنیفی در این باب نشده.
رساله غیبت از شیخ مفید.
کتاب مقنع در غیبت از سیّد مرتضی که برای وزیر مغربی نوشته.
کتاب غیبت از شیخ الطایفه، ابی جعفر طوسی.
کتاب برهان در طول عمر صاحب الزمان (علیه السلام) از ابوافتح، محمّد بن علی بن عثمان وعلامه چکی آن را جزو کتاب کنزالفوائد خود کرده.
کتاب صاحب الزمان (علیه السلام) از محمّد بن جمهور عمی، صاحب کتاب واحده.
کتاب وقت خروج قائم (علیه السلام) نیز از او.
کتاب فرج کبیر در غیبت از ابو عبد الله، محمد بن هبة بن جعفر وراق طرابلسی.
کتاب غیبت از ابوالمظفّر، علی بن حسین حمْدانی که از سفراء امام (علیه السلام) است، چنانچه شیخ منتجب الدین در رجال خود فرموده.
کتاب توقیعات غیبت از عبد الله بن جعفر حمیری.
کتاب جنا الجنتین، فی ذکر ولد العسکریّین (علیهما السلام) از قطب راوندی.
کتاب سلطان الفرج عن اهل الایمان، کتاب سرور اهل الایمان فی علائم ظهور صاحب الزمان (علیه السلام) وکتاب غیبت هر سه از نباءالدّین، علی بن عبد الکریم بن عبد الحمید حسینی نبلی جعفی، صاحب مقامات وکرامات واستاد ابن فهمد.
بعضی احتمال داده اند که دو کتاب اخیر، یکی باشد اما این که شیخ حرّ عاملی در «امل الامل» در احوال سیّد مذکور، فرموده که از تصانیف او انوار المضیئة است در احوال مهدی (علیه السلام)، اشتباه است. چه انوار المضیئة فی الحکمة الشرعیة از کتبی است که نظیر ندارند؛ مشتمل است بر جمیع مسایل اصول دین ومذهب وابواب فقه واخلاق وادعیه وغیرها. اگر چه احوال آن جناب را در مجلّد اوّل، در ضمن حالات سایر ائمّه (علیهم السلام) بسطی داده، لکن کتاب، اختصاصی ندارد به آن حضرت.
کتاب بحار الانوار مجلّد سیزدهم که اجمع کتبی است که در غیبت نوشته شده. رساله رجعت نیز از آن مرحوم.
کتاب کفایة المهتدی، فی احوال المهدی از سیّد محمّد بن محمّد لوحی حسینی موسوی سبزواری، ملقّب به مطهّر ومتخلّص به نقیبی، تملیذ محقق داماد وبیشتر آنچه در آن کتاب نقل کرده، از کتاب فضل بن شاذان است که اوّلاً خبر را با سند ومتن نقل کرده، آنگاه ترجمه نموده ونیز غیبت شیخ طرابلسی وغیبت حسن بن حمزه مرعشی در نزد او بوده وما آنچه از این سه کتاب نقل کنیم به توسط این کتاب است. رساله شرعة التسمیة از محقق داماد (رحمه الله).
رساله کشف التعمیة فی حکم التسمیة از شیخ محدّث حرّ عاملی.
کتاب ایقاظ الهجعة فی اثبات الرجعة نیز از آن مرحوم.
رساله رجعت از امیر محمّد مؤمن استرآبادی از مشایخ اجازه علاّمه مجلسی.
رساله در تحریم نام بردن اسم امام زمان (علیه السلام) از عالم محقق نحریر، شیخ سلیمان ماحوزی بحرانی.
رساله فلک المشحون از جناب سید باقر قزوینی.
کتاب مولد قائم (علیه السلام)، کتاب محجّة فیما نزل فی الحجّة (علیه السلام) وکتاب تبصرة الولی فیمن رأی القائم المهدی (علیه السلام) هر سه از محدث خبیر، سیّد هاشم توبلی بحرانی.
کتاب عوالم مجلد از آن کتاب غیبت، فاضل آقا آخوند ملاّ کاظم هزار جریبی، وآن مختصری است از ترجمه بحار یا ترجمه ای است از مختصر بحار.
رساله جنة المأوی فیمن فاز بلقاء الحجة (علیه السلام) فی الغیبة الکبری از حقیر وآن به منزله مستدرکی است از باب بیست وسوم جلد غیبت بحار، ترجمه سیزدهم بحار وترجمه کمال الدین.
رساله غیبت از سیّد جلیل، سیّد دلدار علی نقوی هندی نصیرآبادی که از فحول علمای آن بلاد بود وصاحب تصانیف رائقه بسیار واز جناب بحرالعلوم (رحمه الله) اجازه دارد واین رساله، ردّ است بر اقوال عبد العزیز دهلوی در غیبت آن جناب (صلوات الله علیه) وغیر آنها از مؤلّفات که بعضی، دارای تمام حالات آن جناب است به قدر استعداد مؤلف وبعضی در تنقیح بعض از امور متعلّقه به آن حضرت صلوات الله علیه.
با این همه تصانیف، باز جمله ای از مطالب مربوط به آن جناب، در زوایای کتب اصحاب مانده که تاکنون در کتب غیبت، جمع نشده وچون این حقیر بی بضاعت، بنای استقصای مطالب موجوده در آن کتب را ندارم، لهذا به بعضی از مستطرفات حالات ونوادر امور منسوبه به آن جناب وتنظیم بعضی از مطالب موجوده در آن کتب پرداخته، امید که بر اهل فضل ودانش، محاسن ومنافع ولطایف وبدایع آن، مخفی ومستور نماند. وبالله التوفیق وعلیه التکلان.
فهرست اجمالی:
مطالب ابواب کتاب به نحو اجمال به جهت سهولت پیدا کردن هر مطلبی در بابش.
باب اول: در ذکر شمه ای از حالات ولادت با سعادت آن جناب (صلوات الله علیه) به نظم وترتیب بدیعی که متضمن باشد مضامین غالب اخبار آن باب را با ذکر مأخذ وحذف مکررات واجمالی از حال حکیمه خاتون (سلام الله علیها).
باب دوم: در ذکر اسامی والقاب وکنیه های آن حضرت (علیه السلام) که از صریح وفحوای کتاب وسنّت وتصریح روات ومحدثین وعلمای رجال وغیرهم به دست آمده وآن یکصد وهشتاد ودو اسم است واسم بر هر سه اطلاق می شود، چنانچه بیاید در باب چهارم.
باب سوم: مشتمل بر دو فصل:
فصل اول در شمایل آن جناب
با استقصای نام وایجاز در کلام.
فصل دوم در خصایص آن جناب والطافات خاصّه اِلهیّه که به آن حضرت (علیه السلام) شده یا خواهد شد بالنسبه به جمیع انبیاء واوصیاء گذشته (علیهم السلام) یا بالنسبه به اکثر ایشان که معدودی در بعضی از آنها با آن جناب شرکت دارند وآنچه مذکور می شود از آنها در اینجا چهل وشش است.
باب چهارم: در ذکر اختلاف مسلمین در آن جناب، بعد از اتفاق ایشان در صحت صدور اخبار نبویّه بر تحتم آمدن شخصی در آخرالزمان، همنام آن حضرت وملقب به مهدی (علیه السلام) که پر کند دنیا را از عدل وداد وذکر کتب مؤلّفه از اهل سنت در احوال آن جناب ومحل اختلاف در چند جاست:
اختلاف اول در نسب که آن جناب از فرزندان کیست؟ ودر آن چهار قول است:
اول آنکه: از اولاد عباس است.
دوم: علوی غیر فاطمی است.
سوم: آنکه حسنی است.
چهارم: آنکه حسینی است وبیان صحبت این قول وابطال آن سه، به نحو اوفی.
اختلاف دوم در اسم پدر آن جناب ودر آن دو قول است:
اول: قول امامیّه که نام پدر آن جناب حسن (علیه السلام) است.
دوم: قول بعضی از عامه که نام او عبد الله است وابطال این قول.
اختلاف سوم در تشخیص وتعیین آن جناب ودر آن ده قول است:
اول: قول کسانی که محمّد بن حنفیه است یا پسر او.
دوم: قول مغیریه که محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن (علیه السلام) است.
سوم: اسماعیلیه خالصه که اسماعیل پسر حضرت صادق (علیه السلام) است.
چهارم: نادوسیه که حضرت صادق (علیه السلام) است.
پنجم: مبارکیه که محمد بن اسماعیل بن امام جعفر صادق (علیه السلام) است.
ششم: واقفیه که حضرت کاظم (علیه السلام) است.
هفتم: عسکریه که حضرت عسکری (علیه السلام) است.
هشتم: محمدیّه که ابو جعفر محمّد بن علی الهادی (علیه السلام) است.
نهم: امامیه که خلف صالح، حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) است.
دهم: جمهور اهل سنّت که مهدی را در کسی تعیین نکنند ودر آنجا ذکر نمودیم اسامی بیست نفر از علمای ایشان را از فقها ومحدثین وعرفا که با امامیه در این مطلب موافقند با ذکر کلمات آنها ومدح وتوثیق ایشان از علمای رجال ایشان وحدیث مسلسل شیخ بلادریِ معروف که از خود آن حضرت روایت کرده وذکر کرده شبهه ای از شبهات اهل سنت را بر امامیه در این مقام وجواب آنها به نحوی که در کمتر کتابی جمع شده ونیز در آنجا ابطال نمودیم قول شاذی را که فرزند امام حسن (علیه السلام) وفات کرده.
باب پنجم: در اثبات نمودن مهدی موعود همان حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) از روی نصوص اهل سنّت
و از آنها سی حدیث ذکر شده ونصوص امامیه، زیاده بر آنچه علامه مجلسی در جلد نهم وسیزدهم بحار نقل فرموده وآنها چهل حدیث با سند نقل شده وبیشر آنها از کتب «غیبت» فضل بن شاذان است.
باب ششم: در اثبات دعوای مذکوره از روی معجزات صادره از آن جناب
زیاده از آنچه در ابواب دیگر متفرقاً ذکر می شود واز غیر کتبی که علاّمه مجلسی ره از آنها نقل فرموده واز آنها چهل معجزه نقل نمودیم.
باب هفتم: در ذکر آنان که در غیب کبری خدمت آن جناب رسیدند یا بر معجزه آن بزرگوار واقف شدند
یا بر اثری از آثارِ دالّه بر وجود آن جناب که عمده غرض از تألیف این کتاب بود، در آنجا صد حکایت ذکر شده است. وقبل از شروع در آنها، ذکر شده نام آنان که در غیبت صغری خدمت آن جناب مشرّف شدند یا واقف شدند بر معجزه ای ودر ذیل بعضی از آنها مطالب نفیسه مناسبه درج شده است.
چنانچه در ذیل اول، کیفیّت نماز منسوب به امام عصر (علیه السلام) از برای شداید وحاجات وحال مسجد جمکران در قم که به امر آن حضرت بنا شده، ذکر شده.
و در دوم که قصه شهرهای فرزندان آن حضرت است، اثبات شده بودن عیال واولاد برای آن جناب وامکان وجود چنین بلاد در همین ارض در برّ یا بحر ومستور بودن آن ازانظار، حتی ازعبورکنندگان به آنجا ووقوع نظایر آن، به نحو اختصار ودر ذیل سی وهفتم که قصه جزیره خضراست این مطلب، مشروحاً بیان شده.
و در پنجم، اجمال احوال شیخ محمّد، پسر اسماعیل هرقلی که زخم رانش را در سامره، حضرت شفا داد.
و در ششم، ذکر یکی از رقاع استغاثه به آن حضرت که قلیل الوجود است.
و در هفتم، تحقیق حال نرمیِ کفِ مبارک آن حضرت وحضرت رسول الله (صلی الله علیه وآله) ۲یا درشتی وغلظت آن واختلاف شراح احادیث در قرائت «شتن الکفین» که در خبر شمایل است که با تای قرشت است یا تاء ثخذ.
در دهم، توضیح آنکه شارع تردّدات کتاب شرایع، محقق زهدری است.
و در یازدهم، بیانی از الطاف خفیّه وهدایات خاصّه الهیّه شده وذکر اسامی معروفین از بنی طاووس که ارباب تصانیف اند.
و در ذیل نوزدهم، اشکال در خبر معروف اللهم شیعتنا منّا اَلخ وکلام شیخ رجب برسی.
در بیستم، شرح نسبت هر روز از ایّام هفته به امامی وکیفیّت نماز هدیه که باید برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وائمه (علیهم السلام) کرد وترتیب آن در ایّام هفته وذکر تسبیح امام عصر (علیه السلام) که باید از روز هجدهم هر ماه خواند تا آخر ماه.
و در بیست ودوم، ذکر تسبیح امام عصر (علیه السلام) به سیّد رضی الدین آوی داد.
و در بیست وهفتم، اشاره به این که وجود اماکن شریفه مانند مشاهد ومساجد ومقابر امام زادگان وصلحا ومواضعی که یکی از حجج طاهره در آنجا قدم گذاشتند در بلاد، از نعم سنیّه الهی است.
و در بیست وهشتم، ذکر دعای معروف که باید در ماه رجب ومسجد صعصعه خواند.
و در سی ام، ذکر چند دعا که معروفند به دعای فرج.
در سی ویکم، ذکر خبر ثواب زیارت ابی عبد الله (علیه السلام) در شب جمعه که امام عصر (علیه السلام) حکم به صحّت آن فرمودند.
و در سی وهفتم که قصه جزیره خضراست، بیان اعتبار سند آن وحال فضل بن یحیی، راوی آن وذکر پاره ای نظایر آن وکلمات اشعریه در اماکن وجود اغرب از آن واجمالی از حال جابلسا وجابلقا وحکم سهم امام عصر (علیه السلام) از خمس، در ایّام غیبت وتکلیف آنکه به دستش می افتد وسیره وسلوک امام زمان (علیه السلام) در غذا ولباس.
در سی وهشتم، اجمالی از حال جناب میرزا محمّد تقی الماسی.
و در پنجاه ویکم، ذکر بعضی از احجار که اسم امامی در آن منقوش شده بود.
و در پنجاه ودوم وسوم ترجمه توقیعات که برای شیخ مفید (رحمه الله) رسید وبیان عدد واعتبار آنها وعذر عدم تعرض ذکر علامات وآیات ظهور در این کتاب.
در شصت وچهارم، بیان اختلاف نسخ صحیفه کامله.
و در شصت وپنجم، ذکر بعضی از روات صحیفه کامله.
و در شصت وششم، ذکر کرامتی از شیخ محمّد پسر صاحب معالم.
و در هفتادم، اختلاف نسخ زیارت جامعه وفضیلت عجیبه از زیارت عاشورا.
و در نود ودوم، اشاره به بعضی از مقامات عالیه صاحب کرامات، جناب سیّد باقر قزوینی (اعلی الله مقامه).
و در نود وششم، اجمالی از احوال سیّد الفقها، جناب سیّد مهدی قزوینی حلی، برادر زاده آن مرحوم.
در ذیل حکایت ودر ذیل حکایت صدم، ذکر شبهه واستبعاد مخالفین در طول عمر امام زمان (علیه السلام) وذکر بعضی از کلمات آنها وجواب از آنها مشروحاً وذکر عبود که صاحب قاموس گفته که او هفت سال در صحرا خوابید وذکر کلمات وشمه ای از تکالیف جماعتی از اهل سنّت که دعوای رؤیت آن جناب را کردند در ایّام غیبت وذکر جمله ای از معمرین وحدیث غریبی در حال دجّال که از اخبار صحیحه ایشان است وحکایت عجیبی از الیاس نبی (علیه السلام) وشرح حال معمّر مغربی وسبب طول عمر او وبیان رفع توهّم تعدّد در او وبیان جواز طول عمر به قواعد نجومیه وبعضی فواید طریفه ومراد از خرابات در حکایت شصت وششم.
باب هشتم: در جمع بین حکایات وقصص مذکوره وآنچه رسیده در اخبار که باید مدّعی رؤیت را در غیبت کبری تکذیب نمود وبیان وجوب صرف آن اخبار از ظاهر خود وذکر پنج وجه برای آنها از کلمات علما ومطاوی اخبار ظاهر می شود وذکر تصریح جمعی از اعلام به امکان رؤیت در ایّام غیبت وبعضی از کلمات سیّد جلیل علی بن طاووس که ظاهر است در دعوای در این مقام برای نفس خود.
باب نهم: در عذر داخل نمودن چند حکایت از درماندگان در بیابان وغیر آنها در ضمن حکایات سابقه با نبودن شاهدی در آنها بر اینکه آن نجات دهنده وفریادرس، امام عصر (علیه السلام) بوده؛ چنانچه سایر علما ذکر کردند وبیان آنکه به هر امامی برای کدام حاجت باید متوسل شد واثبات آنکه اغاثه ملهوفین، از مناصب خاصّه امام زمان (علیه السلام) است وذکر لقب غوث وقطب وکنیه ابوصالح برای آن جناب وکلام شیخ کفعمی در ذکر قطب واوتاد وابدال ونجبا وصلحا وتوضیح آنکه آن فریادرس ونجات دهنده به نحو خارق عادت یا خود آن جناب است یا از خواصّ محضر شریف وبر تقدیر نبودن آن شخص یکی از این دو واحتمال بودن او یکی از اولیا، باز دلالت کند بر اصل مقصود که وجود آن جناب است.
باب دهم: در ذکر شمه ای از تکالیف عباد، بالنسبه به آن جناب وآداب ورسم بندگی وعبودیّت خلق بالنسبه، به ایّام غیبت واز آنها هشت چیز ذکر شده:
اوّل: مهموم بودن برای آن جناب وبرای آن سه سبب ذکر شده.
دوم: انتظار فرج وثواب فضل آن.
سوم: دعا کردن از برای حفظ آن وجود مبارک واز دعاهای ماثوره مطلقه وموقته، هفت دعا برای این حاجت ذکر شده.
چهارم: صدقه دادن برای سلامتی وجود آن شخص معظّم.
پنجم: حج کردن یا حجه دادن برای آن ولی النعم.
ششم: برخاستن از برای تعظیم شنیدن اسم مبارک آن حضرت.
هفتم: دعا کردن از برای حفظ دین وایمان خود، از شرّ شبهات شیاطین جن واِنس داخلی وخارجی در ظلمات ایام غیبت واز ادعیه ماثوره هفت دعا برای این مطلب ذکر شده.
هشتم: استمداد واستعانت واستکفا واستغاثت به آن جناب در هنگام شداید واحوال وکیفیت توسل ویکی از رقاع استغاثه واشاره به بعضی از مقامات آن جناب در علم وقدرت الهیه واحاطه به رعایا وجهات تشبیه آن جناب در غیبت، به آفتاب زیر سحاب وذکر یکی از توسلات معروفه ومجربه به آن حضرت.
باب یازدهم: در ذکر پاره ای از ازمنه واوقات که اختصاص دارد به امام عصر (علیه السلام) وتکلیف رعایا در آن اوقات بالنسبه به آن جناب واز آنها هشت وقت ذکر شده:
اول: شب قدر، بلکه بر دو شب معهود.
دوم: روز جمعه.
سوم: روز عاشورا.
چهارم: از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن در هر روز.
پنجم: عصر دوشنبه.
ششم: عصر پنجشنبه.
هفتم: شب وروز نیمه شعبان.
هشتم: روز نوروز ودر ذکر هر یک اعمال وآداب وادعیه متعلقه به آن وسبب نسبت آن وقت را به آن جناب بیان نمودیم.
و در آخر باب، اشاره شد به اختصاص بعضی از امکنه منسوبه به آن جناب ونیز حضور آن حضرت در تشییع جنازه هر مؤمنی.
باب دوازدهم: در ذکر اعمال وآدابی که شاید بتوان به برکت آنها، به سعادت ملاقات وشرف حضور باهرالنّور امام عصر (صلوات الله علیه) رسید، چه بشناسد یا نشناسد،در خواب یا بیداری واثبات آنکه مواظبت عملی، از کردنیها وگفتنیها، خوب یا بد، در چهل روز، سبب تأثیر وافاضه صورتی وانتقال از حالتی است به حالتی. والله العالم.

باب اول: در مجملی از تاریخ ولادت وشمه ای از حالات آن جناب در حیات پدر بزرگوارش (صلوات الله علیهما)

تاریخ ولادت با سعادت امام زمان (علیه السلام):
در ارشاد شیخ مفید مذکور است که ولادت آن حضرت، در شب نیمه شعبان سنه ۲۵۵ بود. شیخ کلینی در «کافی» وکراچکی در «کنز الفواید» وشهید اول در «دروس» وشیخ ابراهیم کفعمی در «جنة» وجماعتی موافقت کردند ولکن شیخ مفید در «مسار الشیعه» سنه ۵۴ گفته ودر «تاریخ قم» تألیف حسن بن محمد بن حسن قمی مذکور است که ولادت، روز آدینه، هشت روز از ماه شعبان گذشته، بوده است.
به روایتی شب آدینه، یک نیمه از ماه شعبان بر آمده، سنه ۲۵۵ از مادر در وجود آمده است.
به روایتی سنه ۵۷ ودر شجره ۵۸.
حسین بن حمدان خصینی روایت کرده در هدایه خود، از عیسی بن مهدی جوهری که گفت:
«بیرون رفتیم من وحسین بن غیاث وحسین بن مسعود وحسن بن ابراهیم واحمد بن حنان وطالب بن ابراهیم بن حاتم وحسن بن محمد بن سعید ومحجل بن محمد بن احمد بن الخصیب، از حلا به سوی سر من رأی، در سنه ۲۵۷. پس از مداین رفتیم به کربلا، پس زیارت کردیم ابی عبد الله (علیه السلام) را در شب نیمه شعبان، پس ملاقات نمودیم برادران خود را که مجاور بودند مَر سیّد ما، ابی الحسن وابی محمّد (علیهما السلام) را در سر من رأی وما بیرون رفته بودیم به جهت تهنیت مولد مهدی (علیه السلام)، پس بشارت دادند برادران ما، ما را که مولد، پیش از طلوع فجر روز جمعه بود، هشت روز از ماه شعبان گذشته، تا آخر حدیث که طولانی است».
در آخر آن گفته که: «من ملاقات کردم این هفتاد وچند نفر را وسؤال کردم از ایشان، از آنچه خبر داد به من عیسی بن مهدی جوهری، پس خبر دادند مرا به تمام آنچه او خبر داد.
ملاقات کردم در عسکر، یکی از موالیان حضرت جواد (علیه السلام) را، ملاقات کردم ریّان، غلام حضرت رضا (علیه السلام) را، همه خبر دادند مرا به آنچه آنها خبر دادند».
لکن جمعی دعوای شهرت کردند بر نیمه وشیخ طوسی وابن طاووس، دعایی نقل کردند در آن که خواهد آمد در باب یازدهم.
اختلاف اقوال در سال ولادت وترجیح آن:
در روز که جمعه بود، اختلافی نیست ودر سال، اختلاف شدیدی است. علی بن حسین مسعودی در «اثبات الوصیة»، پنجاه وشش گفته، لکن روایت پنجاه وپنج را ذکر کرده، چنانچه بیاید.
احمد بن محمد فریابی (فاریابی)، راوی تاریخ موالید ائمه (علیهم السلام) ونصر بن علی جهضمی که در عصر ولادت بوده، پنجاه وهشت ضبط کرده ولکن اقوی قول اوّلی است، به جهت روایت صحیحه که شیخ ثقه جلیل، ابومحمّد فضل بن شاذان که بعد از ولادت حضرت حجّت (علیه السلام) وپیش از وفات حضرت عسکری (علیه السلام) وفات کرده، در کتاب غیبت خود ذکر کرده وگفته: «حدیث کرد مرا محمد بن علی بن حمزة بن الحسین بن عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) که می گفت:
«متولد شد ولیّ خدا وحجّت خدا بر بندگان خدا وخلیفه من بعد از من، ختنه کرده، در شب نیمه ماه شعبان سال دویست وپنجاه وپنج، نزد طلوع فجر. اول کسی که او را شُست، رضوان، خازن بهشت بود با جمعی از ملائکه مقرّبین که او را به آب کوثر وسلسبیل شستند؛ بعد از آن، شست او را عمّه من، حکیمه خاتون، دختر امام محمّد بن علی رضا (علیهما السلام)».
پس، از محمد بن علی که راوی این حدیث است، پرسیدند از مادر صاحب الامر (علیه السلام) گفت: «مادرش ملیکه بود که او را در بعضی از روزها سوسن ودر بعضی از ایّام، ریحانه می گفتند وصیقل ونرجس نیز از نامهای او بود».
و از این خبر وجه اختلاف در اسم آن معظمّه معلوم می شود واینکه به هر پنج اسم نامیده می شد.
شیخ صدوق وشیخ طوسی به چند سند صحیح، روایت کرده اند از حکیمه خاتون که گفت: «فرستاد نزد من ابومحمّد (علیه السلام) سال ۲۵۵ در نصف از شعبان...». تا آخر آنچه بیاید.
شیخ عظیم الشأن، فضل بن شاذان در کتاب «غیبت» خود گفت: وخبر داد ما را محمّد بن عبد الجبار که گفت: گفتم به مولای خود، حسن بن علی (علیهما السلام) که:
«ای فرزند رسول خدا! فدای تو گرداند مرا خداوند، دوست می دارم که بدانم امام وحجت خداوند بر بندگانش بعد از تو کیست؟»
فرمود: «امام وحجّت بعد از من، پسر من است که همنام وهم کنیه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنکه او خاتم حجّتهای خداست وآخرین خلیفه های اوست».
گفتم: «از کیست او؟»
فرمود: «از دختر پسر قیصر پادشاه روم». الخ وشرح رسیدن آن معظمه، خدمت آن جناب.
شیخ مذکور در کتاب «غیبت» وصدوق در «کمال الدین» وشیخ طبرسی در «دلائل» وشیخ محمّد بن هبةالله طرابلسی در «غیبت» خود وشیخ طوسی وغیر ایشان، روایت کرده اند به عبارات مختلفه ومعانی متقاربه. وما آن را به عبارت شیخ طوسی در «غیبت» نقل می کنیم.
چگونگی شرفیابی حضرت نرجس خاتون خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام):
روایت کرده از بشر بن سلیمان نخاس یعنی (برده فروش) که از نسل ابی ایوب انصاری واز موالیان حضرت امام علی نقی وامام حسن عسکری (علیهما السلام) وهمسایه ایشان در سر من رأی بود، گفت: کافور خادم آمد به نزد من وگفت: «مُولای ما حضرت ابی الحسن علی بن محمّد (علیهما السلام) تو را به نزد خود می خواند».
پس رفتم به نزد آن حضرت، چون نشستم، آن حضرت فرمود که: «ای بشر! تو از اولاد انصاری واین موالات ودوستی ما، مدام در میان شما بوده وبه میراث می برید خلف شما از سلف شما این دوستی ومحبّت را، شما ثقات ومعتمدان ما اهل بیتید ومن پسندکننده وبزرگوار کننده ام تو را به فضیلتی که به آن پیشی گیری بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت، به سرّی ورازی مطلع می کنم تو را ومی فرستم تو را به خریدن کنیزی».
پس نوشت آن حضرت نامه لطیفی به خط رومی وزبان رومی ومُهر بر آن زد به انگشتر خود ودستارچه زردی بیرون آورد که آن ۲۲۰ اشرفی بود؛ فرمود: «بگیر این ۲۲۰ اشرفی را وتوجّه نما با این زر به بغداد ودر معبر فرات، حاضر شو که در چاشتگاه، زورقی چند، خواهد رسید که اسیران در آن باشند وخواهی دید در آنها کنیزان را وخواهی یافت طوایف خریداران از وکلای قاید بر آن، بنی عباس واندکی از جوانان عرب را.
چون این را ببینی از دور نظر انداز آن شخصی که او را عمرو بن یزید نخاس می نامند در تمام روز، تا آنکه ظاهر سازد برای مشتریان کنیزکی که صفتش چنین وچنین باشد ودو جامه حریر محکم بافته، دربر او باشد وآن کنیز ابا کند از آنکه او را بر خریداران عرض کنند که او را نظر کنند وابا کند از دست گذاردن خواهنده بر او ومنقاد نشود آن را که اراده لمس او کرده وبشنوی آواز او را به زبان رومی در پس پرده رقیقی که چیزی می گوید؛ پس بدان که می گوید: وای که پرده عفتم دریده شد!
پس یکی از خریداران گوید که: «این کنیز، بر من باشد به سیصد اشرفی که عفت او بر رغبت من افزوده».
پس به او به زبان عربی بگوید که: «اگر درآیی به زیّ سلیمان بن داوود وبه حشمت ملک او، مرا در تو رغبتی پیدا نشود پس بر مآل خود بترس».
پس آن برده فروش می گوید: «چاره چیست واز فروختن تو چاره نیست».
آن کنیز می گوید که: «چه تعجیل می کنی والبتّه باید مشتری به هم رسد که دل من به او میل کند واعتماد بر وفا ودیانت او داشته باشم».
پس در این وقت تو برخیز وبرو نزد عمرو بن یزید برده فروش وبه او بگو که با من مکتوبی است که یکی از اشراف از روی ملاطفت نوشته به زبان رومی وبه خطّ رومی ووصف کرده در آن نامه، کرم ووفا وبزرگواری وسخاوت خود را، پس این نامه را به آن کنیز ده که در اخلاق واوصاف نامه، تأمّل نماید. اگر میل نمود به او، وراضی شد به او، پس من وکیل اویم در خریدن آن کنیز از تو».
بشر بن سلیمان گفت: پس امتثال نمودم تمام آنچه را که معیّن کرده بود برای من، مولایم ابوالحسن (علیه السلام) در امر آن کنیز.
پس چون آن کنیز نظر کرد در آن نامه، سخت بگریست وگفت به عمرو بن یزید که: «مرا به صاحب این نامه بفروش!» وقسم های مغلظه که به اضطرار آورنده بود، خورد که اگر اِبا کند از فروختن او به صاحب مکتوب، خود را بکشم.
پس پیوسته سختگیری می کردم با او در بها، تا آنکه به همان قیمت راضی شد که مولایم با من روانه کرده بود از اشرفیها، پس آن زرها را دادم وکنیز را تسلیم گرفتم وآن کنیز خندان وشکفته بود وبا من آمد به حجره ای که در بغداد گرفته بودم وتا به حجره رسید، نامه امام را بیرون آورده، می بوسید وبر دیده ها می مالید.
من از روی تعجّب گفتم که: «می بوسی نامه ای را که صاحبش را نمی شناسی؟»
کنیز گفت: «ای عاجز کم معرفت به بزرگی فرزندان واوصیای پیغمبران! گوش خود را به من سپار ودل برای شنیدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را برای تو شرح کنم.
من، ملکه، دختر یشوعای، فرزند قیصر، پادشاه رومم ومادرم از فرزندان شمعون بن الصفا، وصیّ حضرت عیسی (علیه السلام) است، تو را خبر دهم به امری عجیب.
بدانکه، جدّم، قیصر خواست که مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد، در هنگامی که من سیزده ساله بودم؛ پس جمع کرد در قصر خود، از نسل حواریان عیسی (علیه السلام)، از علمای نصارا وعباد ایشان سیصد نفر، از صاحبان قدر ومنزلت هفتصد کس، از امرای لشکر وسرداران عسکر وبزرگان وسرکرده های قبایل چهار هزار نفر.
تختی فرمود که حاضر ساختند که در ایّام پادشاهی خود به انواع جواهر، مرصع گردانیده بود وآن تخت را بر روی چهل پایه تعبیه کردند، بتها وچلیپاهای خود را بر بلندیهایی قرار دادند وپسر برادر خود را بر بالای تخت فرستاد.
چون کشیشان، انجیلها بر دست گرفتند که بخوانند، چلیپایی سرنگون شد وبیفتاد وپایه تخت بشکست وتخت بر زمین افتاد وپسر برادر ملک، از تخت درافتاد وبیهوش شد.
در آن حال رنگهای کشیشان متغیر شد واعضایشان بلرزید؛ بزرگ ایشان به جدّم گفت که: «ای پادشاه! ما را مُعاف دار از چنین امری که به سبب آن امر، نحوستهایی روی داد که دلالت می کند بر اینکه دین مسیح به زودی زایل شود».
جدّم این امر را به فال بد دانست وگفت به علما وکشیشان که: «این تخت را بار دیگر برپا کنید وچلیپاها را به جای خود بگذارید وحاضر گردانید برادرِ این برگشته روزگار بدبخت را، که این دختر را به او تزویج نمایم تا سعادت آن برادر، دفع نحوست این برادر کند».
چون چنین کردند وآن برادر دیگر را بر بالای تخت بردند، همین که شروع به خواندن انجیل کردند، همان حالت اوّلی روی داد ونحوست این برادر، مثل نحوست آن برادر بود وسرّ این کار را ندانستند که این از سعادت سروری است نه از نحوست دو برادر.
پس مردم متفرق شدند وجدّم به حرمسرا بازگشت وپرده های خجالت در آویخت. چون شب شد وبه خواب رفتم، در خواب دیدم که حضرت مسیح با حواریّین، جمع شدند ومنبری از نور نصب کردند که از رفعت، بر آسمان بلندی می نمود ودر همان موضع تعبیه کردند که جدّم، تخت را گذاشته بود.
حضرت رسالت پناه محمّدی (صلی الله علیه وآله)، با وصی ودامادش علی بن ابیطالب (علیه السلام)، با جمعی از امامان وفرزندان بزرگوار ایشان، قصر را به نور قدوم خویش، منوّر ساختند.
حضرت مسیح به قدم ادب، از روی تعظیم واجلال، به استقبال خاتم انبیا، محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله)، دست در گردن آن حضرت درآورد. پس، حضرت رسالت فرمودند: «یا روح الله! آمده ام که ملکه فرزند وصی تو، شمعون الصفا را برای این فرزند سعادتمند خود، خواستگاری نمایم». واشاره کردند به ماه برج امامت، امام حسن عسکری (علیه السلام)، فرزند آن کسی که تو نامه اش را به من دادی.
حضرت عیسی (علیه السلام) نظر افکند به سوی حضرت شمعون وگفت: «شرف دو جهانی به تو رو آورد؛ پیوند کن رحم خود را به رحم آل محمّد (صلی الله علیه وآله)».
شمعون گفت که: «کردم».
پس همگی بر آن منبر برآمدند وحضرت رسول (صلی الله علیه وآله) خطبه ای انشاء فرمود وبا حضرت مسیح، مرا با حضرت امام حسن عسکری، عقد بستند وفرزندان حضرت رسالت با حواریان گواه شدند.
چون از آن خواب سعادت مآب بیدار شدم، از بیم کشتن، آن خواب را برای پدر وجدّ خود نقل نکردم واین گنج یگانه را در سینه، پنهان داشتم وآتش محبّت آن خورشید فلک امامت، روز به روز در کانون سینه ام، مشتعل می شد وسرمایه صبر وقرار مرا، به باد فنا می داد تا به حدّی که خوردن وآشامیدن، بر من حرام شد وهر روز چهره ام کاهی می شد وبدن می کاهید وآثار عشق پنهان، در بیرون، ظاهر می گردید.
در شهرهای روم، طبیبی نماند که جدّم، برای معالجه حاضر نکرده باشد واز دوای درد من، از او سؤال ننموده باشد؛ چون از علاج درد من مأیوس گردید، روزی به من گفت که: «ای نور چشم من! آیا در خاطرت، در دنیا هیچ آرزویی نیست تا به عمل آورم؟»
گفتم: «ای جدّ من! درهای فرح را بر روی خود، بسته می بینم؛ اگر شکنجه وآزار اسیران مسلمانان را از زندان، توانی دفع نمایی وزنجیرها را از ایشان برداری وآزاد نمایی، امیدوارم که حضرت تعالی، حضرت مسیح ومادرش، عافیتی به من بخشد».
چون چنین کردند، اندک صحّتی از خود ظاهر ساختم واندک طعامی تناول کردم؛ پس خوشحال وشاد شد ودیگر، اسیران مسلمانان را عزیز داشت.
بعد از چهار شب، در خواب دیدم که بهترین زنان عالمیان، فاطمه زهرا (علیها السلام) به دیدن من آمد وحضرت مریم را با هزار کنیز از حوران بهشت که در خدمت آن حضرت اند، پس مریم گفت: «این خاتون وبهترین زنان، مادر شوهر تو است، امام حسن عسکری (علیه السلام)».
پس به دامنش درآویختم وگریستم وشکایت کردم که حضرت امام حسن (علیه السلام) به من جفا می کند واز دیدن من ابا می کند.
آن حضرت فرمود: «فرزند من! چگونه به دیدن تو آید وحال آنکه به خدا شرک می آوری وبر مذهب ترسایانی واینک خواهرم دختر عمران مریم، بیزاری می جوید به سوی خدا از تو، اگر میل داری که حق تعالی وحضرت مسیح ومریم (علیهما السلام) از تو خشنود گردند وحضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) به دیدن تو بیاید، پس بگو: اشهد ان لااله الاّ الله واشهد انّ محمّد رسول الله.
چون این دو کلمه طیبه را تلفّظ نمودم، حضرت سیدةالنساء، مرا به سینه خود چسبانید ودلداری داد وفرمود: «اکنون، منتظر آمدن فرزندم باش که من، او را به سوی تو می فرستم».
چون بیدار شدم، آن دو کلمه طیبه را بر زبان می راندم وانتظار ملاقات آن حضرت می بردم.
چون آن شب آینده درآمد وبه خواب رفتم، آفتاب جمال آن حضرت طالع گردید، گفتم: «ای دوست من! بعد از آنکه دلم را اسیر محبّت خود گردانیدی، چرا از مفارقت جمال خود، مرا چنین جفا دادی؟»
فرمود: «دیر آمدن من به نزد تو، نبود مگر برای آن که تو مشرک بودی، اکنون که مسلمان شدی، هر شب نزد تو خواهم آمد تا آن زمان که خدای تعالی ما وتو را به ظاهر، به یکدیگر برساند واین هجران را به وصال، مبدّل گرداند».
از آن شب تا حال، یک شب نگذشت که درد هجران مرا، به شربت وصال، دوا فرماید.
بشر بن سلیمان گفت: «چگونه در میان اسیران افتادی؟»
گفت: «مرا خبر داد امام حسن عسکری (علیه السلام)، در شبی از شبها، که در فلان روز جدّت، لشکری بر سر مسلمانان خواهد فرستاد وخود، از عقب خواهد رفت؛ تو، خود را در میان کنیزان او وخدمتکاران، بینداز به هیئتی که تو را نشناسند واز پی جدّ خود روانه شو، از فلان راه برو».
چنان کردم. طلیعه لشکر مسلمانان به ما برخوردند وما را اسیر کردند وآخر کار من، این بود که دیدی وتا حال، کسی به غیر تو ندانسته که من دختر پادشاه رومم ومرد پیری که در غنیمت، من به حصّه او افتادم، نام مرا پرسید. گفتم: «نرجس نام دارم». گفت: «این نام کنیزان است».
بشر گفت که: «این عجیب است که تو از اهل فرنگی وزبان عربی را نیک می دانی».
گفت: «بلی! از بسیاری محبّت که جدّم به من داشت ومی خواست که مرا بر یاد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مترجمی را که زبان فرنگی وعربی، هر دو را می دانست، مقرر کرده بود که هر صبح وشام می آمد ولغت عربی را به من می آموخت تا آنکه زبانم، به این لغت جاری شد».
بشر گوید که: چون او را به سر من رأی به خدمت حضرت امام علی النّقی (علیه السلام) رسانیدم، حضرت به کنیزک خطاب کرد که: «چگونه حق سبحانه وتعالی، به تو نمود عزت دین اسلام ومذلت دین نصاری را وشرف وبزرگواری محمّد (صلی الله علیه وآله) واهل بیت او (علیهم السلام) را؟»
گفت: «چگونه وصف کنم برای تو ای فرزند رسول خدا چیزی را که تو بهتر می دانی از من».
حضرت فرمود: «می خواهم تو را گرامی دارم. کدام یک بهتر است نزد تو، این که ده هزار اشرفی به تو بدهم یا تو را بشارتی بدهم به شرف ابدی؟»
گفت: «بلکه بشارت شرف می خواهم ومال نمی خواهم».
حضرت امام علی النّقی (علیه السلام) فرمود: «بشارت باد تو را به فرزندی که پادشاه مشرق ومغرب عالم گردد وزمین را پر از عدل وداد کند، بعد از آن که پر از ظلم وجور شده باشد».
گفت: «این فرزند از چه کسی به عمل خواهد آمد؟»
فرمود: «کسی که حضرت رسالت پناه، تو را برای او خواستگاری کرد».
از او پرسید: «حضرت مسیح ووصیّ او، تو را به عقد چه کسی درآوردند؟»
گفت: «به عقد فرزند تو، امام حسن عسکری (علیه السلام)».
فرمود: «او را می شناسی؟»
گفت: «از شبی که به دست بهترین زنان، مسلمان شدم، شبی نگذشته است که او به دیدن من نیامده باشد».
پس کافور خادم را طلبید وفرمود: «برو، حکیمه، خواهرم را بگو که بیاید».
چون حکیمه داخل شد، حضرت فرمود: «این، آن کنیز است که می گفتم».
حکیمه خاتون، او را در بر گرفته، نوازش بسیار کرد. پس آن حضرت فرمود که: «ای دختر رسول خدا! ببر او را به خانه خود وواجبات وسنتها را به او بیاموز. زیرا او زن حضرت امام حسن عسکری ومادر صاحب الزمان (صلوات الله علیهما) است».
کیفیت ولادت با سعادت امام زمان (علیه السلام):
جماعتی از قدماء اصحاب، مثل ابی جعفر طبری وفضل بن شاذان وحسین بن حمدان خصینی وعلی بن حسین مسعودی وشیخ صدوق وشیخ طوسی وشیخ مفید وغیر ایشان، کیفیت ولادت را به چند سند صحیح وغیر آن، از حکیمه روایت نمودند وصدوق آن را به دو سند عالی روایت کرده، یکی از موسی بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسی بن جعفر (علیهما السلام)، از حکیمه دختر حضرت جواد (علیه السلام)، دیگری از محمّد بن عبد الله از حکیمه خاتون. اصل مضمون، یکی است، لکن چون ثانی، ابسط بود خبر را به لفظ او ذکر می کنیم با اشاره ای به فارق با بعضی دیگر در محل خود.
محمّد بن عبد الله گفت: «رفتم خدمت حکیمه خاتون، دختر حضرت جواد (علیه السلام) بعد از وفات حضرت عسکری (علیه السلام) که سؤال کنم از او، از حال حجّت (علیه السلام) وآنچه اختلاف کردند مردم در آن از تحیّری که در آن بودند. پس به من گفت: «بنشین!»
آنگاه گفت: «ای محمّد! به درستی که خدای تعالی نمی گذارد زمین را از حجّت ناطقه یا ساکت، وقرار نداده آن را در دو برابر بعد از حسن وحسین (علیهما السلام) به جهت فضیلت دادن حسن وحسین (علیهما السلام) وتنزیه آن دو بزرگوار از اینکه بوده باشد در زمین عدیلی برای ایشان.
بدرستی که خدای تعالی مخصوص فرمود فرزندان حسین (علیه السلام) را بر فرزندان حسن (علیه السلام) چنانچه اختصاص داد فرزندان هارون را بر فرزندان موسی (علیه السلام) هر چند موسی (علیه السلام) حجّت بود بر هارون. پس فضل، برای فرزندان حسین (علیه السلام) است تا روز قیامت وچاره ای نیست اُمّت را از حیرتی که به شک بیفتند در آن اهل باطل ونجات یابند در آن اهل باطل (حق ظ) تا اینکه نبوده باشد برای خلق بر خداوند حجّتی، بدرستی که حیرت، الآن آن چیزی است که واقع شده بعد از حسن (علیه السلام)».
گفتم: «ای خاتون من! آیا برای حسن (علیه السلام) فرزندی بود؟»
تبسم نمود وفرمود: «اگر برای حسن (علیه السلام) فرزند نباشد، پس حجّت کیست بعد از او؟ من تو را خبر دادم که امامت برای دو برادر نمی شود بعد از حسن وحسین (علیهما السلام)».
گفتم: «ای سیّده من! خبر ده مرا به ولادت مولای من وغیبت او».
فرمود: «آری! مرا جاریه ای بود که او را نرجس می گفتند؛ پس به زیارت من آمد برادرزاده من، پس به او نظر تندی کرد.
گفتم: «ای سیّد من! شاید مایل شدی به او، پس او را بفرستم نزد تو؟»
فرمود: «نه ای عمه! ولکن تعجب کردم از او».
گفتم: «تو را چه به شگفت آورد از او؟»
فرمود: «زود است که بیرون آورد خداوند از او فرزندی که ارجمند است نزد خداوند (عزَّ وجلَّ) وکسی است که خداوند به او، زمین را از عدل وداد پر نماید، چنانچه پر شده باشد از جور وظلم».
گفتم: «بفرستم او را به سوی تو؟»
فرمود: «رخصت گیر در این امر از پدرم».
جامه خود را پوشیدم ورفتم به منزل ابی الحسن (علیه السلام)، سلام کردم ونشستم. ابتدا فرمود: «ای حکیمه! بفرست نرجس را برای پسرم ابی محمّد (علیه السلام)».
گفتم: «ای سیّد من! برای همین به نزد تو آمدم».
فرمود: «ای مبارکه! به درستی که خدای تعالی خواسته که تو را شریک گرداند در اجر وقرار دهد برای تو سهمی از خیر».
حکیمه گفت: «درنگی نکردم؛ برگشتم به منزل خود واو را آرایش نمودم برای ابی محمّد (علیه السلام) وجمع کردم میان ایشان در منزل خود. پس چند روز در منزل من اقامت فرمود. آنگاه تشریف برد به منزل والد خود واو را با آن جناب فرستاد».
حکیمه خاتون گفت: حضرت ابی الحسن (علیه السلام) وفات کرد ونشست ابومحمّد (علیه السلام) در جای پدر بزرگوار خود؛ پس به زیارت او می رفتم، چنانچه به زیارت والدش می رفتم.
روزی به نزد آن جناب رفتم. پس نرجس خاتون به نزد من آمد که موزه ام را از پایم درآورد.
گفتم: «ای خاتون من! تو موزه خود را به من ده!»
گفت: «بلکه تو سیّده وخاتون منی، تو موزه خود را به من ده!»
گفتم: «بلکه تو سیّده وخاتون منی! والله موزه خود را به تو وانمی گذارم که درآری، بلکه من تو را خدمت می کنم بر دیدگان خود!»
شنید این کلام را ابومحمّد (علیه السلام) پس فرمود: «خداوند تو را جزای خیر دهد ای عمه!»
نشستم در نزد آن جناب تا غروب آفتاب. پس آواز کردم کنیزک را وگفتم: «جامه مرا بیاور که مراجعت کنم».
پس فرمود: (ابتدای روایت موسی ونیز اول خبر محمّد مذکور در غیبت شیخ طوسی از اینجاست) در اول چنین است که حکیمه گفت: کس فرستاد به نزد من امام حسن عسکری (علیه السلام) که: «ای عمه! روزه ات نزد ما بگشا! امشب، شب نیمه شعبان است».
در دوم، حکیمه گفت: کس فرستاد نزد من ابومحمّد (علیه السلام) سال ۲۵۵ در نیمه شعبان وفرمود: «ای عمّه! و(به روایت اول) ای عمّه! امشب را نزد ما بیتوته کن! زیرا این شب، شب نیمه شعبان است وبدرستی که زود است متولّد شود در امشب مولودی که کریم است بر خداوند (عزَّ وجلَّ) وحجّت اوست بر خلق او، کسی است که زنده می کند به او زمین را بعد از مردنش».
پس گفتم: «از کی ای آقای من؟»
فرمود: «از نرجس».
و (به روایت شیخ:) «ای عمه! افطارت را امشب، نزد ما قرار ده. پس بدرستی که خداوند (عزَّ وجلَّ) زود است که تو را مسرور نماید به ولیّ خود وحجّت خود بر خلق که جانشین من است بعد از من».
حکیمه گفت: پس داخل شد بر من به جهت این بشارت، سرور شدیدی وجامه خود را بر تن کردم وهمان ساعت بیرون رفتم تا آنکه رسیدم خدمت ابی محمّد (علیه السلام) وآن جناب نشسته بود در صحن خانه خود وکنیزانش در دور او بودند؛ پس گفتم: «ای سیّد من! خَلف، از کدام یک است؟»
فرمود: «از سوسن».
پس چشم خود را در میان کنیزان سیر دادم؛ پس ندیدم کنیز را که در او اثری باشد غیر سوسن و(به روایت اول) پس گفتم: «ای سیّد من! نمی بینم در نرجس چیزی از اثر حمل».
پس فرمود: «از نرجس است نه از غیر او».
گفت: «برخواستم وبه نزد او رفتم؛ در پشت وشکم او تفحّص کردم، ندیدم در او اثر حمل. برگشتم به نزد آن جناب وخبر دادم او را به آنچه کردم.
پس، تبسم فرمود. آنگاه فرمود به من: «چون وقت فجر شود، ظاهر می شود برای تو حمل. زیرا مثل او مثل مادر موسی است که حمل در او ظاهر نشد وکسی آن را ندانست تا زمان ولادتش! چون که فرعون می شکافت شکمهای زنهای آبستن را به جهت جستجوی موسی واو نظیر موسی است».
حکیمه گفت: دوباره برگشتم به نزد نرجس واو را خبر کردم به آنچه فرمود واز حالش پرسیدم؛ پس گفت: «ای خاتون من! چیزی از این، در خود نمی بینم!»
و به روایت حسین بن حَمدان حضینی در هدایه، از غیلان کلابی وموسی بن محمّد رازی واحمد بن جعفر طوسی وغیر آنها، از حکیمه وروایت علی بن حسین مسعودی در اثبات الوصیه، از جماعتی از شیوخ علما، که از جمله آنهاست: علان کلینی وموسی بن محمّد غازی واحمد بن جعفر بن محمّد به اساتید خود از حکیمه، که او داخل می شد بر ابی محمّد (علیه السلام)، پس دعا می کرد برای آن جناب که خداوند روزی فرماید او را فرزندی.
و او گفت: روزی داخل شدم بر آن جناب، پس دعا کردم برای او، چنانچه می کردم. پس به من فرمود: «ای عمّه! آگاه باش! آن را که دعا می کردی که خداوند به من روزی کند، متولّد می شود در امشب».
و آن شب، نیمه شعبان بود سنه ۲۵۵. (این تاریخ، مطابق کتاب اخیر است ودر اول به نحوی است که سابقاً ذکر شد. منه)
«متولّد می شود در امشب، مولودی که ما منتظر او بودیم؛ پس قرار ده افطار خود را در نزد ما». وآن شب جمعه بود.
پس گفتم به آن جناب: «از چه کسی خواهد شد این مولود عظیم؟ ای سیّد من!»
فرمود: «از نرجس! ای عمّه!»
گفت: پس گفتم: «ای سیّد من! نیست در کنیزان تو، محبوبتر از او نزد من ونه خفیف تر از او بر قلب من ومن هر وقت داخل خانه می شدم، مرا استقبال می کرد ودست مرا می بوسید وموزه را از پای من بیرون می آورد وچون داخل شدم بر او، کرد با من آنچه می کرد. افتادم بر دستهای او، آن را بوسیدم ومانع شدم او را از اینکه بکند آنچه می کرد. پس مرا به سیادت وخاتونی خطاب کرد، من نیز او را مثل آن، خطاب کردم. به من گفت: فدای تو شوم! به او گفتم: من فدای تو شوم وهمه عالمیان، این را از من مستنکر شمرد؛ به او گفتم: استنکار مکن، زیرا خداوند عطا می کند در امشب به تو پسری که سیّد است در دنیا وآخرت واو فرَج مؤمنین است.
پس شرمنده شد ودر او تأمل کردم، اثر حملی نیافتم؛ تعجّب کردم وگفتم: به سید خود ابی محمّد (علیه السلام) سوگند، که در او اثر حملی نمی بینم».
تبسم کرد وفرمود به من: «ما معاشر اوصیاء، برداشته نمی شویم در شکمها وجز این نیست که ما را حمل می کنند در پهلوها وبیرون نمی آییم از ارحام وجز این نیست که بیرون نمی آییم از ران راست مادران خود. زیرا ماییم نورهای خداوند که نمی رسد به او قذارت».
پس گفتم به او که: «ای سیّد من! مرا خبر دادی که او متولّد می شود امشب، پس در چه وقت از اوست؟»
فرمود: «در وقت طلوع فجر متولّد می شود مولود ارجمند در نزد خداوند (ان شاء الله تعالی)».
و به روایت اول: «چون از نماز عشاء فارغ شدم، افطار کردم وبه خوابگاه جای خود رفتم وپیوسته مراقب او بودم».
و به روایت شیخ طوسی: «چون نماز مغرب وعشاء را خواندم، مائده را حاضر کردند، پس من وسوسن افطار کردیم در یک اطاق».
و به روایت اول: «چون نیم شب رسید، برخاستم به نماز وچون از نماز فارغ شدم، نرجس خاتون خوابیده بود واز پهلو به پهلو حرکت نمی کرد».
و به روایت موسی: «چون از نماز فارغ شدم، نرجس خاتون خوابیده بود واو را حادثه ای نبود! نشستم زمانی به تعقیب نماز، آنگاه به پهلو خوابیدم؛ بعد از آن بیدار شدم ترسان، ونرجس خاتون همچنان خوابیده بود؛ بعد از آن برخاست ونماز خواند وخوابید».
حکیمه خاتون گفت: «بیرون رفتم، جستجوی فجر کنم، دیدم که فجر اول، طالع شده وحال آنکه نرجس خاتون در خواب بود، پس گمانها در خاطرم راه یافت.
حضرت ابومحمّد (علیه السلام) از آن جایی که نشسته بود، مرا آواز داد وفرمود که: «ای عمّه! تعجیل منما که اینک امر ولادت نزدیک شد».
پس نشستم والم سجده ویس خواندم ودر خواندن بودم که نرجس خاتون، بیدار شد ترسان، از جای جَستم وخود را به او رسانیدم واو را به سینه خود چسبانیدم وگفتم: «نام خدای بر تو باد! احساس چیزی می نمایی؟»
گفت: «بلی! ای عمّه!»
گفتم: «دل وجان خود را جمع دار! این است آنچه گفتم به تو».
پس سستی فرو گرفت مرا ونرجس خاتون را؛ یعنی خواب سبکی دست داد ما را؛ پس بیدار شدم به دریافتن سیّد خودم، جامه از او برداشتم، آن حضرت را دیدم که در سجود بود. او را برداشته، دربرگرفتم؛ دیدم پاک وپاکیزه وبی آلایش بوجود آمده.
و به روایت اول: «در این حال، در نرجس اِضطراب مشاهده نمودم؛ پس او را در برگرفتم ونام الهی بر او خواندم؛ حضرت آواز داد که: «سوره انّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِالْقَدْرِ بر او بخوان».
از او پرسیدم که: «چه حال داری؟»
گفت: «ظاهر شد اثر آنچه مولایم فرمود». پس شروع کرد به خواندن سوره انّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلةِ الْقَدْرِ بر او، چنانچه به من امر فرمود. پس آن طفل در شکم نرجس خاتون با من همراهی می کرد، می خواند آنچه من می خواندم وبر من سلام کرد، من ترسیدم.
حضرت صدا زد که: «تعجّب مکن ای عمّه از قدرت الهی! که حق تعالی خُردان ما را به حکمت، گویا می گرداند وما را در بزرگی، حجّت خود می گرداند در زمین خود».
سخن حضرت تمام نشده بود که نرجس، از نظرم غایب شد. او را ندیدم، گویا پرده ای میان من واو زده شد. پس به سوی حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) دویدم فریاد کنان. حضرت فرمود: «برگرد ای عمّه! که او را در جای خود خواهی یافت». پس مراجعت نمودم ودرنگی نکردم که پرده برداشته شد ونرجس خاتون را دیدم وبر او بود از لمعان نور آنقدر که چشمم را خیره کرد ودیدم صاحب الامر (علیه السلام) را که به سجده افتاده به روی خود وبه زانو درافتاده وانگشتان سبّابه خود را به آسمان بلند کرده ومی گوید:
اشهد ان لا اله الاّ الله وانّ جدّی محمّد رسولُ الله وانّ ابی امیر المؤمنین.
آنگاه یک یک امامان را شمرد تا به خود برسید، پس بفرمود:
اللهم انجزلی ما وعدتنی واتمم لی امْری وثبّت وطاتی واملاء بی الارض قسطاً وعدلاً.
و به روایتی، نوری از آن حضرت ساطع گردید وبه آفاق آسمان پهن شد ومرغان سفید را دیدم که از آسمان به زیر آمدند وبالهای خود را بر سر ورو وبدن آن حضرت می مالیدند وپرواز می کردند.
حکیمه خاتون گفت: «پس حضرت ابی محمّد یعنی امام حسن (علیه السلام) مرا آواز داد که فرزند مرا به نزد من بیاور!»
و به روایت مسعودی وخصینی، بعد از ذکر خواب اضطراری هر دو، حکیمه خاتون گفت: «پس بیدار نشد مگر به حسّ مولا وسیّد من در زیر او وبه آواز حضرت که می فرماید: ای عمّه! فرزند مرا بیاور، پس جامه را از روی سیّد خود برداشتم، دیدم که به سجده افتاده بر زمین، به پیشانی وکفها وزانوها وانگشتان پا وبر ذراع او نوشته: ﴿جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً﴾ (اسراء: ۸۱).
پس او را در برگرفتم، او را ختنه کرده وناف بریده وپاک وپاکیزه یافتم. پس او را در جامه پیچیدم. وبه روایت موسی، او را برداشتم وبه نزد حضرت بردم، چون به حضور آن جناب رسید، به همان نحو که در دست من بود، بر پدر بزرگوارش سلام کرد. پس حضرت او را بر روی دو دست خود گرفت، به روشی که پای مبارک حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بر روی سینه شریفِ پدر بزرگوار بود.
حضرت امام حسن (علیه السلام) زبان در دهان آن جناب گذاشت ودست مالید بر چشم وگوش ومفاصل او وفرمود: «به سخن درآی وتکلّم کن ای پسر من!»
و به روایت مسعودی، آن جناب را بر کف دست چپ خود نشانید ودست راست را بر پشت او گذاشت وفرمود: «سخن گو!»
پس حضرت حجّت (علیه السلام) فرمود: اشهد انْ لااله الاّ الله وحده لاشریک له وان محمّداً رسُول الله (صلی الله علیه وآله).
آنگاه صلوات فرستاد بر امیر المؤمنین (علیه السلام) وبر ائمه (علیهم السلام) تا آنکه رساند به پدر بزرگوار خود. آنگاه باز ایستاد، یعنی خاموش شد. وبه روایت مسعودی وخصینی: بعد رسول الله وانّ علیاً امیر المؤمنین. آنگاه پیوسته شمرد اوصیا را تا به خود رسید صلوات الله علیهم. ودعا کرد فرج را برای شیعیان خود بر دست خود.
و به روایت شیخ طوسی: «چون حضرت، فرزند مکرّم خود را گرفت، زبان مبارک را بر دیدگان او مالید. پس چشمهای مبارک را باز کرد، آنگاه زبان را در دهان آن جناب کرد وکام او را مالید وچنگ او را گرفت، آنگاه زبان را در گوش آن جناب داخل کرد وبر کف دست چپ خود نشانید، پس ولیّ خدا، راست نشست؛ حضرت دست بر سر او مالید وفرمود به او: «ای فرزند من! سخن بگو به قدرت الهی!»
و به روایت حافظ برسی در مشارق الانوار از حسین بن محمّد، از حکیمه گفت: «چون آن جناب را برآوردم به نزد پسر برادرم، حسن بن علی (علیهما السلام) پس دست شریف خود را مالید بر روی انور او که نور انوار بود وفرمود: «سخن بگو ای حجّة الله وبقیه انبیاء ونور اصفیاء وغوث فقرا وخاتم اوصیاء ونور اتقیا وصاحب کره بیضاء!»
پس فرمود: اشهد انْ لااله الاّ الله وحده لاشریک له وان محمّداً عبده ورسوله واشهد انّ علیّاً ولی الله.
آنگاه شمرد اوصیاء را تا آن جناب. پس امام حسن (علیه السلام) فرمود: «بخوان!»
پس قرائت کرد آنچه نازل شده بود بر پیغمبران وابتدا نمود به صُحف ابراهیم؛ پس آن را به زبان سِریانی خواند. آنگاه خواند کتاب ادریس ونوح وکتاب صالح وتورات موسی وانجیل عیسی وفرقان محمّد (صلی الله علیه وآله) و(علیهم اجمعین). آنگاه نقل فرمود قصَص انبیاء را.
و به روایت شیخ طوسی، پس ولی خدا (علیه السلام) استعاذه نمود از شیطان رجیم وافتتاح نمود وفرمود:
بسْمِ الله الرحمن الرحیم ﴿وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْاَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْاَرْضِ وَنُرِیَ فِرعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ماکانُوا یَحْذَروْنَ﴾ (قصص: ۵-۶).
پس صلوات فرستاد بر رسول خدا وبر امیر المؤمنین وبر هر یک از ائمه (صلوات الله علیهم) تا رساند به پدر بزرگوار خود.
حکیمه خاتون گفت: «آنگاه حضرت، آن جناب را به من داد وفرمود: «ای عمه! برگردان او را به سوی مادرش، تا چشمش روشن شود واندوهگین نشود وبداند که وعده خداوند (جل جلاله) حق است ولکن بیشتر مردم نمی دانند».
پس برگرداندم آن جناب را به سوی مادرش، در وقتی که فجر دوم روشن شده بود. پس فریضه را بجای آوردم وتعقیب خواندم تا آنکه آفتاب، طالع شد. آنگاه ابی محمّد (علیه السلام) را وداع کردم وبه منزل خود مراجعت نمودم».
به روایت موسی: فرمود که: «ای عمه! ببر او را به نزد مادرش، تا بر او سلام کند وباز او را به نزد من بیاور».
حکیمه خاتون گفت: «آن حضرت را بردم تا بر مادر سلام کرد وباز آوردم وگذاشتم در آن مجلس؛ بعد از آن، حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود که: «روز هفتم باز بیا!»
حکیمه خاتون گفت: «روز دیگر صباح رفتم که بر امام حسن (علیه السلام) سلام کنم، پرده را برداشتم که جستجوی سیّد خود کنم، یعنی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را ببینم، آن حضرت را ندیدم. گفتم: فدای تو شوم! سیّد من چه شد؟»
امام (علیه السلام) فرمود که: «ای عمه! سپردم او را به آن کس که سپرد به او، مادر موسی (علیه السلام)».
و به روایت اول: چون حضرت آواز کرد که: «فرزند مرا به نزد من بیار!»
حکیمه خاتون گفت: «پس آن جناب را برداشتم وآوردم نزد آن حضرت، چون در پیش روی پدر بزرگوارش نگاه داشتم، در دست من بود که بر پدر بزرگوارش سلام کرد.
پس حضرت، آن جناب را از دست من گرفت ودر آن حال، مرغانی، بال خود را بر سر آن جناب گسترانیدند. پس حضرت، یکی از آن مرغان را آواز داد وفرمود: «او را بردار ومحافظت کن وبرگردان به سوی ما، در هر چهل روز!»
پس آن مرغ، آن جناب را برداشت وبه سوی آسمان پرواز کرد ومرغان دیگر، در عقب او پرواز کردند. پس شنیدم که امام حسن (علیه السلام) می فرماید: «سپردم تو را به آن کسی که سپرد به او مادر موسی (علیه السلام)».
پس نرجس خاتون بگریست. حضرت فرمود: «ساکت باش! که شیر خوردن برای او نباشد، مگر از پستان تو وزود است که برگردد به سوی تو، چنانچه برگشت موسی (علیه السلام) به سوی مادر خود. واین است قول خداوند که فرموده: «پس برگردانیدیم موسی را نزد مادرش تا دیده مادرش به او روشن شود واندوهگین نشود»(۱).
حکیمه خاتون گفت: گفتم: «این مرغ چه بود؟»
فرمود: «روح القُدس است که موکل است بر ائمه (علیهم السلام) که ایشان را موفق می گرداند وتسدید می کند ونگاه می دارد ایشان را از خطا ولغزش وایشان را علم می آموزد».
و به روایت مناقب قدیمه: آنگاه حضرت طلبیدند بعضی از کنیزان خود را که می دانستند ایشان پنهان می کنند خبر آن مولود را؛ پس نظر کردند به آن مولود کریم. حضرت فرمود: «بر او سلام کنید».
پس آن جناب را بوسیدند وگفتند: «سپردیم تو را به خداوند». وبرگشتند.
آنگاه فرمود: «ای عمّه! نرجس را طلب نما!»
پس او را طلبیدم. فرمود: «تو را نطلبیدم مگر آنکه او را وداع کنی».
پس او را وداع کرد وبرگشت وآن جناب را با پدرش گذاشتیم ومراجعت نمودیم.
چون روز دیگر شد، به نزد او رفتم، سلام کردم ونزد او احدی را ندیدم. مبهوت ماندم. فرمود: «ای عمّّه! او در ودایع خداوندی است تا آن زمان که اذن دهد او را خداوند، در خروج».
به روایت شیخ طوسی: حکیمه خاتون گفت: «چون روز سوم شد، شوقم به دیدن ولی الله شدید شد، پس رفتم به نزد ایشان به رسم عیادت واول رفتم به حجره ای که نرجس خاتون در آن بود. دیدم او را که نشسته، نشستن زن زاییده وبرابر او جامه زرد بود وسر خود را با دستمال بسته بود؛ سلام کردم بر او وملتفت شدم به سوی جانبی از آن حجره، دیدم گهواره ای است که بر آن جامه سبز بود، پس میل نمودم به سوی آن گهواره، جامه ها را از آن برداشتم. دیدم ولی الله را که بر پشت خوابیده، نه کمرش بسته ونه دستهای مبارکش.
پس چشمهای خود را باز کرد وخندید وبا من با انگشتان خود راز گفت. پس آن جناب را برداشتم وبه نزدیک دهن خود آوردم که او را ببوسم، بوی خوشی از آن جناب به مشامم رسید که خوشبوتر از آن، هرگز استشمام نکرده بودم.
در این حال، حضرت امام حسن (علیه السلام) آواز داد که: «ای عمّه! جوان مرا بیاور!» بردم، از من گرفت وفرمود: «ای پسر! سخن گو!» به همان نسق که سابقاً مذکور شد تکلّم فرمود.
حکیمه خاتون گفت: از آن حضرت گرفتم واو می فرمود: «ای پسر من! سپردم تو را به آن کسی که مادر موسی (علیه السلام) به او سپرده؛ بوده باش در حفظ خداوند، سرّ او، رعایت او وپناه او».
فرمود: «برگردان او را به مادرش، ای عمّه! وکتمان کن خبر این مولود را وخبرنده به او احدی را، تا تقدیر خداوند به غایت خود رسد».
پس آن جناب را به مادرش دادم وایشان را وداع کردم.
به روایت موسی: حضرت فرمود: «ای عمّه! چون روز هفتم شود، بیا نزد ما!» حکیمه خاتون گفت: روز هفتم آمدم، سلام کردم ونشستم. امام (علیه السلام) فرمود که: «بیاور فرزندم را نزد من!» پس آن جناب را آوردم واو در جامه ای بود.
و به روایت شیخ طوسی وحضینی ومسعودی: در جامه های زرد بود. باز آن حضرت کرد با آن جناب، مانند آنچه کرده بود در مرتبه اول؛ یعنی او را بر روی دو دست خود گرفت. بعد از آن، زبان را در دهان مبارکش گذاشت که او را شیر یا عسل می خورانید. آنگاه فرمود: «به سخن درآی وتکلّم نما ای فرزند من!»
پس حضرت صاحب الامر (علیه السلام) فرمود: اشهد انْ لا اله الاّ الله.... تا آخر آنچه به این روایت گذشت. بعد از آن، تلاوت فرمود این آیه را:
بسْمِ الله الرحمن الرحیم وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْاَرْضِ.... تا قول خداوند:... ماکانُوا یَحْذَروْنَ.
به روایت حضینی: بعد از تلاوت این آیه، حضرت فرمود به آن جناب که: «بخوان ای فرزند من، آنچه را که خداوند، نازل فرمود بر پیغمبران خود ورسولان خود!»
پس ابتدا فرمود به صحیفه های آدم (علیه السلام) آن را به زبان سِریانی خواند وکتاب هود وکتاب صالح وصحیفه های ابراهیم (علیه السلام) وتورات موسی وزبور داوود وانجیل عیسی وفرقان جدّم، رسول خدا (صلی الله علیه وآله). آنگاه، قصه پیغمبران ومرسلین را نقل فرمود تا عهد خود.
به روایت اول: حکیمه خاتون گفت: چون بعد از چهل روز شد، حضرت حجّت (علیه السلام) را برگرداندند. پس حضرت امام حسن (علیه السلام) مرا طلبید، چون به خدمتش رسیدم، ناگاه آن کودک را دیدم که در پیش روی او راه می رفت.
پس گفتم: «ای سیّد من! این پسر، دو ساله است».
حضرت تبسّم کرد، آنگاه فرمود: «بدرستی که فرزندان انبیاء واوصیاء (علیهم السلام) هرگاه ائمه باشند، نشو ونما می کنند به خلاف آنچه نشو ونما می کند غیر ایشان وبدرستی که کودکِ از ما، هرگاه یک ماه بر او گذشت، مانند کسی است که یک سال بر او گذشته باشد وبدرستی که کودکِ ما، در شکم مادرش سخن می گوید وقرآن می خواند وپروردگار خود را در زمان شیرخوارگی عبادت می کند وملائکه، او را اطاعت می کنند ودر بامداد وپسین بر او نازل می شوند».
حکیمه خاتون گفت: «پس پیوسته در هر چهل روز، آن کودک را برمی گرداندند تا آنکه، آن جناب را مردی دیدم، پیش از وفات امام حسن (علیه السلام) به چند روز کمی. پس، او را نشناختم. به برادرزاده ام گفتم: این کیست که مرا امر می فرمایی که روبروی او بنشینم؟»
فرمود: «این پسر نرجس است! این، خلیفه من است بعد از من وبه زودی از میان شما می روم، سخن او را بشنو وامر او را اطاعت کن!»
حکیمه خاتون گفت: «بعد از چند روز، امام حسن (علیه السلام) وفات کرد واکنون من، حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را در صبح وشام می بینم واز هر چه که از من می پرسند، آن جناب، مرا خبر می دهد ومن نیز ایشان را خبر می دهم.
و قسم به خداوند که گاه من اراده می کنم که چیزی از او بپرسم، ابتدا سؤال نکرده، جواب مرا می گوید ومی شود که بر من، امری روی می دهد، پس در همان ساعت جواب می رسد، بدون آنکه سؤال کنم. وشب گذشته، مرا خبر داد به آمدن تو نزد من وامر فرمود مرا که تو را خبر دهم به حقّ محمّد بن عبد الله».
راوی خبر گفت: «قسم به خداوند که حکیمه خاتون مرا خبر داد به چیزهایی که مطلع نبود بر او احدی جز خداوند (عزَّ وجلَّ) پس دانستم که این راست وعدل است از جانب خداوند؛ زیرا که خدای (عزَّ وجلَّ) مطلع کرده ایشان را بر چیزی که مطلع نکرده بر آن، احدی از خلق خود را».
به روایت مسعودی وحضینی: حکیمه خاتون گفت: چون بعد از چهل روز شد، داخل شدم در خانه امام حسن (علیه السلام)، پس دیدم مولای خود را که راه می رود در خانه؛ ندیدم رخساری نیکوتر از رخسار آن جناب ونه لغتی فصیح تر از لغت او! پس حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود به من: ا«ین مولود، ارجمند بر خداوند است».
گفتم: «ای سیّد من! از عمر او چهل روز گذشته ومن می بینم در امر او، آنچه می بینم».
فرمود: «ای عمه! آیا نمی دانی که ما معاشر اوصیا، نشو می کنیم در روز، مقداری که نشو می کند غیر ما در یک هفته ونشو می کنیم ما، در هفته، آنقدر که نشو می کند غیر ما در یک سال».
پس برخاستم وسر آن جناب را بوسیدم ومراجعت کردم. آنگاه برگشتم وجستجو کردم، او را ندیدم. گفتم به سیّد خود، ابی محمّد (علیه السلام) که: «مولای من، چه کرد؟»
فرمود: «ای عمه! سپردم او را به آن کسی که سپرد او را مادر موسی (علیه السلام)».
به روایت حضینی: آنگاه فرمود: «چون عطا فرمود به من، پروردگار من، مهدی این امّت را، دو مَلک فرستاد که او را برداشتند واو را به سراپرده عرش بردند تا آنکه ایستاد در حضور قرب الهی؛ پس فرمود به او:
«مرحبا به تو ای بنده من! برای نصرت دین من، در اظهار امر من ومهدی بندگان من! سوگند خوردم که به تو بگیرم وبه تو عطا کنم وبه تو بیامرزم وبه تو عذاب کنم. برگردانید او را ای دو ملک! به سوی پدرش، به مدارا وملاطفت وبه او بگویید که او در پناه وحفظ وحمایت ونظر عنایت من است تا آن زمان که برپا وظاهر نمایم حق را به او ونیست ونابود کنم باطل را به او وبوده باشد دین خالص برای من».
آنگاه امام حسن (علیه السلام) فرمود که: «چون مهدی (علیه السلام)، از شکم مادر خود بیرون آمد، یافته شد که به زانو درآمده ودو سبابه خود را بلند نمود. آنگاه عطسه کرد، پس فرمود: الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی محمّد وآله عبداً ذکر الله غیر مستنکف ولا مستکبر.
آنگاه فرمود: «ظلمه، گمان کردند که حجّت خداوند باطل خواهد شد، اگر اذن می دادند مرا در سخن گفتن، هرآینه شک زایل می شد».
از سیاق روایت حضینی، چنان مستفاد می شود که این ذیل، مشتمل بر بردن آن حضرت به آسمان، از تتمه خبر حکیمه خاتون باشد. ولکن ظاهر کلام مسعودی، در اثبات الوصیه، چنان است که تا آنجا که فرمود: «سپردم او را، الخ». خبر حکیمه تمام شد؛ زیرا که او، بعد از نقل، تا آنجا که گفته: «خبر داد مرا موسی بن محمّد که او قرائت کرد مولد را». یعنی حدیث ولادت را با کتابی که در این باب نوشته شده بود بیشتر آن را بر حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام). پس تصحیح فرمود آن را ودر او زیاد کرد وکم نمود وتقریر نمود روایات را به نحوی که ما ذکر نمودیم.
روایت شده از حضرت امام حسن (علیه السلام) که او فرمود: «چون صاحب، متولّد شد، خداوند (عزَّ وجلَّ)، دو ملک فرستاد، او را برداشتند وبردند تا سرادق عرش؛ پس ایستاد در محضر قرب الهی، خداوند به او فرمود: مرحبا، به تو عطا می کنم وبه تو می آمرزم یا عفو می کنم وبه تو عذاب می کنم».
علاّمه مجلسی، در بحار، کیفیّت بردن آن جناب را به آسمان، به نحوی که حضینی روایت کرده، نقل نموده از بعضی مؤلّفات قدماء اصحاب ما (رضوان الله علیهم).
نیز به سند خود، روایت کرده از نسیم وماریه که هر دو گفتند: «چون صاحب الزمان، از شکم مادر بیرون آمد، به زانو درافتاد وانگشتان سبّابه را...». تا آخر آنچه گذشت. ولکن از تاریخ جَهضمی وغیره، معلوم می شود که فقره اخیره، کلام حضرت عسکری (علیه السلام) است که در وقت ولادت مهدی (صلوات الله علیه) فرمود: «گمان کردند ظلمه، که ایشان مرا خواهند کشت تا قطع کنند این نسل را! چگونه دیدند قدرت قادر را واگر اذن می داد مرا خداوند در کلام، هرآینه برطرف می شد شکوک وخداوند می کند آنچه را که می خواهد».
مؤلف گوید که: روایات از حکیمه خاتون، اگر چه مختلف است ولکن مضامین آنها متحد یا متقارب است.
در بعضی از آنها، نقل شده چیزی که نقل نشده در دیگری، به جهت اختصار یا نسیان یا تمام آن را به همه نفرمود به جهت بعضی مصالح.
امر فرمودن حضرت عسکری (علیه السلام) به روح القدس، در روایت محمّد که: «مهدی (صلوات الله علیه) را در هر چهل روز بیاورد». منافات ندارد که گاهی آن جناب را پیش از آن وقت بیاورد.
چنانچه در خبر موسی وغیره بود، زیرا که حسب وعده حضرت، آن جناب را نزد نرجس خاتون می آورد به جهت خوردن شیر، در هر وقت که محتاج بود به آن، زیرا که نباید از غیر پستان او بخورد وشاید دیدن در روز هفتم ولادت وسوّم به جهت همین باشد، بلکه در شب دوم ولادت نیز، چنانچه مسعودی از علان روایت کرده که گفت: خبر داد مرا نسیم خادم، که خادم حضرت امام حسن (علیه السلام) بود؛ او گفت: فرمود به من صاحب الزمان (علیه السلام) ومن به خدمتش رسیده بودم بعد از ولادتش به یک شب، پس عطسه کردم در نزد او، به من فرمود: یرحمک الله.
نسیم گفت: پس مسرور شدم، به من فرمود: «آیا تو را بشارت ندهم در عطسه؟»
گفتم: «بلی!»
فرمود که: «او امان است از مردن تا سه روز».
و به روایت حضینی این نیز در روز سوم بود.
کلام علاّمه طباطبایی در اینکه حکیمه دونفرند:
علاّمه طباطبایی، بحرالعلوم، در رجال خود فرموده که: «حکیمه، دختر امام ابی جعفر ثانی (علیه السلام) است به نام عمّه پدرش، حکیمه، دختر ابی الحسن موسی بن جعفر (علیهما السلام) واوست که حاضر شد در ولادت قائم حجّت (صلوات الله علیه) چنان که حاضر شد عمه اش، حکیمه، ولادت ابی جعفر محمّد بن علی جواد (علیهما السلام) را وحکیمه یافت در هر دو موضع واما حلیمه بالامام پس او تصحیف عوام است».
سروی یعنی ابن شهر آشوب، در مناقب خود گفته که: حکیمه دختر ابی الحسن موسی بن جعفر (علیهما السلام) گفت: چون رسید وقت ولادت خیزران، مادر ابی جعفر، حضرت رضا (علیهما السلام) مرا بطلبید وفرمود: «ای حکیمه! حاضر شو در ولادت او وداخل شو تو، او وقابله در اطاقی». وبرای ما چراغی گذاشت ودر را بست برروی ما.
پس چون او را درد زادن گرفت، چراغ خاموش شد ودر پیش روی او طشتی بود، من برای خاموش شدن چراغ غمگین شدم.
در این حال بودیم که ظاهر شد حضرت جواد (علیه السلام) در طشت ودیدم بر او چیز نازکی است شبیه جامه که نور از آن می درخشد، چنان که خانه را روشن کرد. آن جناب را دیدیم، پس او را گرفتم ودر بغل خود گذاشتم وآن پرده را از آن گرفتم. پس، حضرت رضا (علیه السلام) تشریف آورد ودر را باز کرد وما از امر او فارغ شده بودیم. او را گرفت ودر گهواره گذاشت وفرمود: «ای حکیمه! ملازم گهواره او باش!»
حکیمه گفت: «چون روز سوّم شد، چشمان خود را به جانب آسمان کرد وفرمود: اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمداً رسول الله.
من از جای خود هراسان وترسان برخاستم وبه نزد حضرت رضا (علیه السلام) آمدم وگفتم به آن جناب که از این کودک، چیز عجیبی شنیدم؛ فرمود: «چه بود؟» پس خبر را برای آن جناب نقل کردم.
فرمود: «ای حکیمه! از آنچه ببینید، عجایب او بیشتر است».
علاّمه مجلسی، در مزار بحار خود گفته که: «قبّه شریفه، یعنی قبّه عسکری (علیه السلام) قبری است که منسوب است به نجیبه کریمه عالمه فاضله تقیّه رَضیّه، حکیمه، دختر ابی جعفر جواد (علیه السلام).
نمی دانم چرا متعرض زیارت او نشدند، یعنی علما در کتب مزار با ظهور فضل وجلالت او واختصاص او به ائمه (علیهم السلام) ومحل اسرار ایشان بود ومادر قائم (علیه السلام) در نزد او بود ودر ولادت آن حضرت، حاضر بود وگاه گاه آن حضرت را می دید در حیات ابی محمّد عسکری (علیه السلام) واو از سفرا وابواب بود بعد از وفات آن جناب، پس سزاوار است زیارت کردن او به آنچه جاری نماید خداوند بر زبان، از آنچه مناسب فضل وشأن او است».
بحرالعلوم (رحمه الله) بعد از نقل این کلام، فرموده: «عدم تعرّض بر زیارت آن مخدّره، چنانچه خال مفضال اشاره فرمود، عجیب است واعجب از آن، متعرض نشدن بیشتر مثل شیخ مفید در ارشاد وغیر او در کتب تواریخ وسیَر ونسب به حکیمه خاتون در اولاد حضرت جواد (علیه السلام) بلکه حصر کردند بعضی دختران آن جناب را در غیر او».
مفید در ارشاد فرموده: «گذاشت حضرت جواد (علیه السلام) از فرزند علی (علیه السلام) پسرش را که امام بود بعد از دو موسی وفاطمه وامام اولاد ذکوری نگذاشت غیر آنچه نامیدیم». انتهی.
شیخ صدوق در کمال الدین روایت کرده از محمّد بن عثمان عمری که فرمود: چون متولّد شد خلف مهدی (صلوات الله علیه) نوری ساطع شد از بالای سر آن جناب تا به اطراف آسمان، آن گاه به رو درافتاد به جهت سجده برای پروردگار خود، آن گاه سربلند نمود ومی فرمود: شهد الله انّه لااله الاّ هو والملائکة واولوا العلم قائماً بالقسط لااله الا هو العزیز الحکیم ان الدّین عندالله الاسلام.
نیز از حسن بن منذر روایت کرده که گفت: روزی حمزة بن ابی الفتح، به نزد من آمد وگفت به من: «بشارت باد تو را که دیشب متولد شد در دار، (یعنی خانه امامت، که در آن زمان چنین تعبیر می کردند) مولودی از برای ابی محمّد (علیه السلام) وامر فرمود به کتمان او واینکه سیصد گوسفند برایش عقیقه کنند».
نیز در آن کتاب وغیر آن روایت شده است که: «چون حضرت متولّد شد، امام حسن (علیه السلام) فرستاد در نزد ابی عمر که وکیل آن جناب بود که ده هزار رِطل نان وده هزار رطل گوشت بخرد وآنها را حسبة لله متفرق کند در میان بنی هاشم».
نیز روایت نمودند که چون آن جناب متولّد شد ونشو نمود، فرمان رسید که هر روز، قلم مغزدار گوسفند با گوشت بخرند واهل خانه گفتند که این برای مولای صغیر ما است».
نیز از طریقه خادم، روایت کردند که گفت: داخل شدم بر صاحب الزمان (علیه السلام) پس به من فرمود: «برای من صندل سرخ بیاور!»
آوردم برایش، پرسید که: «مرا می شناسی؟»
گفتم: «آری!»
فرمود: «کیستم؟»
گفتم: «تو آقای منی وپسر آقای منی!»
فرمود: «از این، از تو سؤال نکردم».
گفتم: «فدای تو شوم، برای من تفسیر کن!»
فرمود: «من خاتم اوصیائم وبه من دفع می کند خداوند، بلا را از اهل وشیعیان من».
در بحار، از خط شیخ شهید، نقل کرده که روایت نمود از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: «در شبی که متولد می شود در آن قائم (علیه السلام) متولد نمی شود در آن، هیچ مولودی، مگر آنکه مؤمن باشد واگر در زمینِ اهل شرک متولد شود، خداوند او را نقل فرماید به سوی ایمان، به برکت امام (علیه السلام)».
شیخ مسعودی، در اثبات الوصیه وحسین بن حمدان، در هدایه روایت کردند که: «حضرت ابوالحسن صاحب العسکر (علیه السلام) پنهان می کرد خود را از بسیاری از شیعیان خود، مگر از عدد قلیلی از خواص خود وچنین امر، منتهی شد به حضرت امام حسن (علیه السلام) از پشت پرده با خواص وغیرخواص تکلّم می فرمود، مگر در آن اوقات که سوار می شد برای رفتن به خانه سلطان واین عمل از آن جناب واز پدر بزرگوارش پیش از او مقدّمه بود برای غیبت صاحب الزّمان (علیه السلام) که شیعه به این مألوف شوند واز غیبت وحشت نکنند، عادت جاری شود در احتجاب واختفا».
مختصری در حالات خلفای بنی عباس در زمان غیبت صغری:
در سال نوزدهم از وقت امامت آن حضرت، «معتمد» خلیفه عباسی مُرد وبه «معتضد، احمد بن موفق» بیعت کردند واین در رجب سنه ۲۷۹ بود ودر سال ۲۹ از امامت آن جناب، معتضد مُرد وبه برادرش، «علی مکتفی» بیعت کردند در ماه ربیع الاخر سنه ۲۸۹ ودر سال سی وپنجم از آن وقت، مکتفی مُرد وبه برادرش، «جعفر مقتدر» (صاحب هدایه تا مقتدر بیش نقل نکرده چون در عصر او بود منه) بیعت کردند در سلخ شوال سال ۲۹۵.
در سال شصتم از آن وقت، مقتدر کشته شد، در آخر شوال سنه ۳۲۹ وبه برادرش، «محمّد قاهر» بیعت کردند ودر سال شصت ودو از آن وقت، قاهر خلع شد وبیعت کردند به «راضی، محمّد بن المقتدر» در جمادی الاولی، سنه ۳۲۲ ودر ربیع الاخر ۳۲۹، راضی مُرد وبه برادرش، «متقی» بیعت کردند واز برای صاحب (علیه السلام) از آن وقت که متولّد شد تا این وقت که ماه ربیع الاول سنه ۳۳۲ است، هفتاد وپنج سال وهشت ماه گذشته، با پدر بزرگوارش چهار سال وهشت ماه بود وبه انفراد، امامت کرد هفتاد ویک سال وگذاشتم قدری بیاض، برای کسی که بعد می آید، والسلام. واز این کلام ظاهر می شود که این کتاب شریف در اول غیبت کبری تألیف شده.

باب دوم: در ذکر اسامی والقاب وکنیه های آن حضرت ووجه تسمیه آنها

در اسما والقاب وکنیه های شریفه حضرت مهدی (صلوات الله علیه) که در قرآن مجید وسایر کتب سماویه واخبار اهل بیت (علیهم السلام) والسنه روات ومحدّثین، مذکور ودر کتب اخبار وسیَر ورجال ثبت شده، با اشاره به ستر آن وبه همان طریق که علمای اعلام، اسامی والقاب حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) وائمه (علیهم السلام) را ذکر نمودند؛ در این مقام سلوک نمودم، با تحرّز از بعضی استنباط مستحسنه که دیگران در این مقام کردند که اگر در این جا رعایت می کردم، اضعاف موجود مذکور می شد وبر تمامی آنها اطلاق اسم می شود، چنانچه در باب چهارم بیاید.
اسما والقاب وکنیه های آن حضرت ووجه تسمیه آنها:
آنچه در این جا ذکر می شود، ۱۸۲ اسم است.
اول: «احمد»
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «بیرون می آید مردی از فرزندان من در آخرالزمان...».
تا آنکه فرمود: «برای او دو اسم است، اسمی مخفی واسمی ظاهر، اما اسمی که مخفی است، احمد است.الخ»
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده، از حذیفه که گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را که ذکر کرد مهدی را، پس فرمود: «بیعت می کنند با او، میان رکن ومقام. اسم او احمد است وعبد الله ومهدی؛ پس اینها نامهای اوست».
در تاریخ «ابن خشاب» وغیره، روایت است که: «آن جناب، صاحب دو اسم است وظاهراً مراد، دو اسم مبارک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باشد».
دوم: «اصل»
شیخ کشی در رجال خود، روایت کرده از ابی حامد بن ابراهیم مراغی که گفت: نوشت ابو جعفر بن احمد بن جعفر قمّی عطار: «نبود از برای او ثالثی در زمین در قرب به «اصل» وتوصیف نمود ما را برای صاحب ناحیه ای، جواب بیرون آمد که واقف شدم بر آنچه وصف کردی به آن، اباحامد را که خدایش عزیز کند به طاعت خود. فهمیدم حالتی را که بر آن حالت است که به اتمام رساند خداوند آن را برای او به احسن از آن، خالی ندارد او را از تفضل خود بر او، خداوند ولیّ او باشد، بر او باد بیشتر سلام ومخصوص تو را».
ابوحامد گفت: «این در رقعه ای طولانی بوده ودر آن امر ونهی بود به سوی برادرزاده کثیر. در رقعه مواضعی بود که آن را مقراض کرده بودند وداده شد رقعه، به هیأت خود به علان بن حسن رازی».
نوشت مردی از اجلّه برادران ما که او را می نامیدند حسن بن نصر، آنچه را که بیرون آمده بود در حق ابی حامد، فرستاد او را به سوی پسرش، ظاهر آن است که مراد از «اصل» وصاحب ناحیه وصاحب توقیع، امام عصر (علیه السلام) باشد.
روایت کلینی از حسن بن نصر:
حسن بن نصر، همان است که شیخ کلینی، در باب مولد آن جناب (علیه السلام) روایت کرده از سعد بن عبد الله که گفت: حسن بن نصر وابوصدام وجماعتی، بعد از وفات حضرت امام حسن (علیه السلام) سخن گفتند در باب آنچه در دست وکلا است واراده کردند که فحص کنند در باب حجّت زمان. پس حسن بن نصر به نزد ابوصدام آمد وگفت: «من اراده دارم که حجّ کنم».
ابوصدام به او گفت: «حجّ را در این سال تأخیر بینداز!»
حسن گفت که: «من در خواب هراسان می شوم، یعنی خواب هولناک می بینم وناچارم از بیرون رفتن».
و به احمد بن یعلی بن حماد وصیّت کرد واز برای ناحیه، مالی به او داد وگفت: از دست خود بیرون مکن مگر بعد از تبیّن امر».
حسن گفت: من چون وارد بغداد شدم، خانه ای کرایه کردم ودر آن خانه آمدم؛ پس بعضی از وکلا، جامه ای چند وقدری اشرفی نزد من آورده، گذاشت. من به او گفتم: «این چه چیز است؟»
گفت: «همان است که می بینی».
پس دیگری مثل آن آورد ودیگری، تا آنکه خانه پر شد. آنگاه احمد بن اسحق با تمام آنچه نزد او بود، آمد. تعجّب کردم ومتفکّر ماندم.
پس وارد شد بر من رقعه آن مرد، یعنی حضرت صاحب (علیه السلام) که چون از روز، فلان قدر بگذرد آنچه با تو است حمل کن، یعنی بردار ومتوجّه سر من رأی شو. پس برداشتم آنچه نزد من بود ورحلت نمودم ودر راه شصت نفر دزد بودند که قافله را برهنه می کردند. من گذشتم وخداوند مرا نجات داد از آن.
پس وارد سامره شدم وفرود آمدم ورقعه به من رسید که: «آنچه با تو است بردار وبیاور!» من آنها را در سلّه های حمالها گذاشتم، چون به دهلیز خانه رسیدم، غلام سیاهی را دیدم که ایستاده. به من گفت: «تو حسن بن نصری؟»
گفتم: «آری!»
گفت: «داخل خانه شو!»
و من داخل خانه شدم وسلّه های حمّالها را خالی کردم. در کنج خانه، نان بسیاری دیدم. به هر یک از حمّالها یک قرص نان دادم. بیرون رفتند. اطاقی را دیدم که پرده بر او آویخته بود واز آنجا مرا کسی ندا کرد که: «ای حسن بن نصر! خدای را حمد کن بر آنچه بر تو منّت گذاشت؛ شک مکن که شیطان می خواهد تو شک کنی».
دو جامه برای من بیرون فرستاد وفرمود: «بگیر این را! پس زود است که محتاج شوی به آن دو».
من آن دو جامه را گرفتم وبیرون آمدم.
سعد بن عبد الله گفت: «حسن برگشت ودر ماه رمضان فوت شد ودر آن دو جامه، او را دفن کردند».
ظاهراً خبر اوّل متعلق است به حضرت امام حسن (علیه السلام).
در کتب رجالیّه، مذکور است که مراد از «اصل» امام است وبه همین خبر استشهاد نمودند. گویا معیّن نشد که خبر، متعلّق به کدام یک از ایشان است، لکن در اراده امام، از آن سخنی نیست ووجه بودن امام عصر (علیه السلام) یا هر امامی، اصل ظاهر است، چه ایشانند اصل هر علم وخیر وبرکت وفیض، هیچ حقی در دست احدی نیست مگر آنکه منتهی شود لابد به ایشان ونعمتی به احدی نمی رسد مگر به سبب ایشان ومرجع وملاذ عبادند در دنیا وبرزخ وآخرت. مقصود اصلیند از خلقت جمیع عوالم علویّه وسفلیّه.
سوّم: «اوقید مو»
فاصل المعی میرزا محمّد نیشابوری در کتاب «ذخیرةالالباب» معروف به «دوائر العلوم» ذکر کرده که: «اسم آن جناب در تورات به لغت ترکوم «اوقیدمو» است».
چهارم: «ایزد شناس»
پنجم: «ایزد نشان»
در کتاب مذکور، مسطور است که این دو، نام آن جناب است در نزد مجوس. شیخ بهایی (رحمه الله) در «کشکول» فرموده که: «فارسیان، آن جناب را ایزدشناس وایزدنشان گویند».
ششم: «ایستاده»
و نیز در آنجا ذکر کرده که: «این نام آن جناب است در کتاب شامکونی».
هفتم: «ابوالقاسم»
در اخبار مستفیضه، به سندهای معتبره، از خاصه وعامه روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرموده: «مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من است وکنیه او کنیه من است».
در کمال الدین است از ابی سهل نوبختی از عقید خادم که گفت: «آن جناب مکنّی است به ابی القاسم».
در تاریخ ابن خشاب، روایت است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «خلف صالح، از فرزندان من است. اوست مهدی، اسم او محمّد است. کنیه او ابوالقاسم».
روایت کرده از قاسم بن عدی، که او گفت: «می گویند: کنیه خلف صالح، ابوالقاسم است».
در بعضی اخبار نهی رسیده از کنیه گذاشتن به ابوالقاسم. اگر اسم، محمّد باشد، بعضی تصریح کردند به حرمت ذکر آن حضرت به این کنیه در مجالس واینکه حکم آن حکم اصلی آن جناب است که بیاید.
هشتم: «ابو عبد الله»
گنجی شافعی در کتاب «بیان» در احوال صاحب الزمان (علیه السلام) روایت کرده از حذیفه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «اگر نماند از دنیا مگر یک روز، هر آینه می انگیزاند خداوند، مردی را که اسم او اسم من است وخلق او خلق من، کنیه او ابو عبد الله است وبیاید که آن جناب، مکنی است به کنیه جمیع اجداد طاهرین خود».
نهم: «ابو جعفر»
دهم: «ابو محمّد»
یازدهم: «ابوابراهیم»
حضینی در هدایه گفته که: «کنیه آن جناب ابوالقاسم وابو جعفر است».
روایت شده که از برای آن جناب است کنیه یازده امام از پدران وعمّ آن حضرت، امام حسن مجتبی (علیه السلام) در یکی از مناقب قدیمه که اوّل آن چنین است: خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سمط، در اواسط سنه ۳۳۵ گفت: «قرائت کردم این کتاب را بر ابی الحسن علی بن ابراهیم انباری در واسط، ماه ربیع الاخر». گفت: «خبر داد مرا ابوالعلا، احمد بن یوسف بن مؤید انباری در سال ۳۲۶. الخ» مشتمل است بر اجمالی از احوال همه ائمه (علیهم السلام) وتاکنون مؤلّف آن معلوم نشده ودر آنجا نیز این روایت را نقل کرده (بنا براین خبر).
دوازدهم: «ابوالحسن»
سیزدهم: «ابوتراب»
خواهد بود که هر دو، کنیه حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) است؛ اگرچه در دوّمی، فی الجمله تأنّی می رود مگر آنکه مراد از ابوتراب، صاحب خاک ومربّی زمین باشد؛ چنانچه یکی از وجوه قرار دادن این کنیه است برای آن حضرت وبیاید در تفسیر آیه شریفه ﴿وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُوْرِ رَبِّها...﴾ (زمر: ۶۹) که فرمودند: «ربّ زمین، امام زمین است واینکه به نور حضرت مهدی (علیه السلام) مردم مستغنی شوند از نور آفتاب وماه».
چهاردهم: «ابوبکر»:
که یکی از کنیه های جناب رضا (علیه السلام) است؛ چنانچه ابوالفرج اصفهانی در «مقاتل الطالبین» وغیر او ذکر کردند.
پانزدهم: «ابوصالح»
در «ذخیرة الالباب» ذکر کرده که آن جناب، مکنَّی است به ابوالقاسم وابوصالح واین کنیه معروفه آن حضرت است. در میان عربها، بَلدی وبادیه نشین وپیوسته در توسّلات واستغاثات خود، آن جناب را به این اسم می خوانند وشعرا وادبا در قصاید ومدایح خود ذکر می کنند واز بعضی قصص آینده معلوم می شود که در سابق، شایع بوده ودر باب نهم، ذکر مأخذی برای این کنیه خواهد شد. ان شاء الله تعالی.
شانزدهم: «امیر الامره»
لقبی است که امیر المؤمنین (علیه السلام) آن جناب را خواندند به آن؛ چنانچه ثقه جلیل، فضل بن شاذان در کتاب «غیبت» خود روایت کرده از امام صادق (علیه السلام) که فرمودند: «بعد از ذکر جمله ای از فتن وحروب وآشوبها، بیرون می آید دجّال ومبالغه می کند در اغوا واضلال، پس ظاهر می شود امیر اَمَرَه وقاتل کفره وسلطان مأمول که متحیّر است در غیبت او عقول واو نهم از فرزندان تو است ای حسین که ظاهر می شود بین رکنین وغلبه می کند بر ثقلین».
هفدهم: «احسان»
هیجدهم: «اُذُن سامعه»
نوزدهم: «ایدی»
اول را در «هدایه» و«مناقب» قدیمه از القاب آن جناب شمرده اند، دوّم وسوّم در هدایه است وظاهراً مراد از «ایدی» که جمع ید است، به معنی نعمت باشد.
در تفسیر آیه شریفه «واسبغ علیکم..».
در این جا چنانچه صدوق در «کمال الدین» وابن شهر آشوب در «مناقب» روایت کردند از حضرت کاظم (علیه السلام) که فرمود: «در تفسیر آیه شریفه ﴿... وَاَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً...﴾ (لقمان: ۲۰) که نعمت ظاهره، امام ظاهر است ونعمت باطنه، امام غایب است». ودر مواضع بسیاری از قرآن، نعمت تفسیر شده به امام (علیه السلام).
بیستم: «بقیة الله»
اولین کلام حضرت پس از خروج:
در ذخیره گفته که این نام آن جناب است، در کتاب ذوهر ودر غیبت فضل بن شاذان روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که در ضمن احوال قائم (علیه السلام) فرمود: «پس چون خروج کرد، پشت می هد به کعبه وجمع می شوند ۳۱۳ مرد واوّل چیزی که تکلّم می فرماید، این آیه است: ﴿بَقِیَّةُ الله خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ...﴾ (هود: ۸۶) آنگاه می فرماید: منم بقیة الله وحجّت او وخلیفه او بر شما، پس سلام نمی کند بر او سلام کننده ای مگر آنکه می گوید: السّلام علیک یا بقیة الله فی ارضه».
شیخ فرات بن ابراهیم در تفسیر خود، روایت کرده از عمران بن واهر گفت که: «مردی خدمت حضرت صادق (علیه السلام) عرض کرد که: «ما سلام بکنیم به حضرت قائم (علیه السلام) به امرة المؤمنین، یعنی بگوییم به او یا امیر المؤمنین!؟
فرمود: «نه! این اسمی است که نامید به آن، خداوند، امیر المؤمنین (علیه السلام) را که نامیده نمی شود احدی پیش از او ونه بعد از او، مگر آنکه کافر باشد».
گفت: «چگونه سلام کنیم بر او؟»
فرمود: «بگویید: السّلام علیک یا بقیة الله».
آنگاه خواند حضرت: ﴿بَقِیَّةُ الله خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ...﴾.
بیست ویکم: «بئر معطله»
در تفسیر آیه شریفه «بئر معطله..».
علی بن ابراهیم در تفسیر خود، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر شریفه ﴿... وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشِیْدٍ﴾ (حج: ۴۵) فرمود: «که این مثلی است جاری شده برای آل محمّد (علیهم السلام). بئر معطّله، آن چاهی است که از او، آب کشیده نمی شود وآن امامی است که غایب شده».
پس اقتباس نمی شود از او، علم تا وقت ظهور؛ یعنی به اسباب ظاهره متداوله از برای هر کس در هر وقت، چنانچه میّسر بود در عصر هر امامی، غیر از آن جناب که قصر مرتفع بودند اگر مانع خارجی نبود، پس منافات ندارد با آنچه ذکر خواهیم نمود در باب دهم از تمکن انتقاع به علم وسایر فیوضات از آن جناب به غیر اسباب متعارفه از برای خواص بلکه غیر ایشان نیز.
بیست ودوم: «بلدالامین»
یعنی قلعه محکم خداوند که کسی را به وی تسلّطی نیست. فاضل متتّبع، میرزا محمّد رضا مدرّس در جنّات الخلود، آن را از القاب آن جناب شمرده.
بیست وسوم: «بهرام»
بیست وچهارم: «بنده یزدان»
این دو اسم آن حضرت است در کتاب ایستاع؛ چنانچه در «ذخیرة الالباب» ذکر نمود.
بیست وپنجم: «پرویز»
با (باء پهولیه) اسم آن جناب است در کتاب برزین از رفرس، چنانچه در کتاب مزبور است.
بیست وششم: «برهان الله»
اسم آن جناب است در کتاب انکلیون، چنانچه در آنجا ذکر نموده.
بیست وهفتم: «باسط»
در «هدایه» و«مناقب» قدیمه از القاب آن جناب شمرده شده وآن، به معنی فراخ کننده وگسترنده است وفیض آن حضرت چنان که خود فرمودند، مانند آفتاب به همه جا رسیده وهر موجودی از آن بهره ور است ودر ایّام حضور وظهور، عدلش، چنان منبسط وعام شود که گرگ وگوسفند با هم محشور شوند.
در تفسیر شیخ فرات بن ابراهیم روایت است از ابن عباس که گفت: «در ظهور حضرت قائم (علیه السلام) باقی نماند نه یهودی ونه نصرانی ونه صاحب ملّتی، مگر آنکه داخل می شود در اسلام تا اینکه مامون می شوند گوسفند وگرگ وگاو وشیر وانسان ومار، حتّی پاره نمی کند موش، خیکی را».
شیخ مقدّم احمد بن محمّد بن عیاش، در مقتضب الاثر، به سند خود روایت کرده از عبد الله بن ربیعه مکی، از پدرش که گفت: من از کسانی بودم که با عبد الله بن زبیر کار می کردیم در کعبه واو عمله را امر کرده بود که مبالغه کنند در رفتن به زمین یعنی برای پایه؛ گفت: پس رسیدم به سنگی مانند شتری ودر آن نوشته ای یافتیم تا اینکه می گوید آن را خواندم ودر آن بود: بسم الاوّل لاشیء قبله لا تمنعوا الحکمة اهلها تظلموهم ولاتعطوها غیر مستحقها فتظلموها. وآن طولانی است.
در آن ذکر شده بعثت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وصفات حمیده وکردار جمیله ومقرّ ومدفن آن جناب وهمچنین هر یک از ائمّه طاهرین (علیهم السلام) تا آنکه در حق حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) گفته که: «مدفون می شود در مدینه محدّثه، آنگاه منتظر بعد از او؛ اسم او، اسم پیغمبر است. امر می کند به عدل وخود به آن رفتار می نماید. نهی می کند از منکر وخود از آن اجتناب می فرماید. برطرف می کند خداوند به سبب او تاریکیها را، دور می کند به او شک وکوری را، حشر می کند گرگ در روزگار او با گوسفند. خشنود می شود از او ساکن در سما، مرغان در هوا، ماهیان در دریا.
ای! چه بنده که چقدر ارجمند است بر خداوند تبارک وتعالی، خوشا حال آنکه او را اطاعت کند، وای بر آنکه نافرمانی او کند! خوشا به آن کس که در پیش روی او مقاتله کند وبکشد یا کشته شود. بر آنان باد درودها از پروردگار ایشان ورحمت؛ ایشانند هدایت یافتگان؛ ایشانند رستگاران؛ ایشانند فیروزشدگان».
بیست وهشتم: «بقیة الانبیاء»:
و این با چند لقب دیگر مذکور است در خبری که حافظ بُرسی در «مشارق الانوار» روایت کرده از حکیمه خاتون، به نحوی که عالم جلیل، سیّد حسین مفتی کرکی، سبط محقق ثانی در کتاب «دفع المنادات» از او نقل کرده که او گفت: «مولد قائم (علیه السلام) شب نیمه شعبان بود».
تا آنکه می گوید: آن جناب را آوردم به نزد برادرم، حسن بن علی (علیهما السلام)، پس مسح فرمود به دست شریف، بر روی پرنور او که نور انوار بود وفرمود: «سخن گو ای حجة الله وبقیّة انبیاء ونور اصفیا وغوث فقرا وخاتم اوصیا ونور اتقیا وصاحب کره بیضاء!»
پس فرمود: اشهد ان لا اله الاّ الله.... تا آخر آنچه در باب ولادت گذشت.
لکن در نسخه مشارق حقیر، چنین است: «سخن گو ای حجة الله، بقیة انبیا، خاتم اوصیا، صاحب کره بیضاء، مصباح از دریای عمیق شدید الضیاء، سخن گوی ای خلیقه اتقیا، نور اوصیا! الخ»
بیست ونهم: «تالی»
یوسف بن قزعلی، سبط ابن جوزی، آن را در مناقب از القاب آن جناب شمرده.
سی ام: «تأیید»
در «هدایه» از القاب آمده وآن به معنی نیرو وقوّت دادن است.
در «کمال الدین» روایت شده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که بعد از ذکر شمایل ونامهای آن جناب فرمود که: «می گذارد دست خود را بر سرهای عباد، نمی ماند مؤمنی مگر آنکه دلش سخت تر می شود از پاره آهن ومی دهد خداوند به آن مؤمن، قوّت چهل مرد».
سی ویکم: «تمام»
در «هدایه» از القاب آن جناب شمرده شده ومعنی آن واضح است، زیرا آن حضرت در صفات حمیده وکمال وافعال وشرافت نسب وشوکت وحشمت وسلطنت وقدرت ورأفت، تام وتمام وبی عیب ومنقصت وزوال است. محتمل است که مراد از تمام، متمّم ومکمّل باشد، زیرا به آن جناب، تمام شود خلافت وریاست الهیه در زمین وآیات باهره وعلوم واسرار انبیا واوصیا، این اطلاق، شایع است در استعمال.
سی ودوم: «ثائر»
در مناقب قدیمه از القاب آن جناب شمرده شده و«ثائر» کینه خواه را گویند که آرام نگیرد تا قصاص نماید وخواهد آمد که آن جناب، مطالبه خون جدّ بزرگوار خود بلکه خون جمیع اصفیا را کند.
و در دعای ندبه است: ایْن الطّالب بذحول الانْبیاء وابناء الانبیاء ایْن الطّالب بدم المقتول بکربلا.
سی وسوم: «جعفر»
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از حمزة بن الفتح که گفت: «مولودی برای ابی محمّد (علیه السلام) زاده شد که امر فرمود به کتمان او».
حسن بن منذر از او پرسید که: «اسم او چیست؟»
گفت: «نامیده شده محمّد وکنیه گذاشته شد به جعفر».
و ظاهراً مراد، کنیه معروفه نباشد، بلکه مقصود آن است که تصریح به اسم آن جناب نمی کنند، بلکه تعبیر می کنند از او به کنایه به جعفر، از ترس عمویش جعفر که شیعیان، چون به یکدیگر سخن گویند، بگویند: «دیدیم جعفر را». یا «او امام است». یا «از او توقیع رسید». یا «این مال را به نزد او برد». ومانند اینها تا تابعان جعفر نفهمند مقصود کیست.
در «غیبت» شیخ نعمانی دو خبر از حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) است که در آن کتاب از القاب آن جناب شمرده اند که کنیه گذاشته شد به عموی خود یا از او کنایه کنند به عمویش وظاهراً مراد از آن دو خبر نیز همین باشد.
علاّمه مجلسی، احتمال داده که شاید کنیه بعضی از عموهای آن جناب، ابوالقاسم بوده یا کنیه آن جناب ابو جعفر یا ابی الحسین یا ابی محمّد نیز باشد که اینها کنیه حضرت مجتبی (علیه السلام) وسیّد محمّد معروف، عموی آن حضرت بوده وبعد از آن، احتمالی را که ما دادیم ذکر نمود، آنگاه فرمود: «قول اوسط، اظهر است چنان که گذشت در خبر حمزة بن الفتح. الخ» واین بسیار غریب است، زیرا در نسخه کمال الدین حتی در نسخه خود آن مرحوم که نقل کرده اند، جعفر است نه ابی جعفر.
در «منتهی الارب» گفته: یقال فلان یکنّی بابی عبد الله مجهولاً ولایقال یکنّی بعبد الله. این کلام برای دفع توهّم است که در جایی که کنیه، مثلاً ابی عبد الله یا ابی جعفر است، نباید گفت کنّی به عبد الله یا به جعفر. پس در آنجا که چنین کلامی نوشته شد، غرض، خود آن اسم است. والله العالم.
سی وچهارم: «جمعه»
از اسامی آن جناب است؛ چنانچه مشروحاً بیاید در باب یازدهم.
سی وپنجم: «جابر»
در «هدایه» و«مناقب» قدیمه، از القاب شمرده و«جابر» به معنای درست کننده وشکسته بند است واین لقب از خاصه های آن حضرت است که فرج اعظم وگشایش همه کارها وجبر همه دلهای شکسته وخرسندی همه قلوب پژمرده وانبساط همه نفوس منقبضه محزونه وشفای همه امراض مزمنه مکنونه به وجود مسعود اوست.
سی وششم: «جنْبْ»
در «هدایه» از القاب شمرده ودر اخبار متواتره ودر تفسیر آیه شریفه: ﴿یا حَسْرَتا عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ الله﴾ (زمر: ۵۶) رسیده که امام (علیه السلام) جنب الله است.
سی وهفتم: «جوار الکنس»
یعنی ستاره های سیاه که پنهان می شوند در برابر شعاع آفتاب، چون وحشیان که در خوابگاه درآیند ودر آنجا پنهان شوند.
در تفسیر آیه شریفه «فلا اقسم بالخنس..».
در «کمال الدین» و«غیبت» شیخ طوسی و«غیبت» نعمانی، روایت است از امام باقر (علیه السلام) در تفسیر دو آیه شریفه: ﴿فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ﴾ (تکویر: ۱۵-۱۶) که فرمود: مراد از آن، امامی است که غایب شود در سنه ۲۶۰ وسپس ظاهر شود مانند شهاب درخشان در شب تاریک».
و در اشاره به آن، راوی فرمود: «اگر درک کردی آن زمان را چشمهایت روشن خواهد شد».
سی وهشتم: «حجة» و«حجّة الله»
در «عیون» و«کمال الدین» و«غیبت» شیخ و«کفایةالاثر» علی بن محمّد خرّاز روایت شده از ابی هاشم جعفری که گفت: شنیدم امام علی النّقی (علیه السلام) می فرماید: «جانشین بعد از من، پسر من، حسن است. پس چگونه خواهد بود حال شما با جانشین بعد از جانشین من؟»
گفتم: «از چه جهت؟ فدای تو شوم!»
فرمود: «به جهت این که شخص او را نمی بینید وحلال نیست برای شما بردن نام او».
گفت: «پس چگونه او را یاد کنیم؟»
فرمود: «بگویید حجة آل محمّد (علیهم السلام)».
و این از القاب شایعه آن جناب است که در بسیاری از ادعیه واخبار، به همین لقب مذکور شده اند وبیشتر محدثان، آن را ذکر نموده اند وبا آن که در این لقب، سائر ائمه (علیهم السلام) شریکند وهمه حجّتند از جانب خداوند بر خلق، لکن چنان اختصاص به آن جناب دارد که در اخبار، هر جا بی قرینه هم ذکر شود، مراد آن حضرت است.
بعضی گفتند: لقب آن جناب «حجة الله» است به معنی غلبه یا سلطنت خدای بر خلایق، زیرا این هر دو، به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسید ونقش خاتم آن جناب انا حجة الله است وبه روایتی انا حجة الله وخالصته وبه همین مهر، حکومت روی زمین کند.
سی ونهم: «حق»
در مناقب قدیمه وهدایه، «حق» از القاب آمده است.
در تفسیر آیه شریفه «جاء الحق..».
در کافی روایت است از امام باقر (علیه السلام) که فرموده: «در آیه شریفه ﴿قُلْ جاءَ الْحَقُّ...﴾ (اسراء: ۸۱) که چون قائم (علیه السلام) خروج کند، دولت باطل برود».
و بنابراین تفسیر، تعبیر به صیغه ماضی به جهت تأکید وقوع آن وبیان آن که شکی در آن نیست، آنچنان که گویی واقع شده است ودر زیارت آن جناب است:
السّلام علی الحق الجدید!
و ظاهر است که جمیع حالات وصفات وافعال واقوال واوامر ونواهی را آن حضرت داراست که تمام منافع وخیرات ومصالح ثابته باقیه تامّه ای را که در آن ضرر ومفسده وخطایی راه ندارد، نه در دنیا ونه در آخرت ونه برای خود ونه برای احدی از پیروان آن جناب.
چهلم: «حجاب»
حجاب نیز در «هدایه» از القاب شمرده شده ودر زیارت آن جناب است:
السّلام علی حجاب الله الازلی القدیم.
چهل ویکم وچهل ودوم: «حمد» و«حامد»
هر دو، در آن کتاب از القاب شمرده شده.
چهل وسوم: «حاشر»
حاشر نیز یکی از نامهای آن حضرت است در صحف ابراهیم؛ چنانچه در «تذکرة الائمه» (علیهم السلام) مذکور است.
چهل وچهارم: «خاتم الاوصیاء»
از القاب شایعه وآن حضرت خود را به همین لقب شناساند، چنانچه اغلب محدثان روایت کرده اند از «ابی نصر طریف»، خادم حضرت عسکری (علیه السلام) که گفت: داخل شدم بر حضرت صاحب الزمان (صلوات الله علیه) پس به من فرمود: «ای طریف! سندل سرخ برای من بیاور!»
آوردم آن را برای آن حضرت، به من فرمود: «مرا می شناسی؟»
گفتم: «آری!»
فرمود: «من کیستم؟»
گفتم: «تو مولای من وپسر مولای منی!»
فرمود: «این را از تو سؤال نکردم».
گفتم: «فدای تو شوم! پس، بیان کن برای من آنچه را اراده کردی».
فرمود: «منم خاتم الاوصیاء! به سبب من، رفع می کند خداوند بلا را از اهل من وشیعیان من که بر پا می دارند دین خدا را».
چهل وپنجم: «خاتم الائمه» (علیهم السلام)
در «جنّات الخلود» از القاب آن جناب شمرده شده.
چهل وششم: «خجسته»
در «ذخیره» آمده که این نام آن جناب است در کتاب کندر آل فرنگیان.
چهل وهفتم: «خسرو»
در «ذخیره» و«تذکره» مذکور است که «خسرو» نیز نام آن حضرت است ودر کتاب جاویدان «خسرو مجوس».
چهل وهشتم: «خداشناس»
در آن دو کتاب مذکور است که «خداشناس» نام آن حضرت است. در کتاب شامکونی که به اعتقاد کفره هند، پیغمبری صاحب کتاب بوده است وگویند بر اهل ختا وختن، مبعوث شده ومولد او شهر کیلواس بوده وگوید که دنیا وحکومت آن به فرزند سیّد خلایق دوجهان به «یشن» که به زبان ایشان، نام رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است، خواهد رسید. واو بر کوههای مشرق ومغرب دنیا حکم براند وفرمان دهد وبر ابرها سوار شود وفرشتگان، کارگزاران وی باشند وپریزادان وآدمیان در خدمت او در آیند واز سودان که زیر خط استواست تا ارض تسعین که زیر قطب شمال است وماورای اقلیم هفتم را که گلستان ارم وکوه قاف باشد، صاحب شود ودین خدا، یک دین باشد ونام او «ایستاده» و«خداشناس» است.
چهل ونهم: «خازن»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
پنجاهم: «خلف» و«خلف صالح»
در «هدایه» و«مناقب» قدیمه از القاب شمرده شده وبه این لقب، مکرر در السنه ائمه (علیهم السلام) مذکور شده.
در تاریخ ابن خشاب مذکور است که آن حضرت مکنّی است به «ابوالقاسم» واو دو اسم دارد: «خلف» و«محمّد» وظاهر می شود در آخرالزمان. بر سر آن جناب ابری است که سایه می افکند بر او در برابر آفتاب وسیر می کند با او هرجا که برود وندا می کند به آواز فصیح که: هذا هو المهدی! این است مهدی، یعنی آن مهدی موعود که همه منتظر او بودید.
روایت شده از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «خلف صالح از فرزندان ابی محمّد، حسن بن علی است واوست صاحب الزمان واوست مهدی».
نیز روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام) که: «خلف صالح، از فرزندان من است. اوست مهدی؛ اسم او محمّد است؛ کنیه او ابوالقاسم است. خروج می کند در آخرالزمان ومراد از خلف، جانشین است وآن حضرت، خلف جمیع انبیا واوصیای گذشته است وجمیع علوم وصفات وحالات وخصایص آنها را دارد ومواریث الهیه، که از آنها به یکدیگر می رسد وهمه آنها، در آن حضرت ودر نزد او جمع بود».
در حدیث لوح معروف که جابر، در نزد صدیقه طاهره (علیها السلام) دید، مذکور است بعد از ذکر عسکری (علیه السلام) که: «آنگاه کامل می کنم این را به پسر خلف او که رحمت است برای جمیع عالمیان؛ بر اوست کمال صفوت آدم ورفعت ادریس وسکینه نوح وحلم ابراهیم وشدّت موسی وبهاء عیسی وصبر ایّوب».
در حدیث مفضل مشهور است که چون آن جناب ظاهر شود، تکیه کند به پشت خود به کعبه وبفرماید: «ای گروه خلایق! آگاه باشید که هرکه خواهد نظر کند به آدم وشیث، پس اینک منم آدم وشیث...». وبه همین نحو ذکر نماید نوح وسام وابراهیم واسماعیل وموسی (علیه السلام) ویوشع وعیسی وشمعون ورسول خدا (صلی الله علیه وآله) وسایر ائمه (علیهم السلام) را.
و به روایت نعمانی می فرماید: «منم بقیّة الله از آدم وذخیره از نوح ومصطفی از ابراهیم وصفوه از محمّد (صلی الله علیه وآله)».
محتمل است که چون حضرت عسکری (علیه السلام) فرزندی نداشت ومردم می گفتند که دیگر جانشین ندارد وبه همین اعتقاد، جماعتی باقی ماندند، پس از تولّد آن حضرت، شیعیان به یکدیگر بشارت می دادند که «جانشین» ظاهر شد وبه جهت اشاره به این مطلب، ایشان، بلکه ائمه، او را به این لقب خواندند.
پنجاه ویکم: «خنّس»
و آن ستاره های سیّاره است که برای ایشان رجوع است وگاهی از سیر، مراجعت می کنند. مثل زحل ومشتری ومرّیخ وزهره وعطارد وبرای آفتاب وماه، رجعت نیست.
حسین ابن حمدان روایت کرده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «در آیه مبارک فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ. که او امامی است که غایب می شود در سنه ۲۶۰».
در «کمال الدین» و«غیبت» شیخ ونعمانی روایت است از امّ هانی که گفت: «ملاقات کردم حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) را، پس سؤال کردم از آن جناب، از این آیه فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ. سوره تکویر آیه ۱۵، فرمود: «آن امامی است که پنهان می شود در زمان خود». تا آخر آنچه گذشت.
پنجاه ودوم: «خلیفة الله»
در «کشف الغمه» روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «خروج می کند مهدی (علیه السلام) وبر سر او، ابری است ودر آن منادیی است که ندا می کند این مهدی، خلیفة الله است؛ او را پیروی کنید».
نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود: «او خلیفة الله، مهدی است». واین خبر را گنجی شافعی در کتاب بیان روایت کرده.
پنجاه وسوم: «خلیفة الاتقیاء»
چنانچه گذشت در لقب بیست وهشتم.
پنجاه وچهارم: «دابَّة الارض»
در «هدایه» از القاب آن جناب شمرده شده. در اخبار بسیار مذکور است که مراد از آن، امیر المؤمنین (علیه السلام) است ومفسّران اهل سنّت، آن را حیوانی پندارند وروایت کنند که آن جانور چهار دست وپا وپر نیز دارد وطول او شصت ذراع است وکسی نتواند او را طلب کند ونتواند از او فرار کند وداغ می کند ونشانه می گذارد میان دو چشم مؤمن، کلمه مؤمن را ومیان دو چشم کافر، کلمه کافر را تا آخر آنچه ذکر نمودند از این صفات ورفتار که مناسب نباشد مگر برای انسان.
امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: «آگاه باشید! قسم به خداوند که دابة الارض، دم ندارد وریش دارد؛ یعنی انسان است».
بر ناظر در علامات واشراط قیامت، مخفی نیست که بیشتر آنچه در آنجا مذکور وروایت شده است، در باب آیات وعلامات ظهور مهدی (صلوات الله علیه) نیز مذکور است؛ پس رواست که این لقب، برای هردو باشد ودر اینجا نیز بشود آنچه در آن جا می شود ودر لقب «ساعة» خواهد آمد، مؤیّد این کلام.
پنجاه وپنجم: «داعی»
در «هدایه» از القاب شمرده شده ودر زیارت مأثوره آن جناب است:
السّلام علیک یا داعی الله!
و آن جناب، داعی است از جانب خداوند، خلایق را برای خداوند به سوی خداوند وانجام این دعوت را به آنجا رساند که نگذارد در دنیا، دینی مگر دین جدّ بزرگوار خود (صلی الله علیه وآله) وبه وجود ووحدت او ظاهر شود صدق وعده صادق الوعد که ﴿... لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ...﴾ (توبه: ۳۳) چنانچه تفسیر آن بیاید.
در تفسیر علی بن ابراهیم روایت است که در آیه شریفه: ﴿یُریدُونَ اَنْ یُطْفِئُوا نُورَ الله بِاَفْواهِهِمْ...﴾ (توبه: ۳۲) که خداوند تمام می کند نور خود را به قائم از آل محمّد (علیهم السلام).
پنجاه وششم: «رجل»
از القاب رمزی آن جناب است که شیعیان، آن حضرت را به این اسم می خواندند؛ چنانچه گذشت موردی از آن در لقب دوم.
پنجاه وهفتم: «راهنما»
در «ذخیره» وتذکره مذکوره است که این اسم آن جناب است در کتاب «باتنکل» که صاحب آن، از عظمای کفره است واز آن کتاب، کلماتی نقل کردند در بشارت به وجود وظهور آن حضرت، که ما را حاجتی به نقل آن نیست.
پنجاه وهشتم: «ربّ الارض»
چنانکه در تفسیر آیه شریفه ﴿وَاَشْرَقَتِ الْاَرْض...﴾ رسیده واخبار آن گذشت وخواهد آمد در باب آینده در ضمن خصایص آن جناب.
پنجاه ونهم: «زند افریس»
در «ذخیرة الالباب» گفته است که: این اسم آن جناب است در کتاب «ماریاقین». وعبارت «ذخیره» این است: وفی کتاب ماریاقین، زند افریس. پس، احتمال می رود که اصل اسم، همان افریس باشد ومراد از زند، همان کتاب منسوب به زردشت یا صحف حضرت ابراهیم (علیه السلام) یا فصلی از آن باشد. والله العالم
شصتم: «سروش ایزد»
در آن کتاب ودر تذکره مذکور است که این، اسم آن جناب است در کتاب زمزم زردشت.
شصت ویکم: «السلطان المأمول»
چنانچه در لقب شانزدهم گذشت وبیاید در باب پنجم در ذکر نصوص خاصه در خبر بیست ونهم، کلامی مناسب این مقام.
شصت ودوم: «سدره المنتهی»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
شصت وسوم: «سناء»
شصت وچهارم: «سبیل»
هر دو، در آن کتاب از القاب آن جناب شمرده شده.
شصت وپنجم: «ساعة»
در آنجا از القاب شمرده شده.
در تفسیر آیه شریفه «یسئلونک عن السّاعة..».
در حدیث طولانی مفضل وغیر آن، از امام صادق (علیه السلام) روایت است که: «مراد از «ساعة» در آیه شریفه ﴿یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ اَیَّانَ مُرْسیها...﴾ (اعراف: ۱۸۷) ودر آیه مبارکه شریفه ﴿یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ...﴾ الخ ودر آیه شریفه ﴿... وَعِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ...﴾ (زخرف: ۸۵)  ودر آیه کریمه ﴿هَلْ یَنْظُرُونَ اِلاَّ السَّاعَةَ...﴾ (زخرف: ۶۶) ودر آیه شریفه ﴿... وَما یُدْریکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ...﴾ تا قوله تعالی ﴿اَلا اِنَّ الَّذینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفی ضَلالٍ بَعیدٍ﴾ (شوری: ۱۷-۱۸) در تأویل حضرت مهدی (علیه السلام) است».
مفضل سئوال کرد که: «معنی یمارون چیست؟»
فرمود: «می گویند کی متولد شد وچه کسی او را دیده وکجاست او وچه وقت ظاهر می شود؟ همه اینها به سبب استعجال در امر الهی وشک در قضای اوست ومشابهت آن حضرت با ساعة از جهات بسیار است که مخفی نیست؛ مثل آنچه فرمود ومثل آمدن هر دو، بغتة وشراکت در علامات بسیار، از خسف ومسخ وظهور آتش وغیر آن وامتیاز مؤمن از کافر به سبب هر دو وهلاک جبّاران ووقت قرار ندادن خداوند، برای آمدن آن دو در نزد انبیاء وملائک واخبار جمیع پیغمبران، امّت خود را به آمدن هر دو ودر تفسیر آیه شریفه ﴿وَذَکِّرْهُمْ بِاَیَّامِ الله﴾ (ابراهیم: ۵) که خطاب است به حضرت موسی (علیه السلام) که متذکر شود وبه یاد بنی اسرائیل آورد ایّام خداوند را».
گفته اند که: «ایّام خداوند، سه روز است: روز قائم (علیه السلام) وروز رجعت وروز قیامت». ودر بعضی از اخبار به جای رجعت، روز موت ذکر شده.
و مسعودی در «اثبات الوصیّه» روایت کرده که در آن روز که جناب موسی (علیه السلام) ذکر می کرد ایّام الله را برای بنی اسرائیل، در اطراف منبر او هزار پیغمبر مرسل بودند.
در «غیبت» فضل بن شاذان روایت است که حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) پرسید از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که: «ای رسول خدا! کی خواهد خروج کرد قائم ما اهل بیت؟»
فرمود: «ای حسن! جز این نیست که مثلِ او «ساعة» یعنی روز قیامت است که پنهان داشته خدای تعالی، علم آن را بر اهل آسمانها وزمین. نمی آید مگر ناگاه وبی خبر».
در تفسیر آیه شریفه «حتّی اذا رأوا..».
در کافی آمده است که فرمود در آیه شریفه ﴿... حَتَّی اِذا رَأَوْا ما یُوعَدُونَ اِمَّا الْعَذاب واِمَّا السَّاعَةَ...﴾ (مریم: ۷۵) که مراد از ما یوعدون خروج قائم (علیه السلام) است واوست «ساعة»؛ پس می دانند آن روز که چه نازل می شود برایشان از خداوند بر دست قائم او.
شصت وششم: «سیّد»
در بسیاری از اخبار، به این لقب مذکور شده وصدوق در کتاب «کمال الدّین» روایت کرده است از علی خیزرانی از کنیزکی که او را هدیه کرده بود برای امام حسن (علیه السلام): وچون جعفر، خانه آن حضرت را غارت نمود، فرار کرد وبرگشت به خانه مولای اوّل خود واو نقل کرد که حاضر شده بود در وقت ولادت سیّد واینکه مادر سیّد، صیقل بود واینکه امام حسن (علیه السلام) خبر داده بود او را به آنچه جاری می شود بر عیال او. پس تقاضا کرد از آن جناب که دعا کند برای او که مردنش را پیش از او قرار دهد. پس فوت شد در حیات آن حضرت وبر قبر او لوحی بود که نوشته بود بر آن که: «این قبر مادر «م ح م د» (صلوات الله علیه) است».
آن کنیزک گفت: چون سیّد متولد شد، نوری دید برای آن جناب که ساطع بود از او. رسید تا به آسمان، مرغان سفیدی را دید که از آسمان فرود می آیند وبال خود را بر سر ورو وسایر بدن آن جناب می مالند، آنگاه پرواز می کردند؛ پس به امام حسن (علیه السلام) خبر دادیم، خندید وفرمود: «آنها ملائکه آسمان بودند، نازل شدند که متبّرک شوند به او وبه ایشان، انصار گویند چون خروج کند».
در باب سابق گذشت که ابی جعفر محمّد بن عثمان نائب دوّم فرمود که: «چون سیّد متولد شد....الخ»
شصت وهفتم: «شماطیل»
در «ذخیره» گفته است که: این، اسم آن جناب است در کتاب ارماتش.
شصت وهشتم: «شرید»
مکرر به این لقب مذکور شده در لسان ائمه (علیهم السلام) خصوص امیر المؤمنین وامام باقر (علیهما السلام) و«شرید» به معنی «رانده شده» است، یعنی از این خلق منکوس که نه جنابش را شناختند ونه قدر نعمت وجودش را دانستند ونه در مقام شکرگزاری وادای حقش بر آمدند؛ بلکه پس از یأس اوایل ایشان از غالبه وتسلط بر آن جناب وقتل وقمع ذریّه طاهره اجلاف ایشان به اعانت زبان وقلم در مقام نفی وطردش از قلوب برآمدند وادلّه بر اصل نبودن ونفی تولّدش اقامه نمودند وخاطرها را از یادش، محو نمودند.
آن حضرت، به ابراهیم بن علی مهزیار فرمود: «پدرم به من وصیّت نمود که منزل نگیرم از زمین، مگر جایی از آن که از همه جا مخفی تر ودورتر باشد به منظور پنهان نمودن امر خود ومحکم کردن محل خود از مکائد اهل ضلال...».
تا آن که می فرماید: «پدرم به من فرمود: بر تو باد ای پسر من! به ملازمت جاهای نهان از زمین وطلب کردن دورترین آن، زیرا که از برای هر ولیی از اولیای خداوند، دشمنی است مغالب وسندی است منازع».
شصت ونهم: «صاحب»
از القاب معروفه آن جناب است وعلمای رجال تصریح کرده اند. در «ذخیره» ذکر شده که این، نام آن جناب است در صحف ابراهیم (علیه السلام).
هفتادم: «صاحب الغیبة»
هفتاد ویکم: «صاحب الزّمان»
هر دو از القاب معروفه وثانی از القاب مشهوره آن حضرت است ومراد از آن فرمانفرما وحکمران زمان، از جانب خداوند است.
حسین بن حمدان روایت کرده از «ریّان بن صلت»، گفت: شنیدم حضرت رضا علی بن موسی (علیهما السلام) می فرمود: «قائم، مهدی، پسر پسر من، حسن است؛ جسمش دیده نمی شود واسمش را نمی برد احدی بعد از غیبت او، تا آنکه او را ببیند واعلان دهند به اسم او، که خلایق نام او را ببرند».
پس گفتم به آن جناب که: «ای سیّد ما! اگر بگوییم صاحب الغیبة وصاحب الزّمان؟»
فرمود: «همه اینها مطلقاً جایز است وجز این نیست که من، شما را نهی می کنم از تصریح به اسم مخفی او از اعدای ما که او را نشناسند».
هفتاد ودوم: «صاحب الرجعه»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
هفتاد وسوم: «صاحب الدّار»
علمای رجال تصریح کرده اند که از القاب خاصّه آن حضرت است وبیاید در ضمن حکایات باب هفتم که فرمود: انا صاحب الدار!
هفتاد وچهارم: «صاحب الناحیه»
اطلاق آن در اخبار بر آن جناب بسیار است ولیکن علمای رجال فرمودند که بر حضرت امام حسن (علیه السلام) بلکه بر امام علی النقی (علیه السلام) نیز اطلاق می شود.
سیّد علی بن طاووس در اقبال ومحمّد بن مشهدی در مزار وغیر ایشان روایت کردند که تحریر شد در سال ۲۵۲ بر دست شیخ محمّد بن غالب اصفهانی، زیارت معروفه که مشتمل است بر اسامی شهداء.
علاّمه مجلسی (رحمه الله) در بحار، فرموده که: «در خبر، اشکالی است جهت تقدم تاریخ آن بر ولادت قائم (علیه السلام) به چهار سال وشاید نسخه، ۲۶۲ بوده واحتمال دارد که صادر شده باشد از حضرت امام حسن (علیه السلام)». واز این کلام، معلوم می شود قلّت اطلاق آن بر غیر امام زمان (علیه السلام).
کفعمی در حاشیه مصباح خود آورده که «ناحیه» هر مکانی است که صاحب الامر (صلوات الله علیه) در غیبت صغری در آنجا بوده.
هفتاد وپنجم: «صاحب العصر»
این لقب، در شهرت ومعروفیّت مثل صاحب الزمان است (علیه السلام).
هفتاد وششم: «صاحب الکرّة البیضاء»
در «هدایه» از القاب شمرده شده وگذشت در لقب بیست وهشتم مستندی برای آن.
هفتاد وهفتم: «صاحب الدّولة الزهراء»
در آن کتاب «هدایه» در عداد القاب درج شده.
هفتاد وهشتم: «صالح»
صاحب تاریخ عالم آراء وعالم جلیل، مقدس اردبیلی در «حدیقة الشیعه» از القاب آن جناب شمرده اند.
هفتاد ونهم: «صاحب الامر»
در «ذخیره» وغیره از القاب آن جناب شمرده شده وآن، از القاب شایعه متداوله است.
هشتادم: «صمصام الاکبر»
در «ذخیره» گفته شده که این نام آن جناب است در کتاب کندرال.
هشتاد ویکم: «صبح مسفر»
در «هدایه» از القاب خاصه شمرده شده ومحتمل است که آن را از آیه شریفه ﴿وَالصُّبْحِ اِذا اَسْفَرَ﴾ (مدثر: ۳۴) استنباط کرده یا در تأویل آن، به آن جناب، خبری به نظر او رسیده ومناسبت آن به آن حضرت، چون صبح صادق روشن وهویدا است.
هشتاد ودوم: «صدق»
صدق را نیز در «مناقب» قدیمه و«هدایه»، از القاب خاصّه محسوب داشته اند.
هشتاد وسوم: «صراط»
«صراط» را نیز در «هدایه» از القاب شمرده اند ودر کتاب وسنّت، اطلاق آن بر هر امام بسیار شده وشاهدی برای اختصاص به نظر نرسیده.
هشتاد وچهارم: «ضیاء»
چنانچه در آن کتاب ودر مناقب قدیمه است.
هشتاد وپنجم: «ضحی»
در «تأویل الآیات» شیخ شرف الدین نجفی روایت است در تأویل سوره مبارکه ﴿وَالشَّمْسِ وَضُحیها﴾ (شمس: ۱) که شمس، رسول خداست (صلی الله علیه وآله) وضحای شمس که نور وضیای خورشید است چون بتابد، قائم (علیه السلام) است. ودر بعضی نسخ، خروج آن جناب. وظاهر است که پرتو نور رسالت وشعاع خورشید آن حضرت به توسّط آن جناب، خواهد تابید در شرق وغرب عالم بر هر صغیر وکبیر وبرنا وپیر.
هشتادو ششم: «طالب التّراث»
در هدایه از القاب شمرده شده وتوضیح آن بیاید در لقب وارث به باب یازدهم.
هشتاد وهشتم: «عالم»
در «ذخیره» از القاب آن حضرت شمرده شده.
هشتاد ونهم: «عدل»
چنانچه در «مناقب» قدیمه و«هدایه» است.
نودم: «عاقبة الدار»
چنانچه در هدایه است.
نود ویکم: «عزّة»
«عزّة» را نیز در آنجا ذکر کرده.
نود ودوم: «عین»
نیز در آن است، یعنی عین الله، چنانچه در زیارت آن جناب است واطلاق آن، بر همه ائمه (علیهم السلام) شایع است.
نود وسوم: «عصر»
در «ذخیره» از اسماء آن جناب شمرده شده که در قرآن مذکور است.
نود وچهارم: «غایب»
از القاب شایعه آن جناب است در اخبار.
نود وپنجم: «غلام»
به این لقب نیز در لسان روات واصحاب، مکرّر مذکور شده.
نود وششم: «غیب»
در «ذخیره» از نامهای آن حضرت آمده که در قرآن مذکور است ودر «کمال الدین» صدوق روایت شده از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود در آیه شریفه: ﴿... هُدیً لِلْمُتَّقینَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ...﴾ (بقره: ۲-۳) که متّقین، شیعیان علی بن ابیطالب (علیه السلام) هستند.
و اما غیب، پس او غایب است وشاهد بر این قول خداوند تبارک وتعالی است که: ﴿وَیَقُولُونَ لَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْهِ آیةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ اِنَّمَا الْغَیْبُ للهِ فَانْتَظِرُوا اِنّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ﴾ (یونس: ۲۰).
: ومی گویند چرا فرو فرستاده نشده بر او آیتی از پروردگارش؟ پس بگو که: نیست غیب، مگر خدای را. پس منتظر باشید. بدرستی که من با شما از منتظرانم! یعنی، برای آمدن آن غیب از آیات خداوندی است.
نود وهفتم: «غریم»
علمای رجال تصریح نمودند که از القاب خاصه است ودر اخبار، اطلاق آن بر آن حضرت شایع است و«غریم» هم به معنی طلبکار است وهم به معنی بدهکار ودر اینجا به معنای اوّل است واین لقب، مثل غلام، از روی تقیّه بوده که هرگاه شیعیان می خواستند مالی را نزد آن حضرت یا وکلایش بفرستند یا وصیّت کنند یا از جانب جنابش، مطالبه کنند ودر نظایر این مواقع، به این لقب ایشان را می خواندند واز غالب ارباب زرع وتجارت وحرفه وصناعت، طلبکار بود.
شیخ مفید در «ارشاد» روایت کرده از محمّد بن صالح که گفت: «چون پدرم مُرد وامر، راجع به من شد، برای پدرم بر مردم دستکی بود از مال غریم».
شیخ فرمود: «این رمزی بود که شیعه در قدیم، آن را می شناختند میان خود وخطاب ایشان حضرت را به آن نام، برای تقیّه بود».
نود وهشتم: «غوث»
از القاب خاصّه آن جناب است وتفسیر آن خواهد آمد در باب نهم.
نود ونهم: «غایة الطّالبین»
صدم: «غایة القصوی»
در «هدایه» هر دو از القاب آن حضرت شمرده شده.
صد ویکم: «غوث الفقرا»
چنانچه در لقب بیست وهشتم گذشت.
صد ودوم: «خلیل»
در «ذخیرة الالباب» از القاب آن حضرت شمرده شده.
صد وسوم: «فجر»
در «تأویل الآیات» شیخ شرف الدین نجفی روایت است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود در تفسیر کلام خداوند، والفجر که: «مراد او از فجر، قائم (علیه السلام) است».
و نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود: در تفسیر سوره مبارکه ﴿اِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ﴾. که: ﴿... حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ﴾ (قدر: ۵) یعنی: تا آنکه برخیزد وظاهر شود قائم (علیه السلام).
صدو چهارم: «فردوس الاکبر»
در «ذخیره» و«تذکره» مذکور است که این، اسم آن جناب است در کتاب قبرس رومیان.
صد وپنجم: «فیروز»
در کتاب «ذخیره» گفته که اسم آن جناب است در نزد آمان، به لغت ما چار ودر تذکرة گفته که در کتاب فرنگان ما چارالامان.
صد وششم: «فرخنده»
در ذخیره گفته شده که این، اسم آن جناب است در کتاب شعیای پیغمبر.
صد وهفتم: «فرج المؤمنین»
صد وهشتم: «الفرج الاعظم»
صد ونهم: «فتح»
این هر سه کلمه در «هدایه» از القاب آن حضرت آمده وگذشت در اخبار ولادت که حکیمه خاتون به نرجس خاتون گفت که: «خداوند می بخشد امشب به تو غلامی که سیّد است در دنیا وآخرت واوست فرج مؤمنان».
در تفسیر آیه شریفه «اذا جاء..».
در کتاب «تنزیل وتحریف» احمد بن محمّد سیاری روایت است که فرمودند در آیه شریفه ﴿اِذا جاءَ...﴾ الخ (نصر: ۱) که: «مراد از فتح، قائم (علیه السلام) است».
و در تفسیر علیّ بن ابراهیم مذکور است در تفسیر آیه مبارکه ﴿نَصْرٌ مِنَ الله...﴾ الخ (صف: ۱۳) که اشاره دارد به فتح حضرت قائم (علیه السلام).
صد ودهم: «فقیه»
شیخ طوسی در «تهذیب» در باب حدّ حرم حسین (علیه السلام) از محمّد عبد الله حمیری روایت کرد که گفت: نوشتم به فقیه (علیه السلام) سئوال کردم از او که: «آیا جایز است که تسبیح بفرستد مرد، به خاک قبر حسین (علیه السلام)؟ وآیا در او، فضلی است؟»
پس جوابی داد ومن خواندم توقیع را واز آن نسخه کردم: «تسبیح بفرست به آن. پس نیست چیزی از تسبیح، افضل از او وفضل او این است که مسبّح، فراموش می کند تسبیح را ومی چرخاند آن سبحه را، پس آن را برای او تسبیح می نویسند».
روایت کرده از او که نوشتم به فقیه (علیه السلام)، سؤال کردم از او: «از خاک قبر آن حضرت که گذارده می شود با میّت در قبرش آیا جایز است این یا نه؟»
پس، جواب داد وتوقیع را خواندم واز آن نسخه کردم که: «گذاشته می شود با میّت در قبرش ومخلوط کنند با حنوط او، ان شاء الله».
و مراد از «فقیه» در اینجا، آن جناب است یقیناً.
صد ویازدهم: «فیذموا»
روایت جابر بن یزید جعفی از پیامبر (صلی الله علیه وآله) هنگام معراج:
شیخ اقدم، احمد بن محمّد بن عیاش در «مقتضب الاثر» روایت کرده از جابر بن یزید جعفی که گفت: شنیدم سالم بن عبد الله بن عمر بن الخطاب می گفت. شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرمود: «خدای (عزَّ وجلَّ)، وحی فرستاد به سوی من، در آن شبی که مرا به سوی خود برد که: «ای محمّد! چه کسی را جانشین خود کردی در زمین بر امت خود؟» واو داناتر بود به این».
گفتم: «ای پروردگار من! برادرم را».
فرمود: «ای محمّد (صلی الله علیه وآله)! علی بن ابیطالب (علیه السلام) را؟»
گفتم: «آری! ای پروردگار من!»
فرمود: «ای محمّد! من واقف وآگاه شدم بر زمین، پس برگزیدم تو را از آن. پس ذکر نمی شوم مگر آنکه تو ذکر شوی با من. آنگاه در مرتبه دوم، به نظر علمی نگاه کردم به آن، پس اختیار کردم از آن، علی بن ابیطالب را پس گرداندم او را وصیّ تو. پس تویی سّید انبیا وعلی است سیّد اوصیا. آنگاه مشتق کردم از برای او اسمی از نامهای خود، پس منم اعلی واوست علی.
یا محمّد! به درستی که من خلق کردم علی وفاطمه وحسن وحسین وائمّه را از یک نور، آنگاه عرضه داشتم ولایت ایشان را بر ملائکه؛ پس هر که قبول کرد آن را از مقرّبان شد وهر کسی انکار نمود آن را از کافران شد.
ای محمّد! اگر بنده ای از بندگان من عبادت کند مرا تا آنکه منقطع شود، آنگاه ملاقات کند مرا با انکار ولایت ایشان، داخل می کنم او را در آتش خود».
آنگاه فرمود: «ای محمّد! آیا دوست داری که ایشان را ببینی؟»
گفتم: «آری!»
فرمود: «پیش برو در جلو خود».
پس پیش رفتم، دیدم علی بن ابیطالب وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد وحسن بن علی وحجّة قائم را که گویا مثل ستاره درخشان است در وسط ایشان. پس گفتم: ای پروردگار من! کیستند اینها؟»
فرمود: «ایشان امامانند واین کسی که ایستاده است، حلال می کند حلال را وحرام می کند حرام را وانتقام می کشد از اعدای من.
ای محمّد! او را دوست دار، زیرا که من او را دوست دارم ودوست دارم کسی را که او را دوست دارد».
جابر گفت: چون سالم از حجر کعبه برگشت، او را متابعت کردم. پس گفتم: «ای ابا عمرو! قسم می دهم تو را به خداوند که آیا خبر داد تو را غیر از پدرت به این نامها؟»
ذکر نام حضرات ائمه (علیهم السلام) در تورات:
گفت: «اما حدیث از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پس نه ولکن بودم من با پدرم در نزد کعب الاخبار، شنیدم از او که می گفت:
«بدرستی که ائمه از این امّت، بعد از پیغمبر، خود، بر عدد نقبای بنی اسرائیل است وپیدا شد علی بن ابیطالب (علیه السلام). پس کعب گفت: این مقفّی اوّل ایشان است ویازده نفر از فرزندان او ونامید کعب، ایشان را به نامهای ایشان در تورات «نقرثیب» (تقوثیب.ل) «قذوا»، «دبیرا»، «مفسورا»، «مسموعاه»، «دوموه»، «میثو»، «هذار»، «یثیموا» (شیموا. ل) «بطور»، «نوقس»، «فیذموا»».
ابو عامر هشام دستوانی که راوی این خبر است، گفت: ملاقات نمودم شخصی یهودی را در حیره، که نزدیک کربلا است، او را عتوابن اوسوا می گفتند واو عالم یهود بود. سئوال کردم او را از این اسماء.
گفت: «اینها اسم نیستند واگر اسامی بودند هر آینه رقم می شد در سلک اسماء ولکن اینها اوصاف جمیله ای هستند برای اقوامی به زبان عبرانی فصیح که می یابیم آنها را در تورات واگر سئوال کنی از آنها از غیر من، هر آینه کور خواهد بود از معرفت آنها یا خود را به کوری زند».
گفت: «چرا چنین کند؟»
گفت: «برای آنکه معین بر فساد دین خود نباشد وبه این، بصیرت پیدا نکنند واین که من اقرار کردم برای تو به این اوصاف، برای آن است که من مردی هستم از فرزندان هارون بن عمران ومؤمنم به محمّد (صلی الله علیه وآله)، پنهان می کنم ایمان خود را از خواص خود، از یهودانی که اظهار نمی کنم برای ایشان اسلام را وهرگز اظهار نخواهم کرد بعد از تو برای احدی تا آنکه بمیرم».
گفتم: «چرا؟»
گفت: «زیرا که من یافتم در کتب پدرهای گذشته خود که ایمان نیاوریم به این پیغمبری که اسم او محمّد (صلی الله علیه وآله) است در ظاهر وایمان بیاوریم به او در باطن تا آن که ظاهر شود مهدی قائم از فرزندان او. پس هر کس درک کند او را از ما، ایمان بیاورد به او ووصف کرده شده صاحب آخر آن نامها».
گفتم: «به چه مدح کرده شده؟»
گفت: «به اینکه غالب می شود بر جمیع دنیا وخروج می کند مسیح با او وبه دین او در می آید ومصاحب او می شود».
گفتم: «از برای من وصف کن این اوصاف را!»
گفت: «آری! وتو آن راز را پوشیده دار مگر از اهلش وموضعش ان شاء الله تعالی.
اما «نقرثیب»: پس او اوّل اوصیاست ووصیّ آخر الانبیاء.
و اما «قذوا»: او ثانی اوصیاست واول عترت اصفیاء.
و اما «دبیرا»: او دوم عترت وسیّد الشّهداست.
و اما «مفسورا»: او سیّد کسانی است که عبادت کردند خدای را از بندگانش.
و اما «مسموعاه»: پس او وارث علم اولین وآخرین است.
و اما «مشیوا» (میثو): او بهترین محبوسان در زندان ظالمین است.
و اما «هذار»: او (کلمه ای در اینجا بوده که مقروء نبوده است، منه) مقهور دور شده از وطن است.
و اما «یثیموا»: پس کوتاه عمری است که آثارش طولانی است.
و اما «بطور»: چهارمین همنام اوست، یعنی علی (علیه السلام).
و اما «نوقس»: او همنام عمّ خود است.
و اما «فیذموا»: او مفقود از پدر ومادر خویش است که غائب است به امر خداوند وبرپا می دارد حکم او را».
شیخ نعمانی در غیبت خود فرموده که: «قرائت کرد بر من عبد الحکیم بن حسن سمری (رحمه الله) چیزی را که املاء نموده بود او را مردی از یهود، در ارجان که او را «حسن بن سلیمان» می گفتند که از علمای یهود بود در آنجا از اسماء ائمه (علیهم السلام) در زبان عبرانی وعدد ایشان ومن به لفظ او بیان می کنم وبود در آنچه خواندم آن را که خداوند مبعوث می فرماید پیغمبری را از فرزندان اسماعیل واسم اسماعیل در تورات، اشموعیل است واسم آن پیغمبر، میمی زیاد است یعنی محمّد (صلی الله علیه وآله) واو بزرگ خواهد شد واز آل او، دوازده نفر ائمه وبزرگانند که اقتدا کرده می شود به ایشان ونامهای ایشان تقوبیث...». تا آخر آنچه گذشت.
از او سئوال کردند که: «این اسامی در کدام سوره است؟»
گفت: «در مسد سلیمان؛ یعنی در قصّه او». ومخفی نماند که کلمه فیذموا در بیشتر نسخ باقی است ودر بعضی، با فاء، چون زبان عبری است ونسخ قدیمه غیرمقروء در ضبط آن وغیر آن اطمینانی نیست.
صد ودوازدهم: «قائم» صلوات الله علیه:
و این از القاب خاصّه مشهوره متداوله آن حضرت است ودر «ذخیره» گفته که این، اسم آن جناب است در زبور سیزدهم ودر کتاب برلیوموا.
«قائم» یعنی برپا شونده در فرمان حق تعالی؛ زیرا آن حضرت، پیوسته در شب وروز، مهیای فرمان الهی است که به محض اشاره، ظهور نماید.
علت نامیدن قائم از بیان وگفتار ائمه (علیهم السلام):
شیخ مفید (رحمه الله) در «ارشاد» روایت کرده از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «چون حضرت قائم (علیه السلام) برخیزد، مردم را به اسلام تازه بخواند».
تا آنکه فرمود: «او را قائم نامیدند برای آنکه قیام به حق خواهد نمود».
شیخ طوسی (رحمه الله) در «غیبت» روایت کرده از ابی سعید خراسانی که گفت: پرسیدم از حضرت صادق (علیه السلام) که: «مهدی وقائم یکی است؟»
فرمود: «آری!» تا انکه فرمود: «نامیده شد قائم، زیرا که برمی خیزد بعد از آنکه می میرد. بدرستی که برمی خیزد او، برای امر عظیمی».
مراد از موت، گویا موت ذکر آن جناب است، یعنی اسمش از میان مردم می رود وشاید لفظ ذکر، در خبر بوده واز نسخه شیخ یا از قلم راوی ساقط شده به قرینه خبر «صقر».
صدوق در «معانی الاخبار» فرموده: «قائم (علیه السلام) را قائم نامیدند زیرا که او برمی خیزد بعد از موت ذکرش».
یا آنکه مراد، بعد از مردن او به گمان بعضی از بیخبران، که بیاید کلام او در باب چهارم.
و مؤیّد این احتمال است آنچه شیخ نعمانی، روایت کرده در «غیبت» خود از امام محمّدباقر (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه دور زد فلک وگفتند مُرد یا هلاک شد وکدام وادی رفت؟ وجوینده او گوید کجا خواهد شد؟ وحال آنکه استخوانهای او پوسیده، پس در این حال امیدوار باشید ظهور او را».
نیز روایت است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «قائم (علیه السلام) چون برخیزد، مردم گویند: چگونه خواهد بود این؟ وحال آنکه استخوانهای او پوسیده شده بود!»
به روایت دیگر، در حضور آن حضرت، ذکر قائم (علیه السلام) در میان آمد. پس فرمود: «آگاه باشید که آن جناب هرگاه برخیزد، مردم می گویند: چگونه است این؟ وحال آنکه استخوانهای او پوسیده از فلان زمان».
صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از «صقر بن دلف» که گفت: شنیدم از حضرت امام محمّد تقی (علیه السلام) که می فرمود: «امام بعد از من علی، فرزند من است. امر او، امر من است وگفته او گفته من وطاعت او، طاعت من است وامامت بعد از او، در فرزند او، حسن است وامر حسن، مانند امر پدر او است وفرموده او، فرموده پدر اوست واطاعت او، اطاعت پدر اوست». پس حضرت ساکت شد.
من عرض کردم: «یا بن رسول الله! کیست امام بعد از حسن؟»
حضرت گریست گریستن شدیدی. آن گاه فرمود: «امام بعد از حسن، پسر اوست. قائم به حق ومنتظر است».
عرض کردم: «یا بن رسول الله! چرا او را قائم نامیدند؟»
فرمود: «برای آنکه او، به امامت اقامت خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذکر او ومرتد شدن اکثر آنها که قائل به امام آن حضرت بودند».
نیز روایت کرده است از ابوحمزه ثمالی که گفت: سؤال کردم از حضرت امام محمّد باقر (صلوات الله علیه) که: «یا بن رسول الله! آیا همه شما قائم به حق نیستید؟»
فرمود: «همه قائم به حقّیم».
گفتم: «پس چگونه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را قائم نامیدند؟»
فرمود: «چون جدّم، حضرت امام حسین (علیه السلام)، شهید شد ملائکه در درگاه الهی صدا به گریه وناله بلند کردند وگفتند: «ای خداوند وسیّد ما! آیا غافل می شوی از قتل برگزیده خود وفرزند پیغمبر پسندیده خود وبهترین خلق خود؟»
پس حق تعالی وحی کرد به سوی ایشان که: «ای ملائکه من! قرار گیرید. قسم به عزّت وجلال خود که هر آینه انتقام خواهم کشید از ایشان، هر چند بعد از زمانها باشد». پس حق تعالی حجابها را برداشت ونور امامان از فرزندان حسین را به ایشان نمود وملائکه به آن شاد شدند؛ پس یکی از آن نُه نور را دیدند که در میان آنها ایستاده، به نماز مشغول بود؛ حق تعالی فرمود: «به این ایستاده از ایشان انتقام خواهم کشید».
صد وسیزدهم: «قابض»
در «مناقب» قدیمه و«هدایه» از القاب آن جناب شمرده شده است.
صد وچهاردهم: «قیامت»
چنان که در «هدایه» است ودر «ساعة» مناسبت این لقب، معلوم شد.
صد وپانزدهم: «قسط»
چنانچه در آن دو کتاب، مذکور است.
صد وشانزدهم: «قوة»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
صد وهفدهم: «قاتل الکفره»
مستند آن در لقب هشتم گذشت.
صد وهیجدهم: «قطب»
و این از القاب شایعه آن جناب است در نزد طایفه عرفا وصوفیّه؛ چنان که بیاید کلمات ایشان در باب چهارم.
شیخ کفعمی در حاشیه «جنّةالواقیه» در دعای امّ داوود، آنجا که فرموده: اللهم صلّ علی الابدال واولاتاد....الخ گفته که: «دنیا خالی نیست از قطب وچهار اوتاد وچهل ابدال وهفتاد نجیب وسیصد وشصت صالح؛ پس قطب، مهدی (علیه السلام) است». تا آخر آنچه بیاید در باب نهم ان شاء الله تعالی.
صد ونوزدهم: «قائم الزمان»
در «کمال الدین» روایت است در حدیث شخص ازدی که در مسجدالحرام خدمت آن جناب رسید وحضرت سنگی را برای او طلا کرد ودر حق او دعا نمود وفرمود: «مرا می شناسی؟»
گفت: «نه!»
فرمود: «منم مهدی! منم قائم الزمان! منم آنکه زمین را پر کنم از عدل وداد چنانچه پر شده از جور».
صد وبیستم: «قیم الزّمان»
چنانچه در خبر علوی مصری است وبیاید در باب هفتم در حکایت ۲۳.
صد وبیست ویکم: «قاطع»
در «ذخیره» گفته شده که این اسم آن جناب است در کتاب قنطره.
صد وبیست ودوم: «کاشف الغطاء»
در «هدایه» و«مناقب» از القاب شمرده شده.
صد وبیست وسوم: «کمال»
چنان که در کتاب اول است.
صدو بیست وچهارم: «کلمة الحق»
در «ذخیره» آمده است که این نام آن جناب است در صحیفه.
صد وبیست وپنجم: «کیقباد دوّم»
در «ذخیره» و«تذکره» نوشته شده که این نام آن جناب است در نزد مجوس وگبران عجم؛ یعنی عادل بر حق.
صد وبیست وششم: «کوکمأ»
در «ذخیره» مذکور است که این نام آن جناب است در کتاب نجتا.
صد وبیست وهفتم: «کارّ»
در «هدایه» و«مناقب» از القاب شمرده شده وآن به معنی رجوع کننده وبازگشت کننده است وظاهر است که آن حضرت از عالم غیبت واستتار ومجانبت مساکن اشرار برمی گردد وجمعی از مردگان را برمی گرداند.
چنانچه شیخ مفید در «ارشاد» ودیگران روایت کردند از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «خروج می کند با قائم (علیه السلام) از ظَهر کوفه، وادی السّلام، بیست وهفت نفر، پانزده از قوم موسی (علیه السلام) که به حق هدایت می کردند وبه عدل وانصاف حکم می نمودند وهفت نفر از اهل کهف ویوشع بن نون وسلمان فارسی وابودجانه انصاری ومقداد ومالک اشتر، در پس وپیش رویش، از انصار او می شوند وحکّام در بلاد».
یا مراد رجوع بعد از مردن ذکرش یا موتش به اعتقاد جهّال، چنانچه در لقب قائم (علیه السلام) گذشت.
صد وبیست وهشتم: «لواء اعظم»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
صد وبیست ونهم: «لندیطارا»
در «ذخیره وتذکره» مذکور است که اسم آن جناب است در کتاب هزارنامه هند.
صد وسی ام: «لسان الصدق»
اسم آن جناب است در صحیفه، چنانچه در ذخیره گفته شد.
صد وسی ویکم: «ماشع»
در «ذخیره» گفته شده که این اسم آن جناب است در تورات عبریه ودر «تذکره» گفته در تورات که نزول آن آسمانی است.
صد وسی ودوم: «مهمید الاخر»
در آن دو کتاب است که این اسم آن جناب در انجیل است.
صد وسی وسوم: «مسیح الزمان»
در هر دو، «ذخیره» و«تذکره» مذکور است که این اسم آن حضرت است در کتاب فرنگیان.
صد وسی وچهارم: «میزان الحق»
در «ذخیره» گفته که این اسم آن جناب است در کتاب آژی پیغمبر.
صد وسی وپنجم: «منصور»
در «ذخیره» و«تذکره» مذکور است که این اسم آن جناب است در کتاب «دید براهمه» که به اعتقاد ایشان از کتب آسمانی است.
در تفسیر آیه شریفه «ومن قتل مظلوماً...»
در تفسیر شیخ فرات بن ابراهیم کوفی روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود در تفسیر آیه شریفه ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً...﴾ که آن حسین (علیه السلام) است؛ یعنی آن مظلوم کشته شده. ﴿فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ اِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً﴾ (اسراء: ۳۳) فرمود: «خداوند نامید مهدی (علیه السلام) را منصور، چنانچه نامیده شده احمد، محمّد ومحمود (صلی الله علیه وآله) وچنانچه نامیده شد عیسی (علیه السلام) مسیح». وشاید، تعبیر از آن جناب به امام منصور در زیارت عاشورا، آیه مذکوره باشد به مناسبتی که وجه آن واضح است. والله العالم
صد وسی وششم: «محمّد» صلی الله علیه وعلی آبائه واهل بیته.
اسم اصلی ونام اولی الهی آن حضرت است؛ چنانچه در اخبار متواتره خاصّه وعامّه است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «مهدی همنام من است».
در خبر لوح مستفیض بلکه متواتر معنوی است که «جابر» برای حضرت باقر (علیه السلام) نقل کرد که آن را در نزد صدّیقه طاهره (علیها السلام) دید وآن را خدای (عزَّ وجلَّ) برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هدیه کرده بود ودر آنجا اسامی اوصیای آن حضرت ثبت بود.
به روایت صدوق در «کمال الدین» و«عیون الاخبار» اسامی حضرت مهدی (علیه السلام) به این نحو ضبط شده بود: «ابوالقاسم محمّد بن الحسن، هو حجة الله القائم، مادر او کنیزکی می باشد که اسم او، نرجس است (صلوات الله علیهم اجمعین».
به روایت شیخ طوسی در «امالی»: «والخلف محمّد خروج می کند در آخرالزمان، بر سر او ابر سپیدی است که بر او سایه می افکند. ندا می کند به زبان فصیح که می شنوند آن را ثقلین وخافقین، که اوست مهدی از آل محمّد (علیهم السلام) پر کند زمین را از عدل، چنانچه پر شده از جور».
در بیان حرمت ذکر نام مخصوص آن حضرت (علیه السلام):
به روایتی، جابر گفت: «دیدم محمّد را در آن، در سه موضع وعلی را در چهار موضع».
مخفی نماند که به مقتضای اخبار کثیره معتبره قریب به متواتره به حسب معنی حرمت بردن این اسم مبارک است در مجالس ومحافل تا ظهور موفورالسّرور آن حضرت واین حکم از خصایص آن حضرت ومسلّم در نزد قدمای امامیّه از فقها ومتکلّمین ومحدّثین می باشد. حتی آنکه: شیخ اقدم، ابومحمّد حسن بن موسی نوبختی از علمای غیبت صغری در کتاب «فرق ومقالات» در ذکر فرقه دوازدهم شیعه بعد از وفات امام حسن عسکری (علیه السلام) فرموده که: «ایشان امامیه اند».
آنگاه مذهب وعقیده ایشان را نقل می کند تا آنکه می فرماید: ولایجوز ذکر اسمه ولاالسؤال عن مکانه حتی یؤمن بذلک.
از این کلام در این مقام، معلوم می شود که این حکم، از خصایص مذهب امامیه است واز احدی از ایشان خلافی نقل نشده تا عهد خواجه نصیرالدین طوسی که آن مرحوم قائل به جواز شدند وخلاف ایشان، مضر نیست، زیرا به جهت قلّت زمان وکمی وقت برای مراجعت به کتب نقلیّه، گاهی به مذاهب نادره بلکه منحصر به خود قائل می شدند. مثل: انکار بداء وتوفیقی بودن اسماء حسنی وغیر آن.
و پس از ایشان از کسی نقل خلاف نشده جز از صاحب «کشف الغّمه» علی بن عیسی که علما را اعتنایی نیست به ترجیح وردّ وقبول او در امثال این مقام. با آنکه در این جا اشتباه عجیبی کرده وآن، این است که در آن کتاب گفته: من العجب ان الشیخ الطبرسی والشیخ المفید (رحمه الله) تعالی قالا لایجوز ذکر اسمه ولا کنیته ثم یقولون اسمه اسم النبی (صلی الله علیه وآله) وکنیته وهما یظنان انهما لم یذکر اسمه ولا کنیته وهذا عجب.
یعنی: از آنکه شیخ طبرسی وشیخ مفید گفتند که: جایز نیست ذکر اسم وکنیه آن حضرت، می گویند که اسم او، اسم پیغمبر (صلی الله علیه وآله) است وکنیه او، کنیه آن حضرت وایشان گمان می کنند که ذکر اسم وکنیه آن جناب ننمودند. واز این تعجب او باید تعجب کرد که فرق نگذاشته است میان تلفظ به اسم وکنیه که حکم به حرمت فرمودند ومیان اشاره به اسم وکنیه.
در عصر شیخ بهایی این مسأله نظری شد ودر میان فضلا، محل تشجّر شد تا آنکه در آن، رسائل منفرده تألیف شد، مانند شرعة التسمیه از محقق داماد.
میرلوحی در «کفایة المهتدی» گفته که این ضعیف در نزد آن دو نحریر عدیم النظیر یعنی شیخ بهاء الدین محمّد وامیر محمّد باقر دامادرحمهما الله به تعلیم وتلمذ تردّد داشت، در میان ایشان بر سر جواز تسمیه وحرمت آن در زمان غیبت، مناظره ومباحثه روی نمود وآن گفتگو مدّتی در میان بود ولهذا سیّد مشارالیه، کتاب مذکور را تألیف نمود.
رساله «تحریم التسمیه» از عالم جلیل، شیخ سلیمان ماحوزی و«کشف التعمیه» از شیخ حر و«فلک المشحون» از جناب سیّد باقر قزوینی در «شرعة التسمیه» دعوای اجماع نموده وما عبارت او را به نحوی که تلمیذ رشید فاضل او، قطب الدین اشکوری در «محبوب القلوب» وجناب سیّد باقر در فلک المشحون نقل کردند ذکر می کنیم:
قطب الدین فرموده: قال السیّد السند خاتم الحکماء والمجتهدین طاب ثراه فی کتاب شرعة التسمیه فی زمان الغیبة: ان شرعة الدین وسبیل المذهب انه لایحل لاحد من الناس فی زمننا هذا واعنی به زمان الغیبة الی ان تحین حین الفرج ویاذن الله سبحانه لولیه وحجته علی خلقه القائم بامره والراصد لحکمه بسریح الظهور وشروق المخرج ان یسمیه ویکنیه صلوات الله علیه فی محفل مجمع مجاهراً اسمه الکریم معلاً بکنیته الکریمه وانما الشریعة المشروعة المتلقاة عن ساداتنا الشارعین صلوات الله علیهم اجمعین فی ذکرنا ایّاه مادامت غیبته الکنایة عن ذاته القدس بالقابه القدسیة کالخلف الصالح والامام القائم والمهدی المنتظر والحجة من آل محمّد (علیهم السلام) وکنیته وعلی ذلک اطباق اصحابنا السالفین واشیاخنا السابقین الذین سبقونا بضبط مآثر الشرع وحفظ شعائر الدین (رضوان الله تعالی علیهم اجمعین) والروایات الناصّة متظافرة بذلک عن ائمتنا المعصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) ولیس یستنکره الاضعفاء لتبصر بالاحکام والاخبار واطفاء الاطلاع علی الدقائق والاسرار والاّ القاصرون الذین درجتهم فی الفقه ومبلغهم من العلم ان لایکون لهم قسط من الخبرة بخفیات مراسم الشریعة ومعالم السنة ولانصیب من البصیرة فی حقایق القرآن الحکیم ولاحظّ من تعرف الاسرار الخفیة التی استودعها احادیث مهابط الوحی ومعادن الحکمة ومواطن النور وحفظة الدین وحملة السروعیبة علم الله العزیز.
دلایل وگفتار سیّد نعمت الله جزایری درباره حرمت بردن نام مخصوص آن حضرت (علیه السلام):
سید نعمت الله جزایری در شرح «عیون الاخبار» قول به حرمت را نسبت به اکثر علما داده وقول به جواز را جز به آن سه وبعضی از معاصرین خود، به کسی نسبت نداده وبا این حال متبع دلیل است وآن اخبار معتبره کثیره است که متفرقاً در این کتاب ذکر شده وبه بعضی از آنها اشاره می شود:
اوّل: حدیث سیزدهم از باب پنجم از نصوص خاصّه که شیخ جلیل، فضل بن شاذان در کتاب «غیبت» خود روایت کرده از جابر انصاری که جندل بن جناده که از یهودان خیبر بود، خدمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسید وبعد از چند سؤال، از اسامی اوصیای آن جناب پرسید. یک یک را اسم بردند تا به امام حسن عسکری (علیه السلام) آنگاه فرمود: «بعد از آن، غایب گردد از مردمان، امامی از ایشان».
جندل گفت: «یا رسول الله! حسن از ایشان غایب گردد؟»
فرمود: «نه! ولکن پسراو، حجّت، غایب گردد غیبتی طولانی».
جندل گفت: «نام او چه باشد؟»
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «نام برده نشود تا زمانی که خداوند، او را ظاهر سازد».
دوم: حدیث بیست وسوّم، آنجا که آن را صدوق ودیگران نیز به طرق معتبره از عبد العظیم حسنی (علیه السلام) روایت کردند که او عقاید ومعالم دین خود را خدمت حضرت امام علی النّقی (صلی الله علیه وآله) عرض کرد وامامان خود را شمرد تا آن جناب؛ پس حضرت فرمود: «بعد از من، امام وخلیفه وولی امر، فرزند من، حسن است. پس مردمان را چگونه عقیده است درباره خلف بعد از او؟»
پرسید: «از چه وجه آن ای مولای من؟!»
فرمود: «از آن جهت که نبینند شخص او را وحلال نباشد بر زبان، آوردن نام او تا آنکه خروج کند وپر گرداند زمین را از عدل وداد، آنچنان که پر شده باشد از جور وظلم».
سوّم: حدیث بیست وهفتم، آنجا که از ابراهیم بن فارس نیشابوری، روایت کرده که چون خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) رسید وحضرت حجّت (علیه السلام) در پهلوی پدر بزرگوارش نشسته بود واز ضمیر او خبر داد. پس از حالت آن جناب پرسید. حضرت فرمود: «او فرزند من وخلیفه من است بعد از من».
تا آنکه گفت: «از نام آن حضرت پرسیدم».
فرمود: «همنام وهم کنیه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) است وحلال نیست کسی را که او را به نام او یا به کنیت او ذکر کند تا زمانی که ظاهر سازد خداوند، دولت وسلطنت او را».
چهارم: خبر صحیح مشهوری است که آن را ثقةالاسلام کلینی در «کافی» وصدوق در «عیون» و«کمال الدین» وطبرسی در «احتجاج» از امام محمّد تقی (علیه السلام) روایت کردند که (در خبری طولانی که حاصلش آن است) فرمود: «روزی امیر المؤمنین (علیه السلام) در مسجد الحرام بود که ناگاه مردی پیش آمد خوش هیأت وخوش لباس. سلام کرد وچند سؤال کرد وحضرت، به امام حسن (علیه السلام) حواله فرمود. آن جناب جواب داد.
پس آن شخص گفت: اشهد ان لا اله الا الله ولم ازل اشهد بها واشهد ان محمّداً رسول الله ولم ازل اشهد بذلک.
آنگاه شهادت بر خلافت ووصایت آن جناب ویک یک از اوصیای آن حضرت داد تا آنکه گفت: «شهادت می دهم بر مردی از فرزندان حسن (علیه السلام) که به کنیه نام برده نمی شود وبه اسم نام برده نمی شود تا آنکه ظاهر شود امر او؛ پس پر کند زمین را از عدل، چنانچه پر شده از جور که او قائم است به امر حسن بن علی. والسلام علیک یاامیر المؤمنین ورحمة الله وبرکاته».
آنگاه برخاست ورفت. پس حضرت به امام حسن (علیه السلام) فرمود: «در پی او برو، ببین به کجا می رود؟»
پس بیرون رفت وفرمود: «چون پای خود را در بیرون مسجد گذاشت، ندانستم به کجای زمین رفت».
پس حضرت فرمود: «او خضر بود».
و در این خبر شریف، این چند فایده وجود دارد:
اوّل: آنکه بردن نام شریف از صفات معروفه آن حضرت بود که تداول داشت در زمان انبیاء واوصیای گذشته.
دوّم: آنکه آن از جمله تکالیف ومعتقد اهل حق بود در جمیع عصرها.
سوّم: آنکه حکم ثابت است تا زمان ظهور واختصاصی به زمان غیبت صغری یا اوقات تقیّه ندارد، مطابق اخبار سابقه وآینده.
و علاّمه مجلسی در بحار، بعد از ذکر چند خبر که تحدید فرمودند حرمت را تا زمان ظهور، فرموده که: «این تحدیدات صریح است در نفی قول آنکه تخصیص داده این را به زمان غیبت صغری، به دلیل اتکال بر بعضی تعلیلات مستنبطه واستبعادات وهمیه».
چهارم: در «کافی» و«کمال الدین» به سند صحیح روایت است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «صاحب این امر، مردی است که نام او را به اسم او نمی برد کسی مگر کافر».
فاضل صالح مازندرانی در شرح این خبر گفته که مراد به کافر در اینجا، تارک اوامر وفاعل نواهی است نه منکر پروردگار ومشرک به او (جل جلاله) ودر آن، مبالغه ای است در تحریم تصریح به اسم آن جناب وشاید آن مختص باشد به زمان تقیه، به دلیل آنچه ذکر نمودیم در مواضع متفرقه ودلالت بعضی اخبار بر آن ظاهراً. ومؤید این کلام است باقی نبودن به تحریم در آن در جمیع اوقات وزمانها اتفاقاً وهرگاه تخصیص ما به آن راه یافت، جایز است حمل آن بر آنچه ذکر نمودیم، پس دلیل نمی شود بر شمول تحریم برای تمام زمان غیبت.
جهات ضعف این کلام بر ناظر مخفی نیست، خصوص قراردادن جواز در ایّام ظهور را مخصّص عمومات ادّلّه حرمت با آنکه در همه آنها، آن زمان را غایت تحریم قرار دادند؛ پس گاهی داخل نبود تا به اتفاق خارج شود وپیش از ظهور، قائلین به حرمت که جمهور علمایند، هیچ زمانی را خارج نکردند وبر فرض تسلیم خروج زمانی سبب جواز تصرف در عالم نمی شود وحمل بر تقیّه در بسیاری از آنها راه ندارد، بلکه در معدودی که احتمال می رود، شبهه ای است که خواهیم گفت.
پنجم: در «کافی» و«عیون» و«کمال الدین» و«غیبت» شیخ طوسی وغیره روایت است که حضرت امام علی النقی (علیه السلام) به ابوهاشم، داوود بن قاسم جعفری فرمود: «خلف بعد از من، حسن، پسر من است. پس چگونه است حال شما با خلف بعد از خلف؟»
گفت که گفتم: «چرا؟ فدای تو شوم!»
فرمود: «زیرا که شما نمی بینید شخص او را وحلال نیست برای شما ذکر او به نام او».
ششم: در «کافی» و«کمال الدین» از ریّان بن صلت روایت شده است که گفت: شنیدم حضرت رضا (علیه السلام) در حالتی که سؤال کرده بودند از آن جناب از قائم (علیه السلام) فرمود: «جسمش دیده نمی شود وبه اسم، نام برده نمی شود».
هفتم: در «کمال الدین» روایت شده است از حضرت صادق (علیه السلام) که به صفوان بن مهران فرمود: «مهدی از فرزندان من است. پنجم از فرزند هفتم، غایب می شود از شما شخص او وحلال نیست برای شما نام بردن». وهمین خبر را در آنجا به سند دیگر از عبد الله بن یعقوب روایت کرده.
هشتم: نیز در آنجا «کمال الدین» روایت کرده از حضرت کاظم (علیه السلام) در ضمن ذکر قائم (علیه السلام) که فرمود: «مخفی می شود بر مردم ولادت او وحلال نیست برای ایشان نام بردن او، تا آنکه ظاهر نماید او را خدای (عزَّ وجلَّ). پس پر کند به او زمین را از داد چنانچه پر شده باشد از جور وظلم».
نهم: نیز در آنجا وخرّاز در «کفایةالاثر» روایت کرد از حضرت جواد (علیه السلام) که فرمود: «قائم ما آن کسی است که مخفی می شود بر مردم ولادت او وغایب می شود از ایشان شخص او وحرام است بر آنان نام بردن او واو همنام رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وهم کنیه اوست».
دهم: ونیز در آنجا روایت است که: «بیرون آمد در توقیعات صاحب الزّمان (صلوات الله علیه) که ملعون است کسی که مرا نام برد در محفل مردم».
یازدهم: ونیز در آنجا از محمّد بن عثمان عمری (قدس الله روحه) روایت شده که گفت: «بیرون آمد توقیع به خطّ آن جناب که آن را می شناختم که هر کسی که مرا نام برد در مجمعی از مردم به اسم من، پس بر او باد لعنت خدای تعالی!»
دوازدهم: ونیز در آنجا روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که عمر پرسید از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از حال مهدی وگفت: «ای پسر ابیطالب! خبر ده مرا از مهدی که اسم او چیست؟»
فرمود: «اما اسم می گویم، زیرا که حبیب من وخلیل من وصیّت کرد به من که او را به نام خبر ندهم تا آنکه مبعوث فرماید او را خدای (عزَّ وجلَّ) وآن از اموری است که خداوند در علم خود آن را به رسول خود به ودیعت سپرده».
سیزدهم: شیخ حسن بن سلیمان حلّی در کتاب «مختصر» نقل کرده از سیّد حسن بن کشیش که در کتاب خود روایت کرده به اسناد خود از حضرت صادق (علیه السلام) که آن جناب، اشاره فرمود به پسر خود، موسی (علیه السلام) وفرمود: «پنجم از فرزندان او غایب می شود وحلال نیست ذکر او به اسمش».
و این اخبار کثیره معتبره که شرایط حجیّت آنها تمام ومؤیّد است به اجماع منقول وشهرت محقّقه وافی است در اثبات مدّعا وبا این حال مؤیّد است به چند چیز:
اول: آنکه در تمام اخبار معراج که در آنجا خدای تعالی، اسامی یک یک از امامان را برای پیغمبر خود نام برده همه را به نام اسم برده، جز حضرت مهدی (علیه السلام) که به لقب ذکر فرموده وآن اخبار بیاید متفرّقاً در این باب وباب آینده.
دوم: آنکه در جمیع اخبار نبویّه که در آنجا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ذکر فرمودند نام هریک از اوصیای خود را وجمله ای از آنها بیاید در باب پنجم، همه را به «نام» خود اسم بردند جز آن جناب را که به «لقب» یاد کردند یا فرمودند: «همنام من» وحال آنکه حضرت باقر وامام محمّد تقی (علیهما السلام) نیز همنام آن جناب بودند.
سوّم: کثرت القاب شایعه متداوله آن جناب که پیش از ولادت وپس از آن در میان امّت شایع بود. حتی آنکه در جمیع امم سالفه که بشارت می دادند به ظهور آن جناب، چنانچه بیاید از خطبه روز غدیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: الا انّه قد یشربه من سلف بین یدیه. ودر نزد همه به لقب معروف ودر زیارت آن جناب است: السلام علی مهدی الامم.
و اما حمل این اخبار بر تقیّه، به این جهات جایز نیست:
اوّل: آنکه تمام محدّثان خاصّه وعامّه این فقره را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده اند که فرمودند: «اسم مهدی، اسم من است». چنانچه به اسانید ومآخذ آن در باب چهارم اشاره خواهد شد. پس همه دانا بودند به اسم آن جناب، پس کیست آنکه از او باید پنهان داشت؟
دوّم: آنکه در بسیاری از این اخبار وغیر آن با نهی مذکور به نبردن اسم، تصریح فرمودند که او همنام رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است وبه این کلام راوی وسامع دانا شدند به نام اصلی؛ پس اگر تقیّه از آنها بود که دانا شدند واگر از غیر است که باید ایشان در جای دیگر ذکر نکنند، پس حذر از ذکر در آن مجلس، دلیلی ندارد بلکه لازم بود تنبیه ایشان که نکردند.
سوّم: ذکر نکردن جناب خضر، اسم آن حضرت را در محضر شریف امیر المؤمنین (علیه السلام) واسم نبردن را از اجزای شهادت وصفات آن حضرت قرار دادن وهمچنین اسم نبردن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای جندل یهودی خیبری، قابل حمل بر تقیّه نیست.
چهارم: آنچه گذشت که غایت زمانِ این حرمت را ظهور قرار دادند واین جمع نشود با آنکه حرمت مربوط به خوف باشد.
پنجم: آنکه اگر مجرّد ذکر این اسم منشأ خوف وفساد بود به ملاحظه آنکه ستمکاران در صدد قمع وقتل آن جناب بودند، چون به ایشان خبر رسیده بود که زوال ملک ظالمان وانقطاع دولت آزاران بر دست آن حضرت است. پس بهتر آن بود که به هیچ اسم ولقب معروفی ذکر نشود خصوص لقب مهدی که در همه آن وعدها ووعیدهای نبوی، آن جناب به این لقب ذکر شده ومعروف شده بود به آن تا آنکه پسر خطاب از امیر المؤمنین (علیه السلام) از حال مهدی می پرسد وعبد الملک از زهری ومنصور از سیف، چنانچه بیاید.
پس در اختصاص به این اسم راهی نباشد جز بودن آن از اسرار مکنونه وخصایصِ الهیه؛ مثل بودن امیر المؤمنین از خصایص جد بزرگوارش.
بعضی احتمال دادند که شاید سبب حرمت، آن باشد که عوام، به شنیدن آن معتقد اهل کتاب شوند که می گویند پیغمبر آخرالزّمان، بعد از این ظاهر خواهد شد.
اما آنچه دلالت بر جواز می کند چند خبر است که به حسب سند یا متن، ضعیفند، مثل خبری که در لقب «سیّد» گذشت که کنیز خیزرانی گفت که: «نرجس خاتون در حیات امام حسن (علیه السلام) وفات کرد وبر سر قبر او لوحی بود که در آن نوشته بود: هذا قبر ام محمّد. این قبر مادر «م ح م د» است.
و این خبر، علاوه بر ضعف سند ومجهول بودن راوی ومعلوم نبودن نویسنده ودلالت نکردن نوشتن بر جواز گفتن، معارض است با چند خبر که بعضی بیاید در باب ششم که نرجس خاتون بعد از وفات آن حضرت، حیات داشت واحتمال می رود که اُمّ محمّد، کنیه نرجس خاتون باشد.
پس دلالتی بر مدّعی نخواهد کرد ودر خبر همین کنیزک است که اسم مادر آن حضرت، صقیل بود.
در «کمال الدین» صدوق روایت است که صقیل در وقت وفات حضرت عسکری (علیه السلام) حاضر بوده واو، آب را با مصطکی جوش داد وخدمت آن جناب آورد بعد از نماز صبح ونیاشامیده وفات کرد ومثل خبر لوح آن، اگرچه در نهایت اعتبار است ولکن در متن آن اختلاف بسیار است.
در بسیاری احادیث از آن به لقب وکنیه ذکر شده، اگر کسی بخواهد به جلد نهم بحار مراجعه کند که بیشتر آنها را ضبط کرده وعلاوه ذکر در آن لوح که از اسرار مخزونه است وجز جابر کسی او را ندید، دلالت بر جواز گفتن نمی کند وبه طریقی که صدوق روایت کرده، اسم مذکور است ولکن بعد از ذکر خبر فرموده، خبر چنین رسیده.
آنچه من به آن اعتقاد دارم، نهی است از نام بردن آن جناب ومثل خبری که از علی بن احمد نقل شده که در مسجد کوفه، سنگریزه ای دید که در آن، این اسم مبارک نقش شده بود به حسب خلقت! وضعف دلالت آن نیز واضح است.
و روایت ابی غانم که: حضرت را فرزندی شد واو را فلان اسم گذاشت ومعلوم است که در نام بردن او یا مثل او از روات غیر معروف، حجّتی نباشد وخصوص که نام نهادن غیر از نام بردن است وبعضی ادعیه که به اسم مذکور شده وآن، علاوه بر قلّت ومعارضه با بیشتر آنها که به لقب ذکر شده ومعلوم نبودن رسیدن به این نحو. زیرا احتمال می رود که امام اوّل را اسم بردند وباقی را حواله به خواننده کردند؛ چنان که در مواضع بسیار تصریح شده.
پس برگشت آن به نادانی راوی باشد که دلالت بر جواز در غیر آن موضع نکند واضعف از همه، استشهاد به کنیه امام حسن (علیه السلام) که ابی محمّد است، زیرا کنیه برای آن جناب، هرگاه اسم عَلم شد، مقصود در آن به ولد نیست. مثل ابوالحسن اول وابوالحسن دوم واجزای اعلام مرکّبه دلالت بر جزء معنی نکند، مثل عبد شمس وابی بکر وامثال آنها وبالجمله دست برداشتن از آن اخبار صحیحه صریحه مؤیده به اجماع وشهرت ووجوه سابقه به سبب این قبیل اخبار، خروج است از قانون استدلال وطریقه فقها ودر این مقام، بعضی مباحث علمیه بود که با کتاب فارسی مناسبت نداشت.
صد وسی وهفتم: «نیة الصابرین»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
صد وسی وهشتم: «منتقم»
در آنجا «هدایه» ودر «مناقب» قدیمه از القاب شمرده ودر خطبه غدیریه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است در اوصاف آن جناب: الا انّه المنتقم من الظّالمین.
در خبر طولانی مشهور «جارود بن منذر» است به روایت ابن عیاش در «مقتضب» که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «در آن شب که مرا به آسمان بردند، خداوند وحی نمود به من که سؤال کنم از رسولانی که پیش از من مبعوث شدند. پس گفتم: «بر چه مبعوث شدید؟»
گفتند: «بر نبوّت تو وولایت علی بن ابیطالب (صلوات الله علیه وآله) وائمه (علیهم السلام) که از شما خواهند بود».
آنگاه وحی نمود به من که: «ملتفت شو از طرف راست عرش!» پس ملتفت شدم ودیدم علی وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد وحسن بن علی ومهدی را که در پایابی از نور، نماز می کردند. پروردگار تبارک وتعالی به من فرمود: «اینها حجّت منند برای اولیای من واین، یعنی مهدی (علیه السلام) منتقم است از اعدای من».
در «علل الشّرایع» روایت شده است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «آگاه باشید که هرگاه قائم ما خروج کند، زنی را برمی گردانند به سوی او تا او را حد بزند وانتقام کشد برای دختر محمّد (صلی الله علیه وآله) فاطمه (علیها السلام)».
راوی از او پرسید: «چرا او را حد می زند؟»
فرمود: «برای افترای او بر مادر ابراهیم».
فرمود: «چرا خداوند آن را به تأخیر انداخت به قائم (علیه السلام)؟»
فرمود: «زیرا که خداوند تبارک وتعالی، مبعوث فرمود محمّد (صلی الله علیه وآله) را رحمت ومبعوث فرمود قائم (علیه السلام) را نقمت».
در «کافی» روایت شده است از آن جناب که فرمود: «هرگاه تمنَّا می کند یکی از شماها قائم (علیه السلام) را، پس تمنَّا کند آن را در عافیت. زیرا که خداوند مبعوث فرمود محمّد (صلی الله علیه وآله) را رحمت ومبعوث می فرماید قائم (علیه السلام) را نقمت».
در «کمال الدین» روایت شده است که آن حضرت، در سن سه سالگی به احمد بن اسحاق فرمود: انا بقیة الله فی ارضه والمنتقم من اعدائه.
صد وسی ونهم: «مهدی» صلوات الله علیه
که اشهر اسماء والقاب آن حضرت است در نزد جمیع فرق اسلامیه.
شیخ طوسی در «غیبت» خود روایت کرده از ابی سعید خراسانی که او سؤال نمود از امام صادق (علیه السلام) که: «چرا نامیده شده آن جناب به مهدی؟»
فرمود: «زیرا که او هدایت می کند مردم را به سوی هر امر مخفی».
شیخ مفید در «ارشاد» روایت کرده از آن جناب که فرمود: «قائم (علیه السلام) را مهدی نامیدند به آن دلیل که هدایت می نماید مردم را به سوی امری که از او گم شده اند».
یوسف بن یحیی السلمی در کتاب «عقد الدُّرر فی الاخبار الامام المنتظر» از حضرت باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «مهدی را مهدی می گویند زیرا که هدایت می کند به سوی امری خفی وبیرون می آورد تورات وانجیل را از زمینی که آن را انطاکیه می گویند».
به روایت دیگر فرمود: «نامیده شده به مهدی، زیرا که او هدایت می کند به سفْرْها از تورات پس بیرون می آورد آنها را از کوههای شام ودعوت، می کند به سوی آنها، یهود را واسلام می آورند برای این کتب، قریب سی هزار نفر».
به روایت دیگر: «او را مهدی نامیدند به جهت آنکه هدایت می کند به سوی کوهی از کوههای شام، پس بیرون می آورد از آنجا سِفْرها از تورات ومحاجّه می کند با آنها با یهود؛ پس اسلام می آورند بر دستش، جماعتی از یهود».
و در این اخبار، اشکالی است. زیرا که آنچه فرمودند با معنی هادی مناسبت دارد که به معنی رهنماست، نه با مهدی که به معنی هدایت یافته است به راه راست وبه ضمِّ میم هم نشاید، زیرا مُهدی یعنی هدیه دهنده وتوضیح جواب از این اشکال، در لقب هادی خواهد شد. ان شاء الله تعالی.
صد وچهلم: «عبد الله»
از اسامی مبارکه آن حضرت، چنان که در اسم احمد گذشت که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اسم مهدی، احمد وعبد الله ومهدی (علیه السلام) است».
صد وچهل ویکم: «مؤمَلْ»
شیخ کلینی وطوسی روایت کردند از حضرت امام عسکری (علیه السلام) که فرمود: «در آن وقت که حجّت (علیه السلام) متولّد شد گمان کردند ظلمه که ایشان مرا می کشند تا اینکه قطع کنند این نسل را. پس چگونه دیدند قدرت خداوند را؟ ونامید او را مُؤمَلْ». وظاهر آن است که به فتح میم دوّم باشد، یعنی آنکه خلایق، آرزوی او را دارند ودر دعای ندبه اشاره به این مضمون شده: بنفسی انت من امنیة شایق یتمنی من مؤمن ومؤمنة ذکرا فحنا.
صد وچهل ودوم: «منتظر»
در «کمال الدین» روایت شده است از امام محمّدتقی (علیه السلام) که فرمود: «امام بعد از حسن (علیه السلام) پسر او، قائم به حق که منتظر است».
راوی پرسید: «چرا او را منتظر نام کرده اند؟»
فرمود: «برای آنکه برای اوست غایب شدنی که بسیار خواهد بود روزهای آن وبه طول خواهد کشید مدّت آن. پس انتظار خواهند کشید خروج او را مخلصان وانکار خواهند کرد او را شک کنندگان واستهزا خواهند نمود به یادکردن او جاحدین ودروغ خواهند گفت وقت قراردهندگان وهلاک خواهند شد در آن غیبت، شتاب کنندگان ورستگاری خواهند یافت در آن ایّام، تسلیم کنندگان یعنی آنانکه گردن به تسلیم گذارند وبه چون وچرا که سبب توقف چیست وچرا خروج نمی کند، کار ندارند».
بنابراین خبر، منتظَر به فتح ظاء است؛ یعنی انتظار برده شده که همه خلایق پیوسته منتظِر مقْدم اویند.
صد وچهل وسوم: «ماء معین»
یعنی آب ظاهر جاری بر روی زمین.
در تفسیر آیه شریفه «قل ارایتم..».
در «کمال الدین» و«غیبت» شیخ روایت شده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: در آیه شریفه ﴿قُلْ اَرَاَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَاْتِیْکُمْ بِماءٍ مَعین﴾ (ملک: ۳۰).
خبر دهید که اگر آب شما فرو رفت در زمین، پس کیست که بیاورد برای شما آب روان؟
فرمود: «این آیه نازل شده در قائم (علیه السلام). می فرماید خداوند: اگر امام شما غایب شد از شما که نمی دانید او در کجاست، پس کیست که بیاورد برای شما امام ظاهری که بیاورد برای شما اخبار آسمان وزمین وحلال خداوند (عزَّ وجلَّ) وحرام او را؟»
آنگاه فرمود: «والله! نیامده تاویل این آیه ولابد خواهد آمد تاویل آن».
قریب به این مضمون چند خبر دیگر در آنجا ودر «غیبت» نعمانی وتأویل الآیات هست ووجه مشابهت آن جناب، به «آب» که سبب حیات هر چیزی است ظاهر است بلکه آن حیاتی که سبب آن وجود معظم آمده ومی آید به چندین مرتبه اعلی واتم واشدّ وادوم از حیاتی است که آب آورد، بلکه حیات خود آب، از آن جناب است.
در تفسیر آیه شریفه «اعلموا ان الله یحیی الْارض..».
در «کمال الدین» روایت شده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: در آیه شریفه: ﴿اِعْلَمُوا اَنَ الله یُحْیِی الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها...﴾ (حدید: ۱۷).
بدانید که خدای تعالی زنده می کند زمین را بعد از مردنش.
فرمود: «خداوند زنده می کند به سبب قائم (علیه السلام) زمین را بعد از مردنش به سبب کفر اهلش وکافر مرده است».
و به روایت شیخ طوسی در آیه مذکوره: «خداوند اصلاح می کند زمین را به قائم آل محمّد (علیه السلام) بعد از مردنش، یعنی بعد از جورِ اهل مملکتش».
مخفی نماند که چون در ایّام ظهور، مردم ازاین سرچشمه فیض ربّانی به سهل وآسانی استفاضه کنند وبهره برند، مانند تشنه ای که در کنار نهر جاری گوارایی باشد که جز اعتراف حالت منتظره نداشته باشد، لهذا از آن جناب، تعبیر فرمودند به ماء معین.
در ایّام غیبت که لطف خاصّ حق، از خلق برداشته شده، به علّت سوء کردارشان، باید رنج وتعب وعجز ولابه وتضرّع وانابه از آن جناب فیضی به دست آورد وخیری گرفت وعلمی آموخت. مانند تشنه ای که بخواهد از چاه عمیق، تنها به آلات واسبابی که باید به زحمت به دست آورد، آبی کشد وآتشی فرونشاند. لهذا تعبیر فرمودند از آن حضرت به بئر معطّله ومقام را گنجایش شرح زیاده از این نیست.
صدو چهل وچهارم: «مخبر بما یعلن»
در «مناقب» قدیمه و«هدایه».
صد وچهل وپنجم: «مجازی بالاعمال»
اول را در «مناقب» قدیمه و«هدایه» وثانی را در «هدایه» از القاب آن جناب شمرده اند.
صد وچهل وششم: «موعود»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
شیخ طوسی روایت کرده از حضرت سجاد (علیه السلام) که فرمود در آیه شریفه:
﴿وَفِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وما تُوعَدُون﴾ (ذاریات: ۲۲).
در آسمان است رزق شما وآنچه وعده کرده می شوید، وعده داده اند.
﴿فَوَرَبِّ السَّماءِ وَالْأَرْضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا اَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ﴾ (ذاریات: ۲۳).
پس، قسم به پروردگار آسمان وزمین که آن حق است مثل آنکه شما سخن گویید.
فرمود: «این برخاستن وخروج قائم آل محمّد (علیهم السلام) است».
از ابن عباس نیز مثل آن نقل کرده واحتمال می رود که غرض آن حضرت، تأویل رزق در آیه باشد به ظهور آن جناب که به سبب نشر ایمان وحکمت وانواع علوم ومعارف است که حقیقت رزق ومدد حیات انسانی وعیش جاودانی است؛ چنانچه طعام را در آیه شریفه ﴿فَلْیَنْظُرِ الْاِنْسانُ اِلی طَعامِه﴾ (عبس: ۲۴) تفسیر فرمودند به علم وآنچه بعد از آن ذکر شده از حب وانگور وزیتون ونخل وبساتین وچراگاه وغیره، به انواع علوم.
در «غیبت» نعمانی روایت شده است از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «در زمان آن حضرت حکمت داده می شود به خلق تا به آنجا که زن، در خانه خود، حکم می کند به کتاب خداوند وسنّت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
یا آنکه مقصود تفسیر وَما تُوعَدوُنَ باشد، یعنی: «آن موعودی که به شما داده شده وجمیع انبیاء، امّتهای خود را به آمدن او وعده دادند، آمدن آن جناب است». که: السلام علی المهدی الذین وعد الله به الامم ان یجمع به الکلم.
و در یکی از زیارات جامعه است در اوصاف آن جناب، چنان که در زیارت آن جناب است: والیوم الموعود وشاهد ومشهود.
صد وچهل وهفتم: «مظهر الفضایح»
صد وچهل وهشتم: «مبلی السرائر»
اول را در «مناقب» قدیمه و«هدایه» وثانی را در «هدایه» از القاب آن جناب شمردند واز سیر در سیره آن حضرت، حقیقت این دو لقب معلوم می شود.
در «غیبت» نعمانی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «در بین آنکه مرد در بالای سر حضرت قائم (علیه السلام) ایستاده وبه او، امر ونهی می فرماید که فرمان می دهد که او را در پیش روی حضرت بیاورند، پس او را به آنجا می آورند. ناگاه حکم می کند که گردنش را بزنند. پس نمی ماند در خافقین چیزی مگر آنکه از او می ترسد».
و در روایت دیگر: «در همان جا که ایستاده، امر می فرماید که گردنش را بزنند».
صد وچهل ونهم: «مبدأ الآیات»:
چنانچه در «هدایه» است، یعنی ظاهر کننده آیات خداوند یا محل بروز وظهور آیات الهیّه؛ زیرا از آن روز که بساط خلافت در زمین گسترده شد وانبیا ورسل به آیات بیّنات ومعجزات باهر، برای هدایت خلق بر آن بساط پا نهادند ومأمور ارشاد واعلای کلمه حق وازهاق باطل شدند، برای احدی، خدای تعالی، چنین تکریم واعزاز نفرمود وبا احدی آن مقدار آیات نفرستاد که برای مهدی خود (صلوات الله علیه) فرستاده وروانه خواهد کرد.
عمری به این طولانی که خدای داند که به کجا خواهد کشید، چون ظاهر شود در هیأت وسن مردان سی ساله وپیوسته ابری سفید بر سرش سایه افکند وبه زبان فصیح، از او ندا رسد که: «اوست مهدی آل محمّد (علیهم السلام)». بر شیعیانش دست گذارد وعقولشان کامل شود. در اردوی مبارکش عسکری باشد از فرشتگان که ظاهر باشند ومردم ببینند؛ چنانکه تا عهد ادریس نبی می دیدند وعسکری از جن ودر اردویش طعام وشرابی نباشد جز سنگی حمل شود که طعام وشرابشان از آن باشد.
از نور جمالش زمین چنان نورانی وروشن شود که به مهر وماه حاجت نیفتد. شرّ وضرر از درندگان وحشرات برود. خوف ووحشت از میان آنها برخیزد. زمین، گنجهای خود را ظاهر نماید وچرخ از سرعت سیر بماند وعسکرش از روی آب، راه روند. وکوه وسنگ، کافری را که به آنها خود را مخفی کردند، نشان دهند وکافر را به سیما بشناسند وبسیاری از مردگان در رکاب مبارکش باشند. وشمشیر بر فرقِ زنده ها زنند وغیر اینها از آیات عجیبه. وهمچنین آیاتی که پیش از ظهور وخروج ظاهر شود که عدد آنها احصا نشود وبسیاری از آن در کتب غیبت ثبت شده که همه آنها مقدّمه آمدن آن جناب است وعشری از آن برای آمدن هیچ حجّتی ظاهر نشده.
صد وپنجاهم: «محسن»
صد وپنجاه ویکم: «منعم»
صد وپنجاه ودوم: «مفضل»
هر سه در «هدایه» از القاب شمرده شده وهر سه آنها از اسماء حسنی است که خدای تعالی آن جناب را مظهر اعظم آنها قرار داده.
سید جلیل علّی بن طاووس، در کتاب «اقبال» به سند صحیح روایت کرده، در خبر طولانی که چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به نجران رفت برای دعوت نصارای آنجا، علمای ایشان جمع شدند برای تحقیق صدق آن جناب وکتب آسمانی را حاضر کردند وتفتیش نمودند. از آن جمله:
در «صحیفه کبرای» حضرت آدم صفی الله، که در آن سپرده شده بود علم ملکوت خداوند (جل جلاله) وآنچه آفرید در آسمان وزمین خود. پس در مصباح دوّم آن یافتند، بعد از فقراتی چند.
آنگاه نظر کرد به سوی نوری که درخشید. پس سد کرد فضای شکافته شده را وگرفت مطالع مشاق را. پس سیر نمود به همین نحو تا آنکه گرفت تمام مغارب را.
آنگاه بالا رفت تا آنکه رسید به ملکوت آسمان. پس نظر نمود، دید که آن نور محمّد (صلی الله علیه وآله) است ودید جمیع اکناف، از بوی خوش آن معطّر شدند ودید چهار نور را که اطراف آن نور را گرفتند از راست وچپ وپیش رو وپشت سر که شبیه ترین چیزها بودند به آن نور در نور وبود در پیِ آنها، نورهایی از آنها که استمداد می نمودند از آن انوار ودیدند که این انوار، شبیهند به آنها در ضیاء وعظمت وخوشبویی.
آنگاه نزدیک شد به آن انوار واحاطه نمود به آن واطراف آن را گرفت ونظر نمود، دید انواری را که بعد از آن بود، به عدد ستاره ها وبه غایت، پست تر از مراتب آن انوار سابقه وپاره ای از این انوار، روشنتر از بعضی وبا نورانیّت با یکدیگر متفاوت بودند.
آنگاه ظاهر شد سیاهی مانند شب وچون سیل رو آورد از هر طرفی وجهتی. پس چنین رو آوردند تا اینکه پر کردند صحراها وتپه ها را ودید که آنها قبیح ترین چیزهاست در صورت وهیأت ومتعفن ترین آنها در بو.
پس متحیر کرد آدم را آنچه دید از اینها وگفت: «ای علاّم الغیوب! وای غافر الذنوب! وای صاحب قدرت قاهره ومشیت عالیه! کیست این خلق سعیدی که ارجمند وبلند مرتبه نمودی او را بر عالمیان؟ وکیست این نورهای منیفه که جوانب آن را گرفتند؟»
پس، وحی فرستاد خداوند به سوی او که: «ای آدم! این واینها وسیله تو هستند ووسیله هرکس که نیکبخت کردم از خلق خود.
اینها سابقین مقرّبین شافعین اند که شفاعتشان پذیرفته است.
و این احمد است! سیّد ایشان وسیّد مخلوقات من؛ به علم خود او را برگزیدم وجدا کردم اسم او را از اسم خود.
پس منم محمود! واوست محمّد! واین صِنْو او (برادر او) ووصی او. تقویت کردم او را به او وگرداندم برکات خود وتطهیر خود را در پی ایشان.
این است سیّده کنیزان من وباقیمانده از احمد، پیمبر من واین دو سبط ودو خلف اند مر ایشان را واین ذوات که نورشان شکافت آن انوار را بقیّه ایشانند.
آگاه باش! هر کدام را برگزیدم واز آلایش پاک نمودم وبر هر یک برکت ورحمت خود را فرستادم وبه علم خود قرار دادم هر یکی را پیشوای بندگان خود ونور بلاد خود».
نظر نمود، دید شبحی را در آخر ایشان که می درخشید در این صفحه، چنان که می درخشد ستاره صبح از برای اهل دنیا. پس خداوند تبارک وتعالی فرمود: «به این بنده سعید خود باز می کنم غلها را از بندگان خود وبرمی دارم بار را از ایشان وپر می نمایم زمین خود را به وجود او از مهربانی ورأفت وعدل، چنانکه پر شده پیش از او از قسوت وجور».
و نیز در آن خبر شریف است که: پس، آن جماعت به صلوة (به صحیفه ح ظ) ابراهیم (علیه السلام) مراجعه کردند ودر آنجا مذکور بود که خداوند، به میراث داده به آن حضرت، تابوت آدم (علیه السلام) را که متضمن بود هر علمی را که خداوند تفضل فرموده بود به آن بر جمیع ملائکه.
پس، نظر نمود ابراهیم در آن تابوت ودر آن دید خانه هایی به عدد صاحبان عزم از پیغمبران ورسولان واوصیای ایشان ونظر نمود، دید خانه محمّد (صلی الله علیه وآله) را آخر انبیا واز راست او، علی ابن ابیطالب (علیه السلام) را که دامان او را گرفته. پس شکل عظیمی را که نورش می درخشید ودر آن بود که این صنْو او ووصی اوست که مؤیّد است به نصر.
ابراهیم (علیه السلام) عرض کرد: «الهی وسیّدی! کیست این خلق شریف؟»
پس خداوند به او وحی کرد که: «این بنده من وبرگزیده من، فاتح خاتم است واین است وصی وارث او».
گفت: «ای پروردگار من! کیست فاتح خاتم؟»
فرمود: «این محمّد (صلی الله علیه وآله) برگزیده من واول مخلوق من وحجّت بزرگ من در آفریدگان من. پیغمبرش کردم واو را برگزیدم. آنگاه که آدم میان گل وجسد بود».
تا اینکه می فرماید: ونظر نمود ابراهیم، دوازده بزرگ را دید که از غایت نیکویی شکل، نزدیک بود که نور از آن درخشان شود؛ پس سوال کرد از پروردگار (عزَّ وجلَّ) خود وگفت: «پروردگارا! مرا خبر ده به نامها، این صورتها که مقرون است به دو صورت محمّد ووصیّ او (صلوات الله علیهما)».
پس، وحی فرستاد خداوند به سوی او که: «این، کنیز من وباقیمانده پیغمبر من است، فاطمه صدّیقه زاهره وقرار دادم او را با خلیل او عصبه ای از برای پیغمبر خود واین دو حسناند واین فلان است واین فلان واین حضرت مهدی (علیه الصلوة والسلام) کلمه من است که به او منتشر می کنم رحمت را در بلاد خود وبه او بیرون می آورم دین خود را بعد از یأس وناامیدی ایشان که من، ایشان را به فریاد برسم. الخ».
کافی است در این مقام، مضمون این خبر شریف که ابن طاووس آن را از اصل کتاب «عمل ذی الحجة» حسن بن اسماعیل بن اشناس، برداشته واو از معروفان قدماست ومعروف به ابن اشناس، صاحب یکی از نسخ صحیفه کامله که در ترتیب ومقدار وکلمات با نسخه متداوله، مغایرت بسیار دارد ومحل اختلاف آن در محلش مذکور است واز آنچه ذکر شد معلوم می شود وجه لقب.
صد وپنجاه وسوّم: «منّان»
چنانچه در «هدایه» است وآن نیز چون اسامی مبارکه سابقه، از اسماء حُسنی است ودر «ید باسطه» خبری ذکر می شود مناسب مقام.
صد وپنجاه وچهارم: «موتور»
در چند خبر شریف، به این لقب مذکور شده و«موتور» به والد آن است که پدرش کشته شده وخونخواهی او نشده.
مجلسی (رحمه الله) فرموده که: «مراد به والد، یا حضرت عسکری (علیه السلام) یا جناب امام حسین (علیه السلام) یا جنس والد، که شامل باشد همه ائمّه (علیهم السلام) را».
و در خبری موتور بأبیه دارد. آن هم مثل سابق است وچون طلب خون امامان گذشته نشد وجانشینی امامت به آن جناب رسید، آن حق، منتقل به آن حضرت شد وطلب خون جمیع را خواهد کرد. بلکه چون وارث جمیع انبیاء ومرسلین واوصیاء راشدین است، طلب خون تمام را خواهد کرد که شهید شدند. چنانچه در دعای ندبه صریحاً مذکور است وبه ملاحظه ای، تمام آنها به منزله والدند برای آن جناب که از همه ارث برده. پس، «موتور» است به تمام آن سلسله علیّه الهیّه.
در «غیبت» نعمانی روایت شده است از امام صادق (علیه السلام)، در حدیثی که فرمود به ابوبصیر: «ای ابامحمّد! قائم (علیه السلام) خروج می کند، موتور وخشمناک؛ بر بدن اوست پیراهن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که بر بدن آن جناب بود روز احد، یعنی آن پیراهن خون آلود». چنانچه بیاید در وارث.
صد وپنجاه وپنجم: «مدبّر»
در «مناقب» قدیمه از القاب آن حضرت شمرده شده.
صد وپنجاه وششم: «مأمور»
نیز در همان کتاب.
صد وپنجاه وهفتم: «مقدرة»
چنانچه در «هدایه» است وآن به معنی توانایی است. زیرا از کثرت بروز وظهور عجایب، قدرتهای الهیه از آن جناب، به حدّی رسیده که گویا عین قدرت شده؛ چنانچه اطلاق عدل وقسط بر آن جناب که گذشت، به همین ملاحظه است.
صد وپنجاه وهشتم: «مأمول»
چون مُؤمل، یعنی آنکه آرزو وامید او را دارند. چنانچه در «غیبت» نعمانی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که بعد از ذکر بسیاری علامات، فرمود: «آنگاه برمی خیزد قائم مأمول وامام مجهول». الخ.
در «غیبت» فضل فرمود: «سلطان مأمول».
و در زیارت مأثوره آن جناب است: السلام علیه ایّها الامام المأمول.
در مصباح شیخ طوسی وغیره روایت است از عاصم بن حمید که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود وذکر نمود عملی برای حاجت که آن روزه گرفتن روز چهارشنبه وپنجشنبه وجمعه وغسل وپوشیدن لباس نظیف ورفتن بر بام خانه ودو رکعت نماز گزاردن است وخواندن دعایی که یکی از فقرات آن، این است که: «متقرب می شوم به تو به بقیه باقی، مقیم بین اولیای خود که پسندیدی او را برای نفس خود، طیب، طاهر، فاضل، خیر نور زمین وعماد او ورجای این امت وسید ایشان، آمر به معروف وناهی از منکر، ناصح امین که مؤیدی است از پیغمبران خاتم اوصیاء،نجباء طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین».
صد وپنجاه ونهم: «مفرج اعظم»
در «هدایه» و«مناقب» قدیمه از القاب شمرده شده.
شیخ مسعودی در «اثبات الوصیة» وحضینی در کتاب خود غیر از «هدایه» روایت کردند از حضرت رضا (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه غایب شد عالم شما از میان شما، پس منتظر باشید فرج اعظم را».
صد وشصتم: «مضطر»
در تفسیر آیه شریفه «امن یجیب...»
در تفسیر علی بن ابراهیم روایت شده از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «در آیه شریفه ﴿اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْاَرْضِ...﴾ (نمل: ۶۲) که نازل شده در حق قائم (علیه السلام). اوست والله مضطر!.
هرگاه دو رکعت نماز بخواند در مقام، یعنی مقام ابراهیم (علیه السلام) وخدای را بخواند، پس اجابت می کند او را وبرطرف می کند سوء را، می گرداند او را خلیفه زمین».
در «تأویل الآیات» شیخ شرف الدین روایت شده است از امام باقر (علیه السلام) که فرموده: «در آیه مذکوره که آن، نازل شده در حق قائم (علیه السلام)، چون خروج کند عمامه بر سر نهد ودر مقام، نماز کند وبه سوی پروردگار خود تضرّع نماید. پس هرگز رایتی از او برنگردد؛ یعنی به هر جا فرستد، فتح کند».
نیز از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «بدرستی که قائم (علیه السلام) چون خروج کند، داخل مسجدالحرام شود. رو به کعبه نماید وپشت به مقام ابراهیم (علیه السلام)، آنگاه دو رکعت نماز به جای آرد، آنگاه برخیزد وبگوید:
ای مردم! من همانندترین مردمم به آدم!
من همانندترین مردمم به ابراهیم!
من همانندترین مردمم به اسماعیل!
و ای مردم! من همانندترین هستم به محمّد (صلی الله علیه وآله).
آنگاه دستهای خود را به آسمان بلند کند، پس دعا نماید وتضّرع کند تا اینکه به رو در افتد واین است قول خدای (عزَّ وجلَّ): أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ.... الخ.
صد وشصت ویکم: «من لم یجعل الله له شبیها»
نیز در «مناقب» قدیمه از القاب آن جناب شمرده شده.
در «هدایه» «سمیاً» نقل کرده وتفسیر نموده به «شبیها» وبا اندکی تأمل در این باب وباب آینده، معلوم می شود که احدی، شبیه ونظیر آن جناب نبوده وبه رتبه عزّت وجلالش نرسیده ونخواهد رسید.
صد وشصت ودوم: «مقتصر»
در «مناقب» قدیمه از القاب شمرده شده وشاید مراد، این باشد که جمیع انبیا واوصیای گذشته در ایّام ریاست وعزلت، مبتلا بودند به معاشرت ومؤانست ومصاحبت، بلکه مواصلت ومناکحت با منافقین وفاسقین ومأمور بودند به مدارا ومؤالفت با آنها، برای حفظ وبقای دین وعصابه مؤمنین؛ ولکن حضرت مهدی (صلوات الله علیه) اقتصار خواهد فرمود از انصار واعوان ومصاحب به مؤمنان مخلصان وعباد صالح که خدای تعالی از ایشان مدح فرموده وخبر داده که... ﴿عِباداً لَنا اُولی بَأْسٍ شَدیدِ...﴾ (اسراء: ۵) چنانچه عیاشی روایت کرده به قول خود... ﴿اَنَّ الْاَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ﴾ (انبیاء: ۱۰۵).
چنانچه علی بن ابراهیم روایت کرده: رشته الفت ومجالست ومؤانست با کفار ومنافقین، بالمرة گسسته خواهد شد. صالح وطالح وطیّب وخبیث از یکدیگر جدا شوند وهرگز به احدی از ایشان مستعین نشود؛ چنانچه بسیار می شد که جدّ اکرمش به اعانت منافقان جهاد می کرد با مشرکان واحتمال می رود که کلمه مذکور «منتصر» باشد، یعنی داد گیرنده واز آیه شریفه اخذ شده باشد که: ﴿وَلَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَاُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبیلٍ﴾ (شوری: ۴۱) چنانچه در تفسیر قمی روایت شده است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «یعنی قائم (علیه السلام) چون خروج کرد، داد گیرد از بنی امیّه واز کذّابان وناصبیان».
صد وشصت وسوّم: «المصباح الشّدید الضّیاء»
چنانچه در لقب بیست وهشتم گذشت.
صد وشصت وچهارم: «ناقور»
به معنای صور است، مانند شاخ ومثل آن که در او می دمند.
در تفسیر آیه شریفه «واذا نقر فی النّاقور»
در «غیبت» نعمانی روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «در آیه شریفه: ﴿فَاِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ﴾ (مدثر: ۸) هرگاه دمیده شد در صور؛ از برای ما امامی است مستقر، پس هرگاه اراده فرمود خدای (عزَّ وجلَّ) اظهار امر خود را، بیفکند در دلش، آنگاه ظاهر شود وخروج کند به امر خدای (عزَّ وجلَّ)».
در تفسیر سیّاری، روایت شده است از آن جناب (علیه السلام) که فرمود: «در آیه مذکوره دمیده می شود در کوس قائم (علیه السلام) واو را اذن می دهند به خروج».
در «اثبات الوصیّة» مسعودی روایت شده است از مفضل بن عمر که گفت: «سؤال نمودم از حضرت صادق (علیه السلام) از تفسیر جابر».
پس فرمود: «خبر مده به او سفله را که افشا خواهند نمود آن را. آیا نخواندی در کتاب خدای (عزَّ وجلَّ): ﴿فَاِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ﴾؟
بدان که از ما، امامی خواهد بود پنهان؛ پس هرگاه اراده فرمود خداوند (عزَّ وجلَّ) اظهار امر خود را، می افکند در قلبش، پس ظاهر می شود وبرمی خیزد به امر خداوند جلّ ثناؤه».
صد وشصت وپنجم: «ناطق»
در «مناقب» قدیمه و«هدایه» از القاب آن حضرت شمرده شده.
در «مقتضب الاثر» روایت شده است در خبری طولانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای سلمان ذکر نمود اسامی ائمه (علیهم السلام) را تا اینکه فرمود: «پس حسن بن علی، صامت امین عسکری وسپس پسر او، حجّة الله ابن الحسن المهدی النّاطق القائم بحق الله».
و در زیارت عاشورا است به روایت ابن قولویه: وان یرزقنی ثارکم مع امام مهدی ناطق لکم. وبه روایت شیخ طوسی امام مهدی ظاهر ناطق منکم. وناطق بودن آن حضرت، ظاهر است زیرا آباء طاهرینش، مهر خموشی بر لب زده بودند از علوم واسرار ومعارف وحکم، به علّت نبودن حمله (واشخاص مورد اطمینان وحمل کنندگان آن علوم واسرار) نفرمودند مگر اندکی، بلکه بسیاری از احکام به علّت خوف از اعداء در پرده خفا مانده.
محمّد بن طلحه شافعی گفته است که: «حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را «بطین» می گفتند، یعنی مبطن ومخفی دارنده علوم واسراری که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به او آموخته بود، به علّت نداشتن محل قابل وخوف ونبودن مجال وهمه گنجهای الهیه ذخیره شده که از لسان مبارک آن حضرت به مردم رسد».
ودر دعای ماه مبارک است که: «خدایا! ظاهر کن دین خود وسنّت پیغمبر خود را تا آنکه مخفی نکند چیزی از حق را از بیم احدی از خلق».
صد وشصت وششم: «نهار»
در تفسیر آیاتی از سوره مبارکه شمس:
شیخ فرات بن ابراهیم در تفسیر خود روایت کرده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: حارث اعور عرض کرد به حسین (علیه السلام) که: «یا بن رسول الله! فدای تو شوم! خبر ده مرا از قول خداوند در کتاب خود ﴿وَالشَّمْسِ وضُحیها﴾.
فرمود: «وای بر تو ای حارث! این محمّد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است».
گفتم: «فدای تو شوم! معنای قول خداوند ﴿وَالْقَمَرِ اِذا تَلیها﴾ چیست؟»
فرمود: «این امیر المؤمنین، علی بن ابیطالب (علیه السلام) است که در پی آمده محمّد (صلی الله علیه وآله) را».
باز گفتم: «قول خداوند ﴿وَالنَّهارِ اِذا جَلَّیها﴾ چیست؟»
گفت: «این قائم است از آل محمّد (علیهم السلام) که پر کند زمین را از عدل وداد».
در تفسیر علی بن ابراهیم روایت شده است از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «در آیه شریفه ﴿واللَّیْلِ اِذا یَغْشی﴾ که شب، در اینجا دوّمی است که فروپوشانید امیر المؤمنین (علیه السلام) را در دولت خود که جاری شد برای او بر آن جناب. (عبارت خبر غش بود که به معنی خیانت ومکر است وظاهراً حاصل معنی آیه باشد. زیرا این دو مادّه با هم فرق ندارند. منه) وامر فرمود امیر المؤمنین (علیه السلام) را که صبر کند (یا فرمود آن جناب، ما را که صبر کنیم. نسخه احتمال هر دو را دارد. منه) در دولت ایشان تا منقضی شود آن دولت».
﴿والنّهار اذا تجلّی﴾.
فرمود: «نهار، آن قائم از ما اهل بیت است که هرگاه برخاست، غلبه کند بر دولت باطل ودر قرآن، زده شده در او مثلها ومخاطبه نموده به آنها، یعنی خدای تعالی با پیغمبر خود وماها؛ پس نمی داند آن را غیر از ما».
صد وشصت وهفتم: «نفس»
در «هدایه» از القاب شمرده شده.
صد وشصت وهشتم: «نور آل محمّد» (علیهم السلام)
چنانچه در خبری است که بیاید در باب دهم ان شاء الله از حضرت صادق (علیه السلام). ودر «ذخیره» از اسامی آن جناب شمرده شده که در قرآن مذکور است.
و در چند خبر که بعضی گذشت وبعضی خواهد آمد، مذکور است در آیه شریفه ﴿وَالله مُتِمُّ نُورِهِ﴾ (صف: ۸) یعنی به ولایت قائم (علیه السلام) وبه ظهور آن جناب ودر آیه ﴿وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ (زمر: ۶۹) که مراد، روشن شدن زمین است به نور آن جناب ودر یکی از زیارات جامعه است در اوصاف آن حضرت:
نور الانوار الّذی تشرق به الارض عمّا قلیل.
در تفسیر آیه شریفه «الله نور السّموات والْارض»
در «غایة المراد» وغیره روایت شده از جابر بن عبد الله انصاری که گفت: داخل شدم در مسجد کوفه در حالی که امیر المؤمنین (علیه السلام) با انگشتان مبارک می نوشت وتبسم می فرمود. پس گفتم: «یاامیر المؤمنین! چه چیز تو را به خنده آورده؟»
فرمود: «عجب دارم از آنکه می خواند این آیه را، نمی شناسد آن را به حقّ معرفت».
پس گفتم به آن جناب که: «کدام آیه است یا امیر المؤمنین!؟»
فرمود: ﴿الله نُورُ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ... مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍ﴾ (نور: ۳۵)
مشکوة محمّد (صلی الله علیه وآله) است.
فیها مصباح منم مصباح.
زجاجة الزجاجة حسن وحسین (علیهما السلام) هستند.
کانّها کوکب دریّ علی بن الحسین.
یوقد من شجرة مبارکة محمّد بن علی است.
زیتونة جعفر بن محمّد است.
لاشرقیة موسی بن جعفر است.
ولا غربیة علی بن موسی الرضا است.
یکاد زیتها یضیء محمّد بن علی است.
ولولم تمسسه نار علی بن محمّد است.
نور علی نور حسن بن علی است.
یهدی الله لنوره من یشاء قائم مهدی است. (علیهم السلام)
در پاره ای از اخبار معراج مذکور است که نور آن جناب در عالم اظلّه، میان انوار واشباح ائمه (علیهم السلام) مانند ستاره ای درخشان بود در میان سایر کواکب ودر خبری، چون ستاره صبح برای اهل دنیا.
صد وشصت ونهم: «نور الاصفیاء»
صد وهفتادم: «نور الاتقیاء»
مستند هر دو گذشت در لقب بیست وهشتم.
صد وهفتاد ویکم: «نجم»
در «ذخیره» از اسامی آن جناب شمرده شده است که در قرآن مذکور است.
صد وهفتاد ودوم: «ناحیه مقدسه»
در «جنات الخلود» گفته شده است که در ایام تقیه، گاهی آن حضرت را به این لقب می خواندند.
صد وهفتاد وسوّم: «واقیذ»
در کتاب مذکور، مسطور است که این لقب آن جناب است در کتب سماویه؛ یعنی غایب شونده، مدت مدید ودر تاریخ عالم آرا مذکور است که اسم آن حضرت در تورات «واقیذما» نوشته شده.
صد وهفتاد وچهارم: «وتر»
در «مناقب» قدیمه و«هدایه» از القاب شمرده شده، یعنی تنها وطاق وفرد ومنفرد در کمال وفضایل؛ که ممکن باشد تحقق آن در نوع بشر ودر خصایص واکرامات مخصوصه الهیّه که گذشت وخواهد آمد که احدی از حجج قبل از آن جناب به آنها سرافراز نشده.
صد وهفتاد وپنجم: «وجه»
در «هدایه» از القاب شمرده شده ودر زیارت آن جناب است:
السّلام علی وجه الله المتلقب بین اظهر عباده.
صد وهفتاد وششم: «ولی الله»
مکرّر در اخبار به این لقب مذکور شده؛ خصوص در لسان روات ودر «ید باسطه» بیاید که خداوند در شب معراج فرمود که: «او یعنی قائم (علیه السلام)، ولیّ من است، براستی».
در «کافیة الاثر» خراز روایت شده از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «چون برسد وقت خروج او، برای اوست شمشیری غلاف کرده، پس ندا کند او را شمشیر که: برخیز ای ولیّ الله! وبکش دشمنان خدا را!».
و در خبر دیگر فرمود که: «عَلم آن حضرت نیز به همین لقب در آن وقت ندا کند».
صد وهفتاد وهفتم: «وارث»
در «مناقب» قدیمه و«هدایه» از القاب آن حضرت شمرده شده وبیاید در خطبه غدیریّه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: أَلا انّه وارث کل علم والمحیط به. وهویداست که آن جناب، وارث علوم وکمالات ومقامات وآیات بیّنات جمیع انبیا واوصیاء وآباء طاهرین خود (علیهم السلام) است.
گفتار مفضل بن عمر در رابطه با خروج حضرت (علیه السلام):
در حدیث طولانی مفضل است که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «چون عسکر حسنی وارد کوفه شود، حسنی از عسکر خود جدا شود وحضرت مهدی (صلوات الله علیه) نیز از عسکر خود جدا شود؛ پس میان دو لشگر بایستند.
پس حسنی به آن جناب بگوید: «اگر تو مهدی آل محمّدی، پس کجاست عصای جدِّ تو رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وانگشتر او وبُرد او وزره او که او را «فاضل» می گفتند وعمامه او که «سحاب» نام داشت واسبش که «مربوع» نام داشت وناقه غضباءِ او واستر دلدل او وحمار او که «یعفور» می گفتند وشتر سواری او براق وقرآنی که جمع کرد آن را امیر المؤمنین (علیه السلام) بدون تفسیر وتأویل؟»
پس حضرت حاضر نماید جوالی یا مانند آن که او را «سَفَط» گویند ودر آن است آنچه او خواسته.
مفضل گفت: «ای آقای من! همه آنها در سَفَط است؟»
فرمود: «بلی! والله! وترکه جمیع پیغمبران، حتّی عصای آدم وآلت نجّاری نوح وترکه هود وصالح ومجموعه ابراهیم وصاع یوسف ومکیال شعیب وآینه او وعصای موسی وتابوتی که در اوست، بقیّه آنچه ماند از آل موسی وآل هارون که ملائکه برمی دارند وزره داوود وعصای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وانگشتر سلیمان وتاج او ورحل عیسی ومیراث جمیع پیغمبران ومرسلان در آن سفط است».
شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر خود روایت کرده که از صادقین (علیهما السلام) خبر رسیده که ک «تابوت وعصای موسی، در دریای طبرستان است ودر عهد حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) از آنجا برآرند».
در «غیبت» نعمانی روایتی است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «عصای حضرت موسی از شاخه درخت آس بود که در بهشت کاشته شده بود وجبرئیل (علیه السلام) آن را برای او آورد، هنگامی که به سمت مدین رفت وآن عصا وتابوت آدم (علیه السلام) در دریاچه طبریّه است وکهنه نمی شوند ومتغیر نمی شوند تا اینکه بیرون آورد آنها را قائم (علیه السلام)، چون خروج نماید».
در چند خبر رسیده که ک «کتب اصلیّه سماویّه، در غاری است در انطاکیه وآن حضرت، آنها را بیرون خواهد آورد».
و در «غیبت» فضل بن شاذان است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «اول چیزی که ابتدا می فرماید به آن قائم (علیه السلام) آن است که می فرستد به انطاکیه، پس بیرون می آورد از آنجا تورات را از غاری که در آن، عصای موسی (علیه السلام) وخاتم سلیمان است».
در «غیبت» نعمانی است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود به یعقوب بن شیعب: «آیا نشان بدهم به تو پیراهن قائم (علیه السلام) را که در آن خروج می کند؟»
گفتم: «بلی!»
پس طلبید کتابدانی را وآن را باز کرد واز آن، پیراهن کرباسی بیرون آورد وپهن کرد. پس دید در آستین چپ او خونی. فرمود: «این پیراهن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است که بر بدن مبارکش بود آن روز که دندانش را شکستند ودر او خروج می کند قائم (علیه السلام)».
پس آن خون را بوسیدم وبر روی خود گذاشتم. آنگاه آن را پیچید وبرداشت.
ودر همان کتاب وکافی روایت شده که فرمود: «بیرون می رود صاحب این امر، از مدینه به سوی مکه با میراث رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
راوی پرسید: «میراث رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چیست؟»
فرمود: «شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وزره او وعمامه آن جناب وعصای او واسلحه آن حضرت وزین اسب او».
صد وهفتاد وهشتم: «هادی»
در تاریخ جهضمی در باب القاب ائمه (علیهم السلام) آمده است که ک «لقب قائم (علیه السلام) هادی مهدی است».
و در اخبار وادعیه وزیارات، به این لقب، مکرر مذکور است وخدای تعالی کسی را هادی برای کافه عالمیان نکند وبه سوی ایشان نفرستد بلکه وعده ندهد که کارش را به انتها رساند، مگر بعد از آنکه خود به حقیقت هدایت یافته وجمیع راههای حق وحقیقت برای او مفتوح شده وبه مقاصد رسیده ومستعد هدایت کردن شده.
پس آن را که خدای تعالی او را «هادی» قرار داده وبه این لقب، او را سرافراز نموده، باید «مهدی» باشد وجنابش مهدی نامیده نمی شود مگر دارای آن مقام از هدایت شود که تواند از جانب حضرت مقدسش، در مقام هدایت خلق برآید وهرکسی را به راهی که داند وتواند به مقصد خویش، حسب استعدادش رساند وبه این ملاحظه، جایز است تفسیر هریک به دیگری، چنانچه در لقب مهدی گذشت.
از جناب امام صادق (علیه السلام) پرسیدند از معنی مهدی. فرمود: «آنکه هدایت نماید مردم را. الخ»
یعنی آن مهدی که خدای تعالی او را مهدی نامیده، آن کسی است که مقام هدایت یافتنش به جایی رسیده که تواند از جانب اقدسش در مقام هدایت کردن برآید ونظیر اشکال تفسیر مهدی به هادی، اشکالی است که در لقب مبارک امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیده.
در «معانی الاخبار» و«علل» روایت شده از امام باقر (علیه السلام) که از آن جناب پرسیدند: «امیر المؤمنین (علیه السلام) را چرا امیر المؤمنین می گویند؟»
فرمود: لانّه یمیرهم العلم.
زیرا که آن حضرت، طعام علم برای ایشان می آورند. آیا نشنیدی کتاب خداوند را ونمیر اهلنا؟
و وجه اشکال آنکه: «میره» که به معنی جلب طعام است، از «مار یمیر میراً» و«امیر» از «اَمر یأمر» است، به معنی فرمان دهنده. پس بعضی گفتند که: این، بر وجه قلب است وبعضی گفتند که امیر، فعل مضارع است بر صیغه متکلم وخود حضرت این کلام را فرموده، آنگاه مشتهر شده به آنچه گفته اند در «تابط شراً» ووجه سوّم گفته اند که: امرای دنیا امیر شده اند به جهت آنکه ایشان متکفلند جلب طعام را برای خلق وآنچه محتاجند به آن در امور معاش خود به زعم خودشان.
و امّا امیر المؤمنین (علیه السلام) پس امارت او به جهت امری است بزرگتر از این، زیرا که آن جناب بر ایشان جلب طعام روحانی می کند که سبب حیات ابدیه وقوت روحانیّه ایشان است با مشارکت امراء در میره جسمانیه.
علاّمه مجلسی (رحمه الله) این وجه را پسندیده وبهتر همان است که در تفسیر مهدی گفتم به اینکه: «امارت، از جانب خداوند نشود مگر بعد از تکمیل واستعداد ورسیدن در مراتب علوم به درجه ای که هرکس به هرچه محتاج باشد تواند به اوتعلیم نماید. پس تا خود، عالم راسخِ عامل نشود، بر مسند امارت الهیه نتواند نشیند. پس از هر کسی که خبر دهد از این مقام علمی، او را توان گفت که به مقام امارت رسیده وهر که را امیر خواند ناچار درجات علوم را طی نموده، نه چون امارت مخلوق که هر جاهل نادانی را امیر کنند وشاید بتوان آن وجه سوّم را به این راجع نمود. والله العالم
صد وهفتاد ونهم: «یدالباسطه»
در «هدایه» از القاب خاصه شمرده شده، یعنی دست قدرت ونعمت خداوندی که به او می گستراند رحمت ورأفت ولطف خود را بر بندگان وفراخ می فرماید روزی را بر ایشان ودفع می نماید بلا را از ایشان.
شیخ صدوق در «امالی» روایت کرده از عبد الله بن عباس که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «چون مرا به آسمان هفتم بردند واز آنجا به سوی سدرةالمنتهی واز سدره به سوی حجابهای نور. ندا کرد به امر پروردگار (جل جلاله) که:
ای محمّد! تو بنده منی ومن پروردگار تو؛ پس از برای من خضوع کن ومرا پرستش نما وبر من توکّل کن وبه من اعتماد نما! من راضی شدم به تو که بنده وحبیب ورسول ونبیّ من باشی وبه برادر تو، علی (علیه السلام) که خلیفه وباب باشد.
پس او حجّت من است بر بندگان من وپیشواست برای خلق من. به او شناخته می شوند دوستان من از دشمنان من وبه او جدا می شود حزب شیطان از حزب من وبه او برپا می شود دین من وحفظ می شود حدود من ونافذ می شود احکام من وبه تو وبه او وبه ائمه از فرزندان او رحم می کنم بندگان وکنیزان خود را.
به قائم از شما معمور وآباد می کنم زمین خود را به تسبیح وتقدیس وتهلیل وتکبیر وتمجید خود وبه او پاک می کنم زمین را از دشمنان خود ومیراث می دهم آن را به اولیای خود وبه او پست وخوار می گردانم کلمه آنان را که به من کافر شدند وبه او کلمه خود را بلند می گردانم وبه او زنده می کنم وحیات می دهم بندگان خود وبلاد خود را به علم وبرای او ظاهر می کنم گنجها وذخیره ها را به مشیت خود وظاهر می کنم برای او،اسرار وضمایر را با اراده خود وامداد می کنم او را به ملائکه خود که او را مؤیّد شوند بر انفاذ امر من واعلان دین من؛ این است ولیّ من بحق ومهدی بندگان من براستی».
صد وهشتادم: «یمین»
در «هدایه» از القاب شمرده شده وآن مثل «ید باسطه» است.
صد وهشتاد ویکم: «وهوه ل»
شیخ احمد بن محمّد بن عیاشی در جزو ثانی «مقتضب الاثر» روایت کرده به اسناد خود از «حاجب بن سلیمان بن صورح السدوی» که گفت: ملاقات کردم در بیت المقدس «عمران بن خاقان» را که بر دست منصور، مسلمان شده بود واو با یهود محاجّه کرده بود به بیان وعلمی که داشت ونمی توانستند منکر او شوند، به جهت آنچه در تورات بود از علامات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وخلفای بعد از او.
پس روزی به من گفت: «ای اباموزج! ما می یابیم در تورات سیزده اسم را، یکی از آنها محمّد (صلی الله علیه وآله) است ودوازده نفر از اهل بیت او که آنها اوصیا وخلفای اویند ومذکورند در تورات؛ نیست در پیشوایان بعد از آن حضرت، کسی از تیم ونه از عدی ونه از بنی امیه ومن گمان می کنم آنچه این شیعه می گویند، حق باشد».
گفتم: «مرا خبر ده به آن!»
گفت به من: «عهد ومیثاق خداوندی بده که خبر نکنی شیعه را به چیزی از آن، که به آن بر من غلبه کنند».
گفتم: «چرا خوف داری از این؟ واین قوم یعنی بنی عباس از بنی هاشم اند».
گفت: «نیست نامهای ایشان نامهای اینها، بلکه ایشان از فرزندان اول ایشان، محمّد (صلی الله علیه وآله) هستند واز باقیمانده او در زمین، یعنی صدّیقه طاهره (علیها السلام) بعد از او».
پس دادم به او آنچه خواست از پیمانها؛ گفت به من: «خبر ده به آنها پس از من. اگر من، پیش از تو مُردم وگرنه بر تو نیست که خبر دهی به آنها احدی را».
گفت: «می یابیم آنها را در تورات: شموعل، شماعیسحوا، وهی هر، حی ابثوا، بمامدثیم، عوشود، بسنم، بولید، بشیر العوی، فوم لوم کودود، عان لاندبود، وهوه ل». نسخه چنین بود وصحت وسقم آن بر عهده من نیست.
مخفی نماند که مراد از تورات، گاهی همان کتاب آسمانی مُنزل بر حضرت موسی (علیه السلام) است که مشتمل است بر پنج سِفر وگاهی اطلاق می شود بر تمام کتب آسمانی که نازل شده از عهد آن حضرت تا قبل از جناب عیسی (علیه السلام) بر پیغمبران که در آن زمانها بودند وآنها را عهد عتیق نیز می گویند.
صد وهشتاد ودوم: «یعسوب الدین»
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرمود: «پیوسته مردم در نقصانند تا آنکه گفته نمی شود الله؛ یعنی نام خدای تعالی برده نمی شود. پس هرگاه چنین شد ثابت می ماند یعسوب دین با اتباعش. پس مبعوث می فرماید خداوند، گروهی را از اطراف زمین که می آیند مانند ابرهای تنگ پاییز.
قسم به خداوند که می شناسم اسمهای ایشان وقبیله های ایشان واسم امیر ایشان را وایشان را برمی دارد خداوند به نحوی که می خواهد از قبیله یک مرد ودو مرد وشمرد تا رسید به نُه.
پس جمع می شوند از آفاق، سیصد وسیزده مرد، به عدد اهل بدر واین است قول خداوند (عزَّ وجلَّ):
﴿... اَیْنَما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ الله جَمعیاً اِنَّ الله عَلی کُلِّ شَیْء قَدیرٌ﴾ (بقره: ۱۴۸).
در هر کجا که باشید خداوند تبارک وتعالی می آورد همه تان را، بدرستی که خداوند (جل جلاله) بر هر چیزی تواناست.
حتّی آنکه مرد، دستها را گرد زانو حلقه می کند وشک می کند در یکدیگر. پس می گشاید آن را تا آنکه خداوند (عزَّ وجلَّ) می رساند او را به آنجا.
جزء اول این خبر را سیّد (رحمه الله) در کتاب شریف «نهج البلاغه» نقل کرده ومتن آن، این است: فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه فیجتمعون الیه کانّه یجتمع قزع الخریف.
سیّد (رحمه الله) فرموده که: «یعسوب دین، سید عظیم، مالک امور مردم است در آن روز وقزع، پاره های ابری است که در او، آب نیست».
خبری در «نهایة» وزمخشری ودیگران این فقره را که کنایه از ظهور حضرت مهدی (صلوات الله علیه) است نقل کرده، شرح نمودند ویعسوب در اصل ملکه کندوی عسل است وذنب کنایه از انصار آن حضرت است وآنچه ترجمه شد، مطابق تفسیری است که زمخشری کرده.
مخفی نماند که بیشتر این اسامی والقاب وکنیه ها که ذکر شد از جانب مقدس حضرت باری تعالی وانبیاء واوصیاء (علیهم السلام) است ونام گذاردن خدای تعالی وخلفایش اسمی را برای کسی، نه مثل نام گذاردن متعارف خلایق است که در آن رعایت وملاحظه معنی آن اسم ووجود وعدم آن در آن شخص نکنند وبسا شود که برای پست رتبه وفطرت ومذموم الخلقه وخصلت، اسامی شریفه نام گذارند ولکن خدای تعالی واولیائش تا معنی آن اسم در آن شخص راست نیاید، آن اسم را برای او نگذارند وشود که ملاحظه معانی وصفات متعدّده در یک اسم شریف شود وبرای آنها آن اسم را به او بخشند.
از این جهت است که در اخبار مکرر، ابتدا ودر مقام جواب سائل، علت اسماء والقاب شریفه حجج (علیهم السلام) را بیان فرمودند وبرای پاره ای وجود متعدده ذکر نمودند؛ چنانچه در وجه کنیه بودن ابوالقاسم برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند: «چون پسری داشت که او را قاسم می گفتند».
و نیز فرمودند: «چون آن جناب، پدر امت است ورئیس امت، امیر المؤمنین (علیه السلام) است واو قاسم بهشت ودوزخ است. پس آن حضرت ابوالقاسم است، یعنی پدر امیر المؤمنین است».
و نیز فرمودند: «چون آن جناب قسمت می کند رحمت را در میان خلق، روز قیامت».
و هکذا در سایر اسامی والقاب واز اینجا معلوم می شود که کثرت اسامی والقاب الهیه، کاشف است از کثرت صفات ومقامات عالیه که هریک دلالت بر خلق وصفتی وفضل ومقامی کند؛ بلکه بعضی بر جمله آنها واز آنها باید پی برد به آن مقامات به آنقدر که لفظ را گنجایش وفهم را راه باشد ونیز ظاهر شد که درک اندکی از مقام امام زمان (علیه السلام) از قوّه بشر بیرون است.

باب سوم: در شمّه ای از اوصاف شمایل وبعضی از خصایص حضرت مهدی (علیه السلام)

در شمّه ای از اوصاف شمائل حضرت مهدی (صلوات الله علیه) وبعضی از خصایص آن جناب، در نهایت اختصار وایجاز وآن در دو فصل است:
فصل اوّل: در شمایل آن جناب
مخفی نماند که شمایل آن حضرت در اخبار متفرقه به عبارات مختلفه ومتقاربه از طرق خاصّه وعامّه مذکور است وذکر تمام هر خبر با مآخذ آن، موجب تطویل است. بنابراین به محل حاجت از متن هر یک قناعت می شود با ترجمه آن وترجیح بعضی بر بعضی وصورت اختلاف وعدم امکان اجتماع، خروج است از وضع کتاب.
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «مهدی (علیه السلام) شبیه ترین مردم است به من در خَلق وخُلق».
و به روایتی فرمود: «شمایل او شمایل من است».
و خرّاز روایت کرده در «کفایة الاثر» که آن جناب فرمود: «پدر ومادرم، فدای همنام من وشبیه من وشبیه موسی بن عمران».
در «غیبت» فضل بن شاذان به سند معتبر، از آن جناب روایت شده است که فرمود: «نهم از امامان که از صلب حسین اند، قائم اهل بیت من ومهدی امت من است وشبیه ترین مردمان است به من در شمایل وافعال واقوال».
در «غیبت» نعمانی روایت شده از کعب الاخبار که گفت: «قائم مهدی (علیه السلام) از نسل علی (علیه السلام) است، شبیه ترین مردم است به عیسی بن مریم در خَلق وخُلق وسیما وهیأت. الخ».
عامه نیز روایت کرده که: «آن جناب شبیه ترین خلق است به عیسی (علیه السلام)».
در علوی است در شمایل آن جناب: ابیض مشرب حمزة. سفیدی که سرخی به او آمیخته وبر او غلبه کرده.
و در صادقی است اسمر یعتوره مع سمرته صفرة من سهر اللیل. گندم گون که عارض شود آن را با گندم گونیش زردی از بیداری شب.
در اخبار عامه است: لونه لون عربی وجسمه جسم اسرائیلی. رنگش رنگ عربی است وجسمش چون جسم بنی اسرائیل، یعنی در طول قامت وبزرگی جثه.
در علوی است: شاب مربوع. جوانی است میانه قد.
در نبوی است اجلی الجبینین. فراخ است پیشانی مبارکش یا خوبرو که هر دو موی پیشانی او رفته.
و در صادقی است: مقرون الحاجبین. ابروان مبارکش به هم پیوسته؛ اقنی الانف. بینی مبارکش باریک ودراز که در وسطش اندک انحدابی است.
در علوی است: حَسَن الوجه ونور وجهه یعلو سواد لحیته ورأسه. یعنی نیکو روست ونور رخسارش، چنان درخشان است که مستولی شده بر سیاهی ریش وسر مبارکش.
روایت نبوی در وصف شمایل آن جناب (علیه السلام):
در نبوی است: وجهه کالدینار. چهره اش در صفا وبی عبیبی مانند اشرفی است. علی خدّه الایمن خال کانّه کوکب دُرّی. وبر گونه راست آن جناب، خالی است که پنداری ستاره ای درخشان است.
در علوی است: افلج الثنایا. یعنی میان دندانهای مبارکش گشاده است. حسن الشّعر یسیل شعره علی منکبیه. نیکو مو است، موهایش بر دو کتف مبارکش ریخته.
و در خبر سعد بن عبد الله: وعلی راسه فرق بین وفرتین کانه الف بین واوین.
و در باقری است: مشرف الحاجبین. میان دو ابروانش بلند است. غایر العینین چشمانش در کاسه سر مبارکش فرو رفته، یعنی برآمدگی ندارد به وجهه اثر در روی مبارکش اثری است.
در صادقی است: شامة فی راسه. در سر مبارک علامتی دارد.
روایت علوی در وصف شمایل آن جناب (علیه السلام):
در علوی است: مبدح البطن وضخیم البطن.
و در صادقی است: منتدح البطن. ومعنی این فقرات متقارب است، یعنی شکم مبارکش بزرگ وفراخ وپهن است.
در باقری است: واسع الصدر مترسل المنکبین عریض ما بینهما. سینه مبارکش فراخ است وکتفهایش فروهشته ومیان آن، پهن.
و در خبر دیگر: عریض ما بین المنکتبین.
و در صادقی است: بعید ما بین المنکبین. میان دو کتف مبارکش عریض ودور است.
در علوی است عظیم مشاش المنکبین. سر استخوان کتف شریفش بزرگ است. بظهره شامتان، شامة علی لون جلده وشامته علی شبه شامة النبی (صلی الله علیه وآله). در پشت مبارکش دونشانه وعلامت است: یکی به رنگ بدن شریفش ودیگری شبیه علامتی که در کتف مبارک حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) بود.
و در علوی دیگر است: کث اللحیة اکحل العینین براق الثانیا فی وجهه خال فی کتفه علائم نبوة النبی (صلی الله علیه وآله). ریش مبارکش انبوه وچشمانش سیاه سرمه گون ودندانش درخشنده؛ در رخسارش خالی است ودر کتفش علامتهای نبوت پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که معروف است به مُهر نبوت ودر رنگ وشکل نقش آن، اختلاف بسیار است. عریض الخذین. رانهای مبارک عریض است.
در علوی دیگر: اذیل الفخذین فی الفخذه الیمنی شامة ودر بعضی نسخ ولربل یعنی رانش گوشت زیاد دارد. اذیل نیز کنایه از پهنایی است ودر ران راستش علامتی است.
و در صادقی است: احمش الساقین. ساقهای مبارک باریک است ودر شکم وساق، مانند جد خود، امیر المؤمنین (علیه السلام) است.
روایت صادقی در بیان شمایل امام عصر (علیه السلام):
در صادقی یا باقری است: شامة بین کتفیه من جانبه الایسر تحت کتفیه ورقة مثل ورق لله الاس علامتی میان دو کتف دارد از طرف چپ، زیر دو کتف مبارکش ورقی است مثل برگ درخت مورد.
و در نبوی است: اسنانه کالمنشار وسیفه کحریق النار. دندانهایش مانند ارّه در تیزی وحدَّت یا در انفراج از یکدیگر وشمشیرش چون آتش سوزان.
در نبوی دیگر است: کان وجهه کوکب دُرّی فی خده الایمن خال اسود. گویا رخسارش چون ستاره درخشان. بر گونه راستش، خال سیاهی است افرق الثنایا. دندانهایش از یکدیگر جدا است.
و در نبوی دیگر: المهدی طاووس اهل الجنة وجهه کالقمر الدّریّ. مهدی (علیه السلام) طاووس اهل جنّت است، چهره اش مانند ماهِ درخشنده است. علیه جلابیب النور بر بدن مبارکش جامه هاست از نور.
روایت رضوی در وصف شمایل امام عصر (علیه السلام):
در رضوی است: علیه جیوب النور تَتَوقَّدَ بشعاع ضیاء القدس. حاصل مضمون، بنا بر بعضی احتمالات، بر آن جناب جامه های قدسیه وخلعتهای نورانیه ربانیه است که متلألی است به شعاع انوار فیض وفضل حضرت احدیت جلّت عظمته.
خبر علی بن ابراهیم بن مهزیار در وصف شمایل امام عصر (علیه السلام):
در خبر «علی بن ابراهیم بن مهزیار» است به روایت شیخ طوسی: کاقحوانه ارجوان قد تکاثف علیها الندی وأصابها الم الهوی. (مجلسی احتمال داده که اصل نسخه اقحوانه ابیض بوده. منه) در لطافت ورنگ چون گل بابونه وارغوانی که شبنم بر آن نشسته وشدت سرخیش را هوا شکسته وشاید بیان کند نکویی آن حضرت را که سفیدی وسرخی آن دوگل با سمرت در آمیخته.
کغصن بان او کقضیب ریحان. قدش چون شاخه بان درخت بید مشک یا ساقه ریحان.
لیس بالطویل الشامخ ولا بالقصیر اللاّزق. نه دراز بی اندازه ونه کوتاه بر زمین چسبیده.
بل مربوع القامة مدورّ الهامة. قامتش معتدل وسر مبارکش مُدَوَّر.
صلت الجبین. پیشانی مبارکش فراخ یا تابان ونرم.
ازج الحاجبین. ابروانش کشیده ومُقوّس.
اقنی الانف. بینی مبارکش باریک ودراز که در وسطش اندک انحدابی است.
سهل الخدین. گوشت روی مبارکش کم است.
علی خَدّه الایمن خالٌ کانّهُ فتات مسک علی رضراضته عنبر. بر روی راستش خالی است که پنداری ریزه مشکی است که بر زمین عنبرین ریخته.
در خبر مذکور به روایت صدوق (رحمه الله): رأیت وجهاً مثل فلقة قمر لا بالحرق ولا بالنّرق. رخساری دیدم مانند پاره ماه، نه درشتخو وزبر ونه سبک وبی وقار.
أوعج العینین. وچشمهای سیاه گشاده داشت.
در خبر یعقوب بن منفوش است: واضحُ الجبینین ابیضُ الوجهِ دری المقتلین شتن الکفین معطوف الرکبتین. پیشانیش روشن وچهره اش سفید وچشمانش درخشنده وکف دست مبارکش زبر وغلیظ وزانوهایش به جهت بزرگی مایل شده بود به جلو.
و در لفظ شتن الکفین کلامی است که خواهد آمد در باب هفتم در ذیل حکایت هفتم.
در خبر ابراهیم بن مهزیار: ناصع اللون. رنگش خالص وصاف وروشن بود.
واضح الجبین. پیشانیش سفید وروشن بود.
ابلج الحاجب. میان دو ابروانش گشاده بود.
مسنون الخد. روی کشیده املسی داشت.
اشم. بینی مبارکش مرتفع وبا بالای آن مساوی بود واین با قنا که گذشت جمع نشود، مگر آنکه در نظر او چنین می نماید ودر واقع در آن انحدابی بود.
چنانچه در شمایل رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است که: یحسبه من لم یتامله اشم. کسی اگر به دقت نظر نمی کرد در روی مبارکش، گمان می کرد که آن جناب اشم است واین به سبب قلت انحدابی است که بی تأمل محسوس نمی شود.
اروع. از حسن وجمال ونور بهاء بیننده را به شگفت می آورد.
کان صفحة غرته کوکب دری. گویا پهنایی پیشانی مبارکش، ستاره ای درخشان است.
بخده الایمن کانه فتات مسک علی بیاض الفضة. خال گونه راست مبارکش ریزه مشکی بود بر نقره خام.
برأسه ورفرة شحماء سبطه تطالع شحمة اذنه. سر مبارکش موی سیاه غیر مجعدی دارد که تا نرمه گوشش رسیده ولکن آن را نپوشانده.
له سمت مارات العیون اقصد منه. هیئت نیک خوشی داشت که هیچ چشمی یا هیبتی به آن اعتدال وتناسب ندیده (صلی الله علیه وآله) وعلی آبائه الطاهرین.
و در این مقام به این مقدار اکتفا نمودیم.
فصل دوم: در ذکر جمله ای از خصایص حضرت مهدی (علیه السلام) وعظمت ایشان بین اولیاء الهی
در ذکر جمله ای از خصایص آن جناب بالنسبه به جمیع انبیاء واوصیاء گذشته (صلوات الله علیهم) یا بالنسبه به آن سلسله علّیّه، غیر بعضی از اجداد طاهرین خود (علیهم السلام) اگرچه شرح آن از قوّة بیان امثال ما بیرون است؛ زیرا کسی را که خدای تعالی خبر دهد به همه انبیا، از جناب آدم تا حضرت خاتم (صلی الله علیه وآله).
حاصل آن، بشارت آنکه چنین شخص معظمی در خزانه قدرت خود مخزون کرده در آخر روزگار که همه انبیاء واوصیاء، از خدمات تبلیغ واهدای خود فارغ شوند وبه جهت غلبه کفر وشقاق وجنود شیاطین در عصر، جز قلیلی در بعضی از بلاد وبه راه نیامده، ظاهر خواهد نمود وبرای او اسباب سلطنت وریاستی مهیا فرموده که تمام جهان را مسخر کند وهمه جهانیان را هدایت نماید وهیچ قریه را آبادی نماند مگر آنکه صدای لا اله الا الله در آن بلند شود ونتیجه خدمات جمیع حجتهای خداوند را ظاهر سازد.
البته چنین ریاست کبری را تهیّه واسبابی باید واستعداد وقابلیّتی خواهد که عظمت وبزرگی شأن، به اندازه این شغل عظیم وخدمت بزرگ باشد که موکول به آن شخص معظم شده ومختص به آن جناب است. پس تمام مقدّمات آن از خصایص باشد که مقدار کم وکیف وقدر ومنزلت آن را جز خداوند جلّت عظمته، کسی نداند وراه به ادراک آن ندارد. ودر دعای ندبه است:
بنفسی انت من عقید عزّ لا یسامی.
عقد عزت وجلالتی خداوند، برایش بسته که کسی را اندیشه رسیدن به پایان بزرگی آن نیست.
در «غیبت» نعمانی روایت شده است از کعب الاخبار که گفت: «خدای تعالی می دهد به آن جناب، آنچه را به پیمبران داده وزیاده بر آن می دهد به او واو را تفضیل می دهد».
ولکن محض تبرّک به ذکر بعضی از آنچه از اهل عصمت (علیهم السلام) رسیده وبه ظاهر اختصاصی به آن جناب دارد این اوراق را مزیّن کرده، می گوییم:
امتیاز نور آن جناب (علیه السلام):
اول: امتیاز نور ظل وشبح آن جناب (علیه السلام) در عالم اظله بین انوار ائمه (علیهم السلام) که ممتازند از انوار انبیاء ومرسلین وملائکه مقربین؛ چنانکه در لقب صد وپنجاهم وصد وشصت وهشتم گذشت.
در «غیبت» شیخ جلیل، فضل بن شاذان آمده است به دو سند، از عبد الله بن عباس، از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: چون مرا عروج به معارج سماوات فرمودند به سدرة المنتهی رسیدم. خطاب از حضرت رب الارباب رسید که: «یا محمد!»
گفتم: «لبیک! لبیک! ای پروردگار من!»
خداوند عالمیان فرمود: «ما هیچ پیغمبری به دنیا واهل دنیا نفرستادیم که منقضی شود ایام حیات ونبوت او، الاّ آنکه برپای داشت به امر دعوت وبه جای خود وبرای هدایت امت پس از خود، وصی خود را به جهت نگاهبانی شریعت وما قرار دادیم علی بن ابیطالب را خلیفه تو وامام امت تو، پس حسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد وحسن بن علی وحجة بن الحسن (صلوات الله علیهم اجمعین). ای محمّد! سر بالا کن!»
چون سر بالا کردم، انوار علی وحسن وحسین ونُه تن از فرزندان حسین را دیدم وحجّت را دیدم در میان ایشان می درخشید که گویا ستاره ای درخشنده است.
و خدای تعالی فرمود: «اینها خلیفه ها وحجّتهای منند در زمین وخلیفه ها واوصیای تو نیز بعد از تو. خوشا به حال کسی که دوست دارد ایشان را ووای بر کسی که دشمن دارد ایشان را».
روایت نبوی در بیان خصایص آن حضرت در شب معراج:
شیخ جلیل، ابوالحسین بن محمّد بن احمد بن شاذان در «ایضاح دفاین النّواصب» واحمد بن محمّد بن عیاش در «مقتضب الاثر» روایت کردند از ابی سلیمان که شبان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود، گفت که آن جناب فرمود: «در شبی که مرا بردند به جانب آسمان، خداوند (جل جلاله) فرمود: ﴿آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ...﴾ (بقره: ۲۸۵).
گفتم: ﴿وَالْمُؤمِنُونَ﴾.
فرمود: «راست گفتی ای محمّد! چه کسی را خلیفه گذاشتی در میان امّت؟»
گفتم: «بهترینِ امّت را».
فرمود: «علی بن ابیطالب؟!»
گفتم: «بلی! ای پروردگار من!»
خدای تعالی فرمود: «من خلق کردم تو را وخلق نمودم علی وفاطمه وحسن وحسین وائمه از اولاد او را، از اصل نوری از نور خود».
و پرسید: «ای محمّد! آیا دوست داری که ببینی ایشان را؟»
گفتم: «بلی! ای پروردگار من!»
فرمود: «التفات کن به جانب راست عرش».
چون نگاه کردم، دیدم علی وفاطمه وشمردند تا حسن بن علی، در میان آب تنکی از نور که ایستاده بودند ونماز می کردند ودر میان ایشان، مهدی (علیه السلام) می درخشید؛ چنان که گویا کوکب درخشنده بود».
مستور نماند که اختلاف مضمون اخبار معراج نه به جهت اختلاف مضمون یک خبر است، بلکه به سبب تعدّد راوی وحفظ بعضی ونسیان دیگر واسقاط سومی وغیر آن از اسباب اختلاف، بلکه محمول بر تعدد معراج است که در همه آنها از امر ولایت تأکید می شد؛ چنان که در «خصال» صدوق روایت شده که آن جناب را ۱۲۰ مرتبه عروج دادند وهیچ مرتبه از آن مراتب نبود الاّ آنکه، سفارش فرمود خدای تعالی، در آن پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را به دوستی وولایت علی بن ابیطالب (علیه السلام) زیاده از آنچه سفارش فرمود آن حضرت را به باقی فرایض.
در «مقتضب» خبری دیگر روایت کرده از حضرت باقر (علیه السلام) در ذکر ائمه (علیهم السلام) در شب معراج ودیدن انوار ایشان تا آنکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «دیدم علی را وشمردند تا حسن بن علی (علیهم السلام) والحجّة القائم که گویا ستاره درخشانی بود در میان ایشان».
گفتم: «ای پروردگار من! اینها کیستند؟»
فرمود: «اینها ائمه اند واین قائم؛ حلال می کند حلال مرا وحرام می کند حرام مرا وانتقام می کشد از اعدای من.
ای محمّد! او را دوست دار ودوست دار کسی را که او را دوست دارد».
شرافت نسب حضرت (علیه السلام):
دوّم: شرافت نسب؛ زیرا آن جناب داراست شرافت نسب همه آباءِ طاهرین خود را (علیهم السلام) که نسب ایشان اشرف اَنساب است واختصاص دارد به رسیدن نسبش از طرف مادر به قیاصره روم ومنتهی شود به جناب شمعون صفا، وصیّ حضرت عیسی (علیه السلام). پس داخل شود در آن سلسله بسیاری از انبیا واوصیاء (علیهم السلام) که شمعون به آنها رسد.
عروج به عرش الهی هنگام ولادت:
سوّم: بردن آن حضرت را در روز ولادت به سراپرده عرش وخطاب خداوند تبارک وتعالی به او که: «مرحبا به تو ای بنده من! برای نصرت دین من واظهار امر من وهدایت عباد من. قسم خوردم بدرستی که من به تو بگیرم وبه تو بدهم وبه تو بیامرزم وبه تو عذاب کنم». تا آخر آنچه گذشت در باب اوّل.
چهارم: بیت الحمد، چنانچه «نعمانی» و«مسعودی» وغیر ایشان روایت کردند از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «از برای صاحب این امر (علیه السلام)، خانه ای می باشد که او را بیت الحمد می گویند؛ در آن چراغی است که روشن است از آن روز که متولد شده تا آن روز که خروج کند با شمشیر خاموش نمی شود».
پنجم: جمع میان کنیه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) واسم مبارک آن حضرت. ودر «مناقب» روایت است که فرمود: «اسم مرا بگذارید وکنیه مرا نگذارید».
ششم: حرمت بردن نام آن جناب، چنانچه گذشت.
هفتم: ختم وصایت حجّت، در روی زمین به آن جناب.
هشتم: غیبت از روز ولادت وسپرده شدن به روح القدس وتربیت شدن در عالم نور وفضای قدس که هیچ جزیی از اجزای آن به لوث قذارت وکثافت ومعاصی بنی آدم وشیاطین ملوّث نشده ومؤانست ومجالست با ملأ اعلی وارواح قدسیه.
نهم: معاشرت ومصاحبت نداشتن با کفّار ومنافقین وفسّاق ونداشتن خوف وتقیّه ومدارات با آنها ودوری از ایشان ومنزل نکردن در منازل آنان، چنانکه همه حجّتهای خداوندی پیش از بعثت وبعد از آن، بلکه در ایّام عزلت وغیبت خود داشتند ومؤالفت ومساورت می کردند، بلکه مناکحت ومزاوجت از طرفین داشتند وسالها با فاسق منافقی حتّی مثل مروان، نماز می کردند ودستهایی را می بوسیدند که خود فرمودند: «اگر توانایی داشتیم قطع می نمودیم». وروز ماه رمضان افطار کردند وامثال این مصایب را دیدند وخدای تعالی این حجّت عزیز خود را نگاه داشت از همه آنها.
از روز ولادت تاکنون دست ظلمی به دامانش نرسیده وبا کافر ومنافقی مصاحبت ننموده واز منازلشان کناره گرفته واز حقی به جهت خوف یا مدارات ومهاونه دست نکشیده؛ همدم وانیسش چون خضر وموالی وخدمش خاصّان بوده. بالجمله از غبار کردار ورفتار اغیار بر آینه وجود حق نمای آن بزرگوار، گردش ننشسته واز خارستان اجانب، خاری به دامان جلالش نخلیده ﴿وذلِکَ فَضْلُ الله یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ﴾ (مائده: ۵۴؛ حدید: ۲۱؛ جمعه: ۴).
دهم: نبودن بیعت احدی از جابران بر گردنش، چنان که در «اعلام الوری» روایت شده از حضرت امام حسن (علیه السلام) که فرمود: «نیست از ما احدی مگر آنکه واقع می شود در گردن او بیعتی از برای طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز می خواند روح الله، عیسی بن مریم (علیهما السلام) خلف او».
در «کمال الدین» روایت شده است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «صاحب این امر مستور می شود ولادتش از این خلق، تا اینکه نبوده باشد در گردن او بیعتی، زمانی که خروج کند وخداوند (عزَّ وجلَّ) در یک شب، کاراو اصلاح کند».
و نیز روایت کرده از «حسن بن فضّال» از حضرت رضا (علیه السلام) که فرمود: «گویا می بینم شیعه را در وقت مفقود شدن چهارم از فرزندان من، که جستجو می کنندش از زیستگاه. پس نمی یابند او را».
گفتم: «چرا ای فرزند رسول خدا؟»
فرمود: «به جهت آنکه امام ایشان غایب می شود از ایشان».
گفتم: «چرا غایب می شود؟»
فرمود: «برای اینکه نبوده باشد بر گردن او بیعتی چون برخیزد با شمشیر».
داشتن علامت انبیاء بر پشت مبارک:
یازدهم: داشتن علامتی در پشت، مثل علامت پشت مبارک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که آن را ختم نبوّت گویند. چنانکه گذشت وشاید در آن جناب، اشاره به ختم وصایت باشد.
دوازدهم: اختصاص دادن خداوند آن جناب را در کتب سماویّه واخبار معراج از سایر اوصیا (علیهم السلام) به ذکر اوبه لقب، بلکه به القاب متعدّده وبه زدن نام او. چنانچه متفرقاً گذشت.
ظهور برخی از علامات سماویه وارضیه هنگام ظهور:
سیزدهم: ظهور آیات غریبه وعلامات سماویّه وارضیّه برای ظهور موفور السّرور آن حضرت که برای تولّد وظهور هیچ حجّتی نشده.
در کافی روایت شده از حضرت صادق (علیه السلام) که آیات در آیه شریفه:
﴿سَنُریهِمْ آیاتِنا فی اْلآفاقِ وَفی اَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقّ...﴾ (فصلت: ۵۳).
زود بنماییم بر آنها آیات خود را در آفاق واطراف ودر تنهایشان تا روشن شود ایشان را که آن حق است.
تفسیر فرمود به آیات وعلامات قبل از ظهور آن حضرت وتبیّن حق را به خروج قائم (علیه السلام). وفرمود که: «آن، حق است از نزد خداوند (عزَّ وجلَّ) که می بینند آن را خلق ولابدّ است از خروج آن جناب».
وآن آیات وعلامات بسیار است، بلکه بعضی ذکر کردند که قریب به چهارصد است ودر کتاب «غیبت» بعضی از آنها ثبت شده. چون غرض در این کتاب، استقصای تمام آنچه متعلّق به آن جناب است، لهذا ذکر ننمودم.
از آن علامات است سرخی در آسمان که در بسیاری از اخبار وارد شده وبه روایت «نعمانی» از امیر المؤمنین (علیه السلام): «آن اشک چشم حاملان عرش است بر اهل زمین».
ندای آسمانی، مقارن ظهور وتفسیر آیه شریفه «واستمع یوم یناد...»:
چهاردهم: ندای آسمانی به اسم آن جناب (علیه السلام)، مقارن ظهور.
چنانکه «علی بن ابراهیم» در تفسیر آیه شریفه:
﴿وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَریبٍ﴾ (ق: ۴۱).
گوش فرا دار روزی که منادی ندا کند از مکانی نزدیک.
از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «منادی ندا می کند به اسم قائم (علیه السلام) واسم پدرش».
﴿یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ﴾ (ق: ۴۲).
روزی که می شنوند فریاد را براستی، این است روز خروج.
فرمود: «صیحه قائم (علیه السلام) است».
در «کمال الدین» روایت شده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «ندا می کند منادی از آسمان که فلان بن فلان اوست امام ونام او را می برد».
و نیز در آنجا روایت است از «زراره» از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «ندا می کند منادی به اسم قائم (علیه السلام)».
گفت: «پرسیدم خاص است یا عام؟»
فرمود: «عام است، می شنود هر قومی به زبان خود».
در «غیبت» نعمانی روایت است از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «منادی ندا می کند از آسمان که: ای گروه مردم! امیر شما فلان است واین، آن مهدی است که پر می کند زمین را از عدل وداد، چنانچه پر شده از ظلم وستم».
در تفسیر عیاشی روایت است از امام باقر (علیه السلام) در حدیثی طولانی که فرمود به جابر (بعد از ذکر بعضی از علائم): «اگر مشتبه شود این بر شما، مشتبه نخواهد شد بر شما صدا از آسمان به اسم او وامر او».
در «غیبت» نعمانی روایت است از آن جناب که در خبری فرمود: «ندا می کند منادی از آسمان به اسم قائم (علیه السلام) ومی شنود کسی که در مشرق است وکسی که در مغرب است. نمی ماند خوابیده ای، مگر آنکه بیدار می شود ونه ایستاده ای، مگر آن که می نشیند ونه نشسته ای، مگر آنکه برمی خیزد از خوف آن صدا».
و فرمود که: «آن صدا از جبرئیل است، در ماه رمضان در شب جمعه بیست وسوم».
و بر این مضمون اخبار بسیار، بلکه متجاوز از حدّ تواتر ودر جمله از آنها آن را از محتومات شمردند وخواهد آمد در ذیل حکایت سی وهفتم، قصه مدینه عجیبه که در بریه اندلس است که بنای آن قبل از اسکندر است ودر عهد عبد الملک آن را یافتند وبر دیوارش ابیاتی مکتوب بود که از جمله آنهاست:

حتی یقوم بامر الله قائمهم * * * من السماء إذا ما باسمه نودی

وعبد الملک از زهری پرسید از امر این ندا ومنادی.
او گفت: «خبر داد مرا علی بن الحسین (علیهما السلام) که این مهدی است از فرزندان فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
گفت: «هر دو دروغ گفتید. الخ»
شیخ طوسی در «غیبت» خود روایت کرده از سیف بن عمیره که گفت: نزد منصور بودم، شنیدم که می گوید ابتدا از پیش خود که: «ای سیف بن عمیره! لابد است از منادی که ندا کند به اسم مردی از فرزندان ابیطالب از آسمان».
گفتم: «روایت کرده این را احدی از مردمان».
گفت: «قسم به آنکه جانم در قبضه قدرت اوست! گوشم شنید از او که می گفت: لابد است از منادی که نداکند به اسم مردی از آسمان».
گفتم: «یا امیر المؤمنین! این حدیثی است که نشیندم هرگز مانند آن».
گفت: «ای شیخ! اگر چنین شد، پس ما اول کسی هستیم که اجابت می کنیم او را. آگاه باش که او یکی از پسرعموهای ماست».
گفتم: «کدام پسرعموی شما؟»
گفت: «مردی از فرزندان فاطمه (علیها السلام)».
آنگاه گفت: «ای شیخ! اگر نه آن بود که من شنیده بودم از ابی جعفر، محمّد بن علی، که مرا به آن خبرداد، آنگاه همه اهل دنیا مرا خبر می دادند قبول نمی کردم از ایشان ولکن او محمّد بن علی است (علیهما السلام)».
افتادن افلاک از سرعت سیر وبطوء حرکت آنها:
پانزدهم: افتادن افلاک از سرعت سیر وبطوء (کُندی) حرکت آنها. چنانکه روایت کرده شیخ مفید از ابی بصیر از حضرت باقر (علیه السلام)، در حدیثی طولانی در سیر وسلوک حضرت قائم (علیه السلام)، تا آنکه فرمود: «درنگ می کند بر این سلطنت هفت سال، مقدار هر سالی ده سال از این سالهای شما، آنگاه انجام می دهد خداوند آنچه را که می خواهد».
گفت: «گفتم: فدای تو شوم! چگونه طول می کشد سالها؟»
فرمود: «امر می فرماید خداوند فلک را به درنگ کردن وکُندی حرکت. پس برای این طول می کشد روزها وسالها».
گفت: «گفتم: ایشان می گویند اگر فلک تغییر پیدا کرد فاسد می شود (یعنی عالم)».
فرمود: «این قول زنادقه است؛ اما مسلمین، پس راهی نیست برای ایشان به این سخن وحال آن که خداوند، ماه را شق نمود برای پیغمبر خود (صلی الله علیه وآله) آفتاب را پیش از آن برگرداند برای یوشع بن نون وخبر داد به طول روز قیامت واینکه آن، مثل هزار سال است از آنچه شما می شمرید».
و نیز روایت کرده که: «مدّت ملک آن حضرت، نوزده سال است که طولانی است روزها وماههای آن».
و نیز روایت کرده از «عبد الکریم خثعمی» از امام صادق (علیه السلام) به نحو خبر سابق.
«فضل بن شاذان» در غیبت خود روایت کرده از آن جناب که فرمود: «سلطنت می کند قائم (علیه السلام) هفت سال که هفتاد سال می شود از این سالهای شما».
و در «غیبت» شیخ طوسی روایت است در خبری طولانی که: «خداوند، امر می فرماید فلک را در زمان آن جناب، پس بطیء (کُند) می شود گردش او، تا اینکه می شود روز، در ایّام او مثل ده روز وماه، مثل ده ماه وسال، چون ده سال شما». ولکن در تعدادی از اخبار رسیده که: «مدّت سلطنت آن جناب، بیشتر از این است».
در «غیبت» فضل بن شاذان روایت شده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «حضرت قائم (علیه السلام) سیصد ونه سال پادشاهی خواهد کرد، چنانکه درنگ کردند اهل کهف در کهف خود. پر خواهد کرد زمین را از عدل وداد، آنچنان که پر شده باشد از جور وظلم.
مشرق ومغرب عالم را خدای تعالی برای او مفتوح خواهد ساخت وخواهد کشت مردم را تا آنکه باقی نماند مگر دین محمّد (صلی الله علیه وآله) وسلوک خواهد نمود به سیره سلیمان بن داوود (علیه السلام)».
و این خبری معتبر است وبر این مضمون خبر صحیح دیگر روایت کرده. والّله العالم
ظهور مصحف امیر المؤمنین (علیه السلام):
شانزدهم: ظهور مصحف امیر المؤمنین (علیه السلام) که بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) جمع نمود، بی تغییر وتبدیل وداراست تمام آنچه را که بر سبیل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود وپس از جمع، عرض نمود بر صحابه، اعراض نمودند؛ پس آن را مخفی نمودند وبه حال خود باقی است، تا آنکه بر دست آن جناب ظاهر شود وخلق، مأمور شوند که آن را بخوانند وحفظ نمایند وبه جهت اختلاف ترتیب که با این مصحف موجود دارد که به آن مأنوس شدند، حفظ آن از تکالیف مشکله مکلّفان خواهد بود.
در «غیبت» نعمانی روایت شده که فرمود: «خروج می کند قائم (علیه السلام) به امری جدید وقضایی جدید وکتابی جدید».
و نیز روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «گویا نظر می کنم به سوی شیعیان خود در مسجد کوفه که خیمه ها برپا کردند وتعلیم می کنند مردم را قرآن به نحوی که نازل شده».
و نیز روایت کرده از «اصبغ بن نباته» از آن جناب که فرمود: «گویا می بینم عجم را که خیمه های ایشان در مسجد کوفه است، تعلیم می کنند به مردم قرآن را چنانکه نازل شده».
گفت: «گفتم: یاامیر المؤمنین! آیا این قرآن به همان نحو نازل شده نیست؟»
فرمود: «نه! محو شده از آن هفتاد نفر از قریش به اسمهایشان واسمهای پدرهایشان ووانگذاشتند ابولهب را مگر برای نقص رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چون عمّ آن جناب بود».
نیز روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «والله! گویا نظر می کنم به سوی آن حضرت، یعنی قائم (علیه السلام)، بین رکن ومقام که بیعت می گیرد از مردم بر کتابی جدید».
و در «کافی» روایت شده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود در تفسیر آیه شریفه ﴿وَلَقَد آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فیهِ...﴾ (هود: ۱۱۰) که: «اختلاف کردند بنی اسرائیل در آن چنان که اختلاف کردند این امّت در کتاب وزود است که اختلاف کنند در کتابی که با قائم (علیه السلام) است که می آورد آن را تا اینکه انکار می کنند آن را جماعت بسیاری از مردمان. پس آنها را پیش می طلبد وگردن ایشان می زند».
شیخ طبرسی در «احتجاج» روایت کرده از «ابی ذر غفاری» که: «چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وفات کرد، جمع کرد علی (علیه السلام) قرآن را. آورد آن را نزد مهاجرین وانصار. عرضه داشت آن قرآن را بر ایشان، چون پیغمبر (صلی الله علیه وآله) او را به این امر وصیّت فرموده بود. پس چون ابوبکر آن را باز کرد، بیرون آمد در صفحه اوّل آن که باز کرده بود، فضایح قوم.
پس عمر برخاست وگفت: «یا علی! برگردان آن را که ما را حاجتی به آن نیست».
پس حضرت آن را گرفت وبرگشت. تا اینکه می گوید: چون عمر خلیفه شد، سؤال کرد از آن جناب که آن قرآن را به او بدهد که او را در میان خود تحریف کنند. پس گفت: «یا ابالحسن! بیاور آن قرآن را که آوردی آن را نزد ابی بکر که مجتمع شویم بر آن».
فرمود: «هیهات! راهی به آن نیست. نیاوردم آن را نزد ابی بکر، مگر آنکه حجّت بر شما تمام شود ونگویید روز قیامت که ما ازین غافل بودیم یا بگویید که نیاوردی آن را نزد ما. آن قرآنی که نزد من است، مس نمی کند آن را مگر مطهرون واوصیاء از فرزندان من».
عمر گفت: «آیا وقت معلومی برای اظهار آن هست؟»
فرمود: «آری! هرگاه خروج کند قائم از فرزندان من، ظاهر می کند آن را ووا می دارد مردم را بر آن. پس جاری می شود سنّت بر آن».
و نیز گذشت از خبر «مفضل» که حسنی عرض می کند: خدمت حضرت حجّت (علیه السلام) که: «اگر تو مهدی آل محمّدی، پس کو مصحفی که جمع کرد آن را جدّ تو، امیر المؤمنین (علیه السلام) بدون تغییر وتبدیل؟»
در «ارشاد» شیخ مفید روایت شده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه خروج کرد قائم آل محمّد (علیهم السلام) خیمه ها می زند برای آنان که تعلیم می کنند به مردم قرآن را بر آن نحوی که نازل شده؛ پس مشکلترین کار خواهد بود بر آنان که حفظ نمودند آن را امروز، زیرا که آن قرآن تفاوت دارد با این قرآن در ترتیب».
و در «غیبت» فضل بن شاذان همین مضمون را به سند صحیح روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام).
سایه انداختن ابری سفید بر سر مبارک آن حضرت:
هفدهم: سایه انداختن ابری سفید، پیوسته بر سر مبارک آن حضرت وندا کردن منادی در آن ابر، به نحوی که می شنود آن را ثقلین وخافقین.
در خبر لوح است به روایت شیخ طوسی که: «اوست مهدی آل محمّد (علیهم السلام) پر می کند زمین را از عدل، چنانچه پر شده از جور».
در «کفایه» خرّاز و«بیان» کنجی شافعی و«مناقب» مهدی ابونعیم حافظ وعقدالدار یوسف بن یحیی سلمی ونیز احمد بن المنادی در کتاب ملاحم وابن شیرویه در فردوس وابوالعلاء حافظ در کتاب «فتن»، چنانکه در طرایف وغیره است، خبر ابر ومنادی را روایت کردند به این لفظ که: «این مهدی، خلیفة الله است». وبه روایتی: «او را متابعت کنید!» واین ندا غیر از ندای سابق است واز جهاتی چند متغایرند.
یاری رساندن ملائکه وجن به حضرت هنگام خروج:
هیجدهم: بودن ملائکه وجنّ در عسکر آن حضرت وظهور ایشان برای انصار(یاری) آن حضرت.
چنانچه در خبر طولانی مفضل است که گفت به امام صادق (علیه السلام) که: «ای سیّد من! آیا ظاهر می شوند ملائکه وجن برای مردم؟»
فرمود: «آری! قسم به خدا مفضل! ومخاطبه می کنند با ایشان، چنانکه گفتگو می کند مردم با همنشین خود».
گفتم: «ای سیّد من! آیا سیر می کنند با او؟»
فرمود: «آری والله ای مفضل! وهر آینه فرود می آیند در زمین هجرت، ما بین کوفه ونجف وعدد اصحاب آن حضرت در آن وقت، چهل وشش هزار است از ملائکه وشش هزار است از جن».
در روایت دیگر: «ومثل آن از جن با ایشان نصرت می دهد خداوند، آن جناب را وفتح می نماید بر دست او».
در «کامل الزیارة» و«غیبت» نعمانی روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود در ضمن حالات آن حضرت که: «می آید بر او سیزده هزار وسیصد وسیزده ملک».
ابوبصیر گفت: «گفتم همه این ملائکه؟»
گفت: «آری! آن ملائکه که بودند با نوح در کشتی وآنها که بودند با ابراهیم (علیه السلام) آن زمانی که او را در آتش انداختند وآنها که با موسی (علیه السلام) بودند، زمانی که شکافت دریا را برای بنی اسرائیل وآنها که با عیسی (علیه السلام) بودند، زمانی که خداوند او را به آسمان بالا برد وچهار هزار ملائکه مسوّمین، یعنی نشان کرده شده به عمامه های زرد که با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بودند وهزار ملائکه مردفین، یعنی از پی یکدیگر برآمده وسیصد وسیزده ملک که در بدر (جنگ بدر) بودند وچهار هزار ملک که نازل شدند واراده داشتند نصرت کنند حسین بن علی (علیهما السلام) را. پس اذن نداد ایشان را در مقاتله وآنها درنزد قبر آن حضرت هستند، ژولیده وغبارآلوده وگریه می کنندبر او تا روز قیامت ورئیس ایشان ملکی است که او را منصور می گویند.
پس، زایری آن حضرت را زیارت نمی کند مگر آنکه او را استقبال می کنند ومودعی او را وداع نمی کند مگر آنکه مشایعت می کنند او را ومریض نمی شود احدی مگر آنکه او را عیادت می کنند ونمی میرد از ایشان کسی مگر آنکه نماز می کنند بر جنازه او واستغفار می کنند بر او بعد از مردنش وهمه اینها در زمینند وانتظار می کشند برخاستن قائم (علیه السلام) را تا وقت خروجش».
عدم تصرّف روزگار در بنیه آن حضرت:
نوزدهم: تصرّف نکردن طول روزگار وگردش لیل ونهار وسیر فلک دوار، در بنیه ومزاج واعضا وقوا وصورت وهیأت آن حضرت که با این طول عمر که تاکنون هزار وچهل وهشت سال از عمر شریفش گذشته وخدای داند که تا ظهور به کجای از سن رسد، چون ظاهر شود در صورت مرد سی ساله یا چهل باشد وچون طویل الاعمار از انبیای گذشته وغیر ایشان نباشد که یکی، هدف تیر پیری خود ﴿... هذا بَعْلی شَیْخاً...﴾ (هود: ۷۲) باشد ودیگری به نوحه گری ﴿اِنّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّی وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَیْباً﴾ (مریم: ۴) از ضعف پیری خویش بنالد.
شیخ صدوق روایت کرده از ابوالصلت هروی که گفت: پرسیدم از حضرت رضا (علیه السلام) که: «چیست علامت قائم شما چون خروج نماید؟»
فرمود: «علامتش آن است که در سن، پیر باشد وبه صورت جوان. تا به مرتبه ای که نظر کننده به آن حضرت، گمان برد که در (سن) چهل سالگی است یا کمتر از چهل سالگی ودیگر از نشانهای آن حضرت این است که به گذشتن شبها وروزها بر آن حضرت، پیری بر آن جناب راه نیابد تا زمانی که اجل آن سرور، در رسد».
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «ظاهر می شود آن جناب، جوان موفق سی ساله».
و نیز روایت کرده از آن حضرت که فرمود: «اگر خروج کند قائم (علیه السلام) هر آینه انکار می کنند او را مردم. رجوع می نماید به سوی ایشان در حالتی که جوانی است موفّق».
نیز روایت شده از آن جناب که فرمود: «از اعظم بلیّه، آن که خروج می کند به سوی ایشان صاحب ایشان در حال جوانی وایشان گمان می کنند او را، پیری کبیر السّن».
مراد از موفّق، چنانکه علاّمه مجلسی احتمال داده، آن است که: اعضایش متوافق وخلقتش معتدل باشد یا کنایه از توسط در جوانی است یا آخر آن است که وقت توفیق تحصیل کمال است.
«شهرستانی» عاری از لباس انسانی، در «ملل ونحل» بعد از ذکر فِرق امامیّه، بعد از امام حسن عسکری (علیه السلام) که آن را از رساله «فِرق نوبختی» برداشته وجمله ای از کلمات نافعه او را دزدیده، می گوید: «واز عجایب این که ایشان می گویند غیبت طول کشیده دویست وپنجاه سال وچیزی وامام ما فرموده که اگر قائم خروج کند وداخل شده در (سن) چهل سالگی،پس او صاحب شما نیست وما ندانستیم که چگونه منقضی می شود دویست وپنجاه سال در چهل سال». انتهی.
و حاصل آن خبر این است که: آن حضرت، چهل ساله یا کمتر باشد. اگر زیادتر باشد مهدی (علیه السلام) نیست.
و حاصل شبهه این غافل آنکه: «شما می گویید دویست وپنجاه سال است تقریباً او غائب شده، اگر حال، مثلاً او خروج کند چگونه چهل ساله باشد؟»
و حاصل جواب آنکه: «غرض آن است که در صورت وهیأت وبنیه ومزاج مرد چهل ساله باشد، هر چند هزار سال عمر او باشد وخدای تعالی قادر است کسی را نگاه دارد در سنّی به این نحو که گفتیم».
فریقین نقل کردند که: از معجزات پیغمبر (صلی الله علیه وآله) آن بود که بر هر حیوانی سوار می شدند، آن حیوان در همان سن که در آن حال داشت، می ماند.
ابن اثیر در «اسدالغابه» روایت کرده که: عمر وبن حمق خزاعی، آن حضرت را سیراب نمود. پس در حق او دعا کرد وفرمود: اللهم متعه بشبابه. پس هشتاد سال بر او گذشت که در ریش او موی سفید دیده نشد. بلکه بسا شد که از حالت پیری به جوانی برگرداندند، بلکه همه پیران بهشتی را خدای تعالی جوان کند وبه بهشت برد؛ در آخرت قدرت جدید برای حق تعالی پیدا شود.
یا شهرستانی برای آخرت، خدای دیگر قائل شود که تواند چنین قدرت بنماید! عجب از اوست که جناب خضر را زنده داند وحال آنکه چند هزار سال از آن حضرت بزرگتر است ومی گویند در صحرا وبراری، سیاحت می کند. واگر حیات آن جناب به نحو متعارف باشد، باید مشتی پوست واستخوان باشد ودر گوشه ای افتاده وآن جناب را در صورت وهیأت هر صاحب سنّی فرض کنیم، جای همان اعتراض هست. خدای تعالی به این قوم یا انصاف دهد یا ادراک وشعور که از هر دو عاری اند.
«میبدی» در شرح دیوان گفته که: حق تعالی دندان وارکان خضر را پیش از ظهور خاتم الانبیا (صلی الله علیه وآله) هر پانصد سال تجدید می کرد وبعد از ظهور آن حضرت در هر صد وبیست سال تجدید می کند.
در «احتجاج«طبرسی روایت شده از امام حسن (علیه السلام) که فرمود در ضمن حالات آن جناب که: «طولانی می کند خداوند عمر آن حضرت را، آنگاه ظاهر می کند او را به قدرت خود در صورت جوان، صاحب سن چهل ساله واین برای آنکه بدانند که خداوند بر همه چیز قادر است».
رفتن وحشت ونفرت از میان حیوانات:
بیستم: رفتن وحشت ونفرت از میان حیوانات، بعضی با بعضی ومیان آنها وانسان وبرخاستن عداوت از میان همه آنها، چنانکه پیش از کشته شدن هابیل بود.
شیخ صدوق در «خصال» روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «اگر قائم ما خروج کند، صلح می شود در میان درندگان وبهائم. تا اینکه زن، راه می رود میان عراق وشام، نمی گذارد پای خود را مگر بر گیاه وبر سر او زینتهای است. به هیجان نمی آورد او را درنده ای ونمی ترساند او را».
و گذشت از «تاویل الآیات» شیخ شرف الدین که گوسفند وگرگ وگاو وشیر ومار وانسان از یکدیگر مأمون شوند.
در «عقد الدّرر» روایت شده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در قصّه مهدی (علیه السلام) فرمود که: «زیست می کنند گوسفند با گرگ در یک مکان، بازی می کنند اطفال با مارها وعقربها، اذیت نمی کنند ایشان را به چیزی ومی رود شرّ ومی ماند خیر».
در «احتجاج» روایت شده از آن جناب که: «در آن زمان، سازش کنند درندگان وسایر حیوانات مطیع اصحاب آن حضرت شوند».
چنانکه شیخ صدوق روایت کرده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «گویا می بینم اصحاب قائم (علیه السلام) را که احاطه نمودند مابین خافقین را. نیست چیزی مگر آنکه منقاد ایشان شود، حتی درندگان زمین ودرندگان طیور؛ طلب خوشنودی ایشان می کند هر چیزی، حتی اینکه زمین فخر می کند ومی گوید: گذشت امروز بر من، مردی از اصحاب قائم (علیه السلام)».
در خطبه مخزون امیر المؤمنین (علیه السلام) که روایت شده در «منتخب البصایر» حسن بن سلیمان حلی که در ذکر ملاحم وکیفیّت ایّام حضرت مهدی است، مذکور است که: «در آن وقت، وحوش مأمون می شوند به نحوی که می چرند در اصناف زمین مثل انعام ایشان».
زنده شدن بعضی از بزرگان واصحاب هنگام خروج:
بیست ویکم: بودن جمعی از مردگان در رکاب آن حضرت.
چنانچه گذشت از شیخ مفید در «ارشاد» که بیست وهفت نفر از قوم موسی وهفت نفر اصحاب کهف ویوشع بن نون وسلمان وابودجانه ومقداد ومالک اشتر از انصار آن جناب خواهند بود وحکّام می شوند در بلاد.
نیز در «ارشاد» روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «چون نزدیک شود خروج آن حضرت، باران ببارد بر مردم در جمادی الاخر وده روز از رجب بارانی که خلایق، مانند آن ندیده اند؛ پس می رویاند به آن خداوند، گوشت مؤمنین را وبدنهایشان در قبورشان وگویا من نظر می کنم به سوی ایشان که رو آورند قبل از جهینه، می افشانند خاک را از موهای خود».

در «غیبت» شیخ فضل بن شاذان روایت شده از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «در شب بیست وسوم ماه رمضان، به اسم حضرت قائم (علیه السلام) ندا کنند وقیام نماید در روز عاشورا. باقی نماند خفته ای الاّ آنکه برخیزد وبایستد وایستاده ای نباشد مگر آنکه بنشیند ونشسته ای نباشد مگر آنکه برخیزد بر دو پای خود، از آن آواز وآن آواز جبرئیل خواهد بود وخواهند گفت به مؤمن در قبرش که: ظهور کرد صاحبت! پس اگر می خواهی به او ملحق شو واگر می خواهی مقیم باشی، بر جای خود ساکن باش».
نیز روایت شده از آن جناب که فرمود: «چون قائم (علیه السلام) ظهور کرد وداخل کوفه شد، مبعوث می کند خداوند، از ظَهر کوفه یعنی وادی السلام، هفتاد هزار صدیق را که می شوند از اصحاب وانصار او. الخ»
در بحار نقل کرده از سرور اهل الایمان «بهاء الدین سیّد علی بن عبد الحمید» که روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) در خبری طولانی که در آخر آن فرمود: «مبعوث می فرماید خداوند، فتیه را از کهف ایشان با سگ ایشان».
و از آنها روایت شده که او را تمنیحا می گویند ودیگری بکمینابدو واین دو تن شاهدند برای قائم (علیه السلام).
سیّد علی بن طاووس وغیره روایت کرده اند از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «هر کس بخواند خدای تعالی را چهل صباح به این عهد، از انصار قائم ما خواهد بود. پس اگر مُرد پیش از آن حضرت، بیرون می آورد او را خداوند، از قبرش». ودعا معروف است واوّل آن این است: اللهم ربّ النور العظیم وربّ الکرسی الرفیع.
ظاهر شدن گنجها وذخایر زمین با ظهور حضرت (علیه السلام):
بیست ودوم: بیرون کردن زمین، گنجها وذخیره ها را که در او پنهان وسپرده شده.
در «کمال الدین» است که خداوند، در شب معراج به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «از برای او یعنی حضرت قائم (علیه السلام) ظاهر می کنم گنجها وذخیره ها را به مشیّت خود».
در «ارشاد» از شیخ مفید است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «چون قائم (علیه السلام) خروج کند، ظاهر می کند زمین، گنجهای خود را تا می بینند مردم، آن گنجها را بر روی زمین».
در «غیبت» نعمانی است که امام باقر (علیه السلام) فرمود: «هرگاه که برخیزد قائم اهل بیت (علیهم السلام) تقسیم می کند بالسّویّه».
تا اینکه فرمود: «وجمع می شود در نزد او اموال دنیا از شکم زمین واز ظاهر او».
در «عقد الدّرر» است از عبد الله بن عباس که گفت: «واما مهدی، آن کسی است که پر می کند زمین را از عدل چنانکه پر شده از جور ومأمون می شوند بهائم از درندگان ومی اندازد زمین، پاره های جگر خود را».
راوی پرسید: «پاره های جگر او چیست؟»
گفتند: «مانند ستون از طلا ونقره».
نیز از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت شده است در قصّه آن جناب که: «زمین، گنجهای خود را بیرون می اندازد».
و در «امالی» شیخ طوسی است از آن جناب که فرمود: «در قصّه مهدی (علیه السلام) بیرون می اندازد زمین، برای او پاره های جگر خود را».
قریب به آن روایت است در «احتجاج» از امیر المؤمنین (علیه السلام) ودر «کمال الدین» است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «ظاهر می کند خداوند برای او گنجهای زمین ومنویهای او را».
در «غیبت» فضل، این مضمون به چند سند معتبر روایت است.
زیاد شدن نعمات الهی:
بیست وسوم: زیاد شدن باران وگیاه ودرختان ومیوه ها وسایر نعم ارضیه به نحوی که مغایرت پیدا کند حالت زمین در آن وقت با حالت آن در اوقات دیگر وراست آید، قول خدای تعالی در سوره ابراهیم،آیه ۴۸:
﴿یَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَیْرَ الْاَرْضِ﴾.
نعمانی روایت کرده از کعب که: «مهدی (علیه السلام)، چنین کند ومراد تبدیل صورت زمین است در عهد آن حضرت، به صورتی دیگر به جهت کثرت عدل وباران واشجار وگیاه وسایر برکات».
در «کشف الغمه» روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «متنعم می شوند امّت من در زمان مهدی (علیه السلام) به نعمتی که هرگز مانند آن متنعم نشده بودند از بِرّ وفاجر. می فرستد آسمان بر ایشان باران پی در پی وذخیره نمی کند زمین چیزی از نبات خود را».
به روایت گنجی در «بیان»: «می دهد زمین میوه های خود را وپنهان نمی کند بر ایشان چیزی را».
و به روایت «بغوی»: «نمی گذارد آسمان از باران خود چیزی را مگر آنکه آن را پی در پی می فرستد ونمی گذارد زمین از گیاه خود چیزی را مگر آنکه ظاهر می کند آن را تا اینکه آرزو می کنند برای مردگان». یعنی کاش زنده می شدند ومی دیدند.
در «احتجاج» شیخ طبرسی روایت است از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در قصّه آن جناب فرمود که: «در عهد او بیرون می آورد زمین، گیاه خود را ونازل می کند آسمان، برکت خود را».
قریب به آن روایت است در خصال وگذشت که فرمود: «در آن زمان زن از عراق می رود به شام وپای خود را نمی گذارد. مگر بر گیاه».
در «اختصاص» شیخ مفید روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «چون وقت خروج قائم (علیه السلام) شود، منادی ندا کند از آسمان که: ای مردم! منقطع شد از شما، مدّت جباران وولیّ امر شده بهترین امت محمّد (صلی الله علیه وآله)».
تا اینکه فرمود: «پس در آن زمان جوجه گذارند مرغان در آشیان خود وتخم گذارند ماهیها در دریاهای خود ونهرها جاری شود وبسیار شود آب چشمه ها وبرویاند زمین، چند برابر ثمر ورزق خود را».
در «عقد الدُّرر» روایت است از حضرت که فرمود، در قصّه مهدی (علیه السلام) که: «مسرور می شود به او، اهل آسمان واهل زمین ومرغان ووحشیان وماهیان در دریا وزیاد می شود باران در دولت او وکشیده می شود نهرها ومضاعف می کند زمین، ثمره خود را وبیرون می دهد گنجهای خود را».
سیّد علی بن طاووس، از صحیفه ادریس نبی (علیه السلام) نقل کرده در کتاب «سعدالسعود» در ضمن درخواست ابلیس که: «پروردگارا! مرا مهلت ده تا روزی که خلق مبعوث می شوند!»
و جواب خداوند که: «نه! ولکن تو از مهلت داده شدگانی تا روز وقت معلوم وآن روزی است که من حکم نمودم وختم کردم که پاک نمایم زمین را آن روز، از کفر وشرک ومعاصی وانتخاب کنم از برای آن وقت، بندگانی را برای خود که آزمودم دلهایشان را برای ایمان وپر نمودم آنها را به ورع واخلاص ویقین وتقوی وخشوع وصدق وحلم وصبر ووقار وتقوی وزهد در دنیا ورغبت در آنچه در نزد من است بعد از هدایت ومی گردانم ایشان را نگاهبانان آفتاب وماه، یعنی برای عبادت در شب وروز.
و خلیفه خواهم نمود ایشان را در زمین وتوانایی دهم ایشان را بر آن دینی که پسندیدم آن را برای ایشان. آنگاه عبادت کنند مرا وچیزی را برای من انباز قرار ندهند. نماز بگزارند در وقتش وزکات بدهند در زمانش وامر کنند به معروف ونهی کنند از منکر وبیندازم در آن زمان امانت را بر زمین. پس ضرر نرساند چیزی، چیزی را ونترسد چیزی از چیزی. آنگاه بشوند هوام ومواشی در میان مردم، پس اذیت نمی کنند بعضی از ایشان بعضی را.
و بردارم نیش هر صاحب نیشی از هوام وغیرآنها را وببرم زهر هر حیوانی که می گزد ونازل کنم برکات را از آسمان وزمین وبدرخشد زمین، از نیکویی نبات خود وبیرون دهد همه ثمرهای خود را وانواع طیّبه خود را وبیندازم رأفت ومهربانی را در میان ایشان، پس با یکدیگر مواسات کنند وبالسّویّه قسمت نمایند.
پس بی نیاز شود فقیر وبرتری نکند بعضی بر بعضی ورحم کند کبیر، صغیر را واحترام نماید صغیر، کبیر را وبحق متدین شوند وبه او انصاف دهند وحکم کنند؛ ایشانند اولیای من. برگزیدم برای ایشان پیغمبر ورسول وگرداندم برای او، اولیاء وانصاری.
اینها بهترین امّتی هستند که اختیار نمودم برای نبی مصطفای خود وامین مرتضای خود؛ این وقتی است که حجب نمودم آن را در علم غیب خود ولابد است که او واقع شود وهلاک نمایم تو را در آن روز، با سواران وپیادگانت وتمام لشکریانت. برو! تو از مهلت دادگانی تا روز وقت معلوم».
و آثار مذکوره در این اثر شریف، تاکنون ظاهرنشده ومطابق اخبار خاصه وعامه از خصایص مهدی (علیه السلام) است.
در «انوار المضیئه» سیّد علی بن عبد الحمید روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «وآیه شریفه ﴿فَاِنَّک مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ﴾ (حجر: ۳۸-۳۷؛ ص: ۸۰-۸۱) که وقت معلوم، روز برخاستن قائم (علیه السلام) است؛ پس چون خداوند او را مبعوث کند، در مسجد کوفه است که ابلیس می آید تا اینکه به زانوها می افتد ومی گوید: یا ویلاه ازین روز! پس می گیرد موی پیشانی او را وگردنش را می زند، پس این است روز وقت معلوم».
در تفسیر علی بن ابراهیم، روایت است از آن جناب که در تفسیر ﴿مُدْهامَّتان﴾ (الرحمن: ۶۴) بود که: «متصل می شود مابین مکه ومدینه از نخل».
ودر خطبه امیر المؤمنین (علیه السلام) که در «منتخب» حسن بن سلیمان حلی مذکور است که: «زمین، نورانی یا خرسند می شود به عدل وآسمان، باران خود را می دهد ودرخت، ثمر خود را وزینت می دهد خود را برای اهل خود».
تکمیل ورشد عقول مردم به برکت وجود آن حضرت هنگام ظهور:
بیست وچهارم: تکمیل عقول مردم به برکت وجود آن حضرت وگذاشتن دست مبارک، بر سر ایشان ورفتن کینه وحسد از دلهایشان که طبیعت ثانیه بنی آدم شده، از روز کشته شدن هابیل تاکنون وکثرت علوم وحکمت ایشان. چنانکه در اصل زراد (زراره ظ) است که گفت: «گفتم به امام صادق (علیه السلام) که: می ترسم که نباشیم از مؤمنین».
فرمود: «برای چه؟»
گفتم: «برای آنکه نمی یابیم در میان خود، کسی را که بوده باشد برادر او در نزد او برگزیده تر ومحبوبتر از درهم ودینار ومی یابیم درهم ودینار را محبوبتر در نزد خود از برادری که جمع نموده میان ما واو، موالات امیر المؤمنین (علیه السلام)».
فرمود: «نه! چنین است. شماها مؤمنید ولکن کامل نخواهید کرد ایمان خود را تا اینکه خروج کند قائم (علیه السلام)؛ پس در آن زمان، جمع می نماید خداوند تبارک وتعالی عقول شما را».
در «خرایج» راوندی و«کمال الدین» صدوق روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه خروج کرد قائم ما (علیه السلام) می گذارد دست خود را بر سر بندگان، پس جمع می نماید به سبب آن عقلهای ایشان را وکامل می گردد به آن، خردهای ایشان».
شیخ کلینی روایت کرده از سعید بن حسن که حضرت باقر (علیه السلام) به من فرمود: «آیا می آید احدی از شماها نزد برادر خود، وداخل می کند دست خود را در کیسه او، پس حاجت را برمی دارد وآن برادر او را منع نمی کند؟»
گفتم: «چنین شخصی در میان خود نمی شناسم».
پس حضرت فرمود: «پس چیزی نیست در این حال، یعنی مقامی وکمال بر ایشان نیست».
پرسیدم که: «آیا هلاکت است با این حال؟»
فرمود: «نه! بدرستی که این گروه هنوز عقلهایشان به ایشان داده نشده».
در «اختصاص» شیخ مفید روایت است کسی به آن حضرت عرض کرد که: «اصحاب ما، در کوفه جماعت بسیاری هستند. اگر می فرمودی ایشان را، هرآینه اطاعت می کردند ومتابعت می نمودند».
فرمود: «آیا می آید یکی از ایشان نزد کیسه برادرش وحاجت خود را از آن می گیرد؟»
گفت؛ «نه!»
فرمود: «پس ایشان به خونهای خود بخیل ترند».
آنگاه فرمود: «بدرستی که مردم در آرامی وآسایش اند. با ایشان مناکحه می کنیم واز یکدیگر ارث می بریم وحد برایشان اقامه می کنیم وامانت ایشان را رد می کنیم. چون برخیزد قائم (علیه السلام) آن وقت وضعی در میان می آید، که می آید مرد به سوی کیسه برادر خود وحاجت خود را می گیرد، پس او را منع نمی کند».
در «کمال الدین» صدوق روایت است از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «از صفات مهدی (علیه السلام) آن است که می گذارد دست خود را بر سر عباد، پس نمی ماند مؤمنی مگر آنکه قلبش شدیدتر می شود از پاره آهن».
در «خصال» روایت است از آن جناب که در ضمن وقایع ایّام آن حضرت فرمود که: «هرآینه برود کینه وعداوت از دلهای بندگان».
در «کشف الغمه» روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «در این مقام که خدای تعالی می گرداند بی نیازی را در دلهای مردم».
و ظاهر است که چون آن دو صفت خبیثه از دلها برود، این صفت پسندیده بیاید وخلایق آسوده شوند.
در «کمال الدین» روایت است از امام صادق (علیه السلام) که به «ابان بن تغلب» فرمود: «می آید در این مسجد شما سیصد مرد، یعنی مسجد مکّه که می دانند اهل مکّه که پدران وأجداد ایشان متولد نشدند، با ایشان است شمشیرهایی که مکتوب است بر هر شمشیری کلمه ای ومفتوح می شود از هر کلمه، هزار کلمه».
و به روایت نعمانی: مکتوب است بر هر شمشیری هزار کلمه که هر کلمه، مفتاح هزار کلمه است.
و در خطبه مخزون امیر المؤمنین (علیه السلام) مذکور است که: «در آن وقت، علم قذف می شود در دلهای مؤمنان، پس محتاج نمی شود مؤمن به علمی که در نزد برادر اوست. در آن وقت ظاهر می شود تأویل این آیه: ﴿... یُغْنِ الله کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ...﴾ (نساء: ۱۳۰).
نیروی خارق العاده در دیدگان آن حضرت واصحابش:
بیست وپنجم: قوّت خارج از عادت در دیدگان وگوشهای آن حضرت واصحاب او.
چنانچه در «کافی» و«خرایج» روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمودند: «بدرستی که قائم ما هرگاه خروج کرد، قوّت می دهد خداوند در گوشها وچشمهای شیعیان ما تا اینکه می شود میان ایشان وقائم (علیه السلام)، بقدر چهار فرسخ. پس با ایشان تکلّم می کند وایشان می شنوند ونظر می کنند به سوی آن جناب».
شیخ جلیل، فضل بن شاذان، در کتاب «غیبت» خود روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمودند: «بدرستی که مؤمن، در زمان قائم (علیه السلام) در مشرق است، هر آینه می بیند برادر خود را که در مغرب است وهمچنین آنکه در مغرب است، می بیند برادر خود را که در مشرق است».
طول عمر اصحاب وانصار آن حضرت:
بیست وششم: طول عمر اصحاب وانصار آن حضرت. چنانکه شیخ مفید در «ارشاد» وفضل بن شاذان در «غیبت» خود روایت کردند از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «عمر می کند در سلطنت آن حضرت تا اینکه متولّد می شود برای او، هزار پسر که در ایشان دختری نیست».
در تفسیر عیاشی است از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در ضمن حالات ایام سلطنت آن حضرت فرمود: «قسم به آنکه دانه را شکافته وجان را آفریده که هر آینه زندگی می کنند در آن زمان، ملوک وار، آسوده در ناز ونعمت وبیرون نمی رود مردی از ایشان از دنیا تا اینکه متولّد شود از صلب او هزار پسر که مأمونند از هر بدعت وآفت ومفارقت از دین، عامل به کتاب خداوند وسنت پیغمبر او (صلی الله علیه وآله) که نابود وفانی شده بر ایشان آفات وشبهات، یعنی هرگز به آفتی مبتلا وبه شبهه ای گرفتار نمی شوند».
رفتن عاهات وبلایا از ابدان انصار آن حضرت (علیه السلام):
بیست وهفتم: رفتن عاهات وبلایا از ابدان انصار آن جناب. چنانچه در خبر سابق مذکور شد ودر «خرایج» راوندی روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «هرکس درک کند قائم اهل بیت مرا، از هر عامتی وآفتی شفا خواهد یافت واز هر ضعفی قوی خواهد شد».
در «غیبت» نعمانی است از حضرت سجاد (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه برخیزد قائم (علیه السلام) ببرد خداوند (عزَّ وجلَّ) از هر مؤمنی، آفت را وبرگرداند به او قوت او را». واین تکریم عظیم نه مانند شفا دادن جناب عیسی وسایر انبیا (علیهم السلام) است، گاهی به جهت اعجاز واتمام حجّت، کور یا لال یا پیس یا مریضی را برای جاحدی یا منافقی در موارد معدوده، بلکه بردن این آفات ورفتن این بلیات از تمام مؤمنین ومؤمنات، از آثار ظهور موفورالسرور وطلوع طلعت غرّا وتشریف وتقدیم مراسم قدوم وتهیّه آداب لقاء ودرک فیض شرف حضور حضرت مهدی (علیه السلام) است که چون بهشتیان، اول در جشمه حیات وچشمه مطهره شست وشو کنند وتن را چون جان از هر عیب ونقصی پاک نمایند که توان پا گذاشتن در محفل مقربین وشنیدن تحیه:
﴿سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَأدْخُلُوها خالِدین﴾ (زمر: ۷۳) داشته باشند. پس فرق مابین این دو شفا، بیشتر است از فرق مابین ارض وسما.
قوی بودن اصحاب آن حضرت:
بیست وهشتم: دادن قوّت چهل مرد به هر یک از اعوان وانصار آن حضرت. چنانچه در «کافی» است از عبد الملک بن اعین که گفت: «برخاستم در نزد ابی جعفر (علیه السلام)، تکیه کردم بر دستم، پس گریستم وگفتم: آرزو داشتم که من درک نمایم این امر را، یعنی سلطنت ظاهر ائمه (علیهم السلام) را ودر من قوّتی باشد».
پس فرمود: «آیا راضی نیستید که دشمنان شما بکشند بعضی، بعضی را وشما در خانه های خود آسوده باشید؟ اگر امر چنان شد، یعنی فرج عظیم آمد، داده می شود به هر مردی از شما قوّت چهل مرد وگردانده می شود دلهای شما مانند پاره آهن؛ اگر خواستید به آن قوّت، کوه را برکنید، خواهید توانست وشمایید قوام زمین وخزان او».
و در «کمال الدین» صدوق روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «نگفت جناب لوط به قوم خود: ﴿لَوْ اَنَّ لی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی اِلی رُکْنٍ شَدید﴾ (هود: ۸۰) مگر در قیاس وآرزوی قوّت قائم (علیه السلام) وذکر نکرد مگر شدّت اصحاب او را که داده می شود به یک مرد از ایشان قوّت جهل مرد».
و این مضمون را در«خصال» از حضرت سجاد (علیه السلام) وشیخ مفید در «اختصاص» وابن قولویه در «کامل الزیارة» وفضل بن شاذان در «غیبت» خود، از امام صادق (علیه السلام) وعیاشی در تفسیر خود روایت کردند.
گذشت از «کمال الدین» که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: «آن جناب دست خود را بر سر عباد بگذارد، پس نماند مؤمنی مگر آنکه دلش سخت تر از پاره آهن شود وبدهد به او خداوند، قوت چهل مرد را».
در «بصائر الدرجات» صفّار روایت است از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «چون واقع شود امر ما وبیاید مهدی ما، می شود مرد از شیعیان ما، جری تر از شیر وگذارنده تر از نیزه. پایمال می کند دشمن ما را با پای خود ومی زند او را با کف خود واین در وقت نزول رحمت خداوند وفرج اوست بر بندگان».
استغنای خلق به نور آن جناب (علیه السلام) وتفسیر آیه شریفه «واشرقت الارض..»:
بیست ونهم: استغنای خلق به نور آن جناب (علیه السلام) از نور آفتاب وماه. چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر خود روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام) که در تفسیر آیه شریفه ﴿وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ (زمر: ۷۹) فرمود که: «مربی زمین، امام زمان است».
راوی عرض کرد: «پس هرگاه خروج نمود، چه خواهد شد؟»
فرمود: «مستغنی می شوند مردم از روشنایی خورشید ونور ماه واکتفا می کنند به نور امام (علیه السلام)».
در «ارشاد» شیخ مفید و«غیبت» شیخ طوسی از آن جناب است که فرمود: «هرگاه برخیزد قائم ما (علیه السلام) روشن شود زمین به نور ربّ زمین ومستغنی شوند مردم از روشنایی آفتاب، وتاریکی برود».
صدوق، این مضمون را در «کمال الدین» از امام رضا (علیه السلام) روایت کرده، نیز فرمود که: «برای آن حضرت، ظلّی نیست».
و شیخ خرّاز در «کفایة الاثر» روایت کرده در ذکر آن حضرت، که: «اوست صاحب غیبت پیش از خروجش. پس چون خروج کرد، روشن می شود زمین به نور او».
و به قرینه خبر اوّل معلوم می شود مراد، نور ظاهری است والاّ ممکن است که گفته شود: مراد، نور معبودی است که نور علم وحکمت وعدل باشد.
در «غیبت» فضل بن شاذان به سند صحیح از آن جناب روایت شده که فرمود: «قائم ما هرگاه برخاست، روشن می شود زمین به نور او وبی نیاز می شوند بندگان از ضوء آفتاب وماه وتاریکی می رود وعمر می کند مرد، در ملک آن جناب، تا اینکه متولد می شود برای او هزار پسر که متولد نمی شود در آنها برای او دختری وظاهر می کند زمین، گنجهای خود را تا اینکه می بینند مردم، آنها را بر روی زمین وبجوید هر فردی از شما، کسی را که بپذیرد عطیّه وصدقات وزکات وفطر را امّا نیابد احدی را که قبول کند آن را وبی نیاز باشند مردم به سبب آنچه روزی کرده خدای تعالی ایشان را از فضل خود».
بودن رایت پیامبر با آن جناب (علیه السلام):
سی ام: بودن رایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با آن جناب که جز در بدر وروز جمل، دیگر باز نشده.
شیخ نعمانی از فرموده امام صادق (علیه السلام) گوید که در خبری فرمود: «که رایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را جبرئیل، روز بدر نازل نمود ونبود آن والله از پنبه ونه از کتان ونه از ابریشم ونه از حریر.»
راوی عرض کرد: «پس از چه بود؟»
فرمود: «از برگ بهشت که باز کرد آن را رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روز بدر. آنگاه پیچید آن را وداد به علی بن ابیطالب (علیه السلام). پس پیوسته نزد آن جناب بود تا روز بصره شد که باز کرد آن را امیر المؤمنین (علیه السلام) وخدای تعالی، برای او فتح کرد؛ آنگاه آن را پیچید وآن در نزد ماست. در این جا باز نمی کند آن را احدی تا برخیزد قائم (علیه السلام). او هرگاه برخاست، آن را باز می کند. پس نمی ماند در مشرق ونه در مغرب احدی، مگر آنکه ملاقات می کند آن را ومی گریزد رعب از پیش روی آن، به مسافت یک ماه واز راست آن یک ماه واز چپ آن یک ماه».
نیز روایت کرده از حضرت باقر (علیه السلام) که به ابوحمزه فرمود که: «ای ثابت! گویا می بینم قائم اهل بیت خود را که مشرف شده بر این نجف شما (واشاره فرمود به دست خود به ناحیه کوفه)».
و فرمود: «چون مشرف شد بر نجف شما، باز می کند رایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را وچون آن را باز کرد، فرود می آید بر او ملائکه بدر».
گفت: «چیست رایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؟»
فرمود: «چوبش از عمود عرش خداوند ورحمت اوست وسایر آن از نصر خداوند است؛ دراز نمی کند آن را بسوی چیزی، مگر آنکه تباه می کند آن را».
و به روایت صدوق در «کمال الدین»: «چون آن را باز کند، فرود آید بر او سیزده هزار وسیزده ملک که همه آنها منتظر بودند قائم (علیه السلام) را». آنگاه تفصیل آن ملائکه را ذکر فرمودند به نحوی که گذشت.
در «غیبت» نعمانی روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «چون تلاقی شد میان اهل بصره وامیر المؤمنین (علیه السلام)، باز کرد رایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را پس بلرزید قدمهای ایشان وزرد نشد آفتاب که گفتند: امان ده ما را ای پسر ابوطالب!»
و فرمود: «چون روز صفین شد، استدعا کردند از آن حضرت که آن رایت را باز کند، اجابت نفرمودند. پس جناب امام حسن وامام حسین (علیهما السلام) وعمار بن یاسر را شفیع حجّت خود کردند».
پس به امام حسن (علیه السلام) فرمودند: «ای فرزند من! از برای این قوم، مدتی است که باید به آن برسند وبدرستی که این رایتی است که باز نمی کند آن را بعد از من، مگر قائم (علیه السلام)».
اندازه بودن زره پیامبر بر قد شریف آن حضرت (علیه السلام):
سی ویکم: راست نیامدن زره رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، مگر بر قد شریف آن حضرت. چنانکه در «بصائر الدرجات» روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود بعد از ذکر جمله از آنچه در نزد ایشان است از سلاح وموارث انبیا: «بدرستی که قائم ما (علیه السلام) کسی است که چون بپوشد زره رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را پس پر کند آن را، یعنی زیاد وکم نشود وبدرستی که پوشید آن را ابو جعفر (علیه السلام) پس زیاده بود از قامتش».
راوی عرض کرد: «شما سمین ترید ویا ابو جعفر (علیه السلام)؟»
فرمود: «ابو جعفر (علیه السلام) از من سمین تر بود که من هم پوشیدم آن را، اندکی زیادتر بود ونزدیکتر بود به استوا».
به سند دیگر نیز روایت کرده قریب به همین معنی ومتن آخر خبر فی الجمله صعوبتی داشت. حاصل آن ذکر شد.
نیز در آنجا وراوندی در «خرایج» روایت کردند از ابی بصیر که گفت: «گفتم به حضرت صادق (علیه السلام): فدای تو شوم! من می خواهم دست بمالم به سینه تو».
فرمود: «به جای آور!» پس دست مالیدم سینه وکتفهای مبارکش را.
پس فرمود: «چرا چنین کردی ای ابومحمّد؟»
عرض کردم: «فدای تو شوم! شنیدم از پدرت که می فرمود: بدرستی که قائم (علیه السلام) سینه اش پهن است ودو کتفش فرو هشته ومیان آنها فراخ است».
فرمود: «ای ابو محمّد! پدرم پوشید زره رسول خدا (علیه السلام) را ومی کشید آن را بر زمین وبدرستی که من پوشیدم آن را. پس نزدیکتر بود به اینکه به اندازه باشد ومی باشد آن زره بر بدن قائم (علیه السلام)، چنانکه بود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله). دامنش از زمین مرتفع است به نحوی که گویا پیش روی آن را با دو حلقه بلند کرده اند».
به روایت راوندی: «وآن زره بر صاحب آن امر مشمر است». یعنی دامان بالا رفته است. چنانکه بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود. وبر این مضمون اخبار متعدّد است وعلامه مجلسی در هفتم بحار فرموده که: «ظاهر می شود از اخبار که در نزد ائمه (علیهم السلام) دو زره بوده، یکی از آنها علامت امامت بود که راست می آمد بر بدن هر امامی ودیگری علامت حضرت قائم (علیه السلام) بود که راست نمی آمد مگر بر بدن آن جناب (صلوات الله علیه) ».
اختصاص ابری از طرف خداوند جهت آن حضرت:
سی ودوّم: ابری مخصوص که خدای تعالی، آن را برای آن جناب ذخیره کرده که در آن است رعد وبرق. چنانکه صفّار در «بصائر» وشیخ مفید در «اختصاص» روایت کردند به سندهای متعدّده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمودند: «آگاه باشید که ذوالقرنین را مخیّر کردند میان دو ابر. پس برگزید ذلول، یعنی آرام را وذخیره شد برای صاحب شما صعب».
راوی پرسید: «صعب کدام است؟»
فرمودند: «آن ابری که در آن، رعد وصاعقه یا برق باشد. پس صاحب شما، سوار می شود بر آن. آگاه باشید که آن جناب سوار می شود بر آن، پس بالا می برد او را در راههای هفت آسمان وهفت زمین که پنج آن، معمور است ودو از آن، خراب است».
نیز روایت کردند از امام صادق (علیه السلام) که فرمودند: «خداوند مخیّر کرد ذوالقرنین را میان دو ابر، ذلول وصعب. پس اختیار نمود ذلول را وآن ابری است که نیست در آن رعد وبرقی واگر اختیار می نمود صعب را، نبود از برای او این اختیار، زیرا که خداوند ذخیره کرد آن را برای قائم (علیه السلام)».
برداشته شدن تقیّه وخوف:
سی وسوم: برداشته شدن تقیّه وخوف از کفّار ومشرکان ومنافقان ومیسر شدن بندگی خدای تعالی وسلوک در امور دنیا ودین، حسب نوامیس الهیّه وفرامین آسمانیّه، بدون حاجت به دست برداشتن از پاره ای از آنها، از بیم مخالفان وارتکاب اعمال ناشایسته ومطابق کردار ظالمان. چنانکه خدای تعالی وعده فرموده در کلام خود:
﴿وَعَدَ الله الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْاَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِیْنَهُمْ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً...﴾ (نور: ۵۵).
وعده داده خدای تعالی آنان را که ایمان آوردند از شما وکردند کارهای شایسته که البته خلیفه گرداند ایشان را. چنانکه خلیفه گردانید آنان را که بودند پیش از ایشان والبته متمکّن خواهد کرد برای ایشان، دین ایشان را که پسندید بر ایشان والبته تبدیل خواهد کرد ایشان را از پس ترس ایشان، ایمنی که بپرستند مرا وشریک قرار ندهند برای من چیزی را.
و بر هر منصفی پوشیده نیست که این وعده خلافت که خدای تعالی داده که بدهد به بعضی از آنها که دارای مرتبه ایمان ودرجات عمل صالحند در دنیا پس از نبیّ خود (صلی الله علیه وآله) که در عهد خلافتش متمکن باشد از اقامه تمام دینی که خدا برایش پسندیده وایمن شود پس از خوفی که به او از جانب خلق رسیده وپرستش نمایند او یا سایر انام خدای تعالی را بی تقیّه، زیرا آن به حسب عمل، نوعی از شرک است؛ هر چند با اجتماع شروطش واجب شود؛ چه با اطمینان وآرامش دل به حقیقت ایمان بر شرک وکفر جوارح وزبان مؤاخذه نیست اگر متوقّف شود بر آن حفظ جان چنین خلیفه وخلافت وچنین آسودگی وامنیت وچنین تمکن از مذهب وملّت، تاکنون در میان مسلمین نشده واز عهد آن کسی خبر نداده ونتوان دادن جز عهدی که همه مسلمین خبر دادند که نبی اکرم وعده داد که خواهد آمد که عهد ذلّت وخواری ظالمان ومنافقان وملحدان است وروز عزّت ورفعت وعبادت وبندگی مؤمنان وآن روز، روز ظهور حضرت مهدی است (علیه السلام) که از تمام مراتب دین چیزی نباشد که نداند یا داند ونفرماید؛ یا بفرماید وکسی از عهده بر نیاید.
چنانکه از اخبار فریقین معلوم ومبیّن است واینکه بعضی از مخالفان گفتند که مورد آیه شریفه، عهد خلفای اربعه است وکلام واسطی که مخصوص به عهد ثلاثه است، شبیه به سفسطه وانکار بدیهی است. چنانکه در کتب امامت مشروح شده وبر هر چیز به احوال سلف مخفی نیست که چنین روزی بر مسلمین نگذشت که دارای شروطه ثلاثه باشد، چه رسد به ماه وسال واز این جهت در جمله اخبار امامیه رسیده که نزول آیه در شأن قائم (علیه السلام) است.
شیخ طبرسی در «مجمع البیان» فرمود که: «روایت از اهل بیت (علیهم السلام) این است که آیه، در حق مهدی (علیه السلام) است».
و روایت کرده عیاشی که حضرت سجاد (علیه السلام) این آیه را تلاوت کرد، آنگاه فرمود که: «ایشان والله شیعیان ما اهل بیت اند. این کار، یعنی این سه احسان بزرگ، به ایشان کرده می شود بر دست مردی از ما واو مهدی این امّت است».
در «کمال الدین» صدوق روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «بعد از ذکر نوح (علیه السلام) وانتظار مؤمنان فرج را، تا اینکه عطا فرمود خداوند به ایشان استخلاف وتمکین را که همچنین است قائم (علیه السلام) زیرا که ممتد می شود ایام غیبت او تا اینکه خالص شود حق واز ایمان کدورت مرتفع شود، به مرتد شدن هر کس از شیعه که طینت او خبیث باشد وبیم نفاق در او برود، چون ببیند استخلاف وتمکین را وامری که منتشر می شود در عهد مهدی (علیه السلام)».
راوی عرض کرد: «کسانی هستند که گمان می کند این آیه نازل شده در حق فلان وفلان وفلان وعلی (علیه السلام)».
فرمود: «خداوند دلهای ایشان را هدایت نکند. کجا متمکن شد دینی که پسندید آن را خداوند ورسولش به انتشار امر آن در امت ورفتن خوف از دلهای ایشان ومرتفع شدن شک از سینه های ایشان در عهد یکی از آنها ودر عهد علی (علیه السلام) به ارتداد مسلمانان وفتنه ها که برانگیخته شد در عهد ایشان ومقاتله ها که واقع شد در میان ایشان وکفّار».
و نیز روایت کرده از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «دینی نیست برای آن کسی که ورعی ندارد وایمان ندارد آن کسی که تقیّه نمی کند بدرستی که اکرم شما در نزد خداوند، آن کسی است که بیشتر عمل کند به تقیّه، پیش از خروج قائم ما؛ پس کسی که ترک کند آن را پیش از خروج قائم ما، پس او از ما نیست».
حاکمیت حضرت (علیه السلام) بر تمام زمین:
سی وچهارم: فرو گرفتن سلطنت آن حضرت، تمام روی زمین را از مشرق تا مغرب، برّ وبحر، معموره وخراب وکوه ودشت. نماند جایی که حکمش جاری وامرش نافذ نشود واخبار در این معنی متواتر است.
شیخ صدوق در «علل» و«عیون» و«کمال الدین» روایت کرده از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در خبری طولانی که فرمود: «در شب معراج نظر کردم به ساق عرش. پس دیدم دوازده نور را، در هر نوری سطر سبزی بود که بر آن اسم وصیّی بود از اوصیای من، اوّل ایشان علیّ بن ابیطالب وآخر ایشان مهدی امّت من (صلوات الله علیهم اجمعین)».
گفتم: «ای پروردگار من! اینها اوصیای منند پس از من؟»
پس خطاب رسید که: «ای محمّد (صلی الله علیه وآله)! اینها اولیاء واصفیاء وحجّتهای منند بعد از تو بر خلق وایشان اوصیای تو هستند وخلفای تو وبهترین خلق من بعد از تو. قسم به عزّت وجلال خود که هر آینه البتّه ظاهر کنم به ایشان، دین خود را وبلند کنم به ایشان، کلمه خود را وپاک کنم به آخر ایشان، زمین خود را از دشمنان خود والبته مالک گردانم او را مشرقهای زمین ومغربهای آن را.
و هر آینه البتّه مسخّر کنم برای او بادها را وهموار کنم البته برای او ابرهای سخت را والبته بالا برم او را در اسباب، یعنی راههای آسمان والبته یاری کنم او را به لشکر خود وقوّت دهم او را، به ملائکه خود تا بالا گیرد دعوت من وجمع شوند خلایق بر توحید من. آنگاه دوام دهم سلطنت او را وروزگار سلطنت را به نوبت گذارم میان اولیای خود تا روز قیامت».
در «کمال الدین» از آن جناب روایت است که فرمود بعد از ذکر سلطنت ذی القرنین که: «بزودی خدای تعالی جاری می فرماید سنّت او را در قائم از فرزندان من ومی رساند او را مشرق زمین ومغرب آن، تا اینکه نمی ماند موضعی از دشت وکوه که ذوالقرنین در آن قدم گذاشته مگر آنکه او قدم گذارد در آنجا».
و نیز گفتیم از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «گویا می بینم اصحاب قائم (علیه السلام) را که احاطه نمودند مابین خافقین».
تفسیر امام صادق (علیه السلام) از آیه شریفه «وله اسلم من فی السموات...»:
و در تفسیر عیاشی روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود، در تفسیر آیه شریفه: ﴿ولَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَالْاَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً...﴾ (آل عمران: ۸۳) که: «هرگاه قائم ما خروج کرد، نمی ماند زمینی مگر آنکه ندا کنند در آن شهادت لا اله الا الله وان محمّداً رسول الله.
نیز از حضرت کاظم (علیه السلام)، روایت شده است در تفسیر آیه مذکوره که: «آن نازل شده در حق قائم (علیه السلام) چون بیرون آورد یهود ونصاری وصائبین وزنادقه وکفّار را در مشرق زمین ومغرب آن. پس عرضه دارد بر ایشان اسلام را. پس هر که به رغبت اسلام آورد، امر فرماید او را به نماز وزکات وآنچه مسلم را به آن امر کنند وواجب است برای خداوند بر او که هر که اسلام نیاورد، گردنش را بزند تا نماند در مشرقها ومغربها احدی مگر موحّد».
راوی گفت: «فدای تو شوم! خلق بیشتر از اینهاست».
فرمود: «خدای تعالی چون اراده فرماید امری را، زیاد را کم وکم را زیاد فرماید».
یوسف بن یحیی السلمی در باب نهم از کتاب «عقد الدّرر» اخبار بسیاری در کیفیّت فتوحات آن حضرت وگرفتن قسطنطنیه وروم وبنی الاصفر وچین وکابل وجزایر وغیر آنها ذکر کرده که مقام ذکر آن نیست.
پرشدن تمام روی زمین از عدل وداد:
سی وپنجم: پر شدن تمام روی زمین از عدل وداد. چنانچه در کمتر خبری، الهی یا نبوی، خاصی یا عامی، ذکری از حضرت مهدی (علیه السلام) شده که این بشارت واین منقبت برای آن جناب مذکور نباشد در آن.
در «عیون» روایت است از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «چون آن حضرت خروج کند، روشن شود زمین به نور پروردگار خود وگذاشته شود میزان عدل میان مردم، پس ظلم نمی کند احدی، احدی را».
در تفسیر آیه شریفه «سیروا فیها لیالی وایاماً..».
در «کمال الدین» روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرموده در تفسیر آیه شریفه: ﴿سیرُوا فیها لَیالِیَ وَاَیَّاماً آمِنینَ﴾ (سبأ: ۱۸) که: «مراد، قائم ما اهل بیت است؛ یعنی در عهد آن حضرت، هر کس در شب وروز به هر جا رود ایمن ومحفوظ است».
در تفسیر عیاشی روایت است از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «آن حضرت واصحابش مقاتله می کند والله، تا خلق خدا به یگانگی خالق اقرار کنند وچیزی را برای او شریک قرار ندهند. حتی آنکه پیرزن ضعیفی از مشرق، اراده مغرب می کند واحدی او را نمی ترساند».
در «ارشاد» شیخ مفید روایت است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه قائم (علیه السلام) خروج کرد، حکم می کند به عدل ومرتفع می شود در ایّام او، جور وایمن می شود به او، راهها وبیرون می آورد زمین، برکات خود را وبر می گردد هر حقی به سوی اهل آن حق وباقی نمی ماند اهل دینی مگر آنکه اظهار اسلام کند واعتراف کند به ایمان».
در «کمال الدین» است که ریّان بن الصلت عرض کرد به امام رضا (علیه السلام) که: «تو صاحب این امری؟»
فرمود: «من صاحب این امر هستم ولکن نیستم آن کسی که پر می کند زمین را از عدل، چنانکه پر شده از جور».
حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود:
سی وششم: حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود ونخواستن بیّنه وشاهد از احدی.
در «بصائرالدّرجات» صفّار روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «هرگز دنیا به آخر نخواهد رسید مگر اینکه خروج کند مردی از ما اهل بیت که حکم کند به حکم داوود وآل داوود، نخواهد از مردم بیّنه».
به روایت دیگر فرمود: «عطا خواهد کرد به هر نفسی، حکم او را».
نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود: «هرگاه قائم آل محمّد (علیهم السلام) خروج کرد، حکم می کند به حکم داوود وسلیمان، نمی پرسد از مردم شاهدی».
در «دعوات» سیَّد فضل الله راوندی روایت است از حضرت عسکری (علیه السلام) که نوشت در جواب آن کسی که پرسید: «چون قائم (علیه السلام) برخاست، به چه حکم می کند؟»
فرمود: «پس هرگاه خروج کرد، حکم می کند میان مردم به علم خود، مثل حکم داوود وسؤال نمی کند از مردم بیّنه».
در «خرایج» راوندی روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «گویا می بینم مرغ سفیدی را بالای حجرالاسود ودر زیر آن، مردی است که حکم می کند به حکم آل داوود وسلیمان ونمی خواهد بیّنه».
در «ارشاد» شیخ مفید و«غیبت» فضل روایت است از آن جناب که فرمودند: «هرگاه برخاست قائم آل محمّد (علیهم السلام) حکم می کند میان مردم به حکم داوود. محتاج نمی شود به بیّنه. خدای تعالی او را الهام می کند؛ پس حکم می کند به علم خود وخبر می دهد هر قومی را به آنچه در دل خود مخفی کردند».
در تفسیر عیاشی روایت است که: «روز خروج آن حضرت، جبرئیل به صورت مرغ سفیدی است بر بالای ناودان خانه خدا».
در «غیبت» نعمانی روایت شده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «منادی آن حضرت ندا می کند که این مهدی، حکم می فرماید به حکم داوود وسلیمان، سؤال نمی کند از مردم بیّنه».
در «کمال الدین» صدوق از آن جناب روایت است که فرمود: «برمی انگیزاند خدالی تعالی، بادی را که ندا می کند به هر وادی که: این مهدی، حکم می کند به حکم داوود وسلیمان ونمی خواهد بیّنه بر حکم خود».
در «غیبت» فضل بن شاذان روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «سلطنت می کند قائم (علیه السلام)، سیصد سال وزیاد می کند نه سال را چنانچه درنگ کردند اصحاب کهف در کهف خود. پر می کند زمین را از عدل وداد، چنانکه پر شده از ظلم وجور ومفتوح می فرماید خداوند برای او شرق زمین وغرب آن را. می کشد مردم را تا آنکه نماند مگر دین محمّد (صلی الله علیه وآله) وحکم ورفتار به سیر وسلوک سلیمان بن داوود ومی خواند آفتاب وماه را پس اجابت می کند او را وپیچیده می شود برای او زمین ووحی می شود به او، پس عمل می کند به وحی به امر خدای تعالی».
اعلان احکام جدید توسط امام عصر (علیه السلام):
سی وهفتم: آوردن احکام مخصوصه که تا عهد آن حضرت، ظاهر ومجری نشده بود.
چنانکه در «کافی» و«کمال الدین» از حضرت صادق (علیه السلام) روایت است که فرمود: «دو خون است در اسلام که حلال است از جانب خدالی تعالی، حکم نمی کند در آن احدی تا اینکه مبعوث شود قائم ما اهل البیت. هرگاه برانگیخت خدای تعالی قائم ما اهل البیت را، حکم می فرماید در آن به حکم خدا وبیّنه بر آن نمی طلبد. زانی محصن را رجم می کند وآنکه زکات نمی دهد، گردنش را می زند».
در «خصال» روایت است از امام صادق وکاظم (علیهما السلام) که فرمودند: «هرگاه برخاست قائم ما (علیه السلام) حکم می کند به سه حکم، که حکم نکرد به آن احدی قبل از او؛ می کشد پیر زانی را ومی کشد مانع زکات را ومیراث دهد برادر را از برادرش در عالم ذر، یعنی هر دو نفر که در آن جا، در میانشان عقد اخوت بسته شد، در این جا از یکدیگر میراث می برند».
در «غیبت» نعمانی روایت است از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «بدرستی که علی (علیه السلام) می فرمود که: بر من بود که بکشم آن را که پشت کرده، یعنی آنان که در روز جنگ مردند وبکشم خسته مجروح را ولکن ترک کردم آن را به جهت عاقبت اصحاب خود که اگر مجروح شوند، نکشند ایشان را واز برای قائم (علیه السلام) است که بکشد پشت کننده را وبکشد مجروح را».
شیخ جلیل، فضل بن شاذان روایت کرده از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «حکم می کند قائم (علیه السلام)، به احکامی که انکار می کنند آن را بعضی از اصحابش، از آنها که در پیش رویش شمشیر می زدند وآن حکم آدم (علیه السلام) است. پس آنها را پیش می طلبد وامر می فرماید که گردن آنها بزنند. آنگاه ثانیاً حکمی می فرماید، پس انکار می کنند آن را گروهی دیگر از کسانی که شمشیر زدند در پیش روی آن جناب وآن قضای داوود است.
پس، پیش می طلبد ایشان را وگردن آنها را می زند. آنگاه ثالثاً حکمی می فرماید، پس انکار می کنند آن را گروهی دیگر از آنها که شمشیر زدند در پیش رویش، پس ایشان را پیش می طلبد وامر می فرماید که گردن آنها را بزنند. آنگاه رابعاً حکمی می فرماید وآن حکم محمّد (صلی الله علیه وآله) است، پس آن را احدی انکار نمی کند».
در جمله ای از اخبار رسیده که: «آن حضرت، جزیه قبول نمی کند وصلیب را می شکند وخوک را می کشد».
شیخ طبرسی در «اعلام الوری» روایت کرده که: «آن جناب، می کشد مرد بیست ساله را که علم دین واحکام مسایل خود را نیاموخته باشد».
در مزار محمّد بن مشهدی روایت است که ابوبصیر سؤال کرد از حضرت صادق (علیه السلام) از حکم کسانی که نصب عداوت کردند با ایشان.
فرمود: «ای ابومحمّد! نیست برای کسی که مخالفت ما را کرد، در دولت ما حظ ونصیبی؛ بدرستی که خدای تعالی، حلال کرده برای ما، خونهای ایشان را در وقت خروج قائم ما (علیه السلام) وامروز حرام است بر ما وبر شما این کار. پس تو را مغرور نکند احدی وهرگاه قائم ما (علیه السلام) برخاست، انتقام خواهد کشید برای پیغمبرش وبرای همه ماها».
باز شدن تمام دربهای علم (۲۷ حرف):
سی وهشتم: بیرون آمدن تمام مراتب علوم.
چنانکه قطب راوندی در «خرایج» از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «علم، بیست وهفت حرف است. پس جمیع آنچه پیغمبران آوردند دو حرف بود ونشناختند مردم تا امروز غیر از این دو حرف را. پس هرگاه خروج کرد قائم ما (علیه السلام)، بیرون آورد بیست وپنج حرف را. پس پراکنده می کند آنها را از میان مردم وضم می فرماید به او دو حرف دیگر را تا منتشر می نماید بیست وهفت حرف را».
شیخ صفا در «بصائر» روایت کرده از آن جناب که فرمود: «در ذوابه شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) صحیفه کوچکی بود وعلی (علیه السلام) طلب کرد پسرش حسن (علیه السلام) را. پس داد آن صحیفه را به او وکاردی به او داد وفرمود به او که: «آن را باز کن!» نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد؛ آنگاه فرمود به او: «بخوان!» پس خواند حسن (علیه السلام): الف، با، سین، لام وحرفی بعد از حرفی.
آنگاه آن را پیچید وداد به پسرش حسین (علیه السلام) نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد. آنگاه فرمود: «بخوان!» پس خواند، چنانکه خواند امام حسن (علیه السلام).
آنگاه پیچید وداد آن را به پسرش، محمّد بن الحنفیه، نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد وفرمود به او: «بخوان!» نتوانست استخراج نماید از او چیزی را. پس علی (علیه السلام) آن را گرفت وپیچید وبر ذوابه شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آویزان کرد.
راوی پرسید که: «چه بود در آن صحیفه؟»
فرمود: «آن حروفی است که باز می کند هر حرفی هزار باب».
و فرمود: «بیرون نیامد از آن مگر دو حرف تا این ساعت».
به سند دیگر از ابوبصیر روایت کرد که پرسید از آن جناب که: «چه بود در ذوابه شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؟»
پس به همان نحو خبر سابق بیان فرمود وظاهر آنکه این دو خبر از شیخ خبر، راوندی باشد ونشر بقیّه حروف این صحیفه نبویّه از خصایص دولت مهدویّه باشد. والله العالم
آوردن شمشیرهای آسمانی برای اصحاب آن حضرت:
سی ونهم: آوردن شمشیرهای آسمانی برای انصار واصحاب آن حضرت. چنانکه نعمانی در «غیبت» خود روایت کرده از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «هرگاه خروج کرد حضرت قائم (علیه السلام) فرود می آید شمشیرهای قتال. بر هر شمشیری ثبت شده اسم مردی واسم پدر او».
و در «اختصاص» شیخ مفید روایت شده از آن جناب که فرمود: «هرگاه قائم (علیه السلام) خروج کرد، می آید بر حبه کوفه. پس به پای مبارک خود اشاره می کند وآن جناب به دست خود اشاره به موضعی می کند. آنگاه می فرماید: «حفر کنید این جا را!»
پس حفر می کنند وبیرون می آورند دوازده هزار زره ودوازده هزار شمشیر ودوازده هزار خُود، که برای هر خُودی دو رو است. آنگاه می طلبد دوازده هزار از موالیان وعجم را وآنها را بر ایشان می پوشاند.
آنگاه می فرماید: «هر کس که نباشد بر او مثل آنچه بر شماست، او را بکشید».
اطاعت حیوانات از آن حضرت:
چهلم: اطاعت حیوانات از انصار آن حضرت. چنانکه گذشت از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام).
بیرون آمدن دو نهر از آب وشیر در ظَهر کوفه:
چهل ویکم: بیرون آمدن دو نهر از آب وشیر پیوسته در ظَهر کوفه که مقرّ سلطنت آن جناب است، از سنگ جناب موسی که با آن حضرت است.
چنانکه در «خرایج» روایت است از حضرت باقر (علیه السلام) که فرمود: «چون قائم (علیه السلام) خروج کند واراده نماید که متوجه کوفه شود، منادی آن حضرت ندا کند که: آگاه باشید که کسی حمل نکند طعامی ونه آبی! وحمل نماید حَجر موسی را که جاری شده بود از آن دوازده چشمه آب وفرود نمی آیند در منزلی، مگر آنکه نصب می فرماید آن را وجاری می شود از آن چشمه ها.
پس، هرکه گرسنه باشد سیر می شود وهر که تشنه باشد سیراب می شود وآن سنگ، توشه ایشان است تا وارد نجف شوند، پشت کوفه. چون فرود آمدند در ظهر کوفه، جاری می شود از آن پیوسته آب وشیر. پس هر که گرسنه باشد سیر می شود وهر که تشنه باشد سیراب می شود».
امتیاز دادن خداوند، آن حضرت را در شب معراج:
چهل ودوم: امتیاز دادن خداوند تبارک وتعالی، آن حضرت را در شب معراج پیغمبر، بعد از نمایاندن اشباح نورانیّه ائمّه (علیهم السلام) به آن حضرت، از امیر المؤمنین (علیه السلام) تا حجّت عصر (علیه السلام)، به اینکه فرمود به روایت ابن عباس: «این قائم (علیه السلام)، حلال می کند حلال مرا وحرام می کند حرام مرا وانتقام می کشد ای محمّد از اعدای من.
ای محمّد! دوست دار او را ودوست دار کسی را که دوست می دارد او را».
نزول حضرت عیسی (علیه السلام) برای یاری امام عصر (علیه السلام):
چهل وسوم: نزول حضرت روح الله، عیسی بن مریم (علیه السلام) از آسمان، برای یاری حضرت مهدی (صلوات الله علیه) ونماز کردن در خلف آن جناب.
مخفی نماند که اگرچه بعید نیست دعوای استقرار مذهب در این اعصار، بر افضلیّت ائمه اطهار (علیهم السلام) بر جمیع انبیاء ومرسلین حتی اولواالعزم که یکی از ایشان است عیسی (علیه السلام) ولکن:
اوّلاً: این مسأله در اعصار سابقه از مسایل نظریّه بود وجمعی مخالف بودند از علمای ما، چه رسد به اهل سنّت که پاره ای از ایشان حکم به تکفیر آن کس کنند که احدی غیر از انبیاء را ترجیح بر ایشان دهد.
شیخ مفید در کتاب «مقالات» فرموده که: «قطع کردند گروهی از اهل امامت، یعنی امامیه به فضل ائمه از آل محمّد (علیهم السلام)، بر تمام آنان که پیش بودند از رسولان وپیمبران، سوای پیغمبر ما (صلی الله علیه وآله) وواجب دانستند فریقی از ایشان فضل بر جمیع انبیا را، سوای اولواالعزم از ایشان (علیهم السلام) وامتناع نمودند هر دو قول را فریقی از ایشان وقطع نمودند به فضل تمام انبیاء بر جمیع ائمه (علیهم السلام) واین بابی است که نیست برای عقول، مجال در رد وقبول آن واجمالی نیست بر هیچ یک از آن اقوال. وبه تحقیق که آثاری رسیده از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در امیر المؤمنین (علیه السلام) وذرّیّه او از ائمه طاهرین (علیهم السلام) واخباری از ائمه صادقین (علیهم السلام) ایضاً ودر قرآن، مواضعی است که قوّت می دهد عزم را در آنچه فریق اوّل گفتند در این مسأله. الخ.
ثانیاً: افضلیّت نبوت از روی ادلّه وبراهین مخصوص به اهل انصاف ارباب دانش وبینش است وعوام اهل حق را بهره نیست در آن، جز اعتقادی بی پایه از روی تقلید وغیر آن طایفه یا علم ندارند یا انصاف یا اطلاع؛ پس افضلیّت ائمه (علیهم السلام) از رسل، برای همه امّت، چه رسد به غیر ایشان، به درجه اوّل از ثبوت نرسیده؛ چه رسد به آنکه ضروری ووجدانی شود جز برای طایفه ای از ایشان در بعضی از اعصار که به حد ضروری رسیده وبه نزول جناب عیسی (علیه السلام) ونماز کردنش در خلف مهدی (علیه السلام) ومتابعت واطاعت کردنش از آن جناب، در محضر تمام عالم که خواهند شناخت او را به تعریف الهی، این مطلب محسوس ووجدانی تمام جهانیان شود؛ زیرای کسی فرقی در بین اولواالعزم نگذاشته واز این جهت در اخبار، نزول ونماز عیسی (علیه السلام) را از فضایل خاصه ومناقب مختصّه آن حضرت قرار داده اند ومکرّر به آن، در مجالس ومحافل افتخار می فرمودند، بلکه خدای تعالی آن را از مناقب ومدایح آن جناب شمرده».
در کتاب «مختصر» حسن بن سلیمان حلی روایت شده در خبری طولانی که خدای تعالی، به رسول خود (صلی الله علیه وآله) در شب معراج فرمود که: «عطا فرمودم به تو، این که بیرون بیاورم از صلب او یعنی علی (علیه السلام) یازده مهدی که همه از ذرّیّه تو باشند از بکر بتول؛ حضرت عیسی بن مریم (علیهما السلام)، در خلف آخر مرد ایشان نماز می خواند. پر می کند زمین را از عدل، چنانچه پر شده از جور وظلم. به او نجات می دهم از مهلکه وهدایت می کنم از ضلالت وعافیت می دهم از کوری وشفا می دهم به او مریض را».
در «کمال الدین» روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «قسم به آنکه مرا به راستی به پیغمبری فرستاد که اگر نماند از دنیا مگر یک روز، طولانی می کند خدا آن روز را تا خروج کند در آن روز، فرزندم مهدی. وفرود آید روح الله، عیسی بن مریم ونماز کند خلف او».
و نیز روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود در حدیث دجّال، که: «او را می کشد؛ یعنی خداوند در شام در عقبه افیق، بر دست کسی که نماز می کند، مسیح عیسی بن مریم در خلف او».
در «اعلام الوری» از شیخ طبرسی روایت شده از حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) که فرمود: «نیست از ما احدی مگر آنکه واقع می شود در گردن او بیعت از طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز می کند روح الله عیسی (علیه السلام) در خلف او».
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از آن جناب (صلی الله علیه وآله) که فرمود به فاطمه (علیها السلام) که: «ای فرزند من! داده شده به ما اهل بیت، هفت چیز که داده نشد به احدی پیش از ما:
۱ - پیغمبر ما بهترین پیغمبران است وآن پدر تو است.
۲ - وصیّ ما بهترین اوصیاست وآن شوهر تو است.
۳ - وشهید ما بهترین شهداء است وآن عم پدر تو است، حمزه.
۴ - از ما است کسی که برای او دو بال سبز است که پرواز می کند به آن، در بهشت.
۵ و۶ - از ما است دو سبط این امت وآن دو پسر تو، حسن وحسین اند.
۷ - از ما است قسم به خداوندی که نیست خدایی جز او، مهدی این امّت. آنکه نماز می کند خلف او عیسی بن مریم».
آنگاه دست مبارک را بر کتف حسین (علیه السلام) گذاشت وفرمود سه مرتبه: «از این است».
در «کافی» روایت شده که: آن حضرت روزی بیرون تشریف آورد مسرور وشاد وخندان. پس از سبب آن جویا شدند.
فرمود: «هیچ روز وشبی نیست مگر آنکه برای من تحفه ای رسد از جانب خداوند. آگاه باشید که پروردگار تحفه ای داده امروز به من که نداده مثل آن را به گذشتگان.
جبرئیل (علیه السلام) آمد نزد من واز پروردگارم به من سلام رساند وگفت: ای محمّد! از شماست قائم از بنی هاشم که نماز می کند عیسی بن مریم خلف او، هرگاه که خدای آن را بر زمین فرو فرستد».
در «کمال الدین» از امام باقر (علیه السلام) روایت است که ذکر فرمود سیرت اوصیاء پیامبر را، چون به آخر ایشان رسید، فرمود: «دوازدهم کسی است که عیسی بن مریم در عقب او نماز می کند».
گنجی شافعی روایت کرده از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود در جمله احوال مهدی (علیه السلام) که: «آن حضرت، مشغول نماز صبح است با اصحاب خود در بیت المقدس که عیسی بن مریم فرود می آید. پس حضرت به قهری برمی گردد تا عیسی پیش افتد وامام مردم شود در نماز. پس عیسی دو دست خود را بر کتف آن جناب می گذارد وبه او می گوید: مقدّم شو!»
نیز روایت کرده که فرمود به ابو هریره: «چگونه اید شما در وقتی که پسر مریم نازل شود وامام شما از خود شما باشد؟»
و بر این مضمون اخبار مکرّر است وگنجی، شرحی بیان کرده در دلالت امامت آن حضرت برای عیسی وافضلیّتش بر آن جناب که امام باید اقرء واعلم وافقه واصبح باشد، به بیانی که ما را حاجت به ذکر آن نیست.
در «عقد الدرر» روایت شده از آن جناب (علیه السلام) که فرمود: «پس ملتفت می شود مهدی (علیه السلام) که عیسی بن مریم نازل شده وگویا از مویش آب می چکد.
مهدی (علیه السلام) به او می فرماید: «مقدّم شو وبرای مردم نماز کن!»
امّا عیسی می گوید: «برپای نشده نماز مگر برای تو!»
پس، نماز می کند عیسی، خلف مردی از فرزندان من وچون نماز کرد، می نشیند وعیسی در مقام با او بیعت می کند».
نیز از «سدی» روایت کرد که آن جناب فرمود: «جمع می شوند مهدی (علیه السلام) وعیسی (علیه السلام) وقت نماز. پس حضرت به عیسی می فرماید: «پیش برو!»
امّا عیسی (علیه السلام) می گوید: «تو سزاوارتری به نماز!»
پس نماز می کند عیسی (علیه السلام) به اقتدا در عقب آن حضرت».
در اخبار خاصه، این مضمون به نظر نرسیده وبر فرض صحت امر، حضرت آن جناب را به تقدیم، نظیر امر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است جبرئیل (علیه السلام) را در شب معراج به تقدیم در نماز وامتناع جبرئیل وگفتن او که: «ما از آن روز که مأمور شدیم به سجده بر آدم (علیه السلام)، بر آدمیان مقدم نمی شویم». وشاید مقصود کشف افضلیّت خود است بر عیسی (علیه السلام) برای خلق به لسان خود آن جناب، نه به مجرّد تقدّم در نماز که به قواعد بسیاری از اهل سنّت، فضلی در آن نیست وروایت کنند جواز نماز را خلف هر بّری وفاجری وفراموش کنند کلام نبی خود را که: «هرگز رستگار نمی شود قومی که پیش بیفتد ایشان را کسی ودر میان ایشان باشد کسی که افضل باشد از آنکه پیش افتاد ایشان را».
جواز هفت تکبیر بر جنازه آن حضرت (علیه السلام):
چهل وچهارم: جایز نبودن هفت تکبیر بر جنازه احدی بعد از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) جز بر جنازه آن جناب.
چنانکه در بحار، در حدیث وفات آن حضرت روایت کرده که در ضمن وصایای خود به امام حسن (علیه السلام) بعد از امر به کفن وحنوط وبردن تا موضع قبر شریف، فرمود: «آنگاه مقدّم شو ای ابامحمّد! ونماز کن بر من ای فرزندم! ای حسن! وهفت تکبیر بر من بگو وبدانکه حلال نیست این عمل برای احدی غیر از من، مگر بر مردی که بیرون می آید در آخر الزمان؛ اسم او قائم مهدی (علیه السلام) است از فرزندان برادر تو، حسین (علیه السلام)، راست می کند اعوجاج حق را».
قتل دجّال:
چهل وپنجم: قتل دجّال لعین که از عذابهای الهی است برای اهل قبله.
چنانکه در تفسیر علی بن ابراهیم روایت شده است از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: عذاب در آیه شریفه ﴿قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی اَن یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ...﴾ (انعام: ۶۵) به دجّال وصیحه وفرمودند: «هیچ پیغمبری نیامد مگر آنکه ترساند مردم را از فتنه دجّال».
چنانچه در «کمال الدین» روایت است از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «چگونه فتنه نباشد، با آن هیأت واستعدادی که او بیرون می آید در سال قحط شدید وآفاق را سیر کند جز مکه ومدینه را».
حسن بن سلیمان حلّی در «مختصر بصائر» روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «هر که خواهد با شیعه دجّال مقاتله کند، پس مقاتله کند با آنان که می گریند بر خون فلان ومی گویند بر اهل نهروان وبدرستی که کسی که ملاقات کند خدا را با ایمان به اینکه فلان، مظلوم کشته شده، ملاقات کرده خدای را در حالتی که بر او غضبناک است ودرک می کند دجّال را».
کسی گفت: «یا امیر المؤمنین (علیه السلام)! اگر بمیرد پیش از آن؟»
فرمود: «مبعوث می کند خداوند او را از قبرش تا اینکه ایمان می آورد به او برغم انفش».
و گذشت از «کمال الدین» که آن ملعون، در عقبه افیق شام به دست آن حضرت کشته می شود.
نیز روایت شد از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «خداوند تبارک وتعالی چهارده نور آفرید، پیش از آنکه بیافریند خلق را به چهارده هزار سال وآن ارواح ما است».
کسی پرسید: «یا بن رسول الله! کیستند آن چهارده تن؟»
فرمود: «محمّد وعلی وفاطمه وحسن وحسین وائمه از فرزندان حسین (علیهم السلام) که آخر ایشان، قائم است که برمی خیزد بعد از غیبتش ومی کشد دجّال را وپاک می کند زمین را از هر جور وظلمی».
بعضی عامّه نسبت قتل آن لعین را به جانب عیسی می دهند وما از شرح دجّال اعراض نمودیم چون غرض اهم غیر از آن است.
انقطاع سلطنت جابران وظالمان در دنیا:
چهل وششم: انقطاع سلطنت جابران ودولت ظالمان در دنیا، به وجود آن جناب که دیگر در روی زمین پادشاهی نخواهند کرد؛ زیرا دولت آن حضرت، متّصل شود به قیامت، بنا بر رأی بعضی از علما، یا به رجعت سایر ائمه (علیهم السلام)، بنابر رأی جماعتی وظواهر اخبار بسیار بلکه تصانیف متعدّده در این باب تألیف فرمودند یا به دولت فرزندان آن حضرت.
چنانکه شیخ مفید در «ارشاد» فرمود که: «نیست بعد از دولت قائم (علیه السلام) برای احدی دولتی، مگر آنچه در روایت رسیده از سلطنت فرزندان آن ان شاء الله تعالی وبه نحو قطع وبَت نرسیده».
بیشتر روایات این است که: «نمی رود مهدی (علیه السلام) مگر چهل روز پیش از قیامت». تا آخر که فرموده ومکرّر حضرت صادق (علیه السلام) به این بیت مترنّم بودند:

لکل اناس دولة یرقبونها * * * ودولتنا فی آخر الدهر یظهر

ودر «غیبت» نعمانی روایت شده از امام باقر (علیه السلام) که فرمود: «دولت ما آخر دولتهاست ونمی ماند اهل بیتی که برای ایشان دولتی است مگر آنکه سلطنت خواهند کرد پیش از ما، تا اینکه نگویند هرگاه که بینند سیره وسلوک ما را که هرگاه ما سلطنت می کردیم، سلوک می نمودیم مثل سلوک این جماعت واین است قول خدای (عزَّ وجلَّ): ﴿وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ﴾ (اعراف: ۱۲۸).
در «غیبت» فضل بن شاذان همین خبر را به سند صحیح روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام).
پوشیده نماند که از آنچه ذکر کردیم نمونه ای است از خصایص وتشریفات الهیّه مهدویّه که معلوم می شود اندکی از مقامات عالیه آن حضرت (صلوات الله علیه) وبزرگی سلطنت آن جناب که کسی ندیده ونشنیده ونخواهد دید ورفع می شود استغراب بعض آنچه وارد شده در حق آن حضرت.
شیخ نعمانی در «غیبت» خود روایت کرده که: کسی پرسید از حضرت صادق (علیه السلام) که: «آیا قائم (علیه السلام) متولد شده؟»
فرمود: «نه! اگر من او را درک کنم، هر آینه خدمت می کنم او را، در ایّام حیات خود».
و خواهد آمد که آن جناب، بعد از نماز ظهر دعا می کردند برای حضرت قائم (علیه السلام). پس راوی عرض کرد که: «برای خود دعا کردی؟»
فرمود: «دعا کردم برای نور آل محمّد (صلی الله علیه وآله) وسابق ایشان وانتقام کشنده از اعدای ایشان».
و نیز می آید که حضرت کاظم (علیه السلام) مکّرر در مقام ذکر شمایل وحالات آن حضرت می فرمود: «پدرم فدای آنکه چنین است!»
در «کامل الزّیارات» روایت شده از حضرت صادق (علیه السلام) که در ضمن وقایع خروج آن حضرت فرمود: «نمی ماند مؤمن مرده، مگر آنکه داخل می شود بر او سرور این ظهور در قبرش واین در آن وقت است که به زیارت یکدیگر روند در قبرهایشان وبشارت دهند یکدیگر را به خروج قائم (علیه السلام)».
این مضمون را صدوق در «کمال الدین» از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده. مذکور است که: «سروری داخل می شود در قلب هر مؤمن».
شیخ نعمانی روایت کرده که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: «نظر کرد موسی بن عمران در سِفْر اوّل از تورات، به آنچه داده می شود به قائم (علیه السلام) از قدرت وسلطنت وفضل.
گفت موسی: «پروردگارا! بگردان مرا قائم آل محمّد (علیهم السلام)».
به او گفتند: «این قائم از ذرّیّه احمد است!»
آنگاه نظر کرد در سِفْر ثانی ویافت در آن، مثل این. آنگاه نظر کرد در سِفْر ثالث وبازدید در آن، مانند آن. بار دیگر همان سخن را گفت وهمان جواب را شنید».
در «مهیج الاحزان» از کتاب «رأی العین» روایت شده که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در شب عاشورا فرمود به اصحاب خود که: «جدّم خبر داد مرا که فرزندم حسین (علیه السلام) در بیابان کربلا کشته خواهد شد غریب وبی کس وتشنه؛ کسی که او را یاری کند به تحقیق که مرا یاری کرده ویاری نموده فرزندش، قائم منتظر (علیه السلام) را».
در «بشارة المصطفی» از عماد الدین طبری و«تحف العقول» وبعضی نسخ «نهج البلاغه» روایت است از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود به کمیل: «ای کمیل! هیچ علمی نیست مگر آنکه من مفتوح می نمایم آن را وهیچ سرّی نیست مگر آنکه قائم (علیه السلام) ختم می کند آن را».
و در نسخه ای است که: «هیچ سرّی وبه روایتی هیچ چیزی نیست مگر آنکه جناب قائم (علیه السلام) آن را ختم نماید، چه دانستی که همه انبیا واوصیا که برای عمارت قلوب وتحلیه آنها به نور ایمان وتطهیر وتزکیه آنها از قذارات ودنایس عقاید واخلاق مبعوث شدند، به جهت موانع بسیار، متمکن نشدند از اظهار تمام اسباب وانکار وبیان رموز واسرار وپیوسته خلق را وعده وبشارت وارجاع وحوالت فرمودند به آن جناب وعهد سلطنت وریاست او که پس از آن، دولتی نباشد.
پس، نباید چیزی بماند که آن جناب نفرماید وبه خلق نرساند وایشان را به سوی خداوند نکشاند.
چنانچه خدای تعالی به همین نحو در آیه، وعده استخلاف، بیان فرمود که: «دیگر خوفی برای خلیفه وانصارش از احدی نباشد که سبب شود پوشاندن حقی را».
و شیخ جلیل علی بن محمّد بن علی خرّاز، در «کفایة الاثر» روایت کرده از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود به علی (علیه السلام): «یا علی! تو از منی ومن از تو، تو برادر ووزیر منی. چون بمیرم، ظاهر شود کینه ها در دلهای قومی وزود است که پس از من، فتنه ای شود سخت ودشوار که بیفتد در آن، هر بیگانه ونزدیک واین در وقت مفقود شدن از شیعه است، پنجم از هفتم از فرزندان من، که محزون می شوند از برای فقدان او، اهل آسمان وزمین. پس چه بسیار مؤمن ومؤمنه متأسف متلهف، حیران است زمان فقد او».
آنگاه سر مبارک را اندکی به زیر انداخت. آنگاه بالا کرد وفرمود: «پدر ومادرم فدای همنام شبیه من وشبیه موسی بن عمران که بر اوست جامه های نور یا جامه هایی که تُتُق زند از شکافهایش انواری که مثل لؤلؤ لالاست از شعاع قدس. گویا می بینم ایشان را که در حالت نهایت یأس اند که ندایی کند ایشان را که شنیده شود از دور، چنانچه شنیده شود از نزدیک». تا آخر خبر.
خطبه مهم پیامبر (صلی الله علیه وآله) در حجة الوداع در غدیر خم:
شیخ طبرسی در «احتجاج» وابن طاووس در «کشف الیقین» روایت کردند خطبه بلیغه طولانی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را که در حجة الوداع در غدیر خم، در آن محضر عظیم خواندند واز جمله فقرات آن خطبه است:
معاشر الناس! الا وانّی منذر وعلی هاد.
معاشر الناس! انّی نبی وعلیّ وصیی.
ألا! ان خاتم الائمه منا القائم المهدی صلوات الله علیه.
ألا! أنّه الظاهر علی الدین.
ألا! أنّه فاتح الحصون وهادمها.
ألا! أنّه قاتل کل قبیلة من اهل الشرک.
ألا! أنّه المدرک بکل ثار لاولیاء الله (عزَّ وجلَّ).
ألا! أنّه الناصر الدین الله.
ألا! أنّه الغراف من بحر عمیق.
به روایت سید الممتاح: من بحر عمیق. ألا! أنّه یسم کل.
و به روایت سیّد المجازی: کل ذیفضل بفضله وکل ذی جهل بجهله.
ألا! أنّه خیرة الله ومختاره.
ألا! أنّه وارث کل علم والمحیط به.
ألا! أنّه والمخبر عن ربّه (عزَّ وجلَّ) والمنبه بامر ایمانه.
ألا! أن (نّه ظ) الرشید السدید.
ألا! أنّه المفوض الیه.
ألا! أنّه قد بشر به من سلف بین یدیه.
ألا! أنّه الباقی حجّة ولاحجّة بعده ولاحق الاّ معه ولانور الاّ عنده.
ألا! أنّه لاغالب له ولامنصور علیه.
ألا! أنّه ولی الله فی ارضه وحکمه فی خلقه وامینه فی سره وعلانیته.

باب چهارم: بیان اختلاف مسلمین درباره وجود آن جناب

مخفی نماند که اختلافی نیست در میان فِرق معروفه مسلمین، در این که: «حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) خبر دادند به آمدن شخصی که او را مهدی (علیه السلام) می گویند وهمنام است با آن حضرت در آخرالزمان ودین آن حضرت را رواج دهد وپر کند تمام زمین را از عدل وداد».
اقوال بعضی از اهل سنت درباره بودن مهدی موعود (علیه السلام) همان عیسی بن مریم:
کسی در این باره چیزی برخلاف این نگفته، جز قول ضعیفی که از اهل سنّت نقل شده که: «نیست مهدی مگر عیسی که نازل خواهد شد از آسمان». وخبری نقل کرده در این باب که خود این جماعت، حکم به ضعف وشُذوذ هر دو کردند، چه رسد به امامیه ونظیر آن در ضعف وسخافت آنچه میبدی در شرح دیوان از بعضی نقل کرد که روح عیسی (علیه السلام) در مهدی (علیه السلام) بروز کند ونزول عیسی عبارت از این بروز است ومطابق این است حدیث: لامهدی الاّ عیسی بن مریم.
و بالجمله کتاب بسیار در میان آن جماعت تألیف شده، در اثبات وجود وحالات آن جناب، مثل:
«مناقب المهدی» از حافظ ابی نعیم اصفهانی و«صفة المهدی» نیز از او وظاهراً همان را «نعوت المهدی» نیز گویند یا آن کتاب دیگری است از او وبیان در اخبار صاحب الزمان (علیه السلام) از ابی عبد الله، محمّد بن یوسف بن محمّد شافعی گنجی.
و «عقد الدرّر فی اخبار الامام المنتظر» از ابی بدر، یوسف بن یحیی السّلمی.
و «اخبار المهدی» از سیّد علی همدانی.
و «کشف المخفی فی مناقب المهدی (علیه السلام)» اگرچه مؤلف آن شیعه است ولکن تمام اخبار آن که یکصد وده حدیث است، مأخوذ از کتب اهل سنت است.
و «ملاحم» ابوالحسن، احمد بن جعفر بن محمّد بن عبد الله المنادی معروف بابن المنادی.
و کتاب سعدالدین حموینی خلیفه نجم الدین.
و «برهان در اخبار صاحب الزّمان (علیه السلام)» از ملاعلی متقی صاحب کنزالعمال.
و «اخبار المهدی (علیه السلام)» از عباد بن یعقوب رواجنی.
و «عرف الوردی فی اخبار المهدی (علیه السلام)» از عبد الرحمن سیوطی وغیر اینها.
در بسیاری از کتب سماویه متداوله، عباراتی منقول است که مطابق است با آنچه خبر داده رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حق آن جناب ودر میان کَهنه معروف بود وکلمات «سطیح کاهن» واخبار او از صفات حالات وایّام آن جناب معروف است ودر ملوک عجم معهوده بوده؛ چنانچه که احمد بن محمّد بن عیاش در «مقتضب الاثر» روایت کرده که: آخر ملوک عجم یزد جرد، خواست از مداین فرار کند، بر در ایوان کسری ایستاد وگفت: «السلام علیک ایتها الایوان! اینک! من از تو مفارقت کردم وبازمی گردم به سوی تو، من یا مردی از فرزندان من که نزدیک نشده زمان او ونرسیده هنگامش».
سلیمان دیلمی به خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید واز معنی کلام یزدجرد که: «یا مردی از فرزندان من». پرسید. امام (علیه السلام) فرمود: «مقصود، صاحب شما قائم (علیه السلام) است که به امر خدای (عزَّ وجلَّ) ششم از فرزندان من، متولد شده از دختر یزدجرد. پس، از فرزندان اوست».
در ذکر این رقم اخبار در کتب غیبت چنانکه متداول است جز تبرّک وبعضی فوائد جزئیه که در آنهاست، ثمری نباشد. چنانکه از برای غیر مسلمین حجّت نباشد وایشان را خلافی در آن نیست که محتاج به ذکر آنها باشد، بلکه خلاف از چند جهت است:
خلاف اول از جهت نسبت است که: «مهدی از اولاد کیست؟» ودر آن چند قول است:
ادله ضعیفه اهل سنت مبنی بر فرزند عباس بودن حضرت مهدی (علیه السلام):
قول اول: آنکه: «مهدی (علیه السلام) از اولاد عبّاس بن عبد المطلب است».
محبّ الدین طبری در «ذخایر العقبی» روایت کرده از ابن عباس که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود به عباس که: «از تو است مهدی در آخر الزّمان وبه او منتشر می شود هدایت وبه او خاموش می شود آتشهای گمراهیها. خدای (عزَّ وجلَّ) به من افتتاح نمود در این امر وبه ذرّیّه تو ختم می کند آن را».
نیز ابی هریره قریب به این مضمون را روایت کرده.
نیز از عثمان که آن جناب (منظور پیامبر است) فرمود: «مهدی (علیه السلام) از فرزندان عباس است». وچون شناعت این قول ومخالفت این اخبار با روایتهای متواتر فریقین بر هیچ بصیر نقّادی مخفی نبود واینکه بودن آن جناب از فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) قابل خلاف ومنازعه نیست، لهذا ابن حجر وغیره این اخبار را تأویل نمودند به اینکه: «عباس را ابوّیت است برای او». یعنی چون جدّ مهدی (علیه السلام) شیر امّ الفضل زوجه عباس را خورده بود، پس رواست گفتن این که: مهدی (علیه السلام) از فرزندان اوست.
امّا اگر حمل می کردند این اخبار را بر جعل ووضع برای خرسند خلفای بنی عباس، چنانکه رسم بود در آن زمان، بهتر بود از این توجیه رکیک که از کثرت برودت، صواعق ابن حجر را خاموش کرد.
اقوال مذهب کیسانیّه وبودن مهدی موعود (علیه السلام) همان محمّد بن حنفیه:
قول دوّم: آنکه از اولاد امیر المؤمنین (علیه السلام) است ومهدی همان پسر او محمّد بن الحنفیه است واین مذهب کیسانیّه است.
شیخ جلیل، ابو محمّد حسن بن موسی نوبختی، خواهر زاده ابوسهل نوبختی که از علمای عهد غیبت صغری است، در کتاب «فِرق ومقالات» فرموده: «بعد از شهادت حضرت سید الشهدا (علیه السلام) فرقه ای قائل شدند به این که محمّد بن الحنفیه (رحمه الله) امام هادی مهدی است واوست وصیّ علی ابن ابیطالب (علیه السلام).
نیست برای احدی از اهل بیت او که او را مخالفت کند وبیرون رود از امامتش وشمشیر بکشد مگر به اذن او وبیرون نرفت حسین (علیه السلام) برای قتال یزید مگر به اذن او واگر بیرون رفته بود بی اذن او هلاک وگمراه بود.
و این که هر که مخالفت کند محمّد را کافر ومشرک است واین که محمّد، والی نمود مختار را بر عراقین، کوفه وبصره بعد از کشته شدن حسین (علیه السلام) وامر نمود او را به طلب خون حسین (علیه السلام) وکشتن قاتل او وجستجوی ایشان در هر جا که باشند ونامید او را «کیسان» به جهت زیرکی او وچون شناخته شد از خروج ومذهب او، نامیده شدند «مختاریه» وخوانده شدند کیسانیّه.
و چون محمّد بن الحنفیه، وفات کرد در مدینه در محرم سنه هشتاد ویک، اصحاب او سه فرقه شدند:
فرقه ای گفتند که: محمّد بن الحنفیه مهدی است وعلی (علیه السلام) او را مهدی نامید واو نمرده ولکن او غایب شده ومعلوم نیست در کجاست وبزودی رجوع می کند وپر می کند زمین را از عدل وامامی نیست بعد از غیبت او تا اینکه رجوع کند.
و بعد از ذکر طایفه ای از اینها که قائل به الوهیت محمّد شدند ومذاهب فاسده ایشان، قائل به این که محمّد بن الحنفیه زنده است ونمرده. او مقیم است در کوه رضوی میان مکه ومدینه. غذا می دهند او را وحشیان صحرا وصبح وشام نزد او می روند واو می آشامد از شیر آنها ومی خورد از گوشت ایشان ودر طرف راستش شیری است ودر طرف چپ او شیری است که او را حفظ می کنند تا وقت خروجش وبرخاستنش وبعضی گفتند که از طرف راست او شیر است واز طرف چپ او پلنگ است؛ زیرا که محمّد در نزد ایشان، امام منتظری است که بشارت داده به او، پیغمبری (صلی الله علیه وآله) که پر می کند زمین را از عدل وداد وبر این مذهب ثابت ماندند تا فانی شدند ومنقرض گردیدند مگر اندکی از اولاد ایشان واینها یکی از فِرَق کیسانیه اند.
آنگاه نقل کرده سایر فِرق آنها را که بعضی قائل به موت او شدند وپسرش ابوهاشم عبد الله بن محمّد را مهدی موعود می دانند وغیر ایشان از مذاهب فاسده منکره منقرضه که کافی است در بطلان آنها انقراض آنها ومخالفت قول ایشان با اجماع واخبار متواتره وتحقّق موت مهدی ایشان که روزی قریه ای را پر از عدل نکرد در نزد همه علمای امت از امامیه واهل سنّت.
ادله فرزند امام حسن بودن آن حضرت (علیه السلام):
قول سوم: آنکه مهدی موعود (علیه السلام) از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) است واین قول را ابن حجر وبعضی تقویت کردند ومستند ایشان، روایتی است که ترمذی در سنن خود ذکر کرده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود که: «مهدی از فرزندان حسن است».
و ابن حجر در «صواعق» گفته که: «سرِّ این، ترک خلافت بود از آن جناب به جهت شفقت بر امّت. پس قرار داد خداوند، قائم به خلافت حق را از فرزندان او وروایت بودن او از فرزندان حسین (علیه السلام) واهی است وبا این حال حجّتی نیست در آن، برای آنچه که رافضه گمان کردند از این که مهدی (علیه السلام) حجّة بن الحسن عسکری است».
تا اینکه می گوید: «از مجازفات وجهالات اینکه بعضی از رافضه گمان کرده که روایت بودن مهدی از فرزندان حسن (علیه السلام) وهم است ونیز گمان کرده که امّت، اجماع کردند بر اینکه او از فرزندان حسین (علیه السلام) است وچگونه توانند نسبت دهند روات را به وهم به تشهی ونقل اجماع کنند به تخمین وحدس».
و امّا جواب:
اولاً: خبر مذکور به عینه روایت است در جمع بین صحاح ستّه به لفظ حسین نه حسن؛ پس خبر به حسب متن، مضطرب خواهد بود وبه اضطراب، از درجه حجّت ساقط واز قابلیت معارضه خواهد افتاد.
یا گوییم: نسخه ای که به لفظ حسین مؤیّد است با اخبار خاصه واهل سنت صحیح ومقدم باشد وخبر بودن مهدی از اولاد حسین (علیهما السلام) متفقٌ علیه شود که در مقام معارضه باید آن را گرفت وآنچه خصم منفرد شد به آن، طرح خواهد شد واین مراد از اجماع است که در این مقام دعوی شده وابن حجر نفهمیده وآن را به تشهی وحدس نسبت داده وپس از آن به جهت رعایت ابن حجر، خبر ترمذی را باید حمل نمود بر یکی از این محامل:
ردّ گفتار فرزند امام حسن مجتبی بودن آن حضرت (علیه السلام):
اول: غلط ناسخ یا راوی، زیرا حسن وحسین بسیار قریب به یکدیگرند. محمل اوّل ومکرر با هم مشتبه شده ومی شود وبسیار اسامی است که در کتب رجالیّه فریقین، محل تردید شده که آیا حسن است یا حسین؟ واز طرایف این مقام آنکه ابن حجر عسقلانی که مقدم بود بر ابن حجر مکی صاحب «صواعق» ویگانه عصر خود بود، در علم حدیث ورجال ومعاصر آیة الله علامه حلّی (رحمه الله) در کتاب «درّ الکامنه فی احوال اعلام المأة الثّامنه» در باب حسن گفته: حسن بن یوسف بن مطهر حلی جمال الدین شهیر به ابن مطهر اسدی می آید در حسین، آنگاه در باب حسین گفته حسین بن یوسف بن مطهر حلی معتزلی جمال الدین شیعی، آنگاه مختصری از شرح احوال آن جناب را نقل کرده وبر چنین عالم نقادی در کتابی که وضع آن برای ضبط این مطالب است، اسم چنین شخص معاصر معروفی که خود نقل کرده مشتبه شود، استبعاد ندارد، اشتباه بر ناسخ یا راوی خبری که محل حاجت نبوده وقرنها بر آن گذشته.
محمل دوم: حمل بر وضع اتباع محمّد بن عبد الله بن حسن بن حسن (علیه السلام) که خود را مهدی می دانست وخروج کرد ودر مدینه کشته شد. چنانکه حالش در کتب تواریخ وسیر مسطور است.
محمل سوم: آنکه نسبت مهدی به حسن (علیهما السلام) مثل نسبت خود حسن (علیه السلام) است به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که از طرف مادر متّصل می شود ودر اخبار فریقین بسیار است که: آن حضرت، حسن (علیه السلام) را پسر وفرزند وذرّیّه خود شمرده وبه این القاب او را نام برده؛ پس مهدی (علیه السلام) که از طرف مادر منتهی است به آن جناب، زیرا مادر امام محمّد باقر (علیه السلام) ام الحسن، دختر امام حسن (علیه السلام) است. جایز است گفتن این که آن جناب (علیه السلام) از فرزندان اوست ومعارض نیست با آن خبر دیگر که از فرزندان حسین (علیه السلام) است ومؤید این احتمال آنکه حافظ ابونعیم احمد بن عبد الله در «مناقب مهدی (علیه السلام)» روایت کرده از علی بن هلال از پدرش که گفت: «داخل شدم بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وآن جناب در حالت مرض وفات بود.
دیدم فاطمه (علیها السلام) را که در نزد آن حضرت نشسته ومی گریست تا آنکه صدایش به گریه بلند شد. پس حضرت سر مبارک را بلند نمود به طرف او وفرمود: «چه چیز تو را به گریه آورده؟»
تا اینکه فرمود: «از ماست دو سبط این امّت وآن دو پسر تو هستند، حسن وحسین (علیهما السلام) سیّد جوانان اهل بهشت وامّا پدر ایشان، قسم به آنکه مرا به راستی مبعوث فرموده که بهتر از ایشان است، ای فاطمه! قسم به آنکه مرا به راستی مبعوث فرموده که از این دو است مهدی این امّت، در وقتی که دنیا هرج ومرج شود». تا آخر خبر که طول دارد.
و از عجایب تعصبات، این که ابن حجر خبر خود را با اخبار سابقه که آن جناب، از فرزندان عباس است، جمع کرده به اینکه جدّ او شیر ام الفضل را خورده وراضی نشده به طرد آنها که نه سند آنها صحیح است ونه قائل معروفی دارد ودر این مقام، در صدد جمع بر نیامده با اینکه از چند جهت رعایت جمع در این جا اولویّت دارد:
اوّلاً: خبری که دلالت دارد بر بودن مهدی از اولاد حسین (علیه السلام) در نهایت اعتبار است. چنانکه بیاید.
و ثانیاً: قائلین آن از اهل سنّت بسیارند.
و ثالثاً: مؤیّد به اخبار متواتره امامیّه است واقوال جمیع علمای ایشان.
و رابعاً: وجهی که برای جمع ذکر کرده در این جا اقرب است؛ زیرا که شیر ام الفضل را حضرت حسین (علیه السلام) خورده، چنانکه در «مناقب» از فضایل الصحابه وغیره روایت کرده از ام الفضل، زوجه عباس که او گفت: «گفتم به رسول خدا (صلی الله علیه وآله): یارسول الله! صلی الله علیک! در خواب دیدم که گویا عضوی از اعضای تو در کنار من است».
پس حضرت فرمود: «فاطمه (علیها السلام) پسری می آورد ان شاء الله تعالی. پس تو، او را متکفّل می شوی وشیر می دهی».
پس فاطمه (علیها السلام) حسین (علیه السلام) را آورد که داد آن را به ام الفضل وشیر داد او را به لبن قثم بن عباس.
چهارم: حمل بر جعل ووضع صاحب کتاب «ترمذی» که در مقام عناد با امامیّه خبری خود ساخته ونوشته، چنانکه در آن کتاب مجعولات چند دیده شده که بعضی از آنها از قابلیّت حمل بیرون رفته، ماهران فن حکم به توهّم آنها کردند. چنانچه در خبر سفر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به شام ورسیدن به سوی بحیر راهب، بعد از ذکر به آنجا ودیدن راهب آن حضرت را گفته که: پس، راهب، ابوطالب را قسم داد تا آن حضرت را برگرداند وابوبکر، بلال را با آن حضرت فرستاد.
و ذهبی وجماعتی که نقل عباراتشان موجب تطویل است، تصریح کردند که: «ابوبکر در آن وقت، کودکی بود زیرا سفر آن جناب در نه سالگی بود واو دو سال کوچکتر بود از حضرت وبلال ظاهراً در آن تاریخ متولّد نشده بود وعلاوه بر آن زیاده از سی سال بعد از آن سفر، ابوبکر مالک بلال شده واو در نزد طایفه بنی خلف، از قبیله جحمیین بود وچون اسلام آورده بود او را عذاب می کردند؛ پس او را خرید وآزاد کرد».
و ابن حجر عسقلانی تصریح کرده به این که: «رجال سند این حدیث همه ثقاتند ودر متن آن منکری نیست مگر همین عبارات که ابوبکر، بلال را فرستاد».
نیز روایت کرده از عایشه که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «سزاوار نیست برای قومی که ابوبکر در میان ایشان است که امامت کند برای ایشان غیر او».
ابن جوزی در کتاب موضوعات تصریح کرده که این خبر موضوع است بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ونیز روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «بار خدایا! عزّت ده اسلام را به محبوبترین از این دو مردم در نزد تو، به ابی جهل یا به عمر بن خطاب ومحبوبتر ازین دو در نزد خداوند عمر بود!» ودر این خبر، تحریف غریبی شده بر فرض حجت به صریح علمای ایشان.
سیوطی در رساله «دُرر المنتشره فی الاحادیث المشتهره» روایت کرده که از عکرمه، پسر ابی جهل پرسیدند از این حدیث. گفت: «معاذ الله! دین اسلام عزیزتر از این است. ولکن آن جناب فرمود: عمر را عزیز کن به دین یا ابوجهل را!»
و برهان الدین شافعی در سیره حلبیه از عایشه روایت کرده که گفت: «جز این نیست که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: بار خدایا! عزیز کن یا عزّت ده عمر را به اسلام! زیرا که اسلام را عزیز می کند وغیری آن را عزّت نمی دهد».
نیز روایت کرده که جنازه ای را نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آوردند، پس نماز نکرد بر آن وفرمود: «او عثمان را دشمن می داشت!»
ابن جوزی در کتاب موضوعات، این خبر را از موضوعات شمرده واز احمد حنبل نقل کرده که: «محمّد بن زیاد که یکی از روات این خبر است، کذّاب خبیث بود وحدیث وضع می کرد».
و یحیی بن معین گفته که: «او، کذاب خبیث بود».
و سعدی ودارقطنی وبخاری ونسائی وفلاس وابوحاتم رازی گفتند که: «حدیث او متروک است».
و ابوحیان گفته که: «او بر ثقات، افترا می بست وحدیث جعل می کرد وحلال نیست ذکر او در کتب مگر برای قدح در او».
و اعجب از همه، آن که روایت کرده از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «عبد الرحمن بن عوف برای ما طعامی ساخت وما را خواند وما را شراب نوشانید، پس خمر ما را مست کرد وحاضر شد وقت نماز ومرا مقدم داشتند. پس خواندم:
قل یا ایّها الکافرون! لااعبد ما تعبدون ونحن نعبدون ما تعبدون.
پس خدای تعالی این آیه را فرستاد:
یا ایّها الّذین آمنوا لاتقربوا الصّلوة وانتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون.
و نزول آیه تحریم خمر، پیش از نزول این آیه شریفه است. العیاذ بالله! حضرت در آن حال خمر نوشیدند وشرح جرح این خبر در دفترها نگنجد.
لکن عالم جلیل وحبر نبیل، سیف الشیعه ومصباح الشریعه، نقاد بی نظیر ومتبحر خبیر، جناب میر حامد حسین هندی معاصر (ایّده الله تعالی) در مجلد اول «استقصاء الافحام» فی الجمله ادای حق اسلام وایمان وایمانیان را کرده وشطری از فضایح وشنایع آن را مرقوم فرموده. جزاه الله تعالی عنا خیر الجزآء
اما ثانیاً: پس آنچه گفته که روایت بودن مهدی (علیه السلام) از اولاد حسین (علیه السلام) واهی است، گویا از روی شعور صادر نشده. زیرا آن خبر را بیشتر فرق شیعه وتمام علما وروات امامیّه نقل کردند.
یوسف بن یحیی السلمی در کتاب «عقد الدّرر» روایت کرده از امام ابو عبد الله نعیم بن حماد در کتاب «فتن» از اعمش از ابی وابل گفت: نظر کرد علی به سوی حسین (علیهما السلام) پس فرمود: «این پسر من، سیّد است، چنانکه پیغمبر (علیه السلام) او را نامیده وزود است که بیرون بیاید از صلب او، مردی که به اسم پیغمبر شما باشد؛ پر کند زمین را از عدل، چنانکه پر شده از جور وظلم».
و قریب به آن را از ابی اسحق روایت کرده وشیخ حدیث اهل سنت، ابوالحسن دارقطنی شافعی، روایت کرده وجماعت بسیاری که ذکر اسامی آنها را خواهیم کرد بر او اعتماد کردند وما آن خبر را به نحوی که گنجی شافعی در کتاب بیان نقل کرده ذکر کنیم. در آنجا گفته که: (باب نهم، در تصریح پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به این که مهدی (علیه السلام) از فرزندان حسین (علیه السلام) است) خبر داد ما را ابوحافظ الحجاج، یوسف بن خلیل بن عبد الله دمشقی، به این که خوانده می شد ومن گوش می کردم در شهر حلب، گفت: خبر داد مرا ابوالفتح ناصر بن محمّد اسماعیل بن فضل سراج، خبر داد مرا ابوطاهر محمّد محمّد بن احمد بن عبد الرحیم، خبر داد مرا حافظ، شیخ اهل حدیث وقدوه ایشان در نقل، ابوالحسن علی بن عمر بن احمد بن مهدی بن مسعود شافعی معروف به دارقطنی، حدیث کرد ما را احمد بن محمّد بن سعید، حدیث کرد ما را ابراهیم بن محمّد بن اسحق بن یزید، حدیث کرد ما را سهل بن سلیمان از ابی هارون عبدی، گفت: «رفتم نزد ابی سعید خدری».
پس گفتم به او: «آیا حاضر بودی در بدر؟»
گفت: «آری!»
گفتم: «آیا خبر نمی دهی مرا به چیزی از آنچه شنیدی آن را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حق علی (علیه السلام) وفضل او؟»
پس گفت: «بلی! خبر می دهم تو را. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مریض شد، مرضی که عافیت یافت از آن. پس داخل شد بر او فاطمه (علیها السلام) که عیادت کند آن جناب را ومن نشسته بودم طرف راست رسول خدا (صلی الله علیه وآله). پس چون دید فاطمه (علیها السلام) آنچه وارد شده بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ضعف، گریه گلویش را گرفت. تا اینکه اشکش جاری شد؛ پس فرمود به او رسول خدا (صلی الله علیه وآله): «چه چیز تو را به گریه آورده؟ ای فاطمه!»
گفت: «می ترسم تباه شدن را یا رسول الله!»
فرمود: «ای فاطمه! آیا ندانسته ای که خدای تعالی به نظر علم وقدرت خود نگریست به سوی زمین؟ پس برگزید از او، پدر تو را واو را به پیغمبری مبعوث فرمود. آنگاه در مرتبه دوم نگریست وبرگزید شوهر تو را وبه من وحی فرمود تو را به او تزویج نمودم واو را وصی خود گرفتم. آیا ندانستی که جهت اکرام، خداوند تزویج نمود تو را به داناترین ایشان در علم وزیادترین ایشان در حلم وپیشترین ایشان در اسلام؟»
پس خندید ومسرور شد؛ پس اراده فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که زیاد کند تمام خیر زیادی را که قسمت فرمود آن را برای محمّد وآل محمّد (صلوات الله علیهم اجمعین).
پس فرمود به او: «ای فاطمه! از برای علی هشت دندان است؛ یعنی هشت منقبت. چونکه به آن، صاحبش، خصم مجادل را مضمحل می کند، ایمان به خداوند ورسول او وحکمت وزوجه او ودو سبط او حسن وحسین (علیهما السلام) وامرش به معروف ونهیش از منکر.
ای فاطمه! ما اهل بیتیم که داده شده به ما شش خصلت، که داده نشده به احدی از اولین ونیابد آن را احدی از آخرین، غیر از ما اهل بیت:
پیغمبر ما بهترین پیغمبرهاست وآن پدر تو است.
و وصیّ ما بهترین اوصیاست وآن شوهر تو است.
و شهید ما بهترین شهداست وآن حمزه، عمّ پدر تو است.
و از ماست دو سبط این امّت وآن دو پسران تو هستند.
و از ماست مهدی این امّت که نماز می کند عیسی، خلف او».
آنگاه دست خود را زد بر شانه حسین (علیه السلام) پس فرمود: «از این است مهدی این امّّت».
گنجی گفته: «این خبر را به تمام، روایت کرده دارقطنی که صاحب جرح وتعدیل است». یعنی در علمای اهل سنّت جرح وتعدیل او در علم رجال وحدیث مقبول ومتبع است وجلالت قدر ابوالحسن دارقطنی در نزد اهل سنّت بیشتر از آن است که اشاره کرده ذهبی در «عبر» در وقایع سنه ۳۸۵.
گفته که: دارقطنی ابوالحسن، علی بن عمر بن احمد بغدادی، حافظ مشهور، صاحب تصانیف، روایت کرده از بغوی وطبقه او حاکم او را ذکر کرده وگفته که: «او، اوحد عصر خود بود در حفظ وفهم وورع وامام بود در قراء ونحاة؛ او را ملاقات نمودم برتر از آن بود که برای من وصف کردند».
خطیب گفته که: «او، فرید عصر وقریع دهر وامام وقت خود بوده، منتهی شد علم اثر ومعرفت به علل واسماء رجال با صدق وصحّت واعتقاد در اصطلاح در علوم، سوای علم حدیث که یکی از آنها قرائت است».
از قاضی ابوالطیب طبری نقل کرده که: «دارقطنی، امیر المؤمنین بود در حدیث».
ما بزودی مدح گنجی وشواهد دیگر برای اعتبار این خبر ذکر خواهیم نمود. ان شاء الله تعالی.
و اما ثالثاً: پس آنچه ذکر کرده از سِرِّ بودن مهدی از فرزندان امام حسن (علیه السلام) ومعارضت به سر اظهر واتم واقوی، که به اسانید متعدّده از اهل بیت رسیده وآن شهادت جناب سید الشهداء (علیه السلام) است که خدای تعالی به عوض آن خدمت، چند مکرمت به او عنایت فرمود که: «یکی از آنها، بودن ائمه است از ذرّیه او». واین مطلب بر همه مسلمین ظاهر وهویدا است که سلسله متّصله ذرّیه آن جناب از حضرت سجّاد (علیه السلام) تا امام حسن عسکری (علیه السلام) هر یک از علمای حلما وعاملین زاهدین وصاحب کرامات ومقامات، قابل خلافت وریاست عامّه بودند؛ هر چند که به ظاهر برای ایشان میّسر نشد.
در تفسیر آیه شریفه «ومن قتل مظلوماً...»
و گذشت در باب القاب در تفسیر آیه شریفه ﴿ومَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلیِّهِ﴾. که مراد از مظلوم، آن حضرت است وولیّش مهدی (علیه السلام) است که منصور است وطلب خون او را خواهد کرد.
حاکم در «مستدرک» از چند طریق که ابن حجر اعتراف کرده روایت نموده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از جبرئیل نقل کرد که خدای تعالی، فرمود: «من کشتم به خون یحیی بن زکریا هفتاد هزار را وخواهم کشت به خون حسین بن علی (علیهما السلام) هفتاد هزار کس».
اما رابعاً: این سخن که گفته: در بودن آن جناب از فرزندان حسین (علیه السلام) حجّتی نیست برای امامیّه که باید مهدی پسر امام حسن عسکری (علیه السلام) باشد، راست گفته ولکن تاکنون احدی از عوام شیعه، چه رسد به علمای ایشان، به این مطلب استدلال نکرده اند برای آن مدّعی، بلکه برای ردّ این قول که گفته آن جناب، از اولاد عباس یا امام حسن است که چون در صدد تعیین شخص آن جناب بر آیند، می بینند که پدرش حضرت عسکری است (علیه السلام) از این جهت آسوده باشند وحاشا علمای امامیه که به ادلّه بی پایه متمسّک شوند یا ایشان را به آنها حاجت افتد. اگر راست بود این نسبت، چرا گوینده وکتاب او را نشان نداد؟ این کارها غارت ایشان است که به هر چیز بی اساس متمسّک شوند ودلیل برای مدّعای بزرگ قرار دهند واگر سبب خروج از وضع کتاب نبود، پاره ای از آنها را نقل می کردم.
چهارم: آنکه آن جناب از فرزندان جناب امام حسین (علیه السلام) است واین قول چنانکه گذشت مذهب تمام امامیه وبیشتر سایر فِرق شیعه وجماعتی از اهل سنّت که در شخص آن نیز موافقند با امامیّه ومذکور خواهند شد ومستند ایشان از مطاوی این باب وباب آینده واضح وروشن خواهد شد.
خلاف دوم: در اسم پدر حضرت مهدی (علیه السلام):
در اسم پدر حضرت مهدی (علیه السلام):
امّا امامیّه: پس مذهب ایشان معلوم که مطابق نصوص خاصه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وسایر ائمه (علیهم السلام) که امامت ایشان ثابت وقولشان در محل خود حجّت شده، حضرت عسکری یعنی حسن بن علی بن محمّد (علیهم السلام) فرمود: «مهدی همنام من است». ودر بعضی با زیادتی «وهم کنیه من» است.
جمعی از اهل سنّت برآنند که اسم پدر آن جناب، اسم پدر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است، یعنی عبد الله. وابن حجر در «صواعق» بعد از کلام سابق که حجّتی نیست در آن، برای رافضه گمان کردند، الخ. گفته: زیرا که چیزهایی که رد می کند ایشان را خبری است که به صحت پیوسته که اسم پدر مهدی موافق است با اسم والد محمّد الحجّة، موافق نیست با اسم والد پیغمبر (صلی الله علیه وآله) ونیز از جهالت ومجازفات رافضه شمرده که ایشان گمان می کنند که روایت بودن اسم پدر او، اسم پدر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) وهم است.
و جواب:
اما اوّلاً: پس در تمام اخبار نبویّه امامیّه که اخبار فرمودند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از آمدن مهدی، این زیادی را ندارد. بلکه در بعضی از آنها مذکور است که: «کنیه او، کنیه من است». ونیز در معظم اخبار اهل سنّت، این زیادی نیست واین زیادی را «زائده» زیاد کرده که به نص گنجی شافعی، شغل او بود که در احادیث زیاد می کرد واین مطلب را در نهایت توضیح در کتاب «بیان» خود بیان کرده، بعد از ذکر خبری به اسناد خود از سنن ابی داوود، سلیمان بن اشعث سجستانی که یکی از صحاح سته ایشان است.
از مدد از یحیی بن سعید از صفیان از عاصم از زربن حبیش از عبد الله یعنی عبد الله بن مسعود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «نمی رود دنیا تا اینکه مالک شود عرب را مردی از اهل بیت من که موافقت دارد اسم او، اسم مرا». آنگاه گفته که این خبر را حافظ ابوالحسن محمّد بن حسین بن ابراهیم بن عاصم ابیری در کتاب «مناقب» شافعی ذکر نموده وگفته که «زائده» زیاد کرده در روایت خود که: «اگر نماند در دنیا مگر یک روز، هر آینه طولانی می کند خداوند آن روز را تا اینکه مبعوث فرماید خداوند، مردی از من یا اهل بیت مرا که موافقت کند اسم او اسم مرا واسم پدر او اسم پدر مرا. پر می کند زمین را از عدل وداد، چنانچه پر شده از جور وظلم».
آنگاه گنجی گفته که: ترمذی این حدیث را ذکر کرده وذکر ننموده که اسم پدر او، اسم پدر من است وذکر کرده آن را ابوداوود در معظم روایات حفّاظ وثاقت از ناقلان اخبار که: «اسم او اسم من است». وبس.
ولی کسی که روایت کرده آن را که: «اسم پدر او اسم من است». او «زائده» است واو در حدیث زیاد می کرد. آنگاه جواب دوم را که بیاید ذکر کرد.
پس از آن گفته که: قول فصل در این مقام اینکه امام احمد با ضبطش واتقانش روایت کرده این حدیث را در مسند خود در چند موضع و«اسم من» یعنی بدون زیاده، آنگاه به اسناد خود روایت را نقل کرده از احمد در مسندش از یحیی بن سعید از صفیان از عاصم از زراز عبد الله از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «نمی رود دنیا تا آنجا که موافق است اسم او با اسم من».
جمع کرده حافظ ابونعیم طرق این حدیث را از جماعت بسیاری در مناقب مهدی (علیه السلام) که همه آنها روایت کردند از عاصم بن ابی النجود از زراز عبد الله از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که از آنهاست سفیان بن عیینه چنانکه ما نقل کردیم واز برای او چند طریق ذکر کرده واز آنهاست، یعنی از کسانی که از عاصم روایت کردند، فطر بن خلیفه واز او نیز چند طریق ذکر کرده.
و از ایشان است اعمش واز او نیز چند طریق ذکر کرده واز آنهاست ابواسحق، سلیمان بن فیروز شیبانی واز او نیز چند طریق ذکر کرده. واز آنهاست حفص بن عمرو واز ایشان است سفیان ثوری واز او نیز چند طریق ذکر کرده. واز آنهاست شعبه به چند طریق. واز آنهاست واسط الحرث واز آنهاست یزید بن معاویه ابوشیبه وبرای او در آنجا دو طریق است. واز آنهاست سلیمان بن قرم وبرای او چند طریق ذکر کرده. واز ایشان است جعفر احمر وقیس بن ربیع وسلیمان بن قرم واسباط که در یک سند ایشان را جمع نمود. واز آنهاست سلیمان بن منذر واز ایشان است ابو شهاب، محمّد بن ابراهیم کنانی واز او چند طریق نقل کرده. واز آنهاست عمر بن عبید طنافسی واز او چند طریق ذکر نموده.
و از آنهاست ابوبکر بن عیاش واز او چند طریق نقل کرده واز آنهاست ابوالحجاف، داوود بن ابی العوف واز او چند طریق نقل کرده واز آنهاست عثمان بن شبرمه واز او چند طریق نقل کرده واز آنهاست عبد الملک عیینه واز آنهاست محمّد بن عیاش از عمرو عامری واز او چند طریق نقل وسندی ذکر کرده وگفته که: خبر داد ما را ابوعنان، خبر داد ما را قیس وبه کسی نسبت نداد واز آنهاست عمر وبن قیس ملائی واز آنهاست عمار بن زریق واز آنهاست عبد الله بن حکیم بن خبیر اسدی. واز ایشان است عمرو بن عبد الله بن نشر واز ایشان است عبد الله بن احوص. واز آنهاست سعید بن الحسن خواهرزاده ثعلبه واز آنهاست معاذ بن هشام، گفت: خبر داد پدرم از عاصم واز ایشان است حکم بن هشام، روایت کرده آن خبر را غیر عاصم از زر واو، عمرو بن مره است وجمیع ایشان روایت کردند آن خبر را به این نحو که: «اسم او، اسم من است». مگر طریقی که در رسیده از عبد الله بن موسی از زائده از عاصم که در میان این جماعت گفته که: «اسم پدر او اسم پدر من است».
و شک نمی کند هیچ لبیبی که این «زیاده» اعتباری به او نیست با اجماع این همه ائمه بر خلاف آن.
ملخص آن، آنکه: سند این خبر منتهی می شود به عبد الله بن مسعود که از اعیان صحابه است واز او روایت کرده، زر بن حبیش که از فضلای اصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام) است واز او روایت کرده عاصم بن ابی النجود که یکی از قرّاء سبعه معروفه است واز عاصم متجاوز از سی نفر روایت کرده اند که در میان ایشان است معروفین از مهره محدثین متقنین نزد ایشان. بلکه بعضی نزد ما نیز مانند اعمش ودو سفیان(۲) وابوبکر بن عیاش وامثال اینها وچگونه عاقل باور دارد که این زیادتی از قلم همه اینها افتاده یا عمداً اسقاط کردند یا عاصم آن زیادتی را مخصوصاً به زائده گفت نه به این جماعت؟
الحق، جای آن دارد که ابن حجر از خجالت وشرمساری سر به زیر اندازد یا در جحر جانوری خود را پنهان کند که راضی به تحظئه همه ائمه این احادیث خود شده وزائده را که به نص گنجی شافعی زیاد کردن در احادیث رسمش بود، بر همه آنها مقدم بدارد محض آنکه ایراد سخیفی به امامیّه کرده باشد.
از خواجه محمّد پارسا نقل کرده اند که در حاشیه کتاب «فصل الخطاب» خود بعد از ذکر خبر زائده در متن گفته که: اهل بیت تصحیح نمی کنند این حدیث را به جهت آنکه ثابت شده در نزد ایشان از اسم خودش واسم پدرش وجمهور اهل سنّت نقل کردند که زائده زیاد می کرد در احادیث وذکر کرده امام حافظ ابوحاتم بُستی (رحمه الله) در کتاب مجروحین از محدثین زائده، مولی عثمان روایت کرده از او ابوزیاد حدیث او منکر است قطعاً واو مدنی است، به او احتجاج نمی شود کرد. اگر موافق باشد با ثقات، پس چگونه اگر منفرد باشد وزائده بن ابی الرقاد باهلی از اهل بصره، روایت می کند منکرات از مشهورات را، احتجاج نباید کرد به خبر او ونباید نوشت مگر برای اعتبار.
پس مکشوف شد برای هر بصیر که در این زیادتی که مختص به زائده است، حجّتی برای احدی نباشد، خصوص برای امامیّه وحکم به ردّ زیادتی از مقداری که بر نقل آن اتفاق شده، مرسوم است در میان ایشان.
چنانکه فخر رازی در «نهایت العقول» بعد از حکم به ضعف حدیث غدیر، محض مماشاة، تسلیم صحّت آن را کرده ولکن ایراد نموده که صدر آن حدیث که قول پیغمبراست که: ألست اولی بالمؤمنین من انفسهم. وتمام نمی شود استدلال به آن حدیث به اعتقاد او، مگر با مصدر بودن آن کلام از زیادی شیعه است ودر متون اساتید اهل سنّت نیست؛ پس از درجه اعتبار حجیّت ساقط است.
غرض از نقل این کلام مجرد مرسوم بودن این طریقه است، والاّ کلام او از جهاتی مخدوش است. بیچاره در معقولاتش که عمری صرف کرده، چه کرده که تصرّف در منقولات کند واز کتب اخبار خود اطّلاع داشته باشد که زیاده از سی نفر از مهره واکابر محدثین ایشان، قبل از او، آن صدر را روایت کرده اند ودر کتب ایشان موجود است، بحمدالله وگذشت احتمال این که این زیادتی برای تبلیغی به سود محمّد بن عبد الله بن حسن باشد که منصور، پیش از خلافت، گاهی در رکابش پیاده می رفت ومی گفت: هذا مهدینا اهل البیت. یا به جهت استماله ابوحنیفه که او نیز مروّج محمّد مذکور بود.
و اما ثانیاً: بر فرض صحّت حدیث، چاره ای نیست جز تصرّف در ظاهر آن به جهت جمع مابین اخبار به این که مراد از اب، جدّ باشد. چنانچه در قرآن مکرّر بر جدّ، اطلاق پدر شده. در جایی فرموده: ﴿مِلَّةَ اَبِیْکُم ابراهیم﴾ (حج: ۷۸).
و جناب یوسف فرموده: ﴿وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِی اِبْراهیِمَ وَاسحقَ﴾ (یوسف: ۳۸).
و فرزندان یعقوب به پدر خود می گویند: ﴿نَعْبُدُ اِلهَکَ واِلهَ ابائِکَ اِبْراهیم وَاسمعیلَ واسحقَ﴾.
و در اخبار شب معراج است که جبرئیل عرض کرد، به رسول خدا (صلی الله علیه وآله): هذا ابوک ابراهیم. ومراد از پدر در این جا، چنانکه محمّد بن طلحه شافعی وگنجی، گفتند حضرت امام حسین (علیه السلام) باشد ومراد از اسم، کنیه باشد. چون کنیه آن حضرت ابی عبد الله بود وبه جهت مقابل بودن آن با اسم خود آن را نیز اسم گفتند وشایع است کنیه را اسم گفتن؛ چنانچه بخاری ومسلم، هر دو، در صحیح خود روایت کرده اند از سهل ساعدی که از علی (علیه السلام) روایت کرد که: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) او را «ابوتراب» نام نهاد وهیچ اسمی محبوبتر نبود نزد او، از این اسم ودر اشعار عرب نیز یافت می شود.
و بنابر این احتمال، جواب دیگر هم می توان داد که محذورش کمتر باشد به اینکه مراد از پدر، حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) باشد که کنیه ایشان، ابی محمّد بود وکنیه جناب عبد الله والد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نیز ابی محمّد بود؛ چنانکه در «ضیاء العالمین» ذکر کرده وگنجی، احتمال سوم داده که شاید اصل واسم ابیه، اسم ابنی بود؛ یعنی اسم پدر او، اسم پسر من است، یعنی حسن (علیه السلام). پس ابنی به ابیه اشتباه شده وخبر را تصحیف کردند وواجب است حمل بر این جهت، جمع بین روایات. آنگاه گفته که قول فصل این است تا آخر آنچه گذشت.
خلاف سوم: از جهت تعیین شخص مهدی (علیه السلام):
از جهت تعیین شخص مهدی (علیه السلام) ودر اینجا معلوم می شود حال خلاف دیگر که: «آیا متولد شده یا نشده؟»
اما شیعه غیرامامیّه، پس آراء سخیفه واقوال مختلفه ومذاهب غریبه بسیاری در میان فِرق ایشان است که بحمد الله غالب بلکه بیشتر آنها منقرض شدند وشرح کلمات آنها تضییع عمر ووقت است وبه جهت ضبط، اجمالاً اشاره به اقوال آنها می کنم:
اول: فرقه کیسانیّه:
کیسانیّه که فرقه ای از ایشان، محمّد بن الحنفیه را مهدی می دانند وفرقه ای پسر او، ابوهاشم عبد الله را چنانکه گذشت وفرقه ای عبد الله بن معاویّة بن عبد الله بن جعفر بن ابیطالب را.
دوم: فرقه مغیریه:
مغیریه، اصحاب مغیرة بن سعید که بعد از وفات حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) مذهبی اختراع نمود ومحمّد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) را مهدی می دانند، بر حسب همان خبر زائده که گذشت ومی گویند که او زنده است ونمرده ومقیم است در کوهی که او را علمیه می گویند وآن کوهی است در راه مکّه در حدّ حاجز از طرف چپ. آن که به مکه می رود وآن کوه بزرگی است ودر آنجاست تا خروج کند ومحمّد در مدینه خروج کرد وهمان جا کشته شد.
سوم: فرقه ناووسیه:
ناووسیه، که منکر فوت حضرت صادق (علیه السلام) شدند وآن جناب را مهدی موعود می دانند.
چهارم: فرقه اسماعیلیه خالصه:
اسماعیلیه خالصه، که منکر فوت اسماعیل، پسر حضرت صادق (علیه السلام) شدند واو را بعد از آن حضرت، امام حی ومهدی قائم می دانند.
پنجم: فرقه مبارکیه:
مبارکیه، که فرقه ای است از اسماعیلیه وایشان می گویند: بعد از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) هفت امام بیشتر نمی دانند، امیر المؤمنین که امام وپیغمبر است وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد (علیهم السلام) ومحمّد بن اسمعیل بن جعفر (علیه السلام) که امام عالم وپیغمبر مهدی است ومی گویند معنی قائم، این است که او مبعوث می شود به رسالت وشریعت تازه که نسخ می کند به آن، شریعت محمّد (صلی الله علیه وآله) را!
ششم: فرقه واقفیّه:
واقفیّه، که حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) را قائم ومهدی موعود می دانند ولکن بعضی معترفند به وفات آن جناب ومی گویند زنده می شود وعالم را مسخّر می کند وبعضی می گویند از حبس سِنْدی بیرون آمد در روز وکسی او را ندید واصحاب هارون مشتبه کردند بر مردم که مرده ونمرده وغایب شده!.
هفتم: فرقه محمّدیّه:
محمّدیه، که بعد از حضرت امام علی النقی (علیه السلام) پسرش محمّد را که در حیات آن حضرت وفات یافت، امام می دانند ومی گویند نمرده وزنده است واوست قائم مهدی ومزار سید محمّد مذکور در هشت فرسنگی سامره، نزدیک قریه بلد است واز اجلاّء سادات وصاحب کرامات متواترات. حتی نزد اهل سنّت واعراب بادیه که به غایت از او احترام می کنند واز جنابش می ترسند وهرگز قسم دروغ به او نمی خورند وپیوسته از اطراف برای او نذور می برند. بلکه غالب دعاوی در سامره واطراف آن به قسم اوست ومکرر دیدیم که چون بنای یاد کردن قسم شد منکر، مال را به صاحبش رساند واز خوردن قسم دروغ صدمه دیدند. در این ایام توقف سامره، چند کرامت باهره از او دیده شد وبعضی از اهل علماء بنای جمع کردن آن کرامات ونوشتن رساله ای در فضل او دادند. وفّقه الله تعالی
هشتم: فرقه عسکریّه:
فرقه عسکریّه، که امام حسن عسکری (علیه السلام) را غایب قائم می دانند وقائلند که او نمرده وبعضی گفتند که وفات کرده وبعد از آن زنده شده ومستند این جماعت یا خبر ضعیفی است که خود منفردند در نقل آن. یا خبر معتبری که ابداً دلالت ندارد بر مقصود ایشان یا تاویلی در اخبار معتبره بی شاهد وبرهان یا حدسی وتخمینی که تجاوز نکند از وهم وگمان.
و چگونه روا دارد عاقلی که چنین مطلب بزرگ ومنصب عظیمی را برای شخصی ثابت کند که زمام دین وجان وعِرض ومال تمام عباد به دست او باشد وتواند از عهده حفظ وحراست وتکمیل وقوت آن برآید به خبری ضعیف ومستندی سخیف، هر چند معارض ومنافی برای او نباشد.
نهم: اقوال شیعه اثنی عشریه درباره وجود آن حضرت (علیه السلام):
طایفه محقّه وفرقه ناجیه وعصابه مهتدیه امامیّه اثنا عشریه (ایّدهم الله تعالی) که به حسب نصوص متواتره از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) وامیر المؤمنین (علیه السلام) چنانکه در باب آینده اشاره اجمالی می شود به آنها، حضرت خلف صالح، حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) را مهدی موعود وقائم منتظر وغایب از انظار وسایر در اقطار می دانند واز همه امامان گذشته تصریح به اسم ووصف وشمایل وغیبت آن جناب رسیده وپیش از ولادت آن حضرت، در کتب معتبره ثقات اصحاب ایشان ثبت شده که جمله ای از آنها تا حال موجود وبه نحوی که اخبار نمودند ووصف کردند، خلق کثیری دیدند واسم ونسب واوصاف، مطابق شد با آنچه فرمودند.
پس برای منصف عاقل، ریبه وشکی نماند در بودن این وجود مسعود آن مهدی موعود؛ چنانکه از ذکر حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) وشمایل آن جناب در کتب سماویّه، منصفین اهل کتاب از یهود ونصاری به مجرد دیدن ومنطبق کردن، اسلام آوردند با آنکه خصوصیّات واسباب تعریف در آنجا نزد آنها به مراتب کمتر بود از آنچه در این جا شده وعمده، طول عهد پیمبران بود در آنجا وقرب عهد رسول خدا واوصیایش (صلوات الله علیهم اجمعین) در اینجا، که بیشتر آنچه فرمودند محفوظ ماند. حتی این که نقل کرده آن را تعدادی از مخالفین ما، چنانکه در باب آینده بیاید. ان شاء الله تعالی.
و با ما موافقت کردند در این مذهب واعتقاد، جماعتی از اهل سنّت که ناچاریم از ذکر اسامی ایشان با اشاره به علوّ مقام آنها در نزد آن جماعت تا در مقام طعن وایراد، لامحاله از علما ومحدثین واهل کشف ویقین واقطاب روی زمین خود شرم کنند با آنکه در این مقام در مقابل، چیزی ندارند وجز اظهار ندانستن ومعلوم نبودن وبعضی استبعادات وشبهات که با جوابش بیاید، برای نفی دعوای امامیه ندارند وبیشتر از این توضیح بیاید. ان شاء الله تعالی.
اما موافقین ما از اهل سنّت:
اوّل: ابو سالم کمال الدین محمّد قریشی نصیبی:
ابو سالم کمال الدین، محمّد بن طلحة بن محمّد قریشی نصیبی است که در کتاب «مطالب السؤال» در باب دوازدهم به اعتقاد جازم واصرار بلیغ، اثبات این مطلب را نموده وپاره ای از شبهات منکرین را ذکر کرده ورد نموده وبا بیان راثقه وعبارات موثقه، آن جناب را مدح نموده ونسخه آن کتاب شایع ودر تهران ونیز در لکنهور از بلاد هند طبع شده.
مخفی نماند که ما بسیاری از آنچه نقل کردیم در این مقام از کتب اهل سنّت واز تراجم منقول است از مجلد اول کتاب «استقصاء الافحام» وبعضی مجلدات «عبقات الانوار» حامی دین وماحی بدع ملحدین، سلطان المحدثین وملاذ المتکلّمین، جناب میر حامد حسین معاصر هندی (دام علاه) که همه را با تصحیح از کتب صحیحه آنها برداشته، بدون تصرّف وواسطه در نقل، جزاه الله عن الاسلام والمسلمین خیر جزاء المحسنین، منه.
اسعد بن عبد الله یافعی معروف در تاریخ «مرآت الجنان» در حوادث سنه ۶۵۲ گفته که: وفات کرده در آن کمال محمّد بن طلحه نصیبی مفتی شافعی واو رئیسی بود محتشم وبارع در فقه وخلاف، متولی وزارت شد یکی نوبت، آنگاه زاهد شد وخویشتن را جمع نمود. آنگاه کرامتی برای او نقل کرده که مقام ذکرش نیست.
شیخ جمال الدین عبد الرحیم بن حسن بن علی اسنوی، فقیه شافعی، صاحب تصانیف کثیره معروفه، در طبقات فقهای شافعیه گفته، بعد از ذکر او به نحو مذکور، که او امام بارع بود در فقه وخلاف وعارف بود به اصول فقه وکلام.
رئیس کبیر معظم بود وملوک با او مکاتبه می کردند ودر مدرسه امینیّه دمشق اقامت نمود وملک ناصر، او را برای وزارت نشانید وفرمان وزارت برای او نوشت. او از آن کناره کرد وعذر خواست. دو روز مباشرت کرد، آنگاه گذاشت اموال خود را هرچه داشت ورفت ومعلوم نشد موضع او. استماع حدیث نمود وروایت کرده آنها را. الخ.
تقی الدین احمد بن ابوبکر بن قاضی شهبه (شهبه ای) در طبقات شافعیّه گفته: محمّد بن طلحة بن الحسن، شیخ کمال الدین ابوسالم الطوسی القرشی العدوی النصیبی، تصنیف نموده کتاب «عقد فرید» را که یکی از صدور ورؤساء معظّم است. تفقّه نمود ودر علوم شراکت نمود واو فقیه بارع وعارف به مذهب واصول وخلاف بود وبعد از ذکر وزارت وتزهّد او، گفته که مشغول شد به علم حروف وبیرون می آورد از آن اشیائی از مغیبات.
سیّد عزّالدین که او یکی از علمای مشهور ورؤساء معروف بوده ومقدّم بود در نزد ملوک واز ایشان مراسلات به او می رسید. آنگاه در آخر کار زاهد شد وتقدم در دنیا را واگذاشت ورو کرد به آنچه او را نفع می بخشید واز دنیا گذشت با سداد وامر جمیل.
عبد الغفار بن ابراهیم علوی عکی عدثانی شافعی در «عجالة الراکب وبلغة الطالب» گفته که او یکی از علمای مشهور بود وکاتب چلبی قسطنطنینی در «کشف الظنون فی اسامی الکتب والفنون» گفته که در المنظم در سرّ اعظم از شیخ کمال الدین ابی سالم، محمّد بن طلحه عدوی حفار شافعی است که وفات کرده به سنه ۶۵۲ ومختصری است اول آن، این است: الحمد لله الذی اطلع من اجتباه من عباده الابرار علی ما جنایا الاسرار.
و در آنجا ذکر کرده که برای برادری صالح، کشف شد در بعضی از خلوات، لوحی که در آن دائره حروفی بود که معنی آن را نمی دانست. چون صبح شد خوابید وحضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) را در خواب دید که آن حضرت، از برای شرح این لوح چیزی فرمود. او نفهمید واشاره کرد که به نزد کمال الدین رود که او شرح کند؛ پس نزد او آمد وصورت واقعه ودائره حروف را برای او ذکر کرد. پس رساله ای برای آن نوشت ومعروف شد به جعفر بن طلحه.
بوفی در شمس المعارف کبری گفته که این مرد صالح، معتکف شده بود در بیت خطابه در مسجد حلب واکثر تضرع او به درگاه خداوند این بود که اسم اعظم را به او تعلیم دهد؛ پس در شبی، لوحی از نور دید که در او اشکال مصوّره بود. در آن لوح تأمل نمود، دید چهار سطر است ودر وسط دائره ای دارد ودر داخل آن دائره دیگر.
بساحی گفته که این مرد صالح، شیخ ابو عبد الله، محمّد بن حسن اخیمی بود وتلمیذ او، ابن طلحه استنباط نمود از اشارات رموز آن بر انقراض عالم بر سبیل رمز. وضوح بودن این کتاب از او، به حدّی است که ابن تیمه با همه عناد ولجاج در منهاج خود با آن که گاهی منکر متواترات می شود، نتوانسته منکر شود واین کتاب را به او نسبت داده. والحمد لله. جمله ای از تصانیف او را در کشف الظنون ضبط کرده.
دوّم: ابو عبد الله محمّد بن یوسف گنجی شافعی:
ابو عبد الله محمّد بن یوسف گنجی شافعی که کتابی مستقل در آن نوشته، مشتمل بر بیست وچهار باب واخبار مسنده از کتب معتبره نقل نموده واثبات کرده به نحو اتمّ، مذهب امامیّه را وردّ نموده شبهات اصحاب خود را ودر «کشف الظّنون» گفته: کتاب بیان از اخبار صاحب الزمان (علیه السلام) از شیخ ابی عبد الله محمّد بن یوسف گنجی است که وفات کرده سنه ۶۵۸ ونیز گفته: «کفایة الطالب» در مناقب علی بن ابیطالب (علیه السلام) از شیخ حافظ ابی عبد الله محمّد بن یوسف گنجی شافعی است ودر فصول المهمه نیز از او تعبیر کرده به امام حافظ.
در اصطلاح اهل حدیث، علمای اهل سنت، حافظ کسی را گویند که علم او محیط باشد به صد هزار حدیث از روی متن وسند.
و نزد حقیر نسخه کهنه ای است از «کفایة الطالب» که در عصر مصنف نوشته شده ودر ظَهر آن به خط بعضی از افاضل، مکتوب است که: «کتاب کفایة الطالب فی مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام) املای سیدنا الشیخ الامام العالم العارف الحافظ المتبحر فخرالدین شرف العلماء قدوة الفقها ومفتی الفرق فقیها الحرمین محیی السنة قامع البدعة رئیس المذاهب، ابی عبد الله محمّد بن یوسف بن محمّد القرشی الگنجی الشّافعی، جعل الله سعیه مرضیاً واعلاه علی الاشباه والانظار فلایقال ای الفریقین خیر مقاماً واحسن ندیا».
سوم: شمس الدین ابوالمظفر یوسف بغدادی حنفی:
عالم فقیه واعظ، شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن علی بن عبد الله بغدادی حنفی، سبط عالم واعظ، ابی الفرج عبد الرحمن الجوزی که شرح حالش در تاریخ ابن خلکان ومرآة الجنان یافعی وروضة المناظر وکفایة المتطلع وکشف الظنون واعلام الاخبار کفوی وغیره مسطور است، در اعلام الاخبار گفته که: یوسف بن قزعلی بن عبد الله البغدادی سبط الحافظ ابی الفرج بن الجوزی الحنبلی، صاحب مرآة الزمان فی التاریخ ذکره الحافظ شمس الدین فی معجم شیوخه کان والده من موالی الوزیر، عون الدین بن هبیره ویقال فی والده قزعلی بحرف القاف وبالقاف اصح، ولد فی سنة ۵۸۱ ببغداد وتفقه وبرع وسمع من جده لامه وکان حنبلیا فتحنبل فی صغره لتربیة جده ثم دخل الی الموصل ثم رحل الی دمشق وهو ابن نیف وعشرین سنه وسمع بها وتفقه بها علی جمال الدین الحصیری وتحول حنفیا لما بلغه ان قزعلی بن عبد الله کان علی مذهب الحنفیه وکان اماماً عالماً فقیهاً جیداً نبیهاً یلتقط الدرر من کلمه ویتناثر الجوهر من حکمة یصلح المذنب القاضی عند ما یلفظ ویتوب الفاسق العاصی حینما یعظ یصدع القلب بخاطبه ویجمع العظام النخره بحنابه لو استمع له الضجره لانقلق والکافر الجحود لا من وصدق وکان طلق الوجه دائم البشر حسن المجالسه ملیح المحاوره یحکی الحکایات الحسنه وینشد اشعار الملیحه وکان فارساً فی البحث عدیم النظیر مفرط الذکاء اذا سلک طریقاً ینقل فیه اقوالاً ویخرج اوجها وکان من وحداء الدهر لوفور فضله وجودة قریحته وعزارة علمه وحدة ذکائه وفطنته وله مشاریحة فی العلوم ومعرفة بالتواریخ وکان من محاسن الزمان وتواریخ الایام وله القبول التام عند العلماء والامراء والخاص والعام وله تصانیف معتبره مشهوره منا شرح لجامع الکبیر وکتاب ایثار الانصاف وتفسیر قرآن العظیم منتهی السؤال فی سیرة الرسول واللوامع فی احادیث المختصر والجامع وله کتاب التاریخ المسمی بمرآة الزمان مات لیلة الثلثاء ۲۱ من ذی الحجه سنه ۶۵۴ انتهی ما اردنا نظمه نقله منه.
چهارم: شیخ نور الدین، علی بن محمّد بن صباغ مالکی مکی:
شیخ نورالدین، علی بن محمّد بن صباغ مالکی مکی که در کتاب «فصول المهمّه فی معرفه الائمه (علیهم السلام)» شرحی وافی در احوال آن حضرت واثبات امامت ومهدویت حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) را به نحو امامیه نموده، با ردّ شبهات واهیه عامّه واز اعیان علمای عامه است ودر ضمن احوال حضرت عسکری (علیه السلام) گفته: «خلف گذاشت ابومحمّد حسن رضی الله عنه، از فرزند پسر خود حجة قائم منتظر (علیه السلام) برای دولت حقه ومولد او را مخفی نمود وامر او را ستر کرد به جهت صعوبت امر وخوف سلطان وطلب کردن او شیعه را وحبس نمودن ایشان وگرفتن ایشان».
احمد بن عبد القادر عجیلی شافعی در «ذخیرة المآل» در مسأله ای خنثی گفته که: «این مسأله واقع شد در زمان ما، در بلاد حیرة، بنابر آنچه خبر داد مرا سیّد من از علاّمه نور بن خلف حیرتی وذکر نمود برای من که خنثی به آن وصف مرد با دو فرزند که یکی از شکمش بود ودیگری از پشتش وترکه بسیاری گذاشت وعلما از این جهت متحیر شدند در میراث واحکام ایشان مختلف شد تا اینکه گفته که او بیرون رفت برای آنکه سؤال کند از علمای مغرب، خصوصاً از علمای حرمین وبعد از اتفاق در حکم او، به دوسال یافتیم حکم امیر المؤمنین (علیه السلام) را در کتاب فصول المهمه در فضل ائمه (علیهم السلام)، تصنیف شیخ امام علی بن محمّد، شهیر به ابن صباغ از علمای مالکیّه».
شیخ، در اصطلاح محدثین ایشان، استاد کامل را می گویند وعبد الله بن محمّد مطبری مدنی شافعی مذهب اشعری اعتقاد نقش بندی طریقت، در خطبه کتاب «ریاض الزاهره فی فضل آل بیت النبی وعترتهِ الطاهره (علیهم السلام)» گفته که: «جمع کردم در این کتاب، آنچه مطلع شدم بر آن از آنچه وارد شده در این شأن واعتناء نموده به نقل آن علمای عاملین اعیان وبیشتر آن از فصول المهمه است از ابن صباغ مالکی واز جوهر شفاف خطیب. الخ»
و از کتاب مذکور، علمای ایشان نقل می کنند وبر او اعتماد دارند. مثل نورالدین علی بن عبد الله سمهودی در جوهر العقدین وبرهان الدین علی بن ابراهیم حلبی شافعی در «انسان العیون فی سیرة الامین المأمون» معروف به سیره حلبیه وعبد الرحمن بن عبد السلم صفوری در «نزهة المجالس» وصاحب تفسیر شاهی وفاضل رشید وجمله ای از علمای هند که آیة الله، وحید عصر، جناب مولوی میرحامد حسین معاصر (دام تأییده) در مجلد ششم «عبقات الانوار» عین عبارات ایشان را نقل فرموده از کتاب وبه جهت خوف تطویل به این مقدار مذکور در آنجا قناعت کردیم ودر مجلد اول استقصاء الافحام نقل فرموده از کتاب «ضوء لامع فی احوال القرن التاسع» تصنیف شمس الدین محمّد عبد الرحمن سخاوی مصری، تلمیذ رشید بن حجر عسقلانی، صاحب «فتح الباری در شرح بخاری» که او در ترجمه صاحب «فصول المهمه» گفته: علی بن محمّد بن احمد بن عبد الله نور الدین اسفافسی غری الاصل مکی مالکی که معروف است به ابن صباغ، متولد شد در عشر اول ذی الحجه سنه ۷۸۴ در مکه ودر آنجا نشو نمود وحفظ کرد قرآن ورساله ای در فقه والفیّه ابن مالک را تا آنکه نقل کرده اجازه جماعتی از علما را برای او وگفته برای او مؤلّفاتی است. یکی از آنها «فصول المهمه» از برای معرفت ائمه وایشان دوازده نفرند وعبر فی من سفه النظر ومرا اجازه داده ووفات کرده در هفتم ذی القعده سنه ۸۸۵.
پنجم: شیخ ابو محمّد عبد الله بن احمد بن احمد بن الخشاب:
شیخ ادیب، ابومحمّد عبد الله بن احمد بن احمد بن الخشاب که در کتاب تاریخ موالید ووفات اهل بیت (علیهم السلام) تصریح نموده به مذهب امامیّه ودر آنجا بعد از ذکر امام حسن عسکری (علیه السلام) گفته ذکر خلف صالح که خبر داد مرا صدقة بن موسی، خبر داد مرا پدرم از رضا (علیه السلام) که فرمود: «خلف صالح از فرزندان ابی محمّد، حسن بن علی است واوست صاحب الزمان واوست مهدی (علیه السلام)». وخبر داد مرا جراح بن سفیان، گفت: خبر داد مرا ابوالقاسم، طاهربن هارون بن موسی العلوی از پدرش هارون از پدرش موسی، گفت که: فرمود سیّد من، جعفر بن محمّد (علیهما السلام) که: «خلف صالح از فرزند من است واوست مهدی، اسم او محمّد است، کنیه او ابوالقاسم؛ خروج می کند در آخر الزمان. نام مادر او صقیل است».
و ابوبکر دارع برای من نقل کرد که در روایت دیگر، مادر او حکیمه است ودر روایت سوم، او را نرجس می گویند وبعضی گفته اند که او را سوسن می گویند وخدای داناتر است به این وکنیه او ابوالقاسم است واو صاحب دو اسم است: خلف ومحمّد. ظاهر می شود در آخر الزمان. ابری او را سایه می افکند از آفتاب، می رود با او به هر جا که برود. ندا می کند به آواز فصیح که: «این مهدی است».
خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا ابوالسکین از بعضی از اصحاب تاریخ که: «مادر منتظر (علیه السلام) را حکیمه می گویند».
خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا عبد الله بن محمّد از هثیم بن عدی، گفت که می گویند: «کنیه خلف صالح، ابوالقاسم است واو صاحب دو اسم است».
ابن خلکان در تاریخ خود گفته، ابو محمّد عبد الله بن احمد بن احمد معروف به ابن خشاب بغدادی، عالم مشهور در ادب ونحو وتفسیر وحدیث ونسب وفرایض وحساب وحفظ قرآن به قرات بسیار واو مملو بود از علوم وبرای او ید طولایی بود در آنها وخط او در نهایت جودة بود وبعد پاره ای از مؤلّفات او گفته که مولد او سنه ۴۹۲ بود ودر سنه ۵۶۷ وفات کرد وسیوطی از طبقات النحاة، ثناء بلیغی از او کرده.
ششم: محی الدین عربی (ابن عربی):
محی الدین بن محمّد بن علی بن محمّد العربی الحاتم الطائی الاندلسی الخبلی که در باب ۳۶۶ از کتاب فتوحات خود گفته مطابق آنچه شعرانی در یواقیت نقل کرده: «بدانید که ناچار است از خروج مهدی، لکن خروج نمی کند تا آنکه پر شود زمین از جور وظلم؛ پس پر کند آن را از عدل وداد واگر باقی نماند از دنیا مگر یک روز، طولانی می کند خداوند آن روز را تا اینکه والی شود این خلیفه؛ او از عترت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است، از عترت فاطمه (رضی الله عنها).
جدّ او حسین بن علی بن ابیطالب است ووالد او حسن عسکری است. پس امام علی النقی «با نون» پسر امام محمّد تقی «با تا» پسر امام علی رضا، پسر امام موسی کاظم، پسر امام جعفر صادق، پسر امام محمّد باقر، پسر امام زین العابدین علی، پسر امام حسین، پسر امام علی بن ابیطالب (علیهم السلام) مطابق است اسم او با اسم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مبایعت می کند او را مسلمانان مابین رکن ومقام. شبیه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است در خَلق (بفتح خا) وپایینتر از او است در خُلق «بضم خا» زیرا که نمی شود احدی مانند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در اخلاق او وخدای تعالی می فرماید: اِنَّکَ لَعَلی خُلُقِ عَظیمِ. او گشاده پیشانی است، با بینی کشیده.
نیکو بخت ترین مردم به سبب او، اهل کوفه اند. تقسیم می کند مال را بالسّویه وبه عدالت رفتار می کند در رعیت. می آید در نزد او مرد. پس می گوید: ای مهدی! عطا کن به من! ودر پیش روی او مال است. پس عطا می کند به او آنقدر که تواند او را بدارد. خروج می کند در وقت سستی دین. باز می دارد خداوند به او مردم از مناهی ومعاصی، پیش از آنچه نگاه داشته به قرآن.
شب می کند مرد در حالتی که جاهل وجبان وبخیل است، پس صبح می کند در حالتی که عالم وشجاع وکریم است. می رود نصرت در پیش روی او. زندگانی می کند پنج یا هفت سال. پیروی می کند اثر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را وخطا نمی کند برای او. ملکی است که او را تسدید می کند به نحو که او را نمی بیند. متحمل می شود سختی را واعانت می کند ضعیف را ومساعدت می کند بر نوائب حق. می کند آنچه می گوید ومی گوید آنچه را می کند ومی داند آنچه را شهادت می دهد. اصلاح می کند کار او را خداوند در یک شب. فتح می کند مدینه رومیه را به تکبیر با هفتاد هزار نفر از مسلمین از اولاد اسحاق.
حاضر می شود در جنگ عظیم که خوان خداوندی است در چراگاه عکه، یعنی کشته بسیار می شود که از آن طیور وسباع بخورند. فانی می کند ظلم واهل او را وبرپای می دارد ودین را ومی دمد روح را در اسلام. عزیز می کند خداوند با او اسلام را بعد از ذلّتش وزنده می کند آن را بعد از مردنش. جزیه را می گذارد ودعوت می کند به سوی خداوند با شمشیر. پس هر کس ابا کرد می کشد او را وهر که با او منازعه کند مخذول می شود.
ظاهر می کند از دین، حقّ واقعی او را؛ حتی اگر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) زنده باشد به همان نحو حکم کند. پس باقی نمی ماند در زمان او مگر دین خالص از رأی. مخالفت می کند در غالب احکامش مذاهب علما را، منقبض می شوند از او زیرا که گمان می کنند که خدای تعالی ایجاد نمی کند بعد از ائمّه ایشان، مجتهدی را».
بعد از کلماتی چند درباره رفتار او با علما، گفته که: «مهدی، چون خروج کند مسرور می شوند همه مسلمین خاصّه وعامّه ایشان وبرای او مردانی است الهی که برپا می دارند دعوت او را ویاری می کنند او را وایشان وزرایند ومحتمل می شوند اثقال مملکت را واعانت می کنند او را بر آنچه خداوند بر عهده او گذاشته.
نازل می شود بر او، عیسی بن مریم در مناره بیضای شرقی دمشق، در حالتی که تکیه کرده بر دو ملک؛ ملکی از طرف راست او وملکی از طرف چپ او ومردم مشغول نماز عصرند. پس دور می شود برای او امام، آنگاه پیش می افتد ونماز می کند با مردم در روز جنگ، به سنّت پیغمبر (صلی الله علیه وآله).
می شکند صلیب را ومی کشد خوک را. واز دنیا می رود پاک وپاکیزه شده ودر زمان او کشته می شود سفیانی در نزد درختی در غوطه دمشق ولشکر او خسف می شود در بیداء. پس هر که مجبور است در آن لشگر، محشور می شود بر حسب نیّت خود وبه تحقیق که رسیده شما را از زمان او وسایه انداخته بر شما هنگام او.
به تحقیق که ظاهر شد در قرن چهارم ملحق به سه قرن گذشته، قرن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که آن قرن صحابه بود. آنگاه قرن متصل به آن، آنگاه قرن متصل به دومی، آنگاه میان آنها فتراتی شد واموری پدید آمد ومنتشر شد هوی وهوسها وریخته شد خونها. پس مخفی شد تا آنکه بیاید وقت معلوم. پس شهدای او بهترین شهداست وامنای او بهترین امناست».
و نیز گفته که: «خدای تعالی برای او طایفه ای را وزرا قرار داده وپنهان کرده ایشان را در مکنون غیب خود وبه کشف وشهود آگاه کرده ایشان را بر حقایق وآنچه امر خدای تعالی را بر آن است در میان بندگانش وایشان بر طبق مردانی اند از صحابه که وفا کردند به آنچه با خدای تعالی معاهده کردند بر آن وایشان از عجمند. نیست در ایشان عربی ولکن سخن نمی گویند مگر به عربی. برای ایشان حافظی است از غیر جنس ایشان که هرگز معصیت خداوند نکرده. او اخص واعلم وزراست».
و شرحی در کیفیت حکم مهدی (علیه السلام) وعصمتش وحرمت قیاس بر او وتسدید ملک او را داده که موجب تطویل است ورفعت مقام وجلالت قدر «ابن عربی» در نزد اهل سنت بیش از آن است که به وصف گنجد وغالباً از او تعبیر کنند به: «شیخ اکبر».
شیخ عبد الوهاب شعرانی در «لواقح الاخبار فی طبقات الاخیار» گفته که: «اجماع کردند محققین از اهل الله (عزَّ وجلَّ) بر جلالت او در جمیع علوم».
و صفی الدین بن منصور وغیره او را توصیف کردند به ولایت کبری وصلاح وعلم وعرفان وگفته که: هو الشیخ الامام المحقق رأس اجلاّه العارفین والمقربین صاحب الاشارات الملکوتیه والنّفحات القدسیه والانفاس الروحانیه والقتخ المونق والکشف المشرق والبصائر الخارقه والحقایق الزهره له المحل الا رفع من مقام القرب فی منازل الانس والمورد العذب من مناهل الوصل والطول الاعلی من مدارج الدنو والقدم الراسخ فی التمکمین من احوال النهایه والباع الطویل فی التصرف فی احکام الولایه وهو احد ارکان هذه الطایفه.
صفدی در «وافی الوفیات» گفته که: «معقول ومنقول ممثل بود، میان دو چشم او، در صورت محصوره که هر زمانی که می خواست مشاهده می کرد آن را ونیز ذکر کرده که من عقیده او را دیدم، موافق بود با عقیده شیخ ابوالحسن اشعری، نبود در آن چیزی که مخالف رأی او باشد».
میبدی در شرح دیوان از شرح فصوص جندی نقل کرده که: او در اول محرم در اشبیلیه از بلاد اندلس به خلوت نشست. نُه ماه طعام نخورد ودر اول عید مأمور شد به بیرون آمدن ومبشّر شد به این که خاتم ولایت محمّدیه است وگفته که از دلایل حتمیّت او، آن بود که در میان دو کتف او در آن موقع که برای پیغمبر (صلی الله علیه وآله) علامتی بود، مانند آن علامت داشت ولکن در گودی عضو نه مثل آنکه در برآمدگی بود اشاره به اینکه علامت ختمیت نبوت، ظهور فعل است وختمیّت ولایت، باطنی وانفعالی است وغیر اینها از کلمات وعبارات که چون عناد وعصبیت او با طائفه امامیّه بیشتر بود، مدح او را در میان آن طایفه بیشتر از دیگران کردند واو در کتاب سامره تصریح کرده که رافضیان به صورت خوکند وعمر را معصوم می دانند. بلکه در فتوحات گفته: «واکثر آنچه ظاهر شد از ضلالت، به حسب اصل صحیح در شیعه است، لاسیّما در امامیّه از ایشان، پس داخل کرده در ایشان شیاطین، حب اهل البیت را واستفراغ محبت در ایشان واعتقاد کرده اند که ابن از بهترین قربات است به سوی خدای تعالی ورسول او وچنین است آن یعنی محبت اهل بیت، اگر می ایستادند ونمی افزدند بر او، بغض صحابه وسبّ ایشان را».
و نیز در مقام حالات اقطاب گفته: ومنهم من یکون ظاهر الحکم ویجوز الخلافه الظاهرة کما جاز الخلافة الباطنه من جهة المقام کابی بکر وعمر وعثمان وعلی وحسن ومعاویة بن یزید وعمر بن عبد العزیز والمتوکل.
و این متوکل که او را خلیفه ظاهر وقطب عالم می داند همان کسی است که سیوطی، در تاریخ الخفاء گفته که در سنه ۳۰۶ امر کرد متوکل، به خراب کردن قبر حسین (علیه السلام) وخراب کردن خانه هایی که در اطراف آن بود واین که آنجا را مزارع کنند ومنع کرد مردم را از زیارت آن حضرت وآنجا را شخم کرد وصحرایی شد ومتوکل معروف بود به نصب یعنی عداوت علی واولادش (علیهم السلام) وچه خوب گفته بعض شعرا:

بالله ان کانت امیه قد انت * * * قبل ابن بنت نبیها مظلوما
فلقد اتاه بنو ابیه بمثله * * * هذا العمری قبره مهدوماً
اسفوا علی ان لا یکونوا شارکو * * * فی قتله فتبتعوه رمیماً

ونیز در جایی حکایتی نقل کرده که: ملخص آن، آنکه دو نفر بودند از شافعیه که ظاهر الصلاح بودند. یکی از اولیاء گفت که: «من، این دو را در صورت خوک می بینم». ومن تعجب می کردم تا آنکه معلوم شد که هردو در باطن رافضی بودند ومقام را گنجایش نقل زیاده از این نیست. (مخفی نماند که عبارت فتوحات که در این مقام نقل کرده اند مختلف است واین به جهت اختلاف نسخ فتوحات است. چنانچه شعرانی در «لواقع الانوار القدسیه المنتقات من الفتوحات المکیة» تصریح کرده ودر «کشف الظنون» در باب فاء از او نقل کرده که او در آنجا گفته که: پس از اختصار کردن فتوحات وحذفی بعضی از آنها وارد شد بر ما عالم شریف شمس الدین سید محمّد بن سید ابی الطیب مدنی متوفی سنه ۹۵۵. پس بیرون آورد نسخه ای که مقابله کرده بود آن را با نسخه ای از فتوحات که در آن بود خطّ شیخ محی الدین که نوشته بود آن را قونیه. پس ندیدم در آن، آنچه را که در آن توقف کرده بودم وحذف نمودم، پس دانستم که نسخه ای که الآن در مصر است همه آنها، نوشته شده از نسخه ای که آن را دس نمودند به شیخ تا آخر آنچه گفته. منه)
هفتم: شیخ عبد الوهاب (الشعرانی)
شیخ عبد الوهاب بن احمد بن علی الشعرانی، عارف مشهور، صاحب تصانیف متداوله در کتاب یواقیت وجواهر در عقاید اکابر در مبحث شصت وششم گفته که: «جمیع علامات قیامت که خبر داده به آن شارع، حق است ولابد است که واقع شود همه آنها پیش از برخاستن قیامت؛ مثل خروج مهدی (علیه السلام) آنگاه دجال؛ آنگاه عیسی وخروج دابّه وطلوع آفتاب از مغرب وبرخاسته شدن قرآن وباز شدن سدّ یاجوج وماجوج. تا این که اگر نماند مگر یک روز از دنیا، هر آینه واقع می شود همه اینها».
شیخ تقی الدّین بن ابی المنصور در عقیده خود گفته که: «همه اینها واقع می شود در ماه اخیره از روزی که وعده کرده به آن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) امت خود را به نقل خود که: اگر امّت من صالح شد، پس برای ایشان روزی است واگر فاسد شد برای ایشان نصف روز است؛ یعنی از ایّام پروردگار که اشاره شد به آن، در قول خداوند (عزَّ وجلَّ): ﴿وَاِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ﴾.
و بعضی از عارفین گفته اند که: اولِ هزار، محسوب می شود از وفات علی بن ابیطالب (علیه السلام) آخر خلفاء؛ زیرا که این مدت از جمله ایام نبوّت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است. پس خدای تعالی هموار وآرام نمود به سبب خلفای اربعه بلاد را ومراد او از هزار، ان شاء الله تعالی قوّت سلطان شریعت است تا تمام شدن هزار، آنگاه شروع می کند در اضمحلال. تا این که می گردد دین، غریب. چنانچه در ابتدا بود ومی باشد اول این اضمحلال از گذشتن سی سال از قرن یازدهم ودر آن وقت مترقّب است خروج مهدی (علیه السلام) را واو از فرزندان امام حسن عسکری است (علیه السلام) ومولد او شب نیمه شعبان، سنه ۲۵۵ واو باقی است تا اینکه مجتمع شود با عیسی بن مریم (علیه السلام). پس می باشد عمر او تا این وقت ما که سنه ۹۵۸ است، ۷۰۶ سال.
چنین خبر داد مرا شیخ حسن عراقی، که مدفون است بالای تپه ریش که مشرف است بر برکه رطلی در مصر محروسه، از امام مهدی (علیه السلام) زمانی که مجتمع شد با او. موافقت کرده او را بر این دعوی، سیّد من علی خواص وما قصّه ملاقات شیخ حسن عراقی را با آن جناب نقل کردیم از کتاب «لواقح الانوار» شعرانی مذکور در اواخر باب هفتم در ذیل احوال معمّرین با نقل مدایح جماعتی از علمای اهل سنّت از کتاب یواقیت حتی اینکه شهاب الدین رملی شافعی گفته که: «کسی اختلاف نکرده در این که مانند آن تصنیف نشده». ودیگری گفته: «قدح می کند در معانی این کتاب مگر دشمن مرتاب یا جاهد کذّاب».
هشتم: شیخ حسن عراقی:
شیخ حسن عراقی که شعرانی مذکور در کتاب لواقح، توصیف کرده او را به شیخ صاحل عابد زاهد، صاحب کشف صحیح وحال عظیم وپس از آن، قصه ملاقات او را با حضرت مهدی (علیه السلام) نقل کرده چنانکه بیاید.
نهم: سیّد علی خواص:
سیّد علی خواص استاد وملاذ عبد الوهاب شعرانی که در لواقح ویواقیت تصریح کرده که او تصدیق شیخ حسن عراقی کرده در دعوای ملاقات با حضرت مهدی (علیه السلام) ومقدار عمر آن حضرت تا آن تاریخ.
در «لواقح الانوار القدسیه فی مدح العلما والصوفیة» گفته که یکی از ایشان است شیخ واستاد من، کامل راسخ امی محمّدی سیّد من علی خواص برلسی، صاحب کشفهایی که خطا نمی شود واو امّی بود، نه می نوشت ونه می خواند مگر از لوح دل خویش وتکلّم می کرد در معانی کتاب وسنت به کلامی نفیس ومطمح نظر او لوح محفوظ از محو بود چنانکه خبر داد مرا به آن شیخ، محمّد بن داوود، بیست سال با او مصاحبت کردم ومطلّع بود بر خطورات مردم وبسیار می شد که برادران را به نزد او می فرستادم که مشورت کنند با او در امور. پس در اول ملاقات با یکی از آنها به او می گفت: سفر بکن، تزویج بکن یا نکن، تا آخر آنچه گفته از فضایل وکرامات ودر آخر کلام گفته که: «وفات کرد در جمادی الاخره سنه ۹۴۹ ودفن شده در زاویه شیخ برکات، بیرون باب نصر مقابل حوض طیار در مصر».
دهم: نورالدین عبد الرحمن جامی:
نورالدین عبد الرحمن بن احمد بن قوام الدین محمّد دشتی جامی حنفی، معروف به ملاّ جامی که نسبش منتهی می شود به محمّد بن حسن شیبانی، تلمیذ ابوحنیفه ودر عناد وتعصّب با امامیه سرآمد عصر خود بود. حتی آنکه او را در آزردن امیر المؤمنین (علیه السلام) به تیغ زبان، ثانی عبد الرحمن ابن ملجم دانسته اند در آزردنش آن جناب را به تیغ بران؛ با این حال در کتاب «شواهد النبوّة» که عالم مشهور، قاضی حسین بن محمّد بن حسن دیار بکری مالکی در اول کتاب «تاریخ خمیس در احوال انفس نفیس» آن را از کتب معتبره شمرده، آن جناب را امام دوازدهم شمرده وشرح غرایب ولادت آن حضرت را مطابق اخبار امامیّه نقل نموده با جمله ای از اخبار مصرّحه برخلافت ومهدویّت آن جناب که بعضی از آن بیاید.
محمّد بن سلیمان کفوی در «اعلام الاخبار من فقهاء مذهب النعمان المختار» در ترجمه او گفته: الشیخ العارف بالله والمتوجه بالکلیة الی الله دلیل الطریقه ترجمان الحقیقه المنسلخ عن الهیاکل الناسوتیه والمتوسل الی السحاب اللاهوتیه شمس سماء التحقیق بدر الفلک التدقیق معدن عوارف المعارف مستجمع الفضایل جامع اللطایف المولی جامی نورالدین الی آخره که حاجتی به نقل آن وغیر آن نیست بعد از وضوح جلالت قدر او نزد آن جماعت.
یازدهم: محمّد بن محمّد بن محمود، حافظ بخاری:
محمّد بن محمّد بن محمود، حافظ بخاری، معروف به خواجه محمّد پارسا که در کتاب «فصل الخطاب» تصریح کرده، چنانکه عبارت او بیاید در آخر باب هفتم ودر حاشیه آن کتاب که جناب مولوی میرحامد حسین (دام تأییده) آن را از نسخه معتبره نقل کرده بعد از ذکر خبر معتضد بالله عباسی به نحوی که در باب آینده از کتاب «شواهد النبّوة» نقل کنیم گفته که: «اخبار در این باب بیشتر از آن است که احصا شود ومناقب مهدی (رضی الله عنه) صاحب الزمان، غایب از اعیان موجود در هر زمان بسیار است ومتظافر است اخبار در ظهور او واشراق نور او، تجدید می کند شریعت محمّدیّه را ومجاهده می کند در راه خداوند، حق مجاهده وپاک می کند از ادناس، اقطار بلاد او را.
زمان او زمان متّقین است واصحاب او خالص شده از ریب وسالم شده اند از عیب وگرفتند هدایت وطریقه او را وراه یافتند از حق به سوی تحقیق او وبه ختم شده خلافت وامامت. واو امام است از آن وقت که پدرش وفات کرده تا روز قیامت. وعیسی نماز می کند خلف او وتصدیق می کند او را بر دعوایش. ومی خواند به سوی او، ملّت او که بر آن است وآن ملّت نبیّ است (صلی الله علیه وآله)».
کفوی سابق الذّکر در «اعلام الاخبار من فقهاء مذهب النعمان المختار» گفته: «محمّد بن محمّد بن محمود الحافظ البخاری معروف به خواجه محمّد پارسا، اعز خلفای شیخ کبیر خواجه بهاءالدین نقشبند از نسل حافظ الدین کبیر تلمیذ شمس الائمه کرودی، متولد شد سنه ۷۵۶ وقرائت نمود علوم را بر علمای عصر خود وفائق شد بر اقران دهر خود وتحصیل نمود در فروع واصول وبارع شد در معقول ومنقول. الخ» واز سخنان مصنّفات ملا عبد الرحمان جامی است شرح... سخنان خواجه پارسا.
دوازدهم: شیخ عبد الحق دهلوی:
شیخ عبد الحق دهلوی، صاحب تصانیف معتبره شایعه در میان اهل سنّت در فن رجال وحدیث وغیره.
مؤلف کتاب «جذب القلوب الی دیارالمحبوب» که در تاریخ مدینه طیّبه است وتاکنون مکرر به طبع رسیده، در رساله مناقب واحوال ائمه اطهار (علیهم السلام) گفته که: «ابومحمّد حسن عسکری وولد او محمّد (رضی الله عنهما) معلوم است نزد خواص اصحاب وثقات اهلش وروایت کرده اند که حکیمه بنت ابی جعفر محمّد جواد (رضی الله عنه) که عمه ابومحمّد حسن عسکری (رضی الله عنه) باشد، دوست می داشت ودعا می کرد وتضرّع می نمود که او را پسری به وجود بیاید وابومحمّد حسن عسکری (رضی الله عنه) را جاریه ای برگزیده بود که «نرجس» می گفتند.
چون شب نصف شعبان سنه ۲۵۵ شد، حکیمه نزد ابومحمّد حسن عسکری آمد. او را دعا کرد. حسن عسکری التماس نمود که: «یا عمه! یک امشب نزد ما باش که کاری در پیش است».
حکیمه به التماس حسن عسکری (علیه السلام) شب در خانه ایشان بایستاد. چون وقت فجر رسید، نرجس به درد زائیدن مضطرب شد. حکیمه نزد نرجس آمد. مولودی دید ختنه کرده، به وجود آمده وفارغ از ختنه وکار شست وشو که مولود را کنند. نزد حسن عسکری (علیه السلام) آورد، بگرفت ودست بر پشتش وچشمانش فرود آورد وزبان خود را در دهنش درآورد ودر گوش راست او اذان ودر گوش چپ او اقامه گفت وگفت: «یا عمه! ببر او را پیش مادرش».
پس حکمیه او را به مادرش سپرد وحکیمه می گوید که: بعد از آن، پیش ابومحمّد حسن عسکری آمدم. مولود را پیش وی دیدم در جامه های زرد واو را نوری عظیم دیدم که دل من تمام گرفتار او شد. گفتم: «سیّدی! هیچ علمی داری به حال این مولود مبارک که آن علم را بر من القا کنی؟»
گفت: «یا عمه! این مولود منتَظَر ماست که ما را بدان بشارت داده بودند». حکیمه گفت: پس من بر زمین افتادم وبه شکرانه آن به سجده رفتم. دیگر نزد ابومحمّد حسن عسکری آمد ورفت می کردم؛ روزی نزد وی آمدم مولود را ندیدم. پرسیدم: «ای مولای من! آن سید منتظَر ما چه شد؟»
فرمود که: «او را سپردیم به آن کس که مادر موسی (علیه السلام) پسر خود را به وی سپرده بود».
عبد الحق مذکور از معتبرین اهل سنّت است وپیوسته علمای هندوستان از کتب احادیث ورجال او استشهاد کنند واعتماد نمایند وشرح حال او در «سبحة المرجان فی آثار هندوستان» موجود است ودر آنجا گفته که: «تصانیف او به صد مجلد رسیده ودر سنه ۱۵۸ وفات کرده».
سیزدهم: سیّد جمال الدین حسینی محدث:
سیّد جمال الدین حسینی محدث، مؤلف کتاب «روضة الاحباب» که از کتب متداوله معروفه است در نزد اهل سنّت وقاضی حسین دیار بکری در اول تاریخ خمیس آن را از کتب معتمده شمرده ودر استقصاء به نقل فرموده که ملاعلی قاری در «مرقاة شرح مشکوة» عبد الحق دهلوی در مدارج النبوة وشرح رجال مشکوة وشاه ولی الله دهلوی والد شاه صاحب، عبد العزیز معروف در ازالة الخفاء از آن کتاب، مکرر نقل کنند وبه آن، استدلال واحتجاج نمایند ودر آن کتاب مرقوم داشته که: «کلام در بیان امام دوازدهم مؤتمن، محمّد بن الحسن تولد همایون آن در درج ولایت وجوهر معدن هدایت به قول اکثر روایت در منتصف شعبان سنه ۲۵۵ در سامره اتّفاق افتاد وگفته شده در بیست وسوم از ماه مبارک رمضان سنه ۲۵۸ ومادر آن عالی گهر، امّ ولد بوده ومسماة به صقیل یا سوسن وقیل نرجس وقیل حکیمه وآن امام ذوالاحترام در کنیت ونام با حضرت خیرالانام علیه وآله تحف الصلوة والسلام موافقت دارد ومهدی منتظَر والخلف الصالح وصاحب الزمان در القاب او، منتظم است.
در وقت رحلت پدر بزرگوار خود، به روایت اول که به صحت اقرب است، پنج ساله بود وبه قول ثانی، دو ساله بود وحضرت واهب العطایا آن شکوفه گلزار را مانند یحیی وزکریا (علیهما السلام) درحالت طفولیت حکم کرامت فرمود ودر وقت صبا، به مرتبه بلند امامت رسانید وصاحب الزمان یعنی مهدی دوران، در زمان معتمد خلیفه در سنه ۲۶۵ یا ۶۶، علی اختلاف القولین در سردابه سرّ من رأی از نظر فِرق برایا غایب شد».
و بعد از ذکر کلماتی چند در اختلاف در حق آن جناب وبعضی روایات صریحه در آن که مهدی موعود همان حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) است گفته: راقم حروف گوید که چون سخن بدین جا رسید، جواد خوشخرام خامه طی بساط انبساط واجب دید به رجاء واثق ووثوق صادق که لیالی مهاجرت محبان خاندان مصطفوی وایّام مصابرت مخلصان دودمان مرتضوی به نهایت رسید وامید که آفتاب طلعت با بهجت صاحب الزمان، علی اسرع الحال از مطلع نصرت واقبال طلوع نماید تا رایت هدایت اینان، مظهر انوار فضل واحسان از مشرق مراد برآید وغمام حجاب از چهره عالمتاب بگشاید. به یمن اهتمام آن سرور عالی مقام، ارکان مبانی ملت بیضاء مانند ایوان سپهر خضراء سمت ارتفاع واستحکام گیرد وبه حسن اجتهاد آن سیّد ذوالاحترام، قواعد بنیان ظلم وظلام نشان در بسیط غبرا، صفت انخفاض وانعدام پذیرد واهل اسلام در ظلال اعلام ظفر اعلامش از تاب آفتاب حوادث امان وخوارج شقاوت فرجام از اصابت حسام خون آشامش جزای اعمال خویش یافته، به قعر جهنم شتابند. ولله درُّ من قال ابیات:

بیا ای امام هدایت شعار * * * که بگذشت غم از حد انتظار
ز روی همایون بیفکن نقاب * * * عیان ساز رخسار چون آفتاب
برون آی از منزل اختفاء * * * نمایان کن آثار مهر ووفا

و این کلمات صریح است در این که چون امامیّه، معتقد وجود آن حضرت وغیبت واختفای آن جناب ومنتظر ومترقب ظهور آن حضرت است ودر حواشی کتاب استقصا نقل عبارات علمای اهل سنّت را که از کتاب مذکور به نحو اعتماد نقل نموده اند کرده، ذکر آن موجب تطویل است واز رساله اصول عبد العزیز دهلوی، صاحب تحفه اثنا عشریه معلوم می شود که جمال الدین مذکور از مشایخ اجازه است. او سیّد جمال الدین عطاء الله بن سید غیاث فضل الله بن سید عبد الرحمن است.
چهاردهم: عبد الرّحمن صوفی:
عبد الرّحمن صوفی که در «مرآة الاسرار» می گوید: «ذکر آن آفتاب دین ودولت، آن هادی جمیع امم وملّت، آن قائم مقام پاک احمد، امام بر حق ابوالقاسم محمّد بن حسن مهدی (رضی الله عنه) وی امام دوازدهم است از ائمه اهل بیت (رحمه الله) مادرش ام ولد بود، نرجس نام داشت. ولادتش شب جمعه پانزدهم ماه شعبان سنه ۲۵۵ وبه روایت شواهد النّبوّة به تاریخ بیست وسوم ماه رمضان سنه ۲۵۸ در «سرّ من رای» به عرف سامره واقع شد وامام دوازدهم در کنیت ونام حضرت رسالت پناهی (صلی الله علیه وآله) موافقت دارد والقاب شریفش: مهدی وحجّت وقائم ومنتظر وصاحب الزمان وخاتم اثناعشر است.
و صاحب الزّمان در وقت وفات پدر خود، امام حسن عسکری (علیه السلام) پنج ساله بود که بر مسند امامت نشست. چنانکه حق تعالی یحیی بن زکریا (علیه السلام) را در حالت طفولیّت، حکمت کرامت فرمود وعیسی بن مریم را در وقت صبا به مرتبه بلند رسانید، همچنین در صغر سن، او را امام گردانید. کمالات وخارق عادات او نه چندان است که در این مختصر بگنجد».
ملا عبد الرحمن جامی در «شواهد النبوّة» از حکیمه، خواهر امام علی النقی که عمّه امام حسن عسکری باشد، روایت می کند. الخ.
شاه ولی الله دهلوی در کتاب «انتباه فی سلاسل اولیاء الله» بر کتاب «مرآة الاسرار» مذکور اعتماد کرده واز او نقل می کند.
نیز عبد الرحمن مذکور در کتاب رساله مداریه که از او حکایت عجیبی در اواخر باب هفتم نقل نمودیم گفته: «حضرت شیخ محی الدین عربی در باب ۳۶۸ از کتاب فتوحات مکی می فرماید که: بدانید ای مسلمانان! که چاره ای نیست از خروج مهدی که والد او حسن عسکری است، ابن امام علی النقی بن امام محمّد تقی الی آخره. پس سعادتمندترین مردم با او اهل کوفه خواهند بود. او دعوت می کند مردم را به سوی حق تعالی به شمشیر. پس هر که ابا می کند، می کشد او را وکسی که منازعت می کند با او، مخذول می شود».
در این محل، تمام احوال امام مهدی (علیه السلام) را در کتاب مذکور مفصل بیان نموده است؛ هر که خواهد، در آنجا مطالعه نماید.
حضرت مولانا عبد الرحمن جامی مردی صوفی کارها دیده وشافعی مذهب بوده، تمام احوال وکمالات وحقیقت متولد شدن ومخفی گشتن امام محمّد بن حسن عسکری (علیه السلام) را مفصل در کتاب «شواهد النّبوة» تصنیف خود، به وجه احسن از ائمّه اهل بیت عترت وارباب سیرت روایت کرده است.
صاحب کتاب «مقصد اقصی» می نویسد که: حضرت شیخ سعد الدین حموی خلیفه حضرت نجم الدین در حق امام مهدی یک کتاب تصنیف کرده ودیگر چیزها بسیار همراه او نموده است که دیگر هیچ آفریده را در آن اقوال وتصرفات ممکن نیست.
چون او ظاهر شود، ولایت مطلقه آشکارا گردد واختلاف مذاهب وظلم وبدخویی برخیزد. چنانکه اوصاف حمیده دراحادیث نبوی وارد شده است که مهدی در آخر زمانه آشکار گردد وتمام ربع مسکون را از جور وظلم پاک سازد ویک مذهب پدید آید. مجملاً هر گاه دجال بد کردار زنده ومخفی هست وحضرت عیسی مخفی از خلق است، پس اگر فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) محمّد مهدی (علیه السلام) بن حسن عسکری (علیه السلام) هم از نظر عوام پوشیده باشد وبه وقت خود مثل عیسی (علیه السلام) ودجال، موافق تقدیرآگهی آشکار گردد، جای تعجب نیست.
از اقوال چندین بزرگان واز فرموده ائمه اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) انکار نمودن از راه تعصّب چندان ضرور نیست.
پانزدهم: علی اکبر بن اسد الله مودودی:
علی اکبر بن اسد الله مودودی که از متأخرین علمای اهل سنّت است، در کتاب «مکاشفات» که حواشی است بر کتاب «نفحات الانس» ملا عبد الرّحمن جامی، در ترجمه علی بن سهل بن از هر اصفهانی، تصریح به وجود مهدی موعود (علیه السلام) وقطبیت او نموده بعد از پدرش امام حسن عسکری (علیه السلام) که او نیز قطب بوده وما محل حاجت از عبارت او را در آخر باب هفتم نقل کردیم وتمام آن در استقصاء موجود است ودر آنجا تصدیق شعرانی وحکایت شیخ حسن عراقی وملاقات او را با آن جناب ومقدار عمر آن حضرت را ذکر کرده.
شانزدهم: احمد بن محمّد بن هاشم بلاذری:
احمد بن محمّد بن هاشم بلاذری که از اجلّه واکابر علمای اهل سنّت است واز محدّثین ایشان است، خود از امام عصر (علیه السلام) حدیثی مسلسل نقل کرده که تصریح نموده در آن به امامت وغیبت آن جناب. صورت آن خبر شریف که شاه ولی الله دهلوی که صاحب تحفه اثنا عشریه، او را به خاتم العارفین وقاصم المخالفین وسیّد المحدثین وسند المتکلمین وحجة الله علی العالمین توصیف نموده، در کتاب مسلسلات مشهور به فضل المبین گفته که: مشافهة بن عقله اجازه داده مرا جمیع آنچه را که جایز بود برای او روایت آن را ویافتم در مسلسلات او حدیثی مسلسل که منفرد است هر راوی از روات آن به صفت بزرگی که منفرد است به آن.
گفت: خبر داد ما را فرید عصرش، شیخ حسن بن علی عجیمی، خبر داد ما را حافظ عصرش، جمال الدین بابلی. خبر داد ما را مسند وقتش، محمّد حجازی واعظ. خبر داد ما را صوفی زمانش، شیخ عبد الوهاب شعراوی. خبر داد ما را مجتهد عصرش، جلال سیوطی. خبر داد ما را حافظ عصرش، ابونعیم رضوان عقبی. خبر داد ما را مقری زمانش، شمس محمّد بن جزری.
خبر داد ما را امام جمال الدین محمّد بن محمّد الجمال زاهد عصرش. خبر داد ما را امام محمّد بن مسعود، محدث بلاد فارس در زمان خود. خبر داد ما را شیخ ما اسماعیل بن مظفر شیرازی، عالم وقتش. خبر داد ما را عبد السلم بن ابی الربیع حنفی، محدث زمانش. خبر داد ما را محدث ابوبکر عبد الله بن محمّد بن شاپور قلانسی، شیخ عصرش. خبر داد ما را عبد العزیز، حدیث کرد ما را محمّد آدمی، امام زمان خود. خبر داد ما را سلیمان بن ابراهیم بن محمّد بن سلیمان، نادره عصر خود. خبر داد ما را احمد بن هاشم بلاذری، حافظ زمان خود. حدیث کرد مرا محمّد بن الحسن بن علی محجوب، امام عصر خود.
حدیث کرد مرا حسن بن علی از پدرش از جدش از پدرم جدّ او. حدیث کرد مرا پدرم علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) حدیث کرد مرا موسی الکاظم (علیه السلام) گفت: حدیث کرد ما را پدرم جعفر الصادق (علیه السلام) حدیث کرد ما را پدرم محمّد الباقر بن علی (علیهما السلام). حدیث کرد ما را پدرم علی بن ابیطالب (علیه السلام) سیّد الاولیاء. گفت: خبر داد ما را سیّد انبیاء، محمّد بن عبد الله (صلی الله علیه وآله) فرمود: خبر داد مرا جبرئیل (علیه السلام) سیّد ملائکه، گفت که فرمود خدای تعالی سیّد السّادات:
انّی أنا الله لا اله الاّ انا من اقر لی التوحید دخل حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی.
بدرستی که منم خداوندی که نیست خدایی غیر از من. کسی که اقرار نماید به یگانگی من، داخل شده در حصن من وکسی که داخل شده در حصن من، ایمن است از عذاب من.
شمس بن جزری گفته: چنین واقع شد این حدیث از مسلسات سعیده وعهده در آن بر بلاذری است ونیز شاه ولی الله مذکور در رساله نوادر از حدیث سیّد الاوائل والاواخر گفته: حدیث محمّد بن الحسن را که اعتقاد دارند شیعه که اوست مهدی؛ از آباء گرامی اش یافتم در مسلسات شیخ محمّد بن عقله، یکی از حسن عجیمی. خبر داد مرا ابو طاهر، اقوای عصر خود به طریق اجازه از برای آنچه صحیح بود برای او روایت کردن آنها. گفت: خبر داد مرا فرید عصرش. الخ.
در «انساب سمعانی» مذکور است که ابومحمّد احمد بن ابراهیم بن هاشم مذکّر طوسی بلاذری، حافظ اهل طوس، حافظ فهیم، عارف به حدیث بود وبعد از ذکر جمله ای از مشایخ او گفته که: اخذ حدیث نمود از او حاکم ابو عبد الله حافظ وابومحمّد بلاذری واعظ طوسی، یگانه عصر خود بود در حفظ ووعظ ونیک ترین مردم در معاشرت وبیشتر ایشان در رسانیدن فائده وبسیار اقامت می نمود در نیشابور وبرای او در هر هفته دو مجلس بود در نزد دو شیخ بلد: ابی الحسین محمی وابی نصر عبدوی وابوعلی حافظ ومشایخ ما حاضر می شدند در مجلس او وخرسند می شدند به آنچه ذکر می کرد برملا از اساتید وندیدم ایشان را که از او عیبی گرفته باشند هرگز در اسنادی یا اسمی یا حدیثی. ونوشت در مکه یعنی حدیث از امام اهل البیت (علیهم السلام) ابی محمّد الحسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی الرضا (علیهم السلام) تا آخر آنچه گفته، او ودیگران در مدح بلاذری.
هفدهم: ملک العلماء وشهاب الدین دولت آبادی:
ملک العلماء وشهاب الدین بن شمس الدین بن عمر دولت آبادی، صاحب تفسیر «بحر مواج» که از عظمای اهل سنّت وبه لقب ملک العلماء معروف ومشتهر است، در کتاب «هدایة السعداء» گفته که: «اهل سنّت می گویند که خلافت خلفاء اربعه به نص ثابت است فی عقیدة الحافظیه که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: خلافت من سی سال است وآن تمام شده به علی (علیه السلام) وهمچنین خلافت دوازده امام به حدیث ثابت است از ایشان، اول امام علی است (کرم الله وجهه) ودر خلافت او حدیث: الخلافة ثلثون سنة. وارد است.
دوم امام، شاه حسن (رضی الله عنه). پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «این پسر من سیّد است؛ به زودی صلح می دهد میان مسلمین».
سوم امام، شاه حسین (رضی الله عنه) حضرت فرمود: «این پسر من سیّد است؛ زود است که می کشند او را گروه یاغیه».
و نُه امام، فرزندان شاه حسین (رضی الله عنه) رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «پس از حسین بن علی از پسران او نُه امامند که آخر ایشان قائم است».
جابر بن عبد الله انصاری گفت: «داخل شدم بر فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در پیش روی او الواحی بود ودر آن نامهای امامان از فرزندان او بود؛ پس شمرده یازده اسم که از ایشان قائم (علیه السلام) بود».
سؤال: «چه حکمت است که شاه زین العابدین دعوای خلافت نکرد؟»
جواب: «هرگاه در وقت صحابه، عایشه ومعاویه وزبیر وطلحه فتوی بر خطا نوشتند وبا شاه علی، طایفه بغاة حرب کردند ودر وقت تابعین، شاه حسین را زار زار کشتند وهرگاه مصطفی (صلی الله علیه وآله) خبر داده بود، هزار ماه خاندان منهزم ومقهور ویاغیان، مظفر ومنصور شوند. چنانکه در خزانه جلالیّه آورده است، مصطفی (صلی الله علیه وآله) در خواب دید که سگ بچگان بر منبر برآمده، هف هف وبف بف می کنند واز آن تعبیر فرمود که: «فلان فلان یزیدیه تقلب کنند وبر منابر لعنت فرمایند بر خاندان».
و در «روضة العلماء» می گوید این آیه آمد: خَیْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ. جبرئیل گفت: «یامحمّد! آن هزار ماه است که ملک یزیدیان باشد وبر خاندان لعنت فرستند». وآن روز هزیمت خاندان بود. سواران دین وپهلوانان دیانت، تیغ عزیمت وعنان اولویت اختیار به «بکم قضا وقدر» انداختند وانگشتان رخصت به عجز در دهن ضرورات که تبیح المحذورات است برای خلاص جان خویش کردند.
چون شاه زین العابدین تا امام مهدی این نوع معاینه کردند، هر آینه از دعوی امامت ساکت وصامت گشتند وچون وقت ظهور امام مهدی، سیّد محمّد بن عبد الله ابوالقاسم شود».
(از این کلام چنین مستفاد می شود که از اسامی حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) عبد الله است وخبر معروف جامی که سابقاً تضعیف کردیم، بر فرض صحت محمول است به ظاهر خود که اسم پدر مهدی (علیه السلام) اسم پدر رسول خدا است ونتوان حمل کرد آن را بر آنچه ابن حجر وامثال او گفتند. زیرا ذیل عبارت، صریح است بر آنچه امامیّه می گویند، بلکه صدر آن چنانکه بر متأمّل مخفی نیست منه).
جانبازان خاندان علم، هزیمت برآرند ودمامه اولویّت برزنند واز تیغ اختیار جملگی اغیار از دنیا براندازند: فیملأ الارض قسطا وعدلاً کما ملئت جوراً وظلماً. واین نُه فرزند، اول امام زین العابدین است، دوم امام محمّد باقر، سوم امام جعفر صادق، چهارم امام موسی کاظم، پنجم امام علی رضا ابنه، ششم امام محمّد تقی ابنه، هفتم امام علی نقی ابنه، هشتم امام حسن عسکری، نهم امام حجةالله القائم، امام مهدی ابنه واو غائب است واو را عمر طویلی است. چنانکه میان مؤمنان، عیسی والیاس وخضر ومیان کافران، دجال وسامری وبلعم وشمر، قاتل شاه حسین، است وامثالهم. والله اعلم بالصواب ومحامد علیه ومناقب سنیه دولت آبادی مذکور از «اخبار الاخیار» عبد الحق دهلوی و«سبحة المرجان فی آثار هندوستان» غلامعلی ازادبلکرامی ظاهر می شود واو قریب به عصر سلاطین صفّویه بوده وفاضل المعی میر محمّد اشرف در فضائل السادات از «هدایة السعداء» که معروف است به مناقب السادات مکرر نقل می کند:
هو الله:
در سبحة المرجان گفته: مولانا القاضی شهاب الدین بن شمس الدین بن عمر الزاولی الدولت آبادی نوّره الله ضریحه ولدالقاضی بدولت آباد دهلی وتلمذ علی القاضی عبد المقتدر الدهلوی ومولانا خواجکی الدهلوی وهو من تلامذة مولانا معین الدین العمرانی وفاق اقرانه وسبق اخوانه وکان القاضی المقتدر یقول فی حقه ما بینی من الطلبته من جلده علم ولحمه علم وعظمه علم الی ان قال والف کتباً سارت به رکبان العرب والعجم واذکی سرجا اهدی من الموقدة علی العلم منها البحر المواج تفسیر قرآن العظیم بالفارسیه والحواشی علی کافیة النحو وهی اشهر تصانیفه والارشاد وهو متن فی النحو التزم فیه تمثیل المسألة فی ضمن تعریفها وبدیع المیزان وهو متن فی فن البلاغة بعبارات مسجعه وشرح البزدوی فی اصول الفقه الی بحث الامر وشرح بسیط علی قصیدة باتت سعاد ورساله فی تفسیر العلوم بالعبارة الفارسیة ومناقب الساداة بتلک العبارة وغیرها توفی بخمس بقین من رجب المرجب سنة تسع واربعین وثمان مأة ودفن بحو نفور فی الجانب الجنوبی من مسجد سلطان ابراهیم الشرقی انتهی منه نور الله قلبه.
هیجدهم: نصر بن علی جهضمی نصری:
نصر بن علی جهضمی نصری که از ثقات اهل سنّت وخطیب بغداد در تاریخ خود، او را مدح نموده وگنجی در باب هشتم از مناقب خود گفته که او شیخ امامین بخاری ومسلم است.
در تاریخ موالید ائمه (علیهم السلام) در ذکر اولاد حسن بن علی (علیهما السلام) گفته که: متولد شد برای او، محمّد وموسی وفاطمه وعایشه. وگفته که از حسن بن علی عسکری (علیهما السلام) رسیده که فرمود در وقت ولادت محمّد بن الحسن (علیهما السلام) در ضمن سخنانی: «بیار! که گمان کردند ظلمه که ایشان مرا می کشند تا اینکه قطع کنند این نسل را. چگونه دیدند قدرت قادر را ونامید او را مؤمل».
و در باب امهات ائمه (علیهم السلام) گفته: «اُمّ قائم (علیه السلام) صغیر». وبعضی گفتند: «حکیمه». وبعضی گفتند: «نرگس». وبعضی گفتند: «سوسن است».
ابن همام گفته که: «حکیمه عمّه ابی محمّد (علیه السلام) است وبرای او حدیثی است در تولد صاحب الزمان واو روایت کرده که: مادر خلف (علیه السلام) اسمش نرجس است.
و در باب القاب ائمه (علیهم السلام) گفته: قائم (علیه السلام) هادی ومهدی ودر باب ابوائمه (علیهم السلام) گفته: قائم، باب او عثمان سعید است. چون او را وفات در رسید. وصیت کرد به پسر خود، ابی جعفر محمّد بن عثمان به عهدی که کرده با او ابومحمّد حسن بن علی (علیهما السلام) روایت کردند از او، ثقات شیعه که آن جناب فرمود: «این وکیل من است وپسر او وکیل پسر من است». یعنی اباجعفر محمّد بن عثمان عمروی وچون او را وفات در رسید، وصیت کرد به ابوالقاسم حسین بن روح نمیری وامر نمود ابوالقاسم بن روح را که عقد نیابت را برای ابی الحسن سمری ببندد.
آنگاه به تأخیر افتاد یعنی باب باب مسدود شد ومحتمل است که ذکر ابواب از کلام احمد بن محمّد فاریابی یا پدرش یا کلام ابوبکر محمّد بن احمد بن عبد الله بن اسماعیل معروف به ابن ابی الثلج باشد، زیرا نصر که از جناب رضا (علیه السلام) روایت کند نشود تمام ابواب را ذکر کند با قرائن دیگر که معلوم می شود از خود تاریخ.
شهید اول نقل کرده که نصر مذکور در نزد متوکل عباسی روایت کرده که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) گرفت دست حسنین (علیهما السلام) را. پس فرمود: «کسی که دوست دارد مرا ودوست دارد این دو ومادر ایشان را خواهد بود با من در درجه من روز قیامت». متوکل امر کرد که او را هزار تازیانه بزنند وابو جعفر بن عبد الواحد گفت که: «این شخص سنّی است». واو را واگذاشت.
نوزدهم: محدث فاضل ملا علی قاری:
محدث فاضل ملا علی قاری که او را از اکابر محدثین خود می دانند در «مرقاة شرح مشکوة» بعد از ذکر خبر نبوی که پس از آن جناب، دوازده خلیفه خواهد بود، گفته که: شیعه حمل کردند این حدیث را بر این که ایشان از اهل نبوّتند پی در پی، اعم از آنکه بر ایشان خلافت حقیقه باشد، یعنی ظاهری یا به استحقاق. اول ایشان علی وشمرد تا مهدی (علیه السلام) حسب آنچه ذکر کرد ایشان را زبدة الاولیا، خواجه محمّد پارسا در کتاب «فصل الخطاب» به تفصیل ومتابعت کرده او را مولانا نورالدین عبد الرحمن جامی در اواخر «شواهد النبوه» وهر دو ذکر نمودند فضایل ومناقب وکرامات ایشان را ودر آن رد است بر روافض که گمان بردند به اهل سنت که ایشان دشمن دارند اهل بیت را به اعتقاد فاسد ووهم کاسد خود.
بیستم: قاضی جواد ساباطی:
قاضی جواد ساباطی که نصرانی بود وسنّی شد، در براهین ساباطیه که ردّ بر نصاری است از کتاب اشعیا نقل کرده قول او را که: «اندذیرشل کم قورث ارادوات آف ذی ستم آف حبیبی اند برنج شل کرداوت آف هزروفس اندذی سیرت آف کوسل اند سبت ذی سپرت آف ناجل انداف ذی لارداند شل سیک هم اکوک اندر ستیزان ذی فیزاب لارداند شل مات حج افترذی سیت اف هزاپس نیرزر بروف افترذی بیریک اف هزیر».
پس، زود است که بیرون بیاید از «قنس الاسی» شاخه وبروید از عروق او شاخه وزود است که مستقر شود بر او روح ربّ، یعنی روح حکمت ومعرفت وروح شوری وعدل وروح علم وخشیت خداوند ومی گرداند او را صاحب فکر وقاد مستقیم در خشیت پروردگار. پس حکم نمی کنند از روی ظاهر ومجرد شنیدن. وبعد از ابطال قول یهود ونصاری در تأویل این کلام گفته که این نص صریح است در مهدی (علیه السلام) زیرا که مسلمین اجماع کردند که او (رضی الله عنه) حکم نمی کند به مجرد سمع وظاهر ومجرد شنیدن. بلکه ملاحظه نمی کند مگر باطن را واتفاق نیفتاده این از برای احدی از انبیا واوصیاء.
تا اینکه می گوید: مسلمین اختلاف کردند در مهدی. پس اصحاب ما از اهل سنّت وجماعت گفتند که او مردی است از اولاد فاطمه (علیها السلام) اسم او محمّد است واسم پدر او عبد الله واسم مادر او آمنه وامامیّه گفتند: او محمّد بن حسن عسکری است که متولد شده در سنه ۲۵۵ از جاریه حسن عسکری که نامش نرجس بود ودر سرّ من رأی زمان معتمد خلیفه. آنگاه غایب شد یک سال، آنگاه ظاهر شد، آنگاه غایب شد وآن غیبت کبری است وبرنمی گردد بعد از آن مگر وقتی که خدای تعالی خواهد وچون قول ایشان اقرب است از برای تناول این نص وغرض من دفع از امت محمّد (صلی الله علیه وآله) است با قطع نظر از تعصّب در مذهب. ذکر کردم برای تو مطابق آنچه ادعا می کنند آن را امامیّه با این نص.
و این کتاب مدتهاست طبع شده وصاحبش در عصر محقق صاحب قوانین وصاحب ریاض بوده (رضوان الله تعالی علیهما).
پوشیده نماند که این جماعت علما ومحدثین وعرفای اهل سنّت ومعروفین ومعتمدین ایشانند. چنانکه دانستی ودر وقت تألیف این کتاب که بیشتر اسباب آن را که داشتم در نزدم حاضر نبود، به نظر رسیده که در این مدّعا موافقند با امامیه.
طایفه ای دیگر از اهل سنّتند که قائلند به تولد آن جناب، بلکه رسیدنش به مقامات عالیه ولکن گویند وفات کرده. مانند احمد بن محمّد سمنانی معروف به علاءالدوله سمنانی؛ چنانکه در تاریخ خمیس وغیره از او نقل کردند که او گفت در مقام ذکر ابدال واقطاب که رسید به مرتبه قطبیت محمّد بن الحسن العسکری واو چون پنهان شد، داخل شد در دائره ابدال وترقی کرد به تدریج از طبقه به طبقه تا اینکه گردید سیّد وقطب در آن وقت علی بن حسین بغدادی بود.
پس چون وفات کرد مدفون شد در شونیزیه. نماز گزارد بر او محمّد بن العسکری ودر جای او نشست وباقی ماند در رتبه قطبیت، نوزده سال. آنگاه خدای تعالی او را از این جهان با روح وریحان برد وقائم مقام او شد عثمان بن یعقوب جوینی خراسانی ونماز کرد بر او جمیع اصحابش ودفن کردند او را در مدینه رسول (صلی الله علیه وآله) تا آخر مزخرفات که باید حق قلم وکاغذ را نگاه داشت.
ملاحسین میبدی شارح دیوان، قریب به این کلمات را در شرح دیوان گفته وگویا او هم از علاءالدوله برداشته که از کثرت اقاویل شنیعه، مردود الطرفین است وتمام امّت را بهشتی می داند اما با شفاعت وفرقه ناجیه که منحصر در یکی است. آنانند که بی شفاعت به بهشت روند. بلکه در اصل مذهب مشوّش چنانکه در ریاض از بعضی رسائل او نقل کرده که او گفت: «من در بعضی مسایل به قول شیعه می گویم ودر بعضی به قول اهل سنّت ومن عایشه وسایر ازواج نبی را مدح می کنم. پس، شیعه مرا ملامت می کند ویزید واشباه او را لعن می کنم واهل سنّت نیز مرا سرزنش می نمایند وشتم می کنند».
قاضی نورالله (رحمه الله) به حسن فطرت در مقام معذرت این سمنانی برآمده، به این که گفته است: می توان گفت که آن محمّد بن الحسن العسکری که شیخ را بر گذشتن او اطلاع حاصل شده، آن محمّد بن الحسن العسکری نیست که در سامره بغداد متولد شده، بلکه محمّد بن حسن دیگر بوده که در عسکر اهواز یا عسکر مصر بوده وحضرت شیخ تشخیص حال نفرموده با آنکه آنچه درین رساله به او منسوب است معارض است با آنچه در فصل نبوات وما یضاف الیها از رساله بیان الاحسان لاهل العرفان مذکور ساخته وفرموده که: «مهدی را علیه سلام الله وسلام جده خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله) از هر سه نطفه یعنی صلبی وقلبی وحقّی نصیبی اکمل وحظی وافر من حیث الاعتدال لا غالباً ولا مغلوباً بود. اگر در حیات است غائب، سبب غیبت او تکمیل این صفات است تا چنان شود که در حد اوسط افتد واز افراط وتفریط ایمن گردد وبر حق ثابت شود واگر هنوز به وجود نیامده است، بی شک به وجود خواهد آمد وبه کمالی که شأن مصطفی (صلی الله علیه وآله) است خواهد رسید ودعوت او شامل حال عالم خواهد گشت واو قطب روزگار خود بود. در مقام سلطنت خواهد بود بعد از امیر المؤمنین (علیه السلام). انتهی.
و بالجمله هرچند صدق شرطیه، مستلزم صدق مقدم نیست اما احتمال دادن وجود وغیبت آن حضرت وتقدیم این احتمال بر احتمال عدم ناظر بر ترجیح اوست. کسی که یک مرتبه آن چنان حکم جزم به وفات مهدی (علیه السلام) نموده باشد به این اسلوب سوق کلام نمی نماید. کما لا یخفی علی العارف باسالیب الکلام. تمام شد کلام قاضی (نور الله قلبه).
و این قول سخیف ثمری ندارد، برای امامیه، جز برای ردّ ابومحمّد بن علی بن احمد بن سعید بن حزم اموی که ذهبی در «تاریخ الاسلام» از او نقل کرده که حضرت عسکری (علیه السلام) وفات کرد بدون عقب.
ابن خلکان در احوالات ابن حزم گفته که: «او بسیار طعنه می زد بر علمای متقدمین واحدی نماند که سالم مانده باشد از زبان او. پس قلوب از او متنفر شد وفقهای آن زمان اجماع کردند بر تضلیل او وسلاطین را ترسانیدند از فتنه او تا آنکه او را از بلاد نفی کردند ودر بادیه، لیله سنه ۴۵۶ مرد».
با این حال گوییم: اگر مراد او عقب وخلف ظاهر وآشکاری در میان خلق است، پس کسی آن را دعوی نکرده واگر نفی خلف است مطلقاً حتی به نحوی که امامیه وجماعتی گویند که در روز تولد بنای اختفا وستر از اجانب بود وجز ثقات وخواص گاه گاهی کسی راه به دیدنش نداشت واسباب متعارفه این اخفا برای ایشان موجود بود، چه رسد به اسباب خفیّه الهیّه. پس، در ردّ ابن حزم کفایت می کند نفس شهادت او بر نفی در چنین مقام از اجانبی مانند او وامثال او که راه علم آن مسدود است با آن کثرت خدم وحشم حضرت عسکری (علیه السلام) وکثرت خواص وثقات که در مقام امتثال فرامین آن جناب، جان خود را تقدیم می داشتند وکثرت زوجات وکنیزان اگر از یکی از آنها فرزندی شود وامر به کتمان او فرماید.
به روایت مسعودی، در سال وفات، او را با جده اش به مکه فرستاد وکسی از جماعت حواشی واعوان را یارای نام بردن او نباشد در محافل، چه رسد به ابراز سایر مطالب. از کجا ابن حزم راه تواند تحصیل نماید بر نفی آن جز تخمین وظن؟ ولا یغنی من الحق شیئاً.
ذهبی در «تاریخ الاسلام» در احوال حضرت عسکری (علیه السلام) گفته که: اما پسر او محمّد بن الحسن که مدّعی اند رافضه، که او قائم وخلف وحجت است، پس متولد شد سنه ۲۵۸ وبعضی گفتند سنه ۲۵۶ ودو سال بعد از پدرش زنده بود، آنگاه معدوم شد ومعلوم نیست چگونه وفات کرده. الخ.
جمهور اهل سنّت تعیین مهدی موعود در شخص معین نکنند وبه حدس گویند هنوز متولّد نشده وآن را که امامیّه، مهدی (علیه السلام) می دانند نفی می کنند وبه ایشان سخریّه واستهزا می نمایند واین دعوی را از خرافات وجهالات ایشان می شمارند، بلکه در منظوم ومنثور، ایشان را به جهت این دعوی عیب گیرند وهجو کنند.
و به اینها قناعت نکرده اعاظم علمای ایشان که خود را ارباب فهم وتتبع وانصاف می دانند افتراها در این مقام بر امامیّه بسته اند ودر ضمن نقل کلمات ایشان وردّ وتوهین آنها، ذکر کرده با تشنیع وتوبیخ که ما محتاج به ذکر آنها نیستیم. مثل آنکه ابن خلدون وذهبی در «تاریخ الاسلام» وابن حجر در «صواعق» وغیر آنها نسبت دهند که: آن حضرت در همان سرداب غایب شده ودر همان جا هست، در طول این زمان واز همان جا بیرون می آید وابن حجر در نسبت داده که ایشان اسبها حاضر کنند بر در سرداب وفریاد کنند که حضرت از سرداب بیرون بیاید. بلکه بعضی از ایشان تصریح کرده که این سرداب در حله است وشیعیان روز جمعه چنین کنند.
قطب الدین اشکوری در «محبوب القلوب» از کتاب «عجایب البلدان» نقل کرده که در سردابی که غایب شد در آن مولای ما صاحب الامر (علیه السلام) اسب زرد رنگی بود که زین ولجامش از طلا بود تا زمان سلطان سنجر بن ملکشاه وروز جمعه به جهت نماز آمده بود. پس گفت: «این اسب در این جا برای چیست؟»
گفتند: «زود است که بیرون بیاید از این موضع بهترین مردم وبر او سوار می شود».
پس گفت: «بیرون نمی آید از آنجا بهتر از من». وبر او سوار شد وشیعه اعتقاد دارند که آن سواری برای او مبارک نبود. زیرا که طایفه «غُز» بر او مسلط شد وملکش زایل گردید.
و عبارت «صواعق» این است: ولقد صاروا بذلک وبوقوفهم بالخیل علی ذلک السرداب وصیاحهم بان یخرج الیهم ضحکة لاولی الالباب. لقد احسن القائل:

اما ان للسرداب ان یلد الذی * * * کلمتموه بجهلکم ما انا
فعلی عقولکم العفا فانکم * * * ثلتتم العنقاء والغیلانا

الحق جای تعجب است از حیا وشرم این جماعت! کسانی که شبهای جمعه جو ریزند در آخورهایی که در بام مسجد وخانه های خود ساخته اند برای خر خداوند که چون فرود آید از عرش، حیوان گرسنه نماند، نباید این قبیل اعتراض بر غیر خود کنند.
جواب آنکه: تاکنون در هیچ کتابی از کتب شیعه از متقدّمین ومتأخّرین فقها ومحدّثین ومؤمنین ومنتحلین امامیه، چنین مطلبی که آن حضرت از روز غیبت تاکنون در سردابی است دیده وشنیده نشده ودر آخر باب هفتم بیشتر از این توضیح جواب این افترا شود ومعلوم شود که جاهل وجزاف گو کیست وبر چه کسانی باید خندید!
حله که در سنه ۴۹۸ بنا شده، چنانکه ابن خلکان در احوالات صدقه بن منصور ملقب به سیف الدوله تصریح کرده وغیر او از مورخین واز این جهت معروف است به حلّه سیفیّه. سرداب مغیب را اعظم مورخین ایشان نسبت دهد که در آنجا است ودر وقت ولادت اسمی از آن نبود.
چنانکه شهرستانی در «ملل ونحل» با آن دعوای طول باع وکثرت اطلاعی می گوید: «قبر امام علی النقی (علیه السلام) در قم است». نمی دانم اگر در لغت ونحو وصرف منقولات، ایشان چنین بی پا باشد وای به حال آن علوم!
چون وضع کتاب از برای این قسم عبارات نیست، لهذا باب آن را مسدود می کنم وبه اصل می پردازم. می گویم که:
این جماعت به اقرار واعتراف بلکه اجماع جمیع ایشان بر اخبار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بر خروج فرزندی از آن جناب در آخرالزمان که او را مهدی می گویند. واعتراف به این که شخص او را معین نفرمود، پس جایز است که هر سیّد حسینی دارای آن اوصاف که فرموده همان مهدی موعود باشد، اگر مانعی در میان نباشد. این جماعت با وجود این امکان وتجویز، راهی از برای نفی آن از آن که امامیّه او را مهدی می دانند به نص ومعجزه ندارند مگر عدم علم وپاره ای شبهات که ایشان را بازداشته از اعتراف وقبول. اما عدم علم ایشان منافاتی با علم دیگران ندارد.
نهایت آن است که ایشان از امامیّه طلب دلیل کنند که: «راه علم شما به امامت ومهدویت آن جناب چیست؟»
و امامیّه گویند: «به هر قسم که شما برای یهود ونصاری اثبات نبوت خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله) کنید به همان روش وهمان رقم ادله که در آنجا آرید ما نیز اثبات مدعای خود کنیم وهمان جواب که شما برای ایرادات ومعارضات ایشان مهیا کردید جواب ماست».
از شما در ایرادات شما بر آن ادله چنانچه در کتب امامت مشروح شده خصوص کتاب «ابانه» علاّمه کراچکی که به همین نسق ترتیب داده شد. اگر به قدر امامیه از اخبار واحادیث خود اطلاع می داشتند به این وادیها نمی افتادند.
ردّ اقوال مخالفین به صورت سؤال وجواب:
در باب آینده به تعدادی از آن نصوص ومعجزات اشاره خواهد شد وامّا شبهات این طایفه بعضی از آنها با جواب گذشته وخواهد آمد وبعضی مانده. همه آنها را در صورت سؤال وجواب در می آورم وبه نحو اختصار ذکر می کنم که ضبط آن آسان باشد وشرح وتفصیل آنها در کتاب مبسوطه شایعه متداوله است. به آنها رجوع فرمایند.
موضوع اول: این مهدی که شما امامیّه می گویید از اولاد امام حسین (علیه السلام) ومهدی موعود (علیه السلام) حسنی است.
جواب در همین باب روشن شد، بطلان این موضوع به نحو وافی.
موضوع دوم: نام پدر مهدی موعود (علیه السلام) عبد الله ونام پدر مهدی شما حسن (علیهما السلام) است.
جواب آن نیز گذشت که سند این دعوی منتهی به «زائد» است که در نزد خود ایشان مجروح ووضّاع بود، با معارضه به روایات خلقی کثیر از معتبرین ایشان که مذکور شدند.
موضوع سوم: شما مدعی هستید که سالهاست آن جناب غایب شده، غیبتی که تاکنون برای احدی متحقق نشده. چرا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در مقام بیان وذکر واوصاف مهدی (علیه السلام) اشاره به این نعت وحالت نفرمود؟ بلکه ذکر آن اولی بود از ذکر سایر صفات، زیرا غیبتی به این طولانی از خوارق عادات است واین شبهه از ابن ججر است در صواعق.
جواب: اولاً سکوت از وصفی هرچند اولی باشد به ذکر از سایر اوصاف مضر نیست در صحت انطباق سایر اوصاف ووجود آنچه دلالت کند بر آن مقصود. زیرا که جز استبعاد چیزی نیست وشاید مصلحتی در ترک ذکر آن وصف بوده، هرچند که ما ندانیم.
و اما ثانیاً: نیافتن این وصف در خلال اخبار منقوله در این باب، دلالت نکند بر نفرمودن حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) این وصف را، چه جزم بر این متوقف است بر اثبات آنکه تمام آنچه آن جناب فرمود در طبقه صحابه ضبط وثبت شد ودست به دست روات وناقلین بدون اسقاط وتغییر وسهو وخطا تمام آنها را رساندند وهمه اینها نظری بلکه جزم وخلاف آن است.
بسیار دیده شده که در یک خبر در نقل بعضی، چیزی دارد که در نقل دیگری ندارد ومضمونی دارد ودر نقل دیگری خلاف آن وظهور تغییر وتحریف وزیاده ونقصان عمدی وسهوی فوق احصاء؛ حتی کتابهای تصنیف شده در ذکر اخبار موضوعه وکتاب در رد ودر کتب درایه بسیاری از اخبار مصحفه ومحرفه را جمع نمودند. پس آنکه باکی ندارد در وضع خبر یا تغییر آن برای نصرت مذهب خود یا توهین مذهب مخالف خود. چه رادع دارد در اسقاط آنچه موافقت نکند با مذهب ودر کتب مبسوطه امامیّه بسیاری از آن را که از اهل سنّت است وربطی به ایشان دارد جمع نمودند.
ثالثاً: دعوای عدم ورود از روی جهل است یا تجاهل. اما روات امامیّه به نحو تواتر از آن جناب واز امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل کردند ودر ایشان هست جماعتی که اهل سنّت، ایشان را مدح وتوصیف وحکم به صدق ودیانت ایشان کرده اند واما اصحاب ابن حجر صریحاً اخبار آن حضرت را به غیبت مهدی (علیه السلام) نقل کردند وهم ضمناً به عنوان مثال روایت کرده اند نص آن جناب را بر این که فرزند نهم امام حسین (علیه السلام) مهدی است ونیز روایت کرده اند خروج آن جناب را در آخرالزمان وجمع این دو صنف روایات نشود مگر به وجود وغیبت آن جناب ودر باب آینده اشاره به آن اخبار خواهد شد. ان شاء الله تعالی.
جواب شبهه مخالفین در مورد ولایت شخص صغیر:
موضوع چهارم: در شرع شریف، مقرّر است که ولایت جایز نیست برای صغیر که کودکی را بر مال وجان وناموس محترمی مسلط کنند وشما امامیّه، امامت وریاست کبری را برای مهدی خود (علیه السلام) که چهار ساله یا پنجساله بود، دعوی می کنید واین با شرع جمع نشود ونیز نبی (صلی الله علیه وآله) این وصف را که حکمت دانستن وامامت داشتن باشد در کودکی را در ضمن صفات مهدی (علیه السلام) ذکر نفرمود؛ با آنکه از صفات جمیله جلیله است وعبارت ابن حجر در صواعق که برای عبرت ناظرین باید نقل شود، این است: ثم المقرر فی الشریعة المطهرة ان الصغیر لا تصح ولایته فکیف ساغ لهؤلاء الحمقاء المغفلین ان یزعموا امامة من عمره خمس سنین واله اوتی الحکم صبیاً مع انّه (صلی الله علیه وآله) لم یخبر به ما ذلک الاّ مجازفة وجرأة علی الشریعة الغراء.
و در موضع دیگر گفته: وکذا کان اللازم توصیفه بانه یؤتی الحکم صبیاً ولم یخبر به النبی (صلی الله علیه وآله).
از ظرایف حکایات مربوطه به این مقام آنکه ابن عربی، در فتوحات در ضمن حالات حضرت مهدی (علیه السلام) گفته: یقسم المال بالسویة ویعدل فی الرعیة یأتیه الرجل فیقول: یا مهدی! اعطنی وبین یدیه المال فیجئبنیء له ما استطاع ان یحمله یخرج علی فترة من الدین یزع الله به ما لا یزع بالقرآن یمسی الرجل جاهلاً وجباناً وبخیلاً فیصبح عالماً شجاعاً کریماً. تا آخر آن که سابقاً ترجمه کردیم.
مضمون فقره اخیره آن است که برکات وفیوضات آن حضرت به جایی می رسد که در زمان آن جناب، آدمی شام می کند در حالی که جاهل وجبان وبخیل است وبه برکت فیض آن حضرت، صبح خواهد کرد در حالی که عالم وشجاع وکریم است واین ظاهر عبارت است که بر ادنی طلبه مخفی نیست.
مولوی عبد العلی هندی که در لسان علمای آنجا ملقب است به بحرالعلوم، در رساله «فتح الرحمان» گفته، بعد از کلامی در ذکر مهدی (علیه السلام) وشیخ (رحمه الله) فرمودند: یمسی جاهلاً بخیلاً جباناً فیصبح اعلم الناس، اکرم الناس، اشجع الناس. یعنی به وقت شام، موصوف به این صفات خواهد بود؛ جاهل خواهد بود؛ جبان خواهد بود؛ بخیل خواهد بود وبه وقت صبح، بعد مرور شب اعلم الناس خواهد بود؛ اشجع الناس خواهد بود؛ اکرم الناس خواهد بود. یعنی معدوم النظیر خواهد بود در علم وشجاعت وجود.
مقصود از این کلام آن است که این خلیفه را الله تعالی به کرم خود، این همه مرتبه ومنزلت در یک شب عطا خواهد فرمود وپیش از آن به اضداد آن موصوف خواهد بود. نه چنانکه شیعه می گویند که امام مهدی (علیه السلام) از ایّام طفولیت معصوم است، مثل عصمت انبیا (علیهم السلام) انصاف این است که چنین فهمی را چنان لقبی شایسته است واین اعتقاد در طرف نقیض مذهب امامیّه است که آن جناب، در حال رجولیّت موصوف است به سه صفت خبیثه وسه رذیله خسیسه که می داند از برای تمام یا بیشتر اوصاف قبیحه وجملگی منشعب شوند از آنها، چون حرص وطمع وحقد وحسد وحبّ دنیا وتمام شهوات ولذایذ وامثال آن، که کمتر جمع شود در یک نفر ودر این خلیفه الهی سالها جمع شده ونشود چنین شخص جاهلی به انواع معاصی مبتلا نشود.
جواب: وبالله التوفیق، حفظ جان ومال وعرض نفس محترم متوقف است بر مقداری از علم که دارند، چگونه حفظ نماید واز حوادث وآفات نگاهش دارد وقدرتی که تواند آنچه را داند به جای آرد ودیانت وتقوایی که او را وادارد که آنچه را داند وتواند به جا آرد ومماطله ومخالفت ننماید.
لهذا در شرع شریف، شروطی از برای آن طایفه مقرر فرمودند وراه معیّنی برای معرفت واحراز آن شروط در ایشان قرار دادند که تخطّی از آن را در طرف زیاده لازم ندانستند واز طرف نقصان جایز ننمودند. چه در هر دو، اختلال نظام امور معاش ومعاد است ودر آن نقض غرض از بعثت انبیاست.
و امّا امامت که ریاست کبری ونیابت خاصه از نبی مرسل است بر جمیع بندگان بلکه بر تمام اشیا از مکلّفین وغیر آنها وزمام دین وجان وعرض همگی به کف کفایت اوست. صاحب آن را شروط واوصافی دیگر باید که تواند از عهده آن ریاست وولایت برآید وبنا بر طریقه امامیّه جمله از آن شروط موهوبی است که به کسب ورنج وتعب وریاضت وعبادت وتحصیل علوم در تمام عمر دنیا به دست نیاید.
از عالم طینت از سنخ رعیت جدا شده تا اصل نطفه وانعقاد آن وتولد ونشو وتربیت ودر عقل ونفس وروح وجسد با رعایا مخالف ومغایر وراهی از برای معرفت آن شروط واحراز آن در شخصی نیست، جز نص الهی وصدور خوارق، مقارن دعوی. چنانکه در محلّ خود ثابت شده وولایت آنها نه مثل ولایت وصی ومتولی وقیّم ووکیل وامثال ایشان است که وجود وعدمش بر دست مکلّفین باشد که به هر که خواهند، دهند وبرای آنها شروطی باشد که چون در کسی مجتمع شد، توانند طوق ولایت در گردنش نهند، جز به زعم ابن حجر واصحابش که عمل غرض وشغل امامت را سیاست واجرای حدود وحفظ ثغور دانسته که اگر کسی دارای آن شد، هرچند فاسق باشد، تواند امام شود.
چنانچه غزالی شافعی در مبحث امامت احیاء در ضمن نُه اصل که ذکر کرده، تصریح نموده وبنا بر این طریقه، ولایت امام از سنخ ولایت متولی اوقاف وقیّم بر ایتام خواهد بود واز جهتی پست تر.
پس، هر جماعتی، توانند دارای طریقه سیاست مُلک را امام کنند؛ هرچند چون شیر شخص قزوینی از سایر صفات انسانیّت است، چه رسد به کمالات اهل صفوت وخلت، هیچ بهره نداشته باشد ومانند معاویه غدار ویزید خمار وولید جبار ومروان حمار باشد که حسب اصول آن جماعت، از اهل امامت حقّه ونواب نبی (صلی الله علیه وآله) واولوا الامر لازم الاتباع بودند.
و بنابراین، ایراد ابن حجر بر امامیه وارد است که چگونه جمع شدند وکودکی را که نتواند از عهده سیاست وحفظ ثغور برآید، امام مسلمین کردند.
و اما امامیه در جواب گویند که: تعیین امامت با خداوند (عزَّ وجلَّ) است که هرکه را خواست تربیت کند وحکمتش آموزد وقابل ریاست وامامتش کند ودر نزد خداوند، صغیر وکبیر وسیاه وسفید یکسان است. به هرکس در هرحال وصفتی که باشد تواند آنچه خواهد دهد.
تمام اشاعره که ابن حجر از ایشان است، گویند جایز است که آدمی به توسط دست یا پای خود، مثلاً ببیند یا بشنود یا بفهمد یا حفظ کند به همان نحو که به توسط گوش وچشم وحواس باطنه خود می کند. پس در امکان آموختن خداوند، حکمت را به کودکی سخنی نیست وبه قواعد ایشان منطبق وجای اعتراض نیست.
اما وقوع آن کفایت می کند قصّه عیسی (علیه السلام) در آنجا که یهود، به مریم اعتراض ابن حجر را کردند که:
﴿کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّاً﴾.
عاقل هوشمند چگونه سخن گوید با کودک گهواره که هیچ نداند ونتواند گفتن؟
عیسی (علیه السلام) گفت:
﴿انّی عبد الله﴾.
بدرستی که من، بنده ذات یگانه ام.
دارای تمام صفات جمیله وقدرت تامه که تواند به کودکی آن دهد که به کلیم وخلیلش داده.
﴿اتانِیَ الْکِتابَ﴾.
و مرا کتاب عطا فرمود که به رسولانش داده وعلامت نبوتش قرار فرموده.
﴿وَجَعَلَنی نَبِیّاً﴾.
و مرا به خلعت نبوت سرافراز کرده وبه منصب سفارت ورسالت سربلند نموده.
﴿وَجَعَلَنی مُبارَکاً اَیْنَما کُنْتُ﴾.
در هرکجا که باشم ابواب خیرات دینی ودنیوی وبرزخی واخروی وظاهری وباطنی مرا به سوی عبادش باز کرده وچشمه های فیوضات ومنافع وبرکات از دل وزبان ورفتار وکردار من برای بندگان خود جاری نموده.
﴿وَاَوصانی بِالصَّلوة والزَّکوة ما دُمْتُ حَیّاً﴾.
در تمام زندگانی مرا به نماز که معراج به سوی حضرت مقدس اوست، دعوت کرده واز لذایذ وشهوات وملهیات امر به حبس نفس فرموده.
﴿وَبِرًّا بِوالِدَتی وَلَمْ یَجْعَلْنی جَبَّاراً شَقِیّاً﴾.
مرا نیکوکار کرد که حق نعمت واحسان وتربیت مادرم را دانم واز عهده شکر وپاداش رنج وتعبش برآیم وسرکش وبدبختم نکرد که خود را مستحق هرخدمت واحسان دانم وبرای کسی حقی بر خود ندانم.
﴿وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ ویَوْمَ اَمُوتُ وَیَوْمَ اُبْعَثُ حَیّاً﴾.
و سلامتی وامان ایزدی برایم هست از شرور وفتنه شیاطین جن وانس وبلاها وعذاب برزخی واهوال وشداید روز رستخیز که از روز ولادت تا آن روز از آفات دینیه وامراض قلبیه در امن وامانم وبا قلب سلیم در محضر قرب جنابش درآیم.
تا فی الجمله تأمل وتدبّر ظاهر شود که تمام اصول شرایع وخصائص نبوت را این نبی مرسل چهل روزه با عمده اعمال جوارحیه برای امّت خود بیان فرمود.
جاهل غافل ابن حجر است که این آیات را ندیده ونشینده یا در قدرت کامله نقصی به هم رسید یا محل این نعمت در بندگان از قابلیت واستعداد افتاد وایشان که استعداد وقابلیتی برای چیزی شرط ندانند.
نعیم بن حماد در کتاب «فتن» روایت کرده که عیسی (علیه السلام) به حضرت مهدی (علیه السلام) می گوید: انما بُعِثْتُ وزیراً ولم ابعث امیراً.
مرا برای وزارت فرستادند نه برای امارت.
و شک نیست که امیر افضل است از وزیر وچگونه شود که با وزیر در کودکی چنین کنند وامیر سالها در وادی جهل وخطا باشد وبا این حال افضل از او باشد ونظیر حضرت عیسی است. جناب یحیی که خداوند خبر داده که در حال کودکی نیز با او چنین کردیم که: ﴿یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ واتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً﴾.
خدای تعالی بر قلم ابن حجر، جاری فرمود که از همین آیه که جواب او در آن است اقتباس کرده ودر مقام طعن بر امامیّه گفته که ایشان در حق مهدی (علیه السلام) می گویند: ﴿وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً﴾. واین مجازفه وجرأت است بر شریعت غرّا والحمد لله معلوم شد که متجرّی کیست. از طرایف آنکه علمای اهل سنّت از برای پاره ای کودکان خود مقامات عالیه قرار دهند واز برای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) استغراب!
ابن عربی در فتوحات می گوید: «بدان! بدرستی که مردم استغراب نمی کنند حکمت را مگر از صبی صغیر به جهت آنکه معهود نیست در نزد ایشان جز حکمت ظاهره که از فکر ورویه است وصبی به حسب عادت محل آن نیست. پس می گویند آن صبی تنطق کرد به حکمت وظاهر می شود عنایت خداوند به این محل ظاهر. پس زیاد کرد در یحیی وعیسی (علیهما السلام) که ایشان از روی علم تنطق کردند به حکمت؛ یعنی دانسته سخن گفتند نه آنکه بر زبانشان جاری شد وآن علم ذوقی بود، زیرا که مثل این تکلّم در مثل این زمان وسن صحیح نمی شود مگر آنکه به ذوق باشد. پس، بدرستی که خدای تعالی عطا فرمود به او حکمتی را در حال کودکی وآن حکمت نبوّت است که نمی شود مگر ذوقی».
تا اینکه می گوید: «وجماعتی در حال شیرخوارگی سخن گفتند ومن دیدم اعظم از اینها را. دیدم کسی را که سخن گفت در شکم مادرش وادا کرد واجبی را وآن چنان بود که مادرش عطسه کرد واو حامله بود به آن طفل. پس حمد کرد خدای تعالی را. پس آن طفل به او گفت از میان شکمش: یرحمک الله! به کلامی که همه حاضرین شنیدند.
و اما آنچه مناسب کلام است این است که دختر من، زینب، سؤال کردم از او به نحو ملاعبت با او واو در حال شیرخوارگی بود؛ عمرش در آن وقت یک سال یا قریب به آن بود. پس گفتم به او در حضور مادرش وجدّه اش که: «ای دخترک من! چه می گویی در مردی که جماع کند با زن خود وانزال نشود؟»
گفت: «واجب می شود بر او غسل».
حاضرین تعجب کردند ومن در آن سال از او مفارقت کرده او را در نزد مادرش گذاشته واز ایشان غایب شدم ومادرش را اذن دادم که حج کند درین سال ومن از راه عراق رفتم به مکّه.
چون به عرفه رسیدم، بیرون رفتم با جماعتی به جهت جستجوی اهل خود در قافله شامی. دخترک مرا دید واو شیر می خورد از پستان مادرش. گفت: «ای مادر! این پدر من است که آمده». پس مادرش نظر کرد مرا از دور دید که می آیم واو می گفت: «این پدر من است». خاله خود را آواز داد واو آمد. چون مرا دید خندید وخود را به روی من انداخت ومی گفت به من: یا ابت! یا ابت! واین وامثال او از این باب است».
مؤلف گوید: این مسأله که ابن عربی از دخترش پرسید وجواب داد، همان مسأله ای است که در عهد خلیفه ثانی محل ابتلا شد وخلیفه از عهده اش برنیامد وسایر صحابه واماندند وحضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) جواب داد. زهی دخترک شیرخواره که مایه رو سفیدی پیشوایان خود شد!
نیز ابن الصلاح در علوم حدیث وخطیب در «کفایه» نقل کردند از ابراهیم بن سعید جوهری که گفت: «کودک چهار ساله ای را دیدم که به نزد مأمون آوردند واو قرآن خوانده بود ونظر در رأی کرده بود، یعنی به درجه اجتهاد رسیده بود جز آنکه هرگاه که گرسنه می شد می گریست».
در ترجمه جمله ای از عرفای ایشان حکایتها از این رقم است که ذکرش موجب تطویل است. حتی آنکه در شیخ عبد القادر گویند که: «در ماه مبارک شیر از پستان مادر نمی خورد ودر سالی، ماه مشتبه شد به عمل او رجوع کردند».
اما آنچه گفته که: «چرا منقبت را نبی (صلی الله علیه وآله) نفرمود در ضمن اوصاف آن جناب؟»
پس جواب آن از جواب سؤال سابق معلوم می شود وعلاوه در این جا گوییم که این وصف در این خانواده شایع ومرکوز در اذهان بود که ایشان در کودکی دارای علم وحکمت وکمال بودند بدون آنکه تردّد وتعلّم در نزد کسی کرده باشند.
و در محل خود ثابت ومبین شده که حسنین (علیهما السلام) داخل در آیه تطهیرند وهیچ رجسی، اقبح از جهل ونادانی نیست واز اخبار مشهوره بین فریقین است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اشاره کردند به آن بزرگوار وفرمودند: «این دو پسر من، امامند. برخیزند یا بنشینند». یعنی برخیزند برای جهاد یا ساکت نشینند. مردم را به خود دعوت کنند یا نکنند. یا کنایه از ثبوت این منصب است برای ایشان در هرحال.
ظاهر عبارت بلکه صریح آن، آن است که این منصب از همان وقت برای ایشان بود. چه به غایت مستهجن است که کسی گوید که این شخص حاضر، عالم است یا شجاع است یا کریم است. یعنی پس از سی سال یا چهل سال دیگر چنین خواهد شد وعمر آن دو امام در حین وفات حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) از هفت وهشت نگذشته بود وخدای داند که این عبارت را در کدام وقت در حق ایشان فرموده.
یوسف سلمی در «عقدالدرر» از حافظ ابو عبد الله نعیم بن حماد روایت کرده که او از امام باقر (علیه السلام) روایت نمود که آن حضرت فرمود: «می باشد این امر یعنی مهدویّت در صغیرترین ما به حسب سن ونیکوترین ما در ذکر وخداوند علم را به او میراث می دهد واو را به خودش وانمی گذارد».
موضوع پنجم: عمری به این طولانی از خوارق عادت است ودر این امّت تاکنون نشده.
جواب در آخر باب هفتم مشروحاً ذکر کرده ایم، در تکرار آن فائده نیست.
موضوع ششم: شما امامیه می گویید که مهدی (علیه السلام) داخل در سرداب خانه والد خود شد ومادرش به او نظر می کرد وتا حال در آنجاست وانتظار می کشید تا از آنجا بیرون بیاید واحدی او را در آنجا ندیده واین از دو جهت بعید است:
یکی از جهت نبودن طعام وشراب وتعیش آدمی، بی غذا.
دیگری از جهت مرئی نبودن در آن مکان با وجود اجتماع شرایط رؤیت.
از گنجی وغیره ظاهر می شود که این نسبت مسلم است در نزد علمای ایشان وعبارت ذهبی در «تاریخ الاسلام» این است: محمّد بن الحسن العسکری، ابن علی الهادی، ابن الجواد بن علی الرضا، ابوالقاسم العلوی الحسینی، خاتم الاثنی عشر اماماً للشیعة وهو منتظر الرافضة الذین یزعمون انّه المهدی وانّه صاحب الزمان وانّه الخلف الحجة وهو صاحب السرداب بسامرا.
تا اینکه می گوید: ولهم اربع ماة سنة وخمسون سنة ینتظرون ظهوره ویدعون انّه دخل سرداباً فی البیت الذی لوالده وامّه تنتظر الیه ولم یخرج منه الی الان فدخل السرداب وعدم وهو ابن تسع سنین.
و در احوال حضرت عسکری (علیه السلام) بعد از ذکر اینکه او، والد حجّت است گفته: وهم ای الرافضة یدعون بقائه فی السرداب من اربعماة سنة وخمسین سنة وانّه صاحب الزمان وانّه حی یعلم علم الاولین والاخرین ویعترفون انّه لم یره احد ابداً وبالجملة جهل الرافضیة علیه مرید فنال الله ان یثبت عقولنا وایماننا.
جواب مشروحاً بیاید در آخر باب هفتم واینکه احدی از علمای امامیه در هیچ کتابی چنین ادّعایی نکرده که به همه ایشان نسبت می دهد وبا این افترای عظیم دعا می کند که خدا عقل وایمان او را ثابت بدارد!
بر فرض تسلیم، جواب استبعاد اول را در آنجا دادیم. چنانچه گنجی نیز داده واستبعاد دوم را در ذیل حکایت دوم که قصه شهرهای پسران آن حضرت است وحکایت سی وهفتم که قصّه جزیره خضراء است به نحو اوفی جواب داده ایم.
در این جا به نقل عبارتی از میبدی قناعت کنیم که در شرح دیوان روایت کرده از عبد الله بن مسعود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: «خداوند تبارک وتعالی را سیصد تن است که قلبهای ایشان بر قلب آدم است وبرای او چهل تن است که قلبشان بر قلب موسی است وبرای او هفت تن است که قلبشان بر قلب ابراهیم است وبرای او پنج تن است که قلبشان بر قلب جبرئیل است وبرای او سه تن است که قلبشان بر قلب میکائیل است وبرای او یک شخص است که قلب او بر قلب اسرافیل است؛ هر زمان که آن یک نفر بمیرد، به جایش خداوند می گذارد از آن سه، یکی وهرگاه از آن سه بمیرد، خدا به جایش می گذارد از آن پنج وهر وقت که از آن پنج بمیرد، یکی خداوند به جایش می گذارد از آن هفت واگر از آن هفت یکی در گذرد، خداوند به جایش می گذارد از آن چهل وهرگاه از آن چهل یکی بمیرد، خدا به جایش می گذارد از آن سیصد وهرگاه از سیصد یکی بمیرد، خدا به جایش می گذارد از عامه. به ایشان دفع می کند خداوند، بلا را از این امّت».
شیخ علاء الدین در «عروة» گوید: «ایشان را طیّ زمین ورفتن به روی آب هست واز چشم مردم پوشیده باشند ومجتمع شوند در جای تنگ مملوّ از اهل شهادت. چنانکه بدن ایشان به بدن غیری ممسوس نشود وسایه ایشان مرئی نگردد وبه آواز بلند قرآن واشعار خوانند وگریه ووجد ورقص کنند وکس آواز ایشان نشنود وتوانند که خسیس را نفیس سازند وایثار بر محتاجان کنند ودر بلاد ربع مسکون متردّد باشند وهرسال دوبار مجتمع شوند. یک بار در روز عرفه به عرفات ویک بار در رجب در جایی که مأمور شده باشند».
ملاحسین میبدی از معروفین علمای ایشان است وجمله ای از تصانیف او را مانند «شرح هدایة الحکمه» و«شرح کافیه» و«جام کتبی نما» وشرح دیوان مذکور را کاتب چلبی در «کشف الظّنون» ثبت نموده وبه کلمات او استشهاد می کنند واما آنچه گفته که برای آن حضرت، علم اولین وآخرین را ثابت می کنند. راست گفته ولکن معلوم نیست آنچه جمهور امامیه در حق آن جناب گویند، بیشتر باشد از آنچه اهل سنّت رای اقطاب ومشایخ خود گویند.
شیخ عبد الوهاب شعرانی در مبحث چهل وپنجم از یواقیت از ابوالحسن شاذلی نقل کرده که از برای قطب، پانزده علامت است: اینکه او را مدد دهند به مدد عصمت ورحمت وخلافت ونیابت ومدد حمله عرش وکشف شود برای او حقیقت ذات یعنی ذات حق جلّ وعلا واحاطه به صفات. الخ.
و حسب اصول وقواعد ایشان ممکن نباشد که حقیقت ذات منکشف شود وچیزی از ممکن در پرده خفا بماند!
میبدی در شرح فصوص از جندی نقل کرده که شیخ صدرالدین از ابن عربی نقل کرد که: «چون رسیدم به دریای روم از بلاد اندلس، با خود مقرر داشتم که آن زمان به کشتی نشینم که تفاصیل احوال ظاهر وباطنه من تا آخر عمر بر من مکشوف شود. بعد از توجه تام ومراقبه کامله همه ظاهر شد. حتی صحبت پدر تو، اسحق بن محمّد وجمیع احوال تو واتباع از ولادت تا موت واحوال شما در برزخ ومنشأ، این اطّلاع است بر عین ثابته که معدن علم الهی است. وبا تمکن اطلاع بر معدن مذکور فرقی نباشد در گذشته وآینده وکم وزیاد وعلوم ظاهره وباطنه.
و اما آن که گفته که ایشان معترفند که احدی او را هرگز ندیده، آن هم افترا ودروغ است که شرم ندارند از ارتکاب آن، به آن جلالت وشأن که برای خود قرار دادند.
اما در غیبت صغری که قریب هفتاد سال بود، خلق کثیری خدمت آن جناب رسیدند که اسامی ایشان در غالب کتب غیبت امامیّه ثبت است که بعضی از آنها در ایّام ولادت وبعضی در غیبت صغری وقریب به آن نوشته شده وتاکنون موجود وظاهراً ذهبی هیچ کدام از آن را ندیده، بلکه گذشته که بلاذری حافظ معتبر ایشان از آن جناب روایت کرده وحدیث مسلسلی که تمام سلسه آن از معاریف وهریک موصوف بودند به وصفی منفرد در عصر خود، مانند سیوطی وجزری ونظایر ایشان وخواهد آمد که در غیبت کبری نیز جماعتی شرفیاب شدند، حتّی از ایشان که به اسم او سابقاً اشاره شد.
علت اختفاء وغیبت آن حضرت وردّ شبهه مخالفین:
موضوع هفتم: چه حکمت است در غیبت این امام با این عمر طولانی که همیشه خائف وترسان از خلق کناره کرده وکسی از خواص وعوام، چیزی از او ندید؟
ابن تیمیه حنبلی که مؤسس طریقه وآیین طایفه خبیثه وهابیّه نجد است وشیخ عبد الوهاب آن مذاهب فاسده را از کتب او برداشته، در کتاب «منهاج السنیه» که رد بر «منهاج الکرامة» آیة الله علاّمه حلّی است، می گوید: مهدی الرافضه لا خیر فیه اذ لا نفع دینی ولا دنیوی لغیبته.
جواب: بعد از اعتراف به امامت حجة بن الحسن (علیهما السلام) وبقای او از روی نصوص ومعجزات وقاعده لطف، چه بندگان را با این جهالات وتحاسد وتباغض وتکالب وتجاذب ومنافات ومتابعت هوی وشهوات به خود واگذاشتن بی رئیسی که بدون الجاء واضطرار صلاح وفساد ونفع وضرر دینی ودنیوی در دین وعقل وجان وبدن وعرض ومال ایشان را بیان کند وبه آن وادارد وخود به آنچه گوید کند واز خطا ولغزش ونسیان وسهو محفوظ ومأمون باشد؛ نقض غرض در بعثت نبی (صلی الله علیه وآله) وتکلیف خواهد بود؛ چه آنها در مقام انقیاد واطاعت برآیند وچه گوش به سخنانش فرا ندارند وسر به فرمانش فرود نیارند.
در هریک از آن دو حال، حجّت بر ایشان تمام وزبان معذرتشان لال است. چنانکه در کتب کلامیّه مشروح شده یا از روی مماشاة وهمراهی با خصم، اعتراف وتسلیم این مدّعا کرده، چون سائل را دیگر وقعی برای این سؤال نیست حتی از مَعاشر امامیه.
امّا از اهل سنت:
اولاً: به جهت آنکه تطویل عمر حضرت مهدی (علیه السلام) واخفای جنابش از خلق از افاعیل الهیّه است که ایشان آن را معلل به حکمتی ندانند به اینکه چون در فعل فلانی صلاح وخیر بود، کرد. بلکه هر چه کند آن خیر است وآنچه ما آن را صلاح یا اصلح ندانیم، کردنش بر خدای تعالی واجب نباشد. اگر جمیع پیمبران را به دوزخ برد وکفار وشیاطین را به بهشت فرستد، قبحی لازم نیاید ودر همان خیر وحکمت وصلاح است. پس اهل سنّت حق سؤال از وجه حکمت این فعل الهی وسایر اقوال ندارند.
ثانیاً: ندانستن وجه حکمت در فعل الهی، ضرری به وجوب اعتقاد به صدور آن فعل ندارد. چنانکه حکمت بیشتر احکام دین واسرار عبادت ومفاسد بسیاری از مناهی وجمله ای از کردارهای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که نبود مگر از روی وحی وامر الهی، بر امّت مخفی ومستور ماند واین جهل، سبب سستی اعتقاد به صدور دستور ودست برداشتن از آنچه محل تکلیف است نشود، بالضّرورة.
ثالثاً: نقض به دجّال که در خبر بلکه در اخبار صحیحه موجوده در کتب صحاح ایشان است وبیاید در آخر باب هفتم که مدتی پیش از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) موجود بود ودر جزیره ای در طرف جزایر مغربیه محبوس وعالِم به فتن آخرالزمان وکارهای خود وزنده خواهد بود تا به دست مهدی (علیه السلام) یا عیسی کشته شود ودر طول عمر وغیبت شریک است با آن جناب. اگر ایشان به جهت ندانستن حکمت وجود وغیبت دست از دجّال خود برمی دارند، ما نیز نعوذ بالله از مهدی خود (صلوات الله علیه) دست کشیم وگنجی شافعی را در اینجا کلامی است که در باب مذکور ذکر نموده ایم.
رابعاً: در اخبار صحیفه فریقین که ما طرق آن را که زیاده از پنجاه است، در کتاب «فصل الخطاب» ضبط نمودیم وجمله ای از صحاح ایشان است رسیده که حاصل مضمون آنها آنکه: «آنچه در امم سابقه خصوص بنی اسرائیل واقع شده در این امّت نیز واقع شود؛ حتّی اگر در سوراخ جانوری رفتند، اینها نیز بروند واز برای بیشتر انبیاء (علیهم السلام) غیبتهای طولانی وغیر طولانی بود که از امّت خود به امر الهی کناره کرده بودند وکسی از آنها خبری نداشت».
شیخ مورخین، علی بن الحسن مسعودی که اهل سنّت از کتب او مانند «مروج الذهب» و«اخبارالزمان» نقل کنند وبر او اعتماد نمایند ومحمّد بن شاکر کتبی در فوات الوقیات او را مدح کرده وکتب او را ذکر نموده، غیبتهای انبیاء واوصیا را در کتاب «اثبات الوصیة» ذکر کرده واگر در این امّت برای حجّتی که به اعتراف ایشان افضل از عیسی است که او افضل از جمیع انبیاء ومرسلین است، غیر اولواالعزم ایشان ودیگر غیر از آن جناب، حجّتی نیاید تا قیامت غیبتی نباشد، لازم شود تکذیب آن اخبار صریحه متواتره به حسب مضمون وفرقی نکند طول وقصر زمان غیبت در این جهت. چنانچه این اختلاف نیز در آنجا بود.
امّا از معاشر امامیه با اعتراف واقرار به این که در غیبت آن جناب، البته حکمت بلکه حکمتها است. پس به جهت آنکه ممنوعند از جانب ائمه خود (علیهم السلام) در بحث وتفتیش در فهمیدن سرّ آن، بلکه بعضی از علما حرام دانسته اند آن را.
شیخ مقدم ابومحمّد، حسن بن موسی نوبختی در کتاب «فِرق ومقالات» بعد از ذکر مذهب امامیه در حق مهدی (صلوات الله علیه) وغیبت آن جناب فرموده: «ونیست از برای عباد که تفتیش کنند از امور خدای تعالی وپیروی کنند چیزی را بدون علم وطلب کنند آثار چیزی را که پنهان کرده اند از ایشان وجایز نیست ذکر اسم آن جناب ونه سؤال از مکان او تا اینکه آن جناب مأمور شود به این. زیرا که آن جناب گمنام وخائف ومستور به سِتر خداوندی است ونیست بر ما بحث کردن از امر او بلکه بحث از این وطلب او مُحرّم است وحلال نیست. الخ»
و در «علل الشرایع» و«کمال الدین» روایت است که فرمود: «بدرستی که از برای صاحب این امر غیبتی است که لابد است از آن که به ریبه بیفتد در آن اهل باطلی».
راوی پرسید: «چرا؟ فدای تو شوم!»
فرمود: «به جهت امری که اذن ندادند ما را در کشف آن از برای شما».
راوی پرسید که: «وجه حکمت غیبت آن جناب چیست؟»
فرمود: «وجه حکمت آن جناب، وجه حکمت غیبتهای کسانی است که پیش از او بودند از حجّتهای خداوند تعالی ذکره.
بدرستی که وجه حکمت در این منکشف نمی شود مگر بعد از ظهور آن جناب، چنانچه منکشف نشد وجه حکمت آنچه خضر کرد از سوراخ کردن کشتی وکشتن غلام وبرپا داشتن دیوار، از برای موسی (علیه السلام)؛ مگر بعد از جدایی ایشان.
ای پسر فضل! بدرستی که این امر، امری است از امرهای خدای تعالی وسرّی است از اسرار خداوند وغیبی است از غیب خداوند وهرگاه دانستیم که خدای (عزَّ وجلَّ)، حکیم است تصدیق می کنیم که همه افعال او از روی حکمت است. هرچند وجه آن منکشف نباشد برای ما».
و با این حال برای بعضی روات، چون سؤال از حکمت غیب می کردند، چیزی می فرموند که راوی ساکت می شد واز خبر مذکور معلوم می شود که آنچه فرمودند سرّ حقیقی وتمام وجه حکمت نبود؛ چنانکه در اخبار بسیاری سبب غیبت آن جناب را خوف از قتل وکشته شدن قرار دادند.
و شیخ طوسی (رحمه الله) در کتاب «غیبت» بر همین سبب، اعتماد فرموده وجز خوف چیزی را مانع ظهور ندانسته ومانع شدن خداوند، ظالمین را از قتل آن جناب به غیر طریق نهی بلکه به اسباب الهیّه موجب الجاء ومنافی تکلیف است ونقض غرض بردن ثواب است وفرق میان آن حضرت وآباء طاهرینش (علیهم السلام) که ایشان ظاهر در میان مردم بودند با آنکه سلاطین جور در هر عصر وبیشتر خلایق مخالف وعدوی ایشان بودند به خلاف آن حضرت که مستور شد وحال آنکه علّت ستر در ایشان آن بود که سلاطین ووالیان از طرف ایشان آسوده وخاطر جمع بودند که خروج نخواهند کرد ومقاتله با شمشیر را اعتقاد ندارند.
اما در حقّ مهدی (علیه السلام) پس معلوم ایشان شده بود که آن جناب، خروج خواهد کرد وهمه سلاطین را مقهور خواهد نمود وبساط سلطنت ودولت جباران را برمی چیند وبساط عدل وداد در تمام روی زمین بگستراند. پس از چنین کسی که منافی ومضاد با ملک است، البته خائف باشند وبقدر امکان در صدد قلع وقمع او برآیند وچون آخر حجج است در کشته شدنش ابطال وعده خداوندی است، زیرا دیگری نیست که به جایش بنشیند تا آن زمان که حسب امر الهی از کشته شدن، مأمون شود، خود را ظاهر نماید. پس به ملاحظه این خوف، غیبت واستتار آن حضرت واجب باشد.
روایتی از امام صادق (علیه السلام) در حکمت غیبت حضرت (علیه السلام):
در حکمت ودر علل و«کمال الدین» از امام صادق (علیه السلام) وجهی دیگر برای حکمت غیبت روایت است که راوی عرض کرد: «چرا امیر المؤمنین (علیه السلام) مقاتله نکرد با مخالفین خود در اول؟»
فرمود: «زیرا که در کتاب خداوند (عزَّ وجلَّ) است:
﴿وَلَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً اَلیماً﴾.
اگر جدا شوند، هر آینه عذاب می کنیم کافران را عذابی دردناک.
راوی پرسید: «مقصود از جداشدن چیست؟»
فرمود: «ودایع مؤمنینی که در صلبهای کافران است وهمچنین قائم (علیه السلام) ظاهر نمی شود هرگز تا آنکه بیرون بیاید ودایع خداوند (عزَّ وجلَّ). پس چون بیرون آمدند، ظاهر می شود بر آنها که غلبه دارند از دشمنان خدای (عزَّ وجلَّ). پس می کشد ایشان را».
نتیجه این خبر شریف آنکه: وجه غیبت، استخلاص نطفه هایی است که حاصل می شود از آنها اهل ایمان از اهل نفاق؛ زیرا که بسط ید به مقتضای خروج، موجب قتل اهل خلاف است وبه سبب قتل آنها فوت می شود این ذراری صالحه از اصلاب ایشان ودر حکمت بالغه، این امری است مطلوب وهمین وجه، علت صبر وسکوت وترک جهاد امیر المؤمنین (علیه السلام) بود با کسانی که بر او پیشی گرفتند. زیرا آن حضرت می دانست که در اصلاب اهل ردّه نطفه های مؤمنینی است. چنانچه بسیاری مشهود ومحسوس است وحال صبر وقعود آن جناب از طلب خود مثل اختفای امام عصر (علیه السلام) است.
بلکه فاضل خبیر، قطب الدین اشکوری تلمیذ محقق داماد در «محبوب القلوب» روایت کرده که: جناب سیدالشهداء (علیه السلام) در روز عاشورا چون حمله می کرد به لشکر ابن زیاد، بعضی را می کشت وبعضی را وامی گذاشت با آنکه به ظاهر متمکّن شده بود بر قتل آنها. از آن جناب سؤال کردند از سبب این کار.
فرمود: «پرده از پیش چشم من برداشته شد، پس دیدم نطفه هایی را که در صلبهای ایشان بود. پس شناختم آن را که از نطفه او، اهل ایمان بیرون می آید. پس او را وا می گذاشتم از کشتن به جهت استخلاص آن ذرّیّه ودیدم آن را که از او نطفه صالحی بیرون نمی آید، پس او را می کشتم».
امثال این کارها شغل اهل ولایت است در تدابیر امور خلق به نحوی که ملتفت نمی شوند. پس نشود اعتراض کرد بر افعالشان بلکه واجب حمل آنهاست بر حکمت اجمالیه ومصالح عامه بدون حجّت به علم تفصیلی برآنها.
نیز در «کمال الدین» روایت شده از سدیر از آن جناب که فرمود: «برای قائم ما غیبتی است که طول می کشد زمان آن».
سدیر پرسید: «چرا ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؟»
فرمود: «ابا نموده خداوند مگر آنکه جاری کند در او، طریقه انبیاء (علیهم السلام) را در غیبتهای ایشان ولابد است او را ای سدیر! از استیفا کردن زمانهای غیبتهای ایشان را. خدای تعالی فرمود:
﴿لَتَرْکَبَنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ﴾.
یعنی هر آینه خواهید بود بر طریقه وسیرت مطابق سیرت وطریقه آنان که پیش از شما بودند».
و این اشاره به همان وجهی است که سابقاً ذکر کردیم.
موضوع هشتم: با این همه اختلاف که در میان امامیه پیدا شده در فروع واصول چرا خود را برای چند نفر از خلص شیعیان که اقوال ایشان متبع است ظاهر نمی کند ورفع آن اختلاف را که سبب تفسیق وتضلیل وتکفیر یکدیگر شده نمی فرمایند از طرف ایشان که مأمون است وخوف وبیمی ندارد.
جواب: بیشتر خلق روی زمین منکرند وجود ذات اقدس حضرت احدیّت (جلّ ثناؤه) را وآنان که معترفند آن قدر اختلاف در مراتب توحید وصفات وافعال جنابش دارند که جز یک طریقه همه آنها باطل وقائلش ضال واز برای بیشتری سبب خلود نار است وخدای تعالی در هیچ وقت از چیزی نترسد وتواناییش در رفع اختلاف از بین وفصل خصومت متنازعین وایجاد معرفت ضروری وعلم وجدانی در نفوس وقلوب به نحوی که همه جز حق، چیزی در دل نگیرند بیشتر است به اضعاف غیر متناهیه از ولی ونایب وخلیفه اش در زمین وهر عذری که در ترک آن برای خداوند (عزَّ وجلَّ) مقرر کرده شد، ولیّش اولی است به آن عذر برای ترک رفع اختلاف.
موضوع نهم: شما امامیّه، امامی قائل شدید که تمام لوازم امامت وذاتیّات ریاست عامه ونیابت الهیّه وخلافت نبویّه را از او سلب می کنید. چون بیان احکام وفصل خصومات واجرای حدود وحفظ ثغور واخذ حقوق واعانت مظلوم وامر به معروف ونهی از منکر ودفع ظالم وتجهیز عساکر وامثال اینها که غرض از نصب امام، چه به نص باشد یا به اجماع، اقامه امور مذکوره ونظم مطالب شرعیه واصلاح مفاسد دینیه ودنیویّه مسلمین است وبا انتفاء تکالیف مذکوره از او به جهت عدم تمکن از اقامه آن، از امامت بیفتد ودیگر چیزی نماند که به سبب آن، امام شود ولایق این منصب وسزاوار این لقب باشد ومهدی شما، همان است که ابن تیمیّه در منهاج السنیه گفت که: «خیری دنیوی ودینی در غیبت او نیست».
جواب: امّا بر طریقه اهل سنّت:
پس، اولاً: نقض به غیبت غالب انبیاء (علیهم السلام) که غرض از بعثت ایشان انفاذ احکام مذکوره واجرای تکالیف معهوده بود، اصالةً وامام مکلّف به آنهاست به نیابت از ایشان وغیبت ایشان در کتب سیر وتواریخ واخبار نبویّه فریقین موجود است وقابل انکار نیست.
و کفایت می کند از برای اثبات این مدعی، غیبت جناب یونس (علیه السلام) از قوم خود بلکه از همه جنبنده در زمین وحتّی زیر زمین، غیر از آن ماهی که یونس در شکمش قرار گرفت به نص قرآن مجید وهیچ مسلمی نتواند به جهت این غیبت، سلب نبوّت از او کند که در این مدّت مفارقت از امّت وسیر در کشتی ودر شکم ماهی تا زمان عود به قوم خود، نبیّ نبود ونبوّت او یا غیر او دائر مدار حضور وتسلط باشد که گاهی برود وگاهی بیاید وپیغمبر گاهی رعیّت وتابع شود. زیرا بالبدیهه خلق از این دو صنف بیرون نباشند وچنین احتمال سخیف وقول بدیهی البطلان را تاکنون کسی نداده ونیز زمان انفراد ایشان چون امّتشان هلاک می شدند.
چنانکه ثعالبی وغیره روایت کرده اند که: پیغمبری که امّت او به عذاب الهی هلاک می شدند، مأمور بود که بیاید در مکّه معظمه بماند وعبادت خداوند کند تا اجلش در رسد واوضح واعجب از همه خفا وغیبت نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) از امّت خود؛ چنانچه در سیره حلیه برهان الدین شافعی وغیر آن از ابن اسحق روایت شده که آن جناب، سه سال مخفی بود بعد از نزول سوره مبارکه: ﴿یا اَیُّهَا الْمُدَثِّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ﴾. در خانه ارقم ومردم را در نهانی دعوت می کرد وچون می خواستند نماز کنند با چند نفری که ایمان آورده بودند، می رفتند در بعضی درّه های کوههای مکّه پنهان می شدند ونماز می کردند.
در آنجا تقویت کرده که مدّت استخفای در خانه ارقم، تا آنکه دعوت را ظاهر نمود، چهار سال بود وهمچنین مدّتی در شعب ابیطالب محصور بلکه محبوس بودند ونیز در غار ومدتی پس از آن بلکه در تمام ایام بعثت، قهر وسلطنتی نداشتند که انفاذ کنند آن امور را جز دعوت به توحید ورسالت واندکی از اعمال جوارحیه وبنا بر سیاق سؤال، بایستی العیاذ بالله سلب کرد نبوّت را از آن جناب در این مدت مذکوره وچنین شخص از دایره اسلام بیرون است وثانیاً تصریح علمای اهل سنّت بر این که قهر وسلطنت فعلیّه، شرط در نبوت وامامت نیست که چون مفقود شد، برود.
شیخ ابوشکور سلمی حنفی، محمّد بن عبد الرشید بن شعیب کشّی که او را مجدد الف ثانی می دانند، در کتاب «التمهید فی بیان التوحید» گفته ونقل عبارت، اولی است، شاید علما را حاجت افتد در نقل آن در کتب عربیه:
قال: قال بعض الناس: بانّ الامام اذا لم یکن مطاعاً فانّه لایکون اماماً، لانّه اذا لم یکن القهر والغلبة له فلایکون امماً فلما لیس کذلک لان طاعة الامام فرض علی الناس فان لم یکن القهر فذلک یکون من تمرد الناس وهو لا یعزله عن الامامة فلولم یطع الامام فالعصیان حصل منهم وعصیانهم لایضر بالامامة الا تری ان النبی ماکان مطاعاً فی اول الاسلام وما کان له القهر علی اعدائه من طریق العادة والکفرة وقد تمردوا عن امره ودینه وقد کان هذا الایضره ولا یعز له عن النبوة وکذا الامام خلیفة النبی لامحالة وکذلک علی (علیه السلام) ما کان مطاعاً من جمیع المسلمین ومع ذلک ما کان معز ولا فصح ما قلنا ولو ان النّاس کلّهم ارتدوا عن الاسلام والعیاذ بالله تعالی فانّ الامام لم ینعزل عن الامامة فکذلک بالعصیان. انتهی.
محصل این عبارت همان است که ذکر شد که نبوت وامامت که از مناصب الهیّه است مثل سلطنت وحکومت عرفیه نیست که اگر قهر وغلبه وامکان اجرای اوامر ونواهی در مقام فعلیت رسیده باقی والاّ مانند سلطان بی ملک وعسکر است که نشود او را سلطان گفت.
نیز در اخبار اهل سنّت وارد است که: «ائمه، از قریش اند». ودر بعضی از آنهاست که امر خلافت همیشه در قریش خواهد ماند؛ چنانکه در «صحیح بخاری» است که حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) فرمود: «پیوسته این امر یعنی امر خلافت چنانکه شارحین تصریح کرده اند، در قریش خواهد بود تا زمانی که باقی باشد از ایشان دو نفر». به روایت دیگر: «تا باقی باشد از مردم».
شیخ شمس الدین محمّد بن علقمی شافعی، تلمیذ سیوطی در «کوکب المنیر» شرح جامع صغیر استاد خود، بعد از ذکر مذکور گفته که: «چون مردم تابع قریش بودند در جاهلیّت وایشان رؤسای عرب بودند، تابع ایشان شدند در اسلام وایشانند اصحاب خلافت واین خلافت مستمرّ است برای ایشان تا آخر دنیا تا زمانی که در میان مردم دو نفر باشند که ظاهر شده آنچه آن جناب فرموده؛ پس از زمان آن حضرت تا حال خلافت در قریش است بدون مزاحمتی در آن. هرچند متغلبین مالک شدند بلاد را، لکن ایشان معترفند که خلافت در قریش است؛ پس اسم خلافت باقی است هرچند مجرد تسمیه باشد».
ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری» شرح «صحیح بخاری» این معنی را یکی از محتملات خبر مذکور قرار داده واحتمال دیگر داده که: مراد «اخبار» نباشد، بلکه امر باشد که آن را به صورت «خبر» فرموده، یعنی: همیشه باید برای خود، خلیفه از قریش معیّن کنید بنا بر طریقه ایشان که باید رعیّت برای خود، خلیفه بسازند وآنگاه پیرویش کنند.
کرمانی، شارح بخاری بعد از اشکال که در زمان ما، حکومت در غیر قریش است جواب داده به این که در بلاد مغرب ومصر، خلیفه از قریش هست.
در «فتح الباری» گفته که این صحیح است ولکن در دست او بستن وگشودنی نیست ونیست برای او از خلافت مگر مجرد اسم فقط واین عبارات صریح است در آنکه تسلط وحکومت، شرط خلافت وامامت نیست؛ بلکه خلیفه وامام همان است که خدا ورسول (صلی الله علیه وآله) او را خلیفه وامام گفته هر چند غاصبین ومتغلبین او را تمکین ندهند ودر این معنی فرقی میان حضور وغیاب وظاهر واختفا نیست.
نیز ملک العلماء شهاب الدین بن عمر دولت آبادی در کتاب «مناقب السادات» مسمّی به «هدایة السعداء» گفته که: «یزید باغی متغلب خارجی بود وخروج بر امام در جمیع ادیان حرام است ویزید لعین، خروج کرده بر حسین (علیه السلام) بدون تأویل واو را کشت به محاربه».
نیز در آنجا گفته: «چون علی بن ابیطالب (علیه السلام) کشته شد، خلافت از آن حسن بن علی (علیهما السلام) بود. آنگاه از آن حسین بن علی (علیهما السلام) وبغی کرد در عهد حسین، یزید بن معاویه. بغیی که مسلط شد به آن».
برای اثبات مدعی وجواب از آن سؤال بی پایه این مقدار عبارت کافی است، ان شاء الله. وجمع سایر کلمات ومناقضات وهفوات ایشان بی فایده است؛ چه منصف را آن مقدار کافی است ومعاند لجوج به اضعاف آن قناعت نکنند.
اما بر طریقه معاشر امامیّه ایّدهم الله تعالی:
ایشان اوّلاً گویند که: چون خدای (عزَّ وجلَّ) خواست امامی بیافریند، قطره ای از آب جنّت از ابر نازل فرماید که بر ثمره ای از ثمرات زمین بیفتد وآن را حجّت آن عصر بخورد ونطفه امام از آن منعقد شود وچون چهل روز بر آن بگذرد، صدا بشنود وچون چهار ماهه شود بر بازوی راستش بنویسند:
﴿وَتَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وهُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ﴾.
و چون متولّد شد، عمودی از نور در دلش جای دهند که نظر کند در آن به خلایق واعمال ایشان ونازل شود بر او، امر خداوند در آن عمود وآن عمود، نصب عین اوست؛ به هرجا که برود ونظر کند وپر کند دلش را از محبّت خود که غیر جنابش کسی را نگزیند. واز خوف خود که از هیچ چیز غیر او نترسد. واز زهد که به هیچ چیز دنیا وغیر دنیا رغبت نکند جز آنچه را که او امر فرماید. واز سخا که از ایثار چیزی حتّی جان خود در راه او پروا نکند. واز شجاعت که از هیچ مخلوقی روی نگرداند. واز توکّل که غیر جنابش چیزی را مضرّ یا نافع نداند ونبیند بر این رقم.
حقایق جمیع صفات حسنه را در دلش جای دهد ونگاهش دارد از آن که گردی از قذارت اخلاق ذمیمه بر آینه قلبش نشیند وحقیقت اشیا را به او بنماید وقبایح بواطن معاصی را بداند وببیند، بالطبع از او متنفر وگریزان باشد وروح القدس را بر او موکّل کند که او را مؤیّد ومسدّد دارد واز او جدا نشود واو غفلت وسهو ونسیان ندارد ودلش را چون بیت المعمور وعرش، محل تردّد ملائکه ومطاف ایشان قرار دهد که پیوسته معراج ایشان باشد واصنافی از ابواب علوم به او عطا فرماید.
و غرض از گردش افلاک وایجاد خلایق از سمک تا سماک، او باشد. همه به سبب او وبرای او حرکت کنند وزندگی نمایند. از طفیل وجود او بخورند وبیاشامند.
پرستش وبندگی که خدای تعالی خواسته به نحوی که خواسته، آن است که او کند. تسبیح وتمجید وتهلیل وتکبیر ونماز وروزه وحج، آن است که او کند وبه جای آرد.
پس، از لطفها واحسانها ونعمتهای غیر متناهیه که به او کرده وبه تمام کمال که ممکن تواند به آن رسد، او را آراسته وزینت داده؛ به ارشاد وهدایت خلقش امر فرماید، به نحوی که از اختیار ومیل خود بیرون نرود وقابل استحقاق ثواب ومکرمت شود.
آن جناب نیز با نبودن مفسده ای اظهار دعوت کند اگر اطاعت کنند به خود احسانی کردند وگرنه بر دامن کبریاش، ننشیند گرد ساکت یا غایب شود.
و تمام مراتب هدایت وارشاد خلق که یکی از مناصب اوست، بالنّسبه به سایر مقامات آن جناب، قطره ای است نسبت به دریا که اگر میسّر نشد نقصی در او پدید نیاید واز مقاماتش چیزی نکاهد مگر خدای خواهد که به مضمون: ﴿وَلَئِن شَئْتنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذی اَوْحَیْنا اِلَیْکَ﴾. هرچه داده سلب فرماید».
اگر عالم عابد زاهد متبحّری به جهت حبس شدن در مطموره ای از مقام خود بیفتد وعلم وعمل وزهد از او برود ونشود او را عالم زاهد گفت، امام نیز در غیبت از خلق، از امامت بیفتد با آنکه تفاوت این دو بیشتر است از ثری تا به ثریا.
ثانیاً: گویند که همه اقسام خیر ونعمت وبرکت از آن جناب به تمام خلایق رسد وانواعی از بلاها وعذابهای گوناگون که به اعمال قبیحه وکردارهای زشت خود که به ارتکاب عشر عشیر آن امم سابقه به مسخ وخسف وغرق وحرق، فانی وتمام می شدند مستحق شده ومی شوند، از ایشان به سبب آن وجود دفع می کند وقائم مقام جدّ اکرم خود است (صلی الله علیه وآله) در برگشتن عذاب به جهت بودن او در میان خلق به مضمون: ﴿ما کانَ الله لِیُعَذِّبهُمْ وَاَنْتَ فیهم﴾. عادت خداوندی نبوده که ایشان را عذاب کند وحال آنکه چون توئی در میان ایشانی.
گویند که: اگر یک روز امام در زمین نباشد اجزای وجود خلق از هم متلاشی شود. به سبب او باران ببارد؛ زمین گیاه آرد؛ درخت میوه کند؛ حیوان شیر دهد؛ عقل ادراک کند؛ چشم ابصار نماید؛ گوش بشنود؛ زبان گوید؛ با دوستانش لطف خاص دارد؛ انواع محبّت واحسان به ایشان فرماید که گاهی ندانند.
بلکه وجود وبقای او سبب است از برای بقای شریعت وحفظ قوانین آن، از تغیّر وزوال وهمین اصل است که به آن ثابت کرده اند وجوب نصب امام واحتیاج به وجود او را. پس لازم نمی آید از تعذّر، تصرّف او در احکام جزئیه چندان ضرری با حفظ اصول وقوانین کلیّه، امتناع انفاذ امور جزئیّه به جهت عارض خارجی مانع نشود از ثبوت اصل ولایت ونه تحقق آن به اعتبار امور کلّیه مهمّه؛ زیرا که آن مانع نتواند رد کند وتعطیل نماید آنها را.
نیز در اخبار فریقین است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اهل بیت من امان است برای اهل زمین، چنانکه ستاره ها امان است برای اهل آسمانها».
در باب هفتم ودهم بیشتر از این توضیح بیاید ان شاء الله تعالی از برای ثبوت خیر ونفع آن جناب در غیبت کبری.
ثالثاً: گویند آن امامی که ما به او قائلیم وبه امامتش اعتراف داریم، حجّت است از جانب خداوند تبارک وتعالی بر ملائکه وانسان وانواع حیوانات وجن ومخلوقات جمیع عوالم وبلادها وشهرها که از حیطه جبّاران بیرون است؛ مانند: جابلسا وجابلقا وغیر آنها که اشاره به آنها بشود در قصّه جزیره خضرا وتمام آنها در حیطه اقتدار وسلطنت فعلیّه آن جناب است وبه امر وفرمان آن جناب، مؤتمر وسرکشی نکنند. هر چه گویند اطاعت کنند وفرمان برند؛ جز این صنف بنی آدم موجود در دو روی زمین که بالنّسبه به آنها قدر محسوسی ندارند وبر فرض تسلیم که از شرایط صحّت امامت، اقتدار فعلی است، تسلیم نداریم که باید بر تمام آنکه مبعوث شده بر آنها مقتدر وغالب باشد والاّ لازم آید سقوط جمیع انبیاء وخلفا از درجه نبوّت وخلافت. زیرا هرگز اقتدار تمام برای احدی از ایشان میسر نشد.
موضوع دهم: سلاطین جور ومتغلبین در بلاد اگر بخواهند توبه کنند وحق آن جناب را به او بدهند چاره ای ندارند. زیرا که دسترس به او ندارند که حقش را تسلیم نمایند وخود را فارغ کنند؛ پس توبه این جماعت هرگز مقبول نشود.
جواب: کفایت می کند او را در توبه، دست کشیدن از آنچه مشغول است به آن وپشیمان بودن از نشستن در مقامی که جایز نبود بر او نشستن در آن وعزم بر عدم معاودت. وآن جناب، حسب امر الهی تکلیف خود را داند که در این حال ظاهر شود یا نشود وغیر اینها از شبهات شبیه به تار عنکبوت که صاحبش به غریقی ماند که به هر خاشاکی متشبث شود. چنانکه بعضی گفتند که او، از کجا مطمئن شود که اگر ظاهر شود او را نکشند وذکر اینها وتعرض جواب از آنها تضییع عمر وکاغذ وقلم ووقت خواننده است.
مخفی نماند که جمله ای از شبهات سابقه را علمای متکلّمین ما در کتب کلامیّه وامامت متعرض شده، به اصول امامیّه وقواعد کلامیّه جواب آن وایرادهای وارده بر آن را داده اند وچون در این مؤلّف شریف، بنای استقصای مطالب متعلّق به آن جناب نبود، بلکه بنای جمع نوادر ومستطرفات حالات که کمتر در کتابی جمع شده وعلاوه طرف مقابل چندان با ادله عقلیه آشنایی ندارند، قناعت کردم به نقض ونقل اخبار وکلمات علمای ایشان که بهتر ساکت می شوند وغرضی جز آن نیست والاّ به امثال این جوابها هرگز از طریقه خود برنگردند وگاهی که از علما یا عوام ایشان مستبصر شدند غالباً از راههای دیگر بود.
بلی! برای اهل علم خاصّه، نفع بخشد که از آن شبهات به شبهه نیفتند وعوام ایشان را حظّی نیست در آن وبه امثال آنچه ما ذکر کردیم، بهتر منتفع می شوند وچون غرض از این کتاب نیز انتفاع عامّه فارسی زبان است، ملاحظه حال ایشان کردیم؛ از نقل آن کلمات دست کشیدیم وبحمد الله تعالی در بسیاری از کتاب فارسیّه موجود ودر همه بلاد منتشر است وامیدوارم از الطاف الهیه که انتفاع ایشان از این کتاب کمتر از انتفاع از بسیاری از کتب مؤلّفه در این باب نباشد. والحمد الله

باب پنجم: در اثبات بودن مهدی موعود همان حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام)

در ذکر اثبات بودن مهدی موعود، همان حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) متفق علیه بین مسلمین، به نص حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) وامیر المؤمنین (علیه السلام) وبعضی از امامان (علیهم السلام).
خلافی نیست در فضل وعلم ودیانت وزهد وصدق وتقوای ایشان از طرق اهل سنّت واز طرق خاصه، بی استیفای متن تمام خبر ایشان که موجب تطویل است. بلکه غرض رساندن این مقدار از مدّعی که آن شخص مخصوص، همان موعود منتظر است به نص رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وائمّه (صلوات الله علیهم) به حدّ تواتر لفظی یا معنوی که سبب قطع باشد از برای منصف خالی از عناد وشبه ودر تمام احادیث واخبار معتبره اهل سنّت معارضی برای آنها نیست.
زیرا دانستی که جمهور ایشان دعوی مهدویّت شخصی مخصوص نکنند وبر هر خسیسی قابل مهدویت را جایز دانند که مهدی (علیه السلام) باشد. پس باب تأویل آن اخبار نیز بالمره مسدود است، زیرا بی معارض عقلی چنانکه در باب سابق معلوم شد ومعارض نقلی که خود معترفند، بعد از معلومیّت ضعف وبطلان چند خبر که آن نیز گذشت، جایز نباشد تصرف وتأویل در نص صحیح قطعی وکلام صریح بتّی که مؤید است در این مقام به خبر متفقٌ علیه بین فریقین که:
«هر کس بمیرد وامام زمان خود را نشناسد، مرده است به مردن جاهلیّت که بی فطرت اسلام از دنیا بیرون رفته».
سیوطی در «تاریخ الخلفا» از چند طریق از بخاری ومسلم واحمد وابی داوود وبزاز وغیر ایشان روایت کرده به الفاظ مختلفه که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «دوازده خلیفه از قریش خواهد بود».
و به روایت احمد وبزاز: «دوازده نفرند به عدد نقبای بنی اسرائیل».
و به روایت مسدّد در مسند کبیر: «دوازده خلیفه اند که همه ایشان عمل می کنند به هدایت ودین حق».
آنگاه نقل کرده از قاضی عیاض مالکی که او گفته: باید مراد از دوازده در این احادیث وآنچه شبیه آنهاست، آنکه ایشان در زمانی باشند که خلافت عزیز واسلام قوی وامور مستقیم باشد ومردم اجتماع کنند بر آن خلیفه وامیر چنین بود تا وقتی که امر بنی امیّه مضطرب شد در زمان ولید بن یزید تا آنکه برپا شد دولت بنی عباس، پس ایشان را تمام کردند.
سخیف وضعیف بودن روایت ابن حجر
ابن حجر عسقلانی شیخ الاسلام در شرح بخاری گفته که کلام قاضی، کلامی است که گفته شده در آن حدیث تا آن که می گوید: «آنچه واقع شد آن است که مردم جمع شدند بر ابی بکر، آنگاه بر عمر، پس عثمان، پس علی (علیه السلام). تا آنکه واقع شد امر حکمین در صفین، پس معاویه از آن روز نامیده شد به خلیفه. آنگاه اجتماع کردند بر معاویه در وقت صلح با حسن. آنگاه اجتماع کردند بر پسر او، یزید واز برای حسین امر منتظم نشد، بلکه کشته شد پیش از آن وچون یزید مرد، اختلاف شد تا آنکه اجتماع کردند بر عبد الملک بن مروان بعد از کشته شدن ابن زبیر.
آنگاه اجتماع کردند بر چهار فرزند او، ولید وسلیمان ویزید وهشام ومیان سلیمان ویزید، عمر بن عبد العزیز بود. پس ایشان هفت خلیفه اند بعد از خلفای راشدین ودوازدهمی، ولید بن یزید بن عبد الملک است که چون عمویش هشام مرد، اجتماع کردند. پس چهار سال خلافت کرد، آنگاه او را کشتند وفتنه منتشر شد از آن روز ودیگر اتفاق نیفتاد اجتماع بر خلیفه بعد از او».
از این کلام معلوم می شود که یزید بن معاویه از خلفای دوازده گانه است که حضرت خبر داد که ایشان هادی وعالمند بین حق وبرحقند
پس خروج کننده بر او ویاغی وخارج بر امام زمان خواهد بود واین از شواهد واضحه است بر آنچه علمای امامیّه مدّعیند که به قواعد اهل سنّت، حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) خارج بر امام زمان خود بود وادلّه وبراهین وشواهد این مدعی بسیار است! مقام را گنجایش بیش از این نیست واز اینجا است که ابن حجر مذکور در کتاب «تقریب» تصریح کرده که عمر بن سعد، ثقه است وارتکاب آن امر عظیم را منافی عدالت او ندانسته!
ردّ اقوال بعضی از علمای اهل سنّت توسط بعضی دیگر از علمایشان
علمای اهل سنّت چنان گرفتار این خبر شریف شدند که خواستند از آن فارغ شوند، بحمد الله نشد؛ بلکه احتمالاتی که در آن دادند مفتضح ورسوا شدند، گاهی ارجاس خلفای بنی امیّه وبنی عباس را گفتند که: هر کس، آن متجاهرین در بیشتر کبایر ضروریه اهل اسلام را نشناسد وایشان را مقتدای خود نداند، کافر مرده وبر آن نسق سایر سلاطین وگاهی امام هر زمان قرآن را گرفتند واین خبر بر طریقه تام امامیّه وواضح وروشن است ونیز مؤیّد به چند صنف اخبار دیگر که در باب اثبات امامت ائمّه اثناعشر (علیهم السلام) به اسانید معتبر ثبت شده ومحل ذکر آنها نیست.
اما از طرق اهل سنّت، چند خبر ذکر می شود:
روایت مهم منتخب الدین در مورد جانشینان رسول الله (صلی الله علیه وآله):
اول: عالم حافظ، منتخب الدین محمّد بن مسلم بن ابی الفوارس رازی در کتاب «اربعین» خود روایت کرده به اسناد خود از احمد بن ابی رافع بصری، گفت:
«خبر داد مرا پدرم واو خادم امام ابی الحسن، علیّ بن موسی الرضا (علیهما السلام) بود، از آن جناب که فرمود: خبر داد مرا پدرم، عبد صالح موسی بن جعفر (علیهما السلام) گفت: خبر داد مرا پدرم، جعفر صادق (علیه السلام) گفت: خبر داد مرا پدرم باقر علم انبیا، محمّد بن علی (علیهما السلام) گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد العابدین علی بن الحسین (علیهما السلام) گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد الشهداء حسین بن علی (علیهما السلام) گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد الاوصیاء علی بن ابیطالب (علیه السلام) که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به من فرمود: «کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را واو به نظر رحمت، اقبال کند به او واعراض نفرماید از او، پس موالات کند با علی (علیه السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را واو (خداوند) از او خشنود باشد، موالات کند با پسر تو، حسن (علیه السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را وخوفی بر او نباشد، پس هر آینه موالات کند با پسر تو، حسین (علیه السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را وحال آنکه گناهانش از او کناره کرده واز آنها پاک شده باشد، پس هر آینه موالات کند با علی بن الحسین (علیهما السلام) واو چنان است که خدای فرمود: ﴿سیماهُم فی وُجُوهِهِم مِنْ اَثرِ السُّجُود﴾.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خدای (عزَّ وجلَّ) را وحال آنکه چشمش خنک باشد یعنی خرسند باشد، پس هر آینه موالات کند با محمّد بن علی (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را در حالتی که کتاب اعمال را به دست راستش دهند، پس موالات کند با جعفر بن محمّد (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را پاک وپاکیزه شده، پس موالات کند با موسی بن جعفر (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را در حالتی که خندان است، پس موالات کند با علی بن موسی الرضا (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را در حالتی که درجات او را بلند کرده اند وسیئات او را مبدّل نموده اند به حسنات، پس هر آینه موالات کند با پسر او محمّد بن علی (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را، پس با او به آسانی محاسبه نماید ومداقه نکند وداخل کند او را در بهشتی که فراخی او به فراخی آسمانها وزمین است که مهیّا شده برای پرهیزکاران، پس موالات کند با پسر او علی بن محمّد (علیهما السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را وحال آنکه در زمره فائزین باشد، پس موالات کند با پسر او حسن عسکری (علیه السلام).
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند (عزَّ وجلَّ) را در حالتی که ایمان او کامل واسلامش نیکو شده، پس موالات کند با پسر او، منتظر، م ح م د، صاحب الزمان، مهدی صلوات الله علیه.
پس اینانند چراغهای دجی یعنی تاریکی شب جهالت وائمه هدی واعلام تُقی. هر کسی که دوست داشته باشد ایشان را وموالات کند با ایشان، من ضامنم برای او بهشت را بر خدای تعالی».
روایت ابوالمؤید در مورد جانشینان رسول الله (صلی الله علیه وآله):
دوم: اخطب خطباء خوارزم، ابوالمؤید موفق بن احمد مکی در مناقب خود روایت کرده به اسناد خود که از ابی سلیمان، شبان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفت: شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرمود:
شبی که مرا به آسمان بردند فرمودند به من، جلیل (جل جلاله): ﴿امَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ﴾.
پس گفتم: والمؤمنون.
فرمود: «راست گفتی ای محمّد (صلی الله علیه وآله)!»
و فرمود: «چه کس را خلیفه خود کردی در امّت؟»
گفتم: «بهترین ایشان!»
فرمود: «علی بن ابیطالب (علیه السلام)؟»
گفتم: «آری!»
فرمود: «ای محمّد (صلی الله علیه وآله)! من به نظر علمی خود نگریستم در زمین نگریستنی، پس برگزیدم تو را از آن وجدا کردم برای تو نامی از نامهای خود، پس ذکر نمی شوم در موضعی مگر آنکه ذکر می شوی تو با من، پس منم محمود وتویی محمّد.
آنگاه در رتبه دوم نگریستم، پس برگزیدم از آن علی را وجدا کردم برای او اسمی از اسمهای خود، پس منم اعلی واوست علی.
ای محمّد! بدرستی که خلق کردم تو را وخلق کردم علی وفاطمه وحسن وحسین وامامان از فرزندان او را از نور خود وعرضه داشتم ولایت شما را بر اهل آسمانها وزمینها، پس هر که قبول نمود آن را، در نزد من از مؤمنین است وهر آنکه انکار کرد آن را، در نزد من از کافرین است.
ای محمّد! اگر بنده ای از بندگان من پرستش کند مرا تا آنکه از هم جدا شود، یعنی اعضایش متلاشی گردد یا چون خیکِ کهنه مندرس شود، آنگاه به نزد من آید با انکار ولایت، نمی آمرزم او را تا آنکه اقرار نماید به ولایت شما.
ای محمّد! آیا دوست داری که ببینی ایشان را؟»
گفتم: «آری! ای پروردگار من!»
فرمود: «پس متوجّه شو به طرف راست عرش».
: «پس ملتفت شدم ودیدم علی وفاطمه وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد وحسن بن علی ومهدی (صلوات الله علیهم) را در آب تنگی از نور که ایستاده ونماز می کنند واو یعنی مهدی در وسط ایشان است، چنانکه گویی ستاره ای است درخشان».
فرمود: «ای محمّد! اینان حجّتهای منند واو یعنی مهدی دادخواه است برای عترت تو.
قسم به عزّت وجلال خود! بدرستی که اوست حجّت واحیه برای اولیای من وانتقام کشنده از دشمنان من».
مؤلف گوید: این خبر شریف را ابن شاذان در «مناقب ماة» به همان سند خوارزمی وابن عیاشی در «مقتضب الاثر» نیز به همان سند که تمام آن از روات ایشان است نقل کرده اند ودر نسخه مناقب خوارزمی ومناقب ماة که در نزد حقیر است ونیز میرلوحی آن را در «کفایة المهتدی» با سند نقل کرده از ابو سلیمان، راعی حضرت (صلی الله علیه وآله) ودر مقتضب وغیبت شیخ طوسی ابو سلمی وظاهراً صحیح همین باشد. چنانکه ابن اثیر جزری در «اسد الغابه» در باب کنی می گوید: ابوسلمی، راعی رسول الله (صلی الله علیه وآله).
بعضی گفتند: «اسم او حریث است، کوفی است». وبعضی گفتند: «شامی است». روایت کرده از او وابو سلام اسود وابو معمر عباد بن عبد الصمد تا آخر آنچه گفته.
و از استیعاب وابونعیم وابوموسی نقل کرده وتصریح کرده که سین او مضموم است، ابوسُلمی وراوی همین خبر شریف از او، ابوسلام است که او را از روات ابوسلمی شمرده.
سوم: ونیز در آنجا به سند خود نقل کرده از علی بن ابیطالب (علیه السلام) که گفت: فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که: «من پیش از شما وارد می شوم بر حوض وتو یا علی! ساقی حوضی وحسن دور می کند یعنی آنان را که نباید از آن بنوشند وحسین امر کننده است وعلی بن الحسین فارط است، یعنی آنکه پیش رود که اسباب گرفتن ودادن را مهیّا نماید ومحمّد بن علی، ناشر است که خلق را از قبور برانگیزاند وجعفر بن محمّد ایشان را براند وموسی بن جعفر محصی مؤمنان ومبغضان است وقامع منافقین وعلی بن موسی الرضا زینت دهنده مؤمنان است ومحمّد بن علی اهل بهشت را در جایشان جای دهد وعلی بن محمّد خطیب شیعه وتزویج کننده ایشان است به حورالعین وحسن بن علی (علیهما السلام) چراغ اهل بهشت است که به نور او استضائه کنند ومهدی شفیع ایشان است در روز قیامت، در آنجا که اذن ندهد خداوند مگر آن را که بخواهد وپسندد (صلوات الله علیهم اجمعین)».
ابن شاذان در «مناقب ماة» به همان سند خوارزمی نقل کرده ونیز آن را ابراهیم بن محمّد حموینی شیخ الاسلام در «فرائد السمطین» مسنداً روایت کرده.
چهارم: ابو عبد الله احمد بن محمّد بن عیاش در «مقتضب الاثر» روایت کرده از ابوالحسن ثوابة بن احمد موصلی ورّاق حافظ از علمای عامه به سند خود از ابی جعفر، محمّد بن علی (علیهما السلام) از سالم بن عبد الله بن عمر که گفت: فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله): «بدرستی که خداوند، وحی کرد به من در شبی که مرا به معراج برد...». تا آخر آنچه گذشت مختصراً در باب خصائص.
ابو عبد الله بن عیاش بعد از خبر گفته که: من پیش از نوشتن این حدیث، از ثوابه موصلی، دیدم آن را در نسخه وکیع بن جراح که در نزد ابی بکر، محمّد بن عبد الله بن عتاب بود که خبر داد مرا به آن نسخه از ابراهیم بن عیسی قصار کوفی از وکیع بن جراح ومن آن را در اصل کتاب او دیدم.
پس سؤال کردم از او که: مرا حدیث کند به آن یعنی بخواند آن رابرای من یا من بخوانم آن را بر او واو گوش دهد یا اجازه دهد که بتوانم مانند روایت از او نقل کنم.
پس امتناع کرد وگفت: «تو را حدیث نمی کنم به این حدیث به جهت عداوت ونصب!» وحدیث کرد مرا به غیر آن از سایر احادیث آن نسخه واز فروع کتابی که جمع نموده بود در او احادیث وکیع بن جراح را. آنگاه حدیث کرد مرا به آن خبر، پس از آن ثوابه وروابة بن عتاب، اعلی بود اگر مرا حدیث می کرد به آن.
مؤلف گوید که: تأمل شود که چه مقدار اهتمام ودقت داشتند در نقل اخبار، خصوص در مقامی که طرف اهل سنّت باشند که با دیدن خبر در کتاب وکیع، چون اذن نداشت نقل نکرد واین قسم نقل خبر، در آن عصر اسباب ضعف وبی اعتباری بود وآن را وجاه می گویند ونیز تأسف می خورد که سند وکیع از دست او رفت که اعلی بود، یعنی واسطه او کمتر بود وقوت خبر از این جهت بیشتر است.
وکیع مذکور که این خبر شریف، با سند در کتاب او موجود است از معروفین علماست. او وکیع بن جراح بن ملیح بن عدی تا آخر نسبت که به عامربن صعصعه رواسی می رسد. در «عبقات الانوار» نقل کرده از کتاب ثقات محمّد بن حیان بستی که او حافظ متقن بود.
فیاض بن زهیر می گفت: ندیدم هرگز در دست وکیع کتابی، می خواند کتاب خود را از حفظ، در سنه ۱۹۷ وفات کرد. واز نووی در «تهذیب الاسماء» که بعد از ذکر مشایخ او مانند: اعمش ودو سفیان واوزاعی وامثال آنها وروات از او مانند: ابن حنبل وابن راهویه وحمیدی وابن مبارش وابن معین وابن مداینی ونظایر ایشان از اعیان محدثین گفته واجماع کردند بر جلالت ووفور علم وحفظ واتقان وورع وصلاح وعبادت وتوثیق واعتماد او.
احمد حنبل گفت: «ندیدم داراتر مر علوم واحفظ از وکیع را». وابن عمار گفت: «در کوفه در زمان وکیع نبود کسی که افقه واعلم به حدیث از او باشد». وغیر اینها از مناقب ومدایح که اهل رجال در حقّ او ثبت نمودند.
روایت عبد الرحمان بن ساویط در مورد امام عصر (علیه السلام):
پنجم: ابو عبد الله احمد بن عیاش در «مقتضب» به اسناد خود از وکیع بن جراح مذکور از ربیع بن سعد از عبد الرحمان بن ساویط گفت که: فرمود حسین بن علی (علیهما السلام): «از ما دوازده مهدی است، اول ایشان امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) وآخر ایشان نهم از فرزندان من واوست قائم به حقی که زنده کند خداوند به او، زمین را بعد از مردن او وغالب کند خداوند به او دین را بر همه دینها هر چند کاره باشند مشرکان؛ برای او غیبتی است که برگردند در آن جمعی دیگر. بدرستی که صابر در غیبت او بر آزار وتکذیب، به منزله مجاهدی است با شمشیر در پیش روی رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
روایت منقوله از سلمان (رحمه الله) در مورد اولوا الامر وامام عصر (علیه السلام):
ششم: ونیز در آنجا روایت کرده از عبد الرحمان بن صالح بن رعیده از حسین بن حمید بن ربیع از اعمش از محمّد بن خلف طاطری از زاذان از سلمان، گفت: داخل شدم روزی بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پس چون نظر کرد به من، فرمود: «ای سلمان! خداوند (عزَّ وجلَّ) مبعوث نکرد پیغمبری را ونه رسولی را مگر آنکه قرار داد برای او دوازده نقیب».
گفت: گفتم: «یا رسول الله! به تحقیق که شناخته ام این را از اهل کتابین».
فرمود: «ای سلمان! آیا شناختی دوازده نقیب مرا که خداوند برگزید ایشان را برای امامت بعد از من؟»
گفتم: «خدا ورسول او داناترند!»
پس حضرت ذکر فرمود مبدأ خلقت خود وعلی وفاطمه وحسن وحسین ونُه امام را (صلوات الله علیهم) وفضل معرفت ایشان را.
تا آنکه سلمان گفت: گفتم: «یا رسول الله! آیا می شود ایمان به ایشان بدون معرفت نامهای ایشان ونسبهای ایشان؟»
فرمود: «نه ای سلمان!»
پس گفتم: «یا رسول الله! کجا خواهد بود برای من معرفت جناب ایشان؟»
فرمود: «شناختی تا حسین را، آنگاه سیّد العابدین علی بن الحسین؛ آنگاه فرزند او محمّد بن علی باقر، یعنی شکافنده علم اوّلین وآخرین از نبیین ومرسلین؛ آنگاه جعفر بن محمّد، لسان صادق خداوند؛ آنگاه موسی بن جعفر، کظم کننده غیظ خود با صبر در راه خداوند؛ آنگاه علی بن موسی راضی به امر خداوند؛ آنگاه محمّد بن علی جواد برگزیده از خلق خداوند؛ آنگاه علی بن محمّد هادی به سوی خداوند؛ آنگاه حسن بن علی صامت امین؛ آنگاه فلان ونام او را برد به نامش پسر حسن، مهدی ناطق، قائم به حق خداوند (ودر بعض نسخ صامت امین عسکری) آنگاه حجةالله بن الحسن المهدی». تا آخر حدیث که طول دارد.
ابن عیاش بعد از ذکر تمام خبر گفته: سؤال کردم از ابوبکر محمّد بن عمر جعابی حافظ از حال محمّد بن خلف طاطری، پس گفت: «او محمّد بن خلف بن موهب طاطری است ثقه ومأمون است». وطاطر ساحلی است از ساحلهای دریا که در آنجا جامه ها می بافند که آن را طاطریه می گویند ومنسوب به آنجا است واز این کلام معلوم می شود که باقی رجال سند از ثقات معروفند نزد اهل سنّت.
روایت بسیار مهم ام سلیم در مورد جانشینان رسول الله وامام عصر (علیه السلام):
هفتم: ونیز روایت کرده از ابو محمّد عبد الله بن اسحق بن عبد العزیز خراسانی معدل از رجال اهل سنّت از شهر بن خوشب از سلمان فارسی که گفت: بودیم با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وحسین بن علی (علیهما السلام) بر زانوی آن جناب بود که ناگاه حضرت به تأمل در رخسار او نگریست وفرمود: «ای ابو عبد الله! تو سیّدی از سادات وتو امامی از امامان، پدر نُه امام که نهم ایشان، قائم ایشان است وامام اعلم احکم افضل ایشان است».
هشتم: ونیز روایت کرده از محمّد بن عثمان بن محمّد صیدانی وغیر او به طریق معتبر از جابر بن عبد الله انصاری که گفت: فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله): «خدای تعالی برگزید از روزها روز جمعه را واز شبها شب قدر را واز ماهها ماه رمضان را وبرگزید مرا وعلی را وبرگزید از علی، حسن وحسین را وبرگزید از حسین، حجّت گمراهان را که نهم ایشان قائم اعلم احکم ایشان است».
نهم: ونیز روایت کرده از ابوالحسن محمّد بن احمد بن عبد الله بن احمد بن عیسی منصوری هاشمی به سند ایشان، خبری طولانی که یافته شد در عهد عبد الله بن زبیر، مکتوبی قدیم در بنیان کعبه که ثبت بود در آن حالات وصفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ویک یک از ائمه به اسم ووصف وذکر نمودیم آنچه متعلّق بود به حضرت مهدی (علیه السلام) در باب القاب در لقب شانزدهم.
دهم: ونیز روایت کرده در آنجا خبر شریف عجیبی که کافی است برای این مقام، گفت در عِداد آنچه اهل سنّت روایت کردند وخبری که روایت کرده آن را «ام سلیم»، صاحب حصاة یعنی سنگریزه واو نیست «حبابه» و«البیه» ونه «امّ غانم» که هر دو صاحب حصاتند، این ام سلیم غیر ایشان است واقدم از ایشان.
از طریق عامه، خبر داد مرا ابوصالح سهل بن محمّد طرطوسی قاضی که وارد شد بر ما از شام در سنه ۳۴۰، گفت: خبر داد مرا ابوفروة زید بن محمّد الرهاوی. گفت: خبر داد مرا عمار بن مطر. گفت: خبر داد ابوعرانه از خالد بن علقمه از عبیدة بن عمرو وسلمانی. گفت: شنیدم عبد الله بن جناب بن الارث کشته شده خوارج که می گفت: خبر داد مرا سلمان فارسی وبراء بن عازب که هر دو از ام سلیم روایت کردند.
آنگاه سندی از طریق خاصه ذکر نمود تا سلمان وبراء، گفت: میان این دو حدیث اختلاف است در الفاظ ولکن در عدد دوازده خلافی نیست ولکن من به نحوی که عامه ذکر کردند ذکر می کنم به جهت شرطی که در این کتاب کرده ام:
سلیم گفت: من زنی بودم که تورات وانجیل خوانده بودم، پس شناخته بودم اوصیای پیغمبران را ودوست داشتم که بدانم وصی محمّد (صلی الله علیه وآله) را وشترِ سواری خود را در شتران قبیله جا گذاشتم.
پس گفتم به آن جناب که: «یا رسول الله! نبود هیچ پیغمبری مگر آنکه برای او دو خلیفه بود، خلیفه ای که وفات می کرد در حیات او وخلیفه ای که باقی بود بعد از او. خلیفه موسی در حیاتش هارون بود، پس وفات کرد پیش از موسی؛ آنگاه وصی او بعد از وفاتش یوشع بن نون بود ووصی عیسی در حیاتش، کالب بن بوقنا بود، پس وفات کرد کالب در حیات عیسی ووصی بعد از وفات او یعنی از زمین، شمعون بن حمون صفا بود، پسر عمه مریم وبه تحقیق که نظر کردم در کتب، پس نیافتم از برای تو، مگر یک وصی در حیات تو وبعد از وفات تو؛ پس بیان کن برای من به تفسیر خودت یا رسول الله که کیست وصی تو؟»
پس فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله): «بدرستی که برای من یک وصی است در حیات من وبعد از وفات من».
گفتم به او: «کیست او؟»
پس فرمود: «سنگ ریزه بیاور!»
برداشتم برای او سنگ ریزه از زمین. گذاشت آن را میان دو کف خود، مالید آن را به دست خود که چون آرد نرم شد. آنگاه آن را خمیر کرد؛ پس گرداند آن یاقوت سرخی؛ پس مهر کرد آن رابه خاتم خود که ظاهر بود نقش در آن برای نظر کنندگان؛ آنگاه آن را به من عطا کرد وفرمود: «ای ام سلیم! هر کس توانست بکند مانند این، پس او وصی من است».
آنگاه فرمود: «ام سلیم! وصی من کسی است که مستغنی باشد به نفس خود در جمیع حالاتش، چنانچه من مستغنیم».
پس نظر کردم به سوی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که زده است دست راست خود را به سوی سقف وبه دست چپ خود به سوی زمین وحال آنکه خود را از طرف دو قدم مبارک خود بلند ننموده.
گفت: بیرون آمدم، دیدم سلمان را که به علی (علیه السلام) چسبیده وبه او پناه برده نه به غیر او از خویشان محمّد (صلی الله علیه وآله) واصحاب او با کمی سنّ آن جناب؛ پس در نفس خود گفتم: «این سلمان صاحب کتب اولین است پیش از من، صاحب اوصیاست ودر نزد او است از علم، چیزی که به من نرسیده، شاید که آن جناب، صاحب من باشد».
پس به نزد علی (علیه السلام) آمدم وگفتم: «تو وصی محمّدی؟»
فرمود: «آری! چه می خواهی؟»
گفتم: «چیست علامت آن؟»
فرمود: «سنگریزه برایم بیار!»
پس سنگریزه برای او از زمین برداشتم. آن را در میان دو کف خود گذاشت، آنگاه آن با دست خود نرم کرد مانند آرد؛ آنگاه آن را خمیر کرد؛ پس آن را یاقوت سرخی کرد؛ آنگاه آن را مهر کرد که ظاهر بود نقشش در آن برای ناظرین؛ آنگاه به طرف خانه خود رفت. در عقبش رفتم که سؤال کنم از او از آنچه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) کرد. متوجّه من شد وکرد آنچه را که آن حضرت کرده بود.
پس گفتم: «وصیّ ّ تو کیست ای ابوالحسن؟»
فرمود: «کسی که بکند مانند این».
ام سلیم گفت: پس ملاقات کردم حسن بن علی (علیهما السلام) را، گفتم: «تو وصیّ پدر خودی؟»
و من تعجّب داشتم واز صغر سن او وسؤال من از او با این که من می شناختم صفت دوازده تن امام را وپدر ایشان را وسیّد ایشان را وافضل ایشان را ویافتم این را در کتب پیشینیان.
فرمود: «آری! من وصی پدر خویشم!»
گفتم: «چیست علامت این؟»
فرمود: «بیاور برای من سنگریزه!»
گفت: «از زمین برای او سنگریزه برداشتم. پس آن را میان دو کف خود گذارد ونرم کرد مانند آرد؛ آنگاه آن را خمیر کرد؛ پس آن را یاقوت سرخی کرد؛ آنگاه آن را مهر کرد، پس ظاهر شد نقش در آن؛ آنگاه آن را به من داد».
گفتم به آن جناب: «کیست وصی تو؟»
فرمود: «کسی که بکند آنچه من کردم».
آنگاه دست راست خود را کشاند تا آنکه از بامهای مدینه گذشته واو ایستاده بود؛ آنگاه دست چپ خود را به زیر برد وبه آن، زمین را زد بی آنکه منحنی شود یا بالا رود.
پس در نفس خود گفتم: «که را خواهی دید که وصی او باشد؟»
پس از نزد او بیرون رفتم. ملاقات کردم حسین (علیه السلام) را ومن شناخته بودم نعت او را در کتب سابقه به اوصاف او ونُه تن دیگر از فرزندان او به صفات ایشان، جز اینکه من انکار داشتم شمایل او را به جهت صغر سن او؛ پس نزدیک او رفتم واو در محلی از ساحت مسجد بود. گفتم به آن جناب: «تو کیستی؟»
فرمود: «من مقصود توام ای ام سلیم! من وصیّ اوصیایم ومن، پدر نُه امامان هدایت کنندگانم؛ من وصی برادرم، حسنم وحسن وصی پدرم، علی است وعلی وصی جدّم، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است».
پس تعجّب کردم از سخن جناب وگفتم: «چیست علامت این؟»
فرمود: «سنگریزه برایم بیاور!»
پس سنگریزه برایش از زمین برداشتم. ام سلیم گفت: نظر می کردم به سوی او که آن را در کف خود گذاشت وآن را مانند آرد، نرم کرد آنگاه آن را خمیر کرد؛ پس آن را یاقوت سرخی کرد، وآن را به خاتم خود مهر کرد، پس ثابت شد نقش در آن. آنگاه آن را به من داد وفرمود: «نظر کن در آن ای ام سلیم! آیا چیزی در آن می بینی؟»
ام سلیم گفت: «پس نظر کردم در آن، دیدم در آنجا رسول الله وعلی وحسن وحسین ونُه امام که اوصیایند از فرزندان حسین (صلوات الله علیهم) که نامهایشان با هم موافق بود، مگر دو نفر از ایشان؛ یکی از آن دو، جعفر ودیگری موسی (علیهما السلام) وچنین خوانده بودم در انجیل. پس تعجب کردم. آنگاه گفتم در نفس خود که: خدای تعالی عطا فرمود به من دلیلها که عطا کرد آنها را به کسانی که پیش از من بودند».
پس گفتم: «ای سیّد من! اعاده فرما بر من علامت دیگر را».
تبسّم کرد وآن جناب نشسته بود. پس برخاست ودست راست خود را کشاند به سوی آسمان؛ قسم به خداوند که گویا آن عمودی بود از آتش وهوا را شکافت تا آنکه از چشم من نهان شد واو ایستاده بود واز این کلالی نداشت.
ام سلیم گفت: پس به زمین افتادم وبیهوش شدم وبه حال نیامدم مگر به آن حضرت که در دستش طاقه ای از آس بود وبه آن می زد سوراخ بینی مرا.
به او گفتم: «چه بگویم به او بعد از این ومن والله می یابم تا این ساعت بوی آن طاقه آس را وآن والله در نزد من است ونه پژمرده شده ونه ناقص ونه چیزی از بویش کم شده ومن وصیّت کردم اهل خود را که آن در کفن من بگذارند».
گفتم: «ای سیّد من! کیست وصی تو؟»
فرمود: «آن که بکند مانند آنچه من کردم».
پس ماندم تا امام علی بن الحسین (علیهما السلام).
زر بن حبیش گفت: خاصه دون غیر او که خبر داد مرا جماعتی از تابعین که شنیدم این کلام را از تمام حدیث او که یکی از آنها سیناست، مولای عبد الرحمن بن عوف وسعید بن جبیر مولای بنی اسد وخبر داد مرا سعید بن مسیب مخزومی به بعضی از آن حدیث از ام سلیم که گفت: آمدم نزد علی بن الحسین (علیهما السلام) وآن جناب در منزل خود ایستاده بود، نماز می کرد در شب وروز هزار رکعت. اندکی نشستم وخواستم مراجعت نمایم واراده نمودم که برخیزم؛ چون این قصد را کردم متوجّه من شدند به انگشتری که در انگشت آن جناب بود وبر آن نگین حبشی بود دیدم که در آن مکتوم بود:
مکانک یا ام سلیم! انبئک بما جئتنی له.
به جای خود نشین ای امّ سلیم! که خبر خواهم داد تو را به آنچه برای آن آمدی.
گفت: نماز خود به تعجیل کرد.
چون سلام داد، فرمود: «ای ام سلیم! سنگریزه بیاور برای من!»
بدون آنکه سؤال کنم از جنابش از مقصدی که برای آن آمدم. سنگریزه از زمین بر گرفتم، به او دادم. آن را گرفت ومیان دو کف خود گذاشت وآن را مانند آرد، نرم کرد؛ آنگاه آن را خمیر نمود وآن را یاقوت سرخی کرد؛ آنگاه آن را مهر کرد ونقش در آن ثابت شد.
نظر کردم والله با عیان آن قوم، یعنی همان اسامی شریفه چنانکه دیده بودم در روز حسین (علیه السلام). پس گفتم به آن جناب که: «کیست وصی تو، فدای تو شوم!؟»
فرمود: «هر کسی که بکند آنچه من کردم ودرک نخواهی کرد پس از من، مثل مرا».
ام سلیم گفت: فراموش کردم که سؤال کنم از او که بکند آن کاری را که پیش از او کردند از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وعلی وحسن وحسین (علیهم السلام) چون از خانه بیرون رفتم وگامی برداشتم، آواز داد مرا که: «ام سلیم!»
گفتم: «لبیک!»
فرمود: «برگرد!»
برگشتم ودیدم آن جناب را که در وسط صحن خانه ایستاده، آنگاه رفت وداخل خانه شد واو تبسّم می کرد وفرمود: «بنشین ای ام سلیم!»
من نشستم. او دست راست خود را کشاند، پس شکافت خانه ها ودیوارها وکوچه های مدینه را واز چشمم پنهان شد؛ آنگاه فرمود: «بگیر ای ام سلیم!»
پس به من عطا فرمود والله کیسه ای که در آن چند اشرفی بود ودو گوشواره از طلا وچند نگین که مال من از جزع که در حقّه از من در منزلم بود.
گفتم: «ای سیّد من! اما حقّه را می شناسم واما آنچه در آن است پس نمی دانم چیست در آن؟ مگر آنکه آن را سنگین می بینم».
فرمود: «بگیر این را وپی کار خود برو».
گفت: از نزد آن جناب بیرون آمدم وبه منزل خود رفتم، حقّه را در جایش ندیدم. پس دیدیم حقّه، حقّه من است.
گفت: «من شناختم ایشان را به حق معرفت از روی بصیرت وهدایت در امر ایشان از آن روز. والحمد لله رب العالمین».
ابو عبد الله یعنی ابن عیاش، مصنّف کتاب گفت: سؤال کردم از ابوبکر محمّد بن عمر جعابی از این ام سلیم وخواندم بر او اسناد حدیث عامه را. وطریق او را مستحسن شمرد، یعنی راویهای او را مدح وتوثیق کرد وطریق اصحاب ما را وشناساند ابوصالح قاضی طرطوسی را وگفت: «او، ثقه عدل حافظ بود».
اما ام سلیم، او زنی بود از نمر بن قاسط معروف است از زنهایی است که روایت کردند از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفت که: او ام سلیم انصاریه نیست، مادر انس بن مالک ونه ام سلیم دوسیه که برای او صحبتی وروایتی بود یعنی حضرت را دیده بود واز او روایت کرده بود ونه ام سلیم خافضة یعنی ختنه کننده که دخترها را ختنه می کرد در عهد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ونه ام سلیم مسعود ثقفیه خواهر عروة بن مسعود ثقفی است. او اسلام آورده بود واسلامش نیکو شده بود وحدیث روایت می کرد. اگرچه تمام حدیث مناسب مقام نبود اما به جهت شرافت وقلت وجود واتقان سند به نقل تمام متبرک شدیم.
خبر داوود رقّی از امام صادق (علیه السلام):
یازدهم: نیز در آنجا از طریق اهل سنّت روایت کرده از داوود رقّی. گفت: داخل شدم بر جعفر بن محمّد (علیهما السلام). پس فرمود: «چه چیز سبب طول غیبت تو شده نزد ما ای داوود!؟»
گفتم: «حاجتی مرا عارض شد در کوفه که سبب شد که شرفیابیم به خدمت تو طول کشد، فدای تو شوم!»
فرمود: «چه دیدی در آنجا؟»
گفتم: «دیدم عمّ تو زید را بر اسب دراز دمی که قرآنی به هیکل انداخته وفُقهای کوفه دورش را گرفته اند در حالتی که می گفت: ای اهل کوفه! منم علم میان شما وخدای تعالی! به تحقیق که شناخته ام آنچه در کتاب خداست از ناسخ او ومنسوخ او».
پس حضرت ابو عبد الله (علیه السلام) فرمود: «ای سماعة بن مهران! بیاور آن صحیفه را».
پس صحیفه سفیدی آورد وبه من داد وفرمود به من: «بخوان! این از آن سه چیز است که در نزد ما اهل بیت است که به میراث می برد بزرگی از ما از بزرگی از زنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
پس خواندم، دیدم در آن دو سطر:
سطر اول: لا اله الاّ الله، محمّد رسول الله.
و سطر دوم: انّ عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهراً فی کتاب الله یوم خلق السموات منها اربعة حرم ذلک الدین القیم، علی بن ابی طالب والحسن بن علی والحسین بن علی وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد والحسن بن علی والخلف منهم الحجة الله (علیهم السلام).
آنگاه فرمود به من: «ای داوود! آیا می دانی که در کجا وچه زمان نوشته شده؟»
گفتم: «ای فرزند رسول خدا! خداوند داناتر است ورسول او وشما».
فرمود: «پیش از آنکه خلق شود آدم به دو هزار سال. پس کجا زید را تباه می کنند ومی برند».
دوازدهم: ونیز روایت کرده از شیخ ثقه ابوالحسن، عبد الصمد بن علی وبیرون آورد تمام خبر را از اصل کتاب خود. تاریخ آن سنه ۲۵۸ بود که آن را از عبید بن کثیر ابی سعد عامری شنیده بود.
گفت: خبر داد مرا نوح بن جراح از یحیی بن اعمش از زید بن وهب از ابن جحیفه سوای که از سواة بن عامر است وحارث بن عبد الله حارنی همدانی وحارث بن شرب، هر یک خبر دادند که ایشان در نزد علی بن ابیطالب (علیه السلام) بودند، پس هرگاه حسن (علیه السلام) پیش می آمد، می فرمود: «مرحبا ای پسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)!»
و هرگاه حسین (علیه السلام) پیش می آمد، می فرمود: «پدرم فدای تو! ای پدر پسر بهترین کنیزان!»
پس کسی عرض کرد به آن جناب: «یا امیر المؤمنین! چه شد شما را که آن را به حسن می گویید واین را به حسین (علیهما السلام) می گویید وکیست بهترین کنیزان؟»
فرمود: «این مفقود رانده شده آواره، م ح م د بن الحسن بن علی، پسر این حسین». ودست مبارک را بر سر حسین (علیه السلام) گذاشت.
خبر جارود بن منذر در امامت ائمه اثنی عشر (علیهم السلام):
سیزدهم: ونیز در آنجا گفته که از اتقن اخبار ماثوره وغریب آن وعجیب آن واز مصون مکنون در اعداد ائمه واسامی ایشان از طریق عامه، خبر جارورد بن منذر است واخبار او از قس بن ساعدة که خبر داد ما را به آن ابو جعفر بن محمّد بن لاحق بن سابق بن قرین انباری، گفت: خبر داد مرا جدم، ابوالنصر سابق بن قرین در سنه ۲۷۸ در انبار در خانه ما. گفت: خبر داد مرا ابوالمنذر هشام بن محمّد بن سایب کلبی. گفت: خبر داد مرا پدرم از شرقی بن قطامی ارتمیم بن وهله مری.
گفت: خبر داد مرا جارورد بن منذر عبدی واو نصرانی بود ودر عام حدیبیه اسلام آورد واسلامش نیکو شده بود واو قاری کتب وعالم به تأویل وبصیر در فلسفه در طب وبا رأی اصیل ووجه جمیل. خبر داد ما را در امارت عمر بن خطاب وگفت: آنگاه نقل کرد به تفصیل ورود خود با قبیله اش از عبد القیس به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وکیفیت ملاقات آنها با آن جناب وسؤال حضرت از ایشان از حال قس بن ساعده ایادی وشرح دادن جارورد، حال او را واینکه پانصد سال عمر کرد ورئیس حواریین، لوقا ویوحنا را درک کرد وذکر جمله ای از مواعظ ونصایح واشعار او تا آنکه در آخر رو کرد به اصحاب آن حضرت وگفت که: «از روی علم، ایمان آوردید پیش از بعثت آن جناب چنانکه من ایمان آوردم».
پس اشاره به کسی کردند وگفتند: «در ما بهتر وافضل از او نیست».
پس نظر کردم به مرد شریف نورانی که از رخسارش هویدا بود که حکمت او را فرو گرفته واو سلمان فارسی بود.
پس سلمان از او پرسید که: «چگونه شناختی آن جناب را پیش از حضور در خدمتش؟»
گفت: «پس رو کردم به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) واو متلألئ بود ونور وسرور از روی مبارکش می درخشید».
پس گفتم: «یا رسول الله! بدرستی که «قس» منتظر بود زمان تو را ومتوقّع بود اوقات تو را وندا می کرد اسم تو را وپدر ومادر جناب تو را ونامهایی که نمی دانم آنها را با تو ونمی بینم در پیروان تو».
سلمان گفت: «ما را خبر ده!»
پس شروع کردم به خبر دادن ایشان ورسول خدا (صلی الله علیه وآله) گوش می کرد وقوم گوش می دادند.
گفتم: «یا رسول الله (صلی الله علیه وآله)! به تحقیق حاضر بودم که بیرون رفت «قس» از مجلسی از مجالس ایاد به سوی صحرایی که درختان خاردار ودرختان سمرة وسدر داشت واو شمشیری حمایل کرده بود؛ پس ایستاد در شبی نورانی چون آفتاب وبلند نمود به سوی آسمان روی وانگشتان خود را. نزدیک رفتم وشنیدم او را که می گفت: (که حاصل ترجمه اش):
بار خدایا! ای پروردگار هفت آسمان رفیع وهفت زمین فراخ وبه محمّد وسه محمّد که با اوست وچهار علی ودو سبط بزرگوار (وبه روایت کراچکی بعد از دو سبط وحسن صاحب رفعت، منه) ونهر درخشان، یعنی جعفر (علیه السلام) (چون یکی از معانی جعفر نهر است، منه) وهمنام کلیم؛ اینانند نقبای شفعا وراههای روشن وورثه انجیل وحفظه تنزیل، بر عدد نقباء از بنی اسرائیل؛ محو کنندگان گمراهیها ونابود کنندگان باطلها، راست گویان که بر ایشان برخواهد خاست قیامت وبه ایشان می رسد شفاعت وبرای ایشان است از جانب خداوند، فرض طاعت.
آنگاه گفت: «بار خدایا! کاشکی من درک می کردم ایشان را، هر چند پس از سختی عمر وزندگانی من باشد».
آنگاه ابیاتی خواند وبه شدّت گریست وناله کرد، باز ابیاتی خواند.
آنگاه جارورد از آن جناب سؤال از آن اسامی کرد. پس حضرت حکایت شب معراج ودیدن اشباح نورانیّه ائمّه (علیهم السلام) وذکر کردن خداوند، اسامی یک یک را تا حضرت مهدی (علیه السلام) چنانکه گذشت در باب القاب، در لقب منتقم.
پس جارورد عرض کرد که: «ایشان مذکورند در تورات وانجیل وزبور».
و این خبر طولانی وبا کلمات فصیحه واشعار ملیحه است، به جهت خوف تطویل مختصر کردم.
چهاردهم: ملک العلماء، شهاب الدین بن عمر دولت آبادی در «هدایة السعداء» روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «بعد از حسین بن علی (علیهما السلام) از پسران او، نُه امام است که آخر ایشان قائم (علیه السلام) است».
پانزدهم: ونیز در آنجا روایت کرده از جابر بن عبد الله انصاری که گفت: «داخل شدم بر فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ودر پیش او الواحی بود ودر آن، نامهای امامان از فرزندان او بود. پس شمردم یازده اسم را که آخر ایشان قائم (علیه السلام) بود».
روایت ملا عبد الرحمن جامی درباره امام مهدی (علیه السلام):
شانزدهم: عالم عارف مشهور نزد اهل سنّت، ملا عبد الرحمن جامی در کتاب «شواهد النّبوّة» روایت کرده از بعضی که گفته: بر ابومحمّد زکی (رضی الله عنه) درآمدم وگفتم که: «یا بن رسول الله! خلیفه وامام بعد از تو که خواهد بود؟»
به خانه در آمد، پس بیرون آمد کودکی بر دوش گرفته، گویا که ماه شب چهاردهم بود، در سن سه سالگی. پس فرمود: «ای فلان! اگرنه پیش خدای تعالی گرامی بودی، این فرزند خود را به تو نمی نمایاندمی. نام این، نام رسول است وکنیه او، کنیه وی است». هو الّذی یملاء الارض قسطاً وعدلا کما ملئت ظلماً وجوراً.
هفدهم: ونیز در آنجا روایت کرده از دیگری که گفت: روزی بر ابومحمّد در آمدم، بر دست راست وی خانه ای دیدم پرده به آن فرو گذاشته.
گفتم: «یا سیّدی! صاحب این امر بعد از این که خواهد بود؟»
فرمود: «آن پرده را بردار!»
برداشتم، کودکی بیرون آمد در کمال طهارت وپاکیزگی. بر رخساره راست وی خالی وگیسوان گذاشته، آمد وبر کنار ابومحمّد نشست.
ابومحمّد فرمود که: «این است صاحب شما بعد از این». از زانوی وی برخاست.
ابو محمّد (رضی الله عنه) به وی گفت: یا بنی! ادخل الی الوقت المعلوم.
به آن خانه در آمد ومن به او نظر می کردم. پس ابومحمّد (رضی الله عنه) به من گفت: «برخیز! وببین که در این خانه کیست؟»
به خانه در آمدم، هیچ کس را ندیدم.
هیجدهم: ابومحمّد، عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب بغدادی در کتاب موالید ائمه (علیهم السلام) روایت کرده به سند خود از جناب رضا (علیه السلام) که فرمود: «خلف صالح ومهدی وصاحب الزمان فرزند ابی محمّد، حسن بن علی (علیهم السلام) است».
نوزدهم: ونیز قریب به آن از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده وهر دو خبر در باب سابق در ضمن احوال او مذکور شد.
بیستم: نور الدین علی بن محمّد مکی مالکی شهیر به ابن صبّاغ در «فصول المهمّه» روایت کرده از محمّد بن علی بن بلال که گفت: «بیرون آمد ابی محمّد حسن بن علی عسکری (علیهما السلام) پیش از وفاتش به دو سال وخبر داد ما را به خلف بعد از خود. آنگاه امر بیرون آمد به سوی من پیش از وفاتش به سه روز، خبر کرد مرا به این که خلف او، پسر اوست بعد از او».
بیست ویکم: ونیز از ابی هاشم جعفری روایت کرده که گفت: گفتم به ابی محمّد، حسن بن علی (علیهما السلام): «جلالت تو مانع است مرا از این که از تو سؤال کنم. آیا رخصت می دهی که از تو سؤال کنم؟»
فرمود: «سؤال کن!»
گفتم: «ای سیّد من! آیا برای تو فرزندی است؟»
فرمود: «آری!»
گفتم: «اگر حادثه ای روی داد در کجا از او سؤال کنم؟»
فرمود: «در مدینه».
روایت جابر بن عبد الله انصاری درباره امام مهدی (علیه السلام):
بیست ودوم: سیّد جمال الدین عطاء الله بن سیّد غیاث الدین، فضل الله بن سید عبد الرحمن محدّث معروف در کتاب «روضة الاحباب» که در باب گذشته اعتبار خود وکتابش معلوم شد، بعد از ذکر اختلاف در آن جناب وتطبیق اخبار وصحاح ومسانید کتب اهل سنّت در حق مهدی (علیه السلام) بر آنکه امامیه گویند، روایت کرده از جابر بن یزید جعفی که گفت: شنیدم از جابر بن عبد لله انصاری (رضی الله عنه) که می گفت: چون ایزد تعالی نازل گردانید بر پیغمبر خود این آیه را: ﴿یا ایُّهَا الّذینَ آمَنُوا أطیعُوا الله واَطیعُوا الرَّسُولَ واُولِی الْاَمرِ مِنْکُمْ﴾ (نساء: ۵۹).
گفتم: «یا رسول الله! می شناسیم ما خدا ورسول او را، پس کیستند اصحاب امر که خدای تعالی اطاعت ایشان را قرین ساخته است به طاعت تو؟»
پس گفت رسول (صلی الله علیه وآله): «ایشان خلفای منند بعد از من؛ اول ایشان علی بن ابیطالب است، آنگاه حسن، آنگاه حسین، آنگاه علی بن الحسین، آنگاه محمّد بن علی، معروف در تورات به باقر وزود است که درک می کنی او را، ای جابر! هرگاه ملاقات کردی او را، از من سلام برسان.
آنگاه صادق جعفر بن محمّد، آنگاه موسی بن جعفر، آنگاه علی بن موسی، آنگاه محمّد بن علی وآنگاه علی بن محمّد، آنگاه حسن بن علی، آنگاه حجة الله در زمین او وبقیة الله در میان بندگانش، محمّد بن حسن بن علی (علیهم السلام).
این کسی است که فتح می کند خداوند (عزَّ وجلَّ) بر دست او مشارق زمین ومغارب آن را واین کسی است که غیبت می کند از شیعه واولیای خود وغیبتی که ثابت نمی ماند در آن در قول به امامت او مگر آنکه آزموده خدای تعالی دل او را برای ایمان».
جابر گوید: گفتم: «یا رسول الله! آیا در غیبت امام، شیعه انتفاع یابند؟»
فرمود: «آری! قسم به آن که مبعوث فرموده مرا به پیغمبری که ایشان استضائه کنند به نور او ومنتفع شوند به ولایت او، مثل انتفاع مردم به آفتاب هر چند که ابر او را بالا گیرد.
ای جابر! این از اسرار مکنونه الهی است. پس پنهان دارد آن را مگر از کسی که اهل آن باشد».
بیست وسوم: حافظ بخاری حنفی، محمّد بن محمّد معروف به خواجه پارسا در کتاب «فصل الخطاب» بعد از ذکر روایت ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) مختصراً از حکیمه خاتون گفته که حکیمه گفت: من آمدم نزد ابی محمّد الحسن العسکری (رضی الله عنه) ودیدم مولود را در پیش روی او در جامه زردی وبر او بود از بهاء ونور، آن قدر که قلبم را گرفت وگفتم: «ای سیّد من! آیا در نزد تو علمی هست در این مولود، پس القاء فرمایی آن را به ما؟»
فرمود: «ای عمه! این منتظَر است. این کسی است که بشارت دادند ما را به او».
حکیمه گفت: به زمین افتادم برای خداوند که سجده کنم برای شکر این نعمت. گفت: آنگاه من تردد می کردم نزد ابی محمّد الحسن العسکری (رضی الله عنه) وآن مولود را نمی دیدم. روزی به آن جناب گفتم: «ای مولای من! چه کردی با سیّد ما ومنتظَر ما؟»
فرمود: «سپردم او را به آن کسی که سپرد به او مادر موسی پسر خود را».
بیست وچهارم: ابوالحسن، محمّد بن احمد بن شاذان، در «ایضاح دفاین النواصب» از طریق اهل سنّت روایت کرده از حضرت صادق جعفر بن محمّد از پدرش از پدرانش (علیهم السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که فرمود: خبر داد مرا جبرئیل از ربّ العزة (جل جلاله) که فرمود:
«کسی که عالم باشد که نیست خدایی جز ذات یگانه من واین که محمّد (صلی الله علیه وآله) بنده ورسول من است واین که علی بن ابیطالب خلیفه من است واین که ائمه از فرزندان او، حجّتهای منند، داخل می کنم ایشان را در جنّت خود به رحمت خود ونجات می دهم او را از آتش به عفو خود ومباح کنم بر او، همسایگی قرب خود را وواجب گردانم برای او کرامت خود را وتمام کنم بر او نعمت خود را وبگردانم او را از خاصان وبرگزیدگان خود.
اگر مرا ندا کند لبیکش گویم واگر مرا بخواند اجابتش فرمایم. واگر مرا سؤال کند عطایش کنم واگر ساکت شود در عطا ابتدا نمایم. اگر بد کند رحمتش کنم واگر فرار کند از من، بخوانمش واگر مراجعت کند قبولش فرمایم واگر در جود مرا بکوبد برایش باز کنم».
تا اینکه فرمود: جابر بن عبد الله انصاری بر خاست وگفت: «یا رسول الله! کیستند ائمه از فرزندان علی بن ابیطالب؟»
فرمود: «حسن وحسین سیّد جوانان اهل جنّت، آنگاه سیّد العابدین در زمان خود علی بن الحسین؛ آنگاه باقر محمّد بن علی وزود است که درک کنی او را، پس چون او را درک کنی از منش سلام برسان؛ آنگاه صادق، جعفر بن محمّد، آنگاه کاظم موسی بن جعفر، آنگاه رضا علی بن موسی، آنگاه تقی محمّد بن علی، آنگاه نقی علی بن محمّد، آنگاه زکی حسن بن علی، آنگاه پسر او قائم به حق، مهدی امّت من، که پر کند زمین را از عدل وقسط، چنانکه پر شده از جور وظلم.
ای جابر! اینها خلفا واوصیاء واولاد وعترت منند؛ کسی که اطاعت کند ایشان را، پس به تحقیق که مرا اطاعت کرده وکسی که عصیان کند ایشان را، مرا عصیان کرده وکسی که انکار کند ایشان را یا یکی از ایشان را مرا انکار کرده وبه سبب ایشان نگاهدارد خداوند آسمان را که به زمین نیفتد مگر به اذن او وبه ایشان حفظ فرماید خداوند زمین را که مضطرب نکند اهلش را».
بیست وپنجم: شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینی در «فرایدالسمطین» روایت کرده که کسی از جناب رضا (علیه السلام) پرسید که: «کیست قائم از شما اهل بیت؟» فرمود: «چهارم از فرزندان من، پسر خاتون کنیزان که پاک می کند خداوند زمین را به او از هر جوری وپاکیزه می فرماید او را از هر ظلمی واوست که شک می کنند مردم در ولایت او واوست صاحب غیبت پیش از خروجش».
بیست وششم: ونیز در آنجا روایت کرده از آن جناب که به دعبل فرمود: «اما بعد از من، پسر من است، محمّد، بعد از محمّد پسر او، علی وبعد از علی پسر او، حسن بعد از حسن پسر او، حجة قائم منتظَر در غیبت خود ومطالع درایّام ظهورش».
بیست وهفتم: موفق بن احمد خوارزمی در «مناقب» خود روایت کرده از سلمان محمّدی که گفت: داخل شدم به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که دیدم حسین (علیه السلام) بر زانوی آن جناب بود واو دو چشمانش را می بوسید ودهنش را می بویید ومی فرمود: «تو سیّدی! پسر سیّدی! پدر ساداتی! تو امامی! پسر امامی! برادر امامی! پدر ائمه ای! تو حجّتی! پسر حجّتی! برادر حجّتی! پدر نُه حجّتی که از صلب تو هستند که نُهم ایشان قائم ایشان است».
بیست وهشتم: ابن شهر آشوب، در «مناقب» از طریق اهل سنّت روایت کرده از عبد الله بن مسعودی که گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرمود: «ائمه بعد از من دوازده تن هستند، نُه تن ایشان از صلب حسین (علیه السلام) است که نهم ایشان مهدی است».
بیست ونهم: ونیز روایت کرده از عبد الله بن محمّد بغوی از علی بن جعد از احمد بن وهب بن منصور از ابی قبیصه، شریح بن محمّد عنبری از نافع از عبد الله بن عمر که نبی (صلی الله علیه وآله) فرمود: «یا علی! من نذیر امّت خویشم وتو هادی ایشانی وحسن قائد ایشان است وحسین سائق ایشان است وعلی بن الحسین جامع ایشان است ومحمّد بن علی عارف ایشان است وجعفر بن محمّد کاتب ایشان است وموسی بن جعفر محصی ایشان است وعلی بن موسی عبور دهنده ونجات دهنده ودور کننده دشمنان ایشان ونزدیک کننده مؤمنان ایشان است ومحمّد بن علی قائد وسائق ایشان است وعلی بن محمّد عالم ایشان است وحسن بن علی معطی ایشان است وقائم خلف ساقی وشناسنده وشاهد ایشان است». انّ فی ذلک لایات للمتوسمین.
سی ام: شیخ اسعد بن ابراهیم بن حسن بن علی اربلی حنبلی در «اربعین» خود به اسناد خود از محمّد نوفلی روایت می کند که گفت: خبر داد مرا پدرم واو خادم امام علی بن موسی الرضا بود از آن جناب، گفت خبر داد مرا پدرم، کاظم. گفت خبر داد مرا پدرم، صادق. گفت خبر داد مرا پدرم، باقر. گفت خبرداد مرا پدرم، زین العابدین. گفت خبرداد مرا پدرم، سیّدالشهداء. گفت خبر داد مرا پدرم، سیّد الاوصیاء. فرمود خبرداد مرا برادرم وحبیبم، رسول خدا وسیّدالانبیاء (صلوات الله علیه وعلیهم) فرمود: «یا علی! کسی که خوشنودش می کند ملاقات کند خداوند را در حالی که او اقبال فرموده بر او وراضی است از او، پس موالات کند با تو وذریّه تو، تا کسی که اسم او اسم من است وکنیه او کنیه من است وختم می شود ائمه به او (علیهم السلام)».
مؤلف گوید: ظاهر این است که در این خبر، اسم هریک از امامان را داشته ومؤلف به جهت اختصار یا خوف تشنیع شیعه حذف کرده واز تأمّل معلوم می شود که همان خبر اولی است که ما از اربعین محمّد بن ابی الفوارس نقل کردیم واین خبر در هر دو، چهارم اخبار اربعین است وبه همین ترتیب، مطابق است تا اکثر آن وباقی هم غالباً مطابق است ولکن در غالب آن اخبار اختصار کرده ودر بعضی اکثر متن را ساقط کرده وبا قلّت اسباب وضیق مجال به این مقدار قناعت وبر چند امر تنبیه کنیم:
توضیحاتی در مورد اخبار رسیده:
اول: آنکه بعضی از این اخبار، اگرچه صراحت ندارد در مدّعا ولکن مضمون آن مطابق نمی شود مگر با مذهب امامیّه اثنی عشریّه. پس ضرری ندارد در داخل نمودن آنها در سلک اخبار منصوصه ولامحاله مؤیّد ومقوی باقی خواهد بود اگرچه ما را کافی است در این مقام کمتر از آنچه طرف مقابل را چاره ای نیست از قبول کردن خبر معتبر در نزد خودشان که معارضی ندارد، بلکه مؤیّد است به اخبار متواتره در طرق امامیّه بلکه در صورت معارضه نیز مقدّم باشد. چه مضمون آن متفقٌ علیه شود که در مخاصمه مرجع خواهد بود وخبری که خصم به آن منفرد باشد نتواند در آن مقام آن را بیرون آورد، چه در نزد خصمش حجّت نیست با آنکه معارضه بحمد الله مفقود است.
دوّم: بسا هست توهمّ رود که: «این جماعت با نقل این اخبار صریحه در مذهب امامیه چگونه اختیار مذهب دیگر کرده در اصول اشعری یا معتزلی ودر فروع مالکی یا حنفی یا شافعی یا حنبلی شدند واصول وفروع خود را از آنها اخذ کردند واز این جماعت که ایشان را امام می دانند چیزی نگیرند وبه ایشان اقتدا نکنند؟»
جواب این شبهه آن است که: «اکابر علمای ایشان در این مقام ونظایر آن چند مسلک پیش گرفتند که راه خیال استدلال به آنها ودلالت کردن آن اخبار را بر مذهب امامیّه بر دیگران مسدود کردند:
اول: تضعیف اسانید آن اخبار ونسبت بعضی روات خود را به وضع وکذب وتدلیس وتشنیع حتی مشهورین از محدّثین خود را که مملوّ است کتب ایشان از اخبار آنها گاهی این نسبت را به او می دهند.
الف: مثل ابومطیع حکم بن عبد الله بلخی فقیه صاحب ابوحنیفه که ذهبی او را در میزان، علامه کبیر گفته وابوحاتم او را مرجی کذاب دانسته. وجوزقانی می گوید: حدیث وضع می کرد. وابن جوزی نیز او را وضّاع می داند. واحمد حنبل گفته که: سزاوار نیست کسی از او چیزی روایت کند.
ب: ذوالنون مصری که از اکابر صوفیه ایشان است. ابن جوزی او را به وضع حدیث متهم کرده وجوزقانی او را وضّاع دانسته چنانکه در مختصر تنزیه الشریعه گفته.
ج: احمد بن صالح که ذهبی در میزان گفته: او حافظ ثبت ویکی از اعلام بود ودیگران نیز مدح کردند وابوداوود می گوید: کذّاب بود.
د: محمّد بن عمر واقدی که او را عالم دهر وامین مردم بر اسلام می دانند وبعضی او را امیر المؤمنین در حدیث می دانند! با این حال خوارزمی در مسند ابوحنیفه از یحیی بن معین نقل کرده که گفت: واقدی بیست هزار حدیث بر پیغمبر خدا (صلی الله علیه وآله) وضع کرد از احمد حنبل وگفت: واقدی اسانید را ترکیب می کند وابن مدینی گفته: حدیث او را نباید نوشت وشافعی گفته: کتب او دروغ است.
ه: محمّد بن اسحق صاحب سیر ومغازی که شافعی گفته: هر متبحری در سیر محتاج به اوست وسعید بن حجاج او را امیر المؤمنین در حدیث گفته ومالک معروف او را دروغگویی از دروغگویان می دانست، چنانچه در میزان الاعتدال ذهبی است.
ق: نعیم بن حماد، صاحب کتاب «فتن» وغیره در «میزان ارازدی» نقل کرده که او در تقویت سنّت، حدیث وضع می کرد وحکایاتی از علما در عیب ابی حنیفه، که همه آنها دروغ است.
ز: حافظ محمّد بن عثمان بن ابن شیبه که از اکابر علماست وسمعانی در انساب، او را مدح بلیغی کرده وذهبی نیز در میزان او را عالم، حافظ بصیر به حدیث ورجال دانسته. با این حال عبد الله بن احمد بن حنبل او را کذّاب می گفت وابن خراش او را واضع حدیث می دانست وذهبی از عبد الله بن اسامه کلبی وابراهیم بن اسحاق صرّاف وداوود بن یحیی نقل کرده که ایشان او را کذّاب می دانستند. داوود می گفت: او چیزها بر قومی وضع کرده بود که هرگز خبر به آن نداده بودند.
ح: زبیر بن بکّار معروف که از اکابر علماء واستاد در فن تاریخ ونسب وقاضی مکّه بود واو را به مناقب جلیله مدح کرده اند. شیخ حافظ ابوالفضل احمد بن علی بن عنبر سلیمانی چنانکه در میزان است او را در عِداد واضعین حدیث شمرده وگفته او منکر است.
ط: عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینوری لغوی نحوی، صاحب کتاب معارف ابن خلکان وغیره او را مدح بلیغ کرده اند ودر میزان از حاکم نقل کرده که اجماع کردند امّت بر اینکه او کذّاب بود.
ی: اسد بن عمر که از اعاظم علماء وتلمیذ رشید ابوحنیفه بود ودر بغداد وواسط قضاوت داشت. در میزان بعد از نقل توثیق او از خطیب وغیره از یحیی بن معین نقل کرده که او کذّاب بود وچیزی نبود وابن حیان گفته که او حدیث درست می کرد بر مذهب ابوحنیفه وبرای مثال به این عشره منذره قناعت باید کرد.
دوّم: نسبت دادن صاحب کتاب تشیع ورفض چنانکه بعضی در حق ابن طلحه گفتند.
سوم: انکار بر بودن کتابی که خبر از آن اخذ شده از مؤلف آن ونسبت دادن شیعه را به این تدلیس که ایشان، خود کتابی نویسند وبه علمای ما نسبت دهند واین کتاب موضوع از برای شرح این مطلب نیست تا آشکار شود که مدلس مفتری غریق متشبث به هر حشیش کیست؟
چهارم: حمل امامت را بر مطالب باطنیه وریاست قلبیه، نه خلافت ظاهره وریاست در سیاست وبیان احکام ظاهریه، پس منافاتی ندارد امامت هریک از ایشان در هر عصری وبروز کرامت از ایشان با خلافت ظاهره، مثل یزید ومروان. مثلاً در آن زمان شاه ولی الله هندی که از اکابر علمای اهل سنّت است، در مقاله وضیعه گفته که: این حقیر را معلوم شده است که ائمه اثنا عشر (رضی الله عنهم) اقطاب نسبتی بودند از نسبتها ورواج تصوّف، مقارن انقراض ایشان پیدا شد؛ اما عقیده وشرع را بجز از حدیث پیغمبر (صلی الله علیه وآله) نتوان گفت. قطبیت ایشان امری است باطنی، به تکلیف شرعی کار ندارد ونص واشاره هریک بر متأخر، به اعتبار همان قطبیت است وامور امامت که می گفتند راجع به همان است که بعض خلص یاران خود را بر آن مطلع می ساختند، پس از زمانی قومی تعمق کردند وقول ایشان را بر محمل دیگر فرود آوردند.
انتهی الفرض با این شبهات واحتمالات، هیچ بعدی ندارد که با دیدن بیشتر از این اخبار واضحه صحیحه درکتب خود، احتمال صحت مذهب امامیه بدهند!چنانکه دیدی که محی الدین در فتوحات با آن که هر یک از ائمه (علیهم السلام) را امام گفته وبه همه دوازده تصریح کرده، امامیّه را اصل در ضلالت می داند که گمراهی هر فرقه از فرق مسلمین از طرف ایشان است واین نیست مگر آن که امامت را از سنخ قطبیت می داند ولهذا همه اقطاب ایشان در احکام ظاهره، تا آن وقت که بنای کردن آن را دارند، به یکی ازائمه اربعه خود رجوع می کردند، از مالک وابوحنیفه وشافعی وابن حنبل.
سوّم: آنکه بعضی از اخبار گذشته که به توسط بعضی از علمای اعلام نقل کردیم شبهه نیست در صحّت نقل آن از ایشان. زیرا علاوه بر علوّ مقام تقوا وصدق ودیانت که داشتند، غالباً در ازمنه سابقه، مقهور آن جماعت بودند به ملاحظه سلاطین وقت، عادتاً ممکن نیست که خبری از کتاب معروف ایشان یا عالم معتبری نقل کند در کتاب خود وبه آن احتجاج نماید وکتاب خود را نشر دهد، با آن که در آن کتاب نباشد وآن عالم نگفته باشد وجمله از علمای ما را به علم وصدق وتقوا در کتب خود ذکر کردند. مانند شیخ مفید وسیّد مرتضی کراچکی وابن شهرآشوب ونظایر ایشان، چنانکه در محل خود مذکور است.
نصوص امامیّه از رسول خدا وائمه اطهار بر امامت مهدی موعود (علیه السلام):
فصل: واما نصوص امامیّه از رسول خدا وائمه (صلوات الله علیهم) بر این که مهدی موعود، امام دوازدهم، حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) است زیاده از آن است که بتوان احصاء کرد وذکر تمام موجود، موجب تطویل است وبحمدالله در بسیاری از کتب احادیث عربیه وفارسیه موجود است، خصوص مجلد نهم بحار وترجمه آن از فاضل آقا رضا ابن ملا محمّد نصیر بن ملا عبد الله بن العالم الجلیل ملامحمّد تقی مجلسی وسیزدهم بحار وترجمه او ولکن در اینجا به ذکر چند کتاب سلیم وبعضی اخبار از کتبی که نزد علاّمه مجلسی نبوده قناعت کنیم:
روایت سلیم بن قیس هلالی از اصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام):
اولّ: سلیم بن قیس هلالی از اصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام) در کتاب خود که شیخ نعمانی در غیبت خود می گوید که: «خلافی نیست در میان حَمله علم شیعه که آن کتاب، اصلی است از اصول که روایت کرده آن را اهل علم وحَمله حدیث اهل بیت (علیهم السلام) واقدم آنها واز اصولی که شیعه به آن رجوع می کنند وبر او اعتماد می کنند که از خود آن جناب، شنید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود، در بیان ذکر اولی الامر که: «تو یا علی! اول ایشانی!...».
آنگاه شمردند تا امام حسن العسکری (علیه السلام) پس فرمود: «آنگاه پسر او، حجّة قائم اوصیای من وخلفای من ومنتقم از اعدای من که پر می کند زمین را از عدل وداد، چنانچه پر شده از جور وظلم».
دوم: ونیز در آنجا روایت کرده از آن جناب که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «من أولی هستم به مؤمنین از نفوس خودشان، نیست بر ایشان با وجود من امری وعلی (علیه السلام) بعد از من، اولی است به مؤمنین از نفسهای خودشان، نیست برای ایشان با وجود او، امری».
آنگاه ذکر فرمود تا حضرت باقر (علیه السلام)، به همین قسم، فرمود: «در عقب محمّد، مردانی هستند یکی پس از دیگری، نیست هیچ کدام از ایشان مگر اولی به مؤمنین از نفس خودشان. نیست برای ایشان با وجود آنها امری، همه هُداتند، هادیند، مهدیند...».
تا آنکه ذکر فرمود جنّت عدن را؛ فرمود: «با من در آنجا از اهل بیت من دوازده تن هستند، اول ایشان علی بن ابیطالب وحسن وحسین ونهُ تن از فرزندان حسین». آنگاه جمله ای از اوصاف ایشان را از عصمت وتبلیغ وهدایت وغیر آن بیان فرمود.
سوم: ونیز در آنجا روایت کرده از علی بن ابیطالب (علیه السلام) که فرمود: «ای سلیم! من واوصیای من که یازده مرد هستند از فرزندان من، ائمه هدایت کنندگان هدایت شدگان، محدّثیم یعنی آنکه مَلک با او سخن گوید».
گفتم: «یا امیر المؤمنین! کیستند ایشان؟»
فرمود: «دو پسر من حسن وحسین، آنگاه این پسر من - وگرفت دست علی بن الحسین (علیه السلام) وآن جناب شیر می خورد - آنگاه هشت نفر از فرزندان او، هریک بعد از دیگری تا اینکه این دوازده تن اوصیاء هستند».
چهارم: ونیز گفته که با امیر المؤمنین از صفّین مراجعت می کردیم، فرمود آمد عسکر نزدیک دیر نصاری؛ ذکر کرد بیرون آمدن راهبی از آن دیر که نام او شمعون بن حمون بود، از فرزندان شمعون، وصی عیسی (علیه السلام) وبا او کتابی بود به خط شمعون واملاء عیسی (علیه السلام) ودر آنجا مذکور بود بعد از اوصاف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وزارت وخلافت امیر المؤمنین (علیه السلام) واین که:
او، ولیّ هر مؤمن است بعد از رسول. آنگاه یازده نفر از فرزندان او وفرزند فرزند او، اول آنها شبر، دوم شبیر ونُه تن از فرزند شبیر، یکی بعد از دیگری.
آخر ایشان کسی است که نماز می کند عیسی (علیه السلام) خلف او ونام برده بعد از ایشان کسی را که سلطنت می کند وکسی که دین خود را مخفی می کند وکسی که ظاهر می شود واوّل کسی که از ایشان ظاهر می شود وپر می کند جمیع بلاد خداوند را از عدل وداد ومالک می شود مابین مشرق ومغرب را تا اینکه غالب می کند او را خداوند بر همه ادیان.
آنگاه شرح داده حال جمله ای از ائمه ظلال را ودر آخر خبر، سلیم می گوید: حضرت به یکی از افراد خود فرمود: «برخیز وکتاب او را از عبرانی ترجمه کن به عربی».
چون نسخه کرد وآورد، حضرت به امام حسن (علیه السلام) فرمود: «به نزد من بیاور آن کتابی را که به تو دادم وبخوان آن را ای پسر من! وتو ای فلان! نظر کن در نسخه این کتاب که او خط من است واملای رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
چون خواند یک حرف با هم خلاف نداشت. گویا املای یک نفر بود.
پنجم: شیخ ثقه جلیل القدر عظیم الشأن ابومحمّد فضل بن شاذان نیشابوری که صد وهشتاد جلد کتاب تألیف فرموده واز حضرت رضا وجواد (علیهما السلام) روایت کرده ودر آخر زمان عسکری (علیه السلام) وفات کرده وبر او رحمت فرستاده در کتاب غیبت خود، مسمّا به «اثبات الرجعة» روایت کرده از حسن بن محبوب از علی بن ریاب که گفت: حدیث کرد مرا ابی عبد الله (علیه السلام) حدیث طولانی از امیر المؤمنین ودر آخر آن، حضرت اخباری از فتن آخرالزمان را بیان فرمود تا خروج دجال، پس فرمود: «آنگاه ظاهر می شود امیر امره وقاتل کفره، سلطان مأمول که متحیّر است در غیبت او عقول واو نُهم از فرزندان تو است ای حسین! ظاهر می شود بین رکنین وغالب می شود بر ثقلین ووا نمی گذارد در زمین ادنین، یعنی پست فطرتها را.
خوشا به حال مؤمنی که درک می کند زمان او را ومی رسند هنگام او را وحاضر می شوند در ایّام او وملاقات می کنند با اقوام او».
ششم: ونیز روایت کرده از ابن بنی عمیر از حماد بن عیسی از ابی شعبه حلبی از ابی عبد الله (علیه السلام) از پدرش محمّد بن علی از پدرش علی بن الحسین از عمش حسن بن علی بن ابیطالب (علیهما السلام)، پرسیدم از جدّ خود، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از امامان که بعد از آن جناب خواهند بود.
فرمود: «امامان بعد از من به عدد نقبای بنی اسرائیل، دوازده تن هستند که عطا نموده است خداوند به ایشان دانش وفهم مرا وتو از ایشانی، ای حسن!»
پس گفتم: «یا رسول الله (صلی الله علیه وآله)! کی خروج خواهد کرد قائم ما اهل البیت؟»
فرمود: «جز این نیست ای حسن که مَثل او مَثل روز قیامت است که پنهان داشته خداوند علم آن را بر اهل آسمانها وزمین، نمی آید روز قیامت مگر ناگاه وبی خبر».
هفتم: ونیز روایت کرده از عبد الرحمن بن ابی نجران از عاصم بن حمید از ابی حمزه از ابی جعفر (علیه السلام) که فرمود پیغمبر با امیر المؤمنین (صلوات الله علیهما): «یا علی! زود باشد که قریش ظاهر سازند بر تو، آنچه پنهان داشته اند ومجتمع شود کلمه ایشان بر ستم نمودن وغلبه کردن بر تو؛ پس اگر اعوان وانصاری بیابی، جهاد کن با ایشان واگر نیابی، بازدار دست خود را ونگاهدار خون خود را، پس بدرستی که شهید شدن از پی است تو را وبدان که فرزند من انتقام خواهد کشید در دنیا از آنها که بر تو واولاد وشیعه تو ظلم کنند وخدای تعالی ایشان را در آن جهان به عذاب شدید گرفتار خواهد گردانید».
سلمان فارسی گفت: «ای رسول خدا! کیست آن که این کار را خواهد کرد؟»
فرمودند: «نهمین از اولاد پسر من؛ ضمن آنکه ظاهر گردد بعد از پنهان بودن طولانی، اعلان نماید امر خدا را وظاهر سازد دین خدا را وانتقام کشد از دشمنان خدا وپر کند زمین را از عدل وداد، چنانچه پر شده از جور وظلم».
سلمان گفت: «کی ظاهر خواهد شد یا رسول الله!؟»
فرمود: «آن را کسی نمی داند مگر خدای تعالی؛ لکن آن را نشانها است که از جمله آنهاست ندایی از آسمان وفرو رفتن جمعی به زمین در مشرق وفرو رفتنی در مغرب وفرو رفتنی در بیدا».
هشتم: ونیز روایت کرده از صفوان بن یحیی از ابی ایوب ابراهیم بن ابی زیاد خزاز از ابی حمزه ثمالی از ابی خالد کابلی که اوگفت: داخل شدم به منزل مولای خود، حضرت علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیهم السلام) ودر دست آن حضرت صحیفه ای دیدم که بر آن می نگریست وسخت می گریست.
گفتم: «پدر ومادرم فدای تو باد ای فرزند رسول خدا! چیست این صحیفه؟»
حضرت فرمود: «این نسخه، لوحی است که خدای تعالی به رسول خود به هدیه فرستاد؛ آن لوحی که در آن بود نام خدای تعالی ونام رسول او ونام امیر المؤمنین ونام عمّم حسن بن علی، نام پدر ونام من ونام فرزندم محمّد باقر ونام فرزند او جعفر صادق ونام فرزند او موسی کاظم ونام فرزند او علی رضا ونام فرزند او محمّد تقی وفرزند او علی نقی وفرزند او حسن زکی وفرزند او حجة الله وقائم بامر الله ومنتقم از اعداء الله. آن که غایب شود زمانی دراز، بعد از آن ظاهر شود وپر کند زمین را از عدل وداد همچنان که پر شده از ستم وبیداد».
روایت مهم جابر بن یزید جعفی درباره امام عصر (علیه السلام):
نهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن سنان از مفضل بن عمر از جابر بن یزید جعفی از سیّد بن مسیب از عبد الرحمن بن سمره که او گفت: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «چون آفریده حضرت ملک جلیل، حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) را، حجاب از پیش نظر آن جناب برداشت؛ در جنب عرش مجید نوری دید.
پرسید: «بارخدایا! این نور چیست؟»
خداوند فرمود: «این نور برگزیده من است از خلق من».
و دید نوری در جنب او. پس، گفت: «بار خدایا! چیست این نور؟»
حق تعالی فرمود: «آن ناصر دین من، علی است».
و در جنب آن دو نور، سه نور به نظر مبارک در آورد. پرسید که: «این نورها چیست؟»
خطاب رسید که: «آن نور فاطمه، دختر محمّد وحسن وحسین است که دو فرزند او ودو فرزند علی بن ابیطالب هستند».
گفت: «ای خداوند من! نُه نور می بینم که در دور آن پنج نور در آمدند».
ندا رسید که: «آن نور علی بن الحسین ومحمّد بن علی وجعفر بن محمّد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمّد بن علی وعلی بن محمّد وحسن بن علی وحجّة بن الحسن است. آنگه ظاهر شود بعد از غایب شدن از شیعه ودوستانش».
ابراهیم گفت: «ای خداوند من! نورهای بسیار می بینم که دور ایشان را گرفته اند که نمی شمارد آن انوار را مگر تو، یعنی به غیر از تو که خداوند عالمیانی، کسی قادر به شمردن آن نورهای بسیار نیست. آن نورها چیست؟»
حق تعالی فرمود: «آن نورهای شیعیان ایشان است وشیعیان علی بن ابیطالب (علیه السلام) که امیر المؤمنین است».
ابراهیم گفت: «به چه چیز شناخته می شود شیعه امیر المؤمنین (علیه السلام)».
حق تعالی فرمود: «به پنجاه ویک رکعت نماز، یعنی در شبانه روزی گزاردن وبه جهر بسم الله الرحمن الرحیم گفتن، یعنی در نماز ودعا خواندن در نماز پیش از رکوع وجبین بر خاک گذاشتن بعد از نماز وانگشتر در دست راست کردن».
پس ابراهیم گفت: «بار خدایا! مرا از شیعه امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) قرار ده!»
خطاب رسید که: «یا ابراهیم! ما تو را از شیعیان علی گردانیدیم».
پس از این جهت حضرت عزّت، فرو فرستاد در قرآن عظیم داستان ابراهیم، این آیه را که:
و﴿انَّ مِنْ شیعَتِهِ لَاِبْراهیم﴾ (صافات: ۸۳).
یعنی بدرستی وراستی که هر آینه از شیعه اوست ابراهیم.
مفضل گفت: روایت کرده اند از برای ما که چون حضرت ابراهیم احساس نمود که وقت رحلت است، روایت کرد این حدیث شریف را به جهت اصحاب خود وبه سجود رفت؛ پس قبض کرده شد روح مقدّس آن حضرت در آن هنگام که در سجود بود.
روایت ابن عباس در مورد حضرت حجّت (علیه السلام):
دهم: ونیز روایت کرده از عبد الرّحمن ابن ابی نجران از عاصم بن حمید از ابی حمزه ثمالی ونیز روایت کرد از حسن بن محبوب از ابی حمزه ثمالی از سعید بن جبیر از عبد الله بن عباس که او گفت: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «چون مرا عروج به آسمانها فرمودند، به سدرة المنتهی رسیدم؛ خطاب از حضرت ربّ الارباب رسید که: «یا محمّد!»
گفتم: «لبّیک! لبّیک! ای پروردگار من!»
خداوند تعالی فرمود که: «ما هیچ پیغمبری به دنیا نفرستادیم که منقضی شود روزگار نبوت او، الاّ آن که به پای داشت به امر دعوت وبه جای خود گذاشت برای هدایت امّت، بعد از خود، وصی خود را به جهت نگاهبانی شریعت، حجّتی، پس ما گردانیدیم علی بن ابیطالب را خلیفه تو وامام امّت تو، پس حسن را یعنی مقرر گردانیدیم که بعد از علی خلیفه تو وامام امّت تو، حسن باشد وبعد از او حسین وبعد از او علی بن الحسین وبعد از او جعفر بن محمّد وبعد از او موسی بن جعفر وبعد از او علی بن موسی وبعد از او محمّد بن علی وبعد از او علی بن محمّد وبعد از او حسن بن علی وبعد از او حجتت پسر حسن. یا محمّد! سر بالا کن».
چون سر برآوردم، انوار علی وحسن وحسین ونُه تن از فرزندان حسین را دیدم وحجّت یعنی صاحب الزمان (علیه السلام) در میان ایشان می درخشید که گویا کوکب درخشنده بود».
پس خداوند فرمود: «اینها خلیفه ها وحجّتهای منند در زمین وخلیفه ها واوصیای تواند بعد از تو. پس خوشا به حال کسی که دوست دارد ایشان را ووای بر آن کسی که دشمن دارد ایشان را».
یازدهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن ابی عمیر واحمد بن محمّد بن ابی نصر از ابان بن عثمان الاحمر از ابان بن تغلب از عکرمه از عبد الله بن عباس گفت: یهودی که او را نعثل می گفتند به نزد حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) آمد وگفت: «یا محمّد! من چند چیز از تو می پرسم که دیری است که آن را در سینه دارم؛ اگر جواب ادا نمایی به دست تو اسلام می آورم».
آن حضرت فرمود: «ای ابا عماره! بپرس!»
گفت: «یا محمّد! پروردگار خود را از برای من وصف کن».
آن حضرت فرمود: وصف نمی توانند کرد حضرت خالق را مگر به آن چیزی که خود وصف کرده است به آن خود را. چگونه وصف نمایند خالق واحد وآفریننده یگانه را که عاجز است حواس از آنکه او را دریابد وادراک ذات مقدّس او نماید وفرو مانده است اوهام، از آنکه او را بیابد وبه کنه ذات او برسد ودرمانده است عقول، از آن که حدّی از برای او پیدا کند وناتوان است بصایر، از آن که احاطه بر قدرت او کند.
بزرگتر است از آن که وصف کنند او را وصف کنندگان. دور است در نزدیکی، نزدیک است در دوری، یعنی نزدیک ودور نزد علم او یکسان است. چگونگی را او چگونگی داده است. پس، نمی توان گفت که چگونه است. وکجایی را او کجایی بخشیده، پس نمی توان گفت که کجاست.
منقطع می شود فکرها از شناختن او، یعنی باید بدانید که کیفیّت وامنیّت از او پیدا شده وبه قدرت او وجود یافته. پس او احد است یعنی تکثّر در وحدانیّت ذاتش متصوّر نیست واز ابعاض واجزا معرّا وبری است وصمد است یعنی جسم نیست که توان گفتن که میان تهی است وخداوندی است که کل خلایق در حوایج ورغایب روی به درگاه او می آورند واز او حاجتها می طلبند واز او مرادها می یابند».
بالجمله آن حضرت فرمود که: خدای تعالی احد وصمد است؛ همچنان که خود، خود را وصف کرده است ووصف کنندگان نمی رسند به حد وصف کردن ونشان دادن او وچنانکه خود، وصف خود فرموده: لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد. است.
نعثل گفت: «راست گفتی یا محمّد! خبر ده مرا از آن که گفتی خدا یکی است واو را شبیه نیست. آیا نه چنین است که خدا یکی است وانسان نیز یکی است ودر یگانگی ووحدانیّت به خدا مانند شده است وحدانیّت ویگانگی انسان را».
آن حضرت فرمود که: «خدا واحد است، واحدالمعنی؛ یعنی همیشه واحد ویگانه بوده وچیزی با او نبوده وبی حدّ وبی اعراض است وهمیشه همچنین بوده وهمچنین خواهد بود. اما انسان واحد تنوی است یعنی غیر واحد حقیقی است، جسم است وعرضی است وروح است وجز این نیست که تشبیه در معانی است نه در غیر معانی است، یعنی هیچ کس در معنی وحدانیّت با او شرکت ندارد».
نعثل گفت: «راست گفتی یا محمّد! پس خبر ده مرا که وصی تو کیست؟ زیرا که هیچ پیغمبری نبوده الاّ آن که او را وصیی بوده وپیغمبر ما موسی، وصیت کرده به یوشع بن نون».
آن حضرت فرمود: «بلی! خبر دهم تو را وصی وخلیفه من بعد از من، علی بن ابیطالب وبعد از او دو سبط من، حسن وحسین وبه وصایت از پی حسین در می آید نُه تن از صلب حسین که ائمه ابرار وامامان نیکوکارند».
نعثل گفت: «نام کن ایشان را. یعنی به نام، ایشان را ذکر کن از برای من یامحمّد!»
حضرت فرمود: «بلی! چون حسین در گذرد پسر او علی، وصی وخلیفه باشد وچون مدّت خلافت ووصایت علی به نهایت رسد پسر او، محمّد وچون مدّت وصایت محمّد تمام شود پسر او، جعفر وچون مدّت وصایت جعفر گذرد پسر او، موسی وبعد از او پسر او، علی وبعد از او پسر او محمّد وبعد از او پسر او علی وبعد از او پسر او حسن وبعد از او پسر او حجّة بن الحسن؛ ایشان دوازده امامند به شماره نقبای بنی اسرائیل».
نعثل گفت: «پس جای ایشان در بهشت کجاست؟»
فرمود: «با منند در درجه من».
گفت: «شهادت می دهم که نیست الهی، الاّ الله تعالی وشهادت می دهم که تو رسول وفرستاده خدایی وشهادت می دهم که ایشانند اوصیاء بعد از تو وبه تحقیق که یافته ام این معنی را در کتب متقدمه. پس خبر ده مرا ای رسول خدا! از وصی دوازدهم از جمله اوصیای تو».
آن حضرت فرمود که: «او غایب خواهد شد تا نبینند او را وزمانی پیش آید امّت را که نماند از اسلام مگر اسم اسلام واز قرآن الاّ اسم قرآن! در آن هنگام رخصت دهد خداوند تعالی او را به خروج نمودن».
پس بلرزید نعثل وبرخاست از پیش پیغمبر ودر آن حال می گفت: «صلوات خدا بر تو باد ای بهترین پیغمبران! صلوات خدا باد بر اوصیای تو که پاک ومنزّهند از عیبها وگناهان وسپاس وحمد مر خدایی را که پرورگار عالمیان است».
در بعضی از روایات در اواخر این حدیث زیادتی هست با شعری که نعثل انشا نمود در مدح پیغمبر وائمه اثنی عشر (صلوات الله علیهم اجمعین ورضوانه).
دوازدهم: ونیز روایت کرده از فضالة بن ایوب از ابان بن عثمان از محمّد بن مسلم از ابو جعفر (علیه السلام) که گفت پیغمبر (صلی الله علیه وآله) با امیر المؤمنین (علیه السلام) که: «من اولی هستم به مؤمنان از نفسهای ایشان، بعد از آن، تو یا علی اولی هستی به مؤمنان از نفسهای ایشان، بعد از آن، امام حسن اولی است به مؤمنان از نفسهایشان. بعد از آن، امام حسین اولی است به مؤمنان از نفسهایشان، بعد از آن، علی بن الحسین اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، محمّد بن علی اولی است به مؤمنان از نفسهایشان، بعد از آن، جعفر بن محمّد اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، موسی بن جعفر اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، علی بن موسی اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، محمّد بن علی اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، علی بن محمّد اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، حسن بن علی اولی است به مؤمنان از نفسهایشان وبعد از آن، حجّة بن الحسن، آن که منتهی می شود به او خلافت ووصایت؛ وغائب خواهد شد مدّتی دراز، بعد از آن ظاهر خواهد شد وزمین را پر از عدل وداد خواهد کرد آن چنانکه پر شده باشد از جور وظلم. والحمدالله».
سیزدهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن حسن واسطی از زفر بن هذیل از سلیمان بن مهران اعمش از مورق از جابر بن عبد الله انصاری که او گفت: داخل شد مردی از یهود به مجلس پیغمبر که جندل نام او بود وپدرش جناده نام داشت واز یهود خیبر بود.
پس گفت: «یا محمّد! خبر ده ما را از آن که برای خدای نیست واز آنچه نزد خدا نیست واز آن چه نمی داند آن را خدا!»
حضرت فرمود: «آن که نیست برای خدا، شریک است وآنچه نیست نزد خدا، ظلم است وآنچه نمی داند آن را خداوند، آن قول شما گروه یهودیان است که می گویید: عزیر پسر خداست! والله که خدا کسی را فرزند خود نمی داند».
جندل گفت: اشهد ان لا اله الاّ الله وانّک رسول الله حقّاً.
بعد از آن گفت: «ای رسول خدا! من در خواب، موسی بن عمران را دیدم که به من گفت: ای جندل! به دست محمّد مسلمان شو وبه اوصیای بعد از او بگرای وتمسک نمای به ایشان وبیزاری جوی از بدکیشان! چون خداوند عالمیان مرا توفیق داد وبه خدمتت رسانید وشرف اسلام روزیم گردانید، مرا از حال اوصیای خود آگاه گردان تا متمسک شوم بر ایشان».
آن حضرت فرمود: «ای جندل! اوصیای من به عدد نقبای بنی اسرائیلند».
جندل گفت: «چنانچه در تورات یافتم نقبای بنی اسرائیل دوازده تن بودند».
آن حضرت فرمود: «بلی! امامان که اوصیای منند بعد از من، منحصرند در دوازده تن».
جندل گفت: «ایشان همه در یک زمان خواهند بود؟»
آن جناب فرمود: «همه در یک زمان نخواهند بود، بلکه یکی بعد از یکی به امر امامت ووصایت، قیام خواهند نمود؛ تو درک نخواهی کرد مگر به خدمت سه تن از ایشان».
جندل گفت: «پس اسامی ایشان را از برایم ذکر فرما!»
فرمود: «تو درخواهی یافت سیّد اوصیاء ووارث علم انبیاء وپدر ائمه اتقیاء، علی بن ابیطالب را بعد از من، پس از آن، دو فرزند او حسن وحسین را؛ پس تمسک نمای به ایشان وفریفته نکند تو را جهل جاهلان وچون هنگام ولادت فرزند من علی بن الحسین (علیهما السلام) باشد که سیّد وسرور عابدان است، حکم خدا بر تو وارد گردد، یعنی اجل تو در رسد وآخرین زاد تو از دنیا یک جرعه شیر باشد که خواهی نوشید آن را!»
جندل گفت: «ای رسول خدا! چیست نامهای اوصیای تو که بعد از علی بن الحسین امامانند برای مسلمین؟»
پیغمبر فرمود: «چون منقضی شود مدت امامت ووصایت علی بن الحسین (علیه السلام) قائم گردد به امر امامت پسراو، محمّد، که او را باقر لقب باشد وبعد از او پسر او، جعفر، که ملقب به صادق است وبعد از او پسر او موسی، ملقب به کاظم وبعد از او پسر او، علی که او را رضا گویند وبعد از او پسر او، محمّد، که او را تقی خوانند وبعد از او پسر او، علی، که او را نقی گویند وبعد از او پسر او، حسن، ملقب به زکی؛ بعد از آن غائب گردد از مردمان امامی از ایشان».
جندل گفت: «ای رسول خدا! حسن از ایشان غائب گردد؟»
فرمود: «نه! ولیکن پسر او، حجّت، غائب گردد غیبتی طولانی».
جندل گفت: «نام او چه باشد؟»
رسول خدا فرمود: «نام برده نشود تا زمانی که خداوند او را ظاهر سازد».
جندل گفت: «بشارت داد ما را موسی به تو واوصیای تو که از ذریّه تواند».
بعد از آن، تلاوت فرمود رسول خدا این آیه را: ﴿وَعَدَ الله الّذینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فیِ الْأَرْضِ کَما اسَتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ولَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذی ارتَضی لَهُمْ ولَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً﴾ (نور: ۵۵).
جندل گفت: «ای رسول خدا! خوف ایشان از چه باشد؟»
حضرت فرمود: «در زمان هر یک از ایشان، شیطانی باشد که ایشان را آزار کند وبر ایشان جفا نماید. چون رخصت دهد خداوند، حجّت را بیرون آید وپاک سازد زمین را از ظالمان وپر کند زمین را از عدل وداد آن چنانکه پر شده باشد از ظلم وجور. خوشا حال آنان که در زمان غائب شدن او صابر باشند وخوشا حال آنهایی که به حجّت وطریقه او باشند ودر مودّت ومحبّت او ثابت باشند؛ ایشان آنانند که خداوند در کتاب خود وصف ایشان نموده وفرموده: ﴿الّذین یُؤْمِنُونَ بالغیب﴾ (بقره: ۳).
و جای دیگر سالک در صفت ایشان فرموده: ﴿اولئک حزب الله الا انّ حزب الله هم المفلحون﴾ (مجادله: ۲۲).
جابر گفت: بعد از آن، جندل بن جناده زیست تا ایّام امام حسین (علیه السلام) بعد از آن رفت به طرف طائف ودر آنجا بیمار شد ودر آن بیماری شیر طلبید وجرعه ای از آن نوشید وگفت: «این چیزی است که رسول خدا فرمود، آخرین زاد من از دنیا جرعه ای از شیر باشد». وبعد از آن رحلت کرد ودر موضعی در طائف که معروف است به کوراء مدفون گردید.
چهاردهم: ونیز روایت کرده از حسن بن علی بن سالم از پدر خود از ابی حمزه ثمالی از سعید بن جبیر از عبد الله بن عباس که فرمود پیغمبر (صلی الله علیه وآله): «چون خداوند تعالی دنیا را آفرید، دیده ور شد بر اهل زمین، یعنی به نظر علمی؛ پس برگزید مرا از همه عالمیان ومرا پیغمبری داد وبه رسالت به عالمیان فرستاد؛ پس مرتبه دوم یا در رتبه دوم به نظر قدرت به عالمیان نگریست وعلی را اختیار نمود وامامت به او کرامت فرمود که او را به برادری ووصایت وخلافت ووزارت برگزینم.
پس، علی از من است ومن از علی واو شوهر دختر من وپدر دو سبط من، حسن وحسین است. وآگاه باشید که خداوند مرا وایشان را حجّتها گردانید بر بندگان خود ومقرر فرمود از صلب حسین، امامان را که برپای بدارند امر مرا وحفظ کنند وصیت مرا».
و فرمود: «نهم از امامان که از صلب حسین هستند، قائم اهل بیت من ومهدی امّت من است وشبیه ترین مردمان است به من در شمایل وافعال واقوال خود. ظاهر خواهد شد بعد از غائب بودن دراز وحیرت مضله».
ظاهراً مراد از «حیرت مضله» آن است که در زمان غیبت آن حضرت، مردمان را حیرت دست دهد از پس آن که غائب شدن آن حضرت به طول کشید به حدّی که آنهایی که قلوب ایشان ممتحن نباشد به ایمان، کار ایشان به ضلالت کشد.
پس فرمود که: «مهدی آشکار سازد امر خدا را وظاهر گرداند دین خدا را ومؤیّد گردد به یاری خدا. ملائکه نصرت نمایند او را وپر کند زمین را از عدل وداد، همچنان که پر شده باشد از ظلم وجور».
روایت اصبغ بن نباته درباره تمسک به ائمه اطهار (علیهم السلام) وامام عصر (علیه السلام):
پانزدهم: ونیز روایت کرده از علی بن الحکم از جعفر بن سلیمان الضبعی از سعد بن طریف از اصبغ بن نباته از سلمان فارسی که گفت: خطبه ای خواند رسول خدا بر ما وفرمود: «ای گروه مردمان! من رحلت کننده ام عنقریب وروانه شونده ام به مغیب. وصیت می کنم شما را درباره عترت خود که نیکویی کنید با عترت من وبپرهیزید از بدعت هربدعتی، ضلالت است ولا محاله اهل ضلالت در جهنم اند.
ای گروه مردمان! هر کس نبیند آفتاب را، پس می باید چنگ در زند ومتمسک شود به ماه. هرکس گم کند ونیابد ماه را، می باید متمسک شود به فرقدین وهرگاه نیابد فرقدین را متمسک شود به ستاره های روشن. بعد از من می گویم شما را بدانید که قول من قول خداست ومخالفت نورزید خدا را در آنچه امر کرد شما را به آن. خدا می داند که من رسانیدم به شما هرچه را که امر کرد مرا به آن وشاهد می گیرم خدای را بر خود وبر شما».
سلمان گفت که: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) از منبر به زیر آمد، از پی او رفتم تا داخل خانه عایشه شد. پس من در آمدم وگفتم: «پدر ومادرم فدای تو باد ای رسول خدا! شنیدم که فرمودید هرگاه نیابید آفتاب را، متمسک به ماه شوید وچون گم کردید ماه را، متمسک شوید به فرقدین وچون فرقدان نباشد، متمسک شوید به ستاره های روشن؛ گمان بردم که در این گفته ها رمزی واشاره ای باشد».
آن حضرت فرمود: «نیکو یافته ای، ای سلمان!»
گفتم که: «روشن گردان از برای من، ای رسول خدا! وبیان فرما که چیست آفتاب وماه وستاره های روشن؟»
آن حضرت فرمود که: «منم آفتاب وعلی است ماه وچون مرا نیابید، متمسک شوید به علی بعد از من، اما فرقدان حسن وحسین اند؛ هرگاه نیابید ماه را، متمسک به ایشان شوید واما ستاره های روشن، ایشان نُه امامند از صلب حسین ونهم ایشان، مهدی ایشان است».
بعد از آن، حضرت فرمود که: «ایشانند اوصیا وخلفای بعد از من، ائمّه ابرارند به شماره اسباط یعقوب وحواریین عیسی».
گفتم: «نام ایشان را از برای من بیان فرما ای رسول خدا!»
فرمود: «اول ایشان وسیّد ایشان علی بن ابیطالب است وبعد از او دو سبط من، حسن وحسین وبعد از او علی بن الحسین، زین العابدین وبعد از او محمّد بن علی، باقر علوم نبیین وبعد از او صادق جعفر بن محمّد وبعد از او کاظم موسی بن جعفر وبعد از او رضا علی بن موسی، آنکه کشته خواهد شد در زمین غربت؛ بعد از او فرزندش محمّد وبعد از او فرزند او علی وبعد از او فرزند او حسن وبعد از او فرزند او حجّت قائم که منتظَر است در غائب بودنش ومطاع است در ظهورش.
پس، بدرستی که ایشانند عترت من، از گوشت وخون من. علم ایشان علم من است وحکم ایشان حکم من است. وهرکس برنجاند مرا درباره ایشان، نرساند خدای تعالی به او شفاعت مرا».
شانزدهم: ونیز روایت کرده از عثمان بن عیسی از ابی حمزه ثمالی از اسلم از ابی الطفیل از عمار بن یاسر که گفت: چون وقت وفات پیغمبر (صلی الله علیه وآله) رسید، امیر المؤمنین (علیه السلام) را طلبید ودر سرّ، با آن حضرت سخن بسیار گفت. چنانکه آن راز گفتن به طول کشید؛ بعد از آن آواز مبارک بلند نمود وفرمود که: «یاعلی! تو وصی ووارث منی وعطا کرد خدای تعالی به تو علم وفهم مرا. پس چون در گذرم، ظاهر شود نسبت به تو کینه هایی که در سینه ای قومی است وحق تو را غصب خواهند کرد».
پس حضرت فاطمه (علیها السلام) گریست وامام حسن وامام حسین (علیهما السلام) هم به گریه درآمدند.
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به فاطمه فرمود: «ای بهترین زنان! چرا گریانی؟»
فرمود: «ای پدر جان! از هلاک شدن بعد از تو می ترسم».
فرمود: «بشارت باد تو را که اول کسی که از اهل بیت من به من خواهد رسید تو خواهی بود. گریه مکن ومحزون مباش که تو بهترین زنان بهشتی وپدرت بهترین پیغمبران است وپسر عمّت بهترین اوصیاست ودو پسرت بهترین جوانان اهل بهشتند واز صلب حسین بیرون خواهد آورد خدای تعالی، نُه امام معصوم مطهر را واز ما خواهد بود مهدی این امّت».
روایت عمار یاسر درباره خلفای بعد از رسول الله وامام عصر (علیه السلام):
هفدهم: ونیز روایت کرده از حسن بن علی بن فضل از عبد الله بن بکیر از عبد الملک بن اسمعیل اسدی از پدرش از سعید بن جبیر که گفت: به عمار بن یاسر گفتند که: «تو را چه واداشت بر دوستی علی بن ابیطالب (علیه السلام)؟»
گفت: «خدا ورسول آن مرا وداشته اند به آن وخدای تعالی آیات جلیله در شأن او فرو فرستاد ورسول خدا (صلی الله علیه وآله)، احادیث بسیار در صفتش بیان فرمود».
گفت: «آیا خبر نمی دهی به چیزی از آنچه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در شأن او گفته است؟»
عمار گفت: «چرا خبر ندهم وحال آن که من بیزارم از آنهایی که حق را پنهان می دارند وباطل را ظاهر می سازند».
بعد از آن گفت که: با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودم که علی (علیه السلام) را دیدم در بعضی غزوات که چندین تن صاحبان علمای قریش را به قتل رسانید. پس با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفتم: «علی (علیه السلام) حق جهاد در راه خدای را به عمل آورد».
حضرت فرمود که: «چه چیز او را از این امر باز تواند داشت؟ او از من است ومن از اویم واو وارث من است وقاضی وحکم کننده دین من ووفاکننده به وعده من است وخلیفه من است بعد از من واگر او نمی بود، مؤمن محض شناخته نمی شد در زمان حیات من وبعد از وفات من.
جنگ او جنگ من است وجنگ من، جنگ خداست وصلح او صلح من است وصلح من صلح خداست.
بیرون خواهد آورد خدای تعالی از صلب او ائمّه راشدین را.
بدان ای عمار! خدای تعالی عهد کرده با من که عطا کند به من دوازده خلیفه از جمله ایشان علی است واو اوّل آن خلیفه هاست وبهترین ایشان است».
گفتم: «دیگران کیستند ای رسول خدا؟»
فرمود: «دوم ایشان حسن بن علی بن ابیطالب (علیهما السلام) سوّم ایشان حسین بن علی بن ابیطالب (علیهما السلام) وچهارم ایشان علی بن الحسین است که زینت عابدان است وپنجم ایشان محمّد بن علی وبعد از او پسر او، جعفر وبعد از او پسر او موسی وبعد از او پسر او علی وبعد از او پسر او، محمّد وبعد از او پسر او، علی وبعد از او پسر او حسن وبعد از او پسر او، آنکه پنهان شود از مردمان پنهان شدن دراز واین است معنی قول خدای تعالی که می فرماید: ﴿قُلْ أَرَاَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مَاؤُکُم غَوْراً فَمَنْ یَأتیکُمْ بِمآءٍ مَعینٍ﴾ (ملک: ۳۰) بعد از آن بیرون آید وپر کند دنیا را از عدل وداد، آن چنانکه پر شده باشد از جور وظلم.
ای عمار! زود باشد که بعد از من فتنه وآشوبی ظاهر گردد وچون چنین شد، پیروی کن علی وحزب علی را که علی با حق است وحق با علی وزود باشد که تو به اتفاق او مقاتله کنی با ناکثین وقاسطین بعد از آن بکشند تو را، فئه باغیه وگروه ستم پیشه وباشد آخرین زاد تو از دنیا یک جرعه شیر که بیاشامی آن را».
سعید بن جبیر گفت: «آن چنان شد که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خبر داده بود».
هیجدهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن ابی عمیر (رضی الله عنه) از غیاث بن ابراهیم از ابی عبد الله (علیه السلام) از پدرش محمّد بن علی، از پدرش، علی بن الحسین، از پدرش، حسین بن علی (علیهم السلام) که فرمود: از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) پرسیدند از معنی قول رسول خدا (صلی الله علیه وآله): انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی. کیستند عترت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)؟
فرمود: «منم وحسن وحسین ونُه امام از فرزندان حسین (علیه السلام) که نهم ایشان مهدی ایشان است. جدا نمی شوند از کتاب خدای (عزَّ وجلَّ) وکتاب خدا از ایشان جدا نمی شود تا وارد شود به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حوض او یعنی کوثر».
نوزدهم: ونیز روایت کرده از عبد الله بن جبله از عبد الله بن مستنیراز مفضل بن عمر از جابر بن یزید الجعفی از عبد الله بن عباس گفت: داخل شدم به مسجد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حالتی که امام حسن (علیه السلام) بر دوش شریف آن حضرت بود وامام حسین (علیه السلام) بر ران مبارکش. می بوسید ایشان را مکرر ومی گفت: «بار خدایا! دوست دار آن کسی را که دوست دارد ایشان را ودشمن دار آن کسی را که دشمن دارد ایشان را».
و فرمود: «ای پسر عبّاس! گویا نظر می کنم به سیاه وسفید درهم آمیخته این فرزندم حسین یعنی موی ریش مبارکش که رنگین شود از خونش ودعوت کند وکسی اجابتش نکند ویاری طلبد وکسی یاریش ننماید».
گفتم: «چه کسی مرتکب این فعل شود؟»
فرمود: «اشرار امّت من که نرساند وعطا ننماید خدای تعالی به آنان شفاعت مرا».
بعد از آن فرمود: «ای پسر عباس! هر کس زیارت کند حسین را در حالتی که عارف باشد به حق او یعنی او را امام مفترض الطاعة داند، می نویسد خدای تعالی از برای او ثواب هزار حج را وهزار عمره.
بدان وآگاه باش که هر کس زیارت کند حسین را، حکم آن دارد که مرا زیارت کرده وهر کس مرا زیارت کند گویا خدا را زیارت کرده وحق زیارت کننده بر خدا، آن است که عذاب نکند او را به آتش دوزخ.
آگاه باش که اجابت دعا در زیر گنبد اوست، شفای امراض مندرج در تربت اوست وامامان از اولاد اویند».
ابن عباس گفت: گفتم: «ای رسول خدا! چند امامند بعد از تو؟»
آن حضرت فرمود: «به عدد اسباط یعقوب ونقبای بنی اسرائیل وحواریین عیسی (علیه السلام)».
گفت: گفتم: «چند عدد بودند اسباط ونقبای حواریین؟»
آن حضرت فرمود: «دوازده نفر بودند وامامان بعد از من دوازده نفر هستند؛ اوّل ایشان علی بن ابیطالب است وبعد از او دو سبط من حسن وحسین وچون منقضی شود مدّت امامت حسین، پسر او، علی وچون بگذرد مدت او، پسر او محمّد وچون بگذرد مدّت او پسر او، جعفر وچون منقضی شود ایّام او پسر او، موسی وچون منقضی شود مدّت او پسر او، علی وچون منقضی شود ایّام او پسر او، محمّد وچون منقضی شود مدّت او پسر او، علی وچون بگذرد ایّام علی پسر او، حسن وچون منقضی شود ایّام حسن، پسر او حجّت (علیهم السلام)».
گفت: «ای رسول خدا! نامها شنیدم که هرگز نشنیده بودم».
پیغمبر فرمود که: «ایشان امامانند بعد از من، اگرچه مقهور شوند واینان علم خدا ومعصومانند ونجیبان وبرگزیدگان اند.
ای پسر عباس! هر کس بیاید در روز قیامت در حالتی که عارف باشد به حق ایشان، من او را دست می گیرم وبه بهشت درمی آورم.
ای پسر عباس! هر کس انکار کند ایشان را یا رد کند یکی از ایشان را، چنان باشد که مرا انکار کرده ورد نموده وهر کس مرا انکار نماید یا رد کند چنان باشد که خدا را انکار نموده ورد کرده.
ای پسر عباس! زود باشد که مردمان به چپ وراست میل نمایند وهرگاه چنان باشد، تو متابعت نمایی علی وحزب او را؛ بدرستی که علی به حق است وحق با علی است واز هم جدا نشوند، تا در کنار حوض کوثر به من وارد گردند.
ای پسر عباس! دوستی ایشان دوستی من است ودوستی من دوستی خداست وجنگ کردن با ایشان جنگ کردن با من است وجنگ کردن با من جنگ کردن با خداست وآشتی کردن با ایشان آشتی کردن با من است وآشتی کردن با من آشتی کردن با خداست».
بعد از آن پیغمبر (صلی الله علیه وآله) تلاوت فرمود این آیه را: ﴿یُریدُونَ اَنْ یُطْفِؤا نُورَ الله بِاَفْواهِهِمْ ویَأبَی الله إلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَه ولَوْ کَرِهَ الْکافِرونَ﴾ (توبه: ۳۲).
بیستم: ونیز روایت کرده از حسن بن محبوب از مالک بن عطیه از ثابت بن دینار از ابی جعفر (علیه السلام) که فرمود: حسین بن علی بن ابیطالب (علیهما السلام) یک شب پیش از آن که شهید شود به اصحاب خود که: روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با من گفت: «ای فرزند من! زود باشد که برسانند تو را به سوی عراق وفرود آورند تو را به زمینی که آن را عمورا وکربلا گویند وتو در آن زمین شهید شوی وجماعتی با تو شهید شوند.
به تحقیق که نزدیک شده است آن عهدی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با من کرده بود ومن فردا روانه ام به سوی آن حضرت؛ پس هر کس از شما که برگشتن را دوست دارد باید که در همین شب برگردد که من، او را اذن برگشتن دادم واز من بحل است».
و آن جناب در این باب تأکید ومبالغه تمام نمود وایشان راضی به برگشتن نشدند وگفتند که: «بخدا قسم! که تو را وا نمی گذاریم واز تو هرگز جدا نمی شویم تا به جایی که وارد می شوی ما نیز وارد شویم».
آن حضرت چون این عزیمت را دید از ایشان، فرمود که: «بشارت باد شما را به بهشت! قسم بخدا که بعد از آنچه بر ما وارد شود درنگ خواهیم نمود آن قدر که خدای تعالی خواسته باشد؛ پس بیرون خواهد آورد خدای تعالی ما را وشما را در آن هنگام که قائم ما ظاهر شود؛ پس انتقام خواهد کشید از ظالمان. وما وشما مشاهده خواهیم کرد ایشان را در زنجیر وغلها، گرفتار انواع عذاب ونکال».
گفتند به آن حضرت که: «کیست قائم شما ای فرزند رسول خدا!؟»
فرمود که: «فرزند هفتمین است از اولاد فرزند من، محمّد بن علی باقر واو حجّةبن حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی است، فرزند من. واوست آن کسی که غایب خواهد شد مدّتی دراز وبعد از آن ظاهر خواهد شد وپر خواهد کرد زمین را از عدل وداد، چنانچه پر شده از جور وظلم».
روایت ابو خالد کابلی از امام سجاد (علیه السلام) در مورد اولوا الامر:
بیست ویکم: ونیز روایت کرده از صفوان بن یحیی (رضی الله عنه) از ابراهیم بن ابی زیاد از ابی حمزه ثمالی از ابی خالد کابلی که گفت: داخل شدم بر سیّد خود، علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیهم السلام) وگفتم: «ای فرزند رسول خدا! خبر ده مرا از آن کسانی که فرض کرد خدای تعالی، اطاعت ومودّت ایشان را وواجب کرده بر بندگان خود اقتدا کردن به ایشان را بعد از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؟»
حضرت فرمود که: «ای کابلی! بدرستی که اولوا الامری که خدای تعالی ایشان را امامان مردم قرار داده وواجب فرموده بر مردم فرمانبرداری ایشان را، امیر المؤمنین (علیه السلام) است؛ آنگاه عمّ من حسن، پس از آن پدرم حسین (علیهما السلام) آنگاه منتهی شده امر امامت به ما». وآن جناب ساکت شد.
پس گفتم: «ای سیّد من! روایت کرده اند برای ما از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که زمین خالی نمی ماند از حجّتی که خدای را باشد بر بندگانش. پس کیست حجّت وامام بعد از تو؟»
فرمود: «پسرم محمّد که نامش در صحف اولی باقر است. خواهد شکافت علم را شکافتنی. او حجّت وامام است بعد از من وبعد از محمّد پسر او، جعفر که نامش نزد اهل آسمان، صادق است».
گفتم: «ای سیّد من! چگونه است که نام او صادق شده است وحال آنکه همه شما صادقانید؟»
فرمود که: «حدیث کرد برای من پدرم از پدرش که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: چون فرزندم جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیهم السلام) متولّد گردد او را صادق نام کنید که پنجمین از فرزندان او که نامش جعفر باشد، دعوای امامت خواهد کرد از روی تجری ودلیری بر خداوند ودروغ بستن بر او؛ پس او نزد خدای تعالی جعفر کذّاب است که افترا زننده است بر خدای تعالی ودعوی کننده وچیزی که اهل آن نیست ومخالف پدر خود وحسد دارنده بر برادر خود واو کسی است که قصد خواهد کرد کشف سرّ خداوند (عزَّ وجلَّ) را در نزد غیبت ولیّ خداوند».
آنگاه آن حضرت سخت گریست. آنگاه فرمود: «گویا می بینم جعفر کذّاب را که واداشته طاغی زمان خود را به تفتیش امر ولی الله که پنهان شده در کنف حمایت خداوند وموکّل گردانیده به حرم پدر آن حضرت از روی جهلی که به رتبه ولیّ خداوند دارد وحرص به قتل او اگر ظفر بیابد بر او وطمعی که دارد به میراث برادر خود که بگیرد آن میراث را به غیر حق».
ابوخالد گفت: گفتم: «ای فرزند رسول خدا! این امور واقع شدنی است؟»
فرمود: «بلی! به پروردگارم سوگند! بدرستی که این امور نوشته شده است نزد ما در کتابی که در آن کتاب ذکر محنتهایی است که جاری می شود بر ما بعد از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)».
ابو خالد گفت: گفتم: «ای فرزند رسول خدا! بعد از آن چه واقع خواهد شد؟»
فرمود: «بعد از آن پنهان بودن، امتداد خواهد یافت به ولی خدا که دوازدهمین از اوصیای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ودوازدهمین است از امامانی که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می آیند.
ای ابو خالد! بدرستی که اهل زمان غیبت او که قائلند به امامت او ومنتظرند ظهور او را، افضلند از اهل هر زمانی. زیرا که خدای تعالی عطا کرده به ایشان از عقول وافهام ومعرفت به کسی که غایب گردیده در نزد ایشان به منزله مشاهده وگردانیده خدای تعالی ایشان را در آن زمان به منزله جهاد کنندگان به شمشیر در پیش روی رسول خدا (صلی الله علیه وآله). ایشانند مخلصان از روی حق وشیعیان از روی صدق وداعیانند به سوی دین خداوند (عزَّ وجلَّ) در نهانی وآشکار».
و فرمود: انتظار فرج، از بهترین فرجهاست.
بیست ودوم: ونیز روایت کرده از علی بن الحکم (رضی الله عنه) از سیف بن عمیره از علقمة بن محمّد حضرمی از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: «ائمه دوازده نفر هستند».
گفتم: «ای فرزند رسول خدا! پس نامهای ایشان را از برای من ذکر کن که پدر ومادرم فدای تو باد!»
فرمود: «از گذشتگان، علی بن ابیطالب وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمّد بن علی (صلوات الله علیهم اجمعین) وبعد از او، من».
گفتم: «بعد از تو ای فرزند رسول خدا!»
فرمود که: «من وصیّت کردم به فرزندم موسی واو امام است بعد از من».
گفتم: «کیست امام بعد از موسی؟»
فرمود: «پسرش علی که او را رضا گویند. دفن می شود در زمین غربت از خراسان. بعد از او پسر او محمّد، بعد از او پسر او علی وبعد از او پسر او حسن وبعد از او پسر او، مهدی (صلوات الله علیهم) واو چون خروج نماید، جمع شوند نزد او ۳۱۳ تن به عدد مردان بدر وچون زمان خروجش رسد، او را شمشیری است در غلاف، از غلاف بیرون آید وندا کند او را که: ای ولیّ خدا! برخیز وبکش دشمنان خدا را!»
روایت عبد العظیم حسنی درباره امام عصر (علیه السلام):
بیست وسوّم: ونیز روایت کرده از سهل بن زیاد آدمی از عبد العظیم بن عبد الله حسنی که گفت: داخل شدم بر سیّد خود، علی بن محمّد یعنی امام علی نقی (علیهما السلام). چون نظر حضرت بر من افتاد، فرمود: «مرحبا به تو ای ابوالقاسم! حقا که تو دوست مایی!»
گفتم: «یا بن رسول الله! اراده دارم که به تو عرض کنم معالم دین خود را اگر پسندیده تو باشد بر آن ثابت باشم تا آن که ملاقات کنم به خدای خود».
آن حضرت فرمود که: «بیار آنچه داری یا اباالقاسم!»
گفتم که: «می گویم خدای تبارک تعالی یکی است واو را مثل ومانند نیست وخارج از دو حدّ است که آن حدّ ابطال است ودیگری حدّ تشبیه واو سبحانه تعالی جسم نیست وصورت نیست وعرض نیست وجوهر نیست، بلکه او (جل جلاله)، جسم دهنده جسمها وصورت بخشنده صورتها وآفریننده اعراض وجوهرها است وپروردگار هر چیزی ومالک وجاعل ومحدّث آن چیز است.
می گویم که: محمّد، بنده ورسول اوست وخاتم پیغمبران است ونیست پیغبری بعد از او، تا روز قیامت.
و می گویم که شریعت او ختم کننده شریعتها است وشریعتی نیست بعد از آن شریعت تا روز قیامت.
و می گویم که امام وخلیفه وولی امر بعد از او، امیر المؤمنین علی بن ابیطالب است وبعد از او فرزند او حسن وبعد از او حسین، پس علی بن الحسین، پس محمّد بن علی، پس جعفر بن محمّد، پس موسی بن جعفر، پس علی بن موسی، پس محمّد بن علی، پس تو ای مولای من!»
امام (علیه السلام) فرمود که: «بعد از من، امام وخلیفه وولیّ امر فرزند من حسن است. پس، مردمان را چگونه است عقیده درباره خلف بعد از او؟»
گفتم: «بر چه وجه است آن ای مولای من!؟»
فرمود: «از آن جهت که نبینند شخص او را وحلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا خروج کند وپر گرداند زمین را از عدل وداد، آن چنانکه پر شده باشد از جور وظلم».
عبد العظیم (سلام الله علیه) گفت: پس گفتم که: «اقرار کردم یعنی به امامت حضرت امام حسن وخلف نیز قائل شدم ومی گویم که دوست این امامان، دوست خداست ودشمن ایشان، دشمن خداست وطاعت ایشان یعنی فرمانبرداری نمودن ایشان را، طاعت وفرمانبرداری خداست ومعصیت ایشان یعنی نافرمانی نمودن ایشان را، معصیت ونافرمانی خداست.
می گویم که معراج حق است وپرسش در قبر حق است وبهشت حق است ودوزخ حق است وصراط حق است ومیزان حق است وقیامت حق است وآینده است وشکی در آن نیست وخدای تعالی خواهد برانگیخت هر کسی را که در قبرهاست.
و می گویم که فرائض واجبه بعد از ولایت ودوستی خدا ورسول وائمّه، نماز است وزکات وروزه وحج وجهاد وامر به معروف ونهی از منکر».
امام (علیه السلام) فرمود: «ای ابوالقاسم! بخدا قسم که این اعتقاد که تو داری وعرض کردی، دین خداست. آن دینی که پسندیده است آن را از برای بندگان خود. ثابت باش بر آن که خدای تعالی ثابت بدارد تو را به قول ثابت در حیات دنیا ودر آخرت».
بیست وچهارم: ونیز روایت کرده از محمّد بن عبد الجبار که گفت: گفتم به خواجه ومولای خود، حسن بن علی (علیهما السلام) که: «ای فرزند رسول خدا! فدای تو گرداند مرا خداوند! دوست می دارم که بدانم اسم امام وحجّت خدا بر بندگان خدا بعد از تو کیست؟»
آن حضرت فرمود: «امام وحجّت بعد از من، پسر من است که همنام وهم کنیت رسول خداست وآخرین خلفای اوست».
گفتم: «کیست او؟ یعنی آن امام که پسر تو است از که به وجود خواهد آمد؟»
فرمود: «از دختر پسر قیصر پادشاه روم. بدان وآگاه باش که زود باشد که متولّد گردد، پس غائب شود از مردمان غائب شدنی دراز، بعد از آن ظاهر شود وبکشد دجال را وپر کند زمین را از عدل وداد، همچنان که پر شده باشد از جور وظلم. وحلال نیست احدی را که پیش از خروج او، او را به نام وبه کنیت او ذکر کند».
و فرمود: «صلوات خدا بر او باد!»
بیست وپنجم: ونیز روایت کرده از احمد بن اسحق بن عبد الله الاشعری که گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) که می گفت: «حمد وسپاس آن خداوندی را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا به من نمود خلف را که بعد از من است وشبیه ترین مردمان است به حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از روی خَلق وخُلق.
محافظت خواهد نمود خداوند تعالی او را در زمان غائب بودنش وبعد از آن، او را ظاهر خواهد گردانید؛ پس پر خواهد کرد زمین را از عدل وداد، همچنان که پر شده باشد از ظلم وجور».
بیست وششم: ونیز روایت کرده از محمّد بن علی بن حمزة بن الحسین بن عبیدالله بن العباس بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) که گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) که می گفت: «متولّد شد ولیّ خدا وحجّت خدا بر بندگان خدا وخلیفه بعد از من، ختنه شده، در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ در طلوع فجر.
اول کسی که او را شست، رضوان خازن بهشت بود با جمعی از ملائکه مقرّبین که او را به آب کوثر سلسبیل شستند. بعد از آن، شست او را عمه من حکیمه خاتون دختر امام محمّد بن علی رضا (علیهما السلام)».
از محمّد بن علی که راوی این حدیث است پرسیدند: از مادر صاحب الامر (علیه السلام). گفت: «مادرش ملیکه بود که در بعضی از روزها او را سوسن ودر بعضی از ایّام ریحانه می گفتند وصیقل ونرجس نیز از نامهای او بود».
بیست وهفتم: ونیز روایت کرده از ابراهیم بن محمّد بن فارس النیسابوری که گفت: چون عمرو بن عوف والی، همّت کرد به کشتن من، او مردی بود که میل تمام داشت به کشتن شیعیان، پس من خبر یافتم. خوفی عظیم بر من غالب شد واهل وعیال ودوستان خود را وداع کردم وروی به خانه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) آوردم که آن حضرت را نیز وداع کنم واراده گریختن داشتم. چون به خانه درآمدم، پسری دیدم در پهلوی آن حضرت نشسته بود که رویش چون ماه شب چهارده بود، از نور وضیاء او حیران شدم به مرتبه ای که نزدیک شد که آنچه در خاطر داشتم فراموش کنم.
با من گفت که: «ابراهیم! حاجت گریختن نیست. زود باشد که خدای تعالی شرّ او را از تو کفایت کند!»
حیرتم زیاده شد. با امام حسن (علیه السلام) گفتم: «فدای تو گردم! کیست این پسر که از ما فی الضمیر من خبر داد؟»
آن حضرت فرمود: «او فرزند من وخلیفه من است بعد از من واوست آنکه غائب شود غائب شدنی دراز وبعد از پر شدن زمین از جور وظلم ظاهر شود وپر کند زمین را از عدل وداد».
پس از آن حضرت از نام آن سرور پرسیدم. فرمود که: «همنام وهم کنیت پیغمبر است وحلال نیست کسی که به نام ویا به کنیت، او را ذکر کند تا زمانی که ظاهر سازد خداوند تعالی دولت وسلطنت او را. پس، پنهان دار ای ابراهیم! آنچه دیدی وآنچه شنیدی از ما، امروز الاّ از اهلش».
پس بر ایشان وآبای کرام ایشان صلوات فرستادم وبیرون آمدم در حالتی که مستظهر به فضل خدای تعالی بودم ووثوق واعتماد مرا بر آنچه شنیدم از حضرت صاحب الزمان (صلوات الله علیه) .
پس، بشارت داد مرا عمّ من، علی بن فارس که معتمد، خلیفه عباسی، برادر خود، ابواحمد را فرستاد وامر کرد او را به قتل عمر وبن عوف پس ابو احمد بن حسین او را گرفت وبند از بند جدا کرد.
بیست وهشتم: ونیز روایت کرده از ابو محمّد عبد الله بن سعد کاتب که گفت: امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود که: «بنی امیّه وبنی عباس شمشیرهای خود را بر ما گذاشتند به دو سبب:
یکی آنکه: می دانستند که ایشان را در خلافت حقی نیست ومی ترسیدند از آن که ما دعوای خلافت کنیم وخلافت در جای خود قرار گیرد.
دوم آنکه: از اخبار متواتره واقف شده بودند که زوال ملک جابران وظالمان در دست قائم ما خواهد بود وشک نداشتند در آن که ایشان از ظالمان وجابرانند».
پس، کوشش کردند در کشتن اهل بیت رسول خدا ونیست ونابود کردن نسل آن حضرت، از روی طمعی که بود ایشان را به وصول به منع تولد حضرت قائم (علیه السلام) یا کشتن آن حضرت، یعنی مبالغه در کشتن اهل بیت رسول خدا می نمودند به امید آن که شاید آن حضرت به وجود نیاید یا اگر به وجود آمده باشد کشته شود تا ملک وپادشاهی از دست ایشان بیرون نرود.
پس، ابا نمود خداوند متعال که کشف امر آن حضرت نماید از برای یکی از ظالمان، الاّ آن که تمام می کردند نور خود را واگر چه خوش نمی دارند مشرکان.
بیست ونهم: ونیز روایت کرده از فضالة بن ایوب از عبد الله بن سنان که گفت: پدرم سؤال کرد از حضرت ابی عبد الله، جعفر صادق (علیه السلام) از سلطان عادل.
آن حضرت فرمود: «او آن کسی است که خدای تعالی فرض گردانیده است اطاعت وفرمانبرداری او را بعد از انبیاء ومرسلین، بر جمیع آدمیان وجنیان واو سلطانی است بعد از سلطانی تا آن که منتهی شود به سلطان دوازدهم».
پس مردی از اصحاب آن حضرت گفت که: «وصف کن از برای ما که ایشان کیستند ای فرزند رسول خدا؟»
آن سرور فرمود که: «ایشان آن کسانند که خدای تعالی درباره ایشان فرموده است که: ﴿اَطیعُوا الله واَطیعُوا الرَّسُولَ واُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ﴾.
و آن کسانیند که خاتم ایشان، آن کسی است که عیسی (علیه السلام) در زمان دولت او فرود خواهد آمد از آسمان ونماز خواهد گزارد در خلف او واوست آن کسی که خواهد کشت دجال را ومفتوح خواهد ساخت خدای تعالی به دست او مشارق ومغارب زمین را وطول خواهد کشید پادشاهی وسلطنت او تا به روز قیامت».
مناسب است که ذکر شود در این جا حدیثی که شیخ مذکور روایت کرده از محمّد بن ابی عمیر وصفوان بن یحیی، هر دو از جمیل بن دراج از حضرت صادق (علیه السلام) از پدران خود از امیر المؤمنین (علیه السلام) که آن حضرت فرمود: «اسلام وسلطان عادل دو برادر توأمند، شایسته نیست یکی از آن دو مگر با رفیق وصاحبش. اسلام، اساس است وسلطان عادل، پاسبان ونگاه دارنده آن اساس، آنچه آن را اساس نیست منهدم است وآنچه آن را پاسبان نیست نابود وناچیز است.
پس، از این جهت که چون رحلت خواهد کرد قائم ما، باقی نخواهد ماند اثری از اسلام وچون نماند اثری از اسلام، باقی نخواهد ماند اثری از دنیا».
روایت زراره از امام جواد (علیه السلام) درباره حضرت حجّت (علیه السلام):
سی ام: ونیز روایت کرده از محمّد بن ابی عمیر (رضی الله عنه) از عمر بن اذنیه از زراره از ابی جعفر (علیه السلام) که فرمود: «بدرستی که خدای تعالی آفریده چهارده نور، پیش از آنکه چیزهای دیگر را بیافریند، به چهارده هزار سال وآن چهارده نور از ارواح ما».
پس شخصی به آن حضرت عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! کیستند آن چهارده نور؟»
فرمود: «محمّد وعلی وفاطمه وحسن وحسین وامامان از فرزندان حسین (صلوات الله علیهم) که آخر ایشان، حضرت قائم (علیه السلام) است. آن که قیام خواهد نمود بعد از غائب شدنی طولانی؛ پس خواهد کشت دجال را وپاک خواهد کرد زمین را ز هر جور وظلمی».
سی ویکم: ونیز روایت کرده از حسن بن علی بن فضال وابن ابی نجران از حماد بن عیسی از عبد الله بن مسکان از ابان بن تغلب از سلیم بن قیس هلالی از سلمان فارسی که گفت: فرمود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که: «آیا بشارت ندهم شما را ای مردمان به مهدی؟»
گفتند: «بشارت بده!»
آن حضرت فرمود: «پس بدانید که خواهد برانگیخت خدای تعالی در میان امّت من پادشاه عادلی وامام قاسطی را که پر کند زمین راز عدل وداد، آن چنانکه پر شده باشد از جور وظلم واو نهمین است از اولاد فرزند من، حسین. اسم او، اسم من است وکنیت او کنیت من است.
بدانید وآگاه باشید که نیست خیر وخوشی در زندگانی بعد از او ونخواهد بود انتهای دولت او الاّ پیش از قیامت به چهل روز».
سی ودوم: در «کفایة المهتدی» در احوال مهدی (علیه السلام) نقل کرده از کتاب «غیبت» حسن بن حمزه علوی طبری که فرمود: شیخ ابوعلی محمّد بن همام (رضی الله عنه) در کتاب «نوادر الانوار» خود گفته که: خبر داد ما را محمّد بن عثمان بن سعد زیات (رضی الله عنه) گفت: شنیدم پدرم می گفت که از حضرت ابومحمّد یعنی امام حسن عسکری (علیه السلام) پرسیدند از معنی حدیثی که روایت کردند از آباء کرام آن حضرت که ایشان فرمودند: «خالی نمی ماند زمین از حجّتی که خدای را باشد بر خلق تا روز قیامت، هر کس بمیرد وامام زمان خود را نشناخته باشد، مرده است مردن جاهلیت».
آن حضرت فرمود که: «این حق است همچنان که روز حق است؛ یعنی چنانکه روز ظاهر وروشن است این حدیث نیز مبیّن ومبرهن است».
پس گفتند که: «ای فرزند رسول خدا! کیست حجّت وامام بعد از تو؟»
فرمود: «فرزند من، امام وحجّت است بعد از من، هر کس بمیرد واو را نشناخته باشد، مرده است مردن جاهلیت؛ یعنی حکم آنها را دارد که زمان اسلام را درنیافته وکافر مرده!
آگاه باش که او را غایب شدنی خواهد بود که حیران خواهند شد در آن جاهلان وهلاک خواهند شد در آن مبطلان ودروغ خواهند گفت در آن زمان وقت گذاران. بعد از آن خروج خواهد نمود. گویا نظر می کنم به علمهای که می درخشد وحرکت می کند در بالای سر او در نجف کوفه».
شیخ ابوعلی مذکور از اعیان علمای ماست واین کتاب، معروف به کتاب «انوار» است واز آن غالب محدثین نقل می کنند وشیخ شهید اوّل مکرر از آن در مجامع خود نقل می کند ومحمّد بن عثمان وپدرش از وکلای معروفین اند.
سی وسوم: علی بن حسین مسعودی در «اثبات الوصیة» روایت کرده از سعد بن عبد الله از هارون بن مسلم از مسعده، به اسناد خود از حضرت کاظم (علیه السلام) که فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله): «خداوند (عزَّ وجلَّ) برگزید از روزها، روز جمعه را واز شبها، شب قدر را واز ماهها، ماه رمضان را وبرگزید مرا از رسولان وبرگزید پس از من، علی وبرگزید پس از علی، حسن وحسین را وبرگزید پس از ایشان نُه تن را که نهمین ایشان، قائم ایشان است (علیهم السلام) واو ظاهر ایشان است واو باطن ایشان است».
سی وچهارم: ونیز روایت کرده از حمیری به اسناد خود از ابن ابی عمیر از سعید بن غزوان از ابی بصیر از ابی جعفر باقر (علیه السلام) که فرمود: «از ما بعد از حسین (علیه السلام) نُه تن هستند که نهم ایشان قائم ایشان است واو افضل ایشان است».
سی وپنجم: ونیز روایت کرده از حمیری از امیة بن قیسی از هشیم تمیمی که گفت: فرمود ابو عبد الله (علیه السلام): «هرگاه پی در پی شد سه اسم محمّد وعلی وحسن، چهارم ایشان قائم ایشان است».
سی وششم: ونیز روایت کرده به سند مذکور از ابی السفایح از جابر جعفی از ابی جعفر باقر (علیه السلام) از جابر بن عبد الله انصاری که گفت: داخل شدم بر حضرت فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روزی، در حالتی که در پیش روی او لوحی بود که روشنایی آن خیره می کرد دیده ها را؛ در آن سه اسم بود در ظاهر آن ودر باطن آن سه ودر یک طرف آن سه اسم ودر طرف دیگر سه اسم که دیده می شد از ظاهر او آنچه در باطن او بود ودیده می شد از باطن او آنچه در ظاهر او بود. پس شمردم نامها را. دیدم دوازده اسم است. گفتم: «کیستند اینها؟»
فرمود: «این نامهای اوصیاء است از فرزندان من که آخر ایشان قائم است».
جابر گفت: پس، دیدم در آن محمّد را در سه موضع وعلی را در سه موضع».
سی وهفتم: ونیز روایت کرده از حمیری از احمد بن هلال از محمّد بن ابی عمیر از سعید بن غزوان از ابی بصیر از ابی عبد الله (علیه السلام) که گفت: فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که: «خداوند اختیار کرد از روزها، روز جمعه را واز شبها، شب قدر را واز ماهها، ماه رمضان را واز مردم، پیغمبران را واز پیغمبران، رسولان را واختیار فرمود مرا از رسولان واختیار فرمود از من، علی را واختیار فرمود از علی، حسن وحسین (علیهما السلام) را واختیار فرمود از حسین، اوصیا را، که نابود می کنند از تنزیل، تحریف غالین را وانتحال مبطلین را واقاویل جاهلین را؛ نهم ایشان، باطن ایشان است واو، ظاهر ایشان است واو، قائم ایشان است».
سی وهشتم: ونیز گفته که خبر داد مرا حمیری از محمّد بن عیسی از نصر بن سوید از یحیی حلبی از علی بن ابی حمزه که گفت: بودم با ابوبصیر وبا ما بود آزاد کرده ای از حضرت ابی جعفر، حدیث کرد ما را که او شنید از آن جناب که فرمود: «از ما دوازده محدث است وقائم، هفتم بعد از من است».
پس، ابوبصیر برخاست وآمد به نزد او وگفت: «شهادت می دهم که شنیدم از ابو جعفر (علیه السلام) که ذکر می کرد این سخن را از چهل سال پیش».
سی ونهم: ونیز از حمیری روایت کرده از محمّد بن خالد کوفی از منذر بن محمّد بن قابوس از نظر بن سندی از ابی داوود از ثعلبه از ابی مالک جهنی از حارث بن مغیره از اصبغ بن نباته که گفت: رفتم نزد امیر المؤمنین (علیه السلام) ویافتم آن جناب را که در زمین نشان می گذارد، یعنی چون انسان متفکّر که با چوب یا دست بر روی زمین خطی می کشد. گفتم: «یا امیر المؤمنین (علیه السلام)! چه شده که شما را متفکر بینم، در زمین نشان می گذاری، آیا میلی به دنیا کردی؟»
فرمود: «نه والله! هرگز رغبتی به آن نکردم ولکن فکر می کردم در مولودی که می شود از پشت یازده من، از فرزندان اوست مهدی که پر می کند زمین را وعدل وداد، چنانچه پر شده از جور وظلم. از برای اوست غیبتی ودر امر اوست حیرتی که گمراه می شوند در آن گروهی وهدایت می یابند در آن دیگران».
چهلم: ونیز روایت کرده از سعد بن عبد الله از حسن بن عیسی از محمّد بن علی از علی بن جعفر از حضرت کاظم (علیه السلام) که فرمود: «چون مفقود شود پنجمین از فرزند هفتمین، پس حذر کنید خدای را در دینهای خود که شما را زایل نکند از آن احدی، بدرستی که لابد است از برای صاحب این امر از غیبتی، تا اینکه برگردد از او کسی قائل به او، یعنی به امامت او. جز این نیست که او محنتی است از خدای تعالی که امتحان کرده به او، خلق خود را».
گفتم: «ای سیّد من! کیست پنجمین از فرزند هفتمین؟»
فرمود: «عقلهای شما صغیرتر است از این، یعنی از شناختن او ولکن اگر زنده بمانید، زود است که اورا درک کنید».
و به این عدد میمون ختم کنیم کلام را.

باب ششم: در اثبات امامت آن حضرت از روی معجزات صادره از آن بزرگوار

در اثبات امامت آن حضرت از روی معجزات باهرات وخوارق عادات که از آن جناب صادر شده در ایّام غیبت صغری وزمان تردّد خواصّ ونوّاب نزد آن حضرت وبه آن ثابت شود حیات ومهدویّت آن جناب، زیرا در مسلمین کسی نباشد که آن جناب را در زمانی، موجود وامام داند وغیر او را مهدی موعود داند ومعجزات آن حضرت بسیار است واکابر علمای اتقیای معروف به صلاح وصدق وفضل در نزد خاصّه وعامّه، آنها را نقل کرده اند وچون بنابر اختصار است لهذا به ذکر چهل معجزه از کتبی که نزد علاّمه مجلسی (رحمه الله) نبوده یا بوده واز نقل آن غفلت نموده اند، نقل می کنیم که مؤیّد است بر مضمون آنچه که ایشان نقل کردند.
معجزات آن حضرت (علیه السلام)
شیخ جلیل، فضل بن شاذان در غیبت خود روایت کرده از احمد بن محمّد بن ابی نصر از حماد بن عیسی از عبد الله بن ابی یعفور که گفت: حضرت ابو عبد الله جعفربن محمّد (علیه السلام) فرمود: «هیچ معجزه ای از معجزات پیغمبران واوصیای ایشان نیست مگر آن که ظاهر خواهد گردانید خدای تعالی مانند آن را به دست قائم ما به جهت تمام گردانیدن حجت بر اعداء».
حدیث اوّل: در «کفایة المهتدی» نقل کرده از شیخ ابو عبد الله، محمّد بن هبة الله طرابلسی در کتاب «فرج کبیرش» که روایت نمود به سند خود از «ابی الادیان» که یکی از چاکران حضرت عسکری (علیه السلام) بود که اوگفت: به خدمت آن حضرت شتافتم، آن جناب را بیمار وناتوان یافتم.
آن جناب نامه ای چند نوشته به من داد وفرمود که: «این نامه ها را به مدائن رسان وبه فلان وفلان از دوستان ما بسپار وبدان که بعد از پانزده روز دیگر به این بلده خواهی رسید وآواز نوحه از خانه من خواهی شنید ومرا در غسلگاه خواهی دید».
«ابوالادیان» می گوید که گفتم: «ای خواجه ومولای من! چون این واقعه عظیم روی دهد حجّت خدا وراهنمای ما چه کس خواهد بود؟»
فرمود: «آن کسی که جواب نامه های مرا از تو طلب نماید».
گفتم: «زیاده از این هم اگر نشانی مقرر فرمایی، چه شود؟»
فرمود: «آن کسی که بر من نماز گزارد، او حجّت خدا وراهنما وامام وقائم به امر است بعد از من».
پس نشانی زیاده، از آن سرور، طلب نمودم.
فرمود: «آن کسی که خبر دهد به آنچه در همیان است».
پس، هیبت آن حضرت مرا مانع آمد که بپرسم که: «چه همیان وکدام همیان وچه چیز است در همیان».
پس از سامره بیرون آمدم ونامه ها را به مداین رسانیدم وجواب آن مکاتیب را گرفتم وبازگشتم وروز پانزدهم بود که داخل سرّ من رأی شدم بر وجهی که آن حضرت، به معجزه از آن خبر داده بود.
آواز نوحه از خانه آن سرور شنیدم ونعش او را در غسلگاه دیدم وبرادرش جعفر را بر در خانه آن حضرت به نظر در آوردم که مردمان بر دورش درآمده بودند واو را تعزیت می نمودند.
با خود گفتم که: «اگر امام بعد از امام حسن، او باشد، پس امر امامت باطل خواهد شد؛ زیرا که می دانستم که نبیذ می آشامد وطنبور می زند وقمار می بازد».
پس، او را تعزیت نمودم وهیچ چیز از من نپرسید وجواب نامه ها نطلبید.
بعد از آن عقید خادم بیرون آمد وگفت: «ای خواجه من! برادر تو را کفن کردند. برخیز وبر او نماز بگزار!»
برخاست وبه آن خانه درآمد وشیعیان، گریان به آن منزل درآمدند. در آن حال امام (علیه السلام) را کفن کرده بودند وبر روی نعش گذاشته بودند. جعفر پیش رفت که نماز بگزارد.
چون قصد آن کرد که تکبیر بگوید، دیدم کودکی پیدا شد، گندم گون ومجعد موی؛ ردای او را کشید وفرمود که: «ای عمّ! من به نماز کردن بر پدر خود از تو سزاوارترم!»
جعفر، متغیّر اللّون به کنار رفت وآن برگزیده، بر پدر بزرگوار نماز گزارد واو را در پهلوی مرقد پدر بزرگوارش، امام علی نقی (علیه السلام) دفن نمود.
بعد از آن با من خطاب فرمود که: «ای بصری! جوابهای نامه ها را بیاور!»چ
جوابهای مکاتیب را دادم به او وبا خود گفتم: «این دو نشان! ونشان همیان ماند».
بعد از آن نزدیک جعفر رفتم واو می نالید وزاری می کرد. در آن وقت یکی از حضار که او را «جاجز وشّا» می گفتند با او گفت که: «این کودک که بود؟» واین سؤال از برای این بود که اقامت حجّت نماید بر جعفر.
جعفر در جواب گفت: «والله! او را هرگز ندیده بودم واو را نمی شناسم».
نشسته بودیم که چند تن از قم رسیدند واز حال امام پرسیدند ودانستند که آن حضرت رحلت نموده.
گفتند: «جانشین او کیست؟»
جعفر را نشان دادند. پس بر او سلام کردند واو را تعزیت نمودند وگفتند: «نامه ها داریم ومالی است با ما که گفته اند به آن حضرت برسانیم، ما را چه باید کرد؟»
جعفر گفت: «به خادمان من، بسپارید!»
گفتند: «به ما بگوی که نامه ها را چه کسان نوشته اند ومال، چند است؟»
جعفر خشمناک برخاست وجامه های خود را تکانید وگفت: «می خواهند که از غیب خبر دهم!»
آن جماعت حیران شده بودند که خادمی بیرون آمد وگفت: «ای اهل قم!» ویک یک را نام برد که با شما نامه فلان وفلان است وهمیانی است که در آن هزار دینار است واز آن جمله، ده دینار مطلاّست.
پس نامه ها را با آن همیان به آن خادم دادند وگفتند: «بی شبهه آن کسی که او را فرستاده، او امام است».
اما جعفر به نزد معتمد بالله عباسی که یکی از خلفای بنی عباس بود، رفت؛ سعایت آغاز کرد!
معتمد جمعی را فرستاد که در آن خانه درآمدند، هیچ کودکی نیافتند ونرجس بانو در آن وقت در حیات نبود.
ماریه نام کنیزکی را بردند که کودک را نشان دهد، ماریه انکار نمود که هیچ کودکی در این خانه نیست ودر آن وقت، خبر مرگ عبد الله بن خاقان رسید ودیگر خبر آمد که صاحب زنج از بصره خروج کرد، مشغول به آن اخبار شدند واز فکر ماریه افتادند وآن مستوره، خلاصی یافت ودیگر کسی به فکر او نیفتاد.
حدیث دوم: حسین بن حمدان در «هدایه» ودر کتاب دیگر خود روایت کرده از محمّد بن عبد الحمید بزاز وابی الحسن، محمّد بن یحیی ومحمّد بن میمون خراسانی وحسن بن مسعود فزاری که جمیعاً نقل کردند ومن از ایشان سؤال کرده بودم در مشهد سیّد ما، ابو عبد الله الحسین (علیه السلام) در کربلا از حال جعفر کذّاب وآنچه گذشت از امر او پیش از غیبت سیّّد ما، ابوالحسن وابومحمّد، صاحب عسکری (علیهما السلام) وبعد از غیبت سیّد ما، ابو محمّد (علیه السلام) وآنچه ادعا نمود وآنچه در حق او ادعا کردند.
پس همه آنها خبر دادند که از جمله اخبار او آن است که: سیّد ما، ابوالحسن علی بن محمّد هادی (علیهما السلام) می فرمود به ایشان که: «اجتناب کنید از پسر من، جعفر، زیرا که او از من، به منزله نمرود است از نوح که خداوند (عزَّ وجلَّ) در حق او فرمود: ﴿وَنادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی﴾.
خدای تعالی فرمود:
﴿یا نُوحُ اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ﴾ (هود: ۴۵-۴۶).
بدرستی که ابو محمّد (علیه السلام) می فرمود: «بعد از ابوالحسن (علیه السلام) که حذر کنید خدای را که مطلع شود بر سرّ شما برادرم، جعفر. پس قسم بخدا که نیست مَثل من واو مگر مثل قابیل وهابیل، دو پسر آدم که حسد ورزید قابیل، هابیل را بر آنچه خداوند عطا فرمود به او از فضل خود؛ پس کشت او را واگر جعفر را، قتل من ممکن شود هرآینه مرا خواهد کشت. ولکن خداوند غالب است بر امر خود».
و آنچه معهود داریم از حال جعفر از اهل بلد عسکر وحواشی مردان وزنان که هر وقت وارد خانه آن حضرت می شدیم، شکایت می کردند به ما از جعفر ومی گفتند که او جامه های رنگین زنانه می پوشد وبرای او تار وطنبور می زنند وشرب خمر می کند ودرهم ودینار وخلعت به اهل خانه بذل می کند که این اعمال را بر او کتمان کنند، پس آنها را از او می گیرند وکتمان نمی کنند.
شیعه بعد از ابومحمّد (علیه السلام) بیشتر از او کناره کردند. سلام بر او را ترک کردند وگفتند تقیّه نیست میان ما واو که متحمّل آن شویم. اگر ما او را ملاقات کنیم وسلام کنیم بر او وداخل خانه او شویم واو را ذکر کنیم، مردم در حق او گمراه می شوند وآنچه ما کردیم می کنند وما از اهل نار خواهیم شد.
جعفر در شب وفات حضرت ابی محمّد (علیه السلام)، مهر کرد خزینه ها را ورفت به منزل خود؛ چون صبح شد آمد به خانه آن جناب که حمل کند آنچه را بر آن مهر زده بود. پس، چون مهرها را باز کرد وداخل شد ونظر کرد، باقی نمانده بود در خزاین ونه در خانه مگر چیز اندکی. پس جماعتی از خدمتکاران وکنیزان را زد. گفتند: «ما را مزن! سوگند به خداوند که دیدیم این متاعها وذخیره ها را که برداشته می شد وبار می شد بر شترانی که در شارع بودند وما قدرت حرکت وسخن گفتن نداشتیم تا آن که شتران به راه افتادند ورفتند ودرها بسته شد به نحوی که بود».
پس جعفر به ولوله افتاد وسرخود را می کوفت از حسرت آنچه از خانه بیرون شد واو مشغول شد به خوردن آنچه داشت که می فروخت ومی خورد تا آنکه نماند برای او به قدر قوت یک روز. واو بیست وچهار پسر ودختر داشت وکنیزان مادر اولاد وحشم وخدم وغلامان چند. پس فقر او به جایی رسید که جدّه (علیها السلام) یعنی جده ابی محمّد (علیه السلام) امر فرمود که: مجری دارند برای او از مال آن معظمه، آرد وگوشت وجو وکاه برای دواب او وکسوت برای اولاد ومادران آنها وحشم وخدم وغلامان وکنیزان او ومخارج آنها.
سوم: علی بن حسین مسعودی در «اثبات الوصیّة» وحضینی در «هدایه» هر دو روایت کردند از جعفر بن محمّد بن مالک بزاز کوفی از محمّد بن جعفر بن عبد الله از ابی نعیم محمّد بن احمد انصاری که گفت: روانه نمودند قومی از مفوضه ومقصره، کامل بن ابراهیم بن معروف مدنی بضاعه را بسوی ابی محمّد (علیه السلام) در سرّ من رأی که مناظره کند با آن جناب در امر ایشان.
کامل گفت: من در نفس خود گفتم که: «سؤال می کنم از آن جناب که داخل نمی شود در بهشت مگر آنکه معرفت او، مثل معرفت من باشد وقائل باشد به آنچه من می گویم».
چون داخل شدم بر سیّد خود، ابی محمّد (علیه السلام) ونظر کردم به جامه های سفید نرمی که در بر او بود، در نفس خود گفتم: «ولیّ خدا، حجّت او، جامه های نرم می پوشد وما را امر می فرماید به مواساة اخوان ما وما را نهی می کند از پوشیدن مانند آن».
پس با تبسم فرمود: «ای کامل!» وذراع خود را بالا برد، پس دیدم پلاس سیاه زبری که بر روی پوست بدن مبارکش بود.
پس فرمود: «این برای خداست واین برای شما».
خجل شدم ونشستم در نزد دری که بر آن پرده آویخته بود. پس بادی وزید وطرفی از آن را بالا برد ودیدم جوانی را که گویا پاره ماه بود، چهار ساله یا مثل آن.
پس به من فرمود: «ای کامل بن ابراهیم!»
بدن من مرتعش شد وملهم شد که گفتم: «لبّیک! ای سیّد من!»
فرمود: «آمدی نزد ولیّ الله وحجّت او واراده کردی که سؤال کنی که داخل بهشت نمی شود مگر آنکه عارف باشد مانند معرفت تو وقائل باشد به مقاله تو؟»
گفتم: «آری! والله!»
فرمود: «پس در این حال کم خواهد بود داخل شوندگان در بهشت. والله! بدرستی که داخل بهشت می شوند خلق بسیاری، گروهی که ایشان را حقّیّه می گویند».
گفتم: «ای سیّد من! کیستند ایشان؟»
فرمود: «قومی که از دوستی ایشان امیر المؤمنین (علیه السلام) را این است که قسم می خورند به حق او ونمی دانند که فضل او چیست».
آنگاه ساعتی ساکت شد. پس فرمود: «وآمدی سؤال کنی از آن جناب از مقاله مفوّضه؟ دروغ گفتند! بلکه قلوب ما محل است از برای مشیّت خداوند. پس هرگاه خواست خداوند، ما می خواهیم. وخدای تعالی می فرماید:
﴿وَما تَشاؤُنَ اِلاَّ اَنْ یَشاءَ الله﴾ (انسان: ۳۰).
آنگاه پرده به حال خود برگشت. آن قدرت را نداشتم که آن را بالا کنم.
پس حضرت ابومحمّد (علیه السلام) به من نظر کرد وتبسم نمود وفرمود: «ای کامل بن ابراهیم! سبب نشستن تو چیست؟ وحال آنکه خبر کرده تو را مهدی، حجّت بعد از من، به آنچه در نفس تو بوده وآمدی که از آن سؤال کنی».
گفت: «پس برخاستم وجواب خود را که در نفسم مخفی کرده بودم، از امام مهدی (علیه السلام) گرفتم وبعد از آن، آن جناب را ملاقات نکردم».
ابونعیم گفت: من کامل را ملاقات کردم واو را از این حدیث سؤال کردم. خبرداد به آن مرا تا آخرش بدون زیاده ونقصان.
چهارم: حضینی در کتاب دیگر خود، غیر هدایه، روایت کرده از محمّد بن جمهور از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار که گفت: شک کردم بعد از وفات حضرت ابی محمّد (علیه السلام) وجمع شد نزد پدرم مال فراوانی. پدرم آنها را برداشت ودر کشتی نشست ومن به جهت مشایعت او بیرون آمدم.
پدرم تب شدیدی کرد وبه من گفت: «ای پسر! مرا برگردان که مرگ است که رسیده». وگفت: «از خداوند بپرهیز در این مال». واشاره کرد به من ومرد.
پس در نفس خود گفتم: «پدرم وصیت نمی کرد به چیز غیر صحیح. حمل می کنم این مال را به عراق وخانه در لب شط کرایه می کنم وکسی را خبر نمی کنم. اگر واضح شد چیزی برای من، مثل وضوح آن در ایّام ابی محمّد (علیه السلام) مال را می دهم وگرنه آن را برمی گردانم».
وارد بغداد شدم وخانه در لب شط کرایه کردم وچند روز ماندم. پس، ناگاه رسول را دیدم که با او رقعه ای بود که در آن نوشته بود: «ای محمّد! با تو چنین است وچنین است در جوف فلان چیز...». تا آن که بیان نمود برای من آنچه با من بود از آنچه دانا بودم به آن وآنچه را که نمی دانستم.
پس، آنها را تسلیم رسول کردم وچند روز ماندم که سرم را بلند نمی کردم واندوهگین بودم. پس بیرون آمد توقیعی که: «ما تو را نشاندیم در مال خود بر مقام پدرت! پس حمد کن خدای را».
پنجم: ونیز روایت کرده از سعد بن ابی خلف، که حسن بن نصر وابو صدام وجماعتی گفتگو کردند بعد از وفات ابی محمّد (علیه السلام) تا آخر آنچه گذشت به روایت کلینی در باب دوّم در لقب اول، به اختلاف جزئی که مقتضی تکرار نیست.
ششم: ونیز روایت کرده از جعفر بن محمّد کوفی، از رجاء مصری که اسم او عبدربّه بود، گفت: بیرون آمدم از راه مکّه بعد از وفات حضرت ابی محمّد (علیه السلام) به سه سال ووارد مدینه شدم وآمدم به صاریا ونشستم در سایه بانی که از آن ابی محمّد (علیه السلام) بود وسیّد من، ابو محمّد (علیه السلام) می دانست که مقصود من در نزد اوست. پس من فکر می کردم در نفس خود که: «اگر چیزی بود بعد از سه سال، ظاهر می شد».
پس صدای هاتفی را شنیدم که مرا آواز داد ومن، صدا را می شنیدم وشخص او را نمی دیدم که: «ای عبد ربّه پسر نصیر! بگو به اهل مصر که آیا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را دیدید که به او ایمان آوردید؟»
گفت: من اسم پدر خود را نمی دانستم، زیرا که من بیرون آمدم از مصر ومن طفل صغیر بودم. پس گفتم: «تو صاحب الزمانی، بعد از ابی محمّد (علیه السلام)؟» ودانستم در این جا سقطی داشت «ظ» که آن جناب حق است واین که غیبت او حق است واین که او بود که مرا صدا زد وشک از من زایل وثابت شد یقین.
قطب راوندی این معجزه را مختصراً در خرایج نقل کرده ولکن در آن جا ابورجاء مصری است ودر ندا به او فرمود: «ای نصر بن عبد ربّه!» واو گفت که من در مداین متولد شدم، پس مرا ابو عبد الله نوفلی برداشت وبه مصر برد ودر آنجا بزرگ شدم.
هفتم: ونیز روایت کرده از ابی احمد، حامد مراغی از قاسم بن علاء همدانی که نوشت به آن جناب وشکایت کرد از قلّت فرزند. پس از آن وقتی که نوشت تا آن زمان که فرزند ذکوری او را شد، نُه ماه طول کشید. آنگاه نوشت وسؤال کرد از برای طول حیات آن ولد. پس وارد شد دعا از برای نفس او وجواب نداد در آن فرزند به چیزی، پس آن فرزند مرد وخداوند منّت گذاشت بر او؛ پس او را دو فرزند بعد از آن شد.
هشتم: روایت کرده از محمّد بن یحیی فارسی از فضل حران مدنی، آزاد کرده خدیجه، دختر ابی جعفر (علیه السلام) که گفت: قومی از طالبیین از اهل مدینه قائل بودند به حق. پس می رسید به ایشان هدایای ابی محمّد (علیه السلام) در وقت معیّنی. پس چون حضرت وفات کرد، برگشتند گروهی از ایشان از اعتقاد به خلف (علیه السلام). پس وارد شد آن هدایا بر آن کسانی که ثابت مانده بودند بر اقرار به آن جناب بعد از پدر بزرگوارش (علیهما السلام) وقطع شد از باقی ودیگر به ایشان برنگشت.
نهم: ونیز روایت کرده از ابی الحسن، احمد بن عثمان عمری از برادرش، ابی جعفر محمّد بن عثمان که گفت: مردی از اهل سودا، که اطراف کوفه است، مال بسیاری حمل کرد از برای صاحب الزمان (علیه السلام). پس رد نمود مال را بر او وبه او گفتند که: «حق پسر عموهای خود را از آن بیرون کن وآن چهار صد درهم است». ودر دست او مزرعه ای بود از فرزندان عمویش، پس بعضی از منافع آن را به آنها داد وبعضی را نگاه داشت.
پس، مبهوت ومتعجب ماند ونظر کرد در حساب مال، دید که آنچه از پسرعموهایش با اوست، چهار صد درهم است. چنانچه حضرت فرموده بود.
دهم: ونیز روایت کرده از ابی الحسن عمری که گفت: حمل نمود مردی از قائلین به حق، مالی را به سوی صاحب الزمان (علیه السلام) مفصّلاً با نامه های قومی از مؤمنین ومیان هر دو اسم را فاصله گذاشته بود واز غیر ایشان، ده اشرفی برده بود به اسم زنی که مؤمنه نبود. پس جمیع مال را قبول فرمود ورقم نمود در هر فاصله ای به وصول مال آن شخص وآن ده اشرفی را برگرداند بر آن زن ودر زیر اسم او مرقوم فرمود: ﴿اِنَّما یَتَقَبَّلُ الله مِنَ الْمُتَّقینَ﴾ (مائده: ۲۷).
یازدهم: ونیز روایت کرده از عبد الله سفیانی که گفت: مالی از جانب مرزبانی رساندم که در آن بود دست بند طلایی. پس همه را قبول فرمود ودست بند را رد کرد وامر فرمود به شکستن آن. پس آمدم به نزد مرزبانی. به او گفتم آنچه را به آن مأمور شدم، پس شکستیم آن را. یافتیم در آن یک مثقال برنج وآهن ومس. پس آن را از او بیرون آوردیم وفرستادیم نزد آن حضرت. پس قبول فرمود.
دوازدهم: ونیز روایت کرده از ابوالحسن حسنی گفت که: مرا مالی بود بر ذمه محمّد. پس بعضی از آن را در حیات خود به من داد ومرد. طمع کردم در تمام آن بعد از مردنش واین در سال هفتاد ویک بود، یعنی بعد از دویست واستیذان کردم از آن جناب در رفتن نزد ورثه آن مرد در واسط. مرا رخصت نداد. مهموم شدم. چون مدتی بر این گذشت، مرقوم فرمود در اذن رفتن به نزد ورثه.
پس، بیرون رفتم ومن مأیوس بودم وبه خود می گفتم که: «در نزدیک مردن او، مرا اذن نداد ودر این وقت، مرا اذن داد».
چون به قدم رسیدم، حق مرا تا آخر به من دادند وگفت که رفتم به عسکر. پس، مریض شدم، مرض سختی تا اینکه از خود مأیوس شدم وگمان کردم که موت است که رسیده. پس از ناحیه مقدسه شیشه ای برایم فرستادند که در آن مربّای بنفشه بود، بدون آن که طلب کنم آن را. من می خوردم آن را بی اندازه وسرور من در وقت فراغ من، از آن بود وتمام شد آنچه در آن بود.
سیزدهم: ونیز روایت کرده از ابو عبد الله مرزبان از حمد بن خضیب از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار که گفت: مالی به سوی ناحیه فرستادم، پس به من گفتند که: «تو در حساب خود اشتباه کردی در کیسه های اشرفی، به تعداد بیست وشش اشرفی». به حساب مراجعه کردم ویافتم امر را به نحوی که توقیع صادر شده بود.
چهاردهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن الحسن بن عبد الحمید که او شک کرد در امر حاجز که یکی از وکلا بود؛ پس مالی جمع کرد وآن را به سامره برد. پس بیرون آمد فرمان در سنه شصت وپنج که: «نیست در ما شکی ونه در کسی که متولّی امور ماست. برگردان آنچه را که با تو است به سوی حاجز بن یزید».
پانزدهم: ونیز روایت کرده از محمّد بن محمّد بن عباس قصری که گفت: نوشتم در سنه هفتاد وسه به سوی ناحیه مقدّسه وسؤال کردم دعایی برای حجّ ودر نزد من چیزی نبود که مرا به حجّ برساند واین که مرا سلامتی روزی فرماید واین که امر دختران مرا کفایت فرماید.
پس، توقیع فرمودند در تحت سؤال به دعایی برای آنچه سؤال کردم: «وروزی خواهد شد تو را حجّ وسلامتی وچهار دختر من مرد ویک دختر برایم ماند».
شانزدهم: ونیز روایت کرده از ابوالعباس خالدی که گفت: نوشتند دو مرد از برادران ما، در مصر به سوی ناحیه مقدسه که سؤال کردند از صاحب الزمان (علیه السلام) درباره دو حمل که برای ایشان بود.
پس، جواب بیرون آمد از برای آن دو، دعا از برای یکی از آنها به بقا وبیرون آمد برای دیگری که: «وامّا تو، ای حمران! خداوند تو را اجر کرامت فرماید». پس مُرد آن حمل که او را بود.
هفدهم: ونیز روایت کرده از ابوالحسن بن علی بن حسن یمانی که گفت: در بغداد بودم، قافله مهیّا شد از برای رفتن به یمن، اراده کردم که با این قافله بیرون روم.
گفته شد که: «با این قافله بیرون مرو که از برای تو چیزی نیست در بیرون رفتن با این قافله».
گفت: پس اقامه کردم چنانچه امر فرمود وقافله بیرون رفت. پس، حنظله بیرون آمد بر ایشان ومباح کرد آن قافله را.
گفت: «ونوشتم رخصت خواستم در سوار شدن در کشتی از بصره». پس، مرخص نفرمود مرا وکشتیها رفتند.
پس از حال آنها سؤال کردم، به من خبر دادند که قبیله ای از هند که ایشان را «بوارح» می گویند بیرون آمدند بر ایشان ویکی ازاهل آن کشتیها سالم نماند.
پس رفتم به سامرا ووقت غروب آفتاب داخل شدم وبا احدی تکلّم نکردم وخود را به کسی شناسا نکردم تا آن که رسیدم به مسجدی که مقابل خانه آن حضرت بود.
گفتم: نماز می کنم، بعد از آن که از زیارت فارغ شدم که ناگاه دیدم خادمی را که می ایستد در بالای سر سیّده نرجس (علیها السلام) که آمد به نزد من وبه من گفت: «برخیز!»
پس به او گفتم: «به کجا ومن کیستم؟»
گفت: «به منزل».
گفتم: «شاید تو را به سوی غیر من فرستادند».
گفت: «نه! مرا نفرستادند مگر به سوی تو».
پس گفتم: «من کیستم؟»
گفت: «تو علی بن حسین یمانی! رسول جعفر بن ابراهیم بن حاطه».
به سوی من ماند پس مرا برد تا آن که منزل داد مرا در خانه حسین بن احمد بن سارد. پس ندانستم که چه بگویم، تا آن که آورد برای من جمیع آنچه را محتاج بودم. سه روز نشستم. آنگاه اذن زیارت خواستم از داخل، یعنی زیارت عسکریین (علیهما السلام) از داخل خانه. چون از بیرون از شباک زیارت می کردند. پس رخصت دادند.
در شب، زیارت کردم ومکتوبی از احمد بن ساحق رسید در آن سالی که او در حلوان وفات کرد در دو حاجت. یکی از آن دو، برآورده شد ودر حاجت دوم به او گفتند: «چون به قم رسیدی، می نویسیم به سوی تو آنچه را که خواستی». وحاجت این بود که استعفا کرده بود از عمل، زیرا که پیر شده ونمی تواند از عهده عمل برآید.
پس، در حلوان وفات کرد وشیخ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری در دلائل خود گفته که: احمد بن اسحق اشعری شیخ صدوق، وکیل ابو محمّد (علیه السلام) بود. چون ابومحمّد (علیه السلام) به کرامت خدای تعالی رسید، مقیم بود بر وکالت خود از جانب مولای ما، صاحب الزمان (علیه السلام) ومی رسید به او توقیعات آن جناب وحمل می شد به سوی او اموال، از جمیع نواحی که در آن جا بود مال مولای ما. پس آنها را تسلیم می گرفت تا آن که رخصت خواست که به قم برود. اذن رسید که برود وذکر فرمود که او به قم نمی رسد واین که او مریض می شود ووفات می کند در راه؛ پس مریض شد در حلوان ومرد ودر آنجا دفن شد واقامه فرمود مولای ما بعد از فوت احمد بن اسحق اشعری مدتی در سرّ من رأی، آنگاه غایب شد. الخ.
شرح حال احمد بن اسحاق بنا کننده مسجد معروف امام در قم:
مؤلف گوید: احمد بن اسحق از بزرگان اصحاب ائمه (علیهم السلام) وصاحب مراتب عالیه در نزد ایشان واز وکلای معروف بود وکیفیّت وفات او به نحو دیگر نیز ذکر شده که در حیات عسکری (علیه السلام) بود وحضرت، کافور خادم خود را با کفن برای او فرستاد در حلوان وغسل وکفن او به دست کافور یا مانند او شد بی اطلاع کسانی که با او بودند.
در خبر طولانی سعد بن عبد الله قمی است که با او بود در آن سفر وفات کرد ولکن نجاشی از بعضی نقل کرده تضعیف آن خبر را وحلوان همین زهاب معروف است که در راه کرمانشاهان است به بغداد وقبر آن معظّم در نزدیک رودخانه آن قریه است به فاصله تقریباً هزار قدم از طرف جنوب. وبر آن قبر، بنای محقری است خراب واز بی همتی وبی معرفتی اهل ثروت آن اهالی، بلکه اهل کرمانشاه ومتردّدین، چنین بی نام ونشان مانده واز هزار نفر زوّار یکی به زیارت آن بزرگوار نمی رود، با آن که کسی را که امام (علیه السلام) خادم خود را به طیّ الارض با کفن برای تجهیز او بفرستد ومسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا کند وسالها وکیل در آن نواحی باشد، بیشتر وبهتر از این باید با او رفتار کرد وقبرش را مزار معتبری باید قرار داد که از برکت صاحب قبر وبه توسط او