كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۱۹,۲۱۲) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۷۸,۴۶۱) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۶۹,۶۲۸) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۵۸,۲۰۸) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۲,۶۷۰) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۲,۳۴۲) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۱۹۸) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۷,۲۴۶) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۵۱۲) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۳,۳۴۵)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » متن وترجمه کمال الدین وتمام النعمه - جلد۱
كتابخانه مهدوى

کتاب ها متن وترجمه کمال الدین وتمام النعمه - جلد۱

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: شیخ صدوق الشخص المحقق: ترجمه: منصور پهلوان‏ تاريخ تاريخ: ۲۵ / ۳ / ۱۳۹۹ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۵۰ نظرات نظرات: ۰

متن وترجمه کمال الدین وتمام النعمه - جلد۱

شیخ صدوق
ترجمه: منصور پهلوان‏

فهرست کتاب

مقدمه مترجم‏
مؤلف کتاب‏
معرفی کتاب‏
انگیزه تألیف‏
نام کتاب
ارزش واعتبار کتاب‏
ترجمه وتصحیح کتاب‏
مولف این کتاب‏
خلیفه پیش از آفرینش‏
وجوب اطاعت از خلیفه
جز خدای تعالی کسی را نسزد که خلیفه را برگزیند
وجوب وحدت خلیفه در هر عصر
لزوم وجود خلیفه
وجوب عصمت امام
سر فرمان به ملائکه در سجود به آدم‏
وجوب شناخت حضرت مهدی (علیه السلام)‏
اثبات غیبت وحکمت آن
واز جمله آنها:
پاسخ یک سؤال
دلیلی دیگر بر مشاکله انبیاء واوصیا
پاسخ اعتراض
غیبت وآراء فرقه‏ها
کیسانیه‏
روایات در گذشت محمد ابن حنفیه‏
رد عقیده ناووسیه وواقفیه در امر غیبت‏
روایات در گذشت امام کاظم (علیه السلام)‏
ادعای واقفیه در غیبت عسکری (علیه السلام)‏
روایات درگذشت امام حسن عسکری (علیه السلام)‏
رخدادی عجیب‏
اثبات غیبت‏
پاسخ اعتراض
پاسخ اعتراضی دیگر
اعتراض ابن بشار
پاسخ ابن قبه
پاسخ ابن قبه به برخی از پرسشها
کلام یکی از بزرگان در رد بر زیدیه‏
دلیلی دیگر بر وجود امام غائب (علیه السلام)
اعتراضهای زیدیه
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
اعتراض دیگر:
پاسخ
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
پاسخ‏
شبهات مخالفین وپاسخگویی به آنها
دلیلی دیگر
مناظره مؤلف با یکی از ملاحده در مجلس رکن الدوله‏
استدلالی دیگر:
سخنان أبوجعفر بن قبه رازی
شبهه فرقه خطابیه‏
ومن می‏گویم:
پاسخهای دیگر
اعتراضی دیگر
اعتراضی دیگر
سؤالی دیگر
اعتراضی دیگر:
سؤالی دیگر:
سؤالی دیگر:
سؤالی دیگر:
باب ۱ در غیبت ادریس پیامبر (علیه السلام)
باب ۲ ذکر آشکار شدن نبوت نوح (علیه السلام)
باب ۳ غیبت صالح پیامبر (علیه السلام)
باب ۴ غیبت ابراهیم (علیه السلام)
باب ۵ غیبت یوسف (علیه السلام)
باب ۶ غیبت موسی (علیه السلام)
باب ۷ درگذشت موسی (علیه السلام) وغیبت اوصیاء وحجتهای پس از او تا روزگار مسیح (علیه السلام)
باب ۸ بشارت عیسی بن مریم (علیهما السلام) به خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
باب ۹ خبر سلمان فارسی رضی الله عنه در این باب
باب ۱۰ خبر قس بن ساعده ایادی‏
باب ۱۱ خبر تبع پادشاه یمن
باب ۱۲ خبر عبد المطلب وابو طالب‏
باب ۱۳ خبر سیف بن ذی یزن‏
باب ۱۴ خبر بحیرای راهب
باب ۱۵ داستان خالد وطلیق از راهب بزرگ راه شام وشناخت او از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
باب ۱۶ خبر ابو المویهب راهب
باب ۱۷ خبر سطیح کاهن
باب ۱۸ خبر یوسف یهودی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
باب ۱۹ خبر ابن حواش که از شام می‏آمد
باب ۲۰ خبر زید بن عمرو بن نفیل‏
باب ۲۱ علت نیازمندی به امام (علیه السلام)‏
باب ۲۲ اتصال وصیت از آدم (علیه السلام) وخالی نبودن زمین از حجت تا قیامت‏
باب ۲۳ نص خدای تعالی بر قائم (علیه السلام) واینکه او دوازدهمین امام است
باب ۲۴ روایات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در نص بر قائم (علیه السلام) واینکه او دوازدهمین امام است‏
باب ۲۵ اخبار پیامبر اکرم از وقوع غیبت قائم (علیه السلام)
باب ۲۶ اخبار امیر المؤمنین (علیهم السلام) از غیبت امام دوازدهم (علیه السلام)‏
باب ۲۷ روایات فاطمه زهرا (علیهما السلام) از حدیث صحیفه در اسامی ائمه واینکه دوازدهمین آنها قائم (علیه السلام) است.
باب ۲۸ نصوصی که بر قائم (علیه السلام) در لوح فاطمه (علیها السلام) ویا لوح جابر وارد شده است.
باب ۲۹ روایات امام مجتبی (علیه السلام) درباره غیبت امام دوازدهم (علیه السلام)‏
باب ۳۰ روایات امام حسین (علیه السلام) درباره دوازدهمین امام وغیبت او
باب ۳۱ روایات امام سجاد (علیه السلام) درباره دوازدهمین امام وغیبت او
باب ۳۲ روایات امام باقر (علیه السلام) درباره امام دوازدهم (علیه السلام) وغیبت او

مقدمه مترجم

در بین کتابهای حدیث که از پیشینیان به دست ما رسیده، کمتر کتابی است که از شهرتی به سان کمال الدین برخوردار باشد: در این کتاب که از دیدگاه مکتب تشیع در موضوع غیبت وطول عمر امام مهدی (علیه السلام) نوشته شده، بسیاری از نصوص واحادیث مربوط به این مبحث با ترتیبی خاص به همراه براهینی متین درج گردیده است.
مؤلف کتاب، شیخ فقیهان ورئیس محدثان شیعی، ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی - م ۳۸۱ - معروف به شیخ صدوق است که اکثر علمای امامیه کلام او را به مانند نص منقول وخبر مأثور می دانند (بحار ۱۰ / ۴۰۵).
در این مقدمه به اختصار به معرفی شیخ صدوق وکتاب کمال الدین وتمام النعمه پرداخته ایم.

مؤلف کتاب

ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی مشهور به صدوق، شیخ وفقیه علمای امامیه نزیل ری ووجه طایفه حقه در خراسان بوده است (نجاشی ۳۸۹)؛
شیخ طوسی در اسانید کتاب الاستبصار با لقب عماد الدین از وی یاد کرده (۴/۳۲۷ و۳۳۲)؛ وابن ادریس او را صدوق نامیده است (السرائر ۲۸۸)؛ خطیب بغدادی به اجلال از وی یاد کرده (تاریخ بغداد ۳ / ۸۹)؛ وذهبی او را رئیس الامامیه نام نهاده است (سیر اعلام النبلاء)؛ وابن شهر آشوب (معالم العلماء ۹۹) وعلامه حلی (المعتبر ۷) از وی ستایشها کرده اند.
سید بن طاووس می گوید بر عدالت وی جمله علمای امامیه اتفاق دارند (فلاح السائل ۱۱ وفرج المهموم ۱۲۹)؛ واز ناحیه مقدسه با صفات فقیه خیر ومبارک وصف گردیده است (الفوائد الرجالیه ۳ / ۲۹۳)؛ پس از سال ۳۰۵ ه ق (الفوائد الرجالیه ۳ / ۳۰۱) به دعای امام مهدی (علیه السلام) (کمال الدین ۵۰۳) به دنیا آمد ودر قم نزد مشایخی همچون پدرش علی بن حسین بن بابویه -م ۳۲۹ ق-؛ ومحمد بن حسن بن أحمد بن ولید؛ ومحمد بن علی ماجیلویه؛ وأحمد بن علی بن ابراهیم قمی به تحصیل پرداخت (ثواب الاعمال ۱۵ و۱۷ و۴۰...) استعداد ونبوغ او در فراگیری علوم زبانزد محافل علمی قم گردید (الغیبه طوسی ۱۱۸. و۱۹۵) آنگاه به ری که در آنزمان پایتخت آل بویه بود رفت ودر آنجا اقامت گزید (کمال الدین / ۳) واز محضر مشایخی همچون احمد بن محمد بن صقر صائغ؛ ومحمدبن ابراهیم بن اسحاق طالقانی استماع حدیث کرد (الخصال ۴۲۹ ومعانی الأخبار ۳۵۹).
شیخ صدوق در سال ۳۵۲ ه ق با کسب اجازه از رکن الدوله امیر آل بویه عازم مشهد شد (عیون اخبار الرضا ۲ / ۲۸۴) ودر نیشابور از مشایخ بزرگ آن شهر همچون عبد الواحد بن محمد بن عبدوس نیشابوری وحاکم ابو علی حسین بن أحمد بیهقی وأبو طیب حسین بن أحمد رازی استماع حدیث کرد (همان ۱/۱۲ و۸۱ و۲ / ۲۴۰) آنگاه به ری بازگشت ودر اواخر سال ۳۵۳ ه ق راهی سفر حج شد ومناسک را به جای آورد واز آنجا عازم عراق گردید وبا مشایخی همچون ابو علی أحمد بن أبی جعفر بیهقی (همان ۲ / ۵۹) وابوالقاسم حسن بن محمد سکونی ومحمد بن بکران نقاش وأحمد بن ابراهیم فامی (الخصال / ۱۱۵ والتوحید / ۲۳۲ وعیون ۱ / ۱۱۷) وحافظ محمد بن عمر بن جعابی وحسن بن محمد بن یحیی علوی (الامالی / ۳۸۶ وکمال الدین / ۵۰۵) دیدار کرد ودر همین سفر دانشمندانی چون شیخ مفید - م ۴۱۲ - از وی اجازه روایت دریافت کردند.
شیخ صدوق در بغداد با علمای سایر مذاهب مناظرات علمی وکلامی داشته است (همان / ۱۶) نجاشی ورود صدوق را به بغداد در سال ۳۵۵ هق دانسته است ومی- گوید با وجود کمی سن او شیوخ طایفه از وی استماع حدیث کردند (الرجال ۳۸۹).
آنگاه در بازگشت از عراق به همدان درآمد واز مشایخی همچون قاسم بن محمد ابن عبدویه همدانی وأحمدبن زیادبن جعفر همدانی وأبوالعباس فضل بن فضل بن عباس کندی استماع حدیث کرد (الخصال ۱۰۶ و۲۵۹ و۳۲۰ وکمال الدین ۳۶۹) سپس به موطن خود ری وارد شد.
شیخ صدوق تا سال ۳۶۷ ه ق که عازم مشهد گردید در ری به سر برد. در سال ۳۶۸ در نیشابور می زیست ومجالس ۲۷ تا ۹۳ وی که در کتاب الامالی گزارش شده در آنجا بوده است (۴۸۷) آنگاه عازم ماوراء النهر گردید (همان ۵۲۱ تا ۵۳۶). در سرخس با ابونصر محمد بن أحمد سرخسی (الخصال ۱۹۷) ودر مرو با أحمد بن حسین آبی (کمال الدین ۴۳۳ و۴۷۶) ودر مرو رود بامحمد بن علی ابن شاه وأبویوسف رافع بن عبد الله (الخصال ۳۲۰ و۴۱۰ و۵۹۲) ودر بلخ با حسین بن محمد اشنانی ومحمد بن سعید سمرقندی (التوحید ۶۸ و۹۶) ودر سمرقند با عبدوس بن علی جرجانی وعبد الصمد بن عبد الشهید انصاری (الخصال ۴۵ وعیون ۲ / ۸) دیدار کرد واز آنان حدیث شنید.
شیخ صدوق در سفری به فرغانه که در جنوب شرقی ازبکستان واقع است با جمعی از مشایخ همچون اسماعیل بن منصور قصار (الخصال ۲۶۸) ومحمد بن عبد الله بن طیفور دامغانی (علل الشرایع ۶۳) دیدار کرد وحتی به برخی از قرای فرغانه چون اخسیکت وجبل بوتک سفر کرد (کمال الدین ۴۷۳) وسفری نیز به ایلاق که در اطراف تاشکند است داشته واز محضر مشایخی چون حاکم بکربن علی حنفی (همان ۲۹۲) وعلی بن عبد الله فقیه اسواری (همان ۶۴۲) استفاده کرده است. ملاقات شیخ صدوق با شریف محمد بن حسن علوی معروف به نعمه وتألیف کتاب فقیه من لا یحضره الفقیه برای وی در همین شهر واقع شده است (من لا یحضره الفقیه ۱ / ۲ و۳).
در بازگشت از سفر فرغانه وایلاق شیخ صدوق در نیشابور اقامت گزید وبه ترویج اعتقادات شیعی پرداخت. تألیف کتاب کمال الدین در این دوران واقع شده ودر مقدمه آن آرزوی خود را برای بازگشت به ری بیان کرده است (۳) آنگاه به ری بازگشت وتا پایان عمر در آنجا بود. وفات این عالم بزرگوار در سال ۳۸۱ ه ق در ری روی داد وآرامگاه وی در آنجا معروف وزیارتگاه شیعیان است.
تألیفات شیخ صدوق بالغ بر سیصد مجلد کتاب ورساله بوده است که برخی از آنها اکنون در دسترس است. خود شیخ در سال ۳۶۸ ق در ایلاق تألیفات خود را ۲۴۵ رساله دانسته است (فقیه من لا یحضره الفقیه ۱ / ۲ و۳) ونجاشی غالب آنها را معرفی کرده است (۳۸۹ و۳۹۲).
برخی از این تألیفات به شیوه کلامی نگاشته شده است مانند کتاب اعتقادات وکتاب ابطال الغلو والتقصیر وبخشی از کتاب الأمالی که شامل مناظرات وی با پیروان سایر مذاهب در حضور رکن الدوله است (نجاشی ۳۹۲) وبرخی دیگر از تألیفات وی جنبه فقهی دارد که جامعترین آنها کتاب فقیه من لا یحضره الفقیه اوست که به شیوه اخباریان متقدم قم در مقام فتوا به نقل عباراتی از احادیث با حذف سلسله سند پرداخته است.
کتاب من لا یحضره الفقیه او یکی از کتب اربعه حدیثی شیعه است در طی قرون واعصار مدار بحث وفحص فقها وعلما ومرجع همگان بوده است (الدرایه) اما بی تردید غالب تألیفات شیخ صدوق به شیوه محدثین نگاشته شده است وبه حق او را رئیس محدثان شیعه لقب داده اند.
برخی از تألیفات حدیثی موجود شیخ صدوق عبارتند از: التوحید، کتاب من لا یحضره الفقیه، الأمالی، علل الشرایع، عیون أخبار الرضا، ثواب الأعمال وعقاب الأعمال، الخصال، کمال الدین وتمام النعمه ومعانی الأخبار وغیره. علامه مجلسی در صدر منابع ومآخذ خود در تألیف بحار الانوار از کتب فوق نام می برد وشهرت وصحت انتساب آنها را مانند کتب اربعه می داند (بحار الانوار ۱ / ۲۶) شیخ صدوق به عنوان یک محدث بسیاری از آثار پیشینیان را ضبط کرده وآنها را به آیندگان تحویل داده است. او نه تنها ناقل احادیث بلکه همچنان که شیخ طوسی می گوید نقاد احادیث وعالم به رجال بوده است (الفهرست ۱۵۷) وبسیاری از علمای رجال مراسیل وی را مانند مسانیدش می دانند (روضات الجنات ۶ / ۱۳۳ وتنقیح المقال ۳ / ۱۵۴) وعلامه مجلسی معتقد است که اکثر اصحاب امامیه کلام او وپدرش را مانند نص منقول وخبر مأثور می دانند (بحار ۵ / ۴۰۵).
معرفی کتاب:
کمال الدین وتمام النعمه نام کتابی است که شیخ صدوق علیه الرحمه در اواخر عمر خود تألیف کرده است.
انگیزه تألیف:
شهری که این کتاب در آن تألیف شده نیشابور است (کمال الدین ۲) که در قرون اولیه اسلامی از شهرهای بزرگ ممالک اسلامی به شمار می آمد وجمعیت آن را بالغ بر یک میلیون نفر ذکر کرده اند (معین ۲۱۶۹).
در آن روزگار بیشتر کسانی که نزد شیخ آمد وشد می کردند در امر غیبت متحیر بوده ودر امر قائم (علیه السلام) شبهاتی داشته اند وشیخ صدوق همت خود را مصروف ارشاد آنان وبازگرداندن ایشان به راه حق وصواب می نموده (کمال الدین ۲) تا آنکه شیخ نجم الدین ابوسعید محمد بن حسن بن محمد بن احمد بن علی بن صلت قمی را ملاقات می کند که چندی در بخارا اقامت داشته وتحت تأثیر گفتار وایرادات یکی از کبار فلاسفه ومنطقیین بخارا در موضوع غیبت وانقطاع اخبار وقائم (علیه السلام) دچار حیرت وتردید شده بود. شیخ صدوق در اثبات امام (علیه السلام) وغیبت او مباحث وفصولی را یادآور شده واخباری درباره غیبت امام از پیامبر اکرم وائمه هدی نقل می کند که شک وارتیاب وی را زایل می سازد. شیخ نجم الدین از شیخ صدوق درخواست می کند که کتابی در این معنی تألیف کند وشیخ هم به او وعده می دهد که اگر خداوند اسباب رجوع وی را به وطن ومحل استقرارش ری فراهم سازد آن کتاب را بنویسد (همان ۳).
اما او در عالم رؤیا امام مهدی (علیه السلام) را می بیند که در طواف خانه خدا به وی خطاب می فرماید: لم لا تصنف کتاباً فی الغیبه؟، چرا در باب غیبت کتابی نمی نویسی وغیبتهای انبیا را در آن ذکر نمی کنی؟ واو گریان از خواب بیدار می شود ودر بامداد همان روز به تألیف کتاب کمال الدین اقدام می نماید (همان ۴).
موضوعات کتاب:
کتاب از یک مقدمه نسبتاً طولانی وپنجاه وپنج فصل تشکیل شده است. مقدمه کتاب که بعضی آن را باب اول کتاب به حساب آورده اند (کمره ای ۱ / ۲۲۶) حدود یک پنجم حجم کتاب را تشکیل داده است وشامل مباحثی کلامی در اثبات درستی عقیده امامیه در باب امام قائم (علیه السلام) وپاسخ به شبهات زیدیه واسماعیلیه وسایر فرق غیر اثنی عشریه است (کمال الدین ۱ تا ۱۲۶). این مقدمه بر آن دلالت دارد که شیخ صدوق نه تنها در میدان روایت احادیث بلکه در درایت حدیث. واستدلال کلامی عالمی کم نظیر است. وی در پایان این مقدمه می نویسد: چون در این زمان فرقه زیدیه با فرقه امامیه اثنی عشریه به سختی دشمنی می ورزیدند، نهایت ادله وپاسخ آنان را در این ذکر کردیم تا مورد استفاده حق طلبان واقع گردد (همان ۲۶).
کتاب با عنوان غیبت ادریس پیامبر (علیه السلام) آغاز می شود (۱۲۷) وبعد از آن غیبت حضرات نوح (علیه السلام) (۱۳۳) وصالح (علیه السلام) (۱۳۶) وابراهیم (علیه السلام) (۱۳۷) ویوسف (علیه السلام) (۱۴۱) وموسی (علیه السلام) (۱۴۵) ذکر می گردد. بعد از آن غیبت حجج الهی که مابین موسی کلیم وعیسی مسیح (علیهما السلام) بوده اند سخن به میان آمده است (۱۵۳) آنگاه بشارت عیسی مسیح (علیه السلام) بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بیان شده است (۱۵۹) خبر سلمان فارسی (۱۶۱) وقس بن ساعده ایادی (۱۶۶) وتبع (۱۶۹) وعبد المطلب وابو طالب (۱۷۱) وسیف بن ذی یزن (۱۷۶) وبحیرای راهب (۱۸۲) وخالد بن اسید (۱۸۸) وابو المویهب راهب (۱۹۰) وسطیح کاهن (۱۹۱) ویوسف یهودی (۱۹۶) ودواس بن حواش (۱۹۸) وزیدبن عمروبن نفیل (۱۹۸) ابواب دیگر کتاب است؛ بعد از آن علت احتیاج مردم به امام (۲۰۱) واستدلال کلامی شیخ صدوق در این باب آمده است (۲۰۹). یکی از ابواب طولانی کتاب با عنوان اتصال وصیت از زمان آدم (علیه السلام) تا روز قیامت، حاوی شصت وپنج حدیث است (۲۱۱) که در پایان آن بحثی در معنای عترت وآل واهل آمده است (۲۴۱).
نصوصی که بر اثبات دوازدهمین امام شیعه (علیه السلام) رسیده ابواب دیگر کتاب را تشکیل داده است؛ نصوص خدای تعالی (۲۵۰) وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) (۲۵۶) وامیر المؤمنین (علیه السلام) (۲۸۸) وفاطمه زهرا (علیه السلام) (۳۰۵) ولوح فاطمه (علیه السلام) (۳۰۸) وامام حسن (علیه السلام) (۳۱۳) وامام حسین (علیه السلام) (۳۱۶) وامام زین العابدین (علیه السلام) (۳۱۸) وامام باقر (علیه السلام) (۳۲۴) وامام صادق (علیه السلام) (۳۳۳) وامام کاظم (علیه السلام) (۳۵۹) وامام رضا (علیه السلام) (۳۷۰) وامام جواد (علیه السلام) (۳۷۷) وامام هادی (علیه السلام) (۳۷۹) وامام عسکری (علیه السلام) (۳۸۴) ذکر گردیده است. آنگاه اخبار خضر (۳۸۵) وذوالقرنین (۳۹۳) استطراداً بیان شده وبه دنبال آن باقی نصوص امام عسکری (علیه السلام) آمده است. (۴۰۷).
کسی که منکر قائم (علیه السلام) باشد (۴۱۰) واینکه امامت پس از حسنین (علیهما السلام) در دو برادر جمع نمی شود (۴۱۴) وروایتی که درباره نرگس خاتون وارد شده است (۴۱۷) ومیلاد قائم (علیه السلام) (۴۲۴) وکسانی که قائم (علیه السلام) را دیدار کرده اند (۴۳۴) وعلت غیبت (۴۷۹) وتوقیعات وارده از قائم (علیه السلام) (۴۸۲) وطول عمر (۵۲۳) وحدیث دجال (۵۲۵) ومعمرون همچون حبابه والبیه (۵۳۶) ومعمر مغربی (۵۳۸) وعبیدبن شربه (۵۴۷) وربیع بن ضبع (۵۴۹) وشق کاهن (۵۵۰) وشداد بن عاد (۵۵۲) وداستان طولانی بلوهر وبوذاسف (۵۷۷) در دنباله باب معمرون ذکر شده است.
ابواب پایانی کتاب شامل ثواب منتظر (۶۴۴) ونهی از تسمیه (۶۴۸) وعلامات ظهور (۶۴۹) ونوادر کتاب (۶۵۶) است واستدلال شیخ صدوق بر عدم فترت بین رسولان نیز در پایان کتاب ودر همین باب آمده است.
نام کتاب:
نام کتاب کمال الدین وتمام النعمه از این آیه شریفه قران کریم اتحاذ شده که در آن آمده است: الیوم اکملت لکم دینکم واتمت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دیناً (المائده / ۳). یعنی امروز دین شما را برایتان کامل ساختم ونعمتم را بر شما تمام کردم واز اسلام به عنوان دین برای شما خشنودم.
مفسران اسلامی ذکر کرده اند که این آیه در غدیر خم وپس از نصب علی بن أبی صالب به ولایت، نازل شده است. چنانکه طبرسی می نویسد: چون این آیه نازل شد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: الله اکبر بر اکمال دین واتمام نعمت وخشنودی پروردگار از رسالت من وولایت علی بن أبی طالب، وفرمود هر کس را که من مولای اویم علی نیز مولای اوست خدایا هر کس او را دوست می دارد دوست بدار وهر کس او را دشمن می دارد دشمن بدار وهر کس او را فروگذارد فروگذار (مجمع البیان ۳ / ۱۵۹).
سیوطی از ابن مردویه وخطیب وابن عساکر از ابوهریره نقل می کند که چون روز غدیرخم یا هجدهم ذی الحجه فرا رسید پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه وبعد از آن این آیه نازل شد: الیوم اکلمت لکم دینکم... (الدار المنثور ۶ / ۱۹).
وچون کمال دین در ولایت وامامت علی (علیه السلام) است وکمال امامت نیز به وجود مسعود دوازدهمین وصی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) تحقق می یابد از این رو شیخ صدوق رحمه الله نام کتاب گرانقدر خود را کمال الدین وتمام النعمه گذاشت واینکه بعضی از محدثان نام کتاب را اکمال الدین واتمام النعمه گزارش کرده اند همچون مجلسی (بحار ۱ / ۶) وشیخ حر عاملی (امل الآمل ۲ / ۲۸۴) ومولا محسن فیض (نوادر الاخبار ۲۰۹ تا ۳۰۵) از آن رو است که ارتباط نام کتاب وآیه شریفه (المائده ۳) کاملاً نمایان باشد وبرخی دیگر از دانشمندان نام کمال الدین وتمام النعمه را ترجیح داده اند همچون میرداماد (جذوات ۱۰۲ و۱۹۹) ونوری (مستدرک ۳ / ۵۲۴) وبعضی از رجالیان معاصر هر دو نام را محتمل شمرده اند (الذریعه ۱۸ / ۱۳۷ و۲ / ۲۸۳) اما از آن رو که شیخ صدوق در صدد اکمال دین واتمام نعمت نبوده بلکه قصد او اخبار از کمال دین وتمام نعمت است ودر بسیاری از نسخ خطی وتمامی چاپهای کتاب نیز نام کمال الدین وتمام النعمه بر روی کتاب ثبت است، ما نیز آن را ترجیح داده ایم.
ارزش واعتبار کتاب:
کمال الدین درباره یکی از اصیل ترین ودرخشان ترین ارمانها ووعده های انبیاء الهی یعنی اعتقاد به مهدی موعود به رشته تحریر درآمده است ودر تمامی ادیان الهی به آینده ای روشن ومنجی عالم بشریت بشارت داده اند (ر ک: نجات بخشی در ادیان) نه تنها ادیان آسمانی بلکه مکاتب غیر الهی نیز از ظهور مدینه فاضله وحکومت صالحان وحکیمان وآینده ای درخشان سخن گفته اند (ر ک: آرمان شهر). قرآن کریم نیز در متجاوز از یکصد وبیست آیه این آینده روشن را ترسیم کرده است (ر ک:الحجه) وبه صراحت از وعده به مؤمنان در خلافت بر زمین واستقرار دینی که از آن خشنود است وتبدیل خوف وترس به امنیت وآسایش وپرستش همگانی خدای یکتا (النور ۵۵) ووعده خود که در زبور وتورات نوشته است که زمین را بندگان صالح به ارث خواهند برد (الانبیاء ۱۰۵) وغلبه دین حق بر تمامی ادیان باطل (التوبه ۳۳) واینکه خداوند بر مستضعفان منت نهاده وآنان را رهبران ووارثان زمین خواهد ساخت (القصص ۵) وفرجام زمین از آن متقین خواهد بود (الاعراف ۱۲۸) خبر داده است.
بعد از آن در احادیث پیامبر اکرم وائمه طاهرین (علیهم السلام) که معلمان ومبینان قرآن کریم اند به تفصیل وتوضیح این آیات پرداخته اند وخصوصیات منجی عالم بشریت را به عبارات مختلف وبه کرات ومرات بازگو فرموده اند.
این احادیث فراوان را در موضوع مهدویت در اسلام چنین گزارش کرده اند:
بشارت بر ظهور مهدی (علیه السلام) (۶۵۷ حدیث) واینکه مهدی از اهل البیت است (۳۸۹ حدیث) واز فرزندان امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است (۲۱۴ حدیث) واز فرزندان فاطمه زهرا (علیها السلام) است (۱۹۲ حدیث) واز فرزندان حسین (علیه السلام) است (۱۸۵ حدیث) وفرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) است (۱۴۶ حدیث) وزمین را پر از عدل وداد می کند (۱۲۳ حدیث) وغیبتی طولانی دارد (۹۱ حدیث) وعمری طولانی دارد (۳۱۸ حدیث) (ر ک: منتخب الاثر)؛ به گونه ای که می توان گفت در اسلام پس از موضوع ولایت وامامت علی (علیه السلام) در هیچ مبحث کلامی دیگر بدین تفصیل وتأکید سخن نگفته اند.
شیخ صدوق - علیه الرحمه - در کتاب کمال الدین از این اعتقاد اصیل امامیه سخن می گوید وطبعاً درستی آن به مانند درستی تمامی کتابهای آسمانی وآیات قرآنی واحادیث معصومین (علیهم السلام) است واگر کسی منکر این اعتقاد باشد منکر انبیاء الهی وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه طاهرین (علیهم السلام) گردیده است ودانشمندان اسلامی در درستی احادیثی که وفق اصول مسلم دین ومذهب وارد شده است مناقشه روا نمی دارند وذکر سند را در موضوع معتقدات حقه وادعیه با مضامین عالیه از باب تیمن وتبرک می دانند.
جهت دیگری که در ارزش واعتبار کتاب کمال الدین دخیل است شأن ومنزلت وعدالت ووثاقت وجایگاه ویژه نویسنده آن است به گونه ای که شاید هیچ یک از علمای بزرگوار اسلام در این جهات به پایه وی نرسند وهمانگونه که پیشتر گفتیم اصحاب امامیه کلام او وپدرش را مانند نص منقول وخبر مأثور می دانند (بحار ۵ / ۴۰۵) ووثاقت او را امری ضروری مانند وثاقت ابوذر وسلمان می شمارند (مستدرک ۳ / ۵۲۵) وگروه کثیری از علمای امامیه همچون علامه حلی وشهید اول ومحقق داماد مراسیل وی را محکوم به صحت می دانند ومی- گویند مراسیل صدوق کمتر از مراسیل ابن أبی عمیر نیست (روضات ۶ / ۱۳۳). با این اوصاف نه تنها احادیث مرسله صدوق بلکه اخباری از او که در سلسله اسناد آنها رجال مجهول وناشناخته ای هم موجود باشد، صحیح ومعتبر خواهد بود.
دیگر آنکه بسیاری از محدثان شیعی اعتبار وارزشی خاص برای کمال الدین قائل بوده اند وبسیاری از احادیث آن را در کتابهای خود نقل کرده وبدان استناد جسته اند. اگر کتاب کمال الدین کتابی نامعتبر بود این چنین مورد اقبال وتوجه دانشمندان شیعی قرار نمی گرفت. علامه مجلسی در صدر منابع ومآخذ خود در بحار الانوار از کتب شیخ صدوق نام برده ودر ضمن آنها از این کتاب نام می برد(۱/۶) نیز بسیاری از روایات کمال الدین را در کتابش نقل کرده است (رک: بحار الانوار / ۵۱ و۵۲ و۵۳) مولا محسن فیض کاشانی نیز از این کتاب به اجلال یاد می کند وروایاتی از آن را در کتاب ارزشمند خود نوادر الاخبار نقل کرده است (۲۰۹ تا ۳۰۵). شیخ حر عاملی در اثبات الهداه ومیرزای نوری در کشف الاستار والنجم الثاقب وبسیاری دیگر از دانشمندان ومحدثان شیعی به دیده احترام بدین کتاب می نگریستند وبه احادیث آن استناد کرده اند.
بخش دیگری از کتاب کمال الدین که متضمن اخبار معمرین وحکایات واقوال غیر معصومین است، از ارزش تاریخی بهره مند است، زیرا مخبر صادقی همچون شیخ صدوق در متجاوز از یکهزار سال پیش در شهرهای بزرگ آن روزگار همچون حجاز وعراق وهمدان وری ونیشابور وبخارا وفرغانه به تفحص پرداخته واحادیث واخباری را که در آن روزگار در جهان اسلام منتشر بوده ضبط کرده وبرای ما گزارش کرده است. فی الواقع اگر شیخ صدوق علیه الرحمه بعضی از این احادیث واخبار را در کتاب خود نقل نمی کرد امروزه اهل تحقیق وبررسی از وجود آنها محروم بودند، به عنوان مثال می توان به داستان مفصل وآموزنده بلوهر وبوذاسف اشاره کرد که اول بار آن را شیخ صدوق در کتاب کمال الدین گزارش کرده است (۵۷۷ تا ۶۳۸) وپیش از وی نویسنده ای را نمی شناسیم که به نقل آن مبادرت کرده باشد. می گویند این داستان وکلیله ودمنه وسندبادنامه ونامه تنسر را برزویه حکیم از هندی به پارسی ساسانی برگردانده است (فرهنگ ایران زمین ج ۲۶) ودر قرون اولیه اسلامی که بسیاری از کتب پهلوی که حاوی مطالب تاریخی وادبی وحکم ومواعظ وعهود مسائل علمی بود به عربی در آمد وکتاب بلوهر وبوذاسف از آن جمله است (تاریخ ادبیات ایران ۱ / ۱۱۹ و۱۶۸). این داستان به اکثر زبانهای اروپایی نیز ترجمه شده است ومأخذ ومصدر تمامی روایات این داستان، کتاب کمال الدین وتمام النعمه تألیف ابن بابویه ابوجعفر محمد بن علی قمی معروف به شیخ صدوق ومتوفای ۳۸۱ ه ق است که آن را از محمد بن زکریای رازی طبیب وفیلسوف شهیر نقل کرده است (الادب الفارسی ۱۵۰ و۱۵۱).
ترجمه وتصحیح کتاب:
گرچه مترجم را در این مقام سخن بسیار است لیکن به ذکر نکته ضروری اکتفا می شود:
۱ - پیشنهاد ترجمه وتصحیح این کتاب توسط استاد محترم جناب آقای علی اکبر غفاری - حفظه الله - صورت پذیرفته واینجانب که حدود سی سال است با ایشان مرتبط بوده وهمواره خدمات علمی ودینی معظم له را به دیده احترام نگریسته ام از آن استقبال کرده وبدان مشغول شدم.
۲ - ترجمه کتاب براساس نسخه مصحح ایشان است که آن را در سال ۱۳۹۰ هجری به طبع رسانیده اند. آن کتاب با نسخه های متعدد خطی مقابله گردیده ومزین به پاورقیهای مفید وعالمانه ایشان است، ولی عبارات کتاب فاقد اعراب گذاری است.
۳ - در امر تصحیح کتاب، عبارات متن را به دقت مورد بررسی قرار داده وبا چاپهای ۱۳۰۱ ق و۱۳۷۸ ق و۱۳۹۰ مقابله کرده است ودر صورت غریب بودن متن به مصادر عدیده لغوی وروایی مربوط وبحار الانوار مراجعه کرده وعبارات را به صورت صحیح نقل وترجمه نموده ام.
این نکته نیز گفتنی است که بحار الانوار علامه مجلسی رحمه الله در تصحیح کتب روایی شیعه نقش بسزایی دارد، زیرا اولاً مرحوم مجلسی رحمه الله نسخ متعدد ومصححی از کتب پیشینیان در اختیار داشته وصحیحترین نسخه را در بحار الانوار گزارش کرده است. به عنوان مثال بسیاری از روایات کمال الدین در بحار الانوار نقل شده وقرائت وکتابت این عالم خبیر وحدیث شناس از کمال الدین در مطاوی مجلدات ۵۱ الی ۵۳ بحار الانوار آمده است.
ثانیاً علامه مجلسی در بسیاری از مجلدات کتابش پس از نقل حدیث معصومین (علیهم السلام) به بیان وتوضیح آن می پردازد ومشکلات وعویصات احادیث را عالمانه تبیین می کند. ما نیز در امر ترجمه وتصحیح کتاب از بیانات این علامه فرزانه استفاده ها نموده ایم.
در اعراب گذاری متن نیز دقت فراوانی به عمل آمده است تا کتاب فاقد اغلاط اعرابی ومطبعی باشد. در ضبط صحیح اسامی روایان به کتابهای توضیح الاشتباه وضبط اسامی رواه وسایر کتب مربوطه رجوع شده است وامید ما چنان است که کتاب مبرای از اغلاط باشد هر چند سهو ونسیان وخطا را نیز نمی توان انکار کرد.
۴ - در ترجمه متن کتاب کوشش کرده ام درستی وشیوایی، هر دو رعایت شود، معنای عبارتی فروگذار نشود وترجمه از روانی ورسایی برخوردار باشد. ممکن است قدری عبارات از حدود محاورات عامیانه فراتر باشد، اما اعتقاد مترجم آن است که در ترجیح بین ساده نویسی ودرستی بایستی درستی را برگزید.
۵ - برای آنکه ترجمه اشعار عربی کتاب از لطافت وشیوایی لازم برخوردار باشد، اشعار کتاب را که بیشتر آنها در فصل معمرون است به نظم فارسی برگردان کرده ام وامیدوارم که این ترجمه منظوم مطبوع خاطر اهل ذوق وادب قرار گیرد.
۶ - در امر ترجمه وتصحیح کتاب از پاورقیهای استاد علی اکبر غفاری در طبع ۱۳۹۰ ه ق وترجمه مرحوم آیه الله میرزا باقر کمره ای رحمه الله در طبع ۱۳۷۸ ه ق وترجمه علامه مجلسی از داستان بلوهر وبوذاسف ودرسهای استاد فرزانه ای که معتقد بود حضرت مهدی (علیه السلام) گهگاه بر مزار صدوق می آید واز این رو وصیت کرد که در کنار پله های ورودی مزار صدوق به خاک سپرده شود؛ ومشاوره با برادر عزیزم آقای دکتر غلام حسین تاجری نسب ودوستان دیگر استفاده کرده ام. از خدای بزرگ برای همه آنان غفران ورحمت الهی مسئلت می نمایم.
۷ - گرچه ذکر لغزشهایی که در ترجمه پیشین کمال الدین صورت پذیرفته چیزی از ارزش کار وخلوص نیت مترجم مرحوم آن نمی کاهد، اما نقل آنها را نیز در این مجال ضروری نمی دانم. طالبانی که می خواهند امتیازات این ترجمه را بر ترجمه پیشین بدانند، بایستی خود به هر دو ترجمه مراجعه کرده وآنها را با یکدیگر مقایسه کنند.
۸ - در پایان لازم می دانم مراتب سپاسگزاری خود را از مدیر وموسس محترم نشر صدوق استاد ارجمند جناب آقای علی اکبر غفاری - حفظه الله - ابراز دارم. فی الواقع اگر پیشنهاد اولیه ترجمه کتاب توسط ایشان صورت نمی گرفت، همچنین اگر نظارت نهایی وپیگیری وتشویق ایشان نبود، مسلماً این اثر به این شکل نفیس در اختیار علاقمندان نمی گرفت. خداوند خیر دنیا وآخرت به ایشان مرحمت فرماید ووجود گرانقدرشان را برای ادامه خدمات فرهنگی به عالم تشیع از گزند حوادث مصون بدارد. آمین رب العالمین.

منصور پهلوان

اللهم أرنا الطلعه الرشیده والغزه الحمیده واکحل ناظرنا بنظره منا الیه، وعجل فرجه، وسهل مخرجه، وأوسع منهجه، واسلک بنا محجته، فأئفذ أمره واشدذ أزره، واعمر اللهم به بلادک وأخی به عبادک، فانک قلت - وقولک الحق -: ظهر الفساد فی البرو البحر بما کسبت أیدی الناس، فأظهر اللهم لنا ولیک وابن بنت نبیک، المسمی باسم رسولک حتی لا یظفر بشیء من الباطل الا مزقه، ویحق الحق ویحققه، واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادک، وناصراً لمن لا یجد له ناصراً غیرک، ومجدداً لما عطل من أحکام کتابک، ومشیداً لما ورد من أعلام دینک، وسنن نبیک (صلی الله علیه وآله وسلم)، واجعله ممن حصنته من بأس المعتدین.
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد از آن خداوندی است که پروردگار جهانیان است، ودرود خداوند بر پیامبرش محمد وخاندان طاهرینش باد.
حمد سزاوار خدای یکتای تنهاست، بی نیاز وزنده وتوانا ودانا وحکیم وبلند مرتبه وعظیم، کسی که از صفات مخلوقین برتر است وصاحب جلال واکرام وفضل وانعام ودارای مشیت نافذه واراده کامله، کسی که او را مثلی نیست، وشنوا وبینا است. دیدگان او را در نمی یابند واو دیدگان را ادراک می کند واو لطیف وخبیر است.
و شهادت می دهم که هیچ معبودی جز الله نیست، یکتاست وهیچ شریکی ندارد، آفریننده ومالک هر چیزی است وجاعل ومحدث وپرورنده هر شیء است. او به حق حکم می کند ودر حکم عدل می ورزد وبه قسط فرمان می دهد وبه عدل واحسان وعطا به خویشان امر می کند واز فحشا وزشتی وستم باز می دارد. هیچکس را به عملی فوق توانائیش تکلیف نکند وبیش از طاقت بر کسی باز ننهد. حجت بالغه از آن اوست واگر بخواهد همه مردم را هدایت می کند. به خانه سلم وسلامت فرا می خواند وهر کس را که بخواهد به راه راست هدایت می نماید.
در عقوبت شتاب نکند وقبل از ایضاح حجت وتقدیم آیات وبیم رساندن، عذاب نکند. بندگانش را به پرستش چیزی که آن را بر ایشان واضح نفرموده نمی خواند وآنها را به اطاعت پیشوایی که بر آنها منصوب نکرده فرمان نمی دهد. ودر طاعتش، ایشان را به خود واختیار وآرائشان وانمی گذارد، وخلافت خود را به اختراع وابتکار ایشان نمی سپارد، تعالی الله عن ذلک علواً کبیراً.
و شهادت می دهم که محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بنده ورسول وامین اوست واو از جانب پروردگارش تبلیغ کرد وبا حکمت وموعظه حسنه به راه خداوند فراخواند، وبه قرآن کریم عمل نمود، وبه پیروی آن فرمان داد وبه تمسک به قرآن وعترتش که ائمه بعد از اویند - صلوات الله علیهم - فرمان داد واینکه قرآن وعترت از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر او درآیند، وتمسک مسلمین به آن دو بر پایه حجت روشن وراه راست ودین حنیف درخشانی است که شبش مانند روزش وباطنش مانند ظاهرش می باشد. امتش را در شبهه وکوری در کار خود، فرو نگذاشته وهیچ دلالت ونصیحت وهدایتی را از ایشان دریغ نداشته، وهیچ برهان وحجتی را فرو نگذاشته است جز آنکه راهش را روشن کرده ودلیلش را اقامه فرموده تا پس از رسولان، مردم را بر خداوند حجتی نباشد، وتا هلاک شود کسی که از بینه هلاک است وزنده شود هر کس که از بینه زنده است.
و شهادت می دهم که هیچ زن ومرد مؤمنی را نسزد - آنگاه که خدا ورسولش به امری فرمان دهند - در امر خود به دلخواه عمل کنند. واینکه خداوند هر که را بخواهد می آفریند وبرمی گزیند، واینکه ایشان مؤمن نباشند تا آنگاه که تو را در اختلافات میان خود حکم سازند وسپس در نفوس خود از حکم او دلتنگ نبوده وبه راستی تسلیم باشند. وشهادت می دهم کسی که حلالی را حرام کند ویا حرامی را حلال کند یا سنتی را تغییر دهد ویا به فریضه ای کاستی رساند یا شریعتی را تبدیل کند یا بدعتی بیاورد وبخواهد از بدعت او پیروی کنند ومردم متوجه آن شوند، به تحقیق که چنین شخصی خود را شریک خداوند قرار داده است، وهر کسی که از او اطاعت ورزد مدعی ربوبیت او شده واو را شریک خداوند خوانده است وگرفتار خشم خداوند خواهد شد وجایگاهش دوزخ خواهد بود - وجایگاه ستمکاران، جایگاه بدی است - وعملش تباه خواهد بود واو در آخرت از زیانکاران است ودرود خداوند بر محمد وخاندان پاکش باد.
مولف این کتاب:
شیخ فقیه ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی گوید: انگیزه من در تألیف این کتاب آن بود که چون آرزویم در زیارت علی بن موسی الرضا - صلوات الله علیه - برآورده شد به نیشابور برگشتم ودر آنجا اقامت گزیدم، ودیدم بیشتر شیعیانی که به نزد من آمد وشد می کردند در امر غیبت حیرانند ودرباره امام قائم (علیه السلام) شبهه دارند واز راه راست منحرف گشته وبه رأی وقیاس روی آورده اند. پس با استمداد از اخبار وارده از پیامبر اکرم وائمه اطهار صلوات الله علیهم تلاش خود را در ارشاد ایشان بکار بستم تا آنها را به حق وصواب دلالت کنم.
تا اینکه شیخی از اهل فضل وعلم وشرف که از دانشمندان قم بود، از بخارا بر ما وارد شد، من به جهت آنکه وی دیندار وخوش فکر وراست کردار بود، از دیر زمان آرزوی ملاقات او را داشتم ومشتاق دیدار او بودم واو شیخ نجم الدین محمد بن حسن بن محمد بن احمد بن علی بن صلت رضی الله عنه بود وپدرم از جد او محمد بن احمد بن علی بن صلت روایت می کرد وعلم وعمل وزهد وفضلش را می ستود واحمد بن محمد بن عیسی با آن فضل وجلالتی که داشت، از ابو طالب عبد الله بن صلت قمی رضی الله عنه روایت می کرد وباقی بود تا آنکه محمد بن حسن صفار او را دیدار کرد واز او روایت نمود.
پس چون خدای تعالی مرا به این شیخ که از این خاندان رفیع بود رسانید او را سپاس گفتم که دیدارش را نصیبم ساخت وبه برادریش گرامیم داشت ودوستی وصفایش را به من ارزانی فرمود. یک روز که برایم سخن می گفت، کلامی از یکی از فلاسفه ومنطقیان بزرگ بخارا نقل کرد که آن کلام او را در مورد قائم (علیه السلام) حیران ساخته بود وبه واسطه طول غیبتش وانقطاع اخبارش او را به شک وتردید انداخته بود. پس من فصولی در اثبات وجود آن حضرت (علیه السلام) بیان کرده واخباری از پیامبر اکرم وائمه اطهار (علیهم السلام) در غیبت آن امام، روایت کردم واو بدان اخبار آرامش یافت وشک وتردید وشبهه را از قلب او زایل ساخت واحادیث صحیحی را که از من فراگرفت به سمع وطاعت وقبول وتسلیم پذیرفت واز من درخواست کرد که در این موضوع کتابی برایش تألیف کنم. من نیز درخواست او را پذیرفتم وبه او وعده دادم که هرگاه خداوند وسایل مراجعتم را به محل استقرار ووطنم - شهر ری - فراهم کند به گردآوری آنچه خواسته است اقدام نمایم.
در این میان، شبی درباره آنچه در شهر ری بازگذاشته بودم از خانواده وفرزندان وبرادران ونعمتها اندیشه می کردم که ناگاه خواب بر من غلبه کرد ودر خواب دیدم گویا در مکه هستم وبه گرد بیت الله الحرام طواف می کنم ودر شوط هفتم به حجر الأسود رسیدم آن را استلام کرده وبوسیده این دعا را می خواندم: این امانت من است که آن را تأدیه می کنم وپیمان من است که آن را تعاهد می کنم تا به ادای آن گواهی دهی. آنگاه مولایمان صاحب الزمان - صلوات الله علیه - را دیدم که بر در خانه کعبه ایستاده است ومن با دلی مشغول وحالی پریشان به ایشان نزدیک شدم، آن حضرت در چهره من نگریست وراز درونم را دانست.
بر او سلام کردم واو پاسخم را داد. سپس فرمود: چرا در باب غیبت کتابی تألیف نمی کنی تا اندوهت را زایل سازد؟ عرض کردم: یا ابن رسول الله! درباره غیبت پیشتر رساله هایی تألیف کرده ام. فرمود نه به آن طریق، اکنون تو را امر می کنم که درباره غیبت کتابی تألیف کنی وغیبت انبیاء را در آن بازگویی، آنگاه آن حضرت - صلوات الله علیه - گذشت.
من از خواب برخاستم وتا طلوع فجر به دعا وگریه ودرد دل کردن وشکوه نمودن پرداختم وچون صبح دمید به تألیف این کتاب آغاز کردم تا امر ولی وحجت خدا را امتثال کرده باشم در حالیکه از خدای تعالی کمک می خواهم وبر او توکل می کنم واز تقصیرات خود آمرزش می خواهم وتوفیق من به واسطه اوست، بر او توکل می کنم وبه سوی او باز می گردم.
خلیفه پیش از آفرینش:
اما بعد، خدای تبارک وتعالی در کتاب محکم خود می فرماید: هنگامی که پروردگارت به ملائکه فرمود که من در زمین قرار دهنده خلیفه هستم. خدای عزوجل پیش از آفرینش از خلیفه سخن می گوید واین دلالت دارد که حکمت در خلیفه، از حکمت در آفرینش مقدم است وبدین دلیل است که بدان آغاز کرده است، زیرا او حکیم است وحکیم کسی است که موضوع مهمتر را بر امر عمومی مقدم دارد واین تصدیق قول امام جعفر صادق (علیه السلام) است که می فرماید: حجت خدا پیش از خلق است وهمراه خلق است وپس از خلق است. واگر خداوند خلقی را بیافریند در حالی که خلیفه ای نباشد، ایشان را در معرض تباهی قرار داده است وسفیه را از بی خردیش باز نداشته است بدان گونه که حکمتش اقتضاء می کند از قبیل اقامه حدود وبه راه آوردن تبهکاران، در حالی که حکمت الهی اجازه نمی دهد یک چشم بر هم زدن از آن صرف نظر شود. حکمت الهی فراگیر است همچنان که طاعت او نیز عمومیت دارد. وکسی که بپندارد دنیا لحظه ای بدون امام می پاید، لازمه اش آن است که مذهب بر همنان را در ابطال رسالت صحیح بداند. واگر نبود که قرآن کریم پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را خاتم الانبیاء نامیده، بایستی در هر زمانی پیامبری باشد، ولی چون ختم نبوت به صحت پیوسته است، بودن پیامبر پس از رسول اکرم منتفی است تنها یک صورت معقول باقی می ماند که آن وجود خلفیه حق است. زیرا خدای تعالی به سببی نمی خواند مگر بعد از آنکه حقایق آن را در عقول تصویر کند وآنگاه که آن را تصویر نکند، دعوت الهی تحقق نیابد وحجت ربانی ثابت نشود واین بدان جهت است که هر چیزی با همانند خود الفت می جوید واز ضد خویش دوری می جوید واگر عقل، رسولان الهی را انکار می کرد، خدای تعالی هرگز پیامبری را مبعوث نمی فرمود.
مثال آن طبیب است، بیمار را با داروئی که موافق طبع اوست معالجه می کند واگر درمان او با دارویی باشد که مخالف طبع اوست، بیمار را هلاک ساخته است. این ثابت است که خداوند احکم الحاکمین واز هر حکیمی حکمیم تر است، به سببی نمی خواند جز آنکه صورت ثابته ای از آن سبب در عقول موجود است.
همیشه وضع خلیفه به حال خلیفه گزار دلالت دارد وهمه مردم از خواص وعوام بر این شیوه اند. در عرف مردم، اگر پادشاهی، ظالمی را خلیفه خود قرار دهد، آن پادشاه را نیز ظالم می دانند واگر عادلی را جانشین خود سازد، آن پادشاه را نیز عادل می نامند. پس ثابت شد که خلافت خداوند، عصمت را ایجاب می کند وخلیفه جز معصوم نتواند بود.
وجوب اطاعت از خلیفه:
چون خدای تعالی آدم را در زمین به خلافت خود برگزید، بر اهل آسمانها اطاعت او را واجب گردانید، تا چه رسد به اهل زمین. وچون خدای تعالی ایمان به فرشتگان را به خلق واجب گردانید وبر ملائکه نیز سجود به خلیفه الله را واجب ساخت وتنها یک تن از جنیان از سجده به او امتناع ورزید وخدا نیز خواری وپستی وهلاکت را بر او فرود آورد واو را رسوا کرد وتا روز قیامت دچار لعنتش ساخت. از این مطالب رتبه وفضل امام دانسته می شود.
وچون خدای تعالی به ملائکه اعلام کرد که خلیفه در زمین مقرر می کند آنها را گواه این موضوع گرفت، زیرا علم، گواهی وشهادت است وکسی که ادعا می کند که خلیفه را مردم انتخاب می کنند، باید همه ملائکه گواه آن باشند وبه حکم عادت، شهادت بزرگ بر کار بزرگ دلالت دارد. پس چگونگی کسی که خلیفه را به میل خود اختیار می کند، از عذاب الهی می رهد در حالی که همه فرشتگان علیه او گواهی دهند وچگونه کسی به نص خدا وپیامبر خلیفه حق را بشناسد عذاب شود در حالی که همه فرشتگان به سود او گواهی دهند.
وجه دیگر این استدلال آن است که قضیه خلافت تا روز قیامت باقی است وکسی که بپندارد خلافت همان نبوت است از جهتی اشتباه کرده است، واین از آن رو است که خدای تعالی وعده فرموده است که از این امت فاضله، خلفای بر حق برگزیند، چنانکه در قرآن کریم است خدا به مؤمنانی که کارهای شایسته می کنند وعده فرموده است که آنها را در زمین خلیفه گرداند، همچنان که پیشینیان آنها را خلیفه گردانید، وبرای آنها همان دینی را استوار کند که پسند اوست وبه جای ترسی که دارند امنیت خاطر به آنها بخشد، تا تنها مرا بپرستند وبه همراه من هیچ چیزی را شریک نگیرند واگر مقصود از خلافت همان نبوت باشد لازم می آید خدای تعالی به حکم این آیه بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبری بفرستد وآیه (و خاتم النبیین) صحیح نباشد.
پس ثابت شد که وعده خداوند ثابت است وآن غیر نبوت است وثابت شد که خلافت از جهتی غیر از نبوت است وگاهی ممکن است خلیفه مقام نبوت نداشته باشد، اما هر پیامبری مقام خلافت را داراست.
ومطلب دیگر آن است که خدای تعالی خواسته است با دستور سجده به آدم، نفاق منافق واخلاص مخلص را ظاهر سازد، چنان که گذشت روزگار وآزمایش واختیار، پرده از واقعیت کار آنها برگرفت، مقصودم ملائکه خدا وشیطان است. واگر خداوند این معنی - که عبارت از اختیار امام باشد - را به بد دلان واگذارد، گذشت ایام، پرده از سوء نیت آنان بر ندارد، زیرا منافق کسی را برمی گزیند که نفس ملایم ومتساهلی داشته باشد واز او اطاعت کند وبرای او سجده نماید، پس چگونه می توان به ما فی الضمیر مردم دست یافت ونفاق واخلاص وحسد ودردهای پنهان ایشان را شناخت.
و وجه دیگر آن است که سخن به حسب قدر گوینده وشنونده تفاوت می کند، مثلاً گفتار مردی با بنده خود با گفتار او با سرورش فرق می کند. اینجا گوینده خدای تعالی است وشنوندگان همه ملائکه او، وسخنی که عمومی باشد، دارای مصلحتی عام است، همچنان که سخنی که مخصوص باشد، دارای مصلحتی مخصوص است وپاداش کارهای عمومی از پاداش کارهای مخصوص، جلیل تر است. مثلاً یکتاپرستی که حکمی عمومی است وبر عامه خلق خدا واجب شده است، غیر از حج وزکات وسایر ابواب شرع است که مخصوص به عده ای خاص است، وگفتار خدای تعالی که واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه دلالت بر آن دارد که در آن، معنایی از معانی توحید نهفته است، زیرا آن را بطور عموم ادا فرموده است. واگر کلمه ای در پی کلمه ای دیگر در آید ومقصود از هر دو یک معنی باشد، در لوازم معنا با یکدیگر شریک خواهند بود. ووجه آن این است که خداوند می دانست که در میان بندگانش کسانی هستند که او را یکتا می شمرند وفرمانش را امتثال می کنند، ونیز در میان ایشان کسانی هستند که از آن بندگان عیب جویی کنند حریم ایشان را مباح شمرند، واگر خدای تعالی با قهر وغلبه از ایشان جلوگیری نماید، حکمت باطل شده واختیار از میان می رود وثواب وعقاب وعبادات معنی نخواهد داشت، وبه همین جهت خداوند به گونه ای از اولیای خود دفاع می کند که سبب بطلان عبادات ومثوبات نگردد وراه آن، اقامه حدود، مثل قطع ید سارق ودار زدن جانی وحبس وتحصیل حقوق است، چنانکه گفته اند: جلوگیری سلطان، بیشتر از جلوگیری قرآن است. ومثل آن نیز در سخن خدای تعالی آمده است: یهودیان در دل، از شما بیشتر می ترسند تا از خدا. پس بر خدای تعالی واجب است که خلیفه ای نصب فرماید وشر دشمنانش را از دوستانش بگرداند، به شرط صحت وولایت، زیرا کسی که از حقوق غفلت نماید وواجبات را تباه سازد، ولایتی ندارد، وخلع او از نظر عقل واجب است، وخداوند برتر از آن است که چنین شخصی را خلیفه سازد.
و خلیفه لفظ مشترکی است، زیرا اگر شخصی مسجدی بنا کند وخود در آن اذان نگفته ومؤذنی برای آن بگمارد، او، مؤذن آن مسجد است، اما اگر ایامی خود در آن مسجد بگوید وسپس مؤذنی برای آن بگمارد، آن شخص دوم، خلیفه مؤذن خواهد بود.
و در عقل وعرف نیز کار بدین صورت است، مثلاً اگر مأمور اخذ مالیات بگوید: این شخص خلیفه من است. آن شخص خلیفه او در اخذ مالیات است نه در امر پست ورسیدگی به مظالم، وهمینطور است اگر مأمور پست ویا حاکم مظالم، خلیفه معرفی کنند. پس روشن شد که خلیفه از اسماء مشترکه است، وباید دانست که معنای خلیفه الله در چه امری جانشین اوست؟ یکی از صفات خدای تعالی این است که انتقام دوستانش را از دشمنانش می ستاند، واین معنا را به خلیفه خود واگذاشته واو را جانشین خود در اجرای عدالت نموده است، البته نه بدان معنی که خلیفه، شریک خدا در معبودیت باشد وبه این جهت است که خدای تعالی به ابلیس فرموده است: ای ابلیس؟ چه چیز تو را از سجده کردن به مخلوقاتم بازداشت؟ سپس فرمود: آیا به نعمت من تکبر ورزیدی؟ یعنی بیدی متعلق است به استکبرت، وممکن است بیدی متعلق باشد به خلقت، ودر هر حال این کلام برای قطع عذر است تا توهم نشود که آدم خلیفه ای است که مشارکت در وحدت او دارد، وفرمود بعد از آنکه دانستی که آدم مخلوق خدای تعالی است، چه چیز تو را از سجده کردن به مخلوقاتم بازداشت؟ وبعد از آن فرمود: بیدی استکبرت وکلمه ید در لغت گاهی به معنی نعمت استعمال می شود وخدای تعالی را دو نعمت است که هر یک، نعمتهای فراوانی را در بر دارد. مانند این سخن او: واسبغ علیکم نعمه ظاهره وباطنه واین دو نعمت، نعمتهای بی شمار دیگری را در بردارد. سپس خداوند در عتاب به او، شدت بیشتری به کار برده فرموده است: بیدی استکبرت واین، مانند سخن گوینده ای است که می گوید: آیا با شمشیر من به جنگ من برخاسته ای وبا نیزه من، بر من نیزه فرود می آوری؟ واین عمل، زشت تر وقبیح تر است.
و گفته خدای تعالی واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه آیه ای متشابه است ومعانی متعددی را احتمال می کند. یکی از آن معانی این است که جاهل تصور می کند، خدای تعالی در موضوعی که بر او پوشیده است، با خلقش مشورت می کند، اما استدلال کننده ای که با افعال محکمه وجلالت جلیل به ذات پاک الهی استدلال می کند، می گوید که او برتر از آن است که معنایی بر او پوشیده شود، یا حالی بر او گنگ باشد، زیرا هیچ چیزی در آسمانها وزمین، او را درمانده نمی کند، وروش فهم این آیه متشابه، مانند سایر آیات متشابه است که آنها را به آیات محکمات ارجاع می دهند، تا قطع عذر کسی گردد که در نادانی والحاد گام می گذارد.
و گفته خدای تعالی واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه دلالت دارد به خلیفه که اطاعت از او موجب هدایت ایشان می گردد وآن اطاعت مقترن به توحید است ونافی واگذاری وستمکاری وتضییع حقوق از خدای تعالی است، مقصود از آن همان خلافتی است که به سبب آن، مقام ولایت درست می شود، وحجت الهی به آن کامل می گردد، وبرای کسی، عذری در غفلت از حق باقی نمی گذارد.
نکته دیگر آن است که خدای تعالی چون آمادگی یکی از بندگان خود را برای طاعتی دانست، او را بدان دعوت می کند تا توفیق آن عبات را دریابد ومستحق پاداشی به اندازه آن طاعت گردد واگر غفلت از آن روا باشد، رواست که از همه حقوق خلق خود غفلت کند وخدای تعالی از آن بزرگوارتر است که چنین کند. پس برای کسانی که حقوق الهی وحقوق خلقش را به جا می آورند، پاداش بزرگی مقرر کرده است که چون مفکری در آن اندیشه کند، جزئی از آن را خواهد شناخت، زیرا به واسطه جلالت وبزرگی قدر آن، نمی تواند کل آن را ادراک کرد، وجزئی از اجزایش این است که به وسیله امام عادل، مورچه وپشه وهر جانداری به سعادت می رسد، زیرا خدای تعالی می فرماید: وما تو را نفرستادیم مگر رحمتی برای جهانیان وبر صحت آن، این قول خدای تعالی در قصه حضرت نوح (علیه السلام) دلالت دارد که فرمود: گفتم از پروردگار آمرزش طلبید که او بسیار آمرزنده است واز آسمان باران پی در پی بر شما می فرستد، واز فوائد باران پی در پی، انسان وسایر حیوانات منتفع می شوند، وسبب آن نیز داعیان به دین خدا وهادیان به حق او می باشند، پس پاداش الهی به اندازه قدر ایشان است وعقوبتش بر معاندین از روی حساب. بر این اساس است که می گوئیم برای بقای عالم وصلاح آن نیازمند به وجود امام می باشیم.
در این کتاب، اخباری که بدین معنی دلالت دارد، در باب العله التی یحتاج من اجلها الی الامام نقل نموده ام.
جز خدای تعالی کسی را نسزد که خلیفه را برگزیند:
ودر سخن خدای تعالی که فرموده است: واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه کلمه جاعل که با تنوین ذکر شده است، صفت خداوند است که نفس خود را بدان وصف فرموده است. یعنی نصب خلیفه را او انجام می دهد ولاغیر، ودلیل آن این است که در آیه دیگر فرموده: انی خالق بشراً من طین. که آنجا نیز خالق را تنوین داده وخود را بدان وصف فرموده است، یعنی این منم که خالق بشر از خاکم ولاغیر. وکسی که ادعا می کند که او امام را برمی گزیند، ضروری است که بشر را از خاک بیافریند، وچون این معنی باطل است، آن نیز باطل خواهد بود، زیرا هر دوی آنها در امکان واحدی است.
و وجه دیگر آن است که فرشتگان با همه فضیلت وعصمتی که دارند، صلاحیت انتخاب امام را نداشتند، تا آنکه خداوند، خود متصدی آن گردید ونه ایشان، وبه این اختیار بر عامه خلایقش احتجاج فرمود که ایشان را راهی در اختیار خلیفه نیست، زیرا فرشتگان خدا، با همه صفا ووفا وپاکدامنیشان، چنین اختیاری نداشتند. خداوند ملائکه را در بسیاری از آیاتش ستوده است واز جمله می فرماید: ایشان بندگانی گرامی اند ودر گفتار، به خداوند پیشی نجویند ودر کردار به فرمان اویند. ونیز می فرماید: ملائکه نافرمانی خدای تعالی در فرامین او نمی کنند وآنچه را که او فرمان دهد همان را انجام می دهند.
در این صورت انسان با همه بی خردی ونادانیش، چگونه وبا چه صلاحیتی می تواند امام را انتخاب کند. احکام غیر امامت، مثل نماز وزکات وحج وغیره را بنگرید؛ آیا خدای تعالی آن احکام را به مردم واگذاشته است؟ مسلماً در این احکام مردم حق اختیار وانتخاب ندارند، پس چگونه مسأله امامت وخلافت را که جامع همه احکام وحقایق است، به مردم واگذاشته است.
وجوب وحدت خلیفه در هر عصر:
کلمه خلیفه در سخن خدای تعالی اشاره دارد به اینکه خلیفه در هر عصری یکی بیش نیست وگفته کسانی که پنداشته اند در هر عصری ممکن است ائمه متعددی وجود داشته باشند، باطل است، وخدای تعالی بر یکی اکتفا کرده است واگر حکمت خداوند اقتضای خلفای متعدد داشت، او اکتفا به یک خلیفه نمی کرد. ادعای ما در مقابل ادعای ایشان است وقرآن کریم، گفتار ما را ترجیح می دهد، نه گفتار ایشان را، وچون دو کلمه در مقابل یکدیگر باشند وقرآن کریم یکی از آن دو را ترجیح دهد، اولی رجحان آن است.
لزوم وجود خلیفه:
ودر سخن خدای تعالی که فرموده واذ قال ربک للملائکه، خطاب را متوجه پیامبرش ساخته است واین خطاب ربک بهترین دلیل است که خدای تعالی امر خلافت را در امت پیامبرش، تا روز قیامت ادامه خواهد داد، زیرا زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود، واگر مقصود ادامه خلافت نبود، خطاب ربک حکمتی نداشت، وتعبیر ربهم مناسب مقام بود. بعلاوه حکمت خدای تعالی در گذشته، مانند حکمت او در آینده است، وبا مرور ایام وگذشت سالها، دگرگون نخواهد شد، واین بدان جهت است که او عادل وحکیم است وبا هیچ یک از آفریدگانش خویشی ندارد، واو برتر از آن است.
وجوب عصمت إمام:
ودر این قول خدای تعالی واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه معنایی وجود دارد که او تعالی وتقدس جز افراد پاک باطن را خلیفه نمی سازد، تا از خیانت بر کنار باشد، چون اگر شخص آلوده ای را به عنوان خلیفه برگزیند، به مخلوقات خود خیانت کرده است؛ زیرا اگر دلالی، حمال خائنی را برای تاجری بفرستد تا کالایی را برای او ببرد، وآن حمال در کالا خیانت کند، آن دلال هم خائن خواهد بود. پس چگونه خیانت بر خدای تعالی روا است؟ در حالی که سخنش حق است که می فرماید: خداوند نیرنگ خیانتکاران را رهبری نمی کند. (به مقصد نمی رساند) وبا این سخن خود، پیامبرش را تأدیب فرموده است که: مدافع خیانتکاران مباش. پس چگونه واز کجا روا باشد که آنچه دیگران را از آن نهی می کند، خود مرتکب شود، در حالی که یهودیان را به واسطه نفاقشان نکوهش کرده وفرموده است: آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید وخودتان را فراموش می کنید، در حالی که کتاب را می خوانید، آیا تعقل نمی کنید؟. ودر این سخن خدای تعالی واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه، دلیل استواری است، برای غیبت امام (علیه السلام)، وآن دلیل این است که چون خداوند فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفه، با این لفظ معنایی را واجب ساخت وآن اینکه بایستی عقیده مند به طاعت آن خلیفه باشند. اما ابلیس به دنبال این سخن، عقده نفاقی اتخاذ کرد وآن را در دل نهان ساخت، تا آنکه به واسطه آن منافق گردید، او دل بر آن نهاد که با طاعت خلیفه حق مخالفت کند، واین زشت ترین انواع نفاق است، زیرا آن، نفاق نهانی وقلبی است واز این رو است که شیطان، رسواترین منافقین است.
اما وقتی خدای تعالی خلیفه را به ملائکه معرفی فرمود، طاعت وی را در دل گرفتند ومشتاق وی شدند. ایشان نقیض آنچه را که شیطان در دل نهان ساخته بود، برگزیدند ودر جهت کمال وترقی مستحق ده برابر درجه ای شدند که شیطان سزاوار رسوائی وعذاب در جهت انحطاط وسقوط گردید. پس طاعت ودوستی غائبانه وقلبی، ثواب ومدح بیشتری دارد، زیرا در معرض اشتباهکاری ونیرنگ نیست واز این رو از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت شده است که فرمودند هر کس برای برادر دینی خود در نهان واز صمیم دل دعا کند، فرشته ای از آسمان وی را ندا در دهد که برای تو دو برابر آن است.
خدای تعالی دین خود را به وسیله ایمان به غیب تأکید فرموده وگفته است: هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب. البته ایمان به غیبت، ثواب بیشتری برای مؤمن به دنبال دارد، چون از هر عیب وریبی مبراست، زیرا اگر کسی با خلیفه ای که حضور دارد بیعت کند، ممکن است این توهم پیش آید که او برای جلب منفعت وثروت ویا ترس از قتل وغیر آن اطاعت کرده است، چنانکه شیوه دنیاپرستان در اطاعت از پادشاهان است، اما ایمان به غیب از همه شوائب مبراست واز این عیوب مصون است. دلیل بر این مطلب گفته خدای تعالی است که: چون سختی عذاب ما را دیدند گفتند به خدای یکتا ایمان آوردیم. وبدانچه شرک می ورزیدیم کافر شدیم، اما ایمان ایشان وقتی عذاب ما را می بینند، هیچ فایده ای برایشان ندارد. وچون برای پرستندگان حق در ایمان به غیب ثواب وافری مقرر است، خدای تعالی فرشتگان را از این ثواب محروم نساخت. ودر خبر آمده است که خدای - سبحان - هفتصد سال پیش از آفرینش آدم، این اعلام را به فرشتگان فرمود، ودر این مدت برای فرشتگان این طاعت - یعنی ایمان به غیب - حاصل بود. واگر کسی این خبر واین مدت را انکار کند، بناچار بایستی ولو به اندازه یک ساعت هم باشد، اعلام را به آفرینش آدم مقدم بداند واین همان غیب ونهان بودن آدم بر فرشتگان است. آری یک ساعت هم حکمتی دارد وحکمت یک ساعت در ظرف دو ساعت، دو حکمت است ودر ساعتهای متعدده حکمتهای متعدده متصور است وهر چه مدت بیشتر باشد ثواب نیز بیشتر خواهد بود، وثواب بیشتر، از مزید رحمت است ودلالت بر جلالت خداوند دارد. پس می توان گفت که در این خبر تأیید حکمت وتبلیغ حجت است.
و در این قول خدای تعالی که واذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه از جهات عدیده بر غیبت امام (علیه السلام) احتجاج می شود.
اول آنکه غیبت قبل از وجود خلیفه از همه انواع غیبت بلیغ تر است، زیرا فرشتگان خلیفه ای پیش از آن ندیده بودند، ولی ما شاهد خلفای بسیاری بوده ایم که قرآن کریم واخبار متواتره از آنها خبر داده اند، به گونه ای که به منزله مشاهده در آمده است اما فرشتگان از هیچکدامشان اطلاعی نداشتند. پس آن غیبت بلیغ تر است.
وجه دیگر آن است که غیبت خلیفه از فرشتگان از جانب خدای تعالی بود، ولی این غیبتی که برای امام (علیه السلام) است از جانب دشمنان خدای تعالی است که قصد جان امام را دارند، پس اگر در غیبتی که از جانب خدای تعالی است، عبادتی برای فرشتگان باشد، درباره غیبتی که از طرف دشمنان خداست چه می توان گفت؟ در حالی که مسلماً در غیبت امام (علیه السلام) عبادت مخلصانه ای است که در آن غیبت نیست، واین از آن رو است که امام غائب، رانده شده ومقهور است وبه حق او تعدی شده وسیل خون شیعیانش به دست دشمنانش روان شده واموالشان به غارت رفته، وبه احکام حقه، خط بطلان کشیده شده، وبر یتیمان ستمها رسیده، وزکوات در غیر مورد صرف گردیده فجایع دیگری به وقوع پیوسته که بر اهل حق پوشیده نیست. وکسی که معتقد به پیروی آن امام باشد، در اجر جهاد او شریک است واز دشمنانش بیزاری جسته است، ودر براءت دوستانش از دشمنانش اجری است ودر دوستی با دوستانش پاداشی است، که از پاداش فرشتگان، به جهت اعتقاد به خلیفه غائبی که هنوز در عدم است، برتر است. خدای تعالی داستان آن خلیفه را قبل از آنکه به عرصه زمین پاگذارد بیان کرده است، تا تعظیم وبزرگداشت او باشد وفرشتگان بر او سر فرود آورند وآماده فرمانبرداری او گردند.
مثال آن پادشاهی است که به وسیله نامه یا قاصدی به دوستانش حبر می دهد که به زودی بر ایشان وارد می شود تا آنها آماده استقبالش شوند وبرای او هدایا فراهم کنند، تا اگر در خدمتش کوتاهی کردند، قطع عذر از ایشان شده باشد. همچنین است پیشگویی خدای تعالی از پیدایش خلیفه، برای اظهار جلالت ومقام اوست وهمین طور است قضیه او در اسلاف واخلاف، خدای تعالی هیچ خلیفه ای را قبض روح نکرد مگر آنکه جانشین او را که پس از وی می آید به مردم معرفی کرد؛ وتصدیق این مطلب قول خدای تعالی است که فرموده است: آیا کسی که بر بینه ای از جانب پروردگار خود است وگواهی از جانب خدای تعالی بهمراه اوست.. که مراد از کسی که بر بینه ای از جانب پروردگار است، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) است ومراد از گواهی که همراه اوست، علی بن ابی طالب امیر المؤمنین (علیه السلام) است. ودلیل آن، قول خدای تعالی است که: وپیش از وی کتاب موسی پیشوا ورحمت بوده، وآن کلمه ای که از کتاب موسی - طابق النعل بالنعل - برابر این معنی است، این سخن خداوند است: وما با موسی سی شب پیمان کردیم وآن را با ده شب به اتمام رساندیم پس میقات پروردگارش با چهل شب به پایان رسید وموسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من در میان قومم باش واصلاح کن واز روش مفسدین پیروی مکن.
سر فرمان به ملائکه در سجود به آدم:
خدای تعالی به دلیل تعظیم آدم، فرشتگان را به سجود به آدم فراخواند، واز چشمان ایشان، حقیقتی را نهان داشت وآن حقیقت این بود که خدای تعالی ارواح حجج الهی را در صلب آدم قرار داده بود. پس آن سجود برای خدای تعالی، عبودیت؛ وبرای آدم طاعت؛ وبرای آنچه در صلب آدم قرار داشت، تعظیم وتکریم بود. اما ابلیس به جهت حسد به آدم، از سجده به او خودداری کرد، زیرا ارواح حجج الهی را در صلب آدم قرار داده بود، نه در صلب او، وبخاطر این حسد وخودداری کافر شد وبواسطه نافرمانی از فرمان پروردگارش فاسق گردید واز جوار رحمتش مطرود وملعون گردید ورجیم نامیده شد، واینهمه بخاطر آن بود که منکر غیبت گردید ودلیلش در امتناع از سجده بر آدم این بود که گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی ووی را از خاک وآنچه را از دیده اش نهان بود انکار کرد وآن را باور نداشت وبه همان ظاهری که مشاهده می کرد احتجاج کرد، که آن، جسد آدم بود ومنکر آن شد که می داند در صلب او چه سپرده شده، وبه اینکه آدم به واسطه ارواح مکرمه ای که در صلب اوست، قبله فرشتگان واقع شده، وفرمان سجده به آدم بخاطر تعظیم به اصلاب اوست، ایمان نیاورد. پس کسانی که به امام غائب (علیه السلام) در حال غیبتش ایمان داشته باشند، مانند همان فرشتگانی هستند که خدای تعالی را در سجده بر آدم اطاعت کردند، وکسانی که منکر امام غائب (علیه السلام) در حال غیبتش باشند، مانند ابلیس اند که از سجده بر آدم سرپیچی کرد، چنانکه از امام صادق، جعفر بن محمد (علیهما السلام) نیز همین مطلب روایت شده است.
ایمن بن محرز از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خدای تعالی همه اسماء الهی را به آدم (علیه السلام) آموخت، سپس ارواح آن حجج طاهره را بر ملائکه عرضه داشت وفرمود: اگر راست می گوئید که شما (بخاطر تسبیح وتقدیستان) سزاوارتر از آدم به خلافت هستید، نامهای ایشان را به من بگوئید. گفتند: تو منزهی، ما را دانشی نیست جز آنچه تو به ما آموختی وتو دانا وحکیمی. خدای تعالی فرمود: ای آدم! اسماء ایشان را بازگو، وهنگامی که اسماء حجج الهی را بیان کرد، به مقام والای آدم نزد خدای تعالی واقف شدند، ودانستند که آنان (حجج) سزاوارترند که خلفای الهی وحجتهای او بر آفریدگان باشند. سپس آنها را از دیدگان ملائکه پنهان کرد وفرشتگان را به سبب ولایت ومحبتشان، به پرستش خود فراخواند وبه آنها گفت: آیا به شما نگفتم که من به غیب آسمانها وزمین داناترم ومی دانم آنچه را که شما آشکار می کنید وآنچه را که شما نهان می دارید؟. این مطلب را جعفر بن محمد بن عماره از پدرش واو از امام جعفر صادق (علیه السلام) نیز روایت کرده است.
و این، طلب عبادت کردن خدای تعالی از فرشتگان است، به واسطه یک امر غایب. وچون صدر آیه، راجع به داستان خلافت است، دنباله آن هم بایستی راجع به خلافت باشد، تا کلام از نظمی برخوردار باشد ودر نظم حجتی است، بلکه از این نظر، می توان مطلب را به اجماع همه مسلمین از عامه وخاصه ثابت کرد، زیرا مخالفین امامیه می گویند: خدای تعالی جمله اسماء را به آدم آموخت وناگزیر، اسماء ائمه (علیهم السلام) نیز داخل در آن جمله خواهد بود، پس آنچه ما می گوئیم مورد اتفاق واجماع امت می گردد.
یک دلیل دیگر بر اینکه مقصود از اسماء در آیه شریفه، اسماء ائمه معصومین (علیهم السلام) است، این است که چون ملائکه بر سجود به آدم دلالت شدند، منظور این بود که عبادتی برای ایشان حاصل شود، وحکمت الهی اقتضا می کند که در ضمن انجام این عبادت، حد اعلای فضیلت وثوابی را که ممکن است در آن موضوع باشد درک کنند، خواه در همان وقت باشد ویا در غیر آن وقت، زیرا اختلاف اوقات، موجب تغییر حکمت الهی نمی شود وحجت او را دگرگون نمی کند، که اول آن مانند آخرش، وآخر آن مانند اولش می باشد، ودر حکمت الهی روا نیست که هیچ ثوابی را از ایشان دریغ دارد وبه هیچ فضیلتی از فضائل ائمه (علیهم السلام) بخل ورزد، زیرا همه ائمه، راه وروش واحدی داشتند، ودلیل آن این است که اگر شخصی به یکی یا جمعی از رسولان الهی ایمان آورد، اما یکی دیگر از ایشان را انکار کند، ایمانش پذیرفته نمی شود. ائمه نیز این چنین اند، اول وآخر ایشان یکی هستند، وامام صادق (علیه السلام) فرموده اند: کسی که آخرین ما را انکار کند، مانند کسی است که اولین ما را انکار کند. وباز می فرمایند: کسی که یکی از احیا را انکار کند، مانند کسی است که همه اموات را انکار کرده باشد.
من در این کتاب، احادیث مربوطه به این موضوع را در جای خود - ان شاء الله - خواهم آورد، وبنابر آنچه ذکر شد، درست است که بگوئیم مقصود از وعلم آدم الاسماء کلها، ائمه معصومین (علیهم السلام) اند، وکلمه اسماء معانی بسیاری دارد وهیچیک از آن معانی بر معانی دیگرش ترجیح ندارد، واسماء همان اوصافند، وهیچ یک از اوصاف بر وصف دیگر ترجیح ندارد، ومعنای اسماء این است که خدای سبحان، همه اوصاف ائمه را - از اول تا به آخر - به ایشان آموخت، واز اوصاف ایشان، علم وتقوی وشجاعت وعصمت وسخا ووفا است ودر قرآن کریم مانند این اوصاف درباره انبیاء آمده است، چنانکه می فرماید: یاد کن در این کتاب ابراهیم را، که او پیامبری صدیق بود ومی فرماید: یاد کن در این کتاب اسماعیل را که او صادق الوعد ورسول وپیامبر بود وخاندان خود را به نماز وزکاه فرمان می داد ونزد پروردگارش، پسندیده بود. ویاد کن در این کتاب ادریس را، که او پیامبری صدیق بود واو را به جایگاه بلندی رفعت دادیم وباز می فرماید: یاد کن در این کتاب موسی را، که او رسول وپیامبر ومخلص بود واو را از جانب ایمن طور، ندا کردیم ووی را مقرب ورازگوی خود ساخته واز سر رحمت برادرش هارون را یاور او نموده وبر او بخشیدیم ووی را پیامبر ساختیم.
خدای سبحان، در این آیات رسولانش را به شیوه های پسندیده واخلاق پاکیزه ای که داشتند. وصف وتمجید فرموده وهمه اینها، اوصاف واسمای آنهاست وهمچنین خدای تعالی همه اسماء وصفات را به آدم آموخت.
و نیز حکمتش در این کار آن بود که هیچ راهی به درک اسماء وشناخت روشهای پرستش، به جز طریق سماع وجود ندارد، وعقل نمی تواند آن را درک کند، زیرا اگر فرد عاقلی، شخصی را از دور یا نزدیک ببیند، راهی به شناخت نام وی ندارد مگر آنکه از آسمان بر وی الهام شود، وخدای تعالی در باب خلیفه، عمده مطلب را به سماع حواله کرده است، وچون چنین است، باب اختیار وانتخاب مردم در موضوع امامت وخلافت، باطل می شود، زیرا انتخاب، به واسطه رجوع به آراء صورت می گیرد، اما تعیین خلیفه، مربوط به اوصاف باطنی است که راهی جز سماع از حق ندارد. بنابراین، عقیده ما در باب امامت که بایستی به نص واشاره باشد، درست است، اما تعیین امام به اشاره، مندرج در این قول خدای تعالی است که می فرماید: ثم عرضهم علی الملائکه که موضوع عرض، مبنی بر تعیین واشاره است، ودر تعیین امام به اسم، مبنی بر استماع نص خلافت آنهاست. بر این اساس معنای اشاره ونص در باب امامت روشن گردید.
و در عرضی که خدای تعالی فرموده: ثم عرضهم علی الملائکه دو معنی وجود دارد، یکی عرض اشخاص وهیاکل ایشان است، همچنان که در باب اخبار اخذ میثاق وعالم ذر روایت کرده ایم، ودیگر عرض اوصاف وانساب ایشان است که خداوند بر ملائکه عرضه داشته است. چنانکه بعضی از مخالفین ما می گویند، وبر هر دو تقدیر، خدای تعالی به واسطه ایمان به غیب ملائکه را به عبادت خود فراخوانده است.
و در این سخن خدای تعالی که می فرماید: انبئونی باسماء هولاء ان کنتم صادقین یعنی از نام اینان مرا آگاه کنید اگر راست می گوئید، حکمتهای فراوانی است. یکی از آنها این است که خدای تعالی آدم (علیه السلام) را برای تعلیم اسماء ائمه به ملائکه، شایسته دانست وهمچنین ملائکه را برای فراگیری اسماء ائمه از آدم (علیه السلام) صالح دید، پس خدای تعالی به آدم آموخت وآدم نیز به ملائکه تعلیم داد، وآدم در شمار معلمین وملائکه در زمره شاگردان در آمدند واین صریح قرآن کریم است.
و در سخن ملائکه که گفتند: سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا یعنی خدایا تو منزهی وما را دانش نیست جز آنچه تو به ما آموختی وتو علیم وحکیمی، دلیل روشن وحجت آشکاری است بر گفته ما که بر احدی جایز نیست که در اسماء واوصاف ائمه، جز به تعلیم خدای تعالی سخن گوید واز پیش خود بر آنها نامی نهد، واگر این امر بر کسی روا باشد بر ملائکه رواتر است، وچون ایشان با کلمه سبحان الله آغاز کردند، این تسبیحشان دلالت بر آن دارد که شروع در آن کار با توحید منافات دارد، زیرا تسبیح، منزه دانستن خدای تعالی است، ومنزه دانستن خداوند در قرآن کریم، در برابر قول منکر یا ملحد یا مبطل توحید وقادح در آن وارد شده است وملائکه آنگاه که ندانستند، از گفتن کلام لا علم لنا استنکاف نکردند، وهر کس در چیزی که نمی داند تکلف کند واز گفتن نمی دانم خودداری ورزد، خداوند به فرشتگان خود بر او احتجاج کند وایشان در دنیا وآخرت، علیه او گواهی دهند، وخداوند ملائکه را شایسته دانست که به زبان آدم به آنها اعلام اسما کند، واین به علت همان اعتراف به عجز ونادانیشان بود واینکه ایشان نمی دانند، آنگاه خدای تعالی فرمود: یا آدم انبئهم بأسمائهم
در بغداد که آن را مدینه السلام می نامند، شخصی به من گفت: غیبت امام زمان (علیه السلام) طولانی شده، وحیرت مردم شدت گرفته، وبسیاری از اصحاب بواسطه طول مدت، از قول به امامت برگشته اند، این چگونه است؟
به او گفتم: روش امتهای پیشین در این امت طابق النعل بالنعل جاری است، چنانکه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در روایات بسیاری وارد شده است که موسی (علیه السلام) به میقات پروردگارش رفت تا پس از سی شب بازگردد، اما خداوند آن را به ده شب کامل ساخت ومیقات او چهل شب گردید وبه همین جهت که مراجعت موسی (علیه السلام) ده شب از قرار قبلی به تأخیر افتاد، این مدت اندک را بسیار شمردند وقساوت دلهاشان را گرفت واز دستور پروردگارشان وحضرت موسی سرباز زدند، ونافرمانی خلیفه او - هارون - را پیش گرفتند واو را ناتوان شمردند ونزدیک بود که وی را بکشند، وپیکر گوساله ای را که بانگی داشت پرستیدند واز پرستش خدای تعالی باز ایستادند، وسامری به آنها گفت: این خدای شما وخدای موسی است وهارون ایشان را پند می داد واز گوساله پرستی نهی می کرد ومی گفت: ای مردم! شما به این گوساله آزمایش شدید، اما پروردگار شما رحمان است از من پیروی کنید وفرمان مرا ببرید. گفتند: ما دست از پرستش گوساله بر نمی داریم تا آنکه موسی مراجعت کند. وهنگامی که موسی به نزد قومش خشمناک واندوهگین بازگشت، گفت: در غیبت من چه کارهای زشتی پس از رفتنم مرتکب شدید، آیا به امر پروردگارتان شتاب داشتید. بعد الواح تورات را فرو افکند وسر برادر خود را گرفته وبه جانب خود می کشید.. وقصه آن مشهور است.
و شگفت نیست اگر نادانان این امت نیز مدت غیبت صاحب الزمان (علیه السلام) را طولانی شمارند وبی اصل واساس وبدون بصیرت از مذهب خود باز گردند واز گفته خداوند عبرت نگیرند که فرمود: آیا مؤمنان را زمان آن نرسیده است که قلوبشان برای ذکر خدا وآنچه از جانب حق فرود آمده است خاشع گردد ومانند آنان نباشند که به ایشان کتاب داده شد ومدت را طولانی شمردند وقلوبشان را قساوت فراگرفت وبسیاری از آنان فاسق شدند.
او (آن مردی که در مدینه السلام سخن گفت) پرسید: در قرآن کریم در این باره چه آیه ای نازل شده است؟
گفتم: این سخن خدای تعالی: الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین الذین یؤمنون بألغیب که مقصود از ایمان به غیب، ایمان به حضرت قائم وغیبت اوست.
و داود بن کثیر رقی از امام صادق (علیه السلام) درباره این سخن خدای تعالی که هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب فرمود: کسی که به قیام قائم (علیه السلام) اقرار کند وبگوید که آن حق است.
و یحیی بن أبی القاسم گوید: از امام صادق (علیه السلام) از معنای آیه شریفه الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب پرسش کردم فرمودند: مقصود از متقین، شیعه علی (علیه السلام) است، ومراد از غیب، حجت غائب است وشاهد آن نیز این قول خدای تعالی است: می گویند چرا بر او آیه ای از جانب پروردگارش نازل نمی شود؟ بگو که غیب از آن خداست ودر انتظار باشید که من نیز با شما از منتظرانم.
پس خدای تعالی خبر داده است که الآیه همان الغیب است وغیب هم حجت است وتصدیق آن نیز قول خدای تعالی است که فرمود: وفرزند مریم ومادرش را آیه قرار دادیم که مراد از آن حجت است.
علی بن رئاب از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که ایشان درباره این سخن خدای تعالی روزی که بعضی از آیات پروردگارت بیاید، ایمان هیچ نفسی که پیشتر ایمان نیاورده است به وی فایده نمی رساند فرمودند: آیات عبارت از ائمه است وآیت منتظره، حضرت قائم (علیه السلام) است ودر روز ظهورش که با شمشیر بپاخیزد، ایمان کسی که پیشتر ایمان نیاورده باشد، به وی سود نرساند، گرچه به پدران گذشته وی ایمان آورده باشد.
و خدای تعالی آنجا که داستان یوسف (علیه السلام) را برای پیامبرش بیان می کند، آن پیامبر را غیب نامیده است وفرموده: این از خبرهای غیب است که به تو وحی کردیم وتو آن هنگام که آنها عزم خود را جزم کردند ومکر پیشه ساختند، نزد ایشان نبودی او یوسف را غیب نامیده، زیرا اخباری که بیان فرموده است، راجع به داستان یوسف واحوال وسرانجام کار اوست.
بعضی از مخالفین درباره این آیه با من سخن گفته واظهار داشته اند که معنای قول خدای تعالی که می فرماید: الذین یؤمنون بالغیب این است که به حشر ونشر واحوال روز قیامت، ایمان می آوردند. به او گفتم: در تأویلت نادانی ودر گفتارت گمراه، زیرا یهود ونصاری وبسیاری از مشرکین ومخالفین اسلام نیز ایمان به حشر ونشر وحساب وثواب وعقاب دارند، وخدای تعالی مؤمنان را مدح نمی کند به مدحی که فرقه های کفر والحاد نیز با آنها شریک باشند بلکه خدای تعالی مؤمنان را وصف وستایشی فرموده که مخصوص آنهاست ودیگری با ایشان شریک نیست.
وجوب شناخت حضرت مهدی (علیه السلام):
ایمان هیچ مؤمنی صحیح نیست جز آنکه بداند حال کسی را که به وی ایمان می آورد، چنانکه خدای تعالی فرموده است: مگر کسانی که گواه به حقند ومی دانند وصحت گواهی را بر آنها واجب نکرده، مگر پس از علمشان، همچنین ایمان کسی که به مهدی قائم (علیه السلام) ایمان آورده است، فایده ندارد، مگر آنکه به شأن ومنزلت او در حال غیبت عارف باشد، وآن این است که ائمه (علیهم السلام) از غیبت او خبر داده اند، وبودن آن غیبت را برای شیعیانشان توضیح داده اند، این مطلب در روایاتی که از ایشان نقل شده ودر رساله هایی که از آنها باقی مانده ودر کتابهایی که تألیف وتدوین گردیده است. هیچ یک از پیروان ائمه (علیهم السلام) از این موضوع غفلت نکرده ودر بسیاری از کتب وروایات ومصنفات خود، آنها را ذکر کرده اند، واینها همان کتبی است که به اصول معروف است ونزد ایشان آل محمد (علیهم السلام) از قریب دویست سال پیش از غیبت، به تدریج مدون گردیده ومحفوظ مانده است، ومن اخبار مسندی که درباره غیبت است از آن اصول استخراج کرده ودر این کتاب آورده ام. اما حال پیروان این اصول، از دو حال بیرون نیست یا اینکه آنها علم غیب داشته اند به این غیبتی که الآن واقع شده است وآن را پیش از وقوعش در کتب خود نوشته اند - واین در نظر خردمندان ودانشمندان محال است - ویا اینکه این جمع کثیر در کتابهایشان، یک امر کذبی را ساخته باشند وآن امر کذب، همانگونه که ذکر کرده اند، اتفاق افتاده وتحقق یافته باشد، با آنکه این جمع کثیر، دور از یکدیگر بوده وعقاید مختلفی داشته ودر اقطار مختلفی زندگی می کرده اند، پس این احتمال نیز مانند احتمال پیشین محال است.
لذا هیچ راهی باقی نمی ماند جز آنکه بگوئیم آنها اخبار غیبت امام زمان (علیه السلام) را از ائمه خود که حافظین وصیت پیامبر بوده اند اخذ کرده اند وآن حضرت از غیبت امام زمان (علیه السلام) وصافت ومقامات او خبر داده وایشان، آن اخبار را در کتب خود، تدوین کرده ودر اصول خود تألیف نموده اند وبا همین دلیل وادله دیگری شبیه به آن، حق پیروز می گردد وباطل نابود می شود، زیرا که باطل، نابود شدنی است.
منظور دشمنان ومخالفان ما که تمایلات مضله (گمراه کننده) دارند، این است که به دستاویز غیبت صاحب الزمان (علیه السلام) واحتجاب او از بینندگان، حق را پایمال کنند وحقیقت را بر کسی که معرفت یقینی ندارد وبصیرتش مستحکم نیست، پوشیده دارند.
اثبات غیبت وحکمت آن:
به توفیق خدای تعالی می گویم که غیبتی که برای امام زمان ما (علیه السلام) واقع شده است، حکمتش ثابت وحقیقتش روشن وحجتش غالب است، به این دلیل که آثار حکمت خدای تعالی را مشاهده کرده وشناخته ایم وتدبیر استوار او را در حجتهای گذشته ودر قرون ماضیه می دانیم ومی دانیم که در قرون گذشته گردنکشان چگونه بر آن حجتها غلبه کرده وفراعنه بر آنها مستولی شدند، وامروز هم مشاهده می کنیم که ائمه کفر به کمک اهل دروغ ودشمنی وافتراء بر همه چیز مسلط شده اند.
با چنین وضعی، مخالفان ما می گویند که امام زمان خود را به مانند ائمه پیش از او نشان بدهید ومی گویند به قول شما پس از وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) یازده امام ظاهر شده اند وهر کدامشان، با نام وشخص خود، بین خاص وعام معروف ومشهور بوده اند، واگر این امام، مانند ائمه پیش از خود آشکار ومعروف نباشد، امر امامت آن یازده امام قبل از او نیز تباه وبیهوده می گردد، همچنان که امر - صاحب الزمان به واسطه نبودن وعدم امکان دستیابی به او، تباه وبیهوده است.
به توفیق الهی در پاسخ به این اشکال می گویم: دشمنان ما به آثار حکمت خدای تعالی نادانند وراه وروش حجتهای خدا را در هر عصر وزمانی نسبت به پیشوایان ضلالت در دولتهای باطل نمی دانند، زیرا مسلم است که ظهور حجتهای الهی در مقامات پیشوایی خود بر سبیل امکان وتدبیر، نسبت به مردم زمان خودشان است، واگر حال طوری باشد که امام بتواند تدبیر ورهبری اولیاءش را بر عهده گیرد، ظهور آن حجت لازم خواهد بود، واگر حال طوری باشد که امام نتواند تدبیر در رهبری اولیاءش را بر عهده گیرد وحکمت الهی موجب استتار او گردد وتدبیر نیز آن را اقتضاء کند، خداوند او را در پشت پرده غیب نهان ساخته ومستور فرماید تا وقتی که اجل غیبت فرا رسد، همچنان که همه حجتهای پیشین خداوند از زمان وفات آدم (علیه السلام) بر همین منوال بوده است واین موضوع آثار صحیحه وآیات قرآن کریم دلالت دارد.
واز جمله آنها:
عبد الحمید بن ابی الدیلم می گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: ای عبد الحمید! خداوند را فرستادگانی آشکار ورسولانی نهان است وچون از خدا به حق رسولان عیان درخواست کردی، به حق فرستادگان نهان نیز مسألت کن.
وتصدیق آن از قرآن کریم، این سخن خدای تعالی است: رسولانی که داستانشان را از پیش برای تو بر خواندیم ورسولانی که داستان ایشان را بازگو نکردیم وخداوند با موسی سخن گفت سخن گفتنی. حجتهای خداوند از هنگام مرگ آدم تا پیدایش ابراهیم چنین بودند، اوصیائی که برخی از ایشان عیان وبرخی دیگر نهان بودند، وچون ابراهیم (علیه السلام) به دینا آمد، خداوند ولادت او را نهان وشخص او را از دیدگان پنهان داشت، زیرا در آن هنگام، امکان ظهور حجت الهی وجود نداشت، وابراهیم (علیه السلام) در زمان سلطنت نمرود به خاطر دستوری که او داده بود، استتار می کرد وخود را آشکار نمی نمود. ونمرود اولاد رعیت واهل مملکت خود را در جستجوی ابراهیم (علیه السلام) می کشت، تا آنکه دوران غیبت سرآمد وابراهیم (علیه السلام) خود را معرفی نمود وامر نبوتش را علنی کرد واظهار آنچه که پشت سرانداخته بود واجب گشت، زیرا خداوند اراده کرده بود که حجتش را اثبات کند ودینش را کمال بخشد. وآنگاه که وفات حضرت ابراهیم (علیه السلام) فرا رسید، او را اوصیائی بود که حجتهای خدای تعالی در زمین بودند وبه دنبال هم، وصایت را از یکدیگر به ارث می بردند، وایشان نیز آشکار ونهان بودند تا آنکه دوران موسی (علیه السلام) فرا رسید وفرعون نیز اولاد بنی اسرائیل را در جستجوی موسی - که ذکرش شایع وخبر به دنیا آمدنش منتشر گشته بود - می کشت وخداوند ولادت او را پنهان کرد ومادرش او را به دریا افکند، وآنچنان که خدای تعالی در کتابش از آن خبر داده که آل فرعون موسی را از دریا گرفتند وموسی در دامان فرعون پرورش یافت در حالیکه او موسی را نمی شناخت وهمچنان اولاد بنی اسرائیل را در طلب موسی می کشت. وداستان او بعد از آنکه دعوتش را اظهار کرد وخود را بدیشان شناسانید در کتاب خدای تعالی آمده است.
وچون وفات موسی (علیه السلام) فرا رسید، او را اوصیایی بود که حجتهای خداوند بودند. آنان نیز آشکار ونهان بودند تا هنگام ظهور عیسی (علیه السلام) فرا رسید وعیسی (علیه السلام) در ولادتش ظاهر گردید ودلائلش را اعلان وشخص خود را اظهار وبراهینش را هویدا نمود ونفسش را مخفی نمی ساخت، زیرا زمان او زمانه ای بود که امکان ظهور حجت الهی وجود داشت.
سپس او را نیز اوصیائی بود که پس از وی آمدند وحجتهای خدای تعالی بودند، ایشان نیز برخی عیان وبرخی دیگر نهان بودند. تا هنگام ظهور پیامبر ما (صلی الله علیه وآله وسلم) فرا رسید وخدای تعالی در قرآن کریم فرمود: به تو نمی گویند مگر آنچه را که به رسولان پیش از تو گفتند سپس فرمود:
این سنتی است که برای پیامبران که پیش از تو فرستادم، قرار داده ایم واز جمله چیزهایی که به او گفته شده وبایستی در سنت او باشد تا مطابق با سنتهای رسولان الهی باشد، معین کردن اوصیای خود است، همچنان که پیامبران پیشین، اوصیای خود را معین کرده بودند وپیامبر اکرم نیز اوصیای خود را معین فرمود واعلام کرد که آخرین ائمه، مهدی (علیه السلام) است واینکه او زمین را پر از عدل وداد می کند، همچنان که پر از ظلم وجور شده باشد، این خبر را همه امت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده اند، واینکه عیسی (علیه السلام) در هنگام ظهور مهدی (علیه السلام) فرود می آید وپشت سر او نماز می خواند ولادت اوصیاء ومقامات آنها، یکی پس از دیگری ضبط گردید، تا هنگام ولادت امام زمان ما (علیه السلام) فرا رسید کسی که جهان در انتظار اوست تا عدل وداد را در جهان بگستراند وچنانچه حکمت الهی در دوره های گذشته اقتضای غیبت حجتهای الهی را داشت، او را هم در پرده غیبت نهان داشت.
برای آنکه نزد خاص وعام ملت اسلام، معروف ومسلم است که خلیفه ناحق وسرکش زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) مأمورانی بر آن حضرت گماشت وتا هنگام وفات آن امام، ایشان را زیر نظر داشت وچون حضرت وفات کرد مأمورانی بر خاندان ونزدیکان حضرت گماشت وکنیزان امام زندانی شدند وبرای به دست آوردن فرزند او تلاش زیادی نمودند ویکی از کسانی که متولی این کار بود همان جعفر برادر امام حسن عسکری (علیه السلام) بود که هوای امامت در سر داشت وادعای امامت کرد وامیدوار بود که با نابودی فرزند برادرش بدین مقام نایل آید. در این حال سنت غیبت درباره آن حضرت جاری شد، همچنان که این سنت در حجتهای الهی پیشین نیز جاری گشته بود وحکمت غیبت آن امام، همان حکمت غیبت انبیای گذشته بود.
پاسخ یک سؤال:
واز جمله اعتراضهای مخالفین ما این است که می گویند: چرا آنچه را که بر انبیاء واجب بوده، بر ائمه واجب می کنید؟ وچرا نمی گوئید امر غیب در انبیاء جایز بوده اما در ائمه جایز نیست. البته ائمه مانند انبیاء نیستند وجایز نیست که حال ائمه را به حال انبیاء تشبیه کنیم، باید دلیل قانع کننده ای برای ما بیاورید که آنچه که در شأن انبیاء ورسولان جایز بوده درباره ائمه نیز جایز می باشد. می دانیم که تشبیه وقیاس در دو موضوع همانند وهمشکل صورت می پذیرد پس ادعای شما درباره تشبیه حال ائمه درست نیست مگر آنکه دلیل قانع کننده ای بیاورید.
در پاسخ این ایراد می گویم - واز خداوند هدایت می جویم-: دشمنان ما از سر جهالت این اعتراض را وارد کرده اند واگر از اهل تشخیص وتفکر وتدبر بودند وعناد را کنار می گذاشتند وتعصب وجانبداری از رهبران وپیشینیانشان نمی کردند، می دانستند که هر چیزی که در انبیاء رواست، طابق النعل بالنعل در ائمه نیز واجب ولازم است، زیرا انبیاء اصل واساس وسرچشمه آنها هستند وائمه جانشینان واوصیای انبیاء وحجتهای الهی بر آیندگان ایشانند، تا حجت الهی از میان نرود وشرایع واحکام تا آخرین دوره تکلیف بندگان، بر جای ماند واگر این اعتراض صحیح باشد، رواست آن معترض بگوید: پیامبران حجتهای خدای هستند، ولی امامان حجتهای خدا نیستند! زیرا ائمه به مانند انبیاء نمی باشند. ویا آنکه بگوید: ایشان را نمی توان ائمه نامید، زیرا انبیاء پیشوایان وائمه هستند ولی ائمه که انبیاء نیستند تا اطلاق ائمه بر ایشان روا باشد! ویا آنکه بگوید: بر ائمه روا نیست که مانند رسولان بر امر جهاد وامر به معرف ونهی از منکر وسایر ابواب شریعت قیام کنند! زیرا ائمه رسول نیستند. واز اینگونه سخنان بسیار می تواند بگوید که ذکر آنها موجب تطویل کتاب می شود. پس چون این قبیل اعتراضات ناصحیح است، لا محاله آن اعتراض نخست نیز ناصحیح خواهد بود.
علاوه بر آنچه که گفتیم، اکنون ثابت می کنیم که همانندی ائمه وانبیاء در اوصاف معنویه واضح وآشکار است وائمه، حجتهای خدا بر خلق هستند، چنانکه انبیاء بوده اند واطاعت از ائمه واجب ولازم است، چنانکه اطاعت از انبیاء چنین بوده است. ودلیل آن، قول خدای سبحان است که فرمود:
از خدا اطاعت کنید واز رسول واولی الامر فرمان برید واین سخن خدای تعالی است که فرمود: واگر آن را به رسول خدا وبه اولی الأمر ارجاع می دادند، اهل پی جویی واستنباط آن را می فهمیدند. واولی الأمر همان اوصیاء وائمه پس از پیامبرند وخداوند اطاعت از آنها را قرین اطاعت رسولش ساخته وطاعت از آنها را نیز بر بندگان لازم کرده است، چنانکه طاعت از رسول را بر بندگان واجب ساخته وآن را در ردیف اطاعت از خود در آورده وفرموده است: أطیعوا الله وأطیعوا الرسول بعد از آن فرموده: هر کس اطاعت رسول کند، محققاً خدا را اطاعت کرده است وچون ائمه (علیهم السلام) حجتهای الهی بر کسانی هستند که به رسول ملحق نشده وشرف حضور او را درک نکرده اند، وهمچنین بر کسانی که در آینده در پی رسولان خواهند آمد، ورسول نیز حجت الهی است بر کسانی که در عصر خود، او را ندیده اند، بنابراین از طاعت امام همان لازم آید که از طاعت رسول اکرم حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) لازم آید، وانبیاء وائمه یک حکم دارند وقیاس کردن میان آن دو درست است، گر چه رسول، افضل از ائمه باشد، ولی در حجت بودن واسم خلیفه الهی داشتن وعمل رهبری کردن ووجوب اطاعت شدن، مثل یکدیگرند، وخدای تعالی در کلام خود رسولان را ائمه نامیده وبه ابراهیم (علیه السلام) فرموده است: تو را امام مردم قرار دادیم وخدای تعالی به ما خبر داده است که بعضی از انبیاء ورسولان را بر بعضی دیگر برتری داده است وفرموده: آن رسولانند که بعضی از ایشان را بر بعضی دیگر برتری دادیم، ودر بین ایشان کسی هست که خداوند با او تکلم فرموده است وفرموده: ما بعضی از انبیاء را بر بعضی دیگر برتری دادیم ملاحضه می کنید که گر چه بعضی از انبیاء بر بعضی دیگر برتری دارند، اما مشاکل وهمانندند واینچنین است حال انبیاء واوصیاء پس هر کس حال ائمه (علیهم السلام) را به حال انبیاء قیاس کند وبه فعل انبیاء بر عمل ائمه (علیهم السلام) استشهاد کند، بنابر آنچه در همانندی انبیاء واوصیا (علیهم السلام) بیان داشتیم، قیاس واستشهادش درست است.
دلیلی دیگر بر مشاکله انبیاء واوصیا:
دلیل دیگری که در اثبات مطالب گذشته در مشاکله بین ائمه وانبیاء وجود دارد این است که خدای تعالی در کتاب خود می فرماید: محققاً در رسول خدا برای شما پیروی نیکویی وجود دارد. وفرموده است: آنچه را که رسول اکرم به شما می دهد بگیرید وآنچه را که از آن باز می دارد وانهید. خدای سبحان به ما فرمان داده است که به هدایت رسول خدا مهتدی شویم وامور جاریه را به گونه ای که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) جاری فرموده است اجرا کنیم، خواه آن امور، گفتاری باشد وخواه کرداری. ویکی از گفته های رسول خدا که دلیل بر مشابهت کامل بین انبیاء وائمه است، این است که فرموده است: مقام ومنزلت علی (علیه السلام) نسبت به من، همچون مقام ومنزلت هارون است نسبت به موسی (علیه السلام) جز اینکه پس از من پیغمبری نیست پیامبر اکرم در این کلام به ما اعلام فرموده است که علی (علیه السلام) پیامبر نیست، اما او را به هارون تشبیه فرموده وهارون رسول ونبی است وبه همین ترتیب آن حضرت را به جمعی از پیامبران تشبیه فرموده است. از عبد الله بن عباس روایت است که می گوید: ما نزد رسول خدا نشسته بودیم وآن حضرت فرمود: هر که می خواهد به آدم بنگرد در علمش وبه نوح در مسالمتش وبه ابراهیم در حلمش وبه موسی در زیرکیش وبه داود در زهدش، پس به این شخص که می آید بنگرد. ابن عباس می گوید: ما نگریستیم وبناگاه علی بن أبی طالب در آمد وبا کمال وقار قدم برمی داشت.
پس اگر درست است که رسول خدا یکی از ائمه را به انبیاء ورسولان تشبیه کند، برای ما درست است که همه ائمه را به انبیاء ورسولان تشبیه کنیم واین دلیل محکمی است وبنابراین ثابت گردید که غیبت حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) همان غیبتی است که در حضرت موسی وسایر انبیاء وجود داشته است، زیرا غیبت امام زمان (علیه السلام) نیز به جهت سرکشان وطواغیت است وبه ملاحظه مصلحتی که در فصل اول ذکر آن گذشت. واز جمله ادله ای که معارضه دشمنان ما را در نفی مشابهت ائمه وانبیاء (علیهم السلام) باطل می سازد، این است که رسولانی که پیش از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بودند، اوصیائشان پیامبران بودند، پس هر کدام از اوصیاء که به وصایت حجت پیش از خود - از وفات آدم ابوالبشر تا پیامبر ما - قیام کرده است، پیامبر بوده است، همچون وصی آدم که پسرش شیث بود واو را در علوم آل محمد (علیه السلام) هبه الله خوانده اند واو پیامبر بود، وهمچون وصی نوح که پسرش سام پیامبر بود، وهمچون وصی ابراهیم که پسرش اسماعیل پیامبر بود ومانند وصی موسی که یوشع بن نون پیامبر بود، ومانند وصی عیسی که شمعون الصفای پیامبر بود، وهمچون داود که پسرش سلیمان پیامبر بود، اما اوصیای پیامبر ما پیغمبر نبودند، زیرا خدای تعالی به جهت کرامت وتفضیل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) او را خاتم الأنبیاء وامتش را خاتم الامم قرار داد، بنابراین انبیاء وائمه از نظر مقام وصایت همشکل اند، همچنان که در اوصافی که پیش از این گفتیم، هم شکل بودند. پس پیامبر وصی است وامام نیز وصی است ووصی امام است ونبی نیز امام است ونبی حجت است وامام نیز حجت است، ودر اشکال مختلف، شبیه تر از تشاکل ائمه وانبیاء نمی توان یافت.
همچنین رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به ما خبر داده است که افعال اوصیای مختلف، شبیه بوده است، مثلاً در قصه وصی موسی، یوشع بن نون وصفورا که زوجه موسی ودختر شعیب است، با داستان امیر المؤمنین (علیه السلام) که وصی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) است با عایشه، شباهت وجود دارد، ونیز خبر داده است که غسل دادن هر پیامبری بر وصی او واجب است.
در روایت است که عبد الله بن مسعود می گوید به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) عرض کردم یا رسول الله! وقتی که از دنیا بروی چه کسی شما را غسل می دهد؟ فرمود: هر پیامبری را وصیش غسل می دهد. گفتم ای رسول خدا وصی شما کیست؟ فرمود: علی بن أبی طالب است. گفتم ای رسول خدا او پس از شما چند سال زندگی خواهد کرد؟ فرمود: سی سال، زیرا یوشع بن نون که وصی موسی (علیه السلام) بود، پس از او سی سال زندگی کرد وصفورا دختر شعیب وزوجه موسی بر او شورید وگفت من به خلافت از تو شایسته ترم، یوشع با وی جنگید وهمرزمانش را کشت وخودش را اسیر کرد وبا او خوشرفتاری نمود. دختر ابوبکر نیز به زودی بر علی بشورد ودر میان چند هزار نفر از امتم به جنگ او آید وعلی نیز با او بجنگد وهمرزمانش را بکشد واو را اسیر کند وبا وی خوشرفتاری نماید ودرباره عایشه خدای تعالی فرموده است: در خانه های خود بمانید وبمانند دوران جاهلیت اولی خودنمائی نکنید که مقصود از آن صفورا دختر شعیب است.
پس همانندی ائمه وانبیاء در نام وصفت ونعت وفعل ثابت شد وهر چیزی که برای انبیاء روا باشد برای ائمه نیز روا است وطابق النعل بالنعل در ائمه جاری می شود واگر روا باشد که امامت صاحب الزمان (علیه السلام) پس از ائمه گذشته، به خاطر غیبتش انکار شود، لازم است که نبوت موسی بن عمران نیز انکار شود، زیرا او نیز غیبت داشته است وهمه پیامبران غیبت نداشته اند، پس چون غیبت موسی موجب سقوط نبوت او نمی شود وبا وجود غیبت، نبوتش درست است، همانگونه که نبوت انبیایی که غیبت نداشته اند صحیح است، امامت صاحب الزمان (علیه السلام) نیز با وجود غیبتش درست است همانگونه که امامت ائمه پیشین او که غیبت نداشته اند صحیح است.
و همانگونه که روا باشد موسی (علیه السلام) در دامن فرعون پرورش یابد ووی او را نشناسد ودر طلبش فرزندان بنی اسرائیل را بکشد، همچنین روا باشد که صاحب الزمان (علیه السلام) به شخصه در میان مردم موجود باشد ودر مجالس ایشان درآید وبر بساط ایشان پانهد ودر بازارهای ایشان راه برود واو را نشناسند تا آنکه هنگام ظهور فرا رسد.
از امام صادق جعفر بن محمد (علیهما السلام) روایت است که فرمودند: در امام قائم (علیه السلام) از موسی ویوسف وعیسی ومحمد (علیهم السلام) سنتهایی وجود دارد، اما سنت او از موسی آن است که خائف ومنتظر است، وسنت او از یوسف آن است که برادرانش او را مبایعه کردند وبا او سخن می گفتند واو را نمی شناختند، وسنت او از عیسی سیاحت کردن است، وسنت او از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) شمشیر است.
پاسخ اعتراض:
ممکن است مخالفان ما بر اعتراض خود افزوده وبگویند این دو غیبت با یکدیگر متفاوت است، زیرا گرچه بر شما ثابت شده است که غیبت امام زمان (علیه السلام) مانند غیبت موسی (علیه السلام) ودیگر پیامبرانی است که غیبت داشته اند، اما حجت موسی (علیه السلام) وقتی الزام داشت که وی دعوتش را آشکار کرده بود وبه پیامبری خود مردم را فراخوانده بود وحجت امام شما وقتی الزام دارد که او دعوتش را آشکار کرده وبر امامت خود مردم را فراخوانده باشد، اما تا مکانش نهان وشخصش پنهان است، بر مردم حجت نیست وطاعتش بر ایشان واجب نمی باشد.
و ما به توفیق الهی در پاسخ ایشان می گوئیم: مخالفان ما غافلند از اینکه حجت حجج الهی را - در حال ظهور وغیبتشان - چه چیز الزام آور می کند با اینکه خدای تعالی در کتابش حجت بالغه را برایشان تمام کرده وایشان را در نادانی واشتباه باقی نگذاشته است، اما آنها مشمول این خطاب الهی اند چرا در قرآن تدبر نمی کنند یا آنکه بر دلهای ایشان قفل زده شده است؟ خدای تعالی در داستان موسی (علیه السلام) برای ما بیان کرده است که او پیش از آنکه دعوتش را آشکار کرده ومردم را به نبوت خویش فراخواند، شیعیانی داشته است که به امر او عارف وبه ولایت او متمسک بوده اند، چنانکه می فرماید: موسی (علیه السلام) وارد شهر شد در حالیکه مردمش غافل بودند ودو مرد را دید که با یکدیگر مقاتله می کردند، این از شیعیانش بود واین از دشمنانش وآنکه از شیعیانش بود، علیه دشمنانش از موسی (علیه السلام) کمک خواست وخدای تعالی در بیان حال شیعیان موسی (علیه السلام) فرموده است: گفتند ای موسی پیش از آنکه بیایی وپس از آمدنت آزار شدیم پس خداوند در کتابش به ما اعلام فرموده است که موسی (علیه السلام) پیش از آنکه اظهار نبوت کند ودعوتش آشکار گردد، شیعیانی داشته است که او را می شناختند واو نیز ایشان را دوستان موسای پیامبر می شناخته است واگر چه آنها نمی دانستند که این شخص همان موسی است که منتظر اویند. این از آن رواست که نبوت موسی (علیه السلام) پس از بازگشت او از نزد شعیب آشکار گردید، آنگاه که پس از سالها که چوپانی شعیب کرد وبه وصلت دختر شعیب رسید وبا او به طرف مصر آمد، پس وارد شدن موسی (علیه السلام) به شهر وملاقات کردن او با آن دو نفری که مقاتله می کردند، پیش از رفتن به نزد شعیب واقع شده است.
نبی مکرم اسلام نیز چنین است وما مردمانی را می یابیم که از امر رسالت آن حضرت ومحل خروج او (مکه) ودار الهجره (مدینه) او آگاه بودند در حالی که هنوز ایشان متولد نشده بودند ویا آنکه متولد شده بودند اما اظهار نبوت نکرده ودعوتشان آشکار نگردیده بود مانند: سلمان فارسی وقس بن ساعده ایادی وتبع پادشاه حمیر وعبد المطلب وابو طالب وسیف بن ذی یزن از ملوک یمن وبحیرای راهب وبزرگ راهبان راه شام وابو مویهب راهب وسطیح کاهن ویوسف یهودی وابن حواش دانشمندی که از شام می آمد وزید بن عمرو بن نفیل.
ومانند ایشان بسیار بودند که پیامبر اکرم را به نام ونشان ونسب، پیش از تولدشان ویا بعد از آن می شناختند واخبار آن نزد عامه وخاصه موجود است ومن آنها را در این کتاب با سلسله ودر مواضع خود آورده ام وهیچ یک از حجتهای الهی - خواه نبی باشد ویا وصی - نبوده است جز آنکه اهل ایمان وقت پیدایش وولادت او را ضبط کرد وپدر ومادر ونسبش را در هر عصر وزمانی می شناختند تا هیچ امری از حجتهای الهی در حال ظهور ویا غیبت، بر ایشان مشتبه نشود. اما منکران وگمراهان ومعاندان از آن غفلت کرده واز کار ایشان آگاهی ندارند. وضعیت صاحب الزمان (علیه السلام) نیز چنین است. دوستان با ایمانش که اهل دانش ومعرفتند، هنگام ولادت وزمانش را ضبط کرده اند وعلامات وشواهد ایام ووجود ووقت ولادت ونسبش را می دانند ودرباره او چه در حال غیبت باشد ویا در حال ظهور، یقین دارند، اما ملحدان ومنکران واهل عناد از آن غفلت کرده اند. درباره حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) خدای تعالی فرموده است: روزی که بعضی از آیات پروردگارت بیاید، ایمان هیچ شخصی که پیشتر ایمان نیاورده باشد بدو سود نمی رساند واز امام صادق (علیه السلام) از تفسیر این آیه پرسش شد، فرمودند: مراد از آیات ائمه هستند وآیه منتظر همان قائم مهدی (علیه السلام) است که چون قیام کند، ایمان هیچ شخصی که پیش از قیام او با شمشیر ایمان نیاورده باشد بدو سود نرساند واگر چه به پدران او (علیهم السلام) ایمان آورده باشد. این روایات را علی ابن رئاب ودیگران از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند.
وتصدیق این مطلب از قرآن کریم که آیات همان حجج الهی است این سخن خدای تعالی است که می فرماید: ما پسر مریم ومادرش را آیه قرار دادیم که معنای کلمه آیه حجت است. وهمچنین این سخن او که خطاب به عزیز آنگاه که او را پس از صد سال مرگ زنده کرد می فرماید: پس به حمارت بنگر وبرای آنکه تو را برای مردم آیه قرار دهیم که مقصود از کلمه آیه حجت است.
خداوند او را حجت قرار داد وآیه نامید.
غیبت وآراء فرقه ها:
وچون عموم مسلمانان، امر غیبتی را که به جهت الهی واقع می شود وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بدان تصریح فرموده اند، صحیح می دانند، بعضی در تطبیق غیبت با حجت الهی اشتباه کرده وغیبت را در غیر موضع خود قرار داده اند، واولین ایشان عمربن خطاب است، زیرا او وقتی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) رحلت فرمود، گفت: به خدا سوگند محمد نمرده است، بلکه غیبت کرده است همچنان که موسی از قومش غیبت کرد وبه زودی این غیبت سر آمده وپیامبر ظاهر خواهد شد.
چنانکه:
از مشایخ مدینه روایت است که گفته اند: چون رسول خدا وفات کرد، عمر بن خطاب پیش آمد وگفت: به خدا سوگند که محمد نمرده است بلکه غیبت کرده است همانگونه که موسی از قومش غیبت اختیار کرد وبه زودی پس از غیبتش آشکار خواهد شد وپی در پی این گفتار را تکرار می کرد تا آنکه مردم پنداشتند او دیوانه شده وعقلش زایل گشته است. آنگاه ابوبکر در حالی که مردم گرد عمر را گرفته بودند واز گفتارش اظهار تعجب می کردند سر رسید وگفت: ای عمر! به خود آی واز این سوگندی که می خوری باز ایست که خدای تعالی در کتابش به ما خبر داده وفرموده است محمد تو میمیری وایشان هم خواهند مرد عمر گفت: ای ابوبکر! آیا این آیه در کتاب خداست؟ ابوبکر گفت: آری، خدا را گواه می گیرم که محمد مرده است وعمر حافظ قرآن نبود.
کیسانیه:
بعد از عمر طائفه کیسانیه در این اشتباه افتادند وادعا کردند که این غیبت از آن محمد بن حنفیه - قدس الله روحه - است وسید بن محمد حمیری بدان گروید ودرباره آن گفت:

ائمه چهار وهمه از قریش - ولاتند وهستند با هم سوا
علی وپس از او سه فرزند وی - که هستند أسباط وهم أوصیا
یکی سبط ایمان ونیکی وحلم - دگر سبط افتاده در کربلا
و سبطی که حی است وقائد شود - به جیشی که بینی به پیشش لوا
به غیبت زمانی به رضوی رود - کنارش مهیا عسل ها وما

و باز سید - رحمه الله علیه - درباره او گوید:

ای دره رضوی که حبیبم در توست - آن مهدی هادی ونهانم در توست
گر غیبت او در گذرد از صد قرن - می آید ومن چشم امیدم بر توست

و باز سید - رحمه الله علیه - درباره او گوید:

ألا ای نسیمی که رضوی روی - رسانی به کوی حبیبم سلام
و گویی فدایت شوی ای وصی! - فزون شد به رضوی درنگ ومقام
گذر کن به جمعی که نامیده اند - تو را جانشین رسول وامام
که فرزند خوله به غیب اندر است - زمینی نپوشانده از وی عظام

پس پیوسته سید حمیری در امر گمراه بود واعتقاد او آن بود که محمد ابن حنفیه غیبت کرده است تا آنکه به لقاء امام صادق (علیه السلام) نائل آمد وعلامتهای امامت را در او دید ونشانه های وصایت را در او مشاهده کرد واز ایشان از امر غیبت پرسش کرد. امام صادق (علیه السلام) فرمود: آن حق است ولیکن غیبت در دوازدهمین ائمه (علیهم السلام) واقع می شود، وسید را از مرگ محمد بن حنفیه آگاه فرمود واینکه پدرشان امام محمد باقر (علیه السلام) شاهد به خاک سپردن او بوده است. در این هنگام که حق بر سید روشن شد از آن عقیده برگشت واز اعتقادش استغفار کرد وبه حق گرائید وبه مذهب امامی در آمد.
حیان سراج گوید از سید بن محمد حمیری شنیدم که می گفت: من از غالیان بودم وبه غیبت محمد بن حنفیه اعتقاد داشتم ودر این گمراهی زمانی را به سر بردم تا آنکه خداوند به واسطه امام جعفر صادق (علیه السلام) بر من منت نهاد واز آتش نجاتم داد وبه صراط مستقیم هدایتم کرد وپس از آنکه به واسطه دلائلی که از او مشاهده کردم، دانستم که او حجت خدا بر من وهمه اهل زمانه است واینکه او امامی است که خداوند طاعتش را فرض وپیرویش را واجب کرده است، به ایشان عرض کردم ای فرزند رسول خدا! در باب غیبت ودرستی آن اخباری از پدرانتان به ما رسیده است بفرمائید این غیبت درباره کدام امام است؟ فرمود: غیبت در ششمین فرزند من است که او دوازدهمین ائمه بعد از رسول خدا است، اول ایشان امیر المؤمنین علی بن أبی طالب وآخر ایشان قائم به حق بقیه الله در زمین وصاحب الزمان است. به خدا سوگند اگر در پس پرده غیبت به اندازه عمر نوح بماند از دنیا نرود تا ظاهر شود وزمین را پر از عدل وداد نماید، چنانکه پر از ظلم وجور شده باشد. سید حمیری گوید وقتی این مطالب را از مولای خود امام جعفر صادق (علیه السلام) شنیدم، به دست آن حضرت توبه کردم وقصیده خود را سرودم که آغازش چنین است.

چو دیدم که مردم به گمراهی اند - دوان آمدم تا به کوی امام
و نام خدا بر زبان بردمی - وجعفر هدایت نمودم تمام
و دینی گرفتم که باطل نبود - مرا وارهانید از بند ودام
و گفتم ببخشا که گویا بدم - زمان درازی به کیش خخام
و من تائبم از گناهان خویش - هم امروز گشتم به دین سلام
و غالی نباشم به ایام عمر - نگیرم به آئین سابق مقام
نگویم محمد به رضوی در است - مذمت کند گو که نادان مدام
ولیکن محمد ره خود گرفت - نگوید گناهش مگر مرد خام
و مأوای او بی گمان جنت است - کنارش نگر اولیای کرام

تا آخر قصیده وآن قصیده ای طولانی است وبعد از آن قصیده دیگری سروده ام که چنین است:

ای راکب جانب مدینه! - بشنو سخن از من کمینه
گر حق بکند تو را هدایت - بینی ششمین امام ورایت
جعفر که ولی اعظم اوست - فرزند مهذب وصی اوست
آنگه به ادب بگو که گوید: - سید نه طریق حق نپوید
داند که تویی امین ایزد - از وی نه ثواب آنچه سر زد
ابن الحنفیه ای که گفتم - من خشم شما بدان نجستم
لیکن به روایت از علی بود - صدق سخنش در او جلی بود
گفتا که ولی رود به غیبت - یک چند نهان شود ز رؤیت
میراث امامتش شود بخش - گویا که به خاک رفته در نقش
لیکن پی غیبتش امید است - پایان شب سیه سپید است
با نصرت حق ز کعبه آید - با عده وعده سرآمد
بر جانب دشمنان بتازد - کار همه ناکسان بسازد
ابن الحنفیه هم چنان بود - از دیده مردمان نهان بود
گفتیم که اوست قائم حق - عدل است به سایه اش محقق
اکنون سخن تو عین حق است - فرموده تو که نیست صدق است
و الله که کلام تو دلیل است - برهان مخاصمت علیل است
دانم که ولی امر او نیست - روحم به طرب به سوی او نیست
قائم پس از این زمان بیاید - غیبت به زمانه اش بباید
در غیب به سر برد زمانی - مالک به زمین شود به آنی
دین داری من چنین ستوده - هرگز نشوم ز حق رمیده

این حدیث را حیان سراج که خود از کیسانیه است روایت کرده است، وچون مرگ محمد بن علی ابن حنفیه به وقوع پیوسته، نمی توان غیبتی که در اخبار روایت شده است منطبق با او دانست.
روایات در گذشت محمد ابن حنفیه:
حسین بن مختار می گوید حیان سراج بر امام جعفر صادق (علیه السلام) وارد شد وآن حضرت فرمود: ای حیان! اصحابت درباره محمد ابن حنفیه چه می گویند؟ عرض کرد می گویند او زنده است وروزی می خورد. امام صادق (علیه السلام) فرمود: اما پدرم محمد باقر (علیه السلام) برایم بازگو کرد که وی در زمره کسانی بوده است که در بیماری او به عیادتش رفته ودر احتضارش چشمان او را بسته وبعد از وفاتش، او را به خاک سپرده وزنانش را پس از وی به شوهر داده وارثش را خود تقسیم کرده است. حیان عرض کرد: ای ابا عبد الله! مثل محمد ابن حنفیه در این امت، مثل عیسی بن مریم است که وضعیت او بر مردم مشتبه گردید. امام صادق (علیه السلام) فرمود: آیا وضعیت او بر دوستانش مشتبه شده یا بر دشمنانش؟ عرض کرد بر دشمنانش. امام فرمود: آیا می پنداری که ابو جعفر محمد باقر (علیه السلام) دشمن عمویش محمد ابن حنفیه بوده است؟ عرض کرد خیر. آنگاه امام صادق (علیه السلام) فرمود: ای حیان! شما از آیات خدا روی گردانیدید وخدای تعالی فرموده است: بزودی به کسانی که از آیات ما روی بر می گردانند کیفر بدی می دهیم زیرا آنها منحرف بودند.
وامام صادق (علیه السلام) فرمود: محمد ابن حنفیه وفات نکرد تا آنکه اعتراف به امامت علی بن الحسین امام سجاد (علیه السلام) نمود ووفات ابن حنفیه در سال هشتاد وچهار هجری واقع گردید.
حنان بن سدیر از پدرش واو از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: من به محمد ابن حنفیه وارد شدم در حالی که زبانش بند آمده بود وبه او دستور دادم که وصیت کند واو نتوانست اجابت کند. گفتم طشتی بیاورند که در آن خاک نرمی ریخته باشند وآن طشت در مقابل او قرار داده شد وگفتم با انگشت روی آن بنویسد، واو با انگشتش روی آن خاک نوشت، ومن آن را در صحیفه ای استنساخ کردم.
رد عقیده ناووسیه وواقفیه در امر غیبت:
بعد از کیسانیه، ناووسیه در امر غیبت اشتباه کردند وچون وقوع آن را در حجت خدا صحیح می دانستند، از سر جهالت آن را بر امام صادق (علیه السلام) تطبیق دادند، اما خداوند قول ایشان را با وفات آن امام باطل ساخت، وپس از ایشان وی فرد کاظم الغیظ واواه وحلیم، امام ابو ابراهیم موسی بن جعفر (علیه السلام) به امر امامت قیام کرد.
و بعد از ناووسیه، واقفیه امر غیبت را با امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) تطبیق دادند، اما خداوند قول ایشان را نیز باطل ساخت زیرا موت او وموضع قبر او را آشکار ساخت، همچنین قیام امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به امر امامت پس از امام کاظم (علیه السلام) وظهور علامات امامت در او به همراه نصوصی که از آباء گرامش رسیده است، قول واقفیه را باطل می سازد.
روایات در گذشت امام کاظم (علیه السلام):
عمر بن واقد می گوید: در بغداد بودم وشبانگاهی سندی بن شاهک مرا احضار کرد وترسیدم که قصد سوئی به من داشته باشد وبه عیالم وصایای لازمه را نمودم وگفتم انا لله وانا الیه راجعون، آنگاه سوار مرکب شدم وبه نزد او رفتم ووقتی مرا دید گفت ای اباحفص! به گمانم تو را به وحشت واضطراب انداخته باشم، گفتم آری، گفت اینجا جز خیر نیست، گفتم پس قاصدی به خانه ام بفرست تا خبر سلامتی مرا به ایشان برساند. گفت: بسیار خوب. بعد از آن گفت: ای ابا حفص! آیا می دانی چرا به دنبال تو فرستادم؟ گفتم نمی دانم. گفت: موسی بن جعفر را می شناسی؟ گفتم آری وعمری میان ما محبت صادقانه بوده است. گفت در بغداد از مردم مقبول القول چه کسانی او را می شناسند؟ ومن نام مردمانی را برای او شمردم، ودر دلم افتاد که آن حضرت در گذشته است، راوی گوید به دنبال ایشان فرستاد وهمانگونه که مرا آورده بود ایشان را هم آورد وگفت: آیا شما مردمانی را می شناسید که موسی بن جعفر را بشناسند؟ وآنان نیز اشخاصی را نام بردند وایشان را هم احضار کرد وتا صبح پنجاه وچند نفر از کسانی که موسی بن جعفر (علیه السلام) را می شناختند وبا وی مصاحبت داشتند گرد آورد، راوی گوید سپس برخاست وبه اندرون رفت وما نماز صبح را اقامه کردیم، بعد از آن کاتبش آمد وطوماری در دست داشت ونام ونشانی منزل وشغل واسامی ما را یادداشت کرد وبرگشته نزد سندی رفت. راوی گوید سندی آمد وبا دستش به من اشاره کرد وگفت: ای اباحفص برخیز! من برخاستم وهم دوستان هم برخاستند ووارد حجره ای شدیم وگفت: این جامه را از روی موسی بن جعفر بردار. من جامه را کنار زدم ودیدم حضرت از دنیا رفته است وگریستم وکلمه استرجاع بر زبان راندم، سپس به همه یاران گفت بیایید وبه او بنگرید، ویکی پس از دیگری آمدند وبه او نگریستند، گفت آیا گواهی می دهید که این موسی ابن جعفر بن محمد است؟ گفتند آری، شهادت می دهیم که او موسی بن جعفر بن محمد است، سپس به غلامش گفت دستمالی بر عورتش بینداز وسراپای او را عریان کن، او چنین کرد، آنگاه گفت: هیچ نشانه ای از ضرب وشکنجه در بدن او می بینید؟ گفتیم خیر، چیزی نمی بینیم وعقیده ما این است که او مرده است، گفت همین جا باشید تا او را غسل دهید وکفن کنیم وبه خاک سپاریم. راوی گوید آنجا ماندیم تا آن حضرت را غسل دادند وکفن کردند وبرداشتند وسندی ابن شاهک بر او نماز خواند واو را به خاک سپردیم وبرگشتیم. عمر بن واقد می گفت: هیچ کس داناتر از من بر احوال موسی بن جعفر (علیهما السلام) نیست، چگونه می گویید آن حضرت زنده است در حالی که من خود او را به خاک سپردم. حسن بن عبد الله صیرفی از قول پدرش می گوید: حضرت موسی بن جعفر در حالی که در حبس سندی بن شاهک بود، وفات کرد واو را بر تابوتی حمل کردند ومی گفتند این امام رافضیان است، او را بشناسید، وچون او را به محل سربازخانه آوردند چهار تن را بر پا داشتند وآنها ندا می کردند هر کس می خواهد به خبیث فرزند خبیث موسی بن جعفر بنگرد، بیرون بیایید، وسلیمان ابن أبی جعفر از کاخش به کنار شط آمد وجنجال وغوغا را شنید واز فرزندان وغلامانش پرسید این جار وجنجال چیست؟ گفتند سندی بن شاهک بر نعش موسی بن جعفر فریاد می کند. گفت عن قریب این عمل را در جانب غربی شط هم انجام خواهند داد، پس چون او را از پل عبور دادند، با غلامانتان بر سر آنها بریزید وجنازه را از دستشان بگیرید واگر مانع شما شدند آنها را بزنید وعلامت های سیاهشان را پاره کنید. گفت وقتی از پل عبور کردند بر سر ایشان ریختند وجنازه را از دستشان گرفتند وایشان را زدند ومنادیان گماشتند که می گفتند هر کس می خواهد به طیب فرزند طیب: موسی بن جعفر بنگرد، بیرون بیاید ومردم حاضر شدند واو را غسل داده وحنوط کرده وبا کفنی که بردیمانی داشت ودو هزار وپانصد دینار قیمت آن بود وهمه قرآن بر آن نوشته شده بود، کفن کردند. خود سلیمان هم پا برهنه وگریبان چاک به دنبال جنازه به راه افتاد واو را تا گورستان قریش تشییع کرد ودر آنجا به خاک سپرد وگزارش آن را به هارون الرشید نوشت، هارون نیز در جواب سلیمان بن جعفر نوشت: ای عمو! صله رحم کردی وخداوند جزای خیر به تو دهد، به خدا سوگند سندی بن شاهک - لعنه الله علیه - آن کار را به دستور ما انجام نداد.
محمد بن صدقه عنبری گوید: چون ابو ابراهیم موسی بن جعفر (علیهما السلام) در گذشت، هارون الرشید بزرگان آل ابو طالب وبنی عباس وسران مملکت وحکام را گردآورد وگفت این جنازه موسی بن جعفر است که خود به خود مرده است ومن نسبت به حادثه مرگ او هیچ گناهی ندارم که از خدا آمرزش خواهم، بیائید به او نظر کنید، هفتاد تن از شیعیانش آمدند وبه موسی بن جعفر (علیهما السلام) نگریستند واثری از جراحت ویا سم ویا خفگی در او نبود ودر پایش اثر رنگ حنا بود وسلیمان بن أبی جعفر او را تحویل گرفته ومتولی غسل وتکفینش گردید وبا پای برهنه واندوه در تشییع او شرکت کرد.
علی بن رباط گوید به امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) عرض کردم مردی نزد ما است؟ می گوید پدر شما زنده است وشما نیز آنچه را که او می داند می دانید، امام فرمود: سبحان الله! آیا رسول خدا می میرد اما موسی بن جعفر نمیمیرد؟ آری سوگند به خدا که او از دنیا رفت واموالش تقسیم شد وکنیزانش ازدواج کردند.
ادعای واقفیه در غیبت عسکری (علیه السلام):
بعد از ناووسیه، واقفیه آمدند وادعا کرند که امام حسن عسکری (علیه السلام) غیبت اختیار کرده است، ایشان نیز امر غیبت را صحیح می دانستند اما در وقوع آن در حضرت عسکری اشتباه کردند وگمان کردند قائم مهدی، امام یازدهم است، ولی چون وفات آن حضرت ثابت است، گفتار ایشان نیز در این باب باطل خواهد بود وبه موجب اخبار صحیحه ای که در این کتاب ذکر شده است، محقق می گردد که امر غیبت در فرزند او واقع است ولاغیر.
روایات درگذشت امام حسن عسکری (علیه السلام):
از جمله روایات وفات امام حسن عسکری (علیه السلام) حدیث سعد بن عبد الله است که می گوید: جمع بی شماری که نمی توان ایشان را احصا کرد وآنها را متهم به تبانی بر دروغ نمود، گفته اند که در حادثه فوت امام حسن عسکری (علیه السلام) ودفن ایشان حضور داشته اند. بعد در ماه شعبان دویست وهفتاد وهشت که هیجده سال یا کمی بیشتر از وفات ابو محمد حسن بن علی عسکری (علیه السلام) می گذشت، در مجلس احمد بن عبیدالله بن یحیی بن خاقان که در آن روزگار از طرف سلطان کارگزار خراج ومزارع دهستان قم بود حاضر بودیم، واو را از ناصبی ترین ودشمن ترین خلایق نسبت به أئمه هدی بود وسخن از کسانی از آل ابی طالب به میان آمد که در سر من رای زندگی می کردند واز مذهب وصلاحیت ومنزلت ایشان نزد سلطان صحبت شد. احمد بن عبید الله گفت من در سر من رای هیچکس از علویان را به مانند حسن بن علی بن محمد بن علی الرضا ندیدم ونشناختم، ودر هدایت ووقار وعفاف وبزرگواری وکرم نزد اهل بیت خود وسلطان وهمه بنی هاشم، نشنیدم کسی همتای او باشد، همه او را بر شیوخ وبزرگان وافسران ووزراء ونویسندگان وعامه مردم مقدم می داشتند. من خود یک روز در مجلس عمومی پدرم پشت سر او ایستاده بودم که دربانان او دویدند وگفتند ابن الرضا بر در خانه است واو به صدای بلند گفت او را وارد کنید. مردی گندمگون، گشاده چشم، خوش قامت، زیباروی، خوش ترکیب، جوان، با جلال وهیبت وارد شد، چون چشم پدرم بدو افتاد برخاست وچند گام به استقبال او رفت وبه یاد ندارم که به احدی از بنی هاشم ویا افسران ویا ولیعهدها چنین کرده باشد، وچون نزدیک او رسید با او معانقه کرد وروی وشانه هایش را بوسید ودستش را گرفت واو را بالای مصلای خود که بر آن می نشست، نشانید وخود در پهلوی او نشست ورویش را بطرف او کرد وبا وی سخن می گفت واو را با کنیه می خواند وخودش وپدر ومادرش را قربان او می کرد، ومن از رفتار او متعجب بودم که دربانان آمدند وگفتند موفق - ولیعهد خلیفه - بر در خانه است وهر وقت موفق بر پدرم وارد می شد دربانان وافسران مخصوص می آمدند ومیان پدرم وباب درالسماطین صف می کشیدند تا او بیاید وبرود. ولا ینقطع پدرم متوجه او بود با او سخن می گفت تا اینکه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، آنگاه به حضرت عرض کرد ای ابا محمد! خدا مرا فدای شما کند، اگر مایلید برخیزید وبه غلامانش گفت او را از پشت سماطین ببرید تا امیر یعنی موفق او را نبیند. پس او برخاست وپدرم نیز ایستاد وبا او معانقه کرد ورویش را بوسید وآن حضرت رفت. من به دربانان وغلامان پدرم گفتم وای بر شما! این که بود که پدرم با او چنین کرد؟ گفتند او مردی از علویان است که به او حسن بن علی می گویند وبه ابن الرضا معروف است وتعجب من بیشتر شد. آن روز را دلتنگ واندیشناک درباره او وپدرم به سر بردم وچیزی از پدرم ندیدم که تعجب مرا برطرف کند، تا آنکه شب شد، عادت پدرم آن بود که در ثلث اول شب نماز می خواند وبعد می نشست ودر حوائج خود واموری که باید به سلطان ارجاع دهد مشاوره می کرد. نماز خواند ونشست ومن نیز آمدم ومقابل او نشستم، گفت ای احمد کاری داری؟ گفتم آری، ای پدرجان اگر اجازه بفرمائید بپرسم. گفت پسرم به تو اجاز دادم هر چه می خواهی بپرس، گفتم پدرجان مردی که امروز صبح به نزد شما آمد وآنقدر او را اکرام واحترام کردی وخود وپدر ومادرت را قربانش گفتی که بود؟ گفت: پسرجان او امام رافضه ابن الرضا است قدری ساکت شد وسپس گفت اگر خلافت از بنی عباس زائل شود، هیچکس از بنی هاشم جز او استحقاق آن را ندارد، او از نظر فضیلت وعفاف ورهبری وصیانت نفس وزهد وعبادت واخلاق نیکو وصلاحیت سزاوار خلافت است، واگر پدرش را دیده بودی، مرد جلیل وبزرگوار وخیر وفاضلی را دیده بودی. از شنیدن این سخنان، دلتنگی واندیشناکی وخشمم از او بیشتر شد وبعد از آن هیچ اهتمام وتلاشی نداشتم جز آنکه از اخبار او پرسش کنم واز فقهاء وسایر مردم می پرسیدم وهمگی او را بزرگوار، عالی مقدار وصاحب مقام رفیع وگفتار جمیل می دانستند وبر همه خاندانش از پیر وجوان مقدم می شمردند وهمه می گفتند او امام رافضیان است وبزرگواری او نزد من محقق شد، زیرا از دوست ودشمن درباره او خوب می گفتند واو را می ستودند.
بعضی از اشعریین مجلس گفتند: ای ابوبکر از برادرش جعفر چه خبر؟ او گفت: جعفر کیست که از او پرسش شود ویا آنکه همتای او شمرده شود! جعفر متجاهر به فسق است، لاابالی وباده نوش است، وپست ترین مردی است که من دیده ام، بی آبرو وپرده در خویش واحمق ونافهم وبی مقدار وپست است.
رخدادی عجیب:
به خدا سوگند که هنگام وفات حسن بن علی (علیه السلام) برای سلطان واصحابش امری پیش آمد که بسیار تعجب کردم گمان نداشتم که چنان اتفاق افتد، برای آنکه وقتی حسن بن علی (علیهما السلام) بیمار شد به نزد پدرم کس فرستادند که ابن الرضا بیمار شده است وپدرم همان ساعت سوار مرکب شد وبه دالرالخلافه رفت وشتابان برگشت، در حالی که پنج تن از نوکران امیر المؤمنین که همگی از افراد معتمد وخاصان او بودند ونحریر خادم نیز با ایشان بود، به همراه او بودند وبه ایشان دستور داد که خانه حسن بن علی (علیه السلام) را زیر نظر بگیرند واز اخبار واحوال او آگاه باشند وبه دنبال چند نفر طبیب فرستاد وبه ایشان نیز دستور داد که به نزد او آمد وشد کنند وهر بام وشام مراقب او باشند وچون دو روز گذشت کسی به نزد او آمد وخبر داد که ضعف بر ابن الرضا عارض شده است واو سوار مرکبش شد وصبح زود به نزد او آمد وبه طبیبان دستور داد که در بالین او بمانند وبه دنبال قاضی القضاه فرستاد واو را به مجلس خود احضار کرد وبه او دستور داد که از اصحاب موثق در دین وامانت وورع، ده تن را برگزیند وایشان را احضار کرد وبه خانه حسن بن علی (علیهما السلام) فرستاد وبه ایشان دستور داد که شب وروز در آنجا باشند وآنها آنجا بودند تا آنکه چند روز از ایام ماه ربیع الاول سال دویست وشصت هجری نگذشته بود که درگذشت وشهر سرمن رای یکپارچه ضجه شد که ابن الرضا در گذشته است وسلطان، جاسوسانی به خانه او فرستاد واتاقها را تفتیش کرده وبستند ومهر کردند ودر جستجوی اثری از فرزند او بودند وقابله هایی را آوردند که زنان باردار را شناسایی می کردند وکنیزان را مورد شناسایی ووارسی قرار می دادند. یکی از ایشان گفت این کنیز آبستن است ودستور داد که او را در حجره ای زندانی کردند ونحریر خادم وهمراهانش وجماعتی از زنان را بر او گماشت. بعد از این کارها در مقام تجهیز او برآمدند وبازارها تعطیل شد وپدرم با بنی هاشم وافسران وکاتبان وسایر مردم به تشییع جنازه آمدند وشهر سامرا در آن روز مانند قیامت بود وچون از کار تجهیز فارغ شدند، سلطان ابو عیسی - پسر متوکل - را فرمان داد تا بر او نماز گزارد وچون جنازه را برای نماز گذاشتند، ابو عیسی پیش آمد وروی او را باز کرد وبه همه هاشمیان از علویان وعباسیان وافسران وکاتبان وقاضیان وفقهاء وعدول نشان داد وگفت این حسن بن علی بن محمد بن الرضا است که به مرگ طبیعی ودر بستر خود از دنیا رفته است وهنگام وفات کسانی بر بالین او از جمله از خدمه وموثقین سلطان: فلانی وفلانی واز طبیبان فلانی وفلانی واز قاضیان فلانی وفلانی حاضر بودند، آنگاه رویش را پوشانید وبر او نماز خواند وپنج تکبیر گفت ودستور داد که او را بردارند وبه وسط سرایش بردند ودر همان خانه ای که پدرش در آن دفن بود، به خاک سپردند.
پس از دفن وپراکنده شدن مردم، سلطان ویارانش به جستجوی فرزند او برآمدند وبازرسی منازل وخانه ها را افزودند واز تقسیم میراثش خودداری کردند وآن زنی که گمان می رفت باردار است دو سال یا بیشتر تحت نظر بود تا آنکه معلوم شد باردار نیست آنگاه میراثش بین مادر وبرادرش جعفر تقسیم شد ومادرش مدعی وصایت او بود وآن نزد قاضی به ثبوت رسید وبا وجود این سلطان هنوز در جستجوی فرزند او بود.
در این هنگام آن امر عجیب از جعفر به وقوع پیوست وآن این بود که او پس از تقسیم میراث به نزد پدرم آمد وبه او گفت: مرتبه پدر وبرادرم را برایم قرار بده وسالی بیست هزار دینار خواهم پرداخت. پدرم او را راند ودشنام داد وگفت: ای احمق! سلطان - اعزه الله - شمشیر وتازیانه اش را کشیده بود تا بر کسانی که معتقد به امامت پدر وبرادرت بودند فرود آورد تا ایشان دست از آن اعتقاد بردارند وموفق نشد واز آن اعتقاد دست بر نداشتند وکوشش کرد که پدر وبرادرت را از آن مرتبت ساقط کند وموفق نشد واز آن اعتقاد دست بر نداشتند وکوشش کرد که پدر وبرادرت را از آن مرتبت ساقط کند وموفق نشد. پس اگر تو نزد شیعیان پدر وبرادرت امامی که به سلطان وغیر سلطان نیازی نداری که رتبه آنها را به تو بدهند واگر نزد ایشان آن مقام ومنزلت را نداری، به واسطه ما نمی توانی بدان مقام دسترسی پیدا کنی واز اینجا پدرم او را حقیر وناتوان شمرد ودستور داد که دربانان از ورود او جلوگیری کنند وتا پایان عمر به او اجازه ورود نداد. اوضاع به همین منوال بود تا از سرمن رای بیرون آمدیم. وسلطان تا امروز در جستجوی فرزند حسن بن علی است.
پس آیا هرگز جز این است وآیا می توان یک امر عیانی را تکذیب کرد ودروغ شمرد؟ وسلطان وقت از جستجوی فرزند او باز نمی ایستد، زیرا اخبار او را شنیده بود واو چند سال پیش از وفات پدرش متولد شده بود وامام عسکری (علیه السلام) او را به شیعیانش عرضه داشته وگفته است: بعد از من، این امام شما وخلیفه من بر شماست، از او فرمان برید، متفرق نشوید که در دینتان هلاک خواهید شد وبدانید که او را پس از این نخواهید دید واو را نهان کرد وظاهرش نساخت وبه همین دلیل است که سلطان از جستجوی او باز نایستاد.
اثبات غیبت:
و روایت شده است که حضرت صاحب الأمر (علیه السلام) کسی است که ولادتش پنهانی است وشخصش از دیدگان نهان است تا چون ظهور کند بیعت هیچکس برگردنش نباشد واو همان کسی است که زنده است ومیراثش تقسیم می شود ومن آن حدیث را با سند متصل ودر فصل خود نقل کرده ام. مراد از نقل خبر فوق اثبات وفات امام یازدهم (علیه السلام) بود وچون غیبت محمد ابن حنفیه وامام صادق وامام موسی کاظم وامام حسن عسکری (علیهم السلام) باطل شد، زیرا وفاتشان به وقوع پیوسته است، پس وقوع غیبت درباره کسی که پیامبر اکرم (علیهم السلام) ویازده امام پیش از او تصریح بدان کرده اند درست خواهد بود واو حجه بن الحسن بن علی بن محمد العسکری است ومن اخبار غیبت آن حضرت را با سلسله سند متصل در ابواب نصوص بر آن حضرت در این کتاب نقل کرده ام.
و هر کدام از مخالفین ما که درباره امام قائم (علیه السلام) از ما پرسش می کنند، از دو حال خارج نیستند: یا آنکه به امامت ائمه یازده گانه - که پدران آن حضرتند - معتقدند ویا آنکه قائل به امامت ایشان نیستند، اگر معتقد به امامت ایشانند، به امامت امام دوازدهم نیز بایستی اعتقاد داشته باشند، زیرا نصوص عدیده ای درباره اسم ونسب آن امام از ایشان نقل شده است وشیعیان آن ائمه نیز بر امامت آن حضرت اتفاق واجماع کرده اند واو همان قائمی است که پس از غیبتی طولانی آشکار می شود وزمین را همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد آکنده از عدل وداد خواهد کرد، واگر آن پرسشگر معتقد به امامت ائمه یازده گانه پیش از او نیست، درباره امام دوازدهم حضرت مهدی (علیه السلام) پاسخی نزد ما نخواهد داشت وبایستی در ابتدا درباره امامت آباء بزرگوار او که ائمه یازده گانه اند سخن گوئیم. چنانکه اگر یک یهودی از ما پرسش کرده وبگوید چرا نمازهای ظهر وعصر وعشاء چهار رکعت ونماز صبح دو رکعت ونماز مغرب سه رکعت است؟ پاسخی نزد ما ندارد، بلکه بایستی به او بگوییم تو منکر نبوت پیامبری هستی که این نمازها را آورده ووعده رکعات آنرا معین کرده است وبا او درباره نبوت پیامبر اکرم واثبات آن سخن می گوییم واگر نبوت او باطل باشد این نمازها باطل خواهد بود وپرسش از عدد رکعات آن نیز ساقط خواهد شد واگر نبوت او (صلی الله علیه وآله وسلم) ثابت گردید، لازم است که به وجوب این نمازها وعدد رکعات آن اقرار کنی، زیرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنها را آورده وامتش بر آن اجماع واتفاق کرده اند، خواه علت آن را بدانی یا ندانی وپاسخ کسی که از امام قائم (علیه السلام) پرسش می کند دقیقاً همین جواب است.
پاسخ اعتراض:
ممکن است معترضی که آثار حکمت را نداند واز تدبیر درست ملت بی خبر باشد بگوید: چرا صاحب الأمر شما غایب شد اما پدران او که شما ایشان را ائمه می دانید غیبت نداشتند با آنکه شیعه آل محمد (علیهم السلام) امروزه نسبت به دوره بنی امیه احوال بهتری دارند ومرفه تر زندگانی می کنند، زیرا در آن زمان از ایشان می خواستند که از امیر المؤمنین (علیه السلام) بیزاری بجویند وآنها را می کشتند ویا تبعید وآواره می کردند ولی شیعه امروزه در آرامش وسلامت زندگی می کند وتعداد آنها کثیر ویارانشان افزون شده است وبه واسطه دوستی وپشتیبانی اهل دولت وصاحبان سلطنت وقدرت، مذهبشان علنی وپیروز شده است.
من به توفیق الهی در جواب این اعتراض می گویم: نادانی غافلان ومردم بی ایمان وحیران معدوم نگشته است، وما پیش از این گفتیم که ظهور وغیبت حجت های الهی، براساس حکمت ربوبی وبرحسب امکان وتدبیر اهل ایمان است واگر چنین باشد، اندیشمندان وصاحبنظران بایستی بگویند امروزه امر دشوارتر ومحنت شدیدتر از دوران ائمه سابقه است، گرچه حال امروز شیعه چنان که شما وصف کردید، واین از آن رو است که ائمه گذشته در هر مقامی وبه هر مناسبتی به شیعیان ودوستان وطرفدارانشان اظهار کرده بودند که امام مقتدر وصاحب شمشیر، امام دوازدهم (علیه السلام) است وآن امام قیام نمی کند مگر آنکه صیحه آسمانی او را به نام ونام پدرش بخواند ونفوس متمایل به انتشار شنیده ها وپخش محسوسات خود هستند واین مطلب در بین شیعه آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) وحتی مخالفین ایشان واز جمله طواغیت منتشر گردید، وآنها هم امامان شیعه را راستگو ودانشمند وفاضل می دانستند واز شتاب در کشتار ایشان ونابودی آنها باز می ایستادند واز فرود آوردن مکروه بر آنها خودداری می کردند وحکمت وتدبیر الهی هم موجب ظهورشان بود واینچنین بایستی هر کس به آنچه سزاوار است از هدایت وضلالت برسد، همانگونه که خدای تعالی فرموده است: هر که را خداوند توفیق هدایت دهد، او هدایت شده است وهر که را به وادی ضلالت وانهد، پیشوای مرشدی برای او نخواهی یافت وباز فرموده است: آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، موجب افزایش طغیان وکفر بسیاری از ایشان خواهد شد وتو بر مردم کافر اندوه مخور.
ولی در این زمان، مردم هر اشاره ای از نص واثر استیفا کرده اند واخبار بدیشان منتهی شده وآثار به آنها رسیده است که صاحب الزمان همان صاحب شمشیر است ونفوس هم چنانکه گفتیم متمایل به نشر شنیده ها وذکر دیده های خود هستند واگر صاحب الزمان ظاهر باشد، شیعه اخبار او را انتشار داده وبه مخالفینشان هم خواهد رسید واین بواسطه آن است که گاه جاسوسان ظاهر الصلاح که خود را متمایل به شیعه نشان می دهند در بین ایشان نفوذ می کنند وگاه شیعه خود در اوقات جدال، شخص او را بنمایانند وبه مکان او اشاره کنند، چنانکه هشام بن حکم در هنگام مناظره با آن فرد شامی چنان کرد، او در حضور امام صادق (علیه السلام) با آن شامی مناظره می کرد وشامی به او گفت: این امامی که به او اشاره می کنی واوصاف او را بر می شماری کیست؟ وهشام نیز با دست خود به امام اشاره کرده وگفت، او همین آقاست.
پس اگر به شخص ونسب ومکان او در بین شیعیان اشاره شود، در میان مخالفان نیز شناخته خواهد شد ودر این صورت مهلت وفرصت به ایشان نداده وآنها را نابود خواهند ساخت، مانند کردار فرعون در کشتن فرزندان بنی اسرائیل، زیرا در بین ایشان شایع ومنتشر شده بود که موسی در بین ایشان است وهلاک فرعون ومملکتش به دست اوست، ومانند کردار نمرود که پیش از فرعون بود وهنگامی که خبر ولادت ابراهیم منتشر شد واینکه هلاک نمرود واطرافیان وپیروانش به دست اوست، در جستجوی ابراهیم فرزندان رعایا واهل مملکت خود را کشت. وهمچنین است خلیفه سرکش زمان وفات امام حسن عسکری (علیه السلام) - پدر صاحب الزمان (علیه السلام) - که در جستجوی فرزند او بود وخانه او را زیر نظر گرفت وکنیزانش را زندانی کرد وانتظار می کشید تا اگر باردار هستند وضع حمل کنند. واگر منظورشان همان افعالی که در زمان ابراهیم وموسی (علیهما السلام) به وقوع پیوست نبود، آن کارها را نمی کردند. آن حضرت اهل وفرزند خود را به جا گذاشت ومخالفین می دانستند که مذهب ودین او این است که با وجود فرزند یا یکی از ابوین هیچکس جز زوج وزوجه از او ارث نمی برد، خیر، شخص عاقل جز این نمی پندارد ونمی فهمد ومقتضای تدبیر وحکمت الهی هم در موضوع غیبت وظهور همین را اقتضا می کند، بنابراین غیبت واقع گردید وشخص او از انظار نهان شد ونتوانستند پی به مکان او ببرند. سپس یک نفر از شیعیانش پاره ای از وضعیت امر او را منتشر ساخت در حالی که امام شما در استتار بود وآتش غضب طاغوت زمان شعله ور گردید وفتنه انگیزی از میان عوام درباره غیبت واخبار آن به تفحص پرداخت ولی شخصی که به او اشاره شود وشبهه ای که دستاویز او گردد نیافت. آنگاه شدت غضب فروکش کرد وفتنه خوابید وعصبیت به کناری رفت ودر این هنگام مخالفین نسبت به شیعیان او بهانه ای ندارند ونمی توانند آنها را محکوم ومعدوم کنند، آنگاه آتش دشمنی خاموش خواهد شد وشدت غضب فروکش خواهد کرد واحوال ایشان بر ناظران آشکار خواهد گردید وامرایشان بر تأمل کنندگان روشن خواهد شد وهر شخص باایمانی که درست فکر کند حقانیت مذهب امامیه را خواهد فهمید وکسانی که در حیرت جهالتند به اولیای حجت الهی خواهند پیوست وپرده ظلمت در مهلت تأمل در حق - بیناتش وشواهد علاماتش - به کناری خواهد رفت، چنانچه حقیقت امامت وصحت مذهب امامیه برای هر کس که طالب حقیقت باشد از مطالعه همین کتاب ما روشن می گردد در صورتی که جویای نجات وگریزان از گمراهی باشد وخود را ملحق به کسانی که خداوند سرانجام خوشی برای آنها مقرر کرده است، وراه حق را بر گمراهی ترجیح دهد.
پاسخ اعتراضی دیگر:
یکی از سوالهای جهال معاندین حق این است که می گویند: به ما از وضع فعلی امام غائب خبر دهید. آیا او مدعی امامت هست یا نیست؟ واگر هست، آیا می توانیم به نزد او برویم واز احکام دین از او پرسش کنیم یا نه؟ اگر او مدعی امامت است وبه پرسشهای ما پاسخ می دهد که او امام است؛ واما اگر ادعای امامت ندارد ویا اگر به نزد او برویم پاسخ ما را نمی دهد، پس او با کسی که ادعای امامت ندارد برابر است.
در جواب این سؤال گفته می شود: امام راستگویی که پیش از وی بوده ما را به امامت او دلالت کرده است ونیازی نیست که او خود ادعای امامت کند جز آنکه ممکن است او خود بر سبیل یادآوری وتأکید اظهار امامت کند اما بر سبیل ادعایی که نیازمند برهان باشد، چنین امری ضرورت ندارد زیرا امام راستگوئی که پیش از او بوده است به امامت او تصریح کرده ووضع او را روشن نموده واز ادعای امامت واقامه برهان بی نیاز ساخته است. سخن در این باب، شبیه عقیده ما درباره علی بن أبی طالب (علیه السلام) است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به امامت او تصریح فرموده است وخود نیازمند آن نبود که دعوی امامت کند.
اما در پاسخگویی او به مسائل دینی: اگر برای کسب علم وکمال به او رجوع کنید وبه موضع او عارف وبه امامت او مقر ومعترف باشید، البته شما را آگاه فرموده وتعلیم فرماید. اما اگر در حالی که دشمن او هستید به وی رجوع کرده وبخواهید سعایت وجاسوسی او را به دشمنانش کنید وامور مکروهه او را در دل نهان کرده وبه نزد دشمنان حق برید وامور مستوره دین را شایع وپراکنده سازید، البته به شما پاسخ نخواهد داد، زیرا از شما به جان خویش می ترسد. وکسی که این جواب او را قانع نسازد، سؤال را درباره پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) برمی گردانیم ومی گوئیم اگر آنگاه که پیامبر اکرم خود را در آن غار مخفی ساخت، مردم بخواهند مسائل دینشان را از او پرسش کنند آیا می توانند او را ملاقات کرده وبه وی دسترسی داشته باشند یا نه؟ اگر بتوانند به ایشان دسترسی داشته باشند که استتار او در غار معنی نخواهد داشت اگر نتوانند به وی دسترسی داشته باشند طبق نظر شما وجود وعدم او برابر خواهد بود، واگر بگوئید پیامبر اکرم در آن حال حفظ جان خود می کرد، می گوئیم امام نیز دراین زمان حفظ جان خود می کند، واگر بگوئید پیامبر اکرم بعد از آن ظاهر شد ومردم را به آئین خویش خواند، می گوئیم فرقی در آن نیست، آیا او قبل از آنکه از غار خارج شود وظاهر گردد در حالی که در غار مستتر است پیامبر نبود؟ این استتار در غار نبوت او را نقض نکرد وامام نیز همچنین است، او امام است گرچه برای حفظ جان خود در پس پرده غیب واقع گردد.
پاسخ دیگری که به ایشان داده می شود این است که می گوئیم: اگر جمعی از افاضل اصحاب پیامبر وراستگویان آنها به همراهی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) با لشکر مشرکین برخورد کنند که در جستجوی رسول خدا باشند، اما چون او را نمی شناسند بپرسند آیا پیامبر این شخص است؟ - در حالی که پیامبر در میان اصحاب است - ویا بپرسند پیامبر چگونه مخفی شده است؟ او کجاست؟ واصحاب ایشان بگویند ما نمی دانیم او کجاست واین شخص پیامبر نیست آیا ایشان در این باب دروغگو ومذموم هستند ونمی توان ایشان را صادق ومحمود شمرد؟ اگر بگوئید دروغگویند که به واسطه تکذیب اصحاب رسول خدا از مذهب اسلام خارج شده اند زیرا همه اصحاب رسول خدا از دیدگاه اهل تسنن عدولند وجرح وتعدیل ایشان روا نیست واگر بگوئید دروغ نگفته اند، بلکه برای حفظ جان پیامبر، معنای دیگری از کلام را آنها در نظر گرفته وآن را نیت کرده اند تا از دروغ پرهیز کرده باشند واگر چه ظاهر گفتارشان دروغ باشد، بنابراین ملامتی متوجه آنها نیست وکارشان پسندیده ورواست، زیرا از کشته شدن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) جلوگیری کرده اند. به ایشان می گوئیم: امام نیز چنین است، اگر امام هم در برابر دشمنان خود بگوید من امام نیستم وجواب پرسشهای آنها را ندهد. این مطلب امامت او را زایل نکند، زیرا او خائف بر نفس خود است واگر انکار امامت در حال خوف ودر برابر دشمن سبب بطلان امامت باشد، باید اصحاب پیامبر نیز که در جواب دشمن ودر حال خوف برخلاف دانسته های خود انکار نبوت او را کنند راستگو ومسلمان نباشند واگر اینگونه انکار کردن صدق صحابه را زایل نسازد، پنهان کردن امام شخص خود را، موجب زایل شدن امامتش نمی شود وهیچ فرقی در میان نیست. واگر مسلمانی به دست کفار گرفتار شود وآن کفار هر مسلمانی را که به چنگ آورند بکشند، چنانچه از آن مسلمان بپرسند که آیا تو مسلمانی؟ واو بگوید: خیر، این پاسخ او را از مسلمانی خارج نسازد وامام نیز چنین است. اگر او در برابر دشمنان جانی خود انکار امامت خود کند، این انکار او را از امامت خارج نسازد.
اگر بگویند: مسلمان در عالم قرار داده نشده است تا مردم را تعلیم دهد واقامه حدود کند وبدین جهت حکم امام وآن فرد مسلمان متفاوت است وبر امام واجب است که خود را پنهان نسازد.
می گوئیم: ما نگفتیم که امام نفسش را از جمیع مردم پنهان کرده است، زیرا خدای تعالی او را منصوب کرده وبه واسطه قول امام راستگوی پیش از خود، مکانت او را به خلایق شناسانده است، بلکه می گوئیم امام به خاطر خوف از دشمنانش که او را خواهند کشت می تواند اقرار به امامت خود نکند، اما اینکه از جمیع خلایق مستور باشد، چنین نیست، زیرا اگر همه مردم راجع به امام طائفه امامیه پرسش کنند که کیست؟ می گویند: فلان بن فلان است ونزد همه امت اسلامی معروف است وسخن ما در این است که آیا امام وظیفه دارد نزد دشمنان خود اقرار به امامت خود کند یا نه؟ وبا شما به پنهان شدن پیامبر اکرم در دوران نبوتش در غار معارضه کردیم، در حالی که پیامبر صاحب معجزات بود وشریعت نو آورده وآئین های پیشین را نسخ کرده ومردم از هر جهت نیازمند مراجعه به او بودند وبه شما نشان دادیم که امام چون از جان خود خائف باشد حق دارد نزد دشمنان خود انکار امامت خود کند وپاسخ پرسش ایشان را ندهد واین مطلب او را از امامت خارج نکند وفرقی میان نهان شدن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در غار وغیبت امام زمان (علیه السلام) نیست.
و اگر بگوئید: شما که برای امام جائز می دانید که در حال خوف از دشمنان، امامت خود را انکار کند، آیا برای پیامبر هم جائز می دانید که در حال خوف از دشمنانش، نبوتش را انکار کند؟
می گوئیم: برخی از اهل حق، بین پیامبر وامام فرق نهاده گفته اند پیامبر خود داعی به رسالت خویش ومبین مقام خود به خلایق است واگر به واسطه تقیه آن را انکار کند حجت نیز باطل خواهد شد وکسی نخواهد بود که مقام او را تبیین کند. اما امام را پیامبر برگزیده وبه مردم معرفی فرموده است، وآنگاه که سکوت اختیار کند ویا آنکه انکار امامت خود کند، قول پیامبر در امامت او کفایت می کند، اما این جواب ما نیست وما می گوئیم: حکم پیامبر وامام در امر تقیه برابر است. پیامبر هم اگر به امر الهی قیام کرده وتبلیغ رسالت نموده ومعجزات آورده باشد وسپس گرفتار دشمن گردد برای حفظ جان خود می تواند تقیه کند، اما پیش از آن نمی تواند چنین کند ودلیل آن هم این است که پیامبر اکرم در صلح حدیبیه عنوان نبوت خود را از صلحنامه محو کرد، آنگاه که سهیل بن عمرو وحفص بن احنف منکر نبوت او شدند وپیامبر به علی (علیه السلام) فرمود: کلمه نبی را محو کن وبنویس این قرار داد صلح محمد بن عبد الله است، واین مطلب به مقام نبوت او ضرری نرسانید، زیرا نشانه ها ودلائل نبوتش پیش از آن بر مردم روشن شده بود.
و خدای تعالی عذر عمار یاسر را پذیرفت، آنگاه که مشرکین او را به دشنام وبدگویی به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) واداشتند ومی خواستند او را بکشند که او پیامبر را دشنام گفت. وچون نزد پیامبر بازگشت آن حضرت فرمود: ای عمار! رویت رستگار باد. عرض کرد: ای رسول خدا! رستگار نیست زیرا شما را دشنام داده است. آن حضرت فرمود: ای عمار! آیا دلت با ایمان نبود؟ عرض کرد: چرا ای رسول خدا. وخدای تعالی این آیت فرستاد: مگر کسی که مجبور شود ودلش مطمئن به ایمان باشد وسخن حق در این باب همان است که در شرع آمده است که در موقعی جایز است ودر وقت دیگر ممنوع. وهنگامی که برای امام جایز باشد که امامت خود را انکار کرده وامرش را پنهان دارد، جایز است که به مقتضای حکمت، خودش را مستور کرده وغیبت اختیار نماید. واگر جایز باشد که به علت موجبه ای یک روز غیبت کند، جایز است که یکسال هم غیبت داشته باشد واگر جایز باشد که یکسال غیبت کند جایز است که صد سال ویا بیشتر هم غیبت داشته باشد تا وقتی فرا رسد که حکمت اقتضای ظهور کند، همچنان که همان حکمت غیبت را ایجاب کرده بود. ولا قوه الا بالله.
علاوه بر مطالب فوق، عقیده ما چنان است که امام هر حالی که از غیبت وظهور وغیر آن اختیار کند براساس عهدی است که از جانب رسول خدا بدان معهود است، همچنانکه اخباری در این باب از ائمه معصومین (علیه السلام) وارد شده است:

امام هشتم از پدرانش (علیهم السلام) روایت کرده است که پیامبر اکرم فرمود: قسم به کسی که مرا بشیر مبعوث کرد به تحقیق که امام قائم (علیه السلام) از فرزندان من است وطبق پیمانی که از جانب من بر عهده اوست غایب شود تا به غایتی که اکثر مردم بگویند: خدا را در خاندان محمد حاجتی نیست. ودیگران در اصل ولادت او شک کنند، پس هر کس در زمان او واقع شود بایستی به دین او متمسک شود وبه واسطه شک خود راه شیطان را باز نسازد تا شیطان او را از آئین من زایل ساخته واز دین من بیرون برد که او پیشتر پدر ومادر شما را از بهشت بیرون کرد وخدای تعالی شیطان را ولی بی ایمانان قرار داده است.
اعتراض ابن بشار:
ابوالحسن علی بن بشار، علیه غیبت امام عصر (علیه السلام) مطالبی گفته است وابو جعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبه رازی پاسخ او را گفته است وما در ذیل هر دو سخن را نقل می کنیم:
خلاصه سخن علی بن احمد بن بشار که در کتابش آمده چنین است: ابطال کنندگان از اثبات شخص امام بی نیازند، اما ایشان (یعنی اصحاب ما امامیه) نیازمند اثبات وجود امامی هستند که مدعی وجوب طاعت اویند ویک جهت بطلان ویژه ای هم دارند که از سایر فرقه های باطله ممتاز می شوند، زیرا زیادتی در باطل منحط می سازد وزیادی در خیر سربلندی می آورد، والحمد لله رب العالمین.
سپس می گوید: گرچه بر ما واجب نیست که آن زیادتی را باز گوئیم، اما سخنی را می گویم که اگر انصاف داشته باشی به آن زیادتی پی ببری وآن اینکه ایشان اگر بتوانند وجود امام غائب را به ما بنمایند، عقیده خود را به غیبت ابطال کرده اند واگر نتوانند، آنچه ما گفتیم روشن خواهد شد که علاوه بر آن که مانند هر فرقه باطله ای از اثبات مدعای خود عاجزند، از اثبات انیت مدعای خود نیز عاجزند چون همه فرقه های باطله گذشته می توانند موضوع ادعای خود را بنمایانند واینها از آنچه آن فرقه های باطله بر آن قادرند نیز عاجزند. ایشان می گویند در هر عصری باید کسی باشد که حجت الهی به او برقرار شود واجلی است که بایستی به سر آید. آری لابد است که چنین شخصی باشد، شما صرف نظر از دعوی، شخص او را به ما بنمائید، برای من از ابوجعفر بن ابی غانم نقل شده است که پرسشگری به او گفته است: چگونه با کسانی که می گویند باید امام قائمی از اهل البیت باشد محاجه می کنی؟ وابن ابی غانم گفته است: به ایشان می گویم: آن، جعفر بن حسن عسکری است شگفتا که مردم جدال می ورزند درباره کسی که محل جدال نیست. در این ناحیه یک استادی بود که می گفت: من این طایفه را لابدیه نام گذاشته ام، زیرا مرجع ومعتمدی ندارند جز آنکه می گویند لابد است که این شخصی که در کائنات موجود نیست باشد! وآنان را چنین نام نهاده است وما هم همین نام را برایشان می نهیم زیرا آنها منحطتر از هر بت پرستی هستند، چرا که آن بت پرست هم گو اینکه بر باطل است متوجه به یک موجودی است ولی اینها آویخته به عدم وباطل محض هستند وحقا که آنها لابدیهاند. والحمد لله.
سپس ابن بشار می گوید: ما این مکتوب را با این سخن به پایان می آوریم که می گوئیم طرف خطاب ومناظره ما کسانی هستند که اتفاق دارند بر آنکه لابد بایستی امام قائمی از اهل بیت باشد تا حجت خدا ثابت گردد وفقر وحاجت مردم برطرف شود وکسی که در این عقیده همراه ما نباشد از ملاحضه نوشته ما معذور است وما مسئوول او نیستیم وبه کسانی که در این اصل با ما اتفاق دارند وپیش از این به آنها اشاره کردیم می گوئیم ما وشما اتفاق داریم که هیچ یک از اتاقهای این خانه از چراغ فروزنده خالی نیست وداخل خانه شدیم ودر آنجا جز یک اتاق نبود، پس واجب ودرست آید که بگوئیم در این بیت چراغی است والحمدالله رب العالمین.
پاسخ ابن قبه:
ابو جعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبه رازی پاسخ وی را چنین داده است: ما به توفیق الهی می گوئیم ادعای بی جا وافتراء به طرف مقابل چیزی را ثابت نمی کند واگر چنین باشد استدلال میان طرفین دعوی برداشته می شود وهر کس هر سخن زشتی را که بخاطرش رسید به طرف مقابل نسبت می دهد، ولی برخلاف این، روش استدلال واحتجاج پایه گذاری شده وانصاف شایسته ترین چیزی است که اهل دیانت بایستی بدان عمل کنند گفتار ابوالحسن ملجأی نیست که بدان رجوع کنیم وعطف نظر نمائیم وسندی نیست که بدان به عنوان حجت متمسک شویم، زیرا ادعای او بی دلیل است وادعای بی دلیل نزد خردمندان مقبول نیست وما ناتوان نیستیم که بگوئیم آری بحمدالله ما کسی را داریم که به وی رجوع کنیم وبه دستور او باشیم واو کسی است که حجتش ثابت است وادله امامتش آشکار است. اگر بگویی او کجاست وما را به سوی او راهنمائی کنید، می گوئیم: چگونه می خواهید شما را به سوی او راهنمائی کنیم؟ آیا می خواهید به او بگوئیم سوار مرکب شده ونزد شما بیاید وخود را بر شما عرضه نماید یا می خواهید خانه ای برای او بسازیم واو را به آنجا وبه اهل شرق وغرب عالم اعلام کنیم. اگر مقصود شما این است ما بر آن قادر نیستیم وبر او همچنین چیزی واجب نیست.
و اگر می گوئید از چه راه پی به وجود او می برید وحجت او بر شما تمام می شود وپیروی او بر ما واجب می گردد؟ می گوئیم: ما اقرار داریم که بایستی فردی از فرزندان ابوالحسن علی بن محمد عسکری (علیهما السلام) حجه الله باشد وشما را بر این مطلب دلالت می کنیم تا در صورت داشتن انصاف آن را بپذیرد واول چیزی که بر ما وشما واجب است آن است که از روش منطق واستدلال تجاوز نکنیم وکسی که از این روش درگذرد راه دانشمندان را فرو گذاشته است وآن اینکه ما در فرعی سخن نمی گوئیم که اصل آن ثابت وبرقرار نباشد وهمین شخصی که شما وجودش را انکار می کنید، همانا حق امامت او به دنبال امامت پدرش ثابت شده است وشما کسانی هستید که در امامت پدرش با ما مخالفتی ندارید، در اینجا نباید از حق پدرش صرفنظر کرد وصرفاً در وجود خودش بحث کرد، زیرا اگر حق امامت پدرش ثابت شد، این نیز هم به ضرورت وهم به اقرار شما ثابت خواهد شد واگر پدرش حق امامت نداشت حق به جانب شما بود وسخن ما بر باطل بود، ودریغا، زیرا سخن حق جز نیرو نیفزاید وباطل - هر چند آن را بیارایند - جز سستی نزاید.
اما دلیل صحت امامت پدرش این است که ما وشما اتفاق داریم که بایستی مردی از فرزندان ابوالحسن ثالث حضرت هادی (علیه السلام) امام باشد تا حجت الهی بدو قائم شود وعذر خلایق در دسترسی نداشتن به امام ورهنما برطرف گردد واین مرد بر همه اهل اسلام از دور ونزدیک وحاضر وغایب امام است وما وبیشتر مردم بی آنکه او را دیده باشیم به امامت او معتقدیم، سپس بایستی بنگریم کدامیک از دو مردی که غیر آن دو از امام هادی (علیه السلام) باقی نمانده است امامند؟ وهر کدامشان که شایسته تر باشند، همو حجت وامام است ونیازی به تطویل کلام نیست، آنگاه می نگریم حجت رسولان وامامان (علیهم السلام) بر کسانی که در دوردست قرار دارند از چه راه ثابت می شود، پس اگر اثبات آن از طریق اخبار قطعی که ناقلان آنها متهم به تبانی وتوافق بر جعل وکذب نباشند صورت می پذیرد وما نیز تفحص کردیم ودو فرقه را دیدیم که یکی معتقد است امام گذشته تصریح به امامت امام حسن عسکری (علیه السلام) نموده وشخص او را به خلافت خود معرفی کرده وعلاوه بر آنکه امام حسن فرزند ارشد حضرت هادی (علیهما السلام) است روایت وصیت وادله دیگری را نیز ذکر می کنند ونشانه ای را بر امامت آن حضرت بیان می دارند، اما فرقه دیگر وصیت را به نام جعفر روایت می کنند وجز این چیزی نمی گویند که او به امامت سزاوارتر است، ما می بینیم که ناقلین اخبار وصیت جعفر، جماعت اندک هستند وممکن است که با یکدیگر تبانی وتلافی ونامه نگاری کرده باشند ونقل ایشان محل شبهه باشد ونه حجت، وامامت حجج الهی با اخبار مشکوک ثابت نمی شود، اما چون به ناقلین اخبار دسته دیگر مراجعه می کنیم می بینیم که گروههای بسیاری هستند که در سرزمینهای دور واقطار گوناگون عالم هستند وصاحبان همتهای مختلف وآراء متغایرند وچون از یکدیگر دورند ممکن نیست با یکدیگر تبانی کرده ویا نامه نگاری واجتماع بر کذب وجعل خبر کرده باشند، پس می فهمیم که نقل ایشان صحیح است وحق با آنهاست، واگر خبر ایشان را با اوصافی که کردیم باطل بدانیم، در بسیط زمین هیچ خبری درست نخواهد بود وهمه اخبار باطل است. پس در حال هر دو فرقه تأمل کن - خدا توفیقت دهاد - می یابی که ایشان همانگونه هستند که وصف کردم، واگر ما همه اخبار را باطل بدانیم، اسلام نابود خواهد شد واگر اخبار قطعی را صحیح بدانیم، خبر ما نیز صحیح خواهد بود واعتقاد ما نیز درست می باشد، والحمد لله رب العالمین.
سپس ما طرفداران امامت جعفر را می بینیم که با یکدیگر اختلاف دارند بعضی از ایشان می گویند او پس از برادرش محمد امام است وبعضی دیگر می گویند او پس از برادرش حسن امام است وبعضی دیگر معتقدند او پس از پدرش امام است واز آن تجاوز نمی کنند. اما پیشینیان ما وایشان قبل از حدوث مسأله امامت ایشان، احادیثی را روایت کرده اند که بر امامت امام حسن عسکری (علیه السلام) دلالت دارد، وآن روایتی است که از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده است: چون سه نام محمد وعلی وحسن پشت سر یکدیگر واقع شود، چهارمین آنها قائم خواهد بود، وغیر از این هم روایاتی در این باب وجود دارد وهمین روایات به تنهایی دلالت دارد که امامت از آن حسن (علیه السلام) است؛ نه جعفر، وچون مدعی امامت غیر از حسن (علیه السلام) وجعفر کس دیگری نیست، وکسانی که او را در دوران حسن (علیه السلام) دیده اند دلیلی بر امامت او ندارند وحجت امام بایستی بر کسانی که او را دیده اند ویا مشاهده نکرده اند ثابت باشد، پس بناچار حسن (علیه السلام) امام است، وچون ثابت شد که حسن (علیه السلام) امام است وجعفر نیز از او تبری جسته است وامام از امام تبری نمی جوید وحسن (علیه السلام) رحلت کرد بناچار طبق عقیده ما وشما بایستی فردی از فرزندان امام حسن (علیه السلام) امام باشد واو فرزند او قائم (علیه السلام) است.
و ای ابوجعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبه - اسعدک الله - به ابوالحسن علی بن احمد بن بشار - اعزه الله - بگو محمد بن عبد الرحمن می گوید ما به دلیل قطعی وجود امام مورد ادعا را بر تو ثابت کردیم وتو هیچ گریزگاهی نداری، آیا آنچنانکه ضمانت کرده بودی به بطلان خود اعتراف می کنی ویا آنکه هوای نفس تو را از چنین عملی باز می دارد وچنان خواهی بود که خدای تعالی فرموده: وان کثیراً لیضلون باهوائهم بغیر علم، یعنی بسیاری از مردم از روی هوای نفس به نادانی گمراه می شوند.
ما اینکه اهل حق را به واسطه آنکه می گویند لابد باید کسی باشد که حجت خدا بدو تمام شود لابدیه نام نهاده است، پس این بسیار جای تعجب است، مگر ابوالحسن خودش نمی گوید: لابد ممن تجب به حجه الله؟ وچگونه نمی گوید در حالیکه آنجا که از ما حکایت می کند وما را تغییر می نماید گفته است: أجل لابد من وجوده...، آری لابد است که باشد، اگر او بدین جمله معتقد است، پس او واصحابش نیز لابدیه هستند، او این اسم را بر خود نهاد. اما برادرانش را بدان عیب کرده است. واگر بدان جمله معتقد نباشد، زحمت پاسخگوئی به تنظیر وتمثیل او به بیت وچراغ از ما برداشته می شود. آری این چنین است حال کسی که با اولیاء الله عناد می ورزد، او خود را نکوهش می کند می پندارد که خصمش را سرزنش کرده است، والحمد لله المؤید للحق. اما ما ایشان را بدیه می نامیم، زیرا اینان پرستندگان بدند، به گرد چیزی معتکف شده اند که نه می شنود ونه می بیند وایشان را از چیزی بی نیاز نمی کند وایشان چنین اند ومی گوئیم: ای ابوالحسن - خدا تو را هدایت کند - این امام غائب حجت خدا بر جن وانس است وکسی است که اثبات امر او بعد از دعوت وبیان صورت پذیرفت، یعنی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) خود را در غار مخفی وغایب ساخت واز مردمی که بر آنها حجت بود، جز پنج تن کس دیگری جای او را نمی دانست.
اگر بگوئی این غیبتی پس از ظهور است وبعد از آنکه قائم مقام او بر جای او قرار گرفته واقع شده است، می گویم احتجاج ما مربوط به حال ظهور او وقائم مقام او در قبل وبعد نیست، ما می گوئیم آیا پیامبر اکرم در حال غیبت نیز حجت بر مردمی نبود که بنا بر مصلحتی مکانش را نمی دانستند؟ وتو گریزی نداری که بگوئی: آری. می گوئیم ودر مورد امام نیز که برای مصلحتی دیگر غائب است حجت بر خلق تمام است والا چه فرقی وجود دارد؟ بعلاوه می گوئیم امام هم غایب نشد مگر آنکه پدرانش گوش شیعیانشان را پر کردند که غیبت واقع خواهد شد وبه آنها گفته بودند که در غیبت امام چه خواهند کرد.
و اگر بگویی آیا ولادت او نیز پنهانی است؟ می گویم این موسی (علیه السلام) است که با جستجوی شدید فرعون واعمالی که نسبت به زنان ونوزادان مرتکب شد تا مکان او را پیدا کند، پنهانی به دنیا آمد تا وقتی که خداوند اذن ظهور او را داد وامام رضا (علیه السلام) در وصف او فرموده است: پدر ومادرم فدای او باد! او شبیه من وهمنام جدم رسول خدا وشبیه موسی بن عمران است.
دلیل دیگر آنکه می گوئیم: ای ابوالحسن آیا اقرار می کنی که شیعه درباره غیبت اخباری را روایت کرده است یا نه؟ اگر بگوید نه! ما اخبار را به او می نمائیم واگر بگوید آری، می گوئیم: حال مردم وقتی امامشان غایب شود چه خواهد بود؟ وچگونه در هنگام غیبت حجت تمام خواهد بود؟ اگر بگوید قائم مقام خواهد داشت، گوئیم به عقیده ما وشما قائم مقام امام، بایستی امام باشد واگر امام به جای او ظاهر باشد، دیگر غیبت معنی ندارد، واگر او حجتی برای غیبت جانشین آورد، ما هم به همان حجت تمسک می کنیم وهیچ فرقی وفصلی وجود ندارد.
و از جمله دلائلی که بر فساد امر جعفر کذاب وجود دارد این است که با فارس بن حاتم - لعنه الله علیه - دوستی داشت واو را پاک می شمرد با آنکه پدرش از او بیزاری جسته بود واین مطلب در شهرها شیوع پیدا کرده بود وعلاوه بر دوستان، دشمنان نیز از آن با خبر بودند.
و دلیل دیگر بر فساد امر جعفر، کمک خواستن او از خلیفه جائر زمان است تا میراث امام حسن عسکری (علیه السلام) را از مادر آنحضرت دریافت کند، با وجود آن که شیعیان ائمه اطهار (علیهم السلام) اجماع واتفاق دارند که با وجود مادر، برادر ارث نمی برد. ودلیل دیگر بر فساد امر او این سخن اوست که می گوید: من پس از برادرم محمد امامم! وای کاش می فهمیدم که امامت برادرش محمد، کی ثابت شده است - در حالی که محمد در زمان حیات حضرت هادی (علیه السلام) در گذشته است - تا نوبت به جعفر جانشین او برسد، وشگفتا که محمد برای پس از خود امامی نصب نماید، با آنکه پدرش حضرت هادی (علیه السلام) هنوز زنده وحجت الهی وامام باشد، در این صورت پس پدرش چه کاره بوده است؟ وکی این روش در میان ائمه واولادشان جاری بوده است تا از شما هم بپذیریم، شما اول ما را بر امامت محمد دلالت کنید تا ما امامت خلیفه او را بپذیریم، وسپاس خدائی را که حق را مؤید وباطل را رسوا وسست ورفتنی قرار داد.
اما آنچه از ابی غانم رحمه الله نقل کرده است، او نمی خواهد بگوید که نزد ما امامت جعفر ثابت است، بلکه می خواهد پرسشگر بداند که اهل بیت ائمه (علیهم السلام) فانی نشده اند به غایتی که هیچ یک از ایشان باقی نمانده باشد.
و اما این سخن او که هر مطاعی معبود است خطائی بزرگ است، زیرا ما معبودی جز الله نمی شناسیم در حالی که مطیع رسول خدائیم واو را نمی پرستیم.
و اما این سخن او که اکنون این کتاب را با این سخنان پایان می بریم که طرف مناظره وخطاب ما کسانی هستند که اجماع دارند بر آنکه باید امام قائمی از اهل بیت باشد که حجت خدا بر خلق به وجود او تمام شود - تا آنجا که می گوید - ودرست است که در این خانه چراغی هست ولی ما نیازی به داخل شدن در آن نداریم.
خدا موفقت بدارد، ما با او مخالفتی نداریم که بایستی امام قائمی از اهل این بیت وجود داشته باشد که حجت خدا بر خلق باشد، اختلاف ما در کیفیت قیام وظهور وغیبت اوست. ومثلی که به عنوان بیت وچراغ ذکر کرده وآرزوئی بیش نیست وگفته اند آرزو سرمایه مفلسان است، اما ما از روی حقیقت مثلی ذکر می کنیم که میلی به خصم در آن نباشد وستمی هم بر او نباشد بلکه منظورمان درستی وصواب است.
می گوئیم: ما ومخالفین ما اتفاق داریم که اگر شخصی بمیرد ودو فرزند ویک خانه از وی به جای مانده باشد وبگویند خانه از آن فرزندی است که قادر باشد با یک دست هزار رطل بر گیرد وخانه تا روز قیامت اختصاص به نسل او خواهد داشت وبدانیم یکی از آن دو قادر بدین کار ودیگری از انجام آن ناتوان است وبرای شناسائی شخص قادر محتاج شویم به محل آنها برویم، اما مانعی پیشامد کند ونتوانیم آن دو را مشاهده کنیم، وببینیم گروههای بسیاری در شهرهای دور از هم گواهند که به چشم خود دیده اند که فرزند بزرگتر حامل هزار رطل است ودر یک محله هم، گروه اندکی گواهی دهند که فرزند کوچکتر بر چنین کاری قادر است وخصوصیت فوق العاده ای هم دراین گروه نباشد، به حکم عقل وانصاف وعادت وتجربه گواهی آن گروههای بسیار را نمی توان رد نمود وشهادت این گروه اندک را پذیرفت، زیرا درباره گروه دوم بدگمانی وجود دارد، اما گروههای نخستین از تهمت برکنارند.
اگر مخالفین ما بگویند درباره شهادت سلمان وابوذر وعمار ومقداد در حق امیر المؤمنین (علیه السلام)، وشهادت آن گروه وآن مردم بسیار در حق دیگری چه می گوئید وکدامشان بر صوابند؟
می گوئیم: برای امیر المؤمنین واصحاب اندکش امتیازاتی بود که در جمع مقابل نبود واگر شما این امتیازات یا نزدیک به آنها را به ما نشان دهید، حق بجانب شما خواهد بود:
اول آنکه دشمنان امیر المؤمنین (علیه السلام) همه اقرار واعتراف به فضل وطهارت وعلم او دارند وما وایشان متفقاً درباره او از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده ایم که فرمود: خداوند دوست کسی است که او را دوست بدارد، ودشمن کسی است که او را دشمن بدارد، بنابراین واجب است که او پیروی شود ونه دیگری.
دوم آن که دشمنان علی به او نگفتند که ما گواهیم پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فلانی را به امامت معین کرده وبر خلایق حجت ساخته است، بلکه آنچنانکه اخبارش به تو رسیده است آنها به نظر خود فلانی را انتخاب کردند.
سوم آنکه دشمنان علی (علیه السلام) در حق یکی از اصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام) گواهی می دادند که او دروغ نمی گوید، زیرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است : آسمان سایه نیفکنده وزمین بر پشت خود حمل نکرده شخصی را که راستگوتر از ابوذر باشد پس شهادت او به تنهایی بر شهادت ایشان مقدم است.
چهارم آنکه دشمنان وی نیز مثل دوستانش روایاتی درباره او نقل کرده اند که به امامت علی (علیه السلام) دلالت دارد، اما به واسطه تأویل ناروا از آن روایات اعراض کرده اند.
پنجم آنکه دشمنان وی روایت کرده اند که حسن وحسین (علیهما السلام) آقای - جوانان اهل بهشتند، وباز روایت کرده اند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده اند: هر کس عمداً بر من دروغ بندد، باید نشیمنگاهش را از آتش قرار دهد وچون هر دوی آنها به امامت پدرشان گواهی می دهند وبه شهادت رسول اکرم اهل بهشتند، واجب است که تصدیقشان کنیم، زیرا اگر در گواهی به امامت پدرشان دروغ گفته باشند نه تنها اهل بهشت نخواهند بود، بلکه به جهنم خواهند رفت وحاشا که آن دو پاک وطیب وراستگو، اهل بهشت نباشند.
پس اصحاب جعفر یک خصوصیتی که متعلق به ایشان باشد بیاورند که در مخالفین ایشان نباشد، تا از ایشان پذیرفته شود والا معنی ندارد که خبر متواتری که هیچ تهمتی در نقل وناقل آن نیست ترک شود، وخبری که ناقلین آن در مظان تهمت وتبانی بر کذبند وناقلین آن هیچ خصوصیتی هم ندارند، پذیرفته شود، این کار را کسی نمی کند مگر آنکه سرگردان وحیران باشد. پس در این گفتار تأمل کن - خدایت سعادت دهد - ودر آنچه برایت نوشتم نیک بنگر، مانند نگریستن کسی که به دین خود توجه دارد وبرای معاد خود اندیشه می کند ودر عواقب کفر والحاد با چشم حقیقت وپرهیز می نگرد وتأمل می کند، ان شاء الله موفق خواهی بود، خداوند عمر وعزتت دهد وتو را مؤید وثابت قدم بدارد واز اهل حق قرار دهد وبه آن هدایت کند ودر پناه خدا باشی ونه از کسانی که در این دنیا به گمراهی در تلاشند وگمان می برند کار نیکویی می کنند ونه از کسانی که شیطان به نیرنگ وفریب والقاء وسوسه اش او را بلغزاند، خداوند بهترین ذخیره خود را در حق تو جاری سازد.
پاسخ ابن قبه به برخی از پرسشها:
و یکی از امامیه به ابوجعفر بن قبه نامه ای نوشته واز مسائلی پرسش کرده است، این شیخ بزرگوار در پاسخ آن مسائل می نویسد:
اما این سخن تو - خدا مؤیدت بدارد - که از معتزله نقل کرده ای که آنها گمان کرده اند که امامیه می پندارد نص بر امام واجب عقلی است، این سخن محتمل دو وجه است، اگر مقصودشان این است که نص بر امام پیش از آمدن رسولان وپایه گذاری شرایع واجب عقلی است، نادرست است واگر مقصودشان این است که عقل دلالت دارد که بایستی پس از این پیامبران (علیهم السلام) امامی باشد، این مطلب درست است وامامیه آن را با ادله عقلی واخبار قطعی که در این باب وارد شده است اثبات می کند.
اما این سخن معتزله که ما می دانیم حسن بن علی (علیهما السلام) در گذشته ونصی بر امام پس از خود نداشته است ادعائی است که دیگران با آن مخالفند ومعتزله بایستی برای اثبات مدعای خود دلیل بیاورند، واز چه راهی می توانند به مخالفین خود که می گویند ما خلاف آن را می دانیم برتری جویند.
و از جمله دلائلی که دلالت دارد که امام حسن بن علی (علیهما السلام) بر امام بعد از خود تصریح کرده است، یکی صحت نصوصی است که از ناحیه پیامبر اکرم رسیده است ودیگر فساد عقیده اختیار خلیفه از جانب امت است ودیگر نقل شیعیان است از ائمه ای که تصدیق آنان واجب است که امام در نمی گذرد مگر آنکه بر امام پس از خود تصریح کند، همچنانکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خلیفه خود را معین فرمود: زیرا مردم در هر عصری به کسی نیازمندند که گفته های او اختلاف نداشته باشد ویکدیگر را تکذیب نکند، چنانکه گفته های پیشوایان مخالفین ما ضد ونقیض است ویکدیگر را تکذیب نکند، چنانکه گفته های پیشوایان مخالفین ما ضد ونقیض است ویکدیگر را تکذیب می کند، واگر آن شخص فرمان دهد، اطاعتش کنند ودستی بالای دستش نباشد وسهو وخطا نکند ودانا باشد تا مردم جاهل را آگاه کند وعادل باشد تا به حق داوری کند، وکسی که حکمش چنین باشد بایستی او را خدای علام الغیوب بر زبان پیامبرانش معرفی کرده ومنصوص من عندالله باشد، زیرا در ظاهر خلقت امام دلیلی بر عصمت او وجود ندارد.
و اگر معتزله بگویند: اینها ادعایی بیش نیست وبایستی بر صحت آنها استدلال شود، می گوئیم: آری، ما وشما بایستی بر صحت دعاوی خود دلیلی بیاوریم شما در باب امامت از فرعی پرسش کردید وفرع را نمی توان اثبات کرد مگر آنکه بر صحت اصل آن دلیل بیاوریم. ودلائل ما بر صحت این اصول در کتب ما موجود است. مثلاً اگر پرسشگری از صحت احکام وشرایع از ما پرسش کند، ما ناچاریم او را بر صحت خبر وصحت نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) واینکه آن حضرت به این احکام وشرایع فرمان داده است دلالت کنیم، وپیش از آن بایستی اثبات کنیم که خدای تعالی واحد وحکیم است واینها همه بایستی پس از اثبات حدوث عالم باشد، واین نظیر همین سؤالی است که شما درباره امامت دارید، من در این سؤال تأمل کردم وغرض آن را سست وضعیف یافتم وآن این است که می گویند: اگر حسن بن علی (علیهما السلام) بر امامت امام زمان (علیه السلام) نصی صادر کرده باشد دیگر غیبت موضوع ندارد.
اما جواب آن این است که غیبت، عدم نیست، گاهی انسان در شهری غایب می شود که قبلاً در آن معروف بوده ودیده می شده است پس او در شهر دیگر غایب است. همچنین گاهی ممکن است که انسانی در میان قومی غایب باشد، اما در میان قومی دیگر غایب نباشد ویا از دشمنانش غایب باشد، اما در میان دوستانش غایب نباشد، در این موارد هم می گویند او غایب وپنهان است. درباره امام زمان (علیه السلام) نیز چنین است، می گویند او غایب است زیرا از چشم دشمنانش ودوستانی که رازدار نیستند غایب است ومثل پدران بزرگوارش نزد عام وخاص ودوست ودشمن آشکار نیست، با وجود این، دوستانش از وجود او خبر می دهند وامر ونهیش را به ما می رسانند، ایشان از کسانی هستند که نقلشان موجب اتمام حجت وقطع عذر است، وبه واسطه کثرت تعداد وتفاوت اغراض، به ناچار بایستی خبرشان را پذیرفت. ایشان امامت او را نقل کرده اند همانگونه که امامت پدرانش را نقل کرده اند واگر چه کسانی هم با ایشان مخالفت کنند، همانگونه که صحت معجزات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) - علاوه بر قرآن کریم - به نقل مسلمین ثابت می شود، با آنکه مخالفین اسلام از اهل کتاب ومجوس وزنادقه ودهریه در وجود آنها مخالفت می ورزند واین مسئله ای نیست که بر مثل تویی که اهل توجه ودقت نظری مشتبه شود.
و اما این قول ایشان که چون ظاهر شود از کجا معلوم می شود که او محمد بن حسن بن علی (علیهم السلام) است؟
جواب آن این است همان اولیائی که نقلشان حجت است، او را معرفی خواهند کرد، همچنان که نقل ایشان در درستی امامت او نیز نزد ما حجت است.
جواب دیگر آن است که ممکن است معجزه ای ظاهر سازد تا بر امامت او دلالت داشته باشد واین جواب دوم مورد اعتماد ماست وبه مخالفین خود بدان پاسخ می گوئیم، گرچه جواب اول نیز صحیح است.
اما پاسخ معتزله که می گویند: پس چرا علی بن أبی طالب در روز شوری به اقامه معجزه نپرداخت؟ ما در جواب می گوئیم پیامبران وحجج الهی (علیهم السلام)، دلایل وبراهین را بر حسب اوامر الهی وبراساس آنچه که خداوند برای خلق صلاح می داند اظهار می کنند، وهنگامی که حجت الهی بنابر کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در شأن علی وتصریح ایشان بر امامت او ثابت شده باشد، دیگر علی (علیه السلام) نیازمند اقامه معجزه ای نخواهد بود، مگر آنکه کسی بگوید اقامه معجزه در آن هنگام اصلح بود. وما هم به او می گوئیم: چه دلیلی بر درستی این سخن وجود دارد؟ وخصم هم انکار نمی کند که اقامه معجزه او اصلح نبوده است؟ وچه بسا که اگر خدای تعالی در آن حال معجزه ای به دست او ظاهر می کرد، تعداد بیشتری کافر می شدند واو را ساحر وشعبده باز می خواندند، با وجود این احتمالات، معلوم نیست که اظهار معجزه اصلح بوده باشد.
و اگر معتزله بگویند: از کجا می دانید اقامه معجزه برای اثبات آنکه فرزند حسن عسکری (علیهما السلام) امام است، اصلح است؟ می گوئیم: ما نمی دانیم که او در آن حال حتماً بایستی اظهار معجزه کند، بلکه می گوئیم که بر او جایز می دانیم که چنین کند، واگر هیچ راه دیگری موجود نباشد بناچار برای اثبات حجت چنین خواهد کرد، واگر انجام کاری ضروری باشد، آن کار واجب خواهد بود واگر واجب باشد صلاح خواهد بود وفسادی در آن نیست، وما می دانیم که انبیاء (علیهم السلام) در مواقع خاص اقامه معجزه می کردند وهر روز وهر ساعتی وبرای هر کسی که می خواست اسلام بیاورد اظهار معجزه نمی کردند، بلکه هر وقت اراده خداوند بر آن تعلق می گرفت وآن را صلاح می دانست معجزه صورت می گرفت. خدای تعالی حکایت حال مشرکین کرده که آنها از پیامبرش (صلی الله علیه وآله وسلم) درخواست کردند که به آسمان بالا برود وپاره ای از آسمان را بر سر ایشان بیندازد یا اینکه کتابی بر ایشان فرود آورد تا آنها آن کتاب را قراءت کنند وکارهای دیگری که در آیه شریفه به آنها اشاره شده است، اما آن حضرت چنان نکرد، واز او درخواست کردند که قصی بن کلاب را زنده کند وکوههای تهامه را از ایشان دور گرداند، اما اجابتشان نکرد وگرچه در مواقع دیگری معجزاتی برای ایشان اقامه فرمود. حکم پرسش معتزله نیز همین است وبه ایشان همان گفته می شود که به ما گفتند، چرا واضح ترین حجتها وروشنترین دلائل در اظهار معجزه های متعدد واستظهار به کثرت ادله ترک شده است؟
اما قول معتزله که می گویند: علی (علیه السلام) در امر خلافت به احادیثی استدلال کرده که قابل تأویل است، در جواب می گوئیم: به عقیده ما او در برابر اهل شوری به نصوصی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) استدلال کرده است که ایشان آن نصوص را می شناختند، زیرا آن بزرگان جاهل به امر نبودند وحکمشان مانند حکم سایر پیروان نبوده است واین کلام را به خود معتزله بر می گردانیم ومی گوئیم: چرا خداوند انبیاء بیشتری را مبعوث نکرده ودر هر شهر وروستا وهر عصر وزمانی تا روز قیامت یک یا چند پیامبر نفرستاد؟ وچرا معانی قرآن کریم را چندان تبیین نفرمود که هیچکس در آن تردید نکند وچرا قرآن را محتمل تأویل قرار داد؟ این مسائل آنها را به جواب ما وادار می کند. تا اینجا کلام ابو جعفر بن قبه بود.
کلام یکی از بزرگان در رد بر زیدیه:
یکی دیگر از مشایخ متکلیمن امامیه در باب غیبت امام زمان (علیه السلام) می گوید: عامه مخالفین ما از ما پرسشهایی کرده اند وایشان بایستی بدانند که سخن در باب غیبت امام زمان (علیه السلام) مبنی بر قول امامت پدران او (علیهم السلام) است وقول بر امامت پدران او (علیهم السلام) مبنی بر تصدیق پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است که امامت او وپدرانش را اخبار فرموده است واین از آنرو است که این موضوع یک مسئله شرعی است وعقلی محض نیست وسخن گفتن در شرعیات بایستی مبتنی بر کتاب وسنت باشد، همچنانکه خدای تعالی فرموده است: اگر در امری منازعه داشتید - که مقصود امور شرعیه است - آن را به خدا ورسول ارجاع دهید، پس هرگاه که کتاب خدا وسنت پیامبر اکرم وحجت عقل گواه ما باشد، سخن ما پسندیده ونیکو خواهد بود. ما می گوئیم که جمیع طبقات زیدیه وامامیه اتفاق دارند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است که من از میان شما می روم ودو شیء نفیس وگرانبها در میان شما باقی می گذارم که یکی کتاب الله ودیگری عترت واهل بیتم می باشد وآن دو خلیفه منند واز یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در بهشت وکنار حوض کوثر بر من وارد شوند. وهمه فرقه ها این حدیث را تلقی به قبول کرده اند، پس لازم است که همواره کتاب خدا همراه یکی از عترت باشد، همراه کسی که تأویل وتنزیل کتاب الله را به علم یقینی بداند واز مراد خدای تعالی اخبار کند، همچنانکه رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) از مراد آیات اخبار می فرمود، وبایستی که معرفت او به تأویل کتاب از روی استنباط واجتهاد نباشد، کما آنکه معرفت رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) از روی استنباط واجتهاد نبود وصرفاً بر علم لغت ومخاطبات استناد نمی فرمود، بلکه مراد الله را از طریق خدای تعالی بیان می کرد تا با بیانش حجت الهی بر مردم تمام شود، وهمچنین بایستی معرفت عترت رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) بر کتاب الهی از روی یقین ومعرفت وبصیرت باشد؛ خدای تعالی در وصف پیامبرش فرموده است: بگو این راه وروش من است، من وهر کس که از من تبعیت کند با علم وبصیرت به خدای تعالی می خوانیم. واتباع او از اهل وفرزندان وعترتش همان کسانی هستند که از طریق خدای تعالی با یقین ومعرفت وبصیرت مراد او را از کتاب الله باز گویند، وهرگاه مخبری که از طریق خدای تعالی مراد الله را بیان می کند ظاهر وهویدا نباشد، بر ما واجب است که معتقد باشیم قرآن کریم از همنشینی با فردی از عترت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) بر کنار نیست که تأویل وتنزیل آن را بداند، زیرا حدیث ثقلین آن را ایجاب می کند.
علمای امامیه گفته اند: خدای تعالی فرموده است: خداوند آدم ونوح وآل - ابراهیم وآل عمران را بر جهانیان برگزید، ذریه ای که بعضی از ایشان از نسل - بعضی دیگر بودند. وبر طبق عموم این آیه واجب است که پیوسته از خاندان ابراهیم (علیه السلام) برگزیده ای باشد واین از آن رو است که خدای تعالی در این کتاب مردم را به دو دسته تقسیم کرده است یک دسته را برگزیده وایشان انبیاء ورسولان وخلفاء (علیهم السلام) هستند؛ ودسته دیگر را برگزیده وبه آنها امر فرمودند که از دسته اول پیروی کنند ومادام که در کره زمین کسی باشد که نیازمند مدبر ورهبر ومعلم ونگاهبان باشد، واجب است در مقابل ایشان برگزیده ای از آل - ابراهیم باشد واین برگزیده از آل ابراهیم بایستی از اولاد وذراری او باشد، زیرا خدای تعالی فرموده است: ذریه بعضها من بعض ومی دانیم که رسول خدا وامیر المؤمنین وامام حسن وامام حسین (علیه السلام) برگزیدگان از آل ابراهیم هستند ولازم است که برگزیده پس از امام حسین (علیه السلام) نیز از ایشان باشد زیرا کلام ذریه بعضها من بعض بر آن دلالت دارد، وآنگاه که ذریه از نسل او نباشد، آن ذراری از یکدیگر نخواهند بود وممکن است که بعضی از این ذریه از یک بطن باشند، مانند امام حسن وامام حسین که امامت از حضرت مجتبی به حضرت سید الشهدا (علیهما السلام) انتقال یافت وواجب است که از او واز پشتش امامی باشد که جانشین او شود، واین معنای سخن خدای تعالی است که: ذریه بعضها من بعض والله سمیع علیم پس آیه شریفه نیز بر همان معنایی که سنت وحدیث ثقلین بر آن تأکید دارد دلالت می کند.
دلیلی دیگر بر وجود امام غائب (علیه السلام):
یکی از علماء امامیه گفته است: بر ما وبر هر عاقلی که ایمان به خدا ورسولش وپیامبران پیشین داشته باشد، لازم است که در حال امتهای پیشین تأمل نماید، واگر در احوال ایشان تأمل کنیم می یابیم که حال رسولان وامتهای گذشته شبیه حال امت ماست واین از آن رو است که قوت هر دینی در زمان پیامبران گذشته مربوط به پذیرفتن واقبال امتها به رسولان الهی بوده است واین خود موجب کثرت پیروان آن پیامبر در عصر وزمانه ایشان می شده است، وهیچ امتی را نمی شناسیم که مطیع تر از امت اسلامی در برابر پیامبرش باشد، زیرا انبیاء بزرگی که پیش از پیامبر اکرم دائر مدار وحی وشریعت بودند عبارتند از نوح وابراهیم وموسی وعیسی (علیهم السلام)، اینها پیامبرانی هستند که اخبار وآثارشان در دست مردم است ومی یابیم که احوال این امتها به واسطه عدم محافظت ورعایت پیروانشان در زمان رسولان ویا پس از آنها دستخوش وهن وسستی گردیده است واین همان است که خدای تعالی فرموده است: رسول ما به نزد شما آمده است تا بسیاری از چیزهایی را که از کتاب پنهان کردید برایتان بیان کند واز بسیاری هم صرفنظر نماید.
خدای تعالی این امت ها را بدین صفت وصف کرده ومی فرماید: بعد از ایشان گروهی آمدند که نماز را ضایع کردند وپیروی شهوات نمودند وبه زودی گمراهی را ملاقات کنند. وخدای تعالی به این امت فرموده است: مانند کسانی نباشید که پیش از این بدانها کتاب آسمانی داده شد ومدت ایشان طولانی گردید ودل هایشان را قساوت فراگرفت.
و در روایت است که: زمانی بر مردم آید که از اسلام جز اسمی نماند واز قرآن بجز رسم وخطی باقی نباشد، وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: اسلام غریبانه آغاز گردید وبه زودی نیز به غربت باز گردد وخوشا بر حال غریبان. پس خدای تعالی در هر دوره ای رسولی را مبعوث می فرموده تا آثار ورسوم از میان رفته را تجدید کند وهمه امت اسلامی - بجز کسانی که بدیشان التفات نمی شود - اتفاق دارند ودلایل عقلیه نیز بر این مطلب دلالت دارد که خدای تعالی سلسله نبوت را به وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ختم فرمود وهیچ پیامبری پس از وی نخواهد آمد وامر این امت را می بینیم به جایی رسیده است که باطل بر حق وگمراهی بر هدایت غلبه کرده است به گونه ای که بسیار پنداشته اند این سرا، سرای کفر است ودارالاسلامی وجود ندارد وبر هیچیک از اصول شریعت اسلامی وارد نشده است آنچه که بر موضوع امامت وارد گردیده است زیرا از زمان شهادت امام حسین (علیه السلام) تاکنون نه از بنی امیه ونه از بنی عباس که بر اکثر مردم حکومت کرده اند، امام عادلی قیام نکرده است، با آنکه ما وزیدیه ومعتزله واکثر مسلمانان همه می گوئیم که امام بایستی عادل وظاهر الصلاح باشد، اما امت بازیچه حکومت های ستمکار گردیده اند وبر اموال ونفوسشان برخلاف دستورات الهی حکومت می کنند واهل فساد بر اهل حق غلبه کرده واتحاد کلمه معدوم گشته است ومی بینیم که طبقات امت یکدیگر را تکفیر کرده واز یکدیگر براءت می جویند.
و وقتی که در اخبار رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تأمل می کنیم می بینیم که چنین وارد شده است - به وسیله یکی از خاندان او زمین پر از عدل وداد می شود، همچنانکه از ظلم وجور آکنده شده باشد. این حدیث ما را دلالت می کند که قیامت بر پا نمی شود مگر آنکه زمین پر از عدل وداد شده باشد. این دینی که نسخ وتبدیل ندارد، یاوری خواهد داشت که خدای تعالی او را تأیید فرماید، همچنانکه پیامبران ورسولان را که برای تجدید شرایع ونابودی کردار ستمکاران فرستاده بود تأیید کرده است وواجب است که دلائل بر وجود کسی که به چنین کاری قیام می کند موجود باشد ومفقود نباشد، وما همه اختلافات امت اسلامی را دانستیم واحوال همه فرقه ها را بررسی کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که حق با فرقه اثنی عشریه است ونه غیر ایشان، ودر این روزگار امام بر حق، دوازدهمین امام ایشان است، واو همان کسی است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از او خبر داده وبوجود او تصریح فرموده است.
و به زودی در این کتاب روایات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را در عدد ائمه (علیهم السلام) که دوازده امامند خواهیم آورد ونصوصی که بر امام دوازدهم واعلان این مطلب که پیش از ظهور وقیامش که با شمشیر خواهد بود غیبت اختیار خواهد کرد، همه را ان شاء الله تعالی ذکر خواهیم کرد.
اعتراضهای زیدیه:
یکی از زیدیه گفته است: روایتی که بر این مطلب دلالت دارد که ائمه دوازده تن می باشند، گفته ای است که آن را امامیه به تازگی ساخته ودر این موضوع احادیث دروغی پرداخته اند.
و ما در پاسخ او - به توفیق الهی - می گوئیم: اخبار در این باب بسیار است وراه درست آن است که به ناقلان حدیث رجوع کنیم ومحدثین اهل سنت نیز بطور مستفیض آن را از عبد الله بن مسعود روایت کرده اند. مسروق می گوید: نزد عبد الله بن مسعود نشسته بودیم ومصاحف خود را بر وی عرضه می داشتیم، بناگاه جوانی نورس به وی گفت: آیا پیامبرتان به شما سفارش کرده است که پس از وی چند خلیفه خواهند آمد؟ واو گفت: تو نوجوانی واین سؤالی است که قبل از تو کسی از من نپرسیده است، آری پیامبر ما (صلی الله علیه وآله وسلم) به ما سفارش کرده است که پس از وی دوازده خلیفه به عدد نقیبان بنی اسرائیل خواهند بود.
و من بعضی از طرق این حدیث را در این کتاب وبعضی دیگر را در کتاب نص بر ائمه اثنی عشر (علیهم السلام) گردآوری کرده ام وباز محدثین اهل سنت بطور مستفیض وظاهر از جابربن سمره نقل کرده اند که گفت: نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بودیم واو فرمود: بر این امت دوازده تن ولایت کنند. راوی گوید: مردم فریاد کردند ومن نشنیدم که او چه فرمود: به پدرم که نزدیکتر به رسول خدا بود گفتم رسول خدا چه فرمود؟ او گفت: فرمود که ایشان همگی از قریشند ومثل ومانند ایشان دیده نمی شود.
و من طرق این حدیث را نیز گردآوری کردم وبعضی از ایشان چنین روایت کرده اند: اثنا عشر امیراً یعنی دوازده امیر، وبعضی دیگر روایت کرده اند: اثنا عشر خلیفه، یعنی دوازده خلیفه، اینها دلالت دارد که اخباری که در دست امامیه از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه اطهار (علیهم السلام) است که ائمه دوازده تن می باشند، اخباری صحیح است.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: اگر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) اسماء ائمه دوازده گانه را به امتش معرفی فرموده است پس چرا از آن روی گردانیده وبه چپ وراست رفته واین خطای عظیم را مرتکب شده اند؟
در پاسخ به ایشان می گوئیم: شما اعتقاد دارید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) علی (علیه السلام) را جانشین خود ساخته وامام گردانیده وتصریح به وی فرموده وشخص وی را به مردم نموده ومعرفی کرد، پس چرا اکثر امت از وی روی گردانیده ودوری گزیدند تا به غایتی که آن حضرت از مدینه به ینبع رفت وبر او گذشت آنچه که گذشت؟ اگر بگوئید علی (علیه السلام) را رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) جانشین خود قرار نداد، پس چرا کتابهای خود را از این مطلب آکنده ساخته ودرباره آن سخن می گوئید. آری گاهی مردم از حق واضح وبیان روشن، اعراض می کنند، چنانچه از توحید روی بر تافته وبه الحاد اقبال می کنند واز آیه لیس کمثله شیء اعراض کرده وبه تشبیه می گرایند.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: از جمله اموری که ادعای امامیه را باطل می سازد این است که ایشان معتقدند جعفر بن محمد (علیهما السلام) بر امامت اسماعیل تصریح فرموده ودر حیاتش وی را به امامت معرفی کرده است وآنگاه که اسماعیل فوت کرد فرمود: خداوند در هیچ امری بدا نکرد چنانچه درباره فرزندم اسماعیل بدا کرد، پس اگر خبری که ائمه را دوازده تن می داند صحیح بود، لااقل بایستی جعفر بن محمد وخواص اصحابش آن را می دانستند تا مرتکب این خطای بزرگ نشوند.
در جواب ایشان می گوئیم: از کجا می گوئید که جعفر بن محمد (علیهما السلام) بر امامت اسماعیل تصریح کرده است وخبر آن کجاست؟ وچه کسی آن را تلقی به قبول کرده است؟ ایشان راه به جایی ندارند وجز این نیست که این خبر را کسانی ساخته اند که قائل به امامت اسماعیلند واصلی برای آن نیست، زیرا خبر دوازده امام را خاص وعام از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه اطهار (علیهم السلام) روایت کرده اند ومن آنچه از ایشان در این باب وارد شده است در این کتاب نقل کرده ام. اما گفته او که فرموده است: خداوند در هیچ امری بدا نکرد چنانکه درباره فرزندم اسماعیل بدا کرد، او در این کلام می فرماید که امری بر خداوند ظاهر نشد چنانکه درباره فرزندم اسماعیل ظاهر شد، زیرا او را در حیاتم از من ستاند تا معلوم شود او پس از من امام نیست وبه نظر ما کسی که معتقد باشد امروز برای خدا چیزی آشکار می شود که دیروز آن را نمی دانسته کافر است وبیزاری جستن از او واجب است، چنانچه از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است.
ابو بصیر وسماعه از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت کنند که فرمود: هر کس معتقد باشد که امروز چیزی بر خداوند آشکار می شود که دیروز آن را نمی دانسته است، پس بایستی از او بیزار باشید. وبدائی که به امامیه نسبت داده می شود که آن را می گویند عبارت از آشکار شدن امر خدای تعالی است. عرب می گوید: بدالی شخص یعنی شخصی بر من ظاهر شد ونه آنکه پشیمانی آشکار گردید که خدای تعالی از آن برتر است.
و چگونه امام صادق (علیه السلام) بر امامت اسماعیل تصریح کرده است در حالی که درباره او فرموده است: او عاصی است وشباهتی به من وپدرانم ندارد.
عبید بن زراره می گوید از اسماعیل نزد پدرش امام صادق (علیه السلام) یاد کردم وآن حضرت فرمود: به خدا سوگند او شباهتی به من ندارد وشبیه هیچ یک از پدرانم نمی باشد.
ولید بن صبیح می گوید مردی به نزد من آمد وگفت بیا تا فرزند آن مرد بزرگ را به تو نشان بدهم، همراه او رفتم ومرا به نزد گروهی میگسار برد واسماعیل بن جعفر در میان ایشان بود، گوید اندوهناک از آنجا خارج شدم وبه بیت الله در آمدم وناگهان اسماعیل بن جعفر را نزد حجر دیدم که به بیت آویخته بود وگریه می کرد وپرده های کعبه را به اشک دیده خود تر کرده بود، گوید بیرون آمدم ومی دویدم واسماعیل را دیدم که با آن قوم نشسته است، دوباره بازگشتم واو را دیدم که پرده های خانه خدا آویخته است وآن را به اشک دیده خود تر ساخته است، گوید این مطلب را به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم فرمود: پسرم گرفتار شیطانی است که به صورت او در می آید.
و روایت شده است که شیطان به صورت نبی ویا وصی پیامبری در نمی آید، وچگونه ممکن است به امامت او تصریح کرده باشد در حالی که سخن فوق را درباره وی بیان کرده است.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: به چه دلیلی امامت اسماعیل را مردود می دانید ودلیل شما علیه اسماعیلیه که او را امام می دانند چیست؟
در جواب ایشان می گوئیم: امامت او را به واسطه همین اخباری که ذکر کردیم، واخباری که در امامت ائمه دوازگانه وارد شده است وهمچنین به واسطه فوت او در زمان حیات پدرش رد می کنیم؛ واخباری که در امامت ائمه دوازدگانه وارد شده است در همین کتاب ذکر خواهیم کرد.
اما اخباری که به فوت او در زمان حیات پدرش دلالت دارد چنین است: سعید بن عبد الله اعرج گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون اسماعیل مرد وپوششی بر وی افکنده بودند، دستور دادم رویش را گشودند وپیشانی وچانه وبالای سینه اش را بوسیدم وگفتم رویش را بپوشانند، دیگر بار گفتم رویش را بگشایید وبرای بار دوم پیشانی وچانه وبالای سینه اش را بوسیدم وگفتم رویش را پوشانیدند ودستور دادم غسلش دهند وکفنش کنند وبر او در آمدم وگفتم رویش را بگشایید وپیشانی وچانه وبالای سینه اش را بوسیدم واو را تعویذ کردم وگفتم او را در گور نهید، راوی گوید: عرض کردم به چه او را تعویذ کردید؟ فرمود: به قرآن.
مؤلف این کتاب گوید در این حدیث فوائد چندی نهفته است: اول رخصت بوسیدن پیشانی وچانه وبالای سینه متوفا است، چه پیش از غسل باشد وچه پس از آن، منتهی اگر پیش از غسل هنوز حرارت بدن متوفا زایل نشده باشد غسلی بر او واجب نیست واگر پس از سرد شدن متوفا باشد، بایستی غسل مس میت نماید؛ واگر پس از غسل دادن متوفا باشد غسلی ندارد واگر در حدیث ذکر شده بود که امام صادق (علیه السلام)، پس از بوسیدن غسل کرده یا نه، می دانستیم که مس قبل از غسل او، در حال گرمی جنازه بوده ویا پس از سرد شدن آن.
فایده دیگر خبر آن است که در آن فرمود دستور دادم غسلش دهند ونفرمود غسلش دادم واین خود دلیل است که اسماعیل امام نبوده است، زیرا اگر امامی بر جنازه امامی حاضر شود، بایستی همو جنازه را غسل دهد ولاغیر.
خبر دیگری که بر فوت اسماعیل در زمان حیات پدرش دلالت دارد چنین است: ابی کهمس گوید من وقت مرگ اسماعیل حاضر بودم وامام صادق (علیه السلام) بر بالینش نشسته بود وچون مرگ او فرا رسید چانه هایش را بست وملحفه ای بر وی کشید ودستور داد او را تجهیز کنند وچون از کار او فارغ شد، کفنی خواست ودر حاشیه آن نوشت: اسماعیل یشهد أن لا اله الا الله یعنی اسماعیل شهادت می دهد که هیچ معبودی جز الله نیست.
مره مولای محمد بن خالد گوید: چون اسماعیل مرد، امام صادق (علیه السلام) تا کنار قبر او پیش آمد، خود را رها کرد وبر کنار قبر نشست، اما در قبر فرود نیامد وفرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در مرگ فرزندش ابراهیم چنین کرد.
مردی از بنی هاشم گوید: وقتی اسماعیل مرد، امام صادق (علیه السلام) نزد ما آمد ودر جلوی تابوت بی کفش ورداء حرکت می کرد.
اسماعیل بن جابر وارقط پسر عموی امام صادق (علیه السلام) گویند: وقتی اسماعیل قبض روح می شد، امام صادق (علیه السلام) نزد وی بود، چون ارقط بی تابی آن حضرت را دید عرض کرد: ای ابا عبد الله، رسول خدا نیز از دنیا رفت. راوی گوید: امام خودداری کرد وفرمود: امروز از تو متشکرم.
ابو کهمس گوید: در مرگ اسماعیل فرزند امام صادق (علیه السلام) حاضر بودم وآن حضرت را دیدم که سجده ای کرد وآن را طولانی ساخت، آنگاه سر از سجده برداشت وکمی در وی نگاه کرد ورویش را نگریست، سپس سجده دیگری کرد که طولانی تر از سجده اول بود، آنگاه سر برداشت در حالی که اسماعیل مرده بود؛ چشم او را بر هم نهاد وچانه اش را بست وملحفه ای بر وی کشید وبرخاست ومن صورت او را دیدم که از این حادثه چندان متأثر بود که خدا می داند؛ برخاست وداخل منزلش شد وپس از ساعتی درنگ، در حالی که آراسته، معطر، سرمه کشیده وجامه عوض کرده بود، به نزد ما آمد وچهره اش آن چهره قبلی نبود ودرباره او دستوراتی داد وچون از آن کار فارغ شد، کفن او را خواست وبر حاشیه آن نوشت: اسماعیل یشهد أن لا اله لا الله. یعنی: اسماعیل شهادت می دهد که هیچ معبودی جز الله نیست.
حسن بن زید گوید: دختری از امام صادق (علیه السلام) فوت کرد ویک سال بر او نوحه کرد؛ دیگر بار پسری از آن حضرت فوت کرد ویکسال هم بر او نوحه نمود؛ آنگاه اسماعیل فوت کرد وامام نوحه را قطع کرده وبر او جزع شدیدی نمود، راوی گوید به امام صادق (علیه السلام) گفتند: اصلحک الله! آیا در خانه شما نوحه می شود؟ فرمود رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وقتی حمزه شهید شد فرمود: بایستی بر حمزه گریه کنند چرا که او زنان گریه کن ندارد.
محمد بن عبد الله کوفی گوید: چون مرگ اسماعیل فرزند امام صادق (علیه السلام) فرا رسید، آن حضرت سخت بی تابی نمود، راوی گوید چون چشمان او را بست یک پیراهن پاکیزه وشسته ویا نو طلب کرد وآن را بر تن نمود، سپس محاسن خود را شانه کرد وبیرون آمد ودستوراتی داد، آنگاه یکی از اصحابش گفت: فدایت شوم وقتی بی تابی شما را دیدیم پنداشتیم تا مدتی از شما بی بهره خواهیم بود وامام فرمود: ما اهل بیتی هستیم که تا مصیبت نیامده، بی تابیم وچون فرود آمد بردبار خواهیم بود.
عنبسه بن بجاد عابد گوید: وقتی اسماعیل بن جعفر بن محمد (علیهما السلام) درگذشت واز کار جنازه او فارغ شدیم، امام صادق (علیه السلام) نشست وما هم به گرد او نشستیم وآن حضرت به زمین می نگریست، آنگاه سر بلند کرد وفرمود: ای مردم، این دنیا دار جدائی وسرائی کج مدار است وخانه ای مستوی واستوار نیست با آنکه جدائی از دلبستگان شراره ای است که دفع نشود وسوزشی در او نیست که باز نگردد، ومردم در این میدان به واسطه حسن عزاداری وتفکر صحیح از یکدیگر سبقت می جویند وکسی که بر داغ برادرش ننشیند، برادرش او را داغدار کند، وکسی که فرزندش را به گور نفرستد فرزندش او را به گور خواهد فرستاد. سپس به این شعر ابی خراش هذلی که در رثای برادرش گفته است تمثل جست: گمان مبر که پیمان دوستی تو را فراموش کردم، اما أی بینی شکسته! شکیبائی من زیباست.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: اگر خبر دوازده امام صحیح بود، مردم پس از فوت امام جعفر صادق (علیه السلام) شک وتردید در امامت نمی کردند تا به غایتی که طایفه ای از شیعه گفتند امام عبد الله است وطایفه ای دیگر گفتند امام اسماعیل است وطایفه ای هم متحیر شدند ویکی از ایشان عبد الله بن صادق را آزمود وچون او را شایسته ندید از نزد او بیرون آمد وگفت به کجا رو کنم؟ آیا به مرجئه یا قدریه یا حروریه؟ وموسی بن جعفر سخن او را شنید وفرمود: نه به مرجئه ونه به قدریه ونه به حروریه، ولکن به سوی من رو کن، پس بنگرید که خبر دوازده امام به چند طریق باطل می شود، یکی جلوس عبد الله به مسند امامت؛ دوم اقبال شیعه به او؛ سوم سرگردانی شیعه موقع امتحان او؛ چهارم آنکه ایشان نمی دانستند امامشان موسی بن جعفر است، تا آنکه او ایشان رابه جانب خود فرا خواند، ودر خلال این مدت، فقیه ایشان زراره بن أعین درگذشت ودر حالی که قرآن روی سینه اش بود می گفت: خدایا! من کسی را امام می دانم که این قرآن امامتش را اثبات کند.
و ما به ایشان می گوئیم: اینها همه فریب وآراستن سخن به دروغ است، زیرا ما مدعی نیستیم که همه شیعیان در آن عصر دوازده امام را به نام می شناختند بلکه ما می گوئیم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خبر داده است که ائمه پس از او دوازده امامند ودانشمندان شیعه این حدیث را با نام ائمه روایت کرده اند وانکار نمی کنیم که در میان شیعه یک نفر یا دو نفر ویا بیشتر باشند که این حدیث را نشنیده باشند. اما زراره بن أعین، پس او کس فرستاد تا درباره خبر امام پس از حضرت صادق تحقیق کند وپیش از آنکه آن نماینده باز گردد، وفاتش فرا رسید وهنوز نص بر امامت موسی بن جعفر را نشنیده بود بطوری که یقین حاصل کند وقطع عذر او بشود، پس قرآن را روی سینه خود گذاشت وگفت: خدایا من به امامت کسی معتقدم که این قرآن امامتش را ثابت می کند وآیا شخص فقیه متدین هنگام اختلاف امر جز آن می کند که زراره کرد؟ علاوه بر این گفته اند که زراره به امر موسی بن جعفر وامامت او علم داشت ولی پسرش عبید را فرستاد تا از موسی بن جعفر (علیه السلام) تحقیق کند که آیا جایز است اظهار امامت او را بنماید، یا آنکه با کتمان امامت او، تقیه نماید. واین قول با فضل زاره بن أعین ومعرفت او مناسبتر است.
ابراهیم بن محمد همدانی گوید: به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم ای فرزند رسول خدا، مرا از حال زراره خبر ده، آیا حق پدرت امام کاظم (علیه السلام) را می شناخت؟ واو فرمود: آری، گفتم پس چرا پسرش عبید را فرستاد تا با خبر شود که امام جعفر صادق (علیه السلام) چه کسی را وصی خود قرار داده است؟ فرمود: زراره به مقام امامت پدرم عارف بود ونص امام صادق (علیه السلام) را درباره او می دانست وجز این نیست که پسرش را فرستاد تا از پدرم کسب خبر کند که آیا برای او جایز است که تقیه را در اظهار امر امامت ونص بر او کنار بگذارد؟ وچون پسرش دیر کرد واز او خواستند تا درباره پدرم کلامی بگوید، او دوست نداشت بی دستور امام سخنی بگوید، قرآن را برداشت وگفت: بارخدایا امام من از فرزندان جعفر بن محمد (علیهم السلام) است که این قرآن امامت او را اثبات کرده باشد.
و خبری هم که زیدیه بدان احتجاج می کنند نمی گویند که زراره عارف به امامت موسی بن جعفر نبود، بلکه می گوید پسرش عبید را فرستاد تا کسب خبر کند.
محمد بن عبد الله بن زراره از قول پدرش می گوید: وقتی زراره پس از درگذشت امام صادق (علیه السلام) پسرش عبید را به مدینه فرستاد تا کسب خبر کند وکار بر او سخت شد مصحف را گرفت وگفت: کسی که این مصحف امامت او را اثبات کند امام من است واین خبر نمی گوید که او عارف به امام نبود، به علاوه راوی آن خبر احمد بن هلال است، واو نزد مشایخ ما مجروح وغیر موثق است.
سعد بن عبد الله گوید: ندیدیم ونشنیدیم که کسی از مذهب تشیع برگردد وناصبی شود، مگر احمد بن هلال که چنین کرد، ومی گفتند هر روایتی که تنها احمد بن هلال آن را روایت کرده باشد، عمل به آن جایز نیست. ومی دانیم که پیامبر وائمه (علیهم السلام) شفاعت کسی را نمی کنند مگر آنکه خداوند دین او را بپسندد وکسی که در امام تردید کند بر دین خدا نیست وموسی بن جعفر (علیهما السلام) فرموده است که فردای قیامت از پروردگارش عطا وبخشش برای زراره خواهد خواست.
درست بن ابی منصور واسطی از ابوالحسن موسی بن جعفر (علیهما السلام) روایت کرده است که وقتی نزد او از زراره بن اعین نام برده شد فرمودند: به خدا سوگند روز قیامت از پروردگارم برای وی عطا وبخشش درخواست خواهم کرد. وای بر تو! زراره بن اعین دشمن ما را در راه خدا دشمن داشت وولی ما را در راه خدا دوست داشت.
فضل بن عبد الملک از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: چهار تن نزد من محبوبترین خلایق اند، چه زنده باشند وچه مرده، برید عجلی، زراره بن اعین، محمد بن مسلم واحول(۱) آری ایشان در حیات وممات محبوبترین مردم در نزد من می باشند.
و بر امام صادق (علیه السلام) روا نیست که بفرماید زراره محبوبترین خلایق در نزد او است در حالی که او عارف به امامت موسی بن جعفر (علیه السلام) نباشد.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: بر انبیاء جایز نیست که بگویند ائمه دوازده نفرند، زیرا حجت در این امت تا روز قیامت باقی است ویازده امام از دوازده امام پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در گذشته اند وامامیه می گویند که زمین خالی از حجت نیست.
و به ایشان می گوئیم: ائمه دوازده نفرند ودوازدهمین ایشان کسی است که زمین را پر از عدل وداد خواهد ساخت وپس از او نیز همان خواهد بود که او فرماید: یا پس از او امامی خواهد بود ویا آنکه قیامت برپا خواهد شد واعتقاد ما در این باب، اقرار به امامت ائمه دوازده گانه است وآنچه که او درباره پس از آن فرماید.
عبد الله بن حارث گوید: به علی (علیه السلام) گفتم ای امیر المؤمنین! از رخدادهای پس از امام قائم (علیه السلام) مرا مطلع گردان. فرمود: ای پسر حارث! این چیزی است که ذکر آن موکول به خود اوست ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من سفارش کرده است که آن را جز به حسن وحسین (علیهما السلام) نگویم.
نزال بن سبره از امیر المؤمنین (علیه السلام) حدیثی نقل کرده است که در آن از دجال یاد فرموده ودر پایان آن آمده است از من از آنچه که پس از آن واقع خواهد شد پرسش نکنید، زیرا حبیبم به من سفارش کرده که آن را به غیر عترتم نگویم.
نزال بن سبره گوید: به صعصعه بن صوحان گفتم: مقصود امیر المؤمنین از این سخن چه بود؟ صعصعه گفت: ای پسر سبره! آن کس که عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند، دوازدهمین فرد از عترت است ونهمین فرزند حسین بن علی (علیهما السلام)، واو خورشیدی است که از مغرب زمین طلوع فرماید ونزد رکن ومقام ظاهر شود وزمین را طاهر سازد ومیزان عدل را برقرار کند وکسی به کسی ستم نکند، وامیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود که حبیبش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بدو سفارش کرده که اخبار پس از آن را جز به عترتش که ائمه طاهرینند نگوید.
و به زیدیه می گوئیم: آیا رسول خدا را که فرموده است ائمه دوازده نفرند، می توان تکذیب نمود؟ واگر بگویند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) این کلام را نفرموده است، به ایشان می گوئیم: اگر روا باشد که شما این خبر را با وجود شهرت واستفاضه وپذیرفتن همه طبقات امامیه، دفع کنید، پس چرا انکار می کنید کسی را که می گوید رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) کلام من کنت مولاه را نفرموده است با وجود آنکه حدیث ان لائمه اثنا عشر مانند حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه است.
اعتراض دیگر:
زیدیه می گویند: امامیه در وقتی که امام حسن بن علی (علیهما السلام) در گذشته وفرزندشان به امامت رسیده اختلاف کرده اند، بعضی از ایشان می گویند فرزند امام عسکری (علیه السلام) هفت ساله بوده است وبعضی دیگر می گویند کودک یا شیرخواره بوده است ودر هر صورت در چنین حالی شایسته امامت وریاست بر امت نبوده است، ونمی تواند خلیفه خدا در بلاد ونگهبان او در میان بندگانش وجمعیت مسلمین باشد، خصوصاً اگر جنگی بر آنها رخ دهد نمی تواند فرمانده لشکریان باشد وبه نفع ایشان بجنگد واز وطن آنها حراست واز حریم ایشان دفاع نماید، زیرا کودک شیرخواره وطفل شایسته این امور نیست ودر گذشته های دور ونزدیک، عادت بر این جاری نبوده است که طرف ملاقات دشمنان کودکان باشند وکسانی که سواری ندانند وجلوس بر زین نتوانند وندانند که چگونه عنان راباید کشید وحمایل را انداخت ونیزه را به حرکت آورد، زیرا آنها توان یورش بر دشمن را در میدان نبرد ندارند ویکی از اوصاف امام این است که شجاعترین مردم باشد.
پاسخ:
به کسی که این سخنرانی را کرده، باید گفت: شما کتاب خدای تعالی را فراموش کرده اید واگر چنین نبود امامیه را متهم نمی کردید که ایشان حافظ کتاب خدا نیستند وشما داستان عیسی (علیه السلام) را فراموش کرده اید آنگاه که در گهواره بود ومی گفت: من بنده خدا هستم ومرا کتاب داده است ومرا پیامبر ساخته است ومرا هر جا که باشم مبارک ساخته است. به ما بگوئید اگر بنی اسرائیل بدو ایمان می آوردند وامر سختی از دشمن به ایشان اصابت می کرد، مسیح (علیه السلام) چه می کرد؟ همین سخن درباره یحیی (علیه السلام) نیز هست وخداوند بدو در صباوت حکم پیامبری داد. پس اگر منکر آن شوند، کتاب خدا را انکار کرده اند وکسی که نتواند دشمنش را پاسخ گوید مگر بعد از آنکه منکر کتاب خدا شود، بطلان گفتارش روشن است.
و در جواب این قسمت می گوئیم: اگر کار مردم این عصر بدانجا برسد که وصف کردند، خداوند درباره او نقض عادت کرده واو را مردی بالغ وکامل وسوار کار وشجاع وپهلوان قرار خواهد داد تا بر مبارزه با دشمنان وحفظ بیضه اسلام ودفع از حوزه اسلام توانا باشد، واین جواب یکی از امامیه است به ابوالقاسم بلخی زیدی.
اعتراضی دیگر:
زیدیه می گویند: مردم در صحت نسبت این مولود تردید کرده اند زیرا که اکثر مردم منکر آنند که حسن بن علی (علیهما السلام) فرزندی داشته باشد.
و به ایشان می گوئیم: بنی اسرائیل هم درباره مسیح (علیه السلام) شک کردند ومریم را با این سخن مته کردند که تو چیز افتراآمیزی را آورده ای، اما مسیح (علیه السلام) به سخن آمد ومادرش را تبرئه کرد وفرمود: من بنده خدا هستم، او کتابم داده است ومرا پیامبر گردانیده است وخردمندان دانستند که خدای تعالی کسی را برای ادای رسالت اختیار نمی کند که آلوده نسب باشد ویا آنکه کریم المنصب نباشد، امام (علیه السلام) نیز همچنین است، وقتی که ظهور فرماید با او آیات باهره ودلائل ظاهره خواهد بود که با ملاحظه آنها همگان خواهند دانست که او فرزندی حسن بن علی (علیهما السلام) است ولاغیر.
گویند: چه دلیلی بر وفات حسن بن علی (علیهما السلام) وجود دارد؟ گوئیم: اخباری که در وفات امام حسن عسکری (علیه السلام) وارد شده است روشن ومشهورتر وفراوانتر از اخباری است که در وفات ابوالحسن موسی بن جعفر (علیهم السلام) وارد شده است، زیرا امام کاظم (علیه السلام) در دست اعدا به شهادت رسید اما امام عسکری (علیه السلام) در سرای خود وبر بستر خویش وفات کرد ومن اخبار آن را با سلسله سند در این کتاب آورده ام.
یکی دیگر از ایشان گفته است: آیا منازعه مادر امام حسن عسکری وجعفر برادر او دلیل آن نیست که آن حضرت فرزندی نداشته است؟ زیرا در چنین احوالی کسی را که وفات کرده وفرزندی نداشته خواهیم شناخت، اگر فرزندش ظاهر نباشد ومیراثش بین ورثه اش تقسیم شود.
و جواب او این است که این عادت نقض شده است، زیرا که تدبیر خدای تعالی درباره انبیاء ورسولان وخلفایش، گاهی براساس عادت معهود است وگاهی برخلاف آن، ونباید پنداشت که در همه احوال کارهای آنها بر سبیل عادات جاری بوده است، همچنانکه امر حضرت مسیح (علیه السلام) براساس عادات نبوده است.
می گوید: اگر این تردید درباره او روا باشد، چرا درباره هر کسی که بمیرد ودر ظاهر فرزندی نداشته باشد روا نباشد؟
می گوئیم: تردیدی وجود ندارد که حسن (علیه السلام) از نسل خود جانشینی داشته است، زیرا همه دانشمندانی که از فرزندان امام حسن وامام حسین (علیهما السلام) بوده اند بر آن شهادت داده اند وشهادتی را که بایستی پذیرفت شهادت اثبات کنندگان است، نه نفی کنندگان، گرچه تعداد نفی کنندگان بیشتر از اثبات کنندگان باشد ودر ابن باب مثالی از گذشتگان وجود دارد وآن داستان موسی (علیه السلام) است، زیرا خدای سبحان وقتی اراده فرموده که بنی اسرائیل را از بردگی نجات دهد ودینش را به دست او تازه وشاداب گرداند، به مادر موسی چنین وحی کرد: هرگاه بر او ترسیدی، او را به دریا بیفکن وبیم واندوهی نداشته باش که ما او را به سوی تو باز می گردانیم واو را از پیامبران قرار خواهیم داد. واگر در همان حال پدرش عمران مرده بود، حکم میراثش مانند حکم میراث امام حسن (علیه السلام) بود، ودر آن کار دلالتی بر نفی فرزند نبود.
و نکته ای بر مخالفین ما پوشیده مانده وگفته اند: موسی در آن هنگام حجت خدا نبوده است، اما شما امام را حجت می دانید. در حالی که ما ولادت وغیبت امام را به ولادت وغیبت موسی تشبیه کردیم ونظری به مقام حجت بودن ایشان نداشتیم. وغیبت یوسف (علیه السلام) از هر امر شگفتی شگفت انگیزتر است، زیرا پدرش یعقوب هم از او خبری نداشت، با آنکه مسافت بین آندو به اندازه ای نبود که از او بی خبر بماند وتدبیر خدای تعالی نسبت به خلقش چنین اقتضا می کرد که او بی خبر بماند وآنها برادرانش بودند که نزد او آمدند، یوسف آنها را شناخت امام ایشان او را نشناختند.
و ما امر حیات او را به قصه اصحاب کهف تشبیه کردیم که سیصد ونه سال در غارشان ماندند وزنده بودند.
و اگر کسی بگوید: این امور واقع شده است، اما دلیلی نداریم که آنچه شما می گوئید درست باشد.
می گوئیم: ما می خواهیم به کمک این مثال ها بگوئیم گفتار ما نه تنها محال نیست بلکه ممکن است، وبعد از آن بر صحت گفتارمان دلایلی اقامه می کنیم.
اول آنکه می گوئیم بایستی همیشه همراه قرآن کریم، فردی از عترت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد که حلال وحرام ومحکم ومتشابه را بشناسد، ودلیل دیگر اخباری است که از پیامبر اکرم وائمه هدی - صلوات الله علیهم - بطور مستند در این کتاب ذکر کرده ایم.
و اگر بگوید: چگونه می توان به امام متمسک شد در حالیکه مکانش را نمی دانیم وکسی نمی تواند به نزد او برود؟
می گوئیم: تمسک به وی، اقرار به وجود او وبه امامت او وبه نجبای نیکان وفضلای نیکوکاریست که به امامت او معتقدند وولادت وولایت او را اثبات می کنند وپیامبر وائمه (علیهم السلام) را در اینکه او را به نام ونسب معرفی کرده تصدیق می کنند، کسانی که از ابرار شیعیان اویند وبه کتاب وسنت عالم وبه وحدانیت خدای تعالی عارفند، وشبهات ایجادکنندگان شبهه را از ذات احدیث نفی کرده وقیاس را تحریم نموده وبه احادیث صحیحه که از پیامبر وائمه (علیهم السلام) وارد شده است تسلیمند.
و اگر کسی بگوید: اگر جایز باشد که به این کسانی که وصف کردید متمسک شویم وتمسک به ایشان تمسک به امام غائب شمرده شود، چرا جایز نباشد که رسول خدا در گذرد واحدی را خلیفه خود نسازد وامتش به حجت عقل وکتاب وسنت اکتفا کند.
می گوئیم: ما نبایستی به خدای تعالی طرح وپیشنهاد بدهیم، بلکه بایستی به آنچه که امر شده ایم عمل کنیم ودلائل روشن بر وجوب پیروی از ائمه یازده گانه در گذشته اقامه شده است وبایستی همراه ایشان بوده اگر قعود می کنند، ما هم بنشینیم واگر نهضت می کنند ما هم برخیزیم وآنگاه که سخن می گویند حرفشان را بشنویم، وبر ماست که همیشه بر آنچه که دلایل بر آن دلالت دارد عمل کنیم.
اعتراضی دیگر:
برخی از زیدیه گفته اند: واقفیه ودیگران حق دارند که در مورد ادعای شما که می گوئید موسی بن جعفر (علیهما السلام) وفات یافته است اعتراض کنند، زیرا اطلاع شما در این باب براساس عرف وعادت ومشاهده است واین از آن رو است که خدای تعالی درباره مسیح (علیه السلام) فرموده است: او را نکشتند وبه صلیب نکشیدند بلکه بر ایشان مشتبه شد، اما آن قوم بر حسب مشاهده وعادت جاریه دیده بودند که او را به صلیب کشیدند وکشتند واین موضوع درباره سایر امامان نیز که جمعی به غیبت ایشان معتقدند، بعید نیست.
پاسخ:
به ایشان می گوئیم: حکم ائمه (علیهم السلام) در این مسأله، حکم عیسی بن مریم (علیهما السلام) نیست، برای آنکه یهودیان مدعی قتل عیسی بن مریم بودند وخدای تعالی آنها را با این سخن تکذیب فرمود: او را نکشتند وبه صلیب نکشیدند بلکه بر ایشان مشتبه شد، اما در شأن ائمه ما خبری از جانب خداوند وارد نشده است که مرگ آنها مشتبه شده است، بلکه این مطلب را برخی از غلاه گفته اند وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از کشته شدن امیر المؤمنین خبر داده وفرموده است: به زودی این از این خضاب می شود - یعنی ریش او از خون سرش - وائمه پس از وی نیز از کشته شدن او خبر داده اند وامام حسن وامام حسین (علیهما السلام) را نیز این چنین است وپیامبر و(صلی الله علیه وآله وسلم) از قول جبرائیل خبر داده که آندو کشته می شوند وخودشان هم از کشته شدن خود خبر داده اند، وائمه پس از ایشان نیز از کشته شدنشان خبر داده اند، وهمچنین است وضع هر امامی که بعد از آنها آمده اند از علی بن الحسین تا حسن بن علی عسکری (علیهم السلام)، هر امام سابقی بر آنچه بر امام پس از خود می گذرد خبر داده است، وهر امام لاحقی از آنچه بر امام پیش از او گذشته خبر داده است. پس خبر دهندگان به موت ائمه (علیهم السلام) عبارت از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه اطهارند که یکی پس از دیگری اخبار کرده اند. اما خبر دهندگان قتل عیسی (علیه السلام) یهود بودند. از این رو می گوئیم که موت ائمه (علیهم السلام) حقیقی وصحیح بوده است وبراساس گمان واشتباه وشک نبوده است، زیرا دروغگوئی خبر دهندگان مرگ ائمه جایز نیست زیرا همگی معصومند اما آن کار بر یهودیان جایز است.
شبهات مخالفین وپاسخگویی به آنها:
مخالفین ما گفته اند: عادات ومشاهدات، عقیده شما را در باب غیبت رد می کند.
و ما می گوئیم: براهمه نیز قادرند که مثل این سخن را درباره آیات ومعجزات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بر زبان جاری کرده وبه مسلمین بگویند: شما هیچیک آن معجزات را به چشم خود ندیده اید وشاید که شما پیروی از کسانی کرده باشید که پیروی از آنها واجب نباشد یا آنکه خبری را پذیرفته باشید که قطع عذر نکند وبه خاطر همین معارضه است که عموم معتزله - براساس نقلی که از ایشان شده است - گفته اند: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) معجزه ای غیر از قرآن کریم نداشته است، ولی کسی که به صحت معجزات غیر از قرآن اعتراف داشته باشد، بایستی آنها را که برخلاف عادت وبه قدرت الهی واقع شده روا بداند وما بر صحت آنها واقف شدیم، با وجود آنکه ناقلین آنها روایان کثیره هم نیستند.
آنگاه امامیه می گویند: از ما هم مثل آن را بپذیرید وبه ما حق بدهید که این اخباری را که از ائمه خود نقل کرده ایم. صحیح بدانیم، اخباری که امر غیبت را برخلاف عادت وبه قدرت الهی روا می داند وما صحت آنرا با دلایل عقلی قرآنی واخبار مرویه مقبوله از ناقلان عامه به اثبات رسانده ایم.
جدلی می گوید: ما می گوئیم راجع به معجزات پیامبر، کسانی در مقابل ما نیستند که از خود پیامبر ضد مرویات ما را نقل کنند، روایاتی که آن معجزات را ابطال کرده ونقض نماید. اما شما خود روایت کرده اید که اول ائمه مانند آخر آن است، آیا اینجا مدعی هستید که اول آنها غیر از آخر آنهاست؟
و ما به او می گوئیم: چه خواهی گفت اگر یکی از پیروان برهمن به تو گوید عادت ومشاهده اوضاع جهان وطبیعت مانع است که دست مسموم وبریان بزی سخن گوید ومانع است که ماه دو پاره گردد واگر منشق ودو پاره گردد، نظام عالم بر هم خواهد خورد.
و اما این سخن او که در مقابل ایشان کسانی نیستند که مخالف آنها باشند، اما در مقابل شما که به امر غیبت معتقدند کسانی می گویند: آخرنا کأولنا. پس به او می گوئیم: این سخن شما شدیداً مورد انکار است، واگر خلق کثیری این معجزات را مشاهده کرده بود ، حکم آنها مثل حکم قرآن واضح وآشکار بود وروشن شد که این شخص جدلی مغالطه کرده ودر چیزی که نباید فرق بنهد فرق نهاده است.
جدلی گوید: آیا شما قبول ندارید که پیامبر ما (صلی الله علیه وآله وسلم) در زمان حیاتش وبعد از وفاتش پیروان بیشماری داشته که معجزات او را دیده وآنها را درست دانسته اند؟
و به او گوئیم: جمع بیشماری معجزات رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را مشاهده کرده اند، از قبیل سایه افکندن ابر بر او، وسخن گفتن دست مسموم وبریان بز، وناله تنه درخت خرما وغیره، اما عامه امت می گویند: اینها معجزاتی است که در اصل نفرات معدودی آنها را روایت کرده اند وچرا می گوئی کسی این معجزات را انکار نمی کند؟
جدلی گوید: اگر چنین باشد، اخبار ما از معجزات پیامبرمان، مانند اخبار معجزات موسی خواهد بود واخبار معجزات مسیح که نصاری مدعی آن هستند وبخاطر آن دین خود را حق می دانند ومانند اخبار مجوس وبراهمه خواهد بود که از روزگار پدران وگذشتگان خود روایت می کنند.
گوئیم: ما گفتیم که براهمه می پندارند که برای پدران ودرگذشتگانشان نمونه های محقق ونظائر مشهودی بوده است واز این رو آنان قانع شده وآن مذهب را پذیرفته اند وخود هم منکر آن نیستند، وما بدان جهت از ایشان یاد کردیم که معارضه اقتضاء می کرد وبایستی از همین حیث مورد بررسی واقع شود.
جدلی گوید: در مقابل این فرقه امامیه که قطع به امام غائب دارند، جمعیت های بیشتر یا همانندی وجود دارد که از پیامبر اکرم ضد اخباری که امامیه در باب امام غائب نقل کرده است، نقل می نمایند.
به او می گوئیم: این جماعاتی که بر امامیه برتری دارند کیستند؟ ودر کدام دیار پروردگار زندگانی می کنند؟ ودر کدامیک از شهرهای الهی ساکن می باشند؟ آیا نمی دانی که نامه اعمالت خوانده می شود؟ وهر که از اهل علم هم نباشد می داند که تو در این سخنان مغالطه می کنی.
جدلی گوید: من نمی پنداشتم که فرد مسلمانی به خود اجازه دهد که اخبار معجزات رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را با اخبار غیبت فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) بربر داند ومدعی برابری تواتر آن دو باشد، والله المستعان.
و به او می گوئیم: ما منظور خود را از تساوی این دو دسته خبر بیان کردیم وتعریف کرده ایم که خبری را متواتر می گوئیم که راویان آن از سه نفر بیشتر باشند واخباری که مربوط به معجزات رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) سوای قرآن کریم است در اصل راویان قلیلی دارد، وزحمتی که بر ما وشما وجود دارد این است که به محدثین رجوع کنیم وراویان انشقاق قمر وسخن گفتن دست مسموم وبریان بز وامثال آن را از ایشان بطلبیم، اگر توانستند برای هر یک از این معجزات اسامی ده تن از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را ذکر کنند که آنها را دیده ومشاهده کرده باشند که قول، قول اوست ودر غیر این صورت قول موافق که مدعی مشابهت معجزات پیامبر اکرم وامر غیبت است صحیح خواهد بود، والحمدلله.
دلیلی دیگر:
به توفیق الهی می گوئیم: ما متعبدیم که به عصمت امام اقرار داشته باشیم همچنانکه متعبدیم به اصل امامت اقرار داشته باشیم وعصمت در ظاهر خلیفه نیست که دیده شود ومشاهده گردد واگر به امامت امامی اقرار داشته باشیم وعصمت او را انکار کنیم، اقرار به او نکرده ایم، وچون روا باشد که از او بخواهند تا به واسطه اقرار به امری که غائب از ابصار ماست ودر هر امامی وجود دارد - یعنی عصمت - خدا را عبادت کنیم، روا باشد که از ما بخواهند تا به واسطه اقرار به امامت امام غائب از ابصار خدا را عبادت کنیم، غیبتی که به واسطه حکمتی از حکمت های الهی واقع شده است واگر راه به مصلحت آن ببریم یا نبریم فرقی ندارد.
و باز می گویم: امروز حال امام ما در غیبتش، مانند حال پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در ظهورش می باشد واین از آن روست که آنگاه که او در مکه بود در مدینه حضور نداشت وزمانی که در مدینه بود در مکه حاضر نبود ووقتی که مسافرت می کرد در شهر نبود ووقتی در شهر حضور داشت در سفر نبود، وآن حضرت در تمامی احوال در مکانی حاضر بود واز سایر اماکن غایب بود وحجت او در اماکنی که در آنجا غایب بود، ساقط نبود، امام (علیه السلام) نیز همچنین است، اگر هم غایب باشد حجتش ساقط نمی شود، کما آنکه حجت پیامبر در اماکنی که در آنجا غایب بود ساقط نبود.
و بیشتر احکام وشرایع اسلام تعبد به امور نادیده است وتعبد به اقرار به امام غائب نیز از این قبیل است، زیرا خدای تعالی مؤمنین را بواسطه ایمانشان به غیب ستوده، پیش از آنکه ایشان را به واسطه برپا داشتن نماز وپرداخت زکات وایمان به سایر اموری که بر پیغمبر اکرم نازل فرموده وکتابهایی که بر پیامبران پیشین فرو فرستاده وایمان به آخرت بستاید خدای متعال فرموده است: هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب ویقیمون الصلاه ومما رزقناهم ینفقون والذین یؤمنون بما أنزل الیک وما أنزل من قبلک وبالآخره هم یوقنون اولئک علی هدی من ربهم واولئک هم المفلحون.
و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گاهی در بین اصحابش بود واز هوش می رفت وعرق می ریخت وآنگاه که به هوش می آمد می گفت: خدای تعالی چنین وچنان فرموده است، شما را دستوری داده واز امری بازداشته است. وبیشتر مخالفین ما می گویند این حالت وقتی بود که جبرائیل بر او نازل می شده است، اما از امام صادق (علیه السلام) از آن حالت که بر او عارض می شد پرسش کردند که آیا آن وقتی بوده است که جبرائیل بر او نازل می شده است؟ فرمودند خیر، جبرائیل وقتی به نزد آن حضرت می آمد، بی اذن واجازه بر او وارد نمی شد وهنگامی که بر او داخل می شد مانند بنده در مقابل آن حضرت می نشست، این حالت بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنگاه عارض می شد که خدای تعالی بدون ترجمان وواسطه با او مخاطبه می کرد.
عمرو بن ثابت از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که مردم خدای تعالی را نمی دیدند که با رسولش راز گوید ومخاطبه نماید ووحی را هم مشاهده نمی کردند، اما بر ایشان واجب بود که اقرار به غیبی نمایند که آن را ندیده اند ورسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را در آن امر غیبی تصدیق کنند، وخدای تعالی در قرآن کریم ما را مطلع کرده است که هیچیک از ما نیست که سخنی گوید جز آنکه فرشته رقیب عتید نزد اوست وفرموده است: شما را نگهبانانی است که کراماً کاتبین وآنچه را انجام می دهید می دانند وما ایشان را ندیده ایم ومشاهده نکرده ایم، اما اگر به آنها تصدیق نداشته باشیم، از اسلام خارج شده ایم وگفته خدای تعالی را رد کرده ایم، وخدای تعالی ما را از فتنه شیطان برحذر داشته وفرموده است ای بنی آدم شیطان شما را نفریبد همچنانکه پدر ومادرتان را از بهشت بیرون راند. وما شیطان را ندیده ایم، اما واجب است که به وجود او ایمان داشته باشیم واز او بر حذر باشیم.
و پیامبر اکر (صلی الله علیه وآله وسلم) در ذکر سؤال وجواب قبر فرموده است: هرگاه از مرده سؤال شود ودرست جواب نگوید، نکیر ومنکر چنان ضربتی از عذاب الهی بر وی فرود آورند که جز ثقلین همه جنبندگان بر او فزع کنند، اما ما چیزی از آنرا نمی بینیم ومشاهده نمی کنیم ونمی شنویم. وبه ما خبر داده اند که او به آسمانها عروج کرده است اما ما چیزی از آن را ندیده ایم ومشاهده نکرده ونشنیده ایم. وبه ما خبر داده اند: کسی که برای رضای خدا به دیدار برادرش بشتابد، هفتاد هزار فرشته او را همراهی کرده ومی گویند: هلا نیکو شدی وبهشت بر تو گوارا باد. وما ایشان را نمی بینیم وکلامشان را نمی شنویم واگر اخبار وارده در این امور وامور مشابه آن را در اسلام مسلم ندانیم کافر شده واز اسلام خارج خواهیم بود.
مناظره مؤلف با یکی از ملاحده در مجلس رکن الدوله:
یکی از ملحدین در مجلس امیر سعید رکن الدوله - رضی الله عنه - با من تکلم کرده وگفت: بر امام شما واجب است که خروج نماید زیرا که قریباً رومیان بر مسلمین غلبه خواهند کرد ومن به او گفتم: کفار در زمان پیامبر اکرم بیشتر بودند وآن حضرت به امر خدای تعالی امر نبوتش را چهل سال مخفی داشته ودر پرده نگاهداشت وبعد از آن به کسانی که اعتماد داشته اظهار نبوت نمود وسه سال از کسانی که اعتماد نداشت کتمان می کرد سپس کار بدانجا کشید که پیمان بستند او را تبعید کرده وهمه بنی هاشم وطرفداران او را نیز به خاطر او تبعید کنند وآنها به شعب ابو طالب رفتند وسه سال در آنجا ماندند، واگر گوینده ای در آن سالها می گفت: چرا محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) خروج نمی کند وبه واسطه غلبه مشرکین بر مسلمین واجب است که خروج نماید، در جواب ما این است که او به امر خدای تعالی به شعب رفته است وبه اذن او غایب شده است وآنگاه که او فرمان ظهور وخروج دهد خارج شده وظاهر خواهد شد، زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این مدت در شعب درنگ کرد تا خدای تعالی به او وحی کرد که موریانه را فرستاده وعهد نامه قریش را در هجران پیامبر وهمه بنی هاشم که چهل مهر وامضا داشته ونزد زمعه ابن اسود ودیعه بوده خورده، تعهدات قطع رحم آن از بین رفته ونام خدای تعالی را باقی گذاشته است. ابو طالب برخاست وبه مکه آمد وهنگامی که قریش او را دیدند، پنداشتند که او آمده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را تسلیم کند تا ایشان او را بکشند یا از نبوت برگردانند، پس او را استقبال کردند وگرامی داشتند وچون نشست به ایشان گفت: ای گروه قریش! من هرگز از برادرزاده ام محمد دروغی سراغ ندارم واو به من خبر داده است که پروردگارش به او وحی کرده که موریانه بر عهدنامه مکتوب فیمابین فرستاده وآنچه راجع به قطع رحم در آن بوده خورده است وآنچه از اسماء الهی در آن بوده بجا مانده است. چون صحیفه را آوردند وگشودند، ملاحظه کردند که آن سخنان صحیح است وبعضی ایمان آوردند وبعضی دیگر بر کفر خود باقی ماندند وپیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وبنی هاشم به مکه بازگشتند. امام (علیه السلام) نیز همچنین است، آنگاه که خدای تعالی بدو اذن خروج دهد ظاهر خواهد شد.
جواب دیگر آن است که خدای تعالی بر دفع کفار تواناتر از امام است، واگر گوینده ای بگوید: چرا خداوند دشمنانش را مهلت داده ونابود نمی سازد در حالی که آنها کافرند ومشرک؟ پاسخ ما این است که خدای تعالی از فوت وقت نمی هراسد تا در عقوبت ایشان شتاب ورزد واز کردارش پرسش نشود، اما از ایشان پرسش شود ونمی توان به او گفت برای چه؟ وچگونه؟ ظاهر ساختن امامی که او را نهان ساخته است نیز چنین است، وهر وقت که اراده فرماید اذن ظهور خواهد داد وامام ظاهر خواهد شد.
ملحد گفت: من به امامی که او را نبینم ایمان نمی آورم ومادام که او را ندیده باشم حجتش بر من تمام نیست.
و من گفتم: لازم است که بگوئی حجت خدای تعالی هم بر تو تمام نیست زیرا او را نمی بینی وحجت رسول خدا (علیه السلام) هم بر تو تمام نیست زیرا او را نیز نمی بینی.
آنگاه به امیر سعید، رکن الدوله رضی الله عنه رو کرده وگفت: ای امیر! بنگر که سخن این شیخ چیست، او می گوید: امام غایب است ودیده نمی شود زیرا خدای تعالی دیده نمی شود. آنگاه امیر رحمه الله علیه به او گفت: تو کلام او را نفهمیدی، وکلامی بر او بستی واین فروماندگی توست واقرار واعتراف تو بر عجز وناتوانی.
و این طریق همه کسانی است که درباره صاحب الزمان (علیه السلام) با ما مجادله می کنند، سخنانشان در دفع وانکار صاحب الزمان (علیه السلام) به هذیان وپریشان گوئی وخرافات مغشوش می ماند.
ابو سهل اسماعیل بن علی نوبختی در آخر کتاب التنبیه می نویسد: بسیار اتفاق افتاده است که دشمنان ما می گویند: اگر ادعای شما درباره نصوص پیامبر اکرم در شأن ائمه هدی درست بود، بی تردید علی (علیه السلام) پس از درگذشت رسول اکرم آن را بازگو کرده ومدعی آن می گردید.
و به ایشان می گوئیم: چگونه آن حضرت مدعی آن نصوص شود وخود را در جایگاه کسی قرار دهد که نیازمند گواه است تا دعوی خود را اثبات کند، در حالی که آنان سخن پیامبر را درباره او نپذیرفتند، وچگونه می توان تصور کرد که چنین مردمی دعوی علی (علیه السلام) را درباره خودش بپذیرند وموضوع سرباز زدن آن حضرت از بیعت کردن با ابوبکر ودفن فاطمه زهرا (علیها السلام) بی آنکه هیچیک از ایشان را خبردار کند تا به غایتی که او را شبانه وپنهانی دفن کرد اینها خود بهترین دلیل است که آن حضرت از اعمال خلفا خشنود نبودند.
و اگر بگویند: چرا علی (علیه السلام) امر خلافت را پس از عثمان پذیرفت؟ می گوئیم: حق واجب او را به وی می دادند واو هم پذیرفت واو را در این کار مانند پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود آنگاه که منافقین ومؤلفه قلوبهم را پذیرفت.
و بسا که مخالفین ما آنگاه که این دلایل ایشان را درمانده سازد وحجت بر ایشان تمام شود وبگویند از امام منصوصی که عالم به کتاب وسنت است وبر آن دو أمین باشد وآنها را فراموش نکند ودر آنها خطا نکند، گریزی نیست، وروا نیست که با او مخالفت شود وطاعتش به نص امام پیش از او واجب است. اما این امام کیست؟ نامش را به ما بگوئید وما را به مکان او دلالت کنید.
به ایشان می گوئیم: این سخن مربوط به اخبار می شود وسخن ما در این باره نبود، بلکه سخن ما مربوط به حکم عقل بود آنگاه که پیامبر اکرم در گذشته است واینکه آیا جایز است که جانشین تعیین نکند؟ وبر امام پس از خود تصریح نکند؟ وچون این مطلب با دلایل روشن ثابت گردید، ما وشما وظیفه داریم که در هر عصری در تعیین امام تفحص وتحقیق کنیم واز ناحیه اخبار ونقل نصوص طائفه شیعه به شناسایی امام بپردازیم وچون هم اکنون جمعیت ایشان بسیار ووطنشان مختلف ومقاصدشان متفاوت است وبا وجود این در اقوالشان اتفاق دارند واین موجب علم وعمل می گردد علی الخصوص که در مقابل ایشان فرقه ای وجود ندارد که ادعا کند پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شخص دیگری غیر علی (علیه السلام) را برای امامت برگزیده واو را معرفی کرده باشد.
اگر با ما معارضه کرده وآنچه را که زرتشتیان ودیگر از کفار ادعا می کنند بگویند، در پاسخ ایشان می گوئیم: این معارضه درباره معجزات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هم وارد است، هر جوابی را که آنجا بگوئید: اینجا ما هم همان را می گوئیم، زیرا امروزه صورت عالم تشیع، مانند صورت عالم اسلام از حیث کثرت است، یکدیگر را نمی شناسند وپیشینیان آنها هم همینطور بودند، بلکه بایستی اخبار ایشان را صحیحتر بدانیم، زیرا شیعه در طول تاریخ گذشته حکومت وشمشیر وخوف ورجائی نداشتند واخبار دروغ را برای خوف ویا رجا می سازند ویا دولتهای آنها اخبار را تحمیل می کنند ودر اخبار شیعه چیزی از این امور وجود ندارد، وچون نقل پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بر علی (علیهما السلام) درست است، به همین دلیل نقل علی (علیه السلام) بر امامت حسن ونقل حسن بر امامت حسین (علیهما السلام) وهمینطور نقل هر امامی بر امامت پس از خود درست است تا امام حسن عسکری (علیه السلام) وامام غایب پس از آن حضرت که رجال طرفدار پدرش امام حسن عسکری همه مورد وثوق بوده اند وگواهی داده اند که او امام است وغایب شده است زیرا که سلطان وقت آشکارا در طلب او بود، ودو سال مأمور بر منازل وحرم او گمارد.
و اگر بگویم که غیبت امام (علیه السلام) در این عصر، بهترین دلیل بر صحت امامت اوست، سخن درستی گفته ام، زیرا اخباری که در این موضوع پیشتر نقل کردیم همه درست ومشهور است.
و یکی از اشخاص موثقی که در خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام) بوده، ذکر کرده است که سبب بین او وفرزند حسن بن علی (علیهما السلام) متصل بوده است واو نامه ها واوامر ونواهی آن حضرت را به دست خود به شیعیان می رسانیده است، تا آنکه او از دنیا رفته وآن حضرت به شخص مستور دیگری وصیت فرموده، وبرای او جانشین معین نموده است.
و در این مسأله غیبت از ما می پرسند: اگر جایز باشد که امام سی سال یا بیشتر غایب باشد، چه دلیلی وجود دارد که در عالم موجود باشد؟ وبه ایشان می گوئیم: عدم وجود امام در زمین، موجب رفع حجت خدا از زمین وسقوط دین الهی می گردد، زیرا دیگر حافظ ونگاهبانی ندارد، ولی اگر امام برای خوف از جان خود به امر خدای تعالی پنهان گردد وسبب معروف ومتصلی داشته باشد، حجت خدا قائم خواهد بود، زیرا شخص او در عالم موجود است ونایب ووسیله معروفی هم دارد، فقط فتوا وامر ونهیش ظاهر نیست، واین موجب بطلان حجت الهی نیست. واین مطلب نظائری هم دارد: پیامبر اکرم مدتی طولانی در شعب اقامت گزید ودر اول رسالت مردم را پنهانی دعوت می فرمود، تا آنکه امنیت یافت وجمعیتی برای وی پدید آمد واو در تمام این احوال پیامبر مبعوث ومرسل بود وپناهندگی وپنهانی او نسبت به بعض از مردم دعوت نبوتش را باطل نکرد وحجت او را مخدوش نساخت. آنگاه در غار پنهان شد وهیچکس جایگاه او را نمی دانست، واین موجب بطلان نبوت او نبود، اما اگر وجود نداشت نبوتش نیز باطل می شد، امام نیز همچنین است. ممکن است سلطان او را مدتی طولانی محبوس سازد واز ملاقات او جلوگیری کند تا نتواند فتوا دهد وتعلیم وتبیین نماید، اما حجت الهی برپا وثابت وواجب است، گرچه فتوا ندهد وتبیین نکند، زیرا او در عالم موجود است وذاتش ثابت است واگر پیامبری یا امامی فتوا ندهد وتعلیم وتبیین نکند، نبوت وحجتش باطل نخواهد شد، اما اگر وجودش از میان برود، حجت خدای باطل خواهد شد، همچنین جایز است که امام هرگاه که بهراسد مدتی طولانی مستور باشد وحجت خدای تعالی باطل نخواهد گردید.
و اگر بگویند: در این حال اگر کسی بخواهد از او پرسش کند چه باید بکند؟ می گوئیم به او همان کاری را انجام دهد که اگر پیامبر در غار بود وشخصی می خواست به نزد او بیاید تا اسلام آورد واز او تعلیم گیرد. اگر عدم دسترسی به پیامبر به لحاظ حکمت الهی روا باشد، عدم دسترسی به امام نیز همانگونه است.
و از واضحترین أدله ای که برای امامت وجود دارد این است که خدای تعالی معجزه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را این قرار داده که داستان پیامبران گذشته را در قرآن ذکر فرموده ودانش تورات وانجیل وزبور را بیان کرده، بی آنکه نوشتن را آموخته باشد یا آنکه نصرانی ویا یهودی را ملاقات کرده باشد، این بزرگترین معجزه اوست. وحسین بن علی (علیهما السلام) به شهادت رسید وعلی بن الحسین (علیهما السلام) را به جای خود گذاشت در حالی که سن امام سجاد از بیست سال تجاوز نمی کرد وآن حضرت از مردم کناره گرفت وبا احدی ملاقات نمی کرد وجز خواص اصحابش او را نمی دیدند واو در نهایت عبادت بود وبه واسطه سختی زمانه وستم بنی امیه، جز اندکی از علم از ناحیه آنحضرت منتشر نگردید، سپس فرزندش محمد بن علی (علیهما السلام) ظاهر گردید واو را باقر می نامیدند چون شکافنده علم بود، واز علوم دین وکتاب وسنت وتاریخ ومغازی بخش عظیمی را ظاهر ساخت.
و آنگاه جعفر بن محمد (علیهما السلام)، پس از وی علوم بیشتری را ظاهر ساخته ومنتشر ساخت وهیچ فنی از فنون علم نماند جز آنکه مطالب بسیاری در آن بیان فرموده. وقرآن وسنت را تفسیر نموده واز آن حضرت مغازی واخبار انبیاء روایت شده است بی آنکه او یا پدرش امام باقر یا امام سجاد (علیه السلام) حتی نزد یکی از راویان عامه واهل سنت یا فقهای ایشان دیده شده باشند وچیزی از ایشان آموخته باشند، واین خود واضحترین دلیل است که ایشان صلوات الله علیهم علم را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وسپس از علی (علیه السلام) وسپس از یک یک ائمه فرا گرفته اند وهمه ائمه (علیهم السلام) چنین بوده اند وروش ایشان در علم بر این پایه استوار بود، ایشان را از حلال وحرام می پرسیدند وآنها هم پاسخهای هماهنگ می گفتند بی آنکه از احدی تعلیم گرفته باشند، پس کدام دلیل واضحتر از این بر امامت ایشان است واینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنها را نصب کرده وموسوم ساخته وعلوم خودش وانبیاء پیشین را به آنها سپرده است؟ وآیا در تاریخ، فردی مانند امام باقر ویا امام صادق (علیهما السلام) مشاهده کرده ایم که بی آنکه از احدی درس گرفته باشند، این همه علم ودانش از آنها ظاهر شده باشد؟
اگر کسی بگوید: ممکن است پنهانی درس آموخته باشند. می گوئیم: مشابه این سخن را دهریه درباره پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) گفته اند که آن حضرت پنهانی کتابت را آموخته بود وکتاب قرائت می کرد وچگونه می توان به امام باقر وامام صادق (علیهما السلام) چنین گمان برد، در حالی که بیشتر علومی که ظاهر ساخته اند از احدی غیر ایشان دیده وشنیده نشده است.
و از ما پرسش کرده وگفته اند: فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) ظهور تام وتمامی برای عام وخاص نداشته است، از کجا به وجود او در این عالم پی برده اید، آیا شما خود او را دیده اید یا جماعتی که اخبارشان به تواتر رسیده او را مشاهده ودیدار کرده اند؟
به ایشان می گوئیم: امور دینی به دلایل ثابت می شود، ما خدای تعالی را به دلایل شناختیم وهرگز او را مشاهده نکرده ایم وکسی که او را دیده باشد ما را آگاه نکرده است. وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ووجود او را در این عالم به واسطه اخبار شناختیم وبه نبوت وصدق آن حضرت از طریق استدلال، معرفت حاصل کردیم واز طریق استدلال دانستیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) علی بن أبی طالب (علیه السلام) را جانشین خود قرار داده است ودانستیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وائمه پس از او عالم به کتاب وسنت بوده اند ودر این امر غلط ونسیان ودروغگویی بر آنها روا نیست وهمه این امور را با استدلال دانستیم، ودانستیم که حسن بن علی (علیهما السلام) امام مفترض الطاعه است وبه واسطه اخبار متواتره از ائمه صادقین آگاه شدیم که امامت پس از حسن وحسین (علیهما السلام) بایستی در اولاد امام باشد ودر برادر وخویشاوند امام نیست واز این مقدمات لازم می آید که امام از دنیا نرفته باشد، مگر آنکه امامی را از فرزندان خود جانشین خود ساخته باشد وچون امامت ووفات امام حسن عسکری (علیه السلام) درست است، ثابت می شود که یکی از فرزندانش امام وجانشین او باشد، این استدلالی بر وجود اوست.
استدلالی دیگر:
و آن این است که امام حسن عسکری (علیه السلام) جماعتی از موثقین خود را جانشین خود قرار داد، کسانی که از او حلال وحرام را روایت می کردند ونامه های شیعیان ووجوهات ایشان را به آن حضرت می رسانیدند وپاسخها را دریافت می کردند. آنها عالم به پشت پرده وعادل بودند وخود امام حسن عسکری (علیه السلام) در ایام حیاتش آنها را تعدیل کرده بود، ووقتی که آن حضرت درگذشت همگی آنها اتفاق داشتند که او فرزندی را جانشین قرار داده است که همو امام است وبه مردم گفتند که از اسم او نپرسند وآن را از دشمنانش نهان دارند؛ وسلطان وقت به سختی در طلب او برآمد ونگهبانانی بر خانه ها وکنیزان باردار امام حسن عسکری (علیه السلام) گمارد، سپس نامه های پسرش که جانشین وی بود وشامل اوامر ونواهی او بود به واسطه اصحاب مورد اعتماد پدرش در مدتی بالغ بر بیست سال به شیعیانش می رسید وبعد از آن مکاتبه منقطع شد وبیشتر یاران امام حسن عسکری (علیه السلام) که شاهد امر امامت امام پس از او بودند درگذشتند وتنها یک تن باقی ماند که همگی اتفاق بر عدالت ووثاقت وی داشتند واو به مردم دستور کتمان داد اینکه چیزی از امام را منتشر نکند ومکاتبه منقطع گردید. پس بنا به دلیلی که ذکر کردم ووصفی که از یاران امام حسن عسکری (علیه السلام) ورجالش نمودم، ونقلی که ایشان در امر امامت فرزند عسکری (علیه السلام) کرده اند، وجود امام ثابت گردید ودرستی غیبتش را به واسطه اخبار مشهوره ای که در باب غیبت امام (علیه السلام) وارد شده واینکه او دو غیبت دارد ویکی از آن دو دشوارتر از دیگری است به اثبات می رسانیم.
و مذهب ما در غیبت امام (علیه السلام) در این عصر، مانند مذهب ممطوره - که همان واقفیه باشند - در غیبت موسی بن جعفر (علیهما السلام) نیست، زیرا امام هفتم آشکارا درگذشت ومردم جسد او را دیدند وعلناً او را به خاک سپردند واز درگذشت او متجاوز از یکصد وپنجاه سال گذشت واحدی ادعا نکرد که او را دیده است ویا آنکه با او مکاتبه ومراسله کرده است، وادعای واقفیه که می گویند او زنده است، تکذیب چشمانی است که او را مرده مشاهده کرده است، وپس از امام کاظم (علیه السلام) چندین امام دیگر آمده اند که مانند آن حضرت اظهار علم وامامت کرده اند. اما در ادعای ما نسبت به غیبت امام عصر (علیه السلام) تکذیب حس ویا التزام به محال ویا خلاف عقل وعادتی نیست وتاکنون هم بعضی از شیعیان موثق ومستور، خود را باب او می دانند ووسیله ای می شمارند که دستورات او را به شیعیانش برسانند وغیبت هم آنقدر طولانی نشده که خارج از عادت کسانی باشد که غایب می شوند. پس تصدیق به این اخبار موجب اعتقاد به امامت فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) می شود - چنانکه شرح دادیم - واو همچنان که در اخبار آمده است غیبت خواهد کرد، واخبار آن مشهور ومتواتر است، وشیعه متوقع آن غیبت است وبه آن امیدوار است، زیرا رجاء واثق دارد که قائم (علیه السلام) پس از آن قیام خواهد کرد وعدل وداد را ظاهر خواهد ساخت. از رحمت واسعه حق درخواست توفیق وصبر جمیل می نمائیم.
سخنان أبوجعفر بن قبه رازی:
ابوجعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبه رازی در رد کتاب الاشهاد ابوزید علوی گوید: صاحب این کتاب بعد از ذکر مطالب بسیاری که نزاعی در آن نیست گفته است: زیدیه وامامیه می گویند: حجت خداوند بایستی از فرزندان فاطمه زهرا (علیها السلام) باشد، زیرا این اجماعی است که پیامبر اکرم در حجه الوداع ودر روزی که بیمار بودند وآخرین نماز را در مسجد برگزار کردند فرمودند: ای مردم! من کتاب خدا وعترتم را در میان شما باقی گذاشتم وآن دو از یکدیگر جدا نشوند تا کنار حوض کوثر در بهشت بر من وارد شوند، آگاه باشید که اگر شما به آن دو در آویزید هرگز گمراه نخواهید شد. سپس صاحب آن کتاب این خبر را مورد تأیید وتأکید قرار داده وسخنی گفته است که هیچ خلافی در آن نیست وبعد از آن می گوید: امامیه با اجماع مخالفت کرده وادعا کرده اند که امامت بایستی در یک خانواده مخصوص از عترت باشد وسایر خانواده های عترت حقی از آن ندارند، در این خانواده هم در هر عصری فقط یک نفر امام خواهد بود.
پس با اعتماد به خداوند می گویم: گفتار پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) دلیل روشنی بر درستی قول امامیه است، زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: من در میان شما چیزی را باقی می گذارم که اگر بدان متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد: یکی کتاب خدا ودیگری عترت واهل بیتم. این مطلب دلالت دارد که حجت پس از او از عجم وسایر قبایل عرب نیست، بلکه از عترت اوست که همان اهل بیت او می باشد. آنگاه قولش را مقترن به کلامی کرده که به مراد او دلالت دارد وفرموده است: ألا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض وبه ما اعلام فرموده است که حجت از عترت او می باشد واز کتاب جدائی ندارد وما آنگاه که متمسک شویم به کسی که جدائی از کتاب ندارد، گمراه نخواهیم شد وکسی که مفارقت از کتاب ندارد، در زمره کسانی است که بر امت واجب است به او متمسک شوند وعقل می گوید که او بایستی عالم به قرآن وأمین بر آن باشد، ناسخ را از منسوخ، وخاص آن را از عامش، وواجب آن را از مستحبش، ومحکم آن را از متشابهش باز شناسد تا هر چیز را در جایگاه خود که خدای تعالی وضع فرموده است قرار دهد، هیچ مقدمی را مؤخر نکند، وهیچ مؤخری را مقدم نگرداند. وبایستی که همه علم دین را بداند تا در موارد اختلاف امت ومنازعه در تأویل کتاب وسنت، تمسک به وی وگفته وی ممکن باشد. واگر چیزی از کتاب خدا را نداند، نمی توان به او تمسک جست، واگر در چنین جایگاهی باشد امین بر قرآن کریم نخواهد بود، ونمی توان از غلط او ایمن بود وممکن است ناسخ را در مکان منسوخ ومحکم را در جای متشابه ومستحب را در محل واجب قرار دهد وغلطهای دیگری که تعداد آنها بسیار خواهد بود. واگر چنین باشد حجت وسایر خلائق برابر خواهند بود وچون این گفته فاسد باشد، گفتار امامیه درست خواهد بود که حجت از عترت کسی است که جامع علم دین ومعصوم بوده وبر کتاب خدا امین باشد. واگر زیدیه در میان ائمه خود کسانی را می یابند که دارای این اوصاف باشند، ما اول کسانی هستیم که از او اطاعت می کنیم، واگر چنین نبود بایستی از حق پیروی شود.
و یکی از بزرگان امامیه گفته است: ما نمی گوئیم که هر یک از فرزندان فاطمه (علیها السلام) به طور مطلق امام است، بلکه می گوئیم بعضی از ایشان که دارای شرایط وقیودی هستند امامند وتنها به خبر ثقلین احتجاج نمی کنیم، بلکه احتجاج ما به آن خبر واخبار دیگر است. اول مطلب آن است که پیامبر اکرم از اهل بیت وعترت خود، امیر المؤمنین وحسن وحسین (علیهم السلام) را مخصوص گردانیده وبه جلالت مقام وبزرگی شأن وعلو حال ایشان نزد خدای تعالی دلالت فرموده است واین اظهار لطف آن حضرت - صلوات الله علیه - به ایشان در مواطن گوناگون ومواقف متعدد واقع گردیده وشهرت آنها بین ما وزیدیه ما را از ذکر آنها بی نیاز می کند. خدای تعالی ما را به این اوصاف ایشان که نشانه علو شأن ایشان است با این کلمات دلالت فرموده است انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیراً وهمچنین به سوره هل أتی وآیات دیگر چون این امور را آماده کرد ودر برابر امتش مقرر فرمود که در میان عترتش از نظر رفعت ومنزلت کسی نیست که بر آنها مقدم باشد وبا توجه به آنکه او کسی نبود که بی جهت به کسی متمایل شده وجز بر مبنای دیانت کسی را والی ساخته ومقدم بدارد، خواهیم دانست که آن مقام را به جهت شایستگی خود دریافت کرده اند، وچون پیامبر بعد از همه این مطالب فرمود: من در میان شما کتاب خدا وعترتم را جانشین گردانیدم، دانستیم که مقصود پیامبر ایشانند ولاغیر، زیرا اگر فرد دیگری از عترتش چنین مقامی را داشت او را مخصوص می گردانید ومکانت وموقعیت او را اعلام می فرمود تا آنکه گرایش او به امیر المؤمنین وامام حسن وامام حسین (علیهم السلام) بی جهت نباشد واین واضح است والحمدلله، آنگاه دلیل بر امامت امام حسن پس از امیر المؤمنین (علیه السلام) آن است که پدرش او را خلیفه خود کرد وبرادرش امام حسین هم به دلخواه از او پیروی کرد.
اما اینکه گفته است: امامیه با اجماع مخالفت کرده ومدعی شده اند که امامت در خاندان مخصوصی از عترت است، به او می گوئیم: این اجماع سابقی که ما با آن مخالفت کرده ایم کدام اجماع است؟ که ما از آن اطلاعی نداریم، جز آنکه مخالفت امامیه را با زیدیه مخالفت با اجماع خوانده باشی که اگر مقصود تو آن باشد، امامیه هم می تواند بگوید شما زیدیه با ادعای خود مخالفت اجماع امامیه را کرده اید، به علاوه تو می گویی که امامت جز بر فرزندان حسن وحسین (علیهما السلام) روا نیست، پس بگو به چه دلیل فرزندان آن دو امام را به امامت اختصاص دادی وسایر خاندان پیامبر را محروم ساختی؟ تا ما هم گفتار خود را بهتر از شما مدلل سازیم وبرهان آن را در جای خود خواهیم آورد، ان شاء الله.
بعد از آن صاحب کتاب اشهاد گفته است: زیدیه می گوید روا باشد که امامت در میان عترت جاری باشد، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بطور عموم به ایشان دلالت فرموده وبرخی از ایشان را بر برخی دیگر تخصیص نفرموده وخدای متعال هم درباره ایشان فرموده است وایشان هم بر آن اجماع دارند که: سپس کتاب را به ارث بر بندگان برگزیده خود دادیم - الآیه. فاطر: ۳۲.
پس به توفیق الهی می گویم: صاحب کتاب در آنچه نقل کرده اشتباه کرده است، زیرا زیدیه امامت را مخصوص فرزندان حسن وحسین (علیهما السلام) می دانند، اما عترت در لغت شامل عمو وعموزاده می شود، هر کدام که نزدیکتر باشند به عترت نزدیکترند وهرگز اهل لغت نگفته اند وکسی از ایشان نقل نکرده است که عترت اختصاص به فرزندان دختر از پسر عمو دارد، این مطلبی است که زیدیه آن را آرزو کرده وخود را بدان فریفته اند، بی آنکه بیان وبرهانی بر آن اقامه کرده باشند، زیرا ادعای آنها نه عقلی است، ونه در قرآن وحدیث است ونه در هیچ لغتی آمده است. این لغت وآنهم لغویین، از ایشان بپرسید تا برایتان روشن کنند که عترت در لغت عبارت از عمو وعموزادگانند الأقرب فالأقرب.
و اگر صاحب کتاب بگوید: چرا معتقدی که امامت در بنی عباس نیست، در حالی که طبق اعتقاد شما ایشان جزو عترتند؟
به او می گوئیم: ما این مطلب را از روی قیاس نگفتیم، بلکه آن را بخاطر عمل پیامبر نسبت به این سه کس گفتیم یعنی علی وحسن وحسین (علیهم السلام) ونه دیگران، واگر پیامبر به عم خود عباس هم این امتیاز را داده بود، ما جز شنیدن وطاعت راهی نداشتیم.
اما این سخن او که خدای تعالی فرموده است: ثم أورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا - تا آخر آیه.
به او می گوئیم: در تأویل این آیه دشمنان تو از معتزله وغیر با تو مخالفند وامامیه هم مخالفند وتو می دانی که امامیه در این آیه چه کسی را السابق بالخیرات می داند واگر تو این کتابت را برای دفاع از حق وحقیقت نوشته ای، کمترین چیزی که بر تو واجب است، آن است که برای مدعای خود برهانی بیاوری واگر نمی توانی، دلیل اقناعی بیاور واگر نمی توانی ترک احتجاج کن، زیرا خواندن آیه ای از قرآن وادعای بی دلیل تأویل آن، چیزی نیست که کسی از آن عاجز باشد، ودشمنان ما وشما می گویند که مقصود از کنتم خیر امه اخرجت للناس، تمامی علمای امت است وراه علمای عترت وعلمای مرجئه راه واحدی است واجماع وحجت به علم عترت تمام نمی شود، آیا میان تو وآنها فرقی وجود دارد؟ وآیا به صرف ادعای آنها قانع می شوی یا از ایشان مطالبه دلیل می کنی؟ اگر بگوید: از آنها دلیل می خواهم، به او می گوئیم: پس اولاً خودت دلیل بیاور که مقصود از این آیه ای که تلاوت کردی خصوص عترت است وعترت هم همان ذریه است وذریه هم همان فرزندان حسن وحسین (علیهما السلام) هستند ونه فرزندان جعفر ودیگرانی که مادرانشان فاطمی هستند.
او گفته است که به امامیه می گوئیم: چه دلیلی دارید که از میان عترت فقط یکی امام باشد ودیگران ممنوع باشند، اگر بگویند دلیل آن وراثت ووصیت است به امامیه می گوئیم: این طایفه مغیریه است که امامت را مخصوص اولاد حسن بن علی (علیهما السلام) می دانند، سپس در خانواده ای از فرزندان حسن بن حسن که در هر عصر وزمانی به وراثت ووصیت پدر به فرزندش می رسد، وبا عقیده شما در این باب مخالفند چنانچه شما نیز با دیگران مخالفید.
پس با اتکاء به خداوند متعال در پاسخ او می گوئیم: دلیل بر آنکه در هر عصری امام یکی بیش نیست، آن است که امام باید افضل مردم باشد وافضل می تواند دو معنی داشته باشد، یا مقصود افضل از جمیع امت است ویا آنکه منظور از هر یک از افراد امت ودر هر حال افضل یکی بیش نیست، زیرا محال است که فردی افضل از جمیع امت باشد یا افضل از هر یک از افراد امت باشد وافضل از او نیز وجود داشته باشد. پس اگر چنین امری روا نباشد واین مطلب که امامت از آن افضل است درست باشد - چنانکه زیدیه نیز بدان اعتراف دارند - مطلب اثبات خواهد شد وامامت در هر زمانی از آن یکی خواهد بود.
اما تفاوت ما امامیه ومغیریه واضح وروشن وقابل فهم است المنه لله بیانش آن است که پیامبر اکرم با دلالتی روشن به امامت حسن وحسین (علیهما السلام) دلالت فرموده است وآن دو را از سایر عترت با امتیازات روشنی ممتاز گردانیده است، چنانکه ذکر ووصف آن گذشت وچون امام حسن درگذشت امام حسین شایسته ترین وسزاوارترین مردم به امامت بود وامام حسن بر طبق دلالت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) امامت را مختص به او دانسته وبه وی توصیه فرمود، واگر امام حسن به امامت فرزندش وصیت می کرد مخالفت با رسول خدا کرده بود وحاشا که او چنین کند، ودلیل دیگر آن است که ما هیچ شک وتردیدی نداریم که حسین (علیه السلام) از حسن بن حسن بن علی، افضل است وما وزیدیه اتفاق داریم که حقیقه افضل امام است. با این بیان دروغ مغیریه ثابت شد واساس گفتار آنها منهدم گردید.
و ما مقامی را که برای علی بن الحسین (علیهما السلام) قائلیم، از روی تمایل بی دلیل نیست ودر این باب از احدی تقلید کورکورانه نمی کنیم، اما اخبار فراوانی که درباره امام سجاد (علیه السلام) به گوشمان رسیده درباره حسن بن حسن وارد نشده است وروایاتی که از امام سجاد (علیه السلام) در حلال وحرام وارد شده است دلیل بر اعلمیت آن امام نسبت به حسن بن حسن است وما از علم حسن بن حسن چیزی نشنیده ایم تا بتوانیم آن را با آنچه از علم علی بن الحسین (علیهما السلام) شنیده ایم مقابله کنیم وکسی که عالم به دین باشد به امامت سزاوارتر است تا کسی که علمی در این باب ندارد. شما ای گروه زیدیه! اگر از حسن بن حسن علم به حلال وحرامی سراغ دارید، آن را ظاهر کنید، واگر چنین علمی سراغ ندارید در این سخن خدای تعالی تفکر کنید: آیا کسی که به حق راهبری می کند شایسته تر است که پیروی شود یا کسی که هدایت نمی شود مگر آنکه دیگری او را هدایت کند، شما را چه می شود؟ چگونه حکم می کنید؟
ما منکر آن نیستیم که حسن بن حسن، فضل وتقدم وطهارت وپاکی وعدالت داشته است، اما رکن امر امامت عبارت از علم به دین ومعرفت احکام رب العالمین ودانستن تأویل کتاب الهی است، وما تا به امروز ندیده ونشنیده ایم که مرجع یکی از زیدیه در امر تأویل قرآن کریم استخراج معنا نباشد ودر فروعات واحکام بر اجتهاد وقیاس اعتماد نکرده باشد، اما می دانیم که معرفت تأویل قرآن کریم را نمی توان به طریق استخراج واستنباط فهمید، زیرا این کار وقتی ممکن است که قرآن کریم به یک لغت نازل شده باشد ودانشمندان آن لغت نیز مراد را بدانند، اما این کتاب به لغات کثیره نازل شده است ودر آن مطالبی وجود دارد که مراد از آن جز به بیان الهی دانسته نمی شود، مثل نماز وزکات وحج واز این قبیل؛ ونیز مطالبی وجود دارد که مراد از آن جز با توقیف از آنچه که می دانیم حاصل نمی شود ومی دانید که در قرآن کریم مطالبی وجود دارد که مراد از آن جز با توقیف حاصل نشود. بنابراین جایز نیست که قرآن کریم را بر لغت حمل کنیم، زیرا اولاً بایستی بدانی که کلامی که می خواهی آن را تأویل کنی در آن توفیقی وجود ندارد، چه در اجمالش ویا در تفصیلش.
اگر کسی از ایشان بگوید: آنچه در کلام الهی نیازمند به بیان بوده است، رسول خدا آن را بیان کرده است، وآنچه طریق آن استخراج واستنباط بوده آن را به علماء واگذار کرده است وبعضی از آیات قرآن کریم دلیل بر بعضی دیگر است وبا این بیان ما از توقیف وتوقیف کننده بی نیاز می شویم.
پاسخش این است که آنچه شما می گوئید جایز نیست، زیرا ما برای یک آیه واحده دو تأویل مختلف ومتضاد می بینیم که هر دو معنی از نظر لغت درست است وممکن است هر دو را حکم شرعی دانست وجایز نیست که متکلم حکیم کلامی را بگوید که محتمل دو مراد متضاد باشد.
اگر بگوید: ممکن است در خود قرآن کریم دلالتی بر یکی از دو معنی مراد وجود داشته باشد ومفسران با تدبر در قرآن معنی مراد را درک کنند.
در پاسخ معترض می گوئیم: این کلامی که می گوئی مورد انکار ماست، زیرا این دلیلی که در خود قرآن کریم برای تعیین یکی از دو معنا هست یا قابل تأویل است ویا غیرقابل تأویل است که آیه مورد بحث خودش نیازمند تفسیر امام است، واگر قابل تأویل نیست البته آن آیه، توقیف وتوضیحی بر معنای مراد است ومعرفت مراد بر کسی که علم لغت را می داند دشوار نخواهد بود، عقل هم آن را می پذیرد واز فعل حکیم هم چنین امری روا وپسندیده است، اما وقتی ما در آیات قرآن کریم تدبر می کنیم آنها را چنین نمی بینیم ودرک می کنیم که اختلاف در تأویل آیات بین علمای دین ولغت پابرجاست واگر آیاتی که بطور قطع آیات دیگر را تفسیر می کرد، یکی از آن دو گروه معاند بودند، وبه سادگی می توانستیم حقیقت حال ایشان را کشف کنیم وکسی که آیه را تأویل کرده بود، از میزان لغت واهل زبان خارج بود، زیرا اگر کلام محتمل تأویل نباشد وآن را بر معنای مخالفت لغت حمل کنی، از آن لغتی که خطاب به آن واقع شده است خارج شده ای. شما ای گروه زیدیه! یک آیه مورد اختلاف را به ما نشان بدهید که در قرآن کریم دلیل قاطعی بر معنای آن وجود داشته باشد، این امر متعذر وناممکن است وتعذرش دلیل آن است که قرآن کریم نیازمند مترجمی است که مراد خدای تعالی را بداند وآن را بیان کند، واین موضوع کاملاً واضح است.
شبهه فرقه خطابیه:
صاحب آن کتاب به عنوان اعتراض به امامیه گفته است: این فرقه خطابیه است که برای جعفر بن محمد به واسطه وراثت ووصایت از جانب پدرش ادعای امامت می کنند ومنتظر رجعت او هستند ومخالف امامیه هستند ومی پندارند با شما در امامت جعفر بن محمد موافقند ودر سایر معتقدات مخالف.
من با اعتماد به خدای تعالی می گویم: امامت با موافقت موافقی ویا مخالفت مخالفی درست نمی شود، بلکه با ادله وبراهین حقه به اثبات می رسد ومن صاحب کتاب را در نادرستی می بینم. خطابیه طایفه ای از غلات اند وبین غلو وامامیه نسبتی نیست، واگر گوید مقصود من آن فرقه ای است که بر امام صادق توقف کرده اند، جواب این است که به آن فرقه می گوئیم: ما امام پس از جعفر بن محمد را موسی بن جعفر می دانیم همانگونه که شما امام پس از محمد بن علی را جعفر بن محمد می دانید، ومی دانیم که امام صادق (علیه السلام) وفات کرده است همچنانکه پدرش امام باقر (علیه السلام) وفات کرده است. وفرق بین ما وشما همان فرقه بین شما با سبائیه وواقفه بر امیر المؤمنین صلوات الله علیه است وهر چه می خواهید بگوئید.
و به صاحب کتاب می گوئیم: فرق تو وکسانی که امامت را در اولاد عالم وفاضل عباس وجعفر وعقیل می دانند چیست؟ ودلیل هم می آورند که لغت می گویند ایشان از عترت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) هستند ومی گویند پیامبر اکرم نظر به همه عترت داشته است وسه تن از ایشان را که عبارت از امیر المؤمنین وحسن وحسین (صلی الله علیه وآله وسلم) باشند، مخصوص نگردانیده است، بازگو وبرای ما بیان کن!
صاحب کتاب می گوید: این سمطیه است که امامت را برای عبد الله بن جعفر ابن محمد بن وراثت ووصایت از جانب پدرش ادعا می کنند، واین فطحیه است که امامت را برای اسماعیل بن جعفر به وراثت ووصایت از جانب پدرش ادعا می کنند وپیش از آن معتقد به امامت عبد الله بن جعفر بودند وامروزه اسماعیلیه نامیده می شوند، زیرا قائلین به امامت عبد الله بن جعفر از میان رفته وکسی از ایشان باقی نمانده است. وفرقه دیگری از فطحیه را قرامطه می گویند وایشان معتقد به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر به طریق وراثت ووصایتند واین هم واقفه بر موسی بن جعفرند که مدعی امامت موسی بن جعفر ومنتظر رجعت او می باشند.
و من می گویم:
فرق میان ما واین فرقه ها آسان وروشن وقابل فهم است: اما فطحیه دلیل بر رد آنها روشن تر از آن است که مخفی بماند، زیرا اسماعیل در حیات پدرش امام صادق (علیه السلام) مرده است ومرده نمی تواند جانشین زنده بشود، بلکه کار برعکس است وبایستی زنده را جانشین مرده کرد، اما اینها از رؤسای خود پیروی کرده واز دلیل وبرهان رو گردانیده اند واین امر نیازمند شرح وتفصیل نیست، زیرا فساد آن آشکار وانتقاد آن روشن است.
و اما قرامطه، ایشان کسانی هستند که اسلام را کلمه به کلمه نقض کرده اند واحکام شریعت را باطل شمرده اند وهر سفسطه ای را مرتکب می شوند ونیازمندی ما به امام از باب دیانت واقامه احکام شریعت است ووقتی که قرامطه آمده ومی گویند که جعفر بن محمد یا وصیش فردی را جانشین خود قرار داده اند که مدعی نقض اسلام وشریعت وخروج از طبیعت امت است نیازی به شناسائی کذبشان ندارم، وهمین ادعای متناقض وفاسد ورکیک بر بطلانشان کافی است.
اما فرق ما وسایر فرقه ها آن است که ما عده بیشماری ناقلان اخبار وحاملان احادیث داریم که همه شهرها را پر کرده اند که از جعفر بن محمد (علیهما السلام) آن قدر احکام حلال وحرام روایت کرده اند که طبق عادت جاریه وتجربه صحیحه، ممکن نیست دروغ وجعل باشد واز پیشینیان خود نقل کرده اند که امام صادق (علیه السلام) جانشین خود را امام کاظم (علیه السلام) قرار داد واز فضل وعلم او هم آنقدر نقل شده که نزد ناقلان اخبار معروف است، اما از این فرقه ها جز ادعا نشنیده ام وروش تواتر واهل آن با روش شذوذ واهل آن یکی نیست. شما در اخبار صادقه بنگرید تا بواسطه آن فرق بین امام کاظم (علیه السلام) ومحمد وعبد الله وفرزندان امام صادق (علیه السلام) را بدانید. بیائید این امر را آزمایش کنیم ودر پنج مسئله از مسائلی که از حلال وحرام امام کاظم (علیه السلام) پاسخ گفته اند بنگریم، واگر نزد معتقدین به آن دو فرزند دیگر در این مسائل پاسخی باشد، قول آنها درست است. امامیه روایت کرده اند که از عبد الله بن جعفر سؤال شد: که در دویست درهم چقدر زکات است؟ گفت پنج درهم وباز سؤال کردند که در صد درهم چقدر زکات است؟ واو گفت دو درهم ونیم!
و اگر معترض بر اسلام ومسلمین اعتراض کرده وبگوید اینجا شخصی وجود دارد که با قرآن کریم معارضه کرده است واز ما بخواهد که فرق این معارضه وقرآن کریم را بازگو کنیم، به او می گوئیم: اما قرآن که ظاهر است، تو هم آن معارضه را ظاهر کن تا فرق آن دو را باز گوئیم. به این فرقه ها هم همین را می گوئیم، اما اخبار ما در دست علمای امامیه در همه بلاد مروی ومحفوظ است، شما هم اخباری را که ادعا می کنید ظاهر کنید تا فرق بین آن دو را بیان کنیم، اما اگر مدعی خبری باشید که هیچکس ندیده ونشنیده، بعد از آن از ما بخواهید که فرق بین اخبارمان وآن خبر را باز گوئیم، این چیزی است که هیچکس از ادعای آن عاجز نیست واگر این مدعا اخبار حقه امامیه را باطل سازد، ادعای مشابه براهمه نیز اخبار حقه مسلمین را باطل خواهد ساخت، واین واضح وآشکار است ولله المنه.
و ثنویه هم ادعا کرده اند که مانی معجزاتی داشته است ونزدشان خبری است که بر صدق ایشان دلالت می کند. اما خداپرستان می گویند: این دعوی را هر کس می تواند بکند، شما آن خبر را ظاهر کنید تا به شما ثابت کنیم که آن خبر قطع عذر نمی کند وحجتی را ایجاب نمی کند واین شبیه پاسخ ما به صاحب کتابست.
و به صاحب کتاب می گوئیم: فرقه های بکریه واباضیه نیز که از خوارج اند ادعا کرده اند که پیامبر اکرم به وصایت ابوبکر تصریح کرده اند وتو منکر آنی، همچنانکه ما نیز منکریم که امام صادق (علیه السلام) به امامت محمد وجعفر سفارش کرده باشند، پس دلیل خود را بیان کن وفرق خود را با بکریه واباضیه بازگوی تا ما هم فرق خود را با آنان که نام بردی باز گوئیم.
و به صاحب کتاب می گوئیم: تو مدعی هستی که جعفر بن محمد بر مذهب زیدیه بود واو امامت را از جهتی که امامیه می گویند مدعی نبود ومعتقدین به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر بن محمد خلاف ادعای تو ویاران تو را دارند ومی گویند پیشینیان ایشان آن را از او روایت کرده اند، فرق بین خودتان وایشان را بیان کنید تا پاسخی بهتر از آن به شما بگوئیم وبا انصاف باش که برایت بهتر است.
پاسخهای دیگر:
فرق دیگر آن است که یاران محمد بن جعفر وعبد الله بن جعفر معترفند که امام حسین (علیه السلام) بر امامت فرزندش علی زین العابدین تصریح کرده است واو نیز بر امامت فرزندش محمد باقر تصریح کرده است واو نیز بر امامت فرزندش جعفر صادق تصریح کرده است ودلیل ما بر آنکه امام جعفر صادق (علیه السلام) بر امامت موسی کاظم بخصوص تصریح کرده دلیل همانهاست که می گویند حسین (علیه السلام) بر امامت زین العابدین (علیه السلام) تصریح کرده است. ودلیل دیگر آن است که اگر امام ظاهر باشد وشیعیانش به نزد او آمد وشد کنند، علمش ظاهر شده ومعرفت او به دین نمودار خواهد گردید، وما راویان اخبار وحاملان آثار را می بینیم که از امام موسی کاظم (علیه السلام) علم حلال وحرام را نقل کرده اند وآن علم مدون ومشهور است وفضل او بین خاصه وعامه آشکار است واین از نشانه های امامت اوست، ووقتی که این کمالات را در امام کاظم (علیه السلام) می بینیم نه در غیر او می فهمیم که امام پس از پدرش اوست نه برادرش.
دلیل دیگر آن است که عبد الله بن جعفر مرد وپسری نداشت وبر امامت أحدی هم تصریح نکرد ومعتقدین به امامت او قائل به امامت موسی (علیه السلام) گردیدند. علاوه بر آن فرقی که بین اخبار ما واخبار ایشان وجود دارد این است که اخبار وقتی موجب علم می شود که در طرق آن گروهی باشند که با اخبار ایشان قطع عذر شود. اکنون ما در پیشینیان آنها بحثی نداریم، بلکه می گوئیم در این عصر آیا تعداد راویان اخبار وحاملان احادیثشان به عددی می رسد که ما بتوانیم آنرا بپذیریم، چنانکه ما با احادیث متواتره خود آنها را مجبور به پذیرش می کنیم، اگر بر چنین کاری قادرند آن را اظهار کنند، واگر از انجام آن ناتوانند فرق ما وایشان ظاهر می شود ودنباله مباحث را هم به آنها می بخشیم، این واضح است، والحمدلله.
اما واقفه بر امام کاظم (علیه السلام) مانند واقفه بر امام صادق (علیه السلام) اند وما خود شاهد وفات هیچ یک از پیشینیان نبودیم وموت ایشان به واسطه اخبار برایمان ثابت شده است واگر کسی توقف بر یکی از آنها کند، می گوئیم چه فرقی بین او وسایر آنها وجود دارد. این دلیلی است که پاسخی برای آن ندارند.
سپس صاحب کتاب گفته است: واز ایشان فرقه ای هستند که به امامت امام موسی کاظم (علیه السلام) معتقد شدند وپس از وی پسرش علی بن موسی را امام دانستند ومعتقدند که او به حسب وراثت ووصایت مستحق امامت است، سپس امامت را در فرزندان او می دانند تا آنکه منتهی به حسن بن علی عسکری گردد ومی گویند او پسری داشته است واو را الخلف الصالح می نامند وفرقه ای از ایشان معتقد به امامت محمد بن علی هستند واو پیش از پدرش درگدشت، آنگاه برادرش حسن را امام دانستند وآنچه که درباره محمد توهم کرده بودند باطل شد وگفتند: برای خداوند بداء شد وامامت از محمد بن حسن انتقال یافت همچنانکه برای او بداء شد وامامت از اسماعیل بن جعفر به موسی انتقال یافت واسماعیل در دوران حیات جعفر درگذشت، تا آنکه حسن بن علی در سال ۲۶۳ درگذشت وبعضی از اصحابش رجوع به امامت برادرش جعفر بن علی کردند، همچنانکه اصحاب محمد بن علی پس از وفات محمد، رجوع به امامت حسن کردند. وبعضی از ایشان می گویند جعفر بن علی پس از پدرش به وراثت ووصایت مستحق امامت شده است، نه برادرش حسن بن علی، آنگاه امامت در فرزندان جعفر به وراثت ووصایت جاری شده است. وهمه این فرقه ها در امر امامت کشمکش دارند وبعضی بعض دیگر را تکفیر وتکذیب می کنند وبعضی از آنها از امامت بعضی دیگر براءت می جویند وهمه ایشان مدعی امامت به واسطه وراثت ووصایت برای خویشند ومدعی چیزهایی از علوم غیبند که خرافات از آنها بهتر است وهیچیک از این فرقه ها دلیلی در اثبات مدعای خود ومخالفت با دیگران جز وراثت ووصایت ندارند، دلیل ایشان شهادت خودشان است بر خودشان، نه شهادت دیگران، سخنی است که حقیقتی ندارد وادعائی است که دلیلی برای آن نیست واگر هر طایفه ای بر اثبات مدعای خود دلیلی جز وراثت ووصایت دارد واجب است که آن را اقامه کند واگر برای امامت دلیلی جز ادعای وراثت ووصایت وجود ندارد، امامت باطل خواهد بود، زیرا مدعی وراثت ووصایت بسیار است وهیچ راهی برای قبول ادعای طایفه ای ورد ادعای طایفه دیگر وجود ندارد اگر دعوی یکی باشد، علی الخصوص که ایشان در تکذیب یکدیگر اتفاق دارند وهر فرقه در ادعای خود منفرد است.
و من به توفیق الهی می گویم: اگر امامت به واسطه کثرت مدعیانش باطل شد، نبوت نیز همچنین باطل خواهد بود، زیرا گروه بسیاری به دروغ مدعی آن شده اند وصاحب کتاب از امامیه داستانهای پریشانی حکایت کرده است ووانمود کرده که آن مطالب گفتار همه آنهاست وهمه آنها به بداء معتقدند. وکسی که بگوید خدا رأی تازه وعلم مستفادی پیدا می کند او کافر است وهر چه که غیر این باشد، قول مغیریه است وکسی که به ائمه علم غیب را نسبت دهد به خدا کافر گشته وبه عقیده ما از اسلام خارج شده است. وکمترین چیزی که بر او واجب بود، این بود که گفتار اهل حق را بطور کامل نقل کند وبه این اکتفا نکند که امامیه اختلاف دارند، واین نشانه آن است که عقیده به امامت باطل است!
بعد از این مطالب، بایستی بدانیم که امام به حق نزد ما به وجوهی شناخته می شود که به زودی آنها را بیان می کنیم واز گفتار آنها هم تعبیر می کنیم واگر بین ما وایشان فرقی نبود، به فساد مذهب خود حکم خواهیم کرد، سپس باز می گردیم واز صاحب کتاب می پرسیم: در بین این اقاویل قول حق کدام است؟
اما این گفتار او که از ایشان فرقه ای معتقد به امامت موسی هستند وپس از وی فرزندش علی بن موسی را امام می دانند. این گفتار کسی است که از اخبار امامیه بی اطلاع است، زیرا همه امامیه به امامت علی بن موسی (علیهما السلام) معتقدند وروایات بسیاری درباره وی نقل کرده اند که در کتابهای مدون ومسطور است وگروه اندکی را که واقفی شدند ویا معتقد به امامت اسماعیل وعبد الله بن جعفر شدند، نمی توان در کنار آنها قرار داد. واز حاملان اخبار وناقلان آثار حتی پنج تن را نمی توان یافت که از ابتدا به این مذاهب پیوسته باشند وآنها بعداً جمعیتی پیدا کرده اند، چگونه روا باشد که صاحب کتاب بگوید: دسته ای از ایشان هستند که معتقد به امامت موسی هستند؟ وشگفت تر از آن این سخن اوست که گوید: امامت را منتهی به حسن نمودند وادعا کردند که او پسری دارد ودر حیات امام علی بن محمد، امامت را به نام فرزندش محمد کردند، مگر طایفه ای از اصحاب فارس بن حاتم! آیا سزاوار است که عاقل دشمنش را به واسطه باطلی که هیچ اصلی ندارد تقبیح کند؟
و آنچه که بر فساد قول قائلین به امامت محمد بن علی دلالت دارد همان است که در باب امامت اسماعیل بن جعفر بیان کردیم، زیرا داستان یکیست وهر یک از آن دو پیش از پدرشان در گذشته اند ومحال است که یک فرد زنده، مرده را جانشین خود ساخته واو را امام پس از خود قرار دهد. بطلان این سخن واضحتر از آن است که در رد آن اطاله کلام دهیم.
اما فرق ما وقائلین به امامت جعفر بن علی آن است که گفتار قائلین به امامت او مختلف ومتضاد است، زیرا برخی از ایشان وبرخی از راویان ما، از او نقل کرده اند که گفت: من پس از برادرم محمد امامم. وبعضی دیگر از ایشان از او نقل می کنند که گفته است: من پس از برادرم حسن امامم؛ وبعضی دیگر از ایشان می گویند او گفته است: من پس از پدرم علی بن محمد امامم. این اخباری است که چنانکه ملاحضه می شود یکدیگر را تکذیب می کند، اما خبر ما درباره ابومحمد حسن بن علی (علیه السلام) خبری متواتر وغیر متناقض است، این فرقی آشکار است. دلیل دیگر آن است که بر ما روشن شده است که جعفر به احکام خدای تعالی جاهل بوده است. داستان از این قرار است که: او نزد مادر امام حسن (علیه السلام) آمده ومیراث برادرش را طلب کرده است، با آنکه پدران او همه گفته اند: با وجود مادر، برادر ارث نمی برد. پس اگر میزان فقه وفهم جعفر بدین پایه باشد که نقض وجهل آن نمایان است، چگونه می تواند امام باشد ودیگران را رهبری کند، پرستش ما برای خدا وبراساس ظاهر این امور است واگر قرار باشد که بگوئیم خواهیم گفت، اما همین مقداری که ذکر کردیم در امام نبودن جعفر کافی خواهد بود.
اما این سخن او که می گوید: ایشان ادعا کردند که حسن فرزندی ندارد، این قوم مدعی این مطلب نشدند مگر پس از آنکه پیشینیان برای آنها نقل کرده اند که احوال او چه خواهد بود وغیبتش چگونه واقع خواهد شد ووضعیتش چیست واختلاف مردم درباره او به چه پایه ای خواهد رسید. واین کتابهای ایشان است هر که می خواهد بدانها مراجعه کند واین مطالب را در آنها بخواند.
و اما این سخن او که می گوید: همه این فرقه ها در نزاع وکشمکش به سر می برند ویکدیگر را تکفیر می کنند. آری راست می گوید وبعضی از مسلمین بعضی دیگر را تکفیر می کنند. هر چه می خواهد بگوید وبه هر کیفیتی که دوست دارد طعنه بزند، براهمه نیز سخنان او را دستاویز قرار داده ومانند آنرا در طعن به اسلام مطرح می کنند. کسی که از خصمش مسأله ای بپرسد تا مذهب او را نقض کند وآن سؤال عیناً به وی برگردانیده شود، چنین شخصی مذهب خود را نقض کرده است، مثل کسی که تقدیر کرده است خصمش را ملزم سازد، زیرا او مردیست که از خود پرسش می کند وقول خود را نقض می کند. داستان صاحب این کتاب هم همین است، نبوت اصل است وامامت فرع آن است، واگر صاحب کتاب اقرار به اصل دارد، روا نیست که بر فرعی که راجع به اصل است اعتراض کند وخداوند مستعان است.
سپس گفته است: اگر امامت را به واسطه وراثت ووصایت بدون دلیل مورد اتفاق بر شخص مدعی روا بدانیم، مغیریه به آن سزاوار است، زیرا همه در امامت حسن بن علی با آنها متفقند که او اصل امامت است وشایسته است که آن را به وراثت ووصایت از جانب پدرش دارا باشد اما با وجود اتفاق دیگران با مغیریه، آنها با امامت امام بعد موافقت ندارند.
علاوه بر آن، امامیه در دین خود با یکدیگر اختلاف دارند. بعضی از ایشان خدا را جسم می دانند وبعضی دیگر به تناسخ معتقدند وبعضی به توحید خالص گرویده اند، بعضی به عدل قائلند وعذاب را اثبات می کنند وبعضی به قدر قائلند وعذاب را باطل می دانند، بعضی به رؤیت خداوند معتقدند وبعضی دیگر آن را نفی کرده وبه بداء قائلند وچیزهای دیگری که شرح آن، کتاب را طولانی می کند، بعضی از امامیه به واسطه امور فوق بعضی دیگر را تکفیر می کنند واز دین یکدیگر براءت می جویند برای هر یک از این فرقه ها به گمان خودشان رجال مورد اعتمادی است که مطالب ضروری را از پیشوایان به آنها رسانیده اند.
سپس صاحب کتاب می گوید: اگر این جایز باشد آن نیز جایز است چیزی که نزد ما جائز نیست وفقط به عنوان حکایت آنرا آوردیم وهیچ معنا ندارد که کتاب را طولانی کنیم به ذکر چیزی که نه حجت است. ونه فایده ای دارد.
و من با اعتماد به خداوند می گویم: اگر اثبات حق محتاج دلیلی باشد که همه بر آن اتفاق داشته باشند، هیچ حقی ثابت نگردد واولین مذهبی که باطل می گردد مذهب زیدیه است، زیرا دلیل آنها مورد اتفاق نیست. اما مطلبی که از مغیریه نقل کرده اند، آن را از یهودیان گرفته اند، زیرا آنها پیوسته می گویند که ما وشما در نبوت موسی (علیه السلام) متفقیم اما در نبوت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) مخالفیم.
و اما سرزنش کردن او از ما که در مذاهبمان اختلاف داریم وهر فرقه ای از ما اعتقادات خود را از امامش روایت می کند، این اشکال نیز مأخوذ از براهمه است وآنها دقیقاً همین اشکال را بر اسلام وارد کرده اند واگر ترس آن نبود که نقل اقوال آنها دستاویزی برای اشخاص لاابالی گردد، بمانند آنها سخن می گفتیم.
خدا شما را سعادتمند کند! امامت نزد ما با نص وظهور فضل وعلم به دین ثابت می شود، به همراهی اعراض از قیاس واجتهاد در واجبات نقلی وفروع آن، ما از این راه است که امامت امام را می شناسیم ودرباره اختلافات شیعه عن قریب سخن قانع کننده ای خواهیم گفت.
صاحب کتاب می گوید: اختلافات امامیه از سه حال بیرون نیست: یا آنکه اختلافات ساخته وپرداخته خودشان است ویا از ناحیه ناقلین وراویان احادیثشان حاصل شده است ویا از جانب ائمه آنها بوجود آمده است. اگر اختلاف از جانب ائمه آنها بوجود آمده باشد که امام کسی است که اتحاد کلمه ایجاد کند نه آنکه باعث اختلاف بین امت گردد، علی الخصوص که امت دوستان امامند، نه دشمنان او وکسانی که بین امام وآنها تقیه ای وجود ندارد، وچه فرقی بین امامیه وامت وجود دارد، با وجود آنکه امامیه امام دارند وحجت الهی با ایشان است وامتی که امام ندارد واز این حیث عیبشان می کنند، زیرا همان عیوب نداشتن امام در آنها موجود است، اختلاف می کنند ویکدیگر را تکفیر می نمایند. واگر اختلاف از ناحیه راویان وناقلینی است که دین را به ایشان رسانیده اند، چه دلیلی وجود دارد که در اصل امامت هم مطلب خلافی برای آنها نقل نکرده باشند، مخصوصاً اگر کسی که می خواهند امامت را برای او ثابت کنند غایب بوده وشخص او مشاهده نشود واین خود دلیلی علیه آنهاست که امام را عالم به غیب می دانند، اگر عالم به غیب است چرا برگزیدگان وواسطه های بین او وشیعیانش کذابند وبه او دروغ می بندند واو ایشان را نمی شناسد؟ واگر اختلاف امامیه در دینشان از ناحیه خودشان است ونه از جانب ائمه آنها، پس چه حاجتی بر امام دارند چون که خود را بی نیاز از امام می دانند، او در مقابل ایشان است، اما نهیبشان نمی کند در حالی که امام ترجمان وحجت الهی است. این نیز دلیل روشنی بر نبود او وعلم غیب نداشتن اوست، زیرا اگر موجود بود، نمی باید حق را بر شیعیانش بیان نکند، همچنانکه خدای تعالی فرموده است: وما کتاب را بر تو فرو نفرستادیم جز آنکه حق را برای ایشان بیان کرده ورفع اختلاف نمائی. وهمان گونه که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) حق را برای امتش بیان فرمود، بر امام نیز لازم است که برای شیعیانش حق را بیان کند.
پس با اعتماد به خداوند می گویم: اختلاف امامیه از ناحیه دروغپردازانی است که گاه وبی گاه خود را به تدلیس در میان ایشان جا زده اند تا به غایتی که بلا ومصیبت فراگیر شد وشیعیان پیشین مردمی پاکدل وپرهیزگار بودند که تلاش وکوشش آنها در عبادت بود واهل تمیز وتشخیص مردمان خوب وبد نبودند وچون مرد ظاهر الصلاحی را می دیدند که خبری را نقل می کند به او خوش گمان می شدند وخبر او را می پذیرفتند وچون این کار بسیار شد وعلنی گردید به امامان خود شکایت کردند، ائمه (علیهم السلام) نیز به آنها دستور دادند که روایات مورد اتفاق را بگیرند، اما چنین نکردند وبر طریق عادت خود عمل کردند، پس خیانت از جانب خود ایشان است نه از جانب ائمه آنها وامام هم واقف بر همه این اخبار جعلی نبود، زیرا او عالم الغیب نیست بلکه عبد صالحی است که کتاب وسنت را می داند واز اخبار شیعیان نیز آن مقدار که به او اخبار شود می داند.
و اما این سخن او که از کجا معلوم است که اخبار راجع به اصل امامت هم جعلی نباشد، تفاوتش این است که اخبار راجع به امامت متواتر است وتواتر کاشف از کذب نیست، اما آن اخبار دیگر، خبر واحد است که موجب علم نمی شود وخبر واحد گاهی صادق است وگاهی کاذب واین طریق تواتر نیست.
این جواب ماست وهر چه غیر این بگوید از درجه اعتبار ساقط است.
سپس به او می گوئیم: درباره اختلاف امت اسلامی چه می گوئی؟ آیا آن نیز مانند اختلاف امامیه نیست؟ اگر بگوید: خیر، می گوئیم: آیا رسول اکرم برای اتحاد کلمه مبعوث نگردید؟ ناچار باید بگوید: آری، وبه او می گوئیم: آیا خدای تعالی نفرموده است: وما کتاب را بر تو فرو نفرستادیم مگر آنکه حق را برای آنها بیان کرده ورفع اختلاف نمایی؟ ناچار باید بگوید: آری، وبه او می گوئیم: آیا تبیین نفرمود؟ ناچار باید بگوید: آری، به او می گوئیم: برای ما بازگو وخودت هم مانند آن را بپذیر.
و اما این سخن او: که امامیه به ائمه چه نیازی دارند وقتی که خود را از او بی نیاز می دانند واو را در مقابل ایشان است وآنها را نهی نمی کند تا پایان سخنانش، پس به او می گوئیم: برای اهل دین، انصاف از هر چیزی لازمتر است، ما چه گفتیم؟ وبه چه اشاره کردیم که می گوید خود را از امام بی نیاز دانستیم تا بغایتی که صاحب کتاب ما را بدان سرزنش کرده وبه آن احتجاج می کند، او چه حجتی در این باره به ما دارد وهر کس باک نداشته باشد وبه هر گفتاری که خواست با طرف خود مقابله کند سؤالها وجوابهایش بسیار خواهد شد.
اما این سخن او که می گوید: این دلیل روشنی است بر نبودن او، زیرا اگر موجود بود، بر او روا نبود که بر شیعیانش ترک بیان کند، همچنانکه خدای تعالی فرموده است: وما کتاب را بر تو فرو نفرستادیم مگر برای آنکه حق را برای ایشان تبیین کرده ورفع اختلاف نمائی.
پس به صاحب کتاب می گوئیم: عقیده خود را در باب عترت هادیه بیان کن، آیا بر آنها رواست که حق را برای امت بیان نکنند؟ اگر بگوید: آری، خود را محکوم کرده است وکلامش وبالی بر او خواهد شد، زیرا امت با یکدیگر اختلاف ورزیده واز یکدیگر جدا بوده ویکدیگر را تکفیر می کنند واگر بگوید: خیر، می گوئیم: این بهترین دلیل بر فساد مدعای زیدیه است، زیرا اگر عترت همانگونه بود که زیدیه وصف می کنند، البته برای امت تبیین می کردند وسکوت وامساک بر ایشان روا نبود، همچنانکه خدای تعالی فرماید: وما کتاب را بر تو فرو نفرستادیم مگر آنکه اختلافات آنها را برایشان تبیین کنی. واگر مدعی شود که عترت حق را برای امت تبیین کرده است، اما امت آنرا نپذیرفته وبه هوی وهوس میل کردند، به او می گوئیم: این همان سخن امامیه در بحث امام وشیعه خود است واز خداوند توفیق مسألت می نمائیم.
اعتراضی دیگر:
صاحب کتاب گوید: وما به ایشان می گوئیم: چرا امام شما از شاگردان ومسترشدین خود نهان است؟ اگر گویند برای حفظ جان خود است، گوئیم: بر مسترشدین هم رواست که در طلب او تقیه کنند، علی الخصوص که مسترشد در خوف ورجا باشد ونداند که پیش از او چه می شود، پس او در تقیه است. واگر تقیه بر امام روا باشد، بر مأموم رواتر خواهد بود. وچگونه امام در رهبری امامت در تقیه است، اما در گرفتن اموالشان تقیه ندارد، در حالی که خداوند می فرماید: پیروی کنید از کسی که از شما درخواست اجری ندارد. ومی فرماید: بسیاری از دانشمندان وراهبان اموال مردم را به باطل می خورند وراه خدا را سد می کنند. این دلیل است که اهل باطل طالب متاع دنیا هستند وکسانی که متمسک به کتاب خدا هستند از مردم درخواست اجری ندارند وآنان هدایت شده هستند. سپس می گوید: جمله اگر چنان گویند چنین گوئیم جمله نادان کم خرد است.
اما پاسخ سؤال او این است که: امام از مسترشدین خود نهان نشده است، بلکه او برای حفظ جان خود از ستمگران نهان شده است. اما این سخن او که اگر تقیه بر امام روا باشد بر مأموم رواتر خواهد بود، به او می گوئیم: اگر مقصود تو این است که بر مأموم رواست که اگر بر جان خود بهراسد، از ستمکار تقیه کند واز او بگریزد، همچنانکه بر امام نیز رواست، سوگند که چنین امری جایز است واگر مقصود تو این است که مأموم می تواند به دلیل تقیه امام به امامت او معتقد نباشد در صورتی که اخبار امامت امام را شنیده وقطع عذرش شده باشد، چنین امری جایز نیست، زیرا خبر صحیح مانند مشاهده است ودر امور قلبی تقیه معنا ندارد وجز خدا کسی نمی داند که درون قلب ها چه می گذرد؟
و اما این سخن او که چگونه امام از رهبری امت در تقیه است اما از گرفتن اموالشان تقیه ندارد در حالی که خداوند می فرماید: پیروی کنید از کسی که از شما درخواست اجری ندارد.
در پاسخ این اعتراض او تا پایان گفتارش می گوئیم: امام از کسی که طالب ارشا او باش، تقیه نمی کن، وچگونه او تقیه کن ر حالی که حق را بر مرم تبیین فرموه وایشان را بر آن تحریض کره وحلال وحرام را تعلیمشان نموه است تا به غایتی که بدان معروف ومشهور شده اند وامام اموال مردم را نگرفته است، بلکه خمسی را که خدای تعالی واجب ساخته درخواست نمود، تا آنرا به مصرفی که مأمور است برساند وکسی که حکم خمس را آورده همان رسول اکرم است وقرآن هم بدان گویاست، خدای تعالی می فرماید: بدانید هر غنیمتی که یافتید خمس آن متعلق به خداوند است وفرموده: از اموال ایشان صدقه ای بستان. پس اگر در گرفتن مالی عیب یا طعنی است، آن بر کسی است که ابتدا کرده است والله المستعان.
و به صاحب کتاب می گوئیم: به ما بگو که اگر امام شما خروج کرده وپیروز شود، آیا خمس می گیرد؟ خراج را گردآوری می کند؟ آیا از فیء وغنائم ومعادن ومانند آن، حق را می ستاند؟ اگر بگوید: خیر که او با حکم اسلام مخالفت کرده است. واگر بگوید: آری، به او می گوئیم: اگر کسی بر او احتجاج کرده وبگوید خدای تعالی فرموده است: از کسی پیروی کنید که از شما اجری درخواست نکند وبگوید خدای تعالی فرموده است: بسیاری از دانشمندان وراهبان اموال مردم را می خورند، به او چه می گوئید تا امامیه نیز مشابه آن را به شما پاسخ گوید. خدا شما را توفیق دهد، این اعتراضی است که ملحدین مسلمانان را بدان سرزنش می کنند ونمی دانم چه کسی آن را به اینان القاء کرده است؟
و بدان که - خدایت خیر آموزد وترا از اهلش قرار دهد - ما به کتاب خدا وسنت نبی اکرم عمل می کنیم وبا آنها مخالفت نمی کنیم، اگر دشمنان ما دلیلی دارند که او در آنچه گرفته با کتاب وسنت مخالفت کرده، به جان خودم سوگند که دلیل واضحی برای ایشان است واگر دلیلی ندارند، بدانند که عمل کردن مطابق سنت عیبی ندارد واین روشن است.
سپس صاحب کتاب می گوید به امامیه می گوئیم ما امامت را برای کسی که شناخته نشود روا نمی دانیم. آیا راهی برای شناسائی صاحبتان به ما نشان می دهید تا ما امامت را بر او روا بدانیم؟ همچنانکه بر موجودین از سایر عترت روا می دانیم واگر غیر از این باشد ما نمی توانیم امامت را بر اشخاص معدوم جایز بدانیم وهر کسی که موجود نباشد، لامحاله معدوم است ودعوی امامت کسی که شما ادعا می کنید باطل است.
با استعانت از خداوند در جواب صاحب کتاب می گویم: آیا در وجود علی بن الحسین وفرزندان او (علیهم السلام) که پیشوایان ما هستند شک داری؟ اگر بگویند: خیر، به او می گوئیم: آیا رواست که ایشان ائمه باشند؟ اگر بگوید: آری، به او می گوئیم: پس تو چه می دانی، شاید که ما در اعتقاد امامت ایشان بر صواب باشیم وتو بر خطا باشی وهمین حجت تو را بس است. واگر بگوید: خیر روا نیست که ایشان امام باشند، به او می گوئیم: پس چه فایده ای دارد که بر وجود امام زمانمان برای تو دلیل اقامه کنیم در حالی که تو به امامت امثال علی ابن الحسین (علیهما السلام) با آن علم وفضل که موافق ومخالف به آن اعتراف دارند اعتقاد نداری. سپس به او می گوئیم ما می دانیم که در میان عترت کسی هست که تأویل کتاب را می داند واحکام الهی را می شناسد، به دلیل همان خبری که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آوردیم وبه دلیل نیازمندی خودمان به کسی که مراد از قرآن کریم را به ما بیاموزد واحکام الهی را از دستورات شیطانی فرق نهد. بعد از آن دانستیم که حق در این طایفه از فرزندان امام حسین (علیه السلام) است، زیرا هر کسی که از عترت مخالف ایشان است در بیان حکم الهی وتأویل قرآن به روش علمای عامه روی آورده است، یعنی به رأی واجتهاد وقیاس در واجبات شرعی که جز مصلحت الهی علتی در تعبد ندارد ودانستیم که مخالفین آنها بر باطلند. بعد از آن می بینیم که این طایفه آنقدر به حلال وحرام واحکام عالمند که دیگران نیستند.
بعد از آن اخباری که امامت یکایک ایشان را تصریح کرده است فراوان نقل شده است تا آنکه نوبت به حسن بن علی (علیهما السلام) می رسد وچون او وفات کرده ونص وجانشین او ظاهر نگشت، رجوع به کتابهایی که اسلاف ما پیش از وقوع غیبت روایت کرده اند نمودیم ودلیل روشن در امر جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) را در آن روایات یافتیم واینکه او از مردم غایب می شود. وشخصش نهان می گردد واینکه شیعه در امر او اختلاف می ورزند ومردم در کار او به حیرت می افتند وما می دانیم که گذشتگان ما عالم الغیب نبودند، بلکه ائمه (علیهم السلام) به واسطه خبر رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) امر غیبت را به آنها اعلام کرده اند پس از این جهت وبا این دلالت، هستی وپیدایش وغیبت امام ثابت می گردد واگر در اینجا دلیلی باشد که گفتار ما را نقض کند، زیدیه باید آن را اظهار کنند، ما با حق عنادی نداریم والشکر لله.
آنگاه صاحب کتاب به معارضه با ما برخواسته وهمان استدلال واقفه بر موسی بن جعفر (علیهما السلام) را برای ما ذکر می کند، اما ما که بر کسی وقوف نکرده ایم وخودمان پرسش از طوائف واقفه داریم وتوضیح دادیم که موسی بن جعفر (علیهما السلام) درگذشته است همانگونه که جعفر بن محمد وفات کرده است وتردید در موت یکی از آن دو موجب تردید در موت دیگری آنهاست وقومی بر جعفر بن محمد (علیهما السلام) وقوف کرده است که منکر واقفه بر موسی بن جعفر (علیهما السلام) ومنکر واقفه بر امیر المؤمنین (علیه السلام) است.
ما به آنها می گوئیم: ای کسان! حجت شما بر آنها همان حجت ما بر شماست هر چه می خواهید بگوئید که علیه خود استدلال کرده اید.
سپس گفته است که ما امامیه در برابر واقفه گوئیم: امام باید آشکار وموجود باشد واین حکایت کسی است که گفتار خصمش را نمی داند. اعتقاد امامیه همواره چنین بوده است که امام یا ظاهر وعیان است ویا غائب ومستور واخبارشان در این باب مشهورتر وآشکارتر از آن است که بتوان آن را مخفی ساخت. جعل اصول نادرست ونسبت دادن آن به خصم کاری نیست که کسی از انجام آن ناتوان باشد ولی از مردم دیندار واهل فضل ودانش قبیح است که چنین کنند واگر در این باب جز خبر کمیل بن زیاد نبود همان کفایت می کرد.
سپس گوید: جمله اگر چنین گویند چنان گفته شود را ما نمی گوئیم. حجت ما را در این باب شنیدید وهمان کافی است والحمدلله.
آنگاه گوید: مطلبی را که درباره بنی هاشم توهم کرده اند درست نیست، زیرا پیامبر اکرم به اتفاق ما وشما امت را به پیروی از عترت دلالت فرموده است، عترتی که عبارت از نزدیکان وخویشان او هستند وکسی در این نزدیکی به ایشان نرسد ومقام امامت خاص آنهاست، نه آزادشدگان وفرزندان آزادشدگان که ابوسفیان ومعاویه وامثال ایشان باشند، ودر هر عصری یکی از عترت مستحق خلافت است، زیرا امام باید یکی باشد تا ملازم قرآن باشد وبدان دعوت نماید، زیرا پیامبر فرموده است: ایشان از کتاب جدا نشوند تا در سر حوض کوثر بر من وارد شوند واین اجماع است وسایر کسانی که از بنی هاشم ذکر گردید از ذریه رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیستند، گرچه ولادتشان در بین آنها بوده است وهر یک از فرزندان دختر به پدرانشان منتسب می شوند بجز فرزندان فاطمه زهرا که رسول خدا عصبه آنها وپدر ایشان است وذریه همان فرزندان است، زیرا خدای تعالی فرموده است: من او وذریه او را از شیطان رجیم در پناه تو می آورم.
و من با اعتصام به خدای تعالی می گویم: امر امامت با اجماع ما وشما بر آن درست نمی شود، بلکه با دلیل وبرهان به صحت می پیوندد، دلیل شما بر ادعایتان چیست که اجماعی که بین ماست شامل سه امام است یعنی امیر المؤمنین (علیه السلام) وحسن وحسین (علیهم السلام). در حالی که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نه ذریه خود بلکه عترتش را ذکر فرموده است وشما بدون حجت وبیان وبه صرف ادعا به بعضی از عترت متمایل شدید ونه به همه آنها. ولی ما به روایت اسلافمان استدلال می کنیم که از حسین بن علی (علیهما السلام) نص بر امامت فرزندش علی واز علی بن الحسین نص بر امامت فرزندش محمد واز محمد بن علی نص بر امامت فرزندش جعفر را روایت کرده اند. سپس بر صحت امامت ایشان، نه سایر کسانی که از عترت در عصر آنها بوده اند استدلال کردیم، زیرا علم ایشان در دین وفضل ذاتی آنان ظاهر بود ودوست ودشمن از آنها دانش فراگرفته اند وعلم است که حجت را از غیر حجت وامام را از مأموم وتابع را از متبوع باز می شناساند. ای گروه زیدیه شما چه دلیلی بر مدعای خود دارید؟
سپس صاحب کتاب می گوید: اگر امامت علاوه بر حسن وحسین (علیهما السلام) بر سایر بنی هاشم نیز روا باشد، علاوه بر بنی هاشم بر فرزندان عبد مناف نیز روا خواهد بود واگر امامت بر بنی هاشم وفرزندان عبد مناف روا باشد، بر سایر فرزندان قصی نیز رواست واین گفتار را ادامه داده است.
و به او می گوئیم: ای کسی که برای زیدیه استدلال می کنی! امر امامت مقامی است که با قرابت وخویشی به دست نمی آید، بلکه دارنده آن بایستی فضل وعلم داشته باشد وبا نص وتوقیف حاصل می شود واگر روا بود که امر امامت به واسطه خویشی به نزدیکترین فرد عترت برسد، روا بود که به دورترین ایشان نیز برسد. پس فرق خود ومدعی آن را بیان کن ودلیلت را بنما وبین خود وکسی که می گوید اگر امامت بر فرزندان حسن روا باشد بر فرزندان جعفر نیز رواست واگر بر ایشان روا باشد بر فرزندان عباس نیز رواست، چه فرقی وجود دارد؟ زیدیه هرگز دلیل فارقی در این باب ندارد، مگر آنکه به دلیل فارق ما روی آورند که عبارت از نص هر امامی بر امام دیگر باشد وظهور علم به حلال وحرام.
سپس صاحب کتاب گوید: اگر به امامت علی (علیه السلام) استدلال کنند وبگویند درباره او چه می گوئید آیا او از عترت بود یا نه؟ به ایشان باید گفت: او از عترت نبود، ولیکن از عترت وسایر خویشان به واسطه نصوص - روز غدیر - امتیاز یافت وجدا شد.
و من با استعانت از خدای تعالی می گویم: به صاحب کتاب باید گفت که اما نصوص روز غدیر صحیح است وشکی در آن نیست واما این سخن تو که امیر المؤمنین از عترت نیست، خطای بزرگی است، بازگو که این ادعای تو چه دلیلی دارد؟ اهل لغت می گویند: عمو وپسر عمو از عترت هستند. وبعد می گویم: صاحب کتاب با این سخن خود مذهبش را نقض کرده است، زیرا او معتقد است که رسول اکرم، امیر المؤمنین را جانشین خود در امتش کرده است. او می گوید پیامبر کتاب وعترت را خلیفه خود در میان امتش کرده است وامیر المؤمنین صلوات الله علیه از عترت نیست! واگر از عترت نباشد خلیفه نخواهد بود. این مطلب همچنان که می بینی متناقض است، مگر آنکه بگوید: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) عترتش را بعد از شهادت امیر المؤمنین صلوات الله علیه خلیفه گردانیده است، آنگاه از او می پرسیم فرق تو با کسی که می گوید پیامبر اکرم قرآن را از هنگام شهادت امیر المؤمنین به بعد جانشین خود ساخته است چیست؟ زیرا کتاب وعترت به همراه هم جانشین پیامبر شده اند وحدیث هم به آن ناطق وشاهد است ولله المنه.
سپس صاحب کتاب به حجتی روی آورده که علیه اوست وگفته است: از کسی که مدعی امامت برای بعضی از عترت است ونه همه ایشان درخواست اقامه حجت می کنیم در حالی که خودش را فراموش کرده است که امامت را مخصوص فرزندان حسن وحسین (علیهما السلام) می داند سپس می گوید اگر ما را حواله به اباطیل کنند از قبیل علم غیب ومانند آن از خرافاتی که هیچ دلیلی بر آن جز صرف ادعا ندارند، به مثل آن دعوی با ایشان معارضه می شود ومی گوئیم اگر دعوی همان دلیل است، رواست که عترت از ظالمین لأنفسهم باشد.
و به صاحب کتاب می گوئیم: از علم وغیب بسیار سخن می گوئی وغیب را کسی جز خدا نمی داند، وکسی که آن را برای بشری ادعا کند کافر است وما به تو واصحاب تو گفتیم که دلیل ما بر مدعای خویش فهم وعلم است، اگر شما هم مثل آن را دارید آن را ظاهر کنید واگر چیزی جز بدگوئی وافترا وسرکوبی جمیع به واسطه قول بعضی از غلات نسبت به همه امامیه ندارید، کار خیلی سهل است. وحسبنا الله ونعم الوکیل.
سپس صاحب کتاب گوید: اکنون دلیل زیدیه را با استفاده از سخن خدای تعالی بیان می کنیم که فرموده است: کتاب را به ارث به بندگان برگزیده خود دادیم - تا آخر.
و به او می گوئیم: ما می پذیریم که این آیه درباره عترت نازل شده است اما برهان تو بر آنکه مقصود از السابق بالخیرات در این آیه فرزندان حسن وحسین، نه دیگران از عترتند چیست؟ وتو دشمنانت را سرزنش می کنی وهر چه می خواهی می گویی.
سپس می گوید: خدای تعالی ذکر خاصه وعامه امت پیامبرش را نموده است می فرماید: واعتصموا بحبل الله جمیعاً. وبعد از آن می گوید: مخاطبه عامه پایان پذیرفته ومخاطبه خاصه آغاز گردیده است وخدای تعالی می فرماید: باید در میان شما امتی باشند که دعوت به خیر کنند تا این سخن او که به خاصه می فرماید: شما بهترین امتی هستید که برای مردم بیرون آورده شدید، می گوید: ایشان فرزندان ابراهیم (علیه السلام) هستند، نه دیگران ودر بین ایشان نیز مقصود مسلمانند، نه مشرکان پیش از اسلامش وآنها را گواهان امت قرار داده وفرمود است: ای مؤمنان رکوع وسجود وپرستش کنید تا آنجا که می گوید گواهان بر مردم باشید. واین طریق خاصه از فرزندان ابراهیم (علیه السلام) است، سپس به آیات بسیاری که شبیه این آیات قرآن کریم است توسل جسته است.
و به او می گوئیم: ای احتجاج کننده! تو می دانی که معتزله وسایر فرقه های این امت در تأویل این آیات به سختی با تو مخالفند وتو بیشتر از ادعا چیزی نیاوردی، ما اگر ادعای تو را بپذیریم از تو می پرسیم دلیل شما در اینکه مقصود از آنها خصوص فرزندان حسن وحسین (علیهما السلام) هستند، نه دیگران چیست؟ تا کی ادعا می کنی واز دلیل می گریزی وما را با قراءت قرآن تشنیع می کنی ومی پنداری که قراءت قرآن دلیلی مخصوص تو است ومخالفان تو نمی توانند چنان کنند، والله المستعان.
اعتراضی دیگر:
سپس صاحب کتاب می گوید: کسانی از عترت که داعی به خیرند مانند آمرین به معروف وناهین از منکر ومجاهدین فی سبیل الله با سایرین از عترت که داعی به خیر نبوده اند ودر راه خدا مجاهده نکرده اند برابر نیستند، چنان که خداوند مجاهدین اهل کتاب را با سایرین ایشان برابر نکرده است گرچه تارکین جهاد فاضل وعابد باشند، زیرا عبادت مستحب است ولی جهاد مانند سایر واجبات از فرائض واجبه است. شخص مجاهد با شمشیر به مصاف شمشیر می رود وهراس را بر آسودگی ترجیح می دهد. سپس سوره واقعه را می خواند وآیاتی که خدای تعالی در باب جهاد نازل کرده ذکر می کند وبه دنباله آیات، دعاوی را آورده، امام هیچ دلیلی بازگو نمی کند تا ما مصلحت دلیلش را مطالب کنیم وبا او مقابله کنیم.
و من با استعانت از خدای تعالی می گویم: اگر کثرت جهاد، دلیل علم وفضل وامامت است، حسین (علیه السلام) به امامت سزاوارتر از حسن (علیه السلام) بود، زیرا امام حسن معاویه را به حال خود رها کرد اما امام حسین مجاهده کرد تا آنکه به شهادت رسید. صاحب کتاب در این باره چه می گوید؟ وچگونه آن را دفع می کند؟ البته ما منکر وجوب جهاد وفضل آن نیستیم اما ما رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را می بینیم که تا یاران ویاوران وبرادرانی نیافت به محاربه با دشمن اقدام نکرد ودر چنان شرایطی به جهاد پرداخت وامیر المؤمنین (علیه السلام) نیز بعینه همین کار را کرد وامام حسن (علیه السلام) نیز عزم جهاد کرد، اما چون اصحابش به او خیانت کردند او نیز معاویه را به حال خود واگذاشته وملازم منزل خود شد. پس می فهمیم که حکم جهاد با دشمن وقتی واجب است که یاران ویاورانی موجود باشد وبه اجماع خردمندان، عالم از مجاهدی که عالم نباشد افضل است واینگونه نیست که هر کسی که مردم را به جهاد فرا می خواند حکم جهاد را بداند وزمان وجوب مقاتله وهنگام نیکویی مصالحه را تشخیص دهد وآینده وضعیت رعیت را در نظر گیرد وبداند که احکام خونها واموال وفروج چیست ودرباره این امور چه باید کرد؟
علاوه بر اینها ما از برادران خود به یک چیز راضی هستیم وآن اینکه غیر از ائمه اطهار (علیهم السلام) مردی را از عترت به ما نشان بدهند که از خداوند نفی تشبیه کند وبه جبر معتقد نباشد واجتهاد وقیاس را در احکام شرعیه بکار نگیرد ومستقل وبا کفایت باشد تا ما با او خروج کنیم. امر به معروف ونهی از منکر فریضه ای است که باید به قدر طاقت وبرحسب امکان بجا آورده شود وعقول شهادت می دهند که تکلیف ما لایطاق فاسد است ومردم را در معرض هلاک قرار دادن زشت است، ویک قسم از در معرض هلاک قرار دادن آن است که جماعت اندکی که مشاهده جنگ نکرده وفنون کارزار نیاموخته اند به جنگ قومی که فنون کارزار آموخته وبر بلاد مسلط شده وعباد را کشته وکارزار را تجربه کرده بروند، کسانی که عده وعده دارند وعامه هم پشتیبان آنها هستند - ومعتقدند که هر که بر آنان خروج کند خونش مباح است - ولشکریان آنان چند برابر لشکریان ایشان است. صاحب کتاب چگونه ما را تکلیف می کند که با این مردم جاهل وناکار آزموده به جنگ مردمان رزمی وبا تجربه برویم وچه چیز به دست دعوت کننده چنین کسانی می آید؟ هیهات هیهات! این امر را جز نصرت خدای عزیز علیم وحکیم نمی تواند زایل کند.
سپس صاحب کتاب بعد از تلاوت آیاتی از قرآن کریم که به سختی در تأویل آن منازعه می کند وهیچ تأیید عقلی ویا نقلی برای آن ذکر نکرده است، می گوید: خدایت رحمت کند! بفهم که چه کسی شایسته است گواه الهی باشد، کسی که طبق دستور الهی دعوت به خیر کند واز منکر باز دارد وبه معروف فرمان دهد ودر راه خدا آنچنان که شایسته اوست جهاد کند تا به شهادت رسد یا کسی که رویش دیده نشده وشخصش شناخته نگردیده است؟ یا آنکه چگونه خداوند او را گواه گیرد بر کسانی که ایشان را ندیده است وایشان را امر ونهی نکرده است تا اگر فرمانش برند ادای واجب کرده باشند واگر او را بکشند به عنوان شهید به نزد خدای تعالی رود؟ واگر شخصی گروهی را بر حقی به گواهی بخواند وآن را مطالبه کند، اما آنها آن را ندیده ومشاهده نکرده باشند آیا او گواه است؟ وآیا برایشان حقی دارد، جز آنکه اگر شهادت دهند بر چیزی که ندیده اند دروغگو باشند ونزد خداوند اهل باطل. واگر این امر بندگان روا نباشد، نزد خدای حاکم عادل که هیچ جور نکند نیز روا نباشد واگر از مردمی که معاینه کردند وشنیدند گواهی طلبد برای او گواهی می دادند، در حالی که مسأله به حال خود باشد، آیا این حق نیست وآنها راستگو نیستند؟ وخصمش اهل باطل نیست وگواهی جاری نشده است وحکم واقع نگردیده است؟ وهمچنین است که خدای تعالی فرموده است: مگر کسانی که به حق شهادت دهند در حالی که می دانند. آیا نمی دانی که شهادت به امر نادیده واقع نمی شود ومشاهده لازم دارد وهمچنین است قول عیسی (علیه السلام) که من مادامی که در میان ایشان هستم بر آنها گواهم.
پس با اعتصام به خداوند می گویم: به صاحب کتاب باید گفت که این سخن کلام تو نیست، بلکه قول معتزله وغیر آنهاست که علیه ما وشما استفاده می کنند، زیرا ما می گوئیم: عترت ظاهر نیست وکسانی از آنها را که مشاهده می کنیم شایسته امامت نیستند وروا نیست که خدای تعالی به ما فرمان دهد که به کسی متمسک شویم که او را نمی شناسیم ونه ما ونه پیشینیان ما او را مشاهده نکرده اند ودر عصر خود کسی از ایشان را نمی شناسیم که شایسته امامت مسلمین باشد وآنانکه غایبند بر ما حجت نیستند واین دلیل روشنی است که مقصود از کلام پیامبر که فرموده است: انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا، کتاب الله وعترتی آن نیست که در دل زیدیه وامامیه خطور کرده است: نظام وپیروانش حق دارند که بگویند ما چیزی را که مفارقت از کتاب ندارد یافته ایم وآن خبر صحیح قاطع عذر است وآشکار است همانطور که کتاب آشکار است واز آن منتفع می شوند ومی توان از آن پیروی کرد وبدان تمسک جست.
اما درباره عترت به معنی ذریه باید بگوئیم ما عاملی از عترت را مشاهده نمی کنیم که بتوانیم به او اقتدا کنیم واگر یکی از ایشان مذهبی داشته باشد، دیگری از آنها مذهبی مخالف او دارد ونمی توان به دو مخالف اقتداء کرد، صاحب کتاب در این باره چه می گوید؟
و بدانکه چون پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به ما فرمان داده است که متمسک به عترت شویم، عقل وعرف وسیره دلالت دارد که مقصود پیامبر اکرم دانشمندان ایشان است ونه جاهلان آنها ونیکان وپرهیزکاران آنها را اراده فرموده، نه غیر آنها را، پس آنچه بر ما واجب ولازم است آنست که کسی را بنگریم که عالم دین باشد وعقل وفضل وحلم داشته باشد، زاهد در دنیا باشد واستقلال در کار داشته باشد، پس به او اقتدا کنیم وبه قرآن کریم واو متمسک باشیم.
و اگر بگوید: اگر این خصوصیات در دو نفر جمع باشد که یکی مذهب زیدی داشته باشد ودیگری مذهب امامی، به کدام یک از آن دو باید اقتدا کرد وکدام یک از آن دو امامند؟ می گوئیم: این امر اتفاق نمی افتد واگر اتفاق بیفتد فرق روشنی آن دو را از یکدیگر جدا می کند که آن یا نص امام پیشین است ویا علمی که از یکی از آن دو ظاهر می شود، همچنانکه در روز نهروان علم امیر المؤمنین (علیه السلام) ظاهر شد آنگاه که فرمود: به خدا سوگند که خوارج از نهر نگذشته ونخواهند گذشت، به خدا سوگند از شما تا ده تن کشته نمی شود واز ایشان نیز تا ده تن زنده نمی ماند وهمچنین شد. ویا آنکه از یکی از آن دو مذهبی آشکار شود که دلالت کند که اقتدا به او روا نباشد، مثل آنکه از زیدیه قول به اجتهاد وقیاس در فرائض شرعی آشکار شده است که از آن مطلب دانسته می شود که ایشان امام نیستند ومنظور من از این سخن زیدبن علی ومانند او نیست، زیرا ایشان مطلب خلافی را اظهار نکرده اند وادعای امامت هم نکرده اند، بلکه به کتاب خدا ورضای آل محمد فراخوانده واین دعوت حقی است.
اما این سخن او که چگونه خداوند او را گواه می گیرد بر کسانی که وی را ندیده وامر ونهیشان نکرده است؟ پاسخش این است که معنای گواه نزد ما وشما متفاوت است. اما اگر امامیه را نکوهش می کنی به اینکه کسی که رویش دیده نشده است وشخصش ناشناخته است، چگونه مدعی امامت او هستید؟ که در پاسخ می گوئیم: به عقیده شما امامی که گواه از عترت پیامبر اکرم است، دراین زمان کیست؟ اگر بگوید او را نمی شناسد که داخل در همان کسانی شده است که آنها را عیب می کند وبر او لازم می آید همان چیزی که بر گردن خصومش می نهد، واگر بگوید فلان شخص است. می گوئیم: ما روی او را ندیده ایم وشخصش را نمی شناسیم، پس چگونه می تواند گواه وامام ما باشد.
و اگر بگوید: گرچه شما او را نمی شناسید ولی او موجود الشخص ومعروف است برخی او را می شناسند وبرخی به او جاهلند. می گوئیم: تو را بخدا سوگند آیا می پنداری که معتزله وخوارج ومرجئه وامامیه آن شخص را می شناسند ونام او را شنیده اند ویادش بر دل آنها خطور کرده است؟ واگر بگویند نشناختن آنان ضرری به او وما ندارد، زیرا علتش غلبه ستمکاران بر شهرها وکمی یاران ویاوران اوست. آنگاه به او می گوئیم: پس تو هم داخل همان کسانی شدی که عیبشان می کنی واز همان راهی که می خواستی دشمنت را محکوم کنی خود را محکوم کردی واین غیبت به غیبتی که امامیه می گوید خیلی نزدیک است، جز آنکه شما انصاف ندارید.
بعد از آن به او می گوئیم: بسیار ذکر جهاد ووصف امر به معروف ونهی از منکر می کنی تا به غایتی که توهم ایجاد می کنی که آنکه خروج نکند بر حق نیست، پس چرا امامان ودانشمندان مذهب تو خروج نمی کنند؟ وچرا ملازم خانه های خود شده اند وصرفاً به اعتقاد مذهبی بسنده کرده اند؟ هر پاسخی که بگوید امامیه نیز همان جواب را می گویند. سپس به آرامی وموافقت به او می گوئیم: همان چیزی را که برای امامیه عیب می دانی وبخاطر آن سخن سرائی می کنی وائمه آنها را به سبب آن نکوهش می نمایی وکتابت را به واسطه آن پر ساخته ای، حالا خودت نیز داخل در آن شده ای وبه صحت ودرستی آن متمایل شده ای ودر ضمن احتجاج بدان اعتماد جسته ای، والحمدلله الذی هدانا لدینه.
آنگاه به او می گوئیم: به ما خبر بده که امروز در بین عترت آیا کسی هست که شایسته امامت باشد؟ لابد می گوید: آری، وبه او می گوئیم: امامت او بر اساس نص همچنان که امامیه می گوید که نیست، معجزه هم که ندارد که دانسته شود امام است، از طریق اهل حل وعقد امت هم برگزیده نمی شود تا با او بیعت کنند، چنان که عامه در مسأله انتخاب امام چنین می گویند، اگر بگوید: آری چنین است به او گفته می شود راه شناسائی او چیست؟ واگر بگوید به واسطه اجماع امت شناخته می شود، می گوئیم چگونه بر او اجماع می شود که اگر امامی باشد، زیدیه به او راضی نخواهد شد واگر زیدیه باشد، امامیه به او رضا نخواهد داد واگر بگوید در چنین امری قول امامیه معتبر نیست، می گوئیم زیدیه نیز از دو قسمند. یکی معتزله ودیگری مثبته، واگر بگویند در چنین امری قول مثبته معتبر نیست، می گوئیم معتزله نیز بر دو قسمند، یکی به آراء خود در احکام اجتهاد می کند ودیگری معتقد است که اجتهاد ضلالت است واگر بگوید: قول کسانی که اجتهاد را نفی می کنند معتبر نیست، می گوئیم: اگر از معتقدین به اجتهاد افضل باقی بماند واز نافین اجتهاد افضل باقی بماند وبعضی از ایشان از بعضی دیگر بیزاری بجویند به چه کسی متمسک شویم وچگونه بدانیم که محق از بین آن دو همان کسی است که تو ویارانت به آن اشاره می کنید، نه غیر او؟ واگر بگوید: مراجعه به قواعد واصول می کنیم، می گوئیم: اگر اختلاف طولانی شد وامر مشتبه گردید چه کنیم وبا کلام پیامبر اکرم که فرمود: انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا، کتاب الله وعترتی - اهل بیتی - چه باید کرد؟ در صورتی که کسی نمی تواند عترت را بشناسد مگر بعد از نظر در اصول واطلاع از آنکه همه مذاهب او درست است ومخالفین او بر خطا هستند واگر تشخیص عترت لایق محتاج این مقدمات باشد، ایشان با سایر اهل علم فرقی ندارد وعترت هیچ خصوصیتی ندارد، برای ما بیان کن که میان عالم از عترت وعالم واز غیر عترت چه فرقی وجود دارد؟
و باز به ایشان می گوئیم: از وضع امروزه امام خود ما را آگاه کنید. آیا علم به حلال وحرام دارد؟ آنگاه که بگویند: آری، به آنها می گوئیم: درباره احکامی که خبر متواتر ندارد، چه می گوید؟ آیا مانند شافعی وابوحنیفه وامثال آنها حکم می کند یا مخالف آنهاست؟ اگر بگوید: نزد او همان علوم آنهاست، می گوئیم: پس به علم امام شما چه نیازی وجود دارد که کسی آن را نشنیده است؟ در حالی که کتب شافعی وابوحنیفه ظاهر منتشر وموجود است. واگر بگوید، علم او غیر علم آنهاست، می گوئیم: غیر علوم آن دو عبارت از نصوصی است که جمعی از مشایخ معتزله استخراج کرده اند ومی گویند هر چیزی مطابق حکم عقل است مگر آنکه خبر قاطع عذری بر خلاف آن باشد، چنانچه مذهب نظام وپیروان اوست. ولی مذهب امامیه این است که همه احکام مطابق نص است وبدانید که ما نمی گوئیم در همه جزئیات نص وارد شده است که ممکن است در دلها چنین خطور کند، بلکه می گوئیم جملاتی منصوص است که هر کس آنها را بفهمد، احکام را خواهد فهمید، بی آنکه قیاس واجتهاد را بکار گرفته باشیم. واگر بگویند: او را علمی است که با همه علوم مخالف است، از حدود متعارف خارج شده اند، گر چه به مذهبی از مذاهب آویخته باشند، به ایشان می گوئیم: آن علم کجاست؟ آیا آن را یک تن مورد اعتماد ووثوق از امامتان نقل کرده است؟ واگر بگویند: آری، می گوئیم: ما عمری طولانی با شما معاشرت کرده ایم وحتی یک حرف از این علوم را نشنیده ایم، در حالی که شما قومی هستید که تقیه را جائز نمی دانید وامامتان نیز روا نمی داند، پس علم او کجاست؟ وچرا ظاهر ومنتشر نشده است. بگوئید ما از کجا اطمینان حاصل کنیم که شما بر امامتان دروغ نبسته اید همچنانکه مدعی هستید که امامیه بر جعفر بن محمد دروغ بسته است وهیچ فرقی بین آن دو نیست.
سؤالی دیگر:
به ایشان می گوئیم: مگر نه این است که شما می گوئید جعفر بن محمد مذهب امامیه نداشته وبر مذهب شما بوده است؟ لابد می گوئید: آری،- جز آنکه از او خلاصی جستید - ومی گوئیم: آیا امامیه در منقولات خود از او دروغ گفته است واین کتابهائی که در دستشان است از نوشته های دروغ پردازان است؟ واگر گفت: آری، می گوئیم: اگر چنین امری جایز باشد، چرا جایز نباشد که امام شما مذهب امامیه داشته وبر دین آنها باشد وآنچه که پیشینیان ومشایخ شما از او نقل می کنند دروغ وساختگی بوده وهیچ اصلی نداشته باشد، واگر گویند: امروزه ما امامی نداریم که او را بعینه بشناسیم وعلم حلال وحرام را از وی روایت کنیم، ما می دانیم که در میان عترت کسی هست که شایسته این امر باشد، می گوئیم: شما هم داخل در همان کسانی شوید که عیبشان می کردید، با آنهمه اخباری که در دست ایشان است وتصریح به امامت ائمه آنها دارد وبه ایشان اشاره کرده وبه وجود آنها بشارت داده است وهمه آنچه از جهاد وامر به معروف ونهی از منکر گفتید باطل خواهد بود وامام شما هم نادیده وناشناس است، هر چه می خواهید بگوئید. ونعوذ بالله من الخذلان.
اعتراضی دیگر:
سپس صاحب کتاب می گوید: همچنانکه خدای تعالی عترت را مأمور کرده است که دعوت به خیر کنند، سبقت جویان آنها را ستوده وآنها را شهداء مردم قرار داده ومأمور به اجرای عدالت کرده است وفرموده: ای مؤمنان! برای خدای تعالی قیام کننده وشاهد عدالت باشید. سپس در دنباله تأویلاتی کرده وآیاتی از قرآن را آورده وبدون آنکه دلیلی ذکر کند مدعی آن است که آن آیات درباره عترت است، بعد از آن می گوید: خدای تعالی ترک امر به معروف ونهی از منکر را بر پیامبرش واجب کرده تا آنگاه که یاورانی برای او پیدا شود وفرموده: وچون کسانی را دیدی که در آیات ما خوض می کنند - تا آنجا که می فرماید شاید پرهیزکار شوید - پس کسانی که از سابقین بالخیرات ومجاهدین در راه خدا نباشند واز مقتصدین وواعظین به امر به معروف ونهی از منکر به واسطه فقدان یاوران نباشند، آنان ظالمین لأنفسهم خواهند بود وهمین است روش ذراری انبیاء گذشته، بعد از آن آیاتی از قرآن کریم را ذکر می کند.
در جوابش می گوئیم: اعتراضی بر ما نیست، مقصود او از این کلام چه کسی است؟ اما به ما بگو که امام از عترت که بدان معتقدی از کدام قسم است؟ اگر بگوید: از مجاهدان است، به او می گوئیم: او کیست؟ وچه کسی مجاهده کرده ومی داند که او خروج کرده است؟ وسواره نظام وپیاده نظامش کجا هستند؟ واگر بگوید: او از واعظین به امر به معروف ونهی از منکر به واسطه فقدان یاوران است، می گوئیم چه کسی امر ونهی او را شنیده است؟ واگر بگوید: دوستان وخاصانش، می گوئیم: اگر چنین باشد ودستورات دیگر به واسطه نبودن یاور ساقط گردد وروا باشد که امر ونهیش را جز دوستانش نشنود، پس بر امامیه چه عیبی وارد می کنی وبرای چه این کتاب را نوشتی وبه که تعریض داری؟ ای کاش می دانستم با آیات قرآن چه کسی را سرکوب می کنی وچه کسی را ملزم به جهاد می سازی؟ سپس به او وبه زیدیه باید گفت: به ما بگوئید اگر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از دنیا رفته بود وبر امامت امیر المؤمنین (علیه السلام) نصی صادر نکرده بود وبر آن دلالت ویا اشاره ای ننموده بود، آیا این فعل او صواب وتدبیر او نیکو وروا بود؟ اگر بگویند: آری، می گوئیم: اگر به امامت عترت هم دلالت نکرده بود، آیا آن جایز بود؟ واگر بگویند: آری، می گوئیم: اگر پیامبر اکرم دلالت نکرده باشد پس چه اعتراضی به معتزله ومرجئه وخوارج دارید؟ در حالی که روا باشد نصی صادر نشده وامر امامت به شورای اهل حل وعقد واگذار شده باشد واین اعتراضی است که پاسخی برای آن ندارند. واگر بگویند: خیر، وباید بر امامت خصوص امیر المؤمنین (علیه السلام) تصریح کند وعترت را هم به خلافت تعیین نماید، باید گفت دلیل آن چیست؟ تا دلیل درست خود را بیان کرده وما هم آن دلیل را به هر زمانی تطبیق کنیم، زیرا نص بر امامت اگر در یک زمانی واجب باشد، در هر زمانی واجب خواهد بود، زیرا علتهای موجبه در هر زمانی موجود است. ونعوذ بالله من الخذلان.
سؤالی دیگر:
به ایشان می گوئیم: اگر خبر متواتر که آن را عترت وامت روایت کنند حجت است وخبر واحد عترت، مانند خبر واحد امت است، درباره هر یک از عترت نیز تعمد در دروغ وسهو وخطا رواست همانگونه که بر آحاد امت رواست. وآنچه از احکام دین که نه خبر متواتر دارد ونه خبر واحد، راه دسترسی به آن به عقیده شما اجتهاد واستخراج است وتأویلی که شما درباره آن حکم دارید، مانند تأویل یکی از آحاد امت است، در این صورت از چه جهت عترت حجت می باشد؟ واگر صاحب کتاب بگوید: اگر اجماع کنند، اجماعشان حجت است، می گوئیم: پس اگر امت نیز اجماع کنند، اجماعشان حجت خواهد بود واین ایجاب می کند که هیچ فرقی بین عترت وامت موجود نباشد، واگر چنین باشد در این کلام پیامبر اکرم خلفت فیکم کتاب الله وعترتی فایده ای موجود نیست، مگر آنکه در میان عترت فردی باشد که حجت در دین باشد واین عقیده امامیه است.
و شما - که خداوند سعادتتان دهد - بدانید که صاحب کتاب بعد از این مطالب خود را به قراءت قرآن مشغول ساخته وآن را بر کسی که می خواسته تأویل نموده است بی آنکه حتی در یک مورد گفته باشد که دلیل بر صحت تأویل من چنین وچنان است واین کاریست که اطفال نیز از انجام آن ناتوان نیستند واو خواسته است که از امامیه عیب جوئی کند که جهاد وامر به معروف ونهی از منکر را روا نمی دانند، اما اشتباه کرده است، زیرا امامیه آن را در حدود وسع وتوان روا می دانند وامامیه جایز نمی شمارد که خود را به دست خود به هلاکت بیندازد ویا آنکه به همراه کسی خروج کند که کتاب وسنت را نمی شناسد وسیره عدل وحق را در میان رعیت نیکو نشمرد.
و شگفت تر از آن اینکه یاران زیدی مذهب ما در منازلشان آرمیده اند نه امر به معروف می کنند ونه نهی از منکر ونه به امر جهاد اقدام می کنند در حالی که ما را به این امور تعبیر می کنند واین نهایت زورگوئی ونشانه عصبیت است. نعوذ بالله من اتباع الهوی وهو حسبنا ونعم الوکیل.
سؤالی دیگر:
و به صاحب کتاب می گوئیم: آیا در بین ائمه حق، افضل از امیر المؤمنین صلوات الله علیه می شناسی؟ اگر بگوید: خیر، می گوئیم: آیا بعد از شرک وکفر کاری زشت تر ومنکری بزرگتر از کار اصحاب سقیفه می شناسی؟ اگر بگوید: خیر، می گوییم: آیا به امر به معروف ونهی از منکر وجهاد تو داناتری یا امیر المؤمنین؟ ناچار باید بگوید: امیر المؤمنین؟ وبه او می گوئیم: چرا آن حضرت با آن قوم جهاد نکرد؟ هر عذری که بیاورد باید مانند آن را از امامیه بپذیرد، زیرا همه مردم می دانند که امروزه باطل قوی تر از سقیفه است واعوان شیطان امروزه بیشترند. پس ما را به ذکر جهاد وذکر آن تشنیع مکن که خدای تعالی آن را در شرایطی واجب کرده است که اگر آن شرایط را می دانستی کلام وکتابت را کوتاه می کردی، ونسأل الله التوفیق.
سؤالی دیگر:
و به صاحب کتاب می گوئیم: آیا حسن بن علی (علیهما السلام) را در سازش با معاویه درستکار می دانید یا خطاکار؟ اگر گوید: درست کار، می گوئیم: آیا او را درستکار می دانید - در حالی که جهاد را ترک کرده واز امر به معروف ونهی از منکر آنچنان که شما بر آن اشاره می کنید روی برگردانیده است -؟ اگر بگویند درستکار می دانیم زیرا مردم او را واگذاشتند واز آنها بر جان خود ایمن نبود وپیروان با بصیرت وی به تعدادی نبودند که بتواند با آنها در برابر معاویه ایستادگی کند وهنگامی که درستی این مطالب را دانستند به آنها می گوئیم: وقتی امام حسن (علیه السلام) با وجود لشکر پدرش واعلام امامتش بر فراز منابر واینکه شمشیر کشید وبه جانب دشمن خدا ودشمنش حرکت کرد، بخاطر این اموری که ذکر می کنید از ادامه جهاد معذور باشد، چرا جعفر بن محمد (علیهما السلام) را در ترک جهاد معذور نمی دانید، با وجود آنکه دشمنان معاصر او چند برابر یاران معاویه بودند واز شیعیانش حتی صد نفر جنگ آزموده نبودند، بلکه قومی از اهل سر بودند که نه جنگی دیده ونه پیکاری را مشاهده کرده بودند، اگر عذرش را بپذیرند که انصاف داده اند، واگر یکی از ایشان نپذیرد از فرق آندو می پرسیم وهیچ فرقی وجود ندارد.
علاوه بر آن، اگر قیاس زیدیه درست باشد، زید بن علی، از حسن بن علی (علیهما السلام) افضل است، زیرا حسن (علیه السلام) سازش کرد اما زید جنگید تا کشته شد، وزشتی مذهبی که زید را بر حسن تفضیل دهد روشن است ونیازی به دلیل دیگری ندارد، وحسبنا الله ونعم الوکیل.
و ما این فصول را در آغاز کتاب خود آوردیم، زیرا نهایت أدله زیدیه وپاسخ آنها در آن آمده است وزیدیه از همه فرقه ها به ما امامیه سخت گیرترند وما در این کتاب انبیاء وحجج الهی صلوات الله علیهم را که دارای غیبت بوده اند ذکر کردیم. ودر پایان کتاب از معمرین تاریخ یاد کرده ایم تا گفتارمان درباره غیبت وطول عمر از حد احاله وامتناع به حد امکان وجواز درآید. سپس نصوص واخباری که درباره قائم دوازدهمین ائمه (علیهم السلام) از خدای تعالی وپیامبر اکرم وائمه یازده گانه صلوات الله علیهم وارده شده ودر آنها وقوع غیبت تصریح گردیده است، ذکر کرده وتصحیح نموده ایم. بعد از آن مولد امام وکسانی که او را مشاهده کرده اند ودلالات ونشانه ها وتوقیعات صادره از آن حضرت را ذکر کرده ایم، تا تأکیدی باشد بر أدله ای که بر منکرین ولی الله ومغیب در سترالله ذکر کرده ایم. والله الموفق للصواب وهو خیر مستعان.

باب ۱ در غیبت ادریس پیامبر (علیه السلام)

آغاز غیبت ها غیبت مشهوره ادریس پیامبر (علیه السلام) است تا به غایتی که کار شیعیانش به جائی رسید که تهیه قوت برایشان دشوار شد وطاغوت زمانه گروهی از آنها را کشت وباقی آنها را فقیر وهراسناک نمود، سپس ادریس پیامبر ظهور کرد وبه شیعیانش مژده فرج وقیام قائمی از فرزندانش را داد که آن نوح (علیه السلام) بود. سپس خدای تعالی ادریس (علیه السلام) را به سوی خود خواند وپیوسته شیعیان نسل اندر نسل در انتظار قیام نوح (علیه السلام) بودند وعذاب سخت طواغیت را تحمل می کردند تا آنکه نبوت نوح (علیه السلام) آشکار گردید.
ابراهیم بن أبی البلاد از پدرش از امام محمد باقر (علیه السلام) چنین روایت کند، گوید: آغاز نبوت ادریس (علیه السلام) آن بود که در زمان او پادشاه جباری حکومت می کرد وروزی سوار بر مرکب شد ودر یکی از گردشگاههایش زمین سرسبز وخرمی را دید که متعلق به یک مؤمن تارک دنیایی بود واز آن خوشش آمد واز وزیرانش پرسید: این زمین از آن کیست؟ گفتند: متعلق به بنده مؤمنی از بندگان پادشاه است، فلان شخص تارک دنیا او را فراخوانده وبدو گفت: این زمین را به من پیشکش کن واو گفت: عیال من از تو بدان نیازمندتر است. گفت قیمت آن را مشخص کن تا بهای آن را بپردازم واو پاسخ داد نه آن را پیشکش می کنم ونه می فروشم از این کار منصرف شو. پادشاه از این سخن برآشفت وغمگین واندیشناک به نزد خانواده خود برگشت واو را زنی بود از طایفه ازارقه(۲) یا کبود چشمان که مورد پسندش بود ودر گرفتاریها با او مشورت می کرد. چون در جای خود قرار گرفت به دنبال آن زن فرستاد تا درباره گستاخی مالک آن زمین با او مشورت کند وآن زن آمد وچهره پادشاه را غضبناک دید وگفت: پادشاها! چه ناگواری رخ داده که خشم از رخسارت نمایان است؟ بازگو پیش از آنکه اقدامی از شما سرزند وشاه داستان زمین وگفتگوی فیمابین را بازگفت. آن زن گفت: ای پادشاه این کار برای کسی مهم است که قدرت تغییر وانتقام را نداشته باشد واگر دوست نمی داری که او را بی دلیل بکشی، من این کار را عهده دار می شوم وزمین را با دلیل در اختیار تو قرار خواهم داد وآن دلیل نزد مردم مملکت، در بردارنده عذر تو خواهد بود. شاه گفت: آن چیست؟ زن گفت: گروهی از یاران ازارقه خود را به نزد او می فرستم تا او را به نزد تو آورند وعلیه او گواهی دهند که از دین تو بیزاری جسته وقتل واخذ املاکش بر تو رواست. گفت: آن کار را انجام بده، راوی گوید: وآن زن را یارانی از ازارقه بود که بر دین او بودند وقتل مؤمنان تارک دنیا را جایز می دانستند وبه دنبال ایشان فرستاد وبه نزد او آمدند وبه آنها دستور داد که علیه فلان شخص رافضی نزد پادشاه گواهی دهند که از دین پادشاه برگشته است وآنها هم گواهی دادند واو را کشت وزمینش را تصاحب کرد. در این هنگام خدای تعالی خشمگین گردید وبه ادریس وحی کرد که به نزد این بنده جبارم برو وبه او بگو: آیا به این راضی نشدی که بنده مؤمنم را کشتی؟ زمین او را هم در اختیار خود در آوردی وخانواده او را محتاج وگرسنه ساختی! بدان به عزت خود سوگند که در آخرت از تو انتقام کشم ودر دنیا پادشاهی را از تو سلب کنم وشهرت را ویران سازم وعزتت را به ذلت مبدل کنم وبدن آن زنت را خوراک سگان سازم که ای بدبخت! حلم من ترا فریفته است.
و ادریس با رسالت پروردگارش به نزد او آمد در حالی که بر تختش نشسته بود ویارانش به گردش حلقه زده بودند وگفت: ای جبار! من رسول الهی به جانب تو هستم واو خطاب به تو می فرماید: آیا به این راضی نشدی که بنده مؤمنم را کشتی؟ زمین او را هم در اختیار خود در آوردی وخانواده او را محتاج وگرسنه ساختی! بدان به عزت خود سوگند که در آخرت از تو انتقام می کشم ودر دنیا پادشاهی را از تو گرفته وشهرت را ویران می سازم وعزتت را به ذلت مبدل کرده وبدن آن زنت را خوراک سگان سازم. آن پادشاه ستمکار گفت: ای ادریس! از نزد من بیرون رو وخودت را بر من مقدم دار.
سپس زنش را خواست وسخنان ادریس را به اطلاع او رسانید آن زن گفت: رسالت خدای ادریس ترا به هراس نیفکند، من کسی را می فرستم تا او را بکشد ورسالت خدایش وآنچه که برای تو آورده باطل شود، شاه گفت: اقدام کن. وادریس نیز یارانی از مؤمنان تارک دنیا داشت که با وی انجمن می کردند وبا یکدیگر مؤانست داشتند. وادریس به آنها گزارش وحی الهی ورسالتش به نزد آن جبار وابلاغ کلام الهی همه را بدانها گفت وآنها بر ادریس ویارانش دلسوزی کرده وترسیدند که او را بکشد.
زن آن جبار چهل تن از ازارقه را به نزد ادریس فرستاد تا او را بکشند وآنها به انجمنی که او با یاران خود می نشست رفتند واو را نیافتند وبرگشتند، یاران ادریس آنها را دیده واحساس کرده که آنها آمدند تا او را بکشند ودر جستجوی وی برآمده واو را یافته وگفتند:
ای ادریس! مواظب خودت باش که این جبار قاتل تو است، امروز چهل تن از ازارقه را فرستاده بود تا ترا بکشند، از این شهر بگریز! وادریس نیز همان روز با چند نفر از یارانش از آن شهر کناره گرفت وسحرگاه با پروردگارش به مناجات برخاسته وگفت: ای خدای من مرا به نزد این جبار فرستادی ومن نیز ابلاغ کلام ترا کردم واو مرا به قتل تهدید کرده است واگر به من دسترسی پیدا کند مرا خواهد کشت. خدای تعالی وحی فرمود که از او دوری کن واز قریه اش بیرون شو ومرا با او واگذار که به عزتم سوگند که فرمانم را درباره او جاری سازم وکار تو ورسالت ترا درباره او انجام خواهم داد. ادریس گفت: ای خدای من حاجتی دارم وخدای تعالی فرمود: بخواه که بر آورده است، گفت: از تو مسئلت می کنم که بر این قریه وحومه آن وآنچه در آن است باران نفرستی تا من آن را درخواست کنم. خدای تعالی فرمود: ای ادریس! در این صورت قریه ویران می شود ومردمش دچار سختی وگرسنگی می شوند، ادریس گفت: گرچه ویران شود ودچار سختی وگرسنگی شوند، خدای تعالی فرمود: آنچه خواستی عطا کردم وهرگز باران بر آنها نفرستم تا تو درخواست کنی ومن شایسته ترین فردی هستم که به وعده اش وفا کند.
ادریس موضوع درخواست خود از خدای تعالی ونباریدن باران بر ایشان را به یاران خود خبر داد ووحی ووعده الهی را که باران بر ایشان نفرستد تا خودش درخواست کند همه را باز گفت وگفت ای مؤمنان از این قریه بیرون شده وبه قریه های دیگر روید، آنها هم خارج شدند وعده ایشان در آن روز بیست نفر بود که در قراء دیگر متفرق شدند وخبر ادریس ومسألت او از خدای تعالی در قریه ها شایع شد وادریس خود به بالای کوه بلندی در میان غاری پناهنده شد وخدای تعالی نیز فرشته ای بر او گمارد که هر شامگاه غذایش را بیاورد وروزها هم روزه می گرفت وفرشته نیز افطاری می آورد، در این میان، خداوند پادشاهی آن جبار را گرفت واو را کشت وشهرش را ویران وزنش را خوراک سگان کرد، به خاطر خشمی که بر آن مرد مؤمن گرفته بود.
بعد از آن جبار، گنهکار دیگری در شهر ظاهر شد وپس از بیرون رفتن ادریس از آن شهر مدت بیست سال گذشت واز آسمان حتی یک قطره باران نبارید ومردم دچار سختی شدند وحالشان به وخامت گرائید واز شهرهای بسیار دور غذا وارد می کردند وچون سختی به نهایت رسید، بعضی از ایشان به نزد بعضی دیگر رفته وگفتند: این مصیبتی که بر ما نازل شده است به سبب درخواست ادریس است که از پروردگارش مسألت کرده باران بر ایشان نفرستد تا خود نزول باران را از او بخواهد وادریس از دید ما مخفی شده وجایگاه او را نمی دانیم وخداوند از او به ما مهربان تر است وبا هم اتفاق کردند که به درگاه خدا توبه کرده واو را بخوانند وبه درگاهش انابه کنند ودرخواست نمایند که آسمان بر آن قریه ومردمش ببارد. پس بر خاکستر ایستاده ولباس سیاه پوشیده وخاک بر سرهای خود پاشیده وبا توبه واستغفار واشک وزاری به درگاه او نالیدند. خدای تعالی به ادریس وحی فرمود که ای ادریس! همشهریان تو با توبه واستغفار وناله وزاری به درگاه من نالیده اند ومن خدای رحمان ورحیمم، توبه را می پذیرم وگناه را می بخشم وبر ایشان رحمت آورده ام وتنها چیزی که مانع استجابت درخواست باران آنهاست گفتگوی توست که از من خواستی باران برایشان نبارم تا آنکه تو مسئلت کنی، پس ای ادریس! از من بخواه تا به فریاد ایشان برسم وباران بر آنها ببارم. ادریس گفت: بارالها! من از تو درخواست نمی کنم. خدای تعالی فرمود: ای ادریس! آیا تو از من درخواست نکردی ومن تو را اجابت نکردم ومن از تو می خواهم که از من مسئلت کنی، پس چرا درخواست مرا اجابت نمی کنی؟ ادریس گفت: بارالها! از تو درخواست نمی کنم.
آنگاه خدای تعالی به فرشته ای که به او فرمان داده بود غذای ادریس را هر شامگاه ببرد وحی فرمود که از ادریس غذا را دریغ داشته وبه او نرساند وچون ادریس آن روز را به شب آورد وغذایش نرسید حزن وگرسنگی او افزون شد وچون شب روز سوم فرا رسید وغذایش نرسید سختی وگرسنگی وحزنش فزونتر شد وطاقتش نماند وپروردگارش را ندا کرد که ای خدای من! رزق مرا از من دریغ داشتی پیش از آنکه مرا قبض روح کنی؟ وخدای تعالی وحی فرمود که ای ادریس! سه شبانه روز غذا از تو دریغ داشتم بی تابی کردی اما از گرسنگی همشهریانت وسختی ایشان ظرف بیست سال بی تابی نکردی وآن را یاد ننمودی! سپس از تو خواستم هنگام سختی ایشان ورحمتم بر آنها از من بخواهی که باران بر آنها بفرستم، اما درخواست نکردی واز سؤالی از من بخاطر آنها دریغ ورزیدی، منهم ترا با گرسنگی تأدیب کردم وبردباریت اندک شد وبیتابیت آشکار گردید، از جایگاهت فرود آی ودر جستجوی معاش خود باش که طلب آن را به چاره اندیشی خودت واگذار کردم.
ادریس (علیه السلام) از جایگاهش فرود آمده وبه شهری در آمد تا غذایی طلب کند که گرسنگی او را زایل کند وچون به شهر درآمد، دودی را دید که از منزلی برمی خاست وبه جانب آن رفت وبر پیرزنی وارد شد که دو قرص نان را روی تابه ای پهن می کرد وبه او گفت: ای زن! آیا به من طعام می دهی که از گرسنگی بی تابم وآن زن گفت: ای بنده خدا! دعای ادریس چیزی اضافه برای ما باقی نگذاشته است تا آن را به کسی اطعام کنیم وسوگند یاد کرد که جز آن، هیچ چیزی ندارد، ومعاش را از مردم شهرهای دیگر طلب کند. ادریس گفت: به اندازه ای به من غذا بده که روح از کالبدم نرود وبتوانم روی پای خود بایستم تا آنکه در جستجوی معاش باشم. زن گفت: آن دو قرص نان است، یکی از آن من است ودیگری از آن پسرم، اگر قوت خودم را بدهم خود خواهم مرد واگر قوت پسرم را بدهم او خواهد مرد واینجا اضافه ای نیست تا آن را به تو بدهم.
گفت: پسر تو کوچک است ونصف قرص نان، او را بس است وبا آن زنده می ماند ونصف دیگر مرا کافی است وبا آن زنده می مانم ودر آن کفایت من واو هر دو هست، آنگاه زن قرص نان خود را خورد وقرص دیگر را بین ادریس وفرزندش بخش کرد وچون فرزندش ادریس را دید که از قرص نان او می خورد به قدری مضطرب شد که قالب تهی کرد! مادرش گفت: ای بنده خدا! فرزندم را از بی تابی بر قوتشش کشتی! وادریس گفت: بی تابی مکن که من به اذن خدای تعالی او را زنده می کنم ودو بازوی بچه را گرفت وگفت: ای روحی که از بدن این بچه بیرون رفتی! به اذن الهی به بدنش بازگرد که من ادریس پیامبرم وروح بچه به اذن الهی به کالبدش برگشت. چون آن زن کلام ادریس واین سخن او را شنید که أنا ادریس وپسرش را دید که پس از مرگ زنده شده است، گفت: من گواهی می دهم که تو ادریس پیامبری واز خانه بیرون رفت وبا صدای بلند فریاد می کرد که شما را به فرج بشارت می دهم که ادریس به شهر شما در آمده است.
ادریس رفت وبر موضع شهر آن جبار اولی نشست وآن را تلی از خاک یافت ومردمی از اهل آن قریه به دورش جمع شدند وبه او گفتند: ای ادریس! آیا به ما رحم نمی کنی در این بیست سالی که به سختی وگرسنگی گذرانیدیم؟ اکنون از خدا بخواه که بر ما باران بفرستد، گفت: نه، مگر آنکه این جبارتان وهمه اقل قریه پیاده وپای برهنه بیایند وآن را از من بخواهند. این مطلب به گوش آن جبار رسید وچهل مرد را فرستاد تا ادریس را به نزد او برند، به نزد او آمده وگفتند: جبار ما را نزد تو فرستاده تا تو را نزد او بریم وادریس آنها را نفرین کرد وآنها مردند وخبر آن به گوش جبار رسید ودیگر بار پانصد مرد را فرستاد تا او را ببرند، آنگاه که به نزد او آمده گفتند: ای ادریس! این جبار ما را به پیش تو فرستاده است تا تو را به نزد او بریم. ادریس گفت: به محل آرمیدن یاران خود بنگرید. گفتند: ای ادریس! بیست سال است که ما را از گرسنگی کشتی، اکنون می خواهی ما را با نفرین بکشی؟ آیا رحم نداری؟ ادریس گفت: من نزد او نخواهم رفت واز خداوند هم برای شما درخواست باران نمی کنم تا به غایتی که جبارتان واهل قریه شما پیاده وپای برهنه به نزد من آیند، پس به نزد او آمدند ودر مقابلش خاضعانه ایستادند در حالی که از او می خواستند که از خدای تعالی بخواهد که بر ایشان باران بفرستد وادریس به آنها گفت: اکنون آری، واز خدای تعالی درخواست کرد که بر قریه آنها ونواحی آن باران بفرستد، ابری از آسمان بر سر آنها سایه انداخت ورعد وبرقی درگرفت وهمان ساعت باران فراوانی بر آنها بارید تا به غایتی که گمان کردند غرق خواهند شد وبه خانه های خود نرسیده بودند مگر آنکه نفوسشان آنها را از فراوانی آب نگران ساخته بود.

باب ۲ ذکر آشکار شدن نبوت نوح (علیه السلام)

عبد الله بن فضل هاشمی گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون خدای تعالی نبوت نوح (علیه السلام) را آشکار کرد وشیعه به فرج یقین کردند بلوی شدن گرفت وکذب واختلاف افزون شد تا به حدی که به شیعه سختی شدیدی رسید وبه نوح هجوم آورده واو را به شدت مضروب کردند تا آنکه سه روز بیهوش افتاد وخون از گوشش ریخت وسپس به هوش آمد، این حادثه پس از سیصد سال از بعثت او رخ داد واو در خلال این مدت شب وروز را دعوت می کرد اما آنها می گریختند، پنهانی آنها را فرا می خواند اجابت نمی کردند، آشکارا ایشان را دعوت می کرد اقبال نمی نمودند، پس از سیصد سال قصد کرد که آنها را نفرین کند، وپس از نماز بامداد بدین منظور نشست که یک دسته از آسمان هفتم بر وی فرود آمدند وآنها سه فرشته بودند سلام کردند وگفتند: ای پیامبر خدا! ما را حاجتی است. فرمود: آن چیست؟ گفتند: نفرین بر قومت را به تأخیر بینداز که آن نخستین سطوتی است که خدای تعالی در زمین آشکار می کند. فرمود: نفرین بر آنها را سیصد سال دیگر به تأخیر انداختم وبه سوی آنها برگشت، وباز ایشان را دعوت کرد وآنها هم همان کارها را کردند تا چون سیصد سال دیگر گذشت واز ایمان آوردن آنها مأیوس شد، برای نفرین آنها هنگام ظهر نشست که یک دسته از آسمان ششم بر وی فرود آمدند وآنها سه فرشته بودند، بر او سلام کردند وگفتند: ما دسته ای از فرشتگان آسمان ششم هستیم که بامداد بیرون شدیم ونیمروز تو آمدیم، سپس از او همان درخواست نمایندگان آسمان هفتم را نمودند وآنها را نیز به همان پاسخ جواب فرمود وبه سوی قوم خود برگشت وبه دعوت آنها پرداخت، اما دعایش جز گریز اثر دیگری در آنها نداشت تا آنکه سیصد سال دیگر گذشت که تتمه نهصد سال بود، پس شیعه به نزد او آمدند واز آنچه از آزار عامه وسرکشان قوم می کشیدند شکایت کردند واز وی خواستند تا برای فرج دعا کند واو به ایشان پاسخ مثبت داد ونماز خواند ودعا کرد آنگاه جبرئیل (علیه السلام) فرود آمد وگفت: خدای تعالی دعای تو را اجابت کرد، پس به شیعه بگو که خرما بخورند وهسته اش را بکارند وآن را پرورش دهند تا میوه دهد وچون میوه دهد فرج ایشان خواهد رسید، پس خدا را حمد وثنا گفت وبه آنها این مطلب را تفهیم کرد وآنها نیز بدان خشنود شدند وخرما خوردند وهسته آن را کاشتند وآن را پرورش دادند تا میوه داد وبا خرمای آن به نزد نوح آمدند وخواهش کردند که به آن وعده وفا کند ونوح (علیه السلام) نیز از خدای تعالی فرج مسئلت کرد وخداوند به وی وحی کرد که به ایشان بگو: همین خرما را هم بخورید وهسته آن را بکارید وچون میوه دهد، فرج شما خواهد رسید وآنها پنداشتند که خلف وعده شده است ویک ثلث آنها از دین برگشتند ودو ثلث دیگر بر دین باقی ماندند وخرما خوردند وهسته اش را کاشتند، چون میوه داد نزد نوح آمدند وبه او خبر دادند وخواستند که به وعده آنها وفا شود، او هم از خدای تعالی فرج مسئلت کرد وخدای تعالی به او وحی کرد که به آنها بگو: همین میوه را هم بخورید وهسته اش را بکارید، یک ثلث دیگر هم از دین برگشتند وتنها یک ثلث باقی ماند وخرما را خوردند وهسته اش را کاشتند وچون میوه داد، آن را به نزد نوح (علیه السلام) آوردند وبه او گفتند: جز قلیلی از ما باقی نماندند وما هم در صورت تأخیر فرج بر خود نگرانیم، که هلاک شویم، پس نوح (علیه السلام) نماز خواند وگفت: پروردگار! از یارانم جز این دسته باقی نمانده است ومی ترسم که اگر فرج به تأخیر افتد آنها نیز هلاک شوند وخداوند به او وحی کرد که دعای تو را اجابت کردم اکنون کشتی بساز وبین اجابت دعا وطوفان پنجاه سال فاصله بود.

۲- عبد الحمید بن أبی دیلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: پس از آنکه نوح (علیه السلام) از کشتی پیاده شد، پنجاه سال زندگی کرد، سپس جیرئیل (علیه السلام) به نزد او آمد وگفت: ای نوح نبوت تو سپری شد وروزگارت به سر رسید، اکنون به اسم اکبر ومیراث علم وآثار علم نبوتی که با توست بنگر وآن را به پسرت سام تحویل بده که من زمین را وانگذارم جز آنکه عالمی در آن باشد که تا بعثت پیامبر دیگر وسیله طاعت من ونجات مردم گردد ومردم را بدون حجت ودعوت کننده به سوی خود وراهنمای به سبیل خود وعارف به امرم وانگذارم که من حکم کرده ام که برای هر قومی رهبری باشد، نیکبختان را به واسطه او هدایت می کنم وبرای بدبختان حجتی خواهد بود. فرمود: نوح (علیه السلام) اسم اکبر ومیراث علم وآثار علم نبوت را به پسرش سام تحویل داد، اما حام ویافث علمی نداشتند که بدان منتفع شوند. فرمود: نوح مژده هود را به آنان داد ودستور داد که از او پیروی کنند وهر ساله وصیتنامه را بگشایند ودر آن بنگرند وآن عید ایشان باشد، چنانچه آدم (علیه السلام) به آنها امر کرده بود. فرمود: از فرزندان حام ویافث، جبارین ظاهر شدند وفرزندان سام علومی را که نزدشان بود مخفی ساختند وپس از نوح سامیان برحام ویافث غلبه یافتند واین همان قول خدای تعالی است که: وترکنا علیه فی الآخرین (الصافات: ۷۸) می فرماید: وواگذاردیم بر او در آخرین، یعنی: واگذارد بر نوح دولت جبارین را وبا او این مطالب محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را تسلیت می دهد. فرمودند: سند وهند وحبش از اولاد حام اند وعرب وعجم از فرزندان سام وایشان دولت یافتند وآن وصیت را عالمی از عالم دیگر به ارث می برد تا آنکه خدای تعالی هود (علیه السلام) را مبعوث فرمود.
۳- علی بن سالم از پدرش از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: چون وفات نوح (علیه السلام) فرا رسید شیعیانش را فراخواند وبه آنها فرمود: بدانید که پس از من غیبتی خواهد بود که در آن طاغوتها ظاهر خواهند شد وخدای تعالی به واسطه قائمی از فرزندان من فرج شما را می رساند، اسم او هود است وخوش سیما وبا طمأنینه وبا وقار است، او در شمایل واخلاق شبیه من است وخداوند هنگام ظهور او دشمنان شما را با طوفان هلاک خواهد ساخت وآنها پیوسته چشم به راه هود بودند ومنتظر ظهور او بودند تا آنکه مدت دراز شد ودل بیشترشان سخت گردید وخدای تعالی هنگام یأس آنها پیامبرش هود را ظاهر ساخته وگرفتاری آنها پایان پذیرفت ودشمنان را با باد عقیمی که ذکرش را فرموده است نابود ساخت، فرموده است: بر هر چه گذشت آن را مانند خاکستر کرد. سپس بعد از آن غیبت واقع شد تا آنکه صالح (علیه السلام) ظاهر گشت.
۴- عبد الحمید بن أبی دیلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: چون خدای تعالی هود (علیه السلام) را مبعوث فرمود بازماندگان اولاد سام به او ایمان آوردند، اما دیگران گفتند: کیست که از ما نیرومندتر باشد وبا باد عقیم هلاک شدند وهود به آنها وصیت کرد وبه ظهور صالح (علیه السلام) مژده داد.

باب ۳ غیبت صالح پیامبر (علیه السلام)

۱- زید شحام از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: صالح زمانی از میان قوم خود غیبت کرد وروزی که غایب شد مردی کامل وخوش اندام وانبوه ریش ولاغر میان وسبک گونه ودر میان مردان متوسط القامه بود وچون نزد قومش برگشت او را از صورتش نشناختند، به سوی قومش برگشت در حالی که مردم سه دسته بودند: منکرانی که هرگز برنگشتند؛ کسانی که اهل شک وتردید بودند؛ ودیگرانی که اهل ایمان ویقین بودند وصالح (علیه السلام) هنگامی که برگشت ابتدا به دعوت اهل شک وتردید پرداخت وبه آنها گفت: من صالح هستم، اما او را تکذیب کردند ودشنام دادند وراندند وگفتند: خدا از تو بیزار باد صالح به شکل تو نبود، فرمود: آنگاه که به نزد منکران آمد، آنان نیز سخن او را نشنیدند وبه سختی از وی دوری کردند، سپس به نزد دسته سوم رفت که اهل ایمان ویقین بودند وبه آنها گفت: من صالح هستم، گفتند: برای ما خبری بازگوی تا شک ما مرتفع شود وما شکی نداریم که خدای تعالی خالقی است که هر کسی را که بخواهد به هر شکلی در می آورد وبه ما خبر داده اند ونیز در میان خود نشانه های قائم را آنگاه که بیاید بررسی کرده ایم وصحت آن به وسیله یک خبر آسمانی محقق می شود. صالح گفت: من صالحی هستم که ناقه را برای شما آوردم.
گفتند: راست گفتی، آن همانست که ما بررسی کرده ایم، آن شتر چه نشانه هایی داشت؟ وصالح گفت: یک روز او آب را می نوشید ویک روز شما، گفتند: به خدا وآنچه آورده ای ایمان آوردیم ودر چنین حالی است که خدای تعالی فرموده است: ان صالحاً مرسل من ربه واهل یقین گفتند: ما به آنچه فرستاده شده است ایمان داریم ومستکبران که همان شک کنندگان ومنکران بودند گفتند: ما به کسی که شما بدان ایمان آوردید کافریم. راوی گوید: گفتم: آیا در آن روز در میان آنها عالمی به صالح بود؟ فرمود: خدا عادلتر از آن است که زمین را بدون عالم گذارد که مردم را به خدای تعالی راهبری کند وآن قوم بعد از خروج صالح تنها هفت روز در حال بلاتکلیفی به سر بردند که امامی را نمی شناختند ولی آنها به همان دین خدای تعالی که در دستشان بود عمل می کردند وبا هم متحد بودند وچون صالح (علیه السلام) ظاهر شد دور او جمع شدند وهمانا مثل قائم مثل صالح (علیهما السلام) است.

باب ۴ غیبت ابراهیم (علیه السلام)

اما غیبت ابراهیم خلیل صلوات الله علیه مانند غیبت قائم ما صلوات الله علیه است وبلکه از آن عجیب تر است، زیرا خدای تعالی نشانه ابراهیم (علیه السلام) را از همان هنگام که در رحم مادرش بود نهان ساخت تا آنکه خدای تعالی به قدرت کامله خود او را از رحم به پشتش در آورد (یعنی آثار حمل در وی نمایان نبود) سپس امر ولادتش را نهان ساخت تا وقتی که مدت غیبت به سر آمد.
۱- ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: پدر ابراهیم (علیه السلام) منجم نمرود بن کنعان بود ونمرود بدون مشورت با او کاری نمی کرد. شبی از شبها در ستاره ها نگریست وچون صبح شد گفت: دیشب امر شگفتی دیدم، نمرود گفت: آن چیست؟ گفت: مولودی را دیدم که در این سرزمین متولد می شود وهلاک ما به دست اوست وبه همین زودی مادرش به او باردار می شود، نمرود از آن خبر تعجب کرد وگفت: آیا زنان بدو باردار شده اند؟ گفت: خیر ودر علم خود یافته بود که مولود را به آتش می سوزانند، اما ندانسته بود که خدای تعالی او را نجات خواهد داد. فرمود: نمرود زنان را از مردان دور ساخته وزنان را در میان شهر محبوس ساخت تا مردی به زنی دسترسی نداشته باشد. فرمود: اما پدر ابراهیم (علیه السلام) با زنش مواقعه کرد وآن زن باردار شد وپنداشت که این همان مولود است، پس به دنبال زنان باقله فرستاد که هر چه در رحم ها بود تشخیص می دادند ودر مادر ابراهیم نگریستند وخدای تعالی آنچه که در رحم بود به پشت چسبانید وقابله ها گفتند ما چیزی در شکم او نمی بینیم وچون مادر ابراهیم او را به دنیا آورد، پدرش خواست تا او را به نزد نمرود برد، پس زنش گفت: فرزندت را به نزد نمرود مبر که او را خواهد کشت، بگذار او را به یکی از این غارها ببرم واو را آنجا گذارم تا اجلش فرا رسد وتو فرزندت را نکشته باشی، گفت ببر واو فرزند را به غاری برد واو را شیر داد وبر در غار سنگی نهاد وبرگشت وخدای تعالی نیز روزی وی را در انگشت شست او قرار داد واز شست خود شیر می مکید ورشد او در هر روز مانند رشد دیگران در یک هفته، ورشد هفتگی او مانند رشد ماهانه دیگران ورشد ماهانه وی مانند رشد سالانه دیگران بود ودر آنجا به اراده خداوندی ماند. سپس روزی مادرش به پدرش گفت: اگر اجازه می دادی که به سراغ آن کودک بروم واو را نبینم، می رفتم وپدر گفت برو ومادر به غار آمد وناگهان ابراهیم را دید که چشمانش مانند دو چراغ می درخشد، او را گرفت وبه سینه خود چسبانید وشیرش داد وبرگشت وپدرش از حال کودک پرسش کرد ومادر گفت: او را به خاک سپردم ومدتی به بهانه حاجت بیرون می رفت وخود را به ابراهیم می رسانید واو را در آغوش می کشید وشیر می داد وبرمی گشت وچون ابراهیم به راه افتاد، مادرش آمد وهمان کارها را کرد اما چون خواست برگردد، ابراهیم جامه او را گرفت، مادر گفت چه می خواهی؟ گفت: مرا با خود ببر واو گفت بگذار تا از پدرت اجازه بگیرم.
و پیوسته ابراهیم در غیبت بود وخود را نهان می داشت وامرش را مکتوم می کرد تا آنگاه که ظهور کرد وفرمان خدای تعالی را آشکار نمود وخداوند قدرت خود را درباره وی نمایان ساخت، سپس دوباره غایب شد وآن وقتی بود که پادشاه طاغی او را از شهر بیرون کرد وابراهیم گفت: از شما وآنچه جز خدا می خوانید کناره می گیرم وپروردگار خود را می خوانم وامیدوارم با خواندن پروردگارم بدبخت نباشم وخدای تعالی فرمود: چون از آنها وآنچه که می پرستیدند کناره گرفت، ما اسحاق ویعقوب را به او بخشیدیم وهمه را پیامبر ساختیم واز رحمت خود بدانهابخشیدیم وبرای ایشان لسان صدق علی قرار دادیم. که مقصود علی بن أبی طالب (علیه السلام) است، زیرا ابراهیم از خدای تعالی خواسته بود که برایش در میان پسینیان زبان راستگوئی قرار دهد وخدای تعالی برای او واسحاق ویعقوب لسان صدق علی را قرار داد وعلی (علیه السلام) اخبار فرمود که قائم یازدهمین از فرزندان اوست واو همان کسی است که زمین را پر از عدل وداد می کند همچنان که پر از ظلم وجور شده باشد وبرای او غیبت وحیرتی است که اقوامی در آن گمراه شوند ودیگرانی هدایت یابند واین امر واقع خواه شد همچنانکه او آفریده شده است وعلی (علیه السلام) در حدیث کمیل بن زیاد نخعی اخبار فرموده است که زمین بدون حجت نماند، آن حجت یا ظاهر ومشهور است ویا آنکه نهان ومستور، برای آنکه حجتهای خدا ونشانه های او از میان نرود. ومن این دو خبر را با اسناد آن در این کتاب در باب اخبار امیر المؤمنین (علیه السلام) از امر غیبت نقل کرده ام ودر اینجا دوباره آنها را ذکر کردم، برای آنکه در دنباله داستان ابراهیم (علیه السلام) ذکر آنها لازم بود.
و برای ابراهیم (علیه السلام) غیبت دیگری است که برای اعتبار به تنهایی در بلاد مسافرت کرد.
۲- ابو حمزه ثمالی از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: روزی ابراهیم (علیه السلام) بیرون رفت تا در بلاد سیر کند وعبرت گیرد وبه یک بیابانی در سرزمینی رسید وبناگاه مردی را دید که ایستاده بود ونماز می خواند وفریادش تا آسمان بالا می رفت ولباسش پشمی بود. ابراهیم (علیه السلام) از کار او در شگفت شد ونشست وانتظار کشید تا او از نمازش فارغ شد وچون به طول انجامید او را با دستش حرکت داد وگفت: نمازت را کوتاه کن که مرا حاجتی است، فرمود: آن مرد نیز کوتاه کرد وابراهیم با او نشست وگفت: برای که نماز می خوانی؟ گفت: برای خدای ابراهیم، گفت خدای ابراهیم کیست؟ گفت: آنکس که تو را ومرا آفرید.
ابراهیم گفت: از تو خوشم آمده است ودوست دارم در راه خدای تعالی با تو برادری کنم، منزلت کجاست تا اگر خواستم به زیارت وملاقات تو بیایم، آن مرد گفت: منزل من پشت این آب است - وبا دستش به دریا اشاره کرد - ولی مصلای من همینجاست واگر خواستی مرا در همین موضع خواهی دید ان شاء الله، سپس آن مرد به ابراهیم گفت: آیا حاجتی داری؟ ابراهیم گفت: آری، آن مرد گفت: حاجت تو چیست؟ ابراهیم بدو گفت: یا تو خدا را بخوان ومن آمین گویم ویا آنکه من می خوانم وتو بر دعای من آمین گو. آن مرد گفت: برای چه به درگاه خدا دعا کنیم؟ ابراهیم گفت: برای مؤمنان گنهکار، مرد گفت: خیر، ابراهیم گفت: برای چه؟ واو گفت: زیرا من خدا را سه سال است که خوانده ام وتاکنون اجابتی ندیده ام ومن از خدای تعالی خجالت می کشم که دعای دیگری کنم، مگر آنکه بدانم مرا اجابت کرده است. ابراهیم گفت: دعای تو چیست؟ مرد گفت: من روزی در همین مصلا بودم که نوجوانی بر من گذشت که با هیبت بود ونور از پیشانیش می درخشید، گیسوانش را در پشت سرش انداخته بود وگاوی را می راند که گویا آن را روغن زده بودند وگوسفندانی را می راند که فربه وگرانبهایند، از دیدار او تعجب کردم وبدو گفتم: ای غلام! این گاو وگوسفند از کیست؟ گفت: از آن من است. گفتم: تو کیستی؟ گفت: من اسماعیل پسر ابراهیم خلیل الله ام. در آن هنگام به درگاه خدا دعا کردم ومسئلت نمودم که خلیل خود را به من بنمایاند. ابراهیم گفت: من ابراهیم خلیل الله ام وآن نوجوان نیز پسر من است، آن مرد در این هنگام گفت: الحمدلله رب العالمین که دعای مرا اجابت کرد. وفرمود: آنگاه مرد گونه های ابراهیم را بوسید وبا وی معانقه کرد وسپس گفت: اکنون برای دعا آماده ام، دعا کن تا بر دعای تو آمین گویم وابراهیم برای مؤمنین ومؤمنات گنهکار تا روز قیامت دعا کرد ومغفرت ورضای خداوند را برای آنها مسئلت نمود وآن مرد نیز بر دعای ابراهیم آمین گفت.
راوی گوید: امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: دعای ابراهیم به شیعیان مؤمن وگنهکار ما تا روز قیامت خواهد رسید.

باب ۵ غیبت یوسف (علیه السلام)

اما غیبت یوسف (علیه السلام) بیست سال به طول انجامید ودر این مدت یعقوب (علیه السلام) روغن بر گیسوان نزده وسرمه نکشیده وعطر استعمال نکرده وبه زنان نزدیک نشده بود تا آنکه خدای تعالی پریشانی یعقوب را برطرف کرد ویوسف وبرادرانش وپدر ومادر وخاله اش را به گرد یکدیگر جمع کرد. سه روز این غیبت را در چاه وچند سال آن را در زندان وباقی سنوات را در امارت بود. یوسف در مصر بود ویعقوب در فلسطین وبین آنها نه روز مسافت بود ودر دوران غیبتش احوال مختلفی بر وی عارض شد. برادرانش اتفاق کردند او را بکشند، سپس او را به چاه عمیقی انداختند، آنگاه او را به بهای اندکی که چند درهم معدود بود فروختند، بعد از آن گرفتاری زن عزیز مصر وچندین سال در زندان به سر بردن پیش آمد وسپس امیر مصر گردید وخدای تعالی اوضاع پریشان او را سامان داد وتأویل خوابش را به وی نمایاند.
۱- هشام بن سالم از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: یک اعرابی به نزد یوسف آمد تا از او طعامی بخرد وبه او فروخت وچون از آن کار فارغ شد یوسف بدو گفت: منزلت کجاست؟ او گفت: در فلان مکان، فرمود: یوسف به او گفت: چون به فلان وادی رسیدی بایست وفریاد کن: ای یعقوب! ای یعقوب! مرد بزرگوار نیکومنظر وتنومند وخوش چهره ای خواهد آمد وبه او بگو: من در مصر مردی را ملاقات کردم که به شما سلام رسانید وگفت: امانت تو نزد خدای تعالی ضایع نشده است. فرمود: اعرابی رفت وبدان موضع رسید وبه غلامانش گفت: شترها را نگه دارید، سپس فریاد زد: ای یعقوب! ای یعقوب! مرد نابینای بلند قامت ونیکومنظری در حالی که دستش به دیوار بود پیش آمد، مرد به او گفت: آیا تو یعقوبی؟ گفت: آری، آنگاه پیام یوسف را بدو رسانید.
فرمود: یعقوب بیهوش بر زمین افتاد وچون به هوش آمد گفت: ای اعرابی! آیا از خدای تعالی حاجتی داری؟ گفت: آری، من مردی ثروتمندم وزنم دختر عموی من است وتاکنون فرزندی برایم نزائیده است، دوست دارم دعا کنی تا خداوند فرزندی به من عطا کند. فرمود: یعقوب وضو ساخت ودو رکعت نمازگزارد سپس به درگاه خدای تعالی دعا کرد وزنش چهار شکم یا فرمود شش شکم حامله شد وهر بار نیز دوقلو زائید.
پس یعقوب می دانست که یوسف نمرده وزنده است وخدای تعالی پس از یک دوره غیبت او را به زودی ظاهر می سازد وبه فرزندانش می گفت: من از جانب خداوند چیزی را می دانم که شما نمی دانید وخاندان وخویشانش به واسطه آنکه از یوسف یاد می کرد او را خرفت می شمردند تا آنگاه که بوی یوسف را استشمام کرد وگفت: من بوی یوسف را می یابم اگر مرا کم عقل ونادان ندانید، گفتند: به خدا سوگند که تو در بیراهه قدیم خود هستی وچون بشیر آمد که همان پسرش، یهودا بود وپیراهن یوسف را به رویش انداخت ودو مرتبه بینا گردید، گفت: آیا به شما نگفتم که من از جانب خدا چیزی را می دانم که شما نمی دانید؟
۲- مفضل از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: آیا می دانید که پیراهن یوسف چه بود؟ گفتم: خیر، فرمود: چون آتش برای ابراهیم افروخته شد، جبرئیل برایش یک جامه بهشتی آورد وبر او پوشانید وبه واسطه آن سرما وگرما بر وی زیان نمی رسانید وچون مرگ ابراهیم (علیه السلام) فرا رسید آن را در بازوبندی نهاد وبر اسحاق آویخت، اسحاق نیز آن را بر یعقوب آویخت وهنگامی که یوسف به دنیا آمد، یعقوب آن را بر یوسف آویخت وآن در بازوی وی بسته بود تا کارش بدانجا کشیده شد وچون یوسف آن پیراهن را از میان آن بازوبند بیرون کشید، یعقوب رائحه آن را استشمام کرد واین همان قول خدای تعالی است که انی لأجد ریح یوسف لو لا أن تفندون وآن این پیراهن بود که از بهشت آمده بود. راوی گوید: گفتم فدای شما آن پیراهن به که رسید؟ فرمود: به اهلش وسپس فرمود: هر پیامبری که علمی یا چیز دیگری را به ارث برد همه به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ویا آل محمد (علیهم السلام) رسید.
و روایت شده است که چون قائم (علیه السلام) ظهور کند پیراهم یوسف در بر اوست وعصای موسی وخاتم سلیمان (علیهم السلام) همراه اوست.
دلیل آنکه یعقوب (علیه السلام) می دانست که یوسف (علیه السلام) زنده است وبرای ابتلاء وآزمایش از او غائب شده است این است که وقتی فرزندانش گریان به نزد او آمدند به ایشان گفت: ای فرزندانم! چرا گریه می کنید وواویلا براه انداخته اید وچرا عزیزم یوسف را در میان شما نمی بینم؟ گفتند: ای پدر! ما رفتیم مسابقه بدهیم ویوسف را بر سر کالای خود گذاشتیم وگرگ او را خورد وتو حرف ما را باور نمی کنی گرچه راستگو باشیم واین پیراهن اوست که برایت آورده ایم. گفت: آن را به من دهید وبدو دادند وآن را بر صورت خود نهاد وبیهوش بر زمین افتاد، وقتی به هوش آمد به آنها گفت: ای پسران من! آیا شما نمی پندارید که عزیزم یوسف را گرگ دریده است؟ گفتند: چرا، گفت: پس چرا بوی گوشت او به مشامم نمی رسد وچرا پیراهن او را صحیح وسالم می بینم؟ فرض کنید پیراهن از طرف پائین از تنش بیرون آمده باشد، چگونه گریبان وسرشانه هایش پاره نشده است وچگونه گرگ می تواند او را بدرد وپیراهنش پاره نشده باشد؟ این گرگ دروغ است وفرزندم مظلوم است. نفس سرکشتان شما را فریفته است، من صبر جمیل پیشه می کنم وخدا بر آنچه وصف می کنید یاری کنند است. آن شب از آنها روی گردان شد وبا آنها سخن نگفت وبر یوسف مرثیه سرایی می کرد ومی گفت:
حبیبم ای یوسفی که ترا بر جمیع فرزندانم برگزیدم واو را از من ربودند! حبیبم ای یوسفی که در بین فرزندانم به تو امیدوار بودم واو را از من ربودند! حبیبم ای یوسفی که دست راستم را زیر سرش می نهادم ودست چپم او را نوازش می کرد واو را از من ربودند!
حبیبم ای یوسفی که در تنهایی انیس من بود واو را از من ربودند! حبیبم ای یوسف! ای کاش می دانستم که تو را در کدام کوه رها کرده اند! یا در کدام دریا غرق کرده اند!
حبیبم یوسف! ای کاش با تو بودم وبلایی که به تو رسیده به من نیز می رسید!
و دلیل دیگر بر آنکه یعقوب (علیه السلام) می دانست که یوسف (علیه السلام) زنده ودر غیبت است این سخن اوست که گفت: امید است که خداوند همه را به من برساند، وسخن دیگر او که به فرزندانش گفت: ای فرزندانم بروید واز یوسف وبرادرش جستجو کنید واز رحمت خدا ناامید نباشید که از رحمت خدا جز قوم کافر ناامید نباشند.
و امام صادق (علیه السلام) فرمود: یعقوب (علیه السلام) به ملک الموت گفت: به من بگو که مردم را مجتمعاً قبض روح می کنی ویا جدا جدا؟ گفت: جدا جدا، گفت: در زمره کسانی که قبض روح کردی آیا روح یوسف بود؟ گفت: خیر، اینجا بود که به فرزندانش گفت: بروید واز یوسف وبرادرش جستجو کنید.
پس حال کسانی که امروز عارف به امام زمان غائب (علیه السلام) هستند، مانند حال یعقوب است که به یوسف وغیبتش عارف بود وحال جاهلان به او وبه غیبتش ودشمنان امر او، حال خاندان وخویشان اوست که کار جهالت آنها درباره یوسف وغیبت وی به جایی رسید که به پدرشان یعقوب گفتند: به خدا سوگند که تو در گمراهی دیرین خود هستی.
و سخن یعقوب آنگاه که بشیر پیراهن یوسف را بر روی یعقوب انداخت واو بینا شد وگفت: آیا به شما نگفتم که من از جانب خداوند چیزی را می دانم که شما نمی دانید، دلیلی است بر آنکه او می دانست یوسف زنده است وبرای گرفتاری وآزمایش غایب شده است.
۳- سدیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: در قائم سنتی از یوسف است، گفتم: گویا خبر او یا غیبت او را ذکر می کنید؟ فرمود: این مردم خوک صفت منکر نیستند که برادران یوسف اسباط واولاد پیامبران بودند، با یوسف که برادرشان بود وآنها هم برادر وی بودند تجارت کرده وداد وستد نمودد ووی را نشناختند تا آنگاه که گفت: من یوسفم واینهم برادر من است! پس چرا منکر می شوند که خدای تعالی در روزگاری بخواهد حجتش را از آنها پنهان کند؟ یوسف روزی پادشاه مصر بود وبین او وپدرش هجده روز فاصله بود واگر خدای تعالی می خواست که مکان وی را به او بنمایاند می تواسنت، به خدا سوگند وقتی به یعقوب وفرزندانش مژده رسید، نه روزه خودشان را به مصر رسانیدند، چرا این مردم منکرند که خدای تعالی با حجت خود همان کند که با یوسف کرد، در بین ایشان گردش کند ودر بازارهای آنها راه رود وبر بساط آنها پا نهد وآنها او را نشناسند تا آنگاه که خدای تعالی به او اذن دهد که خود را به آنها معرفی سازد همان گونه که به یوسف اذن داد آنگاه که به ایشان گفت: آیا می دانید که نادان بودید چه بر سر یوسف وبرادرش آوردید؟ گفتند: آیا تو خودت یوسف نیستی؟ گفت: من یوسفم واینهم برادر من است!

باب ۶ غیبت موسی (علیه السلام)

۱- امیر المؤمنین (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: وقتی وفات یوسف (علیه السلام) فرارسید شیعیان وخاندان خود را جمع کرد وحمد وثنای الهی به جای آورد وسپس به آنها گفت: سختی شدیدی به آنها خواهد رسید که در آن مردانشان را بکشند وشکم زنان باردارشان را پاره کنند وکودکانشان را سر ببرند تا آنگاه که خداوند حق را در قائم که از فرزندان لاوی بن یعقوب است ظاهر سازد واو مردی گندمگون وبلند قامت است وصفات او را بر شمرد، پس ایشان به آن وصیت متمسک شدند وغیبت وشدت بر بنی اسرائیل واقع شد وآنها مدت چهارصد سال منتظر قیام قائم بودند تا آنکه ولادت او را بشارت دادند وعلامات ظهورش را مشاهده کردند وسختی آنها شدت یافت وبا سنگ وچوب به ایشان حمله کردند وفقیهی که به احادیث او آرامش می یافتند تحت تعقیب قرار گرفت واو مخفی شد وبا او نامه نگاری کردند وگفتند: ما در گرفتاریها به کلام تو آرامش می یافتیم، پس آن فقیه ایشان را به بیابانها برد ونشست وبا آنها حدیث قائم وصفات او ونزدیکی ظهور او را می گفت وآن شب شبی مهتاب بود ودر این میانه موسی (علیه السلام) درآمد ودر این هنگام او نوجوان بود واز سرای فرعون به پشت گردشگاه آمد واز موکب خود کناره گرفت ودر حالی که سوار بر قاطری بود وطیلسان خزی بر دوش داشت به نزد ایشان آمد، چون آن فقیه او را بدید، از صفاتش او را شناخت، برخاست وبر قدوم او افتاد وبر آن بوسه داد وگفت: سپاس خدایی را که مرا از دنیا نبرد تا آنکه تو را به من نشان داد وچون پیروانش چنین دانستند که او صاحب ایشان است وبه شکرانه خدای تعالی بر زمین افتادند وموسی (علیه السلام) جز این نگفت که امیدوارم خداوند در فرج شما تعجیل کند وبعد از آن غایب شد وبه شهر مدین رفت وآن سالیان را نزد شعیب مقام کرد واین غیبت دوم از غیبت اولی بر آنها سخت تر بود وآن پنجاه وچند سال مقدر گشت، وگرفتاری آنها شدت گرفت وآن فقیه نیز خود را مخفی ساخت وکسی را به نزد او فرستادند وگفتند ما بر استتار تو شکیبایی نداریم، پس به بیابانی بیرون شد وآنها را خواست وآنها را خوشدل ساخت وبه آنها اعلام کرد که خدای تعالی به او وحی کرده است که پس از چهل سال فرج ایشان را خواهد رسانید همگی گفتند: الحمدلله وخدای تعالی وحی فرمود که به ایشان بگو بخاطر الحمدلله که بر زبان جاری کردید آن را به سی سال تقلیل دادم، گفتند: کل نعمه فمن الله، هر نعمتی از جانب خداوند است، وحی آمد که به آنها بگو آن را بیست سال کاهش دادم، گفتند: لا یأتی بالخیر الا الله این خداست که خیر جاری می کند، وحی آمد که به آنها بگو آن را به ده سال کاستم، گفتند: لا یصرف السوء الا الله این خداوند است که بدی را دور می سازد وخداوند به آن فقیه وحی کرد که به ایشان بگو: از جای خود حرکت نکنید که اذن فرج شما را دادم، در این میان موسی (علیه السلام) در حالی که سوار بر حماری بود ظاهر شد وآن فقیه خواست او را به شیعیان معرفی کرده وموجبات استبصار آنها را فراهم سازد موسی آمد وفقیه پرسید فرزند که هستی؟ گفت: فرزند عمران، گفت: او فرزند کیست؟ گفت: فرزند قاهث فرزند لاوی فرزند یعقوب، گفت: چه آورده ای؟ گفت: رسالت از جانب خدای تعالی. آن فقیه برخاست وبه دست موسی بوسه داد سپس در میان ایشان نشست وآنها را خوشدل ساخت ودستورات موسی را به ایشان ابلاغ کرد وسپس ایشان را متفرق ساخت واز این زمان تا فرج ایشان که به غرق فرعون حاصل شد، چهل سال فاصله بود.
۲- محمد حلبی از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: چون وفات یوسف بن یعقوب فرا رسید خاندان یعقوب را که بالغ بر هشتاد نفر بودند گرد آورد وگفت: این قبطیان به زودی بر شما پیروز شده وبدترین عذاب را به شما بچشانند وخداوند نجات شما را به دست مردی از فرزندان لاوی بن یعقوب که نامش موسی بن عمران است، قرار داده است، او جوانی بلند قامت با گیسوانی مجعد وگندمگون است وهر مردی از بنی اسرائیل نام فرزندش را عمران می نهاد وعمران نیز نام فرزندش را موسی می گذاشت.
و أبی بصیر از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: موسی قیام نکرد مگر آنکه پنجاه دروغگو در بنی اسرائیل ظاهر شدند وهمه مدعی بودند که موسی بن عمرانند.
پس خبر به فرعون رسید که بنی اسرائیل مستغرق در اخبار وی اند واو را می جویند وکاهنان وجادوگرانش به وی گفتند: نابودی دین وقوم تو به دست کودکی است که از بنی اسرائیل در این سال متولد می شود. فرعون بر زنان آنها قابله ها گماشت وگفت: هر فرزندی که در این سال متولد شود سرش بریده خواهد شد ویک قابله هم بر مادر موسی گماشت وچون بنی اسرائیل چنین دیدند، گفتند: اگر پسران بکشد وزنان را نگاه دارد، نابود شویم وباقی نمانیم، بیائید قرار بگذاریم که با زنان نزدیکی نکنیم. اما عمران پدر موسی (علیه السلام) گفت: با آنها آمیزش کنید که کار خدایی - گر چه مشرکان کراهت داشته باشند - واقع خواهد شد، بار خدایا هر که آن را حرام بداند من حرام نمی دانم وهر که آن را ترک کند من ترک نخواهم کرد وبا مادر موسی آمیزش کرد واو باردار شد وقابله ای بر مادر موسی گمارد که او را محافظت کند وبا او بر می خاست وبا او می نشست وچون مادر موسی به وی باردار شد محبت وی بر دلش افتاد وحجتهای خدا بر خلق چنین اند، قابله به وی گفت: ای دختر جان! چرا رنگت زرد وتنت آب می شود، گفت: مرا ملامت مکن که چون وضع حمل کنم او را گرفته وسرش را از تنش جدا کنند. گفت: غم مخور که من راز تو را مکتوم می دارم، اما مادر موسی باور نکرد، وچون فرزند را به دنیا آورد به قابله که بدو روی آورده بود التفات کرد وگفت: هر چه که خدا بخواهد! قابله گفت: نگفتم که رازت را کتمان می کنم، سپس فرزند را برداشته واو را به پستو برد وبه اصلاح امر او پرداخت، بعد از آن به نزد نگهبانان رفت وبه آنها که دم در ایستاده بودند گفت: برگردید که خون منقطعی خارج شد وآنان نیز برگشتند ومادر بدو شیر داد وچون از صدای گریه او ترسید که مبادا به وجود او پی برند، خداوند به او وحی کرد که یک تابوتی بسازد وفرزند را درون آن قرار دهد وشبانه آنرا ببرد وبه رودخانه نیل مصر بیفکند، او نیز موسی را در تابوت نهاده وبه دریا انداخت، اما تابوت به نزد مادر بر می گشت واو نیز آن را به دم موج می داد تا آنکه باد بر آن وزید ودر دریا روان ساخت، همین که مادر دید فرزندش را آب می برد خواست فریادی کشد، اما خدای تعالی قلبش را آرام ساخت.
فرمود: زن فرعون زنی صالحه واز بنی اسرائیل بود، به فرعون گفت: اکنون ایام بهار است، مرا از این قصر بیرون بر وبر کنار شط نیل خیمه ای بزن تا در این ایام تفریح تفرجی کرده باشم. در کنار شط نیل چادری برای او زدند وبناگاه تابوت به طرف او پیش آمد. گفت: آیا شما هم بر روی آب آنچه را که من می بینم می بینید؟ گفتند: ای ملکه! به خدا سوگند ما هم می بینیم ووقتی نزدیک شد خود را به آب انداخت وبا دست خود آن را گرفت ونزدیک بود که در آب غرق شود تا جایی که فریاد از نهاد همه برخاست، آن را گرفت واز آب بیرون آورد وبر دامن خود گذاشت ویکباره دید که بچه ای است زیبا وخوشرو ومحبتش بر دل او افتاد، او را در دامن گرفت وگفت: این پسر من است! گفتند: ای والله! چه نیکو گفتی، تو وپادشاه مصر فرزندی ندارید، پس او را فرزند خود بگیرید، برخاست وبه نزد فرعون آمد وگفت: من به پسر بچه پاکیزه وشیرینی رسیدم، او را فرزند خود بگیریم که مایه روشنی چشم من وتو خواهد بود ومبادا که او را بکشی! گفت این بچه از کجا آمده است؟ گفت نمی دانم، جز اینکه آب او را آورده است، وآنقدر گفت وگفت تا فرعون راضی شد. وقتی که مردم شنیدند پادشاه بچه ای را به فرزندی گرفته است، هر یک از سرانی که با فرعون بودند همسرش را فرستاد تا به آن بچه شیر دهد ودایه او باشد، اما آن بچه پستان هیچیک را نگرفت، زن فرعون گفت: برای فرزندم دایه ای بجوئید وهیچ زنی را حقیر نشمرید وموسی هیچ زنی را نپذیرفت ومادر موسی به خواهر وی گفت: به دنبال او برو ببین اثری از او می بینی؟ او رفت به در خانه پادشاه رسید وگفت: شنیده ام که شما به دنبال دایه اید در اینجا یک زن پاکدامنی هست که فرزند شما را می گیرد وبرای شما کفالت می کند. زن فرعون گفت: او را داخل کنید، وقتی که وارد شد زن فرعون پرسید: از کدام خاندانی؟ گفت: از بنی اسرائیل، گفت: ای دخترک برو که به تو نیازی نداریم. زنان گفتند: خدایت عافیت دهد! ببین بچه او را می پذیرد یا نه؟ زن فرعون گفت: بنگرید اگر پذیرفت آیا فرعون راضی می شود که بچه از بنی اسرائیل ودایه نیز از بنی اسرائیل باشد؟ او هرگز راضی نخواهد شد. گفتند: حالا ببین که می پذیرد یا نه؟ زن فرعون گفت: ای دختر برو وبگو بیاید. واو به نزد مادرش آمد وگفت: زن پادشاه تو را خوانده است واو آمد وموسی را بدو دادند او موسی را در دامن خود نهاد وپستان در دهانش گذاشت وشیر به حلق او سرازیر شد. وقتی که همسر فرعون دید که او دایه ای را پذیرفته است برخاست وبه نزد فرعون آمد وگفت: برای فرزندم دایه ای یافته ام که او را پذیرفته است. گفت: از کدام خاندان است؟ گفت: از بنی اسرائیل! فرعون گفت: امکان ندارد، بچه از بنی اسرائیل ودایه از بنی اسرائیل! اما زن فرعون اصرار کرد وگفت: آیا از این بچه می ترسی؟ او پسر توست، در دامن تو پرورش می یابد، تا آنجا که فرعون را از رأیش برگردانیده واو بدین کار رضا داد.
موسی در میان خاندان فرعون پرورش یافت ومادر وخواهرش وآن قابله نیز درباره او چیزی اظهار نکردند تا آنکه مادر وآن قابله در گذشتند وموسی پرورش یافت وبنی اسرائیل هیچ اطلاعی از او نداشتند. فرمود: بنی اسرائیل در جستجوی او بودند واز او پرسش می کردند، اما هیچ خبری از او نداشتند. به فرعون گفتند که بنی اسرائیل در طلب اوست واز او پرسش می کند او هم به دنبال ایشان فرستاد وبر عذاب آنها افزود وبین آنها جدائی انداخت واز خبر گرفتن از موسی وپرسش درباره او بازداشت. فرمود: شبی مهتابی بنی اسرائیل نزد یکی از مشایخ خود که دانشمند بود گرد آمده وگفتند: ما به ذکر احادیث آرامش می یابیم، تا کی وتا چند در این بلا باشیم؟ او گفت: به خدا در این رنج خواهید بود تا خدای تعالی پسری از فرزندان لاوی بن یعقوب را که نامش موسی بن عمران است ظاهر سازد. او نوجوانی بلند بالا با گیسوانی مجعد است در همین گفتگو بودند که موسی سوار بر استری آمد ونزد ایشان ایستاد، شیخ سرش را بلند کرد واو را از صفاتش شناخت وبه او گفت: خدا تو را رحمت کند اسمت چیست؟ گفت: موسی. گفت: فرزند که هستی؟ گفت: فرزند عمران، فرمود: آن شیخ پرید وبر دستان موسی افتاد وبر آن بوسه زد ودیگران نیز به پای او افتادند وبر آن بوسه زدند. موسی ایشان را شناخت وآنها نیز او را شناختند وموسی آنها را به عنوان شیعیان خود انتخاب کرد.
بعد از آن طبق مشیت الهی درنگ کرد، سپس خارج شد وبه شهری از شهرهای فرعون در آمد، در آنجا یکی از شیعیانش با یکی از فرعونیان قبطی منازعه می کرد وآنکه از شیعیانش بود علیه دشمن قبطی اش استغاثه کرد، موسی مشتی بر آن قبطی زد واو افتاد ومرد وموسی (علیه السلام) تنومند ونیرومند بود وذکرش در دهان مرد افتاد وکارش شیوع یافت وگفتند موسی یکی از فرعونیان را کشته است، آن شب را موسی در آن شهر در ترس وانتظار به سر برد وفردای آن روز ناگهان همان مردی را مشاهده کرد که دیروز طلب کمک می کرد وامروز با دیگری گلاویز شده بود، موسی به او گفت: بی گمان تو مرد آشوبگری هستی، دیروز با یکی درافتادی وامروز با دیگری! وچون موسی (علیه السلام) رفت به یاری آن مؤمن وخواست علیه دشمنانش دسی دراز کند، گفت: ای موسی! آیا می خواهی مرا بکشی، همچنانکه دیروز یکی را کشتی؟ تو در زمین قصدی جز گردنکشی نداری ونمی خواهی که از مصلحان باشی واز اقصای شهر مردی دوان دوان آمد وگفت: ای موسی رجال وبزرگان شور کرده اند که تو را بکشند، از شهر بیرون برو که من خیرخواه تو هستم، وموسی ترسان ومنتظر از شهر بیرون آمد، در حالی که نه یاوری داشت ونه مرکبی ونه خادمی، به زمینی سرازیر می شد واز زمینی بالا می رفت تا آنکه به شهر مدین رسید وبه زیر درختی درآمد وآرمیده ودید زیر آن درخت چاهی است وگرد آن گروهی از مردم آب می کشند وبناگاه دو دختر ناتوان را مشاهده کرد که چند گوسفند همراه داشت وبه آنها گفت: کارتان چیست؟ گفتند: پدر ما شیخی پیر است وما دو دختر ناتوان هستیم ونمی توانیم در میان ازدحام مردان رویم وبعد از مردم گوسفندانمان را آب خواهیم داد. موسی (علیه السلام) بر آنها ترحم کرد ودلو آنها را گرفت وگفت: گوسفندان خود را پیش برانید وآنها را آب داد وآن روز پیش از مردم برگشتند، موسی به زیر درخت برگشت ونشست وگفت: خدایا! من بدانچه برایم فرو فرستی محتاجم، ومحتاج بود. آن دو دختر چون برگشتند پدرشان گفت: چه زود در این ساعت آمدید؟ گفتند: مرد صالحی را یافتیم که بر ما ترحم کرد وگوسفندان ما را آب داد. وپدر به یکی از آن دو گفت: برو واو را دعوت کن به نزد من آید. آن دختر با شرم وحیا به نزد موسی آمد وگفت: پدرم تو را دعوت کرد تا مزد آبکشی تو را بدهد.
روایت شده است که موسی (علیه السلام) به آن دختر گفت: راه را به من نشان بده وپشت سرم بیا که ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نمی نگریم، وچون به نزد او آمد وداستان را برای وی باز گفت: فرمود: نترس که از مردم نادان نجات یافتی، یکی از دختران گفت: پدر جان: او را اجیر کن که او بهترین اجیر، مری نیرومند ودرستکار است. گفت: می خواهم یکی از این دو را به زنی به تو دهم به شرط آنکه هشت سال ویا ده سال اجیر من باشی واختیار با توست. وروایت است که موسی ده سال خدمت کرد، زیرا پیامبران به فضل وتمام عمل می کنند.
چون موسی مدت را به انجام رسانید وخانواده خود را به جانب بیت المقدس می برد، شبی راه را گم کرد وبه خانواده خود گفت: همینجا بمانید که من آتشی می بینم، شاید بتوانم برای شما شعله ای ویا خبری از راه بیاورم، چون به آتش رسید درختی را دید که از شاخه تا بن شعله ور است، چون به آتش نزدیک شد آتش واپس رفت، موسی برگشت ودر دل هراسان شد، سپس آن درخت بوی نزدیک شد واز جانب راست وادی که سرزمین مبارکی بود از آن درخت ندایی برخواست که ای موسی! من خدای رب العالمینم وعصایت را بیفکن وچون دید که آن عصا به حرکت درآمد ومانند مار جنی است، روی برگردانید، ورفت وآن را دنبال نکرد که ناگاه اژدهائی شد تنومند وبرنا واز دندانهایش لهیب آتش زوزه کشان خارج می شد که موسی پا به فرار نهاد! خدای تعالی وحی فرمود: برگرد! واو نیز در حالی که می لرزید وزانوهایش بهم می خورد، برگشت وگفت: ای خدای من! آیا این کلامی که می شنوم کلام توست؟ گفت: آری ونترس واو آسوده شد، آنگاه پایش را بر دم آنها نهاد وزیر گلویش را گرفت که بناگاه دستش بر قبضه عصا بود ومار مبدل به عصا گردید وبه او گفته شد: نعلینت را بدر آر که تو در وادی مقدس طوی گام می نهی!
و روایت شده است که مأمور به کندن آنها شد زیرا جنس آنها از پوست حمار مرده بود.
و همچنین روایت شده که مقصود از فاخلع نعلیک، دور ساختن دو هراس است: هراس از نابودی خانواده وهراس از فرعون.
سپس خدای تعالی او را به نزد فرعون ویارانش با دو معجزه ید بیضاء وعصا فرستاد واز امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که به بعضی اصحابش فرمودند: بدانچه ناامیدی امیدوارتر از آنچه امید می داری باش، زیرا موسی بن عمران (علیه السلام) رفت تا برای خانواده خود شعله ای آتش بیاورد، اما به نزد ایشان آمد در حالی که رسول وپیامبر بود وخدای تعالی کار بنده وپیامبرش موسی (علیه السلام) را در یک شب اصلاح فرمود وبا امام قائم دوازدهمین ائمه (علیهم السلام) نیز چنین کند، در یک شب کارش را اصلاح فرماید همچنانکه کار پیامبرش موسی (علیه السلام) را در شبی اصلاح فرمود واو را از حیرت وغیبت به روشنائی فرج وظهور در آورد.
۳- عبد الله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: در قائم (علیه السلام) سنتی از موسی بن عمران (علیه السلام) است، گفتم: سنت او از موسی بن عمران چیست؟ فرمود: پنهانی ولادتش وغیبت از قومش. گفتم: موسی از اهل وقومش چقدر غایب بود؟ فرمود: بیست وهشت سال.
۴- امیر المؤمنین (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمودند: مهدی از ما اهل بیت است وخداوند کار او را یک شبه اصلاح کند. ودر روایت دیگر آمده است که خداوند او را یک شبه اصلاح کند.
۵- ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: در صاحب الأمر چهار سنت از چهار پیامبر وجود دارد، سنتی از موسی وسنتی از عیسی وسنتی از یوسف وسنتی از محمد صلوات الله علیهم اجمعین، اما از موسی ترس وانتظار است، واما از یوسف زندان است، واما از عیسی آن است که درباره او می گویند مرده است ولی او نمرده است، واما از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) شمشیر است.

باب ۷ درگذشت موسی (علیه السلام) وغیبت اوصیاء وحجتهای پس از او تا روزگار مسیح (علیه السلام)

۱- محمد بن عماره از پدرش روایت کند که به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: مرا از وفات موسی بن عمران (علیه السلام) آگاه کن، فرمود: چون اجلش فرا رسید ومدت عمرش به پایان آمد وروزیش به پایان رسید، ملکوت الموت (علیه السلام) به نزد او آمد وگفت: سلام بر تو ای کلیم الله! موسی گفت: وعلیک السلام تو کیستی؟ گفت: من ملک الموتم، گفت: برای چه آمدی؟ گفت: آمده ام تا تو را قبض روح کنم، موسی بدو گفت: از کجا روحم را می گیری؟ گفت: از دهانت، موسی (علیه السلام) گفت: چگونه چنین می کنی در حالی که با این دهان با خدایم جل جلاله تکلم کرده ام، گفت: از دستت، گفت: چگونه چنین می کنی در حالی که با آن تورات را برگرفته ام، گفت: از پایت، گفت: چگونه چنین می کنی در حالی که با آنها بر طور سینا گام نهاده ام، گفت: از چشمانت، گفت: چگونه چنین می کنی در حالی که همیشه به رحمت حق چشم دوخته ام، گفت از گوشت، گفت: چگونه چنین می کنی در حالی که با آنها کلام پروردگارم جل جلاله را شنیده ام.
خدای تعالی به ملک الموت وحی فرمود: جانش را مگیر تا آنکه او باشد که آن را درخواست نماید وملک الموت بیرون آمد وموسی (علیه السلام) تا آنجا که خداوند اراده فرمود زنده بود ویوشع بن نون را خواست وبدو وصیت کرد که امرش را مکتوم بدارد وپس از خود به جانشینش وصیت نماید واز میان قوم خود غایب شد ودر دوران غیبتش مردی را دید که به حفر گوری مشغول بود وبدو گفت: آیا می خواهی در این کار کمکت کنم؟ آن مرد گفت: آری، واو را کمک کرد تا گور را کند ولحد را پرداخت، سپس موسی (علیه السلام) در آن خوابید تا بنگرد چگونه است، پس خدای تعالی پرده ها را کنار زد واو جایگاه خود را در بهشت دید وگفت: ای خدای من! مرا قبض روح کن! وملک الموت جانش را همانجا گرفت ودفنش کرد وخاک بر او ریخت وآنکه به حفر قبر مشغول بود کسی جز ملک الموت نبود که به صورت آدمی در آمده بود واین در صحرای تیه بود وفریاد کننده ای از آسمان ندا در داد که موسای کلیم درگذشت وکیست که دار فانی را وداع نکند؟
و پدرم از جدش واو از پدرش واو از ائمه (علیهم السلام) روایت کرده است که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) پرسش شد که قبر موسی (علیه السلام) کجاست؟ وآن حضرت فرمود: آن بر کنار راه بزرگی پهلوی تل سرخ است.
بعد از آن یوشع بن نون (علیه السلام) به امر نبوت وخلافت قیام کرد وبر آزار وسختی وبلای سرکشان شکیبا بود تا آنکه سه تن از طواغیت در گذشتند وپس از آنها کارش بالا گرفت، اما دو تن از منافقان قوم موسی (علیه السلام) صفوراء دختر شعیب همسر موسی (علیه السلام) را به شورش واداشتند وبه همراهی صد هزار نفر به جنگ یوشع بن نون آمدند واو با ایشان جنگید وبسیاری از آنها کشته شدند وبقیه به اذن خدای تعالی گریختند وصفوراء دختر شعیب اسیر شد ویوشع بن نون به او گفت: در دنیا تو را بخشیدم تا پیامبر خدا موسی (علیه السلام) را ملاقات کرده وشکایت تو وقومت را بدو برم.
صفوراء گفت: واویلا! به خدا اگر بهشت را بر من ارزانی کنند، شرمم آید که پیامبر خدا را در آن ملاقات کنم زیرا که هتک حرمت وی را کرده ام وبر جانشین او شوریده ام.
و ائمه پس از یوشع بن نون زمان داود (علیه السلام) به مدت چهار صد سال پنهان بودند وتعداد آنها یازده تن بود وپیروان هر یک از آنها به نزد آن ائمه آمد وشد داشتند ومعالم دین خود را از آنها می آموختند تا آن که نوبت به آخرین آنها رسید واو غایب شد وپس از ظهورش بشارت به داود (علیه السلام) داد وگفت: داود همان کسی است که زمین را از جالوت ولشکریانش پاک خواهد ساخت وفرج ایشان در ظهور اوست وآنها نیز در انتظار او بودند وچون زمان داود رسید آنان چهار برادر بودند وپدر پیری داشتند وداود در میان ایشان از همه کوچکتر بود وکسی از وی یاد نمی کرد ونمی دانست که او، داود پیامبر است که منتظر اویند، همان کسی که زمین را از جالوت ولشکریانش پاک می سازد، اما شیعیانش می دانستند که او به دنیا آمده وبه سن نیرومندی رسیده است او را می دیدند ومشاهده می کردند اما نمی دانستند که او همان داود است.
پس از آن روزی داود وبرادران وپدرشان با طالوت به جبهه رفته بودند وداود از آنها بازمانده بود ومی گفت در این جبهه چه کاری از من بر می آید وپدر وبرادرانش نیز او را خوار وبی مقدار می شمردند، او در میان گوسفندان پدر باقی مانده بود وآنها را می چرانید وجنگ شدت گرفت ومردم گرفتار شدند، پدرش از جبهه برگشت وبه داود گفت: طعامی به نزد برادرانت ببر تا در برابر دشمن تقویت شوند وداود (علیه السلام) مردی کوتاه قد وکم مو وپاکدل وخوش اخلاق بود به جبهه رفت ودید لشکر به گرد یکدیگر فراهم آمده وهر یک در سنگر خود موضع گرفته است. داود (علیه السلام) به سنگی گذشت وسنگ با ندای بلندی بوی گفت: ای داود! مرا برگیر وجالوت را با من بکش که من برای کشتن او آفریده شده ام. داود آن سنگ را برداشت ودر خرجین خود گذاشت که در آن سنگهایی برای پرتاب به گوسفندان خود جمع می کرد. چون به میان لشکر رسید شنید که امر جالوت را بزرگ می شمارند وبه آنها گفت: چرا امر او را بزرگ می شمارید، به خدا سوگند اگر چشمم به او بیفتد او را خواهم کشت. سخن او را بازگو کردند تا آنکه به طالوت رسید وبه داود گفت: ای جوان! توان تو چقدر است وچه تجربه ای برای خود اندوخته کرده ای؟ گفت: بسا بوده که شیر به گوسفندی از گله ام حمله آورده است ومن خود را به آن رسانیده وسر شیر را گرفته ودهانش را باز کرده وگوسفند را آزاد ساخته ام، وخدای تعالی به طالوت وحی کرده بود که جالوت را کسی می تواند بکشد که زره تو را بپوشد وبر تنش اندازه باشد وزره خود را خواست وداود (علیه السلام) آن را پوشید وبر تنش اندازه بود وطالوت وحاضرانش از بنی اسرائیل متعجب شدند وطالوت گفت: امید است خداوند به دست او جالوت را بکشد. چون صبح شد ودو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند، داود (علیه السلام) گفت: جالوت را به من نشان بدهید وچون او را دید سنگ را برگرفت وبه طرف او پرتاب کرد سنگ میان دو چشمش را شکافت وبه مغز سرش رسید واز مرکب سرنگون شد ومردم گفتند: داود جالوت را کشت واو را به فرمانروائی برگزیدند ودیگر نامی از طالوت نبود. بنی اسرائیل نیز به گرد او در آمدند وخدالی تعالی زبور را بر وی فرو فرستاد وصنعت آهن را تعلیم وی کرد وآن را برایش نرم گردانید، وبه کوهها وپرنده ها دستور داد که به همراه او تسبیح گویند وصدایی خوش به او عطا فرمود که مثل آن شنیده نشده است ودر عبادت توانمندش ساخت واو را پیامبر بنی اسرائیل قرار داد.
روش قائم (علیه السلام) نیز چنین است، او را علمی است که چون وقت خروجش نزدیک شود وآن علم از جانب او منتشر شود وخدای تعالی آن را گویا کرده وندا کند: ای ولی خدا! بدر آی ودشمنان خدا را بکش واو را شمشیری است در غلاف وچون وقت خروجش نزدیک شود از غلاف بدر آید وخدای تعالی آن را گویا کند وآن شمشیر ندا کند: ای ولی خدا! بدر آی، دیگر روانیست که از دشمنان خدا تقاعد کنی. او به در آید ودشمنان خدا را هر کجا بیاید خواهد کشت وحدود خدا را اقامه کرده وبه حکم خدای تعالی فرمان دهد.
مطلب اخیر را در پایان حدیثی که در این کتاب در باب روایاتی که از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در نص بر قائم (علیه السلام) واینکه او دوازدهمین از ائمه (علیهم السلام) است نقل نموده ام.
سپس داود (علیه السلام) اراده فرمود که سلیمان (علیه السلام) را جانشین خود سازد، زیرا خدای تعالی به او چنین دستوری داده بود وچون آن را به بنی اسرائیل اعلام کرد آنها از این موضوع ناخرسند شده ونالیدند وگفتند: می خواهد جوانی را بر ما خلیفه سازد در حالی که در میان ما بزرگتر از او هست. داود (علیه السلام) اسباط بنی اسرائیل را فراخواند وبه آنها گفت: از ناخشنودی شما مطلع شدم، عصاهای خود را به من نشان بدهید، هر عصا که سبز شد ومیوه داد صاحب آن ولی امر وجانشین من است. گفتند: پذیرفتم. فرمود: هر یک از شما نامش را بر عصایش بنویسد ونوشتند، سلیمان هم عصای خود را آورد ونامش را بر آن نوشت. سپس همه را در اتاقی نهاده ودرش را بستند وسران بنی اسرائیل به پاسبانی آن پرداختند وچون صبح شد داود با ایشان نماز بامداد بجای آورد ودر را گشود وعصاها را بیرون آورد، عصاها سبز شده بودند وتنها عصای سلیمان بود که میوه نیز آورده بود، دیگر کار را به داود واگذاشتند او در حضور بنی اسرائیل سلیمان را آزمود وبه وی گفت: ای پسرجان! خنک ترین چیز چیست؟ واو گفت: عفو خداوند از مردم وعفو مردم از یکدیگر. گفت: پسر جان: شیرین ترین چیز چیست؟ گفت: محبت وآن نسیم رحمت خدا در میان بندگانش است. داود از سر خرسندی خندید وسلیمان را در میان بنی اسرائیل گردش داد وبه آنها گفت: این پس از من جانشین من است. سپس سلیمان امر خود را پنهان کرد ودر همان حال ازدواج کرد واز شیعیانش نیز تا آنگاه که خدا خواست مستور بود، بعد از آن روزی زنش گفت: پدر ومادرم فدای تو! چقدر نیکو خصال وخوش رائحه ای! وهیچ مکروهی در تو نیست جز آنکه هزینه تو بر عهده پدرم می باشد، اگر به بازار می رفتی ودر صدد تحصیل روزی بر می آمدی نیکو بود وامیدوارم که خدا تو را ناامید نسازد، سلیمان (علیه السلام) گفت: من تا به حال کار وکسبی نکرده ام وراه ورسم آن را درست نمی دانم، آن روز بازار رفت وگردش کرد وبرگشت وچیزی بدو نرسید وبه زن گفت: چیزی حاصل نشد، زن گفت: عیبی بر تو نیست اگر امروز نبود فردا هست وچون فردا شد به بازار رفت وتمام روز به گردش پرداخت وچیزی عایدش نشد وبازگشت وزن را مطلع ساخت ووی گفت: ان شاء الله فردا خواهد بود وچون روز سوم شد رفت ورفت تا به ساحل دریا رسید وناگاه صیادی را دید وبدو گفت: آیا می خواهی کمکت کنم وچیزی هم به من بدهی؟ گفت: آری واو را کمک کرد ودر پایان کار دو عدد ماهی بدو داد آنها را گرفت وخدای تعالی را سپاس گفت وشکم یکی از آن دو را شکافت، ناگهان دید انگشتری در شکم آن است، آن را برگرفت ودر جامه خود نهاد وماهیها را شست وبه خانه آورد وزنش شادمان شد وبدو گفت: می خواهم پدر ومادرم را دعوت کنی تا بدانند که تو کاسب شده ای، آنها را دعوت کرد وبا یکدیگر غذا خوردند وچون فارغ شدند گفت: آیا مرا می شناسید؟ گفتند: نه به خدا جز آنکه از تو جز خیر ندیده ایم، گوید: انگشتریش را در آورد ودر دست کرد، باد وپرندگان به فریاد درآمدند واو پادشاه شد وآن زن وپدر ومادرش را به بلاد اصطخرد برد وشیعیان به دور او جمع شدند وبه وجود او شاد گردیدند وخداوند سرگردانی غیبت سلیمان (علیه السلام) ا از آنها برطرف ساخت وچون وفاتش فرا رسید به امر خدای تعالی به آصف بن برخیا وصیت کرد واو در میان ایشان بود وشیعیان نزد او آمد وشد می کردند ومعالم دینشان را از او فرا می گرفتند، سپس خدای تعالی آصف را مدت مدیدی غایب ساخت وبعد از آن ظهور کرد وتا آن وقت که خدا خواسته بود در میان ایشان بود، سپس با قومش خداحافظی کرد وبدو گفتند: محل ملاقات ما کجا باشد؟ گفت: بر سر پل صراط، وتا وقتی که خدا خواسته بود از میان ایشان غایب بود وبه واسطه غیبت او بلوی وگرفتاری بر بنی اسرائیل شدت گرفت وبخت النصر بر آنها چیره وهر کدام ایشان را که می یافت می کشت ودر جستجوی فراریان آنها بود وفرزندانشان را اسیر می کرد واز اسیران خاندان یهودا چهار تن را برگزید که دانیال در میان آنها بود واز فرزندان هارون عزیز را برگزید ودر آن روز آنها کودکان صغیری بودند ومدتی در اختیار او بودند وبنی اسرائیل در عذاب سختی بسر می برد، ودانیال پیامبر (علیه السلام) نود سال در دست بخت النصر اسیر بود وچون فضل او را دید وشنید که بنی اسرائیل در انتظار ظهور اوست وامیدوارند که با ظهور او وبه دست او فرج حاصل شود، دستور داد او را در چاه بزرگ ووسیعی انداختند وشیری را همراه او کردند تا او را بخورد، اما آن شیر نزدیک او نرفت، وی دستور داد به او خوراک ندهند، ولی خدای تعالی به دست پیامبری از پیامبرانش بدو خوردنی ونوشیدنی می رسانید ودانیال روزها روزه می گرفت وشبها با خوراکی که به دستش می رسید افطار می کرد وبعد از آن بلوی وگرفتاری بر شیعیان وقومش وکسانی که منتظر او وظهورش بودند شدت گرفت وبیشتر آنها بر اثر طول غیبت در دین شک کردند وچون گرفتاری دانیال (علیه السلام) وقومش به نهایت رسید، بخت النصر در خواب دید که گروهی از ملائکه به چاهی که دانیال در آن بود فرود آمدند وبدو سلام کرده ومژده فرج دادند وچون صبح شد از آنچه بر سر دانیال آورده بود پشیمان شد ودستور داد او را از چاه در آوردند وچون او را آوردند از شکنجه ای که به او داده بود عذرخواهی کرد، سپس تدبیر امور مملکت وداوری بین مردم را بدو سپرد وهر کس از بنی اسرائیل که نهان بود آشکار گردید وسربلند شدند ومؤمنان به فرج به گرد دانیال اجتماع کردند واندکی بر این حال نگذشته بود که دانیال وفات کرد وامر بعد از خود را به عزیر (علیه السلام) واگذار کرد وبنی اسرائیل به نزد او گرد آمدند وبا او مأنوس شدند ومعالم دینشان را از او می گرفتند وخداوند شخص او را یکصد سال غایب ساخت، سپس او را برانگیخت وحجتهای الهی پس از وی نیز غایب شدند وبلوی وگرفتاری بر بنی اسرائیل شدت گرفت تا آنکه یحیی بن زکریا (علیهما السلام) به دنیا آمد ورشد کرد ودر سن هفت سالگی ظهور کرد ودر میان مردم ایستاد وخطبه خواند، حمد وثنای الهی را به جای آورد وأیام الله را به آنها یادآوری کرد وگفت که رنج نیکوکاران به سبب گناهان بنی اسرائیل است وعاقبت از آن متقین می باشد وبه آنها وعده داد که پس از بیست وچند سال با قیام مسیح (علیه السلام) فرج حاصل شود وآنگاه که مسیح (علیه السلام) متولد شد، خدای تعالی ولادتش را مخفی ساخته وشخص او را غایب ساخت، زیرا چون مریم بدو باردار شد او را به مکان دوری کشانید، سپس زکریا وخاله اش به جستجوی او برآمدند وآنگاه به سر وقت او رسیدند که وضع حمل کرده بود ومی گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم ومرا فراموش کرده بودند. خدای تعالی زبان مسیح را گشود تا عذر او باشد وحجت مریم را اظهار کند وچون ظاهر شد گرفتاری وتعقیب بنی اسرائیل شدت گرفت وسرکشان وطواغیت بر آنها فشار آوردند تا جایی که کار مسیح (علیه السلام) بدانجا رسید که خدای تعالی از آن خبر داده است وشمعون بن حمون وشیعیان پنهان شدند تا جایی که کار استتارشان به جزیره ای از جزایر دریا کشید ودر آن اقامت گزیدند وخداوند چشمه های گوناگون را بر ایشان جاری ساخت وبرای آنها میوه های گوناگون آفرید وگاو وگوسفند فراوانی نصیب آنها کرد ویک نوع ماهی که به آن قمد می گفتند به سوی آنها گسیل داشت که نه گوشت داشت ونه استخوان، بلکه صرفاً پوست وخون بود واز دریا بیرون افتاد وخدای تعالی به زنبور عسل دستور داد که بر آن بنشیند ونشست وزنبور عسل به آن جزیره آمد وبر درختان نشستند وکندو ساختند وعسل فراوان شد وآنها بر همه اخبار مسیح (علیه السلام) در این جزیره آگاهی داشتند.

باب ۸ بشارت عیسی بن مریم (علیهما السلام) به خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)

۱- عبد الله بن سلیمان که مردی کتابخوان بود می گوید: در انجیل چنین خوانده ام: ای عیسی! در کار من کوشا باش وبیهودگی مکن وبشنو واطاعت کن، ای فرزند طاهره پاکیزه باکره بتول! من تو را بدون مرد از بطن مریم آفریدم، تو را آفریدم تا نشانه ای برای جهانیان باشی، پس فقط مرا بپرست وبر من توکل کن، کتاب را با دست توانا بگیر وآن را برای مردم سوریا وسریانی تفسیر کن وبه آنها بگو که من خدای دائمی هستم که هیچ زوالی ندارد. پیامبر امی را تصدیق کنید همان که سوار بر شتر است وزره بر تن وتاج که همان عمامه باشد بر سر ونعلین در پا وچوبدستی که همان تازیانه باشد در دست دارد. دو چشمش گشاده وگیراست وپیشانیش صاف وگونه هایش درخشنده وبینی اش راست وقلمی ودندانهایش گشاده است، گردنش صاف ودرخشنده است بمانند یک تنگ نقره وگویا از دو طرف گلویش طلا موج می زند. یک رشته موی لطیف از سینه تا نافش کشیده شده است وشکم وسینه اش مو ندارد، گندمگون است وانگشتانش باریک وکف وقدم مبارکش ستبر است، چون به کسی التفات کند به تمام بدن متوجه او می شود وچون راه رود سنگین وباوقار است وگویا پای از صخره می کند واز بلندی فرود می آید. چون به همراه قومی درآید سربلند وچیره بر ایشان است وعرق روی مبارکش مانند لؤلؤ ومروارید است ورائحه مشک از او می تراود، پیش از وپس از وی بمانندش دیده نشده است، خودش بو وازدواج کننده با زنان وکم فرزند است، نسل او از وجود مبارکه ای است که بیتی در بهشت دارد که در آن شکاف ورگی نیست، در آخرالزمان او را کفالت کند، همچنانکه زکریا مادر تو را کفالت کرد، برای او دو فرزند عزیز است که در راه خدا شهید شوند، کلام او قرآن است ودینش اسلام ومن نیز سلامم، وخوشا بحال کسی که زمان وی را دریابد وشاهد ایام وی باشد وکلامش را بشنود.
عیسی (علیه السلام) گفت: بار خدایا! طوبی چیست؟ فرمود: درختی در بهشت است که من به قدرت خود آن را کاشته ام وآن بر همه بهشت سایه دارد وریشه اش از رضوان وآبش از تسنیم است خنکی آن مانند کافور وطعمش طمع زنجبیل است وهر که از آن جرعه ای نوشد هرگز تشنه نگردد.
عیسی (علیه السلام) گفت: بار خدایا! مرا از آن چشمه سیراب کن. فرمود: ای عیسی! بر بشر حرام است که از آن چشمه بنوشد تا آن که آن پیامبر از آن بنوشد وبر امتها حرام است که از آن بنوشد تا آنکه امت آن پیامبر از آن بنوشد، ای عیسی من تو را به جانب خود بالا می برم ودر آخرالزمان به زمین فرو می فرستم تا شگفتیهای امت آن پیامبر را ببینی وآنها را بر دفع دجال لعین کمک کنی، تو را در وقت صلاه فرو می فرستم تا با ایشان نماز بخوانی. به راستی که آنها امت مرحومه هستند.
و برای عیسی (علیه السلام) چندین غیبت بود که ناشناس در زمین گردش می کرد وقوم وشیعیانش خبری از او نداشتند بعد از آن ظهور کرد وشمعون بن حمون (علیه السلام) را وصی خود ساخت وچون شمعون درگذشت، حجتهای پس از وی غایب بودند، وجستجوی آنها سخت شد وبلوای عظیم شد ودین مندرس وحقوق ضایع گردید وواجبات ومستحبات الهی از بین رفت ومردم به این طرف وآن طرف می رفتند وهیچ چیز را نمی شناختند واین غیبت دویست وپنجاه سال بطول انجامید.
۲- معاویه بن عمار از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: بعد از عیسی بن مریم (علیهما السلام) مردم دویست وپنجاه سال بدون حجت ظاهر گذرانیدند.
۳- یعقوب بن شعیب از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: بین عیسی ومحمد (علیهما السلام) پانصد سال فاصله بود که در دویست وپنجاه سال آن پیامبر ویا عالمی آشکار نبود، راوی گوید: در این مدت مردم چه می کردند؟ فرمود به دین عیسی (علیه السلام) عمل می کردند، گفتم: چه حالی داشتند؟ فرمود: مؤمن بودند، سپس فرمود: زمین هیچگاه از عالم خالی نمی ماند.
و از جمله کسانی که در جستجوی حجت الهی در زمین سفرها کرد سلمان فارسی رضی الله عنه بود که پیوسته از نزد عالمی به نزد عالمی دیگر واز نزد فقیهی به نزد فقیه دیگری می رفت وجستجوی اسرار ورموز الهی می کرد وبه اخبار انبیاء گذشته استدلال می کرد وچهار صد سال در انتظار قیام قائم سید اولین وآخرین محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بود تا آنکه مژده ولادتش را دادند وچون به فرج یقین کرد رهسپار حجاز وتهامه گردید واسیر شد.

باب ۹ خبر سلمان فارسی رضی الله عنه در این باب

راوی گوید: به موسی بن جعفر (علیهما السلام) عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! آیا ما را از سبب اسلام فارسی آگاه نمی کنید؟ فرمود: پدرم برای من بازگو فرمود امیر المؤمنین (علیه السلام) با سلمان فارسی وابوذر وگروهی از قریش نزد قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) اجتماع کرده بودند، امیر المؤمنین (علیه السلام) به سلمان فارسی فرمود: ای ابا عبد الله! آغاز کار خود را به ما گزارش بده، سلمان عرض کرد: ای امیر المؤمنین! به خدا اگر غیر تو می پرسید گزارش نمی دادم، من مردی از اهل شیراز بودم وپدرم از دهقانان بود ونزد پدر ومادرم عزیز بودم، یک روز با پدرم برای شرکت در یکی از جشنهایشان می رفتم که به یک صومعه رسیدم ومردی در آن بود که ندا می کرد: گواهی می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست وعیسی روح الله است ومحمد حبیب الله! وصف محمد در عمق گوشت وپوست من رسوخ کرد ودیگر خوراک وشرابی بر من گوارا نشد. مادرم گفت: ای فرزندم چرا امروز به مطلع آفتاب سجده نکردی؟ من با او به مکابره پرداختم تا آنکه ساکت شد چون به خانه خود بازگشتم دیدم کتابی به سقف اتاق آویخته است، به مادرم گفتم: این چه کتابی است؟ گفت: ای روزبه! وقتی از جشن برگشتیم این کتاب را آویخته دیدم، به آن نزدیک مشو که اگر به آن نزدیک شوی پدرت تو را خواهد کشت، گوید، من خود را نگاه داشتم تا آنکه شب گذشت وپدر ومادرم خوابیدند، برخاستم وکتاب را برگرفتم وبناگاه دیدم که در آن نوشته است: بسم الله الرحمن الرحیم این عهدی است که از خدای تعالی برای آدم، او از صلب آدم پیامبری می آفریند که به او محمد می گویند، به مکارم اخلاق فرمان می دهد واز پرستش بتها باز می دارد ای روزبه! به نزد وصی عیسی برو وبه او ایمان بیاور وآئین گبران فرو گذار. گوید: من فریادی کشیدم وشدتم افزون شد وپدر ومادرم مطلب را دانستند ومرا گرفته ودر چاه عمیقی زندانی کردند وگفتند: اگر از این راه برگشتی که هیچ والا تو را خواهیم کشت وبه آنها گفتم: هر چه می خواهید بکنید که دوستی محمد از دلم بیرون نخواهد شد. سلمان گوید: پیش از خواندن آن نامه، عربی نمی دانستم، آن روز خدای تعالی به من عربی را تفهیم کرد، گوید: در آن چاه ماندم وهر روز چند قرص کوچک نان فرو می فرستادند.
گوید: چون گرفتاریم به درازا کشید، دستانم را به آسمان برداشته وگفتم: بارالها! تو محمد ووصیتش را محبوب من ساختی، پس به حق منزلت او فرج مرا برسان ومرا از این گرفتاری برهان! بعد از آن مردی به نزد من آمد که جامه سفیدی در بر داشت وگفت: ای روزبه! برخیز ودست مرا گرفت وبه صومعه آورد ومن به این سخنان آغاز کردم: أشهد أن لا اله الله وأن عیسی روح الله وأن محمداً حبیب الله. مرد دیر نشین به من رو کرد وگفت: آیا تو روزبه هستی؟ گفتم: آری، گفت: بالا بیا، ومن هم به نزد او بالا آمدم ودو سال کامل به او خدمت کردم ووقتی که وفاتش نزدیک شد، گفت من خواهم مرد، گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت: کسی را نمی شناسم که هم عقیده من باشد، مگر راهبی که در انطاکیه است وچون او را دیدی سلام مرا به او برسان واین لوح را به او بده ولوحی به من داد، چون وفات کرد او را غسل وکفن کرده ودفن نمودم ولوح را برگرفته وبه انطاکیه مسافرت کرده وبه آن صومعه آمدم ومی گفتم: أشهد أن لا اله الا الله وأن عیسی روح الله وان محمداً حبیب الله. دیرنشین به من رو کرد وگفت: آیا تو روز به هستی؟ گفتم: آری، گفت: بالا بیا ومن هم به نزد او بالا آمدم ودو سال تمام او را خدمت کردم ووقتی که نزدیک وفاتش شد، گفت: من به زودی خواهم مرد، گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت: کسی را نمی شناسم که هم عقیده من باشد مگر راهبی در اسکندریه است، چون به نزد او رفتی سلام مرا به او برسان واین لوح را به او بده وچون مرد او را غسل وکفن کرده ودفنش نمودم ولوح را برگرفته وبه آن صعومه رفتم ومی گفتم: أشهد أن لا اله الا الله وأن عیسی روح الله وأن محمداً حبیب الله. مرد دیرنشین رو به من آورد وگفت: آیا تو روزبه هستی؟ گفتم: آری، گفت: بالا بیا ومن هم به نزد او بالا آمدم ودو سال کامل به او خدمت کردم وچون وفات او نزدیک شد به من گفت: من خواهم مرد، گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت کسی را در دنیا نمی شناسم که هم عقیده من باشد وولادت محمد بن عبد الله بن عبد المطلب نزدیک است وچون به نزد او رفتی سلام مرا به او برسان واین لوح را به او بده گوید: چون وفات کرد او را غسل وکفن کرده ودفنش نمودم ولوح را برگرفته وبیرون آمدم وبا گروهی همنشین شده وبه آنها گفتم: آیا طعام وشراب مرا می دهید تا من هم خدمت شما را به جا آورم؟ گفتند: آری، چون خواستند غذا بخورند گوسفندی را بسته وآن را زدند تا مرد وبخشی از آن را کباب وبخشی دیگر را بریان کردند ومن از خوردن آن ابا کردم.
گفتند: بخور، گفتم: من غلام دیرنشین هستم ودیرنشینان گوشت نمی خورند، آن قدر مرا کتک زدند که نزدیک بود بمیرم، یکی از ایشان گفت: دست از او بدارید تا شرابتان بیاید که او نخواهد نوشید وچون شراب را آوردند گفتند: بنوش! گفتم: من غلام دیرنشین هستم ودیرنشینان خمر نمی نوشند. پس بر من حمله آورده ومی خواستند مرا بشکند، گفتم: ای قوم مرا نزنید ونکشید که به بندگی شما اعتراف می کنم وبرده یکی از آنها شدم واو مرا برد وبه یک یهودی به سیصد درهم فروخت. او از داستان من پرسید ومن او را آگاه کردم وگفتم: من گناهی ندارم جز آنک دوستدار محمد وجانشین اویم. یهودی گفت: من تو ومحمد را دشمن می دارم ومرا به بیرون خانه اش برد ویک تل ریگ در مقابل خانه اش بود وگفت: اگر تا صبح این ریگها را از اینجا بر نداری وبه جای دیگر نبری تو را خواهم کشت ومن هم شروع کرده وتمام شب بدان کار مشغول شدم وچون بسیار خسته شدم دستها را به آسمان بلند کرده وگفتم: بارالها! تو محمد ووصیتش را محبوب من ساختی، پس به حق منزلت او گشایش مرا برسان ومرا از این گرفتاری برهان. خدای تعالی بادی فرستاد وآن تل ریگ را از آنجا کنده وبه آن مکانی که یهودی گفته بود برد، چون صبح شد یهودی دید که همه ریگها منتقل شده است، گفت: ای روزبه! تو جادوگری ومن نمی دانم پس تو را از این قریه بیرون می کنم تا آن را نابود نسازی، گوید: مرا بیرون برد وبه یک زن سلمی فروخت او به من محبت فراوانی ابراز می کرد وباغی داشت وگفت: این باغ از آن تو باشد هر قدر می خواهی از آن بخور وهر قدر می خواهی ببخش وصدقه بده!
گوید: تا مدتی که خدا خواست در آن باغ بودم وروزی دیدم که هفت نفر آمدند وابری بر آنها سایه افکنده است، با خود گفتم: همه اینها پیامبر نیستند اما پیامبری در میان آنهاست گوید: آنها آمدند وداخل باغ شدند وابر نیز با ایشان می آمد، چون آمدند در میان آنها رسول خدا وامیر المؤمنین وابوذر ومقداد وعقیل بن ابی طالب وحمزه بن عبد المطلب(۳) وزید بن حارثه بودند داخل باغ شدند واز خرمای های باد زیر می خوردند وپیامبر به آنها می فرمود: باد ریزها را بخورید وضرری به صاحبان آن نزنید. من نزد خانم خود رفتم وبه او گفتم: ای خانم! طبقی خرمای تازه به من ببخش! واو گفت: شش طبق از آن تو باشد آمدم وطبقی رطب برگرفته وبا خود گفتم: اگر در بین ایشان پیامبری باشد از صدقه نمی خورد بلکه از هدیه تناول می کند طبق را مقابل او گذاشتم وگفتم: این صدقه است. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: بخورید: اما رسول خدا وامیر المؤمنین وعقیل ابن ابی طالب وحمزه بن عبد المطلب امساک کردند وحضرت به زید فرمودند: دست دراز کن وبخور! با خود گفتم: این علامتی است وبر خانم خود وارد شده وگفتم: طبقی دیگر به من خرما ببخش! واو گفت: شش طبق از آن تو باشد. گوید: آمدم وطبقی رطب برگرفته ودر مقابل او نهادم وگفتم: این هدیه است دست دراز کرد وفرمود: بسم الله بخورید وهمه دست دراز کرده وخوردند. با خود گفتم: این هم علامتی است. در این بین که پشت سر او دور می زدم به ناگاه به من التفات دوستانه ای فرموده وگفتند: ای روزبه! خاتم نبوت را می جویی؟ گفتم: آری، او رداء از شانه خود برگرفت وناگاه چشمم به مهر نبوت افتاد که بین دو کتف او بود کمی هم مو بر آن قرار داشت، پس بر پای رسول خدا افتادم وبر آن بوسه می زدم. بعد از آن فرمود: ای روزبه! به نزد این زن برو وبگو محمد بن عبد الله می گوید: آیا این غلام را می فروشی؟ آمدم وگفتم: ای خانم من! محمد ابن عبد الله می گوید: آیا این غلام را می فروشی؟ گفت: به او بگو: تو را به چهار صد نخله می فروشم که دویست نخله آن زرد ودویست نخله دیگر سرخ باشد. گوید: به نزد پیامبر آمدم واو را آگاه کردم، فرمود: چه خواسته آسانی! سپس فرمود: ای علی برخیز وهمه هسته ها را جمع کن، آنها را گرفت وکاشت سپس فرمود: آنها را آب بده وامیر المؤمنین آنها را آب داد وهنوز به آخر آنها نرسیده بود که نخلها بیرون آمد وسر به هم داد. آنگاه به من فرمود: بر او وارد شو، بگو محمد بن عبد الله می گوید: جنس خود را بگیر وجنس ما را بده. گوید بر او وارد شدم وآن را بدو گفتم، او نیز بیرون آمد وبه نخلها نگریست وگفت: به خدا تو را نفروشم جز به چهارصد نخلی که همه آنها زرد باشد. گوید: جبرئیل (علیه السلام) فرود آمد وبالهای خود را بر نخلها کشید وهمه آنها زرد شد گوید: سپس به من فرمود به آن زن بگو که محمد می گوید: جنس خود را بگیر وجنس ما را بده، گوید: آن گفتم وآن زن گفت: به خدا یکی از آن درختها از محمد واز تو در نزد من محبوب تر است ومن نیز بدو گفتم: به خدا یک روز با محمد بودن نزد من محبوبتر است از تو وآنچه تو داری. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) مرا آزاد ساخت ونام مرا سلمان نامید(۴).
شیخ صدوق - رضی الله عنه - می گوید: اسم سلمان روزبه فرزند خشبوذان بود وهرگز به مطلع آفتاب سجده نکرده بلکه سجده او برای خدای تعالی بود اما قبله ای که بود بدان سو نماز گزارد شرقی بود وپدر ومادر او می پنداشتند که مانند آنها به مطلع آفتاب سجده می کند وسلمان وصی وصی عیسی (علیه السلام) بود که آنچه بدو سپرده شده است به آخرین اوصیای معصوم برساند که او ابی(۵) (علیه السلام) بود وبعضی گفته اند: که ابی ابو طالب است اما امر بر آنها مشتبه شده است، زیرا از امیر المؤمنین (علیه السلام) از آخرین وصی عیسی (علیه السلام) پرسش شد فرمود: ابی ومردم آن را تصحیف کرده وگفتند: أبی وبه او برده نیز می گفتند.

باب ۱۰ خبر قس بن ساعده ایادی

و فردی مانند قس بن ساعده ایادی که عالم وحکیم بود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را پیش از ولادتش می شناخت ومنتظر ظهور او بود ومی گفت: خدا را دینی است که از دین شما بهتر است وپیامبر اکرم نیز برای او طلب رحمت می کرد ومی فرمود: او در روز قیامت به تنهایی بمانند امتی محشور می شود.
۱- محمد بن مسلم از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: در فتح مکه یک روز رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) کنار خانه کعبه بود که گروهی نماینده بر او وارد شدند وسلام کردند. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: این قوم چه کسانی هستند؟ گفتند: نمایندگان بکر بن وائل. فرمود: آیا از اخبار قس بن ساعده ایادی آگاهی دارید؟ گفتند: آری ای رسول خدا. فرمود: چه می کند؟ گفتند: از دنیا رفته است. فرمود: سپاس خدائی را که پروردگار موت وحیات است، هر شخص طعم مرگ را می چشد. گویا قس بن ساعده ایادی را می بینم که در بازار عکاظ بر شتر سرخ موی خود است وبرای مردم خطبه می خواند ومی گوید: ای مردم! گرد آئید وچون گرد آمدید خاموش باشید وچون خاموش شدید گوش دهید وچون گوش دادید فرا گیرید وچون فرا گرفتید حفظ کنید وچون حفظ کردید باور کنید. آگاه باشید هر که زندگی کرد خواهد مرد وهر که مرد از دست می رود وره که از دست رفت دیگر نمی آید، در آسمان خبر ودر زمین عبرتهائی است، سقفی است برافراشته شده وگهواره ای است نهاده شده وستارگانی در حرکت وشبی در چرخش ودریاهای آبی که فرو نمی رود. قس سوگند یاد می کند که اینها بازیچه نیست ودر ورای اینها امر شگفتی است. چرا مردم را می بینم که می روند وباز نمی گردند؟ آیا اقامت در آنجا را پسندیده ودر آنچا رحل اقامت افکنده اند؟ یا در آنجا رها شده وخوابیده اند؟ قس سوگند یاد می کند که خدا را دینی است که از دین شما بهتر است. سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: خدا قس را رحمت کند، او در روز قیامت به تنهائی به مانند امتی محشور می شود. فرمود: آیا در میان شما کسی هست که از شعار او بداند؟ یکی از آنها گفت: من از او شنیدم که می گفت:

آنان که شدند سوی عقبی - هستند برای ما بصائر
آن کس که درآمده ست برموت - از آن به برون نگشت صادر
دیدم همه را به جانب مرگ - رفتند اکابر واصاغر
آنان که شدند باز نایند - آنان که نرفته اند صایر
من نیز یقین روم بدان سو - چرخ است بر این مدار دایر

حکمت قس بن ساعده ومعرفت او به جایی رسیده بود که پیامبر اکرم از کسانی که از قبیله ایاد بر آن حضرت وارد می شدند، از حکمتهای قس پرسش می کردند وبه آن گوش فرا می دادند.
۲- هشام از پدرش روایت کند که نمایندگانی از قبیله ایاد بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شدند وآن حضرت از حکمتهای قس بن ساعده پرسش فرموده گفتند: قس می گوید:
۱- ای خواننده مرگ! مرده ها در گورند وبر تن آنها از بقیه اثاث زندگانی همان پاره کفنهاست.
۲- آنها را فروگذار که ایشان را روزی است که بر آنها فریاد کنند واز خواب برخیزند همچنان که بیهوش از خوابها بیدار شود.
۳- بعضی از ایشان عریانند وبعضی دیگر در جامه های خود وبعضی از آن جامه ها جدید ونو است وبعضی دیگر تکه تکه وکهنه.
۴- تا آنگاه که به حالی غیر حالت خود برگردند، آفرینشی نو وخلقی که بعد از ایشان آفریده می شوند.
باران است ونبات، پدران ومادران، رونده وآینده، آیاتی به دنبال آیات وامواتی بعد از اموات، روشنی وتاریکی وشبها وروزها وفقیر وغنی وسعید وشقی ونیکوکار وبدکار، خبری برای غافلان باید که هر عاملی عملش را اصلاح کند، چنین نیست، بلکه او خدای یکتاست، نه مولود است ونه والد، اعاده می کند وآغاز می نماید وفردا بازگشت به سوی اوست.
اما بعد، ای گروه یاد! ثمود وعاد کجایند؟ وآباء واجداد کجا هستند؟ آن نیکی که مورد تقدیر وسپاس واقع نشد کجاست؟ وآن زشتی که نقمت وبلا در پی نداشت که دید؟ چنین نیست، به خدای کعبه آنچه آغاز شد دوباره عود می کند واگر روزی برود، روزی دیگر باز می گردد.
و او قس فرزند ساعده فرزند حذاقه فرزند زهر فرزند ایاد فرزند نزار است اولین کسی که از جاهلیت به قیامت ایمان آورد واولین کسی که به عصا تکیه زد، ومی گویند او ششصد سال زیست وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را به اسم ونسب می شناخت ومردم را به قیام او بشارت می داد وبه تقیه عمل می کرد وبه مردم در ضمن مواعظش بدان دستور می داد.
۳- عبد الله بن عباس از پدرش نقل کند که گفت: قس بن ساعده فرزندش را گرد آورد وگفت: برای شکم باقلائی بس است وشیر آمیخته با آب هم آن را سیراب می کند، هر که تو را به چیزی سرزنش کرد در خودش هم مانند آن هست وهر کس به تو ظلم کند، ظالمی بدو ظلم خواهد کرد، اگر بر نفست عدالت ورزی، مافوقت نیز بر تو عدالت ورزد، آنگاه که خواستی از چیزی نهی کنی از خود آغاز کن وچیزی را که نمی خوری گردآوری مکن وچیزی را که محتاج آن نیستی مخور، اگر خواستی چیزی را ذخیره سازی، آن عملت باشد، اگر می خواهی آقای قومت باشی خرجت را بر دیگران منه، اما ثروتت را با آنان در میان نه، با کسی که مشغول است مشورت مکن اگر چه حاذق باشد، وبا گرسنه مشورت مکن گرچه فهیم باشد، وبا ترسو مشورت مکن گر چه ناصح باشد، وطوقی بر گردنت مینداز که جز با مشقت نتوانی آن را برداری، چون دشمنی می کنی عدالت بورز ودر گفتار میانه رو باش وراز دین خود را به امانت نزد کسی مگذار گر چه خویشاوند نزدیک باشد که اگر چنین کردی پیوسته هراسناک خواهی بود، وامانتدار مختار است که وفا کند ویا تخلف ورزد وتا زنده ای او را بنده ای، اگر بر تو جنایت کند تو خود چنین کرده ای واگر وفا کند مدحش از آن تو نیست، وبر تو صدقه دادن که آن کفاره گناهان است.
و قس راز دینش را به احدی نمی سپرد وبه گونه ای سخن می گفت که معنای آن بر عوام مخفی بود وفقط خواص معنای آن را درک می کردند.

باب ۱۱ خبر تبع پادشاه یمن

تبع پادشاه یمن نیز از کسانی بود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را می شناخت ومنتظر قیام او بود، زیرا خبر آن بدو رسیده بود ومی دانست که به زودی پیامبر از مکه ظهور کرده وبه یثرب مهاجرت خواهد کرد.
۱- أبان در حدیثی مرفوع گوید: تبع در مسیر پیامبر اکرم از مکه به مدینه این اشعار را سروده است:

تا آنکه در آمد از قریظه - حبری علمی عظیم سودد
گفتا که برو از آن دیاری - کو جانب حق نگشت مهتد
من نیز در آمدم ز مکه - تا باز رسد عذاب سرمد
امید من از خدای عفو است - آن روز که هست نار موقد
باقی بنهادمی تنی چند - تا یار بود برای احمد
جمعی که به راه حق درآیند - فرمان ببرند از محمد
هرگز نبود گمان به مکه - نامی زخدا رود به معبد
گفتند به مکه بیت مالی ست - آکنده ز لؤلؤ وزبرجد
گفتم که کنم عزم ایشان - لیکن نکند اراده ایزد
من تارک آن گروه از آن رو - عبرت بشود به اهل مشهد

امام صادق (علیه السلام) فرموده: او خبر داده است که از این شهر پیامبری ظهور خواهد کرد که به یثرب مهاجرت خواهد کرد، به همین جهت گروهی از مردم یمن را با یهودیان در آنجا سکنی داد تا آنگاه که مبعوث شود او را یاری کنند ودر این باره گفته است:

گواهی میدهم بر نفس احمد - که او از جانب رحمان رسول است
اگر عمرم رسد بر عمر جانان - وزارت گر شود قسمت قبول است
به جای مشرکین باشم عذابی - از این رو خاطر آنان ملول است

۲- ولید بن صبیح از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: تبع به دو قبیله اوس وخزرج سفارش کرد که همین جا باشید تا این پیامبر ظاهر شود، اما من اگر او را درک کنم بدو خدمت می کنم وبا او خواهم بود.
۳- عکرمه گفته است از ابن عباس شنیده ام که می گفت: امر تبع بر شما مشتبه نشود او مسلمان بود.

باب ۱۲ خبر عبد المطلب وابو طالب

عبد المطلب وابو طالب از هم دانشمندان به مقام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) داناتر بودند، اما آن را از جهال واهل کفر وضلال پنهان می داشتند.
۱- عکرمه از ابن عباس نقل کرده است که می گفت: در سایه خانه کعبه مسندی برای عبد المطلب می انداختند واو بر آن می نشست وبه خاطر اکرام واحترام وی کسی بر روی آن مسند نمی نشست، فرزندان او همه در اطراف او می نشستند تا آنکه عبد المطلب برخیزد وبیرون رود، اما رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) که کودک بود می آمد وروی آن مسند می نشست. این موضوع بر عموهایش گران می آمد واو را می گرفتند تا او را واپس برند وآنگاه که عبد المطلب چنین می دید، می فرمود: پسری را وانهید، به خدا سوگند او ا شأنی بزرگ است ومن می بینم روزی خواهد آمد که او سرور همه شما باشد. من در پیشانی او می بینم که بر همه مردم سروری کند. سپس او را بر می داشت وبا خود بر آن مسند می نشانید ودستی به پشت او می کشید واو را می بوسید ومی گفت: من هرگز بوسه ای به این خوبی وپاکیزگی ندیده ام وتنی به این نرمی وخوشبوئی مشاهده نکرده ام، سپس رو به ابو طالب می کرد - زیرا عبد الله وابو طالب از یک مادر بودند - ومی فرمود: ای ابو طالب! برای این کودک شأن بزرگی است او را حفظ کن ونگاهدار که او یکتا ویگانه است وبرای او مانند مادر باش، مبادا چیزی که بدش می آید به وی رسد، سپس او را بر گردن خود می نهاد وهفت بار طواف می کرد. عبد المطلب می دانست که او از لات وعزی بدش می آید ووی را با آنها موجه نمی کرد وچون شش ساله شد مادرش آمنه در سرزمین ابواء که بین مکه ومدینه است درگذشت، آمنه او را برای دیدار دائیهایش که از بنی عدی بودند برده بود ورسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بدون پدر ومادر گردید وعبد المطلب نسبت به او مهربانتر وحافظتر شد وحال چنین بود تا وفات عبد المطلب نزدیک شد ابو طالب را فراخواند ودر حالیکه محمد روی سینه اش بود واو در سکرات مرگ به سر می برد، می گریست وبه ابو طالب می گفت: ای ابو طالب بنگر تا حافظ این یگانه باشی کسی که رائحه پدر استشمام نکرده است ومهر مادری نچشیده: ای ابو طالب بنگر که او را نسبت به تن خود به منزله جگرت بدانی، من همه فرزندانم را رها کرده وتنها سفارش او را به تو می کنم زیرا تو از مادر پدر او هستی. ای ابو طالب! اگر ایام او را درک کردی بدان که من از همه مردم به امر او بیناتر وآگاهتر بوده ام واگر توانستی از او پیروی کن واو را با زبان ودست وثروتت یاری نما، که او - به خدا سوگند - به زودی بر شما آقائی کند وسلطنتی یابد که هیچ یک از اولاد پدرانم نداشتند، ای ابو طالب! هیچ یک از پدرانت را نمی شناسم که پدرش چون پدر او ومادرش چون مادر او مرده باشند، او را به واسطه تنهائیش حافظ باش. آیا وصیتم را درباره او پذیرفتی؟ ابو طالب گفت: آری پذیرفتم وخدا نیز بر آن گواه است. عبد المطلب گفت: دستت را به سوی من دراز کن واو نیز دستش را دراز کرد وبا یکدیگر دست دادند. سپس عبد المطلب گفت: اکنون مرگ بر من آسان شد، سپس پی در پی محمد را می بوسید ومی گفت: گواهی می دهم که هیچ یک از فرزندان خود را نبوسیده ام که از تو خوشبوتر وخوشروتر باشد وآرزو می کرد که در قید حیات باشد تا زمان او را درک کند وآنگاه که عبد المطلب فوت کرد محمد بچه ای هشت ساله بود، ابو طالب او را همراه خود کرد وساعتی از شبانه روز از او غافل نبود ودر کنار او می خوابید وهیچ کس را بر او امین نمی دانست.
۲- عباس بن عبد الله بن سعید از بعضی از خاندانش نقل کرده است که برای عبد المطلب (جد رسول خدا) در سایه کعبه مسندی می انداختند وبه واسطه حرمت او هیچ یک از فرزندانش بر آن مسند نمی نشست، اما رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می آمد وبر روی آن می نشست، عموهایش می آمدند تا او را واپس برند جدش عبد المطلب می گفت: فرزندم را واگذارید وبر پشتش دست محبت می کشید ومی گفت: برای این فرزندم شأن ومنزلتی بزرگ است. عبد المطلب در سال هشتم عام الفیل درگذشت وپیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) پسر بچه ای هشت ساله بود.
۳- فرزند عبد الله بن أبی جهم گوید پدرم از جدم روایت کرد: شنیدم ابو طالب از عبد المطلب چنین نقل می کرد: وقتی در حجر اسماعیل خوابیده بودم وخوابی دیدم که مرا به هراس انداخت ودر حالیکه ردای خزی بر دوش داشتیم وگیسوانم بر شانه هایم بود نزد کاهنه قریش رفتم، چون مرا دید در چهره ام دگرگونی مشاهده کرد ونشست، ومن آن روز بزرگ قومم بودم. گفت: چرا بزرگ عرب را رنگ پریده می بینم؟ آیا امر ناگواری رخ داده است؟ گفتم: آری، دوش در حجر اسماعیل خوابیده بودم ودر خواب دیدم که گویا درختی بر پشتم روئید وسرش بر آسمان رسید وشاخه هایش شرق وغرب عالم را گرفت ونوری را در آن دیدم که هفتاد مرتبه از نور خورشید درخشانتر بود وعرب وعجم آن را سجده می کردند وهر روز بزرگی ونورش افزون می شد وجمعی از قریش را دیدم که می خواستند آن را قطع کنند وچون بدان نزدیک شدند جوانی زیبا وپاکیزه آنها را گرفت وپشتشان را شکست وچشمشان را از کاسه به در آورد، من دستم را بالا برده تا شاخه ای از آن را برگیرم که آن جوان فریاد زد: آرام باش که تو را از آن نصیبی نیست، گفتم: نصیب از آن کیست در حالی که درخت از آن من است؟ گفت: نصیب آنهائی است که بدان آویخته اند وبدان باز می گردند، من مدهوش وهراسان ورنگ پریده از خواب بیدار شدم.
و من دیدم که رنگ آن کاهن پرید وسپس گفت: اگر خوابت راست باشد از پشت تو فرزندی بیرون آید که مالک شرق وغرب شود وآگاه کننده مردمان باشد، بعد از آن غم واندوه از من زایل شد، ای ابو طالب! بنگر شاید آن فرزند تو باشی. ابو طالب پس از بعثت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این حدیث را به مردم باز می گفت ومی فرمود: به خدا سوگند که آن درخت، ابوالقاسم امین است. به او گفتند: چرا به وی ایمان نمی آوری؟ واو گفت: به خاطر دشنام وننگ قریش.
مصنف این کتاب شیخ صدوق رضی الله عنه گوید: ابو طالب مؤمن بود ولیکن اظهار شرک می کرد وایمانش را پنهان می داشت تا بهتر بتواند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را یاری کند.
۴- محمد بن مروان از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: ابو طالب اظهار کفر می کرد وایمانش را پنهان می داشت وچون وفاتش فرا رسید خداوند به رسول اکرم وحی کرد که از مکه بیرون رو که در آن یاوری برای تو نیست واو به مدینه مهاجرت کرد.
۵- اصبغ بن نباته گوید: از امیر المؤمنین - صلوات الله علیه - شنیدم که می فرمود: به خدا سوگند که پدر وجدم عبد المطلب وهاشم وعبدمناف هیچگاه بتی را نپرستیدند. گفتند: پس چه می پرستیدند؟ فرمود: مطابق دین ابراهیم (علیه السلام) به جانب خانه کعبه نماز می خواندند وبدان متمسک بودند.
۶- ابن عباس گوید که از پدرم شنیدم که می گفت: چون برای پدرم عبد المطلب، عبد الله به دنیا آمد در سیمای او نوری دیدیم که مانند خورشید می درخشید. پدرم گفت: برای این کودک منزلتی بزرک است، گوید: در خواب دیدم که از سوراخ بینی او پرنده سفیدی بیرون آمد وپرواز کرد وبه شرق وغرب عالم رسید، سپس برگشت وبر خانه کعبه فرود آمد وهمه قریش بر او سجده کردند. در این بین- مردم متوجه آن پرنده بودند به نوری بین آسمان وزمین مبدل شد وشرق وغرب عالم را گرفت. چون از خواب بیدار شدم تعبیر آن را از کاهنه بنی مخزوم پرسیدم، گفت: ای عباس! اگر خوابت راست باشد از صلب او پسری بیرون آید که اهل مشرق ومغرب پیرو او شوند. پدرم گفت: وضع عبد الله برایم اهمیت یافت تا آن که آمنه - زیباترین وکاملترین زنان قریش - را به همسری برگزید وچون عبد الله درگذشت وآمنه رسول خدا را به دنیا آورد آمدم ودیدم همان نور در پیشانی او می درخشد، او را برگرفته ودر چهره اش نگریستم ودر او رائحه مشک یافتم واز شدت آن رائحه خوش، گویا من خود مشک شدم وآمنه به من چنین گفت: چون مرا درد زایمان گرفت وکار دشوار شد غوغا وکلامی را شنیدم که شبیه کلام آدمیان نبود وپرچمی از دیبا دیدم که بر دسته ای از یاقوت بین آسمان وزمین قرار داشت ونوری از سر آن به آسمان می تابید وکاخهای شامات را به تمامی شعله نوری دیدم ودر اطراف خود پرنده قطاه(۶) را دیدم که بالهایش را در اطرافم گشوده بود وجنی طایفه بنی اسد را دیدم که از برابرم گذشت ومی گفت: ای آمنه! می دانی کاهنها وبتها از دست پسرت چه کشیده اند؟ ومرد جوان بلند بالا وسفید وخوشی لباسی را دیدم - که به گمانم عبد المطلب بود - که به نزد من آمد ونوزاد را گرفت وآب دهان در دهانش گذاشت ویک طشت طلای زمردنگار ویک شانه طلا به همراه داشت، شکم طفل را شکافت وقلبش را بیرون آورد، آن را نیز شکافت ویک نکته سیاهی از آن بیرون آورد وبه دور افکند، سپس یک کیسه حریر سبز رنگ بیرون آورد وآن را گشود ودر آن گرد سفیدی بود ودل را از آن پر کرد وآن را به جای خود گذاشت ودستی بر شکمش کشید واو را به سخن درآورد واو هم سخن گفت: اما من از گفتار او چیزی نفهمیدم جز آنکه گفت: در امام وحفظ ونگهداری خدا! من قلبت را پر از ایمان وعلم وحلم ویقین وعقل وحکمت کردم وتو خیرالبشری! خوشا به حال کسی که از تو پیروی کند ووای بر کسی که از تو تخلف ورزد، سپس یک کیسه دیگری از حریر سفید بیرون آورده وآن را گشود ودر آن مهری بود وآن را بر کتفهای او زد وگفت: خدایم فرمان داده است که از روح القدس در تو بدمم ودر او دمید وجامه ای بر او پوشانید وگفت: این امان تو از آفات دنیاست. این چیزی است که آن را عباس با دو چشم خود دیده است. بعد از آن عباس گفت: من در آن روز می خواندم، جامه اش را بالا زدم ومهر نبوت را میان دو کتفش دیدم ومنزلتش را پیوسته پنهان می داشتم واین حدیث را فراموش کردم ویادم نیامد تا آن روز که اسلام آوردم ورسول خدا آن را به یادم آورد.

باب ۱۳ خبر سیف بن ذی یزن

و سیف بن ذی یزن عارف به امر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بود وآنگاه که عبد المطلب به همراه هیئتی بر او وارد شد وی را به وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بشارت داد.
۱- ابو صالح از ابن عباس چنین نقل می کند: چون سیف بن ذی یزن در سال دوم میلاد پیغمبر اکرم بر حبشه چیره شد، نمایندگان واشراف وشعرای عرب برای عرض تهنیت ومبارکباد به نزد یوسف می رفتند ورنج وخونخواهی او که برای قومش متحمل شده بود یادآوری می کردند، وهیئتی از قریش آمد که در بین آنها عبد المطلب بن هاشم وامیه بن عبد شمس وعبد الله بن جدعان واسد بن خویلد بن عبد العزی ووهب بن عبد مناف وبعضی دیگر از بزرگان قریش بودند ودر صنعا بر وی وارد شدند واز وی که در بالای قصرش آرمیده بود اجازه خواستند واین قصر را که غمدان می گفتند همان قصری است که امیه بن أبی صلت درباره آن گفته است:
بر تو گوارا باد! تاجی مرتفع بر سر کرده ای، ودر بالای غمدان سرایی بنا کرده ای که آنجا فرودگاه توست.
حاجب به نزد سیف رفت واو را از مکانت ایشان با خبر کرد. واو اجازه داد وچون آنها وارد شدند، عبد المطلب نزدیک رفت واجازه سخن خواست، سیف گفت: اگر تو از کسانی هستی که در برابر پادشاهان سخن می گویند ما به تو اجازه دادیم، گوید عبد المطلب گفت: پادشاها! خداوند تو را جایگاهی رفیع واستوار ومنیع وشامخ وبزرگ ارزانی فرموده است وتو را از خاندانی قرار داده که اصلش پاک وریشه اش شیرین وبنیانش پایدار وشاخه اش مرتفع است در گرامی ترین موطن وپاکیزه ترین موضع ونیکوترین معدن جای دارد واز نفرین برکناری، پادشاه عرب وبهار آنانی که وفور نعمتشان به اوست. پادشاها! تو سرور عربی که از تو فرمان می برند وستون محکم آنانی که بدان تکیه زده اند وبدان پناهنده می شوند. پدرانت بهترین پدران بودند وتو نیز بهترین جانشینی، آنکه تو سلفش باشی بی نام نخواهد بود وآنکه تو خلفش باشی هلاک نخواهد شد.
پادشاها! ما اهل حرم خداوند ونگهبانان بیت اوییم ما را به آستان تو خرسندی دفع گرفتاری واندوه گسیل داشته است وما برای تبریک - نه تسلیت - آمده ایم.
سیف گفت: ای متکلم! تو کیستی؟ گفت: عبد المطلب بن هاشم، گفت: خواهرزاده ما؟ گفت: آری گفت: نزدیک بیا واو نیز به نزدیکش رفت، سپس بر همه آنها رو کرد وگفت: مرحباً واهلاً، خوش آمدید، خانه خانه شماست وعطای فراوان نصیب شما. گفت: پادشاه گفتار شما را شنید وبر خویشاوندی شما مطلع گردید ووسیله شما را پذیرفت وشب ورزو در اینجا خواهید بود، اگر اینجا بمانید گرامی هستید واگر کوچ کنید عطای وافر برید. گوید: سپس آنها را به دارالضیافه برید، ویک ماه پذیرایی کردند در این مدت نه دسترسی به او داشتند ونه اجازه بازگشت، سپس یک روز به یاد آنها افتاد وعبد المطلب را خواست واو را پهلوی خود نشانید وبا او خلوت کرد، سپس گفت: ای عبد المطلب! من رازی را به تو می سپارم که سپردن آن را به کسی جز تو روا نمی دانم، ولی تو را اهل آن دیدم وتو را از آن مطلع می گردانم، باید نزد تو سربسته بماند تا خداوند اذن آن را صادر فرماید وخداوند امرش را خواهد رسانید. من در کتاب مکنون ودانش مخزون که آن را برای خود اختیار کردم واز دیگران باز داشتم خیر عظیم وپیشامدی بزرگ را یافته ام که در آن شرافت زندگانی وفضیلت مرگ برای مردم به طور عموم وطایفه تو به طور خصوص وجود دارد، عبد المطلب گفت: ای پادشاه! مانند تو دیگران را مسرور می سازد ونیکی می ورزد آن راز چیست؟ همه صحرانشینان پشت در پشت فدای تو شوند. گفت: چون در تهامه کودکی متولد شود که بین دو کتفش خالی سیاه باشد، امامت از آن اوست وپیشوایی تا روز قیامت شما را خواهد بود، عبد المطلب گفت: از نفرین برکنار باشی من با خبری برگردم که هیچ هیئتی با آن برنگشته است واگر هیبت پادشاه واحترام واعظام او نبود از رازگوئی او با خود پرسش می کردم تا بر شادی بیفزاید. ابن ذی یزن گفت: اکنون یا او متولد شده است ویا قریباً متولد خواهد شد، نامش محمد است، پدر ومادرش می میرند وجد وعمویش او را سرپرستی می کنند، او با نیکوترین نسب متولد شده وخداوند او را آشکارا مبعوث فرماید واز طایفه ما برای او یارانی قرار داده است تا اولیاء خود را به واسطه آنها عزت بخشد ودشمنان خود را خوار سازد، به نیروی آنان مردم را از هر طرف سرکوب کند وبا استمداد از آنها اراضی نفیسه را فتح کند، بتها را بشکند وآتشکده ها را خاموش سازد، رحمان را بپرستند وشیطان را طرد کنند، گفتارش قاطع وحکمش عادلانه است، به معروف فرمان دهد وخود بدان عمل کند واز منکر بازداشته وآن را نابود سازد.
عبد المطلب گفت: ای پادشاه! نصیبت استوار وشأن وشرافتت افزون وپادشاهیت مستدام وعمرت دراز باد، آیا پادشاه از سر کرامت توضیح بیشتری خواهد داد همچنانکه پیشتر توضیح داده است. ابن ذی یزن گفت: قسم به آن بیتی که پرده وعلامات منصوبه دارد، به راستی که تو ای عبد المطلب جد او هستی! گوید: عبد المطلب به رو در افتاد وسجده کرد. سیف گفت: سر بردار، سینه ات خنک وامرت بلند باد! آیا از آنچه گفته ام چیزی احساس کرده ای؟ گفت: مرا پسری بود که او را دوست داشته وبا وی مهربان بودم واو را به ازدواج زن نیکوئی از قوم خود درآوردم که نامش آمنه بنت وهب بود، وفرزندی به دنیا آورد که نامش را محمد نامیدم وپدر ومادرش در گذشتند وکفالتش به عهده من وعمویش در آمد. ابن ذی یزن گفت: آنچه به تو گفتم همان است که گفتم، پسرت را حفظ کن واز شر یهود بر حذر باش که آنها دشمن اویند وخداوند ایشان را بر او مسلط نکند وآنچه برایت گفتم از همسفرانت پنهان دار که من ایمن نیستم که ریاست او موجب رشک وحسادت ایشان گردد ومکر اندیشند ودام گسترند وآنها یا فرزندانشان چنین کنند، واگر نبود که می دانستم پیش از مبعث وی مرگ مرا نابود خواهد ساخت با پیاده وسواره خود برای یاری او به یثرب - مرکز حکومت او - می آمدم ولی من در کتاب ناطق وعلم سابق یافته ام که یثرب مرکز حکومت اوست ودر آنجا امرش مستحکم می شود ویارانش در آنجا گرد می آیند وآرامشگاهش در آنجا است واگر نبود که از آفات وآزار بر او می هراسم هم اکنون - در آغاز عمرش - امرش را علنی می کردم وبزرگان عرب را به دنبال او می کشاندم، ولی من این کار را بی هیچ تقصیری درباره همراهانت به تو حواله می کنم.
گوید: سپس دستور داد به هر یک از این هیئت ده بنده وده کنیز ودو حله از بردیمانی وصد شتر وپنج رطل طلا وده رطل نقره ویک پوست پر از عنبر دادند، وبه شخص عبد المطلب ده برابر آن را داد وگفت: چون یک سال گذشت به نزد من آی، اما ابن ذی یزن پیش از آنکه سال به پایان رسد در گذشت وعبد المطلب بیشتر اوقات می گفت: ای قریشیان! هیچیک از شما به واسطه عطای فراوان شاه بر من رشک نورزد، گرچه آن عطا بسیار باشد، زیرا آن عطا یا تمام شده واز بین خواهد رفت، ولیکن بر من که غبطه می خورند به چیزی است که ذکر وفخر وشرفش برای من واعقاب من باقی می ماند وچون می گفتند، آن کی خواهد بود؟ می گفت: به زودی خبر آنچه را می گویم - ولو بعد از این - خواهید دانست. وامیه بن عبد شمس درباره سفرشان به نزد ابن ذی یزن این اشعار را سروده است:

خورشید دلیل راه ما بود - ما جانب دوست با سواران
از دره ودشت درگذشتیم - تا راه بریم سوی جانان
امید به دل شه یمن بود - نور شه ذی یزن فروزان
برقی ز عطای وی درخشید - امید کرم ز وی فراوان
وقتی که در آمدم به صنعا - خورشید جمال شه نمایان
شاهی که دهد عطای بسیار - با خلق نکو وروی شادان

باب ۱۴ خبر بحیرای راهب

بحیرای راهب از کسانی بود که پیامبر را پیش از ظهورش به صفت ونعت ونسب وبه پیامبری می شناخت واز منتظرین ظهور او بود.
۱- ابو صالح از ابن عباس از پدرش عباس بن عبد المطلب واو از ابو طالب چنین نقل می کند: من سال هشتم ولادت پیامبر برای تجارت به شام رفتم وهوا در نهایت گرمی بود وقتی آماده سفر شدم مردانی از خویشانم گفتند: محمد را چه می کنی وبه که می سپاری؟ گفتم: قصد ندارم که او را به کسی بسپارم، بلکه می خواهم همراهم باشد. گفتند: پسری خردسال را در چنین گرمایی به سفر می بری؟ گفتم: به خدا سوگند هر کجا باشم او با من خواهد بود واز من مفارقت نخواهد کرد، برایش زاد وتوشه فراهم می سازم ، رفتم ویک زین از پارچه وکتان برای او پر ساختم وبسیار اتفاق می افتاد که ما سواره بودیم وشتری که محمد بر آن سوار بود در مقابلم بود واز او جدا نبودم وپیشاپیش قافله حرکت می کرد وآنگاه که گرما سخت می شد ابری سپید وخنک می آمد وبر او سلام می کرد وبالای سرش بود واز او جدا نمی شد وبسا که آن ابر بر ما میوه هخا فرو می بارید وبا ما سیر می کرد وگاهی در میان راه از جهت آب در مضیقه بودیم تا به حدی که بهای یک مشک آب به دو دینار می رسید ولی ما هر کجا فرود می آمدیم حوضها پر وآب فراوان وزمین سرسبز می شد وما در نهایت فراوانی وخوشی وخیز بودیم وگروهی با ما بودند که شترانشان وامانده بود، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نزد آنها رفت ودستی بر آنها کشید وبه راه افتادند وچون نزدیک شهر بصرای شام رسیدیم دیدیم که یک صومعه مانند مرکب راهواری به سرعت به طرف ما می آید وچون نزدیک ما شد ایستاد وبناگاه دیدیم که راهبی در آن است وآن ابر از سر رسول خدا حتی لحظه ای جدا نمی شد، آن راهب با مردم سخن نمی گفت وکاروانیان را نمی شناخت ونمی دانست که مال التجاره آنها چیست؟ وچون به پیامبر اکرم نگریست او را شناخت وشنیدم که می گفت: اگر کسی باشد تویی تو!
ابو طالب می گوید: ما زیر درخت بزرگی در نزدیکی راهب فرود آمدیم، آن درخت شاخه های کمی داشت ومیوه ای بر آن نبود وکاروانیان به زیر آن درخت فرود آمدند وچون رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به زیر آن فرود آمد، درخت به جنبش آمد وشاخه هایش را بر رسول خدا افکند وسه نوع میوه داد دو نوع تابستانی ویک نوع زمستانی وهمه کسانی که با ما بودند از آن متعجب شدند وچون بحیرای راهب آن را دید، رفت وبرای رسول اکرم غذایی به اندازه او آورد.
سپس آمد وگفت: سرپرست این نوجوان کیست؟ گفتم: من، گفت: چه نسبتی با او داری؟ گفت: من عموی او هستم، گفت: او عموهایی دارد تو کدام عموی او هستی؟ گفت: من برادر پدر او هستم ومادرمان هم یکی است، گفت: گواهی می دهم که او همان است والا من بحیرا نیستم، سپس گفت: ای مرد! آیا اجازه می دهی که این غذا را به نزد او ببرم تا بخورد؟ گفتم: ببر، وپیامبر را دیدم که آن کار را خوش نداشت، متوجه پیامبر شدم وگفتم: فرزندم! مردی است که دوست دارد تو را اکرام کند، پس از غذای او بخور، فرمود: آیا این غذای من است واز آن اصحابم نیست؟ بحیرا گفت: آری آن مخصوص تو است. پیامبر فرمود: من به تنهایی نمی خورم، بحیرا گفت: من بیش از این چیزی نداشتم، پیامبر فرمود: آیا اجازه می دهی که آنها هم با من بخورند؟ گفت: آری، فرمود: بسم الله بخورید، او خورد وما هم با او خوردیم، به خدا سوگند ما یکصد وهفتاد نفر بودیم وهر کدام از ما آن قدر خورد تا سیر شد وآروق زد وبحیرا بالای سر پیامبر ایستاده بود واز وی حمایت می کرد واز بسیاری مردمان وکمی اطعام تعجب می کرد وسر وگردن او را هر لحظه می بوسید ومی گفت: قسم به خدای مسیح که او همان است ومردم نمی فهمند که او چه می گوید. یکی از کاروانیان گفت: تو را چه می شود، ما پیش از این نیز بر تو می گذشتیم، اما چنین احسانی با ما نمی کردی، بحیرا گفت: به خدا سوگند که امروز مرا حالتی دیگر است ومن می بینم چیزی را که شما نمی بینید ومی دانم چیزی را که شما نمی دانید، زیر این درخت پسری است که اگر آنچه را که من از او می دانم شما نیز می دانستید، او را بر گردن خود سوار می کردید واو را به وطنش می رسانیدید. به خدا سوگند من شما را اکرام نکردم مگر به خاطر او، وقتی که او پیش می آمد نوری را در مقابلش دیدم که مابین آسمان وزمین را برایش روشن می کرد ومردانی را دیدم که بادبزنهای یاقوت وزبرجد در دست داشتند واو را باد می زدند ومردان دیگری که انواع میوه ها را بر او نثار می کردند. سپس این ابر از او جدا نمی شد، سپس این صومعه من که مانند چهارپایانی که بر پایش راه می رود به سوی او رفت، سپس این درخت که همیشه خشک وکم شاخه بود، شاخه هایش فراوان شد وبه جنبش درآمده وسه نوع میوه داد، دو میوه تابستانی ویک میوه زمستانی، سپس این حوضها که از زمان تمرد بنی اسرائیل بعد از آنکه حواریون عیسی بر آنها وارد شده بودند آبش فرو رفته وخشک شده بود ومن در کتاب شمعون الصفا خوانده ام که او آنها را نفرین کرده وآبش فرو رفته وخشک شده است، سپس گفت: هر وقت دیدید که آب در این حوضها نمایان شد، بدانید که به خاطر پیامبری است که در زمین تهامه مبعوث شده وبه مدینه مهاجرت می کند، اسمش در میان قومش امین است ودر آسمانها احمد واو از عترت اسماعیل بن ابراهیم است واز صلب او است، به خدا سوگند که این همان است.
سپس بحیرا گفت: ای پسر! از تو سه خصلت می پرسم وتو را به حق لات وعزی سوگند می دهم که مرا خبر دهی. رسول خدا چون نام لات وعزی را شنید خشمگین شد وگفت: از من به واسطه آنها پرسش مکن که به خدا هیچ چیز را مانند آنها دشمن ندارم وآنها دو بت سنگی هستند که از آن قوم منند. بحیرا گفت: این یک نشانه، سپس گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که پاسخ را بدهی.
فرمود: هر چه می خواهی بپرس، زیرا که تو نام خدایم وخدایت را که بی مانند است بر زبان آوردی، گفت: از خواب وبیداریت می پرسم، پیامبر او را از خواب وبیداری وامور وکارهایش با خبر ساخت وبا آنچه بحیرا از وصف او می دانست موافق بود. بحیرا خود را بر آن حضرت انداخت وپاهایش را بوسه داد وگفت: پسرم! چقدر خوشبویی! ای کسی که از همه پیامبران بیشتر پیرو داری! ای کسی که روشنی دنیا از فرغ اوست! ای کسی که مساجد به ذکرش آباد است! گویا تو را می بینم که لشکرها واسبها را سوق می دهی وعرب وعجم خواه وناخواه از تو پیروی کنند، وگویا لات وعزی را می بینم که آنها را شکسته ای وبیت عتیق در تملک تو است وکلیدهایش را هر کجا که بخواهی می نهی، چه بسیار از پهلوانان قریش وعرب که آنان را به خاک مذلت می افکنی وکلیدهای بهشت ودوزخ در دست تو است وذبح اکبر وهلاک بتها به دست تو است، تو کسی هستی که قیامت بر پا نشود تا آنکه همه پادشاهان با فروتنی در دین تو درآیند، وپیوسته دست وپایش را بوسه می داد ومی گفت: اگر در زمان نبوت تو زنده باشم با شمشیر وساعد به یاریت بر می خیزم، تو سید فرزندان آدم وسرور رسولانی، تو امام متقین وخاتم انبیائی، به خدا سوگند آن روز که تو به دنیا آمدی زمین خندان شد وتا روز قیامت به واسطه تو خندان خواهد بود، به خدا سوگند معبدهای یهود وبتها وشیاطین تا روز قیامت گریان خواهند بود، تو دعای ابراهیم وبشارت عیسایی، تو مقدس ومطهر از پلیدیهای جاهلیتی.
سپس رو به ابو طالب کرد وگفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد که می بینم از او جدا نمی شوی؟ ابو طالب گفت: او پسر من است، بحیرا گفت: پسر تو نیست وپدر ومادرش نباید زنده باشند ابو طالب گفت: او پسر برادرم است. او به دنیا نیامده بود که پدرش درگذشت وشش ساله بود که مادرش را از دست داد. بحیرا گفت: راست گفتی او چنین است وچنین صلاح می دانم که او را از همین جا به شهر خودش برگردانی، زیرا هر یهودی ونصرانی واهل کتاب از ولادت این نوجوان آگاه است واگر او را ببینند وچنان که من می شناختم آنها هم بشناسند شری بدو رسانند وبیشتر آنها همین یهودیانند. ابو طالب گفت: برای چه؟ گفت: برای آنکه این برادرزاده ات صاحب مقام نبوت ورسالت گردد وآن فرشته ای که بر موسی وعیسی نازل می گردید بر او فرود می آید. ابو طالب گفت: هرگز، ان شاء الله خداوند او را تباه نسازد.
سپس او را به شام بردیم وچون نزدیک شهر شام رسیدیم، به خدا سوگند تمام کاخهای شام لرزید ونوری از آن برخاست که از پرتو خورشید رخشانتر بود وهنگامی که به شهر شام درآمدیم نتوانستیم به واسطه ازدحام مردم از بازار شام بگذریم وهمه به صورت رسول خدا می نگریستند واین خبر در همه شامات منتشر شد تا به غایتی که همه احبار وراهبان به نزد او گرد آمدند ویکی از احبار بزرگ که نامش نسطورا بود آمد ودر مقابل او نشست وبه او می نگریست ولی با او سخن نگفت وسه روز متوالی چنین کرد وچون شب سوم فرا رسید بی تاب شد وبه نزد او آمد وپشت سر او می چرخید، گویا چیزی را از او می طلبید، گفتم: ای راهب! اسمش چیست؟ گفتم: محمد بن عبد الله، به خدا سوگند که رنگش پرید، سپس گفت: ممکن است به او بفرمائید پشت شانه اش را برهنه کند تا آن را ببینم، پشت شانه اش را برهنه کرد وچون مهر نبوت را دید، فرو افتاد، او را می بوسید وگریه می کرد. سپس گفت: ای مرد زود این فرزند را به خانه اش برگردان که اگر می دانستی در سرزمین ما چقدر دشمن دارد او را با خود نمی آوردی وهر روز برای دیدار او می آمد وبرایش غذا می آورد، وچون از شهر شام بیرون می آمدیم پیراهنی از پیش خود آورد وگفت: آیا ممکن است که این پیراهن را بپوشد تا به یاد من باشد وپیامبر نپذیرفت وآن کار را خوش نداشت، من برای آنکه او ناراحت نشود آن پیراهن را گرفتم وگفتم: من آن را بر تنش خواهم کرد وشتابان او را به مکه برگردانیدم وبه خدا سوگند آن روز کسی از زن وپیر وجوان وکوچک وبزرگ نبود که به استقبال او نیاید بجز ابوجهل - لعنه الله - که مردی خونخوار وبدکردار بود واز مستی به خود نبود.
۲- در روایتی دیگر از ابو طالب نقل شده است که گفت: چون بحیرای راهب او را ترک می کرد می گریست ومی گفت: ای پسر آمنه! گویا تو را می بینم که همه عرب با کمانشان به تو تیر می زنند وخویشان با تو قطع رابطه کرده اند واگر می دانستند تو را به منزله اولاد می شمردند، سپس به من التفات فرموده وگفت: اما تو ای عمو! تو خویشی را پیوسته مراعات کن. ووصیت پدرت را درباره او حفظ کن که قریش به زودی تو را به خاطر او ترک کند وتو پرا مدار ومن می دانم که تو در ظاهر به او ایمان نمی آوری اما در باطن به او ایمان داری وفرزندی از تو به او ایمان آورد واو را به عزت یاری کند نامش در آسمانها بطل هاصر است ودر زمین شجاع انزع باشد او را دو فرزند شهید است واو سید عرب وذوقرنین آنها است واو در کتابها از اصحاب عیسی (علیه السلام) معروفتر است.
ابو طالب گوید: به خدا سوگند هر آنچه بحیرا گفته بود وبیشتر از آن را به چشم خود دیدم.
۳- ابان بن عثمان در حدیث مرفوعی گوید: چون رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به سن بلوغ رسید، ابو طالب چنین خواست که با کاروان قریش به شام رود، رسول اکرم آمد وزمام شتر را گرفت وگفت: ای عمو جان! مرا به که می سپاری؟ نه پدری هست ونه مادری! ومادرش نیز وفات کرده بود، ابو طالب دلش به حال او سوخت وبر او مهربانی کرد واو را با خود برد وچون راه می رفتند بر بالای سر پیامبر ابری در برابر آفتاب سایه می انداخت ودر راه به مردی برخوردند که بحیرا نام داشت وچون دید ابری با آنها سیر می کند از صومعه خود فرود آمد وطعامی برای قریش آماده کرد وکسی را به نزد آنها فرستاد وآنها را دعوت کرد که به نزد او بروند وآنان به زیر درختی فرود آمده بودند، فرستاد که برای صرف غذا بیائید، گفتند: ای بحیرا! ما چنین سابقه ای از تو به یاد نداریم. گفت: من دوست دارم که به نزد من آئید، آمدند ورسول خدا را نزد بار وبنه خود گذاشتند، بحیرا دید که ابر بر جای خود ایستاده است به آنها گفت: آیا کسی از شما هست که به نزد من نیامده باشد؟ گفتند: کسی نیست مگر نوجوانی که بر سر بار وبنه خود گذاشته ایم.
گفت: سزاوار نیست که هچ یک از شما بر سر سفره من نباشد وبه دنبال رسول خدا فرستادند وچون او آمد آن ابر هم آمد. بحیرا در او نگریست وگفت: این نوجوان کیست؟ گفتند: فرزند این آقا - وبه ابو طالب اشاره کردند - بحیرا گفت: آیا این فرزند تو است؟ ابو طالب گفت: این برادرزاده من است. گفت: پدرش چه می کند؟ گفت: در رحم مادرش بود که پدرش درگذشت. بحیرا به ابو طالب گفت: این پسر را به شهر خود برگردان که اگر یهود آنچه را که من از او می دانم بدانند او را بکشند، او مقام بزرگی دارد، او پیامبر این امت است، او پیامبر شمشیر است.

باب ۱۵ داستان خالد وطلیق از راهب بزرگ راه شام وشناخت او از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)

یعلی گوید، در آن کاروان تجاری که به شام رفتند ورسول اکرم نیز در میان آنها بود، خالد بن اسید وطلیق بن سفیان نیز حضور داشتند وهمراه پیامبر اکرم بودند وحکایت کرده اند که به چشم خود دیده اند که هنگام سیر وسواری پیامبر وحوش وطیور چه می کردند، گویند: وقتی به میان بازار بصری رسیدیم، به ناگاه گروهی از راهبان رنگ پریده را دیدیم که رنگشان مانند زعفران زرد بود ومی لرزید گفتند: دوست داریم نزد بزرگ ما بیایید که در همین نزدیکی ودر معبد بزرگ است. گفتیم: بین ما وشما کاری نیست. گفتند: به شما زیانی نخواهد رسید بلکه شما را اکرام هم خواهیم کرد ومی پنداشتند که یکی از ما محمد است، با آنها رفتیم وبه آن معبد بزرگ در آمدیم وبزرگشان را دیدیم که در میان آنها بود وشاگردانش در اطراف او بودند وکتابی گشوده در دستانش بود ویک بار به ما می نگریست ویک بار به کتاب نگاه می کرد وبه یارانش رو کرد وگفت: کاری نکردید وآن را که من می خواستم نیاوردید واو هم اکنون در این دیار است.
سپس به ما گفت: شما که هستید؟ گفتیم: گروهی از قریش، گفت: از کدام خاندان قریش؟ گفتیم: از بنی عبد شمس، گفت: آیا کس دیگری همراه شما هست؟ گفتیم: آری، جوانی از بنی هاشم که او را یتیم فرزندان عبد المطلب می نامیم: به خدا سوگند خرناسه ای کشید که نزدیک بود بیهوش شود، سپس ادامه داد وگفت: آه! آه! که نصرانیت ومسیح از میان رفت، سپس برخاست وبر صلیبی از صلیبهایش تکیه کرد ودر اندیشه فرو رفت وهشتاد نفر از بطریقهای نصرانی وشاگردانش در اطراف او بودند وگفت: آیا بر شما آسان است که او را به من نشان بدهید؟ گفتیم: آری واو با ما آمد وبناگاه محمد را دیدیم که در بازار بصری ایستاد بود به خدا سوگند گویا ما تا آن روز رخسار او را ندیده بودیم، مانند هلال ماه می درخشید، سود فراوانی برده بود وکالای بسیاری نیز خریده بود، خواستیم او را به آن کشیش معرفی کنیم، اما او بر ما سبقت گرفت وگفت: اوست، به مسیح سوگند که او را شناختم ونزدیک او رفت وسر او را بوسید وگفت: تو مقدسی، سپس از اشیاء وعلاماتی پرسش کرد وپیامبر نیز بدو پاسخ می داد وشنیدیم که می گفت: اگر زمان تو را دریابم حق شمشیر را ادا خواهم کرد، آنگاه به ما گفت: آیا می دانید همراه او چیست؟ با او زندگی ومرگ است، کسی که به او بپیوندد حیاتی طولانی یابد وهر که از او روی برگرداند چنان خواهد مرد که پس از آن حیاتی نیابد، او همان است که ذبح اعظم با او است سپس می آمد ومکرر سرا ورا می بوسید.

باب ۱۶ خبر ابو المویهب راهب

و ابو المویهب راهب از کسانی است که پیش از بعثت، پیامبر اکرم را با صفاتش می شناخت وبه مقام وصیش امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) نیز آگاه بود.
بکر بن عبد الله اشجعی از پدران خود چنین روایت کند که در آن سال که پیامبر اکرم وعبد منات بن کنانه ونوفل بن معاویه بن عروه برای تجارت به شام رفتند، ابوالمویهب راهب این دو را دید وبه آنها گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما تاجرانی از اهل حرم واز قریشیم. گفت: از کدام خاندان قریش؟ وپاسخ او را دادند. به آنها گفت: آیا کس دیگری از قریش با شما آمده است؟ گفتند: آری، جوانی از بنی هاشم که نامش محمد است. ابوالمویهب گفت: به خدا سوگند هم او را می خواستم، گفتند: به خدا سوگند در میان قریش گمنام تر از او نیست او را یتیم قریش می نامند واو اجیر زنی از ما به نام خدیجه است، به او چه نیازی داری؟ ابوالمویهب سرش را تکان داد وگفت: هم اوست هم اوست وبه آنها گفت: مرا به نزد او برید. گفتند: او را در بازار بصری گذاشته ایم ودر این میان آن که آنها مشغول گفتگو بودند، ناگهان طلعت رسول اکرم نمایان شد وگفت: او همین است وساعتی با او خلوت کرد وبه گفتگو پرداخت، سپس میان دو چشمش را بوسید وچیزی را از آستینش درآورد که ما ندانستیم چه بود، اما پیامبر اکرم از پذیرفتن آن امتناع ورزید، چون پیامبر از او جدا شد به ما گفت: از من بشنوید، به خدا سوگند او پیامبر آخرالزمان است، به خدا سوگند که او به زودی مبعوث می شود ومردم را به شهادت لا اله الا الله فرا می خواند وچون آن را دیدید از او پیروی کنید. سپس گفت: آیا فرزند عموی او ابو طالب که به او علی گفته می شود متولد شده است؟ گفتیم: خیر، گفت: یا متولد شده ویا در همین سال به دنیا خواهد آمد، او اولین کسی است که بدو ایمان می آورد، ما او را می شناسیم ومی دانیم که او وصی است همچنان که می دانیم محمد نبی است، او سید عرب وربانی وذوالقرنین عرب است وحق شمشیر را ادا می کند، اسم او در عالم بالا علی است، او پس از انبیاء نامورترین خلایق است وفرشتگان او را پهلوان درخشان کامیاب می نامند، به هیچ سوی رو نکند جز آنکه کامروا وپیروز گردد به خدا سوگند او در بین یارانش در آسمان از خورشید تابنده معروفتر است.

باب ۱۷ خبر سطیح کاهن

مخزوم بن هانی از پدرش که یکصد وپنجاه سال عمر کرده است نقل می کند که گفت: در آن شبی که رسول اکرم به دنیا آمد ایوان کسری لرزید وچهارده کنگره آن فرو افتاد وآب دریاچه ساوه فرو رفت وآتشکده فارس که هزار سال افروخته بود خاموش شد وموبدان در خواب شتران سرکشی را دید که سواران چالاکی را می کشانند واز دجله گذشته ودر شهرهایشان پراکنده شدند. چون صبح شده کسری از آنچه موبدان دیده بود در هراس افتاد ولی بردباری کرد وترس خود را پنهان داشت وچنین مصلحت دید که آن را از وزیرانش مخفی نکند.
پس تاج بر سر نهاد وبر تختش نشست ووزیران را گرد آورد وبه آنها خوابی را که خود دیده بود گزارش کرد. در این بین نامه ای آمد که آتشکده فارس خاموش شده است وغمی بر غمش افزوده شد. موبدان هم گفت: پادشاه به سلامت باشد، من دوش خوابی دیدم، آنگاه خواب شتران وسواران را باز گفت، کسری گفت: ای موبدان! تعبیر آن چیست؟- ودر بین آنها او از همه داناتر بود - گفت: حادثه ای است که در عربستان واقع می شود در این هنگام نامه ای از طرف شاه شاهان کسری به نعمان بن منذر این چنین نوشته شد: اما بعد، مردی دانشمند را به نزد من بفرست تا از او آنچه می خواهم بپرسم. او عبد المسیح بن عمرو بن حیان را فرستاد وچون به نزد او در آمد شاه گفت: آیا پاسخ سؤال مرا می دانی؟ او گفت: پادشاه بپرسد ویا مرا آگاه کند، اگر می دانستم به عرض می رسانم واگر نمی دانستم کسی را که می داند معرفی خواهم نمود، بعد از آن خواب موبدان را باز گفت: عبد المسیح گفت: علم آن نزد دایی من است که در حومه شام مسکن دارد وبه او سطیح می گویند. گفت: به نزد او برو واز او پرسش کن وپاسخ او را برایم بازگو. عبد المسیح رفت تا بر سطیح وارد شد واو مشرف به مرگ بود، بر او سلام کرد وتحیت گفت، اما سطیح پاسخی نداد.
عبد المسیح این اشعار را انشاد کرد:

آقای یمن کر است یا نیست؟ - جانی به تنش در است یا نیست؟
ای مرد علیم مشکلی هست - ما را ز تو پاسخی ست یا نیست؟
نزد تو نشسته است شیخی - کو را به نسب نظیر وتا نیست
آقا وسپید وتیز گوش است - لاغر بدن وتنک ردا نیست
پیکی ست روان شده ز ایران - ترسی به دلش ز مدعا نیست
یکی خواب عجیب دیده کس را - تعبیر از آن به نزد ما نیست
پیکی ست ز راه خسته گشته - از رنج مگر در این سرا نیست
آن قدر غبار ره بر او هست - گر کوه بخوانمش خطا نیست

چون سطیح شعرش را شنید چشمانش را گشود وگفت: عبد المسیح سوار بر شتر شتابان به نزد سطیح آمده است در حالی که او مشرف به گور است، پادشاه ساسانی تو را به خاطر لرزش ایوان وخموشی آتشکده ونیران وخواب موبدان فرستاده است، او دیده است که سواران چالاکی بر شتران سرکشی از دجله گذشته ودر شهرهایشان پراکنده شدند. بعد از آن گفت: ای عبد المسیح! چون تلاوت زیاد شود وشخص صاحب عصا مبعوث گردد، ووادی سماوه پر آب ودریاچه ساوه خشک شود دیگر شام از آن سطیح نباشد واز ساسانیان شاهان زن ومرد به تعداد شماره کنگره هایی که از کاخ فرو ریخته است سلطنت کنند وهر چه آمدنی است می آید، سپس سطیح جان به جان آفرین تسلیم کرد وعبد المسیح برخاست وبر سر مرکب خود رفت ومی گفت:

کمر بربند ای مرد مصمم - نترساند تو را تفریق وتغییر
اگر ملک بنی ساسان فرو ریخت - فرو ریزد حکومت ها به تقدیر
تو گویی صولتی باشد به آنان - که شیر از وحشت ایشان به تحذیر
از ایشان صاحب آن کاخ بهرام - دگر شاپور ونوشروان چون شیر
و مردم چون ضعیفی را شناسند - کنند او را به ضعف خویش تحقیر
وگر مالی بود در کس نمایند - ورا با ابن ام خویش تنظیر
چو خیر وشر به یکدیگر قرینند - به امر ونهی یزدان ساز تقریر

گوید: چون به نزد کسری آمد وگفتار سطیح را گزارش داد، کسری گفت: تا زمانی که چهارده تن از ما سلطنت کند اموری خواهد بود. گوید: ده تن از آنها در مدت چهار سال سلطنت کردند وباقی هم تا خلافت عثمان حکومت کردند.
اما سطیح در سال سیل عرم متولد شد وتا سلطنت ذی نواس زنده بود واین مدت متجاوز از سی قرن است ومسکنش در بحرین بود وعبد القیس او را از قبیل خود وازد نیز از طایفه خود می پنداشتند وبیشتر محدثان می گویند: او از ازد است ومعلوم نیست که او از کدام قبیله است، ولی فرزندان او می گویند: ما از قبیله ازدیم.

باب ۱۸ خبر یوسف یهودی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)

أبان بن عثمان در حدیث مرفوعی می گوید: هنگامی که عبد الله بن عبد المطلب بالغ شد، عبد المطلب او را به همسری آمنه بنت وهب زهری درآورد وچون با آمنه ازدواج کرد باردار شد واز او روایت شده که گفته است: چون باردار شدم آن را احساس نکردم ودر دوران بارداری سنگینی حمل - که بر زنان عارض می شود - بر من عارض نشد ودر خواب دیدم که کسی نزد من آمد وگفت خیرالانام در رحم تو است وچون هنگام وضع حمل فرا رسید آن کار بر من آسان شد تا آنکه او را به دنیا آوردم واو با دو دست ودو زانو خود را از زمین حفظ می کرد وشنیدم که گوینده ای می گفت: تو خیرالبشر را به دنیا آوردی او را در پناه واحد صمد از شر هر ستمکار حسودی نگاه دار.
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول عام الفیل به دنیا آمد.
آمنه گوید: چون بر زمین فرود آمد با دو دست ودو زانو خود را از زمین حفظ نمود وسرش را به طرف آسمان بلند کرد وپرتو درخشانی از من ساطع شد که زمین تا آسمانی را روشن ساخت وشیاطین را با ستارگان رجم کردند واز آسمان محجوب شدند وقریشیان شهابها وستارگانی را دیدند که فرود می آمدند، ترسیدند وگفتند: قیامت بر پا شده است وبه نزد ولید بن مغیره گرد آمد واو را با خبر کردند. ولید شیخی کبیر وبا تجربه بود، گفت: به این ستاره هایی که در صحرا ودریا راهنمای شما هستند بنگرید اگر آنها زایل شدند قیامت بر پا شده است واگر آنها ثابتند، فرود شهابها به خاطر پیشامدی است.
شیاطین هم آن را دیدند وبه گرد ابلیس گرد آمدند وبه او خبر دادند که از آسمان محجوب شده وشهابها بر آنها افکنده می شود واو گفت: جستجو کنید وببینید چه پیشامدی رخ داده است؟ وآنها در دنیا به جولان در آمدند برگشتند وگفتند: چیزی ندیدیم گفت: من خود باید تفحص کنم ومابین مشرق تا مغرب را در نوردید وچون به حرم رسید دید پر از فرشتگان است وچون خواست وارد حرم شود جبرئیل (علیه السلام) بر او فریاد کشید وگفت: ای ملعون! دور شو، آمد تا از جانب حراء در آید که آن نیز سدی در برابر او شد. گفت: ای جبرئیل چه خبر است؟ گفت: این پیامبری است که متولد شده واو بهترین انبیاست. گفت: آیا در او نصیبی دارم؟ گفت: خیر، گفت: آیا در امتش نصیبی دارم؟ گفت: آری، گفت: بدان خشنودم.
گوید: در مکه فردی یهودی بود که بدو یوسف می گفتند وچون دید که ستارگان افکنده می شوند وبه حرکت در آمده اند، گفت: پیامبری است که امشب متولد شده است واو همان است که ما در کتابهای خود خوانده ایم که چون متولد شود - واو خاتم الانبیاست - شیاطین رجم شده واز آسمان محجوب شوند وچون صبح شد به مجلس قریش درآمد وگفت: ای قریشیان! آیا شما را دوش مولودی بوده است؟ گفتند: خیر، گفت: به تورات سوگند که خطا می کنید او متولد شده است واگر اینجا به دنیا نیامده باشد در فلسطین زاده شده است واو افضل انبیای الهی است. جمع قریش پراکنده شدند وچون به خانه های خود رفتند هر مردی به خانواده خود سخنان یهودی را بازگو کرد. گفتند: دوش برای عبد الله بن عبد المطلب پسری به دنیا آمده است وخبر آن را به یوسف یهودی دادند. گفت: پیش از آنکه از شما بپرسم متولد شده یا پس از آن؟ گفتند: پیش از آن، گفت: آن کودک را به من نشان بدهید. بعد از آن به در خانه آمنه رفتند وگفتند: فرزندت را بیرون بیاور تا یهودی در او بنگرد. او را در قنداقه پیچید وبیرون آورد وچون یهودی در چشمانش نگریست وشانه اش را گشود وخال سیاهی میان دو کتفش دید که مویی چند بر آن روئیده است، بیهوش نقش بر زمین شد وقریش از کردار او تعجب کردند وخندیدند. گفت: ای قریشیان! آیا می خندید؟ این پیامبر شمشیر است شما را هلاک خواهد ساخت، نبوت برای همیشه از بنی اسرائیل برچیده شده است ومردم پراکنده شدند وخبر یهودی را برای یکدگر بازگو می کردند ورشد رسول اکرم در یک روز مانند یک هفته دیگران ورشد یک هفته او مانند رشد یک ماهه دیگران بود.

باب ۱۹ خبر ابن حواش که از شام می آمد

ابن عباس گوید: چون پیامبر اکرم در غزوه بنی قریظه کعب بن اسد را فراخواند تا گردنش را بزند واو را آوردند، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در وی نگریست وگفت: ای کعب! آیا سفارش ابن حواش دانشمندی که از شام می آمد برایت مفید نبود که گفت: شراب ونان را در شام فروگذاشتیم وبا سختی ومشتی خرما به خاطر پیامبری که مبعوث می شود آمدم او همین اوان برانگیخته می شود ودر مکه طلوع می کند واین شهر هجرتگاه او است واو خندان وکشنده دشمنان است به چند تکه نان وچند دانه خرما اکتفاء می کند وبر حمار برهنه سوار می شود در چشمانش سرخی وبین دو کتفش خاتم نبوت است، شمشیرش را بر دوشش می نهد واز هیچ کس پروا ندارد سلطنتش بدانجا رسد که کفش وپای کسی بدانجا نرسیده باشد. کعب گفت: ای محمد! چنین است واگر نبود که می ترسم یهود مرا سرزنش کند که هنگام مرگ ترسید به تو ایمان می آوردم وتصدیقت می کردم ولیکن من بر دین یهودم بر آن زندگی می کنم وبر آن نیز خواهم مرد. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: او را بیاوردی وگردنش را بزنید. آوردند وگردنش را زدند.

باب ۲۰ خبر زید بن عمرو بن نفیل

زید بن عمرو بن نفیل از کسانی است که در جستجوی دین حنیف بود وامر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را می شناخت ومنتظر ظهور او بود ودر جستجوی آن حضرت از شهر ودیار خود خارج شد ودر راه به قتل رسید.
۱- محمد بن اسحاق بن یسار گوید: زید بن عمرو بن نفیل می خواست از مکه بیرون رود ودر زمین حرکت کرده وآئین حنیف یا دین ابراهیم (علیه السلام) را بجوید وچون زنش صفیه بنت حضرمی می دید که اراده سفر کرده وآماده خروج است.
خطاب بن نفیل را خبر می کرد، زید در طلب دین ابراهیم به شام سفر کرد واز اهل کتابهای نخستین آن را مطالبه می نمود ومی پنداشتند که پیوسته در این کار است تا آنکه همه موصل وجزیره را گشت وبه شام آمد ودر آنجا نیز به گردش پرداخت تا آنکه به نزد راهبی در میفعه از اراضی بلقا در آمد که به عقیده آنها علم نصرانیت بدو منتهی شده بود واز دین حنیف ابراهیم از او پرسش کرد، راهب گفت تو از دینی پرسش می کنی که امروزه کسی را نمی یابی که تو را به آن وا دارد، چه کسی تو را بدین کار واداشته است؟ علمش مندرس شده ودانایان آن درگذشته اند، ولیکن در همین زمان پیامبری در سرزمین خودت مبعوث خواهد شد که بر دین حنیف ابراهیم است وبر تو واجب است که هم الآن به آنجا بروی که اکنون زمانه اوست، زید از دین یهود ونصاری ملول بود وبدان رضایت نمی داد، چون آن راهب این سخنان را بدو گفت شتابان به سوی مکه رهسپار شد وچون به اراضی قبایل لخم رسید بر او ستم کرده ووی را کشتند.
ورقه بن نوفل - که او نیز مانند زید در جستجوی دین حنیف بود اما مانند او عمل نکرد - بر او گریست واین اشعار را در سوگ او گفت:

ألا ابن عمروی که ره یافتی - ز تنور آتش تو رخ تافتی
خدای تو را مثل ومانند نیست - تو را با بتان هیچ پیوند نیست
به رحمت رسد آدمی گاه گاه - اگر قعر ارضش بود جایگاه

۲- عمر بن خطاب وسعید بن زید گفتند: ای رسول خدا! آیا برای زید طلب مغفرت کنیم؟ فرمود: آری برای او طلب مغفرت کنید که او روز قیامت به تنهائی امتی محشور می شود.
۳- سعید بن زید از رسول اکرم درباره پدرش زید بن عمرو پرسش کرد وگفت: ای رسول خدا! زید بن عمرو چنان بود که دیدید واخبارش را شنیدید واگر شما را دریافته بود به شما ایمان می آورد، آیا برای او طلب مغفرت کنم؟ فرمود: آری برای او آمرزش بخواه وفرمود: او در روز قیامت به تنهائی بمانند امتی خواهد آمد، وگفته اند که او در جستجوی دین حق بود ودر این راه درگذشت.
مصنف این کتاب شیخ صدوق - رحمه الله - گوید: حال پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پیش از نبوت، همان حال قائم وصاحب الزمان ما در این هنگام است، زیرا پیامبر اکرم را در آن حال جز احبار ورهبان وعالمان نمی شناختند واسلام در میانشان غریب بود. اگر یکی از آنها از خدای تعالی تعجیل فرج پیامبر وظهورش را مسئلت می کرد جاهلان وگمراهان او را مسخره می کردند ومی گفتند: این پیامبری که او را پیامبر شمشیر می نامید ودعوتش به شرق وغرب عالم خواهد رسید وسلاطین عالم مطیع او خواهند شد، کی ظاهر خواهد شد؟ همچنانکه امروزه جاهلان به ما می گویند: این مهدی که معتقدید باید خرج کند کی ظاهر خواهد شد؟ وبعضی منکر وبعضی دیگر معترف به وجود وی اند وپیامبر اکرم فرموده است: اسلام غریبانه آغاز شد وزود باشد که به غربی باز گردد وخوشا به حال غریبان. به راستی که اسلام در این زمان چنان شده است وبه زودی با ظهور ولی وحجت خدا نیرومند خواهد شد، همچنان که با ظهور پیامبر اکرم ورسول خدا نیرومند شد وبه این وسیله دیده منتظرین ومعتقدینش روشن خواهد شد، همانگونه که چشمان منتظران رسول خدا وعارفان به وی پس از ظهورش روشن گردید وخدای تعالی به وعده ای که به دوستانش داده است وفا خواهد کرد وکلمه اش را برتری خواهد داد ونور هدایتش را کامل خواهد ساخت گرچه مشرکان را ناخوش آید.
۴- علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمودند: اسلام غریبانه آغاز شد وزود باشد به غریبی باز گردد وخوشا به حال غریبان.
۵- علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) از آباء گرامش از علی بن أبی طالب از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده اند که اسلام غریبانه آغاز شد وعن قریب به غریبی عودت کند وخوشا به حال غریبان.

باب ۲۱ علت نیازمندی به امام (علیه السلام)

۱- ابو حمزه ثمالی گوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم: آیا زمین بدون امام باقی می ماند؟ فرمود: اگر زمین ساعتی بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
۲- محمد بن فضل گوید: به امام رضا (علیه السلام) گفتم: آیا زمین بدون امام باقی خواهد ماند؟ فرمود: خیر، گفتم: از امام صادق (علیه السلام) به ما روایتی رسیده که زمین بدون امام باقی نخواهد ماند جز آنکه خداوند بر اهل زمین ویا بر بندگانش خشم گیرد، فرمود: اگر بدون امام باقی بماند فرو خواهد رفت.
۳- ابوهراسه از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: اگر امام را ساعتی از زمین بردارند، زمین وساکنانش مضطرب شوند همچنانکه دریا واهلش مضطرب شوند.
۴- زراره بن اعین از امام از صادق (علیه السلام) در پایان حدیثی که درباره امام حسین (علیه السلام) است چنین روایت می کند: اگر حجتهای خداوند در زمین نباشند، زمین ساکنانش را بلرزاند وآنچه بر آن است بیفکند، زمین ساعتی خالی از حجت نخواهد بود.
۵- احمد بن عمر گوید: به امام رضا (علیه السلام) گفتم: از امام صادق (علیه السلام) به ما روایت رسیده که زمین بدون امام باقی نمی ماند. آیا بدون امام باقی می ماند؟ فرمود: معاذ الله! ساعتی هم باقی نخواهد ماند، اگر بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
۶- ابراهیم بن ابی محمود گوید: امام رضا (علیه السلام) فرمود: ما حجتهای خداوند در میان خلایق وجانشینان او در میان بندگانش وامینان خداوند بر اسرارش هستیم وما کلمه تقوی وعروه الوثقی وگواهان خداوند ونشانه های او در میان آفریدگانش می باشیم، خداوند آسمان وزمین را به واسطه ما نگاه می دارد که زایل نشود وبه واسطه ماست که باران می بارد ورحمت منتشر می شود وزمین از قائمی از ما خالی نیست که یا آشکار است ویا نهان واگر زمین یک روز از حجت خالی باشد زمین وساکنانش مضطرب شوند همچنان که دریا واهلش مضطرب می شوند.
۷- حسن بن زیاد گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: زمین از آنکه در آن (حجتی) عالمی باشد خالی نیست، زمین را هیچ چیز جز او به صلاح نمی آورد ومردم را جز او اصلاح نمی کند.
۸- احمد بن عمر گوید: از امام کاظم (علیه السلام) پرسیدم: آیا زمین بدون امام باقی می ماند؟ گوید: فرمود: خیر، گفتم: روایتی به ما رسیده است که باقی نمی ماند مگر آنکه خداوند بر بندگانش خشم گیرد. فرمود: باقی نمی ماند که اگر زمین بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
۹- ابوهراسه از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: اگر امام از زمین برداشته شود، زمین وساکنانش مضطرب شوند، همچنانکه دریا واهلش مضطرب می شوند.
۱۰- محمد بن سنان از حمزه طیار روایت کند که گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: اگر در زمین تنها دو تن باقی بماند یکی از آنها حجت است، یا فرمود: دومی آنها حجت است وتردید از محمد بن سنان است.
۱۱- ابو الصباح از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خدای تعالی زمین را واننهد مگر آنکه در آن عالمی باشد که هر زیادی ونقصانی را بداند که اگر مؤمنان چیزی را بیفزایند آنها را برگرداند واگر چیزی را بکاهند آن را بر ایشان تکمیل کند، واگر چنین نباشد امور مؤمنان بر آنها پوشیده خواهد ماند.
۱۲- ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خدای تعالی زمین را بدون عالم واتتنهد واگر چنین نبود حق از باطل شناخته نمی شد.
۱۳- زراره گوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم: آیا ممکن است امامی در گذرد وامامی پس از وی نباشد؟ فرمود: چنین چیزی امکان ندارد، گفتم: پس چگونه است؟ فرمود: چنین چیزی امکان ندارد مگر آنکه خداوند بر آفریدگانش غضب کرده وبرای آنها چاره ای بیندیشد.
۱۴- عمرو بن ثابت از پدرش روایت کند که گفت: از امام باقر (علیه السلام) شنیدیم که فرمود: اگر زمین یک روز بدون امامی از ما باقی بماند اهلش را فرو خواهد برد. وخداوند آنها را به اشد عذابش عقاب کند. خدای تعالی ما را حجت در زمینش قرار داده ووسیله امان زمین برای اهل زمین گردانیده است. تا در میان ایشانیم پیوسته در امانند وزمین آنها را در کام خود فرو نخواهد برد وچون خداوند اراده فرماید که آنها را هلاک سازد ومهلتشان ندهد وبه تأخیرشان نیندازد، ما را از میان آنها بیرون برده وبه سوی خود بالا برد، سپس هر چه خواهد ودوست داشته باشد انجام دهد.
سلیمان جعفری گوید: از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم: آیا زمین بدون حجت می ماند؟ فرمود: اگر چشم برهم زدنی از حجت خالی بماند، اهلش را فرو خواهد برد.
۱۵- سلیمان جعفری گوید: از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم: آیا زمین بدون حجت می ماند؟ فرمود: اگر چشم برهم زدنی از حجت خالی بماند، اهلش را فرو خواهد برد.
۱۶- عبد الاعلی بن اعین گوید: از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: خداوند زمین را بدون عالم فرو نگذارد تا آنچه را که بیفزایند بکاهد وآنچه را که بکاهند بیفزاید، واگر چنین نباشد امور بر مردم آمیخته ودر هم می شود.
۱۷- محمد بن ابراهیم به امام صادق (علیه السلام) نوشت: ما را از فضل خودتان اهل البیت آگاه کنید. وامام صادق (علیه السلام) چنین پاسخ دادند: ستارگان آسمان امان اهل آسمان قرار داده شده است وآنگاه که ستارگان آسمان بروند، بر اهل آسمانها آنچه وعده شده است برسد ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: اهل بیت من امان امتم می باشند وآنگاه که اهل بیتم بروند، بر امتم آنچه وعده شده است برسد.
۱۸- ایاس بن سلمه از پدرش در حدیثی با سند مرفوع از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: ستارگان امان اهل آسمان واهل بیتم امان امتم می باشند.
۱۹- عبد الملک بن هارون بن عنتره از پدرش واو از جدش از علی بن- ابی طالب (علیه السلام) روایت کند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: ستارگان امان اهل آسمانند وچون ستارگان بروند اهل آسمان نیز خواهند رفت، واهل بیتم امان اهل زمینند وچون اهل بیتم بروند اهل زمین نیز خواهند رفت.
۲۰- خلیفه جعفی گوید: از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: ما جنب الله وبرگزیدگان خدا وحوزه اوئیم، مواریث انبیاء به ودیعه نزد ماست، ما امناء وحجتهای خدائیم، ارکان ایمان وستونهای اسلامیم، ما رحمت خداوند بر خلایقیم، ما کسانی هستیم که به ما آغاز شد وبه ما ختم خواهد گردید، ما پیشوایان هدایت وچراغهای تاریکی وروشنی بخش هدایتیم، ما اولین وآخرینیم، ما پرچم بر افراشته شده هدایت برای خلایقیم. هر که به ما تمسک جوید به حق ملحق می شود، وهر که از ما تأخر جوید غرق خواهد شد، ما پیشوایان سپید جیبانیم، ما برگزیدگان خدا وراه روشن وصراط مستقیم به خدای تعالی هستیم، ما نعمت خدا بر خلقیم، ما راه خدا ومعدن نبوت وموضع رسالتیم، ما کسانی هستیم که آمد وشد ملائکه به نزد ماست، ما چراغ کسانی هستیم که به ما استضائه کنند، ما راه حقیم برای کسانی که از ما پیروی کنند، ما هادیان به بهشتیم، وما ریسمان وحلقه های اسلامیم، وما پلها وواسطه های وصول به حقیم، کسی که بر آن بگذرد بر او سبقت نجویند وهر که از آن تخلف ورزد نابود شود، ما سنام اعظم هستیم، ما کسانی هستیم که خداوند به سبب ما رحمت را فرو می فرستد وبا بارانش خلایق را سیراب می کند، ومائیم کسانی که به واسطه ما عذاب را از شما بر می گرداند، پس کسی که ما را شناخت وبه ما بصیرت پیدا کرد وحق ما را دانست ودستورات ما را گرفت، پس او از ما وبه سوی ماست.
۲۱- امام باقر (علیه السلام) گوید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) فرمود: آنچه بر تو املا می کنم بنویس، گفت: ای پیامبر خدا آیا می ترسی فراموش کنم؟ فرمود بر تو از فراموشی نمی ترسم که از خدا خواسته ام تو را حفظ کرده واز نسیان نگاه دارد، ولی برای شریکانت بنویس، گوید: گفتم: ای پیامبر خدا شریکان من چه کسانی هستند؟ فرمود: ائمه فرزندان تو که به واسطه آنها امتم از باران سیراب شوند ودعایشان مستجاب شود وبه خاطر آنها خداوند بلا را بگرداند ورحمت از آسمان فرو بارد، وبا دست به امام حسن (علیه السلام) اشاره فرمود وگفت: این اولین آنهاست سپس به امام حسین (علیه السلام) اشاره فرمود وگفت: ائمه از فرزند اویند.
۲۲- امام صادق از امام باقر واو از امام سجاد (علیهم السلام) چنین روایت کند که فرمود: ما ائمه مسلمانان وحجتهای خداوند بر جهانیان وسرور مؤمنان ورهبر سپید جبینان ومولای اهل ایمانیم، وما امام اهل زمینیم همچنان که ستارگان امان اهل آسمانند، وما کسانی هستیم که خداوند به واسطه ما آسمان را نگاه داشته تا بر زمین نیفتد مگر به اذن او وبه خاطر ما زمین را نگاه داشته که اهلش را نلرزاند، به سبب ما باران را فرو فرستد ورحمت را منتشر کند وبرکات زمین را خارج سازد واگر نبود که ما بر روی زمینین، اهلش را فرو می برد، سپس فرمود: از روزی که خداوند آدم را آفرید، زمین خالی از حجت نیست که ظاهر ومشهور است ویا غایب ونهان وتا روز قیامت از حجت خدا خالی نخواهد بود، وگر چنین نبود خداوند پرستیده نمی شد، سلیمان راوی حدیث گوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم: مردم چگونه از حجت غائب نهان منتفع می شوند؟ فرمود: همچنان که از خورشید پشت ابر منتفع می شوند.
۲۳- یونس بن یعقوب گوید: گروهی از اصحاب ما مثل حمران بن اعین ومؤمن الطاق وهشام بن سالم وگروهی دیگر از اصحاب مثل هشام بن حکم - که جوانی بود - نزد امام صادق (علیه السلام) بوند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: ای هشام! گفت: لبیک یا ابن رسول الله! فرمود: آیا نمی گوئی که با عمر بن عبید چه کردی وچگونه از وی پرسش نمودی؟ هشام گفت: فدای شما گردم ای فرزند رسول خدا! من شما را بزرگ می دانم واز شما خجالت می کشم ودر مقابل شما زبانم حرکت نمی کند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون شما را به کاری فرمان دادم آن را به جای آورید. هشام گفت: خبر عمرو بن عبید وجلوس او در مسجد بصره به من رسید وبر من گران آمد، رفتم وبه بصره وارد شدم وروز جمعه به مسجد در آمدم وناگاه خود را در یک حلقه بزرگ ودر مقابل عمرو بن عبید دیدم که ازاری سیاه وپشمین بسته بود وردایی بر دوش داشت ومردم از او پرسش می کردند، مردم را شکافتم ومردم نیز به من راه دادند ودر آخرین صف ونزدیک وی بر دو زانو نشستم وگفتم: ای عالم! من مردی غریبم، آیا اجازه می دهی که مسئله ای از تو بپرسم؟ گوید: گفت آری، گوید: گفتم: آیا چشم داری؟ گفت: ای پسر جان! این چه سؤالی است، چیزی را که می بینی چگونه از آن پرسش می کنی؟ گفتم: سؤال من از این قبیل است، گفت: بپرس گر چه سؤالت احمقانه باشد. گفتم: پاسخ مرا در این مسائل بده، گفت: بپرس، گفتم: آیا چشم داری؟ گفت: آری، گوید گفتم: با آن چه می بینی؟ گفت: الوان واشخاص را، گوید، گفتم: آیا بینی داری: گفت: آری، گوید: گفتم با آن چه می کنی؟ گفت: بو را با آن استشمام می کنم. گوید: گفتم آیا زبان داری؟ گفت: آری، گوید: گفتم با آن چه می کنی؟ گفت با آن سخن می گویم، گوید گفتم: آیا گوش داری؟ گفت: آری، گوید، گفتم با آن چه می کنی؟ گفت: با آن صداها را می شنوم، گوید: گفتم: آیا دو دست داری؟ گفت: آری، گفتم: با آنها چه می کنی؟ گفت: با آنها اشیاء را می گیرم ونرمی وزبری را با آنها تشخیص می دهم، گوید: گفتم: آیا دو پا داری؟ گفت: آری، گوید: گفتم با آنها چه می کنی؟ گفت: به واسطه آنها از جائی به جای دیگر می روم، گوید: گفتم آیا دهان داری؟ گفت: آری، گوید: گفتم با آن چه می کنی؟ گفت: غذاهای مختلف را می چشم، گوید: گفتم آیا قلب داری؟ گفت: آری، گوید: گفتم با آن چه می کنی؟ گفت: با آن دریافت این اعضاء را تمیز می دهم، گوید: گفتم آیا این اعضای بی نیاز از قلب نیستند؟ گفت: خیر، گفتم: چرا چنین است در حالی که آنها صحیح وسالمند؟ گفت: پسرجان! این اعضا چون در چیزی که بو کرده اند یا دیده اند یا چشیده اند شک کنند، آن را به دل ارجاع می دهند وبه واسطه آن یقین می آورد وشک را باطل می سازد، گوید: گفتم آیا خدای تعالی قلب را برای زایل کردن شک اعضا قرار داده است؟ گفت: آری، گوید: گفتم آیا بایستی قلب باشد والا اعضا یقین حاصل نکنند؟ گفت: آری، گوید: گفتم ای ابا مروان! خداوند اعضای تن تو را بدون امام رها نکرده است تا صحیح را صحیح شمارد وشک را برطرف نماید، اما همه این خلایق را در حیرت وشک واختلاف رها کرده است وامامی برای آنها قرار نداده است که شک وحیرتشان را زایل سازد، وبرای اعضای تو امامی قرار داده است که شک وحیرتت را برطرف سازد؟ گوید: ساکت شد وچیزی به من نگفت: گوید: سپس به من رو کرد وگفت: آیا تو هشامی؟ گفتم: خیر، گوید: گفت: آیا با او مجالست داشته ای؟ گفتم: خیر، گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل کوفه، گفت: پس تو همان هشامی، گوید: سپس مرا نزد خود برد ودر جای خود نشانید ودیگر سخن نگفت تا من برخاستم، امام صادق (علیه السلام) خندید وبعد از آن فرمود: ای هشام! این استدلال را چه کسی به تو آموخته است؟ گوید: گفتم: ای فرزند رسول خدا! بر زبانم جاری شد، فرمود: ای هشام! به خدا سوگند این در صحف ابراهیم وموسی نوشته شده است.
مصنف این کتاب شیخ صدوق رضی الله عنه گوید: وتصدیق این سخن ما که می گوئیم: در بقای عالم بر صلاح خود به امام نیاز است، این است که خدای تعالی هیچ قومی را عذاب نکرد مگر آنکه به پیامبرشان دستور داد که از میان آنها بیرون برود، چنانکه خدای تعالی در داستان نوح (علیه السلام) فرمود: تا چون دستور ما آمد وتنور جوشش کرد، گفتیم از هر زوجی دو جفت وخانواده ات را در کشتی حمل کن مگر کسانی از آنها که قول خداوند پیشتر درباره آنها جاری شده باشد. خدای تعالی به او دستور داد که به همراهی مؤمنان از آنها کناره-گیری کند وبا آنها مختلط نباشد. وباز فرمود: درباره کسانی که ستم کردند با من سخن مگو که آنها غرق شدگانند. وهمچنین در قصه لوط (علیه السلام) فرمود: خانواده ات را در شب تار بیرون بر وهیچ یک از شما التفات نکند، مگر همسرت که به او نیز آنچه به آنها رسیده است خواهد رسید. پس خدای تعالی به لوط هم دستور خروج از میان آنها داده است پیش از آنکه عذاب بر آنها نازل شود، زیرا خدای تعالی در حالی که پیامبرش لوط در بین آنهاست، ایشان را عذاب نمی کرد، همچنین خدای تعالی هر امتی را که اراده فرمود هلاک فرماید به پیامبرشان دستور داد که از میان آنها بیرون رود واز آنها کناره گیری نماید، چنانکه ابراهیم (علیه السلام) در مقام تهدید قوم خود به آنها فرمود: از شما وآنچه جز خدا می خواهید کناره می گیرم وپروردگارم را می خوانم، امید است به واسطه خواندن پروردگارم بدبخت نباشم وچون از آنها وآنچه که جز خدا می پرستیدند کناره گرفت خدای تعالی آنان را که او را اذیت کردند ورنج دادند ودر آتش افکندند هلاک ساخت وآنها را اسفلین گردانید، وابراهیم ولوط را در سرزمینی که مبارک ساخته بود نجات داد وخدای تعالی اسحاق ویعقوب را به ابراهیم بخشید، چنانکه فرموده است: ما به ابراهیم اسحاق ویعقوب را بخشیدیم وآنها را از صالحین قرار دادیم.
و خدای تعالی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: در حالی که تو در میان ایشانی، خداوند آنها را عذاب نکند.
و در اخبار صحیحه از ائمه ما (علیهم السلام) وارد شده است که هر کس پیامبر اکرم یا یکی از ائمه صلوات الله علیهم را در خواب ببیند که به شهر ویا قریه ای وارد شده اند، تعبیرش این است که آن امان است برای اهل آن شهر یا قریه از آنچه می ترسند وپرهیز می کنند وبدانچه امیدوارند خواهند رسید.
و در حدیث هشام با عمرو بن عبید در بهره مندی از امام غائب (علیه السلام) حجتی است وآن این است که قلب از سایر جوارح غایب است وبا چشم دیده وبا بینی بوئیده وبا دهان چشیده وبا دست لمس نمی شود، در حالی که با وجود غیبتش از این اعضا مدبر آنهاست وبقای آنها به واسطه صلاح آن است واگر قلب نبود، تدبیر اعضا تباه می گردید واستوار نمی شد، پس نیاز به قلب برای باقی ماندن اعضاء بر صلاح خودشان است همچنانکه نیاز به امام برای باقی ماندن عالم بر صلاح خود است. ولا قوه الا بالله.
و چنانکه موقعیت دل نسبت به جسد به واسطه خبر دانسته می شود، همچنین موقعیت حجت غائب (علیه السلام) به واسطه خبر دانسته می شود وآن اخباری است که از ائمه (علیهم السلام) وارد شده است که او را در هنگام ظهورش در مکه است واز آنجا ظهور می کند. ومقصود ما از قلب آن پاره گوشت درون سینه نیست، زیرا از آن انتفاعی به اعضای بدن نمی رسد، بلکه مقصود از قلب، آن جوهر لطیفی است که خدای تعالی در آن پاره گوشت قرار داده است که با چشم دیده نمی شود ولمس نمی گردد وچشیدنی نیست گر چه قلب مشاهده گردد وتنها می توان به واسطه حاصل شدن قوه تمیز وتدبیر در جوارح بدن بدان علم حاصل کرد، وحجتی که در این پاره گوشت بر اعضا است وتکلیف بر آنها متوجه است (تا وقتی است که آن لطیفه موجود باشد واگر آن لطیفه منعدم گردد تدبیر اعضاء نابود شده وتکلیف از آنها ساقط می گردد وهمچنانکه جایز است خدای تعالی به این لطیفه غائبه از حواس بر اعضاء احتجاج کند، جایز است که بر خلایق به حجت غائب از انظار آنها احتجاج نماید، به واسطه اوست که بلایا را از ایشان بگرداند وروزیشان دهد وباران رحمت بر آنها بباراند، ولا قوه الا بالله).

باب ۲۲ اتصال وصیت از آدم (علیه السلام) وخالی نبودن زمین از حجت تا قیامت

۱- مقاتل بن سلیمان از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: من سید النبیین هستم ووصی من سید الوصیین است واوصیای او سید اوصیایند. آدم (علیه السلام) از خدای تعالی درخواست کرد که وصی صالحی برای او قرار دهد، خدای تعالی به او وحی فرمود که من انبیا را به نبوت گرامی داشتم، سپس خلق خود را اختیار کردم وبهترین آنها را اوصیا قرار دادم. آدم (علیه السلام) گوید: ای پروردگار من! پس وصی مرا بهترین اوصیا قرار بده، خدای تعالی وحی فرمود که ای آدم به شیث وصیت کن واو همان هبه الله بن آدم است وآدم به شیث وصیت کرد وشیث به پسرش شبان وصیت نمود که او فرزند نزله حوارست که خداوند او را از بهشت فرو فرستاد واو را تزویج شیث نمود وشبان به فرزندش مجلث وصیت کرد واو به محوق واو به غثمیشا واو به اخنوخ که همان ادریس پیامبر باشد وصیت نمود وادریس به ناخور وناخور آن را به نوح (علیه السلام) تسلیم نمود ونوح به سام وصیت نمود وسام به عثام واو به برعیثاثا واو به یافث واو به بره واو به جفیسه واو به عمران وعمران آن را به ابراهیم خلیل (علیه السلام) تسلیم نمود وابراهیم به فرزندش اسماعیل وصیت کرد واو را به اسحاق واو به یعقوب واو به یوسف واو به بثریا واو به شعیب واو به موسی بن عمران واو به یوشع بن نون واو به داود واو به سلیمان واو به آصف بن برخیا واو به زکریا وزکریا آن را به عیسی بن مریم تسلیم نمود وعیسی به شمعون بن حمون الصفا وصیت کرد واو به یحیی بن زکریا واو به منذر واو به سلیمه واو به برده سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: وبرده آن را به من تسلیم نمود ومن آن را به تو ای علی، تسلیم خواهم کرد وتو آن را به وصی خود خواهی داد ووصی تو آن را به اوصیای تو که از فرزندانت هستند خواهد سپرد یکی بعد از دیگری تا آنکه برسد به بهترین خلق زمین پس از تو، ومحققاً امت به تو کافر می شوند واختلاف شدیدی درباره تو خواهند داشت کس که بر تو ثابت باشد مانند همنشین من است وکسی که از تو کناره گیرد در آتش خواهد بود وآتش جایگاه کافران است.
۲- ابو حمزه ثمالی از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خدای تعالی از آدم (علیه السلام) پیمان گرفت که به آن درخت نزدیک نشود وچون زمانی فرا رسید که در علم خداوند گذشته بود که از آن درخت خواهد خورد آن پیمان را فراموش کرد واز آن خورد، واین همان قول خدای تعالی است که فرمود: ما قبلاً از آدم پیمان گرفتیم اما او فراموش کرد واستقامتی نداشت. وچون آدم از آن درخت خورد به زمین فرود آمد وبرای او هابیل وخواهرش دو قلو به دنیا آمدند وهمچنین قابیل وخواهرش نیز دو قلو زائیده شدند، سپس آدم به هابیل وقابیل فرمان داد که قربانی کنند وهابیل دامدار بود وقابیل کشاورز، هابیل قوچی به قربانگاه آورد وقابیل کشت ناخالص، قوچ هابیل از بهترین گوسفندان بود اما کشت قابیل پاکیزه نبود، پس قربانی هابیل پذیرفته شد اما قربانی قابیل مورد قبول واقع نگردید، واین همان قول خدای تعالی است که فرمود: داستان دو فرزند آدم را به حق برایشان برخوان، آنگاه که قربانی پیش فرستادند واز یکی از آن دو پذیرفته شد اما از آن دیگر مورد قبول واقع نگردید. ونشانه قبولی قربانی آن بود که آتش آن را بسوزاند، پس قصد آتش کرد وبرای آن خانه ای ساخت واولین کسی بود که آتشکده را بنیان نهاد وگفت من این آتش را خواهم پرستید تا قربانیم پذیرفته شود، سپس ابلیس دشمن خداوند به قابیل گفت: قربانی هابیل پذیرفته شد اما قربانی تو را قبول نکردند واگر او را زنده گذاری فرزندانی برای او خواهد بود که به فرزندان تو افتخار کنند وبدنبال آن قابیل هابیل را کشت وچون به نزد آدم (علیه السلام) برگشت به او گفت: ای قابیل! هابیل کجاست؟ او گفت: نمی دانم وتو مرا به نگهداری او نفرستاده بودی! آدم رفت وکشته او را یافت، وگفت: ای زمین بر تو لعنت باد که خون هابیل را پذیرفتی وآدم بر هابیل چهل شب گریست، سپس از خدای تعالی درخواست کرد که فرزندی به او عطا کند وفرزندی برای او متولد شد که او را هبه الله نامید، زیرا هبه خدای تعالی بود وآدم او را بسیار دوست می داشت، وچون نبوت آدم (علیه السلام) منقضی شد وروزگارش به انجام رسید، خدای تعالی به او وحی فرمود که ای آدم! نبوتت منقضی شد وروزگارت به انجام رسید، اکنون علمی که در نزد تو است وایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار نبوت را به ذریه خود منتقل کن، ودر اختیار فرزندت هبه الله قرار ده، زیرا من علم وایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار نبوت را از فرزندان تو تا روز قیامت قطع نمی سازم، وزمین را فرو نگذارم جز آنکه در آن عالمی باشد که دین من وطاعت من بدو شناخته شود ووسیله نجات کسانی باشد که بین تو ونوح به دنیا آیند وآدم (علیه السلام) نوح (علیه السلام) را ذکر فرموده وگفته است: خدای تعالی پیامبری را برانگیزد که نامش نوح است واو مردم را به خدای تعالی فراخواند، اما او را تکذیب کنند وخداوند آنها را به واسطه طوفان هلاک سازد وبین آدم ونوح (علیهما السلام) ده پدر فاصله بود که همه آنها پیامبران خدا بودند وآدم به هبه الله وصیت کرد که هر کدام از شما او را درک کردید باید به او ایمان بیاورید واز وی پیروی کند واو را تصدیق نماید که چنین کسی از غرق شدن نجات خواهد یافت.
سپس چون آدم (علیه السلام) در بستر بیماری مرگ افتاد به دنبال هبه الله فرستاد وبه او گفت: اگر جبرئیل یا هر کدام از ملائکه را ملاقات کردی از جانب من به او سلام برسان وبگو: ای جبرئیل! پدرم از میوه های بهشتی از تو درخواست می کند، این پیام را به جبرئیل رسانید واو چنین گفت: ای هبه الله! پدرت درگذشته است ومن برای نماز خواندن بر او آمده ام، برگرد، هبه الله بازگشت ودید که پدرش جان به جان آفرین تسلیم کرده است وجبرئیل به او آموخت که چگونه آدم را غسل دهد، او را غسل داد وچون هنگام نماز خواندن بر او رسید، هبه الله گفت: ای جبرئیل پیش بایست وبر آدم نماز بخوان وجبرئیل گفت: ای هبه الله! خداوند به ما فرمان داد که در بهشت بر پدرت سجده کنیم وحق نداریم که بر هیچ یک از فرزندانش امام باشیم. هبه الله پیش ایستاد وبر آدم نماز خواند وجبرئیل وگروهی از ملائکه پشت سر او بودند وبه دستور جبرئیل سی تکبیر بر او گفت وبیست وپنج تکبیر از آن برداشته شد، وامروزه سنت ما پنج تکبیر است، ونیز رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در جنگ بدر بر هفت تن یانه تن پنج تکبیر می گفت.
سپس چون هبه الله پدرش آدم را دفن کرد، قابیل به نزد وی آمد وگفت: ای هبه الله! من می دانم که پدرم آدم علمی را به تو داده که به من نداده است واین همان علمی است که برادرت هابیل به آن استحضار پیدا کرد وقربانیش پذیرفته شد ومن او را کشتم تا فرزندانی نداشته باشد که بر فرزندان من افتخار کنند وبگویند: ما فرزندان کسی هستیم که قربانیش قبول شد وشما فرزندان کسی هستید که قربانیش پذیرفته نشد واگر از آن علمی که پدر تو را بدان مخصوص گردانیده است چیزی را اظهار کنی تو را نیز خواهم کشت، همچنانکه برادرت هابیل را کشتم.
پس هبه الله وفرزندان او آنچه که در نزدشان بود از علم وایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار علم نبوت همه را نهان داشتند تا آنکه نوح (علیه السلام) مبعوث شد وچون در وصیت آدم نگریستند، وصی بودن هبه الله آشکار شد ودریافتند که پدرشان آدم به نوح (علیه السلام) بشارت داده است، پس از آن به نوح ایمان آورده واز او پیروی کرده وتصدیقش کردند وآدم به هبه الله وصیت کرده بود که در ابتدای هر سال با این وصیت تعاهد کنند وآن روز برای ایشان عبد باشد، ونبوت نوح (علیه السلام) وزمان ظهورش را در نظر داشته باشند، وامر وصیت هر پیامبری چنین بود تا آنکه خدای تعالی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را مبعوث فرمود.
و جز این نیست که نوح را به واسطه علمی شناختند که نزد ایشان بود واین گفته خدای تعالی است که ما نوح را به سوی قومش فرستادیم...
و ما بین آدم ونوح پیامبرانی بودند که برخی نهان وبرخی آشکار بودند واز این رو ذکرشان در قرآن کریم مخفی است ونامشان مانند انبیائی که آشکار بوند نیامده است، واین همان سخن خدای تعالی است که فرموده: بعضی از رسولان را پیشتر بازگو کردیم وبعضی دیگر از رسولان را بازگو نکردیم یعنی انبیائی که نهان بودند نامشان را نبرد بدانگونه که نام پیامبران آشکار را برده است، ونوح (علیه السلام) نهصد وپنجاه سال در میان قومش بود ودراین مدت هیچ پیامبر دیگری نبود، ولیکن او بر قومی وارد شد که انبیا را تکذیب می کردند همان کسانی که مابین او وآدم بودند واین همان سخن خدای تعالی است که فرموده: قوم نوح پیامبران را تکذیب کردند یعنی کسانی که بین او وآدم بودند تا آنجا که به این سخن می رسد: وپروردگار تو عزیز ورحیم است.
سپس چون پیامبری نوح منقضی شد وایامش به سر آمد، خدای تعالی به او وحی فرمود که ای نوح! پیامبری تو منقضی شد وایامت به سر آمد، آن علمی که نزد توست وآن ایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار نبوت را در نسل خود قرار بده، آنها را به سام بسپار که من آن را از بیوتات انبیائی که بین تو وآدم بوده اند قطع نکرده ام، زمین را بی عالمی که دین وطاعتم به واسطه او شناخته گردد وانگذارم تا وسیله نجات کسانی باشد که از وفات یک پیامبر تا ظهور پیامبری دیگر متولد می شوند، وپس از سام پیامبری جز هود (علیه السلام) نبود وبین نوح وهود (علیهما السلام) نیز انبیایی نهان وآشکار بودند ونوح گفت: خدای تعالی پیامبری را برانگیزد که به او هود می گویند واو قومش را به خدای تعالی می خواند، اما آنها او را تکذیب می کنند وخداوند آنها را به واسطه باد نابود می سازد، پس هر کدام از شما که او را درک کند باید به او ایمان آورد واز او پیروی کند که خدای تعالی او را از عذاب باد نجات دهد، ونوح به پسرش سام فرمان داد که در ابتدای هر سال با این وصیت تعاهد کند وآن روز برای ایشان عید باشد وبعثت هود وزمان ظهور او را در نظر داشته باشند.
و چون خدای تعالی هود را برانگیخت، در علم وایمان ومیراث علم واسم اکبر وآثار علم نبوتی که نزد آنها بود نگریستند وهود را پیامبر یافتند وپدرشان نوح به او بشارت داده بود، پس به او ایمان آوردند وتصدیقش کردند واز او پیروی نمودند واز عذاب باد نجات یافتند واین همان سخن خدای تعالی است که فرمود: وبه سوی قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم واین سخن او: قوم عاد رسولان را تکذیب کردند آنگاه که برادرشان هود به آنها گفت: آیا تقوا پیشه نمی سازید؟ وفرمود: ابراهیم ویعقوب فرزندانشان را بدان وصیت کردند وفرمود: وما به او اسحاق ویعقوب را عطا کردیم وهمه را هدایت نمودیم تا وصیت را در اهل بیتش قرار دهیم ونوح را از پیش هدایت کردیم تا وصیت را در اهل بیتش قرار دهد وسلاله نوح که از نسل انبیاء بودند پیش از ابراهیم به او ایمان آوردند، وبین هود وابراهیم ده پیامبر بودند وآن قول خدای تعالی است که فرمود: قوم لوط از شما دو نیستند وفرمود: لوط به او ایمان آورد وگفت من به جانب پروردگارم مهاجرم، وسخن ابراهیم که من به جانب پروردگارم می روم واو به زودی مرا هدایت می کند وقول خدای تعالی: وابراهیم را هنگامی که به قومش گفت خدا را بپرستید وتقوای او را پیشه سازید که آن برای شما بهتر است پس بین دو پیامبر ده یا نه ویا هشت پدر بودند که همه آنها پیامبر بودند وبرای هر پیامبری در امر وصایت همان ماجرای نوح پیش آمد، همچنان که برای آدم وهود صالح وشعیب وابراهیم (علیهم السلام) پیش آمد تا آنکه به یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم (علیهم السلام) منتهی شد وپس از یوسف امر وصایت متحول به اسباط گردید که همان برادرانش بودند تا آنکه به موسی بن عمران منتهی شد وبین یوسف وموسی (علیهما السلام) ده تن از انبیاء بودند وخدای تعالی موسی وهارون را بر فرعون وهامان وقارون فرستاد وبعد از آن خدای تعالی رسولانی را پی در پی ارسال کرد وهرگاه که رسولی بر امتی می آمد او را تکذیب می کردند، وما بعضی را به دنبال بعضی دیگر در آوردیم وآنها را داستانهایی ساختیم وبنی اسرائیل روزانه دو یا سه یا چهار پیامبر را می کشتند وکارشان به جایی رسید که در یک روز واحد هفتاد پیامبر را کشتند وبازارشان تا آخر روز باز بود وچون تورات بر موسی بن عمران نازل شد به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بشارت داد وبین یوسف وموسی (علیهما السلام) ده پیامبر بود، ووصی موسی بن عمران یوشع بن نون است واو همان جواب منسوب به موسی است که خدای تعالی در کتابش از او یاد کرده است.
و پیوسته پیامبران (علیهما السلام) به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بشارت می دادند، واین همان سخن خدای تعالی است که فرموده: می یابند او را یعنی یهود ونصاری نوشته شده یعنی اسم ویا صفت محمد را در نزد خود در تورات وانجیل که ایشان را به معروف امر می کند واز منکر باز می دارد وهمان قول خدای تعالی است که از عیسی بن مریم حکایت می کند وبه رسولی بشارت می دهد که پس از من می آید ونامش احمد است، پس موسی وعیسی (علیهما السلام) به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بشارت داده اند همچنان که بعضی از انبیاء به بعضی دیگر بشارت داده اند تا آنکه وصایت به محمد رسید وچون نبوت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) منقضی شد وروزگارش به انجام رسید خدای تعالی به او وحی فرمود که ای محمد نبوتت منقضی شد وروزگارت به سر آمد، پس آن علمی که نزد توست وایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار علم نبوت را نزد علی بن أبی طالب قرار بده که من علم وایمان واسم اکبر ومیراث علم وآثار علم نبوت را از نسل تو قطع نکرده ام همچنان که از بیوتات انبیاء گذشته که بین تو وآدم بوده اند قطع نکردم واین همان قول خدای تعالی است که فرموده است: خداوند آدم ونوح وآل ابراهیم وآل عمران را بر جهانیان برگزید. نسلی که بعضی از آنها از بعضی دیگرند وخداوند سمیع وعلیم است.
خدای تعالی علم را جهل قرار نداده است، وکار خود را به فرشته مقرب ویا نبی مرسل وانگذاشته است، ولی فرشته ای از فرشتگان را بر پیامبرش فرو فرستاده وبه او چنین وچنان گفته است وبه آنچه دوست می داشته فرمان داده واز آنچه زشت می شمرده نهی کرده است، واز ماقبل ومابعد او از روی علم حکایت کرده است، وآن علم را به انبیاء واصفیا از پدران وبرادران وذریه ای که بعضی از آنها از بعضی دیگرند آموخته است واین همان قول خدای تعالی است که فرمود: ما به آل ابراهیم کتاب وحکمت دادیم، وبه آنها ملک عظیمی ارزانی داشتیم، اما کتاب همان نبوت است، اما حکمت مربوط به حکمای از انبیا است وکلمه اصفیاء از صفوت به معنی خالص وبرگزیده است وهمه اینها از ذریه ای هستند که بعضی از آنها از بعضی دیگرند، کسانی که خدای تعالی نبوت را در میان ایشان قرار داده وعاقبت ونگهداری میثاق در میان آنهاست تا دنیا منقضی گردد وآنها علما ووالیان امر واهل استنباط علم وهادیانند.
این بیان فضل رسولان وپیامبران وحکما وامامان هدایت وخلفائی است که والیان امر واهل استنباط علم الهی واهل آثار علم ربوبی هستند از ذریه ای که از یکدیگرند واز اصفیائی که بعد از انبیاء از آل واخوان وذریه از بیوتات انبیا هستند، وهر کس که به عمل آنها عمل کند ودستوراتشان را به کار بندد به یاری ایشان نجات یابد، وهر کس که ولایت الهی واهل استنباط علم ربوبی را در غیر برگزیدگان از بیوتات انبیا قرار دهد با امر خدای تعالی مخالفت کرده ونادانان ومتکلفین را - بی آنکه راه هدایت را بدانند - والیان امر الهی قرار داده است، می پندارید که آنها اهل استنباط علم خدایند، بر خدا دروغ بستند واز سفارش وطاعت او منحرف شدند وفضل الهی را در جایگاهی که خدای تعالی معین فرموده قرار ندادند، پس گمراه شدند وپیروانشان را نیز گمراه کردند وروز قیامت حجتی ندارند، زیرا حجت به گفته خدای تعالی در آل ابراهیم است که فرموده: ما به آل ابراهیم کتاب وحکمت وملک عظیمی دادیم.
پس حجت عبارت از انبیاء واهل بیوتات انبیا تا روز قیامت است، زیرا کتاب الله چنین می گوید ووصیت الهی بدان جای است که امامت در نسل بیوتاتی است که خدای تعالی آن را بر مردم رفعت داده است وفرموده: در بیوتی که خداوند اجازه داده که برتر باشند ونامش در آنها برده شود وآن بیوتات انبیا ورسولان وحکما وامامان هدایت است، این بیان گوشه ودستاویز ایمان است که هر کس از پیشینیان که نجات یافته است، وهر کس از پیروان ائمه که نجات یابد به سبب آن است، وخدای تعالی در کتابش فرموده: ونوح را پیش از این هدایت کردیم واز ذریه او داود وسلیمان وایوب ویوسف وموسی وهارون هستند واین چنین محسنین را پاداش می دهیم وزکریا ویحیی وعیسی والیاس که همه آنها از صالحین هستند واسماعیل والیسع ویونس ولوط وهمه اینها را بر جهانیان برتری دادیم واز پدران وذریه وبرادرانشان آنها را برگزیدیم وبه صراط مستقیم هدایتشان کردیم این هدایت خداست که هر کدام از بندگانش را که بخواهد هدایت می کند واگر شرک بورزند اعمالشان تباه خواهد شد. آنها کسانی هستند که کتاب وحکم ونبوت بدیشان دادیم واگر اینان بدان کافر شوند قومی را بر آنها گماریم که بدان کافر نباشند که خدای تعالی به واسطه فضیلت از اهل بیت او از پدران وبرادران وذریه، کسانی را گمارده است ومعنای قول خدای تعالی در کتابش این است که اگر امت تو بدان کافر شوند ما اهل بیت تو را بر ایمان بدانچه تو را بدان فرستادیم گمارده ایم وهرگز بدان کافر نشوند وایمانی را که تو را برای آن فرستاده ایم تباه نمی سازیم واهل بیت ترا پس از تو رایتی برای امت قرار دادم ووالیان آنها واهل استنباط علمم ساختم، علمی که دروغ وگناه ووزر وکبر وریائی در آن نیست، این توضیح آن چیزی است که خدای تعالی در امر این امت پس از پیامبرانش بیان فرموده است. خدای تعالی اهل بیت پیامبرش را مطهر فرموده واجر مودت را برای آنها قرار داده وولایت را بر آنها جاری ساخته وآنها را اوصیا ودوستان وائمه پس از خودش در امتش قرار داده است. ای مردم! از آنچه که گفته شد پند بگیرند وبیندیشید که خدای تعالی ولایت وطاعت ومودت واستنباط علم وحجتش را کجا داده است؟ پس او را بشناسید وبه او تمسک جوئید تا نجات یابید وبرای شما در روز قیامت به واسطه آن حجت ورستگاری باشد که آنان رابط بین شما وخدایتان هستند وولایت خدای تعالی جز به واسطه ایشان حاصل نشود، وکسی که چنین کند بر خدای تعالی فرض است که او را اکرام کند وعذاب ننماید، وکسی که به غیر دستور او به پیشگاه خداوند درآید سزاوار است که او را خوار ساخته وعذاب نماید.
و بعثت انبیا عمومی وخصوصی است، اما نوح (علیه السلام) به همه ساکنان زمین ارسال گردید ودارای نبوت عامه بود، ولی هود برای قوم عاد ارسال گردید ودارای نبوت خاصه بود، وصالح رسالتش برای قوم ثمود بود وآن قریه کوچکی است که بر ساحل دریا قرار داشت وخانه های آن به چهل خانه نمی رسید، وشعیب به اهل مدین مبعوث بود وچهل خانه در مدین بیشتر نبود، اما نبوت ابراهیم در کوثی بود وآن قریه ای از قوای سواد بود وکار او از آنجا آغاز گردید، سپس از آنجا مهاجرت کرد، اما هجرت او برای کارزار نبود واین همان است که در کلام الهی آمده: من به سوی پروردگارم می روم او مرا هدایت خواهد کرد ورفتن ابراهیم برای کارزار نبود.
اما اسحاق نبوتش پس از ابراهیم بود، ونبوت یعقوب در سرزمین کنعان واقع گردید، سپس به سرزمین مصر آمد ودر آنجا درگذشت، آنگاه جسد او را برداشته ودر سرزمین کنعان به خاک سپردند وآن رؤیایی که یوسف دیده بود که یازده ستاره وشمس وقمر برای او سجده می کنند، ولی آغاز نبوت او در مصر بود، سپس خدای تعالی اسباط دوازده گانه را پس از یوسف فرستاد، آنگاه موسی وهارون را به نزد فرعون وپیروانش در مصر اعزام کرد وفقط بر آنان مبعوث بود، وبعد از آن یوشع بن نون را پس از موسی بر بنی اسرائیل فرستاد وآغاز نبوت او در آن بیابانی بود که بنی اسرائیل در آن سرگردان بودند، سپس پیامبران بسیاری بودند که خدای تعالی بعضی از آنها را برای محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بیان فرموده وبعضی دیگر را ذکر نفرموده است. سپس خدای تعالی عیسی (علیه السلام) را به خصوص بر بنی اسرائیل فرستاد ونبوت او در بیت المقدس بود وبعد از او دوازده حواری بودند واز آن هنگام که خدای تعالی عیسی (علیه السلام) را بالا برد، ایمان در میان بقیه خاندان او پنهان بود، وخدای تعالی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را بر عامه خلایق از جن وانس مبعوث فرمود واو خاتم الانبیا بود وپس از او اوصیائش دوازده تن بودند که بعضی از آنها را ما ادراک کرده ایم وبعضی پیش از ما بوده اند وبعضی هم باقی مانده اند. این امر نبوت ورسالت است، هر پیامبری که بر بنی اسرائیل فرستاده شد، خاص باشد یا عام، برای او وصی بوده وسنت بر این جاری بوده است واوصیای پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بر سنت اوصیای عیسی (علیه السلام) بوده اند وامیر المؤمنین (علیه السلام) بر سنت مسیح (علیه السلام) بوده است واین بیان سنت ونمونه های اوصیا پس از انبیا است.
۳- صفوان بن یحیی از امام کاظم (علیه السلام) روایت کند که فرمود: از آنگاه که آدم (علیه السلام) درگذشت تاکنون خداوند زمین را خالی از حجت نگذاشته است او مردم را به خدای تعالی هدایت می کند وحجت بر بندگان است، کسی که او را ترک کند گمراه است وکسی که ملازم او باشد نجات یابد واین بر خدای تعالی حق است.
۴- عمار بن موسی ساباطی گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: از آنگاه که زمین بوده خالی از حجت نبوده است تا آنچه را از حق مردم نابود می کنند او زنده سازد، سپس این آیه را تلاوت فرمود: می خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند وخداوند نور خود را کامل می سازد گرچه مشرکان را ناخوش آید.
۵- ابان بن تغلب گوید امام صادق (علیه السلام) فرمود: حجت الهی قبل از خلق وهمراه خلق وپس از خلق وجود دارد.
۶- اسحاق بن عمار گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: زمین از عالم خالی نمی ماند تا اگر مسلمانان چیزی بیفزایند آنها را به حق برگرداند واگر چیزی بکاهند برایشان تکمیل کند.
۷- امام صادق (علیه السلام) از پدرانش (علیهم السلام) روایت کند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: در هر نسلی از امت من عادلی از اهل بیت من وجود دارد که از این دین تحریف غلو کنندگان ونسبت ناروای باطلان وتأویل نادانان را نفی نماید، وائمه شما رهبران شما به خدای تعالی هستند بنگرید که در دین ونمازتان از چه کسی پیروی می کنید؟
۸- ابوبصیر از امام باقر (علیه السلام) در تفسیر این قول خدای تعالی یا أیها الذین آمنوا أطیعوا الله وأطیعوا الرسول واولی الأمر منکم روایت کرده است که فرمود: اولی الامر امامان از فرزندان علی وفاطمه (علیها السلام) هستند تا آنکه قیامت برپا شود.
۹- احمد بن اسحاق گوید: بر مولای خود امام عسکری (علیه السلام) وارد شدم فرمود: ای احمد! در آن شک وتردیدی که گربیانگیر مردم شده بود حال شما چه بود؟ گفتم: ای آقای من! چون آن نامه رسید همه ما از مرد وزن حتی بچه ای که به فهم رسیده بود به حق عقیده مند گردیدند، فرمود: خدا را بر آن سپاس می گویم، ای احمد! آیا نمی دانید که زمین خالی از حجت نباشد ومن آن حجتم - یا فرمود: من حجتم -.
۱۰- احمد بن اسحاق گوید: از امام عسکری (علیه السلام) نامه ای به یکی از رجالش صادر شد ودر ضمن آن آمده بود: هیچ یک از پدرانم مانند من مورد شک وتردید این گروه واقع نشده است، اگر این امر امامت امری موقت بود وشما بدان معتقد ومتدین شده بودید، شک محلی داشت، اما اگر آن متصل باشد مادامی که امور خدای تعالی متصل است، پس معنای شک در آن چیست؟
۱۱- عمرو بن اشعث گوید که از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: آیا می پندارید کار به دست ما است وآن را هر کجا که بخواهیم می نهیم؟ چنین نیست، به خدا سوگند که امر امامت عهدی از جانب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) است به شخصی وبعد از او به شخصی دیگر تا آنکه به صاحبش برسد.
۱۲- ابو حمزه ثمالی از پدرش روایت کند که گفت: از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: زمین از وجود مردی از ما که حق را بشناسد خالی نمی ماند واگر مردم چیزی بر آن بیفزایند، گوید: افزودند واگر چیزی از آن بکاهند، گوید: کاستند، واگر حق را بیاورند تصدیقشان کند، واگر چنین نباشد حق از باطل شناخته نگردد.
عبد الحمید بن عواض طائی گوید: به خدایی که معبودی جز او نیست من این حدیث را از امام باقر (علیه السلام) شنیدم، به خدایی که جز او معبودی نیست این حدیث را از او شنیدم.
۱۳- محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: علی (علیه السلام) عالم این امت است وعلم به ارث می رسد وهیچکس از ما هلاک نشود جز آنکه در اهل بیتش کسی را باقی گذارد که مانند علم خودش را بداند یا آنچه که خدا بخواهد.
۱۴- فضیل بن یسار گوید: از امام صادق وامام باقر (علیهما السلام) شنیدم که می فرمودند: علمی که با آدم فرود آمد بالا نرفت وعلم به ارث می رسد، وهر علم وآثار رسولان وانبیا که از این خاندان نباشد باطل است، وعلی (علیه السلام) عالم این امت است واز ما عالمی وفات نکرد مگر آنکه کسی را که مانند علم خود او را دارد جانشین خود ساخت یا آنچه را که خدا بخواهد.
۱۵- حارث بن مغیره گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: زمین رها نشود جز آنکه در آن عالمی باشد که حلال وحرام ونیازمندی مردم را بداند، واو نیازمند مردم نیست. گفتم: فدای شما علم چه چیزی را؟ فرمود: وراثتی از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وعلی (علیه السلام) است.
۱۶- حسن بن زیاد گوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم: آیا زمین بی آنکه در آن امامی باشد می ماند؟ فرمود: زمین باقی نخواهد بود جز آنکه در آن امامی است که عالم به حلال وحرامشان است ونیازمندیهای آنها را می داند.
۱۷- حسن بن ابی العلاء گوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم: آیا زمین بدون امام خواهد بود؟ فرمود: خیر، گفتم: آیا ممکن است در زمانی واحد دو امام باشند؟ فرمود: خیر مگر آنکه یکی از آنها خاموش باشد، گفتم: آیا امام، امام پس از خود را می شناسد؟ فرمود: آری، گوید گفتم: آیا قائم امام است؟ فرمود: آری او امام است وفرزند امام است وقبل از ظهور به او اقتدا شده است.
۱۸- حارث بن مغیره گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: خدای تعای زمین را بدون امامی که مردم بدو نیازمندند رها نسازد واو در علم حلال وحرام نیازمند آنها نباشد، گفتم: فدای شما شوم! علم او از کجاست؟ فرمود: به وراثتی از جانب رسول خدا وعلی بن أبی طالب صلوات الله علیهما.
۱۹- حارث بن مغیره گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: علمی که با آدم (علیه السلام) فرود آمد بالا نرفت، واز ما عالمی وفات نکرد جز آنکه علمش را به کسی که پس از اوست به ارث نهاد، زمین بدون امام باقی نماند.
۲۰- ابورافع گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: جبرئیل برای من کتابی آورد که در آن اخبار پادشاهان وپیامبران ورسولان پیش از من بود - وآن حدیثی طولانی است وما آنجا را که مورد نیاز است از آن نقل می کنیم - فرمود: چون اشک پسر اشکان که نامش کیس بود به پادشاهی رسید ودویست وشصت وشش سال پادشاهی کرد، در سال پنجاه ویکم از سلطنتش خدای تعالی عیسی ابن مریم را مبعوث فرمود ونور علم وحکمت وجمیع علوم انبیاء پیشین را بدو داد وانجیل را بدان افزود واو را در بیت المقدس وبر بنی اسرائیل پیامبر ساخت وآنها را به کتاب وحکمتش وایمان به خداوند ورسولش فراخواند، بیشتر آنان سرکشی وکفر را پیشه ساختند وچون به او ایمان نیاوردند، پروردگارش را خواند واو را سوگند داد وبعضی از آنها را مانند شیاطین مسخ کرد تا آنکه نشانه ای به آنها ارائه کرده باشد وآنها عبرت گیرند، اما آن نیز جز به طغیان وکفر آنها نیفزود، پس از آن به بیت المقدس آمد وآنجا توقف کرد وآنها را به مدت سی وسه سال دعوت کرد وبه آنچه نزد خداوند است ترغیب فرمود تا آنکه یهود به تعقیب او بر آمدند ومدعی شدند که او را شکنجه کرده وزنده در زیر خاک دفن کردند وبعضی دیگر ادعا کردند که او را کشته وبه صلیب کشیدند، اما خداوند آنها را بر او مسلط نکرد وامر بر آنها مشتبه گردید، آنها نتوانستند او را عذاب کرده ودفن نمایند، همچنین نتوانستند او را کشته وبه صلیب کشند، زیرا خدای تعالی فرموده است: من تو را گرفته وبه سوی خود بالا می برم واز کافران پاک می سازم ونتوانستند او را بکشند وبه صلیب کشند، زیرا اگر توانسته بودند چنین کنند، قول خدای تعالی دروغ بود، اما خداوند پس از آنکه او را گرفت، به سوی خود بالا برد وچون خواست او را بالا برد بدو وحی کرد که نور وحکمت وعلم کتاب خدا را به شمعون بن حمون الصفا که جانشین او بر مؤمنان بود بسپارد واو نیز چنین کرد.
اما شمعون نیز پیوسته در میان قوم خود اوامر خدای تعالی را اجرا می کرد واز گفته های عیسی (علیه السلام) در میان بنی اسرائیل پیروی کرده وبا کفار مجاهده می نمود وهر کس که از او اطاعت کرده وآنچه را که او آورده بود باور داشت مؤمن بود، وهر کس که او را انکار کرده ونافرمانی می نمود کافر بود تا آنکه خدای تعالی او را رهائی بخشید وپیامبری از صالحین را در میان بندگانش مبعوث فرمود که نامش یحیی بن زکریا بود ودر این هنگام از پادشاهی اردشیر بابکان چهارده سال وده ماه گذشته بود ودر سال هشتم سلطنت او یهودیان یحیی ابن زکریا را کشتند وچون خدای تعالی خواست او را قبض روح کند بدو وحی فرمود که وصیت را در میان فرزندان شمعون قرار دهد وحواریون واصحاب عیسی (علیه السلام) را فرمان داد که با او قیام کنند وآنان نیز چنین کردند.
در این اوقات شاپور فرزند اردشیر به مدت سی سال سلطنت کرد تا آنکه خدای تعالی او را کشت وعلم ونور وتفصیل حکمتش در یعقوب فرزند شمعون بود وحواریون عیسی (علیه السلام) همراه او بودند ودر این هنگام بخت نصر یکصد وهشتاد وهفت سال پادشاهی کرد وهفتاد هزار سرباز یهودی را به خونخواهی یحیی بن زکریا کشت وبیت المقدس را خراب کرد ویهودیان در شهرها پراکنده شدند ودر سال چهل وهفتم سلطنتش خدای تعالی عزیر را به پیامبری برانگیخت تا بر همان قریه هایی که اهل آنرا اماته فرمود وسپس احیا کرد، پیامبری کند وآنها از قریه های پراکنده ای بودند واز مرگ ترسیدند وفرار کردند ودر کنار عزیر فرود آمدند ومؤمن بودند، عزیر هم به نزد ایشان آمد وشد می کرد وکلام وایمانشان را می شنید وبه واسطه آن دوستشان می داشت وبا آنها برادری می کرد، یک روز از میان آنها غایب شد وچون برگشت دید که همه افتاده ومرده اند، وبر آنها اندوهگین شد وگفت: چگونه خداوند اینها را پس از مردن زنده کند؟ تعجب کرده بود که همه آنها در یک روز مرده اند، در این هنگام خدای تعالی او را نیز بمیراند، پس یک صد سال در میان آنها بود تا آنکه خداوند همه آنها را زنده کرد وآنها صد هزار رزمنده بودند، سپس همه آن ها را به دست بخت نصر به کشتن داد وهیچیک از آنان رهایی نیافت.
و پس از آن مهر قیه فرزند بخت نصر شانزده سال وبیست روز پادشاهی کرد ودر مدت پادشاهی خود دانیال را دستگیر کرد وچاهی حفر کرد ودانیال واصحاب وشیعیانش را در آن افکند وبر سر آنها آتش ریخت، اما چون دید که آتش نزدیک آنها نمی شود وآنها را نمی سوزاند ایشان را به چاه شیران ودرندگان افکند وبه هر شکل ممکن آنها را عذاب می کرد وخدای تعالی آنها را از دست این ظالم خلاصی بخشید وایشان همان کسانی هستند که خدای تعالی در کتاب عزیزش از آنها یاد کرده وفرموده: کشته شوند یاران حفره ها، آن آتش فروزان وچون خدای تعالی خواست که دانیال را قبض روح کند بدو فرمان داد که نور وحکمت خدا را به فرزندش مکیخا دهد واو نیز چنین کرد ودر این اوقات هرمز شصت وسه سال وسه ماه وچهار روز سلطنت کرد وپس از او بهرام بیست وشش سال پادشاهی کرد وولی امر خداوند مکیخا فرزند دانیال واصحاب مؤمن وشیعیان صدیق او بودند، اما آنها در آن زمان نمی دانستند ایمانشان را ظاهر ساخته واز آن سخن بگویند وبعد از آن بهرام فرزند بهرام به مدت هفت سال پادشاهی کرد ودر زمان او در سلسله رسولان انقطاع حاصل شد وفترت پدید آمد، اما ولی امر خداوند همان مکیخا فرزند دانیال واصحاب مؤمن او بودند. وچون خدای تعالی خواست که او را قبض روح کند، در خواب بدو وحی کرد که نور وحکمت خدا را اختیار فرزندش انشو قرار دهد.
و فترت بین عیسی ومحمد (علیهما السلام) چهارصد وهشتاد سال به طول انجامید واولیای خدای تعالی در زمین ودر این مدت فرزندان انشو بن مکیخا بودند که یکی بعد از دیگر مواریث نبوت را به ارث می بردند وخدای تعالی آنان را بر می گزید تا آنکه شاپور فرزند هرمز هفتاد ودو سال سلطنت کرد واو را اول کسی بود که تاج را ساخت وآنرا بر سر نهاد وولی امر خدا همچنان انشو بن مکیخا بود وبعد از آن اردشیر برادر شاپور دو سال پادشاهی کرد ودر زمان او خدای تعالی اصحاب کهف ورقیم را برانگیخت ودر این هنگام ولی امر خدا در زمین دسیخا بن انشو بن مکیخا بود وشاپور فرزند اردشیر نیز پنجاه سال سلطنت کرد وولی امر خدا در آن زمان همان دسیخا بن انشو بن مکیخا بود وپس از او یزدگرد فرزند شاپور بیست ویک سال وپنج ماه ونوزده روز سلطنت کرد وولی امر خدا در زمین دسیخا (علیه السلام) بود وچون خدای تعالی خواست که دسیخا را قبض روح کند در خواب بدو وحی کرد که علم ونور خدا وتفصیل حکمتش را به نسطورس بن دسیخا بسپارد واو نیز چنین کرد ودر این زمان بهرام گور بیست وشش سال وسه ماه وهجده روز پادشاهی کرد وولی امر خدا در زمان او نسطورس بن دسیخا بود وبعد از آن یزدگرد فرزند بهرام بیست وهشت سال وسه ماه وهجده روز پادشاهی کرد وولی امر خدا در روزگار او در زمین نسطورس بن دسیخا بود.
آنگاه فیروز فرزند یزدگرد فرزند بهرام بیست وهفت سال پادشاهی کرد وولی امر خدا در آن روز نسطورس بن دسیخا واصحاب با ایمانش بودند وچون خدای تعالی اراده فرمود که او را قبض روح کند در خواب دو وحی کرد که علم ونور خدا وحکمت وکتب او را به مرعیدا بسپارد ودر آن زمان بلاش فرزند فیروز چهار سال پادشاهی کرد وولی امر خدای تعالی مرعیدا بود وبعد از او قباد فرزند فیروز چهل وسه سال پادشاهی کرد وپس از او جاماسب برادر قباد چهل وشش سال سلطنت کرد وولی امر خدا در روزگار او در زمین مرعیدا بود، بعد از او کسری فرزند قباد چهل وشش سال وهشت ماه پادشاهی کرد وولی امر خدا در آن روزگار مرعیدا (علیه السلام) واصحاب وشیعیان او مؤمنان بودند وچون خدای تعالی اراده فرمود که مرعیدا را قبض روح کند در خواب بدو وحی کرد که نور وحکمت خدا را به بحیرای راهب بسپارد، واو نیز چنین کرد، در این زمان هرمز فرزند کسری سی وهشت سال سلطنت کرد وولی امر خدا در آن هنگام بحیری واصحاب وشیعیان او ومؤمنان بودند، بعد از آن کسری فرزند هرمز پسر پرویز پادشاهی کرد وولی امر خدا در آن دوره در زمین بحیری بود تا آنکه مدت طولانی شد ووحی منقطع گردید ونعمات را خفیف شمردند ومستحق بلایا شدند ودین مندرس شد ونماز ترک گردید وساعت نزدیک شد وفرقه ها بسیار شدند ومردم در حیرت وظلمت وادیان مختلف وامور پراکنده وراههای پوشیده واقع شدند، واین قرنها سپری شد، در آغاز مردم بر دین پیامبرشان بودند، اما در پایان مردم نعمت خدا را به کفر وطاعت او را به دشمنی تبدیل کردند ودر این زمان بود که خدای تعالی برای نبوت ورسالت خود شخصی را برگزید که از شجره مشرفه طیبه وجرثومه مثمره بود، کسی را که در علم سابق وقول نافذش پیش از آنکه آفرینش برگزیده بود واو را نهایت برگزیدگان وغایت منتخبان ومعدن خاصان خود قرار داده بود، یعنی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) که او را به نبوت مختص گردانید وبه رسالت برگزید وحق را با دین او مستظهر کرد تا بین عبادالله حکم کند ودر راه حق عطای جزیل بخشد وبا دشمنان پروردگار زمین وآسمان کارزار کند وخدای تعالی نیز برای محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) علم پیشینیان را گردآورد وقرآن حکیم را که به زبان عربی مبین بود بر آن افزود، کتابی که باطل از پیش وپس بر آن وارد نشود، از جانب حکیم حمید فروفرستاده شده است ودر آن خبر پیشینیان وعلم آیندگان است.
۲۱- ابو حمزه از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: ای اباحمزه! در زمین پیوسته عالمی از ما وجود دارد که اگر مردم چیزی بیفزایند بگوید افزودند واگر بکاهند بگوید کاستند وخداوند آن عالم را از دنیا نبرد تا آنکه در فرزندانش کسی را ببیند که مانند او بداند.
۲۲- امام صادق (علیه السلام) از پدران خود از امیر المؤمنین (علیهم السلام) روایت کند که فرمود: پیوسته در فرزندانم شخص امینی وجود داد که مردم بدو امیدوارند.
۲۳- صفوان بن یحیی گوید: از امام رضا (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: زمین خالی از آن نیست که امامی از ما در آن باشد.
۲۴- عبد الله بن سلیمان عامری از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: زمین زایل نشود جز آنکه برای خدای تعالی در آن حجت باشد که حلال وحرام را بشناسد ومردم را به سبیل الله فراخواند وحجت از زمین منقطع نشود جز چهل روز پیش از وقوع قیامت، وچون حجت خدا برداشته شود، ابواب توبه نیز مسدود می شود وایمان شخصی که پیش از رفع حجت ایمان نیاورده باشد سودی نبخشد، آنها بدترین خلق خدا هستند وقیامت علیه آنها واقع خواهد شد.
۲۵- عقبه بن جعفر گوید به امام رضا (علیه السلام) گفتم: بدین مرتبت رسیدید وفرزندی ندارید؟ فرمود: ای عقبه بن جعفر! صاحب این امر نمی میرد مگر آنکه فرزند پس از خودش را ببیند.
۲۶- ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خداوند جلیل تر وبزرگ تر از آن است که زمین را بدون امام عادلی واگذارد.
۲۷- ابوعبیده گوید که به امام صادق (علیه السلام) گفتم: فدای شما شوم! سالم بن ابی حفصه مرا دید وگفت: آیا شما روایت نمی کنید که کسی که بمیرد وامامی نداشته باشد مرگش مرگ جاهلیت است؟ گفتم: آری، گفت: ابوجعفر محمد باقر در گذشت، امروزه امام شما کیست؟ فدای شما شوم! نخواستم به او بگویم: امام زمان ما جعفر است، گفتم: امامان ما آل محمدند، گفت: جواب درستی ندادی، امام صادق (علیه السلام) فرمود: وای بر سالم بن ابی حفصه - لعنه الله - آیا سالم می داند منزلت امام چیست؟ منزلت امام از آنچه سالم ومردم پنداشته اند بزرگتر است، هرگز امامی از ما نمی میرد جز آنکه کسی را که چون او بداند بر جای گذارد، کسی را که به روش او حرکت کند وبه هر آنچه او فراخوانده فراخواند وآنچه که خداوند به داود داده است مانع خدای تعالی نمی شود که بهتر از آنرا به سلیمان عطا فرماید.
۲۸- ذریح گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: به خدا سوگند که خدای تعالی از وقتی که آدم (علیه السلام) در گذشته است تاکنون زمین را بی امامی که رهبری به خدای تعالی کند فرو نگذاشته است، او حجت خدا بر بندگان است، کسی که او را ترک کند هلاک شود وکسی که ملازم او باشد نجات یابد واین بر خدای تعالی حق است.
این حدیث را دیگران نیز از ذریح از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند.
۲۹ - ابن أبی یعفور از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: زمین حتی یک روز بی امامی از ما که مردم بدو پناه برند باقی نمی ماند.
۳۰- حمزه بن حمران گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: اگر در زمین جز دو کس باقی نماند یکی از آندو حجت است - یا اینکه فرمود: دومی آنها حجت است.
۳۱- حارث بن نوفل گوید: علی (علیه السلام) به رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: ای رسول خدا! آیا هادیان از ما هستند یا از غیر ما؟ فرمود: هادیان به خدای تعالی تا روز قیامت از ما هستند، خدای تعالی به واسطه ما مردم را از گمراهی شرک نجات داد وبه واسطه ما آنها را از گمراهی فتنه نجات می دهد، مردم به واسطه ما پس از گمراهی فتنه برادر شدند، همچنانکه به واسطه ما پس از گمراهی شرک برادر گشتند، خداوند به ما ختم کند همچنان که به ما آغاز کرد.
۳۲- معلی بن خنیس گوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آیا چنین نبوده است که از زمان نوح (علیه السلام) تاکنون در میان مردم کسی بوده است که مردم به طاعت او مأمور بوده اند؟ فرمود: همیشه چنین بوده است، ولی بیشتر مردم ایمان نمی آورند.
۳۳- ابو حمزه گوید از امام باقر (علیه السلام) از تفسیر قول خدای تعالی که می فرماید: کل شیء هالک الا وجهه پرسش کردم، فرمود: ای فلان! آیا هر چیزی هلاک شود ووجه خدای تعالی باقی بماند؟ در حالیکه خدای تعالی بزرگتر از آن است که به داشتن وجه وصف شود، ولی معنای آیه این است که هر چیزی نابود شود جز دین او وما آن وجهی هستیم که از طریق آن به نزد خدای تعالی درآیند وپیوسته در میان بندگان خدا کسی هست که بدو روبه است، گفتم: روبه چیست؟ فرمود: حاجت وآنگاه که در آنها حاجتی نباشد ما را از میان آنها برداشته وهر چه که خواهد انجام دهد.
۳۴- ضریس از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر قول خدای تعالی: کل شیء هالک الا وجهه روایت کند که فرمود: ما آن وجهی هستیم که از آن بنزد خدای تعالی درآیند.
۳۵- جعفر بن سماعه از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: جبرئیل برای پیامبر اکرم از آسمان صحیفه ای آورد که خدای تعالی کتابی بمانند آن از آسمان نیاورده ونخواهد آورد، آن رساله مختوم به مهرهایی طلایی بود وبدو گفت: ای محمد! این وصیت تو برای نجیب از خاندانت می باشد، گفت: ای جبرئیل! نجیب از خاندان من کیست؟ گفت: علی بن أبی طالب، بدو فرمان بده که چون از دنیا رفتی یک مهر از آن بردارد وبدان عمل کند وچون رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درگذشت علی (علیه السلام) مهر از آن برداشت وبدانچه در آن بود عمل کرد واز آن فراتر نرفت، سپس آن صحیفه را به حسن بن علی (علیهما السلام) تسلیم نمود، او نیز یک مهر از آن برداشت وبدانچه در آن بود عمل کرد واز آن فراتر نرفت، سپس آن را به حسین بن علی (علیهما السلام) تسلیم نمود، او نیز مهری از آن برداشت ودید در آن نوشته است: جمعی را برای شهادت همراه خود ببر که با تو شهید خواهند شد وخود را به خدای تعالی بفروش او نیز بدان عمل کرد واز آن فراتر نرفت، سپس آن را به مردی پس از خود داد، او نیز مهری از آن برداشت ودید در آن نوشته است: سر به زیر انداز وخاموش باش ودر منزلت بنشین وبه عبادت پروردگارت بپرداز تا مرگ فرا رسد، سپس آن را به مردی پس از خود داد واو نیز مهری از آن برداشت ودید در آن نوشته است: برای مردم حدیث بگو وفتوا بده وعلم پدرانت را منتشر کن. پس او نیز بدان عمل کرد واز آن فراتر نرفت، سپس آن صحیفه را به مردی پس از خود داد واو نیز مهری از آن برداشت ودید در آن نوشته است به مردم حدیث کن وفتوی ده وپدرت را تصدیق کن. واز هیچکس جز خدا نترس که تو در حرز وضمانت خدای تعالی هستی ومأمور به تسلیم آن شده وبه وصی پس از خود داد واو نیز آن را به وصی پس از خود می دهد واین تا روز (قیام مهدی) وقیامت ادامه می یابد.
۳۶- محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: حجت، پیش از خلق وهمراه خلق وپس از خلق است.
۳۷- هارون بن حمزه غنوی گوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم: آیا جز این است که از زمان نوح (علیه السلام) تاکنون در میان مردم کسی هست که مردم به طاعت او مأمورند؟ فرمود: همیشه چنین بوده است ولیکن بیشتر مردم ایمان نمی آورند.
۳۸- حمزه بن حمران از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: اگر در زمین جز دو کس نباشد یکی از آن دو حجت است واگر یکی از آن دو درگذرد، آن که حجت است باقی می ماند.
۳۹- یزید کناسی از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمود: ای ابا خالد! زمین حتی یک روز بدون آنکه حجت خدا بر مردم در آن باشد باقی نمی ماند واز زمانی که خدای تعالی آدم (علیه السلام) را آفرید واو را در زمین ساکن ساخت چنین بوده است.
۴۰- خداش بصری گوید: شخصی از امام صادق (علیه السلام) پرسش کرد که آیا زمین ساعتی از امام خالی می ماند؟ فرمود: زمین خالی از حق نمی ماند.
۴۱- عبد الله بن ابی یعفور گوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آیا زمین بدون امام وانهاده می شود؟ فرمود: خیر، گفتم: آیا ممکن است که در یک زمان دو امام باشند؟ فرمود: خیر، مگر آنکه یکی از آندو خاموش باشد.
۴۲- حسن بن بشار واسطی گوید حسین بن خالد به امام رضا (علیه السلام) در حضور من گفت: آیا زمین خالی از امام می ماند؟ فرمود: خیر.
۴۳- ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خداوند جلیل تر وبزرگتر از آن است که زمین را بدون امامی عادل رها کند.
۴۴- زید بن ارقم روایت کند که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من در میان شما دو شیء نفیس وگرانبها را بجا می گذارم که آندو کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - می باشد وآن دو از یکدیگر جدا نشوند تا آن که در حوض کوثر بر من در آیند.
۴۵- عامر بن واثله از زید بن ارقم روایت کند که چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از حجه الوداع برگشت در غدیر خم فرود آمد، سپس دستور داد زیر چند درخت بزرگ را رفتند وفرمود: گویا مرا دعوت کردند ومن نیز اجابت نمودم، من در میان شما دو شیء نفیس بر جای می گذارم که یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - بنگرید چگونه آندو را جانشین من می سازید؟ وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من در آیند، سپس فرمود: خداوند مولای من ومولای هر مؤمنی است، آنگاه دست علی بن أبی طالب (علیه السلام) را گرفت وفرمود: هر که من مولای اویم این شخص مولای اوست، بار خدایا دوستش را دوست بدار ودشمنش را دشمن بدار، راوی گوید: به زید بن ارقم گفتم: آیا تو خود این کلام را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدی؟ او گفت: همه کسانی که زیر آن درختها بودند او را دیدند وبا گوشهای خود این کلمات را شنیدند.
۴۶- ابو سعید خدری از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: نزدیک است که مرا دعوت کنند واجابت کنم ومن در میا شما دو شیء نفیس باقی می گذارم کتاب خدای تعالی وعترتم، کتاب خدا رشته ای است که بین آسمان وزمین کشیده شده است وعترتم که همان اهل بیت من است وخدای لطیف به من خبر داده است که بین آندو جدایی نباشد تا آن که در سر حوض کوثر بر من وارد شوند، بنگرید چگونه آن دو را جانشین من می سازید؟
۴۷- ابوهریره از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: من در میان شما دو شیء را جانشین ساختم که مادام که آندو را بگیرید وبدانها عمل کنید گمراه نخواهید شد: کتاب خدا وسنتم وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در سر حوض کوثر بر من در آیند.
۴۸- ابو سعید گوید رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من در بین شما چیزی را باقی می گذارم که اگر به آن متمسک شوید گمراه نخواهید شد: کتاب خدای تعالی که رشته ای است که بین آسمان وزمین کشیده شده است وعترتم که همان اهل بیت من است وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در سر حوض کوثر بر من در آیند.
۴۹- حارث همدانی از علی (علیه السلام) روایت کند که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من مردی قبض شده ام وزود باشد که مرا بخوانند واجابت کنم من در میان شما دو شیء نفیس باقی گذاشتم که یکی از دیگری افضل است: کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآن دو از یکدیگر جدا نشوند تا در سر حوض کوثر بر من وارد شوند.
۵۰ - عطیه عوفی از ابو سعید خدری روایت کند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من دو امر را در بین شما می گذارم که یکی درازتر از دیگری است، کتاب خدا که رشته ای است که از آسمان تا زمین کشیده شده وطرف آن به دست خداست، ودیگر عترتم، آگاه باشید که آن دو از یکدیگر جدا نشوند تا آن که در سر حوض کوثر بر من وارد شوند، راوی گوید به ابوسعید گفتم: عترت او چه کسانی هستند؟ گفت: اهل بیت او (علیهم السلام).
۵۱ - علی بن فضل بغدادی گوید از ابو عمر وهمنشین ابوالعباس ثعلب پرسیدند که در کلام رسول اکرم که فرموده: انی تارک فیکم الثقلین چرا آندو را ثقلین نامیده اند؟ گفت: به دلیل آنکه تمسک به آن دو سنگین است.
۵۲- زید بن ثابت گوید رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من دو شیء نفیس میان شما باقی می گذارم: کتاب خدای تعالی وعترتم اهل بیتم آگاه باشید که آندو جانشینان پس از منند وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در سر حوض کوثر بر من وارد شوند.
۵۳- عمرو بن ابی المقدام از امام صادق واو از امام باقر (علیهما السلام) روایت کند که فرمود: نزد جابر بن عبد الله آمدم وگفتم: از حجة الوداع مرا خبر ده واو حدیثی طولانی ذکر کرد وسپس گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من چیزی را در بین شما باقی می گذارم که اگر بدان متمسک شوید هرگز گمراه نشوید کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - سپس سه مرتبه فرمود: بار خدایا گواه باش.
۵۴- زید بن ارقم می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من در بین شما چیزی را باقی می گذارم که اگر بدان متمسک شوید هرگز گمراه نگردید کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند.
حارث از علی (علیه السلام) روایت کند که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من مردی قبض شده ام وزود باشد که مرا بخوانند واجابت کنم، من در میان شما دو شیء نفیس باقی گذاردم که یکی از دیگری افضل است: کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآن دو از یکدیگر جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.
عطیه عوفی از ابو سعید خدری روایت کند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من دو امر را در بین شما می گذارم که یکی درازتر از دیگری است، کتاب خدا که رشته ای است که از آسمان تا زمین کشیده شده وطرف آن به دست خداست ودیگر عترتم، آگاه باشید که آندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند راوی گوید: به ابو سعید گفتم: عترت او چه کسانی هستند؟ گفت: اهل بیت او (علیهم السلام).
۵۵- عامر بن واثله از زید بن ارقم روایت کند که گفت: چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از حجه الوداع بازگشت در غدیر خم فرود آمد ودستور داد زیر چند درخت بزرگ را رفتند سپس برخاست وفرمود: گویا مرا دعوت کردند ومن نیز اجابت نمودم، من در میان شما دو شیء نفیس باقی گذاردم که یکی از آندو بزرگتر از دیگری است کتاب خدا وعترتم، بنگرید چگونه آندو را جانشین من می سازید؟ وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند، سپس فرمود: خداوند مولای من ومولای هر زن ومرد مؤمنی است، سپس دست علی بن أبی طالب (علیه السلام) را گرفت وفرمود: هر که من مولای اویم علی مولای اوست، به زید بن ارقم گفتم: آیا تو خود این کلام را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدی؟ گفت: همه کسانی که زیر آن درختها بودند او را با دو چشم خود دیده وبا دو گوش خود این کلمات را شنیدند.
۵۶- زید بن ارقم گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: گویا مرا خوانده اند ومن نیز اجابت نموده ام ومن دو شیء نفیس در میان شما نهاده ام که یکی از دیگری عظیم تر است: کتاب خدای تعالی که رشته ای است که از آسمان تا زمین کشیده شده است، وعترتم - اهل بیتم - وآندو پیوسته با یکدیگرند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند، پس بنگرید چگونه آندو را جانشین من می سازید؟
۵۷- ابوسعید در حدیث مرفوعی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: ای مردم! من در میان شما چیزی را نهاده ام که اگر آن را اخذ کنید پس از من گمراه نشوید، آنها دو شیء نفیس است ویکی از آن دو بزرگتر از دیگری است: کتاب خدای تعالی که رشته ای کشیده شده از آسمان تا زمین است، وعترتم - اهل بیتم - آگاه باشید که آندو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من در آیند.
۵۸- امام رضا (علیه السلام) از پدران بزرگوارش روایت کرده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: من در میان شما دو شیء نفیس را باقی گذارده ام: کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآندو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من در آیند.
۵۹- حنش بن معتمر گوید: ابوذر غفاری - رحمه الله - را دیدم که حلقه باب کعبه را گرفته ومی گفت: هر که مرا می شناسد که می شناسد وهر که مرا نمی شناسد بداند که من ابوذر جندب بن سکن هستم، از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که می فرمود: من در میان شما دو شیء گذاردم: کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من درآیند، بدانید که مثل آندو مانند کشتی نوح است که هر که بر آن سوار شود نجات یابد وهر که از آن تخلف ورزد غرق شود.
۶۰- زید بن ثابت گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من در میان شما دو جانشین گذاردم، کتاب خدا وعترتم - اهل بیتم - وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من در آیند.
۶۱- ابو سعید خدری گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من در میان شما دو شیء نفیس نهادم که یکی از آن دو بزرگتر از دیگری است: کتاب خدا که رشته ای است که از آسمان تا زمین کشیده شده است وعترتم - اهل بیتم - وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من درآیند.
۶۲- زید بن ارقم از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: من در بین شما کتاب خدا واهل بیتم را نهادم وآندو از یکدیگر جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من درآیند.
۶۳- سلیم بن قیس از امیر المؤمنین علی (علیه السلام) روایت کند که فرمود: خدای تعالی ما را پاکیزه ساخت وحفظ نمود وما را گواهان بر خلقش قرار داد وحجتهای زمین نمود وما را همراه قرآن قرار داد وقرآن را همراه ما کرد، ما از قرآن جدا نشویم وآن نیز از ما جدا نشود.

۶۴- امام صادق (علیه السلام) از پدرانش روایت کند که از علی (علیه السلام) در معنی این کلام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) که من دو شیء نفیس در میان شما نهادم کتاب خدا وعترتمپرسیدند که عترت چه کسانی هستند؟ فرمود: من وحسن وحسین وائمه نه گانه از فرزندان حسین هستند ونهمین آنها مهدی وقائم آنهاست از کتاب خدا جدا نشوند وکتاب خدا نیز از آنها جدا نشود تا آنکه بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در حوض کوثر درآیند.
۶۵-ابن عباس گوید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) فرمود: ای علی! من شهر حکمتم وتو دروازه آنی وبه مدینه داخل نتوان شد مگر از جانب دروازه آن، دروغ می گوید کسی که می پندارد مرا دوست دارد در حالی که تو را دشمن می دارد، زیرا تو از منی ومن از توأم، گوشت تو از گوشت من وخون تو از خون من وروح تو از روح من، ونهان تو از نهان من وآشکار تو از آشکار من است، وتو امام امت من هستی وپس از من جانشین من بر آنهایی، نیکبخت کسی که از تو اطاعت کرد وبدبخت کسی که نافرمانی تو را نمود، کسی که دوستی تو را داشته باشد سود برده است وکسی که دشمن تو باشد در خسران است وکسی که همراهی تو را داشته باشد رستگار وکسی که از تو جدائی گزیند هلاک است، مثل تو مثل ائمه از فرزندان تو که پس از من بیایند، مثل کشتی نوح است که هر یک بر آن سوار شود نجات یابد وهر که از آن تخلف ورزد غرق خواهد شد، ومثل شما مانند مثل ستارگان است که هرگاه ستاره ای پنهان شود ستاره ای دیگر بدرخشد واین تا روز قیامت ادامه دارد.
معنای عترت وآل واهل وذریه وسلاله
مصنف این کتاب شیخ صدوق - رحمه الله - گوید: اگر سؤال کننده ای درباره این کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که فرمود: انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی؛ کتاب الله وعترتی، ألا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض بگوید: چرا انکار می کنید که ابوبکر وبنی امیه از عترت باشند وچرا می گوئید که عترت فقط شامل فرزندان حسین (علیه السلام) می شود؟ آیا علی بن أبی طالب از عترت نیست؟
به او می گوئیم: انکار ما به دلیل لغت وسخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است. اما سخن پیامبر چنین است: عترت من، اهل بیت من است وکلمه اهل مأخوذ از اهاله البیتاست وآنها کسانی هستند که خانه را آباد می کنند وبه هر کس که خانه را آباد می کند اهل می گویند واهل البیت آباد کنندگان آنند واز این جهت به قریش آل الله می گویند، زیرا آنها آبادکنندگان خانه او بودند وآل به معنی اهل است، خدای تعالی در داستان لوط فرموده است: اهل خود را شبانه ببر، وفرمود: مگر آل لوط را که در سحر آنها را نجات دادیم. وآل را اهل نامیده است، وآل در لغت به معنی اهل است واصل آن این است که عرب در تصغیر اهل اهیلگوید وچون حرف ها بر آن ثقیل است آن را اسقاط کرده وآل گفته است ومعنی آل، هر کسی از خاندان انسان است که به او بر می گردد.
سپس کلمه آل به نحو استعاره در امت نیز استعمال شده است وبه هر کس که در دین خود به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) رجوع کند آل گفته شده است، خدای تعالی فرموده است: آل فرعون را در عذاب سختی در آورید ودلیل آنکه در قصه فرعون مقصود از پیروان او آل او می باشد این است که خدای تعالی او را به واسطه کفر عذاب می کند ونه به واسطه نسب، پس روا نیست که مقصود از أدخلوا آل فرعون اهل بیت او باشد وچون شخصی بگویند: آل الرجل مقصود همان اهل بیت اوست، مگر آنکه دلیلی وجود داشته باشد که آن به نحو استعاره استعمال شده است، همچنانکه خدای تعالی در تعبیر أدخلوا آل فرعون در معنای استعاری استعمال فرموده است واز امام صادق (ع) روایت شده است که مقصود از آل فرعون در این آیه دختر اوست.
اما اهل عبارت است از نسل از فرزندان مرد وفرزندان پدر وجدش که به طور متعارف نزدیک باشند، اما به فرزندان جد دور اهل نمی گویند، آیا نمی بینی که عرب به عجم أهلنا نمی گوید، گرچه ابراهیم (علیه السلام) جد هر دو است ودر میان عرب نیز مضر به ایاد وربیعه اهل ما نمی گوید وقریش نیز به سایر فرزندان مضر أهلنا نمی گوید، واگر جایز بود که سایر قریشیان به واسطه نسب اهل رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) باشند، همه اولاد مضر وسایر اعراب نیز اهل او بودند، بنابراین اهل بیت هر مردی همان خویشان نزدیک او هستند واهل رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) عبارت از بنی هاشم هستند، نه سایر خاندانهای قریش، پس چون ثابت شد که پیامبر اکرم فرموده است: انی مخلف فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا: کتاب الله وعترتی - أهل بیتی - وپرسشگری بپرسد که عترت چیست؟ می گوئیم: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خودشان آن را به اهل بیتی تفسیر کرده اند. ودر لغت نیز عترت درختی است که بر در سوراخ سوسمار می روید، هذلی گوید:
من به واسطه شش بیت متفرقی که مانند گیاه عتر پراکنده می روید، نمی ترسیدم که بر خلاف ایشان قیام کنم.
ابو عبید در کتاب الامثال از ابو عبیده حکایت کرده که گفته است: عتر وفطر اصل انسان است واز اینجاست قول ایشان که در فارسی می گویند: میسر به عترت خود برگشت، یعنی به فطرتی که از آن جدا شده بود برگشت.
پس عترت در اصل لغت عبارت از خاندان مرد است ورسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز فرموده است: عترت من اهل بیت من است، بنابراین روشن گردید که عترت همان اهل است واهل عبارت از فرزندان وغیره است واگر عترت به معنی اهل نبود وتنها شامل فرزندان می شد وسایر خاندان را در بر نمی گرفت، این سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که فرمود: انی مخلف فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا: کتاب الله وعترتی - أهل بیتی - وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض شامل علی ابن أبی طالب نمی شد، زیرا او داخل در عترت نبود واز کسانی نبود که قرآن کریم از او جدا نشود وهمچنین در زمره افرادی نبود که اگر به او تمسک شوی هرگز گمراه نگردیم ودر این وصیت نیز داخل نبود، بنابراین کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خاص بود، نه عام واگر سزاوار باشد که عترت شامل فرزندان باشد ممکن است شامل بعضی از فرزندان بشود، زیرا در کلام چیزی وجود ندارد که دلالت بر خصوصیتی در جنس معینی داشته باشد.
دلیل دیگر بر اینکه علی (علیه السلام) داخل در عترت است این سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است که فرمود: انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض وهمه امت اسلامی - جز معدودی که به مخالفت آنان اعتنا نمی شود - اتفاق دارند که علی (علیه السلام) از حکم خدای تعالی جدا نیست ورسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در وقت وفاتش کسی را جانشین خود نساخته است که به کتاب خدا داناتر از او باشد وامام حسن وامام حسین (علیهما السلام) را از خلفای خود قرار داده است، آیا در امت کسی هست که بگوید آن دو داناتر از علی (علیه السلام) به کتاب خدا بودند؟ آیا آن دو حقایق را از او اخذ نکرده وپیرو وی نبودند؟ ومسلم است که سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که فرمود: انی مخلف فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا شامل هر عصری می گردد واختصاص به زمان معینی ندارد، پس در عصر علی (علیه السلام) خلیفه پیامبر اکرم که بود؟ آیا مقصود از این کلام امام حسن وامام حسین (علیهما السلام) هستند یا علی (علیه السلام)؟ اگر بگویند مقصود حسنین (علیهما السلام) هستند واجب می گردد که هنگام وفات پیامبر اکرم آنان داناتر از پدرشان باشند وهیچ شخصی از امت چنین سخن نگفته است، اگر بگوید مقصود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از این سخن وقت خاصی بوده است، نه همه اوقات، باید ملزم شود که مقصود از عترت هم افراد خاصی هستند، نه همه اولاد، زیرا آن وقت خاصی که مخالف ما ادعا می کند بهتر از آنچه که ما می گوئیم نیست، بناچار مقصود پیامبر از خلافت قرآن وعترت یا عام است وشامل همه اعصار وازمان می شود ویا خاص، واگر مقصود عام است پس باید شامل آن عصری که علی بن أبی طالب قیام به امامت کرد نیز بشود، مگر آنکه کسی بگوید او ستم کرد ودر محضر او کسانی از فرزندانش بودند که از او اعلم بودند واین سخن را هیچ مسلمانی نمی گوید وهیچ مؤمنی آن را بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روا نمی داند.
و مراد ما از نقل سخن پیامبر اکرم که فرمود: انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض در این باب آن است که ثابت کنیم امر حجتهای الهی (علیهم السلام) تا روز قیامت متصل ومداوم است وقرآن از حجتی از ائمه که همواره همراه آن باشد خالی نیست وآنها همان عترت (علیهم السلام) هستند که حکم آن را تا روز قیامت می دانند، زیرا پیامبر اکرم فرموده اند: لن یفترقا حتی یردا علی الحوض وهمچنین است این سخن آن حضرت که ان مثلهم کمثل النجوم کلما غاب نجم طلع نجم الی یوم القیامه واین سخن که زمین از حجت خدا بر خلقش خالی نمی ماند که او یا ظاهر ومشهور است ویا پنهان ومستور تا حجتهای خدای تعالی وبیناتش باطل نشود.
و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در حدیث زیرین فرموده اند که عترتی که مقرون به کتاب خدای تعالی است چه کسانی هستند. امام صادق از پدران بزرگوارشان از رسول اکرم صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمودند: من در میان شما دو شیء نفیس را جانشین می سازم کتاب خدا وعترتم که اهل بیت من می باشند وآن دو از یکدیگر جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، مانند این دو انگشت - ودو انگشت سبابه خود را به یکدیگر منضم فرمودند - جابر بن عبد الله انصاری برخاست وگفت: یا رسول الله عترت شما چه کسانی هستند؟ فرمود: علی وحسن وحسین وامامان از فرزندان حسین تا روز قیامت.
ابوالعباس ثعلب گوید ابن اعرابی گفته است: عترت عبارت از قطعه های بزرگ مشک نافه است ودر تصغیر آن عتیره می گویند، وعترت عبارت از آب دهان شیرین وگواراست ودر تصغیر آن نیز عتیره می گویند: وعترت درختی است که بر در لانه سوسمار می روید - گمان می کنم که مقصودش لانه کفتار باشد، زیرا لانه سوسمار را مکن ولانه کفتار را وجار می گویند - سپس می گوید: وقتی سوسمار از لانه اش بیرون می آید خود را به آن درخت می مالد وبه این جهت رشد نمی کند وبزرگ نمی شود، وعرب درباره ذلیل وذلت مثلی دارد ومی گوید: خوارتر از درخت لانه سوسمار، گوید تصغیر آن نیز عتیره است. وعترت فرزندان شخص وذریه صلبی اوست واز این رو به ذریه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) که از فرزندان علی وفاطمه (علیها السلام) هستند، عترت او گویند. ثعلب گوید: به ابن الاعرابی گفتم معنای سخن ابوبکر در سقیفه چیست که گفته است: ما عترت رسول خدا هستیم گوید: مقصود او این است که ما از شهر او وحریم اوئیم والا عترت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) لا محاله فرزندان فاطمه (علیها السلام) هستند ودلیل آن بازگرداندن ابوبکر وفرستادن علی (علیه السلام) با سوره براءت است وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: فرمان رسیده است که آن را خود ویا فردی که از من است ابلاغ کند وسوره را از ابوبکر گرفت وآن را به علی - ونه غیر او - داد واگر ابوبکر بر حسب نسب از عترت او بود. وتفسیر ابن اعرابی که آن را به همشهری تفسیر کرده است صحیح نباشد، محال بود که سوره را از او بگیرد وآنرا به علی (علیه السلام) بسپارد.
و گفته اند که عترت صخره بزرگی است که سوسمار نزد آن لانه می سازد ودر آن مأوی می کند واین به واسطه کمی هدایت اوست که لانه خود را از آن صخره می یابد. وگفته اند که عترت ریشه درخت بریده شده است واز اصول وریشه های آن می روید وعترت در غیر این معانی قول پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است که فرموده لا فرعه ولا عتیره واصمعی در شرح آن گوید: در زمان جاهلیت شخص برای گوسفندانش نذر می کرد که اگر آنها به صد رأس برسد، رجبیه وعتائر خود را برای آنها قربانی کند وگاهی آن شخص به گوسفندانش بخل می ورزید وآهو صید می کرد وآن را نزد خدایان وبرای گوسفندانش قربانی می کرد تا به نذرش عمل کرده باشد. حارث حلزه یشکری می گوید:
آنچه شما طلب می کنید اعتراض باطل وستم است ونباید ما را به واسطه گناه دیگران مؤاخذه کنید، همچنانکه به عوض گوسفند آهو قربانی می کنند.
یعنی او را به واسطه گناه دیگری می گیرند، همچنانکه آنها آهو را به عوض گوسفند قربانی می کنند.
و اصمعی می گوید: عترت به معنی باد وبه معنی درخت کوچکی که شیر بسیار دارد ودر نواحی تهامه می روید وبه معنی ذکر نیز آمده است، می گویند: عتر یعتر عتراً یعنی نعوظ کرد. وریاشی می گوید: از اصمعی از معنی عترت پرسیدم، او گفت: گیاهی است مثل مرزن جوش که به طور پراکنده می روید.
مصنف این کتاب شیخ صدوق - علیه الرحمه - می گوید: عترت علی بن ابی طالب وذریه او از نسل فاطمه (علیها السلام) وسلاله پیامبر هستند که خدای تعالی بر زبان پیامبرش (صلی الله علیه وآله وسلم) به امامت ایشان تصریح فرموده است وآنان دوازده تن هستند واول ایشان علی بن أبی طالب وآخرینشان مهدی - صلوات الله علیهم اجمعین - است واین با آنچه که عرب در معنای عترت استعمال کرده مطابق است، وآن از این رو است که ائمه (علیهم السلام) در میان همه بنی هاشم وهمه فرزندان ابو طالب مانند قطعه های بزرگ مشک نافه هستند، وعلومشان نزد اهل عقل وحکمت شیرین وگواراست، وآنها شجره ای هستند که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ریشه آن وامیر المؤمنین (علیه السلام) شاخه اصلی آن وائمه از فرزندان او شاخه های کوچک آن وشیعیانشان برگهای آن وعلومشان میوه آن درخت است وآنان اصول اسلام به معنی شهر وحریم آن هستند وهادیانی هستند به مانند صخره بزرگی که سوسمار نزد آن لانه می سازد وبه واسطه آن هدایت یافته ودر لانه خود مأوی می کند وایشان ریشه درخت بریده شده هستند، زیرا محل ابتلاء وظلم وجفا واقع شدند وقطع گردیدند وبا ایشان مواصله نشد واز اصل وریشه خود روئیدند وقطع قاطعان وادبار مدبران به آنان زیان نرسانید، زیرا از جانب خدای تعالی وبر زبان پیامبر اکرم منصوص به امامت بودند.
دیگر از معانی عترت آن است که آنان ستم دیدگانی بودند که به جرمی که نکرده بودند وگناهی که مرتکب نشده بوند مؤاخذه شدند ومنافع ایشان بسیار است، وآنان سرچشمه های علمند براساس آن معنای عترت که شجره دارای شیر بسیار باشد وآنها مردان مرد بودند ونه اناث بر طبق معنای ذکر که برای عترت گفته اند وایشان لشکر خدای تعالی وحزب او هستند براساس معنای قول اصمعی که گفته است عترت عبارت از باد است، پیامبر اکرم در حدیثی که از او نقل شده فرموده اند: باد لشکر خدای بزرگ است وباد بر قومی عذاب وبر قومی دیگر رحمت است وآنان نیز چنین هستند ومانند قرآن که براساس کلام پیامبر همنشین آنهاست، فرمود: انی مخلف فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی - أهل بیتی وخدای تعالی فرموده است: وما قرآن را فرو فرستادیم که در آن شفا ورحمتی برای مؤمنان است وظالمان را جز زیان نیفزاید. ونیز فرموده است: وهنگامی که سوره ای نازل شود، پاره ای از ایشان می گویند این سوره ایمان کدامیک از شما را افزود؟ اما آنان که مؤمنند ایمانشان افزوده شده وشادمانند، اما کسانی که در قلوبشان مرض است پلیدی بر پلیدیشان بیفزاید ودر حالت کفر بمیرند. اما براساس معنایی که می گوید عترت گیاهی است مانند مرزن جوش که پراکنده می روید، آری آنان صاحب مشاهده متفرقه وبیوت بعیده وبرکاتشان در شرق وغرب عالم پراکنده شده است.
اما درباره ذریه ابو عبیده گوید: تأویل ذریات اگر با الف باشد معنایش اعقاب ونسل است، اما آنچه که در قرآن آمده است: والذین یقولون ربنا هب لنا من أزواجنا وذریاتنا قره أعین تنها علی (علیه السلام) آنرا بدین معنی قراءت کرده است، ولی آیه ای که در سوره یس آمده است: وآیه لهم انا جملنا ذریتهم وهمچنین قول خدای تعالی: کما أنشأناکم من ذریه قوم آخرین دو لغت دارد: ذریه وذریه مثل علیه وعلیه وقراءت آن در قرآن کریم به ضمه وارد شده است چنانکه ابو عمرو واهل مدینه چنین خوانده اند، اما زید بن ثابت آیه ذریه من حملنا مع نوح را به کسر قرائت کرده است، ومجاهد در آیه الا ذریه من قومه گفته است: آنها اولاد کسانی هستند که موسی برای آنها مبعوث گردید وپدرانشان مرده بوند، فراء می گوید: آنها را ذریه نامیدند، زیرا پدرانشان قبطی ومادرانشان از بنی اسرائیل بودند، می گوید: آن مانند این است که اولاد ایرانیانی را که به یمن رفته وبا زنان یمنی ازدواج کردند الابناء می گویند: زیرا مادرانشان از نژاد پدرانشان نیستند. ابو عبیده گوید: مقصود فراء این است که آن مؤمنین به موسی را با وجود آنکه رجال مذکوری بودند از این جهت ذریه گفته اند وذریه مرد به این معنی گویا از این جهت است که از او بیرون بیامده اند وپدرشان از طایفه دیگر است واین معنی از ریشه ذروت ویا ذریت است وآن مهموز نیست، ابوعبیده گوید: اصل آن مهموز است، اما عرب چنانکه روش اوست همزه را ساقط کرده واز ذرء الله الخلق است، چنانکه خدای تعالی فرموده: ولقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن والانس وذرأهم به معنی آنست که ایشان را انشاء کرد وآفرید، وقول خدای تعالی که فرمود: یذرؤکم به این معنی است که آنها را آفرید، پس ذریه مرد عبارت از خلق خدای تعالی است که از او واز نسلش آفریده شده وکسانی هستند که خدای تعالی از صلب او ایجاد فرموده است.
و معنی سلامه برگزیده وخالص از هر چیزی است، می گویند سلاله وسلیله ودر حدیث است که پیامبر اکرم فرمود: خدایا به عبد الرحمن از سلیل بهشت بنوشان، ومی گویند: سلیل عبارت از شراب صافی بهشت است وآنرا سلیل می گویند زیرا کشیده شده وبیرون آمده تا خالص گردیده است وآن فعیل به معنی مفعول است ودر تفسیر این سخن خدای تعالی که ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طین گفته اند معنی آن خالص خاک زمین است، وسلاله به نتایج هم می گویند وسل من امه یعنی از مادرش بیرون کشیده شد، وهند دختر اسماء که زن حجاج بن یوسف ثقفی بود گوید:
هند فرزند اسبانی عربی است واز سلاله اسبانی است که استران بر روی آنها رفته اند.
و اگر اسبی گرامی بزاید که سزاوار همین است واگر فرزندش دو رگه باشد پس آن نتیجه عمل فحل است واسب ماده را تقصیری نیست.
و در روایتی آمده است که آن نتیجه جنایت فحل است، وسلیل به معنی منتوج وسلیله به معنی منتوجه است وگویا منظور از آن نتایج خالص وصافی باشد.
و به حسن وحسین وائمه پس از آنها صلوات الله علیهم أجمعین سلاله رسول الله می گویند، زیرا آنان برگزیدگان خالص وصافی از فرزندان اویند.
و این معنی عترت وذریه وسلاله در زبان عرب است، واز خدای تعالی توفیق در همه امو صواب را به واسطه رحمتش خواستاریم.

باب ۲۳ نص خدای تعالی بر قائم (علیه السلام) واینکه او دوازدهمین امام است

۱- ابن عباس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: چون در معراج مرا به نزد پروردگارم جل جلاله بردند ندا آمد: ای محمد! گفتم: لبیک ای پروردگار عظمت لبیک! وخدای تعالی به من وحی فرمود: ای محمد! ملأاعلی در چه چیز منازعه می کنند؟ گفتم: پروردگارا مرا علمی نیست، فرمود: ای محمد چرا از آدمیان وزیر وبرادر ووصی پس از خودت را بر نگزیدی؟ گفتم: الهی چه کسی را انتخاب کنم؟ تو برایم برگزین، خدای تعالی وحی کرد که ای محمد! من از میان آدمیان علی بن أبی طالب را برایت انتخاب کردم گفتم: پروردگارا! پسر عمم را؟ فرمود: ای محمد! علی وارث تو ووارث علم پس از تو وپرچمدار توست وپرچم حمد در روز قیامت به دست اوست وصاحب حوض توست واز مؤمنان امت تو هر کس بر آن وارد شود به دست او سیراب خواهد شد. سپس خدای تعالی وحی فرمود: ای محمد! من سوگند خورده ام سوگندی حق که دشمن تو ودشمن اهل بیت وذریه طیبین وطاهرین تو از آن حوض ننوشد، به راستی می گویم: ای محمد! همه اهل تو داخل در بهشت می شوند مگر کسانی از خلقم که از آن ابا کنند گفتم: خدای من آیا کسی هست که از داخل شدن، به بهشت ابا داشته باشد؟ خدای تعالی وحی کرد که آری، گفتم: چگونه ابا می کند؟ وحی فرمود: ای محمد! تو را از میان خلقم برگزیدم ووصی پس از تو را انتخاب کردم واو را برای تو مانند هارون برای موسی قرار دادم جز آنکه پس از تو پیامبری نیست ومحبت او را در قلب تو افکندم واو را پدر فرزندانت قرار دادم، پس بعد از تو حق او بر امت تو مانند حق تو برایشان در حیات توست وهر کس حق او را انکار کند حق تو را انکار کرده است، وهر که از ولایت او سرباز زند از ولایت تو سرباز زده است، وهر که از ولایت تو ابا کند از داخل شدن به بهشت ابا کرده است. من به شکرانه نعمتی که ارزانیم فرموده بود برای خدای تعالی به سجده افتادم که ناگاه منادی ندا کرد که ای محمد! سر بردار ودرخواست کن تا به تو عطا کنم، گفتم: خدای من! امتم را پس از من بر ولایت علی بن أبی طالب گردآور تا همگی در روز قیامت در حوض کوثر بر من وارد شوند، خدای تعالی وحی فرمود: ای محمد! من پیش از آنکه بندگانم را بیافرینم در میانشان حکم کردم وحکمم درباره آنها درگذشته است، تا هر که را بخواهم بدان هلاک کنم وهر که را بخواهم بدان هدایت نمایم، من پس از تو علمت را بدو دادم واو را وزیر وجانشین پس از تو بر اهل وامتت قرار دادم، به خاطر قصد خود که هر که او را دوست بدارد به بهشت در آورم، ومبغض ودشمن ومنکر ولایت او را پس از تو داراست وکسی که بغض تو را داشته باشد بغض مرا داراست، وکسی که او را دشمن بدارد تو را دشمن داشته است وکسی که با تو دشمنی کند با من دشمنی کرده است وکسی که او را دوست بدارد تو را دوست داشته است وکسی که تو را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است، واین فضیلت را برای او قرار دادم وبر تو نیز عطا کردم که از صلب او یازده مهدی خارج سازم که همه آنها از ذریه تو از فرزندان بکر بتول خواهد بود، وآخرین ایشان کسی است که عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند، وزمین را از عدل آکنده سازد همچنانکه از ظلم وجور پر شده باشد، به واسطه او نجات می دهم واز هلاکت باز می دارم وهدایت می کنم واز ضلالت جلوگیری می کنم وبه واسطه او کوران را بینا وبیماران را شفا خواهم داد، گفتم: الهی وسیدی! آن چه کس خواهد بود؟ خدای تعالی وحی فرمود: آنگاه که علم برداشته شود وجهل آشکار گردد، قاریان فراوان شوند وعمل به قرآن اندک شود وکشتار فراوان گردد وفقهای هادی اندک وفقهای گمراهی وخائنان وشعراء افزون شوند وامت تو قبورشان را مسجد کنند، قرآنها زیور ومساجد زینت شود وجو وفساد افزون گردد ومنکر آشکار شده وامتت بدان فرمان دهند واز معروف باز دارند ومردان به مردان اکتفا کنند وزنان با زنان درآمیزند وامیران کافر شوند واولیای آنها فاجر ویارانشان ظالم واندیشمندان آنها فاسق گردد در این هنگام سه خسوف واقع گردد، خسوفی در مشرق وخسوفی در مغرب وخسوفی در جزیره العرب وبصره به دست یکی از ذریه تو ویران گردد وزنگیان از وی پیروی کنند ویکی از فرزندان حسین بن علی قیام کند ودجال از مشرق واز سیستان خروج کند وسفیانی ظاهر شود، گفتم: خدای من! پس از من این فتنه ها کی واقع شود؟ خدای تعالی به من وحی فرمود: ومرا از فتنه بنی امیه وفتنه فرزندان عمویم وآنچه هست وتا روز قیامت خواهد بود آگاه کرد ومن نیز آنگاه که به زمین آمدم آنها را به پسر عمویم وصیت کردم وادای رسالت نمودم وخدا را بر آن سپاس می گویم: چنانکه پیامبران وهر چه که قبل از من بوده وهر مخلوقی که تا روز قیامت است او را سپاس می گوید.
۲- امیر المؤمنین علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: چون مرا به آسمانها بردند، خدایم به من وحی کرد که ای محمد! من بر زمین نظری افکندم وتو را از آن میان برگزیدم وتو را پیامبر ساختم واز اسم خود برای تو اسمی برگرفتم که من محمود وتو محمدی! سپس دوم بار بر زمین نظری افکندم واز آن میان علی را برگزیدم واو را وصی وخلیفه تو قرار دادم وهمسر دختر وپدر فرزندانت ساختم وبرای او اسمی از اسماء خود برگرفتم که من علی اعلی هستم واو علی است وفاطمه وحسن وحسین را از نور شما دو تن آفریدم، سپس ولایت ایشان را بر ملائکه عرضه داشتم وکسی که آن را پذیرفت نزد من از مقربین است، ای محمد! اگر بنده ای مرا عبادت کند تا آنکه منقطع شود ومانند مشک کهنه پوسیده گردد ودر حالی که منکر ولایت ایشان است به نزد من آید او را در بهشت خود جای نمی دهم وتحت سایه عرشم در نیاورم، ای محمد! آیا دوست می داری که ایشان را ببینی؟ گفتم آری ای پروردگار من گفت: سرت را بلند کن سرم را بلند کردم وبناگاه انوار علی وفاطمه وحسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمد بن علی وجعفر بن محمد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمد بن علی وعلی بن محمد وحسن بن علی ومحمد بن الحسن را دیدم وقائم در وسط آنان مانند ستاره ای درخشان بود. گفتم: پروردگارا آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: آنان ائمه هستند واین قائم کسی است که حلال مرا حلال وحرام مرا حرام می کند وبه توسط او از دشمنانم انتقام خواهم گرفت واو راحت دوستان من است واو کسی است که دل شیعیانت را از ظالمان ومنکران وکافران شفا می دهد، ولات عزی را با طراوت بیرون می آورد وآنها را آتش می زند وفتنه مردم به آن دو در آن روز از فتنه عجل وسامری سخت تر است.
۳- جابربن یزید جعفی گوید از جابربن عبد الله انصاری شنیدم که می گفت: وقتی که خدای تعالی بر پیامبرش این آیه را فرو فرستاد که یا أیها الذین آمنوا أطیعوا الله وأطیعوا الرسول واولی الامر منکم گفتم: یا رسول الله! خدا ورسولش را شناخته ایم، پس اولوا الأمری که خداوند طاعت آنها را مقرون به طاعت خود کرده چه کسانی هستند؟ فرمود: ای جابر آنها جانشینان من وائمه مسلمین پس از من هستند، اول ایشان علی بن أبی طالب است وبعد از او حسن وحسین وعلی بن الحسین ومحمد بن علی - که در تورات به باقر معروف است وتو ای جابر او را می بینی وآنگاه که او را دیدار کردی سلام مرا به او برسان - وپس از او جعفر بن محمد صادق وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمد بن علی وعلی ابن محمد وحسن بن علی وپس از او همنام وهم کنیه من حجه الله در زمینش وبقیه الله در بین عبادش، فرزند حسن بن علی ائمه مسلمین خواهند بود، او کسی است که خدای تعالی مشرق ومغرب زمین را به دست او بگشاید، او کسی است که از شیعیان واولیائش غایب شود، غیبتی که بر عقیده به امامت او باقی نماند مگر کسی که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده است. جابر گوید: گفتم: یا رسول الله! آیا در غیبت او برای شیعیانش انتفاعی هست؟ فرمود: آری، قسم به خدایی که مرا به نبوت مبعوث فرمود به نور او استضائه می کنند وبه ولایت او در دوران غیبتش منتفع می شوند مانند انتفاع مردم از خورشیدی که در پس ابر است، ای جابر! این سر مکنون خداوند وعلم محزون اوست، آن را از غیر اهلش بپوشان.
جابر بن یزید گوید: جابربن عبد الله انصاری بر امام سجاد (علیه السلام) وارد شد وهنگامی که با او مشغول گفتگو بود ناگهان حضرت باقر با گیسوان آراسته از نزد نساء آن حضرت بیرون آمد در حالی که پسر بچه ای بیش نبود، چون جابر او را شناخت لرزه بر اندامش افتاد ومو بر تنش راست شد واندکی بدو نگریست، سپس گفت: ای پسر پیش بیا، واو پیش آمد، سپس گفت: برو واو رفت، جابر گفت: به خدای کعبه سوگند که شمائل رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) را داراست، سپس برخاست ونزدیک وی رفت وگفت: ای پسر! نامت چیست! واو گفت محمد، پرسید: فرزند که هستی؟ گفت: فرزند علی بن الحسین، گفت: فدایت شوم، پس تو همان باقری؟ گفت: آری، سپس آن حضرت گفت: آنچه را که رسول خدا به تو سپرده است به من برسان، جابر گفت: ای مولای من! رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من بشارت دادند که زنده می مانم تا شما را ملاقات کنم وبه من فرمودند آنگاه که او را ملاقات کردی سلام مرا بدو برسان، پس ای مولای من! رسول خدا به شما سلام رسانیدند، امام باقر (علیه السلام) فرمود: تا آسمان وزمین برپاست بر رسول خدا سلام باد وبر تو ای جابر که آن سلام را رسانیدی سلام باد! وبعد از آن جابر به نزد او رفت وآمد می کرد واز او می آموخت، یک روز امام باقر از وی چیزی پرسید، جابر گفت: به خدا سوگند که من خود را در نهی رسول الله داخل نمی کنم که او به من خبر داده است که شما ائمه هدی از اهل بیت او بعد از او می باشید در کوچکی حکیم ترین مردم ودر بزرگی علیم ترین آنهائید وفرمود: به ایشان چیزی تعلیم ندهید که آنها اعلم از شما هستند، امام باقر (علیه السلام) فرمود: جدم رسول خدا راست گفته است ومن در آنچه که پرسیدم از تو داناترم، حکمت را در کودکی به ما داده اند وهمه آنها از فضل ورحمت خداوند بر ما اهل البیت است.
۴- امام رضا از پدران بزرگوارشان از امیر المؤمنین از رسول اکرم صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: خداوند خلقی که بهتر از من باشد ونزد او گرامی تر از من باشد نیافریده است، علی (علیه السلام) گوید به پیامبر اکرم گفتم: ای رسول خدا تو بهتری یا جبرئیل؟ ای علی! خدای تعالی انبیاء مرسلین را بر ملائکه مقربین برتری داد ومرا بر جمیع انبیاء ورسولان فضیلت بخشید وپس از من ای علی! برتری از آن تو وامامان پس از توست وفرشتگان خادمین ما ودوستداران ما هستند. ای علی! کسانی که عرش را حمل می کنند وکسانی که اطراف آنند به واسطه ولایت ما حمد پروردگارشان را به جا می آورند وبرای مؤمنان استغفار می کنند. ای علی! اگر ما نبودیم خداوند آدم وحوا وجنت ونار وآسمان وزمین را نمی آفرید وچگونه افضل از ملائکه نباشیم در حالی که در توحید ومعرفت پروردگارمان وتسبیح وتقدیس وتهلیل او بر آنها سبقت گرفته ایم، زیرا ارواح ما نخستین مخلوقات خدای تعالی است واو ما را به توحید وتمجید خود گویا ساخت، سپس ملائکه را آفرید وچون ارواح ما را در حالی که نور واحدی بود مشاهده نمودند، امور ما را بزرگ شمردند، ما تسبیح او را گفتیم تا ملائکه بدانند که ما خلقی هستیم آفریده شده واو از صفات ما منزه است، بعد از آن ملائکه نیز تسبیح او را گفتند واو را از صفات ما تنزیه کردند، وچون بزرگی شأن ما را مشاهده کردند تهلیل گفتیم تا ملائکه بدانند که هیچ معبودی جز الله نیست وبدانند که ما بندگانی هستیم ونه خدایانی که با او ویا در کنار او پرستیده شویم وگفتند: لا اله الا الله وچون بزرگی منزلت ما را مشاهده کردند خدا را تکبیر گفتیم تا ملائکه بدانند که خدا بزرگتر از آن است که بدو رسند ومنزلت او عظیم است وچون عزت وقوتی را که خداوند برای ما قرار داده است مشاهده کردند، گفتیم: لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم تا ملائکه بدانند که هیچ قدرت وقوتی جز به واسطه خدا نیست وملائکه گفتند: لا حول ولا قوه الا بالله، وچون مشاهده کردند آن نعمتی را که خدا بر ما ارزانی داشته وطاعت ما را واجب شمرده است گفتیم: الحمدلله تا ملائکه بدانند خداوند به واسطه نعماتی که بر ما ارزانی داشته است حقوقی دارد وملائکه گفتند: الحمدلله پس به واسطه ما به معرفت خدای تعالی وتسبیح وتهلیل وتحمید او رهنمون شدند.
سپس خدای تعالی آدم (علیه السلام) را آفرید وما را در صلب او نهاد وبه ملائکه فرمان داد که به خاطر تعظیم واکرام ما بدو سجده کنند سجده آنها برای خدای تعالی عبودیت وبندگی وبرای آدم اکرام وطاعت بود، زیرا ما در صلب او بودیم، پس چگونه ما افضل از ملائکه نباشیم در حالیکه همه آنها به آدم سجده کردند.
و چون مرا به آسمانها به معراج بردند، جبرئیل دو تا دو تا اذان واقامه گفت: سپس گفت: ای محمد! پیش بایست، گفتم: ای جبرئیل! آیا بر تو پیش بایستم؟ گفت: آری، زیرا خدای تعالی پیامبرانش را وعلی الخصوص تو را بر همه ملائکه برتری داده است، من پیش ایستادم وبا ایشان نماز خواندم وهیچ فخری هم نیست وچون به حجابهای نور رسیدیم، جبرئیل (علیه السلام) گفت: ای محمد! پیش برو واز من باز ایستاد، گفتم: ای جبرئیل! آیا در مثل این موضع از من مفارقت می کنی؟ گفت: ای محمد! این نهایت حد من است که خدای تعالی برای من مقرر فرموده است واگر از آن درگذرم به واسطه تجاوز از حدودی که پروردگارم مقرر فرموده است بالهایم خواهد سوخت ودر نوری افکنده شدم افکنده شدنی تا بدانجا که خدای تعالی از ملکوتش اراده فرموده بود رسیدم وندا رسید: ای محمد! گفتم: لبیک وسعدیک ای پروردگار من! تبارکت وتعالیت، ندا رسید تو بنده من ومن پروردگار توأم، مرا پرستش کن وبر من توکل نما، تو نور من در میان بندگان من وفرستاده من به سوی خلقم وحجت من در بین مردمانی، بهشت من برای کسی است که از تو پیروی کند وآتش من برای کسی است که با تو مخالفت کند، وکرامتم را برای اوصیای تو لازم گرداندیم وثوابم را برای شیعیان تو مقرر داشتم، گفتم: پروردگارا! اوصیای من چه کسانی هستند؟ ندا رسید ای محمد! اوصیای تو بر ساق عرش نوشته شده است ومن - در حالیکه در مقابل پروردگارم بودم - به ساق عرش نگریستم ودوازده نور دیدم ودر هر نوری سطری سبز بود که نام هر یک از اوصیای من بر آن نوشته شده بود، اول ایشان علی بن أبی طالب وآخر آنها مهدی امتم بود، گفتم: پروردگارا! آیا آنها اوصیای پس از من هستند؟ ندا آمد که ای محمد! آنها اولیا ودوستان وبرگزیدگان وحجتهای من بر خلایق پس از تو هستند وآنها اوصیا وخلفای تو وبهترین خلق من پس از تو می باشند، به عزت وجلالم سوگند که به واسطه ایشان دینم را چیره وکلمه ام را بلند می نمایم وتوسط آخرین آنها زمین را از دشمنانم پاک می گردانم ومشرق ومغرب زمین را به تملیک او در می آورم وباد را مسخر او می کنم وگردنکشان سخت را رام او می سازم واو را بر نردبان ترقی بالا می برم وبا لشکریان خود یاریش می کنم وبا فرشتگانم به او مدد می رسانم تا آنکه دعوتم را آشکار کند ومردمان را بر توحیدم گرد آورد، سپس ملکش را تداوم بخشم وروزگار را در اختیار اولیای خود قرار دهم تا روز قیامت فرا رسد.
والحمد لله رب العالمین والصلاه علی نبینا وسلم تسلیماً

باب ۲۴ روایات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در نص بر قائم (علیه السلام) واینکه او دوازدهمین امام است

۱- عبد الرحمن بن سمره گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: کسانی که در دین خدا مجادله وستیز می کنند بر زبان هفتاد پیامبر لعنت شده اند وکسی که در آیات خدا مجادله کند کافر شده است. خدای تعالی فرمود: تنها کافران در آیات الهی مجادله می کنند وگردش آنها در شهرها تو را نفریبد؛ وکسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند بر خدا دروغ بسته است؛ وهر کس بدون داشتن علم وآگاهی فتوا دهد ملائکه آسمانها وزمین او را لعنت می کنند؛ وهر بدعتی گمراهی است وهر ضلالتی به آتش ختم می شود، عبد الرحمن بن سمره گوید: گفتم: ای رسول خدا! راه نجات را به من بنما، فرمود: ای سمره! هرگاه هواهای نفسانی مختلف شد وآراء وعقاید متفرق گردید، بر تو باد که همراه علی بن أبی طالب باشی که او امام امت وخلیفه من بر ایشان است واو فاروقی است که به واسطه او بین حق وباطل تمیز می دهند، هر کس از او بپرسد پاسخش را دهد وکسی که از او هدایت جوید هدایتش فرماید وکسی که خواستار حق باشد آن را نزد او می یابد وکسی که هدایت را بجوید نزد او بدان خواهد رسید؛ وهر که بدو پناه برد ایمنش سازد وهر کس دامن او گیرد نجاتش دهد وهر که از او پیروی کند هدایتش کند. ای پسر سمره! هر که با او موافقت کند واو را دوست بدارد سالم خواهد بود وهر که با او مخالفت کرده ودشمنی ورزد هلاک خواهد شد، ای پسر سمره! علی از من است وروح او از روح من وطینت او از طینت من است واو برادر من است ومن برادر اویم واو شوهر دخترم فاطمه سیده بانوان عالم از اولین وآخرین است ودو امام امتم ودو سید جوانان بهشت حسن وحسین ونه تن از ائمه از فرزندان حسین هستند ونهمین آنها قائم امت من است که زمین را پر از عدل وداد نماید همچنانکه پر از ظلم وجور شده باشد.
۲- عبد الله بن عباس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: خدای تعالی بر زمین نگاهی افکند ومرا از آن میان برگزید وپیامبر گردانید، سپس دوم بار نظری افکند وعلی را برگزید واو را امام گردانید، سپس به من فرمان داد که او را برادر وولی ووصی وخلیفه خود سازم، پس علی از من است ومن از علی، واو شوهر دخترم فاطمه وپدر دو سبطم حسن وحسین است، بدانید که خدای تعالی مرا وایشان را حجتهای بر بندگانش قرار داده است واز فرزندان حسین امامانی را قرار داده است که به امر من قیام کنند ووصیت مرا نگهدارند ونهمین آنها قائم اهل بیتم ومهدی امتم است که در شمایل واقوال وافعال شبیه ترین مردم به من است، او پس از غیبتی طولانی وحیرتی گمراه کننده ظهور کند ودین خدای تعالی را چیره گرداند وبه یاری خدا ونصرت ملائکه خدا مؤید باشد، زمین را از عدل وداد آکنده سازد همان گونه که پر از ظلم وجور شده است.
۳- امام صادق از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: جبرئیل از رب العزه جل جلاله برایم حدیث کرد که فرمود: هر کس بداند که هیچ معبودی جز من نیست ومحمد بنده وفرستاده من است وعلی بن أبی طالب جانشین من است وائمه ای که از فرزندان او هستند حجتهای منند، او را به رحمت خود به بهشت داخل می سازم وبه عفو خود او را از آتشم نجات می بخشم وهمسایگی خود را برای او مباح می گردانم وکرامتم را بر او واجب می گردانم ونعمتم را بر او تمام ساخته واو را از خاصان وخالصان خود قرار می دهم، اگر مرا ندا کند به او لبیک می گویم واگر مرا بخواند اجابتش می کنم واگر از من درخواست کند به او می بخشم واگر خاموش باشد به او ابتدا می کنم واگر بد کند به او رحمت می آورم واگر از من فرار کند او را می خوانم واگر باز گردد او را می پذیرم واگر در خانه ام را بکوبد آن را می گشایم، وهر کس گواهی ندهد که من معبود یکتا هستم یا بدان شهادت دهد اما گواهی ندهد که محمد بنده ورسول من است یا بدان شهادت دهد اما گواهی ندهد که علی بن أبی طالب جانشین من است یا بدان شهادت دهد اما گواهی ندهد که امامان از فرزندان او حجتهای من هستند به تحقیق که چنین شخصی نعمت مرا انکار کرده وعظمت مرا کوچک شمرده وبه آیات وکتابهای من کافر شده است واگر قصد مرا کند محجوبش می کنم واگر از من درخواست کند محرومش می سازم واگر مرا ندا کند ندایش را نمی شنوم واگر مرا بخواند دعایش را استجابت نمی سازم واگر به من امید بندد ناامیدش می گردانم واین جزای او از جانب من است ومن هرگز به بندگانم ستم نمی کنم.
آنگاه جابر بن عبد الله انصاری از جا برخاست وگفت: ای رسول خدا! ائمه از فرزندان علی بن أبی طالب چه کسانی هستند؟ فرمود: حسن وحسین سید جوانان بهشت، سپس سیدالعابدین در زمانش علی بن الحسین، سپس محمد بن علی الباقر وتو ای جابر او را درک می کنی وآن هنگام که او را دیدی سلام مرا بدو برسان - سپس جعفر بن محمد الصادق، سپس موسی بن جعفر الکاظم، سپس علی بن موسی الرضا، سپس محمد بن علی التقی، سپس علی بن محمد النقی، سپس حسن بن علی الزکی، سپس فرزند او قائم به حق مهدی امتم کسی که او زمین را پر از عدل وداد نماید همانگونه که پر از جور وظلم شده باشد، ای جابر! آنان جانشینان واوصیاء واولاد وعترت من هستند، کسی که ایشان را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است وکسی که از آنان سرپیچی کند مرا سرپیچی کرده است وکسی که ایشان را یا یکی از آنان را انکار کند مرا انکار کرده است، به واسطه ایشان است که خداوند آسمان را نگاه داشته که بر زمین نیفتد مگر به اذن او وبه سبب ایشان است که خداوند زمین را حفظ کرده که اهلش را نلرزاند.
۴- امام صادق از پدرانش از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: پس از من دوازده امامند که اول آنها علی بن أبی طالب وآخر ایشان قائم است آنان جانشینان واوصیاء واولیای من وحجتهای الهی بر امت پس از من می باشند کسی که مقر به ایشان باشد مؤمن است وکسی که منکر ایشان باشد کافر است.
۵- اصبغ بن نباته گوید: روزی علی (علیه السلام) دست حسین (علیه السلام) را گرفته بود وبر ما وارد شد ومی گفت: روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دست مرا بدینگونه گرفته بود وبر جمعیت ما در آمد ومی گفت: بهترین خلایق وسرور ایشان پس از من این برادرم است واو امام هر مسلمانی ومولای هر مؤمن پس از وفات من است، من می گویم: بهترین خلایق وسرور ایشان پس از من این فرزندم است واو امام ومولای هر مؤمن پس از وفات من است، بدانید که به او ستم می شود همچنانکه پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من ستم شد، وپس از فرزندم حسن، بهترین خلایق وسرور ایشان برادرش حسین مظلوم است که در سرزمین کربلا کشته می شود، بدانید که او واصحابش از سروران شهداء در روز قیامت هستند، وپس از حسین نه تن از صلب او خلفای خدا در زمین وحجتهای او بر بندگانش وامناء او بر وحیش می باشند که امامت مسلمین ورهبری مؤمنین وسروری متقین با ایشان است، ونهمین آنان قائم است که خدای تعالی به واسطه او زمین را نورانی می کند از آن پس که از ظلمت آکنده باشد، وقسم به خدایی که برادرم محمد را به نبوت برانگیخت ومرا به امامت اختصاص داد این مطلب وحی آسمانی است که بر زبان جبرئیل روح الأمین جاری شده است ومن نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم که از آن حضرت از امامان پس از او پرسش شد وبه سؤال کننده فرمودند: سوگند به آسمانی که صاحب بروج است عدد ائمه به تعداد بروج است، وقسم! پروردگار شبها وروزها وماهها که عدد ائمه به تعداد ماههاست. سؤال کننده گفت: ای رسول خدا! آنان چه کسانی هستند؟ رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دستشان را بر سرم نهادند وفرمودند: اولین آنها این است وآخرین ایشان مهدی است هر که آنان را به ولایت برگزیند مرا ولی ساخته است وهر که آنان را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است وهر که ایشان را دوست بدارد مرا دوست داشته است وهر که کینه ایشان را داشته باشد کینه مرا به دل گرفته است وهر که آنان را انکار کند مرا انکار کرده است وهر که آنان را بشناسد مرا شناخته است، به واسطه ایشان است که خدای تعالی دینش را حفظ کرده وبلادش را آباد نموده وبندگانش را روزی می دهد وبه سبب ایشان است که باران از آسمان فرو می بارد وبرکات زمین را بیرون می آورد، آنان برگزیدگان وخلفای من وائمه مسلمانان وموالی مؤمنانند.
۶- امام رضا از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمودند: هر که دوست دارد که به دین من متمسک شود وپس از من در کشتی نجات سوار شود باید که به علی بن أبی طالب اقتدا کند دشمنش را دشمن بدارد ودوستش را دوست بدارد که او وصی من وجانشین من بر امتم در حیات وممات من است، واو امام هر مسلمان وامیر هر مؤمن پس از من است قول او قول من وامر او امر من ونهی او نهی من است، وپیرو من ویاور او یاور من وفروگزار او فروگزار من است. سپس فرمود: هر که پس از من با علی مفارقت کند مرا نخواهد دید ومن نیز روز قیامت او را نخواهم دید، وهر که با علی مخالفت کند خداوند بهشت را بر او حرام کرده وجایگاه او را آتش قرار داده است وآن بد جایگاهی است، وکسی که علی را فرو گذارد خداوند او را در روزی که بر وی در آید فرو خواهد گذاشت، وهر که علی را نصرت کند خداوند او را در روز قیامت نصرت نماید وحجتش را هنگام بازخواست تلقین وی فرماید، سپس فرمود: حسن وحسین دو امام امت من پس از پدرشان وسید جوانان اهل بهشت هستند ومادرشان سرور زنان عالم وپدرشان سرور اوصیاء هستند، واز فرزندان حسین نه تن امامند که نهمین آنها قائم از فرزندان من است طاعت آنان طاعت من ومعصیت ایشان معصیت من است، از منکرین فضل وضایع کنندگان حرمت او به خدا شکایت می کنم وخداوند بهترین ولی وناصر برای عترتم وائمه امتم می باشد وبهترین منتقم از منکرین ایشان است وسیعلم الذین ظلمو أی منقلب ینقلون.
۷- امام رضا از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: من سید مخلوقات خدای تعالی هستم، ومن از جبرئیل ومیکائیل واسرافیل وحاملان عرش وهمه ملائکه مقربین وانبیاء ورسولان الهی برترم ومن صاحب شفاعت وحوض شریفم ومن وعلی دو پدر این امت هستیم، کسی که ما را بشناسد خدای، تعالی را شناخته است وکسی که ما را انکار کند خدای تعالی را انکار کرده است ودو سبط این امت وسید جوانان بهشت یعنی حسن وحسین از فرزندان علی است، واز فرزندان حسین نه امام خواهد بود که طاعت ایشان طاعت من ومعصیت آنها معصیت من است، نهمین آنان قائم ومهدی ایشان است.
۸- علی بن حسن سائح گوید: از امام حسن عسکری (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: پدرم از آباء بزرگوارشان از رسول خدا روایت کند که به علی بن ابی طالب فرمودند: ای علی! تو را دوست نمی دارد مگر کسی که ولادتش پاکیزه باشد وبغض تو را در دل نمی گیرد مگر کسی که ولادتش ناپاک باشد، وولایت تو را نپذیرد مگر مؤمن، وبا تو دشمنی نکند مگر کافر، عبد الله بن مسعود برخاست وگفت: ای رسول خدا! در زمان حیات تو علامت ناپاکی ولادت وکافر را به واسطه داشتن بغض علی ودشمنی اش با او شناختیم، علامت کسی که ولادتش ناپاک است وکافر پس از شما چیست؟ آنگاه که به زبان اظهار اسلام کرده ومکتون باطن خود را مخفی می دارد، فرمود: ای ابن مسعوده! علی بن ابی طالب پس از من امام شما وجانشین من بر شماست وآنگاه که او در گذرد فرزندم حسن امام شما در پس از او وجانشین من بر شماست، وچون درگذرد فرزندم حسین امام شما پس از اوست وجانشین من بر شماست، سپس نه تن از فرزندان حسین یکی پس از دیگری ائمه شما وخلفای شما بر شما هستند ونهمین آنها قائم امت من است که زمین را از عدل وداد آکنده سازد همچنان که پر از جور وظلم شده باشد، ایشان را دوست نمی دارد مگر کسی که ولادتش پاکیزه باشد وکینه آنها را به دل نمی گیرد مگر کسی ولادتش ناپاک باشد، وبا ایشان موالات نکند مگر مؤمن ومعادات نکند مگر کافر، کسی که یکی از آنان را انکار کند مرا انکار کرده است وکسی که مرا انکار کند خدا را انکار کرده است وهر کس از روی عناد با یکی از ایشان مخالفت ورزد با من مخالفت کرده است وکسی که با من مخالفت کند با خدای تعالی مخالفت ورزیده است، زیرا اطاعت ایشان طاعت من وطاعت من طاعت خداست ومعصیت آنها معصیت من ومعصیت من معصیت خدای تعالی است. ای ابن مسعود! مبادا که در نفس تو در آنچه می گویم خرجی داشته باشد که کافر خواهی شد، به عزت پروردگارم سوگند که من درباره علی وامامان از فرزندان او سخنی به گزاف واز روی هوای نفس نمی گویم، سپس در حالی که دستهایش را به طرف آسمان بلند کرده بود فرمود: خدایا خلفا وائمه پس از من را دوست بدار ودشمنان ایشان را دشمن بدار ویارانشان را نصرت فرما وخاذلان آنان را خوار بدار وزمین را از قائمی از ایشان که حجت توست خالی مگذار که یا آشکار است ویا پنهان ومستور تا دین وحجت وبرهان بینات تو باطل نشود، سپس فرمود: ای ابن مسعود! در این مقام برای شما اموری را گرد آوردم که اگر از آنها مفارقت کنید هلاک خواهید شد واگر بدان متسمک شوید نجات یابید، والسلام علی من اتبع الهدی.
۹- سلمان فارسی گوید: بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شدم وحسین بن علی بر دامنش بود واو دو چشمش را می بوسید ودهانش را می مکید ومی فرمود: تو سروری وپسر سرور! تو امامی وفرزند امام! تو برادر امامی وپدر امامان! تو حجه اللهی وفرزند حجت الله! وپدر حجتهای نه گانه ای که از صلب توست ونهمین آنها قائم ایشان است.
۱۰- سلمان فارسی گوید: من هنگام بیماری فوت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در مقابل آن حضرت نشسته بودم که فاطمه (علیها السلام) وارد شد وچون ضعف پدر را دید گریست واشک بر گونه هایش جاری شد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ای فاطمه! برای چه گریه می کنی؟ گفت: ای رسول خدا بر خود وفرزندانم نگرانم که پس از شما تباه شویم، آنگاه دو چشم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) غرق اشک شد، سپس فرمود: ای فاطمه! آیا نمی دانی که ما اهل بیتی هستیم که خدای تعالی آخرت را برای ما بر دنیا برگزیده است واینکه او نیستی را برای همه خلقش برگزیده ومرا پیامبر ساخت، سپس دوباره بر زمین نظری افکند واز میان آنها شوهر، را برگزیده وبه من وحی کرد که تو را به تزویج او در آورم واو را ولی ووزیر خود ساخته وخلیفه خود در امتم قرار دهم، پس پدر تو بهترین انبیاء خدا ورسولان اوست وهمسر تو بهترین اوصیاء است وتو از میان اهل من واول کسی هستی که به من ملحق می شوی، سپس سوم بار بر زمین نظری افکند وتو ودو فرزندت را برگزید وتو سرور زنان بهشتی ودو فرزندت حسن وحسین سرور جوانان بهشتید وفرزندان شوهر تو تا روز قیامت اوصیای من هستند وهمه آنها هادی ومهدی هستند واولین وصی پس از من برادرم علی است وبعد از او حسن وسپس حسین، آنگاه نه تن از فرزندان حسین در درجه من هستند، ودر بهشت درجه ای نزدیک تر به خدا از درجه من وجدم ابراهیم نیست، ای دختر جان! آیا نمی دانی که این از کرامت خدا بر توست که شوهرت بهترین امتم واهل بیتم واقدم مسلمانان وحلیم ترین ودانشمندترین ایشان است. به دنبال این سخنان، فاطمه (علیها السلام) شاد شد وبه واسطه سخنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خرسند گردید. سپس فرمود: ای دختر جان! برای شوهر تو مناقبی است: ایمان او به خدا ورسولش مقدم بر ایمان دیگران است وهیچ کس از امتم در این منقبت بر او پیشی ندارد. ودیگر علم او به کتاب خدای تعالی وسنتم است، ودر میان امتم هیچکس غیر او نیست که همه علوم مرا بداند وخدای تعالی علمی به من آموخته که به دیگری تعلیم نداده است وبه ملائکه ورسولانش علمی آموخته که من آن را نمی دانم وخداوند فرمان داده است که آن را به علی بیاموزم ومن چنین کرده ام ودر میان امتم هیچکس نیست که جمیع علم وفهم وحکمتم را بداند جز علی، وتو ای دختر جان! همسیر اویی ودو فرزند او حسن وحسین دو سبط منند وآن دو، دو سبط امتم می باشند. ودیگر امر به معروف ونهی از منکر اوست وخدای تعالی به او حکمت وفصل الخطاب ارزانی فرموده است. ای دختر جان! ما اهل بیتی هستیم که خدای تعالی به ما شش خصلت عطا فرموده است که به هیچکس از اولین وآخرین ارزانی نفرموده است: پیامبر ما سرور انبیا ومرسلین است واو پدر توست، وصی ما سرور اوصیاست واو شوهر توست وشهید ما سرور شهداست واو حمزه بن عبد المطلب عموی پدر توست، فاطمه (علیها السلام) گفت: ای رسول خدا! آیا او سید شهدایی است که همراه او کشته شدند؟ فرمود: خیر، بلکه او سرور شهیدان اولین وآخرین به غیر از انبیا واوصیاست، وجعفر بن ابی طالب که دارای دو بال است ودر بهشت همراه ملائکه پرواز می کند ودو فرزند تو حسن وحسین که دو سبط امتم وسرور جوانان اهل بهشتند وقسم به خدایی که جانم در دست اوست مهدی این امت از ماست، کسی که زمین را پر از عدل وداد نماید همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد.
فاطمه (علیها السلام) گفت: از اینان که نام بردی کدامشان افضل است؟ فرمود: علی پس از من افضل امتم می باشد وپس از علی وتو ودو فرزند وسبطم حسن وحسین واوصیای از اولاد این فرزندم - وبه حسین اشاره کرده وفرمودند مهدی از آنهاست - افضل اهل بیتم حمزه وجعفر هستند، ما اهل بیتی هستیم که خداوند آخرت را بر دنیا برای ما اختیار کرده است، سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بر فاطمه شوهر وفرزندانش نگریستند وفرمودند: ای سلمان! خدا را گواه می گیرم که من با کسی که با اینان در آشتی باشد آشتی وبا کسی که با آنان در جنگ باشد در جنگم، آنان در بهشت هم درجه منند، سپس به علی (علیه السلام) رو کرده وفرمودند: برادرم! تو بعد از من میمانی واز قریش سختی خواهی دید، آنها علیه تو متحد شده وبر تو ستم روا می دارند، اگر یارانی یافتی با آنها جهاد کن وبه همراهی موافقان با مخالفان خود کارزار کن، واگر یارانی نیافتی صبر پیشه ساز ودست نگهدار وخود را به هلاکت مینداز که نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است وبرای تو در هارون اسوه نیکویی است، زیرا قومش او را ضعیف شمردند ونزدیک بود که او را بکشند، پس بر ستم قریش وهمدستی آنها علیه خودت صبر پیشه ساز که تو به منزله هارون وپیروان اویی وآنها به منزله گوساله وپیروان آنند.
ای علی! خدای تعالی به فرقت واختلاف در این امت حکم کرده است واگر می خواست همه را هدایت می کرد تا به غایتی که حتی دو نفر از این امت مختلف نشوند ودر هیچ امر او منازعه نکنند ومفضول منکر فضل فاضل نشود واگر می خواست در فرستادن عذاب تعجیل می فرمود: ووضع را تغییر می داد تا ظالم تکذیب شود ومعلوم گردد که گردش حق به کجاست ولیکن خداوند دنیا را سرای اعمال قرار داده است وآخرت را دارالقرار تا آنانکه بد کردند کیفر کار خود ببینند وآنانکه نیکی کردند پاداش خوب بیابند، سپس علی (علیه السلام) فرمود: الحمدلله شکراً علی نعمائه وصبراً علی بلائه.
۱۱- علی بن عاصم گوید: امام جواد از آباء بزرگوارشان از امام حسین (علیهما السلام) روایت کند که فرمود: بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شدم وابی بن کعب نزد ایشان بود رسول خدا فرمود: مرحبا بر تو ای ابا عبد الله! ای زینت آسمانها وزمین! ابی گفت: ای رسول خدا چگونه غیر شما می تواند زینت آسمانها وزمین باشد؟ فرمود: ای ابی! به خدایی که مرا به پیامبری مبعوث فرمود حسین بن علی در آسمان بزرگتر است تا در زمین، زیرا که بر یمین عرش نوشته است: چراغ هدایت وکشتی نجات وپیشوای عزت وفخر وعلم وذخر، وچرا چنین نباشد؟ وخدای تعالی در صلب او نطفه ای پاکیزه ومبارکه وزکیه ترکیب کرده است، پیش از آنکه مخلوقی در ارحام یا نطفه ای در اصلاب یا شب وروزی باشد وبه او دعاهایی تلقین شده است که هیچ مخلوقی آن دعاها را نخواند مگر آنکه خدای تعای او را با وی محشور کند ودر آخرت شفیع او گردد وگرفتاری او را برطرف وقرضش را بدان ادا کند وکارش را آسان سازد وراهش را روشن نماید، واو را بر دشمنش نیرومند گرداند وآبرویش را نبرد، ابی گوید: یا رسول الله! این دعاها چیست؟ فرمود: هنگامی که از نماز فارغ شدی در حالی که نشسته ای می گویی:
اللهم انی أسألک بکلماتک ومعاقد عرشک وسکان سمواتک وأنبیائک ورسلک ان تستجیب لی فقد رهقنی من امری عسر فاسألک أن تصلی علی محمد وآل محمد وأن تجعل لی عسری یسراً که خدای تعالی کارت را تسهیل می کند وبه تو شرح صدر عطا می کند وشهادت لا اله الا الله را هنگام مرگ تلقین تو خواهد کرد. ابی به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: این نطفه ای است که در صلب حبیبم حسین است چیست؟ فرمود: مثل آن نطفه مثل ماه است وآن نطفه تبیین وبیان است، هر که از او پیروی کند هدایت یافته است وهر که او را نشناسد گمراه است، گفت: نامش چیست ودعایش کدام است؟ فرمود: نامش علی است ودعایش این است: یادائم یا دیموم یا حی یا قیوم یا کاشف الغم ویا فارج الهم ویا باعث الرسل ویا صادق الوعد کسی که این دعا را بخواند خدای تعالی او را با علی بن الحسین محشور فرماید وبه بهشت رهبریش کند.
ابی گوید: ای رسول خدا! آیا او وصی یا خلیفه ای دارد؟ فرمود: آری، بر او مواریث آسمانها وزمین است، گوید: ای رسول خدا! معنی مواریث آسمانها وزمین چیست؟ فرمود: قضاء به حق وحکم با دیانت وتعبیر خواب وبیان چیزهایی که خواهد بود، گفت: اسم او چیست؟ فرمود: نامش محمد است وملائکه آسمان با او الفت دارند ودر دعایش می گوید: اللهم ان کان لی عندک رضوان وود فاغفرلی ولمن تبعنی من اخوانی وشیعتی وطیب ما فی صلبی یا ارحم الراحمین وخداوند در صلب او نطفه مبارکه پاکیزه زکیه ای قرار داد وجبرئیل مرا خبر داد که خدای تعالی این نطفه را پاکیزه ساخته وآن را جعفر نامیده واو را هادی ومهدی وراضی ومرضیه قرار داده است، او پروردگار را می خواند ودر دعایش می گوید: یا دیان غیر متوان، یا أرحم الراحمین اجعل لشیعتی من الناروقاء، ولهم عندک رضاء، فاغفر ذنوبهم، ویسر امورهم، واقض دیونهم، واستر عوراتهم، وهب لهم الکبائر التی بینک وبینهم، یا من لا یخاف الضیم ولا تأخذه سنه ولا نوم، اجعل لی من کل هم وغم فرجاً وکسی که این دعا را بخواند خداوند او را سپید روی با جعفر بن محمد محشور ساخته ودر بهشت خود جای دهد.
ای ابی! خدای تعالی با این نطفه، نطفه زکیه مبارکه پاکیزه ای را ترکیب فرمود ورحمتش را بر آن فرو فرستاد وآن را موسی نامید وامام گردانید. ابی گوید: ای رسول خدا! آیا همه آنان یکدیگر را وصف کرده وتناسل کرده واز یکدیگر ارث می برند وبعضی از اوصاف بعضی دیگر را بیان می کنند؟ فرمود: جبرئیل آنها را برای من از جانب رب العالمین وصف کرده است، گوید: آیا برای موسی غیر از دعای پدرانش دعائی هست؟ فرمود: آری، او در دعایش می گوید: یا خالق الخلق، ویا باسط الرزق، ویا فالق الحب (و النوی)، ویا باری النسم ومحیی الموتی وممیت الأحیاء، ویا دائم الثبات، ومخرج النبات، افعل بی ما أنت أهله کسی که این دعا را بخواند خداوند حوائجش را بر آورد وروز قیامت او را با موسی بن جعفر محشور کند، وخداوند در صلب او نطفه پاکیزه زکیه مرضیه ای را ترکیب فرمود: وآن را علی نامید وخدای تعالی علم وحکمت او را پسندیده است واو را حجتی برای شیعیانش قرار داده است ودر روز قیامت بدو احتجاج کنند واو را دعائی است که آن را می خواند: اللهم أعطنی الهدی وثبتنی علیه، واحشرنی علیه آمناً أمن من لا خوف علیه ولا حزن ولا جزع، انک أهل التقوی وأهل المغفره وخدای تعالی در صلب او نطفه مبارکه پاکیزه زکیه مرضیه ای قرار داد وآن را محمد بن علی نامید واو شفیع شیعیانش ووارث علم جدش می باشد او را علامتی روشن وحجتی ظاهر است، هنگامی که متولد شود می گوید: لا اله الا الله محمد رسول الله ودر دعایش می گوید: یا من لا شبیه له ولا مثال، أنت الله لا اله الا أنت ولا خالق الا أنت تفنی المخلوقین وتبقی أنت، حلمت عمن عصاک، وفی المغفره رضاک کسی که این دعا را بخواند محمد بن علی در روز قیامت شفیعش باشد. وخدای تعالی در صلب او نطفه ای را ترکیب فرمود نه باغی ونه طاغی، بلکه نیک ومبارک وطیب وطاهر است وآن را علی نامید ولباس سکینه ووقار بر او پوشانید ودر او علوم واسرار وهر چه که مکتوم بود به ودیعه نهاد، هر که او را ملاقات کند ودر دلش چیزی باشد او را از آن آگاه کند واز دشمنش بر حذر دارد ودر دعایش می گوید: یا نور یا برهان، یا منیر یا مبین یا رب اکفنی شر الشرور وآفات الدهور، وأسألک النجاه یوم ینفخ فی الصور کسی که این دعا را بخواند علی بن محمد شفیع او خواهد بود واو را به بهشت رهبری کند. وخدای تعالی در صلب او نطفه ای ترکیب کرد وآن را حسن بن علی نامید واو را نور بلاد وخلیفه زمین وعزت امت وهادی وشفیع شیعیان وعذابی برای مخالفان وحجتی برای دوستان وبرهانی برای مأمومانش قرار داد ودر دعایش می گوید: یا عزیز العز فی عزه، یا عزیزاً عزنی بعزک وایدنی بنصرک وأبعد عنی همزات الشیاطین وادفع عنی بدفعک وامنع عنی بنعمک واجعلنی من خیار خلقک یا واحد یا احد یا فرد یا صمد هر که این دعا را بخواند خداوند او را با حسن بن علی محشور فرماید واز آتش نجات دهد گرچه مستحق آن باشد. وخدای تعالی در صلب حسن نطفه مبارک وپاکیزه وزکیه وطاهره ومطهره ای ترکیب فرمود که هر مؤمنی که خداوند پیمان ولایت از او گرفته است از آن خشنود است وهر منکری بدان کافر است، واو امامی است تقی ونقی ونیکوکار ومرضی وهادی ومهدی واو اول وآخر عدالت است، خدای تعالی را تصدیق کند وخداوند نیز سخن او را تائید فرماید، آنگاه که دلایل ونشانه هایش آشکار شود از زمین تهامه ظهور کند وبرای او در طالقان گنجهائی است نه از طلا ونقره بلکه از اسبانی تنومند ونیکو ومردانی شناخته شده ونامدار، خدای تعالی برای او از اقصی نقاط بلاد سیصد وسیزده تن به عدد اصحاب بدر گرد آورد وبه همراه او صحیفه مختومه ای است که در آن شماره اصحابش به نام ونسب ومحل سکونت وشغل وزبان وکنیه آنان ثبت است، در جنگها حمله ور ودر پیروزی از وی کوشانید.
ابی گوید: ای رسول خدا دلایل ونشانه هایش چیست؟ فرمود: او را علمی است که چون وقت خروجش نزدیک شود خود به خود منتشر شده وخدای تعالی آن را گویا ساخته وندا می کند: ای ولی خدا! به در آی ودشمنان خدا را نابود ساز، واو را دو رایت وعلامت ونیز شمشیری در غلاف است وچون خروجش نزدیک شود آن شمشیر از غلاف به در آمده وخدای تعالی آن را گویا ساخته وندا می کند: ای ولی خدا! به در آی که دیگر روا نیست از دشمنان خدا دست بداری واو نیز خروج می کند ودشمنان خدا را جاری می سازد، او خروج می کند در حالیکه جبرئیل از راست ومیکائیل در سمت چپ اوست وشعیب وصالح جلودار اویند، وبه زودی آنچه را که می گویم به یاد خواهید آورد وامرم را به خدای تعالی وامی گذارم اگر چه پس از حینی باشد. ای ابی! خوشا به حال کسی که معتقد بدو باشد، خداوند به واسطه اقرار به او وبه رسول خدا وجمیع ائمه آنها را از هلاکت نجات بخشد وبهشت را به رویشان بگشاید، مثل آنان در زمین مثل مشک است که بوی خوشش پراکنده می شود وهرگز متغیر نمی گردد ومثل ایشان مانند مثل ماه منیر است که نورش هرگز خاموش نمی شود. ابی گوید: ای رسول خدا! خدای تعالی چگونه حال این ائمه را بیان فرموده است: فرمود: خدای تعالی دوازده مهر ودوازده صحیفه بر من فرو فرستاد ونام هر امامی بر مهر او وصفتش در صحیفه اوست. درود خدا بر او وبر همگی ایشان باد.
۱۲- از حسین بن علی (علیهما السلام) روایت است که فرمود: من وبرادرم بر جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شدیم وآن حضرت مرا بر یک زانو وبرادرم را بر زانوی دیگرش نشانید، سپس ما را بوسید وگفت: پدرم به قربان شما دو امام شایسته باد! خدای تعالی شما را از وجود من وپدرتان اختیار کرد وای حسین! خداوند از صلب تو نه امام برگزید که نهمین آنها قائم ایشان است وهمه آنها در فضیلت ومنزلت نزد خدای تعالی برابرند.
۱۳- جابربن عبد الله انصاری گوید: بر فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شدم ودر مقابل او لوحی بود که اسماء اوصیای از فرزندانش در آن بود، آنها را برشمردم دوازده تن بودند وآخرین آنها قائم بود، سه تن از آنان محمد وچهارتن از ایشان علی نام داشتند، صلوات خداوند بر همگی آنان باد.
۱۴- حسین بن زید بن علی از جعفر بن محمد از آباء بزرگوارش از رسول خدا روایت کند که سه بار فرمودند: مژده باد بر شما! مثل امتم مانند باران است که معلوم نیست اول آن بهتر است یا آخر آن، ومثل امتم مانند مثل باغی است که سالی گروهی از آن طعام برگیرند وسالی دیگر گروهی دیگر، شاید آخر آن گروهی باشد که از دریا عریض تر وطول وفرع آن عمیق تر وپر بارتر باشد! وچگونه امتی هلاک شود که من اول ایشان باشم وپس از من اوصیای دوازده گانه من که از سعداء واولی الالباب هستند وعیسی بن مریم آخرینشان باشد، لکن در این میان گروهی خود روی هلاک شدند که از من نیستند ومن نیز از آنها نمی باشم.
۱۵- سلیم بن قیس هلالی گوید: از عبد الله بن جعفر طیار شنیدم که می گفت: من وحسن وحسین وعبد الله بن عباس وعمر بن ابی سلمه واسامه بن زید نزد معاویه بودیم وحدیثی را که مابین آنها رفته بود یاد می کرد واینکه به معاویه بن ابی سفیان گفته است که از رسول خدا شنیدم که می فرمود: من از مؤمنان بر خودشان اولی هستم، سپس برادرم علی أولای به مؤمنان از خودشان است وآنگاه که شهید شود حسن أولای به مؤمنان از خودشان است، سپس فرزندم حسین أولای به مؤمنان از خودشان است وچون شهید شود، فرزندش علی اولای به مؤمنان از خودشان است وچون شهید شود، فرزندش علی اولای به مؤمنان از خوشان خواهد بود وتو ای علی! او را خواهی دید، سپس فرزندش محمد بن علی أولای به مؤمنان از خودشان خواهد بود وتو ای حسین او را خواهی دید، سپس دوازده امام را کامل گردانید ونه تن آنها از فرزندان حسین هستند. عبد الله بن جعفر گوید: سپس از حسن وحسین صلوات الله علیهما وعبد الله بن عباس وعمر بن أبی سلمه واسامه بن زید گواهی خواستم وآنان نزد معاویه برایم شهادت دادند، سلیم بن قیس گوید: من از سلمان وابوذر ومقداد واسامه بن زید نیز این حدیث را شنیدم وآنها هم گفتند که آن را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیده اند.
۱۶- مسروق گوید: روزی نزد عبد الله بن مسعود نشسته بودیم ومصاحف خود را بر او عرضه می داشتیم که جوانی به او گفت: آیا پیامبرتان به شما سفارش نکرده است که چند خلیفه پس از او خواهد بود؟ او گفت: تو نوجوانی وپیش از تو کسی این سؤال را از من نکرده است، آری پیامبر ما به ما سفارش کرده است که بعد از او دوازده خلیفه به عدد نقبای بنی اسرائیل خواهد بود.
۱۷- قیس بن عبید گوید: ما در حلقه ای که عبد الله بن مسعود نیز در آن بود نشسته بودیم ویک اعرابی آمد وگفت: کدام یک از شما عبد الله است؟ عبد الله بن مسعود گفت: من عبد الله هستم، گفت: آیا پیامبر شما نگفته است که خلفای پس از او چند نفرند؟ گفت: آری، دوازده نفر، به تعداد نقباء بنی اسرائیل.
۱۸- ابوالقاسم بن عتاب به طرق عدیده از قیس بن عبید روایت کند که ما در مسجد نشسته بودیم وعبد الله بن مسعود نیز با ما بود، آنگاه یک اعرابی آمد وگفت: آیا عبد الله بن مسعود در میان شماست؟ او گفت: آری من عبد الله هستم تو چه می خواهی؟ گفت: ای عبد الله آیا پیامبر شما از تعداد خلفا به شما خبر داده است؟ او گفت: سؤالی پرسیدی که از زمانی که به عراق آمده ام کسی آن را نپرسیده است، آری، دوازده خلیفه به تعداد نقباء بنی اسرائیل. ابو عروبه در حدیثش گوید که گفت: آری به عدد نقباء بنی اسرائیل. جریر از اشعث از ابن مسعود از پیامبر روایت کند که فرمود: خلفاء پس از من دوازده نفر به تعداد نقبای بنی اسرائیل است.
۱۹- جابر بن سمره گوید: همراه پیامبر بودم شنیدم می فرمود: پس از من دوازده امیر خواهد بود، آنگاه صوتش را مخفی کرد، به پدرم گفتم: رسول خدا چه چیز را مخفی کردی؟ گفت: فرمود: همه آنها از قریش هستند.
۲۰- جابر بن سمره گوید: به همراه پدرم به مسجد آمدیم وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) خطبه می خواند وشنیدم که می فرمود: پس از من دوازده امیر خواهد بود، سپس صدایش را آهسته کرد ومن ندانستم که چه می گوید، به پدرم گفتم: چه فرمود: گفت: فرمود: همه آنان از قریش هستند.
۲۱- جابر بن سمره گوید: نزد پیامبر بودیم وفرمود: ولایت این امت را دوازده نفر عهده دار خواهند بود، مردم فریاد کشیدند ومن نشنیدم چه فرمود، به پدرم که نزدیک تر از من به رسول خدا بود، گفتم: رسول خدا چه فرمود؟ گفت: فرمود: همه آنها از قریش هستند ومثل هیچیک از آنها دیده نشده است.
شیخ صدوق فرماید: من طرق این حدیث را از طریق عبد الله بن مسعود واز طریق جابر بن سمره در کتاب النص علی الائمه الاثنی عشر بالامامه نقل نموده ام.
۲۲- مکحول گوید که به او گفتند: آیا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: که پس از من دوازده خلیفه خواهد بود؟ مکحول گوید: آری ولفظ دیگری را هم گفت.
۲۳- جابر بن سمره گوید: از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که می فرمود: پس از من دوازده امیر قیام خواهند کرد، آنگاه کلمه ای فرمود که من آن را نفهمیدم واز مردم پرسیدم، گفتند: فرمود: همه آنها از قریش هستند.
۲۴- جابر گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: پیوسته کار امت من روشن خواهد بود تا آنکه دوازده خلیفه در گذرند وهمه آنها از قریش خواهند بود.
۲۵- سلیم بن قیس هلالی گوید: در خلافت عثمان علی (علیه السلام) را در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دیدم وجماعتی هم حدیث می گفتند وبه مذاکره علم وفقه مشغول بودند وما از قریش وشرف وفضل وسوابق وهجرت آنها یاد کردیم واینکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) کلماتی در فضیلت آنها فرموده اند همچون امامان از قریشند ومردم پیرو قریشند وقریش ائمه عرب است وبه قریش دشنام ندهید وفرد قریشی دو برابر نیروی دیگران را دارد وکسی که خواری قریش را بخواهد، خداوند او را خوار سازد وآنها هم از انصار وفضل وسوابق ویاری کردن ایشان یاد کردند واینکه خدای تعالی در کتابش ایشان را ثنا فرموده ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فضیلتشان را بیان فرموده است وگفتار آن حضرت را درباره سعد ابن عباده وغسیل الملائکه را بازگو کرده وچیزی از فضائل ایشان را فروگزار نکردند تا به غایتی که هر قبیله ای گفت: فلانی وفلانی از ماست وقریش گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از ماست وجعفر وحمزه وعبیده بن الحارث وزید بن حارث وابوبکر وعمر وعثمان وسعد وابو عبیده وسالم وابن عوف از ما هستند. وهیچیک از پیشگامان دو قبیله نبود جز آنکه نام آنها را بردند ودر آن حلقه پیش از دویست مرد حضور داشتند که از جمله آنان علی بن أبی طالب (علیه السلام) وسعد بن أبی وقاص وعبد الرحمن بن عوف وطلحه وزبیر وعمار ومقداد وابوذر وهاشم ابن عتبه وابن عمر وحسن وحسین (علیهما السلام) وابن عباس ومحمد بن أبی بکر وعبد الله بن جعفر بودند. واز انصار أبی بن کعب وزید بن ثابت وابو ایوب انصاری وابوالهیثم ابن التیهان ومحمد بن مسلمه وقیس بن سعد بن عباده وجابر ابن عبد الله وانس بن مالک وزید بن ارقم وعبد الله بن أبی اوفی وابو لیلی وپسرش عبد الرحمن بودند، عبد الرحمن که در کنار پدرش نشسته بود پسر بچه ای زیبا وامرد بود، ابوالحسن بصری هم به همراهی پسرش حسن که او هم پسربچه ای امرد وزیبا روی ومعتدل القامه بود آمد ومن به عبد الرحمن بن ابی لیلی وحسن بصری می نگریستم ونمی دانستم که کدام یک از آندو زیباترند ولی حسن بزرگتر وبلند قامت تر بود ومردم از صبح تا ظهر در این مذاکرات بودند وعثمان در خانه خود بود واطلاعی از ابن مجلس نداشت وعلی بن أبی طالب هم ساکت بود وهیچ کلامی نفرمود نه خودش ونه هیچیک از اهل بیتش.
بعد از آن مردم بدو روی آورده وگفتند: ای ابوالحسن! چرا سخن نمی گویی؟ فرمود: هر دو طایفه فضل خود را بیان کرده وحق را گفتند ومن ای گروه قریش وای انصار! از شما می پرسم خدای تعالی این فضل را به واسطه چه کسی به شما ارزانی داشته است؟ آیا بخاطر خودتان وفامیل وخاندانتان است یا به واسطه غیر شماست؟ گفتند: این فضل به واسطه محمد وخاندان او بر ما ارزانی شده وعطا گردیده است، ونه به خاطر خودمان وفامیل وخاندانمان. فرمود: ای گروه قریش وای انصار! راست می گویید، آیا ندانستید که هر خیری که در دنیا وآخرت به شما برسد به واسطه ما اهل بیت است، ونه دیگران واینکه پسر عموی من رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من واهل بیتم چهارده هزار سال قبل از آنکه خدای تعالی آدم (علیه السلام) را بیافریند نوری بودیم که در پیشگاه خدای تعالی ساطع بود وچون آدم را آفرید آن نور را در صلب وی نهاد واو را به زمین فرود آورد، سپس آن را در آن کشتی ودر صلب نوح (علیه السلام) حمل کرد، سپس آن را در آتش ودر صلب ابراهیم (علیه السلام) افکند، سپس همواره خدای تعالی ما را از اصلاب کریمه به ارحام طاهره واز ارحام طاهره به اصلاب کریمه پدران ومادران منتقل کرد وهیچیک از آنان به سفاح وزنا برخورد نکرد.
آنگاه سابقون وپیشگامان واهل بدر واحد گفتند: آری، آن را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدیم، سپس فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا هیچ می دانید خدای تعالی در چند آیه قرآن کریم سابق را بر مسبوق تفضیل داده است؟ وآیا می دانید هیچکس از این امت در امر خدا ورسولش بر من سبقت نجسته است؟ گفتند: به خدا چنین است. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید این آیات در کجا نازل شده است: السابقون الاولون من المهاجرین والانصار والسابقون السابقون اولئک المقربون؟ از پیامبر اکرم از آنها پرسش شد فرمودند: خدای تعالی آن را در شأن انبیاء واوصیای آنان نازل فرموده است ومن افضل انبیاء ورسولان هستم ووصی من علی بن أبی طالب افضل اوصیاء است گفتند: بخدا چنین است.
فرمود: شما را به خدا تعالی سوگند می دهم آیا می دانید که این آیات کجا نازل شده است: یا ایها الذین آمنوا أطیعوا الله وأطیعوا الرسول واولی الامر منکم وآیه انما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه ویؤتون الزکاه وهم راکعون وآیه ولم یتخذوا من دون الله ورسوله ولا المؤمنین ولیجه؟ مردم به رسول خدا گفتند: آیا این آیات خاص بعضی از مؤمنان است ویا آنکه عام است وشامل همه آنها می شود؟ وخدای تعالی به پیامبرش فرمان داد که والیان امر را به آنها اعلام کند وولایت را برای آنها تفسیر کند همانگونه که صلاه وزکاه وحج آنها را تفسیر کرده است، پس مرا در غدیر خم برای مردم منصوب کرد، آنگاه خطبه خواند وفرمود: ای مردم! خدای تعالی مرا به رسالتی فرستاد که سینه ام بدان تنگی می کرد وگمان می کردم که مردم مرا تکذیب کنند بعد از آن مرا ترسانید که یا آن را ابلاغ کنم ویا آنکه مرا عذاب خواهد کرد سپس امر فرمود وندا کردند الصلاه جامعه آنگاه برای مردم خطبه خواند وفرمود: ای مردم! آیا می دانید که خدای تعالی مولای من ومولای مؤمنان است ومن از خودشان بر آنها اولی هستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا! فرمود: ای علی برخیز ومن برخاستم، فرمود: هر که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا دوستش را دوست بدار ودشمنش را دشمن دار، بعد از آن سلمان فارسی برخاست وگفت: ای رسول خدا! ولای او مانند ولایت کیست؟ فرمود: ولای او مانند ولایت من است، هر که بر او اولی هستم علی نیز بر او اولی است وپس از آن خدای تعالی این آیه را نازل فرمود: الیوم اکملت لکم دینکم واتمت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دیناً ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تکبیر گفت:
و فرمود: الله اکبر بر تمامت نعمت وکمال نبوتم ودین خدای عزوجل وولایت علی خاص علی است؟ فرمود: آری درباره اوصیای او واوصیای من تا روز قیامت است، گفتند: ای رسول خدا! آنان را برای ما بیان کن، فرمود: علی برادر ووزیر ووارث ووصی وجانشین من در امتم وولی هر مؤمنی پس از من است، سپس فرزندم حسن وسپس فرزندم حسین وسپس نه تن از فرزندان حسین که یکی پس از دیگری بیایند وقرآن با ایشان است وآنان هم با قرآنند واز قرآن مفارقت نکنند وقرآن هم از آنان جدا نشود تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند. آنگاه همه آنها گفتند: به خدا چنین است وما هم همه آنچه را که گفتی شنیده ایم وبدان گواهی می دهیم وبعضی از آنها گفتند: ما بیشتر آنچه را که گفتی حفظ کرده ایم ولی همه آن را حفظ نداریم واینان که حفظ کرده اند اخیار وافاضل ما هستند. علی (علیه السلام) فرمود: راست می گوئید همه مردم در حافظه برابر نیستند، شما را به خدا سوگند می دهم هر که این مطالب را از رسول خدا شنیده وحفظ کرده است برخیزد وبازگوید، زید بن ارقم وبراء بن عازب وسلمان وابوذر ومقداد وعمار بن یاسر - رضی الله عنهم - برخاستند وگفتند: شهادت می دهیم وحافظ کلام رسول خدائیم که بر منبر ایستاده بود وتو هم در کنار او بودی ومی فرمود: ای مردم! خداوند به من فرمان داده است که برای شما امامتان وعهده دار امورتان ووصی وخلیفه خود را منصوب کنم، کسی را که خدای تعالی در کتابش طاعت او را واجب ساخته وآن را قرین طاعت خودش وطاعت من قرار داده است، وشما را به ولایت من وولایت او فرمان داده است ومن بخاطر ترس از طعن اهل نفاق وتکذیبشان به خدای تعالی رجوع کردم، اما پروردگارم مرا ترسانید که آن را ابلاغ کنم والا مرا عذاب خواهد کرد، ای مردم! خدای تعالی در کتابش شما را به نماز فرمان داده است ومن آن را برای شما تبیین کردم وبه زکاه وروزه وحج فرمان داده است ومن آنها را براش شما تبیین کرده وتفسیر نمودم، وشما را به ولایت فرمان داده است ومن برای شما گواهی می دهم که آن خاص این مرد است - ودستش را بر شانه علی ابی طالب نهاد - سپس به دنبال او ولایت از آن دو پسر اوست. سپس به دنبال آنان از آن فرزندان ایشان است که از قرآن مفارقت نمی کنند وقرآن نیز از آنان مفارقت ندارد تا آنکه در حوض کوثر بر من درآیند. ای مردم! مفزع وامام ودلیل وهادی شما را پس از خود بیان کردم واو برادرم علی بن أبی طالب است وجایگاه او در میان شما مانند جایگاه من است، پس در امور دین خود از او تقلید کنید ودر جمیع امورتان از او اطاعت نمایید که هر چه خدای تعالی به من آموخته وحکمت پروردگار نزد اوست، از او واز اوصیای پس از او پرسش کنید وبیاموزید وبه آنان تعلیم ندهید وبر آنان پیشی نگیرید واز ایشان باز نمانید که ایشان همراه حقند وحق نیز همراه ایشان است واز حق جدا نشوند وحق نیز از آنان زایل نشود. وسپس نشستند.
سلیم گفت: سپس علی (علیه السلام) فرمود: ای مردم! آیا می دانید که خدای تعالی در کتابش فرموده است: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیراً ومن وفاطمه ودو فرزندم حسن وحسین را گردآورد وکسایی بر روی ما افکند وفرمود: بارلها! اینان اهل بیت وگوشت تن من هستند، آنچه که ایشان را بدرد آورد مرا به درد می آورد وآنچه را که ایشان را مجروح سازد مرا مجروح ساخته است، پس پلیدی را از ایشان بردار وآنانرا پاکیزه ساز. ام سلمه گفت: یا رسول الله! آیا من نیز از ایشان هستم؟ فرمود: تو برخیزی، اما این آیه در شأن من وبرادرم علی ودخترم فاطمه ودو فرزندم حسن وحسین ونه تن از فرزندان فرزندم حسین نازل شده است وهیچکس غیر ما در آن مشارکت ندارد. همه گفتند: گواهی می دهیم که ام سلمه به ما نیز چنین گفت واز رسول خدا (علیه السلام) هم پرسش کردیم واو نیز حدیث ام سلمه را برای ما باز گفت.
سپس علی (علیه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که وقتی این آیه نازل شد: یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله وکونوا مع الصادقین سلمان پرسید: ای رسول خدا! آیا این آیه عام است ویا خاص؟ فرمود: اما مأموران که در این آیه به آنها فرمان داده شده است عامه مؤمنان هستند، اما صادقان آن در خصوص برادرم علی واوصیای پس از او تا روز قیامت است گفتند: به خدا چنین است. گفت: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که من به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در عزوه تبوک گفتم: چرا مرا با کودکان وزنان بر جای گذاشتی؟ فرمود: سامان مدینه به من یا به توست ونسبت تو به من مانند جایگاه هارون به موسی است جز آنکه پیامبری پس از من نیست. گفتند: به خدا چنین است، گفت: شما را به خدا سوگند می دهم که آیا می دانید خدای تعالی در سوره حج این آیات را نازل فرمود: یا أیها الذین آمنوا ارکعوا واسجدوا واعبدوا ربکم وافعلوا الخیر لعلکم تفلحون تا پایان سوره- وسلمان برخاست وگفت: ای رسول خدا! اینان چه کسانی هستند که تو بر آنان گواهی وآنان بر مردم گواهند، کسانی که خداوند ایشان را برگزیده وبر ایشان در دین حرج وسختی ننهاده وبر ملت پدرتان ابراهیم هستند؟ فرمود: مقصود از آن سیزده تن به خصوص است، ونه همه امت، سلمان گوید: یا رسول الله! آنها را برایم بیان بفرمایئد، فرمود: من وبرادرم علی ویازده تن از فرزندانم. گفتند: به خدا چنین است.
علی (علیه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا رسول خدا در آخرین خطبه خود نفرمود: أیها الناس انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی - أهل بیتی- فتمسکوا بهما لئلا تضلوا فانی اللطیف الخبیر أخبرنی وعهد الی أنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض وعمر بن خطاب خشم آلود برخاست وگفت: ای رسول خدا! آیا همه اهل بیت شما؟ فرمود: خیر، ولکن مقصود اولیای من است که اول آنان برادر ووزیر ووارث وخلیفه من در میان امتم وولی مؤمنان پس از من است وپس از او فرزندم حسن وپس از او فرزندم حسین وپس از او نه تن از فرزندان حسین یکی پس از دیگری تا آنکه در حوض کوثر بر من درآیند.
ایشان گواهان خدا در زمین وحجتهای او بر خلقش وخازنان علم او ومعدنهای حکمت او هستند، کسی که از ایشان اطاعت کند از خدا اطاعت کرده وکسی که نافرمانی ایشان کند نافرمانی خدای تعالی را کرده است. همه گفتند: گواهی می دهیم که رسول خدا چنین فرموده است. سپس این سوالهای علی (علیه السلام) طولانی شد ودر همه آنها مردم را به خدا سوگند می داد واز آن پرسش می کرد تا آنکه به پایان مناقبش وآنچه که رسول خدا فرموده بود رسید وآنها همه را تصدیق کردند وبه حق بودن آن گواهی دادند.
۲۶- مسروق گوید: از عبد الله پرسیدم آیا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به تو خبر داده است که بعد از او چند خلیفه خواهد بود؟ گفت: آری دوازده خلیفه که همه از قریشند.
۲۷- عبد الله بن عباس گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: پس از من خلفا واوصیاء وحجتهای الهی بر خلق دوازده نفرند که اول آنان برادرم وآخرین ایشان فرزند من است. گفتند: ای رسول خدا برادر شما کیست؟ فرمود: علی بن ابی طالب، گفتند: فرزند شما کیست؟ فرمود: مهدی، کسی که زمین را پر از عدل وداد می کند همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد، وسوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری برانگیخت اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد خداوند آن روز را طولانی کند تا به غایتی که فرزندم مهدی در آن روز ظهور کند وروح الله عیسی بن مریم فرود آید وپشت سر او نماز خواند وبه نورش روشن گردد وحکومتش به شرق وغرب عالم خواهد رسید.
۲۸- عبد الله بن عباس گوید: از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که می فرمود: من وعلی وحسن وحسین ونه تن از فرزندان حسین پاکان ومعصومانیم.
۲۹- عبد الله بن عباس گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من سید النبیین هستم، وعلی بن أبی طالب سید الوصیین، واوصیای پس از من دوازده نفرند که اول ایشان علی بن أبی طالب وآخر ایشان قائم (علیه السلام) است.
۳۰- امام جواد از پدرش از پدران بزرگوارشان از امیر المؤمنین صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که به اصحابشان می فرمود: به شب قدر ایمان بیاورید که آن شب برای علی بن أبی طالب وفرزندان یازده گانه پس از اوست.
۳۱- معروف خر بوذ گوید از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که می گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مثل اهل بیت من در این امت مثل ستارگان آسمان است، هرگاه ستاره ای غایب شود ستاره ای دیگر ظاهر گردد.
۳۲- امام صادق از پدران بزرگوارش (علیهم السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: خدای تعالی از روزها روز جمعه واز ماهها ماه رمضان واز شبها شب قدر را اختیار کرد واز میان همه انبیاء مرا اختیار نمود واز میان خاندان من علی را برگزید واو را بر همه اوصیاء برتری داد واز خاندان علی حسن وحسین را برگزید واز خاندان حسین اوصیای از فرزندان او را انتخاب کرد وآنان از قرآن کریم تحریف غالین ونسبت ناروای مبطلین وتأویل مضلین را دفع می کنند ونهمین آنان قائم ایشان است واو ظاهر وباطن ایشان است.
۳۳- از علی (علیه السلام) روایت است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: امامان دوازده تن هستند وهمه از اهل بیت من می باشند خدای تعالی فهم وعلم وحکمت مرا به آنان اعطا فرموده وایشان را از طینت من آفریده است، پس وای بر کسانی که پس از من بر آنان تکبر کنند وپیوند مرا در میان ایشان قطع کنند، آنها را چه می شود؟ خدا شفاعت مرا شامل حالشان نگرداند!
۳۴- از حسین بن علی (علیه السلام) روایت است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: چگونه امتی هلاک شود که من وعلی ویازده تن از فرزندانم که صاحب آیات وبیناتیم اول آن امتیم ومسیح فرزند مریم آخر آن است؟ آری در این بین کسی هلاک می شود که من از او نیستم واو هم از من نیست.
۳۵- از علی (علیه السلام) روایت است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ائمه پس از من دوازده تن هستند که اول ایشان تویی ای علی! وآخر آنها قائمی است که خدای تعالی بر دستهای او مشارق ومغارب زمین را فتح کند.
۳۶- از ابن عباس روایت است که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که می فرمود: خدای تعالی را فرشته ای است که دردائیل نام دارد واو را شانزده هزار بال است ومابین هر دو بالش هوائی است که آن هوا به اندزه آسمان تا زمین است، یک روز با خود می گفت: آیا فوق پروردگار ما جل جلاله چیزی هست؟ خدای تعالی گفتار او را دانست وبالهای او را دو برابر کرد واو دارای سی ودو هزار بال گردید، سپس خدای تعالی به او وحی کرد که پرواز کن واو به اندازه پنجاه سال پروراز کرد وبه سیر یکی از ستونهای عرض هم نرسید وچون خدای تعالی دانست که او به رنج درافتاده است، بدو وحی کرد که ای فرشته به جایگاه خود بازگرد که من عظیم وبرتر از هر عظیمی هستم وبرتر از من چیزی نیست ومکانی ندارم وخداوند بالهای او را گرفت ومقامش را در میان صفوف ملائکه زایل ساخت.
و چون حسین بن علی (علیهما السلام) پنجشنبه شب ودر لیله جمعه به دنیا آمد، خدای تعالی به مالک که همان خازن دوزخ باشد وحی فرمود که به واسطه کرامت مولودی که برای محمد زاده شده است آتش را بر اهلش خاموش سازد وبه رضوان که همان خازن بهشت باشد وحی فرمود که به واسطه کرامت مولودی که برای محمد در دنیازاده شده است بهشت را آذین بندد ومعطر سازد وخدای تعالی به حورالعین وحی فرمود که به واسطه کرامت مولودی که در دنیا برای محمد زاده شده است خود را آرایش کنند وبه دیدار یکدگر بروند وخدای تعالی به ملائکه فرمان داد که به خاطر مولودی که برای محمد در سرای دنیا زاده شده است به صف ایستاده وخدا را تسبیح وتحمید وتکبیر گویند.
و خدای تعالی به جبرئیل (علیه السلام) وحی فرمود که به همراه هزار فوج - که هر فوج یک میلیون فرشته است - بر اسبهای ابلق که بر آنها زین ولگام وآراسته به قباب در ویاقوت باشند وبه همراهی ملائکه ای که به آنها روحانیون می گویند ودر دستانشان طبق های نور است، بر پیامبر اکرم محمد فرود آیند وقدم نورسیده را بدو تهنیت گویند، وبدو خبر داد که ای جبرئیل! من نام او را حسین نهادم، او را تهنیت وتعزیت گوی وبه او بگو: ای محمد! او را شرار امت تو که بر بدترین جنبندگان سوارند خواهند کشت، وای بر آن قاتل ووای بر سوق دهنده ورهبر کشنده حسین، من از او بیزارم واو نیز از من بیزار است، زیرا در روز قیامت هیچکس گنهکارتر از او نیست، در روز قیامت قاتل حسین به همراه مشرکان به آتش در آیند واشتیاق آتش به کشنده حسین بیشتر از اشتیاق مطیع خداوند به بهشت است.
فرمود: در این میان که جبرئیل به آسمان زمین فرود آمد به دردائیل گذر کرد ودردائیل بدو گفت: ای جبرئیل! این چه شبی در آسمان است آیا بر اهل دنیا قیامت واقع شده است؟ گفت: خیر، ولکن برای محمد در دنیا مولودی زاده شده است وخدای تعالی مرا فرستاده است که بدین سبب به او تهنیت گویم، فرشته گفت: ای جبرئیل! تو را به خدایی که ما را آفرید سوگند می دهم هنگامی که بر محمد فرود آمدی سلام مرا بدو برسانی وبه او بگویی به حق این مولود از پروردگارت بخواهد که از من خشنود گردد وبالها ومقام مرا در میان ملائکه به من باز گرداند، جبرئیل (علیه السلام) بر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرود آمد وهمانگونه که خدای تعالی فرمود بود بدو تهنیت وتعزیت گفت، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: آیا امت من او را خواهد کشت؟ گفت: آری ای محمد، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: آنها از امت من نیستند ومن از آنها بیزارم وخدای تعالی از آنها بیزار است، جبرئیل گفت: ای محمد! من هم از ایشان بیزارم. بعد از آن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بر فاطمه (علیها السلام) وارد شد وبر او تهنیت وتعزیت گفت وفاطمه (علیها السلام) گریست وگفت: ای کاش او را به دنیا نیاورده بودم، قاتل حسین در آتش است، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ای فاطمه! من بدان گواهی می دهم ولیکن او کشته نشود تا امامی از او بر جای ماند که امامان هادی پس از او از ذریه او باشند، سپس فرمود: امامان پس از من اینان هستند: علی الهادی وحسن المهتدی وحسین الناصر وعلی بن الحسین المنصور ومحمد بن علی الشافع وجعفر بن محمد النفاع وموسی بن جعفر الامین وعلی بن موسی الرضا ومحمد بن علی الفعال وعلی بن محمد المؤتن وحسن بن علی العلام وکسی که عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند القائم (علیه السلام).
آنگاه فاطمه (علیها السلام) از گریه باز ایستاد وجبرئیل (علیه السلام) داستان آن فرشته وگرفتاری او را به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) باز گفت.
ابن عباس می گوید: پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) حسین (علیه السلام) را در حالی که در میان پارچه ای پشمی پیچیده شده بود در دست گرفت وآن را به طرف آسمان بلند کرد وگفت: بارالها! به حق این مولود، نه بلکه به حق تو بر او وبر جدش محمد وابراهیم واسماعیل واسحاق ویعقوب، اگر برای حسین فرزند علی وفاطمه در پیشگاه تو قدر ومنزلتی است از دردائیل خشنود شو وبالها ومقام او را در میان صفوف ملائکه به وی برگردان! وخدای تعالی دعای او را مستجاب کرد وآن فرشته را مشمول مغفرت خود قرار داد وبالهای او را به وی برگردانید واو را در میان صفوف ملائکه قرار داد، ودر بهشت آن فرشته به عنوان مولی وبنده حسین فرزند علی وزاده فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شناخته می شود.
۳۷- سلیم بن قیس هلالی گوید: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: هیچ آیه ای از قرآن بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نازل نشد جز آنکه آن را بر من اقراء واملا فرمود ومن آن را با خط خود نوشتم وتأویل وتفسیر وناسخ ومنسوخ ومحکم ومتشابه آن را به من آموخت واز خدای تعالی خواست که فهم وحفظ آن را به من تعلیم دهد وهیچ آیه ای از کتاب خدا را فراموش نکردم وهیچ علمی را که بر من املا فرمود ومن آن را نوشتم از یاد نبردم وهر چه که خدای تعالی به او آموخته بود از حلال وحرام وامر ونهی وآنچه که بوده وخواهد بود از طاعت ومعصیت همه را به من آموخت ومن آن را حفظ نمودم وحتی یک حرف آن را فراموش نکردم، سپس دست خود را بر سینه ام نهاد واز خدای تعالی خواست که قلبم را از علم وفهم وحکمت ونور آکنده سازد، چیزی از آنها را فراموش نکردم وآنچه را هم که ننوشتم از من فوت نشد، گفتم: ای رسول خدا! آیا می ترسی که در آنیده فراموش کنم؟ فرمود: بر تو از نسیان ونادانی نمی هراسم در حالی که پروردگارم به من خبر داده است که دعای مرا در حق تو وشریکانت که پس از تو خواهند بود چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که خدای تعالی آنان را قرین خود ومن ساخته وفرموده است: أطیعوا الله وأطیعو الرسول واولی الأمر منکم گفتم: ای رسول خدا آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: آنان اوصیای من هستند تا آن که در حوض کوثر بر من در آیند، همه آنان هادی ومهتدی هستند، هر که آنان را فرو گذارد بدیشان ضرر نرساند، ایشان با قرآن هستند وقرآن نیز با آنان واز ایشان مفارقت نکند آنان نیز از قرآن جدا نشوند، به واسطه آنان امتم یاری شوند وباران بر آنها ببارد وبلا از ایشان دفع گردد ودعایشان مستجاب گردد. گفتم: ای رسول خدا! نامشان را برایم بازگو، فرمود: این فرزندم - ودست بر سر حسن گذاشت - سپس این فرزندم - ودستش را بر سر حسین نهاد - سپس او که بدو علی می گویند ودر حیات تو متولد می شود وسلام مرا به او برسان سپس آنان را تا دوازده کامل گردانید، گفتم ای رسول خدا پدر ومادرم فدای شما باد! نام ایشان را یکان یکان برایم بازگو، همه را یکان یکان برایم نام برد.
و- به خدا سوگند ای اخا بنی هلال- فرمود: مهدی این امتم در میان ایشان محمدی است که زمین را از عدل وداد آکنده سازد همچنان که از ظلم وجور پرشده باشد، به خدا سوگند من کسانی را که در میان رکن مقام با او بیعت کنند می شناسم واسامی پدران وقبائلشان را نیز می دانم.

باب ۲۵ اخبار پیامبر اکرم از وقوع غیبت قائم (علیه السلام)

۱- جابر بن عبد الله از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: مهدی از فرزندان من است اسم او اسم من وکنیه او کنیه من است، از نظر خلق وخلق شبیه ترین مردم به من است، برای او غیبت وحیرتی است که امتها در آن گمراه شوند، سپس مانند شهاب ثاقب پیش آید وزمین را پر از عدل وداد نماید همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد.
۲- امام باقر (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: خوشا بر احوال کسی که قائم اهل بیت مرا ادراک کرده ودر غیبت وپیش از قیامش پیرو او باشد، دوستانش را دوست بدارد وبا دشمنانش دشمن باشد، چنین کسی در روز قیامت از رفقا ودوستان من وگرامی ترین امت من خواهد بود.
۳-امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: خوشا بر احوال کسی که قائم اهل بیت مرا ادراک کند وپیش از قیامش به او اقتدا کرده واز او وامامان هادی پیش از او پیروی کند واز دشمنان ایشان براءت جسته وبه خدای تعالی پناه برد، آنان رفقای من وگرامی ترین امت من هستند.
۴- امام صادق از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: مهدی از فرزندان من است اسم او اسم من وکنیه او کنیه من است. از نظر خلق وخلق شبیه ترین مردم به من است، برای او غیبت وحیرتی است تا به غایتی که مردم از ادیانشان گمراه شوند، آنگاه مانند شهاب ثاقب پیش آید وزمین را پر از عدل وداد کند که همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد.
۵- امام باقر از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: مهدی از فرزندان من است برای او غیبت وحیرتی خواهد بود که مردم در آن گمراه شوند. او ذخیره پیامبران (علیهم السلام) را خواهد آورد وزمین را پر از عدل وداد کند همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد.
۶- علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند که فرمود: برترین عبادت انتظار فرج است.
۷- ابن عباس از رسول خدا صلوات الله علیه روایت کند که فرمود: علی بن أبی طالب پس از من امام امت وخلیفه من بر آنها خواهد بود وقائم منتظری که زمین را پر از عدل وداد نماید همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد از فرزندان اوست وقسم به خدایی که مرا بشیر ونذیر مبعوث فرمود کسانی که در دوران غیبتش بر اعتقاد بدو ثابت باشند از کبریت احمر کمیاب ترند، آنگاه جابر بن عبد الله انصاری برخاست وپیش آمد وگفت: آیا قائمی که از فرزندان توست غیبت دارد؟ فرمود: به خدا چنین است تا در آن غیبت مؤمنان باز شناخته شده وکافران نابود شوند، ای جابر! این امر از امور الهی وسری از اسرار ربوبی ومستور از بندگان خدا است، مبادا در آن شک کنی که شک در امر خدای تعالی کفر است.
۸- امام صادق از پدران بزرگوارشان از علی بن أبی طالب صلوات الله علیهم اجمعین - در ضمن حدیثی طولانی که وصیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را ذکر می کند - چنین روایت کرده است که رسول خدا به علی فرمود: ای علی! بدان که شگفت انگیزترین مردم از جهت ایمان وعظیم ترین آنها از روی یقین، مردمی هستند که در آخر الزمان خواهند بود پیامبر را ندیده اند واز امام نیز محجوبند، اما به سوادی که بر بیاضی رقم خورده است ایمان دارند.

باب ۲۶ اخبار امیر المؤمنین (علیهم السلام) از غیبت امام دوازدهم (علیه السلام)

۱- اصبغ بن نباته گوید: بر امیر المؤمنین (علیه السلام) وارد شدم ودیدم در اندیشه فرو رفته وبا انگشت بر زمین خط می کشد، گفتم ای امیر المؤمنین چرا شما را اندیشناک می بینم وچرا بر زمین خط می کشید؟ آیا به زمین وخلافت در آن رغبتی دارید؟ فرمود: لا والله، نه به آن ونه به دنیا هیچ روزی رغبتی نداشته ام ولیکن در مولودی اندیشه می کنم که از سلاله من ویازدهمین فرزند من است او مهدی است وزمین را پر از عدل وداد می سازد همانگونه که پر از ظلم وجور شده باشد، او را غیبت وحیرتی است که اقوامی در آن گمراه شده واقوامی دیگر در آن هدایت یابند. گفتم: ای امیر المؤمنین! چنین چیزی واقع خواهد شد؟ فرمود: آری، همانگونه که او آفریده شده دارای غیبت نیز خواهد بود، تو از کجا این امر را می دانی؟ ای اصبغ! آنها بهترین این امت به همراه نیکان این عترت خواهند بود، گفتم: بعد از آن چه خواهد شد؟ فرمود: سپس خداوند هر چه بخواهد کند که او را ارادت وغایات ونهایاتی است.
۲- وبه طرق عدیده از کمیل بن زیاد نخعی روایت است که گفت: امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) دست مرا گرفت وبه خارج کوفه برد چون به صحرا رسید نفس عمیقی کشید وفرمود: ای کمیل! این دلها ظرفهایی هستند وبهترین آنها حافظترین آنهاست، پس آنچه را که برایت می گویم حفظ کن: مردم سه گونه اند: عالم ربانی ومتعلمی که بر طریق نجات است وپشه هایی حقیر که پیروان هر بانگی هستند وبه هر طرف که باد بوزد متمایل می شوند آنها به نور علم استضائه نکنند وبه رکنی استوار پناهنده نشوند، ای کمیل! علم از مال بهتر است، علم حافظ توست اما تو باید حافظ مال باشی ومال را بخشش می کاهد اما علم به واسطه انفاق فزونی می یابد، ای کمیل! دوستی دانش دینی است که باید بدان متدین بود، انسان به وسیله آن در دوران حیات خود طاعت خدای تعالی را کسب می کند وپس از وفات نام نیک وذکر جمیل به دست می آورد در حالی که احسان مالی با زوال مال از بین می رود، ای کمیل! گردآورندگان مال در دوران زندگانی مرده اند، اما دانشمندان مادام که روزگار برقرار است باقی هستند جسمهای ایشان مفقود گردد اما صورتهای آنان در دلها موجود است، های که اینجا علوم بسیاری است - وبا دست به سینه خود اشاره فرمودند - اگر به کسانی که بتوانند آن را حمل کنند برخورد کنم، آری رسیده ام به کسی که سریع الفهم است اما بر او ایمن نیستم، کسی که ابزار دین را برای دنیا استعمال می کند وبه حجتهای الهی علیه خلقش استظهار می جوید ونعمتهای پروردگار را علیه اولیای او بکار می بندد تا ضعیفان او را دوست گیرند واز ولی حق اعراض کنند، یا آنکه مطیع حاملان علم را ملاقات می کنم اما کسی را که بصیرتی در اطراف وجوانبش نیست وشعله شک با اولین عارضه شبهه در قلبش فروزان می شود، آگاه باش که نه آن سریع الفهم ونه این بی بصیرت هیچ کدام صلاحیت حمل علم مرا ندارند، یا آنکه کسی را ملاقات می کنم که حریص به لذات دنیاست وآسان به شهوات کشیده می شود، یا دیگری را می بینم که حریص به گردآوری وذخیره مال دنیاست، این هر دو کس به هیچوجه از رعایت کنندگان وشبیه ترین موجودات به آنها چهارپایان چرا کننده هستند، در چنین شرایطی است که علم با مرگ حاملان آن نابود می شود.
آری ای خدای من! زمین از قیام کننده به حجت الهی خالی نمی ماند که او یا ظاهر ومشهور است ویا ترسان ومستور تا حجتهای الهی وبینات او باطل نشود واین چقدر است وآنان کجا هستند؟ به خدا سوگند که آنان به لحاظ عدد کم اند، اما به لحاظ مرتبه ومنزلت بزرگند وبه واسطه ایشانست که خداوند حجتها وبینات خود را حفظ می کند تا آنکه آنها را به نظیران بی مثال خود بسپارند وآنان را در دلهای آنها برویانند، علمی که بر طبق حقایق امور است بر آنان به یکباره وارد می شود وبا روح یقین مباشرت می کنند وآنچه را که ناز پروردگان سخت می شمارند بر آنان نرم وملایم است وبه آنچه نادانان از آن استیحاش دارند مانوس هستند وبا بدنهایی که ارواحشان متعلق به محلهای اعلی است در دنیا زندگی می کنند، ای کمیل! آنان خلفای الهی در زمین ودعوت گران به دین او هستند، آه که چه شوقی به دیدار ایشان دارم واز خدای تعالی برای خود وآنها استغفار می کنم.
و در روایت عبد الرحمن بن جندب در پایان این کلام آمده است: ای کمیل! هر وقت خواستی برگرد.
و ابو احمد قاسم بن محمد بن احمد سراج همدانی این حدیث را برای من به سند خود از عبد الرحمن بن جندب فزاری از کمیل بن زیاد چنین روایت کرده است: امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) دست مرا گرفت وبه ناحیه گورستان کوفه بیرون رفتیم وچون به صحرا در آمد نشست وسپس فرمود: ای کمیل بن زیاد! آنچه را که برایت می گویم حفظ کن: این دلها ظروفی هستند وبهترین آنها حافظترین آنهاست، ودنباله کلام بمانند حدیث مذکور در فوق است، جز آنکه در آن فرموده است: آری ای خدا من! زمین از قیام کننده به حجت الهی خالی نمی ماند تا حجتها وبینات الهی باطل نشود ودر آن نفرموده است: ظاهر مشهور اوخاف مغمور ودر پایان آن فرموده است: اذا شئت فقم اگر خواستی برخیز.
و ما را به این حدیث، حاکم ابو محمد بکربن علی بن محمد بن فضل حنفی شاشی به سند خود از کمیل بن زیاد چنین خبر داده است: علی بن أبی طالب (علیه السلام) دستم را گرفت وبه ناحیه گورستان کوفه برد ووقتی به صحرا درآمد نشست ونفس عمیقی کشید وآنگاه فرمود: ای کمیل! آنچه برایت می گویم حفظ کن، این دلها ظروفی هستند، وبهترین آنها حافظترین آنهاست، مردم سه دسته هستند: عالم ربانی ومتعلم بر سبیل نجات وپشه های بی مقدار که پیروان هر بانگی هستند. وهمه حدیث را با طول وتفصیل آن تا پایان ذکر کرده است.
و ابوالحسن علی بن عبد الله بن احمد اسواری در ایلاق این حدیث را با سند خود برای من از کمیل بن زباد چنین روایت کرده است: علی بن أبی طالب (علیه السلام) دست مرا گرفته وبه ناحیه گورستان کوفه برد وچون به صحرا در آمد نشست، آنگاه نفس عمیقی کشید وفرمود: ای کمیل بن زیاد! این دلها ظروفی هستند وبهترین آنها حافظترین آنهاست. وهمه حدیث را تا پایان ذکر کرده است.
و ابولحسن احمد بن محمد بن صقر صائغ عل نیز تمامی این حدیث را با سند خود برای من روایت کرده است.
و حاکم ابو محمد بکر بن علی بن محمد بن فضل حنفی شاشی با سندی دیگر این حدیث را برای من از کمیل بن زیاد چنین روایت کرده است: امیر المؤمنین علی ابن أبی طالب (علیه السلام) دست مرا گرفت واز کوفه خارج شدیم وبه گورستان رسیدیم. وحدیث را ذکر کرده ودر آن می گوید: آری ای خداوند! زمین از قیام کننده به حجت خالی نمی ماند که یا ظاهر ومشهور است ویا باطن ومستور تا حجتهای الهی وبینات او باطل نشود ودر آخر آن می گوید: هرگاه خواستی باز گرد.
و پدرم علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی - رضی الله عنه - به سند خود این حدیث را از کمیل بن زیاد نقل کرده ودر ضمن آن آمده است: بار الها! تو زمین را از قیام کننده به حجت خالی نگذاری واو یا ظاهر ومشهور است ویا ترسان ومستور تا حجتهای الهی وبینات او باطل نشود.
و محمد بن علی ماجیلویه - رضی الله عنه - به سند خود از کمیل بن زیاد روایت کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) در ضمن کلامی طولانی فرمود: بار الها! زمین از قیام کننده به حجت خالی نمی ماند که او یا ظاهر ومشهور است ویا ترسان ومستور تا حجتها وبینات الهی باطل نشود. ودر پایانش فرمود: اگر خواستی برگرد.
و جعفر بن محمد بن مسرور - رضی الله عنه - به سند خود از کمیل بن زیاد روایت کرده است که گفت: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: بار الها! تو زمین را از قیام کننده به حجت خالی نمی گذاری که او یا ظاهر است ویا ترسان ومستور تا حجتها وبینات الهی باطل نشود.
و محمد بن علی ماجیلویه - رضی الله عنه - به سند خود از کمیل بن زیاد روایت کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) در ضمن کلام طولانی فرمود: بارالها! زمین از قیام کننده به حجت خالی نمی ماند که او یا ظاهر ومشهور است ویا ترسان ومستور تا حجتها وبینات الهی باطل نشود. ودر پایانش فرمود: اگر خواستی برگرد.
و جعفر بن محمد بن مسرور - رضی الله عنه - به سند خود از کمیل بن زیاد روایت کرده است که گفت: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: بار الها! تو زمین را از قیام کننده به حجت خالی نمی گذاری که او یا ظاهر است ویا ترسان تا حجتها وبینات الهی باطل نشود.
و محمد بن موسی بن متوکل - رضی الله عنه - به سند خود از کمیل بن زیاد روایت کند که امیر المؤمنین (علیه السلام) در ضمن کلامی طولانی فرمود: بارالها! تو زمین را از قیام کننده به حجت خالی نمی گذاری که او یا ظاهر است ویا ترسان ومستور تا حجتها وبینات الهی باطل نشود. وبرای این حدیث طرق کثیره ای وجود دارد.
۳- ابوالطفیل عامر بن واثله گوید: ما شاهد نماز خواندن بر جنازه ابوبکر بودیم سپس نزد عمر بن خطاب گرد آمدیم وبا او بیعت کردیم وایامی چند نزد او به مسجد آمد وشد می کردیم تا آنکه او را امیر المؤمنین نامیدند، یک روز که نزد وی نشسته بودیم یکی از یهودیان مدینه که به عقیده آنها از نسل هارون برادر موسی بود آمد ومقابل عمر ایستاد وگفت: ای امیر المؤمنین! کدام یک از شما به علوم پیامبرتان وکتاب پروردگارتان داناترید تا سؤالات خود را از او بپرسم؟ راوی گوید: عمر به علی بن أبی طالب (علیه السلام) اشاره کرد، یهودی گفت: ای علی! تو چنین هستی؟ فرمود: آری، هر چه می خواهی بپرس، گفت: من سه سؤال وسه سؤال ویک سؤال دارم، علی (علیه السلام) فرمود: چرا نمی گویی که هفت سؤال دارم؟
یهودی گفت: من ابتدا از سه چیز پرسش می کنم اگر پاسخ صحیح دادی از سه چیز دیگر پرسش می کنم واگر آنها را نیز پاسخ صحیح دادی از آن یکی می پرسم، واگر در آن سه پرسش اول خطا کردی دیگر پرسشی ندارم، علی (علیه السلام) فرمود: تو از کجا می دانی که پاسخ درست است یا خطا؟ راوی گوید: یهودی دست به گریبان خود برد وکتاب عتیقی را از آن بیرون آورد وگفت: این کتاب را از آباء واجداد خود به ارث برده ام، املای موسی بن عمران وخط هارون است وخصالی که می خواهم از آن پرسش کنم در آن ثبت است. علی (علیه السلام) فرمود: به شرط آنکه حق من بر تو آن باشد که اگر پاسخ سوالهای تو را درست بگویم مسلمان شوی یهودی گفت: به خدا سوگند که اگر پاسخ سوالهای مرا دادی الساعه به دست تو مسلمان خواهم شد. علی (علیه السلام) فرمود: بپرس! گفت: اولین سنگی که بر زمین نهاده شد واولین درختی که بر سطح زمین روئید واولین چشمه ای که از زمین جوشید چه بود؟
علی (علیه السلام) فرمود: ای یهودی! اما اولین سنگی که بر زمین نهاده شد، یهودیان می پندارند که آن صخره بیت المقدس است ودروغ می گویند، بلکه آن حجرالأسود است که آدم (علیه السلام) آن را به همراه خود از بهشت فرود آورده است، وآن را در رکن بیت الله قرار داد ومردم آن را مسح کرده ومی بوسند وبه وسیله آن میان خود وخدا تجدید عهد وپیمان می نمایند، یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که راست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: اما اولین درختی که بر سطح زمین روئید، یهودیان می پندارند که آن درخت زیتون است ودروغ می گویند بلکه آن درخت خرمای عجوه است که آدم (علیه السلام) آن را وزوج آن را، همراه خود از بهشت آورد. واصل همه درختهای خرما عجوه است. یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که راست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: اما اولین چشمه ای که از زمین جوشید، یهودیان می پندارند که آن چشمه ای است که از زیر صخره بیت المقدس جوشیده است ودروغ می گویند، بلکه آن چشمه حیات است که رفیق موسی نزد آن، ماهی آغشته به نمک را فراموش کرد وچون آب چشمه به آن ماهی رسید زنده شد وبه راه افتاد وموسی ورفیقش به دنبال او رفتند وخضر را ملاقات کردند. یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که راست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: از سه سؤال دیگر پرسش کن. گفت: برای این امت چند امام عادل پس از پیامبرشان سکونت دارد؟ علی (علیه السلام) فرمود: ای یهودی! برای این امت دوازده امام عادل پس از پیامبرش وجود دارد ومخالفت مخالفین ضرری به آنان نمی رساند یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که درست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: ومنزل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) در بهشت در جنت عدن است وآن در وسط بهشت ونزدیکترین مکان به عرش رحمان است. یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که راست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: وکسانی که با او در منزلش سکونت دارند ائمه اثنا عشر هستند. یهودی گفت: خدا را گواه می گیرم که راست گفتی. علی (علیه السلام) فرمود: آن یک سؤال را هم بپرس، گفت: وصی محمد چند سال پس از پیامبر در میان اهلش زندگی می کند وآیا می میرد ویا آنکه کشته می شود؟ علی (علیه السلام) فرمود: ای یهودی! او پس از پیامبر سی سال زندگی می کند واین از آن او رنگین شود - واشاره به محاسن وسر مبارک خود فرمودند - راوی گوید: در این هنگام آن یهودی از جا پرید وگفت: شهادت می دهم که هیچ معبودی جز الله نیست وشهادت می دهم که محمد رسول اوست وتو وصی رسول خدایی.
۴- امام باقر (علیه السلام) از پدران بزرگوارشان از امیر المؤمنین صلوات الله علیهم اجمعین روایت کند که فرمود: خدای تعالی چهار چیز را در چهار چیز مخفی ساخته است، رضای خود را در طاعتش نهان ساخته است ومبادا چیزی از طاعتش را کوچک شمارید که بسا آن طاعت موافق رضای او باشد وتو ندانی، وخشم خود را در معصیتش نهان ساخته است، ومبادا چیزی از معصیتش را کوچک شمارید که بسا آن معصیت موافق با خشم او باشد وتو ندانی، واجابت خود را در دعایش نهان ساخته است ومبادا چیزی از دعایش را کوچک شمارید که بسا آن دعا موافق با اجابت او باشد وتو ندانی، وولی خود را در میان عبادش نهان ساخته است ومبادا که بنده ای از بندگانش را کوچک شمارید که بسا آن بنده، ولی او باشد وتو ندانی.
۵- ابراهیم مدینی از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: بعد از مرگ ابوبکر چون مردم با عمر بیعت کردند مردی از جوانان یهود در مسجد به نزد او آمد وبر وی سلام کرد ومردم هم در اطراف او بودند، آنگاه گفت: ای امیر المؤمنین! دانشمندترین شما به خدا ورسول وکتاب وسنتش کیست؟ مرا به او راهنمایی کنید. عمر با دست به علی (علیه السلام) اشاره کرد واین مرد، یهودی روی به جانب علی کرد وپرسید: آیا تو چنین هستی؟ فرمود: آری، گفت: من از سه چیز وسه چیز ویک چیز از شما پرسش می کنم، امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: پس چرا نگفتی از هفت چیز پرسش می کنم؟ یهودی گفت: نه، من از سه چیز پرسش می کنم، اگر پاسخ آنها را درست گفتی از سه مسئله بعدی پرسش می کنم واگر پاسخ درست نگفتی دیگر نمی پرسم، امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود: بگو تا بدانم اگر پاسخ تو را راست ودرست بگویم آیا می فهمی که درست است؟ - آن جوان از علما واحبار یهود بود ومی پنداشتند که او از فرزندان هارون بن عمران برادر موسی (علیه السلام) است - گفت: آری، امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: تو را به خدایی که هیچ معبودی جز او نیست سوگند می دهم، اگر پاسخ تو را راست ودرست بگویم آیا مسلمان می شوی ویهودیت را فرو می گذاری؟ یهودی سوگند یاد کرد وگفت: من طالبم واسلام را می جویم. فرمود: هر چه می خواهی بپرس تا آگاه شوی. گفت: اولین درختی که بر سطح زمین روئید واولین چشمه ای که از زمین جوشید واولین سنگی که بر روی زمین نهاده شد چه بود؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: اما سؤال تو از اولین درختی که بر سطح زمین روئید، یهودیان می پندارند که آن زیتون است ودروغ می گویند وجز این نیست که آن درخت خرمای عجوه است که آدم (علیه السلام) به همراه خود از بهشت فرود آورد ودر زمین کاشت واصل همه نخلها از آن است، اما آن سخن تو که اولین چشمه ای که از زمین جوشید، یهودیان می پندارند که آن چشمه ای است که از زیر صخره بیت المقدس جوشیده ودروغ می گویند، آن چشمه زندگانی است که موسی وآن جوانی که همراه او بود به آن رسیدند وماهی آغشته به نمک را در آن شست وزنده شد وهیچ مرده ای نیست که آن آب بدو رسد مگر آنکه زنده شود وخضر پیشگام ذوالقرنین در جستجوی چشمه حیات بود وآن را یافت واز آن نوشید وذوالقرنین آن را نیافت. اما سخن تو که اولین سنگی که بر روی زمین نهاده شد، یهودیان می پندارند که آن صخره بیت المقدس است، اما دروغ می گویند جز این نیست که آن حجرالاسود است آدم (علیه السلام) آن را از بهشت آورد وآن را در رکن بیت قرار داد ومردم آن را استلام می کنند، واز برف سفیدتر بود ودر اثر گناهان بنی آدم سیاه گردید.
گفت: این امت را چند امام هدی است که هادی ومهدی اند وخذلان فروگذراران به امامت آنان ضرر نرساند؟ وجایگاه محمد در کجای بهشت است؟ واز امتش چه کسانی با او در بهشتند؟ فرمود: اما اینکه گفتی این امت را چند امام هدی است که هادی ومهدی اند وخذلان فروگذاران به امامت آنان ضرر نرساند، این امت را دوازده امام است که همگی آنها هادی ومهدی هستند وخذلان فروگذاران به آنها ضرری نرساند.
اما اینکه گفتی: جایگاه محمد در کجای بهشت است، جایگاه او در شریفترین وبهترین جای بهشت یعنی جنت عدن است؛ واینکه گفتی: از امتش چه کسانی با او در بهشتند، آنان ائمه دوازده گانه بر هدایت هستند. آن جوان گفت: راست گفتی به خدای لا اله الا هو که آنچه گفتی نزد من به صورت مکتوب با املای موسی وخط هارون موجود است. وپرسید: وصی محمد پس از او چند سال زنده خواهد ماند وآیا فوت می کند ویا به قتل خواهد رسید؟ علی (علیه السلام) فرمود: وای بر تو ای یهودی! من وصی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) هستم وپس از او سی سال زندگی خواهم کرد نه یک روز کم ونه یک روز افزون، سپس بدبخت ترین این امت برانگیخته می شود، کسی که از پی کننده ناقه ثمود بدبخت تر است ویک ضربتی بر این فرق سرم می زند که محاسنم از آن رنگین می شود، سپس آن حضرت گریه شدیدی کرد. راوی گوید آن جوان نیز فریادی کشید وآن کمربندی را که به نشانه یهودیت بر میان می بست پاره کرد وگفت: أشهد أن لا اله الا الله وأشهد أن محمداً رسول الله وأنک وصی رسول الله.
ابو جعفر عبدی در حدیث مرفوع خود گوید: مردم مدینه همه اعتراف داشتند که این یهودی دانشمندترین آنهاست وپدرش نیز دانشمندترین مردم مدینه بود.
۶- ابوالطفیل گوید: در روزی که ابوبکر مرد، شاهد جنازه او بودم وزمانی را که با عمر بیعت کردند ناظر بودم - وعلی (علیه السلام) در گوشه ای نشسته بود - که به ناگاه جوانی یهودی که لباسی نیکو در برداشت واز فرزندان هارون بود پیش آمد وبالای سر عمر ایستاد وگفت: ای امیر المؤمنین! آیا تو دانشمندترین این امت به کتاب وامور پیامبرانشان هستی؟ راوی گوید: عمر سرش را تکان داد، یهودی گفت: با تو هستم وکلامش را تکرار کرد، عمر گفت: چه کار داری؟ گفت: در جستجوی چیزی برای خود هستم ودر دین خود شک دارم. عمر گفت: برو واین جوان را دریاب! پرسید: این جوان کیست؟ گفت: علی بن أبی طالب پسر عموی رسول خدا وپدر حسن وحسین فرزندان رسول خدا وشوهر فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم). یهودی به جانب علی (علیه السلام) رو کرد وگفت: آیا شما چنین هستید؟ فرمود: آری، یهودی گفت: می خواهم از شما از سه وسه ویک مسئله پرسش کنم، علی (علیه السلام) تبسمی فرمود وگفت: ای هارونی! چرا نگفتی از هفت مسئله؟ گفت من از سه مسئله می پرسم اگر آنها را می دانستی از مسائل بعدی خواهم پرسید واگر آنها را نمی دانستی می فهمم که تو را دانشی نیست، علی (علیه السلام) فرمود: تو را به آن خدایی که می پرستی سوگند می دهم که اگر پاسخ همه سؤالات تو را دادم آیا دینت را فرو می گذاری وبه دین من در می آیی؟ گفت: من برای همین آمده ام، علی (علیه السلام) فرمود: سؤال کن، گفت: اولین قطه خونی که بر زمین ریخت واولین چشمه ای که از زمین جوشید واولین چیزی که بر سطح زمین جنبش کرد چه بود؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) سؤالات او را پاسخ فرمود: سپس یهودی گفت: مرا از پاسخ سه سؤال دیگر آگاه کنید؟ پس از محمد چند امام عادل خواهد بود؟ وجایگاه او در کدام جنت است؟ ودر آن جنت چه کسانی با او ساکن هستند؟ فرمود: ای هارونی! خلفای محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) دوازده امام عادل هستند وخذلان فروگذاران به امامت آنان ضرر نرساند. از مخالفت مخالفان نیز وحشتی ندارند وآنان در دین از کوههای استوار محکمترند، ومسکن محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) در جنت عدن است وبا او دوازده امام عادل ساکن هستند؟ یهودی گفت: راست گفتی، به خدای لا اله الا هو که من آنها را در کتاب پدرم هارون دیده ایم، کتابی که هارون آن را با دست خود وبه املای عمویم موسی نوشته است، بعد از آن گفت: پاسخ آن یک سؤال را نیز بفرمائید، وصی محمد پس از او چند سال زندگی خواهد کرد واو می میرد ویا آنکه به قتل می رسد؟ فرمود: ای هارونی! او پس از پیامبر سی سال زندگانی خواهد کرد نه یک روز کم ونه یک روز افزون، سپس ضربه ای به اینجا زده شود - یعنی بالای پیشانی او - واین از این رنگین خواهد شد. روای گوید: هارونی فریادی کشید وکمربندی را که به نشانه یهودیت بر میان می بست پاره کرد وگفت: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له وأن محمداً عبده ورسوله وأنک وصیه وسزاوار است که برتر باشی وکسی بر تو برتر نباشد وبزرگ باشی وتو را ضعیف نشمرند. راوی گوید: سپس علی (علیه السلام) او را به منزل خود برد ومعالم دین را بدو آموخت.
۷- ابراهیم مدینی از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: یک فرد یهودی به نزد عمر آمد ومسائلی از او پرسش کرد، عمر او را به علی بن أبی طالب راهنمایی کرد تا از او پرسش کند، علی (علیه السلام) فرمود: بپرس، گفت: پس از پیامبرتان چند امام عادل وجود دارد؟ واو در کدام جنت است؟ وچه کسانی با او در آن جنت ساکن هستند؟ علی (علیه السلام) فرمود: ای هارونی! پس از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) دوازده امام عادل خواهد بود که خذلان فروگذار به امامت آنها ضرری نرساند واز مخالفت مخالفان نیز در هراس نباشند ودر دین خداوند از کوههای استوار محکم ترند ومنزل محمد در جنت عدن است وکسانی که با او در آن بهشت ساکن هستند آن دوازده امامند. آن شخص مسلمان شد وگفت: تو به این مسند سزاوارتر از این هستی، تو تفوق می یابی وکسی فوق تو نیست وتو برتری می یابی وکسی برتر از تو نیست.
۸- صالح بن عقبه از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمود: وقتی که ابوبکر هلاک شد وعمر را جانشین خود کرد واو در مسجد نشست، مردی بر او وارد شد وگفت: ای امیر المؤمنین! من مردی یهودی وعلامه آنها هستم ومی خواهم از مسائلی از تو پرسش کنم که اگر پاسخ آنها را بگویی مسلمان خواهم شد گفت: آن چه مسائلی است؟ گفت: سه پرسش وسه پرسش ویک پرسش است، اگر می خواهی از تو بپرسم واگر در میان قوم تو کسی هست که اعلم از تو باشد مرا بدو راهنمایی کن، گفت: بر تو باد که به سراغ آن جوان بروی (یعنی علی بن أبی طالب (علیه السلام)) پس به نزد علی (علیه السلام) آمد آن حضرت فرمود: چرا می گویی: سه وسه ویک ونمی گویی هفت؟ گفت: اگر پاسخ مرا در آن سه سؤال اول نگویی به همان اکتفا می کنم، فرمود: آیا اگر پاسخت را گفتم مسلمان می شوی؟ گفت: آری، فرمود: بپرس، گفت: اولین سنگی که بر روی زمین نهاده شد واولین چشمه ای که از زمین جوشید واولین درختی که از زمین روئید چه بود؟ فرمود: ای یهودی! شما معتقد هستید که اولین سنگی که بر روی زمین نهاده شده صخره ای است که در بیت المقدس است ودروغ می گوئید، بلکه آن سنگی است که آدم (علیه السلام) از بهشت آورد، گفت: راست گفتی، به خدا سوگند که آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، بعد از آن فرمود: وشما می گوئید که اولین چشمه ای که از زمین جوشید چشمه ای است که در بیت المقدس جوشید ودروغ می گوئید، بلکه آن چشمه حیات است که یوشع بن نون آن ماهی را در آن شست وهمان است که خضر جرعه ای از آن را نوشید وهر کس از آن بنوشد حیات یابد، گفت: راست گفتی، به خدا آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، فرمود: وشما می گوئید: اولین درختی که از زمین روئید درخت زیتون است اما دروغ می گوئید بلکه آن عجوه است که آن را آدم از بهشت آورد، گفت: راست گفتی، به خدا آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، فرمود: آن سه دیگر چیست؟ گفت برای این امت چند امام هادی وجود دارد که مخالفت مخالفان به امامت آنها ضرر نرساند؟ فرمود: دوازده امام، گفت: راست گفتی به خدا آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، آنگاه گفت: پیامبر شما در کجای بهشت مسکن دارد؟ فرمود در عالیترین وبهترین مکان بهشت که جنت عدن است.
گفت: راست گفتی، بخدا آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، گفت: چه کسانی با او در آن منزل هستند؟ فرمود: دوازده امام، گفت: راست گفتی، به خدا آن به خط هارون واملای موسی نزد من است، فرمود: سؤال هفتم چیست؟ گفت: وصی پیامبر چند سال پس از او زندگانی خواهد کرد؟ فرمود: سی سال، گفت: آنگاه فوت می کند ویا آنکه کشته می شود؟ فرمود: کشته می شود، بر بالای پیشانی او ضربتی می زنند ومحاسنش رنگین می شود، گفت: راست گفتی، بخدا سوگند آن به خط هارون واملای موسی (علیه السلام) نزد من است، آنگاه اسلام آورد.
۹- اصبغ بن نباته گوید امیر المؤمنین (علیه السلام) از قائم (علیه السلام) یاد کرد وفرمود: او غایب خواهد شد تا به غایتی که نادان گوید: خداوند را در آل محمد حاجتی نیست.
۱۰- ابو اسحاق همدانی گوید یکی از اصحاب موثق ما از امیر المؤمنین (علیه السلام) شنیده است که می فرمود: بارالها! تو زمین را از حجت بر خلق خود خالی نمی گذاری که او یا ظاهر است ویا ترسان ومستور تا حجتها وبیناتت باطل نشود.
۱۱- مسعده بن صدقه گوید امام صادق از پدران بزرگوارشان روایت کرده است که علی (علیه السلام) به منبر کوفه خطبه خوانده وفرمود: بارالها! ناگزیر بایستی در زمین حجتی برای خلایق باشد تا ایشان را به دین تو هدایت کرده وعلم تو را به آنها بیاموزد تا حجت تو باطل نشود وپیروان اولیای تو پس از هدایت گمراه نشوند، او یا آشکار است ولی مطاع نیست ویا آنکه مستور است ومنتظر ظهور، اگر شخص او در حالی که آنان را هدایت می کند غایت باشد اما علم وآداب او در قلوب مؤمنین ثبت است وبدان عمل می کنند.
۱۲- یزید بن طعمه گوید از امیر المؤمنین (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: گویا شما را می بینم که مانند چهار پایان جولان می دهید ودر جستجوی چراگاه هستید اما آن را نمی یابید.
۱۳- اصبغ بن نباته گوید: از امیر المؤمنین (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: صاحب این امر شرید (آواره) وطرید (رانده) وفرید (تک) ووحید (تنها) است.
۱۴- عبد العظیم حسنی از امام جواد از آباء بزرگوارشان از امیر المؤمنین (علیه السلام) چنین روایت کند: برای قائم ما غیبتی است که مدتش طولانی است، گویا شیعه را چنین روایت کند: برای قائم ما غیبتی است که مدتش طولانی است، گویا شیعه را در دوران غیبت او می بینم که جولان می دهد مانند جولان چهارپایان، چراگاه را می جویند اما آن را نمی یابند، بدانید هر که در آن دوران در دینش استوار باشد وقلبش به واسطه طول غیبت امامش سخت نشود او در روز قیامت هم درجه من است. سپس فرمود: هنگامی که قائم ما قیام کند بیعت احدی بر گردن او نیست وبه این دلیل است که ولادتش پنهان است وشخص او غایب می شود.
علی بن احمد بن موسی نیز همین حدیث را برای ما روایت کرده است.
۱۵- اصبغ بن نباته گوید: نزد امیر المؤمنین (علیه السلام) ذکر قائم (علیه السلام) شد فرمود: او غیبت می کند تا به غایتی که نادان گوید: برای خداوند در آل محمد حاجتی نیست.
۱۶- حسین بن خالد گوید امام رضا از پدران بزرگوارشان از علی (علیه السلام) روایت کند که فرمود: ای حسین! نهمین از فرزندان تو همان قائم به حق است کسی که آشکار کننده دین وبسط دهنده عدل است، حسین (علیه السلام) گوید: گفتم یا امیر المؤمنین! آیا آن واقع خواهد شد؟ فرمود: سوگند به خدایی که محمد را به نبوت مبعوث کرد واو را بر جمیع خلایق برگزید آن واقع خواهد گردید ولیکن پس از غیبت وحیرتی که جز مخلصین کسی در آن استوار نمی ماند، کسانی که مباشر روح الیقین هستند وخداوند پیمان ولایت ما را از آنها گرفته وایمان را در قلوبشان نگاشته وآنان را به واسطه روحی از جانب خود مؤید داشته است.
۱۷- عبد الله بن أبی عقبه شاعر گوید: از امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: ای گروه شیعه گویا شما را می بینم که مانند شتران جولان می دهید ودر جستجوی چراگاهید اما آن را نمی یابید.
۱۸- حدیث فوق به سند دیگر نیز برای ما روایت شده است.
۱۹- حسن بن عباس بن حریش گوید: امام جواد از پدران بزرگوارشان از امیر المؤمنین (علیهم السلام) روایت کند که به ابن عباس فرمود: شب قدر در هر سالی هست ودر آن شب امر آن سال نازل می شود وبرای آن امر والیانی پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وجود دارد، ابن عباس گوید: آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: من ویازده تن از صلب من که ائمه محدثون هستند.

باب ۲۷ روایات فاطمه زهرا (علیهما السلام) از حدیث صحیفه در اسامی ائمه واینکه دوازدهمین آنها قائم (علیه السلام) است.

۱- ابونضره گوید: وقتی امام باقر (علیه السلام) محتضر شد فرزندش امام صادق (علیه السلام) را خواند وبدو وصیتی کرد، آنگاه برادرش زید بن علی بن الحسین به او گفت: اگر تمثال حسن وحسین را درباره خودت ومن تصویر می کردی امیدوار بودم که منکری را مرتکب نشوی، امام باقر (علیه السلام) فرمود: ای ابوالحسن! امانات به تمثال نیست وعهد وپیمانها به تصویر وتمثیل نیست، بلکه آنها اموری هستند که بر حجتهای الهی سبقت دارد، سپس جابر بن عبد الله را خواند وبه او فرمود: ای جابر! آنچه را که در آن صحیفه دیدی برای ما بازگو، جابر گفت: ای اباجعفر! به روی چشم، بر مولای خود فاطمه زهرا (علیهما السلام) وارد شدم تا ولادت حسین (علیه السلام) را تهنیت گویم که بناگاه صحیفه ای در دست آن حضرت دیدم که از دره بیضا بود، گفتم: ای سرور زنان! این صحیفه ای که در دست شما می بینم چیست؟ فرمود: اسامی ائمه از فرزندان من در آن است، گفتم: آن را به من بدهید تا در آن بنگرم، فرمود: ای جابر؟ اگر منهی نبود چنین می کردم، ولی نهی شده است که جز پیامبر ویا وصی پیامبر ویا اهل بیت پیامبر به آن دست بزند، ولی به تو اجازه داده می شود که از رویش آن را بنگری وبدانی.
جابر گوید: آن را خواندم ودر آن نوشته بود: ابوالقاسم محمد بن عبد الله المصطفی، مادرش آمنه بنت وهب؛
ابوالحسن علی بن أبی طالب المرتضی، مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن - عبد مناف؛
ابو محمد حسن بن علی البر وابو عبد الله حسین بن علی التقی ومادر هر دو فاطمه بنت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)؛
أبو محمد علی بن حسین عدل ومادرش شهربانو دختر یزدگرد بن شاهنشاه؛
أبوجعفر محمد بن علی الباقر، مادرش ام عبد الله بنت حسن بن علی بن أبی طالب؛
ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق، مادرش ام فروه بنت قاسم بن محمد بن أبی بکر؛
أبو ابراهیم موسی بن جعفر الثقه مادرش جاریه ای به نام حمیده.
أبوالحسن علی بن موسی الرضا مادرش جاریه ای بن نام نجمه.
أبوالحسن علی بن محمد الامین مادرش جاریه ای به نام سوسن.
أبومحمد حسن بن علی الرفیق مادرش جاریه ای به نام سمانه وکنیه اش ام الحسن.
أبوالقاسم محمد بن حسن القائم واو حجت خدا بر خلقش می باشد مادرش جاریه ای بنام نرگس، صلوات الله علیهم اجمعین.
مصنف این کتاب رحمه الله گوید: این حدیث چنانکه ملاحظه می شود نام قائم (علیه السلام) را آورده است ولی من متمایل به روایات نهی از تسمیه هستم وبه زودی روایاتی که در این باب وارد شده در بابی که در این کتاب گشوده ام خواهد آمد.
ان شاء الله تعالی.

باب ۲۸ نصوصی که بر قائم (علیه السلام) در لوح فاطمه (علیها السلام) ویا لوح جابر وارد شده است.

۱- ابو بصیر از ابو عبد الله (علیه السلام) روایت کند که فرمود: پدرم به جابر بن عبد الله انصاری گفت: نیازی به تو دارم، چه وقت بر تو آسان است تا با تو خلوت کنم وآن را از تو درخواست نمایم؟ جابر به او گفت: هر وقت که شما بخواهید، امام باقر (علیه السلام) با او خلوت کرد وگفت: ای جابر! آن لوحی که در دست مادرم فاطمه زهرا رسول خدا دیدی چه بود؟ ومادرم درباره آنچه در آن نوشته بود چه فرمود؟ جابر گفت: خدا را گواه می گیرم که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برای تهنیت ولادت حسین (علیه السلام) بر مادرتان فاطمه (علیها السلام) وارد شدم ودر دست ایشان لوح سبز رنگی را دیدم که پنداشتم از زمرد است ودر آن نوشته ای سپید ونورانی مانند نور آفتاب دیدم وگفتم: ای دختر رسول خدا! پدر ومادرم فدای شما باد! این لوح چیست؟ فرمود: این لوح را خدای تعالی به رسولش هدیه کرده است ودر آن اسم پدر وشوهر ودو فرزندم واسامی اوصیای از فرزندانم ثبت است، رسول خدا آن را به من عطا فرموده است تا بدان مسرور گردم.
جابر گوید: مادر شما آن را به من عطا فرمود وآن را خواندم واز روی آن استنساخ نمودم. پدرم امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: آیا می توانی آن را به من نشان بدهی؟ گفت: آری، وپدرم با او رفت تا به منزل جابر رسیدند وصحیفه ای از پوستی نازک نزد پدرم آورد، پدرم فرمود: ای جابر! تو در کتابت بنگر تا من آن را برایت بخوانم. جابر در کتابش نگریست وپدرم آن را برایش خواند وبه خدا سوگند که حرفی اختلافی نداشت، جابر گفت: به خدا سوگند گواهی می دهم که در لوح چنین مکتوب بود:
بسم الله الرحمن الرحیم این کتابی است از جانب خدای عزیز حکیم، برای محمد نور وسفیر وحجاب ودلیل او، آن را روح الامین از جانب رب العالمین فرو فرستاده است. ای محمد! اسمهای مرا بزرگ شمار ونعمتهای مرا شکرگزار وآلاء مرا انکار مکن، من خدای یکتا هستم که هیچ معبودی جز من نیست، شکننده جباران ونابود کننده متکبران وخوار کننده ستمگران وقاضی روز جزا، من خدای یکتا هستم که هیچ معبودی جز من نیست، هر که به غیر فضل من امیدوار باشد یا از غیر عدل من بترسد او را عذاب سختی کنم که هیچ یک از عالمیان را چنان عذابی نکرده باشم، پس مرا بپرست وبر من توکل نما، من هیچ پیامبری را مبعوث نکردم جز آنکه وقتی ایامش کامل ومدتش سپری شد برای او وصی قرار دادم ومن تو را بر انبیاء فضیلت دادم ووصی تو را افضل اوصیا ساختم وتو را به دو شبل وسبط پس از تو یعنی حسن وحسین گرامی داشتم، حسن را پس از انقضاء ایام پدرش معدن علمم قرار دادم وحسین را خازن وحی خود ساختم وشهادت را به او کراهت کرده وسعادت را ختم کار او گردانیدم، او افضل وارفع شهدا است وکلمه تامه من با اوست وحجت بالغه من نزد اوست، به واسطه عترت او ثواب می دهم وعقاب می کنم، اولین عترت او علی سید العابدین وزینت اولیای پیشین است وفرزند او که همنام جدش محمود است یعنی محمد که شکافنده علم من ومعدن حکمتم می باشد، وبعد از آن شک کنندگان در جعفر هلاک خواهند شد وکسی که او را رد کند مانند کسی است که مرا رد کند این قول حق من است که مقام جعفر را گرامی دارم واو را در میان دوستان وشیعیان ویارانش شاد سازم، وبعد از او جوانش موسی را برگزیدم، زیرا رشته وصیت من منقطع نشود وحجتم مخفی نگردد واولیایم هرگز بدبخت نشوند، هشدار که هر کس یکی از آنان را انکار کند، نعمتم را انکار کرده وهر که آیه ای از کتابم را تغییر دهد، بر من افترا بسته است، ووای بر کسانی که هنگام انقضاء مدت بنده ودوست وبرگزیده ام موسی افترا بسته، وانکار کنند که آن کس که امام هشتم را تکذیب کند همه اولیای مرا تکذیب کرده است، علی، ولی وناصر من است که کسی که اثقال نبوت را به دوش او گذاردم واو را به قدرت وشوکت بیازمایم. او را عفریت متکبری خواهد کشت ودر شهری که ذوالقرنین بنده صالح من بنا کرده ودر کنار بدترین خلق من مدفون خواهد شد، وبر من فرض است که چشم او را به پسر وجانشینش محمد روشن سازم، او وارث علم ومعدن حکمت وموضع اسرار وحجت من بر خلایق است، بهشت را جایگاه او ساختم وشفاعتش را درباره هفتاد تن از خویشانش که همگی مستوجب آتش بودند پذیرفتم وسعادت او را به واسطه فرزندش علی که ولی وناصر من است ختم می کنم، او شاهد در میان خلقم وامین بر وحیم می باشد واز صلب او داعی به سبیل وخازن علمم حسن را بیرون می آورم، سپس به خاطر رحمتی بر عالمیان سلسله اوصیاء را به وجود فرزندش تکمیل خواهم کرد، کسی که کمال موسی وبهاء عیسی وصبر ایوب را داراست ودوستانم در زمان او خوار شده وسرهای آنان را هدیه می دهند همچنان که سرهای ترک ودیلم را اهداء می کنند آنان را می کشند وآتش می زنند وآنان خائف ومرعوب وترسان باشند وزمین از خونشان رنگین شود وصدای فریاد وشیون از زنانشان برخیزد، آنان دوستان حقیقی من می باشند وبه واسطه آنها هر فتنه کور ظلمانی را برطرف سازم وشدائد واهوال را زایل نمایم وبارهای گران وزنجیرها را از آنان بردارم، ایشان کسانی هستند که صلوات ورحمت پروردگار بر آنان است، وایشان مهتدی واقعی هستند.
عبد الرحمن بن سالم گوید: ابوبصیر گفته است: اگر در دوران زندگانیت تنها همین حدیث را شنیده باشی برای تو کافی است، پس آن را حفظ کن واز غیر اهلش پنهان دار.
۲- جابر جعفی از امام باقر (علیه السلام) از جابر بن عبد الله انصاری روایت کند که گفت: بر مولای خود فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شدم ودر مقابل ایشان لوحی بود که پرتو آن چشم را خیره می کرد ودر آن دوازده نام بود، سه نام در روی وسه نام در پشت وسه نام در آخر وسه نام در حاشیه آن بود، آنها را بر شمردم ودوازده نام بود، گفتم: اینها اسامی چه کسانی است؟ فرمود: اینها اسامی اوصیاست، اولین ایشان پسر عموی من ویازده نفر دیگر از فرزندان من هستند که آخرین آنان قائم صلوات الله علیهم اجمعین است جابر گوید: نام محمد در سه موضع ونام علی در چهار موضع آن بود.
۳- ابو الجارود از امام باقر (علیه السلام) از جابر بن عبد الله انصاری روایت کند که گفت: بر فاطمه (علیها السلام) وارد شدم ودر مقابل ایشان لوحی بود که اسماء اوصیاء در آن مکتوب بود، آنها را بر شمردم دوازده نام وآخر ایشان قائم (علیه السلام) بود، سه نام آنها محمد وچهار نام آنها علی بود.
۴- اسحاق بن عمار گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: ای اسحاق! آیا به تو بشارت بدهم؟ گفتم: ای فرزند رسول خدا! فدای شما شوم، آری، فرمود: صحیفه ای یافتیم که به املای رسول خدا وخط امیر المؤمنین (علیه السلام) است ودر آن نوشته است: بسم الله الرحمن الرحیم هذا کتاب من الله العزیز الحکیم.... وحدیث لوح را به همان گونه که در این باب نقل کردم ذکر فرمود. سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: یا اسحاق این دین ملائکه ورسولان است آن را از غیر اهلش صیانت کن تا خداوند تو را صیانت کند وکار تو را اصلاح کند. سپس فرمود: هر که به این عقیده باشد از عذاب خدای تعالی ایمن خواهد بود.
۵- عبد الله بن محمد بن جعفر از جدش روایت کند که امام باقر (علیه السلام) فرزندانش را جمع کرد وعموی آنها زید بن علی نیز در میان آنها بود، سپس امام باقر (علیه السلام) کتابی را که به املای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وخط علی (علیه السلام) بود بیرون آورد ودر آن نوشته شده بود:
هذا کتاب من الله العزیز الحکیم وحدیث لوح را نقل کرد تا آنجا که می گوید: اولئک هم المهتدون. سپس راوی در آخر حدیث گوید: عبد العظیم گوید: از محمد ابن جعفر وخروج او تعجب است که از پدرش این حدیث را شنیده وآن را نقل کرده است، سپس گوید: این سر خدا ودین او ودین ملائکه اوست آن را صیانت کن واز نااهلان وغیر اولیای خدای پنهان دار.
۶- ابو الجارود از امام باقر (علیه السلام) از جابر بن عبد الله انصاری روایت کند که گفت: بر فاطمه (علیها السلام) وارد شدم ومقابل او لوحی بود که اسامی اوصیاء در آن بود آنها را بر شمردم دوازده نام وآخرین آنان قائم بود، سه نام آن محمد وچهار نام آن علی بود. صلوات الله علیهم اجمعین.

باب ۲۹ روایات امام مجتبی (علیه السلام) درباره غیبت امام دوازدهم (علیه السلام)

۱- امام جواد (علیه السلام) فرمود: روزی امیر المؤمنین (علیه السلام) به همراهی حسن بن علی (علیه السلام) وسلمان فارسی رضی الله عنه آمدند، در حالی که امیر المؤمنین (علیه السلام) به دست سلمان تکیه داشت وبه مسجدالحرام درآمد وجلوس فرمود که ناگه مردی خوش - سیما وخوش لباس پیش آمد وبر امیر المؤمنین (علیه السلام) سلام کرد وآن حضرت سلامش را پاسخ گفت واو نیز نشست، سپس گفت: ای امیر المؤمنین! من سه پرسش دارم اگر آنها را پاسخ گفتی می دانم که مردم درباره تو مرتکب امری شدند که من حکم می کنم که آنها در دنیا وآخرت ایمن نخواهند بود، واگر چنین نشد می دانم که تو با آنها برابری. امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: از هر چه می خواهی بپرس. او پرسید: وقتی شخصی می خوابد روحش به کجا می رود؟ وچگونه انسان فراموش می کند وبه خاطر می آورد؟ وچگونه فرزندانشان شبیه عموها وداییهای خود می شود؟ امیر المؤمنین به جانب امام مجتبی رو کردند وفرمود: ای أبا محمد! پاسخش را بده. امام مجتبی فرمودند: اما سؤال تو که وقتی انسان می خوابد روحش به کجا می رود، بدان که روح انسان متعلق به ریح است وریح متعلق به هواست تا آنگاه که صاحب آن روح برای بیداری به جنبش درآید، اگر خدای تعالی اجازه فرماید که آن روح به صاحبش برگردد، آن روح ریح را جذب کند وآن ریح هوا را جذب کند وروح بازگشته ودر بدن صاحبش جای می گیرد، واگر خدای تعالی اجازه نفرمود که آن روح به صاحبش برگردد، هوا ریح را جذب کند وریح روح را جذب کند وتا روز قیامت به صاحبش برنگردد.
اما آن سؤال که درباره به خاطر آوردن وفراموشی کردی، بدان که قلب آدمی در میان حقه ای قرار دارد وبر آن حقه سرپوشی نهاده شده است، اگر شخص بر محمد وآل محمد صلوات کامل فرستد آن سرپوش از روی حقه برداشته می شود وقلب نورانی می گردد وشخص آنچه را که فراموش کرده به خاطر می آورد، واگر بر محمد وآل محمد صلوات نفرستد ویا آنکه صلواتش ناقص باشد، آن سرپوش بر روی آن حقه بیفتد وقلب تاریک شود وشخص آنچه را که در خاطر داشته فراموش کند.
اما آن سؤال که درباره شباهت فرزند به عموها وداییها کردی، چون مرد به نزد همسرش آید وبا وی آمیزش کند، اگر قلبش با سکونت وعروقش آرام وبدنش غیر مضطرب باشد آن نطفه در رحم آرام می گیرد وفرزند شبیه پدر ومادرش می گردد، اما اگر آمیزش همراه با طپش قلب وعروق غیر آرام وبدن مضطرب باشد، آن نطفه مضطرب شده ودر حال اضطراب بر بعضی از عروق واقع می گردد، واگر بر رگی از عروق عموها واقع گردد، فرزند شبیه عموها می گردد واگر بر رگی از عروق داییها واقع گردد، فرزند شبیه داییها می گردد.
آن شخص گفت: أشهد أن لا اله الله وپیوسته به آن گواهی داده ام، وأشهد أن محمداً رسول الله وپیوسته به آن گواهی داده ام، وشهادت می دهم که شما وصی پیامبر وقیام کننده به حجت اوئید - وبه امیر المؤمنین (علیه السلام) اشاره کرد - وپیوسته به آن گواهی می دهم وشهادت می دهم که شما وصی او وقیام کننده به حجت اوئید - وبه امام حسن (علیه السلام) اشاره کرد - وشهادت می دهم که حسین بن علی که فرزند تو است قیام کننده به امر حسن پس از اوست. وشهادت می دهم که علی ابن الحسین قیام کننده به امر حسن پس از اوست، وگواهی می دهم که محمد بن علی قیام کننده به امر علی بن حسین است، وگواهی می دهم که جعفر بن محمد قیام کننده به امر محمد بن علی است، وشهادت می دهم که موسی بن جعفر قیام کننده به جعفر بن محمد است وشهادت می دهم که علی بن موسی قیام کننده به امر موسی بن جعفر است، وگواهی می دهم که محمد بن علی قیام کننده به امر علی ابن موسی است، وگواهی می دهم که علی بن محمد قیام کننده به امر محمد بن علی است، وگواهی می دهم که حسن بن علی قیام کننده به امر علی بن محمد است. وگواهی می دهم بر مردی از فرزندان حسن بن علی که کنیه ونامش برده نشود تا آنکه امرش ظاهر شده وزمین را از داد آکنده سازد همچنان که پر از ستم شده باشد، وای امیر المؤمنین سلام ورحمت وبرکات بر تو باد، آنگاه برخاست ورفت.
بعد از آن امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای ابا محمد! به دنبال او برو وببین به کجا می رود، امام حسن (علیه السلام) به دنبال او رفت وسپس گفت: همین که پایش را بیرون مسجد گذاشت دیگر ندانستم که به کدام سرزمین خدا رفت ومن به نزد امیر المؤمنین (علیه السلام) برگشتم وبه او خبر دادم، فرمود: ای ابا محمد! آیا او را شناختی؟ گفتم: خدا ورسول وامیر المؤمنین داناترند، فرمود: او خضر (علیه السلام) است.
۲- ابو سعید عقیصا گوید: وقتی امام حسن (علیه السلام) با معاویه مصالحه کرد، مردم به نزد او آمدند وبعضی از آنها امام را به واسطه بیعتش مورد سرزنش قرار دادند، امام (علیه السلام) فرمود: وای بر شما، چه می دانید که چه کردم؟ به خدا سوگند این عمل برای شیعیانم از آنچه که آفتاب بر آن بتابد وغروب کند بهتر است، آیا نمی دانید که من امام مفترض الطاعه بر شما هستم وبه نص رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) یکی از دو سروران جوانان بهشتم؟ گفتند: آری، فرمود: آیا می دانید که وقتی خضر (علیه السلام) کشتی را سوراخ کرد ودیوار را بپا داشت وآن جوان را کشت، این اعمال موجب خشم موسی بن عمران گردید چون حکمت آنها بر وی پوشیده بود؟ اما آن اعمال نزد خدای تعالی عین حکمت وصواب بود؟ آیا می دانید که هیچ یک از ما ائمه نیست جز آنکه بیعت سرکش زمانش بر گردن اوست مگر قائمی که روح الله عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند؟ خداوند ولادت او را مخفی می سازد وشخص او نهان می شود تا آنگاه که خروج کند بیعت احدی بر گردن او نباشد. او نهمین از فرزندان برادرم حسین است وفرزند سرور کنیزان، خداوند عمر او را در دوران غیبتش طولانی می گرداند، سپس با قدرت خود او در صورت جوانی که کمتر از چهل سال دارد ظاهر می سازد تا بدانند که خداوند بر هر کاری توانا است.

باب ۳۰ روایات امام حسین (علیه السلام) درباره دوازدهمین امام وغیبت او

۱- عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق از امام باقر از امام سجاد (علیهم السلام) روایت کند که امام حسین (علیه السلام) فرمود: در نهمین فرزند من سنتی از یوسف وسنتی از موسی بن عمران است، او قائم ما اهل البیت است وخدای تعالی امر او را در یک شب اصلاح فرماید.
۲- مردی همدانی گوید: از امام حسین (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: قائم این امت نهمین از فرزندان من است او صاحب غیبت است واو کسی است که میراثش را در حیاتش تقسیم کنند.
۳- عبد الرحمن بن سلیط گوید: امام حسین (علیه السلام) فرمود: از ما خاندان دوازده مهدی خواهد بود که اولین آنها امیر المؤمنین علی بن أبی طالب است وآخرین آنها نهمین از فرزندان من است واو امام قائم به حق است وخدای تعالی زمین را به واسطه او پس از موت زنده کند ودین حق را به دست او بر همه ادیان چیره نماید گرچه مشرکان را ناخوش آید، او را غیبتی است که اقوامی در آن مرتد شوند ودیگرانی در آن پا برجا باشند واذیت شوند وبه آنها بگویند: اگر راست می گوئید این وعده چه وقت عملی شود؟ بدانید کسی که در دوران غیبت او بر آزار وتکذیب صابر باشد مانند مجاهدی است که با شمشیر پیشاروی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) مجاهده کرده است.
۴- عبد الله بن عمر گوید: از حسین بن علی (علیهما السلام) شنیدم که می فرمود: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد خداوند آن روز را به قدری طولانی فرماید تا آنکه مردی از فرزندان من خروج نماید وزمین را از عدل وداد آکنده سازد همچنانکه پر از ظلم وجور شده باشد، از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) چنین شنی