كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۱۲۲,۷۶۶) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۸۰,۰۶۰) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۱,۶۶۲) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۶۰,۱۰۷) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۸۶۹) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۴۳,۴۵۰) کتاب ها تأملی در نشانه های حتمی ظهور (نمایش ها: ۳۸,۸۹۶) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۸,۳۸۹) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۳۴,۱۲۲) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۳,۹۱۲)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » فروغ ولایت در دعای ندبه
كتابخانه مهدوى

کتاب ها فروغ ولایت در دعای ندبه

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: آیت الله العظمی لطف الله صافی گلپایگانی تاريخ تاريخ: ۳۱ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۸۵۳۵ نظرات نظرات: ۰

فروغ ولایت در دعای ندبه

آیت الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی

فهرست

مقدمه
پیشگفتار
دعای ندبه
امام صادق (علیه السلام) وندبه بر حضرت امام مهدی (عجل الله فرجه)
فرمایش سید بن طاووس
پرسش هایی که پیرامون دعای ندبه می شود
تذکر مهم
پاسخ به چهارده پرسش پیرامون دعای ندبه
۱. اعتبار سند دعای ندبه
اخبار «مَن بَلَغ» وتسامح در ادلّه سنن
۲. ارتباط امام (علیه السلام) با ذی طوی ورضوی
امّا پاسخ:
ارتباط امام (علیه السلام) با ذی طوی ورضوی
نکته قابل توجه
۳. دعای ندبه وامامت ائمّه اثنی عشر(علیهم السلام)
توضیح دیگر
۴. دعای ندبه ومعراج جسمانی
کلام تحقیقی یکی از اساتید بزرگ علم وادب
۵. دعای ندبه وامکان انتساب آن به ائمّه (علیهم السلام)
۶. دعای ندبه وبدعت
۷. دعای ندبه وآیه: «واجعل لی لسان صدق فی الآخرین»
۸. قرآن مجید وجمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک»
یک نکته راجع به قرآن
۹. دعای ندبه وعلم پیغمبر وامام
آیات دسته اول
آیات دسته دوم
تحقیق درباره یک حدیث
پرسش از حکمت:
۱۰. دعای ندبه وآیه مودّت
۱. مکان نزول آیه مودّت
۲. تفسیر آیه مودّت
۳. ملاحظه تفسیر آیه با آیات دیگر
۴. روایات اهل سنّت در تفسیر آیه مودّت
۱۱. دعای ندبه وعقل
۱۲. بررسی جمله: «یا بْنَ الطُّورِ وَالْعَادِیاتِ»
۱۳. دعای ندبه، وکفر وشرک
۱۴. دعای ندبه ورکود فعالیتهای اسلامی
کتاب نامه

مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم

اَلْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَصَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ نَبِیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلِیماً.
«اللهمَّ وَنَحْنُ عَبِیدُک التَّائِقُونَ إِلَی وَلِیک المُذَکرِ بِک وَبِنَبِیک، خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَمَلَاذاً، وَأَقَمْتَهُ لَنَا قِوَاماً وَمَعَاذاً، وَجَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِینَ مِنَّا إِمَاماً، فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِیةً وَسَلَاماً، وَزِدْنَا بِذَلِک یا رَبِّ إِکرَاماً»(۱)؛
«بارالها! ما بندگان ناتوان توییم که به ولی تو که (دیدار ویادش) تو را وپیغمبرت را به یاد آرد، پناهنده ومشتاقیم، تو او را برای ما پناهگاه وتکیه گاه آفریدی ووی را برای بقای ما ملجأ ونگهدار، وبرای مؤمنین از ما، پیشوای مفترض الطاعه قرار دادی، پس از ما به حضرت او درود وسلامی فرست ومهربانی ونوازش خود را به ما بدین وسیله افزون فرمای».

«قسمتی از دعای ندبه»

پیشگفتار

﴿وَقَالَ رَبُّکمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ...﴾(۲)؛
«وگفت پروردگار شما که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...».
یکی از احساسات اصیل وحقیقی بشر که ریشه فطری دارد، توجّه به دعا وارتباط یافتن با عالم غیب ومبدأ آفرینش وقدرت ازلی الهی است.
حاجت به دعا در ذات بشر موجود است، ودر هنگام اضطرار وناامیدی از وسایل متعارف واسباب وقوای مادّی آشکارتر می شود وانسان بی اختیار، با جان ودل به سوی خداوند کریمِ کارساز روی می آورد واز او یاری ومدد می طلبد.
دعا بهترین غذای روح ونشاط بخش روان است، وهیچ وسیله ای برای اقناع روح وسیع بشر از آن مؤثرتر نیست.
دعا سلاح مؤمن است، خستگی ها را می برد وفشار مصائب وآلام را سبک می سازد.
انوار دعا، ضمایر را روشن وتیرگی قلوب را برطرف می نماید.
چه احساسی از احساس احتیاج به دعا بهتر، وبرای کمال نفس مفیدتر است؟!
دعا کننده ضعف وفقر ونیاز وحاجت خود را، که تمام هویت هر ممکن است، درک می کند، وبه قدرت وتوانایی وبی نیازی مطلق خدای جهان پناه می برد، وبا منبع واقعی تمام قدرت ها وبی نیازی ها وکمالات، ارتباط برقرار می کند وضعف وفقر وحاجت خود را با آن جبران می نماید، وبا اطمینان واعتماد، به سوی آینده هرچه بهتر گام برمی دارد.
اگر دعا نباشد واگر بشر خدا را نخواند، چگونه می تواند بر حوادث پیروز شود؟ ودر سختی ها وشداید، چه پناه گاهی دارد؟
فواید نفسی وروحی وتربیتی دعا، وحتی تأثیر آن در ترقّی فکر ومعالجه بیماری های روانی ثابت شده است وبشر عصر فضا، به این فواید بیشتر از گذشته نیاز دارد.
چون دعا برای انسان یک امر فطری است وشعور هرکس به آن مسلّم است، پیشرفت علم وصنعت، بشر را از آن بی نیاز نساخته؛ بلکه دعا یک امر لازم وضروری زندگی انسان شناخته شده، ودر اجتماعات به اصطلاح پیشرفته، توجّه به مظاهر دعا روبه افزایش است.
در روش دعا نیز، مثل نواحی دیگر، انسان محتاج به هدایت های صحیح ومعقول است که این احساس فطری وضرورت روحی، سبب گمراهی وسقوط او نشود، ووسیله ای برای افراد سودجو ومنحرف نگردد.
مظاهر دعا در جاهلیت ومیان ملل قبل از اسلام وملل غیرمسلمان معاصر، مظاهری بود که به انحطاط فکری واخلاقی وخرافه پرستی(۳) کمک می کرد، وتبهکاری ها را زیاد واعمال غیرانسانی ووحشیانه را ترویج می نمود.
وقتی آفتاب جهان تاب اسلام در جهان تابید، وپرده های خرافات را درید، چنانچه می دانیم انقلاب عظیم آن، همه شئون زندگی اجتماعی، معنوی، اخلاقی، فکری وسیاسی را فرا گرفت، ودر همه نواحی وارد شد وتاریکی ها را برطرف کرد.
دعا نیز از اموری بود که طبعاً در درجه نخست، مستقیم وغیرمستقیم مشمول این انقلاب گشت وبرنامه آن، طوری ریخته شد که شایسته شأن هر بشر آزاد ومترقّی وفهمیده، وبرای همه طبقات وتربیت عموم، مفید ومدرسه آموزش وپرورش باشد.
اسلام برنامه های آزادی بخش دعا را اجرا کرد، وشخص پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) واوصیای آن حضرت(علیهم السلام) برنامه های دعا را به مسلمانان آموختند، وبسیاری از اهداف عالیه اسلام را درضمن دعا به مردم تعلیم ودر دسترس جامعه گذاردند.
یکی از ذخایر بزرگ علمی وتربیتی اسلام را باید دعا شمرد؛ زیرا مسائل توحید والهیات ونبوّت ونظام حکومت وزمامداری واخلاق وحقوق مدنی واحکام وآداب مختلف، همه در دعاهایی که از اهل بیت رسالت(علیهم السلام) رسیده، مطرح شده وبه طور تحقیق، مدرسه دعای اهل بیت (علیهم السلام)، یکی از مدارس عالیه ای است که در رشد فکری وترقّی روحی واجتماعی مسلمانان- اگر از آن استفاده شود - اثر عظیم دارد وتا مسلمان این مدرسه را نبیند، شخصیت اسلامی او کامل نمی شود؛ مدرسه ای است که درب آن همواره شب وروز به روی همگان باز، وتکرار درس های آن، شخص را علی الدوام از درجه ای به درجه بالاتر صعود می دهد.
ما در اینجا نمی خواهیم فلسفه واسرار دعا وارزش ادعیه مأثوره از اهل بیت(علیهم السلام)؛ مانند صحیفه سجادیه ونقش دعا را در ساختن شخصیت بیان کنیم ونمونه هایی از جمله های ادعیه ومضامین بلند آنها را در هر موضوع بیاوریم(۴)، تا معلوم شود دین ما در هر ناحیه تا چه حدّ غنی است وچه سرمایه های باارزش ووسایل سعادت ونیک بختی در دسترس ما قرار دارد واز آن استفاده نمی کنیم؛ زیرا این موضوع محتاج به تألیف کتابی جداگانه است؛ بلکه فقط می خواستیم متوجّه باشیم که هدایت های اسلام به حدّ کافی ووافی دعا را نیز فرا گرفته، وبه طور صحیح تقاضای فطرت ما را برآورده وبرداشت بهترین بهره ها را از دعا پیشنهاد کرده است.
دعای ندبه
یکی از دعاهای مشهور که همواره بسیاری از مؤمنان ومشتاقان ومنتظران ظهور دولت حقّ وحکومت جهانی عدالت اسلام وارادتمندان درگاه ولایتمدار حضرت بقیة الله، ناموس الدهر وولی عصر، مولانا وسیدنا صاحب الزمان(ع) خواندن آن را شعار خود قرار داده ودر مناسبت ها وفرصت های معین، با آن رهبر ابرار وسرسلسله اخیار واحرار تجدید عهد نموده ومجالسی پرشور وروحانی، به عنوان قرائت آن تشکیل می دهند، دعای شریف ندبه است.
نظر به اینکه بعضی از آقایان عزیز، از این ناچیز توضیحاتی در مورد این دعا خواسته اند وردّ تقاضای آنان را سزاوار ندیدم، با کثرت اشتغال وضعف مزاج، به طور مختصر پاسخ پرسش های ایشان ودیگران را به عرض می رسانم.
امید است مورد قبول چاکران آستان ولی زمان، وقطب دوران(ع) واقع شود.

امام صادق (علیه السلام) وندبه بر حضرت امام مهدی (عجل الله فرجه)

پوشیده نماند که ندبه بر حضرت مهدی(ع) واظهار شوق به لقای آن حضرت، وگریه وابراز نگرانی از مفارقت ومحروم بودن از فیض حضور، ودعا برای تعجیل فرج وظهور وذکر فضایل ومناقب واقدامات وبرنامه های انقلابی واصلاحی آن وجود مبارک، واظهار تأسف از اوضاع ناهنجار وروی کار بودن حکومت های باطل ومستبد وروش های بیدادگرانه، یک سنّت حسنه ای است که همواره شیعه بر آن مداومت داشته وآن را شعار خود قرار داده وتا ظهور دولت حقّ وتأسیس حکومت جهانی اسلام وآزادی ونجات تمام انسان ها، این شعار برقرار وروشنگر خواسته های ارزنده وباارج وهدف مترقّی ونجات بخش اسلام است.
ودرضمن، یک نوع اِنکار مُنکر ومحکوم کردن باطل ونکوهش ظلم وبیداد وفساد وگناه، وپشتیبانی از حقّ وعدالت، ونشانه زنده بودن احساسات انسانی پیروان مکتب مبارزه قرآن وتشیع است که:
«مَنْ تَرَک إِنْکارَ الْمُنْکرِ بِقَلْبِهِ وَیدِهِ وَلِسَانِهِ، فَهُوَ مَیتٌ بَینَ الْأَحْیاءِ»(۵)؛
«هر کس انکار منکر را ترک کند (نهی از منکر ننماید) به دل ودست وزبان، پس او مرده ای است میان زندگان».
شیعیان این ندبه را از امامان خود، که کار وعملشان سرمشق، وپیروی از گفتار ورفتارشان - برحسب حدیث متواتر ثقلین واحادیث صحیح دیگر- وظیفه هر مسلمان است، آموخته اند.
حضرت رسول اکرم وائمه(علیهم السلام) برحسب روایات، کراراً ضمن آنکه از اوضاع آخرالزمان وفتنه هایی که ظاهر می شود وفشارهایی که بر اهل حقّ وارد می گردد، خبر می دادند، نگرانی وتأثّر خود را هم اظهار می فرمودند.
شیخ صدوق وشیخ طوسی هریک به سند خود، حدیث مفصلی را از «سدیر صیرفی»(۶) روایت کرده اند(۷) که در آن، گریه وندبه امام جعفر صادق(ع) بر غیبت صاحب الزمان(ع) بیان شده است. ما برای رعایت اختصار، جمله ها ومضمون قسمتی از این حدیث شریف را که ارتباط با ندبه دارد، در اینجا نقل می نماییم.
سُدیر صیرفی می گوید: من ومُفضّل بن عمر وابوبصیر وابان بن تغلب به محضر آقایمان حضرت صادق(ع) شرفیاب شدیم. دیدیم حضرت بر روی خاک نشسته ولباسی که از مو بافته شده وطوق دار وبی گریبان بود، پوشیده است ومانند فرزند مرده جگرسوخته گریه می کند. آثار حزن واندوه از گونه ورخسارش آشکار، واشک کاسه چشم هایش را پر کرده بود ومی فرمود:
«سَیدِی! غَیبَتُک نَفَتْ رُقَادِی، وَضَیقَتْ عَلَی مِهَادِی، وَابْتَزَّتْ مِنِّی رَاحَةَ فُؤَادِی. سَیدِی! غَیبَتُک أَوْصَلَتْ مُصَابِی بِفَجَائِعِ الْأَبَدِ، وَفَقْدُ الْوَاحِدِ بَعْدَ الْوَاحِدِ یفْنِی الْجَمْعَ وَالْعَدَدَ، فَمَا أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقَأُ مِنْ عَینِی وَأَنِینٍ یفْتُرُ مِنْ صَدْرِی عَنْ دَوَارِجِ الرَّزَایا وَسَوَالِفِ الْبَلَایا إِلَّا مَثَّلَ بِعَینِی عَنْ غَوَابِرَ أَعْظَمِهَا وَأَفْظَعِهَا وَبَوَاقِی أَشَدِّهَا وَأَنْکرِهَا، وَنَوَائِبَ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِک، وَنَوَازِلَ مَعْجُونَةٍ بِسَخَطِک»(۸)؛
«ای آقای من! غیبت (دوری) تو خوابم را گرفته وخوابگاهم را بر من تنگ کرده وآرامش وراحت دلم را ربوده است. آقای من! غیبت تو مصیبتم را به مصیبت های دردناک ابدی پیوسته، واز دست دادن یکی پس از دیگری، جمع وعدد را فانی می سازد. پس احساس نمی کنم به اشکی که در چشمم خشک می گردد وناله ای که در سینه ام آرام می گیرد، مگر آنکه مصائب بزرگ تر ودل خراش تر وپیشامدهای سخت تر وناشناخته تر در برابر دیده ام مجسّم می شود».
سدیر گفت: عقل از سر ما پرید ودل های ما از غم واندوه این پیشامد هولناک وحادثه خطرناک پاره شد، وگمان کردیم از اتّفاق ناگوار کوبنده ای این چنین گریان وسوگوار است، یا از روزگار به او مصیبتی رسیده است.
عرض کردیم: خدا دیدگانت را نگریاند ای پسر خیرالوری! از چه پیشامدی این گونه گریانی واز دیده اشک می باری؟ چه حالی روی داده که این گونه سوگواری؟
حضرت چنان آه عمیقی کشید که ناراحتی اش از آن افزون شد، وفرمود: «وای بر شما، بامداد امروز در کتاب «جَفر» نگاه کردم وآن کتابی است که علم مرگ ها وبلاها وآنچه واقع شده وتا روز قیامت واقع می شود، در آن مندرج است وخدای، محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) وامامان بعد از او را به آن اختصاص داده است وتأمّل کردم در موضوع ولادت غایب ما وغیبت وطول عمر او(۹) وگرفتاری های مؤمنان در آن زمان، وشک هایی که از جهت طول غیبت در دل هایشان پیدا می شود، واینکه بیشتر آنها از دین برگردند ورشته اسلام را از گردن بردارند (تا آخر حدیث که طولانی ومفصل است ومشتمل است بر دلیل بر طول عمر آن حضرت واینکه خداوند متعال نسبت به حضرت قائم(ع) سه برنامه را که در مورد سه پیغمبر جاری شده اجرا فرموده است)»(۱۰).
فرمایش سید بن طاووس
سید اجلّ، اورع، ازهد، صاحب کرامات، سید رضی الدین ابوالقاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس حسنی حسینی (م. ۶۶۴ ق.) در کتاب مستطاب اقبال الاعمال، پس از ذکر دعاهای وداع ماه رمضان، بیاناتی فرموده که ترجمه اش بدین مضمون است:
«از وظایف شیعه امامیه؛ بلکه از وظایف امّت محمّدی این است که در این اوقات واین فرصت ها متأسف واندوهناک باشند برای محروم بودن از برکات فیض حضور، وسعادت ظهور حضرت مهدی(ع) تا خدا ببیند که بر قدم صفا ووفا واخلاص وارادت به آن رهبران بزرگ ثابت واستوارند، وباید مضمون این شعر را از روی تأسف بگویند:

أُرَدِّدُ طَرْفَی فِی الدِّیارِ فَلَا أَرَی * * * وُجُوهَ أَحِبَّائِی الَّذِینَ أُرِیدُ(۱۱)

زیرا مصیبت هجران وحرمان از لقای امام(ع)، از مصیبت گذشتن ماه رمضان بزرگ تر است.
اگر به فراق پدر مهربان یا برادر پشتیبان، یا فرزند عزیز گرفتار شوند، وحشت زده وناراحت وغمناک می شوند، درحالی که بهره وانتفاع از پدر وبرادر وفرزند، در برابر برکات وانتفاعات مهم ما از حضرت مهدی(ع) که خلیفه خاتم الانبیاء (صلی الله علیه وآله وسلم) وامام حضرت عیسی(ع) در نماز وولی امور وبرطرف کننده انواع گرفتاری ها وبلیات ومصلح تمام کارها است، ارزشی ندارد»(۱۲).
پرسش هایی که پیرامون دعای ندبه می شود (۱۳)
پرسش هایی که پیرامون این دعا می شود، چهارده پرسش است به این شرح:
۱ - اعتبار دعا از جهت سند
۲ - جمله:
«لَیتَ شِعْرِی أَینَ اسْتَقَرَّتْ بِک النَّوَی؛ بَلْ أَی أَرْضٍ تُقِلُّک أَوْ ثَرَی؟! أَ بِرَضْوَی أَوْ غَیرِهَا أَمْ ذِی طُوَی؟»؛
«ای کاش می دانستم در کدام زمین قرار داری، آیا در کوه رضوایی یا غیر آن یا در سرزمین ذی طوی هستی؟».
چه ارتباط به امام زمان (عجل الله فرجه) دارد، وچرا سراغ آن حضرت را در «ذی طوی» وکوه «رضوی» می گیرند، وحال آنکه به عقیده ی فرقه کیسانیه، «رَضوی» جایگاه ومحل اختفا وغیبت محمّد حنفیه است ومعتقد بودند که در این کوه از انظار مخفی واز آنجا ظهور خواهد کرد؛ وحال آنکه امام زمان (علیه السلام)؛ نه در غیبت صغری ونه در غیبت کبری ونه پس از ظهور، هیچ رابطه ای با این کوه ندارد واساساً غیبت آن حضرت به این صورت نیست که در جای مخصوصی قرار گرفته باشند؛ بلکه در همه جا وهر مکان بخواهند حاضر می شوند واین ما هستیم که آن ولی خدا را نمی شناسیم وتشخیص نمی دهیم.
بنابراین، سؤال از اینکه: تو در کدام جایگاه مخفی به سر می بری؟ ظاهراً با نوع غیبت حضرت مهدی موعود از دیدگاه شیعه امامیه سازگار نیست؟
۳ - از مطالعه دقیق متن دعا، که از ائمه اثنی عشر (علیهم السلام) به تصریح وترتیب نام برده نشده، وپس از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، که به تفصیل از مناقب وفضایل آن حضرت سخن می گوید، ناگهان وبی واسطه به امام غایب خطاب می کند، باز این سؤال (سؤال دوم) بیشتر در ذهن طرح می شود.
۴ - جمله:
«وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَی سَمَائِک»؛
«وروح او را به آسمانت عروج دادی».
نیز با اجماع واتفاق وآیات قرآن مجید واخبار واحادیث که دلالت بر جسمانی بودن معراج حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دارند، مخالفت دارد.
۵ - چگونه ممکن است این دعا منسوب به یکی از امامان باشد که همه عاقل وکامل بودند؟ چگونه بااینکه هنوز امام زمان (علیه السلام) به دنیا نیامده بود، در این دعا به او خطاب کرده اند:
«لَیتَ شِعْرِی أَینَ اسْتَقَرَّتْ بِک النَّوَی...»؛
«کاش می دانستم در کجا سکونت داری...».
۶ - دعای ندبه بعد از رسول خدا وائمه هدی پیدا شده وبه ایشان نسبت داده شده وبدعت است؟
۷ - این جمله دعا:
«وَسَأَلَک لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذَلِک عَلِیاً»؛
«واز تو برای خویش نام نیک بین آیندگان خواست، پس او را اجابت کردی وآن را عالی وبلندمرتبه قرار دادی».
با قرآن مخالف است؟
۸ - جمله:
«وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک».
«وشرق وغرب عالم را تحت سلطه اش قرار دادی».
نیز مخالف با قرآن مجید است؟
۹ - این جمله:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا کانَ وَمَا یکونُ إِلَی انْقِضَاءِ خَلْقِک»؛
«ودانش گذشته وآینده تا پایان آفرینشت را به وی ودیعه دادی»؛
نیز با قرآن مخالفت دارد؟
۱۰ - این جمله:
«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُک عَلَیهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کتَابِک...»؛
«سپس اجر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) را در کتاب خویش مودّت ودوستی وپیوند با ایشان قرار دادی...».
نیز با قرآن سازگار نیست؟
۱۱ - پرسش دیگر این است که: این دعا را در هزار مسجد ومکان می خوانند. آیا امام (علیه السلام) در همه جا حاضر وشنوا ولامکان وحاضر در هر مکان است، مانند خدا؟ البته خیر! پس اگر در همه جا حاضر نیست، چرا در دعا می خوانیم:
«یا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَکرَمِینَ!»؛
«ای زاده آقایان مقرّب درگاه خدا، ای زاده نجیبان گرامی».
پس این دعا خلاف عقل است؟
۱۲ - یکی از موارد دیگر که مخالف با عقل است، این جمله است:
«یا ابْنَ یس وَالذَّارِیاتِ! یا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِیاتِ!»؛
«ای فرزند یاسین وذاریات، ای فرزند طور وعادیات».
۱۳ - خواندن غیرخدا شرک است وچون در این دعا، امام خوانده می شود؛ پس خواندن آن کفر وشرک است؟
۱۴ - خواندن این دعا، سبب رکود فعالیت های اسلامی وخمود وتخدیر افکار واقناع نفوس به ندبه وگریه ومانع از اشتعال آتش ناراحتی ها ونارضایتی ها وانقلاب وقیام علیه اهل باطل می شود وافراد را از امر به معروف ونهی از منکر وتلاش وکوشش برای برقراری نظم صحیح اسلامی وحرکت واقدام باز می دارد؟
شاید پرسش هایی که پیرامون این دعای شریف می شود، بیش از این چهارده سؤال نباشد که ما به حول وقوه الهی، به هریک جداگانه پاسخ می دهیم.
تذکر مهم
معتبردانستن دعای شریف ندبه از اصول دین نیست، ومعتبرنشناختن آن، به صحّت عقاید واصولی که در نزد شیعه معتبر است، خللی وارد نمی آورد.
این موضوع یک مسئله فرعی است واظهارنظر درباره آن، برای کسی که اهل اجتهاد باشد، آزاد است ومن دوست نمی دارم این هم یک عنوانی باشد که سبب تشکیل دو جبهه موافق ومخالف شود.
بله بعضی از شبهاتی که بر عدم اعتبار این دعا القا شده، وحکایت از دارابودن یک سلیقه وروش های خاص مذهبی وگرایش به آرای فرقه وهابیت ونواصب ودشمنان عترت پیغمبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دارد، مخالف مذهب شیعه وطریقه اهل بیت رسالت (علیهم السلام) است.

عَصَمَنَا اللهُ وَجَمِیعَ إِخْوَانِنَا مِنَ الزَّلَّاتِ وَهَدَانَا إِلَی صِرَاطِهِ الْمُسْتَقِیمِ

پاسخ به چهارده پرسش پیرامون دعای ندبه

۱. اعتبار سند دعای ندبه
در باب حجّیت خبر واحد - در علم اصول - اطمینان به صدور، میزانِ اعتبار، شناخته شده وروش عرف وعقلا نیز بر همین نحو قرار دارد؛ بلکه به اخبار تاریخی ونقل هایی که بسا ازنظر محدّث مورد اعتماد نیست، اعتماد می کنند، وهمین قدر که تاریخ معتبر یا مشهوری واقعه ای را نقل کرده باشد، آن را قبول می نمایند؛ ولی علمای اسلام در اخبار واحادیث، به خصوص راجع به احکام شرع، تعیین هدف ها، تعالیم دین وتفسیر قرآن وفقه، از این روش عرف، پا را فراتر نهاده وتحقیق ودقّت ورسیدگی بیشتری می کنند ودر رجال سند احادیث وعدالت وثِقه بودن راوی وسوابق اخلاقی، وعقیده ومسلک سیاسی او، کاملاً کنجکاوی می نمایند وتا اطمینان پیدا نکنند، به حدیث عمل نمی نمایند واصولی که در این موضوع مراعات می شود، حاکی از نهایت دقّت وتفحص واعتنای شیعه به واقع جویی وحقیقت پژوهی است.
این فحص ورسیدگی وتحصیل اطمینان به صدور حدیث، در مورد احادیثی که راجع به حکم الزامی شرعی مثل واجب وحرام، یا معاملات وامور مالی وحقوقی وسیاسی باشد، بیشتر انجام می شود ومعمولاً در احادیث دیگر، مانند اخبار مربوط به اصول عقاید(۱۴) ومستحبات، به این مقدار رسیدگی ودقّت، نیاز پیدا نمی شود.
راجع به دعا هم، درصورتی که مضامین آن مقبول وشرع پسند باشد، اگر سند آن معتبر نباشد وورود آن بالخصوص ثابت نشد؛ چون به نحو عموم، دعا وارد وراجح واز عبادات مؤکده است، خواندن آن برحسب عمومات قرآن مجید وروایات دعا، راجح ومستحبّ است ودر مقام عمل، حاجت زیادی به معرفت سند دعا نیست، وبه همین قصد خوانده می شود وبرای درک فیض وثواب مخصوص آن نیز برحسب اخبار «مَنْ بَلَغ» رجاءً هم که بخوانند، به آن نایل می شوند.
قوّت متن والفاظ ومضامین هم، بر اعتبار دعا می افزاید وسخن شناسان وکسانی که با اخبار وسخنان اهل بیت (علیهم السلام) ودعاهایی که از ایشان رسیده مأنوس هستند، آن را می شناسند. چنانچه از جمله بند ی های سست ومضامین کوتاه بعضی از دعاها می فهمند که از اهل بیت (علیهم السلام) نیست.
پس از این مقدّمه فشرده ومختصر، راجع به اعتبار دعای شریف ندبه می گوییم: این دعا از حیث سند، اگرچه مسند نباشد، مع ذلک اطمینان بخش ومعتبر است وبرای اینکه آن را بخوانیم ومانند یکی از دعاهای مشهور ومتداول مواظبت بر آن داشته باشیم، به اعتبار بیشتر نیازی نیست؛ زیرا:
۱ - این دعا را سید جلیل، صاحب مناقب ومفاخر «سید رضی الدین علی بن طاووس(ره)» که از اعلام قرن هفتم هجری واز رجال بزرگ شیعه ودر علم وورع وزهد وعبادت معروف وبااطّلاع از کتب وتصنیفات بوده، در کتاب مستطاب اقبال الاعمال(۱۵) ودر کتاب مصباح الزائر فصل هفتم(۱۶)، وشیخ جلیل «محمّد بن جعفر بن علی مشهدی حائری» از اعلام قرن ششم در کتاب المزار(۱۷) معروف به مزار محمّد بن مشهدی که علاّمه مجلسی آن را المزار الکبیر نامیده(۱۸) (دعای صدوهفتم)، نقل کرده اند وهمچنین در مزار قدیم که ظاهراً از تألیفات «قطب راوندی» است، نیز نقل شده ونقل دعا در مثل هریک از این سه کتاب، دلیل این است که این شخصیت های بزرگ ومتبحّر وحدیث شناس، این دعا را معتبر شناخته اند.
اگر کسی بگوید: مدرکی برای این دعا جز کتاب سید بن طاووس نیست وسید هم این دعا را از بعضی شیعیان مجهول الحال نقل کرده است؛ زیرا عبارت او این است:
ذَکرَ: بَعْضُ أَصْحَابِنَا، قَالَ: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ أَبِی قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ کتَابِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَینِ بْنِ سُفْیانِ الْبَزَوفَرِی دُعَاءَ النُّدْبَةِ وَذَکرَ أَنَّهُ الدُّعَاءُ لِصَاحِبِ الزَّمَانِ - صَلَوَاتُ الله عَلَیهِ - وَیسْتَحَبُّ أَنْ یدْعَی بِهِ فِی الْأَعْیادِ الْأَرْبَعَةِ»(۱۹).
جواب این است که:
اوّلاً: چنانچه گفته شد وپس از این هم خواهیم گفت، در کتاب هایی که پیش از عصر سید تألیف شده، این دعا ذکر شده است.
ثانیاً: فردی چون سید بن طاووس، از مجهول الحال، به این الفاظ «بعض اصحابنا» که مشعر بر تعظیم واحترام است، نقل نمی کند.
ثالثاً: هرکس اهل فن باشد، ملتفت می شود که مراد ایشان هم از «بعض اصحابنا»، همان «شیخ محمّد بن مشهدی» صاحب المزار الکبیر است وعبارت او در المزار الکبیر که دعای صدوهفتم آن است، این است که:
«اَلدُّعَاءُ لِلنُّدْبَةِ، قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ کتَابِ أَبِی جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَینِ بْنِ
سُفْیانِ الْبَزَوْفَرِی هَذَا الدُّعَاءَ، وَذَکرَ فِیهِ: أَنَّهُ لِصَاحِبِ الزَّمَانِ - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ وَعَجَّلَ اللهُ تَعَالَی فَرَجَهُ وَفَرَجَنَا بِهِ - وَیسْتَحَبُّ أَنْ یدْعَی بِهِ فِی الْأَعْیادِ الْأَرْبَعَةِ»(۲۰).
این عبارت را با عبارت سید بن طاووس پیش هم بگذارید، وخودتان داوری کنید.
۲ - پیش از این سه بزرگوار، شیخ جلیل ثقه «ابوالفرج محمّد بن علی بن یعقوب بن اسحاق بن ابی قرّه قنانی» معاصر نجاشی از شیوخ وبزرگان قرن پنجم، در کتاب دعایی که شیخ محمّد بن مشهدی در کتاب المزار، وسید بن طاووس در مصباح الزائر واقبال الاعمال، از آن بسیار نقل کرده وبر آن اعتماد فرموده اند، وهمچنین از مآخذ کتاب مزار قدیم می باشد، این دعا را روایت کرده است - وچنانچه گفته شد - ایشان نیز از رجال شیعه می باشد وعلاوه بر کتاب دعای مذکور، کتاب دیگری به نام التهجد(۲۱) دارد، ودر کتبی مثل رجال نجاشی(۲۲) وعلاّمه(۲۳) توثیق شده است ونقل ایشان نیز دلیل این است که این دعا را معتبر شناخته وبلکه استحباب خواندن آن را در اعیاد اربعه تأیید کرده است، چنانچه ظاهر این است که سید بن طاووس وشیخ محمّد بن مشهدی‹ نیز آن را به خصوص مستحب می دانسته اند(۲۴).
۳ - شیخ جلیل ثقه، ابوجعفر محمّد بن حسین بن سفیان بزوفری(۲۵) در کتاب دعای خود، دعای ندبه را روایت کرده است وایشان از مشایخ شیخ مفید، (رحمه الله) است(۲۶) که برحسب اسانید روایات کتاب امالی شیخ ابی علی طوسی، شیخ مفید از او بسیار روایت کرده وبرای او طلب رحمت نموده است(۲۷)، ومحدّث نوری، در خاتمة مستدرک الوسائل، او را چهل وچهارمین شیخ از مشایخ شیخ مفید شمرده، ووثاقت وجلالت قدر او را گواهی فرموده است(۲۸)، واین شیخ جلیل نیز صریحاً به استحباب خواندن این دعا فتوا داده است.
اگر گفته شود: صاحب کتب رجال، محمّد بن حسین بزوفری را مجهول الحال دانسته اند.
جواب این است که: چنانچه تحقیق آن شد، ایشان معلوم الحال واز مشایخ شیخ مفید بوده، وآن مرد بزرگ از او بسیار روایت کرده(۲۹) وبرای او طلب رحمت نموده است، چنانچه محمّد بن مشهدی وسید بن طاووس در حقّ او «رضی الله عنه» فرموده اند.
اگر کسی بگوید: محمّد بن حسین بزوفری در عصر ائمه(علیهم السلام) نبوده تا از امام(ع) این دعا را اخذ کرده باشد، ومعلوم نیست از چه کسی واز کجا این دعا را گرفته است؟
جواب می دهیم: مگر کسی گفته است: محمّد بن حسین بن سفیان بزوفری، بدون واسطه این دعا را از امام(ع) روایت کرده است؟ مگر لازم است هرکس روایتی را از امام(ع) روایت می کند، معاصر با ائمه(علیهم السلام) باشد؟ مگر نمی شود حدیثی را با سند در کتاب خود روایت کرده باشد، یا روایت معتبر ومسلّمی را با حذف سند به طور ارسال نقل نماید؟ بلکه چون در آن اعصار که نزدیک به عصر ائمه(علیهم السلام) بوده، رسم بر این نبوده است که در کتاب ها روایتی بدون سند بیاورند، واگر هم بدون سند می آوردند، عین متن را ذکر می کردند.
اطمینان حاصل است که یا این دعا در کتاب بزوفری با سند بوده وپس از اینکه از کتاب او نقل شده، مسامحتاً سند آن را نقل نکرده اند، ویا اینکه آن قدر معروف ومشهور بوده که بزوفری هم خود را از ذکر سند آن بی نیاز می شمرده است.
بنابراین می توان حدس زد خواندن این دعا، در اعصار نزدیک به عصر ائمه (علیهم السلام) وغیبت صغری هم، مثل عصر ما، بین شیعه متداول ومرسوم بوده واین شعاری است که دست به دست رسیده واَخلاف از اَسلاف وبازماندگان از گذشتگان آن را گرفته ودر محضر ومنظر محدّثین وشیوخ آن اعصار که همه متبحر در علم حدیث، واستاد فن بوده واز خواندن دعاهای بی مأخذ وپیروی از روش های بی مدرک به شدّت ممانعت می فرمودند، خوانده می شده وکسی بر اعتبار آن ایرادی نداشته است.
۴ - علاّمه مجلسی با دقت وتتبّع واحاطه واطّلاع وسیع وفوق العاده ای که در اخبار واحادیث ورجال روایات ومعرفت اسانید دارد، علاوه بر آنکه این دعا را در کتاب هایی مثل بحارالانوار وتحفةالزائر(۳۰)- که در مقدّمه به اعتبار سند ادعیه آن شهادت داده است(۳۱) - نقل فرموده، صریحاً وبالخصوص، اعتبار سند دعای ندبه را که منتهی به امام جعفر صادق علیه السلام می شود، تصدیق فرموده است. عبارت این افتخار عالم اسلام ونابغه جهان علم، در کتاب مستطاب زادالمعاد این است:
«وامّا دعای ندبه که مشتمل است بر عقاید حقّه، وتأسف بر غیبت حضرت قائم(ع) به سند معتبر، از امام جعفر صادق(ع) منقول است، ومستحب است این دعای ندبه را در چهار عید بخوانند؛ یعنی جمعه، عید فطر، عید قربان وعید غدیر»(۳۲).
محقق است که ایشان، چنین کلام صریح وشهادت محکمی را بدون مأخذ ومصدر معتبر نفرموده است.
علاوه بر ایشان، سید جلیل علاّمه صدرالدین محمّد طباطبائی یزدی (م.۱۱۵۴ ق.) نیز در ابتدای شرحی که بر دعای ندبه مرقوم فرموده، استناد به روایت مرویه از امام جعفر صادق(ع) نموده است.
باتوجّه به مجموع مطالبی که عرض شد، اعتبار این دعا، به خصوص به ملاحظه متن آن، مُحرز وصدور آن از امام(ع) مورد اطمینان است واستحباب خواندن آن نیز بالخصوص وحداقل از جهت ادلّه عامّه مسلّم وثابت است ومحل هیچ گونه اشکالی نمی باشد ومحتاج به تمسک به اخبار «مَن بَلَغ» نیست.
اخبار «مَن بَلَغ» وتسامح در ادلّه سنن
بعضی گمان کرده اند: مستند کسانی که این دعا را در کتاب های خود نقل کرده وفتوا به استحباب خواندن آن داده اند، اخبار «من بلغ» وتسامح در ادلّه سنن است؛ لذا اشکال کرده اند که تسامح در ادلّه سنن در جایی است که با سند ضعیفی به معصوم برسد وبرای دعای ندبه سندی که منتهی به معصوم بشود، ذکر نکرده اند.
جواب اشکال این است که:
اوّلاً: ورود وصدور این دعا از معصوم(ع) مورد اطمینان است، وآن چیزی که ملاک حجیت خبر واحد است، اطمینان به صدور است ولذا به اخبار موقوفه هم گاهی در فقه اعتماد می شود.
ثانیاً: به نفس اطلاق ادلّه عامّه دعا، استحباب این دعا هم ثابت است.
ثالثاً: در باب تسامح در ادلّه سنن واخبار «مَن بَلَغ» ذکر نشده است که باید بلوغ با سند متصل به معصوم باشد؛ بلکه بلوغ ورسیدن به هر نحو باشد - مسنداً یا مرسلاً - کفایت می کند. شما چرا به قاعده واحادیث، بی دلیل حاشیه می زنید واطلاق آن را مقید می سازید. حتی فتوای فقیه به رجحان عمل، اگر استناد او به روایتی محتمل باشد، نیز در بلوغ کافی است، چنانچه شیخ اعظم، شیخ مرتضی انصاری (رحمه الله) هم در تنبیه پنجم از تنبیهات رساله ای که در جواز تسامح در ادلّه سنن مرقوم فرموده، تصریح کرده است(۳۳) واولی به اعتبار، فتوای فقهایی است که در کتب فتوایی نیز متون روایات را ذکر می کرده اند. جایی که قُدما به رساله «علی بن بابویه قمی» در موارد فقدان نصّ یا به زبان علمی «عند اعواز النصوص» عمل می کردند، در مورد مستحبات باوجود اخبار «مَنْ بَلَغ» ورود مطلق خبر، وفتوای فقیه به طریق اولی کافی است.
۲. ارتباط امام (علیه السلام) با ذی طوی ورضوی
برای بررسی بهتر این پرسش، لازم است نخست ذی طوی ورضوی، این دو مکان مقدّس را بشناسیم وسپس جواب را مطرح کنیم.
ذوطوی: مجمع البحرین می گوید: ذوطوی - به فتح طاء وضمّ؛ امّا ضمّ مشهورتر است - موضعی است در داخل حرم، در یک فرسخی مکه که از آنجا خانه های مکه دیده می شود(۳۴).
قاموس المحیط گفته است: ذوطوی - مثلثةالطاء که گاهی هم با تنوین تلفظ می شود - موضعی است نزدیک مکه(۳۵).
معجم البلدان از جوهری نقل کرده است: ذی طوی - به ضم طاء - موضعی است نزدیک مکه(۳۶).
اخبار مکة(۳۷) می نویسد: ذوطوی نمازگاه پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است. هر زمان آن حضرت به مکه تشریف می آوردند در ذی طوی فرود می آمدند وشب را در آنجا توقف فرموده، نماز صبح را در آنجا می خواندند.
ونیز در اخبار مکة(۳۸) روایت شده است: ذوطوی بطن مکه؛ یعنی زمین آن است.
بنابراین، به هریک از این دو معنا که مراد باشد، ذوطوی مکانی است مقدّس ومحترم ومبارک ومحل نزول رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) است.
رضوی: رضوی - به فتح راء - مانند سَکری؛ کوهی است مقدّس ومبارک که از کوه های مدینه طیبه بوده ودر نزدیکی «ینبُع» قرار دارد ودارای درّه ها وزمین ها ومسیل ها وآب ها ودرخت ها می باشد وآن، ابتدای کوه های تهامه است وتا مدینه چهار شب راه است ودر مدح وفضل آن روایاتی وارد شده است(۳۹).
امّا پاسخ:
اینکه فرمودید: غیبت امام(ع) به این صورت نیست که در مکان مخصوصی منزل گزیده باشد واز آنجا بیرون نرود، سخنی حقّ وصحیح است. آن حضرت نَه در رضوی وذی طوی، ونه در سرداب غیبت، چنانچه بعضی از اهل سنّت به شیعه افترا بسته اند، پنهان نمی باشند واین سخن که آن حضرت در سرداب غایب شده واز آنجا ظاهر می شود وشیعه انتظار بیرون آمدن ایشان را از سرداب می کشند، یکی از افتراهای شاخ دار آشکار است(۴۰).
در موضوع رضوی وذی طوی نیز مطلب به همین قرار است؛ یعنی این دو محل نیز جایگاه حضرت صاحب الزمان(ع) در طول زمان غیبت نمی باشد؛ نه شیعه امامیه این را گفته وحتی اهل سنّت هم به ایشان آن را نسبت نداده اند. بله! فقط در مورد محمّد حنفیه نقل شده، که برخی از فِرَق کیسانیه(۴۱)، که قرن هاست منقرض شده واز بین رفته اند، این عقیده را داشته اند که وی در کوه رضوی اقامت گزیده است.
این مطلب نیز که آن حضرت در عصر غیبت، در مکان معینی قرار ندارند؛ بلکه به هرجا وهر مکان بخواهند تشریف می برند ووظایفی را که دارند انجام می دهند واین ما هستیم که آن حضرت را نمی بینیم، صحیح است ودر همین دعای ندبه در این جمله:
«بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیبٍ لَمْ یخْلُ مِنَّا»(۴۲)؛
«جانم به فدایت ای که از چشم ما نهانی؛ ولی از اجتماع ما به دور نیستی».
به این معنا تصریح شده است، واز نهج البلاغه(۴۳) واخبار واحادیث دیگر(۴۴) نیز استفاده می شود ودر عبارت یکی از زیارات است:
«اَلسَّلَامُ عَلَی الْإِمَامِ الْغَائِبِ عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْحَاضِرِ فِی الْأَمْصَارِ»(۴۵)؛
«سلام بر آن امامی که از چشم ها پنهان وحاضر در شهرها است».
ارتباط امام (علیه السلام) با ذی طوی ورضوی
از آنچه گفته شد، معلوم شد که امام(ع) در ذی طوی ودر رضوی قرار ندارند واین جمله «لَیتَ شِعْرِی أَینَ اسْتَقَرَّتْ بِک النَّوَی؛ بَلْ أَی أَرْضٍ تُقِلُّک أَوْ ثَرَی؟!»(۴۶) هم پرسش از قرارگاه دائمی آن حضرت نمی باشد وپرسش از زمان حال وهمان هنگام خطاب ودعاست؛ بلکه پرسش واستفهام حقیقی نیست؛ زیرا برحسب احادیث، کسی بر قرارگاه آن حضرت مطّلع نیست(۴۷). وعبارات واستفهام هایی که در این دعاست، همین موضوع را تأیید می کند.
پس این جمله دلالت دارد که آن حضرت قرارگاه مشخص ومعینی ندارند وبا عقیده کیسانیه، که یک فرقه از بین رفته ومنقرض شده اند، ارتباطی ندارد؛ بلکه این جمله وبسیاری از جمله های این دعا، صریحاً عقیده کیسانیه را ابطال می کند واین استبعادی را که شده است، ردّ می نماید.
آقای من! شما ببینید این جمله ها با عقاید کیسانیه ویا محمّد حنفیه چه ارتباطی دارد وغیر از این است که صریحاً عقاید کیسانیه وامامت ومهدویت محمّد حنفیه را رد می کند؟
«أَینَ الْحَسَنُ أَینَ الْحُسَینُ؟ أَینَ أَبْنَاءُ الْحُسَینِ؟ صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ، وَصَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ! أَینَ السَّبِیلُ بَعْدَ السَّبِیلِ؟ أَینَ الْخِیرَةُ بَعْدَ الْخِیرَةِ؟ أَینَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ؟... أَینَ ابْنُ النَّبِی الْمُصْطَفَی وَابْنُ عَلِی الْمُرْتَضَی، وَابْنُ خَدِیجَةَ الْغَرَّاءِ وَابنُ فَاطِمَةَ الْکبْرَی؟! بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی وَنَفْسِی لَک الْوِقَاءُ وَالْحِمَی! یابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَکرَمِینَ...»(۴۸)؛
«چه شد امام حسن وچه شد امام حسین وچه شدند فرزندان حسین که هریک پس از دیگری خلف صالح از سلف صالح وجانشین راستین پس از پیشوای راستین بودند. کجاست راه (و راهنمای هدایت) پس از راه (و راهنمای هدایت)؟... کجاست فرزند پیامبر مصطفی وعلی مرتضی؟ کجاست فرزند خدیجه غرّاء وفاطمه کبری؟ جان من وپدر ومادرم در راهت نثار باد...».
ده ها از این گونه جمله ها که همه موافق با مذهب شیعه اثنی عشری است وکیسانیه وقائلین به امامت محمّد حنفیه را رد می کند، در این دعا موجود است.
اگر گفته شود: بااینکه به طوریقین این جمله هیچ تأییدی از عقیده کیسانیه ندارد، وخود این جمله وسایر جملات مذکور به صراحت، بطلان عقیده آنها را اعلام می کند، پس ارتباط حضرت صاحب الزمان(ع) با این دو مکان از چه جهت است، وچرا این دو مکان بالخصوص در دعا ذکر شده است؟
پاسخ این است که: ارتباط آن حضرت با این دو مکان، مانند ارتباط ایشان با سایر اماکن مقدّسه ومتبرّکه دیگر است که پرستش وعبادت خدا در آن اماکن فضیلت دارد. مثل مسجدالحرام ومسجد مدینه طیبه ومشهد غروی وحسینی ومسجد کوفه وسهله که معلوم شده است حضرت در این اماکن رفت وآمد دارند واین دو مکان را نیز به واسطه همین دو خصوصیت در دعا نام می برند؛ زیرا چنانچه از بعضی اخبار استفاده می شود، در غیبت صغری وکبری، کوه رضوی نیز یکی از مقامات آن حضرت، واز اماکنی است که گاهی آنجا تشریف می برند(۴۹).
نکته دیگر اینکه: این دو مکانی که در این دعا نام برده شده – علاوه بر اینکه ممکن است اشاره به اشتباه کیسانیه در تعیین مهدی باشد، واینکه آن موعودی که همه در انتظار ظهور او با هم شریکند، از عترت پیغمبر واز اولاد علی وفاطمه وفرزند امامان وحجت های الهی است – نکته ای ادبی است؛ زیرا در مقام ندبه واظهار تأثّر از بی اطّلاعی از جا ومکان آن حضرت، ذکر این دو مکان مناسب تر ودر قلوب نافذتر است تا اماکن دیگر، مانند خانه آن حضرت در سامرّا یا مسجدالحرام یا مسجد پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم).
مثل اینکه اگر بخواهیم محبوب سفرکرده ای را یاد کنیم واز سوزش آتش هجران وفِراق او بنالیم واز بی خبری از حال وجا ومکان وآسایشگاهش اظهار نگرانی کنیم، سراغ آن مسافر عزیز را در کوه ودریا وبیابان وهوا می گیریم، نمی گوییم: «نمی دانیم اکنون در کجایی، به منزل رسیده ای یا در بستر خواب آرمیده ای یا در اطاق یا کنار جویبار وسبزه نشسته ای»؛ زیرا این مضمون ها ندبه را تسکین می دهد؛ بلکه مناسب این است که بگوییم: «نمی دانیم اکنون در کجایی، در حال حرکتی یا در بیابان ودر کوه ودور از آبادی، ناراحت وتنها هستی؟»
برحسب بلاغت وتکلم به مقتضای حال، باید این گونه جمله ها در حال ندبه آورده شود وذوق سلیم وطبع مستقیم ومأنوس با ادب، این نکات را درک می کند.
وممکن است ذکر اماکنی مثل رضوی وذی طوی برای اشاره به این باشد که همه مکان های مقدّس، حتی ذی طوی ورضوی هم که مورد نظر کیسانیه بوده، تحت تصرف امام وآمدوشد آن حضرت هستند.
احتمال دیگری نیز بعد از این سه احتمال هست، وآن این است که: مراد از ذیطوی، چنانچه از اخبار مکة هم نقل شد(۵۰)، خود مکه معظمه ومراد از رضوی، مدینه طیبه باشد(۵۱).
به هرحال، ذکر این دو مکان در مثل این دعا به رعایت این گونه نکات ادبی یا معنایی است وبه هیچ وجه، متن آن را سست نمی سازد وبه خصوص باتوجّه به جمله هایی مثل «بِنَفْسِی أَنْتَ...» وکلمه «أَوْ غَیرِها» وکلمه «أَمْ ذِی طُوی» که هم صراحت دارند بر اینکه سراغ آن حضرت را در مکان معینی نمی گیریم وهم اینکه آن حضرت قرارگاه معلومی ندارند، معلوم می شود که بالمرّه با عقاید کیسانیه بی ارتباط است.
نکته قابل توجه
این جمله پرسش آمیز «لَیتَ شِعْرِی...» در زیارت های دیگر نیز وارد شده وعلاوه بر علاّمه مجلسی در بحارالانوار(۵۲)، علاّمه متبحر سید عبدالله شبّر نیز از مشایخ خود، درضمن یکی از زیارت ها روایت فرموده است، به این لفظ:
«لَیتَ شِعْرِی أَینَ اسْتَقَرَّتْ بِک النَّوَی؛ أَمْ أَی أَرْضٍ تُقِلُّک أَوْ ثَرَی؟! أَبِرَضْوَی أَنْتَ أَمْ ذِی طُوَی؟»(۵۳).
بنابراین، صحّت واعتبار این جمله از این راه نیز تأیید می شود وبه اصطلاح اهل فن، حدیث از غرابت متن هم خارج می شود.
۳. دعای ندبه وامامت ائمّه اثنی عشر (علیهم السلام)
تصریح نداشتن دعا به نام وعدد ائمّه اثنی عشر (علیهم السلام) از قوّت متن آن چیزی نمی کاهد وازاین جهت، در اعتبار آن خللی وارد نمی شود، وعدم تصریح در اینجا مفهوم ندارد، خصوصاً که تصریح یا اشاره به مطلبی که خلاف مذهب شیعه اثنی عشری باشد، به هیچ وجه در دعا وجود ندارد.
در دعای ندبه، مطالب عمده وحسّاس وارزنده ای در موضوع نبوّت مطرح شده وسپس مسئله خلافت وولایت علی(ع) وبعضی از نصوص وادلّه این موضوع، ومجاهدات وفداکاری ها وفضایل ومناقب آن حضرت عنوان شده وهمچنین به مخالفت ها ودشمنی هایی که اهل کینه ونفاق وجاه پرستان با آن خلیفه منصوب وتعیین شده از جانب خدا ورسول کردند، ومسیر واقعی اسلام را - که منتهی به سعادت وآزادی همه انسان ها می شد - تغییر دادند - وشد آنچه شد - ورهبر واقعی اسلام را خانه نشین ساختند، اشاره گردیده است.
بدیهی است مسئله اساسی ومهم که بیشتر در احادیث واخبار وادعیه مورد تعرّض قرار می گیرد، مسئله زمامداری است که ترک تمسّک به امام منصوب وتعیین شده از آغاز کار وروز اوّل، سنّت سیئه زمامداری نااهلان را چون عصر جاهلیت جلو آورد، واجرای برنامه های نجات دهنده وآزادی بخش اسلام را به طور یکپارچه ودربست وجهانی تا ظهور حضرت بقیة الله صاحب الزمان(ع) به تأخیر وتعویق انداخت.
این مصیبت از هر مصیبت بالاتر بود که باآن همه سفارش های پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) واعلام های متعدد وبا آن تعیین رسمی وتاریخی غدیر، وباآن همه تأکیدات رسا، برای حبّ جاه وکینه هایی که از مولای متقیان علی(ع) از غزوه بدر واحد وخیبر وحنین واحزاب وغیر اینها در دل داشتند، آن یگانه مرد حقّ وعدالت وپیشوای لایق وعالم وفاتح را کنار گذاشتند وچون خویشاوندان مشرک ومستبد واستثمارگر آنها را - که سدّ راه نجات جوامع محروم ومانع از پیشرفت دین توحید وبرنامه های الهی ومترقّی اسلام ومهاجم به حوزه دین ودعوت خدا بودند - از میان برداشته بود، با او به مخالفت برخاستند وبا اشتباه کاری ونیرنگ واغفال مردم، یکی از اساسی ترین برنامه های اسلام را پایمال کرده وجامعه را تا امروز، گرفتار این همه مفاسد ودردسرها ونابسامانی ها ساختند.
سایر مفاسد هم از اینجا ایجاد شد وموضوعی که باید به آن توجّه بیشتر شود، همین است. لذا در دعای انقلابی وسیاسی ندبه هم در مقدمه، همین مصیبت مطرح شده است.
مع ذلک، در جمله هایی از این دعا، سخن از امامان دیگر ومصائبی که در راه هدایت خلق متحمل شدند، نیز گفته شده، ازجمله:
«لَمْ یمْتَثَلْ أَمْرُ رَسُولِ الله صَلَّی الله عَلَیْهِ وَآلِهِ فِی الْهَادِینَ بَعْدَ الْهَادِینَ،... فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ، وَسُبِی مَنْ سُبِی، وَأُقْصِی مَنْ أُقْصِی»(۵۴)؛
«فرمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره هدایت کنندگان پی درپی اطاعت نشد... شخصیت هایی کشته شدند، عدّه ای اسیر گشتند ودسته ای از وطن آواره گردیدند».
وجمله های بعد، همه تذکر مصائب اهل بیت(علیهم السلام) ومطابق مذهب شیعه است که امامت را در فرزندان حسین(ع) می دانند؛ مانند این جمله ها:
«أَینَ الْحَسَنُ أَینَ الْحُسَینُ؟ أَینَ أَبْنَاءُ الْحُسَینِ؟... أَینَ...» وبالجمله فقرات دعا در مورد مصائب وفضایل ائمّه وخصوصیات ونشانه های حضرت ولی عصر(ع) همه متضمّن مطالبی است که در روایات واحادیث کثیر، صحّت آن مسلم وثابت شده است ویکی از جهاتی که موجب قوّت این دعا شده، همین متن محکم وپر از نکات اعتقادی ومهیج عواطف می باشد. وچنانچه علمای حدیث می فرمایند، گاهی متن سبب قوت اعتبار سند وگاهی به عکس، سبب ضعف می گردد واینجا از همان مواردی است که سبب قوّت می شود.
توضیح دیگر
این دعا برای ندبه است، ودر چنین دعایی، شرح تمام مناقب ائمّه(علیهم السلام) موجب طولانی شدن کلام وخلاف بلاغت است. غرض بیان عقاید حقّه به طور تفصیل نیست؛ بلکه غرض دعا وندبه با اشاره به بعضی مطالب است که خواننده به واسطه انس وسابقه ذهنی می فهمد که مراد ومقصود از آن چیست، هرچند بعضی جمله ها فشرده باشد، لذا مثلاً وقتی می گوید: «أَینَ الْحَسَنُ أَینَ الْحُسَینُ؟»، همه مصائب این دو امام (علیهما السلام) را به خاطر می آورد ودر ذهنش مجسم می شود.
۴. دعای ندبه ومعراج جسمانی
چنان که گفته شد، پرسش دیگر این است که: جمله «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَی سَمَائِک» با اجماع واتفاق آیات واخبار که دلالت دارند بر جسمانی بودن معراج رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مخالفت دارد وبه این جهت، متن دعا ضعیف وموجب عدم اطمینان به صدور آن از امام(ع) می شود.
پاسخ این است که: این جمله نزد اهل فنّ علی التحقیق تحریف شده، که صحیح آن «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَی سَمَائِک» می باشد:
۱ - محدّث نوری (رحمه الله) در تحیةالزائر(۵۵) فرموده است: در کتاب المزار محمّد بن مشهدی(۵۶) وکتاب مزار قدیم - که تألیف هر دو مدّت ها قبل از تألیف مصباح الزائر بوده - عبارت دعا چنین است که نقل کردیم: «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَی سَمَائِک»، ودر بعضی از نُسخ مصباح الزائر که حقیر دیدم نیز چنین بود، ولیکن در جمله ای از نسخ مصباح، این فقره چنین است: «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَی سَمَائِک» ونسخه مصباح مجلسی نیز از این نسخ بوده است(۵۷). پس معلوم می شود در نسخ مصباح به وسیله بعضی از ناسخین که مبتلا به امراض قلبی وعقاید فاسد بوده اند، تحریفی شده است.
۲ - مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی نیز در هدیة الزائرین(۵۸) همین سخن استاد خود، محدث نوری را شرح داده وتأیید کرده است.
۳ - در نسخه خطّی قدیمی نفیسی از المزار الکبیر محمّد بن مشهدی، که قبلاً به آن اشاره کردیم، این جمله «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَی سَمَائِک» ضبط شده است(۵۹).
۴ - جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک» نیز شاهد ومؤید این است که نسخه «وَعَرَجْتَ بِهِ» صحیح است؛ زیرا «أَوْطَأْتَ» ظاهر در جسمانی بودن است، چنان که «وَسَخَّرْتَ لَهُ الْبُرَاقَ» نیز همین معنا را تأیید می کند؛ چون عروج روحی احتیاج به مرکب ندارد.
۵ - همین دو جمله دلالت دارند بر اینکه: فرضاً نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ» صحیح باشد، مراد عروج روحی تنها نیست.
۶ - علاوه بر وجه پنجم، برفرض صحّت نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ»، می گوییم: این فقره صراحت ندارد که معراج فقط با روح بوده است؛ زیرا در زبان عرب وعجم، استعمال لفظ موضوع برای جزء در کلّ بسیار متداول است؛ مانند استعمال لفظ رَقَبَه در انسان. وشاید به همین معنا باشد: «رُوحِی لَک الْفِدَاءُ» و«جِئْتُک بِرُوحِی». در فارسی نیز استعمال در جان می شود واز آن، اعم از جان وبدن؛ بلکه گاهی خصوص بدن، اراده می شود، مثل این شعر:

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم * * * صانع خدایی که این وجود آورد بیرون از عدم

کلام تحقیقی یکی از اساتید بزرگ علم وادب
برای اینکه این موضوع کاملاً روشن شود، کلام علاّمه شهیر حاج میرزا ابوالفضل تهرانی (م. ۱۳۱۶ ق.) را که در علوم عقلی ونقلی استاد واز مفاخر فن ادب وشعر ولغت وبلاغت، وممدوح شاعر بزرگ سید حیدر حلّی، وسید محمّد سعید حبوبی (قدس سره) بوده است، نقل می کنیم.
این مرد ادیب دانشمند می فرماید: گاه روح را به علاقه حالّ ومحلّ یا ملابست به معنای جسم با روح استعمال می کنند، چنانچه عرب فعلاً می گویند: «شالَ رُوحُهُ» یا می گویند: «جَرُحَ رُوحُهُ». در عراق وحجاز، این استعمالات متعارف است که می گویند: جانش را پوشید یا جانش زخم شده واین علاقه ای صحیح واستعمالی است فصیح، وعبارت دعای ندبه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَی سَمَائِک» منزّل بر این است؛ چون ضرورت قائم است بر معراج جسمانی وبرهان نیز مساعد اوست، چنانچه در جای خود مقرر شده است(۶۰).
ایشان پس از تحقیقاتی در شرح این جمله از زیارت عاشورا «اَلسَّلَامُ عَلَیک وَعَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک» در بیان اینکه مراد از ارواح، همه اصحاب باوفای حضرت مولانا ابی عبدالله(ع) می باشد، می فرماید:
نسبت حلول واناخه به آنها به چند اعتبار جایز ودر نظر صحیح می آید: یکی اینکه مراد از ارواح، همان اجسام مقدّس وطاهر باشد. چنانچه اشاره شد که روح به این معنا استعمال می شود، وچون اصحاب آن جناب، البتّه حیات جاودانی دارند که قدرمتیقّن ومصداق حقیقی از مقتول فی سبیل الله اند وخدای تعالی می فرماید:
﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ الله أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ﴾(۶۱)؛
«هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند، بلکه زنده اند، ونزد پروردگارشان روزی داده می شوند».
پس اطلاق روح واراده این اجسام مکرّمه مانعی ندارد، ومؤید این وجه است فقره زیارت جابر که: «المُنِیخَةُ بِقَبْرِ أَبِی عَبْدِ اللهِ» گفته است. بنابراین مراد از رحل وفنا، همان قبر وحائر است که شیخ مفید+ در کتاب الارشاد می فرماید: ما شک نداریم که اصحاب آن جناب از حائر بیرون نیستند، اگرچه خصوصیات قبور آنها را ندانیم، وقبر حضرت عباس(ع) اگرچه دور است؛ ولی داخل در فِنا ورحل سیدالشهداء(ع) است(۶۲). وشاید مراد، همان حلول جسمانی در ایام حیات باشد که در رحل آن حضرت نازل شدند وبه ساحت او بار انداختند، واین معنا با ظاهر رحل وفنا انسب واقرب است وعبارت زیارت اقبال، شاهد این احتمال می شود(۶۳).
وحاصل وخلاصه جواب این است که: این جمله طبق نسخه های صحیح خطی «وَعَرَجْتَ بِهِ» است وامّا نسخه «بِرُوحِهِ» هم غیرثابت وبلکه به فرمایش محدّث نوری تحریف شده است، وهم با این بیانات دقیق ادبی صاحب شفاء الصدور، هیچ شبهه ای باقی نمی ماند که مراد از روح در این جمله، جسم با روح است وبا ادلّه معراج جسمانی کاملاً قابل جمع وسازگار است وبه هرحال، از این راه خللی به صحّت دعا وارد نمی شود.
ومخفی نماند که در بیان مراد از این جمله، علاّمه متبحر سید صدرالدین محمّد حسنی طباطبائی وجه دقیق دیگری را در شرح دعای ندبه فرموده است که چون بیش از این، اطاله کلام را مناسب ندیدیم، از نقل آن صرف نظر شد. کسانی که بخواهند به شرح دعای ندبه ایشان مراجعه نمایند(۶۴).
۵. دعای ندبه وامکان انتساب آن به ائمّه (علیهم السلام)
یکی از پرسش ها یا ایراداتی که به دعای ندبه شده، این است که: چگونه ممکن است این دعا منسوب به یکی از امامان باشد که همه عاقل وکامل بودند؟ چگونه بااینکه هنوز امام زمان(ع) به دنیا نیامده بود، در این دعا به او می گویند:
«لَیتَ شِعْرِی أَینَ اسْتَقَرَّتْ بِک النَّوَی، أَمْ أَی أَرْضٍ تُقِلُّک أَوْ ثَرَی؟! أَبِرَضْوَی أَنْتَ أَوْ ذِی طُوَی؟... بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیبٍ لَمْ یخْلُ مِنَّا»(۶۵).
«ای کاش می دانستم در کدام زمین قرار داری، آیا در کوه رضوایی یا غیر آن یا در سرزمین ذی طوی هستی؟ جانم فدای تو آن امامی که از چشم ها پنهانی اما از ما دور نیستی».
آیا معقول است امام ششم یا دهم یا هر امام دیگر، به نواده اش که هنوز به دنیا نیامده وغایب نشده، بگوید: تو کجایی؟ واگر بگویند: امام زمان(ع) خودش برای خود، این دعا را خوانده واز فراق خود ناله کرده، آن هم معقول نیست که آن حضرت جای خودش را نداند....
جواب: اوّلاً: سبحان الله! مگر کسی گفته است که امامان گذشته این دعا را می خوانده اند وامام ششم یا دهم به حضرت صاحب الزمان(ع) این خطابات را فرموده یا خود امام زمان(ع) به خودشان خطاب فرموده واز فراق خود ناله وندبه کرده اند.
علاّمه مجلسی می فرماید: این دعا به سند معتبر از امام جعفر صادق(ع) منقول است که فرمودند: «مستحب است این دعا را در چهار عید بخوانند»(۶۶). از کجای فرمایش او، وهمچنین از کجای سخنان سید بن طاووس وشیخ محمّد بن مشهدی ومحمّد بن علی بن ابی قرّه وبزوفری استفاده می شود که ائمّه(علیهم السلام) آن را می خوانده اند یا امام زمان(ع) خودشان برای خود آن را خوانده اند.
از فرمایش این بزرگان، بیش از این استفاده نمی شود که دستورالعمل است برای مؤمنانی که در عصر غیبت زندگی می کنند، این دعا را در اعیاد اربعه بخوانند. این چه ربطی دارد به اینکه ائمه هدی(علیهم السلام) هم این دعا را می خوانده یا نمی خوانده اند؟
ثانیاً: مخاطب قراردادن کسی که هنوز به دنیا نیامده ومعلوم است که به دنیا می آید ونور وحقیقت وجود او آفریده شده، اگرچه هنوز به این بدن عنصری تعلق نیافته؛ ولی از کسانی که با آن عوالم ارتباط دارند، چه مانعی دارد؟ مگر نه برحسب قرآن مجید در سوره اعراف خداوند به بنی آدم در حالی که هنوز وجود پیدا نکرده بودند، خطاب فرموده است(۶۷)، یا اگر بعضی وجود داشتند، این خطابات که عامّ است؛ مثل: یا «بنی آدم!» شامل همه معدومین وموجودین است.
ثالثاً: این دعا، دعای ندبه است ودر مقام ندبه، مجازاً این گونه خطابات بجا وموافق با ذوق است. گوینده خود را مانند یکی از کسانی که در دوره غیبت زندگی می کنند ودر آتش فِراق وهجران ولی عصر(ع) می سوزند واز ستمگران، ستم وجفا می بینند، فرض می کند واین خطابات را می نماید وبرای آن دوران وآن روزگار وآن سختی ها وامتحانات که جلو می آید، ندبه می کند، نه اینکه واقعاً بخواهد جای امام زمان(ع) را پیدا کند.
این گونه خطابات در آثار ادبی بسیار است که غایب را حاضر وبعید را قریب وموجود نشده را موجود می شمارند؛ بلکه به زمان ومکان وغیر ذوی العقول خطاب می کنند واحساسات خود را اظهار یا آتش درونی را خاموش وناراحتی ها وآلام روحی را تخفیف می دهند.
غرض این جمله ها، همه تعلیم ندبه وابراز علاقه به ولی عصر واظهار حالت انتظار است.
پس هیچ مانعی ندارد وخلاف ذوق وعقل نیست، اگر امامان گذشته هم این دعای ندبه را خوانده باشند ویا اینکه خود حضرت صاحب الزمان(ع) آن را تعلیم فرموده باشد. باوجوداینکه قبلاً گفتیم، در هیچ یک از مدارک ومصادر این دعا دیده نشده که یکی از امامان یا خود ولی عصر(علیهم السلام) آن را خوانده باشند.
بله، در روایات دیگر از بعضی ائمه(علیهم السلام) خطاب به آن حضرت ودعا برای ایشان روایت شده است؛ مثل روایت سُدیر صیرفی که قبلاً نقل کردیم ومثل دعای امام زین العابدین(ع) برای آن حضرت در دعای عرفه، ومثل دعایی که در تعقیب نماز ظهر از امام صادق(ع) روایت شده است، از عباد بن محمّد مداینی که گفت: در مدینه به حضور امام جعفر صادق(ع) شرفیاب شدم، هنگامی که از نماز ظهر فراغت یافته، دست های مبارک را به سوی آسمان بلند کرده وعرض می کرد:
«أَی سَامِعَ کلِّ صَوْتٍ! أَی جَامِعَ کلِّ فَوْتٍ! أَی بَارِئَ کُلِّ نَفْسٍ بَعْدَ الْمَوْتِ! أَی بَاعِثُ! أَی وَارِثُ! أَی سَیدَ السَّادَةِ! أَی إِلَهَ الْآلِهَةِ! أَی جَبَّارَ الْجَبَابِرَةِ! أَی مَلِک الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ! أَی رَبَّ الْأَرْبَابِ! أَی مَلِک الْمُلُوک! أَی بَطَّاشُ! أَی ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ! أَی فَعَّالاً لِمَا یرِیدُ! أَی مُحْصِی عَدَدِ الْأَنْفَاسِ وَنَقلِ الْأَقْدَامِ! أَی مَنِ السِّرُّ عِنْدَهُ عَلَانِیةٌ! أَی مُبْدِئُ! أَی مُعِیدُ! أَسْأَلُکَ بِحَقِّک عَلَی خِیرَتِک مِنْ خَلْقِک وَبِحَقِّهِمِ الَّذِی أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلَی نَفْسِک أَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّد وَأَهْلِ بَیتِهِ، وَأَنْ تَمُنَّ عَلَی السّاعَةَ بِفَکاک رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ. وَأَنْجِزْ لِوَلِیک الدَّاعِی إِلَیک بِإِذْنِک، وَأَمینِک فِی خَلْقِک، وَعَینِک فِی عِبَادِک، وَحُجَّتِک عَلَی خَلْقِک عَلَیهِ صَلَوَاتُک وَبَرَکاتُک وَعْدَهُ. اللهمَّ أَیدْهُ بِنَصْرِک وَانْصُرْ عَبْدَک، وَقَوِّ أَصْحَابَک بِهِ وَصَبِّرْهُمْ وَافْتَحْ لَهُمْ مِنْ لَدُنْک سُلْطَاناً نَصِیراً، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَأَمْکنْهُ مِنْ أَعْدَائِک وَأَعْدَاءِ رَسُولِک، یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ»(۶۸)؛
«ای شنونده هر صدا! ای جمع کننده هر فوت! ای آفریننده نفوس بعد از موت! ای برانگیزنده! ای ارث برنده! ای آقای آقایان!... سؤال می کنم تو را به حقّ تو بر برگزیدگانت از خلق تو وبه حقی که برای ایشان بر خودت واجب کردی، که درود فرستی بر محمّد واهل بیت او، واینکه منّت گذاری بر من در این ساعت به آزادی ام از آتش ووفا کن از برای ولی خودت که دعوت کننده به سوی تو، به اذن توست وامین تو در خلق تو وعین ودیده تو در بندگان تو بر خلق توست - بر او باد صلوات وبرکات تو - که وعده دادی او را. خدایا تأیید کن او را به نصرت خودت ویاری کن بنده ات را ونیرو بده به وسیله او اصحابت را وشکیبا گردان ایشان را وفتح کن برای ایشان از نزد خودت سلطنت واستیلای یاری کننده ای را (یا یاری شده) ونزدیک ساز فرج او را ومسلّط ساز او را بر دشمنان خودت ودشمنان پیغمبرت. ای رحم کننده ترین رحم کنندگان».
عباد بن محمّد (که این دعاها را شنید) عرض کرد: آیا برای خود دعا کردی فدایت شوم؟ فرمود:
«دَعَوْتُ لِنُورِ آلِ مُحَمَّدٍ وَسَابِقِهِمْ (سَائِقِهِمْ) وَالْمُنْتَقِمِ بِأَمْرِ اللهِ مِنْ أَعْدَائِهِمْ»؛
«برای نور آل محمّد وسابق ایشان وانتقام گیرنده به امر خدا از دشمنانشان دعا کردم».
سپس راوی خبر، از علایم ظهور آن حضرت پرسید وجواب شنید(۶۹) واین روایت را که از آن استفاده می شود مراد از ولی مطلق در لسان ائمه(علیهم السلام) حضرت صاحب الزمان(ع) است، جمعی از علما - مانند شیخ طوسی در مصباح المتهجد - روایت کرده اند(۷۰).
۶. دعای ندبه وبدعت
اگر کسی بگوید: دعای ندبه بدعت است وبعد از رسول خدا وائمه هدی(علیهم السلام) پیدا شده وبه ایشان بسته شده وکسانی که مهدیه می سازند ودعای ندبه برای عوام می خوانند ومردم را سگ امام زمان کرده وعوعو می کنند، اهل بدعت ودشمن امامند. آیا زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) مهدیه یا زینبیه ویا خانقاه وصومعه در اسلام بوده وآیا شرافت مؤمن سگ شدن است ویا آدم حقیقی شدن؟
جوابش این است که: بدعت، واردکردن کار وروشی است از پیش خود در برنامه های شرعیه، که نه بالخصوص از پیغمبر وائمه(علیهم السلام) درباره آن دستوری صادر شده ونه عموم یا اطلاق دستورات واوامر آن بزرگواران شامل آن باشد ولی دعای ندبه:
اوّلاً: چنان که گفته شد بالخصوص وارد شده واطمینان به صدورش هست وهیچ کس از پیش خود آن را نیاورده ولااقل کسانی که می خوانند اطمینان به صدور آن دارند.
ثانیاً: به واسطه آنکه متضمّن حمد وسپاس خدا بر قضاوقدر او وذکر فضایل ومناقب ومصائب اهل بیت(علیهم السلام) است، عمومات دعا وحمد وذکر فضایل ومناقب ومصائب شامل آن می شود.
ثالثاً: این دعای ندبه را اگر شخص از پیش خود هم انشا کند وبخواند، بدعت نیست، مثل اینکه خطبه یا قصیده ای مشتمل بر این مطالب انشا کند ومانند «دوازده امام خواجه» آن را برای مردم بخواند، یا مردم آن را بخوانند. این نه خلاف سنّت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است ونه بدعت ونه واردکردن چیزی است در دین. این همان اجرای تعالیم وبرنامه های دین است که به حسب صور ومصادیق ومظاهر، مختلف می شود.
وامّا ساختن مهدیه ومنتظریه وقائمیه نیز بدعت نیست مانند حسینیه(۷۱)؛ زیرا اگر ما برای ذکر فضایل ومناقب، خانه ای بسازیم وآنجا را «دارالفضایل» بنامیم، یا برای قرائت قرآن وتعلیم تجوید خانه ای به نام «دارالقرائة» یا «دارالحفّاظ» بنا کنیم، یا برای تعلّم وآموزش علوم اسلامی وفقه وتفسیر وحدیث، خانه دیگر واسم آن را «مدرسه» بگذاریم، یا برای مطالعه وقرائت کتب «دارالکتب» یا «کتابخانه» درست کنیم، یا برای رسیدگی به حال فقرا ومستمندان وجمع آوری اعانه، محلی به نام خانه نیکوکاری بسازیم یا «دارالایتام» یا «پرورشگاه» یا «بیمارستان» یا «زایشگاه»- قربة الی الله تعالی - تأسیس کنیم همه مشروع واجرای دستورات اسلام وبرنامه های دین واطاعت اوامر:
﴿وَتَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی﴾(۷۲)؛
«همکاری ومعاونت کنید بر نیکی وپرهیزکاری».
﴿وَلْتَکنْ مِنْکمْ أُمَّةٌ یدْعُونَ إِلَی الْخَیرِ وَیأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ﴾(۷۳)؛
«وباید بوده باشد از شما گروهی که می خوانند به سوی خیر، وامر می کنند به معروف ونهی می کنند از منکر».
﴿إِنَّ الله یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ﴾(۷۴)؛
«به درستی که خدا به عدل واحسان فرمان می دهد».
واوامر دیگر است.
مجرد اینکه در عصر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این بناها نبوده، دلیل بدعت نمی شود.
بله! اگر غرض کسی از این بناها، ایجاد تفرقه بین مسلمانان وتشعّب ودودستگی واغراض شخصی وفردی وهم چشمی ورقابت وسوء استفاده وجاه طلبی باشد، البته مذموم است، واگر به قصد منصرف ساختن مسلمانان از مساجد وایجاد مابه الامتیاز مذهبی واجرای برنامه های غیرمشترک وغیروارد وخواندن اوراد واذکاری که نرسیده (مثل ذکر جبرئیلیه یا یونسیه به عدد مخصوص وامثال آن) محلی مثل خانقاه بسازد، بدعت وضلالت است.
این دو جهت را نباید باهم اشتباه کرد، وباید متوجّه بود که دارالحفاظ ودارالضیافة ودارالمعلمین یا دارالوعاظ یا حسینیه ومهدیه، با خانقاه وصومعه خیلی فرق دارد. اینجا (خانقاه) مرکز یک فرقه خاصّ ودسته ای است که ملتزم به طریقه مخصوص وشیخ وپیرو ومرشد وسلسله ای شده اند که از شرع نرسیده است وآنجا یک مرکز آزاد برای همه وبدون قیدوشرط است.
مع ذلک چون مقام، مقام بیان حقیقت است، تذکر می دهم که حفظ مرکزیت مساجد - که خانه خدا وخانه عموم مسلمانان است - لازم است وهمه باید باهم در عمران مساجد به جماعات ومجالس دعا ووعظ وتبلیغ وقرائت قرآن وغیر اینها همکاری کنند تا باشکوه ترین اجتماعات دینی در مساجد تشکیل شود وقدر ومنزلت مسجد محفوظ بماند. واگر این مؤسسات را هم به نام آن حضرت در مسجد قرار دهند یا رواقی از رواق های مسجد را به این عنوان بنامند، یا آنکه مدارس ومراکز تبلیغی تأسیس کنند وبه نام جامع المهدی یا مسجد المهدی یا رواق صاحب الامر، یا مدرسةالمهدی ومکتبة المهدی بنامند، ودر موقع خواندن دعای ندبه یا کمیل یا ادعیه دیگر از آنجا استفاده کنند، مناسب تر وبا نظر مبارک خود آن حضرت موافق تر است، به علاوه در تأسیس این اماکن، وضع محیط ها ومساجد ومناسبت ها را هم باید در نظر گرفت.
امّا اینکه نوشته شده: بعضی خود یا دیگران را سگ امام می شمارند وشرافت مؤمن به این است که آدم حقیقی باشد نه سگ.
جواب این است که: هیچ کس نمی گوید مؤمن سگ است، واین عبارات که من سگ درگاه خدا یا سگ در خانه پیغمبر یا امام هستم، معنایش این نیست که من سگ هستم. این الفاظ معنای لطیف ودل پسندی دارد که خودبه خود در ذهن شنونده وارد می شود ولذا کسی جز شما به گوینده آن اعتراض نمی کند که چرا خود را سگ خواندی وچرا دروغ گفتی. غرض این است که همان گونه که سگ در خانه صاحبش را رها نمی کند واگر او را براند ودور کند به جای دیگر روی نمی آورد ووفا وحق شناسی دارد وپاس احترام ولی نعمت خود را نگاه می دارد واز صاحبش وخانه اش دفاع می کند وعنایت کم ولقمه نان صاحبش را بر سفره های چرب دیگران برمی گزیند، من هم بر سر کوی شما مقیم شده ودر خانه شما را رها نمی کنم، وبه پاسبانی منزل محبوب ومراد خود افتخار می کنم.
این تعبیر بسیار عرف پسند وشیرین وعاطفی ومهیج است ودر اشعار شعرا واهل ذوق عرب وعجم، بسیار است که در درگاه خدا، یا پیغمبر یا امام، حقیرانه خود را سگ می شمارند؛ مانند این اشعار:

لقمه نانی به این سگ کن عطا * * * کم نگردد از عطایت ای خدا
شاها چو تو را سگی بباید * * * گر من بُدم آن سگِ تو شاید
هستم سگکی ز حبس جسته * * * بر شاخ گل هوات بسته
از مدح تو با قلاده زر * * * زنجیر وفا به حلقم اندر
خود را به قبول رایگانت * * * بستم به طویله سگانت
افکن نظری بر این سگ خویش * * * سنگم مزن ومرانم از پیش
من سگ اصحاب کهفم بر در پاکان مقیم * * * نیم نانی می رسد تا نیم جانی در تن است

واین ضعیف هم در منظومه مناجات علی(ع) خطاب به آن حضرت عرض کرده ام:

بسته سنبل گیسوی توام * * * فخرم این بس که سگ کوی توام

نابغه علم وادب وافتخار جامعه شیعه واسلام، شیخ بهاءالدین عاملی برای کسی مثل شاه عباس کبیر از بین تمام القاب شاهانه این لقب را برگزیده ودر آغاز کتاب جامع عباسی چنین می فرماید:
«چون توجّه خاطر ملکوت ناظر اشرف اقدس، کلب آستان علی بن ابی طالب(ع)، شاه عباس الحسینی الموسوی... »(۷۵).
به نظر ما این جمله «کلب آستان علی بن ابی طالب(ع)» برای معرفی شاه عباس کبیر از تمام القاب نفرت انگیز وپر از مبالغه ای که برای شاهان صفوی وسلاطین دیگر گفته شده، دلپذیرتر وارزنده تر وجذاب تر است ولطفی که در این جمله به کار رفته در هیچ یک از عناوینی که در ابتدای کتاب ها برای پادشاهان نوشته شده، وجود ندارد.
هم اکنون از تاریخ وفات عضد الدوله دیلمی قریب یک هزاروبیست سال می گذرد، واین افتخار درضمن مفاخر او در کتاب ها نوشته می شود که در روی سنگ قبر او در نجف اشرف، در جوار مرقد مطهر مولای متقیان علی(ع) این آیه نوشته شده:
﴿وَکلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالْوَصِیدِ﴾(۷۶)؛
«وسگ آنها دست های خود را بر دهانه غار گشوده بود».
مع ذلک، ما نمی گوییم: گویندگان همه این گونه الفاظ را در هر مجلس ومنبر، یا در هر شعر وقصیده تکرار کنند وازطریق بلاغت وتکلم به مقتضای حال بیرون روند.
۷. دعای ندبه وآیه: «واجعل لی لسان صدق فی الآخرین»
﴿وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ﴾(۷۷)
ایراد دیگری به متن دعای ندبه شده است که: این جمله که راجع به حضرت ابراهیم(ع) می گوید:
«وَسَأَلَک لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذَلِک عَلِیاً»(۷۸).
با قرآن مخالف است، یعنی حضرت ابراهیم(ع) از تو سؤال کرد برای او زبان راستی قرار دهی در آیندگان، پس اجابت کردی او را وقرار دادی آن را علی واین افترا به قرآن وحضرت ابراهیم(ع) است؛ زیرا حضرت ابراهیم(ع)، چنان که در قرآن، آیه ۸۴ سوره شعراء گفته:
﴿وَاجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ﴾ ومقصود او این بوده است که آیندگان از امم درباره او خوش گفتار باشند ودروغ به او نبندند وتهمت هایی که به حضرت داوود وسلیمان وعیسی(علیهم السلام) زدند به او نزنند وخدا او را اجابت کرده وتمام امّت ها، چه یهود وچه نصاری وچه مسلمین، به حضرت ابراهیم(ع) خوش بین واو را قبول دارند، واو را بت شکن می دانند واین تناسبی با جمله «وَجَعَلْتَ ذَلِک عَلِیاً» ندارد. خدا در کجای قرآن حضرت ابراهیم(ع) یا مقصود او را علی قرار داد؟ اصلاً «او را علی قرار دادی» معنا ندارد. بله مقصود از «عَلِیاً» در سوره مریم ارتفاع وبلندی است برای گفتار تمام انبیا.
جواب: این جمله دعای ندبه از قرآن اقتباس شده ودلیل بر قوّت متن آن است. شما در آیه ۴۹ و۵۰ سوره مریم وآیه ۸۳ و۸۴ سوره شعراء دقت کنید وببینید دعای ندبه با این لطف تعبیر چگونه مضمون این آیات را بیان می کند وقرآن ودعای ندبه هر دو یک حقیقت را می پرورانند وهیچ گونه مخالفتی باهم ندارند.
در آیه ۸۳ و۸۴ سوره شعراء ، از حضرت ابراهیم(ع) نقل می فرماید که این گونه از خدا مسئلت کرد:
﴿رَبِّ هَبْ لِی حُکماً وأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ * واجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ﴾؛
«پروردگارا به من علم ودانش ببخش ومرا به صالحان ملحق کن، وبرای من زبان راستی در آیندگان قرار ده».
ودر آیات ۴۹ و۵۰ سوره مریم می فرماید:
﴿فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَا یعْبُدُونَ مِن دُونِ الله وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیعْقُوبَ وَکلّاً جَعَلْنَا نَبِیاً * وَوَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیاً﴾؛
«چون ابراهیم از آنها وآنچه که غیر از خدا می پرستیدند کناره گیری کرد، اسحاق ویعقوب را به او بخشیدیم وهمه را نبی گردانیدیم واز رحمت خودمان به آنها بخشیدیم وبرای ایشان (یعقوب واسحاق وابراهیم) لسان صدق علی قرار دادیم».
حال ملاحظه فرمایید جمله ای که در دعای ندبه است، مضمون همین آیات است وهیچ مخالفتی با قرآن در آن تصور نمی شود.
شما چطور این جمله را با قرآن مخالف می گیرید؟ برحسب این آیات، نه سؤال حضرت ابراهیم(ع) از خدا قابل انکار است ونه اجابت خدا، شما می گویید مقصود از «عَلِیاً» در سوره مریم ارتفاع وبلندی برای گفتار تمام انبیاست، تا این دو آیه را از هم جدا کنید. چرا ضمیر «لَهُمْ» را به مرجعی که باید طبق سیاق کلام به آن ارجاع داد، ارجاع نمی دهید؟
چرا قرآن را مطابق میل خودتان تفسیر می کنید وجمله دعا را به نحو دیگر معنا می نمایید، تا مخالفت درست شود ودلیل بر بی اعتباری دعای ندبه بتراشید، وجمله ای را که حقّاً دلیل اعتبار دعاست دلیل بی اعتباری آن قرار می دهید؟
عجیب است؛ شما بفرمایید: مراد از این آیات قرآن این است که ابراهیم(ع) از خدا خواست که ذکر نیک او در بین امم باقی ونام نیکش بر زبان ها جاری باشد وخدا هم این دعا را مستجاب گردانید ونام نیک او را بلند، واسم وآوازه او را علی قرار داد واین جمله دعا را هم به همین معنا حمل کنید، و«وَجَعَلْتَ ذَلِک عَلِیاً» را چنان که در آیه ﴿لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیاً﴾ به معنای علی نگفتید، در جمله دعا هم نگویید، مختارید. امّا چرا قرآن را به یک نحو معنا می کنید ودعای ندبه را نحو دیگر، وبعد می گویید: دعا با قرآن مخالف است؟!
چرا می گویید: ﴿جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْق عَلِیاً﴾ که امتیازی برای حضرت ابراهیم واسحاق ویعقوب(علیهم السلام) در بین انبیای گذشته است، ارتفاع وبلندی گفتار تمام انبیا است، وآیه را برخلاف ظاهرش تفسیر می کنید؟ به علاوه اگر هم مربوط به تمام انبیا باشد، چه اشکالی دارد که اعلام اجابت دعای حضرت ابراهیم(ع) نیز در اینجا مراد باشد؟ مگر دعای ابراهیم(ع) نباید مستجاب شود؟
به هرحال یا به این نحو بگویید، یا به تفسیر مراجعه کنید واحادیث وروایات اهل بیت (علیهم السلام) را در تفسیر قرآن بپذیرید وروایت علی بن ابراهیم قمی، از پدرش ابراهیم بن هاشم، از حضرت امام حسن عسکری(ع) را ملاحظه کنید که امام(ع) می فرماید: ﴿وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیاً﴾ یعنی امیرالمؤمنین(ع)(۷۹).
اگر این حدیث را در تفسیر آیه مستند قرار دهیم که طبق احادیث متواتره «ثقلین» و«امان» و«سفینه» وغیر اینها، باید همین حدیث را مستند تفسیر قرار بدهیم، باز هم آیه وجمله دعا باهم مطابق وموافقند، وباز هم این جمله چون موافق با قرآن وتفسیر آن می شود، بر اعتبار دعا می افزاید.
پس معلوم شد که به هر نحو در تفسیر آیه بگوییم، این موضوع تأیید می شود که این جمله دعا از کتاب خدا اخذ شده وبا قرآن مجید موافق است.
۸. قرآن مجید وجمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک»
اشکال دیگری که به متن دعای ندبه کرده اند این است که جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک»(۸۰) که می گوید پیغمبر را داخل کردی به تمام مشرق ها ومغرب ها، با آیه اوّل سوره اسراء مخالف است؛ زیرا خدا در این آیه می فرماید:
﴿سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی﴾(۸۱)؛
یعنی «منزّه است خدایی که سیر داد بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی»، نه تمام مشرق ها ومغرب ها وثانیاً زمین، مشرق ها ومغرب ها دارد؛ امّا برای خدا مشرق ها ومغرب ها نیست؛ زیرا خدا همه جا هست ومکان ندارد. گوینده دعای ندبه خدا را در وسط مشرق ها ومغرب ها قرار داده است.
جواب از این اشکال این است که:
اوّلاً: لفظ مشارق ومغارب در این مقامات، صریح در اینکه مراد تمام مشارق ومغارب است، نیست. مثل اینکه می گوییم: فلانی سفر دریا کرده وحیوانات دریایی را دیده یا به فلان شهر رفت ومردم آن شهر را دید، یا مناظر فلان قارّه را تماشا کرد، یا مملکت شما را دید، که غرض این است که از این نقاط دیدن کرده واز وضع فلان شهر یا مناظر فلان قاره یا اوضاع فلان مملکت بااطّلاع است. در این جمله نیز ممکن است مراد این باشد که خدا آن حضرت را در مشارق ومغارب وارد گردانید. بله البته باید به قدری باشد که این اطلاق که معرض توهّم تمام افراد است، حُسن استعمال داشته باشد.
ثانیاً: این مشارق ومغارب، مشارق ومغارب زمین نیست؛ زیرا مردم دیگر هم این مشارق ومغارب را کم وبیش دیده اند وامتیازی برای رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نمی شود، بلکه مراد از این مشارق ومغارب، مشارق ومغارب کرات وستارگان وشموس وکهکشان ها وعوالمی است که پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را خدا بر آنها سیر داد وامکان دارد که مراد هم مشارق ومغارب تمام آنها باشد؛ زیرا با اعجاز، همان طور که سیردادن آن حضرت به اکثر این مشارق ومغارب امکان پذیر است، به تمام آنها نیز امکان دارد.
بنابراین، اگر مراد از «إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» در آیه شریفه بیت المقدس باشد، با این جمله از دعای ندبه «وَأَوْطَأتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک» منافات ندارد؛ زیرا این جمله به ادامه جریان معراج بعد از مسجدالاقصی اشاره می کند، وآیات واخبار دیگر را شرح می دهد. واگر مراد از «مسجدالاقصی» در آسمان باشد(۸۲) که خدا پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را به آنجا سیر داد، پس سیر به مشارق ومغارب کرات دیگر برای آن حضرت حاصل شد واین جمله موافق با مضمون همین آیه نیز هست.
به هرحال وبه هر نحو که آیه تفسیر شود، به هیچ وجه دلالت بر عدم ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به مشارق ومغارب ندارد ومخالفتی بین دعا وقرآن از این نظر فرض نمی شود.
وامّا جواب اشکال دوم: اگر کسی اندک ذوق وآشنایی به ادب ولسان عرب وعجم داشته باشد، می داند معنای این اضافه این نیست که خدا هم دارای مشرق ها ومغرب ها است، بلکه مقصود از این اضافه، اضافه شیء است به مالک وصاحب ومربّی وصانع وخالقش، مثل اینکه می گوییم: «سَمَاؤُک وَأَرْضُک وَبَحْرُک وَبَرُّک»؛ یعنی آسمان وزمین تو وبرّ وبحر تو. این معنایش این نیست که ذات خدا آسمان وزمین، دریا وخشکی دارد، یا اینکه آسمان وزمین وبرّ وبحر مکان خداست، بلکه معنایش این است که او مالک وصاحب اختیار وخالق آنهاست. مشارق ومغارب هم چون از آیات خداست، به خدا اضافه می شود؛ زیرا او جاعل وقراردهنده نظام مشارق ومغارب وپدیدآورنده همه است، واگر کسی این معنا را که بر ذوق هیچ کس حتی عوام هم پوشیده نیست، ملتفت نشود واقعاً جای تعجب است.
یک نکته راجع به قرآن
این جمله «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَک وَمَغَارِبَک» هم، جمله ای است که از قرآن اقتباس شده، از آیه:
﴿رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَینَهُمَا وَرَبُّ الْمَشَارِقِ﴾(۸۳)؛
«پروردگار آسمان ها وزمین وآنچه میان آنها است وپروردگار مشرق ها».
ونیز آیه:
﴿فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ﴾(۸۴)؛
«پس سوگند به پروردگار مشرق ها ومغرب ها».
واین دو آیه وآیه:
﴿وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا﴾(۸۵)؛
«وبه ارث دادیم قومی را که استضعاف می شدند، مشرق های زمین ومغرب های آن».
از معجزات علمی قرآن شمرده شده است؛ زیرا بااینکه در عصر نزول قرآن، کرویت زمین وسایر کرات کشف نشده بود وزمین را ساکن ومرکز می دانستند، وبرای آن یک مشرق ومغرب حقیقی بیشتر تصور نمی کردند واز قارّه جدید اطلاع نداشتند، این آیات از مشارق ومغارب حقیقی زمین وکرات دیگر ومنظومه های شمسی خبر می دهد، واعلام می دارد که به طور دائم ومتوالی ومتعاقب به واسطه کرویت زمین وحرکت آن به دور خود، طلوع آفتاب بر هر نقطه ای از نقاط ارض، حقیقتاً مستلزم غروب آن از نقطه دیگر است تمام نقاط زمین، مشرق ومغرب حقیقی می شود.
درضمن، این آیات از نظام واحدی که در تمام این کرات واز مشارق ومغارب صدها میلیون کره ومنظومه وکهکشان برقرار است خبر می دهد ونیز خبر می دهد که پروردگار، وبه وجود آورنده این نظم محیرالعقول، خدای واحد یگانه است واین معانی در اخبار نیز مطرح شده واهل بیت رسالت(علیهم السلام) هم که مفسر قرآن هستند، از آن خبر داده اند(۸۶) که اینجا محل بیان تفصیلات آن نیست.
۹. دعای ندبه وعلم پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وامام (علیه السلام)
ایراد دیگری که شده است این است که در دعای ندبه می گوید:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا کانَ وَمَا یکونُ إِلَی انْقِضَاءِ خَلْقِک»؛
«علم آنچه بوده وخواهد بود را تا انقراض عالم به او سپردی».
درحالی که چند جای قرآن ضد این جمله است؛ در یک جا قرآن فرموده است:
﴿یسْئَلُونَک عَنِ السَّاعَةِ أَیانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّی﴾(۸۷)؛
«از تو درباره ی زمان رستاخیز سؤال می کنند، کی فرا می رسد؟ بگو: علمش فقط نزد پرورگار من است».
ودر آخر سوره لقمان می فرماید:
﴿إِنَّ الله عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وینَزِّلُ الْغَیثَ ویعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ ومَا تَدْرِی نَفْسٌ مَا ذَا تَکسِبُ غَداً ومَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَی أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ الله عَلِیمٌ خَبِیرٌ﴾(۸۸)؛
«همانا علم به ساعت (قیامت) نزد خداست، واو باران را فرو بارد واو آنچه در رحم های آبستن (نر وماده وزشت وزیبا) است می داند وهیچ کس نمی داند که فردا چه به دست می آورد وهیچ کس نمی داند که در کدام سرزمین مرگش فرا می رسد پس خدا به همه چیز خلایق عالم وآگاه است».
که علم این پنج چیز را خدا منحصر به خود قرار داده وحضرت امیر(ع) درخطبه ۱۲۸ نهج البلاغه، فرموده: این پنج چیز را نه پیغمبر می داند، ونه وصی او ودر سوره توبه فرموده است:
﴿وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ﴾(۸۹)؛
«از اهل مدینه گروهی سخت بر نفاق پای بندند تو آنها را نمی شناسی ولی ما آنها را می شناسیم».
ودر سوره مطففین فرموده است:
﴿وَمَا أَدْرَیک مَا سِجِّینٌ﴾(۹۰)؛
«تو چه می دانی که سجین چیست؟».
﴿وَمَا أَدْرَیک مَا عِلِّیونَ﴾(۹۱)؛
«وتو چه می دانی که علیّون چیست؟».
ودر سوره احقاف فرموده است:
﴿وَمَا أَدْرِی مَا یفْعَلُ بِی وَلَا بِکمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یوحَی إلی﴾(۹۲)؛
«بگو نمی دانم با من وشما چه خواهد شد، من پیروی نمی کنم مگر آنچه به من وحی شود».
ودر سوره اسراء فرموده است:
﴿وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً﴾(۹۳)؛
«عطا نشد به شما مگر کمی از علم».
ودر تفسیر آیه ۲۴ سوره کهف وارد شده که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) سؤالی کردند وفرمود: جواب می دهم، ولی ان شاء الله نگفت، پس تا چهل روز وحی نیامد، ورسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ندانست جواب گوید.
پس اگر علم «ما کان وما یکون» داشت، جواب می داد، پس این جمله از دعای ندبه ضدّقرآن است.
جواب:
این جمله، در روایات بسیار، به همین لفظ یا مانند آن وارد شده ومی توان نسبت به صدور آن دعوای تواتر اجمالی نمود، پس صدور این متن ودلالت آن بر اینکه پیغمبر وائمه (علیهم السلام) دارای علم «ما کان وما یکون» می باشند، قابل انکار نمی باشد ووجود آن در دعای ندبه، سبب ضعف آن نمی گردد.
در کتاب الکافی والوافی بابی است به این عنوان:
«بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) یعْلَمُونَ عِلْمَ مَا کانَ وَمَا یکونُ، وَأَنَّهُ لَا یخْفَی عَلَیهِمْ الشَّیءُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِمْ؛ «باب اینکه امامان (علیهم السلام) می دانند علم آنچه بوده وآنچه خواهد بود واینکه پنهان نمی گردد از ایشان چیزی، درود خدا بر ایشان».
علاوه بر ابواب دیگر وروایات زیاد، سایر کتب حدیث نیز همه، عنوان این باب را تأیید می کنند. واگرچه مسئله علم پیغمبر وامام، از مباحث مهم وپیچیده است، ولی اهل فن وکسانی که آشنا به علوم اهل بیت، وحدیث شناس می باشند، اطراف وجوانب آن را روشن ساخته ودر کتب حدیث وهمچنین کتاب هایی که بالخصوص در علم امام وحدود آن تألیف شده(۹۴) توهم تنافی بین روایات وظواهر بعضی از آیات قرآن رفع شده است، وچگونه می شود که این روایات که به صدورشان یقین داریم، اگر مخالف با قرآن باشند، از امام(علیه السلام) که اعلم مردم به علوم ومقاصد قرآن است صادر شده باشد.
مضافاً بر اینکه در همین پنج موردی که شما گمان کرده اید آیه دلالت بر عدم تعلق علم امام به آن دارد، به طورمسلّم در موارد بسیار، پیغمبر وائمه (علیهم السلام) خبر داده اند، وبلکه برحسب قرآن، از این موارد ملائکه وانبیا خبر داده وانبیای گذشته از انبیای آینده خبر داده اند وهمچنین علم آجال خلق در نزد ملک الموت است.
لذا باید گفت حتی آیه: ﴿إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ﴾(۹۵) باوجود این قرائن معلوم، این گونه ظهوری را که شما گمان می کنید ندارد.
پس در طرح پرسش در این موضوع باید سؤال از مفاد وتفسیر این آیات کرد به این بیان:
سؤال:
بااینکه به طورقطع ویقین، وبرحسب تواریخ مسلّم واحادیث معتبر بین اهل اسلام وآیات قرآن مجید، پیغمبران وملائکه وائمه (علیهم السلام) از موارد مذکور در همین آیه مانند:
﴿مَا فِی الْأَرْحَامِ﴾(۹۶)؛
«آنچه که در رَحِم ها است».
آجال وآینده اشخاص خبر داده اند، پس مراد از این آیه وسایر آیاتی که ظاهر آن، نفی علم غیب از غیرخدا واختصاص آن به خداوند متعال است، چیست؟ ومعنای اختصاص علم این امور به خدا- بااینکه به قول ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه(۹۷) -، در شرح خطبه ۱۲۶ که ایرادکننده به آن استشهاد کرده، خدا پیغمبرش را از حوادث آینده خبر داد، مانند اینکه فرمود:
«سَتَفْتَحُ مَکةَ»؛
«به زودی مکه را فتح خواهی کرد».
یا پیغمبر، وصی خود را از آینده وفردایش خبر داد مانند:
«سَتُقَاتِلُ النَّاکثِینَ»؛
«به زودی با پیمان شکنان جنگ خواهی کرد».
چه می باشد؟
جواب می دهیم: این آیات بر دو دسته هستند:
آیات دسته اول
آیاتی هستند که ظاهر آن به طور اجمال، اختصاص علم غیب به خداست که اطلاق یا عمومشان، مخصص ومقید شده است مانند آیه: ﴿إِنَّ الله عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ﴾(۹۸) وپس از این تخصیص که به حکم «اَلْقُرْآنُ یخَصِّصُ بَعْضُهُ بَعْضاً کمَا یفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً» مسلّم ومعتبر است، می گوییم:
تفسیر آیه به نحوی صحیح است که با آن علم ضروری بدیهی واخبار پنج گانه به موجب تاریخ وحوادث ووقایع کثیر ثابت ومحرز است وقابل انکار نیست وکتاب وسنّت هم آن را تأیید می کند، موافق باشد.
پس در تفسیر این آیات اگر نگوییم از آیات متشابه است، تفسیر
صحیح این است که با آنچه خارجاً وقوع یافته، موافق باشد واز ظاهر لفظ وکلام نیز عرفاً خارج نباشد.
واین به یکی از چند وجه ممکن است(۹۹):
وجه اوّل:
مراد از علم غیب مختص به ذات الوهیت، علم غیب ذاتی است که عین ذات او وقدیم است وبه افاضه واعطای کسی نیست ودر عرض آن علمی وعالمی فرض نمی شود ومراد از علم پیغمبر وامام (چه علم حضوری وچه علم حصولی اشائی باشد) آن علمی است که به طریق الهام یا وسایل دیگر، از جانب خدا به آنها اعطا شده است که فرق حقیقی بین علم معصوم، وهرکسی که به غیبی اطّلاع دارد - حتی خود ما هم که به بسیاری از غیب ها به وسیله قرآن واخبار پیغمبر وامام آگاهیم - با علم خدا همین است که علم ما ذاتی نیست وعین ذات نیست وحادث است وقدیم نیست، امّا علم خدا ذاتی وعین ذات وقدیم است وبه عبارت دیگر علم پیغمبر وامام، آخرین درجه علم ممکن است وعلم خدا علم واجب الوجود است واین وجه به طور کلی نسبت به تمام آیات - بدون آنکه نیازی باشد به تقیید اطلاق آنها به موارد پنج گانه - جاری است ومؤید این است آیه شریفه:
﴿عَالِمُ الْغَیبِ فَلَا یظْهِرُ عَلَی غَیبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یسْلُک مِنْ بَینِ یدَیهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً﴾(۱۰۰)؛
«خدا عالم غیب است واحدی را بر غیب خود مطّلع ننماید؛ مگر رسول مرتضی وبرگزیده را که از پیش رو واز پشت سر او نگهبان قرار داده است».
وهمچنین آیه:
﴿وَمَا کانَ الله لِیطْلِعَکمْ عَلَی الْغَیبِ وَلَکنَّ الله یجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشَاءُ﴾(۱۰۱)؛
«خدا شما را بر غیب مطّلع نمی گرداند ولیکن از پیغمبرانش هرکسی را که بخواهد برای اطّلاع بر آن برمی گزیند».
وجه دوم:
که پس از تقیید اطلاقات به این موارد پنج گانه گفته می شود، این است که علم خدا حضوری ذاتی وعین ذات، وعلم پیغمبر وامام نسبت به غیر موارد پنج گانه حضوری غیرذاتی ونسبت به موارد پنج گانه حصولی واشائی است.
وجه سوم:
اینکه مراد از این آیه این باشد که علم این موارد پنج گانه به طور عموم به نحوی که شامل تمام افراد وانواع ومجردات ومادیات باشد، اختصاص به خدا دارد، امّا برای ولی وامام تا حدودی که بر ما مشخص نیست نیز این علوم حاصل می شود وبه عبارت دیگر به طور نامحدود این علوم مختص به خداست وبرای پیغمبر وامام به طور محدود حاصل می شود وممکن است مؤید این وجه باشد، این آیه شریفه:
﴿الله یعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کلُّ أُنْثَی ومَا تَغِیضُ الْأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَکلُّ شَیءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ﴾(۱۰۲)؛
«خدا آنچه را که هر (جنس) ماده ای برمی دارد وآنچه را رحم ها می کاهد وآنچه را زیاد می سازد می داند وهمه چیز نزد او به اندازه است».
وجه چهارم:
اینکه نفی علم به موارد پنج گانه از غیرخدا بالذات است، یعنی هویت وذات غیر او حاجت محض وفقر مطلق است، پس منافات ندارد که بالعَرض وبه افاضه خدا این علوم را دارا شود.
وجه پنجم:
این است که مراد از اختصاص علم غیب به خدا این است که مصداق واقعی وحقیقی علم که از هیچ لحاظ جهلی در آن متصوّر نیست، علم خداست که ذاتی است وهویتش عین علم وعین حیات وعین قدرت وسایر صفات ذاتیه کمالیه است، چنان که مصداق واقعی حقیقی عالم نیز که نه زماناً ونه رتبةً ونه از حیث ذات، جهلی در او نیست خداست که تمام موجودات در ذات خود جاهل ومحتاج هستند وفقط او عالم بالذّات وغنی بالذات است. اگر آنی فیض او قطع شود، همه دانایان وهمه موجودات در جهل تام ونیستی مطلق سقوط می کنند:
﴿قُلْ أَرَءَیتُمْ إِنْ أَخَذَ الله سَمْعَکمْ وَأَبْصَارَکمْ وَخَتَمَ عَلَی قُلُوبِکمْ مَنْ إِلَهٌ غَیرُ الله یأْتِیکمْ بِهِ﴾(۱۰۳)؛
«بگو آیا می بینید شما، اگر بگیرد خدا گوش وچشم شما را ومهر زند بر دل های شما، کیست خدایی غیر الله که بیاورد برای شما آن را؟».
تمام موجودات، یا با وسایل وآلات مادی وجسمی، یا توسط وسایل غیرمادی مثل الهام وغیر آن، عالم می شوند؛ ولی خداوند متعال بالذات وبدون هیچ وسیله ای عالم وداناست، پس نفی علم از ممکنات - با قطع نظر از آلات وجوارح ووسائط ووسایل - صحیح است وممکن است بگوییم: «اَلْإِنْسَانُ لَیسَ بِعَالِمٍ» یعنی عالمیت وانسانیت متصادق نیستند، و«اَلْإِنْسَانُ أَوِ الْمُمْکنُ عَالِمٌ» به حمل هو هو صحیح نیست. بلکه به حمل ذو هو نیز حقیقةً وبالذات صحیح نیست، هرچند مجازاً وبالعرض صحیح باشد، به این لحاظ که اوصاف خدا عین ذات وذات او مصداق واقعی این صفات است که می گوییم: «هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» بااینکه انسان ها نیز باواسطه وبالعرض سمیع وبصیرند، ونیز می گوییم:
«هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ الْعَلِیمُ، عَالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهَادَةِ» از این لحاظ سمیع وبصیر وعلیم وقدیر، منحصر به ذات اقدس اوست وبر باقی مجازاً وعرضاً اطلاق می شود ونفی آن به این ملاحظه از همه ممکن است، وصحیح است بگوییم: «هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» چون مقام، مقام بر شمردن صفات الوهیت وواجب الوجود وابراز فقر ممکن به حیثیت امکانی که نیستی محض است می باشد.
در حدیث از هشام بن سالم است:
قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللهِ (علیه السلام) فَقَالَ لِی: «أَ تَنْعَتُ اللهَ»؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: «هَاتِ». فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ، قَالَ: «هَذِهِ صِفَةٌ یشْتَرِک فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ». قُلْتُ: فَکیفَ تَنْعَتُهُ؟ قَالَ: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ، وَحَیاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ، وَعِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ». فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَأَنَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالتَّوْحِیدِ»(۱۰۴)؛
گفت: داخل شدم خدمت امام صادق (علیه السلام) فرمود به من: «آیا خدا را توصیف می کنی؟» عرض کردم بلی. فرمود: «توصیف کن». گفتم او شنونده وبیناست. فرمود: «این صفتی است که مخلوق ها در آن شریکند». گفتم: پس چگونه توصیف می کنید؟ فرمود: «او نوری است که ظلمت وتاریکی در آن نیست وحیات وزندگی است که مرگ در آن راه ندارد وعلمی است که نادانی وجهل در او نیست». پس از خدمت آن حضرت بیرون شدم درحالی که داناترین مردم به توحید بودم.
که ظاهراً مستفاد از این روایت است که اطلاق سمیع وبصیر بر ذات واجب، با اطلاق آن بر ممکن به یک نحو نیست؛ زیرا در مقام اطلاق آن بر واجب، اطلاق ووجه صحّت، حمل واطلاق حقیقی است وآن این است که حقیقت صفت، عین ذات موصوف است، او حی وزنده ای است که موت وفنا در او راه ندارد، ونور وسمیع وبصیر وعالمی است که از حیث ذات خود، تاریکی وناشنوایی ونابینایی وناآگاهی به هیچ وجه در او تصور نمی شود، حقّی است که باطل در آن نیست، ازلی وابدی واول وآخر وتمام حیثیت او، حیثیت وجود وحیات وعلم وقدرت است، وبا آن حی وزنده ای که قائم به غیر است وصفاتش ذاتی او نیست، در یک عرض نیستند. اطلاق عالم وبصیر وخبیر بر او، حقیقت واطلاق آنها بر غیر او، بالعرض ومجاز است.
خدا دانای نهان وآشکار است، ما هم به آشکار وآنچه محسوس است، به واسطه حواس ظاهری داناییم وبه بسیاری از نهان ها هم داناییم به واسطه حواس باطنی یا به اعلام انبیا واخبار آنها.
ولی صفت عالم الغیب وعالم الشهادة، به آن حیثیتی که بر خدا اطلاق می شود، بر بنده صحّت اطلاق ندارد، پس معلوم شد آن علم غیبی که برای خدا هست وبرای غیر او نیست، علمی است که برای غیر او محال است وآنکه برای غیر او اثبات می کنیم علمی است که برای غیر او ممکن است وسنخش سنخ علم خدا نیست وبرای افراد اکمل واشرف باید حاصل شود، چون در مبدأ فیاض بُخل نیست ودر افرادی مثل پیغمبر وامام نیز صلاحیت ولیاقت هست و«اَلْعَطِیاتُ بِقَدْرِ الْقَابِلِیاتِ»(۱۰۵) اقتضا دارد که این عمل برای آنها حاصل باشد، به هر نحو تمام تر وکامل تر است. بله بعضی علوم که ذاتاً از دسترس بشر خارج است، وبالذّات برای بشر محال باشد که حتی به واسطه الهام وافاضه، به آن علم پیدا کند، مثل علم ذات باری تعالی به ذات خود، از این بحث خارج است وشاید از این قبیل باشد معرفت یک حرف از هفتادوسه حرف اسم اعظم که مختص به خود خداوند متعال است.
پس خلاصه این بیان، این شد که علمی که اختصاص به خدا دارد واز غیر او منفی است، غیر از علمی است که برای بشر ثابت است وموضوع نفی واثبات واحد نیست وگرنه چگونه می شود موضوعی که خارجاً وجود دارد؛ یعنی علمی که ما به امور غیبی مثل بهشت وجهنم وعرش وکرسی، وحوادث آینده از راه اعلام پیغمبر وامام داریم، در قرآن ویا روایات نفی شود.
وجه ششم:
اینکه علم پیغمبر وامام بر دو نوع است:
اوّل: علم عادی که از راه همین حواس ظاهری وباطنی برای همه حاصل می شود وآن بزرگواران مأمور بوده اند - جز در یک موارد استثنایی - جریان امور ورفتار خود را بر اساس آن گذارده وبه طور عادی رفتار کنند.
دوم: علم غیرعادی که ازطریق الهام وتحدیث ملائکه ووحی وجفر وجامعه وسایر طرقی که در اختیار دارند، حاصل می شود که با این علم کارهای دنیا وامور متعارف را اداره نمی کردند، مگر استثنائاً وبر سبیل اعجاز، ودر مورد امور غیبی، آنچه که منفی است علم عادی است وعلم خداوند این دوگانگی را ندارد ونسبت به همه معلومات بر یک منوال است وبه طور اطلاق ثابت است. به عبارت دیگر، در اطلاقات ومحاورات عرفی نسبت به انسان ها آنچه اثبات یا نفی می شود، علم عادی است، مگر اینکه قرینه ای برخلاف باشد. در مورد علم غیب نیز آنچه نفی شده، علم عادی است وبه این حساب ممکن است بگوییم: فلانی علم غیب ندارد وخدا دارد، چون نسبت به علم خدا، علم عادی وغیرعادی فرض نمی شود.
وجه هفتم:
این است که: آنچه از امام در مثل موضوعات پنج گانه نفی شده معلومات غیرمتناهی واقعی یا عرفی به وصف غیرمتناهی بودن است، که دانستنش برای امام نه کمال است ونه مصلحتی دارد. لذا این علوم به وصف نامتناهی بودن، مخصوص ذات الوهیت است.
پس ممکن است مراد این باشد که در این امور جزئی وموضوعات، علم پیغمبر وامام - خواه حضوری باشد، خواه حصولی - در حدودی است که مصلحتی بر آن مترتّب شود؛ زیرا به طور مجموع، یا امکان ندارد ویا در افاضه علم آن به امام، مصلحتی فرض نمی شود.
این چند وجهِ جمع، نسبت به آیاتی که ظاهر آن اختصاص علم غیب به خداوند متعال است، که بعضی از آنها اشکال را در آیات دسته دوم نیز حل می کنند. علاوه بر اینها وجوه دیگری نیز هست که بیانش سبب طولانی گشتن کلام می شود واقوی وارجح وجوه، وجهی است که با رفعت مقام پیغمبر وائمه (علیهم السلام) واکملیت واشرفیت وسعه قابلیت ولیاقت آنها برای کسب فیوض ربانی وانعامات واعطائات الهی ومضامین احادیث وروایات معتبر، موافق تر باشد.
آیات دسته دوم
اما این آیات چنانچه گفته شد، در بعضی موارد جزئی وخاصّ، نفی علم غیب از پیغمبر وامام کرده اند؛ مانند آیه:
﴿وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَینِ ثُمَّ یرَدُّونَ إِلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ﴾(۱۰۶)؛
«از اهل مدینه کسانی می باشند که خو کرده ومهارت یافته اند در نفاق، تو نمی دانی آنها را، ما می دانیم ایشان را، زود باشد که عذاب کنیم آنها را دو بار. سپس به سوی مجازات بزرگی (در قیامت) فرستاده می شوند».
ومثل این آیه:
﴿قُلْ لَا أَمْلِک لِنَفْسِی نَفْعاً ولَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ الله وَلَوْ کنْتُ أَعْلَمُ الْغَیبَ لَاسْتَکثَرْتُ مِنَ الْخَیرِ ومَا مَسَّنِی السُّوءُ﴾(۱۰۷)؛
«بگو مالک نیستم برای خودم سود وزیانی را مگر آنچه را خدا بخواهد واگر غیب می دانستم سود فراوانی برای خود فراهم می کردم وبه من بدی نمی رسید».
ومثل آیه:
﴿وَمَا أَدْرِی مَا یفْعَلُ بِی ولَا بِکمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یوحَی إِلَی﴾(۱۰۸)؛
«ونمی دانم با من وشما چه خواهد شد، ومتابعت نمی کنم مگر آنچه را که به من وحی می شود».
ومثل آیه:
﴿وَمَا أَدْرَیک مَا عِلِّیونَ﴾(۱۰۹)؛
«وتو چه می دانی که علیون چیست؟».
ومثل آیه:
﴿وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً﴾(۱۱۰)؛
«داده نشده اید از دانایی مگر اندکی».
ومانند آیه:
﴿وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِک غَداً * إِلَّا أَنْ یشَاءَ الله﴾(۱۱۱)؛
«هرگز در مورد کاری نگو من فردا آن را انجام می دهم، مگر خدا بخواهد».
حلّ اشکال پیرامون تفسیر این آیات علاوه بر آنچه قبلاً بیان شد به چند وجه ممکن است:
راه حلّ اوّل:
از جمله اینکه ممکن است مراد از ﴿لَا تَعْلَمُهُم﴾ نفی علم از پیغمبر قبل از اعلام خدا یا قبل از آنکه مشیت آن حضرت تعلق به علم به آن موضوع بگیرد باشد که نفی علم از آنها در این رتبه شده باشد، رتبه ای که در آن رتبه بدون تلقی علم از خدا به غیب امکان ندارد.
راه حلّ دوم:
این است که گفته شود: جمله ﴿لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ﴾ وامثال این جمله ها، گاهی در مقام تعظیم واعتنای به موضوع آورده می شود که گوینده ای که از مخاطب اعلم واعظم است، بااینکه می داند مخاطب هم از آن موضوع بااطّلاع است، مثلاً برای نهایت ذم ونکوهش کسی می گوید: تو نمی دانی، یا فلانی را نمی شناسی، من او را می شناسم، که درحقیقت این نحو استعمال یک نوع استعمال مجازی می باشد.
راه حلّ سوم:
اینکه این کلام خود زمینه سازی ومقدّمه چینی برای مطّلع ساختن پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از غیب ومآل کار آنها باشد ومراد این باشد که: تو از پایان کار اینان باخبر نیستی، ما می دانیم زود باشد که ایشان را دو بار عذاب نماییم. بنابراین، این آیه وهمچنین آیاتی مثل آیه: ﴿وَمَا أَدْرَیک مَا عِلِّیونَ﴾(۱۱۲) وآیه: ﴿وَمَا أَدْرَیک مَا الْقَارِعَةُ﴾(۱۱۳) در مقام نفی علم از غیب به نحو حقیقت نیست، بلکه در مقام تعظیم شأن موضوع ومواقف ومشاهد قیامت است، تا کسانی که قرآن را تلاوت می نمایند همیشه از عظمت این روز آگاه شوند وبه فرمایش شیخ طوسی، مفاد این کلمات این است که: شنیدن کی بود مانند دیدن.
«کأَنَّک لَسْتُ تَعْلَمُهَا إِذَا لَمْ تُعَاینْهَا، وَتَرَی مَا فِیهَا مِنَ الْأَهْوَالِ»(۱۱۴)؛
«گویا تو نیستی که آن را بدانی مادام که آن را معاینه نکرده ای وندیده ای آنچه را در آن است از اهوال».
علاوه براین در مجمع البیان(۱۱۵) والتبیان(۱۱۶) از سفیان ثوری نقل شده است که به آنچه معلوم است «مَا أَدْرَیک» وبه آنچه معلوم نیست «مَا یدْرِیک» گفته می شود. بنابراین شکی باقی نمی ماند که این جمله در مقام نفی علم نیست، بلکه در مقام بزرگ شمردن موضوع است.
پس این آیات اگر دلالت بر علم پیغمبر به غیب نکند، دلالت بر نفی علم غیب از آن حضرت وائمه(علیهم السلام) ندارد.
راه حلّ چهارم:
در آیاتی مثل آیه: ﴿وَلَوْ کنْتُ أَعْلَمُ الْغَیبَ﴾(۱۱۷) محتمل است اشاره به این باشد که اگر علم غیب از طرق عادی داشتم - که علم به آن مجاز است - بسیار طلب خیر می کردم، وشاهد بر این که مفسرین فرموده اند، این است:
«لَا أَعْلَمُ الْغَیبَ إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یعَلِّمَنِیهِ»(۱۱۸)؛
«من علم به غیب ندارم، مگر آنچه را که خداوند بخواهد به من بیاموزد».
که غرض این است که با وسایل عادی برای من علم غیب حاصل نیست وگرنه برطبق آن عمل می کردم.
ودر آنچه خدا از طرق غیرعادی تعلیم کند هم، معلوم است که عمل محتاج به اذن است؛ زیرا به طور کلی عمل به آن برخلاف مصلحت ونقض غرض است.
بنا بر این وجه، حاصل این می شود که در این گونه امور، علم عادی ندارم وعلوم غیرعادی را مجاز نیستم که برطبق آن عمل کنم یا به کسی اعلام کنم، جز در بعضی موارد استثنائاً.
راه حل پنجم:
نسبت به مثل آیه:
﴿وَمَا أَدْرِی مَا یفْعَلُ بِی ولَابِکمْ﴾(۱۱۹)؛
«ونمی دانم با من وشما چه خواهد شد».
اوّلاً: به قرینه آیات دیگر که همه دلالت بر اطّلاع پیغمبر از عاقبت امر کفار دارد وبه قرینه روایات متواتر- که دلالت دارد بر اینکه پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از آینده خود واهل بیتش اطّلاع داشت وهمچنین از آینده کفار حتی اینکه به صریح خطبه قاصعه، آنهایی را که در قلیب چاه بدر افکنده می شوند وآنهایی را که جنگ احزاب را برپا می کنند می شناخت(۱۲۰) - مراد از این آیه نیز نفی علم عادی وذاتی است، وبلکه این آیه دلالت بر علم غیب دارد؛ زیرا می فرماید: «من خودم نمی دانم چه می شود وآنچه را بگویم واعلام کنم به وحی الهی است»؛ یعنی علم من از مصدر وحی است:
﴿وَمَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یوحَی﴾(۱۲۱).
که درحقیقت معنای آیه این می شود که: من از پیش خود علمی ندارم؛ بلکه از آنچه بر من وحی شود متابعت می کنم وبدون وحی واذن اظهار آنچه وحی شده، چیزی نمی گویم.
شاید کفار می خواستند به واسطه پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، از مطالب آینده وموضوع نفع وضررهای خود باخبر شوند که چون اطّلاع بر آن، خلاف مصلحت همگان ونظام اجتماع است، پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آنها را با این بیان رد می فرماید.
راه حل ششم:
راجع به آیه: ﴿وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنّی فَاعِلٌ ذَلِک غَداً﴾(۱۲۲) این است که این آیه یک دستورالعمل است ومطالبی که شما نوشته اید، در سوره کهف وارد نشده است وبیش از تأدیب وارشاد از آیه استفاده نمی شود.
تحقیق درباره یک حدیث
در کتاب من لا یحضره الفقیه حدیثی است از امام صادق(ع) که فرمود: «برای بنده است (از سوگندی که یاد کرده) تا چهل روز استثنا کند، اگر استثنا را فراموش کرد، به این علّت که جمعی از یهود آمدند خدمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) واز آن حضرت از چیزهایی پرسش کردند، فرمود: فردا به شما جواب می دهم، وان شاءلله نفرمود. جبرئیل تا چهل روز بر آن حضرت نازل نشد، سپس آمد وگفت:
﴿وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنّی فَاعِلٌ ذَلِک غَداً * إِلَّا أَنْ یشَاءَ الله وَاذْکرْ رَبَّک إِذَا نَسِیتَ﴾(۱۲۳).
ودر سیره ابن هشام نیز خبر مفصلی در این موضوع مخالف این خبر نقل شده است(۱۲۴). مثل اینکه نظر ایراد کننده که می گوید: «در سوره کهف وارد شده» به یکی از این دو خبر یا هر دو بوده است، آیا برای اشتباه کاری این طور نوشته یا نه؟ خدا داناست.
به هرحال استدلال به این خبر از چند جهت مورد اعتماد نیست:
اوّلاً: ازاین جهت که خبر واحد است ودر این گونه مسائل که مسائل فرعیه عملیه نیست، خبر واحد حجیت ندارد.
ثانیاً: این دو خبر خود باهم تنافی دارند، ازجمله در خبر مذکور، ذکر شده است که یهود خدمت حضرت آمدند ودر خبر ابن عباس - که ابن هشام در سیره نقل کرده - می گوید که مشرکین مکه نزد احبار مدینه فرستادند وآنها مسائلی را طرح کردند که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) پرسش شود.
ثالثاً: خبر اصحاب کهف بین نصاری معروف بوده وچنانچه بعضی نوشته اند، یهود از آن خبر نداشتند.
رابعاً: آیات سوره کهف درباره مسائلی که در این سوره مطرح شده، با این روایت سازگار نیست.
خامساً: ثقة الاسلام کلینی، از امام صادق(ع)، روایت کرده است در این موضوع، به واسطه عبدالله بن میمون قداح (راوی همان حدیث مذکور از امام صادق(ع)) از امیر المؤمنین (علیه السلام) وموضوع آمدن یهود وسؤال آنها را ذکر نفرموده است(۱۲۵).
سادساً: شیخ الطائفه عین این حدیث را، از عبدالله بن میمون از حضرت امام صادق(ع) روایت فرموده است ولفظ او عین لفظ کتاب من لا یحضره الفقیه است: «لِلْعَبْدِ أَنْ یسْتَثْنِی مَا بَینَهُ وَبَینَ أَرْبَعِینَ یوْماً إِذَا نَسِی» وبیش از این چیزی بر آن اضافه نفرموده است(۱۲۶).
بنابراین، از نقل کافی وتهذیب معلوم می شود این ذیل که در کتاب من لا یحضره الفقیه وتفسیر عیاشی(۱۲۷) نقل شده است، بیان وتوضیح بعضی از رُوات است واز روایت ضعیف ابن هشام اخذ شده وهیچ اعتباری ندارد.
سابعاً: اینکه نوشته اید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ندانست جواب گوید، از کجا می گویید؟ وچرا نمی گویید پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در پاسخ دادن به آنها منتظر نزول وحی بود؟ نگویید بااینکه منتظر وحی بود چگونه جواب را می دانست؛ زیرا نزول قرآن دفعةً واحدةً وجملگی بر قلب پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ثابت است واز بعضی از آیات نیز استفاده می شود ونزول تدریجی آن منافات با آن نزول ندارد وآن را تشبیه کرده اند به علوم تفصیلی بالفعل پس از حصول ملکه. به هرحال این مطلب نیز از مسائل غامض ونظری است ودر بین دعوا نرخ تعیین کردن ویک جانب را گرفتن، صحیح نیست.
پس معلوم شد که این قسمت از روایت عبدالله بن میمون را به طور اطمینان می توان گفت که شرح وتوضیح است وجزء اصل حدیث نیست وروایت سیره هم که ضعیف است وقابل استناد نمی باشد. فقط ماییم وهمان ظاهر آیه، آن هم به هیچ وجه نفی علم غیب از پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نمی نماید.
راه حل هفتم:
در قرآن، اکثر مخاطبات به نحو «إِیاک أَعْنِی وَاسْمَعِی یا جَارَةُ»(۱۲۸) است واین یک روش ادبی متداولی است که خطاب به شخصی می شود ولی غرض مفاد خطاب، شخص دیگر وفهماندن مطلب به اوست، مثلاً آیه:
﴿وَقَضَی رَبُّک أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیاهُ وَبِالْوَالِدَینِ إِحْسَاناً إِمَّا یبْلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُما قَوْلاً کرِیماً * وَاخْفِضْ لَهُما جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کمَا رَبَّیانِی صَغِیراً﴾(۱۲۹)؛
«وخدای تو حکم فرمود که جز او هیچ کس را نپرستید ودرباره پدر ومادر نیکویی کنید وچنانچه هر دو یا یکی از آنها پیر وسالخورده شوند زنهار کلمه ای که آنها را رنجیده خاطر کند مگویید وکمترین آزار را به آنها مرسانید وبا ایشان به اکرام واحترام سخن گویید وهمیشه بال های تواضع خویش را از محبّت ولطف، در برابر آنان فرود آر! وبگو: پروردگارا! همان گونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده».
در آیه فوق، خطاب اگرچه به پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است؛ امّا غرض افهام دیگران است؛ زیرا هنگام نزول این دو آیه پدر ومادر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) زندگی را بدرود گفته ودر قید حیات نبودند تا این سفارش ها نسبت به پدر ومادر درباره آنها مورد پیدا کند. لذا محتمل است که آیه: ﴿وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنّی...﴾(۱۳۰) وآیه ﴿وَمَا أَدْرَیک مَا الْحَاقَّةُ﴾(۱۳۱) وآیه ﴿لَا تَعْلَمُهُمْ﴾(۱۳۲) وامثال این آیات نیز بر همین روش نازل شده باشد.
پرسش از حکمت
اگر کسی بگوید: اکنون که تفسیر این آیات، درضمن چهارده وجه محکم، در قبال اخبار متواتری که دلالت دارند بر اینکه پیغمبر وامام علم غیب دارند، معلوم وواضح گردید وتماماً رفع شبهه شد، پرسشی که پیش می آید، پرسش از حکمت عدم عمل پیغمبر وامام است به علوم غیبی؛ به عبارت دیگر: چرا ایشان با این علم وآگاهی، در امور عادی خود غالباً مثل افراد عادی رفتار می کردند واز بعضی موضوعات پرسش واستفهام می نمودند؟
جواب این است که: معلوم است مجرّد استفهام وپرسش، دلیل بر ناآگاهی نیست؛ زیرا برای جهاتی، مانند آشکارشدن حقایق وتعلیم به دیگران واتمام حجّت وحکمت ها ومصالحی دیگر، گاهی پرسش واستفهام می شود. چنانچه در کلام خداوند علاّم الغیوب نیز گاهی پرسش آمده است، مانند:
﴿وَمَا تِلْک بِیمِینِک یا مُوسی﴾(۱۳۳)؛
«ای موسی اینک بازگو: چه در دست داری»؟
وآیه:
﴿یا عِیسَی ابْنَ مَرْیمَ ءَ أَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّی إِلَهَینِ﴾(۱۳۴)؛
«ای عیسی بن مریم! آیا تو به مردم گفتی که من ومادرم را دو خدای دیگر (غیر خدای عالم) اختیار کنید».
بله در به کارنبستن آن علوم غیبی حکمت هایی است که از آن جمله این است که: پیغمبر وامام، رهبر مردم هستند وعمل وکردارشان مثل قول وگفتارشان، باید مأخذ ومصدر تربیت ونظام امور دین ودنیای بشر باشد. اگر مسائل زندگی عادی آنها بر اساس خوارق ومعجزات وعلم غیب باشد، نقض غرض لازم می آید ووجود آنها نمونه عملی، ورفتارشان سرمشق ودستورالعمل زندگی دیگران نمی شود وبرای دیگران قابل تأسّی واقتدا نخواهد بود. وحال اینکه مردم موظفند به حکم عقل ودستور:
﴿لَقَدْ کانَ لَکمْ فِی رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾(۱۳۵)؛
«مسلّماً برای شما در زندگی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) سرمشق نیکویی است».
به پیغمبر تأسی کنند، لذا آن بزرگواران مأموریت نداشتند که در همه جا برطبق علوم لدنّی خود عمل کنند ودر محاورات ومسائل وحوائج عرفی وعادی، غالباً طبق مجاری عادی وعلوم عادی عمل می کردند تا به مردم راه ورسم زندگی صحیح را بیاموزند وآنها را در هر ناحیه رهبری وراهنمایی کنند وبه علم نبوّت وامامت، فقط در موارد خاص وبه مقداری که خلاف این هدف نباشد وبلکه مؤید آن شود – بإذن الله وإرادة الله - عمل می فرمودند.
وحکمت دیگر این است که: اگر در موارد عادی به علم امامت عمل می کردند ودر هر مورد از غیب خبر می دادند، بسا اسباب سوء تفاهم می شد وبعضی در غلوّ می افتادند وآنها را از رتبه امکانیت بالاتر می شمردند وگمان می کردند علوم آنها ذاتی است وافاضه ای نیست.
این پرسش واستفهام ها سبب شد که مردم آنها را آن طور که باید ودر مرتبه ای که هستند، بشناسند ودرحقیقت، بقای پیچیدگی وغموض موضوع علم پیغمبر وامام واحتیاج فهم واقع آن، به بررسی جنبه امکانیت آنها تأیید، وحدود علم آنها مشخص، ووارد حریم علم ذاتی الهی شمرده نشود.
وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ.
امیدواریم با این مقدار مختصر در بیان این حقیقت، اذهان کسانی که پرسش از علم پیغمبر وامام می نمایند، روشن شود وضمناً یادآور می شویم که بیش از اینها، جز برای افراد نادر وممتاز، بحث از امثال این موضوعات، ضرورتی ندارد وبه طور اجمال هم که انسان معتقد باشد - هرچند تفصیل آن را نداند یا نتواند - کفایت می کند.
نباید بررسی این موضوعات مانع از اشتغالات عملی وانجام تکالیف شود، چنانچه نباید این بحث را سبب تفرقه وپراکندگی قرار دهند وهمه باید به دستور ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُوا﴾(۱۳۶) معتصم شوند واز خدا خلوص نیت درخواست نمایند.
۱۰. دعای ندبه وآیه مودّت
در جمله «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُک عَلَیهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کتَابِک، فَقُلْتَ: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی﴾(۱۳۷)،(۱۳۸) چند ایراد شده است:
۱ - اینکه ضد قرآن است؛ زیرا با آیه ۱۰۴ سوره یوسف: ﴿وَمَا تَسْئَلُهُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ﴾ وآیه ۸۶ سوره ص: ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ﴾ وآیات دیگر منافات دارد، پس چگونه در آیه ۲۳ سوره شوری، که آیه مودّت است ودر دعای ندبه آورده شده، خدا فرموده: «بگو اجر رسالتم دوستی با اهل بیت من است؟».
چگونه یک جا می فرماید: اجر از شما نمی خواهم، ودر جای دیگر می فرماید: می خواهم؟
۲ - سوره شوری مکی است وآن وقت امام حسن وامام حسین (علیهما السلام) نبودند واهل بیت وآیه تطهیری نازل نشده بود، تا اینکه خدا بفرماید: به مشرکین چنین بگو؟
۳ - مشرکین، رسالت آن حضرت را قبول نداشتند، چگونه اولاد وعترت او را دوست بدارند وآن را اجر رسالت حساب کنند؟
بنابراین تفسیر آیه این نیست که بگو من اجری نمی خواهم مگر مودّت خویشاوندانم را، بلکه این آیه خطاب به مشرکین است. خدا فرموده: به مشرکین بگو مرا به خیر شما امید نیست، شرّ مرسانید؛ یعنی به ایشان بگو: از شما چیزی نمی خواهم تا خیال کنید ادعای من برای دنیاطلبی است، بلکه خویشی مرا با خودتان مراعات کنید؛ زیرا رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) با مشرکین قریش فامیل بود. پس در این آیه می خواهد بفرماید، مودّت وخویشی مرا مراعات کنید ومرا آزار وانکار نکنید.
در اینجا مفسّرانی که متوجّه نزول آیه بوده اند «الّا» را به معنای «بَل» گرفته اند واگر غیر این باشد آیه لغو می شود وخدا که لغو نمی گوید. مفسرین شیعه وسنی اکثراً برخلاف ظاهر آیه سخن گفته اند.
جواب:

إِذَا أَوْجَبَ الرَّحْمنُ فِی الْوَحْی وُدَّهُمْ * * * فَأَینَ عَنِ الْوَحْی الْعَزِیزِ ذَهَابٌ
وَأَینَ عَنِ الذِّکرِ الْعَزِیزِ مَذاهِبٌ * * * وَأَینَ إِلَی غَیرِ الْإِلَهِ إِیابٌ(۱۳۹)

اگر این سخنان را یک نفر از نواصب وخوارج می گفت، خیلی تعجب نداشت «فَکلُّ إِنَاءٍ بِالَّذِی فِیهِ ینْضَحُ»؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست». ولی از یک نفر که خود را در شمار محبان اهل بیت(علیهم السلام) می شمارد، ردّ قول اهل بیت(علیهم السلام) وپیروی از رأی عکرمه خارجی ودشمنان اهل بیت (در عصری که بعضی از نواصب هم انصاف می دهند واین آیه را دلیل وجوب محبّت ومودّت عترت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می گیرند) بسیار عجیب است.
برای اینکه این موضوع کاملاً روشن شود، پیرامون این آیه در چند مورد بحث می کنیم:
۱ - مکان نزول آیه.
۲ - تفسیر آیه واینکه با قطع نظر از روایات متواتر، موافق تر با ذوق مستقیم چه تفسیری است؟
۳ - ملاحظه تفسیر آیه با آیات دیگر.
۴ - روایاتی که ازطریق اهل سنّت در تفسیر این آیه وموافق با اجماع شیعه رسیده است.
اینک بررسی را شروع می کنیم:
۱. مکان نزول آیه مودّت
اوّلاً: من نمی دانم چرا این اشکال کننده، تمام آیات سوره شوری را مکی دانسته، واز استثنایی که علمای بزرگ علم تفسیر، در کتاب های تفسیر واسباب النزول وغیر آن کرده اند، غمض عین کرده است، یا فرصت مراجعه نداشته یا اگر مراجعه کرده، اشاره ای به آن نکرده وبه طور قاطع در موضوعی که رأی او برای دیگران حجت نیست، اظهارنظر نموده است.
از تفاسیر شیعه مثل تفسیر بسیار معتبر مجمع البیان، صرف نظر می کنیم وتفاسیر اهل سنّت را در اینجا تا حدی بررسی می نماییم:
تفسیر قرطبی(۱۴۰) از قتاده وابن عباس روایت کرده است که این سوره مکی است، مگر چهار آیه آن که در مدینه نازل شده، آیه: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ﴾ تا آخر چهار آیه(۱۴۱).
زمخشری در تفسیر الکشاف می گوید: این سوره مکی است مگر آیه ۲۳ و۲۴ و۲۵ و۲۷ که مدنی است(۱۴۲).
التفسیرالواضح نیز به همین موضوع تصریح دارد(۱۴۳).
تفسیرالخازن نیز از ابن عباس روایت کرده است که این چهار آیه که اوّل آنها ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ...﴾ است، مدنی است(۱۴۴).
مراغی شیخ اسبق جامع الازهر در تفسیر خود می گوید: سوره مکی است، غیر از آیه ۲۳ و۲۴ و۲۵ و۲۶ و۲۷ که مدنی است(۱۴۵).
شوکانی در فتح القدیر(۱۴۶) از ابن عباس وقتاده روایت کرده است که سوره مکی است، مگر این چهار آیه: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ...﴾ که مدنی است.
نیشابوری در تفسیر خود می گوید: سوره مکی است مگر این چهار آیه(۱۴۷).
علاوه براین، مستفاد از روایاتی که جمعی دیگر از اهل سنّت روایت کرده اند این است که این آیات مدنی است، ومکی بودن این سوره مورداتفاق نیست:
مانند واحدی در اسباب النزول(۱۴۸) وابن سلامه در الناسخ والمنسوخ(۱۴۹) وعبدالجلیل قاری در شرح الناسخ والمنسوخ ابن المتوج(۱۵۰) وتفسیر بیضاوی(۱۵۱) وتفسیر ابی السعود(۱۵۲) وتفسیر نسفی(۱۵۳) وطبری(۱۵۴) وفخر رازی(۱۵۵) وابن کثیر(۱۵۶) وذخائرالعقبی(۱۵۷) وحلیة الاولیاء(۱۵۸) والمستدرک علی الصحیحین(۱۵۹) والدرالمنثور(۱۶۰) واسد الغابة(۱۶۱) وکتاب های دیگر.
پس موضوع مدنی بودن این آیات، به حکم آنچه در این کتاب های معتبر نزد اهل سنّت ضبط شده، قول مسلّم ومورداعتماد وبلامعارض است؛ زیرا در برابر این قول، قول خاص به اینکه این چهار آیه مکی باشد، جز اینکه سوره شوری را بعضی مکی گفته اند، نداریم. پس این قول بلامعارض ومثل خاص در مقابل عام است، علاوه بر اینکه اجماع اهل بیت (علیهم السلام) صحّت این قول را اثبات وعموم مکی بودن سوره را مردود می سازد.
ثانیاً: امکان دارد آیه یا سوره مکی باشد؛ ولی بعد از هجرت مثلاً در حجّة الوداع در مکه نازل شده باشد(۱۶۲). چون مقصود از مکی بودن، تعیین تاریخ نزول نیست؛ بلکه غرض تعیین مکان نزول است واین مطلب را در علم معرفت آیات مدنی ومکی وکتاب هایی که در این موضوع تألیف شده، شرح داده اند.
ثالثاً: چنان که علمای علوم قرآن تصریح کرده اند، بعضی از آیات قرآن در مکه نازل شده است وحکم آن مدنی است وبه عبارت دیگر مورد ومصداق آن، پس از نزول، موجود یا معلوم شده، مانند بعضی آیاتی که در مکه نازل شد، ودر مدینه مصداق یافت. ومی گویند این نحو تقدّم وتأخّر متعدّداً واقع شده است(۱۶۳). بنابراین فرضاً این آیات مکی باشد منافات ندارد که مراد، مودّت ذی القربی وعترت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد.
۲. تفسیر آیه مودّت
ما نخست تفاسیری را که بعضی از آیه کرده اند، نقل می کنیم، سپس تفسیر صحیح آن را از اهل بیت عصمت(علیهم السلام) که اعدال قرآن مجید هستند بیان می نماییم.
یکی از تفاسیری که از آیه شده، این است که: بر تبلیغ رسالت وتعلیم شریعت، مزدی نمی خواهم، مگر آنکه با یکدیگر دوستی نمایید در آنچه سبب تقرّب به خداوند متعال می شود. این تفسیر خلاف ظاهر است؛ زیرا ظاهر «فِی الْقُرْبی» نزدیک رحمی است وآیه شریفه ظهور در این تفسیر ندارد. وبه علاوه با آیه:
﴿أَمْ یقُولُونَ افْتَری عَلَی الله کذِباً﴾(۱۶۴)؛
«آیا می گویند بر خدا دروغ بسته است».
که برحسب تفاسیر راجع به این موضوع است، این تفسیر مناسبت ندارد.
قول دیگر آنکه به این معنا باشد: مگر آنکه مرا دوست دارید به واسطه قرابت وخویشی که من با شما دارم، وآزار ندهید وانکار نکنید. این تفسیر نیز صحیح نیست؛ زیرا هم آیه مخصوص به قریش می شود، بدون وجه اختصاص وهم با صدر آیه که سخن از عموم عباد مؤمنین است، سازگار نیست. به علاوه این درخواست وپیشنهاد از کسی که مدعی رسالت است وعلیه تمام عقاید وعادات واوضاع یک جامعه ای قیام کرده ومی خواهد بزرگ ترین انقلاب های فکری واجتماعی را به وجود آورد، به کسانی که با دعوت او مخالفت دارند، ودعوت او را ضد تمام حیثیات خود می دانند ودر مقام منع ودفع او از آیین ومسلک اجتماعی خود هستند، موافق عرف ومنطق نیست؛ زیرا نزاع، نزاعی نیست که ملاحظه قرابت وخویشاوندی بتواند آن را پایان دهد والتماس وخواهش در آن اثری داشته باشد، چنانچه آنها هم اگر به پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) پیشنهاد می دادند که قرابت وخویشاوندی را رعایت نماید ودعوت خود را ترک کند، منطقی نبود وپذیرفته نمی شد.
پس این تفسیر- که ایراد کننده آن را پسندیده - به نظر بسیار سست وبا منطق قرآن مناسبت ندارد وخودبه خود مردود است.
سومین تفسیر این است که مراد این باشد که من برای تبلیغ اجری نمی خواهم ومودّت خویشاوندی باعث شده ومرا به تبلیغ برانگیخته است. این وجه را «سید قطب» در تفسیر فی ظلال القرآن(۱۶۵) بیان کرده است، ولی این تفسیر از دو تفسیر قبل سست تر ونامقبول تر است؛ زیرا تبلیغ احکام خدا وادای رسالت، انگیزه اش علاقه ومحبّت خویشاوندی نیست که منحصراً به این علّت آنها را دعوت وتبلیغ کرده باشد، بلکه علتش امر وفرمان خدا وادای مأموریت ورسالت الهی است.
تفسیر اهل بیت (علیهم السلام) درباره آیه مودت
به نظر می رسد کسانی که سه تفسیری را که به آن اشاره شد، مطرح کرده ودنبال نموده اند، غرضشان دست وپا کردن وانکار فضیلت اهل بیت (علیهم السلام) وتعصب باطل مذهبی باشد. امّا تفسیر صحیح این آیه وسایر آیات قرآن (که حجت ومعتبر وتفسیر به رأی وهوا وتعصب نباشد) تفسیر اهل بیت (علیهم السلام) است که اجماع دارند بر اینکه آیه در موضوع مودّت وتعظیم ذی القربی وعترت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شده است وصحّت انتساب این تفسیر به اهل بیت مثل امیرالمؤمنین وامام حسن وزین العابدین (علیهم السلام) از مسلّمات است وعلاوه بر شیعه، اهل سنّت نیز در روایات متعدد آن را روایت کرده اند ومعلوم است که کسی از اهل بیت (علیهم السلام)، اعلم به علوم قرآن وشأن نزول وموارد آن نیست، وقول احدی بر قول آنها راجح نمی شود.
بنا بر این تفسیر، خطاب عام ومتوجّه به همه امّت است وبا تفسیر: ﴿وَمَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً﴾(۱۶۶) که از امام مجتبی(ع) وارد شده(۱۶۷) وبا تفسیر آیه: ﴿أَمْ یقُولُونَ افْتَری عَلَی الله کذِباً﴾(۱۶۸) وآیه: ﴿وَهُوَ الَّذِی یقْبَلُ التَّوْبَةَ...﴾(۱۶۹) موافق است وبه هرحال تفسیر اهل بیت (علیهم السلام) بنا بر مذهب شیعه وبنا بر روایات متواتر از طرق اهل سنّت، حجت ومعتبر است وترک آن جایز نیست؛ زیرا امن از ضلالت وگمراهی، برحسب حدیث متواتر ثقلین، در تمسک به آنهاست وما در کتابی که در حجیت اقوال ائمه (علیهم السلام) ووجوب رجوع به آنها در تمام علوم اسلامی نگاشته ایم، این موضوع را به طور کامل با ادلّه بسیار ثابت کرده ایم.
۳. ملاحظه تفسیر آیه با آیات دیگر
در اینجا لازم به تذکر است که استثنا بر این چهار وجه، یا منقطع است یا متصل، اگر منقطع باشد معنا این می شود که مودّت فی القربی اجر نیست، که در این صورت «الّا» به معنای «لکن» می شود.
واگر متصل وحقیقی باشد که فقط بنا به تفسیر اوّل ودوم وچهارم صحیح است ومعنایش این است که مودّت فی القربی برای من مانند اجر است، اجری که سود آن برای اجردهنده است نه گیرنده(۱۷۰).
چنانچه این آیه هم بر همین معنا دلالت دارد:
﴿قُلْ مَا سَأَلْتُکمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکمْ﴾(۱۷۱)؛
«بگو آنچه را از اجر از شما می خواهم پس آن برای خودتان است».
چون ثواب مودّت قربی نیز به خودشان عاید می شود.
واین عیناً مثل همان توصیه طبیب است به عمل به دستور ونسخه؛ زیرا مودّت قربی از ارکان بزرگ اسلام ومراجعه به آنها وپیروی واطاعت از آنها، سبب استقامت بر امر دین وآشنایی به معارف وعلوم اسلام، ومانع از انحراف از صراط مستقیم است، واین لطف بیانی است در این موارد، برای اینکه مخاطب اشتیاقش زیاد شود؛ مانند آیه:
﴿مَنْ ذَا الَّذِی یقْرِضُ الله قَرْضاً حَسَناً﴾(۱۷۲)
«کیست که به خدا قرض نیکویی دهد».
بنابراین، این به هر معنایی که تفسیر شود وبه خصوص به تفسیر صحیح که همان مودّت عترت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است، هیچ ناسازگاری با آیاتی مثل ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ﴾(۱۷۳) ندارد.
ومثل اینکه در خود دعا نیز به دفع توهم تنافی عنایت شده است؛ زیرا بلافاصله پس از جمله: «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُک عَلَیهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کتَابِک، فَقُلْتَ: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی﴾(۱۷۴) می فرماید:
«وَقُلْتَ: ﴿مَا سَأَلْتُکمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکمْ﴾(۱۷۵) وَقُلْتَ: ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ یتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً﴾(۱۷۶)، فَکانُوا هُمُ السَّبِیلَ إِلَیک وَالْمَسْلَک إِلَی رِضْوَانِک»؛
«پس قرار دادی اجر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) را مودّت اهل بیت او در قرآن وفرمودی: بگو: نمی خواهم از شما اجری را، مگر مودّت قربی وعترتم را وفرمودی: آنچه را از شما به عنوان مزد سؤال می کنم، آن از برای شماست؛ وفرمودی: سؤال نمی کنم بر تبلیغ رسالت از شما مزدی را، مگر کسی را که بخواهد بگیرد به سوی خدا راهی را (راه ولایت ومودّت اهل بیت) پس اهل بیت می باشند راه به سوی تو، ومحل سلوک به سوی خشنودی تو».
آیا اگر ایرادکننده در همین دعای ندبه دقت می کرد، جایی برای ایرادی که کرده می دید؟ وآیا مع ذلک احتمال منافات می داد؟ انصافاً این حقیقت از دعا که استشهاد به قرآن است نکته علمی وجالبی را متضمن است ولطف تعبیرات آیات را نشان می دهد، واین معنا را می پروراند که اجر رسالت، مودّت عترت است وسودش برای خود مردم است ومانند اجرها ومزدهایی که سودش را مزدگیرنده می برد نیست ودیگر آنکه مودّت عترت، راه خداست واز کسانی خواسته می شود که بخواهند سالک راه خدا شوند.
فخررازی در تفسیر خود، پس از مطالبی که در این زمینه دارد، می گوید: ﴿إِلَّاالْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی﴾ از باب قول شاعر است:
وَلَا عَیبَ فیهِمْ غَیرَ أَنَّ سُیوفَهُمْ بِهَا مِنْ قِرَاعِ الدَّارِعِینَ فُلُولُ
وعیبی نیست در ایشان غیر از اینکه شمشیرهایشان ازبس به زره پوشان خورده، خرد شده است.
پس معنای آیه این می شود که: من طلب نمی کنم از اجر مگر این را واین درحقیقت اجر نیست(۱۷۷).
۴. روایات اهل سنت در تفسیر آیه مودت
روایات واحادیثی که موافق با عقیده شیعه در تفسیر این آیه از طرق اهل سنّت وارد شده، در جوامع بزرگ حدیث ومسانید ومعاجم وتفاسیر وتواریخ، تخریج شده است که از آن جمله چند حدیث برای مزید بصیرت وروشنی چشم دوستان اهل بیت(علیهم السلام) در اینجا نقل می کنیم:
۱ - در تفسیر ابی السعود(۱۷۸) وتفسیر نسفی(۱۷۹) والکشاف(۱۸۰) وتفسیرالواضح(۱۸۱) وتفسیر قرطبی(۱۸۲) وتفسیر فخررازی(۱۸۳) وتفسیر ابن کثیر(۱۸۴) وتفسیر بیضاوی(۱۸۵) وتفسیر نیشابوری وفتح القدیر(۱۸۶) وذخائرالعقبی(۱۸۷) وطبرانی وابن ابی حاتم وحاکم واحمد به نقل الصواعق المحرقه(۱۸۸) وهیثمی در مجمع الزوائد(۱۸۹) واحیاء المیت بفضائل اهل البیت(۱۹۰) از ابن منذور وابن ابی حاتم وابن مردویه در تفاسیرشان، وطبرانی در المعجم الکبیر وجماعت دیگر، همه از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده اند که چون آیه مودّت نازل شد، از آن حضرت سؤال شد که نزدیکانت که بر ما مودّت ودوستی آنها واجب شده کیستند؟ فرمود: «عَلِی وَفَاطِمَةُ وَابْناهُمَا؛ علی وفاطمه ودو پسر آنها».
واین حدیث را معاصرین از اهل سنّت مانند عبدالفتاح مکی در کتاب ملتقی الاصفیاء فی مناقب الامام علی والسبطین والزهراء(۱۹۱) وشیخ محمّد سعید کردی در نشر الاعطارالمحمدیة فی الدیارالاسلامیه(۱۹۲) روایت کرده اند.
۲ - ابن حجر در الصواعق(۱۹۳) از ابوالشیخ ودیگران روایت کرده است که آنها نیز از امیر المؤمنین (علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:
«فِینَا آلِ حم آیةٌ، لَا یحْفَظُ مَوَدَّتَنَا إِلَّا کلُّ مُؤْمِنٍ، ثُمَّ قَرَأَ: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی﴾(۱۹۴)؛
«درباره ی ما آل حم آیه ای نازل شده است، دوستی ما را نگه نمی دارد جز هرکسی که مؤمن باشد، سپس این آیه را خواند.
ومتقی هندی در کنزالعمال(۱۹۵) آن را روایت کرده است وخلاصه مضمون این است که می فرماید: در شأن ما آل حم، آیه ای است که حفظ نمی کند مودّت ما را مگر کسی که مؤمن باشد، سپس این آیه را ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ...﴾ قرائت فرمود.
صاحب مجمع البیان می فرماید: به این معنا، کمیت در این شعر اشاره کرده است:

وَجَدْنَا لَکمْ فِی آلِ حم آیةً * * * تَأَوَّلَهَا مِنَّا تَقِی وَمُعْرِبٌ(۱۹۶)

«درباره ی شما در آل حم آیه ای را یافتیم، آن آیه را از ما پرهیزکار وبیانگر تأویل کرده است».
۳ - تفسیر طبری(۱۹۷) از سعید بن جبیر وعمرو بن شعیب، والدرالمنثور(۱۹۸) از ابن عباس، وتفسیر قرطبی از علی بن حسین (علیهما السلام) وعمرو بن شعیب وسدی روایت کرده اند که مراد از قربی، قربای رسول خداست، یعنی:
«إِلَّا أَنْ تَوَدُّوا فِی قَرَابَتِی وَأَهْلِ بَیتِی»(۱۹۹)؛
«مگر اینکه نزدیکان واهل بیت مرا دوست بدارید».
ودر احیاء المیت(۲۰۰) از سنن سعید بن منصور، از ابن جبیر نقل کرده است.
۴ - ابن حجر در الصواعق(۲۰۱) از بزاز وطبرانی از حضرت امام حسن مجتبی(ع) درضمن خطبه ای روایت کرده است که فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَیتِ الَّذِینَ افْتَرَضَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مَوَدَّتَهُمْ وَمُوَالَاتَهُمْ، فَقَالَ: فِینَا أَنْزَلَ عَلَی مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم): ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی...﴾؛
«من از اهل بیتی هستم که مودّت وموالاتشان را خدا واجب فرموده است، پس فرمود: درباره ما نازل شده است بر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) آیه: ﴿ قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ...﴾.
۵ - حاکم در المستدرک(۲۰۲) نیز از حضرت امام حسن مجتبی(ع) روایت کرده است که فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَیتِ الَّذِی افْتَرَضَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مَوَدَّتَهُمْ عَلَی کلِّ مُسْلِمٍ فَقَالَ تَبَارَک وَتَعَالَی لِنَبِیهِ (صلی الله علیه وآله وسلم): ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَمَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهَا حَسَناً﴾، فَاقْتِرَافُ الْحَسَنَةِ مَوَدَّتُنَا أَهْلَ الْبَیتِ»؛
«من از اهل بیتی هستم که مودّت شان را بر هر مسلمان، خدا واجب قرار داده وبه پیغمبرش فرموده: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ...﴾ وبه جاآوردن حسنه، مودّت ما اهل بیت (علیهم السلام) است».
والصواعق نیز این حدیث را روایت کرده است(۲۰۳).
۶ - طبری به سند خود روایت کرده است که آنگاه که علی بن حسین (علیهما السلام) را به اسیری به دمشق آوردند، مردی از اهل شام به آن حضرت گفت:
سپاس خدای را که شما را کشت ومستأصل کرد وریسمان فتنه را قطع نمود.
حضرت به او فرمود: آیا قرآن خوانده ای؟
مرد گفت: آری.
امام(ع) فرمود: آیا آل حم را خوانده ای؟
مرد (از روی تعجب) گفت: قرآن خوانده ام وآل حم را نخوانده ام؟
امام(ع) فرمود: این آیه را نخوانده ای: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی﴾(۲۰۴)
مرد گفت: شما هرآینه ایشانید؟
امام فرمود: بله(۲۰۵).
وابن حجر در الصواعق(۲۰۶) از طبرانی، ودیگران این حدیث را روایت کرده اند.
۷ - حلیة الاولیاء(۲۰۷) به سند خود از جابر روایت کرده است که مردی اعرابی به محضر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شرفیاب شده وعرض کرد: یا محمّد! اسلام را بر من عرضه بدار.
فرمود: شهادت بدهی به اینکه معبودی غیر از خدا نیست، واینکه محمّد بنده وفرستاده اوست.
اعرابی عرض کرد: آیا مزدی از من می خواهی؟
پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: نه، مگر مودّت ودوستی نزدیکان را.
اعرابی عرض کرد: نزدیکان من، یا تو؟
پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: نزدیکان من.
اعرابی عرض کرد: دست بده با تو بیعت کنم.
فَعَلَی مَنْ لَا یحِبُّک وَلَا یحِبُّ قُرْبَاک لَعْنَةُ اللهِ؛
بر آن کس که تو ونزدیکانت را دوست نمی دارد لعنت خدا باد.
پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: آمین.
واین حدیث را «زرقانی» در شرح المواهب ودیگران روایت کرده اند(۲۰۸).
۸ - طبرانی در المعجم الکبیر والاوسط، روایت کرده است که انصار خواستند برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) مالی جمع کنند. خدمت حضرت مطرح کردند. خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ اَجْرَاًاِلَّاالْمَوَدَّةَفِی الْقُرْبی...﴾(۲۰۹) وقتی از خدمت حضرت بیرون آمدند، بعضی گفتند این را فرمود: که ما در راه اهل بیت او جنگ کنیم، وآنها را یاری کنیم. این آیه نازل شد: ﴿أَمْ یقُولُونَ افْتَری عَلَی الله کذِباً﴾(۲۱۰) تا ﴿وَهُوَ الَّذِی یقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾(۲۱۱).(۲۱۲)
نظیر این روایت در شرح الناسخ والمنسوخ(۲۱۳) ودر الصواعق(۲۱۴) از بغوی وثعلبی روایت شده وواحدی نیز در اسباب النزول(۲۱۵) وابن سلامه در الناسخ والمنسوخ(۲۱۶) آن را روایت کرده اند.
۹ - ابن اثیر جزری در اسدالغابة(۲۱۷) از حبیب بن ابی ثابت درضمن حدیثی قریب به این مضمون روایت کرده است که شیوخ انصار به حضرت علی بن حسین (علیهما السلام) عرض کردند: شیوخ ما برای ما حدیث کرده اند که خدمت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) رفتند، واز آن حضرت اجازه خواستند که خانه واموال خود را به آن حضرت واگذار کنند، برای آنچه که خدا به آنها به سبب پیغمبر عطا فرمود وآنها را تفضیل وبرتری داد وبه سبب پیغمبر گرامی داشت. خدا این آیه را نازل کرد ﴿قُلْ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْرَاً اِلَّاالْمَوَدَّةَفِی الْقُرْبی...﴾، شیوخ انصار به امام زین العابدین(ع) عرض کردند: نَحْنُ نَدُلُّکمْ عَلَی النَّاسِ؛ یعنی ما کمک برای شما هستیم در برابر مردم.
۱۰ - ابن ابی حاتم از ابن عباس روایت کرده است در تفسیر آیه ﴿وَمَن یقْتَرِفْ حَسَنَةً﴾ که اقتراف حسنه، مودّت آل محمّد(علیهم السلام) است(۲۱۸).
۱۱ - ابن حجر در ذیل آیه پنجم از آیات نازل شده در مورد اهل بیت(علیهم السلام) در الصواعق(۲۱۹) درضمن حدیثی از امام زین العابدین(ع) روایت کرده است که در جمله اوصاف ائمه اهل بیت(علیهم السلام) فرمود:
«اَلَّذِینَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ تَطْهِیراً وَبَرَأَهُمْ مِنَ الْآفَاتِ وَافْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِی الْکتَابِ»؛
«آن چنان کسانی که خدا رجس را از ایشان برده وپاک قرار داده پاک قرار دادنی، واز آفات بری ساخته ودوستی ایشان را در کتاب واجب کرده است».
اینها برخی از روایاتی است که از طرق اهل سنّت روایت شده است وهرکس طالب زیاده بر این باشد می تواند به کتاب خصائص الوحی المبین فی مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام)وعمدة عیون صحا ح الاخبار فی مناقب امام الابرار ابن بطریق، والفصول المهمة فی معرفة الائمه ابن صباغ مالکی رجوع نماید.
آیا با این همه روایات از اهل سنّت، عجیب نیست اگر کسی که خود را شیعه می داند، با عکرمه خارجی واعدای اهل بیت موافقت نموده وتفسیر مأثور از آنها را ترک کند وبا دشمنان آنها که فاقد علم ودانش، یا معاند ومتعصب بوده اند، هم آواز شود؟
آیا کسی از حضرت علی بن ابی طالب، وحضرت مجتبی وامام زین العابدین وسایر ائمه(علیهم السلام) اعلم به تفسیر قرآن وشأن نزول آن است؟
آیا این همه تفاسیر نقل های ارباب وروایات، در اینکه این چهار آیه سوره شوری مدنی است، کافی نبود که اقلاً ایرادکننده به طورقطع این آیات را مکی نشمارد، وقول اهل بیت(علیهم السلام) را رد نکند؟
حال که علی رغم تمام روایات وارده می گوید: این آیات مکی است، جا داشت در چنین مقامی که می خواهد متن دعای ندبه را تضعیف کند به قول مخالف هم اشاره ای نماید ومیان دعوا نرخ تعیین نکند.
واقعاً من نمی دانم غرض از این شبهه تراشی ها وانکار فضایل اهل بیت(علیهم السلام) چیست؟
باشد تا روز داوری برسد ودر دادگاه عدل الهی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خجلت بکشند واز این گفته ها وانکار فضایل اهل بیت آن حضرت پشیمان شوند.
اگر افرادی در قلب تشیع این صداهای ناهنجار را بلند کرده اند، دیگران از خارج به ولای اهل بیت(علیهم السلام) می پیوندند. حتی فردی مثل عبدالباقی عمری فاروقی شاعر وادیب معروفی که نسبش به عمر بن خطاب منتهی می شود ودیوانش التریاق الفاروقی پر است از مدایح وفضایل ائمه اثنی عشر(علیهم السلام) به خصوص مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام)در قصیده «الباقیات الصالحات» در این موضوع این گونه داد سخن می دهد:

سَلِ الدَّعِی بْنَ زِیادِ الَّذِی * * * إِلَی أَبِی أَبِی یزِیدَ نُسِباً
اَلْمُصْطَفَی وَابْنَتُهُ وَصِهْرُهُ * * * لِمَنْ غَدَوْا جَدّاً وَأُمّاً وَأَباً
وَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ لَمَّا نَزَلَتْ * * * مَعَ النَّبِی بِالْعَبَا مَنْ احْتَبَا
وَعَهْدُ لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ مِنْ * * * أَجْرٍ لِمَنْ بِهِ الْوَلَا قَدْ وَجَبَا(۲۲۰)

وشافعی هم در این مورد می گوید:

یا أَهْلَ بَیتِ رَسُولِ اللهِ حُبُّکمُ * * * فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِی الْقُرْآنِ أَنْزَلَهُ
کفَاکمُ مِنْ عَظِیمِ الْقَدْرِ أَنَّکمُ * * * مَنْ لَمْ یصَلِّ عَلَیکمْ لَا صَلَاةَ لَهُ(۲۲۱)

وشمس الدین ابن عربی هم در این معنا می گوید:

رَأَیتُ وِلَائِی آلَ طه فَرِیضَةً * * * عَلَی رَغْمِ أَهْلِ الْبُعْدِ یورِثُنِی الْقُرْبَا
فَمَا طَلَبَ الْمَبْعُوثُ أَجْراً عَلَی الْهُدَی * * * بِتَبْلِیغِهِ إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی(۲۲۲)

دیگری می گوید:

هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقی لِمُعْتَصِم بِهَا * * * مَنَاقِبُهُمْ جَاءَتْ بِوَحْی وَإِنْزَالٍ
مَنَاقِبُ فِی الشُوری وَسُورَةُ هَلْ أَتی * * * وَفِی سُورَةِ الْأَحْزَابِ یعْرِفُهَا التَّالِی
وَهُمْ آلُ بَیتِ الْمُصْطَفی فَوِدَادُهُمْ * * * عَلَی النّاسِ مَفْرُوضٌ بِحُکمٍ وَإِسْجَالٍ(۲۲۳)

۱۱. دعای ندبه وعقل
ایراد دیگر این است که: دعای ندبه با عقل مخالف است؛ زیرا این دعا را در هزار مکان ومسجد وخانه می خوانند. آیا امام زمان(ع) همه جا حاضر وشنوا ولا مکان است، وحاضر فی کل مکان است مانند خدا؟ البته خیر؛ زیرا امام صفات خدا را ندارد، وامام حسین(ع) فرمود: «سُبْحَانَ اللهِ عَنْ صِفَاتِ الْمَخْلُوقِینَ» واگر همه جا حاضر نیست، پس چرا در این دعا او را صدا می زنند ومی گویند:
«یا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَکرَمِینَ»(۲۲۴)؛
«این پسر سادات مقرّبین، ای فرزند نجبای اکرمین».
آیا نداکردن وخطاب نمودن، مخاطب ومنادی نمی خواهد؟
آیا مخاطبی که بشنود، همه جا هست یا خیر؟ خود این دعا که می گوید امام همه جا نیست؛ زیرا در اواخر می گوید:
«فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِیةً وَسَلَاماً»(۲۲۵)؛
«ای خدا سلام وتحیت ما را به امام برسان».
اگر امام همه جا هست، دیگر خدایا سلام ما را به او برسان نمی خواهد، خودش می شنود؟ اگر امام حسین(ع) همه جا حاضر است دیگر «فطرس ملک» سلام شیعیان را به او می رساند یعنی چه؟ اگر پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) همه جا هست، پس چنانچه در کتاب الکافی(۲۲۶) ووسائل الشیعه (بَابُ اسْتِحْبَابِ زِیارَةِ النَّبِی (صلی الله علیه وآله وسلم) وَلَوْ مِنْ بَعِیدٍ)(۲۲۷)، است. چرا رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «من سلام امتم را از راه دور نمی شنوم؛ بلکه ملائکه الهی به من می رسانند». پس جایی که پیغمبر خدا - که اشرف از تمام مخلوقات است – همه جا حاضر وشنوا نیست، چگونه جانشین او همه جا حاضر وشنواست؟ اگر امام همه جا حاضر است؟ چرا علمای شیعه روایت کرده اند که ملائکه نامه اعمال را خدمت او می برند؟ اگر خود او حاضر است، دیگر نامه رسان نمی خواهد.
پس بدان، که محال است یک نفر، دو نفر یا هشت نفر بشود ودر آن واحد، در هشت مکان باشد. اگر هشت نفر شد یک نفر نیست، چه برسد به اینکه هزاران جا باشد؟
آیا عقل حجت نیست؟ عقل می گوید محال است شیء واحدی در یک آن در دو مکان باشد، چه برسد به صد مکان! ما از این مردم عوام می پرسیم، آیا اگر امیرالمؤمنین همه جا بود، چگونه او را در مسجد کوفه شهید کردند؟ آیا پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) چون از مکه فرار نموده وبه مدینه رفت، باز هم در مکه بود یا خیر؟ آیا امامی که همه جا هست، در حمام زنانه، در میخانه ودر امکنه فساد، همه جا هست یا خیر؟ اگر هست پس به همه زنان مردم محرم است! اگر به هر زنی محرم بود، پس چرا با خواندن عقد زنی را به خود محرم می نمود؟ آیا امام مانند خدا بدون تکلیف است وحلال وحرامی برای او نیست؟ اگر مکلّف است پس چرا او که در همه جا هست نهی از منکر نمی کند، واز امکنه فساد جلو نمی گیرد؟
جواب:
اوّلاً: هیچ یک از این اشکالات وپرسش ها با فرض صحّت آن در موارد دیگر، نسبت به دعای ندبه وارد نیست؛ زیرا این دعا برای ندبه است، واظهار تأسف از غیبت امام، ونگرانی از بدی اوضاع وابراز علاقه به ظهور حکومت حقّ، و... ودر مثل این مورد، گوینده بعید را قریب، وغایب را حاضر وبلکه گاهی مرده را زنده فرض می کند واظهار تأثر می نماید، مخاطب هرکه باشد، خواه بشنود یا نشنود، مانند نوحه ومرثیه بر میت که به او خطاب می شود، ودر صد جا او را می خوانند، ودر اشعار از این گونه خطاب ها بسیار است.
ثانیاً: از کجا می گویید که باخبربودن امام ورسیدن ندا وسلام شیعیان به آن حضرت، ملازمه دارد با اینکه حضرت در همه جا حضور حقیقی جسمانی داشته باشد؟!
کسی که می گوید: امام به اذن خدا در همه جا هست، غرضش این است که از همه جا اطّلاع دارد، وفاصله زمان ومکان، مانع از علم ورؤیت آن حضرت نمی شود، وسلام وخطاب مردم به او می رسد، خواه به توسط فطرس یا ملائکه دیگر، وخواه بدون واسطه.
در اینجا سخن از کیفیت ونحوه علم واطّلاع امام به سلام وخطاب ما، وفرق بین سلام بعید وقریب مطرح نیست، وواقع این موضوع هر نحو باشد، به دعای ندبه ومطالب حقّ دیگر ضرر نمی زند؛ که شما به «بَابُ اسْتِحْبَابِ زِیارَةِ النَّبِی (صلی الله علیه وآله وسلم) وَلَوْ مِنْ بَعِیدٍ» از وسائل الشیعه(۲۲۸) وغیره استشهاد کرده ومی گویید پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «من سلام امتم را از دور نمی شنوم بلکه ملائکه الهی به من می رسانند»؛ مگر حال که ملائکه سلام وخطاب را می رسانند، فرمود سلام نکنید؟
مقصد از این احادیث همین است که سلام به پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را ترک نکنید وگمان ننمایید که آن حضرت از سلام شما مطّلع نمی شود. این گونه روایات همه مؤید خطاب وندا وسلام است، وانگهی حقیقت ونحوه این شنیدن ورسیدن سلام وندا بر ما معلوم نیست، امّا لازم هر دو را که علم پیغمبر وامام به ندا وسلام است، از آن استفاده می کنیم. در این مطالب که به نقل ثابت می شود، همین قدر که عقل حکم به امتناع آن نکند، وحتی به طور اعجاز، احتمال آن را بدهد، قبول می کنیم وتسلیم هستیم.
چرا شما می گویید: این گونه روایات متن دعای ندبه را ضعیف یا خلاف عقل می سازد؟ این روایت این را می پروراند که در حال ممات پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هم، نسبت به ایشان مثل این وظایف را که در حال حیات انجام می دادید - از قبیل استغاثه وتوسل به آن حضرت - انجام بدهید، پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) مطّلع می شود.
به علاوه می توان گفت: ظاهر این اخبار، بیان کننده فرق بین نحوه وکیفیت اطّلاع از قریب وبعید وشنیدن ورسیدن نیست، تا کسی مفهوم بگیرد وبگوید از دور نمی شنود، بلکه ظاهر این است که برای دفع توهم کسانی که ندا وسلام از بعید را استبعاد می نمایند - چون سلام در مقابل قبر مطهر ودر نفس روضه منوّره متعارف بوده وآن را مسموع می دانستند - می فرماید، سلام از قریب را که می شنود وسلام از بعید هم به آن حضرت می رسد، یا خودش می رسد، چنان که مقتضی اکثر روایات این باب است، ویا به وسیله ملائکه، چنان که روایت ضعیفی بر آن دلالت دارد. غرض این است که آن را هم می شنود، نه اینکه مراد این باشد که از دور نمی شنود؛ ولی از نزدیک می شنود.
به هرحال شنیدن از دور موضوعی است که در دنیای ما عملی شده است. نسبت به عالم برزخ که معلوم نیست این فاصله های زمان ومکان در آنجا مانع از شنیدن ورؤیت باشد، یا نسبت به روح مقدّس پیغمبر وامام که به مراتب لطیف تر وکامل تر از فرشته است مخصوصاً به طور اعجاز، به هیچ وجه استبعاد ندارد.
ثالثاً: اینکه گاهی به عبارت دعا «فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِیةً وَسَلَاماً» وگاهی به اینکه چون ملائکه نامه اعمال را خدمت آن حضرت می برند وبه ایشان عرضه می دارند، استشهاد می کنید بر اینکه امام همه جا حاضر نیست وگاهی می گویید چون «فطرس» سلام شیعه را به امام حسین(ع) می رساند، پس معلوم می شود امام همه جا حاضر نیستند.
جوابش این است که: مگر ما می گوییم امام(ع) در هر مجلس ومکان حضور دارند؟ آنچه در این مورد گفته می شود وصحیح است، این است که امام(ع) به هرکجا وهر مکان اراده کند به اذن الله تعالی می تواند برود، وبه احوال رعایا وشیعیان خود وآنچه تحت نظر ولایت او قرار گرفته، ناظر وآگاه است.
وجمله «فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِیةً وَسَلَاماً» با این معنا هیچ منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است امام خودش از سلام وعرض ادب ما آگاه باشد، ولی ما برای قابل شدن سلام ورفع موانع قبول، از خداوند درخواست ابلاغ آن را می کنیم، مثل آنان که در محضر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یا در حرم پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از خدا می خواهند که تحیت آنها را به پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ابلاغ فرماید.
ودر موضوع ملائکه ای که اعمال را به آن حضرت عرضه می دارند وفطرس که سلام شیعیان را می رساند، جوابش این است که این هم دلیل بر عدم علم امام(ع) نیست، چنانچه ملائکه حفظه، دلیل بر عدم علم خدا به اعمال مردم نیست.
هرچه آنجا بگوییم اینجا هم می گوییم. این امور برنامه هایی است برای تربیت وتنبیه مردم، ودر واقع الطافی است از جانب خدا وهیچ یک دلیل بر عدم علم خدا وپیغمبر وامام نمی شود.
رابعاً: اینکه می گوید اگر امام(ع) در همه جا حاضر باشد لازم می شود که یک نفر، چند نفر بلکه چند هزار نفر وبیشتر باشد، جوابش این است که ما نمی گوییم امام(ع) در همه جا به معنایی که شما می گویید حاضر هستند؛ ولی می گوییم امکان دارد که در اماکن متعدد به نحوی از حضور حاضر باشند، وفاصله زمان ومکان نسبت به ایشان برداشته شود.
چطور می گویید فطرس همه جا حاضر می شود، وسلام شیعیان را از هر شهر ومجلس به عرض آن حضرت می رساند؟ ولی برای امام(ع) این معنا را امکان پذیر نمی دانید؟
آقای عزیز! ملک الموت یک نفر بیشتر نیست، چطور در یک آن، در دو مکان وصد مکان حاضر می شود؟ ما که وارد عالم ملائکه وعوالم روح وجهان برزخ نیستیم، تا حقایق این امور را به طور قاطع بتوانیم تشریح کنیم؛ امّا این قدر می دانیم که با یک مشت الفاظ وچون وچرا واستبعادات، نمی توان این امور را انکار کرد. این قدر امکان دارد که بُعد وفاصله زمان ومکان برای پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وامام(ع) وبسیاری از ارواح، وبرای ملائکه، پرده نباشد وچنانچه قریب چهارده قرن پیش، با این فاصله زمانی طولانی، اوضاع کنونی را می دیدند، امکان دارد از مسافت بعید هم افراد را اگر خواستند، ببینند.
چطور شما با تلویزیون آمریکا را می بینید، اروپا را می بینید، ودر یک آن با رادیو صداهای همه جا را می شنوید؟
آقای من! اینها چه اشکالاتی است می کنید، اوّل معنای حضور امام(ع) را در اماکن مختلف بفهمید، بعد این فرمایش را بکنید، اگر نمی فهمید این اشکال های عامیانه چه معنا دارد؟
اگر یک قرن پیش برای شما می گفتند، تا یک قرن دیگر انسان ها همه از مسافت دور همدیگر را می بینند، ودر همه جا حاضر می شوند وباهم سخن می گویند، می گفتید این خرافات چیست؟ اینها افسانه است، با عقل سازگار نیست، امّا حالا می فهمید آن قضاوت شما منشأش بی علمی وبی اطلاعی بوده است.
شما که می گویید: نمی شود امام(ع) در یک زمان در همه جا حاضر شود، بفرمایید ببینم وقتی فلان شخص را که در صفحه تلویزیون شما می بینید، دیگران همه می بینند، در همه جا می بینند، یک نفر چند میلیون نفر شده است؟
جام جهان نما را شنیده اید، چه مانعی دارد که باطن ملکوتی امام(ع) مثل همان جام جهان نما باشد، درعین حال که در مسجد کوفه باشد، وآنجا شهید شود، از اقصی نقاط جهان هم مطّلع باشد.
شما گمان می کنید اینکه می گوییم: امام(ع) در همه جا حاضر است؛ یعنی باید توی حمام زنانه ها، وتوی - العیاذ بالله – کاباره ها، ومراکز فساد هم تشریف ببرند، مگر هرکس هر کاری را بتواند انجام دهد، انجام می دهد؟ یا می گوییم از امام(ع) رفع تکلیف شده است؟
واقعاً انسان از این سخنان شما که نفهمیده ونسنجیده، پیرامون یک چنین حقایق بلند وعمیق گفته اید، بی اختیار خنده اش می گیرد، واز بلندپروازی های جاهلانه تعجب می کند.

پشه چون داند که این باغ از کی است * * * در بهاران زاد ومرگش در دی است
تو که در علم خود زبون باشی * * * عارف این علوم؛ چون باشی؟

۱۲. بررسی جمله: «یا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِیاتِ»
یکی دیگر از مواردی را که در دعای ندبه، بعضی آن را خلاف عقل شمرده اند، این جمله است:
«یا ابْنَ یس وَالذَّارِیاتِ! یا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِیاتِ»(۲۲۹).
یعنی ای پسر یس وبادهای وزنده، وای پسر کوه طور واسبان دونده. سپس گفته: این توهین به امام عالی مقام، وبه علاوه مخالف عقل است؛ زیرا امام(ع) فرزند کوه طور واسبان دونده نیست. چگونه شیعیان حیا نمی کنند، واین جملات را می خوانند. اگر کسی می گوید چگونه حضرت سجاد(ع) فرموده است:
«أَنَا ابْنُ مَکةَ وَمِنی، أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَالصَّفَا»(۲۳۰).
جمله دعای ندبه نیز مانند گفتار حضرت سجاد(ع) است.
جواب این است که خیر مانند آن نیست؛ زیرا هرکس در هر شهر ویا قصبه ای زندگی کرده وبزرگ شده، می گویند بچه آنجا است؛ مثلاً به قمی می گویند بچه قم است وبه کاشانی می گویند بچه کاشان است، وچون حضرت سجاد ویا پدر وجدّش(علیهم السلام) در مدینه ومکه وزمزم وصفا بزرگ شده اند، می فرماید:
«أَنَا ابْنُ مَکةَ وَالصَفا».
امّا امام زمان(ع)، نه خودش در کوه طور بزرگ شده ونه پدر وجدش (علیهما السلام). به اضافه با جمله «وَالْعَادِیاتِ وَالذَّارِیاتِ» چه می کنند؟
به هرحال ما که جرئت نمی کنیم چنین توهینی به امام زمان(ع) بنماییم برای خاطر یک دعای بی مدرک!
جواب: اگر فحش ودشنام یاد گرفته بودم، پاسخ می دادم: آیا شما حیا نمی کنید که این جملات را می نویسید وشیعیان را بی حیا می شمارید؟ فقط عرض می کنم:
عجب اشتباه غریبی، یا عجب مغلطه کاری بی ذوقی! سخن به این فصاحت وبلاغت را که هر سخن شناس در برابر آن خاضع می شود، وهر اهل معنا آن را درک می کند، چگونه معرفی می کنید؟!
آقا! «الطور»، «العادیات»، «یس»، «الذاریات» و«طه» هریک اسم یکی از سوره های قرآن است، چنانچه ما می گوییم:
یا أَبْنَاءَ الْقُرْآنِ! یا أَبْنَاءَ الْإِسْلَامِ! یا أَبْنَاءَ سُورَةِ التَّوْحِیدِ! یا أَبْنَاءَ الصَّلَاةِ؛
ای فرزندان قرآن، ای فرزندان اسلام، ای فرزندان سوره توحید، ای فرزندان نماز.
وهمه صحیح وموافق با ذوق است، یعنی ای تربیت شدگان مکتب قرآن وسوره توحید واسلام ونماز.
اینجا هم همین طور عرض می کنیم: «ای پسر سوره یس وسوره ذاریات، وای پسر سوره طور وسوره عادیات، وای پسر سوره طه وآیات محکمات».
شما مثل کسی که اصلاً قرآن مجید را نخوانده باشد واسم سوره ها را نشنیده باشد این جمله های روان را این طور به غلط معنا می کنید.
کیست که در معانی این جمله ها شک داشته باشد؟ وحتی معنایی را که شما از این جمله ها کرده اید، احتمال بدهد؟
معنای این جمله ها نه فقط با قرآن مخالف نیست، بلکه کمال موافقت را دارد وکیست سزاوارتر از ائمه(علیهم السلام) وفرزندان پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به این خطابات؟ من که باور نمی کنم یک نفر، هرچه هم کم ذوق باشد، این قدر کج فکر باشد که این جمله ها را مثل شما معنا کند.
به هرحال اگر شما معنای این جمله ها را نمی فهمید وجرئت نمی کنید آن را بگویید، ما ودیگران با صدای بلند می گوییم، وامام(ع) را با این جمله های پرمعنا وفیاض، مدح وستایش می نماییم.
۱۳. دعای ندبه، وکفر وشرک
اگر کسی بگوید: دعای ندبه کفر وشرک است، چون خواندن غیرخدا شرک است، ودر این دعا امام(ع) را می خوانید وبرای حوایج خود او را ندا می کنید و....
جواب این است که: اکنون از مرگ ابن تیمیه (متوفی ۷۲۸ ق.) بیش از هفتصد سال می گذرد، صدها سال است شبهات او مطرح شده وپاسخ های مستدل وبرهانی، به شبهات او وپیروانش که فتنه ها برپا کرده وآن همه قتل نفوس مرتکب شدند وتفرقه ایجاد کردند، وآلت دست استعمار شدند، داده شده است وصدها کتاب از اهل سنّت وشیعه بطلان این فرقه را آشکار ساخته اند، واکنون که برخی از پیروان ابن تیمیه ومحمّد بن عبدالوهاب رو به اعتدال کرده، ومتوجّه می شوند گذشتگان آنها خسارت های جبران ناپذیر به اسلام وارد کردند، ومی فهمند که تهمت هایی که به مسلمانان می زدند، وآنها را کافر ومشرک می شمردند، مبنی بر جمود وتعصب باطل فرقه ای یا تحریک ودسایس سیاسی بوده، نمی دانم چرا این زمزمه ها از نو آغاز شده، واز کجا وکدام منبع استعمارطلب، الهام می گیرند وبا التزام به عقاید تشیع، این نغمه ها را برای چه آغاز کرده ومقصدشان چیست؟!
اگر بگوییم تحفه نوظهوری است، که همه می دانند که بچه های شیعیان حجاز وقطیف نیز جواب این شبهه را یاد گرفته اند.
علمایی مانند «کاشف الغطاء» و«سید محسن امین» که افتخار عالم اسلام می باشند، در عصر خودمان به این شبهات جواب داده اند.
مسئله شفاعت وتوسل ودعا، همه حدود وثغور ومرزهایش روشن شده است.
شما بگویید این آیات:
﴿فَلَا تَدْعُوا مَعَ الله أَحَداً﴾(۲۳۱)
«پس نخوانید با خدا احدی را».
و﴿قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبِّی وَلَا أُشْرِک بِهِ أَحَداً﴾(۲۳۲)؛
«بگو: این است وغیر از این نیست که می خوانم پروردگارم را وشریک نمی گیرم برای او احدی را».
و﴿إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ الله عِبَادٌ أَمْثَالُکمْ﴾(۲۳۳)؛
«به درستی که آن کسانی که غیر از خدا می خوانید، بندگانی مثل شما هستند».
و﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یدْعُوا مِنْ دُونِ الله مَنْ لَا یسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ﴾(۲۳۴)؛
«وکیست گمراه تر از آنکه می خواند غیر از خدا کسی را که پاسخ به او نمی دهد تا روز قیامت، وایشان (خوانده شدگان) از خواندن آنها (خوانندگان) غافلند».
چه ارتباطی با دعای ندبه وخطاب به امام عصر(ع) دارد که:
اوّلاً: گفتم مخاطب قراردادن غایب، در مقام اظهار علاقه وتألّم از هجر وفراق، واین گونه امور، یک امر عرفی وذوقی است که غرض خطاب حقیقی نیست؛ بلکه به داعی اظهار اندوه وتأسف این گونه خطابات می شود. بنابراین دعای ندبه به حساب ایرادکننده هم کفر وشرک نخواهد بود؛ زیرا خطاب به داعی دیگر، یا معنای دیگر، استعمال می شود.
ثانیاً: مسلماً دعایی که در آیات شریفه مورد نهی واقع شده، دعای خاصی است؛ زیرا مطلق دعا وخواندن غیر، حتی به قول شما دعاهای متعارف وروزمره مراد نیست. بنابراین می گوییم: آنچه از این آیات استفاده می شود، وشواهد بسیار از آیات واخبار وحکایات، آن را تأیید می کند، این است که دعا وخواندن غیر، که منهی عنه وشرک است، این است که غیرخدا را به عنوان اینکه متصرف مستقل ونافذالامر در اسباب ومسبّبات کائنات ومالک امور دنیا وآخرت است، در عرض خدا بخوانند، یا او را با خدا، کارساز وشریک قرار داده وخالق ورازق وقاضی الحاجات شمارند.
امّا اگر کسی را مقرّب بدانیم وبر نظام اسباب از جانب خدا مسلط بشناسیم واو را بخوانیم، درحالی که او در درگاه خدا دارای چنین تقربی نباشد وچنین تسلط وقدرتی به او عطا نشده باشد، اطلاق شرک بر آن، اگرچه مجازاً صحیح است، ولی به طور حقیقت شاید صحیح نباشد.
بله این عمل، افترا واختراع بوده وداخل در «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ» است ولی ادخال چیزی که «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ» است در «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ؛ چیزی که خدا بر آن حجت نازل کرده است» هرچند حرام است، ولی «مَا لَا ینَزِّلُ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ؛ چیزی که خدا بر آن حجت نازل نمی کند»، نیست وشرک حقیقی نمی باشد. وکفربودن آن هم در صورتی است که به انکار ضروری برگشت کند، والا بدعت وحرام است.
بنابراین، اگر مثل انبیا واولیا را که تقرب خاص به درگاه الهی دارند ومی دانیم دعایشان مستجاب می شود وبه واسطه صدور معجزات وکرامات معلوم شود که باذن الله تسلط بر نظام اسباب دارند، چنانچه درباره عیسی بن مریم (علیهما السلام) می فرماید:
﴿أَنِّی أَخْلُقُ لَکمْ مِنَ الطِّینِ کهَیئَةِ الطَّیرِ﴾(۲۳۵)؛
«همانا من از گل، پیکر مرغی را برای شما می سازم».
کسی بخواند که باذن الله کار او را بگشاید، ومشکل او را حل کند، نه کفر است ونه حرام، تا چه رسد به اینکه از او بخواهد که از خدا درخواست کند حاجت او را برآورد؛ چنانچه «حواریین» از عیسی(ع) مائده خواستند، وسؤال خود را به صورت این جمله: ﴿هَلْ یسْتَطِیعُ رَبُّک أَنْ ینَزِّلَ عَلَینَا مَائِدَةً...﴾(۲۳۶) عرض کردند، وعیسی(ع) دعا کرد ومائده نازل شد(۲۳۷).
حال آیا شما می گویید: مگر حواریین خودشان نمی توانستند از خدا مسئلت نمایند، ومگر درخواست از خدا واسطه وشفیع لازم دارد؟
حاصل اینکه: استشفاع وتوسل به انبیا واولیا - که تقرّبشان به درگاه الهی وتسلطشان به امر خدا بر نظام اسباب معلوم است - خواه در حال حیاتشان وخواه پس از ارتحالشان از این دنیا، نه شرک است ونه کفر.
وآیه:
﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوک فَاسْتَغْفَرُوا الله وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا الله تَوَّاباً رَحِیماً﴾(۲۳۸)؛
«واگر ایشان، وقتی ظلم به خودشان کردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش کردند، وطلب آمرزش کرد پیامبر برای آنها، هرآینه می یابند خدا را بسیار توبه پذیر ورحیم».
بر رجحان آن صراحت دارد.
وحتی نسبت دادن بعضی کارها که از افعال خاصه الهی است به آنها، مثل شفای امراض – درحالی که نسبت دهنده فقط خدا را شافی وخالق ورازق می داند - کفر نیست؛ زیرا این اعتقاد معلوم او قرینه حالیه است بر اینکه این اطلاقات به نحو مجاز است، که نظایر آن در کلام عرب وعجم زیاد است، مثل «أَنْبَتَ الرَّبِیعُ الْبَقْلَ» که اگر یک فرد مادی آن را بگوید، بر معنای حقیقی حمل می شود وکفر است واگر موحد بگوید بر معنای مجازی حمل می شود وچنین کسی، غیرخدا را فاعل این افعال نمی داند، یا فاعل را باذن الله فاعل می داند، مثل:
﴿أَنِّی قَدْ جِئْتُکمْ بِآیةٍ مِنْ رَبِّکمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکمْ مِنَ الطِّینِ کهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیکونُ طَیراً بِإِذْنِ الله وأُبْرِئُ الْأَکمَهَ والْأَبْرَصَ وأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ الله﴾(۲۳۹)؛
«به درستی که من از جانب پروردگارتان برای شما معجزه ای آورده ام؛ همانا من از گل، پیکر مرغی را برای شما می سازم وبر آن نفس قدسی می دمم تا به امر خدا مرغی گردد وکور مادرزاد ومبتلای به پیسی را به امر خدا شفا داده ومردگان را زنده می کنم».
معلوم است این گونه اطلاقات صحیح است وموحدین درعین حالی که این اطلاقات را جایز می دانند وبه انبیا واوصیا (چه در حال وجودشان در این دنیا وچه پس از رحلتشان به عالم دیگر) متوسل می شوند، انبیا واولیا را مستقل در تصرّف در عرض خدا، وشریک در کار خدا نمی دانند؛ بلکه آنها را عامل ارادة الله وعمّال الله می شناسند.
خلاصه سخن اینکه: خواندن انبیا واولیا برای مقاصد، از شخص موحد (خواه در حیاتشان در این دنیا باشد یا پس از حیات این دنیا باشد) ارتباطی با کفر وشرک ندارد.
در جایی که در قرآن مجید مثل این آیات باشد:
﴿فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ﴾(۲۴۰)؛
«پس روزی دهید ایشان را از آن».
و﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ الله وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا الله سَیؤْتِینَا الله مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ﴾(۲۴۱)؛
«واگر ایشان می پسندیدند آنچه را خدا ورسول او ایشان را داده اند ومی گفتند: بس است خدا ما را، به زودی می آورد ما را خدا از فضل خودش ورسول خدا».
و﴿وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنیهُمُ الله وَرَسُولُهُ﴾(۲۴۲)؛
«وانکار نمی کنند مگر اینکه بی نیاز کرده ایشان را خدا ورسول خدا».
چگونه می تواند دعا وبعضی تعبیرات متعارف بین موحدین را نسبت به انبیا واولیا، کفر وشرک شمرد.
وامّا خبر «الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ»(۲۴۳) دلالت ندارد بر اینکه مطلق افراد دعا وخواندن، عبادت وپرستش وکفر وشرک باشد؛ زیرا اگر مراد از دعا، مطلق انواع آن باشد یقیناً مراد از عبادت در اینجا پرستش خاص نمی باشد؛ زیرا بعضی انواع دعا، مثل دعا وخواندن اشخاص (زید وعمرو وبکر)، پرستش آنها نیست، وناچار باید در اینجا دعا را به معنای لغوی آن، که ذلّت وخضوع است، گرفت.
واگر مراد از دعا، مطلق افراد آن نباشد، قدرمتیقن آن، دعا وخواندن مدعوّ است در نهایت تذلّل وخضوع، ودرخواست کفایت مهمات وقضای حوایج از او، ازاین جهت که او فاعل مستقل وقادر مطلق وبالذات، ومالک وقاضی حقیقی حوایج است.
پس هرکس مخلوقی را به این نحو بخواند، عبادت او را کرده وکافر ومشرک است.
امّا به غیر این نحو که او را بخواند تا واسطه یا شفیع شود، یا ازاین جهت او را بخواند که از جانب خدا بر کاری مسلط است، مثل عیسی(ع) که بر شفا وابرای کور مادرزاد وصاحب مرض پیسی باذن الله مسلّط بود، عبادت وکفر وشرک نیست.
وامّا اینکه نوشته اید: بهتر این است که دیگران را از گناه خود مطّلع نکنید، وخدا ستارالعیوب است وهیچ رسول وامامی مانند او مهربان ورحیم نیست، واز جهالت وبدبختی است که خدا بگوید: ﴿اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ﴾(۲۴۴) ویا بگوید: ﴿وَاسْئَلُوا الله مِنْ فَضْلِهِ﴾(۲۴۵) وبنده اعتنا نکند وبگوید: خیر، من باید بنده تو را بخوانم.
پاسخش این است که: گویا این آیه قرآن را نخوانده اید که همان خدایی که می فرماید: ﴿اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ﴾ می فرماید:
﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوک فَاسْتَغْفَرُوا الله وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا الله تَوَّاباً رَحِیماً﴾(۲۴۶)؛
«واگر ایشان، وقتی ظلم به خودشان کردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش کردند وطلب آمرزش کرد پیامبر برای آنها، هرآینه می یابند خدا را بسیار توبه پذیر ورحیم».
این آیه ظهور دارد در این معنا که گناه کاران، خواه گناهشان آشکار شده باشد وخواه در پنهان گناهی مرتکب شده باشند، سزاوار است که هم خود استغفار کنند وهم به محضر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شرفیاب شوند، تا آن حضرت برایشان استغفار کند.
این همان دعا وخواندن خدا وسؤال از فضل خداست، ودر نهایت این دعا گاهی بدون واسطه وگاهی باواسطه انجام می گیرد وهر دو بجا وبه موقع است.
اگر این سخن شما درست بود واین گونه دعا، کفر وشرک بود، وقتی فرزندان یعقوب(ع) او را خواندند که برایشان استغفار کند وگفتند:
﴿یا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کنَّا خَاطِئِینَ﴾(۲۴۷)؛
در جواب آنها نمی فرمود:
﴿سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ﴾(۲۴۸)؛
«زود باشد که استغفار کنم برای شما از پروردگارم به درستی که اوست آمرزنده ومهربان».
اگر این منطق باطل شما صحیح بود، حضرت یعقوب پیغمبر(ع) به آنها می گفت: شما خودتان خدا را بخوانید، این چه جهالت وبدبختی است که خدا خودش فرموده مرا بخوانید وشما مرا می خوانید وواسطه قرار می دهید وکفر وشرک می گویید؟ آیا پیغمبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بهتر می دانست یا شما؟
آقای عزیز! چرا بی جهت افکار را مَشوب واذهان را مشوّش وناراحت می سازید؟
چه بهره وفایده ای از این مغلطه ها واشتباه کاری ها می برید؟
خوانندگان محترم! این شبهه ها ریشه های غرض آلوده دیرینه دارد که دست استعمار هم همواره پشت آن بوده وبه تأییدش برخاسته، مع ذلک در عصر ما دیگر افکار مسلمانان این اشتباه کاری ها را نمی پذیرد وحنای این گونه افراد آب ورنگی ندارد.
بله، گاهی همان حرف ها را به لباس های تازه ودر زیر اصطلاحات جدید وبه صورت اندیشه های نو عرضه می کنند، ولی به زودی باطن آنها آشکار ومقاصد تخریبی آنان ظاهر می گردد ودعوت هایشان مصداق آیه ذیل می شود:
﴿کسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یجِدْهُ شَیئاً﴾(۲۴۹)؛
«مثل سرابی که شخص تشنه آن را در بیابان هموار وبی آب، آب پندارد وبه جانب آن شتابد، چون بدانجا رسد هیچ آب نیابد».
مع ذلک اگر بخواهید از سوابق این زمزمه ها وپاسخ به سخنان این گروه های وهابی یا وهابی مسلک، آگاه شوید به کتاب هایی که به خصوص در این موضوع تألیف شده، مثل کشف الارتیاب علاّمه مجاهد عالی قدر سید محسن امین (قدس سره) مراجعه فرمایید.
۱۴. دعای ندبه ورکود فعالیت های اسلامی
پرسش چهاردهم: خواندن این گونه دعاها، سبب رکود فعالیت های اسلامی وخمود وتخدیر افکار وانصراف از مبارزه وتلاش برای پیشبرد مقاصد اصلاحی، وتبلیغ رسالت اسلام می شود وخواننده با خواندن دعای ندبه خود را قانع ساخته وبه جای حرکت واقدام ومبارزه، گریه وناله تحویل می دهد.
پاسخ این است که: ما هم با شما در این جهت موافقیم که نباید برای این گونه برنامه ها جنبه های سلبی ومنفی بسازند، وباید جنبه های حقیقی وایجابی ومثبت آن را در نظر گرفت. متأسفانه به عللی که مهم تر از همه جهل ودست خائن استعمار است، دین در چهارچوب استفاده های منفی وسلبی سیاسی خاص محبوس شده، ودرحالی که جنبه های مثبت، وبسیاری از جنبه های سلبی عمده وحساس آن را می کوبند، بعضی از جنبه های سلبی آن را برای اغراض پلید سیاسی وارد میدان می سازند واین کار علاوه بر اینکه ارج وارزش دین را در انظار کم می کند، در برابر آرا ومکتب های دیگر آن را یک مکتب منفی ساده نشان می دهد.
دعا هم منبع رکود وخمود وکناره گیری ورهبانیت نیست، ونباید از آن برای این هدف ها استفاده کرد، بلکه دعا قوّت بخش روح واعصاب، وسرچشمه نشاط وامید وتلاش وفعالیت است.
یکی از حالات خطرناک که در تعالیم دین وعلم واخلاق مورد نکوهش واقع شده، حال وقوف وماندن در یک مرحله است.
بشر در این جهان، مانند مسافری است که به سوی یک مقصد معین رهسپار است، ومنازل ومراحل را طی می کند. چنان که در هریک از این مراحل بماند وسیر وحرکت را متوقف سازد، به مقصد نمی رسد. در تمام شعبه های کمال، علم، اخلاق، ایمان، صنعت و... حدی که بشر در آن توقف کند، معین نشده وهمواره می تواند قدمی به پیش باشد.
همه تعلیمات وبرنامه های اسلام، پیشرفت وکمال بیشتر را پیشنهاد می نماید، وپرستش وعبادت خدا وکار نیک وعمل خیر را در هیچ مرتبه ای متوقف نمی سازد. تا بشر زنده است باید پیش برود، وباید تحصیل کمال کند، وباید ترقی داشته باشد.
وقوف وماندن در یک مرحله از مراحل ترقی، بالاخره آغاز سیر قهقرایی وارتجاع وبازگشت به عقب است.
مسلمان نمی تواند بنشیند، ودر راه مقاصد اسلام کار واقدامی نکند، چون اسلام هنوز به هدف هایش نرسیده است.
هنوز انسان ها آزاد نشده اند، هنوز عدالت اجتماعی برقرار نشده، هنوز اختلاف طبقاتی وعنصری ونژادی وکشوری ورژیمی، بشر را فشار می دهد. هنوز اقویا وزورمندان، حاکم وصاحب اختیار ضعفا هستند. هنوز افق جهان از ظلم وبیداد تاریک است. هنوز فحشا ومنکرات رواج دارد. هنوز زنان بازیچه امیال پست وهوس رانی مردها هستند ودر اسارت های تازه ونوظهور افتاده اند، هنوز شرک وبشرپرستی به صورت های گوناگون رواج دارد. هنوز انسان هایی خود نیافته وآزاد نشده وخودباخته، در برابر افرادی چون خودشان یا بی سوادتر ونالایق تر تا حدّ رکوع، خضوع می نمایند، وآنها را به تکبر وظلم واستبداد تشویق می کنند. هنوز احکام خدا در جوامع بشری حکومت نیافته است، بلکه این مفاسد ومعایب روزافزون است.
مسلمان نمی تواند در چنین اوضاع واحوالی، حال وقوف وسکوت به خود گیرد وبه خواندن دعا وندبه وگریه، خود را قانع ساخته وترک امر به معروف ونهی از منکر نموده، خاموش وبی حرکت بنشیند.
هرگز دین برای این نیست وعبادت ها وپرستش ها ونماز وروزه ودعا وذکر ومناجات، این نتیجه را ندارد که مسلمان از کارهای اجتماعی وسیاسی وآنچه در حفظ ونگاهبانی عظمت اسلام وافزایش شوکت مسلمین مؤثر است، دست بکشد.
اسلام دین دنیا وآخرت وسیاست ومعنویت است، وجداکردن اسلام از دنیا وسیاست واجتماع واداره تمام امور وشئون، امکان پذیر نیست. انجام وظایف اجتماعی وتطبیق احکام دین بر شئون دنیا وبرنامه اقتصاد وسیاست وتجارت وتعلیم وتربیت، جزء جوهر دین است وحبس اسلام در محیط عبادت ودعا، خیانت به اسلام وتعلیمات قرآن مجید است.
پس مسلمان در هر پایه ای که باشد وهر برنامه ای را که انجام می دهد، نمی تواند آنجا را نقطه وصول به مقصد ونیل به اهداف اسلامی شناخته ومنتهی الیه مسیر خود بداند. باید سیر خود را ادامه دهد ومراحل ومنازل بیشتر را طی کند وهمواره در سیر وحرکت باشد وبا همین تکرار فرایض دینی ودعا وپرستش خدا، از درجه ای به درجه بالاتر صعود کند.
برنامه، برنامه سیر وحرکت وترقی ومجاهده است.
متأسفانه ما هم تصدیق می کنیم که امروز تحرّک در مسلمان ها کم شده وآن طور که اسلام از آنها تحرک خواسته، قرن ها است حرکت نشان نمی دهند؛ لذا در میدان حیات این همه عقب مانده، وافتخارات اسلامی خود را از دست داده ایم، وبسیاری از برنامه های دینی مثل جسم بی روح گردیده است.
برنامه های اسلامی ومساجد ونماز جماعت ها ومجالس روضه وموعظه وسخنرانی ودعا، همه باید مراکز تحرک ونهضت وبسیج نیروهای انسانی باشد.
این جنبه سلبی ومنفی که در دعای ندبه فرض می کنید، در هر کار وبرای هرکس ممکن است پیدا شود که خطرناک است. یک دانشجوی مستعد وموفّق که نمره های خوب می گیرد، ممکن است توجهش به وضع ترقی موجودش، مانع از پیشرفت وترقی بیشتر او شود واو را متوقف سازد. یک جامعه ای که در مسیر رشد وترقی است، به همین حال خطرناک ممکن است گرفتار شود. این یک خطری است که به هر شخص وهر جامعه ومملکت ممکن است متوجّه شود. اختصاص به دعا وعبادت ندارد ومحال است اسلام که دین تحرک وجنبش های مترقی است، بااین حال که درحقیقت سرآغاز انقراض وزوال است، مبارزه نکند.
دعای ندبه، دعای کمیل، دعای سمات هم باید نیروهای انسانی ما را بسیج کنند واز تسلط ضعف وناامیدی واندیشه های مأیوس کننده ومخرب، مانع شده وتوان بخش ارواح شوند.
مجالس این دعاها، مراکز حساس تربیت افراد مبارز وقوی، ووسیله رشد افکار اسلامی مسلمانان خصوصاً جوانان می باشد.
دعای ندبه، علاوه بر ثمرات وآثار عمومی دعا، به مناسبت مطالبی که در جمله های بلندش مندرج است، خواننده را به یک قسمت ویک سلسله از هدف های تحقق نیافته اسلام که باید تحقق یابد، متوجّه می سازد ومفاسد اجتماع را بر می شمارد.
این دعا وندبه است، ولی درضمن ندبه کسی که بر وضع فاسد اجتماعی، بر روش های ستمگرانه، بر کژی ها وکمبودها، ونابسامانی ها وگمراهی ها، ندبه می کند وغصه می خورد، نمی تواند دست روی دست بگذارد ودر برابر این مفاسد سکوت اختیار کند وبه سهم خود وبرای روی کار آوردن یک روش اجتماعی نسبتاً اسلامی تر، کار واقدامی نکند.
جمله های دعای ندبه احساسات را به هیجان می آورد وخواننده را تکان می دهد واز کفر وشرک وتجاوز وظلم وستم متنفر می سازد، واینها همه آثار ایجابی ومثبت است.
حال اگر بهره ما از این دعا واز برنامه هایی که داریم آثار سلبی ومنفی باشد، مربوط به دعا نیست، مربوط به جهل وغفلت است. هر نعمتی از نعمت های خدا را می شود وسیله اتلاف وقت وگذراندن عمر کرد.
پس دعای ندبه، نه وسیله تخدیر است ونه باعث وقوف ورکود؛ بلکه سبب رشد فکری وبسیج نیروها وحرکت واقدام است.
این هم خیلی کم است که کسی بگوید این مجالس دعای ندبه فایده اش این است که جوان ها را از رفتن به مراکز فساد اخلاق واشتغال به تفریحات به اصطلاح سالم، ودر واقع بسیار ناسالم، باز می دارد.
نه؛ دعای ندبه برای این است که جوانان درهای آن مؤسسات را هم ببندند وافرادی مبارز وآمر به معروف وهمفکر ومتّحد ومتشکل ومدافع از اسلام تربیت شوند.
شما اگر گاهی ظواهر بعضی از افراد کم اطّلاع وکم معرفت را می بینید همه را به آنها قیاس نکنید، وجهل وغفلت آنها را از وظایف مهمی که دارند، پای حساب دعای ندبه ننویسید. راهنمایی کنید که از این همه وسایل برای تجهیز نیروهای انسانی بهتر استفاده شود وافراد عالِم وآگاه به اهداف اسلامی واوضاع اجتماعی در این مجالس مردم را بیدار کنند ودعا را به غرض های شخصی وخصوصی وتجزیه وتفرقه، آلوده ننماید وهمه برای عملی شدن احکام اسلام ومبارزه با معاندین وهدایت منحرفین جداً ودل سوزانه بکوشند.
بهترین خدمت ووسیله تقرب به درگاه حضرت ولی عصر(ع) احیای سنن اسلامی ومیراندن سنّت های کفر ومبارزه با روش های کفار است، که نزدیک است اجتماعات مسلمانان را به کلی مسخ نماید.

کتاب نامه

۱. قرآن کریم.
۲. نهج البلاغه، الامام علی بن ابی طالب(ع)، الشریف الرضی، تحقیق وشرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة، ۱۴۱۲ق.
۳. الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، جلال الدین (م. ۹۱۱ق.)، تحقیق سعید مندوب، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۶ق.
۴. احیاء المیت بفضائل اهل البیت(علیهم السلام)، سیوطی، جلال الدین (م.۹۱۱ق.)، تحقیق، محمود شریعت زاده خراسانی، تهران، مؤسسه فرهنگی انصارالحسین(ع)، ۱۳۶۹ش.
۵. اخبار مکة وما جاء فیها من الآثار، ازرقی، محمد بن عبدالله (م.۲۴۱ق.)، تحقیق رشدی صالح، قم، الشریف الرضی، ۱۴۱۱ق.
۶. الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مفید، محمد بن محمد (م. ۴۱۳ق.)، تحقیق مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق.
۷. اسباب النزول، واحدی، علی بن احمد (م. ۴۶۸ق.)، القاهرة، موسسة الحلبی، ۱۳۸۸ق.
۸. اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابن اثیر جزری، علی بن محمد (م. ۶۳۰ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
۹. اعیان الشیعه، امین عاملی، سید محسن (م. ۱۳۷۱ق.)، تحقیق سید حسن امین، بیروت، دارالتعارف، ۱۴۰۳ق.
۱۰. اقبال الاعمال، ابن طاووس، سید علی بن موسی (م. ۶۶۴ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۱۴ق.
۱۱. الامالی، طوسی، محمد بن حسن (م. ۴۶۰ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة، قم، دارالثقافة، ۱۴۱۴ق.
۱۲. انوارالتنزیل واسرارالتأویل (تفسیر بیضاوی)، بیضاوی، عبد الله بن عمر (م. ۶۸۵ق.)، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۶ق.
۱۳. بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر (م. ۱۱۱۱ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.
۱۴. بیت الاحزان فی ذکر احوالات سیدة نساءالعالمین فاطمةالزهراء(علیها السلام)، محدث قمی، عباس (م. ۱۳۵۹ق.)، قم، دارالحکمة، ۱۴۱۲ق.
۱۵. التبصیر فی الدین، اسفراینی، ابوالمظفر شاهپور بن طاهر (م.۴۷۱ق.)، تحقیق محمد زاهد کوثری، القاهرة، المکتبة الازهریة للتراث، ۱۳۹۵ق.
۱۶. التبیان فی تفسیرالقرآن، طوسی، محمد بن حسن (م. ۴۶۰ق.)، تحقیق احمد قصیر عاملی، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۹ق.
۱۷. تحفةالزائر، مجلسی، محمدباقر (م.۱۱۱۱ق.)، قم، موسسه پیام امام هادی(ع)، ۱۳۸۶ش.
۱۸. التریاق الفاروقی أو دیوان عبدالباقی العمری، عمری موصلی، عبدالباقی، النجف الاشرف، دارالنعمان، ۱۳۸۴ش.
۱۹. التسامح فی ادلة السنن، انصاری، مرتضی (م.۱۲۸۱ق.)، کتابفروشی مفید، ۱۴۰۴ق.
۲۰. تفسیر ابی السعود ( ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم)، ابی السعود، محمد بن محمد عمادی (م.۹۵۱ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
۲۱. تفسیر القرآن العظیم (تفسیر ابن کثیر)، ابن کثیر، اسماعیل بن عمر (م. ۷۷۴ق.)، بیروت، دارالمعرفة، ۱۴۱۲ق.
۲۲. تفسیر غرائب القرآن ورغائب الفرقان، نیشابوری، حسن بن محمد (م. ۷۲۸ق.)، تحقیق زکریا عمیرات، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۶ق.
۲۳. تفسیر فرات الکوفی، فرات کوفی، فرات بن ابراهیم (م. ۳۰۷ق.)، تحقیق محمدکاظم محمودی، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی، ۱۴۱۰ق.
۲۴. تفسیر نورالثقلین، حویزی، عبد علی بن جمعه (م. ۱۱۱۲ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، ۱۴۱۲ق.
۲۵. تفسیرالصافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. ۱۰۹۱ق.)، تحقیق حسین اعلمی، تهران، مکتبة الصدر، ۱۴۱۶ق.
۲۶. تفسیرالعیاشی، عیاشی، محمد بن مسعود (م. ۳۲۰ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، المکتبة العلمیة الاسلامیه.
۲۷. تفسیرالقمی، قمی، علی بن ابراهیم (م. ۳۰۷ق.)، تحقیق سید طیب موسوی جزائری، قم، دارالکتاب، ۱۴۰۴ق.
۲۸. التفسیرالکبیر، فخر رازی، محمد بن عمر (م. ۶۰۶ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۱۳ق.
۲۹. تفسیرالمراغی، مراغی، احمد بن مصطفی (م. ۱۳۷۱ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
۳۰. تفسیرالنسفی، نسفی، عبدالله بن احمد (م.۵۳۷ق.).
۳۱. التفسیرالواضح، حجازی، محمد محمود، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۳ق.
۳۲. تفصیل وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. ۱۱۰۴ق.)، قم، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، ۱۴۱۴ق.
۳۳. التوحید، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، ۱۳۹۸ق.
۳۴. تهذیب الاحکام، طوسی، محمد بن حسن (م. ۴۶۰ق.)، تحقیق سید حسن موسوی خرسان، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۴ش.
۳۵. جامع عباسی، بهائی عاملی، محمد بن حسین (م. ۱۰۳۱ ق.) تبریز، دارالطباعة، ۱۳۰۹ق.
۳۶. الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، قرطبی، محمد بن احمد (م. ۶۷۱ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۰۵ق.
۳۷. جامع البیان عن تاویل آی القرآن، طبری، محمد بن جریر (م. ۳۱۰ق.)، تحقیق صدقی جمیل عطار، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق.
۳۸. الجامع الصغیر فی احادیث البشیرالنذیر، سیوطی، جلال الدین (م.۹۱۱ق.)، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۱ق.
۳۹. حلیة الاولیاء وطبقات الاصفیاء، ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله (م.۴۳۰ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.
۴۰. خاتمة مستدرک الوسائل، محدث نوری، میرزا حسین (م. ۱۳۲۰ق.)، قم، موسسة آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث، ۱۴۱۷ق.
۴۱. الدرالمنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی، جلال الدین (م. ۹۱۱ق.)، بیروت، دارالمعرفه.
۴۲. الدعاء، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. ۳۶۰ق.)، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۳ق.
۴۳. ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، طبری، احمد بن عبدالله (م. ۶۹۴ق.)، القاهرة، مکتبة القدسی، ۱۳۵۶ق.
۴۴. رجال، کشی، محمد بن عمر (م. قرن ۴)، تحقیق حسین مصطفوی، مشهد، انتشارات دانشگاه، ۱۴۰۹ق.
۴۵. زادالمعاد، مجلسی، محمدباقر (م.۱۱۱۱ق.)، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ۱۴۲۳ق.
۴۶. السیرةالنبویه، ابن هشام، عبدالملک حمیری (م. ۸ - ۲۱۳ق.)، تحقیق مصطفی سقا ودیگران، بیروت، دارالمعرفه.
۴۷. شاهنشاهی عضدالدّوله، فقیهی، علی اصغر، تهران، انتشارات اسماعیلیان، ۱۳۴۷ ش.
۴۸. شرح احقاق الحق، مرعشی نجفی، سید شهاب الدین (م. ۱۴۱۱ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، ۱۴۰۹ق.
۴۹. شرح الناسخ والمنسوخ لإبن المتوج، قاری، سید عبدالجلیل حسینی، تحقیق محمدجعفر اسلامی، بنیاد علوم اسلامی.
۵۰. شرح دعای ندبه، حسنی طباطبائی، سید صدرالدین محمد.
۵۱. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، عزالدین (م. ۶۵۶ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیة، ۱۳۷۸ق.
۵۲. شفاءالصدور فی شرح زیارة العاشور، تهرانی، میرزا ابوالفضل، تحقیق علی موحد ابطحی، چاپخانه امیرالمؤمنین(ع)،۱۳۷۰ش.
۵۳. صحیفه سجادیه، الامام علی بن الحسین(ع) (م. ۹۴ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدی(ع)، ۱۴۱۱ق.
۵۴. الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع والزندقه، ابن حجر هیتمی، احمد (م.۹۴۷ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۴ق.
۵۵. عدةالداعی ونجاح الساعی، ابن فهد حلی، احمد بن محمد (م. ۸۴۱ق.)، تحقیق احمد موحدی قمی، قم، مکتبة وجدانی.
۵۶. عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیه، ابن ابی جمهور احسائی، محمد بن علی (م. ۸۸۰ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، ۱۴۰۳ق.
۵۷. الغدیر فی الکتاب والسنة والادب، امینی، عبدالحسین (م. ۱۳۹۲ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۹۷ق.
۵۸. الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. ۴۶۰ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علی احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، ۱۴۱۱ق.
۵۹. فتح القدیر، شوکانی، محمد بن علی (م. ۱۲۵۰ق.)، عالم الکتب.
۶۰. فرق الشیعه، نوبختی، حسن بن موسی (م. ۳۱۰ق.)، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۴ق.
۶۱. الفصول المهمة فی معرفةالائمه، ابن صباغ مالکی، علی بن محمد (م. ۸۵۵ق.)، تحقیق سامی غریری، قم، دارالحدیث، ۱۴۲۲ق.
۶۲. فلاح السائل ونجاح المسائل، ابن طاووس، سید علی بن موسی (م. ۶۶۴ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۶ق.
۶۳. فی ظلال القرآن، سید قطب، قطب بن ابراهیم (م. ۱۳۸۶ق.)، بیروت، دارالشروق، ۱۴۱۲ق.
۶۴. القاموس المحیط، فیروزآبادی، محمد بن یعقوب (م. ۸۱۷ق.)، بیروت، دارالمعرفة، ۱۴۰۳ق.
۶۵. الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م. ۳۲۹ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۳ش.
۶۶. کتاب من لایحضره الفقیه، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۴ق.
۶۷. الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل وعیون الاقاویل فی وجوه التأویل، زمخشری، محمود بن عمر (م. ۵۳۸ق.)، تحقیق محمد عبدالسلام شاهین، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۰۷ق.
۶۸. کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، امین عاملی، سید محسن، (م. ۱۳۷۱ ق.) بیروت، دارالغدیر.
۶۹. کمال الدین وتمام النعمه، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۵ق.
۷۰. کنزالعمال فی سنن الاقوال والافعال، متقی هندی، علی (م. ۹۷۵ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة، ۱۴۰۹ق.
۷۱. لباب التأویل فی معانی التنزیل (تفسیر الخازن)، بغدادی، علی بن محمد (م.۷۴۱ق.)، تحقیق محمد علی شاهین، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۵ق.
۷۲. ماضی النجف وحاضرها، آل محبوبه نجفی، جعفر بن باقر، صیدا، مطبعة العرفان، ۱۳۵۳ق.
۷۳. مجمع البحرین، طریحی، فخرالدین (م. ۱۰۸۵ق.)، تحقیق سید احمد حسینی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۴۰۸ق.
۷۴. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. ۵۴۸ق.)، تحقیق عده ای از محققین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ۱۴۱۵ق.
۷۵. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، هیثمی، علی بن ابی بکر (م. ۸۰۷ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۰۸ق.
۷۶. المزارالکبیر، مشهدی، محمد بن جعفر (م. ۶۱۰ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، ۱۴۱۹ق.
۷۷. المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. ۴۰۵ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
۷۸. مصابیح الانوار فی حل مشکلات اخبار، شبّر، سید عبدالله (م. ۱۲۴۲ ق.)، مطبعة الزهراء.
۷۹. مصباح الزائر، ابن طاووس، سید علی بن موسی (م.۶۶۴ق.)، قم، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث، ۱۴۱۷ق.
۸۰. مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول (صلی الله علیه وآله وسلم)، ابن طلحه شافعی، محمد بن طلحه (م. ۶۵۲ق.)، تحقیق ماجد عطیه.
۸۱. المعجم الاوسط، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. ۳۶۰ق.)، دارالحرمین، ۱۴۱۵ق.
۸۲. معجم البلدان، یاقوت حموی، یاقوت بن عبدالله (م. ۶۲۶ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ق.
۸۳. المعجم الکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. ۳۶۰ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۰۴ق.
۸۴. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین (م. ۳۵۶ق.)، تحقیق کاظم مظفر، قم، دارالکتاب، ۱۳۸۵ق.
۸۵. مکارم الاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م. ۵۵۴ق.)، الشریف الرضی، ۱۳۹۲ق.
۸۶. ملتقی الاصفیاء فی مناقب الامام علی والسبطین والزهراء، مکّی، عبدالفتاح.
۸۷. منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر(ع)، صافی گلپایگانی، لطف الله، تهران، مکتبة الصدر.
۸۸. الناسخ والمنسوخ، ابن سلامة، هبة الله (م. ۴۱۰ق.)، تحقیق موسی بنای علوان علیلی، بیروت، الدارالعربیة للموسوعات، ۱۹۸۹ م.
۸۹. نشر الاعطارالمحمدیة فی الدیارالاسلامیه، کردی، محمد سعید.
۹۰. نورالبراهین او انیس الوحید فی شرح التوحید، جزائری، سید نعمت الله موسوی (م.۱۱۱۲ق.)، قم، نشر اسلامی، ۱۴۱۷ق.
۹۱. نوید امن وامان، صافی گلپایگانی، لطف الله، قم، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، ۱۳۹۰ش.
۹۲. الوافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. ۱۰۹۱ق.)، تحقیق سید ضیاء الدین حسینی، اصفهان، کتابخانه امام امیرالمؤمنین علی(ع)، ۱۴۰۶ق.
۹۳. وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفی (صلی الله علیه وآله وسلم)، سمهودی، علی بن احمد (م.۹۱۱ق)، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۲۰۰۶م.
۹۴. هدیةالزائرین وبهجة الناظرین، محدث قمی (م. ۱۳۵۹ ق.)، قم، مؤسسه جهانی سبطین (علیهما السلام)، ۱۳۸۳ش.


 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) مشهدی، المزار، ص۵۸۳؛ ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج۱، ص۵۱۲.
(۲) غافر، ۶۰.
(۳) اگر بعضی گمان کنند ملل به اصطلاح پیشرفته عصر ما، از خرافات واندیشه های بی اصل وباورهایی که حاکی از عدم رشد وعلیل بودن قوای فکری است، آزاد شده اند، اشتباه می نمایند. آنها با همه ادّعاهایی که دارند، چنان گرفتار خرافات هستند که واقعاً عجیب است. آمارهایی که گاهی در مجلاّت وروزنامه ها می خوانیم، معلوم می سازد که این صاحب اختیار آن جوامع انسانی محروم، در هر رشته از مظاهر زندگی تا چه حدّ گرفتار خرافات وروش های ناپسند هستند که اگر یک صدم آن از یک جامعه شرقی ظاهر شود، از هر سو چماق ارتجاع وعقب ماندگی را بر سرش می کوبند.
هم اکنون در کشورهای غربی، مردم اعتقاد عجیبی به فال گیرها دارند که متأسفانه غرب زدگی، بعضی جراید ما را نیز مشوق آن ساخته است. تنها فرانسه طبق یک خبر رسمی (روزنامه اطلاعات، شماره ۱۱۴۶۰) در یک سال، بیش از سیصد میلیارد فرانک به فال گیرها پرداخته است. در سایر رشته ها نیز زندگی این جوامع، پُر است از تضادّ وضعف قوای عقلانی واعمال خلاف شرف وفضیلت. باز در همین روزنامه (اطلاعات، شماره ۱۳۸۲۳، ص ۶) مقاله «در قلب آمریکای متمدّن» را بخوانید تا از انحطاط قوای فکری ومعنوی به اصطلاح پیشرفته ومافوق بشر مطّلع شوید.
(۴) در کتاب عالی ترین مکتب تربیت واخلاق یا ماه مبارک رمضان اثر نگارنده به طور اختصار پیرامون دعا وبرنامه های ماه مبارک مطالبی که با این بحث ارتباط دارد، نوشته شده است.
(۵) طوسی، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۸۱؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۱۰۵؛ ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۳، ص۱۸۸؛ فیض کاشانی، الوافی، ج۱۵، ص۱۷۷.
(۶) سدیر صیرفی از اصحاب امام باقر وامام صادق (علیهما السلام) است که «کشّی» در رجال خود، حدیث معتبری روایت کرده است که بر بلندی پایه او دلالت دارد. کشی، رجال، ص۵۹۲ – ۵۹۴.
(۷) صدوق، کمال الدین، ص۳۵۲ – ۳۵۳؛ طوسی، ص۱۶۷ – ۱۶۸.
(۸) صدوق، کمال الدین، ص۳۵۲ – ۳۵۷؛ طوسی، الغیبه، ص۱۶۷ - ۱۷۳.
(۹) در موضوع طول عمر وفلسفه غیبت آن حضرت رجوع شود به دو کتاب از نگارنده منتخب الاثر، فصل دوم باب ۲۶ و۲۷ و۲۸ و۲۹ و۳۰، ص۲۵۱ – ۲۸۳؛ نوید امن وامان، بخش دوم، ص۱۲۹ – ۱۸۰، بخش سوم، ص۱۸۱ - ۲۴۸.
(۱۰) صدوق، کمال الدین، ص۳۵۲ – ۳۵۷؛ طوسی، الغیبه، ص۱۶۷ - ۱۷۳.
(۱۱) می گردانم نگاهم را در خانه ها ودودمان ها، پس نمی بینم صورت دوستانی را که می خواهم.
(۱۲) ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۴۴۳ - ۴۲.
(۱۳) نکته ای که در اینجا یادآوری آن مناسب است، این است که: یکی از بیماری های خطرناک ومسری، بیماری تردید وشک پذیری در مسائل دینی ومذهبی است. مانند آنکه یک آمادگی وگرایشی به این پذیرش فراهم شده باشد، شبهه ها، شک ها ومغلطه کاری ها را بدون تحقیق وبررسی کامل می پذیرند وبه عکس در مسائل عصر ومباحث علمی واجتماعی وتربیتی وآنچه به دروغ، تجدّد وترقّی ومحصول دنیای مادّی وماشینی واجتماعات غربی وشکستن سدّهای اخلاقی است، زودپذیری وزودباوری رایج شده وحتی خرافات را به جای حقایق می پذیرند، ورفتارهای ننگین وکردار زشت وناپسند بیگانگان را به جای آداب حسنه برمی گزینند وبا افتخار وبی چون وچرا از آنها تقلید می کنند.
در سنّت های دینی ودستورات اسلامی تا می توانند خرده گیری های ناهنجار وبی معنا می نمایند واز فلسفه وفایده آنها می پرسند؛ ولی عادات وآداب اجانب را در لباس وخوراک ومو وسبیل وامور اجتماعی وخانوادگی وفرهنگی ندانسته وبدون اینکه فایده ای از آن در نظر بگیرند، سرمشق خود قرار داده وبلکه غالباً با علم به ضرر، از بیگانگان پیروی می کنند.
در احادیثی که در کتاب های معتبر روایت شده ومردان خبیر واهل فن واطّلاع به آن اعتماد کرده اند شبهه می کنند ونمی پذیرند درحالی که خبرهای مؤسسات خبرسازی وشایعه پردازی را با وجود هزار علّت واحتمال جعل ودروغ، قبول می کنند.
بدیهی است این حال ناشی از ضعف اخلاق وجهل وغفلت وخودباختگی وتسلیم کورکورانه افکار وعادات بیگانگان بودن است.
پاره ای هم پیدا شده اند که با القای شبهه واستهزا ومسخره کردن آداب دینی یا خودداری از انجام وظایف اسلامی، می خواهند خود را در جمع روشنفکران وارد واهل تحقیق ومنطق معرفی نمایند.
این روش در سطح های مختلف وپیرامون موضوعات متنوع ظاهر می شود. از مسائل اصول دین والهیات ومحرمات ومستحبات ومکروهات سخنی می گویند وبه طور تحقیرآمیز واستفهام پرسش می نمایند.
ما آنچه دیده ایم بیشتر این افراد یا از صلاحیت علمی محروم وعامی وبی سوادند ویا اینکه می خواهند با این روش خود را نواندیش معرفی کرده ودر جمع برخی جوانان وکسانی که با مسائل دینی آشنایی کامل ندارند وباورکردن بسیاری از حقایق برایشان دشوار است، جایی باز کنند وصاحب مکتبی شوند.
اینها بیشتر برای فریفتن واِغفال افراد خام ونپخته، حتی از الفاظ داغ واصطلاحات ولغات انگلیسی وفرانسه واسامی مکتب های گوناگون نیز استفاده کرده وکسانی را که غرب زده وعاشق الفاظ فرنگی مآبانه هستند، فریفته ودر اشتباه می اندازند؛ چون اگر ساده وبی پیرایه سخن بگویند، مقاصدی که دارند آشکار شده وبیشتر مردم ملتفت می شوند وکالای آنها را نمی خرند. پس افکارشان را در لابلای الفاظ ولغات بیگانه یا اصطلاحات جدید می گویند تا افراد غیروارد، گمان کنند سخن آنها مبتنی بر یک اساس مسلّم علمی جدید، وفلسفه پذیرفته شدة تازه است.
به هرحال، درعین حال که معتقدیم باید باب بحث ونظر وپی جویی وتعقل وبررسی آزاد، به روی همه باز باشد وازاین جهت از کسی گله نمی کنیم؛ بلکه از آن استقبال کرده وآن را سبب تنویر افکار وروشن شدن حقایق وتجلّی هرچه بیشتر انوار معارف اسلام می دانیم، به این اشخاص نیز نصیحت می کنیم که آقایان! اشتباه کاری وتدلیس واظهار شک وتردید، شبهه سازی ومسخره کردن حقایق وسست کردن عقاید عامّه از راه تمسخر واستهزا، وبیانات جسارت آمیز وحمله به این وآن، دشنام دادن ومردم را به هم بدگمان کردن وسرگردان نمودن واندیشه های سوء را رشد دادن، کار آسانی است. آنچه مشکل ودشوار است وکار همه کس نیست مردم را بر یک اصول صحیح استوارداشتن، ومتّحدکردن واز شبهه وشک خارج گردانیدن وبه سوی یک مسیر معقول ومقرون به خیر وسعادت دنیا وآخرت راهنمایی کردن است که فقط انبیا واولیا ورجال الهی از عهده این خدمت برآمده اند وحتی فلاسفه وحکما نیز در جنبه ایجابی ومثبت این موضوع نتوانستند مقام سازنده ومؤثر داشته باشند.
آنان که نقش مخرّب را بازی کرده وخواستند این کاخ باعظمت واین یگانه پناه گاهی را که انبیا به امر خدا برای مردم ساختند خراب وویران سازند، سرانجام جز ایجاد نابسامانی وبی مأخذی وبی مقصدی ولامسلکی چه دردی را درمان کردند؟ وبر کجای این همه زخم هایی که پیکر جامعه انسانیت از دست جهل ونادانی وفساد اخلاقی وتکبر وحسد وغرور وجاه پرستی برداشته، مرهمی گذاردند.
اگر در بیان این نکته بیش از حدّ این کتاب سخن طولانی شد، برای این است که معلوم باشد حقیقت جویی وتلاش برای بالابردن سطح معرفت وبصیرت وروشن شدن اذهان وتحصیل یقین کامل تر وهمچنین مجاهده برای جستن حقّ، یک مطلب است وشبهه سازی ومسخره کردن حقایق واتّکا به غرور ودانستن یک سلسله الفاظ فریبنده وتوخالی، مطلب دیگر است. آن کسانی که رجال قهرمان آن میدان مقدّس هستند، با افرادی که در میدان دوم خودنمایی می کنند از زمین تا آسمان فرق دارند ونباید آنها را باهم اشتباه کرد وشبهه سازی را حقیقت جویی شمرد.

ای بسا ابلیس آدم رو که هست * * * پس به هر دستی نباید داد دست
ای بسا ابلیس آدم وار زشت * * * که برد انسان به دوزخ نه بهشت

(۱۴) در قسمت هایی که عقلی خالص باشد فقط متن حدیث ملاحظه می شود؛ ولی در قسمت هایی که دلیل اثبات آن نقل باشد، سند حدیث را هم باید ملاحظه کرد.
(۱۵) ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۴ - ۵۱۳.
(۱۶) ابن طاووس، مصباح الزائر، ص۴۴۶ – ۴۵۳.
(۱۷) مشهدی، المزار، ص۵۷۳ – ۵۸۴.
(۱۸) مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۱۸.
(۱۹) مجلسی، بحار الانوار، ج۹۹، ص۱۰۴.
(۲۰) مشهدی، المزار، ص۵۷۳.
(۲۱) آقابزرگ تهرانی، الذریعه، ج۴، ص۵۰۳؛ ج۸، ص۱۸۴.
(۲۲) نجاشی، رجال، ص۳۹۸.
(۲۳) علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۲۷۰.
(۲۴) محدث قمی، هدیةالزائرین، ص۶۴۰.
(۲۵) بزوفر بفتحتین وسکون واو، وفتح فاء، ده بزرگی است از توابع قوسان در نزدیکی واسط وبغداد، در کنار نهر موفقی در غربی دجله، یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۱۲؛ محدث قمی، الکنی والالقاب، ج۲، ص۸۱.
(۲۶) محدث قمی، الکنی والالقاب، ج۲، ص۸۱؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج۸، ص۱۸۴.
(۲۷) آقابزرگ تهرانی، الذریعه، ج۸، ص۱۹۳ – ۱۹۵.
(۲۸) محدث نوری، خاتمة مستدرک الوسائل، ج۳، ص۲۴۴، ۴۳۸.
(۲۹) مرحوم استاد اعظم، زعیم اکبر، آیت الله بروجردی+ که در علم رجال وحدیث، ومعرفت طبقات وتمیز مشترکات مانند سایر علوم اسلامی یگانه وبی نظیر بود، می فرمود: یکی از طرق معرفت رجال، شخصیت تلامذه وشاگردان آنهاست که وقتی شخصیتی مثل مفید از کسی کثیرالروایة باشد وقدحی هم در او نشده باشد، اماره است بر آنکه او مورد وثوق واعتماد بوده است.
(۳۰) مجلسی، تحفة الزائر، ص۵۴۷ – ۵۴۸.
(۳۱) مجلسی، تحفة الزائر، ص۴.
(۳۲) مجلسی، زاد المعاد، ص۳۰۳.
(۳۳) انصاری، التسامح فی ادلةالسنن، ص۲۹.
(۳۴) طریحی، مجمع البحرین، ج۳، ص۷۹.
(۳۵) فیروزآبادی، القاموس المحیط، ج۴، ص۳۵۸.
(۳۶) یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۴۵.
(۳۷) ازرقی، اخبار مکه، ج۲، ص۲۰۳.
(۳۸) ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۲۸۲.
(۳۹) سمهودی، وفاءالوفاء، ج۳، ص۱۰۷ – ۱۰۸؛ ج۴، ص۸۰ – ۸۱.
(۴۰) در دو کتاب نوید امن وامان، ص ۲۰۴ ، ۲۰۶ ومنتخب الاثر، ص۳۷۱ - ۳۷۳، تألیف نگارنده، این موضوع به طور مفصل بیان شده وبطلان این افترا آشکار گردیده است.
(۴۱) کیسانیه فِرق متعددی بوده اند: فرقه ای می گفتند: محمّد حنفیه نمرده وغیبت کرده وجایش معلوم نیست. فرقه ای می گفتند: در جبال رضوی مقیم شده وفرقه دیگر گفتند او از جهان رفته وفرزندش عبدالله ابوهاشم بعد از او قائم مقامش شد. بالجمله فرق واختلافات زیاد داشتند وآنها که گفتند در کوه رضوی است یک فرقه از کیسانیه بوده اند. رجوع شود به: نوبختی، فرق الشیعه، ص۲۳ – ۳۶؛ اسفراینی، التبصیر، ص۲۶ - ۳۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۱.
(۴۲) مشهدی، المزار، ص۵۸۱؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۱۰.
(۴۳) رجوع شود به: نهج البلاغه، خطبه ۱۵۰ (ج۲، ص۳۵) که ابتدای آن این است: «وَأَخَذُوا یمِیناً وَشِمَالاً».
(۴۴) مشهدی، المزار، ص۵۸۰ – ۵۸۱؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۱۰.
(۴۵) مشهدی، المزار، ص۱۰۷؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۹۹، ص۱۹۳.
(۴۶) طوسی، الغیبه، ص۱۶۲؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، باب۲۷، فصل۲، ص۲۵۷، ۲۶۲.
(۴۷) الغیبة، ص۱۶۱ – ۱۶۲.
(۴۸) مشهدی، المزار، ص۵۷۸ – ۵۸۰؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۸ – ۵۰۹.
(۴۹) طوسی، الغیبه، ص۱۶۳؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۵۲، ص۱۵۳؛ ر.ک: شبّر، مصابیح الانوار، ج۲، ص۳۴۵.
(۵۰) ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۲۸۲.
(۵۱) به قرینه مقابله.
(۵۲) مجلسی، بحارالانوار، ج۹۹، ص۸۷.
(۵۳) شبّر، مصابیح الانوار، ج۲، ص۳۴۴.
(۵۴) مشهدی، المزار، ص۵۷۸؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۸.
(۵۵) محدث نوری، تحیةالزائر، ص۲۶۰.
(۵۶) مشهدی، المزار، ص۵۷۵.
(۵۷) مجلسی، بحارالانوار، ج۹۹، ص۱۰۵.
(۵۸) محدث قمی، هدیة الزائرین، ص۶۴۷، ۶۴۸.
(۵۹) مشهدی، المزار، ص۵۷۵.
(۶۰) تهرانی، شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور، ج۱، ص۲۳۷ – ۲۳۸.
(۶۱) آل عمران، ۱۶۹.
(۶۲) مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۲۶.
(۶۳) تهرانی، شفاءالصدور فی شرح زیارة العاشور، ج۱، ص۲۳۹ – ۲۴۰.
(۶۴) حسنی طباطبائی، شرح دعای ندبه، ص۱۱۶.
(۶۵) مشهدی، المزار، ص۵۸۰ – ۵۸۱؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۱۰.
(۶۶) مجلسی، زادالمعاد، ص۳۰۳.
(۶۷) اعراف، ۲۶ – ۲۷، ۳۱، ۳۵؛ رجوع شود به: طوسی، التبیان، ج۴، ص۳۷۸، ۳۸۰، ۳۸۶، ۳۹۲؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۴، ص۶۳۳، ۶۳۷، ۶۴۲.
(۶۸) ابن طاووس، فلاح السائل، ص۱۷۱؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۸۳، ص۶۲.
(۶۹) ابن طاووس، فلاح السائل، ص۱۷۱؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۸۳، ص۶۲ – ۶۳.
(۷۰) طوسی، مصباح المتهجد، ص۶۰ – ۶۱؛ نیز رجوع شود به کتاب منتخب الاثر، تألیف نگارنده، باب سوم، از فصل دهم، ص۵۰۱ – ۵۱۰.
(۷۱) مؤید مشروع بودن این ابنیه برای ذکر فضایل وگریه در مصائب پیغمبر واهل بیت (علیهم السلام) این است که: حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)برای حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) در بقیع بیت الاحزان بنا فرمود وسیده نساء عالمیان وقتی صبح می کرد، با حسنین (علیهما السلام) به آنجا می رفت وتا شب در آنجا می گریست. هنگامی که شب می شد، امیر المؤمنین (علیه السلام)می آمد وآن مظلومه محزونه را به منزل می آورد. مجلسی، بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۷ – ۱۷۸؛ محدث قمی، بیت الاحزان، ص۱۶۵.
(۷۲) مائده، ۲.
(۷۳) آل عمران، ۱۰۴.
(۷۴) نحل، ۹۰.
(۷۵) بهائی عاملی، جامع عباسی، ص۲.
(۷۶) کهف، ۱۸؛ آل محبوبه نجفی، ماضی النجف وحاضرها، ج۱، ص۱۲۱ – ۱۲۲؛ فقیهی، شاهنشاهی عضدالدوله، ص۱۹۱ – ۱۹۲؛ دایرةالمعارف تشیع، بقعة آل بویه، ج۳، ص۳۰۶.
(۷۷) شعراء، ۸۴.
(۷۸) مشهدی، المزار، ص۵۷۴؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۵.
(۷۹) قمی، تفسیر، ج۲، ص۵۲؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۳، ص۲۸۴؛ حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۳، ص۳۳۹.
(۸۰) مشهدی، المزار، ص۵۷۵؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۵.
(۸۱) اسراء، ۱.
(۸۲) به کتب تفاسیر مراجعه شود.
(۸۳) صافات، ۵.
(۸۴) معارج، ۴۰.
(۸۵) اعراف، ۱۳۷.
(۸۶) صحیفه سجادیه دعای۶ (ص۴۶ – ۵۳)، «دعاؤه عند الصباح والمساء».
(۸۷) الأعراف: ۱۸۷.
(۸۸) لقمان، ۳۴.
(۸۹) التوبة: ۱۰۱.
(۹۰) المطففین: ۸.
(۹۱) المطففین: ۱۹.
(۹۲) الأحقاف: ۹.
(۹۳) الإسراء: ۸۵.
(۹۴) مانند کتاب معارف السلمانی بمراتب الخلفاء الرحمانی، عبدالحسین لاری؛ که نسخه چاپی آن در کتابخانه جامع مرحوم آیت الله العظمی آقای بروجردی در قم موجود است، وکتاب علم الامام، محمدحسین مظفر، که ترجمه آن نیز با مقدمه ارزنده ای از علاّمه قاضی طباطبائی طبع شده است.
(۹۵) لقمان، ۳۴.
(۹۶) لقمان، ۳۴.
(۹۷) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۸، ص۲۱۷ – ۲۱۸.
(۹۸) لقمان، ۴۳.
(۹۹) بعضی از وجوهی که ذکر می شود، با بعضی دیگر متّحد است ولی ازنظر واضح شدن مطلب با عبارات وبیان دیگر نیز جداگانه وعلی حده نوشته شده، چنان که اگر کسی در این وجوه دقت کند، برای او جواب اشکالاتی که در هر دو دسته از آیات تصور شده، واضح می شود.
(۱۰۰) جن، ۲۶ - ۲۷.
(۱۰۱) آل عمران، ۱۷۹. محتمل است غیبی که در این آیه مذکور است، همان غیب مختصّ به ذات خدا باشد که جز انبیا وائمّه (علیهم السلام)، کسی بدون واسطه استعداد تعلّم آن را از ذی علم نداشته باشد ومقصود این است که بدون واسطه انبیای الهی شما را به سرّ غیب آگاه نمی کند ولی از پیغمبرانش برمی گزیند هرکه را بخواهد تا شما را از غیب آگاه کنند؛ وگرنه معلوم است که بسیاری از مردم حتی به وسیله خواب ومانند آن از بعضی غیب ها آگاه می شوند وبه واسطه انبیا هم بر بسیاری از غیب ها اطّلاع داریم. پس این دلیل بر این است که علم غیب را باید از انبیا گرفت. وممکن است مراد این باشد که خدا غیر از انبیا کسی را باواسطه یا بدون واسطه از علم غیبی که مختص به ذات اوست، آگاه نمی سازد وبنابر هر دو احتمال اگر دقت شود، آیه: ﴿إِنَّ الله عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ﴾ تقیید می شود وبه کلی اشکال مرتفع می گردد.
(۱۰۲) رعد، ۸.
(۱۰۳) انعام، ۴۶.
(۱۰۴) صدوق، التوحید، ص۱۴۶؛ جزائری، نورالبراهین، ج۱، ص۳۶۸.
(۱۰۵) بخشش ها باید به اندازه لیاقت وقابلیت افراد باشد.
(۱۰۶) توبه، ۱۰۱.
(۱۰۷) اعراف، ۱۸۸.
(۱۰۸) احقاف، ۹.
(۱۰۹) مطففین، ۱۹.
(۱۱۰) اسراء، ۸۵.
(۱۱۱) کهف، ۲۳ - ۲۴.
(۱۱۲) مطففین، ۱۹.
(۱۱۳) قارعه، ۳.
(۱۱۴) طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۹۴.
(۱۱۵) طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، ص۱۰۳.
(۱۱۶) طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۹۴.
(۱۱۷) اعراف، ۱۸۸.
(۱۱۸) طبرسی، مجمع البیان، ج۴، ص۴۰۶.
(۱۱۹) احقاف، ۹.
(۱۲۰) نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ (ج۲، ص۱۵۸).
(۱۲۱) نجم، ۳ - ۴.
(۱۲۲) کهف، ۲۳.
(۱۲۳) کهف، ۲۳ – ۲۴؛ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۶۲ – ۳۶۳.
(۱۲۴) ابن هشام، السیرةالنبویه، ج۱، ص۲۰۰ – ۲۰۱.
(۱۲۵) کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۴۸، ح۶. در کافی حدیث دیگری به شماره ۴، از حضرت امام صادق(ع) روایت شده که مظنون این است با روایت من لایحضره الفقیه یکی باشد.
(۱۲۶) طوسی، تهذیب الاحکام، ۸ج، ص۲۸۱، ح۱۰۲۹.
(۱۲۷) عیاشی، تفسیر، ج۲، ص۳۲۴.
(۱۲۸) ضرب المثل مشابه آن در فارسی چنین است: به در می گویند، دیوار بشنود.
(۱۲۹) اسراء، ۲۳ - ۲۴.
(۱۳۰) کهف، ۲۳.
(۱۳۱) حاقه، ۳
(۱۳۲) توبه، ۱۰۱.
(۱۳۳) طه، ۱۷.
(۱۳۴) مائده، ۱۱۶.
(۱۳۵) احزاب، ۲۱.
(۱۳۶) آل عمران، ۱۰۳.
(۱۳۷) شوری، ۲۳.
(۱۳۸) ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۶؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۹۹، ص۱۰۵.
(۱۳۹) زمانی که واجب کرده رحمان در وحی (قرآن) دوستی ایشان را، پس به کجا (و که) از وحی عزیز رفتن است (می توان رفت)؟ وبه کجا از قرآن عزیز مذهب ها (رفتن ها یا محل رفتن ها) وبه کجا به سوی غیرخدا بازگشت است؟
(۱۴۰) قرطبی، تفسیر ، ج۱۶، ص۱.
(۱۴۱) شوری، ۲۳ – ۲۶.
(۱۴۲) زمخشری، الکشاف، ج۴، ص۲۰۸.
(۱۴۳) حجازی، التفسیرالواضح، ج۳، ص۳۵۵.
(۱۴۴) بغدادی، تفسیرالخازن، ج۴، ص۹۳.
(۱۴۵) مراغی، تفسیر، ج۲۵، ص۱۳.
(۱۴۶) شوکانی، فتح القدیر، ج۴، ص۶۰۱.
(۱۴۷) نیشابوری، تفسیر غرائب القرآن، ج۶، ص۶۵.
(۱۴۸) واحدی، اسباب النزول، ص۲۵۱.
(۱۴۹) ابن سلامه، الناسخ والمنسوخ، ص۱۶۶.
(۱۵۰) قاری، شرح الناسخ والمنسوخ، ص۲۷۳.
(۱۵۱) بیضاوی، تفسیر، ج۵، ص۸۰.
(۱۵۲) ابی السعود، تفسیر، ج۸، ص۳۰.
(۱۵۳) نسفی، تفسیر، ج۴، ص۱۰۱.
(۱۵۴) طبری، جامع البیان، ج۲۵، ص۳۲ - ۳۴.
(۱۵۵) فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج۲۷، ص۵۹۴.
(۱۵۶) ابن کثیر، تفسیر، ج۴، ص۱۲۱ - ۱۲۲.
(۱۵۷) طبری، ذخائرالعقبی، ص۲۵.
(۱۵۸) ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء، ج۳، ص۲۰۱.
(۱۵۹) حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۱۷۲.
(۱۶۰) سیوطی، الدرالمنثور، ج۶، ص۵ – ۷.
(۱۶۱) ابن اثیر جزری، اسدالغابه، ج۵، ص۳۶۷.
(۱۶۲) سیوطی، الاتقان، ج۱، ص۳۵. در مکی یا مدنی بودن سوره وآیه سه اصطلاح است که یکی از آن سه این است: مکی آن آیه وسوره ای است که در مکه نازل شده اگرچه بعد از هجرت باشد.
(۱۶۳) سیوطی، الاتقان، ج۱، ص۳۵.
(۱۶۴) شوری، ۲۴.
(۱۶۵) سید قطب، فی ظلال القرآن، ج۲۵، ص۲۸۳.
(۱۶۶) شوری، ۲۳.
(۱۶۷) فرات کوفی، تفسیر، ص۱۹۷ – ۱۹۸؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۳؛ مفید، الارشاد، ج۲، ص۷ – ۸؛ طوسی، الامالی، ص۲۷۰؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۴۹ – ۵۰.
(۱۶۸) شوری، ۲۴.
(۱۶۹) شوری، ۲۵.
(۱۷۰) حضرت مستطاب آیت الله العظمی آقای حاج سید محمّدرضا گلپایگانی (رحمه الله)، به مناسبتی، در این مورد بیان لطیفی فرمودند، که خلاصه آن این است: مفهوم آیه، مثل این است که طبیب بسیار حاذق عارف به امراض ومعالجات، به بیماران خود بگوید: من از شما مزد وحق الطبابه (ویزیت) نمی خواهم، مزد من وویزیت من این است که شما به نسخه ودستوری که می دهم، عمل کنید.
(۱۷۱) سبأ، ۴۷.
(۱۷۲) بقره، ۲۴۵.
(۱۷۳) فرقان، ۵۷.
(۱۷۴) شوری، ۲۳.
(۱۷۵) سبأ، ۴۷.
(۱۷۶) فرقان، ۵۷.
(۱۷۷) فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج۲۷، ص۵۹۴.
(۱۷۸) ابی السعود، تفسیر، ج۸، ص۳۰.
(۱۷۹) نسفی، تفسیر، ج۴، ص۱۰۱.
(۱۸۰) زمخشری، الکشاف، ج۴، ص۲۱۹ و۲۲۰.
(۱۸۱) حجازی، تفسیرالواضح، ج۳، ص۳۶۸.
(۱۸۲) قرطبی، تفسیر، ج۱۶، ص۲۱ – ۲۲.
(۱۸۳) فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج۲۷، ص۵۹۵.
(۱۸۴) ابن کثیر، تفسیر، ج۴، ص۱۲۱ - ۱۲۲.
(۱۸۵) بیضاوی، تفسیر، ج۵، ص۱۲۸.
(۱۸۶) شوکانی، فتح القدیر، ص۵۳۷.
(۱۸۷) طبری، ذخائرالعقبی، ص۲۵.
(۱۸۸) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۸ - ۲۵۹.
(۱۸۹) هیثمی، مجمع الزاوئد، ج۷، ص۱۰۳؛ ج۹، ص۱۶۸.
(۱۹۰) سیوطی، احیاءالمیت بفضایل اهل البیت (علیهم السلام)، ص۱۹ – ۲۰، ح۲.
(۱۹۱) مکّی، ملتقی الاصفیاء فی مناقب الامام علی والسبطین والزهراء، ص۱۱.
(۱۹۲) کردی، نشر الاعطارالمحمدیة فی الدیارالاسلامیه، ج۲، ص۵۲.
(۱۹۳) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۸ - ۲۵۹.
(۱۹۴) شوری، ۲۳.
(۱۹۵) متقی هندی، کنزالعمال، ج۲، ص۲۹۰.
(۱۹۶) طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۴۹.
(۱۹۷) طبری، جامع البیان، ج۲۵، ص۳۴.
(۱۹۸) سیوطی، الدرالمنثور، ج۶، ص۵ – ۷.
(۱۹۹) قرطبی، تفسیر، ج۱۶، ص۲۱ – ۲۲.
(۲۰۰) سیوطی، احیاء المیت بفضائل اهل البیت (علیهم السلام)، ص۱۹، ح۱.
(۲۰۱) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۹.
(۲۰۲) حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۱۷۲.
(۲۰۳) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۹.
(۲۰۴) شوری، ۲۳.
(۲۰۵) طبری، جامع البیان، ج۲۵، ص۳۳.
(۲۰۶) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۹ وبا تفاوت در نقل.
(۲۰۷) ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء، ج۳، ص۲۰۱.
(۲۰۸) کردی، نشر الاعطار المحمدیة فی الدیارالاسلامیه، ص۷۰ – ۷۱.
(۲۰۹) شوری، ۲۳.
(۲۱۰) شوری، ۲۴.
(۲۱۱) شوری، ۲۵.
(۲۱۲) طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۲، ص۲۶ – ۲۷؛ همو، المعجم الاوسط، ج۶، ص۴۹.
(۲۱۳) قاری، شرح الناسخ والمنسوخ، ص۲۷۳.
(۲۱۴) ابن حجرهیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۹ - ۲۶۰.
(۲۱۵) واحدی، اسباب النزول، ص۲۵۱.
(۲۱۶) ابن سلامه، الناسخ والمنسوخ، ص۱۶۵ – ۱۶۶.
(۲۱۷) ابن اثیرجزری، اسدالغابه، ج۵، ص۳۶۷.
(۲۱۸) سیوطی، احیاء المیت بفضائل اهل البیت (علیهم السلام)، ص۲۰، ح۳.
(۲۱۹) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۳۳.
(۲۲۰) عمری موصلی، التریاق الفاروقی، ص۹۵؛ ر.ک: امین عاملی، اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۲۵. بپرس از زنازاده ابن زیاد که به پدر یزید نسبت داده شده است، پیامبر مصطفی ودخت او وداماد او به چه کسی منسوب هستند از جهت جد ومادر وپدر؛ وقتی آیه ی ﴿فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ﴾ (آل عمران، ۶۱) نازل شد همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) چه کسانی به عبا پیچیده شده بودند؛ وپیمان ﴿لَا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ﴾ (اشاره به آیه ۲۳ سوره شوری) برای چه کسانی دوستی وولایت را واجب کرده است؟.
(۲۲۱) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص ۲۲۸. ای اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، دوستی شما از جانب خدا واجب است که در قرآن آن را نازل کرده است، کفایت می کند. در بزرگی مقام شما همین بس که هرکس بر شما صلوات نفرستد نمازی برای او نیست (نمازش صحیح نیست).
(۲۲۲) ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص۲۵۹. ولایت خودم را نسبت به آل طه خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) واجب دیدم که برخلاف کسانی که از ایشان دورند، این عقیده، موجب قرب به خدا می گردد. پس پیغمبرمبعوث (صلی الله علیه وآله وسلم) بر تبلیغ هدایت، جز دوستی خاندانش را طلب نکرد.
(۲۲۳) ابن طلحه شافعی، مطالب السؤول، ص۴۱؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ج۱، ص۱۶۱. ایشان (خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) عروة الوثقی ودستگیره استوارند برای کسی که به آن چنگ زند. مناقب ایشان توسط وحی ونزول قرآن آمده است. مناقبی که در سوره شوری وسوره هل اتی وسوره احزاب آمده که تلاوت کننده آنها را می شناسد. وایشان اهل بیت مصطفایند ودوستی ایشان نیز بر مردم به حکم وتأکید خدا واجب شده است.
(۲۲۴) مشهدی، المزار، ص۵۸۰؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۰۹.
(۲۲۵) مشهدی، المزار، ص۵۸۳؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۱۲.
(۲۲۶) کلینی، الکافی، ج۴، ص۵۵۲ – ۵۵۳.
(۲۲۷) حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۳۳۷ – ۳۳۹.
(۲۲۸) حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۳۳۷ – ۳۳۹.
(۲۲۹) مشهدی، المزار، ص۵۸۰؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۱، ص۵۱۰.
(۲۳۰) مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۳۸؛ بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم، ص۴۳۸.
(۲۳۱) جن، ۱۸.
(۲۳۲) جن، ۲۰.
(۲۳۳) اعراف، ۱۹۴.
(۲۳۴) احقاف، ۵.
(۲۳۵) آل عمران، ۴۹.
(۲۳۶) مائده، ۱۱۲ – ۱۱۳.
(۲۳۷) مائده، ۱۱۴ – ۱۱۵.
(۲۳۸) نساء، ۶۴.
(۲۳۹) آل عمران، ۴۹.
(۲۴۰) نساء، ۸.
(۲۴۱) توبه، ۵۹.
(۲۴۲) توبه، ۷۴.
(۲۴۳) طبرانی، الدعاء، ص۲۴؛ همو، المعجم الاوسط، ج۳، ص۲۹۳؛ ابن فهد حلی، عدةالداعی، ص۲۴؛ سیوطی، الجامع الصغیر، ج۱، ص۶۵۴؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۷، ص۲۷ – ۲۸.
(۲۴۴) مؤمن، ۶۰.
(۲۴۵) نساء، ۳۲.
(۲۴۶) نساء، ۶۴.
(۲۴۷) یوسف، ۹۷.
(۲۴۸) یوسف، ۹۸.
(۲۴۹) نور، ۳۹.

رتبه رتبه:
  ۱ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم