كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۷۸,۸۶۳) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۵۱,۵۳۶) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۳۲,۵۳۸) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۳۲,۲۰۸) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۱,۲۲۲) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۳۰,۵۳۵) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۸,۷۴۶) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۸,۲۲۷) کتاب ها شگفتی ها وعجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۷,۸۶۵) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۲۷,۵۹۱)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » تجلّی توحید در نظام امامت
كتابخانه مهدوى

کتاب ها تجلّی توحید در نظام امامت

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: آیت الله العظمی لطف الله صافی گلپایگانی تاريخ تاريخ: ۲۲ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۲۱۵۷ نظرات نظرات: ۰

تجلّی توحید در نظام امامت

آیت الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی

فهرست

مقدمه
چهار گفتار پیرامون تجلّی توحید در نظام امامت
گفتار اوّل: تجلّی توحید در رسالت انبیا
گفتار دوم: تجلّی توحید در اسلام
گفتار سوم: تجلّی توحید در نظام امامت
گفتار چهارم: تجلّی توحید در امامت حضرت مهدی(عج)
تعلیقات
تعلیقه اوّل
تعلیقه دوم
تعلیقه سوم
تعلیقه چهارم
کتابنامه

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الّذی جعل الأئمّة قوّامه علی خلقه، وحفظةً لدینه، وولاةً لأمره والصلاة والسلام علی سید رسله أبی القاسم محمّد وآله الطاهرین، سیما إمام العصر، وناموس الدهر، کاشف الضرّ والمحن، مولانا الحجة بن الحسن، علیه وعلی آبائه المعصومین من الصلوات أنماها، ومن التحیات أزکاها. اللّهمّ اجعلنا من الفائزین بولایته، وأکرمنا بظهوره، وشرّفنا بلقائه، واملأ به الأرض قسطاً وعدلاً برحمتک یا أرحم الراحمین.
قال الله تعالی:
(وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إنِّی جاعِلُک لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِن ذُرِّیتِی قالَ لاَ ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)(۱)
(به خاطر آوردید) هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود؛ واو به خوبی از عهده این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام وپیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم عرض کرد از دودمان من (نیز امامی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمی رسد.
مقدمه:
سیر توحیدی ومعنوی وکمالی انسان، اگرچه به ظاهر از معرفة الله وتوحید وسایر صفات کمالیه باری تعالی آغاز می شود، در ادامه وامتداد نیز همان تکامل معرفت خدا وعقیده توحید وجلوه های آن است.
عقاید دیگر مثل نبوت وامامت ومعاد، هرچند اصولی مستقل در کنار عقیدة توحید محسوب می شوند، در وجود وواقعیت یافتن متأخر از عقیده توحید ومرتبط به آن می باشند، ودر واقع مکمل آن وبسط وتفصیل معرفت خدا وصفات کمالی ذاتی وافعالی اوست.
عقیده به نبوت، مرتبه ای از مراتب کمال عقیده به توحید، وجلوه ای از جلوه ای معرفت خداست. همچنین عقیده به معاد وامامت، همه از شئون وتجلّیات این عقیده است. آنان که خدا را به اسماء الحسنی وصفات علیائی که دارد می شناسند، به فرستادن پیامبران واعطای معجزه به آنها ونزول کتاب وموازین وقواعد واحکام مورد نیاز بشر از جانب او ایمان می آورند؛ چنان که به نصب امام ووجود حجت در هر عصر وزمان وولایت وسایر نظامات نیز ایمان می آورند؛
همچنان که وقتی خدا را به عدل وحکمت ومنزه بودن از کار لغو وعبث وبیهوده شناختند، به معاد ایمان می آورند وخلاصه، ابعاد معرفت خدا وفروع عقیده به توحید وصفات جمالیه وجلالیه حق تعالی مانند خونی که در بدن جریان دارد، در تمام مبانی ومعیارها واصول وفروع شرعی جریان دارد، وعقاید دیگر از آثار ولوازم عقیده اصلیه است.
موضوع این رساله تجلّی توحید در نظام امامت است که چون با تجلّی توحید در کل رسالت انبیا ورسالت اسلام وتجلّی آن در امامت حضرت مهدی(عج) ارتباط دارد، به حول وقوة الهی آن را در چهار گفتار زیر به پایان می رسانیم.
۱- تجلی توحید در کل رسالت انبیا ومعارف وشرایع آسمانی.
۲- تجلی توحید در اسلام.
۳- تجلی توحید در نظام امامت.
۴- تجلی توحید در امامت حضرت مهدی(عج).

چهار گفتار پیرامون تجلّی توحید در نظام امامت

گفتار اوّل: تجلّی توحید در رسالت انبیا
تجلّی توحید را در رسالت انبیا، به سه گونه می توان مورد بررسی قرار داد:
اوّل: از جهت پایه بودن ایمان به خدا وعقیده به توحید، برای عقیده به نبوات ورسالت های آسمانی؛ که بدیهی است عقیده به توحید مانند زیربنا، وعقیده به نبوت وهر عقیده حقّ دیگر نسبت به آن، مانند روبناست. چنان که کل عقاید حقّه وبینش هایی که انسان دارد، وبرداشت هایش از مکتب های مختلف نسبت به اخلاق واعمال وروش زندگی وشکل نظاماتی که حاکم می شود، زیربناست. بنابراین با نداشتن بینش توحیدی، رسیدن به ایمان به نبوات، طفره ومحال است.
دوم: از جهت رسالت انبیا که عمده واساس آن دعوت به توحید ویکتاپرستی وپرورش موحّد ویکتاپرست می باشد.
قرآن مجید، رسالت پیامبران وکوشش وتلاش آنها را در دعوت به توحید وتربیت افراد موحد، وساختن جامعه توحیدی، وهمچنین مبارزه آنها را با مظاهر شرک وطاغوت پرستی، شرح داده ونشان می دهد که در طول تاریخ جهان، انبیا بودند که فطرت توحیدی مردم را بیدار کرده آنها را از پرستش طاغوت ها نجات داده اند. چنان که در این آیه می فرماید:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)(۲)
«همانا در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم (تا به خلق ابلاغ کند) که خدای را پرستش کرده واز طاغوت ها دوری گزینند».
یکی از پیغمبران بزرگ که در قرآن از او تجلیل شده است، حضرت ابراهیم(ع)، ابوالانبیاء است که با شرک وبت پرستی نمرود ونمرودیان، به آن شکل بی سابقه وبی نظیر مبارزه کرد وافکار را علیه شرک وبت پرستی ونمرود وطاغوت بسیج کرد واز قدرت طاغوتی نمرود نهراسید وبا فریاد:
(إِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تُشْرِکونَ)(۳)
«از آنچه شریک خدا قرار می دهید من بیزارم».
و(إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالاَرْضَ حَنیفآً)(۴)
«همانا من با ایمان خالص روی به سوی خدایی آوردم که آفریننده آسمان ها وزمین است».
دل ها را تکان داد ومردم را به خودیت خودشان وبه فطرتشان باز گرداند.
این پیامبران، همه در کنار مستضعفان ومحرومان جامعه بودند واستعباد واستبداد را محکوم می کردند، وبا فقرای مؤمنین همان روابط را داشتند که با اغنیای ایشان داشتند وخلاصه زبانشان ودعوتشان وعملشان وثروتشان همه از توحید ودواعی الهی ملهم بود، وزندگی موحدین را به همه درس می داد. در خوف ورجا وتوکل وعبادت ومحبّت، توحید در خوف وتوحید در توکل وعبادت ومحبّت، اساس کارشان بود.
گفته نشود: چگونه دعوت انبیا به توحید، منطقی است با اینکه عقیده به نبوت فرع عقیده به توحید است وبا گفته پیغمبران، اثبات وجود خدا وتوحید او قابل توجیه نیست؟
زیرا جواب داده می شود: دعوت انبیا دو بخش دارد: یک بخش آن مربوط به توحید وخداشناسی واصل نبوت عامه وهمچنین دعوت به عناوین کلّی است، مثل راستی وامانت وعدالت ورحم وترک ظلم وخیانت وغیر اینها از اموری که عقل، حسن یا قبح آن ها را درک می نماید. در این بخش، نقش انبیا تذکر واستخراج فطریات وبه کار انداختن قوای عقلی وفکری بشر است. چنان که امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
«فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ، ووَاتَرَ إِلَیهِمْ أَنْبِیاءَهُ؛ لِیسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، ویذَکرُوهُمْ مَنْسِی نِعْمَتِهِ، ویحْتَجُّوا عَلَیهِمْ بِالتَّبْلِیغِ، ویثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(۵)
«پس خدای تعالی پیغمبران خود را در بین آنان برانگیخت وایشان را پی در پی می فرستاد تا عهد وپیمان خداوند را که جبلی آنان بود بطلبند وبه نعمت فراموش شده یادآوری شان کنند واز راه تبلیغ با ایشان گفتگو نمایند وعقل های پنهان شده را بیرون آورده به کار اندازند».
در این بخش، دعوت پیامبران متکی بر عقل وفطرت است واز کسی نمی خواهند که تعبّداًً دعوت آنها را بپذیرد.
بخش دیگر دعوت انبیا مربوط است به دعوت به رسالت خودشان ووحیی که بر آنها نازل می شود، وتعیین مصادیق ظلم وخیانت وعدل وامانت واحکام ونظامات. در این بخش، طبعاً باید دعوت متوجّه کسانی باشد که به خدا وعالم غیب ایمان آورده باشند، ولذا در مسئله واجب بودن روزه می فرماید:
(یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا کتِبَ عَلَیکمُ الصِّیامُ)(۶)
«ای کسانی که ایمان آورده اید روزه بر شما نوشته شد».
وهمچنین در موارد دیگر که متجاوز از هشتاد مورد است.
ودر اینجاست که باید پیغمبر، دلیل صدق وبینه ای مثل معجزه داشته باشد.
بنابراین، اشکال اینکه دعوت انبیا به توحید، «دورگونه» بوده وقابل توجیه نیست، مرتفع می شود.
سوم: شکل تجلّی توحید در رسالت انبیا این است که دین، از جهت اینکه متضمن برنامه ها وقوانین واحکام ونظامات مربوط به نواحی متعدد زندگی بشر است، تحقّق دهنده توحید نظام وتوحید قوانین می گردد وآنچه در این توحید، اصل است این است که بشر از جهت اینکه اجتماعی ومدنی الطبع است واز جهات دیگر، نیازمند به قوانین واحکامی است که عمل به آن ها سعادت دنیا وآخرت وکمال مادّی ومعنوی او را تأمین نماید. وکسی غیر از خداوند متعال صلاحیت وضع قوانین واحکام را ندارد; زیرا خداست که بر کل افراد بشر وانس وجن وملائکه، حتی انبیا واولیا ولایت دارد.
وبه عبارت دیگر، آنچه در صلاحیت جعل احکام ووضع قوانین وقواعد شرط است دو چیز است: یکی اینکه قانون گذار کسی باشد که عالم به تمام مصالح ومفاسد امور ونواحی جسم وروح وقوا وغرایز ونیازهای فردی واجتماعی مردم باشد، واز اینکه فایده ای از عمل به آن قوانین ببرد، منزّه باشد ومتهم به داشتن غرض خاصّی در جعل قوانین نشود ودر معرض این اتهام هم نباشد.
بدیهی است این صلاحیت را کسی غیر از خداوند متعال دارا نیست که هم عالم به تمام مصالح ومفاسد است واین انسان شناخته نشده را آفریده ومی شناسد، واز درون ونهان او آگاه است، واز هرگونه نقص وغرض - چون غنی بالذات وکامل بالذات است - منزّه ومبرّاست.
دوم اینکه قانون گذار کسی باشد که بر همه انسان ها بالذات ولایت داشته باشد، واختیارش نسبت به انسان وتعیین برنامه امورش، از اختیار خود انسان بیشتر باشد وبلکه اختیار انسان، چه تکوینی وچه تشریعی به تکوین وتشریع او باشد. پر واضح است که چنین کسی نیز، غیر از خداوند متعال نیست که مالک وصاحب وخالق ورازق همه بشر وهمه مخلوقات است وهمه تحت ولایت مطلقة او هستند(۷)، وهمه احکام وتکالیف باید به وحی او ومستند به او باشد، ومداخله در این امور، مداخله در شئون ربوبی واستکبار واستعلا وخلاف توحید است. وبه همین جهت است که به حکم آیه کریمه:
(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَما أُنزِلَ إلَینا وَما أُنزِلَ إِلَی إبْرَاهِیمَ وَإسْماعِیلَ وَإسْحاقَ وَیعْقُوبَ وَالأسْباطِ وَما أُوتِی مُوسَی وَعِیسَی وَما أُوتِی النَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَینَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(۸)
«بگویید ما به خدا ایمان آوردیم وبه آن چه بر ما نازل شده وآنچه بر ابراهیم واسماعیل واسحاق ویعقوب واسباط نازل گردید وموسی وعیسی وآنچه بر پیغمبران از جانب خدا داده شده است وبین هیچ یک از آنان جدایی قایل نمی شویم ودر برابر فرمان او تسلیم هستیم».
باید به نبوت تمام انبیا، ایمان داشته باشیم. دعوت همه، دعوت به خدا بوده است ودر جوهر وحقیقت، واحد بوده وآن اسلام وتسلیم بودن در برابر خدا، وحکم وفرمان خدا وقانون خداست. امّت پیغمبران در این دین، امّت واحده هستند،
(وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وأَنا رَبُّکمْ فاتَّقُونِ)(۹)
«واین امت شما امت واحدی است ومن پرودگار شما هستم، پس از مخالفت فرمان من بپرهیزید».
نسبت به همه آن ها صادق است. یهودیت ونصرانیت واین گونه الفاظ، نمی تواند عنوان دعوت انبیا ومعرّف آن باشد، چنان که ایمان به موسی وعیسی اگر فقط ایمان به وحیی باشد که بر آنها نازل شده واز مسائل نامعقول وباطلی که در تورات واناجیل رایجه است منزّه باشد، بدون ایمان به رسالت حضرت خاتم الانبیاء(ص)، اسلام نمی باشد.
گفتار دوم: تجلّی توحید در اسلام
تجلّی توحید در اسلام، به قدری نیرومند وپر تلألؤ است که اسلام وتوحید وموحّد ومسلم، مانند دو لفظ مترادف، مفهوم واحد یافته، وبه گفته بیگانگان [خاورشناسان] - مثل گوستاولوبون - عقیده توحید، تاج افتخاری است که در بین ادیان بر سر اسلام نهاده شده است(۱۰).
اسلام، دین خداست دین توحید است ودین همه پیغمبران وپیروان راستین شان؛ دین حضرت خاتم الانبیاء (ص) است، نه برای دین حقّ اسمی بهتر از این اسم می توان یافت، ونه برای بشر، واقعیت واصالتی اصیل تر وعالی تر از مفهوم این اسم واین از قضایایی است که می گویند: «قیاساتها معها» دلیلش با خودش می باشد، وخودش دلیل خودش است.
دین حقّ غیر از اسلام، به حقّ نخواهد بود وهر تعبیر دیگری که از دین حقّ بشود، اگر مفهومش، مفهوم کلمه «اسلام» یا کلماتی که در لغات دیگر با آن مترادفند، نباشد، دین حقّ نیست. خدا واحد است، ودین حقّ واحد است وآن اسلام است که در مفهومش هیچ گونه دوگانه خواهی ودوگانه پرستی وشرک نیست. تسلیم خدا بودن، وفرمانبردار وفرمان پذیر بی قید وشرط او بودن، هم به اعتقاد وهم به عمل، اسلام است. برای انسان هم، عالی تر از این، مقام ومرتبه ای نیست وکمالی از این بالاتر نمی شود. لذا خداوند متعال پیغمبر جلیل خود حضرت خلیل(ع) را در قرآن مُسِلم خوانده است واز پسران یعقوب(ع) حکایت می فرماید که در پاسخ پدرشان که در هنگام درگذشت از این جهان، به آن ها گفت:
«ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی»
«بعد از من چه کسی را می پرستید؟»
گفتند:
(نَعْبُدُ إِلهَک وَإِلهَ آبَآئِک إِبْرَاهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِلهاً وَاحِداً ونَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(۱۱)
«خدای تو وخدای پدران تو ابراهیم واسماعیل واسحاق را که معبود یگانه است وما مطیع فرمان او هستیم».
بنابراین اگرچه اسلام، عنوان ونام ورسالت دعوت حضرت خاتم الانبیاء(ص) می باشد وپس از ظهور آن حضرت، بر غیر آنچه آن حضرت به آن رسالت داشته، صحّت اطلاق ندارد؛ امّا این نامگذاری وحصر عنوان اسلام به این دین، برای این است که اسلام خالص است، واسلام هیچ کس، جز به تسلیم در برابر این دین وپذیرفتن احکام ومحرمات وواجبات آن محقق نمی شود، ویکی از شواهد بر خاتمیت این دعوت وبقای آن تا روز قیامت این است که در عصری که مفهوم اسلام مجهول وناشناخته مانده بود ونام ها وعنوان ها وبرچسب های ناجور، به ادیانی که سابقه الهی وحقانیت داشتند، زده بودند ونه فقط این نام ها نارسا ومعرّف حقیقت آنها نبود، بلکه با اسلام مغایر ومنافی بود، در چنین زمانی، این دعوت بر اساس وحی الهی، اسلام را به جهانیان عرضه کرد، وصریحاً در مثل آیه:
(وَمَن یبْتَغِ غَیرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَن یقْبَلَ مِنْهُ)(۱۲)
«هر کس غیر از اسلام دینی را اختیار کند هرگز از او پذیرفته نیست».
وآیه:
(إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الأِسْلامُ)(۱۳)
«همانا دین (پسندیده وپذیرفته شده) در نزد خدا اسلام است».
اسلام را یگانه راه نجات اعلام کرد. ودر آیاتی مثل آیه:
(فَلاَ وَرَبِّک لاَ یؤْمِنُونَ حَتَّی یحَکمُوک فِیما شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لاَ یجِدُوا فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیتَ وَیسَلِّمُوا تَسْلِیماً)(۱۴)
«نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آنکه در خصومت ونزاعشان تنها تو را حاکم کنند وآنگاه هر حکمی که بکنی هیچ گونه اعتراض در دل نداشته وکاملا از جان ودل تسلیم فرمان تو باشند».
وآیه:
(وَما کانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَی اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یکونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ)(۱۵)
«هیچ مرد وزن مؤمنی را هنگامی که خدا ورسولش در کاری حکم کنند اراده واختیاری نیست».
وآیه:
(وَمَن یسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی)(۱۶)
«وهر کس روی تسلیم ورضا به سوی خدا آورده ونیکوکار باشد چنین کسی به محکم ترین رشته الهی چنگ زده».
وآیه:
(وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّن دَعا إِلَی اللّهِ وَعَمِلَ صالِحاً وَقالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)(۱۷)
«چه کسی در جهان، از آن کس که خلق را به سوی خدا خواند ونیکوکار گردید، وهمی به عجز ولابه گفت که من تسلیم خدایم، بهتر ونیکوکارتر است».
وآیات دیگر، ویژگی ها وآثار وجلوه های اسلام وحقیقت دین را به نحوی که هیچ تعلق ووابستگی به گروه ونژاد ومنطقه ای نداشته باشد، واصول وفروع آن فطری وخردپسند، ودر همه زمان ها وعصرها، وحدت دینی را تأمین نماید، روشن فرمود؛ که پس از چهارده قرن، یگانه بیان کامل وجامع وبی بدیل، دین حقّ است والی الابد هم بی بدیل خواهد بود. همه باید به این دین بگروند وهمه باید ندای وحدت سردهند واسلام را که عالی ترین وکامل ترین طرح وحدت است، بپذیرند وشعارهای وحدت:
(إِنَّ أَکرَمَکمْ عِندَ اللّهِ أَتْقَیکمْ)(۱۸)
«همانا گرامی ترین شما، نزد پروردگار پرهیزکار وباپرواترین شماست».
و«الناسُ کلُّهُم بَنُو آدَمَ وآدَمُ خُلِقَ مَنَ التُّرابِ ولا فَضْلَ لِعَرَبی عَلی عَجَمی ولا عَجَمِی عَلی عَرَبِی ولا أَحْمَر عَلی أبْیضَ ولا أَبْیضَ عَلی أَحْمَرَ إِلّا بِالتَّقْوی»(۱۹)
«همه مردم فرزند آدمند وآدم از خاک خلق شده وهیچ فضل وبرتری بر هیچ عربی نسبت به عجمی وبر هیچ عجمی بر عربی وبر هیچ سرخ پوستی به سفید پوستی، وبر هیچ سفید پوستی به سرخ پوستی نیست مگر به تقوا».
را سردهند، وزبان حال ومقال همه مردم جهان، از هر نژاد، واهل هر قاره وشهر وروستا این باشد:

الصینُ لَنا والْعَرَبُ لَنا * * * وَالْهِنْدُ لَنا والْکلُّ لَنا
أَضْحَی الْإِسْلامُ لَنا دینًا * * * وَجَمیعُ الْکوْنِ لَنا وَطَنًا
تَوْحیدُ اللهِ لَنا نُورٌ * * * أَعْدَدْنا الرُوحَ لَهُ سَکنًا

«چین مال ماست وعرب از آن ماست وهند برای ماست، همگی مال ماست. اسلام دین ما وهمة هستی وطن ما شد. عقیده به توحید خدا برای ما نور وروشنایی است. جان وروح خود را جایگاه ومسکن برای این عقیده آماده کرده ایم»
گفتار سوم: تجلّی توحید در نظام امامت
امامت ورهبری نیز در ابعاد متعدّدی که دارد، شعاع وشعبه ی عقیده ی توحید است وبه آن استناد دارد، وچنان که از آیه:
(إِنّی جاعِلُک لِلنّاسِ إِماماً)(۲۰)
«وقتی خداوند ابراهیم را امتحان کرد، فرمود: من تو را امام وپیشوای مردم قرار دادم».
ونیز آیه:
(یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناک خَلِیفَةً فِی الاْرْضِ)(۲۱)
«ای داوود همانا ما تو را در زمین، مقام خلافت دادیم».
استفاده می شود، امامت با تمام ابعاد عمیق وارزنده ای که دارد، که از جمله آن خلافت وجانشینی در ارض (زمین) وزمامداری ومدیریت امور عامّه وحکومت کردن بین مردم است، فقط از سوی خدا وبه نصب وتعیین اوست، وکسی با خدا در آن حقّ مشارکت ندارد(۲۲)؛ واصالت توحیدی امامت از این جا معلوم می شود که بر حسب عقیده توحید، حکومت وولایت ومالکیت حقیقیه مطلقه، مختص به خداست وحق وحقیقت این صفات فقط برای او ثابت است که:
«هُوَ الْوَلی وهُوَ الْحاکمُ، وهُوَ السُّلْطانُ وهُوَ الْمالِک وألا لَهُ الْخَلْقُ والْأَمْرُ ویفْعَلُ ما یشاءُ ویحْکمُ ما یریدُ».
وهیچ کس در عرض خدا، حتی بر نفس خود، نه سلطنت وولایت تکوینی دارد، ونه ولایت تشریعی; تا چه رسد به اینکه بر دیگری ولایت یا حکومت داشته باشد، یا مالک امر او باشد. بنابراین، هر حکومتی که از جانب خدا وبه اذن او نباشد، طاغوت ومداخله در کار خدا وحکومت خداست، وهرگونه پذیرش وفرمان بری از آن، پذیرش از فرمان طاغوت، وحرکت در جهت مخالف دعوت انبیاست که در قرآن در مثل این آیه بیان شده است:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)(۲۳)
نظر به اینکه مفهوم طاغوت، چون اعم است شامل فرمانروایان مستبد وحکومت های غیر شرعی وطغیانگر نیز می باشد.
همچنین، هر ولایتی باید از جانب خدا ومستند به خدا باشد، حتی ولایت پدر بر فرزند صغیرش، وولایت شخص بر نفس ومال خودش وولایت فقیه در عصر غیبت امام عصر(عج)(۲۴) وولایت پیغمبر(ص) وامام (ع) همه باید از جانب خدا باشد، وهر ولایتی از جانب او نباشد، هیچ اعتبار واصالتی ندارد، واگر خدا پدر را بر فرزند صغیرش ولایت نداده بود، ولایت بر او نداشت، واگر شخص را بر خود ومالش ولایت نداده بود یا مالکیت او را بر آنچه حیازت کرده یا زمینی که آن را احیا وآباد کرده یا به هر سببی از اسباب تملّک مالک شده، مقرر نفرموده بود، ادعای مالکیت او، ادعای مالکیت در ملک خدا بدون اذن او بود(۲۵).
البته این ولایت های شرعی از هر نوعش که باشد، بی مصلحت نیست وریشه فطری دارد وتشریع بر طبق فطرت واقع شده است، امّا همین امور فطری هم بدون امضای خداوند متعال در عالم تشریع معتبر نیست.
بنابراین چون حکومت وولایت اختصاص به خدا دارد، غیر از خدا، دیگری نمی تواند در آن مداخله کند، مگر به اذن او در حدود تشریع ودستور او. بدیهی است که این ولایت وحکومت ومالکیت که برای بعضی بندگان به اذن خدا اعتبار می شود، اعتباری وقراردادی بوده وحقیقی نیست، لذا به عزل واسباب دیگر، قابل زوال وانتقال است. این ولایت از نوع ولایت وحکومت الهیه نیست، چون حکومت وولایت خدا حقیقی وخود به خود ودائم وابدی است ومقتضای ارتباط وتعلق مخلوق به خالق، حکومت وولایت ومالکیت حقیقی خالق است. مخلوق، هویتش مملوکیت ونیازمندی وفرمان پذیری وعنایت خواهی است. نه مملوکیت بنده وتحت ولایت خدا بودن او قابل این است که از او سلب شود، چون ذات او، هویتش وواقعیتش همین است، ونه مالکیت وحکومت وولایت خدا بر بندگانش قابل سلب واعطا وانتزاع است.
بنابر آنچه گفته شد، نظام امامت وخلافت وولایت باید از جانب خدا وانفاذ واجرای ولایت وحکومت خدا باشد، تا حکومت، شرعی واطاعت از اوامرش واجب باشد وبه این ترتیب است که هرگاه از جانب حضرت ولی امر(عج) یا هر یک از مجتهدین جامع الشرایط که در عصر غیبت نیابت عامّه دارند حکمی صادر گردد ومخالفت آن شود، در حکم استخفاف به حکم خدا وردّ بر امام(ع) خواهد بود، با این تفاوت که در فرمان علما وفقها به حکم:
«لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیةِ الْخالِقِ»(۲۶)
«برای هیچ فردی، در معصیت خدا، اطاعت از فرد دیگر نیست».
اگر حکم به معصیت باشد، اطاعت فرمان به معصیت، موضوع پیدا نمی کند وحدیث شریف «لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیةِ الْخالِقِ» به اطاعت از پیغمبر وامام نظر دارند.
بر عکس آنان که می گویند نظام حکومت باید از پایین به بالا باشد واساس وقاعدة آن را شوراهای روستایی می شمارند، یا پایینی ها باید تابع تصمیم ونظرات بالایی ها باشند، وشورای وزارتخانه ها بر شوراهای استان ها، واستان ها بر شهرها، وشهرها بر بخش ها وروستاها حاکم باشند، یا اینکه یک نفر مثل نظامات استبدادی به نام شاه وامیر وپیشوا وخان در بالا بنشیند، وهرچه هوس می کند فرمان دهد وخود را بر مردم تحمیل نماید. هیچ یک از اینها نیست.
نظام اسلام که همان نظام امامت وحکومت شرعی است، نه حکومت از پایین به بالاست(۲۷)، ونه فرمانروایی از بالا به پایین است، بلکه نظام خداست که همه در آن، مجری احکام خدا می شوند، وحکومت وامارت چنان که امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ ابن عباس فرمود، وسیله اقامه حقّ ودفع باطل است واگر از این حدّ واین شعار که اقامه حقّ ودفع باطل است، خارج باشد، نه حکومت شرعی است ونه اطاعت از آن واجب است.
در این نظام همه متصدیان امور در اجرای احکام خدا مسئولند وهیچ مادونی از مافوق، در تخلّف از قانون وقانون شکنی ومعصیت خدا نباید اطاعت کند وهیچ مقامی حتی شخص خلیفه نمی تواند از مردم توقعی غیر از عمل به احکام الهی واطاعت از قانون داشته باشد.
در این نظام برای به دست آوردن مقامات، چنان که در نظام های دیگر انجام می شود، بین اشخاص مسابقه ومزاحمت نیست واگر کسی برای کسب علوّ وبرتری شخصی یا گروهی، بخواهد مقامی را به دست آورد، صلاحیت آن مقام را ندارد.
در این نظام، مقام، تعهد وتکلیف آور است وهرچه مقام انسان حسّاس تر وحدود قلمرو آن وسیع تر باشد، مسئولیت وتکلیفش بیشتر می شود، وارزش صاحب هر مقامی به میزان خلوص نیت، وحسن معامله ای است که در عمل داشته باشد. بسا که یک رفتگر برای حسن نیت وخلوصی که در کار خود دارد ومراقبتی که برای خدا در انجام وظیفه نشان می دهد، از حاکم شهر ووالی استان شریف تر ودر درگاه خدا عزیزتر باشد.
در این نظام همان طور که «عدی بن حاتم» در وصف امیرالمؤمنین(ع) به معاویه گفت:«لا یخافُ الْقَوِی ظُلْمَهُ وَلا ییأَسُ الضَّعِیفُ مِنْ عَدْلِهِ»(۲۸) قوی وضعیف هر دو در امان بودند; هیچ نیرومندی از ستم علی(ع) نمی ترسید؛ چون می دانست هرگاه بخواهد او (قوی که خلاف کرده) را کیفر ومجازات کند، از حدّ قانون تجاوز نمی نماید واز سر خشم واحساسات وبه هوای نفس وکینة شخصی، او را بیش از حدّ قانون کیفر نمی دهد. ضعیف نیز از عدل او مأیوس نمی گردید; چون می دانست اگر تمام اقویا وزورمندان در یک صف بایستند ویک نفر ضعیف در صف دیگر، علی(ع) در کنار ضعیف می ایستد واز او حمایت می کند. او حاکم وزمامداری است که هرگز حقّ ضعیف را وا نمی گذارد واز احقاق حقّ او صرف نظر نمی کند، چنان که علی(ع) فرمود:
«الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ لَهُ والْقَوِی عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ»(۲۹)
«ذلیل پیش من عزیز است تا اینکه حقّ را (از ظالم) برایش بگیرم، وقوی پیش من ضعیف است تا اینکه حقّ (ضعیف ها) را از او بگیرم».
وبالاخره این نظام امامت است که تبلور عقیده توحید در آن ظاهر می شود، وجامعة بی امتیاز توحیدی(۳۰)، وامت واحد ودین واحد وقانون واحد وحکومت واحد وجهانی وهمیشه نو ومترقّی اسلام را تحقق می بخشد، چنان که از بعضی روایات در تفسیر آیه کریمه:
(فَمَن کانَ یرْجُوا لِقآءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلا صالِحاً وَلا یشْرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)(۳۱)
«پس هرکس به لقای پروردگارش امیدوار است، باید نیکوکار شده وهرگز در پرستش خدا احدی را با او شریک نگرداند».
استفاده می شود، شرک نورزیدن به عبادت خدا این است که: نظام دیگری را غیر از نظام امامت که نظام الهی است، نپذیرد وبرای ائمّه علیهم السلام که این ولایت را دارند، شریک قرار ندهد.
از جمله در تفسیر عیاشی از امام صادق(ع) روایت شده است که دربارة این آیه از آن حضرت سؤال شد، فرمود:
«اَلْعَمَلُ الصّالِحُ، الْمَعْرِفَةُ بِالاْئِمَّةِ، وَلا یشْرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، التَّسْلِیمُ لِعَلِی(ع)، لا یشْرِک مَعَهُ فِی الْخِلافَةِ مَنْ لَیسَ ذلِک لَهُ وَلا هُوَ مِنْ أَهْلِهِ»(۳۲)
«عمل صالح، معرفت ائمّه است واین که در عبادت پروردگارش هیچ کس را شریک نکند، تسلیم علی(ع) بودن است، یعنی کسی را که خلافت برای او نیست واهل آن نمی باشد، با او (علی(ع)) شریک قرار ندهد».
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، از امام صادق(ع) روایت شده است که در تفسیر (وَلا یشْرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)(۳۳) فرمود:
«لا یتَّخِذُ مَعَ وِلایةِ آلِ مُحَمَّد عليهم السلام وِلایَةَ غَیرِهِمْ، ووِلایتُهُمُ الْعَمَلُ الصّالِحُ، مَنْ أَشْرَک بِعِبادَةِ رَبِّهِ فَقْدَ أَشْرَک بِوِلایتِنا وَکفَرَ بِها وَجَحَدَ
أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ عليه السلام حَقَّهُ ووِلایتَهُ»(۳۴)
«با ولایت آل محمّد عليهم السلام ولایت غیر ایشان را نگیرد، وولایت ایشان عمل صالح است؛ کسی که شرک ورزد به عبادت پروردگارش، پس به تحقیق شرک ورزیده است به ولایت ما وبه آن کافر شده وجاحد ومنکر حقّ وولایت امیرالمؤمنین عليه السلام شده است».
از آنچه در این گفتار بیان شد، معلوم گردید که امامت نیز مثل نبوت از اموری است که به نصب وجعل الهی می باشد ونصب آن فقط حقّ خداست که برحسب حکمت ودلایل عقلیه محکم مثل قاعده لطف لازم است.
خلاصه مطلب این است که تصرّف در امور عامّه ورتق وفتق امور وحلّ وفصل کارها واعمال ولایت بر خلق الله، اگرچه یک نفر هم باشد، تصرف در سلطنت الهی وملک خدایی است که باید به اذن خدا باشد; چنان که بر حسب آیات قرآن مجید واحادیث متواتر که از طریق شیعه وسنی روایت شده است، در امّت این برنامه انجام شده ونظام امامت توسط حضرت رسول اکرم(ص) به مردم ابلاغ شده و"اولی الامر" که تا روز قیامت عهده دار این منصبند ودوازده نفرند، به امّت معرفی شده اند(۳۵).
بنابراین صحّت روش وبرنامه ای که شیعه در نصب امام معتقد است، برای کسی که به توحید ایمان دارد، نیاز به دلیل ندارد؛ زیرا در مشروعیت امامت وولایت به اذن خدا ونصب الهی، جای هیچ گونه تردیدی نیست. فقط سؤالی که پیش می آید، این است که:
اوّلا: اذن خدا وجود دارد یا نه؟
ثانیاً: چه افراد وشخصیت هایی مورد این عنایت الهی شده اند؟
پاسخ سؤال اوّل از بیانات گذشته معلوم شد، با توجّه به اینکه مجوّز شرعی برای مداخلات خودسرانه وغیرمستند به خدا دربین نیست؛ وبا توجّه به اینکه مسئله نظام وبرنامة اداره امور وزمامداری امری نیست که قابل تعطیل وبی نظم وترتیب باشد؛ ونیز باتوجّه به اینکه وجود برنامه پشتوانه دار ومشروع ومستند به خدا در آنچه که مقصود از آفرینش بشر است، دخالت عمده دارد، حتماً از جانب خدا نظام اکمل واتمّ پیشنهاد وتعیین شده است وامکان ندارد در دینی مثل اسلام که حتی از بیان مستحبّات ومکروهات در موارد جزئی کوتاهی نشده، نسبت به چنین امر بزرگی با نقش واثری که در اجرای احکام وحفظ مصالح عباد ورعایت حال مستضعفان ومحرومان وسیر خلق به سوی خدا دارد، کوتاهی شود.
حاشا وکلاّ! از صاحب شریعت با آن همه عنایت که به تربیت بندگان خود دارد واز هدایت های تشریعی وتکوینی در هر قسمت دریغ نفرموده، در چنین امری آنها را از رحمانیت ورحیمیت وربّانیت وفیاضیت خود محروم فرماید.
حاشا وکلاّ! چگونه ممکن است پیغمبر در چنین امر بزرگی که در تمام شئون امتّش دخالت دارد، برنامه ودستور جامعی نداده وامت را حیران وسرگردان گذارده باشد، وبا این حال بفرماید:
«قَدْ تَرَکتُکمْ عَلَی الْبَیضآءِ لَیلُها کنَهارِها لا یزِیغُ بَعْدِی عَنْها إِلّا هالِک»(۳۶)
«شما را ترک کردم در راهی روشن وواضح که شبش مانند روز آن است؛ از آن منحرف نمی گردد مگر هلاک شونده».
از این حدیث می فهمیم که ارشادات وتعالیم پیغمبر اکرم(ص) همة تاریکی ها وتحیرها را از میان برده است واگر امری مثل امر خلافت وامامت را مهمل گذارده بود، این حدیث شریف نامفهوم بود؛ بلکه اگر امر امامت غیرمشخص وبی برنامه مانده بود، با آن تأکیدی که شخص رسول خدا(ص) در معرفت امام فرموده است، آیه کریمه:
(الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی)(۳۷)
«امروز دین شما را برای شما کامل کرده ونعمتم را بر شما تمام نمودم».
شأن نزول پیدا نمی کرد.
وامّا پاسخ سؤال دوم این است که: از احادیث کثیره متواتره استفاده می شود که تبلیغ این موضوع از آغاز بعثت وسال سوم وهنگام نزول آیه شریفه:
(وَأَنذِرْ عَشِیرَتَک الأَقْرَبِینَ)(۳۸)
«خویشاوندان نزدیکت را بیم ده».
تا بیماری رسول خدا(ص) وارتحال آن حضرت به رفیق اعلی، در مناسبت ها وفرصت های متعدد انجام شده ونظام رهبری مردم پس از رسول خدا(ص) مشخص ومعین گردید(۳۹).
علاوه بر اینکه هر شخص منصف، اگر به کتاب های تاریخ وتفسیر وحدیث وکلام وفِرق مسلمین واسرار افتراق آن ها مراجعه نماید، تصدیق می کند که هیچ یک از نظاماتی که بعد از پیغمبر(ص) عهده دار امور مسلمین شدند، این خصیصه را که شرعیت آن ها را بتوان به وحی وتنصیص رسول خدا(ص) مستند دانست، نداشتند؛ هرچند بعد از وقوع، دیگران خواستند برای مشروعیت آن دلایلی بسازند، این تلاش ها جای گیر نشد که حتی در مثل زمان ما - که جهان اسلام به ضررهای جدا بودن دین از سیاست پی برده وآماده این می شود که دین را در همه نواحی زندگی سیاسی واجتماعی واخلاقی واقتصادی وفرهنگی وغیر این ها حکومت دهد - افرادی چون "عبدالکریم خطیب" که از نویسندگان معروف اهل سنّت وصاحب آثار وتألیفات متعدد است، در ضمن بررسی های خود راجع به خلافت وامامت، نظام های گوناگونی را که در عالم اسلام به وسیلة افراد ومکتب های معارض با اهل بیت پیغمبر(ص) حکومت یافت، بررسی کرده ودلایل شرعی بودن آن ها را تحت دقت ومطالعه قرار داده وبه این نتیجه می رسد که برای مسئلة امامت وخلافت، در اسلام طرح وپیشنهادی نیست وبه خود مردم واگذار شده ودر این مسئله دین از سیاست جداست(۴۰)! ودر واقع نظر می دهد؛ رژیم هایی که بر امور مسلمین در طول چهارده قرن مستولی شده واز این به بعد روی کار بیایند، باید به واسطه خود مردم انتخاب شوند.
نظر دیگر اهل سنّت این است که: هرکس مسلّط شد وزمام امور را به دست گرفت، باید از او اطاعت کرد(۴۱)، که در حقیقت نظر به شرایط وصفات حاکم وعدالت وفسق او نیست؛ بلکه اوامری که در کتاب وسنّت راجع به اطاعت از والی وحاکم وارد شده است، نظر به مطلق حکام دارد(۴۲) واین نظر مطابق است با روشی که تقریباً در طول چهارده قرن بر مسلمین حکومت داشت.
ما در این مقاله، در مقام بررسی نظرات وردّ آن ها نیستیم؛ فقط این نکته را تذکر می دهیم که مسئلة فقدان دلیل قانع کننده بر صحّت ومشروعیت نظاماتی که بعد از رسول خدا(ص) روی کار آمدند، امثال عبدالکریم خطیب را بر این داشته که بگویند: اصلاً اسلام در موضوع نظام ورهبری امور عامّه وسیاست جامعه پیشنهاد ونقشه ای ندارد، واین خود مردم هستند که باید این موضوع را حل نمایند.
اینک از آقای عبدالکریم خطیب سؤال می شود که: این مردم که باید این مشکل را حل نمایند، کیستند وبرنامه ونظام مداخله مردم در این کار را چگونه وچه کسی باید معین نماید؟ وآیا با اینکه در اسلام حکومت واحد است وحکومت های متعدد مبنای اسلامی ندارد، با جمعیت حدود هزار میلیون نفوس، چگونه باید رهبر این نظام معین شود؟ آیا حکومت های کنونی وتجزیه ای که در عالم اسلام است، چگونه قابل توجیه است؟ وآیا معرفت امام وقت که بر حسب روایات شیعه(۴۳) وسنی(۴۴) واجب است، چگونه امکان پذیر است؟ وکدام یک از این ده ها حاکم وامیر وشاه ورئیس جمهور امام می باشند؟ ودر این عصر، چه کسی را باید به عنوان امام وولی امر شناخت؟ ونسبت به گذشته کدام یک از افرادی که بر امور مسلمین سلطه پیدا کردند، مردمی بودند؟ واگر خلیفه ای خلیفه بعد از خود را تعیین کرد، بر چه اساسی است؟ وشورای شش نفری وبالاخره وضعی که تا انقراض عثمانی ها برقرار بود، کجایش مردمی بود؟ وپرسش های دیگر از این رقم.
بدیهی است جواب قانع کننده ای نخواهید شنید. تنها نظامی که می تواند به این پرسش ها وپرسش های مشابه پاسخ گو باشد، نظام امامت است.
واگر کسی بگوید: صحیح است که مشروعیت جزء جوهر وهویت نظام امامت است؛ امّا آنان که به این اصل نگرویده اند، جواز حکومت بر اساس نظام های گوناگون دیگر را با «أصالة الإباحه» ثابت کرده ومی گویند: اگر ما در جواز دخالت در امور ولایتی ومربوط به جهات عامه ومصالح عمومی شک داشته باشیم، با این اصل، اباحه آن ثابت می شود. همچنین در سایر ولایت ها، اگر فقیه یا ولی صغیر یا هر صاحب سلطه وقدرتی در جواز بعض تصرّفات ومداخلات شک نمود، با أصالة الإباحه، مباح بودن آن ثابت می شود.
جواب گفته می شود که: «أصالة الإباحه» در موضوعات مربوط به خود مکلّف، مثل استعمال دخانیات یا خوردن گوشت فلان حیوان در صورتی که تذکیه آن محرز باشد یا پوشیدن فلان لباس، حاکم است; امّا جواز اموری که مربوط به دیگران وامر ونهی ومداخله در کارهای آنهاست ومتضمّن الزام به انجام کار یا ترک کاری باشد، با «اصالة الاباحه» ثابت نمی شود؛ بلکه در این گونه امور به دلایل متعدّد، "أصالة الحظر"؛ یعنی ممنوعیت مداخله اجرا می شود. علاوه بر اینکه، آثار وضعیة این مداخلات نیز به مقتضای اصل، بر آن مترتّب نخواهد شد وبالاخره با این بیان، مشروعیت نظام ثابت نمی شود ووجوب اطاعت دیگران از آن ثابت نخواهد شد.
وخلاصه کلام این است که، یگانه نظام توحیدی که بر حسب آیات واحادیث معتبر، مستند به خداوند یگانه است، نظام امامت است که "مجعول من الله" واز جانب خدا برقرار شده وتا قیام قیامت متصل ومستمر خواهد بود.
گفتار چهارم: تجلی توحید در امامت حضرت امام مهدی(عج)

امروز شاه انجمن دلبران یکی است * * * دلبر اگر هزار بود، دل بر آن یکی است

دیدگاه عاشقان تماشای این تجلّی، ومنتظران حقیقی ظهور، ومشتاقان درک فیض حضور، به قدری وسیع وپردامنه است که هرچه ببینند وبیندیشند، عشق وشوقشان بیشتر ووسعت وامتداد دیدگاهشان افزون تر می شود.
علاوه بر آنکه مصدر امامت (چنان که در گفتار سوم بیان شد)، مصدر توحیدی واصطفا واجتبا وگزینش الهی است، وهر امامی در عصر خود، در تصرف در امور واستقلال به رتق وفتق، واحد وبی شریک است، در هنگام ظهور حضرت بقیة الله(عج) برای اینکه از نعمت وجود امام، بیشترین استفاده ممکن برده شود، شرایط لازم فراهم می شود وموانع ظهور وفعلیت یافتن شئون وابعاد امامت، که در عصر سایر امامان علیهم السلام وعصر غیبت خود آن حضرت وجود دارد، مرتفع می گردد; اسماء حسنای الهی مثل: "الولی" و"العادل" و"الحاکم" و"السلطان" و"المنتقم" و"المبیر" و"القاهر" و"الظاهر" به طور بی سابقه ای متجلّی خواهد شد.
وبه عبارت دیگر، آن حضرت مظهر این اسما وکارگزار وعامل خداوند متعال می باشد، ومقام خلیفة الهی او در این ابعاد، ظهور عملی وفعلی خواهد یافت.
همه این شئون الهی که امام(ع) تجسّم ظهور آن خواهد بود، وخدا به حکمت بالغه خود، توسط آن حضرت تحقّق می بخشد، اصالت توحیدی دارد وبه اذن خدای یکتا وفرمان او انجام می پذیرد.
واز جمله اموری که تجلّی توحید را در ظهور حضرت مهدی(عح) روشن می سازد، این است که اهداف توحیدی اسلام مثل وحدت حکومت ونظام، وحدت قانون، وحدت دین ووحدت جامعه، به وسیله آن حضرت تحقّق می یابد. همان گونه که در احادیث وارد شده است، خدا خاور وباختر جهان را به دست آن حضرت فتح می نماید; چنان که در روایت معروف "جابر" است که رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:
«ذلِک الَّذِی یفْتَحُ عَلی یدَیهِ مَشارِقَ الأرْضِ وَمَغارِبَها»(۴۵)
«این است آن کسی که خدا به دست او، مشرق ها ومغرب های زمین را می گشاید».
و"روز فتح" که از ایام الله بزرگ است ودر قرآن مجید آمده(۴۶)،
برحسب بعضی تفاسیر(۴۷)، روز ظهور وفتح آن حضرت است. روزی است که کفار را ایمان آوردن در آن روز سود نمی بخشد ومهلت داده نمی شوند(۴۸).
چنان که در احادیث است: قریه ای نمی ماند مگر آنکه در آن ندای «لا إله إلا الله» بلند شده واسلام جهان گیر می شود(۴۹) واین همه دوئیت هایی که از جهت اختلاف نظام ها وحکومت ها ورژیم ها وبه اسم نژاد ووطن ساخته شده، ملغی می گردد ومرزهایی که با آن ها زورمندان، دنیا را تقسیم کرده وافراد بشر را از هم جدا وبیگانه ساخته اند، از میان برداشته می شود.
در آن عصر، برکات وآثار عقیده وایمان به خدا آشکار می شود، وبرحسب آیه:
(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِم بَرَکات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ)(۵۰)
«وچنانچه مردم آبادی ها همه ایمان آورده وپرهیزکار می شدند، همانا ما درهای برکات آسمان وزمین را بر روی آنان می گشودیم».
درهای برکات آسمان وزمین به روی مردم ودنیای مؤمن گشوده می شود وبه جای نظام های مشرکانه وجنگ ونزاع وکینه توزی، نظام الهی اسلام ودوستی وبرادری وصفا وصلح واقعی وعمومی برقرار می شود.
از جمله احادیثی که بر این مطلب دلالت دارد، روایتی است که عیاشی به اسناد خود از "ابن بکیر" روایت کرده است، ابن بکیر گفت: از ابی الحسن (حضرت موسی بن جعفر(ع)) سؤال کردم درباره ی این قول خدای تعالی:
(وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَکرْهاً)(۵۱)
«هرآنچه در آسمان وزمین است، خواه وناخواه مطیع فرمان خداست».
حضرت در پاسخ فرمود: (قریب به این مضمون) نازل شده است دربارة قائم(عج) که وقتی ظاهر شود، اسلام را بر طوایف کفار که در شرق وغرب هستند، عرضه نماید. هرکس از روی اطاعت اسلام آورد، امر می کند او را به نماز وزکات وآنچه مسلمان به آن امر می شود، وهر کس اسلام نیاورد، گردن او را می زند، تا باقی نماند در مشرق ها ومغرب ها احدی مگر اینکه موحد گردد.
ابن بُکیر می گوید: گفتم: فدایت شوم! خلق بیشتر از این می باشند
(یعنی بیشتر از این هستند که بتوان اسلام را به همه عرضه کرد وهمه را یا مسلمان نمود یا کشت).
حضرت فرمود:
«إِنَّ اللّهَ إِذا أَرادَ أَمْراً قَلَّلَ الْکثِیرَ وَکثَّرَ الْقَلِیلَ»(۵۲)
«خداوند وقتی کاری وامری را اراده کند، اندک را بسیار وبسیار را اندک می نماید».
ونیز روایت است ازامام محمد باقر(ع) در تفسیر آیه:
(الَّذِینَ إِنْ مَکنَّاهُمْ فِی الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکرِ وَللّه عاقِبَةُ الأُمورِ)(۵۳)
«(آنان که خدا را یاری می کنند) آن هایی هستند که اگر در روی زمین به آنان اقتدار وتمکین دهیم، نماز را به پا داشته وبه مستحقان زکات می دهند وامربه معروف ونهی ازمنکر می نمایند ومی دانند که عاقبت کارها به دست خداست».
که فرمود: این برای آل محمّد(ص) است ومهدی واصحاب او; خدا ملک ایشان می نماید مشرق های زمین ومغرب های آن را، وظاهر وغالب می کند دین را، وخدای عزّوجلّ به وسیله او واصحابش بدعت ها وباطل را می میراند- مثل آنکه سفیهان حقّ را میراندند - تا اینکه دیده نشود اثری از ظلم، وامر می کند به معروف ونهی می کند از منکر، وبرای خداست عاقبت امور(۵۴).
واز جمله این روایات، روایتی است از رفاعة بن موسی که گفت: شنیدم امام صادق(ع) درباره آیه:
(وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماواتِ وَالاَرْضِ)(۵۵)
فرمود:
«إِذا قامَ الْقآئِمُ الْمَهْدِی لا یبْقی أَرْضٌ إِلّا نُودِی فِیها شَهادَةُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ»(۵۶)
«وقتی قائم مهدی(ع) قیام نماید، باقی نمی ماند زمینی مگر آنکه در آن ندا می شود: شهادت بر اینکه خدایی نیست غیر از الله واینکه محمّد رسول خداست».
ونیز از این احادیث است، حدیثی که در "مجمع البیان" در تفسیر آیه (لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کلِّهِ) در سوره صف، از عیاشی به سندش از عبایه روایت کرده است که: شنیدم امیرالمؤمنین(ع) این آیه را تلاوت فرمود:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کلِّهِ)(۵۷)
«اوست خدایی که رسولش را با دین حقّ به هدایت خلق فرستاد تا بر همه ادیان عالم تسلط وبرتری دهد».
وسپس از حاضران مجلس پرسید: آیا تا این زمان دین را ظاهر گردانیده است؟ گفتند: آری! فرمود: نه! قسم به آن که جانم در دست اوست، نخواهد شد تا باقی نماند قریه ای مگر درآن، بامدادان وشامگاهان ندا شود به شهادت «لا إله إلا الله»(۵۸).
واز روایات این باب است، این حدیث که سید رضی از رسول خدا(ص) روایت نموده است که فرمود:
«لَیدْخُلَنَّ هذَا الدِّینُ عَلی ما دَخَلَ عَلَیهِ اللَّیلُ»(۵۹)
«هر آینه داخل می شود این دین بر آنچه شب بر آن داخل شده باشد».
این حدیث نیز عالم گیر شدن دین اسلام را مژده می دهد، وممکن است مراد عبارت، این باشد که کفر وبی ایمانی وانحراف از خدا، مانند شب تاریک وظلمانی است، واسلام مانند آفتاب است; آفتابی که همة تاریکی ها را از میان می برد ودر هر مکان که تاریکی باشد، آن جا را روشن می نماید.
احادیثی که متضمّن بیان این اهداف است، بسیار ومتواتر است. این اهداف، آرمان فطری همة افراد بشر است، وبشر بالفطره به سوی آن ها گرایش دارد، ولذا به نام وحدت، سازمان ملل متحد تشکیل می شود; هرچند مقاصد آنان که این سازمان را تشکیل داده اند، مقاصد سیاسی واستعماری بوده، که همان قرار دادن "حقّ وتو" برای پنج ابرقدرت واستضعاف ملل دیگر، گواه نیات پلید آنهاست که می خواهند به صورت قانونی استکبار خود را ادامه دهند. به قول شاعر: «این دروغ از راست بگرفته فروغ».
اگر ستمگران از عدل وداد سخن می گویند واگر جنگ افروزان ومتجاوزان به ملّت های ضعیف، وغارتگران بزرگ دنیا ودشمنان واقعی آسایش وامنیت مردم محروم، صلح وهمزیستی وخلع سلاح را پیشنهاد می نمایند، واگر پایمال سازان حقوق بشر وعدالت وآزادی، حقوق بشر را عنوان می کنند وبرای آن دلسوزی می نمایند، همه برای این است که فطرت بشر خواستار وجود حقیقی حکومت واحد وعدالت وصلح وامنیت واحترام به حقوق بشر است، واین همان دین فطرت است که واحد است ودر آخرالزمان تحت رهبری آن موعود عزیز ومحبوب انبیا واولیا وهمه مردان خدا، جهان را فرا می گیرد ودنیا به سوی قبول این دین واهداف پاک وانسانی آن به پیش می رود، برای آن که به ندای آن قرة العینِ مصطفی ومیوه دل علی وزهرا جواب مثبت بدهد، آماده می شود.
امید آنکه دیدگان انتظار کشیدة ما وهمة منتظران ومحرومان ومستضعفان به طلعت جهان آرای آن کهف امان وغوث دوران - عجّل الله تعالی فرجه - روشن شود، وجهان پر از آشوب واضطراب وفتنه وفساد، از برکات ظهور آن حضرت، کانون امن وآرامش وداد ودهش وعرفان ودانش گردد.
وما ذلک علی الله بعزیز
وآخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین

تعلیقات

تعلیقه اول
شکی نیست که نصب امام، خلیفه وزمامدار برای رتق وفتق امور وحفظ مصالح عموم، به حکم آیه:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ)(۶۰)
«آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند وهر کار نیکو را به ایشان وحی کردیم».
وآیه:
(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَةً یهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَروُا)(۶۱)
«واز آنان امامان (پیشوایانی) قرار دادیم که به امر ما (مردم) را هدایت می کردند برای آن که صبر کردند...»
واقع شده است وشکی نیست که تعیین امام وخلیفه از جانب خدا لطف است ودر هدایت مردم وتربیت آنها مؤثر است، چنان که واگذار نمودن آن به مردم، یا سکوت شرع از آن، نقض غرض وموجب مفاسد بسیار وتعطیل برنامه های الهی ونظام حقّ وعدالت خواهد شد.
بنابراین بر خداوند متعال است که برحسب حکمیت، ربّانیت ورحمانیت خود، شخص صالحی را تعیین فرماید وخلاصه با توجّه به این آیات، گفته می شود که امامت وخلافت، مثل نبوت نیست که اگر در عصری صورت گرفت، در عصر دیگر تجدید آن ضرورت نداشته باشد; بلکه در تمام اعصار، به خصوص از جهت ولایت بر امور وحکومت از جانب خدا مورد نیاز وحاجت است، ونیاز مردم به آن، به یک عصر ویک زمان محدود نمی شود. وبه عبارت دیگر، نبوت، لطف خاص است وولایت، امامت وخلافت، لطف عام است. بنابراین وقتی ما از آیات قرآن مجید استفاده کردیم که این لطف در عصری واقع شده است، با توجّه به عمومیتی که مصلحت آن دارد، می فهمیم که در همة عصرها هست ومخصوص زمان خاص ومردم خاصی نیست، وبه صورت تواتر وتوالی باید ادامه داشته باشد; چنان که ادامه یافته است ودر قرآن مجید می فرماید:
(وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یتَذَکرُونَ)(۶۲)
«همانا ما برای هدایت این مردم سخن پیوسته آوردیم تا شاید متذکر شوند».
وهمچنین از آیاتی مثل:
(النَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ)(۶۳)
«پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها سزاوارتر است».
ونیز آیه:
(إِنَّما وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا)(۶۴)
«همانا تنها ولی امر شما، خدا ورسولش وکسانی که ایمان آورده اند... می باشند».
به ملاحظة اینکه، آیه (النَّبِی اولی..)(۶۵) ظاهر در انشای ولایت پیغمبر صلى الله عليه وآله واولویت آن حضرت بر انفس می باشند، وآیه (إِنَّما وَلِیکمُ اللّهُ)ظاهر در انشای ولایت علی عليه السلام است، استفاده می شود که، انشا واعطای این ولایت هرچند در محل صالح وبه صاحبان مقام عصمت (نبی وامام) اعطا می شود; ولی در این اعطا وجعل ولایت، نظر به رعایت حال عباد، واستصلاح امور دنیا وآخرت آنهاست; نظیر ولایت جدّ پدری وپدر بر صغیر که هرچند در اعطای ولایت به آنها، مناسبت وعلاقة آنها به حفظ مصالح فرزندشان وامور دیگر رعایت شده است; لیکن اصل نظر در این اعطا، حفظ مصالح صغیر ودفع ضرر از اوست.
بنابراین بعد از پیغمبر(ص) ولایتی که برای آن حضرت ثابت است، برای ائمه علیهم السلام نیز باید ثابت باشد وتا روز قیامت استمرار داشته باشد. ومقصود از اینکه می گوییم: در هر عصر وزمان، وجود حجّت وامام ونصب آن لازم است، همین است که جامعة بشری بدون صاحب ولایت وصاحب الامر نخواهد ماند; خواه صاحب آن نبی باشد یا امام، واین رشته استمرار خواهد داشت، واین معنا غیر از وابستگی جهان به وجود امام عليه السلام است که در رسالة دیگر پیرامون آن توضیحاتی داده ایم.
وآخرین نکته ای که در این جا متذکر می شویم، این است که بر حسب آیات:
(إِنِّی جاعِلُک لِلنّاسِ إِماماً)(۶۶)
«(خداوند به ابراهیم فرمود:) همانا من تو را به پیشوایی خلق برگزینم».
و(إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(۶۷)
«من در روی زمین جانشینی خواهم گماشت».
و(یا داوُد إِنّا جَعَلْناک خَلِیفَةً فِی الأَرْضِ)(۶۸)
«ای داوود ما در زمین به تو مقام خلافت دادیم».
و(وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً)(۶۹)
«ما را پیشوای پرهیزکاران قرار ده».
جعل امام وخلیفه که حداقل اثر آن، وجوب اطاعت اوامر ونواهی اوست، فعل خداست واز او صادر شده است؛ بنابراین اگر بنا باشد که جعل آن از جانب غیرخدا هم صحیح باشد، شرکت با خدا در فعل او حاصل می شود، ومنافی با توحید افعالی می باشد; زیرا لازمة آن، این است که مثل همان فعلی که از خدا صادر شده، از عبد نیز صادر شود.
تعلیقه دوم:
یکی از الفاظی که اخیراً بر سر زبان ها افتاده، وبرخی از آن برای مقاصد التقاطی وسوسیالیسم مآبانه، ودرهم ریختن وتحریف نظامات مالی واقتصادی اسلام استفاده می نمایند، ودر زیر پوشش نام مقدّس خدا ودین واسلام، مکتب های بیگانه را در بین مسلمین ترویج وتبلیغ می نمایند، "خدا مالکی" است.
با این لفظ، نظام های سوسیالیستی واشتراکی یا مالکیت دولتی را توجیه می کنند، ومالکیت شرعی وخصوصی را در کلّ اشیا، یا نسبت به زمین ووسایل تولید وابزار کار انکار کرده، ودر زیر پوشش اظهار غمخواری برای مستضعفان ومحرومان وکارگران وکشاورزان، وانتقاد از کارفرمایان بی رحم ومعایب نظام سرمایه داری غربی واستعمار غرب، زمینه را برای سلطة کمونیسم واستکبار روسیه فراهم می کنند، تا هرکجا آن را از دری راندند، این بدون مانع وبا خیال راحت از در دیگر وارد شود.
وچون در اثر تجربه دریافته اند که شعار حمایت از زحمتکش ومحروم، که از آغاز حربه سوسیالیست ها وکمونیست ها بود، از کار افتاده است وخودبه خود، اگر قدرت نظامی آن را تحمیل ننماید، کارساز نیست واوضاع کشورهای بلوک شرق وکمونیستی که برای حقوق انسان وکرامت وآزادی های انسان ها کمترین ارزشی قائل نیست، همه را به ماهیت رژیم های ضد آزادی وبشری کشورها وپشت پرده های آهنین، آگاه ساخته واز آن متنفّر نموده است، وتبلیغات آنها حتی در کشورهای سرمایه داری نقش بر آب شده، وهرچند جوامع زیر سلطه امپریالیسم غرب بر آن شورش نموده ومی خواهند زنجیرهای اسارتی را که استعمار آمریکا ودیگر حکومت های غربی به گردن آنها افکنده اند، پاره نمایند وپاره خواهند نمود; امّا به همان مقدار که زیر سلطه کمونیسم وتجاوزات بی رحمانه ووحشیانه روسیه بروند نیز، پرهیز دارند ودر عین رفع آن، از دفع این نیز غفلت نمی نمایند. لذا اخیراً نقشه را عوض کرده، برای اینکه زمینه را برای تسلّط روسیه فراهم نمایند، بهتر می بینند که اوّل سخن از الحاد وانکار خدا وشرایع انبیا به میان نیاورند، وفقط در شعارهای طرفداری از کارگر وکشاورز ومحروم ومستضعف با مسلمانان هم صدا شده، آن را به مسیرهایی که کمونیسم می خواهد، رهبری نمایند، ودر ضمن هم می کوشند تا سطح تولید را پایین آورده، با وعده ونویدهای توخالی که هرگز برآورده نمی شود، توقع هایی را که انجام آن ممکن نیست، در افراد خام ایجاد کرده وکارخانه ها وکشاورزی ها را به تعطیل، وکارگران وکشاورزان را به کم کاری واعتصاب تشویق نمایند؛ تا هرچه بیشتر فقر اقتصادی که فشارش روی همان طبقه محروم وضعیف بیشتر خواهد شد، شدت پیدا کند. وآنان بدون اینکه از علل وعوامل نابسامانی ها وکمبودها مطّلع باشند، از سوء اوضاع اقتصادی تحریک شده وغولان راهزن را، راهنما ومزدوران بیگانه را خیرخواه پنداشته وبا پای خود به سوی دام دشمن خونخواری مثل کاخ نشینان بی رحم کرملین بروند، دامی که هر کس وهر کشور در آن افتاد، به زودی وبه آسانی راه نجات از آن نیافت.
باری! اینان فهمیده اند که تبلیغ کمونیسم ووارد کردن نفوذ واستعمار روس با دعوت به الحاد، با عکس العمل شدید مسلمانان روبرو خواهد شد، ومی دانند در کشورهای اسلامی - به خصوص پس از بیداری های اخیر مسلمانان وتوجّه آنها به ارزش ها وذخایر وامکانات مادی ومعنوی خود - مسلمانان حداقل این را دریافته اند که اسلام می تواند به عنوان قدرت سوم در برابر دو قدرت شرق وغرب که به تدریج ملّت ها ومردم از آنها مأیوس وبه ماهیت استکباری واستضعافشان پی برده اند، در جهان عرض وجود نماید، وبرای این دو قدرت طاغوتی وشیطانی، به صورت خطری جدّی درآمده است؛ لذا به حیله ها ونیرنگ ها متوسّل می شوند وشعارهایی را که برای مسلمانان جالب است، در قالب روسی یا آمریکایی می ریزند، تا اینکه مسلمانان را از مقصد مستقیم خود منحرف سازند.
به طور مثال: یکی از این شعارها، شعار ضد کمونیستی وشعار دیگر، شعار ضد صهیونیستی است. هر دو شعار است ومسلمان، هم ضد صهیونیسم است وهم ضد کمونیسم، امّا این دو شعار در کشورهایی که رژیم هایشان وابسته به روس یا آمریکاست، اصالتی را که باید داشته باشند، ندارند. شعار ضدّ کمونیسم; در کشورهایی مثل اردن وعربستان سعودی، شعار ضدّ کمونیسم "آمریکایی" است وشعار ضدّ صهیونیسم وامپریالیسم در کشورهایی مثل یمن جنوبی ورژیم هایی که حتی از محکوم کردن تجاوز شوروی به افغانستان خودداری کرده وآن را تأیید می نمایند، شعار ضدّ امپریالیسم وضد صهیونیسم "روسی" است؛ که البته تفاوت هایی بین این دو جبهه متقابل هست؛ امّا به هر حال، پیوستن به هر یک از این دو شعار، باید اسلامی باشد وباید هردو باشند وملاک باید پیوستن به اسلام باشد. وگرنه آمریکا هم ضدّ کمونیسم است، وروسیه هم ضدّ صهیونیسم، ضدّ کمونیسمی که ضدّ صهیونیسم وآمریکا نباشد، اسلامی نیست وضدّ صهیونیستی که ضدّ کمونیسم وروسیه نباشد هم، اسلامی نیست واتّحاد وهمبستگی مسلمان با هر یک از آن ها جایز نیست.
غرض این است که طرّاحان سیاست بیگانه می دانند چگونه کالاهای خود را قالب نمایند. آمریکا بُعد ضدّ کمونیستی اسلام را در برابر روسیه وکمونیست ها سپر قرار داده ورژیم های دست نشانده خود را با این سیاست که در صورت وظاهر با سیاست های اسلامی هدف مشترک دارد، به حفظ مصالح استعمارگرانه خود وا می دارد ومعادن ومنابع آنها را غارت می کند وآن ها را عقب مانده ووابسته نگه می دارد وروسیه هم بعد ضدّ صهیونیستی اسلام را وسیلة شوراندن مسلمانان به آمریکای صهیونیست وتحت الحمایه قرار دادن رژیم های دیگر قرار می دهد وآن ها را مترقّی قلمداد می کند.
امّا ضابطه صحیح برای شناخت اصالت اسلامی، این دو شعار "ضدّ صهیونیسم وامپریالیسم" و"ضدّ کمونیسم" این است که، موضع گیری شعار دهنده را نسبت به شعار دیگر مطالعه کنیم. اگر در آن شعار هم، موضع گیری اش محکم وقاطع بود، می فهمیم که شعار، شعار اسلامی است; امّا اگر نسبت به آن طرف بی تفاوت بود، می فهمیم که یا آمریکایی یا روسی است وما نباید به آن بپیوندیم.
این مثال اگرچه طولانی شد; امّا روشن کرد که با شعارها چگونه بازی می شود وبرای درک حقایق، انسان باید تا چه حدّ بیدار وهوشیار باشد والا با اندک ناآگاهی وبی توجهی یا دست صهیونیسم را فشرده، یا دست کمونیسم را؛ یا وابسته به این شده یا به آن. الفاظ محروم وکشاورز وکارگر ومستضعف ورنجبر واستثمارگر وفئودال وسرمایه دار واین قبیل الفاظ، همه مثل همین ضد کمونیستی وضد صهیونیستی، بازیچه دست سیاست مداران نیرنگ باز استثمارگر می شود، وآن وقت است که بسیاری را می فریبند وتاریکی هایی ایجاد می کنند که فقط رشد وآگاهی اسلامی می تواند دست گیر وراه گشای انسان شود.
در این موضوع مالکیت که یک اصل اسلامی است، نیز از شعار "خدامالکی" که بسیار دل چسب وتوحیدی است، استفاده می کنند. ومی گویند: همه چیز یا زمین، ملک خداست وخدا مالک زمین است. بنابراین زمین ملک کسی نخواهد شد وتملّک نمی گردد وقابل نقل وانتقال نیست؛ چون ملک خداست وخدا هم آن را به کسی نفروخته ونخواهد فروخت. روایاتی هم که می گویند: ملک امام است، مقصود از آن حکومت اسلام است. بنابراین ملک کسی نیست. وحدیث:
«مَنْ أَحْیا أَرْضاً مَیتَةً فَهِی لَهُ»(۷۰)
«هرکس زمین مرده ای را زنده کند، مال اوست».
هم اذن واِخبار از سببیت احیا برای ملکیت، یا امضای سببیت آن - که پیش از اسلام هم بوده است - نیست وانشای ملکیت برای محیی واحیا کننده هم نیست؛ بلکه فقط اذن در آباد کردن واحیا وانشای حق انتفاع است، به نحوی که دیگری نتواند مزاحم او شود، واو در انتفاع ومعمور نگه داشتن آن اولی از غیر باشد وآن را هم حکومت می تواند لغو نماید. وفرقی نمی کند که مالک، شخص احیا کننده باشد یا وارث او، یا کسی که آن را از او خریده باشد. وبالاخره با این بینش، همه آیات واحادیث شریفه را که دلالت بر ملکیت دارند، وقواعد فقهی را در ابواب مختلف فقه تأویل نمایند یا بدون مقید ومخصِّص، مقید ومخصَّص سازد.
ما در این جا راجع به مسایل وقواعد متعدد فقهی ونظامات مالی واقتصادی که به ابواب مختلف فقه مثل: بیع، اجاره، مزارعه، ارث، وقف، غصب، احیای موات، حیازت مباحات واقسام اراضی وغیر اینها ارتباط پیدا می کند، قصد مباحثه واظهارنظر نداریم؛ فقط برای اینکه در این جا اوّلا: سخن ما از مالکیت مطلقه خدا، برای بعضی این توهم را پیش نیاورد که مالکیت دیگران مفهومی ندارد وثانیاً: مفهوم این شعار (خدامالکی) را روشن سازیم تا از آن سوء استفاده ننمایند، ومعلوم باشد که خدا مالکی ومالکیت خدا با مالکیت عبد منافاتی ندارد; زیرا نوع مالکیت خدا با مالکیت بنده فرق دارد; چون مالکیت خدا مالکیت حقیقیه است که نه زایل می شود ونه قابل نقل وانتقال است ونه می توان آن را به کسی حتی انبیا اعطا کرد، در حالی که مالکیت عبد، امری اعتباری وقراردادی است که همواره در بین جوامع بشری بوده وهست ومثل سایر امور اعتباریه قابل نقل وانتقال است، وچه آن را مجعول بالاصاله بدانیم که شارع آن را امضا کرده، یا مجعول بالتبع ومنتزع از احکام تکلیفیه باشد، این مالکیت اعتباری غیر از مالکیت حقیقیه است.
بدیهی است مالکیت اعتباریه، در صورتی معتبر ومشروع است که یا از جانب خداوند متعال که مالک حقیقی است، امضا شده باشد، یا بالاصاله اعتبار شده باشد، مثل مالکیت ورثه میت نسبت به اموال او.
تعلیقه سوم
مقصود ما از جامعه بی امتیاز توحیدی، جامعه ای است که افراد در برابر حقّ وقانون مساوی وبرابر باشند، وقانون نسبت به همه، از مرد وزن، کوچک وبزرگ، توانگر ونیازمند، عالم وجاهل، سیاه وسفید، یکسان اجرا شود، وتفاوت های طبقاتی موجب نشود که قانون در حقّ بعضی اجرا شود، ودر حقّ بعضی دیگر اجرا نشود. ویا هریک از این تفاوت ها که به صلاحیت افراد ارتباط ندارد، موجب شود که برای بعضی به علّت این تفاوت ها امتیازی قایل شوند ومثلاً آنها را در کارها بیشتر مداخله بدهند یا بیشتر احترام کنند.
بدیهی است این حرف ها در اسلام نیست، وحتی در احادیث است که:
«مَنْ تَواضَعَ لِغَنِی لِغِناهُ (لِأَجْلِ غِناهُ) ذَهَبَ ثُلْثا دینِهِ»(۷۱)
«هر کس برای توانگری به خاطر توانگری اش فروتنی کند، دو ثلث دین او می رود».
امّا نظام بی طبقه توحیدی که بعضی چپ گرایان وگرایش مندان به مارکسیسم واصالت اقتصاد، آن را شعار خود ساخته اند، وبا کلمه "نظام بی طبقه توحیدی" ساده دلان مسلمان را می فریبند ودعوت شعار خود را اسلامی جلوه می دهند، با برنامه های اسلام وآیات قرآن مجید واحادیث شریف سازگار نیست، ووقوع آن در خارج، امکان پذیر نمی باشد وهمان گونه که در عالم تکوین تفاوت وتفاضل وجود دارد، وهمه در برخورداری از نعمت ها ومواهب مادی ومعنوی یکسان نیستند، در عالم گیاهان ودرختان وانسان وحیوان نیز، همه جا تفاوت به چشم می خورد، واین یکی از سنّت های الهیه است که حتی می گویند: در عالم تکوین تکرار نیست.
میزان بهره گیری یک درخت از آب وزمین وهوا با درخت دیگر یکسان نیست. میزان استفاده دو دانش آموز در یک کلاس از یک آموزگار مساوی نیست واستعدادهای آنها برابر نیست. آنان که در مناطق معتدل زندگی می کنند، یک نوع آمادگی هایی برای ترقّی دارند که اهل مناطق دیگر ندارند.
این مسایل در عالم تکوینی با توحید منافی نیست وقابل تغییر نمی باشد. در امور غیر تکوینی نیز همین طور است; جامعه، طبقات مختلف دارد؛ به حسب استعدادهایی که دارند وموجبات وحوادث قهری واتفاقی یا کسبی وارادی، استفاده آنها از نعمت ها ومواهب مختلف می شود، چنان که مشاغل ونقش های آنها نیز تفاوت پیدا می کند، وبالاخره با اینکه امکانات همه برابر نیست، نمی توان از فعالیت آن کسانی که استعداد بیشتر در استخراج وتصاحب مواهب طبیعی یا نیل به مقامات اجتماعی دارند، یا کوشش بیشتر می کنند، جلوگیری کرد. دنیا جایی است که همه باید در میدان کار وکوشش عرض وجود نمایند. می توان برای هر کس به قدر امکاناتی که دارد، وسیله استفاده وبهره برداری فراهم کرد وامکانات اختیاری را برای همه یکسان قرار داد، مثلاً می توان برای همه امکان تحصیل فراهم نمود; امّا نمی توان ترقّی همه را در تحصیل یکنواخت ساخت.
وبالاخره باید بگوییم: نظام بی طبقه ای در حدّی با مدنیت بشر ناسازگار است؛ زیرا نظام زندگی اقتصادی، سیاسی واجتماعی بشر، بدون طبقه ای بودن مشاغل وکارها، که قهراً بازده آن ها وموضع صاحبان آن ها در اجتماع متفاوت است، امکان پذیر نیست. بنای مدنیت بر این است که اصناف وطبقات باشند، دسته ای مستقیماً در کار تولید وارد باشند، دسته ای ابزار تولید بسازند، دسته ای بهداشت تولیدکنندگان را متعهد شوند، ودسته ای تبدیل ومبادله اشیای تولید شده وتوزیع ورساندن آن را به دیگران عهده دار باشند، دسته ای برقراری عدالت ونظم وامنیت را ودسته ای هدایت های اخلاقی وتربیتی وآموزش را به عهده بگیرند. خود این صنف صنف بودن با توجّه به اینکه بعضی مشاغل طبعاً مورد علاقه واحترام دیگران است، عین طبقه بندی است، که اگر مناسبات عادلانه بین آنها برقرار شود وبا تعالیم صحیح دینی؛ یعنی اسلام از طغیان ها وخودسری ها وبرتری جویی ها جلوگیری شود، همه طبقات در رفاه وآسایش ممکن قرار می گیرند. پس بقای جامعه ومدنیت آن، به طبقاتی بودن آن است که اگر خودبه خود انجام نمی گرفت، لازم می شد که به طور الزام برقرار شود.
البته یک نوع طبقه بندی دیگر نیز هست که در آن، جامعه به دو دسته تقسیم می شود: محروم ومظلوم وجنوب شهری، وبرخوردار وظالم وشمال شهری. این گونه طبقه بندی، نه فقط هیچ گونه ضرورت ندارد؛ بلکه زیان بخش است. باید برنامه ونظام اخلاقی وتربیتی واقتصادی ومعیشت وکار چنان باشد که رسیدن به معاش متوسط وبهداشت ومسکن مناسب را برای همه تسهیل وبلکه تأمین گردد وامکان فعالیت وابراز استعداد وفراهم کردن زندگی مافوق متوسط هم برای همه فراهم باشد، که همه بتوانند به حسب قدرت وفعالیت بیشتر وهوش واستعداد سرشارتر به زندگی مرفّه تر دست یابند، وهر شغلی را که بخواهند انتخاب نمایند. در این جا نیز یک طبقه بندی خود به خود ومشروع ومعقول که عامل آن، امکانات وفعالیت وکوشش مشروع وتلاش اشخاص است، صورت می گیرد.
بدیهی است در این جا در نظام اسلام، عوامل مهمی که بیشتر به تربیت ووجدان وایمان به خدا وخیر وفضیلت وقناعت وزهد وترک اسراف وتبذیر وتجمّل پرستی ارتباط دارد، وارد می شود، وکار وفعالیت وبهره گیری از عواید آن را در مسیر صحیح ودور از افراط وتفریط وتجمّل های عقده ساز وتنوع های بیهوده قرار خواهد داد.
قرآن مجید به شدت برنامه های مترفین وخوش گذرانی های فسادانگیز ورقابت ها وهم چشمی های اسراف آمیز آنها را نکوهش کرده وآن را موجب هلاکت ونابودی جامعه معرفی می نماید وعواقب سوء آمال مترفین را چنین شرح می دهد:
(وَإِذَا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِک قَرْیةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیها الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً)(۷۲)
«وهنگامی که بخواهیم اهل دیاری را هلاک سازیم، پیشوایان آن دیار را امر می کنیم تا راه ظلم وفسق وتبه کاری در پیش گیرند، (که در این صورت) تنبیه وعقاب لازم شده وما همه را هلاک می سازیم».
این حقیقت که باید با فقر، در تمام مظاهر وشکل های مادّی ومعنوی اش مبارزه شود وافرادی که مالک هزینه معاش نیستند، وقادر به کاری که معاش متوسط را تأمین کند، نمی باشند، باید در کفالت جامعه یا حکومت قرار بگیرند ومحرومیت در این حدّ نباید وجود داشته باشد ومدرسه وبهداشت وسایر لوازم وامکانات رفاهی ووسایط نقلیه باید در اختیارشان باشد، قابل انکار نیست وبا پیش بینی های لازم وراهنمایی ها وبرنامه های کافی اسلام، این مشکل در حدّ ممکن مرتفع خواهد شد.
آیات بسیار در قرآن مجید که در خصوص انفاقات مالی است، واحادیث وروایات در مورد انفاقات وحقوق مؤمنین به یکدیگر، واخطارهای بسیار شدیدی که راجع به عواقب سوء وآثار وضعی جمع مال وانباشته کردن ثروت شده است، تا آن جا که فرمودند:
(إِنَّ (الأَکثَرِینَ) الْمُکثَّرِینَ هُمُ الأَقَلُّونَ یوْمَ الْقِیامَةِ)(۷۳)
«همانا آنهایی که ثروت بیشتر جمع می کنند (از راه حرام) که تعدادشان زیاد است در قیامت نصیبشان کمتر است».
«وَفِی حَلالِهَا حِسابٌ وفِی حَرامِها عِقابٌ»(۷۴)
«در حلالش حساب ودر حرامش کیفر است».
اینها همه در ریشه کن شدن این محرومیت ها مؤثّر است.
اگر در مثل این زمان که وسایل تبلیغ سمعی وبصری نقشی مهم را در تعلیم وتربیت وتغذیه فکری جامعه ایفا می کند، ارشادات اسلام به اغنیا وفقرا ونقطه نظرهای اسلام به فقیر وغنی وتعهداتی را که یک فرد مسلم در جامعه نسبت به مردم وخویشاوندان وهمسایگان وهم شهری ها وهم کیشان خود وکلّ بشریت دارد، به طور عمیق ومؤثر تبلیغ نمایند وبا این وسایل یک سازندگی اسلامی شروع شود، همه مشکلات در حدّی که قابل رفع است، مرتفع می شود واز توسّل به زور، ووضع قوانین در کنار احکام وقوانین اوّلیه شرعیه بی نیاز خواهیم شد ومتوجّه می شویم در بسیاری از موارد که به عنوان ثانوی می خواهیم رفع ضرورت هایی را بنماییم، با رعایت ابعاد مختلف نظامات وارشادات اسلام وعواطف اسلامی، آن ضرورت مرتفع می شود ودرحقیقت بیشتر این ضرورت ها، ضرورت هایی است که از عدم اجرای احکام اوّلیه ونبود تربیت اسلامی صحیح پیش آمده است، که خود به خود هرچه در پیاده کردن ابعاد مختلف اسلام جلو برویم، این ضرورت ها وکمبودها کاهش می یابد.
بنابراین اصل فقر ونیاز به آنچه دیگری دارد، یک ناموس ویک عامل ترقّی وتمدّن است وچه ما بخواهیم وچه نخواهیم وجود دارد، وسرّ ترقّی وتکامل بشر همین فقر ونیاز بوده است که باید با تلاش خود وبه کارانداختن نیروی فکر واندیشه وقوّت بازوی خود، با آن مبارزه نماید. چنان که نیاز به کار وعمل برای غیر، ومزد گرفتن وداشتن روابط اقتصادی ومالی با دیگران، بر اساس «اجاره»، «مضاربه»، «مزارعه» و«جعاله» نیز اصل است وخلاف کرامت وشرف انسان نیست وعمل انبیا واولیا که کریم ترین وشریف ترین خلق هستند، بوده است.
واگر این نیازها ونظاماتی که شرع برای تنظیم آن وجلوگیری از استضعاف وظلم واکراه دیگران مقرّر کرده، نباشد، کار زندگی فلج می شود، لذا هرکس می تواند کار یا نتیجه کار خود را به دیگران عرضه کند واز آن ها مزد یا بهای نتیجه کار خود را بگیرد، چنان که مزد دهنده یا خریدار نیز نیازمند به این است که عمل یا نتیجه عمل دیگری را در مقابل مزد یا بها مالک شود. در این مبادلات، گاه کارگر وعرضه کننده کالا، وضع اقتصادی اش بهتر ومرفّه تر می شود، وگاه خریدار یا کسی که با پرداخت مزد یا بها، عمل یا نتیجه عمل او را مالک شده است، در این جا عوامل قهری وغیر قهری زیادی نیز، حتی عرضه وتقاضا تأثیر می نماید.
این گونه دو طبقه ای که به واسطة عوارض واستعدادهای مختلف وداشتن سود کافی ونداشتن مصارف وهزینه متعارف وبه وسیله ارث، به صورت داشتن مستغلاّت، خانه، زمین وپول نقد اضافه بر حاجت شخصی حاصل می شود، مشروع است وطبقاتی بودن جامعه به این صورت صحیح ومشروع، قابل نفی نیست، واگر نفی آن امکان پذیر باشد، موجب نارسایی های بزرگ تر وخطرناک تر خواهد شد.
با این حال، در اسلام - چنان که گفته شد - تدبیرها وبرنامه هایی هست که در آن ها توجّه اسلام به معایب فاصله غیر متعارف طبقاتی کاملا معلوم است واسلام در نظام خود که متکی بر ایمان به خدا ووجدان مکتبی واسلامی است، تا حدّ ممکن این مسایل را به طور واقعی علاج می نماید واگر مجموع ارشادات اسلام راهنمای نظام وجامعه ای بشود، اوضاع اقتصادی در حدّ ممکن متعادل می گردد.
اشتباه بسیاری - که کارسازی اسلام را در حلّ مشکلات اقتصادی باور نمی کنند - در این است که می خواهند اسلام هم مثل مکتب هایی که اقتصاد را اصل می دانند وعقاید واخلاق را روبنای آن می شمارند، عمل کند ویک بعدی باشد. لذا گمان می کنند در نظام اسلام هم، همان معایب نظام های سرمایه داری غربی وجود پیدا می کند، واین مقدار نمی اندیشند که آن معایب وآن ظهور قدرت سرمایه در تمام شئون زندگی غربی، معلول مادّی گری است وروبنای آن فکر، این سرمایه داری هایی است که در آن همه چیز هست غیر از شرف وانسانیت ورحم وانصاف.
ودر اثر سلطه استعمار وغرب زدگی وعلل دیگر، به جوامع اسلامی نیز کم وبیش همان فکر ماده پرستی وتکاثر سرایت کرده، درحالی که راه ها وعلاج ها وکنترل هایی که اسلام در تعادل کلیه اوضاع بشر ومسلمین دارد، به علّت اینکه نظام های مسلّط بر مسلمین، اسلامی نبوده متروک شده است، لذا اینان به جای اینکه خواهان پیاده کردن تمام نظامات اسلام بشوند، وبرای انقلاب فکری وبازگشت افکار به اسلام والهام از قرآن وسیره حضرت رسول وائمه عليهم السلام تلاش نمایند; مانند سوسیالیست ها نقشه های مارکس ولنین پسند می دهند ودرواقع اسلام را از بخش مهمی از حاکمیت خود یعنی امور اقتصادی کنار می زنند ودرضمن، توجّه ندارند که اقتصاد سوسیالیستی وبه قول بعضی "اقتصاد بسته" نیز ضررها ومفاسدی دارد که اگر بیشتر از ضررهای "اقتصاد باز" نباشد، کمتر نیست.
بنابراین نباید با الفاظ ولغات بازی کرد ومردم را فریب داد وبه اسم اسلام ودین، مکتب های دیگر را تبلیغ نمود وچون اسلام دین توحید است وهمه سیرهای ترقّی وتعالی انسان در اسلام، در سیر او در مراتب ومدارج توحیدی است، به اسم نظام بی طبقه توحیدی با نظامات مالی وسیاسی واجتماعی اسلام، ودرواقع با خود اسلام وتوحید اسلام مبارزه نمود. تفاوت وتفاضلی که در عرصه اختیار بشر ودر خارج از اختیار او وجود دارد وقرآن مجید هم آن را تأیید نموده است قابل تغییر وتبدیل نیست.
برخی از مردم فاقد استعداد کافی هستند، وبرخی بیش از حدّ متعارف استعداد ونبوغ دارند. بعضی از صفات وخصایص روحی خاصّی برخوردارند وبعضی در آن صفات ضعیفند. وجود وعدم این گونه شرایط، یک نوع طبقه بندی طبیعی ایجاد می کند که عامل طبقه بندی اقتصادی می شود. چنان که یک دسته در نقاط بد آب وهوا، یا کم آب وسرزمین های غیرمستعدّ زندگی می کنند، یک دسته در نقاط خوش آب وهوا وسرزمین های سرشار از منابع طبیعی سکونت دارند. یک سلول هایی مغز را تشکیل می دهند وسلول های دیگر اعضای بدن را.
بنابراین عالم بر نظام تفاوت قرار دارد، واین تفاوت موجد نظم وموجب رشد وکمال است وحاکی از وحدت نظام یا - به لفظ اینان - توحید نظام یا نظام توحیدی است. در عین حال همین مسئله طبیعی وقهری، مثل غرایز بشر باید تحت رعایت تشریعات الهی، سبب بهبود احوال مردم وحسن روابط آنها شود واز سوء استفاده از آن جلوگیری گردد که قوی به ضعیف ظلم نکند وفاضل بر مفضول استکبار واستعلا نداشته باشد، وهیچ کس از حقوقی که دارد محروم نشود واخوّت اسلامی وعواطف انسانی، همه را مانند پیکر واحد قرار دهد، وقتی یکی از اعضا دردمند وناراحت شد، همه اعضا با او وبرای او دردمند وناراحت شوند.
نظام کسرایی وانوشیروانی که در آن، پسر کفش گر باید از علم وسواد محروم باشد، نظام شرک است; امّا تفاوت استعدادها ودر اثر آن، جابه جا شدن اعضا وافراد وطبقات وآزادی رشد وابراز استعداد در هر میدان ومجال، نظام الهی ویا به عبارت دیگر، تقدیر الهی است.
البته طبقه بندی قانونی ومحکوم بودن هر دسته از مردم که در طبقه خاص باشند، چنان که در نظام انوشیروانی بود، غلط است؛ امّا طبقه ای بودن جامعه به این معنی که بعضی مالک وصاحب اشیا وابزاری باشند که دیگران به آن نیازمند باشند، مثلاً مالک کشتی، هواپیما، زمین، دکان وخانه باشند وآن ها را تحت شرایطی به عنوان اجاره یا مزارعه به دیگری واگذار نمایند، مشروع است.
این طبقاتی بودن جامعه، طبق آیات قرآن(۷۵) واحادیث شریفه ونهج البلاغه مثل عهدنامة مالک اشتر(۷۶)، به صراحت ثابت است.
تعلیقه چهارم:
ممکن است بعضی این پرسش را بنمایند که در آیه:
(قُلْ یوْمَ الْفَتْحِ لا ینفَعُ الَّذِینَ کفَرُوا إِیمانُهُمْ وَلا هُمْ ینظَرُونَ)(۷۷)
«(ای رسول ما) بگو: روز پیروزی ایمان آوردن سودی به حال کافران نخواهد داشت وبه آنها هیچ مهلت داده نمی شود».
بنابر این تفسیر، که چگونه در یوم الظهور ویوم الفتح، ایمان کفار قبول نمی شود وصدها میلیون بشر محکوم به فنا ونابودی خواهند شد، با اینکه کفر بیشتر آنها از راه عناد ولجاج وبعد از ظاهر شدن حقّ به آنها نمی باشد واین با عدل خدا چگونه توجیه می شود؟
در پاسخ می گوییم: سرمنشأ این پرسش در آیه زیر می باشد:
(یوْمَ یأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّک لا ینفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ)(۷۸)
«روزی که برخی از آیات ودلایل پروردگارت آشکار شود، بر هیچ کس ایمانش نفعی نمی بخشد اگر قبل از آن ایمان نیاورده باشد».
پاسخ هر دو پرسش این است که:
اوّلا: ممکن است به همین قرینه عقلیه گفته شود که مراد از کفاری که ایمانشان - در یوم الفتح وروزی که بعض آیات خدا می آید - سود نمی دهد، کفاری است که از روی عناد ولجاج کفر ورزیده باشند، به مصداق آیه:
(وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیقَنَتْها أَنفُسُهُمْ)(۷۹)
«(وقتی آیات ما بر ایشان نازل شد) با اینکه در پیش خود به آن ها یقین داشتند (در عین حال) آن ها را انکار کردند».
که در هنگام ظهور ایمانشان مثل ایمان فرعون است وپذیرفته نمی شود; امّا کسانی که به محض ظاهر شدن حقّ بر آنها ایمان می آورند، مشمول این آیات نیستند.
ثانیاً: ممکن است ایمان در این آیات، به معنای اسلام لسانی واقرار به شهادتین باشد ومقصود این است که ایمان لسانی در صورتی که با ایمان وتسلیم قلبی توأم نباشد، پذیرفته نمی شود، واین منافات ندارد با اینکه آن حضرت دین جدید ندارد، ومأمور است به احکام اسلام عمل نماید ومثل تمام امّت وسایر ائمه علیهم السلام تابع رسالت حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله می باشد؛ زیرا وقتی دین جدید می شود که در احکام اسلام این حکم ذکر نشده باشد، در حالی که از این آیات وآنچه در تفسیر آن ها رسیده است وآیاتی که راجع به منافقین واحکام آنهاست، فهمیده می شود که موضوع احکامی که برای منافقین ذکر شده وترتّب بعض آثار ظاهر مثل "حقن دماء" بر اسلام ظاهری آنها، در منافقین قبل از یوم الفتح می باشد، ومنافقین بعد از آن حکم سایر کفّار را دارند. البته این دین جدیدی نیست؛ بلکه عین اسلام است.
ثالثاً: ممکن است گفته شود: کفر در لغت ودر قرآن، مفاهیم مختلف دارد، اگرچه همه به ستر وپوشیدن برمی گردد. مثلاً یکی از اقسام کفر، کفران نعمت است که بعضی از اقسامش، موجب کفر اصطلاحی است واقسام دیگر موضوع احکام خاصّه ای که برای کفّار در شرع معین شده، نمی باشد.
بنابراین دعوای ظهور کفر در آیات مذکور، در کفر اصطلاحی که شامل کسانی هم بشود که در دل هایشان بیماری انکار حقّ نیست، بدون شاهد است وبیشتر از قدر متیقّن را نمی توان مستفاد از آیات دانست.
رابعاً: ممکن است گفته شود: کفر که مفهومش ستر وپوشیدن است، ظاهر در فعل عمدی است که از شخص به قصد پوشیدن حقّ یا چیز دیگر صادر شود ونسبت به کسانی که حقّ را به واسطه قصور یا عدم عناد ولجاج نشناخته باشند، اطلاق کفر، مجاز یا مسامحه در لغت است؛ بنابراین می توان گفت: کفاری که با عدم معاندت قبلی ایمان بیاورند، ایمانشان قبول می شود.
گفته نشود: با این بیان، باید کفار فعلی که کفر جحودی وعنادی ندارند کافر نباشند ومحکوم به احکام کفر نگردند؛ زیرا جواب داده می شود: نسبت به حکم قبول ایمان، کفار فعلی با کفار غیر معاند یوم الفتح فرقی ندارند واگر با سابقه معاندت هم ایمان بیاورند، ایمانشان مقبول است، وترتّب احکام کافر بر آنها برای این است که موضوع آن احکام، عدم اقرار به شهادتین است، وحکم به اسلام که موضوع ترتّب احکام مُسلم بر شخص است، متوقّف بر اقرار به شهادتین است.
بدیهی است مصلحت ومنشأ این حکم، فقط کفر جحودی نیست; بلکه مصالح مهم دیگر نیز در آن هست.
وخلاصه اینکه، منافاتی ندارد نظر به بعض اقسام کفر، همه را کافر بگویند ونظر به بعض اقسام دیگر، برخی را در حکم کافر بشماریم. وچون در این جا مجال تفصیل وتحقیق بیشتر وادامه بحث های فقهی وکلامی در این موضوع نیست، به همین مقدار اکتفا می کنیم.

والله الهادی إلی الحقّ المبین

کتاب نامه

۱. قرآن کریم
۲. نهج البلاغه، الشریف الرضی، الامام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، تحقیق وشرح محمد عبده، بیروت، دار المعرفة، ۱۴۱۲ق.
۳. الاحتجاج، طبرسی، احمد بن علی (م. ۵۶۰ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجف الاشرف، دارالنعمان، ۱۳۸۶ق.
۴. الاحکام الاسلطانیه، ماوردی، علی بن محمد (م. ۴۵۰ق.)، بیروت، دار الفکر، ۱۴۲۲ق.
۵. الاحکام السلطانیه، ابویعلی حنبلی، محمد بن حسین (م. ۴۵۸ق.)، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ق.
۶. الامامة والتبصرة من الحیره، ابن بابویه، علی بن حسین (م. ۳۲۹ق.)، قم، مدرسه امام مهدی عليه السلام، ۱۴۰۴ق.
۷. بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر (م. ۱۱۱۱ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.
۸. تاویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهره، حسینی استرآبادی، سید شرف الدین علی (م. ۹۶۵ق.)، قم، مدرسة الامام المهدی(عج)، ۱۴۰۷ق.
۹. تحف العقول عن آل الرسول(علیهم السلام)، ابن شعبه حرانی، حسن بن علی (م. قرن۴)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۴ق.
۱۰. تفسیر الصافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. ۱۰۹۱ق.)، تهران، انتشارات صدر، ۱۴۱۵ق.
۱۱. تفسیر نورالثقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م. ۱۱۱۲ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، ۱۴۱۲ق. (اهل، نور)
۱۲. تفسیرالقمی، قمی، علی بن ابراهیم (م. ۳۰۷ق.)، تحقیق سیدطیب موسوی جزائری، قم، دارالکتاب، ۱۴۰۴ق.
۱۳. تمدن اسلام وعرب، لوبون، گوستاو (م. ۱۹۳۱م.)، ترجمه سید محمدتقی فخر داعی گیلانی، بنگاه مطبوعاتی علی اکبر علمی، ۱۳۳۴ش.
۱۴. التوحید، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، ۱۳۹۸ق. (اهل، نور)
۱۵. الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. ۱۱۰۴ق.)، قم، مکتبة المفید، ۱۳۸۴ق.
۱۶. الخصال، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۳ق. (اهل، نور)
۱۷. خصائص الائمه عليهم السلام، سید رضی، محمد بن حسین (م. ۴۰۶ق.)، تحقیق محمدهادی امینی، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۴۰۶ق. (اهل، نور)
۱۸. الخصائص الفاطمیه، حسینی کجوری، محمدباقر (م. ۱۳۱۳ق.)، تحقیق سیدعلی جمال اشرف حسینی، الشریف الرضی، ۱۳۸۰ش. (اهل)
۱۹. الخلافة والامامه ودراسة مقارنة محکم والحکومة فی الاسلام، خطیب، عبدالکریم، القاهرة، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۳ ق.
۲۰. الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی، جلال الدین (م. ۹۱۱ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، ۱۴۰۴ق. (نور)
۲۱. شرح احقاق الحق، مرعشی نجفی، سید شهاب الدین (م. ۱۴۱۱ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، ۱۴۰۹ق.
۲۲. صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، مسلم بن حجاج (م. ۲۶۱ق.)، بیروت، دارالفکر. (اهل)
۲۳. عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیه، ابن ابی جمهور احسائی، محمد بن علی (م. ۸۸۰ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سید الشهداء، ۱۴۰۳ق.
۲۴. عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیه، ابن ابی جمهور احسائی، محمدبن علی (م. ۸۸۰ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء(علیه السلام)، ۱۴۰۳ق.
۲۵. الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. ۴۶۰ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علی احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، ۱۴۱۱ق.
۲۶. الغیبه، نعمانی، محمد بن ابراهیم (م. ۳۶۰ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوار الهدی، ۱۴۲۲ق.
۲۷. الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م. ۳۲۹ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۳ش.
۲۸. کتاب التفسیر، عیاشی، محمد بن مسعود (م. ۳۲۰ق.)، تحقیق سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه، ۱۳۸۰ق.
۲۹. کشاف القناع، بهوتی، منصور بن یونس (م. ۱۰۵۱ق.)، تحقیق محمدحسن، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۸ق.
۳۰. کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام)، علامه حلی، حسن بن یوسف (م. ۷۲۶ق.)، تحقیق حسین درگاهی، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی، ۱۴۱۱ق.
۳۱. کمال الدین وتمام النعمه، صدوق، محمد بن علی (م. ۳۸۱ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۵ق.
۳۲. کنز العمال فی سنن الاقوال والافعال، متقی هندی، علی (م. ۹۷۵ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة، ۱۴۰۹ق.
۳۳. الکنی والالقاب، محدث قمی، عباس (م. ۱۳۵۹ق.)، تهران، مکتبة الصدر.
۳۴. المبسوط، سرخسی، محمد بن احمد (م. ۴۸۳ق.)، بیروت، دار المعرفة، ۱۴۰۶ق.
۳۵. المجازات النبویه، سید رضی، محمد بن حسین (م. ۴۰۶ق.)، تحقیق طه محمد زینی، قم، مکتبة بصیرتی.
۳۶. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. ۵۴۸ق.)، تهران، انتشارات ناصر خسرو، ۱۳۷۲ش.
۳۷. المحاسن، برقی، احمد بن محمد (م. ۲۷۴ق.)، تحقیق سید جلال الدین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۷۰ش.
۳۸. المسائل الخمسون فی اصول الدین، فخر رازی، محمد بن عمر(م. ۶۰۶ق.)، تحقیق احمد حجازی سقا، القاهرة، مکتب الثقافی، ۱۹۸۹م.
۳۹. مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شیبانی (م. ۲۴۱ق.)، بیروت، دار صادر.
۴۰. المصنف فی الاحادیث والآثار، ابن ابی شیبه کوفی، عبدالله بن محمد (م. ۲۳۵ق.)، تحقیق سعید لحام، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.
۴۱. المعجم الکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. ۳۶۰ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۴ق.
۴۲. معدن الجواهر وریاضة الخواطر، کراجکی، محمد بن علی (م. ۴۴۹ق.)، تحقیق سید احمد حسینی، قم، چاپخانه مهر استوار، ۱۳۹۴ق.
۴۳. مکارم الاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م. ۵۵۴ق.)، الشریف الرضی، ۱۳۹۲ق.
۴۴. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، محمد بن علی (م. ۵۸۸ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجف الاشرف، المکتبة الحیدریة، ۱۳۷۶ق.
۴۵. منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر(عج)، صافی گلپایگانی، لطف الله، تهران، مکتبة الصدر.
۴۶. الیقین باختصاص مولانا علی(علیه السلام) بامرة المؤمنین، ابن طاووس، سیدعلی بن موسی (م. ۶۶۴ق.)، تحقیق اسماعیل انصاری، قم، دارالکتاب، ۱۴۱۳ق.
۴۷. ینابیع المودة لذوی القربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (م. ۱۲۹۴ق.)، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، دارالاسوة، ۱۴۱۶ق.


 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) بقره، ۱۲۴.
(۲) نحل، ۳۶.
(۳) انعام، ۷۸.
(۴) انعام، ۷۹.
(۵) نهج البلاغه، خطبة ۱ (ج۱، ص۲۳)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۱۱، ص۶۰.
(۶) بقره، ۱۸۳.
(۷) گفته نشود: چگونه همه تحت ولایت او هستند؟ با اینکه خداوند در آیه ۲۵۷ سورة بقره می فرماید: (اللّٰهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کفَرُوا أَوْلِیآؤُهُمُ الطّاغُوتُ) که دلالت دارد بر اینکه، خداوند سبحان فقط ولی مؤمنین است واولیای کافرین، طاغوت می باشد؛ زیرا پاسخ داده می شود: ولایتی که برای خدا بر هر چیز وهر کس ثابت است، عبارت است از قدرت ذاتیه وبی نهایت او، که در برابر آن، همه ممکنات خاضع ومطیع ومنقاد هستند وچنان که در آیة ۸۳ سوره آل عمران می فرماید: (وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالاَرْضِ طَوْعاً وَکرْهاً) همه تسلیم اوامر تکوینی او می باشند وبراساس آیه ۸۲ سوره یس: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئاً أَن یقُولَ لَهُ کن فَیکونُ) کلیه امور، طبق قضا وقدر او جاری است. این ولایت، همه را زیر پوشش خود گرفته وکسی نیست که بتواند از آن سرباز زند، که از جمله مظاهر وموارد ظهور این ولایت، اختیار داشتن بندگان است، که انسان نمی تواند اختیار نداشته باشد، چون داشتن اختیار، امری از امور تکوینی است که انسان را در آن اختیار نیست، واو مختار است، چه بخواهد وچه نخواهد. اینکه می گوییم همه تحت ولایت مطلقه او هستند، مقصود این ولایت است؛ وامّا آن ولایتی که در آیه ۲۵۷ سوره بقره: (اللّٰهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا...) مراد است، علی الظاهر ولایت وتصرّف در امور اختیاری عبد است که به صورت هدایت وتوفیق ووحی ودعوت انبیا وامر ونهی وتکالیف الهی وعنایات غیبی نسبت به مؤمنین وکسانی که زمینه قبول وپذیرفتن این ولایت را دارند، محقق می شود ونظیر ولایت موالی بر عبید، که با قبول اوامر ونواهی آنها تحقق می یابد وعبد تحت نفوذ وتأثیر اوامر آنها، در عین اختیار خود عمل می نماید.
در اینجا گاه ولایت، اثرش در عبد به حدّی می رسد که عبد سر تا پایش اطاعت وتجسم مراد مولی می شود، وحدیث قدسی معروف: «کنتُ سَمعَهُ الَّذِی یسمَعُ بِهِ وبَصَرَهُ الَّذِی یبصِرُ بِهِ ولِسانِهِ الَّذِی ینطِقُ بِهِ ویدَهُ الَّتِی یبطِشُ بِها» در حقش صادق می شود وقلبش مصداق «ان القلوب بین اصبعین من اصابع الله یقلّبها کیف شاء» (برقی، المحاسن، ج۱، ص۲۹۱؛ کلینی، الکافی، ج۲، ص۳۵۲؛ ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۰۳) می گردد ودواعی او همه الهی می شود وعامل مشیةالله می گردد.
در برابر این ولایت، ولایت شیطان وطاغوت ودعوت ها واضلالات ابلیسی است، که آن نیز در محدوده امور اختیاری بشر وبه اختیار او انجام می پذیرد، ومراتب مختلف دارد. تا آن جا که (أَفَرَءَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَیهُ)(جاثیه،۲۳) و(خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)(بقره، ۷) و(لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْینٌ لاَیبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیسْمَعُونَ بِها أُولَئِک کالاْنعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(اعراف، ۱۷۹) در حقّ او صادق می شود تا حدّی که شیطان نیز به او می گوید: (إِنِّی بَرِیءٌ مِنک)(حشر، ۱۶) وهمه زمینه های خیر وقبول حقّ، در او بی اثر شده، حامل اراده طاغوت ودر ولایت کامل شیطان قرار می گیرد.
(۸) بقره، ۱۳۶.
(۹) مؤمنون، ۵۲.
(۱۰) لوبون، تمدن اسلام وعرب، ص۱۴۳.
(۱۱) بقره، ۱۳۳.
(۱۲) آل عمران، ۸۵.
(۱۳) آل عمران، ۱۹.
(۱۴) نساء، ۶۵.
(۱۵) احزاب، ۳۶.
(۱۶) لقمان، ۲۲.
(۱۷) فصلت، ۳۳.
(۱۸) حجرات، ۱۳.
(۱۹) طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۸، ص ۱۳؛ ر.ک: کراجکی، معدن الجواهر، ص۲۱؛ سیوطی، الدرالمنثور، ج۶، ص۹۹.
(۲۰) بقره، ۱۲۴.
(۲۱) ص، ۲۶.
(۲۲) در بیان این مطلب، رجوع شود به تعلیقه ۱.
(۲۳) ترجمة آیه در اوّل گفتار اوّل ص ۱۲ گذشت. نحل، ۳۶.
(۲۴) ولایت فقیه در عصر غیبت برای فقیه، مثل ولایت پدر بر فرزند صغیرش نیست که بالاصاله جعل شده وعصر حضور وغیبت در آن تفاوت نداشته باشد، بلکه ولایت فقیه بنا بر بعض مبانی، آنان که قائل به آن در عصر غیبت می باشند، نظیر اذن ها وولایت هایی است که از جانب امام، در عصر حضور، به اشخاص معین داده می شد، با این تفاوت که در عصر غیبت به طور عام، وبه کسانی که معنون به عنوان فقیه وعارف به حلال وحرام شرع باشند، عطا شده است. بنابراین ولایت جدّ پدری وپدر بر فرزند صغیر، قابل عزل وتغییر نیست، به خلاف ولایت ونیابت خاصّ که هر وقت امام بخواهد، شخص منصوب را معزول ودیگری را به جای او نصب می نماید، وبه خلاف ولایت عامّه فقها که در هنگام ظهور وحضور خود به خود منتفی می شود.
(۲۵) رجوع کنید به تعلیقه ۲.
(۲۶) صدوق، الخصال، ص۱۳۹، ۵۶۷، ۶۰۸؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۴۲۰.
(۲۷) قابل توجّه است، آنان که این روش های حکومت را برای فریب توده ها، مطرح می کنند وبا بوق وکرنا آن را تبلیغ می نمایند، هرگز به توده های روستایی ومستضعف اجازه نمی دهند که جز در خطی که بالاها، به اصطلاح رهبران حزب، تعیین می نمایند، شورایی تشکیل دهند ومثل یک انسان آزاد وحیوان زبان بسته، نظری اظهار نمایند. اگر در شکل ظاهر از شورای روستایی به شورای بخش وشهر واستان وکشور می رسند، درواقع از بالا به پایین است ودیکتاتوری «پرولتاریا» به مراتب از دیکتاتوری های استبدادی قرون وسطی بدتر، واز جهت کوبیدن کرامت وشرف وحقوق وآزادی انسان خطرناک تر است. سال هاست وبلکه متجاوز از نیم قرن است، که محرومان ومستضعفان جهان وملل به اصطلاح عقب مانده را با الفاظی مثل دموکراسی وحکومت مردم بر مردم وحقوق بشر، وصلح وهمزیستی مسالمت آمیز، ومبارزه با استثمار وعدالت اجتماعی وآزادی عقیده ونظام به اصطلاح شورایی فریب داده وهریک از دو ابر ستمگر شرق وغرب، تحت یکی از این عناوین، استعمار واستکبار خود را در مناطق مختلف توجیه کرده، دنیا را غارت نموده، مردم محروم وشرافت وحقوق انسانی آنها را در مثل فلسطین وقدس عزیز، افغانستان ولهستان واریتره وفیلیپین وعراق وسودان واردن وغیره فدای مطامع پلید وتوسعه طلبی های خود می نمایند.
(۲۸) محدث قمی، الکنی والالقاب، ج۲، ص۱۱۶.
(۲۹) نهج البلاغه، خطبة ۳۷ (ج۱، ص۸۹).
(۳۰) رجوع شود به تعلیقة ۳.
(۳۱) کهف، ۱۱۰.
(۳۲) عیاشی، تفسیر، ج۲، ص۳۵۳.
(۳۳) کهف، ۱۱۰.
(۳۴) قمی، تفسیر، ج۲، ص۴۷.
(۳۵) صدوق، کمال الدین وتمام النعمه، ص۲۵۸؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۷، ص۸۷؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۲۵۰، ۳۱۶.
(۳۶) طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۸، ص۲۴۷؛ سیدرضی، المجازات النبویه، ص۴۴۲.
(۳۷) مائده، ۳.
(۳۸) شعراء، ۲۱۴.
(۳۹) ابن طاووس، الیقین، ص۸۹ - ۵۲۵؛ علامه حلی، کشف الیقین، ص۲۵۴ - ۲۸۸؛ برای تفصیل مطلب رجوع کنید به: مرعشی نجفی، شرح احقاق الحق.
(۴۰) رجوع کنید به: خطیب، الخلافة والامامة، ص۱۱۹ - ۴۶۵.
(۴۱) فراء، الاحکام السلطانیه، ص۲۸ - ۲۹؛ بهوتی، کشاف اتضاع، ج۶، ص۲۰۲ - ۲۰۳.
(۴۲) ماوردی، الاحکام السلطانیه، ص۵.
(۴۳) کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۷۶ - ۳۷۷؛ ابن بابویه، الامامة والتبصره، ص۱۰؛ نعمانی، الغیبه، ص۱۲۹؛ صدوق، کمال الدین وتمام النعمه، ص۴۰۹.
(۴۴) فخررازی، المسائل الخمسون فی اصول الدین، ص۷۱، مسألة الخامسة والاربعون.
(۴۵) ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۲۴۲؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص۱۰۱.
(۴۶) سجده، ۲۸-۲۹؛ صف ۱۳.
(۴۷) فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۴، ص۱۶۰؛ ج۵، ص۱۷۱؛ حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۵، ص۳۱۹.
(۴۸) رجوع شود به تعلیقة ۴.
(۴۹) عیاشی، تفسیر، ج۱، ص۱۸۳.
(۵۰) اعراف، ۹۶.
(۵۱) آل عمران، ۸۳.
(۵۲) عیاشی، تفسیر، ج۱، ص۱۸۳؛ ر.ک: مجلسی، بحارالانوار، ج۵۲، ص۳۴۰؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص۴۷۱.
(۵۳) حج، ۴۱.
(۵۴) حسینی استرآبادی، تأویل الآیات، ج۱، ص۳۴۳-۳۴۴؛ قندوزی، ینابیع الموده، ج۳، ص۲۴۳؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص۴۷۰.
(۵۵) ترجمه در صفحة ۴۸ گذشت؛ آل عمران، ۸۳.
(۵۶) عیاشی، تفسیر، ج۱، ص۱۸۳؛ قندوزی، ینابیع الموده، ج۳، ص۲۳۶.
(۵۷) صف، ۹.
(۵۸) طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۴۲۰؛ ر.ک: قندوزی، ینابیع الموده، ج۳، ص۲۴۰.
(۵۹) سیدرضی، المجازات النبویه، ص۴۱۹.
(۶۰) انبیاء، ۷۳.
(۶۱) سجده، ۲۴.
(۶۲) قصص، ۵۱.
(۶۳) احزاب، ۶.
(۶۴) مائده، ۵۵.
(۶۵) احزاب، ۶.
(۶۶) بقره، ۱۲۴.
(۶۷) بقره، ۳۰.
(۶۸) ص، ۲۶.
(۶۹) فرقان، ۷۴.
(۷۰) ابن ابی شیبه کوفی، المصنّف، ج۵، ص۲۸۴؛ ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۳، ص۲۵۹؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۱۱.
(۷۱) سرخسی، المبسوط، ج۱۶، ص۱۱۱؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج۳، ص۲۳۰؛ حرعاملی، الجواهرالسنیه، ص۷۹؛ حسینی، کجوری، الخصائص الفاطمیه، ج۲، ص۵۵۱.
(۷۲) اسراء، ۱۶.
(۷۳) احمدبن حنبل، مسند، ج۲، ص۳۹۹؛ ج۵، ص۱۵۲،۱۸۱؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج۳، ص۷۵؛ صدوق، التوحید، ص۲۶.
(۷۴) نهج البلاغه، خطبة ۸۲ (ج۱، ص۱۳۰-۱۳۱)؛ ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۰۱؛ سیدرضی، خصائص الأئمه، ص۱۱۸.
(۷۵) بقره، ۲۵۳؛ نساء، ۹۵؛ توبه، ۱۰۰؛ زخرف، ۳۲؛ حجرات، ۱۳؛ نجم، ۳۸ - ۳۹؛ واقعه، ۸ - ۱۱.
(۷۶) نهج البلاغه، نامه ۵۳ (ج۳، ص۸۲-۱۱۱).
(۷۷) سجده، ۲۹.
(۷۸) انعام، ۱۵۸.
(۷۹) نمل، ۱۴.

رتبه رتبه:
  ۰ / ۰.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم