كتاب برگزيده:
جستجو در کتابخانه مهدوی:
بازدیده ترینها
کتاب ها ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۶۹,۰۵۲) کتاب ها داستانهایی از امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۴۳,۴۲۲) کتاب ها سیمای مهدی موعود (عجل الله فرجه) در آیینه شعر فارسی (نمایش ها: ۳۰,۰۳۲) کتاب ها موعود شناسی وپاسخ به شبهات (نمایش ها: ۲۹,۷۰۷) کتاب ها میر مهر - جلوه های محبت امام زمان (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۹,۳۷۸) کتاب ها نشانه هایی از دولت موعود (نمایش ها: ۲۸,۰۰۹) کتاب ها مهدی منتظر (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۷,۹۲۸) کتاب ها زمينه سازان انقلاب جهانى حضرت مهدى (نمایش ها: ۲۶,۰۶۲) کتاب ها یکصد پرسش وپاسخ پیرامون امام زمان (علیه السلام) (نمایش ها: ۲۶,۰۵۵) کتاب ها مهدى موعود (عجل الله فرجه) (نمایش ها: ۲۴,۷۰۶)
 صفحه اصلى » كتابخانه مهدوى » ده انتقاد وپاسخ پیرامون غیبت امام مهدی (علیه السلام)
كتابخانه مهدوى

کتاب ها ده انتقاد وپاسخ پیرامون غیبت امام مهدی (علیه السلام)

بخش بخش: كتابخانه مهدوى الشخص نویسنده: محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید) تاريخ تاريخ: ۲۴ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۲۴۱۰ نظرات نظرات: ۰

ده انتقاد وپاسخ پیرامون غیبت امام مهدی (علیه السلام)
(الفصول العشرة فی الغیبة)

تألیف: محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)
مترجم: محمد باقر خالصی

ناشر: دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

فهرست

مقدمه دفتر
موضوع بحث کتاب
مؤلف کتاب
مقام علمی مؤلف
افکار علمی مؤلف
هدف از ترجمه این کتاب
مقدمه مؤلف
فشرده پرسشها
انتقاد ۱ وپاسخ آن (پنهان بودن ولادت)
ولادت حضرت مهدی علیه السلام قطعی است
انتقاد ۲ وپاسخ آن (انکار ولادت)
انتقاد ۳ وپاسخ آن (وصی امام حسن عسگری علیه السلام)
کیفیت وصیت امام ششم علیه السلام
انتقاد ۴ وپاسخ آن (ترس نمی تواند عامل پنهان کردن فرزند باشد)
انتقاد ۵ وپاسخ آن (بعید بودن پنهان بودن طولانی امام مهدی علیه السلام)
انتقاد ۶ وپاسخ آن (خلاف عرف بودن عمر طولانی)
انتقاد ۷ وپاسخ آن (متوقف شدن انجام وظایف امامت در غیبت طولانی)
انتقاد ۸ وپاسخ آن (چرا امامیه غیبت دیگران را نمی پذیرد)
انتقاد ۹ وپاسخ آن (تناقض امامیه پیرامون غیبت)
انتقاد ۱۰ وپاسخ آن (فردی غیر از پیامبر نمی تواند معجزه کند)

مقدمه دفتر

بی شک، مسأله امام مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» وظهور وقیام او، موضوعی نیست که فقط به شیعیان مربوط باشد، بلکه مسأله ای فراگیر است که دیگر مسلمانان بلکه می توان گفت بشریت، در انتظار آمدن او هستند.
به تصریح مسلمانان، پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله وسلم» بارها آمدن آن بزرگوار را در آخرالزمان خبر داده وآشکارا بیان نموده که آن حضرت، از اولاد علی وفاطمه «علیهما السلام» است. بنابراین، اصل مسأله مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» وخروج او در آخرالزمان وبه ظهور رسانیدن اسلام ناب محمّدی «صلی الله علیه وآله وسلم» جزو تعالیم اسلام است.
به پیروی از پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله وسلم» وائمه معصومین «علیهم السلام» دانشمندان مسلمان، راجع به حضرت مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» مسأله طول عمر آن حضرت، فواید وجودی او در حال غیبت ومسائل مربوط به خروجش، سخنان بسیار گفته ونوشته اند.
کتاب حاضر، ترجمه یکی از همان نوشته های ارزشمند؛ اثر فقیه بزرگوار، شیخ مفید - علیه الرحمه - به نام «الفصول العشرة فی الغیبة» است که به خوانندگان عرضه می شود، امید که اهل معرفت از آن بهره برده ویادی از آن فرزانه بزرگ در خاطره ها زنده شود؛ همو که به گفته عالم بزرگوار «ابن شهرآشوب»، از سوی حضرت صاحب الزمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف» به لقب «مفید» مفتخر گردیده است(۱).
این دفتر، پس از بررسی، ویرایش واصلاحاتی چند، آن را به زیور طبع آراسته ودر اختیار علاقه مندان قرار می دهد، امید که مورد رضای خداوند متعال، قرار گیرد.
در خاتمه، از خوانندگان محترم می خواهیم اگر انتقاد یا پیشنهادی دارند، به آدرس: قم - دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیّه قم - بخش فارسی - صندوق پستی ۷۴۹، ارسال دارند.

با تشکر فراوان
دفتر انتشارات اسلامی
وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

موضوع بحث کتاب
در موضوع غیبت حضرت مهدی«علیه السلام» که شیعه به آن عقیده دارد، تا به حال، کتابهای متعددی نوشته شده. وکتابی که ترجمه آن در برابر خوانندگان محترم قرار دارد، شاید در نوع خود از بهترین کتابهایی باشد که تا کنون به چاپ رسیده است.
مطلبی که همواره در مسأله اعتقاد به وجود مهدی، مورد بحث وگفتگو قرار گرفته وعدم حل صحیح وکامل آن نسبت به وجود او، موجب شک وتردید گردیده، تنها جنبه علمی وفلسفی آن بوده، نه جنبه کیفی وخارجی آن.
وبه عبارت واضحتر آنچه اعتقاد به غیبت مهدی«علیه السلام» را در انظار افراد دارای فکر واندیشه، مورد اشکال قرار می دهد، این فکر است که غیبت فردی با آن خصوصیت وکیفیتی که شیعه ادعا می کند، آیا از نظر علمی وفلسفی امکان پذیر است یا نه؟ وکتاب حاضر با اینکه نهایت اختصار را در آغاز وانجام این بحث به کار برده، به بهترین وجه این جنبه را بررسی نموده وکاملاً اشکالات آن را حل کرده است، به گونه ای که برای شخص منصف وبی غرض جای هیچ اشکال وایرادی را نسبت به امکان وجود چنین فردی، باقی نمی گذارد.
مؤلف کتاب
نام مؤلف این کتاب «محمد بن محمد بن نعمان» است که نزد شیعه مشهور به «مفید» ونزد اهل تسنن، معروف به «ابن معلم» می باشد. وی در روز یازدهم ذیقعده سال ۳۳۶ هجری قمری، در قریه «عکبر»از نواحی بغداد به دنیا آمد. ودر شب جمعه سوم رمضان سال ۴۱۳ هجری قمری در شهر بغداد از دنیا رفت وسید مرتضی که از بزرگترین شاگردان او بوده، در بزرگترین میدانهای بغداد که به میدان «اشنان» معروف بود، بر جنازه اش نماز خواند، در حالی که جمعیت نمازگزارانی که از سنی وشیعه با سید در میدان مذکور بر جنازه اش نماز خواندند، به مراتب از اندازه وسعت میدان، بیشتر بود.
وبعضی نقل کرده اند که هشتاد هزار نفر از شیعه وسنی بر جنازه اش نماز خوانده وتمامی دوست ودشمن، بر مرگش گریه کردند.
مؤلف، فردی پر استعداد، دارای حافظه ای قوی واندیشه ای رسا وسریع، خوش بیان ودر عین حال، عابد وزاهد ودارای لباسی خشن وزندگی بسیار ساده بوده واز نظر علمی نیز بر همه اقران وهمردیفان مذهبی وغیر مذهبی برتری داشته وریاست «شیعه امامیه» در آن عصر، در دست ایشان قرار داشت.
مقام علمی مؤلف
از هنگامی که در کشور اسلامی، خلفای بنی عباس، به قدرت رسیدند، از راههای مختلف، در گسترش فنون دانش وتشویق، به تألیف وتصنیف وترجمه کتاب، در رشته های مختلف علمی سعی وکوشش کردند وحتی تشکیل مجالس بحث ومناظره، در مذاهب وعقاید ومسایل مختلف را نیز اجازه داده وبه آن تشویق می کردند. وگاهی در محضر خودشان نیز اینگونه مجالس را تشکیل می دادند. واین روش وسیره مرضیه که شاید هدف آن پرورش باطل بود، موجب شد که در کشور اسلامی خصوصاً شهرهای بین النهرین، مذاهب متعدد وفرقه های علمی مختلف، به ظهور رسد وآنچه مذهب وعقیده علمی وفلسفی ویا دینی ای که در کشورهای خاور دور ونزدیک ویا در اروپا، از قرنها پیش، در حال ضعف بوده ویا اصلاً فراموش شده بود، زنده گردد.
علاوه بر آن، آرا وعقایدی که از بحثها ومناظره ها، پدید آمده بود، خود نمایی کرده وچه بسا طرفدار داشته باشد. وقهراً شیعه نیز از این تعدد آرا وعقاید، مصون نمانده ودر اکثر مسایل دینی وغیر دینی، دارای فرقه های مختلف وآرای متعدد گردیدند. وبغداد، همانگونه که در این عصر، پایتخت سیاسی دولت بنی عباس بود، پایتخت علمی ویا بهتر بگوییم نمایشگاه همه این عقاید وآرا نیز بود.
لیکن اختلاف ونزاعی که از همه این اختلاف ها در آن عصر دایرتر وبحثی که از تمام این بحثها داغتر بود بلکه تمام اختلاف آرای دیگر، تحت عنوان یکی از آن دو، مطرح می شد، «اختلاف شیعه وسنی بود» که تحت این اختلاف، خونها ریخته ومالها به یغما برده می شد. ودر این نزاع واختلاف، بیشترین تلفات را شیعه می داد. ودر حقیقت، شیعیان در آن روزگار، هیچ قدرتی نداشته وهمیشه در حال تقیه وترس به سر می بردند. مؤلف والامقام، در چنین زمانی ومکانی، پا به عرصه علم ودانش گذاشته است.
از همان اوایلی که مؤلف در حوزه های درس حاضر شد وستاره اقبال او در آسمان علم ودانش درخشیدن گرفت، شیعه نیز به طور محترم تر وبیشتر از پیش مطرح می گردید وآبروی او در انظار مخالفانش، روز به روز بیشتر می شد، به خاطر اینکه در هر مجلس درس یا بحث ومناظره ای که پا می گذاشت، از آن مجلس بیرون نمی آمد مگر در حالی که استاد ومدرس ویا مناظره کنندگان آن مجلس را با بیانات شیرین ومستدل، مقهور ومحکوم کرده بود(۲) ومخالفان در بحثها به قدری از قدرت بیان وفکر دقیق وسرعت ذهن او، به تنگ آمده بودند که وقتی خبر مرگش به «شیخ ابی القاسم خفاف» معروف به «ابن نقیب» رسید، آن قدر خوشحال شد که دستور داد منزلش را زینت کنند وبه طرفداران ودوستان خود اعلام کرد که به دیدنش آمده وبه او تبریک بگویند وگفت: «حالا مرگ بر من گوارا شد».
«خطیب بغدادی» - که از بزرگان اهل سنت است - می گفت: «اگر ابن معلم بخواهد ستونی را که از چوب می باشد ثابت کند از طلاست، می تواند».
خلاصه، مؤلف کتاب، آن قدر در مقامات علمی، فلسفی وکلامی، مورد توجه قرار گرفت که پس از اندک مدتی، خود، محور بحث وتدریس شده ودانشجویان ومحققین فرقه های مختلف مذهبی وغیر مذهبی ومتخصصین رشته های دینی وغیر دینی، در مجلس درس او حاضر گردیده واز افکار علمی بلند ومحققانه او استفاده می کردند واندک اندک آوازه رشد علمی او به همه شهرهای اسلامی رسید وسیل جویندگان علم ودانش به طرف خانه اش سرازیر گردید.
«ابن کثیر شامی» می نویسد: «همه پادشاهان اسلامی به وی عقیده داشتند چون که شیعه در این زمان مورد توجه قرار گرفته بود ودانشمندان زیادی از فرقه های مختلف مذهبی وغیر مذهبی در مجلس بحث وصحبت او حاضر می شدند»(۳).
به فرموده مرحوم «علامه امینی»: «این گفته بیانگر این حقیقت است که مؤلف، نه تنها مرجع علمی وسیاسی شیعه بوده، بلکه مرجع علمی وسیاسی تمام امت اسلامی نیز بوده است. ونیز نقل کرده اند که بارها «عضدالدوله بویهی» پادشاه وقت، به زیارتش می رفت»(۴).
افکار علمی مؤلف
می توان گفت که هیچ رشته ای از علوم معمول در بین پیروان ادیان آسمانی وجود ندارد که مؤلف بزرگوار در آن تبحر وورزیدگی کامل نداشته ویا در آن کتابی ننوشته باشد. این مطلب از مراجعه به کتابهای وی، کاملاً معلوم وآشکار است واز لابلای همین کتاب بسیار مختصر نیز خواننده با هوش در خواهد یافت که وی علاوه بر آگاهی کامل از علوم رسمی اسلامی، چقدر به تاریخ عمومی وبشری احاطه دارد.
وحال آنکه می توان ادعا کرد که آرا ونظریات فقیه تاریخ دان، با فقیهی که از تاریخ عمومی هیچ گونه اطلاعی نداشته باشد، تفاوت فاحشی دارد، همانگونه که آرا وعقاید دینی ومذهبی شخص تاریخ دان، با شخص ناآگاه از جریانات تاریخی، بکلی از یکدیگر متمایز است ولذا اگر نظریات علمی واعتقادی مؤلف والامقام را، از لابلای کتابهای فقهی واعتقادیش، با دقت ملاحظه وبررسی کنند وسپس با آرای علمی واعتقادی سایر علمای اسلامی که از تاریخ اطلاعی ندارند مقایسه نمایند، معلوم خواهد شد که چه اندازه نظریات علمی ودینی این دانشمند رشید، محققانه بوده واز فکر روشن واندیشه آزاد، سرچشمه گرفته است. کافی است که فرد آگاه وآزاد به کتاب «اوائل المقالات» و«الجمل فی حرب البصرة» وبعضی از رسایل دهگانه اش ونیز به همین کتاب پرارزش مراجعه کند تا حقیقت این امر را دریابد.
ولی صد حیف که تعداد زیادی از کتابهای مهم وحساس مؤلف عظیم الشأن، در دسترس نیست ودست جهل ونادانی، آنها را از بین برده ویا به کتابخانه های لیدن ولندن وبرلن وامثال آنها منتقل کرده است.
در میان شاگردان مؤلف والامقام که عده زیادی هستند وتمامی آنان از افتخارات واز فقهای بزرگ شیعه ومورد اعجاب وتحسین غیر شیعه نیز بوده اند، افرادی که می توان گفت آزاد اندیشی وروشنفکری این نابغه بزرگ را به ارث برده اند، «سید مرتضی» و«سید رضی» دو برادر بسیار روشن ودانشمند علوی هستند.
من پس از دقت وبررسی زیاد، هیچ دلیل طبیعی وصحیحی برای افکار روشن ودقیق این دو دانشمند بزرگ اسلامی، در مسایل علمی ومذهبی نمی توانم بپذیرم مگر همان چیزی که در باره استاد والا مقامشان بیان کردم وآن احاطه کامل آنان بر تاریخ بشری بخصوص تاریخ اسلامی است واین مطلب از مراجعه به کتابهای «شافی» و«خصائص» و«تنزیه الانبیاء» وبعضی از کتابهای فقهی سید مرتضی به وضوح آشکار می شود.
هدف از ترجمه این کتاب
آنچه این جانب را به ترجمه این کتاب وادار کرد، این بود که از مدتها پیش که افتخار تبلیغ وسخنرانی در بین طبقه جوانان دانشجو وافراد روشنفکر را پیدا کردم، کراراً به افرادی برخورد می کردم که همواره اشکالات وشبهاتی در باره غیبت حضرت مهدی«علیه السلام» طرح می کردند وچون پاسخ بعضی از آن اشکالات احتیاج به بحث وصحبت گسترده ای داشت، من آن اشکالات را یادداشت کردم تا بعداً در باره آنها به طور مفصل بحث وسخنرانی کنم، ولی متأسفانه مدتها گذشت وفرصت مناسبی برای بحث وگفتگو در باره آن دست نداد، از این رو بر آن شدم تا آن اشکالات را که یادداشت کرده بودم، به صورت نوشته ای در دسترس علاقمندان قرار دهم. ولی پس از فکر وبررسی، تصمیم گرفتم که در عوض تنظیم نوشته مستقلی به نام خود، کتاب «الفصول العشرة فی الغیبة» تألیف اسلام شناس، مرحوم، مؤلف محترم را ترجمه کرده ودر دسترس قرار دهم واین کار را به سه دلیل انجام دادم:
اول: به خاطر اینکه این کتاب بهتر وجالبتر از آنچه من در نظر داشتم، مسایل وانتقادات علمی مربوط به غیبت حضرت مهدی«علیه السلام» را مورد بحث وبررسی قرار داده است.
دوّم: در ضمن این کار، از زحمات آن عالم عظیم الشأن که حقی بزرگ بر گردن همه علما ودانشمندان شیعه دارد، قدرشناسی کرده باشم.
سوم: با این کار، این عالم معتبر شیعه را به افراد فهمیده ومحقّق معرفی کرده باشم.
از افراد بی غرض ودارای حسن نیت، توقع چنان است که به خاطر حضرت ولی عصر (عج) ومؤلف ارجمند، این اثر بزرگ را تبلیغ وتشویق کرده وبه اهل دانش معرفی کنند.

محمد باقر خالصی
۱۵/ ۱۰/ ۱۳۶۰

مقدمه مؤلف

ستایش خدای را که وعده یاری داده آنان که دینش را یاری کنند ومژده پیروزی داده، کسانی را که راهش را شناخته ودر آن گام نهند وباز می دارد سعادت را از آنان که او را انکار می کنند. خدایی که نعمتش، موجب میل به سوی او می گردد وتنها باید از عذاب وانتقامش به ذات مقدسش پناه برد.
ودرود فراوان بر پیشوای ما محمد«صلی الله علیه وآله وسلم» وبر خاندانش که پیشوایان وراهنمایان راستین مردمند.
این جانب سابقاً کتابی در باره لزوم امامت نوشتم ودر آن کتاب از عصمت امامان وامتیاز آنان از سایر مردم، به دارا بودن فضایل وکمالات نفسانی واعمال نیکو، به طور مفصل سخن گفتم وشواهدی را که کاملاً دلالت بر درستی ادعای آنان دارد، بیان داشتم. وعلاوه بر آن آیاتی از قرآن وگفته هایی از پیامبر«صلی الله علیه وآله وسلم» که بیانگر مشخصات کامل آنان است، نقل کردم ودر آن کتاب، فساد وبطلان عقیده مخالفین را با دلیل وبرهان تشریح نمودم.
ونیز این نکته را مفصلاً شرح دادم که چرا بعضی از آنان قیام نموده ودر برابر ستمگران ایستادگی کرده وبعضی دیگر ساکت نشسته ودر برابر ستمگری ها وخونریزیها ومخالفتهای آنان با قرآن هیچگونه واکنشی از خود نشان نداده اند.
ودر پایان، اسبابی را که موجب غیبت آخرین پیشوای شیعه وپنهان شدنش از انظار ستمگران گردیده به طور مشروح بیان نمودم.
سپس بعضی از دوستان محترم وبا ایمان که در بزرگی وفضیلت وصحت عقیده شان تردیدی نیست، پرسشهایی (و در حقیقت انتقاداتی) در خصوص امامت «صاحب الزمان مهدی (عج)» به ذهنشان رسیده واز من پاسخ خواستند. که اینک من پاسخهای آن پرسشها را به همان ترتیبی که برایم نوشته اند وبه گونه ای که هر فرد صاحب فکر واندیشه ای بتواند بفهمد ودر فهم ودرک آن، نیازی به صرف بخشی از عمر خود در راه تحصیل علم ودانش نداشته ومحتاج به مراجعه کتب دیگر این جانب نباشد، در انظار خوانندگان قرار می دهم ودر این راه از خداوند یاری می طلبم.
فشرده پرسشها
آن پرسشها از این قرار است:
۱ - «شیعه امامیه»(۵) ادعا می کند که خداوند به «حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا«علیهم السلام»» (یازدهمین پیشوای شیعیان) در حالی که زنده بود، پسری عنایت کرده در حالی که خاندانش از وجود او بی خبر بودند وهیچ فرقه ودسته ای در این ادعا با «امامیه» موافقت نکرده اند. آیا چنین چیزی بعید به نظر نمی رسد؟
۲ - «جعفر بن علی بن محمد» که برادر «حسن بن علی بن محمد» واز نزدیکترین افراد به وی بوده، این امر را که «حسن بن علی» چه قبل از مرگ وچه پس از مرگ، دارای پسری بوده، شدیداً انکار کرده است، حتی اینکه پس از مرگ وی اموال «حسن بن علی» را تصاحب کرده وبه خلیفه وسلطان وقت خبر داد که عده ای از پیروان برادرش چنین ادعایی می کنند وخلیفه نیز افرادی را فرستاد تا از آبستن بودن ویا وضع حمل زنان وکنیزان «حسن بن علی» تحقیق کنند ولی هیچگونه آثار آبستنی ویا وضع حملی به دست نیاوردند واین مطلب خود ناصواب بودن این ادعا را که «حسن بن علی» دارای پسری بوده تأیید می کند.
۳ - تمام تاریخ نویسان شیعه نوشته اند که «حسن بن علی» مادرش را که نامش «حدیث» وکنیه اش «ام الحسن» بوده در تمام اموال ووقفهایش، وصی خود قرار داده ودر آن وصیتنامه، نامی از پسری که به دنیا آمده ویا به دنیا خواهد آمد، به میان نیاورده واین مطلب شاهد دیگری بر بطلان ادعای امامیّه است.
۴ - آنچه بیش از هرچیز موجب شک وتردید می شود این است که چه چیز موجب شده که «پسر حسن بن علی» باید مخفی متولد شده ومخفی زندگی کند؟ وحال آنکه پدرانش در زمانی سخت تر وهراس انگیزتر از زمان او زندگی می کرده اند، هرگز مخفی نشده وولادت هیچکدام از آنان در پنهانی انجام نگردیده است.
۵ - اساساً ادعای «امامیه» بر خلاف عادت است، به علت اینکه، ظاهراً امکان ندارد که شخصی در این مدت طولانی زنده باشد ولی هیچگونه خبری از مکان ونحوه زندگی وی به دست نیاید.
۶ - ادعای «امامیه» از جهت دیگری نیز بر خلاف عادت است وآن اینکه آنان می گویند «مهدی پسر حسن بن علی» چندین سال قبل از مرگ پدرش که در سال ۲۶۰ اتفاق افتاده، به دنیا آمده وتا این زمان که سال «چهارصد وده» است، در حال حیات به سر می برد واین امر نیز چیزی است که عادتاً ممکن نیست ونمی تواند فردی این مقدار عمر کند.
۷ - بنا بر اینکه ادعای «امامیه» صحیح ومطابق واقع باشد، چه فایده واثری بر وجود امامی که همواره در پنهانی به سر می برد، بار خواهد بود واساساً بشر چه احتیاجی به وجود رهبری دارد که نه تبلیغی برای اسلام انجام دهد ونه بتواند حدی از حدود اسلام را جاری کرده ونه حکمی از احکام آن را بیان نماید ونه گمراهی را راهنمایی کند ونه امر به معروف ونهی از منکری انجام دهد ونه امکان داشته باشد که در راه اسلام جهاد کند؟
۸ - در میان شیعه مذاهبی وجود دارد که مانند «امامیه» ادعای زنده وپنهان بودن پیشوایان خود را می کنند وامامیه شدیداً ادعای آنان را انکار کرده وعقیده آنان را مردود می دانند ودر عین حال آن مذاهب در ادعای خود به همان چیزهایی استدلال می کنند که امامیه استدلال می کنند؛ مثلاً «ممطوره» ادعا می کنند که «موسی بن جعفر» امام هفتم شیعیان، زنده ودر پنهان به سر می برد تا در وقت لازم ومناسب ظهور کند.
«کیسانیه» ادعا می کنند که «محمد بن حنفیه» زنده وپنهان زندگی می کند وسر انجام قیام می کند.
«ناووسیه» ادعا می کنند که «جعفر بن محمد» امام ششم شیعیان زنده وپنهان است.
«اسماعیلیه» ادعا می کنند که «اسماعیل بن جعفر بن محمد» زنده وپنهان است. واگر «امامیه» ادعای پیروان این مذاهب را مردود می دانند باید حتماً ادعای خودشان را نیز مردود بدانند.
۹ - گفتار امامیه در باره غیبت وظهور «مهدی (عج)» خالی از تناقض نیست؛ به خاطر اینکه از یک طرف ادعا می کنند، خداوند از روی لطف ومرحمت، به امام اجازه داده که هروقت بخواهد از انظار پنهان شده واز دسترس افراد خارج گردد وخداوند هیچ اجازه وحقی به پیشوایان جامعه نمی دهد، مگر از روی مصلحت وبه خاطر حفظ تدبیر جامعه ووجود احتیاج بندگان به آن حق.
واز طرف دیگر، در فلسفه لزوم نصب امام می گویند که مصلحت نصب امام این است که مردم به فردی که بتواند از مسایل وقوانین دین آگاهشان کند، دسترسی داشته باشند واگر چنین فردی از طرف خداوند منصوب نگردد ومردم، امکان آموختن احکام دین را نداشته باشند، خداوند مصلحت نظام بشری را مراعات نکرده وتدبیر امور بندگان را به نحو کامل واحسن انجام نداده است. وپر واضح است که این دو ادعا کاملاً با یکدیگر تناقض دارند.
۱۰ - تمام مذاهب وملتهای اسلامی بر این امر اتفاق دارند که معجزه، مخصوص پیغمبران واز علایم خاص فرستادگان خداست. وبنا بر ادعای «امامیه» هنگامی که امام غایب آنان ظهور کند، مجبور خواهد بود که خود را به وسیله معجزه به مردم بشناساند وتا از این راه صحت وامامت خود را بر آنان ثابت نکند، راه دیگری وجود نخواهد داشت؛ چرا که هیچکدام از مردم آن زمان، بدون معجزه نخواهند توانست او را مشخصاً بشناسند.

انتقاد ۱ وپاسخ آن (پنهان بودن ولادت)

اما این شبهه انتقاد کنندگان که می گویند: پنهان بودن تولد «مهدی پسر حسن بن علی«علیهم السلام»» از افراد خانواده واز سایر مردم وادامه پنهان بودنش بر خلاف عرف وعادت است، بسیار سست وبی اساس می باشد؛ به خاطر اینکه چنین کاری، هیچ خارج از متعارف بودن ویا مخالف عادت نیست، بلکه عقل وبرهان، چنین عملی را در پاره ای از اوقات ممکن می داند وتاریخ امثال آن را در مورد فرزندان پادشاهان ودولتمردان به خاطر پاره ای از مصالح حیاتی، تأیید می کند.
مثلاً گاهی ممکن است انسان از زن غیر رسمی خود دارای فرزند شود ونمی خواهد زن رسمیش بداند که او با زنی غیر از او ازدواج کرده تا حسادت زن رسمیش تحریک شده وموجب کینه ودشمنی گردیده وزندگیش را به فساد وتباهی بکشاند وبه همین جهت، خبر ولادت بچه را از همه خویشاوندان خود پنهان نگه می دارد تا زمانی که هراسش از به هم پاشیدگی زندگی بر طرف گردد. وچه بسا این امر را تا زمان مرگش مخفی نگه دارد وتنها در هنگام مرگ، رازش را آشکار کند تا نسب فرزندش مجهول نماند وحقوق مالیش تضییع نگردد وچه بسا اتفاق می افتد که پادشاهی دارای فرزندی می شود وآن پادشاه اجازه افشای تولد فرزندش را نمی دهد، تا زمانی که بزرگ شده وبه صورت جوان تنومندی درآید، کما اینکه این امر در باره عده ای از پادشاهان «ایران»، «روم» و«هند» نقل گردیده است.
مورخین نوشته اند که: «وسفافرید» دختر «افراسیاب» پادشاه «ترک» که زن «سیاه وخش» بود، «کیخسرو» را به دنیا آورد واو را مدتها از جدش «کیکاوس» که پادشاه«بابل» وبیشتر مشرق زمین بود، پنهان داشت و«کیکاوس» تا مدتهای زیادی از حال او اطلاعی نیافت وحال اینکه چندین سال برای پیدا کردنش جستجو می کرد. این خبر در کتابهای تاریخ به طور مشروح نقل شده وتاریخ نویسان «فارس» علت پنهان نگه داشتن ولادتش ومخفی کردن شخص او را ذکر کرده اند. «محمد بن جریر طبری» در کتاب تاریخش، این قصه را نیز نقل کرده است(۶). واین قصه مانند قصه «مهدی (عج)» است که خرده بینان، پنهان بودن آن را انکار می کنند، در حالی که نظایر این قصه را در لابلای تاریخ می پذیرند.
گاهی ممکن است که برخی از افراد، دارای فرزندی شوند واو را تا مدتها از خویشان خود پنهان نگه دارند، بدین جهت که اگر خویشاوندان وی از وجودش آگاه شوند، ممکن است به خاطر طمع در ارث آن فرد، فرزندش را نابود سازند، تا پس از مرگش، خود اموال او را به اختیار در آورند واو هنگامی وجود فرزندش را آشکار می کند که اطمینان پیدا کند کسی نمی تواند به او گزندی برساند. گاهی ممکن است که انسان زن گرفتن ویا دارای فرزند شدنش را پنهان نگه دارد، تا با زنی که با مرد صاحب فرزند ازدواج نمی کند، ازدواج کند وما این مطلب را در میان مردم به چشم خود دیده ایم.
در جهان سیاست این مطلب مشهور است که بعضی از پادشاهان، به خاطر ملاحظه مصالح مملکتی، فرزند خود را از مردم مخفی نگه داشته اند؛ مثلاً گاهی مردم کشوری عقیده داشته اند، کسی که از نسل پادشاه کشور نباشد، حق جانشینی او را ندارد وپادشاه نیز، ولادت فرزندش را پنهان کرده تا بداند که آیا ارتش ورعیت از اطاعتش خارج خواهند شد یا نه وهمواره این کار را ادامه داده تا پس از مدتی که امور مملکت استقرار یافته، فردی لایق ومورد نظر را به جانشینی خود نصب کرده وپس از جا افتادن این عمل «فرزندش» را ظاهر ساخته است.
گاهی پادشاهی به خاطر ملاحظه پاره ای از مصالح، خود را مخفی کرده ویا شایعه مرگ خود را در بین مردم کشورش پخش کرده تا بداند آیا مرگ وی در میان رعیت از نظر امنیت ویا امور دیگری تأثیر می کند یا نه وحتی امثال این امور در بین مسلمین نیز زیاد اتفاق افتاده است. ما فرزندان زیادی را سراغ داریم که مدتها بعد از مرگ پدر، انتساب وی به پدرش ثابت شده ودر این مدت هیچ فردی او را نمی شناخته وتنها به وسیله دو شاهد مسلمان، این مطلب به اثبات رسیده است، این کار به این جهت بوده است که پدر وصیت کرده که نسبت فلان فرزند با وی را افشا نکنند، چرا که انتساب آن فرزند با وی، تنها از جهت فراش بوده که شرع اسلام آن را به خاطر مصالحی عامل انتساب می داند نه به طور حقیقت(۷) ما اگر به تاریخ بنگریم امثال این انگیزه ها را برای پنهان کردن ویا اظهار مرگ فرزند در بین پادشاهان وغیر آنان زیاد خواهیم دید.
ونیز تمام تاریخ نویسان اسلامی وغیر اسلامی به طور اتفاق نقل کرده اند که ولادت «ابراهیم خلیل«علیه السلام»» از ترس کشته شدن به دست پادشاه زمانش به گونه ای انجام شد که احدی از خویشان او بر آن آگاهی نیافت(۸). همانگونه که ولادت «موسی بن عمران«علیه السلام»» نیز از ترس کشته شدنش به دست «فرعون»، پنهانی انجام گرفت وقرآن صریحاً بیان می کند که «مادر موسی» او را در میان صندوقی نهاد وبه میان دریا انداخت واز طریق وحی، اطمینان پیدا کرده بود که فرزندش سالم خواهد ماند ومادر وی این کار را به خاطر حفظ مصالح حضرت موسی انجام داد(۹).
پس از توجه به مطالب فوق، آیا انتقاد کنندگان می توانند امکان پنهان نگه داشتن «حسن بن علی» ولادت فرزندش را از خویشاوندان ودوستان، انکار کرده واین عمل را خلاف عقل وعادت بدانند؟ وحال اینکه عوامل پنهان کردن ولادت «مهدی» از عوامل پنهان شدن ولادت افراد یادشده، آشکارتر وبی اشکال تر وطبیعی تر است. وما در صفحات آینده این عوامل را بیان خواهیم کرد.
ولادت حضرت مهدی علیه السلام قطعی است
واما این ادعا که هیچ کس از وجود پسری برای «حسن بن علی» خبر نداده، مطلبی است بسیار نادرست ومخالف با واقع، بلکه اطمینان به وجود فرزندی به نام «مهدی» برای «حسن بن علی»، بیشتر از اطمینانی است که در باره وجود سایر فرزندان افراد از راههای متعارف حاصل می گردد. به خاطر اینکه اثبات ولادت فرزند، برای انسان از چندین راه ممکن است:
اول: به این طریق که قابله ویا زن دیگری در هنگام ولادت حاضر شود ودر حضور مردم به فرزند بودن مولود، برای شخص مورد نظر، تصریح کند.
دوم: صاحب فراش اعتراف کند که صاحب فرزندی گردیده است.
سوم: دو نفر مسلمان عادل شهادت دهند که پدر، اقرار به وجود فرزند کرده است.
در مورد «مهدی» همه این راهها به اثبات رسیده است. به این گونه که گروه زیادی از اهل فضل وعلم واز مردان وزنان متدین وبا خدا، همواره از «حسن بن علی» نقل کرده اند که شخص وی به وجود فرزندی به نام «مهدی» اعتراف نموده ودر حضور آنان به امامتش بعد از خود تصریح کرده است. وبه بعضی آنان «مهدی» را در حال طفولیت وبه بعضی دیگر در حالی که به صورت جوان نورسی بوده، نشان داده است.
ونیز این مطلب به اثبات رسیده که شخص «مهدی» پس از پدرش، پرسشهای شیعیان را پاسخ می داده وبه آنان امر ونهی می کرده وشیعیان، وجوه مالی خود را به نمایندگان وی تسلیم می کرده اند ومن نامهای عده ای از افراد مورد اطمینان که این مطالب را از «حسن بن علی» نقل کرده وهمواره در حضورش بوده اند ونیز اسامی بیشتر کسانی که پس از «حسن بن علی» به خدمتش می رسیده اند، در کتابهایم خصوصاً در کتاب «الارشاد فی معرفة الله علی العباد» وکتاب «الایضاح فی الامامة والغیبة» نقل کرده ام، کسانی که طالب آگاهی بیشترند به آنها رجوع کنند.

انتقاد ۲ وپاسخ آن (انکار ولادت)

انتقاد کنندگان می گویند: «جعفر بن علی» تولد فرزندی برای برادرش را شدیداً انکار کرده وبه همین جهت پس از مرگ «حسن» اموالش را تصاحب کرده وپادشاه وقت را به توقیف کنیزان وزنان وبه جستجوی آبستن بودن آنان واداشت وریختن خون کسانی را که ادعای پسری برای برادرش می کرده اند، جایز می شمرد.
این انتقاد مانند انتقاد قبلی کاملاً بی اساس بوده واز چند جهت مردود است:
۱ - استدلال به عمل فردی بر صحت آن عمل، در صورتی صحیح وپذیرفته است که آن شخص از خطا واشتباه به دور بوده وهرگز گناهی از او سر نزند وهمه امتهای اسلامی در این امر اتفاق دارند که «جعفربن علی» چنین مقامی را نداشته وفرزند امام بودنش، این مقام (عصمت از گناه) را برایش ممکن نمی کرده. تأیید بر این مطلب آنکه در گذشته افراد زیادی بوده اند که فرزند پیامبر بوده وگناهان بزرگی مرتکب شده اند.
قرآن صریحاً نقل می کند که پسران «یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الرحمن«علیهم السلام»» با اینکه پیغمبر زاده بودند، در حق برادر خود «یوسف» ظلم کرده وبا آن تعهد وپیمان شدیدی که «یعقوب» در حفظ یوسف از آنان گرفته بود، باز فریب شیطان را خورده واو را با آن وضع دلخراش در چاه افکندند ومدتها «یعقوب» را به اندوه وغصه فراق «یوسف» مبتلا کردند وبرای بی گناه جلوه دادن خود، نزد یعقوب، به دروغ متوسل شده وگفتند که پسرت را گرگ خورده وبر این دروغ نیز سوگند خوردند.
هنگامی که «پیغمبر زادگانی» همچون پسران یعقوب با علم به نادرستی اندیشه وکار خود، چنین اعمالی مرتکب شوند آیا بعید است که نظیر چنین اعمالی از کسی که مقامش از آنها به مراتب پایین تر می باشد از روی علم وآگاهی صادر شود؟
۲ - انکار «جعفر» نسبت به فرزند برادرش، با اینکه علم به وجود آن داشته، بسیار طبیعی وطبق انتظار است؛ به خاطر اینکه اسباب طبیعی ای که جعفر را در آن زمان وادار کرد که فرزند برادرش را انکار کند، بسیار بود:
اولاً: «حسن بن علی» دارای اموال زیادی بود که اگر به دست «جعفر» می رسید، می توانست به وسیله آن به تمام خواسته های نفسانی وآرزوهای مادی خود برسد.
ثانیاً: «حسن بن علی» در انظار شیعیان، دارای آنچنان مقام ارجمند ووالایی بود که شیعیان او را در همه امور شخصی واجتماعی، بر خود مقدم داشته ودر برابر او مطیع وفرمانبردار بودند. رضای او را رضای خداوند وغضب او را غضب خداوند می دانستند(۱۰).
وثالثاً: «حسن بن علی» در زمان خود، مرجع ومسؤول امور مادی ومعنوی شیعیان بود وهمه افراد شیعه، خمس وزکات اموال خود را به عنوان یک وظیفه الهی به او ویا به وکیل او تقدیم می کردند تا او به افرادی که استحقاق استفاده از آنها را دارند، برساند وجعفر می دانست که شیعیان این عمل را پس از «حسن بن علی» نسبت به جانشینی او انجام خواهند داد. آیا پس ازاین همه انگیزه های تحریک کننده ای که برای انکار «مهدی» از طرف جعفر وجود داشته، باز هم انتقاد کنندگان می توانند به انکار چنین شخصی استدلال کرده وانکارش را شاهدی بر درستی مدعای خود بدانند؟!
در حقیقت استدلال این دسته بر نفی «امامت مهدی (عج)» به انکار جعفر، مانند استدلال عده ای از یهود ونصاری بر نفی پیامبری «محمد«صلی الله علیه وآله وسلم»» به انکار «ابولهب» عموی پیغمبر اسلام وانکار «اکثر بنی هاشم» و«بنی امیه» وجنگ کردن آنان با وی می باشد. با اینکه «ابولهب» در حالی رسالت «محمد» را انکار می کرد که دلیل واضح وآشکار «معجزه» بر پیغمبری وی وجود داشت وشب وروز در پیش چشمش علایم ونشانه های نبوت وی ظاهر می گشت. وحال اینکه کشف حقیقت برای جعفر وکسانی امثال او که از حقیقت امر به خاطر مصالحی به دور نگه داشته می شدند چندان آسان نبود.
خلاصه، کسانی که در انکار اینگونه مطالب به انکار «جعفر بن علی» ویا انکار «ابی جهل» و«ابی لهب» استدلال کنند نمی توان آنان را در ردیف دانشمندان بی طرف ویا از فقهای اسلام شمرد، بلکه در حقیقت جزو عوام ونادانان محسوب خواهند شد.
۳ - تاریخ نویسان شیعه وآن دسته از غیر شیعیان که نسبت به سرگذشت افراد وافکار آنان واموری که انگیزه ظهور آرا ونظریات آنان می گردد توجه ودقت خاصی دارند، عده ای وضع اخلاقی وزندگانی «جعفر بن علی» وعواملی را که موجب انکار وی نسبت به «مهدی» فرزند برادرش گردیده واو را وادار کرده که خلیفه وقت را نسبت به جانشین حسن وشیعیانش تحریک کند، نقل کرده اند که اگر من آنها را بیان کنم حقیقت امر واضح شده وسوء نیت جعفر را درک خواهند نمود، لیکن اموری چند، مرا از این کار باز می دارد که یکی از آنها این است که از اولاد «جعفر»، افراد زیادی وجود دارند که حقیقت را دریافته وبه وجود «مهدی» ومقام والای او اعتراف می کنند وخوش ندارند که به جدشان نسبت خاصی داده شود، بلکه آن مقدار که من در این زمان دقت ومطالعه کرده ام هیچکس از اولاد جعفر را ندیده ام که در این مسأله بر خلاف «امامیه» اعتقادی داشته باشد، بلکه همه آنان قایل به «زنده بودن» مهدی(عج) بوده ومنتظر «ظهور» او هستند ومقتضای اخلاق انسانی واسلامی این است که من نیز قلوب آنان را جریحه دار نکرده واز گذشته آنان ذکری به میان نیاورم.احوال «جعفر» وجود ندارد.
وانگهی با همین مختصر که در اینجا بیان شد، جواب همه کوته فکرانی که فرزند «حسن بن علی» را انکار می کنند، مانند معتزله، حشویه، زیدیه، خوارج ومرجئه(۱۱) داده می شود ونیازی به ذکر نمی باشد.

انتقاد ۳ وپاسخ آن (وصی امام حسن عسگری علیه السلام)

انتقاد کنندگان می گویند: «حسن بن علی«علیهما السلام»» در بیماری منجر به مرگ، مادر خود «حدیث، ام الحسن» وصی وسرپرست جمیع اوقاف واموال خود قرار داده واختیار تصرف در آنها را به او واگذار نمود واین خود، دلیل بر این است که «حسن بن علی» فرزندی نداشته است.
این انتقاد نیز سست وبی اساس بوده وچیزی نیست که بتوان به آن در انکار نمودن فرزند حسن بن علی، اعتماد واطمینان کرد، به خاطر اینکه وصیت حسن«علیه السلام» به مادرش، مؤید این مطلب است که وی می خواسته ولادت ووجود فرزند خود را پنهان داشته واز ریختن خونش به دست آنانکه چنین کاری را حلال می دانسته اند، جلوگیری کند؛ زیرا اگر در وصیت، نامی از فرزند خود می برد ویا شخصاً به او وصیت می کرد، بدون تردید نقض غرض می شد ومقصود عالی وهدف نهایی که حفظ کردن «مهدی» برای زمان لازم ومناسب بود، به دست نمی آمد، خصوصاً حسن بن علی مجبور گردید اسامی درباریان مخصوص خلیفه؛ مانند:«مولای واثق»، «مولای محمد بن مأمون»، «فتح بن عبد ربه» وغیر آنان از شهود معروف زمان را در وصیتنامه درج کند تا اینکه وصیت از نظر دولت عباسی، معتبر شده وموجب حساسیت آنان نسبت به فرزندش نشده وسبب کوشش آنان برای پیدا کردنش نگردد وضمناً شیعیان را از تهمت اعتقاد به وجود فرزندی برای خود ونیز از اعتقاد به امامتش برهاند(۱۲).
از مطالب گذشته واضح شد که اگر فردی وصیت «حسن بن علی» به مادرش را دلیل بر بطلان اعتقاد «امامیه» دانسته وشاهدی بر نبودن فرزندی در پنهان برای «حسن» بداند، چنین فردی را نمی توان دارای فهم وبینش دانست، بلکه فردی خواهد بود که به روش عقلا در تدبیر امور مهمه آشنایی نداشته واز سیره عرف وعادت انسانها، در جریان کارهای سیاسی آگاه نبوده است.
کیفیت وصیت امام ششم علیه السلام
تمام مورخین شیعه نوشته اند که «جعفر بن محمد» امام ششم شیعیان، هنگام شهادتش خواست وصیت کند، چهار نفر را وصی خود قرار داد، اول «منصور» خلیفه مقتدر وقت. دوم «ربیع» وزیر دربار خلیفه. سوم همسرش «حمیده بربری» وچهارم پسرش «موسی» واین چهار نفر را بر همه اموال واوقافش مسلط کرد(۱۳).
علت اینکه ذکری از فرزندان دیگر خود نیاورد، این بود که می دانست بعضی از آنان پس از او مدعی جانشینی وی خواهند گردید واگر نامی از آنان را در وصیتنامه ببرد، این خود شاهد کافی بر صدق ادعای آنان خواهد شد. واگر «موسی» در میان مردم مشهور به فضل وکمال وزهد وپارسایی ورشد رهبری نبود ومانند فرزند «حسن بن علی» گمنام وغیر معروف بود، بدون شک امام، اسم او را در ردیف اوصیای خود نمی آورد وعلت این گونه وصیت «امام جعفر صادق«علیه السلام»» این بود که از «موسی» که وصی حقیقی وجانشین راستین او بود، دفع ضرر کرده وحساسیت «منصور» را نسبت به او از بین ببرد.
این قصه، شاهد دیگری است بر اینکه هدف «حسن بن علی«علیهما السلام»» بر گرداندن اذهان طرفداران رژیم حاکم آن زمان از «مهدی (عج)» بوده است.

انتقاد ۴ وپاسخ آن (ترس نمی تواند عامل پنهان کردن فرزند باشد)

انتقاد کنندگان می گویند: اگر «حسن بن علی» فرزند خود را به خاطر ترس از کشته شدن پنهان نگه داشته وهیچگونه خبری از ولادت وزندگانی او برای مردم بیان نکرده است، مسلماً این امر باید به طریق اولی در باره امامان قبل از او انجام می گرفت. به علت اینکه اضطراب وترسی که امامان شیعه از خلفای زمان خود داشتند وفشار وتهدیدی که از ناحیه آنان نسبت به شیعیان وامامانشان انجام می گرفت، به مراتب شدیدتر وهراس انگیز تر بود، بر خلاف زمان «حسن بن علی» وفرزندش که شیعیان در آن زمان به مراتب بیشتر وثروتمندتر بودند.
این انتقاد نیز کاملاً بی اساس است؛ به خاطر اینکه آنچه «حسن بن علی» را وادار کرد که ولادت فرزندش وادامه حیات او را مخفی داشته وحتی اجازه ذکر نام واشاره از او را به شیعیان نداد، این بود که خلفا وپادشاهان زمان امامان پیشین می دانستند که آنان همواره از برخورد با زمامداران قدرت وخلافت واز دخالت در امور سلطنت پرهیز نموده وقیام مسلحانه علیه آنان را تجویز نمی کنند. واین مطلب را نیز به پیروان خود، تحت عنوان «لزوم تقیه» توصیه می کردند. حتی گاهی بعضی از خویشان خود را که به مبارزه مسلحانه علیه آنان دست می زدند شدیداً توبیخ کرده وعمل آنان را محکوم می نمودند ومی گفتند: قیام مسلحانه تا هنگامی که چند قضیه واقع نشود جایز نیست:
اوّل: «رکود خورشید» هنگام ظهر.
دوّم: شنیدن «صدایی از آسمان» که نام «مرد مخصوصی» را اعلام کند.
سوّم: لشکری در بیداء به زمین فرو رود.
در این هنگام خواهد بود که آخرین پیشوای حق، قیام مسلحانه را آغاز می کند تا دولتهای ستمگر وباطل پرور را نابود سازد. به همین خاطر خلفای آن زمان، اهمیت زیادی به وجود «امامان شیعه» وظهور آنان وبه کسانی که برای آنان تبلیغ می کردند، نمی دادند. وعلاوه بر این، شیعیانی که هوای قیام مسلحانه در سر می پروراندند ویا به چنین دعوتی پاسخ مثبت می دادند، در آن روزگار بسیار اندک بودند.
اما پس از مرگ «حسن بن علی» طبق پیشگویی همان امامان پیشین، وجود کسانی که نبرد مسلحانه را تجویز نمی کردند، سپری گردید وزمان وجود کسی که این عمل را تجویز می کند وحتماً رهبری این کار را به عهده خواهد گرفت، فرا رسید. واین امر موجب شد که جستجو، برای دستگیری ونابودی وی، شدیدتر گردید وتصور می کردند که اگر «فرزند حسن» را گرفته ونابود سازند، این قیام مهم وخطرناک را خنثی کرده وزمینه آن را از بین خواهند برد(۱۴).
وانگهی ما شیعیان، عقیده داریم که وضع داخلی وخارجی امامان راستین شیعه وخط دقیق حرکتهای مهم اجتماعی وسیاسی آنان، همواره با الهام ودستور مستقیم خداوند تعیین می شود.
بنابراین، هیچ بعید به نظر نمی رسد که خداوند می دانست اگر امامان پیشین، ظاهر شوند از کشته شدن در امان خواهند بود، بر خلاف «مهدی» که اگر ظاهر شود، کشته خواهد شد. اگر یکی از پدران، «مهدی» کشته می شد، حکمت وتدبیر الهی اقتضا می کرد که امام دیگری به جای او نصب گردد، ولی اگر «مهدی» کشته شود، مصلحت وتدبیر امور انسانها اقتضا نمی کرد که خداوند امام دیگری را به جای وی نصب نماید.

انتقاد ۵ وپاسخ آن (بعید بودن پنهان بودن طولانی امام مهدی علیه السلام)

انتقاد کنندگان می گویند: عادتاً بسیار بعید به نظر می رسد که «مهدی» از روزی که ولادت یافته تا به حال که مدت زیادی می گذرد، در پنهان به سر برد وهیچ کس از پیروان وخویشاوندانش جای او را ندانسته وخبری از او به دست نیاورند؛ زیرا هر فردی که از ترس دشمن ویا به خاطر امر دیگری خود را پنهان می کند، غالباً مدت پنهان شدنش از بیست سال تجاوز نمی کند وعاقبت مخفیگاه او کشف می شود، بلکه در همان مدتی که پنهان است، بعضی از نزدیکان ودوستان خصوصی او به دیدارش می رسند واز احوال او آگاه می گردند.
این انتقاد نیز نادرست بوده واز چندین جهت مورد اشکال است:
۱ - عده ای از دوستان وپیروان مورد اعتماد «حسن بن علی» که مدتها محرم راز وواسطه بین او وشیعیان بوده اند، همواره «مهدی» را ملاقات نموده واحکام ومسایل چندی از او نقل کرده اند وحقوق مالی اسلامی را از شیعیان گرفته وبه وی تحویل می داده اند. از جمله «عثمان بن سعید سمان عمری» وپسرش «محمد بن عثمان» که هردو از موثق ترین افراد وی بودند ونیز «بنی سعید» و«بنی مهزیار» در اهواز و«بنی الرکولی» در کوفه و«بنی نوبخت» در بغداد وعده ای از اهل «قزوین» و«قم» وسایر مراکز که همگی نزد «امامیه» و«زیدیه» معروف ومشهورند واکثر اهل تسنن آنان را می شناسند وتمامشان مردمان عاقل، امین، فهمیده، دانشمند ومورد اعتماد شیعه وغیر شیعه بوده اند. وجالب اینکه خلیفه وسلطان وقت نیز به آنان احترام می گذاشت واین احترام گذاردن دلایلی داشت:
اولاً: به خاطر این بود که آنان نزد مردم انسانهای با فضیلت وعادلی بودند، به گونه ای که خلیفه ابداً به اتهاماتی که دشمنان به آنان وارد می کردند، اعتنا نمی کرد.
ثانیاً: به خاطر این بود که آنان شدیداً از بیان آرا واعتقادات حساس سیاسی پرهیز می کردند وهرگز چیزی که بهانه ای به دست دشمنانشان بدهد، اظهار نمی کردند.
۲ - مدتها قبل از اینکه «مهدی» متولد شود، پیغمبر وهمه امامان قبل از او خبر داده بودند که «مهدی» قبل از اینکه ظاهر شده وقیام کند، حتماً باید دو «غیبت» را سپری کند، غیبت اول، کوتاه وغیبت دوم، بسیار طولانی خواهد بود. در غیبت اول، دوستان خصوصیش، اخبار ومکانش را به دیگران خواهند گفت، ولی در غیبت دوم، هیچگونه اطلاعی از اخبارش نخواهند داشت وتنها مکانش را عده ای از دوستان مؤمن وبا تقوا که همواره در خدمت او بوده وکارهایش را انجام می دهند، خواهند دانست(۱۵).
این اخبار در کتابهای شیعیان که قبل از تولد «حسن بن علی» وپدر وجدش نوشته شده، موجود است. وما دیدیم که تحقق این دو غیبت، چگونه صدق این اخبار وصحت عقیده «امامیه» را آشکار ساخت.
۳ - به چه دلیل می توان ادعا کرد هر فردی که به خاطر امری از امور دینی وغیر آن از انظار مردم پنهان شود، حتماً باید عده ای از خویشان ویا دوستان نزدیکش، از مکان واحوالش آگاهی داشته باشند بلکه افراد زیادی بوده اند که از انظار پنهان شده وهیچ خبری از آنان در هنگام غیبتشان به دست نیامده است وما تعدادی از این افراد را در اینجا ذکر می کنیم:
اول: تمام تاریخ نویسان اسلامی وغیر اسلامی از پیروان ادیان آسمانی نقل کرده اند که یکی از پیغمبران به نام «حضرت خضر«علیه السلام»» مدتها قبل از «موسی بن عمران«علیه السلام»» پنهان شده وتا این زمان به زندگی خود ادامه می دهد واحدی نتوانسته محل سکونت وی را کشف کرده ویا از کسانی که با او دوستی ومعاشرت دارند خبری به دست آورد. تنها قرآن قصه کوتاهی از او با «موسی بن عمران» نقل کرده است.
از بعضی تاریخ نویسان نیز می گویند: او گاهی از اوقات برای بعضی از افراد «پارسا» به طور ناشناس ظاهر می شود.
وپاره ای از مردم می گویند: بعضی از «پارسایان ومردان با خدا» او را دیده ولی نشناخته اند وپس از اینکه از او جدا شده اند به ذهنشان رسیده که آن شخص «حضرت خضر» بوده است(۱۶).
دوّم: در قرآن کریم، قصه فرار «موسی» از وطنش وپنهان شدن وی از ترس رژیم «فرعون» را بیان می کند. ونیز در قرآن چنین آمده که در آن مدت طولانی، هیچ فردی از وضع شخصی ومکان پنهان شدنش آگاهی پیدا نکرد، مگر زمانی که به پیغمبری مبعوث شده بود وبرای دعوت قومش به مصر بازگشت نمود.
سوّم: قرآن کریم سوره کاملی را به نام «حضرت یوسف«علیه السلام»» اختصاص داده ودر آن سوره، سرگذشت یوسف وقصه مفقود شدن وی را بیان می کند. واین امر در حالی انجام شده که پدرش «یعقوب» دارای مقام «پیغمبری» بوده وبه او وحی می شده است. قرآن شرح می دهد در همان زمانی که یوسف پنهان بود وپدر وبرادرانش هیچ گونه خبری از او نداشتند، او پادشاه مصر بود وبرادرانش چندین مرتبه با او ملاقات کرده واز او جنس می خریدند وبا وی صحبت می کردند ولی نمی دانستند که او، همان «یوسف گمگشته» است تا اینکه سالها گذشت ومدتهای زیاد سپری گردید ودر این مدت، «یعقوب» از غصه دوری «یوسف» کمرش خمیده وبدنش ضعیف ولاغر وچشمش در اثر گریه زیادی که در فراق او کرده بود نابینا وخانه نشین گردید.
چهارم: یکی از قصه های شگفت انگیز، «حضرت یونس«علیه السلام»» پیغمبر است که از دست قومش گریخت. این واقعه آن هنگام انجام گرفت که یونس، مدتها در بین قومش تبلیغ کرد ولی آنان به دعوتش اعتنایی نکرده وگفته های او را به مسخره می گرفتند ودر این مدت که حضرت یونس از انظار آنان پنهان بود، هیچ فردی جز «خداوند» از مکان او آگاه نبود؛ زیرا این ذات مقدس او بود که وی را مدتها به طور زنده در «شکم نهنگ» در دریا نگه داشت وسپس خداوند او را از شکم نهنگ بیرون آورد ودر زیر درخت «کدو» قرار داد. یونس نسبت به آن درخت وآن زمینی که در آنجا پیاده شده بود، هیچ گونه شناختی نداشت وجای شک نیست که اینگونه پنهان شدن از انظار مردم، برخلاف عادت وعرف بوده واز نظر واقع بسیار بعید به نظر می رسد، لکن این چیزی است که در قرآن ذکر شده وتمام پیروان مذاهب اسلام وادیان آسمانی، این قصه را در کتابهای تاریخ خود ذکر کرده اند.
پنجم: شگفت انگیزتر از قصه یونس، قصه «اصحاب کهف» است که تا اندازه ای شرح فرار آنان از قومشان ورفتنشان به غاری که در دور دست واقع شده بود، در قرآن کریم ذکر شده ودر آن، چنین بیان گردیده که آ نان همراه «سگی» به طرف «غار» رفته وداخل آن شدند، ولی آن سگ در مقابل غار، سر خود را بر روی دو دستش گذاشت وهمگی مدت «۳۰۹» سال در آن غار ماندند ومانند شخصی که در خواب معمولی فرورفته باشد، از این پهلو به آن پهلو می غلتیدند. ودر حالی که در این مدت، آفتاب به آنان می تابید وباد نیز به بدنهای آنان می وزید، اجسادشان سالم ماند وهیچ سستی وفسادی به آنان راه نیافت. پس از انقضای این مدت، خداوند آنان را «زنده» کرد وآنان فردی را همراه با پول رایج زمان خودشان فرستادند تا غذای لذیذ وگوارایی تهیه کند. همانگونه که در قرآن بیان گردیده، در این مدت، هموطنان آنان هیچ گونه خبری از آنان نداشتند.
جای تردید نیست که چنین قصه ای «عادتاً وعرفاً» محال می نماید.و اگر صریحاً در قرآن ذکر نگردیده بود، حتماً مخالفان ما آن را انکار می کردند،همانگونه که «مادیین وطبیعیین» آن را محال می دانند.
ششم: قصه حیرت آور دیگر، سرگذشت «صاحب الاغ» است که در قرآن وسایر کتب آسمانی ذکر شده(۱۷) ویهود ونصارا او را پیغمبر می دانند. خلاصه این قصه بدین گونه می باشد که «او از شهری گذشت ودید که آن شهر خراب وویران گردیده، با خود گفت خداوند چگونه مردمی را که مدتها است مرده اند واثری از آنان باقی نمانده، زنده می گرداند؟!
خداوند برای اینکه ثابت کند چگونه آنان را زنده خواهد نمود، او را میراند وپس از صد سال زنده کرد، در حالی که خوراکیهای همراه وی، تازه مانده وهیچ تغییری نکرده بود و«الاغ» او نیز، در حال چریدن بسر می برد(۱۸) وبه همان حالی که از اول بود باقیمانده وابداً تغییری در او به وجود نیامده بود.
خداوند به وی گفت: به «غذایت» نگاه کن که ابداً تغییری نکرده وبه استخوانهای بدنهای انسانهای مرده نیز بنگر که چگونه ما ذرّات آن را از زیر خاک بیرون آورده وبه یکدیگر وصل نموده وگوشت، روی آنها می رویانیم وآنها را به صورت اولیه در می آوریم. «عزیر» هنگامی که جریان زنده شدن «مردگان» را دید، گفت:«حال دانستم که خداوند بر هر کاری تواناست».
همانگونه که گفتیم: این قصه در قرآن کریم ذکر شده واهل کتاب نیز آن را نقل کرده وبه آن اعتقاد دارند. بدون تردید این قصه نیز با جریان عادی ومتعارف هیچ توافقی ندارد وبه همین خاطر همه «مادیین» و«طبیعیین» و«مدعیان فلسفه» آن را شدیداً انکار می کنند وحال اینکه ادعای «امامیه» در باره «غیبت مهدی»، به عقل وعادت نزدیکتر است تا قصه های یادشده. نظیر این قصه ها در کتابهای تاریخ ادیان بسیار ذکر گردیده است.
اهل تاریخ نقل کرده اند که بعضی از «پادشاهان فارس» مدتهای زیاد به خاطر ملاحظه پاره ای از مصالح مملکتی، از هموطنان خود پنهان شده ودر مدت «غیبتشان» هیچ فردی از مکان واحوال آنان خبری نداشت وپس از سپری شدن مدت طولانی، به کشور خود برمی گشتند. وامثال این قصه ها نیز برای عده ای از حکمای «روم، هند وپادشاهانشان» در کتابهای تاریخ نقل شده که تمام آنها از «متعارف وعادت» خارج است، ولی ما از ذکر آنها خودداری کردیم، چرا که می دانیم انتقاد کنندگان جاهل، صحت آنها را انکار کرده وبه صرف اینکه مخالف «عادت» است، همه این وقایع را رد می کنند وتنها به نقل قصه هایی از قرآن کریم اکتفا نمودیم که هیچ جای شبهه وتردید نباشد؛ چونکه عموم مسلمین آن را کلام خدا دانسته وتمام مذاهب، وطوایف اسلامی بر درستی آن اتفاق کرده اند.

انتقاد ۶ وپاسخ آن (خلاف عرف بودن عمر طولانی)

انتقاد کنندگان می گویند: از نظر «عرف وعادت»، محال است فرزند «حسن بن علی» که در بین سالهای دهه ۲۶۰ متولد شده تا به حال که سال ۴۱۱ هجری است، زنده بماند وضعف وسستی یا پیری وناتوانی در او راه نیابد، خصوصاً آنکه طبق ادعای «امامیه» هنگامی که ظهور کند، در کمال جوانی، هوش، عقل ونهایت نیرومندی خواهد بود. واین مطلب چیزی است که بر خلاف عادت ومتعارف انسانهاست.
این انتقاد نیز مانند انتقادهای گذشته سست وبی اساس است، به خاطر اینکه این ادعا گرچه بر خلاف عادت وعرف انسانها، در عصرهای کنونی بشر است، لکن به هیچ وجه بر خلاف عرف انسانهای عصرهای گذشته نیست واینک شواهدی از این قسم عمرهای طولانی برای خوانندگان نقل می کنم تا حقیقت امر، واضح وآشکار گردد:
۱ - همه دانشمندان وتاریخ نویسان پیرو ادیان آسمانی، نوشته اند که «آدم ابوالبشر» قریب «هزار سال» عمر کرد در حالی که از ابتدای خلقت وی تا واپسین روزی که از دنیا رفت، ابداً در او تغییری حاصل نشد وحالات متعارفی که در انسانهای دیگر پیدا می شود؛ مانند: طفولیت، جوانی، پیری، ضعف، قدرت، علم وجهل، بکلی در او راه نیافت وهمواره بر یک خلق وخوی وصورت بود تا از دنیا رفت.
نکته بسیار عجیب دیگری که در مورد او انجام گرفت، این بود که مانند انسانهای دیگر، منشأ وجودی او، پدر ومادری از نوع بشر نبودند، بلکه خداوند او را از «گل سخت وچسبنده» به شکل وصورت وفطرت وطبیعت انسان آفرید، در حالی که هرگز وسیله واسبابی برای آفرینش او به کار نبرد(۱۹).
۲ - قرآن صریحاً اعلام می کند که حضرت نوح «علیه السلام» ۹۵۰ سال قومش را به درستی وخدا پرستی دعوت نمود وقبل از این زمان، مدتهای طولانی زندگی کرد، در حالی که ابداً ضعف، سستی، پیری، ناتوانی، عجز وجهل به وجودش راه نیافت. دانشمندان مسلمان می نویسند که «پیری» تا قبل از «ابراهیم خلیل» در میان بشر وجود نداشت.
البته این مطلب را «طبیعیین، مادیین وملحدین» انکار می کنند، لکن پیروان ادیان آسمانی، همه بر صحت این امر اتفاق کامل دارند.
۳ - سراسر تاریخ مملو است از ذکر «معمرین» عرب وعجم وسایر اصناف بشر وشرح زندگی وبیان قصه های جنگ وستیز وسخنرانیها واشعارشان که هیچ فرد هوشمندی در صحت آنها شک نمی کند. ومن اسامی عده ای از آنان را در کتاب معروفم به نام «الایضاح فی الامامة» ذکر کرده ام واسامی تمام آنان در کتابهای تراجم وتاریخ ذکر شده است، کسانی که علاقه دارند می توانند این کتابها را از کتابخانه های پادشاهان، امرا ودانشمندان وصحافی ها به دست آورند(۲۰). من در اینجا از این جهت که ذکر اسامی همه آنها مقدور نیست، به ذکر نام بعضی از آنان اکتفا می کنم:
الف: یکی از آنان «لقمان بن عاد» است که طبق نقل تاریخ دانان معتبر، ۳۵۰۰ سال عمر کرده وبعضی گفته اند که به اندازه هفت «کرکس» عمر کرده، به اینگونه که کرکسی را می گرفت واو را در کوهستان نگهداری وتربیت می کرد وهنگامی که عمر آن کرکس به آخر می رسید، کرکس دیگری را گرفته واو را نیز تربیت ونگهداری می کرد تا بمیرد تا اینکه عمر هفت کرکس را به آخر رساند که آخرین آنها «لبد» بود وآن پر عمرترین کرکس هاست ودر باره «لبد» گفته شده که چه دیر به آخر رسید عمر لبد(۲۱).
«اعشی»(۲۲) شاعر معروف، این اشعار را در باره «لقمان» سروده است:
«برای خود هفت نسر را پس از یکدیگر پرورش دادی. هرگاه که نسری می رفت، نسر دیگری را انتخاب می کردی».
«پس آنقدر عمر کرد که گفت: نسرهای من نمی میرند وآیا زندگی زندگان تا ابد ادامه خواهد یافت؟».
«وگفت به آخرین نسر هنگامی که پرهایش می ریخت: مُردی ومیراندی پسر عاد را ونمی دانی».
ب: یکی دیگر از معمرین «ربیع بن ضبع بن وهب بن بغیض بن مالک بن سعد بن عدی بن فزارة» است که ۳۴۰ سال عمر نموده وپیغمبر اسلام را درک کرده واین اشعار از اوست:
«هرگاه زمستان رسید، مرا شدیداً حفظ کنید؛ چرا که زمستان پیر مرد را ناتوان می کند».
«واما هنگامی که زمستان رفت وآسمان آرام شد، یک زیر جامه یا عبای نازکی او را کفایت می کند».
«هرگاه شخص دویست سال عمر کرد، پس تمام خوشی های او به نابودی رسیده است».
ج: یکی دیگر از معمرین، «مستوغربن ربیعة بن کعب» است که ۳۳۳ سال عمر کرده واین اشعار را در باره طولانی بودن عمر خود سروده است:
«بدون شک از طولانی بودن زندگی بیزار شدم وبه اندازه سیصد سال عمر کردم».
«صد سال عمر کردم که به دنبال آن صد سال، دویست سال دیگر آمد واضافه بر آن به اندازه عده ایام ماهها، سالهایی نیز عمر کردم».
د: یکی دیگر از معمرین، «اکثم بن صیفی اسدی» است که(۲۳) (۳۸۰) سال عمر نمود وزمان پیغمبر اسلام را نیز درک کرده وبه او ایمان آورد. وقبل از اینکه او را ملاقات نماید، وفات کرد واز «اکثم» روایتهای تاریخی وکلمات قصار وخطبه های بسیار ادیبانه ای نقل شده وا ین اشعار از اوست:
«اگر کسی نود سال عمر کند تا صد سال واز زندگی بیزار نشد، پس او حتماً فرد نادانی است».
«تا به حال من ۲۱۰ سال عمر کردم واین در نزد من شبهای چندی بیش نیست».
ه: یکی دیگر از معمرین، «صیفی بن ریاح بن اکثم» پدر «اکثم» معروف به «بردبار» است که ۲۷۶ سال عمر کرد وعقل وفکر او هیچ تغییری نکرد و«متلمس یشکری» این شعر را در باره وی سروده است:
«برای بردبار تا به امروز عصا به زمین زده نشد(۲۴).
وانسان به این جهت چیزی را یاد می گیرد تا بداند».
و: یکی دیگر از معمرین، «ضبیرة بن سعید بن سعد بن سهم بن عمرو» است که ۲۲۰ سال عمر کرد وابداً علامت پیری در او ظاهر نشد واسلام را درک کرد، ولی اسلام نیاورد. «ابو حاتم رباسی» از «عتبی» از پدرش نقل می کند که گفت: «ضبیره سهمی» در سن ۲۲۰ سالگی مرد در حالیکه موهایش همگی سیاه ودندانهایش سالم بود وپسر عمویش «قیس بن عدی» در سوگ او این شعر را سروده است:
«چه کسی از مرگ در امان خواهد ماند بعد از اینکه ضبیره سهمی مرد. مرد در حالی که هنوز پیر نبود ومردنش بر خلاف انتظار بود».
«پس آماده شوید تا اینکه مرگ بدون خبر کردن شما را در نیابد».
ز: یکی دیگر از معمرین، «درید بن صمه جشمی» است که «دویست» سال عمر کرد واسلام را دریافت ولی مسلمان نگردید ودر جنگ «حنین» یکی از فرماندهان بزرگ ارتش مشرکین بود ودر آن روز با پیغمبر اسلام نبرد کرد وکشته شد.
ح: یکی دیگر از معمرین، «محصن بن عتبان بن ظالم زبیدی» است که ۲۵۵ سال عمر کرد.
ط: یکی دیگر از معمرین، «عمروبن حممه دوسی» است که «چهارصد» سال عمر کرد واین اشعار از اوست:
«پیر شدم وآن قدر عمرم زیاد شد که گویا من مار گزیده ای هستم که شبش به پایان نمی رسد».
«پس هنوز مرگ، مرا از پای در نیاورده ولکن گذشته است بر من سالهای خوش وبهاری».
«سه قرن کامل بر من گذشته است والآن نزدیک است که قرن چهارم عمرم نیز به پایان برسد».
ی: یکی دیگر از معمرین، «حرث بن مضاض جرهمی» است که «چهار صد» سال عمر کرد واین اشعار را او سروده است:
«گویا که هرگز ساکن نبوده بین عقبه حجون تا صفا دوستی از قبیله ما وگویا که شبخوابی از آنان در آنجا توقف نکرده».
«ولی نه، ما اهل مکه بودیم، لکن آواره کرد ما را گذشت روزگار وپدران بی اندیشه وخطاکار».
ک: یکی دیگر از معمرین مورد اتفاق همه مسلمین وغیر آنان «سلمان فارسی» است که اکثر دانشمندان اسلامی وغیر اسلامی می گویند که او «عیسی مسیح«علیه السلام»» را دیده وپیامبر اسلام را نیز درک کرده است وپس از آن حضرت تا اواسط خلافت «عمر بن خطاب» زنده بوده ودر آن زمان در «مدائن» قاضی مسلمین بوده وبعضی گفته اند که استاندار مدائن ومسؤول مالیات آنجا از طرف «عمر» نیز بوده واین گفته صحیح تر است.
تاریخ دانان ایرانی می گویند: پادشاهان قدیم آنان، افرادی بوده اند که عمر آنان طولانی تر از عمر افراد نامبرده بوده است ومی نویسند که یکی از پادشاهان فارس که عمر درازی کرده، همان کسی است که «جشن مهرگان» را پایه گذاری کرده است(۲۵) واو ۲۵۰۰ سال عمر نموده است. ومن بدین جهت نامی از آنان نبردم که:
اولاً: افرادی که در بین عرب دارای عمرهای طولانی بوده اند بیشتر از افرادی هستند که در بین فارسیان عمر طولانی داشته اند.
ثانیاً: این افراد به زمان ما نزدیک ترند تا زمان معمرین فارس.
ثالثاً: طول عمر این افراد در نزد دانشمندان عرب، مورد اتفاق است بر خلاف طول عمر معمرین فارس که عده ای آن را بعید دانسته ومردود می دانند.
اینان تعدادی از معمرینی هستند که نامشان در کتابهای تاریخ ذکر شده وجای تردید نیست که وجود افراد طویل العمر در میان افراد بشر، امکان پذیر بوده ووقوع آن نیز حتمی است. ومنکرین طول عمر، تنها عده ای از منکرین خدا ودانشمندان ستاره شناس اند، اما پیروان ادیان آسمانی، تماماً در این مطلب کاملاً اتفاق نظر دارند.

انتقاد ۷ وپاسخ آن (متوقف شدن انجام وظایف امامت در غیبت طولانی)

انتقاد کنندگان می گویند: نقش «امام» در جامعه، حفظ ونگهداری شریعت اسلام ومواظبت کردن از احوال امت وجامعه اسلامی است. واگر غیبت امام، به آنگونه که «امامیه» می گویند، ادامه پیدا کند واقامه حدود واجرای احکام وجهاد با دشمنان که باید به وسیله او انجام شود، همگی متوقف گردد واحتیاجی که موجب نصب او گردیده برآورده نگردد، بنابراین، وجود چنین امامی با عدمش مساوی خواهد بود.
این انتقاد نیز سست وبی پایه است، به خاطر اینکه: اولاً: دعوت به حق وتبلیغ اسلام، منحصر به شخص امام نیست بلکه این وظیفه همه مسلمین ومؤمنین است، مگر نه این است که همواره، این شیعیانند که تبلیغ وترویج مذهب وشناساندن راه صحیح را به مردم به عهده گرفته وانجام می دهند. امام شخصاً احتیاج به عهده گرفتن این کار را ندارد، همانگونه که ظهور وگسترش دعوت پیغمبران همواره به وسیله پیروان ومؤمنین به آنها بوده است. وبه همین مقدار نیز عذر وبهانه افراد بر طرف شده وحجت بر آنان تمام می شود وآنان احتیاجی به تحمل سفر واز نزدیک به حضور امام رسیدن ندارند وپس از وفات آنان نیز تبلیغ وترویج حق، به همین گونه انجام می پذیرد واجرای حدود واحکام وجهاد با دشمنان نیز به عهده نمایندگان وفرماندهان آنان بوده وهرگز منحصر به شخص آنان نیست. به همین جهت، در زمان پیغمبران، نمایندگان وفرماندهان آنان این امور را بدون هیچ سستی وتأخیری انجام می دادند وهرگز نمی گفتند که باید خودشان شخصاً به این کارها بپردازند.
از بیانات فوق، این مطلب به وضوح روشن شد که علت احتیاج به وجود امام این است که شریعت وقانون اسلام حفظ شده وبه همان گونه که وظیفه آنان است تبلیغ گردد واگر کسی ویا کسانی پیدا شوند که به این امور قیام کنند در این صورت امام حق دارد ساکت بماند ویا پنهان شود وهرگاه که همه امت بر ترک این عمل اتفاق کرده وکسی از آنان این کار را به عهده نگرفت وتمامشان از راه حق وقانون صحیح، منحرف شوند، قهراً امام حق ندارد که در پنهان بماند، بلکه باید ظاهر شده واین کارها را شخصاً انجام دهد. همین مطلب، فلسفه وجود امام را عقلاً تشکیل داده ووجوب نصب او را ثابت می کند.
ثانیاً: آنچه عقلاً بر خداوند واجب است، این مطلب می باشد که برای هدایت امت وحفظ قانون شریعت وتحصیل امنیت، امامی را نصب کند. هنگامی که امت، راه ظلم وستم را پیشه سازند ومانع انجام وظیفه او گردند وقصد نابودی او را کنند، در اینجا این تنها امت هستند که مانع ادامه انجام وظیفه او شده وموجب نهان شدن او گردیده اند وهرگونه فسادی که از این امر تولید شود، خودشان مسؤول آن خواهند بود، ولی اگر خداوند امام را بمیراند ویا او را نصب نکند ومیراندن یا نصب نکردن امام، موجب فساد وهرج ومرج گردد، در این صورت مقصر وعامل اصلی در ایجاد فساد وهرج ومرج خداوند خواهد بود. پر واضح است که حق تعالی هرگز موجب فساد وهرج ومرج نمی شود(۲۶).

انتقاد ۸ وپاسخ آن (چرا امامیه غیبت دیگران را نمی پذیرد)

انتقاد کنندگان می گویند: ادعای «امامیه» در باره «امام غایب» عین همان ادعایی است که بعضی از گروهها در باره افراد دیگر ادعا می کنند وامامیه آن ادعا را قبول نمی کنند؛ مثلاً:
«سبائیه»(۲۷) در باره علی بن ابی طالب «علیه السلام» می گویند: «وی کشته نشده بلکه در پنهان زندگی می کند».
«کیسانیه» می گویند: «محمد بن حنفیه زنده است ودر زمان مناسب ظهور خواهد کرد».
«ناووسیه» می گویند: «جعفر بن محمد زنده است تا اینکه در زمان معین ظهور نموده وقیام مسلحانه می کند».
«اسماعیلیه» می گویند: «اسماعیل بن جعفر بن محمد همان قائم منتظری است که همه در انتظار اویند واو نمرده وزنده است تا قیام کند».
بعضی از «اسماعیلیه» می گویند: «محمد بن اسماعیل بن جعفر، زنده است».
«زیدیه» نیز در باره امامانشان چنین می گویند. حتی عین همین ادعا را در باره «یحیی بن عمر»(۲۸) که در (منطقه) شاهی کشته شده نیز دارند، وقتی امامیه این ادعاها را باطل وبی اساس می دانند، پس حتماً ادعای خود آنان نیز بی اساس خواهد بود؛ چرا که دلیلشان برای ابطال این ادعاها، شامل ادعای خودشان نیز می شود.
لکن همانگونه که خواهید دید، این انتقاد نیز واهی وبی اساس است. به خاطر اینکه:
اولاً: امامیه این ادعاها را بدین جهت مردود می دانند که بعضی از این افراد به طور قطع ومسلم کشته شده اند وامامان بعد از آنان نیز بر کشته شدن آنان شهادت داده اند وهیچ جای تردیدی در آن وجود ندارد وانکار کردن امور حسی وقطعی، نزد عقلا باطل ومردود است.
وبعضی دیگر آنان نیز به طور قطع مرده اند وامامان بعدی نیز بر مردن آنان شهادت داده اند ولی بر عکس، در ادعای امامیه، هیچ امری که به طور حسی صورت گرفته باشد، وجود ندارد وپس از «مهدی» نیز امامی که بر خلاف ادعای آنان شهادت دهد، وجود نداشته است. بنابراین، مقایسه بین این دو ادعا به شهادت «عقل ووجدان» بی دلیل وبرهان بوده ودر حقیقت جز تحریف حقیقت، چیزی بیش نخواهد بود.
ثانیاً: ما این ادعاها را به این جهت رد نمی کنیم که مدت غیبت این افراد، طولانی بوده ویا عادتاً چنین پنهان شدن ها تا مدت زیادی نمی تواند ادامه یابد، تا اینکه ادعای ما نیز به همان گفته مردود شود، بلکه انکار این ادعاها از طرف ما به این دلیل است که در کشته شدن بعضی از آنان ومردن بعضی دیگر از آنان علم وحس ووجدان شهادت می دهند ودر آن جای هیچ گونه شک وتردیدی نیست.
وانگهی امامت این افراد، به آنگونه که مورد قبول شیعه باشد، ابداً به اثبات نرسیده وهیچ خبر وروایتی که مورد اطمینان باشد، بر آن گواهی نداده است. بنا بر این، ادعای غیبت چنین افرادی، چیزی را ثابت ویا نفی نخواهد کرد.

انتقاد ۹ وپاسخ آن (تناقض امامیه پیرامون غیبت)

انتقاد کنندگان می گویند: امامیه در باره غیبت مهدی، دچار تناقض شده اند؛ به خاطر اینکه از یک طرف، در علت وجوب نصب امام بر خداوند می گویند که حفظ مصلحت عمومی بدون نصب وظهور امام وامر ونهی او امکان پذیر نیست وبدون تردید، نقش حساس وی در تدبیر امور اجتماعی، سیاسی واقتصادی ونظامی مانند نقش سلطان عادل در تدبیر امور مردم، قابل انکار نیست.
واز سوی دیگر می گویند که خداوند به امام منصوب از جانب خود، اجازه داده تا هروقت که مصلحت بداند وبخواهد از انظار خلق پنهان شود. کاملاً آشکار است که بین این دو نظریه تناقض وجود دارد.
این انتقاد نیز باطل وبی اساس است؛ به خاطر اینکه:
اوّلاً: کسانی که این انتقاد را می کنند، از چگونگی مصالح ومفاسد در افعال خداوند، هیچ گونه اطلاعی ندارند. به سبب اینکه مصالح افعال مردان حکیم ودانشمند، همواره بر پایه سنجش مصلحت استوار است واین مصالح هنگام تغییر احوال وخصوصیات خارجی نیز تغییر می کند؛ مثلاً شخص حکیم ودانا، گاهی به اولاد وخویشان ویا دوستانش آداب واخلاق صالحه وعلم ودانش می آموزد ونیز از نظر مادی وسایل تجارت وداد وستد را در اختیار آنان می گذارد تا در انظار مردم مورد احترام قرار گرفته واز هیچ گونه چیز مادی ویا معنوی، احتیاج به دیگران نداشته باشند.
بنابراین، اگر اولاد ودوستان آن شخص، در آموختن دانش وبه کار بستن اخلاق صالحه کوشش نموده وبا دقت وملاحظه خاص، به تجارت ومعامله ادامه دهند، مقتضای مصلحت این است که شخص حکیم ودانشمند نیز به تهیه وتحویل امکانات ووسایل تجارت وآماده کردن اسباب علم وادب برای آنان ادامه دهد.
ولی اگر بر عکس، آنان نسبت به تحصیل علم وادب وکسب معرفت علاقه ای نشان نداده وسرمایه تجارت وکسب را به هدر دهند وجز هرزگی وحرکتهای نادرست، از آنان چیز دیگری سر نزند، حتماً شخص حکیم وسنجیده از تحویل امکانات مادی ومعنوی، خودداری کرده ونسبت به فرزندان ودوستان خود اهمیّتی قائل نیست. پر واضح است که در این دو روش مختلف، هیچ تناقض وتضادی به ظهور نرسیده، بلکه شخص حکیم کمال تناسب وتوافق را به کار برده است.
وبر افراد دانشمند وعارف پوشیده نیست که نحوه تدبیر خداوند وسنت حکیمانه او در بین بندگان به همین گونه انجام می شود، به این معنا که خداوند به بندگانش عقل وفکر عطا کرده تا به واسطه آن، اخلاق وروشهای پسندیده را درک کنند وبه وسیله راهنمایی انبیا وکتابهای آسمانی، به انجام اعمال واخلاق نیکو امر کرده تا آنان اعمال وسنتهای نیکو را در زندگی خود به کار بندند وبه سبب این کار، در دنیا وآخرت، سعادتمند ورستگار گردند.
بنابراین، اگر بندگانش عقل وفکر را به کار بسته وبه فرامین پروردگار گوش فرا دهند، خداوند آنان را به امدادهای غیبی یاری نموده ووسایل پیروی هرچه بیشتر از حق وانجام عمل نیکو را فراوان در اختیارشان قرار می دهد. ولی اگر آنان از عقل ومنطق پیروی نکرده وبه دستورات الهی گوش فرا ندهند، وضع تغییر کرده وخداوند توفیق وامداد غیبی خود را از آنان دریغ کرده وعذاب وعقوبت خود را بر آنان نازل می کند واین دو روش مختلف ومتفاوت در عمل، همان چیزی است که «مصلحت» آن را اقتضا کرده، در این دو روش مختلف از نظر عقل ومنطق، هیچ گونه تناقضی وجود ندارد.
مگر نه این است که خداوند همواره بندگان خود را دعوت کرده که به وجود او اقرار نموده وبه یگانگی او ونبوت پیامبرانش ایمان آورند، کاری که بدون تردید بر پایه مصلحت بندگان انجام داده است ودر عین حال صریحاً اعلام فرموده که اگر بندگانش به خاطر ترس از خطر وحفظ خونشان مجبور شوند کلمات کفر آمیز بر زبان جاری کرده ویا رسالت پیغمبران را انکار کنند، هیچ گناهی انجام نداده اند، بلکه عین صواب کرده وبدون شک مصلحت آنان در گفتن همین کلمات کفر آمیز نهفته خواهد بود. وآشکار است که این تغییر مصلحت به تغییر احوال وروش بندگان بستگی دارد وتفاوت دو فرمان، در این دو حالت مختلف نیز بر پایه مصلحت بندگان انجام می گیرد.
این نکته نیز واضح است که این تغییر وظیفه وروش، مؤید درستی افعال ستمگران ومنکرین حق؛ یعنی آن دسته از افرادی که مؤمنین را مجبور به گفتن این گفتار می کنند، نمی شود، بلکه افعال آنان بدون تردید از نظر عقلی قبیح وناپسند بوده وموجب عقوبت اجبار کنندگان خواهد بود.
خداوند، انجام «حج وجهاد» را بر بندگانش واجب نموده وبجا آوردن آن دو را بر پایه مصلحت وفایده آنان قرار داده وبندگانش هرگاه که قادر به انجام آن دو بوده ومانعی بر سر راه آنان وجود نداشته باشد، جلب وتحصیل این مصلحت بر آنان لازم است. ولی هرگاه قادر بر آن نباشند وافرادی از انجام آن جلوگیری کنند، جلب مصلحت آن دو بر آنان لازم نخواهد بود، بلکه مصلحت آنان در ترک آن اعمال خواهد بود. ونیز آن افرادی که از انجام این اعمال جلوگیری کنند، مسلماً از نظر عقل وشرع، مستحق عقوبت وعذابند.
جای شک نیست که مسأله ظهور وغیبت مهدی(عج) از همین قبیل است. به این گونه که مقتضای حسن تدبیر وحفظ مصلحت بندگان، این است که اگر مردم از امامان خود فرمانبرداری نموده وآنان را در انجام وظیفه وپیشبرد حق، یاری کنند، مسلماً باید امامان، ظاهر شوند ودر دسترس بندگان باشند ولی هرگاه مردم از فرمان آنان سرپیچی نموده واز یاری آنان در مسیر اعلای کلمه حق وتکامل، خودداری ورزیدند، امامان نیز می توانند از انظار آنان پنهان گردیده واز دسترس آنان به دور باشند وزیان این کار تنها بر کسانی است که موجب پنهان شدنشان گردیده اند وتنها آنان هستند که عقلاً ملامت وتوبیخ می شوند. وبدون شک درستی پنهان شدن امام، با لزوم اصل وجود وسلامت وی به همانگونه که قبلاً بیان کردیم، هیچ تضادی ندارد.
ثانیاً: گروه زیادی که این انتقاد «تناقض» را بر امامیه می گیرند مانند معتزله، مرجئه، زیدیه وجبریه(۲۹) کسانی هستند که این انتقاد برخودشان نیز وارد می شود، به خاطر اینکه اینها در مسأله امامت، دارای دو نظریه هستند؛ یک دسته آنان مانند «معتزلیهای بغدادی» وبسیاری از «مرجئه»، نصب «امام» را، هم از نظر عقل وهم از نظر شرع واجب می دانند.
دسته دیگر مانند «زیدیها» و«معتزلیهای بصری» وعده ای از «جبریها» نصب وی را تنها از نظر شرع واجب می دانند وهر دوی این دسته گرچه از یک جهت با «امامیه» مخالفند وآن جهت این است که امامیه در تعیین شخص امام، علاوه بر امور دیگر، تصریح پیامبر را به اسم ورسم وخصوصیات شخصی او لازم می دانند، ولی این گروهها می گویند در صورتی که پیامبر تصریح به اسم ورسم امام نکند، یکی از دو امر در تعیین او کافی است وآن دو امر این است که یا مردم انتخابش کنند ویا شخصاً قیام مسلحانه نماید وابداً احتیاجی به تصریح پیامبر ندارد، لکن همه این گروههای یاد شده می گویند: اختیار کردن امام توسط مردم، تنها برای حفظ مصالح بندگان وتحصیل فایده امت اسلامی انجام می پذیرد.
«معتزلین بغدادی» می گویند: نصب امام بهترین کاری است که مصالح دین ودنیای مردم را حفظ می کند. وهمه این گروهها، صریحاً اعتراف می کنند که اگر ستمگران ومتجاوزین از اختیار کردن مردم مانع شوند، در این صورت، اصلح این خواهد بود که اختیار کنندگان، از تعیین امام دست کشیده وبدون امام به وظایف انسانی ودینی خود ادامه داده وهمواره در حال «تقیه» به سر برند.
بر افراد بینا وآگاه پوشیده نیست که عقیده گروههای نامبرده در باره امام، همان چیزی است که آنان اعتقاد به آن را بر امامیه خرده گرفته وتناقض پنداشته اند. نمی دانم چگونه این افراد سطحی وکوته فکر از این نکته واضح غفلت کرده وکورکورانه انتقاد می کنند.

انتقاد ۱۰ وپاسخ آن (فردی غیر از پیامبر نمی تواند معجزه کند)

انتقاد کنندگان می گویند: هرگاه امام به قدری از انظار پنهان شود که قرنهای زیادی سپری شود ونسلهای متعددی بیایند وبروند وابداً او را از نزدیک نبینند، بنابراین، هنگامی که ظهور کند، برای افراد حاضر در آن عصر، هیچ دلیل وبرهانی بر صحت نسب واثبات امامتش به جز «معجزه» وجود نخواهد داشت واگر بخواهد از طریق معجزه خود را به مردم بشناساند یا باید پیامبر باشد واین بر خلاف اتفاق تمام مسلمین است که پس از پیغمبر«صلی الله علیه وآله وسلم» اسلام، پیغمبری نخواهد آمد ویا اگر پیامبر نباشد ودر عین حال معجزه کند، این خود بر خلاف اتفاق همه مسلمین است که می گویند معجزه از علایم خاص پیامبری است وغیر از پیامبر، فرد دیگری نمی تواند دارای معجزه باشد.
این انتقاد نیز مانند انتقادهای گذشته مردود است به خاطر اینکه:
اولاً: اخبار زیادی از پدران مهدی که همه آنان امامان شیعه بوده اند، رسیده است که نشانه های قبل از ظهور او را که همگی دلالت بر قیام مسلحانه وی می کند، بیان کرده اند. یکی از آنها قیام مسلحانه شخصی به نام «سفیانی» است(۳۰) ونشانه دیگر، ظهور شخصی به نام «دجال» است. وهمچنین کشته شدن فردی از اولاد «حسن بن علی بن ابی طالب«علیهم السلام»» است که در مدینه قیام مسلحانه نموده ومردم را به طرفداری از «مهدی» دعوت می کند.
از دیگر نشانه های قبل از ظهور مهدی، فرورفتن یک «ارتش مجهز» به زمین در بیابان «بیداء» نزدیک مکه است. ودر باره این نشانه ها وغیر آن، علاوه بر شیعه، اهل تسنن نیز روایتهایی از پیامبر اکرم«صلی الله علیه وآله وسلم» نقل کرده اند که تماماً بر انجام حتمی این وقایع دلالت می کند. ودر حقیقت اینها معجزاتی است که نشانه راستین صحت نسب ودرستی ادعای او می باشد.
ثانیاً: ظهور نشانه ها ومعجزات، به دست «امامان» دلیل بر پیامبری آنان نیست؛ به خاطر اینکه آوردن معجزات، به مدعی پیامبری اختصاص ندارد، بلکه معجزات، به طور اجمال، تنها دلیل بر صحت ودرستی ادعا کننده می گردد، چه آن «ادعا» ادعای پیامبری باشد وچه ادعای دیگری. پس اگر مدعی، ادعای پیامبری کند، معجزه دلیل بر پیامبری آن شخص خواهد بود واگر ادعای امامت ورهبری داشته باشد، معجزه دلیل بر صدق امامت آن شخص خواهد گردید واگر مؤمن صالح وپرهیزگاری به وسیله آن فرد دیگری را به پیروی واطاعت پیامبر یا امامی دعوت کند ویا بدان وسیله ادعای شنیدن حکم ویا سخنی از امام ویا پیامبری نماید در این صورت معجزه شاهد ودلیل بر درستی ادعای آن مؤمن خواهد بود.
آری مطلب این هست که معجزه مخصوص آن دسته از افراد است که از گمراهی فکری وارتکاب گناهان کبیره محفوظ ومصون باشند واین چیزی است که می تواند هم در انبیا وهم در اصحاب وپیروان آنان وجود داشته باشد. به عنوان نمونه دو مورد را که صریحاً در قرآن ذکر شده، نقل می کنیم:
مورد اول: «مریم» دختر «عمران» است که خداوند «روزی» او را همواره از آسمان می فرستاد. قرآن در این باره چنین می فرماید:
«...کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ اَنّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ الله اِنَّ الله یرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بغیْرِ حِسابٍ، هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لی مِنْ لَدُنکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً اِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ»(۳۱).
«هر زمان که زکریا بر مریم وارد می شد، می دید که در برابرش طعامی وجود دارد. به مریم گفت: این غذاها از کجاست؟ مریم گفت: از پیشگاه خداوند برایم آمده وخداوند هرکه را بخواهد بدون حساب روزی می دهد. در این هنگام بود که زکریا دعا کرد که پروردگارا! به من اولاد پاک وارجمندی عطا فرما وتو خواهش مرا می شنوی».
خداوند این معجزه را در باره مریم انجام داد وحال اینکه مریم نه پیغمبر ونه فرستاده خدا بود، بلکه بنده ای از بندگان صالح وپرهیزگار خداوند بیش نبوده است.
مورد دوّم: مادر «موسی بن عمران» است که طبق تصریح قرآن، خداوند به وی وحی کرد. قرآن کریم در این زمینه چنین می فرماید:
«وَاَوْحَیْنا اِلی اُمِّ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَاَلْقیهِ فِی الْیَمِّ وَلا تَخافی وَلا تَحْزَنی اِنَّا رادُّوهُ اِلَیْکِ وَجاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ»(۳۲).
«وما به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر ده وهنگامی که از دشمن بر او ترسیدی به دریایش بیفکن وابداً ترس به خود راه مده ومحزون نباش که ما او را به تو بر می گردانیم وپیامبرش قرار خواهیم داد».
خداوند صریحاً در این آیه می گوید: که ما به مادر موسی وحی کردیم وحال اینکه اگر وحی، معجزه مخصوص پیامبران باشد، فرستادن وحی بر مادر موسی که نه پیغمبر بوده ونه فرستاده خداوند، درست نخواهد بود. بنابراین، چه مانعی خواهد داشت که خداوند نظیر این معجزات را در باره مهدی انجام دهد تا او را از مدعیان دیگر تمیز داده وادعای او را از ادعاهای دروغین مشخص نماید؟ ومن در پیرامون «معجزه» مباحث سودمندی در دو کتاب معروفم «الباهر من المعجزات» و«الایضاح» بیان داشته ام، کسانی که طالب تحقیق وبررسی روشنگرانه در این باره باشند به آن دو کتاب رجوع نمایند.
این بود انتقاداتی که پاسخ دادن به آنها را به عهده گرفتم وبه توفیق پروردگار، به پیمان خود وفا نمودم ودر این پاسخها هدفی جز آشکار شدن حق از باطل وتمیز دادن پاک از آلوده، نداشتم وخداوند بر این، گواه وبیناست.


 

 

 

 

 

پاورقی:

-----------------

(۱) فوائد الرضویه، ص ۶۳۱.
(۲) مؤلف، مجموع این مناظرات را در کتاب «العیون والمجالس» ذکر کرده وسید مرتضی خلاصه آنها را در کتاب «الفصول المختارة» نیز آورده است.
(۳) البدایة والنهایة، ج ۱۲، ص ۱۵، چاپ مصر.
(۴) الغدیر، ج ۳، ص ۲۴۵.
(۵) «شیعه» از نظر لغت به معنای گروهی است که از فردی در مسأله ویا مسایلی از روی اعتقاد وعلاقه قلبی، پیروی کنند وبه همین جهت «امام حسین«علیه السلام»» به لشکریان «عمر سعد» در کربلا «شیعه آل ابی سفیان» اطلاق کرده ومی گوید:
«یا شیعة آل ابی سفیان! ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم».
«ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید پس آزاد مرد باشید».
واز نظر عرف واصطلاح مسلمانان، تنها به پیروان «علی بن ابی طالب«علیه السلام»» اطلاق می شود وپیروان «علی» مطلق کسانی هستند که «علی«علیه السلام»» را دوست داشته واز شخص او پیروی می کنند چه امامت را برای جامعه بشری لازم بدانند یا ندانند.
وهرگاه لفظ «شیعه» به لفظ «امامیه» اضافه شود، مراد، آن دسته از پیروان «حضرت علی«علیه السلام»» خواهد بود که امامت را برای اداره جامعه بشری لازم می دانند و«امیرالمؤمنین«علیه السلام»» را از باب اینکه امام ورهبر لایق وشایسته خلق بوده، به پیشوایی انتخاب می کنند وصاحبان این عقیده نیز، پاره ای تنها «علی«علیه السلام»» را به امامت قبول دارند وپاره ای «امام علی»و«امام حسن»«علیهما السلام» را به این مقام پذیرفته اند وعده ای دیگر، آن دو را به اضافه حسین«علیه السلام» قبول کرده اند وگروهی از آنان «چهار امامی» وگروه دیگر «پنج امامی»، «شش امامی»، «هفت امامی»، «هشت امامی»، «نه امامی» وامثال آن هستند ودر این صورت، هرگاه لفظ «امامیه» به لفظ «اثناعشریه» اضافه شود، مراد آن دسته از «شیعه امامیه» هستند که دوازده نفر را به طور مشخص امام می دانند که اول آنان «علی«علیه السلام»» وآخرینشان «حضرت مهدی فرزند حسن عسکری«علیهما السلام» است».
«شیعه امامیه» با اینکه به گروههای متعددی تقسیم می شود، ولی تمام آن گروهها بر این مطالب اتفاق نظر دارند که:
۱ - پیغمبر حتماً باید به شخص «امام» تصریح کند وامامت به اختیار مردم ومصلحت سنجی آنان نمی تواند باشد، بلکه اختیار انتخاب آن تنها به دست خدا وپیامبر اوست ولذا پیغمبر اسلام امامت علی«علیه السلام» وفرزندانش را صریحاً اعلام کرده است.
۲- پیغمبران وامامان همه از گناهان کبیره وصغیره باید معصوم باشند وکوچکترین گناهی که از آنان صادر شود، دلیل بر عدم امامت آنان بوده وکاشف از عدم صلاحیت آنان برای امامت خواهد بود.
۳ - یک شیعه باید از دشمنان ومخالفان عقیدتی که ستمگر وجبارند ویا از مسلمانانی که ظالم وستمگرند، همواره بیزاری جسته وخود را به دور نگه دارد وباید از مردان صالح وعادل، همواره تشویق کرده وبا آنان دوستی کند.
(۶) طبری قصه «کیخسرو وکیکاوس» را چنین نقل می کند: «کیکاوس بن کیقباد» که مرکز پادشاهیش در «بلخ» بود، پسری به نام «سیاوخش» داشت که از حیث زیبایی وکمالات معنوی بی نظیر بود وبه خاطر اینکه از نظر جسمی وروحی، دارای تربیت مناسب گردیده وعلم ودانش لازم را کسب کند، «کیکاوس» او را به «رستم بن دستان بن برامان بن حورنگ بن گرشاسب بن اثرط بن سهم بن نریمان» که «سپهبد سیستان» ونواحی آن بود، تسلیم کرد؛ او نیز «سیاوخش» را در سنین کودکی به سیستان برده وبه تربیتش همت گماشت. هنگامی که «سیاوخش» به سن جوانی رسید، آموزگاران ورزیده در رشته های مختلف برایش حاضر نموده واو را در اسب سواری وجنگ آوری وفرماندهی ونیز در علوم عصر، سرآمد گردانید وپس از ورزیدگی کامل او را نزد پدرش فرستاد.
«کیکاوس» قبلاً با «سودابه» دختر «افراسیاب» پادشاه «ترکستان» ازدواج کرده بود. وبعضی گفته اند که این زن، دختر پادشاه «یمن» بوده است. این دختر در «سحر» ورزیده واستاد بود.
«سودابه» به خاطر اینکه «سیاوخش» از زیبایی کامل برخوردار بود، عاشق شده واو را به همبستر شدن دعوت کرد، ولی «سیاوخش» امتناع می ورزید وبه همین خاطر «سودابه» نزد «کیکاوس» از وی بدگویی کرد تا اینکه کیکاوس را نسبت به او بدبین نموده وعلیه سیاوخش بر انگیزانید. سیاوخش به قصد اینکه از کید ومکر سودابه به دور باشد، از «رستم» خواست که از پدرش اجازه بگیرد تا به جنگ افراسیاب، که به شروط صلحی که بین او وکیکاوس در هنگام ازدواج سودابه انجام گرفت عمل نکرده بود، برود.
رستم از کیکاوس برایش اجازه گرفت وپدرش نیز لشکر عظیمی برای وی فراهم نمود وسیاوخش را به جنگ افراسیاب فرستاد. هنگامی که آن دو با یکدیگر ملاقات کردند، بینشان صلح بر قرار شد وسیاوخش پدرش را از صلح با خبر کرد ولی پدرش او را محکوم نموده وبه وی فرمان ادامه جنگ را داد.
از طرف دیگر، سیاوخش ادامه جنگ را بدون اینکه افراسیاب شروط صلح را نقض کند، کار زشت وننگ آور می دانست وبه همین جهت از جنگ امتناع ورزیده وفهمید که فکر ادامه جنگ را سودابه به پدرش القا کرده تا از سیاوخش انتقام گرفته باشد، بدین سبب سیاوخش به وسیله یکی از شخصیتهای برجسته ترک به نام «فیران بن ویسغان» از افراسیاب امان خواسته وبه وی ملحق شد ولشکر وی نیز به کیکاوس ملحق شدند.
افراسیاب، سیاوخش را احترام فراوان نموده ودختر خود «وسفافرید» را که بعداً مادر کیخسرو شد، به ازدواج او درآورد وسیاوخش به علت دارا بودن کمالات جسمی ومعنوی، همواره مورد احترام بی حد افراسیاب بود تا اینکه عاقبت به خاطر عقل ودانش وتوانایی جسمی ولیاقتی که سیاوخش از خود ظاهر ساخت،افراسیاب به وی حسادت برده واز او بر سلطنتش بیمناک گردید وچیزی که ترس او را بیشتر کرد این بود که برادر افراسیاب به نام «کیدر بن فشنجان» ودو پسرش نیز به وی حسادت برده ونزد افراسیاب از وی بدگویی کردند تا اینکه تحریکات آنان مؤثر افتاد وبه آنان اجازه داد تا وی را به قتل برسانند.
وآنان در حالی که زنش دختر افراسیاب به کیخسرو آبستن بود، او را کشته وسپس «مثله» کردند وخواستند جنینی را که در شکم دارد سقط کنند ولی کارشان مؤثر نشد.
واز طرفی، «فیران» که واسطه تسلیم سیاوخش گردیده بود، افراسیاب را از انتقام کیکاوس ورستم ترسانده واو را بر عملش توبیخ کرد وبه وی گفت «وسفافرید» را تا زمان «نریمان» به وی بسپارد تا اینکه نوزادش را پس از وضع حمل بکشد.
افراسیاب نیز دخترش را به وی سپرد، ولی هنگامی که نوزاد به دنیا آمد، «فیران» ترحم کرده واو را نکشت بلکه او را پنهان نمود تا اینکه نوزاد به سن جوانی رسید.
از طرف دیگر کیکاوس از جریان امر آگاه گردید وشخصی به نام «بی بن جوذرز» را فرستاد تا از چگونگی حال نواده اش جستجو کند وشخص مذکور نیز مدتهای زیاد بدون گرفتن نتیجه به جستجوی خود ادامه داد تا اینکه مکان او را پیدا کرده وبا طرح حیله ای دختر افراسیاب وفرزندش را فراری داده وبه نزد کیکاوس برد. (برای آگاهی بیشتر ر.ک:طبری،ج۱،ص۵۰۴،چاپ معارف مصر).
(۷) در فقه اسلامی این مسأله مسلم است که اگر شخصی با همسر شخص دیگر زنا کند وسپس ادعا شود که از این عمل فرزندی به وجود آمده است، این فرزند متعلق به شوهر زن زنا کننده خواهد بود وباید شخص زنا کننده وآن زن را سنگسار کنند.
پر واضح است که این حکم شرع در چنین مواردی نمی تواند فرزند به وجود آمده را در طی زندگی از سرشکستگی وخجلت در میان مردم محفوظ بدارد وبه همین جهت، طبیعی خواهد بود که در این صورت، شوهر زن زنا کننده، حاضر نشود در انظار افراد، به چنین فرزندی اقرار کند، بلکه همواره انتساب او را به خود مخفی نگه خواهد داشت.
(۸) درباره وطن اصلی «حضرت ابراهیم«علیه السلام»»، بین تاریخ نویسان اختلاف است؛ بعضی گفته اند که اهل «سوس» از نواحی اهواز بوده وبعضی می گویند محل تولدش در «بابل» وعده ای نواحی «کوثی» وبرخی «ورکاء» که شهری از اطراف «کسکر» بوده وبعضی «حران» می دانند، کما اینکه در باره پادشاه زمان ابراهیم خلیل، اقوال تاریخ نویسان مختلف است؛ بعضی می گویند پادشاه زمان او شخصی به نام «نمرود بن کنعان بن کوس بن سام بن نوح» بوده که از طرف «ضحاک» استاندار بوده است. وبعضی دیگر می گویند که نمرود» خودش پادشاهی مستقل واسم اصلیش «زرهی بن طهاسفان» بوده وقبل از فارسیان، پادشاهی داشته وسلطنتش بر مشرق ومغرب زمین گسترش داشته است.
علت اینکه ولادت ابراهیم مخفی انجام گردید ووجودش از افراد تا مدتها پنهان نگه داشته می شد، این بود هنگام نزدیک شدن ولادت ابراهیم،ستاره شناسان دربار «نمرود» به او خبر دادند که ما در علم ستاره شناسی خوانده ایم که به زودی در شهر تو پسری به نام «ابراهیم» متولد خواهد شد که مخالف دین وروش شما خواهد بود وهمه بتهای شما را در تاریخ معین از بین خواهد برد.
هنگامی که سال تولد ابراهیم که «منجمین» خصوصیات آن را بیان کرده بودند فرا رسید، نمرود دستور داد که تمام زنهای آبستن را به زندان افکنده وزیر نظر بگیرند، ولی مادر ابراهیم چون هنگام ازدواج با پدر ابراهیم (در اینکه پدر ابراهیم آزر ویا «تارخ» بوده، بین اهل تاریخ اختلاف است وروایات شیعه اولی را به شدت رد نموده وبا کمال تأکید، دومی را تأیید می کند ولی ظاهر قرآن کریم دلالت بر این می کند که پدرش آزر بوده است) (به سوره انعام، آیه ۷۴ مراجعه شود)، دختر نورسی بوده وابراهیم اولین ثمره این ازدواج بوده است، آثار حمل در وی چندان نمایان نگردیده بود.
در این سال هر پسری که متولد می گردید به دستور نمرود کشته می شد. هنگامی که مادر ابراهیم احساس درد زایمان نمود، مخفیانه به غاری که نزدیک شهر بود، پناه برد ودر آن غار، ابراهیم را به دنیا آورد وسپس او را تمیز کرده ولباس پوشاند ودر غار گذارده ودرِ آن را بست وبه خانه اش برگشت ودر اوقات لازم به او سر می زد وهروقت که به دیدنش می رفت، می دید که انگشت ابهام خود را می مکد. بعضی می گویند که خداوند غذای او را از همان انگشت قرار داده بود.
مادرش تا مدتها برای خبرگیری از ابراهیم به غار می رفت وبه او رسیدگی می نمود تا اینکه ابراهیم بزرگ شد وبه حد رشد رسید.
نقل می کنند وی در غار که بود به سرعت رشد می کرد به حدی که هفته ای بر او به اندازه ماهی وماهی به اندازه سالی می گذشت تا اینکه پس از مدتی مادرش او را از غار خارج کرد وبه شهر آورد ودر بین مردم به مراوده ورفت وآمد واداشت. در این زمان بود که ابراهیم به مطالعه تکوینی پرداخته ودر باره ماه وخورشید وستارگان فکر می کرد ودر باره آنها مناظره می نمود، همانگونه که قرآن نقل کرده است. این قصه به نحو دیگری نیز ذکر شده است؛ علاقه مندان به، (تاریخ طبری، ج ۱، ص ۱۲۱ - ۱۲۰ مراجعه کنند).
(۹) در باره «موسی بن عمران» قرآن کریم بیش از هر پیغمبری سخن گفته وشرح زندگی او را مبسوط تر از شرح زندگی دیگران بیان نموده. در این رابطه به سوره های طه، شعراء، انبیاء، اعراف وانعام ونیز به کتابهای تاریخ مراجعه شود.
تاریخ نویسان می گویند زمانی که موسی به پیغمبری برگزیده شد، هشتاد ساله بود ودر این مدت، از فرعون پنهان بود، (طبری، ج ۱، ص ۱۹۹ - ۱۹۸).
(۱۰) ذکر این قصه در اینجا بی مناسبت نیست. مصنف رحمه الله در کتاب «ارشاد» نقل می کند که: روزی در مجلس «احمد بن عبید الله خاقان» که از طرف «المعتزّ بالله» و«المستعین بالله عباسی» رئیس دارایی قم بود، صحبت از امام ما شیعیان به میان آمد. «احمد» با اینکه مذهب «اهل تسنن» داشت وبا اولاد علی بسیار دشمن بود، فصل کاملی در فضایل وکمالات واخلاق «حسن بن علی بن محمد بن الرضا» بیان کرده وگفت:من در سامرا که بودم از نظر وقار واحترام وپاکدامنی وبزرگواری هیچ کس را مانند «حسن بن علی» ندیدم. حتی پیرمردان بسیار محترم وفرماندهان ارتش ووزرای کشور نیز همواره او را احترام کرده واو را در مجالس، بر خود مقدم می داشتند.
روزی در مجلس پدرم نشسته بودم که پیش خدمتی وارد شده وبا صدای بلند گفت: «ابومحمد بن الرضا» در دم خانه است. پدرم تا این خبر را شنید فریاد زد: اجازه دهید. من از اینکه کسی را در محضر پدرم به کنیه نام بردند بسیار تعجب کردم چون بنا نبود که در محضر او کسی را به غیر از اسم نام ببرند جز «خلیفه» یا «ولیعهد خلیفه» ویا کسی را که خلیفه دستور دهد.
پس از دقایقی دیدم که شخصی گندمگون، خوش قد وبالا، نیکو صورت، در سن جوانی وبا هیبت ووقار خیره کننده ای وارد شد. هنگامی که چشم پدرم به وی افتاد، بی اختیار چند قدمی به استقبالش شتافت واو را در آغوش گرفت وصورت وسینه او را بوسید ودستش را گرفته وبرجای خود نشانید در حالی که هرگز چنین برخوردی با هیچکس از «بنی هاشم» وفرماندهان ارتش ووزرا نمی کرد. پس از چند دقیقه ای پیش خدمتی خبر داد که «موفق عباسی» - که از فرزندان خلیفه بود - در راه است. وهمیشه رسم بر این بود که هر زمان که «موفق» بر پدرم وارد می شد، قبل از او، پیشخدمتان واطرافیان او وارد می شدند واز در اطاق تا جایگاه نشستنش به صف می ایستادند تا هنگامی که خارج شود. پدرم همچنان با «حسن بن علی» صحبت می کرد تا زمانی که پیش خدمتان خصوصی «موفق» وارد شدند. در این هنگام پدرم به «حسن» گفت: فدایت شوم! اگر می خواهی برو وسپس او را بدرقه کرد وبه پیش خدمتان دستور داد تا او را مخفیانه از در دیگری که چشم موفق به او نیفتد، خارج کنند.
من از این برخورد پدرم با «حسن»، بی نهایت در شگفت بودم تا اینکه در شب، پس از نماز عشا به خدمتش رفتم وگفتم آن مردی که امروز صبح به او آن همه احترام کردی وفدایت شوم می گفتی، چه کسی بود؟
گفت: او «حسن بن علی» معروف به «ابن الرضا» امام «رافضیان» است وپس از ساعتی سکوت، گفت: پسرم! اگر امامت از خلفای «بنی عباس» بیرون رود، هیچکس از «بنی هاشم» بجز او استحقاق این مقام را ندارد، چون بسیار مرد دانشمند وپرهیزگار وبا صلاحیتی است وپدرش نیز بسیار مرد دانشمند ومحترمی بود.
احمد می گوید من از گفتار پدرم به فکر فرورفته وتصمیم گرفتم که در باره او جستجو کنم. از هر فردی از «بنی هاشم» یا ارتشیان، قضاة، فقها وغیر آنان که در باره او پرسش نمودم، دیدم از وی تعریف نموده وبه او فوق العاده احترام می گذارند واو را بر همگان مقدم می دارند.
روزی بعضی از «اشعری ها» از پدرم در باره «جعفر» برادر «حسن» سؤال کردند، پدرم پاسخ داد جعفر فردی نیست که قابل پرسش باشد ویا با حسن مقایسه گردد. جعفر مردی است که فسق می کند، شراب می نوشد، بی بند وبار است وهیچ احترامی برای خود قایل نیست.
روزی پس از وفات برادرش در محضر پدرم از او صحبتهایی شنیدم که گمان نمی کردم تا این اندازه شخص پست وفرومایه ای باشد. وآن اینکه از پدرم خواهش می کرد که مقام ورتبه برادرم را برای من قرار ده ومن در عوض، هرسال بیست هزار دینار به تو می دهم. پدرم از شنیدن این کلمات به غضب آمده وبه وی گفت: ای نادان! خلیفه دایماً به پیروان پدر وبرادرت شدیداً فشار وارد آورده وهمیشه بر فرق آنان کوبیده است، به این نیّت که آنان را از دوستی وپیروی آن دو باز دارد وموفق به چنین کاری نشده است، اگر تو در انظار پیروان پدر وبرادرت آن مقام را داشته باشی، هیچ احتیاجی به کمک ویاری خلیفه وغیر او نخواهی داشت. واگر نزد آنان چنین مقامی نداشتی، تبلیغ ویاری ما هیچ تأثیری برایت نخواهد داشت.
سپس به او بی اعتنایی نموده ودستور داد که دیگر به او اجازه ورود به خانه را ندهند تا اینکه پدرم از دنیا رفت ومن هنگامی که از «سامرا» خارج شدم او نیز بر همین حال بود وخلیفه نیز همیشه به دنبال فرزند «حسن بن علی» می گردید ولی اثری از او نمی یافت. وپیروان «حسن بن علی» نیز همواره عقیده دارند که حسن از خود پسری گذاشته است که در «امامت امت» جانشین او است ودر حال غیبت بسر می برد وپس از مدت درازی، ظهور خواهد نمود ودنیا را از ظلم وجور خواهد رهانید. (الارشاد، ص ۳۶۶ - ۳۶۳، چاپ مشهدی اسدی).
(۱۱) توضیح عنوانهای یاد شده در متن کتاب که مؤلف معظم کراراً از آنها یاد کرده، محتاج تفصیل وبحث زیادی است که پاورقی کتاب محل آن نیست، ولی برای اینکه خوانندگان محترم تا اندازه ای از معانی وحقایق این الفاظ آگاهی پیدا کنند ما بطور اجمال به شرح آنها می پردازیم:
معتزله
مشهور بین «متکلمین اسلامی» در باره به وجود آمدن «معتزله» این است که وقتی «واصل بن عطاء غزال» جزو اصحاب «حسن بصری» بود، بحث بسیار حساسی بین «خوارج» که عده ای زیادی بودند ودر عین حال در عقاید خود بسیار سرسخت وقشری برخورد می کردند وبین «حسن بصری» که مرد بسیار با هوش وانتقاد کننده بود، آغاز شد وآن بحث این بود آیا کسانی که مرتکب گناهان کبیره می شوند، کافرند یا مؤمن؟
«خوارج» می گفتند این افراد کافرند واحکام کفر را باید بر آنان جاری کرد. «حسن بصری» وشاگردان وی می گفتند که این افراد مؤمن اند واحکام ایمان را باید بر آنان جاری ساخت.
پس از بحثهای زیاد، «واصل بن عطا» که از شاگردان مهم ودانشمند حسن بود، اعتقاد پیدا کرد که این دسته از افراد، نه کافرند ونه مؤمن، بلکه فاسق اند واین عقیده را به «المنزلة بین المنزلتین، عقیده حد وسط» نام نهاد وسپس از مجلس درس «حسن بصری» کناره گیری کرده وبا عده ای از اهل مجلس حسن، جلسه جداگانه ای تشکیل داد وبعد از مدت اندکی، «عمروبن عبید» نیز به وی ملحق شد.
بعضی نقل کرده اند که حسن آنان را از مجلس درس خود بیرون کرد. به هرحال به این جهت آنان به «معتزله» مشهور شدند؛ یعنی کسانی که از مجلس درس حسن عزلت گزیده وعقیده جداگانه ای نسبت به «خوارج» و«حسن» انتخاب کردند.
در بعضی از کتابهای معتبر، علت نامگذاری آنان به این اسم، چیز دیگری بیان شده است. «حسن بن موسی نوبختی» در کتاب «فرق الشیعة» و«سعد بن عبدالله اشعری قمی» در کتاب «المقالات والفرق» گفته اند: هنگامی که «عثمان» کشته شد، تمام مردم با «علی» بیعت کردند ولی پس از مدتی اختلاف پیدا کردند، یک دسته بر بیعت علی«علیه السلام» باقی ماندند ودسته دیگر، با عده ای از سرشناسان اصحاب پیغمبر؛ مانند «سعد بن ابی وقاص»، «عبدالله بن عمر بن خطاب»، «محمد بن مسلمه انصاری» و«اسامة بن زید بن حارثه کلبی» از بیعت با «علی«علیه السلام»» عزلت گزیده، نه در جنگ با آن حضرت ونه در جنگ با مخالفان او شرکت نکردند وگفتند جنگ با هیچکدام از این دو دسته جایز نیست. وبه همین جهت آنان را «معتزله» نامیده اند وبرای همیشه بنیانگذاران «معتزله» گردیدند.
بعضی از آگاهان نیز نوشته اند که پس از مدتی «احنف بن قیس تمیمی» با عده ای از «بنی تمیم» نیز از علی«علیه السلام» جدا شد وگفت: من بدین جهت از جنگ کناره گیری کردم که جان ومالم حفظ شود به خاطر اینکه اعتقاد به کناره گیری داشته باشم.
دکتر جواد مشکور، در پاورقی هایی که بر کتاب «المقالات والفرق» نوشته، می گوید: «جولد تیسهر» علت نامگذاری آنان را به این اسم این می داند که آنان در اول امر، جزو زهاد وافراد گوشه گیر واعراض کننده از دنیا بوده اند و«واصل بن عطا» نیز از این دسته بوده است.
در حالات وی نقل شده که از دنیا رفت در حالی که یک دینار یا درهمی از او باقی نماند. حتی ما در قرن چهاردهم هجری بعضی از افراد را می بینیم که بر آنان عنوان «پیرمردی از پارسایان معتزله» اطلاق می کنند، ولی آنچه نظریه مشهور را تأیید می کند تصریح شیخ مؤلف است، به اینکه معتزله از زمانی که «واصل بن عطا» از حسن بصری جدا شد، بوجود آمده اند.
«شیخ» در کتاب «اوائل المقالات، صفحه ششم» پس از نقل نظریه مشهور می گوید:
«ولم یکن قبل ذلک یعرف الاعتزال ولا کان علماً علی فریق من الناس».
یعنی: «قبل از این، گروهی به نام «معتزله» ویا حرکتی به نام «اعتزال» شناخته نگردیده بود».
ونظر «شیخ» از این جهت نیز قابل توجه است که وی با بعضی از بزرگان معتزله مانند «ابی القاسم بلخی»، «قاضی عبدالجبار رازی»، «ابی سعید استخری» و«ابی الحسین بصری» همزمان بوده است.
به هرحال، چه علت نامگذاری معتزله آن باشد که مشهور «کلامیین» گفته اند وچه علت آن یکی از دو مطلبی باشد که نقل کردیم، ولی این امر مسلم است که آنان به عنوان یک گروه بسیار مهم ودارای عقاید خاصی، در تاریخ مسلمین مطرح شده اند؛ آنان در مسایل اعتقادی وعلمی اسلام، دارای عقاید مخصوصی هستند و«عبدالکریم شهرستانی» در کتاب «ملل ونحل» مفصلاً عقاید آنان را ذکر کرده که ما نیز مختصری از آنها را نقل می کنیم.
معتزله می گویند: عقل در مسایل دینی می تواند حکومت کند وآن را یکی از راههای رسیدن به حقیقت می دانند واین عقیده از زمان «مأمون» تا زمان «متوکل عباسی» مورد تأیید دستگاه حکومتی بوده واز اصول عقیدتی «دولت عباسی» در این مدت بوده است.
می گویند: حسن وقبح افعال را فقط «عقل» می تواند تشخیص بدهد و«شرع» تنها حکم آن را بیان می کند. وآنان خلقت اصلح را بر خداوند واجب می دانند.
وهمچنین معتقدند صفات خداوند زاید بر ذات او نیست، بلکه آنها را جزو ذات او می دانند ومی گویند که صفت «قدیم» ویژه خداوند است وبر هیچ موجود دیگر نمی تواند اطلاق شود.
وقرآن کریم را مخلوق وآفریده خدا می دانند ودر دنیا وآخرت، خداوند را قابل دیدن نمی دانند. وملاحظه حکمت ومصلحت را در افعال خداوند واجب می دانند.
وپاداش نیکو دادن به بندگان مطیع وفرمانبردار ومجازات کردن مرتکب شوندگان گناهان کبیره را بر خداوند واجب می دانند.
این نکته را یادآور می شویم که از نظر اعتقادی، «معتزله» نسبت به مذهب «شیعه» نزدیکترین مذاهب اسلامی است وبه همین جهت با شیعه، در تمام عقاید یادشده، توافق کامل دارند.
حشویّه
«حشو» در لغت به چندین معنا آمده است:
۱ - چیزهایی که داخل تشک یا لحاف می گذارند، مانند پنبه ویا ریزه های پارچه.
۲ - اشیای حقیر وبی مقدار یا مردم حقیر وپست.
۳ - چیزهایی که از نظر جسم کوچک وخرد باشد. وشاید به همین جهت، به اطرافیان شخص مهم وموجّه، «حواشی وحاشیه» می گویند.
ودر اصطلاح به معنای چیز زایدی است که هیچ فایده ای نداشته باشد وبه همین جهت در میان اهل کلام به عده ای از صاحب نظران اسلامی، «حشویه» می گویند؛ چونکه آنان یک عده از روایات منسوب به پیامبر وامامان را که با عقل ومنطق وروایات مسلّمه وآیات محکمه قرآن سازگار نیست، تنها به این سبب که جزو روایات حساب می شود، صحیح ومعتبر دانسته وآنها را نقل می کنند. ودر حقیقت آنان همان طایفه «اخباری» هستند که گاهی از آنان به نام «حشویه» وگاهی به نام «بتریه» یاد می شود وسر دسته آنان افرادی از اهل سنت اند؛ مانند «سفیان ثوری»، «شریک بن عبدالله»، «ابن ابی لیلی»، «محمد بن ادریس شافعی»، «مالک بن انس»، «حسن بن صالح بن حی»، «کثیر النوا»، «سالم بن ابی حفصه»، «حکم بن عیینه»، «سلمة بن کهیل» و...
«حشویه» در باب اعتقادات اسلامی، دارای عقاید ونظریات خاصی هستند که ما بعضی از آنها را نقل می کنیم:
«حشویه» می گویند: انسان در انجام اعمال خیر وشر، مجبور وبدون اختیار است.
آنان معتقدند «خداوند» از نظر خلقت، شبیه انسان است!! وخداوند مانند انسان، دارای نفس وبدن وگوش وچشم ودست می باشد!! ودر این باره به ظاهر آیات قرآن استدلال می کنند. وهمینطور هر روایتی را که فرد دانشمند ومورد اعتمادی از پیغمبر نقل کند وسلسله راویان آن را به طور مشخص ذکر کند، آن روایت از نظر آنان حجت ومعتبر خواهد بود.
از دیگر عقاید آنان این است که معتقدند «علی«علیه السلام»»، «طلحه»، «زبیر» و«عایشه» در جنگ با یکدیگر خطا کردند وکسانی که به هیچکدام از آنان کمک نکرده وساکت نشستند، راه درست رفته وعمل صحیح انجام دادند وجنگ آنان با یکدیگر، مورد تأیید ما نیست ولی خودشان را دوست داریم واز سایر اعمالشان پیروی می کنیم وخوب وبد آنان را به خدا وا می گذاریم.
همچنین آنان می گویند: «علی«علیه السلام»» از تمام مردم افضل واعلم است ولی «امامت» او از هنگامی محقق شد که مردم با او بیعت کرده و«خلافت» را به دست او سپردند وقبل از آن امام نبود!!! برای آگاهی بیشتر به کتابهای «فرق الشیعه نوبختی»، «المقالات والفرق» و«ملل ونحل» رجوع شود.
زیدیه
«زیدیه» گروهی هستند که ادعای پیروی وهواخواهی از «زید» فرزند امام چهارم شیعیان «علی بن الحسین» معروف به «زین العابدین» و«زید پسر حسن بن علی» می کنند. در تاریخ ملتهای اسلامی، نسبت هایی به «زید» داده اند که این نسبتها از نظر روایاتی که از پیشوایان شیعه در باره وی به ما رسیده، بکلی مردود است.
در شأن «زید» همین بس که امام هشتم شیعیان «علی بن موسی«علیهما السلام»» در باره وی به «مأمون عباسی» می گوید: عمویم «زید» یکی از دانشمندان «آل محمد» بود، برای خدا به خروش آمد وبه خاطر او با دشمنانش به جهاد پرداخت تا اینکه در راه او به شهادت رسید، به خدا سوگند! که «زید» از اهل این آیه بود «وَجاهِدُوا فِی الله حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبیکُمْ...» (حج / ۷۸)؛ یعنی:«و در راه خدا جهاد کنید، وحقّ جهادش را ادا نمایید! او شما را برگزید...».
«امام جعفر بن محمد«علیهما السلام»» نیز قریب به همین مضمون در مدح زید سخن گفته است وانگیزه قیام مسلحانه او بر ضد «هشام بن عبدالملک» خلیفه اموی، چیزی جز امر به معروف ونهی از منکر وشنیدن دشنام به پیغمبر اسلام در مجلس وی نبوده است. بلکه می توان گفت که اکثر قیامهایی که از طرف «سادات بنی الحسن» انجام گرفته، بر پایه حق وبه عنوان دعوت به امام برحق ومورد اعتماد «امامان شیعه» بوده وشعار تمام آنان دعوت به امام بر حق ومورد قبول خدا وخلق «الرضا من آل محمد» بوده است.
ودر بعضی از مواقع، تصریح به آن می کرده اند، همانگونه که «یحیی بن عمر» نیز در گرما گرم جنگ با قدرت حاکم وقت، این مطلب را اعلام کرد. وآنچه به نام «مذهب زیدیه» در تاریخ نقل گردیده، چیزی است که از طرف هواخواهان وطرفداران فدایی او به وقوع پیوسته وهیچ ارتباطی به شخص «زید» ندارد.
بنا براین، آنچه «عبدالکریم شهرستانی» در کتاب «ملل ونحل» در باره وی، از اعتقادش به نسبت خلیفه اول ودوم نقل کرده واو را در ردیف شاگردان «واصل بن عطا» رئیس «معتزله» پنداشته وادعا می کند که شیعیان کوفه به خاطر عقاید خاص وی او را از خود راندند و«امام محمد باقر» برادرش با وی در باره این عقاید بارها مناظره کرده، همگی بی اساس بوده وهیچ پایه ای ندارد.
«زیدیه» چند دسته هستند؛ مانند:«جارودیه»، «صاحبیه»، «یعقوبیه»، «بتریه» و«سلیمانیه». راجع به عقاید آنان مطالب ضد ونقیضی نقل شده که ما در مقام بررسی وتحقیق آنها نیستیم، فقط آنچه را که در کتابهای تاریخ از آنان نقل کرده اند، ذکر می کنیم.
عده ای از «زیدیه» عقیده دارند که «علی بن ابی طالب»، پس از پیغمبر اسلام افضل مردم بوده است ودر عین حال، مردم حق داشتند که غیر از او را انتخاب کنند وولایت وحکومت کسی را که مردم از روی رضایت انتخاب کردند، بحق بوده واطاعت مردم از او نیز واجب است. واگر امت اسلامی بر شخصی غیر از او اجتماع کردند، امامتش ثابت می شود وهرکس از «قریش» و«بنی هاشم» حتی اگر آن کس «علی» باشد، با فرد منتخب مردم، مخالفت کند کافر وگمراه خواهد بود!! وانتخاب «ابی بکر» از روی حکمت ودور اندیشی بوده است؛ چونکه اکثریت مردم مسلمان با «علی بن ابی طالب»، به خاطر جنگها ومبارزاتی که انجام داده ونیز به خاطر حق طلبی هایی که همواره در طی زندگی، از او به ظهور رسیده بود، موافق نبوده واز او اطاعت نمی کردند. واصولاً توده مردم به فرد سختگیر ویکدنده چندان تمایلی نشان نداده واز چنین فردی خوششان نمی آید وهمواره به افراد سازگار ومعتدل بیشتر میل نموده ونزدیکتر می شوند.
حتی هنگامی که «ابی بکر»، «عمر» را انتخاب کرد، فریاد مردم بلند شد که «ابی بکر» مرد بی رحم وسختگیری را بر ما به خلافت گماشته است. ولی «ابی بکر» بر خلاف «علی»، پیر مردی ملایم ومعتدل بود که کسی را نکشته وبا کسی در نیفتاده بود وبه همین خاطر همه مردم از او راضی بوده واطاعت می کردند ومصلحت اسلام ومسلمین اقتضا می نمود که خلیفه پیغمبر در آن اوضاع واحوال، یک چنین فردی باشد.
عده ای از آنان می گویند: «علی» پس از پیغمبر اکرم«صلی الله علیه وآله وسلم» افضل مردم است. وکسانی که مقام خلافت را از علی«علیه السلام» گرفتند، کافر گردیده وآن دسته از امت پیغمبر که از آنان پیروی کردند کافر شده اند. وامامت بعد از حضرت علی، حق امام حسن وبعد از امام حسن، حق امام حسین«علیهم السلام» بوده وپس از امام حسین«علیه السلام» امام باید از اولاد امام حسن وحسین انتخاب شوند به شرط اینکه اولاً: در بین اولاد آن دو به نحو شورایی وانتخابی انجام گیرد وثانیاً: کسی که انتخاب می شود باید قیام مسلحانه نموده وحکومت تشکیل دهد. ولی کسی که در خانه بنشیند وپرده بر روی خود کشیده وهیچ دعوتی نکند، لایق مقام امامت نخواهد بود. وهر فرد از فرزندان حسن وحسین که به طور انحصاری، ادعای خلافت کند واین حق را برای فرزندان دیگری قایل نباشد، بدون شک امامتش باطل وپیروی از او گمراه کننده است.
عده دیگری از آنان، رجعت وبازگشت امامان شیعه را به دنیا قبول ندارند.
در اینجا سه نکته را یادآور می شویم:
اول اینکه: طبق نقل اهل اطلاع، «زیدیه» از نظر اصول عقیدتی وافکار مذهبی از معتزله پیروی می کنند، ولی از نظر احکام وفروع عملی، غالباً پیرو مذهب «ابوحنیفه» می باشند.
دوم اینکه: از لابلای تاریخ زندگی زیدیه واز مجموع حرکتهای مسلحانه آنان چنین استنباط می شود که آنان هر کدام از دو مسأله خلافت وامامت را به طور جداگانه مورد توجه قرار داده اند وقیام مسلحانه وانتخاب مردم یا انتخاب فرزندان حسن وحسین را تنها در مسأله خلافت وحکومت شرط می دانسته اند واما مسأله امامت را فقط درونی والهی دانسته ودر انتخاب امام، ابداً چنین شروطی را لازم ندانسته اند، برای کشف این نکته به کتابهای «المقالات والفرق اشعری»، «فرق الشیعه نوبختی» و«بحار مجلسی» رجوع شود.
سوم اینکه: «زیدیه» در ادوار تاریخ، در بعضی از سرزمینهای اسلامی، حکومتهایی نیز به نام خود تشکیل داده اند. یکی از دولتهای آنان به وسیله اولاد «امام حسن مجتبی«علیه السلام»» در سالهای ۹۲۶ - ۷۹۱ میلادی در شمال آفریقا تشکیل شد که به نام دولت «ادریسیین» مشهور گشت.
ودیگری نیز به وسیله «اولاد امام حسن مجتبی«علیه السلام»» در سالهای ۹۲۸ - ۸۶۳ میلادی در «طبرستان، مازندران» تأسیس گردید. ودولت دیگر، در «یمن» تشکیل گردید که تا این اواخر وجود داشت وسپس منقرض شد.
خوارج
لفظ «خوارج» از نظر لغت، بر هر فرد ویا گروهی اطلاق می شود که از اطاعت وفرمان حکومت وقت، شانه خالی کرده وعلیه آن قیام مسلحانه کند.
واز نظر اصطلاح تاریخ اسلام، مقصود آن دسته از افرادی هستند که در جنگ «صفین» از لشکر «علی بن ابی طالب«علیه السلام»» جدا شده وبه بهانه اینکه «علی» به «حکمین» رضایت داده، علیه او شوریدند وما این واقعه را به نحو اختصار برای خوانندگان عزیز بازگو می کنیم:
هنگامی که در صفین، جنگ بین «علی» و«معاویه» مغلوبه شد ونزدیک بود که لشکر معاویه به وسیله «مالک اشتر نخعی» شکست بخورد وارتش وی از هم بپاشد اما «عمروعاص» مشاور مخصوص «معاویه» به خاطر اینکه طرفداران علی«علیه السلام» را فریب دهد وآنان را وادار کند که دست از جنگ بکشند وبدینوسیله از ورود ضربه نهایی بر پیکر معاویه جلوگیری به عمل آورد، دستور داد تا اهل شام «قرآن» را بر سر نیزه کنند واعلام دارند که به مصالحه شرافتمندانه ای که قرآن تصدیق کند وبه هر طرفی که قرآن حق به آن طرف بدهد حاضر به تسلیم اند. اهل شام نیز چنین کردند واین حیله کاملاً کارگر افتاد، به این معنی که در اولین لحظه ای که این عمل ریاکارانه انجام گردید، «اشعث بن قیس کندی»، «مسعر بن فدکی تمیمی» و«زید بن حصین طایی» به ندای آنان لبیک گفته وبه محضر علی«علیه السلام» آمده وگفتند بعد از این، جنگ جایز نیست؛ چونکه آنان، ما را به حکم قرآن دعوت کرده اند وتو ما را به شمشیر زدن بر آنان دعوت می کنی.
علی«علیه السلام» در پاسخ آنان گفت: این افراد، دروغ می گویند واین کارشان فریبی بیش نیست، آنان چون در جنگ شکست خورده اند ناچار ادعای مصالحه می کنند، آنان در پاسخ علی«علیه السلام» گفتند: یا به «مالک اشتر» بگو دست از جنگ بردارد ویا با تو آن خواهیم کرد که با «عثمان» کردیم. علی«علیه السلام» ناچار شد ودستور داد تا مالک از جنگ دست کشیده وبه قرارگاه برگردد.
سپس بنا بر این شد که طرفین جنگ، دو قاضی تعیین کنند تا آن دو قاضی از روی قرآن مشخص نمایند که حق با کدامیک از دو طرف است. علی«علیه السلام» «عبدالله بن عباس» را برای این کار معین نمود، ولی آن افراد قبول نکرده وگفتند او از خویشان تو بوده وقهراً به نفع تو حکم خواهد کرد. سرانجام بدون توجه به رأی علی«علیه السلام» «ابوموسی اشعری» را برای قضاوت معین نمودند ومعاویه هم «عمروعاص» را تعیین کرد. آن دو در مکانی به نام «دومة الجندل» جمع شده وبه قضاوت پرداختند ونتیجه این شد که عمرو عاص، ابوموسی را فریب داد ومعاویه را به خلافت منصوب نمود وعلی«علیه السلام» را از خلافت خلع کرد. این دسته هنگامی که دیدند نتیجه قضاوت آن دو، به چنین افتضاح سیاسی منتهی شد، باز بر علی«علیه السلام» شوریدند به این بهانه که چرا به حکمین رضایت دادی ودر دین خداوند نظریه مردم را پذیرفتی، پس تو کافر شده ای؛ چون حکم فقط منحصر به خداوند است. وعاقبت قریب دوازده هزار نفر به سرکردگی «عبدالله بن کواء»، «عتاب بن اعور»، «عبدالله بن وهب راسبی»، «عروة بن جریر»، «یزید بن ابی عاصم» و«ذو الثدیه» در موضعی به نام «حروراء» نزدیک کوفه جمع شده وبا «عبدالله بن وهب» بیعت کردند وبه عنوان شورش علیه علی«علیه السلام» ومعاویه، مشغول قتل وغارت وآشوب شدند وعاقبت علی«علیه السلام» با آنان جنگ نموده واکثریت قاطع آنان در این جنگ کشته شده وفقط نُه نفرشان فرار کردند، دو نفر به «عمان»، دو نفر به «کرمان»، دو نفر به «سیستان»، دو نفر به «حجاز» ویک نفر به «یمن» رفته ودر این نواحی آشوب هایی بر پا کردند وبدعتهایی در دین اسلام گذاردند.
«خوارج» چندین گروهند که مهمترین آنان «محکمه»، «بیهسیه»، «ازرارقه»، «نجدیه»، «صفریه»، «اباضیه» و«عجارده» هستند.
اساس تفکر وتکیه گاه اصلی «خوارج» چون بر جهل توأم با تقدس بوده؛ یعنی همان چیزی که اگر در هر قومی پیدا شود، باعث بدبختی وعقب افتادگی آنان شده وعامل استثمار واستحمار آنان به دست شیادان دغل کار می گردد، به همین خاطر، آرا ونظریات گوناگون وچه بسا متناقضی از آنان به ظهور رسیده است. ولی آنچه همه آنان به آن معتقد بوده ونقطه مشترک آنان قرار دارد این است که:
۱ - علی«علیه السلام» را به وسیله پذیرفتن «تحکیم» در «صفین» در دین خدا بدعتگذار می دانند!!!
۲ - علی وعثمان را مستوجب لعن ونفرین دانسته واز آن دو تبری می جویند وبرائت جستن از آن دو را بر هرگونه بندگی وطاعتی مقدم می دارند!! زن گرفتن وزن دادن را نیز بر قبول این امر قرار داده اند.
۳ - کسانی را که مرتکب گناه کبیره می شوند، کافر می دانند.
۴ - می گویند در صورتی که امام یا خلیفه از حدود قانون اسلام خارج شود وبر خلاف سنت پیغمبر عمل کند، بر امت واجب است که علیه او قیام کرده وبر او بشورند.
۵ - تمام مخالفان خود را مشرک یا کافر شمرده وکشتن زنها وکودکان نابالغ آنان را مباح می دانند.
کسانی که طالب آگاهی بیشترند می توانند به کتابهای «المقالات»، «فرق الشیعة»، «ملل ونحل» وغیر آن مراجعه نمایند.
مرجئه
«مرجئه» در اصل از لغت «ارجاء» گرفته شده ولی از نظر استعمال، گاهی به معنای «تأخیر» استعمال گردیده. مانند این آیه شریفه«قالُوا اَرْجِهْ وَاَخاهُ...» (اعراف / ۱۱۱(؛ یعنی: «گفتند که به تأخیر بینداز ومهلت بده او را».
وگاهی به معنای «امید دادن» استعمال شده؛ مانند این آیه«...مُرْجَونَ لِاَمْرِ الله...» (توبه / ۱۰۶)؛ یعنی: «امیدواران بخشش خداوند».
ودر اصطلاح تاریخ دانان اسلامی، به آن دسته از مسلمین وشیعیان اطلاق می شود که پس از کشته شدن علی«علیه السلام» به خاطر راحت بودن ودر امنیت زندگی کردن واز نعمت دنیا بهره مند گردیدن، به «معاویه» رو آورده واو را به رسمیت شناختند وبرای موجه جلوه دادن کار خود، فلسفه ای درست کرده وگفتند که اهل قبله وکسانی که شهادتین را بر زبان جاری کنند، مؤمن بوده وامید است که خداوند از گناهان آنان بگذرد. ومی گفتند که با ایمان قلبی، هیچ گناهی ضرر نمی رساند، همانگونه که با کفر قلبی، هیچ طاعتی فایده ندارد.
آنان از این هم نیز فراتر رفته وعقاید قبلی خود را نسبت به خلافت «ابی بکر»، «عمر» و«عثمان» تخطئه کرده وگفتند خلافت «ابی بکر» بحق وراستی انجام گرفته وبر این ادعا دو دلیل اقامه کرده اند:
دلیل اول: انسان از نظر طبیعی وفطری تنها در برابر آن دسته از افراد سر فرود آورده وپیروی می کند که یکی از این سه ویژگی را داشته باشد:
الف - فردی که دارای فامیل وعشیره زیادی باشد که بتواند در برابر دیگران از او دفاع کند.
ب - فردی که دارای مال وثروتی باشد که از ثروت ومال او فایده وبهره ای به وی برسد.
ج - شخصی که دارای دین وایمانی باشد که فرد تابع، بتواند از دین آن شخص، نفع مادی یا معنوی ببرد. ما هنگامی که در احوال «ابی بکر» کاملاً دقت می کنیم، می بینیم که وی نه دارای عشیره بود ونه ثروت دنیوی داشت، بنابراین بدون شک، علت تسلیم شدن واطاعت مردم از فرمان او به جز جنبه دینی ومعنوی، چیز دیگری نبوده است.
دلیل دوم: خبری است که از پیغمبر«صلی الله علیه وآله وسلم» نقل شده که فرمود: «خداوند هرگز امتم را بر گمراهی واشتباه متحد نمی کند». وما می دانیم که تمام مردم پس از پیغمبر اسلام بر امامت وخلافت ابی بکر اتفاق نموده وبه آن رضایت دادند. واگر امت اسلام در انتخاب ابی بکر خطا کرده باشند، این خود به این معنا خواهد بود که گفته پیغمبر دروغ وبی اساس است.
وانگهی اگر این انتخاب به غلط انجام گرفته باشد، این خود، موجب بطلان نماز وروزه وسایر واجبات دینی وغلط بودن کارهایی است که از انتخاب ابی بکر سر چشمه گرفته است.
«مرجئه» چندین گروهند که عبارتند از: «عبیدیه»، «غسانیه»، «ثوبانیه»، «تومنیه» و«صالحیه» وهر کدام از این چند گروه، عقایدی دارند که در پاره ای از مواضع، با عقاید بعضی از گروههای دیگر، توافق دارند. برای اطلاع بیشتر به کتابهای مربوطه مراجعه فرمایید.
(۱۲) احمد بن ابراهیم» می گوید: در سال ۲۶۲ با «حکیمه» دختر «امام جواد» خواهر «امام هادی» از پشت پرده سخن گفتم واز او راجع به امام هر زمان پرسیدم، وی همه آنان را نام برد تا اینکه به آخرین امام رسید وچنین گفت: «دوازدهمین آنان حجة بن الحسن بن علی«علیهم السلام» می باشد». به وی گفتم: آیا او را شخصاً دیده ای یا این امر را از طریق خبر دریافت کرده ای؟
گفت: بلکه این خبری است که «حسن بن علی» به مادرش نوشته است.
گفتم: فرزند «حسن» کجاست؟
گفت: در پنهان به سر می برد.
گفتم: شیعیان در امور دینی خود باید به چه کسی رجوع کنند؟
گفت: به مادر حسن بن علی.
گفتم: آیا من به کسی بگروم که به زنی وصیت می کند؟
گفت: «حسن» در این کار به جدش «حسین بن علی» اقتدا کرده؛ چون «حسین» نیز در ظاهر امر به خواهرش «زینب» وصیت کرد، ولی فرامین ودستوراتی که در ظاهر از زینب صادر می شد، در حقیقت از «علی بن الحسین» می رسید واین کار، پوششی بود که در زیر آن، جان «علی بن الحسین» محفوظ بماند (سفینة البحار، ج ۱، ماده حسن. بحار، ج ۲۲، ص ۹۹).
(۱۳) «شیخ طوسی» روایت کرده است که «امام جعفر صادق«علیه السلام»» به پنج نفر وصیت کرده است وآنان عبارتند از: «حمیده بربریه همسرش، منصور خلیفه، محمد بن سلیمان، والی مدینه، عبدالله وموسی دو پسر امام». ولی «ابن شهرآشوب» در «مناقب» نقل کرده است که آن حضرت، تنها به «منصور»، «عبدالله» و«موسی» وصیت نموده است. (ر.ک: بحار، ج ۱۱، احوال جعفر بن محمد).
(۱۴) درباره شدت فشار واختناقی که در این زمان از «طرف خلفای عباسی» نسبت به شیعیان وخویشان «امام حسن«علیه السلام»» اعمال می گردید، وقایع عجیبی در تاریخ نقل کرده اند. از جمله «کلینی» در کتاب «کافی» نقل کرده است که «عبدالله بن سلیمان» وزیر خلیفه، تصمیم گرفت که همه وکلا ونمایندگان «حسن بن علی» وفرزندش «مهدی» را دستگیر کند.
خلیفه گفت: راه این کار بدین گونه می باشد که افراد ناشناسی را مأمور کنید تا به عنوان اینکه می خواهند وجوه اموال شرعی خود را به امام خود برسانند، به افراد مظنون نزدیک شوند. وافرادی که آنها را دریافت کنند، فوراً دستگیر نمایند.
از طرف دیگر «امام» به عموم وکلا ونمایندگان خود دستور داد که تا اجازه بعدی از هیچ فردی «وجوه شرعیه» دریافت نکنند وخود را در رابطه با ما معرفی ننمایند. ونمایندگان نیز از هیچ فردی وجوه شرعیه نمی پذیرفتند.
ونیز در «کافی در حالات مهدی» نقل می کند که از طرف «مهدی«علیه السلام»» به تمام شیعیان دستوری صادر شد که ازاین پس، به زیارت کربلا وقبرستان «قریش»، (قبرستان قریش جایی بود که اکثر شیعیان در آنجا دفن می شدند) نروند. وبلافاصله فرمانی از طرف خلیفه صادر شد: هر فردی که به زیارت این دو مکان برود، فوراً دستگیرش کنند.
«عثمان بن سعید» که یکی از نمایندگان مخصوص «مهدی» است؛ به «عبدالله بن جعفر حمیری» گفت: خانواده آن حضرت در سختی به سر می برند وهیچ فردی جرأت نمی کند که به آنان کمکی کند ویا به آنان اظهار دوستی نماید (بحار، ج۲۲، ص ۹۴، چاپ کمپانی).
(۱۵) ر.ک: بحارالانوار، ج ۵۱، چاپ تهران. بشارةالاسلام. غیبت نعمانی وغیبت طوسی.
(۱۶) در این باره ودر مورد قصه های بعدی، به کتابهای تاریخ اسلام، مانند: تاریخ طبری، ابن اثیر، بحارالانوار، ج ۵ وغیر آنها رجوع شود.
(۱۷) قرآن از «صاحب الاغ» تنها به «آن کسی که بر قریه ویران شده ای گذشت» یاد کرده ودر تاریخ نام او مختلف آمده است. بعضی از آنان نام او را «عزیر» وبعضی دیگر «ارمیا» ذکر کرده اند. وهر دو اسم در اخبار مذهبی نیز نقل شده است. واختلافهای دیگری در خصوصیات این قصه وجود دارد. (ر.ک: بحار، ج۱۰، ۷ و۱۴ و... طبری، ج ۱ وتفسیر آیه ۲۵۹ از سوره بقره).
(۱۸) در اینکه آیا خداوند، حمارعُزیر را نیز مانند خود عُزیر قبض روح کرد ویا نه، در تاریخ، به اختلاف نقل شده، پاره ای اول وبرخی دوم را نقل کرده اند، ولی ظاهر قرآن کریم چندان توافقی با نقل اول ندارد، (رجوع شود به تفسیر آیه ۲۵۹ از سوره بقره).
(۱۹) در باره این قصه وسرگذشت نوح، به کتاب بحار، ج ۵، چاپ کمپانی وتاریخ طبری، ج۱ وغیر آن رجوع شود.
(۲۰) مرحوم مجلسی در جلد ۵۱ بحار، چاپ تهران، نام پاره ای از معمرین را نقل کرده است.
(۲۱) عرب آخرین سالهای عمر طولانی کرکس را «لبد» می نامد، به خاطر اینکه او در سالهای عمر طولانی خود، عاجز وناتوان شده وحال پرواز ندارد، مگر اینکه او را به اجبار به پرواز درآورند. علمای حیوان شناس می گویند: «کرکس هزار سال عمر می کند»، (ر.ک: حیاة الحیوان وعجائب المخلوقات).
(۲۲) اعشی به معنای کسی است که همیشه شب ازخانه بیرون می رود ونیز به معنای آدم شب کور آمده است. و«اعشی» لقب ۲۲ شاعر است که بزرگترین ومشهورترین آنان «اعشی قیس» می باشد ومراد مؤلف همین شخص است. وی اهل «یمامه» واز کسانی است که اسلام را درک نموده واز بهترین شاعرانی است که شعرش در فن موسیقی عربی، مورد توجه خاصی قرار دارد وموسیقی دانان در باره خلفای بنی امیه وبنی عباس از اشعار او بسیار استفاده می کردند وبه همین خاطر در بین ادبای عرب به (تارزن عرب) مشهور است، وی عمر خود را به مسافرت در سرزمینهای جزیرة العرب ونواحی فارس وحبشه گذراند وبیشتر اشعار خود را در مدح پادشاهان سروده است.
(۲۳) در بحار، ج ۲۲ و۸۷، عمر وی را ۳۳۰ سال نوشته است.
(۲۴) این مثلی می باشد در عرب وبرای این است که انسان دوست خودش را هنگام خطایش متوجه سازد واصل آن این است که «عامربن ظرب» در مورد سن طولانیش، مورد طعن قرار گرفت وقومش او را غیر عاقل شمردند. لذا پس او به فرزندانش گفت: «هرگاه دیدید که من از سخن درست بیرون شدم وبه گفتن حرفهای نامربوط دم زدم، با عصا به زمین بزنید تا من متوجه شوم».
مراد شاعر این است که: بردبار با اینکه عمرش طولانی گشته اما هنوز عقل خود را ازدست نداده ومحتاج این نیست که برای او عصا بر زمین بزنند.
(۲۵) «مهرگان» روزی است که مردم ستمدیده «بابل» به رهبری «فریدون بن اثفیان بن جمشید» بر «بیور اسب بین اروادسب» مشهور به «ضحاک» که مردی بسیار جبار وستمگر بود، شورش کرده وپیروز شدند وبنا به نقل بعضی از اهل تاریخ، او را اسیر کرده ودر غاری واقع در کوههای «دماوند» به زنجیر بسته وعده ای از جنیان وشیاطین را بر او گماردند واین روز یکی از روزهای مهرماه بود. بدین جهت این روز، به روز «مهرگان» نامیده می شود.
می گویند: «فریدون» از نظر جسمی بسیار تنومند بوده به حدی که طول او به اندازه نه نیزه وعرض سینه اش به اندازه چهار نیزه وهر نیزه ای به اندازه طول شش دست بوده است.
(۲۶) مرحوم «علاّمه حلی» در کتاب «کشف المراد» در بحث «وجوب نصب امام» پس از توضیح کلام «خواجه نصیرالدین طوسی» که فرموده: «وجوده لطف وتصرفه لطف آخر وعدمه منا؛ یعنی وجود امام برای مردم لطف خداوند است وحکومت او بر جامعه لطف بهتری است برای آنان واگر در این زمان امام شخصاً اداره امور جامعه را به دست نمی گیرد، این ما هستیم که موجب آن شدیم»، می گوید:
«تحقیق در این باره این است که فایده وثمره نیکوی امامت در اجتماع بشری به چند چیز حاصل می شود:
اول اینکه: خداوند امام را به طور واضح نصب کند وامکان اداره صحیح امور مردم را به او بدهد، این کار را خداوند انجام داده است.
دوم اینکه: امام نیز حاضر به قبول منصب امامت گردیده وآماده انجام وظیفه خود بشود. این کار را نیز امام به نوبه خود انجام داده است.
سوم اینکه: مردم نیز به وظیفه خود نسبت به وی عمل کنند به این معنا که فرمان او را بپذیرند ودر اداره امور، او یاری دهند. این همان چیزی است که مردم آن را انجام نداده اند. پس بنا بر این، تنها امت بوده اند که از شامل شدن لطف خداوند نسبت به خود جلوگیری به عمل آورده اند، نه خداوند ونه شخص امام». (کشف المراد، ص ۲۸۵).
(۲۷) برای اینکه خوانندگان محترم تا اندازه ای از حقایق عنوان هایی که در این بخش از بحث آمده، آگاهی حاصل کنند به طور اجمال به شرح آنها می پردازیم:
سبائیه
مشهور بین «متکلمین اسلامی» این است که «سبائیه» گروهی هستند که از «عبدالله بن وهب راسبی همدانی» مشهور به «سبا» پیروی می کنند. ولی بعضی از شیعیان ادعا می کنند که چنین شخصی وجود خارجی نداشته است واین از آن چیزهایی است که دشمنان تشیع به خاطر بی پایه جلوه دادن اساس آن، به هم بافته اند، ولی به نظر ما این ادعا که چنین شخصی وجود نداشته، ضعیف وبی پایه است وتحقیق در این باره را به زمانی دیگر وامی گذاریم.
بعضی از آگاهان می گویند: «عبدالله بن سبا» در اول، فردی از «یهودیان صنعای یمن» بود، سپس اسلام آورده ورهبری علی«علیه السلام» را پذیرفت. وی هنگامی که یهودی بود، می گفت: «یوشع بن نون» وصی «موسی» نمرده ونخواهد مرد تا «ظهور» کرده وسلطان زمین گردد وآن را پر از عدالت کند، همانگونه که پر از ظلم وستم شده باشد، پس از اینکه اسلام آورد نیز عین همین عقیده را در باره علی«علیه السلام» اظهار می داشت واز همین جاست که مخالفین شیعه می گویند: اساس تشیع از یهودیت گرفته شده است!!!
«سبائیه» بر حسب نقل تاریخ، عقاید مخصوصی دارند که یکی از آنها عقیده به زنده بودن «علی«علیه السلام»» وظهور او در آخر الزمان است. بلکه بعضی نقل می کنند که آنان در آخرین سالهای زندگی، به «خدایی» علی«علیه السلام» عقیده پیدا کرده ومی گفتند که وی بر خلق غضب کرده واز نظر آنان پنهان شده است.
نقل می کنند هنگامی که خبر شهادت علی«علیه السلام» به «عبدالله» رسید با پیروانش به در خانه علی رفته وتقاضای ملاقات با علی کردند بعضی از دوستانشان به آنان گفتند: مگر نمی دانید که علی «شهید» شده؟
گفتند: نه، او کشته نشده وزنده است وهرگز نخواهد مرد تا اینکه عدالت را با شمشیر برقرار سازد، او الآن همه چیز را می بیند وهمه صحبتها را می شنود.
آنان معتقدند که «تقیه» حرام است وهمچنین عقیده دارند که پاره ای از وجود خداوند در امامان بعد از علی«علیه السلام» حلول کرده است.
می گویند: پیغمبر«صلی الله علیه وآله وسلم» وامامان«علیهم السلام» در آخرالزمان به دنیا برمی گردند وبر عموم مردم کره زمین، حکومت خواهند کرد.
کیسانیه
«کیسانیه» پیروان «محمد بن علی بن ابی طالب» معروف به «محمد حنفیه» ومعتقد به امامت او می باشند. آنان نیز در بین خود اختلاف کرده وتقریباً به یازده گروه تقسیم می شوند ومشهورترین آنان آن دسته هستند که «محمد» را «مهدی» منتظر دانسته وعقیده دارند که وی در «کوه رضوی» نزدیک مکه پنهان شده ودر زمان مناسب، ظهور خواهد کرد وعدل را در زمین بر قرار خواهد نمود!!
در علت نامگذاری این دسته به «کیسانیه» اختلاف است؛ بعضی گفته اند که چون نام «مختار بن ابی عبیده ثقفی»، «کیسان» بوده واو در حقیقت وزیر «محمد» وبزرگترین مبلغ وی بوده است، به همین جهت به «کیسانیه» معروف شده اند.
بعضی دیگر گفته اند که علت نامگذاری آنان به «کیسانیه» این است که چون نام «اباعمره» رئیس شهربانی مختار، «کیسان» بوده ووی بزرگترین فرد دستگاه مختار وقایل به نزول وحی بر وی بوده است، بدین جهت به «کیسانیه» معروف شده اند.
بعضی دیگر گفته اند که «علی بن ابی طالب«علیه السلام»» دوستی به نام «کیسان» داشت که همواره وی را بر انتقام گرفتن از کشندگان «حسین«علیه السلام»» تحریک می کرد، بدین جهت به آنان «کیسانیه» می گویند. بعضی دیگر می گویند که روزی «مختار» هنگام کودکی در مقابل علی«علیه السلام» نشسته بود. علی دست نوازش بر سر او کشیده، فرمود «کیس کیس؛ زرنگ باش، زرنگ باش». وبدین سبب بر آنان «کیسانیه» اطلاق می شود.
«کیسانیه» می گویند: دینداری، عبارت از فرمانبرداری از یک فرد است. آنان نماز، روزه، زکات، حج، جهاد وغیر آن از دستورات اسلام را به فرد تفسیر می کنند وبه همین خاطر، هنگامی که تسلیم فردی شده واطاعت او را پذیرفتند، همه احکام اسلام را ترک می کنند. در حقیقت این دسته با اکثر گروههای «صوفیه» هم عقیده اند.
ناووسیه
«ناووسیه» کسانی هستند که مردن «جعفر بن محمد«علیهما السلام»» را باور ندارند. اهل تاریخ می نویسند: هنگامی که «امام جعفر بن محمد» وفات کرد، شیعیان به شش دسته متفرق شدند، یک فرقه از آنان می گفتند که جعفر بن محمد زنده است ونمی میرد تا اینکه ظاهر شده وحکومت مردم را به دست بگیرد و«مهدی قائم(عج)» جز او شخص دیگری نیست ودر این رابطه روایتی از شخص امام جعفر«علیه السلام» نقل می کردند که به اعتقاد شیعیان جعلی است) که وی فرمود:
«اگر دیدید سرم بریده واز کوهی می غلتد، مردنم را باور نکنید واگر کسی آمد وبه شما خبر داد که مرا غسل داده ودفن نموده، هرگز تصدیقش نکنید؛ چون من همان مهدی ای هستم که قیام مسلحانه خواهد کرد».
در علت اینکه این دسته چرا به این نام مشهور شده اند اختلاف است؛ بعضی گفته اند که «ناووس» نام آن «قریه ای» است که پایه گذاران این دسته اهل آنجا بوده اند وآن قریه نزدیک «انبار» در اطراف بغداد است.
پاره ای از مردم آنان را «ممطوره» می خوانند به خاطر اینکه آنان هنگامیکه این ادعا را اظهار کردند بعضی از افراد، به آنان گفتند که به خدا سوگند! شما مانند «سگان ممطوره» هستید؛ یعنی مانند سگان مریض وولگرد که جایی ندارند وچیزی برای خوردن به دست نمی آورند.
اسماعیلیه
«اسماعیلیه» عقیده دارند که امام بعد از «جعفر بن محمد» پسرش اسماعیل بوده واو در زمان پدرش وفات نکرد. آنچه در زمان پدرش شایع شد که او مرده است، تظاهری بیش نبود وامام با این عمل می خواست او را از دست دشمنان پنهان نگه دارد واو همان «مهدی منتظر» است که در پنهان به سر می برد تا اینکه در زمان مناسب ظاهر شود واداره امور مردم را به دست گیرد. این دسته در بین مذاهب اسلامی به «اسماعیلیه خالصه» مشهورند.
در باره رهبر اصلی آنان اختلاف است؛ بعضی رهبر اصلی آنان را «عبدالله بن میمون قداح» می دانند، ولی اکثراً رهبر بزرگ واصلی آنان را «محمد بن ابی زینب اسدی اجدع»، مشهور به «ابی الخطاب» می دانند وبه همین جهت به آنان «خطابیه» نیز می گویند.این شخص در یکی از جنگهای تن به تن که بین او وطرفدارانش از یک طرف وبین سربازان «منصور» خلیفه عباسی از طرف دیگر انجام گرفت، کشته شد ومختصر قصه آنان از این قرار است:
در یکی از روزها، هفتاد نفر از بزرگان آنان به رهبری «ابی الخطاب» وارد مسجد کوفه شده وبه عنوان عبادت، هر کدام در پای یکی از ستونهای مسجد، سجاده ای پهن کردند ودر ضمن، مخفیانه مردم را با عقاید خود آشنا کرده وآنان را به همدستی خود وقیام مسلحانه دعوت می کردند. بعضی از مردم حاضر در مسجد که شاید از طرفداران بنی عباس بودند، تمام خصوصیات آنان را به «عیسی بن موسی بن علی بن محمد بن عبدالله عباس» که از طرف منصور، استاندار کوفه بود، رساندند وعلاوه بر این، آنان خبر چیزهای دیگری نیز بر آن اضافه کرده وگفتند که آنان همه چیز را حلال دانسته وعقیده به اشتراکیت در اموال دارند ومردم را به پیغمبری ابی الخطاب می خوانند.
«عیسی» به مجرد شنیدن این خبر، عده ای را فرستاد تا آنان را بگیرند، ولی افراد ابی الخطاب تسلیم نشده وعاقبت جنگ سختی بین آنان در گرفت وطرفداران ابی الخطاب تماماً کشته شدند جز یک نفر به نام «سالم بن مکرم جمال» معروف به «ابی خدیجه» که مجروح شد وتوانست با زحمت زیادی فرار کند.
هنگامی که جنگ در بین آنان در گرفت، طرفداران ابی الخطاب هیچ گونه اسلحه ای جز چوب تخته وسنگ نداشتند. ابی الخطاب به آنان گفت: جنگ کنید وبدانید که چوبهای شما مانند نیزه در آنان اثر خواهد کرد ولی سلاحهای آنان هیچ گونه تأثیری در شما نخواهد نمود، سپس به دستور ابی الخطاب ده نفر ده نفر مشغول جنگ شدند تا اینکه سی نفر از آنان کشته شدند. در این وقت، طرفداران ابی الخطاب، فریاد برآورده وبه وی خطاب کردند که ای پیشوای ما! مگر نمی بینی که چوبهای ما هیچ تأثیری در آنان نمی کند وهمه آنها شکسته است وسی نفر از ما کشته شده اند.
بنا بر نقل اهل سنت، ابی الخطاب جواب داد: ای برادران! برای خداوند نسبت به شما «بدا» حاصل شده؛ یعنی تصمیم خداوند نسبت به شما عوض شده!! وبنا به نقل شیعه به آنان گفت: شما به وسیله این جنگ امتحان می شوید وخداوند می خواهد که شما شهید گردید مبادا خود را تسلیم کنید تا به ذلت افتید ویقین بدانید که اگر تسلیم شوید، باز هم شما را خواهند کشت.
پس از این سخنرانی کوتاه، آنان به جنگ ادامه داده وتمامشان کشته شدند وابی الخطاب را اسیر کرده وبه نزد «عیسی بن موسی» بردند ووی او را نیز کشت.
بعضی از طرفداران وی گفته اند: سربازان عیسی خیال کردند که آنان را کشته اند ولی در واقع هیچ کس از افراد ابی الخطاب کشته یا اسیر نشدند؛ چونکه آنان به دستور «جعفر بن محمد» جنگیدند وآنان از درهای مسجد بیرون رفتند در حالی که هیچ فردی آنان را ندید وسربازان عیسی در جنگ، یکدیگر را کشته اند تا اینکه شب رسیده وهنگام صبح دیدند که همه کشتگان، از خودشان بوده اند.
بعضی نقل می کنند: «اسماعیلیه عقیده دارند که ابی الخطاب از طرف «جعفر»، پیغمبر وفرستاده بوده است».
اسماعیلیه ومسأله حکومت: شاید کمتر فرقه ای وجود داشته باشد که در راه به دست گرفتن حکومت، به اندازه این فرقه تلاش وکوشش کرده باشد، ولی اولین حرکت پیروزمندانه آنان که به دنبال آن موفق به تشکیل دولت وحکومت شدند، در سال ۲۶۶ در «یمن» اتفاق افتاد وآن این بود که یکی از دعوت کنندگان معروف آنان به نام «حسین بن حوشب» که «منصور یمن» لقب گرفت، توانست افراد زیادی از اهالی یمن را به دور خود گرد آورد وبه نام «امام منتظر اسماعیلی»، اولین دولت اسماعیلیه یمن را تشکیل دهد وسپس از آنجا دعوت کنندگان زیادی به شهرهای خاورمیانه وآفریقای شمالی فرستاد وهمراهی قبایل آنان را به دست آورد.
حرکت دیگر پیروزمندانه آنان، در «بحرین» به وسیله «قرامطه» به ریاست مردی به نام «حمدان قرمط» انجام شد. در این حرکت، قرامطه، لشکریان عباسیان را شکست دادند ودر حالی که هیچ مانعی بر سر راه آنان وجود نداشت، در موسم حج وارد مکه شده و«حجرالاسود» را از جای خود کنده وبه پایتخت خود «هجر» بردند.
سومین دولتی که تشکیل دادند، در «مصر» بود که به دولت «فاطمیین» معروف شده وحدود دو قرن ونیم به طول انجامید، تفصیل آن در کتابهای تاریخ ذکر شده است.
(۲۸) «یحیی بن عمر بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب» دومین مرد انقلابی از فرزندان «حسین بن علی» است که در مدت زندگی خود، مشهور به حسن سیره ودیانت واز نظر جسمی، دارای آنچنان بدن نیرومندی بود که گاهی عمود آهنی به گردن فردی می پیچید وکسی غیر از او نمی توانست آن را باز کند.
وی در ایام «متوکل عباسی» سال ۲۳۵ قیام کرد وبا افراد زیادی به دعوت کردن مردم خراسان برای شورش علیه دستگاه خلافت پرداخت، ولی «عبدالله بن طاهر» استاندار آنجا، او وافرادش را از خراسان بیرون کرد وشخص او را گرفته وبه بغداد فرستاد.
«متوکل» او را پس از کتک زدن بسیار وحبس آزاد کرد. او نیز پس از مدتی که در بغداد توقف نمود، در زمان «مستعین» خلیفه عباسی به طرف کوفه حرکت کرده ودر آنجا به همراهی عده ای از اعراب، شبانه وارد کوفه شد وهرچه در بیت المال بود توقیف کرده وزندان را باز نمود وکسانی که در آن زندانی بودند آزاد کرد ودعوت خود را به نام «رضا از آل محمد» که مراد امام مورد قبول شیعیان بود، اعلام کرد واستاندار شهر را بیرون نموده وشهر را به تصرف درآورد. خلیفه که از این کار آگاه شد، لشگری به جنگ او فرستاد، ولی لشکر شکست خورد واهل بغداد از شیعه وسنی ریاست او را پذیرفته وبه شدت او را دوست داشتند.
سپس لشکر دیگری به دستور «محمد بن عبد الله بن طاهر» به جنگ او آمد ودر نزدیک «شاهی» جنگ آغاز گردید ودر این جنگ، لشکر یحیی شکست خورده وفرار کردند، تنها عده کمی با او باقی ماندند ودر ضمن جنگ، اسب یحیی به رو در افتاد ویحیی را بر زمین زده وکشت. لشکریان محمد سرش را از بدن جدا کرده وبرای مستعین بردند. (طبری، حوادث سال ۲۵۰ - ۲۳۵ وابوالفداء، ج ۲، ص ۴۳ - ۴۲).
(۲۹) «جبریه» گروهی هستند که عقیده دارند، افعال بندگان گرچه در ظاهر تصور می شود که فاعل آنها خود بندگانند ولی در حقیقت فاعل آنها خالق بندگان است. آنان بر چندین دسته اند لکن مشهورترینشان فرقه «جهمیه» طرفداران «جهم بن صفوان»اند که از شاگردان مخصوص «جعد بن درهم» است و«خالد بن عبدالله قسری» در سال ۱۲۴ او را به اتهام «زندقه والحاد» به قتل رساند.
طبق نقل عده ای، «جهم بن صفوان» مردی صریح اللهجه بود که بسیاری از عقاید اسلام وآیات قرآن را قبول نداشت.
نقل می کنند که وی، در پاره ای از اوقات با طرفداران خود، به بیمارستان جذامیان می رفت وخطاب به طرفداران خود می نمود وبا اشاره به جذامیان، از روی طعنه می گفت: «خوب نگاه کنید، «ارحم الراحمین» با بندگان بیچاره خود چه کرده است»، (ملل ونحل شهرستانی، ص ۸۶).
«جهم» با اینکه عقیده به «جبر» داشت، ولی در عین حال با خلفای بنی امیه، به خاطر ستمگری های آنان، به جنگ پرداخت ودر زمان «مروان حمار» آخرین خلیفه اموی، با شخصی به نام «سریج بن حارث» بر «نصر بن سیار» والی خراسان شورید ودر آخر به دست «سلم بن احوز مازنی» کشته شد.
«جهمیه» علاوه بر عقیده جبر، عقاید دیگری نیز دارند که از جمله آنها این است که:
۱ - نمی توان خداوند را به صفاتی که بندگان او دارای آنها هستند مانند «حی؛ زنده»، «عالم؛ دانشمند» نسبت داد ولی می توان او را به غیر آنها مانند «قادر؛ قدرتمند»، «فاعل؛ انجام دهنده» و«خالق؛ آفریننده» نسبت داد.
۲ - هیچ کاری را خداوند قبل از انجام ویا خلقتش، نمی داند.
۳ - انسان، قادر بر هیچ کاری نیست ودر افعال خود مجبور وبی اختیار است ونسبت دادن پاره ای از افعال به انسان به نحو مجاز است همانگونه که افعالی به جمادات نسبت داده می شود؛ مثلاً هنگامی که می گوییم خورشید غروب ویا طلوع کرد، آب جاری شد، زمین رویید وامثال اینها، این افعال از این اشیا صادر نشده، بلکه عامل مؤثر وفاعل حقیقی جاری شدن، روییدن وغیر آن، وجود نامرئی وپنهانی، به نام «خداوند» است. ولی ما مجازاً این افعال را به خورشید وزمین وآب، نسبت می دهیم.
۴ - بودن «اهل بهشت» در بهشت و«اهل جهنم» در جهنم، بدون پایان نیست، کما اینکه بهشت وجهنم نیز عاقبت فانی خواهند شد؛ زیرا همان گونه که هیچ موجودی بدون اول نیست، هیچ چیزی بدون آخر نمی تواند باشد. وآیه: «خالدین فیها؛ اهل بهشت همیشه در بهشت به سر می برند» را نیز بر مبالغه حمل می کنند نه بر حقیقت. برای اثبات این مطلب به این آیه استدلال می کنند:
«خالدین فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَالْاَرْضُ اِلاَّ ما شاءَ رَبُّکَ...»، (هود / ۱۰۷).
«افراد شقی وسعادتمند، همیشه در بهشت وجهنم خواهند بود تا آن زمان که خداوند بخواهد».
با این بیان که خداوند همیشه بودن آنان را در بهشت وجهنم، مشروط به خواستن واراده خود کرده است، همیشه بودن در بهشت وجهنم، با مقید شدن آن از نظر معنا سازگار نیست.
۵ - کسی که از روی علم واطمینان خداوند را بشناسد وسپس با زبان وجود او را انکار کند، کافر نمی شود به خاطر اینکه معرفت وعلم به انکار زبانی از بین نمی رود.
۶ - ایمان قابل تقسیم به ایمان قلبی وایمان عملی وایمان قولی نیست کما اینکه قابل شدت وضعف نیز نمی باشد، بلکه ایمان پیغمبران ومؤمنین به یک کیفیت می باشد. (برای اطلاع بیشتر به کتابهای کلامی مراجعه شود - مترجم).
(۳۰) درباره «سفیانی» جای این بحث وجود دارد که آیا «سفیانی» به معنای فرد خاصی است یا اینکه این لفظ، کنایه از مظهر انحراف وطغیان علیه حق وحقیقت است کما اینکه به گمان قوی مراد از «دجال»، مظهر «تزویر» و«ریا» و«حقه بازی» و«عوام فریبی» است ووجود چنین افرادی در هر زمان، امکان پذیر می باشد واز بعضی روایات این مطلب کاملاً استفاده می شود.
بنا بر اینکه سفیانی فرد خاصی باشد، در باره نام او در روایات به اختلاف سخن گفته شده. در بعضی از آنها به نام «عثمان بن عنبسه» ودر بعضی دیگر به نامهای دیگر خوانده شده ودر بعضی تصریح شده که «سفیانی» چندین نفرند که در هر زمان، ظهور خواهند نمود کما اینکه در مکان ظهور او نیز در روایات اختلاف است؛ در بعضی روایات «وادی یابس» در «فلسطین» ودر بعضی «اردن» ودر بعضی دیگر «یمن» ذکر شده ودر بعضی دیگر «خراسان» ودر بعضی از روایات مکانهای دیگری بیان شده است. وهمانگونه در باره سیره سفیانی اختلاف وجود دارد. در اکثر روایات از او به «سوءِ سیره» وروش ناپسند یاد شده، ولی در بعضی روایات دیگر از او به فردی یادشده که دارای «حسن سیره» خواهد بود ودر آخر، خلافت را به «مهدی» خواهد سپرد.
به هر حال، آنچه از روایات، «غیبتیه» استفاده می شود این است که خروج سفیانی از علامتهای حتمیه ظهور امام زمان است، به این معنا که قبل از ظهور مهدی، حتماً فردی به نام «سفیانی» از اولاد «یزید بن معاویه» خروج خواهد کرد.
آنچه از روایات استفاده می شود این است که علامتهای ظهور «مهدی» بر دو قسم است:
قسم اول: علامتهای حتمی وآن دسته از نشانه هایی است که یقیناً انجام خواهد گرفت مانند ظهور سفیانی وفریادی که در نیمه ماه رمضان در تمام روی زمین شنیده خواهد شد وکشته شدن فردی به نام «محمد بن الحسن» از اولاد «امام حسن مجتبی» در مسجدالحرام بین رکن ومقام ابراهیم و«خروج دجال».
قسم دوّم: علامتها ونشانه هایی است که یا امکان تغییر وتبدیل در آن وجود دارد ویا اگر حتماً انجام شود به طور کلی وعمومی انجام خواهد گردید وآنها امور زیادی است که بر شمردن آنها موجب طولانی شدن پاورقی است (در این باره به کتابهای: بحار، ج ۱۳. منتهی الآمال، حالات مهدی وبشارةالاسلام، رجوع شود).
(۳۱) آل عمران / ۳۸ - ۳۷.
(۳۲) قصص / ۷.

رتبه رتبه:
  ۱ / ۵.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: * إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم